close
مجتمع فنی تهران
رمان وعشق تنهاعشق قسمت اول
loading...

رمان فا

   نام رمان:وعشقتنهاعشق    نام نویسنده:    sedna.z    ژانر:عاشقانه،معمایی    وعشقتنهاعشقــ....    وعشق تنهاعشق...........    تورابه گرمی یک سیب میکندمأنوس    وعشق تنهاعشق............    مرابه وسعت اندوه زندگی بردمرارساندبه امکان…

رمان وعشق تنهاعشق قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 465 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 1:31 نظرات ()

   نام رمان:وعشقتنهاعشق

    نام نویسنده:
    sedna.z
    ژانر:عاشقانه،معمایی
    وعشقتنهاعشقــ....

    وعشق تنهاعشق...........
    تورابه گرمی یک سیب میکندمأنوس
    وعشق تنهاعشق............
    مرابه وسعت اندوه زندگی بردمرارساندبه امکان پرنده شدن

    بیاذوب کن درکف دست من جرم نورانی عشق را........
    بیاآب شومثل یک واژه درسطرخاموشی أم .......
    وعشق...........
    سفربه روشنی اهترازخلوت اشیاء

    وعشق............
    صدای فاصله هاست
    همیشه عاشق تنهاستـ......
    ودست عاشقـــــــ...
    دردست تردثانیهاستـــــــــــ...


    داستان دوتاانسان که ضدهمنــ!
    دختری آروم ولی خب یه کم شیطون!
    وپسری پرعصبانیت وتنه!
    دختری که روی پای خودش واساده وبااین زمونه میجنگهـ...
    وپسری که بدضربه هایی خورده ولی بازمـ...
    اتفاقات پیچیده ای میوفتهـ.............

      
    دادزدم ازت:ازت متنفرم!

    حرفی نزدیغشوچسبیدم فقط نگام کرد

    تف کردم توصورتشوگفتم:سپهرازت متنفرم متنفرتوکه ازاول چشمت دنبال ترمه بودچرابهم نگفتی؟هان لعنتی چرانگفتی؟

    دستاشورودستم گذاشتوگفت:آروم باش

    یغشوول کردم کولموبرداشتموگفتم:توخیلی پس فطرتی فراترازخیلی.......................



    

    اومدسمتم که دادزدم:چیه؟حالاچی میخوای؟شماکه عشقوحالتونوکردین ترمه خانومم که حامله هستن وای خداتوپدرشدی!هه!

    ترمه وارداتاق شدبه من نگاه کرد

    رفتم سمتش گلوشوگرفتم وگفتم:زندگیتوجهنم میکنم عوضی

    نفسش داشت به شماره می اُفتادولش کردموروزمین افتاد

    سپهرسمتش دویید

    باخنده هیستیریکی گفتم:هه!کفترای عاشق خیانتکار!

    دراتاقوباشدت تمام بستم به پهنا صورت اشک میریختمـ



    چه گولی خوردمـ!

    نفسی عمیق کشیدم موهاموتوشالم فرستادمـ

    سرموپایین انداختمودستاموتوپالتوی پنبه ای سبزتیرم فروبردمـ

    سنگای جلوی پاموبه کنارمیفرستادمـ

    خسته شدمــ ازاین زندگی نکبت ازبی پدرمادری ازاون آلونک که الان داره ازسقفش آب میچکهــ!!!

    همین پالتوی توتنم هم برای فادیاسـ چه قدرمدیون این دخترمـ....

    چه قدربرام خواهری کرد....

    چه قدرگفت :این سپهربه گردپای توهم نمیرسه ومن گوش نکردمـ...

    الان بازبرم تواون خونه که پسرصاحب خونش فکرمیکنه خرمونمیدونم بهم چشم دارهــ....

    بندکتونی وبازکردموخواستم برم داخل که صدای صاحب خونه زلیخاخانوم اومد:دخترم صبرکن

    ایستادم:سلام طلعت خانومـ

    به گرمی جواب سلاممودادکه من دوتاشاخ دراوردم

    من ـ بامن حرفی دارید؟

    خریدارانه نگام کردکه ته قضیروخوندموگفتم:من ازاینجامیرم

    باتعجب نگام کردکه گفتم:من نمیخوام باپسرتون ازدواج کنم

    نذاشتم حرفی بزنه وباعصبانیت واردآلونکم شدمـ...

    پالتوروازتنم جداکردم وزیرلب به پسرتحفش فحش های لذیذبستمـ...

    ضربه وزخمی بدی ازسپهرخوردم این زخم ازتوذهنم به هیچ وجه پاک نمیشه

    تقه ای به درخورد....

    ازجام بلندشدم شالوروسرم انداختمودروبازکردم پسرطلعت خانوم لبخندی زدکه مثلا دخترکش بود

    اخمی کردموگفتم:اَمرتون؟

    دستاشوتوجیب شلوارجینش فروبردکه کُلُهم عقم گرفت ازاین همه بی هیکلی خداچراهرچی کج وکُلَس توسیستم من میاری بدبخترازمنم هست؟

    من ـ حرفی نداریدمن برم
    


    بازنگاه ه*و*س آلودشوبهم انداختوباصدای نخراشیدش گفت:من تورودوست دارمـ....

    پوزخندی زدموگفتم:خوب میگی چیکارکنم برات برقصم؟

    لبخندی زدکه گفتم:اوه خدای من،من چه قدرعاشق این خنده هام که منوبه مرزسکته ناقص میبره

    خودش فهمیدخنده هاش چندشه ودهن گالشوبستوگفت:مگه بده میخوام سروسامونت بدم

    دستموبه کمرم زدموگفتم:زحمت نکش امروزکه ازاین خراب شده رفتم حالیت میشه

    ـ چرامیری؟

    ـ توروسَنَنَ؟

    ـ همه چی به من مربوطه

    ـ بروکناربزاربادبیاد

    بعداَداشودراوردموگفتم:همه چی به من مربوطه آره جون عمت جمع کن این خَزبازیاروپسرنچسب

    به وضوح رنگش پریدچون هروقت عصبی میشم چاله میدونی حرف میزدمـ.....

    دروباشدت بستموزارزدم به حال گندوشانس خیلی خوبمـ...

    چمدونه نقره ایموبرداشتم و لباساموعکس مامان بابام روهم جادادم

    لامپوخاموش کردم وکتونی های اسپرت سفیدموکه خداروشکرواس خودمه روبه پاکردمــ.....

    عزم زدن ازاین خونه نکبت که آدمای پست ترازخودشون توش هست کردم

    ـ ـ کجا؟

    نگاه عاقل اندرصهیفی بهش انداختموگفتم:قبرستون میای؟

    ـ همیشه باچمدون میری قبرستون؟

    ـ آره مشکلیه کوتوله

    عصبی شدبه من چه خوب ؟خدایی قدش کوتاهه حتی ازمنی که 177میشم

    یقه مانتوموگرفتوصورتشونزدیکم کردوگفت:هه صبرکن فکری برات دارم!

    پوزخندی زدم نزدیک شد.......

    نزدیکونزدیکترلبهاش چندشش به پوسته ای که روش اززهربودخوابید..

    درعرض دوثانیه رو زمین افتاد چمدونوحرکت دادموازخونه بیرون زدمـ...

    دستی به لبهام کشیدم پدرفادیاسرهنگه وخیلی تجهیزات مختلف دارهـ...

    یکیشم همین پوسته که روی لب میشینه وبانخی به دندون داخل متصل میشهـ..

    تاخودت نخوای نمیتونی دربیاریش منوفادیاهمیشه ازش استفاده میکردیمـ...

    من نمیدونم اینوپدرش ازکجااورده ولی اون روزسرهنگ میگفت که ازآمریکابراش اوردن یه جورایی روپوسته ماده ای زهرآلودنشسته که فقط به

    لبی که نزدیکش بشه زخم میزنه ولی لب خودمونواذیت نمیکنه یه یک ساعت

    بعدبه هوش میادالبته اگه زودبفهمن وگرنه می میرهـ

    گوشیم زنگ خوردبانگاه به شماره لبخندی زدم وجواب دادم:الوفادیا

    فادیا خندیدوگفت:مارمولک کجایی؟دلم برات تنگیده گمشوبیااین ورایه حالی کنیم

    ـ ازاون خونه بیرون زدم

    تقریبادادزد:چی؟چرا؟آخرسراون آشغال دست درازی کرد؟بذاربیام بکشمشـ...

    خندیدم:نه فادیانذاشتم ولی فادیامن جایی روندارمـ....

    خندید:دیوونه تامنوداری غم نداری بپرباتاکسی بیااینجاتنهام بابارفته ماموریت مامانم داره کتلت

    درست میکنه البته با گوشت چرخ کرده فراوان تاسه شمردم خونمون باشیابابای

    وبدون اینکه من خدافظی کنم قطع کردومن گفتم:خدایاشکرت

    حوصله هیچی روندارم احساس میکنمـ....

    خسته ترازاونیم که بتونم یه خواب راحت داشته باشمـ...

    کارموهم که ازدست دادمـ...

    همش تقصیرسپهره کثافت ،بایادآوریش اشکام ریخت واینبارتواین هوای سردزمستونی دلم گرفت ازاین همه بی کسی!!!!

    من یه دخترتنهابی هیچ مالوثروتی تکوتنهافقط یه دوست دارم که توداردنیاتک ندارهـ....

    ماشینی جلوی پام ترمزکردباتعجب به ماشین نگاه کردم یه مرسدس بنزه مشکی

    درش بازشدودومردقوی هیکل به سمتم اومدنـ...

    عقب عقب رفتم واونادوییدن چمدونوول کردمودوییدم فِرزبودمـ

    ایناکَین دیگه خدا!
    

    ازهرپس کوچه ای ردمیشدم برمیگشتموبه پشت سرمونگاه میکردمـ....

    نفسی ازنبودشون کشیدمومحکم به یه چیزسفت برخوردکردمـ...

    خواستم ببینمش که دستش رودهنم قرارگرفت وزیرگوشم باصدای ترسناک گفت:لال مونی بگیرفقط

    ومن نفسم حبس شدصدای گیراودرعین حال ترسناک ،گنگ بودم

    میترسیدم بلایی سرم بیاره ،خودموکنترل میکردم تاازترس نلرزمـ...

    گوشیم زنگ میخوردمطمئنم فادیاس

    دستشوگازی گرفتموگفتم:ولم کن عوضی

    دستاموقفل کردماشین ته کوچه قرارگرفته ومن توش تقریباًپرت شدم

    دادزدم که بازجلوی دهنم گرفت!

    همش تکون میخوردم نمیتونستم ببینمشـ...

    ولی خیلی دلم میخواست دوتامشت تودهنش بکوبونم تادست کثیفشوازرودهنم بردارهـ

    ازشهرخارج شدیمـ وای خدای من!کم کم میخواست اشکم دربیاد!

    ازطرفی هم اعصابم متشنج شده بودبدم میومدهمش بادماغ نفس بکشمـ...

    دستشوازرودهنم برداشت باگستاخی وترسی که سعی توپنهون کردنش داشم نگاهش کردم

    اخمی روبه من کردوگفت:میتونستی خیلی راحت تربیای ولی خودت خواستی حالاهم دهن گشادتوببندوزرنزن مفهومه؟

    نگاش کردمومثل خودش گفتم:مفهوم نباشه چی میشه؟الان دقیقامن باتوی یِلاقَبااین دوتالندهوراینجاچیکارمیکنم ؟

    دست به سینه نشست که گفتم:مسخره بیشعور

    خودموبه درماشین میکوبوندکه دستموکشید

    باپشت دستی که تودهنم خوابوند

    چشام دودوزدوخون ازدهنم پاشیدوگفت:اینوزدم تابدونی خیلی رومخمی پس تادومی رو،روبدنت نخوابوندم دهن کثیفتوببند

    تمام زورموزدم تااشکام نریزه چی میشدالان کنارفادیابودموباهم پیانومیزدیم؟

    گوشیم زنگ خوردبی تربیت دستشوتوجیبم بردوگفت:فادیاکیه؟

    ازدهنم پریدوگفتم:توروسَنَنَ؟

    وخواست بزنه که دستش مشت شدوگفت:آدمت میکنمـ
    دهنم کج کردموگفتم:هروقت توآدم شدی منم بلیطشومیگیرمـ...

    چشاش پرازخشم شدوگوشیروتوجیب کت مشکی براقش گذاشتـ...

    به بیرون نگاه کردنفسی کشیدمـ....

    دستمال کاغذی ازتوجیبم دراوردم وخون دورلبموپاک کردمـ....

    تودلم فحش دادمشـ دستش سنگین بود بدجوربغض داشمـ...

    کاش زورم بهش میرسید منم یکی میخوابوندم توگوشش کاش!

    ذهنم درگیربود!

    ایناکین!چی میخوان ازجون من!مگه من چیکارکردمـ!

    من ـ توکی هستی؟

    ـ دهنتوببند

    ومن تحقیرشدنوبرای بارهزاروم دیدم ودم نزدم

    ـ ـ اسمت چیه؟

    نگاش نکردموبابی حالی گفتم:آرام!!!
    

    ـ ـ آرام پارسالیسانس طراح دکوراسیون یه دیزاینرماهر کمی هم نوازندگی توپیانوبلده یه دوست صمیمی به اسم فادیاداره پدرفادیاسرهنگ درجه داره مادرفادیااستادادبیات آدمای خوبوباشخصیتین اطلاعات کافیه قربان؟

    همه اینارواون راننده گفت که من شاخ دراوردمـ وباچشمای گردم نگاموبینشون گذروندمـ....

    کنارمن که پسرجوونی بودگفت:من گفتم ازخودش اطلاعات بگیرنه ازاون دخترهـ....

    راننده بازگفت:چیزخاصی درموردایشون نیست ولی شنیدم همیشه معدل بیست بوده تازه بورسیه میشه ولی نمیره چون خرجش براش سخت بوده درسوول کرده پیش پسری به اسم سپهرملکی کارمیکرده که ......

    پسردستشوبالااوردوبه من نگاه کردکه چشام ازحدقه بیرون زده بودوگفت:چندسالته؟

    من ـ 23

    ماشین ایستادبازنگام کردوگفت:پیاده شوفقط میخوام فکرفرارباشی کلاًذهنتومُنحَل کردم

    پیاده شدم کولموسفت چسبیدم میترسیدم ازاین پسره واون دوتالندهور

    درعمارت بازشدمردای سیاه پوش یاعینک دودی سری خم کردنـ....

    که پسرکنارمن مغرورانه سرشوتکون نامحسوسی دادوبه من گفت:این عمارت قوانین داره حواستوخوب جمع کنوطبق قوانین عمل کن وگرنه....

    اجازه حرف زدن ندادموگفتم:چرامن اینجام؟توکی هستی؟چرامنودزدیدی؟

    جوابموندادودست راستشوتوجیب شلوارش فروبردوازم جلوزدپسره نفهم

    دوپله ردکردمودرشکلاتی رنگ بازشدومن نگام روسرامیکای براقوتمیزثابت موند

    به خدمتکارهاسلام کردم که بی شعوراجوابموندادنومن حرص خوردم

    اون سالونوردکردم بازدری به همون رنگ بازشدومن بایه ساختمون که چه عرض کنم ویلا هم به کنارانگاربرج میلادبودسرموگردوندم

    همه چی ساده وبی آلایش پرده های پیلیسه وارمشکی سفیدباوالورهایی مشکی براق که پنجره سرتاسری روپوشونده بود

    فضاروتاریکونمورنشون میداد

    پاموروسرامیکای لیزسفیدباگلای مشکی کشیدم چه حالی میده باله برقصی

    لوسترطلایی رنگ بزرگی وسط عمارت خودنمایی میکرد
    

    سمت چپ به دری دیگه وصل میشد... سمت راست پله میخوردبالامیرفت...

    مبل های سلطنتی طلایی رنگ که گردچیده شده بودنــ...

    خواستم برم به وسیله های توویترین نگاه کنم که صدای ترسناکش اومد:فضولی برای بعد....

    نگاش کردم دستشوبه سمت خانومی مُسن بردوگفت:ایشون عصمت خانومن همه چیروبهت میگهـ!

    بعدبه دخترکناریش که باغیض نگام میکرداشاره کردوگفت:مهتا هم دخترشونه!

    بعدتنه ای به من زدورفتــ....

    واقعاالان من اینجاچه غلطی میکنمـ؟

    عصمت خانوم یه چرتوپرتایی گفت که من سرنیوردم:

    مثل اینکه حقی ندارین اتاق آقابرید....

    مثل اینکه طبقه سوم مخصوصاآقاسوهرکس پاشوتوش بذاره باجونش بازی کردهـ...به من میگه ساعت هفت صبحونس آخه هفت صبح عمم بیداره که من ذلیل شده بیدارباشمــ....

    اصن چه دلیلی دارهـ من اینجاباشمـ؟

    فکرای مزخرفی توسرم رژه میرفتـــ!نمیدونستم اصلا کجاهستمـ!

    الان فادیا نگرانمهـ!وای خدا!

    اه نمیدونمـ چی جوراصن فرارکنمـ بااون مردکای غول بیابونی...

    **************

    باصدای خنده دختری که طنینی دل انگیزتوعمارت به وجوداومده بود...

    چشاموبازکردم تانگام به سقف افتادیادبدبختیام افتادم یاددیروزیادکتلتایی که دلتنگمن خداچی شد؟

    حوصله نداشتم الانم که ازغذاخبری نیست چون من ساعت 12ازخواب بیدارشدمـ صبحونه تعطیله تاساعت 2بایدول بچرخمـ...

    دستمورومیله های سرتاسری تاپایین پله گذاشتمـ....

    نگام به دختری قدوقواره خودم وخوشگل وخوش هیکل افتادکه که بااون پسردیروزی نشسته بودنـ وخودشولوس میکرد...

    پسربایه ابروی بالاپریدواخمی نامحسوس نگام کردمنم اخم کردموچشم غره توپی بهش تحویل دادمــ....
    


    خواستم واردآشپزخونه شم که صدای ترسناکوقشنگش اومد:آرامـــــ!!!!!!!

    نگاش کردم اشاره کردسمتش برم باطمعنینه سمتش راه افتادمـ....

    دختربالبخندمهربونی نگام میکرد...

    من ـ هوم چیه؟

    اخمی کردوگفت:دوتاآبمیوه بیار

    ابروم بالاپریدودستاموبه کمرم زدموگفتم:نوکربابات غلام سیاه میشناسیش که؟

    یه دفعه خیزگرفت سمتمـ ترسیدمـ وفراروبرقرارترجیح دادموبی وقفه دوییدمـ

    صدای دادوبیدادشومیشنیدم ولی مهم نیست میدونم منوبگیره به بادکتک گرفتهـ ومنم بد دهنم یه چی میگم بدترمیشهـ!

    باصدای پارس سگی نگام روش ثابت موندوای خدا قدتوبالا رعناروبندازمـ! !

    صداش اومد:آرام بهتره صبرکنی وگرنه خوراک سگامیشی!!!

    حرفی نزدم نگام بین سگه واون درحال دَوَران بودصدای پسری دیگه اومد:طوفان ولش کنـــ......

    به صاحب صدانگاه کردم طبقه سوم توتراس باژس خاصی نگام میکرد....

    اخمی بهش کردم اون پسره داشت نزدیکم میشد...

    بازصدای اون یکی پسره اومد:طوفان میگم کاریش نداشته باشــــ...

    پسرایستادودست به سینه بهم نگاه کرد....

    پوزخندش منوداشت منفجرمیکردسگ هم نگام میکرد

    میتونستم ازروش بپرم آره آرام تومیتونی خنگ سگ به این بزرگی چه جوربپری!لنگه کفشمودراوردم وشوتش کردمـ

    که حواس سگ پرت وشدودِبدوکه رفتی !

    صدای خنده اون پسره اومدولی اون یکی دادزد:دخترسِرتق صبرکنـ!

    نگاش کردم سمتم دوییداون یکی لنگ کفشمودراوردمـ

    ـ ـ آرام وایسانرواون وروآرامـــــــــــ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    جلومونگاه کردم یه سراشیبی جلوم قرارگرفتــــ!

    نتونستم سرعتموکم کنم وروی سراشیبی قِل خوردموتوآب فرورفتم ودیگه چیزی ندیدمـ.....

    ******************
    


    صداهای نامفهومی میشنیدمـــ.....

    ـ ـ طوفان بهت گفتم دنبالش ندو!!!

    ـ ـ به من چه؟دخترپروحاضرجوابی میکنهــ!

    ـ ـ اون امانته طوفان گفتم حواست بهش باشه آرام نه تورومیشناسه نه منو...

    چشاموباتعجب بازکردموگفتم:من امانتم؟

    هردوشون نگام کردنــ...

    پسری که تابه حال ندیده بودمش کنارم نشست وگفت:خوبی؟

    سرموتکون دادم:شمادوتاکی هستید؟

    ـ نمیتونیم بگیم میشه چیزی نپرسی؟

    ـ نع منوبه زوراوردین اینجاانتظاردارین براتون آبمیوه بیارم ساکتم باشمـ

    بعددستموگرفتم سمت اون یکی گفتم:ایشونم که منوباخدمتکارش اشتباه گرفتهـ....

    اخمی کردوگفت:دهنتوببند

    زبون درازکردموگفتم:خودت دهنتوببندکورکودیلــ...

    پسرکناردستیم خندیدوروبه اون گفت:طوفان!!!!

    من ـ توکی هستی؟

    پسرکناردستیم بالبخندنگام کردوگفت:اوم اسمم مهیارهـ...

    ـ من اسمتونخواستم میخواستم بدونم توربطت به من چیه؟

    خندیدوگفت:نمیگمـ....

    ازجاش بلندشدوگفت:فضولی نکن

    من ـ این کوروکودیلوببر

    خندیدوطوفان نگاه خشمباری سمتم پرت کرد

    که براش زبونمودراوردم خیزگرفت سمتم که مهیار دستشوتخت سینه طوفان گذاشتوگفت:اِطوفانــ..!

    خندیدموگفتم:مهیار خان من ازدست این کوروکودیل آسایش روحی روانی ندارم دست بزن دارهـ

    [گوشه لبمونشونش دادم وادامه دادم:ببین لبم چی شده؟ همیشه اینقدروحشیه؟

    مهیار میخندیدوطوفان حرص میخوردوباعصبانیت نگام میکرد....

    من ـ هان چیه؟چرامثل قورباغه ها نگام میکنی؟
    


    نفسی کشیدومهیاروکنارزدواومدسمتم پتوروکنارزدم وپرت کردم روسرشوتامیخوردزدمشـــ....

    مهیار باخنده نگامون میکردمنم هرچی زورداشتم روسروکله ی کوروکودیل خالی کردمـــ....

    مهیار سمتم اومدوگفت:آرام ولش کن این آدم نیستـــ....

    خندیدم وازتخت پایین اومدم پام به شدت دردمیکرد....

    بازوم خراش برداشته بودمهیار دستموگرفتوگفت:زیادراه نروحالت فعلاًروبه راه نیستـــ

    طوفان باخشم نگام میکردومن خوشحالم که هیچ غلتی نمیتونه کنهـ....

    طوفان ـ مهیار ولش کن این یه سگ جونیهـ...

    اخمی کردم:سگ هفت جدته کوروکودیلـ...

    مهیار منوازاتاق بیرون کردوگفت:بروتواتاقت میام پیشتـ....

    لبخندی زدموگفتم:ادبش کنـ....

    خندیدوگفت:حتماًخانومـــ....

    ازاتاق بیرون اومد واون دخترودیدمـ

    بانگرانی اومدوگفت:خوبی؟

    نگاش کردم:بله شما؟

    خندیدوزدبه بازوم:دوست طوفان هستمــ.....

    دستشوبه گرمی فشردموگفتم:آراممــ

    ـ چه اسم قشنگی داری اسم من نهالهـ...

    حرفی نزدم گونموبوسید:برواستراحت کنـ....

    سرموتکون دادم وازش دورشدم خدایی خیلی خوشگله من که عاشقش شدمـ...

    وارداتاق شدم نگام چرخ خوردوروعکس مامان بابام ثابت موندوالبته منی که 17سالم بود.......

    ولبخندرولبم رضایت اززندگیرواعلام میکرد....

    دستی روعکس کشیدم دفترخاطراتم رومیزکوچیک قهوه ای رنگ توتراس چشمک میزد.....

    روصندلی پشت میزنشستم دفتروبازکردم تاعکس سپهرودیدمــ....

    هجوم غم تومغزم باعث جوشش اشک توچشمم شد....
    

    چه قدرسپهرگفت من پیانودوست دارموبه عشقش رفتم پیانویادگرفتمـ......

    هرکلاویه که میزدم خنده رولبم می اومدخرترازمن هم هست؟

    ـ ـ خوبی؟

    نگاش کردم دوزانوکنارم نشستوگفت:چی شده؟

    من ـ دوست ندارم درموردش حرف بزنمـ...

    لبخندی زدوگفت:طوفان رواذیت نکنــ.....

    چشاموبستم واشکم بدتربه خاطربدبختیم ریخت ومهیار دستشودورشونم

    انداخت واقعا نیازداشتم یکی باشه بفهمه چمهـ:فقط احساسات یه دختره که میشه

    ازچشاش خوندوفهمیددلش غم داره ،آرام من توروخوب میشناسمـ......

    حرفی نزدم سرموروشونه هاش گذاشتموگفتم:من بدبختمـ......

    وبغض گلوموچنگ زدمهیار موهای روصورتموکنارزدوگفت:آراموگریه؟

    لبخندتلخی زدم:آره آراموگریهـ...

    منی که خنده ازرولبام پاک نمیشدگریه میکنمـ...

    که بدبختم گریه میکنم چون غم دارمـ....

    گریه میکنم چون توداردنیافقط فادیارودارمـ...

    گریه میکنم چون تواوج خوشبختی غم سقف دلم شد....

    حرفی نزدومن به سوختن دفترنگاه کردم وازخداخواستم آهم دامن سپهروترمه روبگیرهـ......

    مهیار ـ آرام میخوام بهت بگم اگه طوفان باهات بدتاکردببخشش اون یه کم مخش تاب دارهـ یه کم دیونسـ... یه کم هم عقلش ایراددارهـ....

    خندیدموبانم اشکی که توچشام موج میزدگفتم:مهم نیست من ازاین بدترشم

    دیدمـ... همین که یکی پایین ترازخودشونومیبیننـ...

    فکرمیکنن خداپیغمبرنوبشریتوتیره رنگ میکننـ...

    آدمم وخوب میفهمم که طوفان ازهمون دسته پسراس که اعتمادبه نفسشون توپانکراسمهـ.....

    خندید:نمیدونم ولی زودقضاوت نکنـ.....

    ـ بادیداراول میشه فهمیدکی چه جوری کی چه جوری نیست طوفان یه کوروکودیلهـ.....

    خندید:چی بگمـ.....
    



    ـ ـ هیچی نگوپاشوبرو....

    هردومون برگشتیموبه طوفان نگاه کردیم من باترس ومهیار باخندهــ....

    مهیار ـ اِتواینجایی ذکرخیرت بود...

    طوفان چشم غره ای بهش رفتوروبه من گفت:پاشوبروداخلـ....

    سرموبابی تفاوتی برگردوندموروزانوهام گذاشتم مهیار سرشوخم کردوبالبخندوآروم گفت:توکوتاه بیا

    خندیدم:باشه ولی یه پنج دقه دیگه بمونم بعدمیرمـ....

    چشمکی زدوایستاد:خوب طوفان مابریم آرام خودش میاد....

    صدای قدماشونوشنیدمـ.....

    به آتیش نگاه کردم سطل آبوروش خالی کردمـ...

    وارداتاقم شدم روتخت درازکشیدم تقه کوتاهی به درخورد...

    مهیار باسینی پرازغذاداخل شد:تونمیخوای چیزی بخوری؟

    چهارزانوروتخت نشستموگفتم:گفتی من دارم ازگشنگی می میرمـ.....

    خندید:اگه طوفان بفهمه من اومدم اینجابیخ تابیخموبریده جلوی بِلَک انداختهـ...

    خندیدم:ازبس که به طوفان رودادی این شده دیگه پسرغدوبداخلاقـ...

    سینی روجلوی پام گذاشت:تاتهشوبخورباشه؟

    ـ چشم قربانـ....

    ـ من دیگه میرمـ...

    ـ باشه ممنونمـ...

    دستی تکون دادوازاتاق بیرون زدبااشتهای زیادی غذاروخوردم دیگه نمیتونستم تکون بخورمـ...

    سرموروبالشت گذاشتم وچشاموبستم ونمیدونم به چندرسیدکه خوابیدمـ...

    ********

    دستاموتوجیبم بردمـ

    برف میومدومن عاشق برف بودمـ کلا زمستونودوست داشتمـ...

    نگام به مهیارافتادکه داشت بالبخندمهربونی نگام میکرد...

    والبته طوفان که پاروپاانداخته بودومحتویات فنجونومزه مزه میکرد..
    

    اشاره ای به مهیار کردم ازپنجره سرتاسری دورشدوبعدچنددقه باپالتویی کوتاهی ونیم پوت های چرم وکه تیریپش وجنتل منانه کرده بودسمتم اومد....

    مهیار ـ دخترخل سرمامیخوری!!

    من ـ بادمجون بم آفت نداره

    خندید:برفودوست داری؟

    ـ اهوم حتی بیشترازبارونـ....

    ـ آرام چته؟

    ـ هیچی

    ـ اگه هرزمان به کمکم نیازداشتی خبرم کنـ...

    ـ مهیار میشه من به فادیازنگ بزنمـ؟

    باناراحتی گفت:دست من نیست بایدبه طوفان بگیـ؟

    ـ عمراً!!!

    خندید:پس نمیتونی زنگ بزنی!

    پاموبه زمین کوبوندم روپاشنه پاچرخیدم:مـــــــــــــــهـــــــیـــــــار؟؟

    خندید:آرااااامــــــــ؟؟؟؟؟؟

    اخمی کردموباناراحتی گفتم:مهیار خواهش میکنمـ

    ـ به خدا نمیشهـ!

    ـ چرامنواینجااوردین؟

    ـ نمیتونم بگمـ...

    ـ مهیار من دوست ندارم اینجاباشمـ؟

    ـ چرا؟

    ـ چون بدم میاد...

    خندید:ازعمارت بدتت میادیاازآدماشـ..؟

    دستمورولبم گذاشتموگفتم:هردوشون ولی آدماش به غیرتوعصمت خانوم مهتا نمیشه بقیشونوتحمل کرد...

    ـ چراازعمارت بدت میاد؟

    ـ اوووم چون تاریکه چون جذابیته یه عمارتونداره اصن آدموغمگین میکنهـ!

    زدرودماغم:میدونم چی میگی اماطوفان عمارتشواینجوری دوست دارهـ!

    ـ اونوکه ولش کن بی شباهت به کوروکودیل نیستـ!

    من ـ منومیبری عمارت خودت؟

    ـ نه نمیشه طوفان اجازه نمیدهـ...

    ـ طوفان طوفان طوفان بمیره اصلاًخودم قبرشوبِکَنَمـ...

    خندیدودستش دورکمرم تاب خوردکه خودموازش جداکردم:نزدیکی زیادودوست ندارمـ....

    لبخندزد:میدونم

    ـ پس ازحدت نگذر

    چشمکی زد:توبانهال جورشدی؟

    ـ اهوم نهال خیلی خوشگله

    خندید:منم باهات موافقم

    من ـ مهیار تودوست طوفانی؟

    ـ نمیتونم بگمـ...

    ـ پووووفـ

    لباموغنچه کردم که گفت:توپوسته رولبهات میذاری پوسته ای ازجنس زهر

    تعجب کردم:توازکجامیدونی؟

    ـ دکتری که بالاسرت اومده بودگفتـ.....

    ـ اون ازکجافهمید؟

    شونه ای بالاانداخت:چمدونم ولی چرااین کارومیکنی؟

    ـ برای حفاظت بیشترچون تنهازندگی میکنمـ...

    ـ میفهمم چی میگی حالاچندنفروبه کشتن دادی؟

    ـ کشتن؟

    ـ آره دیگه دکترمیگفت باعث کشتن میشهـ...

    ـ نه تانیم ساعت اگه نجاتش دادن که هیچ وگرنه می میرهـ....

    خندید:توخیلی خطری هستی....

    ـ دیگه دیگهـ...

    ـ نمیری داخل؟
    


    ـ چرابریمـ...

    راهمونوسمت درعمارت کج کردیم دروبازکردومن گفتم:مهیار؟

    نگام کرد:هومـ؟

    ـ اینجاپیانوندارهـ؟

    ـ داره ولی کسی حق نداره بهش دست بزنهـ!

    ـ چرا؟

    ـ چون طوفان اجازه نمیدهـ!

    ـ خدایامنوبکش یاطوفان روکلاً اززمین بَرش دار!!!

    مهیار خندید:فردابرات میخرمـ

    باذوق بالاپریدم :جون من میخری؟

    خندیدودستشورودماغش گذاشت:آروم ترآره برات میخرم فرداصبح تواتاقتهـ

    ـ ممنونم مهیار

    هرچی نقشه کشیدم بااومدن پیانومنحل شدلامصب میخواستم امشب فرارکنمـ

    یه کوچولوفکرکنم زیادی اینجا احساس راحتی میکردمــا ولی بایدیه فکری کنمـ

    مهیار ـ نِمیری بخوابی؟

    من ـ میرم راستی توامشب اینجامیمونی؟

    ـ نه میخوام برمـ....

    سرموتکون دادم:خوب دیگه شب بخیرخدافظ

    ازپله هابالارفتم باصدای طوفان متوقف شدم:مهیار خوش گذشتــ؟

    توسیاهی کنارپله فرورفتمـــ...

    مهیار ـ توچته؟!

    طوفان ـ هیچیم نیستـــ

    ـ پس اینقدرتوپوق نزن به آرام هم گیرندهـ...

    ـ توچیکارداری اون به من سپرده شدهـ...

    ـ به توسپرده شده که میزنی تودهنشـ!!!!

    به توسپرده شده که سرش دادمیزنی!!!!

    طوفان من نمیذارم آسیبی به آرام بزنی!!!
    
    فرداهم یه پیانوقراره براش بخرم کاری به کارش نداشته باش!!!

    تواوردیش تامواظبش باشی نه اینکه زندونیش کنی!!!

    صدای بلندطوفان اومد:مهیار نذاربه خاطریه دختررابطمون شکرآب بشهـ...

    مهیار ـ اون دختری که تودرموردش حرف میزنی میتونه بهترین باشهـ!

    طوفان ـ که چی؟

    ـ هیچی فقط اذیتش نکن اون خودش ضرب دیدس نذاربه خاطرکارای مسخرت فکرفراربه سرش بزنهـ...

    ـ هه!!!نمیتونهـــــ!!!!

    ـ میتونه کافیه یه انگیزه محکم داشته باشه همچین میره که توهم پیداش نمیکنی!

    پله هاروبالارفتم فکرم متشنجه همش سوالای مختلف دارمـ

    چرامهیارباس ازمن طرفداری کنهـ؟

    چراطوفان بامن لجهـ؟

    کی منوبه این سِپردهـ؟

    ***************

    باصدای کلاویه پیانوچشاموباشدت بازکردم صدای خنده مهیار اومد:سلام آرام خانوم گلـــ....

    نگاش کردم دستشوروکلاویه مشکی گذاشت:دیدی به قولم عمل کردمـ....

    ازروتخت پریدم وازروصندلی جداش کردم:وای خداباورم نمیشه دستت دردنکنهـ...

    خندید:خواهش میکنم قابلی ندارهـــ....خوشگل خانومـ...

    دستی روکلاویه هاکشیدم عشق عجیبی به پیانوداشتم چیزی که باعشق جلورفتمـ

    وبازمنویادسپهرمینداختـــ!

    مهیار ـ پاشوبریم صبحونه بخوریمـــ!

    سرموچرخوندم:ساعت چندهـ؟

    ـ یازده اینافکرکنمـ....

    ـ اوه الان که وقت صبحونه خوردن نیست من ناهارمیخورمـــ...

    دستموکشیدوگفت:بپربریم منم نخوردم باهم میخوریمــ....


    :

    پیانوروبوسیدم که خندید:عاشق پیانویی؟

    نگاش کردم:کسی که عاشقش بودمنوکشوندسمتشــ...

    دستشوروشونم گذاشت:بیرون منتظرمــ...

    سرموتکون دادم تندتندیه لباس گرم پوشیدمــ...

    ازپله هاپایین رفتم مهیار لبخندزد:قیافت به پدرت رفته یامادرت؟

    پله آخروهم طی کردم:ترکیبی ازهردو،هردوشون زیبابودنـت

    ـ میگن تک دخترالوسن ولی تواون جوری نیستی

    موهاموپشت گوشم فرستادم:خوب دیگه من تکمـ

    ـ معلومه توبهترینی

    واردسالن غذاخوری شدیم پشت میزنشستم:مهیار توچندسالته؟

    ـ به نظرت چندسالمه؟

    ـ اوووووم 27

    ـ زدی به خالــ....

    خندیدم:کوروکودیل چندسالشه؟

    ـ ـ به توچه؟

    نگاش کردم:معلومه دیگه یه پنجاه سالی سن داره قدبابابزرگ نداشتم سن داره خجالتم نمیکشهـ بااون قیافشــ!

    مهیار ریزخندیدوطوفان اخمی کرد:دهنتوببندازاون دهنت یه حرف درست حسابی بیرون نمیاد؟

    اخمی کردم:چی بگم؟بگم وای خداتوچه جیگری هستی اُمای گادابداًتوی کوروکودیل زشتوزمختی !!!!

    داشتم زیاده روی میکردمـ ولی به شدت ازش بدم میومد!

    مهیار زدبه پام که گفتم:چیه؟

    مهیار دستشورودماغش گذاشت که من حرفی نزنم قُلُپی ازچایی روخوردم ونگاموازطوفان گرفتمت....

    مهیارـ صبخونتوبخور

    طوفان روبروی پنجره سرتاسری بافنجونی مشکی رنگ پشت به ماایستاده بود

    غرق فکربودکه ازجام بلندشدموفنجونمومحکم رومیزگذاشتمـــ...

    که یه تکونی خوردوعصبی نگام کردکه اخمی کردم:چیه؟

    طوفان ـ لال شــــــــــو

    مهیار ـ طــــــــــــــــــــــــوفـــــــــــــــــــــــــــان!!!!!!

    منوطوفان باهم گفتیم:مـــــــــــــهــــــــــیـــــــــــار!!!!!

    خندید:اصلاًهم دیگروبکشید

    بعدباحرص رفت منوطوفان باعصبانیت به هم نگاه کردیمـ....

    من ـ توخیلی پرویی زبون آدمیزادحالیت نمیشهـ.....

    طوفان نزدیکم شد: خیلی حرف میزنی!گِل بگیردهنتو

    ـ دوست دارم من اختیاردهنمو دارم هرجوربخوام حرف میزنمـ....

    دستش برابربادادمهیارپایین اومد:طوفان دستت روش بلندشه من میدونم وتـو!

    طوفان باخشم نگام کردومنم اخمی کردم:توکه یه بارزدی دومی روهم بزن

    تاسومی هم پیش کش شه بزن دیگهـ بدبخت زورت نمیرسه دست رودخترمردم

    بلندمیکنی! بعدبه مامیگیدضعیفهـ هـــــه!

    مهیار به سمتم اومدبازوهاموگرفت:آرام آروم باشــ!!!!

    چرخی خوردم وازدستش آزادشدم وروبه طوفان گفتم:ازت متنفرم متنفر

    باشدت دراتاقموبستم وقتی نگام به پیانوافتاد.....

    عصبانیت جاشوبه آرامش دادپشت پیانونشستم تقه کوتاهی به درخوردومهیار داخل اومد....

    دستشوبه پیانوتکیه دادونگام کرد:آرام؟

    بابی حالی نگاش کردم:میخوام تنهاباشمـــ....

    ازاتاق بیرون رفت نه به مهیارکه اینقدرخوبه نه به طوفان که میخوادسربه تنم نباشهـ پســـــــرهـ. بیشعور...

    دستموروکلاویه های سیاه سفید کشیدم ،خداشکرتا ولی منــ؟اینجــــا؟

    صدای پیانوتوگوشم پیچیدومن چشاموبستم وآرامشی بی وصف وجودم رودربرگرفتـــــ....

    وقتی آروم شدم چشاموبازکردم لبخندی عمیق رولبم نقش بستـــ

    همیشه همین جورم پیانومنوازخودبی خودمیکرد

    دراتاقموبازکردم مهیار روپله هانشسته بودکنارش نشستم:چرااینجانشستی؟
    


    نگام کردلبخندزد:خوبی؟

    دستمودورشونش انداختم:آره توچته؟

    ـ مهم نیستـ!

    ـ درموردطوفانه؟

    سرشوتکون دادوحرفی نزدطوفان ازسالن پذیرایی خارج شدنگاش به منومهیار افتاد:مهیار بیابریمــــ!!!!!

    مهیار ـ من جایی نمیامـــ!!!

    طوفان دادزد:مهیار لج نکنــ بامن یکی!

    پله ی پایینیه مهیار نشستم ازپایین به صورتش نگاه کردم:مهیار خوبی؟

    لبخندزد:آره خوبمـــ.....

    ـ چرادروغ میگی؟

    خندید:پس نپرســــ....

    سرشوبالابردم:میشه باطوفان بری نمیخوام دادبزنه هردادش باعث تشویش درونم میشهـ...!!

    سرشوتکون داد ایستاد:من میرم مواظب خودت باشـــ...

    به پله ی آخررسیدبراش دستی تکون دادمــ.......

    لبخندی زدطوفان بااخم به مادوتانگاه میکرد....

    منم چشم غره ای بهش رفتم که به وضوح متورم شدن رگ گردنش ودیدمـ...

    تودلم خندیدمـ حرص نخورهیکلت خراب میشه!

    اونارفتن ازپله هاپایین رفتم واردآشپزخونه شدمـ...

    مهتا بالبخندنگام کردکنارش ایستادم:سلام مهتا جون خوبی؟

    خندید:سلام خوبم آرام جان توخوبی؟

    چشمکی زدم:توپم توپــــ...

    ولی عایاواقعااینجوربود؟

    نبود!

    الکی خودموزدم به خوشی!تهش چی؟
    


    احساسموباختمــ...خ*ی*ا*ن*ت دیدمـ وبااین بازم میگم شکر!!

    عصمت خانوم میوهاروتوسینک ریخت که گفتم:عصمت خانوم میشه منم کمک کنمـــ.....

    عصمت خانوم نگام کرد:نه دخترم توبرواستراحت کنـ....

    چشامولوچ کردم:توروخدامن خسته شدم اینقدراستراحت کردمــ....

    خندید:آقادعوامیکنهـ....

    ازجلوی سینک کنارش زدم:آقاغلت کرده دعواکنه پسره زمختــــ....

    به وضوح رنگ عصمت خانوم پریدنگاش روخدمتکارای دیگه چرخ خورد...

    تاببینه کسی حرفموشنیده یانه؟

    مهتاخم شدوکنارگوشم گفت:نگودختراینجاهمه فضولن به گوش آقامیرسوننـ برای خودت بدمیشه گلم!

    منم مثل خودش گفتم:من جلوی طوفان هم این حرفوزدم اون یه ذره وقارمهیاروندارهـ!

    خندید:آقامهیار خیلی ماهن

    ـ شام چی درست میکنید؟

    ـ آقاگفته براش قیمه درست کنیمـ...

    ـ میشه برای من ماکارونی درست کنی؟

    ـ باشهـ....

    محکم لپشوبوسیدم:ممنونم مهتاب جوون برای تشکرم بعدشام برات پیانومیزنم خوبه؟

    باتعجب گفت:بلدی؟

    ـ اهوم

    باذوق گفت:وای خداخیلی خوبه آرام من عاشق موسیقیمـ...

    *******************

    الان یه هفته ای میشه اینجام خسته شدم دلم برای فادیاتنگ شدهـ...

    دلم میخوادبرم!

    ولی....

    تاپاموبیرون میذارمـ شصتاچشم منومیپانـ....
    


    اعصابم داغون شدهـ...هرکاری واس فرارکردمت نشدکه نشد...

    مهیارکمترمیادعمارت بیشترمواقع تواتاقمم طوفان روکه اصلاًنمیبینمـ

    نهال خیلی به طوفان میچسبهـ..........

    خوب دیگه دوست دختردوست پسرن خیر سرشون، من نمیدونم چیه طوفان جذبش کردهـ اخلاق گندشـ یاشایدم هه پـــــول؟

    باصدای سلام بلندمهیار دراتاقوباشدت بازکردمـ...

    پله هارودوتایکی پایین رفتم:سلام علیکم بی وفامن تواین خونه پوسیدمـ..

    خندید:سلام آرام خانوم ببخشیددیگه نتونستم بیامـ....

    نگاهش متفاوت بودومن خوب تغییراتشوحس میکردمـ.....

    من ـ چی شده؟

    دستموگرفت:بیابریم

    بعدمنوبه سمت باغ عمارت کشید:آرام خیلی دلم برات تنگ شده بود...

    خندیدم:مابیشترکجابودی؟

    ـ یه جای خوبـــ!!!

    نگاش کردم:کجا؟

    ـ شمال برای تخلیه افکارخودمـ

    ـ اووووه چه کارا!

    خندیدویدونه زدتوسرموفرارکرد....

    دیوووانهـ دنبالش دیویدمـ...

    من ـ مهیار می کشمت میدونی بدم میادتوسرم بزنن بعدتوسوءاستفاده میکنی؟

    خندیدوبه سرعتش اضافه کردشلوارموبالاکشیدمـ....

    نزدیک استخرشدسرشوبرگردوندوبهم نگاه کردکه جلوشوندیدوپرت شدتواستخر...

    زدم زیرخنده

    لب استخرواسادم:ببین خداچه جوری زدتوسرتـ...

    نزدیک شدبایه حرکت پاموکشیدوپرت شدم تواستخر

    من ـ پسردیوونه چته؟
    


    خندیدومشتی آب سمتم ریختــــــ...

    منم باشدت دستاموزیرآب بردم وهجوم آب توصورتش باعث شدخوب منونبینهـ..

    من ـ مهیار تغییرکردی؟

    خندیدکه گفتم:آدماهروقت عاشق میشن کلاًتغییرمیکنن نکنه توهمـ...

    ادامه حرفمونزدم نزدیکم شدوبالبخندگفت:آره عاشق شدمـ....

    خندیدم:جون من وای خوش به حال دختره توخیلی خوبی!!!

    خندید:حس خیلی خوبیه آدم ازهمه جابی خبرهـ..

    دستشوبی هیچ قصدی گرفتم:بگوکیه؟

    ـ نوچ نمیگمـ...

    ـ نامرد

    خندید:بهت میگم ولی فعلاًنهـ...

    خندیدم:من میشناسمش؟

    ـ فکرکنمـ....

    حرفی نزدم ازاستخربیرون اومدیم

    من ـ من اگه سرمانخوردم

    دستش دورشونم نشست:ببخشید

    نگاش کردم:واس چی؟

    ـ به خاطرهمین که سرمامیخوری من تواستخر پرتت کردمـ...

    خندیدم:وِلِلِش مهم نیست مهم اینه که تواینجایی!!1

    نگام کردنگاهی که عمق وجودموبه لرزه دراوردومن چیزی ازاین نگاه هادستم نیومد...

    آب سروصورتم میریختـ وبه سمت درعمارت رفتمـ...

    حرفی نزددروخدمتکاربازکردمهتا تامنودیدزدتوصورت خودش:آرام جان چی شدی تو؟

    خندیدم ومهیار باشرمندگی گفت: تواستخر پرتش کردمـ..

    مهتا دوییدسمتم:ای وای بروحتمایه دوش بگیر
    

    ـ چشم

    مهتاـ شماخوبیدآقامهیار؟

    مهیار ـ آره خوبم طوفان نیستـــ؟

    ـ چراالان صداشون میکنمـــ

    مهیار سریع گفت:نه نه خودم میرم پیششـــ

    مهتاب باشه ای گفت ورفتـــ....

    پله هاروبالارفتم نگام به طوفان افتادکه داشت ازپله های طبقه سوم پایین

    میومدودستش مغرورانه توجیب کت کاربنی رنگش بود....

    مهیارـ سلام داداش

    طوفان نگاش کردواخمی روپیشونیش نشست:علیکــــ!

    ومن ازاین سردی تعجب کردم:مهیار باهم دعواکردین؟

    مهیار ـ این کلاً یه روزای خاصی تغییرمیکنهـ

    خندیدم:بیاداخل...

    ـ نه مرسی گلم من میرم خودموخشک کنم توهم زودبروتاسرمانخوردی!

    ـ باشه

    ازاتاق بیرون رفت طوفان چشهـ؟مهیار چشهـ؟هیچ کدومشونودرک نمیکردمـ...

    واردحموم شدم تاواردوان آب گرم شدم همه چی یادم رفت بدنم دردمیکرد...

    مطمئنم سرمامیخورم تواون هوای سردتوآب یخ افتادم دیگه چه انتظاری دارمـ؟

    چشاموبستم چه قدرازدیدن مهیار خوشحال شدماهمیشه باعث خنده وشادیه منهـ..

    یه یک ساعت بعدلباس بافتنی شکلاتیموکه تازانوهام میرسیدوپوشیدمـ...

    یه بافت نازک سفیدم روش انداختم شلوارجین شکلاتی روهم پوشیدم وبه سمت پله هاحرکت کردمـ...

    طوفان ومهیار هردورومبل سلطنتی نشسته بودوباغیض به هم نگاه میکردنــ...

    مهتا ازجلوی درآشپزخونه بهم اشاره کردکه پیشش برمـ...

    خواستم ازکنارشون ردشم که طوفان گفت:بـــــیــــابشـــینـ....!!!!!

    نگاش کردم مهتاب باترس نگام کردومهیار حرفی نزدروبروی طوفان نشستم:کاری داری؟
    



    دستاشوتوهم قلاب کردوتوچشام زل زد:توبه مهیار علاقمندی؟

    نگام رومهیار ثابت موندودهنم قفل شدچشام نزدیک بوددربیاد!!!

    طوفان ـ سوال من جواب نداشتــــ؟

    مهیار ـ خودم باهاش حرف میزنم توبرو

    طوفان ـ توبه من چیکارداری حرفتوبزنـــ!!!!

    مهیار کنارم رومبل دونفره نشست:آرام جان عزیزدلمـ من دوست دارمـ....

    ازش فاصله گرفتمـ:ولی من دوست ندارمـ توفقط به عنوان یه دوست معمولی

    بودی همین وبسـ فکرنمیکردم رفتارای خوبم باعث بشه این اتفاق بیوفتهـ!!!

    خواستم بلندشم که طوفان گفت:دیدی مهیار؟

    مهیار باخشم به طوفان نگاه کرد:توچی میفهمی طوفان؟من آرام رودوست دارم وازاین جامیبرمشـــ....

    طوفان یه دفعه بلندشد:دهنتوببـــــــند!!!

    مهیار هم سینه به سینه طوفان واساد:تودهنتوببندمن میبرمشـــ کی میخوادجلوموبگیرهـ!!!

    ایستادم دستموتخت سینه هردوشون گذاشتم:مهیار من دوسِت ندارمـ پیش طوفان

    می مونمـ دیگه نمیخوام ببینمت خواهش میکنم برو...

    خواستم برم که مهیار دستموکشید:آرام منـ...

    طوفان دادزد:شنیدی چی گفت که حالاهم هــــــــری!

    من ـ مهیار منو ببخشش ولی دوسِت ندارم من جای یه دوست دوسِت داشتمـ...

    سرموتکون دادم وبغض لعنتی روفروفرستادم:برومهیار برو

    مهیار یه قدم سمتم اومدکه من به سمت اتاقم دوییدمـــ...

    خودم وروتخت پهن کردم وبی صداگریه کردمــ........

    مهیارروهم ازدست دادم مهیار من چی فکرمیکردم چی شد....

    محکم روبالشت زدم دراتاق بازشد...

    مهتا ـ آرام جان؟

    :campe545457on2:پارتـ بیستـــ وششمـ :campe545457on2:​


    سرموبالااوردم نگاش کردم:رفتــــ؟

    باناراحتی نگام کرد:هنوزنه

    کنارم روتخت نشست:آرام مهیار خیلی خوبه چرادوسش نداری؟

    ـ مهتا من اونوجای دوستم میدونم فکرنمیکردم اخلاق خوبم باعث دوست داشتن بشهـ....

    ـ ـ ولی شدآرام

    بهش نگاه کردم که کنج درتکیه زده بود....

    روموازش گرفتم مهتا ازروتخت بلندشد:آرام جان من میرمـ...

    حرفی نزدم صدای قدماشوشنیدمـ

    مهیار ـ آرام بامن بیا

    سرموتکون دادم:نع مهیار نهـ اصلاوابداَ

    روتختم نشست: چرا؟

    ـ بروبیرونـ!!!!!!!!!

    ـ آرام منوازخودت نًـرونـ...

    دادزدم:مهیار برونمیخوام هیچ وقت چشمم به چشمت بیوفتهـ

    حرفی نزدصدای نفس سنگینش قلبموچنگ زد...

    من هنوزسپهروفراموش نکردمـ.... هرشب بایادوخاطراتش به خواب میرمـ...

    چه طوری کسی دیگه ای روواردقلبم کنمـ....منم عین اون خ*ی*ا*ن*ت کنمـ؟

    من ـ قلب من متعلق به تونیست من کسی دیگه رودوست دارمـ....

    نگاش کردم باغم نگام کرد:همونی که عکساشوسوزوندی؟

    سرموتکون دادم:منوببخشش ولی قلبم جای دیگه ای گیرهـ....

    لبخندزددستشوروموهام کشید:منوببخش میرم مواظب خودت باشـ....

    قطره اشکم بالاخره آزادشدخندیدوانگشتشوروگونم کشید:هیچ وقت گریه نکن...

    محکم باشـ دیووونهـ....صعف نشون ندهـ گلمـ..
    


    چشاموبستم وقطره های اشک بعدی راهشوبازکردنـ....

    پیشونیموبوسید:توبهترینی آرام همیشه بهترین بمونـ....

    ـ میشه قبل رفتن برام پیانوبزنی؟

    ازتخت پایین اومدم روصندلی پشت پیانونشستم واون به درتکیه داد.....

    چشاموبستم وکلاویه سفیدولمس کردم وخوندم:

    منوببخش اگه خوابتومیبینمـ....

    اگه پای تومیشینم اگه دیوونتمـ.....

    منوببین بی توطاقت نمیارمـ.....

    نه بیدارم نه میخوابمـ....

    هنوزروانیتمـ....

    منوببخش اگه همش تومیای توفالمـ....

    اگه هستی خیلی خوبه حالمـ....

    منوببخش واس این کارمـ.....

    منوببخش دوست دارمـ.....

    منوببخش اگه بخشیدی من میرمـ......

    چشاموبستم ولی دیدمـ.....

    هنوزروانیتمـ....

    دکمه سیاهوفشردم وچشاموبازکردم رفته بوداشکام ریخت که نتونستم دوسش داشته باشمـ...دلم برای خودلعنتیم سوختـــ....دل به باددادمـ....وچیزی جز

    نبودش نصیب من نشد....مهیارعالی بودتنهاکسی که خوشحالم میکرد..

    کسی که جلوی طوفان طرفداریمومیکرد....

    کاش به عقب برمیگشتمـوهیچ وقت پیشنهادکارسپهروقبول نمیکردمـ....

    سرمورودستم وچشاموبستمـ...

    بانوازش های کسی چشاموبازکردم احساس کردم عطرسپهرتواتاقم پیچیده

    من ـ سپهرتویی؟!

    نگام کردلبخندزد:سلام خانومی سلام آراممـ....

    دستاموگرفت:خوبی؟

    ـ بدک نیستم چه عجب؟

    خندید:تورفتی دیگه پیدات نشد...

    ـ ولی توخیانت کردی!!!!

    اخمی کرد:ولی تورودوست دارمـ...

    بغض کردمـ...

    ترمه وارداتاق شد:آرام دیدی تونستم بدستش بیارمـ....

    دادزدم:می کشمتونـ....

    سرموباشدت ازروپیانوبرداشتم دراتاقم تندی بازشدمهتا نگام کرد:چی شدی دختر؟

    به جایی که سپهرودیدم نگاه کردم:مهتا من سپهرودوست دارمـ.....

    گیج نگام کرددستشوروشونم گذاشت وکمکم کردتاروتخت بخوابمـ....

    کنارم نشست:خواب دیدی آرام جانـ.....

    بادیدی تارنگاش کردم:من خیلی بدم من خیلی خرم که نفهمیدم داره بهم خ*ی*ا*ن*ت میکنهـ....خودموزدم به کوچه علی چپـ نفهمیدمــ....

    دستی زیرچشام کشیدطوفان روتوچهارچوب دردیدم پتوروتابالای سرم کشیدم:بروبیرونـ....

    وچنددقه بعدصدای بسته شدن دراتاقمـــ....

    پتورودورخودم پیچ دادم پشت پیانونشستم وهرچی احساسات داشتم روتخلیه کردم اشکام میریخت...

    ـ سپهربدبازی روشروع کردی ترمه به وَلای علی میکشمت بادستای خودمـ میکشمتـ.....اون بچه روهم میکشمـ....

    ـ ـ قاتل شدی؟

    هینی کشیدم وبرگشتم ونگاش کردمـ...

    دست به سینه توتراس ایستاده بودوبااخمی که پیش زمینه صورتش بودنگام میکرد....چشمات ازکاسه دربیادکه عین گرگ آدمونگاه میکنی!

    منم اخم کردم:همیشه مثل گاوسرتومیندازیومیای تواتاق مردم؟

    پوزخندزد:اتاق مردم؟فعلاً که کل عمارت واسه ی منه بعدکی این اتاق اتاقه مردم شد؟

    اخمم غلیظ ترشد:ازاتاقم بیرون برو...

    نزدیکم شد:بهتومربوط نیستـــــــــ...

    فهمیدم لج کرده پشتموبهش کردم:پس اینقدراینجابشین تازیرت بوته عمل بیاد.

    روتخت نشستمو سرموروزانوهام:خواهش میکنم ازاتاقم بروبیرون میخوام تنهاباشمـ فکرکنم معنی تنهایی روبدونی.....

    پوزخندصدادارش بهم نهیب زدومن شیرشدم:پوزخنداتوببرجای دیگه هدرکن اینجاخریدارندارهـــ....

    برگشتم ونگاش کردم نگاش زوم چشام بود....

    من ـ چیه؟حرفتوبزن چی میخوای؟

    یه ابروش بالاپریدولی حالت خودشوازدست نداد...
    


    پای راستشوروپای چپش انداخت:فرداشب یه مهمونی دارمـ....

    نمیخوام پایین ببینمت دارم ازالان بهت میگمـ....

    حوصله بحث نداشتم به خاطرهمین گفتم:باشه حالابرو....

    تکون نخورد:فکرفرارم ازاون مخت بیرون کنـ....

    اخمی کردم:نترس من اگه بخوام برم خبرت میکنمـ...

    پوزخندزد:بامن هم زیادکل کل نکن وگرنه همون آدم روزاولی میشم که تودهنت خوابوند....

    ایستادم:خوب بیاهمون آدم شوببینم چه غلتی میتونی کنی؟؟

    براق شدترسیدم ولی گستاخ ترازاونیم که فکرشوکنه موهای بلندموتودستش گرفت:بگوببخشید...

    بااینکه دردمی کشیدم ولی گفتم:عمراً من ازیه آدم خودخواه عذرخواهی نمیکنمـ

    موهاموبیشترکشید:آدمت میکنمـــ.....

    ـ توآدم شوایشالابعدش من بلیط میگیرمـ.....

    دستش روبازوم نشست وفشارمحکمی بهش دادکه دادزدم:وحشی ولم کنــ...

    پرتم کردروتخت وخیزگرفت سمتم:دهن کثیفتوببنددخترهیچی ندار...

    خیلی ازاین حرف بدم میومدحرفی نزدم سیلی توگوشم خوابوند...

    که برق ازسرم پرید:اینوزدم تابفهمی باکی حرف میزنی تابفهمی اگه من نبودم وِیلونوهیرون بودی بدبختــــــــــ.....

    دستموروجایی گذاشتم که دستش خوابیده بودروش:طوفان ازت بیزارم بیزار...

    پوزخندزد:به درک سیاهـ...

    وازاتاق بیرون زدودروباشدت بست...

    سرمومحکم روبالشت کوبوندم ورونقشه فرارفرداشب یه علامت سبزکشیدمـ...

    *******************

    مانتوی نخی طوسی سیوشرت مشکی شلوارمخمل مشکی شال طوسی رنگ

    وهمراه بانیم پوت های طوسی روپوشیدم توکولم وسایل مهمموریختم رودوشم

    انداختمش صدای آهنگ رومخم ریتم میزد....
    درتراسوبازکردم یه نگاه اجمالی ازبالابه پایین کردم پرده رومحکم گره زدم به میله تراسـ.....

    مدادچشمم وبرداشتم وروآیینه نوشتم:سلام کوروکودیل من میرم تادیگه ریخت نحستونبینمــ....

    مهتاجونم بهت پیانوکه یاددادم خوب باپیانوم تمرین کنـ...

    بعدبزرگ نوشتم"خـــــــــــــدانــــــــــــــــــگـــــــــــــــــه دارکوروکودیل زخمت"

    بهترین بهترینها"آرام خـــــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــوم گـــــــــــــــــــــــــل "

    لبخندی به نوشتم زدم پردرومحکم گرفتمـ....

    ویه سُرنامحسوس خوردم وروزمین ایستادم خوبه فاصلش زیادنبود...

    بیرونم شلوغ بودپربودازماشینای خوشگل موشگل که منم آرزوشودارمـ....

    نگام روماشین طوفان موندیه لامبورگینی نوک مدادی رنگ وخیلی نازبود...

    رژلب صورتی موبرداشتم وروی کاپوت نوشتم"کوروکودیل زمخت"

    چاقوی خوشگلموازتوکولم برداشتم یه لاستیکوپنچرکردمـ.....

    خواستم یه خط خوشگل هم روش بکشمـ....

    که صدای طوفان روشنیدم:نهال به من نزدیک نشومیدونی که ازفاصله های نزدیک خوشم نمیاد......

    سرموبرگردوندم درست سمت چپم رونیمکت بانهال فیس توفیس نشسته بودنـ...جــــــــونز باوووو

    یه خنده کوتاهی سردادم ازخیرخط انداختن گذشتمـ....

    خمـ شدم وازبین ماشیناویراژدادم من این مرداکلاً سیاه پوشوکجای دلم بذارم؟

    نگام به سنگ بزرگی افتادکه جای پای خوبی برای فراربودخداچه کارشون کنم؟

    باصدای مردی که گفت:آقایون آقادستوردادن راحت باشید

    نفسی کشیدم واوناازاطراف درعمارت دورشدن تندی پریدم روسنگ خواستم برم که...

    ـ ـ خوش میگذره؟

    آب دهنموقورت دادم باترس بهش نگاه کردم که پوزخندزد:بهت گفتم فکرفرارنباشـ....

    ازم یه کوچولودوربودمیتونستم دربرم؟آره میتونم آرام توفوق العاده ای تومیتونیـ....برودختر.....

    پاموبالابردم تندی پریدم بالاواسادم طوفان دوییدسمتم که منم چرخی خوردم وتوکوچهـ پریدمـ...

    تندتندمیدوییدم صداش میومد:آرام بهتره کاروبدترنکنی وایسا....

    نگاهشم نکردم فعلابایدبدواَم بدودختربدو....

    نگاموچرخوندم تابلکه یه موتوری ماشینی ببینمـ...

    احساس کردم که مهیار رودیدم ولی ازدیدم دورشد....

    به پشتم نگاه کردم یه گله آدم دنبالم بودن ماشینی جلوپام ترمزکرد....

    ـ ـ آرام بپربالا

    سرخم کردم جونم خداازت ممنونمـ....

    زودی سوارشدم نفس نفس میزدم:وای ....مهـ...یار....خو...دتی؟

    خندید:بعله خودممـ...

    تندمیروندبرگشتموبه پشت نگاه کردم:مهیار میفهمن باتوئمـــا....

    خندید:نوچ نمیفهمن من ماشینموعوض کردمـ...

    زدم روپیشونیم:اِواراس میگیا حواسم نبودمیشه منوخونه فادیابرسونی...

    نگام کرد:نخیرچون میدونن کسی رونداری واحتمال خیلی زیادخونه دوستت هم میرنـ.....

    پوووفی کردم:مهیار گوشیتوحداقل بده به خدادیگه اینجاطوفان نیستــــ....

    خندیدوبه داشبرداشاره کرد:داشبردوبازکن بردار

    درداشبردبازکردم:دستت طلا

    تندی شماره ی فادیاروگرفتم بابوق چهارم صدای گرفتش اومد:بله بفرمایید

    بغضموقورت دادم:الوفادیا

    تقریباًدادزد:آرام تویی؟آرام خواب نیستم؟کجای دختردیوونه؟فقط ببینمتـ

    ازوسط به ضلع مساوی تقسیمتـــ کردم...

    خندیدم:سلام علیکم من که خوبم توخوبی؟سرهنگ خوبه؟فاطیماجون [مادرفادیا]خوبه؟

    نفسی عمیق کشید:همه خوبن توکجایی؟




    به مهیار نگاه کردم:اوم پیش یکی ازدوستامــ....

    ـ بگوکجایی بیام دنبالت؟

    ـ نه فادیانمیخوادبیای من خودم خبرت میکنمـ....

    ـ آرام چی شده بود؟چرایهوگم شدی؟

    ـ بعداًبهت میگمـ...

    صدای سرهنگ اومد:فادیاگوشیروبده منــ....

    فادیاـ آرام بابام کارت داره گوشی روداشته باشـ....

    بعدچنددقه صدای سرهنگ اومد:الوسلام دخترمــ...

    من ـ سلام سرهنگ خوبید؟

    ـ خوبم دخترم توخوبی؟اتفاقی برات نیوفتاده؟

    ـ نه سرهنگ خوبمـ...

    ـ دخترمادل نگرونتیم فاطیماوفادیاهمش گریه میکنن من عکستوبه اداره پلیس دادمـ...

    ـ سرهنگ من خوبم به فاطیماجونم بگوحالم خوبه درضمن من برمیگردم پیشتون ولی فعلاًنهـ...

    ـ چرادخترم مشکلی هست؟

    ـ نه سرهنگ

    ـ خوب دخترم مواظب خودت باش فاطیماهم سلام میرسونه

    ـ حتماًازطرف من فاطیماجونوببوسید

    خندید:حتماًخدانگه دارت باشهـ..

    ـ خدافظ

    گوشیروقطع کردم مهیار نگاه کوتاهی بهم انداخت:چرافرارکردی؟

    لباموغنچه کردم:چون که دوست نداشتم پیش طوفان باشمـ...

    ـ توکه دیروزبه منــ...

    دستموبالااوردم:میدونم ولی ناراحت نشیابرای دَک کردنت اینوگفتمــ...

    خندید:خوب الان بریم خونه من دیگهـ...

    مرموزنگاش کردمـ که گفت:نگران نباش آرومـ
    


    ـ خونت کجاست؟طوفان شک نکنه؟

    خندید:نخیرطوفان ازاون خونه خبرندارهـ...

    به پشت سرنگاه کردم خبری ازشون نبود...

    من ـ نمیدونم فقط منویه جاببرکه دیگه چشمای طوفانونبینمــ..

    خندید:طوفان خیلی خوبه فقط وقت میبره تابشناسیش

    صورتم درهم شد:من اصلاًنمیخوام بشناسمش اصلاًدلیل اومدن به اونجارونمیدونمـ....

    نگاشوبه جلودوخت واززیرپاسخ دادن به سوالم دَررفت

    من ـ مهیار؟

    نگام کرد:جونم؟

    دستم مشت شد:بامن اینجوری حرف نزنــ...

    صورتشوبرگردوند:چشم حالابفرمایید؟

    ـ من گشنمه

    خندید:یه ده دقه دیگه تحمل کن میرسیم خونهـ....

    سرموبه شیشه تکیه دادم به مغازه های رنگارنگ نگاه کردم بادیدن ترمه وسپهرقلبم ایستاد:توروخدانگه دار

    تندی روترمززدازماشین پیاده شدم به کاپوت تکیه دادمـ...

    ترمه وسپهرهردوتومغازه لباس بچگونه باخنده لباس میخریدند...

    اون همه دوست داشتن تموم شدبدنم لرزیدوقتی سپهردستش دورکمرترمه چرخ خوردوترمه نازکرد...

    بدنم لرزیدچون اون دستادورشونه منم حلقه شده بود...

    دستام یخ کرد..نگام ازشون دورنمیشد...

    سخته اونی که دیوونشی بفهمی دارهـ بابامیشهـ...باباسپهر...

    به زوربغض لعنتی وفروخوردمـ.....

    اخمی کردم:ازهردوتون متنفرمـ...

    مهیار کنارم ایستاد:خوبی؟

    سرموتکون دادم:نه



    ترمه وسپهرهردوازمغازه بیرون زدن سپهرازترمه دورشدبادوتابستنی برگشت...

    نفهمیدم کی تواغوش مهیاررفتمـ اشکم پیرهن مهیار روخیس کرد...

    فقط دعامیکردم صدای گریم بلندترنشهـ...

    چندسال ازامشب بگذرهـ.....

    تامن فراموشت کنمـ....

    تابایه دریاتوخودمـ...

    خاموش خاموشت کنمـ....

    مهیار ـ آرام خیلی دوسش داری؟

    نگاش کردم:خیلی امیدوارم درک کنی!

    لبخندزد:میفهمم چی میگی!

    سپهروترمه رونیمکت توپارک نشستنـ...

    سپهربااون چشمای تیله ای مشکیش به ترمه نگاه میکرد...

    هنوزم عاشق چشاشمـ....لبخندای آرومش اون آرام گفتناشـ....هی خدا!

    چندسال ازامشب بگذرهـ...

    بامن یکی همخونه شهـ....

    احساس امروزم به تو تنها یه شب وارونه شهـ...

    مهیار دستم روگرفت و خندید:پایه ای؟

    لبخندتلخی زدم دستی زیرچشمام کشید:خانوم خانوماباگریه؟

    باآستین سیوشرتم چشاموپاک کردم ولبخندزدم: آماده امـ......

    خندیدبازوشوطرفم گرفت دستم ودوربازوش حلقه کردمـ.....

    موهای توصورتم روکنارزدوباقدم های محکم حرکت کردبه جرئت میگمـ..

    که مهیار خیلی سرترازسپهره زیباترازسپهره ولی هیچ کدومشون پای طوفان نمیرسنـ....

    یه چیزی که طوفان نداره اخلاقه ولی مهیار وسپهرخیلی خوبنـ...

    مهربونی وآرامش بخشـ....

    به سمت سپهروترمه حرکت کردیمـ...

    سپهرزیرگوش ترمه حرفی زدکه ترمه خندیدوقلب من برای بارهزارم خردشد...
    


    من ـ سلام سپهرخان ملکی والبته همسرمحترمه ترمه خانومـ...

    هردوسرشونوبالااوردن هردوباترس نگام میکردنـ....

    دستم رو ازدست مهیار بیرون کشیدم وروشکم ترمه گذاشتم:خوب خوب ایشون پسرن یادختر؟

    به هرحال هرچی باشه باعشق داری جون میگیرهـ والبته بایه رابطه نامشروعـ....

    سپهرعصبی شدمهیار دستموگرفت:ازدیدن هردوتون خوشحال شدم من مهیار هستمـ.....

    ترمه نگاه خریدارانه ای به مهیار انداخت:سلام من ترمه هستمـ...

    هنوزهم چشماش حریصه وپرکینهـ......

    سپهرومهیار دست هم روفشردن وسپهربالبخندعصبی گفت:سلام سپهرهستمـ..

    مهیار ـ خوب میشناسمتونـ....

    سپهررنگش پرید:نسبتتون باآرام چیه؟

    مهیار انگشت اشاره شوجلوی سپهرتکون داد:آرام نه آرام خانوم من نامزدآراممـ

    سپهرتندی نگام کردترمه پوزخندزدکه گفتم:ترمه خانوم مادرتون خبردارن شماحامله اید؟

    وای خداکاوه جون چی؟کاوه روکه یادته همونی که توبی آبروش کردی!!!!

    جلوش باقدمای کوتاه راه رفتم:نظرت چیه بهش بگم تابی آبروت کنه؟

    رنگش پریدوسپهردادزد:آرام دهن کثیفتوببند.....

    مهیار گردن سپهروگرفت:اون موقع که گوه کاری میکردی بایدفکرالانتم میبودی...

    بعدپرتش کردرونیمکت ودست منوگرفت:بریمـ....

    سوارماشینش شدیم دستاموروچشام گذاشتم وگریه کردم:مهیار دیدی منو اصلاًدوست نداشتهـ....

    چه واس ترمه تب میکنه مهیار من خیلی خنگم من خیلی بدبختمـ....

    کنارم روصندلی پشت نشست:آرام گریه نکنـ....

    حرفی نزدم وسرموبه سینش چسبوندوگفتمـ:مهیارمن چیکارکنمـ!!!؟

    موهامونوازش کردومنوبیشتربه خودش فشرد:جون مهیارگریه نکنــ....

    ـ مهیار نمیتونم باکسی دیگه ببینمش نمیتونمـ.....
    حرفی نزد......

    منوروصندلی خوابوندوجلونشستوحرکت کردومن چشاموبستمـ............

    تابلکه اون آرامشی که باپیانومیگرفتم وباخواب به دستش بیارمـ.....

    ********************

    ـ ـ آرام؟آرام خانوم؟

    چرخی خوردم:مهیار جون عمت بذاربخوابمـ....

    خندید:دخترتوازدیشب تاحالاهیچی نخوردی پاشویه چی بخوربعدبخوابـــ...

    پتوروتاسرمو کشیدم:نمیخورم بذارکپه مرگموبذارمـ....

    پتوروکنارزد:آرام پاشــــو

    غلتی خوردم که ازروتخت افتادم وآخم بالارفت ومهیار خندید:دخترکجایی؟

    بادردچشاموبستم:تقصیرتوئه دیگهـ...

    کنارم نشست:پاشومن ناهارآماده کردم صبحونه که هرچی قدرصدات زدم بیدارنشدی حداقل ناهاربخور.....

    پوووفی کردم:باشه توبرومن میامـ.....

    ایستاد:اومدیا.....

    سرموتکون دادم وچهارطاق درازکشیدم که صدای دادمهیاراومد اومد:آرام کتک میخوای؟

    باترس بلندشدم که سرم به تخت خوردومهیاروفحش دادمـ.....

    خندیدازاتاق بیرون زدم: مسترابت کجاست؟

    ـ درسمت چپ اتاقـ.....

    به سمت چپم نگاه کردم واردشدم خودموتوآیینه دیدم گریختم:مهیار کولموبدهـ.....

    بعدچنددقه تقه ای به درخوردومن کولموگرفتم موهاموشونه زدم آب به دستوصورتم زدم وازدستشویی بیرون زدمـ.....

    یه لباس راحتی پوشیدم وواردآشپزخونه شدم:سلام کدبانومهیار خانـ.....

    خندیدوپشت میزنشست:بفرماببین چه دست پختی داره مهیار متینـ.....

    ـ فامیلیت متینه؟

    ـ بعله

    ـ فامیلت قشنگهـ.....
    

    ـ میدونمـ.....

    ـ اعتمادبه نفست کف حلقمـ.....

    خندیدیه قاشق برنج خالی خوردم که گفت:خالی؟

    خندیدم وخورشت قرمه روبرنجم خالی کردم:به به تاحالاندیدم مردی قرمه سبزیش خوشمزه باشهـ.....

    خندید:حالاببینـ.....

    اولین قاشقوخوردم:اوووووم بی نظیره پسرتوخدمتکارخوبی میشیــ.....

    خندید:پرو...

    واقعاقرمه سبزیه خوبیه جاتون خالی .....

    دستاموبهم مالوندم:شام شب بامن نظرت چیهـ....؟

    ـ باشه هرچی بخوای توآشپزخونه هستـــ...

    کارتی روجلوم گذاشت:اینم شمارموباتلفن خونه زنگ بزن اگه چیزی خواستی

    باشه ای گفتم وپرسیدم:کارت چیهـ؟

    ـ مهندس ساختمون سازیمـــ....

    حرفی نزدم پشقاباروجمع کردم:مهیار برام یه بوم ورنگ نقاشی میخری دلم برای نقاشی کردن تنگ شدهـ....

    خندید:باشه ولی یه چیزخوب بکش اونم برای من ویژه ودرجه یکـــــ

    ـ چشم شمابخر

    ـ درضمن زیرخونه ی من یه زیرزمینه که توش پیانوهست میتونی ازش استفاده کنی....

    باذوق بالاپریدم:آخ جونـــ....

    ـ آرام دروبرای هیچ کس بازنکن تلفنم به غیرشماره خودم به کسی جواب ندهـ

    سرموتکون دادم:درست مثل ماماناشدی!چشم مامان مهیار

    خندید:من میرم آماده شمـ....

    ظرفاروتوسینک ریختم ومشغول شستن شدمـ....

    یه یک ربع بعدآشپزخونه برق میزددستکشاروازدستم دراوردمـ.....

    کمرموبه دوطرف چرخوندم که صدای مهیار اومد:ممنون بانو....

    خندیدمــــ......

    ـ خدافظ

    کیف لپتاب به دست دروبازکرد:مواظب خودت باشـــ.....

    ورفت لبخندزدم مهیار واقعاًخوبه ولی من به جای دوست قبولش دارمـ...

    رومبل مخمل مشکی رنگ که کوسن های سفیدداشت نشستمـــ.....

    خونه ای ترکیبی از رنگ کرم سفیدوالبته دل باز توخونه طوفان دلم میگرفتـــ....

    نگام به عکس روچوب بزرگی افتاد...

    عکسی ازخودشوطوفان هردوپشتشونوبهم کردن وعینک دودی جذابی چشماشونوقاب گرفتهـــ....

    بودوالبته هردومثل هم لباس پوشیده بودنــ...

    دوقلوهای ضدهمـ.....

    سمت تراس راه افتادم پرازگلای پیچک وحسن یوسف که ازمیله های تراس آویزون بود.....

    حیاط بزرگ والبته پردرخت که به دلیل زمستون بی برگ بودن ومیزوصندلی

    سفیدرنگ داخل آلاچیقـ. که آدموسمت خودش میکشوند.....



    بافت بلندتازانوموباشالوکلاه پوشیدم کلیدوتلفن بی سیم روبرداشتم شماره مهیاروتوجیبم انداختمـ....

    ازدربیرون زدم پله هاروپایین رفتم وواردحیاط شدم اوم زیرزمینش کجاستــ؟ سمت چپ رفتمـ. چیزی نبود....

    به سمت راست حرکت کردم پله هایی که بافرش قرمزپوشیده شده والبته گلدونای که برگ پیچک روپله پخش شده بودنــ.....

    واردزیرزمین شدم خدای من اینکه زیرزمین نیست یه خونســـ واس خودشـ...

    تلویزیون اِل سی دی ومبل های چرم مشکی وکوسن های قرمز...

    گلای مصنوعی رومیز سمت چپ تلویزیون بافاصله پیانوقرارداشتـــ.....

    عکس خودمهیار بالای پیانوکه پشت پیانونشسته وچشماش بستســــ.....

    فرش برجسته قرمزمشکی ومیزی که روش یه دفترباجلدقهوه ای قرارداشتـــ

    روصندلی نشستم ودفتروبازکردم یه سری آهنگ نوشته شده والبته نت های موردنظرشـــ....
    



    بافتوازتنم دراوردم وشومینه روشن کردمــ

    نگام به قاب عکس بالاشومینه افتادبازطوفانومهیار ایناچه نسبتی باهم

    دارن؟بایدبفهمم ولی به من چه؟ولی خب اونامنواوردن پیش خودشون چرا!؟

    چه قدم خودشیفته أنــ....

    *************

    لامپاروخاموش کردم شمع های مشکی قرمزوروشن کردمـ.....

    دونوع غذادرست کرده بودمــ....

    صدای دراومدبه مهیار گفتم که پایین بیاد...

    پشت پیانونشستم وشروع کردم به زدن امیدوارم این یه تشکرخوب برای مهیار باشه خیلی کمکم کردهـ.....حامی خوبیهـ....

    خداکنه برداشتی ازکارم نکنه وبفهمه به عنوان تشکرویه دوست خوب بودنش

    این کاروانجام دادمـ.....

    دستاش روشونم نشست وزمزمه وار گفت:ممنونم آرام جانــ....

    حرفی نزدم ولبخندکوچیکی زدم ونت آخروزدم واون برام دست زد:عالی بود...

    ایستادم:سلام علیکمـــ......

    لبخندزد:سلام علیکم خانوم گلــ....

    کتشودرواردوبااشتهاوذوق پشت میزنشست:چه کردی همه رودیوونه کردی....

    خندیدم وپشت میزنشستم:اینم برای تشکر...

    خندید:ممنونم آرامـ....

    ـ خواهش میکنم توخیلی به من کمک کردی....

    نگاهی به غذاهاکرد:به به اول چی بخوریم؟

    ـ من که عشق ماکارونیمـ.....

    خندیدوبرای من ماکارانی کشید:بفرما

    خودشم مشغول خوردن شد....

    من ـ مهیار؟

    نگام کرد:نسبتت باطوفان چیه؟

    سرشوپایین انداخت ومن گفتم:نمیخوادبگی!

    نگاه خاصی بهم انداخت:منوببخش ولی یه رازه نمیخوام طوفان نسبت بهم بی اعتمادشهــــ.....

    ـ میفهمم چی میگی درضمن مهیار من فرداازاینجامیرمـــ.....

    تندی سرشوبالااورد:چـــــــــــــــــــــی؟

    آروم نگاش کردم:فرداسرهنگ دنبالم میادومیرمـ...

    ـ ـ شماهیچ جانمیری؟

    تندی به درنگاه کردم چشمای براق طوفان ودیدم مهیار ایستاد:تواینجـــــا؟

    طوفان نزدیک شدولامپ روروشن کرد:چه فضای رمانتیکی!هــــــــــــه

    وپوزخندزد:بروحاضرشــــــــو!!!

    سرموتکون دادم:من باتوهیچ جانمیامــ!

    دستشوروبینیش گذاشت:هیس حرف نزن فقط بـــــــــرو!

    ازچشماش خون میباریدومن واقعاًترسیده بودمــــ....

    مهیارجلوم ایستاد:نمیذارم ببریش آرام نمیخوادپیش توباشهـــ....

    طوفان اخمی کرد:اِخوب شدگفتی نمیدونستمـ...

    بعددادزد:آرامـــ باتوعمـــ.... زودآماده شــــــو!!!

    دست مهیاروفشاری دادم:نمیامــــ!!!!

    نزدیک شدوبازوموگرفت:آرام لج نکن نذارجوری دیگه ای باهات رفتارکنمــــ....

    لبموبه دندون گرفتم وباترس سرموتکون دادم:نع طوفانـــــ!!!!!

    دستش مشت شدمهیار طوفانوکمی به عقب هُل داد:طوفان نمیذارم ببریشـــ!!

    طوفان خشمگین نگام کرد:آرام بروحاضرشـــــــــــــو!

    لرزیدم وبازوی مهیاروچسبیدم ونالیدم:مهیار من میترسمـــــ.......

    نگام کرد: آروم باشــــــــــ.....

    بعدمنوبه عقب هُل داد:طوفان بذارپیش من باشهـــ....

    طوفان دست به سینه ایستاد:نخیربگوبیادبریمــ...زودباشـــ....

    مهیار به من نگاه کردومن چشام آماده باریدن شد......

    مهیار نفسی عمیق کشید:طوفان تواذیتش میکنی....

    طوفان پوزخندزدومهیار ودورزدونزدیک من شد.....

    توکنج دیوارفرورفتم دستش دورکمرم نشستــــ.....

    فشارمحکمی بهش دادوزیرگوشم گفت:نذاربامهیار دعواکنم مثل آدم بیــــــا

    به مهیار نگاه کردم طوفان محکم ترکمرموفشرد:آرام خیلی دارم باهات راه میامـ.... زودباشــ ...

    نگاش کردم:میام

    پوزخندی زد:برووسایلتوجمع کنــــ....

    مهیار اخمی کرد:نمیذارم ببریشــــ.......

    طوفان منوول کردیغه مهیاروگرفت:دیگه پاتوتوعمارت من نذار.....

    مهیار اخمی کرد:نمیذارم آرام روببریــ.....

    طوفان مهیار وبه عقب هُل داد:حرف اضافه نزنــ......

    دادزد:آرام زودباشــ من ازعلاف بودن بدمـ بیاد....

    تندی پله هاروبالارفتم اشکام میریخت

    نفهمیدم چه جوروسایلموجمع کردمــ نگام به بوم ورنگای کنارآلاچیق افتاد...

    طوفان دست به جیب ازپله هابالااومد:چه عجب!

    ـ مهیارکوش؟

    پوزخندزد:دوتامشت خوردتابفهمه نبایدبه من خ*ی*ا*ن*ت کنهـ....

    کولموانداختم ودوییدم سمت زیرزمین ،طوفان پوزخندزدودستموکشید:نترس چیزیش نشدهـ.....

    محکم زدم به کتفش:ولم کن عوضی تویه پست فطرتی توگفتی اگه باهات بیام کاریش نداری....

    پوزخندزد:دوتامشت زدن که به توربط نداشت واس حرفی که زدخورد....

    زدم توپاش که تعادلشوازدست دادپله هاروتندتندپایین رفتمـ....

    مهیار روزمین افتاده بودوتوخودش می پیچیداشکام بی وقفه میریخت بهش نگاه کردم:مهیار؟

    لبخندزد:آرامــ؟

    دستموگرفت:مواظب خودت باش باطوفان برومن حواسم بهت هستـــ....

    طوفان ـ گمشــوبیا

    دستم مشت شدومهیار گفت:مواظب خودت باش یادت نره نقاشی که قول دادیروبکشیامنتظرم باشـــــ!!!

    ازجام بلندشدم تف کردم توصورت طوفان که باپشت دست خوابوندتودهنمــ:خیلی پروشدی

    تعادلموازدست دادمـ....

    مهیار ـ طوفان اذیتش نکن

    سرم به جایی برخوردکرد.....

    طوفان پوزخندزدومن سرم خیلی دردمیکرددستموروسرم گذاشتم خون ازش جاری میشد.....

    طوفانوتارمیدیدم:مهـیـ........

    وچشام تارشدوهیچی ندیدمـ....

    *********************

    سرم دردمیکرد....

    بدنم بدترصدای طوفانومهیار توگوشم بودپشت دستی که ازش خوردم وبعدش که نمیدونم کجامـــ!

    چشاموبازکردم که دردبدی توگردنم پیچید.....

    صدای مهتا اومد:آرام؟آرام بهوش اومدی؟

    نتونستم سرموبرگردوندم نزدیکم شدگریه میکرد:خوبی؟

    گیج نگاش کردم:مهیارکوش؟

    ـ خوبهــ....

    ـ حالش بدبودبه خاطرمن کتک خورداون طوفان عوضی زدشــ....

    اشکموپاک کرد:آروم باشـ...

    ـ من کجامــ؟

    ـ تواتاق آقا

    ـ اینجاچه غلتی میکنم؟چی شده؟

    ـ ضربه بدی به سرت خوردیه هفته بی هوش بودی !!!!!!

    ـ من تشنمهـ.....

    لیوان آب وسمتم گرفت وکمکم کرد....

    ـ مهتا بگوبه جون مامانت حال مهیار خوبه؟

    لبخندزد:به جان مامانم خوبهــ.....

    بعدعقب گردکرد:من برم به آقابگم بهوش اومدی

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 519
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,786
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 399
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,667
  • بازدید ماه : 44,114
  • بازدید سال : 317,550
  • بازدید کلی : 11,814,690