close
مجتمع فنی تهران
رمان وعشق تنهاعشق قسمت دوم
loading...

رمان فا

   نتونستم سرموبرگردوندم نزدیکم شدگریه میکرد:خوبی؟    گیج نگاش کردم:مهیارکوش؟    ـ خوبهــ....    ـ حالش بدبودبه خاطرمن…

رمان وعشق تنهاعشق قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 253 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 1:55 نظرات ()

   نتونستم سرموبرگردوندم نزدیکم شدگریه میکرد:خوبی؟

    گیج نگاش کردم:مهیارکوش؟

    ـ خوبهــ....

    ـ حالش بدبودبه خاطرمن کتک خورداون طوفان عوضی زدشــ....

    اشکموپاک کرد:آروم باشـ...

    ـ من کجامــ؟

    ـ تواتاق آقا

    ـ اینجاچه غلتی میکنم؟چی شده؟

    ـ ضربه بدی به سرت خوردیه هفته بی هوش بودی !!!!!!

    ـ من تشنمهـ...................................................

 
    لیوان آب وسمتم گرفت وکمکم کرد....

    ـ مهتا بگوبه جون مامانت حال مهیار خوبه؟

    لبخندزد:به جان مامانم خوبهــ.....

    بعدعقب گردکرد:من برم به آقابگم بهوش اومدی

    سریع گفتم:نه نمیخوام ببینمشــ....

    باغم نگام کرد:باشه من میرم تواستراحت کنــ....

    حرفی نزدم سرموزیرپتوبردمــ....

    خسته ام خسته من کی ازاین عمارت خلاص میشمـ؟

    من نمیخوام اینجاباشم!

    من اون آلونکی که واس طلعت بودوترجیح میدم به این جا!!!

    دربه آرومی بازشدعطرتلخ وتندش تواتاق پیچیدومن بیشترتوخودم جمع شدمـ...

    بوی عطرش نزدیک ترمیشد:میدونم بیداری پس خودتوبه موش مردگی نزنـ...

    حرفی نزدم که گفت:مهیار حالش خوبه نگران نباشـ...

    تعجب کردم که لحنش فرق کرده ولی اهمیتی ندادم این همون نامردهـ...

    من ـ میخوام برم اتاق خودمـ....

    ـ فعلاًنمیشهـ..

    حرفی نزدم وبغض کردمـ خیلی ضعیف شدم خیلی همش تقصیرتوئه نامردهمش تقصیرتوئه عوضیهـ.....

    پتوروکنارزدم وپشتموبهش کردم حتی نگاه کردن بهشم حالموبدمیکنهـ...

    ـ اولاً آرام من آدمی نیستم نازتوبکشم مثل آدم غذااوردن میخوری حوصله مریض داری وندارم همین جوریش ازکارزندگیم افتادمـ... دوماًاتاقت عوض شده

    اتاق بغلی اتاق توئهـــ.....

    پوزخندزدم وچشاموبستمـــ....

    ـ دوستت فادیاقراره بیاداینجا

    تندی چرخ خوردم وباتعجب نگاش کردم:چی؟

    ایستادوبااخم گفت:همینی که شنیدی!!!!

    ـ کی میاد؟

    ـ ازمن سوال نپرس گفتم میادیعنی میاد!!!

    حرفی نزدم واون موشکافانه نگام کرد:مهیارامروزیه سرمیادمیبینتتـــ. میره!

    خوب حرفاتوبزن دلتنگی هاتوبرطرف کن چون دیگه نمیذارم پاش به عمارتم

    بازشه فهمیدی؟

    حرفی نزدم که بلندترگفت:باتوبودم کری؟

    روموازش گرفتم:کرنیستم پس شنیدم چی گفتی حالاهم بروبیرونــ...

    ـ اینجااتاق خودمه میخوام بمونم به توهم هیچ ربطی نداره

    اخمی کردم وسرموزویرپتوبردم ولبخندعمیقی زدم آخ جون فادیامیاد....

    وای خداممنونم مهیارروهم میبینمـ....

    ـ ـ به مهتا میگم برات لباس بیاره دکترتم میادتامعاینت کنه پس خودتوجمعوجورکنـ....

    ***************

    دوروزپیش مهیار اومدباهم حرف زدیمـ...

    خندیدیم وگفت که مواظب خودم باشم ورفتـ.....

    خسته شدم ازفادیاخبری نیست نمیدونم کی میاد....

    ازطوفانم نمیشه چیزی پرسیدبامهتاخیلی خوبم نهالودیگه نمیبینمـ....

    ولی به جاش دختردیگه به اسم مهنازومیبینم که زیادخوشگل نیستـــ....

    پاموازاتاق بیرون نمیذارم یانقاشی میکشم یاپیانومیزنمـ.....

    دوست ندارم طوفانوببینم تامیبینمش یادبدبختیام میوفتم اونم کاری بهم نداره
    



    هنوزداشتم روتابلوی مهیار کارمیکردمـ.....

    میخواستم خاص باشه چون قراره به یه فردمهموخاص تحویلش بدمـ....

    پیشبندموبازکردم تقه کوتاهی به درخوردوصدای مهتاب اومد:آرام خانوم براتون قهوه اوردمـ...

    خندیدم هروقت که میدیدطوفان هست آرام خانوم صدام میزد....

    دروبازکردم باترس اومدتو:این آقاچه دوست دخترای زشتی داره آدم رغبت

    نمیکنه نگاشون کنهـ.... همچینم نگات میکنناانگارارث باباشونومیخوانـ....

    خندیدم وسینی روازش گرفتم:ازدوستم خبری نشد؟

    باذوق گفت:چرااقاگفت امروزمیاد....

    بلندجیغ زدم:آخ جووووووووووون

    درباشدت بازشدوطوفان ومهنازباهم خیره خیره نگام کردنـ...

    مهنازـ این دختره کیه؟

    طوفان اخمی کردروبه من گفت:چی شده؟

    منم اخمی کردم:هیچی

    مهنازـ توخدمتکارطوفانی تعجبیه خوشگل وخوش استیلی

    طوفان بااخم نگام میکرد:آره مهنازجان خدمتکارمهـ....

    دستم مشت شدوچشم غره بهش رفتم که آروم گفت:دهنتوببند

    هردوشون رفتن ومن به مهتاب گفتم:دختره نچسب دلم برای نهال تنگ شدهـ...

    مهتا هینی گفت که باتعجب گفتم:چی شده؟

    کنارم روتخت نشست:نهال خانوم اصلاً ازتوخوشش نمیومدهمش به آقامیگفت

    که توروازاینجابیرون بندازه فکرمیکردشمادوست دخترآقایید....!!!!

    خندیدم:خله دختراسکول آدم قحطه که من دوست دختراون کوروکودیل شمـ....

    مهتا خندیدتقه ای به درخوردوصدای خدمتکاری اومد:خانوم دختری به اسم فادیااومده.....

    ادامه حرفشونشنیدم وتندتندازپله هاپایین رفتم پشت به من ایستاده بودستامودورکمرش حلقه کردمـ....

    برگشت محکم بغلم کردوگریه کرد:سلام بی وفاخوبی؟ تواینجاچیکارمیکنی؟

    توبه پول احتیاج داشتی بهم میگفتی چرااومدی خدمتکاراین عمارت شدی؟

    تعجب کردم صدای طوفان اومد:چه عجب اومدید!

    برگشتم دستاش دورکمرناقص مهنازپیچ خورده بود....

    فادیا ـ شما؟

    طوفان ـ رئیس آرامم توعمارت من کارمیکنهـ...

    چشم غره رفتم که بابی تفاوتی گفت:مهمونتوتواتاق خودت ببر...

    حرفی نزدم به موقع به حساب توئه لندهورمیرسمـ.....

    وارداتاق شدیمـ...

    فادیاـ دلم برات یه ذره شده بودمامان فاطیماخیلی دوست داره ببینتت نمیشه بیای پیششـ؟

    من ـ نع طوفان نمیذارهـ....

    فادیا ـ طوفان؟

    ـ اره دیگه اون کوروکودیلومیگمـ...

    خندید:خیلی جذابه من که دیدمش گرخیدمــ...

    خندیدم:ازش متنفرمـ....

    خندید:مهم نیست باباگفت بیاخونه گفت خودش خرجتومیدهــ....

    بدم میومدسرباره کسی باشم ترجیح دادم که فکرکنه اینجاکارمیکنم:نه گلم اینجاراحتمـــ...

    آره جون عمم راحتم مخصوصاًبااین کوروکودیلـ....

    نگاش به تابلوافتاد:وای خداخیلی خوشگله کی کشیدیش؟

    ـ دوروزی میشه برای کسی کشیدمشـ...

    ـ کی؟

    ـ مهیار

    ـ مهیار؟

    ـ اهوم دوست طوفانه پسرخیلی ماهیه من خیلی جای یه دوست دوسش دارمـ...

    ـ حتماًبایدببینمشـ...

    ـ زیاداینجانمیاد...

    ـ ازخودت بگوازاینجاراضی هستی؟

    ـ بدک نیستـ....
    


    برگشتم دستاش دورکمرناقص مهنازپیچ خورده بود....

    فادیا ـ شما؟

    طوفان ـ رئیس آرامم توعمارت من کارمیکنهـ...

    چشم غره رفتم که بابی تفاوتی گفت:مهمونتوتواتاق خودت ببر...

    حرفی نزدم به موقع به حساب توئه لندهورمیرسمـ.....

    وارداتاق شدیمـ...

    فادیاـ دلم برات یه ذره شده بودمامان فاطیماخیلی دوست داره ببینتت نمیشه بیای پیششـ؟

    من ـ نع طوفان نمیذارهـ....

    فادیا ـ طوفان؟

    ـ اره دیگه اون کوروکودیلومیگمـ...

    خندید:خیلی جذابه من که دیدمش گرخیدمــ...

    خندیدم:ازش متنفرمـ....

    خندید:مهم نیست باباگفت بیاخونه گفت خودش خرجتومیدهــ....

    بدم میومدسرباره کسی باشم ترجیح دادم که فکرکنه اینجاکارمیکنم:نه گلم اینجاراحتمـــ...

    آره جون عمم راحتم مخصوصاًبااین کوروکودیلـ....

    نگاش به تابلوافتاد:وای خداخیلی خوشگله کی کشیدیش؟

    ـ دوروزی میشه برای کسی کشیدمشـ...

    ـ کی؟

    ـ مهیار

    ـ مهیار؟

    ـ اهوم دوست طوفانه پسرخیلی ماهیه من خیلی جای یه دوست دوسش دارمـ...

    ـ حتماًبایدببینمشـ...

    ـ زیاداینجانمیاد...

    ـ ازخودت بگوازاینجاراضی هستی؟

    ـ بدک نیستـ....

    ـ چیزی احتیاج نداری؟

    ـ نه گلمـ...

    ـ دوروزه میخوام بیام ولی این رئیست نمیذاشتـــ...

    باتعجب پرسیدم:چرا؟

    شونه ای بالاانداخت:نمیدونم چراولی توله سگ عجب صدایی دارهـ...

    کولشوبازکرد:مامان برات کتلت درست کرده البته زیادا...

    خندیدم ظرفوازش گرفتم:حتماازش تشکرکنـ....

    ـ چی میشدمیومدی پیش خودمون؟

    ـ نمیذارهــ....

    ـ من میتونم بیامــ؟

    ـ اونم نمیدونم ولی بهت خبرمیدمــ....

    *****************

    یه یک هفته ای میشه که پاموازاتاق بیرون نمیذارم فقط مهتابه که کموبیش تواتاقم میادومیرهـ...

    غرق نقاشی شده بودم داشتم روسایه زنیاش کارمیکردمـ...

    خیلی کم میخوابیدم حوصلم سرمیرفتــ....

    ولی اهمیت نمیدادم بهترمیدونم که بیرون نباشمـ....

    قلموهای نقاشیموبرداشتمـ...

    دروبازکردم سرم پایین بودباصدای خنده مهنازسرموبالااوردمـ...

    ایش چه زشت میخنده حالم بهم خوردعق!!!!!

    طوفان دست مهنازوگرفته بود...

    نگام کردکه اخمی کردم خواستم ازکنارش ردشمـ....

    که مهنازگفت:هوی دختردوتاقهوه بیاردرضمن توچرامثل بقیه یونی فروم نمیپوشی؟

    نگاه خشمباری بهش انداختم خواستم حرفی بزنم که طوفان گفت:زودقهوه هاروبیارمن تلخ میخورمـ....

    مهنازباعشوه گفت:من شیرین میخورمـ....

    زیرلب گفتم به جهنم که طوفان باصدای بلندگفت:آرام برو....
    


    دستم مشت شدوبااخم نگاش کردم که روشوازم گرفتورفتـــ....

    تندتندپله هاروپایین رفتم باحرص به مهتا گفتم:واس اون دوتاقوزمیت دوتاقهوه بریزببر....

    خندید:چراحرص میخوری؟آروم باش این دختره خیلی پروئه تازه میخوادامشب اینجابمونهـ...

    ـ به درک بذاربلایی سرش بیارم که نفهم من بودمـ....

    ـ آرام آقاروعصبی نکن

    ـ غلت کرده پسره عوضی زمختـ...

    فنجوناقهوه روتوسینی گذاشت تلفن توآشپزخونه زنگ خورددست همه بندبودرفتم سمتش:بلهـ...

    صدای طوفان اومد:آرام خودت قهوه بیار..

    خواستم بگم مگه نوکرتم که گوشیروقطع کرد

    باحرص گوشیروگذاشتم:مهتا طوفان گفت خودم قهوه روببرمـ....

    خندید:توچراباآقالجی؟

    ـ اصلاًحرف نزن دوست دارم سربه تنش نباشه راستی مهتا تویه ظرف برام آب ودستمال بزارکناربیام ببرمـ..

    قبل اینکه سینی وبردارم توقهوه ای مهنازنمک ریختمـ....

    پله هاروبالارفتم پشت دراتاقش نفسی کشیدمـ...

    صداشون اومدمهنازباعشوه گفت:طوفان جون بابام گفته که یه سربروشرکتش کارت دارهـ....

    عق حالم بهم خوردطوفان خیلی سردوخشک گفت:وقت ندارمـ...

    تقه ای به درزدم صدای طوفان اومد:بیاداخلـــ...

    وارداتاقش شدم جونمی چه فیس توفیسم نشستنـ...معرفی میکنم گوریل انگوری

    وکوروکودیلـ....

    مهنازروپای طوفان نشسته بودودستاش ابراز احساسات تاب خورده بود...

    خنده ی کوتاهی زدم که ازدیدطوفان پنهون نموندوباغیض نگام کردکه نیشم بیشتر بازشد...

    مهنازروصندلی کناری طوفان نشست

    طوفان ـ فنجون قهوه شوبهش بدهـ....

    چشم غره بهش رفتم فنجون قهوه ای روبرداشتمـ...

    اومدم بدم دستش که ازقصدکجش کردم وروشلوارسفیدش ریخت البته زیادنریختا ولی خیلی داغ بودودادوهوارسرداد....

    طوفان حرفی نزدولی مهنازگفت:دختردستپاچلفتی مگه کوری؟

    بامسخرگی گفتم:اوه اوف شدی؟

    حرص خوردطوفان دادزد:بروبیرونـ...

    چشمکی به طوفان زدم وازاتاق بیرون زدم خنده ی بلندی سردادمـ...

    که صدای بلندطوفان اومد:دختره هیچی نداراین چیه ریختی توقهوه؟

    خندم بلندترشد... واردآشپزخوونه شدمـ...

    مهتاب ـ چیکارکردی دختر؟

    خندیدم:فنجون قهوه رو،روپاش ریخت یه کم توقهوشم نمکــ ریختمـ....

    زدتوصورتش:چیکارکردی؟دختردیوونه شدی؟وای آقاخیلی عصبانی شد؟

    خندیدم:آرهـ...

    بانگرانی گفت:می کشتتـــ....

    ـ غلت کردهـ....

    اینبارزدتوصورت خودش:خاک توسرمـ...

    *******************

    دستاموزیربغلم زدم به سمت رودخونه کوچیکی که پشت عمارت بودرفتمـ...

    نزدیکای عیدمیشدیم هوابهاری بود...

    روصخره نشستم پاهاموتوآب فروبردم حس خوبی ازآب سردبهم واردشد..

    نفسی کشیدم:خدادوست دارمـ...

    بعدزدم زیرخنده میگن اگه الکی هم بخندی باعث میشه انرژی فوق العاده ای بدست بیاری...

    چشاموبازکردم دستموتوآب فروبردم یادموقعی افتادم که بامهیار تواستخرآب بازی کردیم کجایی پسر؟

    توحس بودم که یه دفعه یکی موهاموکشید:چراون کاروکردی؟

    باترس نگاش کردم:چیکار؟

    دادزد:خودت خوب میدونی چرااون کاروکردی؟
    

    چشامولوچ کردم وپوزخندزدم:چون دوست داشتم درضمن من خدمتکارت نیستمـ...

    پوزخندزدوبیشترموهاموکشید:قراره بشی ازاین به بعدبرای اینکه خرج خودتودربیاری خدمتکارم بشی...

    اخم کردم:نه من مگه خواستم بیام اینجا هانـ....من مگه گفتم توبیاخرجموبدهـ...

    هولم دادعقب روچمناافتادم یغموگرفت:فرداشب توبامن میای لواسون حالیته؟

    اخم کردم:نههه

    ـ همینه که زبون نفهمی

    ـ به توچه کوروکودیل؟

    صورتش نزدیک ترشددستشودورم حلقه کرد:میدونی که من بخوام هرکاری میتونم کنم؟

    ابروموبالاانداختم وبالبخندگفتم:نوچ

    نزدیک ترشد....

    منوکمی سمت خودش کشید

    باخشم نگام میکرد:نظرت چیه بهت بفهمونم که هربلایی میتونم سرت بیارم؟

    ترسیده بودم میدونستم هرغلتی میتونه کنه ولی دیده بودم که به هیچ دختری نزدیک نمیشد...

    حرفی نزد...

    سردی لبهاش وخوب حس کردمـ....

    ازم جداشدونگاهی اجمالی بهم انداخت دستش سمت دکمه پالتوم رفتـــ....

    وای خداالان ازهوش میره دیدم چشاش تارشدوجسم سنگینش روم افتاد..

    ـ وای خدا

    برش گردوندم هیچ تکونی نمیخورددوییدم توعمارتودادزدم:مهتـــــــــــــا؟

    مهتا سراسیمه باچشمای خوابالواومد:چی شدهـ...؟

    ـ طوفان طوفان حالش خوب نیست بایدببریمش بیمارستانـ....

    زدتوسرخودش شماره کسی روگرفتــ....

    *******************

    باترس تواتاقم نشسته بودمـ...

    مهیار بهش نگفته بودکه من رولبم پوسته میذارمـ؟

    همش میترسیدم چیزیش شهـ....وای زندم نمیزاره خونه بیاد...

    امروزمرخص میشه بدبختم اگه روسرم خراب نشدتقصیرخودشه نبایدبهم نزدیک میشد...

    میخواست چیروثابت کنه؟هه پسردیوونهـ....

    مشتی به درخورد:آرام بیابیرونـ....

    پاهاموتوخودم جمع کردم به گوه خوردن افتاده بودمـ ازبس که ازاین بشرمیترسمـ....

    محکم تربه درزد:آرام بیابیرونـ.....

    نفسی کشیدم به جون خودم من کاری نکردم چرانمیفهمهـ......

    دربه ضربی بازشدوصدای دادطوفان:توچیکارکردی؟

    ایستادم:من کاری نکردمـ....

    نزدیک شد:بگوچیکارکردی؟

    ـ تونزدیک من شدی نذاشتی حرفی بزنمـ...

    ـ من زهرنخورده بودم ولی دکترمیگفت زهرواردبدنم شده بود...

    لبهاموبه هم فشردم:من رولبهام پوسته ای جنس زهرمیذارم بعدشم که تو.........

    ادامه حرفمونزدم باخشم نگام کردقفسه سینش به شدت بالاپایین میرفتـ...

    من ـ تقصیرمن نبودخودت مسخره بازی دراوردی...

    شونه هاموگرفت:توامروزبامن لواسون میای الانم یه سری لباس برات میارن میپوشیش فهمیدی؟

    ـ نع من باتوقبرستونم نمیامـ....

    نزدیکترشدنفسی که زیرگردنم خوردحالم دگرگون کرد...

    طوفان ـ میای خوبشم میای..

    دستموتخت سینش گذاشتم:نمیام طوفان به من نزدیک نشو

    پوزخندزد:چرا؟توخدمتکارمنی منم رئیستم هرکاری دلم بخوادمیکنمـ

    سرموتکون دادم:ولم کنـ...من خدمتکارتونیستمـ....

    دودستموگرفت:تقلانکن تودربرابرمن هیچی نیستیـ....

    ـ خودتوبامن مقایسه نکن توبه گردپای من نمیرسیـ...

    دستش روقفسه سینم نشست وحرکت دادقلبم به شدت میزد:ولم کنـ...
    

    ـ میخوام دست عموت بدمتـ....

    باتعجب نگاش کردم:من کسیروندارمـ....

    ـ مطمئنی؟

    اخم کردم:آرهـ...

    دستش روبازوم نشست:میخوام ببرمت پیشش یه عموی خوب کسی که دوست

    دارهـ.... چشماش دنبال توئه درسته توروبه من سپردن ولی تویه امانت به

    دردنخوریـ...... نظرت چیه به امانت خ*ی*ا*ن*ت کنم؟

    دادزدم:من عموندارمـ......

    پوزخندزد:داری خوبشم داری یه عموکه نمیدونه توپیش منی...

    نفسم بنداومده بودحرفی نمیزدم نمیدونستم چی میگهـ.....

    من ـ طوفان چراچرتوپرت میگی؟

    پوزخندزد:نه من حرف راست میزنمـ...

    نگاهش سمت لبهام رفت:چرااینکارومیکنی؟

    هولش دادم:واس اینکه کسایی مثل توئه عوضی نزدیکم نشینــــ....

    ـ وای خداچه دخترباحجبوحیایی ...

    دستم مشت شدمنوروتخت پرت کرد....

    ـ یادم رفت بگم عموت پدرتوکشتهـ....

    تعجب کردم یقشوچسبیدم:توهیچی نمیدونی.....

    پوزخندزدروتخت نشست :بهترازتومیدونم امروزکه رفتیم لواسون میفهمی..

    ـ توکی هستی؟

    پوزخندزد:به توهیچ ربطی ندارهـ....

    نزدیکترشد:یادم رفت بگم دیگه ریختتونمیبینمـ...

    هولش دادم عقب:چی میگی؟گمشوبروبیرون ازتاقمـ....

    پوزخندزد....

    چشماش مثل همیشه پرازخشم بود:حرف اضافه نزنـ....

    خواستم بلندشم که دستشوتخت سینم گذاشتوهولم دادعقب:الانم رولبت پوسته گذاشتی؟

    نبودولی میترسیدم بگم نیست وباعث شه منوببوسهـ.....

    ـ آرهـ...

    ـ دروغگوی خوبی نیستـ....

    من ـ توروخدانزدیکم نشومن نمیخوام بازیه چیزیت بشه ودادوبیدادراه بندازی..

    پوزخندزد:بازیگرخوبی هستی...

    ـ ازدکترقبلی پرسیدم ازکجابفهمم که پوسته رولبت هست بااینکه سخته

    تشخیصش ولی اون نخ تودهنت دیده نمیشه پس درنتیجه دروغ گفتی درسته؟

    سرموعقب بردمـ...

    دستاموروقفسه سینش گذاشتم محکم پَسِش زدمـ.....

    ضعیف شدم جلوی طوفان ضعیف شدمـ....

    یک دفعه ولم کردورفتـــــ......

    نفسی ازسرآسودگی کشیدم:خدابه خیرکرد

    ******************

    به زورسوارماشینم کردتندرانندگی میکردمن رانندگی توشبودوست ندارم میترسم خاطره بددارمـــــــــ.....

    توصندلی جمع شدم:توروخداآروم برو....

    دادزد:خفه شو

    سرعت 200تابودمن میترسمـ...چراین زبون نفهمه نمیفهمه اینو...

    دستام یخ بودمیلرزیدمـ...

    به خاطراون تصادف لعنتی هیچ وقت میلی به خریدماشین نداشتمـ.....

    تواون تصادف من پدرمادرموازدست دادم ازرانندگی توشب میترسم چون توشب بودکه من بی کسوکارشدمـ......

    من میترسم اشکام میریخت وطوفان بی اهمیت بود....

    دادزدم:طوفان توروخدایواش برو....

    جوابموندادوبین ماشیناویراژدادسرموبرگردوندم سرعتش کمترشد:نگام کنـ...

    سرموتکون دادم:نمیخوام ولم کن توروخداولم کنـ...چی ازجون من میخوای!؟

    دادزد:نگام کن میگمـ.....

    ـ نمیتونم نمیخوام طوفان باهام حرف نزن طوفان ازت بیزارم طوفان ازت متنفرمـ....
    

    حرفی نزدماشین یک دفعه ایستادمنوبرگردوندسرموپایین انداختم هیچ وقت خوشم نمیومدتوچشمای یکی نگاه کنمـ...

    مخصوصاًطوفانـ.....پرخشم وعصبانیتـ....

    دستشودوطرف شونم گذاشت:نگام کن!

    خیلی جدی وسردولی من نمیتونم....

    دستش روچونم نشست وسرموبالااوردتوچشام بااخم نگام کرد:چته؟

    سرموتکون دادم نفس نفس میزدم ترس ترس ترس ترســـــ.....

    دستاموگرفتومحکم وجدی باصدای بلندگفت:باتوئمـ.....

    لرزیدم دستموازدستش بیرون کشیدم:کاری بهم نداشته باش هرقبرستونی

    میخوای منوببرجایی که دیگه نبینمت طوفان منوبکش خواهش میکنمـ...

    من مگه چیکارت کردم که بامن اینجوری رفتارمیکنی...

    بهت بدی کردمـ...بابا لامصب ولم کن بزارزندگیموکنمـ....

    سرموروپاهام گذاشتم وبغضم ترکید....

    نه مهیاری هست بامهربونیاش آروم کنهـ نه فادیایی هستـ. که کمکم کنهـ....

    درسمت من بازشد:آرام نگام کنـ...

    بیشترتوخودم رفتم صداش منوبه مرزمرگ میبره چشاش منومیترسونهـ.....

    دستش روبازوم نشست:آرام چته؟

    تموم بدنم عرق کرده بودصحنه اون شب جلوی چشامهـ...

    زمانی که یه ماشین ازروبرواومد...

    باباخوب رانندگی میکردولی چیشد؟هردوشون رفتن هق هقم بالارفتـــــــ.....

    باتعجب نگام کرد:چـــــــــی شـــــــــده؟

    دستموروسرم گذاشتم مردی نزدیکم شد:تسلیت میگمـ....

    گریم بالارفت تن بی جون مامانوبه آغوش کشیدمـ....

    گریه کردم بابام چشاش بازبودچشمایی که توش عشق موج میزدمن ثمره یه عشق بودمـ......

    ولی حالابه کجارسیدمـ....؟

    وقتی تابوتشون روسرهای مردم روونه بودوقتی توآغوش خاک فرورفتنــ....

    سه روزمدام اونجابودم ازشون جدانمیشدم گریه میکردم چون بی کس شده بودمـ.....

    اشک ریختمـ چون دیگ نداشتمشونـ....

    قلبم تیرکشیدآرام تنهاشدبی کس شددنیاباهاش بی وفایی کرد...

    دستش نوازشگرانه روسرم نشستـ:آرام چته؟

    نفسی کشیدم اکسیژن کم بودلبهام خشک بود....

    من ـ طوفان من کسی روندارم...

    سرموبه سینش فشردوحرفی نزداشکام ریخت.....

    چشاموبستم:توهیچی نمیدونی طوفان من ازت متنفرم توسه ماه اززندگیموازم

    گرفتی تومهیار روازم گرفتی توفادیاروازم جداکردی...من زندگیم قبل اینم

    جهنم بودتوبدترش کردی...توگرفتی همچیمو...

    توی سه ماهـ نابودم کردی...

    همش تو تو تو تو تو...

    هق هق میکردم چشام سنگین بود...

    دوست داشتم بمیرم من هیچ چیزی ندارم حداقل مُردم به دردکسی میخورهـ...

    *******************

    بانوازش های کسی چشاموبازکردم مردی تقریبا40ساله که یه لبخندبه نظرمـ...مسخره رولبهاش بود...

    مردـ سلام خانومی صبحت بخیرخوبی؟

    اخم کردم:توکی هستی؟

    ـ من؟

    سرموتکون دادم صدای طوفان اومد:عموته آقای شهرام پارسا

    نگاش کردم من عمونداشتمـــــ....

    من ـ من عموندارم دروغ نگــــــــــــو!

    مرددستش روموهام نشست:من برادرشهروزپارسامـ...

    نگاش کردم:نهـ بابای من برادرنداشتــــ....وندارهـ....

    لبخند:باورکنـ.....

    ـ نمیخوام باورکنم توعموی من نیستی...
    


    طوفان پوزخندزد:چرااتفاقاًعموتهـ....

    شهرام دادزد:طوفان بروبیرونـ...

    طوفان اخمی کردورفتـ.....

    پیشونیموبوسید:من عموتمـ عزیزدلمـ...

    ـ میگم نهـ یعنی نهـ....بریدکناراقای محترمـ به من دست نزنید....

    اخمی بالبخندکرد:شهروزتربیتش عالیه درست مثل مادرتی زیباصدایی زیباتر..

    اخم کردم:اسم پدرمنوبه زبونت نیار

    ـ ازعمه شهرزادت خبرنداری؟

    ـ توعمه روازکجامیشناسی؟

    خندید:خواهرمهـ ها...

    ـ اِاگه خواهرته چراازش خبرنداری؟

    ـ چون خواهریرودرحقم تموم نکرد...

    ـ من میخوام برمـ....

    خندیدنگام کردنگاهش خیلی مسخره بود....

    پرلذتــ و....چه طوراین مردمیگه عمومه نیست

    ایستاد:یه کم ضعیف شدی الان میگم غذابرات بیارنـ.....

    حرفی نزدم بغض داشتم این عموی من نیست من مطمئنم من عمونداشتمـ....

    *****************

    روبروم نشست:توخیلی خوشگلی....

    اخم کردمـ......

    دوروزه که طوفان رفته منواینجاگذاشته رفتهـ....

    اینجادرسته سروری میکنم درسته احترام دارم ولی میترسم اطمینانی ندارمـ...

    همشون بدنگام میکنن حتی این مردی که خودشوعموی من میدونهـ.....

    دستموکه گرفت یه جریان 220ولت بهم وصل شدازش جداشدم:نزدیک من نشو...

    خندید:چرا؟

    ـ چرانداره تویه غریبه ای...

    خندید:چی میگی دختر...

    اشکم داشت درمیومدمن حاضرم پیش طوفان باشم ولی اینونبینمـ....

    من ـ ازمن چی میخوای؟

    باوقاحت تمام گفت:یه شب بامن بودن ضرری بهت نمیزنهـ.....

    چشام ازحدقه بیرون زد:دهنتوببندعوضی..آشغال...گمشوبرو

    نزدیک شدرفتم سمت دردستگیرشوبالاپایین دادم قفله لامصبووو

    دستش روبازوم نشست:من تورودوست دارم عزیزمـ....

    لامصب ازم دورشوعقب هولش دادم:ولم کن عوضیـ....دست به من نزنـ....

    خندیدخنده ی کریهی که حالموبهم زد...

    منو سمت تخت کشوند...

    شهرام ـ تولیاقت بهتریناروداری طوفان دیونه همچین دسته گلی توخونش داشته وازش استفاده نکرده....

    ـ دهنتوببندتویک جومردونگی طوفانونداری توکی هستی؟یه آدم کثیف ......

    بازدستشورودهنم گذاشت قصد اذیت کردن...

    دستش سمت

    پوزخندزدم نزدیکونزدیکتروبازدرعرض دوثانیه بیهوشی شد...

    ازخودم جداش کردم ماشالاغولیه واس خودشـ....

    این آشغال دیگه کیهـ.....

    پالتوی مشکی چرمموپوشیدم پوتین هاروپام کردم دنبال یه گوشی میگشتم لامصب اگه پیداشد....

    دروبازکردم پُربودازآدم میترسیدم که منوببینن شالموجلوکشیدم تندتندراه میرفتمـ...

    ـ ـ کجا؟

    برنگشتم یکی ازمحافظاسـ... دوییدم دنبالم میدوییدنـ....

    نگام به جلوبودچندنفرجلوم ظاهرشدن چیکارکنم خدا؟

    صدای آشنایی اومد:آرام؟آرام؟

    دنبال صداگشتم پشت درختی کاج دیدمش...

    دوییدم نگام کرد:آرام بروپشت ویلاماشینم اونجاستـ......
    


    ـ توچی؟

    دادزد:تومهم تری برو...

    حرفی نزدم دوییدم نفس نفس میزدم میترسیدمـ....

    این اینجاچیکارمیکرد....

    همیشه مث یه ناجی پیداش بود...

    درهای ماشین قفل کردمـ....

    میترسیدم توخودم جمع شدم صدای مهیار اومد:آرام دروبازکنـ....

    دروبازکردم طوفان بی جون کنارش راه میرفت ومن تعجب کرده بودمـ...

    کنارمن گذاشتش وگفت:حواست بهش باشهـ...

    حرفی نزدم ماشینوروشن کرددرپشت ویلارودوتامحافظ بازکردباسرعت میروندبه طوفان نگاه کردم:چی شدهـ؟

    زدروفرمون:پسرمسخره چرااینقدرخنگ بازی دراوردفکرنمیکردم اینقدرپخمه باشهـ...

    گیج گفتم:چی میگی؟

    ازتوآیینه نگام کرد:توخوبی؟

    ـ آرهـ....

    ـ بلایی که سرت نیورد

    لبخندعمیقی زدم وبه لبهام اشاره کردم:بازم نجاتم داد

    خندید:توخیلی توخطری.... بایدهردوتونوببرم شمال ویلای بابامـ...

    ـ چراتوخطرم؟

    ـ بازازاون سوالاپرسیدیا...

    ـ به من چه خوب؟اصلاًولش کن توخوبی؟

    ـ آره من خوبمـ...

    صدای ناله طوفان اومد:آرام خودتی؟

    اخمی کردم:بعله خودممـ...

    حرفی نزدچشاشوبست این مردجذاب چه کاره منهـ..؟چرااینقدربامن بدهـ؟

    به صندلی تکیه دادم دستموروشکم طوفان گذاشتم که دادش بالارفت باترس نگاش کردم:چته؟

    صورتش درهم بوددکمه پیرهنشوبازکردم دستموروشکمش گذاشتم:دردداری؟

    حرفی نزدکمی دستموچرخوندم نزدیکای پهلوش شدم که بازدادزد..

    من ـ مهیار بروبیمارستان

    مهیار نگام کرد:چی؟

    ـ بروبیمارستان آپاندیسشهـ....

    زد توسرش وگفت:خداازاین بدترم میشهـ....

    عصبی گفتم:مهیار تندتربرو..

    پاشوروپدال گذاشتـ....

    طوفان دستمومحکم فشاردادتوخیلی محکم بودی چی شدی؟

    دردمیکشیدبی رحم نیستمـ...

    ولی ازدردکشیدنش لذت میبردم پوزخندرولبم نشست که مهیارگفت:خوشحالی؟

    نگاش کردم:آره کسی که بدبختم کردخودش تودردداره میپیچهـ...

    کلافه نگام کرد:آرام توبدنیستی...

    ـ نیستم ولی میتونم بشم طوفان زندگی منونابودکرده درعرض سه ماهـ....

    ناراحت نگام کرد:آرام چت شده؟

    سرموبه صندلی چسبوندم وچشاموبستم:من ازطوفان متنفرمـ...

    حرفی نزدطوفان دستمومحکم میفشردآره من ازاین مردمتنفرم من این مردونابودمیکنمـ....درست عین سپهروترمهـ....

    دستم رفت سمت پوتینم شناسنامموهمراه باعابربانکمواینجاقایم کرده بودمـ

    همه جاباخودم میبردمشونـ...

    توجیب داخلی پالتوم گذاشتم:مهیار من فشارم افتادهــ...

    ازتوآیینه نگام کرد:آره رنگتم پریده الان به بیمارستان میرسیمـ...

    حرفی نزدم طوفان چشماش نیمه بازبودوتوصورتم نگامیکرداخم کردم:چیزی گم کردی؟

    طوفان پوزخندزد:نهــــــ

    ـ پس لطف کن اون چشاتوببندتانبینمت کی میشه من ازدست توخلاص شم؟

    صورتش توهم رفت مطمئنم دردش گرفت جلوی دربیمارستان نگه داشتـ....

    *****************
   
    کنارش نشستم چشاش بستهـ.. وتوآرامش فرورفته بوداین مردمیتونست آروم باشهـ....

    مهیار رفته تایه سری داروبخرهـ...

    سرموکنارتختش گذاشتم:طوفان ازت متنفرمـ....

    صداش اومد:کی نیست که ازم متنفرنباشهـ...

    باتعجب نگاش کردم چشاشوازم گرفت:این همه آدم ازم متنفرن توهم یکیشـ

    پوزخندزدم:میخوای دوست داشته باشن؟هه مسخرس تواخلاق نداری فقط به مالوغرورت مینازیـ....

    حرفی نزدایستادم وپشتموبهش کردم که گفت:من دیگه ازت محافظت نمیکنم توآزادی برو...

    پوزخندزدم:نمیرم اول نابودت میکنم بعدمیرم نظرت چیهـ؟

    باتعجب ولی درعین حال همون جذبه پرسید:منظور؟

    پوزخندزدم:میفهمی....

    ـ جواب منوبدهـ...

    دندوناموروهم فشردم:من مثل دخترای دیگه نیستم که مسخت بشم فکرنکن باجذبه مزخرفت منوسمت خودت میکشی چون اینجورنیستـ....

    پوزخندزد:والبته اولین دختری که باگستاخی باهام حرف میزنهـ...

    ـ همینه دیگه ازبس که دختراجلوت وادادن خودخواه ومغرورشدی وگرنه همه آدماتویه سطح اند...

    ـ حرفای جدیدازیه آدم پرومیشنومـ...

    لبخندکجی رولبام نقش بست:خودتوبه خریت زده بودی نمیشنیدی طوفان

    توبدون مال اموالت یه دستمال کاغذی بیشترنیستی مطمئن باش همه دخترای

    اطرافتم فقط به خاطرپولتت که نزدیکت میشن وگرنه هیچی نداری...

    عصبی شد:دهنتوببندآشغال عوضی...

    خیلی خاص ومسخره نگاش کردم:تودهنتوببندعوضی طوفان به روح پدرمادرم

    قسم جوری نابودت میکنم که شکسته شدن غرورت برام طنینی دل انگیزبشه

    جوری که به هیچی وتباهی برسی...

    بااخم نگام کرد:توهیچی نیستی توهیچ قدرتی نداری...

    ـ اِنکن توباپولات داری یانه شایدتوزوربازو،اینوبدون توهیچی نداری تودرقبال من هیچی نداری...

    ـ مگه توچه چیزه باارزشی داری؟

    دستم رفت سمت گردنبندم واززیرشالم بیرون کشیدمش وتودستش گذاشتم:اینودارمـ میشناسیش؟هان؟

    به گردنبندطلاکه اسم خداروش حک شده بودنگاه کرد:خدا!

    لبخندزدم:همونی که بعدنبودپدرمادرم بالاسرمه ولی توچی تکیت به مالوثروتته

    گردنبندوفشرد:خدا؟خدااگه بودکه من وضعم این نبود

    نگاش کردم:هست چشم نداری ببینی توچشمات بستس اطرافتوببینـ...

    پوزخندزد:حرف اضافه میزنی به دهنت نمیادبچهـ...

    اخمی کردم ونزدیکش شدم سرخم کردم:همین بچه ای که تومیگی ببین چه جوری نابودتت میکنهـ...

    رنگ نگاش عوض شد:منظور؟

    توچشاش نگاه کردم:یعنی وقتی نابودشدی بهت سلام میکنمـ...

    پوزخندزد:توهیچی نیستی

    ـ میتونم همه چی بشم حالاببینـ....

    حرفی نزدنقشه هادارم نقشه هایی که من این مردمغرورونابودمیکنمـ....

    جوری که خواهش کنهـ به غلت کردن بیوفتهـ..

    **************

    طوفان عمارت دیگه ای خریدبازم نموروتاریک ولی بااین تفاوت که باغش به دل میشینه شکوفه های سفیدصورتیش آدم وواردبهشت میکنهـ..

    یه کلبه کوچیک توباغ عمارت که من برای خودم برداشتمشـ...

    توعمارت زندگی نمیکنم تصمیم گرفتم خدمتکارعمارت بشم تا سربارش نباشمـ....

    مهیار پیشم میادوطوفان دیگه گیرنمیدهـ......

    فادیارودرهفته حداقل یه بارمیبینم خوشحالم که فعلاًهمه چی روبه راههـ...

    لباس فرمم بابقیه فرق داشت یه تونیک تابالازانومـ......

    میدونستم که طوفان ازرنگ روشن بیزاره به خاطرهمین ازقصدآبی روشن

    لباسودوختم تاچشمش درآد....
    
    موهاموکج درست کردم وتل نقره ای روروموهام ثابت کردمـ....

    واردآشپزخونه شدم مهتا باتعجب نگام کرد:چه لباس خوشگلی تاحالاندیده بودمشـ...

    کنارش ایستادم:طوفان کی میاد؟

    ـ واسه چی میپرسی؟

    ـ چون خدمتکارشخصیشمـ....

    تقریبابادادگفت:دروغ میگی؟

    ـ نه راست میگم منم بایدخرج خودمودربیارمـ.....

    ـ مسخرم نکنـ....

    خندیدم صدای چرخش لاستیک ماشین اومدازتوپنجره نگاش کردمـ..

    لباس زیتونی رنگ براق ودکمه دارهمراه باشلوارجین مشکی وکفشای کالج مشکی...

    جلوی درعمارت ایستادم واردشد

    اصلاًمنوندیدپشتش بودم کت روداددستم وهمچنین کیف سامسونتشوبعدبدون برگشتن گفت:ساعت دوغذاروبالابیار...

    بعدبدون اینکه من جواب بدم بالارفت اولین قدم حل شد...

    یه نیم ساعت تادومونده بودغذاروتوسینی خوشگل گذاشتمـ...

    عصمت خانوم که از تعجب حرفی نمیزدولی من میخندیدمـ...

    لیوان نوشابه سیاه وتوسینی گذاشتم تقه ای به درزدم بعداجازه دادنش واردشدمـ....

    پشت میزنشسته بودوسرش تولپ تاب بودغذاروروعسلی چیدمـ...

    طوفان ـ آرام کجاست؟

    حرفی نزدم ولی لبخندمحورولبم نقش بستـ....

    صداش بالاتررفت:پرسیدم آرام کجاست؟

    باصدایی که توش خنده روقایم کرده بودم گفتم:آرام اینجاستـ...

    برگشت ونگام کردتعجبودیدم ولی حالت خودشو ازدست نداد:تواتاقم چیکارمیکنی؟

    چشاموریزکردم:احتمالاًشمانبودیدکه گفتیدخدمتکار بشم منم وظیفمودارم انجام میدم غیره اینه؟

    ایستادوپوزخندزد:آهان یادم نبودچه حرف گوش کن شدی....

    حرفی نزدم ونگاش نکردم:کاری بامن ندارید؟

    ـ مهیار نیومده؟

    ـ چرااومدیه کم باهم خندیدیم رفتـ...

    نفسی سنگین کشیدوباصدایی که پرازعصبانیت بودگفت:برو

    نگاش کردم:چشمـ

    همچین غلیظ گفتم که درجاهنگ کردچه خوابابرات دیدم طوفان خانـ..

    توکلبه نشستم بازمحونقاشی شدم هنوزتکمیلش نکردمـ....

    میخوام خاص باشه پس درنتیجه وقت زیادمیبرهـ...

    پیانوم هم اینجااوردن هروقت که مهیار میاد....

    باهم پیانومیزنیم کموبیش بلدبودمیگفت خیلی دوست دارهـ...

    یادبگیره منم یادش دادم البته مهتاهم خوب میزنهـ....

    پنجره روبازکردم تایه کم هواعوض شه تلفن بی سیمی زنگ خوردجواب دادم:بلهـ...

    صدای مهتا اومد:آرام آقاکارت دارهـ....

    ـ چیکار؟

    ـ نمیدونمـ...

    ـ باشه اومدمـ...

    حوصله پاک کردن رنگاازروصورتمودستم نداشتم بعداًپاک میکنمـ....

    کفشای عروسکیموپوشیدم:خدابه خیرکنه بازمیخوادبه چی گیربدهـ...

    پله هاروبالارفتم تقه ی کوتاهی به درزدم وواردشدمـ...

    طوفان ـ حموم روآماده کنــــــــــ....

    شونه ای بالاانداختم وایستادم تاوان پرشه خداچی میشدتواین وان غرق میشدخندیدم که صداش اومد:به چی میخندی؟

    نگاش کردم:هیچی

    ازدرحموم فاصله گرفتم:بفرمایید

    ـ قوانینوبلدنیستی من ساعت دوناهارمیخورمـ....

    چهارحمام میکنم ساعت شیش توبعضی مواقع عصرونه میخورمـ...

    ساعت ده شب هم شام میخورمـ....
    

    اسامی کسایی که باهاشون قراردارم روهم رومیزگذاشتمـ....

    یه تلفن همراهم هست قرارامویادآوری کن نمیخوام نقصی توکارت باشه فهمیدی؟

    آخ که چه قدرازاین کلمه بدم میادسرموتکون دادم وبالبخندگنده ای گفتم:بععععله

    اخم نداشت ولی چهرش متفاوت بودتابه حال بدون اخم ندیده بودمشـ....

    باخیرگی نگام کرد:میتونی بری قبلش برام یه دست لباس خوب برای بیرون رفتن بزار...

    من ـ کت هم جزوش باشه؟

    ـ نهـ

    ازحموم بیرون اومدم جلوی کمدی ایستادم درشوبازکردمـ...

    تموم کت شلواربودکمدبعدی لباس های دکمه ای ایناخوبهـ...

    لباس دکمه ای هاشم تمام تیره رنگـ ولی خوشگلـ وشیکـــ....

    لباس قهوه ای سیرهمراه باشلوارکتان به همون رنگ روتخت گذاشتمـ...

    چرخی خوردم ویه شالگردنازک قهوه ای مشکی همراه باکفش های اسپرت مشکی هم روتخت گذاشتمـ...

    دستمورودستگیره گذاشتم نگام روصفحه لپ تاپش افتاد...

    عکس دخترباموهای مشکی چشمایی کشیده سبز ...

    نزدیکترشدم زیرش نوشته شده بود:خواهرنهال..فریالـ....

    باتعجب به عکس نگاه کردم چه متفاوت بودن وهردوزیبا

    مسخ عکس بودم واقعازیباودلنشین بودربطش به طوفان چیه؟نکنه بااینم رفیقه

    اهمیتی ندادم وازاتاقش خارج شدمـ....

    دوپله که پایین رفتم یادم اومدکه گوشی ولیست روبرنداشتمـ....

    برگشتم به آرومی دروبازکردم نزدیک میزشدم اومدم گوشیروبردارم که صداش اومد:هنوزنرفتی؟

    برگشتم نگاش کردم تن پوش به تن درحال خشک کردن موهاش بود...

    من ـ یادم رفت ایناروببرم

    سری تکون داد:آهان


    خواستم برم که گفت:امروزاگه دختری به اسم فریال اومدازش به خوبی پذیرایی کن مهمون منهـ..

    ـ چشمـ....

    دستم رودستگیره رفت که گفت:رنگ لباستوتغییربدهـ...

    نگاش کردم:من تیره دوست ندارم

    اخمی کرد:تیره بپوش من رنگ روشن دوست ندارمـ....

    عصبی شدم ولی جلوی خودموگرفتم:چشم عوضش میکنمـ...

    توصورتم کنکاش کرد:تغییرکردی؟

    زل زدم توچشاش:هدف دارمـ..ههـ...

    بعدبی معطلی دروبستم خندیدم زدی به هدف آرام خانومـ...

    ********************

    یه لباس آستین بلندزرشکی پوشیدم یه سارافون بلندتازانوکشی مشکی هم روش پوشیدمـ....

    شالم روهم الکی روسرم انداختمـ....

    فریال جونشون اومده زنگ زده میگه به شخصه ازمهمونشون پذیرایی کنمـ...

    ظرف میوه روجلوش رومیزگذاشتم:بفرماییدخانومـ..

    نگام کردولبخندزد:ممنونمـ...

    حرفی نزدم پاشوروپاش انداخت که کفشای پاشنه بلنداکلیلی مشکیش برق زد...

    رژلب قرمزبدتوچشم میزدکناردرپذیرایی ایستادم دربازشدوطوفان اومد..

    سمت فریال رفت باهم دیگه دست دادن طوفان رومبل تک نفره روبروی فریال نشست:چه عجب!

    فریال خیلی زیباخندید:نمیخواستم بیام نهال گفت کارم داری اومدمـ.....

    طوفان پوزخندزد:چه خبرازآقای بردبار؟

    فریال سیخ نشست حالت صورتش تغییرکرد:خوبه من خبری چندانی ازش ندارمـ....

    طوفان بازپوزخندزد:آرام یه فنجون قهوه بیار...

    من ـ چشمـ.....

    ازپذیرایی خارج شدم خواستم برم داخل که درعمارت به طوروحشتناکی بسته شد.....
    

    به مردروبروم خیره شدم لبخندزد....

    اومدنزدیک:به به آرام خانوم گلـ...

    حرفی نزدم نزدیکترشد:طوفان هست؟

    ـ بله توپذیرایی هستنـ.....

    تعجب کرد:توچرااینجوری حرف میزنی؟

    حرفی نزدم درپذیرایی بازشدصدای طوفان اومد:اینجاچیکارمیکنی؟

    شهرام نزدیک من شدازش فاصله گرفتم که گفت:دوری نکن دختر...

    عقب عقب رفتم طوفان دادزد:گفتم اینجاچه غلتی میکنی؟کی آدرس عمارت منوبهت داده؟

    دستش نزدیک دستم شدطوفان قدماشوتندترکرددست شهراموپس زد:لالی؟

    ـ حرمت بزرگتری رونگه دارطوفان!

    طوفان نگام کرد:آرام برو...

    خواستم برم که دستم کشیده شدمحکم منوگرفتـ....

    هرچی تقلاکردم نتونستم بیرون بکشمـ...

    طوفان عصبی بودشقیقه هاش میزدنگاش کردم:بگوولم کنهـ...

    شهرام خندیدوطوفان دستم وگرفت:گورتوازویلای من گم کنـ.....

    شهرام دستش دورم حلقه شداشکم داشت درمیومدچشاموبستم:طوفان!

    چشاموبازکردم بامشتی که طوفان به شهرام زد...

    چشام گردشدطوفان دادزد:آرام بروتواتاق منـ....

    حرفی نزدم به سمت اتاقش دوییدم وارداتاق که شدم نفس نفس میزدمـ...

    روتخت درازکشیدم همون عطرتلخ وتندکه آدمومدهوش میکنه من چم شدهـ؟

    چشاموبستم آرام توطوفانونابودمیکنی...حواستوخوب جمع کنـ....

    لبخندزدم وچشاموبستمـ...

    ********************

    بوی عطرشوحس میکردم دستی روموهام نشستـ....

    حرکتی نکردمـ...

    طوفان ـ من چه قدرخرمـ.....

    لبخندزدم:عجب اعترافی!

    چشاموبازمیکنم بااخم نگام میکنه:توبیداری؟

    ـ فکرکنمـ....

    بعدمیخندم که میگه:میتونی بری....

    ازتخت بلندشدم:معذرت میخوام که تختوتصاحب کردمـ...

    شالوخرکی روسرم میندازم خواستم برم که گفت:آرام چی توذهنته توحرف گوش کن نبودی؟

    پوزخندزدم:حرفی ندارمـ...

    دروبازکردم وبیرون اومدم دستامومشت کردم وباذوق بالاپریدم وخندیدمـ..

    ـ ـ آرام؟

    همون جورکه پشتم بهش بودآروم برگشتم دیدم باکمی تعجب نگام میکنه:به چی خندیدی؟واس چی ذوق کردی؟

    اعصابموباسوالای چرتوپرتش خوردمیکنهـ...

    من ـ چیز خصوصی بود....

    نزدیکم شد:چراازشهرام بدت میاداون عموته؟

    اخم میکنم وبارفتاری که اون روزازش دیدم عرق سردی روپیشونیم میشینه

    من ـ دوست ندارم درموردش حرف بزنمـ...

    ـ چرامیخوای پیش من باشی؟

    ـ من پیش توهم نمیخوام باشم من هدف دارمـ...

    ـ واضح حرف بزن آرام توچته؟

    ـ من هیچیم نیستـ...

    باکلافگی دستی بین موهاش میکشه:میتونی بری

    حرکت میکنم که بازمیگه:اون تابلو...؟

    برمیگردم نگاش میکنم:چی؟

    ـ تابلوتوکلبه فریال دیدتش میخوادتش چه قدرپولش میشه بگوبهت بدمـ...

    اخم کردم:نمیفروشمش من تموم احساسموروتابلوکشیدم من برای یه فردخاصی اونوکشیدمـ...

    موشکافانه نگام کرد:برای کی؟

    دقیق نگاش کردم:یه فردی که برام خیلی مهمهـ....
    

    ـ فادیا؟

    خندیدم:نه درسته فادیابرام مهمه ولی اون فردم جزئی ازافکارم شدهـ...

    ـ من میشناسمشـ؟

    بازخندیدم:معلومهـ....

    بازنگاهی کنجکاوبهم انداخت:کی؟

    خندیدم:من دوست ندارم بگمـ واردبحث شخصی نشید...

    ـ من اون تابلوروبرای کادوبه فریال میخوامـ....

    ـ نه اصرارنکنیداون تابلومتعلق به من نیست اگه بخوایدبراتون یکی دیگه میکشمـ.....

    اخم کرد:یه چیزی بهتربکش یه چیزی خاص ترمیفهمی چی میگم؟

    خندیدم:آره یه هفته وقت میخوامـ...

    ـ تادوشنبه هفته ی دیگه بهت وقت میدم خوبه؟

    ـ بله خوبهـ...

    ـ خوب پس تادوشنبه میخوام حاضرباشه

    سرموتکون دادم:چه قدربابتش میدی؟

    نگام کرد:بستگی داره چه جورباشه هرچی بهترپول بیشتر...

    تهشم پوزخندزد:حالاهم برو

    پشتموبهش کردم:سعی میکنم بهترین باشهـ...

    ـ خاص باشهـ...

    خندیدم وپله هاروپایین رفتم دومین تیرخلاص شد...

    مهتا نگام کرد:خوشحالی؟

    ـ آره واس چی نباشمـ...

    مشکوک نگام کرد:بازچه دست گلی آب دادی؟

    ـ هیچی به خدا

    خندید...

    *********************

    سه پایه نقاشی روبرداشتم جلوی فضای جنگلی مانندگذاشتمـ...

    درختاداشتن سبزمیشدن هرسال،سال تحویل پیش فادیابودم ولی امسال چی میشد؟

    آهنگی روپلی کردم چشاموبستم وروی طرحی فکرکردمـ....

    یه چیزکه به طوفان بخوره خشم عصبانیت تاریکی ولی یه مهربونی هستـ!

    که پنهونش میکنه دوست دارم فصل پاییزروبکشم برگایی خشن که زیرپاله میشنـ.....

    من میخوام باتوبمونم تورودعوتت کنمـ....

    یامیخوای ازتونخونم تورولعنتت کنمـ...

    من میخوام تنهایی هاموباتوقسمتش کنمـ....

    که دیگه ازتونخوونم تورووَتَرت کنمـ...

    چشاموبازکردم قلموروتورنگ قهوه ای تیره بردم وشروع کردمـ....

    آخه این گ*ن*ا*ه من نیست که یه روزباهم نباشیمـ...

    توبری بایه غریبه که یه روز ازهم جداشیمـ....

    خدا!عزیزتری افرادزندگیموازمـ. گرفتی هیچ نگفتمـ...

    این هم سختی کشیدمـ هیچ نگفتمـ....

    قلبم شکستـ هیچ نگفتمـ....

    دیگه چراسپهروازم گرفتی؟

    دست توتویه دست دیگس ولی خوب قسمت همینهـ...

    که این چشای کورم دیگه هیچ کسونبینهـ...

    اولین قطره اشکمـ باعث ریختن بقیش شد...

    اسم سپهرتوذهنم میدرخشیدقبل طوفان سپهرنابودم کرد....

    دستموزیرچشام کشیدمـ...

    من نفرینت میکردم میدونی آهم میگیرهـ...

    اونی که بازیم میدادش یه روزی آخرمی میرهـ....

    من اشتباه میکردم به توحقی ندادمـ...

    دیگه فایده ای نداره چون باتوحرفی ندارمـ....

    آسمونوتیره کشیدم نارنجی تیره قهوه ای سیرمثل زندگی طوفان تیرهـ...

    والبته باموج هایی ازنورهایی که بعضی وقتاتودیدش می درخشید...
    

    ـ ـ گریه میکنی؟

    فکرکردم اشتباه شنیدم اهمیت ندادمـ...

    ـ ـ آرام باتوئمـ....

    برگشتم نگاش کردم:سلامـ...

    سرشوتکون داد: هواتاریک شده ازاون بالادیدمت غرقی کجابودی؟

    لبخندعریضی زدم:ببخشیدحالاکاری داشتید؟

    خواست تابلوروببینه که گفتم:هروقت تحویلش دادم بعداً بیایدببنیدش الان نع

    ـ چرا؟

    ـ آدم وقتی یه چیزخاص میخوادبایدمنتظرباشه لطفاًصبرکنید

    سرشوتکون دادآهنگوقطع کردم:بامن کاری دارید؟

    یه سیم کارت بهم دادوگفت:من سرم خیلی شلوغه همش زمان هایی که باسهام دارام کنفرانس دارموفراموش میکنمـ....

    این سیم کارت ،سیم کارت کاریه منه ازاین استفاده کن به این خط زنگ میزننـ..

    بهم خبربدهـ حواستم خوب جمع یه کاراشتباهت باعث چیزدیگه نشهـ....

    بازم تحکم وزوروالبته جدیتــــ.....

    من ـ چشمـ.....

    توچشام نگاه کرد:چراگریه میکردی؟

    ـ چیزی نیست یادکسی افتادمـ....

    حرفی نزدسمت ماشینش رفت:راستی پول چاقوکشی به لاستیک ماشینمواز

    حقوقت کم میکنمـ....

    خندیدم:کم کنید...

    برگشت ونگام کرد:توداری بامن بازی میکنی؟

    لبخندکجی زدم:نهـ....

    نمیدونم توچشام دنبال چی میگرده؟میخوادواقعیتوببینه نمیتونیـ عزیرممممـ...

    سرموبرگردوندم اصلاًمتوجه تاریکی هوانشدم رنگاموجمع کردم قلموهاموشستم تابلوروزیرتخت گذاشتمـ.....

    نگام به تابلوی مهیار افتادایستادم قلموروآغشته به رنگ مشکی کردم وزیرش

    نوشتم:تقدیم به بهترین دوستم"مهیارجان"دوست دارت"آرام"

    یه امضاء آرام پسندم زدمـ....

    موبایلی که فادیابه داده بودوروشن کردم به مهیار پیام دادم که تابلوش حاضره

    بعدچنددقه جواب داد:آخ جووون فردامیام میبرمش تکی آرام ممنونـ...

    خندیدم گوشی روخاموش کردمـ....

    ساعت تقریبا8بودیه یک ساعتی بخوابمـ....

    سرموروبالشت گذاشتم وچشاموبستمـ...

    چشاموبازکردم نورتوصورتم خورد...

    سیخ نشستم که صدای خنده اومد:سلام آرام خانومـ....

    نگاش کردم باخنده گفت:چته؟

    زدم توسرم:خاک توسرمـ...

    خندید:چرا؟

    به خودم اومدم:توکی اومدی؟

    دستشوبه پنجره تکیه داد:همین الان

    نشستم:اوه اوه طوفانوبگودیشب خواب موندم یادم رفت غذاشوببرم

    کنارم نشست:چرابراش کارمیکنی؟

    ـ هدف دارمـ...

    ـ هدف؟

    ـ نمیخوام توضیح بدم شخصیه میفهمی که؟

    خندید:بعلللللهههههههههههه حالاتابلوم چیشد؟

    دستی توموهام کشیدم:دستمزدم چی شد؟

    ـ چی دوست داری بهت بدمـ...؟

    باتفکرگفتم:اووووم من عاشق لاکم همه رنگا

    خندیدکه گفتم:اوووم عاشق لباسم هستمـ...

    خندید:خوب دیگه میخوای منووَرشکسته کنی؟

    زدم به بازوش:نخیردستمزدمه اون تابلورواگه تونمایشگاه بذارم 2میلیون ازم خریدنشـ...هـــا!!

    یه جعبه بزرگ طلایی رنگ بهم داد:بفرمافعلاًاین یکی رواجراکردم تابعدی ایشالا...

    جعبه روبرداشتم تابازش کردم جیغم رفت هوا

    باذوق گفتم:خیلی گلی گلابی

    خندید:میدونستم عاشق رنگی به خاطرهمین شکم کردم که لاک هم دوست داشته باشی خوبه؟

    به لاکای رنگی ساده ولاکای اکلیلی رنگی نگاه کردم:عالیه عالیهـ...

    ایستاد:تابلو

    کنارتختم ایستادم وتابلوی کاغذپیچ شده رودستش دادم:بفرما

    بالبخندگرفتش:ممنونم بانوی زیبا

    خواست بازش کنه که گفتم:اینجانه نمیخوام طوفان بفهمه ببرخونت بعدببینش

    ـ چرانبایدطوفان بفهمهـ؟

    ـ چون میخواست این تابلوروازم بخره اگه بفهمه واس توکشیدم عصبی میشهـ...

    سرشوتکون داد:باشه خوب بامن کاری نداری؟

    ـ نه نمیری پیش طوفان؟

    ـ مگه هستـــ؟

    شونه ای بالاانداختم:چه بدونمـ....

    خندیدوزدبه شونم وگفت:فعلاً خدافظ برم که میخوام تابلوروسیرنگاه کنمـ....

    خندیدم به گرمی دستموفشردورفت

    گوشی که طوفان بهم داده بودزنگ خوردنگاش کردم اسم سعیدی چشمک میزد

    جواب دادم:بعله بفرمایید؟

    ـ سلام آقای آرمان فرهستن ؟

    ـ آرمان فر؟

    ـ بعله طوفان آرمان فر...

    اِفامیلیش اینه معلومه فامیلیشوعوض کردهـ....یادمهـ بابام میگفتـ پسنودهای فرو

    کیاوپناهـ و...همشو بعدعوض شدن فامیلی کنارفامیلی جدیدقرارمیگیرهـ....

    من ـ نخیرشمابفرماییدچه فرمایشی باایشون داریدتامن بهشون اطلاع بدمـ؟

    ـ شمامنشیش هستید؟

    کمی اون پااین پاکردم:بعلهـ...

    ـ من رامین سعیدی هستم یه قرارملاقات باهاشون میخواستمـ....

    ـ بایدباهاشون هماهنگ کنمـ....

    ـ بعله کی تماس بگیرمـ؟

    ـ خودم تماس میگیرم اَمرِدیگه ای نیستـ؟

    ـ نه مچکرمـ

    گوشی روقطع کردم آرمان فرعجب فامیلی دارهـ......

    شماره ای طوفان روگرفتم بابوق پنجم بالاخره جواب داد:بلهـ....

    جووونمی توعجب صدایی داری رئییییییسسسسسسسسسسـ.....

    من ـ سلام آراممـ...

    ـ میشنومـ...

    ایشی گفتم:آقای سعیدی تماس گرفتن یه قرارملاقات میخواستنت...

    ـ بهش بگوفرداساعت سه شرکتم باشهـ...

    ـ چشم خدانگه دار....

    بوق اشغال توگوشم خوردمی مردی بگی خدافظ

    شماره سعیدی گرفتم وبهش گفتم اگه من منشیشم چرااینجام مگه خودش منشی ندارهـ؟

    پووووفی گفتم وموهاموشونه زدمـ...

    مهتا وعصمت خانوم نمیذاشتن زیادکارکنمـ...

    به خاطرهمین خسته نمیشدم امروزبه دستورکوروکودیل قیمه درست شدهـ...

    بهم گفته میخواداول حمام کنه بعدغذابخوره منم نشستم تایه ربع دیگه برمـ...

    پشقاب روتوسینی گذاشتم وراه افتادم به خدامن روماتیس میگیرمـ.....

    ازبس که این پله هاروپایین بالامیرمـ....

    تقه ای به درزدم وبااجازه صادره واردشدم باگوشیش وَرمی رفتـ....

    غذارورومیزتوتراس چیدم خودش قومپوزدرکرده بودمنم حرفی نزدمـ...

    ـ ـ هرکسی که زنگ میزنه ازاین به بعدشب هابهم گزارش بدهـ..

    ـ شمامنشی نداری؟

    سرشوبالااوردنگام کرد:فضولی؟
    


    حرفی نزدم میدونم که ازحاضرجوابی وکَل کَل کردن بامن خسته نمیشه بلکه راسخ ترمیشهـ...

    من ـ من برمـ؟

    ـ نع بشین من غذاموبخورم بعدبرو...

    باتعجب نگاش کردم که بازاون پوزخندمضحکش اعصابموبهم ریختـــ...

    بی اهمیت نسبت به حضورش رومبل تکی کنارتخت نشستمـ

    بلندشدوواردتراس شد...

    کلافه موهامودستم میگرفتموباهاش بازی میکردمـ.....

    ـ ـ بیا اینجابشینـ...

    باتعجب بلندشدم:کجا؟

    سرکج کردوازتوتراس نگام کردوبه صندلی روبروش اشاره کرد:اینجا

    ـ چرا؟؟؟؟؟؟؟

    پوزخندزد:بیابشین!!!!

    بازم زور.....

    روبروش نشستم قاشق به دست نگام کرد:میخوام بدونم چی داری که مهیار دوست دارهـ...

    یه ابروم بالاپرید:چی؟

    ـ همین که شنیدی...

    به چشام نگاه کردوبعدچنددقه دست ازکنکاش برداشتـــــ....

    ومشغول خوردنه غذاش شدخیلی آروم میخوردبعضی وقتاچشاشوروهم فشارمیداد...

    همیشه کم غذامیخوردوبیشترپشقاب پربودتااینکه خالی باشهـ....

    دستموزیرچونم گذاشتم ومنظره روبروی تراسودیدزدم اینجاخیلی درخت بودهمشون شکوفه داشتنـــ....

    یه هفته به عیده خسته ام میخوام برم یه جاکه هیچکی نباشه ودردودل کنم باخدام دردودل کنمـ....

    نگاموازدرختابه دختری دوختم که بادکنک به دست توکوچه میدویید

    لبخندی رولبم نشستــــــــ.....

    منم بچگی کردم خیلی هم خوب بچگی کردمـ....

    تک دخترخانواده ووابسته به هردوشون هم مادرهم پدر...

    نگاموبه مردی دوختم که داشت به زورسراشیبیه کوچروبالامیرفت وپسره جوونی که دست مردوگرفتــــــ....

    وباهم هم قدم شدن هنوزهم ازاین آدماپیدامیشه؟معلومه پیدامیشه مهیار یکیش

    نگام به قطارافتاددوربودولی سوتش روخوب میشنیدمـ....

    باتکونای کسی سرموچرخوندم طوفان نگام کرد:کجاروسیرمیکردی؟

    ایستادم:میتونم برمـ؟

    سینی روجلوروم گذاشت:آره برو

    سینی برداشتم بازم نصفیشونخورده پس توچه جوری زنده ای؟

    آخرین لحظه برگشتم وبازنگام به روبروتراس دوختم طوفان نگام کرد:چی اونجادیدی؟

    لبخندزدم:هیچی من میرمـ....

    ازاتاقش بیرون زدم دوست نداشتم کنارش باشم من چه قدرازاین مردبیزارمـ

    *********************

    روزام میگذشت کسل بودم حسی تووجودم نبودنقاشیه طوفانوامروزتموم کردم کاغذپیچش کردمـ...

    همیشه دوست داشتم نقاشیام شب تموم شه آرامشی که توشب بودروخیلی دوست دارمـ....

    تابلوروتخت گذاشتم درکلبروبازکردم یک ساعتی هست که طوفان اومده دستش پروسایل بودنمیدونم چی بود...

    تقه ای به درزدم وواردشدم داشت به لباسای توکمدش نگاه میکرد

    من ـ آقاآرمان فر؟

    مثل جت نگام کردکه باتعجب پرسیدم:چی شده؟

    حرفی نزدومشغول کارش شد

    من ـ میخواستم بگم تابلوروحاضرکردمـ...

    برگشت ونگام کرد:میتونم ببینمش؟

    جلوتررفتم:من کاغذپیچش کردمت...

    تابلوروگرفت:چی کشیدی؟

    ـ چیزی که به نظرم خاص بودروکشیدم یک هفته وقتم صرفش شد...
    

    ـ امیدوارم به زیـبـ......

    وادامه حرفشونزدمیخواست تعریف کنه هه خندم میگیرهـ

    پاکت مشکی وبلندرودستم داد:بروآماده شو...ایناروفادیابرات فرستادهـ...

    نگاش کردم:برای چی؟

    ـ توبروسرنیم ساعت حاضرباش وگرنه من اومدم توکلبهـ...

    به پاکت نگاه کردم:واسه چی حاضرشم؟

    باکلافگی گفت:توبروحاضرشوبیااینجایه لباسم برای من انتخاب کنـ...

    باگیجی گفتم:مگه توپاکت چیه؟

    نفسشوبافوت بیرون فرستاد:آرام برو

    حرفی نزدم ولی منگ بودمـ...

    واردکلبه شدم پاکت روبرگردوندم به لباس های براق نگاه کردم:چرامن بایداینوبپوشمـ چرافادیاینوفرستادهـ...؟واهـ......

    پیامی روگوشیم اومدبازش کردم:زودحاضرشواون لباساروبپوش اگه نپوشی من میدونموتو.....

    واه چی به چیه؟

    موهاموپیچ دادم بالاسرم لباس کتی مانندکه تاپایین کمرم بودوروش کمربندنقره ای میخوردروپوشیدمـ...

    توآیینه قدی به خودم نگاه کردم هیکلموخیلی ورزیده نشون میدادوالبته خیلی خواستنی ساپورت کلفت مشکی همراه دامنی تنگ تازانوپوشیدم رودامن به صورت هلالی نگین نقره ای کارشدهـ.بود....

    لباس زیرکت پرازنگین نقره ای بود.....

    کفشای پاشنه بلندمشکی براق روپاکردمـ....

    مانتوی تازانوی مشکی که پایین مانتوازتورهای نقره ای دورکمرم ویقه هم ازاون تورکارشده بودوتن کردمـ....

    موهاموبالابستم وتیکه ازموهاموروصورتم ریختم وباتاف ثابت نگه داشتمشـ.....

    یه کوچولوکفشااذیت میکردتاحالاباکفش پاشنه بلندراه نرفتمـ....

    درکلبه روبازکردم باقدمایی آروم راه میرفتم اعصابم ازدست کفشاخوردمیشهـ...

    ازپام درمیارمشونـ...

    تقه ای به درزدم واردشدم پشت به من داشت موهاشوحالت میداد....

    من ـ ببخشیدآقای آرمان فرمنـ.....

    برمیگرده وخیره نگام میکنه داشتم ذوب میشدم اِهمی کردم:آقای آرمان فر؟

    نگاشوتوصورتم سوق میده به سمت کفشای تودستم کشیده میشه:چرادستت گرفتیشون؟

    ـ نمیتونم راه برم به سه نرسیده می افتمـ...

    خندش میگیره ولی به پوزخنداکتفامیکنه:برای منم یه لباس انتخاب کن یه جورایی به لباس توبخورهـ...

    جلوی کمدمی ایستم یه کت اسپرت مشکی که دکمه های نقره ای بزرگ داشت روازبین لباسابیرون میکشمـ......

    نگام رولباس دکمه ای طوسی روشن می افته که دوریقش وکنارهای سینش نگین نقره ای کارشدهـ....

    میدونم رنگ روشن نمیپوشه بذاربپرسمـ....

    برگشتم تابهش بگم که دیدم مماس به من پشت سرم ایستادهـ....

    نگاهش کردم:آقاآرمان فراین پیرهن رومیپوشید؟

    نگاهی به پیرهن کرد:رنگش روشنه نهـ

    ـ خودتون گفتیدبه لباس من بخوره این پیرهن تقریباکپشهـ...

    اخم میکنه میدونم که وقتی میگه نع یعنی نع...

    برمیگردم:حداقل یک باریه لباس روشن بپوش مگه عزاداری؟

    ـ ـ چیزی گفتی؟

    کمی هول میشم :نه نه باخودم بودمـ.....

    لباس روسرجاش میذارم:خوب پس سراغ پیرهن بعدمیریمـ....

    پیرهن بعدی طوسی رنگ وروی یقه تاقسمت دکمه ویرگول های ریزنقره ای کارشده اینم خوبه ولی اون بیشتربه لباس من میخورد....

    همین لباسوبرمیدارم شلوارکتان مشکی هم ازتوکشوبرمیدارمـ....

    نگام روکرواتهای نازک می افته به تیریپش میخورهـ....

    سمت ویترین کراوات هامیرم یه کراوات خیلی نازک مشکی ساده برمیدارم:به نظرم ایناخوبه خودتون چی میگیدمناسب هست؟

    برمیگردم نگاش میکنم نمیدونم مسخ چی شدهـ...

    ولی خیرگیشم بااخم وجذبسـ....
    
    نزدیکش میشم کمی خم میشم وکمی تکونش میدم:آقای آرمان فر؟

    جوابی نمیده دوزانوروزمین میشینم نگاش به زمینه وخیلی توفکره دستموجلوش تکون میدم:آقای آرمان فر؟

    پووووفی میکنم:طوفان؟طوفان کجایی؟

    انگاریه برق 220ولت بهش وصل میشه که سریع نگام میکنه:چیزی گفتی؟

    ـ خوبید؟

    می ایسته:تابلوروببرجلوی ماشین منتظرم باشـ...

    ـ اماکجامیریم؟

    ـ ازمن سوال نپرس،آرام برو

    ـ من نمیخوام باهاتون بیامـ...

    نزدیک میشه:من به توکارندارم توبامن میای

    اخم کردم:نمیامـ....

    دستش روشونه هام نشست وتکونم دادکه شال ازسرم سرمیخوره وموهام به جلوریخته میشهـ....

    من ـ آقای آرمان فرمن نمیامـ...

    اخمی غلیظ میکنه که من میترسم :چرابایدباهاتون بیامـ؟

    ـ ازمن سوالای چرتوپرت نپرس من میگم تومیای یعنی میای...

    بعدبه کفشای کناردراتاقش نگاه میکنه:سعی کن باهاشون راه بری....

    ـ نمیتونم چرانمیفهمیدمن میلی به اومدن باشماندارمـ...

    دستشوتخت سینم میذاره:بامن لج نکنـ..

    کلافه نگاش میکنم:خواهش میکنم اینقدراذیتم نکنـ کم تحقیرم نکردی کم وقتای طلاییموازم نگرفتی دیگه چی میخوای؟

    جونمو؟بگیرولی اینقدرمنوبه مرزمرگ نرسونـ....اهـ....

    اشکم داشت درمیومدآره من کنارش عذاب میکشمـاذیت میشمـ....

    دستشوازم جدامیکنه:همین امشب،من دارم واسه خودت میگم بیاوگرنه خیلی هاهستن که آرزوشونه جای توباشن که توبه گردپاشون نمیرسی

    پوزخندزدم:ازکی تاحالاشمانگران من شدید؟خیلی بهترکه به گردپاشون نمیرسم من هیچ وقت آرزوی اینوندارم که حتی کنارتون راه برم این یه آرزوی مسخرس من آرزوهام خیلی بزرگنـ....
    

    بازمنوتوعمق چشاش محومیکنه ومیگه:توبامن میای!....

    اخمی میکنم:مگه نمیگی این کاربرای خودمه من نمیخوام بیام دلیل بالاترازاین که خودم راضی نیستمـ...

    دستشورودهنم گذاشت:آرام توبامن میای!

    سرموتکون دادم انگشتشوروگونم میکشه:دوست داری بدمت دست شهرام؟

    گستاخ شدم چموش شدم این میخوادازم سوءاستفاده کنه ازترس من استفاده کنهـ....

    من ـ آره میرم پیش شهرام نظرت چیه الان برمـ؟

    اخمی میکنه:چی شده بازشدی همون آرامـ؟

    اخمی میکنم وزل میزنم توچشمایی که غوغایی توش به پاس:بودم ولی یه کوچولوبرای رسیدن به هدفم عقب کشیدمـ....

    ولی الان برمیگردمـ.... میشم همون آرام که ازتوی نامردسیلی خورد...

    همونی که توی بی همه چیزمنوجلوی یه آشغال کثیف انداخت....

    ،دِآخه پسرمرگت چیه؟چی ازجونم میخوای؟ کم منوتومنجلاب فرونبردی!

    نگام میکنه وحرفی نمیزنه هیچی توچشاش نمیخونمـ....

    جزسردی جزجدی بودن جزیه غرورمسخره که افتخاری عجیب بهش میکنهـ...

    روپاشنه پامیچرخم برمـ....

    که دستمومیکشه:آرام لج نکن الانم میری بیرون جلوی ماشین نباشی،

    قسم میخورم که میدمت دست شهرامـ....

    میترسم ولی بایدجلوش واسم:لباساموعوض میکنم میریم پیش شهرام باهم میریمـ...

    عصبی نگام میکنه دستشوروگردنم میذاره ومنوبه درمیچسبونه :منوبی اعصاب نکن آرامـ....

    هاله ای اشک دیدموتارمیکنه:ولم کنـ....

    دستاشورودراتاقمیذارهـ:اگه نیای می کشمتـــ

    پوزخندمیزنم:فکرمیکنی الان زنده امـ؟

    باگنگی نگام میکنه:من مُردم اون زمان که 17سالم بودتوخودم مردم توهم میخوای خنجربزنـ....

    ترسی ندارم چون چیزی برای ازدست دادن ندارم،به نظرت دارمـ؟

    قطره اشک زیرچشموپاک میکنه:آرام من خیلی بدمـ؟
    


    گیج نگاش میکنم مشت محکمی به درمیزنه:لعنتی حرف بزنـ...

    ـ آرام بگو،من بی رحمم؟

    صداش بالاترمیره:حتماًهستم که دیگه مهیارفقط برای دیدن تومیادوحتی یه سلامی به من نمیکنهـ.....

    نمیفهمیدم چی میگه این مردمیخوادامشب منوبه مرزمرگ ببرهـ....

    من ـ من هیچ وقت درمورداخلاق یکی حرف نمیزنمـ..

    سرشوبالامیاره:چراازمن بدت میاد؟

    ـ به همون دلیل که توازمن بدت میاد

    میخوادحرفی بزنه که ازم جدامیشه:برو

    به آرومی تابلوبرمیدارم وکفشاروهم دستم میگیرم ومیدوئَمـ...

    طوفان چشه؟

    این روزاکلافس باهمه سرجنگ داره منوکه میبینه انگارقاتل دیده بااخم وتشرباهام حرف میزنهـ.....

    جلوی ماشین می ایستم تابلوروبالامیارمـ....

    خوب میتونم تصویری که کشیدم روببینم یه جاده پرازدرخت پاییزی ویه مردتیره رنگ دست به جیب راه میره وهواغروبی دلتنگ وپرازغم برگایی که زمین روجارومیکنن واون مردبی تفاوتهـ....

    کفشاروپام میکنم:ته قصه چی میشه؟

    بی مقدمه میخندم:خداخسته نباشی نوکرتم به مولا

    بازمیخندم:خداشکرت عاشقتمـ....

    بالبخندبه آسمون سیاه نگاه میکنم:خداکمکم کنـ...

    ـ ـ باکی حرف میزنی؟

    نگاش میکنم بوی عطرش منومسخ میکنه عطرتندوتلخــــــ....عین زندگی لعنتیمـ...

    سرموتکون میدم به آسمون چشمک میزنم وآروم میگم:هوام روداشته باش!

    بعدلبخندمیزنم:داشتم باآرامشم حرف میزدمـ.....

    چرخی میخورم وسوارماشین میشمـ...

    سوارمیشه وتابلوعقب میذاره:دیوونه شدی؟
    

    نگاش میکنم ومیخندم:شاید،موندن تواین ویلاآدموازمرزسکته که ردکنه دیوونه هم میکنهـ....

    حرفی نمیزنه ماشینوروشن میکنه ودنده عقب میگره باتک بوقی که میزنه نگهبان دروبازمیکنهـ...

    وماازویلابیرون میزنیم ،حس خاصی ازاینکه کنارشم ندارم بی تفاوتم چون این

    مردبرای من هیچ ارزشی ندارهـ ازش متنفرمـ....

    سرموبه شیشه سردمیچسبونم نگاه کوتاهی بهم میکنه: اینجایی که میریم ویلای

    خانواده فریال ونهاله میشناسیشون که؟

    نگاش میکنم:بله

    چشاشوبه جاده تاریک میدوزه:خوبه اونجاازم دورنمیشی حتی برای آب خوردن میفهمی چی میگم؟

    ـ بلهـ...

    ـ دوست ندارم عصبی بشم پس رفتارناشایستی نکنـ...که بدترین رفتاروباهات میکنمـ....

    سرموتکون دادمـ....

    حدودنیم ساعت بعدبالاخره میرسیم به یه مغازه بزرگ که توش پرازقاب های عکس هست ازبزرگ به کوچیکـــــ.....

    طوفان بدون اینکه بگه کدوم گوری میره ازماشین پیاده میشه وتابلوروهم بخودش میبرهـ....

    بهش نگاه میکنم تواون کت اسپرت اتوشده خیلی جذابهـ...

    یک ربع بدباتابلوکه توکاغذی به رنگ طلایی پوشیده شده وروش ربانی قرمزخورده شده سوارماشین میشهـ....

    حرفی نمیزنم تابلوواسه چی برد؟

    *********************

    خسته به اطراف نگاه کردم عجب مهمونی مزخرفیه همش که اون وسط قرمیدن اصلاًاین مهمونی به چه مناسبته؟

    الکی میخندم که یکی میزنه به پامـ....

    نگاش میکنم:واس کی میخندی؟

    ـ هیچ کسـ...
    


    ـ هه فکرکردی من کورم اون پسره بدمیخته تویه گوشه چشم نشون دادی اون ذوق مرگ شد...حواستوخوب جمع کن آرامـ....

    باتعجب خواستم ببینم کی رومیگه که سرموبرمیگردونه طرف خودش:فقط به من نگاه کنهـ...

    دستموزیرچونم میذارم:خوبه؟

    حرفی نمیزنه منم زل زل نگاش میکنمـ....

    به نظرم به پوستت سایه آبی میاد...

    رژلب هم صورتی جیغغغغغغغ رژگونه هم صورتی جیگری یه کوچولوابروهات نامرتبه ، به چرتوپرتای خودم میخندم که طوفان باعصبانیت میگه:آرامـ!!!!!؟؟

    ـ بله

    ـ چه چیزخنده داری توصورتم هستـــ؟

    سرموپایین میندازم وخیلی آروم میخندمـ...

    که نزدیک ترمیشه وتقریبابهم میچسبه:آرام ماازاینجابریم کشتمتـ....

    بابی خیالی نگاش میکنم:مهم نیستـ....

    دستی بین موهاش میکشه:فقط حرف نزنـ....

    دستمورودهنم میذارم:خوبه؟

    حرفی نمیزنه به جان جدت خسته شدم من به کی بفهمونم این مهمونی مزخرف ترازاونی که فکرشومیکنید...

    ـ ـ خانوم؟

    برمیگردم تانگاه کنم که طوفان باعصبانیت میگه:اَمرتون؟

    مردبازصدام میزنه یه دفعه طوفان می ایسته ومحکم رومیزمیزنه:میگم چیکارش داری؟

    صدای آشنایی به گوشم میرسه:طوفان جان اتفاقی افتادهـ؟

    سرموبالامیارم طوفان پرازهیاهووغوغانگام میکنه که سرموپایین میندازم بازصدای آشنا:طوفان جان باتوئمـ؟

    متوجه چرخش میشم وبازصدای اون مرد:خانوم خانوما؟

    دستم مشت میشه میخوام برگردم که برابرمیشه بادادطوفان: بروردکارت مردکـ.

    مردمیره وصدای آشنا:آروم باش طوفانـ...

    طوفان میشینه سرموبالامیارمـ...
    


    به نهال وطوفان نگاه میکنم نهال دستاشودوطرف صورت طوفان میذاره:پسرچت شدیه دفعه؟طوفانی شدیا...

    طوفان دستای نهال وبرمیداره نهال متعجب نگام میکنه:آرام خودتی؟

    من ـ سلامـ...

    طوفان دستش دورگردنم پیچ میخوره:اون موقع نتونستم معرفیش کنم آرام جان دخترعمومهـ...

    تعجبموقورت میدم ونهال میگه:فامیلیاتون؟

    طوفان ـ من عوض کردمت....

    نهال جورخاصی نگام میکنه نهال واقعاًزیباست والبته صدای دل نشینی وخاص دارهـ...موهای بلندش جذاب ترش کردهـ....

    طوفان دستم رومیگیره:شهرام کجاست؟

    لرزمیکنم وطوفان دستموفشارمیده ونهال باطنازی موهاشوکنارمیده:هنوزنیومده ولی گفته حتماًمیاد...

    طوفان ـ فریال کوش؟

    نهال اخم میکنه:چطورمگه؟

    طوفان اخم میکنه:ازمن سوال نپرس مدتی که بامن بودی نفهمیدی ازجواب دادن به سوال بدم میاد؟

    نهال میترسه طوفان چشه؟این همون نهالی که توآغوشش میفشردتشـ....

    فریالومیبنم که خیلی شیک ومغرورانه به سمتمون میادطوفان هیچ حرکتی نمیکنه

    نهال می ایسته:طوفان تغییرکردی!!!!!!!ً

    طوفان بابی تفاوتی سرتکون میده:توهم ازوقتی که باوحیدبودی تغییرکردی....

    نهال باتعجب نگاه میکنه:چی؟

    طوفان پوزخندمیزنه:به نظرت بارچندمه خ*ی*ا*ن*ت میکنی؟شمارشش ازدستم دررفته خانومــــــــــ....

    فریال میرسه:سلام طوفان خانـ.....

    طوفان پاروپامیندازه وجواب سلامشونمیده:تولدتوبهت تبریک میگمـ...

    فریال دست روشونه طوفان میذاره وطوفان اخم میکنه:کادوتودیدی؟

    ـ نه فعلاًمنتظرم تابعدبریدن کیک کادوهاروبازکنمـ...

    نگاش به من میوفته:سلام خانوم تواینجا؟
    


    خواستم حرفی بزنم که طوفان میگه:دخترعمومه فامیلیامون مثل هم نیست چون من فامیلیموعوض کردمـ....

    فریال دستش ودوربازوی طوفان میندازه:بیابریم برقصیمـ...

    ماشالا دوخواهرریخت سرطوفانـ خخخخخـ...

    طوفان اخمی میکنه ودستشوازحصاردست فریال بیرون کشید:فعلاًحس رقصیدن نیستـــ.....

    نهال بازبه من نگاه میکنه:میخوای بااین برقصی؟

    طوفان ـ به توچه؟

    نهال کمی عصبی میشه:طوفان چتهـ؟

    طوفان دستم رومحکم میگیره:بیابریم اون طرفـ....

    مجبوری می ایستم کمی که ازفریال دورمیشیم ومیگم:من دخترعموی شمانیستم من نمیخوام تواین مهمونی باشمـ...

    خواست جوابموبده که صدای شهرام میاد:سلام آرام جانـ.....

    نگاش نمیکنم که میگه:احترام به بزرگترکه توخانواده شهروزمهم ترین اصل تربیت بود...

    من ـ سلام آقا

    میخنده وکنارم می ایسته ودستش روشونم میذاره:بیابریم برقصیمـ....

    نگام به طوفان می افته به صورت شهرام چشم دوختهـ...

    شهرام به نظرم بدنیست ریشاتوبزنیا....فکرکنم پول ندارهـ بره آرایشگاهـ...

    ولی درکل یه مردخوشتیپیه مخصوصا اون چشمای طوسی سبزشـ بدجورمییدرخشهـ...

    من ـ میلی ندارم باشمابرقصمـ.....

    دستمومی کشه:بیابریم روحرف بزرگترت حرف نزنــ....

    ـ شمابزرگترمن نیستیددستم روول کنید

    میخنده خنده ای که مستی توش موج میزنهـ...

    دستم ازدست طوفان رهامیشه نگاش میکنم نگاش به نهالهـ که خوب خودشوبه یه پسرچسبونده

    تقلامیکنم ولی دیگه دیره وسط پیستم نمیشه برمـ....

    شهرام دستشودورم حلقه میکنهـ.....
    


    :خیرسرم عموتم بعدبه زوربایدراضیت کنم برقصی؟

    نگاش میکنم میخوام ازش جداشم:خواهش میکنم ولم کنـ....

    نگاهش سمت لبهام میره: نمیدونم چی شدکه عمرش طولانی نبود...خودت میدوینی چی میگم دیگهـ...

    فحش میدم به خودم که چراپوسته رو،رولبهام نذاشتم بایدبرم پیش فادیاتاازاون بگیرمـ.....

    پوزخندمیزنم:ولم کنـ....

    لباسموچنگ میزنه واخمی چاشنیه صورتش میکنه:آرام چراکنارطوفانی؟

    نفسای عمیق میکشم:خواهش میکنم رهام کنـ....اه بروکنار...

    کمی ازم جدامیشه:جوابموبده

    ـ ـ توچیکارداری؟

    ودستش که منومیکشه وتوآغوشش پرت میشمـ.....

    شهرام نگاهی به من میکنه:طوفان نبایدازاول میگفتی که پیشته من آرامومیدوزدمـ....

    طوفان پوزخندمیزنه:نمیذارم من درمقابل دخترعموم مسئولم وهمچنین عاشقشم ونمیذارم دست غریبه باشهـ...

    شهرام نزدیک میشه:چی میگی؟توهمـ....

    طوفان اخم میکنه:دهنتوببندشهرامـ تایکی نخوابوندم تودهنتـ....

    دستام یخ بسته لال شدم من ازشهرام میترسیدم ازکسی که میگه عمومه ولی.....

    شهرام ـ بچه بازی درنیار،طوفان توازهمه دخترابیزاری چرادروغ میگی تونهالورهاکردی نهال هم زیباستـ هم خواستنی هم دوست دارهـ....

    طوفان ـ زیباهست که هست به من چه؟آرام سرترازنهاله آرام برای من تموم دنیاسـ....

    شهرام ـ دروغگونباش

    طوفان ـ چه جوری بهت بفهمونم که عاشقشمـ؟

    شهرام پوزخندمیزنه:نیستی طوفان

    طوفان توچشام نگاه میکنه نزدیکم میشه صدای نهال میاد:طوفان چیکارمیکنی؟

    طوفان برمیگرده وبه نهال نگاه میکنه وپوزخندمیزنه:به توچه؟

    شهرام هنوزایستاده هیچی نمیفهمیدمـ..
    


    من ـ آقای آرمـــ..........

    دستشورودهنم میذاره:آرام من قصدی ازاین کارم ندارمـ....

    بعدبی معطلی گرمی چیزی وحس میکنمـ.... قطره اشکم آزادمیشه بازهم لج بازی،بازهم خودخواهی،چه قدموتحقیرمیکی نامُرُوَتـــ!!!

    ازم جدامیشه ویه طورخاصی نگام میکنهـ....

    شهرام ونهال باتعجب نگامون میکنن نهال نزدیک میشه صورتموبرمیگردونم تااشکامونبینه موهام جلوی صورتمومیپوشونهـ....

    نهال یدونه محکم توگوشم میخوابونه که برق ازسرم میپرهـ...

    باگستاخی نگاش میکنمـ...

    مچ دستشومیگیرمـ:چه غلطی کردی دختره بیشعور؟

    مچ دستشومیپیچونمـ:هی هیچی بهت نمیگم پرومیشی!

    محکم به عقب هولش میدم که به خاطرکفش های پاشنه بلندش تعادلشو

    ازدست میده وبه زمین میوفتهـ...

    خواستم برم سمتش که طوفان ازپشت شونه هامومیگیرهـ....

    نگاه عصبی بهش میکنمـ...

    خودموازطوفان جدامیکنمـ....

    به بیرون ویلامیدوئم به ماشین طوفان تیکه میدم به آسمون نگاه میکنم:خداخیانت کردم آره منـ....

    بهش خ*ی*ا*ن*ت کردم من به سپهرخیانت کردمـ...

    اشکام میریزهـ...

    نفسی سنگین میکشم:منوببخش توخوشی من ناخوشم توکنارشی ومن زجرمیکشم

    سرموبه ماشین میچسبونم چشامومیبندم لبمومیگزم چیرومیخوادثابت کنه؟چیرو

    دادمیزنم:طوفان ازت متنفرمـ....

    صدام توصدای بلندموسیقی گم میشه دستی روصورتم میشینه نمیذاره چشاموبازکنمـ....

    صدای مهیار توگوشم میپیچه:منوخردکردی آرامـ....

    چشاموبازمیکنم:مهیار؟

    نگاهشو بهم میدوزه:آرام نابودم کردیـ....
    


    اشکام میریزه اجازه حرف زدن نمیده :من عاشقت بودمـ...

    دستمورودهنم میذارم می ایسته:خدافظ عشق منـ....

    به رفتنش نگاه میکنم دورمیشه ومن میگم:مهیار منـ...

    من دوسش ندارم ولی من میخواستم طوفانونابودکنم نه مهیارو

    سرموپایین میندازم:خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا!!

    صدای طوفان میاد:آرام؟

    نگاش میکنم می ایستم یغشومیگیرم:طوفان ازت متنفرطوفان

    گنگ نگام میکنه:چی میگی؟

    دستم مشت میشه:طوفان ازت بدم میاد...حالم ازت بهم میخورهـ....

    دستشورودستم میزارهـ...هولم میده عقب:چرت وپرت نگو...

    دردبدی توکمرم میپچهـ...

    نزدیکش میشمـ....

    دستموبالامیارمـ....که بزنمش ول مشت میشهـ.....

    دندوناموروهم فشارمیدمـ...

    طوفا بابی شرمی تموم میگهـ...:تودراختیارمنی!هرکاری دلم میخادمیکنمـ...

    دستاشوتوجیبش فرومیبرهـ....

    تف میکنم توصورتش:بلایی سرت میارم که ازتک تک کارات پشیمون شی...

    باسیلی دومی که ازش میخورمـ....

    بدنمـ سِرمیشهـ....

    دستمومشت میکنمـ :حیف یحف لیاقت نداری دست روت بلندکنمـ....

    بازومومیگیره توماشین پَرتَم میکنهـ.....

    **********************

    صداش توگوشمه "خدافظ عشق من"

    زارمیزنم نگام به پیانومی افته:مهیارم رفتــــــ....

    دستی روشونم میشینه: آرام جان؟

    به فادیانگاه میکنم:فادیامن مهیاروشکستم من بدنیستم من بی رحم نیستمـ...

    منوتوآغوشش فرومیبره:آروم باش دختر

    مانتوشوچنگ میزنم:مهیار دید،من ازطوفان بیزارم اون منوبوسیدمهیار خردشد
    


    ـ تودوسش داشتی؟

    ـ نه

    ـ پس چته؟

    ـ مهیاربهترین بود من نمیخواستم هیچ وقت ناراحت باشه کسی که تواوج بی کسی پیشم بودمهیار برام یه دوسته مهیاررفتــــــ....

    ـ آروم باش دختر

    حرفی نمیزنم به ته قلبم رجوع میکنم به اولین دیدارمیرسم بالای تراس همش به

    طوفان میگه دنبالم نیاددومین دیدارخودشومعرفی میکنه سومین دیدار..........

    دیدارآخرختم شدبه رفتنش اگه دوسم داشت وایمیستادتابفهمه چی به چیه؟وایمیستادوسپرمیشد!!!

    فادیا ـ خوبی؟

    روصندلی میشینم:آره

    ـ توچراخودتومقصرمیدونی؟

    ـ من آدمی نیستم که کسی روبشکنم ولی مهیار بهترین بودنمیخواستم شکسته بشهـ...

    ـ زیادبهش فکرنکنـ.....حالا کلک مهمونی خوب بود؟

    پوزخندی میزنم:گنــــــد....دخترکثافت توگوش من زد....

    چشاش گردمیشهـ:نهال؟

    ـ آرهـ....عوضی...

    ـ اوووووو کاش دیشب بودمـ....

    ـ که چی؟

    ـ جنگ جهانی تواون دختره نهالومیدیدم!

    ـ زهرمار

    ـ نه بی شوخی اگه بودم دوتافن تکواندومیزدم بهش دیگه بچه دارنشهـ...

    میخندمـ:بزاراونایی که توبیمارستانن بیانــ!!!

    یک ساعت بعدفادیامیره حسی برای بردن غذاندارم به مهتا گفتم خودش برهـ...

    روتخت درازکش میشم دستموروپیشونیم میذارم:مهیار کجارفتی؟

    صدای خنده هاش اذیتم میکنه عذاب میکشم من یه آدم بی گناهوخردکردمـ..

    چه عذاب وجدان مسخره ای دارمـ.....
    

    شوک زده میشم طوفان هیچ تکونی نمیخورهـ....

    روزمین می افتم:خدانهههههههههههه

    دادمیزنم:مهـــــــــیار!!!!

    طوفان هم روزمین می افته وسرشوپایین میندازه مهتا به سمتم میدوعهـ....

    مهتا ـ چی شده آرامـ؟

    نگاش میکنم:کاش من به جای مهیار می مردمـ...

    سرگردـ ببخشیدوقتتونوگرفتم آدرسی ازپدرمادرش ندارید؟

    طوفان ـ مهیار پدرمادرش خارج ازکشورنـ...

    سرگردـ بهشون خبربدید

    سرگردمیره طوفان نگاهم میکنه که اشکام میریزه ودادمیزنم:طوفان مهیار رفتـ..

    وای طوفان میتونی بفهمی بهترین دوستت رفتـ.....

    لبهاشومحکم روهم فشارمیده غم توچشای پرازهیاهوش دادمیزنهـ....

    کنارقبرمهیار میشینم:مهیار نامردی کردی تنهایی رفتی کاش منومیبردی کاش من جات میرفتمـ....آخ مهیاربرام برادری کردی!چراتوعاخهـ....

    دستی روشونم میشینه مادرمهیار نگاهم میکنه:توکیه مهیارمنی؟

    ـ دوستشـ...

    کنارم میشینه:بچه من رفته من باورندارم من بوی مهیارموحس میکنم مهیار من نرفتهـ...

    اشکام میریزه منم هنوزباورندارمـ....

    این صورت سوخته ای که میگن مهیار اون باشه ولی تمام مدارک توجیبش بوده

    هیچی معلوم نیست معلوم نیست چی شدهـ...

    هنوزگنگم هنوزگیجم باهیچکی حرف نمیزنم طوفان توسکوت عمیقی فرورفتهـ....

    حتی نمیتونست به قبرنگاه کنه میفهمیدم که اونم باورنداره که رفتهـ...

    مادرمهیار میره سرموروقبرمیذارم:مهیار منوببخش میدونم بدکردم دلم برات تنگ شده ببینم تابلورروهنوزداری؟

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 403
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,243
  • بازدید ماه : 14,201
  • بازدید سال : 141,304
  • بازدید کلی : 11,638,444