close
مجتمع فنی تهران
رمان وعشق تنهاعشق قسمت سوم
loading...

رمان فا

مهیار توروخدامنوببخش مهیار اون بالابهت خوش میگذره تواونقدرخوبی که جات توبهشته من مطمئنم اگه به خدانزدیکی بهش بگومن روهم ازبین ببرهـ...   …

رمان وعشق تنهاعشق قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 255 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 1:56 نظرات ()

مهیار توروخدامنوببخش مهیار اون بالابهت خوش میگذره تواونقدرخوبی که جات توبهشته من مطمئنم اگه به خدانزدیکی بهش بگومن روهم ازبین ببرهـ...

    بگواین دنیاجایی برای من نداره مهیار مثل برادرنداشتم دوست دارم اگه هم نباشی دوست دارمـ...

    من سیاه پوش میشم مهیارتوتک بودی بعدفادیابهترین همراهم بودی خیلی

    کمکم کردیـ....ای خـــــــدا!!!

    نفسی میکشم طوفان چهارزانوکنارم میشینه:مهیار همیشه بهترین بوده ازهمون بچگی بهترین بودهـ.....

    یه سال ازمن بزرگتربودولی هیچ وقت نمیگفت چون بزرگترم این کاروکن همیشه برای هرکاری بامن مشورت میکردتومدرسه اگه دعوام میشدخودش.....................

  

    کتک میخوردولی نمیذاشت من آسیبی ببینمـ....

    جوری باهام رفتارمیکردکه همه فکرمیکردن برادرمه مهیار پسرشهرزادهـ..

    باتعجب نگاش میکنم:چـــــــــــــی؟؟؟؟؟؟چی میگی توهان؟

    ـ آره مهیار پسرعمته ولی چون عمت سربه دنیا اومدن مهیارمی میره مهیاروبه دوستش میسپرهـ...

    همین خانومی که دیدی پدرمهیار بعدمرگ شهرزادمی میره عاشق هم بودن بدون هم دووم نمی اوردنـ....

    سرموگیج تکون میدم:من تابه حال عمه شهرزادموندیده بودم چون هنوزبه دنیانیومده بودم ولی خیلی ازمهربونیاش شنیده بودم ازعشقشون شنیده بودم ولی چراپدرمن ازمهیار مواظبت نکرد؟

    ـ نمیتونم بگم

    ـ توکی هستی؟توهمه زندگیه منومیدونی ولی من نمیدونمـ...

    نگام میکنه:نمیتونم بگم ازم چیزی نپرسـ....

    عصبی میشم:طوفان توبرای من گنگی ازهمون اول درسته مهیار نگفت فامیله ولی باهام صافوساده بودتوکی هستی؟منوازاین گیجی دربیار

    سرشوپایین میندازه:آرام هیچی ازم نپرس میخوام سرقبرمهیار بهم یه قولی بدی

    باتعجب نگاش میکنم که میگه:بهم قول بده که تاته ماجراهستی

    ـ ماجرا؟

    ـ هیچی نپرسـ....

    ـ چه طورانتظارداری بدون دونستن اینکه ماجراچیه بمونم؟
    


    ـ میخوای قول ندی؟

    ـ نمیدم چون من نمیخوام پیشت بمونم میخوام برمـ...

    ـ نمیذارمـ....

    ـ میرمـ....

    ـ نع آرام نمیذارم بری این همه سال دنبالت نگشتم که حالابذارم بری...

    باتعجب نگاش میکنم:سال؟

    اخم میکنه:آرام بگومیمونی؟

    سرموتکون میدم:نه طوفان

    ـ طوفان قول میده همیشه مواظبت باشه نمیذارم بلایی سرت بیاد...

    ـ خودم میتونم ازخودم مواظبت کنم وازاون خونه میرمـ بخدامیرمـ...

    انگشتاشوبین انگشتای دستم جای میده:آرام بایدبمونی بری همه چی خراب میشه من یه بازی روشروع کردم اگه بری من خردمیشم اگه بری من میشکنمـ. نگاهی باتعجب بهش میکنمـ ازمرد چه قدرغیرقابل پیش بینهـ......

    لبخندمیزنم نقشه گرفت پس همه چی به بودونبودبستگی دارهـ...

    نگام میکنه:لبخندات منومیترسونهـ...

    تعجب میکنم طوفان هیچ وقت نمیترسید...

    من ـ بایدم بترسیـ...

    حرفی نمیزنه یعنی نبودمن نابودش میکنه؟وای خداعاشقتم خدانوکرتمـ...

    بازبه قبرمهیار نگاه میکنم توپسرعمه ی من بودی؟باورم نمیشه چرابیشترنموندی؟

    دستی رواسم مهیار میکشم وخم میشم واسمش رومی بوسم:برام دعاکن مهیار

    می ایستم طوفان دست به جیب به سمت ماشینش میره کناردرمی ایستم:من نمیخوام باهات بیامـ...

    تندی نگام میکنه:چی؟

    ـ میخوام تنهاباشم من تاالان تواون خونه بودم نتونستم نفس بکشمـ...

    ـ چه جوربهت اعتمادکنم؟

    پوزخندمیزنم:نظرت چیه من قدم بزنم توهم پشت سرم بیای؟

    خیلی قاطع میگه:باشه


    باحرص میگم:من میخوام تنهاباشم میفهمی؟

    ـ چراچون عاشق دل خسته نیستـ

    دستم مشت میشه وازکنارش میگذرم:ازت متنفرمت پشت مرده حرف نزن

    اون دوستت بود طوفان بفهمـ.....

    حرفی نمیزنه کنارجدولهای رنگی قدم برمیدارم مطمئنم دنبالم میادبرام مهم نیست یه کوچولوبه هوای تازه نیازدارم بایدبرم یه جایی برای تخلیه خودشه میرم جای همیشگی!!!

    برمیگردم کسی پشت سرم نیست پس رفتهـ....

    تاکسی میگیرم وحدودده دقه بعدبه مقصدم میرسمـ...

    به تپه مخصوصم میرسم درختی کاشتم شکوفه زده حتمافادیااومده بهشون

    سرزده به درخت تکیه میدم:سلام خداخوبی؟میدونم خوبی ولی من اصلاًخوب

    نیستم خسته شدم همه چیروازدست دادمـ....

    عشقی که توقلبمه روواس کی نگه داشتم؟واسه ی کسی که خوشه ومن دارم زیرآوارعشق خراب میشمـ...



    خدابگذریم سلام منوبه مهیار برسون بگونامردی کردی که نذاشتی حرف بزنم بگواگه دوسم داشت یه لحظه صبرمیکردتاسوء تفاهم روازبین ببرم واینسادومن توخودم شکستمـ.....

    باورکنم پسرعمم بودهـ....؟

    چشاموبستم نسیم خنکی اززیرگوشم ردشد:خداباورت میشه دوروزدیگه عیده ومثل هرسال نیستــــــــ....

    کنارفادیانیستمـ تاعیددونفره تمومش کنیمـ...

    نفس کشیدم وسکوت کردم آرامش وباتموم وجودبه رگ های سردم فرستادمـ..

    *******************

    فادیاکنارم میشینه:خوشگل خانوم بابامیگه نمیای پیشمون؟

    میخندم:نه ولی فادیابه زودی میامـ....

    ـ میخوای چیکارکنی؟

    ـ هیچی...

    ـ توهروقت میگی هیچی یعنی همه چی...

    میخندم:وقتی کارموانجام دادم میفهمی...

    ـ آرام کاری نکنی که باعث پشیمونیت بشهـ....

    ـ نه نترس درضمن مسافرتتوبروخودتوعلاف من نکن من جام خوبهـ....

    دستمومیگیره:آرامـ؟

    نگاش میکنم:فادیاچت شده؟این چندروزبی قراری کلافگی روتوچشات میخونمـ...

    لبخندمیزنه:میدونی میخوایم کجامسافرت بریمـ؟

    ـ نه کجا؟

    ـ شیرازخونه مهزیار...

    چشام گردمیشه:چی؟شماهاکه باهم دعواکرده بودید؟

    ـ آره اون روزبابام زنگ زدگفت عیده بیادآشتی کنیم اوناهم قبول کردن به خاطرهمین بی قرارمـ....

    دستموروشونش گذاشتم:عاشقی جرم بدی نیست عاشقی کن که عشق سازبدی نیستـ.....

    باغم نگام میکنه:مهزیارمنونمیخواد....

    لبخندمیزنم:توباعشقت بکشش سمت خودت،تواونقدرخوبی که میتونه خوبیت همچین توقلبش چنگ بزنه که هیچ وقت تنهات نذاره اگه قوی باشی شدنیهـ...

    لبخندمیزنه:توروخداگوشیتوتوعیدخاموش نکن من به کمک نیازدارم به حرفات نیازدارمـ...

    چشمکی میزنم:چشمـ خانوم چشمـ آبی

    فادیاکیفشوبرمیداره:خوب آرام من دیگه برمـ....

    دستمومشت میکنموجلوی چشمش میگیرم:محکم باشـ...

    میخنده ودستشورومشتم میذاره:مطمئنم میتونمـ...

    بغلش میکنم:سوغاتی یادت نره یه چیزخوبـــــــــ

    ـ حتماخوشگلهـ...

    تاجلوی درعمارت همراهیش میکنم سوارماشینش میشه ومیره ومن بازتنهامیشمـ......

    سرموبه سمت آسمون میگیرم نگام روپنجره اتاق طوفان ثابت میمونه مطمئم خودش بودمیخوادباقایمکی دیدنش چی روثابت کنهـ؟

    مهتا صدام میزنهـ....
    من ـ جونم؟

    مهتا ـ بپربروبالاآقاکارت دارهـ....

    یه ابروم بالامیپره پله هاروبالامیرم تقه ای به درمیزنم وواردمیشم پشت به من داشت دکمه های لباسش رومی بست:میخوام باهات حرف بزنمـ...

    ـ بله می شنومـ....

    برمیگرده ونگام میکنه : بشینـ....

    رومبل تک نفره میشینم روبروم روصندلی گهواره ای میشینه:میخوای برای عیدچیکارکنی؟

    ـ یعنی چی؟

    ـ من ازتوپرسیدمـ...

    اخم میکنم:کارخاصی ندارم چطور؟

    ـ توبامن میای قشمـ....

    چشام ازحدقه بیرون میزنه:چـــــــــــرا؟!

    اخم میکنه:چون من میگمـ....

    ـ منم نمیامـ......

    ـ آرام لج نکن برای خودت میگمـ.....

    می ایستم:گفتیدبیامهمونی برای خودت خوب اومدم ولی کاش پام میشکست وهیچ وقت اون مهمونی مزخرفونمیومدم که......

    بازیادمهیار می افتمـ.....

    طوفان ـ که؟

    سرموتکون میدم:مهم نیست الانم میگیدباهاتون بیام بازم میگیدبرای خودت میگم این وسط من نبایدبدونم چه نقشی رودارم ایفامیکنمـ...

    نقش دخترعموتونوکه جنابعالی ازسرلج بوسیدینشـ یاخدمتکارتون یامنشیتون ویاخیلی چیزای دیگه که دارن کلافم میکننـ...

    نگام میکنه خیلی جدی میگهـ:آرام من هیچ توضیحی بهت نمیدمـ....

    اخم میکنم وتیزنگاش میکنم:یعنی چی؟مسخرشودراوردی من بازیچه ی چه بازیه مسخره ای هستمـ....

    اخم میکنه وبایه خیزبه سمتم میادکه یه قدم به عقب میرم:چیه؟

    من ـ جونم؟

    مهتا ـ بپربروبالاآقاکارت دارهـ....

    یه ابروم بالامیپره پله هاروبالامیرم تقه ای به درمیزنم وواردمیشم پشت به من داشت دکمه های لباسش رومی بست:میخوام باهات حرف بزنمـ...

    ـ بله می شنومـ....

    برمیگرده ونگام میکنه : بشینـ....

    رومبل تک نفره میشینم روبروم روصندلی گهواره ای میشینه:میخوای برای عیدچیکارکنی؟

    ـ یعنی چی؟

    ـ من ازتوپرسیدمـ...

    اخم میکنم:کارخاصی ندارم چطور؟

    ـ توبامن میای قشمـ....

    چشام ازحدقه بیرون میزنه:چـــــــــــرا؟!

    اخم میکنه:چون من میگمـ....

    ـ منم نمیامـ......

    ـ آرام لج نکن برای خودت میگمـ.....

    می ایستم:گفتیدبیامهمونی برای خودت خوب اومدم ولی کاش پام میشکست وهیچ وقت اون مهمونی مزخرفونمیومدم که......

    بازیادمهیار می افتمـ.....

    طوفان ـ که؟

    سرموتکون میدم:مهم نیست الانم میگیدباهاتون بیام بازم میگیدبرای خودت میگم این وسط من نبایدبدونم چه نقشی رودارم ایفامیکنمـ...

    نقش دخترعموتونوکه جنابعالی ازسرلج بوسیدینشـ یاخدمتکارتون یامنشیتون ویاخیلی چیزای دیگه که دارن کلافم میکننـ...

    نگام میکنه خیلی جدی میگهـ:آرام من هیچ توضیحی بهت نمیدمـ....

    اخم میکنم وتیزنگاش میکنم:یعنی چی؟مسخرشودراوردی من بازیچه ی چه بازیه مسخره ای هستمـ....

    اخم میکنه وبایه خیزبه سمتم میادکه یه قدم به عقب میرم:چیه؟

    دستشوبالامیاره ویغه لباس مشکیمومیگیره:ببین آرام کاری نکن که نذارم سال تحویل توخونه نباشیاوووو

    پوزخندمیزنم:هرجهنمی میخوای منوبفرست

    یغموول میکنه باگوشیش شماره کسی رومیگیره که من ازمکالمه هاشون چیزی دستگیرم نمیشهـ.....

    چنددقه بعدباتقه ای دومردواردمیشنـ...

    طوفان ـ ببریدشـ.....

    دومردسمتم میان عقب میرم که کمرم محکم به میزمیخوره ومی افتم زمین،یکی

    ازمردهادستمومحکم میگیره وباخودش میبره طوفان باپوزخندمزخرفش

    منوراهی میکنه نشونت میدم پسره بیشعور.....

    بادرددستی روکمرم میکشم مطمئنم جاش می مونهـ.....

    دومردبه پشت عمارت میرن چشامومیبندن ومن واردجایی بابوی نم ومرطوبی میشم نفسم یه کم میگیرهـ....

    صدای قطرات آب میادبعدگذشت چنددقه جایی نرم پرت میشمـ..... چشاموبازمیکنن باتعجب به اطراف نگاه میکنمـ....

    دومردمیرن یه جایی مثل زندان نگام به موش های روزمین افتادهـ....

    سوسک هایی که مثل موریانه رودیواررژه میرنـ....

    نگام به مارمولک ها می افته میخوادمنوازچی بترسونه؟ازاینا!

    مهم نیست من دربرابربدترازایناهم واسادمـ....

    رویه تخت فوق العاده کثیف افتادم که حالموبهم میزنه ولی برام مهم نیستـ...

    به پنجره که باآهن های کلفتی پوشیده شده نگاه میکنم مگه خونه من بااینجاچه فرقی داشت؟شایدتمیزتربود...

    نگام به دوربین سفیدرنگی که کنج دیواره می اُفته ویه لبخندبزرگ میزنم:میدونم منومی بینی ولی من بدترازایناروهم تحمل کردم خودتوخسته نکنـ....

    بعدپوزخندمیزنم:طوفان ازت متنفرمـ....

    **************

    درباشدت بازمیشه نمیدونم چندروزه اینجام سال تحویل گذشت یانهـ؟

    چشای براق طوفانوخوب میشناسمـ.....

    طوفان ـ سرتق بازی درنیاروبامن به قشم بیا...
    
    نگاهموازش میگیرم وبه دست بامپیچی شده میدوزم خون ازش میرهـ....

    حرفی نمیزنمـ....

    طوفان نزدیکترمیشه:لالی؟

    لبخندمیزنم وحرفی نمیزنم دستم روبازروگردبندمیذارمـ....

    جلوترمیاددرست درپنج سانتیه صورتم می ایسته:حرف بزن زبونتوموش خوردهـ

    پوزخندمیزنم حرصش میگیره:آدم نیستی ...

    لبخندمیزنم:دارم به این فکرمیکنم که چه قدربده یه پسرالتماس یه دخترکنه که باهاش به جایی بیاد...

    خیزمیگیره سمتم که محکم جلوش وایمیستم:ببین بهت چی میگم من برده حلقه به گوشت نیستما..

    تاقبل 17سالگیم بابام بهم یادداد جلوی زوراگه سرخم کنی بدبختم... ومن هم دخترهمون پدرمـ....

    مادرم بهم یادداده صبورباشم صبوری میکنم وهیچی بهت نمیگم من آرام پارسام وافتخارمیکنم که آدمی مثل تونیستم جَنَم دارم ومثل یه دخترمحکم جلوت وایمستم حرف زورتوکتم نمیره چیه فکرکردی چون پولداری ازم سرتری؟

    نه نیستی توهم ازخاک آفریده شدی وبه خداهم برمیگردی ببین هممون تویه سطحیم توهیچی نیستی....

    دستش روگردنم میشینه:ببنددهنتوچرتوپرت برام بلغورنکن توبامن به قشم میای وحرفی هم نمیمونهـ....

    پوزخندمیزنم:من باهات بهشتم نمیام شده باشه خودمومیکشم دارم قسم میخورم به روح مهیار قسم میخورم خودم ومیکشم تاهم ازدست زورگیات راحت شم وهم دیگه نبینمتـــــ....

    دستش میره بالاکه میگم:ببین اززورفقط زدنوبلدی طوفان توهیچی نیستی میفهمی هیچی...

    دستش می افته:آرام حرف نزن اون دهنتوببند....

    چشامومیبندم وتوذهنم میخوام که منوازاینجاببره بااینکه هیچ فرقی باخونه خودم نداره ولی فضاش سنگینه ونفساموبه شماره میندازه...

    طوفان ـ الان که رفتیم بالاوسایلتوجمع میکنی فهمیدی؟
    


    نگاش میکنم:من ....با.....تو......نمی....یامـ...

    یغمومیگیره ومنوبه سمت بالامیکشه وتوچشام نگاه میکنه وجودمومیسوزونه متنفرم یکی اینجوری نگام کنهـ...

    من ـ اینجوری نگام نکنـ.....

    ولم میکنه ومیرهـ....

    مهتا نگام میکنه تواین چندروزی که اونجابودم جزءآب چیزی بهم ندادن ازحال دارم میرمـ....

    دستموبه میله میگیرم که مهتا میدوئه سمتم:آرام؟

    بی جون نگاش میکنم چشام بسته میشه کسی منواززمین جدامیکنه ودیگه هیچی نمیشنومـ....

    ******************

    ـ ـ ضعف زیادبراش خوب نیست این چندروزمعدش خالی بوده قبلش هم انگارچیزی نمیخوردن میترسم زخم معده بگیره طوفان مداراکنـ...

    چشاموبازمیکنم ولی بادیدن نورسریع میبندمشـ....

    صدای بسته شدن درمیادچرخی میخورم وچشاموبازمیکنم وبااخم طوفان مواجه میشمـ....

    منم اخم میکنم:چیهـ؟

    نگاشوتوچشام میندازه ومن چشامومیبندم صددفعه گفتم بدم میادتوچشام مستقیم زل بزنن حالااینم چپوراست زل میزنه بهم انگارارث باباشومیخواد....

    طوفان ـ به من نگاه کنـ...

    دستم مشت میشه وناچاراً چشاموبازمیکنم:هووووم؟

    صندلیشوجلوترمیکشه کمی خم میشه ودستاشوتوهم قلاب میکنه:دلیل نیومدنت چیه؟

    ـ دلیلش اینه که دوست ندارم حتی برای ثانیه ای تحملت کنمـ...

    اخم میکنه:دلیل محکم تر!!!!

    ـ احساس میکنم توی بازی مسخره دارم درجامیزنمـ..

    ـ چه ربطی به قشم اومدن دارهـ؟

    ـ طوفان میخوای بااین بحث به کجابرسی؟

    نگاهش رولبهام ثابت میمونه واخم میکنه:ازمن سوال نپرسـ....
    

    ـ یه کلام بهم بگوداری باکی بازی میکنه؟

    متعجب نگام میکنه:چی میگی؟

    ـ طوفان من خرنیستم میفهمم که توداری باکسی بازی میکنی این وسط منم نقش یه مهره رودارم که هم به اون فردوصلم هم به تو!!!!!

    متعجب ترمیگه:ایناچیه میگی؟

    ـ خودتوبه کوچه علی چپ نزن چون آدرسشودارم طوفان این بازی تومنونابودمیکنهـ...

    پوزخندمیزنه:اتفاقابه نفعتهـ.....

    ـ دیدی پس این وسط بازی هستـــــ.....

    نگام میکنه:آره یه بازیه بازی که بین منوشهرامه وتوهم این وسطی......!!!!!

    متعجب میگم:چی؟؟؟؟؟شهرااااااااام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پوزخندمیزنه:نمیتونم حرفی بزنمـ....

    من هرچه قدربااین کوروکودیل حرف بزنم جایی نمیرسم نمیدونم چرادوست دارم وارداین بازی بشمـ...

    من ـ باهات میامـ....

    مستقیم نگام میکنه:چی توسرتهـ؟

    ـ نمیخوام بگمـ...

    سرش سمتم خم میشه:آرام اگه نابودیه منودوست داری الان بروتامن نابودشمـ

    باتعجب نگاش میکنم:چی میگی؟

    زل میزنه توچشام:آرام اگه دوست داری بروبزاروسط راه بشکنم بزارببازمـ...

    لحنش تغییرکرده به جرأت میگم مهربونترونرم ترشده شایدچون میخوادمن باهاش برم این رفتارومیکنهـ....

    دستموبالامیارم وانگشت کوچیکموجلوش میگیرم:دستتوبدهـ....

    باتعجب نگام میکنه وبعدانگشت کوچیکشوقلاب انگشتم میکنه ومن میگم:قول میدم بمونمـ...

    نگاه گیرایی بهم میندازه ودستمومحکم میفشاره وبرای اولین بارمیگه:ممنونم

    ومن لبخندخاصی تحویلش میدمـ....
    

    وارداتاق میشم امروزبه قشم رسیدیمـ...

    قبول کردم که می مونم چون میخوام بدونم ته قصه چی میشه ازفکرشکست طوفان عبورکردم میخوام بدونم این مردمغرورکیهـ؟

    چهارطاق روتخت درازمیکشمـ...

    دکمه های مانتوموبازمیکنم تقه کوتاهی به درمیخوره خودموجمع میکنمـ...

    وخدمتکارواردمیشه این جاویلای خودطوفانه وخدمتکارای مخصوص خودشودارهـ....

    خدمتکارـ خانوم آقاگفت داره میره بیرون شماجایی نریدتاخودشون تشریف بیارنـ.....

    وبعدسینی روعسلی میذاره ومیرهـ...

    بذارعرق رسیدنتـــ خوش بشه بعدگم وگورشو.....

    پووووفی میکنم ولباساموعوض میکنم وعصرونه رومیخورمـ....

    خیلی گشنم بوداولین روزعیده خیلی دوست دارم که پیش پدرمادرم باشم ولی حیف نمیشه دیگهـ....

    سینی ودستم میگیرم وبه سمت آشپزخونه حرکت میکنمـ...

    سینی روبه خدمتکارمیدم واردحیاط ویلامیشم سرسبزو خیلی شیکه

    مخصوصاباگل های پامچالش آدم بیشترسمتش کشش پیدامیکنهـ....

    شروع به قدم زدن میکنم وبه پشت ویلامیرسم که کلبه بزرگ وخوشگل که خیلی چشمک میزدسمتش میرم درشوهل میدم که بازمیشهـ.....

    نگام روانواع آلات موسیقی می افته خودبه خودسمت سازمخصوص خودمـ که پیانوی کشیده میشمـ....

    پشت پیانومیشینم آروم شروع به زدن میکنم دلم برای آهنگ موردعلاقم تنگ شده چشامومیبندم:

    همه دل خوشیم به اینهـ..... میخونم ازته سینهـ.....

    واس یک بارم عزیزم پای قصه هام بشینهـ.....

    توکه باجدایی جوری دوست داری این همه دوریـ.....

    منم مثل تومیمونم بس که بامن پرغروریـ.....

    عاشقم دیوونتم منـ.... باتوزنده میمونم منـ....

    منه بی انگیزه سردتورودارم ندارم درد.....

    مشکلم دوست داشتنت نیستـ.....

    فقط اینه که بشینی،بشینی به پای حرفامـ.....
    
    نکنم حس که خیلی تنهامـ..... منوازدوری نترسونـ.....

    که بافاصله رفیقمـ.... چیزی ازتومن نمیخوامـ....

    آخه خیلی دیگه سیرمـ..... میگی باجدایی جورمـ.....

    میگی که همیشه دورمـ..... پای قصه هات بشینمـ.....

    بازمیگی که خیلی دیرمـ..... نفسم بزاریکشیمـ.......

    همدل وبرای هم شیمـ..... پای قصه هات میشینمـ.....

    هرچی خواستی من همونمـ.......

    هـــمـــــه دل خـــــوشــــــیـــم بــــــه ایـــــنــــهـ......

    نفسی میکشم وچشاموبازمیکنم وروبروم طوفان رومی بینم:سلامـ...

    پوزخندی میزنه:توهمیشه همین جوری واردجایی میشی؟

    باخنده سرکج میکنم:معذرتــــ....

    بعدمی ایستم:من میرمـ...

    طوفان ـ بشین کارت دارمـ....

    همون جامیشینم صندلی چوبی روبرمیداره وروبروم میذاره ومی شینه:امروزشهرام به اینجامیاد...

    لرزخفیفی میکنم:خوب؟

    دقیق نگام میکنه:اون روزکه بردمت پیش شهرام چه اتفاقی افتاد؟

    ـ دوست ندارم درموردش حرف بزنمـ....

    ـ آرام شهرام دست ازپاخطاکرده؟

    نگاموازش میگیرم:آرهـ....

    دادمیزنه:چیکارکردهـ؟

    ازروصندلی بلندمیشم:طوفان متنفرم ازاینکه درمورداون اتفاق صحبت کنمـ....

    طوفانم می ایسته:امروزشهرام میادازمن اصلاًجدانشو...

    آب دهنموقورت میدم:باشهـ....

    حرفی نمیزنه ومن به ویلابرمیگردمـ...

    تواتاقم میشینم وکتابی روکه فادیابهم دادرو،ورق میزنمـ...

    خواستم بخونم که گوشیم زنگ میخورهـ...

    بانگاه به شماره لبخندی میزنم وجواب میدم:سلام خانومی

    فادیامیخنده:سلام خوشگله خوبی؟عیدت مبارک البته گفته باشمامن دیشب اس دادم نمیدونم چرانیومد...

    میخندم:امروزصبح رسیدیادم رفت جوابتوبدم چه خبرا؟رفتین شیراز؟

    ـ اوه آره باورت میشه مهزیارروهنوزندیدمـ....

    واردتراس میشم:چرا؟

    ـ آقاعیدرومیخوادپیش دوستاش بگذرونه ونمیاد...

    به کلبه ای چنددقه پیش داخلش بودم نگاه میکنم:صبورباش دخترمن مطمئنم میاد....

    ـ خداکنه اون روزیواشکی رفتم تواتاقش خودشیفته عکسای خودشوهمچین به دیوارچسبونده دلم قیلی ویلی میرهـ.....

    میخندم:خاک توسرت بشرفضولی خوب نیستا....

    میخنده:میدونم ولی خیلی حال میده شباازقصدکه میخوام تنهاباشم میرم تواتاقش میخوابمـ...

    ـ دیگه چه خبرا؟

    ـ یه خواستگاربرام پیداشدهـ...

    ـ پیداشدهـ...؟

    میخنده:حالامن یه چی گفتم این همسایه مهزیاراینایه دکی دارن ماه پنجه آفتاب خوشگل پولدارننش بامامانم حرف زده که بیان خواستگاری،باورت میشهـ... پاموتوخونه نذاشتم تق تق درزدن دخترتونومیخوایمـ....

    میخندم:توچی گفتی؟

    ـ فعلاًکه هیچی من نمیتونم ازمهزیاربگذرم ولی دکی هم یه کیس خوبه،توکجایی؟

    ـ قــــــــشمــــــــــ!!!

    جیغ میزنه:کوفتت بشه توگلوت گیرکنه بدون من حالامیری قشمـ بااون یِلاقَبارفتی؟

    ـ اهومـ....

    ـ هسته هلوبشه گیرکنه تواون گلوتـــ....

    میخندم:برات یه چیزخوب میارمـ....

    ـ قربون کرمت،کاری باری نداری؟
    ـ نوچ فدات خدافظ

    ـ خدافظ

    گوشی قطع میکنم ولبخندمیزنمـ...

    بین حصاردستای کسی قفل میشمـ نمیذاره برگردم وببینمشـــ.....

    ـ ـ سلام خانومی آرام جان گلـــــــ.....

    قلبم تندتوسینه میزنه تقلامیکنم تاازش جداشم که منومحکم ترنگه میداره جیغ میزنم:طوفااااان طوفــ..........

    دستشورودهنم میذاره وبرم میگردونه:چراجیغ میزنی دختر؟

    اشکام روونه میشه دستشوروگونم میکشه:چی شدی؟

    چشامومیبندم وهی سرموتکون میدم که دستشوازرودهنم بردارهـ....

    دراتاقم باشدت بازمیشه چشاموبازمیکنم طوفان میدوئه سمتم وشهرام روازم جدامیکنه:به چه جرأتی نزدیکش شدی؟هان؟؟؟؟

    دستم رومحکم میگیره:بروگمشوبیرونــــ......

    شهرام می ایسته:دهنتوببندطوفانــــــ.....

    طوفان ـ زرنزن توحقی نداشتی وارداتاقش بشی....

    شهرام باخشم خیزمیگیره سمت طوفان،طوفان دستموول میکنه وباپاش میزنه توشکم شهرامـــ.....

    روزمین می اُفتم طوفان باخشم به محافظاش زنگ میزنه وشهرام وازاتاق بیرون می فرستهـ....

    به میله های تراس تکیه میدم وسرموروپاهام میذارمـ......

    ـ ـ آرام خوبی؟

    باچشای اشکیم نگاش میکنم نزدیکم میشه دوزانوجلوم میشینه:نمیدونستم الان میادوگرنه نمیذاشتم ویلابیای....

    فکم می لرزه وچشامومی بندم تااشکام نریزه دستش روچشام میذاره:آرام من نمیدونستمـ....بخدانمیدنستمـ....

    باانگشتش قطره های اشکموپاک میکنهـ نفساش توصورتم پخش میشهـ:آرام ازم دورنشوالانم یه لباس مناسب بپوش وباهام پایین بیا...

    سرموتکون میدم ازم جدامیشه:درضمن یه چیزی هم رو سرت بنداز....

    حرفی نمیزنم موهای توصورتم روکنارمیزنه:آرام من اینجام دیگه نترســـ...عههـ
    
    بعددستمومیگیره وبه داخل اتاق میکشه:من بیرون منتظرم زودیه چیزخوب بپوش بیا....

    سرموتکون میدم ازاتاق بیرون میرهـ...

    اشکاموپاک میکنم شلوارجینم روبایه تونیک تازانو مشکیموکه توش راحتم رومیپوشم شال سرمه ای هم سرم میندازمـ...

    خیلی مختصرریمل میزنم وکتاب وگوشی روبرمیدارم وازاتاق بیرون میزنمـ...

    طوفان تکیه شوازدیواربرمیداره وبه سمتم میادودستم رومحکم میگیره:ازکنارم جُم نخور...

    سری تکون میدم ازپله هاپایین میریم نگام به شهرام می افته وناخواسته بیشتربه طوفان می چسبم که دستشودورم حلقه میکنهـ:آروم باش دختر

    حرفی نمیزنم انگارلال شدم رومبل دونفره ای می شینیمـ....

    شهرام لبخندبزرگی میزنه:توواقعاًآرامودوست داری؟

    طوفان پوزخندمیزنه:واس چی اومدی اینجا؟

    ـ امروزقراره محموله هابرسن حواست که هست؟

    طوفان پاروپامیندازه:ساعت؟

    شهرام ـ ساعت 12شبـــــ.....

    طوفان ـ اونجام چندنفرنـــ؟

    شهرام ـ یه 6نفری هستنـ....

    طوفان ـ به سلامت

    شهرام پوزخندمیزنه ومی ایسته:خدافظ آرام خانوم گل

    طوفان ـ شرت کمـ...هــری

    شهرام به سمت درمیره:قبل رفتن به محل، یه سربیاپیشمـ....

    طوفان ـ من پاموتوویلاکثیفت نمیذارم

    شهرام ـ بایدبیای میخوام درموردمحموله بعدی حرف بزنمـ...

    طوفان ـ اگه دلم خواست میامـ....

    شهرام میره ازطوفان جدامیشم وصفحه ای رمان رومیخونم وبه طوفان اهمیت نمیدمـ....

    یعنی چیکارس؟محموله چیه؟شهرام چیکارشه؟یعنی چی 6نفری هستن؟
    یه عالمه سوال توذهنم میادولی دوست ندارم بپرسم چون میدونم که جواب سوالامونمیدهـ...

    طوفان ـ آرام حالت خوبه؟

    نگاهی بهش میندازم:خوبمـ....

    می ایسته:من میرمـ....

    شونه ای بالامیندازم که میگه:دیگه به اون کلبه نرو...

    سری تکون میدم واون میره کتاب رومیبندم وسرموبه مبل تکیه میدم وچشامومیبندمـ....

    واقعاته قصه ماچی میشه؟من که نمیتونم همش پیش این بمونم بایدیه فکری کنم من که ازطوفان خوشم نمیاد....

    موندن پیششم بیشتراذیتم میکنه بایدجایی برم که دست شهرام هم بهم نرسه ولی کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پوووفی میکنم وبه سمت اتاقم میرمـ

    *******************

    حوصلم تواین خراب شده سررفته جرأتم ندارم که به طوفان بگم منویه قبرستونی ببرمیدونم نمیبره دیگه چراخودموکوچیک کنمـ؟

    تقه ای به درمیخوره ودربازمیشه ـ..

    خدمتکارـ آقامیگن آماده شیدبیایدپایینـ....

    بعدخیلی محترمانه گورشوگم میکنه

    تونیک جلوی بسته قهوه ایم رومیپوشم وکمرنبندطلایی شومحکم میکنم شلوارکرم رنگی هم به پامیکنم وشالی که یه سمتش قهوه ای وسمت دیگش کرم هست روهم روسرم میندازم وازاتاق بیرون میزنمـ...

    ازپله هاپایین میرم طوفان دست به سینه داره به تابلوی روبرونگاه میکنهـ...

    کنارش می ایستم وبه تابلونگاه میکنم یه عالمه خط های رنگی که برام نامفهومه ولی اون وسط یه نورزردرنگی چشمک میزنه که آدم دلیل بودنش رونمیفهمه به چهره طوفان نگاه میکنم این چرااینقدرغرقه؟

    من ـ طوفان؟

    جوابمونمیده دستموروشونش میذارم:طوفان؟
    

    وااین کجارفته؟ روبروش می ایستم ودستم روجلوش تکون میدم که ازفکربیرون میاد:چی شده؟

    ـ هیچی توفکربودی بیرونت اوردمـ..

    دستاشوتوجیبش فرومیبره: بیابریمـ....

    پشتش راه می افتم به سمت ماشینش میرهـکه ازتمیزی برق میزنه

    طوفان ـ سوارشو

    می ایستم:کجا؟

    چشم غره ای بهم میره وسوارماشین میشه ولی من تکون نمیخورم شیشه شاگردوپایین میده:آرام لج نکنـ....

    نگاش میکنم:بگوکجامیریمـ...؟

    چشاشوباخشم یه باربازوبسته میکنه:آرام سوارشو

    به زورسوارمیشم ازویلابیرون میزنه ومن تازه این قشمـ... خراب شدرومیبینمـ...

    من ـ کجامیریم؟

    طوفان ـ یه دقه حرف نزنی میفهمی...

    دست به سینه میشینم وتوخودم فرومیرم:کوروکودیل نچسبــ...

    طوفان ـ بلندتربگوتاجوابتوبدمـ..

    چشم غره ای بهش میرم:دوست ندارمـ...

    ـ پرو

    ـ خودتی

    ـ آراااااااام!!!!!!!

    ـ هومـــ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ـ دهنتوببند....

    میخندم:دوست ندارم دهن خودمه منم میخوام ازش استفاده کنمـ.....

    نگام میکنه:پس باخودت حرف بزنـ....

    ـ کی گفته من تاالانم داشتم باتوحرف میزدم؟؟؟

    ـ آرامـــ!!!!!!!!!!!!!!!

    ـ درد

    باعصبانیت نگام میکنه:آرااااااااااااااام!!!!!!!!!!!!
    

    لباموغنچه میکنم:هووووووووووووووم!!!!!!!!!!!!!

    دستشورودهنش میذاره:ببندووو

    ـ نمیخوامـ....

    به جاده خیره میشه وحرفی نمیزنه ولی من میل عجیبی داشتم کرم بریزم اونم ازنوع آسکاریســــ.....

    من ـ طوفان؟

    حرفی نمیزنه ومن باحرص میگم:لالی؟

    چشم غره ای بهم میره وحرفی نمیزنه منم میگم:حقاکه کوروکودیل برازندتهـ...

    باعصبانیت دادمیزنه:آراااااااااااااااااااام!!!!!!!!!!!

    پقی میزنم زیرخندهـ.....

    یه دفعه ترمزمیکنه که باسرتوداشبرد میرمـ....

    دستموروسرم میذارم:پسره خنگ بلدنیستی رانندگی کنی چراپشت رول میشینی؟

    دستشومحکم روفرمون میزنه:آرام چتهـ؟

    نگاش میکنم:وایعنی چی؟

    ـ من از توسوال پرسیدمـ....

    ـ منم مفهوم سوالوپرسیدمـ....

    ـ دهنتوببند

    میخندم واون حرص میخورهـ....

    سی دقه بعدجلوی یه پاساژنگه میداره وازماشین پیاده میشه به پاساژنگاه میکنمـ..

    سرشوازپنجره سمت من داخل میاره:بیابیرون دیگهـ....

    یه دفعه دروبازمیکنم که محکم پاش میخوره لبمومیگزم تانخندمـ...

    طوفان ـ کوری؟

    ـ نهـ

    ـ پس چرامنوندیدی؟

    ـ خاصیت چشامه هرکسودلش بخوادمی بینهـ.....

    ـ آهان اون وقت چشت نمیخواست منوببینه؟
    

    باخنده سرموتکون میدم:دقیقاً

    ـ حالاکه برگردوندمت ویلاونذاشتم برای فادیاسوغاتی بخری میفهمی دقیقاًیعنی چی!!!

    باعجزنگاش میکنم:چراقهرمیکنی به چشام میگم ببینتت خوبه؟

    میره تاسوارماشین شه:دیگه فایده ندارهـ.....

    میرم سمتشودستشومیکشم:مردم چه قدرپروشدنـ....

    طوفان ـ من پروأم یاتو؟

    ـ باگزینه دو موافقمـ....

    حرفی نمیزنه وبازبرمیگرده که بره ومن میگم:طوفان اذیت نکن دیگهـ....

    طوفان بااخمـ نگام میکنه:معذرت خواهیتوقبول نمیکنمـ.....

    پسری ازکنارم ردمیشه:خوشگله بیاباهم بریمـ.....

    طوفان نگاه بدی به پسرمیندازه ومیادسمتم که پسره فرارمیکنه ومن میخندم چشم غره ای هم به من میره وجلوجلوراه میره:دِیالابیا

    کنارش قرارمیگیرم:توکه نمیومدی؟

    نگام میکنه:اگه ناراحتی برگردمـ.....

    ـ نه نه من یه چی گفتم

    لبهاش خیلی کم کش پیدامیکنه ولی لبخندنمیزنهـ....

    طوفان ـ چی میخوای بخری؟

    من ـ فعلاکه دارم نگاه میکنمـ...

    حرفی نمیزنه ومن به مغازه هانگاه میکنمـ....

    *************

    روبروش می شینم:کاری داشتی؟

    طوفان ـ من امشب ویلانیستم دوتامحافظ برات میذارمـ...

    ـ باشهـ....

    می ایستم که میگه:آرام مواظب خودت باشـ....

    یه ابروم بالامی پره ومیگم:جانم؟

    طوفان اخمی میکنه:برو....

    لبخندنامحسوسی میزنم:خوش بگذرهـ...
    

    دستم رودستگیره میره که میگه:من جایی نمیرم که بهم خوش بگذرهـ...

    نگاش میکنم:به من چه چرابه من میگی؟

    توچشام نگاه میکنه:آرام من امشب حس خوبی ندارم خواهشاًشیطنتوکناربزارحواست به همه چی باشهـ....

    باتعجب میگم:باشه میتونم برم؟

    چشاشوروهم میذاره ومن ازاتاقش بیرون میامـ...

    روتخت درازمیکشم صدای ماشین طوفان اومدبه سمت تراس رفتم وبهش نگاه کردم نگاموگرفت وبانگرانی تمام نگاهم کرد...

    اخمی نداشت ولی خوب حس میکردم دلشوره داره وبی قراره،لبخندی میزنم واون سوارماشینش میشهـ.....

    نفس عمیقی میکشم وفکرمیکنم به ای که کاش میشدمهیار اینجاباشه کاش میشد....

    دم دم های ساعت 4بودکه احساس کردم کسی تواتاقه چشاموبه آرومی بازمیکنم باوحشت بهش نگاه میکنمـ....

    دستشورودهنم میذاره وبعدمردی دیگه دستمالی رودهانم میذاره وازهوش میرمـ.....

    ************************

    چشاموبه آرومی بازمیکنم گردنم انگارخشک شدهـ....

    به اطراف نگاه میکنم روتختی سفیدرنگ که بالای تخت پرده هایی ازحریربه صورت والوری اطراف تخت رودربرگرفتهـ....

    دیزاین داخلیش اتاق به رنگ لیمویی سفیدوکمدسفیدرنگ ومبلی تک نفره سفیدچرم که کوسنی لیمورنگ روش قرارگرفتهـ...

    تلاش میکنم که بلندشم انگارتمام عضولاتم شلهـ سِرشده تموم بدنمـ....

    به سختی بلندمیشم دربازمیشه نگاه وحشت بارم روبه شهرام میدوزمـ... لبخندمیزنه:سلام خانوم صبح عالی تعالی...

    کنارم روتخت میشینه:واقعاًتوخواب زیبایی....

    پوزخندمیزنم خودشوبیشترسمتم میکشه:چراحرف نمیزنی عزیزم؟

    اخم میکنم وزبون به دهن میگیرم که نگم عزیزت ننته نه من
    

    دستش سمتم میادکه ازش فاصله میگیرم لبخندچندشی میزنه:طوفان جونت الان میره ویلامیبینه عشقش نیستـــــ.......

    چشاموازش می گیرم ادامه میده:توواقعاًاون پسرمغرورودوست داری؟

    پوزخندمیزنم وحرف نمیزنم میدونم که بدش میادکسی حرفشوتأییدنکنه وجوابشوندهـ....

    شهرام ـ میگم برات صبحونه بیارنـ....

    بانفرت نگاش میکنم میادجلووخیلی غیرمنتظره گونمومیبوسه ومیرهـ...

    جلوی آیینه قدی وایمیستم ودستمومحکم روجایی میکشم که لبهای کثیفش چسبیده حالموبهم زدمرتیکه نچسبـــــــ....

    بعدچنددقه دربازمیشه وسینی به دست سمتم میاد:بیاباهم صبحونه بخوریمـ....

    اخم میکنم روصندلی میشینه وسینیوروعسلی میذاره:خوشگل خانوم بیابخورتاجون داشته باشی....

    اخمم غلیظ ترمیشه وحرفی نمیزنم رومبل تک نفره میشینم نگام میکنه ولبخندمیزنه:نازمیکنی؟

    بانفرت وعصبانیت نگاش میکنم ببین من کی بترکم وفحش بارونش کنم پیرخرفتـــــ......

    ازجاش بلندمیشه لقمه تودستش روسمتم میگیره:دست عموتوردنکنـ....

    پوزخندمیزنم جلوی پام زانومیزنه:درست مثل خالت هلن لجبازی وحرف زورتوکتت نمیرهـ....

    این همه کسه منومیشناسه حرفی نمیزنم روتخت میشینه:قصه ازاونجاشروع میشه که پدرت شهروزوقتی باهلیامادرت ازدواج میکنه من عاشق خالت میشمـ....

    هلن درست مثل توبودلجبازیه دنده مغرورودرعین حال قیافه مجذوموجذابی داشت ومحال بودکسی نگاهی کوتاهم بهش نندازهـ..

    هلیاهم زیبابودولی نه به اندازه هلن وقتی تورودیدم یادش افتادم قیافت کپی هلنه ،هلن به من گفت نمیخوادباهام ازدواج کنه وکسی رودوست داره تصمیم

    گرفتم کسی که هلن دوسش داره ونابودکنم وتلاشم بی نتیجه نبودهلن به معنای واقعی شکست دنبال قاتل میگشتن ولی هیچ کس بهم شک نداشت جزهلن به

    خونم تشنه بودبدترباهام لج کردغرورموله کردولی عاشقش بودموحرف نزدم تااینکه ازش بی خبرموندم وشنیدم به کانادارفته تصمیم گرفتم برم اونجاولی یه
    

    یه ماه بعدرفتنش باکسی دیگه ازدواج کردومن شکستم حالاهم که تورودیدم ودیوونه وارمنویادهلن میندازی.....

    توفکربودم تقریبامامانم ایناروبهم گفته بودولی نگفته بوداون شخصی که عاشق خالم بوده این مردپروبی همه چیزهـ....

    خوشحالم که خالم بااین مردازدواج نکرده خاله هلنم واقعاًشبیه منه وهمه خصوصیاتم به خالم رفتهـ...

    خاله هلن نمی دونم کجاست ازش خبری ندارم میخواست بیادایرانومنوباخودش ببره ولی خبری ازش نشد.....

    شهرام نگاهی دقیق بهم میندازه:توطوفان رودوست داری؟

    سرموتکون میدم اخم میکنه یکهوازجابلندمیشهـ

    وباعصبانیت دروبه هم میکوبه ومیره....

    خودم باخیال راحت صبحونه میخورم وظرفش روهم رومیزمیذارمـ....

    بایدفکرفرارباشم ولی لامصب اینجانه تراس داره نه پنجره ای واس فرارخوب چیکارکنم؟

    تقه ای به درمیخوره ودختری جوان واردمیشه:آقاگفته بیاپایین

    اخم میکنم وازجام تکون نمیخورم اول کاری چه به آدم دستورمیدن اَلَنگ مفنگی

    بعدچنددقه دربازمیشه وباکسی که می بینم تقریباازروتخت پرت میشم به سمتم میادوکمکم میکنه:آرام خوبی؟

    باتعجب نگاش میکنم:تو....تو...تو...اینجا....تو

    میخنده:خوبی؟

    ـ جواب منوبده مهیار تواینجاچیکارمیکنی؟

    چندبارتوصورتم میزنمـ....

    میخنده:هیچ کارمن همکارشهراممـ....

    سکته ناقص وردمیکنم:مهیار توشهرام نه باورم نمیشهـ...

    ـ اتفاقاًبایدباورت بشهـ....

    ـ مهیار درست حرف بزنـ...

    ـ من ازاول هم پیش شهرام بودم ولی طوفان نمیدونه من زیرسلطه ی شهرامم به خاطرهمین شکی نکرد...

    ـ مهیار چرا؟
    

    حرفی نمیزنه ومن میگم:عوضی چرااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    نگام میکنه:آرام آروم باش خواهش میکنمـ...

    ـ آرام تویه دوست خوب برام بودی آرام فکرنمیکردم خ*ی*ا*ن*ت کارباشیـ..

    باغم نگام میکنه مطمئنم که آرام باشهرام رابطه ای نداره خدااینجاچه خبره؟

    دستمومیگیره که باخشم میگم:گمشوازاتاق بیرون،برونمیخوام آدم خ*ی*ا*ن*ت کاری مثل توروببینم حیف طوفان که تورواون قدردوست داشت حیف من بدبخت که خودمومقصرمیدونستم حیف این همه خوبی که بهت کردمـ...

    حرفی نمیزنه ومن دستم مشت میشه واس اینکه نزنمش میفهمه عصبی هستم وازاتاق بیرون میرهـ....

    سرمومحکم بین بالشت فرومیبرم وزارمیزنم به این سرنوشت گَندَمـ...

    یه گیجی خودمـ.....

    به بدبختی خودمـ....

    اه خداچی به چیهـ !.؟

    ****************

    سه روزه که اینجام شهرام بهم سرمیزنه وباهام حرف میزنه ولی من اصلآًبه روی مبارک نمیارم که میشنومـ...

    مهیار رودیگه ندیدم هنوزتوبهتم که اون آدمی که زیرقبرکیه؟توتعجبم که خداچی شدکه اینجوری شده؟

    نفسی میکشم حالم ازلباسام بهم میخوره سه روزه نه حموم رفتم نه لباس عوض کردمـ....

    میخواستم فرارکنم ولی نمیذارن پاموازاتاق بیرون بزارم انگاریه جنایتکارگرفتنـ.

    دربدون تقه بازمیشه وشهرام مثل گاوکلشومیندازه وداخل میاد...

    شهرام ـ علیکـ....

    چشامومیبندم تاقیافه مردی که خیرسرش میگه عمومه رونبینم وحرص نخورم ازدست مهیارکه کناراین مردخبیث کارمیکنهـ....

    دستش روموهام میشینه که بااخم سرموتکون میدم:یکی ازخدمتکارای زنتوبفرس بالا

    باخوشحالی میگه:باشه

    وازاتاق بیرون میره چه آدم بدبختیه این شهرام ومن چه قدرازش متنفرمـ...
    
    درباتقه ای بازمیشه وصدای خدمتکار:خانوم کاری دارید؟

    روتخت میشینم:آره من میخوام برم حمومـ.....

    ـ اتاق بغل دستتون حمامه الان امادش میکنمـ.....

    خواست بره که میگم:لباس چی؟

    به کمدپشت سرم اشاره میکنه:اون کمدپرازلباسهـ....

    لبخندمیزنم:ممنونمـ....

    سرشوتکون میده ومیره میپرم سمت کمدودرشوبازمیکنم همه نوع لباس اینجاهست ولی لامصب همشون لختیه من اینجاتوامنیت نیستم بعدبیام تاب دوبنده بپوشم وجلوی این مرتیکه راه برم عمرا....ً

    نگام به یه دست لباس می افته من تاالان به خاطرمهیارسیاه میپوشیدم ولی اینکه نمردهـ....

    لباس صورتی که روتیکه بالاش ازگیپورسفیدوکلفت کارشدهـ روانتخاب میکنمـ. شلواردمپای گشادصورتی روبرمیدارم نگام به تن پوش صورتی می افته وبرش میدارم ایناچه قدرمجهزن ولوازم آرایشم دارن مدل جدیدهـ....

    تقه ای به درمیخوره وصدای خدمتکار:حمام آمادس خانومـ....

    دروبازمیکنم وبه سمت حموم میرم تمام حموم روبخارگرفته درحموموقفل میکنم ولباسامودرمیارم تووان فرومیرمـ....

    یه یک ساعت بعدبالاخره لباس پوشیده ازحموم درمیام وحوله کوچیکیوروسرم میندازم هرچه قدرتوحموم روهم گشتم راه فرارپیدانکردمـ....

    تامیخوام وارداتاق شم صدای شهرام میاد:عافیت باشه خانومی...

    باخشم نگاش میکنم ومیخوام وارداتاق شم که دستم میگیرهـ....

    منوبه دیوارمیچسبونه ودستشوتوموهای نم دارم فرومیبره دستم وتخت سینش میذارم:برواون وَر

    لبخندمیزنه وسرشونزدیک موهام میکنه وخیلی مستانه بومیکشه:چی میشدمن باهلن ازدواج میکردمـ....

    من ـ تولیاقت خالمونداشتی....

    ـ چ جوری کسی دیگه ای لیاقتشوداشت؟

    ـ تویه پست فطرتی ارزشت ازیه مگسم کمترهـ....

    ـ دقیقاًخالت باهام همچین رفتاری داشت من نمیذارم ازپیشم بری...

    ـ دهنتوببندعوضی ازت متنفرم
    

    باعصبانیت نگام میکنه:دختره وحشی چیه هارشدی؟

    اخمم غلیظ ترمیشه:به توچه مرتیکه ،تواگه عموی من بودی که وضعت این نبود...

    یغمومحکم میگیره:آرام بامن بازی نکن وگرنه بدترباهات بازی میکنمـ....

    ـ بازی؟بازی کن ببینم آیابه دردکاری میخوری یانه؟

    گردنم رومحکم فشارمیده:آرام باهام بدتانکنـــ....

    نفس کشیدن برام خیلی سخته چشامومیبندم یکی شهراموازم جدامیکنهـ.....

    صدای مهیار توگوشم زنگ میزنه:آرام آروم باشـ......

    بانفرت ازش جدامیشم: ازت متنفرمـ.....

    بعدوارداتاق میشم ودرشومحکم میبندم اشکاموپاک میکنم دستم روروگردنم میذارم وگردنبندولمس میکنمـ.....

    تحمل ندارم اینجاباشم من حاضرم کنارطوفان باشم ولی شهرام رونبینمـ.....

    روتخت درازمیکشم من بایداین ویلاروزیروروکنم تاراه فرارپیداکنم اماچه جوری؟

    نمیدونم چرااحساس میکنم این دیوارکه تواتاقمه پشتش خالیه ویه راه مخفی هم پشتش هستـــــ...

    ولی هرجارومیگردم دکمه ای چیزی پیدانمیکنمـ....

    یه چندباراحساس کردم که شهرام حتی بدون بازکردن دراتاق کنارمهـ.....

    ولی اون روزشکم برطرف شد مطمئنم پشت این دیوارخبریهـ.....

    زیادنزدیک دیوارنمیشم چون یه دوربین اینجاکارگذاشتن واگه واقعا دری چیزی پشتش باشهـ نباس بفهمن میدونمـ....

    *******************

    من ـ مهیار بروبیرون

    میخنده وبرگه ای کوچیکی رودستم میده وچشمکی میزنه وازاتاق بیرون میرهـ....

    برگروبازمیکنم:آرام من باشهرام هم دست نیستم ازمن متنفرنباش مجبورم کنارش باشمـ....

    امشب ساعت 2دوربین داخل اتاقوازکارمیندازم میدونم به دیوارداخل اتاقت شک کردیـ....
    
    روزمین کنارهمون دیواریه موزائیک متحرک هستـ....

    اون موزائیکوجداکن موزائیک های کناریم همین جوریه راه مخفی زیراتاقته حواست روخوب جمع کنـــ....

    طوفان خیلی دنبالت میگرده اگه رفتی ویلابه طوفان نگوازمن خبری داری نمیخوام مثل توبهم اَنگ خ*ی*ا*ن*ت بزنهـ......

    راه مخفی که ردکردی به فضایی مثل حیاط برخوردمیکنه بین درخت بیدمجنون یه ماشین گذاشتمـ...

    زیرماشین سوئیچوگذاشتم مامورای اونجازیردست منن دروبرات بازمیکنن فرارکنـ....

    بروبازم میگم به طوفان چیزی نگومن خودم بهتون توضیح میدمـ....

    باتعجب به کاغذنگاه میکنم وتاش میکنم توجیب تونیکم میذارم میدونستم مهیار باشهرام نیست ولی اگه شهرام بفهمه که منوفراری داده اذیتش میکنهـ....

    خدمتکارشام روبرام میاره ومیره غذامیخورم ولی فکرم مشغوله شبه میترسم نتونم فرارکنم وبازمنوبگیرنـــ....

    1000تاصلوات نظرمیکنم که ازاینجاخلاص شمـ....

    درباضربی بازمیشه ازخواب میپرم به شهرام که چشمایی به خون نشسته دارهـ..

    نگاه میکنم لبخندمسخره ای میزنه وکنارم می شینه خواستم بلندشمـ....

    خیزمیگیره سمتم:فردابرمیگیردیم ویلای خودم میریم تهران تومیشی ملکه ویلاوتموم اموال من اگه یه امشب روبامن باشی...

    نبضم تندمیزنه دستم رومیگیره روم خم میشهـ....

    تقلامیکنم تاازدستش رهاشم مانتویی که به تنم هست روازم جدامیکنهـ....

    ومن هیچ توانی ندارم که کنارش بزنم بانفرت نگاش میکنمـ...

    تف میکنم توصورتش:ازت متنفرم تویه نامردی ...

    کمی ازم جدامیشه:دهنتوببنددختره وحشی.....

    صورتشوپاک میکنهـ....

    باشدت دستم روازدستش بیرون میکشم که میخنده:جسوروچموشی

    خیمه میزنه روم میگه:امروززیادی ازحدمشروب خوردم وفقط باتوبودنودوست دارمـ....

    بدنم میلرزهــ....
    

    دادمیزنه:آرام اذیت نکنـ...

    اشکام نمیزارچهرشوببینمـ... میدونم که زهرروپوسته باوجودمشروبی که خورده اثرنمیکنه یه جورایی پادزهرش اینه ومن امروزبدشانس ترازهمه روزاهستمـ...

    موهاشوچنگ میزنم وازخودم دورش میکنمـ...

    میشونه نگام به لیوان آب وپارچ می افته هرجوری هست دستموسمتش کش میدمـ.....

    چشای خمارش روتک تک اجزای بدنم حالم روبهم میزنهـ...

    پارچ روبرعکس میکنم ومحکم میزنم توسرش که کمی گیج میشهـ....

    تنش روتخت می افته دستشوازروصورتم برمیدارمـ....

    ازتخت پایین میام اشکام میریزه تندتندپاکشون میکنم صدانالش میادازسرش خون میرفت به ساعت نگاه میکنمـ....

    مانتورومیپوشم کفشاموهم همین جورفرش روکنارمیزنم ومزائیکای لق روجدامیکنم نگام به پله های می افتهـ.....

    ازشون پایین میرم یه جایی تاریک نگام به شمع های سفیدرنگ می افتهـ.... میرمـ... سمتشوپله هایی مارپیچ ازپله هابالامیرمـ....

    یه جایی مثل پذیرایی وخیلی شیک نگام به تخته وایت بردمی افتهـ...

    عکسایی ازدخترهایی زیباونوشته هایی نامفهوم ازشون میگذرم راه پذیرایی رودرپیش میگیرمـ......

    اینجاکسی نیست واردحیاط میشمـ....

    میرم سمت بیدمجنون ماشین 206رونگاه میکنم خم میشم وسوئیچ روبرمیدارم دومردسیاه پوش درحیاط وبازمیکننــ....

    چه جوری ویلای طوفانوپیداکنم؟یه آدرسی درهم ازش دارم پاموروپدال میذارم اشکم میریزه ازاین همه بی کسی ازاین همه بلایی که سرم میادومن هنوززنده ام

    نگام به خیابونامی افته پشت چراغ قرمزایست میکنم شیشه ماشین روپایین میدمـ.....

    ازماشین کناریم که زنی هستـ.....

    خیابونی که میدونم نزدیک ویلای طوفان هست رومیپرسم واون راهنماییم میکنه لبخندمیزنم واشکام وپاک میکنمـ....

    نگام که به خیابون می افته میفهمم کجام وتندترمیرونم تادرویلارومیبینم نفسی میکشم ازماشین پیاده میشمـ...
    

    زنگ ویلارومیزنم دربازمیشه ومردباتعجب بهم نگاه میکنه ومن کنارش میزنم نزدیک ساختمون ویلامیشمــ...

    صدای پیانوتوگوشم میپیچه میرم پشت ویلالامپ کلبه روشنه ،آهنگ توگوشم میپیچه:

    همه دلخوشیم به اینه..... میخونم ازته سینه.....

    واس یک بارم عزیزم...... پای قصه هام بشینه.....

    توکه باجدایی جوری...... دوست داری این همه دوری.....

    منم مثل تومیمونم....... بس که بامن پرغروی.......

    عاشقم دیوونتم من...... باتوزنده میمونم من.......

    منه بی انگیزه سرد...... تورودارم ندارم درد........

    اشکام میریزه آروم دروبازمیکنم به طوفان که پشت پیانونشسته نگاه میکنم:طوفان؟

    نگام میکنه یه دفعه میدوئه سمتم توی جای گرم فرومیبره :آرام کجابودی؟

    اشکام میریزه مانتوموچنگ میزنه:آرام من نتونستم ازت مواظبت کنم

    هقم هقم بالامیره کمرمومحکم فشارمیده:گریه نکن خواهش میکنم من میکشمشـــ....

    من ـ طوفان من میترسم

    دستشوتوموهام فرومیبره:منوببخش

    ـ طوفان من کسی روندارم

    ـ پس من چیم؟

    ـ طوفان؟

    ـ جونم؟

    حرفی نمیزنم نگام میکنه:آرام چی شده؟

    ـ شهرامـ....

    باترس دستاشودوطرف بازوم میزاره:شهرام چی؟

    جونی تووجودم نمیمونه محکم منومیگیره چشام دیگه نمیبنتش وازحال میرمـ...
    

    چشاموبه آرومی بازمیکنم دستای کسی وهمچنین سوزش چیزی روتودستم حس میکنمـ...

    سرکج میکنم وبه طوفان که چشماش بستش ودستش تودستام قفله نگاه میکنمـ....

    وهجوم تموم اتفاقات توذهنم اشکم رودرمیاره به سِرُم نگاه میکنم ومیفهمم که دیشب ازحال رفتمــ.....

    طوفان تکونی میخوره وفشاری به دستم میده:بیداری؟

    نگاهش میکنم ولی چشماش بستش:سلام آره

    سرشوازروتخت برمیداره وبه چشام نگاه میکنه:خوبی؟

    سرموتکون میدم:اهوم توخوبی؟

    چشاشوبه آرومی بازوبسته میکنه ومی ایسته:من میرم پرستاروصدابزنم

    ازاتاق بیرون میره پرستارمیادویه چرتوپرتایی بلغورمیکنه ومیرهـ...

    من ـ طوفان من میخوام ازاینجابرمـ...

    چشم غره ای بهم میره وحرفی نمیزنه میدونم داره ازفضولیه اینکه کجابودم می میره ولی یادآوریش حالموخراب میکنهـ....

    ترجیح میدم چیزی نگم وای خدامهیار چی؟نکنه شهرام فهمیده باشه که مهیار بهم کمک کردهـ...

    سرموتکون میدم:لعنت بهت عوضی

    طوفان نگام میکنه:چی شده؟

    اخمی میکنم:کی ازکیش میریم؟

    طوفان ـ فعلاًنمیتونم برم

    من ـ پس منوبفرس برم

    بااخمی غلیظ نگام میکنه:آره همینم مونده

    پوزخندمیزنم:طوفان تواینجانتونستی مواظبم باشی انتظارداری اونجامواظبم باشی این بازی مسخره ای که بین توشهرامه روتموم کن همش من دارم ضرب می بینمـ....

    دستشولب تخت میزاره وتوچشام زل میرنه:چه اتفاقی افتاده؟

    روموازش میگیرم:نمی خوام یادم بیاد

    دستم رومیگیره:آرام حرف بزن!
    


    بازم زورولی من نمیخوام چیزی که باعث عذابمه توذهنم خطورکنه باغم میگم:طوفان این بحثوتموم کنــ....

    شایدروزی دلم خواست واتفاقاتی که برام افتاده روبهت گفتمـ....

    ولی قول هم نمیدم که این اتفاق بیوفته چون من دیگه امنیت ندارم اطمینان خاطرندارم توهیچ کاری نمیتونی انجام بدی...

    دستم رومحکم فشارمیده:میدونم آرام میدونم ولی.........

    ادامه حرفشونمیزنه منم میلی به دونستن ادامه حرفش ندارمـ...

    طوفان ـ آرام به من نگاه کن

    من ـ همیشه گفتم صددفعه هم میگم ازنگاه کردن به چشمای کسی متنفرم

    نفسشوبافوت بیرون میفرسته وحرفی نمیزنه

    ***************

    سرمومحکم به بالشت میچسبونم تابلکه خوابم ببره معلوم نیست چمه،طوفان اتاقم روعوض کرده درست روبروی اتاق خودش اتاقه منه من ازاتاقی که پنجره نداشته باشه بیزارم انگاردارم خفه میشمــ....

    دراتاقوبازمیکنم هوای یه کم سوزداره پتوروبیشتردورخودم میپیچمـ..

    چشام دردمیکنه ولی خوابم نمیبره اعصابم خیلی خرابه تاچشامومیبندم یاداون شب می افتم وحالم خراب میشهـ....

    داشتم به قدم هام نگاه میکردم جلوعقب ،جلوعقب،خندم میگیره روپارکت مربعی شکل میپرم 123پاموبازمیکنم درست عین لی لی 4/5/6بازپاموبازمیکنم 7/8یه دورمیچرخم که پتوزیرپام گیرمیکنه وبامخ می افتمـ....

    روزمین میشینم وقوزک پامومی مالونمـ....

    ـ ـ اینجاچی کارمیکنی؟

    نگاش میکنم:به نظرت دارم چیکارمیکنم؟

    جواب سوالمونمیده ومیپرسه:چرانخوابیدی؟

    ـ چرامیپرسی؟

    نگام میکنه حالش خوب نبودتواین زمان که اینجابودم ندیدم شبابخوابه یه سوال گنده روتومخم چرانمیخوابه؟

    دستم رومیگیره وبلندم میکنه:چیزی میخواستی؟

    من ـ نع

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 435
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,275
  • بازدید ماه : 14,233
  • بازدید سال : 141,336
  • بازدید کلی : 11,638,476