close
مجتمع فنی تهران
رمان وعشق تنهاعشق قسمت چهارم
loading...

رمان فا

  بعدبه رام ادامه میدم که میگه:کجامیری؟    باحرص نگاش میکنم:قبرستون میای؟    دستاشوتوجیب شلوارجین مشکیش فرومیبره ودنبالم راه می افته    من ـ من میخوام تنهاباشم اگه بهت احتیاج داشتم میگفتمـ....    به حرفم اهمیت نمیده واردحیاط میشم روتاب بزرگ خانوادگی…

رمان وعشق تنهاعشق قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 381 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 2:2 نظرات ()

  بعدبه رام ادامه میدم که میگه:کجامیری؟

    باحرص نگاش میکنم:قبرستون میای؟

    دستاشوتوجیب شلوارجین مشکیش فرومیبره ودنبالم راه می افته

    من ـ من میخوام تنهاباشم اگه بهت احتیاج داشتم میگفتمـ....

    به حرفم اهمیت نمیده واردحیاط میشم روتاب بزرگ خانوادگی میشینم:توبروداخل سرده سرمامیخوری....

    روبروم به درختی تکیه میده ودست به سینه نگام میکنه اخم میکنم به لباسی دکمه دارمشکی که دوتادکمه بالاش بازه وآستیناشوبالازده نگاه میکنمـ.................................

 
    معلومه که خیلی لباس نازکه ودرضمن پارچه ای یعنی سردش نمیشه؟

    اصلاًبه من چه؟سرموبه دسته تاب تکیه میدم وبه آرومی تاب وتکون میدم:

    هوای توچه قدرسردهـ.....

    ببین دستامویخ کردهـ.....

    توبی تفاوتی این واسم نهایت دردهـ.....

    رومن چشاتومیبندی من ازغصه این می میرمـ....

    تواین حدرفتی ازدستم که دارم ازدلت میرمـ....

    نزدیکشوخوب حس میکردمـ.....

    طوفان ـ آرام چشاتوبازکنـ.....

    باتعجب چشاموبازمیکنم چهارزانوروبروم نشسته:آرامـ؟

    من ـ بلهـ؟

    طوفان ـ آرامـ؟

    باتعجب میگم:بلهـ

    طوفان ـ آراااام؟؟؟

    لبخندمیزنم:جان دلم بفرمایید....

    نمیدونم چشه؟طوفان امشب متفاوت شده نگاهشودرک نمیکنم احساس میکنم دلش پرهـ....

    من ـ طوفان چی میخوای بگی؟

    چشاشوبه موزائیکهامیدوزه وحرفی نمیزنه ازروتاب بلندمیشم:طوفان چته؟
    
    کنارش میشینم ودرتعجب تمام سرشوروشونم میذاره ومن میگم:طوفانی حرف نمیزنی؟

    دستش دورم تاب میخوره ومنوبه خودش میچسبونه:آرام من خیلی بدم؟

    چشام گردمیشه این امشب یه چیزیش هست:طوفان من میفهمم غمگینی دلت پره خوب حرف بزنـ...

    انگشتای دست چپش بین انگشتای دست راستم قلاب میشه:آرام من درست عین خودتمـ...

    من ـ خدانکنه توعین من باشی من همیشه تک وخاص بودمـ...

    معلومه خندش گرفته ولی نمیخنده ومن میگم:طوفان چرانمیخندی؟پسرای توسن توجووونی میکنن ولی تو....

    ادامه حرفمونمیزنم خودش فهمید...

    من ـ طوفان خوب نیستی چته؟

    فشاردستش روکمرم بیشترمیشه:ازکوچیکی همیشه مغروربودم چراچون بابام پولداره وپول میریزه به پام ومن هرچی خواستم داشتمـ.....

    مهیار کمکم کردوباهم یه شرکت زدیم بیشترپول ازمن بودچراچون بابام پولداربودبدمـ....

    میومدن همش میگفتن این همون پسرس که باباش پولداره شرکت وسعت پیداکردجوری که دیگه حتی یه ریالی هم ازبابام نگرفتمـ....

    باهمه خوب رفتارمیکردم چه دخترچه پسرازاون غرورکاذبم کم شده بوددستم توکارخیرهم میرفتـــ....

    وبه چندتامراکزسرطانی کمک میکردم هرچی وضعم بهترمیشدازبابام دورترمیشدم یه پسر20ساله بودمــ....

    که همه چی داشتم چشم خیلی هادنبالم بودمثل خودبابام تو20سالگیم یکی اومدسراغم ووصیت نامشوبهم داد...

    خوب میشناختمش وبابام تومغزم پرکرده بوداین مرددشمنته ولی باباموقبول نداشتم ازوقتی فهمیده بودم چه کارایی میکنه دیگه بهش اهمیت نمیدادمـ...

    اون مردی که وصیت نامشوداده بودتوش همه چیرونوشته بودولی نمیفهمیدمـ...

    چی به چیه بامهیاراین قضیه رودرمیون گذاشتم اونم کلافه شدازاون مردیه آدرس داشتم که وقتی رفتم سراغش خبری نبود....
    

    نمیتونم بگم تووصیت نامه چی بودازاون وصیت نامه بگذریم خلاصه نتونستم کاری خواسته بودوعملی کنم نمیتونستم ازخیرش هم بگذرمـ....

    ولی فعلاًدست کشیدم تابعدبازسراغش برمـ....

    فقط 20سالم بودکه دلداده یکی شدمـ...

    ساکت شدقلبم محکم میزددرسته چیززیادی ازحرفاش سرنیوردم ولی مهم اینه خالی میشهـ...

    من ـ چی شدی پس؟

    طوفان ـ پاشوبریم داخل سرده هوا

    به حرفش گوش میدم وارداتاق خودش میشه:بیاداخل

    رومبل تک نفره کنارتخت میشینم واون روتختش درازمیکشهـ....

    من ـ خوشت میادنصفه نیمه حرف بزنی....

    گوشه لبش بازکش نامحسوسی میادولی نمیخندهـ.....

    مبلودرست روبروی تختش میذارم:بگودیگه....

    به چشام که داره ازکنجکاوی می میره نگاه میکنه:چرانخوابیده بودی؟

    باکف دست میزنم توپیشونیم:نمیخوای بگی؟

    لبشوترمیکنه: بیااینجا درازبکشـ...

    بعدبه کنارخودش اشاره میکنهـ....

    به مسخره میگم:چشم حتماً

    بعدپاهاموتوخودم جمع میکنم یه دفعه دستم ومیکشه:اگه ادامشومیخوای بدونی بایداینکاروکنی...

    من ـ ترجیح میدم ندونمـ....

    طوفان ـ یعنی اینقدربدم؟

    نگاش میکنم بازهم همون حس غم سراغش اومده باپته پته میگم:نه...به...نگا..کن..من...هیچی بابااصلاً

    ناچاراًبه خاطرفضولی مجبوری کنارش درازمیکشم که پروپرودستشودورم میندازه ومنوبه خودش میچسبونه وچونشوروسرم میذاره:میدونی دلداده کی شدم؟

    من ـ بایدبدونم؟

    طوفان ـ دلداده نهال شدمـ...
    چشام گردمیشه:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    طوفان ـ اَه هی وسط حرفم نپر

    من ـ ایییییییییییششششششششششش

    کمرمومحکم فشارمیده:فقط 20سالم بودخام بودم ولی عاشقش شدم عاشق اون چهره گیراون زیباییش شدمـ...

    آرزوم این شده بودهمش پیشم باشه ازکنارم جُم نخوره مهربون بودشیطون بودومن بیشترمیخواستمش تامیدیدمش قلبم بی قرارش میشد...

    یکی ازسهام دارای شرکتم شدنهال کیوانی به هربهونه ای میشدتوشرکت میکشوندمش یک سال به همین روال گذشت.....

    هرلحظه بیشترمیخواستمش تااینکه دلوزدم به دریادعوتش کردم به بهترین کافی شاپ روزتولدش بهش گفتم دوسش دارم بهش گفتم وخلاص شدم خیلی خوشحال شدوگفت دوسم دارهـ>...

    کنارهم قرارگرفتیم بهش محبت میکردم واونم متقابلاًهمین کارومیکردهرچیزی

    میخواست براش میخریدم دنیاروبه پاش می ریختم ولی میدونی یه مردروچی نابودمیکنه؟



    سکوت میکنه ونفسی سنگین میکشه:خ*ی*ا*ن*ت آره یه مردوخیانت نابودمیکنهـ به خاطرپول .... نهال خ*ی*ا*ن*ت کردطرفونمیشناختم ولی ازم پولدارتربودولی قیافه نداشتـــ...

    به معناواقعی شکستم اون موقع 23سالم بودکه طعم خ*ی*ا*ن*ت روچشیدم ازخودم

    روندمش ولی دست بردارنبودانگارهم خرومیخواست هم خرما،شرکتم روبه بهترین قیمت فروختم وشرکت دیگه ای بازکردمـ....

    هرجای تهرون یه خونه روداشتم ولی هیچ جابه ویلااولی که توش بودم نمیرسیدتموم خاطراتم بانهال اونجادفن شد.....

    بعدازاون عاشق تیرگی شدم تنهایی روترجیح میدادم مهیار داغون بودنم رودیدنفهمیدم کی چه جوری رفت ونهالوزیربادکتک گرفتــ...

    زیاددوست نداشتم مهیار کنارم باشه تموم اتفاقاتم تویه روزرفتن به شرکت وبرگشتن بود....

    دوست داشتم همش سرم شلوغ باشه تایادی ازخاطرات نهال توذهنم حتی نقش نبندهـ..

    باورت میشه برگشتمـ پیش پدرم خیلی وپولدارتروسرحال ترشده
    
    بودتوکارخریدوفروش اجزای بدبودمیدونی چیکارکردم؟

    سرموتکون دادم که گفت:باهاش هم دست شدم وکمکش کردمـ...

    روح ازتنم جداشداشکم می ریخت این پسرچی کشیده؟درسته همه چی داشته ولی بی همدمی دردخیلی بدیهـ....

    طوفان ـ به پدرم کمک کردم درعرض دوسه ماه خیلی خبره شدم یادوصیت نامه افتادم توش درموردیه فردصحبت شده بودوکلی مالو اموال

    لبخندزدم این که گفت نمیگم توش چی بوده؟

    طوفان ـ پدرم تاوصیت نامه روخوندبرق خوشحالی رودیدم ولی اونم چه خوشحالی مهیارسرزنشم کردکه اون مردبهت اعتمادکرده نبایدبه پدرت میگفتی وخیلی ازاین حرفاولی کوگوش شنوازدم به سیم آخر

    ساکت شدومن گفتم:واه خوب بقیش؟

    زل زدتوچشام:نمیتونم بقیشوبگمـ....

    من ـ پسره خنگ تواین همه روگفتی اصل مطلب ونگفتی....

    طوفان ـ تنهامیتونم بگم باعمل به وصیت نامه زندگیم زیرو،روشد...

    من ـ اَه بمیری طوفان ،که آدموتوخماری میذاری...

    چشاش خماربودوبهم نگاه میکردخواستم برم که نذاشت ازش جداشم

    من ـ طوفانی بذاربرمـ....

    طوفان ـ یه امشب رواینجابدبگذرون

    من ـ چـــــــــــــــــی بمونم اینجا؟ کنارتو؟عمراً

    سفت منوچسبید:حالاکه نذاشتم بری میفهمی عمراًیعنی چی...

    اخم کردم:زورگویی کلاًتوذاتته آره؟

    دستشوروگونم گذاشت ومنوتوچشاش محوکرد:آرام بمون!

    لبخندزدم:باشه

    دستم روتخت سینش گذاشتم نفسشوتوصورتم پخش کردومن چشاموبستم وقتی کنارطوفان بودم احساس امنیت میکردم وقتی توویلانیست احساس ترس دارم ولی درک نمیکنم چرامن بایدتکیه گاهم طوفان باشه؟

    من ـ طوفان اینقدرنگام نکنـ...

    طوفان ـ من خوابم نمیبرهـ...

    من ـ میگی چیکارکنم؟
    


    طوفان ـ حرف بزن

    چشامویه دفعه بازکردم که تونستم برای اولین بارلبخندمحوش روببنم:طوفان تو...تو...خندیدی؟

    خودشوزدبه کوچه علی چپ:نه

    دستم رودوطرف صورتش گذاشتم:دروغ نگوطوفان بازم بخند

    لبهاشوروهم فشاردادومن گفتم:اگه نخندی باهات قهرمیکنمـ...

    خندیدومن خیلی خوشحال شدم وناخواسته محکم گونشوبوسیدم دستشوروجایی گذاشت که بوسیدمش وبعدخندید:ذوق زیاددیگه؟

    خندیدم:بعله

    آروم باصدای بم ورساش گفت:آرام؟؟؟؟

    من ـ هوووووووم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    طوفان ـ عطرتنت محشرهـ...

    هنگ کردم وذهنم اِرورداداین چی گفت؟

    من ـ چی گفتی؟

    خندید:همونی که شنیدی...

    ـ فرض کن کربودم ونشنیدم...

    ـ غلت کردی که کری...

    ـ اوه پروشدی...

    ـ بودم...

    ـ چرامن ندیدم...

    ـ چون کوری...

    بعدخندیدومن گفتم:بگیرکپتوبذارنذاشتی منم بخوابمـ.....

    طوفان دستاموگرفت:آرام آتش بس اعلام کنیم؟

    من ـ مگه تاحالامی جنگیدیم؟

    طوفان ـ فکرکنم آرهـ...

    من ـ باشه آتش بســ..

    طوفان ـ پس یه باردیگه گونموببوس...

    من ـ خیلی پروووویی
    


    احساس کردم کسی گونمولمس کردورفت اهمیت ندادمـ....

    غلتی خوردم که ازیه جایی پرت شدمـ.....

    آخم رفت هوا،چشاموبازکردم وتازه یادم اومد....

    به ساعت نگاه کردم چی ساعت چندهـ؟

    چشاموبستم وبازکردم وبازساعت شیشه بعدازظهرونشون میداد...

    باخوابالودگی بلندشدم خمیازه ای کشیدم که دهنم اندازه اسب آبی بازشد...

    چشاموبستم دستمورودستگیره گذاشتم که یه دفعه دربازشدومن پرت شدمـ....

    دستم وروشکمم گذاشتم مطمئنم کبودمیشه هیچ عذاب قبرمیکشمـ....

    صدای طوفان اومد:آرام خوبی؟

    نگاش کردم:انتظارداری خوب باشم؟

    لبخندمیزنه وکنارم میشینه:پشت درچیکارمیکردی؟

    حرصی نگاش میکنم:میخواستم پشت دربخوابمـ....

    میخنده ومن یه ابروم میپره بالا:چیه هی زِرتوزِرت نیشتوبازمیکنی؟

    دستی بین وموهاش میکشه ومیخنده:پاشو

    دستشومحکم میگیرم:بمیری که هیچ وقت مثل آدم نیستی....

    میخنده:دستت دردنکنهـ.....

    ـ خواهش میکنمـ....

    دستم وروشکمم میذارم وتاجایی که میشه دولامیشم:طوفا فجیهاًدردمیکنهـ....

    ـ بزاربرم مانتوبیارم بریم دکتر...

    بعدمنوول میکنه ومیره پسرنفهم آدم بیماروول میکنه؟

    بعدچنددقه به زوروهربدیختیه مانتومیپوشمـ....

    طوفان بهم نگاه میکنه:آرام به من هیچ ربطی نداره که تومثل لاک پشت میای..

    یه دفعه دستشومیندازه زیرپاموتندتندپله هاروپایین میرهـ....

    منم ازخداخواسته گردنشوسفت میچسبم:می مردی ازاول منوخلاص میکردی؟

    باخنده سرشوتکون میده:هی بگومی مردی به جای تشکرته...
 

    پشت چشمی نازک میکنم درسمت شاگردوبازمیکنه ومنوروصندلی میذارهـ...

    بوقی میزنه وتندحرکت میکنه چشامومحکم روهم فشارمیدم:می مردی اول درمیزدی بعدواردمیشدی؟

    چشم غره ای بهم میره ومن میگم:آخه نفهم می مردی....

    دادمیزنه:آرام دهنتوببندهی می مردی نگو....

    من ـ خیلی پرویی فقط اگه یه چیزیم بشه له ولَوَردت کردمـ....

    باسرعت سرسام اوری حرکت میکرد:آرام دردت کمترنشدهـ....

    میخندم:اصلاًدردنمیکنهـ....

    یه دفعه همچین وایمیسته که توماشین جابه جامیشم:چته؟

    باخشم عصبانیت هرچی که میخواین اسمشوبذارین نگام میکنه:من مسخره تواَم؟

    لبخندگنده ای میزنم:ببین طوفانی سوارماشینم کردی دردش افتاد...

    ـ کرم داری؟

    ـ اونم ازنوع حلقوی

    ـ پرووووووووووو

    ـ خودتی

    صدای بوق های پشت سرهم مخمومختل میکرددادزدم:طوفان برو...

    نگام میکنه وحرکت میکنه:آرام می کشمتـ......

    ـ درخدمتمـ...

    ـ اون دهنوببند...

    ـ چشمـ....

    بعددست به سینه وچهارزانومیشینم به خیابونانگاه میکنمـ.....

    خیلی شلوغه چون عیده وگرنه کی کیش میاد....

    خدایی من چهارمین بارمه که کیش میامـ...

    قبل فوت پدرمادرم خیلی تفریح میکردمـ....

    طوفان ـ به چی زل زدی؟

    نگاش میکنم وحرف نمیزنمـ.....

    خودش گفت حرف نزن تاالتماسم نکنه حرف نمیزنمـ.....

    طوفان ـ باتوئما

    خیلی تخسانه نگاش میکنمـ....

    نگام به پسری که کنارماشینش داره بهم علامت میده ثابت میمونهـ....

    اخم میکنم ورومیگیرمـ....

    طوفان ـ آرام؟

    مثلاًلحنش نرم میشه ولی هنوزغدوتخسه،محلش نمیدمـ....

    طوفان ـ آرام خانوم؟

    بهترشدولی بایدالتماس کنهـ....

    طوفان ـ آرام جوابمونمیدی؟

    لباموغنچه میکنم چشاموهم ریزمیکنم وحرفی نمیزنمـ....

    ازاعصبانیت منفجرمیشه:لالی؟توکه تاالان مثل بلبل حرف میزدی.....

    زبونت وموش خورد....

    زدی خراب کردی حالااگه دیگه جوابتودادمـ....

    صاف سرجام نشستم وبابی تفاوتی به خیابونانگاه کردمـ.....

    دلم برای پارک رفتن بستنی خوردن عجیب تنگ شدهـ.....

    طوفان موقع خریدخیلی ساکته حتی نظرهم نمیده ومن حرص میخوردمـ....

    ولی شایداون موقع هنوزباهام لج بود....

    احساس میکردم بدنم داره میلرزه لرزش بیشترشد....

    قلقلکم گرفت خنده ریزی کردم فهمیدم چیه گوشیموازجیبم درمیارمـ....

    به اسمی که روش افتاده نگاه میکنمـ.....

    طوفان که بغل دستمه پس چراپیام داده کرم داره دیگه،پیامشوبازمیکنم:الان مثلاقهری؟

    جلوی خندم رومیگیرمـ....

    اینبارگوشیم زنگ خوردباتعجب فراوان به شماره نگاه کردم گوشی زنگ میخوردجواب دادم:بله

    صدای مهیار باخندش توگوشم زنگ خورد:السلام علیکم بربانو

    اخم میکنم:علیک سلام چه عجب؟توزنده ای؟

    میخنده:میخوای بمیرم؟

    ـ نه خیرولی می مردی.....
    به طوفان نگاه میکنم اخم کرده به من چه امروزمی مردی روزبونم افتادهـ....

    مهیار ـ هوووویییییییییی کجاییی؟

    من ـ مگه من حیونم که هوی میگی؟

    میخنده:چه خبرا؟طوفان خوبه؟

    من ـ آره خوبه توچی خوبی؟

    ـ عالی بیست

    ـ مَهـ....

    دستم ورودهنم میذارم نزدیک بودلوبرهـ...

    مهیار میخنده:طوفان پیشته؟

    ـ آرهـ...

    ـ ازطرف من لپشوببوس...

    ـ من غلط کنمـ....

    ـ هنوزباهم بدید؟

    ـ نع

    ـ خوبهـ.....

    ـ کی میای؟

    ـ نمیتونم فعلاًبیام اگه بیام جون توطوفان توخطرمی افتهـ...

    ـ میشه واضح حرف بزنی؟

    ـ نع

    ـ دستت دردنکنهـ...

    ـ آرام درک کنـ....

    ـ من تورودرک کنم طوفانودرک کنم پس کی منه بدبختودرک کنهـ....

    میخنده:بزاربیام جبران میکنمـ...

    ـ توچته؟

    ـ هیچی

    ـ خیلی چیزخوردی که چیزیت نیستـ....

    ـ ممنونم ازاین همه احساساتـ.....

    ـ زِرنزن که اعصابم بدازدستت خردهـ....
    
    ـ قربان اعصاب لطیفتون بشمـ....

    ـ دهنتوببند...

    ـ چشم بانو...

    ـ ببین چی میگم بایدبهم بگی اینجاچه خبره؟

    ـ نمیتونمـ....

    ـ پس خدافظ....

    تندمیگه:آرام قهرنکن به خدانمیشهـ....

    ولی سعی میکنم هرچی زودترخلاص شدم بهت بگمـ....

    ـ خلاص؟ازچی؟

    ـ هیچی ولش کن کاری نداری؟

    ـ نه مواظب خودت باشـ...

    ـ چشم بانوخدافظ

    ـ خدافظ

    گوشی روقطع میکنمـ....

    همه چی قروقاطی شده پووووفی میکنم وشیشه روپایین میدمـ....

    طوفان ـ باکی حرف میزدی؟

    نگاه عاقل اندرصهیفی بهش میندازم وجوابشونمیدمـ...

    گوشی وروداشبردمیذارمـ....

    نگاموبه دوردست میدوزم یکی به من بگه اینجاچه خبره؟

    من کلافم دلم میخوادبایکی دردودل کنم مثل مهیار فادیا....

    گفتم فادیادست درازکردمـ...

    گوشیروبردارم که طوفان گفت:آرام قهرتوکارمون نبود...

    نگاش میکنم ناراحته ولی بایدالتماس کنهـ....

    طوفان ـ آرامی؟

    چشام میدونم الان داره میخندهـ....

    طوفان ـ آرام؟

    حرف نمیزنم وطوفان باحال زاری میگه:آرااااااااااااااااااااااام؟

    میخندم:بفرمایید
    

    ـ کوفتوبفرمایید
    چشامولوچ میکنم وروموازش میگیرم:حقته که باهات حرف نزنمـ...

    طوفان ـ آرام اذیت نکنـ....
    نگاش میکنم:من اذیت میکنم؟

    لباشوبرمیگردونه:آره خیلی بدی...
    میخندم که میگه:برای کادوی بخشایش میبرمت یه جای باحالـ.....

    ـ جون من؟
    ـ چراجون تو،مگه جونتوازسرراه اوردی؟

    تعجبموقورت میدم:نه پس جون توراس میگی؟
    سرشوتکون میده:باکی حرف میزدی؟

    من ـ میشه نگم چون نمیخوام دروغ بگمـ.....
    نگام میکنه:باشه نگو...

    توجهم سمت گوشیم جلب میشهـ....
    به اس ام اس نگاه میکنم:آرام میشه کاری کنی که دوستت فادیابه مهزیارنرسه؟

    چشاموقورباغه ای میکنم این مهزیاروازکجامیشناسه؟
    اس میدم:چرااون وقت؟فادیابرای مهزیارمی میرهـ...

    حدودده ثانیه بعداس میده:خواهش میکنم زندگیمونجات میدی...

    جواب میدم:نه مهیار من نمیخوام ازمهزیارجداشهـ...

    طوفان ـ آرام پیاده نمیشی؟
    سرموبرمیگردونم:رسیدیم؟
    میخنده:بلهـ...

    پیاده شدنم برابربازنگ پیامم میشهـ...
    به پیامش نگاه میکنم:توروجون من توروجون فادیاخواهش میکنمـ...

    طوفان دستم رومیگیره:آرام چته؟
    من ـ طوفان یه دقه صبرکنـ....

    کمی ازش فاصله میگیرمـ....
    به مهیار زنگ میزنم بابوق اول جواب میده:جونم؟

    من ـ توچی میگی؟
    مهیار باعجزمیگه:آرام من عاشق فادیاشدمـ.....
    فکم منقبض میشه وساکت میشمـ....
    من ـ چی گفتی؟

    مهیار ـ نمیتونم توضیح بدمـ....
    

    به مهیار زنگ میزنم بابوق اول جواب میده:جونم؟

    من ـ توچی میگی؟
    مهیار باعجزمیگه:آرام من عاشق فادیاشدمـ.....

    فکم منقبض میشه وساکت میشمـ....
    من ـ چی گفتی؟

    مهیار ـ نمیتونم توضیح بدمـ....
    ولی بزاربگم من مجبورشدم جلوی تونقش یه عاشقوبازی کنمـ....
    درحالی که عاشق نبودم فهمیدی؟

    ـ چرا؟
    ـ شهرام ازم خواست میخواست اون جوری تورونزدیک خودش کنه میفهمی؟

    دستم وروسرم گذاشتم:وای خداچی به چیه؟
    مهیار ـ آرام جان من به کمکت نیازدارم توروخدانزارفادیاروازدست بدمـ...

    داغ کردم:مهیار من کلافه شدم هنگ کردم نمیفهممتـ....
    باحالی بدترازخودم میناله:تموم زندگیم تومشت توئه خواهش میکنمـ...

    نفسی سنگین میکشم:تلاشمومیکنمـ...
    ـ یک دنیاممنونم ازت....
    ـ خدافظ
    ـ خدافظ

    گوشیروقطع میکنم مطمئنم فشارم افتاده رنگم زردشدهـ..
    شهرام خواسته ازطریق مهیاربه من نزدیک شهـ؟

    مهیارعاشق فادیاسـ....
    این دوتاکی باهم حرف زدنـ؟

    طوفان هراسون نزدیکم میشه:چت شدیهو؟
    دستمومیگیره:بیابریم یه چی بخورتاحالت جابیاد...

    حدودده دقه بعدسرمیزی میشینیم دستم دورلبه لیوان میزارم یعنی چی؟

    مهیار فادیارودوست داره برای من نقش بازی کردهـ...
    شهرام مجبورش کرده،میخواست نزدیکش باشم،وای خداکلم داغ کردهـ...

    باصدای طوفان ازفکربیرون میامـ....
    طوفان ـ آرام خوبی؟
  
    سرموتکون میدم:درگیرم چی به چیه؟
    اون به این،این به اون وای طوفان دارم دیوونه میشمـ...

    ـ میخوای باهام حرف بزنی؟
    ـ نه قول دادم بهت چیزی نگمـ....

    باتعجب میگه:به کی قول دادی؟
    تانوک دهنم میادولی نمیگمـ...

    من ـ طوفان؟
    نگام میکنه:هووم؟

    نامردی نشه ولی نمیدونم چرادلم میخواست که بگه جونمـ...

    سرموتکون دادم:بریم توپارک؟
    می ایسته:من اصلاًبرای همین کاراوردم اینجاتومعلوم نیست چتهـ...

    منم وایمیستمـ....
    باهم قدم میزنیمـ....
    نگام روشهربازی ثابت میمونهـ....
    خیلی وقته شهربازی نرفتم

    میخندم:طوفان بریم شهربازی؟
    لبخندمیزنه وباهم ازورودی شهربازی میگذریمـ....
    همیشه عاشق ماشین بازی وترن بودمـ.....

    ترس توکارم نبودبرای رنجرکه می مردمـ.....
    من ـ بریم رنجر
    طوفان ـ نمیترسی که؟
    ـ جوک میگی؟

    دوتابلیط میگیره توصف وایمیستیمـ...
    پسری نگام میکنه که طوفان اخم میکنه:چیزی توصورت خانوم من گم کردی؟

    پسرسرشوپایین میندازه ومن میگم:من کی زنت شدم؟
    طوفان کمرموفشاری میده:به توهیچ ربطی ندارهـ....

    میخندم کنارهم میشینیم کمربندوسفت میبندم طوفان دستم رومیگیره:میخوای پیاده شیم؟

    من ـ واطوفان نکنه تومیترسی؟
    ـ نه ولی من شیش ساله شهربازی نیومدمـ....

    ـ ولی تادلت بخوادمن فادیاوسینااومدمـ...
    ـ سینا؟

    ـ پسرداییه فادیاس یه پسریه که نگونپرس باحال بامزه خوشتیپ جیگر...

    طوفان باغیض نگام میکنه:متوجه شدمـ....
    
    رنجرحرکت میکنهـ....
    برای تخلیه خودم ازهمون اول جیغ میزنمـ....

    طوفان ساکته توفکره طوفان میتونه خوب باشهـ...
    میتونه آروم باشهـ....

    دستم روبین انگشتای دستش قلاب میکنه:آرام؟
    نگاش میکنم:بلهـ....

    پاشوروپای دیگش میندازه:توخدایی مهیار رودوست نداشتی؟
    آخ یادم رفت به فادیازنگ بزنم

    بعداًبهش زنگ میزنمـ....
    من ـ من کسی دیگرودوست داشتمـ...
    توچشام نگاه میکنه:کی؟

    من ـ سپهرملکی
    ـ رئیس شرکتی که توش کارمیکردی؟
    ـ اهوم
    ـ هنوزدوسش داری؟

    به قلبم رجوع کردم دوسش دارم؟
    خیلی وقته که دیگه بهش فکرنمیکنم دیگه دلتنگش نمیشمـ....
    من ـ نه

    لبخندمیزنه:میتونی کسی رودوست داشته باشی؟
    ـ منظور؟

    ـ هیچی همین جوری پرسیدمـ....
    ـ بستگی داره من فکرمیکردم عاشق سپهرم ولی حالامیفهمم عاشقش نبودمـ....

    شایدیه زمانی بتونم کسی رودوست داشته باشمـ....

    ولی الان یه حس مبهم دارم انگارکسی توقلبمه ولی نمی بینمشـ.....

    باتعجب نگام میکنه:یعنی چی؟
    نگاش میکنم:یکی هست که قلبموتسخیرکرده ولی نمیدونم کیه میفهمی؟

    شونه ای بالامیندازه:نه نمیفهمم ولی شایدفهمیدمـ....

    میخندم واقعاًحسم این جوریه؟
    آره هست من یکی رودارم که نمیبینمش چراآخه؟

    دستاموبهم میکوبم وجیغ میزنم:عوضی چرا؟
    میخنده:چون حاضرم جونموهم براش بدمـ.....
    ـ توغلط کردی اون آشغال ارزش تارموتم ندارهـ....

    _ واتادوروزپیش میگفتی توبامهربونیت بدستش میاری حالاچرت وپرت میگی؟

    کلافه اتاقومترمیکنم:ببین فادیااینجایکی هست که عاشقتهـ....

    ساکت میشه ومن میگم:فادیاخیلی طولانیه من خودم توهنگمـ...

    ـ اون فردکیه؟
    ـ مهیار
    میزنه زیرخنده:اون زنده نیست؟
    اخم میکنم:زندس دیدمشـ.....
    بازسکوت ومن براش همه چیروتوضیح میدمـ....

    باکلافگی میگه:چی؟مهیار منودوست دارهـ.....
    ـ آره توکه گفتی مهزیارگفته دوست ندارم وخودتوکوچیک نکنی...
    ـ ولی من عاشقشمـ....

    ـ مهیار برات می میرهـ...
    ـ مهم نیستـ....
    ـ ولی فادیا من به مهیار چی بگم؟اون التماسم کرده داغون میشهـ....

    ـ من چیکارکنم؟آرام من قلبم پرازعشقه مهزیارهـ...
    ـ کلافم به خدانمیدونم چیکارکنمـ....
    ـ کی ازکیش برمیگردی؟
    ـ نمیدونم برای چی؟

    ـ میخوام حضوری باهات حرف بزنمـ....
    میخندم:یه دقه صبرکنـ....

    بدون درزدن دراتاق طوفان روبازمیکنم:طوفانی کی تهران برمیگردیم؟
    ازراهروی باریک اتاقش ردمیشمـ....
    روصندلی گهواره ای مشکی نشسته وچشاش بستسـ......

    فادیاـ چی شدی؟
    به چهره طوفان نگاه میکنم:خوابهـ....
    فادیا ـ آرام من ازعشق مهیار مطمئن نیستمـ...

    من ـ من چی بگم که کُلُهم گیجول شدمـ...
    میخنده:درکت میکنم ولی بایدفکرکنمـ....

    ـ خوب پس فکراتوکن بهم خبربدهـ....
    ـ باشه پس فعلاًخدافظ

    گوشیروتوجیب تونیکم میندازمـ.....
    این چه عجب یه بارخوابیدمن موندم لباس توخونش بالباس بیرونش یکیه!!!!!
    

    حتماًهمین جوره،عاشق صندلی گهواره ای بودم یه فازی میده که نگونپرسـ...

    خواستم ازکنارش بگذرم که یه دفعه دستم روگرفت:توبادرآشنایی داری؟

    عقب میام چهارزانوجلوی صندلیش می شینم:بیداری؟

    ـ محال بادادوبیدادتوبیدارنشمـ...

    ـ نکه خیلی میخوابی

    لبخندمیزنه:توکه کنارمی خوابم میبرهـ.....

    میزنم زیرخنده:إراست میگی میخوای ازفردابیام پیشت بخوابم؟

    میخنده:من که ازخدامهـ....

    ـ روتوبرم سنگ پای قزوینوشرمنده خودت کردی....

    چشاشوبازمیکنه کمی خم میشه ودستاشوتوهم قلاب میکنه:من اصلاًشباخوابم نمیبره به جزاون موقعی که برات دردودل کردمـ....

    ـ کلاًخاصم قربون خودم بشمـ....

    ـ نمیشه من بیام تواتاق توبخوابم؟

    چشاموگردمیکنم:نه خیر

    ـ پس توبیاتواتاقم بخواب

    ـ نه

    ـ چرااون وقت؟

    ـ دوست ندارم کنارت باشمـ......

    ـ چرا؟

    ـ اَی باباولمون کن توروخداوقت گیراوردی؟

    ـ نذارخواهش کنم

    ـ واطوفان اذیت نکن

    ـ آرام؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    اخم میکنم:طوفان پرونشو

    ـ آرام من؟

    چشام گردمیشه:آرام تو؟

    دستامومیگیره:تازمانی که پیش منی آرام منی شیرفهم شدی؟

    ـ نع من دلیلی نمیبینم آرام توباشم بیام آرامه یه مردغریبه شمـ....

    اخم میکنه:آرام؟

    ـ اذیت نکن طوفانـ....
    


    ـ آرام؟

    دستم روازدستش بیرون میکشم ومی ایستم:طوفان حدخودت روبدونـ....

    نگام میکنه:آرام بااعصاب من بازی نکنـ.....

    ـ نه انگاری یه چیزم بدهکارشدیمـ....

    بعدازکنارش میگذرم خیلی پروشدهـ....

    کم اذیت نشدم کم عذابم ندادهـ....

    چه شباکه یادبدبختیام می افتم وبعدشم طوفان رومی بینم داغ دلم تازه میشهـ...

    دستم رودستگیره رفت:آرام ازم متنفری؟

    برمیگردم به ستون تکیه داده ونگام میکنه:آرام ازم متنفری؟

    من ـ احتمالاًآره

    اخم میکنه:چرا؟

    پوزخندمیزنم:هنوزبلایی که سرم اوردی رویادم نرفتهـ....

    من همون آرامم شایدتوتغییرکردی ـ...

    ولی من هنوزتوذهنم تواولین مردی هستی که دست روم بلندکردی...

    اولین مردی هستی که سرم دادزدی اولین مردی هستی...

    که باعث عذابم شدیـ....

    می بینی هیچ چیزی خوبی ازتو،توذهنم توافکارم نیستـ.....

    ناراحت نگام میکنه:جبران میکنمـ.....

    ـ من جبران نمیخوام هروقت بازیت باشهرام تموم شدمن ازپیشت میرمـ...

    برمیگردم که تقریباباصدای بلندمیگه:هرگزنمیذارم بری...

    ازشونم نگاش میکنم:طوفان بازورنمیتونی نگهم داری...بدترهـ...

    نزدیکم میشه دستشوروقلبم میذاره:شایدتونستمـ....نگهت دارمـ....

    ـ چه جوری؟ بازورتهدیدگرفتن جونم؟

    ـ نه باگرفتن قلبت

    پوزخندمیزنم:طوفان من آب دیده ام توهیج جایی توقلبم نداری...

    حتی درحدیه نقطه سیاهم نیستی...

    توچشام نگاه میکنه:تومیتونی دوسم داشته باشی؟

    میخندم ودستشوازروسینم برمیدارم:نه طوفان نمیتونمـ....
 


    من کسی که چندماه اززندگیموهدرکردوهنوزنبخشیدمشـ....

    که بخوام دوسش داشته باشمـ...

    نگاهشوازچشام میگیره:آرام نامردی نکن...

    سرموتکون میدم:آرام نامردنیست ولی کسی که مرده نامردی رودرحقش تموم کردهـ....

    لبشومیگزه دروبازمیکنم:هرچی زودتربرگردیم تهرون اینجارونمیتونم تحمل کنمـ...

    طوفان ـ آرام! منـ................

    وحرفی نمیزنه درومیبندمـ....

    قلبمومیخواد؟عمراًمن این مردونمیبخشمـ.....

    رومبل میشینم وباپام روپارکت هاضرب میگیرمـ...

    نمیدونم چراباحرفای طوفان خیلی توفکرمیرمـ...

    ازروزاول که شروع میکنم هیچ چیزخوبی ازش ندیدمـ....

    چه جورانتظارداره واردقلبم شه خداماروگیرچه کسایی میندازیاااااااااااا

    صدای پاهاش وبعدبوی عطرهمیشگیش:آرام؟

    سردنگاش میکنم:هوم؟

    روبروم میشینه:ازدستم ناراحتی؟

    من ـ چیه چرااین روزاهمش حال منومیپرسی؟

    اون موقع که میزدی یه کلام ازدهنت بیرون اومدکه آرام زنده ای؟

    خداوکیلی طوفان بروخوب فکرکن که چه ناحقی هایی کردی ودَم نزدمـ....

    نگاش وازچشام میگیره وپاروپامیندازه:آرام جبران میکنمـ...

    پوزخندصداداری میزنم:یادته هرحرفی ازاودهنت بیرون میومدپشت بندش منوبه ریش پوزخندای مسخره ترازخودت میبستی ونمیفهمیدی که من تحقیرشدمـ....

    چشاشومیبنده همیشه وقتی میخوادخودشوکنترل کنه چشاشومیبندهـ....

    طوفان ـ چرامنویادکارام میندازی؟

    من ـ چندنفروبااین کارات رنجوندی؟

    نگام میکنه وجواب نمیدهـ...
    

    باحرص میگم:جواب هیچ سوالی نمیدی که چی شه؟

    که همه بفهمن آقای طوفان آرمان فرخیلی بالابالاهاقراردارهـ.....

    دستم وروسینم میذارم:خوب پسرجون من فهمیدم اصلاًهم برام مهم نیستـ...

    مردم فقط پول ومیبینن وچون توهم پولداری طبق پولت سرخم میکننـ....

    یه دفعه ازجاش بلندمیشه که میترسم ولی هیچ عکس عملی نشون نمیدمـ....

    دستشوروفکم میذاره:ازاین دهنت چیزای دیگه هم میشه خارج شهـ....

    بعدازم فاصله میگیرهـ...

    باحالت هیستیریکی میگم:میخوای ازدهنم چی خارج شه هان؟

    نگام میکنه وباکلافگی دستی میون موهاش میبره:آرام اذیت نکنـ.....

    ازکنارش میگذرم: طوفان هیچ وقت فراموشت نمیکنم هیچ وقتـ.....

    نمیدونم چرابه این حرفم لبخندمیزنه که من حرصم میگیرهـ...

    روتخت می اُفتم اینجارودوست ندارم مردم کیش میان ماهم کیش میایمـ...

    پوووووووووووفی میکنم وچشامومیبندمـ....

    چراکسی نمیفهمه من ازهواپیمامتنفرم چرا؟

    طوفان نگام میکنه:چرامینالی؟

    ـ ازهواپیمامتنفرم

    میخنده:زودترمیگفتی تاباماشین بیایم

    چپکی نگاش میکنم:واقعاًاین کارومیکردی؟

    سرشونزدیک گوشم میکنه ومیگه:برای جبران هرکاری لازمه میکنمـ....

    طوفان ـ خوشحالی که داری به تهرون برمیگردی؟

    نگاش میکنم:چرامیپرسی؟

    لبخندکمرنگی میزنه:نمیشه شماجواب بدید؟

    ـ بازم سوالموباسوال جواب دادیا...

    چشمکی میزنه:یه اینبارومعذورمـ....

    من ـ تموم زندگیم توتهرانه من پیانورودوست دارم که توتهرانهـ....

    تابلوکشیدنودوست دارم که توتهرانهـ...

    فهمیدی؟

    میخنده:بله مفهومهـ....
    


    مشکوک نگاش میکنم:فکراین که منوپابندخودت کنی روازتوسرت بیرون کنـ....

    نگام میکنه وصورتشو در2سانتی صورتم قرارمیده: خواستن توانستنه مگه نه؟

    چشاموریزمیکنم:البته این خواستن بستگی داره چی باشه وروچه کسایی عملی شهـ....

    دستشودورشونم میندازه ومنوبه سینش میچسبونه:آرام من میدونم بدکردمـ...

    پوزخندمیزنم:اُ فکرکردم نمیدونی .....

    فشاردستشوروبازوم زیادمیکنه:تازگیازخم زدنوخوب یادگرفتی...

    ـ بلدبودمـ...

    ـ ازمن متنفرنباشـ.

    ـ دست تونیست این دله منه این قلبه منه که حکم داده ازتومتنفرباشمـ....

    نفسی سنگین میکشه:آرام زجرنده توعذاب دادن توکارت نیستـ....

    میخندم:هست آقاهستـ..

    پووووفی میکنه:آرام دیگه حرف نزنـ....

    میخندم وتلاش میکنم تاازش جداشم:همیشه همینی درمقابل کسایی که کم میاری میگی حرف نزنه میخوای خودتوباچی قانع کنی؟

    ـ هیس حرف نزن تکونم نخور

    بااخم غلیظی نگاش کردم:طوفان ولم کنـ....

    ابروشوبالامیندازه:نمیذارم وتامنم نخوام تلاش بی فایدسـ....

    بامشت میزنم توپیشونیمومیگم:خدامنوچرا ازدست این خلاص نمیکنی؟

    دستم رومیگیره:خیلی حرف میزنی....

    سگ توروح جدت که فقط مایه عذابی همش زورتوکارشه پسرنفهمـ....

    ************

    باصدای بلندمیگم:فادیابس کن چرااینقدردوستداری جلوش تحقیرشی هااااان؟

    روتخت درازمیکشه:چون دوسش دارمـ...

    ـ توخیلی غلط کردی دوسش داری.....

    آدم قحطه اون مهیار بدبخت دارهـ.... بال بال میزنه

    بعدچسبیدی به این پسریه لا قَباکه غرورش خیابوناروآسفالت میکنهـ....
  
    کجکی میخنده: چیکارکنم؟

    چهارزانوروبروش می شینم: میفهمی مهزیارچیکارکرده؟

    نفسی عمیق میکشه:به خداآرام همش مرورکردمـ....

    ازهمون اول که رفتیم شیرازوباهام سردبرخوردکرد....

    تابعدش که خودموشکستم وگفتم دوستش دارم همش توذهمنهـ.....

    ـ فادیاجان ،عزیزمن خواهرمن خوب میدونی که مهزیاربگه دوست نداره یعنی نداره پس خودتوگول نزنـ....

    تحقیرشدنودوست داری اینبارقشنگ جلوپاش زانوبزنـ....

    میزنه توپیشونیم: خسته شدم نمیفهمم آیادوسش دارم یاندارمـ...؟

    ـ توتاوقتی که باخودت روراست نباشی همین آشوهمین کاسهـ....

    ـ میگی فراموشش کنم؟

    شونه ای بالامیندازم:نمیدونم خودت بایدفکرکنی

    ـ ازمهیار چه خبر؟

    ـ هیچ خبر فقط هرشب حالتوازم میپرسه واینکه جنابعالی به مهزیاررسیدیدیانه؟

    بعددستم وبه کمرم زدم:راستی اون مهیار گوربه گورشده ازکجافهمیده که توشیرازرفتی هیچ مهزیاروهم دوست داری؟

    سرفه مصلحت آمیزی میکنه:قبل ازعیدباهاش دردودل کردمـ...

    قبل اینکه الکی بمیرهـ....

    ـ آفرین من نمیدونم اون کی عاشق توئه یابوشدهـ....

    بالشتوسمتم پرت میکنه: دهنتوببندعوضی

    میخندم وتوجهَم به گوشیم جلب میشهـ.....

    به اسم روش لبخندمیزنم:فادیاعاشق دل خستتونهـ....

    بیاباهاش حرف بزن وسوپرایزش کنـ....

    اصلاًسوتی نده که میدونی دوست دارهـ....

    میخنده وگوشی روازدستم میگیره ورواِسپیکرمیذاره: الوآرامـ....

    ریزمیخندم وفادیاجواب میده:سلام مهیار خان

    صدای مهیار قطع میشه بعدچنددقه باذوق میگه:به به سلام فادیاخانوم چه عجب؟

    فادیابه من چشمکی میزنه: من یه هفته ای میشه ازشیرازاومدمـ....
    

    آرام چندروزی میشه که ازکیش برگشت منم اومدم پیشش تاحوصلم سرنرهـ....

    ـ آرام کجاست؟

    ـ توباغ عمارته اومدم گوشیشوببرم که شمازنگ زدید....

    ـ چه بهتر...

    فادیا ـ چی؟

    مهیارـ هیچی هیچی خوبی؟

    دستم ورودهنم میذارم چه زودپسرخاله شد....

    ازجام بلندمیشم وآروم میگم:راحت باشـ....

    فادیاچشم غره ای بهم میره ومن ازاتاق خارج میشمـ....

    گوشام تیزمیشه به سمت اتاق طوفان میرمـ....

    دراتاق یه کوچولوبازه نزدیک ترمیشم صدای بلندطوفان رومی شنوم:بس کن

    ونمی دونم طرف چی میگه که طوفان میترکه:میفهمی چی میگی من رقیب عشقیه توئمـ؟؟؟؟؟؟؟ دهنتوببندآرام هیچ جانمیاد.....

    پشت خطی ـ ...................

    طوفان ـ نه نه نه نزارکاری کنم که بعدبه دستوپام بیوفتی...

    پشت خطی ـ ...................

    طوفان ـ چی؟بازمی دزدیش؟

    قلبم تندتندمیزدونگام به طوفان می افته که لیوان وتودستش رومحکم فشارمیدهـ.....

    طوفان ـ من تورونمیشناسمـ....میفهمی!؟

    پشت خطی ـ ..................

    طوفان ـ اِتازه فهمیدی چه نقشی داری فکرکردی منم زیردستتم نه نیسمـ..

    وبعدگوشی روقطع میکنه وباشدت تمام سمت آیینه پرت میکنهـ...

    یه لرزکوچیک میکنم حدودچندثانیه بعدمثلاًازصداترسیدم وارداتاقش

    میشم:طوفان؟

    نگام میکنه:همش تو توتوتوتو

    باتعجب نگاش میکنم:چی من من من من؟

    می ایسته وسمتم میاد
    


    باچشایی که به جرأت میتونم توش نگرانی واضطرابوبخونم نگام میکنه:آرام من دارم نابودمیشمـ....

    من ـ بگوچی شده شایدتونستم کمکت کنمـ....

    سرشوباکلافگی تکون میده:کمک؟ میخوام واقعیتو بگمـ.....

    دستم وروشونش میذارم:بروبشینـ.....

    به سمت مبل می برمش:من الان میامـ....

    ازاتاق بیرون میزنم یه لیوان شربت خنک ازتویخچال میریزم وبه اتاقش برمیگردم:اینوبخور....

    نگاهی به لیوان میکنه وتمومشویه جاسرمیکشه: من آرامش ندارم آرامـ....

    کنارش رومبل میشینم:چته باز؟

    ـ ازت یه چیزی میخوام؟

    لبخندمیزنم: ازمن؟

    سرشوتکون میده: آرام بهم قول بده که همیشه اینجاپیش من می مونی...

    نگاهی پرازتعجب بهش میندازم: چرا اون وقت؟

    ـ آرام همه وقتایی که بهت بدکردم روسیلی که ازم خوردی...

    عذابی که به جونت انداختمـ....

    خواهش میکنم فراموش کنـ...

    این منم طوفان آرمان فر....

    ازیه دخترآشناوکسی که حالابرام خیلی باارزش شدهـ....

    میخوام وخواهش می کنم میتونی فراموش کنی؟

    برای اولین بارعجزوناتوانی طوفان رودیدمـ...

    ولی خودم کمرم شکست بانابودیش انگارمنم نابودمیشمـ....

    من ـ چراازم میخوای که فراموش کنم؟

    موهای توصورتم روکنارمیزنه وتوچشام نگاه میکنه:خواهش میکنم آرام من ته خطم اگه توروهم ازدست بدم هیچی برام نمیمونهـ....

    ـ من توزندگیت چیم؟

    نفسی سنگین کشید:اگه بگم همه زنگیمی باورمیکنی؟

    هنگ میکنم: معلومه که باورنمیکنمـ....
 
    نزدیک ترمیشه: میخوام فراموشت کنم امانمیشهـ.....

    ازخاطرات پاکت کنم امانمیشهـ......

    تویی که جایی توی قلب من نداشتیـ......

    شدی تموم زندگیم باورنداشتیـ......

    کاش بدونی که زندگیم معناندارهـ....

    اگه نباشی حال من بدجورخرابهـ.....

    من باورش ندارم ولی شایدبتونم باورش کنمـ....

    چی شدکه این مردمغرورخشن دل بسته ی منی شدکه درحدخدمتکارشخصیش بودم؟

    باتعجب نگاهش میکنمـ.....

    لبخندی میزنهـ....

    این مردمغرور همونی که منواذیت کرد؟

    ـ ـ میدونم سخته منی وباورکنی که اذیتت کردمـ...

    خودخواهانهـ تصمیم گرفتمـ....

    ولی آرام بعداون شبی که شهرام دزدیدتت بدجورباختمـ.....

    بدجورزندگی سخت شد....

    فهمیدم بات چیکاکردمـ.....

    ابروم بالامیپرهـ....

    چشمکی میزنه: درضمن خانومی تولدت مبارک...

    چی شد؟امروزچندمه 9اردیبهشته وای خدااصلاًیادم نبود....

    من ـ توازکجامیدونی؟

    میزنه رودماغم: خوب دیگه مااینیمـ....

    من ـ یه چیزبگم؟

    ـ شمادوتابگو

    ـ واقعیت چیه؟

    اخمی میکنه : شب بهت میگم ولی شایدم نگفتمـ.....

    من ـ من میخوام یه چی دیگه هم بگم ولی اگه طرف بفهمه من گفتم {دستم وروگردنم گذاشتم وادامه دادم:بیخ تابیخموبریدهـ...
    


    میخنده: بگوبینمت....

    نفسی عمیق میکشم: مهیار زندسـ...

    میزنه زیرخنده: چی میگی توروزتولدت توهمی شدی...

    اخم میکنم وازجام بلندشدم که برم :عمتومسخره کنـ.....

    دستم رومیکشه ومن سمتش پرت میشم ومیگه:عمم زنده نیستـ.....

    تلاش برای رهایی میکنم که منوبین بازوهاش قفل میکنه: آرام میشه جدی جوابموبدی؟

    سرموبه عقب خم میکنم ونگاش میکنم: درموردچی؟

    پیشونیم ونرم میبوسه: درمورداینکه منومیتونی قبول کنی؟

    ساکت میشم چون هیچ جوابی ندارمـ...

    یه جورایی بااحساس درونم مبهمم ولی حس میکنم شخصی که توقلبم بوده طوفانه ومن متوجه نشدم ولی کی؟ کجا؟چه جوری شوخداعالم است!

    طوفان ـ آرامم؟

    من ـ طوفان نمیتونم هیچ جوابی بهت بدم تهی ازهرحسیمـ...

    ـ یادته اون روزی که بهم گفتی انگارکسی توقلبته وکسی رونمیذاره واردش بشه اون فردکیه؟

    لبخندمیزنم:نمیدونمـ....

    ـ میشه من باشم؟

    ـ نمیدونمـ...

    ـ خواهش کنم؟

    ـ نمیدونمـ...

    ـ اذیت نکنـ....

    ـ بهم یه قولی بده وتاتهش بمون میتونی؟

    لبخندمیزنم: شایداین حرف ازته قلبم باشه ولی اگه هم نباشه من بهش دلخوشم که حداقل یکی همیشه هستـ.....

    ـ ـ میدونم چی میخوای!!!

    بانگام میپرسم چی؟

    واون بالحنی آروم وگیرامیگه: توتاقبل واردشدنت به عمارت یه دختری بودکه
  

    خودت بامشکلات دسته پنجه نرم میکردی تکیه گاه نیازداشتی...

    کسی نبودولی من به جون کسی که تموم دنیامه قسم میخورمـ....

    تاوقتی که به خاطرخودت نباشه تنهات نذارم هیچ وقتـ....

    من حاضرم ازجونم برات بگذرم ولی توباشی حست کنم لمست کنمـ....

    آرامش باچندکلمه شگفت انگیزه حتی اگه برای دلخوشیت باشهـ.....

    ولی من میدونم طوفان هیچ وقت زیرحرفش نمیزنهـ.....

    من ـ شایدعاشقت شدمـ......

    میخنده:شایدنه بایدعاشقم شی...

    ـ زوراونم به منی که هیچ وقت حرفتوگوش نمیکردمـ....

    میخنده ::آرام اعتراف کردن حس خوبی روبهم میدهـ...

    حتی اگه اون فردچیزی اززندگی پرسراشیبت ندونهـ...

    دستم سمت موهای خوشحالتش کشیده میشه: توکه بیشترچیزایی که توگذشته برات اتفاق افتاده روگفتیـ....

    ـ ـ اصل ماجرارونگفتمـ....

    موهاشوازانگشتام عبورمیدم:من واقعیتوگفتم مهیار زندس وپیش شهرامه

    میخنده :میدونم فکرمیکنه نمیدونمـ...

    باتعجب میگم:چــــــــــــــــــــی؟ مــــــــــــــی دونـــــــــــــــی؟

    ـ توویلای شهرام دیدمش ولی نمیدونم اونجاچیکارمیکنهـ...

    اون موقع که دیدمش فکرکردم روحشه که دنبالمهـ....

    میخندم: خوب پس هیچی نمیدونی مهیار اونجاگرفتارشدهـ...

    طبق حرفایی که من ازش شنیدمـ....

    میخواسته منوبه خودش نزدیک کنه وبعدبه دست شهرام بدهـ....

    تیزنگام میکنه:چه غلطی میخواسته کنه؟

    میخندم:ذهنیتتونسبت بهش خراب نکنـ...

    اون مجبوره ولی نمیدونم چرادرضمن مهیار خانتون عاشق دوستمهـ....

    میزنه زیرخنده:جان من؟ اون خیلی دوست داشت عاشق بشهـ...

    میگفت یکی ازدوستاش گرفتارشده خوشش اومدهـ...

    ولی میگف نمیدونه چه جوری بفهمه عاشقهـ...
    

    ولی حالاکه فکرمیکنم می بینم اگه عاشق باشی نیازبه فهمیدن نیستـ....

    تموم فکرت تاکییدرویه نفره همینـ.....

    ـ آورین پسربزرگ حالاهم ولم کن دارم خفه میشمـ......

    دستشوروگونش میذاره:یه دونه ازاون ب*و*س خوشگلات تحویلم بدهـ...

    من ـ پرو

    چشمک میزنه:بدووگرنه کادوتولدتونمیدمـ...

    ـ مگه بدبخت کادوتولدتم؟

    ـ جون من؟

    ـ به قول خودت جونت بی ارزش نیست که سرش قسم بخوری

    ـ توجون منی حالایدونه دیهـ....

    می بوسمشـ :حالاولم کنـ....

    پیشونیم وعمیق میبوسه: توتنهاآرام منی مفهومه؟

    نگاش میکنم:قول نمیدمـ.....

    ـ پرو...

    ـ این صفت توئه من یه خانوم باوقارمـ.....

    ـ دراین هیچ شکی نیست

    ازش جدامیشم ومیگه:برولباستوعوض کن میخوام یه جاآنتیک ببرمتـ....

    میخندم وارداتاقم میشمـ....

    باورم نمیشه که طوفان اینقدرتغییرکردهـ...

    باورم نمیشه که منودوست دارهـ.... خداباورم نمیشهـ.....

    مانتوی صورتی روشن کوتاهم وزیبشومیبندمـ....

    شلوارجین دمپاگشادروهم پام میکنمـ....

    سمت چمدونم میرم تابازش میکنمـ....

    نگام به لباس مردونه صورتی روشن می اُفتهـ...

    .اون روزمیخواستم واس تولدسپهربهش بدمـــآ...

    لباسوبرمیدارم روسری ریون همرنگ مانتوموپیدامیکنمـ...

    ازاتاق بیرون میام تقه ای به دراتاق طوفان میزنمـ....

    طوفان ـ بیاتو
    


    وارداتاقش میشم: بازم که مشکی پوشیدی...

    کولموروزمین میذارم وسمتش میرم وجعبه لباس رودستش میدم: اینوبپوشـ...

    درجعبروبازمیکنه: آرام خیلی رنگش روشنهـ....

    اخم میکنم: زودبپوش وگرنه باهات نمیامـ....

    میخنده:آرام اذیت نکنـ.....

    اتیکت لباسوجدامیکنم: تادوشمردم پوشیدی گفته باشما...

    ـ تواگه دوستداری مثل توتیب بزنم چرانمیگی؟

    نگاش میکنم: این حرفت سنگین بودباشه طوفان خان من دوست دارمـ...

    شمااینوبپوشیدخوب شد؟

    ـ توجون بخواه

    کولموبرمیدارم:درضمن باهاش شلوارجین بپوش من پایین منتظرمـ....

    ازپله هاپایین میرم نگام به مهتاب می اُفته:سلام لامپ مهتابی...

    برمیگرده وبالبخندمیگه:سلام آرام خوبی؟

    لبخندمیزنم:عالیم عالی

    مشکوک نگام میکنه:خبریه؟

    لب پایینموبرمیگردونم: نوچ

    میخنده:آرام فادیارفت میدونستی؟

    زدم توسرم:خاک به سرم یه دقه تنهاش گذاشتم گوشیموبه تونداده؟

    دست توجیب لباسش میبره: چرابیابگیرشـ....

    گوشیرومیگیرم:ازاینجارفت خوشحال بود؟

    خندید:نزدیک بودازپله هابیوفتهـ...

    میخندم: پس حلهـ....

    ـ چی حله؟

    ـ میفهمی

    درعمارتوبازمیکنم وبه سمت ماشین طوفان میرم...

    به ماشینش تکیه میدم:خداشکرت

    ـ ـ نظرت چیه؟

    بهش نگاه میکنم یه دورمیچرخه: به نظرخودم خیلی بهم میاد
    

    میخندم تواون لباس مردونه اسپرت صورتی که آستیناش بابندی به دکمه روآرنج وصل شه خیلی زیباتردیده میشهـ....

    من ـ واقعاًبهت میاد....

    میخنده وسوارماشینش میشه: هرچی ازدوست رسدنیکوسـ...

    منم کنارش میشینم: سعی کن همیشه لباس رنگ روشن بپوشی

    نگام میکنه: چون توگفتی حتماً

    میخندم:تومیتونی خیلی خوب باشی حتی ازمهیار بهتر...

    ـ وقتی کسی مثل توکنارم باشه میشه بهترین باشی...

    *******************

    واردکافی شاپ میشیم:تاحالااینجانیومدم چرااسم نداره؟

    دستشوپشت کمرم میذاره:بعدم جوابتومیدم پله های گوشه کافی شاپوبالابروتامن بیامـ.....

    سرموتکون میدم به سمت پله هاحرکت میکنمـ....

    پله هایی شیشه ای که روش پرازقلبای کاغذی وبایدپاموروش بذارمـ....

    دلم نمیاددستم ورومیله میذارمـ....

    پله هاروتک به تک بالامیرم باچیزی که روبروم میدیدم خشکم زده بود....

    میزه شیشه ای کوتاه که مبل هاقرمزدورش روگرفتهـ...

    گل سرخ رومیزچشمک میزد....

    بانورهای رنگی که ازقلبم های رنگی آویزون شده توچشم میخورد....

    نگام سمتشون کشیده شدقلبای توپررنگی که فضای قشنگی روبین دیزاین

    قرمزسفیددربرگرفته بودنـ.....

    رومبل نشستم سرم روکه بالاگرفتمـ...

    به کنارگل سرخ نگاه کردمـ.... کیکی قلبی وشمع 24سالگی وشکل حرف چشمک میزد...“T“و“a” انگلیسی

    طوفان داری بامن چیکارمیکنی؟

    من عاشقت میشمـ فقط نمیخوام بهت بگمـ....

    من یه حس خوب بهت دارم ولی جرأت شوندارم بگمـ....

    ترس ازدست دادن تورودارم همون جوری که سپهروازدست دادمـ....

    میترسم توروهم ازدست بدم وبازبشم همون آرام همیشگی ومیترسم تنهابشمـ...

    قطره اشکی مزاحم ازگوشه چشمم سرمیخوره حتی وقتی دارمت میترسمـ....

    بوی عطرش بینی مونوازش میده:آرام؟

    نگاش میکنم به سمتم میادوکنارم رومبل دونفره میشینه:چی شده؟

    دستی زیرچشام میکشم:هیچی

    دستامومیگیره:به من بگوچی شده؟

    دستاموازدستش جدامیکنم:طوفان اگه ازدستت بدم چی؟

    میخنده وموهابیرون ریخته شده ازروسریم ونوازش میکنه: تومیترسی؟

    من ـ آره

    وبازاشکایی که واقعاًازترس ازدست دادنشه نگام میکنه:آرام من نترس من تاآخرش هستمـ....

    ـ اگه بری چی؟

    ـ من تازه بدستت اوردم تازه عاشقتم شدمـ...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 522
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,810
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,691
  • بازدید ماه : 44,138
  • بازدید سال : 317,574
  • بازدید کلی : 11,814,714