close
مجتمع فنی تهران
رمان وعشق تنهاعشق قسمت ششم
loading...

رمان فا

  امیدوارم برای همیشه وتاابدهمتون خوشبخت وسرزنده باشید "دوست دارتون آرام"    کاغذوبه آیینه می چسبونم وبعدگذرازعمارت سوارماشینم…

رمان وعشق تنهاعشق قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 247 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 2:20 نظرات ()

  امیدوارم برای همیشه وتاابدهمتون خوشبخت وسرزنده باشید "دوست دارتون آرام"

    کاغذوبه آیینه می چسبونم وبعدگذرازعمارت سوارماشینم میشمـ....

    شیشه روپایین میدم ودستم روبیرون میبرم دم دمای اذانه صبحه نفسی عمیق میکشم وهوای سرصبح روبه ریه هام میفرستمـ....

    یه چندساعتی توراه بودم ولی بالاخره میرسمـ...........................

 

    کلیدخونروبرمیدارم ودروبه آرومی بازمیکنم یه خونه 200متری تماماًپارکت ودیوارهاش ازکاغذدیواری قرمزسفیدلامپوروشن میکنمـ....

    که تموم خونه به چشم میاددوتااتاق خواب چهل متری یه پذیرایی بزرگ

    ودارای مبلای مخمل سفیدباکوسن های قرمزتلویزیون وخیلی چیزای دیگه من ازشون هیچ استفاده نمیکنم میدونم اینجابیشترحوصلم سرمیره

    ولی بایدیه کارخوب دستوپاکنمـ....

    وارداتاقم میشم دیزاینی سفیدومشکی بوموقلموسه پایروجلوی تراس میذارمـ.... وسایل دیگه هم روهم به داخل خونه میارمـ....

    دلم برای یه دوش حسابی تنگ شده آب روبازمیکنم تاوان پرشه یه دست لباس راحتی برمیدارم ....

    سیم کارت جدیدموواردگوشیم میکنم وسیم کارت قبلی روپرتش میکنم بین تموم وسایلی که ازطوفان به یادگاردارم.....

    جلوی آیینه می ایستم ونگام به گردنبندم می افته وباز،روز آخرقلبم وچنگ میزنهـ.... دستموروقلبم میذارم ونفسای عمیق میکشم

    ***************

    مدیراملاک بهم نگاهی گذرامیندازه:واسه چه کاری میخوای؟

    اخمی میکنم:آقای محترم سه ساعته دارم لالایی میخونم

    بعدکیفموبرمیدارم وازاملاکی بیرون میام پسرعنترهمش بِروبِرنگام میکنه...

    واردسومین املاک میشم مردمسن لبخندگرمی میزنه:سلام بفرمایید...

    منم لبخندمیزنم:سلام...

    رومبل میشینم:یه خونه که نه چیزی تومایه های شرکت میخوام میخوام به شرکت دیزاین داخلی بزنم همچین ساختمونی یایه چیزی تواین مایه هادارید؟

    رگال روبه سمتم می فرسته:این ساختمون هابه نظرم به کارتون میخوره...
    

    به رگال نگاه میکنم اولی خیلی حیاطش بزرگه دومی هم پله زیادداره روسومی کلیک میکنم:آقای....

    مردلبخندمیزنه:قائمی هستم...

    من ـ آقای قائمی این ساختمون به دردکارمن میخوره ...

    ـ پس باصاحبش هماهنگ کنم؟

    سری تکون میدم:بله چه قدرطول می کشه که ساختمون به من واگذارشه؟

    قائمی ـ ساختمون الان خالیه فکرکنم تااین هفته ساختمون برای خودتون بشه...

    من ـ اون یکی ساختمونی که کنارساختمون هست هم باهمن؟

    ـبله

    لبخندم عمیق ترمیشه:ممنون ...

    شماره تلفنم رومینوسیم:اینم شمارم ...

    قائمی لبخندمیزنه:باهاتون تماس میگیرم....

    سری تکون میدم یه یک ربعی پیاده میرم تابه ماشینم برسم میام سوارشم که بازاون پسراملاکی رومیبینم فامیلیش چی بود؟آهان یاسرزاده ....

    ماشینوروشن کردم وازکناراملاکش ردشدم...

    پوزخندی میزنم وسوارماشین میشم به من میگه کوچولوتوپول داری که میخوای این ساختمونوبخری؟اون موقع دوست داشتم باپشت دست بزنم تودهنش تاحرف اضافه نزن پسرانگل...

    ماشینوروشن کردم وازکناراملاکش ردشدم...

    بایداین ساختمونوببینم میخوام یه شرکت دیزاین داخلی بزنم والبته یه ساختمون کنارساختمونم هست به دردم میخوره ...

    ***************


    آقای قائمی سندرودستم میده:بفرمادخترم تموم شد...

    لبخندمیزنم وباآقای سالاری خدافظی میکنم کمترازیه هفته طول کشیدتاتونستم ساختمونوبخرمـ...

    آقای سالاری یه مردحدوداً60سالس که یه پسر27ساله داره وخیلی هم ازش تعریف میکنه وبدمشتاق شدم که ببینمشـ....

    واردساختمون میشم یه حیاط بزرگ وساختمون روبروشه که دوتاپله ی خیلی

    پهن میخوره آقای سالاری گفت قبلاًهم اینجایه شرکت بودهـ...
    دروبازمیکنم بوی خاک منوبه عطسه میندازه وضعش خیلی وخیمه
    

    بایددرستش کنم یه سالن بزرگ که سمت چپش یه اتاق بزرگ ...

    وچندتااتاقم هست پله هاروبالارفتم یه چی مثل آبدارخونه وبازچندتااتاق بزرگ همه چی میزونه...

    شماره ای که پسرهمسایمون دادومیگیرم وبابوق سوم جواب میده:الوبله..

    من ـ سلام پرسام خوبی؟

    میخنده:به به سلام خوبم توخوبی؟

    من ـ خوبم مرسی میخواستم بگم من ساختمون یاهمون شرکتم روخریدم میتونی باچندتاازدوستات به کمکم بیای دست تنهام....

    بازم میخنده:حمالی؟

    میخندم:دستمزدمیدم

    ـ نه این چه حرفه تویه ناهارجوجه کباب بدی حله حالاچندنفروبیارم؟

    من ـ نمیدونم والااینجاخیلی کثیفه یه ده نفربسته

    ـ اوکی ،آدرس اِس کن

    ـ باشه زودی بیا

    میخنده:چشم پریفام روهم بیارم؟

    میخندم:آره بگوحتماًبیاد

    ـ باشه خدافظ

    گوشی روقطع میکنم به همه اتاقانگاه میکنم یکی ازبزرگترین اتاق وکه پنجرش به سمت حیاط بازمیشه روانتخاب میکنم اینجاروبایدباپریفام جمع وجورکنم..

    کیفموروصندلی میذارم پریفام وپرسام خواهربرادرن اونم چه خواهربرادری جونشون برای هم درمیره پریفام22سالشه وپرسام19سالشه یه خواهربرادرگلین که نگوهمسایه دیواربه دیوارمنم هستنـ....

    وقت روزاول که پرسام ودیدم رویادم نمیره داشت رودیوارخونم راست راست راه میرفت وقتی ازش پرسیدم چیکارمیکنی خندیدوگفت:هیچی دارم فرارمیکنم

    پریفام روهم همون موقع دیدم داشت به پرسام کمک میکردتافرارکنه یه وضعی بودکه نگونپرس ....

    وقتی پرسام رفت پریفام گفت پرسام حواسش نبوده روکاغذای مامانش که برگه امتحانی یه سری ازبچه هابوده نشسته اونم الان داره فرارمیکنه...

    هردوچهره جذاب وگیرایی دارن ....
    

    باصدای درزدن ازفکربیرون میام دروبه سختی بازمیکنم ....

    پرسام ازپشت ماشین برام دستی تکون میده:دروکامل بازکن پریفام بپرکمکش کن....

    پریفام سمت دیگه درومیگیره ودروتاآخربازمیکنیم سه تاماشین واردحیاط میشه صدای آهنگاشون داشت کرم میکردپریفام کنارم می ایسته:سلام بزغاله...

    نگاش میکنم:بزغاله خودتی عوضی....

    میخنده پسرابه صف جلوم می ایستن وپرسام میگه:ایناحاضرن حمالی کنن تاجوجه گیرشون بیاد....

    میخندم:نفری دوتاپرس باتموم مخلفات به هرنفرمیدم البته اگه واقعاًتمیزبشه

    همه محکم میگن:چشم....

    میخندم پشت سرم راه میان متوجه پچ پچاشون میشم...

    پسری میگه:این پرسام گوربه گورشده چه همسایه جیگری داره

    پسردیگه:نگوپولدارم که هست ....

    میخندموبلندمیگم:درضمن شنیدم چی میگیدنظرلطفتونونه که من جیگرم ولی شماهاپنج سال ازمن کوچیکترید...

    بهشون نگاه میکنم یکیشون میخنده:آفرین خوشم اومدخیلی تیزی...

    سری تکون میدم پریفام میگه:امین حواست به ایناباشه وگرنه ازجوجه کباب خبری نیستا...

    پریفام هم دیزاین داخلی خونده میخوام بیارمش تاپیش خودم کارکنه خیلی درسش خوبه داره برای بورسیه میخونه اینهوخر.

    من ـ چه عجب ازاون کتاب دل کندی...

    میخنده:به خداالان توروهم معادله میبینم...

    میخندم:دستت دردنکنه دیه....

    وارداتاقی که من برداشتم میشیم:پریفام این اتاق برای دفترمدیرت خوبه؟

    چرخی میخوره:عالیه هم بزرگه هم پنجره داره...

    من ـ توهم بایدبیای پیشم کارکنی فهمیدی؟

    سری تکون میده:باشه کی بهترازتو؟

    پرسام میپره تواتاق:آرام من برم لُنگ ولگن بخرم بیام...

    میخندم:طی یادت نره هابعداًباهات حساب میکنم...
    

    پریفام میگه:بابافهمیدم پولداری

    پرسام میره به پسرای که روپله نشستن نگاه میکنم:پریفام بزارازالآن سیرشون کنم نظرت چیه؟

    میخنده:یعنی چی؟

    ـ یه چیزی توشکماشون بریزم بامن میای؟

    پریفام ـ آره

    سوئیچوباکیف پولم برمیدارم وروبه پسرامیگم:پسرامن زودبرمیگردم حواستون به همه چی باشه..

    پسری دستشوبالامیاره:خانوم اجازه؟

    میخندم واون میگه:خانوم اینجامگه چی داره که حواسمون بهش باشه؟

    سری تکون میدم وازکنارشون میگذرم...

    واردمغازه شیرینی فروشی میشم:آقا5کیلوشیرینی خامه ای بدید

    پریفام ـ چه خبره؟

    من ـ توچیکارداری؟

    میخنده:ابمیوه هم بگیرتاازگلوشون پایین بره

    من ـ چندنفرن؟

    پریفام انگشتاشوبالامیاره:اول سانیاردوم کامبیزسوم یاشارچهارم عمادپنجم عیسی شیشم حمیدوسعید...

    آب دهنشوقورت میده:خسته شدم ولی فرضی بگم یه 18نفری هستن..

    من ـ خوبه گفتم 10نفر..

    میخنده:والااونابرای شکم هرکاری میکنن...

    میخندم:آقا20تاآبمیوه پاکتی بدیدسه تابطری بزرگم آب معدنی لیوان یه بارمصرف لطفاًبزارید...

    پریفام ـ برای من کاکائوهم بخر..

    من ـ چشم ...

    یه بسته کاکائوکراملی برمیدارم ....

    نگام به قیافه های زارشون می افته ولبخندمیزنم سیامک پاچه هاشوتازانوبالامیزنه:خدای خودموبه تومیسپرم فدای جوجه کباب میکنم...

    پرسام یه پس گردنی میزنه:مگه میخوای کوه بکنی...

    میخنده:والااین کوه وردکرده...

    پریفام دستمومی کشه:بدوبریم شکم ایناروهم که سیرکردی...

    دراتاقومیبنده مانتوشوازتنش درمیاره وآستینای تونیک تابالازانوشوبالامیده وشالو ازپشت گره میزنه:بدودیگه...

    مانتومودرمیارم یه تونیک تابالازانوکه آستیناش تاآرنجمه شال روهم بین موهام تاب میدم دستمال وبرمیدارم وبه جون دیوارمی افتم زیرلب یه چیزای نامفهومی میخونم...

    پریفام ـ آرام درموردخودت برام میگی؟

    من ـ چی میخوای بدونی؟

    پریفام ـ هرچی کسی دوست داشتی؟

    میزنه به نقطه حساسم قلبم دردمیگیره ومن میگم:آره من عاشقم شدم

    نگام میکنه:دروغ؟

    میخندم:نه من عاشق شدم

    ـ خیلی دوست دارم عاشق بشم حس خوبیه؟

    من ـ آره ولی اگه بعدش جدایی نباشه...
    

    کنارم قرارمیگیره:جدایی؟

    ـ منوطوفان ازهم جداشدیم...

    ـ یعنی چی؟

    ـ یعنی اینکه هردومون تنهایی روترجیح دادیم...

    ـ میدونه دوسش داری؟

    ـ آره مابه هم اعتراف کردیم که عاشقیم ولی جداشدیم ...

    ـ دلیلش چیه؟یه عاشق هیچ وقت ازمعشوقش جدانمیشه ولی توچی میگی؟

    من ـ داستان زندگی من خیلی طولانیه من نمیدونم چراطوفان تنهام گذاشته

    به چشام نگاه میکنه:چراتووقتی گیتارمیزنی قلبت دردمیگیره؟

    چشامومیبندم:چون اخرین روزبرام خوندورفت من به خاطرش گیتارویادگرفتم همش روزای اخرتوذهنمه تایادش می افتم حمله قلبی بهم واردمیشه من خاطره

    هاشوتوعمارت جاگذاشتم توکلبه توکافه توهرجایی که وجودشوحس میکردم جاگذاشتم به من گفت مواظب خودم باشم ولی بعدرفتنشـ....

    برای قلبم مشکل پیش اومدنمیتونم زیادبهش فکرکنم

    نفسی سنگین می کشم درکیفموبازمیکنم وقرصم رومیخورمـ...

    پریفام باغم نگام میکنه:ببخشیدکه یادش انداختمتـ....

    لبخندمیزنم:اگرتوهم یادم نندازی من خودم توتنهایی یادش می افتمـ...

    دستامومیگیره:امیدوارم بهش برسی...

    من ـ من فقط میخوام برای اخرین بارم که شده فقط آغوششوحس کنم همین ولی من همش توآغوش خاطراتش فرومیرم....

    ـ زیادبهش فکرنکن ازاین به بعدهمش پیشتم نمیذارم یادش بیوفتی تاقلبت خوب بشه....

    لبخندمیزنمـ..

    توچی میدونی من باهمین خاطرات زنده اَمـ...

    باهمینا نفس میکشمـ...

    *****************

    چشاموبازمیکنم یه هفتس که توشرکت میمونم شبوروزندارم نگام به پرساموپریفام می افته ....

    هردوغرق خوابن دیشب سروصل کردن کامپیوتراخوابمون برددرعرض سه روزهمه چی درست شد...

    اتاق مدیریت وصورتی آبی کردم وتوشون باقلموطرحای ریزدادم

    که اتاقم خیلی جذاب شده لپتامومیبندم ...

    مانتومومی پوشم صدای زنگ رواعصابمه

    تندتندراه میرم دروبازمیکنم مردباااخم میگه:سلام خانوم کجایید؟

    من ـ علیک سلام اینجام امرتون؟

    به پشت نیسان اشاره میشه:تابلورواوردم..

    من ـ من دیروزمنتظربودم...

    ـ ببخشیدامرزوآماده شد...

    صدای پرسام اومد:آرام بیابروتومن حلش میکنم...

    نگاش میکنم:سلام علیکم

    میخنده:سلام توبروداخل من خودم باهاش تابلورونصب میکنم...
    

    سری تکون میدم وواردساختمون میشم کف پارکتای سفیدوکاغذدیواری صورتی خیلی روشن که روشون تابلوی هامنظره وچیزای دیگه اویزونه گلدون گلای شمعدونی وحسن یوسف بهم چشمک میزنه....

    برگاشونومیبوسم که صدای خنده ی پریفام توجهموجلب میکنه:صبح بخیر

    به چشای پف کردش نگام میکنم:سلام صبح توهم به خیربه چی میخندی؟

    میخنده:به عشقت نسبت به گلا....

    لبخندمیزنم وسمتش میرم:میگن وقتی باعشق روبرگ گلی دست بکشی انرژی بهش واردکردی تازه آهنگ شادکه براشون بزاری رشدشون بیشترمیشه..

    ـ یادم باشه روگلام این کاروپیش ببرم....

    کنارمیزنمش:صبحونه بریم خونه یابخریم بخوریم...

    پریفام ـ امروزدیگه اینجاتموم میشه بخرهمین جابخوریم ناهاربریم خونه..

    من ـ من که ناهارم همین جام...

    ـ پس منم پیشت میمونم....

    من ـ نه توبرواستراحت کن بعدبرام روبرگه اچارتبلیغات بزن....

    پریفام ـ باشه ...

    پرسام وارداتاق میشه:تموم شدنمیدونی عجب تابلویی چرایه اسم دیگه گذاشتی

    من ـ نمیخوام بدونن که فامیلیمواسمم چیه شماهاهم وقتی اینجاییدمراعات کنید

    پرسام ابرویی بالامیندازه:واچراخوب؟

    ـ همین جوری مگه آیسادل آرازشته؟

    پریفام ـ خیلی هم خوشگله تصمیم گرفتم اسم دخترموآیسابزارم

    من ـ حالابزارخرش بیادتابچش...

    میخندوپرسام میگه:میذاشتی پرسام بهداد....

    من ـ آناناس!!! دیگه چی؟

    میخنده:مگه بده تومیشستی توخونت ومن پول برات پارومیکردمـ...

    من ـ تونمیخوادزحمت بکشی من خودم این شرکتودستوپاکردم خودم مدیرش میشم

    پشت چشمی نازک میکنه:خیلی دلتم بخواد

    من ـ دلم نمیخواددیگه

    پریفام ـ والامن همیشه جلوی زبون توکم میارم
    


    یادحرف طوفان می افتم که میگفت نمیتونه جوابموبده میگفت کم میاره اخمی میکنم وسرجام میشینم وپریفام میگه:خوبی؟

    من ـ آره پرسام برویه چندتاخرتوپرت بگیرکوفت کنیم....

    پرسام ـ چشم چی میخوری نون سنگک مربای آلبالویانون بربری باپنیرکره..

    چشم غره ای بهش میرم:هرزهرماری خواستی بگیر...

    میخنده وبرام زبون درازی میکنه:زهر،مارم میخوری؟

    کفشموازپام درمیارم:بروگمشو....

    میخنده وازدربیرون میره:خدافظ آیساجووووووووووووووون

    لبخندمیزنم وپریفام میگه:فدای داداشم بشه ضعیف گیرش اوردی؟

    چشم غره ای بهش میرم:خوب شداون رفت تاتوشروع کنی..

    برام یه ب*و*س میفرسته:برم چایی درست کنم....

    سری تکون میدم گوشیموازجیبم درمیارم دلم میخوادخط قبلیموبندازم باهربدبختیه ازبین کیفم بیرون میکشمشـ.....

    تاسیم کارتومیندازم فرتوفرت پشت سرهم پیام میاد...

    پیام اولوبازمیکنم ازفادیاس:آرامی؟من قربونت بشم کجایی؟

    پیام بعدیش:آرام توروخدابگوکجایی دارم دق میکنم...

    پیام بعدی ازمهیاره:آرام خانوم میشه بچه بازی روکناربزاری حال فادیاخوب نیست .....

    نگرانش میشم پیام بعدی که ازفریاله روبازمیکنم:آرام کجایی؟بگولامصب کجایی تاههمون ودق مرگ نکردی برگردخونه....

    بعدی هم چندتماس بی پاسخ داشتم روندادادخندیدم همون موقع گوشیم زنگ خوردمهیاربودجوابشودادم که بادادش مواجه شدم:آرام همین الان بیاخونه

    خیلی سردگفتم:سلام پسرعمه خوبم ...

    باصدایی که میدونم به زورکنترلش کرده میگه:آرام مثل بچه آدم برگردخونه

    من ـ حال فادیاچه جوره؟

    مهیار ـ آرام حرصم نده

    من ـ مهیارمن خوبم نیازی هم نمیبینم که برگردم حواست به فادیاباشه روزخوش

    بعدگوشیروکُلُهُم خاموش میکنم باصدای پریفام ازاتاقم بیرون میرم
    

    من ـ کاری داری؟

    پریفام ـ قربون دستت اون چایی روبده این الان پرمیشه

    چایی رواززکابینت بهش میدم واون میگه:به چی میخندیدی؟

    من ـ هیچی زنگ زدم پسرعمم که داشت حرص میخوردحال زنش که دوست صمیمه بده نگرانش بودسرمن دادزدوالبته گفت برگردم خونه

    پریفام ساکت ومصوت نگام کردکه گفتم:چی شدی؟

    ـ توازخونه فرارکردی؟

    تک خنده ای میزنم :نه باباهانمیتونستم عمارتوتحمل کنم به خاطرهمین اومدم شیرازتاازخاطرات طوفان جداشم به کسی هم نگفتم کجام

    ـ تودیوونه ای

    ـ نظرلطفتهـ.....

    چشم غره ای بهم میره که لبخندمیزنم:فدای چشات بشم الان چپ میشه ها...

    **************

    پسرجوون وشیک پوش والبته خوش چهره کمی خودشوجلومیکشه:خانوم...

    من ـ آیسادل آراهستم

    مردـ خانوم دل آرامن میخوام یه خونه دوبلکس روبه شمابسپرم چه قدرطول میکشه تاآماده بشه؟ من فقط به خاطرمعرفی آقای قائمی به اینجااومدم...

    مردک غدنمیومدی انگارمن زورش کردم به صندلیم تکیه میدم:بایدخونروببینم

    ـ باخودم میاید؟

    ـ الآن؟

    ـ بله هفته بعدعروسی قراره برگزاربشه این خونه به من سپرده شده ولی من وقت نمیکنم دستی به روش بکشم وازشماکمک میخوام....

    توچشاش نگاه میکنم:بااینکه خونروندیدم ولی قول میدم دراَرض سه... روزتحویلتون بدم...

    ـ مطمئنید؟

    ـ من میخوام کارکنم اونقدرقهارم که بدونم چه قدرطول می کشه...

    ـ چه قدرمیشه؟

    بعددسته چکشوبه رخم میکشه ومن میگم:بعدکارم پول میگیرم البته اگه موردپسندباشه..

    می ایسته:پس الان بامن بیاید....

    کیفموبرمیدارم:شمابفرماییدمن الان میام....

    اون میره وارداتاق پریفام میشم:پری من برم این خونه روببنم حواست به همه چی باشه

    چشمکی میزنه:باشه

    سوارماشینش میشم:میخواین چه رنگی تودیزاین به کاربره؟

    دستاشوروفرمون میذاره:عروس رنگ سبزروشن روخیلی دوست داره میخوام بیشترازاین رنگ استفاده بشه ولی شماهرجورخودتون صلاح میدونیددرستش کنید..

    سری تکون میدم:آقای چی هستید؟

    نگام میکنه:سالاری...

    یه ابروم بالامیره:شماباآقای رضاسالاری نسبتی دارید؟

    باتعجب میپرسه:بله پدرمه

    من ـ اهان

    پس این پسردُردونشه
    
    ـ چطورمگه؟

    من ـ چون این شرکتی من توش کارمیکنم وازایشون خریدم...

    ـ میدونستم میخوادبفروشه ولی نمیدونستم یه دخترخریدارش باشه....

    حرفی نمیزنم زیادازش خوشم نمیادیعنی نمیدونم چراازش بدم میاد..

    جلوی خونه به قول خودش دوبلکس ایست میکنه:بفرمایید...

    ازماشینش پیاده میشم:مطمئنیداین خونه دوبلکسه؟

    نگام میکنه:میشه بپرسم شمابه چه خونه ای دوبلکس میگید؟

    من ـ این خونه اصلاًدوبلکس نیست....

    ـ طبق نظری که من دارم این خونه دوبلکسه...

    ـ میشه بپرسم طبق چی میگید؟

    ـ طبق اینکه من مهندس ساختمون سازیم والبته خودم هم دیزاینرم...

    حرفی نمیزنم چون اعتقاددارم به اینکه این خونه دوبلکس نیستـ....

    دروبازمیکنه:بفرمایید....

    واردخونه میشم یه حیاط طولودرازکه پرازگلای رنگارنگه وآدم وبه وجه میاره...

    من ـ حیاطش خیلی زیباست...

    نگام میکنه:مادرم عاشق گلوگیاهه اینجاهم برای برادرشه که میخوادازدواج کنه وهرچی هنرداشته روش خالی کرده...

    من ـ اخلاقه پدرتون خیلی خوبه...

    لبخندمیزنه ....

    دروبه آرومی بازمیکنه:بااینکه خودم اینجاکارنمیکنم ولی بهتون سرمیزنم میخوام جلوی داییم روسفیدم کنید...

    لبخندکجی میزنم:من همیشه عاشق کارم بودم پس براش تلاش زیادی میکنم

    بعدازکنارش میگذرم:عروس خانوم جهزیشونوگرفتن؟

    سالاری ـ نه داییم گفته خودش میخوادبخره میخوادزنداییموسوپرایزکنه درنتیجه وسایل خونه هم یه جوری میخوادتمایزقشنگی بادیواراداشته باشه....

    من ـ داییتون چه رنگی رودوست داره؟

    ـ اووووم فکرکنم آبی...

    ـ خوبه
    
    خداروشکرکارطراحی دکوراسیون هم بی نقصه یه جورایی ایناوابسته هم هستن ویادگرفتنش ضرری نداره...

    من ـ اشکالی نداره من درموردخریدلوازمشون نظربدم چون سررشته ای هم توطراحی دکوراسیون دارم....

    سرشوازتوگوشیش بالامیاره:نه فکرنمیکنم ایرادی داشته باشه....

    ویه لبخندمیزنه که دلیلش برام مبهمه پله های خونروبالامیرم دوتااتاق هست... یکیش توش بایدتخت دونفره باشه اون یکی هم یه کاریش میکنم...

    صدای گوشیم توخونه می پیچه به شماره نگاه میکنم روبلندگومیذارمش وکنارگوشم میذارم:الوبگوپرسام...

    پرسام ـ سلام خانوم خوشگله خوبی؟منم خوبم پریفامم خوبه

    من ـ چته باززنگ زدی چرتو پرت بگی؟

    میخنده:نه گلابی دلم برات تنگ شده بود

    لبخندمیزنم:دهنتوجمع کن حالم ازاین جورحرف زدنت بهم میخوره

    میخنده:قربونت بشم بایدمداراکنی

    کفری میشم:پرسام کارنداری قطع کنم

    میخنده:منوبچه هاازت خوششون اومده میشه امشب بیای بریم حافظیه

    سرجام وایمیستم:فکرنکنم

    ـ چرا؟

    ـ چون علاقه به همه دوستی ندارم...

    میخنده:آرام اون همه پرسی ....

    لبخندی گوشه لبم میشینه:حالاکه چی من نمیام....

    پرسام ـ سگ توروحت گمشوبیادیگه چه قدرالتماست کنم...

    پله هاروپایین میرم:وای پرسام رومخی به خدامن میگم نمیام یعنی نمیام..

    پرسام ـ باهات قهرم خدافظ

    پوزخندمیزنم وگوشی روقطع میکنم که روبروم سالاری رومیبینم...

    به آشپزخونه نگاهی میندازم واون میگه:عادت داریدگوشیتونورواسپیکربذارید؟

    اخمی چاشنی صورتم میکنم:چطورمگه؟

    ـ نمیگیدیکی اتفاقی بشنوه شماچی میگید؟

    ـ مهم نیست حرف خاصی نبود
    
    ـ بهتون پیشنهادمیکنم به حافظیه برید

    ـ دوست ندارم ترجیح میدم تنهاباشم

    ـ چرا؟

    ـ چی چرا؟

    ـ چراتنهایی رودوست دارید؟

    ـ دلیلی نمیبینم که به غریبه توضیح بدم

    دستشوبه کمرش میزنه:شیرازخیلی زیباست اززیبایی هاش استفاده کنیدالبته درکناردوستان

    من ـ هروقت دلم بخوادخودم میرم ...

    ـ معلومه آدم لجوجی هستید....

    کجکی نگاش میکنم:معلومه شماهم آدم فضولی هستید...

    تک خنده ای میزنه:زبون درازم هستی...

    ـ دقیقاًمثل شماپروئم آدم بایدفردمتقابلشوهم بشناسه...

    درخونروبازمیکنم:خودم برمیگردم ...

    پشت سرم راه می افته:فکرنمیکنم ساعت 8شب تنهابرگشتن خوب باشه؟

    چرخی میخورم:منم فکرنمیکنم به بعضیامربوط باشه...

    کجکی لبخندمیزنه:میخواستم یه چیزی بگم؟

    دست به سینه جلوش می ایستم:بگیدمیشنوم؟

    نگاهشوتوچشام میندازه ومنم زل زل نگاش میکنم دیگه ازاینکه توچشام نگاه کنن بدم نمیادبلکه میتونم ضعف طرفوبفهمم ...

    من ـ حرفتونوبزنید...

    ـ میشه من برای مدتی کوتاهی کنارشماتوشرکت کارکنم؟

    چرخی میخورم:نه دلیلی نمیبنم که یه مردکنارم کارکنه ...

    ـ چرا؟

    ـ چون اصولاًازوجودجنس مخالف کنارخودم بیزارم..

    ـ چرا؟

    عصبی نگاش میکنم درحیاطوبازمیکنم:چرامیخوای توشکرتم کارکنی؟

    ـ چون میخوام پایان نامم روشرکت شمااجراکنم اگه نیازباشه نامه میارم...

    من ـ میفهمم چی میگی ولی این همه شرکت چراشرکت من؟

    ـ چرانع؟

    ـ سوالموباسوال جواب نده..

    ـ میشه بامن بیایدتامن توضیح بدم...

    کیفموروشونم جابه جامیکنم:معلومه که نع وقتی نمیخوام توشرکتم کارکنی پس توضیحی هم نمیخوام....

    ـ توهمیشه بابزرگترت اینجوری حرف میزنی؟

    ـ بستگی داره طرفم چه جورحرف بزنه..

    جلوی ماشینش می ایسته:خانوم دل آرالج نکن من به کمکتون نیازدارم...

    من ـ ولی من ندارم...

    ـ شمامیتونیدازچیزایی که من میدونم استفاده کنید...

    من ـ نیازی نمیبینم خدافظ...

    ************

    میخندم:پریفام نیبنم چشت به مشتری هامون باشه ها...
    

    میخنده ورودیوارعلامت میزنه:ایش حالاخوبه همچین تحفه ای هم نیست ولی آرام؟

    نگاش میکنم اون میگه:خیلی ملوسه..

    کجکی میخندم:خیلی پروشدی اگه به پرسام نگفتم...

    صدای پرسام غافلگیرمون میکنه:چی روبه من میخوایدبگید

    من ـ اینکه پریفام ..............

    پریفام بادستای کثیفش جلودهنمومیگیره:هیچی داداشی...

    میخندم درخونه بازمیشه ونگام به قدوقواره سالاری می افته پریفام زیرگوشم میگه:جونم هلوبپرتوگلواونم باهسته ومارک دار....

    میخندم پرسام باسالاری دست میده سلام خشکوخالی میکنم امروزروزاول کاریمه این اینجاچه غلتی میکنه ...

    من ـ پریفام؟

    پریفام ـ هوم؟

    ـ هلوتون داره میادسمتت

    خیلی ضایع برمیگرده ونگاش میکنه که من ریزمیخندم وپرسام میگه:آرا.....اهم اهم آیسابیا...

    چشم غره ای بهش میرم وسالاری نگام میکنه تابیام به این دوتابفهمونم چه جوری صدام کنن مرگ منوبه آغوش کشیده....

    من ـ توکارداری خودت بیا....

    باخنده میادوآروم میگه:آرام اسمش چیه؟

    ـ اسم چی؟

    ـ اسم من؟

    ـ دردمثل آدم حرف بزن...

    ـ اسم بستنی سالارومیگم....

    میخندم:چه بدوم خودت باهاش عیاق شوبپرس...

    میخنده:ممنونم ازکمکت.....

    چشمکی میزنم:قابلی نداشت حالاهم بروحواسم وپرت نکنـ....

    میخنده وگوشیمونشونم میده:آرام اگه امشب نیای حافظیه ازگوشی خبری نیست

    دست درازمیکنم:هی نگوآرام شک میکنه درضمن این دست توچیکارمیکنه؟

    میخنده وپریفام میگه:من قاپیدم وبه پرسام دادمـ...

    حرصی نگاش میکنم سالاری بالبخندنگام میکنه که اخم میکنم مثل مجسمه آتنابرام ژس گرفته...

    من ـ پری بگوبده...

    پرسام ـ پری بگونمیدم...

    من ـ پرسام اذیت نکن من چیزای شخصی توش دارم...

    میخنده:تازه رمزشم آرامش هیاهوی اونم خارجکی....

    من ـ ذلیل شی توازکجافهمیدی؟

    میخنده:ازاون جایی که چنددفعه دقت کردم هروقت رمزومیزنی به گردنبندت نگاه میکنی...

    من ـ دیوونم کردی توروخدابدش...

    رمزومیزنه:بیشعوراین پسرخوشگله کیه؟
   

    مطمئنم یامهیار یاطوفان

    من ـ پریفام اگه ندتش عمراًحافظیه بیام...

    میخنده:من بی تقصیرم حالااین عکس کیه توهم بغل دستشی جونم چه قدرم خوشگله...

    من ـ پریفام به عکسای شخصیم نگاه نکن....

    پرسام ـ پری این یکی داشته باش یه دخترخوکشل بایه پسرخوشگل...

    میدوئم سمتش:پرسام حرصم نده گمشوبده...

    میخنده:نوموخوام اول بگواین کیه؟

    بعدگوشیروبرعکس میکنه وبهم نشونش میده:نگفتیا

    به عکس خودم وطوفان نگاه میکنم:به توچه؟

    باچشام ازپریفام خواهش میکنم نگام میکنه:پرسام میشه گوشیشوبدی؟

    پرسام باتعجب به پریفام نگاه میکنه:چرا؟

    پریفام ـ چون نمیخوام قلبش دردبگیره...

    لبخندکم جونی میزنم پرسام گوشیرودستم میده:بفرمافقط به خاطرپری دادمشا

    بعدکنارم می ایسته:بگواین پسره کیه؟

    من ـ طوفان می شناسیش؟

    ـ معلومه که نه ولی ربطش به توچیه؟

    پریفام ـ بعداًبهت توضیح میدم.

    پرسام لبخندمیزنه ومیگه:شب باپری میای حافظیه گفته باشما

    من ـ باشه

    سرخوش میخنده:راستی طوفان جونتونم خوشگله....

    مشغول کارم میشم آی ذلیل شی پرسام که آبروموجلوی سالاری بردی حالااسمش چیه همش میگم سالاری رومخم میره...

    پریفام ـ منوپرسام اس داده

    من ـ میگی چیکارکنم؟

    میخنده:اسم پسره سامینِ

    من ـ إراس میگی همین الان داشتم به اسمش فکرمیکردم...

    میخنده:الان تونت سرچ کردم معنی خاصی نداره ولی اسم یکی ازروستاهاست که نزدیک همدانه شایداهل همدان باشه...

    من ـ ولش کنا

    بعدازش دورمیشموخودموغرق کارمیکنم سامین چه اسم مزخرفی اسم فقط آرام وطوفان

    **************

    بازم این دست چک بیرختشوبه رخم میکشه:چه قدرمیشه؟

    دست چک ومیگیرم وقیمت متعادلی رومینوسیم:فکرکنم این قیمت خوب باشه

    به قیمت نگاه میکنه:چرااینقدرکم؟

    من ـ چون من میگم

    بعدازکنارش میگذرم:بریدپیش خانوم بهدادوباایشون حساب کنیدمن حسابدارنیستم...

    سالاری ـ خانوم دل آراصبرکنید....

    می ایستم ولی برنمیگردم واون میگه:میشه من بازپیشنهادموتکرارکنم وشمادرموردش فکرکنید؟

    باحرص نگاش میکنم:نه چون جوابم نعه...
    

    بعدوارداتاقم میشم ودرومیبندم عجب سیریشیه یه پسر27ساله که سنش اکیداًبهش نمیخوره....

    یه کوچولوباگوشیم وَرمیرم .....

    تقه ای به درمیخوره وپریفام بالبخندداخل میشه:آرام یه چی بگم؟

    من ـ چی؟

    پریفام ـ میشه سامین پیش ماکارکنه؟

    تیزنگاش میکنم:نه

    ـ چراخوب؟

    ـ چون دوست ندارم مردی توشرکتم کارکنه اونم کی سامین سالاری

    میخنده:به خاطرمن

    نگاش میکنم خیلی تواین روزاکمکم کرده ...

    من ـ قبوله ولی نمیخوام پاش به دفترم بازشه یکی ازاتاقاروبهش بده...

    ـ چراازش بدت میاد؟

    ـ ازش بدم نمیادازش خوشم نمیاد...

    ـ چه فرقی میکنه ...

    ـ برودیگه ..

    میخنده وبرام یه ب*و*س میفرسته:آرام عاشقتم..

    سری تکون میدم:میدونم...

    تلفن دفترکه داره خودشومیکشه برمیدارم:بله بفرمایید

    ـ بامدیریت شرکت کارداشتم

    ـ بفرماییدآیسادل آراهستم

    ـ سلام دخترم سالاری هستم

    ـ سلام آقای سالاری خوبید؟

    ـ ممنونم دخترم زنگ زدم ازت بابت کارت تشکرکنم...

    ـ خواهش میکنم من وظیفموانجام دادم...

    ـ واقعاًکارت عالیه هم دیزاینت هم طرح دکوراسیون..

    ـ ممنونم ...

    ـ خوب دخترم میخواستم ببینم پسرم سامین روبرای همکاری قبول کردی؟

    ـ بله ..

    ـ ممنونم دخترم ...

    ـ خواهش میکنم..

    ـ کاری نداری دخترم؟

    ـ خیرخدافظ

    ـ بازم ممنون خدافظ

    گوشیروقطع میکنم به درتقه ای میخوره وسامین داخل میشه:سلام

    لبخندمیزنم به این آدم خنگ که همین چنددقه پیش سلام کرده...

    من ـ شماهمیشه دوبارسلام میکنید؟

    میخنده:به بعضیابله...

    ـ فکرکنم به پریفام گفتم نمیخوام زیادتواتاقم رفتوآمدکنید...

    روبروم رومبلای مخمل بنفش میشینه:میخواستم تشکرکنم...

    من ـ نیازی نیست بفرمایید

    ـ دل آراخانوم؟
    نگاه سردم وبهش میدوزم:بله؟

    ـ شماازمن متنفرید؟

    باخنده سرتکون میدم:نه چطورمگه؟

    ـ خیلی بدرفتارمیکنید

    ـ شما27سالتونه؟

    باریزبینی نگام میکنه:بله

    ـ پس بچه بازی درنیاریدیعنی چی خیلی بدرفتارمیکنیدخجالت بکشید

    میخنده:من دوست ندارم کسی ازمن بدش بیاد..

    اخمی میکنم:آقای محترم من نه ازشمابدم میادنه خوشم میادحالابفرمایید...

    میخنده:درست مثل خواهرم سامینارفتارمیکنید....

    دستاموتوهم قلاب میکنم:نظرتون چیه اخراجتون کنم؟

    میخنده:موافق نیستم ...

    ـ پس بفرمایید...

    می ایسته ورومیزخم میشه:اسم اصلیتون چیه؟

    اخمی میکنم:یعنی چی؟

    ـ من فهمیدم که چندبارپرسام وپریفام شماروآرام صدامیکنن اسمتون آرامه؟

    من ـ به شماچه؟

    میخنده:بازم مثل سامینامغروریدوالبته میخوایدچیروثابت کنید؟

    پووفی میکنم:آقای سامین سالاری لطف کنیدوقتم روباحرفاتون هدرندید

    به سمت درمیره:درکل ممنونم که اجازه دادیدتوشرکتون مشغول شم

    ـ به سلامت

    *********************

    خسته وکوفته پالتوی زمستونیموازتنم درمیارم ومیگم:پری امشب بریم حافظیه؟

    میخنده:آره بریم یه چندماهی میشه نرفتم

    من ـ شنیدم بورسیه شدی میخوای بری؟

    سری تکون میده:خیلی دوست دارم برم ولی کارموازدست میدم دیگه توخانوادمونمیبینم

    مادرش وارداتاق میشه ومن به احترامش می ایستم:سلام پریاجون
    

    لبخندمیزنه:سلام آرام جان خوبی؟چه خوشگل کردی؟

    من ـ واه واه تاالان زشت بودم؟

    دستشودورگردنم میندازه گونمومی ب*و*س*ه:نه توهمیشه زیبایی

    لبخندمیزنم:مدرسه هاتون تعطیل نشده؟

    ـ فعلاًمابایدتاآخرین روزبریمـ....

    ـ امروز25اسفنده یعنی تا29میرید؟

    ـ آره دیگهـ....

    رومبل کنارم میشینه:توکارت خوبه؟دوتاپری های من برات خوب کارمیکنن؟

    میخندم:پریفام که نمرش بیسته ولی پرسام یه شیطونیه که نگونپرسـ....

    میخنده:پرسام کپ پدرش رهام رفتارمیکنه پریفام هم شیطونه ولی فعلاًشیطنتش توخوابهـ....

    پریفام گونه پریامیبوسه:پرَپَرجون عاشقتمـ...

    پریامیخنده:پرپرچیه دخترپریا..

    پریفام ـ پرپروعشقس ولی به بابانمیشه گفت رَه رَه...

    میخندم پرسام هم واردپذیرایی میشه:جمیعاًسلامون علیکمـ...

    همه سلام میکننـ....

    چون نزدیک عیدبودکارکناروتعطیل کردم حدود10نفری کنارم کارمیکنن والبته ازسامین بگم که سعی میکنه جلوی چشم نباشه من خیلی خوشحالم که نمیبینمشـ

    ولی بچه هاخیلی ازاخلاق خوبش رفتارمیکنن ولی من چیزجذابی توش نمیبینمـ....

    پریفام ـ پرسام امشب بریم حافظیه؟

    پرسام نگام میکنه:من که مشکلی ندارم فقط مامان سوئیچـ...

    پریانگاهی به من میکنه:آرام ماشین داره من ماشینمونمیدم که شب بری دَدَردودور...

    میخندم:پرسام من ماشینموبهت میدمـ...

    پریا ـ إآرام پروش نکنـ...

    لبخندمیزنم:جوونای الان بایدجوونی کننـ...

    پریفام میخنده:حالاخوبه امسال تازه 25سالت میشه چه برای من قومپُزدرمیکنه

    ذهنم مشغول این میشه که دارم دوسال وبدون طوفان تحمل میکنم ولی هنوزخبری ازش ندارمـ......

    پالتومومیپوشم:پری من میرم خونه هروقت خواستیدبریدبهم بگید...

    پریا ـ نه آرام جان بمون...

    به پریفام نگاه میکنم می فهمه حالم خوش نیست ومیگه:مامانی بذاربره خستس

    پریا ـ حداقل شام واینجاسرکن...

    پریفام ـ هروقت خواستیم شام بخوریم من میرم پیشش...

    پریالبخندمیزنه:برودخترم

    پوتین هامومی پوشم وازحیاط طولودرازشون میگذرم هواسوزبدی دارهـ...

    دستاموتوجیب پالتوفرومیبرم حس خونه رفتن وندارم امتدادجدولای پوشیده شده ازبرف ومیگیرم وسرپایین میندازمـ....

    دلم خیلی براش تنگ شدهـ....

    خبرنداره دلم ازسنگ شدهـ......

    کاش بودی وغممومی دیدیـ.....

    کاش بودی مرحمم می بودیـ......
    

    طوفان معلوم هست کجایی؟

    بااینکه ازتموم خاطراتم دورم ولی نمیتونم فراموش کنمـ...

    من باتوزندگی کردم چه خوب چه بدتوذهنم تووجودم رخنه کردی....

    سربالامیارم وسامین رومی بینم که تکیه به ماشینش داره نگام میکنهـ....

    میخ صورتم میشه اشکم سرمیخوره من یه زمانی دوست داشتم طوفان فقط نگام کنهـ....

    دستموروقلبم میذارم بالاترمیام وگردنبندولمس میکنم:طوفان چرانیستی؟

    سامین سلام بلندی میکنه که من میگم:علیکـ......

    وازکنارش میگذرم واون میگه:خوبی؟

    حرفی نمیزنم حوصله بحث ندارمـ...

    میخوام تنهاباشم میخوام یادش بیوفتمـ...

    میخوام لبخندتلخ بزنمـ....

    میخوام گریه کنمـ....

    میخوام دادبزنم بگم ....

    بگم متنفرم ازت طوفــــان....

    متنفرم که تنهام گذاشتی...

    متنفرم ازت....

    سامین کنارم قرارمیگیره:میخوای حرف بزنی آرام خانوم؟

    نگاش میکنم:آرام؟

    لبخندمیزنه:نه پس آیسا

    اخم میکنم:ازحرف زدن باغریبه هامتنفرم پس شرتوکم کنـ....

    ـ آدم خوب نیست اینجوری حرف بزنهـ....

    من ـ لطف کن برو...

    ـ اسمت آرامه آره؟

    من ـ توچیکارداری؟

    ـ چرااسمتوتغییردادی؟

    من ـ به توچه؟

    میخنده:خیرسرم ازت بزرگ ترمـااا

    من ـ بزرگی به قدنیست به عقلهـ....

    میخنده:اون روزتودفترت خوابت برده بودهمش کلمه آرام من وآرامش هیاهوروزبونت میچرخیدوالبته اسم شخصی به اسم طوفانـ...

    اخم میکنم:خوب که چی؟

    ـ اسمت آرامه؟

    من ـ آره

    ـ اسمت خیلی قشنگه

    ـ میدونمـ....

    زیرلب زمزمه کرد:آرام من

    قلبم لرزیدکپ طوفان این کلمه رومیگفتـ....

    من ـ چی گفتی؟

    نگام کرد:هیچی!

    ـ من همیشه عاشق این بودم که طوفان بهم میگفت آرام من،صدای تومثل طوفانه

    یه ابروش بالامیره:واقعاً؟
    

    ـ آره شایدیه دلیل اینکه دوست نداشتم کنارم باشی شنیدن صدایی که دوسال ازش محروممـ....

    ـ طوفان ودوست داشتی؟

    ـ هنوزم دارمـ...

    ـ نمیدونی کجاست؟

    ـ نه شب تولدش تنهام گذاشتـ....

    دستاشوتوجیب کت چرمش فرومیبره:من همون اول فهمیدم که عاشقی...

    شونه ای بالامیندازم:چرااینجااومدی؟

    میزنه به پیشونیش ومیگه:آخ یادم رفت میخواستم ماشینوبه پرسام بدمـ...

    لبخندمیزنم ومیگم:بهش زنگ بزن

    به پرسام زنگ میزنه وپرسام سوئیچومیگیره وباخوشحالی میرهـ...

    سامین ـ دوست داری ازاین به بعدآرام من صدات کنم

    ـ فکرنمیکنم خوب باشه

    میخنده:هروقت که تنهابودی

    نیم بندمیخندم واون میگه:چهرت بالبخندخیلی خاصه

    نگاش میکنم:دوست ندارم باهام صمیمی باشی چون به طوفان خ*ی*ا*ن*ت میشهت...

    ـ آرام؟

    نگاش میکنم واون میگه:پسرِدایی بزرگم یکی ازخواستگارای پروپاقرص پریفامه به نظرت فرداشب که میخوادخواستگاری پریفام بیادپری قبولش میکنه؟

    توخودم فرومیرم:سامین دوسش داری؟

    تندی میگه:نع

    میخندم:دروغ نگو

    ـ آرام من یه مشکل بزرگ دارم

    رونیمکت میشینم:چه مشکلی؟

    ـ یاسمن دخترعموم نامزدمه

    باتعجب نگاش میکنم:چی؟

    ـ من نمیتونم کسی رودوست داشته باشم

    ـ واچرا؟

    ـ چون یاسمن عاشقه منه ومن نمیتونم اونوواردقلبم کنمـ....

    دستم وروتکیه گاه میذارم:سامین خداوکیلی پری رودوست نداری؟

    سرپایین میندازه:نمیتونم دوسش داشته باشمـ...

    ناراحت میشم ومیگم:چرابه یاسمن نمیگی دوسش نداری؟

    ـ عاشق که باشی کوروکرمیشی....

    واقعاًراست میگفت عشق شیرینه ولی به موقع تلخی شوهم به رخت میکشهـ...

    من ـ میخوای چیکارکنی؟

    نگاشوازم میگیره:شنیدم پری میخوادبره اون وَرآب!

    من ـ آره بورسیه شده تلاش کرده تصمیم داره بره...

    ـ اگه بره من چیکارکنم؟

    میخندم:هیچی مثل آدم زندگیتومیکنی....

    واضح چشای تَرشدشومی بینم ومیگم:سامین؟

    چشاشومیبنده وقطره اشکش آزادمیشه وغم تودلم خونه میکنهـ....

    من ـ میخوای باهاش حرف بزنم؟
    


    سامین ـ توباپری حرف بزنی چه فایده که یاسمن رهام نمیکنهـ....

    ـ پدرت مردفهمیده ای باهاش حرف بزن...

    ـ چی بگم،بگم باباحالاکه وسط کارم عاشق یکی دیگه شدم آرام من نمیتونم کناریاسمن باشم وبه پری فکرکنم این یه خیانته بزرگه درحق کسی که عاشقمه

    لب میگزم:میفهممتـ....

    ـ آرام چیکارکنم؟

    ـ یابایدبه خودیاسمن بگی که کسی دیگه رودوست داری واون خودش یه جوری نامزدیتونوبهم بزنه یابه بابات بگی راه دیگه ای نیست...

    دستاشوروسرش میذاره:آرام من.....

    خنجری واردقلبم میشه وتموم صحنه هامثل فیلم ازجلوچشم میگذرنـ...

    اعترافشــ...

    کافی شاپـ...

    عکساعمارت همه چی همه چی...

    دستموروقلبم میذارم ونفسای عمیق میکشم وسامین باترس میگه:چی شدی؟

    دست توجیب پالتوم میکنه وقوطی قرص وپیدامیکنه وقرصی تودهنم میذارهـ....

    نفسام درست میشه ومیگم:ببخشید

    میخنده:واقعاًاینقدررواین کلمه حساسی؟

    ـ آره لطفاًدیگه نگوشـ....

    لبخندمیزنه:کاش میتونستم طوفانوبرات پیداکنمـ....

    منم لبخندمیزنم:سامین به نظرم اگه به پریفام اعتراف کنی سبک ترمیشی....

    سری تکون میده:نه نمیخوام وابستم بشه نمیخوام دل به دوست داشتن گفتنام ببنده تاوقتی که تکلیفم باخودم روشن نشه نمیخوام پریفام عذاب بکشه من نگران اینم که دیگه نمیتونم ببینمش نگران اینم که دیگه نیست تاوقتی میبینه توخودمم بپرسه سامین دلت گرفته؟بیابریم بیرون،آرام من دلم بسته ایناشدم وبعد وابستش شدم وبعدعاشقش شدم آرام من بدون پریفام هیچم فکرنمیکردم بتونم عاشق بشم ولی شدم اونم پریفامی که منودوست خودش میدونه نه عشقش..

    لبخندمیزنم:ازکجامیدونی؟

    باتعجب میگه:چی؟یعنی پری هم منودوست داره؟

    شونه بالامیندازم:نمیدونمـ....

    بادش خالی میشه:اذیت میکنی؟

    ـ نهـ......

    ـ توروخدابگودوسم دارهـ.....

    اخم میکنم:سامین من حرفی درموردچیزای شخصی پریفام نمیزنم پس تلاش نکن حالاهم برو...

    می ایسته:کی میره؟

    من ـ بلیطش برای 15فروردینه

    ـ چرااینقدرزودمیشه شرکتوپنجم بازکنی تامن کنارش باشمـ...

    میخندم:پری نمیاد

    ـ چی چرا؟

    ـ چون قراره بره اصفهان خونه خالش وبادخترخالش بره...

    ـ نه توروخداجورکن قبل رفتنش فقط برای یه لحظه ببینمش ...

    دوست داشتم اذیتش کنم به خاطرهمین گفتم:نمیتونم برم چی بگم؟
    


    باعجزمیگه:آرام اذیت نکن توبخوای حتی میتونی نگهش داری نره خونهـ.. دخترخالشـ...

    میخندم:جک نگومن عمراًبرای آدمای ضعیف کاری کنمـ...

    ـ من ضعیفم؟

    ـ نه پس من ضعیفم تووقتی عرضه نداری پریفامونگه داری پس چراچرت میگی؟

    باکلافگی میگه:ولش کن مهم نیست خدافظ

    ومیره ومن توبهت میمونم که این چش شد؟

    *********************

    چندروزی میشه که ازعیدگذشته حوصلم خیلی سررفته پریفام وخانوادش یه چندروزی مسافرت رفتن سامین وخیلی وقته ندیدم سرموباتلویزیون واینترنت سرگرم میکنم گه گاهی گیتارمیزنم حافظیه میرم واونجا هم به محل عشاقیه میرم وهمش دعامیکنم که طوفان برگرده زوجای جوون اون جاخیلی زیادن توچشاشون عشق موج میزنه دلم میخواست به جای یکیشون منوطوفان باشیم یعنی میشه؟

    ازفکربیرون میام وبه سمت آیفون میرم که داره بازنگش مخمومیخورهـ...

    باتعجب به صفحه خالی نگاه میکنم تصویر کسی نیوفتاده پس کیه درمیزنه؟

    گوشیروبرمیدارم:بله؟

    صدامردی توگوشم میپیچه:مأمورآب

    دکمه روفشارمیدم مشکوک میزنه ها...

    درپذراییموبازمیکنم ولی کسی روتوحیاط نمیبینمـ...

    شال نخی روسرم میندازم وبه سمت درمیرمـ...

    یه دفعه دونفرجلوم میپرن ازترس دستموروقلبم میذارم وصدای پریفام میاد:إواخاک به سرم پرسام کشتیشـ....

    کجکی میخندم:مرگ بگرید...

    پریفام دستشوپشتم میذاره:خوبی؟

    من ـ فکرکنم آرهـ....

    پرسام محکم پشتم میزنه:سلام خواهرخوشگلم خوبی؟

    من ـ من یکی عمراًخواهرتوبشم تومایه آبروریزی هستی...

    پریفام میخنده پرسام باناراحتی میگه:پری؟

    پری خندشوجمع میکنه وپرسام میگه:گمشیدبیاید....

    بعدپروپروواردخونه میشه پریفام دست دورگردنم میندازه:خوبی؟

    من ـ هی بدک نیستمـ....

    پریفام ـ ازسامین خبرنداری؟

    من ـ پری تصمیمت برای رفتن جدیه؟

    ـ آرهـ....

    ـ تومیدونی سامین دوست داره؟

    ـ آره میدونم ولی چه فایده که اون نامزدداره من نمیخوام زندگیشونابودکنمـ...

    من ـ تومیدونستی؟

    ـ آره خودش بهم گفت

    ـ توهم دوسش داری اینومن خوب میفهمم ولی میخوای چیکارکنی؟

    ـ فراموشش میکنمـ...
    
    باتعجب میگم:چی؟چه جوری؟من نتونستم طوفانوفراموش کنم بااینکه باامسال سه سال میشه که ازوجودش ازلمس کردنش دورم نتونستم فراموشش کنم چرامیخوای سرپوش روعشقت بزاری؟ببینم اصلاًمیتونی؟

    هردوروتخته سنگی میشینیم ومیگه:آرام من بایدبرم حداقل برای اینکه فراموشش کنمـ....

    دستاشومی گیرم:پری نمیخوای باسامین حرف بزنی؟

    ـ نه وقتی برم دیگه حرفی نمیمونه ....

    باتأسف سرموتکون میدم:برای توسامین متأسفم چه جوری میتونیدازعشقتون بگذرید؟

    خودشوتوبغلم جای میده:آرام اگه برم دیگه نمیتونم ببینمش

    کمرشونوازش میکنم:میفهمم چی میگی منم کلافه شدم نمیدونم سامین میخوادچیکارکنه....

    صدای دادپرسام بلندمیشه:هوی بچه هابیایددیگه؟

    اشکای پریفاموپاک میکنم:درست میشهـ....

    لبخندمیزنه:چیزی به پرسام نگیا....

    میخندم:قول نمیدمـ...

    میزنه به شونم:گروکشی میکنی؟

    باخنده سرتکون میدم وواردخونه می شیمـ....

    پرسام ـ گورخرای عزیزبه خونه خوش آمدید

    من ـ بیشعوراون دستای کاکائوییت به مبلام بخوره کشتمتـ....

    میخنده:نترس بیابشین تعریف کنـ....

    روبروش می شینم:شماهارفتیدمسافرت بعدمن تعریف کنمـ.....

    پریفام میخنده:خیلی خوش گذشت ولی کاش توهم میومدی

    من ـ یعنی چی من بیام بین یه خانواده چیکار؟

    پرسام ـ واه واه خجالت داره والاچی میگفتی خواهر؟

    منوپریفام میزنیم زیرخنده....

    پرسام ـ إواخواهرابه چی میخندید؟

    من ـ مسخره دیوونه....

    پرسام ـ لطف داری خیلی برازندته...

    من ـ گمشو

    ـ نمیشم چون آدرس خونمونوبلدم

    میخندم:سوغاتی که اوردید؟

    پریفام ـ مامان گفت امشب بیااون جاتابهت سوغاتی هاتوبدهـ...

    من ـ حتماً میامـ....

    ****************

    باتعجب به دخترروبروم نگاه میکنم:ببین دخترجون من نمیتونم کمکی کنمـ...

    دستمومیگیره:آیساخانوم اذیت نکنـ.....

    من ـ یعنی چی؟وقتی خودش نمیخوادکاری کنه منم هیچ کمکی نمیکنم من نمیخوام دوستم نابودشه میفهمی؟

    کلافه نگام میکنه:سامین میگفت خیلی خوبی ولی اشتباه میکنهـ....

    من ـ سعی نکن منوبااین حرفاتحریک کنی چون من کاری نمیکنمـ...

    دستاشورومیزمیذاره:به خداهم برای دوست خودت هم برای داداش من خوب میشهـ....
    

    من ـ نه میفهمی چی میگی؟من نمیخوام زندگی یاسمن ونابودکنمـ....

    دربازمیشه وپریفام باتعجب نگام میکنه:چرادادمیزنی؟

    سامینابرمیگرده وبه پریفام نگاه میکنه:توپریفامی؟

    پریفام نزدیکترمیشه:بله چه طورمگه؟

    ـ به جرأت میگم که واقعاًزیباوخواستنی هستیـ....

    پریفام ـ شماکی هستید؟

    من ـ سامیناخواهرسامینهـ....

    پریفام ـ چی شده؟

    سامینا ـ دوستت نمیخوادکمک کنه تاشمادوتابه هم برسید....

    چرخی میخورم وروبروی پریفام می ایستم:پری تودوست داری من زندگی یاسمن رونابودکنم؟

    پریفام سریع میگه:نه هرگز....

    سامینا ـ شمادوتادیوونه اید...

    من ـ ببین دخترجون من به سامینم گفتم عرضه نداره ازعشقش نگه داری پس نبایدکاری کنهـ....

    تپش قلبم بالامیره نفس عمیقی میکشم:سامیناواقعیت اینه که برادرتووسط زندگی نمیتونه برای بدست اوردن پریفام یاسمنی که عاشقشونابودکنه میتونه؟

    ناراحت میگه:میفمم چی میگی ولی من اگه سامینوهل ندم کاری نمیکنهــ...

    پریفام ـ میشه این بحثوتموم کنیدمن هیچ علاقه ای به سامین ندارم پس تلاش بیخودی نکنیدوزندگی کسی ونابودنکنید....

    باتعجب نگاش میکنم درومحکم میبنده ومیره سامینامیگه:راست گفت؟

    شونه ای بالامیندازم وکیفموبرمیدارم وازشرکت بیرون میزنم تاخواست سوارماشینش شه دادزدم:پریفام وایسا..

    می ایسته ومن میگم:کجامیری؟

    نگام میکنه:یه جای خلوت

    ـ من رانندگی میکنمـ....

    سوارماشین میشیم ومن میگم:چرااون حرفوزدی؟

    میزنه زیرگریه:چون سامین پشت دربودچون میخوام ازم دل بِکَنه ...

    زدم روفرمون:اینقدرخودتوعذاب نده دوست داشتن کاربدی نیست که میخوای عشقتوازخودت برونی نمیفهمم چرااینقدربی قراری؟

    باگریه میگه:چون فرداروزپروازمه دیگه نمیتونم ببینمش ....

    یه دفعه روترمزمیزنم:مگه تونگفتی پروازت برای پونزدهمه؟

    نگام میکنه:نه عوض شدقراره بادخترخالم برمـ....

    حرفی نمیزنم سرشوبه شیشه تکیه میده واشکاش خیلی ناراحتم میکنه آروم رانندگی میکنم ....

    لرزش گوشیم توجهموجلب میکنه هنذفری توگوشم میذارم:بله

    صدای گرفته سامین توگوشم می پیچه:آرام راست گفت؟

    به پریفام نگاه کردم:نمیدونمـ....

    صدای گریش داغونم میکنه ومیگه:آرام دیدی دوسم نداره دیدی نمیمونهـ...

    بغضموقورت میدم:آروم باشـ...

    ـ کنارته؟

    ـ آره
    

    ـ میشه گوشیروبهش بدی؟

    ـ یه دقه

    من ـ پری؟

    چشاشوبازمیکنه:هوم؟

    ـ باسامین حرف میزنی؟

    اشکاش وپاک میکنهـ.... ودست درازمیکنه تاگوشیروبگیره ماشینوکنارمیزنمـ... ومیگم:پری آروم باشـ....

    گوشیروبهش میدمـ...

    پریفام ـ الوسامین؟

    نمیدونم سامین چی میگه که پریفام هق هقش بالامیرهـ...

    پریفام ـ بذارهمین جاهمه چی تموم شه....

    نگام میکنه ومیگه:سامین من فردامیرم اینقدرباحرفات خنجربه قلبم نزن

    گوشی روبهم میده اشکاموپاک میکنم صدای گریه بلندسامین منوبه روزآخربرمیگردونه اشکای من اشکای اون زیربارون موهای خیس شدشـ...

    دستموروقلبم میذارم ومیگم:سامین بس کن

    سامین باگریه میگه:آرام میخوادبره آرام چیکارکنم؟

    لبمومیگزم تادوباره اشکم نریزه:سامین خدافظ

    گوشی روقطع میکنم:پریفام اروم باش اینقدرگریه نکن...

    دستشوروگلوش میذاره:آرام اینجاچیزی سنگینی میکنه...

    من ـ توروخدابس کن....

    به سمت بیمارستانی میرونم پریفام ازضعف وگریه زیادی ازهوش میره ....

    ******************

    نگام به سامین که پشت دیوارمخفی شده می افته واین پسرنمیدونم بارچندمشه که گریه میکنهـ....

    پریفام باگریه بغلم میکنه مادرش فکرمیکنه به خاطرمنهـ...

    ولی نمیدونه که دخترش داره وجودشواینجامیذاره ومیرهـ...

    وگریه هاش به خاطرسامینی که یواشکی نگاش میکنهـ....

    پریفام آروم کنارگوشم میگه:آرام مواظبش باش

    نگاش میکنم:پری نرو

    پریفام سرتکون میده:نه بهت زنگ میزنم خدافظ

    چمدونشومیکشه وبادخترخالش میره ونگام به سامین می افته که روزمین افتاده...

    من ـ خاله پریاشمابریدمن خودم میامـ....

    پرسام اشکاشوپاک میکنه:زودبیا

    سرتکون میدم ازشون دورمیشم سمت سامین میرم کنارش زانومیزنم:سامین؟

    سربالامیاره صورتش خیس اشکه ومن میگم:پاشوپسر...

    دستمومیگیره:آرام؟

    نگاش میکنم:هوم؟

    ـ باورکنم که رفته؟

    ـ توپری داریدباخودتون چیکارمیکنید؟

    دستموفشارخفیفی میده وحرفی نمیزنه سوارماشینم میکنمش:اینقدرگریه نکن برای مردخوب نیست گریه کنه
   

    حرفی نمیزنه وچشاشومیبنده به سمت شرکت میرونمـ....

    رومبل میشینه:میشه یه لیوان آب برام بیاری؟

    سرتکون میدم ویه لیوان آب براش میارم نگام به قاب عکس کوچیک تودستش می افته ومیگم:خوبی؟

    نگام نمیکنه وچشاش روعکس پریفام ثابت میمونه:رفت....

    قاب عکسوبه سینش میچسبونه:آرام من عرضه نداشتم نگهش دارم تودرست میگفتـ....

    پشیمون میشم ازحرفی که بهش زدم ولی چی میشه؟

    بهش نگاه میکنم:سامین؟

    نگام میکنه سمتش میرم:یه کم استراحت کنـ....

    سرشورومبل میذارم:به خاطرپری اینکاروکنـ....

    توخودش جمع میشه وچشاشومحکم روهم فشارمیده ومن میفهمم برای اینکه اشکش نریزه اینکارومیکنهـ....

    پتومسافرتی روش میندازم وازدفترکارم بیرون میزنمـ....

    جای پریفام میشینم جای خالیش خوب حس میشه هردوشون دارن به تباهی میرسن ولی تهش میخوادچی بشه؟

    یعنی ته همه عشقاجداییه آره هست که من اینقدرتنهامــ....

    ********************

    من ـ أه پرسام یه دقه بشین

    پرسام ـ چرااینجوری شد؟

    ـ چه میدونم به بچه هابگوبیان درسش کنن من میرم شرکت خدافظ...

    یه کاربه این کیانوش سپردما...

    زده خرابش کرده خداکنه صاحب خونه فعلاًنیادوگرنه خیلی شاکی میشهـ....

    دردفترومحکم میبندم سامین نگام میکنه:سلام

    من ـ سلام

    روبروش می شینم ومیگم:چه خبرا؟

    ـ چی شده؟

    ـ هیچی این کیانوش نتونسته یه کاردرست حسابی انجام بده

    ـ یه شرکت زنگ زددیزاینودکورمیخواستن برای یه دفترکاری الکتیریکی شبنم وفرستادمـ....

    سرتکون دادم:شرکتش بزرگ بودیاکوچیک؟

    سامین ـ رئیس شرکت خودش میخواست بیاد...

    ولی یه مشکلی براش پیش اومدگفت بعداًمیادتاباخودت حرف بزنهـ....

    ـ آهان دیگه چه خبر؟

    ـ پری بهت زنگ نزده؟

    ـ نه توخودت نمی خوای بهش زنگ بزنی؟

    سررومیزمیذاره:نه تاوقتی که تکلیفم مشخص نشده

    صدای دخترتوجهموجلب کرد:سامین؟

    سامین بابی حوصلگی به دخترتقریباًقدکوتاه ولی خوش چهره نگاه میکنه:اینجاچیکارمیکنی؟

    وارداتاق میشه به من نگاه میکنه:سلام آیساخانوم

    من ـ سلام
    
    روبروی سامین پشت میزروصندلی میشینه:خوبی؟

    سامین نگام میکنه بلندمیشم که برم که میگه:آرام کجامیری؟

    من ـ میرم بیرون تاراحت ترصحبت کنید....

    سامین ـ نامزدم یاسمن وبهت معرفی میکنمـ....

    باحیرت به دخترروبروم نگاه میکنم درحدپریفام نیست ولی مهربونی توچهرش موج میزنه...

    من ـ خوشبختم بااجازهـ....

    به اتاق خودم میرم مشغول بازی باگوشیم میشم که تقه ای به درمیخوره وشبنم واردمیشه

    من ـ سلام شبی جون من خوبی؟

    میخنده:سلام آیساجون خوبم ممنون توبهتری؟

    من ـ عالی چه خبراشرکتش چه جوربود؟

    روبروم میشینه:وای آیساخیلی گندس رئیسش یه پسرفوق العاده خوشگل واخموئه ولی معاون رئیس یه پسرماهیه هم مهربون هم خوشگل البته به رئیسش نمیرسهـ...

    میخندم:تورفتی کاروببینی یااوناروآنالیزکنی؟

    میخنده:رئیسش گفت میادباخودت درموردهمه چی حرف بزنهـ....

    شبنم ـ آیساچراسامین اینقدرگرفتس؟

    من ـ یه مسئله شخصی بین خودشهـ...

    ـ این دختره نامزدشه؟

    ـ آره حالاهم بدوبروسرکارتـ....

    ـ آیسااین رئیسه اومدخبرم کن تاچهره ی خوشگلشوببینمـ....

    باخنده میگم:چشم حتماً

    برام یه ب*و*س میفرسته ومیرهـ...

    ******************

    من ـ پری خوبی؟

    پریفام میخنده:عالیم

    من ـ تظاهرنکن

    میخنده:مچ میگیری کَلَک؟

    ـ آره من توروخوب میشناسم

    ـ سامین خوبه؟

    ـ چراازمن میپرسی؟

    ـ پس ازکی بپرسم؟

    ـ ازخودشـ....

    ـ اذیت نکن نمیخوام باهاش حرف بزنم نمیخوام بازگریه کنمـ...

    ـ هه یعنی اینقدرارزش سامین کمه که براش نمیخوای گریه کنی میدونی اون روزکه رفتی داشت یواشکی نگات میکردمیدونی اصلاًحال روحی روانیش خوب نیست میفهمی سامین دیگه نمیخنده میفهمی که دیگه کمترازهروقتی حرف میزنه اینارومیفهمی پری؟

    سکوت میکنه ومن میگم:چیه؟رفتی اون وَرکه چی بشی تو،تومملکت خودتم میتونستی یه کاره ای بشی آزادی میخواستی؟اینجاآزادی نداشتی؟

    صدای گریشوخوب میشنیدم ولی برام مهم نیست سامین اینجاداره نابودمیشه میدونم حال اونم خوب نیست ولی میخوان چیکارکنن؟بادوری میخوان سرپوش روعشقشون بذارنـ....
    

    پریفام ـ فکرمیکنی حال من خوبه؟نه نیست من خودم نشده هرشب بافکرسامین نخوابم ولی توحاضری رقیب عشقی یاسمن بشی یاسمن سامین زودترازمن به دست اورده پس حرفی نمیمونه ازاین به بعدنمیخوام حتی اسم سامینوبشنوم خدافظ...

    باعصبانیت گوشی وروی میزمیذارم دربازمیشه وسامین نگام میکنه:چی شده؟

    من ـ هیچی کاری داری؟

    ـ آره معاون اون شرکت الکتیریکیه اومده...

    ـ بگوبیاد...

    صاف میشینم مقعنمودرست میکنم پسرواردمیشه وبارویی خوش میگه:سلام خانوم

    من ـ سلام بفرمایید

    روبروم میشینه:من معاون شرکت الکتیریکی تازه تأسیس شده هستم فکرمیکنم دیروزخانوم شبنم محمدخانی برای دیدن شرکت اومده بودن..

    من ـ بله برام توضیح دادن ...

    ـ من معاون اون شرکتم رئیسم نتونست بیادتاباخودتون حرف بزنه میخواست که به شمابگم که میخواددرعرض یک هفته شرکت کارش تموم شه...

    دستاموطبق عادتم توهم قلاب میکنم:من مشکلی ندارم خودم وچندتاازهمکارامومیارم تازودترکارشرکتتون تموم شه فقط شماخودتون رنگ خاصی رومدنظرندارید؟

    ـ رئیس من رنگ مشکی وسفیدوآبی روانتخاب کردن....

    من ـ متوجه أم...

    می ایسته:پس ماتوشرکت همومی بینیم ...

    منم می ایستم:حتماً...

    ـ خدانگه دار..

    شبنم میپره تواتاقومیگه:وای دیدیش خیلی خوشگله...

    میخندم:پروتوهمیشه اینجوری وارداتاق میشی؟

    ـ هیجان زیاده....

    ـ میخوای برات برم خواستگاری؟

    میخنده:نه دیگه خیلی پرومیشه...

    ـ به سامین هم بگوبیادفردابریم این شرکت جدیده

    دستاشوبهم میکوبه:چشم رئیس

    ***************

    شرکتش خیلی بزرگه آدموخسته میکنه سه نفرکمه....

    سامین ـ آرا....نه نه آیسامن به جعفرووحیدمیگم بیان...

    میخندم:باشه...

    سرکی تواتاقامیکشم بوی عطرآشنایی توبینیم می پیچه چشامومیبندم درست مثل بوی عطرطوفانه انگاراینجاست انگارکنارمه ....

    دستموروگردنبندمیکشم ونفسی عمیق میکشم وبوی عطروبه ریه هام میفرستم

    دراتاق بازمیشه وسامین میگه:حالت خوبه؟

    من ـ سامین اینجابوی عطرطوفانومیده....

    روبروم می ایسته:شایدقبلش کسی اینجابوده که ازعطرطوفان زده..

    ـ نه طوفان انگارخودش اینجابوده..

    دستمومیگیره:آرام هیجان زیادبرات خوب نیست بیابریم....
    

    منوبه بیرون اتاق میبره:فعلاًتواین اتاق نرو

    من ـ ولی اینجابوی عطرطوفانومیده ...

    قطره اشکموپاک میکنه:تواشتباه میکنی...

    ـ توروخدابس کن،شبنم شبنم؟

    شبنم باترس بهم نگاه میکنه میگه:چرارنگت پریده..

    دستمومیگیره:خیلی سردی دختر...

    منوروصندلی میشونه:آیساآروم باش ....

    سامین لیوان آبودستم میده:توروخدااینقدرفشارعصبی به خودت واردنکن برات خوب نیست...

    دستشوپس میزنم:بس کن من خوبم...

    لیوان آبودست شبنم میدم:بریدسرکارتون..

    یه دوساعته که مشغول کارم هستم سعی میکنم طرف اون اتاق نرم ولی مگه میشه...

    نگام به اون پسره که خودشومعاون این شرکت معرفی کردمی افته شبنم ریزمیخنده یاداون موقع می افتم که باپریفام توخونه دایی سامین کارمیکردیم وپری همش ازش تعریف میکرد..

    شبنم ـ فداش بشم....

    نگاش میکنم:شبی خجالت بکش جلوی رئیست ازپسرمردم تعریف میکنی...

    میخنده:آبروداری کن...

    من ـ فامیلیش چیه؟

    شبنم ـ مهروَرز،بهرادمهرورز...

    بهرادنزدیکمون میشه:سلام خانوما..

    من ـ سلام آقای مهرورز...

    شبنم بالبخندمیگه:سلام خوبید؟

    بهرادـ ممنون ،خانوم دل آرافکرکنم برای امروزکافی باشه...

    اخمی میکنم:فکرکنم من بایدبگم کی تموم میشه؟

    ـ معذرت میخوام ولی رئیس گفتن میخوان یک سری دستگاه واردشرکت کنن که ازاینجاعبورمیکنه وخواستن که برای امروززودتربرید....

    من ـ باشه شمابفرماییدمامیریم...

    شبنم میگه :آیسامن به بقیه میگم

    بهرادنمیدونم چیم توجه شوجلب کرده که میخم شده....

    من ـ آقامهرورزاتفاقی افتاده؟

    دستپاچه میگه:نه ولی شمابرام آشناییدیه جایی دیدمتون...

    میخندم:اشتباه میکنیدچون من تاحالاشماروندیدم...

    ـ منم مستقیم ندیدمتون غیرمستقیم دیدم...

    صدای مردی که بهرادوفرامیخونه باعث میشه که بره ومن توهنگ اینکه منظورش ازغیرمستقیم چی بوده میمونم....

    واردخونه میشم تموم فکرم به اون اتاقه بوی عطرش انگارتنش اونجاست ومن نمیبینمش....

    *******

    گوشیم زنگ میخوره به شماره سامین نگاه میکنم

    من ـ بله؟


    ـ آرام میخواستم برای یه مهمونی دعوتت کنم میتونی بیای؟

    ـ چه مهمونی هست؟

    ـ یه جشن فارغ التحصیلیه

    ـ چرامن بیام جایی که نمیشناسنم؟

    ـ چون نمیخوام بایاسمن برم

    ـ چرامگه نمیدونن تونامزدداری؟

    ـ نه نمیدونن اینادوستای دوره دانشگاهم هستن ازمن خبرندارن میخوام باتوبرم

    من ـ خودت برو...

    کلافه میگه:آرام اذیت نکن لجبازی روکناربزارمن تنهام نیازدارم که باشی...

    ـ سامین تومثلاًچه نیازی به من داری؟

    ـ میخوام حواست بهم باشه تازیاده روی نکنمـ میدونم اگه زیاده روی کنم حالم خراب میشهـ.....

    پوووفی میکنم:کی هست؟

    ـ پنج شنبه این هفته یعنی دقیقاًموقعی که کارشرکت الکتیریکی روتموم کنیم

    من ـ باشه میامـ...

    ـ ممنونم لطفاًبه پریفام هم چیزی نگو...

    ـ باشه خدافظ...

    ـ خدانگه دار...

    سرموبه مبل تکیه میدم وچشامومیبندمـ...

    ***********

    ـ ـ خوشحالی؟

    من ـ معلومه وقتی توباشی تاته دنیاحتی اگه فقیرترین آدماباشم هم خوشحالم

    ـ ـ آرام خیلی دوست دارم

    میخندم:من عاشقتم مردمنـ....

    دستم ومیگیره وازروسنگای کوچیک بین رودخونه میپره:آرام من بدوخیلی یواش راه میای...

    دستشومحکم میگیرم:توتندراه میری...

    میخنده ومنوازرودخونه ردمیکنه:برواونجاواساتایه عکس ازت داشته باشم...

    ـ تویه عالمه عکس ازم داری.....

    میخنده ومن به درختی که تنه کجی داره تکیه میدم وازم عکس میگیره:آرام من مثل همیشه توهمه عکساازمن خوشگلترافتادی....

    نگاهم به شهرام می افته که باخشم وباچاقوی تودستش منومیترسونه به سمت طوفان حمله میکنه جیغ میکشم....

    ازخواب میپرم تموم بدنم خیس عرقه تپش قلبم نامنظم قرصمومیخورم آباژورو،روشن میکنم بادقت به خونه نگاه میکنم خداروشکرمیکنم که این خواب واقعیت نداشته شنل بافتنیموبه تن میکنم وبه نورماه نگاه میکنم روزمهمونی یادم می افته حوصله رفتن به مهمونی باسامینوندارم ازجاهای شلوغ بدم میادچی میشدمن این مهمونی روباطوفان میرفتم یادمهمونی که طوفان گرفته بودمی افتم به سمت اتاقم میرم نگاهم به لباس بادمجونی می افته وتوآغوشم میفشارمش بایاداینکه باکراوات بستن مشکلش داشت لبخندی میزنم:ممکنه یه روزی برگردی ومن به جای پیرهنت تنتوبه آغوش بکشم میشه؟

    سرموبه کنارتخت تکیه میدم وپیرهنوچنگ میزنم کاش بودی؟

    *************
    

    خیلی زودروزمهمونی که سامین درموردش گفته بودمیرسه تصمیم گرفتم لباس بادمجونیموکه توی اون مهمونی پوشیده بودم روبپوشم به سامینم گفتم کت شلوارمشکی بپوشه همش اصرارداشت که لباس بادمجونی رنگ بخره ولی نمیذاشتم من تنهادوست دارم کنارطوفان راه برم ولباساموعین هم باشه نمیذارم کسی جاشوبگیرهـ....

    آرایش خیلی کمرنگی کردم دوست ندارم توچشم باشم کفشای پاشنه.... بلندمومیپوشم ومانتوروتنم میکنم سامین برام بوقی میزنه که ازدرخونه بیرون میزنم ...

    من ـ سلام خوبی؟

    بابی تفاوتی میگه:آره خوبم سوارشو...

    کنارش میشینم:چته؟بازدمغی؟

    دستاشوروفرمون ضرب میگیره:دارم دیوونه میشم

    ـ چرا؟

    ماشینوحرکت میده:ازدست پری ازدست یاسمن که نمیفهمم چه مرگشه...

    ـ چی شده مثل آدم بنال دیگه...

    ـ به پریفام زنگ میزنم ریجک میکنه هیچ بعدم گوشیشوخاموش میکنه یاسمن بهم میگه اخلاقت فرق کرده چته؟ازنامزدی بامن ناراحتی؟چی بگم،بگم آره وپیش عموم نتونم سربالابیارم یاسمن حرفای بی ربط میگه ....

    ـ چی میگه؟

    ـ اینکه اگه من عاشق شم تنهاش میذارم؟

    ـ یعنی چی؟

    ـ والانمیفهمم ترس ازدست دادن داره یافکرش چیزدیگسـ...

    ـ مثل آدم باهاش حرف بزنـ...

    ـ حرف زدم میگه اگه عاشق کسی دیگه ای بشه میذارم بره تابااون زندگی کنه؟

    ابروهام میپره:چــــــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ـ میبینی وضع منو؟داغونم به خدا

    ـ باورکن حال یاسمن خوب نیست....

    توخیابونی میپیچه که ازسرتاتهش پرماشین های باکلاس ومدل بالاس....

    من ـ این یاسمن خیلی مشکوک میزنه میخوای من باهاش حرف بزنم..

    سامین ـ نه خودم مشکلوحل میکنم بایدبفهمم چشه؟

    ماشینونگه میداره:آرام ازم دورنشو....

    سرتکون میدم ویادمهمونی می افتم که به زورباطوفان رفتم ...

    واردسالن مهمونی میشیم سامین نزدیک میشه تادستموبگیره ومیگم:نه سامین

    نگام میکنه:چرا؟

    ـ نه سامین نمیخوام به پریفام خ*ی*ا*ن*ت کنم نمیخوام حس بدی بهم تحمیل شه..

    سری تکون میده واردمهمونی میشیم مهمونی تقریباشلوغیه..

    سامین ـ بریم اون سمت دوستای من اونجان...

    کنارش حرکت میکنم منوبه عنوان رئیس شرکتی که توش کارمیکنه معرفی میکنه وبعدگذشت ازدوستاش کنارهم رومبل سلطنتی میشینیمـ...

    نگام به جمع رقصنده می افته ومنوبه مهمونی که بعدمچ انداختن گرفتن میندازه.. وقتی آهنگ درخواستی طوفان پخش شدومنوطوفان توآغوش هم حل شدیم ..

    صدای آهنگ آشنایی توگوشم میپیچهـ...

    به حدی من باچشای توآروممـ....

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 434
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,274
  • بازدید ماه : 14,232
  • بازدید سال : 141,335
  • بازدید کلی : 11,638,475