close
مجتمع فنی تهران
رمان وعشق تنهاعشق قسمت هفتم (آخر)
loading...

رمان فا

که ازت نمیگذرم میدونمـ....    توتنهادلیل زندگیمی جونمـ...    من کنارزندگیم میمونمـ...    همه دنیای منی خونه رویای منی..   …

رمان وعشق تنهاعشق قسمت هفتم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 282 چهارشنبه 19 آبان 1395 : 2:21 نظرات ()

که ازت نمیگذرم میدونمـ....

    توتنهادلیل زندگیمی جونمـ...

    من کنارزندگیم میمونمـ...

    همه دنیای منی خونه رویای منی..

    بامن باش کنارمن باشـ....

    بی هوادستم سمتاین زهرماری کناردستمـ

    میره وبااشک میخورمش برای اولین میخوام آرامشوباانی زهرماری ها به دست بیارم دستم سمت دومی میره که سامین ازدستم میکشتش:چت شده؟

    فقط نگاش میکنم ازمحوطه سالن بیرون میایم..................


  

    سامین ـ تومیخواستی مواظب من باشی بعد.......

    کلافه نگام میکنه ومن باحال زاری میگم:بهت گفتم نیام من خاطرات زیادی تواین جوری مهمونی هادارم ....

    سکه سکه ای میکنم منوروتخته سنگی میشونه:همین جابشین تاحالت جابیاد..

    یغه پیرهنشومیگیرم واون باترس نگام میکنه ومن انگاردارم توچشای طوفان نگاه میکنم اشکام سرازیرمیشه سامین لبشومیگزه:بهتراینجانباشم...

    ومیره به ماه نگاه میکنم بدنم خیلی گُرگرفته انگاردارم میپزم شال حریروازروی شونه هام برمیدارم یه دفعه ای تموم محتویات معدم بالامیاد....

    دستموروشکمم میذارمـ....

    اه حالم بهم خورد....

    چندی بعد واردمهمونی میشمـ...

    جایی روپیدامیکنم ومیشینم پاروپامیندازمـ..

    باچشای نیمه خمارم به تموم کسایی که توآغوش هم میرقصن نگاه میکنمـ....

    قلبم میگیرهـ...

    احساس میکنم وزنه سنگینی رو قلبم هستـ....

    نفسام تنگ تروتنگ ترمیشهـ...

    سرم روشونم میوفته و.....

    *****

    چشاموبه آرومی بازمیکنم وخونه خودمومیبینم چیزی یادم نمیاد...

    ـ ـ آرام؟

    به پرسام نگاه میکنم:تواینجاچیکارمیکنی؟

    ـ ازدیشب چیزی یادت نمیاد؟

    ـ مگه دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

    باصدای سامین چشاموازپرسام روی سامین ثابت تنگه میدارم...

    سامین ـ حالت خوبه؟

    من ـ نه زیادسرم دردمیکنه...

    کنارم روتخت میشینه:چرادیشب اون کاروکردی؟

    ـ دیشب؟خوب بگوچیکارکردم؟

    ـ ولش کن مهم نیست زیادبهش فکرنکن...

    پرسام ـ نبریمش دکتر؟

    سامین ـ نه فعلاًکه خوبه ...

    من ـ یه کدومتون به من بگیدچی شده؟

    سامین ـ بعداًبهت میگم همش تقصیرمن بود...
    

    بعدازاتاق بیرون میره پرسام دستمومیگیره:امروزشرکت نیامن خودم حواسم هست باشه؟

    من ـ من خوبم

    اخمی میکنه:حرفموگوش کن...

    سری تکون میدم می ایسته:گوشیت کنارته حالت خراب شد یابه من یابه سامین زنگ بزن...

    من ـ باشه

    ازتاقم بیرون میره خودموپشت پنجره میرسونم وهردوشون ازخونه بیرون میزنن ازدیشب چیزی یادم نمیادصبرکن ببینم مهمونی آره من باسامین به مهمونی رفته بودم خوب یادمه که دوستاشوبهم معرفی کردولی بعدش چی شد؟

    دستاموروسرم میذارم وروتخت درازمی کشم چشامومیبندم وتواغماءفرومیرم

    ******

    یک هفته ازاون مهمونی کذایی گذشته سامین همه چیروبهم گفت خندم میگیره من رفتم مواظب سامین باشم خودم گرفتارمشروب شدم...

    حال معدم خیلی خرابه نمیتونم تکون بخورم زنگ خونه هم رواعصابمه... مانتوشالمومیپوشم وخودموبه درمیرسونم دستم روشکمم میذارم دروبازمیکنم سامین روتوچارچوب درمیبینم شونه هامومیگیره:آرام؟

    بابی حالی نگاش میکنم واون میگه:دستموبگیربایدببرمت دکتراینجورکه نمیشه

    درخونرومیبنده ومنوسوارماشین میکنه ومن میفهمم که چه قدربدنم درمقابل اون زهرماری ها بی جنبس بعدیه هفته این وضعمه یعنی واقعاًخاک توسرمـ...

    توخودم جمع میشم وسامین میگه:همش تقصیرمنه نبایدبه اون مهمونی میبردمت

    توجهم سمت پاکت بزرگ کرم رنگ جلب میشه:ایناچیه؟

    لبخندمیزنه:عکسای سونوگرافی سامیناس...

    لبخندبی جونی میزنم:ازکی حاملس؟

    ـ دوماهشه

    عکس سونگرافی ازتوپاکت درمیارم لبخندی میزنم وبه جنین کوچولویی که که چیزی ازش معلوم نمیشه نگاه میکنم...

    به ساختمون پزشکی نزدیک میشیم سوزبدی تومعدم احساس میکنم بیشترتوخودم جمع میشم وسامین میگه:آرام خوبی؟

    من ـ فکرکنم خوبم همش یه سوزبدی تومعدم میپیچه ...

    جای برای پارک پیدانمیشه وسامین محکم روفرمون میزنه:اَه لامصب

    من ـ آروم باش من فعلاًخوبم اینقدرهول نباش...

    سامین ـ الان میام....

    ازماشین پیاده میشه احساس میکنم هوای ماشین سنگینه ازماشین پیاده میشم وآروم آروم به سمت مطب حرکت میکنم دکمه های مانتومومیبندم خواستم عکس سونوگرافی روتوپاکت بزارم که بازاون سوزتوبدنم میپیچه روزمین می افتم وعکسای همشون یه جاپخش میشن ....

    صدای بلندسامین میاد:وای آرام من ...........

    وچشام تارمیبینه سربالامیارم ودرکمال ناباوری احساس میکنم طوفان داره سمتم می دوئهـ...

    سامین ـ آرام ،آرام ،آقالطفاًبهش دست نزنیدآرا.........

    وبوی عطرآشنایی توبینیم می پیچه وچشام بسته میشه

    *********

    حالم بهترشدهـ...
    

    ولی توذهنمـ تصویرکمرنگ طوفا ن رومیبینمـ....

    اون طوفان بود؟

    یایکی شبیه طوفانـ...!

    همش توذهنم رژه میره که اون شخص اصن واقعی بود...؟

    پرسام میگفت اون شرکت الکتیریکی قراره رئیسش بیادتابقیه پولوبده عجیب مشتاقم که رئیس اون شرکت وببینمـ...

    مانتوی نخی سفیدم ومیپوشم وگوشی وسوئیچوبرمیدارم وجلوی درمنتظرپرسام میشم....

    امشب قراره باهم به حافظیه بریم خیلی دلم گرفته بعدمرخص شدنم ازسامین خبری نشده گوشیشم خاموشه نگرانشم پرسام میگه درگیرکاریه....

    باتکونای دستی جلوی چشام ازفکربیرون میام:سلام کی اومدی؟

    پرسام ـ علیک همین الان کجابودی؟

    ـ همین جا...

    میخنده ودست درازمیکنه وسوئیچومیگیره...

    یک ساعت بعدبه حافظیه میرسم وکنارهم تومحل عشاقیه میشینیم

    سرروپاهام میذارم:پرسام؟

    نگام میکنه:هوم؟

    ـ توکسی رودوست داری؟

    باتعجب نگام میکنه:نوچ

    ـ دروغ نگومن مطمئنم توکسی رودوست داری که دم به دقه اینجاپلاسی....

    میخنده:چرادروغ؟یکی هست..

    باخوشحالی میگم:کیو؟

    ـ توشرکتته....

    ـ یکی ازدخترای شرکته؟

    سری تکون میده ومن میگم:بگوکیه؟

    ـ نمیگم...

    ـ پرسام بگو نصف معماحل شدبقیشوبگو...

    آروم میخنده:پروا

    میزنم توصورت خودم ومیگم:کی؟

    میخنده:پروا

    ـ چی؟

    ـ پروا

    میخنده:اَه یادتبلیغات افتادم کلاس کجابرم{مدرسان شریف}کتاب چی بخونم{مدرسان شریف}

    لبخندمیزنم:اوه اوه اون داداشاش آدمومیخورن..

    ـ من باپرواحرف زدم...

    ـ خوب؟

    ـ میگه پرویزداداش بزرگش یه کم گیره وگرنه بقیشون خیلی خوبن...

    ـ آره جون عمش....

    ـ منوپروابه هم علاقه داریم پس کسی جلودارمون نیست...

    ـ پرسام عشقودوست داشتن بچه بازی نیست توبایدسنجیده عمل کنی..

    ـ من میدونم دارم چیکارمیکنم....
    
    سری تکون میدم وبه روبروخیره میشم وپرسام میگه:من برم یه کم تنهایی برات خوبه...

    لبخندمیزنم وپرسام میره....

    دلم عجیب گرفته کاش امشب طوفان به خوابم میومدتابه آرامش برسم ...

    نگاموبه کتاب شعرحافظ میندازمـ...

    چشامومیبندم وصفحه ای روبازمیکنمـ....

    بـی مهررخت روزمرانورنماندستـ...

    وزعمرمراجزشب دیجورنماندستـ.....

    هنگام وداع تو،زِ بس گریه کردمـ....

    دورازرخ توچشم مرانورنماندستـ....

    میرفت خیال توزچشم من ومیگفتـ....

    هیهات ازاین گوشه که معمورنماندستـ....

    صبراست مراچاره هجرتولیکنـ....

    چون صبرتوان کردکه مقدورنماندستـ...

    درهجرتوگرچشم مراآب روان استـ....

    گوخون جگرریزکه معذورنماندستـ....

    ـ ـ خوشختیدآرزوم بودخوشحالم که خوشبختی..

    باتعجب برمیگردم وبه طوفان نگاه میکنم:طوفان؟

    خیلی سردوجدی میگه:توکه خوشبختی چراازجدایی خوندی؟

    روبروش می ایستم:توواقعاًاینجایی؟

    دستموبرای لمس صورتش بالامیبرم واون صورتشوعقب میبره:به من دست نزن حالاکه ازدواج کردی حقی نداری به من دست بزنی..

    بیشترنزدیکم میشه نفساشوزیرگوشم محس میکنمـ ومیگه:خدافط آرام

    دهنم قفل میشه چشام پرازاشک میشه باورنمیکنم خودش بودآره خودش بود دستموروقلبم میذارم تپشای قلبم نامنظمه به زورنفس میکشم پرسام نزدیکم میشه:دخترچت شده؟

    قرصموتودهنم میذاره:حالت خوبه؟

    من ـ پرسام؟طوفانودیدی؟اینجابودی

    شونه هامومیگیره:چی میگی؟

    ـ خودم دیدمش باهمین چشام دیدمش

    ازروزمین بلندم میکنه:اشتباه دیدی

    حرفی نمیزنمــ....

    باچشام دنبالش میگردمـ...

    نیستـ!!

    لعنتی کدوم گوررفتی!!!؟

    سوارماشین میشیم مطمئنم خودش بودچرااون حرفاروزد؟مگه من چیکارکردم؟

    شماره پریفام ومیگیرم بابوق دوم جواب میده:سلام آرام جونم..

    من ـ الوسلام پری خوبی؟

    ـ هی بدک نیستم توخوبی؟

    ـ نع اصلاًخوب نیستم دارم می میرم...

    نگران میگه:چی شده گلم؟

    ـ پری طوفان ودیدم

    ـ چی؟

    ـ به خداخودش بودبه ج
    

    ـ به خداخودش بودبه جان خودم همون چشم مابودهمون صدابود

    ـ چی؟یعنی توشیرازه؟

    ـ نمیدونم خودمم گیجم

    ـ میخوای بیام پیشت؟

    ـ میای؟

    ـ آره جونم چرانیام؟ولی به کسی هیچی نگوجزپرسام ازت خواهش میکنم سامین نفهمه داره میام

    ـ باشه زودبیا

    ـ حتماً

    ـ کاری نداری؟

    ـ نه فدات شم خدافظ

    **************

    به زوریه شیرینی تودهنم میکنه:وای خداخیلی خوشحالم

    به خوشحالیش لبخندمیزنم:بگوچی شده؟

    ـ باورت میشه یاسمن عاشق من نبوده

    ـ چی میگی؟

    ـ به جان خودم اون روزباهم دیگه حرف زدیم گفت که به زورعموم که میگه اسم شمادوتاازکوچیکی باهم بوده وازاین چرت وپرتاباهام نامزدشده وگرنه خودش دلش گیره پسرعموم علیرضاس...

    ـ خوب ؟خوب؟

    ـ هیچی دیگه توافقی جداشدی به مامانم گفتم کسی دیگرودوست دارم اولش ناراحت شدکه یاسمن وازدست داده چون یاسمن واقعاًخوب ومهربون بودولی بهش گفتم پریفام صدبرابریاسمن بهتره وختم کلام...

    لبخندم عمیق ترمیشه:خوشحالم که خوشحالی

    روبروم میشینه:توچته؟

    ـ هیچی مهم نیست،میخوام یه خبرخوش بهت بدم بااینکه اگه بفهمه بهت گفتم کشته منو...

    ـ چی بگو

    ـ پری داره میاد...

    تقریبادادمیزنه:کی داره میاد؟

    ـ پریـ....فام......

    میخنده:وای ازاین بهترم مگه میشه

    تقه ای به درمیخوره وصدای شبنم میاد:رئیس شبنمم

    من ـ بیاتو

    وارداتاق میشه بی توجه نسبت به حضورسامین باذوق میگه:نمیدونی کی اومده؟

    سامین ـ پری؟

    شبنم ـ پری؟آخه بیشعورپری الان بیادبگه چندمنم

    میخندم ومیگم:بنال

    شبنم ـ رئیس شرکت الکتیریکیه بود؟

    من ـ خوب؟

    ـ الان اومده بابهرادجونم اومده

    ـ بگوبیادداخل
 

    سری تکون میده ومیره ،سامین ومن می ایستیم تقه ای به درمیخوره ودربازمیشه ومن باچیزی که توچهارچوب درمی دیدم نفسم میگیره ...

    سامین باطوفان دست میده وسامین میگه:چه حسن تصادفی شماهمونی نیستیدکه اون روزمیخواستیدآرا...نه یعنی آیساکمک کنید؟

    طوفان سری تکون میده ومن میگم:طـــــوفـــــان؟؟؟

    سامین باتعجب میگه:طوفااااان؟؟

    من ـ سامین فعلاًبروبیرون،بعداًهمه چیرومیگم

    سامین به سمتم میادوقرصمولیوان آبی دستم میده:همونه؟

    آروم سرتکون میدم وسامین میگه:آرام خواهش میکنم آروم باش...

    چشامومیبندم ونفسی عمیق میکشم:سامین برو...

    سامین میره،پشت میزم میشینم:سلام

    طوفان ـ علیک،امروزبرای تصفیه حساب اومدم...

    من ـ طوفان دردت چیه؟

    دستاشوتوهم قلاب میکنه:من وقت اضافه ندارم که صرف گزافه گویی کنم لطفاًبگیدمن چه قدربایدبابت حق کار شمابدم..

    اشک توچشام جمع میشه چشاشوروهم فشارمیده:خانوم دل آراباشمام

    ازپشت میزبلندمیشم:پاشو

    روبروم می ایسته قطره اشکم آزادمیشه واون نگاشوازم میگیره ومن میگم:به من نگاه کن شایدمنویادت اومداین چندسال اومدی دست مزدمواینجوری میدی؟نکنه هوایی شدی وباهام اینجوری رفتارمیکنی؟هان؟

    سکوت میکنه وسرنزدیک میبرم وآروم کنارگوشش میگم:توطوفان من نیستی

    بعدازدفتربیرون میزنم ...

    ****

    روزای اول مثل یه چیززجرآورجلوی چشام حرکت میکنن اولین سیلی اولین دادی که زداولین ب*و*س*ه زوری،اولین آغوش ،اولین آدمی که آرومم کرد...

    طوفان همش اولین بوده دلم بدشکسته بعداین جدایی طولانی بیادبگه وقت اضافه ندارم بیادبگه خوشحالم خوشبختی هه چه خوشبختی گیرم اومده آره من وخوشبختم...

    ازکنارسامین وپرسام عبورمیکنم:تااومدن پریفام نمیخوام ببینمتون...

    درخونروبازمیکنم واردحیاط میشم روتاب میشینم وچشامومیبندم یعنی توی این هفته ای که تواون شرکت کارمیکردم طوفان میدونسته وچیزی نگفته

    خـــــــــــــــــــداااااااااااااااچــــــــــــراااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    باصدای زنگ خونه بابی حوصلگی ازوتاب بلندمیشم ودروبازمیکنم

    ـ ـ خانوم آرام پارسا؟

    من ـ بله خودمم

    جعبه ای رودستم میده:این جعبه برای شماست لطفاًاینجاروامضاکنید

    دفترامضاء میکنم ومیگم:صبرکنیدپولتونوبیارم..

    ـ نه حساب شده خدانگه دار....

    باذهنی آشفته وارداتاقم میشم لباساموعوض میکنم وروتخت میشینم کاغذجعبروبازمیکنم جعبه ای طلایی رنگ به اندازه ی متوسط وبسیارزیبا...

    درجعبروبازمیکنم یه جعبه کوچیک مخمل ویک نامه وکارت پستال...

    جعبه مخمل روبازمیکنم وبارینگی که درون جای مخملین بودهنگ میکنم

    نامروبرمیدارم وبازش میکنم
    

    به نام تمام آرامش وجودم"آروم جونم آرامم"

    سلام آرام جان خوبی؟

    میدونم که خوبی وبرای من خوب بودنت مایه آرامشهـ....

    امیدوارم حلقه رودیده باشی اون حلقه متعلق به توئه چون فکرمیکردم مال من میشی اما.............

    مهم نیست الان چه اتفاقی افتاده میخوای یه سری ازواقعیت هاروبهت بگم...

    روزی که ازت جداشدم رویادته؟

    روزتولدم بودبهت گفتم اگه نیومدم قیدموبزن وخوشبخت باش وخوشحالم که الان خوشبختی وبه حرفم عمل کردی....

    من ازخاطراتم ازتوکه نفسم بودی دورشدم چون نمیخواستم بهت آسیبی برسه...

    شهرام حدودیک هفته قبل تولدم بهم گفت اگه ازت جدانشم می کشتت من باورنمیکردمـ

    تااینکه به طوراتفاقی دیدم که شهرام چندنفرواطراف عمارت گذاشته وتصمیم گرفتمـ...

    پیش شهرام برگردم وتوروتنهابذارمـ...

    که نمیتونستی تواون عمارت باشی وخاطراتوفراموش کنی...

    فکرکنم یادت هست که روزتولدم بچه هابهم یه شرکت ساخته شده توشیرازروکادودادنـ..

    من برای کارجزئی به شیرازاومدم دنبال دیزاینری گشتم وشرکت توخیلی روزبون هابودمهرورزروبه شرکت فرستادم وتوهم به شرکت من اومدی...

    من خودم نمیدونستم کسی که توشرکت من کارمیکنه تویی تازمانی که وارداتاق شدی وبوی عطرمنوحس کردی....

    حدست درست بودمن اونجابودم پشت دراتاقی که داخل همون اتاق قرارداشت دوست داشتم بیام وبه آغوش بکشمت به خاطراینکه هنوزمنویادت بودولی بااومدن سامین همه چی خراب شد....

    خوب میدونستم هیجان برات خوب نیست ازدست خودم ناراحت شدمـ..

    که نتونستم بیام وآرامت کنم ولی ازدست توبیشترناراحت بودمـ....

    که اینقدرباسامین خوب ومهربون بودی....

    وقتی دیگه پیدات کرده بودم هرجامیرفتی سایه به سایه دنبالت بودمـ...

    تارسید به روزی که سامین توروبه دکتربرد...

    وقتی افتادی زمین به سمتت دوییدم وسامین به توگفت:آرام من...

    طی این مدت کنارشهرام بودم ودنبال پیداکردن مدارکی تابتونم به زندان بندازمشـ...

    وتلاشم بی نتیجه نموندواون الان به زندان افتاده وتاوان تمام کاراشومیده.

    وقتی به عمارت برگشتم ودیدم نیستی قلبم شکست ولی درکت کردمـ...

    ومن قلبم ایستادبه خاطرکلمه ای که به زبون اورداین کلمه باوجودمن خـوو گرفتهـ... بودوبرای من جادوبودوقتی عکسای سونوگرافی ودیدم گفتم طوفان باختی آرام وازدست دادی...

    ازاونجابه بعدتوعشاقیه دیدم وقتی بااون صدای نازت اون شعروخوندی...

    متوجه غمت شدم ودلیلشونفهمیدم ....

    دیداربعدمون به شرکتت ختم شدخوب متوجه شدم که توتامنودیدی هنگ کردی...

    وقتی سامین قرصوبه دستت دادوتورودعوت به آرامش کردخیلی خودمو کنترل کردمـ...

    تازیربادکتک نگیرمشـ....

    وقتی قطره اشکت ازسر،سردبودن من سُرخردپاهام سست شد...

    به خودم لرزیدم اون اشکاشیشه عمرمن بودن گریت حالموبدمیکرد...

    وقتی گفتی توطوفان من نیستی!!!

    منم میخواستم بگم توهم دیگه عشق من نفس من آرام من نیستی...

    توکه رفتی سامین سراسیمه دنبالت اومدوفهمیدم اون واقعاًتورودوست داره...

    واینهاهمه دلیل نبودنمه....

    ببخش که وقتتوگرفتم امیدوارم کنارسامین زندگی خوبی داشته باشی برای من هم دعاکن تاهرچه زودترفراموشت کنم...

    دوست دار تمام خاطراتتطوفان*
    
    نامروبه بینیم نزدیک کردم نامردحداقل به منم اجازه حرف زدن میدادی بعدمیرفتی

    کارت پستالو برداشتم

    بابغض ویه لبخندی تلخی که ازخنگ بازی طوفان بود شروع به خوندش کردمـ...

    وعشق تننها عشقـ
    تورا به گرمی کی سیب میکندمأنوسـ....

    وعشق تنها عشقـ
    مرا به وسعت اندوه زندگی برد....

    مرارساند به امکان پرنده شدنـ....
    بیا ذوب درکف دست من جرم نورانی عشق را....

    بیا آب شـومثل واژه درسطرخاموشی أمـ...
    وعشقــــــ....

    سفر به روشنی اهترازخلوت اشیا....
    وعشق صدای فاصلهاستـ....

    همیشه عــاشق تنهاســـتـ.....
    ودست عاشقـ...
    در دست تردثانیهاستـــ...

    *******


    من ـ بله؟

    ـ الوسلام خانوم خانوما

    ـ سلام سامین خوبی؟

    ـ عالیم توخوبی؟

    ـ اصلاً

    ـ میدونم چته

    ـ چی شده؟

    ـ امروزپریفام میاد..

    نگام چرخ میخوره وروی تقویم ثابت میمونه:چندروزه من ازخونه بیرون نیومدم؟

    میخنده:پنج روزه...

    تعجب میکنم ومیگم:ساعت چندپروازش میشینه؟

    سامین ـ الان ساعت دوئه ساعت چهار...

    ـ باشه کاری نداری؟

    ـ چرایه کاری هست؟

    ـ بگو

    ـ آرام میشه به پرسام بگی که من پریفامودوست دارم؟

    ـ من بگم؟

    ـ آره خواهش میکنم

    ـ تلاشمومیکنم

    ـ یه خواهش دیگه میدونم بیش ازحده ولی خواهش میکنم...

    ـ بگوبعدخواهش کن...

    ـ پریفام وپیش من میاری؟

    ـ چی؟

    ـ به غیرمنوتوپرسام کسی نمیدونه که قراره بیادیه راست ازفرودگاه میاریش به آدرسی که بهت میدم

    من ـ چرا؟

    ـ میخوام همه چیروتموم کنم خواهش میکنم روموزمین ننداز...

    ـ باشه ازدست تو...

    میخنده:آرام توخیلی خوبی یه چی فراترازخیلی...

    ـ اگه بودم طوفان وایمیستاد

    ـ نمیخوای بگی چی شده؟

    ـ راستش منم به کمکت نیازدارم...

    نگاهم روبازروی حلقه تودستم سوق میدم...

    سامین ـ توجون بخواه...

    ـ من میخوام به تهران برم...

    ـ واس چی؟...

    ـ میخوام باطوفان حرف بزنم وبرای اثبات حرفم به توپری نیازدارم..

    ـ ماکه حاضریم ...

    ـ ممنونم پس منتظرخانومت باش...

    ـ حتماًدستتم درست..

    ـ خدافظ

    ـ خدانگه دارت

    ****

    من ـ من که نمیبینمش تومی بینیش؟

    پرسام ـ جونم برات بگه من دارم میبینمش...

    ـ کوش؟

    ـ اونی که دستش عصاهست اونه!

    میزنم توسرش:اگه پری بفهمه..

    میخنده:نمیفهمه....

    من ـ پرسام لج ولجبازی نکنیامنوپری سوارماشین شدیم توبرو..

    میخنده:چشم گوگولی...

    نگام به پریفام می افته بااون تیپ جیگرش داره برامون دست تکون میده

    به سمت میدوئه منم سمتش میدوئم ...

    من ـ سلام بیشعور

    پریفام ـ سلام چوب شورخوبی؟

    من ـ بایدخوب باشم؟

    میخنده:بله تامن هستم بایدخوب باشی...

    پرسام دست پریفامومیکشه:به خدایه داداشی هم هست....

    پریفام پرساموبه آغوش میکشه:سلام برگل ترین داداش دنیا...

    پرسام ـ چه دل انگیز...

    میخندم:بریم دیگه

    سوارماشین میشیم وپرسام سرشوازشیشه به داخل میاره:شماهابریدمن کاردارم

    بعدبرای من چشمکی میزنه ومیره...

    پریفام ـ کجارفت؟

    ـ داداش توئه ازمن میپرسی..

    ـ داداش من ولی به توچشمک زدنزد؟

    ـ دلش خواست به من چشمک بزنه
 

    من ـ خوش گذشت؟

    پریفام ـ نع

    ـ چرا؟

    ـ چون نبود

    ـ چی نبود

    ـ اونی که میخواستم

    ـ چی میخواستی؟

    ـ سامین نبود

    نفسی عمیق میکشم تانخندم...

    پریفام ـ دلم خیلی براش تنگ شده کاش می دیدمش...

    ـ دیگه دیره...

    پریفام نگام میکنه:چرادیره؟چی شده؟

    ـ عروسی کردن....

    سکوت میکنه وباچشمای گرد نگام میکنهـ...بغض میکنهـ...

    من ـ گریت برای چیه؟توکه تنهاش گذاشتی...

    حرفی نمیزنه ومن میگم:بایدمیموندی

    پریفام ـ نمیخواستم رقیب عشقی یاسمن باشم

    من ـ هه رقیب عشقی دیوونه مهم این بودکه اون تورودوست داشت برای تومی مرد....

    دستشوروچشاش میذاره وصدای گریش توماشین پخش میشه...

    من ـ حالاهم گریه نکن خیلی اوضاع روحی خودم خوبه....

    توکوچه ای که سامین آدرسشوداده میپیچم:زیرچشاتوپاک کن آدم یادروح های سرگردون می افته....

    بادستمال زیرچشاشوپاک میکنه:کجامیری؟

    من ـ یه سوپرایزداری...

    ـ چی؟

    ـ اگه بگم که دیگه سوپرایزنیست...

    لبخندالکی میزنه وموهاشومرتب میکنه جلوی خونه ای بادربزرگ سفیدرنگ می ایستم وبوقی میزنم ودرآروم آروم بازمیشه....

    پریفام ـ تودروغ گفتی که سامین ازدواج کرده؟

    من ـ نوچ چرادروغ بگم مگه مرض دارم...

    ـ اینجابرای کیه؟

    ـ بروداخل میفهمی

    ـ تونمیای؟

    ـ توبرومن میام.....

    ازماشین پیاده میشه وبه سمت درساختمون حرکت میکنه ازماشین پیاده میشم پریفام جلوی دربرمیگرده ومیگه:بیادیگه....

    یه ابروموبالامیندازم واون میگه:آرام مشکوک میزنی......

    بعدمیادکه سمتم بیادکه سامین دستاشودورپریفام قلاب میکنه وخوب میشنوم که میگه:به خونه خوش اومدی پری من..

    من ـ اینم تحویلی شماخدافظ

    سوارماشین میشم بایدحتماًبه تهران برم دلم عجیب برای فادیاتنگ شده ...

    بایدهمه سوتفاهماروحل کنمـ....
   
    شماره فادیارومیگیرم مهیارجواب میده:بله بفرمایید

    من ـ الوسلام برپسرعمه من...

    صداش قطع میشه میخندم:خودمم اشتباه نشده

    مهیارـ واقعاً؟

    من ـ جان خودت خودمم

    صدای مهیارمهیارگفتن فادیاتوجهموجلب میکنه ومیگم:مهیارچی شده؟

    میخنده:امروزپسرکوچولوم به دنیامیاد...

    جیغی میکشم:توروخداگوشیروبه فادیابده....

    صدای بی جون فادیاتوگوشم می پیچه:الو

    من ـ سلام فدات شم خوبی؟

    ـ خودتی؟

    من ـ آره قربونت شم...

    باناله میگه:آرام بیااینجا

    ـ باشه گلم میام به زودی اونجامیام...

    صدای مهیارگوشی میپیچه:الوآرام؟

    ـ بله

    ـ بعداًبهت زنگ میزنم

    ـ باشه خدافظ

    گوشی روقطع میکنم تموم وجودم پرازخوشحالی میشه به حلقه تودستم نگاه میکنم: منتظرم باشـ.....

    ************

    من ـ بروبچ من میرم پری وسامی فرداساعت 11منتظرما....

    فادیاـ دختربزاردوروزبشه بعدبرو....

    میخندم ولپ مهدیاربچه ی فادیارومیکشم ومیگم:نه قربونت ازمهمونام خوب پذیرایی کن...

    مهیارـ میخوای برسونمت؟

    من ـ نه خودم میرم کلیدوبده....

    مهیارـ ببین توبه زورکلیدوازم گرفتی یادت نره...

    میخندم:نه خدافظ

    ازدرخونه مهیاربیرون میزنم ساعت تقریبا12شبه دوروزتهرون اومدمـ...

    خیلی جلوی خودموگرفتم تاپیش طوفان نرم تاامشب،مهیارمیگفت تادیروقت توشرکت 11به بعدخونه میره به خاطرهمین این موقع شب میخوام پیشش برمـ..

    سوارماشین میشم وبه سمت خونش میرونمـ...

    مهیارمیگفت طوفان یک سال بیشترنیست که برگشتهـ...

    وقتی برام تعریف کردکه طوفان دیده من نیستمـ..

    چه حالوروزوپیداکرده خیلی گریه کردمـ....

    الانم موقع برطرف کردن سوءتفاهم پریفاموسامین هم باهام اومدنـ...

    پرسام هم می خواست بیادبه زورنگهش داشتمـ...

    کلیدروتوقفل فروبردم ودروبازکردم مانتوشالم روازتنم درمیارم ورومبل میذارم ازپله ها بالارفتم صدای آهنگی توگوشم پیچید:

    تونیستی ومن حال موندن ندارمـ...

    هواخوبه امانفس کم میارمـ....

    تونیستی دلم بی بهونه میگیرهـ...

    یه لحظه نگاهت ازخیالم نمیرهـ...

    تونیستی زمینم زیرپام میلرزهـ...

    به سمت اتاقی که ازش آهنگ پخش میشه کشیده میشمـ:

    همه اینودیدن که بی توچه تنهامـ..

    مچاله شده قلب من توی سینمـ...

    چه قدرسخته به انتظارت بشینمـ..

    ووارداتاقشـ میشمـ...

    نگام به طوفانی که بانیم تنه برهنه روتخت درازکشیدهـ...

    می افته وگردنبندطلای آرام منی که توی گردنش چشمک میزد....

    کجایی ببینی حالم خرابهـ..

    کجایی که دنیام پراضطرابهـ..

    به سمت تختش میرم سرروی سینش میذارم واون دستاشوبین موهام فرومیبره:میدونی چه قدرمنتظرموندم تاحداقل توخوابم ببینمت باورم نمیشه که دیگه نمیتونم لمست کنم نمیتون اون چشمای شیطونوببینمـ....

    من ـ من اینجام
    


    ـ همیشه میگفتی هرجاوجودت هست اونجایی ولی نیستی

    ـ:به خداخسته شدم نمیخوام زنده بمونم وقتی کنارم نیستی..

    من ـ طوفان به خدامن اینجام...

    لبخندمیزنه:نیستی

    چشاموسمت چشماش سوق میدمـ...:هنوزباورنداری؟

    فقط نگاهم میکنهـ..

    نفسی میکشهت..

    که بوی گندی اون زهرماری هایی که یه بارخوردم توبینیم میپیچهـ...

    لبخندمیزنمـ...دستش سمت صورتم میادوگونمولمس میکنهـ...

    بادستام صورتشوقاب میگیرم:طوفانم؟

    نگام میکنه ومن میگم:چراازاین کوفتیاخوردی که چی شه دورت بگردم ؟

    چشمامومیبوسه:چون نبودی .....

    چون نبودی حالموخوب کنی....

    چون نبودی ببین چه جوری تواین چندسال ساختم به امیداینکه میبینمتـ...

    چشاشومیبینده وسرشوروشونم میذارهـ:بگودوسم داری؟هنوزم دوسم داری؟

    لبخندمیزنم:دوست دارم دیوونهـ...دوست دارم همه چیزمن

    من ـ طوفان؟

    ـ جونم؟

    ـ دلتنگتمـ....

    دستش دورشونم حلقه میشهـ....

    منوبه سینش میچسبونه:چرااومدی؟

    من ـ چون دوست دارم دیووونه

    ـ پس سامین چی؟

    خندم میگیره ازاین اشتباه مسخره ومیگم:من ازدواج نکردم فرداهم سامین بانامزدش میادهمه چیرومیفهمی...

    پیشونیمومیبوسه:من نمیتونستم فراموشت کنم...

    باپشت دستم آروم به پیشونیش ضربه میزنم:شماغلط میکنیدمنوفراموش کنی

    هرچه قدرهم ازهم جدامون کننـ....

    عشق که باشهـ...

    جاذبش منوتورو به هم میرسونهـ....

    چه بایه سوتفاهمـ...

    چه بایه اشتباه محض خنده دار...

    کافی عشق باشهـ....

    *********

    من ـ طوفان قولت وکه یادت نرفته؟

    میخنده:آخه آرامشم بده عروس شب عروسیش پشت ماشین بشینهـ...

    خودم هم خندم گرفته فیلم بردارنزدیکمون میشه:چراسوارنمیشید؟

    طوفان بهم نگاه میکنه:نمیذاری؟

    من ـ بروسوارشو....

    میخنده ودروبرای من بازمیکنه وخودش هم سوارماشین میشه ...

    طوفان ـ ناراحت شدی؟

    من ـ نبایدبشم؟
    
    ـ عزیزمن میدونم فانتزیت برآورده نمیشه ولی شمابه بزرگی خودت ببخش..

    لبخندمیزنم وطوفان دستم رومیگیره:همیشه بخندآرامم

    ماشین مهیارایناازسمت چپ وماشین سامین ایناازسمت راست وفریال وکیان هم ازجلومحاصرمون کردن امشب بهترین شب زندگیمه شبی که دیگه رویایی نیست بلکه واقعیتـ....

    واردتالارمیشیم طوفان درسمت منوبازمیکنه ودستم رومیگیره

    لبخندمیزنم وباهم روسنگ ریزه هاراه میریم باورودمون به تالارصدای جیغ سوت ودست کَرِمون میکنه طوفان دستش ودورم میندازه ومیگه:کاش مامانم بودتاعروسشوببینه...

    لبخندمیزنم:پدرمنم آرزوش دیدمن تولباس سفیدبود...

    ـ میدونم که خیلی اذیتت کردم تابه اینجارسوندمت وخیلی شرمنده پدرتم بااین همه بدی که درحقت کردم دوست دارم...

    ـ دیگه هیچ وقت این حرفونزن توتنهاتکیه گاه منی....

    واردجایگاه عروس دومادمیشیم دوستای طوفان به سمتون یورش میارن...

    میلادـ خاک زیرپاتم ببین چه عروسی گرفته نمیشه منوهانی هم دوباره عروسی کنیم وتوخرجمونوبدی...

    میخندم ونهال نزدیکمون میشه روبروش می ایستم ومیگه:میدونم که محال کنارهم نباشیدوخوشبخت نشیدهم برای تووهم برای طوفان بهترین هاروآرزودارم...

    گونمومیبوسه من میگم:امیدوارم توهم یه روزبه چیزی که میخوای برسی

    لبخندمیزنه ومیره....

    فریال وکیان دست تودست هم نزدیک میشن وطوفان میگه:مطمئنم یه خبراییه!

    من ـ مثلاً؟

    ـ مثل اینکه مطمئنم فریال بارداره وخودشولونمیده...

    میخندم فریال بغلم میکنه:حواست باشه امشب به جای طوفان کسی دیگه ای نخوردتت....

    میخندم کیان میگه:امیدوارم خوشبخت شید

    مهیاروفادیاهم کنارشون قرارمیگیرن

    مهیارـ طوفان شام چی میدین؟

    میخندم وطوفان میگه:به توکوفتم نمیدیم

    فادیامیخنده مهدیاروازش میگیرمـ

    طوفان دستشودورشونم میندازه:معلومه خیلی بچه دوست داریا

    من ـ بگوکی دوست نداره؟

    لبخندمیزنه:حالابه فکرچندتاهستی؟

    اخمی میکنم:همچین میگه چندتاانگارمیخوام شیش قلوبزام...

    میخنده صدای جیغ پریفام توجهموسمتش جلب میکنه....

    سامین ـ پری آبرمونوبردی...

    پریفام ـ به توچه عروسی دوستمه دوست دارم جیغ بکشم...

    محکم بغلم میکنه ومن میگه:عوضی بچه له شد...

    میخنده:فداش بشم چی میشدتوامشب بچه بغل بودی...

    اخم میکنم:سامی زنتوجمع کن

    هردومیخندن

    ************
    

    چندسال بعـــــــد

    من ـ آرسان اینقدرمانیارواذیت نکنـ....

    دستشودورگردنم میندازه:مامان من مانیارومیخوام میشه ببریمش خونمون؟

    همه میخندن وپریفام میگه:دخترمن جایی نمیاد....

    مانیابرای آرسان نازی میکنه وطوفان کنارگوشم میگه:من میگم بیایه باردیگه بچه دارشیم ...

    من ـ ازکجامعلوم دخترمیشه؟

    میخنده ماریاتاتی کنان سمت فادیامیره:مامانی؟

    فادیالبخندمیزنه:جونم خوشگلم؟

    ماریابغل فادیامیره وفادیاقلقلکش میده ...

    کیان ـ معلوم نیست این پسرمن بازبامهدیارکجارفته ...

    باصدای جیغ مهدیاروشادان هممون واردحیاط میشیمـ...

    آرسان ـ مامان این دوتابازاومدن...

    میخندم پارمیس وپارمین دوتادختردوقولوکه بچه های پرساموپروان،خیلی خوشگل وبامزن...

    من ـ شادان چراجیغ زدی؟

    شادان ـ خاله؟

    من ـ جانم؟

    ـ ایناواقعین؟

    میخندم:آره جونم

    پارمین باآرسان دست میده ومیگه:سلام آرسان خان

    آرسان به من نگاه میکنه :مامان من فقط مانیارودوست دارم الانم اگه باپارمین دست دادم خ*ی*ا*ن*ت تلقی نشه؟

    طوفان میخنده:پسرباباازالان؟

    آرسان میخنده ومن به هردوشون اخم میکنم....

    پارمیس میپره بغلم:سلام خاله خوشگله من خوبی؟

    من ـ سلام شیطونک من خوبم...

    ـ خاله ایناچرامثل دختراجیغ کشیدن؟

    طوفان ـ چون شمادوتاروتاحالاندیده بودن

    مهدیارکنارم می ایسته:آرام جون ایناواقعین؟

    خواستم جوابشوبدم که پرسام گفت:آقامهدیارخجالت بکش بچه های من فضایی نیستن....

    میخندم همه واردویلامیشیم طوفان دستشودوررم میندازه:فدات شم خانومم

    لبخندمیزنم وآرسان بپربپرمیکنه تابغلش کنمـ..

    بغلش میکنم گونمومیبوسه طوفان هم گونمومیبوسه که آرسان صورتموازطوفان دورمیکنه:مامان خودمه...

    طوفان ـ قبل اینکه مامان توباشه خانوم من بوده...

    آرسان ـ مهم اینه که الان مامان منه...

    طوفان ـ بچه بدتوبچه من نیستی...

    آرسان ـ نکه توبابای منی....

    میخندم طوفان منوبیشتربه خودش میچسبونه...

    من ـ آرسان خان شمادیگه نبایدآویزون منوبابات بشی تابغلت کنیم...

    آرسان ـ چه جوریه باباتورومیتونه بغل کنه بعدمنی که ازتوکوچیکترمونمیتونه بغل کنه...

    طوفان میخنده وآروم کنارگوشم میگه:ببین عشقم داره حسوده میکنه
    

    خندهـ شیرینی رولبم بود...
    عارهـ..
    عشق همه چیوعوض میکنهـ...
    عشق باشهـ....
    توحسودمیشی..
    جدایی نصیبت میشهـ...
    دیونه میشی...
    وعشق تنهاعشق....

    به پایان آمد..
    این دفتر....
    حکایت همچنان باقیستــــــــــ....
    رمان بعدیم روهم امیدوارم بخونید...
    اسم رمان بعدی من شکارچی منـ...
    مرسی که هستید...
    نویسنده:sedna.z
    تاریخ پایان:95.7.2

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 380
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,220
  • بازدید ماه : 14,178
  • بازدید سال : 141,281
  • بازدید کلی : 11,638,421