close
مجتمع فنی تهران
رمان گرگ زاده قسمت اول
loading...

رمان فا

  نام رمان: گرگ زاده    ژانر: فانتزی تخیلی-عاشقانه    نام نویسنده: Elnaz Dadkhah     خلاصه: متفاوت بودن سخته. این که متفاوت…

رمان گرگ زاده قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 206 یکشنبه 23 آبان 1395 : 12:49 نظرات ()

  نام رمان: گرگ زاده
    ژانر: فانتزی تخیلی-عاشقانه
    نام نویسنده: Elnaz Dadkhah

    خلاصه: متفاوت بودن سخته. این که متفاوت باشی و مجبور شی خودتو همرنگ جماعت نشون بدی سخت تره. مایک پسریه که با همه اطرافیانش فرق داره...انسان نیست....بلکه گرگینه اس. همین موضوع باعث میشه تنها تر از سایر انسان ها باشه ولی یه مشکل دیگه هم وجود داره...مایک حتی با هم نوعان خودش هم فرق داره...تفاوتی عجیب و شوم. چیزی که روی تمام زندگیش خط سیاهی می کشه و باعث میشه حس کنه تنها ترین آدم روی زمینه...در این گیرو دار تنهایی اتفاقی میوفته که گرما رو به قلبش بر می گردونه...حسی که بهش امید میده برای ادامه دادن برای مبارزه کرد....گرگینه به دام عشقی ممنوعه اسیر میشه...عشقی که باعث بیدار شدن نفرینی هولناک میشه.................



 

    شیرها ادعا می کنند سلطان جنگلند!

    ببرها خود را قوی ترین حیوان دنیا می دانند!

    اما خنده دارست که به دستور انسانی در سیرک بالا و پایین میپرند!

    ولی گرگ رام نمی شود...!

    اهلی نمی شود!

    برای کسی عوض نمی شود و ....

    همه می دانند بازی کردن با گرگ حکمش مرگ است...!


    ***

    کلافه از جا بلند شدم چندین بار عرض اتاق رو طی کردم اما از سردرگمی و کلافگیم چیزی کم نمی شد. دست هامو توی جیبام فرو کردم، شی سردی رو با سر انگشت هام حس کردم. دستمو دور زنجیر بلندش مشت کردمو و از جیبم بیرون کشیدم.

    دست هام به سردی فلز ساعت جیبی قدیمی که بهم هدیه داده بود میشه.قاب ساعت رو باز میکنم و نگاهم روی لبخد پررنگش توی عکس خیره میمونه....روی عکسش دست میکشم و عاجزانه امیدوارم جای سرمای عکس میتونستم گرمای واقعی پوست لطیفش رو حس کنم اما....

    کلافه تر از قبل به سمت آینه رفتم و به تصویر غریبه منعکس شده توی اینه چشم دوختم. انگار دیگه خودمم نمیشناسم.....سوزش پشت کتفم باعث میشه همه چیز دوباره توی ذهنم تکرار شه....سوزش مهر نامرئی گداخته ای که نشونه این نفرین ابدیه.

    نمیذاره یک بار هم که شده فراموش کنم عادی نیستم...انسان نیستم...بلکه منو با خوی وحشی و عصیانگر یه گرگ میشناسن.....منی که حتی با هم نوع های خودم هم متفاوتم و متنفرم از این تفاوتی که مثل یه دیوار منو از بقیه دور میکنه.

    دست هام مشت میشن و با همه قدرت به تصویر داخل اینه فرود میان و چهره ام در آینه به هزاران تصویر کوچک تر تقسیم میشه. قطره های خون از فرو رفتن اینه توی دستم پایین می چکن و تصویر دخترک هنوز هم از بین قاب خون آلود ساعت به من لبخند میزنه.

    دست خون الودم رو روی تصویره چهره اش میکشم و زمزمه میکنم.

    - کسی نمیتونه منو بازی بده، بازی با من حکمش مرگه! من گرگ زاده ام...! وارث این قلمرو...!
   

    فضا تاریک بود به قدری تاریک که به سختی می شد اطراف رو دید. درخت های بلند و انبوه مانع رسیدن نور ماه به سطح زمین می شدند و همون اندک نور رو هم از زمین دریغ می کردند. حس می کردم تمام اجزای طبیعت با سرعتی مافوق نور از کنارم عبور می کنند و گیج و سردرگم بدون هدفی مشخص می دویدم.
    بدون اینکه بدونم دنبال چی هستم فقط می دویدم. از پشت سرم صدای چندین پا به گوشم رسید، کمی عقب تر از من چهار گرگ بزرگتر، بالغ تر و هوشیارتر دنبالم می دویدند تا اگه مشکلی پیش اومد بتونن کنترلم کنن. حس عجیبی داشتم، حسی از انرژی زیادی که درونم انباشته بود،حس های متناقضی از درد، آزادی، لذت و گیجی.
    از این لحاظ گیج بودم که میتونستم راحت فکر کنم اما قادر به تمرکز و کنترل اعمال بدنم نبودم و ذهنم هر از گاهی گنگ می شد و فراموش می کردم کی و کجا هستم. از حصار درخت ها بیرون اومدم و توی فضای آزاد مشغول دویدن شدم. سرمو به سمت بالا برگردوندم، ماه در نقطه اوجش می درخشید و میتونستم قدرتی که از تاثیر ماه روی من بود با تک تک سلول های بدنم حس کنم. در بالاترین نقطه تپه ایستادم و زوزه بلندی کشیدم. گرگ ها پشت سرم ایستادن و کار منو تکرار کردن.
    شامه تیزم بویی غیر از افراد حاضر در کنارم حس کرد و پاهام بی اراده و بدون کنترل از جا کنده شدن و مثل تیری که از چله رها شده به سمت مسیری نامعلوم دویدم. مسیر در عین آشنایی برای ذهن گنگ و گیجم غریبه بنظر می رسید و نیرویی بی منطق بر مغزم حکم فرما می شد. میتونستم چراغ های روشن خانه هارو ببینم و دلم میخواست با همه قدرت به سمت خانه های روشن هجوم ببرم. با ضربه سنگینی از مسیرم منحرف شدم. گرگینه ای بزرگتر با همه قدرت منو به مسیر جنگل کشوند و از دهکده دور کرد.
    حس کردم ذهنم رفته رفته تحلیل میره و همین قدرت اندک فکر کردن رو هم از دست میدم...تاریکی به ذهنم غلبه کرد و منطق کنار رفت و ذهنم خالی شد از هر فکر و عمل ارادی. درست مثل خوابی عمیق در بیداری.
    با تکون های دستی به خودم اومدم.

        مایک چشم هاتو باز کن پسر. یالا.


    ذهنم با هوشیاری برای به یاد آوردن تقلا کرد. کش و قوسی به بدنم دادم تک تک استخون هام جوری درد می کردن انگار از صدتا گرگینه کتک خورده باشم. چشم هامو که باز کردم نور مستقیم خورشید مستقیم به چشمم زد و باعث شد با درد دوباره چشم هامو ببندم. درحالیکه دست هامو سایه بون چشم هام کرده بودم اینبار محتاط تر چشم باز کردم و نگاهم روی چهره های خندونی که کنارم ایستاده بودند چرخید.
    مردی آشنا تر از همه دستی به شونه ام زد و گفت:

        چطوری پسر؟ واسه بار اول بد نبود مگه نه؟


    به سختی لبخندی زدم و با صدایی دورگه گفتم:

        بد نبود بابا. گرچه چیز زیادی یادم نمونده. همه چیز خیلی گنگ بود...خیلی گنگ!
        اوایل واسه همه همینطوره. بارهای اول تبدیل شدن یکم اذیتت می کنه و طول میکشه تا یاد بگیری چطور باید هوشیاری و رفتارت رو کنترل کنی ولی بعدا که دستت بیاد دیگه راحت میشی. اینو یادت باشه وقتی کنترل خودت رو به دست بیاری هر شبی که دلت بخواد میتونی تبدیل بشی اما شبی که قرص ماه کامله تبدیل شدنت بی اراده است و به دست تو نیست و نمیتونی جلوشو بگیری. پس همیشه حواست به شب هایی که قرص ماه کامله باشه. توی اون شب های خاص نیش های تو زهر کافی برای تبدیل کردن یه شخص دیگه رو دارن.


    سری تکون دادم و گفتم:

        میدونم بابا. بارها و بارها اینارو بهم گفتی. مطمئن باش یادم مونده.


    دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

        فقط محض یادآوری گفتم پسر. بلند شو.


    دستشو گرفتم و بلند شدم. اعضای دیگه گله هم با لبخند هایی حاکی از رضایت بهم نگاه می کردند. نیک با لبخند دستشو به دستم کوبید و کنار گوشم زمزمه کرد:

        به گله خوش اومدی رفیق.

 

    با نیشخند چشمکی زدم و گفتم:

    - دیگه میتونیم منصفانه رقابت کنیم.

    لباس های خاکی شده ای که به سمتم گرفته بود رو گرفتم و تکوندم و با یه حرکت پوشیدمشون. موهامو مرتب کردم و گفتم:

    - میرم خونه. بعدا میبینمت.

    - با بچه ها میایم دنبالت.

    دستی براشون تکون دادم و به سمت خونه دویدم. دیشب تولد 18 سالگیم بود و برای هر کسی رسیدن به سن قانونی 18 سال باید بهترین خاطره اش باشه اما برای من اینطور نبود...دیشب برای من شبی بود پر از درد و وحشت هایی ناشناخته و عذاب آور. توی گله ما گرگینه های زیادی نبودن، میدونستم گرگینه هایی که مثل من باشن محدودن. بیشتر گرگینه ها با انسان ها ازدواج می کردن و توی اون شرایط احتما ارث رسیدن این ژن به بچه 50 به 50 می شد. اون بچه ممکن بود انسان باشه یا گرگینه. بقیه گرگینه ها یا طلسم شده بودن یا با گاز گرفتگی تبدیل می شدن. کم پیش میومد از ازدواج دو گرگینه بچه ای متولد شه. من بچه ای بودم که از ازدواج دو گرگینه باهم متولد شده بودم. کسایی مثل من این شانس رو دارن که 18 سال مثل یه انسان راحت زندگی کنن ولی درست شب تولد 18 سالگی تغییرات رخ میده و ما تبدیل به گرگینه میشیم.

    دیشب اولین تجربه تبدیل من بود و به جرات میتونم بگم هرگز دردی با این شدت رو حس نکرده بودم. دردی مثل ذوب شدن و ترکیدن تک تک استخون های بدن و تو هیچ جوری نمیتونی درد رو کم کنی یا جلوشو بگیری و نکته عذاب آور اینجاست که این تبدیل ها حداقل دو هفته ادامه پیدا می کنن تا گرگینه جدید بتونه خودشو با شرایط تطبیق بده و کنترل ذهن و حرکاتش رو به دست بگیره و حافظش سر جا بمونه.

    دیشب به وضوح میتونستم نگرانی رو توی صورت بابا ببینم، گرچه کم پیش میومد مورد توجهش قرار بگیرم ولی دیشب جزو محدود شب هایی بود که نگرانی رو نسبت به خودم توی چشم هاش می دیدم. هیچوقت روز تولدم براش خوشایند نبود، یادم نمیاد تا به حال برای تولدم از کادویی گرفتهیا تبریکی شنیده باشم. همیشه روز تولدم با دوستام میگذشت چون بابا عمدا دلش میخواست فراموش کنه که سال ها پیش توی چنین روزی من به این دنیا پا گذاشتم و به خاطر متولد شدن من مامان رو از دست داد. حتی یک بار هم فرصت دیدن مادرم رو نداشتم و همیشه برای نبود و جالی خالیش توی چشم های بابا حس سرزنشی رو نسبت به خودم میدیدم که ازش متنفر بودم... از اون حس توی نگاهش که با هر بار دیدن من یاد همسر از دست رفته اش میوفتاد بیزار بودم.

    هیچوقت چیزی در مورد گذشته بهم نگفت نه از مادرم نه از زندگی قبل از اومدن من. تنها چیزایی که میدونم رو به لطف گله ام فهمیدم. فهمیدم که بعد از مرگ مادرم بابا من از گله ای که باهاشون بود جدا کرد و برای تقریبا 4 سال تنها زندگی کردیم ولی با مرگ مردی که بابا به جایخودش رئیس گله کرده بود دوباره ریاست گرگینه های مهتاب به بابا رسید و مجبور شدیم به جایی نقل مکان کنیم که عده ای از هم نوعانمون اونجا باشن.

    وارد اتاقم شدم و لباس خاکی رو توی سبد رخت چرکا انداختم و تی شرت دیگه ای رو بیرون آوردم. امسال تغییرات فیزیکی عجیبی داشتم در واقع هرچی به تولدم نزدیک تر میشدم بدنم بیشتر رشد می کرد و ماهیچه ای تر می شدم به طوری که همه بچه های کلاس با شک بهم میگفتن از مواد و پودر های محرک بدن استفاده میکنم.

    به تصویر خودم توی آینه خیره شدم که دیگه شباهت زیادی به یه پسر دبیرستانی که سال آخرو میگذروند نداشت. زیادم بد نبود. توی گله فقط سه تا پسر همسن من بودن که باهم توی دبیرستان درس میخوندیم. نیل بارن، پیتر جانسون، دین تاون و من مایک هالدن.
    

    گله به زور بهمون اجازه اد وارد مقطع دبیرستان بشیم، میگفتن ممکنه کاری کنیم که شک دیگران رو برانگیزه و به خطر بیوفتیم. با کلی دردسر راضی شدن بزارن وارد دبیرستان شیم اما با یه شرط... هیچ کدوم از ما 4 نفر حق نزدیک شدن و معاشرت با بقیه بچه های کلاس رو نداریم. واسه همین همیشه 4 تایی باهمیم و یه جورایی بقیه بچه ها مارو جدا از خودشون میدونن و در موردمون فکرای عجیب غریب میکنن. یه جورایی هم واسه همین مرموز بودن بین دخترا محبوبیم.

    نفس عمیقی کشیدم و از جلوی اینه عقب اومدم. با اینکه 4 تاییم ولی همیشه یه جورایی حس تنهایی میکنم. گاهی وقتا حس میکنم حتی از جنس این گله هم نیستم...حس میکنم به اینجا هم تعلق ندارم...حس میکنم با بقیه فرق دارم حتی با هم نوع های خودم و این عذاب آورین چیز تویِ زندگی منه!

    کولمو برداشتم و کتاب هامو ریختم داخلش. نگاهی به ساعت انداختم هنوز نیم ساعت برای رسیدن به مدرسه فرصت داشتم. موهامو با دست شلخته تر کردم و دکمه اول پیرهنمو باز گذاشتم. درسته نمیتونستم با کسی ارتباط داشته باشم اما دلیل نمی شد که از جلب توجه لذت نبرم!

    با صدای بوق ممتد ماشین، سریع از پله ها پایین دویدم و از خونه خارج شدم. نیل، پیتر و دین تو ماشین منتظرم بودن. دستامو دو طرف ماشین گذاشتم و پریدم داخل. صدای آهنگ تا ته بالا بود. پیتر مشت محکمی به شونم زد و گفت:

    - به زندگی جدید خوش اومدی مرد.

    دین مرموز گفت:

    - شرط میبندم امشب یکی رو زخمی می کنی.

    با خونسردی گفتم:

    - ببند بابا!

    - شرط میبندی؟

    - معلومه که میبندم!

    نیل و دین چشمکی به هم زدن و با صدای بلند خندیدن.
    

    - مسخره به چی میخندین؟

    دین دستشو دور شونم گذاشت و گفت:

    - اعتماد به نفست زیاد شده داداش! فکر میکنی شب اولو گذروندی تموم شده؟ نه اینطوریام نیست. همیشه شب دوم سخت تر از اولیه. چون امشب افراد کمتری هستن که مراقبت باشن. همیشه شب اول اونقدر درد داری و گنگی که به دویدن اکتفا میکنی اما شب دوم....درد کمرنگ تر میشه و اون خوی وحشی گرگینه ها بهت چیره میشه.

    - به همین خیال باش. من میتونم خودمو کنترل کنم.

    - واسه کنترل خودت حداقل باید یه هفته تمرین کنی پسر. اینطوریم که فکر میکنی اسون نیست.

    نمیدونم اعتماد به نفسم از کجا اومده بود ولی از اینکه شب قبل رو راحت گذروندم به خودم می بالیدم برای همین با لبخند شیطنت آمیزی گفتم:

    - باشه شرط ببندیم.

    پیتر که از همه ما بزرگتر بود نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

    - بهتره این بار شرط نبندی. کنترل کردن ذهنت وقتی گرگینه ای زمان میبره. بهونه دست این دوتا نده خودت که میدونی چه موجوداتین!

    - از خودم مطمئنم.

    سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت:

    - باشه. خود دانی.

    رو به دین کردم و گفتم:

    - شرط سر چی؟

    - خب رفیق اگه از امشب که تبدیل شدی تا طلوع صبح به کسی چه از اعضای گروه چه از انسان ها حمله کنی من شرط رو میبرم. اگه بتونی خودتو کنترل کنی و آسیبی به کسی نرسونی تو میبری. اگه من بردم باید یه سطل فالوده یخی رنگی رو سر مکینز خالی کنی.

    - حالا چرا مکینز؟

    - ازش بدم میاد. هنوزم واسه برد پارسال تیمشون پز میده و پشت سرمون یه سری اراجیف ردیف می کنه. بدم نمیاد یکم حالشو بگیرم.

    - هه. این دیگه شرط بستن نمیخواد همینطوری هم میتونم این کارو باهاش بکنم.

    - میدونم ولی میدونی که مدیر مدرسه باباشه و اگه بهش بگه زنگ میزنن به پدرامون و من واقعا دلم نمیخواد بابا بهم گیر بده.

    نیل سرشو تکون داد و با حسرت گفت:

    - قانون اول سر به سر گذاشتن آدما ممنوع!

    - قانون دوم هر برخوردی چه دوستانه چه دشمنانه با سایرین ممنوع!

    پوزخندی زدم و گفتم:

    - قانون سوم هرگونه لذت بردن از زندگی ممنوع!

    بحث رو عوض کردم و گفتم:

    باشه. ولی اگه من شرط رو بردم باید با لباس زیر و دامن دخترونه بری مدرسه!
    
    اخم های دین تو هم رفت و گفت:

    - حرفشم نزن.

    - شرط شرطه!

    با بدجنسی پوزخندی زد و گفت:

    - باشه قبوله.

    - عاشق اینم که اونجوری تو مدرسه ببینمت! فکر کن دیگه هیچکس نگاتم نمیکنه! سوژه سال میشی!

    - به همین خیال باش مایکی. ممکن نیست برنده بشی.

    شونه ای بالا انداختم و همونطوری که جلوی مدرسه از ماشین پیاده میشدم گفتم:

    - به زودی میبینیم.

    تابلوی قدیمی و رنگ و رو رفته ای که اسم دبیرستان کالیندر رو نشون میداد جلوی درب ورودی قرار گرفته بود. دستی داخل موهام کشیدم و آشفته ترش کردم. بقیه بچه ها هم پشت سر من از ماشین بیرون پریدن و باهم وارد حیاط شدیم. داخل حیاط پر بود از گروه دختر و پسرهایی که دور هم جمع شده بودن. بعضیا مشغول کتاب خوندن بودن، بعضیا مشغول تمرین هاکی، یه سری مشغول توییت زدن و سلفی گرفتم و یه عده هم مشغول تعریف کردن خاطرات و اتفاقاتی که توی تعطیلات تابستونی واسشون افتاده بود.

    حس های مختلفی با دیدن دوباره این حیاط آشنا بهم دست می داد. حس دلتنگی برای شوخی ها و شیطنت هامون و حسی از تنهایی و آزردگی از تکرار دوباره نگاه های مشکوک و سردی که بهمون می شد. از بین حیاط که عبور می کردیم از کنار هر گروهی که رد می شدیم میتونستم به وضوح ساکت شدن و خیرگی نگاهشون رو به خودمون حس کنم و گوش هام کهب ه تازگی خیلی تیزتر شده بود راحت میتونست پچ پچ هایی که بعد از عبورمون شدت می گرفت رو بشنون.

    نیل ضربه نه چندان آرومی به شونم زد و گفت:

    - هی پسر دلم واسه این نگاه های تیز تنگ شده بود. یه جوری نگامون می کنن که حس میکنم صد تا خنجر از پشت تو تنم فرو میره.

    - دیگه سال آخره پسر. امسال که بگذره راحت میشیم.

    - هه. اره راحت میشیم. البته اگه اجازه بدن بریم کالج مطمئنم این تنفر اونجا هم ادامه پیدا می کنه.

    دین زمزمه کنان گفت:

    - انسان ها حواس قوی دارن گرچه خودشون ازش بی خبرن ولی حواس درونشون یه جوری تفاوت مارو با اونا متوجه میشه و ناخودآگاه فاصله میگیره.

    غریدم:

    - ما هم ادمیم فرق زیادی نداریم. از این برخوردشون متنفرم.

    دین شونه ای بالا انداخت و گفت:

    - من که دیگه پوستم در مقابل اینجور برخوردا کلفت شده.
    

    برنامه کلاسیمو باز کردم و نگاهم روی ردیف درس های اولم چرخید. زمزمه کردم:

    - من با آقای بنر و خانم فیدز کلاس دارم شماها چی؟

    پیتر برنامشو چک کرد و گفت:

    - من امروز کلاسام با توئه مایکی.

    دین و نیل هم باهم کلاس داشتن. قرار گذاشتیم سر ساعت ناهار تو سالن همدیگه رو ببینیم. با پیتر از راه پله بالا رفتیم و از راهرو رد شدیم. از شیشه در داخلو چک کردم هنوز خبری از آقای بنر نبود. داخل پر بود از سروصدای خنده و شوخی بچه ها. دروباز کردم و داخل شدیم. بچه های داخل کلاس مشتاقانه کنار هم نشسته بودن و با اشتیاق از شروع مراسم های ر*ق*ص جدید و هیجانات سال آخر حرف میزدن. با ورود ما به کلاس چند لحظه سکوت فضا رو پر کرد. میتونستم نگاه های خیره و یا حتی دزدکی رو روی خودم حس کنم. با بی تفاوتی از بین میزها رد شدم و خودمو به آخرین صندلی توی کلاس رسوندم. همیشه اینجا جای گروه ما بود. فقط ما 4 تا بودیم که ته کلاس مینشستیم. به کیف آلبالویی دخترونه و خوشرنگی که روی صندلی بود نگاهی انداختم و کلاس رو کاویدم. همه میدونستن اینجا طبق یه قانون نانوشته واسه ماست و کسی به خودش جرات نمیداد اینجا بشینه. بند کیف رو گرفتم و پرتش کردم رو زمین و روی صندلی ولو شدم. پیتر هم کنارم نشست و گفت:

    - چی شده امسال قانون شکنی کردن. فکر میکردم دلشون نمیخواد از یه متری ما هم رد بشن چه برسه روی صندلی هامون بشینن.

    - نمیدونم. شاید از عمد این کارو کردن.

    پیتر نگاهی به کیف انداخت و گفت:

    - دخترونس.

    - اوهوم.

    کتابمو باز کردم و چشم هامو بی هدف روی خطوط گردوندم. فکرم درگیر شب بود و تبدیل شدن. باید دقت می کردم و امشب تمام تلاشمو برای کنترل خودم به کار می گرفتم. محال بود بزارم این شرط رو برنده بشن. از فکر دردی که برای تبدیل قرار بود بکشم هم استخونای تنم مور مور شد. تنها خوبیش این بود که بعد از به دست آوردن کنترل روی بدن و ذهن این درد ها روز به روز کمتر میشن و دیگه تا این حد آزاردهنده نیستن.

    دستی محکم به کتابم ضربه زد و منو از فکر و خیال بیرون کشید.

    برای چند ثانیه گنگ به کتابم که روی زمین پرت شده بود خیره شدم. نگاهم بعد از کتاب روی کفش های کتونی قرمز رنگی ثابت موند که روی صفحات سفید کتاب قرار داشت. نگاهم بالاتر اومد از شلوار جین ساده و لباسی که آرم مخصوص دبیرستان رو داشت بالاتر رفت و روی چهره خشمگین دختری که مثل یه ماده ببر وحشی آماده حمله بهم بود خیره موند.

    عصبانیت توی چشم هاش اونقدر مشهود بود که به جای هر عکس العملی ابروهامو با تعجب بالا دادم. سکوت کل کلاس رو در بر گرفته بود. چینی به پیشونیم دادم و با اخم بهش خیره شدم. در حالی که دست هاشو به کمرش زده بود با لحنی طلبکارانه گفت:

    - به چه حقی رو جای من نشستی و کیفمو پرت کردی وسط کلاس؟

    نگاهم به سمت کیف البالویی رنگی که یه خرس عروسکی از زیپش آویزون بود برگشت. پس صاحب کیف این ببر وحشی بود؟ یادم نمیاد قبلا دیده باشمش. این چهره به هیچ عنوان واسم آشنا نبود.

    وقتی سکوتمو دید عصبانی تر شد و گفت:

    - هی...با توام!

    پوزخندی زدم و گفتم:

    - برو یه جا دیگه بشین بچه.

    - با منی؟

    - اوهوم.

    با یه گام بلند اومد جلوم و دستشو کوبید روی میز، صورت با فاصله کمی از صورتم قرار گرفت. زل زد توی چشم هامو گفت:

    - فک میکنی خیلی بزرگی؟

    از جا بلند که شدم مجبور شد یه قدم عقب تر بره منم همزان باهاش یه قدم دیگه جلو رفتم. سرسختانه ایستاد و عقب نشینی نکرد. با جدیت توی چشم هاش زل زدم و گفتم:

    - به نفعته زیاد با من در نیوفتی.

    نگاهی به بچه های کلاس انداختم که مشتاقانه به بحث بین ما خیره شدن بودن و گفتم:

    - توی این مدرسه همه میدونن نباید با گروه ما در بیوفتن یا حتی بهمون نزدیک بشن.

    براندازم کرد و بعد پوزخندی زد و گفت:

    - شاید اونا یه مشت ترسو باشن. ولی من آدمی نیستم که راحت کوتاه بیام.

    با حالتی حمله وار به سمتش خم شدم با ترس عقب پرید منم کامل خم شدمو کتابمو از روی زمین برداشتم. از جا خوردن و ضایع شدنش چند نفر پوزخند زدن. یه قدم جلو رفتم و کتاب خاکی شده رو با یونیفرمش پاک کردم و گفتم:

    - همه میدونن ردیف آخر جای ماست. بهتره یه جای دیگه واسه نشستن پیدا کنی.

    به صندلیم برگشتم و خودمو روش انداختم و مشغول کار با گوشیم شدم. میتونستم پوزخندهای تمسخر آمیز رو کاملا حس کنم. با عصبانیت پوفی کرد و رفت چند صندلی جلوتر نشست.

    پیتر دم گوشم گفت:

    - بدجور ضایعش کردی.

    - حقش بود.

    - تاحالا ندیده بودمش. تو چی؟

    - واسه منم آشنا نبود.

    صدای همهمه دوباره کلاس رو پر کرد. ناخودآگاه توجهم به مکالمات جلب شد. چند صندلی اونطرف تر دختری با موهای بلوند داشت واسه بقیه کسایی که دورش جمع شده بودن می گفت:

    - شنیدم تازه انتقالی گرفته و به اینجا اومده.

    دختر دیگه ای گفت:

    - هنوز یه روزم نیست اومده و اینجوری شر به پا کرده! فکر کرده کیه؟

    پسری از دو میز اونطرف تر گفت:

    - دمش گرم. خیلی وقت بود دلم میخواست یکی یه درس درست حسابی به این دو سه نفر بده.

    دختر بلوند با تمسخر گفت:

    - نیک تو که جرات این کارا رو نداری. من جای تو بودم کلا ناپدید می شدم یه دختر ریزه میزه تازه وارد از تو جسارتش بیشتره.

    گروه دخترها زدن زیر خنده و نیک با عصبانیت فحشی زیرلبی داد و به سمت صندلی خودش برگشت.

    دوباره به نیمرخ چهره دختر خیره شدم که با حالتی عصبی با موهاش بازی می کرد.صورت ظریفی داشت با چشم ها و موهای شکلاتی و اندامی باریک و قلمی. با اینکه چهره اش معصومانه و آروم بود ولی میتونست به سرعت مثل یه ببر وحشی حمله کنه.از یاد آوری جا خوردنش و عصبانیتش لبخند پررنگی روی لبام نشست...تازه وارد بود و پر دل و جرات.

    بعد از یه ربع معطلی مشخص شد آقای بنر بخاطر افتادن از پله پاش شکسته و نمیتونه باید سر کلاس. کتابمو برداشتم و رو به پیتر گفتم:

    - این کلاس که کنسل شد. پاشو بریم یه دوری بزنیم

    پیتر کش و قوسی به خودش داد و گفت:

    - خستم...دلم دویدن میخواد...از جنس گرگینه ای!

    لبخند کجی زدم و گفتم:

    - آره راه خوبی واسه تخلیه انرژیه. حس میکنم ماهیچه هام از حجم انرژی دارن منفجر میشن.

    از کلاس خارج شدیم. کسی از پشت عمدا محکم بهم تنه زد و رد شد. ناهم روی موهای شکلاتی مواجی که توی هوا تاب میخورد و کیف آلبالوییش خیره موند. پیتر خندید و گفت:

    - بدجور دل و جرات داره!

    - فکر کنم اینم دلش گوشمالی میخواد

    - بیخیال اون فقط یه دختره.

    - نه اون یه ماده ببر وحشیه.

    - آره نزدیکش بشی پنجه میکشه. پس بهتره بیخیال شی.

    - شاید لازم باشه یکی ناخوناشو کوتاه کنه تا دیگه نتونه پنجه بکشه.

    شونه ای بالا انداخت و گفت:

    - تازه وارده. یکم که بمونه قوانین ما دستش میاد.

    ابرویی بالا دادم و درحالیکه ذهنم مشغول شده بود گفتم:

    - شاید.

    پیتر مشتی به بازوم زد و گفت:

    - بیا بریم تو حیاط. امروز بعد ناهار جلسه انتخاب بازیکنای فوتباله.

    - دلم واسه بازی تنگ شده بود. البته نه فقط بازی...بیشتر واسه گرفتن حال مکینز و گروهش.

    - صد در صد امسالم پست دریافت کننده کناری رو میگیری.

    - من واسه این پست ساخته شدم. باور کن.

    - مخصوصا الان که قوی تر شدی. خیلی دلم میخواد ببینم مربی از دیدن این همه تغییراتت چه عکس العملی نشون میده.

    کش و قوسی به خودم دادم و گفتم:

    - نمیدونم.

    زیر سایه درختی نشستیم. پیتر نگاهی به اطراف انداخت و چشمش جایی خیره موند. رد نگاهشو دنبال کردم و به دختری بلند قد با موهای بلند و پوست سفید رسیدم.

    - هنوزم به امیلی فکر میکنی؟

    - آره.

    - فکر میکردم فراموش کردی.

    - میخوام فراموش کنم. اگه امسالم بگذره و تموم شه میتونم.

    - میدونی که ماها نمیتونیم به ادما نزدیک شیم پیتر. هم واسه اونا خطرناکه هم واسه ما.

    - میدونم. گاهی وقتا از اینکه اینقدر متفاوتیم بدم میاد. بعضی وقتا میگم کاش ماهم یه زندگی نرمال داشتیم.

    - فکر میکنی اگه زندگیمون نرمال بود الان وضعمون چطوری میشد؟

    پوزخندی زد و گفت:

    - اون وقت الان جای اینکه تو کنارم بشینی و چرت و پرت بگی امیلی کنارم بود. میدونی چندین بار تاحالا به سرم زده بیخیال همه قوانین بشم و برم باهاش حرف بزنم شانسمو امتحان کنم. ولی این قواعد لعنتی دست از سرمون بر نمیدارن.

    - هی دیوونگی نکن. ارزششو نداره.

    - فکر میکنی ته راهمون چیه؟ همیشه قراره تنها بمونیم. بدون هیچ دوست دیگه ای. بدون رسیدن به کسی که دوستش داریم. اخرشم مجبور میشیم با یکی از گله خودمون ازدواج کنیم تا نسلمون از بین نره.

    - ما که آخین گرگینه های دنیا نیستیم. این همه گله های مختلف با رهبریهای مختلف وجود دارن. مثل همون گله ای که خانوادم قبلا رئیسش بودن. تازه اینا فقط گروه گرگینه های مهتابن. گرگینه های سایه رو حساب نکردم.

    - گرگینه های سایه هم بعد از اون درگیری بزرگ بین خون آشام ها و سانتراها خیلی کم شدن. بیشترشون کشته شدن و اونایی که زنده موندن هم فرار کردن.

    - نمیدونم. بابا چیز زیادی از گذشته بهم نمیگه. درواقع بهتره بگم هیچ چیزی از گذشته بهم نمیگه. فقط میدونم قبلا با یه گله بوده که بعد از مرگ مامان ازشون جدا شده. چیز دیگه ای نمیدونم. ولی مطمئنم گرگینه های بیشتری هستن. شاید ماهم یه روز به گله های دیگه سر بزنیم.
    پیتر سری تکون داد و دوباره نگاه حسرت بارش روی امیلی خیره موند که کنار جمعی از دخترها نشسته بود و آروم می خندید. ما چاره ای جز تسلیم قوانین بودن نداشتیم و نمیتونستیم ماهیتمون رو در خطر قرار بدیم. هرگونه نزدیکی به انسان ها ممنوع بود چه فیزیکی چه عاطفی. گرگینه هایی که با انسان ها ازدواج می کردن شانس به وجود اومدن فرزندهایی از نسل مارو کم میکردن. مخصوصا ما چهار نفر که زاده شده از پدر و مادری گرگینه بودیم قوانین برامون سفت و سخت تر اجرا می شد چون خون ما خالص بود و باید این خالص بودنروبه نسل های بعد انتقال می دادیم.

    کلاس بعدی کسل کننده تر از همیشه گذشت. موبایلمو بین کتاب گذاشته بودم و تمام مدت مشغول بازی بودم. با صدای زنگ نفس راحتی کشیدم و گفتم:

    - از این کلاس متنفرم.

    - منم همینطور.

    - بریم سالن ناهار دارم از گشنگی میمیرم.

    نیل و دین زودتر از ما رسیده بودن و دور میز همیشگیمون جمع شده بودن. سینی غذامو رو میز گذاشتم و گفتم:

    - کلاسا چطور بود؟

    نیل پوفی کرد و گفت:

    - هیچی کسل کننده. مکینز از اول تا آخر مشغول تیکه انداختن و کری خوندن بود.

    پوزخندی زدم و گفتم:

    - ناراحت نباش موقع تمرین انتخابی فوتبال حالشو میگیریم.

    دین صندلیشو جلوتر کشید و گفت:

    - برنامه داری؟

    - اوهوم. بد نیست یکم گوشمالیش بدیم. سر بازی بهترین موقعیته. میخوام جوری حالشو بگیرم که دیگه به پروپای ما نپیچه.

    دین سوتی زد و گفت:

    - امسال بدجنس شدی!

    پیتر خندید و گفت:

    - کجاشو دیدی تو کلاس با یه تازه وارد گردو خاک به پا کرد.

    نیل مشکوک نگام کرد و گفت:

    - چطور شده این همه متحول شدی؟

    - دوست دارم سال آخر متفاوت تر بگذره. بدم نمیاد امسال یکم تفریح کنم.

    - حالا چرا گردوخاک کردی؟

    - زیاد پررو بازی درآورد.

    صدای دنگ بلندی باعث شد هرچهارنفرمون از جا بپریم. نگاهم به سمت وسط سالن چرخید دختری روی زمین افتاده بود و سینی غذا کنارش روی زمین ریخته بود. به زحمت سرشو بالا گرفت. مو و لباس هاش کاملا کثیف شده بود.

    پیتر زمزمه کرد:

    - همون تازه واردس.

    مکینز و دوستاش درحالیکه با تمسخر بهش نگاه می کردن گفتن:

    - اوه ببخشید جوجه کوچولو ندیدیمت.

    از همون فاصله هم میتونستم شعله عصبانیت رو توی چشم های دخترک ببینم. مشخص بود آدم سرسختیه. تمام سالن داشتن بهش میخندیدن و مسخره اش می کردن. یکی از دخترها با لحن تمسخرآمیزی گفت:

    - آخی لباسات کثیف شده؟ حالا نیاز نیست گریه کنی!

    موهاشو از روی صوتش کنار زد دست هاشو روی زمین گذاشت و بلند شد. تعلل پای راستش از چشم تیزم دور نموند. درد داشت. یه قدم بلند به سمت مکینز برداشت و در مقابل چشم های حیرت زده همه مشت محکمی به صورت مکینز کوبوند. صدای هین کشیدن فضا رو پر کرد و بعدش صدای آه درد آلود مکینز.
  
    سلام به همه بابت تاخیر در پست گذاری ببخشید اینقدر مشغله های کاری زیاد شده که گاهی واسه خودم هم وقت کم میارم
    دوستای گل اگه از رمان راضی بودین از نوشته های قبلیم راضی بودین و قلممو دوست داشتین توی نظر سنجی نگاه دانلود برای برترین نویسنده های اردیبهش بهم رای بدین مرسسسییییییی از همتون

    پیتر شگفت زده گفت:

    - خدای من باورم نمیشه این کارو کرد.

    گفتم:

    - من که بهت گفتم اونیه ماده ببر وحشیه! نگفتم؟

    نیل بهت زده گفت:

    - باورم نمیشه حال مکینز رو گرفت! کسی جرات نداره مکینزو ضایع کنه! اونم یه دختر!

    لبخندم پر رنگ تر شد. مکنیز دستش رو از صورتش برداشت از بینیش خون جاری شده بود. غرید:

    - دختره هر*زه عوضی!

    به سمتش حمله کرد که دختر جا خالی داد و از پشت لگد محکمی بین پاهای مکینز کوبید. مکینز از درد نفسش تو سینه حبس شد و روی زمین افتاد. دختر کیفشو از زمین برداشت و تکوند با خونسردی کامل پاهاشو روی تن مکینز گذاشت و از روش عبور کرد و گفت:

    - فقط هیکل گنده کردی در واقع اصلا عددی نیستی. پس بیخود سعی نکن منو بترسونی.

    از سالن بیرون رفت و همه رو در بهت باقی گذاشت.چند دقیقه بعد پچ پچ ها و زمزمه ها بلند شدن و سالن دوباره شلوغ شد. مکینز با عصبانیت از جا بلند شد و گفت:

    - با بد کسی درافتاد. بدجور حالشو میگیرم.

    پیتر نگاهی به من انداخت و گفت:

    - فکر میکنم استقبال از تازه وارد به زودی شروع میشه.

    سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم:

    - واسه همه تازه واردا مراسم استقبال به حد کافی سخت هست. این یکی گور خودشو با دستای خودش کند. از همین روز اول با بد کسایی در افتاد.

    - ولی چرا حس می کنم این بیشتر باعث سرگرمی تو میشه. نکنه برنامه ای داری؟

    - چرا که نه؟ بلاخره باید بری تازه واردا یه خوش آمد گویی و استقبال گرم داشته باشیم مگه نه؟

    دین دستشو به کف دستم کوبید و گفت:

    - عاشق این جور برنامه هام دیگه.

    نیل سری تکون داد و گفت:

    - بنظرم بهتره به فکر شرط بندی و برنامه امشبتون باشین.

    گفتم:

    - من خیالم از بابت خودم جمعه نگران نیستم. بهتره دینن از الان به فکر تهیه لباس باشه.

    دین و نیل نگاه شیطنت آمیزی باهم رد و بدل کردند و چیزی نگفتن. با صدای زنگ سینیمو برداشتم و گفتم:

    - عجله کنین. وقت فوتباله. امروز ضدحال زدن به مکینز خیلی بیشتر مزه میده مثل اژدهایی شده که منتظر فورانه.


    توی رختکن شروع به تعویض لباس کردیم. چندتا از بچه های تیم نگاهی به من انداختن و گفتن:

    - هی هالدن تابستون چیکار کردی که اینقدر تغییر کردی؟ به ما هم یاد بده! نکنه چیزی مصرف کردی؟

    پیتر نگاه معنی داری بهم انداخت و خندید. سرموب ه نشونه منفی تکون دادم و گفتم:

    - واسشون کلی زحمت و درد کشیدم. به این آسونیا نمیتونی مثل من شی.

    - هه پس کل تابستون مشغول درست کردن هیکل ناقصت بودی؟ فکر نمیکنم اینا هم تغییری توی بازی افتضاحت به وجود بیاره!

    حتی نیاز نبود برای دیدن صاحب صدا به عقب برگردم همونطور که تی شرت ورزشیمو میپوشیدم گفتم:

    - مکینز! میبینم بعد از افتضاح تو سالن غذاخوری هنوز رو پایی. چطوره که با این هیکل از یه دختر ریزه میزه کتک خوردی هان؟

    حتی چشم بسته هم میتونستم دودی که از بینیش بیرون میزد رو تصور کنم. تنه محکمی بهم زد و گفت:

    - ببینم تو زمین هم همینقدر بلبل زبونی می کنی یا نه؟

    مربی وارد رختکن شد و گفت:

    - زود باشید چقدر معطل می کنید تن لشتونو بیارین تو زمین یالا!

    بچه ها زیرچشمی بهم خیره شدن و گفتن:

    - برنامه چیه؟ مکینز تو زمین دهنمونو سرویس میکنه.

    - چی میگین؟ اعتماد به نفس داشته باشین. ما گرگینه ایم. اونا در مقابل ما هیچ شانسی ندارن.

    با صدای سوت مربی توی زمین دو دسته شدیم. گروه اول من سرگروه شدم و گروه دوم مکینز. برق کینه توی چشم هاش بیداد می کرد. مربی با صدای بلندی گفت:

    - امسال واسه ما سال مهمیه. بازی های فصل دارن شروع میشن و ما سال پیش خیلی بد عمل کردیم و شکست بدی توی مسابقات خوردیم حتی نتونستیم بین نفرات اول تا سوم بشیم. امسال من ازتون یه تلاش واقعی می خوام میفهمین؟ نمیخوام از بچه های بی خاصیت مدرسه همیلتون شکست بخوریم فهمیدین؟

    همه یه صدا فریاد زدم:

    - فهمیدیم.


    - خوبه حالا شما دوتا تیم باهم مسابقه میدین و من بازیتونو میبینم بازیکنان تیمی که برنده باشه واسه مسابقه انتخاب میشن و بقیه شانسشون واسه شرکت توی آخرین بازی دوره دبیرستان رو از دست میدن.

    کمی مکث کرد و گفت:

    - همه سرجاهاتون آماده باشین. با صدای سوت شروع کنین.

    لحظه ای بعد در سوت دمید و توپ پرتاب شد. همه شروع به دویدن کردن و سعی کردیم از بین حملات سنگینی که بهمون میشد جا خالی بدیم. توپ به سمتم پرتاب شد ولی قبل اینکه انگشت هام دورش حلقه بشه مکنیز ضربه محکمی بهم زد که نقش زمین شدم. میتونستم به جو اومدن خوی گرگینه ایم رو حس کنم. با یه حرکت مکینز رو کنار زدم و از جا بلند شدم. با پوزخند از کنارم رد شد. اولین امتیاز به نفع اونا شده بود. بازی ادامه پیدا کرد رقابت کاملا کنار هم بود و زمان داشت به آخر می رسید آخرین امتیازی که بدست میومد برنده رو تعیین می کرد. با دست به دن نیل و پیتر اشاره کردم.

    - چی شده؟

    گفتم:

    - وقتشه. دن تو اون دوتا قلدر های مکنیز رو مشغول کن. پیتر تو اون پسر لاغر عینکیه رو بزن زمین و راه جلوی منو باز کن. و نیل با همه سرعتی و دقتی که داری توپ رو مستقیم به سمت مکینز پرتاب کن.

    همه با تعجب گفتن:

    - چی؟؟؟

    - همین که شنیدین توپ رو به من پاس ندین توپ رو با همه قدرت به سمت مکینز بفرستید.

    - دیونه شدی؟ این آخرین امتیازه!

    - بهم اعتماد کن میدونم دارم چیکار می کنم.

    با صدای مربی رو به بقیه تیم گفتم:

    - زود باشید امتیاز آخره سرجاهاتون بمونید.

    میتونستم صدای قلبمو که از هیجان و دویدن بلندتر میزد بشنوم. چند لحظه سکوت محض و با صدای سوت همهمه ای که شدت گرفت.

    لینک نقد رمان گرگ زاده خوشحال میشم سر بزنین
    نقد و بررسی رمان گرگ زاده
    
    با همه قوا شروع به دویدن کردم. دن رو دیدم که خودشو به سمت دوتا قلدرهای مکینز انداخت و زمینشون زد، پیتر همونطور که برنامه ریزی کرده بودیم راه رو برامب از کرد و من با هدفی خاص به سمت کناره زمین می دویدم. توپ بین بچه ها پاس کاری می شد و افراد غول پیکر تیم مقابل وحشیانه به هم ضربه می زدند تا امتیاز آخر رو بگیرن. توپ به سمت نیل پرتاب شد و در دست های قدرتمند نیل جای گرفت. نگاهش با سردرگمی و نگرانی روی من چرخید تردید داشت. چشم هاموبه نشونه اطمینان باز بسته کردم قبل از اینکه پسر غول پیکری بهش تنه بزنه با همه قدرت توپ رو به سمت چپ زمین جایی که مکینز ایستاده بود پرتاب کرد.

    همه نگاه ها بهت زده مسیر توپ رو دنبال کردند که نه به سمت من بلکه به سمت مکینز می رفت حتی خودش هم متعجب ایستاده بود و انگار متوجه نمیشد این یک اشتباه نشونه گیریه یا هدف دیگه ای داره. پوزخند زدم خیز برداشتم و با سرعت بالایی به سمت مکینز دویدم میتونستم رگه هایی از خوی گرگینه ایم رو که درون خونم جاری بود به وضوح حس کنم. مکینز تازه متوجه من شد، متوجه پسری که با همه قدرت مثل شیری که به سمت شکارش می دوده در حال حمله است. توی چند قدمیش خیز بلندی برداشتم و علاوه بر گرفتن توپ توی زمین و هوا در فاصله چند سانتی صورت مکینز با همه قدرت بهش ضربه زدم که چند قدم اون طرف تر روی زمین افتاد با چند گام خودمو به اون طرف خط رسوندم و توپ رو توی زمین حریف به خاک کوبیدم و پیروزمندانه به پیکر جمع شده از درد مکینز روی زمین پوزخند زدم.

    در حالیکه سوت پایان بازی زده شد به سمت مکینز رفتم و دستمو برای کمک بهش طرفش دراز کردم. نگاهش پر بود از نفرت، وقتی دیدم دستم در هوا خالی موند دستمو عقب کشیدم و گفتم:

    - چی شد؟ آخی دردت گرفت؟ زیادی دخترونه بازی می کنی مکینز! شرط می بندم اون دختره تازه وارد از تو بهتر بازی می کنه!

    همه کسایی که اطرافمون بودن زدن زیر خنده. سری به نشونه تاسف تکون دادمو از کنارش رد شدم. مربی نگاهی سرسری به مکینز کرد و گفت:

    - مکینز امسال خیلی افت کردی. بهتره یکی کمکت کنه بری درمونگاه.

    مکینز در حالی که هنوز از درد می نالید زیرلب گفت:

    - تلافیشو سرت در میارم. مطمئن باش.

    - هه

    مربی به سمت من برگشت و گفت:

    - بازیت خیلی خوب بود مایک. میتونم مطمئن باشم واسه مسابقات هم همینجوری تلاش می کنی؟

    - صد در صد مربی.

    - خوبه تو و کل تیمت واسه مسابقات نهایی انتخاب میشین.

    فریاد شادی بچه هوا رفت.

    لینک نقد رمان گرگ زاده خوشحال میشم سر بزنین
    نقد و بررسی رمان گرگ زاده


    . پیتر دستشو دور گردنم انداخت و گفت:

    - باید جشن بگیریم.

    دن رو به بچه های تیم کرد و گفت:

    - امشب ساعت 6 پشت تپه هرکی دوست داره بیاد واسه جشن.

    لباس هامونو عوض کردیم و دوش گرفتیم. رو به دن گفتم:

    - بابا اینا بفهمن بچه هارو دعوت کردی واسه جشن تنبیهمون می کنن.

    - نگران نباش کسی خبردار نمیشه. یه ساعتی دور همیم یه آبجو میزنیم بعد تموم میشه کسی هم بویی نمیبره.

    - امیدوارم همینطور باشه که میگی دن.

    - نگران نباش من میدونم دارم چیکار می کنم.

    لباسامو پوشیدم و با بچه ها از مدرسه زدیم بیرون. ساعت 6 پشت تپه نزدیک مدرسه پر شده بود از پسرهای هم تیمی که دوستا و دوست دختراشون رو دعوت کرده بودن. دن تعداد زیادی آب جو و لیوان و وسط گذاشت و پیتر هم کلی خوراکی آورده بود.

    - خوش بگذرونین بچه ها.

    صدای موسیقی فضا رو پر کرد و دختر پسرهایی که یکی یکی شروع به ر*ق*ص دور آتیش می کردن. نیل لیوان آب جو رو گگرفت سمتم و با دن و پیتر دورم حلقه زدن و گفت:

    - به سلامتی اینکه حال مکینز رو گرفتی!

    بقیه پشت سرش گفتن:

    - به سلامتی!

    تقریبا سومین لیوان آبجو رو خوردم که حس کردم سرم منگ شده.چشم هامو مالوندم و نگاهی به ساعت کردم ناخودآگاه از جا پریدم دیروقت بود و تا یکی دو ساعت دیگه تبدیل می شدم. نگاهی به دختر پسرهای در حال ر*ق*ص کردم و رو به پیتر گفتم:

    - بسه بهتره متفرقشون کنین دیر وقته. یه ساعت دیگه تبدیل می شم!

    نگرانی روی چهره پیتر سایه انداخت. سریع آتش رو خاموش کرد و گفت:

    - بچه ها بسه دیگه خیلی خوش گذشت ولی بهتره دیگه برین.

    صدای اَه گفتن جمعیت بلند شد ولی وقتی قیافه جدی پیتر رو دیدن یکی یکی بلند شدن و رفتن. نفس عمیقی کشیدم و مشغول کمک شدم تا خرابکاری ها و کثیف کاری هارو جمع کنیم. هنوز یک ساعت نگذشته بود که دردی کشنده رو توی تک تک استخون های بدنم احساس کردم حسی مثل وارد شدن مذابی داغ داخل استخون ها بدنم رو در بر گرفت و من با عجز روی زمین افتادم. تمام استخون های تنم منقبض می شد و مفصل های بدنم شروع به ترق تروق صدا خوردن کرد. حس می کردم خنجری به تیزی تیغ تک تک استخوان های بدنم رو میشکافه و منو از هم می پاشونه. درد از دیشب هم بدتر بود. از ته دل فریاد زدم و استخون های دستم به عقب شکستند و صدای تهوع آوری از شکسته شدنشون فضا رو پر کرد. نیل و پیتر دست هامو گرفتن و مرتب می گفتن:

    - آروم باش. سعی نکن باهاش مقابله کنی. الان درد تموم میشه. آروم باش.

    بی اراده با دستم روی پوست خودم چنگ کشیدم پوستم جوری می سوخت که دلم میخواست خودم زنده زنده پوست بدنم رو بکنم شاید این سوزش و درد تموم بشه. جمجمه و فکم به دری درد می کرد انگار با صورت به تخته سنگی بزرگ کوبیده شده بودم میتونستم خورد شدن استخون های بینی و قفسه سینم رو حس کنم. کمرم از پشت به عقب شکست و تونستم ترک برداشتن و تغییر شکل ستون فقراتم رو به وضوح حس کنم. فریاد هام سکوت شب رو از هم میشکافت.
    

    تقریبا سومین لیوان آبجو رو خوردم که حس کردم سرم منگ شده.چشم هامو مالوندم و نگاهی به ساعت کردم ناخودآگاه از جا پریدم دیروقت بود و تا یکی دو ساعت دیگه تبدیل می شدم. نگاهی به دختر پسرهای در حال ر*ق*ص کردم و رو به پیتر گفتم:

    - بسه بهتره متفرقشون کنین دیر وقته. یه ساعت دیگه تبدیل می شم!

    نگرانی روی چهره پیتر سایه انداخت. سریع آتش رو خاموش کرد و گفت:

    - بچه ها بسه دیگه خیلی خوش گذشت ولی بهتره دیگه برین.

    صدای اَه گفتن جمعیت بلند شد ولی وقتی قیافه جدی پیتر رو دیدن یکی یکی بلند شدن و رفتن. نفس عمیقی کشیدم و مشغول کمک شدم تا خرابکاری ها و کثیف کاری هارو جمع کنیم. هنوز یک ساعت نگذشته بود که دردی کشنده رو توی تک تک استخون های بدنم احساس کردم حسی مثل وارد شدن مذابی داغ داخل استخون ها بدنم رو در بر گرفت و من با عجز روی زمین افتادم. تمام استخون های تنم منقبض می شد و مفصل های بدنم شروع به ترق تروق صدا خوردن کرد. حس می کردم خنجری به تیزی تیغ تک تک استخوان های بدنم رو میشکافه و منو از هم می پاشونه. درد از دیشب هم بدتر بود. از ته دل فریاد زدم و استخون های دستم به عقب شکستند و صدای تهوع آوری از شکسته شدنشون فضا رو پر کرد. نیل و پیتر دست هامو گرفتن و مرتب می گفتن:

    - آروم باش. سعی نکن باهاش مقابله کنی. الان درد تموم میشه. آروم باش.

    بی اراده با دستم روی پوست خودم چنگ کشیدم پوستم جوری می سوخت که دلم میخواست خودم زنده زنده پوست بدنم رو بکنم شاید این سوزش و درد تموم بشه. جمجمه و فکم به دری درد می کرد انگار با صورت به تخته سنگی بزرگ کوبیده شده بودم میتونستم خورد شدن استخون های بینی و قفسه سینم رو حس کنم. کمرم از پشت به عقب شکست و تونستم ترک برداشتن و تغییر شکل ستون فقراتم رو به وضوح حس کنم. فریاد هام سکوت شب رو از هم میشکافت.

    چشم هام درشت تر می شدند و از تمام تنم موهایی بلند و خاکستری شروع به رویش کرد. ناخن هام دراز و بلند می شدند و قدم کوتاه و کوتاه تر. آخرین بخش درد شروع شد دردی اونقدر شدید که با پنجه هام تمامی پوست باقی مونده روی تنم رو دریدم و تبدیل شدم به گرگی خاکستری با چشم های درخشان آبی. جلوی روم سه گرگینه دیگه رو می دیدم که با نگرانی نگاهم می کردند اما ذهنم گنگ بود حس می کردم پرده ای تار و گیج کننده روی ذهنم کشیده شده که نمیدونستم از اثرات نبود کنترل روی ذهنم بود یا نوشیدنی غیر مجاز زیادی که خورده بودم.

    به آسمون خیره شدم هلال ماه توی آسمون روشن تر از همیشه می درخشید. گرگینه سیاه قدمی به سمتم برداشت...ذهنم بی اراده فرمان به دویدن داد. به عقب برگشتم و مشغول دویدن شدم. با سرعتی بالا روی چمن ها می دویدم و انگار تمام انرژی انباشته شده توی بدنم آزاد می شد و ماهیچه هام از این فعالیت های شدید لذت می بردند. ذهنم بویی غریبه رو حس می کرد، بوی آدرنالین، الکل و انسان. سعی کردم روی خودم مسلط باشم ولی الکل ذهنمر و به بازیچه می گرفت و اراده ام از دیشب هم ضعیف تر شده بود. مغزم بر اساس غ*ر*ی*ز*ه ای ذاتی می خواست بوی انسان ها رو دنبال کنه و گوشه ای کوچک از ذهنم سعی داشت با نیمه بزرگ تر مقابله کنه و مانع بشه.

    این جدال چند ثانیه هم طول نکشید وبه کمک الکی که توی خونم جریان داشت قسمت غریزی و ذاتی وجودم با همه قدرت فرمان به تعقیب بود داد.
    

    میتونستم صدای پای بقیه گرگینه هارو هم پشت سرم بشنوم ولی چیزی درونم فقط روی اون بوی خاص متمرکز شده بود. با همه سرعت دنبال منشا بو می دویدم. از حرکت ایستادم منشا بو جایی پشت بوته هایی بود که مقابلم قرار داشت. از همون فاصله میتونستم متوجه حضور پسری بشم که پشت درخت نشسته و ماریجوانا دود می کرد. صدای خر خری که از گلوم خارج می شد باعث شد پسر به عقب برگرده و متوجه من بشه. سیگار از دستش افتاد و گفت:

    - اووه! خدای من!

    قدمی جلوتر رفتم. میتونستم بوی ترس رو از وجودش استشمام کنم. آروم غریدم و دندون های تیزمو بهش نشون دادم. عقب عقب رفت و به درخت چسبید.

    - جلو نیا. جلو نیا!

    یه قدم دیگه جلو رفتم فریاد کشید و شروع به دویدن کرد. مغزم فرمان داد...برو دنبالش. شروع به دویدن کردم سرعتم اونقدر ازش زیادتر بود کمه راحت می تونستم بهش برسم با پرشی بلند از بالای سرش پریدم و جلوش قرار گرفتم غرشی کردم و به سمتش پریدم و چنگال های تیزمو روی ران پاش فرو کردم. صدای فریادش به هوا رفت قبل اینکه ضربه دوم رو وارد کنم. جسمی سنگین من رو به عقب پرتاب کرد. با پرخاش بلند شدم و گرگینه ای بلند قامتو روبه روم دیدم. گرگینه ای که از همه آشنا تر بود. ذهنم کلمه پدر رو فریاد زد. انگار تازه پرده تار و گیج کننده روی ذهنم کنار رفت وهوشیار شدم. نگاهم به پنجه خون آلود خودم و پسری که روی زمین از خون ریزی فریاد میزد خیره موند.

    نتونسته بودم از پسش بر بیام. نتونسته بودم خودمو ذهنمو کنترل کنم. حتی دلم نمیخواست اون حس نا امیدی رو توی چشم های پدرم ببینم. از من انتظار دیگه ای داشت. انتظار داشت بتونم با یه قدرت خارق العاده توی یه روز روی خودم کنترل پیدا کنم. انتظار داشت مثل خودش باشم ولی نبودم...من مثل اون نبودم. ضعیف بودم و توی این امتحان شکست خورده بودم. بدون اینکه دوباره توی چشم هاش خیره بشم برگشتم و با همه قدرت شروع به دویدن کردم...فرار کردم از موندن و دیدنم اون حس توی چشم های بابا و شنیدن صدای دردآلود اون پسر. حالا که ذهنم شفاف تر شده وبد و تاثیر الکل از بین رفته بود بهتر میتونستم فکر کنم.

    نمیدونستم کجا می رم ولی فقط دلم میخواست یکم ازشون دور شم. از نگاه هایی که سعی در مراقبت ازم داشتن تا به کسی آسیب نرسونم دور بشم. اونقدر رفتم که از محدوده دهکده دور شدم و کنار چشمه رسیدم. کنار تخته سنگی ایستادم و به هلال ماه خیره شدم. باد خنکی شروع به وزیدن کرد. عطر خاصی به مشامم رسید...عطری مثل شکوفه های بهاری.

    بی اختیار تخته سنگ رو دور زدم تا منشا عطر رو پیدا کنم. به اون طرف که رسیدم با دیدن منظره روبه روم از حرکت باز ایستادم. دختری پشت به من کنار چشمه ایستاده بود. موهای مشکی بلندش با وزش نسیم توی هوا شناور شده بودن. دامن سفیدش مواج شده بود و کفش های نقره ایش رو گوشه ای انداخته و قدم داخل چشمه گذاشته بود.

    منشا عطر از وجود همین دختر بود...با وزش باد میون موهای آشفته اش عطر گل های بهاری توی هوا پخش می شد. بی اختیار کمی جلوتر رفتم تا شاید بتونم چهره اش رو ببینم. زیرلب شروع به زمزمه آهنگی کرد. صداش به لطافت و نرمی نسیم بود. اونقدر صداش زیبا و آرامش بخش بود که ذهنم به حسی از آرامش رسید و تونستم بیشتر کنترلش کنم. همونجا نشستم و از پشت به سایه دختر خیره شدم و به آهنگی که زیرلب میخوند گوش دادم. نمیدونم چقدر گذشته بود که ساکت شد . چند قدم عقب اومد و کفش هاش رو پوشید. قبل از اینکه بخوام به فکر پنهان کردن خودم بیوفتم به عقب برگشت و با دیدن من به وضوح یکه خورد و عقب پرید. میتوسنتم صدای بلند ضربان قلب رو که از ترس میزد بشنوم. از جا بلند شدم تا بهش بفهمونم از من نترسه ولی با قدمی که جلو گذاشتم باعث شدم به شدت وحشت زده بشه و جیغ بزنه و فرار کنه بخاطر تاریکی و موهای ریخته روی صورتش نتونسته بودم چهره اش رو تشخیص بدم. . تلاشی برای دویدن پشت سرش و رسیدن بهش نکردم فقط همونجا ایستادم و دور شدنش رو نگاه کردم.

    تقریبا نزدیک های طلوع بود که به شکل انسان گونه ام درومدم. هیچ لباسی همراهم نداشتم. همه توی تنم پاره شده بود. باید مثل بقیه گرگینه ها یه فکری به حال این موقعیت هام می کردم. کنار همون تخته سنگ نشستم و به طلوع خورشید خیره شدم. کف دست هام هنوز خون آلود بود. دست هامو توی دریاچه شستم و به صورتم آب زدم. شب خوبی نبود، حسابی گند زده بودم و از طرفی وی دوباره مواجه شدن با بابا رو نداشتم. از یه طرف دیگه دیدن اون دختر و حضورش به طرز عجیبی بهم آرامش اینو داده بود که بتونم دوباره کنترل عقلمو به دست بگیرم.

    باید برمیگشتم خونه و واسه مدرسه آماده می شدم. نگاهی به سرووضع خودم انداختم و آه کشیدم کافی بود یک نفر منو با این وضعیت می دید اونوقت مضحکه کل دهکده می شدم. با همه سرعتی که داشتم سمت خونه می دویدم. خوشبختانه کسی توی راه منو ندید. از فاصله دور هم میتونستم نیک، دین و پیتر رو که کنار در خونه ایستاده بودن تشخیص بدم. با دیدن من روشونو اون طرف کردن و نیک گفت:

    - گندت بزنن چرا لباس همراهت نبود! کل مسیرو اینجوری دویدی؟

    - آره لعنتی یادم رفت.

    وارد خونه شدم، وقتی دیدم بابا خونه نیست نفس راحتی کشیدم. بچه ها هم پشت سرم اومدن داخل. از توی کشو شلوارکی برداشتم و پام کردم. پیتر با لحنی که نگرانی ازش می بارید گفت:

    - خوبی؟ دیشب کجا رفتی؟ نتونستیم پیدات کنیم.

    دستی داخل موهام کشیدم و گفتم:

    - رفتم سمت دریاچه. به یکم فضا احتیاج داشتم.

    - نتونستیم ردتو بگیریم. بابات خیلی نگران بود.

    - اون پسره رو چیکار کردین؟

    - لعنتی یکی از بچه های مدرسه بود بعد پارتی نرفته بود سمت خونه داشت مواد می کشید.

    - خیلی اذیت شد؟

    - نه زیاد! بابات به موقع رسید.

    - نتونستم خودمو کنترل کنم. نباید نوشیدنی الکل دار میخوردم.

    نیک پوزخندی زد و گفت:

    - شرطو باختی!

    اصلا یاد شرطبندی نبودم. پس حسابی گند زده بودم! نگاهی به چهره خندان دین و نیک انداختم و گفتم:

    - از عمد بهم آبجو دادین! مگه نه؟ میخواستین نتونم خودمو کنترل کنم.

    نیک ضربه ای به بازوم زد و گفت:

    - عادلانه بازی کردن جزو شرایط نبود.

    - لعنت به این شانس باید از اول میفهمیدم شما دوتا چه نقشه ای ریختین.

    - اشکال نداره میتونیم بهت یه حق انتخاب بدیم.

    - چه انتخابی؟

    - مکینز به حد کافی ضایع شده دیگه اذیت کردنش حال نمیده.

    - خب؟

    - نظرت چیه اون پذیرایی با فالوده رو برای تازه وارد مدرسه انجام بدی؟ یه خوش آمد گویی به سبک ما!
    

    چند لحظه مکث کردم. فکر چندان بدی هم نبود خودم هم توی این فکر بودم که یکم حال این دختره جسور و گستاخ رو بگیرم. پوزخندی زدم و گفتم:

    - قبوله.

    پیتر سری تکون داد و گفت:

    - بهتره این کارو نکنین. حال مکینز رو بگیرین بهتره ولی اون دختر....

    نیک حرف پیتر رو قطع کرد و گفت:

    - تو همیشه ضدحالی! هیچوقت پایه این تفریحات نیستی دیگه دارم تصمیم میگیریم بابابزرگ صدات کنم.

    نگاهی به پیتر انداختم و گفتم:

    - بیخیال چندان فکر بدی هم نیست. بدم نمیاد دوباره فوران آتش عصبانیت رو توی چشم های اون ماده ببر ببینم.

    پیتر شونه ای بالا انداخت و گفت:

    - باشه. امیدوارم از کارت پشیمون نشی.

    دین و نیک هردو باهم گفتند:

    - همین امروز؟

    لبخند شرورانه ای زدم و گفتم:

    - همین امروز!

    دوش گرفتم تا خاک و کثیفی های دیشب از تنم پاک بشه. لباسمو عوض کردم کوله امو رو شونه ام انداختم و به بچه پیوستم. بابا هنوز به خونه برنگشته بود. امیدوار بودم تا شب مجبور نشم باهاش رو در رو بشم.

    از فکر شب دوباره استرس وجودمو پر کرد میترسیدم امشب هم خرابکاری کنم شاید بهتر باشه امشب از همه فاصله بگیرم و برم جایی که هیچ انسانی اونجا نباشه. ناخودآگاه خاطره دیشب توی ذهنم مرور شد. تصویر ماه توی دریاچه و دختری با صدای پری مانند. حسی درونم به شدت دلش میخواست بازهم اون صحنه رو ببینه انگار حس می کردم اگه بازهم اون دختر اونجا باشه وجودش و صداش میتونه جسم گر گرفته و ذهن و افکار از هم گسیخته منو آروم کنه و بتونم کنترلم رو حفظ کنم. دیشب تونسته بودم ساعت ها پشت سرش بشینم بدون اینکه بهش حمله کنم یا آسیبی بهش بزنم.

    دین سقلمه ای بهم زد و گفت:

    - تو فکری؟

    سری تکون دادم و گفتم:

    - نه خوبم.


    معرفی و نقد رمان گرگ زاده
    

    به مدرسه که رسیدیم اولین کلاس رو هر چهار نفر باهم داشتیم.طبق معمول ردیف آخر واسه ما بود. راحت میتونستم پچ پچ هایی که تقریبا 80 درصدش به ما برمیگشت رو بشنوم. با باز شدن در و ورود شخصی پچ پچ ها و ریز ریز خندیدن ها جهتشون از ما برگشت و به شخص دیگری تغییر کرد. سرمو بالا گرفتم و نگاهم به جثه ریز دختر تازه وارد افتاد. موهای قهوه ای تیره اش رو با یه کش پشت سرش بسته بود و لباس فرم مدرسه رو به تن داشت. بدون اینکه نیم نگاهی به هیچ کس بندازه با فاصله دو صندلی جلوی من نشست.

    هنوز چند ثانیه نگذشته بود که یکی از پسرهای تیم فوتبالمون رو دیدم که کنارش نشست. ناخودآگاه گوش هام برای شنیدن مکالمه بینشون تیز شد.

    - هی سلام. تو همون دختر تازه واردی مگه نه؟

    دختر با بدخلقی جواب داد:

    - فکر میکنم کسی توی مدرسه نیست که منو نشناسه و ندونه من تازه واردم. بنابراین نمیدونم چرا سوالی میپرسی که جوابشو میدونی!

    از جواب تیز و لحن تندش جا خوردن استیفن رو به وضوح حس کردم. سعی کرد با لبخند ملایمی خودشو جمع و جور کنه و جواب داد:

    - خب بهتره بگم نمیدونستم چطور میتونم سر حرفو باهات باز کنم. انگار نتونستم اونجوری که میخواستم خوب برخورد کنم.

    دستشو جلو برد و گفت:

    - من استیفن هستم. اسمت چیه؟

    دختر با کمی مکث برای چند لحظه کوتاه با استیفن دست داد و گفت:

    - خوشبختم. من لوسی هستم.

    - از آشناییت خوشحالم لوسی. زیاد بخاطر این برخوردای بچه ها ناراحت نباش اصولا در مورد همه افراد تازه وارد همینجورین کم کم درست میشه.

    - من مشکلی با برخوردشون ندارم همینجوری راحتم.

    استیفن در حالی که بلند می شد گفت:

    - به هرحال خوشحال میشم اگه کمکی نیاز داشتی بهم بگی یا شاید بتونم یه روز اطراف شهر رو نشونت بدم. در ضمن بدم هم نمیاد موقع تمرین فوتبال تماشاچی مثل تو داشته باشم.

    چشمکی زد و به صندلی خودش برگشت. پس اسمش لوسی بود. اسمی ملایم که اصلا به خشم درون چشم هاش و جسارتش نمیومد. نیک نگاهی بهم انداخت و گفت:

    - چطوری میخوای این کارو بکنی?

    - صبر کن خودت میبینی.

    منتظر موندم تا کلاس تموم شد. بچه ها یکی یکی کتاب هاشون رو بر میداشتن و برای ناهار به سالن می رفتن. اونقدر موندم تا کلاس خلوت شه. آروم و بی عجله مشغول جمع کردن وسایلش بود. چند قدم بهش نزدیک شدم و پشتش ایستادم. سرمو از پشت کنار گوشش بردم. عطر موهاش برای لحظه ای حواسم رو پرت کردم. اروم گفتم:

    - هی.
    
    با شنیدن صدام کنار گوشش از جا پرید و به سمتم برگشت. با دیدن من به سرعت اخم چهره اش رو پوشوند و گفت:

    - چیه؟

    - میخوام باهات صحبت کنم. البته اگه وقت داری.

    - چه صحبتی؟

    براق بودن و حالت تدافعی داشتن کاملا توی چشم هاش مشخص بود.

    - فکر میکنم اولین برخوردی که باهم داشتیم چندان جالب نبوده. ترجیح میدم تجدید نظر کنم.

    - متوجه منظورت نمیشم؟

    سعی کردم لبخندم دوستانه تر و واقعی تر باشه و گفتم:

    - الان باید برم دوستام منتظرم هستن. بعد از ناهار بیا کلاس 5. میخوام بابت رفتارم ازت عذرخواهی کنم.

    با گیجی به من خیره شد انگار هنوز نتونسته بود حرفم رو درک کنه. منتظر نموندم بخواد عکس العملی نشون بده به سمت در کلاس دویدم و گفتم :

    - یادت نره کلاس 5 بعد ناهار. تنها بیا.

    بچه ها دم در منتظرم بودن. گفتم:

    - یه معذرت خواهی درست حسابی واسش دارم! کاملا سورپرایز میشه.

    پیتر آهی کشید و گفت:

    - هنوزم میگم این کارو نکن. داری اشتباه می کنی.

    کسی به پیتر توجه نکرد. دین گفت:

    - اگه فقط جلوی ما ضایع شه که زیاد حال نمیده!

    - قرار نیست فقط خودمون باشیم بچه های فوتبالو بعد ناهار جمع می کنیم. نمیشه صحنه دیدنی رو از دست بدن.

    موقع ناهار توی سالن لوسی چندتا میز اونطرف تر تنها نشسته بود. بچه های دبیرستان عادت نداشتن با هر غریبه ای دوست بشن و توی جمع خودشون راه بدنش. معلوم بود اشتهایی به غذا نداره چون داشت با غذاش بازی می کرد. غذامو زودتر از همه خوردم و گفتم:

    - من میرم وسایل لازم رو آماده کنم شما بقیه رو جمع کنین.

    از توی ماشین سطل نسبتا بزرگی برداشتم و از بوفه مدرسه یه تعداد خیلی زیادی فالوده یخی گرفتم. دو سه قوطی رنگ قرمز هم که از قبل آماده کردم توی فالوده ها ریختم تا اثرش بیشتر به چشم بیاد و همه رو توی سطل با هم مخلوط کردم. وقتی وارد کلاس شدم بیشتر پسر ها داخل بودن و مشخص بود که ماجرا رو از بقیه شنیدن.

    بهم کمک کردن تا سطل رو بالای در جا سازی کنیم. جوری جاسازیش کردیم که به محض باز شدن در سطل روی سر هرکسی که داخل بشه خالی می شد.

    همه روی صندلی ها نشستن و به در خیره شدن. نیک گفت:

    - اگه نیاد چی؟

    - میاد.

    - اگه نیاد؟

    یکی از پسرها گفت:

    - فکر کنین آقای شاندمن مدیر مدرسه الان باید توی کلاس چه افتضاحی به وجود میاد!

    پیتر گفت:

    - معلما رو بگو! اگه این بلا سر یکیشون بیاد رسما از مدرسه اخراجیم.

    همه زدن زیر خنده. زمان کند میگذشت بیست دقیقه گذشت ولی هیچ خبری نشد. اخم هام توی هم رفته بود و عصبی بودم. از خودم مطمئن بودم، مطمئن بودم تاثیر لازم رو روش گذاشتم تا وادار شه بیاد. نیومدنش برام حسابی گرون تموم می شد. پوزخند های طعنه آمیز پسرها بدجوری رو اعصابم خط مینداخت.
    
    بچه ها شروع به یاوه گفتن و ریز خندیدن کرده بودن ولی من بی حوصله تر از قبل روی صندلی نشستم. پیتر نگاهی به صورت گرفته ام انداخت و گفت:

    - جای دستش رو صورتت مونده عجب ضرب دستی داشت.

    شونه ای بالا انداختم و گفتم:

    - اونقدری نبود که دردشو حس کنم. از نیش پشه هم کمتر احساسش کردم.

    - ولی از قیافت مشخصه اصلا الان حال و حوصله نداری.

    - نه نمیدونم چرا ولی اصلا اونجور که میخواستم نشد.

    دین خودشو رو صندلی کنارم پرت کرد و گفت:

    - شماها زیاد سخت میگیرین. قیافش واقعا دیدنی بود تمام لباسش داغون شده بود فکر نکنم امروز دیگه بتونه برگرده مدرسه. فقط فکر کن با اون سرووضع چطور از مدرسه زده بیرون.

    هرچی بیشتر تصور میکردم خونم بیشتر به جوش میومد. ژاکت و کولمو چنگ زدم و گفتم:

    - من کلاس بعدیو نمیام حوصله ندارم. شماها برین.

    دین فریاد زد:

    - هی کجا میری؟

    منتظر نموندم بی حوصله تر و بی اعصاب تر از اون بودم که تحمل گوش دادن چرندیاتشون رو داشته باشم. توی راهرو اثر ردپاهایی آلوده به رنگ قرمز و فالوده به چشم میخورد. دست هامو توی جیبم فرو کردم و بی توجه به سایرین از حیاط مدرسه عبور کردم. حوصله خونه رو هم نداشتم و دلم نمیخواست مجبور به این توضیح بشم که چرا این وقت روز مدرسه رو ترک کردم. مسیر رودخونه رو در پیش گرفتم و زیر سایه درخت بید بزرگی دراز کشیدم. هوا به شدت مطبوع بود و آرامش اونجا اعصابمو آروم تر می کرد. این زندگی یه جورایی داشت آزاردهنده می شد. بعضی وقتا به این فکر میکردم که بعد از تموم شدن دبیرستان همه چی رو ول کنم برم. قید پدرم و بچه ها و قبیله گرگینه هارو بزنم و فقط از همه چیزایی که اینجا هستن دور شم و برم یه جای جدید. جایی که منو به چشم یه آدم عجیب غریب نبینن. جایی که وقتی پا میزارم پچ پچ های پشت سرم اذیتم نکنه. جایی که مجبور نباشم به چیزی که نیستم تظاهر کنم یا تماما مجبور باشم از ارتباط با هر آدم دیگه ای خودداری کنم. دلم به شدت عادی بودن رو میخواست. شاید مثل همه آدمای عادی دیگه صبح ها میرفتم سرکار با همکارام شوخی م یکردم عصرها با دوست دخترم توی کافی شاپ قرار میذاشتیم و قهوه میخوردیم و روز رو باهم میگذروندیم و این نیمه غیرعادی و هیولاوار من توی شب های تنهایی زندانی می شد. دلم یه تغییر جدید رو توی این زندگی میخواست.

    شاید واقعا باید این کارو می کردم. قید همه چیزو میزدم و می رفتم دنبال یه زندگی تازه. شاید میگشتم دنبال بقیه اقوامم! حتما مادربزرگ یا پدربزرگ یا فامیل دیگه ای هم داشتم! پدرم حتی درست حسابی از مادرم هم برام تعریف نکرده چه برسه به سایرین.

    اونقدر اونجا نشستم و غرق خیالاتم شدم که نفهمیدم کی هوا رو به تاریکی رفت. با دیدن سایه تاریکی که توی آسمون پخش می شد آه عمیقی کشیدم. بازهم قرار بود اون درد کشنده رو تحمل کنم و بازهم بیدار شدن هیولای تاریک درونم...

    شاید منم باید مثل پیتر، نیک و دین یاد میگرفتم از ماهیتم لذت ببرم ولی برای من هیچ چیز لذت بخشی توی این درد طاقت فرسا و ذهنی بدون هوشیاری و مه گرفته وجود نداشت.
    

    میتونستم خیلی راحت شروع شدن فعالیت های درونی بدنم رو حس کنم. انگار این بار برام آشناتر شده بودن هنوز هم دردناک بود ولی راحت تر از روزهای قبل...هرچی بیشتر میگذشت بیشتر میتونستم باهاش خو بگیرم و اگه میتونستم کنترلش کنم راحت می شدم و دیگه نیاز نبود هرشب هرشب این روند برام تکرار بشه. روی زمین نشستم و به درخت تکیه دادم و سعی کردم به دردی که کم کم استخون هامو در بر میگرفت بی توجه باشم.

    قلبم در تقلا بود تا ذهنمو راضی به رفتن کنار دریاچه کنه و شاید دوباره دیدن اون دختر مرموز...شاید هم امشب دیگه نیاد با دیدن گرگی شبیه من توی اون تاریکی باید یا خیلی احمق باشه که دوباره بخواد شبانه بیاد اونجا یا خیلی شجاع شاید هم هردو. وسوسه شده بودم شاید هم میخواستم با بهونه ارضای کنجکاویم به اونجا برگردم. نمیدونم چرا ولی هرچی بود منو به اون سمت می کشید.

    مدت زمان پروسه تبدیلم از روز قبل هم کمتر شده بود.توی مدت یک ربع تبدیل شدم به گرگینه ای درشت. هنوز احساس گنگی رو توی سرم حس می کردم حس اینکه غرایزم بهم دستور میدن و حرکاتمو کنترل می کنن. با یه شیرجه توی رودخونه پریدم و توی آب چرخی زدم. خنکی آب باعث می شد ذهنم هوشیارتر بشه، تمام تلاشمو کردم تا بتونم ذهنمو به فرمان خودم بگیرم ولی باید روی چیزی تمرکز میکردم تا این کنترل از دست نره. ذهنم ناخودآگاه روی همون کنجکاوی و وسوسه متمرکز شد باید برای پایدار موندن این کنترل همین کارو میکردم. مثل رشته ای محکم درون یه دریای پرتلاطم که باعث میشه ثابت بمونم و غرق نشم. شروع به دویدن کردم از دریاچه تا اینجا راه زیادی نبود هیمن رودخونه تهش به دریاچه میریخت. باد سردی می وزید و آسمون پر شده بود از ابرهای سیاهی که نشون از یه شب آشفته و طوفانی داشتن.دهکده از این فاصله کاملا خلوت و تاریک به نظر می رسید. تک و توک مغازه ها و بارها هنوز باز بودن.

    غ*ر*ی*ز*ه درونم نهیبی زد برای اینکه خودمو به داخل دهکده برسونم به همونجایی که حتی از این فاصله دور هم میتونستم بوی انسان هارو احساس کنم حتی همین چند ثانیه عبور این فکر از ذهنم هم باعث شد تمام وجودم پر بشه از این تمایل. چند گام به سمت دهکده رفتم ولی با تلاش خیلی زیاد سعی کردم ذهنمو به دست بگیرم. امشب نباید به کسی حمله می کردم نباید نشون میدادم که ضعیفم و برای کنترل کردن خودم نیاز به بودن گرگینه های پخته تر دارم. اما این ذهن سرکش تر از چیزی بود که فکر می کردم. غرایز قوی گرگینه ای من به این سادگی تحت کنترل در نمیومدن هیولای درونم وحشیانه توی سرم فضارو پر می کرد و دستوراتی میداد که منم دخالتی درشون نداشتم. زمانی به خودم اومدم که وسط جاده دهکده ایستاده بودم. نگاهی به اطراف انداختم چراغ اکثر خونه ها خاموش بود ولی بوی حضورشون روب ه راحتی میتونستم حس کنم. صدای همهمه ضعیفی به گوشم می رسید مسیر رو دنبال کردم کنار کوچه ای ایستادم و به رو به رو خیره شدم. بار کنار میدون هنوز باز بود صدای آهنگ بلندتر به گوشم می رسید. سایه های افرادی که مشغول ر*ق*ص بودن رو کاملا میتونستم ببینم. توی سایه تاریک کنار کوچه خودمو پنهان کردم تقلاهام برای جلوگیری از این غ*ر*ی*ز*ه کارساز نبود میدونستم با خروج اولین انسان از اون بار تواناییمو از دست میدم و حمله میکنم. پنجه هام بی صبرانه روی زمین کشیده شدن و کش و قوسی به بدنم دادم تیزی دندون هام به قدری بود که راحت میتونست گوشت و پوست رو بدره. صبرم زیادط ولانی نشد در بار باز شد و سه تا دختر بیرون اومدن. زیرلب شعر می خوندن و با صدای بلند می خندیدند میتونستم بوی الکل رو توی خونشون حس کنم. توی کوچه تاریک حرکت کردند. از سایه بیرون اومدم و از پشت سر دنبالشون کردم. یکی از دخترها با جیغ نیمه بلندی گفت:

    - بچه ها پاشنه کفشم شکست!

    - خب درش بیار اینجا که کسی نیست.

    دختر خم شد و کفش های پاشنه بلند قرمزش رو درآورد. بهترین لحظه برای من بود میتونستم همینجور که روی زمین خم شده بپرم رو سرش و کارش تموم کنم. خیز برداشتم و لب هام به عقب کشیده شدن تا دندوئن های تیزم مشخص بشه. صدای بلند رعد و برق حواسمو پرت کرد سر دخترها به سمت آسمون چرخید و تمرکزم بهم خورد. رعدبرق با صدای بلندتری آسمون تاریک رو شکافت و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. صدای یکی از دخترهارو شنیدم که گفت:

    - بهتره زودتر بریم خونه. همه میگن امشب طوفان وحشتناکی میشه . خوب شد نرفتیم کنار دریاچه وقتی طوفان میشه سطح رودخونه بالا میاد و دریاچه حسابی طوفانی میشه

    - دیدی گفتم امشب واسه شنا خطرنماکه ولی اصرار می کردی بریم؟

    - اره زود باشین بهتره بریم خونه.

    شنیدن کلمه دریاچه باعث شد ذهنم برای لحظه ای روشن بشه. دریاچه من قرار بود برم سمت دریاچه اینجا چیکار می کنم؟ واقعا دارم چیکار می کنم؟
    

    من پسر رئیس قبیله بودم دوبار از بین رفتن کنترل برای من به معنی سرافکندگی و آبروریزی بود. رعد دیگه ای آسمون رو شکافت و صدای کر کننده اش باعث جیغ سه دختر و دویدنشون به سمت ماشین شد. به عقب برگشتم آسمون کاملا پوشیده از ابرهای تیره شده بود و بارون نم نم شروع به باریدن کرد...طوفان هر لحظه ممکن بود شروع بشه و من باید برمیگشتم خونه جایی که خطری برای کسی نداشته باشم... در نیمه های راه پاهام از حرکت ایستاد باد شدیدتر شده بود چیزی درونم جلومو میگرفت که خونه نرم. امشب طوفان بود دخترها گفتن دریاچه امشب طوفانی و خطرناکه، اگه اون دختر احمق امشب هم بره کنار دریاچه چی؟

    به خودم نهیب زدم به تو ربطی نداره الان باید برگردی خونه ولی پاهام از عقلم فرمانبرداری نم کردند و به حرف قلبم تمایل بیشتری نشون می دادن، توی دوراهی بدی گیر کرده بودم از طرفی حس می کردم با گندی که نزدیک بود امشب بزنم باید زودتر خودمو برسونم خونه و از طرف دیگه نگران بودم. یعنی اون دختر اینقدر احمق بود که توی چنین هوایی لب دریاچه باشه؟

    ناسزایی به خودم گفتم و به سمت دریاچه شروع به دویدن کردم. با همه سرعتم می دویدم شاید اگه با چشم های خودم می دیدم خیالم راحت می شد و میتونستم برگردم خونه. شاخه های درخت ها با صداهای بلند و خش خش واری به هم میخوردند و طوفان شروع شده بود بارش بارون داشت شدید تر می شد. خودمو به دریاچه رسوندم ناخودآگاه به سمت همون تخته سنگ آشنا رفتم و دو طرفش رو چک کردم برای لحظه ای خیالم از خالی بودن اطراف دریاچه راحت شد ولی همون لحظه چشمم به دختری خورد که این بار بالای سنگ بلند نشسته بودتو ذهنم غریدم دختره احمق دیوونه! اصلا متوجه اطرافش نبود متوجه موج های بلند روی سطح آب نمی شد. جریان آب شدت گرفته بود و بخاطر بارون شدید سطح رودخونه رو بالاتر می برد و همیشه در چنین شرایطی جریان آب به قدری تند میشد که هیچ آدم عاقلی این سمت آفتابی نمی شد.

    نمیدونستم باید برم جلو یا نه؟ حداقل فکر می کردم از ترس دیدن منم که شده دیگه پا اینجا نذاره ولی انگار احمق تر از این حرف ها بود. همون لحظه بارون شلاقی شد و موج بلندی به کنار ساحل ضربه زد و ارتفاع موجش اونقدر بالا بود که آب بالای تخته سنگ پاشیده شد و دخترک رو خیس کرد. انگار یهو به خودش اومده باشه از جا بلند شد و لباس های خیسش رو تکوند. عطرش از این فاصله هم به مشامم می رسید و عجیب آشنا بود.

    خودمو پشت تخته سنگ پنهان کردم حالا که داشت می رفت نیازی نبود منو ببینه و بترسه. به عقب برگشت ولی برای یک لحظه پاش روی تخته سنگ خیس لیز خورد و از عقب داخل دریاچه افتاد.

    حس کردم تمام تنم خشک شد و مغزم از کار افتاد. جلوی چشمهام اون داخل دریاچه پرت شده بود اونم توی چنین شرایط طوفانی! صدای جیغش همراه با صدای زوزه باد پیچید. نمیدونستم باید چیکار کنم بالای تخته سنگ پریدم میدیدمش که سعی می کنه خودشو به سمت ساحل برسونه ولی انگار زخمی شده بود از همین جا هم میتونستم بوی خون رو حس کنم. مدام زیر آب می رفت و بیرون میومد. باید چیکار می کردم؟ نجاتش می دادم؟ پریدن توی درایچه اونم الان دیوونگی محض بود ولی نمیتونستم دست رو دست بزارم و غرق شدنش رو تماشا کنم. از طرفی اگه نجاتش می دادم شاید به من شک می کرد دو روز پشت هم منو اینجا می دید و اونم با رفتاری که از گرگ های درنده بعیده!

    وقتی دیدم همراه جریان شدید آب به عقب کشیده شد و تقریبا رفت زیر آب هر فکری رو از سرم خارج کردم و با همه قدرت شیرجه زدم داخل آب. بارون شدیدتر از قبل می بارید و آب متلاطم تر شده بود. جریان آب به قدری تند بود که منو به این طف اون طرف می کشوند. با قدرت شروع به شنا کردم و خودمو به جلو کشوندم فقط دعا می کردم دیر نشده باشه. نفس عمیقی کشیدم و رفتم زیر آب شنا کردن در قالب یه گرگ برام سخت تر از قالب انسانی بود شناگر ماهری بودم ولی نه با این جثه! زیر آب تونستم لباسش رو ببینم خودمو بهش رسوندم و با یه حرکت با دندونام پشت لباسش رو گرفتم و به سمت بالا کشیدمش. بازوش خون آلود بود و حتما موقع افتادن به صخره برخورد کرده بود. به سطح اب رسوندمش دست و پا نمیزد و به نظر بیهوش می رسید. به زحمت به ساحل آوردمش و روی ساحل به پشت انداختمش چون نمیتونستم عملیات احیا رو با این حالت انجام بدم بنابراین محکم به زمین انداختمش تا ریه اش با ضربه از آب خالی بشه. شروع به سرفه کردن کرد همه تنش می لرزید نفس راحتی کشیدم هنوز زنده بود. دستشو دور گلوش حلقه کرد و نفس های عمیق و صداداری کشید صبر کردم تا سرفه اش بند بیاد. به خودم اومدم نباید منو می دید باید می رفتم. یه قدم به عقب برداشتم. ولی با حس حضور ناجیش بلافاصله به عقب برگشت و نگاهش با نگاهم درهم گره خورد و نتونستم عقب تر برم. چشم های درشت و قهوه ای رنگ وحشی از هر نگاهی برام آشنا تر بود. اسمی توی ذهنم تکرار شد

    لوسی!
    

    بهت زده سرجا خشکم زده بود و سعی داشتم چیزی که می دیدم رو تحلیل کنم. لوسی با لباس هایی خیس و بدنی لرزون رو به روی من روی زمین افتاده بود. چشم های درشتش از قبل هم درشت تر به نظر می رسیدند و بدون حرکت و بدون هیچ صدایی به من خیره شده بود. نگاهش به من اونقدر عجیب بود که برای لحظه ای حس کردم میتونه من واقعی رو ببینه. ذهنم هنوز در حال تحلیل بود! پس اون عطر آشنایی که امروز وقتی سرمو کنار گوشش بردم بخاطر همین بود؟ چون اون عطر رو اینجا حس کرده بودم؟ یعنی دختر مرموزی که شب ها اینجا می دیدم لوسی بود؟ البته که باید لوسی می بود. کدوم یکی از دخترهای دهکده هستن که ندونن شب بودن توی چنین مکانی میتونه چقدر خطرناک باشه؟

    چهره اش وحشت زده بود اونقدر بی حرکت بود که ترسیدم نکنه قلبش از کار افتاده باشه. کمی خودمو حرکت دادم با وحشت عقب پرید و جیغ زد و دست هاشو برای محافظت از خودش بالا آورد. حق داشت بترسه. من از یه گرگ عادی خیلی جثه بزرگتری داشتم.چند قدم عقب رفتم و پوزمو به زمین کشیدم تا بهش بفهمونم کاری باهاش ندارم. دلم نمیخواست بترسونمش. هنوز هم همون حالت وحشت زده رو حفظ کرده بود. شاید بهتر بود می رفتم. یک قدم دیگه عقب رفتم. دستشو با تردید از جلوی خودش پایین آورد و گارد محافظتیش رو کم کرد. چشم هاش با شک و تردید و ناباوری منو ارزیابی می کردن. زیرلب گفت:

    - تو منو نجات دادی!
   

    انگار به چیزی که خودش می گفت هم باور نداشت ادامه داد:

    - امکان نداره. اصلا با عقل جور در نمیاد.

    کمی چشم هاشو تنگ کرد و گفت:

    - دیروز هم تورو دیدم. تو همین جا بودی. خیلی عجیبه. الانب اید به من حمله می کردی و تیکه تیکه ام می کردی نه اینکه نجاتم بدی و اینجوری با دقت به حرفام گوش بدی. یعنی خیالاتی شدم؟ چرا حس می کنم چشم های تو هوشیار تر از یه گرگ عادیه؟

    سرجا نشست انگار حالش بهتر شده بود ولی تنش از سرما هنوز هم میلرزید لباس نازکش خیس آب شده بود و از نک دماغش آب چکه می کرد. زوزه آرومی کشیدم و دوباره بهش خیره شدم. باید می رفت همین الانشم مشخص بود که سرمای بدی می خورد.نمیدونم چرا دیدی که تا صبح بهش داشتم رو دیگه نداشتم دیگه یه دختر پررو و دانش آموز جدید مدرسه نبود. یه حس آشنایی بهش داشتم حسی که باعث می شد بتونم اینقدر راحت اینجا بشینم و با هوشیاری تمام بهش خیره بشم بدون اینکه حسی از گنگی ذهنم یا ناآرومی و غیرقابل کنترل بودن داشته باشم. انگار کنارش بودن باعث می شد بتونم تمرکز کنم و خودمو خیلی راحت کنترل کنم. با کنجکاوی سرشو کج کرد و توی چشم هام خیره شد منم سرمو به تقلید ازش کج کردم. خنده اش گرفت و گفت:

    - فکر نمی کردم گرگ ها هم مثل سگ ها اینجوری باشن.

    با تردید دستش رو به سمتم آورد و زمزمه کرد:

    - تو منو نجات دادی. فکر نمی کنم بهم آسیب بزنی درسته؟ تو اینکارو نمی کنی!

    با احتیاط دستشو بهم نزدیک کرد. عجیب بود اون عجیب ترین دختری بود که تا به حال دیده بودم در شرایط عادی یه دختر عادی باید الان وحشت زده می شد و جیغ کشان می دوید و به دهکده بر میگشت نه اینکه فقط چند دقیقه شوکه بشه و بعد اینجوری برخورد کنه! چرا از من نمی ترسید؟ شاید باید می ترسوندمش تا بره!

    بی اراده غریدم و دندون هامو به نمایش گذاشتم یکه خورد و دستشو عقب کشید چین ظریفی بین ابروهاش افتاد و گفت:

    - خوشت نمیاد کسی بهت دست بزنه؟ هوم... باشه بهت دست نمی زنم.

    چرا نمی ترسید؟ چرا خطر رو درک نمی کرد؟ شجاعتش احمقانه بود. سرمو خم کردم و به پاش با سرم ضربه آرومی زدم. اون باید می رفت دیروقت بود. با تعجب به حرکتم نگاه کرد و گفت:

    - میخوای من برم؟

    بهش خیره شدم نگاهی به آسمون کرد و گفت:

    - امشب طوفان بدیه. شاید اگه نجاتم نمی دادی غرق می شدم. امروز خیلی روز بدی بود...پووووف....شاید اصلا اومدنمون به اینجا اشتباه بود. کاش می شد برگردیم شهر.

    از جا بلند شد بدنش از سرما می لرزید و پوستش به شدت به سفیدی می زد. نگاهی به من انداخت گفت:

    - نمیدونم من خیالاتی شدم تا واقعا حرف هامو میفهمی ولی به هرحال ممنونم. باید برم. خداحافظ

    به سمت دهکده دوید. منم با فاصله زیاد دنبالش رفتم تا مطمئن بشم بدون مشکل به خونه می رسه. خونه اشون در حاشیه دهکده بود. وقتی دم در رسید به عقب برگشت و منو از فاصله دور دید دستی برام تکون داد و وارد خونه شد. خیالم راحت شده بود. نمیدونم چرا اون حس لج و لجبازی که توی مدرسه نسبت بهش داشتم از بین رفته بود. خودمم نمیتونستم رفتارمو درک کنم. این تحولات و تغییرات گرگینه ای داشت روی تمام رفتارهام اثر میگذاشت. برای اولین بار توی این هفته که تبدیل شده بودم حس می کردم توی ذهنم همه چی کاملا وضوح داره و میتونم راحت فکر کنم و تصمیم بگیرم. با آرامش به سمت خونه دویدم حالا حس می کردم اون سطح اتکا رو برای تمرکز و کنترلم پیدا کرده بودم به یک باره دیگه کنترل ذهنم برام کار دشوار و طاقت فرسایی نبود. لوسی اون نقطه اتکارو برام ایجاد کرده بود!
   

    لوسی:

    تمام تنم از سرما کرخت شده بود و میتونستم سرما رو با تک تک سلول های بدنم حس کنم لرزش و به هم خوردن دندونام صدای بلندی رو ایجاد می کرد که حس می کردم هر لحظه ممکنه مامان رو بیدار کنه. چراغ ها خاموش بودن انگار کسی توی خونه بیدار نبود. کفش هامو دراوردم و بی سروصدا و پاورچین از پله ها رفتم و بالا و در اتاقمو بستم. نفس حبس شدمو ول کردم و لباس های خیسمو درآوردم باید هرچه سریع تر دوش آب گرم می گرفتم گرچه مشخص بود سرمای بدی در انتظارمه. لباس های خیسمو گوشه حموم انداختم و رفتم زیر دوش و آب گرم رو باز کردم. یک ربعی طول کشید که بدنم کم کم گرم بشه و خون توی دست و پاهام جریان پیدا کنه.

    چشم هامو بستم، اتفاقات امروز به شدت فکرمو به هم ریخته بود. اون از صبح که اون پسره دیوونه از خودراضی احمق بهم گفت میخواد باهام حرف بزنه اینم از غرق شدنم! کاش هرگز به اینجا نمیومدیم. با یادآوری چهره پسر همکلاسیم اخم هام تا آخرین حد در هم رفت. چرا من احمق باور کردم آدمی مثل اون میتونه معذرت خواهی کنه؟ چطور تونستم خودمو ینقدر کوچیک کنم و مسخره دست اونو دوستای بدتر از خودش بشم. با یادآوری سیلی که بهش زده بودم کمی دلم خنک شد ولی بازهم کافی نبود کینه عمیقی ازش تو دلم شکل گرفته بود که اگه چاره داشتم با دستای خودم خفش می کردم!

    زیرلب ناسزایی گفتم و سعی کردم خودمو آروم کنم. به هرحال اون به زودی تاوان کارشو میبینه من آدمی نیستم که به این راحتی چشممو رو چنین کاری ببندم. به زودی یه کاری می کنم خودش ازم خواهش کنه ببخشمش! اون خفت و وضع فجیع و نگاه های تمسخر آمیز بچه های مدرسه روی خودم چیزی نیست که بشه راحت ازش گذشت.

    پوووفی کردم و سعی کردم به بقیه اتفاقات امروز فکر کنم. اونقدر ناراحت بودم که وقتی رسیدم خونه خودمو تو اتاق زندانی کردم ولی بخاطر سوالای مکرر مامان مجبور شدم برم بیرون و چه جایی بهتر از همون پناهگاه امن خودم بود؟ شاید تنها جایی که باعث می شد آرامش داشته باشم همون تخته سنگ کنار دریاچه بود. جایی که میتونستم از دید بقیه پنهان بشم و ساعت ها به دریاچه خیره شم از نسیم و صدای پرنده ها لذت ببرم و مجبور نباشم نگاه های عجیب غریب مردم فضول دهکده رو روی خودم تحمل کنم.

    وقتی میرم اونجا اونقدر غرق فکر ها و رویاهام میشم که اصلا زمان و مکان رو فراموش میکنم. امروز هم اونقدر عصبانی بودم که به کل زمان از دستم رفت. وقتی به این فکر کردم که اگه اون گرگ نجاتم نمی داد الان غرق شده بودم تنم لرزید. نباید چنین بی دقتی می کردم. تصویر اون گرگ جلوی چشم هام زنده شد. عجیب بود نه؟ توی این دهکده خیلی چیزا عجیب بودن ولی این عجیب ترین چیزی بود که تا به حال دیده بودم. نگاهش اونقدر شفاف و تیز بود که حس می کردم تک تک کلماتی که به زبون میارم رو متوجه میشه. گرگ ذاتن موجود وحشی هست گرگ ها به هیچ عنوان حیوانات آروم و رام شدنی نیستن ولی این یکی چرا با بقیه فرق داشت؟ دیشب هم خودش بود که از پشت تخته سنگ به دریاچه خیره شده بود ولی به من حمله نکرد. قطعا نباید امشب منو نجات می داد باید بهم حمله می کرد و من خوراک امشبش می شدم ولی این کارو نکرد.

    علامت سوال بزرگی در مورد این گرگ تو ذهنم کشیده شده بود که نمیتونستم به این راحتی فراموش کنم. نمیدونم چرا ولی مطمئن بودم فردا شب بازهم میبینمش!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 400
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,240
  • بازدید ماه : 14,198
  • بازدید سال : 141,301
  • بازدید کلی : 11,638,441