close
مجتمع فنی تهران
رمان گرگ زاده قسمت دوم
loading...

رمان فا

  صبح با سردرد شدید و عطسه های پی در پی بیدار شدم. مامان بالای سرم نشسته بود و دستشو روی پیشونیم گذاشته بود.    - بنظر میاد تب داری. بهتره امروز نری مدرسه لوسی.    بدم نمیومد خونه بمونم و مجبور نشم قیافه تمسخر آمیز بچه هارو ببینم. اما....اگه نمیرفتم فکر می کردن جا خالی…

رمان گرگ زاده قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 369 یکشنبه 23 آبان 1395 : 12:51 نظرات ()

  صبح با سردرد شدید و عطسه های پی در پی بیدار شدم. مامان بالای سرم نشسته بود و دستشو روی پیشونیم گذاشته بود.

    - بنظر میاد تب داری. بهتره امروز نری مدرسه لوسی.

    بدم نمیومد خونه بمونم و مجبور نشم قیافه تمسخر آمیز بچه هارو ببینم. اما....اگه نمیرفتم فکر می کردن جا خالی کردم و از ترس نرفتم. اونوقت راحت میتونستم در مورد ترسو بودنم حرف بسازن و تیکه کنایه بهم بزنن. دلم نمیخواست فکر کنن ضعیفم! نباید از خودم ضعف نشون میدادم. عطسه ای کردم و درحالیکه از جا بلند می شدم گفتم:

    - نه مامان باید برم. من تازه واردم و تازه اول ساله نمیتونم غیبت کنم....................



    - مطمئنی؟ حالت خوب نیست!

    - اشکال نداره مامان میتونم برم.

    با ضعف و سستی از جا بلند شدم همه استخون های تنم درد می کردن و گلوم به شدت میسوخت. اینقدر تنم داغ بود که نفس هام پوست لبم رو میسوزوندن کمی سرگیجه داشتم لبه تخت رو گرفتم تا نیوفتم. به چهره رنگ پریده خودم توی آینه نگاه کردم. صورتمو شستم تا دمای بدنم کم بشه. لباس عوض کردم و با بی حالی از پله ها رفتم پایین. نون تستی رو برداشتم و با بی میلی گاز زدم. مامان درحالی که به سمت در میومد گفت:

    - برو تو ماشین میرسونمت یکم خرید دارم.

    - سم کجاست؟

    - رفته مدرسه از تو زودتر بیدار شد.

    تو ماشین نشستم و چشم هامو بستم و سعی کردم درد سرمو نادیده بگیرم. دم مدرسه پیاده شدم چند نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم:

    - تو باید محکم باشی نباید بذاری کسی ضعفتو ببینه. قوی باش.

    چشم هاموب از کردم و نفسمو با صدا بیرون دادم و با گام هایی محکم وارد مدرسه شدم. همین که وارد سالن شدم متوجه نگه های زیرچشمی و خیره بچه ها شدم. وقتی از کنارشون رد می شدم صدای پوزخندهاشون رو به وضوح می شنیدم. دختری با صدای بلند گفت:

    - این همونه که دیروز پسرای سال آخر روش فالوده و رنگ ریختن.

    یکی دیگه در جوابش گفت:

    - حیف شد که اون صحنه رو از دست دادیم.

    دختر دیگه ای هیس بلندی گفت که بیشتر باعث خنده سایرین شد.

    دندونامو روی هم فشار دادم و سعی کردم خودمو کنترل کنم. هندزفری هامو کردم توی گوشم و آهنگ مورد علاقمو پلی کردم و وارد کلاس شدم. حتی با وجود صدای بلند آهنگ بازم میتونستم سکوت ناگهانی کلاس نگاه های خیره و پچ پچ ها رو حس کنم. به دورترین صندلی که اطرافش کسی ننشسته بود رفتم و نشستم. کتابمو باز کردم و سرمو روی دست هام گذاشتم. سوزش گلوم بیشتر شده بود و سرم و چشم هام به شدت می سوخت. نمیدونم چقدر گذشته بود که دستی روی شونه ام ضربه زد. از جا پریدم و نگاهم تو نگاه خانم ساندرز معلم تاریخمون خیره موند. با هول هندزفری رو از گوشم بیرون کشیدم و قبل اینکه چیزی بگم خانم ساندرز با عصبانیت گفت:

    -کلاس بیست دقیقس شروع شده و شما خوابی؟ بهتر نبود خونه میموندی و می خوابیدی تا اینجوری سرکلاس من با اهنگ گوش دادن بی احترامی کنی؟

    - ولی...من متوجه ورودتون نشدم!

    - دیگه بدتر! همین الان پاشو برو بیرون!

    صدای خنده های تمسخرآمیز داشت از حد توانم بالاتر می رفت.

    - ولی...

    - همین الان...بیرون!

    کیفم و برداشتم و با بغضی که داشت به دیواره گلوم چنگ می انداخت از در بیرون رفتم. وارد دستشویی شدم و چندتا نفس عمیق کشیدم و اشک هامو به عقب پس زدم و غریدم:

    - از ضعیف بودن متنفرم.

    صورتمو شستم و صبر کردم تا عصبانیتم کم بشه. به حیاط رفتم و روی صندلی نشستم. کلافه دستی به موهام کشیدم. کاش میتونستم مامانو راضی کنم برگردیم شهر. از موقعی که از پدرم جدا شده بود اصرار داشت که بیام به دهکده. از بچگی اینجا بزرگ شده بود ولی برای من اینجا به معنی ول کردن تمامی دوست هام و خاطرات خوبم بود به معنی جدا شدن از پدرم بود که برخلاف اختلافش با مامان من دوستش داشتم و دلم براش تنگ شده بود.

    آهی کشیدم و سرمو بلند کردم . نگاهم به استیفن افتاد که با یه گروه از دوستاش داشتن رد می شدن. نگاهش به من خورد لبخندی زدم و براش دست تکون دادم. توی این شرایط به تنها چیزی که نیاز داشتم یه دوست بود که اینقدر احساس بد نداشته باشم. استیفن سریع اخمی کرد و سرشو به سمت دیگه ای گرفت و وانمود کرد اصلا منو نمیشناسه. شاید دلش نمیخواست جلوی دوستاش کسی بدونه ما من یه آدم بازنده حرف زده بود. شونه هام پایین افتادن کاش واقعا میتونستم برگردم.سم برادرم کوچیک بود و راحت تر به شرایط عادت میکرد ولی برای من شرایط سخت بود.

    صدای شیطنت آمیز و پسرونه ای رو شنیدم که گفت:

    - هی تازه وارد! گرمته؟ صورتت از گرما سرخ شده فالوده بدم خدمتت؟

    دندونامو رو هم سابیدم و با دست نیمکت رو فشار دادم
    

    عطسه ام گرفت و با صدای بلند عطسه کردم. یکی از پسرا خندید و گفت:

    - انگار دیروز زیادی فالوده خوردی مریض شدی!

    دیگه نمیتونستم ساکت بمونم. از جا بلند شدم کیفمو روی نیمکت انداخت و به سمت پسره هجوم بردم و گفتم:

    - یه بار دیگه اگه جرات داری دهنتو باز کن اونوقت ببین چه بلایی سرت میارم.

    خندید و گفت:

    - مثلا چیکار می کنی جوجه؟

    مشتمو بالا بردم تا توی صورتش فرود بیارم برام مهم نبود اگه به خاطر این کار احراج بشم حداقل دلم خنک میشد. دستم توی نیمکه اره متوقف شد دست گردمی دور مچم حلقه شد و با قدرت زیادی جلومو گرفت. سرمو برگردوندم و با مایک رو به رو شدم. دستمو با همه قدرت کشیدم و گفتم:

    - به من دست نزن.

    - هی بهتره دردسر درست نکنی.

    - من دردسر درست می کنم؟ من یا تو؟

    با موشکافی بهم خیره شد و گفت:

    - بنظر نمیاد حالت خوب باشه بهتره تو این موقعیت دعوا درست نکنی.

    - به تو هیچ ربطی نداره.

    یقه پسر رو توی دستم گرفتم و گفتم:

    - من مثل بقیه دخترای این مدرسه نیستم اینو توی کلت فرو کن نه زور میشنوم نه تیکه کنایه رو تحمل می کنم. کلاسای دفاع شخصی و کاراته و هر کلاس رزمی که فکرشو بکنی هم گذروندم و له کردن استخونای تو برام مثل آب خوردنه. بهتره دفعه دیگه نزدیک خودم نبینمت و صدای مگس مانندت آزارم نده وگرنه دوستای بدتر از خودت مجبور میشن واسه دیدنت بیان بیمارستان!

    یقشو ول کردم و برگشتم عقب کیفمو برداشتم و با گام های تند حرکت کردم. حس میکردم تنم داره از گرما آتیش میگیره نمیدونستم اثر عصبانیته یا تب؟ روی پیشونیم قطرات عرق جمع شده بودن و حس می کردم نفسام تنگ شده شاید حق با مامان بود بهتر بود خونه میموندم.سرم گیج می رفت و حس می کردم به سختی تعادلمو حفظ کردم. دستی دور بازوم حلقه شد بدون اینکه برگردم هم میتونستم بوی عطرشو تشخیص بدم حتی از حضورش هم حالم بهم میخورد.

    - گفتم به من دست نزن!

    - هی میدونم از من عصبانی هستی میدونم ازم متنفری ولی قیافت داد میزنه داری از حال میری!

    - چیه؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟ نمایش دیروز کافی نبود؟ بازم دوستاتو جمع کردی تا یه نمایش جدید دیگه نشونشون بدی؟ الان چی میخوای رو سرم خالی کنی؟ یه لگن سوسک؟

    - من...

    - حالم از آدمایی مثل تو بهم میخوره که واسه یکم معروفیت و خودنمایی بین همنوعات دست به این کارا میزنی. فکر میکنی این چیزا بزرگ نشونت میده؟ نه تو فقط یه آدم پوچ و توخالی هستی همونقدر که مغزت پوچه! احمق از خودراضی!

    اخم هاش درهم رفت. چشم هاش حالت عجیبی داشت حالتی که هم منو میترسوند هم جری ترم می کرد تا بی پروا حرف بزنم.

    - فکر نکنم کاری که کردی رو یادم میره. جوری تلافی می کنم که جلوی همه بچه های این مدرسه زانو بزنی بگی غلط کردم!

    تصاویر جلوی چشم هام تار می شد ولی باید حرفمو تموم میکردم. توی دلم گفتم فقط یکم دیگه دووم بیار الان برمیگردی خونه فقط یکم دیگه طاقت بیار!

    با دست به قفسه سینه اش زدم و عقب دادم و گفتم:

    - منتظر تلافی من باش!

    برگشتم و راهمو ادامه دادم هنوز سه قدم بیشتر برنداشته بودم که چشم هام سیاهی رفت و به زمین افتادم و دردی که توی سرم میپیچید اخرین چیزی بود که حس کردم.



    مایک:

    هنوز چند قدم جلوتر نرفته بود کمه تعادلش رو از دست داد و به زمین افتاد. به سمتش دویدم و بالای سرش نشستم دستمو روی گونه اش گذاشتم و گفتم:

    - هی لوسی، لوسی چشماتو باز کن. لوسی؟

    پوستش به شدت داغ بود زمزمه کردم:

    - داری تو تب می سوزی! واسه چی با این حال اومدی مدرسه؟ با اون وضع دیشب اگه مریض نمیشد جای تعجب داشت!

    دستام زیرش انداختم و با یه حرکت بلندش کردم سبک تر از چیزی بود که بنظر می رسید. لباساش از عرق خیس شده بود و بدنش می لرزید داشت لرز می کرد. به سمت درمانگاه مدرسه رفتم. پزشک مدرسه وقتی مارو با اون وضع دید سریع به سمتم دوید و گفت:

    - چی شده؟

    - تب داره از حال رفت.

    - بزارش رو تخت.

    روی تخت گذاشتمش و براش درجه گذاشتن تا تبش مشخص بشه. بعد بلافاصله بهش سرم زدن و یه دارو رو توی سرمش خالی کردن. بعد از نیم ساعت رنگ و روش بهتر شد همونجا رو یه صندلی کنارش نشستم تا سرمش تموم بشه. همونجور که حدس می زدم بیش از حد ازم عصبانی بود. به چهره آرومش توی خواب خیره شدم. سعی می کرد ضعیف نباشه و خودشو سرسخت نشون بده ولی پشت این نقاب خشم و سرسختی یه دختر آروم و ترسیده و مظلوم وجود داشت. نه شجاع بود نه احمق فقط تنها بود. شاید من بیشتر از بقیه میتونستم تنهاییشو درک کنم. دور من پر بود از آدمایی که هیچکدوم شبیه من نبودن و دوستایی که گاهی حس می کردم خیلی ازم فاصله دارن. منم با این همه شلوغی تنها بودم. پلک هاش تکون خوردن و از درد ناله ای کرد. کنار سرش بخاطر افتادن کبود شده بود. چشم هاشو باز کرد و چند ثانیه با گنگی به اطراف خیره شد نگاهش چرخید و روی من ثابت موند بعد از چند لحظه انگار متوجه وضعیت شد چون اخم هاش شدید درهم رفت و با صدایی گرفته گفت:

    - اینجا چیکار می کنی؟ من کجام؟

    - هیس. آروم باش اینجا درمانگاهه. بیهوش شدی آوردمت اینجا.

    سعی کرد بلند بشه و گفت:

    - من خوبم. میخوام برم. نباید میاوردیم اینجا. من به کمک تو نیاز ندارم.

    دستش به سمت سرم رفت که سریع مچشو تو دستم گرفتم. گرمای بدنش کم شده بود و تبش پایین اومده بود.

    - داری چیکار می کنی؟ حالیت نیست مریضی؟ داشتی تو تب می سوختی. انتظار که نداشتی همونجا بزارم تو حیاط با اون وضعیت بمونی؟

    - دلیل حال من خودتی! الان یهو دلت سوخت کمک کردی؟

    زیرلب گفتم:

    - دروغگو.

    - چی؟

    - هیچی. باید بمونی تا سرمت تموم شه.

    - من میخوام برم.

    کلافه مچ دستش رو فشار دادم که آخش درومد و گفت:

    - دستمو شکستی ولم کن.

    فشار دور مچ دستشو بیشتر کردم و گفتم:

    - ببین الان اصلا حوصله غر زدنات و دعوا باهاتو ندارم پس رو اعصاب من راه نرو. حالت بد بود بهت لطف کردم آوردمت اینجا. پس مثل بچه آدم بشین تا سرمت تموم شه بعد هر قبرستونی که میخوای برو! میخوای به همه نشون بدی قوی هستی؟ اول یاد بگیر که غش نکنی! لجبازی کردن نشونه قوی بودن نیست نشونه حماقته! با آزار دادن خودت باعث نمیشی بقیه فکر کنن آدم قوی هستی. هرکسی ممکنه بیمار بشه اینم نشونه ضعیف بودن نیست. تا الانشم همه فهمیدن تو شخصیت سرسختی داری بنابراین الان که هیچکس اینجا نیست بهتره الکی تقلا نکنی.

    با حرص لب پایینشو گاز گرفت و دستشو از دستم آزاد کرد. روی تخت دراز کشید و ملافه سفید رو تا جایی که صورتشو بپوشونه بالا آورد تا مجبور نباشه قیافه منو ببینه. آهی کشیدم و سرجام نشستم. نمیخواستم با عصبانیت باهاش حرف بزنم ولی لجبازیش به شدت اعصابمو خورد می کرد.
 

    تا زمان تموم شدن سرم حتی یک کلمه هم با من حرف نزد. به پیتر پیام دادم و گفتم امروز دیگه کلاس هارو نمیام. حوصله هیچ کلاسی رو نداشتم. وقتی سرمش تموم شد فرم درمانگاه رو پر کردم. پرستار درمانگاه نگاهی بهم انداخت و گفت:

    - به یکی از اعضای خانوادش زنگ بزن بیان دنبالش یا خودت همراهش برو. دوست پسرشی؟

    کمی مکث کردم و گفتم:

    - آره خودم میرسونمش.

    - باشه ممکنه دوباره حالش بد شه.

    به اتاق برگشتم. روی تخت نشسته بود و کیفشو محکم بغل کرده بود موهاش اومده بود رو صورتش و چهره اش رو می پوشوند. گفتم:

    - پاشو دیگه میتونی بری.

    بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه بلند شد و از اتاق بیرون رفت.دنبالش رفتم و گفتم:

    - میرسونمت خونه.

    - نیازی نیست.

    - میرسونمت خونه. بهم گفتن یا باید برسونمت یا زنگ بزنم کسی بیاد دنبالت اینجوری نمیتونی بری خونه اگه اتفاقی برات بیوفته مدرسه در مقابلش مسئوله!

    با عصبانیت دندوناشو رو هم فشرد فکش منقبض شده بود.

    - با حرص خوردن چیزی حل نمیشه. بهتره یه ربع منو تحمل کنی بعد راحت میشی.

    شاید امروز شانس این بود که ترجیح بدم به جای اومدن با ماشین بچه ها خودم ماشین بیارم. کم پیش میومد ولی انگار امروز چیزی وادارم کرده بود ماشین بیارم. در ماشین رو واسش باز کردم و به سمت در راننده رفتم.

    - کمربندتو ببند. خونتون کجاست؟

    - حاشیه شمالی سمت رزاوِر.

    - اوهوم باشه.

    مسیرش چندان دور نبود ما نسبت به همه ساکنین دهکده از منطقه شهری دورتر بودیم. ما و بقیه گرگینه ها یه منطقه مخصوص خودمون رو داشتیم و تقریبا آدمای دیگه پا به اونجا نمیذاشتن. انسان ها به طور غریزی وجود چیزی متفاوت تر از خودشون رو حس می کردن و تمایلی به نزدیک شدن نداشتن. از توی داشبورد یه آبمیوه بیرون آوردم و گرفتم سمتش.

    - اینوبخور. رنگ و روت پریده.

    - نیازی نیست.

    بدون اینکه حرفی بزنم پاکت آبمیوه رو روی کیفش گذاشتم. مشخص بود از کنار من تویه ماشین بودن بی قراره چون مشغول کندن اطراف ناخونش بود. دودل بودم شب باید می رفتم دیدنش یا نه؟ اگه منو به شکل یه گرگ می دید ایرادی نداشت ولی اگه از من واسه بقیه تعریف می کرد اوضاع خراب می شد. گرچه اون دوستی نداره که بخواد در مورد من باهاش حرف بزنه ولی بازم...

    دودل بودم از طرفی دلم میخواست وقتی گرگینه ام نزدیکش باشم تا بتونم خودمو کنترل کنم همینطور کنجکاو بودم بیشتر بشناسمش از طرف دیگه حس می کردم با این نزدیک شدن و نشون دادن خودم به شکل گرگ به انسان ها بزرگترین قانون قبیله رو میشکنم و اگه دِرِک می فهمید قطعا مجازات سختی برام تعیین می کرد.

    ناخودآگاه با یادآوری قوانین سخت قبیله آهی کشیدم. برای چند لحظه برگشت بهم خیره شد و سرشو برگردوند. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

    - چیه؟

    - هیچی.

    - مطمئنی؟ نگاهت سوالی بود.

    - نه!

    - باشه.

    جلوی در خونه نگهش داشتم. کولشو روی دوشش گذاشت و دستگیره درو گرفت و زیرلب گفت:

    - مرسی.

    گوشه استینشو گرفتم و نگهش داشتم. نگاهم روی مچش چرخیددستش بخاطر فشار دست من قرمز شده بود. سخت بود ولی باید یه چیزی می گفتم تا ذهنم آروم بگیره.

    - صبر کن.

    برگشت ولی بهم نگاه نکرد.

    - باید یه چیزی بهت بگم.

    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

    - معذرت میخوام. بابت دیروز متاسفم. شوخی به جایی نبود خودمم نمیدونم چرا این کارو کردم. شاید واسه اینکه جلوی بچه ها ضایعم کرده بودی بخاطر کیفت عصبانی بودم و دلم میخواست تلافی کنم. میدونم بخاطر این موضوع عصبانی هستی و حق داری. فقط میتونم بگم معذرت میخوام. امیدوارم بتونم جبران کنم.

    بدون هیچ حرفی دستگیره درو کشید و پیادهش د و با گام هایی آروم به سمت خونه رفت و بدون اینکه به عقب برگرده درو پشت سرش بست.
    دستی به موهام کشیدم و سرمو به فرمون تکیه دادم. گفتنشون سخت بود ولی الان حس بهتری داشتم اون حس عذاب وجدان کمی کمتر شده بود. الان که بهش نگاه می کردم میفهمیدم چرا روز اول ازش خوشم نمیومد شاید چون بی اندازه شبیه من بود. بین این همه شلوغی اونم مثل من تنها بود. الان راحت تر میتونستم درکش کنم. صدای پیامکی گوشی توجهمو جلب کرد پیتر نوشته بود

    " هی یهو کجا غیبت زد؟"

    حوصله جواب دادنو نداشتم. مستقیم به سمت خونه رفتم. دم در کولمو روی مبل پرت کردم و کفش هامو گوشه ای انداختم. صدای بلند حرف زدنی توجهمو جلب کرد. پیشونیم چینی خورد و روی صدا دقت کردم. بابا این موقع خونه بود؟ عجیب بود بابا هیچوقت این ساعت خونه نبود! با گام هایی آهسته به سمت پله ها رفتم صدا از بالا میومد. تمام تمرکزمو جمع کردم و گوش دادم اینقدر بلند حرف میزد که احتمالا متوجه ورود من به خونه هم نشده بود.

    - همین که بهت گفتم! من نمیتونم این کارو بکنم. برو سراغ یکی دیگه!

    صدای ظریف و زنانه ای گفت:

    - فکر می کنی اگه چاره ای داشتم میومدم سراغت؟ فکر میکنی یادم رفته؟ من همه چی رو یادمه! تو داری از مسئولیت خودت فرار می کنی و سرباز می زنی! این سرباز زدن تو یه خ*ی*ا*ن*ت در حق همه گرگینه هاس!

    - به هیچ عنوان اینطور نیست. من تلاشمو می کنم من دارم سعی می کنم کنترلشون کنم. دارم سعی می کنم از هر جنگی بین ما و گرگینه های سایه جلوگیری کنم!

    - فایده نداره! این که تو اینجا اینطوری پنهان شدی فقط ترسو بودن تورو نشون میده درک! ما بهت نیاز داریم. گرگینه ها به تو نیاز دارن. واقعا نمیخوای هیچ کمکی بکنی؟

    - نه من نمیخوام هیچ کمکی بکنم! اصلا هم دلم نمیخواد اینجوری سرزده تورو تو خونه خودم ببینم گرچه هنوز نمیفهمم چطور اینجارو پیدا کردی.

    - انگار یادت رفته من هرچیزی که بخوام رو میتونم پیدا کنم.

    - از اینجا برو.

    - باشه میرم دِرِک ولی یادت نره که تو دست کمک منو رد کردی.

    - قبل اینکه پسرم برگرده خونه از اینجا برو.

    صدای گام هایی رو روی پله شنیدم اونقدر غرق گوش دادن به حرفشون بودم که فرصت نکردم خودمو پنهان کنم. نگاهم روی دو کفش های زنونه پاشنه بلندی خیره موند که از پله ها پایین میومد. چشم های گشاد شده از تعجب بابا رو دیدم که با وحشت گفت:

    - مایک؟ کی اومدی خونه؟ مگه الان نباید مدرسه باشی؟

    - حالم خوب نبود زودتر برگشتم.

    نگاهم از شلوار و کت مشکی چرمی زن گذشت و روی صورتش خیره موند. با اینکه مشخص بود تقریبا همس ن و سال باباست ولی هنوز هم به شدت زیبا بود. برق چشم های آبیش تا عمق وجود آدم نفوذ میکرد موهاش شکلاتی و بلند بود و لبخند محوی روی لب هاش نشسته بود. به طرز عجیبی نگاهم می کرد. ابروهاشو بالا داد و گفت:

    - تو باید مایک باشی درسته؟ چقدر بزرگ شدی! اووه خدا بچه ها خیلی زود بزرگ میشن مگه نه دِرِک؟

    - من شمارو میشناسم؟

    دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

    - اووم. فکر نمیکنم. من کت هستم. کتی جولیا رویتس یکی از دوستان قدیمی پدرت.
   

    با اخم نگاه مشکوکی بهش انداختم و گفتم:

    - چطور تا الان شمارو ندیدم؟ تاحالا اسم شمارو نشنیدم.

    - پدرت زیاد علاقه ای به یادآوری گذشته ها نداره. به هرحال زمانی که من تورو دیدم هنوز یه نوزاد بودی.

    دستشو روی گونه ام گذاشت و گفت:

    - چشمات بی نهایت شبیه ماریاست. خوشحال شدم دیدمت مایک. خدانگهدار.

    صدای تق تق کفشش دور شد و از خونه خارج شد. چند ثانیه همونطور خشک سرجام ایستاده بودم. ماریا؟ اون زن مادرمو میشناخت؟ با هبت به سمت بابا برگشتم برای اولین بار توی این مدت دیدم که رنگش پریده بود ودستپاچه بنظر می رسید.

    - بابا؟

    - چرا این موقع اومدی خونه؟

    - سعی نکنم ذهنمو منحرف کنی من دیگه بچه نیستم! واسم توضیح بده! چرا هول کردی که من زود اومدم خونه؟چی شده که من نباید بدونم؟

    - چیز...

    - نگو چیز مهمی نیست! من احمق نیستم!

    - اون فقط یکی از دوستای قدیمی منه!

    - دوست؟ چطور دوستیه که من این همه سال اسمشو نشنیدم؟ کت ...کت چی بود؟

    - اینا واسه خیلی وقت پیشه.

    - واسه زمانی که مامان زنده بود؟

    - آره یه جورایی.

    - پس چرا من هیچی نمیدونم؟ چرا هیچوقت هیچی به من نمیگین؟ چرا حتی یه خاطره هم از مامان ندارم؟ چرا هروقت حرفش میشه یه جوری نگام می کنی انگار حرف زدن در مورد مامان واسم ممنوعه؟ اون زن بعد از این همه مدت واسه چی اینجا بود؟

    - اینا مربوط به تو نمیشه مایک.

    - شنیدم واسه کمک اومده بود. کمک در مورد چی؟ داشت می گفت کمک نکردن تو خ*ی*ا*ن*ت به نسل گرگینه هاست!

    - اینا به تو ربط نداره مایک یه چیزیه بین ما بزرگتر ها!

    - منم بزرگ شدم.

    - تو هنوز بچه ای!

    - من؟ من اونقدر بزرگ شدم که این چیزا رو بفهمم! اونقدر بزرگ شدم که بفهمم توی نگاهت به من هیچ عشق پدرونه ای نیست بلکه نفرت توی چشم هات بیشتره تا محبت! برات مهم نیست من تا چه ساعتی خونه باشم اصلا شب برگردم خونه یا نه! تنها چیزی که بهش اهمیت میدی اینه که من اون آبروی کوفتی تورو نبرم و بتونی بین گرگینه ها سربلند باشی!

    - داری زیاده روی می کنی مایک. اینطور نیست!

    - اینطور نیست؟ تاحالا واسه من تولد گرفتی؟ تاحالا شده بگی تولدت مبارک؟ تاحالا شده پدرونه در آغوشم بگیری؟ از بچگی هربار که افتادم کسی نبود دستمو بگیره! کسی نبود اشکمو پاک کنه! من هیچ چیزی در مورد گذشته نمیدونم. نمیدونم کی بودم چی بودم چرا هیچ فامیل و خانواده ای نداریم؟ هربار از مامان پرسیدم جوابم سکوت بود و الان باید اسم مادرمو از یکی دیگه بشنوم که بهم بگه چشم هام شبیه ماریاست؟ ازت متنفرم! همه آرزوم اینه که از اینجا برم و مجبور نباشم دیگه ببینمت!

    صدای سیلی که به صورتم زد باعث شد ساکت شم. تکون نخوردم حتی آخ هم نگفتم. غرورم نمیذاشت ضعف نشون بدم. نمیتونستم بشکنم نه من قرار نبود کوتاه بیام. گفتم:

    - ازت متنفرم کاش هیچ خانواده ای نداشتم.

    ژاکتمو برداشتم و درحالیکه تمام وجودم از عصبانیت می لرزید از خونه زدم بیرون.


    کلافه بودم تمام وجودم از عصبانیت لبریز بود و دلم میخواست اینقدر به یه چیزی مشت بزنم که همه قدرتم تحلیل بره و این عصبانیت خاموش شه. با همه قدرت مشتمو به درختی کوبیدم که صدای ترک برداشتنش بلند شد. جایی رو واسه رفتن نداشتم اصلا هم حوصله تحمل کردن بچه هارو نداشتم. پیاده حاشیه جنگلی جاده رو طی کردم. بعد از 18 سال یه غریبه باید بیاد توی خونه من و بهم بگه چشم هام شبیه مادرمه! غریبه ای که منو پدرم و خانوادمو خوب و کامل میشناسه!

    هول کردن و رفتار عجیب بابا هم بیشتر منو به شک مینداخت. توی گذشته ما چی بود که اینطوری از افراد گذشته می ترسید و به قول اون زن فرار کرده بود؟

    هرچی بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. کاش میتونستم یه بار دیگه اون زن رو ببینم و همه سوالامو ازش بپرسم شاید این علامت سوالا و نقاط مبهم گذشته از ذهنم برطرف می شدن.

    به درختی تکیه دادم و با پا سنگ ریزه های روی زمین رو جا به جا کردم. حتی نمیدونستم اون زن کیه و از کجا اومده چطور باید دنبالش می گشتم؟ دستی نرم روی شونه ام نشست. نگاهم به ناخن های منظم و مرتب زنونه اش خیره موند و به عقب برگشتم. صدای افکارمو شنیده بود؟ با بهت به زنی که خودش رو کت معرفی کرده بود خیره موندم. با لبخند مهربونی گفت:

    - خیلی تو فکر بودی.

    - شما اینجا چیکار می کنین؟ مگه نرفته بودین؟

    شونه ای بالا انداخت و گفت:

    - حس کردم شاید یکم کنجکاوی در مورد من براتب وجود اومده باشه. پدرت ادم کله شق و لجبازیه بنابراین میدونستم نمیزاره با من حرف بزنی.

    - از کجا تونستی پیدام کنی؟

    خندید و گفت:

    - من سابقه زیادی توی پیدا کردن چیزای پیدانشدنی دارم.

    - چطور شما دوست پدرم هستین و من حتی یه بارم اسمتونو نشنیدم؟

    روی زمین نشست و به کنارش اشاره کرد تا بشینم. منم کنارش نشستم. نمیدونم چرا ولی حس آشنایی نسبت به این زن داشتم حسی خیلی آشنا اونقدر که نمیتونستم حس کنم غریبه اس! مطمئن بودم هر سوالی ازش بپرسم حقیقت رو میشنوم و خودمم نمیدونستم چرا چنین حسی بهش داشتم.

    گفت:

    - ماجراش طولانیه حوصله گوش کردن داری؟

    - خیلی وقته دلم میخواد در مورد گذشتم بدونم.

    - درک هیچی بهت نگفته؟

    - نه من حتی درست حسابی مادرمم نمیشناسم

    آهی کشید و گفت:

    - مادرت زن فوق العاده ای بود. تو خیلی شبیه بهش هستی. همون لبخند همون نگاه! سال ها پیش من اینجوری نبودم یه انسان نبودم. خون آشامی بودم پر از قدرت های عجیب و به شدت قوی.همون قدرت ها باعث شد به مشکلات زیادی بر بخورم و برای نجات جون کسی که دوستش داشتم مجبور شدم یه سی مراحل سخت رو پشت سر بزارم. توی اون دوره از ماجراجویی هام گرگینه هیا سایه به برادرم حمله کردن و اون به گرگینه تبدیل شد. از شانس خوبم برادرم الکس به گله گرگینه هایی برخورد که رئیسشون پدرت بود. اونا قبول کردن به ما کمک کنن و الکس رو به گله راه دادن. من اونجا با مادرت آشنا شدم. اون زمان مادرت باردار بود منم همینطور. خیلی واسه به دنیا اومدنت ذوق داشت و انتظار می کشید اینقدر با محبت در موردت حرف میزد که عشق مادرونه رو راحت میشد از نگاهش فهمید. گله شما خیلی به من کمک کردن توی مراحل سخت همراهم بودن ومادرت هرکمکی ازش برمیومد انجام داد.

    سکوت کرد و غم توی چشم هاش نشست. بی صبرانه پرسیدم:

    - بعد چی شد؟

    - زایمان من زودتر از مادرت بود چون من خون اشام بودم و بچه ام یه سری قدرت هارو از من به ارث برده بود برای همین زودتر به دنیا اومد. تو یکی از ماجراجویی ها من و ماریا تویه چادر کمپ زده بودیم. من بیرون چادر بودم که صدای جیغ مادرت روشنیدم وقتی به سمت چادر دویدیم متوجه شدم یه موجود اهریمنی به نام لامیا مادرت رو نیش زده بود و دختر منو دزده بود. رفتم دنبالش و تونستم دخترمو پس بگیرم وقتی برگشتم وضع مادرت خوب نبود زهر داشت تو بدنش پخش می شد. خونریزی بند نمیومد و درد زایمان شروع شده بود موقعیت خیلی وحشتناکی بود.

    شونه هاش می لرزید انگار تمام اون صحنه هارو داشت جلوی چشم هاش می دید. صداش می لرید گفت:

    - خون خون اشام شفا بخشه ولی روی مادرت اثر نکرد. عصب های بدنش داشت بخاطر زهر از کار میوفتاد و من هیچ کاری از دستم برنمیومد.

    قلبم فشرده شده بود با اینکه تا به حال مامان رو ندیده بودم ولی شنیدنش حتی برای منم دردناک بود اونقدر دست هامو مشت کرده بودم و فشار داده بودم که بندهای دستم سفید شده بودن.

    - ازم خواهش کرد تورو نجات بدم گفت نمیتونه دووم بیاره ولی تو باید زنده بمونی. هیچ چیزی نداشتیم نمیتونست تورو طبیعی به دنیا بیاره مجبور شدم....مجبور شدم رحمش رو پاره کنم تا تورو نجات بدم. مادرت فقط به اندازه چند لحظه تونست تورو ببینه تنها چیزی که گفت اسمت بود اسم تورو مایک گذاشت و با آرامش از سالم بودنت از این دنیا رفت.

    بی اراده صورتم خیس شده بود از اشک هایی که حتی نمیدونستم کی راه خودشونو رو صورتم باز کردن.
  
    سعی کردم سرمو برگردونم تا صورت خیسمو نبینه.

    دستش رو روی گونه ام کشیدو اشک هامو پاک کرد و گفت:

    - حتی مردها هم لازمه گاهی گریه کنن. تجربه بهم نشون داده اگه درد هارو تو دلت بریزیه بزرگ و بزرگتر میشن و همه وجودت پر از دردی میشه که دیگه نمیتونی از دستش خلاص شی.

    چندتا نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط بشم و گفتم:

    - بعدش چی شد؟

    - من مدیون مادرتم اون برای محافظت از دختر من نیش خورد. من تورو به اندازه آرورا دخترم دوست داشتم ولی پدرت خیلی بهم ریخت داشت داغون می شد. خیلی مادرت رو دوست داشت و نمیتونست با غم نبودنش کنار بیاد. واسه همین خیلی ناگهانی ریاست رو به یکی از اعضای گله سپرد و تورو برداشت و رفت. گفت میرم جایی که هیچ اثری از گذشته نباشه. بعد از رفتن پدرت وضعمون خیلی بد شد. سه عضو عزیز رو از دست داده بودیم و روزای سختی رو گذروندیم. چند مابرزه سخت با گرگینه های سایه داشتیم و خیلیا رو از دست دادیم. توی اخرین مبارزمون کسی که پدرت به عنوان رهبر گرگینه های مهتاب انتخاب کرده بود برای محافظت از من کشته شد. بنابراین رهبری دوباره به پدرت برگشت.

    - چرا این همه خطر تهدیدتون می کرد؟ این جنگ ها برای چی بود؟

    لبخند محوی زد و گفت:

    - داستان اون خیلی طولانیه شاید یه روزی بفهمی فقط اینو بدون که من یه دوره ای از زندگیم اونقدر تاریک و سیاه بودم که از همه حتی دخترم هم دست کشیدم و رفتم.

    - چه کمکی از پدرم میخواستی؟

    - از زمانی که دیوید مرد و رهبری دوباره به پدرت برگشت ما نتونستیم ردی از پدرت پیدا کنیم. گرگینه های مهتاب متفرق شدن و هرجایی گله خودشونو راه انداختن. برادرم و همسر و دخترش گرگینه هستن و با بقیه در ارتباطن. این مدت خبرایی به گوشمون رسیده از اتحاد یه سری گرگینه های مهتاب با گروه سایه. شنیدم گرگینه های سایه دارن مخفیانه رهبری رو حمایت می کنن که قدرتش از تمامی گرگینه های دیگه بیشتره. یه سری از گرگینه های مهتاب کسایی که از دوستان ما بودن دارن ناپدید میشن. از پدرت کمک خواستم تا دوباره رهبری کنه و گرگینه هارو یکپارچه کنه و دلیل ناپدید شدن گرگینه هارو بفهمه اما اون دست رد به درخواست کمکم زد.

    به فکر فرو رفتم. از این موضوعات اطلاع نداشتم فکر میکردم گرگینه های مهتاب دارن با صلح و بدون هیچ مشکلی فعالیت می کنن.

    - چرا حاضر به کمک نیست؟

    - دلش نمیخواد رهبر گله باشه.

    - خب چرا رهبری رو به کسه دیگه ای نمیسپاره؟

    - دیگه نمیتونه رهبری رو انتقال بده.

    - چرا؟ قبلا که این کارو کرده بازم میتونه بکنه.

    - اون موقع هنوز پدرت یک وارث به سن قانونی رسیده نداشت! پدرت زمانی میتونه از رهبری انصراف بده که تو رهبری گله رو به عهده بگیری مایک!
    حرفش اونقدر برام شوکه کننده بود که چند لحظه بدون هیچ حرکتی ثابت موندم. من؟ همیشه میدونستم پدرم رهبر تمامی گروه گرگینه های مهتابه ولی تا به حال حتی کی بار هم فکر نکرده بودم بعد از درک من باید رهبری رو به عهده بگیرم. نه...بار این مسئولیت برای من بیش از حد زیاد بود...من نمیخوام تمام عمرمو اینجا صرف حل کردن مشکلات گرگینه ها کنم! گروه گرگینه های مهتاب بیش از 400 گرگ هستن که در گله های 5 تا 8 نفره در نقاط مختلف کره زمین زندگی میکردن. فقط زمانی همه گرگینه ها دور هم جمع میشن که رهبر اونارو فرا بخونه و دستوراتی رو مستقیما بهشون بده. همین شرایط مشابه برای گرگینه های سایه هم وجود داشت.

    گفتم:

    - من نمیتونم. من اصلا آدم مناسبی برای این کار نیستم!

    - این توی خونته مایک تو از اول یک رهبر متولد شدی.

    - نه من واسه ایندم خیلی برنامه دارم ولی هیچکدوم محدود به اینجا موندن و رهبری گرگینه ها نمیشه!

    - نمیدونم فکر کنم اینو باید با پدرت در میون بزاری.

    از جا بلند شد و لباس هاشو تکوند و گفت:

    - من دیگه باید برم. خیلی کارا هست که باید بهشون برسم.

    دلم نمیخواست بره. بعد از مدت ها کسی رو میدیدم که مستقیم با گذشته ام درارتباط بود. مادرم رو میشناخت و یه حس آشنایی بهش داشتم انگار بعد از مدت ها خاله ام رو دیده باشم. با لحنی ناامیدانه گفتم:

    - دیگه بر نمی گردی؟

    لبخند زد و دستمو تو دست گرفت و گفت:

    - حالا که پیداتون کردم بازم بهتون سر میزنم مهم نیست پدرت خوشش بیاد یا نه. شماره منو داشته باش. سعی کن پدرتو راضی کنی به رهبری و قدرتش برگرده گرگینه ها سردرگم شدن. پدرت باید دوباره اعلان رهبری کنه و این وضع رو درست کنه.

    سری تکون دادم و گفتم:

    - فکر می کنی به حرف من اهمیت میده؟

    - میده. تلاشتو بکن.

    - باشه.

    شماره اش رو بهم داد و خداحافظی کرد. به دور شدنش چشم دوختم. امروز به فاصله چند ساعت خیلی از حقایق برام روشن شده بود. ذهنم هنوز درگیر درک حجم اطلاعات بود.گرچه یکم گیج شده بودم و چیزایی که نمیدونستم گیجم می کرد ولی بهتر از ندونستن بود.

    حتی نفهمیدم کی هوا روبه خاموشی رفت. سعی کردم دیگه به گذشته فکر نکنم تا تعادلذهنیم از بین نره. یک سوی ذهنم مشتاقانه در انتظار دیدن لوسی و عکس العمل امشبش بود. هرچی منتظر شدم هیچ تغییری در من رخ نمی داد و هیچ دردی رو حس نم یکردم. دو سه ساعت منتظر موندم بر اساس زمانبندی الان باید یک ساعت از تبدیلم می گذشت.

    خیلی ناگهانی جرقه ای تو ذهنم زده شد. شاید....شاید...کنترلمو بدست آوردم! همه بهم گفته بودن هر زمانی که بطو رخودکار تبدیل نشدی نشون میده کنترل روی ذهنت رو بدست آوردی و میتونی به دلخواه خودت تغییر کنی. لبخند پت و پهنی روی صورتم نقش بست. فکرمو مترمز کردم و تلاش کردم تغییر شکل بدم. این بار بدون کوچکترین درد و مثل اب خوردن راحت بود و به جای یک ساعت درد کشیدن توی چند دقیقه کوتاه من یه گرگینه بودم. اینبار دیگه خبریاز مه و گنگی توی ذهنم نبود بلکه تیز تر وهوشیارتر از قبل میتونستم حواسمو به اطراف جمع کنم.

    شروع به دویدن کردم تا الان هم حسابی دیر شده بود. زیاد طول نکشید که راهمو به سمت صخره های کنار دریاچه پیدا کنم.در دل امیدوار بودم امشب هم لوسی رو ببینم گرچه با سرماخوردگی شدیدش بعید نبود اگه تو خونه و مشغول استراحت باشه.

    با دیدن سایه ای که کنار دریاچه ایستاده بود و اطراف رو نگاه می کرد خیالم جمع شد. نگاهش مدام به اطراف می چرخید. یعنی ممکن بود منتظر من باشه؟ کدوم دختر عاقلی این ساعت از شب منتظر یه گرگ درنده میموند؟ واقعا نمیفهمید اگه من یه گرگینه درنده و بی کنترل بودم الان چیزی جز جسد تیکه تیکه ازش باقی نمیموند؟
    
    پام روی شاخه ای موند و صداش خش خش بلند شد. سرش به سرعت به سمت من چرخید. چند لحظه بهم خیره شد و لبخند زد.

    - میدونستم میای. میدونستم امشب میبینمت.

    چند قدم جلو اومد و منم چند قدم عقب رفتم. مکث کرد و گفت:

    - باشه نگران نباش نترس کاریت ندارم.

    رفت و کنار صخره نشست. دیوونه فکر می کرد میتونه خطری برام داشته باشه که من ازش بترسم؟ اون باید از من میترسید. غرولندی کردم و جلوتر رفتم و کنارش نشستم. با لبخند بهم نگاه کرد و گفت:

    - کل دیشبو داشتم فکر می کردم تو چطور گرگی هستی که جای حمله ودریدن من بهم کمک کردی و اینقدر آرومی؟ شک داشتم که همش ساخته خیالات و ذهن خودم باشه ولی امیدوار بودم امشب اینجا ببینمت.

    به چشم هاش قهوه ایش که از خوشحالی برق می زد چشم دوختم. گفت:

    - شاید با خودت فکر کنی من احمقم یا دیوونه؟ درسته؟ ولی خب من اینجا خیلی تنهام. تقریبا هیچ دوستی ندارم. میدونی ترجیح میدم با یه گرگ مثل تو دوست باشم تا اون بچه های نچسب و داغون دبیرستان! مخصوصا اون پسره مایک و دوستای داغون تر از خودش!

    چشم هام گرد شد. به من گفت نچسب و داغون؟ دختره پررو... میدونم چیکارت کنم!

    - اینجوری نگام نکن. واقعا آدمای رو مخی هستن. دلم میخواد اینقدر بگیرم بزنمش که دلم خنک شه.

    دیگه کم کم داشت بهم بر میخورد. ادامه داد:

    - خیلی اذیتم کرده و حالا فکر میکنه با یه ببخشید گفتن میتونه همه مشکلات و کارای اشتباهش رو حل کنه. پسره مغرور حتی حاضر نشده جلوی دیگران ازم معذرت خواهی کنه مبادا دوستاش بفهمن و از ابهتش کم بشه.

    آهی کشید و گفت:

    - اصلا چرا دارم اینارو واسه تو میگم؟ تو فقط یه موجودی که هیچی از حرف های منو نمیفهمی.

    دوباره تو چشم هام خیره شد و گفت:

    - با اینکه این اعتقاد عقلمه ولی قلبم بهم میگه تو همه چیزو میفهمی.

    دستاشو دور پاش حلقه کرد و به دریاچه خیره شد و گفت:

    - اینجارو دوست دارم خیلی بهم آرامش میده. یادبچگیام میوفتم که با پدرم میرفتیم دریا.بهم ماهیگیری یاد می داد ساعت ها می نشستیم و به قلاب خیره می شدیم تا شاید بتونیم یه ماهی بگیریم. زندگی تو شهر بزرگی مثل فیلادلفیا خیلی عالی بود. دوستای خوب همسایه های عالی گردش های شبونه و خرید تو مرکز خریدهای بزرگ. اووه اینقدر کار بود که هیچ روزی بی کار نمیموندم و حوصلم سر نمی رفت. عصرهای آخر هفته با دوستام می رفتیم شهربازی و باهم شام میخوردیم.دلم واسه جشن های مدرسه تنگ شده. همه چیز خیلی عالی بود تا اینکه بابا به مامان خ*ی*ا*ن*ت کرد. یه مدتی هر شب خونمون دعوا و بحث بود تا اینکه بلاخره مامان تصمیمشو گرفت و از بابا جدا شد . در نهایت هم واسه بیشتر زجر دادن بابا من و برادرم سم رو برداشت و آورد اینجا به دهکده مادریش تا پدرم دیگه امکان دیدن ما رو نداشته باشه. حس بدیه که تو یه فاصله کوتاهی شیرینی زندگی برات تلخ بشه. من همه رو یهو از دست دادم. من خاطرات خوبم دوستام خونم اتاقم پدرم همه رو باهم از دست دادم و الان خو گرفتن با این تنهایی برام خیلی سخته.

    تازه متوجه موقعیتمون شدم. لوسی در حین حرف زدن عقب اومده بود و به من تکیه داده بود. صورتش کمی سرخ بود و میتونستم گرمای ناشی از تب رو از بدنش حس کنم. هنوز مریض بود با این حال به جای استراحت توی خونه اومده بوداینجا!
    کمی خودم رو جا به جا کردم تا جاش راحت تر بشه. راحت بهم تکیه داد و گفت:

    - فکر کنم باورش سخت باشه که یه آدم بتونه اینقدر راحت با یه گرگ ارتباط برقرار کنه.

    دستشو روی صورتم گذاشت و پوزمو نوازش کرد. نمیتونستم انکار کنم که از این کارش حس خوبی بهم دست داد. سرمو نوازش کرد و گفت:

    - فردا هم میای اینجا؟ بازم میتونم ببینمت؟

    با زوزه ملایمی رضایتمو اعلام کردم. حداقل اینجوری ذهنم از آشفتگی ها و مسئل روزانه خالی می شد و یکم آرامش رو حس می کردم. تقریبا نیمه های شب بود که بلند شدم و گوشه لباس لوسی رو به دندون گرفتم. دیگه باید می رفت. از یه ساعتی به بعد بیرون بودن براش خطرناک می شد به هرحال تو دهکده جز من گرگینه های دیگه هم وجود داشتن و نباید این جاها پرسه می زد. حتی اگه یکی از گرگینه ها هم مارو با این فاصله و ارتباط نزدیک می دید برام بد می شد. نه تنها برای من بلکه برای لوسی هم بد می شد. برای گونه ما ارتباط با انسان ها و اطلاع اونا از موجودیت ما به شدت قدغن بود و نمیتونستم تصور کنم اگه مارو می دیدن چه خطر بزرگی اونو تهدید می کرد.

    نگاهی به حرکات من انداخت و گفت:

    - ولی من دلم نمیخواد برم خونه!

    مصرانه گوشه لباسشو کشیدم.

    - چرا اینقدر اصرار داری منو بفرستی برم؟ باشه باشه!

    از جا بلند شد و لباس هاشو تکون داد و گفت:

    - میرم ولی یادت نره فردا شب همین جا میبینمت.

    چند قدم ازم دور شد و با تردید ایستاد و گفت:

    - تا خونه همراهم میای؟

    بدون هیچ عکس العمل خاصی پشت سرش شروع به حرکت کردم. لبخند کمرنگی که روی لباش نقش بسته بود رو دیدم. اونقدر از تنهایی درمونده وبد که انسان هاو ول کرده بود و به یه گرگ چسبیده بود؟ توی مدرسه شخصیت محکم و قوی تری رو نشون می داد ولی الان زیر پرده شب میتونستم چهره واقعیشو ببینم...دختری شکننده و ظریف با روحیات دخترونه و حساس.

    تا دم خونه همراهیش کردم خم شد و دستی به سرم کشید و گفت:

    - شب بخیر

    دستیتکون داد و وارد خونه شد. انرژی کمتری برای برگشت بخ خونه داشتم درواقع اصلا دلم نمیخواست برگردم شاید بهتر بود امشب خونه پیتر میموندم. اصلا دلم نمیخواست فعلا با بابا رو در رو بشم. بدون عجله به سمت خونه پیتر حرکت کردم.

    یک هفته مثل برق وباد گذشت. ارتباطم با بابا هنوز هم خراب بود و از اون روز به بعد دیگه باهم صحبت نکرده بودیم. خونه از همیشه ساکت تر بود و علاقه من به موندن توی خونه هر روز کمتر می شد و سعی می کیردم هر روز زمان کمتر و کمتری رو در خونه بگذرونم.اما از طرف دیگه زندگی داشت برام یه رنگ و بوی تازه می گرفت. روز ها توی مدرسه لوسی رو می دیدم که بدون اعتنا و توجه به من و سایرین کلاس هارو میگذروند و منم قدمی برای نزدیک شدن بهش بر نمیداشتم. اما شب ها داستان جور دیگه ای وبد انگار هردو به این قرار های شبانه عادت کرده بودیم. گاهی من زودتر می رسیدم و گاهی اون. وقتی منو میدید لبخندش واقعی بود. از روزش از کارهاش و از زندگیش برام تعریف می کرد و من شنونده خوبی بودم و هرچی بیشتر می شنیدم نقاط مشترک بیشتری بین خودم و لوسی پیدا می کردم. دیگه شب ها برای تغییر شکل دادن و گرگ شدن انگیزه قوی پیدا کرده بودم. انگار بعد زا مدت ها یکی رو یدده بودم که با وجود تفاوت هایی که داشت ولی انگار احساسش از جنس من بود...مثل من تنهایی وتفاوت رودرک می کرد...مثل من دلش رفتن و تجربه های جدیدو می خواست...مثل من از زندگیش بیزار بود.

    از طرفی این دیدارها به عادتی تبدیل شده بودن که منو می ترسوند. روز به روز بیشتر از برملا شدن رازم می ترسیدم و از اینکه کسی به این ارتباط پی ببره و از طرف دیگه نمیتونستم خودمور اضی کنم که این دیدارهارو قطع کنم. میدونستم اگه دیگه نرم لوسی هیچوقت نمیتونه منو پیدا کنه و به ماهیت پی ببره ولی یه چیزی درونم سرسختانه با عقلم مبارزه می کرد و خواستار ادامه داشتن این ملاقات ها بود.

    از طرفی این دیدارها به عادتی تبدیل شده بودن که منو می ترسوند. روز به روز بیشتر از برملا شدن رازم می ترسیدم و از اینکه کسی به این ارتباط پی ببره و از طرف دیگه نمیتونستم خودمور اضی کنم که این دیدارهارو قطع کنم. میدونستم اگه دیگه نرم لوسی هیچوقت نمیتونه منو پیدا کنه و به ماهیت پی ببره ولی یه چیزی درونم سرسختانه با عقلم مبارزه می کرد و خواستار ادامه داشتن این ملاقات ها بود.

    جلوی آینه ایستادم و برای بار هزارم با سردرگمی دستی به چهره ام کشیدم. هوا داشت رو به تاریکی می رفت و من هنوز تردید داشتم. از ادامه این ارتباط نگران بودم.هم خودم به خطر میوفتادم هم لوسی. تو این مدتی که با لوسی گذرونده بودم چهره پشت نقابش رو شناخته بودم و میتونستم موج احساساتی که درونم تغییر کرده بود رو درک کنم و بچه نبودم که خبوام این احساسات جدید رو به چیزای دیگه نسبت بدم یا پس بزنم و انکار کنم. از نظر اون من فقط یه حیوون بودم که تنهاییشو پر میکرد ولی برای من اون داشت تبدیل به آدمی می شد که با دیدنش آرامش می گرفتم و به حضورش عادت کرده بودم. میدونستم این احساس درست نیست میدونستم لوسی از من متنفره و اگه بدونه من اون گرگم دیگه هرگز حاضر به دیدن من نمیشه از طرفی این احساس هیچ سرانجامی نداشت ارتباط بین یه گرگ و انسان برای من ممکن نبود هرگرگینه ای ممکن بود بتونه با یه انسان ازدواج کنه ولی برای من...برای یک آلفا برای وارث گرگینه های مهتاب چنین چیزی ممکن نبود. قوانین برای هرکسی استثنا داشت جز من.

    سرمو بین دست هام فشردم. چطور باید این معادله سخت رو حل می کردم؟ باید با احساس جدیدی که درونم شکل گرفته بود می جنگیدم یا باید قبولش میکردم و با ماهیتم خانوادم گلم می جنگیدم. که هرجور فکر می کردم راه دوم اصلا منطقی و درست نبود. اگه پدرم و بقیه سردسته ها می فهمیدن یه دختر از رازشون با خبر شده اگه میفهمیدن من بای ه انسان درارتباطم به سرعت اونو از بین میبردن.

    تو خیلی ناحیه ها شنیدم که گرگینه ها با انسان ها ازدواج می کردن ولی ماهیتشون پنهان میموند و زندگیشون خوب وبد و در نهایت زوج انسان تصمیم به تبدیل می گرفت و به جمعیت گرگینه ها ملحق می شد. اما تو این منطقه کوچیک و دورافتاده من بین گرگینه هایی متعصب تر زندگی می کردم که ارتباط با انسان ها براشون جرم بزرگی به حساب میومد و با شنیدن گذشته پدرم میتونستم بفهمم دلیل این سختگیری چی بوده. مادرم بخاطر کمک به انسان ها و خون آشام ها مرد و بابا به اینجا اومد و قوانین جدیدی ساخت.

    پووفی کردم و خودمور وتخت انداختم. تردید بدی به جونم افتاده بود. باید چیکار کنم؟ نمیتونستم از کسی مشورت بگیرم. صد در صد نیک و پیتر و دین مسخرم می کردن و شاید هم به گوش بقیه می رسوندن. هوا کامل تاریک شده بود نگاهم خیره به ساعت روی میز بود که نزدیک شدن به ساعت قرارو نشون میداد ولی پاهام به فرمان عقلم بی حرکت بودن. نباید می رفتم. باید این ارتباط رو همینجا قطع می کردم. نباید با حماقت خودم زندگی لوسی رو به خطر مینداختم. اونم به زودی منو فراموش می کرد. حداقل سعی می کرد دوستای واقعی تر و انسانی پیدا کنه.

    تمام شب تو اتاق راه رفتم تا وسوسه نشم و کنار دریاچه نرم. اینقدر روی بالکن ایستادم و به آسمون و ستاره ها خیره شدم که نفهمیدم چقدر گذشت فقط میدونم گذشت و گذشت تا سپیدی صبح آسمون رو روشن کرد. نفس عمیقی کشیدم حس میکردم باری به سنگینی چندین تن روی قفسه سینم قرار گرفته که نفس کشیدنمو سنگین می کنه. بی حوصله لباس پوشیدمو به سمت مدرسه رفتم. اونقدر عصبی بودم که به شدت دلم میخواست با یکی دعوا بگیرم و فکشو پایین بیارم.

    سر کلاس تنها جای خالی که به چشم میخورد صندلی خالی لوسی بود. چرا نیومد مدرسه؟ یعنی ممکنه حالش خوب نبودهب اشه؟ یا نکنه دیشب تا دیروقت اونجا مونده و اتفاقی براش افتاده باشه؟ با همه سوالات و وسوسه های درونم مبارزه کردم. باید فراموش می کردم. نباید به هیچ دلیلی سراغش می رفتم.

    چشم هامو روی هم فشردم و لوسی رو به اعماق ذهنم فرستادم.

    توی دفتر با دست هایی مشت شده نشسته بودم. مدیر با اخم هایی وحشتناک به من خیره شد بود با فریاد گفت:

    - هیج معلومه چه غلطی داری می کنی؟ تو مدرسه...یکی رو تا این حد کتک زدی! انگار دردسرهای تو ودوستات تمومی نداره! هرچی بیشتر نادیده می گیرم بدتر میشه.

    تلفن رو برداشت و گفت:

    - همین الان زنگ میزنم پدرت میاد مدرسه.

    از بس مشتمو فشار داده بودم بندهای دستم سفید شده بود. بدترین چیز ممکن همین بود که بابا رو بخوان. از همین حالا هم میتونستم قیافه درهم و عصبانیش رو تصور کنم. نیم ساعت نگذشته بود که چند تقه به در خورد و درک وارد دفتر شد. مدیر از جا بلند شد و باهاش دست داد.

    اونقدر اخم هاش توی هم بود که سعی می کردم از چشم تو چشم شدن باهاش خودداری کنم. حالت چهره اش بی نهایت عصبانی بود. نشست و گفت:

    - چیزی شده که با این عجله گفتین بیام اینجا؟

    - بله باید حضوری باهاتون حرف میزدم. رفتار پسرتون دیگه داره به شدت آزار دهنده و دردسر ساز میشه. چندبار به خودش و دوستاش تذکر دادیم ولی هیچ اثری نداشته. به من گزارش دادن رو یکی از دخترای تازه وارد مدرسه سطل یخ و رنگ خالی کرده. چشم پوشی کردم و به روی خودم نیاوردم ولی امروز توی حیاط مدرسه 4 تا از بچه های همکلاسیشو جوری زده که کار یکیشون به بیمارستان کشیده.

    درک با تعجب به سمت من برگشت و گفت:

    - برای چی همچین کاری کردی؟ پسر من عادت به دعوا گرفتن نداره!

    رو به من گفت:

    - برای چی همچین کاری کردی؟

    جوابی ندادم. چی باید می گفتم؟ میگفتم نه بخاطر توهین هایی که به خودم شده بود بلکه به خاطر یه دختر عصبی شده بودم؟ دلم نمیخواست کسی در این مورد چیزی بفهمه. خوشبختانه حرفی که در گوش مکینز زده بودم رو فقط خودش شنیده بود و با بلایی که امروز سرش اوردم فکر کنم اونقدر عاقل باشه که نخواد دیگه حرفی بزنه یا مشکلی ایجاد کنه.

    مدیر رو به بابا کرد و گفت:

    - آقای کالینز من نمیتونم این قانون شکنی رو همینجوری نادیده بگیرم. مایک باید مجازات کارشو قبول کنه.

    - مجازاتش چیه؟

    - دو هفته اخراج از مدرسه.

    با بهت سرمو بالا آوردم.دو هفته؟؟؟ چطور میتونستم دو هفته نیام؟ از تمام درس ها عقب میوفتادم و جدای از اون حالا که نمیخواستم شب ها سراغ لوسی برم دیگه چطور میتونستم ببینمش؟

    بابا سری تکون داد و گفت:

    - باشه. من ضمانت می کنم دیگه چنین مشکلی پیش نیاد.

    - ممنونم اقای کالینز.

    از در دفتر که بیرون رفتیم. پیتر و نیل و دین دورم جمع شدن و عجولانه پرسیدن:

    - چی شد؟

    - اخراج شدم. اونم دو هفته!

    پیتر با بهت گفت:

    - ولی این خیلی زیاده!

    - لج کرده باهام.

    بابا به سمتم برگشت و گفت:

    - میای خونه؟

    - اره.

    پیتر از به وجود اومدن بحث های احتمالی بین من و بابا گفت:

    - من و بچه ها امشب میایم پیشت.

    با بی میلی باشه ای گفتم و پشت در درک سوار ماشین شدم.
    
    سکوتش مثل ارامش قبل از طوفان بود. بی طاقت شدم و گفتم:

    - نمیخوای چیزی بگی؟ نمیخوای سرم دادو بیداد کنی که چرا اخراج شدم؟

    با لحنی که ارامشش برام عجیب بود گفت:

    - نه مایک نمیخوام.

    - چرا؟

    - چون فکر میکنم تو ادمی نیستی که بیخود دعوا بگیری مگه اینکه چیزی بی نهایت آزرده ات کرده باشه. میدونم واسه تفریح گاهی دردسرهای کوچیک درست می کنی ولی بی دلیل دعوا کردن؟ نه این تو وجودت نیست. زود عصبی شدنت هم میذارم پای فعال شدن ژن های گرگینه ایت چون میدونم ماه های اول به سرعت خونت به جوش میاد و کنترل سخت میشه.

    این منطقی برخورد کردنش یکم از تصور من فراتر بود. تا خونه حرفی نزد وقتی منو دم خونه پیاده کرد گفت:

    - من شب میرم پیش رافائل تو با دوستات راحت باش فقط مراقب باشین مشکلی پیش نیاد.

    سری تکون دادم و پیاده شدم. این ملایمت رو باید مثل یه پرچم سفید صلح در نظر می گرفتم؟ یعنی این رفتارش بخاطر دعوای هفته پیش و سیلی بود که بهم زده بود؟ شاید اینطوری میخواست جبران کنه.

    غروب بچه ها بدون توجه به بی میلی و بی حوصله بودن من وسایلشون رو جمع کردن و برای خواب به خونه ما اومدن.دین لپ تاپشو به تلویزیون وصل کرد و گفت:

    - بشینین میخوام یه فیلم توپ بزارم.

    پیتر کوسنی رو به سمتش پرتاب کرد و گفت:

    - هربار فیلمای تورو دیدیم تا دور وز تهوع داشتیم از بس مزخرف بود.

    - باور کن این یکی خیلی عالیه.

    چراغارو خاموش کردن و ظرف پاپ کورن رو دست گرفتن. طبق معمول فیلم اکشن ترسناک آورده بودن. چشم هام مدام روی ساعت می لغزید اونقدر کلافه بودم که نمیدونستم چیکار کنم.

    دو هفته اخراج؟ چطور باید میفهمیدم حال لوسی خوبه یا نه.تنها راهی که میشد حالشو بفهمم مدرسه بود که اونم بخاطر اخراج بد موقع از دست داده بودم.بی سروصدا بلند شدم و پشت پنجره رفتم. چرا اینقدر تحمل برام سخت شده بود؟ چرا نمیتونستم فکرشو از سرم بیرون کنم؟ غرورم کجا رفته؟

    انگار همه اینا بهونه هایی بود که مغز می تراشید و قلب رد می کرد. بالشی از پشت تو سرم کوبیده شد آخی گفتم و سرمو مالیدم.

    - چه مرگتونه؟

    دین با خنده گفت:

    - تو چه مرگته که داری با پنجره لاو می ترکونی؟

    زمزمه کردم:

    - مسخره های عوضی.

    دین گفت:

    - میدونی که شنیدم.

    - به درک.

    دین رو به پیتر کرد و گفت:

    - با ما بود؟

    پیتر جواب داد:

    - فک کنم با ما بود.

    دین بالش پیتر ور از زیر سرش کشیدم و محکم به سمتم پرتاب کرد بالش به صورتم خورد و از پشت به زمین افتادم قبل این که بلند شم هر سه نفر با بالش هاشون روی من نشستند و مشغول زدنم شدن.هرچی فریاد میزدم بس کنین بیخیال نمی شدن. نیک درحالی که میخندید گفت:

    - شاید اینجوری از این حال و هوای دپرسی در بیای. ادم تهوع میگیره قیافه بدبختتو میبینه.

    اونقدر اذیتم کردن که حال و هوام عوض شد و تونستم یکم فکرمو منحرف کنم. تا نیمه های شب هر سه تا به من چسبیده بودن تا از پای تلویزیون در نرم و به زور مجبورم کردن تمام اون فیلم چند آور و مسخره رو ببینم. نزدیکای صبح همونجا روی کاناپه خوابمون برد.
    بچه ها صبح بیدار شدن و با قیافه های خواب الود و غر زدن رفتن سمت مدرسه.خسته بودم ولی ذهنم پر بود از فکر های مختلف.نیم ساعتی ذهنمو منحرف کردم ولی نشد به گوشی پیتر پیامک زدم و گفتم:
    - اوضاع مدرسه چطوره؟
    بلافاصله جواب داد:
    - مکینز نیومده میگن بیمارستانه. دوستای قلدرش اومدن همه با سروصورت کبود. قشنگ گل کاشتی. این دختره تازه وارده هم امروز اومده ولی اینقد قیافش دمغ و بداخلاقه که هیچکس طرفش نمیره.
    گوشی رو کنار گذاشتم خیالم راحت شد حداقل مدرسه رفته بود. با اینکه فقط چند شب کنارش بودم و دیده بودمش ولی جوری عادت کرده بودم که انگار سال هاست میشناشمش و این دور موندن ازش واسم سخت بود.تنها کسی که تنهاییمو پر می کرد و میتونستم کنارش خودم باشم.
    از بیکاری تو خونه عصبی شده بودم خودمو با گوشیم مشغول کردم فیلم دیدم تا شب تو خونه تنها بودم ولی اخر طاقتم رو از دست دادم.نمی تونستم تحمل کنم این بیکاری رو.تغییر شکل دادم و از خونه بیرون دویدم پیتر و نیک هم با حالت گرگینه ای اطراف خونه ما بودن. پیتر تبدیل به گرگینه ای قهوه ای و درشت میشد و نیک مشکی.
    با هم تو جنگل شروع به دویدن کردیم و بالای تپه ها دور زدیم. صدای زوزه های پیتر سکوت شب رو میشکست. دلم هوای دریاچه رو داشت.با یه تصمیم ناگهانی مسیرمو عوض کردم و بی توجه به زوزه های بقیه به سمت دریاچه رفتم. فکر نمی کردم اونجا باشه ولی خب این دختر همیشه معادلات منو بهم میزد. از همون فاصله هم میتونستم عطر موهاشو که توی باد و توی فضا پیچیده بود احساس کنم. حدسم درست بود همونجای همیشگی نشسته بود. با حس صدای پای من روی علف ها سریع برگشت و به من خیره شد.
    چهره اش دلخور و دمغ به نظر می رسید با اخم نگاهشو برگردوند. منتظرم بود تا شاید بیام و حالا که خیالش راحت شده بود میتونست راحت بدخلقی کنه. از پشت رفتم کنارش و زوزه ملایمی کردم. بدون هیچ عکس العملی مستقیم و بی روح به رو به رو خیره شد. خندم گرفت داشت به من بی محلی می کرد. از پشت با پوزه ام به شونه اش زدم. کمی خودشو جلو کشید و اخمش غلیظ تر شد. گوشه استین لباسشو با دندون کشیدم که با عصبانیت برگشت و بهم خیره شد. سرمو کج کردم و تو چشماش خیره شدم.
    توی چشم هاش لزش پرده ای خیس و اشک مانند مشخص بود با عصبانیت گفت:
    - میدوین چقدر نگرانت بودم؟ اینقدر منتظر میموندم تا بیای که صبح می شد. نمیدونیعادت کردم شبا اینجا ببینمت و واست حرف بزنم؟ این دو روز انگار تو جهنم بودم دوباره اون تنهایی وحشتناک رو حس می کردم.
    دست هاشو دورم حلقه کرد و سرشو روی شونم گذاشت. با زوزه های خفیف سرمو رو سرش گذاشتم. اونم مثل من تنها بود.برای اونمتحمل این روزها خیلی سخت شده بود. پوزه امو روی موهاش گذاشتم و نوازشش کردم. زمزمه کرد:
    - قطعا من دیوونه شدم که بهترین دوستم یه گرگه. تو این هیچ شکی نیست من دیونم که فکر میکنم تو مثل یه انسان میفهمی و انتظار داشتم هر شب ببینمت. این دهکده داره منو دیوونه میکنه.
    گوشه لباسشو کشیدم و سعی کردم بلندش کنم.
    - چی شده؟ چیکار می کنی؟
    بازهم لباسشو کشیدم. باید یه چیزی نشونش می دادم.
    بلند شد و کنارم به راه افتاد. قرص کامل ماه در آسمان می درخشید. امشب برای من شب خطرناک تری بود ولی زمانی که لوسی کنارم بود مطمئن بودم هیچ مشکلی پیش نمیاد. هر ماه فقط در شبی که قرص ماه کامل بود گاز من میتونست گرگینه دیگه ای رو ایجاد کنه.
    از مسیر جاده ای جنگل عبور کردیم. لوسی دستشو پشتم کشید و گفت:


        کجا داریم میریم؟ اینجا خیلی تاریکه.


    نگاه خیره ای بهش انداختم. اونقدر به من اعتماد داشت که توی دل شب این مسیرو باهام میومد؟ اونم جایی که اصلا نمیدونست کجاست؟
    با اشاره به پشت خودم اشاره کردم. متوجه منظورم نشد لباسشو کشیدم و به پشتم هل دادمش. فهمید گفت:


        میخوای من پشتت سوار شم؟ درسته که جثه ات نسبت به بقیه گرگ ها بزرگتره ولی دلیل نمیشه بتونی وزن منو تحمل کنی.


    باز هلش دادم غر زد:


        من سوار نمیشم.


    گوشه لباسشو کشیدم و به پشتم انداختمش و قبل اینکه بتونه تکون بخوره شروع به دویدن کردم. با وحشت دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سرشو توی موهام فرو کرده بود و جیغ میزد.
    بعد از چند دقیقه به جایی که میخواستم رسیدیم. با احتیاط از پشتم پایین اومد سرگیجه داشت. دستشو روی چشم هاش گذاشت و گفت:


        این کار دیونگی محض بود. دارم بالا میارم.


    جلوتر بردمش سمت غار کوچکی با دهانه سنگی. فضای کوچکی داشت دو نفر به زور درونش جا می شدن ولی عمق داشت و میشد تا انتها اهسته اهسته قدم زد. اینجارو مدت ها پیش پیده کرده بودم و زمان هایی که نیاز داشتم فکر کنم تا ذهنم باز شه به اینجا میومدم از روزی که گرگ شده بودم پامو اینجا نذاشته بودم.
    با تردید نگاهی به دهانه غار و به من انداخت. برای از بین بردن تردیدش خودم وارد غار شدم کمی بعد صدای پاهشو از پشتم شنیدم. دستشو پشتم گذاشته بود تا گم نشه. اونقدر تاریک بود که جلوی پا به سختی دیده می شد برای همین راهنمایی رو به بینایی قوی من سپرده بود و کورمال کورمال دنبالم میومد. در انتهای غار روی زمین نشستم کنارم نشست حرفی نمیزد. سکوت همه جارو پر کرده بود. لباسشو کمی عقب کشیدم تا کنار من روی زمین دراز بکشه. نفس عمیقی کشید. حالا باید نشونش می دادم. چنگالمو روی دیواره غار کشیدم صدای بلندی فضا رو پر کرد و ثانیه ای بعد تصویری رو به روی ما نمایان شد که باعث شد نفسش در سینه حبس بشه


    روی سقف پر بود از کرم هاش شب تابی که با شنیدن صدا نورانی شده بودن و فضا رو روشن می کردن. مثل صدها قطعه الماس توی تاریکی می درخشیدن و مثل ستاره های توی آسمون فضا رو روشن می کردن. لوسی با بهت به زیبایی صدها نقطه نورانی روی سقف خیره شده بود. زمزمه کرد:

    - این فوق العادس. خیلی قشنگه!

    چند کرم شب تاب از روی سقف جداش دن و روی دست های لوسی نشستن. بدون اینکه چندشش بشه یا با نفرت اونارو از خودش دور کنه دستشو به سمت صورتش برد وب ا دقت بهشون خیره شد و گفت:

    - تاحالا چیزی به این زیبایی ندیده بودم.

    به سقف خیره شد و ادامه داد:

    - درست شبیه آسمونه ولی نزدیک تر و درخشان تر.

    ساکت شد و در سکوت به تماشا پرداخت دلم نمیخواست آارمشش رو بهم بزنم. حس می کردم الان دلخوریش از من کم شده و میتونه منو ببخشه. دستشو رو دستم گذاشت. مراقب بودم پنجه های تیزم خراشی روی دستش ایجاد نکنه. با لبخند گفت:

    - اگه یه انسان بودی قطعا میتونستی بهترین دوست من باشی.

    در دل آه کشیدم اگه واقعا میدونست من کیم اونوقت دیگه این حرف رو نمیزد. سرش رو خم کرد و روی شونه ام گذاشت و بهم چسبید انگار عروسکش رو بغل کرده باشه. نمیدونم چرا ولی با حس لمس دست هاش و تکیه سرش روی بدنم قلبم به لرزه افتاد و حس می کردم ضربانش هر لحظه تندتر میشه. من گرگینه بودم با احساساتی قوی و متغیر تر از انسان و گرگ و این احساس جدید منو تسلیم خودش کرده بود. نمیتونستم علاقه ام نسبت بهش رو انکار کنم. نمیتونستم انکار کنم وقتی با سرانگشت هاش موهای روی سرم رو بهم میریزه لذت میبرم و وقتی تو چشمام خیره میشه ضربان قلبم تندتر میشه. همه رومیدونستم و جایی برای انکار نبود ولی میدونستم من اونو میشناسم و بهش علاقه دارم ولی برای اون من فقط یه گرگ یه دوست یا یه همدم بودم و در شرایط انسان بودن و چهره واقعیم شخصیت منفوری براش بودم که قطعا کوچک ترین علاقه ای بهم نداشت.

    نمیدونم چقدر گذشت تا اینکه حس کردم بهتره بریم. بلند شدم و لوسی هم از جا بلند شد و با هم از غار بیرون رفتیم.

    خم شد دست هاشو دور صورتم گذاشت و گفت:

    - واقعا ازت ممنونم امشب خیلی شب خوبی بود. خواهش می کنم دیگه ناپدید نشو. بزار بازم ببینمت. دفعه بعد که نیای اونقدر اونجا میشینم تا از سرما یخ بزنم.

    صورتمو به صورتش چسبوندم و بهش اطمینان خاطر دادم. صدای خش خش مانندی باعث شد توجهم جلب بشه. بی اختیار لوسی رو به عقب و به داخل غار هل دادم و خودم جلوتر رفتم تا اطراف رو بررسی کنم. غ*ر*ی*ز*ه گرگینه ایم بهم هشدار می داد که خطر در کمینه و من با حواس پرتی متوجه نشده بودم. کمی جلوتر رفتم و بو کشیدم. حق با من بود بوی انسان میومد. بویی متفاوت از بوی تن لوسی.

    به عقب برگشتم و به سمت لوسی غریدم باید از اونجا می رفت. دیگه براش امن نبود. با عجله به جلو هلش دادم گفت:

    - من تنهات نمیزارم.

    دوباره غریدم ولی حاضر نشد بره. دختره احمق لجباز. باید خطر رو ازش دور می کردم شروع به دویدن و زوزه کشیدن کردم. هرکسی که این اطراف بود احتمالا با شنیدن صدای من میترسید و فرار می کرد. بالای تخته سنگی پریدم و همه جارو بررسی کردم. لوسی هنوز در پناه غار نشسته و با نگرانی به من نگاه می کرد. شاید اشتباه از من بود و واقعا هیچکس این اطراف نبود. هیچ صدایی نمیومد.

    نفس آسوده ای کشیدم و پامو از روی تخته سنگ به زمین گذاشتم. صدای بلند تیری سکوت شب رو شکافت. تصویر چشم های وحشت زده و گشاد شده لوسی مقابل چشم هام لرزید.
    درد مثل خنجری تیز به پهلوم فرو می رفت. نفس حبس شدمو به زور رها کردم و نگاهم به سمت پهلوم چرخید و خونی که قطره قطره از پوستم بیرون میزد. درد اونقدر شدید بود که حس می کردم تا اعماق بدنم نفوذ کرده و نفسم به سختی بالا میومد. به سمتی که تیر از اونجا شلیک شده بود نگاه کردم دو مرد روی به وضوح در تاریکی دیدم که پشت درختی پنهان شده بودن. یکی فریاد زد:

    - خودشه همون گرگه! بزنش!

    صدای شلیک تیر دوم هردو مارو از جا پروند واین بار تیر به سنگی رو به روی پام برخورد کرد. لوسی فریاد زد:

    - فرار کن. زودب اش!

    به سمتش دویدم با هر گامی که برمیداشتم درد تیر داخل پهلوم رو بیشتر حس می کردم. این درد لعنتی چرا کم نمیشد؟ مگه اینطور نبود که من نسبت به تیر و چیزهای معمولی انسانی مقاوم بودم؟ لوسی رو سریع پشتم سوار کردم و به سرعت شروع به دویدن کردم باید زا اونجا دور می شدیم. هرچی بیشتر می دویدم خونریزی بیشتر و بیشتر می شد و ردی از مسیر من باقی میذاشت. نفس هام خس خس می کرد وقتی خیالم راحت شد که از مهلکه دور شدیم ایستادم و لوسی پایین اومد. به سرعت و با وحشت زخممو بررسی کرد و گفت:

    - تیر داخل بدنت فرو رفته. باید بیاریمش بیرون.

    سرم گیج می رفت و حس می کردم نمیتونم راحت نفس بکشم. تصویر نگران لوسی جلوی چشم هام تیره و تار می شد. پاهام سست شدن و روی زمین افتادم لوسی با وحشت فریاد زد:

    - هی هی نباید بمیری. تو نمیتونی بمیری.

    به زحممت پنجه امو روی زانوش گذاشتم. تلاش می کردم چشم هامو باز نگه دارم ولی چیزی درون ریه ام میسوخت و تنفسم رو سخت می کرد. با کم شدن حجم اکسیژن پلک هام سنگین شد و زوزه دردناکم سکوت رو شکافت و پرده ای تاریک بر ذهن و چشمم کشیده شد.

    لوسی:

    نمیدونستم چیکار کنم؟ باید میذاشتم همونجا توی تاریکی بمونه و بمیره یا کمکش می کردم؟ دستپاچه بودم و نمیتونستم تنهاش بزارم. نگاهی به اطراف جنگل انداختم تا حاشیه جنگل منو پیش اورده وبد تا بتونم فرار کنم ولی تنها گذاشتنش نامردی بود. خونریزیش بیشتر و بیشتر میشد. سعی کردم بلندش کنم خیلی سنگین بود و جثه بزرگی داشت. با هر زحمتی بود روی دست هام بلندش کردم و روی کولم انداختمش اگه اینجا میموند حتی اگه از خونریزی نمیمرد اونایی که بهش شلیک کرده بودن رد خون رو پیدا می کردن. با قسمتی از لباسم پهلوش رو بستم تا خونریزی ردی از خودش برای شکارچی ها به جا نذاره. به سمت مسیر دهکده شروع به دویدن کردم. با اینکه خیلی سنگین بود و نفسم می گرفت اماسعی می کردم هرچه سریعتر اونو به خونه برسونم. مادرم پرستار بود و احتمالا میتونست کاری براش انجام بده. گرچه از دیدن من با یه گرگ به این بزرگی قطعا وحشت می کرد. نزدیک خونه که شدم قشنگ اطراف رو یدد زدم تا کسی منو با این وضعیت نبینه. وقتی از خالی بودن کوچه مطمئن شدم درو باز کردم و خودمو داخل خونه انداختم. با عجله پله هارو طی کردم و گرگ زخمی رو روی تختم گذاشتم. با عجله پشت در اتاق مامان رفتم و در زدم. مامان با چهره ای خواب آلود و اخم نگاهی به من انداخت و گفت:

    - تا الان بیرون بودی؟ کی میخوای بفهمی خطرناکه!

    - مامان به کمکت نیاز دارم.

    چهره اش نگران شد سرتاپامو نگاه کرد و با نگرانی گفت:

    - چیزیت شده؟ سالمی؟

    - من سالمم ولی دوستم زخمی شده.

    - دوستت؟

    اخم روی صورتش نقش بست حتما فکر کرده با دوست پسرم بیرون بودم. دستشو گرفتم و پشت در اتاق بردمش. دستاشو گرفتم وب ا التماس گفتم:

    - مامان خواهش میکنم با دیدنش نترس. اون به کسی کاری نداره. جون منو یه بار از غرق شدن نجات داده. خواهش میکنم کمکش کن داره میمیره.

    - داری از چی حرف میزنی من نمیفهمم!

    - فقط نجاتش بده ازش نترس خواهش میکنم.

    در اتاق و باز کردم و وارد شدیم. مامان با دیدن گرگ زخمی روی تخت جیغ زد دستمو روی دهانش گذاشتم و گفتم:

    - خواهش میکنم مامان. خواهش میکنم نترس اون به کسی کار نداره.

    با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت:

    - تو دیونه شدی؟ این یه گرگه! یه گرگ میفهمی؟ درنده و وحشیه و به محض بهوش اومدن مارو تیکه پاره می کنه.

    - مامان باور کن اینطور نیست من هرشب میبینمش مامان جونمو نجات داده نمیتونم بزارم بمیره خواهش می کنم کمکم کن خواهش میکنم.

    ناخودآگاه اشک هام جاری شدن مامان با بهت بهم خیره شد من از زمانی که پدرو ترک کردیم تا الان اشک نریخته بودم هرگز ضعفمو نشون نمیدادم ولی الان برای نجات جونش داشتم التماس می کردم.

    نفس عمیقی کشید و گفت:

    - باشه.

    رنگش پریده بود و ترس توی چهره اش بیداد می کرد. بالای تخت نشست و زخمو بررسی کرد وبا صدای لرزونی گفت:

    - چه اتفاقی واسش افتاده؟

    - تیر خورده. کنار چشمه بودیم دو تا مرد بهش تیر زدن منو از اونجا تا نزدیک خونه آورد ولی از حال رفت.

    میتونستم به وضوح ترس رو توی چهره اش ببینم.

    - اگه به تو میخورد چی؟ هیچ میدونی اگه گلوله بهت میخورد چه اتفاقی میوفتاد؟ دیگه نباید اجازه بدم اون موقع شب بیرون بری. تا دو هفته تو خونه حبسی و مجازات میشی لوسی.

    - باشه هرچی تو بگی مامان فقط خواهش میکنم نجاتش بده.

    با جدیت بالای سرش نشست و گفت:

    - برو واسم آب و حوله تمیز بیار وسایل پزشکیم رو هم بیار باید گلوله رو بیرون بیاریم.

    بالای سر مامان نشستم و به حرکت سریع دست هاش خیره شدم. زخم رو تمیز کرد و با چاقو برش داد بدن گرگ از درد میلرزید. مامان زمزمه کرد:

    - تاحالا گرگی با این جثه بزرگ ندیدم.

    - منم همینطور ولی برخلاف جثه اش خیلی اهلیه.

    با کمی تقلا تونست گلوله رو در بیاره. گلوله نقره ای به طرز عجیبی میدرخشید. با تعجب گفتم:

    - چرا این رنگیه؟

    - فکر میکنم جنسش فرق میکنه انگار نقره اس.

    - نقره؟ چرا کسی باید با گلوله نقره شکار کنه؟

    - نمیدونم.

    زخم رو بخیه زد و به اتاقش برگشت و گفت:

    - هر زمانی حالش خوب شد بهوش اومد از این خونه باید بره بیرون من جون بچه هاموب ه خطر نمیندازم فهمیدی.

    - بله مامان.

    بغلش کردم و گفتم:

    - ممنونم.

    در اتاقو بستم و کنارش نشستم و اروم نوازشش کردم آروم از درد ناله می کرد و زوزه های خفیف می کشید. هوا رو به روشنی میرفت و خورشید داشت طلوع می کرد. بدن گرگ به لرزه افتاد اونقدر شدید میلرزید انگار تشنج کرده باشه. با تردید به سمت در رفتم تا مامان رو صدا کنم. اما با دیدن چیزی که داشت رو به روم اتفاق میوفتاد قلبم تو سینه از حرکت ایستاد. بدنش به شدت می لرزید و شروع به تغییر کرد. موهای بدنش از بین رفتن و پوستش سفید ور وشن شد دست هاش کشیده و پنجه هاش از بین رزفتن و به دست های عادی تبدیل شدن پاهاش صاف شد و از حالت خمیده حیوانی در اومد کمرش صاف و پوزه و دندون های تیزش از بین رفتن و موهای مشکی بینی صاف و نوک تیز و لب های صورتی جای اونارو پر کرد. بعد از چند ثانیه اثری از گرگی که تمام شب روی تختم خوابیده بود و خونریزی داشت باقی نمونده بود و جای اون رو پسری با پوست سفید موهای مشکی و چشم هایی اشنا پر کرده بود. دستمو روی قلبم گذاشتم و با بهت به تصویری که مغزم هیچ جوری نمیتونست درکش کنه خیره شدم و زیرلب زمزمه کردم:

    - مایک!
    
    اونقدر شوکه شده بودم که نمیتونستم هیچ عکس العملی از خودم نشون بدم. نمیدونم چقدر گذشت که همینطوری به پسرک زخمی روی تخت خیره شده بودم و سعی می کردم اتفاقی که شاهدش بودم رو درک کنم ولی انگار ذهنم کاملا بسته شده بود و قادر به پردازش اطلاعات نبود. با پاهایی سست روی نزدیک ترین صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم. از همون اول حس میکردم این گرگ با بقیه حیوونای جنگل فرق داره هوشیاری که توی چشم هاش موج میزد درک و سطح عقلیش بالاتر از این بود که فقط یه حیوون معمولی باشه اما هرگز حتی یک درصد هم چنین چیزی رو حدس نزده بودم.غیرقابل باور بود! به بیرون پنجره نگاه سریعی انداختم هوا کاملا روشن شده بود. تمام طول شب هایی که میدیدمش در ظاهر یک گرگ بود و حتی بعد از گلوله خوردن هم گرگ مونده بود بنابراین اون گلوله ربطی به این تغییرات نداشت به محض طلوع افتاب اون یک انسان شده بود یعنی اون...!

    حتی مغزم هم نمیتونست این جمله رو هضم و بیان کنه. مگه چنین چیزی ممکن بود؟ اون جثه بزرگ تر از حد معمول، چشم های بیش از حد آشنا، باهوش و هوشیار، همینطور حرف های منو متوجه میشد پس بدون شک اون یه...یه ...گرگینه بود!

    با درک این مطلب هین بلندی کشیدم و دستمو روی دهانم فشردم. فکر نمی کردم افسانه های ماورایی حقیقت داشته باشن. هرگز فکرشم نمی کردم چه برسه به اینکه یکی از اون ها به همین سادگی جلوی چشم هام ظاهر بشه.

    احساساتم متغیر بود حس ترس دلهره و عصبانیت داشتم. من از مایک بیزار بودم و عاشق گرگ بزرگ و حمایت گری که هر شب میدیدم و الان چطور باید با این مورد برخورد می کردم که هردوی اونا یکی بودن؟ چطور میتونستم این نفرت و علاقه و دوستی رو باهم ترکیب کنم؟ از طرفی از فهمیدن گرگینه بودن اون چندان دچار ترس نشده بودم چون فهمیدم تمام این مدت با اینکه ذات خشن و بی رحمی درونش بوده ولی کوچکترین اسیبی به من نرسونده و برعکس نجاتم داده.

    کدوم ظاهرش رو باید باور می کردم؟ چهره خشنش توی مدرسه یا قلب مهربونش توی شب؟

    ناله ای کرد و روی تخت جا به جا شد. پلک هاش آروم حرکت میکردند. بدون توجه به افکار پریشونی که توی ذهنم بود از ج پریدم و بالای سرش نشستم و گفتم:

    - هی صدای منو میشنوی؟

    چندبار پلک هاشو بهم فشرد ولی عکس العمل دیگه ای نشون نداد. نگاهم به زخم روی پهلوش افتاد. خونریزی قطع شده بود و بانداژ تمیز بود. دوباره صدا کردم:

    - میتونی چشم هاتو باز کنی؟ هی من اینجام. چشماتوب از کن.

    بی اراده دستشو تو دستم گرفتم و منتظر به چشم هاش خیره موندم. از درد لرزید و پلک هاشو باز کرد. نگاهش مات و بی روح بود. بنظر می رسید همه جارو از پرده مه آلودی می بینه. چندباری پلک هاشو بهم زد و سرشو به سمت من برگردوند. حس نگاهش عوض شد و برق آشنایی توی چشم هاش درخشید برقی که نشون می داد منو شناخته. با گیجی نگاهشو دور اتاق چرخوند و روی پنجره ثابت موند. گشاد شدن مردمک چشمش نشونه خوبی بود که ذهنش فعاله و موقعیت خودش رو درک کرده با حرکتی سریع منو عقب هل داد و روی تخت نشست و به خودش خیره شد. با وحشت به دست ها و بدن انسانیش خیره شد و بعد به من چشم دوخت. میتونستم هراسی که توی چشم هاش به چشم میخورد رو کاملا ببینم. ولی هیچ جمله ای برای عوض کردن اون جو سنگین رو زبونم نمیومد. اصلا نمیدونستم چی باید بگم و چه رفتاری داشته باشم؟
    
    با بهت به من خیره شده بود و انگار اونم مثل من نمیدونست باید چی بگه؟ دست به سینه و با اخم بهش خیره شدم و منتظر موندم. متوجه ل*خ*ت بودن خودش شد و سریع پتو رو روی بدنش کشید و دستپاچه گفت:

    - قول میدم همه چیزو توضیح بدم. فقط خواهش میکنم به کسی نگو چی دیدی. خواهش می کنم لوسی!

    حس بدجنسی درونم با دیدن چهره مایک بالا رفته بود و با لحنی عصبانی گفتم:

    - اونوقت چرا نباید بگم؟ چرا باید رازت رو حفظ کنم؟ مگه تو همونی نیستی که این همه بلا سر من آورد ؟ یادت رفته بهت گفتم تلافی می کنم؟ حالا خودت نقطه ضعفتو دستم دادی. انتظار داری دست رو دست بزارم و هیچی نگم؟ اونم موضوعی به این مهمی!

    با لحن ملایم و التماس آمیزی گفت:

    - خواهش می کنم اجازه بده اول برات توضیح بدم بعد تصمیم بگیر. این که به سایرین بگی من چی هستم نه تنها منو در خطر قرار میده تو و خانوادت هم از طرف گرگینه های دیکه به خطر میوفتین و ممکنه یه جنگ ودرگیری رخ بده.

    بقیه گرگینه ها؟ یعنی اون تنها گرگینه شهر نبود؟ معلومه که نه قطعا اون دوستای بی مصرفش هم جزئی از گروه گرگینه ها بودن! با حالتی سوالی نگاهش کردم که گفت:

    - من تنها گرگینه شهر نیستم. تعداد بیشتری از ما هست. همه چیزو به حال فرصت بهت میگم ولی قول بده کار عجولانه ای نکنی.

    چشم هامو باریک کردم و گفتم:

    - چطور باید بهت اعتماد کنم؟ از کجا مطمئن بشم منو نمی کشی؟

    حالت نگاهش تغییر کرد و گفت:

    - اگه میخواستم بکشمت میذاشتم اون شب توی دریاچه غرق بشی!

    - اون شب از رازت باخبر نبودم.

    - وقتی خودمو بهت نشون دادم نجاتت دادم و بازم به دیدنت اومدم یعنی پذیرفتم این کارم خطر اینو داره که تو یه روزی متوجه موجودیت من بشی.

    - اونوقت چرا ریسک کردی؟

    دهان باز کرد تا حرف بزنه ولی صدای مامان که منو صدا می کرد هردوئی مارو از جا پروند.

    - لوسی؟ بیداری؟ اون گرگ هنوز اینجاست؟

    با هراس بهش خیره شدم مامان نباید به هیچ عنوان اینو میفهمید. سریع ملافه ای بهش دادم و گفتم:

    - برو همین الان! ولی یک ساعت دیگه همون جا کنار تخته سنگ میبینمت باید خیلی چیزا رو توضیح بدی!

    نگاهش قدرشناسانه بود لبخندی زد و گفت:

    - همه چی رو توضیح میدم. مرسی.

    در مقابل چشم های حیرت دزه من از پنجره بیرون پرید و شروع به دویدن کرد و پشت بوته ها ناپید شد. در اتاق باز شد و مامان با عصبانیت داخل اتاق رو بررسی کرد و گفت:

    - خب خوبه که میبینم این بار به حرفم گوش دادی.

    - مرسی مامان که کمک کردی.

    - تا یه هفته جز مدرسه حق نداری جایی بری. فهمیدی؟

    - باشه مامان.

    - آماده شو برو مدرسه دیرت میشه.

    - چشم.

    در اتاق رو بستم و نفس آسوده ای کشیدم. هنز نمیدونستم آمادگی چیزایی که قراره بشنوم رو دارم یا نه ولی تنها چیزی که درونم حس می کردم و ازش متعجب بودم این بود که حس می کردم به مایک اعتماد دارم! با وجود همه بلاهایی که سرم آورده بود من بهش اعتماد داشتم!
    
    مایک:

    نفهمیدم چطور تا خونه دویدم. نفسم گرفته بود وب ه هن هن افتاده بودم با هر نفسی که می کشیدم پهلوم تیر میکشید و سینم خس خس می کرد. توی خونه مقابل آینه قرار گرفتم وب ه پهلوم دست کشیدم. جای گلوله روی بدنم مونده بود و زخم هنوز خوب نشده بود. با تعجب به ساعت نگاه کردم تا الان باید خوب میشد. سرمو تو دستام گرفتم و چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم به یاد بیارم دیشب چه اتفاقی افتاد؟ من صدای دومرد رو شنیدم که یکی فریاد زد همون گرگه! ولی منظورش چی بود؟ یعنی ممکن بود...! نه ممکن نبود کسی از ماهیت ما خبر داشته باشه. تنها چیزی که بعدش یادم بود درد پهلوم و بیهوشی بود تاز مانی که امروز صبح چشم هاموباز کردم. گلوله از بدنم خارج شده بود ولی قطعا کار لوسی نبود پس کی اینکارو کرده بود؟ مادرش؟ ممکن بود.

    انتظار نداشتم به این زودی دستم جلوی لوسی رو بشه. به این فکر کرده بودم که ممکنه یه روزی بفهمه ولی نه به این زودی. قطعا الان نفرتی که از من داشت روی دیدش تاثیر میذاره و دیگه نمیتونیم مثل قبل دوست باشیم. آهی کشیدم و چشم هامو مالیدم. افتضاح امروز هیچ جوری جبران نمی شد. موضوعات زیادی بود که باید بهش میرسیدم. باید میفهمیدم اون شکارچیا کی بودن و چرا این زخم هنوز خوب نشده. اما فعلا صحبت کردن با لوسی در درجه اول اولویت های من بود.

    لباس پوشیدم و صورتمو شستم تا خاک و کثیفی های دیروز ازم پاک بشه. با زخم بدنم دوش گرفتن ممکن نبود بنابراین همونجوری از خونه زدم بیرون و به سمت صخره کنار دریاچه دویدم.

    وقتی رسیدم او زودتر از من کنار صخره ایستاده بود و با پا با سنگ ریزه ها بازی می کرد.اونقدر غرق فکر بود که متوجه اومدن من نشد. وقتی سایه ام رو دید تازه سرش رو بالا آورد و تو چشم هام خیره شد. برای اولین بار از مقابله باهاش دستپاچه بودم. از عکس العملی که قرار بود نشون بده نگران بودم و نمیدونستم چطور میخواد با همه این قضایا کنار بیاد.

    - سلام.

    زیرلب جواب کوتاهی داد. گفتم:

    -مدرسه نمیری؟

    - چیز جذابی توی مدرسه نیست که مشتاق رفتن باشم. تو چی؟

    - من اخراج شدم. یکی دو هفته مدرسه نمیرم.

    چشم هاش گشادشد شرط میبندم خبر نداشت. گفت:

    - گفتی تعریف می کنی.

    نزدیکش شدم کمی عقب تر رفت. نشستم و به سنگ تکیه دادم و گفتم:

    - چی میخوای بدونی؟

    - همه چیزو!

    - بپرس تا بگم.

    - تو چی هستی؟

    - مطمئنم خودت اینو فهمیدی.

    - میخوام از زبون خودت بشنوم.

    - من گرگینه ام.

    - چندتا از همنوعان تو وجود دارن؟

    - خیلی زیاد!

    - تو این دهکده؟

    - کمن. تقریبا 10 تا

    کمی فکر کرد و گفت:

    - اونی که دیشب بهت تیر زد کی بود؟

    - نمیدونم. هیچ ایده ای ندارم.

    سکوت کرد انگار توی ذهنش داشت سوالا و حرف هاشو مرتب می کرد.

    - دوستات هم گرگینن؟

    - آره.

    - چرا جونمو نجات دادی؟ مگه گرگینه ها وحشی نیستن؟

    - چرا گرگینه ها هم میتونن وحشی باشن هم آروم. اون زمانی که تو درحال غرق شدن بودی مدت زمان کمی از تبدیل من میگذشت و تسلطی روی افکارم نداشتم. تمرکز روی نجات تو یکی از کارهایی بود که باعث میشد بتونم ذهنمو رو یه موضوع نگه دارم و روی خودم تسلط پیدا کنم.

    - چرا هر شب به دیدنم میومدی؟

    مکث کردم. چه جوابی باید می دادم؟ حقیقت رو به دختری که ازم متنفر بود می گفتم؟
    
    کمی صبر کردم و گفتم:
    - توضیحش سخته. بیشترش بخاطر تنهایی
    - تنهایی؟
    -اوهوم
    - تو گفتی و منم باور کردم.
    - جدی میگم. دورم تو مدرسه شلوغه ولی یه حس تنهایی هست که با این شلوغی ها درست نمیشه‌.
    کمی فکز کرد و اروم سرشو به نشونه تایید تکون داد. راحت میتونست درکم کنه‌. خوشبختانع کنکاش بیشتری نکرد و گفت
    - جرا گفتی واسه من خطرناکه ؟
    - گرگینه ها یه قوانین خاصی دارن ما حق نداریم هویتمون رو برای انسان ها فاش کنیم . فقط در صورتی که با یه انسان ازدواج کنن ولی این شرایط برای من صدق نمیکنه من در هیچ صورتی اجازه ندارم هویتم رو فاش کنم. در صورت فاش شدن هویتمون و ایجاد خطر گرگینه ها به اون انسان حمله میکنن و از بین میبرنش تا رازمون حفظ بشه. و اگه به کل انسان های اینجا خبر بدی جنگ بزرگی در میگیره که خیلیا اسیب میبینن.
    با تعجب پرسید:
    - چرا تو نمیتونی هویتتو فاش کنی؟
    - من اجازه ازدواج با یک انسان رو ندازم
    - چرا؟
    - چون من الفا هستم.
    - یعنی تو...
    - من پسر رهبر گروه گرگینه ها هستم.
    متفکرانه گفت
    - درواقع شاهزاده گروینه ها محسوب میشی
    اوهوم
    - چه جالب
    - خواهش میکنم در مورد جیزایی که فهمیدی به کسی چیزی نگو.
    چشم اشو باریک کرد و گفت
    - باید فکر کنم
    - اینقد ازم متنفری که به قیمت به خطر انداختن خودت میخوای منو لو بدی؟
    - نه درسته دوس دارم حالتو بگیرم ولی احمق نیستمدخانوادمو به خطر بندازم. ولی شرط داره
    - چه شرطی؟
    - باید بیشنر از گرگینه ها واسم بگی.
    - باشه به حال فرصت واست میگم ولی الان باید برم خونه
    - کی؟
    - شب؟
    - تو خونه حبسم بخاطر کمک بهت.
    - باشه پس بمونه واسه بعد
    باشه
    خداحافظی کرد و با چهره ای پر از افکارمختلف قدم به قدم ازم دور شد
    
    هنوز زیاد دور نشده بود که دیدم برگشت. پرسیدم:
    - چیزی شده؟
    دستشو جلو آورد و مشتشو باز کرد. چیزی نقره ای کف دستش می درخشید آهسته گفت:
    - دیشب که تیر خوردی این تیرو از بدنت بیرون آوردیم. حس کردم چون عجیبه بهتره ببینیش.
    تیر نقره ای رنگ رو از کف دستش برداشتم و با دقت نگاهش کردم. تمام تنم از فهمیدن چیزی که کف دستم بود به لرزه افتاد. زمزمه کردم:
    - خدای من!
    - چیه؟
    - این یه تیر معمولی نیست. این نقره است.
    - خب؟
    - نقره تنها چیزیه که به گرگینه ها آسیب میرسونه و میتونه باعث مرگ بشه. یه تیر نقره ای توی قلب کار یه گرگینه رو خیلی راحت تموم می کنه.
    دست هاشو جلوی دهانش گذاشت و هین کوتاهی کشید و گفت:
    - یعنی میگی اونا میدونستن تو گرگینه ای؟
    - قطعا آره.
    تیر رو چرخوندم یه سری حروف نامربوط پشتش به چشم میخورد.
    - نمیدونم از کجا فهمیدن. تا حالا چنین چیزی پیش نیومده. هیچ کس از وجود گرگینه ها اینجا خبر نداره. سر در نمیارم.
    سراسیمه به لوسی خیره شدمو گفتم:
    - زود باش باید بری. هیچکس نباید تورو دورو بر من ببینه. دیگه هیچوقت شبا کنار دریاچه نیا. اگه بفهمن تو با من ارتباطی داری ممکنهب هت آسیب بزنن.
    - اما...
    - برو زودباش.
    بی حرف به عقب برگشت و به سمت خونه اش شروع به دویدن کرد.
    باید با بابا حرف میزدم. میدونستم این وقت روز با پدر پیتر مشغول ماهیگیری هستن. به سمت رودخونه شروع به دویدن کردم. گرمای آفتاب اذیت کننده بود. فکرم بدجوری درگیر شده بود یعنی کی از ماهیت من خبر داشت؟ فقط میدونستن من گرگینه ام یا چهره انسانی منم میشناختن؟
    همونطور که حدس میزدم بابا و رافائل پدر پیتر مشغول ماهیگیری بودن. با دیدن من هردو با تعجب به سمتم برگشتن. کم پیش میومد که من برای دیدن یا حرف زدن با پدرم جایی برم همه از رابطه سرد ما با خبر بودن. سلامی کردم و گفتم:
    - باید در مورد یه چیز خیلی مهم باهاتون حرف بزنم.
    درک با جدیت نگاهم کرد و گفت:
    - بگو.
    - من دیشب توی جنگل بودم، با چهره گرگینه ایم داشتم اطراف قدم میزدم. صدای چند نفرو شنیدم و بعدش صدای شلیک تیر. بهم شلیک کردن شنیدم یکیشون گفت این همون گرگه! ولی فرار کردم و خودمو به یه جای امن رسوندم و تیرو از بدنم خارج کردم.
    بهتر بود پای لوسی رو وسط نکشم. دستمو جلوی پدر بردم و گفتم:
    - این گلوله از جنس نقره است. یعنی شکارچیایی که بهم شلیک کردن ماهیت منو میدونستن.
    درک و رافائل هردو با چشم هایی گشاد شده به تیر نقره ای کف دست من خیره شدن. رافائل با وحشت رو به درک گفت:
    - چنین چیزی امکان داره؟ یعنی اونا در مورد ما فهمیدن؟ اگه اینتطور باشه جون همه در خطره مخصوصا بچه ها.
    درک با نگرانی به من نگاه کرد و گفت:
    - تو خوبی؟
    - آره خوبم. زخمم هنوز بازه و خیلی طول کشیده تا ترمیم بشه ولی خوبم. بابا عمو رافائل درست میگه؟ یعنی اونا متوجه ما شدن؟
    - نمیدونم. ولی امشب جلسه میذاریم.
    رو به رافائل گفت:
    - همه بزرگا و جمع کن. باید ته توی ماجرا رو در بیاریم.
    دستشو روی شونه من گذاشت و گفت:
    - برو خونه. فعلا هم بیرون نیا.
    سری تکون دادمو به سمت خونه دویدم.
    
    تمام طول روز رو توی خونه قدم زدم و با پیامک حال بچه هارو پرسیدم همه توی خونه بودن و امروز هیچکس مدرسه نرفته بود. همه خطرو حس کرده بودن و مندرگیر این فکر بودم که اگه واقعا لو رفته باشیم تکلیفمون چی میشه؟ جنگ یا کوچ به منطقه کوهستانی دیگه؟ از طرفی دلم نمیخواست جنگی سر بگیره و کسی رو از دست بدیم و از طرف دیگه فکر رفتن و دیگه ندیدن لوسی هم سخت بود.

    هوا رو به تاریکی رفته بود حالا که کنترل خودمو به دست آورده بودم نیازی به تبدیل شدن نبود. جلسه بزرگان قرار بود امشب خونه پیتر تشکیل بشه و تا یک ساعت دیگه همه بزرگا اونجا جمع می شدن و تصمیم گیری می کردن. بی صبرانه پشت پنجره رفتم. نمیتونستم توی خونه اروم و قرار داشته باشم اونقدر فکر و خیالای مختلف به ذهنم زده بود که اعصابم خورد بود. بی اراده از خونه بیرون اومدم و مسیر خونه لوسی رو در پیش گرفتم. هرچقدر در ملاعام کمتر باهم دیده می شدیم بهتر بود.

    پایین پنجره اتاقش ایستادم میتونستم صدای ضربان ملایم قلبش رو از همین فاصله تشخیص بدم و صدای نفس هاشو بشنوم. آروم از کنار دیوار بالا رفتم و خودمو تا بالکن اتاقش بالا کشیدم و پریدم داخل از پشت پنجره بهش خیره شدم. موهاشو از پشت محکم بسته بود و روی تخت نشسته بود لپ تاپ روی پاهاش قرار داشت و با تمرکز و جدیت مشغول کار بود. اونقدر حواسش پی صفحات اینترنت بود که حتی متوجه نشد من از در بالکن داخل اومدم و پشت سرش ایستادم. سرمو پایین بردم و از پشت سرش مشغول دید زدن توی لپ تاپش شدم. تیتر های صفحات جالب بود داشت در مورد گرگینه ها تحقیق میکرد. با حس کردن نفس من کنار گوشش با جیغ بلندی از جا پرید و با دیدن من دستشو روی قلبش گذاشت. بلافاصله صدای گام های شتابزده روی پله و صدای مادرش توجهمونو جلب کرد.

    - لوسی؟ چی شده؟

    توی کمد پنهان شدم و صدای باز شدن درو شنیدم. لوسی صداشو صاف کرد و گفت:

    - ببخشید مامان یه سوسک از روی پام رد شد یه لحظه ترسیدم.

    - اووف ترسیدم

    - ببخشید.

    - خواشه میکنم مراقب باش منو سکته ندی.

    - چشم مامان.

    در اتاق بسته شد و تالاپ تولوپ گام هایی که از پله ها پایین میرفت خیالمو راحت کرد.
  

    از اتاق بیرون اومدم و نفس راحتی کشیدم و گفتم:

        نزدیک بود منو ببینه.



    لوسی درحالی که با عصبانیت دندوناشو روی هم فشار می داد گفت:

        تو اینجا تو اتاق من چیکار می کنی؟ با اجازه کی اومدی تو؟



    شونمو بالا دادم و گفتم:

        از دیورا اومدم بالا رو بالکن و اومدم داخل اینقدر حواست به اینترنت بود که متوجه من نشدی. داشتی چی در مورد گرگینه ها میخوندی؟



    بلافاصله صورتش قرمز شد. گفت:

        هیچی.


        هیچی؟



    لپ تاپ رو برداشتم و با دصای بلند خوندم:

        گرگینه، گرگ نما یا گرگ دیس از خرافات مردم اروپا! هه خرافات! انسانی که زمان هایی که ماه کامل در آسمان می درخشد به گرگ تبدیل می شود.



    با تاسف سر تکون دادم و ادامه متن رو خوندم
    -گرگینه از طریق طلسم یا گاز گرفتگی به وجود می اید. اوووم اینو راست میگه. دانشمندان قرن اعلام کردند گرگینه بودن تنها یک بیماری روانیست! جالبه از نظر اونا ماهیت من وجود خارجی نداره.
    لپ تاپ رو به سمتش گرفتم و گفتم:
    -هیچ کدوم اینا درست نیست.
    - یعنی شما توی ماه کامل تبدیل نمیشین؟
    - ما زمانی که کنترل روی خودمون نداشته باشیم یعنی تازه تبدیلمون شروع شده باشه هر شب با تاریکی هوا تبدیل میشیم ولی بعد از تسلط روی خودمون هر زمان که بخوایم میتونیم تبدیل شیم. تعجب نمی کنی که این وقت شب منو با ماهیت انسانیم میبینی؟
    - گاز گرگینه چی؟
    - گار ما خطری برای شما نداره ولی به خون آشاما آسیب میزنه. گاز گرگینه فقط شب هایی که ماه کامله خطرناکه و اگه کسی رو گاز بگیریم اون شخص تبدیل میشه. فرق نمیکنه گرگ باشیم یا آدم شبای ماه کامل گاز گرفتگی ما خطرناکه.
    از پنجره به آسمون خیره شدم و گفتم:
    -امشبم ماه کامله. نمیخوای گرگینه شی؟
    اخم کرد و کمی خودشو عقب کشید و پرسید:
    -گفتی خون آشام؟



    - اونا هم وجود دارن؟
    - اره ولی تعدادشون خیلی کمه. قبلا زیاد بودن ولی یکی از دوستای قدیمی پدرم که من به تازگی شناختمش خون آشام بود و با قدیمی ترین خون آاشم دنیا که منشا همه خون آشام ها بود جنگید و اونو نابود کرد و تمام اون نسل از بین رفتن. گرچه بعدش خودش که باقی مونده بود یک سری خون اشام ایجاد کرد ولی انگشت شمارن.
    این اطلاعات جدید رو پیتر از رافائل شنیده بود و به من گفته بود. جالب بود که شخصیت اون زن به ظاهر اروم و ملایم رو اینجوری شناخته بودم.
    -دیگه چه موجوداتی وجود دارن.
    -هرچی که فکرشو بکنی. موجودات ماورا به اندازه موهای سرت زیادن و خطرناک.
    با لحن حسرت مندی گفت:
    -پس زندگی شماها خیلی جالب تر از زندگی یکنواخت منه.
    -ای تقریبا.دوست داشتی زندگیت اینجور خطر داشته باشه؟





        -ولی اونقدرا هم که فکر میکنی خوب نیست



        -من اجازه ندارم با انسان ها در ارتباط باشم من نباید با هرکسی صمیمی باشم من خیلی باید و نباید ها توی نزدگیم دارن که دست و پامو بستن و مثل یه طناب دورگردنم پیچیدن و دارن خفه ام می کنن. دلم میخواد این بندوب از کنم و نفس بکشم ولی تنگ تر و تنگ تر میشه. من با دوستی با تو خیلی ریسک کردم که خودمو بهت نشون دادم. ولی سخته تنها باشی متفاوت باشی و نتونی با بقیه ارتباط برقرار کنی نتونی یه روز مثل ادمای عادی با دوستات بری شهر بازی و سینما و شام بیرون و تا نیمه شب توی کلاب و پارتی باشی. همه اینا واسه ما ممنوعه! گاهی وقتا آروزی زندگی ساده و عادی شمارو می کنم.
        رو تخت دراز کشید و درحالیکه به سقف چشم دوخته بود گفت:
        -فکر کنم دیگه همه زندگی منو بدونی همونجور که رهشب واست تعریف می کردم و نمیدونستم تو کی هستی. من عادیم ولی فرق چندانی با تو ندارم.
        منم با فاصله کنارش دراز کشیدم و گفتم:
        -واسه همین دلم میخواست باهات وقت بگذرونم. تنهایی تو یه جورایی مثل منه.
        دستشو زیر سرش گذاشت به سمت من چرخید و گفت:
        بازم برام بگو. از دنیای خودتون از چیزایی که میدونی. دلم میخواد بدونم. دلم میخواد باور مکنم یه دنیای دیگه هم وجود داره که به اندازه دنیای من کسل کننده نیست.


        لبخند زدم و گفتم:
        -باشه همشو برات تعریف می کنم.
        براش گفتم از جادوگرا. از نسل های قدیمی گرگینه ها از خانوادم، از مادرم و چیزایی که در موردش فهمیده بودم، از پری های افسانه ای و الهه ها. اونقدر گفتم و گفتم که وقتی به چهره اش نگاه کردم دیدم نفس هاش عمیق شده و خوابش برده. لبخند روی لب هام نشست میتونستم تا خود صبح اینجا بشینم و تماشاش کنم. توی خواب مظلوم بود و به زیبایی یه پری و وقتی بیدار بود مثل الهه ای خشمگین و مثل ببر آماده حمله می شد و من این روحیه جالبش رو واقعا دوست داشتم.
        اون دختری بود که میتونست کاملا منو با رفتارهاش غافلگیر کنه کوتاه نمیومد، خجالتی و مظلوم نبود قوی بود و از خودش دفاع می کرد و این چیزی بود که من کمتر توی کسی دیده بودم.تا طلوع صبح همونجا بی حرکت نشستم و به صدای نفس های عمیقش گوش دادم.

   

    قبل از اینکه بیدار شه برگشتم خونه. بابا برگشته بود و با چهره ای متفکر پشت میز نشسته بود. نگاهی بهم انداخت و گفت:
    -مگه قرار نبود خونه بمونی؟
    -خسته شده بودم رفتم یکم قدم زدم. با اعضا صحبت کردین؟ چی شد؟
    -صحبت کردیم. کسی از وجود چنین شکارچیایی توی دهکده خبر نداشت. قراره چند نفر مامور تحقیق در مورد این شکارچیا بشن. تا زمانی که اطلاعات مفیدی بدست نیاوردیم باید توی وضعیت اضظراری بمونیم.
    -یعنی چی؟
    -یعنی تبدیل شدن فعلا تا زمانی که خطر رفع نشده ممنوعه. باید خیلی مراقب باشی مایک. خوبه که مجبور نیستی بری مدرسه.
    -باشه من مراقبم.
    با خستگی از جا بلند شد دستی به شونه ام زد و گفت:
    -من میرم یکم بخوابم خیلی کارا واسه انجام دادن هست.
    سری تکون دادم و به اتاقم رفتم. تو. اینترنت مشغول گشتن در مورد نشونه های روی گلوله شدم ولی به چیزی نرسیدم. اواسط ظهر چشم هام از بی خوابی شب قبل شروع به سوزش کرد خسته بودم. به محض اینکه چشم روی هم گذاشتم خوابم برد.
    غروب با سروصدای بچه ها بیدار شدم. نیک ضربه به سرم زد و گفت:
    -پاشو چقدر میخوابی.
    خمیازه ای کشیدم و کش قوسی به بدنم دادم و پرسیدم:
    -شماها اینجا چیکار می کنین؟
    -مگه از وضعیت اضطراری خبر نداری؟ اجازه نداریم جز خونه همدیگه جای دیگه ای بریم!
    دین خودشو روی صندلی راحتی گوشه اتاق انداخت و در حالیکه توپ فوتبالش رو روی انگشت هاش میچرخوند گفت:
    -آره عملا اجازه هیچ کاری نداریم و توی خونه زندانی شدیم.
    درحالیکه چشم هامو میمالیدم گفتم:
    -آره میدونم.تا زمانی که وضعیت شکارچی ها مشخص نشه وضعمون همینه.
    نیک دستشو روی بانداژ پهلوم کشید و گفت:
    -تاحالا زخم گلوله نقره رو ندیدم. بازش کن ببینیم وضعش چطوره.
    بانداژ رو آروم باز کردم. زخم داشت ترمیم می شد ولی هنوز قرمز و خون آلود بود. پیتر گفت:
    -انگار خیلی زخم بدیه. هرچیز بود به سرعت ترمیم می شد ولی نقره! شانس آوردی به قلبت نخورد.
    زمزمه کردم:
    -آره خیلی شانس آوردم.
    پیتر پرسید:

        بنظرتون از کجا در مورد ما فهمیدن؟ اصلا از کجا تورو شناختن.


    -خودمم مدام توی همین فکرم ولی به هیچ نتیجه ای نمیرسم.
    پیتر- آخه خیلی عجیبه. چنین چیزی بی سابقس.
    به فکر فرو رفتم نکنه ارتباط من با لوسی باعث لو رفتنم شده بود؟ ولی حتی لوسی هم از ماهیت من خبر نداشت پس چطور لو رفته بودیم؟
    نیل- بنظرتون چهره انسانی مارو هم میشناسن؟
    گفتم:
    -نه اگه اینطور بود الان اینجوری راحت اینجا ننشسته بودیم و دخلمون رو آورده بودن.
    دین- فکر نمی کردم مردم وجود گرگینه هارو باور داشته باشن چه برسه یه گروه بمونن گلوله هایی از جنس نقره درست کنن و دخلمون رو بیارن.
    پیتر-باید خیلی مراقب باشیم.
    نیک با خنده در حالی که از پله ها پایین می رفت گفت:
    -من بدم میاد تابع قوانین مسخره باشم. بدم میاد تو خونه بشینم و منتظر بمونم مثل بچه دبستانی ها بهم بگن چیکار کنم. اگه لو رفته باشیم راهی جز جنگ نمیمونه. چون بعید میدونم درک ریاستش رو اونقدری پایین بیاره که دست به فرار بزنه.
    پیتر- ما هنوز نمیدونیم جریان چیه و اونا کی هستن. ممکنه خیلی طول بکشه.
    نیک و دین نگاه شیطنت آمیزی به هم انداختن و گفتن:
    -شاید بد نباشه خودمون بریم یه نگاهی بندازیم.
    با هراس گفتم:
    -نه!
    هردو از خونه بیرون رفتن و دین گفت:
    -ریلکس باشین ما فقط یه دور کوچیک اطراف جنگل میزنیم ما گرگینه ایم و اونا انسان! یادت نره قدرت دست ماست.
    تغییر شکل دادن به سمت جنگل دویدند. پیتر فریاد زدک
    -لجبازهای لعنتی اونا خودشونو به دردسر میندازن. اَه چرا مغزمون رشد نمی کنه؟
    -اگه بلایی سرشون بیاد چی؟ من اون ردد رو حس کردم اگه تیر بخورن نجات پیدا کردن به این راحتیا نیست.
    پیتر- ولی تو تونستی پلوله رو از بدنت در بیاری. اونا هم میتونن.

        نه پیتر بعدا برات توضیح میدم ولی به تنهایی ممکن نیست باور کن.


    نگاهش سوالی وبد ولی چیزی نپرسید شاید اون تنها کسی بود که میتونستم بهش اعتماد کنم. گفتم:
    -قبل اینکه کار احمقانه ای کنن باید بریم دنبالشون و برشون گردونیم.
    آهی کشید و زیرلب ناسزایی گفت. تغییر شکل دادین و دنبال دین و نیک به سمت جنگل دویدیم.
    نمی تونستیم توی جنگل ببینیمشون فقط میتونستیم از روی بو مسیرشون رو ردیابی کنیم. حس خوبی نداشتم به شدت احساس می کردن قراره اتفاق بدی بیوفته. درخت های بلند سر به فلک کشیده اطرافمون رو پر کرده بودن بوته های وحشی بلند با تمشک های وحشی رسیده باعث می شدن بوی اونا کمتر بشه و ردیابی سخت تر.از بین بوته ها عبور می کردیم و شاخ و برگ ها به سروصورتمون میخورد ولی وقتی برای عوض کردن مسیر و انتخاب یه مسیر صاف و هموارتر نداشتیم. با سرعت به سمت اعماق جنگل می دویدیم. هوا کاملا تاریک شده بود و ماه پشت ابرها پنهان بود و هوا ابری به نظر می رسید. در دل غریدم پسرای احمق! بخاطر این کارشون همه مارو به دردسر میندازن. اونم توی چنین شب بدی!

    پیتر زوزه کشید تا شاید بتونیم ردشون رو پیدا کنیم. ثانیه ای بعد تونستم صدای زوزه نیک رو از فاصله ای نزدیک بشنویم. به همون سمت دویدیم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که همزمان با صدای رعد و برقی که فضا رو میشکافت صدای تیری در فضا طنین انداز شد. چشم های پیتر گشاد شد و من درجا خشک شدم. صدای زوزه دردناکی از فاصله ای نه چندان دور به گوش رسید و بعد صدای همهمه و فریاد.

    مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده، به بدی همین شبی که از اول برام شوم به نظر می رسید و حس خوبی بهش نداشتم. فقط در دل دعا می کردم نیک و دین سالم باشن. اونقدر سریع می دویدیم که حس میکردم دارم رو هوا پرواز می کنم. میتونستم اضطراب رو از پیتر هم احساس کنم. از دور تونستم حرکت چند نفر انسان رو ببینم. انسان هایی که با دیدن ما و شنیدن صدای غرش ما کسیه بزرگی رو داخل ماشین انداختن و چند گلوله به سمت ما شلیک کردن. از مسیر گلوله ها جا خالی دادیم، یکی از گلوله ها با فاصله چند میلیمتر از کنار صورتم عبور کرد و پوستم رو خراش داد. سوزش شدیدش جوری بود که انگار چندین خنجر به صورتم فرو رفته باشن.

    سوار ماشین شدن و گاز دادن. میخواستم تعقیبشون کنم ولی با دیدن گرگینه قهوه زخمی که پای درخت افتاده بود مسبرمو عوض کردم. وقتی مطمئن شدیم کسی نگامون نمیکنه تغییر شکل دادیم. پیتر با وحشت گفت:

    -دین؟ دین؟ خوبی؟ دین!

    گفتم: باید سریع تر ببریمش خونه. نیک کجاست؟

    اطراف رو نگاه کردم اثری از نیک نبود. فرار کرده بود؟

    دین به شکل انسانی خودش تبدیل شد درحالیکه بدنش از درد می لرزید و داشت تشنج می کرد به دستم چنگ زد و گفت:

    -بردنش! اونو با خودشون بردن!
 
    نمی تونستیم توی جنگل ببینیمشون فقط میتونستیم از روی بو مسیرشون رو ردیابی کنیم. حس خوبی نداشتم به شدت احساس می کردم قراره اتفاق بدی بیوفته. درخت های بلند سر به فلک کشیده اطرافمون رو پر کرده بودن بوته های وحشی بلند با تمشک های وحشی رسیده باعث می شدن بوی اونا کمتر بشه و ردیابی سخت تر.از بین بوته ها عبور می کردیم و شاخ و برگ ها به سروصورتمون میخورد ولی وقتی برای عوض کردن مسیر و انتخاب یه مسیر صاف و هموارتر نداشتیم. با سرعت به سمت اعماق جنگل می دویدیم. هوا کاملا تاریک شده بود و ماه پشت ابرها پنهان بود و هوا ابری به نظر می رسید. در دل غریدم پسرای احمق! بخاطر این کارشون همه مارو به دردسر میندازن. اونم توی چنین شب بدی!

    پیتر زوزه کشید تا شاید بتونیم ردشون رو پیدا کنیم. ثانیه ای بعد تونستم صدای زوزه نیک رو از فاصله ای نزدیک بشنویم. به همون سمت دویدیم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که همزمان با صدای رعد و برقی که فضا رو میشکافت صدای تیری در فضا طنین انداز شد. چشم های پیتر گشاد شد و من درجا خشک شدم. صدای زوزه دردناکی از فاصله ای نه چندان دور به گوش رسید و بعد صدای همهمه و فریاد.

    مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده، به بدی همین شبی که از اول برام شوم به نظر می رسید و حس خوبی بهش نداشتم. فقط در دل دعا می کردم نیک و دین سالم باشن. اونقدر سریع می دویدیم که حس میکردم دارم رو هوا پرواز می کنم. میتونستم اضطراب رو از پیتر هم احساس کنم. از دور تونستم حرکت چند نفر انسان رو ببینم. انسان هایی که با دیدن ما و شنیدن صدای غرش ما کسیه بزرگی رو داخل ماشین انداختن و چند گلوله به سمت ما شلیک کردن. از مسیر گلوله ها جا خالی دادیم، یکی از گلوله ها با فاصله چند میلیمتر از کنار صورتم عبور کرد و پوستم رو خراش داد. سوزش شدیدش جوری بود که انگار چندین خنجر به صورتم فرو رفته باشن.

    سوار ماشین شدن و گاز دادن. میخواستم تعقیبشون کنم ولی با دیدن گرگینه قهوه زخمی که پای درخت افتاده بود مسبرمو عوض کردم. وقتی مطمئن شدیم کسی نگامون نمیکنه تغییر شکل دادیم. پیتر با وحشت گفت:

    -دین؟ دین؟ خوبی؟ دین!

    گفتم: باید سریع تر ببریمش خونه. نیک کجاست؟

    اطراف رو نگاه کردم اثری از نیک نبود. فرار کرده بود؟

    دین به شکل انسانی خودش تبدیل شد درحالیکه بدنش از درد می لرزید و داشت تشنج می کرد به دستم چنگ زد و گفت:

    -بردنش! اونو با خودشون بردن!
    

    چند لحظه مکث کردم تا جمله ای که شنیدم رو هضم کنم. پیتر زودتر از من به خودش اومد و گفت:

    -یعنی چی؟کی رو بردن؟ نیک؟ چی داری میگی؟

    دین درحالی که از درد به خودش میپیچید گفت:

    -نیک رو بردن. یه چیزی زدن به گردنش بیهوش شد انداختنش توی کیسه و بردنش. اونو بردن!

    پیتر وحشت زده به من خیره شد و من هنوز داشتم به این فکر می کردم که چطور چنین چیزی ممکنه؟ اگه نیک رو با خودشون برده بودن....یعنی به زودی از قالب گرگینه ایش در میومد و هویتش لو میرفت البته اگه تا اون موقع زنده نگهش می داشتن و این اوج بدبختی و دردسر بود. چطور باید حلش می کردیم؟ اصلا چطور باید به بابا و بقیه می گفتیم؟ با اینکه تاکید کرده بودن با ظاهر گرگینه ایمون توی جنگل نیایم. پیتر شونه های منو تکون داد و گفت:

    -چرا ماتت برده؟ الان باید چه غلطی بکنیم.

    - نمیدونم بور کن هیچی نمیدونم مغزم هنگ کرده.

    -باید یه کاری بکنیم. نیک رو بردن میفهمی یعنی چی؟ یعنی ممکنه همه ما لو بریم یا ممکنه اون کشته بشه!

    دستی به پیشونیم کشیدم و با کلافگی گفتم:

    -به نیک فکر نکن الان باید دین رو نجات بدیم. زودباش.

    دوتایی بلندش کردیمو به سمت دهکده برگشتیم. مسافت طولانی بود ولی تونستیم با دویدن سریع تر برسیم. وقتی پشت در خونه پیتر رسیدیم چراغ روشن بود و صدای صحبت های آهسته درک و رافائل به گوش می رسید. پیتر با وحشت به در کوبید نباید کسی مارو تو این وضعیت می دید.

    صدای گام های شتابزده به گوش رسید و در با صدای جیرجیری باز شد و چهره های هراسون درک و رافائل جلومون ظاهر شد. درک نگاهش روی ما و دین که داشت خونریزی می کرد چرخید و بدون پرسیدن هیچ سوالی گفت:

    -زود بیارینش داخل.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 513
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,730
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 390
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,611
  • بازدید ماه : 44,058
  • بازدید سال : 317,494
  • بازدید کلی : 11,814,634