close
مجتمع فنی تهران
رمان گرگ زاده قسمت سوم
loading...

رمان فا

   رافائل درحالی که دین رو روی میز میگذاشت و زخمش رو بررسی می کرد گفت:    - گلوله نقره اس! هیچ معلومه چه غلطی می کردین؟    با…

رمان گرگ زاده قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 354 یکشنبه 23 آبان 1395 : 12:56 نظرات ()

   رافائل درحالی که دین رو روی میز میگذاشت و زخمش رو بررسی می کرد گفت:

    - گلوله نقره اس! هیچ معلومه چه غلطی می کردین؟

    با عجله گفتم:

    -نیک و دین تصمیم گرفتن با حالت گرگینه ای داخل جنگل دنبال شکارچیا بگردن هرکاری کردیم نتونستیم جلوشون رو بگیریم. دنبالشون رفتیم تا متقوفشون کنیم ولی زیاد همه چی رو شوخی گرفته بودن زمانی که ما بهشون رسیدیم خیلی دیر شده بود. دین گلوله خورده بود و زخمی شده بود و...

    مکث کردم. هردو به من نگاه کردن و درک با لحنی سرد و جدی گفت:

    -بعد چی شد مایک؟..................................



 

    با تردید به پیتر نگاه کردم. چاره ای نبود دوتایی نمی تونستیم مسئله به این مهمی رو پنهان کنیم گرچه میدونستم با بیانش انفجاری از عصبانیت درک و رافائل به سمتمون روانه میشه.

    -شکارچیا نیک رو با خودشون بردن.

    چند لحظه سکوت اتاق رو فرا گرفت انگار کسی اونچه که شنیده بود رو باور نمی کرد و نمیتونتسن درک کنن. دِرِک با فریاد گفت:

    - چی؟؟؟

    چشم هامو بستم و دوباره گفتم:

    -اونا نیک رو گرفتن. ما خیلی دیر رسیدیم هیچ کاری از دستمون بر نمیومد.

    چند لحظه سکوتی مرگبار فضای خونه رو در بر گرفت و ثانیه ای بعد فریاد درک سکوت رو شکافت

    -چــــــــــــــــــــی؟

    سرمو پایین انداختم. چی میتونستم بگم؟ این گند رو هیچ جوری نمی شد پاک کرد. درک دست هاشو رو شونم گذاشت محکم تکونم داد و گفت:

    - چی داری میگی مایک؟اصلا شما اونجا چه غلطی می کردین؟ یعنی همیشه تمام تلاشتو می کنی تا رهبری و توانایی من تا قوانین منو زیر پا بزاری و ثابت کنی قانون شکنی؟ از لجبازی با من لذت میبری؟

    -باور کن اینجور....

    -چی رو باور کنم؟ چطور میتونم روی تو به عنوان وارث آیندم حساب کنم مایک؟ چطور میتونم؟ تو هربار باعث میشی احساس سرشکستگی کنم! از پس هیچ کاری بر نمیای و فقط دردسر درست میکنی لجبازی می کنی و تلاش میکنی همه چیزو بهم بریزی!

    -بابا !

    پیتر مداخله کرد و گفت:

    -باور کنین مایک راست میگه. اون تو خونه خواب بود دین و نیک سر به سرش گذاشتن و بعد این مسخره بازی رو شروع کردن. من و مایک فقط بخاطر اینکه جلوشونو بگیریم دنبالشون رفتیم که خدا میدونه اگه یکم دیرتر رسیده بودیم دین رو یا میکشتن یا با خودشون میبردن. تازه مایک بخاطر نجات دین نزدیک بود گلوله بخوره.


    بابا با عصبانیت انگشت اشارشو به سمت پیتر گرفت و گفت:

    -تو یکی ساکت باش که امشب با پدرت کار دارم. تکلیف تو هم باید مشخص بشه. هردوی شما باید برای این نافرمانی توی این موثعیت اضطراری وبخاطر به خطر انداختن تمام گرگینه های منطقه مجازات بشین.

    با وحشت کفتم:

    -ولی بابا!

    -برو خونه. الان نمیخوام ببینمت!

    -پس نیک چی؟

    - یه گروه رو میفرستم دنبالش. اگه هنوز اون وحشیا زندش گذاشته باشن.

    با نگرانی به دین که درد می کشید خیره شدم و گفتم:

    - ولی...

    فریادش باعث شد ساکت شم.

    -گفتم گمشو برو خونه! از جلوی چشمم دور شو!

    با خشم و شرمندگی که درونم میپیچید به سمت در دویدم و قبل اینکه پیتر بخواد دنبالم بیاد تغییر شکل دادمو و در تاریکی شب ناپدید شدم.

    حق داشت. اشتباه از من بود. باید همون لحظه جلوشونو میگرفتم اصلا نباید میذاشتم از خونه خارج بشن چه برسه به اینکه اونقدر صبر کنیم که به جنگل برسن و چنین اتفاقی بیوفته. من همیشه باعث شرمندگیش میشم. اخراج از مدرسه، قانون شکنی های دیگه، حمله به انسان ها ، و حالا هم این گند جدید!

    راست می گفت. منو چه به ریاست و رهبری چنین گله بزرگی ؟ من توانایی کنترل دوست هام رو هم نداشتم چه برسه به هزارتا گرگینه!

    مجازات! کاش مجازاتشون بیرون کردن من از این دهکده از این گروه بود. کاش می شد آزادانه از اینجا برم و دور از همه این دغدغه ها زندگی کنم. بیچاره پیتر به خاطر من توی دردسر افتاده بود با اینکه از بقیه عاقلتر، بزرگتر و متفاوت تر بود ولی اونم چوب بی فکری و حماقت اون دوتا کله پوک رو میخورد.

    دردی توی قلبم میپیچید. اگه نیک رو کشته باشن چی؟ اگه اتفاقی براش میوفتاد هرگز نمیتونستم خودمو ببخشم. چطور باید تحمل می کردم سنگینی این عذاب وجدان رو؟ حتی شاید اگه دنبال ماشینشون می رفتم میتونستم نجاتشون بدم ولی این کارو نکردم.حداقل خیالم راحت بود میتونن دین رو نجات بدن و گلوله رو از بدنش بیرون بیارن.

    نمیدونستم بی هدف به کجا میرم؟ اونقدر عصبی بودم که حس میکردم هیچ چیزی نمیتونه آرومم کنه. این درد رو نمیتونستم با کسی بیان کنم. درون ذهنم تصویری شکل گرفت از دختری با موهای شکلاتی مواج و بلند چشم های درشت و وحشی و چهره ای که میتونست مثل دریا گاهی آروم و گاهی پرتلاطم و خشمگین باشه.

    اگه حرف نمی زدم، اگه همه این مشکلات رو درونم نگه میداشتم بدون شک از سنگینی این عذاب له می شدم. برای چند ساعت هم که شده نیاز به آرامش داشتم تا ذهنم آروم بگیره و بتونم فکری برای جبران گندهایی که زده بودم بکنم.

    مسیرم رو بدون هیچ فکر دیگه ای به سمت خونه لوسی عوض کردم.
    
    زمانی به خودم اومدم که دم خونشون ایستاده بودم. به حالت انسانی خودم درومدم و چندتا سنگ رو به سمت پنجره اتاقش پرتاب کردم. دو سه ثانیه بعد سایه اش از پشت پنجره مشخص شد. وقتی منو توی تاریکی تشخیص داد. در بالکن رو باز کرد و اشاره کرد برم بالا.

    از دیوار بالا رفت و وارد اتاقش شدم. همه چراغ ها خاموش بود از صورت پف کرده و چشم های قرمزش مشخص بود که خودش هم خوابیده بود. با نگرانی گفت:

    -میدونی ساعت چنده؟ چرا این ساعت اومدی؟ زودتر منتظرت بودم!

    ناخودآگاه لبخند زدم. منتظرم بود! پس راحت تر تونسته بود با ماهیت من و اینکه من کی هستم کنار باید.

    -هی باتوام. چرا حرف نمیزنی.

    بی اختیار به سمتش رفتم و دست هامو دورش حلقه کردم. کاملا شوکه شد اینو از تغییر ضربان قلبش و حالت خشک بدنش راحت میتونستم بفهمم. سرمو روی شونش گذاشتم و گفتم:

    -فقط یکم بهم زمان بده. فقط چند دقیقه فکر کن من همون گرگی هستم که شبا تا نیمه های شب بغلش می کردی و باهاش حرف میزدی. فراموش کن یه انسانم. فراموش کن آدمی هستم که ازش متنفری. فقط یکم بهم زمان بده ذهنم آروم شه. اونقدر داغونم که خودمم حالمو نمیفهمم.

    بدنش از خشکی درومد. کمی مکث کرد و دستشو آروم پشتم گذاشت و یواش نوازشم کرد. محتاط بود ولی همینم برای اینکه آرامش بگیرم خوب بود. چشم هامو بستم و نفس عمیق کشیدم. عطر آشنای موهاش خوشایند بود. زمزمه کردم:

    -نمیدونستم کجا برم تنها جایی که به ذهنم رسید اینجا بود. کس دیگه ای رو پیدا نمی کردم که بتونم باهاش حرف بزنم.

    سکوت کرده بود چیزی نمی گفت تا من خودمو خالی کنم. ادامه دادم:

    -امروز گند زدم. کاری کردم که پدرم دیگه دلش نمیخواد منو ببینه. گفت من نا امید و سرشکسته کردمش. گفت من از پس انجام هیچکاری برنمیام.

    آهی کشیدم و گفتم:

    -حق داره. من زندگیمو شوخی گرفتم. من دلم نمیخواد هیچ کدوم از وظایف الان پدرمو انجام بدم.من دلم نمیخواد وارث گله باشم. نمیخوام و نمیتونم یه رهبر باشم. از پسش بر نمیام!

    ازش فاصله گرفتم. با چشم هایی منتظر بهم خیره شد و گفت:

    - مگه امروز چی شد؟

    گفتم:

    -بچه ها امروز اومدن خونه ما. بحث شوخی شوخی به شکارچیا کشیده شد. دین و نیک زدن بیرون و گفتن میخوان یه دوری بزنن و شکارچیا رو ببینن. گفتن ما 4 تا قدرتمون 10 برابر دوتا شکارچیه. من جلوشونو نگرفتم. من باید جلوشونو می گرفتم ولی خیلی دیر کردم. اونا نیک رو با خودشون بردن و دین هم گلوله خورده و معلوم نیست چه اتفاقی واسش میوفته.

    -شوخی میکنی؟

    -بهم میاد شوخی کنم توی این حال و اوضاع؟

    -چطور چنین چیزی رو به مسخره و شوخی گرفتن؟

    -تو اونارو نمیشناسی. دنیا براشون یه شوخی بزرگه. هیچ چیزی رو جدی نمی گیرن.

    -خب این ربطی به تو نداره. تو سعیتو کردی. اشتباه از خود اوناست.

    -رهبر گله باید مراقب اعضای خودش باشه.باید مراقب گروهش باشه. اونا گروه من بودن. من باید جلوشونو می گرفتم. باید نجاتشون می دادم. نباید از ترس کنار می کشیدم.

    کمی بهم نزدیک تر شد. دستشو روی زخم صورتم کشید. اونقدر فکرم درگیر بود کهبه کلی فراموشش کرده بودم.

    -واسه همین صورتت زخمی شده؟

    -گلوله پوستمو خراش داده. چیز مهمی نیست.

    -بنظر مهم میاد! بشین برات پانسمان میارم باید ضدعفونی کنیمش.

    -لازم نیست.

    -ساکت بشین بچه خوبی باشه حرف گوش بده.

    لبخند زدم و روی تخت نشستم. از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با چندتا بانداژ و الکل و ضدعفونی برگشت.

    -مادرم پزشکه. خوشبختانه همیشه این وسایل رو توی خونه داریم. سرتو بگیر بالا.

    سرمو بالا گرفتم و اون یواش خون خشک شده روی صورتم رو با پارچه خیس پاک کرد. آروم دستش رو روی خراش کشید.

    -خوشبختانه عمیق نیست. درد نداره؟

    -نه.

    زخم رو ضدعفونی کرد و با چسب و بانداژ بست و گفت:

    -با توانایی بدن تو احتمالا تا فردا خوب میشه.

    دستمو رو دستش گذاشت و گفتم:

    -ممنونم. ممنونم که با وجود همه احساسات منفی که به من داری کمکم می کنی.

    -چرا همش این جمله رو بکار می بری؟ تو چی از احساسات من میدونی؟

    -چیزی که خودت گفتی. توی مدرسه گفتی از من متنفری و انتقام میگیری!

    شونشو بی تفاوت بالا انداخت و گفت:

    -من کینه ای نیستم. اون واسه قبل این بود که بشناسمت. الان اوضاع فرق کرده.

    - فرق کرده؟

    -درسته بدم نمیاد حالتو بگیرم و تلافی کنم ولی از طرف دیگه من هیچ دوستی ندارم...بودن تو یه جورایی باعث میشه حس کنم...یکی شبیه خودم پیدا کردم. من تورو هنوز به چشم همون گرگ مهربونی میبینم که نجاتم داده. یه جورایی تو بهترین دوستمی!

    لبخندی عمیق روی لب هام نشست. با وجود همه تلخی های امشب این حرف آرومم کرد. همین پیشرفت بزرگی بود.

    با لحن ملایمی گفت:

    - حالا در مورد نیک میخواین چیکار کنین؟

    -نمیدونم. واقعا نمیدونم. گرگینه ها جلسه گذاشتن. بابا گفت من باید مجازات بشم. نمیدونم تصمیم دارن برن دنبال نیک یا نه. متنفرم از اینکه زندگی دوستم در خطر باشه و از من هیچ کمکی بر نیاد.نمیدونم باید چیکار کنم. اصلا هیچ ایده ای ندارم اون شکارچیا از کجا پیداشون شد یا چرا نیک رو دزدین من....

    چیزی مثل صاعقه ذهنمو روشن کرد. اونقدر یهو شوکه و ساکت شدم که لوسی دستپاچه تکونم داد و گفت:

    -هی؟ هی؟ مایک! خوبی؟

    جواب اینقدر نزدیک بود و من اصلا بهش توجه نداشتم. اون شکارچیا تفاوت ما با گرگ های عادی رو میدونستن! اونا تیر های نقره داشتن که میتونستن به ما آسیب بزنن! و اونا دارو یا وسایلی دارن که تونستن قدرت نیک رو تضعیف کنن وبا خودشون ببرنش. و اگه ما نمی رسیدیم دین هم میبردن. چقدر این اتفاقات آشنا بود. صدای ظریف زنونه از از اعماق خاطراتم توی ذهنم زنده شد.

    -گرگینه های مهتاب و سایه دارن با هم متحد میشن. یه سری از دوستان ما از گرگینه های مهتاب گم شدن. به طرز عجیبی ناپدید شدن. هیچکس از اون ها خبر نداره! ما به کمک پدرت نیاز داریم.

    زمزمه کردم:

    -خودشه! خودشه! اون میدونست. اون اومده بود هشدار بده ولی بابا قبول نکرد. تقصیر من نیست! بابا همه چیزو نادیده گرفت! تقصیر من نیست!

    لوسی بهت زده گفت:

    -مایک خوبی؟ چی داری میگی؟

    -چند وقت پیش یه زن به دیدن بابام اومد. گفت از دوستای قدیمی پدرمه و از قدیم اونو میشناسه. گفت برادرش و خانواده اش گرگینه هستن. از پدر خواست کمکشون کنه گفت یه سری از گرگینه ها دارن ناپدید میشن و هیچکس نمیدونه چطور! ولی بابا حاضر نشد کمک کنه و گفت توی مسائل دخالت نمی کنه. این دوتا مورد کاملا شبیه هم هستن! یکی هست که از ما میدونه و داره یکی یکی گونه مارو میدزده و معلوم نیست چه بلایی سرشون میاره!

    با عجله دست توی جیبم کردم و کیف پولم رو بیرون آوردم. داخلشو گفتم و خدا خدا می کردم شمارشو دور ننداخته باشم.

    -پیداش کردم.

    اسمش روی کارت بهم چشمک میزد. کتی جولیا رویتس!

    لوسی با تردید گفت:

    -مطمئنی این زن میتونه کمکت کنه؟

    -شک ندارم که اون میتونه بابا رو وادار به گشتن و پیدا کردن گرگینه ها کنه.

    -میخوای بهش زنگ بزنی؟

    -آره.

    -آخه الان دیروقته!

    -تقریبا صبح شده. وقتی واسه تلف کردن نداریم. هرلحظه ممکنه اتفاق جبران ناپذیری برای نیک بیوفته. من هیچ چاره ای ندارم.

    بدون تردید شماره رو گرفتم.

    بعد از دو بوق صدای زنانه لطیفی توی گوشی پیچید.

    -بله؟

    با اینکه ساعت پنج و نیم صبح بود ولی کوچکترین اثری از خواب آلودگی توی صداش به گوش نمی رسید.

    -سلام.

    کمی مکث کرد و گفت:

    -شما؟

    -به کمکتون نیاز دارم. من مایک هستم.

    سکوت کرد. بعد از چند ثانیه با تردید گفت:

    -پسر ماریا هستی؟

    -بله. شماره رو داده بودین که باهاتون تماس بگیرم. میدونم دیر وقته ولی باید هرچه زودتر شمارو ببینم.

    -چی شده؟

    همه چی رو براش تعریف کردم. کمی فکر کرد و گفت:

    -پس بلاخره این ماجرا پای درک رو هم کشید وسط!

    -نمیدونه من با شما تماس گرفتم. ولی من حس میکنم اگه شما اینجا باشین میتونیم باهم این مشکلو حل کنیم.

    -پدرت خیلی لجبازه مایک فکر نمیکنم کمک منو قبول کنه.

    -اگه اون قبول نکنه من قبول میکنم. من کمک میکنم این شکارچی های ناشناس رو پیدا کنیم و افرادمون رو نجات بدیم.

    -واقعا؟

    -نمیتونم بزارم اتفاقی برای دوستم بیوفته.

    لبخند توی صداش مشهود بود زمزمه کرد:

    -تو از همین الان هم ویژگی های یه رهبر رو داری مایک فقط زیادی خودتو دست کم گرفتی. فردا با اولین پرواز به شما ملحق میشیم.

    -میشین؟

    -فکر نمی کنی که من تنها یک انسان از پس شکارچی های گرگینه بربیام مگه نه؟

    -یعنی...؟

    -یعنی من با گروهم میام. اگه شما با ما باشین. میتونیم حساب اون عوضیا رو برسیم.

    -باشه. فردا میبینمتون.

    -خداحافظ مایک.
 

    گوشی رو قطع کردم. حالا امیدم بیشتر شده بود. حالا حس میکردم میتونم موفق بشم. نیک سالم برمی گشت خونه. ما از پسش برمیومدیم. فقط باید خودمو برای خشم شدید بابا آماده می کردم.

    لوسی دستشو روی دستم گذاشت و گفت:

    -چی شده؟

    -فردا میان اینجا. گفتن کمک میکنن نیک رو پیدا کنیم.

    -خطرناک نیست؟

    -ممکنه باشه. ولی تا زمانی که نهایت تلاشمو نکنم وجدانم آروم نمیشه.

    -مایک چرا نمیذاری بزرگتر ها به این موضوع رسیدگی کنن.

    -اونا نمیتونن. اونا نمیخوان خودشونو وارد این مسائل کنن. نمیخوان دوباره با کت و گروهش متحد بشن. وقتی اونا حاضر نیستن کاری که لازمه رو انجام بدن من انجامش میدم. مهم نیست چه تاوانی برای من داشته باشه. من همین الان هم مجازات میشم وممکنه منو برای همیشه طرد کنن. در صورت چنین اتفاقی باید مطمئن باشم یه گروه پشتم هست.

    -از من کمکی برمیاد؟

    -نه. تو هرچی دروتر از این قضایا باشی خیال من راحت تره.

    -چرا؟

    - تو یه انسانی لوسی. آسب پذیری قدرت جسمی مارو نداری من نمیتونم تورو به خطر بندازم. همین دیدارهای ما هم تورو به خطر میندازه و اگه توانشو داشتم همین ارتباط هم قطع می کردم تا تو در امان باشی.

    با دقت توی چشم هام خیره شد و گفت:

    - چرا مایک؟ چرا توانشو نداری؟ چرا میخوای از من محافظت کنی؟ چرا هیچ شباهتی به پسر بدجنس مدرسه نداری؟ چرا توی این چشم ها من حس دیگه ای رو میبینم ؟

    نمیدونستم چی جواب بدم. دستم داشت رو می شد. چطور انکار می کردم چیزی رو که توی چشم هام مثل روز روشن بود.

    -چون منم همون حسی که تو به من داری رو دارم. تو برای من یه دوست صمیمی هستی که نمیخوام هیچ اتفاقی براش بیوفته.

    چند لحظه سکوت کرد و گفت:

    -دروغ میگی ولی من قبول می کنم.

    نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:

    -ببخشید خواب توهم بهم زدم. تا یه ساعت دیگه باید بری مدرسه.

    -نگران خواب من نباش. بهم خبر بده چه اتفاقی میوفته.

    -واقعا میخوای درجریان باشی؟

    آره.

    شمارشو توی گوشیم سیو کرد و شماره منم گرفت. ازش خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم. باید خودمو برای نتیجه کارهام آماده می کردم.امروز، روز خیلی سختی بود.
   
    هوا کاملا روشن شده بود. بدون عجله و با گام هایی آروم و مطمئن به سمت خونه می رفتم. میدونستم تا الان دیگه تصمیمشونو گرفتن و امروز تا ظهر جلسه مجازاتی برای من و پیتر برگزار می کنن. حس اطمینان عجیبی رو درونم حس می کردم. انگار اعتماد به نفس دوباره ای گرفته بودم.
    صدای زنگ موبایلم به گوش می رسید. پیتر بود.

        سلام.


    -کجایی؟
    -دارم میام خونه.
    -زودتر بیا. حال دین بهتره. تونستن گلوله رو در بیارن و زخمشو شستشو دادن. حالش به زودی خوب میشه.
    -خوبه.
    -میدونی که امروز جلسه میذارن درسته؟
    -آره میدونم.
    -نگران نیستی؟
    -نه. نگران نیستم. میدونم اونا دارن اشتباه می کنن.
    -منظورت چیه؟
    -یکم صبر کنی میفهمی. ما نیک رو نجات میدیم. هیچ شکی ندارم.
    -فکر می کنی واقعا با این اتفاقات اخیر به ما اجازه بدن توی این ماموریت شرکت کنیم؟
    -من منتظر اجازه اونا نمی مونم.
    - مایک واقعا فکر می کنی ما دوتا از پس چندین شکارچی خون اشام که معلوم نیست چه سلاح هایی علیه ما دارن بر میایم؟
    -نه ولی من دارم با خودم نیروی کمکی میارم.
    کمی مکث کر و گفت:
    -چیکار کردی مایک؟
    -کاری که لازم بود. تا نیم ساعت دیگه میبینمت. خواهش میکنم به من اعتماد کن.
    -باشه.
    نیم ساعت بعد خونه بودم.تا نزدیک های عصر صبر کردیم تا زمان جلسه مشخص بشه. درک درحالی که نه به من نگاه میکرد و نه به مخاطب من حرف میزد به پیتر گفت ساعت 7 غروب جلسه مجازات برگزار میشه. من وپیتر کل روز رو تویه اتاق منتظر بودیم تا سایر بزرگان جمع بشن. فقط توسنتم به دین سر بزنم و از خوب وبدن حالش مطمئن بشم. گرچه بیهوش بود و فقط از درد ناله می کرد ولی همین نشون میداد داره بهبود پیدا میکنه. منظورم از بزرگان گرگینه های مسنی بود که توی همین دهکده و در نزدیکی ما زندگی می کردن. مثل پدر دین و پیتر و نیک.
    میتونستم صدای گام ها و پچ پچ های طبقه پایین رو کامل بشنوم. پیتر پرسید:
    -مایک من دارم از استرس میمیرم چطور اینقدر بیخیالی؟
    لبخندی زدم و گفتم:
    -اروم باش. کاری ازشون بر نمیاد.
    -منظورت چی بود که گفتی...
    دستمو محکم رو دهنش فشردم و با اشاره بهش فهموندم که طبقه پایین همه حرف هامون رو میشنون. ساکت شد ولی نگاهش پر از تردید بود.
 

    نگاهی به ساعتم انداختم و فقط در دل آرزو کردم همه چی طبق برنامه پیش بره. بلاخره پس از انتظاری کشنده مارو صدا کردن تا توی جلسه حاضر بشیم. هردو وارد سالن شدیم. ده نفر با نگاه هایی اخم آلود و خشمگین توی سالن نشسته بودن.درک و رافائل پشت میز بزرگ نشستن و ما یه گوشه سرپا موندیم. درک شروع کرد.
    -همونطور که همه می دونین ما امشب اینجا جمع شدیم که در مورد اتفاقات دیشب صحبت کنیم. اتفاقاتی که منجر به مصدومیت شدید یکی از اعضای نوجوان ما و ربوده شدن دیگری شده. دیشب با وجود تذکر های زیاد و توصیه هایی که کرده بودیم. چهار تا از گرگینه های نوجوان با حماقت محض وارد جنگل شدن و مورد حمله شکارچیانی قرار گرفتند که ما این چند روز سعی در شناسایی اونا داشتیم. این 4 گرگینه خاطی بر طبق دستورات اکید رفتار نکرده و با زیرپا گذاشتن آن ها جون بقه رو به خطر انداختن.
    پیتر معترضانه گفت:
    -ما جون خودمون به خطر انداختیم نه بقیه!
    رافائل جواب داد:
    -ممکنه اونا نیک رو شکنجه کنن و اسم همه مارو پیدا کنن اونوقت جون همه ما به خطر میوفته.
    پیتر گفت:
    -ولی این هیچ ربطی به ما نداره. نیک و دین اول شروع کردن ما فقط رفتیم تا جلوشونو بگیریم.
    درک با خشم گفت:

        میتونستین زودتر به ما خبر بدین! میتونستین قبل رفتن متقاعدشون کنین. نگین نه! شما از پسش بر میومدین. شما چهار تا از بچگی باهم بودین و هیچ کاری رو بدون هم انجام نمیدین.


    دوباره به ساعتم خیره شدم.
    درک ادامه داد:
    -بنابراین بزرگان عزیز امروز این دو نفر اینجان تا مسئولیت خطاشون رو به عهده بگیرن و مجازات بشن. نیک و دین هم به محض پیدا شدن و بهبود مجازات می شن.
    یکی از حاضرین با صدای بلند گفت:
    -پسر خودت باید صف اول گناهکار ها باشه.
    یکی دیگه گفت:
    -شنیدم از مدرسه هم واسه دردسر درست کردن اخراج شده و زیاد به انسان ها نزدیک میشه. مگه اون نباید رهبر آینده گرگینه های سایه باشه؟ با این بی مسئولیتی مطمئنی میتونه از پس این مسئولیت بزرگ بر بیاد؟
    نفر اولی که اعتراض کرده بود دوباره زا جا بلند شد. مو و ریش های قهوه ای و مرتبش و نگاه خبیثانه اش اصلا به مذاقم خوش نیومد. اسمش راجر بود دوباره گفت:
    -بنظرم نباید به یه مجازات ساده اکتفا کنیم. اونا دردسر زیاد درست می کنن. همه ما میدونیم پسرت توی دوران اوایل تبدیل به یه انسان حمله کرد. ما از همه خطاها چشم پوشی کردیم ولی این بار؟این بار شوخی نیست؟ اولین کسی که شکارچیا بهش گلوله زدن پسر تو بود! اونو میشناسن! اون با نزدیک شدن به انسان ها جون همه مارو به خطر انداخته!
    با عصبانیت دندونامو روی هم فشردم. فکم از شدت عصبانیت قفل شده بود.
    راجر ادامه داد:

        ما خواستار مجازات بزرگتری برای مایک هستیم.


    دیدم که فک درک هم منقبض شد. نفس عمیقی کشید و گفت:
    -شما چه مجازاتی رو در نظر دارین؟
    پیتر زمزمه کرد:
    -مگه پدرت رئیس نیست؟ چرا به حرف بقیه گوش میده.
    گفتم:
    -رئیس و رهبر باید همیشه نظر گروهشو در نظر بگیره تا بتونه قدرتشو حفظ و گروه رو کنترل کنه و از آشوب جلوگیری کنه!
    راجر گفت:
    -من به نمایندگی از بقیه اعضا درخواست ممنوعیت تبدیل برای مدت یه سال برای سه گرگینه متخلف دیگه و درخواست مجازات B رو برای مایک دارم.
    بهتم زد. صدای همهمه ای بلند شد. چشم های بابا گشاد شد و با وحشت به اعضا نگاه میکرد. پیتر وحشت زده از من پرسید:
    -منظورش چیه؟ مجازات B چیه مایک؟
    لب زدم:
    -مجازات ها انواع و درجات مختلفی دارن. شدیدترینشون مجازات A هست که برای گرگینه های خائن که با دشمن متحد میشن و دست به کشتار خانواده گرگینه های مهتاب میزنن بکار میره. اونا زندانی و کشته میشن. مجازات B....
    مکث کردم. اب دهانم رو قورت دادم و گفتم:
    -مجازات B یعنی طرد همیشگی یه گرگینه متخلف!
    
    پیتر فقط با چشم هایی گشادشده به من خیره شد. درک با صدایی که سعی می کرد هنوز قوی و مسلط به نظر برسه گفت:
    -کیا با این مجازات برای سه گرگینه خاطی موافقن؟
    6 دست از 10 دست بالا رفت.درک گفت:

        کیا با این مجازات برای مایک موافقن؟


    در مقابل چشم های متعجبم 9 دست از 10 تا بالا رفت و فقط بابا بود که رای نداد. چندتا نفس عمیق کشیدم. باید آروم می بودم. از جا بلند شدم و گفتم:
    -من اعتراض دارم.
    رافائل با آرامش گفت:
    -بگو.
    -من نسبت به این رای شما اعتراض دارم. ما اشتباهی نکردیم که بخوایم مجازات بشیم. در مورد اشتباهات قبلی و خطاهای من که الان ذکر شد باید همون موقع مجازات میکردین نه اینکه اتفاقی که تموم شده رو الان بیان کنین. اینجا جلسه برای اتفاق دیشبه نه برای کل گذشته من!
    نگاه تیزی به راجر انداختم به شدت دلم میخواست مشتی به صورت خندانش بزنم.ادامه دادم:
    -من یه سری شواهد و اطلاعات دارم که نشون میده خطر شکارچیان مدت بیشتری بوده که اتفاق افتاده و شما بزرگان عزیز نه تنها اقدامی نکردین بلکه از حل کردنش سر باز زدین و زمانی به فکر حلش افتادین که دیگه خیلی دیر شده بود.
    پدر نیک پرسید:
    -منظورت چیه؟
    -اگه شماها به موقع اقدام می کردین شاید نه تنها دین و نیک بلکه خیلیای دیگه نجات پیدا کرده بودن. شاید من هم گلوله نمی خوردم و هرگز خطر اینقدر نزدیکمون نمی شد.
    پریدگی رنگ بابا کاملا مشهود بود. دست هاشو اونقدر مشت کرده بود و فشار می داد که بندهای دستش به سفیدی می زد.

        من میدونم شکارچی ها چنیدن ماهه دارن گرگینه های مهتاب و سایه رو در نواحی مختلف کشور شکار می کنن و این موضوع رو هم 3 نفر شورا میدونستن هم پدر من! اما به وضوح با حل این قضیه مخالفت کردن و از کمک سرباز زدن!


    همهمه بالا گرفت. یه سری که اطلاعی نداشتن با تعجب می پرسیدن من چی دارم می گم؟
    با پوزخند گفتم:
    -همه تقصیرا رو به گردن ما انداختین اما چرا نمی گین مقصر اصلی شماها بودین؟ما هیچ کاری نکردیم. اون روزی که من گلوله خوردم توی محوطه ای که شما باید امن نگهش می داشتین بودم و نزدیک بود بخاطر غفلت شما بمیرم! من گلوله خوردم چون شما وظیفتونو انجام ندادین.
    رو به درک کردم و گفتم:
    -من، پسرت تا پای مرگ رفتم چون تو فقط یه ترسوی از خودراضی هستی که در مقابله با مشکلات به جای حل کردنشون فرار می کنی. چون تو یه رهبر با ثبات نیستی!
    همه حاضرین در بهت و سکوت فرو رفتن. برای اولین بار من مقابل پدرم در چنین جمعی ایستاده بودم و قدرت و رهبریش رو زیر سوال برده بودم.
    رافائل که جزو شورا بود و قطعا از ماجرا خبر داشت با عصبانیت گفت:
    -چه مدرکی برای حرف ها و تهمت هات داری؟
    لبخند زدم و گفتم:
    -من هرگز بدون مدرک کاری نمی کنم.
    با چند گام محکم به سمت در رفتم و در حالی که بازش میکردم گفتم:

        میتونین بیاین داخل. به دهکده ما خوش اومدین!


    در کاملا باز شد. صدای تلق تولوق کفش هایی پاشنه بلند قرمز و براق به گوش رسید و زنی با ظرافت و زیبایی تمام وارد اتاق شد پشت سرش مردی قد بلند چهارشونه با چشم هایی سبز، دختری که ورژن کوچک شده زن بود با موهای مشکی و چشم های سبز ابی و سپس دو پسر که یکی جوان تر از اون یکی بود وارد اتاق شدند.
    رو به اعضای حاضر در جلسه کردم و در حالی که مستقیم به چهره سرد و بی حالت بابا نگاه می کردم گفتم:

        معرفی می کنم. کتی جولیا رویتس یکی از دوستان قدیمی خانوادگی و همراهانش. اینجا برای شهادت در مورد چیزهایی که می دونن. حاضرن.


    با تمسخر رو به رافائل ادامه دادم:
    -حالا تا میتونی انکار کن!
    

    روی نزدیک ترین صندلی لم دادم و با پوزخند به افراد بهت زده توی سالن خیره شدم. کت با لبخند درحالیکه چشمک ریزی به من میزد توی سالن جلو اومد و رو به درک گفت:

    -سلام درک. خوشحالم بازم میبینمت. گرچه بنظر میاد در مورد تو اینطور نیست. فکر میکنم مایک بهت نگفت ما قراره بیایم.

    رو به حاضرین در سالن با صدای بلند گفت:

    -من کت جولیا رویتس هستم. البته فکر میکنم خیلی از شما منو به عنوان ملکه تاریک بشناسید.

    صدای هین وحشت زده جمع بلند شد استرس و وحشت توی تک تک چشم ها مشهود بود. شاید برای اونا این اسم معنی خاصی داشت. نگهی به چهره آروم کت انداختم چرا همه اینقدر وحشت کردن؟ یعنی در گذشته شخصیتش به این اندازه تاریک بوده؟

    ادامه داد:

    -نیاز نیست بترسید. من توی آخرین جنگم برای نابودی ارسلا تمامق درت هامو از دست دادئم. حالا یه سانترای ساده هستم حتی دیگه خون آشامم نیستم نیاز به این عکس العمل شما نیست.

    کمی مکث کرد و گفت:

    -دلیل حضور من و گروهم اینجا فقط به این دلیله که من چند وقت پیش برای دادن هشداری به درک به اینجا اومدم. مدت ها بود ارتباطم با درک قطع شده بود و میدونستم سایر گرگینه های مهتاب هم اطلاع چندانی از اون ندارن. برادر من الکس...

    با دست به الکس اشاره کرد و گفت:

    -یه گرگینه اس و جزو گروهی که قبلا درک رهبریشو به عهده داشت. همسر و دخترش هم همینطور بنابراین با تعدادی از گرگینه های مهتاب در نواحی مختلف کشور در ارتباطه. برطبق شنیده های ما در چند ماه اخیر چندین گرگینه از گروه های مختلف ناپدید شدن و هیچ خبری ازشون نیست. براساس آخرین اطلاعاتی که به ما رسید کسانی دیدن که یکی از گرگینه ها به دست چند مرد ربوده شده. من این موضوع رو به درک گفتم و ازش خواهش کردم به ما کمک کنه تا حلش کنیم تا بتونیم گمشده هارو پیدا کنیم ولی اون دست رد به سینه من و جامعه گرگینه های مهتاب زد. حالا میبینم با این سهل انگاری آفت رو به مزرعه خودش هم کشونده!

    حاضرین سالن یکی یکی با چشم های گشاد شده از درک میپرسیدن چنین چیزی حقیقت داره یا نه؟

    رنگ درک مثل گچ سفید شده بود نمیدونم از ترس بود یا از خشم ولی هرچی بود من ازش لذت می بردم.

    کت دوباره گفت:

    -ما نیومدیم اینجا دردسر درست کنیم. مایک دیشب با من تماس گرفت و گفت با چند نفر که بنظرشون شکارچی گرگینه میومدن درگیر شدن و چه اتفاقاتی افتاده میدونم پسر یکی از شماها هم دزدیه شده. ما برای کمک اینجاییم. ولی برای اینکار درک باید مسئولیت و رهبری خودش روی تمام گرگینه های مهتاب رو دوباره بدست بگیره. گرگینه های مهتاب و گرگینه های سایه بخاطر حل این مشکل و بخاطر فقدان بودن رهبری قوی باهم متحد شدن!

    رافائل فریاد زد:

    -امکان نداره. گرگینه های مهتاب و گرگینه های سایه قرن هاست دشمن خونی همدیگه هستن!

    مرد بلند قدی که بشت سر کت ایستاده بود جلو اومد. در میان موهای تیره اش کنار شقیقه تعداد زیادی موی نقره ای نیز به چشم میخورد، بنظر از بقیه سن و سالش بیشتر بود. با لحنی قاطع گفت:

    -خانواده برای گرگینه ها اهمیتش از هرچیزی بیشتره! حتی از یه اختلاف قدیمی و مسخره! وقتی هیچ اقدامی از طرف درک برای گرگینه های مهتاب صورت نگرفت اونا با گرگینه های سایه متحد شدن چون هردو گروه تعدادی از افرادشون رو که براشون عزیز بود از دست دادن! رهبر گرگینه های سایه هنوز به سن قانونی نرسیده و اونا نمی تونن از پس حل چنین مشکلی بر بیان!
    
    کت نگاهشو مستقیما به درک دوخت و گفت:

    -نمیخوای چیزی بگی جناب رئیس؟

    درک کمی سکوت کرد و گفت:

    -درسته. من خبر داشتم ولی نخواستم کاری کنم.اعضای شورا هم اطلاع داشتن و با نظر من موافق بودن.

    سروصدای زیادی بلند شد. همه عصبانی بودن و با صدای بلند اعتراض میکردن. درک کمی صبر کرد تا سروصداها اروم بشه سپس گفت:

    -درسته من اشتباه کردم. من واقعا دلم نمیخواست دوباره خودمو درگیر اینچیزا کنم.ولی الان موضوع مهم اینه که ما باید برای برگردوندن خانوادمون چیکار کنیم؟

    کت گفت:

    -جواب سادس! اگه تو کل گرگینه های مهتاب رو فرابخوانی و با گرگینه های سایه متحد بشی میتونین راحت از پس شکارچی ها بربیاین.

    رافائل گفت:

    -این غیر ممکنه! تو دیوونه ای! ما نمیتونیم با دشمن خونیمون متحد بشیم.

    کت مستقیم به درک نگاه کرد و گفت:

    -خودتم میدونی که این بهترین راه ممکنه! گرگینه های سایه و مهتاب باهم تعدادشون اونقدری زیاده که شکست ناپذیر میشن!توانایی های اونارو هم نباید دست کم بگیری. خودت میدونی چی از گرگینه های سایه بر میاد. بنابراین بهتره اونارو طرف خودت داشته باشی تا اینکه رو به روی تو باشن. ممکنه شکارچی ها برای به دام انداختن تعداد بیشتری از شما به اونا یه معامله پیشنهاد کنن. خانوادشون در ازای شما! اونوقت شانس شما برای برد برابر با هیچه! پس قبل هرچیزی شما باید اتحاد ببندین! در همین زمان که شما دارین با اعضای سایه اتحاد می بندین چند نفر از اونا و چند نفر از اعضای شما باید به جستجوی تحقیقی در مورد این شکارچی ها برن. ما برای همین بخش از کار به اینجا اومدیم. برای جستجو بهتون کمک میکنیم و در جنگ هم پا به پای شما می جنگیم.

    راجر تمسخر آمیز گفت:

    -اونوقت از شما چی برمیاد که از ما نمیاد؟ تو شاید قبلا خیلی قوی بودی ولی الان فقط یه انسان عادی هستی!

    کت لبخند شیطنت آمیزی زد و چشم هاشو کمی باریک کرد. چاقوی میوه خوری روی میز کمی لرزید و از جا بلند شد دور سالن چرخید زد و با سرعت به سمت صورت راجر پرتاب شد. راجر با ترس دست هاشو جلوی صورتش گرفت بعد از چند ثانیه لای چشم هاشو باز کرد و چاقوی میوه خوری رو دید که توی تو سانتی پیشونیش توی هوا ایستاده. کت زمزمه کرد:

    -من نگفتم کاملا بی قدرتم! هنوزم اگه بخوام در حد یه جادوگر توانایی های بالایی دارم آقا!

    دوباره رو به درک گفت:

    -ما همه منتظر تصمیم تو هستیم.

    درک کمی سکوت کرد و گفت:

    -نمیدونم. ایده های شما ریسک زیادی داره. من نمیتونم فعلا تصمیمی بگیرم.

    کت کلافه آهی کشید و گفت:

    -مجبورم میکنی حرف هایی بزنم که دلم نمیخواد.

    به من خیره شد و گفت:

    -مایک بیا اینجا لطفا.
    
    بلند شدم به سمتش رفتم. نمیدونستم اینبار دیگه چه برنامه ای داره.

    رو به حاضرین گفت:

    -توی این مدت ما هیچ کار مفیدی از درک ندیدیم. جز اینکه فقط حواسش به گرگینه های اطراف اینجا بود سایر گرگینه های مهتاب رو کاملا کنار گذاشت از نظر من بعد از فوت ماریا درک توانایی رهبریشو به طور قطع از دست داده. من همه این آشفتگی ها و مشکلات رو به چشم تو میبینم درک. یه رهبر مقتدر بیشتر از تو باید برای خانوادش اهمیت قائل باشه. خانواده تو فقط محدود به همسرو پسرت نیست محدود به تمام گرگینه هاست. بنابراین من پیشنهادی دارم. تا اونجا که متوجه شدم مایک بیشتر از پدرش نگران جون سایرین بود چون بلافاصله با من تماس گرفت و کمک خواست. بنظر من زمان رهبری تو دیگه تموم شده درک. مایک به سن قانونی رسیده و میتونه رهبر با مسئولیت تری نسبت به تو باشه.

    همه نگاه ها معطوف من شد. باورم نمی شد کت همچین پیشنهادی رو بدون پرسیدن نظر من داده باشه. نه ...نه...من آماده نبودم...من نمیخواستم زیر بار این مسئولیت برم.

    بنظر می رسید سایرین در حال سبک سنگین کردن شرایط بودن و از طرفی پنهان کاری درک و ترسی که از شکارچی ها بهشون وارد شده بود باعث می شد بدشون نیاد رهبری به دست من بیوفته. حتی اونایی که از من بدشون میومد هم دوست داشتن من رهبر بشم تا در صورت عدم توانایی و ضعف بتونن بر علیه من شورش کنن و رهبری رو از خانواده من سلب کنن.

    با التماس به کت نگاه کردم. با لبخند زمزمه کرد:

    -به خودت مطمئن باش مایک. تو اراده ماریا رو داری ممکن نیست از پسش بر نیای.

    تنها کسی که به دشت از این پیشنهاد بر اشفته بود رافائل بود. با عصبانیت گفت:

    -نمیشه. چنین چیزی خیلی مسخرست. رهبری ما بیوفته دست یه پسر 18 ساله خرابکار؟

    کت جواب داد:

    -درک هم توی همین سن به رهبری رسید رافائل.

    -اما اینجوری نمیشه. خودش باید درخواست بده باید به رای گذاشته بشه. درک تو یه چیزی بگو.

    درک چشم هاشو بسته بود و چیزی نگفت. رافائل براشفته فریاد زد

    - چند نفر با این پیشنهاد مسخره مخالفتن؟

    تنها دست یک نفر به جز خودش بالا رفت.

    کت با لبخندی پیروز مندانه پرسید:

    -چند نفر موافق؟

    دست تمام حاضرین به جز اون دو نفر بالا رفت. کت گفت:

    -پس میتونین انتقال رهبری رو انجام بدین. درک؟

    بابا سرشو بلند کرد. چشم هاش خون افتاده بود. با لحنی سرد و بدون هیچ حسی گفت. فردا شب انتقال رهبری از من به مایک اعلام میشه.

    از جا بلند شد و به سمت در خونه رفت. چند لحظه کنار کت ایستاد و چیزی رو زمزمه کرد:

    -اگه این کارت باعث بشه پسرمم مثل ماریا از دست بدم به خدا قسمت زندت نمیزارم کت. این بار دیگه زندت نمی زارم!
    در رو محکم به هم کوبید و صدای بلندش تو فضا پخش شد. بقیه هم کم کم با چهره هایی گیج و شوکه به خونه هاشون رفتن. رافائل با خشونت به پیتر گفت:

    -بریم خونه.

    پیتر قاطعانه اخم کرد و گفت:

    -من شب میمونم.

    -گفتم بیا بریم خونه.

    -منم گفتم میمونم.

    رافائل با عصبانیت دندون هاشو بهم سابید و از اتاق خارج شد. پیتر با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت:

    -متاسفم مایک. من نمیدونستم.

    -میدونم. تقصیر تو نیست.

    -نمیدونم چرا اینجوری شد.

    با لبخند گفتم:

    -نگران نباش حل میشه.

    زیرچشمی به کت و بقیه نگاه کرد و گفت:

    -یعنی قابل اعتمادن؟

    -مادرم بهشون اعتماد داشت. پس منم دارم.

    -واقعا فردا میخوای رهبریت رو قبول کنی؟

    کلافه دستی به موهام کشیدم و گفتم:

    -واقعا نمیدونم. از طرفی اصلا آمادگی پذیرش چنین مسئولیتی رو ندارم. درواقع اصلا هیچوقت دلم نیمخواست چنین اتفاقی بیوفته و از طرف دیگه جون نیک به تصمیم من بستگی داره و هر روز تعلل ما ممکنه به قیمت مرگ اون تموم بشه.

    کت و گروهش به سمت ما اومدن. کت با لبخند گفت:

    -اینقدر نگران نباش. تو ذاتن یه رهبری مایک. این از تمام حرکات و رفتارت مشخصه. تو سعی می کنی گروه کوچک خودت و دوستات رو کنترل کنی. سعی می کنی همه چیزو تحت کنترل بگیری. نمیتونی چیزی که توی ذاتته رو انکار کنی مایک.

    جوابی برای گفتن نداشتم. در مقابل این زن حرف کم میاوردم. گفت:

    -خب معرفی نکردم.

    به مرد بلند قامت و جدی پشت سرش اشاره کرد و درحالی که دست های مرد رو توی دست هاش م گرفت گفت:

    -جان همسرم. کسی که واسه اولین بار منو تبدیل به خون اشام کرد.

    با جان دست دادم. به چهره اش می خورد مردی قاطع و جدی باشه. پرسیدم:

    -یعنی الان دیگه نیستین؟

    با لبخند کمرنگی گفت:

    -من و کت زندگی انسانی رو ترجیح دادیم.

    به پسر دیگه ای اشاره کرد و پسر جلو اومد از همین فاصله میتونستم گرگینه بودنش رو حس کنم. قبل اینکه کت چیزی بگه باهاش دست دادم و گفتم:

    -شما باید الکس گرگینه باشین. درسته؟

    با لبخند گرمی دستمو فشرد گفت:

    -خوشحالم میبینمت مایک. انگار همین دیروز بود که تازه به دنیا اومده بودی. چقدر بزرگ شدی. دیگه برای خودت یه مرد شدی. مادرت اگه بود بهت افتخار می کرد.

    اندوه توی چشم های هر سه تاشون جای گرفت. با لبخند تشکر کردم. پسر دیگه ای جلو اومد. کوتاه قد تر و جوون تر از بقیه به نظر می رسید. موهای کوتاه مشکی داشت با صورتی شیطون و بشاش. با لبخند گفت:

    -من بش هستم. یه دوست خانوادگی.

    وقتی دستمو فشرد قدرت دستش اونقدر زیاد بود که دردم گرفت. با بهت بهش خیره شدم که گفت:

    -منم انسان نیستم. متاسفانه نمیدونم اسم موجودیت خودمو چی باید بزارم یا چطور باید خودمو معرفی کنم.

    -خیلی جالبه. از آشناییت خوشحالم.

    در آخر کت با دست به دختری کم سن و سال و خوش قیافه ای با موهای شکلاتی تیره و چشم هایی آبی و زلال اشاره کرد و گفت:

    -آرورا دخترم.

    پس این دختر بود. دختری که مادرم بخاطر محافظت ازش مرده بود. کت ضاافه کرد:

    -اون الهه نوره.

    الهه؟ انگار عجیب ترین گروه دنیا مقابلم ایستاده بودن.

    آرورا با لبخند دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

    -من تورو یادمه. خیلی دلم میخواست بازم ببینمت مایک.

    دستمو توی دستش گذاشتم و ناگهان انگار به هر دو نفر ما صاعقه زده شد.
  

    برای چند لحظه هردو به شوک فرو رفتیم. انرژی مثل صاعقه از بین دست های ما ایجاد شد و بدنمونو به لرزه درآورد. حسی بد و وحشتناک وجودمو فرا گرفت. حسی شبیه حس بدبختی فلاکت، هرچیز بد و ناراحت کننده، انگار به ته دنیا رسیده باشی و هیچ امیدی نداشته باشی و بدونی در فلاکت غرق میشی. حسی مخلوط از تمام احساساس بد و تیره دنیا. آرورابا چشم هایی گشادش ده به من خیره شد و گفت:

    - تو هم همون چیزی که من حس کردمو حس کردی؟

    با شک گفتم:

    -حس برق گرفتگی و صاعقه؟

    - نه، نه اون حس بعدش!

    چند لحظه مکث کرد و هردو همزمان گفتیم:

    -یه حس شوم!

    دست هامون از هم جدا شدن. بقیه با تعجب به ما نگاه می کردن.

    کت پرسید:

    -چی شده؟

    آرورا جواب داد:

    -نمیدونم. اول یه حسی مثل برق گرفتگی احساس کردم و بعد یه حس خیلی بد. حس فلاکت، یه حس شوم. نمیدونم چطور میتونم توصیفش کنم. انگار تمام شادی و خوشی های درونم از بین رفتن و فقط حس های بد درونم موند.

    کت سریع به سمت من برگشت. حس عجیبی توی نگاهش وبد. محتاطانه پرسید:

    -مایک. تا حالا شده اتفاق خیلی بدی برات بیوفته؟

    -نه. تاحالا پیش نیومده. چطور مگه؟

    -فکر نمی کنم من توی جایگاهی باشم که بخوام برات توضیح بدم. اگه لازم بودئ پدرت بهت می گفت.

    - پدر من اونقدر خودخواهه که هیچ چیزی به من نمی گه.

    -پدرت خودخواه نیست. فقط می ترسه تورو از دست بده.

    - آخه چرا باید بترسه؟

    کمی مکث کرد و گفت:

    -من شبیه این اتفاق رو قبلا دیدم. اولین باری که شما دوتا همو دیدین این اتفاق افتاد. آرورا چون الهه نور بود میتونست پروانه های طلایی نورانی بسازه و با اونا با تو بازی می کرد. به سمت تو اومد و دستتو گرفت. اتفاق عجیبی افتاد. پروانه ها کم کم تاریک و سیاه شدن و از بین رفتن.

    -یعنی چی؟ چرا باید چنین اتفاقی بیوفته؟

    کت مکث کرد و گفت:

    -بهتره با پدرت صحبت کنی.

    -اما...

    - نه من نمیتونم. واقعا نمی تونم. درک به خونم تشنه میشه. خواهش می کنم. خودت ازش بپرس.

    سری تکون دادم و گفتم:

    -باشه بیاین شمارو به اتاق مهمان راهنمایی کنم. میتونین اونجا بمونین. دوتا اتاق اضافه داریم. پیتر هم پیش من میمونه.

    همه موافقت کردن و به سمت اتاق هاشون رفتن.
    
    روی تختم دراز کشیدم. سرم پر بود از فکر های مختلف. صدای پیام گوشی توجهمو جلب کرد. عقربه شب نما ساعت دیواری 12 رو نشون می داد.

    پیامو باز کردم لوسی بود. نگران بود و میخواست از نتیجه جلسه با خبر بشه. اینکه میدیدم نگرانم میشه لذت بخش بود. این یعنی اون حس تنفر دیگه درونش وجود نداره و واقعا روی من به عنوان یه دوست حساب می کنه. براش نوشتم:

    « اینقدر اتفاقای عجیب افتاده که نمیدونم کدومو بگم»

    «چرا؟»

    « بقیه بچه ها رو به یه سال تبدیل نشدن مجازات کردن ولی منو از گروه طرد کردن»

    «چـــــــــــــی؟ منظورت چیه؟»

    « یعنی گفتن دیگه حق زندگی با گرگینه هارو ندارم. بعدش منم یه سری مدرک و شاهد آوردم که این اتفاق ها همش بخاطر سهل انگاری رهبر گروهه که زودتر جلوی این چیزا رو نگرفت و خیلی اتفاقای دیگه. فقط میتونم به طور خلاصه بهت بگم. پدرم قراره از رهبری گرگینه ها عزل بشه و من به جاش به این سمت برسم.»

    تنها جوابی که داد چند نقطه و یه علامت تعجب بود.

    «این چیه؟»

    «یعنی حرفت اینقدر سنگین بود که درک و هضمش واسم سخته»

    «هه درک ماهیتم سخت نبود اونوقت این برات سخته؟»

    «اوهوم سخته. اگه رهبر گله بشی...به این معنیه که...نباید با انسان ها در ارتباط باشی....!»

    « اگه رهبر گله باشم میتونم خودم قوانین رو تغییر بدم. »

    «واقعا؟»

    «اوهوم.»

    « یعنی قرار نیست دوستمو از دست بدم؟»

    « نه تو منو از دست نمیدی. »

    « خیلی خوبه. برو بخواب. فردا میام ببینمت.»

    «نیا. فردا مراسم رهبریه. همه گرگینه ها میان اینجا خطرناکه. بعدش خودم آخر شب میام اونجا.»

    «باشه شبت بخیر.»

    تا صبح حتی یک دقیقه هم نتونستم بخوابم. پر از استرس بودم. حتی نمیدونستم باید چیکار کنم؟ رهبری گله بزرگ گرگینه ها اونقدر مفهومش برام سخت بود که حتی باورم هم نمی شد. بارها تا روی زبونم اومد که بگم من نمی تونم و زیر همه چیز بزنم ولی...یاد تهمت هایی کهبهم خورد میوفتادم. اینکه گفتن من بی مسئولیتم... اینکه میخواستن منو از خانواده خودم طرد کنن! تا شب همه در تکاپو بودن. قرار بود جلوی همه درک کنار رفتنش و رهبری منو اعلام کنه. سپردن رهبری به گرگینه های دیگه نیاز به تشریفات نداشت ولی سپردنش به وارث قانونی تشریفات خاص خودشو داشت. که منو متعهد می کرد تا پای جونم از گله و خانوادم محافظت کنم. بعد از این پیمان دیگه خانواده من محدود به پدرم نبود بلکه محدود به تمام گرگینه های مهتاب می شد.


    مراسم قرار بود راس نیمه شب برگذار بشه و گرگینه هایی که در فاصله نزدیک بودن و میتونستن خودشونو برسونن قرار بود به اونجا بیان. توی این فاصله کت و گروهش مشغول تحقیق روی رد پای شکارچی ها بودن. هرچی هوا تاریک تر می شد و شب به نیمه نزدیک تر می شد قلبم بی قرار تر و استرسم بیشتر می شد. دست هام تمام مدت مشت شده بودن و کلافه توی خونه قدم میزدم. انگار منتظر بودم کسی معجزه وار منو از این وضعیت نجات بده.

    درک با گام هایی محکم وارد خونه شد. چشم هاش خسته بود. نگاهی به من انداخت و گفت:

    -آماده ای؟ زمان زیادی نمونده.

    -بابا من نمیخواستم....

    -چیزی نگو. اگه نمیخواستی نباید پای کت رو به این ماجرا باز می کردی.

    -نمیتونستم دست رو دست بزارم که منو مجازات کنین و نیک محکوم به مرگ دست اون ادما بشه!

    -تو به قدرت من شک کردی.

    -آره شک کردم. چون دیدم به فکر گله نیستی!

    یقمو گرفت و منو به دیوار چسبوند و از بین دندون های بهم فشردش گفت:

    -آره من به فکر اون گله لعنتی نیستم. به فکر توام! به فکر اینکه تو نجات پیدا کنی. تو نمیدونی این کار چه خطرهایی برات داره. من همه عمر تلاش کردم از تو احمق لجباز محافظت کنم! ولی تو با سر به طرف خطر می دوی.

    -یه چیزی هست که شماها به من نمیگین. چیه که اینقدر میترسی؟ چرا همش حرف از خطر میزنی؟

    -مزخرف نگو.

    - میدونم یه چیزی هست. دیشب نزدیک بود از دهن کت در بره ولی نگفت.

    یقمو ول کرد و گفت:

    -برای مراسم آماده شو. نیم ساعت دیگه میبینمت.

    بدون اینکه جوابی به سوالم بده از خونه بیرون رفت.

    چرا هیچکس نمی خواست به من بگه چه اتفاقی افتاده؟ متنفر بودم از وضعیتی که همه یه چیزو میدونستن و من آخرین نفر بودم که هنوز خبر نداشتم. متنفر بودم از اینکه منو بچه حساب می کردن.

    قاطعانه مقابل آینه رفتم. چشم هام از کم خوابی این چند روز سرخ سرخ شده بود. دستی به موهام کشیدم و لباس مرتب پوشیدم. پیتر منتظرم بود. دوتایی به سمت جنگل حرکت کردیم.

    مسیر جنگل تاریک تر از همیشه بود. بخاطر هوای ابری نور ماه اصلا دیده نمی شد. هرچی به مرکز جنگل نزدیک تر می شدیم سکوت عمیق تر و درخت ها پر شاخ و برگ تر می شدن. در پشت انبوهی از بوته ها جایی بود که تمام گرگینه هایی که در این نزدیکی زندگی میکردند جمع شده بودن. به شکل انسانی خودمون درومدیم. با دیدن تعداد گرگینه ها پیتر بهت زده گفت:

    -باورم نمیشه!

    نزدیک صد گرگینه دور آتشی بزرگ منتظر نشسته بودن. با ورود ما همه نگاه ها به سمت ما چرخید. بالاتر از همه درک بالای تخته سنگ بزرگ و مسطحی ایستاده بود. با دیدن من اشاره کرد تا اونجا برم. از تخته سنگ بالا رفتم. مردی مسن نیز کنارش بود. درک زیرلب گفت:

    -رسم بر اینه که زمان تعویض رهبریت از پدر به پسر مسن ترین گرگینه اون جمع این کارو انجام بده.

    درک صداشو صاف کرد و روبه تمام کسانی که اونجا بودن گفت:

    -سلام به همه شما گرگینه های مهتاب. بهتون خوش آمد میگم و ممنونم که امشب به ما ملحق شدین. همونطور که قطعا خبر به گوشتون رسیده ما با مشکلات جدیدی با شکارچیان گرگینه برخوردیم و من فکر میکنم دیگه زمانش رسیده جای خودمو به رهبری جوان تر بدم تا اون با نیرو و حوصله جوانیش تن به حل مشکلات بده. من دیگه صلاحیت رهبری این گله رو ندارم.

    کمی مکث کرد و ادامه داد:

    -امشب اینجا دورهم جمع شدیم تا مراسم جانشینی رو به جا بیاریم.

    رو به یکی از دوستانش کرد و گفت:

    -جام رو بچرخون.
    

    تابه حال از نزدیک مراسم رو ندیده بودم و چیزی هم در موردش نمی دونستم. هرگز در مورد این چیزها با من صحبت نمی کردن. شاید هرگز انتظار نداشتن به این زودی نوبت من برسه. اگه پدر در جنگ میمرد نیاز به این تشریفات نبود و بلافاصله من به رهبری می رسیدم ولی الان وقتی خودش زنده بود باید با مراسمی خاص به نفع من کنار می رفت.

    دیدم شخصی که جام رو در دست داشت جلوی هر گرگینه می ایستاد و با چاقو روی دست زخم ایجاد می کرد و از هر گرگینه یک قطره خون می گرفت. جام کم کم پر میشد. در آخر به سمت درک اومد. درک خنجر رو گرفت و خراشی بزرگ کف دستش ایجاد کرد و دستش رو بالای جام گرفت تا آخرین قطره خون درون اون چکیده بشه.

    درک مقابلم ایستاد و گفت:

    -مایک کالینز. تنها پسر من. در حضور گرگینه های مهتاب قسم میخوری که تا زمانی که توان داری رهبر گرگینه های مهتاب بمونی و تا پای جون برای حفاظت از خانواده ات از تمامی گرگینه های مهتاب تلاش کنی ؟

    به سختی آب دهانم رو قورت دادم و با صدایی که تلاش می کردم قاطعانه و جدی باشه گفتم:

    -قسم میخورم!

    -قسم میخوری که گروهت رو ارجح تر از خودت و نیازهای شخصیت بشناسی و برای کمک بهشون از هیچ تلاشی دریغ نکنی؟

    -قسم میخورم.

    درک جام خون رو گرفت بالای سرم و خون رو روی سرم خالی کرد. از حس چندش تنم لرزید.

    -مایک کالینز رهبریت گرگینه های مهتاب رو قبول می کنی؟

    مکث کردم. همه نگاه ها سمت من بود. دست های عرق کردمو مشت کردم. چشم هامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

    -قبول می کنم.

    آستین لباسمو بالا زد و چیزی گداخته از درون آتش بیرون آوردن. میتونستم نقره گداخته ای که اشکال عجیبی داشت رو تشخیص بدم. بدون لحظه ای تردید نقره گداخته رو روی بازوم چسبوندن. برای لحظه ای نفسم از درد قطع شد و لحظه ای بعد فریادم به آسمون رفت.

    درک نگاهی به زخمم کرد و گفت:

    -این نشونه رهبریه. که به همه ثابت می کنه تو رهبر گرگینه های مهتاب هستی.

    همه کسانی که اونجا جمع بودن به شکل گرگینه ایشون درومدن. درک با صدای بلند فریاد زد:

    -رهبر جدید گرگینه های مهتاب. از همین لحظه. مایک کالینز.

    صدای زوزه دسته جمعی گرگینه ها سکوت جنگل رو شکست.

    چند ساعت بعد همه گرگینه ها متفرق شده بودن. تنها من گوشه ای خلوت بالای تخته سنگی نشسته و به فکر فرو رفته بودم. علامت حک شده روی پوستم به شدت می سوخت. با نقره گداخته حک شده بود تا اثرش همیشه به تازگی الان باقی بمونه. حس عجیبی داشتم. حس میکردم آینده مقابلم به شدت مبهمه. حس میکردم همه چیز از اونی که دلم میخواست خیلی فاصله گرفته بود.

    دستی روی شونم قرار گرفت. به عقب برگشتم. نمیدونم چرا ولی حس کردم چهره پدرم از چند ساعت پیش تا الان خیلی شکسته تر شده بود. پرسید:

    -حالا به چیزی که میخواستی رسیدی؟

    -من هرگز چنین چیزی رو نمی خواستم. اصلا دلم نمیخواست بار این مسئولیت به دوشم باشه. همه این اتفاقات فقط به خاطر بی مسئولیتی توئه.

    -من بی مسئولیت نیستم. فقط پسرم برام مهمتر از بقیه بوده.

    -نمیفهمم در رفتن از زیربار مسئولیتت چه ربطی به من دارهکه میندازیش گردن من.

    با جدیت گفت:

    -میخوای بدونی؟

    -معلومه که آره.

    -مدت ها پیش که من ومادرت تازه آشنا شده بودیم. یه گله کوچیک رو شکیل دادیم و شروع کردیم به جمع کردن متحد. اون زمان متوجه جادوگرایی شدیم که داشتن به طور عجیبی گرگینه هایی شرور ایجاد می کردن. نسل گرگینه های سایه رو. درگیری بین ما و اون گروه جادوگر پیش اومد و ما پسر رئیسشون رو کشتیم. اون شبو یادم نمیره. همه چادرها داشتن توی آتش می سوختن. مادرش بالای سر پسر نشسته بود و یه چیزهایی به یه زبان دیگه میخوند. با نفرتی عظیم توی چشم هاش به سمت ما برگشت و گفت نفرینتون می کنم هر بچه ای که از نطفه شمادوتا بوجود بیاد تا ابد نفرین شده باقی میمونه و باعث بدبختی دیگران میشه و هرگز رنگ خوشبختی رو توی زندگیش نمیبینه. اون موقع برام مثل شوخی بود باور نداشتیم ولی کم کم علائم دیگه ای واسمون پیدا شد. چندین جادوگر دیگه زمانی که مادرت باردار بود نفرین رو درون تو حس کردن. از زمانی که مادرت تورو باردار شد اتفاقات بدی برای گله افتاد. حتی زمانیکه کت و گروهش به ما پیوستن این اثرات روی اونا هم ادامه داشت. سه نفر از اعضای گروه من مردن! تو که متولد شدی مادرت مرد. سعی کردم به تو ربطش ندم ولی بعد دست آرورا رو گرفتی و پروانه های طلایی که آرورا با نور خودش می ساخت سیاه و تاریک شدن و از بین رفتن. این یه نشونه واضح بود. من رفتم تا تورو تنها و دور از خطر بزرگ کنم ولی بدبختی تمومی نداشت. ایان یکی از بهترین دوستام توی اون گروه مرد و بعد دیوید که مثل برادرم بود و رهبری رو بهش داده بودم. از اون موقع مجبور شدم دوباره رهبر بشم ولی نهایت تلاشمو کردم تورو از هرچیزی که به سمت خطر ببره دور نگه دارم. یه مدتی اوضاع آروم بود و من فکر کردم اون نفرین همش دروغ بوده ولی با اتفاقات این روزا میدونم اون نفرین داره تورو به سمت خطرناکی میبره که تهش آینده خوبی نیست.

    سرمو با بهت تکون دادم و گفتم:

    -داری دروغ میگی.

    -من دروغ نمی گم.

    -چرا. داری دروغ میگی لعنتی. نمیخوام بشنوم. حق نداری مرگ مامانو روی دوش من بندازی. تو یه دروغگوی کثیفی. همه اینارو بخاطر از دست دادن رهبریت میگی. ازت متنفرم!

    نمیدونستم به کجا ولی فقط می دویدم تا جایی که میتونم ازش دور بشم و دیگه نشنوم.
    
    صداها، حرف ها توی ذهنم تکرار می شدن. من نفرین شده نبودم! حق نداشت ناراحتی و عصبانیتش از مرگ مامان رو گردن من بندازه! حق نداشت این بار سنگین رو روی دوش من بزاره! من هیچ تقصیری در اتفاقات گذشته زندگی نداشتم.مدام با خودم زمزمه می کردم فقط بخاطر اینکه امشب رهبری رو از دست داده این حرف رو میزنه. باید می پرسیدم. باید مطمئن می شدم.

    به سمت خونه مسیرمو عوض کردم اگه یه نفر بود که اتفاقات اون دوره رو صادقانه برام تعریف می کرد کت بود.

    به خونه رسیدم تمام چراغ ها خاموش بود میدونستم همشون الان خوابیدن. دم در اتاقشون رفتم و آروم به در کوبیدم. جان با چشم هایی قرمز و خواب آلود درو باز کرد. نگاهی به چهره نرگ پریده من انداخت و سریع نگاهش هوشیار شد.

    -اتفاقی افتاده؟

    -نه نگران نباش. چیزی نیست. ولی باید یه سوال خیلی مهم از کت بپرسم.

    -صبر کن بیدارش می کنم.

    قبل اینکه بره. کت بین چارچوب در نمایان شد. هیچ اثری از خواب آلودگی توی چشم هاش به چشم نمیخورد.

    -چی شده مایک؟

    -ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم مجبور شدم. باید چندتا سوال ازت بپرسم.

    از حالت نگاهم همه چیزو فهمید. رو به جان کرد و گفت:

    -تو بخواب عزیزم. من زود بر میگردم.

    با من بیرون از خونه اومد. درحالیکه خودشو توی ژاکتش جمع کرده بود گفت:

    -فکر نمی کنم با این حالت نیاز به سوال باشه. قطعا پدرت باهات حرف زده. اووف درک اگه بخواد می تونه زبون تلخ و گزنده ای داشته باشه.

    -بابا راست میگه؟

    -چی بهت گفته؟

    -گفته....

    مکث کردم. واقعا باید اون لغات مسخره رو دوباره بیان می کردم؟

    -گفته من نفرین شدم. گفته من باعث مرگ مامان و نابودی گله شدم. گفته من زندگی همه اطرافیانم و حتی خودمو به نابودی می کشم.

    انتظار داشتم کت بزنه زیر خنده و تکذیب کنه ولی با چشم هایی نگران به من خیره بود.

    -دارین با من شوخی می کنین؟

    کت دستشو روی شونم گذاشت و گفت:

    -مایک...

    دستشو کنار زدم و فریاد زدم:

    -یعنی داری میگی همه اینا درسته؟ یعنی مرگ مادرم تقصیر منه؟

    دستشو درو صورتم گذاشت و درحالی که سعی داشت آرومم کنه گفت:

    -آرومب اش مایک. تو الان توی شرایط خوبی نیستی. مسئولیت بزرگی رو دوشته. بهت فشار میاد. من درکت می کنم. پدرت واقعا یه آدم اخمقه که توی چنین شرایطی اینارو بهت گفته.

    -باورم نمیشه.

    -مایک. هیچی تقصیر تو نیست. اگه تقصیری هم باشه تقصیر پدرته که با قبیله جادوگرا دشمنی ایجاد شد. هر اتفاقی که افتاده گردن اونه نه تو. تو حتی اون زمان وجود نداشتی!

    -گفت مرگ رهبر قبلی و پسری به اسم ایان که از برادر بهش نزدیک تر بود و مادر من همه بخاطر نحس بودن و به دنیا اومدن منه! گفت اگه من نبودم اونا زنده بودن.

    فشار عصبی شدید و خستگی که این مدت به ذهن و روانم وارد شده بود همه دست به دست هم داده بودن تا کنترلم رو از دست بدم. ناخودآگاه سنگینی که خیلی وقت بود درونم حس میکردم مثل غده ای چرکی بالا اومد و ترکید. بعد از مدت ها شکستم، هم خودم هم غرورم هم بغض سنگینم. کت دستاشو دورم حلقه کرد و منو به آغوش کشید. همونطور که موهامو نوازش می کرد اجازه داد در آغوش مادرانه اش این بغض و نفرت رو خالی کنم. زمزمه کرد:

    -هیچ چیزی تقصیر تو نیست. تو هیچ مشکلی نداری مایک. هیچ چیزی نیست که نتونیم از پسش بر بیایم. تو مسئول زندگی هیچ کس نیستی. دیوید خودش انتخاب کرد به دست من بمیره! کارهای من اونو به کشتن داد در واقع من اونو کشتم قطعا خونش به گردن منه. ایان هم برای محافظت از برادر من مرد. من مدت ها خودمو مسئول مرگ هزاران نفر که دستم به خونشون الوده بود می دونستم. تو هنوز پاکی درونت هنوز سفید و شفافه. هیچ تاریکی درون تو نیست. نذار با این حرف ها زندگیت خراب بشه مایک. مادرت...هعع....

    صدای ویژ سوت مانندی به گوش رسید و دردی شدید توی قفسه سینم پیچید و با فریاد بلند آخ من حرف کت قط شد. چشم هاش گشاد شده به پشت من خیره موند و بدنش بین دست هام سست شد. تیری چوبی و بلند قفسه سینه منو شکافته و به سینه کت فرو رفته بود.

    نمی تونستم دو طرف تیر رو بشکنم هر حرکتی ممکن بود به من یا کت آسیب بزنه. فقط تونستم با صدای بلند فریاد بزنم.

    -کمـــــــــــــــک!
    
    دست هامو دو طرف صورت کت گذاشتم و گفتم:

    -طاقت بیار. هی چشماتوباز نگه دار.

    درحالی که نفس های بریده بریده شده بود. به من گفت:

    -شکارچیا بودن. اونا تورو شناسایی کردن.....هه....اوضاع....اوضاع برات سخت میشه....

    صدای پاهای شتاب زده ای به گوش می رسید. در خونه باز شد و جان بیرون اومد. با فریاد گفتم:

    -کمکمون کن!

    با دیدن کت وحشت زده گفت:

    -چی شده؟

    -با تیر کمون بهمون زدن. نمی تونم حرکتش بدم. باید تیرو از قسمت پشت کمر من بشکنی. بقیه کجان؟

    -آرورا ایان و بش رفتن رد شکارچی هارو بزنن!

    پشت من رفت. درد توی سینه ام اونقدر زیاد بود که به خس خس افتاده بودم. دستشو دور تیر حلقه کرد و گفت:

    -میتونی دردشو تحمل کنی؟

    -میتونم فقط زود باش!

    با یه حرکت تیرو شکست. حرکت تیر توی سینم باعث شد فریادم به هوا بره. دست هامو دور کت حلقه کردم و با نهایت توانم خودمو کشیدم عقب. تیر از قفسه سینم بیرون اومد و در حالیکه جان کت رو روی دست هاش می گرفت روی زمین افتادم. صدای شخص دیگه ای توجهمو جلب کرد. بابا بود.

    رو به جان سراسیمه پرسید:

    -چی شده؟

    -تیر خوردن باید ببریمشون داخل عجله کن.

    بابا دستشو دورم حلقه کرد و داخل خونه برد. اونقدر درد داشتم که نمی تونستم الان نسبت بهش عصبانی باشم یا هر حس دیگه ای داشته باشم. با هر نفس چیزی نزدیک به قلبم تیر می کشید. منو روی مبل گذاشتن و کت رو روی میز. درک شروع کرد به زنگ زدن به چند نفر. حتما کمک خبر کرده بود. شیشه ای آورد و مایع داخلشو روی زخمم ریخت. سوزشی شدید تمام بدنمو در بر گرفت. با نهایت توانم فریاد زدم.

    -آروم باش مایک باید ضدعفونیش کنم.

    جان با وحشت گفت:

    -خونریزی کت زیاده. نمیدونم باید چطور بندش بیارم!

    درک هم درحالیکه وحشت و استرس توی نگاهش موج میزد گفت:

    -بدن گرگینه ها مقاومه من میتونم از پس مایک بر بیام ولی کت نه! اون یه انسانه. قابلیت ترمیم نداره.

    به آستین بابا چنگ زدم و به گوشیم اشاره کردم.

    -الان وقت گوشی نیست مایک.

    از بین دندون های بهم فشرده شدم گفتم:

    -خواهش می کنم.

    گوشی رو به دستم داد. دستم جون نداشت به زحمت قفلشو باز کردم و دستم روی شماره لوسی موند. دو تا بوق نخورده بود که جواب داد. منتظرم بوده هنوز نخوابیده بود.

    -مایک؟ نگران شدم خیلی....

    با صدایی که به زحمت بیرون میومد گفتم:

    -لوسی.

    سکوت کرد و گفت:

    -خوبی؟ چی شده؟

    -کمک لازم دارم. خواهش میکنم. مادرت. مادرتو بیار خونه ما. کم....ک لازم...داریم.

    گوشی از دستم افتاد و از حال رفتم.
    

    . سروصدا و هیاهوی زیادی رو اطرافم می شنیدم و گاهی سوزش هایی که توی سینه و دستم بوجود میومد. چند باری چشم هامو باز کردم و چهره هایی نا آشنا رو دیدم.

    نمیدونم چقدر گذشته بود که چشم هام باز شد. درک کنارم نشسته بود و با چهره ای متفکر به زمین خیره شده بود. با صدای ضغیفی گفتم:

    -بابا.

    -بیداری؟ خوبی؟ درد داری؟

    -درد دارم. ولی بهترم. کت؟

    -داره مداوا میشه هنوز شرایطش مشخص نیست.

    -چند ساعته بی هوشم؟

    - دوساعت.

    چیزی درون بدنم سیستم دماییم رو تغییر داده بود. به شدت سردم می شد و دوباره تنم داغ می شد. حس می کردم چیزی درونم درست نیست. بی توجهخ به احساس بد درونیم به اطراف نگاه کردم. کمی اونطرف تر لوسی با چهره ای پر از اضطراب روی صندلی توی خودش جمع شده بود و خوابش برده بود. اینجا چیکار می کرد؟ چرا خودش هم اومد؟ با ترس به بابا خیره شدم متوجه مفهوم نگاه من شد و گفت:

    -فکر میکنی من به کسایی که برای نجات جون پسرم اومدن آسیب میزنم؟ بعدشم انگار یادت رفته الان دیگه تو رئیسی. من کاره ای نیستم که بخوام دخالت کنم.

    -مادرش پزشکه.

    -میدونم گرچه اولش که اومدن خیلی شوکه شدم که تو از یه انسان درخواست کمک کردی و بیشتر شوکه شدم وقتی فهمیدم اونا در مورد ما می دونن. ولی الان وقتش نیست در مورد این چیزا صحبت کنیم.

    -بابا به کسی چیزی نگو. نمیخوام به خطر بیوفتن.

    -بعدا صحبت می کنیم.

    -ولی...

    صدای فریادی باعث شد حرفم نیمه تموم بمونه.

    -بیاین کمک.

    صدای مادر لوسی بود.

    به زحمت روی کاناپه نیم خیز شدم. بدن کت روی میز به رعشه افتاده بود و به شدت می لرزید انگار تشنج کرده باشه. جان وحشت زده پرسید:

    -چی شده؟

    - نمیدونم! زخم رو تمیز کردم بخیه هم زدم. جای خطرناکی خورده بود ولی قابل مداواس. اما نمیدونم چرا تشنج کرده.

    جان و درک دست های کتو نگه داشتن و مادر لوسی سرنگی رو پر کرد و با قدرت وسط سینه کت تزریق کرد. اما هیچ اتفاقی نیوفتاد. تشنج شدید شده بود از دهنش کف بیرون می زد و دست هاش به شدت می لرزید. سرنگ دوم رو که به سینه اش زد بدنش از حرکت افتاد و سست شد. زن عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و گفت:

    -ولش کنین بیهوش شده.
    
    لوسی که بیدار شده بود نگاهش به چشم های باز من خورد و با سراسیمه کنارم نشست. دستشو روی پیشونیم گذاشت و گفت:

    -خوبی؟

    -درد دارم. چرا اومدی؟

    -. تو گفتی!

    -گفتم مادرتو. نه خودت!

    -انتظار داشتی وقتی صدات اونطوری بود خونه بمونم؟

    دستمو توی دستش گرفت همین برام کافی بود. خنکی دستش برای منی که انگار داشتم توی آتش می سوختم راامش بخش وبد. نگران گفت:

    -چرا اینقدر داغی؟

    -نمیدونم. خیلی گرممه.

    کاسه آبی آورد و با پارچه پیشونیمو خیس کرد. این حالت یک ساعت ادامه داشت دمای بدنم سریع پایین میرفت ودوباره بالا میرفت. صدای ناله ای ضعیف همه توجه هارو جلب کرد. چشم های کت نیمه باز بود و آروم ناله می کرد.

    جان بلافاصله کمی اب براش برد تا لب های خشکش خیس بشه و راحت تر حرف بزنه.

    با صدایی خیلی ضعیف گفت:

    -مایک...

    -مایک خوبه.

    -بگو..بیاد...کارش....دارم.

    -نمیتونه باید استراحت کنه.

    -مایک....

    به لوسی گفتم:

    -کمک کن بلند شم. باید ببینم چی میگه.

    -آخه....

    -خواهش می کنم..!

    دستشو زیر کتفم گذاشت و کمک کرد بلند شم خودمو به میز و کنار کت رسوندم. تمام صورتش غرق عرق بود موهای روی پیشونیش خیس بودن و به پپیشونی چسبیده بودن. رنگش به شدت پریده بود و لب هاش می لرزید دست هاش هم همینطور. با ضعف به آستینم چنگ زد و منو به سمت خودش کشید.

    سرشو کنار گوشم گذاشت و با صدایی بی نهایت ضعیف گفت:

    -خوب...به...حرف...هام گوش بده....باید با رئیس...گرگینه های سایه...ملاقات کنی...اونا حتما....اطلاعات دارن....نزار هیچ چی...جلوتو بگیره...نجاتشون بده! تو یه رهبری...مایک...از پسش بر میای....فقط به خودت...اطمینان داشته باش....مادرت اگه زنده...بود بهت ...افتخار می کرد...مطمئنم. ه..ه..هه.....به آرورا اعتماد کن...اون میتونه خیلی کمک کنه....دارم در مورد...شکارچیا حرف نمیزنم.

    -منظورت چیه؟

    چنگ دستش به آستینم محکم تر شد و گفت:

    -نفرین.

    ازش فاصله گرفتم. صورتش آروم بود. جان رو صدا کرد.

    جانب الای سرش اومد و دستشو گرفت و به لب هاش چسبوند و بوسید بعد پیشونیش رو بوسید و گفت:

    -حالت خوب میشه. تو مقاومی.

    لبخند کمرنگی روی صورت کت نشست و گفت:

    -تو هم مقاومی جان.....باید بدون من هم...مقاوم باشی....کاش ارورا هم...بود.

    اخم های جان درهم رفت و گفت:

    -زخم تمیز شده بخیه خورده. تو به زودی خوب میشی کت.

    کت انگار توجهی به حرف های جان نداشت گفت:

    -میدونی تموم...این سال ها....هنوزم مثل روز اول....عاشقت بودم...تو برای من....توی زندگی...یی...یه نع..مت...بودی...با تو ...روزای من...قشنگ شد.

    -کت نمی خوام این حرف هارو بشنوم. چی داری میگی.

    کت نیم نگاهی به من انداخت و گفت:

    -اون...میدونه...من ...نمیمونم.

    من؟ جان به من نگاه کرد. چرا من باید....مغزم چند ثانیه از حرکت موند و بعد به سرعت چیزی درونم جرقه زد. با وحشت به کت نگاه کردم. تشنج! گرما و سرمای بدن من! با فریاد گفتم:

    -تیر سمی بوده!

    صدای فریاد چی گقتن همه بلند شد. جان با اضطراب گفت:

    -چی داری میگی!

    دست هاشو درو شونه کت گذاشت و گفت:

    -تو خوب میشی. فقط باید مقاومت کنی. اونز ن میتونه کمکت کنه. فقط...

    کت که آرامشی عجیب توی صورتش موج میزد گفت:

    -آرومب اش جان. من بعد از این همه زمان دیگه از شرایط خودم خبر دارم.... میدونم....این مبارزه...برای من...تموم شده...توی دنیای بعد...امیدوارم...بازم بتونم...ببینمت....به ارورا بگو....

    چشم هاش با ضعف بسته شد نفس عمیقی کشید و با صدایی که رو به ضعیف شدن می رفت گفت:

    -بگو...خیلی...دوستش دارم...همونطورکه...تورو ...دوست دارم...جان.

    لب هاش نیمه باز موندن و نفسی عمیق و آه مانند از گلوش خارج شد و در مقابل نگاه بهت زده ما دست بی جونش از دست جان سر خورد و روی میز افتاد.
    بهت اتاق رو فرا گرفت. از هیچکس صدایی در نمیومد انگار کسی چیزی رو که می دید باور نداشت. درک بهت زده گفت:

    -امکان نداره!

    جان روی زمین کنار تخت زانو زد دستشو روی پیشونی سرد کت کشید و ناباورانه زمزمه کرد:

    -نه...نه....این امکان نداره...چشماتو باز کن ! یالا چشماتوب از کن...میدونی من تحمل چنین شوخی هایی رو ندارم...کت چشماتو باز کن. ..نـــــــه...!

    فریادش اونقدر دلخراش بود که ناخودآگاه چشم های همه به اشک نشست. سرشو روی گودی گردن کت گذاشت، شونه هاش از هق هقی خفه تکون می خوردن. درک کنارش رفت و دستشو روی شونه جان گذاشت. شاید اینجا فقط اون بود که میتونست از دست دادن عشقش رو جلوی چشم هاش درک کنه. مغزم از درک هرچیزی عاجز شده بود. من اونو اورده بودم اینجا که کمکم کنه، به قدرت و اراده ای که داشت تکیه کرده بودم همه امیدم به اون بود! چطور چنین چیزی ممکن بود؟

    درک زمزمه کرد:

    -هرگز فکر نمیکردم روزی برسه کسی که روزی قدرتمندترین جادوگر و خون آشام بود به این لحظه برسه. میتونستم مرگ هرکسی رو تصور کنم اما اونو نه!

    جان درحالیکه صداش می لرزید گفت:

    -آرورا بفهمه دیوونه میشه. من قبلا از دست دادن کت رو تجربه کرده بودم ولی همیشه ته قلبم میدونستم اون یه جایی زندس. اما الان...!

    درک با خشم به من خیره شد با گام هایی بلند و عصبی به سمت من اومد و گفت:

    -راحت شدی؟خوشحالی؟ به حرف من رسیدی؟اگه به خاطر لجبازی و حماقت تو نبود الان اون زنده بود. الان تو شهر خودش توی خونه خودش سالم بود و زندگی می کرد. تو با لجبازی خودت پاشو به این قضیه باز کردی. اون به خاطر تو مرد! گفتم تو نفرین شده ای. تو باعث مرگش شدی...فقط تو! تو برای همه یه خطر محسوب میشی.

    جان سرشو بالا گرفت و به من خیره شد. انگار توی همین چند دقیقه به اندازه چندین سال پیتر و شکسته تر شده بود. با صدایی ملایم گفت:

    -درک آرومب اش. تقصیر مایک نیست. کت از اول اومد اینجا و دنبال شما گشت. کت بود که اونو وسوسه به کمک کرد.تو نمیتونی اونو مقصر بدونی و بچسبی به اون افسانه مزخرف در مورد نفرین. کت به مایک ایمان داشت. منم اونو مقصر نمیدونم. پس بیخود اذیتش نکن.

    نگاهی به کت انداخت و گفت:

    -تورو خدا کمکم کن. چطور باید به آرورا بگم؟ اصلا الان باید چیکار کنم؟

    درک بدون اینکه نیم نگاهی به من بندازه به سمت جان رفت تا کمکش کنه. اما هیچکدوم از حرف های جان نمیتونست آتشی که درونم شعله ور شده بود رو خاموش کنه. اگه حق با اونا بود چی؟ اگه من واقعا نفرین شده بودم؟ من...من باعث مرگ کت شدم. حتی اگه بحث نفرین هم نبوده باشه بازم اون بخاطر من اینجا بود. بخاطر من اون ساعت شب توی حیاط بود.همه چیز بخاطر من بود
    

    حس کردم زیر پام داره خالی میشه. لوسی دستمو گرفت و منو روی مبل نشوند. چشم هامو بستم حس می کردم دوباره تمام تنم داره غرق عرق میشه. زمزمه کردم:

    -از اینجا برو.

    لوسی با تردید گفت:

    -با منی؟

    -آره. از اینجا برو.

    -چرا؟

    -مگه نشنیدی؟ من نفرین شدم.

    -همه گرگینه ها انسان های نفرین شده محسوب میشن.

    -نه این نفرین فرق داره. منم اطلاع زیادی ندارم ولی بابا میگه یه جادوگر منو نفرین کرده که تا ابد باعث مرگ و بدبختی اطرافیانم بشم و یه روز خوب هم توی زندگیم نداشته باشم.

    -من این مزخرفات رو باور نمی کنم.

    -باید باور کنی. همه این اتفاقات بد تقصیر منه.

    -هیچی تقصیر تو نیست. بخاطر این خرافات خودتو اذیت نکن.

    -خواهش م یکنم برو.

    - من جایی نمیرم پس به نفعته چشم هاتو ببندی و استراحت کنی. وگرنه به مامانم میگم بهت آرام بخش بزنه.

    توان بحث نداشتم. چشم هام داشت گرم می شد. به سرعت غرق خوابی پر از کابوس شدم.

    با صدای جیغ های هیستریک واری از خواب پریدم. به اطراف نگاهی انداختم انگار کسی منو جا به جا کرده و توی اتاقم برده بود. صدای جیغ از پایین میومد. تی شرتمو از پایین تخت برداشتم و سعی کردم بپوشمش. جای زخم کمرنگ شده بود ولی هنوز یکم درد داشت. بلند شدم ولی بخاطر گرسنگی و فشارهای عصبی این مدت بدنم به شدت ضعف داشت و سرم گیج میرفت. با هر زحمتی بود از پله ها پایین رفتم. سالن شلوغ بود نگاهم به ارورا افتاد که شونه هاش هیستریک وار میلرزید و کنار جسد کت نشسته بود. جیغ میزد و گریه میکزد و جان و بش سعی داشتن ارومش کنن. لوسی که متوجه من شد سریع اومد کنارمو گفت:
    - بهتری؟ درد نداری؟
    - خوبم. ارورا چطوره؟
    - خوب نیست اون یه مدت زیادی فکر میکرد مادر نداره و با زحمت زیاد دوباره تونسته بود کنار مادرش برگرده الان از دست دادن کت براش خیلی سنگینه مخصوصا که دیشب نبوده تا خداحافظی کنه.
    حس میکردم چیزی درونم سنگین بود انگار وزنه ای صد کیلویی رو روی قفسه سینم گذاشته باشن. میتونستم درکش کنم. غم بزرگی بود و همش تقصیر من بود. چطور باید روم میشد توی چشم هاش نگاه کنم؟ چطور باید میتونستم ازش کمک بخوام؟
    مگه نه اینکه من نزدیک هرکس میشدم مرگو براش به ارمغان میاوردم. با نگرانی به سمت لوسی برگشتم و گفتم:
    - من خوبم. مادرتم رفته خونه اینجا الان بزای تو امن نیست گرگینه ها هر لحظه ممکنه بیان.
    - ولی تو...
    - حتی منم باید به یه سری صواعد عمل کنم لوسی خواهش میکنم برو.
    باشه ارومی گفت و با دلخوری از شلوغی توی خونه استفاده کرد و رفت.
    به سمت ارورا رفتم. همه با دیدن من سکوت کردن و عقب کشیدن. دستمو روی شونه اش گذاشتم. دوباره تونستم جریان برق مانند رو سر انگشت هام حس کنم ولی بدون توجه به حس بدی که درونم میپیچید گفتم:
    - من متاسفم ارورا.
    سرشو به سمتم برگردوند چشم های درشتش غرق اشک بود نگاهش اونقدر مظلوم بود که نمیدونستم چی باید بگم. هیچ لغتی به ذهنم نمیرسید که تسکین حالش باشه.
    - نمیدونم واقعا چی باید بگم؟ نمیخواستم اینجوری بشه. من چیزی در مورد...
    نذاشت ادامه بدم و گفت
    - تقصیر تو نیست. مامان خودش دلش میخواست بیاد و کمک کنه. میخواست یه جوری دینشو به مردم ادا کنه. واسه همین قبلش اومد و شمارو پیدا کرد. اون خودش دلش میخواست این راه رو بره. تو نباید خودتو مقصر بدونی.
    - متاسفم. واقعا متاسفم.
    محکم در اغوشم گرفت و سرشو روی شونم گذاشت و هق هق گریه هاش توی سینم خفه شد.

    وقتی آروم شد من و بابا از خونه بیرون اومدیم تا اونا یکم با هم خلوت کنن و از کت خداحافظی کنن. سکوت بدی بین من و بابا رو پر کرده بود. اینده رو خیلی مبهم می دیدم و برعکس زمانی که کت اومده بود حس نا امیدی داشتم. نمیدونستم باید چیکار کنم. پیتر هم به جمع ما پیوست خبر پخش شده بود. وقتی خداحافظی ارورا و جان تموم شد تصمیم گرفتیم خارج از دهکده تو یه گورستان کوچیک با فاصله کمابیش زیادی از دهکده که تقریبا گورستان مخصوص گرگینه ها بود دفنش کنیم. نمیدونم بابا کی به سایرین خبر داد ولی فردای اون روز وقتی رسیدیم هم یه عده از کسایی که کت رو میشناختن و باهاش خصومت خاصی نداشتن برای خاک سپاری حاضر شده بودن. خیلی از افراد حاضر رو نمیشناختم . نگاهم روی غریبه هایی با قیافه های عجیب غریب چرخید. آرورا متوجه بهت من شد زیرگوشم زمزمه کرد:
    - خیلیا مامانو میشناختن اون دختر با گوشای دراز و پوست نقره ای دختر پادشاه ممنوعه سابریناس. اون‌خانومای قد بلند با قیافه های عجیب و پوستای سبز و هاله نورانی الهه ها هستن. اونی که موهاش رنگیه الهه رنگین کمانه. اون سری موجوداتی که پشت سابرینا نشستن ساکنین جنگل ممنوعه هستن که مامان‌بچه هاشونو نجات داده بود.
    سری تکون دادم و گفتم:
    - تاحالا اینقد موجود ماورا همزمان ندیده بودم.
    

    ارورا با صبر و حوصله همسر الکس و دخترش و مامان و بابای کت و جسیکا دوست کت رو بهم معرفی کرد.
    جسد کت رو در تابوتی که براش اماده شده بود قرار دادن و درک بالای قبر رفت و شروع به سخنرانی کرد.
    - مدت های زیادیه که کت رو میشناختم شخصیت کت محکم و مصمم و باهوش بود. با اراده قوی هرکاری که تصمیم میگرفت انجتم میداد در طول زندگیش پستی و بلندی های زیادی داشت و با همه مشکلاتش جنگید. مارو از دست فردریک خون اشام نجات داد و سپس شنل پوش یا همون کستینس رو نابود کرد و در طول این مدت زندگی خیلی هارو نجات داد. بعدش گرفتار ارسلا اون اهریمن کثیف شد و یه مدتی به تاریکی کشیده شد ولی در اخر اونو هم شکست داد و به زندگی عادی بزگشت. این مدت هم برای کمک به ما گرگینه ها اینجا اومد که توسط شکارچی های مرموز به قتل رسید. ما اینجاییم تا ازش قدردانی و خداحافظی کنیم و براش دعا کنیم تا در دنیای دیگه به آرامش ابدی برسه.

    کنار رفت تا جان بالا بره و صحبت کنه. با پا سنگریزه های روی زمین رو جا به جا می کردم و سعی می کردم فکر کنم که باید چیکار کنم؟ اونقدر غرق فکر شدم که نفهمیدم مراسم خاکسپاری چطور تموم شد.

    همه به جایی که ازش اومده بودن برگشتن. چند ساعتی میزبان خانواده کت بودیم ولی اونا هم خلاصه خداحافظی کردن و گفتن ترجیح میدن زودتر به شهرشون برگردن. مادرش چندان حال درستی نداشت.

    آرورا آرامش بیشتری پیدا کرده بود. براش سخت بود ولی داشت سعی می کرد منطقی بادردهاش کنار بیاد. صداشو صاف کرد و منو صدا کرد. بهش خیره شدم گفت:

    -من و بش در مورد شکارچی ها تحقیق کردیم. ردشون مدام قطع و وصل میشه. از هر منطقه ای چندتا گرگینه دزده شدن. وسایل پیشرفته ای دارن. سم هاشون داره هر بار قوی تر میشه. چندتا شاهد داریم که میگن تعداد شکارچیا نامعلومه و اصلا مشخص نیست از کجا میان و چطور ناپدید میشن. هیچ اطلاعات دیگه ای نیست. ولی میدونیم که گرگینه های سایه اطلاعات بیشتری نسبت به ما دارن. چون یکی از قربانیانی که شکارچی ها گرفته بودن تونسته از نیمه راه فرار کنه.

    آهی کشیدم و چشم هامو مالیدم و گفتم:

    -واقعا نمیدونم باید چیکار کنیم.

    -بنظر من باید با گرگینه های سایه صحبت کنیم.

    تنها راه باقی مونده همین بود ولی برای من یه ریسک بزرگ محسوب می شد اونا سال ها دشمن ما بودن و الان رفتن یکی از اعضای ما به سمت اونا ممکن بود باعث مرگش بشه.

    -باشه. باهاشون ملاقات می کنیم.

    درک غرید:

    - تو عقلتو از دست دادی.

    -راه دیگه ای به ذهنت میرسه؟

    -باید خودمون پیداشوئن کنیم و بکشیمشون.

    -ما هیچ سرنخی نداریم!ترجیح میدی اینقدر صبر کنیم تا دوستمو بکشن؟

    -اینجوری با پای خودت به سمت مرگ میری.

    -واسه تو خوب میشه از دستم راحت میشی.

    رو به ارورا گفتم:

    - براشون پیام بفرست. میخوام شخصا با رهبر جدیدشون که گفتی هنوز به سن قانونی نرسیده ملاقات کنم.

    همه با هم با صدای بلند فریاد زدن:

    -چـــــــــــی؟

    آرورا با بهت گفت:

    -تو میتونی یکی رو از طرف خودت بفرستی. حتی ما میتونیم بریم ولی رفتن خودت خیلی احمقانس. ممکنه بکشنت! تو رهبر گرگینه های مهتابی! یادت رفته؟

    -من کسی رو به خاطر وظایفی که روی دوشمه قربونی نمی کنم. خودم شخصا باید باهاش حرف بزنم. به من اعتماد کن آرورا. براشون نامه بفرست. بده دست یکی از پرنده های نامه بری که میدونی. بگو تا دو روز دیگه برای گفتگو بیان اطراف اینجا. اگه نگرانن که اینجا بهشون حمله بشه. در مرز بین ما و اونا قرار میذاریم. میتونه با خودش 3 تا محافظ بیاره. منم سه تا محافظ می برم. فقط همین.

    آرورا با خواهش نگاهم کرد تا شاید منصرف بشم ولی درحالیکه به سمت اتاقم می رفتم گفتم:

    -مجبورم نکن خودم شخصا انجامش بدم.

  
    
    نمیدونستم کارم درسته یا نه ولی چاره ای نداشتم. اگه قبول می کردن باید اماده رفتن می شدم. شاید بعد از صحبت با اونا میتونستم یه تصمیمی برای این مشکل بگیرم. به نیک فکر کردم. یعنی الان در چه حالی بود؟ هنوز زنده بود؟ دین حالش کاملا خوب شده بود ولی از شرمندگی و ناراحتی هنوز هم با من رو در رو نشده بود. چشمم به چیز قرمز رنگی روی تخت خوابم افتاد. شبیه گلسر بود. حتما دیشب لوسی اینجا جا گذاشته. با فکر لوسی تصمیم گرفتم برم ببینمش. از دیروز ازش خبر نداشتم. نمیدونستم اصلا برای راضی کردن مادرش به کمک به ما چی بهش گفته؟ خودشو به خطر انداخت برای نجات جون من!
    لبخند کمرنگی روی لبام نشست. شایدتو این اوضاع اشفته تنها چیزی که دلگرمم می کرد همین بود. باید می رفتم دیدنش. تازه ساعت 3 شده بود. از پنجره بیرون پریدم نمیخواستم کسی منو ببینه و سوال پیچ کنه. به سمت خونشون حرکت کردم. میدونستم بیرون بودن من خطر بزرگیه ولی نمیتونستم خونه بشینم. شکارچی ها چهره منو دیده بودن و ممکن بود هر لحظه بهم حمله بشه البته در صورتی که اونا احتمال زنده موندن منو می دادن.
    دم خونه که رسیدم خوب گوشامو تیز کردم. هیچ صدایی نمیومد یعنی کسی خونه نبود؟ از دیوار بالار فتم خندم گرفت این مدت همیشه اینجوری همو دیده بودیم. از پنجره سرک کشیدم و متوجه لوسی شدم که روی تخت دراز کشیده و خوابش برده بود. حتما بخاطر این مدت بیداری و مراقبت از من خیلی خسته شده بود.
    اروم وارد اتاقش شدم و کنار تخت روی زمین نشستم. چشم هاش بسته بود و عمیق و آهسته نفس می کشید. خیلی راحت میتونستم ضربان اروم قلبشو بشنوم. تکه ای از موهاش جلوی صورتش ریخته بود و با هر نفس تکون میخورد. با تردید دستمو جلو بردم و چند سانتی صورتش نگه داشتم نمیتونستم در مقابل وسوسه لمس پوست سفیدش خودداری کنم. دستمو آروم روی صورتش کشیدم و موهاشو عقب زدم. برای چند لحضه دستمو روی گونه اش نگه داشت. گرما و لطفات پوستش بیشتر مجذوبم می کرد. اونقدر خوابش عمیق بود که از لمس دست من بیدار نشد. آروم بالای تختش خریدم و کنارش دراز کشیدم.اینجا به دور از هر مشغله ای کنار این دختر آرامش داشتم بدون اینکه بدونم چرا؟ فقط میدونستم وقتی جایی هستم که اون اینقدر نزدیک به منه انگار تمام دغدغه ها از ذهنم پاک می شد. اونقدر تیو خواب بهش خیره شدم که چشم های خودمهم گرم شد و خوابم برد.
    با صدای نیمچه جیغی از خواب پریدم. هوا تاریک شده بود. چشم هامو باز کردم و سعی کردم یادم بیاد کجام. با دیدن لوسی که در آغوشم و بین دست هام با چشم هایی وحشت زده نگام می کرد تازه متوجه موقعیت شدمو سریع ازش فاصله گرفتم. اونقدر شوکه شده بود که نمیتونست چیزی بگه.
    -تو اینجا چیکار می کنی؟
    دستی به موهای آفتم کشیدم و درحالی که سعی می کردم خودمو مظلوم نشون بدم گفتم:
    -اومدم بهت سر بزنم خواب بودی منم خسته بودم همین جا خوابم برد.
    -میدونی این کارت بد ترین کارهی که میکنی! همیشه بی اجازه میای تو اتاقم! بد نیست یکم حریم خصوصی رو رعایت کنی.
    -واقعا معذرت میخوام! ولی نمیخواستم زنگ بزنم که مادرت منو ببینه.
    چشم هامو مالید و گفت:
    -دیگه این کارو نکن مایک. نزدیک بود سکته کنم.
    کنارش نشستم و گفتم:
    -خوبی؟
    -اینو من باید ازت بپرسم بهتری؟
    -آره من زود خوب میشم. به مادرت چی گفتی؟
    -همه چیو. مجبور شدم. اولش خیلی شوکه شد ولی بعد کم کم سعی کرد هضمش کنه. هنوزم زیاد باور نکرده. ولی سوالیم نمی پرسه ترجیح میده هیچ چی ندونه. به من تاکید کرده که دیگه نباید تورو ببینم.
    -راست میگه.
    - منظورت چیه؟
    - ماردتر است میگه تو هرچی بیشتر نزدیک منب اشی برات خطرناک تره. مگه ندیدی چه بلایی سر کت اومد؟ اگه اون لحظه کنار من نبود هیچ اتفاقی براش نمیوفتاد. الان اونا منو میشناسن ممکنه منو تعقیب کنن حتی اینجا اومدن منم برات خطرناکه ولی دست خودم نبود نتونستم نیام. اما مادرت حق داره توباید از من فاصله بگیری. قرار نیست بخاطر من تو خطر بیوفتی.
    -من نمیخوام دوستیم با تو قطع بشه.
    باید از این حرفش خوشحال میشدم ولی اینطور نبود بیشتر نگران خطری بودم که اونو تهدید می کرد.چطور میتونستم ریسک کنم و ببینم یه روز ممکنه چنین اتفاقی براش بیوفته و جلوی چشم من با فرو رفتن تیری به سینش از بین بره؟
    -نمیتونم. نمیتونم آسیب دیدنتو ببینم. نمیتونم بزارم جلوی چشم هام اتفاقی برات بیوفته.
    -اتفاقی واسه من نمیوفته چون تو مراقبمی.
    -من توانایی مراقبت از تورو ندارم. نتونستم از نیک از کت محافظت کنم. نمیخوام تورو هم از دست بدم.
    -اگه اومدی این چیزا روبگی پس بهتره بری.
    -اومدم برای خداحافظی.
    چشم هاش گشاد شد. با لحنی ناباور گفت:
    -تو نمیتونی این کارو بکنی. نمیتونی همینجوری بری و منو تنها بزاری.
    -باید برم. پس فردا با رهبر گرگینه های سایه قرار ملاقات دارم. باید برم مرز بین دو اتحاد. خیلی خطرناکه ممکنه کشته شم و برنگردم. ولی اگه برگردم هم دیگه سراغت نمیام. ما گرگینه ها دیگه باید این منطقه رو ترک کنیم. چون شناسایی شدیم و برامون خطرناکه.
    -باورم نمیشه داری این حرفارو میزنی.
    -تو میتونی بدون من بازم دوست پیدا کنی لوسی. تو اینده قشنگی داری. بدون ما توی مدرسه کم کم اوضاع برات راحت تر میشه. تو دختر خوبی هستی و مطمئنم میتونی بین بقیه محبوب باشی. من نمیخوام حضورم مثل یه سایه اون آینده رو خراب کنه. نمیخوام وابسته به دوستی با من باشی و از بقیه کناره بگیری.
    با لحنی دردمندی گفت:
    -تو تنها دوستی هستی که دارم.
    -بازم میتونی دوست پیدا کنی. من دوست خوبی نیستم. تو میتونی فراموش کنی و جای منو با کسای بهتری پر کنی.
    لایه ای از اشک درون چشم هاش می درخشید. قصد نداشتم بیام اینجا و این چیزا رو بگم ولی چیزی درونم مجبورم می کرد همین الان این ارتباط رو قطع کنم چون خیلی راحت میتونستم پیوندی که بین قلب هامون داشت بسته می شد رو حس کنم و این ارتبطا از پایه غلط بود تنهار اهی که داشتم بریدن بند ارتباطی بود که مارو بهم نزدیک می کرد. سکوت کرده بود لب هاش می لرزید و نمی تونست چیزی بگه.
    یه قدم به سمتش رفتم و محکم به آغوش کشیدمش میخواستم برای آخرین بار عطرشو به ریه بکشم تا هرگز فراموش نکنم. دست هاش بی حرکت دو طرف بدنش افتاده بود میتونستم تند شدن ضربان قلبشو حس کنم ولی مثل مجسمه ای خشک ایستاده بود و هیچ عکس العملی نشون نمی داد. دستمو روی موهاش کشیدم و نفس عمیقی کشیدم چند لحظه چشم هامو بستم و کنار گوشش زمزمه کردم:
    -خدانگهدار لوسی.
    قبل اینکه چشم هاشو باز کنه از پنجره بیرون پریدم. وقتی از خونه دور شدم هنوز میتونستم ببینمش که وسط اتاق خشک و بی حرکت ایستاده بود.حس می کردم چیزی درونم شکست. قلبم به وضوح درد می کرد چشم هامو بستم و دستمو مشت کردم و با خودم زمزمه کردم:
    -اون نباید بخاطر شوم بودن من بمیره.

    دو روز بعد سخت تر از همیشه گذشت. بخاطر خطرات موجود نمی تونستیم از خونه بیرون بریم . همه کارها پنهانی انجام می شد. پیغام به گروه سایه فرستاده شده بود اما هیچ جوابی نرسیده بود. از لوسی هیچ خبری نداشتم و برای اینکه جلوی وسوسه ام مبنی بر زنگ زدن بهش رو بگیرم گوشیمو خاموش کرده بودم. تمام وقتم توی اتاق به فکر کردن میگذشت.
    روز موعود رسید ولی همچنان هیچ جوابی بهمون نرسیده بود.
    همه برای مشورت توی آشپزخونه دور میز نشسته بودیم. آرورا درحالیکه جور خیلی از ما رو کشیده بود و تمام تلاشش رو برای پیدا کردن ردی از شکارچی ها صرف کرده بود گفت:
    -بنظرم باید خودمون بگردیم دنبال شکارچی ها. هیچ خبری از گرگینه های سایه نیست.
    درک گفت:
    -امشب میتونم ترتیب یه گروه جستجو رو بدم برن از جایی که نیک گمشده رد رو دنبال کنن.
    جان گفت:
    -فایده نداره رد چه بویایی چه علامتی تا حالا بخاطر رفت و امد حیوانات وحشی و آدما از بین رفته.
    بش در سکوت به ما نگاه می کرد و ترجیح می داد نظری نده. اون خیلی از موجودات ماورا رو دیده بود ولی چیزی در مورد این شکارچی های عجیب غریب نمیدونست.
    همه مشغول صحبت و تصمیم گیری بودن و من خیره به فنجون قهوه ام به این فکر می کردم که تصمیمم درست بوده یا نه؟ چشم هامو بستم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    -ما امشب به محل قرار میریم.
    درک غرولندی کرد و گفت:
    -دیونه شدی؟
    بی توجه بهش گفتم:
    -میخوام آرورا و بش همراهم بیان. من امشب به مرز بین جنگل ما و جنگل اونا میرم.
    جان با لحنی که سعی می کرد متقاعد کننده باشه گفت:
    -اونا هیچ جوابی ندادن. مشخصه جوابشون منفیه. به محض دیدن تو تنها تیکه پاره ات می کنن!
    -اگه تو نگران اسیب رسیدن به دخترتی که حق داری من به جای ارورا پیتر رو با خودم میبرم.
    - من نگران خودتم مایک.
    -میدونم دارم کار درستی می کنم.
    درک با عصبانیت گفت:
    -تو یه خیره سر لجبازی که اصلا نمیدونی داری قدم به چه راهی میذاری.
    جان با تکون دادن دست اونوبه ارامش دعوت کرد و به ارورا گفت:
    -حرف تورو بیشتر گوش میده. تو بگو این کار چقدر ریسک داره.
    آرورا نگاهی بهم انداخت و گفت:
    -من فکر می کنم اگه نظر مایک اینه پس حق باهاشه و من به نظرش احترام میذارم.
    جان با لحن دلخوری گفت:
    -آرورا!
    -بابا من به مایک اعتماد دارم همونطور که مامان داشت. وقتی مامان گفت مایک میتونه رهبر خوبی بشه منم فکر میکنم میتونه و باید به تصمیمش احترام بذاریم. من و بش قطعا امشب با تو میایم.
    با چهره مطمئنی بهم لبخند زد.اطمینانش به من باعث شد اعتماد به نفسم بالاتر بره و در تصمیمم استوارتر بشم. وسایلمون رو جمع کردیم و آماده حرکت شدیم. جان اصلا دلش نمیخواست آرورا مارو همراهی کنه ولی خب نمیتونست جلوشو بگیره. به هرحال اونم دختر همون مادر بود و وقتی تصمیمی می گرفت هیچ چیزی نمی تونست نظرشو عوض کنه.
    سه نفری بدون اینکه بقیه گرگینه ها مطلع بشن قدم به جنگل گذاشتیم و به سمت مرزی که 12 ساعت فاصله داشت حرکت کردیم. تا نیمه شب میتونستیم به اونجا برسیم. با وجود استرسی که من داشتم لبخند از لب های آرورا دور نمی شد. پرسیدم:
    -چطور میتونی اینقدر بیخیال باشی و بخندی؟
    -یاد اولین باری افتادم که تونستم از خونه بزنم بیرون و یه کار مهم انجام بدم. وقتی واسه اولین بار قدم تو این جنگل گذاشتم انگار دنیا رو بهم داده بودن. اونجا بود که با بش اشنا شدم. من خاطرات قشنگی از دنیای سبز جنگل دارم.
    درحالیکه تصویر لوسی توی ذهنم پر رنگ می شد گفتم:
    -منم همینطور.
    خورشید وسط ظهر رسیده بود و گرما بیشتر شده بود. تمام تنم خیس عرق بود و پشه هایی که بهم میچسبیدن بیشتر اعصابمو خورد می کردن. دلم میخواست میتونستم گرگ بشم و بدوم تا این مسافت زودتر تموم بشه. با وجود زیبایی های جنگل ولی اونقدر ذهنم مشغول بود که درخت های بلند و سر به فلک کشیده و پر از گل جنگل توی اون هوای بهاری چندان به چشمم نمیومد. آرورا دستشو جلوم گرفت و مشتشو باز کرد. کف دستش پر بود از تمشک های سرخ و آبداری که تازه رسیده بودن. چهره امو به شوخی درهم کردم و گفتم:
    -اه ببرشون کنار اینا تمشک های سمی هستن!
    بش چند لحظه با بهت به من خیره شد و سریع شروع به عق زدن کرد. آرورا متوجه شوخی بودن حرفم شد و زد زیر خنده با خنده آرورا منم زدم زیر خنده و بش که تازه فهمیده بود سرکارش گذاشتیم با دلخوری لبشو پاک کرد و گفت:
    -خیلی نامردیه!
    چشمکی زدم و گفتم:
    -حالا تو که با دوتا تمشک سمی چیزیت نمیشه!
    کمی فکر کرد شونه ای بالا انداخت و گفت:
    -عادت به اینکه کمتر از سایرین آسیب ببینی اونقدرام راحت نیست.
    با خنده گفتم:
    -واقعا دلم میخواد باهات زورآزمایی کنم ببینم من قوی ترم یا تو.
    بادی به غبغب انداخت و گفت:
    -صد در صد من!
    کل کل ما دوتا تا یه ساعت بعد ادامه داشت.


    برای استراحت و غذا خوردن از حرکت موندیم. آرورا نگاهی بهم انداخت و گفت:
    -حالا که اینجا فقط خودمونیم باید باهات در مورد یه چیزی صحبت کنم.
    -چی؟
    -مامان در مورد نفرین بهم گفته بود.
    سرمو پایین انداختم و با پا به سنگریزه های روی زمین ضربه زدم.حس بدی بود که بدونی با بقیه متفاوتی وباعث مرگ و اذیت دیگران میشی.
    -هی نگران نباش. باهم از پسش بر میایم.
    -چطوری؟ من اصلا نمیدونم حقیقته یا نه؟
    -میتونیم ازش سر در بیاریم. من یکم تحقیق کردم. در مورد قبایل جادوگری. در مورد گذشته. ابهامات زیادی هست ولی میتونیم حلش کنیم.
    -اگه واقعیت باشه چطور میتونیم نفرینی که به سال ها قبل بر میگرده و اونقدر قوی بوده که تا الان پابرجا بمونه رو از بین ببریم.
    -به کمک من.
    -چه کمکی از تو برمیاد.
    -مامان یه جادوگر بود. یه سانترا مثل من. از همنوعان خودش از همه جادوگرا تقریبا قوی تر. اگه اون میگه میشه یه راه حل براش پیدا کرد پس حتما میشه.
    پوزخندی زدم و گفتم:
    -اون خودش گرفتار شوم بودن من شد.
    -این حرفو نزن. ما یه راهی براش پیدا می کنیم.
    -نه. فعلا نه. الان اولویت من این شکارچیای لعنتی هستن. هروقت این مشکل حل شد. اونوقت به فکر این نفرین کوفتی میوفتم.
    -خب برای همین الان دارم بهت میگم. بین این نفرین با گرگینه های سایه یه ارتباطی هست.
    گوشم تیز شد. اطلاعات جدیدی وبد.
    آرورا ادامه داد:
    -من شنیدم اون جادوگرهایی که با خانوادت درگیر شدن مشغول ساخت طلسم روی نسل جدیدی از گرگینه ها بودن. گرگینه هایی متفاوت از شما. گرگینه هایی که نتیجه طلسم ماه و گاز گرفتگی و تولد نبودن بلکه از خون سیاه ساخته شدن.
    -خون سیاه؟
    -درسته. اونا نسلی از گرگینه هارو بوجود آوردن که توی ذاتشون شرارته. برای همینه میگن نباید به گرگینه های سایه اعتماد کرد. اونا با این طلسم بوجود اومدن تا نابودگر نسل شما باشن.
    با تعجب پرسیدم:
    -چرا باید گرگینه هایی رو برای از بین بردن نسل ما بوجود می آوردن؟
    -اینو دیگه نمیدونم. ولی یه حسی بهم میگه با نفوذ توی گروه سایه میتونیم به جواب های بیشتری برسیم.
    سکوت کردم. چطور باید اطلاعات بیشتری پیدا می کردم؟ یعنی می شد هنوز راهی برای نجات باشه؟ کورسوی امیدی درونم شروع به درخشیدن کرد ولی سعی کردم خاموشش کنم. نباید به امیدی واهی دل میبستم. به هرحال برای لوسی دوربودن از من و هرچیز ماورایی امن تر وبهتر بود و حتی اگه این نفرین هم وجود نداشت جدایی ما منطقی ترین راه بود.
   

    بعد از یکم استراحت دوباره حرکت کردیم.ذهنم مشغول حرف های ارورا بود. چطور باید توی گروه سایه نفوذ میکردیم؟ یعنی مکن بود چیزایی بدونن که ما ازش مطلع نباشیم؟
    مسافت طولانی و خسته کننده بود برای بش و ارورا چون دونفره بودن شاید لذت بیشتری دشات چون دست تو دست هم بودن و لبخند از لب هاشون‌دور نمی شد. شاید این سفر کوتاه یکم برای فراموش کردن غم ارورا و تغییر روحیش مناسب بود ولی من تنها حس دور افتادگی از تمام دنیا رو داشتم. من گرگینه ای نفرین شده که هیچ کسی رو اطرافم نداشتم.
    تقریبا نیمه شب بود که به مرز جنگل و کوهستان خاموش رسیدیم. کوهستان خاموش کوهستانی بود پر از درخت های بلند و تیره و تاریک حتی قدم گذاشتن توی فضاش هم حسی از شومی رو به ادم میداد. لب مرز ایستادم جز صدای وزش باد و خش خش برگ درخت هایی که وحشیانه بهم برخورد میکردن هیچ صدایی به گوش نمی رسید. اسمون ابری بود. کوهستان خاموش مقر اصلی گرگینه های سایه بود. تقریبا هیچ شناختی از ذهبر جدید نداشتم تنها اطلاعاتم چیزایی بود که نصفه نیمه از بابا شنیده بودم. به ساعتم خیره شدم دقیقا ۱۲ بود. با دقت به اطراف نگاه کردم هیچ تکون و حرکتی حاکی از وجود موجودات زنده دیگه ای به چشم نمیخورد. ارورا در حالیکه رگه ای از نگرانی توی صداش بود گفت:
    - دیدی هیچکس اینجا نیست؟ شاید بهتر باشه برگردیم.
    - یکم دیگه صبر میکنیم.
    بش دست ارورا رو گرفت و گفت:
    - نگران نباش اتفاقی نمیوفته.
    ارورا سرشو اروم تکون داد و منتظر شد. چند دقیقه توی تاریکی به دقت به اطراف خیره شدم داشتم نا امید میشدم یعنی اشتباه کرده بودم؟
    چشم هامو بستم و سعی کردم خودمو نبازم میدونستم به محض برگشت رگباری از حرف ها و طعنه ها نثارم میشه. برگشتم عقب ولی با شنیدن صدای سنگ ریزه ای سرجا خشک شدم.
    دوباره به سمت کوهستان برگشتم و این بار خیلی دقیقتر اطارف رو بررسی کردم و با فهمیدن چیزی چشم هام از تعجب گشاد شد.
    روی زمین و اطراف ما هیچ موجودی نبود ولی بالای سرمون.....
    

    الای سرمون روی صخره ها صدها چشم در تاریکی می درخشیدن. صدها گرگینه بی صدا از بالا مارو محاصره کرده و هر حرکت مارو زیر نظر داشتن. آرورا اروم به بازوی بش چنگ زد و زمزمه کرد:
    -اونا دسته جمعی اومدن.
    نفس عمیقی کشیدم و تبدیل شدم. برای لحظه ای تمام استخوان های بدنم متلاشی شد شکست و تبدیل به گرگینه شدم. به خاطر چند روز تبدیل نشدن این بار کمی درد حس کردم . سرموبالا گرفتم و زوزه کشیدم. گرگینه ها به پایین هجوم اوردن و مارو محاصره کردن.دوباره زوزه کشیدم و منتظر بهشون خیره شدم. گرگینه ها راه های ارتباطی زیادی باهم داشتن. اگه دلمون میخواست خیلی راحت میتونستیم توی ذهنمون خاموش با هم ارتباط برقرار کنیم. به سمت یکی از گرگینه ها رفتم و مستقیم توی چشم هاش خیره شدم. با تمرکز بالا تونستم صدها صدا رو توی ذهنم بشنوم صداهارو از ذهنم کنار زدم و با صدای ذهنم گفتم « من مایک پسر درک رهبر جدید گرگینه های مهتابم. درخواست ملاقات با رهبر گرگینه های سایه رو دارم»
    گرگینه با شک و بدبینی به من خیره شد. چرخیدم و مارک داغ خورده روی پوستم رو نشونش دادم. صدای ذهنش تو سرم طنین انداز شد.
    «چطور باید بهت اعتماد کنیم؟ تو دشمنی!»
    «من دشمن نیستم. من فقط دو همراه با خودم دارم و شما صدها نفرید.»
    کمی مکث کرد و گفت:
    «پیش رئیس میبرمتون ولی دست از پا خطا کنید تیکه تیکه میشید.»
    چشم هاموب ا آرامش روی هم گذاشتم و به شکل انسانیم درومدم. رو به ارورا و بش کردم و گفتم:
    -میریم پیش رهبرشون. فقط مراقب باشید. هیچ کاری انجام ندین که اعتمادشون خدشه دار بشه.
    آرورا درحالیکه اضطراب توی چشم هاش موج میزد گفت:
    -باشه میریم.
    نفس عمیقی کشیدمو پامو اون طرف مرز گذاشتم. قدم به قدم در محاصره گرگ ها گام برمیداشتیم حتی نمیتونستیم یک کلمه صحبت کنیم. می ترسیدم حرفی بشنون که درجا بهمون حمله کنن. از طرفی حالا امیدوارتر شده بودم. حداقل میدونم اگه قصدشون کشتن من بود تا الان صبر نیم کردن و این میتونست یه نشونه باشه که یعنی اونا هم حس می کنن شاید یه کمک ما نیاز داشته باشن.
    از بین صخره های بلند عبور کردیم. مسیری کوهستانی و تاریک پیش رومون بود. گرگینه های سایه به گرگینه های آواره هم مشهور بودن. برعکس ما که با انسان ها و در میانشون زندگی میکردیم اونا مطورد شده در خرابه ها جنگل ها و کوهستان ها پراکنده و از زندگی انسانی دور بودن. ذات درنده اشون میونه خوبی با سایرین نداشت و نمیتونستن همزیستی مسالمت آمیزی رو با دیگران داشته باشن.
    

    عجیب بود که من نتونسته بودم صدای نفس یا ضربان قلبشون رو بشنوم و تشخیص بدم انگار گوشم هیچ صدایی رو نمی شنید صدای صد تا قلب گرگینه چیزی نبود که از گوش های تیز من دور بمونه. فکرم مشغول شده بود. آرورا چنگی به استینم زد و گفت:
    -نکنه دارن مارو میبرن سمت تله؟
    -اگه میخواستن مارو بکشن نیازی به تله نبود آرورا ما مثل موش تو تلشون بودیم و هستیم.
    کمی مکث کرد و آروم سر تکون داد. محیط اطرافمون تاریک تر و خفقان تر و وحشت آور تر می شد. انگار رهبر جدید بدش نمیومد کمی استرس و ترس به بقیه وارد کنه و عمدا چنین محیطی رو انتخاب کرده بود، شاید تصمیم داشت قدرت و صلابتش رو به سایرین نشون بده و گرگینه های سایه رو تحت تاثیر قرار بده. کم و بیش شنیده بودم با اینکه از قدرتمند بودن و هوشش تعریف می کنن ولی به خاطر کم سن وس ال بودن بعضی ها هم ازش راضی نیستن. صدای چک چک قطرات آب از روی دیواره ها به گوش می رسید.
    جلوی دهانه غاری در دل کوهستان ایستادیم. گرگینه ای که جلوتر بود به من خیره شد و با سر اشاره کرد که بریم داخل. بقیه بیرون ایستادن و تعداد کمتری پشت سر ما وارد غار شدن. صدای زوزه باد توی غار می پیچید و سرمای محیط احساسی از لرزش رو به بدن وارد می کرد. همه جا تاریک و سوت و کور بود. میتونستم از جایی اعماق غار صدای همهمه رو بشنوم.
    خفاش هایی روی سقف غار آویزان بودن و صداهای جیر جیر مانندی از خودشون در میاوردن. بش محکم بازوی آرورا رو گرفته بود و سعی می کرد بین اون و گرگینه ها فاصله بندازه.
    از چند پیچ گذشتیم صداها بلند و بلندتر می شد. دریچه ای سنگی جلوی رومون باز شد و داخل شدیم. با دیدن محیط داخل بهت زده شدم. سالنی بزرگ با تعداد زیادی زن و مرد و بچه چه پیر و چه جوون درحال کار و رفت آمد بودن. سالن خیلی بزرگ بود و هر طرف اتاقکی کوچک و سنگی ساخته شده بود. سقف ها همه با چراغ هایی ساخته شده از پوست درخت بودن که میتونستم ببینمب ا کرم های شب تاب روشن شده ومیدرخشیدن. کف زمین پر بود از پوست های حیواناتی مثل ببر و خرس. تعدادی از بچه ها گوشه ای جمع شده و زنی مشغول خواندن چیزی برای اونابود. گو.شه دیگه چند مرد مشغول تهیه گوشت و هیزم بودن.
    انگار شهری مخفی مقابل چشم هام قرار گرفته بود. گرگینه ای که کنارم بود تغییر شکل داد و به شکل مردی بلند قد با خطی روی صورتش تبدیل شد. با لحنی سرد گفت:
    -منتظر بمون تا رئیس دستور بده بری دیدنش.
    -باشه.
    دوباره به محیط رو به رو خیره شدم. بش زمزمه کنان گفت:
    -ما الان توی دل مقر گرگینه های سایه هستیم؟
    با وحشت و بهت گفتم:
    -اون احمق ترین رهبر دنیاست! رهبری که دشمن رو به قلب مقرش راه داده

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 371
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,211
  • بازدید ماه : 14,169
  • بازدید سال : 141,272
  • بازدید کلی : 11,638,412