close
مجتمع فنی تهران
رمان گرگ زاده قسمت چهارم
loading...

رمان فا

   از پله های سنگی پایین رفتیم و گوشه ای ایستادیم دو گرگینه مثل نگهبان اطرافمون بودن.    نگاهم به پسر بچه ای افتاد که مشغول بازی…

رمان گرگ زاده قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 201 یکشنبه 23 آبان 1395 : 13:1 نظرات ()

   از پله های سنگی پایین رفتیم و گوشه ای ایستادیم دو گرگینه مثل نگهبان اطرافمون بودن.

    نگاهم به پسر بچه ای افتاد که مشغول بازی روی زمین بود. بدنش شروع به لرزش کرد و برای چند دقیقه با درد فریاد زد و تبدیل به گرگینه ای کوچک شد این حالت چند دقیقه بیشتر دوام نداشت و دوباره تبدیل به یه انسان شد. هر لحظه تعجبم بیشتر از قبل می شد. اونا چطور میتونستن قبل رسیدن به سن قانونی تبدیل بشن؟ این غیر ممکن بود...................



 

    مردمی که از کنارمون عبور می کردن با نگاه هایی متعجب براندازمون می کردن. ارورا گفت:

    -اینا چطور ارتش گرگینه ای هستن که شما ازش می ترسیدین؟ اینا خیلیاشون شبیه مردم عادی هستن.

    زمزمه کردم:

    -به عادی بودنشون نگاه نکن. زمانی که تصمیم به حمله بگیرن ذات تاریک درونشون دیگه هیچ رحم و مروتی از خودش نشون نمیده. میدونی چرا مارو اورده اینجا؟ کافیه فقط یه دستور بده. تمام این ادم هایی که الان شاید حس کنی دلت براشون میسوزه تویه یه چشم بهم زدن از ما جز استخون چیزی باقی نمیذارن.

    متوجه شدم که اب دهنشو با صدای بلند قورت داد و کمی عقب تر رفتم و به بش چسبید. شاید اونقدرا هم که فکر میکردم رهبرشون احمق نبود. اتفاقا باهوش بود. مارو جایی اورده بود که نتونیم هیچ کاری انجام بدیم و کسی هم نتونه پیدامون کنه. میخواست خیالش راحت بشه که کسی مارو تعقیب نمی کرده. احتمالا اگه مذاکره اش با من خوب پیش نمیرفت خیلی راحت میتونست منو نابود کنه و کسی هم خبردار نشه.

    مردی که صورتش زخم داشت و مارو تا اینجا آورده بود با کنار زدن پارچه ای پوستی که مثل در اتاقی رو از سالن جدا می کرد به سمت ما اومد و گفت:

    -رهبرمون میخواد تورو تنها ببینه.

    با لحنی جدی گفتم:

    -از کجا مطمئن باشم همراهانم امنیت دارن

    -اگه رئیس میخواست الان زنده نبودی.

    -من نیاز به چیزی بیشتر از خواسته رئیست دارم.

    -تا زمانی که تو مشکلی ایجاد نکنی جاشون امنه.

    جمله ابهام آمیزی بود. میتونست معناهای زیادی داشته باشه. نگران نگاهی به اون دوتا انداختم ولی بش با چشمانی مطمئن بهم خیره شد و گفت:

    -برو. این درست ترین کار و تنها راهه.

    پرده رو کنار زد و وارد راهرویی تاریک شدیم. انتهای راهرو در سنگی دیده می شد که دو تا گرگینه بزرگ و تنومند دم در نگهبانی می دادن.

    در سنگی با صدای قیژ قیژی باز شد و من وارد اتاق شدم. دیوارههای سنگی اتاق پر بود از نماد ها و تصاویری که از مفهومشون سر در نمیاوردم. کنج دیوار کتابخونه نسبتا بزرگی قرار داشت و سط اتاق پوست پلنگی مثل فرش زمین رو مزین کرده بود. تختی کوچک و چوبی گوشه دیگه و صندلی بزرگ وسط اتاق قرار داشت. چارچوب صندلی ساخته شده از جمجمه هایی سفید و استخوان هایی تراشیده و حکاکی شده بود. اما روی صندلی خالی بود. صدایی بلند رسا و سرد از پشت سرم گفت:

    -شنیدم اومدی منو ببینی.

    چند لحظه سرجا خشکم زد. آروم چرخیدم و به عقب برگشتم. نمی تونستم چیزی که مقابلم میبینم رو درک کنم.

    نگاه بهت زدم سرتاپاشو کاوید. اون رهبر گرگینه های سایه بود؟! شخصی که مقابلم ایستاده بود قدش حتی به سرشونه من هم نمی رسید، لاغر اندام و ریزجثه بود و با چشم هایی درشت و منتظر به من خیره شده بود. موها و چشم های مشکی و پوست گندمی، شاید به زور میشد گفت 13 ساله بود!

    و از همه عجیب تر اینکه....

    شوک زده لغتی که در ذهنم نقش بسته بود رو بیان کردم:

    -تو یه دختر بچه؟

    اخم غلیظی کرد و گفت:

    - هی حواست هست با کی داری حرف میزنی؟

    ناباورانه گفتم:

    -حتما داری باهام شوخی می کنی.

    از بالای سکویی که ایستاده بود پایین پرید و با خشم بهم نزدیک شد و گفت:

    -به من میاد بخوام با کسی مثل تو شوخی کنم؟

    انگار واقعیت داشت این دختر ریزنقش رهبر کل گرگینه های سایه بود!

    با لحن مشکوکی گفت:

    -اینطور که معلومه انتظار مواجه با کسی مثل منو نداشتی.

    -انتظار داشتم یه پسر قد بلند و هیکلی رو ببینم که آماده کشتن منه!

    پ.زخندی زد و گفت:

    -باور نداری یه دختر هم بتونه رهبر باشه؟

    مکث کردم در این موقعیت صداقت بدترین راه بود ولی بی اختیار گفتم:

    -راستش دختری با جثه و سن و سال تو قطعا نه! دخترا احساسین دخترا نمی تونن مبارز خوبی باشن.

    با همون پوزخند که پر رنگ تر می شد گفت:

    -راه موفقیت منم همینه. هیچکس از من انتظار نداره خشونت ببینه همه فکر می کنن من مبارز خوبی نیستم. هرکسی که در محیط خارج از انسان ها منو میبینه دلش میسوزه و فکر میکنه منی ه دختر کوچولو و ضعیفم و به من این موقعیت رو میدن که راحت اعتمادشونو بدست بیارم و حمله کنم! گاهی ظاهر میتونه گول زننده باشه. منو کوچک نبین. من مبارز و جنگجوی خوبی هستم به همین خاطره که جرات ندارن توطئه و دسیسه کنن.

    -چند سالته؟

    -ماه آینده 14 ساله میشم.

    به سمت صندلی رفت و روی اون نشست، برای اونص ندلی بزرگ زیادی کوچک بنظر می رسید.

    -خب. بگو مایک پسر درک رهبر گرگینه های مهتاب. تو خودت هم هنوز در اوج جوونی هستی چطور به رهبری رسیدی؟

    -اومدم در همین مورد باهات حرف بزنم.

    -میشنوم!

    -ما متوجه حمله انسان های عجیبی که اسمشون رو شکارچیان گذاشتیم شدیم. اونا به گرگینه های ما در سراسر کشور حمله کردن و یکی از بهترین دوستای منو دزدیدن. پدرم نمیخواست وارد مبارزه بشه.بنابراین رای به حکومت من دادن. تو چی؟

    -من؟من دختر نامشروع رهبر قبلی هستم که به دست دوستای پدرت کشته شد. یه برادر بزرگتر از خودم دارم که قرار بود به رهبری برسه ولی اونقدر ترسو بود که شب قبل از مراسم پا به فرار گذاشت. بنابراین گروه به اجبار منو انتخاب کردن.

    کمی مکث کرد و گفت:

    -چرا به دیدن من اومدی؟

    -شنیدم که شما هم مثل ما از جانب این شکارچی ها آسیب دیده هستین و یه تعداد از افرادتون گم شدن. اومدم اینجا تا برای اولین بار به گرگینه های سایه پیشنهاد صلح و همکاری بدم.

    بدون هیچ احساسی به من خیره شد سکوت بدی فضا رو پر کرده بود. در نهایت به حرف اومد و گفت:

    -چطور باید به شما که دشمنان من هستین اعتماد کنم؟ اونم توی چنین مسئله مهمی؟

    -چون الان هردوی ما یه دشمن بزرگتر و مشترک داریم و به نظرم برای حفاظت از گله خودمون باید در مقابل این دشمن مشترک دست همکاری بدیم. اونا میتونن به طور جداگانه به هردو گروه آسیب بزنن ولی اگه ما باهم باشیم. اون شکارچی ها چه شانسی در برابر هزار گرگینه آماده به حمله دارن؟ نشنیدی که میگن موش و گربه وقتی در خطر حمله مار باشن با هم فامیل میشن؟

    لبخندی زد و گفت:

    -باهوش تر از چیزی هستی که فکر میکردم.

    -نظرت چیه؟ با ما صلح می کنین؟

    -نظرم رو فردا شب بهت اعلام میکنم.

    سری تکون دادم و گفتم:

    -پس نظرت رو با نامه به ما اعلام کن.

    برگشتم که عقب برم ولی با صدای بلند زد زیر خنده. با تعجب برگشتم و گفتم:

    -یه چی میخندی؟

    -به سادگی و حماقت تو.چی باعث شده فکر کنی وقتی مقر فرماندهیمو بهت نشون دادم بدون هیچ نتیجه گیری قطعی میذارم از اینجا بری؟ به همین سادگی؟

    -منظورت چیه؟

    -منظورم اینه که تو و دوستانت تا فردا شب اینجا میمونین تا تکلیفتون مشخص بشه.

    پست فطرت کوچک بود اما باهوش با عصبانیت فریاد زدم:

    -نمیتونی منو زندانی کنی!

    -میبینی که میتونم فعلا تو توی سرزمین منی مایک. تا من نخوام نمیتونی از اینجا بری.

    بلند شد درحالی که از کنارم رد می شد گفت:

    -به هرحال از دیدن و صحبت کردن باهات خوشحال شدم. آدم جالبی هستی ولی هنوز خیلی برای رهبر بودن خامی. به هرحال من ساریانا هستم.

    دم اتاق رفت و با صدای بلند گفت:

    -اسپیروناس، کاستیو مهمونامونو به سمت سیاهچال راهنمایی کنین! و سعی کنین به خوبی ازشون پذیرایی بشه.

    دو مرد درشت هیکل و خیلی تنومند وارد اتاق شدن بازوهای منو گرفتن و همراه خودشون به سمت راهرو کشیدن با فریاد و تقلا درحالیکه سعی می کردم خودمو از بین دستاشون نجات بدم گفتم:

    - تو نمیتونی این کارو با من بکنی! ولم کنین.

    درحالیکه با لبخند برام دست تکون می داد گفت:

    -هرگز به دشمن اعتماد نکن! هرگز!
    مدام تقلا می کردم ولی نمیتونستم خودمو از بین دستان نیرومند و پرقدرت اون دو مرد نجات بدم. درحالیکه منو میکشیدند به سمت راهرویی تاریک حرکت کردیم تا انتهای راهرو پیش رفتند و به سمت چپ چرخیدند نزدیک به بیست پله منو پایین بردند و به کنار دریچه ای روی زمین رسیدیم. کیشون هردو بازوی منو از پشت گرفت و اونی کی دریچه رو باز کرد. با قدرت لگد محکمی به سمتش روونه کردم که مستقیم به شکمش برخورد کرد. با پیشونی که از عصبانیت سرخ شده بود به سمت من اومد یقه لباسمو گرفت و با همه قدرت مشت محکمی تو صورتم کوبید صدای جا به جا شدن فکم با ترق بلندی توی گوشم طنین انداخت. قبل اینکه نفس دردآلودمو ول کنم مشت محکم دیگه ای از جهت مخالف زد و فک در رفته ام دوباره جا خورد. حس کردم تمام دهنم پر خون شد خون دهنمو رو زمین تف کردم و تونستم دندون آسیای بزرگمو ببینم که همراه با خون از دهنم به بیرون تف شد. با خشونت تمام منو داخل سیاهچال پرتاب کردن.

    ارتفاع چندان کم نبود و بدنم با شدت به زمین سنگی برخورد کرد و به شدت لب هامو به دندون گرفتم تا صدای فریاد درد آلودم خفه بشه دلم نمی خواست ضعف نشون بدم. نفسمو به سختی بیرون دادم و حس کردم تمام دنده هام خرد و خاکشیر شده. به سختی به پشت برگشتم و بریده بریده نفس کشیدم صدای بستهش دن در سیاهچال رو که شنیدم نفسمو ازاد کردم و از درد به خودم پیچیدم. میتونستم خونی که از پیشونی شکستم پایین می ریخت حس کنم. چشم هامو بستم و سعی کردم درد رو کنترل کنم ولی سخت بود بی توجه بودن به دردی که مدام بیشتر می شد. حتی نمیتونستم از جام بلند بشم. به شدت نگران آرورا و بش بودم. امیدوار بودم حداقل زور بش بهشون بچربه و به این سادگی بهشون آسیب زنن.

    صدای گام های سنگین و بعد صدای جیغ های آرورا رو شنیدم. صدای دریچه ای با فاصله دورتر و بعد افتادن جسمی سنگین. صدای فریاد آرورا مو به تنم سیخ کرد:

    -بش!!!!!!!!

    چشم هامور و هم فشردم و آرزو کردم اتفاقی براش نیوفتاده باشه.

    چند ثانیه نگذشته بود که صدای افتادن جسمی سبک تر و به همراه اون صدای جیغ آرورا تمام سیاهچال رو پر کرد. ولی صدای برخوردش با زمین رو نشنیدم. لبخند صورتمو پر کرد. بش قبل زمین خوردن گرفته بودش.

    ارورا با فریاد گفت:

    -مارو زا اینجا بیارید بیرون! حق ندارید زندانیمون کنین! مایک کجاست؟

    جوابش تنها کوبیده شدن درب سیاهچال بود.
    
    نفس عمیقی کشیدم که درد توی سینم پیچید. لعنتی دنده هام داغون شده بود و به ریه ام فشار می آورد. سعی کردم از بین دندونای کلید شدم حرف بزنم.

    به سختی با صدای نه چندان بلندی گفتم:

    -آرورا؟ بش؟

    صدا ی ارورا از دیوار اونطرفی به گوشم رسید:

    -مایک؟ مایک تو خوبی؟

    -یه کم از خوب اونور تر.

    -چی شد؟ یهو مارو اوردن اینجا!

    -اونقدرا که...فکر میکردم....خوب....

    نفسم گرفت. به نفس نفس افتادم. آرورا بلافاصله گفت:

    -به خودت فشار نیار. صبر کن بهتر شی.

    کمی مکث کرد و زمزمه کنان گفت:

    -کاش کاری از دستم بر میومد.

    بش زمزمه کنان گفت:

    -سعیتو بکن.

    چشم هامو بستم و سعی می کردم نفس های عمیق نکشم. نمیدونستم چقدر طول میکشه استخون هام ترمیم شن ولی تا اون موقع باید این درد فجیع رو تحمل میکردم. از پشت پلک های بستم نوری رو دیدم که فضای سیاهچال رو روشن کرد. چشم هامو باز کردم و نگاهم به چیزهای درخشانی که توی فضا حرکت می کردند خیره موند. سعی کردم تشخیص بدم چی هستن وقتی جلوتر اومدن و دور سرم شروع به پرواز کردن تازه تونستم پروانه های طلایی رنگ و درخشان رو تشخیص بدم. با ریتم منظمی دورهم شروع به چرخیدن بالای سرم کردن با وجود همه درد از دیدن اون منظره شگفت زده شدم. زمزمه کردم:

    -کار توئه مگه نه؟

    تصویری از اعماق ذهنم از آشنا بودن این پروانه ها جرقه زد.

    -اره کار توئه. من قبلا اینا رو دیدم.

    میتونستم از همون فاصله لبخندی که روی لب های ارورا نقش بسته بود رو حس کنم. پروانه ها دورم حلقه زدن و با سرعت شروع به چرخیدن کردن. انعکاس نور طلاییشون توی چشم هام رو به راحتی تشخیص می دادم. حس می کردم از انرژی که به سمتم روونه شده دردم داره کم میشه. پروانه ها به سمت بالا هجوم بردن و تبدیل به گلوله ای طلایی شدن و با قدرت به سمت قفسه سینه من پایین اومدن. با فشار زیادی وارد بدنم شدن برای لحظه ای نفسم قطع شد. برای چند دقیقه درد از بین رفت و حس خوبی تمام وجودمو در بر گرفت. حس سبکی انگار مثل یه پر سبک شده بودم اما در عرض یک ثانیه این حس خوب از بین رفت و حس درد وحشتناک و نفس بری وجودمو در بر گرفت حس کردم چیزی سنگین روی قلبم فشار آورد و انگار دستی نامرئی گلوم رو فشرد و راه نفسمو قطع کرد. ناخودآگاه دستمو به دور گردنم حلقه کردم و فشردم تا شاید راه نفسم باز شه. صدای خس خس و خر خر از گلوم بیرون میزد. پروانه ها با هجوم از بدنم بیرون رفتن ولی دیگه رنگشون طلایی نبود بلکه تاریکه تاریک شده بودن دور هم چرخیدن و با صدای بلندی از بین رفتن.

    صدای فریاد بش رو از اون طرف شنیدم که می گفت:

    -آرورا! آرورا! آروا چی شده؟

    صدای فریاد بش توی ذهنم محو تر و لرزون تر می شد و کم کم رو به خاموشی می رفت فقط میتونستم صدای فریادهاش که آرورا رو صدا میزد تو ذهنم بشنوم.درحالیکه تقلا می کردم هوا رو به ریه ام برسونم چشم هام سیاهی رفت و تاریکی دنیامو پر کرد.

    چشم هام بی اراده باز شد. درد از وجودم رفته بود. بلند شدم و گردنم رو مالیدم. محیط اطراف برام آشنا نبود. نگاهی به اطراف انداختم. درست در وسط جنگلی انبه و پر از درخت های سر به فلک کشیده بودم. تاریکی باعث میشد نتونم تشخیص بدم کجام. زمزمه کردم:

    -اینجا کجاست!

    با صدای بلند فریاد زدم:

    -آرورا؟ بش؟ کسی اینجا نیست؟ هی!

    باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و برگ ها و شاخه های درخت ها وحشیانه به هم برخورد می کردن. اطرافم با صدای ترق بلندی سه کپه هیزمی از آتش روشن شد. با وحشت دور خودم چرخیدم اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته. نگاهم به آرورا افتاد که چند قدم اون طرف تر روی زمین افتاده بود و پوست صورتش مثل گچ سفید شده بود. با وحشت به سمتش دویدم سرشو از زمین بلند کردم و درحالیکه گونشو نوازش می کردم زمزمه کردم:

    -آرورا؟ بیدار شو! چشم هاتو باز کن. یالا!

    پوستش سرد بود ضربان قلبش خیلی خیلی ضعیف به گوشم میرسید. خیالم راحت شد که زندس. دست سردشو تو دستم گرفتم. صدایی باعث شد از جا بپرم.

    -هنوز زندس!

    به عقب برگشتم. سایه ای بلند قامت در تاریکی جلو میومد.

    -تو کی هستی؟

    -من؟ فکر نمیکنم لازم باشه بدونی.

    صدای مردونش تمسخر آمیز بود.

    -اینجا کجاست!

    -یه دنیا که درکش برات ساده نیتس.

    -نمیفهمم چی میگی. ما چرا اینجاییم.

    -توباعث شدی به اینجا کشیده بشین.

    سعی کردم مفهوم حرف هاشو بفهمم اما گیج شده بودم. گفت:

    -هنوز نفهمیدی؟ روحت به این دنیا کشیده شده.

    روح؟ ولی من کاملا جسم داشتم آرورا هم همینطور. میتونستم لمسش کنم.

    قبل اینکه سوالی بپرسم گفت:

    -مفهوم روح از نظر من با تو فرق داره پسر.

    -من نمیفهمم چی شده.

    -چرا؟ سادس!

    -تو بهم بگو!

    -چطور نمیفهمی؟ وجود تو پر از تاریکیه! تک تک سلول های تو نفرین شده و شومه. تو میتونی هرچیز پاکی رو مسموم کنی و به نابودی بکشونی. وجودت مثل سم هر خوبی رو از بین میبره. اون میخواست با قدرت پاکش به تو کمک کنه ولی تو باعث شدی به این حال بیوفته. تو باعث شدی تا حد مرگ بره و برگرده. تو مثل یه بمب خطرناکی که هرلحظه ممکنه تمام اطرافیانتو از بین ببری.

    بهت زده بهش خیره شدم و گفتم:

    -تو کی هستی؟ از کجا اینارو میدونی!

    -من خیلی چیزا میدونم مایک. زمانش که برسه تو هم خیلی چیزا رو میفهمی.

    -بهم بگو چطور خودمو نجات بدم.

    سری تکون داد و گفت:

    -خودت باید راه نجاتو پیدا کنی.

    -من نمیتونم از پسش بر بیام.

    -ته سرنوشتت دو راه داره. یا از پسش برمیای و نجات پیدا می کنی یا در چنگال این نفرین ابدی به زوال میرسی.

    -به زوال میرسم؟منظورت اینه که میمیرم؟

    -دیگه وقت رفتنه مایک. باید به دنیای خودت برگردی.

    کیسه ای از گردی بنفش رو به سمتم پاشید و قبل اینکه فریاد بزنم نه! بیهوش شدم.
    
    با نفس عمیق و خس داری به زندگی برگشتم. به شدت از جا پریدم نور فضا با اینکه کم بود ولی چشممو ازار میداد دستامو سایه بون چشام کردم و به اطراف خیره شدم. روی تختی چوبی ولی نرم دراز کشیده و توی اتاقی پراز نور شمع بودم. صدایی منو به خودم اورد
    - به دنیا خوش برگشتی
    نگام روی ساریانا خیره موند. اخرین چیزی ک یادم بود سیاهچال و درد بود و پروانه های سیاه. نگاه سوالیمو پاسخ داد و گفت
    - سه روزه بیهوشین. هردونفرتون هنزمان بیهوش شدین و همزمان بهوش اومدین. خیلی عجیبه
    زمزمه کردم:
    - سه روز؟؟ حتما بابا و جان از نگرانی دیوونه شدن
    - نگران نباش بهوش نامه دادم گرچه از بیهوشیت چیزی نگفتم فقط گفتم مذاکره طول کشیده.
    - ممنونم.میتونم ارورا رو ببینم؟
    - نامزدش پیششه غذا بخور بعد برو ببینش.
    عجیب بود ک سوالی درمورد اتفاقی که افتاده بود نپرسید
    شاید ارورا حق داشت اونا از نفرین خبر داشتن و من باید از این ماجرا سر در میاوردم.
    بشقاب غذایی جلوم گذاشت و گفت
    - کاری داشتی صدا کن
    از اتاق بیرون رفت. نگاهی به ظرف انداختم توی کاسه خوراک لوبیا و سبزیجات بود و یه برش کوچیک همبرگر و یه لیوان شیر. برای خوردنش شک داشتم اگه سم داخلش بود چی؟
    صدای قاروقور شکمم به قدری زیاد بود ک همه شک هارو کنار گذاشتم و با اشتها به ظرف غدام حمله کردم.
  
    غذام که تموم شد حس میکردم‌معدم‌از پری زیاد داره منفجر میشه. خاصیت ما پسرا همینه تو هر شرایطی که باشیم همیشه اشتها داریم. مخصوصا من که هرچقد میخوردم‌بخاطر سوخت و ساز بالای بدنم در مدت زمان خیلی کمتری دوباره گشنم میشد.
    سعی کردم به اتفاقی که افتاده بود فکر کنم. مطمئن بودم صدای فریاد های بش که اسم ارورا رو صدا میزد شنیدم و اینطور که ساریانا میگفت اونم همزمان با من بیهوش شده و همزمان بهوش اومده بود. یاد رویایی که دیدم افتادم. صدای تق تق در زدن از فکر خیال بیرونم کشید.
    - بله؟
    در باز شد و ارورا با چهره ای اشفته قدم به داخل اتاق گذاشت.
    با دیدنش سریع از جا بلند شدم دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم:
    - خوبی؟ خیلی نگرانت بودم. چه اتفاقی افتاد؟
    با اضطراب نگاهم کرد و گفت:
    - عجیب بود. وحشتناک بود. من میشنیدم درد داری این ندت با تمرینایی که با کمک الهه ها کرده بودم میدونستم میتونم قدرت شفابخش سانرتا رو از طریق پروانه ها انتقال بدم داشتم یاد میگرفتم تا حالا روی همه نتیجه داده بود ولی وقتی وارد بدن تو شدن نس کردم چیزی با درد وحشتناکی توی قلب و بدنم پیچید درد خیلی شدید بود نفسم قطع شده بود حس خفگی میکردم و بیهوش شدم.
    با بهت گفتم:
    - برای منم همین اتفاق افتاد. منم همین حسو داشتم. بعدش چی؟
    با تردید گفت:
    - بعد بیهوشی؟
    ملتمسانه گفتم:
    - بگو تو هم مثل من چیزای عجیب دیدی.
    رنگ پریدش پریده تر شد و گفت
    - امکان نداره واقعیت بوده باشه!
    پرسیدم:
    - یعنی تو هم دیدی؟
    گفت:
    - نه من چیز خاصی ندیدم.
    نا امیدانه بهش خیره شدم یعنی من توهم زده بودم؟
    ادامه داد:
    - من فقط صدا میشنیدم.
    - یعنی چی؟
    - من چشام تار بود چیز زیادی متوجه نمیشدم انگار نیمه بیهوش بودم ولی صدا میشنیدم صدای تورو به وضوح میشنیدم ولی یه صدای دیگه هم بود صدای یه پیرمرد. یه چیزایی یادمه حرفای عجیب میزد. در مورد نفرین پاکی و زوال یه چیزایی شنیدم.
    پس شنیده بود پس همش زاییده تخیلات من نبود. براش هرچی دیده بودم تعریف کردم.باورش نمیشد ساکت شده بود هیچ حرفی نمیزد فقط با بهت گوش میداد.
    صدایی باعث شد به خودمون بیایم
    -خب پس این نفرین جدی تر از چیزیه که فکر میکردم
  
    به عقب برگشتم ساریانا پشت سرمون ایستاده بود و متفکر بهمون خیره شده بود. گفت:
    -اینو خیلی وقته که در مورد شنیده بودم ولی چندان باور نداشتم. از زمانی که رهبر گله شدی این پچ پچ ها در موردت بیشتر شد. یه سری افسانه قدیم هم بین خودمون بود. ولی خب همش فکر میکردم اینا یه شایعه مسخرس. پس حقیقت داره؟ تو نفرین شده ای؟
    با خشم گفتم:

        چه فرقی به حال تو داره؟
        -خیلی فرق داره. این موضوع میتونه کل مذاکره مارو تغییر بده.
        چطور؟


    -ممکنه بخاطر نفرین تو ماها تو دردسر بیوفتیم و همه گله من بخاطر نحسی تو از بین برن.
    -فعلا که چندین ساله دارم بین گرگینه های مهتاب زندگی میکنم و اتفاقی نیوفتاده. بعدشم تاریکی من پاکی رو نابود میکنه نه تویی که سرتاپا پر از تاریکی هستی.
    شونه ای بالا انداخت و گفت:
    -من باید بیشتر فکر کنم. آخر امشب نظرمونو بهت اعلام می کنیم.
    -بهتره زودتر تصمیم بگیرین. چون ما با کمک هم میتونیم از پس شکارچی ها بربیایم ولی تو به تنها نمیتونی چون اونا سلاح هایی دارن که من به چشم دیدم ولی شما نه!
    ساریانا لبخند کجی زد و گفت:
    -خوبه. بلدی مذاکره کنی. شب میبینمت.
    از اتاق بیرون رفت آرورا آستین لباسمو گرفت و گفت:
    -همه چیزو شنید. اگه نذارن از اینجا بریم چی؟
    -نگران نباش اتفاق بدی نمیوفته.
    -نمیدونم خیلی دلشوره دارم.
    -باید صبر کنیم ببینیم چی میشه. اگه اونا حاضر بشن اطلاعاتشون رو با ما در میون بذارن خیلی به نفع ما میشه. ولی اکه نه که باید دنبال یه راه دیگه باشیم. بدون اونا شانس برد ما خیلی کم میشه.
    ارورا سری تکون داد و گفت:
    -نمیدونم چی میشه مایک. تاحالا تو چنین شرایط سختی نبودم. این مسئله نفرین خیلی ذهنمو مشغول کرده. اگه حق با اون باشه و تو بمیری چی؟
    -اگه پایان راهم مرگ باشه من غمی ندارم. حداقل میتونم مادرم و مادرت رو توی دنیای دیگه ببینم. حداقل برام از این بهتره که باع مرگ و آسیب عزیزان و اطرافیانم باشم. اگه مرگ راه حل بود خودم انتخابش میکردم. ولی تمام سعیمو میکنم که این نفرین برداشته شه اگه نشد از مرگ استقبال می کنم.
    آرورا خواهرانه در آغوشم کشید و درحالیکه اشک از چشم هاش جاری شده بود گفت:
    -از این حرفا نزن. ما کمکت می کنیم چنین اتفاقی نمیوفته.
    آروم موهاشو نوازش کردم و گفتم:
    -منم امیدوارم اینطور باشه.
    


    اشک هاشو پاک کرد و گفت:
    -راستی نگفتی اون دختر کیه؟
    -کدوم دختر؟
    -همون که سراسیمه اومده بود کمک.
    -لوسی رو میگی؟
    -آره همون.
    -هیچی یه دوست خوب.
    -فقط دوست؟ بنظر اینطور نمیومد.
    -چه انتظار دیگه ای داری آرورا؟ من نمیتونم با یه انسان رابطه ای فراتر از دوستی ساده داشته باشم و همون دوستی هم غلطه.
    -ولی برق چشمای جفتتون یه چیز دیگه می گفت.
    -در این که من بهش علاقه دارم و خیلی به دیدنش عادت کردم حرفی نیست. الان که چندر وزه ندیدمش دلم بی قراری می کنه ولی نمیتونم بذارم احساسات جای عقلم تصمیم بگیرن. اگه من بخوام یه انسانو انتخاب کنم گله بهم میریزه و اعتراضات زیاد میشه. بچه من رهبر اینده باید خونش خالص باشه نه دورگه و همینطور من نفرین شدم شانس زیادی ندارم. نمیتونم بذارم اون به خطر بیوفته.
    -ولی تو دوسش داری. این تو چشات داد میزنه.
    -آرورا ما باید یاد بگیریم همیشه نمیشه چیزی که میخوایم رو داشته باشیم. گاهی وقتا آدم باید چشم روی چیزی که از همه بیشتر میخوادش ببنده.
    -اگه گرگینه بشه چی؟
    -فکر میکنی من اینقدر خودخواهم که زندگی قشنگ و انسانی اونو ازش بگیرم و محکومش کنم به یه زندگی پر از ترس و مخفیانه و سخت گرگینه ای؟ نه چنین چیزی ممکن نیست.
    آهی کشید و سرشو پایین انداخت و گفت:
    -تو خیلی سخت میگیری. عشق این سختی هارو نداره. عاشق که باشی باید جسور و شجاع باشی نباید حساب کتاب کنی. نباید دست دست کنی. نباید تردید کنی. اگه مطمئنی اون جفت مناسب توئه نباید بذاری هیچ مانع کوچیکی جلوی راهتونو بگیره.
    -نفرین من یه مانع کوچیک نیست آرورا. اونقدر عاشقش هستم که نذارم جونش با من به خطر بیوفته. من بخاطر خودش از دور شدم. ما دیگه قرار نیست همو ببینیم.
    نگاهی بهم کرد و گفت:
    -امیدوارمروزی که این نفرین برداشته بشه اونقدر دیر نشده باشه که نتونی کاری کنی.
    -تو زیادی خوشبینی آرورا. من اونو فراموش میکنم.
    درحالیکه از اتاق بیرون می رفت گفت:
    -بعضی چیزا هرگز فراموش نمی شن.
    
    تا شب با بی قراری توی اتاق قدم زدم. صدای تق تقی به در خورد و در با صدای جیر جیری باز شد. مرد تنومندی داخل اومد و با صدای خشنی گفت:
    - بیا بریم رئیس میخواد باهات حرف بزنه.
    سری تکون دادم و پشت سرص حرکت کردم. از دالان های تاریکی عبور کردیم سروصدای مردم کم کن به گوشم میرسید.
    وارد سالن اجتماعات شدم. مردم نشغول صرف غذا بودن. عطر غذا معدمو تحریک کرد و تازه فهمیدم چقدر گشنم شده. گوشت بره بریون روی میزها بهم چشمک میزد. میزهای چوبی بزرگی وسط سالن گذاشته شده بودن و روشون پر بود از بره بریون و مرغ سرخ شده و شکم پر و جام هایی پر از نوشیدنی های رنگارنگ به چشم نیخورد. با بهت به ضیافتشون نگاه کردم. بالای سالن چند پله بالاتر ساریانا پشت میز وسیعی نشسته بود و مشغول تماشای مردم بود. کنارش رفتم با دست اشاره کرد بشینم.
    دیس بره رو جلوم گرفت و گفت:
    - از خودت پذیرایی کن.
    - دوستام؟
    - اونا هم پایین نشستن داره ازشون پذیرایی میشه.
    با تردید نگاهی به اطراف انداختم و قسمتی از بره رو کندم و گاز زدم. ابدار و خوش طعم بود. معدم برای رسیدن غذا بهش بی قراری میکرد. جام نوشیدنی رو تا لبم بردم و کمی مکث کردم. گفت
    - نترس مسمومت نمیکنم. باید حرف بزنیم.
    - فکراتو کردی؟
    - فقط یه دلیل بهم بده که از کجا بدونم بهمون خ*ی*ا*ن*ت نمیکنی؟
    -چون بهترین دوست من از طرف اون شکارچی ها دزدیده شدن. من باید نجاتش بدم. من دوبار توسط اونا تا لب مرگ رفتم.
    سری تکون داد و گفت:
    - میخوام بهت اعتماد کنم ولی اگه یه چیز کوچیک و مشکوک از طرف گرگینه های مهتاب ببینم صلح از بین میره و تا نفر اخرتون رو قلع و قمع میکنم.
    دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم:
    - قسم میخورم هیچ خیانتی از طرف ما نمیبینی.
    دستمو گرفت و گفت
    - امیدوارم همونطور باشه. فردا صبح...
    صدایی باعث شد صحبتش نیمه تموم بمونه‌.
    - سرورم.سرورم. اتفاقی افتاده.
    - چی شده؟
    - دو نفر بی اجازه وارد قلمرو نا شدن از گرگینه های مهتابن. تا اینجا اوردیمشون.
    با خشم به من نگاه کرد و گفت:
    - بیاریدشون.
    دو مرد رو درحالی اوردن که پارچه های مشکی دور سرشون بسته شده بود تا نتونن راهی که میان رو ببینن. پارجه ها از روی سرشون برداشته شد. نگاه بهت زدم روی صورت درک و جان خیره موند. با وحشت گفتم:
    - بابا؟ جان؟ اینجا چیکار می کنین؟
    درک نفس نفس زنان گفت:
    - باید می دیدمت. باید یه خبری بهت میدادم.
    رو به ساریانا کردم و گفتم:
    - من اطلاع نداشتم. ببخشید. من نمیدونم چی شده!
    ساریانا چشم هاشو یه بار باز و بسته کرد و گفت:
    - باشه. بگین چی شده.
    درک با تعجب گفت:
    - تو رهبر گرگینه های سایه ای؟
    نگاهش روی خالکوبی روی گردن سابریانا خیره مونده بود.
    - بله منم.
    بی صبرانه گفتم :
    - میگی چی شده یا نه؟
    - باید بهت خبر میدادم. یه اتفاق بدی افتاده.
    دلشوره گرفتم نکنه برای پیتر اتفاقی افتاده بود؟ یا شاید جسد نیک رو پیدا کرده بودن؟
    - نیکو پیدا کردین؟ واسه پیتر اتفاقی افتاده.
    جان با لحن ارومی گفت:
    - اون دختر...لوسی....دزدیده شده. شکارچیا گرفتنش.
 

    چند لحظه مغزم از کار افتاد. انگار متوجه حرف ها نمی شدم و معنیشونو درک نمی کردم. همینطور ساکت به چهره نگران درک خیه شده بودم که منتظر عکس العمل من بود. ساریانا به سمت من برگشت و گفت:
    -من که متوجه نمیشم. یه گرگینه مهتاب دزدیه شده؟
    درک صدایی صاف کرد و گفت:
    -نه یه دختر انسان که به مایک کمک کرده بود.
    -از کجا متوجه شدین شکارچی ها دزدینش.
    هنوز منگ بودم. داشتن در مورد لوسی حرف میزدن؟ میگن دزدیه شده؟ اونم توسط شکارچی ها! مگه میشه؟ لوسی حتی گرگینه هم نیست اینو هر احمقی میتونه تشخیص بده. پس چرا این کارو کردن؟ اصلا اون الان باید خونه در آرامش کنار مادرش باشه. اینا چی دارن میگن؟ نمیتونستم باور کنم حس می کردم چیزی خنجر مانند داره تو قلبم فرو میره. نفسم سنگین شده بود. سرم دوران داشت. نفرین من اونم گرفته بود! اگه اتفاقی براش بیوفته همش تقصیر منه. خدایا من ترکش کردم که نجاتش بدم پس چی شد؟
    صدای جان منو به خودم آورد.
    -ما نمیدونیم. مادرش گفت شب تو حیاط رو تاب نشسته بود چند روزی بود غمگین بود با کسی حرف نمی زد. دیشب مادرش پشت پنجره بود که دید سه نفر مرد قد بلند با ماسک های مشکی که به صورتشون زده بودن ریختن سرش بیهوشش کردن و بردنش. ما ردیابی کردیم بوی اونا همون بوی مشابه شکارچی هاست.
    -ولی اونا با یه انسان چیکار دارن؟
    با صدای ضعیفی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
    -اونا منو میخوان. چندبار منو با اون دیدن. میدونن اون برای من اهمیت زیادی داره. اونو بردن تا به من برسن. چی براشون بهتر از رهبر یه گله بزرگ گرگینه هاست.
    ساریانا نگاهی بهم انداخت و گفت:
    -از کجا اینقدر مطمئنی؟
    -حسش میکنم.
    -میخوای چیکار کنی؟
    -همون کاری که اونا میخوان. من در مقابل لوسی!
    درک فریاد زد:
    -من اخر از دست حماقت تو دق می کنم. میخوای خودتو تحویل بدی و این همه گرگینه رو بدبخت کنی!
    -فکر میکنی حاضر میشم جون اونو بخاطر خودم به خطر بندازم.
    -باید بندازی. تو یه رهبری. تو مسئولیت داری. باید تا آخرش پای مسئولیتت بمونی. فکر میکنی بری خودتو تحویل بدی چی میشه؟ جفتتون رو می کشن.
    فکری تو ذهنم درخشید. سرمو اونقدر سریع به سمت ساریانا چرخوندم که استخون های گردنم صدای تق بلندی خوردن. با اضطراب و هیجان گفتم:
    -من یه فکری دارم. ولی کمک تورو لازم دارم. میتونم روت حساب کنم؟
    چند لحظه بهم خیره شد و گفت:
    -حالا میتونم بهت اطمینان کنم. اونقدر به اون دختر علاقه داری که جونتم بدی پس برای نجات اونم شده به ما خ*ی*ا*ن*ت نمی کنی. حالا حاضرم باهات پیمان صلح و همکاری ببندم.
    برگه کاهی زرد رنگی که با جوهر مشکی روش این پیمان صلح نوشته شده بود رو به سمتم گرفت و گفت:
    -اگه اینو امضا کنی تعهد میدی که تا پایان مبارزه با شکارچی ها ما با هم صلح داریم. ولی فقط تا پایان این جنگ. بعد از خلاص شدن از دستشون رابطه ما به شکل سابق بر میگرده.
    چشم هامو بستم و سری به نشونه تایید تکون دادم.
    درک بازومو کشید و گفت:
    -مطمئنی؟
    -هیچوقت بیشتر از الان مطمئن نبودم.
    ساریانا انگشتشو به دندون گرفت و پوستش رو خراش داد تا خون از انگشتش بیرون بزنه. انگشتش رو پایین کاغذ چسبوند و گفت:
    -با خونم امضا می کنم که بدونی قول یه رهبر همیشه یه قول باقی میمونه.
    منم همون کارو کردم و همزمان انگشتمو کنار انگشتش روی کاغذ گذاشتم و گفتم:
    -به خونم، به رهبریتم قسم این پیمان رو حفظ می کنم.
  

    لبخندی زد و گفت:

    -خب حالا بگو چه فکری داری.

    -شکارچی ها از این پیمان بین ما خبر ندارن. فکر می کنن گروه ما هنوز مثل قبل اشفته و جداست. من میتونم گرگینه های مهتاب رو احضار کنم. و شماهم یه نیروی مخفی برای پشتیبانی ما هستین. اونا انتظار این تعداد گرگینه رو باهم ندارن. ما میتونیم بهشون حمله کنیم.

    -ولی ما نمیدونیم اونا ممکنه چه سلاح هایی داشتهب اشن.

    -از اون اطلاع پیدا می کنیم.

    -ما حتی جاشونو هم نمیدونیم.

    -نگران این چیزا نباش همه رو حل میکنم.

    -چطوری؟

    -خودمو تحویل میدم.

    درک از لای دندون هاش غرید و گفت:

    -احمق.

    سریع گفتم:

    -اونا منو میخوان درسته؟ باشه ما هم کاری رو می کنیم که اونا میخوان. منو تحویل میدین. ولی با جاسازی ردیاب زیر پوست. منو میبرن مقرشون و من میتونم ببینم افرادمون در چه حالی هستن. میتونم ببینم سلاح هاشون چیه و چه بلایی سر گرگینه ها میارن.

    -بعد ما چطور باید اطلاع پیدا کنیم؟

    -از جاسازی دستگاه های شنود و مکالمه استفاده میکنیم. میتونم یه جوری با خودم ببرم. شما هم اطلاعات کافی رو پیدا می کنین و من در یه فرصت مناسب بهتون دستور حمله رو میدم.

    ساریانا به فکر فرو رفت.

    جان با عصبانیت گفت:

    -اگه اینا قانون شکنی کنن چی؟

    -من بهشون اعتماد دارم.

    -اگه تا رسیدن ما تو کشته بشی چی؟

    -قبلش جانشینمو تعیین می کنم در صورت بر نگشتن من کسی که اعلام کنم جای منو میگیره.

    ساریانا گفت:

    -قبوله. هرچه زودتر آماده شو. باید راه ارتباط باهاشونو پیدا کنی. قبل رفتن به من پیام بفرست. من با پدرت و دوستش در ارتباطم و اخبار تو از طریق اونا به من میرسه.

    باهاش دست دادم و گفتم:

    -آشنایی باهات برام باعث افتخاره.

    -برای منم همینطور.

    جوری حرف میزد که انگار نه یک دختر بچه بلکه زنی سی ساله بود. پخته و باهوش و هوشیار.

    به ما وسایل لازم رو دادن و تا بیرون مقر راهنمایی و اسکورتمون کردن. به زودی به مرز بین دو گروه رسیدیم. خداحافظی کردیم وبه سمت دهکده برگشتیم. همه از تصمیمی که گرفته بودم نگران و صعبی بودن ولی نمیتونستم بذارم لوسی به جای من زجر بکشه. حتی نمیتونستم تصور کنم چه بلایی سرش آوردن. سعی می کردم فکرمو منحرف کنم. دلم میخواد به چیزی اینقدر مشت بزنم که این خشم از وجودم خالی شه ولی باید خودخوری میکردم و در عوض سریع تر به فکر جور کردن امکانات میبودم.

    بش دستشو رو شونم گذاشت و گفت:

    -مطمئنی؟

    -آره. تو بودی واسه آرورا این کارو می کردی؟

    نگاهش به سمت آرورا چرخید. وقتی به اون نگاه میکرد برق خاصی توی چشم هاش میدرخشید و لبخند رو لبش مینشست و گفت:

    -واسه اون جونمم میدادم.

    -منم همینطور.

    -پس نگران ردیاب و شنود نباش همه چیزو به محض رسیدن به دهکده محیا می کنم. از تکنولوژی یه چیزایی سرم میشه. میتونیم جوری پنهانشون کنیم که متوجه نشن ولی باید خیلی مراقب باشی.

    -ممنونم بش.

    -وظیفمه رفیق.

    چند بار به پشتم زد و به کنار آرورا برگشت. به اسمون نگاه کردم. دلم به شدت هوای لوسی رو کرده بود. قطره اشکی از گوشه چشمم چکید. خدا کنه زنده باشه.
   
    به دهکده که برگشتیم خیلی ها مشتاقانه منتظر شنیدن اخبار جدید بودن. تصمیم نداشتیم همه اخبارو بهشون بگیم میترسیدیم کسی دزدیده شه و اطلاعات رو لو بده و من و نقشه ها به خطر بیوفتیم. به طور مخفیانه شروع به کار کردیم. بش و پیتر باهم روی تکمیل کردنب رنامه های تکنولوژی و ردیاب و شنود کار می کردن. درک مدام مشغول مخابره پیام با گرگینه های سایه بود. در عرض سه روز همه کارها انجام شد. هربار کهب ه چشم های آرورا و درک نگاه می کردم نگرانی محض رو درونشون میدیدم. هیچکس امید به زنده برگشتن من نداشت. شاید خودم هم چنین حسی نداشتم. حتی نمیدونستم قراره چی برام پیش بیاد. ولی گور بابای دنیایی که قرار باشه یه دختر، عشقم، تاوان گرگینه بودن و نفرین شده بودن منو بده.

    به روز موعود رسیدیم. روزی که شبش باید میرفتم و خودمو تسلیم میکردم. همه از صبح به طرز دیوانه واری دور و برم بودن انگار می ترسیدن دیگه منو نبینن. پیتر و درک رو دور خودم جمع کردم و گفتم:

    «باید باهاتون حرف بزنم.»

    درک گفت: «چیزی شده؟»

    « نه ولی خودتون میدونین این نقشه چقدر ریسک داره. ممکنه دیگه برنگردم. معلوم نیست قراره چی پیش بیاد»

    آرورا با فاصله از ما نشسته بود گفت:

    « اینارو نگو مایک.تو بر میگردی.»

    « مطمئن نیستم. ولی میخوام بدونین در صورت نبودن من میخوام جانشینمو انتخاب کنم.»

    درک گفت:

    « به این آسونی ها هم نیست مایک. هرچیزی قواعد خاص خودشو داره نمیتونی هرکسی رو که میخوای انتخاب کنی.»

    « قانون و قائده ها و استثناهارو میدونم. تو چنین شرایطی با مرگ من رهبری به تو برنمیگرده و ممکنه باعث ایجاد تفرقه و اختلاف و حمله گرگینه های سایه بشه. باید یه جانشین داشته باشیم. کسی که قدمتش مثل خودمون زیاد باشه و نسل پاک داشته باشه. در صورت نبود من جانشینی بهتو میرسه پیتر.»

    پیتر بهت زده گفت:

    «چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟»

    «شنیدی چی گفتم. نمیخوام دیگه چیزی بشنوم. اگه من برنگشتم. گله رو به تو میسپرم. مراقبشون باش.»

    چند لحظه به من خیره شد و یهو در آوغشم کشید. چند ضربه به پشتم زد و با دصای گرفته ای گفت:

    « تو دیوونه ترین و خل و چل تین رفیق دنیایی مایک»

    با لبخند گفتم:

    « شک نداشته باش.»

    درک چیزی نمی گفت. چشم هاش خسته بودن. دیگه به فکر گله بنود. میتونستم سایه غم رو تو چشم هاش ببینم.

    بغلش کردم و گفتم:

    « دوستت دارم بابا. میدونم گفتم ازت متنفرم ولی نیستم. از رو عصبانیت گفتم. فکر ندیدنت سخته ولی قول بده مراقب کسایی که دوستشون دارم باشی. قول بده به پیتر کمک کنی.»

    حرفی نزد میتونستم لرزش نفس هاشو حس کنم. اگه حرف میزد می شکست. فقط محکم منو فشرد و دستمو فشار داد و رفت. اوج احساس یک پدر همین بود. مغرور و مردونه.

    با لبخندی محو که خودمم نمیدونستم چطور در این شرایط ارامش داشتم جلوی بش نشستم و گفتم:

    « من آمادم. شروع کن.»

    «شلوارتو بکن.»

    « اوهو! بکنم جلو چشم شما آدمای هیز! »

    «خفه شو بابا. زود باش دیره.»

    مجبورم کردن شلوارمو در بیارم تو اون شرایط سعی میکردم با شوخی از اون حال و هوا درشون بیارم.

    رو میز دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. آرورا با ظرافت جایی کنار کشاله پام رو با چاقو خراش داد. دردی جزیی رو حس کردم. چشم هامو روی هم فشردم. ردیاب رو به سختی در جایی غیر قابل تصور جا زدند.نیاز به بقیه نبود پوستم به سرعت داشت جوش میخورد. یکم برام ازار دهنده بود ولی نباید بهش فکر می کردم. سرمو به پشت برگردوندن و تیزی تیغ رو پشت گوشم حس کردم. میکروفونی کوچکتر از هسته سیب رو پشت گوشم فرو کردن و آرورا یه سری جادو روشون انجام داد.

    «مطمئنی اثر میکنه؟ مثل اون جادوی قبلیت نشه.»

    « اون برای شفا دادنت بود. نیروی نور بود. ولی این جادوی معمولیه.»

    بش گفت:

    «اذیتت نمی کنه؟»

    «لعنتی از داخل مغزمو خارش میاره.»

    یک ساعت بعد همه چیز توی بدنم جا گذاری و طلسم شده بود که نتونن با فلز یاب و ردیاب اینارو توی بدنم تشخیص بدن.هرچی هوا تاریک تر می شد همه اشفته تر و مضطرب تر می شدن. به محض تاریکی هوا لباس هامو پوشیدم و آماده شدم. تک تکشون رو بغل کردم و خداحافظی کردم. چیزی درونم سنگین بود. خیلی سنگین. ترس داشتم. ترس از مرگ از شکست. ولی مردونه چشم روشون بستم و قدم به جاده پر خطری گذاشتم که انتخابش کرده بودم.

    ناخواسته به سمت محل قرارم با لوسی رفتم. کنار دریاچه. کنار اون تخته سنگ بزرگ. پاهام بی اراده منو میبرد. نسیم خنک شبانگاهی روح آدم رو نوازش می کرد. نفس عمیقی کشیدم و عطر درخت های یاس رو به ریه کشیدم. شاید دیگه هرگز فرصتش نمی شد. کنار دریاچه ایستادم دستامو باز کردم و به سمت آسمون گرفتم و فقط نفس کشیدم. صدای امواج اب بهم ارامش می داد.

    کنار چشمه زانو زدم و به تصویر مضطرب و رنگ پریده خودم توی آب خیره شدم. صدای خشخشی رو از فاصله ای نه چندان دور می شنیدم. تعقیبم می کردن. میدونستن میام. منتظرم بودن. نفس لرزان و عمیقی کشیدم. خودمو به تقدیر سپردم. دستمو پر از آب کردم و مشتی روی صورتم ریختم. صدای ویزی رو شنیدم و دردی که توی ستون فقراتم پیچید. تیری کوچک به پشتم اصابت کرده بود. چشم هام تار شد سرم گیج رفت و افتادم. تصاویر جلوی چشم هام میلرزید. دست هایی قوی رو دور بازوم حس کردم و دنیا مقابل چشم هام تیره و تار شد.
    
    با درد گنگی توی سرم چشم هامو باز کردم. چند دقیقه طول کشید تا به خودم بیام و بفهمم تو چه موقعیتی هستم. داخل یه قفس زنگ زده و کثیف افتاده بودم سطح قفس اونقدر کوچیک بود مه حتی نمیتونستم راحت بشینم و باید سرمو خم میکردم. از فضاهای تنگ بیزار بودم حس خفگی بهم دست میداد. پاهام تو شکمم جنع شده بود و حس می کردم از تنگی محیط دارم دیوونه میشم. چشمم به تاریکی محیط عادت کرد و تازه متوجه محیط اطراف شدم. چندین قفسکنار هم از دیوار اویزون بودن. سعی کردم سرمو به میله ها بچسبونم و پایینو نگاه کنم. صدای ناله های ضعیفی از سایر قفس ها به گوش میرسید. با صدایی لرزون گفتم
    - لوسی؟ اینجایی؟
    به دقت گوش دادم ولی جز ناله های یکنواخت چیزی نبود.
    - مایک؟
    صدای ضعیف لوسی از چندین قفس پایین تر به گوشم رسید.
    برای لحظه ای قلبم از شادی تپید اون زنده بود با هیجان گفتم
    - خوبی؟ سالمی؟
    - خوبم. با من کاری نداشتن. تو اینجا چیکار میکنی؟
    صدای جیر جیر لولای در باعث شد حرف تو گلوم خفه شه. دو مرد با لباس های مشکی وارد شدن در یکی از قفس هارو باز کردن. دختری که تیو قفس بود از ته دل جیغ می کشید.
    - نه! نه! خواهش میکنم من نه!
    دستاشو گرفتن و امپولی به گردنش تزریق کردن و کشون کشون با خوشدون بردنش. با صدای بلندی گفتم:
    - اینجا چه خبره؟
    صدای پسرونه ای با خستگی و تمسخر گفت:
    - اینجا به فنا میری رفیق.
    - شماها همه گرگینه این؟
    - اره فرق نمیکنه از چه نژاد همه جز این دختر گرگینه ایم. تف تو روح رهبر گرگینه های سایه و مهتاب که مارو دست این دیوانه ها دادن و هیچ تلاشی برای نجاتمون نمیکنن.
    مکث کردم. تعداد زیاد بود چقدر غفلت کرده بودیم؟
    - من رهبر گرگینه های مهتابم.
    صدای ناله ها قط شدن و سکوتی بهت الود فضارو پر کرد.
    - من اومدم که نجاتتون بدم.
    پسرک با لحن تمسخر امیزی گفت:
    - هه از به فنا رفتنت لذت ببر.
    - اینجا چه خبره؟ با ما چیکار دارن
    لوسی گفت:
    - فکر میکنم یه جور ازمایشه. هرکی رو‌میبرن وقتی برمیگرده وضعش خیلی خرابه ولی بار دوم بدتر و بار سوم جنازه برمیگرده.
    کمی مکث کردم و با تردید صدا زدم:
    -نیک؟؟ بگو هنوز اینجایی! نیک!
    همون پسر با پا لگدی به قفس کناریش زد صدای ناله ای ضعیف بلند شد و گفت:
    - اینی که اینجاس تقریبا قبل من بود اسمش نیکه. ولی با جسد فرق نداره. یه بار دیگه ببرنش مستقیم ریق رحمتو سر میکشه.
    چشمامو بستم و سرمو به میله ها تکیه دادم. حالا باید چیکار میکردم؟

    نمیدونستم اونا میتونن صدامو بشنون یا جایی که هستمو پیدا کنن یا نه. شنود فقط یک طرفه بود. چشمامو بستم و زیرلب گفتم:
    - اگه صدامو میشنوین سریع تر برای حمله اماده شین اینجا اوضاع افتضاحه!
    تقریبا پنج ساعت بعد کسی که برده بودن رو پیچیده شده در ملحفه ای سفید برگردوندن توی اتاق. چراغ رو روشن کردن. چشمام به سوزش افتاد دستمو سایبون چشمام کردم تا نور اذیتم نکنه. نگاهم به سه نفری افتاد که وارد اتاق شده بودن. دو مرد بلند قامت و تنومند عقب و زنی ریز جثه و قدکوتاه کلو ایستاده و برگه ای در دست داشت. روی صورت یکی از مردان جای خراشی عمیق پنجه یک گرگینه رو نشون میداد. اینا شکارچی بودن؟ نه اینا انسان بودن!
    راحت میتونستم ضربان منظم قلبشون رو بشنوم. هیچ بو یا نکته ای درشون وجود نداشت که نشون دهنده ماورایی بودنشون باشه. اونا قطعا انسان بودن.
    زن جلوتر اومد و گفت:
    - چندتا جدید؟
    یکی از مردا جلو‌اومد رو به رو قفس من ایستاد و گفت:
    - فقط این یکی.اینو داشته باشیم همه رو میگیریم.
    زن با اشتیاقی عجیب که توی صورتش موج‌میزد جلوی قفس اومد. به سمت من خم شد و دقیق بهم نگاه کرد.
    - از جون ما چی میخواین؟
    - خوشگلم هست. رهبرشونه؟
    - رهبر گروه مهتابه. هنوز خبری از رهبر گروه سایه نداریم. نتونستیم ردشونو پیدا کنیم.
    - خوبه قوی بنظر میاد. جوونم هست این خیلی خوبه.
    با عصبانیت میله هارو تکون دادم و فریاد زدم:
    - گفتم چی از جون ما میخواین؟
    با جدیت بهم خیره شد. توی چشم هاش ولع عجیبی به چشم میخورد.
 
    - من چی میخوام؟ من میخوام نسل شما ماورایی هارو از زندگی انسان ها پاک کنم. میخوام بیشتر در موردتون بدونم. میخوان ژن هاتون رو پیدا کنم و تغییر بدم. خیلی چیزای جالب در مورد شماها هست.زخم هاتون زود درمان میشن عمرتون طولانیه. قدرت عجیبی دارین. سیستمتون جالبه فکر کن با استخراج و جدا کردن ژن های شما ما میتونیم به چه پیشرفت بزرگی برسیم؟ انسان هایی که با وجود انسانیت عمر طولانی و سالم دارن. بیمار نمیشن زخم هاشون سریع درمان میشه شنوایی بالا و سرعت و قدرت شمارو دارن ولی مجبور نیستن گرگ بشن. ما میتونیم پیشرفته ترین سربازارو داشته باشیم. حالا فهمیدی چی ازتون میخوایم؟
    بهت زده بهش خیره شدم. اون واقعا یه شیطان بود. شیطانی در قالب انسان. میخواست با ازمایش هاش روی گرگینه ها سطح توانایی و رازهاشون رو بدونه و بعد ازشون برای تکامل و تجهیز کردن نسل خودش استفاده کنه. نسل انسان هایی که فقط دنبال جنگ و قدرت و جاه و مقام بودن.
    اسم منو تو لیست اضافه کرد و گفت:
    - حتما میان دنبالت اونوقت ما گرگینه کافی برای تکمیل ازمایش هامون و استخراج سلاح هایی که میخوایم داریم.
    -سلاح منظورت چیه؟
    - فردا میفهمی.

    به عقب برگشت تا بره ولی دستی از یکی از قفسا بیرون زد و گوشه شلوارش رو گرفت و با قدرت کشید. با جیغ روی زمین افتاد و دست هایی که بهش چنگ زده شده بود محکم کشیدنش.یکی از دو مرد که روی صورتش زخم داشت با شوکری بزرگ به کسی که داخل قفس بود وصل کرد. صدای ناله و فریادی بلند شد. صدایی اشنا بم خشدار و گرفته.
    ناباور به میله ها چسبیدم و گفتم:
    - نیک تویی؟ نیک!
    یه بار دیگه بهش شوکر زدن تا چنگش باز شد و زن رو ول کرد. با فریاد درحالیکه قفس رو به شدت تکون میدادم گفتم:
    - ولش کنین. دست از سرش بردارین. ولش کنین.
    زن بلند شد خاک لباسش رو تکوند لگدی به قفس نیک زد و گفت:
    - همینو بیارین.
    با وحشت گفتم:
    - نه. نه خواهش میکنم.
    در قفس رو باز کردن و پسری رو بیرون کشیدن که هیچ شباهتی به نیکی که من میشناختم نداشت لاغر شده بود زیرچشاش گود افتاده و رنگش به شدت پریده بود تمام صورتش پر بود از لخته های خون و زخم های عمیق.
    - نیک! نیک صدامو میشنوی!
    لای چشم های کبودشو باز کرد و نگاهش برای لحظه ای به من افتاد. دستاشو گرفتن به سمت بیرون بردنش.
    برای چند ثانیه انگار انرژی گرفت لگدی به مردی که گرفته بودش زد و خودشو از دستشون ازاد کرد و به سمت قفس من پرید. دستاشو دور میله ها حلقه کرد و بریده بزیده گفت:
    - هرطور شده فرار کن. نذار بلایی سرت بیاد. تو باید فرار کنی.به پدرم بگو دوستش دارم. به خواهر و مادرمم همینطور.
    شوکر برقی این بار با شدت به پشتش کوبیده شد. سیاهی چشم هاش تو حدقه بالا رفت و از بدنش شل شد.
    روی زمین افتاد.کشون کشون از اتاق بردنش بیرون و فریاد های من هم هیچ تاثیری نداشت. اونقدر داد زدم که حس کردم حنجرم خراشیده شد.


    چشمامو بسته بودم و سرمو به دیوار قفس تکیه داده بودم اینجا گذر زمان از دست ادم در میرفت فقط مسشد زمان رو با تعداد ناله ها یا تق تق هایی که به میله ها می کوبیدن بشمری. کلافه بودم نمیدونستم پیام به دست گروه رسیده یا نه ولی امیدوار بودم هرچی زودتر بتونن جای منو ردیابی و مارو از اینجا نجات بدن. چند بار خوابم برد و از خواب پریدم. هنوز نیک‌رو بر نگردونده بودن. گرسنه بودم نمیدونستم چطور و چه زمانی توزیع غذاست. اهسته صدا کردم:
    - لوسی؟
    به چند ثانیه نرسید:
    - بله؟
    - خوبی؟
    - میشه به این حال گفت خوب؟
    - نمیدونم چرا گذاشتی این بلا سرت بیاد؟ من تنهات گذاشتم که سالم و در امنیت بمونی ولی تو خودتوبه این وضع دراوردی.
    - اومدی اینجا که سرم غر بزنی؟
    - اومدم نجاتتون بدم.
    - اخه چطوری؟
    - میفهمی. اینجا کی غذا میدن؟
    - روزی یه بار تقریبا تا چند دقیقه دیگه. ولی رسیدن غذا یعنی رسیدن عذاب.
    - چرا؟
    - بعدش یکی رو میبرن و نفر قبلی رو میارن.
    سری تکون دادم و دوباره چشمامو بستم.نیاز به یه برنامه درست برای فرار داشتیم نمیشد تمام امیدو به گله ببندیم. باید یه نقشه کمکی هم برنامه ریزی میکردم. صدای جیر جیر در باعث شد چشامو باز کنم.دیگه چشمم به فضای تاریک و نور های کم سوی ابی زنگ عادت کرده بود.
    سه مرد با چرخ دستی های حاوی غذا وارد اتاق شدن. معدم ناخواگاه به صدا درومد.در قفس باز شد و ظرف غذایی مقابلم قرار گرفت. یک قطعه گوشت کمی نون چندتا هویج و پوره سیب زمینی و یه بطری ابمیوه. به عنوان یه وعده غذایی خیلی خوب بود ولی با فکری که به ذهنم خطور کرد شاتهام کور شد.مثل غذا دادن به اعدامی قبل مرگ بود.
    بی میل چند قاشق خوردم و بقیشو زیاد اوردم. ظرفای غذا نزدیک یک ساعت بعد جمع شدن. نیاز مبرمی به دستشویی داشتم ولی نمیدونستم چطور باید تقاضا کنم. منتظربودم تا اگه کسی به داخل اومد بهش بگم. بعد از حدود نیم ساعت صدای جیرجیر در بلند شد.خوشحال شدم. ولی با دیدن عکس العمل بقیه یادم افتاد قراره یکی دیگه برده بشه.
    همون زن و سه مرد وارد اتاق شدن. دوتاشون از پشت سر بدن مچاله شده ای پیچیده در پارچه سفیدی رو ارودن و به سمت انتهای اتاق بردن. ناباور به بدن بیجون خیره شده بودم. نه...نه حدس من درست نبود... نه امکان نداشت.
    پسر ساکن قفس پایین بیحال گفت
    - گفتم ریق رحمتو سر میکشه.
    دنیا مقابل چشم هام تیره و تار شد. نیک نمرده بود! نه!

    جسدو از انتهای اتاق با دریچه ای بیرون بردن. زن جلو اومد و گفت:
    - مقاومت خوبی دارین خوشحالم که میتونین مفید واقع بشین. خب بریم سراغ نفر بعدی.
    لیست رو نگاه کرد. چشمش رو افراد میگشت.
    نگاهش روی لوسی خیره موند و گفت:
    -فکر میکنم دیگه نیازی به این انسان نداشته باشیم. هدفمونو بدست اوردیم دیگه نیازی بهش نداریم فقط میمونه اینکه چیکارش کنیم! ما با انسان ها مشکلی نداریم‌ولی اون‌چیزای زیادی میدونه که ممکنه خطرناک باشه.
    کمی مکث کرد.قلبم به شدت میکوبید.
    - شاید بهتر باشه سر به نیستش کنیم رئیس.
    - حیفه دختر خوشگلیه.
    کمی فکر کرد و گفت:
    -فعلا نگهش میداریم تا شب براش یه فکری میکنم.
    باید هرچی زودتر یه برنامه یا واسه فرار پیدا میکردم نباید میذاشتم هیچ اسیبی به لوسی برسه.
    - خب مایک رو بیارید. شاید بد نباشه با تجهیزات ما اشنا بشه.
    این بهترین موقعیت بود که منطقه رو بررسی کنم و راه های ورود و خروج و باگ های محیط و نقاط کور رو پیدا کنم.بدون هیچ مقاومتی از قفس بیرون رفتم
    دستامو محکم گرفتن و منو از در به بیرون.
    فضای بیرون سفید و کاملا روشن بود تعداد زیادی چراغ اطراف راهرو‌روشن بودن.
    اهسته گفتم من باید برم دستشویی.
    سری تکون دادن و مسیرو به یه راهرو منحرف کزدن. تقریبا توس هر راهرو دوتا دوربین بود. زیرچشمی تعداد میشمردم. بعد از دستشویی به یه سالن بزرگ رسیدیم تقریبا هیچ پنجره ای وجود نداشت فقط دریچه های تهویه هوا اطراف به چشم میخوردن با این وضع پس زیر زمین بودیم.
    

    از چند راهرو گذشتیم و به در سفیدی رسیدیم زن از جیبش کارتی بیرون آورد و جلوی قسمت الکتریکی در گرفت. چند ثانیه بعد پیغام تایید روی صفحه کلید نقش بست و در با صدای کلیکی باز شد.

    وارد که شدم متعجب به اطراف اتاق نگاهی انداختم. وسط اتاق تختی سفید به چشم میخورد و اطراف پر بود از انواع سیم های الکتریکی بود کلاهی هم بالای صندلی قرار داشت که سیم های زیادی بهش متصل شده بودن. میز کوچکی کنار تخت بود که انواع چاقو، سرم و چیزایی که نمیدونستم چیه روشون قرار داشت. از ترس بدنم منقبض شد چه بلایی میخواستن سرم بیارن؟ اطراف اتاق هم پر بود از مانیتور های متفاوت که هرکدوم صداهای عجیب غریبی داشتن و نمیدونستم چچیزی رو نشون میدن. منو رو تخت نشوندن و دست و پاهامو دو طرف تخت بستن.جلو اومد و گفت:

    -خب یادم نبود که باید خودمو بهت معرفی کنم. من دکتر مورینو هستم. امیدوارم از لحظاتی که پیش ما هستی لذت ببری مایک.

    «لذت ببرم؟»

    «بهتره سعی کنی لذت ببری وگرنه اوقات خوشی دانتظارت نخواهد بود.»

    «چرا این کارو می کنی؟»

    «من که قبلا جواب سوالتو دادم. واسه پیشرفت بشریت و همینطور خلاصی از دست شما ماورایی های احمق.»

    « جز ما گرگینه ها دیگه این آزمایشات رو روی کیا انجام دادین؟»

    « روی یه سری خون اشام ولی پیشرفت چندانی نداشتیم. تعدادشون خیلیکم و گرفتنشون خیلی سخت تره و هرگز گله ای زندگی نمی کنن انفرادی هستن و تشخیصشون از مردم عادی خیلی سخته با اینکه از شماها قوی ترن و خصوصیات بهتری دارن و برتر هستن ولی نتونستیم ریسک کنیم ما به یه گونه فراوون نیاز داشتیم و گله ای زندگی کردن شما و وابستگی و پیوستگی گرگینه ها بهم برای ما مفید بود.ما میدونستیم اگه آلفا رو بگیریم بقیه گله هم به زودی در اختیارمون خواهند بود.»

    «پست فطرت آشغال»

    «اوه. نه. من اینطوری نیستم. من فقط دارم سعی میکنم گونه خودمو حفظ کنم.»

    با دقت تو صورتش خیره شدم و گفتم:

    «آدمی به خودخواهی تو قطعا به فکر بشریت نیست. تو اون سرت چی میگذره؟ تو نمیخوای به مردم فکر کنی. تو دنبال یه چیز دیگه هستی! چی میخوای؟ قدرت؟ جاودانگی؟»

    «من هیچ کدوم اینارو نمیخوام.»

    کمی مکث کردم باید بهش بلوف می زدم بعید بود که حقیقت رو گفته باشه. شاید تونسته با این حرف سارین رو قانع کنه ولی قطعا باید یه هدف بالاتر داشته باشه.

    «پس اگه برای خودت نمیخوای شاید برای یه شخص دیگه دنبالشی؟»

    سکوت کرد. چیزی نگفت. رو به مردی که پشتم بود گفت:

    «دهنشو ببندین داره زیاد حرف میزنه بهتره کارو شروع کنیم.»

    بلافاصله گفتم:

    «پس حق با منه. تو دنبال چیزی هستی که نداری. و اونو برای خودت نمیخوای برای یه شخص دیگه میخوای. اون چیه؟ شاید بتونم کمکت کنم.نیازی به این همه کشتار و شکنجه نیست.»

    «دهنشو ببند جک.»

    دستگاهی رو مقابل دهانم قرار دادن که محکم به لب هام فشرده شد و جلوی حرف زدنمو گرفت. هرچی تقلا کردم نتونستم چیزی بگم. پس به هدف نزدیک شده بودم. دست روی حساسیتش گذاشته بودم. باید میفهمیدم اون کیه و چرا این کارو می کنه.

    دستگاهی با نور قرمز رو بالای سرم گرفت و از سرتا پام کشیدش پایین. به مانیتور انداخت. دستگاه دیگه ای رو آورد که نور مشکی رو روی تنم انداخت به محض برخورد نور مشکی با بدنم تمام پوستم شروع به سوزش کرد. دست هام از شدت درد مشت شدن. چیزی درون گوشم به شدت سوت می کشید. حس می کردم جمجمه ام داره منفجر میشه. کشاله پام به شدت تیر کشید. پاره شدن پوستم رو کاملا احساس کردم با درد شدیدی پوست کشاله پام و پشت گوشم پاره شد و از میون خون و گوشتم ردیاب و دستگاه شنود بیرون اومدن و توی هوا معلق موندن. دکتر مورینو هردو رو تو هوا گرفت و داخل دستگاهی آتشین انداخت و ذوبشون کرد. آه از نهادم بر اومد بدون اونا دیگه چه امیدی به نجات داشتم؟

    «خب میبینم که مجهز اومده بودی. دستگاه های عادی ما نمیتونستن اون ردیاب و شنود رو تشخیص بدن ولی دستگاهی که مجهز به جادوی سیاهه میتونه راحت اینارو مشخص کنه. نمیتونی بهمون کلک بزنی مایک. از طرفی من میدونستم تو ردیاب داری ولی زودتر نگفتم. بذار اونا جای مارو یاد بگیرن و خودشون با پای خودشون به تله مرگ بیان. حتی نمیتونی فکرشم بکنی اون بیرون چی انتظارشونو میکشه. من تجهیزات کافی برای به دام انداختن بیش از دو هزار گرگینه رو دارم. فقط یه موج صوتی با فرکانس پایین و متناسب با مغز شماها لازمه که اینو با آزمایش روی هم نوعات پیدا کردیم. کافیه اون موج صوتی دو دقیقه پخش بشه تمام گرگینه های هم نوع تو در محدوده 500متری اینجا بیهوش میشن و بعد افراد من همشونو به اینجا میارن.»

    تمام نقشه ها نقشه برآب شده بود. من با پای خودم با کار خودم تمام گرگینه های مهتاب و سایه رو به نابودی کشونده بودم.

    دهنمو باز کرد تو چشم هام خیره شد و گفت:

    « تو چیزی که من میخوامو بهم میدی. تو گله ات رو بهم میدی.»

    چند سرنگ به دستم فرو کردن و همشونو به مانیتورهای مختلفی متصل کردن. دوتا شی سفید نقره ای رو روی سینم چسبوندن و چند سیم بهم وصل کردن. کلاه الکتریکی بالای سرم رو پایین آوردم و به سرم بستنش. با وحشت به دستگاه هایی نگاه می کردم که الان تمام علائم حیاتی منو نشون میداد.

    مورینو سرنگی رو برداشت و کنارم ایستاد سرنگ رو در بطری کوچیک شیشه ای که پر از محلول قرمز شفافی بود کرد و گفت:

    «به مرحله اول آزمایش ولفاسین خوش اومدی مایک. امیدوارم مقاوم تر از بقیه دوستات باشی.»
    سرنگ رو محکم تو دستم فرو کرد. دردش مثل نیش پشه بود. هر آن منتظر بودم درد شدیدی بهم دست بده. بعد از چند دقیقه که تازه خیالم داشت راحت می شد که شاید فقط میخواستن منو بترسونن حس گزگزی رو توی دستم احساس کردم. حس گز گز خواب رفتگی مانندی که از مچ دستم شروع و کم کم بالا میومد احساسش اونقدر بد بود که دلم میخواست دستمو قطع کنم تا این سوزش قطع بشه.هرچی بالاتر میومد دردناک تر و نفس گیر تر میشد حالا میتونستم این گزگز رو تا قفسه سینه و اجزای درونی بدنم هم احساس کنم. حس میکردم ضربان قلبم داره کندتر و کندتر میشه این گزگز اونقدری وجودمو در بر گرفت که دیگه توانایی تکون دادن حتی یه انگشت دستم رو هم نداشتم. نفس هام به شماره افتاده بود حس میکردم مغزم هم داره کندتر از قبل عمل میکنه انگار چشم هام کندتر تشخیص میدادن و اطلاعات اروم و آرومتر به مغز میرسیدن و مغز اونقدر آروم پردازش میکرد که انگار ساعت ها زمان میگذشت.

    مانیتوری مقابل چشمم روشن شد. مورینو گفت:

    «حالا قشنگ به این صفحه مانیتور خیره شو. نمیخوام چشم ازش برداری. البته اگه بخوای هم نمیتونی.»

    فیلمی شروع به پخش شد. همه دستگاه های محافظی رو روی گوش هاشون گذاشتن. تا چند ثانیه اول فقط تصویر سیاه بود. بعدش رنگ قرمز جیغی صفحه رو پر کرد و مصادف اون صدای جیغ گوشخراشی فضارو پر کرد. صدای جیغ اونقدر بلند بود که حس میکردم کسی داره چنگال های تیزش رو روی تمامی رشته های عصبی مغزم میکشه و تک تک اعصاب مغزم رو خراش میده و قطع میکنه. تمام بدنم منقبض شد و درد بیشتر توی بدنم پیچید. توانایی برگردوندن سرمو نداشتم و نمیتونستم حتی پلک هامو ببندم تا تصویر قرمز تند وآزاردهنده از مقابل چشم هام کنار بره. دلم میخواست دستهامو بالا بیارم و روی گوشم بذارم تا دیگه این صدای وحشتناک رو نشنوم.تصویر عوض شد صفحه ای از رنگ های درهم و برهم مقابلم قرار گرفت و صدای جیغ قطع شد برای لحظه ای ارامش گرفتم ولی به ناگهان صدای تندی از موسیقی که شبیه هیچ آهنگی که تابه حال شنیده بودم نبود صداهای گوشخراش و آزار دهنده ای که یک لحظه هم قطع نمیشد. تصاویر شروع به تغییر کردن صفحات رنگی متعددی با سرعت زیاد از مقابل چشم هام میگذشت و عوض می شد اونقدر سریع که ذهنم توانایی پردازش و تشخیصضون رو نداشت. حس درد شدیدر و توی مغزم حس میکردم انگار تک تک سلول های مغزم داشت منفجر میشد. دلم میخواست دستمو دور سرم بذارم و از ته دل فریاد بزنم. دلم میخواست این درد تموم بشه.

    هرچی میگذشت صداها بلندتر و عبور تصاویر تند تر میشد. بعد از مدتنی که حس کردم اندازه یه سال طول کشیده مانیتور خاموش شد. چشم هام دو دو میزد نفس هام به شماره افتاده بودم چیزی توی سرم سوت میکشید. مغزم اونقدر درد داشت که حس میکردم دارم میمیرم.

    «خوب طاقت آورد. فیلم دومو بذارین.»

    «ولی اون واسه جلسه دومه طاقت نمیاره.»

    «هرکاری که گفتمو انجام بده.»

    مانیتور دوباره روشن شد. این بار تصویر فرق داشت. تصویری از یک گرگینه مرده وس لاخی شده جلوی چشم هام بود. تصاویر شروع به تغییر کردن. کودک کوچکی که دست ها و پاهاش از بدنش جدا شده بود و روی زمین افتاده بود بعد تصویری از جمجمه منفجر شده زنی برهنه، تصویر بعدی اتاقی پر زا اجساد روی هم تلنبار شده تصویر بعد اتاقی پر از خون و جای دست های خونی که روی دیوارهای خونه به جا مونده بود. تصویر بعد تبری که روی گردن قطع شده زنی با موهای بلند قرار گرفته بود. تصاویر تند شدن مثل برق از جلوی چشم هام عبور می کردن ضبط روشن شد این بار به جای موسیقی تند صدای ناله، جیغ های وحشت زده و هیستریک وار، گریه، فریاد شیون و صداهایی از این قبیل به گوشم می رسید. صداهایی از لحن های التماس آمیزی که برای زنده موندن التماس میکردن. تصاویر شنیع و شنیع تر میشد. گرگینه هایی که قلبشون زا بدنشون بیرون کشیده شده بود. مردی که درحال گاز زدن دست یک دختر نوجوان مرده با پوستی سفید و بی رنگ و حدقه ای گشاد شده بود. عکسی از گرگینه هایی که دو دست یک مرد رو از دو طرف قطع کرده و دندوناشونو رو رو به دوربین نشون میدادن تصاویر بدتر و بدتر میشد و کاش میتونستم چشم هامو ببندم تا نبینم. حس میکردم ضربان قلبم داره بالاتر میره. تصویر بعدی تصویری آشنا بود. تصویری که باعث شد سرم از شدت درد منفجر بشه. بدنم کت آویزون شده از زنجیری حلق آویز توی فضایی تاریک، تصویر بعد بدن پاره پاره نیک و عکس بعد تصویری از دین که با چشم هایی وحشت زده به تیغه تیز گیوتین مانندی که بالای سرش قرار داشت خیره شده بود.

    ضربان قلبم همونطور بالا میرفت مغزم به شدت به کار افتاده بود اونقدر شدید که حس میکردم الان مغزم میسوزه و میمیرم. حس مثل جریانی برقی شدید به بدنم برگشت با هجوم شدید آدرنالین و حس بدنم با تمام قدرت شوک زده از جا پریدم مثل یه حیوون وحشی تلاش میکردم خودمو آزاد کنم و دندونامو به هرکسی که اطرافم بود نشون میدادم همه از ترس عقب رفتن ولی مورینو هنوز سرجاش ایستاده بودم و منو نگاه میکرد. کلاه رو از سرم کندم و دست هامو آزاد کردم. در تلاش بودم پاهامو آزاد کنم صدای غرشی وحشیانه از اعماق گلوم به گوش می رسید به معنای واقعی کلمه اختیارمو از دست داده و وحشی شده بودم.

    مورینو نزدیک اومد با دست به آستینش چنگ زدم و جلو کشیدمش دلم میخواست گلوشو پاره کنم فقط دلم میخواست اون لباس سفید و تمیزشو غق خون ببینم دلم میخوسات سرشو از بدنش جدا کنم. قبل اینکه دندونام به گردنش برسه دست دیگشو بالا آورد و سرنگی حاوی مایع نقره ای رو به گردنم فرو کرد. تمام عضلات بدنم شل شد و مثل پیرمردی سکته زده روی تخت افتادم.
    
    زمانی که مغزم هوشیار شد و به هوش اومدم توی قفسم بودم. زیر پنجه هام خون افتاده بود از بس توی عالم بیهوشی به میله های قفس چنگ زده بودم. حس میکردم چند ساعت پیش مثل یه کابوس بد بود. اونقدر روی ذهنم اثر گذاشته بود که خوی وحشی درونم خودشو نشون داده بود. با صدایی بی رمق صدا کردم.

    «لوسی؟»

    «مایک؟ بیداری؟ خوبی؟»

    «نمیدونم میشه اسم این حالو خوب گذاشت یا نه»

    « وقتی آوردنت وضعت خیلی بد بود مدام حمله میکردی خودتو به قفس میکوبیدی و زوزه می کشیدی. اونقدر این کارو کردی که از حال رفتی.»

    «چیزی یادم نمیاد فقط سرم درد میکنه خیلی درد میکنه.»

    «باهات چیکار کردن؟»

    تصوایر مثل فیلم سینمایی از جلو چشم هام عبور کرد. چشم هامو بستم و گفتم:

    «یادم نمیاد.»

    چطور اون تصاویر رو زا نیک کت و دین درست کرده بودن؟ کت کیلومترها دورتر زیرخاک دفن شده بود و دین حتما خونه جاش امن بود. شاید نیمی از اون تصاویر فقط فتوشاپ و ساختگی برای توهم انداختن ذهن من بودن که چقدر هم موفق شده بودن. صدای ناله ها و ضجه ها هنوز توی گوشم بود. دستامو رو گوشم گذاشتم و زمزمه کردم:

    «دست از سرم بردارین. خفه شین. ساکت شین نمیخوام بشنوم. نمیخوام.»

    «مایک تو واقعا حالت بده.»

    جواب ندادم فقط برای ساکت شدن صداهای ذهنم سرمو اروم اروم به میله های آهنی قفس می کوبیدم. ساعات زیادی گذشت دیگه ظرف زمان و مکان از دستم در رفته بود. فقط خیالم راحت بود که گرگینه ها هنوز به اینجا نرسیدهب ودن و انگار همین موضوع مورینو رو عصبی تر از قبل کرده بود. وقتی برای چک کردن گرگینه ها داخل اومد نتونستم جلو خودمو بگیرم با دیدن قیافه عبوسش گفتم:

    «کشتی هات غرق شدن یا نقشه هات بهم ریختن؟ اونا نیومدن مگه نه! انتظار داشتی همشونو بکشی اینجا ولی نشد. گله من نجات پیدا کرد. به هدفت نرسیدی»

    اومد جلو با خشم گفت:

    «من هرچیزی که اراده کنم به دست میارم. اگه خبر نداری بدون گله تو تا دو روز دیگه به سمت اینجا حرکت میکنن.»

    پوزخند بدجنسانه ای روی صورتش نقش بست. قلبم ایستاد.

    «داری دروغ میگی.»

    «میتونی اینطور فکر کنی تا دو روز دیگه به چشم میبینی البته اگه هنوز زنده باشی.»

    رو به همراهاش کرد و گفت:

    «مثل اینکه خوب شده زبونش دراز شده بیاریدش برای آزمایش.»

    به دیواره چسبیدم نه نه اصلا نمیخواستم دوباره به اونجا برگردم. اینبار هرچی مقاومت کردم فایده نداشت. مورینو با خشم گفت:

    «اگه مقاومت کنی بازم بهت سرنگ میزنم پس مثل بچه خوب با ما بیا.»

    مجبور شدم همراهشون برم. برای اخرین لحظه پشمم به صورت نگران و نگاه بی قرار لوسی افتاد.باز خدارو شکر اون سالم بود. دوباره همون مسیر تکرار شد و همون اتاق. وقتی منو دوباره به صندلی بستن حس ترس تمام اندام هامو فلج کرد. برای لحظه ای چیزی توی ذهنم گفت اونا از کجا میدونن گرگینه ها کی حرکت میکنن؟ نکنه توی گله جاسوس هست؟

    نه نه ممکن نبود کسی به همنوعاش اینجوری خ*ی*ا*ن*ت کنه. ممکن نبود حتما مارو زیرنظر داشتن.

    مورینو کنارم ایستاد این بار سرنگش حاوی مایعی بی رنگ بود.

    «امروز مرحله سوم آزمایش رو انجام میدیم مایک. در مقابل دو آزمایش قبلی تواناییت تحسین برانگیز بود خیلیا دچار پاره شدن رگ های مغزی و خونریزی مغزی و مرگ و کما شدن. ولی تو هردو مرحله رو تویه چند ساعت پشت سر گذاشتی. حالا باید ببینیم در مورد این سرم وریماتین چیکار میکنی.»

    «سرم چی؟»

    دستشو بالا برد و سرم رو زیر گردنم فرو کرد. نفسم قطع شد دست و پا میزدم خودمو آزاد کنم. وقتی سرنگو بیرون آورد تونستم نفس عمیق بکشم. منتظر همون درد و حس بد بودم ولی خبری نشد یه ربع گذشت، نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت....

    بعد از دو ساعت به طور ناگهانی بدنم منقبض شد انگار آبجوش توی رگ هام ازاد کرده باشن میتونستم داغ شدن خون توی بدنم رو احساس کنم. حس میکردم جای خون توی بدنم مذاب جریان داره. مذابی که داره تک تک رگ ها و استخون های بدنم رو آتیش میزنه. با تمام وجود فریاد کشیدم. بدنم به رعشه افتادهعب ود خودمو به هر طرفی میکشیدم تا درد آورم بگیره. مذاب داشت تمام بدنم رو میسوزوند پوست بدنم قرمز و ملتهب شده بود. خونم از درون داشت مویرگ ها و رگ ها و اندام های داخلیم رو میسوزوند.

    مورینو بالای سرم ایتساد مانیتور رو چک کرد و گفت:

    «این مرحله زمان بره ولی مفیده. محتوای سرم خونتو اسیدی میکنه و باعث میشه اسید خونت از حد عادی بیشتر بشه و با این حالت رگ ها و استخون های بدنت شروع به ذوب شدن و سختن میکنن و تقریبا 80 درصد بدنت از بین میره. اینحوری ما توانای ترمیم بخشی بدنت و مزانشو میفهمیم که چقدر طول میکشه مقاومت کنه و خودشو ترمیم کنه و یا اینکه توانایی این ترمیم رو نداره و قلبتو میسوزونه و تورو از پا در میاره. »

    این دیگه چه موجود دیو صفتی بود! چطور میتونست این بلا رو سر ما بیاره. صدای فریاد های دردآلودم همه ساختمون رو پر کرده بود. تمام حنجرم خراشیده شده بود روی سطح بدنم زخم های بزرگی پدید اومدهب ود و خونریزی میداد. حس میکردم معدم، ریه استخون هام تمام بدنم حتی مغزم داره آتیش میگیره. قلبم دیوانه وار تو سینه میکوبید. داغ شده بود و جریان خون اسیدی که وارد قلبم میشد داشت تک تک سلول های قلبم رو از کار مینداخت و به آتیش میکشید.

    انگار این درد تمومی نداشت حس میکردم دنیا داره برام تیره و تار میشه. چشم هام شروع به سوزش کرد اونقدر شدید میسوخت که حس کردم دارم کور میشم. چشمم به اشک افتاد و اشک ها از صورتم جاری شدن با جاری شدن اشک رو پو.ستم ردشون روی گونه ام شروع به سوزش کرد تصویرمو توی مانیتور بالای سرم دیدم به جای اشک خون از چشم هام جریان گرفته بود. ضربان قلبم داشت کند و گندتر میشد. میتونستم اینو از مکث های مانیتور که ضربان قلبو نشون میداد بفهمم. اکسیژن کم آورده بودم و نمیتونستم نفس بکشم.چشم هام سیاهی میرفت درد به اوج خودش رسیده بود چشم هام بسته شد و آخرین صدایی که شنیدم صدای بوق ممتد دستگاه بود و جمله ایست قلبی.
  
    صدای بیب بیب بیب تو مغزم طنین انداز شده بود. لای چشم هامو باز کردم. انتظار داشتم نور شدید چشمامو کور کنه ولی فضا تاریک بود. فقط یه تعداد نور آبی و قرمز از دستگاه های متصل بهم دیده می شد.تکونی به خودم دادم تمام بدنم درد می کرد. دستمو بالا آوردم سرمی توی دستم وصل شده بود نگاهم که به دستم افتاد وحشت کردم. این دست من بود؟ از دستم چیزی جز یه پوست سوختهب اقی نمونده بود. تمام صورت و بدنم درد می کرد جرات دیدن خودمو نداشتم. چه بلایی سرم آورده بودن؟ وحشیا!
    دهنم خشک شده بود. دلمیه لیوان آب خنک و گوارا می خوسات نه غذای بد مزه و بد طعم اینجا و آبی با مزه گندیدگی. میخوساتم زا جا بلند شم ولی درد امانمو برید ناخواسته آخ بلندی گفتم. صدای پاهایی از راهروی بیرونب ه گوشم رسید. در باز شد و چند لحظه بعد نور ضعیفی اتاق رو روشن کرد. مورینو وارد اتق شد نگاهی به چشم های باز من انداخت. لبخند پهنی زد و گفت:
    « میبینم بهوش اومدی. به دنیا خوش برگشتی. تقریبا یه نیم ساعتی رفته بودی داشتیم ازت قطع امید می کردیم ولی به طور معجزه آسایی دوباره قلبت شروع به تپیدن کرد. انگار قصد نداری به این آسونی دنیا رو ترک کنی.»
    مانیتور رو بررسی کرد و گفت:
    «اوضاعت خوبه. بدنت داره به سرعت ترمیم میشه. خبر خوبیه. این یعنی تا فردا میتونیم دوباره آزمایش هارو ادامه بدیم. بنظرم تو از بقیه گزینه بهتری هستی. نیک دوستت سر همین مرحله مرد ولی تو جون سالم به در بردی تاحالا نشده کسی از هر سه مرحله سالم برگرده. خیلی دلم میخواد ببینم سر مرحله چهار و پنج بدنت چه واکنشی نشون میده.»
    چشم هامو بستم و سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم.
    «بهت نگفتم اومدن کله ات به تاخیر افتاد؟ اونا تصمیم گرفتن تا اخر هفته صبر کنن و اگه هیچ سیگنالی ازت دریافت نکردن بعد حمله کنن. حیف شد نمیتونی امیدی به کمک داشته باشی.»
    یه سری یادداشت برداشت و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد دختری ریزجثه وارد اتاق شد. سینی غذایی در دست داشت. برای اولین بار بود که جز مورینو و اون ده تا مرد محافظ کسه دیگه ای رو اونجا میدیدم.
    نگاهم که به لیوان اب افتاد بی طاقت شدم. تواناییشو نداشتم دست بلند کنم و آب رو بردارم.
    «خواهش میکنم....بمون...آب»
    نگاهش که به صورتم افتاد چهره اش جمع شد حتما اونقدر چندش آور شده بودم که ازم می ترسید.
    «خواهش میکنم.»
    با تردید نگاهی به لیوان انداخت. برداشت و به سمتم اومد و لیوان رو به لب هام چسبوند. چند جرعه آب نوشیدم حس کردم زندگی به بدنم برگشتو خنک و گوارا بود.
    لیوان رو عقب برد با تردید به دست های سوختم خیره شد و با صدای بیش از حد آرومی گفت:
    «میتونی غذا بخوری؟»
    لبخند محوی زدم که باعث درد شدیدی توی پوست صورتم شد.
    «فکر نمیکنم. مهم نیست. ممنون»
    کنارم روی تخت نشست. قاشق رو از سوپ پر کرد و جلوی دهنم گرفت. دیگه اثری از چندش و ترس توی چشم هاش نبود. آروم بود. بی رحمی سایر کسایی که اینجا بودن هم توی چشم هاش نداشت. یه جورایی انگار اجبار بود.
    «برای چی اینجایی؟»
    جوابی نداد.
    «بهت نمیاد مثل این آدما بی رحم باشی. بهت نمیاد دل اینو داشتهب اشی که یه بلایی مثل اینو سر کسی بیاری. چی شده از اینجا سر درآوردی؟»
    «من نباید با هیچ کدوم از زندانی های اینجا حرف بزنم.»
    سری تکون دادم و گفتم:
    «درک میکنم. حداقل بگو چند نفر اینجا کار می کنن؟»
    «نمیتونم.»
    کلافه بودم کاش میتونستم یکم اطلاعات از اونجا بدست بیارم.
    «میبینی چه بلایی سرم اومده؟ فکر میکنی یکم رحم بخرج دادن؟ با لذت به تماشای سوختن من نشستن! دوستمو همینجوری کشتن. دلم میخواد گردنشونو بشکنم.»
    دستش که قاشق سوپ رو داشت بین هوا خشک شد. لب هاش لرزید انگار شک داشت چیزی بگه یا نه!
    دلو به دریا زد و پرسید:
    «دوستت کدومشون بود؟»
    «نیک.»
    غمی بزرگ روی صورتش سایه انداخت با تردید پرسیدئم:
    «میشناسی؟»
    «اره. من مسئول غذای بخش بودم. بعضی وقتا باهام حرف میزد. با اینکه توی شرایط سختی بود ولی بازم پسر شوخ طبعی بود. همیشه باهام خوب برخورد می کرد. برعکس بقیه گرگینه ها. ازش خوشم میومد. وقتی واسه ازمایش اول بردنش حالش خیلی بد شد. من مسئول پرستاریش شدم تا خوب بشه. باهام دردودل میکرد منم همینطور. ضعیف بود. میدونستم زیاد طاقت نمیاره. ولی ازش خوشم میومد. مدام بهم دلداری میداد که نگران برادرم...»
    حرفشو قطع کرد. انگار حرفایی زده که نباید می گفت. ظرف سوپ رو کنار گذشات و گفت:
    «من باید برم. وگرنه تنبیه میشم. خداحافظ.»
    «ولی...»
    دوان دوان رفت و درو بست. پس نیک رو میشناخت. طلفک بیچاره مشخصه اینجا خیلی تنهاس.
    
    ذهنم بکار افتاد. حرف هاش اطلاعات خاصی نداشت پس چرا یهو ترسید؟ تا به برادرش رسید...مکث کردم یعنی برادرش موضوعی بود که نباید می گفت؟ چرا؟نگاهی به ظرف سوپ نیم خورده انداختم معدم در تقلا بود ولی نباید میخوردم شاید میتونستم خوب شدنم رو کمی به تعویق بندازم تا بتونم بازم ببینمش و ازش حرف بکشم. شاید اطلاعاتی داشت که میتونست مفید واقع بشه.
    همش در حد حدس و گمان بود ولی چاره دیگه ای نداشتم. دو روز اونجا موندم و هر بار ناهار یا شام همون دختر برام غذا میاورد ولی دریغ از کلمه ای حرف انگار از چیزی به شدت می ترسید. شب اخری بود که توی درمانگاه بودم میدونستم فردا یا به قفس برگردونده میشم یا به بخش آزمایش که فکر میکنم مورینو اونقدر هیجان داره که من به بخش چهار برسم که نذاره به این آسونی به قفس برگردم و نمیدونستم بازم شانس زنده موندن رو به دست میارم یا اینبار واقعا جون میدم. تو همین فکر ها بودم که اون دختر با سینی غذا وارد شد. سینی رو روی پام گذاشت و برگشت. صداش زدم:
    «اسمت چیه؟»
    با لحن آرومی گفت:
    «مردیث»
    «چند سالته؟»
    «16»
    «اخه توب ا این سن و سال اینجا بین این آدمای خطرناک چیکار میکنی؟»
    اشک توی چشم هاش جمع شد.
    «من باید برم.»
    «خواهش میکنم فقط یکم صبر کن. من فردا برای مرحله چهار ازمایش میرم. نمیدونم بازم زنده میمونم یا نه.»
    با تردید نزدیم اومد و بهم خیره شد.
    «نیک قبل مردن چیزی بهت نگفت؟ پیغامی برای ما یا خانوادش نذاشت؟»
    «نه نشد باهم حرف بزنیمولی قبلش همش میگفت میدونم دوستام میان دنبالم. می گفت اونا میان نجاتم میدن و من تو و برادرتو با خودم میبرم. نمیذارم اینجا بمونین. نجاتتون میدم.»
    زدم به هدف ناخواسته گفته بود که اون و برادرش هم اینجا زندانین و به اجبار اینجان.
    «دیگه چی می گفت؟»
    « می گفت دوستاش تنهاش نمیذارن اونم منو تنها نمیذاره. بهم امید می داد که میتونیم باهم از اینجا بریم.»
    بغضش شکست و زد زیر گریه.
    «هی. هی گریه نکن. آروم باش»
    با هق هق گفت:
    «ولی نتونست. مرد نتونست طاقت بیاره. من تنها موندم. همه امیدی که بهم داد از بین رفت. میدونستم ما نمیتونیم از اینجا بریم. میدونم آخرش مارو می کشن.»
    دستامو دورش حلقه کردم و موهاشو نوازش کردم.
    «آروم باش. اتفاقی واستون نمیوفته. قول میدم.»
    «قول نده. تو هم معلوم نیست فردا زنده میمونی یا نه. ما همه محکومیم به مرگ. تا زنده ایم اینجا زندانی هستیم.هیچکس نمیتونه از اینجا بیرون بره. امکان نداره.»
    صورتشو بین دستام گرفتم و گفتم:
    « هی. هی من زنده میمونم. من زنده میمونم. به زودی گله من به اینجا میرسه. اونامارو نجات میدن.»
    «محاله. دستکاه های اونا پیشرفتس. اونا زنده به اینجا نمیرسن. فقط خودشون به دردسر میوفتن.»
    «من میتونم از اینجا ببرمت بیرون. فقط باید بهم کمک کنی.»
    « نه من باید برم وگرنه برادرمو می کشن. من نباید باهات حرف بزنم.»
    برگشت و به مست در رفت.
    «هی. خواهش میکنم بهم اطلاعات بده. چند نفر اینجا؟ اینجا چطور کنترل میشه. اتاق اصلی کجاست؟ من میبرمتون بیرون. قول میدم.»
    نموند بقیه حرفامو بشنوه از اتاق بیرون رفت.
    کلافه سرمور و بالش فشردم. باید طاقت میاوردم یه روز دیگم باید طاقت میاوردم. باید راه فرارو پیدا میکردم.
    صبح روز بعد بدنم کاملا ترمیم شده بود جلوی اینه اتاق ایتسادمو به خودم خیره شدم پوستم صاف و شفاف بود برخلاف دو روز گذشته. ترمیم شده بودم و از قبل هم سرحال تر بودم استراحت کافی و غذای مناسب دوباره منو به حالت اول برگردونده بود و این یعنی اونا آزمایش رو ادامه میدادن. منو به قفس برگردوندن و گفتن یک ساعت دیگه به اتاق آزمایش برده میشم. به محض وارد قفس شدن لوسی وحشت زده گفت:
    «مایک؟ مایک! تو سالمی؟ خدایا کجا بودی؟ فکر کردم مردی. فکر کردم دیگه برت نمی گردونن. فکر کردم مثل بقیه مرحله سوم مردی.»
    صدای هق هقش فضای سلول رو پر کرد. بقیه ساکت بودن و فقط صدای نفس هاشون به گوش می رسید قفس اون پسری که با تمسخر حرف میزد خالی بود انگار در نبود من ازمایشات رو ادامه داده بودن.
    «خوبم. دچار ایست قلبی شدم ولی دوباره برگشتم. تمام بدنم سوخته بود مجبور شدن منو تو بخش درمانگاه نگه دارن تا بازم بدردشون بخورم. یه ساعت دیگه منو میبرن برای مرحله بعد. گریه نکن لوسی. من جون سخت تر از این حرفام.»
    با گریه گفت:
    «اگه نتونی طاقت بیاری چی؟ خدایا نمیتونم تحمل کنم. نمیدونی این دو روز چی کشیدم. فکر کردم دیگه نمیبینمت. دیگه صداتو نمیشنوم. داشتم جون میدادم.»
    با همه سختی های اونجا. با همه زجرهایی که کشیده بودم با دردی که میدونستم در انتظارمه ولی این حرفش اونقدر بهم حس خوبی داد که نمیتونستم بیان کنم.
    «اروم باش. من چیزیم نمیشه بر میگردم. ولی اگه برنگشتم..»
    «نگو. حرف برنگشتنو نزن»
    «اگه نیومدم. اگه بعد از دو روز برنگشتم. فرار کن. گله تا اخر هفته میرسه. تو میتونی از پسش بر بیای. خودتو به مریضی بزن میبرنت درمانگاه. حفاظت اونجا خیلی پایینه. میتونی فرار کنی. از مردیث کمک بگیر. اگه فرار کردی خودتو به بابا برسون بهشون هشدار بده که اصلا نیان. بگو اینجا خطر در کمینه نباید ریسک کنن.»
    «مردیث کیه؟ نمیفهمم چی میگی»
    «خودت میفهمی.»
    در باز شد دو مرد وارد شدن تا منو ببرن. لوسی فریاد زد:
    «دست از سرش بردارین. اون ضعیف شده. دارنی می کشینش. خواهش میکنم دست از سرش بردارین.»
    در کمال تعجب در قفس اونمب از کردن و همراه من بیرون آوردن. وحشت زده فریاد زدم:
    «ولش کنین با اون چیکار دارین! چرا دارین میارینش؟ مگه من کافی نیستم.»
    هردو رو به مسیری برعکس مسیر قبل بردن. در قرمز رنگی رو باز کردن و منو واردش کردن و دیدم که اونو به اتاقی کنار اون اتاق بردن. همچنان فریاد می زدم و سعی داشتم خودمو آزاد کنم ولی نمی شد.
    منو انداختن توی اتاق و درو بستن. هیچ چیزی توی اتاق نبود. اتاق خالیه خالی بود. اتاقی بی نهایت بزرگ با دو شیشه ای ضخیم که منو ازدو اتاق دیگه جدا می کرد. پشت یکی از شیشه ها مورینو و چند محقق با لباس های سفید و کاغذ هایی برای تحقیق نشسته بودن وب ه من خیره شده بودن. مورینو از میکروفونی شروع به صحبت کرد.
    «سلام مایک. حتما غافلگیر شدی. تو وارد سطح 4 شدی برای همین آزمایش امروزت متفاوت تر از ازمایش های قبلیه.برای همین فضای ازمایش هم روی تو متفاوته.اینجا اتاق شبیه سازیه. امروز تو جور دیگه ای آزمایش میشی تا حالا سطح مقاومن و ترمیم بدنی تورو مطالعه کردیم امروز نوبت توانایی های توئه و تطبیق خودت با محیط و توانایی بقا در شرایط سخت.»
    «نمیفهمم چی میگین. منظورتون چیه؟»
    «متوجه میشی.»
    دکمه ای رو فشرد و فضای اطراف من شروع به تغییر کرد. از سقف اتاق چیزی مثل برف به زمین ریخت. تطبیق با محیط؟ اینا چه معنی دارن! فضا داشت سرد و سردتر می شد. اول بخاطر گرمی بیشتر بدنم چندان اذیت نمیشدم ولی میتونستم حس کنم دما داره پایین و پایین تر میاد.زمین زیر پام یخ زده بود.تمام شیشه ها شروع به یخ زدن کرد. زمین پر شد از برف های سفید و سرد.
    «دارین چه بلایی سرم میارین؟»
    دمای بدنم پایین و پایین تر می رفت. جوری که کم کم حس دست و پاهام داشت مختل میشد. شروع به دویدن توی اتاق کردم. با همه قدرتم مشغول دودین توی اتاق کردم تا بدنم گرم بشه و خون جریان پیدا کنه. جرقه ا ی تو ذهنم زده شد باید تغییر شکل میدادم. نمیدونستم چه زمانی از روزه. نمیدونستم شبه یا نه ولی باید امتحان میکردم. توی اون شرایط سخت تنها کاری بود که ازم بر میومد اگه گرگ میشدم سرما آسیبی بهم نمیرسوند. میتونستم خودمو گرم نگه دارم.
    چشم هامو بستم و تمرکز کردم چند ثانیه بیشتر طول نکشید. حس میکردم سال هاست که گرگ نشدم.پخش شدن آدرنالین رو توی رگ هام حس میکردم. انگار نیرویی تزاه گرفته بودم با خشونت به سمت شیشه پریدم و بهش چنگ زدم ولی ضخیم تر از اونی بود که من بتونم بشکنمش.دکمه دیگه ای فشرده شد و فضا تغییر کرد یخ های زیر پام آب شد و تیغ های بزرگ و بلندی زیر پام پدید اومد از روشون میپریدم ولی بلند و بلندتر میشدن. به سمت شیشه پریدم و بین تیم ها مقابل مورینو پشت شیشه نشستم. نمیخواستم برای نجات خودم تلاشی کنم. نه نمی خواستم توی پیشرفت این آزمایش کمکشون کنم. اگه قرار به مردنم بود حاضر بودم بمیرم. حاضر بودم بمیرم ولی دستشون به چیزی که میخوان نرسه. نمیذاشتم با زجر دادن ما به نتیجه دلخواهشون برسن. اگه میمردم لوسی فرار می کرد و میتونست خودشو به بابا اینا برسونه و بهشون اخطار بده که نیان که فرار کنن. با پوزخند به مورینو خیره شدم. ولی خونسرد بود. میکروفون رو مقابل دهانش گرفت و گفت:
    «مایک به نفعته که همکاری کنی. وگرنه جور دیگه ای باهات برخورد میشه.»
    بی حرکت موندم. نمیخواستم هیچ کمکی بکنم.
    «مایک بار اخره بهت اخطار میدم. فکر میکنی اگه خودتو به کشتن بدی ازمایشات ما متوقف میشه؟ نه اشتباه میکنی. اون موقع بیشتر میگیریم و بیشتر میکشیم و تا نفر آخر گرگینه هارو از روی زمین محو میکنیم.»
    سرسختانه ایستاده بودم از هر جهت خارهای تیز به درون بدنم فرو می رفت برف دوباره شروع به بارش کرده بود ولی هر قطره برف که به بدنم میخورد همون نقطه رو میسوزوند و قرمز میکرد. باز هم دندون رو جیگر گذاشتم. خون از تمام بدنم جاری شده بود.
    مورینو نگاهی بهم انداخت و گفت:
    «خودت خواستی مایک.»
    رو به مردی پشت سرش کرد و گفت:
    «بازش کنین.»
    صدای جیر جیری شنیده شد و نمای شیشه ای در جهت مخالف باز شد. اون طرف اتاق شیشه ای در وسط اتاق سکوی بلندی قرار داشت و صندلی روی اون قرار گرفته بود. روی زمین پر بود از خوارهای تیز درست مثل همین اتاق. خارهایی که هر لحظه بلند و بلندر می شدن. از سقف چیزی مانند دوش آب بیرون اومد. نزدیک به ده تا دوش بود. همه باهم باز شدن و اب با شدت شروع به پاشیدن کرد. نگاهم از تمام اونا گذشت بالا و بالاتر رفت. بالای سکو روی صندلی به دختری خیره موند که وحشت زده به من خیره شده بود.
    صدای مورنیو تو فضا طنین انداز شد:
    «میتونی بمونی و مرگ اونم همراه خودت ببینی یا میتونی به خودت زحمت بدی و هردوتاتون رو باهم نجات بدین. میتونی سرجات بشینی ولی تا نیم ساعت دیگه اون اتاق پر از آب میشه و اون تیغ ها تا حدی بالا میان که اون دختر یا تیکه پاره میشه یا تو آب خفه میشه. زندگی یا مرگش تو دست های توئه مایک. تصمیم رو خودت بگیر. مرگ یا زندگی؟ »
    حرف هاش تو گوشم تکرار می شد.
    فقط تونستم زمزمه کنم:
    «لوسی!»
    چطور میتونستن اینقدر پست باشن؟ از قبل فکر منو خونده بودن. باهوش تر از اونی بودن که فکر میکردم دست کم گرفته بودمشون. من میتونستم روی جون خودم ریسک کنم. جونمو بدم و همکاری نکنم ولی لوسی چی؟ میتونستم روی زندگی اونم ریسک کنم؟ مگه برای نجات او نیومده بودم؟ چطور باید چشمامو روی زندگیش میبستم و میذاشتم جلوی چشم هام جون بده؟
    نگاهمو ازش گرفتم و مستقیم به مورینو خیره شدم. کوچکترین حرکتی نکردم. مورینو گفت:
    «شجاعت داری. میخوای صبر کنی و مرگشو ببینی؟ یا فکر میکنی ما منصرف میشیم؟ میل خودته. من از دیدن مرگ جفتتون غرق لذت میشم.»
    دروغگوی کثیف. داری تو دلت خدا خدا میکنی که من آزمایشو ادامه بدم! پست فطرت.
    چشم هامو بستمو عمیق نفس کشیدم. صدای شر شر آب از اتاق مجاور توی ذهنم زنگ میزد. اونقدر رو مغزم بود که درد تیغ های داغی که توی تن خودم فرو می رفت رو از یاد برده بودم. بعد از چند دقیقه صدای جیغ های لوسی باعث شد چشم هام ناخوداگاه باز بشن. سرم بی اراده به سمت شیشه چرخید تیغ ها بالا اومده بودن و به مچ پای لوسی رسیده بودن میتونستم تیزی تیغ هایی که توی مچ پاش فرو می رفت و خونی که از زخم ها جاری می شد رو ببینم. چیزی در ذهنم فریاد کشید تو گرگینه ای درد کمتری حس میکنی ولی اون یه انسانه!
    آب بالا اومده بود به زودی به کمرش میرسید.دیگه نمیتونستم بیشتر از این معطل کنم. از جا حهیدم خودمو از بین بوته های خار و تیغ رد دادم تمام بدنم میسوخت. پهلوم هام از تیزی تیغ پاره شده بود و خون از تمام بدنم جاری بود ولی دندونامو رو هم فشردم نباید به درد توجهی می کردم. به دیواره های گچی اتاق چنگ زدم و سعی کردم خودمو بالا بکشم. پنجه هامو به تیغ ها تکیه دادم و خودمو از انبوهی که منو در بر گرفته بود بالا کشیدم. به سمت دیوار جهیدم و خودمو بالاتر از تیغ ها کشیدم. سردی و برف و داغی تیغ ها باعث ترک خوردن پوستم شده بود. دیواره های گچی از سرما لیز شده بودن به سختی پنجه هامو سفت کردم و خودمو بالاتر کشیدم. صدای دوباره جیغ لوسی حواسمو پرت کرد آب تا کمرش بالا اومده بود و اون وحشت زده جیغ میزد کم کم آب اطرافش به خاطر زخم های زیاد داشت قرمز می شد.
    پام لفزید و از دیوار پایین افتادم . مستقیم روی تیغ های تیز فرو افتادم پهلوم شکافته شد. تیغ تیزی از میان استخوان های پنجه دستم رد و دستم رو شکافت تیغ دیگه ای پهلوم رو شکافته و داخل رفته بود. برای لحظه ای چشم هام سیاهی رفت و فکر کردم دیگه به آخر خط رسیدم. توانی برای بلند شدم نداشتم. تمام بدنم داشت پوشیده از برفی میشد برفی که آغشته به خون سرخ من شده بود.
    چشم هامو بستم برای لحظه ای حس کردم از ظرف زمان و مکان جدا شدم. انگار روحم تمایل به پرواز داشت، تمایل به رفتن و ترک این جسم زخمی و خسته. دلم برای آرامشی پر میزد که خیلی وقت بود ازم گرفته شده بود. در مقابل چشم های بسته ام تصاویر محوی شکل گرفت. تصویر زنی زیبا با موهای بلند قهوه ای و چشم هایی درشت و قهوه ای رنگ. لبخندش مهربون و چشم هاش پر از محبتی خالص بود. کنارم روی زمین زانو زد عطر تنش بی نهایت به مشامم آشنا بود. انگار دیگه از خارها و تیغ های تیز اطرافم خبری نبود انگار تمام خارها تبدیل به چمنی نرم شده بودن. کنارم نشست سرمو بلند کرد و روی زانوش گذاشت. دست لطیفشو روی پیشونیم کشید و زمزمه کرد:
    « چقدر دلم برای دیدنت تنگ شده بود.»
    صداش مثل لالایی ملایم و گوش نواز بود. چشم هامو بستم و گذاشتم نوازش دست هاش مثل سرمی به قلبم ارامشو تزریق کنه.
    «پسرم. چقدر بزرگ شدی. یه مرد شایسته و شجاع.»
    چشم هاموب از کردم هنوز صورتش مقابل صورتم بود. بغض سنگینی توی گلوم لونه کرده بود. لب هام میلرزید. لب هام از هم باز شدن و با صدایی که انگار از ته چاه بگوش می رسید گفتم:
    «مامان!»
    «من اینجام. کنار تو. آروم باش.»
    دستشو روی جای زخمم کشید و گفت:
    « تو قوی تر از اونی هستی که کم بیاری مایک. من بهت اطمینان دارم. تو هم مثل پدرت شجاعی.»
    پوزخند تلخی زدم و گفتم:
    « اون شجاعه؟ اون...»
    «هیششش.... نگو. تو اونو نمیشناسی. در زمان خودش مرد شجاعی بود. ترس از دست دادن تو و غم رفتن من اونو به انزوا کشید.»
    بلند شد.
    نیم خیز شدم:
    «کجا میری! خواهش میکنم تنهام نذار. دیگه نمیتونم. دیگه نمی کشم. منم با خودت ببر.»
    لبخند گرمی زد
    « هنوز زوده. تو هنوز کارای زیادی برای انجام دادن داری مایک.»
    «خواهش میکنم. مامان. تنهام نذار. منم با خودت ببر.»
    خم شد کنارم صورتشو پایین آورد و لب هاشو روی پیشونیم گذاشت. اروم پیشونیمو بوسید و گفت:
    «بهت افتخار میکنم مایک»
    قطره اشکی از گوشه چشم هام چکید.
    
    دو مرد اومدن و مارو بلند کردن. لوسی رو از آغوشم جدا کردن و بیرون بردن.
    «کجا میبرینش؟ دست از سرش بردارین. ولش کنین!»
    با همه قوا بهشون حمله کردم و دندونامو تو گوشت دست یکیشون فرو کردم. چند نفر از پشت منو گرفتن و به عقب کشیدن. پوزخندی زدم و گفتم:
    نحس های من خیلی قویه. نمیدونم امروز چندمه ولی هرچی هست امشب ماه کامله. از الان فاتحه دوستتون رو بخونین. به زودی تبدیل میشه.»
    با صدای بلند زدم زیر خنده و سوزشی رو زیر گردنم حس کردم. بهم دارویی تزریق کرده بودن، چشم هام کم کم سیاهی رفت و بیهوش شدم.
    زمانی که چشمامو باز کردم بازم توی اتاق درمانگاه بودم. چندین سرم بهم وصل بود که مواد داخلشون شبیه هیچ سرمی که تاحالا دیده بودم نبود. حتما موادی بهم میزدن که زودتر خوب بشم و تقویت بشم تا بتونن آزمایشات بیشتری روی من انجام بدن. بی قرار بودم نمی دونستم لوسی درچه حاله فقط امیدوار بودم حالش خوب باشه. صدای در توجهمو جلب کرد. سریع مردیث رو شناختم. از جا نیم خیز شدم ترسید و عقب رفت:
    «آروم باش کاریت ندارم. فقط یه خبر میخوام. اون دختری که اسمش لوسیه. از اون خبر داری؟ اون کجاست؟ حالش چطوره؟»
    «نمیدونم ولم کن. من از هیچی خبر ندارم»
    «ببین میدونم میترسی. میدونم اینا برادرت رو مثل ما گرفتن و تورو هم همراهش دارن و تو مجبوری ساکت بمونی. ولی ببین. دوست من نیک مرد...عشقم همون دختری که از حالش خبر ندرام نزدیک بود بمیره. منم نزدیک بود بمیرم. این آدما هرکی که هستن هر وعده ای که بهت دادن باور کن دروغ محضه. به محضه اینکه کارشون روی برادرت تموم بشه هردوتون رو میکشن. خواهش میکنم کمکم کن. من یه ارتش بزرگ بیرون اینجا دارم. من میدونم چطور میشه فرار کرد ولی یکم اطلاعات و کمک میخوام. نمیتونم بذارم دختری که دوستش دارم بمیره. قول میدم. به شرافتم به ماهیتم قسم قول میدم تو و برادرتو از این مخمصه نجات بدم.»
    دستشو از بین دستام بیرون کشید ظرف داروهارو روی زمین انداخت و فرار کرد. نا امیدانه سرمو روی بالش فشردم. اگه اینجا میموندیم به زودی میمردیم. خیلی زود دخل همه ما میومد. من شکست خورده بودم.
    


    دقیق معاینه شدم. ماهیچه های دستم از چندین ناحیه پاره شده بود استخوان های دندم شکسته بودن قسمتی از استخون دندم به ریه ام وارد شده و شکاف ایجاد کرده بود. یکی از دستام به طور کامل از کار افتاده بود و زمان می برد تا خوب بشه. ولی بدنم با این تقویت کننده ها زودتر از قبل ترمیم می شد. بعد زا یه سری معاینات دقیق نتیجه گرفتن که با یه روز کامل استراحت بدنم قوای خودشو برای ادامه ازمایش ها بدست یاره. نمیدونم چرا اینقدر عجله داشتن زودتر نتیجه بگیرن. انگار همه ازمایشات کنسل شده و همه روی من تمرکز کرده بودن. چرا این اینقدر براشون مهم بود؟
    شب برخلاف بقیه وقت ها زنی بیگانه برام کاسه سوپ سردی با یک تکه نون خشک آورد. خبری از مردیث نبود. پرسیدم:
    «مردیث کجاست؟»
    صورتش خالی از هر حس و حرکتی بود. به دستش چنگ زدم و گفتم:
    «مردیث کجاست؟ با توام»
    به سمت من برگشت ولی چشم هاش بی حالت بود. انگار مهی غلیظ چشم هاشو پوشوندهب اشه. مردمک هاش هیچ حرکتی از هوشیاری نداشت. تکونش دادم ولی هیچ عکس العملی نشون نداد. مثل مرده ای متحرک بود. ترسیدم دستشو ول کردم. مثل آدمی مسخ شده با گام هایی آروم از اتاق بیرون رفت.
    در که بسته شد لرزی به تنم نشست اینجا واقعا چه خبر بود؟ این آدمای عجیب کی بودن؟ واقعا داشتن چیکار می کردن؟ نمیتونستم باور کنم چیزی که به من گفته حقیقت داشته باشه یا حداقل این آزمایش ها برای پوشوندن هدف دیگه ای بود هدفی که نمیدونستم چیه؟ ساعت اتاق درمانگاه عدد 1 نیمه شب رو نشون میداد. خواب به چشم هام نمیومد نگرانی داشت منو میکشت. بی خبری از لوسی. ندونستن حال پدرم و گله. اینکه قرار بود چقدر دیگه دووم بیارم؟ حس میکردم سرم داره از هجوم فکر منفجر میشه.
    در با صدای جیرجیری باز شد. چشم هامو بستمو خودموب ه خواب زدم. زیر چشمی اتاق رو پاییدم. صدای گام های آهسته ای روی سطح صاف زمین به گوشم می رسید که نزدیک و نزدیک تر می شد. با دست آهسته سرم رو از مچم کندم تا در صورت نزدیک شدن کسی توی گردنش فرو کنم و فرار کنم. صدای آهسته ای گفت:
    «مایک!»
    صدای مردیث بود.
    چشم هامو باز کردم و گفتم:
    «مردیث!»
    «بیداری؟ خدارو شکر»
    «اینجا چیکار میکنی اونم این ساعت!»
    دستمو تو دست کوچیکش گرفت.
    «قول میدی برادرمو نجات بدی؟»
    «هردوتون رو نجات میدم.»
    «نمیتونیم منو نجات بدی. ولی قول بده برادرمو نجات میدی.»
    «قسم میخورم هردوتون رو نجات بدم»
    رو تخت نشست و گفت:
    «اتفاق عجیبی داره میوفته مایک. میفهمم. اینجا تعداد خیلی زیادی انسان زندگی میکنن. یه سری دانشمند در حدود سیصد نفر. پونصد نفر انسان بیمار و 200 مورد نمونه آزمایشی.»
    «مگه این جهنم دره چقدر بزرگه؟»
    «خیلی زیاد بیشتر از اونی که فکرشو بکنی.»
    «منظورت از بیمار چیه؟»
    «بیماری های خاص. بیماری های لاعلاج و غیرقابل درمان. اونا سعی دارن با استخراج ژن و پیوند نخاع از شما بیماری های لاعلاج رو درمان کنن. میخوان آزمایش کنن تا با توجه به قدرت بدنی شماها و دوام و سازگاریتون با محیط بهترین ژن رو بسازن و استفاده کنن. ژن خون آشام ها جوابگو نبود. نتونستن با انسان پیوند بزنن خیلی از انسان های تحت آزمایش با تزریق ژن خون آشام و پیوند دچار مشکلات عمده و مرگ شدن. شماها موجودات زنده هستین خون اشام ها مردن بدرد نمیخورن. اونا دنبال سازگاری نسل شما هستن. »
    «لعنتی حدس میزدم حرفاش دروغ باشه.»
    « یه سری دارن غیب میشن. یه سری خدمتکار مثل من که اسیر گرفته شده بودن. یا یه سری که در ازای آزمایش روی بچه هاشون و به امید درمان عزیزاشون داوطلبانه برای خدمت اومدن. دو سه روزه دارن غیب میشن. من میترسم. نمیدونم چه اتفاقی داره میوفته ولی اگه قراره تو امید آخر من برای نجات برادرم باشی من حاضرم هرکاری بکنم.»
    » باشه باشه ارومب اش بزار اروم پیش بریم.»
    «وقت زیادی ندارم هر لحظه ممکنه متوجه غیبت من بشن.»
    «برادرت اینجا چیکار میکنه؟»
    «برادر من یه خون آشامه»
    «باشه. شمارو چطور آوردن اینجا؟»
    « ما یه جای دور زندگی میکردیم برادرم یه شب رفته بود هیزم بیاره مورد حمله قرار گرفت و تبدیل شد. از اون به بعد یه مدت خودشو تو خونه پنهان میکرد ولی کم کم تونست خودشو کنترل کنه. تصمیم داشتیم از شهر بریم و یه جای خلوت زندگی کنیم پدرو مادر نداشتیم. توی راه مارو گرفتن و به اینجا آوردن.»
    «آخرین باری که برادرتو دیدی کی بود؟»
    «دو ماه پیش. میخواستن روش آزمایش کنن.»
    «مطمئنی زندس؟»
    «مطمئنم.»
    «اسمش؟»
    « سم»
    «باشه ما پیداش میکنیم نگران نباش. در مورد اینجا بهم بگو. ساختمون چطوریه؟»
    «سه طبقس. طبقه اول در سطح زمین محل زندگی دانشمکندا به طور شبانه روزی اینجا هستن. با خانواده هاشون. طبقه دوم زیر زمین انسان های بیمار تحت درمان و طبقه سوم اینجا نمونه های آزمایشی. »
    «چطور میشه از در ها و دوربین ها عبور کرد؟»
    «برای دوربین ها راه حلی ندارم ولی درها با کارت عبور حل میشن جز درهایی که اختصاصی و برای دانشمنداس. ما خدمتکارها فقط دو طبقه زیر زمین رو میبینیم و نمیتونیم به طبقه بالا تر راه پیدا کنیم.»
    «باشه وقتش که برسه باید کارت عبورتو به من بدی. من همه چی رو حل میکنم.»
    «کی؟»
    «تا فردا شب.»
    سری تکون داد و گفت:
    «بهت اعتماد کردم قولت یادت نره.»
    «یادم نمیره.»
    
    از اتاق خارج شد و من با ذهنی آشفته و پر از فکر های جدید سر روی بالش گذاشتم. میدونستم اونا اونقدرا صادق نیستن که از هدفشون حقیقت رو بگن. ولی چرا اینقدر عجله؟ چرا مورینو اینقدر اصرار داشت روی من آزمایش کنه؟

    صبح روز بعد مرخص شدم وبه قفسم برم گردوندن. لوسی هم توی قفسش بود. حالش خوب بود ولی سکوت کرده و حرفی نمیزد. انگار این اتفاقات براش بیش از حد توان بودن. دو گرگینه رو انتخاب کردن و برای آزمایش مرحله سوم بردن. مطمئن بودم دیگه برنمیگردن. از طرفی تعداد گرگینه ها کم شده بود و اونا اونقدر روی من تمرکز کرده بودن که وقت شکار جدید رو نداشتن از طرفی تمام گرگینه ها با هم متحد شده و مراقب هر حرکتی بودن.

    با تمسخر گفتم:

    «به زودی همه گرگینه هات تموم میشن دلم میخواد دبونم بدون ذخیره چیکار میکنی.»

    مورینو جلوی قفس ایستاد و گفت:

    «تو برای من کافی هستی مایک. ولی یه خبر خوب برات دارم. گروهت حرکت کردن. تا شب به اینجا میرسن. اونوقت من یه منبع فراوون از ژن های مورد نظرمو دارم.»

    با لحنی مرموز گفتم:

    «اون کیه؟ کیه که بخاطر نجاتش داری اینجوری بال بال میزنی از خواب و خوراکت میزنی و وقتتو روی ما تلف میکنی؟ حدس میزنم باید....پسرت باشه! آره اون باید پسر باشه. از بین تمام ماها تو فقط گرگینه های مذکرو انتخاب کردی. نفرتت از ما اینو نشون میده. میخوای با فدا کردن ما نجاتش بدی مگه نه!»

    خشم توی چشم هاش شعله ور شد.

    « از کدوم جهنمی این حرفا رو میزنی؟»

    «من بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی میدونم مورینو. من گوشام خیلی تیزه اینو یادت رفته؟»

    حالت بی تفاوتی به چهره اش داد و گفت:

    «پس فکر میکنم فردا آخرین روز زندگیت باشه چون تصمیم دارم سه مرحله آخر ازمایشو یکجا روی تو پیاده کنم حتی اگه بمیری هم ژنت به دردمون میخوره.»

    از اتاق بیرون رفت. حالا باید دعا میکردم امشب مردیث خودشو به اینجا برسونه. بی طاقت بودم انگار زمان روی دور کند میگشت و هر ثانیه چند سال طول میکشید. توی قفس ها تقریبا 8 گرگینه جز من بودن که هیچکدوم بهوش نبودن تقریبا همه در طی مراحل تا سه قواشون از دست رفته بود. صدا زدم:

    «لوسی؟»

    پاسخی نیومد.

    «لوسی صدامو میشنوی؟ خواهش میکنم جواب بده نیاز دارم که صداتو بشنوم.»

    «بله مایک؟»

    «امشب فرار میکنیم. سعی کن نخوابی. با علامت من باید از اینجا بریم. من قفسارو باز میکنم و میرم دنبال راه فرار تو باید یه کاری انجام بدی.»

    «چیکار؟»

    « با دختری به نام مردیث میری و برادرش سم رو آزاد میکنی اونا با ما زا این جهنم میان بیرون.»

    «مردیث کیه؟»

    «یکی که قراره کلید نجاتمون باشه.»

    زمانی که چراغ های اتاقک خاموش شدن فهمیدن ساعت به نیمه شب رسیده آخرین بازرسی گشت شب به ما سر زد و بعد خاموشی بود. میدونستن ما راه فراری نداریم و در واقع توانی برای فرار نداریم برای همین چندان سفت و سخت از قفس ها مراقبت نمی کردن.

    یک ساعت بعد لای در نیمهب از شد و صدای مردیث رو شنیدم.
    


    «بیا تو امنه.»

    «وارد اتاق شد و کنار قفسم ایستاد. میله هارو گرفت و گفت:

    «چطور باید بیارمت بیرون؟ من نمیدونم چطور میشه این قفلا رو باز کرد.»

    «من میتونم.»

    پوزخندی زدم و ناخنم رو روی پوست دستم کشیدم و پوستمو پاره کردم مردیث از وحشت چشماشو بست. سوزن سرمی که تو آزمایشگاه دستم بود رو از توی پوستم بیرون کشیدم تنها جایی که می شد پنهانش کنم درون بدنم بود. سوزن رو بهش دادم و گفتم:

    «قفل جوری طراحی شده که زا داخل باز نمیشه. اینو توی سوراخ فرو کن تا زمانی که به یه مانع نرسیدی بچرخون و یواش ببرش داخل به مانع که رسیدی یکم به داخل فشار بده و صدای کلیک میشنوی بعد به راست بچرخون و بکشش بیرون.»

    چند دقیقه با قفل ور رفت وب عد صدای کلیک و باز شدن قفل به گوش رسید.

    درحالی که بیرون میومدم گفتم:

    «احمقا به فکر یه قفل الکتریکی نیستن. فکر میکنن ما اونقدر ضعیف و ناتوانیم که نمیتونیم بیایم بیرون.»

    مردیث گفت:

    «این قفلا فقط از بیرون باز میشه. از داخل ممکن نیست.»

    رو به مردیث گفتم:

    «لوسی رو بیار بیرون و برین سمت سلول برادرت. من میرم راه رو باز کنم. کارتتو بهم بده.»

    کارتشو به سمتم گرفت و گفت:

    «مراقب باش مایک»

    زمزمه کردم:

    « تو هم مراقب عشق من باش.»

    قرار شد یک ساعت دیگه در انتهای طبقه دوم همو ببینیم.از اتاق خارج شدم. باید دوربینارو قطع میکردم یا شاید باید یه کار میکردم متوجه من نشن. وارد اولین اتاق شدم و از روی میز لباسی شبیه لباس گاردهای نگهبان اونجارو پوشیدم. کلاهی هم روی سرم گذاشتم تا صورتم توی تصاویر دیده نشه. باید قبل اینکه لوسی توی دوربینا دیده میشد میرفت به اتاق نظارت.

    چندین راهرو رو طی کردم. چشمم رو سر در اتاق ها می گشت. رو یه اتاق نوشته بود نمونه های A روی بعدی نمونه هایB و همینطوری تا E ادامه داشت از چند پله بالا رفتم اتاق خدمات، سرویس، درمانگاه و اتاق نظارت! خودش وبد. چند ضربه به در زدم. صدایی گفت:

    «کیه؟»

    «برای تعویض شیفت اومدم قربان.»

    «الان؟ تعویض شیفت که یه ساعت دیگس!»

    «دکتر مورینو گفتن امروز شیفت زودتر به من تحویل داده بشه. تازه به این بخش منتقل شدم. ایشون شخصا درخواست کردن.»

    در باز شد و مردی مسن از اتاق بیرون اومد. نگاهش روی من گشت. گفت:

    « اسمت؟»

    «آدام جیمز. میتونین خودتون تماس بگیرین از دکتر مورینو بپرسین. دوتا گرگینه رو بردن اتاق آزمایش و از من خواستن نتایجو اینجا ضبط کنم و تحویل بدم.»

    «چرا با دوربینای بخش خودشون کار نمی کنن؟»

    «گفتن یه مشکل فنی پیش اومده»

    مرد خمیازه ای کشید و گفت:

    «خیله خب برای من بهتره دارم از خستگی میمیرم. درو از داخل قفل کن آدام.»
    
    رفت و من و اتاقو تنها گذاشت. احمق اینقدر خسته بود که حتی از من کارت شناسایی هم نخواست. وارد اتاق شدم. رو به روم پر بود از مانتیورهایی که گوشه گوشه ساختمون رو نشون میدادن. تو یکی از مانیتورها مورینو مشغول آزمایش مرحله سه روی گرگینه ای جوون بود. گرگینه جچوون وسط ازمایش دچار خونریزی مغزی شد. خون از بینی و دهنش فواره میزد. چشم هامو بستم و به سمت مانیتور دیگه ای برگشتم. سلول ها اونقدر تاریک بودن که قابل درک نبود کیا توش نگهداری میشن. توی یکی از مانیتورها تونستم لوسی و مردیث رو ببینم که به سمت بخشE میرفتن پس ومپایرها اونجا بودن.

    دوربین های سراسر ساختمون رو قطع کردم.حداقل چند ساعت زمان می گرفت تا متوجه از کار افتادن دوربین ها بشن.مسیرو پیدا کردم اگه مشکلی پیش نمیومد میتونستم تا طبقه دوم بریم و بعد باید به فکر راه خروج میوفتادم. طبقه اول رو رد دادم و به طبقه دوم رسیدم. از کنار اتقا هایی که رد می شدم هرکدوم اسم یه بیماری لاعلاج رو داشت. اسم بیماران روی لیستی روی درها چسبیده شده بود. یک اتاق اختصاصی بود. اسم جوردن ام. روی در خودنمایی میکرد. علامت قرمز بزرگی روی در نوشته شده بود. بیمار ویژه!

    کنجکاوی بهم غلبه کرد. شاید این همون پسر دکتر مورینو بود. کارت مردیث رو توی قفل در کشیدم و منتظر به صدا درومدن آزیر شدم ولی با صدای بیب سبز شد و در باز شد. داخل رفتم. پسری جوون با موهای مشکی روی تختی سفید خوابیده بود. دستگاه های زیادی بهش متصل بودن. جلوتر رفتم. بنظر نمیرسید بیماری خاصی داشته باشه مثل یه پسر نرمال بود. دفترچه کنار تخت رو برداشتم. شرح بیماری نوشته شده بود.

    جوردن مورینو

    سن: 24 سال

    بیماری: نامشخص

    علائم: خواب دائم. بیمار تمام ساعات ماه رو در خواب میگذراند بدون اینکه در کما باشد مثل خوابی طولانی و بدون بیداری. تنها دو روز در ماه از خواب بیدار شده روز اول با حالتی وحشیانه به سایرین حمله کرده هیچ شناخت و درکی از محیط اطراف ندارد. جنون و وحشی گری از علائم حاد اوست. روز دوم به حالت اولیه خود بازمیگردد ذهنش هنوز در آخرین سال زندگیش قبل مبتلا شدن به این بیماریست و هنوز مانند پسری 10 ساله زندگی میکند.

    برگه رو که کنار گذاشتم تازه متوجه زنجیرهایی شدم که دست و پاهاشو به تخت چفت کرده بود میشد علائم چنگ انداختن اطراف تخت چوبی رو کامل دید. پسر بیچاره. معلوم نبود چه بلایی سرش اومده.

    از اتاق خارج شدم. پس برای بهبود اون اینقدر سعی در پیدا کردن ژن داشت. چشمم به اتاق نگه داری نمونه ها خورد. وارد شدم. چندین یخچال پر از نمونه به چشم میخوردن.یخچال اولو با زکردم. نمونه بخش A گرگینه ، نمونه بخشB پریان، نمونه بخش C کوتوله ها، نمونه بخش E خون آشام ها و نمونه بخش D با قرمز نوشته بود محرمانه( در حال آزمایش)

    صدای باز دشن در منو به خودم آورد و بلافاصله صدای:

    «هی؟ تو؟ اینجا چیکار میکنی؟ کی هستی؟»

    مکث کردم. نمیدونستم باید چیکار کنم.

    « باتوام کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟»

    دستم به سمت سرنگ نمونه D رفت. اروم تو آستینم پنهانش کردم.

    «چی تو دستته؟ رو زمین زانو بزن. دستاتو ببر بالا»

    رو زمین نشستم و دستامو بالا بردم. بیسیم رو برداشت تا گزارش بده.

    «لباس ناحیه 1 تو تنته اینجا چیکار می کنی؟»

    کمی جلوتر اومد. توی بیسیم گفت:

    «از بخش 2 به مرکز نظارت. از بخش 2 به مرکز نظارت یه غریبه اینجا داریم. نیرو اعزام کنین.»

    پوزخند زدم. بخش نظارت؟ هیچکس اونجا نبود.

    «بخش نظارت؟ بخش نظارت؟»

    با فریاد گفت:

    «لعنتی رابرت نگو که خوابت برده»

    جلوتر اومد و خم شد تا صورتمو ببینه در یک آن با یه تصمیم ناگهانی سرنگ رو بالا بردم و توی گردنش فرو گرفتم. فریاد زد و زانوهاش شل شد. به دستم چنگ انداخت و سرنگ رو بیرون کشید ولی دیر بود همه مواد تزریق شده بود. با دیدن سرنگ چشم هاش گشاد شد.

    « این...این...»

    «این چیه؟»

    «ازمایش....آزمایش ممنوعه...خدای من...تو چیکار کردی!»

    «ازمایش ممنوعه چیه؟»

    صداش به خس خس افتاد. یقمو چنگ زد و منو به سمت خودش کشید.

    سرشو کنار گوشم گذاشت و زمزمه کرد:

    «زامبی!»
    

    با بهت عقب رفتم و بهش که بیهوش شده بود خیره شدم. منظورش از زامبی چیه؟ داره شوخی میکنه؟ هر موجودی واقعی باشه این یکی قطعا تخیله محضه!
    شک به دلم افتاد باید میذاشتم همینطوری بمونه یا میکشتمش؟ اگه خطرناک میشد چی؟ نمیتونستم یه ادم بی گ*ن*ا*ه رو بکشم. طنابی از گوشه اتاق پیدا کردم و دست و پا و دهنشو محکم بستم.جیباشو گشتم و از شانس خوبم کارت ورود به طبقه بالا رو پیدا کردم این نهایت خوش شانسی بود. تو یه کمد کنار اتاق انداختمش. داشت دیر میشد حتما دیگه لوسی و مردیث تا الان تونسته بودن سم رو پیدا کنن و داشتن سمت ما میومدن. میخواستم از اتاق بیرون برم که بازم کنجکاوی مانعم شد برگه های روی میز رو پخش و پلا کردم کشو هارو گشتم. یکی از کمد ها قفل عجیبی داشت. کلید بهش نمیخورد با تردید کارت مرد رو رو به روش گرفتم که باز شد. توش فقط یه فایل بود. فایلی با حروف بزرگ محرمانه.
    بازش کردم
    ویروس زیانیک
    توضیحاتش رو هرچی بیشتر خوندم پاهام سست تر شد. نوشته بودن این محلول با ترکیب چند عنصر جادویی بدست اومده بود. ویروسی تاریک و پلید. نوشته بود این محلول روی چندین نسخه اجرا شده اول افراد دچار بیهوشی دو ساعته میشن بعد بدنشون کم کم دچار زخم های عمیق و خونریزی میشه به کبودی میرسه و در نسخه های اولیه پوسیدگی گندیدگی و قطع عضو بوده ولی در نمونه های اصلتح شده بدن سالم میمونه ولی جریان خون متوقف میشه فرد در واقع تبدیل به مرده ای مترحک میشه و با سیستم های پیشرفته قابل کنترل توسط انسان میشه مغز فرد از درون متلاشی شده و توسط پیام های الکتریکی توسط انسان قابل کنترله. موجودات تولید شده از این ویروس انسان نامیده نمیشن و لغت زامبی بهترین توصیف براشونه. توانایی الوده کردن سایرین به این ویروس رو دارن و میتونن در صورت رسیدن دستور با قدرت بدنی فوق بالا چندین انسان رو‌تیکه پاره کنن.
    پایین فایل نوشته شده بود استفاده بیش از حد خطرناک در حال ازمایش روی پروژه نهایی.
    فایل رو بستم و به دیوار تکیه دادم. اینا داشتن چه هیولایی رو میساختن؟؟ اینجا دارن چه غلطی میکنن؟

    هیچ پادزهر وواکسن درمانی نداشت. معلوم نبود اینجا دنبال درمان‌بودن یا دنبال ویروس؟؟ اینجا چه خبر بود؟ با شنیدن صدای پایی لای درو باز کردم چشمم که به لوسی افتاد با خیال راحت بیرون رفتم. پسری قد بلندتر از مردیث با موها و چشم های مشکی پشت سرشون بود. لوسی رو در اغوش کشیدم و گفتم‌
    « باید زودتر از اینجا بریم.»
    «دوربینا چی؟»
    «همشونو خاموش کردم نگران نباش.»
    همه باهم به سمت انتهای راهرو دویدیم. کارت رو رو‌به روی دستگاا شناسایی هویت قرار دادم بعد از چند ثانیه در باز شد. به سمت اسانسور دویدیم. صدای پایی از پشت سر متوقفمون کرد و بلافاصله صدای فریاد مورینو که داد میزد:
    « بگیرینشون نمونه ها دارن فرار میکنن»
    دیگه نموندیم ببینیم‌چند نفر دارن دنبالمون میان به سرعت به سمت اسانسور دویدیم مردیث روی کف لیز ساختمون سر خورد دستشو گرفتم که بلندش کنم از درد نالید. کولش کردم و داخل اسانسور بردمش. سه نگهبان داشتن به سمتمون‌میومدن اسلحه هاشون رو به سمت ما گرفتن قبل اینکه شلیک کنن در اسانسور بسته شد.
    لوسی گفت
    «الان طبقه بالا برامون نیرو میفرستن مارو میگیرن.»
    « منو دست کم‌نگیر لوسی. ما الان یه گرگینه و یه خون اشامیم. میتونیم باهاشون‌مبارزه کنیم.»
    سم نگاه مطمئنی بهم انداخت و گفت
    « خیلی وقته‌منتظرم دخل این حیوونای پست فطرتو بیارم.»
    در اسانسور باز شد ازش حارج شدیم به سمت اولین راهرو سمت راست دویدیم. صدایی توی کل ساختمون اعلام‌وضعیت اضطراری و فرار مارو کرد
    راهرو ها پر شد از افرادی که اونجا بودن بعضی با دیدن ما فرار کردن و بعصی هم شروع به بیسیم زدن کردن. راهرو های تو در تو رو بدون اینکه بدونیم به کجا میرسیم طی کردیم.
    از چند طرفم محاصره شدیم. دکتر مورینو‌درحالیکه نفس نفس میزد مقابلمون قرار گرفت و گفت:
    « فکر کردی به همین اسونی‌میتونی از دستمون در بری مایک؟»
    پوزخندی زدم و گفتم
    «از اینم راحت تر میتونم»
    من و سم هردو همزمان به سمتشون حمله کردیم صدای شلیک گلوله ای فضا رو‌پر کرد و سوزش شدید کتف دستم ولی اهمیت نداشت من مقاوم شده بودم. با یه جهش دندونامو دور بازوی مورینو فصردم و کشیدمش وسط خودمون دندونامو‌رو شاهرگ اصلی گذاشتم‌و گفتم:
    «جلوتر بیاین میکشمش»

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط نیلوفر در تاریخ 1395/8/23 و 13:12 دقیقه ارسال شده است

سعادت و خوشبختي رو براتون آرزومندم... خوشحال ميشم به منم سر بزنين نيومدي هم اشکال نداره بازم ممنون موفق باشي


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 401
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,241
  • بازدید ماه : 14,199
  • بازدید سال : 141,302
  • بازدید کلی : 11,638,442