close
مجتمع فنی تهران
رمان گرگ زاده قسمت پنجم (آخر)
loading...

رمان فا

  «جلوتر نیاین وگرنه گردنشو میشکنم. جدی می گم سرجاتون بمونین.»    مورینو به سمت افرادش فریاد زد:    «سرجاهاتون بمونین.…

رمان گرگ زاده قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 203 یکشنبه 23 آبان 1395 : 13:8 نظرات ()

  «جلوتر نیاین وگرنه گردنشو میشکنم. جدی می گم سرجاتون بمونین.»

    مورینو به سمت افرادش فریاد زد:

    «سرجاهاتون بمونین. جلو نیاین.»

    غریدم:

    «خوبه! حالا اسلحه هاتون رو بذارید روی زمین. همین حالا.»

    همه با تردید به من خیره شدن. مورینو فریاد زد:

    «به حرفش گوش بدین!»

    همه اسلحه هارو زمین گذاشتن. لوسی و مردیث یواش جلو رفتن و اسلحه هارو جمع کردن. یکی از نگهبان ها ناگهان دست در جیبش برد و یه اسلحه بیرون کشید. سم بدون لحظه ای مکث با سرعتی فوق تصور به سمتش دوید از پشت گردنشو بین دست هاش گرفت و صدای قرچ شکستن استخون تن همه رو به لرزه انداخت. همه رنگ از صورتشون پرید........................



 

    « به نفعتونه به حرف من گوش بدین. اگه میخواین زنده بمونین!»

    موهای دکتر مورینو رو توی مشتم پیچوندم و کشیدم صدای جیغش به هوا رفت.

    «دردت گرفت؟ واقعا؟ باید سعی کنی در برابر درد مقاوم باشی. باید شکنجه ببینی و صدات در نیاد تا قوی بشی. نباید زا این درد های کوچیک بترسی مگه نه؟ من چندین بار اینجا تا مرگ رفتم و برگشتم. چرا تو یه بار تا دم مرگ نری؟»

    «خواهش میکنم ولم کن.»

    « نه تا وقتی جواب سوال هامو نشنوم.»

    «وقتی بقیه نگهبانا برسن میگیرنت و بعد مثل سگ میکشمت. میندازمت توی همون اتاق و اونقدر شکنجه ات میدم که با زجر بمیری.»

    «نه نه اینجارو اشتباه میکنی. آدم وقتی تو چنگال دشمنه نباید از چنین تعدیدی استفاده کنه! میدونی چرا؟ چون وقتی صبر من لبریز بشه خیلی بد میبینی دکتر!»

    با یه حرکت ناگهانی محکم به دیوار کوبیدمش و دستشو از پشت پیچوندم.با صدای بلند فریادز دم:

    «کی جاسوس تو توی گله منه؟»

    «نمیتونم بگم. اینا اسرار آزمایشگاس.»

    موهاشو تو جنگ گرفتم و اینبار بدون رحم کشیدم. دسته ای از موهاش با شدت از ریشه کنده شد و خون از محل کنده شدن موها جاری شد.

    «میگی یا بازم ادامه بدم؟»

    جیغ میزد و به نفس نفس افتاده بود. هیچکس جرات نداشت بهش نزدیک شه و کمک کنه. بی رحمی تمام توی وجودم شعله میزد. تمام شکنجه ها تو ذهنم تداعی شد.

    «میگی یا نه؟»

    «باشه باشه. یه نفر توی گله گرگینه های مهتاب هست. اون بهمون خبرا رو میده. »

    «اسمش؟»

    «رافائل! اسمش رافائله!»

    چشم هام از بهت گشاد شدن. خدای من! از یه خودی ضربه خورده بودیم. چقدر بابا بهش اطمینان داشت! چطور تونسته بود جون مارو به خطر بندازه! جون پسر خودش پیتر چطور؟ البته رافائل زرنگ بود. اون مدرکی میخواست که بی لیاقتی منو ثابت کنه. براش کافی بود تا به بقیه ثابت بشه من رهبر مناسبی نیستم و بعد یه شورش بزرگ علیه من و درک. چی از این براش بهتر بود؟ اگه گله با اتحاد گرگینه های سایه به اینجا میرسید و تعداد زایدی با موج مافوق صوت گرفتار میشدن مدرک بزرگی برای اثبات بی لیاقتی من بود. و بعد از من پسرش جانشین می شد چون من رهبری رو بهش سپرده بودم. این همه چیزی بود که رافائل میخوسات

    «مرتیکه پست فطرت!»
    مکث کردم. گله الان کجا بود؟
    «گله الان کجاست؟»
    «نمیدونم.»
    «بگو کجاااست!»
    «من فقط میدونم اونا صبح به سمت اینجا حرکت کردن!»
    «زنگ بزن از جاسوست بپرس.»
    با دست هایی لرزان شماره رافائل رو گرفت. بعد از یه مکالمه خیلی کوتاه گفت:
    «اطراف اینجا اطراق کردن منتظرن. نیمه شب حمله می کنن»
    دستشو کشیدم و به ساعتش نگاه کردم یک ساعت و نیم تا نیمه شب فرصت بود.
    «باشه. میرسیم به سوال بعدی. شما اینجا چه غلطی دارین می کنین1»
    «نمیتونم بگم. اینا محرمانست. رئیس مارو میکشه.»
    «من کاری با رئیست ندارم حرف بزن.»
    «نه! »
    «زیانیک چیه؟ ویروس زیانیک رو واسه چی ساختین؟»
    از حرف زدن امتناع کرد. نفس عمیقی کشیدم و به خشمم اجازه دادم کنترل منو در دست بگیره با یه حرکت کوبیدمش زمین و نزدیک شدن همه از ترس عقب رفتن لوسی نالیدک
    «مایک!»
    دستشو پیچوندم و قبل اینکه بتونه حتی فریاد بزنه دوتا از انگشت هاشو گاز گرفتم. صدای قرچ قطع شدن استخون و بعد جیغی از ته دل. خون توی دهنمو تف کردم و گفتم:
    «حرف بزن وگرنه دیگه کاری با تو ندارم مستقیم میرم سراغ اون اتاقی که پسرت اونجا خوابیده.»
    یکی از سرم های ویرویس زیانیکو که توی جیبم گذاشته بودم بیرون اوردم و گفتم
    «شایدم بدت نیاد رو خودت امتحانش کنم »
    اسم پسرش که اومد سست شد. اراده اش از بین رفت. نفس نفس میزد.
    « با پسرم کاری نداشتهب اش همه چیزو میگم. به اون کاری نداشته باش.»
    «زود باش من تمام شب رو وقت ندارم»
    «اینجا یه مرکز آزمایشی برای تحقیق روی موجودات ماورایی و کشف ژن جهش یافته شما برای بهبود و سلامت بیمارای لاعلاج. ما روی شماها آزمایش میکنیم تا ببینیم ژن شما چطور دوباره خودشو ترمیم میکنه. چطور میتونه عمر طولانی با سلامت و بدون هیچ بیماری داشته باشین و چطور بدنتون سلامتش رو بعد از زخم پیدا میکنه. و اینکه چطور در شرایط متفاوات بدنتون خودشو تطبیق میده.»
    «این همش نیست. میدونی که میدونم. این سرنگ توی دستم خیلی حرفا واسه گفتن داره.»
    مردمک های لرزونش روی سرم خیره موند. دستش خون ریزی داشت.
    « همه این دم و تشکیلات که میبینی فقط یه پوششه. یه پوشش واسه یه کار بزرگتر. اول هدف همین بود ولی در طی همین عملیات ما به یه ویروس عجیب دست پیدا کردیم. ویروسی که این مدت فقط توی فیلم سینمایی های تخیلی ازش حرف به میون اومده. ویروسی که میتونه موجودی شبیه به زامبی رو شبیه سازی کنه. نمیشه گفت شبیه زامبی های فیلمان. نه به اون اندازه خون خار و بی عقل و هوش نیستن. فردی که ویروس بهش تزریق میشه بعد از یه بیهوشی دو ساعته میمیره. توی نمونه های اول مرگ و میر بدی داشتیم. خونریزی زخم های بزرگ ولی کم کم نمونه اصلاح شد. مغز و قلب از کار میوفتن و عملا جسم یه مرده متحرکه ولی با یه سری برنامه های کامپیوتری میشه کنترلشون کرد. میشه ذهنشون رو تو دست گرفت و کاری کرد که هرکاری ما میخوایم انجام بدن. اینجوری میتونیم یه ارتش عظیم داشته باشیم. ارتشی که بی چون و چرا به حرف ما گوش میده نمیمیره زخمی نمیشه و میتونه آدمای دیگه رو به موجودی مثل خودش تبدیل کنه.»
    باید میدونستم اینجا اونطور که میگن نیتس. میدونستم یه هدف پلیدتری دارن. هه به فکر انسان ها باشن؟ نه اونا میخوان یه ارتش تمام و کمال داشته باشن و دنیا رو تصاحب کنن. موجوداتی بسازن که هم ماورا رو شکست بده هم انسانیت رو. آدمای پست فطرت.
    «چند نسخه از این ویروس رو آزمایش کردین؟ »
    «نسخه ها هنوز در حال ازمایشن. درواقع تازه ازمایش شدن.«
    «روی کیا؟»
    «روی اون دختری که چند شب پیش برات غذا اورد»
    یادم اومد زنی با چشم های بی حالت بدون حرف ساکت و صامت با نگاهی غبار گرفته. پس اون یه مرده متحرک بود!
    «بازم هستن؟»
    «آره دیشب رو یه تعدادی آزمایش شده»
    لوسی بازومو کشید:
    «مایک دراه دیر میشه باید بریم.»
    دستمو زیر گردنش فشار دادمو و گفتم:
    «لیاقتت اینه که بکشمت ولی نه این کارو نمی کنم. گله امو نجات میدم و بعد شکستت میدم آرزوی خوب کردن پسرتو به دلت میذارم. این برات بدترین شکنجه اس که اونو توی اون حالت ببینی و گرگینه ای برای تست و آزمایش نداشته باشی.»
    ولش کردم و به سمت راهروی خروجی دویدیم. صدای فریادشو میشنیدم که میگفت:
    «چرا مثل مجسمه خشکتون زده برید دنبالش!»
    کارتی که از جیب مورینو کش رفته بودم رو جلوی محفظه درب شیشه ای گرفتم در باز شد بچه ها رفتن داخل قبل اینکه برم بیرون صدای مورینو رو شنیدم که فریاد زد:
    «ولش کنین! دنبالش نرین»
    برق شیطانی توی نگاهش میدرخشید. دیگه معطل نکردمو درو از بیرون قفل کردم و از پله ها پایین رفتیم. وقتی چشمم به محوطه آزاد و جنگلی افتاد نفس راحتی کشیدم. آزاد شده بودیم.
    بدون مکث به سمت درخت ها دویدیم. باید گروه رو پیدا میکردم. باید میفهمیدم کجان! قطعا تا محدوده دورتری از موج صوتی بودن وگرنه مورینو بهشون رحم نمی کرد و تا الان همه رو گرفته بود. باید زودتر هشدار می دادم. لحظه ای توی ذهنم گفتم نکنه الان فعالش کنه و مارو گیر بندازه؟ ولی وقتی صد متر دور شدیم و هیج اتفاقی نیوفتاد خیالم راحت شد.
    لوسی نفس زنان ایستاد و گفت
    «من توان اینقدر دویدن رو ندارم.»
    نگاهی بهش انداختم و گفتم:
    «وقت زیادی نداریم باید گله رو پیدا کنم.م
    «خواهش میکنم مایک فقط یک ربع بهم فرصت بده. ببین مردیث هم حالش چندان خوب نیست.»
    نگاهی به مردیث انداختم رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود. هیچ حرفی نمیزد. چند لحظه مکث کرد و بیهوش روی زمین افتاد. سم از رو زمین بلندش کرد و گفت:
    «اون توانایی این همه فشار رو نداره. خیلی خستس. باید یکم استراحت کنیم.»
    «باشه شما اینجا بمونین من گله رو پیدا میکنم بهشون خبر میدم و برمیگردم دنبالتون.»
    لوسی و سم با سر موافقت کردن. منم تبدیل به گرگینه شدم و مسافت جنگل رو دویدم. میتونستم حضور گله رو حس کنم. از فاصله نه چندان دوری وجودشون رو حس میکردم. نیم ساعت بی وقفه دویدم تا از دور نور آتش هارو دیدم. آتش روشن کرده بودن.
    وقتی صدای پای منو شنیدن همه با حالت حمله به مست جنگل برگشتن تا در صورت دیدن دشمن حمله کنن. نمیدونستن دشمن نقشه بدتری داره.
    به محضه اینکه از میون درخت ها بیرون رومدم و مقابلشون قرار گرفتم با بهت به من خیره شدن. اولین کسی که به سمتم دوید و منو در اغوش گرفت ارورا بود. محکم منو فشرد و گفت:
    «مایک! کجا بودی! دیگه داشتیم از نگرانی دیوونه می شدیم. درک فکر میکرد تو مردی می گفت تو از بین رفتی. اومدیم اینجا تا مطمئن شیم.»
    از آغوشش بیرون اومدم و درک منو در ا؛وش کشید. برای اولین بار حس کردم دلم برای آغوش پدرانه اش تنگ شده. ازش فاصله گرفتم و گفتم:
    «باید از اینجا برین همین الان1»
    درک گفت:
    «چی شده اینجا چه خبره؟ »
    «الان وقت توضیح نیست فقط اینو بدونین یه جاسوس داریم. اونا میدونستن شما دارین میاین براتون تله گذاشتن.»
    رهبر گرگینه های سایه جلو اومد نیم تعظیمی به من کرد و گفت:
    «خوشحالمس الم میبینمت مایک. منظورت از تله چیه؟»
    ـ یه موج فراصوتی برای بیهوشی تمام گرگینه های ماورا. میخواستن با وارد شدن شما به محدوده اون موج رو آزاد کنن و همه شمارو بعداز بیهوش شدن به اسارت بگیرن.»
    آرورا رپسید:
    «اونجا چه بلایی سر گرگینه ها میارن؟»
    «کاش فقط گرگینه ها بود. همه مدل موجود ماورایی اونجا هستن. هدف های پلیدی هست. آزمایش میکنن تا ژن مارو استخراج کنن و برای بدن خودشون بسازن تا بتونن طول عمر و سلامت داشته باشن و بهبود بدنی ما و قدرت مارو بدست بیارن. بهتره توضیح ندم ولی خیلی وحشتناک بود.»
    دستی روی شونم قرار گرفت. با دیدن چهره پدر نیک زبونم بند اومد. چی باید می گفتم.
    «نیک؟»
    «متاسفم. من خیلی دیر رسیدم. نتونست زیر آزمایش ها دووم بیاره.»
    دست هاش از روی شونه ام سست شد و افتاد. انگار انرژیش از پاهاش بیرون کشیده شد. دستشو گرفت وبرد کنار آتش بنشونه.
    ارورا نگاهی بهم انداخت و گفت:
    «گفتی میدونستن ما میایم؟ جاسوس دارن؟»
    «همه چیو میدونن. حتی اتحاد مارو.»
    « اون کیه؟»
    «رافائل»
    «نه!»
    صدایی از پشت باعث شد برگردم. پیتر بهت زده پشت سرم بود.
    «نه داری دروغ میگی.»
    «حقیقته پیتر. پدرت تمام مدت گزارش مارو میداده. واسه همین اونا میدونستن من گرگینه ام. واسه همین میدونستن من به لوسی علاقمندم. واسه همین منو میشناختن. همه چیز جور در میاد.»
    رو زمین زانو زد و گفت:
    «باورم نمیشه. یعنی اون حاضر شده جون همه مارو دو دستی تقدیم کنه؟»
    «همه نه! همه به جز تورو!»
    «پس برای همین امروز بهم گفت تو چادر بمونم و برای حمله نرم. گفت ما باید گروه دوم باشین که میریم نه گروه اول. گفت نذارم مثل سربازای پیاده منو قربونی کنن.»
    نگاهی به ساعت انداختم:
    «من دو نفرو نجات دادم علاوه بر لوسی. یکی خون اشامه یکی انسان. توی جنگل موندن استراحت کنن. نمیتونم زیاد تنهاشون بذارم. نگرانم. دلم شور میزنه.»
    آرورا و بش هردو گفتن همراهم میان. مسافت رو دوباره برگشتیم. مدام نگران بودم نکنه نیروهای مورینو بیان و اونارو دستگیر کنن. نباید تنهاشون میذاشتم. هرچی بیشتر میگذشت نگرانیم بیشتر می شد.
    به محوطه رسیدیم هنوز همونجا بودن. نگاهی به سم کردم و گفتم:
    «هنوز بیهوشه؟»
    «نه چند بار چشم هاشو باز و بسته کرد ولی هنوز گنگه.»
    «براش آب آوردم یکم بهش آب بده.»
    لوسی محکم منو در آغوش گرفت و گفت:
    « نگران بودم. پیداشون کردی؟»
    «اره آرورا و بش باهام اومدن.»
    «مایک. خوبی؟»
    «نمیدونم. واقعا نمیدونم»
    «اونجا ترسناک شده بودی. وقتی به مورینو حمله کردی هی لحظه حس کردم نمیشناسمت.»
    «خشونت بخشی از وجود منه. اگه این کارو نمی کردم نمیتونستیم فرار کنیم.»
    «میدونم»
    «برو یکم به مردیث آب بده. این پسره سم عرضه هیچی نداره.»
    سم از اونطرف گفت:
    «صداتو شنیدم مایک!»
    «میدونم!»
    بش مشغول صحبت با سم شد تا بدونه اونجا چه بلاهایی سرش آوردن. آرورا کنارم ایستاد و گفت:
    «بهت سخت گذشت؟»
    «بیشتر از اونچه فکرشو بکنی. خیلی بد بود خیلی. یه بار ایست قلبی کردم و یه بار تا مرگ رفتم و برگشتم. فکر نمی کردم بتونم یه بار دیگه طعم آزادی رو بچشم. خیلی اوضاع بد بود. هر بلایی که بگیر سرمون میاوردن. همه گرگینه ها تا مرحله سه آزمایش بیشتر دووم نمیاوردن. نیک هم همون موقع مرد. من نمیدونم یه مقاومت بیشترینشون دادم تا مرحله پنج رفتمو فرار کردم.اگه ادامه میدادن بعید نبود که نتونم طاقت بیارم. مثل حیوون تویه قفسای کوچیک حبس شده بودیم. اونقدر درد کشیدم که حس میکنم سال ها از آخرین باری که خونه بودم گذشته.»
    دستشو روی گونه ام گذاشت و گفت:
    «خیلی نگرانت بودیم. وقتی شنود قطع شد و رادار دیگه نشونت نداد فکر کردیم حتما یه اتفاقی برات افتاده. درک داشت دیوونه می شد. تصمیم داشت بدون بقیه حرکت کنه بیاد تورو پیدا کنه. جلوشو گرفتیم. تا این مدت منتظر بودیم شاید خبری ازت برسه. دیگه ساریانا گفت بهتره حرکت کنیم بیایم اینجا.»
    «هنوزم گرگینه اونجا هست. از گروه سایه و مهتاب هستن. باید نجاتشون بدیم.»
    «چندتان؟»
    «یه اتاق پر قفس تو فکر کن پنجاه تا.»
    «پنجاه تا؟»
    «تمرکزشون رو من بود بقیه سالم موندن و فرصت نشده روشون ازمایش بشه.»
    «باید سریعتر نجاتشون بدیم.»
    «اره ولی اینجوری نمیشه نقشه دقیق لازم داریم. من...»
    «مایک! مایک!»
    به عقب برگشتم لوسی وحشت زده منو صدا می کرد. رد نگاهشو گرفتم سر مردیث روی پای لوسی بود. چشم هاشو با زکرده بود. ولی انگار روی چشم هاشو غباری سفید پوشونده بود. از جا بلند شدو نگاهش بی احساس و بی حالت بود.
    چند لحظه مغزم از کار افتاد و بعد با وحشت فریاد زدم:
    «لوسی ازش دور شو. اون یه زامبی شده!»
    همه سرها به سمت لوسی چرخید. لوسی وحشت زده عقب عقب رفت. از جا بلند شد تا به سمت من بدوه ولی دستش توی دست مردیث اسیر شد و قبل اینکه بتونم بدوم سمتش صدای جیغش به هوا رفت.
    محکم از دست مردیث بیرون کشیسدمش. با چهره ای بی حالت زیر لب غرولندی کرد. صداهای نامفهومی از دهانش بیرون میومد. نگاهم ولی محو خونی بود که از دست لوسی می چکید. جای دندون های مردیث روی دستش باقی مونده بود. فقط تونستم زمزمه کنم:
    «خدای من نه!»

    سم به سمت مردیث پرید و اون که دندوناشو با صداهای نامفهومی به سمت ما نشون میداد محکم گرفت و فریاد زد:
    « باید چیکار کنیم؟»
    یاد لبخند شوم مورینو افتادم وقتی گفت ولشون کنین. اون میدونست میدونست روی مردیث آزمایش شده مثل اون یکی خدمتکار. ولی چرا اینقدر طول کشیده بود؟ لوسی هق هق می کرد. نگاهش به دستش خیره بود. دستشو گرفتم و جای زخمو برسی کردم. یعنی ممکن بود...؟
    نگاهم تو چشم های ترسیده و درشت لوسی خیره موند دستشو محکم گرفتم و گفتم:
    «تو هیچیت نمیشه. قول میدم. نگران هیچی نباش.»
    ز ترس نفس هاش بریده بریده بود. رو به سم گفتم:
    «میتونی از پس مردیث بر بیای؟»
    «چیکارش کنم؟»
    «یه جا زندانیش کن. نذار بیاد بیرون. من راهشو پیدا میکنم. میام سراغتون.»
    سم سرشو تکون داد و گفت:
    «من میرم سمت شمال. یه دهکده هست به نام درخشش. اونجا نگهش میدارم. خواهش میکنم یه کاری بکن.»
    سری تکون دادم و لوسی رو دنبال خودم کشیدم باید به سمت گله می رفتیم. آرورا و بش بهت زده دنبال ما میومدن. آرورا گفت:
    «من نمیفهمم اینجا چه خبره.»
    درحالی که مسیر رو به سرعت طی می کردیم همه چیزو تعریف کردم. از لحظه اولی که منو گرفتن تا آخر.آرورا متاثر شده بود هم از شکنجه هایی که سر من اومده بود هم از نگرانی لوسی که وحشت زده لال شده بود. گله حرکت کرده بود و از ما دور شده بود. به سمت خونه میرفتن. باید لوسی رو تا خونه میرسوندم. دستش تو دستم شل شد و به زمین افتاد.
    کنارش زانو زدم از ته دل فریاد زدم:
    «لوسی!»
    آرورا دستشو رو سر لوسی گذاشت استینشو بالا داد جای زخم بزرگ و سیاه شده بود و مویرگ های سیاهی از اطرافش پخش شده و تمام تنشو می گرفت و به سمت قلبش می رفت.
    « یه کاری کن!»
    ارورا با بهت گفت:
    «من بلد نیستم. من تاحالا با چنین چیزی سرو کار نداشتم.»
    «یعنی میگی دست رو دست بذارم که از دست بره؟ من به خاطر اون این همه زجر کشیدم.»
    دستشو رو شونم گذاشت و زمزمه کرد:
    «مایک!»
    کلافه بلند شدم فریاد زدم:
    «نباید منو میدید. نباید به من نزدیک می شد. منه لعنتی شومم. من نفرین شدم. نفرینی که همه عزیزامو ازم میگیره. میبینی؟ باید همون موقع ولش می کردم. همون موقع که دلم بهم می گفت واسش خطرناکم. حالا این نحسی من داره اونو میگیره. داره بخاطر من میمیره. لعنت به من! لعنت به من!»
    آرورا گفت:
    «تقصیر تو نیست!»
    «نیست؟ نمیبینی؟ از این واضح تر؟»
    «آروم باش باید برسونیمش یه جای مناسب.»
    پوفی کردم و گفتم:
    «اره ببریمش گله که بکشنش!»
    «شاید پادزهری اونجا باشه.»
    «هنوز در حال آزمایشه هیچ راهی نداره.»
    کنارش نشستم چشم هام به اشک نشسته بود. خدایا این چه بلایی بود؟ دستمو زیرش انداختم و بلندش کردم
    «میبریمش یه جای امن.»
    آرورا گفت:
    «من این اطراف یه جایی شبیه غار بلدم. میبریمش اونجا. بعد یه فکری براش می کنیم.»
    تمام طول مسیر نگاهم روی صورت سفید و پژمرده لوسی بود. نمیتونستم بذارم از دست بره. نمیتونستم. اگه اون میمرد منم میمردم. چطور میتونستم بار این همه غمو تحمل کنم؟ باید یه راهی پیدا می کردم. اگه شده کل زمینو زمانو زیرو رو می کردم هم یه راهی پیدا می کردم. اون نباید میمیرد! نباید!

    ه غار رسیدیم. لوسی رو روی زمین گوشه ای گذاشتم. ارورا سریع شروع کرد دست و پاشو بست و مشغول خوندن طلسم شد.
    «داری چیکار می کنی؟ نبندش!»
    «نبندم؟ میخوای وقتی بهوش اومد مثل مردیث تک تک مارو به فنا بده؟»
    نگاهی به چهره معصومش انداختم. نمیتونستم اونطوری تصورش کنم. وحشی و بی حالت. آرورا با تکه چوبی دایره ای دور آرورا کشید و مشغول زمزمه کردن چیزهایی شد.
    « داری چیکار می کنی؟»
    « وقتی بیدار بشه تا من این خط رو نشکنم نمیتونه بیاد بیرون. این باعث میشه از حمله اش در امان بمونیم. اینطور می تونیم با خیال راحت بخوابیم.»
    بش مشغول آتش روشن کردن شد. آرورا هم کنارش نشست و با غم به دیوار مقابلش زل زد. تحمل فضای خفقان اور نداشتم. از غار زدم بیرون. هوا ابری و گرفته بود. بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود. چشم هامو بستم و زیر بارون ایتسادم. با اینکه هر لحظه شدید تر می شد ولی دلم میخواست خیس بشم و این سنگینی و غبار از تنم شسته بشه. یاد گذشته افتادم. شب هایی که زیر بارون کنار اون تخته سنگ تا صبح کنار لوسی بودم.فکر اینکه چشم های درشتش دیگه مثل قبل باز نشه و نتونه باهام حرف بزنه داشت دیوونم می کرد.
    زیرلب به دکتر مورینو بدوبیراه می گفتم. نمیدونم چقدر گذشت ولی هوا رو به روشنی می رفت. وارد غار شدم از موهای خیسم آب می چکید. آرورا و بش خوابشون برده بود. به دست هاشون که در هم گره خورده بود خیره شدم. با حسرت نگاهم به لوسی افتاد.
    متوجه شدم چشم هاش بازه. قلبم لرزید. تنم یخ بست. با گام هایی لرزون جلو رفتم.
    «لوسی؟»
    هیچ جوابی نیومد. میترسیدم برم جلوتر و با حقیقت رو به رو بشم. با حقیقت تبدیل شدن عشقم به یه...
    «لوسی. صدامو میشنوی؟»
    ارورا تکونی خورد و بیدرا شد. نگاهش مثل من روی صورت لوسی خیره موند.
    جلوتر رفتم. نگاهم به صورت بی حالتش افتاد هیچ حسی توی صورتش دیده نمیشد. روی چشم هاش انگار غباری سفید گرفته شده بود. سرش به سمت من چرخید. چهره اش ترسناک شده بود. درست مثل جسدی بدون روح. با یه جهش ناگهانی بالا پرید و صدای غرغر خفه ای از گلوش به گوش رسید. نوعی جیغ زدن با صداهای نامفهوم و گوشخراش. عقب پریدم ، خوشبختانه طلسم آرورا کار کرده بود نمیتونست از محدوده اش بیرون بیاد ولی بدنش با حالت های عجیب غریبی میلرزید و عقب جلو میرفت و سعی می کرد خودشو ازاد کنه.
    آرورا از پشت دستمو گرفت و گفت:
    «چیکار میخوای بکنی مایک؟ فکر میکنی راه نجاتی هست؟»
    «خودت چی فکر میکنی؟ »
    «نمیدونم. شاید بهتر باشه...»
    «که چی؟ سلاخیش کنیم؟ محاله.»
    «اون دیگه دختری که میشناختی نیست. لوسی رفته. اون فقط یه جسم خالیه که داره از طرف اونا کنترل میشه. لوسی دیگه درون اون وجود نداره.»
    «محاله! اون هنوز هست. من مطمئنم»
    آرورا خوسات چیزی بگه ولی منتظر نموندم. همونطور که از غار بیرون میزدم گفتم:
    «یه هفته بهم وقت بده. فقط یه هفته. بر میگردم.»
    شروع به دویدن به دل جنگل کردم. به سمت مسیری آشنا.
    در تمام طول مسیر داشتم فکر میکردم. اونقدر فکر کرده بودم که ذهنم خسته شده بود. فقط یه راه به ذهنم میرسید. یه راه سخت. بقیه راه ها هیچ کدوم کار ساز نبود. ما معجون ساز نبودیم که بتونیم معجونی به عنوان پادزهر درست کنیم.آرورا هم تواناییشو نداشت. ساحره ای هم نمیشناختم که این کار از پسش بربیاد.
    فقط یک راه میموند.
    ایستاده بودم و از دور به آزمایشگاه بزرگ عجایب نگاه میکردم. آزمایشگاهی که شب قبل ازش فرار کرده بودم. صدایی منو به خودم اورد
    «اینجا چیکار می کنی مایک؟ منتظری دوباره بگیرنت؟»
    با تعجب به دختر کوچکی خیره شدم که در لباس جنگی بزرگتر از سنش به نظر می رسید نگاه و چهره اش هم بزرگتر از چیزی بود که نشون میداد.
    « فکر کنم من اینو باید زا تو بپرسم ساریانا. قبیله ات میدونن اینجا؟»
    «نه خودم اومدم. نمیتونستم به همونس ادگی عقب نشینی کنم. اون پست فطرتا هنوز اعضای مارو دارن. تو چرا؟»
    غریدم:
    «اونا یه ویروس لعنتی رو به لوسی تزریق کردن که باعث شده تبدیل به یه زامبی بشه! یه مرده متحرک!»
    لبخندی زد و گفت:
    «هوشمندانه ترین راه ممکن. علاج رو از کسی بگیر که زهرو ساخته.»
    «باهوشی.»
    «به باهوشی تو.»
    « میخوای یه تنه به جنگشون بری؟»
    نگاهی هب من انداخت و گفت:
    «تنها نیستم. مهم نیست تعداد چقدر باشه مهم اینه که انگیزه چقدر قوی باشه.»
    لبخند زدم. حرفش دلگرم کننده بود. مهم نبود چند سالشه، مهم نبود چقدر ظریف و ضعیف به نظر میرسه، حتی مهم نبود یه دختره...مهم شجاعت و انگیزه قوی بود که توی صدا و چشم هاش موج میزد.
    دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
    «توی این راه با منی مایک یا من تنهام؟»
    دستمو این بار با اطمینان کامل توی دستش گذاشتم و فشردم و گفتم:
    «تا تهش هستم.»
    با پوزخند نگاهی به آزمایشگاه انداخت و گفت:
    «پس نیاز به یه نقشه درست حسابی داریم.»
    مشغول قدم زدن شدیم گفتم:
    «سیستم امنیتیشون چندان قوی نیست. اونقدر به خودشون اطمینان دارن که زیاد به امنیت اینجا نرسیدن. سه طبقه اس ولی هر طبقه کنترل میشه. نمونه های آزمایشی طبقه دو هستن. ما به یه اهرم نیاز داریم. یه چیزی که مجبورشون کنه حرف مارو گوش بدن.»
    «رئیس کل این سازمان کیه؟»
    «مدیریت اصلی اینجا به عهده مورینوئه اینو مطمئنم. ولی میدونم سرمایه گذار های دیگه ای هم داره.»
    نگاهی به صورت ساریانا انداختم و گفتم:
    «ممکنه رفتنمون برگشت نداشته باشه. اینو میدونی؟ اونا یه موج فراصوت خیلی قوی دارن که میتونه مارو از پا در بیاره. اگه دستشون بیوفتیم فاتحه امون خوندس.»
    چشم های ساریانا برقی زدن و گفت:
    «گفتی موج فراصوت؟»
    «چه فکری توی سرته!»
    لبخند شیطانی زد و گفت:
    «یه فکر عالی!»
    فکرشو برام تعریف کرد به همون اندازه که دیوونگی بود به همون اندازه هم عالی بنظر می رسید. ولی حتی هی قدم اشتباه میتونست به مرگ هردوتامون منجر بشه. نمیدونستم چرا داره تا این حد به من اعتماد می کنه ولی خوشحال بودم.
    شنل کلاه دارشو سرش انداخت به سمت من برگشت و گفت:
    «بهت اعتماد دارم مایک. میدونم که کار درست رو می کنی.امیدوارم وقتی بیدار میشم با موفقیت ببینمت.»
    دستشو فشردم و بغلش کردم. چشم هاشو با اطمینان رو به من باز و بسته کرد و به سمت فضای خالی نزدیک آزمایشگاه رفت. به سرعت عقب دویدم. اونقدر عقب که از محدوده موج فراصوت خارج شدم. چشم هامو بستم و گوشامو تیز کردم. میدونستم قدم به قدم جلو میره تا در معرض دید دوربین ها قرار بگیره. تا سه دقیقه بعد از دیده شدنش موج به صدا در میومد. شروع به شمارش کردم. حدسم درست بود. میتونستم صدا رو از همین فاصله هم بشنوم باعث سردردم میشد ولی بیهوشم نمی کرد. تا چند لحظه دیگه ساریانا بیهوش میشد و به زمین میوفتاد. من چند دقیقه وقت داشتم خودمو به اونجا برسونم و وانمود به بیهوشی کنم. اونا با دوربین محدوده رو بررسی میکردن و بعد از مطمئن شدن از تنها بودن و بیهوشی ما یه گروه رو برای بردنمون میفرستادن. اینجوری متوجه نیمشدن که من موقع اون صدا در محدوده نبودم. مارو بدون دردسر میبردن داخل ساختمون. از طبقه اول میگذشتن. در طبقه دوم من باید نقشمو اجرا می کردم. با یه حمله غافلگیرانه. دو نگهبان رو میکشتم و لباسشونو میپوشیدم و ساریانا رو بهوش میاوردم. بعد وارد مرحله دوم میشدیم.
    صدای موج فراصوت تموم شد. با تمام قوا شروع به دویدن کردم. وقت زیادی نداشتم. اونقدر سریع می دویدم که حس میکردم درخت ها با سرعت زیاد به سمت من میان. به محوطه رسیدم ساریانا بیهوش روی زمین افتاه بود. به سرعت خودمو بهش رسوندم و خودمو روی زمین کنارش انداختم.
    پنج دقیقه گذشت. صدای قدم هایی که نزدیک می شدن توی گوشم طنین انداز شد. دو مرد بودن. باز هم طبق حدس من! یکیشون لگد محکمی به پهلوی من زد. تمام سعیمو کردم میمیک چهره ام تکون نخوره. صداشو شنیدم که گفت:
    «دوتا توله! هه. مورینو خیلی خوشحال میشه.»
    «هردو بیهوشن؟»
    «اره مثل یه بچه خوابشون برده. نمیدونن خوابشون قراره کابوس بشه.»
    تمام صورتم به خارش افتاده بود ولی نباید تکون میخوردم. نباید هیچ حرکتی می کردم. مارو کول گرفتن و به سمت آزمایشگاه بردن.
    «لعنتی مثل یه گاو سنگینه.»
    «مهم اینه تهش جز لاشه ازش هیچی نمیمونه»
    دلم میخواست همون لحظه سر از تنش جدا کنم ولی حیف که باید صبر می کردم حیف!
    صدای تیک باز شدن درب آزمایشگاه و بعد تایید کارت های هردو مرد.داشتن با دستای خودشون مرگ رو به محوطه امنشون می بردن. حتی نمیتونستن فکرشو بکنن حالا که هیچی برای از دست دادن نداشتم چه کارایی از من بر میومد. حالا من مرگ بودم. مرگی که منتظره سایه سیاهشو رو سر تک تک افرادی که اینجا بودن بندازه.
    من اومده بودم انتقام بگیرم. من گرگ زاده! نمیذاشتم کسی حقمو ازم بگیره. نمیذاشتم!

    از طبقه اول عبور کردیم به طبقه دوم رسیدیم. مارو مستقیم به سمت آسانسورها میبردن. ساریانا زیرلب ناله می کرد. دو مرد بی توجه مارو با خودشون حمل میکردن. چشم هامو باز کردم. نباید میذاشتم به طبقه سوم برسیم. همینجا همین الان وقتش بود.
    با یه حرکت سریع غافلگیرشون کردم سرمو برگردوندم و دندونامو توی گردن مردی که منو حمل می کرد فرو کردم وب ا دست جلوی دهنشو گرفتم تا صدای فریادش بقیه رو خبردار نکنه. مرد دوم با دیدن من ساریانا رو روی زمین انداخت و دستشو سمت جیبش برد تا اسلحه اشو در بیاره. با حس جای خالی اسلحه به من خیره شد که اسلحه رو بدون اینکه بفهمه از جیبش قاپیده بودم و به سمتش نشونه گرفته بودم. صدای شلیک گلوله سکوت فضا رو شکست. هردو نگهبان روی زمین افتاده بودن. کنار ساریانا خم شدم. نیمه هوشیار بود. نگاهم به دستگاه شوکر نگهبان ها افتاد. آهی کشیدم وشوکر رو به بدن ساراینا وصل کردم. با جیغ کوتاهی از جا پرید و بهت زده به من خیره شد. توی چشم هاش حسی از ترس و درد موج میزد. دستمو رو ونه اش گذاشتم و گفتم:
    «مجبور بودم بهوش بیارمت. منو ببخش. تو ساختمون هستیم طبقه دو. باید عجله کنیم وگرنه پیدامون میکنن.»
    چند لحظه به اطراف نگاه کرد و سریع از جا بلند شد. کاملا شایسته رهبری بود. با سن کم نه خودشو باخت نه سوال اضافه ای پرسید بلکه مستقیم بدون توجه به دردی که داشت رفت سراغ وظیفه و هدفش.
    «کجا باید بریم؟»
    «انتهای راهرو دست چپ. »
    سری تکون داد و شروع به دویدن کردیم. هنوز چند گام بیشتر بر نداشته بودیم که صدای آزیر خطر فضا رو پر کرد.
    «متوجه حضور ما شدن.»
    مستقیم به دوربینی که رو به رومون بود خیره شدم. چند قدم جلو رفتم و گفتم:
    «مارو میخوای مورینو؟ بیا دنبالمون. اومدم انتقام بگیرم و این بار دیگه به سادگی ازت نمی گذرم. بیا طبقه دوم انتهای راهرو سمت چپ. برات یه نمایش قشنگ دارم!»
    اسلحه رو بالا آوردم و رو به دوربین گرفتم و شلیک کردم. ساریانا نگاهی بهم انداخت و گفت:
    «چی تو سرته مایک؟»
    «یه فکر عالی. یه چیزی که خون مورینو رو به جوش بیاره.»
    «اونقدری خوب هست که بتونیم گرگینه هارو ازاد کنیم؟»
    «هه. حتی بیشتر از اون ساریانا. خیلی بیشتر!»
    در یکی از اتاق هارو باز کردم. میدونستم زمان کافی نداریم و به زودی طبقه پر میشه از افراد نظامی. چند ردیف زنجیر محکم که ازشون برای بستن قربانیا استفاده می شد برداشتم. چند وسیله دیگه هم برداشتم و یه کپسول آتش نشانی.
    به سمت انتهای راهرو دویدیم. انتهای راهرو فقط سه در و سه اتاق بود که از بقیه اتاق ها جدا بودن. نزدیک در ها جلوی راهرو رو با زنجیر بستم دو طرف زنجیر رو به دو میله در دو طرف راهرو قفل کردم.
    ساریانا در حالی که کمکم می کرد گفت:
    « فکر میکنی واسشون کاری داره اینو پاره کنن!»
    « نه کاری نداره ولی میخوام یه کار دیگه کنم.»
    یه مولد برق که برداشتهب ودمو با چند تا سیم رو زمین گذاشتم و شروع به بستنش کردم زنجیر هارو یکم خیس کردم و سیم ل*خ*ت رو بهش وصل کردم جریان برق از مولد به سمت زنجیرها رفت و زنجیرها الکتریسیته گرفتن و شروع به جرقه زدن کردن.
    عقب رفتم و کنار در وسط ایستادم و منتظر موندم. حالا بهش نشون میدادم بازی با گرگ حکمش چیه؟
    
    صدای پاهایی که با سرعت به این سمت میومدن رو میشنیدم. رو به ساریانا گفتم:
    « برو تو اتاق همونجا بمون. درو باز بذار جوری که بتونن کامل داخل اتاق رو ببینن.»
    سری تکون داد و وارد یکی از اتاق ها شد و درو باز کرد. داخل اتاق دو دختر بستری بودن. روی سر در اتاق نوشته شده بود بیمار ویژه.
    حدود پنجاه گارد با اسلحه به سمتم اومدن و همه منو نشونه گرفته بودن. مورینو جلوتر از همه بود. دستش خوب شده بود و به نصبت شب قبل بهتر به نظر می رسید.
    «چی باعث شده دوباره برگردی اینجا مایک؟»
    «تو نمیدونی؟»
    «نه تو فرصت فرار داشتی ویل دوباره برگشتی.»
    «دلت برام تنگ شد؟»
    «اوه نمیدونی چقدر دلم برای شکنجه دادن و دیدن زجری که می کشی تنگ شده مایک!»
    «خوبه!»
    اشاره ای به درب پشتم کردم و گفتم:
    «بیمار ویژه ! ها؟ مطمئنا اینجا به جز تو موسسان دیگه ای هم داره و همینطور سرمایه گذارهایی که دنبال منافع شخصی هستن. تجربه ثابت کرده بیمارهای اتاق های ویژه یه نصبت نزدیکی با افراد مهم اینجا دارن.»
    اخم های مورینو در هم رفت و غرید:
    «چی میخوای مایک؟»
    شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    «چی فکر میکنی؟»
    یکی از افراد گارد چند قدم جلوتر اومد تاز مانی که من سرم گرم حرف بود بهم حمله کنه ولی به محض برخورد پاش با زنجیر الکتریکی تمام بدنش دچار ارتعاش شد و با فریاد به زمین افتاد. تمام تنش مثل فردی تشنج گرفته می لرزید. بوی سوخت ازش به مشام می رسید به زمین افتاد و دیگه حرکت نکرد.
    مورینو با عصبانیت فریاد زد:
    «حرف بزن مایک! چی میخوای؟»
    «میخوام همه گرگینه هارو آزاد کنی!»
    «میدونی که ممکن نیست.»
    سری تکون دادم و گفتم:
    «باشه. ممنونم از اینکه تلاش داری صبر منو تحمل کنی.»
    با صدای بلند فریاد زدم:
    «ساریانا؟»
    صدای غرش خفیفی به گوش رسید و بعد صدای جیغ یکی از بیمارهایی که روی تخت بسته شده بود. دختری که به نظر 19 ساله می رسید با موهای بلند و پوستی بی نهایت سفید. ساریانا با یه حرکت روش پرید و دندون هاشو توی پهلوی دختر فرو کرد. خون به دیوارها پاشیده شد و صدای جیغ رو به خاموشی رفت. ساریانا از اتاق بیرون اومد و درحالیکه خونی که از لب هاش جاری بود رو پاک میکرد زمزمه کرد:
    «نفر بعد؟»
    با پوزخند نگاهی به مورینو انداختم و گفتم:
    «اولین بی گناهی که به خاطر گ*ن*ا*ه تو کشته شد. من میتونم کل روز این کارو بکنم مورینو مگه اینکه اون دستگاه لعنتیت رو برداری و با مدیران تماس بگیریو مگه اینکه بخوای بعد از کشته شدن بچه های همشون اونا هم دخل تورو بیارن؟ ها؟»

    تمام بدنش از خشم می لرزید. یکی از گاردها گفت:
    «بذارید بزنیمش قربان»
    «لعنتی ها! اونا به این آسونی نمیمیرن. تا یکی رو بزنین اون یکی دخل همه بیمارهارو آورده.»
    گوشیش رو برداشت و مشغول زنگ زدن شد. میتونستم صداهای عصبی اون طرف خط رو بشنوم.
    گوشی رو قطع کرد نفس عمیقی کشید و گفت:
    «نمیتونیم آزادشون کنیم. بزنینشون.»
    قبل اینکه حتی دستشون به سمت ماشه اسلحه بره من و ساریانا به شکل گرگینه ایمون درومدیم و هرکدوم وارد یکی از اتاق ها شدیم. صدای جیغ و داد قربانی ها فضا رو پر کرد. خون از هر طرف به دیوار می پاشید و هیچ کدوم از سربازها نمیتونستن مارو هدف قرار بدن و شلیک کنن! صدای فریاد مورینو باعث شد دست نگه دارم.
    «بسه! بسه! باشه هرچی بگین انجام میدیم!»
    «هنوز نفهمیدی من شوخی نمی کنم مورینو؟ زود میخوام تک تک گروگان های ما از اینجا برن.»
    مورینو رو به افرادش گفت:
    «مگه نشنیدی؟ یالا زود باش!»
    از شش بیمار 4 تا مرده بودن حالا فقط دو دختر و پسر وحشت زده با چشم هایی گشاد درحالیکه از ترس می لرزیدن به ما نگاه می کردن.ساریانا به یکی از دخترهایی کهر وی زمین افتادهب ود اشاره کرد و گفت:
    «این یکی از دستت در رفت هنوز نفس میکشه.»
    کنارش زانو زدم. تمام بدنش از وحشت می لرزید. از پهلوهاش خون جاری شده بود ولی هنوز زنده بود. دست خون آلودمو روی گونه اش کشیدم و زمزمه کردم:
    «ترسیدی؟ متاسفم. واقعا متاسفم. ولی خانوادت بلای بدی سر ما آوردن. نمیتونی انتقام چقدر شیرینه. به شیرینی تو.»
    «خواهش...خواهش میکنم...کاری..به مانداشته...باش»
    «متاسفم. تو این شرایط اصلا آدم با گذشتی نیستم؟ الان تنها چیزی که میبینم خونیه که جلوی چشم هامو گرفته. برام مهم نیست چند نفر میمیرن! فقط هدفم مهمه. چند سالته؟»
    «18»
    «تقریبا هم سن عشق منی. میدونی اونم مثل تو زیبا بود. اونم همین وحشت رو توی چشم هاش داشت قبل اینکه این آدمای آشغال اون بلا رو سرش بیارن.»
    خشم وجودمو در بر گرفت چشم های ترسیده و مظلوم لوسی توی ذهنم تداعی شد. دخترو بغل کردم. سرمو کنار گوشش گذاشتم و گفتم:
    «هیش...گریه نکن. اروم باش. به زودی همه چیز درست میشه.»
    با یه حرکت گردنشو چرخوندم و صدای تق تهوع آوری فضا رو پر کرد.
    چند دقیقه بعد گرگینه های زندانی شده از جلوی چشم ما به بیرون هدایت شدن. رو به یکی از نگهبان ها کردم و گفتم:
    «بی سیمتو بده بهشون میخوام مطمئن شم از محدوده موج صوتی شما خارج میشن.»
    مورینو دندوناشو بهم سابید. یه بی سیم بهشون دادن و از ساختمون خارجشون کردن. حدود نیم ساعت بعد یکی از گرگینه ها با بی سیم اعلام کرد که همه سالم از محدوده خارج شدن و دارن به سمت قرارگاهشون فرار می کنن.
    بی سیم رو قطع کردم و ساریانا اشاره ای زدم. داخل اتاق شد و به بازوهای دختر و پسر لرزان چنگی زد و بیرون کشیدشون. از اتاق بیرون آوردشون و گفت:
    «قبل اینکه پشیمون شیم برید»
    هردو به سمت نگهبان ها دویدن ولی قبل رسیدن به زنجیر با صدای مورینو از حرکت ایستادن. ساریانا با اشاره ای گفت:
    «پنج ثانیه قطعش میکنم هر کار اشتباهی انجام بدین همتونو تک به تک همینجا گردن میزنم.»
    برای پنج ثانیه مولد رو قطع کرد و دو گروگان از رو زنجیر پریدن و به آغوش نگهبان ها پناه بردن. مورینو گفت:
    «نمایشت هنوز تموم نشده مایک؟»
    «اوه نه! جای حساسش مونده مورینو! هنوز بازی اصلی شروع نشده!»
    در اتاق وسط رو که تا الان بسته بود باز کردم. مورینو غرید:
    «اون اتاق مدت هاست خالی...»
    با دیدن تخت پسرش که من و ساریانا خیلی سریع قبل رسیدنشون جا به جاش کرده بودیم صداش قطع شد.
    «فکر کردی من نکات مهمو یادم میره مورینو؟ نه متاسفانه من حافظه خیلی خوبی دارم»
    «چی از جونش میخوای؟»
    «تو میدونستی مردیث ویروسی شده. از عمد اونو همراه ما فرستادی!»
    « باید حواستو جمع می کردی»
    «درسته من باید حواسمو جمع می کردم ولی به خاطر تو عشق من ویروس گرفته. من پادزهرشو میخوام مورینو»
    «متاسفم که اینو میگم ولی این ویروس در حد یه آزمایشه. هنوز هیچ پادزهری براش ساخته نشده. حتی خود ویروس هم کامل نیست چطور باید پادزهر داشته باشه؟»
    با صدایی که آهسته تر و خطرناک تر می شد غریدم:
    «من یه پادزهر میخوام مورینو. اینو تو گوشت فرو کن! من یه علاج میخوام»
    «چنین چیزی وجود نداره!»
    «حتی به ازای جون پسرت؟»
    «چی داری میگی؟»
    «پس خوب چشماتو باز کن مورینو. باید خیلی خوب تماشا کنی»
    به سمت اتاق یورش بردم گاردها پشت سرم گلوله شلیک کردن ولی مورینو فریاد زد:
    «شلیک نکنین ممکنه به پسرم بخوره!»
    بالای سر تخت پسرش ایستادم. دستمو داخل جیبم بردم. هنوز یه سرنگ داشتم. فقط همین یکی باقی مونده ولی همینم کافی بود. نگاهم سمی بود شیطانی بود. با زهرخندی به چشم های گشاد شده مورینو خیره شدم و دستمو بالا بردم و با همه توان سرنگ حاوی ویروس رو به قلب پسرک روی تخت فرو کردم و تا ته خالی کردمش.»
    صدای زجه مورینو لذت بخش ترین صدایی بود که تو عمرم شنیده بودم.

    از اتاق بیرون اومدم و سرنگ خالی رو به سمت مورینو انداختم و گفتم:
    «از الان سه روز وقت داری یه علاج درست کنی مورینو وگرنه اینجارو به همراه خودت و پسرت به آتیش می کشم.»
    ساریانا با پوزخند به ساعتش خیره شد و گفت:
    «بهتره بجنبی پرفسور ! تیک تاک، تیک تاک! زمان داره میگذره.»
    مورینو مستاصل بهم نگاه کرد و گفت:
    «دلم میخواد بکشمت! دلم میخواد اونقدر زجرت بدم که جون بدی»
    «من قبلا جون دادم دکتر. من دو بار زیر دست تو مردم و زنده شدم. تو باعث شدی جونم سخت شه تو باعث شدی ملایمت درونم و احساساتم سنگ و سخت بشه. تو از من یه هیولا ساختی مورینو. با با ازار عزیزانم توبا شکنجه هات منو به این روز درآوردی و الان باید طعم ساخته خودتو بچشی. الان وقتشه اعمالتون رو سرتون خراب بشه. من این آزمایشگاه رو خاکستر می کنم اگه لوسی برنگرده! اگه میخوای پسرت زنده بمونه بهتره عحله کنی من آدم صبوری نیستم دکتر. دیگه نیستم!»
    رو به گاردها کرد و گفت:
    « راهرو رو قرنطینه کنین. یه جلسه فوری با دکترا بذارید. همین الان!»
    در عرض چند دقیقه راهرو خالی شد. صدایی توی بلندگو اعلام کرد ورود هر فردی بدون اجازه به راهروی طبقه دوم ممنوعه. اعلام خطر چندین بار بیان شد.
    ساریانا دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:
    « این کشتار لازم بود؟»
    «لازم بود تا باور کنه من جدیم. مطمئن باش در غیر این صورت الان ما مرده بودیم.»
    «فکر نمی کردم یه گرگینه مهتاب بتونه اینقدر بی رحم و خشن برخورد کنه.»
    «ما گرگینه های مهتاب به داشتن قلب های پاک و عدم وحشی گری معروفیم. ولی من سنت شکنی کردم. من برخلاف ذات اصلی گروهم بی گناهایی رو کشتم که هیچ دخالتی توی اتفاقات اخیر نداشتن ولی الان چشم هام چیزی نمیبینه ساریانا. الان فقط تصویر لوسی جلوی چشم هامه و میتونم بگم بخاطر نجات اون اگه شده میتونم تک تک آدم های توی این ساختمون رو تیکه پاره کنم و ککم هم نمی گزه. اینجا آزمایشات سختی روی آدم انجام میشه. به یه جایی می رسوننت که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشته باشی. من الان همینم. من مردیم که چیزی برای از دست دادن ندارم. فقط سه روز مهلت دارم قبل اینکه ارورا و بش مجبور بشن لوسی رو بکشن. فقط سه روز! اینجا به من یاد دادن بی رحم باشم. باید بفهمن کارشون چه عواقبی داشته»
    «اگه با نیروهای دیگه ای بیان چی؟»
    «فکر همه اشو کردم. اسلحه این نگهبان مرده رو بردار. به محض اطمینان از امنیت راهرو به انبار سر میزنیم. نزدیک اینجاس. یکم وسیله لازم دارم تا امنیت خودمون رو حفظ کنم. مخصوصا اون پسر حکم زنده بودن ماست. مورینو به خاطر اونم شده نمیذاره آسیبی به ما برسه.»
    دستشو روی شونم گذاشت و گفت:
    «بنظرت میتونه پادزهر بسازه؟ اونا ویروسو ساختن! باید بتونن.»
    «اگه نشه؟»
    «باید بشه ساریانا. من جواب نه قبول نمی کنم.»
    سری تکون داد و داخل اتاق برگشت. بالای سر پسر نشست و منتظر شروع تغییرات شد.
 
    سه ساعت گذشت. مورینو برای چک کردن حال پسرش برگشت.نگاهی بهش انداختم و گفتم:
    «بهتر نیست زودتر دنبال پادزهر باشی؟»
    «نمیشه! به این آسونیا نیست!من زمان بیشتری میخوام.»
    «امکان نداره.»
    «نباید این کارو می کردی.»
    «میدونی مورینو اینا همش تقصیر توئه. زمانی که مارو شکنجه می کردی زمانی که به مردیث اون ویروسو زدی باید فکر اینجاشو می کردی. باید فکر میکردی یه روزی اینا خودتو گرفتار کنه. میدونی حکایت تو مثل چیه؟ حکایت تو مثل عنکبوت چاق و پیریه که طعمه هاشو شکنجه میکنه و ذره ذره خونشونو میمکه غافل از اینکه یه روزی همین طعمه ها با کمک هم عنکبوت رو توی همون تاری که فکر نمی کنه یه روز به دست و پای خودش بپیچه گرفتار می کنن!»
    با اخم غلیظی بهم خیره شده بود. چند قدم جلوتر رفتم و گفتم:
    «نمیدونی چقدر دلم میخواد این صورتتو از هم بشکافم و ببینم خونت کف زمین رو رنگی میکنه ولی حیف که بهت نیاز دارم. همونطور که تو به من نیاز داری»
    «من به تو چه نیازی دارم؟»
    «پسرت پیش منه. به خاطر اونم که شده با من راه میای وگرنه خودم پسرتو سر به نیست میکنم.»
    «میخوام پسرمو ببینم.»
    «ممکن نیست. هروقت با پادزهر اومدی میتونی ببینیش.»
    «ازت متنفرم مایک!»
    «حس مشترکیه. با این تفاوت که تنفر من کشنده تره.»
    با گام هایی عصبی و محکم از راهرو خارج شد. رو به ساریانا گفتم:
    «قطعا تلاش میکنه مارو بکشه و پسرو پس بگیره باید دنبال دفاع باشیم.»
    سری تکون داد و گفت:
    « چه فکری داری؟»
    چیزی در ذهنم جرقه زد. من میدونستم قدم بعدیش چیهو من میتونستم به راحتی ذهنشو بخونم. اونقدرا هم آدم پیچیده ای نبود. دیگه یاد گرفته بودم. بازی با مورینو مثل شطرنج بود. اگه حرکت رقیبو حدس میزدی و ضد حمله رو بلد بودی برد با تو بود و اینجا من برگ برندهر و داشتم من حرکت مورینو رو خوب میدونستم. من برق نفرت انگیز نگاهشو میشناختم.
    «باید بریم انبار بغلی قبل اینکه برگرده. زودباش هرچیز بدرد بخوری دیدی بردار بهت میگم نقشه چیه.»
   

    چند ساعت گذشت، خوشبختانه دوربین بخش رو ترکونده بودم و کسی نمیتونست ببینه ما در حال چه کاری هستیم. خیالم از بابت همه چیز جمع شده بود. مطمئن بودم این بار این مورینوئه که شکست میخوره. دیگه منتظر نمیموندم که اون بهم حمله کنه. این بار نشونش می دادم چه توانایی هایی دارم. فقط کافی بود فکرمو به کار بگیرم. این مدت فشار و سختی باعث شده بود ذهنم راحت تر برنامه ریزی کنه. دیگه به عواقب کارایی که یمکردم فکر نمی کردم. تنها هدفم نجات لوسی بود. من باید نجاتش میدادم. نباید میذاشتم نحسی من اونو هم بگیره. قرار نبود به خاطر من اون غرق بشه. اون باید نجات پیدا می کرد. اگه اون زنده بمونه، اگه نجات پیدا کنه به محض رسوندش به خونه برای همیشه از اینجا میرم. میرم اونقدر دور که کسی نتونه منو پیدا کنه. بیخیال رهبری گله و هر دلبستگی دیگه ای می شدم و می رفتم. زندگی خانوادم و دوستام از هرچیزی مهم تر بود. نیک هم بخاطر من مرد. نباید میذاشتم هیچ کسی به خاطر من آسیب ببینه. فقط این بار از تمام وجودم آرزو داشتم نحسی من گریبان مورینو و دانشمندا رو بگیره.
    هوا تقریبا روشن شده بود. پسر مورینو شروع به حرکت و غرولند کرده بود چشم هاش سفید و مه گرفته شده بود و تلشا داشت خودشو از تختی که بهش بسته شده بود رها کنه. من و ساریانا با چند زنجیر بسته بودیمش تا مطمئن بشیم توانایی رها کردن خودشو داشتهب اشه. صدای گام هایی آهسته رو زا راهرو شنیدم. ساریانا هم مثل من سرشو به سمت راهرو برگردوند و گفت:
    «چطور ممکنه حدست درست بوده باشه؟»
    «چون من این عفریته رو از همه بیشتر میشناسم. من میدونم چه خوابی واسمون دیده.»
    از اتاق بیرون اومدیم از ابتدای راهرو سایه های کوتاهی دیده میشدن که با سرعتی آهسته نزدیک و نزدیک تر می شدن. به دیوار تکیه دادم و منتظر به صحنه پیش روم خیره شدم. بیش از سی انسان آلوده به ویروس زیانیک یا بهتر بگم زامبی با سرعتی آهسته چشم هایی مات بدون هیچ حسی توی صورتشون در حالیکه مستقیم به ما خیره شده بودن جلو و جلوتر میومدن. میتونستم صدای ناله ها و غرولند های زیرلبشون رو بشنوم. غرولند هایی که لرزه به تن مینداخت. صدای خش خش کشیده شدن پاهاشون روی زمین سکوت رو میشکست. هیچ صدای دیگه ای نبود. فقط انبوهی جسد که به قصد کشتن به سمتمون میومدن. جسد هایی که با زنجیر و حفاظ دچار برق گرفتگی نمی شدن و نیش و کاز ما تاثیری روشون نداشت و حتی اسلحه و گلوله هم باعث مرگشون نمی شد.
    ساریانا عقب تر اومد و دستمو گرفت دستشو فشردم و گفتم
    «نترس از پسشون بر میایم.»
    «مطمئنی؟»
    «نه!»
    جلو و جلوتر میومدن و صداهای غرغرهاشون و کلمات نامفهومی که از بین لب های کج شده اشون بیرون میومد بلندتر میشد. بعضی ها چهره هایی متفاوت داشتن چهره هایی با پوست های فاسد شده انگار قسمتی از گوشت صورت گندیده و پوست فاسده شده بود. ساریانا زمزمه کرد:
    «فکر میکنم نسخه آزمایشی هنوز ایراد داره بعد یه مدت پوست فاسد میشه و از بین میره چون شخص مرده محسوب میشه و خون توی رگ هاش جریان نداره. اگه همینجوری پیش بره کم کم گوشت کنده میشه و به استخون میرسه.»
    چهره امو درهم کشیدم و گفتم:
    «ترجیح میدم اونقدری صبر نکنم که یه زامبی رو توی اون حالت ببینم.»
    «اگه لوسی خوب نشه؟»
    «اگه خوب نشه ارورا مجبور میشه اونو بکشه.»
    دندونامو با گفتن لغت کشتن روی هم فشردم. محال بود بذارم این اتفاق بیوفته. هنوز وقت بود.
    جلو و جلو تر می اومدن. به کابل برق برخورد کردن ولی جرقه های پیاپی هیچ تاثیری نداشت. زنجیر پاره شد وروی زمین افتاد. ساریانا دستمو فشرد زمزمه کردم:
    «نه هنوز زوده»
    «دارن خیلی نزدیک میشن.»
    «نه هنوز زوده.»
    «مایک!»
    «صبر کن.»
    دست هاشون برای گرفتن ما دراز شده بود نزدیک و نزدیک تر می شدن. فاصله اشون با ما فقط پنج قدم بود.
    ساریانا فریاد زد:
    «مایک!»
    «فقط یه قدم دیگه»
    یه قدم دیگه جلو اومدن.
    دستمو توی جیبم فرو کردم. فندکی بیرون آوردم و فشردم. جرقه زد ولی روشن نشد. دوباره زدم و دوباره و دوباره. دست یکی از زامبی ها به سمت ساریانا چنگ انداخت.
    فریاد زدم:
    «حالا»
    جرقه زده شد و فندکمو روی زمین انداختم و با تمام سرعتم خودمو ساریانارو داخل اتاق پرت کردم و درو بستم. شعله های آتش تمام راهرو رو در بر گرفت.از شیشه کوچیک روی در زامبی ها رو دیدم که با صدای ناله ها و جیغ های گوشخراشی در میون آتش میسوختن. دستی محکم به شیشه کوبیدهش د و صورت زامبی که پوستش فاسد شده بود روی شیشه چسبید. از سوختن پوستش صدای خراشیده ای از ته گلوش بیرون میزد. بوی گوشت سوخته به مشامم می رسید. ساریانا چشم هاشو بست و روشو برگردوند تا ذوب شدن چهره ای که به در چسبیده بود رو نبینه. آژیرهای هشدار آتش به صدا درومده بودن سه دقیقه بعد آبپاش های سقف فعال شدن و آتش به سرعت خاموش شد. دود راهرو رو پر کرده بود. درو با اضطراب باز کردم. روی زمین پر بود از جسد های نیم سوخته. نقشه من موفق بود. توی همون مدت کم از انبار طبقه دوم کمی بنزین پیدا کرده بودم و کف راهرو رو آغشته کرده بودم. فقط باید به حد کافی جلو میومدن تا همشون به بنزین آغشته بشن و بعد یه جرقه کافی بود تا همشون از بین برن. یه مرده متحرک فقط با آتش از بین می رفت!
    ساریانا نگاهی به اطراف انداخت و گفت :
    «چه خرابی به بار اومده!»
    سری تکون دادم و گفتم:
    «آره. »
    از راهرو عبور کردم زنجیرو دوباره متصل و کابل برق رو وصل کردم. داخل راهروی بعدی شدم ساریانا صدام زد:
    «کجا میری؟»
    «الان میام.»
    مقابل دوربین امینیتی ایستادم و بهش خیره شدم. با جیدیت گفتم:
    «میدونم که داری منو میبینی مورینو. بهتره بار آخری باشه کهس عی میکنی به من آسیب بزنی. میتونی گاز بیهوشی پرت کنی. میتونی هرچی نیرو داری بفرستی. حتی میتونی یه بمب داخل اتاق منفجر کنی ولی هیچکدوم جواب نمیده. هر حقه ای سوار کنی من خنثی میکنمش و یادت نره جون پسرت توی دستای منه. دیدی چطور زامبیات رو کشتم؟ یه بار دیگه کوچکترین تلاشی برای کشتن من انجام بدی یه لیتر بنزین میریزم رو پسرت و قبل اینکه فرصت کشتنم رو داشته باشی آتیشش میزنم. بار آخریه که بهت اخطار میدمو میدونی هرکاری ازم بر میاد. دو روز بیشتر فرصت نداری. حواست به ساعت باشه.اگه به چیزی که میخوام نرسم همه شماهارو نابود میکنم.»
    به سمت اتاق برگشتم. ساریانا با جدیت بهم خیره شده بود. گفت:
    «این جدیت بهت نمیخوره مایک.»
    «تنها راهیه که برام باقی مونده. اگه مجبور بشم گلوی تک تک افرادی که اینجا هستنو بدرم این کارو میکنم ولی لوسی رو نجات میدم.»
    «در این حد عاشقشی؟»
    «علاوه بر اینکه دوستش دارم میدونم این بلا به خاطر نحسی من سرش اومده. نمیذارم کس دیگه ای به خاطر این نفرین بمیره. حتی اگه تنها راه خوب شدنش مرگ من باشه من با کمال میل قبول میکنم.»
    ساریانا چنان با بهت نگاهم میکرد که انگار به یه دیونه خیره شده گرچه چندان اشتباه هم نبود من داشتم زیر فشار این طلسم دیوونه میشدم!
    هیچ خبری از هیچ کدوم از اعضای گله نداشتم. نمیدونستم چی به سر رافائل آورده بودن فقط امیدوار بودم قبل اینکه خ*ی*ا*ن*ت جدیدی کنه مجازاتش کنن. گرچه دلم میخواست من اون شخصی باشم که مجازاتش میکنم. یه شعله ای از انتقام درون وجودم می سوخت خشمی غیرقابل کنترل. انگار شکنجه های اینجا وحشی بودن درونی منو آشکار کرده بود. چیزی که درون همه گرگینه ها خاموش بود درون من روشن شده بود. حسی اونقدر شدید که تمایلم به کشتار رو بیشتر می کرد. خشونت و درندگی از خصایص یه گرگینه بود خصایصی که ما برای همزیستی با انسان ها اونو خاموش نگه میداشتیم ولی این آزمایش ها میتونست نفرت یه گرگینه رو تا به حدی از انسان ها بالا ببره که اون خشم شعله ور بشه و همزیستی از بین بره. تنها چیزی که تعادل درونمو هنوز حفظ کرده بود علاقه و عشقم به لوسی بود و انسان بودنش اگه اون هم از بین می رفت دیگه هیچ پایه ای برای تعادل درونم باقی نمیموند و توانایی کشتار بزرگی رو داشتم تا دلم از این نفرت آروم بگیره.
    صدای مورینو حواسمو پرت کرد
    «مایک بیا بیرون باید باهات حرف بزنم.»
    از اتاق بیرون رفتم. دست به سینه درحالیکه به دیوار خاکستری شده از دود اتش تکیه می دادم به چهره قرمز شده از حرص و عصبانیت مورینو خیره شدم.
    «میبینم هنوز داری وقت تلف میکنی مورینو.الان نباید در تلاش برای ساخت علاج باشی؟»
    با عصبانیتی شدید گفت:
    «تو...تو...پست فطرت حیوون...دلم میخواد بکشمت.»
    «مطمئن باش این حس بین من و تو مشترکه و اگه چاره داشتم واقعا می کشتمت چون دیگه داری زیاد روی صبر و تحمل من راه میری مورینو.»
    چهره ش کاملا قرمز شده بود.
    «حرفتو بزن. میدونم برای گفتن این چیزا نیومدی نفرت تو از من همونقدری مشخصه که نفرت من از تو. پس بگو چیکار داری؟»
    «ما نمیتونیم به این سادگی علاج بسازیم. این اصلا غیر ممکنه! چطور میشه برای چنین چیزی درمانی ساخت؟»
    حس کردم عصبانیت عین مذاب درون وجودم بالا پایین میره و هر لحظه میلم برای کشتن مورنیو بیشتر و بیشتر میشه. فقط حیف که به خاطر لوسی باید صبر میکردم.
    «منظورت چیه نمیشه؟ شما یه ویروسی به این مهلکی ساختین بدون اینکه به فکر راه درمانش باشین؟»
    «این ویروس مثل هزار ویروس دیگه اس که مخفیانه ساخته و آزمایش میشه. فکر میکنی ویروس هایی مثل ابولا و بیماری های لاعلاج دیگه از کجا در میاد؟ از آزمایشگاه های مخفی ساخته و به هزاران دلیل سیاسی روی کشور های درحال توسعه و جهان سومی مورد آزمایش قرار میگیره و زمانی که به هدف رسیدن تازه شروع به ساخت دارو و فروشش و رسیدن به یه سود فوق العاده بالا میرسن. این ویروس هم همینطور قراره برای ساخت یه ارتش عظیم مورد استفاده قرار بگیره روی کشور های ضعیف تست بشه و بعد از اینکه مردم یه کشور کاملا مبتلا به ویروس شدن و تحت کنترل کشور ما قرار گرفتن ما یه ارتش بزرگ و یه کشور تصاحب شده بدون هیچ جنگ و خونریزی خواهیم داشت»
    نمیتونستم باور کنم اینقدر کثیف بودن و اینقدر کثیف بازی می کردن. تمام این چیزا فقط سر به قدرت رسیدن و سیاست بود. بدون فکر به ایسنکه این مردم که مبتلا میشدن همه انسان هایی بودن که حق زندگی رو در کنار خونوادشون داشتن ولی این حق به خاطر منافع شخصی ازشون با بی رحمی تموم گرفته می شد. داشتیم به چه قرنی بر میگشتیم؟ قرون وسطی؟ کار به جایی رسیده که میخوان با تحت کنترل گرفتن ذهن انسان ها همه چیزو مطابق میل خودشون پیش ببرن؟
    «برای من هیچ کدوم از اینایی که گفتی اهمیت نداره مورینو. این که چه غلطی با این دارو میخوان بکنن هم همینطور. این کثافت کاری ها لایق تو و ادمای بدتر از توئه من اجازه نمیدم روی کسایی که برام عزیزن چنین اتفاقی پیش بیاد.»
    ندستوری برای ساخت علاج نداریم و اگه باشه هم ساختش سخته.»
    «پس اینو چطور ساختین؟»
    «این ویروس از چیزای تاریک ساخته شده.»
    «مثلا؟»
    «از خون سیاه یه موجود کمیاب. از برگ درخت تاریک. از خاک زمین نفرین شده و چندتا چیز تاریک دیگه.»
    «خب؟ اگه از همین مواد برعکمسش استفاده کنین چی؟»
    «ما همب ه همین فکر کردیم. که به جای تاریکی از روشنایی استفاده کنیم. از خون روشن و پاک از برگ درخت نور و از خاک یه زمین پاک و مقدس. همه اینارو توی ازمایشگاه داشتیم قبلا فکرشو کرده بودیم برای اینکه اگه لزومی در ساخت پیش بیاد ولی ترکیبشون عمل نمیکنه چون یه چیزی کم داره.»
    «چی کم داره؟»
    «برای ساخت ویروس از یه تار موی جادوگر تاریکی استفاده کردیم. جادوگری که در ازای یه چیزی یه تار موب همون داد و برای ساخت این ویروس راهنماییمون کرد. ما برای ساخت علاج به یه تار موی جادوگر نور نیاز داریم.»
    

    چطور انسان ها تونسته بودن اینقدر به علم ماورا ما نزدیک بشن؟ طمع با انسان ها چه کرده بود؟ اونقدر طمع مثل یه شیطان در وجودشون نفوذ کرده بود که حاضر بودن برای رسیدن به قدرت همن نوع خودشون رو هم فدا کنن. اونا از خون سیاه و خاک نفرین شده چی میدونستن؟ چطور میدونستن برگ درخت روشنایی رو از کجا پیدا کنن؟ یکی این چیزا رو یادشون داده بود یه جادوگر خیلی قوی.
    «جادوگر نور؟ منظورت چیه؟»
    «ما یه جادوگر تماما پاک و سفید لازم داریم. چیزی مخالف تاریکی. ولی چنین شخصی حتی توی افسانه ها هم نیست.»
    صدایی از پشت سرم گفت:
    «آرورا!»
    به سمت ساریانا برگشتم و گفتم:
    «چی گفتی؟»
    «دوستت آرورا1 اون الهه نور و روشناییه! مگه نیست؟ الهه ای پاک و نورانی. یه الهه قدرت جادوگر رو داره قدرت سفید رو داره. اگه یه تار موی اون کافی باشه چی؟»
    چرا به ذهن خودم نرسیده بود؟ آرورا یه الهه بود الهه نور. مورینو گفت:
    «شما یه دوستی دارین که جادوگر سفیده؟»
    طمع خاصی توی صداش به چشم میخورد همون لحنی که وقتی یه گرگینه و یه مورد ازمایشگاهی جدید برای ازمایش و شکنجه پیدا می کرد توی صداش موج میزد. دندونامو رو هم فشردم و گفتم:
    «فکر آزمایش روی اونو از مغز فندوقیت بیرون کن مورینو چون حتی فکرشم از ذهنت عبور کنه اونقدری زنده نمیمونی که بخوای نتیجه ساخت علاج رو ببینی.»
    لبخند کمرنگ روی لبش پاک شد و نفرت توی چشم هاش مشخص شد. صدای غرغر ها و خرخر های پسرش از اتاق اعصابمو خورد کرده بود.
    «ساریانا میشه دهنشو ببندی صداش اذیتم میکنه مراقب باش گازت نگیره.»
    ساریانا سری تکون داد و به اتاق برگشت. چطور باید آرورا رو میاوردم اونجا؟ گوشیمو از جیبم دراوردم و شماره رو گرفتم./ بعد زا چندتا بوق صدای هیجان زده آرورا توی گوشی پیچید از همینجا هم میتونستم چهره نگرانشو تصور کنم.
    «مایک؟ خوبی؟ خبری ازت نبود کجا رفتی؟ نگران شدم.»
    «لوسی چطوره؟»
    «داره بدتر میشه تمام بدنش پر شده از مویرگ های مشکی و کبودی های بنفش.»
    آهی کشیدم و سعی کردم بهش فگر نکنم.
    «تو کجایی مایک؟ بابات چندبار زنگ زده داره دیوونه میشه از دستت.»
    «باید بیای. به کمکت نیاز دارم.»
    «کجا؟ من نمیفهمم داری چیکار میکنی مایک.»
    «یه راه پیدا کردم. یه علاج برای لوسی. در حد یه حدسه ولی به حضورت نیاز دارم.»
    «مایک نگو که کار احمقانه ای کردی. نگو که ساریانا همراه توئه و شماها دوباره به اون جای کوفتی برگشتین!»
    چشمامو بستم و لبخند محوی زدم. باهوش وبد و نگفته میفهمید چی توی سرم میگذره.
    «میای؟»
    «داری جدی میگی؟»
    «خیلی جدیم.»
    چند لحظه مکث کرد و گفت:
    نبگو کجا بیام.»
    بهش ادرس ازمایشگاه رو دادم. بش از لوسی مراقبت می کرد و ارورا به اینجا میومد. رو به مورینو کردم و گفتم:
    «دوست من تا شب به اینجا میرسه. دستت بهش بخوره یا یه مو از سرش کم شه دیگه هیچوقت پسرتو نمیبینی. به محض رسیدنش راه رو باز می کنین تا به اینجا بیاد و اون محلول درمان رو میارین همینجا توی همین اتاق تا جلوی خودم ازمایش بشه. نمیخوام اگه موفق بود منو دور بزنی و ازش استفاده کنی.»
    مورینو سری تکون داد و بدون هیچ حرفی رفت.


    عرض و طول اتاق رو مرتب قدم میزدم. پسر مورینو برعکس تمام این مدت زندگیش که بیهوش بود زنده و بیدارتر از همیشه به نظر می رسید و مرتب سروصدا می کرد. از دیدن حالت هاش چندشم می شد و موهای تنم سیخ می شد.میدونستم از جایی که لوسی رو پنهان کردیم تا اینجا فاصله چندانی نیست و آرورا تا حدود شب به اینجا میرسه ولی بی قرار بودم. ساریانا دستمو کشید و گفت:
    «مایک میشه لطفا بس کنی؟ سرگیجه گرفتم! خونسرد باش خودتو کنترل کن.»
    «دلشوره دارم.»
    «منم همینطور ولی باید صبر کرد.»
    «میترسم موی ارورا هم نتونه اثر کنه. اصلا مشخص نیست این دارو پادزهر باشه یا نه. همه چی برپایه و اسا یه سری نظریه و شاید و اما و اگره»
    «درسته ولی تنها راه باقی موندست مایک.»
    اصلا دلم نمیخواست به این فکر کنم که اگه این دارو اثر نکنه چه اتفاقی میوفته. اصلا نمیتونستم دنیامو بدون لوسی تصور کنم. میتونستم اونو بذارم و برم و بقیه عمرمو تنها بگذرونم ولی دنیایی بدون اینکه اون توش نفس بکشه...غیرممکن بود. به وقتش باید میفهمیدم کدوم جادوگری تاریکی چنین دستورالعمل وحشتناکی رو داشته و در اختیار این آدما قرار داده. علامت سوال ها زیاد بودن. کی اونقدر تاریک بود که میتونست چنین چیز پلیدانه ای خلق کنه؟ یه موجود پلید و تاریک بسازه! حتما جادوگر قوی بود ولی عجیب بود که من چیزی ازش نشنیده بودم. باید بیشتر در مورد جوامع پنهان جادوگرا اطلاعات بدست میاوردم. البته بعد از اینکه از این مهلکه جون سالم به در میبردیم.
    «رفتی تو فکر!»
    «دارم فکر میکنم کدوم جادوگر پلید و تاریکی تونسته چنین دستور ساخت ویروسی رو به اینا بده یا در ازاش چی بدست آورده؟ باید جادوگر قوی بوده باشه که تونسته یه موجود جدید خلق کنه!»
    ساریانا به فکر فرو رفت و گفت:
    «چیز عجیبی نیست من قبلا هم شنیدم.»
    «شنیدی؟ در مورد چی حرف میزنی؟»
    «یکی از موجوداتی که توسط جادوگرها خلق شدن الان رو به روت نشسته مایک!»
    
    چند لحظه طول کشید تا حرفش توی ذهنم معنی پیدا کنه. ادامه داد:
    «سما گرگینه های مهتاب به وسیله دست طبیعت ایجاد شدین تا دشمن طبیعی خون اشام ها و پایه ای برای تعادل باشی. ولی ما...»
    ادامه دادم:
    «ولی نژاد شما گرگینه های سایه به دست گروهی از جادوگران تاریک و پلید برای دشمنی با ما و نابودی ما ایجاد شده.»
    «درسته! همینطوره. پایه بوجود اومدن ما از یه طلسم تاریک بوده. اصلا میدونی ما چطور بوجود اومدیم؟ »
    «نه ولی در مورد نژاد خودمون میدونم. میدونم اولین گرگینه چطور به وجود اومد. زمانی که فردریک نسل خونی خون آشام هارو پایه گذاشت یه سری از خون اشام های وحشی به روستاها و دهکده ها حمله کردن و قتل عام های زیادی رخ داد در این بین کل خانواده یه جادوگر کشته شدن و اون مرد تصمیم گرفت برای اینکه جلوی خون اشام هارو بگیره و تعادل طبیعت رو برپا کنه دشمنی برای اونا بسازه بنابراین تنها کسی که براش باقی مونده بود یعنی نوه پسریش که زمان حمله خون اشام ها توی زیرمین پنهان شده بود رو تبدیل به یه گرگینه کرد. اینجوری شد که نسل ماها ایجاد شد.»
    ساریانا سری تکون داد و گفت:
    «درسته ولی ما اینجوری به وجود نیومدیم.»
    «یعنی شما گرگینه های عادی نبودین؟»
    «نه!»
    «من همیشه فکر میکردم جادوگرا یه سری از گرگینه های عادی رو گرفتن و طلسمشون کردن تا مثل شماها بشن.»
    «نه مایک ما اینطوری نیستیم. ویژگی های ما با شماها فرق داره چشم های شماها وقتی گرگ میشین طلاییه ولی چشم های ما سرخ مثل خون. خون شما روشنه ولی خون ما تاریک. ما قوی تر، وحشی تر و جنگنده تر از شماها هستیم. ما با خوی وحشیمون زندگی میکنیم. ماها شکار می کنیم و حیوانات دیگه رو میخوریم درست مثل یه گرگ. ولی شماها مثل یه انسان زندگی و تغذیه می کنین. ما از یه نژاد نیستیم.»
    «پس چطوری ایجاد شدین؟»
    «نسل ما از نسل گرگ هاست مایک. تا حالا به این موضوع پی نبردی؟ شماها گاز میگیرین و تبدیل میشین یا با انسان ها زاد و ولد می کنین. هیچ کدوم از گرگینه های سایه تاحالا با یه انسان ازدواج نکردن مایک. اگه ما با گاز کسی رو تبدیل کنیم اون جزو گرگینه های سایه نمیشه اون تبدیل به یه گرگینه عادی میشه. مثل همون برادر کت فکر می کنم اسمش الکس بود. اون جزو گرگینه های سایه نشد. اون خونش تاریک نشد چون یه انسان بود. خون ما فقط از پیوند خونی و از زادولد انتقال پیدا میکنه. فقط از پیوند دو همخون سایه یه سایه متولد میشه چون نسل ما از انسانیت نیست. جادوگری که مارو خلق کرد برای جلوگیری از اینکه احساسات و عواطف انسانی روی غ*ر*ی*ز*ه ما سرپوش بذاره و باعث شه دلرحم شیم و نتونیم به درستی نقشمون در طبیعت رو ایفا کنیم برای همین طلسمی بزرگ و تاریک ساخت. اون تو شبی که ماه کامل بود دو اسان زن و مرد رو به دام انداخت و طلسم کرد و بعد در پیشگاه ماه هردوی اونا رو قربانی کرد و خونشون رو به دو گرگ نر و ماده داد و طلسم رو کامل کرد. از اونجا به بعد اون دو گرگ تبدیل به گرگینه شدن. درواقع اونا انسانی نبودن که به گرگ تبدیل شده باشن. اونا گرگ هایی بودن که جسم انسانی گرفتن. برای همین غ*ر*ی*ز*ه ما قوی تر و وحشی تره. چون ماها گرگ متولد میشیم و بعد از تولد قادریم به جسم انسانی برگردیم. تو اولین کسی هستی که من اینو بهش میگم مایک. هیچ کدوم از گرگینه های مهتاب از این مووضع خبر ندارن این یه رازیه که سینه به سینه میون ما منتقل میشه.»
    
    متعجب بهش خیره موندم. این چیزی بود که اصلا انتظار شنیدنشو نداشتم. درکش یکم سخت بود. در سکوت بهش خیره مونده بودم که با لبخند به چهره در حال تجزیه تحلیل من خیره مونده بود.
    «مایک تو که باهوش بودی. اینقدر سخته؟»
    «سنگینه!»
    صدایی باعث شد توجهمون جلب بشه. صدایی در میکروفون کل آزمایشگاه پخش می شد.
    « درهارو باز کنید. اون دختر اجازه ورود داره. اونو صحیح و سالم به راهروی طبقه دوم برسونید.
    «اروراس! اون رسیده»
    برای دیدن و پرسیدن حال لوسی بی قرار بودم. موضوع گرگینه هارو گوشه ای درون ذهنم گذاشتم تا سر وقت تحلیلش کنم. صدای پاهایی که میدویدن از توی ارهرو به گوش می رسید. از اتاق بیرون دویدم و آرورا با چهره ای نپران خودشو تو بغلم انداخت و گفت:
    «پسره دیوونه نزدیک بود همه رو از نگرانی سکته بدی. اخه تو این جهنم دره چیکار میکنی؟»
    درحالیکه بی اختیار لبخند میزدم و موهاشو نوازش میکردم گفتم:
    «خوشحالم اومدی. آرورا فقط تو میتونی کمکم کنی. آخرین راه نجات لوسی تو هستی.»
    با نگرانی سری تکون داد و گفت:
    «اون هنوز توی همون حالته. مغزش هیچی رو درک نمیکنه. خمارو نمیشناسه.»
    «میدونم»
    صدای مورینو مارو به خودمون آورد.
    «میتونم دوستتو قرض بگیرم مایک؟ یادمه عجله داشتی.»
    نگاهش از سر تا پای آرورا چرخ خورد کنجکاوی بی نهایتی توی چشم هاش موج میزد. با اخم گفتم:
    «محلول رو میارین اینجا جلوی من هرکاری لازمه انجام میشه. اروراب ا تو هیچ جایی نمیاد.»
    «به من اعتماد نداری؟»
    «نه!»
    «خوبه داری یاد میگیری عاقل باشی.»
    نیم ساعت بعد توی راهرو میزی قرار دادن و جامی پر از معجون رو درحالیکه زیرش شعله ای روشن بود. معجون به رنگ سفید و بی رنگ بود و سطحش از تلالوی خاصی میدرخشید. آرورا نگاهی به مورینو کرد و گفت:
    «فقط نیاز به یه تار مو دارین؟»
    «درسته.»
    آرورا دستی به سرش کشید و تار مویی رو از ریشه کند و اونو توی دست هاش گرفت و شروع به زمزمه چیزی کرد. بعد تار مو رو به دست مورینو داد.
    «چیکار کردی؟»
    «گفتی تار مویی از جادوگر سفید میخوای. تار موی تاریکی حتما گوشه ای از قدرت تاریک رو داشته. گوشه ای از روشناییمو به مو انتقال دادم. حالا باید اثر کنه.»
    مورینو تار مو رو داخل معجون انداخت. تار مو درخشید و محلول شروع به درخشیدن کرد و سطحش شروع به چرخیدن. بخار نقره ای رنگی ازش بیرون زد و بعد شعله خاموش شد. مورینو سرنگی رو برداشت و با محلول پر کرد.
    «باید آزمایشش کنیم.»
    اشاره ای کرد و چند نگهبان زنی رو که حالت هاش دقیقا مثل لوسی و بقیه زیانیک ها بودن آورد. مورینو سرنگ رو بدون درنگ توی رگ گردن زن فرو کرد. بدن زن به رعشه افتاد اونقدر شدید می لرزید که از دست نگهبان ها خارج شد و روی زمین افتاد. بدنم بی وقفه می لرزید بعد از چند دقیقه به طور ناگهانی اروم گرفت و هیچ صدایی ازش درنیومد. مورینو چشم هاشو رو هم فشرد و گفت:
    «گفتم که هیچ فایده ای نداره.»
    سرمو تو دست هام گرفتم و آه کشیدم. دلم میخواست جمجمه مورینو رو خورد کنم. در عوض عصبانیتمو روی دیوار خالی کردم و با همه توان مشتمو به دیوار کوبیدم.
    «مایک!»
    «ولم کن آرورا»
    «نه! نه! این زنو ببین!»
    برگشتم زن با نفس عمیق و بلندی از جا حهید و چشم هاش از هم باز شدن. نگاهش عادی بود مثل همه ما اثری از غبار سفید و رنگ پریده پوستش نبود. آرورا خم شد و لباس رو بالا داد تمام کبودی ها و مویرگ های سیاه داشتن از بین میرفتن. مورینو بهت زده گفت:
    «اثر کرد!»
    آرورا با یه حرکت جام معجونر و برداشت و عقب رفت. مورینوب اعصبانیت چند قدم جلو اومد
    «اونو بدش به من!»
    «نه اگه اینو داشته باشی و پسرت خوب بشه محاله بذاری ما ازینجا بیرون بریم. »
    سه سرنگ برداشت و همشونو از معجون پر کرد. با آخرین قطره معجون سه سرنگ پر شدن.
    «این سه تا دست من میمونه. زمانی که از محوطه فراصوت شما خارج شدیم اینو بهتون میدم. دوتاش واسه ما یکیش برای تو»
    مورینو دندوناشو روی هم فشرد. نقشه اش بر آب شده بود. آرورا زرنگ بود و باهوش گرفتار چنین دامی نمیشد. رو به مورینو گفتم:
    «ساریانا و ارورا رو از اینجا بیرون ببر وقتیس از رفتنشون خیالم راحت شد از اینجا بیرون میرم و سرنگارو بهت میدم.»
    اشاره ای به نگهبان ها کرد و گفت:
    «بذارید برن. نمیخوام یه دقیقه هم دیگه اینارو اینجا تحمل کنم.»
    آرورا دستمو گرفت و گفت:
    «تو هم بیا.»
    «یه کار ناتموم دارم. شما برید منم تا یه ربع دیگه بهتون ملحق میشم.»
    مورینو و افرادش آرورا و ساریانارو به بیرون هدایت کردن. اونقدر موندم تا مطمئن بشم راهرو خالی شده. چیزی در ذهنم با تصمیمم در جدال بود. از طرفی خشم کورم کرده بود. باید چشم رو همه شکنجه ها و ظلم هایی که به من و همنوعام شده بود میگذشتم؟ چشم هامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. تصمیم نهایی رو گرفتم و از راهرو خارج شدم.
    
    بیست دقیقه بعد به آرورا و ساریانا رسیدم که خارج از محوطه منتظر من بودن. یه سرنگ به مورینو دادم و گفتم:
    «امیدوارم هرگز چشمم بهت نیوفته.»
    پوزخندی زد و گفت:
    «ولی من بازم میبینمت مایک.»
    به عقب برگشت و به سمت آزمایشگاه رفت زمزمه کردم:
    «این اتفاق هرگز نمیوفته.»
    رو به بقیه گفتم:
    «باید هرچه زودتر بریم و دارو رو به لوسی و مردیث برسونیم.»
    اونقدر سریع حرکت میکردم که هردو متعجب شده بودن. نگاهم مدام روی ساعت می چرخید. شروع به زمزمه کردم:
    «پنج، چهار، سه...»
    «مایک چی داری میشمری؟»
    « دو...یک...!»
    صدای انفجاری مهیب زمین رو لرزوند. آرورا و ساریانا از صدای انفجار روی زمین افتادن و بهت زده به پشت خیره شدن. برگشتم و با خونسردی به عقب خیره شدم. از جایی که آزمایشگاه قرار داشت شراره های آتش و دود سیاه و غلیظی پخش شده بود.
    زمزمه کردم:
    «این برای نیک، مردیث، لوسی و همه اونایی که شکنجه کردی بود مورینو!»
    آرورا با وحشت به من برگشت و توی چشم هام خیره شد و گفت:
    «تو چیکار کردی؟ مایک تو چیکار کردی؟»
    «کاری رو کردم که باید می کردم.»
    «دیوونه شدی؟ تو چیکار کردی؟»
    با فریاد گفتم:
    «اره من اونجارو منفجر کردم. من لوله های گاز ازمایشگاه رو که داخل کنال هایی پشت کانال های هوا بودن پیدا کردم وسوراخ کردم تا نشتی بدن کانال های هر سه طبقه رو سوراخ کردم و یه شعله کوچیک روشن گذاشتم تا نیم ساعت بهمون زمان بده از اونجا دور شیم. من حقمونو از مورینو و اون عوضیای دیگه گرفتم و همشونو به درک واصل کردم!»
    «مایک به جز اونا کلی آدم بی گ*ن*ا*ه اونجا بود! کلی بیمار!»
    «برام مهم نیست. ما هم بی گ*ن*ا*ه بودیم. نیک هم بی گ*ن*ا*ه بود.»
    «ولی مایک...»
    صدای فریادم صدای آرورا رو خفه کرد:
    «نیک بی گ*ن*ا*ه بود! مادر تو بی گ*ن*ا*ه بود! اونارو کشتن یادت میاد؟ اون تیر سمی رو که قلب کت رو شکافت یادت میاد؟ شاید تو فراموش کنی. تو پاکی تو الهه ای تو می بخشی ولی من نه! من نمیبخشم من انتقام میگیرم. تفاوت ما توی اینه.»
    سرنگ رو به طرف ارورا انداختم و گفتم:
    «تو و ساریانا برید سراغ مردیث من میرم سراغ لوسی.»
    دویدم و به فریاد های آرورا که منو صدا می کرد هیچ توجهی نکردم.
    نمیدونم چقدر از دویدنم گذشت ولی هوا کاملا تاریک شده بود و حس میکردم نیمه های شب باشه. اونقدر دور شده بودم که دیگه شعله های آتش و بوی دود و سوختگی به مشامم نمی رسید. مسیر رو راحت پیدا کردم. بش کنار غار نشسته بود و مشغول خوردن میوه بود. با دیدن من از جا بلند شد.
    «بقیه کجان؟»
    «رفتن دنبال مردیث. برو دنبال آرورا پیداش کن نگرانشم. ساریانا همراهشه ولی نگرانم که شاید دیگه اتحادو بشکنه چون هدفمون تکمیل شده و گروگانا آزاد شدن.»
    بش سری تکون داد و با عجله رفت. حتی نپرسید تونستیم موفق بشیم یا نه اونقدر نگران ارورا بود که هیچ صبری نکرد. به عشقش لبخند زدم. اون کسی بود که بیشتر از همه میتونست حال این روزای منو درک کنه.
    وارد غار شدم. لوسی با چهره ای بی حد و اندازه سفید و بی رنگ توی دایراه اش قدم میزد و غر غر می کرد و گاهی با دست هاش سعی می کرد به حفاظ نامرئی دور خودش چنگ بزنه. چند قدم جلو رفتم و گفتم:
    «دیدی فتم نجاتت میدم؟ دیدی روی حرفم موندم. من نمیذارم هیچ چیزی تورو به خطر بندازه. قرار نیست تو به خاطر نفرین من بمیری. تو باید زنده باشی و زندگی کنی. باید اونقدر خوشبخت بشی که حد نداشته باشه. منم از دور تماشات می کنم. اونقدر دور که تو دیگه منو نبینی.»
    
    حلقه روی زمین رو پاک کردم. لوسی تلو تلو خوران به سمتم اومد. حالت حمله گرفت و به سمت من پرید قبل رسیدنش به من سرنگ رو تا ته توی گردنش فرو کردم و بدن سست شده اش رو که میرفت تا روی زمین بیوفته در آغوش کشیدمو موهاشو نوازش کردم. اروم زمزمه کردمک
    «بیدار شو عشق من. دوباره چشای قشنگتو باز کن. بذار دوباره لبخندتو ببینم و صدای نفس هاتو بشنوم.»
    صدای هین بلند لوسی لبخند پررنگی رو روی لبم نشوند. مثل برق گرفته ها از جا پرید و شروع به جیغ زدن کرد. محکم در آغوش گرفتمش و گفتم:
    «هیشش...هیشش...اروم باش جات امنه. همه چیز مرتبه همه چیز مرتبه.»
    اونقدر این جمله رو تکرار کردم تا گریه های هیستریک وارش آروم شد و با چشم های اشک آلودش به من خیره شد و گفت:
    «چه اتفاقی برای من افتاد؟»
    لبخند زدم و گفتم:
    «فقط همینو بدون که تا دوباره برگردی من صد بار مردم و زنده شدم.»
    چشم های اشک آلود و صورت سرخش اونقدر معصومانه و زیبا بود که دلمو لرزوند. دست هامو دورش حلقه کردم. حس می کردم نیرویی فراتر از هرچیزی که تا به حال حس کرده بودم منو مسخ چشم های لوسی می کرد. بی اراده سرهامون به هم نزدیک شدن. میدونستم کارم اشتباهه ولی توی ذهنم برای خودم بهونه تراشیدم. به خودم گفتم فقط همین یه بار به عنوان یه خداحافظی. از فردا که به گله برگشتیم برای همیشه از هم جدا میشیم پس بذار همین یه بار به دلم اجازه بدم طعم عشقو بچشه. حداقل یه خاطره قشنگ باشه که زمانی که رفتم دلمو تسکین بده.
    عطر تنش هنوزم مثل روز اولی بود که به مشامم رسیده بود. اون هم مسخ من شده بود و هیچ حرکتی برای دور شدن از من نمی کرد.زمزمه کرد:
    «دوستت دارم مایک.»
    «منم دوستت دارم»
    میتونستم صدای بلند کوبش قلبمو که با هیجان و شوقی عجیب می تپید حس کنم. صورت هامو به هم نزدیک شد و به معنای واقعی کلمه گرم شدن قلب و جسمم رو حس کردم انگار مذابی داغ درون رگ هام شروع به جریان کرده بود.
    صدای مهیبی به گوش رسید و زمین با غرش زیرپاهامون شروع به لرزش کرد. از هم جدا شدیم و لوسی رو از هر آسیب احتمالی میان بازوانم گرفتم. آسمون پر شد از ابرهای تاریک و سیاه و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. دردی ناگهانی درون قلبم شروع به پیچش کرد و به سرعت همه بدنمو در بر گرفت. از درد روی زمین افتادم و فریاد کشیدم. لوسی وحشت زده کنارم نشسته بود و سعی داشت آرومم کنه. حس میکردم صدها خنجر داغ به قلبم فرو رفتن. تمام تنم در شعله ای از آتش می سوخت. قسمتی از پشت شونه ام شروع به سوزشی عجیب کرد. سوزش و داغی انگار کسی با میله ای گداخته بدنمو سوزونده باشه.
    درد همونقدر سریع که اومده بود از بین رفت و همه چی اروم شد. لباسمو توی تنم پاره کردم و دستمو به سمت پشت کتفم بردم. چیزی وحشتناک روی پوستم میسوخت.
    انگشت های لوسی کتفمو لمس کرد و گفتک
    «یه علامته!»
    «علامت؟»
    «مثل یه نشونه مهر گداخته شده میمونه مشکی و پررنگه و مثل مذاب می درخشه.»
    «علامت چیه؟»
    «شبیه علامت یه چشم گرگینه و یه شمشیر سیاهه!»
    قبل اینکه حرفی بزنم صدایی از پشت سر گفت:
    «خدای من! خدای من شما چیکار کردین؟»
    هردو به سمت عقب برگشتیم درک دهانه غار ایستاده بود و وحشت زده به ما خیره شده بود.
    «بابا اینجا چیکار میکنی؟ چطور پیدامون کردی؟»
    «چیکار کردی مایک؟ تو چیکار کردی؟»
    «من نمیفهمم چی میگی بابا. چی شده؟ در مورد چی حرف میزنی؟ چه اتفاقی داره میوفته!»
    به دیوار تکیه داد و زانوهاش سست شد و روی دیوار کشیده شد و روی زمین نشست. با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد زمزمه کرد:
    «نفرین فعال شده! »



    پایان جلد اول

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 123
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 444
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,284
  • بازدید ماه : 14,242
  • بازدید سال : 141,345
  • بازدید کلی : 11,638,485