close
مجتمع فنی تهران
رمان تاوان شکستنم قسمت دوم
loading...

رمان فا

  دیگه حوصلم ناجور سر رفته بود دستم رو بردم سمت سیستم وروشنش کردم.    این اقا شهاب که گیر اون میموناست..یه اهنگ گوش بدم جبگرم حال بیاد....    بی هوا روشنش کردم و شانسی زدم پلی....    ایول اهنگی که عاشقشم اومده...    با این اهنگ کلا روحی ام شاد میشه..........................   …

رمان تاوان شکستنم قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 444 یکشنبه 23 آبان 1395 : 14:16 نظرات ()

  دیگه حوصلم ناجور سر رفته بود دستم رو بردم سمت سیستم وروشنش کردم.
    این اقا شهاب که گیر اون میموناست..یه اهنگ گوش بدم جبگرم حال بیاد....
    بی هوا روشنش کردم و شانسی زدم پلی....
    ایول اهنگی که عاشقشم اومده...
    با این اهنگ کلا روحی ام شاد میشه..........................
    *-*

 
    تنبلیم-جاستینا گروه تِن 10
    ما همه "تنبلیم" هه! تنبه ال
    Wow هه هه10برابر یه آدمه عادی
    آخه دوره حالا زوده واسه کار آخه
    ماها "تنبلیم" آره ، واو ووا واو واو
    آخه دوره حالا زوده واسه کار آخه
    حال و حوصله نداریم ، واو ووا واو واو
    زوده حالا یکم بذار باشه فعلا"
    یه کاره جدید دارم دوباره تو فکرم
    هد به ریتم یکـــــ ضرب تیپا لشه انقدر
    که جون میده تو بگیری فازه ما رو بهتر
    حس ندارم پا شم برم پی رپ بازی
    لمسم عینه عروسکه خیمه شب بازی
    ولی هرطور شده باید برسونم خودمو
    اگه اگه بعدش سۀ صبحم خونمو
    خواب زده میشم باز بعد کار ضبط
    کاره بعدی میره بالا واسه سال بعد ، اِه
    خواب زده میشم باز بعد کار ضبط
    کاره بعدی میره بالا واسه سال بعد ، اِه
    همیشه "تنبل" همش دنبال سمبل
    بخور و بخواب صبح تا شب و کارم شده کمتر
    نمیشه جمعم کرد این روزا ولوام هر چند
    قدیما وقت نداشتم "بازی تعطیل" بودم هرشب
    یادش بخیر قدیما توام راضی بودی ازم
    هنوزم همون آدم هستم
    فقط کار تو سربالایی کند شده یکم
    مونده تا بخوام بازم سوار سرسره بشم
    آخه دوره حالا زوده واسه کار آخه
    ماها "تنبلیم" آره ، واو ووا واو واو
    آخه دوره حالا زوده واسه کار آخه
    حال و حوصله نداریم ، واو ووا واو واو
    زوده حالا یکم بذار باشه فعلا"
    یه کاره جدید دارم دوباره تو فکرم
    هد به ریتم یکـــــ ضرب تیپا لشه انقدر
    که جون میده تو بگیری فازه ما رو بهتر
    "تنبلیم" و سرحال لیموناد و تن داغ
    کیس بیس بفرست حس کار و بار ما
    خسته ایم و روی میز ، مغزا میده بوی بیت
    همه نوتها شمعن ما هم مثل کولریم
    "تنبیلیم" خفنیم یه چیزایی بلدیم
    لم میدیم یه جا و میشه فازه ما ملو
    حالا بعد از این الکی میریزیم یه مرضی
    که خوابمون بگیره بشیم پایه واسه چُرت
    زوده حالا یکم بذار باشه فعلا
    یه کاره جدید دارم دوباره تو فکرم
    هد به ریتم یکـــــ ضرب تیپا لشه انقدر
    که جون میده تو بگیری فازه ما رو بهتر
    یکمی "تنبل" ، یکمی خستم
    میخونم با اینکه الان چشامو بستم
    بساط ریخت و پاشم روبراهه هر شب
    من هرکاری کنم باز اون بالائه پرچم
    اووو دوباره سر داره میره حوصلم باز خوابم میاد
    اووو بعده خوابم یه هدفن رو گوش باز تا شب بیکار
    آخه دوره حالا زوده واسه کار آخه
    ماها "تنبلیم" آره ، واو ووا واو واو
    آخه دوره حالا زوده واسه کار آخه
    حال و حوصله نداریم ، واو ووا واو واو
    آه حوصله ندارم بابا...
    "تنبلی" بهمون حمله کرد
    و هر چی که رشتیم و پنبه کرد
    تو همه چی سرمون بالا بود
    حالا تو "تنبلی" هم شدیم
    فلسفۀ هیپ هاپه که سر تا پا گشادیم
    حس و حال نداریم ولی بازم باحال و شایدم
    سالی کار ندیم باز اولیم 10
    حالا به هر دلیل گشاد و "تنبلیم"
    تو اوجه "تنبلی" یه حسه برتری
    چُرت رو صندلی تا نریم هر وری
    بعضی وقتا رو کاغذم مینویسم دری وری
    رپ میشه میشینه رو صدا ساینس رو بیت پری
    اعتراض نداریم آقا قبول داریم انگلیم
    چون جایی نمونده به گ*ه نکشیم و در نریم
    میکشم خمیازه جوجه های تر و تازه
    میشینن رو پام میگن :
    شـــــــارلـــــی ... ( الو پوریا!؟ ) مهراد مرکز داداش پاشو ادامش
    آخه دوره حالا زوده واسه کار آخه
    ماها "تنبلیم" آره ، واو واو واو واو
    آخه دوره حالا زوده واسه کار آخه
    حال و حوصله نداریم ، واو ووا واو واو
    میشناسی ما رو... میشناسی ما رو...
    هه هه! Wow
    میشناسی ما رو... میشناسی ما رو؟
    میشناسی ما رو... ما "تنبلیم" ، "تنبلیم"
    *-*
    همراه با ریتم اهنگ به فرمون ضربه می زدم و باهاش می خوندم.
    فقط اهنگ های شاد می تونه من رو شاد کنه....
    کلافه از دیر کردن شهاب پوفی کردم و با خودم گفتم:
    -پوفف این هنوز نیومدهه؟؟
    بالاخره از دور دیدمش.......
    -اخه ییی خدا شکر داره میاد.البته بعد از 3 ساعت...
    به سرعت خودش رو به ماشینم رسوند وسوار شد من شروع کردم به غر زدن:
    -نمی یومدی دیگه.اخه من نمی دونم تو اون تو چی کار می کنییی؟؟؟؟؟؟؟
    یهو یه چیزی یادم اومد برگشتم سمتش وبا حالتی به شدت عصبی مشکوک نگاش کردم...
    گفتم:
    -ببینم نکنه باز دانشجو های میمونتون اومدن سوال بپرسن؟؟؟؟؟؟؟ارررههه؟؟؟
    بعد برگشتم سرجام درست نشستم.البته به حالت قهر!
    ماشین رو روشن کردم با سرعت خیلی زیادی حرکت کردم که بالاخره شهاب بعد از دوساعت به حرف اومد.
    با لحن دلجویانه ایی که همون بهار خر کن بود گفت:
    -حالا چرا انقدر عصبانی؟؟؟؟؟؟
    منم که منتظر بودم یکی واسم جرقه رو جور کنه منفجر شد....
    عصبی گفتم:
    -معلوم نییی؟؟؟؟؟؟اول اقا وایستاده با دختر میمونای دانشگاه حرف می زنه یه اخمم نمی کنه که حساب کار دستشون بیاد که نباید اویزون این اقای مثلا متاهل بشن....(دستم رو جلو دهنم مشت کردم)اِ اِ اِ ....من نمی دونم اینا این حلقه رو تو دست تو نمی بیننن تو دیگه دختر نیستی که بگم برای رد کردن مزاحمِ!وایی بعدم از دست این پسره پرو رضایی حرصم رگفته....برگشته پرو پرو به می گه من از شما خوشم اومده.........اخه احمق مگه این حلقه لامصب رو دو دست من نمی بینی..........میگه فکر کردم برای رد کردن مزاحمم.اخه برای دختر چادری مزاحم هست؟؟؟
    ریز ریز داشت می خندید که ید تر حرصی شدم و با حرص جیغ زدم:
    -شهاب.....
    خنده ایی کرد و گفت:
    -ااوووفف چه قدرم عصبانیییه.....حال اون رضایی رو هم گرفتم که تا با یکی رو به رو میشه نگه من به شما علاقه مند شدم...........پروووو............بعدم تو دفتر بود خانوممم که دیر شد اومدم.اون دخترا رو هم خو چی کار کنم هر چی اخم می کنم از رو نمی رن.مگه تقصیر منه خانومی اره تقصیر منه؟؟؟؟؟؟؟؟
    
    برای عوض کردن جو گوشیم رو دادم دستش و سری تکون دادم و گفتم:
    -نه تقصیر تو نیست ولی این جریمه ها تقصیر توه!!!!!...نمی خوایی پرداختش کنییی؟؟؟؟
    سری تکون داد و حق به جانب گفت:
    -خوب حالا همیچین می کنه انگار چقدر شده باشه بده همین حالا خودم پرداخت می کنم.
    و گوشی رو از دستم گرفت........
    خیلی خونسر نگاش رو سر داد رو صفحه گوشیم اما به ثانیه نکشید که چشمام شد اندازه بشقاب سوپ خوری....
    خخخخخخخ.......
    تا نگام بهش افتاد زدم زیر خنده.
    با خنده بهش گفتم:
    -واییی شهاب قیافت خیلی بامزه شددهههه.
    ودوباره شروع کردم به خندیدن.
    دیدم نه اقا نمی خواید به حالت اولش برگرده یکم دستم رو جلو صورتش تکون دادم نه بازم تاثیر نداشت.
    ماشین رو زدم کنار کامل برگشتم سمتش دستم رو گذاشتم رو شونش و گفتم:
    -بابا شهاب چته؟؟؟؟؟؟؟حالا انگار صورت میلیاردی گذاشتم جلو خوبه 2میلیون بیشتر نیست اگه 3 تومن بود می خواستی چی کار کنیی؟؟؟؟؟؟؟؟
    یکم از موضعه کفیش(همون کف کرده منظورمه) پایین اومد اما بازم داشت با تعجب بهم نگاه می کرد............
    شونه ایی بالا انداختم و بی خیال گفتم:
    -خوو چته؟می خواستین بزارین دیشب بخوابم........
    با قیافه ایی که بی شباهت به زرد چوبه نبود گفت:
    -بهار با چه سرعتی امدی که انقدر جریمه داری؟یه هفته پیش بود که پرداخت کردی خلافی ها رو پس...................(با دست به 2 میلیون و500 تومنی که جزو خلافی هام بود اشاره کرد)
    با حالت طلبکاری پرگشتم سمتش و گفتم:
    -شهاب خان من ساعت 7 از خواب بیدار شدم ویه ربع به هشت از خونه زدم بیرون.........بعد توقع داری با رفتارهای شما که باید با کلی التماس راهم بدی سر کلاس مقررات رعایت کنم؟؟؟؟تازه راه پله هم که با سریع ترین سرعت های جهان طی کردم.بلعععهههه.
    و به حالت قهر برگشتم سر جام نشستم..........
    یه دودقیقه ایی گدشت که ماشین رو روشن کردم داشتم حرکت می کردم که دیدم گوشیم رو گرفتِ جلوم...
    با صدایی منظلوم و خوشملش گفت:
    -بفرمایین خانوم بد اخلاق.پرداخت کردم.
    اخییی بمیرم براش همچین پرداخت کردم رو با مظلومیت گفت که دلم براش ضعف رفت.....
    اما تغییر توی صورت ایجاد نکردم.
    همین جوری که داشتم گوشیم رو از دستش می گرفتم گفتم:
    -وظیفت بود بود تا تو باشی انقدر سر کلاس برای دیر امدن بهم گیرندی.......هم برای اینکه با اون باربد برای من نقشه نکشین که شب بیدار نگه هم دارین.
    چشماش رو بست وباز کرد دستم رو گرفت وگفت:
    -خو من چی کار کنم عشقم.....
    با اون یکی دستش سرش رو خاروند با حالت به شدت بامزه اییی گفت:
    -تقصیر این بردارته خو من نمی تونم که برگردم به برادر زنم(برادر زنم رو کشیدو با لحن مسخره ای گفت) بگم نمی کنم این کاری که تو می گی رو.
    نمی دونم حرفش تموم شد....نشد!!؟؟نمی دونم اما صدای ترمز شدید یه ماشین رو شنیدم چون حواسم به رانندگیم نبود نتونستم ماشین رو کنترل کنم و رفتم تو ماشین جلویی و سرم هم با فرمون برخورد کرد.
    درد شدید و وحشتناکی تو سرم پیچید........
    حس کرم یه چیز گرم روی صورتم جارش شد.........
    تمام این اتفاقا توی چند ثانیه افتاد به حدی سریع بود که حتی شهابم نتونست عکس المعل نشون بده.
    اصلا حال نداشتم خودم روتکون بدم............
    هم سرگیجه زیادی داشتم هم درد................
    خودم رو به زور تکون دادم و از روی فرمون بلند شدم و برگشتم سرجام.......
    به شهاب نگاه کردم...............
    داشت به ماشینی که باهاش تصادف کرده بودم نگاه می کرد اصلا حواسش به من نبود...................
    خدارو شکر شهاب کمربندش رو بسته بود اتفاقی براش نیوفتاده بود.
    یه نگاه به ماشین روبه رو انداختم که دیدم ماشین رو به صورت افقی جلوم بود...
    این الان یعنی ازعمد خودش رو جلوما قرار داده بود تا باهاش تصادف کنیم...
    مگه مرض داره!؟!!
    
    تمام این تحلیل های من توی چندثانیه هم طول نکشید.........
    داشتم به ماشین رو به رو نگاه می کردم وفکرمی کردم چرا جلوی ما قرار گرفته که فریاد شهاب همزمان با تیر کشیدن سرم شد.
    -بهار با تمام اون سرعتی که می تونی بری برو فقط بــــــــــــــــــــــرو.
    با فریاد شهاب به خودم اومدم سریع ماشین رو به حرکت دراوردم وسط خیابون دور زدم از سمت مخالف جهت خیابون حرکت کردم.
    خدارو شکرماشینی از اونجا عبور نمی کرد.......
    اولین بار بود که می دیدم که این خیابون انقدر خلوته.......
    بازم خدا رو شکر......
    اما برای چی باید این کارا رو اجام بدم....مگه اونجا کی هستن؟!!؟
    تا من ماشین رو در سمت مخالف به حرکت در اوردم ماشینی که باهاش تصادف کردیم کنار رفت دو تاماشین دیگه ایی به دنبال ما راه اوفتاد.
    سرعتم رو بیشتر کرد و برگشتم سمت شهاب گفتم:
    -شهاب اینجا چه خبره؟؟؟؟؟؟اینا چرا دنبال ما راه افتادن.
    بی ربط به حرف من گفت:
    -بهار بپیچ تو این خیابون.......حالا برو تو اون کوچه............برو تو کوچه اصلی یکم سرعتت رو زیاد کن یه کاری کن گممون کنن.
    بدون حرف به کارایی که می گفت عمل کردم..........
    دوتاماشین مشکی رنگ داشتن تعقیبمون می کردن وسعی در سد کردن راهمون رو داشتن.
    شهابم داشت با گوشیش یه کاری میکرد.........
    پیچیدم تو یه کوچه از اون جا خودم رو رسوندم به خیابون اصلی بازم داشتیم برخلاف جهت حرکت می کردیم.
    یه فکر به سرم خورد.......
    یه بار تو یکی از فیلم های پلیسی که نگاه می کردم دیده بودم.........
    سریع به فکری که تو سرم بود عمل کردم...........
    سرعتم رو اوردم پایین.................
    شهاب که سرش تو گوشیش بود متوجه کاهش سرعت شد.......
    سرش رو از تو گوشی اورد بیرون و کلافه و ناراضی گفت:
    -بهار داری چی کار می کنی الان می گیرنمون گوشیمم انتن نمی ده تا کمک خبر کنم.....سرعتت زو بیشتر کن تا گممون کنن..... زود باش بهار(تقریبا بهار اخری رو فریاد زد )
    سعی کردم با لحن اروم و بدون استرس اروم گفتم:
    -بهم اعتماد کن.مگه به دست فرمونم اعتماد نداری؟؟؟
    کلافه نگاهی بهم انداخت و گفت:
    -اعتماد دارم.ولی مراقب باش نگیرنمون بدبخت می شیم.خودم مهم نیستم خودم به درک تو.... تو مهمی تو........نمی خوام اتفاقی برات بیوفته......نمی خوام تو بیوفتی دستشون.....نمی خوام.....
    هیچی از حرفاش نمی فهمیدم....
    با عجز گفتم:
    -فقط بهم بگو اینا ازمون چی میخوان؟مثل ادم حرف بزن منم بفهمم....
    سری تکون داد و با حالتی داغون گفت:
    -بهت می گم،می گم به خدا می گم فقط یه جوری بپیچونشون.
    حالت خیلی اشفتته ایی داشت........
    سری تکون دادم و گفتم:
    -محکم بشین....
    حواسم رو جمع کاری که می خواستم انجام بدم دادم........
    دوتا ماشین داشتم تغیبمون می کردن با کم شدن سرعتم اونا فرصت رو خوب دیدن سریع خودشون رو کنار من رسوندن.......
    دوباره سرعتم رو زیاد کردم اونا هم به تقلید از من سرعت شون رو زیاد کردن اما به چند دقیقه نرسید که دستی رو کشیدم و ماشین رو برگردونم با سرعت بی حد واندازه ایی پیچیدم تو کوچه پس کوچه ها.......
    سرم کم کم داشت گیچ می رفت.....
    سرعتم ور زیاد کردم و وقتی مطمئن شدم از دستشون خلاس شدیم اروم حرکت کردم...
    شهاب تمام وقت داشت از توی اینه به پشت سر نگاه می کرد.......
    انگار می خواست مطمئن شه که گممون کردن...........
    برای راحت کردن خیالش گفتم:
    -خیالت جمع شهاب خان گممون کردن....راحت بشین....من رو دست کم گرفتیا....
    سرعتم رو کم کردم و ناخوداگاه نفس عمیقی از سر اسودگی کشیدم..........
    هنوز نفسم رو بیرون نداده بودم که با تیر کشیدن دردناک سرم تازه یادم اومدم من با سر رفتم تو فرمون و سرم داشت خون میومد....
    یه ااخخ بلند گفتم که شهاب برگشتم سمتم و شروع کرد به حرف زدن:
    -چی شدی به........
    با دیدن چهره ام حرفش نصفه موند و با ترس گفت:
    -وایی بهار تو چرا اینجوری شدییی؟؟؟؟؟سرت واس چی داره خون میاد؟؟
    بعد انگار چیی یادش اومده باشه با دست زد روی بپیشونیش رو ناراحت گفت:
    -وای خدا چقدر من گیجم......
    از درد زیاد سرم رو به صندلی تکیه دادم.....
    دستم رو گذاشتم رو زخم سرم هنوز داشت خون میومد..........
    صورتم رو از درد سرم جمع کردم......
    سرم سنگینی می کرد.پلکام داشت میوفتاد روی هم........
    چشمام روبستم اصلا از دورو وردم چیزی متوجه نمی شدم.
    تو کفم چه جوری خودمون رو سالم تا اینجا رسوندم........
    واقعا شانس اوردیم اونم با این حال خراب.....
    دست شهاب رو روی زخمم احساس کردم داشت زخمم رو بررسی می کرد.....
    اشفته و نگران زمزمه کرد:
    -بهار نیاز به بخیه داره سرت یکم عمیقه زخمش......درد نداری؟
    چشمام رو به زور باز کردم و با کم جونی گفتم:
    -به نظرت با این قیافه من که الان احتمالا باید رنگ پریده شده باشه درد ندارم یه ساعت خون ریزی ام دارم...........
    با حالت بهت زده نگام کرد و با صدایی لرزون گفت:
    -چی یه ساعت یعنی تو یه ساعته اینجوریی؟؟بده دستت رو ببینم....
    و دستم رو گرفت.........
    می دونستم می خواد نبضم رو بگیره خودم می دونستم نبضم خیلی باید ضعیف بزنه.
    بعد از چند ثانیه قیافش رنگ نگرانی اضطراب استرس گرفت.....
    با همون نگذرانی و استرس گفت:
    -وای بهار نبضت خیلی ضعیفه.......پیاده شو من بشیم سریع ببرمت بیمارستان حالت خیلی خراب..بدو پیاده شوووو....چرا پیاده نمی شه!؟!؟!
    یه جوری با اون نگاه خمارم که به خاطرحال خرابم بود نگاش کردم که یعنی اخه داغون من با این حال خرابم چه جوری می تونم پیاده شم؟
    انگار متوجه نگاهم شد..
    چون گفت:
    -وایی ببخشید خانومی الان خودم پیادت می کنم.
    وایی از دست این شهاب نمی دونم چرا تو موقیت های مهم وحساس شیش می زنه خنگ می شه من نمی دونم این چه جوری تونسته این مدرکش رو بگیره........
    داغون......
    از ماشین پیاده شد داشت ماشین رو دور می زد که بیاد این سمت که من خودم رو از روی دنده رد کردم روی صندلی بغل نشستم....
    تا شهاب بخواد بجمبه من مردم.....والااا......
    شهابم زود سوار ماشین شدوماشین رو راه انداخت.........
    صندلی رو خابوندم...........
    چشمام رو بستم که شاید یه تسکینی برای درد سرم باشه............
    کلا ادم تو داریم البته این نظر دیگران.........
    خیلیا بهم می گن تو داری و احساساتت رو اصلا نشون نمی دی......
    والا به حق چیای نشنیده......
    شایدم همین جوری باشم نمی دونم....شاید....
    کم کم بر اثر درد زیاد سرم پلکام سنگین شد هرچی سعی در نگه داشتن خودم کردم بی فایده بود تو دنیایی از خلا عمیقی فرو رفتم....
    با تشنگی شدید به هوش اومدم....
    چشمام رو که باز کردم سفیدی محض رو به رو شدم........
    اووووووووم پس بیمارستانم.......
    الان توقع داشتین مثل همه بگم...من کجام !؟!!؟اینجا کجاست!؟!؟بیمارستانه!؟!!؟
    نه بابا...
    از این لوس بازی ها بلد نیستم....
    سرم به شدت قبل درد نمی کرد اما خب درد داشت.......
    یکم به دور ورم نگاه کردم تا شاید شهاب رو پیدا کنم.....
    البته پیدا هم کردم.....
    اقا کنارم رو صندلی نشسته بود.....
    سرش رو هم گذاشته بود روی تخت و تخت گرفته بود خوابیده بود.....
    پوووفففف ببین ما با کی اومدیم سیزده به در.
    والا.......
    اخه پسر حسابی مثلا زنت رو تخت بیمارستان اوفتاده و داره جون می ده ...
    بعد تو خوابیدی؟؟؟؟
    بیا حال این که خوابه من تشنمهههه......
    ولی دلمم نیمومد شهاب رو بیدار کنم طفلکی اونم با من ساعت 3 خوابید......شاید هم دیرتر....
    حتما خیلی خسته بوده که خوابش برده.....
    یه یه ساعتی بود که داشتم از تشنگی هلاک می شدم این اقا شهاب انگارخیال بیدار شدن نداشتن....
    حوصله ام به شدت سر رفته بود.....
    اون دستی رو که توش سرم وصل نکرده بودن رو بلند کردم گذاشتم رو سر شهاب وبا موهاش بازی کردم.
    اصلا حواسم نبود که خوابه همون جوری دستم رو می کشیدم تو موهاش.
    دستم رو بردم سمت صورتش.....
    همزمان انالیزش می کردم....
    
    جیگر اقامون شم من که چقدر خوشمله فدات شم من...
    موهاش قهوه ایی خرمایی که توی نور بور می شد وبه شدت شلال.......
    رنگ پوستش سفید که الان قسمتیش با ته ریشش پوشیده شده....
    ابرو پر مشکی تمیز بود نکه خود شهاب تمیزش کرده باشه ها نه خدادادی تمیز بود........
    فداش شم من........
    دماغ کوچیک مایل به عقابی.مردونه بود.لباش گوشتی سرخ خوشمل...
    این لب فقط به درد دخمر خانوما میخوره...ولی فکر کنم خدا اشتباهی واسه شهاب گذاشتنش.....
    فداتش شم خیلی چهرش مردونه ایی داشت.....
    مردونه وخواستنی.با ته ریشی که به جذابیتش صد برابر می افزود.......
    هیمن جوری تو دلم قربونتش می رفتم....
    دستم رو بردم سمت لباش....
    روی لباش قرار دادم می خواستم نوازش گونه ببرم سمت گونش که دستم رو بوسید.....
    اما چشماش همچنان بسته بود....
    ستش رو روی دستم قرار دادوگذاشتش زیر سرش ویه لبخند زیبا روی لبش نخش بست....
    دوباره بی خیال گرفت خوابید....
    وا!!!!دوباره خوابید!؟!؟!؟!
    دیگه جوش اوردم و با صدایی عرصی گفتم:
    -خوووو بی شعورر مثلا من مریضم تو همش خوابی......خیر سرت اومدی مراقب من باشی نه بگیری بخوابی.....بچه پرووو.....چند ساعته بیدارم شدم اقا خواب تشریف داشتن.....خوووووو می خواستی دیشب برای من بدبخت با اون باربد بی شعور تر نقشه نمی کشیدی تا به این روز نیوفتی......پاشو هی هیچی نمی گم....تشنه من رو اینجا گذاشته گرفته خوابیده.....پاشو یه لیوان اب بده من هلاک شدم....
    چهره اش رو مظلوم کرد و ملوس گفت:
    -خو عزیزم بیدارم می کردی تازه من الان بیدار بودم ولی تو صدا نمی دادی فکر میکردم هنوز خوابی خوشکل خا.......
    با عجله پریدم بین حرفش اگه به این باشه من از تشنگی هم بمیرم برام اب نمیاره همین جوری میخواد حرف بزنه.
    -خو بابا فهمیدم پاشو به من اب بده مردم از تشنگی.
    و زیر لب گفتم:
    -تو رو خدا نگاه کن ملت شوور دارن ما هم شوور داریم......اخه به جای اینکه بالا سر منِ مجروح بشینه گرفته خوابیده.......اخه ادم حسابی می خواستی دیشب کرم نریزی که الان اینجوری نباشی.خو....
    لیوان رو جلوم گرفت وبا لبخندی شیرین گفت:
    -خو بابا چقدر غر می زنی.فهمیدم عشقم ببخشید.....بیا خانومم اب بخور تشنت بود.
    از دستش گرفتم وبهش لبخند زدم وگفتم:
    -مرسی اقامون
    اونم با لبخند زیبا جواب لبخندم رو داد:
    -خواهش خانومم.
    بعد از خوردتن اب کلافه از محیط مسخره بیمارستان گفتم:
    -دکتر رو خبربده من رو مرخص کنه.خسته شدم.
    -نه خانومم ضربه یه خورده شدید بود.از سرت عکس گرفتن تا جواب عکس ها نیاد دکتر گفت مرخصت نمی کنه.....
    -اییشش من پوس کلفت تر از این حرفام....
    با خنده نشست رو صندلی و زل زد تو چشمام........
    نگام رو ازش دزدیم چند دقیقه سکوت بینمون حکم فرما بود ومن تمام وقت زیر سنگینی نگاه شهاب بودم.
    نتونستم دووم بیارم و با جیغ گفتم:
    -خو خوردیم تموم شدم.یکم برای بعد از عروسی هم بزار.
    خندید ولپم رو کشید و سرخوش گفت:
    -برای اون موقع یه چیزهای بهتری هست........
    ومستانه خندید...
    دلم غنچ رفت از این حرفش اما یه چیغ حرصی کشیدم و گفتم:
    -خیلی بیشعوری شهاب............
    همچنان داشت می خندید....
    بیشعور قربونت اون خنده های خوشکلت برم من..
    گـــــــــــــــاو...
    با صدایی که هنوز توش ته مایه هایی از خنده بود گفت:
    -می دونم خانومم ولی اگه واس خانومم بیشعور نباشم برم برای میمون درختیا بیشعور باشم؟؟
    با پرخاش پریدم سمتش و گفتم:
    -چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟
    وبه سرعت سمتش خیز برداشتم که اون فرزتراز من تونست خودش رو بکشه کنار.....
    البته با وجود سرم که توی دستم بود جلوی گرفتنش رو می گرفت که اینم از خوش شانسی شهاب بود...
    اما با عصبانیت گفتم:
    -چیی!؟!؟!؟!برای اونا؟؟؟؟باش برو ببینم می تونی بری وقتی که قلم پات رو خورد کردم ؟؟؟ ؟؟؟ ؟ اصلا جرعتش رو داری بری ؟؟؟ ؟ برو ببینم بعدم اگه زدم یه جات رو ناقص کردم نگو چرااا؟؟؟؟؟؟نفهههههممممم..........
    وبه حالت قهر برگشتم به سمت مخالفش.........
    یه چند دقیقه ایی سکوت بینمون حکم فرما بود که با خنده گفت:
    -ببین اصلا تقصیر خودمه که تو رو هم می برمت کلاس های رزمی......اگه نبرده بودمت الان جلو دم در نمی یاوردی ضعیفهه.....
    این تکه اخرش رو بالحن لاتی گفت.
    
    الان توقع داره من بخندم برگردم سمتش اما نه مثل همیشه نمی خوام زود کوتاه بیام....
    وقتی دید محلش نمی زارم اومد کنارم و تخت نشست.
    یعنی ننشست خودش رو به زور به من چسبوند.
    دستای قوی ومردونش رو ابراز احساسات کرد....
    من رو بیشتر به خودش نزدیک کرد....
    با زیبا ترین لحنی که تا حالا ازش شنیده بودم گفت:
    -خانوومی من چرا ناراحته؟؟؟خو نفسم شوخی کردم......
    گونم رو بوسید....
    با این بوسش دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و از خود بی خود شدم.....
    با لبخند برگشتم سمتش.....
    زل زدم توی چشمای قهوه ایی رنگش وتوش غرق شدم...
    من عاشق این چشمام شدم.
    تو این چشما زندگی جریان داشت...
    توی این چشما زندگی من جریان داشت و اگه روزی خاموش باشه من هم خاموش می شم...
    زندگی منه این چشما....
    توی چشماش غرق شدم.....
    نمی دونم چقدر گذشت که با صدای شهاب که داشت اسمم رو صدا می زد به خودم اومدم:
    -بهار خانوم....بهار جان...عزیزم...چشمات در اومد از پس بهم زل زدی...
    بی ربط به حرفش و لحن شیرینش گفتم:
    -هیچ وقت از پیشم نرو.....من بدون این چشما می میرم....
    خودم رو در اغوشش جا دادم.....
    دستش رو به صورت نوازش گونه لمس کرد و سرم رو بوسید....
    خیلی اروم گفت:
    -منم بدون این گرما میمیرم....بهار زندگیم منم بدون تو نمی تونم....قول می دم همیشه پیشت باشم.......اما...........
    اومد ادامه حرفش رو بزنه که دکتر وارد اتاق شد و زد کاسه کوزمون رو به هم ریخت....
    شهاب خونسرد بدون خجالت من رو روی تخت خوابوند و به سمت دکتر رفت...
    شروع کردن به حرف زدن...
    اما من حواسم یه جای دیگه بود...
    حواسم سمت اون چشما بود....
    دکتر شروع کرد به چک کردن وضعیتم و بعد هم نامه رخیصم رو امضا کرد و رفت...
    تا دکتر خارج شد سوالی که چند وقت ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود رو پرسیدم....
    -شهاب؟؟!!؟!
    سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:
    -جانم خانومی!؟!؟!!؟!
    - میگم شهابی یه سوال.......برای چی اون مدت اخر رو همش ابجی یا خواهری صدام می کردی؟
    خندید رو سرش رو خاروند و اروم و هواش گفت:
    -خوب پیشنهاد باربد بود!!!!!!
    اول به جمله اش توجه نکردم....
    به حالت تفهیم سری تکون دادم وگقتم:
    -اهان خوب که اینطور.
    یهو جملش رو درک کردم........
    چی باربد؟!!؟!
    بارید!؟!؟!
    می کشمت باربد!!!!
    باربد فقط دستمش بهت نرسه..
    می کشمت......
    چشمام از تعجب گرد شد و از خشم سرخ............
    با فریاد گفتم:
    -چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی باربد خبر داشت؟؟؟؟؟؟
    بدبخت ترسید به حدی که ازروی تخت افتاد پایین صدای گرومپ مانندی داد.
    اما انقدر عصبانی بود که توجه ایی بهش نکردم......
    سریع خودش رو جمع وجور کرد.......
    با صدایی که ترسیده و لرزون اما با مسخرگی گفت:
    -خــــــو اررهه چتـــــه؟؟؟
    عصبانی گفتم:
    -چمه؟؟!!؟!؟چمه؟؟!؟!نه تو واقعا داری می پرسی چمه؟شهاب یا تا دودقیقه دیگه من رو از این بیمارستان می بری بیرون یا خودم پاشم با یه روش دیگه می رم....اوکی؟!!؟!!؟
    وقتی لحن عصبیم رو دید وفهمید که تو خارج شدن از بیمارستان مصمم به حدیی که اگه کسی جلوم رو بگیره بیمارستان رو روی سرش خراب می کنم........
    به سرعت از اتاق خارج شد تا کار های ترخیص رو انجام بده.....
    از فرصت استفاده کردم به باربد زنگ زدم........
    مثل همیشه رو گوشی خیمه زده......
    یه بوق نخورده جواب داد و مثل همیشه با لودگی گفت:
    -به سلام پائیز خانومـــــــی !!!!چطورییی تابستون؟!؟!!امروز سر کلاس شهاب خوش گذشت زمستون؟!!؟!راهت داد سر کلاس دیگه نه؟!!؟!؟!راستی هوای بهاری چطوره!؟!؟!؟
    وریز ریز شروع کرد به خندیدن.
    هم حرصم گرفته بود از اون مسخره بازی دیشبشون هم از اینکه به جای اسم خودم از فصل های مختلف دیگه استفاده کرد...
    نفس عمیقی کشیدم و پیش خودم گفتم:
    -اروم باش بهار اروم.....اروم...الان نه...بعد حالش رو می گیری....
    با این فکر کمی اورم تر شدم...
    لبخندی خبیث زدم و گفتم:
    -سلام داداشی مرسی خوبم اره اتفاقا خیلی راحت تر از روز های دیگه رام داد.می گم داداشی بارید تو الان کجایی؟
    کمی شک کرد چرا سرش جیغ و داد نکردم..اما به روی خوش نیاورد و با همون لحن گقت:
    -توقع داری کجا باشم سر ظهری خونه دیگه.
    اخرم دووم نیاورد و با مشکوکی گفت:
    -چیزی شده؟؟
    -اهان باشه.باش تا یه ساعت دیگه میام کارت دارم.نه بابا چی باید شده باشه.کارت دارم داداشی.
    -باشه خانومی.می مونم.اخه یه خورده زیادی مودب شدی.شهاب هم هست دیگه؟
    -اره داداشم هست.خوب کاری نداری؟
    مشکوک تر پرسید:
    -می گم بهارمطمئنی حالت خوبه!؟سرت به جایی نخورده؟؟
    خنده ایی مصنوعی کردم و گفتم:
    -نه داداشم میام بهت می گم حالا.فعلا
    وقطع کردم.............
    خو بدبخت حق داره اولین بار بود انقدر باهاش مودب حرف زدم......خخخ وایسا یه حسابی از تو برسم باربدخان....
    هیـــــــــی حالا وایسا کارت دادم اقا باربد.
    اِاِاِاِ..........بچه پرو تمام این چند سال از حس شهاب خبر داشته وبه من نگفته.........
    حالت رو میگیرم...
    بی شعور......
    از جام بلند شدم........
    سِرُم رو از دستم در اوردم روش چسب زدم اطراف اتاق رو گشتم تا لباسام رو پیدا کنم........
    لباسام رو که پیدا کردم سریع پوشیدمشون..
    
    اَه که چقدر چندشه این لباسای بیمارستان.
    اینم معلوم از کارهای عجیب و خلقه شهابه که پرستار ها رو مجبور کرده تا لباس من رو زود عوض کنن....
    کاش من می تونستم یکی از این عادت های بد شهاب رو زا سرش بندازم...........
    هــــــی کـــــاش......
    حالا هرکی ندونه فکر می کنه لباسی که دارم ازش حرف می زنم از اون سبز زشتاس نه اتفاقا خییلی هم مدلشون خوشکله صورتی.......خوش رنگ اسین سه ربع با ساق صورتی تیره.......من عاشق رنگش ومدلشم ولی خوب چندشه دیگه کاریش نمی شه کرد حالم ازش به هم می خوره......
    یکم نشستم تا شهاب بیاد....
    اوفف یادم رفت ازش درباره اون هایی که داشتن تغیبمون می کرد بپرسم.........
    رسیدیم خونه مامان اینا حتما یادم بمونه بپرسم ازش.........
    یعنی حتما ازش میپرسم...
    شهاب که آمد سریع حرکت کردم واز بیمارستان زدم بیرون.......
    وقتی وارد پارکینگ شدیم نگام که به ماشینم افتاددلم می خواست گریه کنم.
    جلوی ماشن نابود شده بود.حالا نابود نابودم که نه اما چراغ هاش وسپرش نابود شده بود کامل.
    از پارکینگ بیرونش اوردمش بیرون.........
    شهاب بی حرف سوار ماشین شد وبا سرعت حرکت کردم.
    با ناراحتی گفتم:
    -شهاب ببین چه به زور ماشینم اوردن؟جلوبندیش نابود شده.......
    دلجویانه گفت:
    -ناراحت نباش خانوممم می دم برات درستش کنن.
    ناراحت گفتم:
    -باشه..... می دونی که من عاشق این ماشینم......
    تو دلم اضافه کردم:
    -البته بعد از تو...
    این حرف تو دلی باعث شد لبخندی وری لبم بشینه....
    اما با یاد اوری موضعم و اتفاقات اخیر محو شد....
    یه چیزی یادم اوفتاد سریع گفتم:
    - ولی حتما یادت باشه که جریان رو برام تعریف کنی که چی بود.باشه؟
    غمگین شد...
    غمگین شد چشمای مرد زندگی من...
    غمگین شد لحن مرد زندگی من...
    اما چرا!!؟!
    چی باعث شده عشق من..مرد من....کسی قرار بشه مرد زندگیم و من بشم زن زندگیش انقدر غمگین؟!!؟!
    سعی داشت غم نگاهش رو شرمندگی نگاهش رو پنهون کنه...اما.....
    نمی تونست...
    با همون نتونستنه گفت:
    -باش عزیزم.باید بهت بگم.حتما بهت می گم.می گم.......میگم.......
    صداش تحلیل رفت.....
    صورتش به شدت اشفته بودواین حالاتش بود که من رو بیشتر از قبل میترسوند....
    بیشتر از قبل اشفته و غمیگن میکرد...
    بیشتر از قبل به فکر می برد که چرا مرد من اینطوری شد!؟!!
    چرا؟!!؟چی در این حد اذیتش می کنه؟!!؟!
    مرد من نباید ناراحت باشه...اون تکبه گاه منه و اگه ناراخت...غمگین و شرمزده ....وحتی اشفته هم باشه من می ترسم...
    اره...درست گفتم...میترسم!؟؟!
    من؟!!؟!من بهار اریامنش می تره!؟!!؟
    اره می ترسیدم من........
    بهار اریامنش همونی که ارزوش بود پلیس شه......
    ارزوش بود هیجانات پلیسی رو تجربه کنه..........
    اره....برای اولین بار تو کل زندگیم....
    منی که تو کل زندگیم ترس اصلا برام معنایی نداشت....
    چون همیشه داداشم با وجود خاکی بودنش مثل مرد بالا سرم بود و نمی ذاشت اسیب ببینم..
    چون همیشه پسر عموم عشقم بالا سرم بود با تمام عشقی که به هم داشتیم نمی ذاشت ضربه بخورم....
    اما برای اولین از اشقتگی اون همیشه بالا سرم بود تا نترسم ترسیدم.....
    ترسیدم از این حال اشفته شهاب....
    ترسیدم از این اشفنگی شهاب و که نبودش رو به یادم می اورمد.....
    همین فقط من رو می ترسوند...همین...
    نتونستم ودومم نیاوردم که ساگت بشینم و تو خودم بریزم...
    ریختم تو صدا...
    حال خراب و ترسم رو ریختم تو صدام و گفتم:
    -شهاب....تو رو خدا بگو..جون بهار بگو چی شدی!؟!؟
    دستم ور گذاشتم زیر چونه اش رو نگاش رو توی نگام اندخاتم و گفتم:
    -بگو..بگو این شرم و غم نگات از چیه؟!!؟بگو من زدنتم..زن زندگیت محرمتم بگو.....
    - می گم.....فقط به وقت نیاز دارم......می گم تو خودت رو ناراحت نکن نفسم.
    دیگه حرفی بینمون تا رسیدن به خونه مامان اینا رد وبدل نشد.
    درو با ریموت خودم باز کردم وباسرعت وارد شدم.
    *-*
    -بهار.........بــــــــــــــهاررررر....هویی بهار با تو اماااااااااا..............
    با صدای امیر به خودم اومدم.........
    
    گیج گفتم:
    -هان؟؟؟
    کلافه گفت:
    -معلومه حواست کجاست خانوم....یه ساعت دادم گلو پاره می کنم هی بهار بهار بهار اما خانوم معلوم نیست دوساعت کجا داره سی می کنه هی لبخند هم مس زنه واسه من....(مشکوک نگام کرد)داشتی به چی و کی فکر می کرد؟؟؟
    با لبخند سری تکون دادم و گفتم:
    -چن وقته دارم تو گذشتم غرق می شم......
    سریع حرف رو عوض کردم:
    -کاری داشتی اومدی امیر؟؟؟
    سری از روی ناچاری تکون داد و گفت:
    -بهار فقط داری خودت رو با این تظاهراتت داغون می کنی......(سری تکون داد و خندید..انگار امیرم تحمل بحث کردن با من رو نداشت....)هیچی می گم بیا بهم پارچه بده....
    سری تکون دادم و گفتم:
    -کارا به کجا رسید؟
    با خنده گفت:
    -اتاقا رو تموم کردیم اما به اتاق ارشاویر نزدیک هم نشیم....(سری تکون دادم برای تایید کارش..)هال رو هم تموم کردیم فقط چنتا جیز مونده که گرد گیری کنم کنم و تو بیایی یه تغیر دکوراسیون مشتی بدیم به خونت.....
    با لبخند گفتم:
    -وای امیر زحمت کشیدین......ممنون اگه به خودم بود خونه همین جوری می موند....مرسی
    با خنده مهربونی گفت:
    -نگو ابجیی وظیفه بود به جاش تو یه غذایی خوشمزه برامون درست کردی...
    به شوخی اخم کردم و گفتم:
    -برو گمچو بیبین جنبه تشکر نداریا زود پرووو می شی.....
    بعد خودمم همراه امیر شروع کردم به خندیدن...
    قدم اول رو گذاشتم که به سمت سالن برم و کمکشون کنم دکراسیون خونه رو عوض کنیم که نگام به امیر افتاد....
    زیر بینیش قرمز شده بود....
    لکه ایی روی لباس کهنه ایی که تنش بود افتاده بود و اون لکه قرمز رنگ بود....
    امیر بی حواس و بی توجه به من داشت از اشپرخونه خارج میشد که جلوش رو گرفت...
    با اخم زل زدم به چشماش بعد هم به لباسش...
    وقتی نگام و اخمم رو دید خط چشمام رو دنبال کرد و به لکه خون رسید....
    با چشمای گرد شده سرش رو بلند کرد و با ترس به من نگاه کرد...
    سریع خودش رو جمع و جور کرد و ترس نگاش رو پشت لبخندش مخفی کرد..
    با همونن لبخند گفت:
    -این لباس خیلی قدیمیه.....اینم لکه خودکار قرمزه....چند وقت پیش خود نوبس قرمزم شکست و کمی از جوهرش ریخت روی این لباس..
    ابروهام از دروغ شاخی که گفت بالا پرید...
    بدون حرف دستم ور به سمت پیرهنش بردم...
    سریع خودش رو عقب کشید اما با نگاه جدی من سرش رو انداخت پایین و صابت ایستاد...
    دوباره دست کشیدم و محکم اون قسمتی که لکه بود رو بین انگشتام کشید...
    خیس بود هنوز....دستم رو اوردم جلویی بینیم و بو کشیدم....
    ابروهام بالا تر پرید و چشمام گشاد تر شد...
    با شک زمزمه کردم:
    -این خونه؟!؟!؟خون!!!!
    
    هیچ حرکتی نکرد....دوباره به حرف اومدم اما ایندفعه محکم و بلند:
    -سرت رو بلند کن و جواب من رو بده امیر....
    تکونی خورد و سرش رو بلند کرد....لبخند روی لباش بود...اما...
    بیخیال به حرف اومدم و ناراضی گفتم:
    -امیر من خواهرتم..فکر می کردم این چند سال که کناره م بودیموویعنی انقدر ارزش ندارم و انقدر خواهر خوبی نبودم که مشکلاتت رو به من بگی؟!؟!
    با هول جواب داد:
    -نه..نه به خدا بهار...اینجوری فکر نکن..اینطوری درباهر ام فکر نکن...نه من نه خودت..تو بهترین خواهر دونیایی...تو بهترینی...اما خوب چیز مهمی نبود که بخوام نگرانت کنم...یه خون دماغ ساده بود...همین...الکی خودت رو نگران نکن خواهر...باشه!؟!؟!
    سرش رو کج کرد و با مظلوم ترین حالت ممکن بهم نگاه کزدم...
    لبخندی زدم و اومد حرفی بزنم که با جیغ صنم ساکت شدم...
    امیر با مسخرگی خودش ور ترسیده نشون داد و گفت:
    -ولی من از این جیغ جیغو می ترسم...
    خنده ای کردم و سعی کردم نگرانی رو از خودم دور کنم...
    همراه با امیر از اشپرخونه همرا با لبخندی تحسین برانگیز خارج شدم....
    با تحسین به خونه ام که الان از تمیزی برق می زد نگاه کردم.........
    با صدایی شاد ..........بلند طوری که صنم که توی اتاق خودم بود بشنوه گفتم:
    -وایی مرسیی عالی شددد.....تمیزززز......مرسییییییییییییییی.......خونه ناگار تازه ساخته شده و از تمیزی برق می زنه.........
    با شادی از اتاقم خارج شد و گفت:
    -راست می گی.....(بالا پرید )ایول پس بیا یه تغییر دکوراسیون درست و حسابی هم بدیم دیگه....
    سری تکون دادم و با خنده شروع کردیم به تغییر جای وسایل خونه.......
    خلاصه تا ساعت دوظهر کامل تمام کار ها به کمک فراوون امیر و صنم به پایان رسید...
    سریع براشون غذا کشیدم.....
    غذا هاروبا تمام سبیقه ایی که از خودم سراق داشتم براشون روی میز وصط اشپزخونه چیدم....
    همه چی براشون درست کردم.....
    با خنده وشوخی و دلقک بازی های امیر و صنم ناهارمون رو خوردیم البته خیلی هم تشکر کردن و کلی خوشحال شدن که براشون غذا مورد علاقشون رو درست کردم......
    بعد از ناهار توی حال نشسته بودیم که یهو صنم گفت:
    -راستی بهار اون ابنبات پاستیلی من چی شد؟؟؟
    با خنده گفتم:
    
    -برو از توی کشوی اول کابینت دوم یه نایلون مشکی بزرگه ور دار بیار..........
    با خوشحالی از جا بلند شد د به سمت اشپرخونه دوید....
    سریع داد زدم:
    -صنم همش رو بیاریااااا.....
    جوابم رو با یه داد داد:
    -اوکی عشقم...
    همین که صنم وارد اشپزخونه شد امیر زود از جاش بلند شد و به سمت دشووی دوید....
    خو ازا ین اسکل بازی ها زیاد در میاره....
    خیلی ریلکس نشستم سر جام اما با صدایی که اومد نگران از جام بلند شدم وبه سمت در دستشویی رفتم....
    انگار داشت عق می زد.....
    اروم به در زدم و گفتم:
    -امیرر...خوبی داداش.....امیر؟!!؟!خوبی؟!؟!!
    دوباره ساکت شدم....صدای عق زدن میومد....
    چند ثانیه نگذشته بود که صنمم به من پیوست....
    رو به من گفت:
    -چی شده بهار؟!!
    شونه بالا انداختم..دهن باز کردم تا حرف بزنم اما با باز شدن در دستششویی توسط امیر بازشد و با رنگ و رویی پریده از دستشویی خارج شد...
    هر دوتامون ریختیم سرش رو شروع کردیم به سوال پرسیدن که چه مرگته اون هی تفره می رفت...
    اخرشم کلافه تقریبا فریاد زدم:
    -بس کن امیر...فردا با هم میریم دکتر اون از اون خون دماغ شدن بی علت این از این بالا اوردن...بچه بازی هم در نمیاری...فهمیدی؟!!؟
    کلافه پنچولی تو موهاش کشید و گفت:
    -اخه بهارخانوم...عزیزمن....خواهر گلم خودت رو ناراحت نکن...خود دماغ امروز به خاطر بوی وایتکس بود و این تهوع و بالا اوردن هم به خاطر رو هم رو هم که غذا خوردم....چیز همیشگیه واسه من....
    تقریبا قانع شدم اما موضع کلافه خودم رو حفظ کردم و به سمت سالن رفتم...
    سعی کردم لبخند یزنم تا روز خوبمون خراب نشه....حداقل واسه امیر و صنم...
    خلاصه نایلون مشکی رو وسط سالن که خالی بود سفره کردیم و تمام خوراکی ها رو ریختیم روش و شروع کردیم به خوردن و هر کر کردن ا دست کارای این امیر....
    خلاصه وقتی قشنگ تا ته نایلون و بسته ها رو تمیز کردیم هر سه کنار کشیدم و یه ور لم دادیم....
    چند ثانیه نگذشته بود که صنم با ذوق گفت:
    -وای بچه های پاشین حاظر شین بریم خرید.......دلم واسه یه خرید حسابی...
    پریدم بین حرفش و سریع گفتم:
    - اخه داغون ....منگل توی این گرما خر زونا میگیره !حوصله داریا اوم چی خرید باشه حتما بریم....
    با خنده دوباره لم دادم سر جام...
    امیر با خنده گفت:
    -اجی جونم خر تب می کنه.....
    کلافه گفتم:
    -حالا هر چی مهم اینکه خر یه بلایی سرش میاد با خرریت بودنش....درضمن حالا هر چی! خرای شما قدیمین! ورژن جدیداش یبوستم میگیرن!
    صنم عق زد و گفت:
    -اه خفه شین حالم به هم خورد....
    من و امیر قهقه ایی سر دادیم....
    سریع از جام بلند شدم و گفتم:
    -خب جمع کنید برین دیگه زیادی پلاس شدین اینجا....بدوئین جمع کنید....
    اما محل نذاشتن که یه لگد توی پای صنم زدم و اونم به الگو از من یه پس کله ایی به امیر زد....
    همیشه عادتمون همین بود.....صنم رو می زدم صنمم می دونه میخواستم امیر رو بزنم اون جای من امیر رو می زنه...خیلی حال می ده غیر مستقیم یکی رو بزنی...اصلا جیگر من به شخصه حال میاد....
    
    امیر با دست راستش سرش رو ماشاژ داد و با لحن زنونه ایی پز از عشوه گفت:
    - من شووری که دست بزن داشته باشه نمیخوام!(بعدم سرش رو به حالت قهر برگردوند سمت دیگه ایی..اما همچنان ادامه داد)این همه براش بشورم و بسابم و سرویس بدم،اونوقت کتکم بخورم؟!!؟....نچ........!دوست ندالم....
    بعدم به چشمک به من وصنم زد....
    من و صنمم هم زمان عق زدیم...
    دوباره صنم به مشت محکم توی بازوی امیر زد و گفت:
    -پاشو ذلیل مرده برو گمشو چیزایی که کوفت کردی رو جمع کن.....بدبخت بهار خسته شد از صبح تاحالا داره برای توی شکمو غذا درست می کنه.....
    خلاصه با کلی خنده از جاش بلند شد و کمک من و صنم حال رو مرتب کرد.....
    رو به صنم گفتم:
    -برو بپوش بریم یکم دور،دور دلم گرفت تو این خراب شد...بدو...
    سری تکون داد و سریع به سمت اتاقم رفت..
    بین راه بود صداش زدم:
    -راستی صنم؟؟
    برگشت سمتم و گفت:
    -جانوم اجی؟؟؟
    -لطف کن اون چادر و گیره شال و کیف من رو هم ور دار بیار.....
    سری تکون داد و رفت....
    امیر شروع کرد به نمک ریختن و دلقک بازی و با شیرین ترین لحنی که سراق داشت گفت:
    -عاغا عاغا بهارمن یکی از بزرگ ترین ارزو هام اینکه یه قبله نما بردارم برم تو کعبه ببینم کجا رو نشون می ده؟؟؟می گی به نظر تو کجا رو نشون می ده؟؟؟؟یعنی دعوامم می کنه؟؟؟فحش میده!؟!؟
    خودش به ارزوی مثلا با مزه اش خندید منم برای اینکه دلش رو نشکونم خندیدم....
    وقتی خنده ام رو دید گفت:
    -نچ اینچوری نمی شه تو مثل ادم نمی خندی الا نیه چی باحال تر برات می گم....
    سری تکون داد و گفت:
    -نظر درمورد لاین چیه؟؟؟
    با چشم ها گرد شده گفتم:
    -چی؟؟؟لاین؟؟؟
    سری تکون داد و گفت:
    -اره لاین...همین نرم افراز چته هستاااا...مال اندرویده....
    سری تکون داد م گفتم:
    -اهان اون رو می گی؟؟؟هیچی بابا حالم داره ازش به هم می خوره...اصلا الان کسی هست گوشی اندروی داشته باشه و لاین توی نباشه؟؟؟
    سری تکون داد و گفت:
    -اره والاااااا......الان همین صنم اومده تو لاین دیگه از بقیه چه توقعی داری؟؟؟
    داشتاش روبه هم کوبید و گفت:
    -تازه........
    منم که فکر می کردم اقا بعد از کلی وقت تازه جدی شده داریم در مورد یه مسئله بدون شوخی و طنز بحث می کنیم و خیلی جدی به چهره جدیش زل زدم تا حرف رو بزنه:
    -اره والا...مثلا یهو نصف شب من تو اتاقم خوابم اون تو اتاقش به من پی ام می ده امیر پاشو برو کولر رو روشن یا مثلا می ری دشویی در رو درست ببن بیدارمون نکنی....
    یهوووو به صورت کامل ترکیدم از خنده............
  
    همون لحظه صنم رسید و گیر داد که باید برای منم دوباره تعریف کنی....
    هیچی دیگه دوباره امیر تعریف کرد و دوباهر قهقه سه نفریمون رفت هوا...
    هنوز قهقه هر سه تامون کل خونه رو گرفته بود که در خونه باز شد......
    هم زمان من و امیر و صنم از جامون پریدیم و برگشتیم به سمت در خونه.........
    ارشاویر به همراه داداش باربدم وارد خونه شدن.....
    هر دو با پوزخند به سمت ما سه تا اومدن.....
    ارشاویر با زشت ترین لحنی که سراق داشت گفت:
    -به به به خوشم باشه...خوش میگذره!؟!!؟
    به سمت من اومد و با بی رحمی تمام زل زد توی چشمام و گفت:
    -وقتی من نیستم توی رفیقات رو تو خونه جمع می کنی و به کثافت کاریاتون می رسین....
    باربدم خودش رو قاطی کرد و با سرد ترین حالت ممکنش گفت:
    -حالا کاشکی فقط دختر بودین این لندهور بینتون چی کار می کنه؟؟؟؟داشتین به (..........)بازیتون می رسیدین....
    به سمت امیر رفت و گفت:
    -داداش تو گلوت گیر نمی کنه دوتا دوتا....
    به من و صنم اشاره کرد.....
    دیگه واقعا جوش اوردم...حق نداشت به دوستای من توهین کنه...حق نداشته....
    با صدایی بلندی رو به باربد گفتم:
    -هی داداش....بزرگ تری احترامت واجب....(امیر اون پشت بال بال می زد که ساکت شم)هر چی دلت خواست و از دهن در اومد و یه ذهنت رسید به من گفتی هر تهمتی که عشقت کشید بارم کردی....حرفی نزدم چون تو گوشت نمی رفت...ساکت وایسادم تا بزنی تو گوشم و هر فحش و ناسزاایی که دلت خواست بگی و تو هم نامردی نکردی و گفتی....دهنم رو بستم تا حرمتا نشکنه اما تو شکستی......ولی دیگه خفه نمی شم...... اما اجازه نمی دم به دوستام توهین کنی...دیگه ساکت نمی شینم چون بحث خودم نیست...بحث دوستای پاک تر از گلمم...تو که.....
    حرف قطع شد و جیغ صنم بلند......با تو دهنییی محکم باربد داداش عزیزم نفسم توی دهن من حرفم قطع شد.......
    قطع که نه تو دهنم خفه شد....
    چونه ام لرزید....چشمام سوخت اما اشک نریختم...من اشکام رو خیلی وقت پیش ریختم....تموم شدن...
    صنم اومد کنار و خواست در اغوشم بگیر اما با دست کنارش زدم برای اولین بار توی این چند وقته بی پروا زل زدم تو چشماش و گفتم:
    -زدی...داداش بزرگه زدی بازم هیچی نمی گم.....چون تاج سرمی داداش باربد....
    به امیر نگاه کردم اشاره کردم به بریم.....منم به همراه صنم وارد اشپز خونه شدم و دهنم که ازش خون جاری شده بود رو شستم...
    چند ثانیه یه دیوار زل زدم که صدایی امیر رو شنیدم:
    -باربد خان....وقتی از روی گفته ی یه نااهل که معلوم نیست از کجا یهو پیداش شد قضاوت می کنی این تسبیح و این مسلمونیت به درد لای جرز دیوار هم نمی خوره...با اینکه هر دوتاتون به بهار توهین کردین و تحقیرش کردین اما باربد خان هنوزم مثل ده سال پیش عاشقه...بهار عاشقته...عاشق داداشش....حرمتت رو حفظ میکنه به حرمت اینکه برادرشی و جونش واست در میره..اما تو.....
    متوجه نشدم باربد چه جوابی بهش داد.....
    
    و ما دوتا رو مخاطب قرار داد و گفت:
    -بچه ها من پایین منتظرم.....
    از خونه خارج شد.....
    نگاهی به صنم انداختم که هنوز داشت گریه می کرد و فین فینش به راه بود.....
    با خنده گفتم:
    -بابا جمع کن دختره گنده...انگار بار اولشه کتک خوردن من رو می بینه اینجوری داره گریه میکنه...جمع کن خودت رو....
    سری تکون داد و سعیی کرد که دیگ گریه نکنه و اشکاش ور پاک کرد...
    بمیرم براش....به خاطر حرفای باربد اینطوری داره مثل ابر بهار اشک میریزه چون دلش شسکته بود...دل ابجی کوچیک شکسته بود......
    وقتی خون لبام ک پاره شده و بند اومد ....به صنم گفتم:
    -تو برو پیش امیر من یه چی بزنم صورتم با این قیافه نیام بیرون نگهبانه فکر بد می کنه بعد میره با مامان خبر میده...حالا بیا و درستش کن.....
    با ترس سری تکون داد و رفت بیرون....
    چادرم رو دس گرفتم بدون توجه به ارشاویر که توی هال روی مبل نشسته بود و باربد خم سرش رو به دست گرفته بود به سمت اتاقم رفتم........
    بعد از سامون دادن به صورتم رفتم بیرون و بدون توجه به پوزخند ارشاویر گفتم:
    -مامان زنگ زد دوباره ضایع بازی در نیاریا با دوستام رفتم بیرون تا 10 و 11 میام....
    نگاه بدی بهم انداخت و گفت:
    -لازم نکرده تو به من یاد بدی...
    بد تر از خوش پوزخند زدم گفتم:
    -اره یادمه اون دفعه گفتی خبر ندارم کجاست...در هر صورت گفتم که بدونی به من مربوط می شه خودت باید جواب سرتیپ رو بدی جناب سرهنگ.....
    اول رفتم اشپز خونه برای باربد که می دونستم دوباره سر درد گرفته یه قرص گذاشتم بیرون و از خونه زدم بیرون....
    خلاصه تا اخر شب با امیر و صنم گفتیم و خندیدیم....
    ساعت 10 و نیم امیر و صنم رو رسوندم دم خونشون...
    به سرعت به سمت خونه راه افتادم...
    خیلی خسته بودم........
    الانم برسم خونه باید کلی ضرف و مرف بشورم و تمیز کنم.....
    دیگه حواسم هست خونه کثیف نشه....
    وگرنه اون دوتا بدبخت دوباره باید حملالی کنن.....
    اوفف...
    بفرما اینم به کارهایی روزانه ام تو خونه اضافه شد...
    شکر خدا.....
    بعد از چند دقیقه ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و رفتم بالا....
    حدس می زدم باربد دیگه رفته باشه....
    بفرماا نگفتم...
    گند زدن به خونه ایی که از تمیزی برق می زد....
    اه....
    خدا از دست اینا.....
    البته خدا رو شکر رفته بود....
    چون هم باید کار کنم و اشغالاشون رو جمع کنم هم طعنه هاش رو تحمل کنم....
    سرم رو بلند کردم و رو به اسمون گفتم:
    -خدایا کرمت رو شکر.....گردنم از مو باریک تر...هر کاری دوست داری بکن...راضی ام....
    به سمت اتاقم رفتم و بعد از عوض کردن لباسم شروع کردم به مرتب کردن خونه......
    حال رو مرتب کردم و ظرف های کثیف رو جمع و جور کردم و همه رو بردم تو اشپزخونه تا بشورمشون...
    حدودا ساعت 12 و نیم بود که کارام تموم شد.....
    
    همون جا...تو اشپز خونه زیر اوپن...سر خوردم و نشستم.....
    سرم رو به دیوار تکیه دادم و یکی از پاهام رو دراز کردم و یکی دیگه رو جمع کردم و دستم رو گذاشتم روش...
    سعی کردم ذهنم رو اروم کنم....
    اروم و خالی از هر فکر ازار دهننده اییی...
    دوباره به سمت گذشته کشیده شدم.....
    *-*
    X_X
    تا به خونه رسیدم سریع ماشین رو توی حیاط ول کردم....اصلام به شهاب توجه نکردم و سریع از ماشین پیاده شدم وبا سرعت خودم را داخل خونه پرت کردم........
    یه نگاه به اطراف انداختم مامان وبابا خونه نبودن.........
    این رو از نبودن ماشین بابا فهمیدم.....
    بهتر از این نمی شه.راحت می تونم کارم رو انجام بدم.
    از همون پایین راه پل ها از اعماق وجودم فریاد کشیدم:
    -بـــــــاربـــــــد.خیـــــــــــلــــــــــــی گــــــــــــــاویــــــــــــی.!!!!
    شهابم مثل من داد زد و به باربد هشدار داد:
    -باربد فق اگه بها دستش بهت برسه کشتت.
    وبه سرعت از راه پله ها عبور کردم و خودم رو به طبقع دوم رسوندم.........
    وارد سالن بالا که شدم باربد سراسیمه و با وحشت از اتاقش اومد بیرون.
    نگران و با وحشت پرسید:
    -چیه؟؟چی شدددههه؟؟چرا همتون دارین داد می زننینن؟؟؟شهاب کی من رو کشتِ؟؟کی خیلی گاوه؟؟؟کی حمله کرده؟!!؟!زلزله اومده!؟!؟!یکی بناله ببینم چه خبره!؟؟!؟!
    خب می دونستم که از قیافم معلوم که کاملا عصبانی ام والان که منفجر می شم.
    باربد تا نگاش به چهره من افتاد با ترس گفت:
    -شهاب چه بلایی سر این اوردی چرا انقدر عصبانیهه؟
    چشمش که به سرم افتاد ترس جاش رو به نگرانی داد و مضطرب گفت:
    -وایی خاک بر سر دشمن چه بلایی سرِ سرت امده زمستون؟؟؟
    واومد جلو دست کشید به سرم وشروع کرد به وارسی کردنش.
    قشنگ حس می کردم که شهاب پشت سرم داره چشم وابرو میاد وعلامت میده تا باربد فرار کنه اما اون اهمیت نمی داد..
    فاکتور از حرصی بودنم تا ته وجودم از این پائیز گفتن باربد سوخت...
    خشمگینی نگاهم صد برابر شد....
    باربد دیگه دووم نیاورد و رو به شهاب کلافه گفت:
    -اَه تو چته ؟؟؟چرا همین جوری داری چشم وابرو میایی؟؟؟؟؟؟
    شهابم که انگار از دست باربد کفری شده بود بدون توجه به اینکه من هستم طلب کار گفت
    -خو خاک بر سرت دارم می گم این عصبانی با سرعت 200 تا اینجا رونده که بیاد تو رو بکشه میفهمی؟؟؟؟
    باربد که انگار از حرف ها شهاب حساب کار دستش امده بود......
    با ترس دستی رو از روی سرم گذاشته بود رو برداشت چند قدم اهسته عقب رفت.......
    یعنی با ترس ازم فاصله گرفت.......
    دستاش رو به صورت تسلیم بالا اورد.
    با صدای ترسیده ایی رو به شهاب گفت:
    -شهاب چی بهش درباره من گفتی که انقدر جوشی شده؟؟؟
    بعد به حالت دلجویانه و لحن بهار خر کن گفت:
    -من هرکاری کردم شکر خوردم..........(سرش رو به طرفین تکون داد)نه....نه....اصلا نقل ونبات خوردم..بهار خواهر گلم.....عزیزم......تو به خانومی خودت ببخش خواهرم........خواهری فدات شم عزیز دل باربد........جون من بگو چی شده که انقدر عصبانی قصد دربه قتل رسوندن جوانی ناکام وقاتل کردن خودت ناکامت رو داری؟
    باری اینکه بکمی گولی بزنم بتونم گیربیارم به حرفای بازمه و لحن شیرین و ترسیده با مزده اش خندیدم....
    
    باربد که انگار خیالش راحت شده بود که خطی از جانب من تهدیدش نمی کنه شروع کرد به خندیدن.....
    چند ثاینه غفلت کرد که به سمتش خیز برداشتم.....
    زود به خودش اومد سریع کشید عقب و از زیر دستم در رفت....
    چشمام رو به حالت تهدید امیز تنگ کردم و قدم به قدم به باربد نزدیک شدم و اونم در مقابل هر قدم من یه قدم عقب می رفت.......
    انگار از چشمام فهمید فضیه خیلی بیخ داره .............
    شروع کرد به دویدن....
    دور سالن طبقه بالا می دویدیم...
    من دنبال اون اونم به هرچی می رسید دوسه بار دورش چرخ میزد.......
    همین بین که می دویدیم غریدم:
    -خیلی بی شعوری باربد.............خیلی گاوییی....................خیلی خرییی.................دستم بت برسه کشتمت..............گوسالللهههه.
    رفت پشت سر شهاب سنگر گرفت.
    با التماس و خواهش گفت:
    -خو خواهر من بگو چه شکری خوردم که انقدر جوشیی تو؟؟؟
    با عجز رو به شهاب ناله کرد:
    -شهاب تو بگو چی بهش گفتی که این انقدر جوشیه!؟!!؟؟؟
    شهاب هم خونسرد گفت:
    -هیچی حقیقت رو بهش گفتم.
    باربد با ترس و چشمایی گرد شده گفت:
    -درباره چییی؟؟
    شهاب با لحنی حرصی و بامزه اونم فقط واسه من گفت:
    -درباره اینکه تو می دونستی که من بهار رو دوست دارم وهمش بهت می گفتم که یه جوری به بهار بگی اما تو هیچی نمی گفتی وتازه انگارم بهارو نسبت به من سرد می کردی..........
    برگشت سمتش و گفت:
    -تازه منم الان دلم می خواد خفه ات کنم.........
    یه زمزمه اروم زیر لب کرد که من متوجه نشدم
    به سمت باربد قدم برداشت.......
    وقتی باربد این حرفا رو از شهاب شنید و حالتش رو دید یکی زد رو پیشونی خودش وگفت:
    -واییی خو این الان من رو می کشه چرا بهش گفتییی؟؟خودتم الان من رو می کشی چرا به خودت گفتی.......اه من چرا دارم چرت و پرت می گم.....اصلا.............جیغغغغغغغغغغغغغغغغ...
    جیغش زنونه و پر عشوه زد........
    با دو به سمت راه پله ها حرکت کرد و بین راه این جمله رو گفت:
    -وای مامان الان این دوتا خون اشاما من رو میخوردن...
    شهاب:-وایساببینم...که بهار تو رو دوس نداره که بهار یکی دیگه رو دوس داره؟؟؟ارررهههه؟؟؟
    دوید سمتش که بگرتش که باربد سریع جیم شد......
    حالا دونفر دنبال باربد بودن که بگیرن بکشنش.............
    خخخخخخخخخخخخخخ وضعیت خیلی باحالی بوداااا........
    دور میز ناهار خوری می دویدیم.....من و شهاب یه سمت...باربد یه سمت دیگه...هی من وشهابم حرفامون رو حرصی بهش می زدیم و فحشش می دادیم تا اگه گیرش هم نیاوردیم حرصمون ور یکم خالیه کرده باشیم....
    با پرخاش به سمت باربد غریدم:
    -نمی گفتی یهو من به خاطر این حرفای تو برم خود کشی کنم؟؟؟؟؟وایسا فقط باربد وایستا تو عاشق شی من می دونم با تو اون دختری که دوسش داری.یه بلایی سرتون میارم که.......وایسا اگه گذاشتم به هم برسین ارزوش رو به دلت میزارم تا 4 سال تو عشقش بسوزی وایسا تو نه وایسا تا نشون بدم بزززززمچههههههههههه..............
    باربد صاف ایستاد وشروع رکد به سخنرانی:
    -خو بهار من میومدم وسط شما دوتا می زدم تو حال عاشقولانتون رو به هم می زدم مگه من خاله خان باجی ام که بیام پیام های شما دوتا رو به هم برسونم..................خودتون باید..................ججججججججججججییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
    دیگه نتونست ادامه حرفش رو بگه..............اوووووم............ یعنی نذاشتم بگه چون حواسش نبود منم ار فرصت استفاده کردم وگرفتم حالا بزنننننن.
    ایی بزننننن..............
    *-*
    ^o^
    نفس عمیقی کشیدم با اسودگی و لحنی نصبتا باحال گفتم:
    -اخیششش جیگرم حال اومد.
    باربد مثل کولی ها شروع کرد به حرف زدن:
    -اره دیگه من رو زدی جیگرت حال اومد.
    مثل زنا دستش رو زد به سینش با صدایی پر عشوه و کولی مانند گفت:
    -اااخخخخ خدددااا انشااالله به هم نرسین تا دل من خنک شه............
    دلم ریخت....داشب به شوخی می گفت به هم نرسین اما نمی دونم چرا ترسیدم....دلم ریخت....
    ترسیدم و چنگ انداختم به دست شهاب که کنارم نشسته بود و نا محسوس فشارش دادم و با ترس نگاش کردم اما سعی کردم سریع خودم رو کنترل کنم......
    دوباره باربد با همون لحن شروع کرد به حرف زدن:
    -اخه دختر.......
    

    برای اینکه دوباره چرت و پرت نگه و دوباره رسوام نکنه یا شاید همون اون ترس وحشتناک رو دوباره تو دلم نندازه یکی محکم زدم پس کلش تا دهنش رو ببنده....
    همون طوری که باربد از ضرب دست من که توی سرش خورده بود می نالید و سرش رو ماساژ میداد.......با لحنی بیخال همون طوری که می خواستم واسه اورم کردن دلم دست شهاب رو فشار می دادم گفتم:
    -حقته.پــــــــــــــــررررروووووو........وایسا فقط وایسا من منتظرم تو عاشق شی بخوای زن بگیری من همچین حالت تو اون ور پریده رو بگیرم خودت کف کنی....یک خواهر شوور بازی واسه اون زن ور پریده ات در بیارم...فقط منتظر اون روز باش باربد.....منتظر باش..............
    از جا پرید واعتراض کنان گفت:
    -ا............چی کار به زن من داری!؟!؟!!؟ببین پایئز حواست باشه ها.....
    شهاب که دید دوباره می خواد دعوامون شه بین حرف باربد پرید وگفت:
    -خببب غذا نداریم؟؟؟؟من خیلی گشنمهههه..!!!.صبحم صبحونه درست وحسابی نخوردم.....
    تازه یه چیزی یادم اومد از جا پریدم و گفتم:
    -اِ اِ اِ اِ خوب شد یادم اوردی.
    برگشتم سمت باربد وگفتم:
    -که برای من برنامه میریزی که به کلاس شهاب دیر برسم؟!!!!!!!!!.....اره؟دارم برات!!!!!
    وخواستم دوباره برم بزنمش که شهاب دستم رو گرفت وگفت:
    -وای بهار بی خیال مثلا تو تصادف کردی چرا همین جوری داری می دووی بالا پایین دنبال این دنبال اون؟؟؟؟سرت گیچ نمیرهه؟؟گشنت نیست اصلا الان ساعت 4ظهره نمی خوایی غذا بخورییی؟؟
    باربد که انگار تازه یادش اومده سر من شکسته گفت:
    -آِ راستی بهار سرت چی شدددههه؟!!!!؟؟
    رو به شهاب گفت:
    -نکنه تو بلایی سرش اوردی؟؟
    شهاب دستش رو به حالت تسلیم بالا اورد و سریع با ترس گفت:
    -نبابا مگه من جرعت دارم...........خانوم با ما اومده کلاس اما از ما بهتر کارا رو بلده ما زور بازو داریم ولی این زور عقل داره می زنه ناکارمون می کنه جای اینکه من ناکارش کنم........هیچی می دونی داشتیم میرفتیم که یه راننده روانی گرفت جلومون.........بهارم که داشتم با من حرف میزد نتونست ماشین رو کنترل کنه زد بهش،خودش هم سرش خورد به فرمون اون ماشینه هم که فکر کنم از خسارت ترسیده بود سریع در رفت................
    با تعجب به شهاب نگاه کردم.
    وا!؟!؟!!؟!این چشه!؟!!؟
    این چرا اینجوری گفت؟؟؟مگه دنبالمون نبودن؟؟؟
    شهاب با نگاه پراز التماس داشت نگام می کرد که سعی کنم عادی برخورد کنم........
    متوجه منظورش شدم.نمیخواد باربد چیزی بفهمه.سعی کردم عادی برخود کنم حتما دلیلی داره که اینجوری می کنه.
    باربد که متوجه نگاه های ما شده بود اومد سوالی بپرسه که با نگاه من هیچی نگفت.
    بعد از ناهار من ظرف هارو جمع کردم داشتم میشستمشون که صدای در اومد..............
    این نشون می داد که مامان وبابا برگشتن خونه.
    با کلی ذوق دستکش ها رو از دستم خارج کردم.رفتم به سمت بابا خودم رو انداختم تو بغلش....
    شروع کردم به چلپ چلپ ب*و*س کردن و قربون صدقه بابام رفتن...
    قشنگ حس میکردم دارم بابا رو تف تفی می کنم ازش اب داره میچکه.....
    باربد طلبکار جلو اومد و سعی در جدا کردن من از بابا داشت..
    بین کارا و تلاش هایی ک انجام می داد گفت:
    باربد-اه اه اه دختره چندش..اییششش خو بزار برسن بعد مثل کوآلا اویزونشون شو.........
    زیر لب شروع کرد به غر غر کردن......


    بابا انگشت اشارش رو به نشونه تهدید گرفت سمت باربد وگفت:
    بابا_اِ اآ با دختر من درست صحبت کن باربد خان که حساب با منه.....مراقب باش.
    با قیافه اویزونی رو به شهاب گفت:
    باربد-می گم شهاب تو خودت ازمایش رو دیدی که بهار دختر خانواده اوخمه؟؟
    حس کردم شهاب یکم هول شد اما خیلی سریع خودش رو جمع کرد وگفت:
    -اره خودم دیدم.چطور؟
    اویزون تر گفت:
    باربد-اخه حس می کنم من بچه سر راهی این خانواده ام....دارم کم کم عقده ایی می شم.
    ادای گریه کردن در اورد و گفت:
    -هیچی که به من اهمیت نمی ده............بهار که هست همش دخترم دخترم وقتی هم نیست اخیی دخترم نیستتت اخیی دخترم داره چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟بابا منم ادممم.من مامانم رو می خوام...
    من به شخصه که داشتم زمین رو گاز می زدم از خنده خدایا این پسر رو از ما نگیرش.
    بابام با عشق پدران همیشگیش پیشونیم وگونه هام رو بوسید واضافه کرد:
    -این عزیز باباس.
    یه نگاه به باربد انداخت وگفت:
    -توام گل پسر بابایی.
    برای اینکه عریضه خالی نباشه گفتم:
    -من فدای داداش گلم بشم من.عزیزم خواهری تو خوشتیپ.هر کی بهت هر چی گفت بیا به خودم بگو میام براشش....
    همه قهقه ای زدن......
    تو دلم خدا رو شکر کردم و از بغل بابا بیرون اومدم تا برم مامانم رو ببوسم و دلتنگی ور رفع کنم که دستش رو جلو اورد و به حالت تهاجمی گفت:
    -اگه بخوایی من رو هم مثل بابا خیس اب کنی برو گمشو اونور.....وگرنه با پشه کش میوفتم دنبالتاااا.............
    و به بابا اشاره کرد.........
    دوباره صدای قهقه ی همه بلند شد..........
    چقدر روز خوبی بود.چقدر با خانواده خندیدم....
    چقدر شاد و بی دغدغه بودم.تنها مشکلم خانواده جدیدی بود که پیدا کرده بودم و هیچ رقمه نمی تونم باهاشون ارتباط بر قرار کنم...
    *-*
    ^-^
    با لگدی که به پام خورد از گذشته شیرینم به حالی تلخ و لعنتی برگشتم...
    بدون ترس و اینکه تغییری در حالتم ایجاد کنم چشمام رو باز کردم...
    ارشاویر بالای سرم ایستاده بود.....
    وقتی خیالم راحت شد دوباره چشمام رو بستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم....
    صداش به گوشم رسید....با تمام وجود سعی می کرد نفرتش رو توی کلماتش بریزه:
    -هی پاشو جمع کن کاسه کوزتو.........لشت رو ببر یه جای دیگه بمیر...حال و حوصله ی نش کشی ندارم....
    پوزخندی زدم و تکون نخوردم از سر جام....
    پوزخندم رو دید و سوخت اما به روی خودش نیاورد تا موقعیت بهتر برای تلافی کردن دینش بیاد......
    صدای قدماش رو شنیدم که داشت دور می شد....یعنی داشت از من دور می شد............
    پشت اون صدای باز کردن در یخجال و خوردن شیشه ی اب به میز وسط اشپزخونه.....
    بعد از اینکه اب رو خورد با تحقیر گفت:
    -دفعه اخرت باشه که دوستات رو اینجا جمع می کنی....هه دوست ندارم هر ادمی تو خونه ام رفت و امد داشته باشه...
    سر درد افتضاهی داشتم...حال و حوصله ی بحثم نداشتم...
    بدون توجه به خودش و حرفی که زد از جام بلند شدم....ارامبخش قوی خوردم...
    درسته حال و حوصله نداشتم اما نمی تونستم ساکت بشینم هر چی دوست داره بار خودم و عزیز ترین کسام کنه...
    داشتم از اشپرخونه خارج می شدم که ایسادم و به ارومی گفتم:
    -اولا که اینجا خونه من هم هست...انقدر خونم خونم نکن...در ضمن هر غلطی هم دلم بخواد می کنم....دوما حرف دهنت رو بفهم...سوما هر وقت تو یگه رفیقات رو خونه نیاوردی من دوستام رو خونه نمیارم....اوکی!؟!؟!
    از اشپر خونه خارج شدم...
    لحظه اخر دیدمش که از عصبانیت سرخ شده بود...
    ریلکس به سمت اتاقم رفتم که صدای عصبیش رو شنیدم اما باز به مسیرم ادامه دادم:
    -هوی حواست به حرف زدنت باشه دختره *خ*ر*ا*ب*....واسه من تعیین تکلیف نکن.......
    با شنیدن حرفش دلم سوخت...
    سوزشش به معدم هم رسید و تیری کشید...
    دستم رو مشت کرده گذاشتم روی معدم و روی زمین خم شدم....
    دوباره بد تر از دفعه اول تیر کشید که توانم رو از دست دادم وبه حالت سجده روی زمین نشستم...
    همون لحظه دیدم که ارشاویر با نگرانی به سمتم اومد....
    لبام رو محکم گاز گرفتم تا نگهانی ناله ایی خارج نشه و ناخواسته دل این بی رحم مقابلم رو شاد نکنم....
    با صدایی که نگرانی توش مهشود بود گفت:
    -بهار..........حالت خوبه!؟!!؟!!؟!چت شد؟!!؟!؟!؟!!
    هه.این نگران من شده!؟!!؟!کدوم رفتاراش رو درک کنم...کدوم رفتارا رو باور کنم....
    دستم رو به سمتم داراز کرد و خواست کمک کنه که دستش رو پس زدم....
    
    من کمک نمی خوام..من بهارم....من رو پاها خودم ایستادم و باز هم میاستم.....باز هم........
    با کمک دیوارد نیم خیز شدم که از جم بلند شه اما با تیری که دوباره صد برابر از قبل درد اورد تر از قبل تو معدم حس کردم دوباره روی زمین نشستم....
    دوباره ارشاویر دستم رو گرفت و خواست کمک کنه که مقاومت کردم...
    در اخر با کلافکی گفت:
    -دِ دختر احمق سرتق چرا لج می کنی؟!؟!!داریا ز درد می میری.....بزاری کمکت کنم...
    با درد اما اروم گفتم:
    -نه..به کمک تو نیازی ندارم.......بزار به حال خودم بمیرم..برو برو بزار بمیر تا این لکه ننگ از دامن تو و باربد باک شه..مگه همین ور نمی خواستین!؟!؟!پس راحتم بزار....به کمک تو نیازی ندارم...راحتم بزار تا بمیر....
    دستم رو که هنوز تو دستاش بود با ضرب پرت کرد و از جاش بلند شد...
    دیگه از اون صدای نگزان خبری نبود دوباره با نفرت گفت:
    -لیاقت کمک نداری بدبخت.....
    ازم دور شد و وارد اتاقش شد....
    دلم می خواست زار بزنم به حالم...
    زاربزنم به حال تنهایی خودم و دلم....
    اما....
    حیف که قول داده بودم......
    به داداش امیرم قول داده بودم هیچ وقت گریه نکنم...هیچ وقت...
    بعد از شهاب اون اولین نفری بود که ازم قول گرفته گربه نکنم....ومنم هنوزم به قول پایبندم...هنوزم...
    چند دقیقه همون مدلی همونجا نشستم تا شاید فرجی شه و کمی معد درد عصبیم اورم شه. اما نشد که نشد.....
    با ضرب و روز وکمک گرفتن از دیوار از حام بلند شدم...
    کشون کشون و کمک دیوار خودم رو به در اتاقم رسوندم....
    دستم رو از دیوار برداشتم و به سمت دستگیره در دراز کردم تا در روز باز کنم....
    همین که دستم به دستگیره رسید دوباره معده ام منفجر شد از درد و دیگه واقعا توان رو از دست دادم....
    سعی کردم با دستیگره در خودم رو بگیر اما در باز شد و محکم در با دیوار برخورد کرد و من هم گرومپ روی زمین فرود اومدم....
    ناله نسبتا بلندم رو سر دادم:
    -خد.....ا.........یا.....شکر..........ت......
    در اتاق ارشاویر بعد از چند ثانیه ارشاویر هراسون خودش رو به من رسوند.....
    دستش رو گذاشت پشت کمرم و گفت:
    -بهار....دِ اخه سرتق چرا لج می کنی!؟!؟!!
    بی حال نفس نفس میزدم و سعی می کردم از جام بلند شم اما دردم اجازه هیچکاری رو بهم نمی داد...
    یکی از دستاش رو ریز زانوهام و یکی دیگر از دستاش دیگه اش هم پشت گردنم قرار داد و از زمین بلندم کرد....
    روی تختم قرارم داد و پتوم رو روم کشید.....دستش رو روی پیشونیم قرار داد و جتری هام رو کنار زد....
    زمزمه کرد:
    -بهتری؟!؟!!برم برات قرص بیارم!؟!!؟
    
    سری تکون داد و سعی کردم صورتم رو معمولی نشون بدم اما به دلیل درد های مکرر هی جمع میشد....
    با درد زمزمه کردم:
    -نه...خوب میشه خودش...عادت دارم....
    چشمام رو روی هم فشار دادم و بازش کردم...
    به صورت نگرانش که در فاصله نزدیکی قرار داشت نگاه کردم...
    این شب زندگی من بود....بود!؟!؟!
    نه هست . خواهد بود......
    -ممنون...
    سری تکون داد و گفت:
    -بخواب...اروم میشی...بخواب....
    چشمام رو بستم تا فکر کنه خوابیم....نه اصلا ولی سعی می کردم تا بخوابم..خسته بودم...از نماز صبح بیداربودم و هم خودم کارکردم هم از صنم و امیر مثل چی کار کشیدم.....
    اما نه خوابم نمیبرد...اما سعی کردم نفسام اورم منظم شه تا ارشاویر فکر کنه من خوابیدم...
    چند دقیقه گذشته بود که اروم زمزمه ایی که من نشنیدم کرد و از اتاقم خارج شد و اروم در رو بست.....
    چشمای بسته ام رو باز کردم....چراغ خواب کنارم رو روشن کرده بود و چراغ اتاق خاموش بود...
    بالشت گنه ام رو توی بغل گرفتم و به معدم فشارش دادم تا شاید اروم شه..اما نه فایده نداشت...
    این معده درد لعنتی با هیچی خوب نمی شد..
    شاید حواسم رو پرت کنم بهتر شه....
    سعی کردم با فکر کردن به گذشته حواس خودم رو پرت کنم و معدم رو اروم...که عالی هم اثر کرد......
    *-*
    ^-^
    یه هفته از روزی که می خواستن بگیرنمون یا نه تغیبمون می کردن گذشته بود....
    امروز با هزار زور تونستم شهاب رو گیر بیارم تا بیاد درباره اون افراد برام صحبت کنهو توضیح بده که چه کسایی بودن و اصلا با ما چی کار داشتن!؟!؟!
    توی کافی شاپ (........)ساعت 7 عصر قرار گذاشتیم..البته به زور من..... بهش گفتم ساعت 7تو کافی شاپ منتظرم اومدی که هیچی نیومدی خودت می دونی....
    شهابم که حرف گوش کن....خخخخخخخخخخ
    سر ساعت خودم رو به کافی شاپ رسوندم و جای همیشیگمون منتظر نشستم تا اقا قدم رنجه بفرماییند....
    همیشه خدا من و شهاب و باربد اینجا پلاس بودیم...وای خدا یادش بخیر....
    چه خاطره هایی که با هم داشتیم یکی از اون یکی بهتر رو شیرین تر...خنده دار تر....
    پشت همین میز........
    وای که چقدر از دست اسکل بازی های باربد می خندیدنم....
    چقدر ملت رو سر کار میذاشتیم..
    وای چه کل کلیایی که با هم نکردیم.....
    تمام خاطره های مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشتن که باعث شد یه لبخند محو روی صورتم نقش ببنده.....
    تو همین فکرا بودم که صندلی روبه روم عقب کشیده شد.........
    
    شهاب بالاخره بعد 15 دقیقه تاخیر رسید...........
    دستی به چادرم کشیدم و مرتبش کردم...
    طلب کار گفتم:
    -تو یه بار شده سر ساعت بیاااییی؟؟؟؟
    با خنده و بی ربط به حرفم گفت:
    -به سلام خانومییی.....مرسی منم خوبممم نفسممم.نه اتفاقی واسم نیوفتاد که مجبور شدم دیر بیام.
    یه نگاه بهش انداختم یعنی من الان خرم؟؟؟؟
    با خنده جواب داد:
    -نه دور از جون شما.........
    کلا تمام حالت های من رو میشناخت این اقا.....فداش شم ...خدایا...شکرت....هیچ وقت این خوشبختی رو ازم نگیر...باشه مرسی....بوسبوس*_*
    با خنده شروع کردم به حرف زدن:
    -سلام........خوبی؟؟اوووفففف.......(چشما رو چپ کردم)این چه سوالی که من می پرسم معلومه خوبی اگه خوب نبودی انقدر بلبل زبونی واسه من نمی کردی.(مشکوک زل زدم تو چشماش)حالا چرا دیر اومدی؟
    یکمی هول شد...معلومه می خواد داستان بسازه باز....
    چند وقته متوجه شدم وقتی ازش می پرسم کجا بودی و این حرفا دروغ میگه و داستان سر هم میکنه...
    اونم کی!؟!؟شهابی که از دروغ متنفره...شهاب؟!!!؟
    اما صبر می کنم تا خودش بهم بگه...امیدوارم امروز همون روز باشه....
    همون طوری نامحسوس نگران گفت:
    -هیچی بابا داشتم میومد.......
    کلافه بین حرف پریدم:
    -وایی بی خیال شهاب حسش نیست به داستان های بی سرو ته تو گوش بدم.
    سرس رو انداخت پایین..
    حس کردم شرمنده شد...
    اه مردشورت رو ببرن بهار ببین پسر مردم چی کار کردی...خو احمق یکم رعایتش رو بکن..........حتما یه چیز مهمیه که بهت نمی گه...
    به ارسام یکی از گارسون ها کافه بود اشاره زدم بیاد...
    جلو اومد و با خنده گفت:
    -به بهار خانوم..شهاب خان.....چطوری پسر!؟!؟احول شوما بهار خانوم.....خیلی وقت بود نمیومدین اینجا..دلمون واستون تنگ شده بود...اون باربد نامرد چه خبر!؟!؟!
    شهاب جوابش رو با یه ممنون زیر لب داد...
    منم گفتم:
    -سلام..مرسی خوبم..دیگه متاهلی دیگه ادم وقت نمی کنه سرش رو بخارونه چه برسه به اینکه بیاد کافه....باربدم خوبه.....اصلا سلام نداره....
    خندید و گفت:
    -حالا براتون چی بیارم!؟!؟!
    خندیدم و گفتم:
    -یه شکلات داغ لدفا...
    برگشت سمت شهاب و گفت:
    -تو چی شهاب؟!!؟!
    سر بلند کرد و گفت:
    -قهوه با شکر..مرسی داداش...
    ارسام خنده ایی کرد و رفت.....
    سکوتی بینمون حکم فرما بود که واقعا داشت دیوونه ام می کرد.....
    متنفرم بودم وقتی پیش شهابم سکوت کنم...
    یه حس بد رو بهم القا می کرد..
    یه چیزی تو مایه های بد شانسی یا نبود یکی از ما دوتا....
    وقتی با هم حرف می زدیم فرصت و وقت فکر کردن به این حس ها رو نداشتم...اما نمیدونم این حس چرا انقدر امروز قوی شده...
    حسی که میگه بهار داری تموم میشی....
    اه خفه شو بابا....مرگ و بهار داری تموم می شی.....کوفت...حناق یه سر اصلا به تو نخود اش....اه.....
    کلافه سکوت بینمون رو شکستم و رو به شهاب گفتم:
    -خوب شروع کن تا سفارش ها رو میاره یکم حرفات پیش رفته باشه.....
    سر بلند کرد و سریع بهمنگاهی انداخت......اما سریع سرش رو دوباره انداخت پائین اروم شروع کرد به حرف زدن:
    -چطوری بهت بگم بهار؟!!؟!!می دونم از دروغ بدت میاد...می دونم از اول زندگی از روز اول تو اون اتاق بهت قول دادم همیشه کنارت باشم و هیچ وقت بهت دروغ نمی گم اما زیرش زدم......بهار بهت دروغ گفتم.....
    سرش رو انداخت تو یقه اش...
    
    می دونستم.......می دونستم که دروغ میگه...اره می دونستم....من مثب کف دستم شهاب رو می شناسم......از بعضی از رفتاراش،نگرانی هاش...هول کردناش....... معلوم بود اما من به شهای اعتماد کامل داشتم و می دونستم حتما یه روزی بهم میگه....
    ولی یه تعجب مبهمی هم تو وجودم لونه کرده.....
    تعجبم از اینکه چرا؟!؟!
    شهاب که اهل دروغ نبود!!!
    پس چی شد؟!!؟
    خیلی طبیعی به چشمای مضطربش نگاه کردم و گفتم:
    -می دونم شهاب...خوب می دونم یه چند وقتیه داری بهم دروغ میگی..همین داستان ساختنات وقتی باهم قرار داریم و دیر میایی.......وقتی دارم ازت می پرسم کجایی و چی کار داری می کنی از نفسات می فهمم که هول کردی.......تلفن های یواشکیت رو دیدم و صبر کردم...صبر کردم چون بهت اعتماد داشتم و دارم خواهم داشت......جون اصلابه خودم اجازه شک کردن به تو رو نمی دم......چون از خودم بیشتر به تو اعتماد دارم.......ولی......متعجبم.....ولی...تعجب می کنم توی که از دروغ متنفری.......چرا دروغ........می دونم صد در صد دلیل منطقی داری واسه همین بهت احترام گذاشتم وسکوت کردم....
    همچنان کلافه نگران بود اما دیگه نگاش رو ازم نمی دزدید...
    نگاش شرمنده بود........اما خوشحالم بود....تحسینم می کرد.....نگاش تحسینم می کرد و کلی انرژی کردم از اینکه دیگه شرمنده اش کم رنگ شده....
    همون حالت پنچولی توی موهاش کشید و گفت:
    -هان!...مرسی....باید بگم که این اتفاقات اخیر هم به همون چیزی که گفتم ربط داری..
    سری تکون دادم و گفتم:
    -حدس می زدم....
    با اوردن سفارشات هر دو به سکوت دعوت شدیم...
    دوباره اون سکوتی ازش متنفرم بینمون برقرار کرد.
    انگار با خودش درگیر بود این رو از زل زدنش به فنجون قهوه.......
    همیشه همین جورییههه...
    این یعنی یه چیزه بد مثل خوره افتاده به جونش وداره اذیتش می کنه......
    کم پیش میاد که این حالت بهش دست بده...
    اگه هم دست بده خیلی سریع خودش رو کنترل می کنه.اما الان سعیی در کنترل کردنش نداره....
    چرا؟!!؟!
    نمی تونستم این حالتش رو،این نگرانی واشفتگیش رو تحمل کنم...نمی تونم....وقتی ابچوری میشه انگار یکی داره قلبم رو با مته سوراخ میکنه....قلبم تیر میکشه.......تیری که کل وجودم رو در بر میگیره......
    دستم رو بردم جلو و دستش رو گرفتم وگفتم:
    -شهاب..خواهش می کنم اروم باش..بیشترا از اینکه به دروغت فکر کنم این حال بدت داره ناراحتم می کنه...راحت بگو...سعی می کنم منطقی برخورد کنم..قول می دم...خواهش می کنم اورم باش...باشه شهاب....اذیتم نکن خواهش می کنم...قلبم داره درد میگیره از این حالت.....خواهش می کنم شهاب...
    لرزون تو چشمام زل زد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه...
    بدون هماهنگی قبلی گفت:
    -بهارمن...... بهارمن.........بهار من من من پ...س...م.
    هان!!!!
    چی گفت؟!!؟!
    چرا انقدر تند گفت چرا نمی فهمم؟!؟!!؟
    به حدی تند جمله اش رو گف که هیچی نفهمیدم...
    کلافه گفتم:
    -شهاب..خواهش می کنم..جون هر کی دوست داری عصبیم نکن درست مثل ادم بگو چی می خوایی بگی...خواهش می کنم.....
    شمرده شمرده گفت:
    -بهار من پلسم.من سرگرد شهاب اریامنشم......
    یهوو زدم زیر خنده.
    با صدای بلندی می خندیدم.
    همه برگشتن سمتم.
    سعی کردم با دستم صدای خنده ام رو اورم کنم اما بازم در حال خندیدن بودم...
    شهاب چشم غرنه ایی به خاطر بلند خندیدنم بهم رفت...
    کمی خنده ام رو خوردم اما هنوز هم با لبای خندون گفتم:
    -ایول شهاب..یکم حالک بهتر شد..حالا شوخی کافیه حرفت ور بزن.....
    کلافه پنچولی تو موهاش کشید و گفت:
    -بهار نخند شوخی نمی کنم......من......من دارم حقیقت رو می گم.......جدی..............جدی دارم می گم..این دیگه شوخی نیست...دروغ نیست.....من پلیسم...سرگردم......پلیسم...پ..ل...ی...س....م
    صداش رفته رفته ساکت و اروم شد.....
    
    به حدی جدی جمله هاش رو...کلماتش ور بیان کرد که ساکت شدم.....
    اصلا خفه شدم...
    خنده ام همراه با نفسم تو گلوم خفه شد......
    جا خوردم.......پلیسه....
    تازه به عمق فاجعه پی بردم.......
    نمی فهمیدم باید چه عکس عمل العملی نشون بدم.
    چطوری باید باهاش برخورد کنم..
    مگه قول ندادم اروم باشم..
    مگه نگفتم منطقی برخورد می کنم..
    بهار فکر کن..
    فکر کن....
    اروم باش..
    هیچی مهمی نیست..
    اروم باش..
    فقط اون پلیسه..
    سرگرده همین...
    دوتا حس درونم در حال جنگ بودن...
    خوشحالی و ناراحتی....
    خوشحال بودم...چون خودم عاشق هیجان وپلیس بودن هستم...خیلی خوشحال بودم....در عین حال...
    خیلی غمگین....سر خورده...
    قلبم بد تر تیر کشید با این حرفش....
    سر خورده شدم که چرا منکه زنشم...من که کل زندگیم شهابه..به من هیچی نگفت!؟!؟!چرا؟!!؟
    مغزم جواب داد:
    -وقتی بهم نگفته یعنی خیلی خطرناک بوده...خطرناک بوده که هیچ کس خبر نداره..من مثل بقیه..
    دلم غمگین و محزون گفت:
    -منم مثل بقیه؟؟!؟!!
    من بقیه ام!!!؟؟
    من زنشم؟!!؟
    ماه دیگه عروسیمونه!؟!؟
    ماه دیگه میشم زن خوننش....میشه مرد زندگیم.....
    چرا به من که نزدیک ترین کسش بودم هیچی نگفت!؟!؟
    ساکت شد مغزم.....
    چند ثانیه بعد گفت:
    -خطر داشته برات بهاروودرکش من....تو زنشی....به قول خودت زن خونه اش اگه اتفاقی برات میوفتاد چی!؟!!؟!
    ناراحت شدم...خودم قلبم مغزم....هر سه ناراحت شدیم اما مغزم مثل همیشه در حال اروم کردنم بود......
    قلبم به مغزم توپید:
    -انقدر ازش دور بودم که در حدی نبودم که بهم اعتماد کنه . بهم بگه!!؟!
    کلافه از چنگ درونیم....
    باهم می چنگیدن...
    شادی و ناراحتی....
    قلبم و مغزم با هم میچنگیدن....
    هر دو برابر بودن.....
    هر دوهم با هم می چنگیدن......
    می چنگیدن تا یکیشون پیروز شه تا اون احساس رو بروز بدم.
    ناراحت شم ازش...یا خوشحال بخندم بهش...
    نمی دونم..
    نمی دونم چی کار کنم...
    هم جواب خودم سر درگمم کرده بود هم چنگ مغز و قلبم..نمی دونستم جواب کدوم رو بدم..هر دو قانع کننده حرف می زن.....
    متفکر و کلافه زل زدم به فنجونم....
    سعی کردم منطقی تصمیم بگیرم...سعی کردم به صدای مغزم گوش بدم....... اما بازم به هیچ نتیجه ایی نرسیدم....اما یبازم درد قلبم و محزونیش بسشتر بود.....
    تمام فکرام رو به زبون اوردم تا خوش اورمم کنه..تا خوش قانعه ام کنه....
    تمام حرفای توی ذهنم رو به زبون اوردم و اضافه کردم:
    -فقط دلیل برام بیار..خواهش می کنم...ارومم کن با دلیل قانع کننده ات...حرف بزن بزار دهن حاساسم با منطق درستت بسته شه..حرف بزن شهاب............
    انگار نگران بوده از واکنش من از شنیدن این خبر......
    با شنیدن این حرفام نفس عمیقی کشید..
    چشماش رو بست و دهنش ور بازکرد و شروع کرد به توضیح دادن:
    -خب..خب..خطرناک بود..مخصوصا با شناختی که ازت داشتم...خطرناک بود برات.....بیین من حتی ماماننم هم خبر نداره..فقط پدرامون خبر دارن.....اونم برای اینکه عمو بی خبر نباشه......بیخبر جواب مثبت نده واسه ازدواج...بهار......به خدا قسم به خاطر خودت بهت نگفتم...نگفتم تا نگران نباشی..نگفتم تا تو خودت نریزی نگرانی هات رو ..نگفتم تا وقتی پیشت نیستم نگران زندگی من نباشی...هنوزم نزدیک ترین کسم تویی....(سرش رو پایین انداخت)ببخشید بهار....ببین بهار الان که داری اشفتگیم رو میبینی میگی قلبم درد گرفته فکر کن خبر می داشتی که فردا عملیات دارم دیگه فکرکنم خدایی نکرده کارت به بیمارستان می کشید....بهار.....ب.......
    دستم رو گرفتم جلوش و دعوت به سکوتش کردم....
    دلم نمی خواست دیگه مردم غرورش رو جلوم زیر پا بزاره در حالی که خوب می دونم شهاب از معذرت خواهی هیچ اباهی نداره خیلی متواضعه.....
    اما با حرفاش جدال درونیم ساکت شد..
    قانعم کرد...
    تونست قانع ام کنه...
    لبخند محوی زدم...
    نفس عمیقی از ارامش درونیم کشیدم..
    اما چرا شهاب هنوز مضطربه؟!!؟!
    یعنی بازم هست!؟!؟!؟!
    شهاب ادامه داد:
    -خوبه..قانع شدی..اما دروغی که ازش حرف می زنم پلیس بودنم نیست......
    ترسیده گفتم:
    -پس چی؟!؟!
    با چشمای درشت شده زل زد به دهنش که باز شد حرف بزنه...
    *.*-*.*-*.*-*.*-*.*
    به سرعت از کافی شاپ زدم بیرون.
    ذهنم فقل بود....
    فقل که خوبه اصلا در هم بر هم بود.
    حالم خراب بود...............حالیم نمی شد دارم چی کار می کنم.
    درکی روی اطرافم نداشتم.
    شهاب هم باهام از کافی شاپ خارج شد.
    دلم می خواست بهش بگم باهام نیاد....دنبالم نیاد.......دوس نداشتم ببینمش اصلا دوس نداشتم هیچ کسی رو ببینم.
    ذهنم در هم برهم بود...
    
    شده بودم مثل ادمی که معلقه...
    معلقه و تمام چیز میزای اطرافش در حال پرواز دورش بودن..
    اما توی ذهنم....
    خودم رو بین تمام خاطراتم معلق می دیدم...
    پشت فرمون نشستم....شهابم بدون درنگ نشست...........
    انگار می ترسید سرکارش می ترسید برم ویه بلایی سر خوردم بیارم.....
    اما نه الان که فکر می کنم به حظوری هر چند سکوت کرده اش نیاز داشتم و دارم....
    به سمت پیستی که همیشه می رفتیم روندم.
    دلم می خواست رانندگی کنم........دلم میخواست تمام حس های تلبار شده روی قلبم ور روی پدال گاز خالی کنم...
    شهابم خوب این رو می دونست....خوب می دونست الان به سکوتش نیاز دارم تا به صدای.......می دونست اگه دیوونه ام کنه می زنم به سیم اخر و دیگه هیچی برام مهم نیست..دیوونه بازیم گل میکنه......
    دوباره ذهنم کشیده شد به سمت حرفایی که زد.......
    برگشتم به چند دقیقه پیش که تو کافی شاپ رو به روی شهاب نشسته بودم.....
    کلافه سرش ور پایین انداخت وشروع کرد به حرف زدن:
    -ببین بهار دروغ بزرگی که بهت گفتم این بود.......خب......... خب ...........خب.... می دونی من........یعنی..من نه .........یعنی........چرا من از 19 سالگی وارد نیروی انتظامی شدم.....تمام اون کلاسایی رو که می رفتیم مال کار من بود...خو منم دلم نیم خواست تنها باشم تو و باربد رو با خودم می بردم البته با کلی زور و ضرب.....وارد نیروی نظامی شدم ....وخب.....به خاطر هوش وتوانایی هایی که داشتم تونستم حدود دوسال پیش سرگرد شم......اونم تو25 سالگی وچیزی که خیلی زیاد نیست.
    دوباره ساکت شد و با دستاش ور رفت....
    خو مثل ادم حرف بزن ببینم چی می گی دیگه........
    اه......
    اما ارامش نداشت و این نشون می داد که داشتان به همینجا ختم نمیشه و اتفاقات بدتر از این خواهد افتاد.....
    باید منتظر چیز های بد تری باشم.... دهن باز کرد و دوباره حرف زد...فقط به خودم دلداری می دادم که چیزی نیست......مهم نیست اتفاق خواصی و خیلی بدی نیست نترس بهار ...اروم باش....
    خودم رو اماده کردم بود هر چی رو بشنوم جز این چیزای رو:
    -اولین پرونده ایی که بعد از سرگرد شدنم به دستم اومد درباره یه باند قاچاق مواد مخدربود..........نه نه..........فقط مواد مخدر که نه.........همه چی.......از ادم گرفته تا مواد غذایی یا هر چی که فکرش رو بکنی........خوب تو این کار جوون های زیادی صدمه می دیدن......جوون های زیادی که هم سن من...... حتی تو....باربد بودن از بین می رفتن با حتی دخترایی که از سن 10 تا 25 به دبی می فرستادن تا.............
    حرفش رو خورد...یا شاید هم نخواست ادامه بده...شاید شرمش می شد بگه می رفتن اونجا و چه بلاهایی سرشون میومد شاید هم من رو جای اون دختر ها تصور کرده بود ....یا نه هرچی بود فشار زیادی بهش میومد.....
    دستم رو گذاشتم روی دستش یه فشار خفیف وارد کردم و با لحن ارومی گفتم:
    -شهاب اول اروم باش و بعد بگو اینایی که داری می گی چه ربطی به من داره؟؟؟
    کلافه دستش رو از زیر دستم کشید و ادامه داد:
    -خدا می دونه وقتی متوجه این موضوع شدم چقدر بهم فشار اومد........دخترایی مثل تو........حتی یه بارم این فکر که ممکنه تو توی دستاشون گیر بیوفتی به ذهنم رسید که باعث شد تو قبوول کردن این پرونده مصمم تر شم...........اولین اطلاعاتی که به دستم درباره ی اون باند رسید ریسشون بود.......رئیس ها یه زن وشوهر......مژده وفرهاد........دو سال تمام سعی کردم یه جوری به باندشون وارد شم حتی شده به عنوان یه خدمتکار........اما نشد قوانینشون خیلی خیلی سخت بود وبه همین اسونی کسی نمی تونست وارد باندشون شه........هر کاری که تو فکرش رو بکنی کردم که وارد این خونه و این خانواده بشم نشد که نشد.............تنها چیزی می تونست کمکم کنه نداشتن فرزند این دو نفر بود.......نه که بچه نداشته باشن نه اما تو کودکی وقتی 5ماهش بود به خاط بی توجهی مژگان گم می شه..........مژده زیاد این بچه براش مهم نبود اما فرهاد.......... نه..............اون یکی رو می خواست تا بعد از اون دوتا راهشون رو ادامه بده........بعد از اون خیلی دنبالش دخترشون گشتن اما نتونست پیداش کنن وبعدش بچه دارنمی شدن...............قوانین سختی که برای ورود گذاشتن هم به همین دلیل بود تا یه نفر رو قابل اعتماد پیدا کنن که جای اونا رو بگیر.......من نمی تونستم خودم رو جای اون دختر بزارم و نه افرادم رو جون نه تواناییش رو داشتن نه در حدی بودن که بشه بهشون اعتماد کرد.............پس یه فکری به سرم زد............تنها کاری که می تونستم انجام بدم این بود که از...........
    ساکت شد...............
    فکرکنم شک داشت بگه..............
    شک داشت؟!!؟!؟!
    خیلی گیج بودم اصلا این حرفایی که می زد جه ربطی به من داشت.
    یکم فکر کردم.در مورد همه چی.تمام حرفایی که زده شد.تمام اتفاقاتی که اخیر توی زندگیم افتاده رو با اطلاعاتی که شهاب داد مرور کردم ومطابقت دادم.
    دنبال یه دختر..............
    فرهاد ومژده..............
    فکری که شهاب بتونه باهاش وارد باند اونا شه.............
    نکنه.....نکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نه نه این امکان نداره.....
    نه شهاب انقدر راحت با زندگی من بازی نمی کنه اره من مطمعنم........هیچ وقت شهاب این کار رو با من نمیکنه...من مطمعنم...می دونم.....
    حرفم رو به زبون اوردم تا مطمئن بشم:
    -نه نه شهاب این امکان نداره نکنه تو..........نه نه تو با زندگی و روح من اینجوری بازی نمی کنی....اره من مطمئنم که اشتباه فکر می کنم....تو این کارو با من نکردی...!!!!
    یه نگاه به چهرش انداختم می وایتم درستی حرفام رو بهم اسبات کنه اما.........
    با ناباروی بهش نگاهی انداختم.
    سرش رو انداخته بود پایین.......
    این یعنی شرمنده بود.این یعنی فکر های من درست بود.این یعنیی.......
    کلافه و غمگین اضافه کردم:
    -شهاب حرف بزن دارم،به خدا دارم دیوونه می شم.حرف بزن حرف بزنم تا مطمين شم فکرام درست نیست.حرف بزن.حـــــــرف بـــــــزن.!!!
    حالم خراب بود.خیلی زیاد فقط منتظر حرفی از طرف شهاب بودم که تمام فکر رو راحت کنه مهر دروغ بودن رو به فکرام بزنه.
    اما زهی خیال باطل.....
    
    خلاف فکر و تفکراتم اما شهاب ادامه داد:
    -تنها دختری که می تونستم بهش اطمینان کنم تو بودی...........تنها کسی که خوب می دونستم توانایی این کارو داره.............کنار این حرفا اگه تو رو انتخاب نمی کردم سرهنگ مجبورم می کرد که با یکی از همکارای زنمون عقد کنم.......من این رو نمی خواستم....نمی خواستم دقیقا چند ماه قبل از عروسیمون چند ماه بعد از نامزدیمون نمی خواستم.....نمی خواستم هر طوری حتی به شکل سوری به تو خ*ی*ا*ن*ت کنم.....بهار تحت فشار بودم......عاشق بودم............عاشق تمام چیزای خوب و بدت.......برات میمردم جونم رو برات می دادم اما نمی دونم چی شد یه دفعه از ذهنم رفت.........رفت انگار پاک شد که تو عشقمی.........که اگه اتفاقی برات میوفته یعنی تمام زندگی من نابود شده........انگار توی خواب بودم انگار اصلا نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم انگار نمی فهمیدم که تو رو توی چه خطر بزرگ و وحشتناکی قرار دادم...........اما اون تصادف.........اون شکستگی سرت بیدارم کرد مثل یه فریاد ازخواب بیدارم کرد که شهاب چه غلطی کردی؟؟؟؟نفهم تمام زندگیت رو وارد بازی خطرناکی کردی که از پایانش هیچ خبری نداشتی.؟؟؟؟؟ تا این فکر به سرم رسید رفتم تحقیق کردم درباره دختر فرهاد ومژده.نمی دونم انگار خود خدا هم می خواست تو وارد این بازی شی تمام مشخصاتت با دختر اوخم مو نمی زد به حدی که خودمم شک کردم که دختر اوخم هستی یا نه؟؟اما اون ازمایش خیالم رو راحت کرد...........خیالم راحت شد که هنوز همون عشق خودمی دختر عمومی نه دختر دوتا قاچاقچی.............نمی دونی...........بهار من......بهار......ازمایش رو دادم برام درست کنن جوری که نشون بده تو دختر اوخمی البته به عمو هم تمام داستان رو گفتم............اولش راضی نشده وبا شدت بسیار زیادی باهام برخورد کرد......اما.........اما...... وقتی کارهایی رو که انجام می دادن رو براش گفتم راضی شد به شرط اینکه خودم مراقبت باشم....به شرط اینکه اول بهت بگم اگه موافقت کردی بعد اما بعد از مدتی ودش به این نتیجه رسید که نه برات خطرناکه که خبر داشته باشی...........تمام اطلاعاتم رو توی نیروی انتظامی حذف کردم تا خطری احتمالی تو رو تهدید نکنه......وارد خانواده اوخم که شدی تونستم تا حد بسیار زیادی موفقم شم.........خیلی زیاد.........به حدی که اگه دادگاهیش می کردیم حبس ابد می خورد اما من به این راضی نمی شدم........کمش بود حبس ابد مرگ هم کمش بود اما من فقط تا مرگ می تونستم ببرمش.........بقیش با خود خدا تا حکم اصلی رو بده.............گفتم 6 ماه که بیشتر طول نکشید یه چند ماه دیگه ایی رو هم روش...................طبق اطلاعاتی که به دست اوردیم اوخم از ترس مرگ تمام اطلاعات رو داخل یه قلش مموری ریخته واگه اون فلش مموری رو پیدا می کردم کار تموم بود وتلاش های این 2سالم به نتیجه می رسید.............اما تو روزی که داشتم می رفتم فلش روبردارم متوجه دوربین ها نشدم اونا من رو رد یابی کردم اما نه خیلی زیاد و به طور کامل که بفهمن من کی ام............ولی همون فیلم همون یه سایه کوچیک از یه ناشناس برای اوخم بست بود تا مراقباش رو سخت تر کنه..............نمی دونم چرا اما مثل اینکه مشکوک شده به ما و اون ماشین هایی که 7 روز پیش تغیبمون می کرد ادمای اوخم بودن.......اما کمی به تو مشکوک شدن حتی احتمال این ور هم نمی دن که من کاره ایی باشم....البته مژده خیلی شکاکه و به تو مشکوک شده....اوخم در مقابل مژده مراقب تو هست.....اما اونا ادمای درستی نبودن........می ترسیدم از اینکه دستشون.............
    دستم رو به حالت سکوت جلوش گرفتم و عصبی گفتم:
    -بسه شهاب بسه.................کافیه................دیگه هیچی نگو.................
    بعد به سرعت کیفم رو برداشتم و از کافی شاپ زدم بیرون و الانم که در خدمت شومام....
    به پیست که رسیدم با بیشترین سرعت روندم انگار می خواستم تمام اتفاقات وحرفایی که شهاب زده رو سر پدال گاز خالی کنم.
    بعد از چند دور زدن یکم اروم شدم...................
    به اغوش گرم ومردونه ومهربونش که فقط وفقط مال من بود نیاز داشتم.........
    ماشین رو نگه داشتم...................
    سرم رو به صندلی تکیه دادم.
    من رو کشید تو بغلش و سرم رو روی سینه های محکمش در عین حال نرم تر از هر تختی.....
    خداشکر شیشه ها ماشین دودی بود کسی متوجه نمی شد که داخل ماشین چه خبره..............
    سرم رو توی سینه هاش مخفی کردم شروع کردم به گریه کردن............
    حالم خراب بود......خیلی زیادم تا حالا انقدر شوکه نشده بودم.....
    چرا!!!!!شوکه شده بودم اما نمی دونم چرا دلم می خواست خودم رو خالی کنم.........
    


    دلم می خواست تمام این دقو دلی های این چند وقته....تمام این فشار هایی رو که چند وقته تحمل کرده بودم رو یه جوری خالی نکنم و چه بهونه ایی بهتر از این....
    وگرنه من که یه زمانی عاشق این شغل بودم و هستم خواهم بود....همیشه دوست داشتم هیجان ها رو تجربه کنم...الان مفتی مفتی به دستش اوردم.....همین....اما خب...دخترم دیگه...خترا یه ناز و ادا هایی دارن دیگه...منم همون ناز و ادا ها رو دوست دارم پیاده کنم سر شهاب....نا نازم رو بکشه...تا لوسم کنه...حتی به قیمت بد شدن حالم...حتی....
    یهو ذهنم رفتبه این 7ماه گذشته................
    یعنی من 7 ماه تمام پیش یه مشت خلافکار زندگی کردم.
    شدت گریم یه هق هق تبدیل شد وشهاب هم سعی در اروم کردنم داشت.........
    تو گوشم زمزمه می کرد:
    -خانومم.........بهار خانوم.........عزیز دلم.........فداتشم خوشکل شهاب اروم باش.......نه یعنی حق داری نا اروم باشی ....اما.....اما بهاراین یه افتخار میشه برای کشورت........می دونی تو با این کارت جون چند تا از جوون های کشور رو نجات میدی............به نظر خودت کاری از این بزرگ ترم هم هست.........مگه خودت همیشه نمی گی که ارزوته پلیس شی.........عاشق هیجان این شغلی؟؟!!؟!!؟پس الان که بدون مخالفته مامان وبابات و باربد واردی این حرفه شدی تازه کلی کار بزرگم ناخواسته انجام دادی.........چرا ناراحتی وداری گریه می کنه؟؟!!؟!!؟!تو حتی موقعی که فهمیدی اونا پدرومادر واقعیتن گریه نکردی الان که فهمیدی همه چی دروغ چرا داری گریه می کنی خوشکل خانوم!؟!؟!؟می دونی الان داره نفسم می گیره خانومییی؟!!؟!!؟خودت رو کنترل کن الان یهو حالت بد می شه...........می دونم تو ادمی نیستی که به خاطر این موضوع خودت رو ناراحت کنی وگریه کنی..می دونم داری دق و دلی ها رو خالی می کنی..می دونم میخ وایی خودت رو لوس کنی و ناز کنی تا شهاب نازت رو بکشه....منم که نوکرتم زندگیم....اما بهار خواهش می کنم...حالت بد میشه..اروم باش خانوم خونه ام....یادت نرفته که کم کم باید بریم دنبال کارا عروسی که؟!!؟!؟
    حرفاش مثل همیشه ارووممم کرد اروم شدم........اروم اروم.........
    شهاب مثل همیشه اروووم کرده بود اما یکم دیر......
    دیر بود برای اروم شدن...............
    حالم دیگه بد شده بود دیگه نمی تونستم اکسیژن رو دریافت کنم............
    شش هام....ریه هام.......تمام اجزای بدنم ناتوان شده بودن در دریافت و پخش اکسیژن داخل بدنم...ناتوان....
    درست نمی تونستم نفس بکشم.به سکسکه افتادم.
    گریه ام بند اومده بود.اما هنوز هق هق خشک می کردم.
    با دست به سینه شهاب ضربه زدم تا متوجه حال خرابم بشه......
    بار اولش نبود پس هول نکرد.............فکر می کنم انتظار اینکه حالم بد شه رو داشت.......
    شروع کرد به ماساژ دادن کمر و قفصه سینه ام تا شاید نفسم کمی بالا بیاد.....
    یکم حالم بهتر شد اما شدتش زیاد بود و این کارا تاثیر چشم گیری نداشت .....البت هنوز اکسیژن از ریه هام فراری بود.....
    دستم رو به بازوش کشیدم تا اسپریم رو بده.
    وقتی از شدت خرابی حالم اگاه شد دست از ماساژ دادن برداشت..........
    چشمش رو دور تا دور اتاقک ماشین چرخوند تا شاید بتونه حدس بزنه من سپریم ور کجا گذاشتم.....
    وقتی نگاش به کیفم افتاد مثل چی بهش حمله کرد.......انگار کیفم خونه و شهاب خون اشام.....
    تمام دل و روده کیفم ور بیورن ریخت اما اسپری رو پیدا نکرد...خب نباید پیدا هم کنه چون اصلا اونجا نیست....
    

    حالا من داشتم بال بال می زدم که بهش بفهمونم توی داشبور گذاشتم.........
    بالاخره بعد عمری بالاخره با کلی دنگ و فنگ فهمید دارم به داشبور اشاره می کنم.......
    سینم و سینه ام به خس خس افتاده بود.........گلوم می سوخت.....
    داشبوردم رمز داشت رمزش رو هم فقط خودم بلدم بود.....
    کلافه پنچولی توی موهاش کشید و گفت:
    -رمزش چیه بهار؟؟؟
    تو دلم ناله کردم:
    -وایی خدا من حاظرم داوطلبانه بمیر اما هیچی رو بیدون زبون به شهاب نفهمونم....
    به خودش اشاره کردم.......دهنم رو باز کردم بدون صدا لب زدم:
    -تاریخ تولد خودت......
    دوباره به خودش اشاره کردم.
    یه بکشن زد و خوشحال گفت:
    -اهان تایخ تولد خودم.......
    همچین ذوق می کنه انگار از یه ادم لال حرف کشیده................ایییششش.............
    لال عمته...خخخ حالا خدا رو شکر ما عمه نداشتیم.....وگرنه بد بخت چقدر بهش فحش می دادیم......
    سریع تاریخ تولد رو وارد کرد.......
    من موندم این چطوری پلیس شده؟!!؟!یکی به من جواب بده....
    چشمام رو بستم.
    نمی دیدم شهاب داره چی کار میکنه اما تکاپو وتلاشش رو حس می کردم....
    کم کم حس کردم عضلات صورتم و قسمت دهنم داره قفل و بسته میشه....
    همون چیزی که انتظارش رو داشتم....اول فقل شدن فک....
    بعد از اون تشنج....
    یکی مونده به اخری خفه شدن از بی اکسیژنی.........
    و در اخر مرگ.....
    اما نه..........
    من نمی میرم...منم.....بهارم...بهار اریامنش...زن سرگرد شهاب اریامنش....من نمیمیرم....
    با قرار گرفتن دست شهاب روی صورتم و قسمت فکم از فکر بیرون اومد...
    خس خس گلو و سینه ام همچنان ادامه داشت و پا بر جا بود تا اینکه......
    ××××××××××
    تنها چیزی که توی اون سوختگی گلو و خفگی حس می کردم تکاپو وتلاش شهاب واس باز کردن دهن من............
    و در اخر هجوم گاز اکسیژن به ریه هام جون تازه ایی به خون های منجمد شده ام داد.........
    اکسژن ها رو جوری می کشیدم.............جوری نفس نفس می زدم که انگار می خواستم تمام هوای داخل ماشین رو ببلعم............
    شهاب دست درازکرد و تمام شیشه های ماشین رو پایین کشید....
    اروم تو منطقه امن و اروم اغوش شهاب فرو رفتم...
    نفس گرمش رو روی صورتم حس می کردم اما من تو خلسه ایی شیرین بودم...
    خلسه ایی که گرمی اغوش شهاب و اکسیژن رو توی تک تک سلولام راه داده بود......
   
    در گوشم زمزمه کرد:
    -بهار...تو رو به قران نکن با خودت این جوری......چرا نمی فهمی زندگیم...چرا می خوایی نفسم رو بگیری....چرا؟؟!!؟!به خدا بهار بخدا قسم همین الان می رم می گم نمی خوام.......دیگه نمی خوام خانومم اونجا تو خطرباشه......نمی خوام گور باباشون....خودم میرم تو اون چیزایی که می خوام رو در میارم گور بابای هی چی احتیاطه.....اصلا....اصلا می رم استفاع میدم.....اره می رم استفاع می دم که دیگه حفی توش نباشه....حتی پای جریمه اش هم وای می ستم.....وقتی خانوممم اینجوری بی تاب و بی قراره نمی خوام.....هیچی نمی خوام اما ارامش و زندگی اروم خانوومم رو می خوام........تو رو خدا بهار انقدر به خودت فشار نیار و من رو داغون نکن.....خواهش می کنم اصلا....اصلا تقصیر خودمه تقصیر منه که بهت گفتم......اصلا از اول وارد کردن تو به این بازی احمقانه ترین کاری بود که توی تموم عمرم انجام دادم......دیگه نمی خوام و نمی زارم تو اسیب ببینی......اصلا دومین کار احمقانه تمام زندگیم این بود که بحت گفتم......نباید بهت می گفتم......الان نباید بهت می گفتم اما نمی تونستم دروغی بینمون باشه دل نمیخواست پنهون کاری توی زندگیمون باشه.......بهار به خدا قسم یه مو از سرت کم شه من دیوونه می شم.......وجودت مایعه ارامش من و اگه لحظه ایی کنارم نباشی منم نیستم......پشیمونم مثل چی پشیمونم که زندگیم رو وارد این بازی کردم...پشیمونم.......اصلا...همین الان می برمت یه جای امن که نه دست سرهنگ بهت برسه نه اونم اوخم بی همه چیز......نمی زارم کسی جون خانومم رو به خطر بندازه نمی زارم..........بهار......
    بین حرفاش خودم رو جلو کشیدم....ب*و*س*ه ای روی انگشت اشارم زدم و رو روی لبای لرزونش گذاشتم تا ساکت شه...
    و....
    ساکت شد و زل زد تو چشمام....زل زدم توی مردمک لرزون چشماش......
    برداشتم دستم رو بردم بالا تر.....
    به چشماش رسید توقف کردم و انگشتم رو گذاشتم روی چشمایی که الان بست شده بودن اما می دونستم پشتشون یه تیله لرزون مخفی شده....
    دوتا دستام رو دوتا چشماش بودن....
    اروم و نرم کمی پلکش رو فشار دادم...
    زمزمه کردم....غمگین و گلایه امیز زمزمه کردم:
    -مرد من....شهاب من....سرگرد من....همیشه باید تو اوج باشه حتی با مرگ من....
    اروم و نرم دستام رو از روی چشمای زندگیم برداشتم و.....
    به هم ریخته بودم...بهمم ریخته بودن همون چند قطره ایی اجازه ندادم از حصار محکم پلکاش رد شه و تو نطفه خفش کردم....
    هموننایی که حتی از چشماش بیرون هم نیومد حتی به مژه هاش هم نرسید بهمم ریخت....
    نا اروم کردن دلی رو که با دیدن اون تیله ها اروم می گرفت...نا اروم کردن......
    درونم مطلاتم بود و ارامشم رو اون چشمایی که همیشه منبع ارامشم بودن ازم گرفته بودن......
    چرا!؟!؟!!
    چون داشتن خیس می شدن....
    همون لحظه که دست پیش کشیدم روی لباش تا به سکوت دعوتش کنم تصمیمم رو گرفتم....
    اره....تصمیم رو گرفتم....
    تصمیم گرفتم با مردم باشم...با زدنگیم باشم.....
    پا به پای مردم این بازی که توش پا گذاشتم رو به پایان برسونم....
    پا به پای عشقم پیش می رم و تمومش می کنم......این قولی که به خودم دادم....
    تنها نمیزارم تنها مرد زندگیم رو تنها نمی زارم....نمی زارم..هرگز.....من بهارم و قولم قوله....
    شهاب کمی بعد خودش رو جمع و جورکرد و با رفتاری کنترل شده خندون گفت:
    -قربون خانومم برم که انقدر خوب بلده این(ب قلبش اشاره کرد)رو هم اروم کنه.....هم نا اروم....
    خودش قهقه ایی سر داد و من هل شدم تو شادی و گونه چال افتادش.....
    

    از خنده و قهقه از ته دلش دل من خندون شد و لبام به حرمت خنده لباش خندید....
    پابه پاش خندیدم.....قراری بود که سر عقد با همون چنتا اییه بینمون بسته شد......
    قراری که همیشه پا به پای همدیگه باشیم..خنده شادی غم .....حتی خطر و مرگ...
    کمی گذشت..
    جو ماشین اروم و به حالت عادی خودش برگشته بود...
    دلم می خواست های تو دلم رو بگم....
    دوست نداشتم فکر کنه جا زدم....
    پس شروع کردم به گفتن:
    -تا تهش..تا اخر باهاتم...اخر اخرش....
    دهن باز کرد حرفی بزنه....امونش ندادم و گفتم:
    -این قراری که اون روز زیر درخت با هم بستیم....ما نه قلبامون..این قرار داد نانوشته اس...ناگفته اس....
    دوباره خواست تو حرفم بپره اما من ادامه دادم:
    -تو نا خواسته من رو وارد کردی...اما این خواسته خدا بود....دیگه حرفی هم توش نیار....اوکی؟؟
    دستم رو توی دستاش گرفت و ب*و*س*ه بارون کرد......
    با لحنی ملائم و لبریز از هیجان و نگرانی گفت:
    -بهار...خطرناکه....خطرداره.....می ترسم...تو رو میشناسم..میدونم حتی اگه بترسی هم به روی خودت نمیاری اما من میترسم...از این میترسم که روزی تو نباشی....از این میترسم که اتفاقی برات بیوفته و دیگه پیشم نباشی...بهار..اینا خیلی خطرناکن.....تا الانم کمی به هدفمون پی بردن.....نمی خوام تو رو تو خطر بندازم.........بهار.......
    خندون بین حرفش پریدم و گفتم:
    -هر چقدرم خطرناک باشه...من هستم...خدا خواسته که من باشم....اصلا....
    چیزی یادم افتاد.....همیشه یه قران همراه خودم تو ماشین یا تو کیفم دارم که مخصوص استخاره گرفتنه....
    سریع قران رو از توی کیفم در اوردم و ب*و*س*ه ای روش کاشتم....
    زیر لب صلوات و استغفرالله گویان قران رو به شهاب دادم و گفتم:
    -هر چی خدا و کلامش بگه.....
    لبخندی زد و قران رو با عشق از دستم گرفت.....
    کلام خدا رو روی سینه اش گذاشت و نفسی عمیق کشید تا کمی اروم بگیره و من محو این راز و نیاز و عشق بازی شهاب با خداش بودم....
    زیر لب دعای مخصوص رو زمزمه کرد.....
    

    چشماش رو بسته بود و با لبخندی محو پیشونی و نوک بینی اش رو به قران تکیه داده بود....
    نیت کرد و بعد از چند ثانیه تامل قران رو اروم باز کرد....
    صفحه 313 قران کریم.......سوره طه......از ایه ی 13
    وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِمَا يُوحَى (13)
    و من تو را برگزيده‌ام. پس به آنچه وحى مى‌شود گوش فرا دار. (13)
    إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي (14)
    خداى يکتا من هستم. هيچ خدايى جز من نيست. پس مرا بپرست و تا مرا ياد کنى نماز بگزار. (14)
    إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا تَسْعَى (15)
    قيامت آمدنى است. مى‌خواهم زمان آن را پنهان دارم تا هر کس در مقابل کارى که کرده است
    سزا ببيند. (15)
    فَلَا يَصُدَّنَّكَ عَنْهَا مَنْ لَا يُؤْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَى (16)
    آن کس که به آن ايمان ندارد و پيرو هواى خويش است، تو را از آن رويگردان نکند، تا به هلاکت افتى. (16)
    وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَى (17)
    اى موسى، آن چيست به دست راستت؟ (17)
    قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَى (18)
    گفت: اين عصاى من است. بر آن تکيه مى‌کنم و براى گوسفندانم با آن برگ مى‌ريزم. و مرا با آن کارهاى ديگر است. (18)
    قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَى (19)
    گفت: اى موسى، آن را بيفکن. (19)
    فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَى (20)
    بيفکندش. به ناگهان مارى شد که مى‌دويد. (20)
    خوب اومد......خوب که نه عالیی.....عالییی...
    اروم زیر لب شکری خدا رو کردم و به شهابی که الان لبریز از ارامش بود نگاهی انداختم.....
    اروم به شهاب گفتم:
    -حالا خیال اقامون راحت شد.....خود خدا خواسته....نه تو واقعا از این ایه بهتر سراق داری واسه استخاره...
    خلاصه کمی حرف زدیم ....بعد از نیم ساعت از پیست زدم بیرون....
    داشتم به سمت خونه عمو اینا میروندم که شهاب گفت:
    -نه برو اول ناهار بخوریم......
    
    سری تکون دادم وبه سمت رستوران مورد نظر رفتم....
    غذا ها رو از روی میز جمع کرده بودن و ما منتظر بودیم تا کمی شربت واسه من بیارن....
    شهاب به حرف اومد و گفت:
    -دیروز داشتم تلفنی با دکتر مهدوی حرف می زدم....
    دکتر مهدوی پشت منه ودرباره مشکل تنفسی من اطلاعاتی داره.....
    مشتاق رو به شهاب گفتم:
    -خب!؟!؟چی می گفت؟!؟!احوال خانومش رو پرسیدی!؟!!؟وای که چه زن مهربونی بود....دلم براش خیلی تنگ شده...هر دوتاشون خوین..هم خود دکتر هم خانوم اما حیف که بچه دار نمیشن....
    سری به تائید حرفم تکون داد و گفت:
    -داشت میگفت به راه حل جدید واسه درمان اسمت پیدا کرده...روی چند نفر که حد اسمشون مثل تو بوده امتحان کرده و جواب داد......
    تمام اشتیاقم دود شد رفت هوا.....
    با تمسخر گفتم:
    -لابد مثل دفعه قبل که کارم به بیمارستان کشید از معده درد به خاطر اون قرصایی که داده بود....
    سرش روبه چپ و راست تکون داد و گفت:
    -نه این دفعه کاملا طبیعی....حالا میریم پیشش ضرری نداره....حداقل اینکه اگه خواست مثل دفعه قبل قرص به خوردت بده نمیگریم....حله!؟!؟
    بع ناچار سری تکون دادم......
    بعد از اینکه من اب میوه ام رو خوردم به سمت مطب دکتر حرکت کردیم....
    مثل اینکه شهاب از قبل وقت گرقته بود....
    چندتا کار و ورزش های عملی بهم داده بود.... به اضافه به روغن گیاهی که بوی به شدت مزخرفی داشت.....
    کارمون تو مطب دکتر یه 3 ساعتی طول کشید....
    5 و نیم از مطب دکتر بیرون زدیم...
    هر دو سوار ماشین سدیم...
    رو به شهاب گفتم:
    -با من میایی یا برسمونمت خونه خودتون...
    ماشین ور به حرکت در اورده بودم که گفت:
    -اگه می خوایی با تو میام....اگه می خوایی واسه برخورد اول پشت باشم...
    
    برای فراموش اشوب درونم خندیدم و گفتم:
    -نه بابا.....مثل همیشه باهاشون برخورد می کنم....واسه اونا که فرقی نکرده واسه من فرق کرده.....تظاهر کردن کار سختی نیست اقا پلیسه..(با تمام نازی که بلد بودم صداش زدم)راستی شهاب جونم.....
    خندید و گفت:
    -چی می خوایی که داری دلبری می کنی دلبر من؟!؟!؟!
    اسوده قهقه ایی زدم و گفتم:
    -من رو ببر ستادتون...دلم می خواد شوهرم رو تو لباسش ببینم جناب سرگرد.....خندون و شاد گونه ام رو کشید و گفت:
    -چشم سرورم شوما جون بخواه...کیه که بده!؟!؟!
    چشم غرنه ایی بهش رفتم و دستم رو دراز کردم و سیستمم رو روشن کردم......
    بهترین اهنگی که ممکن بود الان پخش شه پخش شد....
    *-*
    *-*
    اسم تو عشقه از علیشمس و مهدی جهانی
    ^-^
    اسمه تو عشقه
    دنیا بهشته
    (همراه با اهنگ شروع کردم به زمزمه کردن)
    وقتی تو دستام دستاتو دارم دنیام قشنگه خالی از غم
    تو دلنشینی به دل میشینی زندگیه من تو بهترینی
    (پشت چراغ قرمز ترمز زدم و نگاهی به شهاب کردم و همراه با مهدی جهانی گفتم)
    من رویه ابرام بی تو چه تنهام
    با تو تو رویام همه ی روزام
    هر چی تو دنیاست
    ماله ما دوتاست
    دله ما دو تا
    عاشق دریاست
    هر چی تو دنیاست ماله ما دوتاست
    دله ما دو تا عاشق دریاست
    (شهاب دستم رو گرفتم و همراهیم کرد)
    پر غم میشه امشب خونه اگه بری میشه حس کمبودت
    جوری چفت شده اسمم رو اسمت
    انگار طلسمه قسمت بوده
    سخت نمیگذره وقتی هستی
    وقتی نباشی وقت نمیگذره
    اونی که همیشه میخنده برات
    تو نباشی دیگه لبخند نمیزنه
    میخوام تا آخرش پیش بری
    همینجوری اولین شبی نیست که پیشمی
    اگه میبینی من همیشه با توام واسه اینه
    هیچ جایی نیست کسی شبیت
    تموم دنیام
    به تو مربوط میشه کنار تو شب من روز میشه
    تو همه لحظه هام انگیزه میگیرم
    از هر چیزی که میبینم هر روز پیشت
    (با لبخند ب*و*س*ه ایی به دستام نشوند......)
    (همراه با شروع دوباره اهنگ ماشین رو به حرکت در اوردم)
    اسمه تو عشقه دنیام بهشته
    واسه ما دوتا جدایی زشته
    همه کسم تو هم نفسم تو واسه قلبم همیشگی شو
    من رویه ابرام بی تو چه تنهام
    با تو تو رویام همه ی روزام
    هر چی تو دنیاست ماله ما دوتاست
    دله ما دو تا عاشق دریاست
    هر چی تو دنیاست ماله ما دوتاست
    دله ما دو تا عاشق دریاست
    اسمه تو عشقم
    *-*
    *-*
    جلو خونه اشون زدم روی ترمز......
    قبل از پیاده شدن از ماشین گفت:
    -بهار.....ممنون که انقدر خوبی......من..
    

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 519
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,794
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 402
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,675
  • بازدید ماه : 44,122
  • بازدید سال : 317,558
  • بازدید کلی : 11,814,698