close
مجتمع فنی تهران
رمان تاوان شکستنم قسمت سوم
loading...

رمان فا

  بین حرفش پریدم و گفتم:    -من به خواست خودم نبخشیدمت....خدا ازم خواست ببخشمت..باهمون استخاره ایی که گرفتی خدا بم گفت این عاشق دل خستم…

رمان تاوان شکستنم قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 237 یکشنبه 23 آبان 1395 : 14:48 نظرات ()

  بین حرفش پریدم و گفتم:
    -من به خواست خودم نبخشیدمت....خدا ازم خواست ببخشمت..باهمون استخاره ایی که گرفتی خدا بم گفت این عاشق دل خستم رو ببخش بهار خانوم....
    خندید و گفت:
    -من مخلص تو اون خدای بالا سری هم هستم....مراقب خودت باش...از امشب شروع کن و ورزش ها روانجام بهد تا اینشاالله تا ماه دیگه سلامتی کامل رو داشته باشی خانوم...مراقب رفتارت هم با اونا باش..می دونم که می دونی چطور رفتار کنی اما نگرانم.....رسیدی خونه از سدشون که رد شدی یه زنگ به من بزن...اوکی خانوم؟!؟!!
    چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم:
    -چشم....................


    خندید و گفت:
    -چشم بی بلا زندگیم.....
    از ماشین پیاده شد و تا اخرین لحظه که ماشین داخل کوچشون بود از جاش تکون نخورد....
    *-*
    ^-*
    دو روز تا تحویل پروژه مونده...
    صبح اولین نفر من و امیر وارد شرکت می شیم و اخرین نفراتم از شرکت خارج می شیم...
    همه سعی شون رو می کردن تا جایی که جا دارن و واسه روابط خانوادگیشون مشکلی پیش نمیاد اضافه کاری وایمیستادن و الحقم که گل کاشتن و تمام تلاش خودشون رو کردن...
    منم که تا میرسیدم خونه یه چی می خوردم دوباره خیمه می زدم روی میزو شروع می کردم به کشیدن...تقریبا تمام این چند روز رو روی میز خوابیدم به غیر از چند باری که صبح می خواستم زود تر بیدار شم...
    چند روزی هست که خدا رو شکر ارشاویر به پر و پام نمی پیچه و کمی اعصابم رو اروم گذاشته...احتمالا خودش خوب می فهمه که خیلی تحت فشارم و کاری به کارم نداره.....
    امروزم مثل روزای دیگه تا 10 تو شرکت موندم و از امیرخواستم چندتا نقشه امروز رو ببر خونه چک کنه واسه فردا....
    قرار بود باقی مانده نقشه ها رو خودم امشب تو خونه اماده کنم....فردا هم تو شرکت به کمک امیر و مهندس فتحی چکشون کنیم....
    مثل همیشه وارد خونه شدم....بدون اینکه چیزی بخورم در اتاقم رو باز گذاشتم و پشت میز نشستم...
    یکی از مهم ترین مهندسا که قرار بود چنتا از نقشه ها رو قرار بود اماده کنه خانومش پا به ماه بود و بچه اش به دنیا اومد و مهندس ما هم مجبور بود پیش خانومش باشه......کارایی که باید انجام می دادرو گذاشتم تا خودم انجام بدم...به خاطر همین کارامون خیلی عقب افتاد....
    با کلافکی ار گرمای شدیدی اتاق با ضرب از جام بلند شدم و با حرث در اتاقم رو باز کردم تا کمی اتاقم به وسیله باد کولر خنک بشه.....پوف......دوباره روی میز خیمه زدم و درگیر کارام شدم.....
    تو کارام غرق بودم که با سوزش شدید معده ام از گرسنگی و خستگی چشمام به خودم اومد....عبنکم رو از روی چشمام برداشتم و با ضرب به گوشه میز پرت کردم.....
    کلافه پوفی کردم و سرم روی روی میز گذاشتم...
    همیونطوری با چشمای بسته کارام رو داشتم پشت سر هم ردیف می کردم که نمی دونم چی شد کم کم چشمای خسته ام گرم شد و تقریبا بی هوش شدم........
    -بهار...بهار؟!!؟!پاشو بهار....
    و دستی به بازوم برخورد کرد و تکونم داد....
    با تکون های محکم بازوم و صدای بهار بهارا چشمام رو به زور باز کردم.......
    به زور سرم رو از روی میز بلند کردم به با یه چشم بار و یه چشم بسته به ارشاویر که بالای سرم ایستاده بود و منشا اون تکون ها و بهار بهارا بود.....
    از چیزی که میدیدم جا خوردم...کمی چشمام رو یاد انگشت اشاره ام فشار دادم تا درست بیینم اما بازم همون لبخنئد محو روی لباش بود...همون لبخندی که یه....
    سرم رو به طرفین تکون دادم سرم خودم داد زدم:
    -خفه احقم...خفه شو بز دل احمق.....اون تو رو بازی داد....خردت کرد یادت نره...
    با اینکه دوباره مغزم شکستم رو به رخم کشید اما نتونستم با این ارشاویر و اون لبخندای کم یاب نا مهربون برخورد کنم....
    با صدایی خواب الود و گرفته گفتم:
    -مرسی بیدارم (خمیازه ایی کشیدم)کردی....ساعت چَن(دوباره خمیازه بلند بالا کشیدم)؟!!؟!
    لبخندش این دفعه کاملا مشهود بود....
    
    الانه که غش کنم..اخه بی انصاف دوباهر میخوایی بشکونی من شکسته رو...بی خیال..هر کاری دوست داری بکن هر چه از دوست رست نیکوشت.....
    اما ارشاویر بی توجه به اعتراف دردناک قلبم و سکوت نفرت انگیز مغزم مهربون گفت:
    -ساعت 2 شبه...روی میز خوابت برده بود....از بیمارستان برگشتم دیدم خوابیدی..گفتم بیدارت کنم کمر و گردنت درد نگیره......
    قلبم دستور داد به مهربونیش لبخند بزن بهار....لبخند زدم و گفتم:
    -مرسی بیدارم کردی...کلی کار دارم......اگه خواب میموندم...(سرم رو به طرفین تکون دادم)دلم نیمخواد فکرش رو بکن...در هر صورت سپاس...
    پلک روی هم گذاشت و از اتاق خارج شد.....
    به خودم تو ایینه سرویس اتاقم توپیدم:
    -خفه شو احمق...اروم باش....وایی تو چرا انقدر قرمزی!؟!؟
    به چشمام بودم..اخه از کاسه اون یه چی اونور تر بود لامصب.....
    به امید سامون دادن به قیافه خواب الودم از سرویس بیرون اومدم و موهام رو جلوی میز ارایش اروم و نرم گیس کردم....انداختمش روی شونه ی راستم و چتریام رو که چند وقت پیش صنم خوشمل کوتاهشون کرده بود توی صورتم ریختم تا چشمام کمتر خستگی بی اندازه اش رو به رخ بکشه.....
    لبخندی به دخترک خسته و درمونده ایینه زدم و پریدم سمت اشپرخونه.....خو گشنم بود...چیه؟!!؟
    بیا خلم شدم...خدا دمت گردم..
    واما ارشاویر..پشت میز اشپرخونه نشسته بود و زل زده بود به لیوان توی دستش......
    سعی کردم با تمام خستگیم لبخندی به روش بزنم البته بدون توجه به لحن سرزنش امیز مغزم....
    رفتم سراغ یخچال....درد چشمام که با کاری لذت بخش مثل غذا خوردن که اروم نکی شد اما معده ام چرا اروم می شد.......
    چشمم به قرمه سبزی دیروز افتاد....
    لبخندی به روی قرمه سبزی عزیز زدم و زیر لب گفتم:
    -تو هم خوبی.....
    از یخجال خارجش کردم بازم بدون توجه به مغز جیغ جیغوم رو به ارشاویر زل زده به لیواون گفتم:
    -شام خوردی؟!؟!!
    اروم جواب نه رو بهم داد....
    در حین اینکه غذا گرم می شد مخلفات رو روی میز گذاشتم.... برنج رو تو دیس کشیدم و به همراه خروشت روی میز گذاشتم..خودمم رو به روی ارشاویر جا گرفتم و دست دراز کردم تا بشقابش رو بهم بده...
    دیدم عین خیالشم نیست دستم جلوش دراز شده همین جوری زل زده به دستم.....کلافه دستم رو تکون دادم و گفتم:
    -ارشاویر..بده بکشم...
    از هپروت دراومد و بشقابش رو بهم داد...چند کفگیر براش کشیدم و بشقاب رو جلوش گذاشتم..
    واسه خودمم یه کفگیر کشیدم و شروع کردم به خوردن....سر گردم غذا خوردنم بودم که حس کردم گونه هام دوباره...نه سه باره...شاید هم چهارباره خیس شده....
    اه بلندم نظر ارشاویر رو به من جلب کرد........
    سرم رو انداختم پایین و سعی کردم چهره ام رو ازش مخفی کنم و با دستام صورتم خشکم رو بپوشونم..
    اما ارشاویر متوجه خیسی و اشک چشمام شده...کلافه با انگشتام شروع کردم به ماساژ دادن چشمام....
    داشتم چشمام رو ماساژ می دادم که سنگینی تنها نگاه اطرافم رو روی دوشم حس کردم....بد سنگینی میکرد لامصب....بد....
    سرم رو بلند کردم و چشمام رو باز کردم......
    

    دیدم همچنان مهربون بهم خیره شده...اه لعنتی..میخوایی امشب من رو بکشی نه......اه....
    بدون اینکه به لبم کش بدم و لبخند بزنم به ادامه خوردن دعوتش کردم...
    از جام بلند شدم و شروع کردم به جمع کردن میز و بعد از اون شکستن ظرف ها...
    داشتم اخرین بشقاب رو اب می کشیدم که سرم گیچ رفت و بشقاب از دستم ول شد...صدا شکستن کل خونه رو گرفت...الان باید بگم مشغول شکستن ظرفام....د بیا....یکی جمعش کنه...اه....
    زل زدم به شیشه های شکسته کف اشپرخونه...عجیب این دفعه دلم نمی خواست بگم این شیشه ها حال دل من رو دارن......عجیب.....
    چندثانیه نگذشته بود که صدای ارشاویر رو توی اشپزخونه شنیدم:
    -بهار.....بهار....چی شده بهار؟!!؟!
    خودش رو بهم رسوند...
    چرا نگرانم بود؟!!؟چرا!!!لامصب..دوست داشتم سرش داد بزنم نیم خوام...برو گمشو نمی خوام نگرانم باشی لامصب نیم خوام....برو...فقط برو....
    دستم و گرفت و کمکم کرد ازبین شیشه ها رد شم و به هال راهنماییم کرد...
    به سمت مبل بردم و نشوندم روی مبل و اروم و نگران گفت:
    -اتفاقی توی شرکت افتاده..!؟!؟!حس می کنم خیلی خسته ایی و زیادی داری کار می کنی....
    سعی کردم درد شدید و افتضاح سرم رو نشون ندم...اروم گفتم:
    -نه اتفاقی نیوفته یه پروژه مهم دستمون که پس فردا باید تحویل بدیم...یکم خستمون کرده...
    با لحنی که هرگز توی این چندسال ازش نشنیده بودم گفت:
    -چرا انقدر خورت رو خسته می کنی!؟!؟
    دلم ریخت...ریخت!؟!!؟.....اولین باربود با این لحن باهام حرف میزد....نه..اولین بار نبود...نبود..به خدا نبود....به ولاالله نبود..نبود....
    ته معدم احساس ضعف کردم...ضعف کردم از لحنش.....اه بهار خفه شوووووو.......خفهههه....خفه شو تا خودم خفت نکردم دختهر احمق خر....خفه شو.....
    
    به افکار اجازه سر کشی بیشتر رو ندادم.....یعنی افکار مازوخیسمیم رو خفه کردم و گفتم:
    -دارم برای بیشتر شدن روزی 100 نفرتلاش می کنم..برای بهتر شدن زندگی 100 نفر و زن و بچه هاشون....
    از جام بلند شدم همون طوری که به سمت اشپزخونه می رفتم رو به ارشاویر گفتم:
    -نمی خوایی بری بخوابی!؟!؟
    از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت و شب بخیر ارومی گفت...
    بعد از جمع و جور کردن اشپرخونه یه نسکافه برای خودم دم کردم و به سمت اتاقم رفتم و شروع کردم به ادامه کارام...
    تا 7 صبح یه کله هر سه تا نقشه رو کامل کردم و 7و نیم از جا بلند شدم یه دوش 5 دقیقه ایی گرفتم و حاظر شدم که برم شرکت....وقیقا ساعت 8 صبح وارد دفتر شدم....امیر و فتحی درگیر بودن و با سلام من حواسشون بهم جلب شد.......
    یه دور با امیر و مهندس فتحی شروع کردیم به چک کردن تمام نقشه ها کردیم....
    کارامون تا ساعت12 تموم شد و منم شرکت رو سپردم به امیر و مهندس فتحی خودم رو رسوندم خونه....
    به زور خمار تا خونه روندم...اولین بارم نبود انقدر بیدار می موندم نمی دونن چرا فکر کنم لوس شدم رفت.......
    نمازم رو با خمیازه های یکسره خوندم و حتی لباس عوض نکردم....شبرجه زدم تو تختم و مردم....
    *-*
    +_+
    چشما رو به زور با زنگ گوشی باز کردم....
    زیر لب غرغر کنان گفتم:
    -اه خفه شو دیگه....چه مرگته من هنوز خوابم میاد....اه....
    دست انداختم زیر بالشم....غر زدم:
    -اه کدوم گوری هستی....خفه شو دیگه خوابم میاد....
    دستم انداختم روی عسلی کنارم و تمام وسایلش رو ریختم روی زمین تا تونستم این گوشی کوفتی که خوب رو ازم صلب کرده رو پیدا کنم....
    حتی نگاهی هم به شماره نداختم..خواب الود جواب دادم:
    -ای مرگ....بله؟!!؟!
    بله به حدی خشمگین بود که طرف مقابل با تته پته گفت:
    -اوووووووومم......به....بهارررر....خ....خوو.....خوبی؟!!؟!
    جوشی شدم و گفتم:
    -ای مرگ بگیری امیر.....چه مرگته از خواب نازم بیدارم کردی!؟!؟
    خمیازه کشیدم که گفت:
    -ببند غارو که الان پشه میره تو....
    -خفه شو بابا...بنال ببینم چیکارم داری از خواب نازم بیدامر کردی!؟!
    خیلی ریلکس گفت:
    -هیچی خواهر گلم فقط می خواستم بگم خواب نازت یکم زیادی طول کشید الان ساعت 8 شبه خانوم خوشکل....
    
    از پریدم و خونطور که تو اتاق دنبال ساعت می گشتم متعجب گفتم:
    -وا؟!!!!
    خندید و گفت:
    -والا....تازه..نمازاتم قضا شدههه....
    شیطون خندیدم و گفتم:
    -هه هه زرنگی...قبل از اینکه بخوابم نمازم ور خوندم...حالا هم مزاحم نشو می خوام بازم بخوابم....برو گمشو.....
    اومد گوشی رو قطع کنم که امیر جیغ زد:
    -بهارررررررررررررررررررررررررررر............
    دوباره گوشی رو روی گوشم گذاشتم....در حین اینکه از جام بلند می شدم گفتم:
    -هان!؟!چته؟!!؟
    با صدایی متعجب گفت:
    -تو واقعا دوباره گرفتی خوابیدی؟!!؟!
    خندیدم و گفتم:
    -نه بابا...دارم پا می شم لباسم رو عوض کنم...
    مثلا نفس عمیقی کشید...گفت:
    -میگم کو اون بهاری که ماهی یه بارم نمی خوابید!؟!؟
    خندیدم و گفتم:
    -اره اتفاقا خودم داشتم به همین فکر می کردم...کجا رفت فکر کنم این چند وقته خیلی تنبل شدمو البته پیر.....
    با شکایت امیر اسمم رو صدا زد و گفت:
    -برو گمشو بابا خل دیوونه تو تازه اول چلچلیته......
    خندیدم و گفتم:
    -اهان با سنی نزدیک 35 اول چلچلیمه...می دونستی مامانم هم سن من بود من رو هم داشت...اصلا بیخیال......مرسی بیدارم کردی داداشی...می گما ببخشید تنهاتون گذاشتم..کاراخوب پیش رفت؟!؟!
    گوشی رو روی اسپیکر گذاشتم و شروع کردم به عوض کردن لباسام....
    امیرم بیخیال شروع کرد به حرف زدن:
    -نه بابا..خدا ببخشه...همه کارا خوب پیش رفت و همه چی اماده اش واسه جلسه فردا...راستی بهار بچه گفتن ازت تشکر کنیم خیلی زحمت کشیدی...و اقای مضفری زنگ زد و عذر خواهی کرد....منم بهش گفتم وظیفه ماست در مواقعی که نیرو هامون به کمک احتیاج دارن کمکشون کنیم...
    لبخندی زدم و همنن طوری که لباسم رو تنم می کردم گفتم:
    -افرین داداشی خوب حرفی بهش ردی...کادوشون رو فرستادی بیمارستان؟!!؟
    خندید و با لودگی گفت:
    -خواهش می کنم تاچ سرم وظیفه ام بود..اره فرستادم.....می گم راستییی بهارر جونم خواهر گلم..........
    همون طوری که موهام رو شونه می زدم گفتم:
    -نمیخواد لودگی کنی بگو چی میخواییبگی....
    خندید و گفت:
    -اون قول ویژه که به بچه ها دادی دیگه؟؟!!
    مرطوب کنده رو برداشتم همون طوری که به دست و صورتم می زدم گفتم:
    -همون وام و اضافه حقوق دیگه....و البته پاداش ها............
    -خوب..اون که فریاشه..اصلیه رو بگو....
    با خنده گفتم:
    -همچینم برنامه ویژه و خاصی نیست..میخوام واسه طعتیلات به سفر غیر کاری بریم.....البته اونایی که میخوان بیانااااا........
    وای خدا چرا تو همه چیزا رو می فهمی...هیچی بابا می خوام برنامه شمال بزارم..همین...من و تو صنم با یه تعدادی از مجرد ها مییم ویلای خودمون بقیه هم اگه خواستن بیان براسون ویلا جدا می گیرم...همین ...
    خندید و شاد گفت:
    -ایول دمت گردم اجیی بهار جونممم..اینکه عالیه....حالا کجا برنامه ریختی!؟!؟!
    -شمال...
    
    سوتی زد و خندون و شیطون گفت:
    -جـــــــــــــــون..چه شود.....
    اضافه کرد:
    -میگم راستی شرکت خالی نمیمونه؟؟!؟!
    کلافه از این همه فضولیش گفتم:
    -مخم رو خوردی مهندس ارشد و فضول شرکت......خوب معلومه که نه....مریضم شرکت رو خالی بزارم..نه تو لگو اصلا میشه....اولا که تعطیلیه...بعدم همه که نمیخ وان بیان....مهندس فتحی هم که دخترش پابه ماست نمی تونه بیاد اون شرکت باشه خیالم جمعه حداقل.....
    خندید و گفت:
    -چرا یکی دیگه هست...
    پوفی کردم و کلافه چنگی توی موهام که داشتم شونه می زدمشون زدم و گفتم:
    -بنال کلافه ام کردی...
    خندید و گفت:
    -مودب باش خواهر من.....ادب چیز خوبیه.....هیچی دیگه مامانت اینا رو چی کار میکنی؟!!
    پوف پوف کنان از کلافگی خودم رو شوت کردم رو تخت و گفتم:
    -خو تو حداقل خفه شو و یادم نیار....
    -بده الان یه غکری براش می کنی!؟!
    -نه بد نیست....خب می گی چی کار کنم جناب فیلسوف؟!؟!!
    -خو برو به ارشاویر بگو.....
    خندیدم و گفتم:
    -برو عمو دست خدوی مهربون....
    اونم خندید و گفت:
    -نه جدی می گم بهار....مامانت رو که میشناسی عصبیت می کنه....

    سرم رو روی بالش جا به جا کردم و گفتم:
    -به مامان همون حقیقت این مسافرت رو میگم...اگه ارشاویر و باربد هم خواستن بیان قدمشون روی چشم...بیان اگه هم نه من کاری به هیچکدون ندارم...دیکه غرغرای مامانم کلافه ام نمیکنه....حداقل بعد از پیری کم حوصله نشدم....
    خندید و گفت:
    -مرگ...اگه تو پیری باشی پس باربد و ارشاویر باید برن چی کار کنن؟!؟!؟حالا بی خی خی...خونه اس؟!؟!
    خندیدم و با ذهنی خالی از هر فکری گفتم:
    -چه می دونم بابا.....مِ...
    صدای وحشتناک شکسته شدن شیشه کل خونه رو فرا گرفت و لرزه ایی به اندامم اندخات...و البته حرفم رو قطع کرد...اونقدر صدا گسترده و بزرگ و البته بلند و ترسناک بود که حتی امیرم شنید و گفت:
    -چی شده یهار!؟!؟!!
    از جام بلند شدم گوشی رو دست گرفتم همون طوری که به سمت سالن می رفتم گفتم:
    -نمی دونم.....
    هم زمان با من ارشاویر هم از اتاقش خارج شد....
    من زود تر خودم رو به حال رسوندم...
    شیشه های تراس کامل تمامش شکسته بود...خونه پر از شیشه خورده شده بود و من هم پا برهنه....چندتا سنگ اطراف افتاده بود اما یکی از سنگ ها از همه بزرگ تر و سفید رنگ بود...
    صدای امیر خط انداخت به تفکرات مخشوشم:
    -چی شده بهار؟!!؟!
    بدون توجه به اون شیشه خورده ها ریز و درشت به سمت اون سنگ کذایی حرکت کردم...روبه امیر تمام اطلاعات اتفاق رو گفتم:
    -تمام شیشه های تراس سمت سالن به وسیله چنتا سنگ شکسته شده و یه سنگ بزرگ و سفید رنگ بینشونه....
    -مراقب باش تو بمبی چیزی نباشه...
    عصبی خندیدم وگفتم:
    -خفه شو امیر...خیلی وقته از این تنشا نداشتیم خل شدی رفته حرف اضافی می زنی....
    خندید و هیچی نگفت...
    
    کوفتی زمزمه کردم و سنگ رو از روی زمین برداشتم...
    ارشاویرهم کنارم قرار گرفت و نگاش به دستام بود ک با لرزش خفیف و پنهونی سعی داشتم کاغذ رو سالم از دور سنگ باز کنم..
    بازش کردم و متن تایپ شده رو بلند خوندم:
    -بهار و ارشاویر...مراقب اطرافیانتون باشین..مخصوصا تو بهار مراقب صنم و امیر باش...
    ارشاویر مبهوت به کاغذ نگاه می کرد..از اون طرف گوشی صدای زمزمه ی امیر که می گفت:
    -چی؟!!؟!
    رو شنیدم.....
    دهن باز کردم که حرف بزنم صدای جیغ صنم اومد...بعد از اون فریاد ترسیده امیر....
    رو به من نگران و مظطرب گفت:
    -بهار...بهار ...صنم داره جیغ می زنه برم ببینم چی شده...
    گوشی رو قطع کرد و من رو توی نگرانی گذاشت..ارشاویر هنوز داشت به برگه نگاه می کرد....
    متحیر سرش رو بلند کرد وگفت:
    -یعنی کار کی می تونه باشه؟؟
    شونه بالا انداختم و گفتم:
    -نمی دونم...برای من وتو از این تهدیدا زیاد اتفاق افتاده......اهمیت ندیم بهتره....
    در ظاهر خونسرد بود اما داشتم از نگرانی میمردم....
    صنم واسه چی جیغ زد!؟!؟!خدایا نکنه مربوط به همون تهدیده بشه؟!!؟!اه خفه بهار...یکی خواسته تو رو بترسونه تو هم باید بهش پا بدی و بترسی خانوم اریامنش؟!!؟پس واسه چی جبغ زد؟!!؟خو شاید سوسک بوده ترسیده جیغ زد.....
    کلافه از جدال درونیم تلفن ور بدراشتم وشماهر امیر رو گرفتم.....
    بوق...بوق...بوق...بوق...بوق..بوق....ایی مرگ و بوق.....زهر مار رو بوق....حناق و بوقق.....
    این دفعه شماره خونه اشون رو گرفتم.....
    بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...بوق...
    اه اینم که جواب نمی ده...
    
    کل سالن رو از هر نوع شیشه شکسته ایی پاک کردم...بین تمیز کردن سالن هم یه دستم یه چارو و خاک انداز بود یه دستم یه به موبایلم و تلفتن خونه....هم امیر هم صنم هم خونه اشون...هر دوتاش زنگ می زدم...یه دقیقه یا جتی یه ثانیه هم امون نمی دادم.....
    در اخر خسته از این همه تماس های بی نتیجه به اون ماماسک ها کلافه خودم رو روی مبل پرت کردم.....ار شاویر همچنان روی مبل نشسته بود و زل زده بود به تی وی(نویسنده:دوستان نمی خوام بگم خیلی باکلاسم که می گم تی وی ....نه خدا وکیلی تی وی خیلی اسون تر از تلویزیون میشه نوشته بشه اونم منی که تو هر جمله امکان نداره غلط املایی نداشته باشم.....مرسی)خاموش....
    موجود بیخیال من سه ساعت دارم از نگرانی دق می کنم و هی با گوشیم ور می زم و هی پوف پوف می کنم این هنوز زل زده به تی وی...خدایا کرمت رو شکر....این دیگه کیع!؟!!؟
    نگام رو از ارشاویر که انگار خشک شده روی تی وی گرفتم و دوباره زل زدم به گوشب مکه واقعا دیگه داشتم حالم ازش به هم میخورد......
    بریا هزارمین بار شماره صنم رو گرفت...مطمئن بودم که جواب نمیده اخه هیچ وقت اصلا یادش نمیونه اون گوشی کوفتیش رو کجا میذاره.....حالا ص رحمت به امیر که همیشه خدا گوشیش جفت دستشه.....
    این دفعه شماره امیر رو گرفتم...دوباره...سباره...چهارباره......انقدر گرفتم و گرفتم که بالاخره طلسم ارشاویر شکسته شد و نگاش رو از تی وی گرفت و به سمت من سوق داد و گفت:
    -لابد کار داره که جوابت ور نمی دیه دیگههه....
    و گوشیم رو از دستم کشید و کنار خودش سمت مخالف من پرت کرد...

    با عصابی داغون که ناشی از نگرانیم بریا صنم و امیر بود گفتم

    کلافه تر و نگران گفتم:

    -غلط کرده جواب نمیده من مهم ترم یا کارش...اه....لعنتی...

    سرم رو بین دستام گرفتم و محکم پنچولی تو موهام کشیدم و محکم پرتش کردم عقب....

    بی توجه به ارشاویر بلند بلند شروع کردم به غرغر کردن:

    -واییی...خدایا نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه...واییی صنم......اه خدا تازه این دوتا ارامش گرفته بودن و گند زده شد توش...دوباره داره شروع میشه...از کدوم گوری...خداااا....اهههه....اصلا اینجوری نمیشه که بشینم اینجا و حرص بخورم.....برم خونشون...حداقل دلم اروم میگیره ...این نفهم ها که این ماسماسک هاشون رو جواب نمی دن.....

    صدای اروم ارشاویر مانع از ادامه غرغر هام شد:
    -چرا انقدرن نگران این دو نفری؟!!؟

    از جام بلند شدم...همونطوری که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
    -من فقط همین دونفر رو دارم...همین دونفر رو دارم من...همین..

    یه سمت اتاقم رفتم...چند دقیقه بعد با همونطوری که دکمه مانتوم رو می بستم و چادرم رو سرم می کردم سویچ ماشین و برداشتم......بین راه حرف ارشاویر نظرم رو به خودش جلب کرد:
    -حالا کجا داری میری؟!؟!

    برگشتم سمتش:

    -برم...ببیــــ....
    
    صدای زنگ موبایلم مانع از ادامه حرفم شد...مثل چی به سمتش شیرجه زدم و بدون توجه به شماره جواب دادم:
    -الوو امیر...چرا جواب نمی دادی نفهم بیشعور؟!!؟
    تلفن به خاطر تماس قبلی هنوز روی اسپیکر بود...یه صدای نخراشیده قهقه زد و گفت:
    -اخی...کوچولو جوابت رو نمیده...خو شاید برای صنم خانومون اتفاقی افتاده؟!؟!!
    دوباره خندید...صدای خیلی کریح بود...جا خورده بودم از حرفاش اما سعی کردم به خودم مسلط باشم...
    پوزخندی زدم و گفتم:
    -افشین خان...چی شده..کی پول بیشتر بهت داده داری باری این کارا ور می کنی!؟!؟و البته فکر کنم اون پوله بد مست کده که داری چرند میگی....
    وقتی اسم افشین رو صدا زدم ارشاویر با چشمای درشت سرش رو بلند کرد و با تعجب نگام کرد...البته نگاش بین چشمام و گوشی موبالیم در گردش بود..اما من زل زده بودم به چشماش و داشتم رف می زدم....
    دوباره خنده مسخره افشین به مو به تنم سیخ کرد...گفت:
    -اااا..بهار خانوم فکر کردم فراموش کردی مارو...
    در جواب حرفش تنها پوزخند زدم و گفتم:
    -بنال ببینم چه زری می زنی...داری وقنم ور میگیری ناخاله.....
    یهو جدی شد و گفت:
    -اولینش چطور بود؟!!؟!منتظر ادامه اش هم باش بهار خانوم....
    هنگ کردم..
    این چی گفت!؟!؟!
    تعلل نکردم و سریع تو گوشی فریاد زدم:
    -چی می گی مرتیکه....منظوره چیه؟!!؟!الووو....الووو....اه احمققق.....
    اما جوابم چیزی جز صدای بوق نبود....
    دیگه واقعا داشت اشکم در میومد...
    گوشی رو پرت کردم تو بغل ارشاویر که داشت متعجب نگام می کرد...
    به سمت در خونه هجوم بردم و تا خواستم بپرم بیرون بازوم اسیر دستایی ارشاویر شد...
    با پرخاش گفتم:


    -چته!؟!؟!


    -وایسا منم بیام....


    سریع به اتاقش رفت..


    امون نداد من جواب بدم...


    بلند گفتم:


    -من تو ماشینم منتظرم زود باش....

    

    دویدم از خونه بیرون..حوصله منتظر وایسادن واسه اسانسور رو نداشتم با پله ها سیع خودم رو به پارکینگ رسوندم..
    تا در ماشین ور باز کردم و پشتش نشستم ارشاویر هم از اسانسور پیاده شد...
    تا سوار شد حتی مهلت ندادم در ماشین رو کامل ببنده راه افتادم...
    با سرعتی سرم سام اور مسیر 15 دقیقه ایی رو 5 دقیقه ایی طی کردم....
    تا به کوچشون رسیدم حتی ماشین رو پارک هم نکردم فقط از ماشین پریدم پایین و دستم رو گذاشتم روی زنگ خونه اشون..
    با دست دیگه ام هم کلیدم ور انداختم تو در و سعی می کردم در رو با اون باز کنم..اما لرزش دستم مانع از این کار میشد.....
    عصبی با کلید کلنجار می رفتم که دست بزرگ و گرم ارشاویر دستم رو کنار زد و در رو با ارامش باز کرد....همین که در رو باز کرد امونش ندادم کلید رو از دستش کشیدم و به سمت خونه دویدم...
    در اصلی رو باز کردم و خودم رو پرت کردم داخل سالن...
    به سمت اتاق صنم رفتم و در رو با ضرب بازکردم..
    هر دوتاشون از روی تخت بالا پریدن...
    دست صنم تو دست امیر بود و داشت پانسمانش می کرد...
    از چیزی که میدیدم انگار دنیای رو بهم دادن....
    هر دوتاشون سالم روبه روی من ایستاده بودن و با ترس نگام میکردن...
    چسمام رو بستم و با تمام وجود نفسی از سر اسودگی کشیدم....به چهارچوب درتکیه دادم و سعی کردم مانع از پخش زمین شدنم بشم اما.....
    اما انقدر حالم خراب و بد بود که حتی از سالم بودنشون هم ارامش پیدا نکردم و هنوز هم نگران بودم......
    خودم رو روی زمین پرت کردم و سعی کردم لرزش بدنم نه رعشه بدنم رو خفه کنم....
    ارشاویر سریع خودش رو بهم رسوند و اروم گفت:
    -بهار خوبی؟!!؟!
    همون لحظه امیر که تازه از توی شوک ورود ناگهانی من خارج شده بود جلو اومد و نگران گفت:
    -بهارتو اینجا.....
    نذاشتم حرفش رو تموم کنه....
    
    به سمتش خیز برداشتم و فوران کردم...فوران کردم و از نگرانی و سرش فریاد زدم:
    -مرگ و بهار..دردو بهار...بهار بمیره از دست تو یکی راحت شه!!!!احمق اون گوشی وامونده ات کجاست دارم بهش زنگ میزنم جواب نمیدی!؟!؟!!؟خونه ام که دیگه نگم بهتره......نمی گی از نگرانی سکته می کنم!!!؟!؟!عین خر تلفن رو قطع میکنه..احمق.....بیفکر
    دوباره روی زمین پهن شدم...
    صنمم که با فریاد های من از بهت در اومده بود جلو و اومد و دستای لرزونم رو گرفت و اروم گفت:
    -عزیزم...بهار خانومی اروم باش...ببخشید خواهری...شرمنده...شیشه اتاقم شکست و یکی از شیشه ها پرید روی دستم و دستم رو برید..به خاطر همین جیغ زدم...امیرم از نگرانی من اصلا حواسش به اطراف و تلن این حرفا نبود...ببخشید خواهری....تلفن خونه ام کشیده بودیم..منم که میشناسی گوشیم وشی جواب نمی دم...معذت می خوام خواهرییی....
    چند ثانیه از پایان حرف صنم نگذشته بود که امیر جلو اومد و گفت:
    -راست میگه بهار...ببخشیدخواهری....حواسم اصلا نبود...نگران صنم شده بودم....
    سرش رو انداخت پایین...
    چند دقیقه هر چهارتامون سکوت کرده بودم و من سعی می کردم به نفس عمیق خودم رو اورم کنم...
    امیر با ترس وقتی صدای نفس ها عمیقم رو نشد سرش رو بلند کرد و جلو اومد:
    -بهار...ایجی تو رو خدا....جون من اورم باش...بهام ببین دستات داره میلرزه..اروم باش عزیزم...اروم باش خواهری قربونت برم...اروم باش دوباره یهو تشنج می کنیاا....
    رو به صنم بلند گفت:
    -صنم برو قرصش روبیار بدووو..الان دوباره حالش بد میشه...
    دلجویانه روبه من گفت:
    -اجی قربونت برم من بمیر که انقد نگرانت کرده ام......تو رو خدا اروم باش..اروم باش فدات شم...خواهش می کنم...بهار شکر خوردم..فقط تو اروم باش....
    صنم رسید و دوتا قرص از بسته در اورد..خواست بده دست امیر که ارشاویر بین راه جلوش رو گرفت و بسته قرص رو از دستش گرفت...
    صنم با تعجب به ارشاویر که جدی جلوش ایستاده بود نگاه می کرد...
    ارشاویر زیر لب داشت اسم قرصی رو که مصرف میکردم و رو زمزمه میکرد...انگار داشت فکر میکرد بیینه یادش میاد یا نه...چند ثانیه گذشت..انگار یادش اومده اون قرص چیه با ترس و تعجب سرش رو بلد کرد و به من نیگاهی انداخت....
    تعجب تو نگاهی با دیدن من چند برابر شد...
    با همون حالت رو به امیر کرد و گفت:
    -خیلی قویه و خطرناکه!!!!!!!!...
    امیر با تاسف سری تکون داد...

   
    اما من همچنان نفس های بلند بلند و عمیق می کشیدم تا حالم سر جاش بیاد.وو..دلم نمی خواست قرص بخورم....این دفعه ارشاویر با ترس گفت:
    -این چرا اینطوری نفس میکشه؟!؟!
    امیر اروم طوری که من نشنوم اما شنیدم گفت:
    -دلش نمی خواد قرص بخوره..نمی دونم چرا....نفس عمیق میکشه تا حال خودش ور خوب کنه اما قرص نمیخوره...به خاست خودش البته....
    لرزش بدنم صد هراز برابر شد...دلم نمیخواستقرص بخورم...من بهارم..بهار به هیچ کدوم از این مواد شیمایایی نیاز نداره...من نیاز ندارم...
    حالم خراب بود و داغون...لرزشم هم همچنان بیشتر میشد اما با خودم زمزه میکردم:
    -من بهار...بهار به کمک احتیاج نداره...بهار قویه...بهار...تو میتونیی بلند شوو..
    دستم رو گرفتم به چهار چوب در و سعی کردم خودم رو بلند کنم...
    نیم خیز شدم....قدم اول و دوم رو که برداشتم لرزش پاهام شدید تر شد و به حال سقوط افتادم...
    چشمام رو بستم و هر لحظه منتظر فرود امدن روی زمین بود که توی اغوش گرم شخصی قرار گرفتم...
    لرزش بدنم بیشتر شد از ترس اسنکه نکنه امیر باشه......با اینکه کل هیکلم میلرزید اما اروم تقلا می کردم که از اغوش اون شخص در بیام....اما اون شخص...محکم من رو گرفته بود و اجازه حرکت رو بهم نمی داد....چند دققه بعد خسته از تقلا هام زیر گوشم غرید:
    -اروم بگیر بهار....
    ساکت شد تقلاهام....اورم گرفتم تواوغشش...اما لرزشام اروم نگرفت.....
    صدای بلند ارشاویر از جام پریدم که گفت:
    -اون دوتا قرص رو بده من...
    چند ثانیه بعد درستش رو گذاشت روی لبم و اروم رو به من گفت:
    -بهار دهن رو باز کن...بهار....دهنت رو باز کن لدفا...
    اروم زمزمه کردم:
    -نه...نمیخوام...نمیخوام....نه...
    اما میون همون باز شدن اروم دهنم واسه زمزمه کردن حرفام ارشاویر زرنگی کرد و قرص رو سوق داد تو و پشت سرش یه لیوان اب خالی کرد و حلقم...
    بعد از اون من رو روی جای نرمی قرار داد..
    از صدای اروم زمزمه ها متوجه شدم هرسه از اتاق خارج شدن.....
    خسته بودم..استرس داشتم....ادرنالین خونم به شدت بالا رفته بود اما همچنان هوشیار بودم....
    از لرزش بدم به شدت کاسته شده بود...
    اعصابم ضعیف شده بود و با یه تلنگر متشنج می شد....
    ارشاویر رو به امیر اروم پرسید:
    -چند بار تاحالا تشنج کرده؟!؟!اخرین باشه کی بود!؟!؟!
    امیر نفسش رو عمیق بیرون داد و غمگین گفت:
    -خیلی زیاد...شدید ترینش که واقعا حالش بد شد و من و صنم بد ترسیدیم وقتی بود که مامانش سکته کرده بود...اون روز خیلی بعد بود...خیلی....
    


    با این حرف امیر دوباره صدای هق هق ضعیف و دردناک صنم بلند شد....امیر ادامه داد:


    -خلاصه......این جند وقته بعد از ازدواجتون هیچ خبری از تشنج و حتی این لرزش های هیتیریکی هم نبود اما امروز انگار خیلی نگرانش کردیم...


    صنم با هق هق گفت:


    -بمیرم براش..همش تقصیر من بود...


    و شروع کرد به سر زنش کردن خودش...


    امیر یکم صنم رو دلداری داد و رو به ارشاویر گفت:


    -اون نامه چی بود؟!؟!بعدش اتفاقی افتاد که انقدر عصبیش کرده بود؟!؟!


    سنگینی نگاهی رو حس کردم...چشمام رو باز کردم و به سمت پهلو یا همون در غلط زدم....ارشاویر زل زده بود بهم....تونگاهش..تو نگاهش..


    نه بهار...انیست..این ترحمه...


    زل زده بود به من و گفت:


    -نوشته بود مراقب اطرافیانتون باشین مخصوصا تو بهار مراقب امیر و صنم باش..بعد از اون صدایی جیغ صنم و قطع کردن تماس ناگهانی تو..بعد از اونم افشین نامی بهش زنگ زد و بعد از یه خورده چرت و پرت گفتن گفت:این تازه اولیش..منتظر بقیه اش هم باش....همین خیلی ترسوندش....مسیر 15 دقیقه ایی از خونه خودمون تا اینجا رو 5 دیقه ایی طی کرد....


    پوزخندی زدم و سعی کردم خودم رو تو جام بلند کنم....صنم روی میل تکی که کنار مبل دونفره که ارشاویر ورش نشتسته بود قرار گرفته بود و داشت اورم اورم گریه می کرد...لبخندی کم جون زدم تا اروم شه....


    خودم رو روی تخت کشیدم...پاهام رو روی زمین گذاشتم خواستم از جام بلند شم که کف پای راستم سوخت...یه سوزش شدید...


    پام رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم..


    یه تیکه بزرگ شیشه تو پام بود و عمیق داخل فرو رفته بود...


    بیا همین رو کم داشتیم....احتمالا از نگرانی زیاد متوجه سوزشش نشدم...


    دوباه روی تخت نشستم و روبه صنم که داشت نگام می کرد گفتم:


    -صنم برو جعبه کمک ها اولیه اتون رو بیار...


    سریع از جاش بلند شد و به سمت حموم رفت...بی توجه به ارشاویری که رنگ نگاهش نگران بود از جام بلند شدم و سعی کردم با کمتر تکیه زدن به پای راستم خودم رو به سالن برسونم...


    رو به روی امیر و کنار اشاویر جا گرففتم...لبخندی به امیر نگران زدم و گفتم:


    -حالا جی شده بود که این خانوم جیغ جیغو جیغ زده بود!؟!؟دستش چی شده؟!!؟


    خندید و وقتی از اروم بودن حال و حوصله من اطمینان پیدا کرد با لحنی شوخ گفت:


    -هیچی بابا..خانوم خانوما خواب تشریف داشتن...خواب بد میبینه و از ترس جیغ میزنه(ادای جیغ زدن ها صنم رو در اورد)...تو همون شوک نفس نفس خوابش بوده که با یه سنگ شیشه اتاق رو میشکن..این ترسو خانومم دوباره جیغ میزنه...یه تیکه شیشه هم رفته بود تو دستش....همین..


    لبخندی زدم وبه صنم نگاه کردم که مثل میر غضب بالا سر امیر ایستاده بود...

   
    امیر اروم اروم سرش رو به سمت صنم بلند کرد و با ترس ساختگی نگاش کرد...صنم جعبه کمک ها اولیه که واسه من اورد و محکم کوبید تو سر امیر و گفت:
    -صد دفعه گفتم به من نگو ترسو...هنوز اون پشه کش رو که یادت نرفته امیر خان که..هان!؟!
    امیر این دفعه واقعا ترسید و از جاش پرید...همونطوری که سرش رو با دستش ماساژ می داد با ترس گفت:
    -نه غلط کردم صنم بانو..تو به بزرگی خودت ببخش...من جوونم خامی می کنم یه حرف مفتی می زنم که تو خانومی و بزرگوار من ور ببخش...
    صنمم پشت چشمی نازک کرد و جعبه رو به دست من داد.......مبل تک نفره کناریم جا گرفت...
    خندیدم و جعبه رو باز کردم...مو چین رو از توش در اوردم تا شیشه داخل پام رو در بیارم...
    تا پام رو بالا اوردم ارشاویر که سمت چپم نشسته بود نگاش به پام افتاد چشماش گرد شد....
    پر تعجب گفت:
    -پات چی شده؟!!؟!
    شونه ایی بالا انداختم و گفتم:
    -احتمالا واسه شیشه هایی خونه اس رفته تو پام متوجه نشدم...
    نگام رو روی موچین کشیدم....سنگین بهس نگاه می کرد....با خودم گفتم الان موچین بهش فحش میده چرا اینطوری بهم زل زدی.و..پوفی کردم و با خودم گفتم....بیا بهار خانوم...بگیر...دیوونه شدی رفت...
    چرت و پرت ها مغزم رو عقب فریستادم....شروع کردمبه بررسی اون شیشه پرویی که تو پام رفته بود....یه چشم غرنه بهش رفتم و تو دلم بهش گفتم:
    -به چه چرعتی رفتی او پایی من...
    خودم جواب خودم رو داد:
    -برو بمیر بهار دیووونهه شدی رفت...احمق....
    یه تیکه حدودا بزرگ بود...ارتفاعش به اندازه 3بند انگتشت و عرضی اندازه دوتا انگشت کنار هم.....
    کج تو پام رفته بود.....خونشم که هنوز به راه بود...خبرش...
    بهار الان دقیقا خبر کی؟!!؟حق به جانب جواب وجدان احمقم رو دادم:
    -خو همون خری که شیشه خونه رو شکست دیگه...
    اصلا یه سوال چرا من از اون موقع تاحالا همیطوری دارم میدووم و بالا پایین می پرم جیغ و داد می کنم سر این امیر بدبخت چرا این شیشه به این گندگی ور تو پام حس نکردم؟!!؟!نه خدا وکیلی یکی جواب من رو بده...
    پووووووف.خدایاخواهش می کنم شفام بده..خواهش....
    ترسو نبودم...بودم!؟!؟اصلا به تو چه مگه فضولی...بیا می گم دیوونه شدم میگی نه...دارم به خودم میگم به تو چه....اه...خفه شین دیگه...
    یه خفه شو به صدای مغزم که این مسخره بازی رو راه انداخته بود گفتم و سعی کردم اروم اروم با موچین اون شیشه قول پیکر که تو پام رفته بود رو بیرون بکشم...با خودم گفتم:
    -خو بهار خانوم....الان عمی تو پات فرو رفته و درد زیادی خواهد داشت....پس مثل همیشه خفه شو و دردش رو حتمل کن حتی حق نداری صورتت رو جمع کنی....ریلکس...فقط این حق رو بهت می دم چشمات رو ببندی..حالا هم بدون فوت وقت بکشش بیرون...افرین...
    با خودم شمردم:
    -1..........2............
    

    وا!چی شد؟چشمام رو باز کردم دیدم اوا یه دست گنده روی دستم نشسته ...خو این که معلومه و کاملا ضایع اس که ارشاویره...اما یه مورد دیگه...این الان فکر کرد من میترسم که دستش ور گذاشته رو دستم تا کمک کنه!!؟!
    ازوم کردم روی قیافه اش که زوم کرده بود روی پای مجروحم.....یه نفس عمیق کشید و اروم اروم دستش رو کشید تا شیشه از پام خارج شده....با خودم غر زدم:
    -د اخه همسر نسبتا محترم اگه من هر بار زخم و زیلی می شم بخوام اینطوری اروم اروم اون رو پانسمان کنم یه ده قرنی طول میکشه...
    بی توجه به ارشاویر دستم رو که هووز زیر دستش بود رو محکم کشیدم و شیشه رو با دردی نفس گیر از تو پام در اوردم...اما به خاطر قولی که به خودم دادم فقط یه نفس عمیق کشیدم...خلاصه با ضرب و زور صنم خونش ور بند اوردیم...بعدشم پانسمانش کردیم و مثل ادم نشستم رو مبل...
    امیر که فقط در سکوت داشت به فرش نگاه می کرد سرش رو بلند کرد و گفت:
    -بهار...بنظرت کار کیه؟!!؟!؟
    شونه بالا انداختم و گفتم:
    -اون که کار فرشیده اما الان سوال اصلی اینکه بفهممی کی به اون نخاله پول داده بیاد چنین غلطی بکنه....الانم که اصلا مغزم کار نمیکنه...حالا شاید فردا فرصت کردم بهش فکر کنم....
    دوباره امیر شروع کرد به فک زدن:
    -خو شمال رو می خوایی چی کار کنی؟!!؟!
    بازم شونه بالا انداختم..اومدم حرف بزنم که امیر با لحنی ساختگی که کمی عصبی و صد البته با مزه بود گفت:
    -مرگ هی(شوونه هاش رو مثل من بالا می انداخت اما تند و پشت سرم هم)هی واسه من شونه بالا می ندازه....
    خندیدم و گفتم:
    -کوفت بیشعور...
    از جام بلند شدم...بقیه هم به تیعیت از من از جاشون بلند شدن....رو به امیر با جدیت گفتم:
    -دفعه اخرت باشه تماس من رو یهویی قطع می کنی..یا..خونه رو جواب نمی دی.....فهمیدی...
    هر دو هم صنم و امیر سری تکون داد...امیر جلو اومد و بازم گفت:
    -بازم ببخشید اجیی نگرانت کردم...
    پشت چشمم رو با حالت لوس و بی مزه ایی ناک کردم و گفتم:
    -اوکی ولی دفعه اخرت باشه...
    امیر و پشت سرش صنم شروع کردن به خنده...اخه از این ادا ها از من واقعا بعیده..اما خوب الان وضع فرق میکنه و دلم نمی واست عزیز ترین کسام رو نگران کنم...البته اینم بگم که لبخند محو و ملیح ارشاویر از چشمای تیزم دور نموند...
    از هر دوتاشون حدافظی کردم و بعد از مرتب کردن چادرم که همچنان از اون موقع تا حالا روی سرم بود به همراه ارشاویر از خونه بیرون زدم....
    سوار ماشین شدیم...پشت فرمون نشستم و ماشین ور به حرکت در اوردم......سکوت بزرگ و عجبی تو ماشین حکم فرما شده بود که با نفس عمیق ارشاویر و بعد هم صداش شسکته شد:
    -قضیعه شمال چیه!؟!؟!
    خنده ایی کوچیک کردم از این زرنگی امیر...بیشعور خوب بلد بود طرف مقابلش رو به مرزش ترکیدن از فضولی برسونه و الانم همین بلا رو سر ارشاویر اورده بود...البته خوب می دونستم با این ذهن مریض ارشاویر صد در صد از این خنده ام برداشت بدی خواهد کرد و به روم خواهد اورد....
    کلافه گفت:
    -الان دقیقا داری به چی می خندی!؟!؟
    سعی کردم خنده ام رو جمع کنم اما هنوز لبخند عمیقی روی لبام جا داشت....
    با همون لبخند که هیچ تلاشی برای پنهون کردنش داشتم گفتم:
    -هیچی..می خوام واسه هفته دیگه که 4 روز طعتیلیه بچه های شرکت رو ببرم شمال به عنوان تشکر واسه این چند وقت که بهشون سخت گذشت...نگرانی من و امیر از راضی کردن مامانه....امیر گفت اگه تو و باربد هم با ما میومدید دیگه مجبور نبودم از یه سد بزرگ و تخریب عصاب به اسم مامان سوگند رد شم...
    سری تکون داد و حرفی نزد...


    به قصد رسیدن به طبقه امون سوار اسانسور شدیم...راستش یه سوال....الان من بار چندممه سوار این قوطی اهنی میشم!؟!؟فکر کنم دوم سوم باشه....معمولا عجله دارم و از پله ها میام....
    نگاهی به ارشاویر که کنارم ایستاده بود و داشت کفشاش رو نگاه می کرد انداختم...چرا هی من میگم ارشاویر ارشاویر...خو هر ادمی اسمش مخف داره..مخصوصا ارشاویر که اسمش هم انقدر درازه..مثلا صنم و امیر بعضی وقت ها من رو بهی صدا می کنن...حالا ارشاویر خدا به داداش برسه اسمش هم انقدر درازه فکر کن وقتی یه کار مهم دارم تا میگم ارشاویر احتمالا هم من هم اون کار مهمه هم ارشاویر شقت شدیم....
    خو حالا چه مخففی برایش استفاده کنم!؟!؟اووووووم...ارشی؟!!؟!نه خوب نیست....ارش؟!!؟نچ اینم خوب نیست..ارشا؟؟!؟!اره این خوبه..ارشا بهتره...
    سرم رو به سمت مخالف ارشا چرخوندم...زل زدم به خودم تو ایینه اما افکارم دریده شده بود و به سمت و سویی دیگه ایی رفته...
    سمت و سویی اون کردی که الان کنارم ایستاده...سمت و سویی سپاسی که من ازش داشتم..تشکری که از اعماق قلبم و روحم ازش داشتم....به خاطر اینکه همراهم شده بود...همراهم اومده بود...هرچند..هرچندکه چشم دیدن من ور نداره...هرچند عشق میکنه با ازاد دیدن و غمگینی من اما از شادی من و اطرافیانم که همون صنم و امیر باشن لبخند محو میزنه...
    اما....همراه خوب و فوق العاده اییی....
    قلبم..روحم..مغزم...و حتی احساسات دخترونه ام ازا ین مطمئن بود که زندگی دونفره ما هیچ دواامی نداره..هیچ....حتی در اینتخاب این خونه که مثلا تو زنگی مشترکمون رو قرار بود اغاز کنیم هم هیچ نقشی نداشتم..با وجود اینکه از خونه ها اپارتمانی متنفر بودم اما گله نکردم...یعنی حق گله نداشتم..این زندگی من نیست...زندگی کسی که ارشا عاشقشه و قرارا زنش بشه..قرار بشه خانوم خونه ایی که اب عشق و علاقه به هم بناش کردن....نه از روی دستور مافوق و نفرتی عمیق از شخص مقابل...اما یه چیزی بعد چیگرم و می سوزوند....بد حسادتم رو تحریک میکردم..اونم این بود که ارشا مرد بود...به کسی قول بده...تا تهش میره..به کسی از روی قلب و مغز و احساس و شرع و عرف و قانون تعهد بده واقعا تا تهش پاش میمونه....خوش به حال زن ارشا...کسی که ارشا عاشقش باشه صد در صد بهترین و خوشبخت ترین موجود رو کره خاکی خواهد شد....
    صدای احساساتم با بغض اضافه کرد:
    -خوش به حالش...
    اون زن..اون دختر چیزی رو تجربه می کنه که من تقریبا 15 ساله تو حسرتش دارم میسوزم و ارزوش رو دادم..اما هرگز بهش نخواهم رسید...
    صدایی از درونم گفت:
    -چی شد بهار خانوم!؟!؟!چی شد چرا انقدر زود جا زدی؟!!؟!
    جوابش رو با تندی دادم:
    -من؟!...من زود جا زدم!؟!!؟
    با تندی بهم توپید:
    -اره تو...جا زدیی...مگه تو همون بهاری نیستی که وقتی سردار پیشنهاد ازدواج شوما دوتا رو داد تو دلت پورخند زدی که من می تونم ارشاویر رو عاشق خودم بکنم...پس چی شد!؟!داری حسرت زندگی زنش رو می خوری؟!!؟!الان تو زنشی..
    جوابش رو قاطع دادم:
    -اره..من همونم....ولی خیلی چیزا عوض شده..خیلی چیزا..اره دارم حسرت می خورم.....چون نه لیاقتش رو دارم نه توانایی نگه داشتنش واسه خودم....من دیگه اون بهار 10 سال پیش یا حتی 4 سال پیشم نیستم....من شکستم....حتی 10 پیشم تظاهر می کردم که قوی ام....من قوی نیستم....من شکسته ام..من ترسوام...من زنشم..اره من الان زنشم...امنا چه زنی...همسرشم...همسری که حتی یه بار هم از روی عش و علاقه لمس نشده...تمامش از روی تحقیر و شکنجه روحی بوده...که کاملا هم حق داشته..اخه کی دختری رو که معلوم نیست 10 سال کدوم گوری گم شده بود رو دوست خواهد داشت...کدوم عقلی قبول خواهد کرد...
    ساکت شد مغزم که همیشه جواب ها دندون شکن تو استین داشت...اره باید ساکت بشه حتی خودمم قبول داشتم حتی مغز منطق سنجمم قبل داشت کسی به من دل نخواهد بست و تا اخر عمرم باید با این تنهایی سر کنم و زندگی کنم...تا اخر عمر...
    بدون اینکه سرم رو سمت ارشاویر برگردونم گفتم:
    -مرسی که باهام اومدی..فکر کنم از کار و زندگی انداختم...اما به عنوان جبران فردا شب یه شام حسابی برات اماده می کنم...
    همون لحظه اسانسور باز شد و هر دو پیاده شدیم..
    
    ارشا هم به تایید حرفم فقط سرش رو تکون داد و در خونه رو باز کرد و بدون اینکه یکم احترام بزاره که خانوم ها مقدم تر اند خودش داخل شد...پشت سرش من...
    دلم سوخت...درسته دیگه مثل قبل پاچه ام رو نمی گرفت و تهمت نمی زد اما این دل لامصبم پر توقع شده و با کوچک ترین تلنگری میشکس..پر توقعه دیگه..کاری از من برنمیاد...اما کاشکی فقط کمی باهام نرم تر میشد...خدایا یعنی میشه...می دونم نمیشه اما خوب دوست نداشتم تو دلم نگهش دارم...
    به سمت اتاقم قدم پیش گذاشتم که با حرفش دل خاکستر شده اما دوباره شعله گرفت:
    -نمایش خوبی بود!!!
    تغییری تو چهره خونسردم ایجاد نکردم.با همون حالت گفتم:
    -منظورت رو متوجه نمیشم..
    پوزخندی زد و همون طوری که تلویزیون رو روشن می کرد گفت:
    -نمایش خوبی برای جلب توجه من و دعوتم به شمال بود...خوبه..بازیگر ماهری هستی...تبریک می گم..
    دوباره شده بود همون ارشاویر که پشت بابام و باربد وایساد وقتی بهم تهمت زدن....شدهمون....دوباره زبونش نیش گرفت و من رو هدف نیشاش قرار داد...
    دوباره....نه سه باره.....نه چهار باره نفسم گرفت از این همه شکاکیش...
    شاید شکاکی نیست...شاید می خواد خودش رو گول بزنه......یا شاید هم می خواد من رو زجر بده........
    من به اندازه کافی زجر کشیده هستم اون نمی دونه....شاید هم من نمی دونم...شاید.....
    ولی دل من که داره باور می کنه که انقدر این موجود سنگ دله که که حتی با وجود حال خرابم تو خونه امیر اینا بازم فکر می کنه نمایش بود...
    واقعا فکر میکنه حال داغون من و اون شیشه های شکسته تو خونه خودمون و امیر اینا نمایشه؟!!؟!!
    فقط یه چیز درمقابل این حرفا داشتم:
    -اگه بازیگرد ماهری نبودم که نسرین جون و ارام عشق بین مارو باور نمی کردن...
    زبونم نیش داشت؟!!نداشت...نه..من بلد نیستم نیش بزنم با اینکه خیلی نیش خورده بودم..حتی اگه مار می بودم...
    دوباره دهن باز کرد و شروع کرد به حرف زدن:
    -طبق نمایشت پیش میام....باهاتو شمال میام...به باربد هم میگم اگه خواست بیاد...دوست دارم ببینم سکانس بعدی چی می خوایی اجرا کنی....و میام که بهت ثابت کنم تمام حرفای من و باربد در مورد تو درست بوده و هست....
    خندیدم و پشتم رو بهش کردم و زمزمه کردم:
    -خوبه!!!
    مانتوم رو از تنم کندم.بدون تعلل خودم رو پرت کردم تو حموم..


    خیلی وقت بود یه حموم حسابی از اون یه ساعتی ها نرفته بودم....


    دقیقا بعد از یه ساعت و خورده از حموم بیرون اومدم...
    نگاهی به ساعت انداختم......اوه اوه اوه 12 و نیمه.......خخخخ شامم نخوردم..با همین فکر لباسام رو پوشیدم...
    از اتاق خارج شدم از تو یخجال کالباس در اوردم و با نون شروع کردم به خوردن...
    بعد از اون دوباره برگشتم تو اتاقم..یکمی اتاقم رو مرتب کردم...دقیقا شده بود شبیه اون دانش اموزانی که امتحناتاشون شروع شده و نمی رسن مرتبش کنن ولی بعد از اخرین امتحان اتاق رو مرتب می کن..
    منم دقیقا وقتی یه پروژه خیلی مهم دستم میاد همین جوری میشم...بعد از چند روز می تونستم راحت بخوابم....اخیش....
    ولی بهتره هر چی سرگرم تر باشم بهتره...کمتر به فکر زندگی نکبتیم میوفتم..
    کمتر به یاد داداشم میوفتم..کمتر به یاد میاوردم که بابام.......برادرم و مثلا شوهرم من رو ه*ر*ز*ه می دونن...
    دلم نمیخواد به یاد بیارم که بعد از ده سال برگشتم پیش خانواده ام بابام سیلی زد تو گوشم و پشت کرد بهم و رفت...داداشم زد تو دهنم و گفت دیگه اسمش ور نیارم...
    فقط مامانم کنار موند...فقط مامانم جلوشون وایساد که نه دختر منم هنوز همون بهار....مامانم بود که جواب تو دهنی باربد رو بهش داد...مامانم بود که جلوی بابا ایستاد و گفت با دختر پاک تر از گل من درست حرف بزن...فقط مامان سوگندم...
    اما....
    هــــــــه...
    مثلا می خواستم به یاد نیارم..به یاد نیارم اما الان خودم دارم نقش قبر می کنم...هـــــــــــه....
    بی خیال شونه ایی بالا انداختم و سعی کردم بعضم رو کنار همون خاطرات دفن کنم...پتو و بالشتم رو روی زمین گذاشتم و سر رسیدم رو کنارش..
    
    دلم می خواست به یاد اون قدیما یه یاد چند سال پیش هنوز اجازه داشتم داداشم رو صدا کنم روی زمین بخوابم..اون موقع ها تابستون که هوا خیلی گرم بود می رفتیم روی پشت بوم می خوابیدیم...
    چقدر خوب بود...تا صبح بیدار میموندیدم....می گفتیم و می خندیدیم...یادش بخیر..هی........خدایا شکرت...دمت گرم...مرسی...
    از جام بلند شدم و به سمت دشویی رفتم...بعد از مسواک زدن زیر پتو روی زمین خزیدم...
    از سفتی فرش یه حس خوب رو بهم القا می کرد...حس همون روزا که با باربد روی پشت بوم می خوابیدیم...اما الان چرا باربد کنار نیست!؟!!؟
    هه............سر رسید رو باز کردم وتو گذشته ام غرق شدم....گشته ایی سراسر لذت و تلخی...
    سراسر عشق و بی رحمی...سراسر خیلی چیزا...
    خیلی چیزاا که خدا همشون رو ازم گرفت...همشون رو...
    *-*
    به پشت در رسیدم....نفسم رو عمیق بیرون فرستادم...
    ایه الکرسی رو با خودم زمزمه کردم و اخر با خودم و خدای خودم گفتم:
    -نوکرتم خدا.....کمکم کن.....
    در رو باز کردم با لبخندی که سعی می کردم مثل همیشه باشه سلامی بلند بالا دادم:
    -ســـــــــــلام اهل منزل..............
    اما برعکس خونه خودمون که هر وقت می رفتم اینطوری جیغ میزدم باربد هم همرایم میکرد و مامان با غرغر جوامب ور می داد و بابا با خنده قربون صدقه تک جیغجیغوش می رفت...اینجا سکوت بود جواب اون شور و شوقم...
    سعی کردم لبخند رو حفظ کنم ومثل همیشه مژده و اوخم تو سالن ور دل هم نشسته بود و مثل چوب خشک به هم زل زده بودن...و البته که خدمتکار ها هم ازشون پذیرایی می کردن...
    حس بدی نسبت ب این فخر فروشیی این فاصله طبقاتی که بد خودش ورتوی این خونه به رخ می کشید داشتم...حتی قبل از اعتراف و حرفایی که سهاب درموردشون زد پیش خودم از داشتن این چنین پدر و مادری شرمسار بودم...
    شرمسار بودم از اینکه به زیر دست خودت فخر بفروشی و بهشون دستور بدی..اونا هم چون نیاز داشتن به جیب ما سر خم کنن و امر و نهی های ما رو اطاعت کنن...
    سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا فکر ها از سرم بیرون بره و مثل همیشه رفتار کنم...
    بالا سر مژه ایستادم و دوباهر سلام دادم...مژده خیلی سرد و اوخم با تمام علاقه اش به دخترش جوابم رو دادن:
    -سلام دخمر بابا.....
    -سلام بهار جان....
    جلو رفتم خلاف میلم اما به خاطر قولی که به شهاب دادم مهربون گونه مدفون در ارابش مژده رو بوسیدم و با اروخم دست دادم.....
    کناشون نشستم و گفتم:
    -پدر مادر عزیز من چطورن؟!؟!!؟همه چی خوبه؟!!؟
    اوخم اسوده خندید و گفت:
    -عالیه ام دختر بابا...وقتی تو رو می بینم کل زندگیم سرشار از شادی میشه.....
    به این ابزار احساسات واقیعش لبخندی زدم و گفتم:
    -مرسی پدرجان....
    

    از جام بلند شدم و گفتم:
    -خب با اجازتون من برم لباسم رو عوض کنم و کمی استراحت کنم تا شام.....
    اوخم لبخندی زد و گفت:
    -برو بابا جان...برو استراحت کن....
    کمی مکث کرد و گفت:
    -اهان راستی....شهاب کلاس راهت داد؟!؟!!؟!
    خندیدم و گفتم:
    -البته مگه می تونه من رو کلاس راه نده.....پدر جان یادتون رفته من بهارم......
    به سمت راه پله ها دویدم..در اصل از بوی تعفنی که در اون ناحیه به دماغم میرسید فرار کردم..تعفنی از علاقه صادقانه اما گذرای اوخم...رفتار سرد و بی حال مژده و دروغ ها و حالت ها دروغین و رنگ و وارنگ خودم...
    فرار کردم به اتای که تو اون خونه تنها پناهگاه امنه منه پناه بردم..به شهاب تماس گرفتم تا خیالش از جانب من راحت باشه...بعد از تعویض لباس و پ.شیدن و سخت بستن شامل روی سرم از اتاق خارج شدم وانم به بهونه وجود خدمتکار ها یا در اصل بادیگاردها مرد اون خونه....
    خودم رو با شور تو اشپرخونه اندختم و با شوق سلام دادم..تنها جایی که تو این خونه جواب شور و شوق ای رو میئه همین اهالیی اشپزخونه ان...کلا این خونه 5 تا خدمتکار مؤئث داشت و هزاران هراز خدمتکار مرد یا همون بادیگار ها و محافظ های این خونه...
    چهارتا از خدمت کار ها جوون بودن.....کوچیک ترینشون 22 ساله بود.....سن بالا ترینشون که همون نفر پنچمه و همیشه ایجاست و اینجا زندگی میکنه خاتونه و حدودا56-57سال رو داره....
    بقیه خدمت کار ها نمیه وقت بودن و بعضی هاشون بعضی روز های خاص میومد اینجا.....
    به سمت خاتون قدم برداشتم که پشت میز نشسته بود و سالاد درست می کرد...
    صورت تپل و سفید و به شدت خوشکلی داشت......که روزگار با چروک هاش ارایشش کرده بود.....
    جلو رفتم و کفتم:
    -سلام خاتونم.....چطور مطوری نفسم!؟!؟!!
    سرخوش و مهربون قهقه ایی به این زبون ریزی من زد و گفت:
    -سلام دختر گلم....ممنون من خوبم.....تو خوبی عزیزک!؟!!؟!!
    خندیدم و اسوده گفتم:
    -مخلص شوما خاتون بانو....
    دستش به کمرم زد و گفت:
    -زبون نریز دخترک....کاری داشتی اومده اشپرخونه؟!؟!!؟!
    سری تکون دادم و با همون لبخند گفتم:
    -بله....بعله چشم......می گم خاتونی بی زحمت بهم میگی بخور کجاست!!؟!؟!؟!
    خندید و گفت:
    -این همه قربون صدقه رفتی به خاطر این....الان خودم بهت می دم گلک...
    عاشقانه جون میدادم واسه این (ک)هایی که به صفت هاش میچسبوند...
    خواست از پشت میز بلند شه که بره برام بیاره اما سریع گرفتمش و گفتم:
    -به خدا خاتون از جان بلندشی ناراحت می شم...مگه غریبه ام یا مثل اینا پادشاهم که شما برام کار کنی....عزیزجان بگو کجاست خودم بر می دارم...با این زانو ها دردت میخوایی برای این همه راه....رو اوففف....
    پیشمونیم رو بوسید و گفت:
    -خیر ببینی دخترکم.....
    و ادرس بخور رو بهم داد....رفتم از اونجایی که گفت یکی از بخور ها رو برداشتم و دوباره رفتم کنار خاتون نشستم....
    خندون گفتم:
    -خب خاتون بانو...اگه کاری هست بگو انجام بدم.....
    خندید و گفت:
    -نه عزیزم....کاری نیست....(با چشماش به بوخور اشاره کرد)واسه چی میخواسیی؟!!؟!؟
    -رفتم دکتر...بهم به گیاه دارویی داد..گفت جایی که بیشتر از همه هستی بریز تو بخور تا تنفسش کنی....واسه اسمم.....
    زد روی گونه ها تپلش و گفت:
    -وای خاک بر سرم..مگه تو ام اسم داری؟!!؟!
    گونه اش رو بوسیدم و گفتم:
    -خدا نکنه چیگز طلا....اره منم آسم دارم...حالا نفر قبلیع من کیه بوده؟!؟!
    -اخی..عزیزکم...دختر بزرگم اسم داره.....چرا به من نگفتی...من کلی دارو گیاهی و دمنوش بلدم درست کنم واسه این مرض...از روی ساعت مخصوص برات درست می کنم می دم بخوری....
    
    خندیدم و گفتم:
    -قربون اون دل مهربونت برم...لطف می کنی....
    از جام بلندشدم و اضافه کردم:
    -خاتونی با اجازه من برم اتاقم...یکم کار دارم...خاتون خواستی میز رو بچینی من رو صدا بزن....خودت هی نری بیایا!.....باشه!!؟!!؟!!؟
    خندید و گفت:
    -باشه عزیزم..برو به کارات برس.....
    .
    .
    .
    .
    سر میز شام نشسته بودم و داشتم اروم غذام رو می خوردم که اوخم صدام کرد:
    -بهار جان....
    سرم رو بلند کردم و منتتظر نگاش کردم....وقتی نگام رو دید ادامه داد:
    -فکر کنم ماه دیگه پنچم تولدت باشه درسته!؟!؟!
    سری تکون دادم....بی حرف دوباره به غذا خوردنم ادامه دادم و تو فکر فرو رفتم....دو هفته از اون روزی که شهاب همه چی رو بهم گفت میگذره.....همه چی اروم بود و فقط دل من این وسط نا اروم ....شهاب داره به کاراش ادامه میده...تمام دوربین ها این خونه رو بررسی کرده و فقط منتظر....
    -بهار جان...مژده با تو بود.........
    سرم رو تکون دادم و گیج به اوخم نگاه کردم...
    هول گفتم:
    -چیزی گفتید پدرجان!؟!؟!!
    خندید و گفت:
    -داشتی به چی فکر میکردی که متوجه ما دو تا که نیم ساعت دارم حرف می زنیم نشدی؟!!؟!
    به زود دارم این چند وقته رو تحمل می کنم کنار این خلافکاری های لعنتی...اه..الکی خندیدم و گفتم:
    -ببخشید...الان بفرمایید حواسم هست دیگه.....
    -می گم می خوایم واست تولد بگیرم.....
    جا خوردم اما با فکری که به سرم خطور کرد لبخندی زدم و با ذوق الکی گفتم:
    -وای مرسی...لطف میکنید...نمی خواد زحمت بکشید.....
    مژده مثل همیشه سرد گفت:
    -میخوایم به فامیلامون معرفیت کنیم....هر کسی رو می خوایی واسه مهمونی دعوت کن....
    سری تکون دادم و گفتم:
    -چشم...حتما.....
    ****
    شماره شهاب رو گرفتم...بعد از چنتا بوق بالاخره جواب داد...
    -بله!؟!؟!
    بدون اینکه بهت مهلت بدم گفتم:
    -بله و بلا........چرا انقدر دیر جواب دادی!؟!؟!
    
    خمیازه ایی کشید و گفت:
    -بهار...عزیزم....ساعت 1 شبه.....
    نگاهی به ساعت انداختم و دیدم..ااا بد بخت راست میگه یک و نیمه.....
    خندیدم و دلجویانه گفتم:
    -اخی..ببخشید...رفتم کمک خاتون...اصلا حواسم به ساعت نبود...
    خندید و گفت:
    -فدای هواس پرتت...کاری داشتی بهارم!؟!؟!؟
    یادم افتاد می خواستم چی بهش بگم...با خوشحالی گفتم:
    -شهاب یه خبر خوب دارم برات...فردا صبح بیا دنبالم تا بهت بگم چی شده....به فرصت توپ برات پیدا شده؟!؟!؟!
    گیچ و خواب الود گفت:
    -باشه فردا صبح منتظرتم.....شب خوش عزیزم....
    گوشی رو قطع کرد.....
    با لبخند زل زدم به گوشیم و زمزمه کردم:
    -قربونت برم خواب الود....
    ****
    سوار ماشین شدم و خندون گفتم:
    -سلام اقامون.....
    خندیدو گفت:
    -سلام.........خوبی؟!؟!صبحت بخیر خانوم.....
    -ممنون.....صبح تو هم بخیر....
    راه افتاد و همون طوری که حواسش به راه بود و رانندگی گفت:
    -حالا خبر خوب و موقعیت فوق العاده ایی که می گفتی دیشب چی بود!؟!؟!
    شاد بالا پریدم و گفتم:
    -می خوان برام تولد بگیرن....
    پوزخندی زد و عصبی گفت:
    -تو واقعا به خاطر تولدی که می خوان برات بگیرن انقدر خوشحالی!؟!؟!
    ناراحت شدم...خیلی زیاد..یعنی شهاب من رو اینطوری شناخته؟
    نا خواگاه با لحنی حرصی گفتم:
    -مگه خولم از جشنی که با پول حروم اماده شده شاد باشم...
    و بهش زل زدم...چند ثانیه بعد خودش متوجه حرف و برخورد بدش شد..با چشمایی پشیمون بهم زل زد خواست دهن باز کنه که خندون گفتم:
    -وایی شهاب اون شب واقعا فرصت خوبیه که این پرونده لعنتی رو تموم کنی...مگه نه!؟
    بین حرفم پرید و گفت:
    -اون شب مهمونیه.....به اسم تولد تو....اما.....هیج کس هواسش به ما نخواهد بود و ما می تونیم....
    این دفعه من بین حرفش پریدم و ادامه دادم:
    -بریم جاهایی که بهشون مشکوکی رو بگردیم....
    هم زمان با هم گفتیم:
    -و اوخمی دیگه باقی نخواهد موند.....
    هر دو هم قهقه ای زدیم....کمی مکث کرد و گفت:
    -اوووووووم.............چند روز دیگه تا تولدت مونده بهار خانوم؟!؟!!؟
    کمی فکر کردم و گفتم:
    -اووووووووووم...........یک هفته.......
    سری تکون داد و همونطوری که مسیر رو زیر کنترل داشت گفت:
    -اوممممممممم....عالیه......
    ادامه داد:
    -خب بهار خانوم من به شما یه قل داده بودما......
    بالا پریدم و با ذوق کودکانه گفتم:
    -واقعا می خوایی ببریم...ایـــــــــ❤ـــــــول
    خندید و گفت:
    -البته خانومم...من به تو قول دادم و می خوام به قولم عمل کنم..البته یه کارایی هم اونجا باید انجام بدیم....داریم به پایان این بازی میرسیم.....
    ..........
 ارسال مطلب جدید   تو یکی از اتاق ها که خالی از هر نوع موجود زنده بود نشسته بودم....از وقتی وارد این مکان شدم اصلام وجود زنده ندیدم....
    
    یه اتاق با دوتا میز مطالعه یا تحریر......یه دست مبل هم کنار اتاق جا خوش کرده بود....
    شهاب من رو از یکی از در های مخفی وارد ستاد کرد تا کسی من رو نبینه و برام مشکلی پیش نیاد.....بهم گفت منتظر بمون تا خودش بیاد.....یا خودش یا دوستش.....خوب فکر کنم یه ربع ساعتی هست که منتظرم هنوز تشریف فرمان نشده....اینم از شوور ما....کاشتتمونا....
    از جام بلند شدم تا کمی قدم بردارم و تا حوصله ام سر نره.....همین قدم اول رو که برداشتم در اتاق باز شد....
    پشت من...یعنی اونجایی که من نشسته بودم پشت به در اتاق بود و من الان اون کسی رو که وارد اتاق شده رو نمی بینم....
    اروم برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم....
    همین که نگام به شخص پشت سرم افتاد خشکم زد.....بهت زده و با نگاهی خشک شده زل زده بودم به زندگیم که الان تو اوج خشونت خودش بود در اون لباس....تو اوج خشونتش بود و واسه من زیبا ترین صحنه دنیا بود....مردم من لباس نظامی به تن کرده جلوم ایستاده بود....با غرور به روم لبخند میپاشید....
    *-*
    *-*
    همراه با مهندیس شرکت طرف قرار داد که برای تحویل پروژه به شرکت اومده بودن از اتاق کنفرانس بیرون زدم....جلو میر منشی ایستادیم...مهندس ارشد شرکت رو به من گفت:
    -خانوم مهندس شرکت ما خیلی خوشحاله از بستن قرار داد با شرکت شما و همکاری با شما....
    چادرم رو بیشتر روی صورتم گرفتم....سرم رو زیر انداختم و با لبخندی ملایم گفتم:
    -لطف دارین شما......شرکت ما تجربه کافی باری جواب دادن به این شادی شما رو داره....شک نکنید...
    خنده ای کرد و با امیر دست داد و به همراه همراهانش از شرکت بیرون زدن.....امیر برگشت سمت من و خوشحال گفت:
    -بهار عالی بود...عالیه..کلی سود خواهیم کرد...معرکه بود....
    با همون لبخند ملیح گفتم:
    -مرسی داداشی..تو هم همنیطور کارات عالی بود...
    رو به صفروح گفتم:
    -لدفا همه رو خبر کن اتاق کنفرانس....خودتم بیا...
    به سمت اتاق کنفرانس راه افتادم و امیر هم پشت سرم اومد...
    چند ثانیه طول کشید تا همه توی اتاق کنفرانس جمع شدن و همهمه ها ساکت شد....
    رو به جمع گفتم:
    -به امید خدا به موفقیتی که قولش رو بهتون داده بودم رسیدیم...ممنون از همه...ممنون که همراهیمون کردین....قول هایی بهتون دادم که بهشون عمل خواهم کرد...اول از همه وام ها و حقوق ها و اضافه حقوق واسه افرادی که اضافه کاری ایستادن.....و....یه قول دیگه هم داده بودم که توضیحش رو میسپرم به مهندس ایزدی...
    از پشت تریبون کنار رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم تا امیر بره توضیحات لازم رو بده....تشکر های همه رو شنیدم و جوابشون رو دادم...رو به صفروح گفتم:
    - همراه مهندس ایزدی بیاید اتاقم
    به سمت اتاقم حرکت کردم...پشت میز نشستم و منتظر موندم تا صفروح بیاد داخل...کمی بعد تقه ایی به در خورد و صفروح پشت سرش امیر داخل شد....
    هر دو جلو اومدن و همزمان گفتن:
    -با ما کاری داشتین...
    لبخند زدم و سری تکون دادم....برگه ای که دستور اضافه حقوق ها و وام ها و افضایش حقوق ها رو به سمتش گرفتم و گفتم:
    -این رو بفرست واسه امور مالی شرکت......بهشون بگو تا ماه دیگه کامل باید بشه...هر چی کسری و کمبود هم داریم به خودم بگن....
    سری تکون داد....با میتونید بریدید که من گفتم با اجازه ایی گفت و از اتاق بیرون رفت...
    
    رو به امیر تمام اطلاعات لازم رو واسه سفر چند روزمون رو دادم تا به بقیه اطلاع بده....بعد از اتمام حرفام به معنی متوجه شدن و فهمیدن سرش رو تکون داد و گفت:
    -باشه بهار...می گم راستی....
    منتظر نگاش کردم که خودش ادامه داد:
    -با ارشاویر حرف زدی!؟
    پوزخندی روی لبم نشست.....اره حرف زدم اما من...من حرف شنیدم....حرف شنیدم از بازیگری خوبم.....بی خیال گفتم:
    -تو برو به کارایی که گفتم برس بعد بیا تا بهت بگم.....
    سری تکون داد و از اتاق خارج شد....نیم ساعت بعد به همراه پوشه ایی وارد اتاق شد...
    جلو اومد و پوشه رو روی میزم گذاشت و گفت:
    -لیست هایی که خواسته بودی رو اماده کردم....
    سریی تکون دادم و تشکر کردم...
    -حالا به ارشاویر گفتی؟!؟!!؟
    نفس عمیقی کشیدم و به صندلیم تکیه زدم و گفتم:
    -اره گفتم....یعنی خودش پرسید...اونم از صدقه سر تو.....وقتی رسیدیم خونه برگشته میگه نمایش خوبی بود(پوزخند زدم)که من رو راضی کنی واسه اومدن به شمال...برای دیدن سکانس بعدی حتما باهاوتن میام....و اینکه بهت ثابت کنم...
    ادامه ندادم و محکم پلکام رو روی هم فشار دادم....خودش متوجه بقیقه حرفم شده بود....می دونست اون چی میگه و چی می خواد....
    حرف رو عوض کرد و گفت:
    -لابد تو هم خندیدی و گفتی خوبه نه!!؟!؟!
    پوزخند به صدم ثانیه از روی صورت شکسته ام نیست و نابود شد و به جاش خنده فرسوده و غمگین جای گزین شد...خودش ور جلو تر کشید و گفت:
    -نگاهی به لیستی که برات اماده کردم بنداز...کاری نداری من برم!؟!؟
    فقط سر تکون دادم که اونم زود از اتاق بیرون زد...به جای اون خنده دوباهر اون پوزخنده تلخ و تاریک روی لبام جا خوش کرد...حتی امیرم که همیشه همراهم بوده تحمل این اتاق تاریک و بی روح رو که جایگاه منه رو نداره...هه...جالبه...
    شروع کردم به مطالعه لیستی که جلوم بود.....خیلی خوب و زیبا برام کارا رو انجام داده بود...
    قرار بود 10 نفر همراه ما بیان ویلای شرکت.....10تا از مجردا همراه ما خواهند بود....یه عده ایی گفتن خودشون ویلا دارن جدا می رن...یه عده ایی گفتن بعدا از این طعتیلات از مرخسیشون استفاده خواهند کرد...خوبه ایطوری شرکت هم خالی نخواهد موند....یه روز دیگه به سفر خواهیم رفت به مدت یک هفته....
    ارشاویر و باربد هم همراه ما خواهند بود...شاید خیلی اتفاقا بیوفته...نمی دونم....تهی ام...خالی ام از هر چیزی.....کاش نمی رفتم و خودم شرکت میموندم....اما نه........ارشاویر پیش خودش فکر میکنه از اون و تهدیدش ترسیدم....
    تا پایان وقت کاری از اتاقم خارج نشدم و کسی هم سراقم نیومد...حتی امیر...و این برای قلب زخم خورده ام گرون تموم خواهد شد..تنهایی...چیزی که همیشه همراهمه و همیشه بهترین دوستمههه....
    به صفروح گفتم قبل از رفتنش پوشه و ورونده ها ی حساب داری ور به صورت مخفیانه برام بیاره...اونم سریع چیزایی که خواسته بودم رو اورد و از شرکت بیرون زد...پرونده هایی که روی میز تلنبار شده بود رو به زور داخل کمد کنار دستم جا دادم درش رو قفل کردم...کلید این کمد ور فقط من و امیر داریم...دوباره پشت میزم نشستم و شروع کردم به مرتب کردن میزم و وسایل اطرافش...در اتاق یهوو باز شد بدون در زدن!
    امیر کله اش و از در داخل اورد و گفت:
    -خانوم ریئس ما می تونیم بریم....
    لبخندی زدم و گفتم:
    -برو بچه پرو..صنم هنوز یادت نداده چطوری باید وارد یه اتاق شی....
    کله اش و با یه دستش خاروند و گفت:
    -صنم...در..اتاق...وارد شدن....اصلا شما؟!!؟
    
    خندیدم و گفتم:
    -برو گمشو.....مرسی!امروز خیلی خسته شدی...برو خدا به همراهت..خسته هم نباشی....
    خندیدو یه ب*و*س فرستاد و در اتاق رو زود بست..چون اگه میموند احتمالا کیف من تو سرش خورده بود....دلم واسه مامان اینا خیلی تنگ شده بود....کاشکی واسه قبل از اینکه بریم شمال مامان اینا ور دوعت کنم خونه...بابا که من رو ادم حساب نمی کنه..حداقل چند ساعتی ببینم...دلم خیلی براشون تنگ شده....
    کلی حرف تو دلم داشتم..خیلی زیاد تو دلم تلنبار شده بود...دلم می خواست به بابا بگم بابا یادت میاد بعد از ده سال برگشتم و با سیلیت رو به رو شدم..بعد از ده سال برگشتم و خواستم خودم رو او اغوش هل کنم...دلم می خواست بعد از تحمل اون همه بی امنیتی و بی اعتمادی دوباهر تو اغوش پر از امنیت و اعتمادت هل شم....اما سیلی جواب گونه ها التهاب گرفته ام بود...التهابی که فرط دلتنگی...التهابی که جوابش سیلی دردناک بود....دردناک واسه گونه هام که اجازه خیس شدن نداشتن...اشک نریختم و بابام متهمم کرد به ه/ر/ز/ه بودن...متهمم کرد به.....به خیلی چیزاا که مقابل ایستادم...تمام اون ده سال مقابل ایستادم که صفتم نشه اما پدرم....پدرم...مردی که تو رویاهام ارزو می کردم همسرم مثل اون باشه با بیرحمی اونا رو صفت واسه من کرد...
    التهای گونه هام رو فقط مامان سوگند با مهربونی و اغوش مادرانه اش پاسخ داد....باسخی که نتونست نبود پدرم رو جبران کنه...
    ((رو به امیر و صنم گفتم:
    -خب...تا چند دقیقه دیگه رضا میاددنبالم...
    صنم خودش ور پرت کرد تو اغوشم و گفت:
    -بهی قول بده بهمون سر بزنی..باشه؟!!؟
    سرش رو بوسیدم و گفتم:
    -دختر گنده خجالت بکش نمی خوام برم بمیرم که...بابا چند کوچه اون ور ترم..هر وقت خواستین بیاین و هر وقت خواستم میام پیشتون...این گریه نداره..
    با حرص پس کله ایی بهم زد و گفت:
    -بی شعور من کی گریه کردم...
    پشتش رو بهم کرد و با ناز دستش رو روی هوا تکون داد و گفت:
    -اصلا برو گمشو...برو دیگه نمی خوام ببینمت...
    خندیدم و همون دستش ور که تو هوا تکون می داد رو گرفتم و در اغوش کشیدمش..گفتم:
    -ولی بازم هیچی مثل زندگی کنار هم نمیشه....ر چند هم نزدیک هم باشیم...
    این دفعه امیر جلو اومد و با خنده گفت:
    -اصلا هر دوتاتون برین بمیرین..بهی برو گمشو دیگه..اشک خواهرم رو در اوردی...
    خندیم و گفتم:
    -اصلا هر دوتاتون بمیرین....ادم نیستین بهتون ابزار علاقه بکنم...احمق ها...
    به خنده افتادم به خاطر استفاده من امیر از جمله مشابهمون....
    صنم ابروش رو بالا انداخت و گفت:
    -با ما نباید ابزار علاقه کنی....به...
    با تو سری محکمی که زدم تو سرش ساکت شد....با چشمای هب خون نشسته نگاش کردم بی شعور ادم نیست باهاش درد و دل کنماا...احمق....خودش فهمید قصدم چیه قبل از اینکه به سمتش خیز بردارم فرار کرد...منم دنبالش دویدم..امیر با خنده گفت:
    -دوستان عزیز شما رو ب دیدن کارتون تام و جری دعوت می کنم..
    خندید و به سمت در خونه رفت...بیر توجه به چرت و پرت های امیر همچنان دنبال صنم می دویدم و سعی داشتم بگیرم...من دنبال صنم می دویدم و اونم برای فرار ازدست من هی از روی مبل ها می پرید و بالا پایین می کرد...یکم دیگه به قدم ها سرعت دادم...دستم به کمر خورد اما اون با جیغ دویباه فرار کرد...به سمت در خروجی دوید....هر دو هم زمان متوقف شدیم از دیدن افرادی که جلو در ایستاده بودن...
    باربد و رضا جلو در ایستاده بودن....رضا سرش رو پایین انداخته بود..از شونه های لرزونش معلوم بود که داره به این خ بازی های ما میخنده..با بهت زل زده بودم به باربد که با تعجب داشت به ما نگاه می کرد...کل هیکلم چشم شده بود و باربد رو بعد از 10 سال داشتم از نزدیک می دیدم..بعد از ده سال زیاد بود...همه ساکت شده بودن..دیگه حتی رضا هم نمی خندید....داشت با لبخند با ما نگاه می کرد..
    
    با لبخند جلو رفتم زل زدم تو چشمای متعجبش و گفتم:
    -داداشی....
    خودم رو جلو کشیدم....سرم رو گذاشتم روی سینه اش...اما همچنان خشک ایستاده بود ودستاش دو طرفش اویزون بود...زمزمه کردم:
    -داداشی دلم برات...
    محکم به عقب پرت شدم...
    در کسری از ثانیه چشمام درشت شد...گرد و گشاد شد...با تعجب به باربد که با پرخاش دستش رو روی سینه ام گذاشت و به عقب پرتم کرد نگاه کردم...از خشم میلرزید...صداش می لرزید...اما از خشم بود:
    -ده سال کدوم گوری بودی؟!؟هان!چه غلطی میکردی؟!؟برو گمشو دیگه نه تو داداشی داری نه من خواهری به اسم بهار دارم...همون موقعی که شهاب مرد تو هم واسه ما مردی..
    با خشم رو به رضا غرید:
    -بهت گفتم از این متنفرم و بازم من رو اوردی اینجا....
    روش رو به سمت من برگردوند و با تحیر و پرخاش نگام کرد...از خونه زد بیرون...
    رضا نگاش رو از باربد گرفت و با ترس زل زد به من...
    و اما من....
    خشک شده بودم...حتی خبری از اون لرزش های هیستیریکی هم نبود...خشک شده زل زده بودم به جای خالی باربد زل زده بودم...
    مردمک چشمام رو چرخوندم و به راض زل زدم تا شاید بتونه دلیل این رفتار رو بهم بگه..اما اون دوباره سرش رو پایین انداخته بود..با صدایی مرتعش اما بلند گفتم:
    -رضا..من رو نگاه کن و جوابم رو بده...باربد چرا.....
    اروم سرش ر وبلند کرد و گفت:
    -ی خبرایی از تو شنیده..نمیدونم از کی!یا چی شده!اما......جدید متوجه این رفتارش شدم..تا چند سال پیش خیلی سعی داشت تا متوجه بشه تو کجایی.....حتی...اما نمی دونم.....
    دستم رو جلو بردم به معنایی سکوت...سعی کردم به خودم مسلط باشم..اما....
    بی توجه به حال درونیم تشویشم گفتم:
    -خیلی خب...بعدد می فهمم موضوع چیه...بریم خونه..
    خلاصه با بچه ها خدافظی کردم و از خونه بیرون زدم...چند دقیقه بعد رضا در خونه خودمون رو با ریموت باز کردم و وارد حیاط با صفای خونمون شد..حیاطی که سر شار از عشق و خاطات کوکیم بود...
    با دؤ از ماشین بیرون پریدم و به سمت خونه دویدم...بی توجه به رضا که هی اسمم ور بدون خانوم صدا می زد...
    در باز کردم..از همون جلو در به عادت همیشگیم داد زدم:
    -اهای اهالی خونه...دسته گلتون اومد پیشتون....
    برای اولین بار کسی جواب این جبغ جیغام رو نداد...با ذوق به سمت سالن دویدم اما با چیزی که دیدم و شنیدم صد برار از درون خورد شدم.......))
    -هووووووووی...خانمممم...تو فکر ماشین لباشوییتی.!؟!دِ برو دیگه کار و زندگی داریم...اه...
    با صدای غر غر اطرافم و بوق ها متعدد ماشین های پشت سرم نظرم به چراغ سبز شده جلب شد و پام رو روی پدال گاز فشار دادم...دوباره به گذشته برگشته بودم و غق شده بودم....
    نیم ساعت بعد خودم رو به خونه رسوندم....این موقع شب واقعا ترافیک خسته کننده ایی راهم رو سد کرده بود......
    

    تا پام رو تو خونه گذاشتم به یاد تصمیمم افتادم...گوشی تلفن خونه رو برداشتم و به سمت اتاقم حرکت کردم....
    همون طوری که شماره مامان سوگندم رو می گرفتم وارد اتاقم شد....بعد از چند تا بوق بابا تلفن ور بردداشت:
    -بله!؟!؟!
    دلم ضعف رفت واسه این لحن محکم و جذاب پدرم......دهن باز کردم که با عشق قربون صدقه صدای مهربونش برم که یادم افتاد اخرین بار به خاطر قربون صدقه رفتنش تو گوشی خوردم.......
    بغض به گلوم چنگ انداخت و با لرزش صدام گفتم:
    -سلام بابا......
    جوابم ور نداد......چند ثانیه بعد صدای مامان تو گوشم پیچید:
    -سلام عزیز مامان.....
    نفس عمیقی کشیدم تا بتونم خودم و بغض سد شده تو گلوم رو کنترل کنم....سخته تظاهر اما واسه من دیگه نه.....بیشتر از یه عمر دار متظاهر به خوب بودن...بد بودن...و هزار تا چیز دیگه می کنم....خسته شدم اما مظبورم....واسه مامان باید تظاهر کنم شادم...خوشحالم و زندگیم عالیه....مجبورم بخندم...به زور خندبدم..تظاهر کردم پر انرژیم:
    -به مامان سوگند خودم...چطوری!؟!؟!احوالی از این بهار پاییز شده ات نمیگیری جیگر خانوم......
    خندید و گفت:
    -زبون نریز پدر سوخته.....خوبم...کاری داشتی بهار پاییز شده مامان.....
    خندیدم و نچ نچ کنان گفتم:
    -اگه بابا بفهمه بهش گفتی سوخته چی میشه!؟!؟!!!؟
    -گمشو بیشعور بنال ببینم چی میگی!؟!؟من رو تهدید می کنه نیم وجبی....
    خندیدم و قهقه ای زدم:
    -وای مامان محشری...عزیزم می خواستم بگم ما یه هفته طعتیلی احتمال با باربد می خوایم بریم شمال...می خواستم واسه فردا شب دعوتتون کنم خونه....
    خوشحال شد انگار:
    -البته عزیزم..ما هم دلمون برات خیلی تنگ شده....حتما میایم...
    پوزخند تنها چیزی بود که می تونستم دور از چشم مامان از ته دلم بزنم....
    بعد از حرف زدن با مامان لباسم رو عوض کردم و دوباره گوشی رو ور برداشتم.ایندفعه به مامان نسرین (مامان ارشاویر)زنگ زدم.....اونا رو هم به همراه رضا و ارام و ارتام(خواهر ارشاویر و شوهرش و بچشون)دعوت گرفتم واسه فردا شام....خوب خیلی وقت بود مهمونی نگرفته بودم.....
    تلفن رو روی اپن گذاشتم و به سمت اشپرخونه رفتم تا کمی از کارای فردا رو امروز انجام بدم....خونه رو هم باید مرتب کنم....اوفففففففففف....چقدر کار.....منم دست تنها...بی خی خی...
    وای یادم نره باید به امیر هم زنگ بزنم....نگاهی به ساعت انداختم....هنوز نه بود و حالا حالا امیر نمی خوابید....شروع کردم به درست کردن ماکارونی واسه شام خودمون....خودمون!؟!؟!بهار منطورت از خودمون کیه دقیقا!؟!؟!شونه ایی بالا انداختم و به صدای درونم گفتم:
    -خو معلومه دیگه من و ارشاویر....شاید بیاد با هم بخوریم..از تنها غذا خوردن متنفرم....
    خلاصه بعد از ساکت شدن جدال درونیم...به سمت اتاق ارشاویر حرکت کردم و بعد از اینکه تقه اییی به در زدم وارد شدم....اصلا با خودمم فکر نکردم که خو شاید دختر حسابی بدبخت شاید تو وضع نامناسبی باشه....هیچی دیگه قدم اول رو که داخل اتاقش گذاشتم تخت دونفره سفید مشکیش نظر جلب کرد.....چشم چرخوندم و خودش رو پشت میر تحریرش پیداکردم.....
    پشت میز نشسته بود و داشت من رو نگاه میکرد....چند ثانیه ساکت به من زل زد اما بعد نگاهش رو انداخت پایین و ادامه کارش رو انجام داد...بیشعور مثلا میخواد بگه تو برام مهم نیستی...وا...به درک که مهم نیستم فدای یه تارموم...پشت چشمی به تفکرات خودم نازک کردم و گفتم:
    -شام درست کردم....اگه خواستی بیا بخور.....
    پشتم رو بهش کردم و به سمت بیرون قدم بر می داشتم و اروم زمزمه کردم:
    -خسته شدم از تنهایی غذا خوردن.....
    همون طوری که به سمت اشپزخونه می رفتم و وسایل رو جمع میکردم شماره امیر رو گرفته....ایندفعه شماره گوشی خودش رو که اگه خواب بود بیدارشه....خو به من چه کارش دارم....اصلا مگه مرغه که ساعت 10 میخوابه خرس گنده....
    تلفن رو روی اسپیکر قرار دادم و روی این گذاشتم.....همنطوری که کارام رو انجام می دادم منتظر پایان یافتن بوق ها بودم.....بالاخره بعد از کلی که دیگه واقعا داشتم ناامید می شدم از جواب دادنش تلفن رو برداشت و پر انرژی گفت:
    -به...به...بهی خانوم...سلام...چطوری خواهری!؟!!؟!
    خندیدخوش به حالش هیچ وقت تظاهر نمی کنه..همیشه خودشه..گفتم:
    -سلام........کوفت و بهی..کدوم گوری هستی انقدر دیر جواب میدی...
    

    -خو به من چه این صنم من رو گیر اورده....هی میگه ظرف بوشور....منم میگه اخه ضغیفه ظرف شدن کار شما زناست مرد که نمیره ظرف بشور...به خرجش نمیره که نمیره اخرشم با پشه کش بالا سرم وایسات که درست کارم رو انجام بدم.....
    خودشم خندش گرفت از بلایی که مطمئن بودم که واعا صنم سرش اورده...همراهش خندیدم و گفتم:
    -افرین به صنم...فقط اونه که می تونه از تو کار بکشه...افرین...
    صنم فریاد زد:
    -خواهش می کنم وظیفه بود.....
    -به صنم خانوم....سلام..چطوری.....
    دوباره فریاد زد:
    -سلام...ممنون.....
    با خنده گفتم:
    -امیر یه کاریت داشتم....
    خندید و گفت:
    -اه...شما دوتا هم که فقط واسه من بدبخت کار میتراشین بوگو ببینم این دفعه چه خوابی برام دیدی!؟!؟!
    -کوفت...بیشعور بی لیاقت.....اصلا بر وبمیر اگه من این ماه به تو اضافه حقوق و تشویقی دادم.....
    با لحنی مثلا ترسید گفت:
    -نه...غلط کردم بهار.....شما از ما جون بخواه کیه که بده.....
    -خیلی خوب قانع شدم....می گم امیر من فردا مامان و بابای خودم و ارشاویر رو دعوت کردم خونه......
    پرید بین حرف زدم و با صدای نازک و لوس که مثلا منم گفت:
    -اره امیر جونم...فردا نمیام..مامان بابای خودم و ارشا رو دعوت کردم..نمی تونم بیام...بدبختی های من رو تو باید هب جام انجام بدی....
    با صدای خودش گفت:
    -برو عمو دست خدوی مهربون....لابد کلی کارم می خوایی بریزی سرم...
    خندیدم و گفتم:
    -بین فقط چند سال با من گشتی در این حد با هوش شدیاا..حال کنو....در ضمن امیر خان دفعه اخرت باشه ادای من رو انقدر لوس در میاریاا...
    دوباره پرید بین حرفام:
    -بله بله می دونم..تو محکم و مثل یه مرد حرف می زنی نه مثل این دختر لوس ننر ها که هی دم به دیقه ایش ایش می کنن....
    -اه امیر خفه شو دیگع بزار حرفم رو بزنم....
    حس کردم پشت چشمش رو نارک کرده...با صدایی پر عشوه گفت:
    -اره عشقم تو جون بخواه....
    با خنده سالادی رو که واسه فردا اماده کرده بودم ور برداشتم و با یه چرخ رو پاشنه پا خودم رو به سمت میر کشیدم و به سمت میز رفتم تا بزارمش اونجا بعدن روش سلف بکشم که ارشا رو دست به سینه تکیه زده به چهارچوب اشپرخونه زل زده به خودم دیدم....
    دستم رو گذاشتم روی قلبم و هینی بلند کشیدم که حتی امیر بین حرفای بیسرت و تهش ساکت شد و نگران گفت:
    -چی شد بهار؟!!؟!؟!
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    -هیچی امیر.....
    رو به ارشا گفتم:
    -کی اومدی!؟!؟خو وقتی میای به صداییی بده سکته ام دادی!؟
    خنثی نگام کرد..همونطوری که به سمت میز میومد گفت:
    -به من چه .....تو باید حواست جمع اطرافت باشه...حالا غذا چی درست کردی!!؟
    امیر همچنان با صدای پر عشوه اون پشت داشت بال بال میزد و گفت:
    -وای خاک عالم.....
    خندیدم و گفتم:
    -خفه شو امیر.....
    خندید و گفت:
    -چشم....سلام ارشا خان...میگم این به اندازه کافی حواسش جمع هست البته اگه من با این ور ورام به قول بهی بزارم حواست ملت جمع باشه....
    پشتم رو کردم به ارشاویر همونطوری که ماکارونی ور تو دیس میکشیدم شنیدم که ارشاویر گفت:
    -علیک سلام....به سلامتی....
    امیر خندید و گفت:
    -بهی چی کارم داری..خوابم میاد....بوگو....
    در حالی که سس رو روی ماکارونی میریختم گفتم:
    -اگه این ور ور کردنات اجازه و امون حرف زدن رو به من بده خرف می زنم...یه سره ور ور ور ....خودت فکت درد نمی گیره..بعد به من و صنم میگه فسیل شما دوتا...
    بین حرفام پرید:
    -ووووووووووووی....چقدر حرف می زنی بابا غلط کردم بنال خوابم میاد..
    
    -بیشعور داشتم حرف می زدم..حالا مهم نی...اهان...می خواستم بگم پرونده های حساب داری رو تو کمد اتاقم گذاشتم...فردا اگه صنم کلاس نداره با خودت ببر شرکت کمکت کنه تا یکم به حساب کتابا برسی...حالا هم برو کپتو بزار....
    خمیازه ایی کشید و گفت:
    -اوکی...شب خوش...ارشاویر خان شبتون بخیر....
    و گوشی رو قطع کرد.......
    رو به رویارشا نشستم و با هم شروع کردیم به خوردن....چند ثانیه غذا خوردنمون تو سکوت سپری شد......یهو ارشاویر گفت:
    -فردا مهمونی گرفتی!؟!؟
    سری تکون دادم و خیلی عادی همونطوری که داشتم غذا می خوردم گفتم:
    -اره...خیلی وقت بود مامان اینا رو دعوت نکرده بودم.....دلم نمیخواد گلگی پیش بیاد..نه واسه خانواده من نه تو...........
    سری تکون داد و سکوت کرد.......ادامه غذامون تو سکوت خورده شد.....
    با تموم شدن غذاش از پشت میز برخاست و اروم زمزمه کرد:
    -ممنون...
    به زور صداش رو شنیدم اما خوب همون کافی بود.....لبخندی بهش زدم و شروع کردم جمع میز....
    *-*
    *+*
    خسته خودم رو پرت کردم روب مبل و نفس عمیقی کشیدم با خودم غر زدم:
    -وای خدا...کمرم....ترکید..حالا خوبه امیر اینا خونه رو تمیز کرده بودن چند روز پیش..وای کمر...خدا داره از وسط نصف میشه...
    همینطوری پیش خودم غر میزدم که صدای چرخش کلید رو توی در شنیدم....
    لبام رو به هم فشار دادم...بیشعور نکرد امروز که مهمون داریم خونه بمونه یکم کمک کنه....زود تر از همیشه از خونه بیرون زد....نفهم حتی نپرسید خرید داری یا نه..بیشعور خر....با حرص از جام بلند شدم به سمت اشپرخونه رفتم...بالا سره غذا ها ایستاده بود و بهشون داشت ناخونک می زد....
    جلو رفتم با حرص گفتم:
    -خسته نباشییی.......امروز خودت رو خیلی تو خونه خسته کردی....
    طلبکار زل زدم بهش....از حظور و حرفای ناگهانیم از جا پرید و سر دیگ از دستش افتاد و کل اشپرخونه رو به گند کشید......با حرص چشمام رو روی هم فشار دادم و با حس کردم الانه که گر بگیرم....حس این خون اشامای گشنه رو داشتم....چشا قرمز....صورتتت لبوووووو.......از گوشا و دماغم هم بخار بیرون می زد....مثل این کارتوناااا.... همونطوری با چشمای بسته و صدایی که از عصبانیت میلرزید گفتم:
    -فقط از اشپرخونه برو بیرون ارشا......
    هول گفت:
    -بهار....
    منفجر شدم و شروع کردم به جیغ جیغ کردن:
    -خو اخه من به تو چی بگم...صبح ساعت 6 جیم زدی که ازت کار نکشم..حتی نپرسیدی خرید داری یا نه......واینستادی یه کمک بدی....الان که دیر ترین ساعت ممکن اومدی که ازت کمک نخوام......حالا اینا به کنار...کمرم خورد شد از پس اینجا ها رو سابیدم الان به گند کشیدیش......
    نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو باز کردم...خستگی از سر و روم میباربد......خدایا...
    دیگه نزدک بود به گریه بیوفتم...همونطوری که از کنار ارشا که خشکش زده بود رد می شدم تا تکه بیارم دوباره کف اشپرخونه رو بسابم زیر لب غر می زدم:
    -خدا.....یکی دوساعت دیگه مامان اینا میان من حتی نتونستم حموم برم..اینم از وضع اشپزخونه....اه.....
    تیکه رو پرت کردم جلو پای ارشا...سر دیگه رو برداشتم و شروع کردم به شستن....دوباره گذاشتم رو خروشت.....سعی کردم کمی اروم باشم...
    دستی به صورتم کشیدم و رو به ارشا که هنوز تو بهت بود و داشت من رو نگاه می کرد گفتم:
    -به جا اینکه اینجا وایسی ومن رو نگاه کنی برو دوش بگیر....حداقل تو تمیز باشی....منکه....
    خودم رو بو کشیدم.......چهره ام از بوی گندی که میداد تو هم رفت...هم بود غذا می دادم هم خاک...وضعیت داغونی بودااا.....با صدام به خودش اومد و به هیکلش تکونی داد و از اشپرخونه بیرون رفت......اه....بیشعور نگفت حداقل کمکت کنم....واییی بهار خر چه توقعی داری..هه.....که ارشا بیاد کمکت......اون عمرا بیاد....الان تو دلش داره از خوشحالی میمره که انقدر خسته اییی...والا...
    اه...این لکه چرا پاک نمیشه.......از حرص محکم پارچه ایی که دستم بود رو پرت کردم کف اشپزخونهه و زل زدم به لکه شاید از رو بره و پاک شه.....
    زیر لب داشتم به جد و اباد لکه فحش می دادم که دوتا پا گنده جلوم قرار گرفت....سرم رو بلند کردم دیدم ارشاویر پارچه رو برداشته و رو به روی من ایستاد....با سر پرسیدم چته؟!!؟!
    لب باز کرد و مهربون گفت:
    -امروز واقعا سرم شلوغ بود..هم اداره هم مطب واسه یه هفته ای که نبودیم باید کارام رو راست و ریست می کردم....به خاطر همین زود رفتم و دیر اومدم.....
    
    جلوم نشست و شروع کرد به سابیدن لکه و گفت:
    -تو پاشو برو حموم و لباسات رو عوض کن....من حواسم به غذا هست و این لکه رو تمیز می کنم...
    دیگه چشمام از اینی که بود درشت تر نمی شد...این ارشا بودواقعا!؟!؟!!؟بهش نمیاد بابا...
    ارشا مهربون شده!!؟!!؟!کمک من میکنه....ااره زمین رو میسابه...وا!؟!؟!!؟!
    همنطوری با تعجب زل زده بودم بهش که سعی داشت لکه روی زمنی رو پاک کنه که سرش رو بلند کرد و گفت:
    -بهار چرا خشکت زده...پاشو برو حموم...الان میان...بدو....
    با حرفش به خودم اومد از جام بلند شدم و شونه هام رو بالا اندخاتم....یه بار این ادم شده من چشم ندارم ببینم....خو مگه بده کمکم میکنه..از اشپزخونه خارج شدم..اخرین لحظه اروم گفتم:
    -ممنون...
    زود خودم رو تو حموم انداختم و بعد ازااینکه حسابی خودم رو سابیدم و حس کردم واقعا تمیز شدم اومدم بیرون....لباسایی روکه اماده گذاشته بودم رو تنم کردم و چادر کلدارم رو برداشتم از اتاق خارج شدم....
    ارشاویر جلو تلویزیون نشسته بود و داشت کانالا رو بالا پایین میکرد....سری به غذا ها زدم و بعد از چک کردن همه چی رفتم کنارش نشستم...زیر لب گفت:
    -عافیت باشه....
    بهش نگاهی انداختم....نگاهش به تلویزیون بود اما فکرش نمی دونم..
    -ممنون....نمی خوایی بری حموم؟!
    سری تکون داد و بدو اینکه نگام کنه گفت:
    -نه..صبح دوش گرفتم..همون کافیه..دیگه نیازی نی...
    لحنش رو عوض کرد و عادی گفت:
    -کارات تموم شد دیگه چیزی نمونده انجام بدی!؟!؟!
    سری تکون دادم.....دهن باز کردم حرفی بزنم که صدای ایفون بلند شد....دهنم رو بستم از جام بلند شدم و نگاهی به صفحه ایفون انداختم....مامان سوگند و بابا بود...
    گوشی برداشتم و گفتم:
    -سلام مامان.سلام بابا....بفرمایید....
    در رو تیک زدم...رو به ارشاویر گفتم:
    -مامان سوگند و بابا ان....
    اورم اضافه کردم:
    -حواست باشه سوتی ندیاا....حوصله غر غرای مامان رو ندارم...یعنی واقعا کششش رو ندارم...
    بی حرف سری تکون دادو از جاش بلند شد و همراه من به استقباال مامان اینا اومد....مامان رو در اغوش کشیدم و محکم بغلش کردم...با شوخی خودش رو بیرون کشید و گفت:
    -ور پریده لهم کردی...ابلمو شدم....برو گمشو کنار بیام تو....
    خندیدم و با اعتراض گفتم:
    -ااا....مامان....
    زیر لب کوفتی گفت و با ارشا خیلی گرم سلام و احوال پرسی کرد و وارد سالن شد.... بعد از مامانبابا پا توی خونه گذاشت....سرم رو پایین انداختم و عقب رفتم...
    زیر لب گفتم:
    -سلام بابایی..خوش امدین... خیلی سرد گفت:
    -سلام...
    خودم جرئت دادم و اضافه کردم:
    -دلم براون تنگ شده بود بابا.....
    پوزخند فقط جواب این ابزار احساسات صادقانه و دخترونه ام بود...
    از کنار رد شد و خیلی گرم با ارشاویر احوال پرسی کرد....
    اهی کشیدم....قلبم خیلی وقته که شکسته...اطرافیانم حتی به این قلبم له شده و پورد شده هم رحم نمیکنن.....نمی دونم چرا یاد اون رو افتادم...همون روزی که با شوق وارد خونه شدم اما...

    ((تا وارد سالن شدم..یعنی همون قدم اول رو که برداشتم یه سمت صورتم سوخت...با بهت به بابا که رو به روم ایستاده بود..ار عصبانیت می لرزید....مامان با جیغ از جاش بلند شد و زد تو صورتش:
    -وحید چی کار به دخترم داری....
    اما بابا با خشم انگار فقط من رو می دید و هییچ صدایی رو نمی شنید.....مهم نبود اون سیلی..از روی دلتنگی بود صد در صد....لبخند زدم و گفتم:
    -بابایی دلم براتون خیلی تنگ شده بود....
    با حرفی که بابا زد واقعا دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم:
    -اما من دیبگه هیچ دختری ندارم....از این خونه برو بیرون..دلم نمی خواد دو روز دیگه برگردن بگن وحید انقدر بی غیرت بود که دختر ه*ر*ز*ه از رو تو خونه راه داده.....
    

    مامان خودش ور بهم رسوند و با بغض گفت:
    -وحید این چه حرفیه داری به دختزم ن می زنی!؟
    ای دفعه باربد بود...صدای باربد جواب حرف مامان بود:
    -مامان خانوم...شوما این دخترت رو انقدر پرو کردی که تونسته چنین کارایی بکنه بعدم با پرویی تو رومون وایسه....ه*ر*ز*گی هاش رو گرده الان یادش اومده مادر داره..پدر داره...برادر داره....
    در کمال تعجب من مامان ه سمت تک سپرش خیز برداشت و در صدم ثانیه سیلی روی صورتش فرود اورد..باربد مات و مهبوت به مامان نگاه کرد....مامان انگشت اشارش رو به سمت باربد گرفت و و هوا تکونش داد:
    -تا وقتی من زنده ام تو این خونه دارم نفس می کشم...کسی حق نداره به دختر پاک تر از گل من از این تهمت ها بزنه...
    باربد فریاد زد:
    -مامان..شما هم کنار ما اون عکس ها رو دیدین....شما هم اون حرفا و اون فیلم ها و اون صدا ها رو شنیدی....چطور می تونی انقدر راحت از گ*ن*ا*ه های نا بخشودینی این بگذری؟
    مامان فریاد زد....برای اولین بار تو تمام عمرم بود که مامان رو این طوری می دیدم:
    -با هر دوتاتونم..هم با تو باربد هم با شما وحید.....به خداوندی خدا که بالا سرمه....هر سه تاتون برام به یه اندازه عزیزین اما اگه فقط فقط یه بار دیگه از این حرفا تو این خونه به دختر پاک تر از گل من بزنین برای یه دقیقه هم تو این خونه نمی مونم....
    جا خوردم....واقعا...هیچ وقت انتظار چنین استقبالی از عزیز ترین کسام نداشتم...بابام جلو اومد و گفت:
    -سوگند چرا داری مثل کبک سرت ور زیر برف می کنی.....
    واینستادم تا بقیه حرفا رو بشنوم...دیگه من هیچ جایی تو این خونه نداشتم....سر بلند قدم بر م داشتم اما از درون...روحم...قلبم...خم شده بود...کمرم هم شده بود...خم به ابرو نیاوردم اما کمرم خم شده یود....راستی خم ابرو بیشتر خودش ور نشون می ده یا خم کمر؟!؟
    کل بدنم درد می کرد...دردی که حتی زیر شکنجه هایی که تو ویلایی کریم می شدم نداشت...روحم درد می کرد....
    بی توجه به رضا که داشت با تعجی نگام می کرد به سمت انتهای حیاط قدم برداشتم و فقط جلوم ور نگاه می کردم...خم به ابروم نیاوردم و با جدیت قدم ها محکمم رو روی زمین میکوبیدم....
    -بهار مامان کجا می ری؟!
    برگشتم...نگرانی و ناراحتی رو تو نگام مامان می دیدم.اما باربد می خندید...بابا پوزخند می زد:
    -مامان..بعد از 10 سال برگشتم دل تنگیم رو رفع کنم از عزیزترین کسام....رفع شد مامان قشنگم...این رو فهمیدم که دیه اینجا جایی ندارم....
    ادامه دادم:
    -بابا وحید..دلم برای ب*و*س*ه های پدرانتون تنگ شده بود..اما لایقش نیستم..مثل اینکه....داداش باربد دلم واسه کل کلامون تنگ شده بود...اما مثل اینکه دیگه اجی بهارت نیستم....جایگاهم از بین رفته....خداحافظ...))
    -بهار خانوم...خانوم...چایی نمیاری؟!
    با صدای ارشا به خودم اومدم...

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 430
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,270
  • بازدید ماه : 14,228
  • بازدید سال : 141,331
  • بازدید کلی : 11,638,471