close
مجتمع فنی تهران
رمان تاوان شکستنم قسمت پنجم
loading...

رمان فا

خندیدم و اون روز رو به یاد اوردم:    ((چند ماهی بود که از خانواده ام جدا شده بودم در به در دنبال راه واسه نفوذ به اون گروه می گشتم...یهو…

رمان تاوان شکستنم قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 295 یکشنبه 23 آبان 1395 : 15:6 نظرات ()

خندیدم و اون روز رو به یاد اوردم:
    ((چند ماهی بود که از خانواده ام جدا شده بودم در به در دنبال راه واسه نفوذ به اون گروه می گشتم...یهو یه روز خیلی اتفاقی بدون اینکه از قبل خبر داشته باشم رضا جلو راهم سبز شد...خب فقط رضا و سرهنگ از کاری که می خواستم انجام بدم خبر داشتن...بهم گفت تنها کار کردن فایده نداره و بهتره چند نفری که به گفته سرهنگ مورد اعتماد هستن رو بیارم تو گود....گفت مورد اعتمادن اما خوب...نیاز به جرغه دارن...خلاصه ادرس یه دختر رو بهم داد...گفت:
    -نفر بعدی رو همین روزا پیدا می کنم و خبرت می دم..........................

  
    فرداش رفتم دنبال اون ادرس...گفته یه دختره..با چمایی سیزی لجنیی جندش....وایی خدا))
    خندیدم و گفتم:
    ((هیچ وقت اون لحظه ایی که رضا سبز لجنی چندش رو گفت یادم نمیره..خیلی قیافه اش باحال بود...))
    صدای قهقه بلند امیر و اعتراض صنم با هم ترکیب شد....
    صنم اعتراض کرد:
    -ااا..بهار چشمایی من سیزه بسته ایی..خیلی نازه...وایسا به ارام میگم حال این اقا رضاتون رو بگیره...
    با خشم برگشت سمت امیر که داشت صندلی ماشین رو از خنده گاز می گرفت و بهش چشم غرنه رفت و گفت:
    -مرگگگ...چه خوششم اومده..حالا وایسا موقع حال گیری تو هم میرسه......
    خندیدم و ادامه دادم:
    ((هیچی دیگه..از روی ادرس راه افتادم...رسیدم به یه خونه...وای هیچ وقت یامد نمیره چه محله و منطقه داغغونی بود....خیلی بد و بود و باید به صنم افرین گفت که تو اون اشغال دونی دووم اورد..... القصه.....محکم در زدم....با مشت هی می کوبیدم به در...در اخر صدایی یه زنی اومد که جیغ می زدو نمی دونم به کی می گفت:
    -زلیل مرده خبر مرگت برو اون در کوفتی رو باز کن الان از جا درش میاره دیگه...
    هیچی چند ثانیه نگذشته بود که صدایی لخ لخ دمپایی کف حیاط به گوش رسید...چند ثانیه بعد در با لگد باز شد...
    از پایین شروع کردم به وارسی کردن شخص مقابلم:
    -جوراب مردونه...دمپایی قدیمی پلاستیکی جلو باز..مردونه...شلوار 6 جیبه....پیرهن مردونه که زیر یه کاپشن مردونه لت و کهنه بیرون زده بود...و در اخر...یه صورت چرک و کثیف با چشمایی سبز تیره...لایه هایی از خاکستری داشت...خودش بود..همونی که رضا گفته بود...البته به کلاه کپ کهنه هم سرش بود...چند تره موهاشم اطراف ریخته بود....با صدای لاتی دختره به خودم اومد و دست از تجزیه تحلیلش برداشتم:
    -هوییی ابجی...خوردی مارو.....کاری داشتی؟!!؟
    فقط نگاش کردم...یه پوزخندی زدم...صنم فکر کرد که به وضع اون زدم..اما من یه افکار داغون خودم پوزخند زدم...عصبی پرید جلو گفت:
    -ههوووو زنیکه چه مرگته!؟!؟زرت رو بزن و برو رد کارت....
    پوزخندم رو عمیق تر کردم و گفتم:
    -صنم توی؟!!؟
    با لحنی بدی گفت:
    -گیریم که من باشم زحمتت؟!!؟
    خندیدم و محکم پرتش کردم سمت دیوار و وارد خونه شدم...چنتا پله رو بالا رفنتم....وارد حیاط اون مرغدونی شدم..))
    روبه صنم گفتم:
    -البته ببخشید و لیو اقعا کم از مرغ دونی نداشت...
    صنم سرش رو تکون و داد و من دوباره شروع کردم:
    ((یه زن کنار حوض نشسته بود و نمی دونم چی کار میکرد..با ورود من به حیاط دست از کار کشید و عین لاش خورد زل زد به من...بی توجه به اون رو به صنم گفتم:
    -کجا زندگی می کنی؟!؟!
    -تو رو سنن!؟!
    عصبی گفتم:
    -د بنال دیگه نمی خوایی که جلو این لاش خورد حرف بزنیم؟!!؟
    یه زنه اشاره کردم...سری تکون داد و به اتاقی راهنمایی کرد...اصلا دلم نمی خواد اونجا رو توصیف کنم و احتمالا صنم دوست نداره اونجا رو به یاد بیاره..خلاصه کمی باهاش حرف زدم...گفتم ادم می خوام...کمک می خوام و کسی بهتر از تو نیست...تقسی کردو در اخر گفت یه مسابقه بزاریم...
    با اعتماد به نفس قبول کردم..با پوزخند گفت:
    -خانوم کوشول ناخونا خش برنداره هانی...
    داشت مسخره ام می کرد..عصبی به سمتش خیز برداشتم که بین راه دستم رو گرفت و رو به پشت پیچوند...بد جلو رفته بودم..بدون فکر....قبلول داشتم.....اما...منم بهار بودم و چند وقت تمرین زیاد داشتم...
    خندیدم و گفتم:
    -نه..یه عرضه هایی هم داری...بریم حیاط...جا باز تره...
    خندید و دستم رو ول کرد...رفتیم تو حیاط..کارد گرفیت چادر سرم بود..اما دست وپام رو نمی بست...یا پوزخند نگام کرد...با اعتماد به نفس بهش زل زدم...اگه با برنامه پیش می رفتم پیروز بودم حتما...شکی نبود توش....
    خلاصه یه جیغ زد و پرید جلو...مشتش رو پرت کردم سمتم که دفع کردم...سعی می کردم حملاتش ور دفع کنم..بی برنامه و بدون حساب و کتاب چندتا کار انجام می داد که اسون ترین راهش دفع کردنش بود....یه چند دقیقه گذشت..با پوزخند به صنم که مثل یه باحالی همش مشت و گلد ول می کرد گفتم:
    -بسه بچه جون خسته ام کردی...
    
    گیج زل زد بهم....یه مشت زدم تو شکمش و دومین رو زدم پای چشماش....کلاه گپش افتاد و خرمن خرمن مو های طلایی با رگه های قهوه ایی از اطرافش بیرون ریخت..
    کاری به موهاش نداشتم..خودم دختر بودم و مو یه نقطه ضعف...چیزی تا تسلیم شدنش نمونده بود که یهو ازیکی از جیب ها شلوارش یه چاق ضامن دار بیرون کشید...توقع داشت با بیرون کشیدن این چاقو عقب بکشم...اما پوزخند زدم و گفتم:
    -اینا برات خوب نیست کوچولو...دستت رو زخم می کنی...
    پرید جلو و چاقو رو بی هوا تکون داد...با پام یه ضربه محکم به دستش زدم که چاقو افتاد..دستش رو گرفتم و از پشت پیچوندم....پسبوندمش به دیوار و تو گوشش گفتم:
    -شکست خوردی خانوم کوچولو....
    یکی از پاهاش ور تکون داد که لگد دوباره ول کنه اما به موقع گرفتمش...تو گوشش خندیدم و نگاهی به قیافه اش که از حرص جمع شده بود انداختم..دستش و ول کردم و گفتم:
    -برو وسایلت رو جمع کن بیا راه بیوفتیم..
    از درد دستش اشک تو چشماش جمع شده بود اما زود خودش رو جفت و جور کرد و رفت وسایلش رو بشمار سه جمع کرد و اومد....
    خلاصه بین راه هی حرف زدم و حرف زدم تا یخ خانوم واشه اما در اخر با اون لحن مسخره اش گفت:
    -ببین دختر خانوم...اگه از ننه بابات قهر کردی اومدی داری این کارا رو می کنی که بهشون ثابت کنی کسی هستی بهتره بکشی کنار....بزن کنار من پیاده شم...پول این چند ساعت وقتی رو که به خاطر شوما تلف کردم و هم نمی خوام...فقط برو رد کارت...
    فقط به روش لبخند زدم و گفتم:
    -بیخیال..نه...نترس نه از ننه بابام قهر کردم نه می خوام خودم رو به کسی نشون بدم...اومدم انتقام بگیرم دختر سرهنگ رضایی...و سروان مرتضوی...
    با تعجب بهم نگاه کرد....با تته پیته گفت:
    -تو...تو...تو کی هستی.....!؟!؟
    خندیدم و گفتم:
    -حالا یکم زود نیست واسه این سوالا دختر خانوم؟!؟!؟!وایسا برسیم خونه....صحبت می کنیم....
    خلاصه این دفعه مظلوم نشت سرجاش و اصلا حرف نزد...رسیدیم به عمارت....از طرف ستاد داده بودن واسه این ماموریت....اتاقش رو بهش نشون دادم...کمی باهاش حرف زدم...از پدر و مادرش گفتم....گفت نه..نمیخوام...من اگه می خواستم خودم رو تو خطر بندازم وغیره...خودم می رفتم و اون اشغال دونی مخفی نمیشدم..انقدر گفتم و گفتم تا راضی شد.اونم فقط و فقط به خاطر پدر و مادرش........همش بهم ربط داشت..پدر و مادر صنمم دقیقا تو عملیاتاتی که مربوط به همون باند میشد یه قتل رسیدن....خلاصه..کمکم باهام راه اومد...
    هر روز باهاش تمرین می کرد....باید اماده می شد واسه کاری که ما میخواستیم انجام بدیم....کم کم بهم اعتماد کرد و شد خواهرم و شدم خواهرش....))
    نگاهی به امیر که از خنده اون عقب کبود شده بود و صنمی که تو هپروت فرو رفته بود کردم...خندیدم و به ارشاویر تماس گرفتم:
    -ارشاویر؟
    -بله!؟!
    -میگم دیگه از اون ماشین خبری نیست..تو تاریکی گم شد...البته فکر کنم پیچید توی یکی از فرعی ها سر راه.....
    پوفی کرد و گفت:
    -فکر کنم اصلا با ما کاری نداشت...الکی خودمون رو نگران کردیم..
    اومد تلفن رو قطع کنم که با صداش دوباره گوشی رو روی گوشم گذاشتم:
    -بله!؟!
    من منی کرد اما گفت:
    -اگه خسته ایی میخوایی بگم باربد بیاد جای تو!!؟!
    خندیدم و گفتم:
    -نه..ممنون....
    صنم تازه از هپروت در اومده بود...با خنده و حرص گفت:
    -حالا دارم برات امیر خان...بهار بهار اولین بار که این رو دیدی تعریف کن...
    از به یاد اوردی اون روز خندم گفت...
    امیر گفت:
    -بهار یادت میاد اولین باری که هم رو دیدیم کی بود؟!!؟
    لبخندی زدم و گفتم:
    -اره...خوب یادمه..حتی با جزیات....البته باید بگی اولین باری که من تو رو دیدم یا تو من رو دیدی...
    متعجب گفت:
    -مگه تو قبل از اشناییمون من و دیدی؟!؟!
    -اره...دیدمت...یه پسر سوسول که فقط ادای لاتا رو در میاورد والکی قلدرم بلدرم میکرد...اما اقا...
    این دفعه قهقه صنم بالا رفت و شروع کرد به مسخره کردن و کری خوندن واسه امیر....و اعتراض امیر....
    بین حرفای چرت صنم پریدم و گفتم:
    -البته...ببین اینم اضافه می کنم که خیلی..ببین تاکید می کنم..خیلی بهتر از یه گربه کوچولو بودی که فقط بلند بود لنگ و لگد ول کنه...
    این دفعه صدای قهقه امیر بلند شد...صنم با اعتراض مشتی اروم به بازوم زد و گفت:
    -ااا...بهار داشتیم..جبهه دشمن رو گرفتی!؟!؟
    این دفعه صدای قهقه منم بلند شد...
    
    امیر مشتاق خودش رو جلو کشید و گفت:
    -خب..خب می گفتی..بقیه اش..
    اون روز رو به یاد اوردم وشروع کردم به گفتن:
    ((بعد از چند روز که صنم رو پیدا کردم رضا دوباره برگشت و این دفعه یه ادرس دیگه بهم داد...گفت به شدت سرتق تر و لجبارتر و احمق تر از صنمه..))
    صنم بین حرفام پرید و گفت:
    -واقعا رضا از چنین کلماتی استفاده کرد؟!!
    اخمام به خاطر نشسته پریدنش بین حرفم تو هم رفتم...با اخم گفتم:
    -نه خیر..خودم از حرفاش این برداشت رو کردم و واقعا هم برداشت درستی بود....
    از تو ایینه به امیر چشم غرنه رفتم که دستش رو به حالت تسلیم بالا اورد و گفت:
    -به من چه!؟منکه حرصت ندادم!...اصلا ببخشید من غلط کردم...!!!
    صنم با کنجکاوی گفت:
    -اینجا چه خبره؟!!؟چی شده!؟!؟بگو دیگه بهار...بابا مردم از تعجب!!..
    
    سر تکون دادم و دوباره غرق شدم تو گذشته:
    ((یه روز کامل نشستم فکر کردم....با اون ریخت و قیافه شبیه خواهرا بودم تا کسی که دنبال انتقامه....خلاصه...رفتم تو فکر...دلم می خواست یه قیافه متفاوت داشته باشم...من بهار بودم...من باید تک می بودم... و بودم...دلم نمی خواست شان چادر رو با رفتن به این جاها پاین بیارم و البتهع خودم هم تحمل اینکه بدون چادر این ور اون ور برم رو نداشتم...پس رفتم دنبال اون چیز که می خواستم..انقدر گشتم و گشتم تا بالاخره اون چیزی که می خواستم پیدا کردم....چادر شنل دار....شنل اونقدر بزرگ و بلند و کامل بود که هیچ رقمه مشکلی نداشتم...روی سرش هم یه شکل کلاه قرار داد و واقعا باهاش راحت بودم...دو مدل خریدم..یکی مشکی ساده یکی دیگ هم مشکی طرح دار واسه مهمونی هایی که حتما می رفتیم....همون روز بعد از اینکه تیپم رو با اون چادر معرکه تکمیل کردم یه سمت پاتوق بجه سرتقه حرکت کردم....با اعتماد به نفس..اخم و بد خلقی وارد پاتوق اون موجود سرتق احمق شدم....یه گوشه نشستم...دقیقا جایی که تمام اون محل نفرین شده زیر نظرم باشه...دخترای معصوم که از این چایی خونه فرستاده می شدن به دبی....خیلی کثافت کاری های دیگه اما....اما با هدفی که در پیش داشتم حتی این قهوه خونه به گند کشیده شده هم نابود می شد....
    چند ساعتی نشسته بودم..کلافه دستام رو توی هم مشت کرده بودم و منتظر بودم اون فرد مورد نظر وارد بشه....بالاخره جواب انتظار هام داده شد...نمی دونم چرا..اما بهم الهام شده بودکه الان میااد...کل هیکلم چشم شده بود و زل زده بودم به درِ درب و داغون اون کافه.....چند ثانبه نگذشته بود که در کافه با ضرب باز شد..به جای اینکه یه احمق تخس وارد بشه دوتا هم شکل هم قد وارد شدن... اما یه فرق خیلی مهم داشتن....یکیشون که لباساش سورمه ایی بود مثل وحشی ها فریاد زد:
    -هی....چایی بیار....
    به سمت گوشه قهوه خونه رفتن...به سمت یکی میز ها که پر بود رفتن..دوباره همون پسره..لباس سورمه ایی مثل خر عر زد و گفت:
    -هی یارو نمی دونی شاه این قهوه خونه ما دوتاییم...و باید بالا بشنیم...هری
    و با تمسخر به اون سمتی که اون پیر مرد نشسته بود اشاره کرد...پیر مرده با قلدری گفت:
    -هی پسر جون هم سن باباتم احترام بزار...بعدم
    با تمسخر نگاهی به قیافه ون تیپ سورمه ایی انداخت و گفت:
    -تو...پادشاه.....بیشین باو....
    به معنای واقعی کلمه پسر سگ شد...به سمت پیر مرد هجوم برد..حالا خوبه پیره مرده خوب بلد بود حالش رو بگیر...
    اما کاری به اون نداشتم..رفتار اون یکیه...تیپ مشکیه برام عجیب و جالب بود....چهره اش سر و بی خیال بود.....بی خیال اطراف ور نگاه می کرد...نگاش که به من افتاد نمی دونم چرا حس کردم چشماش..مردمکش از شرمندگی داره می لرزه...
    خیلی عجیب بود جلو نمی رفت و هیچ کمکی به اون یکی قوله نمی کرد..پیره مرده دیگه داشت کم می اورد..با اولین مشتی که تو صورتش خورد شل شد و رفت زیر مشت و گلد اون پسره....اون یکی هم سرش رو پایین انداخته بود و زل زده بود به کف زمین....
    درسته پیر مرد ادم درستی نبود و معلوم بود هراز تا کثافت کاری میکنه اما ما مسعول نیستیم که واس کسی مجازات انتخاب کنیم....
    از جام بلند شدم...خیلی خونسرد قدم جلو گذاشتم..انگار اون یکیه زوم کرده بود رو من چون تا از جام بلند شدم سرش رو بلند کرد و زل زد به من....نمی دونم حس کردم ترسید...زیر لب زمزمه کرد:
    -جلو نیا....
    لبخند زدم...سریع محو شد لبخندم...با خونسردی رو به اون پیرهن سورمه ایی با دادگفتم:
    -هی یابو....جمع کن بیرون هر گ*ه*ی می خوایی بخور....
    پیر مرده رو بلند کرده بود....تا صدام رو شنید مشتش از یقه پیرمرده باز شد و با چشمای به خون نشده..با یه نیشخند زشت به سمت من اومد...رو به روم قرار گرفت..با لحن چندشی گفت:
    -چیزی گفتی ابجی؟!؟!
    اون یکیه با هول و ترس از جاش پرید...اما من با لبخندم زل زدم تو چشمای قول رو به روییم.....انگار حس کرد تمسخر نگاهم رو چون یهو سرخ شد و نعره کشیید...اما من همچنان خونسرد زل زده بودم بهش........حس کردم چشماش داره برام خط و نشون می کشه....یه پوزخند زد....
    همچنان خونسرد.....پوزخند زدم که از صداش اون یکیه با ترس نگامون کرد...با تمسخر رو به اون سورمه ایی گفتم:
    -هنوز کوچولویی خاله جون...مامانت کجاست؟...گمش کری داری قلدرم بلدرم می کنی؟!!؟خاله جون..اخی...
    دو بار پوزخند زدم...تو صدم ثانیه لبخند پوزخند نیش خندش دود شد رفت هوا....اتیش گرفت چشماش....رگ گردنش بیرون زد...دستاش رو برد بالای صورتم.....
    همچنان خونسرد زل زدم تو چشماش.....پوخندم رو عمیق تر کردم....زل زد تو چشمام....دستش هنوز همون بالای سرم موند....انگار تو چشمام مسخ شده بود...فقط زل زده بود تو چشمام...دستاش هنوزبالای صورتم بود و اماده بود روی گونه هام بشینه...هنگ کرده بود و فقل شده بود تو چشمام....
    با تمسخر و صدای بلندگفتم:
    -خاله جون دستات رگ به رگ نشه اون بالا نگهش داشتی....
    
    همراه با جمعی که دورمون جمع شده بودن بهش خندیدم...تازه با خنده و حرفای من به خودش اومد و چشم از من برداشت...اما اون یکیه وقتی خنده بقیه و حاظر جوابی من و البته خشک شدن داداشش رو دید..شونه بالا انداخت و دوبار سر جاش نشست...
    پیرهن سورمه ایی در حالی که از خشم میلرزید رو به جمعیت فریاد زد:
    -به چی می خندیدن هری...برین گمشین به کثافت کاریاتون برسین...
    نمی دونم چه زهر چشمی از اون ملت گرفته بود که سر سه سوت متفرق شدن....
    اما من بی توجه به اون به سمت میز و صندلیم رفتم و دوباره روش نشستم....
    بی خیال به ادامه چایی خوردنم رسیدم...اما زیر چشمی حواسم بهش بود.. اون سورمه ایی از حرص یع لگد به پایه تخت زد که از جمع شدن صورتش فهمیدم خودش هم دردش گرفته..با رص به سمت میزی که من نشسته بودم قدم برداشت و اون یکی هم دنبالش...
    چند ثانیه نکشید که صندلی پلاستیکی رو به ورم یکیش اورم اون یکی با فشار و ناشیگر عقب کشیده شد.....دو قلو ها رو به روم نشستن....یکشون اروم اروم...اون یکی دیگه هیز و چندش....
    زل زده بود بهم...حتی با وجود چادری که کاملا گشاد و بزگ بود داشت بدنم رو بررسی می کرد...با اینکه زیر نگاش کلافه بودم اما با خونسردی داشتم چاییم رو می خوردم و زل زده بودم به اون یکیه ارومه....نگاش خیلی دل نشین بود..خیلی...
    اون چندشه به حرف اومد و گفت:
    -خاله جون در رفتی...ترسیدی!؟!
    مگام رو بهش دوختم..سرد خونسرد...با پوزخند عمقی گفتم:
    -زیر می بینمت بچه جون..برو با بزرگ ترت بیا...
    دوباره عصبانی شد....با خشم از جاش بلند شد و مشتش رو محکم کوبید...این دفعه نتونستم از این غلدرم بلدرم ها مسخره اش بگذرم و شروع کردم به قهقه زدن...همین...
    خب حق داشتم..واقعا خنده دار بود...واقعا...نمی تونستم جلو خودم رو بگیرم...اما انگار اون منتظر همین بود تا دوباره سگ شده...از روی صندلی مثل خر پرید و به سمتم قدم برداشت..اما من همچنان با صورتی که هنوز اثرات خنده روش بود به استکان چاییم زل زده بودم.....قل مشکیه دستش رو گذاشت رو شونه ی اون یکیه و کمی فشار داد و گفت:
    -بسه دیگه ارش...چرا احمق بازی در میاری؟!اون یه زنه...زنا هم عادت دارن چرت و پرت زیاد می گن....تو ک نباید با دوکلوم حرف از کوره در بری....
    نمی دونم چرا..نمی دونم واقعا..رو به اون یکی که هنوز اسمش رو نمی دونستم که لبخند از روی رضایت زدم و چشمام رو باز و بسته کردم...
    اون یکیه که اسمش ارش بود با لبخند گفت:
    -اهوم..راست می گی داش امیر...درست میگی...اون زنه و زنا هم حالیشون نیست چه زری می زنن....منکه نباید با یه وق وق این توله از کوره در برم....
    با اینکه به خاطر استفاده از کلمه وق وق و توله و بقیه شر و وراش خیلی حرصم گرفته بود اما سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم...گفتم:
    -نه خوبه..یه عرضه هایی دارین...مخصوصا تو امیر....خوب بلندی چه موقع چی کار کنی...اما تو..
    با انگشت اشاره به ارش اشاره کردم و گفتم:
    -مثل اون یکی قلت باهوش نیستی..زود کنترل خودت رو از دست می دی....تصمیمات عجولانه میگیری....و ضرر هم میکنی...
    ایندفعه امیر مشکوک نگام کرد و ارش با حرص زل زد تو چشمام..اما من بی توجه خودم رو متوجه نگاه امیر کردم...
    از جاش بلند شد و کمی به سمت جلو یا من مایل شد...تو همون حالت گفت:
    -مشکوک می زنی....چی می خوایی؟!!؟
    درسته..هرگز از اون قل ساکت و باهوش انتظار همچین رفتاری رو نداشتم اما بازم نصبت به اون یکی احمق درست تصمیم گرفته بود...کامل و عاقلانه..
    به روش فقط لبخند زدم...ارش دوباره جوشی شد و گفت:
    -دِ چی میگی هی بدم به دقیقه لبخند لبخند لبخند بابا فهمیدیم بلندی بخندی...حالاهم هری اگه کارت تموم شد..
    به در قهوه خونه اشاره کرد....خیلی پرو بود...زیادی حرف می زد و به قول خودش وق وقش ور مخم بود...این به درد من نمیخورد...من ادم میخواستم نه حیوونی مثل ارش...قرار بود از این به بعد این زیر دست من باشه و از دستورات من اطاعت کنه اما اینطوری که معلوم بود من شدم زیر دست این یابو...خیز برداشتم سمتش و از بین دندون غریدم:
    -هی ببین توله..من همیشه انقدر اروم نیستم..بهتره پا رو دم من نذاری...وگرنه بد میبینی...
    خندیدو و در اخر با تمسخر گفت:
    -هه...از تو جوجه بد می بینم...تو حتی بلند نیستی دماغت رو بالا بکشی....فوفول...
    امیر فقط سرش رو از روی تاسف تکون داد و اروم تکیه زد به پشتیه صندلی...
    نمی دونم شاید از بی عرضگی اون یکی قله خبر دار بود...شاید هم به من اطمینان پیدا کرده بود...نمی دونم هرچی بود اون رفتارش برام یه پوئن مثبت بود و انرژی زا...
    رو به ارش گفتم:
    -می خوایی بدونی فوفول کیه!!؟با یه مبارزه چطوری؟!!
    خندید...سر خوش...پر تمسخر...گفت:
    -د بچه جون من دستم رو همبه تو بزنم تو میمیری....بعد می خوایی با من مبارزه کنی..حالا فاکتور از اینا با این چادر چاقچول!؟!هه..
    از جام بلند شدم...از کنارش رد شدم به فرانسه گفتم:
    -احمق...
    امیر لبخندی زد..انگاربرای تایید حرفم بود...
    
    به سمت وسط قهوه خونه که خالی و محل مناسبی واسه مبارزه من بود رفتم...گارد گرفتم و با صدایی بلند گفتم:
    -اگه می ترسی می تونی نیایا..من بچه ترسو به دردم نمی خوره...
    با خشم بدون در نظر گرفتن تاکینک و نقشه قبلی به سمت حمله کرد..بی هوا و بدون توجه به هیچی ظربه می زد...
    ظرباتش رو دفع می کردم و عیب و ایرادات کارش رو با صدای بلند می گفتم...باید یکم ادم می شد و به خودش میومد..
    با اخرین ضربه ام که تو صورت و البته دماغش فرود می اومد با کمر به زمین برخورد کرد و اون لحظه بود که کمی فقط کمی حس کردم زیاده روی کردم اما خوب حقش بود..هر کی با بهار در افتاد ور افتاد..بد حرصم رو در اورده بود و منم حرصم رو خالی کردم دیگه..خو به من چه...
    امیر تند به سمتش دوید و از جا بلندش کرد...زیر لب هی بهش غر می زد:
    -چقدر بهت باید یاد بدم چطوری حمله کن...حتی این کارو هم درست انجام نمی دی..حقته همینجا ولت کنم جون بدی..کسی سگ محلت هم نمی کنه بدبخت...
    ارش رو پشت میز نشوند..خودش هم کنارش...منم رو به روشون نشستم و منتظر شدم برام چایی بیارن...
    صدای ناله های ارش رو نِروَم بود اما خوب بلایی بود که خودم سرش اورده بودم و باید تحمل می کردم تا دهنش رو ببنده.
    .با صدای امیر سرم رو بلند کردم و عمیق و طولانی تو چشماش زد زدم..گفت:
    -چی میخوایی؟!!دختر زرنگ و با عرضه ایی هستی...هدفت چیه!!؟
    از تو چشماش تجربه و دنیا دیدگی ور حس کردم..خام نبود..مثل ارش خوش گذرون نبود...
    وقتش بود کمی جدی باهاشون حرف می زدم...ضرب دستم رو نشون اون یکی داده بودم و دیگه زیادی قلدم بلندم نمیکرد...
    رو به امیر که با جدیت تو چشمام خیره شده بود و منتضر شنیدم حرفام بود گفتم:
    -هدف من هدف شماست....شما دوتا واسه چی اینجایین!؟!واسه چی دوتا پسر که تو ناز و نعمت بزرگ شدن باید اینجا با این ریخت و قیافه باشن...
    گیچ شد...با خنگی گفت:
    -منظورت چیه؟!در مورد چی حرف می زنی؟!
    کلفه گفتم:
    -ببین داداش من ادم شناس خوبی ام..فاکتور از اون کل زندگی و جدت و اباد شما دوتا رو می شناسم..از هدفت گرفته تا حتی ساعت تولدتون...می خوایی ثابت کنم!؟
    سکوت کرد...
    ادامه دادم:
    -تو بچه دومی هستی..وتو ارش تو بچه اخری هستی...ارام از هر دوتا شما بزرگ تر بود...از ارش 20 دقیقه و از امیر10.....با هم بزرگ شدین..با اینکه ارام خواهر بزرگه بود اما دوتا داداش سعی میکردن مراقب خواهرشون باشن و غیرت به خرج بدن...
    جلو رفتم و اروم گفتم:
    -مادر سروان و پدر سرهنگ ایزدی....
    دوباره عقب کشیدم..به ارش اشاره کردم و گفتم:
    -به خاطر بازیگوشی و دختر بازی های تو ارام از دست رفت..روزی که نوبت تو بود از خواهر بزرگ تر مراقبت کنی اونم به خاطر اینکه مامان و بابا به خاطر یه پرونده خیلی مهم تهدید شده بودن تو رفتی سراق دختر بازی و از ارام غافل شدی...و اونا هم..دقیقا همونااایی که مامان و باباتون ازشو می ترسیدن و نگران جون دختر بزرگشون بودن از فرصت و غفلت ارش استفاده می کنن و ارام رو با خودشون می برن...میترا خانوم و اقا رضا برای نجات تک دخترشون و تکمیل بودن همشیشگی سه قولوهای افسانه ایی جونشون رو به خطر می ندازن...اما بازم اقا ارش خرابکاری میکنه...تو مستی حرفایی می زنه که جون پدر.مادر...خواهرش رو میگیره...واما امیر خان.....بازم بگم!؟
    از خشم می لرزید...اون پسر اروم...الان داشت از خشم و نفرت می لرزید...شرمگینی و غم از دست دادن پدر.مادر.خواهر رو تو نگاهش خوندم اما....
    اما ارش نه...زل زده بود تو چشمام...بعد از پایان حرفام فقط شونه بالا انداخت...حتی ذره ایی هم خودش رو مقصر نمی دونست و عذاب نداشت...نمی شد..همون لحظه تصمیم گرفتم با این نمیشه کار کرد..اما امیر...از خشم مشتش رو وری میز خالی کرد....از بین دندون غرید:
    -چی میخوایی؟!از این حرفا میخوایی به چی برسی؟!
    از جام بلند شدم...لبخندی خواهرانه اما مهربون و ارامش بخش زدم...لبوان اب رو برداشتم و دستش دادم...همون بین گفتم:
    -هدف من و تو یکیه..انتقام....کمک می خوام...هستی!؟
    لبوان اب رو تا ته سر کشید و روی میز گذاشت پشتش رو بهم کرد و گفت:
    -هستم...چطوری پیدات کنم...
    لبخند زدم...نافذ نگاش کردم..از پشت میز بلند شدم..به سمت در رفتم...پشت سرم دوید و گفت:
    -چطوری پیدات کنم؟!
    خونسرد گفتم:
    -پیدا میشم...
    سریع از قهوه خونه بیرون زدم..))
    چند ثانیه سکوت کردم..هر سه تو فکر بودیم..صنم رو نمی دونم...اما من و امیر به فکر گذشته بودیم..به فکر دیدار بعد..دهن باز کردم تا ادامه بدم امیر زود تر شروع کرد:
    ((از قهوه خونه بیرون زد...نمی دونم چرا...واقعا اون لحظه نمی دونستم چرا..اما به این دختر چادری و خشن بیشتر از هم سلولی خودم اعتماد داشتم..
    از به یاد اوری خاطرات اون لحظه ها..از دست دادن مامان میترا...بابا رضا...و مرگ وجیع ابجی ارامم...خونم به جوش اومده..چقدر ممنون بهار بودم که کامل همه چی رو نگفته بود...اما درست گفته...کامل و صریح...کامل و دقیق....بدون عیب و نقص..همه چی درست بود..همهچی....
    ارش مقصر بود...بی هواسیش نسبت به ارام...مست کردن و خوش گذرونی بی موقعش...همه و همه....با خشم به سمتش رفتم و بالا سرش غریدم:
    -لشت رو جمع کن بریم...کار داریم...
    خودم زود تر از قهوه خونه بیرون زدم...از همون لحظه در به در دنبال نشونه واسه پیدا کردن اون دختر بودم..
    حس من هیچ وقت بهم دروغ نمی گفت.. الان داشت بهم می گفت برو دنبال این دختر...و هرگز پشیمون نشدم...
    تا فرداش..کل شیراز رو زیر پا گذاشتم..حتی نخ چادرش رو هم پیدا نکردم...دقیقا همون ساعت سر خورده وارد قهوه خونه شدم...نگام کشید سمت همون میز اما خالی بود..ارش رو همراه خودم نیاورده بودم...
    یعنی رفته بود پی خوش گذرونیش..حقیقتش این بود سر خر می خواستم چی کار..
    پشت میز دیروزی نشستم و زل زدم به استکان کمر باریک رو به روم...
    با صداش به خودم اومد...رو به روم نشسته بود و زل زده بود به دستای من...اروم گفت:
    -ارش کو!؟
    
    بی هوا پروندم:
    -چطوری تشخیصمون میدی؟!
    شونه بالا اخداخت...بعد از اینکه در خواست چایی کرد گفت:
    -تو ادمی...تو..نگاهت فرق داره..اون نفهمه...بی عقله و بدون تدبیر کارانجام میده..از نگاهش می خونم...اما تو نه....با تجربه ایی..دنیا دیده و وارد...نگاهت به پختگی رسیده برعکس ارش که نگاهش هنوز ه*ر*ز*ه...رنگ چشماتون...هر دو مشکی..اما اون روشن....تو....تیره..پر غم...پر درد...حس می کنم...
    نفس عمیق کشید...عمق و گیرا نگاهش کردم...همون پوشش دیروزی..بدون ذره ایی چروک و شلختگی..اراسته رو به روم نشسته بود...
    خیره شدم بهش...نگام سنگین بود...خودم می دونستم اما بهار به روی خودش نیاورد...
    نمیدونم چرا..اما بد من رو یاد ارام می نداخت...قیافه هاشون هیچ سنمی با هم نداشت اما نمی دونم..حس می کردم ارام جلوم نشسته...ارام خواهر خودم...ارام بور بود اما این دختر ور به روی من شرقی...نمی دونم چرا...همچنان زل زده بودم بهش که با حرفش جا خوردم...با سری که همچنان پایین بود گفت:
    -چون منم به تو همین حس رو دارم..داداشم نمرده اما برای مدت نامعلومی از دست دادمش...همین حس رو نصبت به تو دارم...
    با تعجب نگاش کردم که سرش رو بلندکرد و شونه بالا انداخت...از کجا فهمید حرفم رو..نمی دونم..اینم سوالی که هنوز که هنوزه تو نگاهام ازش می پرسم و اون شونه خالی می کنه یا نه شونه بالا می ندازه......دستکش دست کرده بود...دستش رو روی میز گذاشت..دقیقا وسط..گفت:
    -هستی خواهرت شم..هستی برادرم شی؟!
    بدون فوت وقت دستم رو روی دستش که با دستکش ها چرم مشکی پشونده شده بود گذاشتم..
    -هستم..
    ناخود اگاه این کلمه زیر لبم زمزمه شد اما هنوز که هنوزه بعد از 10.12 سال از گفتنش پشیمون نیستم...
    خلاصه رو به بهار گفتم:
    -گفتی انتقام...برای چی؟!از کجای کل امار زندگی من رو داری!؟
    اروم اما محکم و با سلابت گفت:
    -از اونجایی که دنبال همکاربودم...وبرای...
    تردید داشت..محکم گفتم:
    -دست دادیم.خواهر برادر....همکار...کمکت می کنم...چون هدف خودمم وسطه فاکتور از تو..تو کل زندگی من رو می دونی...حالا تو هم بگو...
    بیخیال شونه بالا اخداخت..و گفت..از اینکه شوهرش رو کشتن...از اتفاقایی که بعدش براش افتاد..همه...گفت و گفت تا حدی که اعتمادی که ازش سر به سقف کشیده بود..سر به فلک کشید...سختی کشیده بود..حتی ناخود اگاه از روی درد و دل دخترونه بلایی رو که ارشاویر سر احساسااتش اورده بود رو هم گفت...همون جا بود...که گفتم تا تهش هستم وبودم..تا جای که به هدفت نهای رسیدیم...))
    با لبخند مهربون زل زدم به ایینه....سرش رو پایین انداخته بود و پشت سر هم این جمله ها رو ردیف می کرد...رو به صنم که مبهوت و سر گردون ما رو نگاه می کرد گفتم:
    -خب فضول خانوم..ارضا شد؟!
    بی هوا گفت:
    -چی؟!
    خندیدم و همونطور که روی فرمون ضرب گرفته بودم گفتم:
    -فضولیت...
    فقط سر تکون داد و رو به امیر گفت:
    -هوو امیر دادا کجااایی؟!نیستی....با ما باش...
    و از لحنه به شدت بامزه و داش مشتیش خنده هر سه تامون به هوا رفت..
    هنوز رد خنده از روی صورتمون پاک نشده بود که دوباره حواسم به پشت سرم جمع شد...
    دوباره همون ماشبن..همون ماشین مشکوک...گوشیم رو برداشتم ور به ارشا زنگ زدم:
    -بله!؟
    -ارشا..این بازم پیداش شد..نزدیک شهریم..به ورودی شهر که رسیدیم جلوش رو می گیرم..یا برین کمک بیارین..یا خبر کنین...اوکی؟!
    -اوکی..
    خوستم گوشی رو قطع کنم که صداش رو شنیدم:
    -بهار؟!
    گوشی ور وری گوشم گذاشتم:
    -بله!؟
    اروم گفت..در حد زمزمه...در حدی که یه ان به گوشم و گوشی شک کردم:
    -مراقب خودت باش..
    با تردید گفتم:
    -الو...ارشا...
    تماش قطع شده د...با تعجب گوشی رو روی داشبرد انداختم و شونه بالا انداختم..رو به امیر گفتم:
    -جلو ورودی شهر جلوشون رو میگیرم..اماده باش...
    رو به صنم با جدیت و قاطعیت گفتم:
    -از ماشین حق پیاده شدن نداری..افتاد!؟
    ممانعت کرد و با سرتقی گقت:
    -اخه...
    بین حرفش پریدم و محکم تر از قبل و بلند تر گفتم:
    -صنم گفتم نه یعنی نه..دیگه هم بحث نکن با من...
    امیر مداخلت کرد و رو ب صنم گفت:
    -راست میگه بهار...صنم تو اماده نیستی..خیلی وقته از این جو دوری...بهتره تو ماشین بمونی...باشه خواهری!؟
    سرش رو کج کرد و از تو ایینه نگاه مکش مرگ ما به صنم انداخت که ناخود اگاه گفتم:
    -مرگ..حسودیم شد...
    لبام رو غنچه کردم و خودم رو سرگرم رانندگی نشون دادم....
    واقعا از ته دلم حسودیم شد...این رفتارش با صنم من رو یاد باربد انداخت.....
    اره باربد...همیشه همینطوری من رو متقاعد میکرد کاری ور انجام ندم یا کاری ور انجام بدم.....همیشه..سرش رو کج می کرد..مظلوم ترین نگاهش رو بهم می نداخت..و من ناخود اگاه تسلیم خواسته اش می شدم...
    خوش به حال صنم...برادری داشت که همیشه کنارش بود..همیشه...انقدر تو فکر بودم که حتی متوجه ابرو هایی که صنم واسه امیر میومد نشدم..و اما امیر...از عقب دست چپش رو پشت صندلی رد و کرد و دستش رو وری شونه چپم گذاشت و گفت:
    -من الهی قربون خواهر خوشمل خودم برم...حسود خانوم..ناز هر دوتا خانم خانماها رو می کشم..من مخلص هر دوتاتونم...
    خندیدم و ماشیم رو به سمت چپ جاده هدایت کردم..همون لحظه ماشین پشت سری..سبقت گرفت...
    خودش رو جلو ماشین ما انداخت...همون روش قدیمی...اگه ثانیه دیر میکردم و تمرمز نمی گردفتم هر سه با مخ تو اببنه و شیشه جلو بودیم...همون طور که با عجله از ماشین همراه با امیر پیاده یم شدم رو به صنم دوبارهبا فریاد تذکر دادم:
    -صنم..هر گر..هرگز...حتی اگه دیدی من وامیر و داشتم تیکه تیکه می کردن پیاده نشو..
    بدون اینکه منتظر جوابش بمونم از ماشین پیاده شدم...سر همون چند ثانیه که من و امیر داشتیم پیاده می شدیم..4تا ون دیگه کنارمون زدن ترمز و گله ایی از ماشین ها بیرون ریختن..در این بین..ارشا و باربد با یه حرکت تکنینکی خودشون رو به من و امیر که هنووز کنار ماشین ایستاده بودیم و داشتیم تعداد و موقعیت رو بررسی می کردیم قرار گرفتن...
    
    بدون اینکه حتی لحظه ایی وقت رو تلف کنم رو بهشون گفتم:
    -من و ارشا سرشون رو گرم می کنیم..
    رو به امیر گفتم:
    -می دونی که چی کار کنی!؟
    فقط سر تکون داد..ساعد ارشا رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم..همین دویدن من نظر همشون رو به من جلب کرد..
    ارشا که فهمید چی کار می خوام بکنم دستش رو از بین دستم بیرون کشیدو همراهیم کرد..ف
    کر کنم حدودا یه ده دوارده نفری بباشن...یکی رو بی هوش می کردم یکی رو انقدر محکم و حرفه ایی می زدم که حتی مهلت نفس کشیدنم نداشت...باربد و امیر هم درگیر شده بودن...
    زدم یکی دیگه رو ناکار کردم زیر لب غر زدم:
    -اه..چرا تموم نمی شن؟!
    بر گشتم سمت صنم که به خواسته خودم هنوز از ماشین پیاده نشده بود و اشاره بهش فهموندم به پلیس زنگ بزنه...اونم منگل هی با دهن و ابرو حرکات ناشایست انجام می داد به نشونه اینکه نمی فهمم چی میگی...کلافه دستم رو به نشونه گوشی روی گوشم گذاشتم....مثل لالا(جسارت نشه یه وقت) لب زدم:
    -زنگ بزن پلیس.....
    بالاخره فهمید..چون سرش رو تکون داد..
    اما یهو از تو شیشه ماشینی که کنارم بود سایه ایی دیدم..صنم تو ماشین دستش رو گذاشته بود روی دهنش و اشاره می زد....نا غافل با یه چرخش چرخیدم سمت اونی که پشت سرم واسم زیر کرد بود و با یه چرخشوندن گردن بی هوشش کردم...یکی دیگشون با قمه به سمتم حمله کرد...اووووووووف...
    ببین خدا من می خوام ادم باشم..دخمرر خوبی باشم اینا نمیزارن...یه کاری می کنین سگ شم دیگه نفهمم چی کار می کنماااا....همراه قمه اشش با یه نعره به سمتم حمله کرد...یه چرخ زدم و پشت اون شخص قرار گرفتم...نج نچ کنان گفتم:
    -خوب نیست برات این چیزاا عموییی....قمهه..نچ نچ نچ از مامانت اجازه گرفتی...
    زیر لب غرید و تقلا کرد خودش رو ازاد کنه...ه*و*س پرت قمه اش بود که همچنان دستش بود و سعی داشت با اون به من اسیب برسونه.....
    ارنجش رو محکم کوبوند تو شکمم که از اون فاصله هم صدای جیغ صنم رو شنیدم...حواسم رو برای صنم پرت نکردم...مرده رو ولش کردم که لبخند پیروز مندانه زد و با قمه اشش جلو اومد...کمی شکمم رو گرفتم و سریع بدون به توجه درد خفیفش صاف ایستادم...به لبخند پیروز مندانه اش پوزخند زدم..
    عیب نداره تو خوشی بمون الان حالت رو میگیرم....به سمتش دوباره حمله کردم به با یه چرخ و پرت پا به سمت دستش قمه از دستش ول شد....وقت رو تلف نکردم و سریع با ارنج زدم تو گردنش...
    نفس عمیقی کشیدم...برگشتم سمت ماشین خودم که صنم تو بود...دیدم یکی از همیناا چوب گرفته دستش و بکوب داره می کوبه به شیشه های ماشین..خیالم از بابت شیشه ها راحت بود چون زد گلوله اشون کرده بودم....
    فقط نگران صنمم که از ترس همینطوری داشت جیغ جیغ می کرد..به سمت اون یارو دویدم...خیلی حرفه ایی سریع بی هوشش کردم...ایشش..خاک تو سرشون مثلا مردنااا...عرضه ندارن از منه از یه زن بربیان..نچ نچ نچ..
    زدم به شیشه و صنم سریع شیشه رو اورمد پایین:
    -چیه بهار!؟
    -زنگ زدی پلیس!؟
    صنم-الان می زنم...
    -خیلی خوب شیشه رو بده بالا...الکی هم جیغ جیغ نکن...زود بزنگ...
    رفتم سراغ اون سه تا دیگه...بیااا...اینم سه تا مرد...هر سه تاشون گیر افتاده بودن بین دایری اون فراد که هر لحظه تنگ می شد...
    یکی شون به سمت امیر خیز برداشت که اونم خوب از پسش بر اومد...بفرماا داداش منه...
    فرصت رو غنیمت شموردم و از حواس پرتیشون استفاده کردم و مثل بتمن پریدم روی سر یکیشون و کارش رو ساختم...دایره متفرق شد..
    چند نفر چند نفر می ریخت سر امیر و باربد و ارشا....یکی یکی هم میومدن سراق من..چرا!؟
    سوال خوبیه...ارشا حرفه ایی با تکنین با هاشون مبارزه می کردم و حالشون رو می گرفت...از بس تو اون ده سال از این بالا ملاها سرم اومد و همش با چادر بودم دیگه عادت کردم و اصلا تو دست و پام نیست البته تلاش های امیر و رضا و چنتا استاد دیگه هم بود و واقعا حتما باید سر فرصت ارشون تشکر کنم...
    امیرم خب از بسشون برمیومد....از بابت ارشا و امیر خیالم جمع شد..همینطوری که می دویدم و هر کی جلو میومد رو می زدم نگام رو به باربد کشیدم...سه نفر سرش ریخته بودن و تا می خورد می زندش و اونم خوب از پس خودش برمیودم البته 3 تا میخورد9 تا میزد...بلعهه داداشه منه.....
    برق چیزی رو از پشتش احساس کردم..فاصله زیاد باهاش نداشتم و با چند قدم دویدن بعدی متوجه چاقوویی که از پشت توسط یه مرد بهش نزدیک می شد رو ببینم...
    نمی دونم..نمی دونم واقعا چرا چطوری.. نمی دونم...سر چند ثانیه چند متر فاصله ام رو با هاش پر کردم....اون سه نفر رو زده بود داغون کرده بود و الان ایستاده بود و داشت اطراف رو نگاه می کردو اصلا حواسش به اون بی پدری که پشت سرش بود نبود...
    چاقو رو بالا برد...قبل از اینکه پایین بیارتش داد زدم:
    -باربد سرت رو بدزد..
    
    و هلش دادم سمت کنار جاده و خاکی...گفتم سرت رو بدزد جون دقیقا کنارش یه سنگ بود و اگه سرش رو کمی خم نمی کرد بعد از ایانکه من هلش دادم به سرش ضربه می خورد..
    باربد رو هل دادم..از فریادم نظر بقیه هم بهم جلب شد...خودم جای باربد قرار گرفتم..و به جای باربد هدف اون چاقو..محکم چاقوش روی بازوم فرود اومد....چشما رو فقط و فقط برای چند ثانیه روی هم فشار دادم...از روی چادر...چاقو رو وارد بازوم کرد...بی توجه به صدای توبیخگرانه باربد به سمت اون مرد خیز برداشتم...چاقو رو محکم از بازوم بیرون کشیدم...دستش رو گرفتم رو به پشت پیچ دادم...تو گوشش گفتم:
    -کی فرستادتون!؟
    پوزخند زد...عصبی تکون دادم و فریاد زدم:
    -از طرف کی اومدین!؟
    اما همچنان پوزخندش عمیق تر پا برجا بود...اروم و اروم شمرده شمرده گفتم:
    -کی...شما رو.....فرستاده؟!.بگو تا سگ نشدم؟؟
    تقلا کرد و با لحنی تحقیر امیز گفت:
    -منتظر بقیه اش هم باش....
    از حرص شنیدن دوباره این جمله با زانو محکم زدم لای پاش...از درد غش کرد...
    همون لحظه صدای اژیر پلیس و بعد از اون نمایان شدن ماشین ها پلیس که با سرعت به این سمت حرکت می کردن...به یه ثانیه نکشید که همشون رو جمع کردن و بعد از تشکر و توضیحات لازم راشون رو گرفتن و رفتن....
    وقتی همه چی اروم و در امن و امان بود صنم از ماشین پیاده شد و دوید سمتمون...امیر با خنده گفت:
    -عاغاا یکی جواب من رو بده..اینا یهوو مثل نینجا ها از کجا پیداشون شد!؟!
    گفتم:
    -ببین داداش فهمیدی به ما هم بگو جایزت می دیم...
    خندیدو مثل بچه ها بالا پرید:
    -اخ...جون....
    بین حرفش یهو جلوی دهنش رو گرفت و دوید به سمت کنار جاده...رو به صنم که دوباره گریش گرفته بود گفتم:
    -صنم...بدو از توماشین چنتا دستمال و اب بیار...
    من و باربد و ارشا هم به سمت امیر دویدیم...زود تر و سریع تر از بقیه خودم رو به امیر رسوندم و دستم رو گذاشتم رو کمرش....همچنان داشت عق می زد و نمیدونم چیچی بالا میاورد...
    جلو تر رفتم...همون لحظه سرش رو بلند کرد و سعی کرد لبخند بزنه..با چیزی که دیدم هین کشیدم و خودم رو چند قدم به عقب پرت کردم...دور دهنش کاملا خونی بود..
    نگاه کردم به جلوش....وایی...خون بالا اورده...وای...خدا..دوباره...نه...
    با تته پته چند قدم جلو رفتم و گفتم:
    -امیر....ا...م....ی...ر......خ...و...ن...امیر...خونه....
    بهت زده وبا قیافه ایی شگفت بار گفتم:
    -امیر..دوباره خون بالا اوردی!؟
    همون لحظه صدای قدم ها صنم رو شنیدم سریع برگشتم سمت و گفتم:
    -نیا جلو...حالت به هم میخورده تو رو هم باید جمع کنیم...
    دستمال و اب ور ازش گرفتم و به سمت ماشین ها هدایتش کردم...برگشتم سمت امیر...دیگه خبری از اون تعجب و بهتم نبود..الان عصبی بودم..ناراحت بودم..از امیر...:
    -چقدر باید بهت بگم برو دکتر..هان!؟ببینم می تونی دقم بدی یا نه....
    دستمال و اب رو به سمتش پرتاب کردم که گرفت و شروع کرد به تمیز کردن قیافه اش...چند دقیقه بعد با خنده جلو اومد و گفت:
    -خب..من خوبم..کسی چیزی دید!!؟
    خودش جواب خودش رو داد:
    -نه کسی هیچی ندید..
    زیر لب غریدم:
    -ولی من دیدم....
    بین حرفم پرید و اعتراض امیز گفت:
    -بهار...
    دستم ور جلو بردم..کمی صدام رو بالا تر بردم و جدی گفتم:
    -نه وایسا..دیگه ساکت نمشیم...چندبار وعده دادی باشه قول می دم می رم ازمایش می دم..فرداش فکر میکنه من یادم رفته و میگی خو این که نمی فهمه...به درک..نمی رم...
    دوباره پرید:
    -نه..بهار..
    اما من ادامه دادم:
    -همین امروز که رسیدیم..بدون اینکه بهت فرصت بدم بری خونه استراحت کنی..هیچی..می ریم پیش دکتر و ازمایش می دی...
    دهن باز کردم تا اعتراض کنه...تهدید وار گفتم:
    -به خداوندی خدا...به روح شهاب....یه کلمه حرف بزنی و بخوایی بپیچونیم دیگه اسمتم نمیارم امیر....
    سرش رو تکون داد و با لبخند گفت:
    -چشم ابجی بزرگه...
    خندیدیم و گفتم:
    -مرگگ...بی شعور...
    تازه یامد افتاد اون دوتا هم اینجا وایسادن..صد رحمت به دیوار...یه سودی داره این دوتا مثل بز ما رو نگاه می کنن...صدا هم نمی دن دلمون خوش باشه...مثللا خیر شرسون خجالت بکشن:
    -شما دوتا خوبین؟!زخمی نشدین؟!
    هر دو شونه بالا انداختن و رفتن سمت ماشین ها شون...هر دو من و امیر هم زمان به هم نگاه کردیم و شونه بالا انداختیم...
    ما هم به سمت ماشینمون حرکت کردیم..صنم نگران به سمتمون قدم برداشت و رو به امیر گفت:
    -خوبی داداشی!؟
    لبخند مهربونی زد و گفت:
    -خوبم ابجی خانوم ترسووو...چقدر جیغ جیغ کردی....
    سرم گیچ رفت و جلو چشمام سیاهی رفت..باسرتقی تمام سعی می کردم چشمام رو باز نگه دارم و بدون توچه به اینکه النا نیاز دارم به چیزی تکیه کنم قدم اول رو برداشتم که سیاهی تمام جلو چشمم گرفت اما بازم با سرتقی سعی داشتم راه برم...................اما نی دونم چی شد نمی دونم خودم نتونستم قدم بردارم..نمی دونم..سکندری خوردم و روی زانوم نشستم..انگار تازه درد چاقویی که خورده بودم رو متوجه شدم...
    صدای مهربون باربد رو کنارم شنیدم که گفت:
    -بهار....بهار..خوبی!!؟مگه تو چاقو نخوردی!؟
    یه ان حس کردم این داداشخودمه...داداش باربدم..خیلی مهربون گفت..منمبی جنبه...با تعجب برگشتم سمتش و زل زده تو چشماش که از نگرانی من دو دو می زد و میلرزید...
    اما بیقهشون...باربد صنم ارشا به سمتم خیز برداشتن... اما یه لحظه هم دللم نمی خواست نگام رو از باربد بگیرم...مهربون شده بود..شده بود همون داداش خودم..همون باربد..همون که بهی صدام می کرد...همون باهاش کلکل می کردم و می خندیدم..همون...دستایی که به سمت اومده بود رو پس زدم بدون تعلل از جام بلند شدم و به سمت باربد قدم برداشتم..
    اونم زل زده بود به من اما انگار همین حرکتی که دلم من رو وادار کرد اون رو به خودش اورد....سریع چشماش رو بست و به سمت ماشین خودشون رفت و در عقب رو باز کرد و عقب دراز کشید...صنم صدام کرد:
    -بهار...بهار کجایی؟!!
    سرم رو برگردوندم سمتش و گفتم:
    -بله!؟
    دستم رو گرفت و گفت:
    -بیا داخل ماشین ارشاویر متظرته.می خواد دستت رو ماینه کنه....
    مسخ شده همراهش رفتم و روی صندلی عقب نشوندم...بدنم بیرون بود فقط رو صندلی نشسته بودم...چادرم رو اروم در اوردم...دست بردم سمت دکمه های مانتوم تا بازشون کنم..
    جلو امیر معذب بودم...دلم نمی خواست با اون لباسی که زیر مانتوم پوشیدم ببینتم...نگاهی بهش انداختم..خودش زود گرفت و به سمت ماشین ارشا اینا رفت...
    چادرم رو روی دوشم انداختم و یه استین مانتوم رو باز کردم...زیر یه تاپ پوشیده بودم...بلند بود و گشاد...اما بندی....فقط صنم و ارشا جلوم ایستاده بودن..ارشا که با اخم داشت بازوم رو بررسی می کرد...
    صنمم با گریه داشت من رو نگاه می کرد...بی خیال نگام رو کشیدم سمت باربد....داشت با امیر حرف می زد..نه در اصل امیر داشت باهاش حرف میزد...
    موقعیت خوبی بود از ارشا یه سوالی رو بپرسم..نگاهی به صنم انداختم و گفتم:
    -صنم..ابجی میشه..من...یه لحظه..
    با چشم و ابرو بهش فهموندم تنها مون بزاره اونم با کمال میل از اونجا رفت...سریع حرفم رو شروع کردم:
    -ارشا؟!
    بدون اینکه سرش رور از روی زخمم بلند کنه گفت:
    -بله!؟
    -میگم...میشه یه سوال پزشکی ازت بپرسم!؟
    تعجب کرد از حالت چشماش معلوم بود اما سر بلند نکرد گفت:
    -پزشکی!؟
    شونه بالا انداختم و گفتم:
    -خو اره..من مهندسی خوندم و هیچی از پزشکی حالیم نی....
    سر تکون داد و شروع کرد با پنبه ایی که به وسیله ی بتادبل داخل جعبه کمک ها اولیه که همیشه تو ماشینم بود خیس شده بود به پاک سازی زخمم...یا نه ضد عفونی...
    بی وقفه گفتم:
    -اینا علائم چه بیماری؟خونریزی زیاد..مثل خون دماغ شدن زیاد...تهوع و خون بالا اوردن تو روز 3 تا چهار بار...لک ها و لکه های بنفش رنگ روی پوست..کبودی بی علت....و خونریزی لثه...علائم چه بیماریه!؟
    سرش رو بلند کرد و با تعجب نگام کرد....
    ارشا-تو این علائم رو داری!؟
    فقط سرم رو بالا انداختم...
    -پس کی!؟
    چشمام رو بستم و به سختی گفتم:
    -میشه قول بدی به کسی نگی!؟
    چشماش ور روی هم گذاشت..همون کافی بود..خیالم رو راحت کرد...
    -امیر....
    با تعجب زل زد بهم..ادامه دادم:
    -زخماش خونریزی خیلی زیادی داره...تهوع شدید...سر درد....خون بالا اوردن....چند جلو من خون بالا اورد..چند بار خون دماغ شد..روی بازوش کله های کوچیک جوش مانند اما بنفش رنگه....چند وقت پیش اومده شرکت می بینم گونه اش کبوده...میگم دعوا کردی میگه نه صبح بیدار شدم دیدم رو گونه امه...چند روز پیشم مسواک امیر رو صنم اشتباهی اورد تو اتاق من..خونی بود...فاکتور از اینا وقتی راه میره حس می کنم صورتش جمع میشه.....
    سرم رو بلند کردم و با عجز نگاش کردم:
    -علائم چیه!؟
    چشماش در کسری از ثانیه هنگام شنیدن جمله های من درشت شد..متعجب شد...ودر اخر ناراحت و پر ترحم و و دلسوزی شد....
    
    چشماش رو بست و دوباره درگیره کارش شد...نخ بخیه رو اماده می کرد تا زخم نصبتا عمیقم رو بخیه کنه...دستش رو گرفتم و گفتم:
    -نمی گی بهم ارشا!
    بی توجه بهم کارم دستش رو از دستم بیرون کشید..خندیدم و گفتم:
    -اهان..حتما چیز مهمی نیست...یا شاید هم تو بلند نیستی..حالا بی خی خی در هر صورت تا رسیدیم شیراز به زور می برمش ازمایش بده...خدا ما رو دوست داره..چیزی نیست..من مطمئنم...مطمئنم..
    اما حتی خودمم به این جمله ام اطمینان نداشت...
    سرش رو بلند کرد و ناراحت زل زد تو چشمام...چشماش رو بستم..سمت راستم رو تکیه دادم به پشتیه صندلی و چشمام رو اروم و نرم روی هم گذاشتم...دلم نمی خواست چشماش ور ببینم...پر بود از ترحم و دلسوزی...پس می دونست چیه و فکر نمی کنم چیز خوبی باشه...
    ***
    روی مبل توی سالن نشسته بودم و زل زده بودم به تلویزیون که الکی داشت واسه خودش برنامه می رفت....سه روز بود که از اون سفر برگشته بودیم...دوباره همه چی مثل قبل شده بود...همون موقع که رسیدیم که از غضا صبح بود امیر رو خر کش کردم و به روز بردمش پیش یکی ازدوستام که خیلی بهم لطف داشت یه ازمایش کامل داد..
    به روز..واقعا ازمایش رو به زور داد..چند نفر دست و پاش ور گرفته بودن....تا تونستن ازش خون بگیرن..پسره احمق فقط میخواد من رو حرص بده....
    از انواع اقسام ازمایش ها رو گفتم ازش بگیرن....از خون گرفته تا استخون و هزار تا کوفت و زهرمار....
    اون دوستمم به خاطر احترامی که برام قاعل بود گفت هفته دیگه ماده اس...چیزی که هرگز امکان نداهر اما دوستم برام امکار پذیرش کردم...
    نفسم رو عمیق بیرون فرستادم و با خودم تنها یه ارزو کردم:
    -خدایا....مخلصتم...مشکلش زیاد جدی نباشه...خواهش می کنم..خدایا جونم رو بگیر اما سر اطرافیانم هیچ بلای نیارخواهش می کنم...
    دوباره زل زدم به صفحه تلویزیون اما اصلا نمی فهمیدم چی داره نشون میده...یهو نمی دونم چرا فکرم کشید سمت وصیت نامه شهاب....اون بهزیستی...
    باید دیگه کم کم کاراش رو شروع کنم.......چند روز دیگه ماه رمضون و دلم می خواد شبای قدر و ماه رمضون رو اونجا بگذرونم....توی یه تصمیم انی از جام بلند شدم و تلفن رو بر داشتم...شماره خونه ارام رو گرفتم...
    بعد از چندتا بوق جواب داد:
    -بله بفرمایید؟!!؟!
    به شوخی گفتم:
    -وایی ترسیدم....
    خندید و گفت:
    -ا بهار توییی شمارو رو نگاه نکردم....خب سلام...خوبی؟!!؟!
    خندیدم و گفتم:
    -نه روح عمه نداشتمه.....سلام عزیزم..مرسی ممنون..تو خوبی!؟!؟رضا خوبه!؟!؟!عشق من چطوره!؟!!؟!
    ارام-مرسی عزیزم...ما خوبیم...ارتامم خوبه..خیلی دلش واسه تو تنگ شده....نمایی یه سر بزنی حداقل به این ارتام.!؟!!؟!؟
    سری تکون دادم و روی مبل نشستم و گفتم:
    -چرا عزیزم همین روزا مزاحم میشم...ارام خانومی میشه من یه لحظه با رضا حرف بزنم کارش داشتم....
    ارام-اره عزیزم..الان گوشی رو بهش میدم...از من خدافظ...
    -خدا نگه دارت عزیزم....
    چند ثانیه بعد صدای رضا تو گوشی پیچید:
    -به به به بهار خانوم...افتخار دادین خانوم...
    رضا با اینکه خیلی سر به زیر اما یه شیطنت خاصی داره که گاهی اوقات گل میکنه...منم که نمی دونم چرا گل میکنه...مدیونین اگه فکر کنین می دونم...خخخ
    -سلام...برو برو بچه این نمک ها رو واسه زنت بریز نه من...برو....
    خندید و گفت:
    -اتفاقا با اخم داره نگام می کنه...فکر کنم داره نقشه قتل تو رو می کشه....
    همون لحظه صدای جیغ ارام بلند شد....
    بعد توی گوشی فریاد زد:
    -بهار این داره دروغ میگه باورنکنیا....
    خندیدم و به رضا گفتم:
    -انقدر این خواهر شوور من رو اذیت نکن رضا...
    خندید و گفت:
    -خو به من چه خیلی حرص می خورده خوشکل میشه...
    دوباره اون ور صدا جیغ ارام بلند شد...خدا از دست این دوتا....وایی به پت و مت گفتن برو کنار خودم جات هستم...
    دوباره خندیدم...کمی بعد سعی کردم خودم رو کنترل کنم و جدی رو به رضا گفتم:
    -ببین رضا کارم مهمه میشه تمومش کنی!؟!؟
    رضا هم که فهمید واقعا کارم مهمه رو به نسیم گفت:
    -عزیزم اروم باش کارش مهمه...
    رو به من گفت:
    -بگو بهار سرپا گوشم...
    شروع کردم به حرف زدن:
    -ببین می خوام تا قبل از ماه رمضون کارای بهزیستی رو راه بندازم...می تونی کمکم کنی!؟!؟
    صدا رضا به گوشم رسید البته بعد از کمی فکر کردن:
    -البته..فقط می خوایی تو همون خونه خودتون دایر کنی!؟!
    نفسی عمیق کشید و گفتم:
    -نه...حالا تو کاری به خونه نداشته باش....امشب با ارام بیاین اینجا تا کارای رو با هم راه بندازیم.البته اگه کاری نداشته باشین...
    گفت:
    -نه من که کاری ندارم...وایسا از ارام بپرسم..
    رو به ارام گفت:
    -بهار میگه امشب بیاین خونه ما تو کاری داری؟!؟!
    صدای ارام اومد که گفت:
    -نه بابا چه کاری...تازه از خداممم هست که شام درست نکنم...
    صدایی هیش گفتن رضا اومد..بلند خندیدم و رو به رضا گفتم:
    -هه خیلی خوب واسه شام منتظرم...ارتام رو ببوس...
    -باشه حتما...فعلا تا شب..
    گوشی گذاشتم...رفتم تو اشپز خونه تا یه فکر به حال غذا بکنم...خوشم نمیومد از بیرون عذا بگیرم اونم واسه مهمون...پس مجبورم خودم غذا درست کنم...اه کاشکی می شد به صنم بگم بیاد کمکم... ولش کن بابا اون بدبخت خودش کار و زندگی داره بی کاره که نیست بیاد کمک من..
    ب سمت اشپر خونه رفتم...سه ساعت بیشتر وقت ندارم..
    اول مرغ رو از فریز در اوردم و توی اب داغ گذاشتم...اب برنجم گذاشتم...
    رفتم تو اتاقم تا لباس واسه خودم انتخاب کنم...
    یکی از چادر رنگی هام رو اول از همه در اوردم...دامن ابی بلندم رو بیرون گذاشتم...بعد از اون ریز سارافنی مشکیم و سارافن جلو باز سفید که توش خط های ابی داشت..با یه روسری ساتن مشکی سفید....
    از اتافم خارج شدم و ب سمت اتاق ارشا رفتم...در زدم...چند ثانیه گذشت که صداش رو شنید:
    -بله؟!؟!
    پوف طبق معمول سرد...در رو باز کردم و داخل شدم..پشت میز نشسته بود و داشت نمیدونم چیزی ور می خوند..من نمی دونم این که دکتره چی کار داره انقدر تو این اتاق چپیده و همشم داره چیر میز میخونه..اَه...
    رو بهش گفتم:
    -ارام و رضا دارن میان واسه شام...
    سرش رو بلند کرد و گفت:
    -خودشون گفتن میان!؟!؟!
    ابرو بالا انداختم و گفتم:
    -نه من دعوتشون کردم کار رضا هم داشتم....
    از جاش بلند شد و عصبی گفت:
    -تو بی جا کردی دعوتشون کردی...
    
    جلو اومد و توی جشمام زل زد و با پوزخند گفت:
    -مثل اینکه خیلی دوست داری نقش بازی کنی نه!؟!؟!
    چشمام رو روی هم گذاشتم و سعی کردم خودم رو اروم کنم....چشمام رو باز کردم و زل زدم توی چشماش...تا اخرین لحظه که از اون مسافر لعنتی برگشتیم خوب بود...
    مهربون بوداما همین که پاش رو تو خونه گذاشت دوباره سگ شد..دوباره شد همون ارشاویر اول ازدواج...هه....
    اروم و خونسرد گفتم:
    -خیلی ناراحتی که خواهر و شوهر خواهر و بچشون دارن میان برو جای دیگه...می گم شیفت داری....
    دستم رو گذاشتم توی دهنم و حالت متفکر به خودم گرفتم و گفتم:
    -اوه اوه اوه نمیشه چون ارام امار داره تو کی شیفت داری کی نداری..اوووووووم می تونی بری بیرون وتا اخر شبم نیای منم می گم نمی دونم کجاست چون دیگه دلم نمی خواد دروغ بگم...بعد اراممم که می شناسی میره میزاره کف دست نسرین جون حالا خر بیار و باقالی های ارشاویر خان رو بار کن...چطوره؟!!؟!
    در اخر دست به سینه ایستادم و با پوزخند زل زدم تو چشماش...یه صد ثانیه نکشید از عصبانیت سرخ شد بود...
    پوزخندم عمیق تر شد...پشتم رو بهش کردم و گفتم:
    -سه ساعت دیگه می رسن...
    در اتاق رو پشت سرم بستم و دوباره برگشتم به اشپرخونه...
    برنج رو دم کردم و زیرش رو کم کردم...مرغم گذاشتم بپزه....زیر همش رو کم کردم و به سمت اتاقم رفتم...لباسا رو براشتم رفتم تو حموم...حمومم یه 20 دقیقه ایی طول کشید...
    از حموم که بیرون اومدم بعد از اینکه لباسام رو پوشیدم موهام رو توی حوله ام پیچیدم و به اشپرخونه رفتم..
    مرغ اماده شد بود....به شکل و حالت دلخواه درستش کردم و گذاشتم توی فر تا سرد نشه...
    برنج رو هم کشیدم و روش رو با برنج زعرونی شده و چندتا چیز میز دیگه تزئین کردم و توی فر گذاشتم...
    سوپ اماده رو روی شعله گذاشتم تا درست شه...وسایل سالاد رو روی اپن گذاشتم و شروع کردم به خورد کردن...
    ***
    سرم رو پایین انداختم و رو به رضا گفتم:
    -چیه نکنه فکر کردی خونه رو می خوام بالا بکشم..
    بدون رو در بایسی و رک گفت:
    -اره...فکر نمی کردم چیزی از شهاب یادت مونده باشه که الان وصیت نامه اش یادته...
    نفسم رو عمیق و لرزون بیرون فرستادم و گفتم:
    -همونم که هنووزه شهاب کل زندگیمه...
    حرف رو عوض کردم:
    -بیخیخی..حالا انجام میدی؟!کمکم می کنی!؟
    از جاش بلند شد و همونطوری که به سمت در اتاق می رفت گفت:
    -اره..همونطوری که میخوایی.تا قبل از ماه رمضون کاراش رو راه میندازم...فقط...
    اما هیچ حرفی نزد و از اتاق خارج شد...شونه بالا انداختم...
    رو به ایینه کمی ریخت و قیافه ام رو بررسی کردم..از اتاق بیرون زدم..ارشا کنار ارتام رو زمین نشسته بود و داشت باهاش بازی می کردم...هر از گاهی هم قهقه اشون کل خونه رو برمی داشت..همین که از اتاق خارج شدم ارتام طبق معمو از جا پرید و داد زد:
    -زنداییی بهی...
    لحنش به حدی کودکانه و شیرین بود که دلم نیومد بزنم تو ذوقش و مثل همیشه بگم کوفت زندایی بهی...و البته اینم اضافه کنم که مدیونمین که فکر کنین خودم از این زندایی لذت نبردم...
    ارتامم مثل ارام شیطون و بازی گوش شده..اولا فکر میکردم خود ارام یادش میده اما بعد انقدر به رضا گیر دادم که اعتراف کرد نه اقا خودش این کلمات رو اختراع میکنه...خیلی بچه باهوشی بود..فکر کنم به داییش رفته...
    بعد از کمی گپ زدن و کنار هم نشستن و خندیدن بالاخره ارام ساز رفتن زد که این رضا خان ما هم زن ذلیل گفت رو چشمم خانوم...فقط مونده بود این زن بیشعورش رو کول کنه ببره والا...زن زلیل
    ولی نمی دونم چرا حس کردم ارام کمی باهام سخت و سر و سنگین برخورد کرد....بی خیخی...شونه ایی بالا انداختم و در خونه رو بستم و نفس عمیقی کشیدم...
    چادر و روسری ساتنم رو هم زمان از سرم کشیدم و پرت کردم رو میل..دقیقا کنار ارشا..اما پرش هم به پر ارشا نخورد...بی خیال شونه بالا انداختم و شروع کردم به جمع کردن وسایل....اشغال اخرین بشقاب رو خالی کردم تو سطل...گذاشتمش رو اپن...هنوز به در اشپزخونه نرسیدم که حرف ارشا میخکوبم کرد:
    -چه غلطی داشتین تو اتاق با رضا میکردین!؟
    با تعجب برگشتم و گفتم:
    -من باید برای تو تعریف کنم!؟!یا نه توضیح بدم!؟
    با خشم از جاش بلند شد و به سمتم قدم برداشت:
    -ارع..باید واسه منی که شوهرتم و اسمت شناسنامه ام رو خط خطی کرده توضیح بدی..فهمیدی!؟
    کلمه اخر رو با فریاد و نعره گفت...اما من گستاخ و بی پروا گفتم:
    -دَخلی به من نداره شناسنامه تو خط خطی شده..برو شکاتش رو به اون مافوق بکن نه من..در ضمن هیچ ربط و سنمی بین خودم و تو نمی بینم که بخوام توضیح بدم تو اتاق داشتم چی به رضا می گفتمم...و چی کار می کردیم...
    پشتم رو بهش کردم و به سمت اشپزخونه قدم برداشتم...دستای قویش روی بازوی چپم..دقیقا روی زخم و بخیه اون درگیری قرار گرفت و محکم فشار داد..به عقب پرتابم کرد و تو اغوشش فرود اومدم..
    اغوشی که فقط طعم تلخ ناامیدی و خ*ی*ا*ن*ت رو می داد...اغوشس که مال من نبود...مال اون دختر خاله مظلوم و ساکتش بود..خاطره..دختر دایی مامانش...این اغوش مال کسیه که ارشا دوسش داره و اونم ارشا رو دوست داره ..نه من...نه منی که الان به تهمت هرزگی تو اغوشش گرفتار شدم....با اینکه عاشق گرمی اغوششم.....بااینکه بد بهم ارامش میده..اما تقلا کردم تا به عشقش خ*ی*ا*ن*ت نکنه....خاطره گ*ن*ا*ه داشت...
    تقلا کردم...بی توجه به درد بازوم تقلا کردم و گفتم:
    -ولم کن ارشا...
    زیر گوشم غرید:
    -میخوایی نشونت بدم شوهر واقعایی کیه و چیه؟!می خوایی شوهر واقعی شم!؟شوهر واقعی شم تا تو جرئت نکنی با شوهر خواهر من لاو بترکونی...
    دلم نمی خواست به جمله هایی که با بیرحمی قلمب ور هدف می گرفت توجه کنم.
     ***
    پوزخند زدم و ناباور گفتم:
    -تو به دوست چندین و چندساله خودتم شک داری؟!
    رهام کرد و تو صورتم فریاد کشید:
    -اره..شک داره..چون به ه*ر*ز*گ*ی تو ایمان دارم..چون مطمئنم که بخوایی می تونی مردی به سر به زیری رضا ور از راه به در کنی..که از زن و زندگیش دست بکشه..مطمئنم...

    زانوهام سست شد از صراحت کلامش..دستش انداختم رو اپن تا نیوفتم اما به جای اپن بشقاب ها زیر دستم قرار گرفت و به سمت زمین هدایت شد...همین تلنگر بود واسه ارشا که دوباره به سمتم هجوم بیاره...
    ارشا-زنیکه وقیح هی هیچی بهت نمیگم..هی بهت راه میدم که هر گ*ه*ی دلت می خواد بخوری!؟فکر کردی من بلند نیستم بزنم!؟بشکونم..داد برنم؟!صدای من از تو خیلی بلند تره..خیلی...زورمم زیاد تر...
    و اولین سیلی همسرم بعد از چند وقت ارامش و راحتی روی صورتم نشست...اما همچانان سعی کردم به خودم مسلط باشم و عقب نکشم....رو بهش گفتم:
    -چطوری میتونی به مردی به پاکی رضا چنین تهمتی بزنی!؟اون حتی سرش رو هم بلند نمی کنه به نگاه خواهرانه بهم بندازه...اون...ح..ت...ی....
    با تودهنی محکم ارشاویر حرف تو دهنم ماسوند.....درد گرفت..... حس میکردم دندونام لق شدن..
    تو صورتم فریاد زد:
    -نه مثل اینکه واقعا یه چیزایی هست که تو اینطوری داری ازش دفاع میکنی!؟!
    ضربه محکمی به زانوم زد که خم شد و روی زمین افتادم...لگد بعد رو به پهلوم زد که کاملا روی شیشه های شکسته بشقاب های میوه خوری فرود اومدم...ضربه های دردناک و محکم بعدیش روی پهلو و شکمم فرود میومد که فقط جواب من بهشون گاز گرفتن محکم و دردناک لبای متورم بود...
    خشمگین گفت:
    -دختره ه*ر*ز*ه زندگی من رو خراب کردی بست نبود..می خوایی زندگی ارام رو هم خراب کنی!؟
    ضربه های دردناک و محکمش به معده و شکمم خونی رو به دهنم میاورد که لجوجانه پسش می زدم....اما اون سرتق تراز من بود و خودش رو از بین دندونام و لب بی حس شده ام بیرون کشید....ارشاویر بی توچه بعد از چند ضربه انگار دلش اروم گرفته خسته شد و خودش رو روی مبل ولو کرد...
    درد ضربه هایی که به بدنم میزد خیلی بد تر از اونی بود که به شیشه خورده های تو بدنم توجه کنم..لبم رو به دندون گفتم و بدون ذره ایی تعلل از جام بلند شدم و نشستم و تکیه زدم به دیوار....مزه ی مسخره خون تو دهنم حال بدم رو تشدید میکرد....حالت تهوع رو هم به همه بدبختیام اضافه میکرد...
    به سختی رو به ارشا که از جا بلند شده بود و داشت به سمت اتاقش می رفت گفتم:
    -وصیت شهاب...
    برگشت سمتم..چشمام رو انداختم روی پاش..دلم نمی خواست چهره اش رو ببینم:
    -خیلی وقت گذشته..یکی از وصیت هاش رو به رضا گفتم انجام نده.دلم می خواست خودم انجام بدم...امروزم به رضا اینا گفتم بیاد..تو اتاقم در مورد همینا حرف می زدیم...صدامون رو هم برای بین کار نگه داشتم که اگه مشکلی داشتم دیگه مزاحم رضا نشم...
    گوشیم رو از روی میز تلفن کنار دستم برداشتم و روی زمین سر دادم به سمت پاش..به پاش برخورد کرد و ایستاد...خم شد گوشی رو برداشت و وارد اتاقش شد...
    تازه مهلت فکرکردن پیدا کردم...فکر کنم به تن خستم..فکر کنم به مغز خسته و بد تر از اون قلب که هنوز که هنوز با بی توجهی کامل لگد مال میشه...خستم..به خدایی همون خدا بالا سر خسته ام...خدا..به خودت قسم بریدم دیگه..نمی کشم...نمیکشم..خدا نمی تونم...تموم شد..تمام طاقت و صبرم تموم شد...خدا میشنوی؟!
    خدایا...صدام رو میشنوی!؟
    خدا بگو...نه خدایا خواهش می کنم بگو گ*ن*ا*ه من چیه؟!گ*ن*ا*ه من چیه که چندسال تهمت بدکاری رو باید تحمل کنم!؟گ*ن*ا*ه من چیه؟!منی که حتی دست از پا خطا نکردم...منی..منی اگه به نگاه چپ روم بود رو کور می کردم...که هرز نرم..هرز نیام و در اخر ه*ر*ز*ه نشم اما چرا به اسونی بهم تهمت ه*ر*ز*ه بودن می زنن!؟!چرا...خدایا چرا!؟
    خدا یه این قلبم عاشقم که هنوز که هنوز حتی با این ضربه هایی که امشب ارزش خوردم بازم عاشقه و هنوز هم پابرجاست رحم کن...رحم....
    خدایا قلبم درد میکنه..عشقم..اره عشقی که 12 سال دارم تو قلبم تحمل می کنم....داره بهم تهمت می زنه...تهمت...خدا...
    من به درک چطور میتونه به رضا این تهمت ها ور بزنه...چطور..شوهر خواهرش..کسی که عاشق خواهرشه...کسی من بهش لقب زن ذلیل رو دادم و پیش خودم و خودش و ارام مسخره اش می کنم...چطور میتونه نگاه عاشقانه اش رو به ارام نبینه...چطور می تونه از رو نگاهی که بهم نمی دازه تهمت بزنه بهمون..چطور می تونه شوخی و خنده راحتیامون رو بزاره پای.....
    دستم رو به لب اُپن گرفتم..اما نتونستم...روی بازوری چپم احساس گرمی و خیسی می کردم...لباسامم که کلان داغون شدن همه پاره شدن هم خونی...سارافونم قسمت پهلو هام کمی خونی بود....تازه درد و سوزش شیشه هایی که تو جای جای بدنم رفته بود رو حس می کردم..دوباره دستم رو گرفتم به اپن..دلم نمی خواست تو همچنی وضعیت فلاک باری ببینتم...دلم نمیخواست...
    -یـــــــــــــــا عــــــــــلـــــــــــی
    
    رو پام ایستادم....
    -الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم کثیراً کثیراً
    قدم اول رو برداشتم...رو فرشیم پام بود و شیشه ها تو پاهام نمی رفت...
    - الهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم کثیراً کثیراً
    قدم دوم رو با کمک اپن برداشتم..
    -اِلهى عَظُمَ الْبَلاءُ وَ بَرِحَ الْـخَـفـآءُ وَ انْـکَـشَـفَ الْـغِـطآء
    قدم بعدی رو برداشتم و زمزمه کردم:
    -وَ انْـقَـطَـعَ الـرَّجـآءُ وَ ضـاقَـتِ الاْ رْضُ وَ مُـنِـعَـتِ السَّـمـآءُ وَ اَنْتَ الْـمُـسْـتَـعـانُ وَ اِلَیْکَ الْـمُـشْـتَـکـى وَ عَـلَـیْـکَ الْـمُـعَـوَّلُ
    چند قدم تا در اتاقم فاصله داشتم..ادامه اش رو با نفس نفس گفتم:
    -فِـى الـشِّــدَّةِ وَ الـرَّخــآءِ اَلـلّـهُمَّ صَـلِّ عَـلى مُـحَـمَّـد وَ الِ مُـحَـمَّـد
    -اُولِــى الاْمْرِ الَّــذینَ فَـرَضْـتَ عَـلَـیْـنا طـاعَـتَـهُـمْ وَ عَـرَّفْـتَـنـا بِـذلِکَ
    خودم رو اویزون به چهارچوب در اتاق کردم..زانوهام داشت خم میشد...من این رو نمی خواستم..زانو نفهم خم نشو....ناله کنان ادامه دادم:
    -مَـنْـزِلَـتَـهُـمْ فَـفَـرِّجْ عَـنّـا بِـحَــقِّــهِــمْ فَــرَجـاً عـاجِــلا قَــریـبـاً کَـلَـمْـحِ الْـبَـصَرِ
    -اَوْ هُـوَ اَقْـرَبُ یا مُـحَـمَّـدُ یـا عَـلِىُّ یـا عَـلِـىُّ یـا مُـحَـمَّـدُ اِکْـفِـیـانـى
    در اتاق ارشا باز شد و خودش رو بیرون کشید...همون لحظه زانوهام خم شد...با زانو افتادم رو زمین ادامه دادم:
    -فَـاِنَّـکُـما کـافِـیانِ وَ انْـصُـرانـى فَـاِنَّــکُما نـاصِـرانِ یــا مَــوْلانـا یـا صاحِب الزَّمانِ
    -الْـغَـوْثَ الْـغَــوْثَ الْـغَــوْثَ اَدْرِکْـنـى اَدْرِکْـنـى اَدْرِکْـنـى
    با عجله جلو اومد و زیر یغلم رو گرفت و با اخم از جا بلندم کرد..در اتاق رو باز کرد و من رو به داخل برد و روی تخت خوابوندم کل وجودم تیر کشید...درد داشتم اما ارشا بی توجه بیرون رفت...ادامه دادم:
    -الـسّــاعَـةَ الـسّــاعَــةَ الـسّــاعَــةَ الْـعَـجَـلَ الْـعَـجَـلَ الْـعَـجَـلَ
    یـا اَرْحَــمَ الــرّاحِـمـیـنَ بِــحَـقِّ مُـحَـمَّـد وَ الِـهِ الـطّـــاهِـــریـنَ
    خدایا دیدی..دیدی لهم کرد...دیدی رفت...خدایا من رو با این حالم ول کرد و رفت...
    مغزم تو بیخم کرد:
    -خاک بر سرت بهار..خاک برسر ضعیفت...برو بمیر....واقعا بمیر که عرضه نداری از پس خودتم بر بیای..کجاست اون بهاری که جلو هیشکی سر خم نمیکرد...کجاست اون بهاری که چند ساعت زیر مشت و لگد بود...تا صبح تو کوچه ولت کردن.....خودت رو به خونه رسوندی...اخ نگفتی...خم نکردی کمرت رو...هیچی....
    قلبم جواب داد:
    -می دونی چرا بهار...چون 10 سال پیش...5سال پیش کمرت نشکسته بود..کمرت خم نشده بود...بابات تو گوشت نزده بود...باربد تو دهنت نزده بود...وقتی بهت تهمت زدن...شکست..خم شد..از بین رفت....دیگه تو اونن بهار قوی نیستی...اونی اگه کل دنیا سرش بریزن سرش و کتکش بزنن اخم نمی گفت..تو دیگه اون نیستی..عوض شدی....عوض...
    از درون فریاد زدم...رو به جفتشون فریاد زدم:
    -نه....اره درسته...شکستم....داغون شدم..دیگه حس می کنم قلبم نمی تپه...هیچی نیستم اما من هنوز همون بهار...همونی که همه مثل سگ ازش می ترسیدن..من می تونم...
    
    دستم رو ستون بدنم کرد...خودم بالا کشیدم و محکم اما اروم گفتم:
    -یاحسین(ع)...
    خودم رو بالا کشیم م روی تخت نیم خیز شدم...اروم اروم به سمت لبه تخت رفتم..به کمک تاچ تخت بلند شدم...زیر لب ایه الکرسی رو زمزمه کردم و اروم اروم با درد به سمت دستشویی قدم برداشتم...
    با کلی درد ناله های ریز و ظریف دهن و صورتم رو شستم....
    از دستشویی خارج شدم و اروم اروم به سمت کمدم رفتم تا لباسم رو عوض کنم و شیشه ها رو از تو بدنم در بیارم....با سلام و صلوات خودم رو به میز ارایش و بعد از اون به کنارش کمدم یعنی رسوندم..همین که دستم رسید به در کمد در اتاق بی هوا باز شد و از ترس فقط هین کشیدم..اخه دستام به شدت درد می کرد و نمی تونستم بزارمش رو قلبم وگرنه دریغ نمی کردم...
    ارشا بی هوا با عجله وارد اتاق شد..به کاسه اب...یه کیف همراه خودش اورده بود...از صدای هینم نگاهش افتاد بهم..تا من رو دید اخمی بدی کرد و وسایلیش رو روی عسلی گذاشت....
    به سمتم اومد و گفت:
    -چرا از جات بلند شدی!؟
    با غدی گفتم:
    -منم خوبم ..واسه چی باید رو تخت میوندم...
    حالا صدام از درد مثل سگ داشت می لرزیدا....دروغگویی ام واسه خودم..
    دست انداخت پشت کمرم و به سمت جلو هدایتم کرد...سعی کرد کل وزنم روی خودش باشه...اما من سعی می کردم خودم راه برم و به اون تکیه نزنم ...اما نا خود اگاه این اتفاق میوفتاد...
    روی پهلوم دست انداخت و روی تخت نشوندم....دستش رو دقیقا گذاشت روی یکی از خوده شیشه هایی که تو بدنم رفته بود و از درد فقط صورتم و جمع کردم و لبم رو گاز گرفتم تا یهو ناله ایی ازش خارج نشه...
    وقتی این حالاتم رو دید زیر لب گفت:
    -دروغ گو...داری از درد می میمری...بعد می گمی من خوبم...دراز بکش...
    دستش گذاشت رو شونه ام مجبودم کرد دراز بکشم.....در همین بین با درد گفتم..الیته کاملا ناخود اگاه حواسم نبود از دهنم پرید:
    -من این دردای زیر عادت دارم..ولی خیلی وقته تجربه ای نکردم...بدنم پرو شده...
    به حرف خودم خنده ایی کردم..البته بیشت شبیه زهر خند بود..تا خنده...والا..
    خودش سارافنم رو از تنم در اورد...دستش رفت سمت یر سارافونیم که سریع جلوش رو گرفتم و گفتم:
    -چی کار ب لباسام داری!؟
    بدون اینکه نگاهی به من بنداره یا هر چی دیگه گفت:
    -می خوام شیشه ها رو از بدنت در بیارم...
    سرم رو تکون دادم و دستش رو ول کردم...چشمام رو بستم و خودم سپردم به ارشا..اروم زیر سارافونیم رو در اورد...در واردن که نه...از یه سمت کاملا پاره شده بود اون سمتم پاره کرد و از تنم درش اورد.....
    به پهلو سمت راست خوابوندم...فقط تو پهلو سمت چپم شیشه رفته بود....والبته بازوم هم همچنان داشت خون ریزی داشت...بدبخت بخیه اش باز شده بود...
    چشمام رو بسته بودم..منتظر بودم ارشا کارش رو شروع کنه...اما.........
   
    اما هرچی منتظر شدم هیچی..نه حرکت می کرد...نه هیچی...فقط صدا نفس های تندش میومد...
    با هن هن برگشتم سمتش دیدم زل زده به کمرم...محکم چشمام رو روی هم فشار دادم..اما اون صحنه ها جلوشون نقش بست...
    سریع بازش کردم و نفس عمیق کشیدم..ارشا الان دیگه زل زده بود به من و صورتم و چشمام...
    سعی داشت حالت نگاه و عکس العمل ها رو بررسی کنه....دستش رو گرفتم و گفتم:
    -اگه کاری می خوایی انجام بدی لدفا انجام بده..خسته ام میخوام بخوابم...
    اما بی توجه گفت:
    -این زخما....اینا زخم....ضربه اش...شلاق..یا کمر بند یا شاید هم چوب....کمر تو....
    دست راستم رو روی شقیه هام که به شدت نبض می زد و داشت از درد می ترکید فشار دادم..
    چشماش رو بستم اما همون صحنه جلوی چشمم اومد:
    ((با لبخند کریهی ضربه ارومی به وسیله شلاق زخیم و کلفت داخل دستش به دست مقابلش زد...
    صدای چندشی بلند شد که لرز به تنم می نداخت...اما به روی خودم نیاوردم...نگام رو ازش گرفتم..جلو اومد و اولین ضربه و برخاستن شترق برخورد اون شلاق بزرگ و زخیم با کمرم همزمان شد با گفتن:
    -خیلی جذایی...
    بی رحمانیی با ته ته نیروش ضربه می زد یه پشتم...علاوه بر کمرم...شلاقش رو محکم در تمام قسمت ها بدنم می نشوند و واردم می کرد که بشمرم....
    -9....
    ضربه بعدی رو زد و همزمان به 10 من گفت:
    -هنوزم باهام راه نمیای؟!
    ضربه بعدی:
    -11
    به قدری بلند و محکم و پر سلابط گفتم که خودش جواب اون سوال احمقانه اش رو گرفت...))
    با صدایی تو مایعه هایی جیغ که به خاطر به یاد اوری اون درد ها و اون شکنجه ها بود گفتم:
    -ارشا خواهش می کنم بس کن..اگه کاری نداری برو از اتاق بیرون و راحتم بزار....
    پشتم رو بهش کردم و دوباره روی پهلو راستم دراز کشیدم...محکم سرم رو داخل بالشت فشار دادم...چشمام رو باز گذاشتم تا دوباره اون صحنه ها تو ذهنم نقش نبنده....
    چند ثانیه گذشت..ارشا نفس عمیقی کشید...خجالت مجالت رو کلا فراموش کردم با به یاد اوری زخم ها کمرم..
    اورم اورم شروع کرد به در اوردن شیشه ها...کمی که گذشت نا خود اگاه گفتم:
    -دقیقا جای هموناایی که گفتی....شلاق...چوپ خشک و سخت.....کمربند و چرم.....اگه کمی بهش رسیدگی میشد و عفونت نمی کرد...هرگز..هرگز جاش به این شکل باقی نمی موند....
    برای بار هزارم برای سرکوب بغضم که به خاطر دردهای اون دوران بود لبم رو گاز گرفتم..
    یه بار...
    دوباره...
    سه بار...
    هفت بار...
    هشت بار...
    مزه تلخ و گس خون رو تو گلوم حس کردم..اما بی توجه لبام رو محکم تر فشار دادم...
    دونه دونه شیشه ها رو از پهلوم در میاورد هر زخم رو چند بار ضد عفونی می کرد...
    می رفت سراق بعدی تا خشک بشه..وقتی کمال خشک می شد کمی پماد روی چسب مخصوص می زد و روی زخمم می ذاشت...
    سوزش خاطرات...با سوزش زخما همراه شده بود و باعث جمع شدن صورتم شد...
    ارشا نفس عمیقی کشید و با صدایی اروم و ملایم گفت:
    -تقصیر خودت بود...برگشتی می گی رضا بریم اتاق راحت باشیم..خوب هر کس دیگهه بود...حتی اگه خودت بودی من چنینی برخوردی می کردم فکرای بد می کردی..از اون طرف..
    بین حرفش پریدم و گفتم:
    -تو از این کارایی می کنی....نیازی به فکر نیست...صد در صد در موردت تو بَدِه....
    غیر مستقیم به خاطره اشاره کردم که هر وقت میاد خونمون یه 5 دقیقه تو سالن پیش من میشینه بعد ارشا میگه بریم تو اتاق راحت باشم...
    اما ارشا بعد از کمی مکث ادامه داد:
    -رفتین تو اتاق ارام خودش و با ارتام سرگرم کرد...که یهو صدای خندتون بلند شد..ارام از خودش..از چشماش هم بیشتر به رضا اعتماد داره اما حس کردم با شنیدن صدا خندهاتون یه جوری شد..اما...رضا مطمئنم که پاک تر از این حرفاست...توقع داشتی بعدش چه رفتاری باهات داشته باشم..اون نگاه خواهرم به در اتاق بعد به من برام گرون بود...دردناک و سخت بود...
    ناخود اگاه نفسم رو با اه بیرون فرستادم..
    از ارام واقعا توقع نداشتم..اما خوب..اونم شوهرش و روش غیرت داره...روش حساس...درسته کار من اشتباه بود!..درسته...دوباره من اشتباه کردم!...همون لحظه که از اتاق بیرون اومد حس کردم..حس کردم کمی باهام سر و سنگین شده...


    مغزم فریاد زد:
    -بهار خانوم..دریافت شد...دوباره تو مقصری....اگه امشب رضا و ارام بحسشون بشه تو مقصری..اگه یه مشکل خانوادگی براشون پیش بیاد تو مقصری بهار خانوم...
    بلند هم رو به مغزم هم رو به ارشا گفتم:
    -خودم فردا می رم درستش می کنم..نگران نباش...
    حالا یه سوال این ارشا این حرفا رو زد که مثلا عذر خواهیی کنه...بی شعور مغرور....نمی دونم چرا..نمی دونم چرا قلبم داره نا فرمانی می کنه..داره می کشه به 10 سال پیش..اولین باری که ارشا باهام مهربون برخورد کرد:
    *-*
    /-*
    ((شب جمعه بود...مثل همیشه و هر شب ساعت 11 از دست ارام فرار کردم و وارد اتاقی که این چند وقته تو اقامت داشتم شدم....
    رفتم تو سرویس اتاقم..وضو گرفتم و مسواک زدم...سجاده ام رو پهن کردم..چادر نماز و مغنه ام رو سر کردم و شروع کردم به خوندن دعای کمیل.......
    بیست دقیقه طول کشید وتا دعا رو خوندم و تموم...به عادت دیرینه شروع کردم به خوندن دعای توسل و زیارت عاشورا...نمازش رو هم خوندم...
    اقامه ایستادم بریا به جا اوردن نماز شب که در اتاق زده شد:
    -بله!؟
    ارام که فکر نمی کنم باشه..خودم فرستادم بخوابه.....خو خوبه حداقل از دست ارام راحتم....
    ارشا:-می تونم وارد شم!؟
    دستی به چادر و مغنه ام کشیدم که کاملا مرتب و کامل باشم..در اخر گفتم:
    -حتماا بفرمایید...
    در باز کرد و وارد اتا شد....اول شروع کرد به بررسی اتاق...چند ثانیه بعد گفتم:
    -ببخشید کاریم داشتین!؟
    روش رو از اتاق و وسایلش گرفت و برگردوند سمت من..یه لبخند یه جوری..نمی دونم چجوری ولی می دونم یه چوری بود زد و با صدایی بم و جذابش گفت:
    -می خواستم باهاتون صبحبت کنم...
    دست بردم زیر چادرم...از زیر یغه اش رو گرفتم و کمی هل دادم تو صورتم..به تخت اشاره کردم:
    -بفرماییید...
    لب تخت سر بالا نشست...منم لب تخت سر پایینش با فاصله حدودا زیادی ازش نشستم...سرم رو انداختم پایین و زل زدم به زیر پاهامون....چند ثانیه گذشت شروع به حرف زدن کرد:
    -خب.....یه مسئله ایی رو می خواستم من به اطلاعتون برسونم...البته این دستور سرهنگه....فکر می کنم یه نشونه ها و گوشزرد هایی از طرف رضا و سرهنگ شنیده باشین واسه وارد رکدن نفوذی...استفاده از شما به عنوان طمعه...خو خدارو شکر بچه تو این چند وقته خیلی تلاش کردن و برنامه یری های کافی رو دادن....فقط مونده شجاعت شما که هنمرا با نامزد خیالی و صوریتون وارد اون چشن و مهمونی بشین....اووووووووووم......
    دوباره سکوت کرد....خب از این موضوع خبر داشتم که به عنوان طعمه باید وارد شم..اما فکر نمی کنم با این پسره بد اخلاق باشه..
    خو چیه راست میگم...خیلی بد اخلاق..نمی دونم امشب چرام هربون شده و هی لبخند البخند تحویل من نمیده......
    کمی نگاش کردم البته دقیق و کامل زل نزده بودم بهش اما خب از حالت و صدایی هایی که از خودش در میاورد حس می کردم میخواد به حرف دیگهه ایی هم بزنه و گفتوگو همینجا ختم نمیشه...
    چند ثانیه گذشت..دیدم هی مثل ماهی دهن باز می کنه میینده ولی حرف نمی زنه اروم گفتم:
    -فکر می کنم چیز دیگه هم باشه که بخواید بگین...راحت حرفتون رو بزنین...
    پوفیی کشید...انگشتاش رو بین موهاش رد کرد و اروم گفت:
    -می دونین به مقدار سخته برام..برای اولین باره چنین حرفی ره می خوام به یه دختر خانوم بزنم..
    دوباره شروع کرد به من و من کردن...سرم رو بلند کردم و زل زدم بهش خواستم اعتراض کنم که مثل ادم حرف بزنه اما خودش زود تر حرفش رو زد و من رو تو شوک گذاشت:
    -من ..... بهار...دلم می خواد..این نامزدی که واسه ماموریت انجام میدیم واقعی باشه..نه صوری....
    نفسش رو اسوده بیرون فرستاد...فکر کنم نفس عمیق کشید..اما من تو شوک بودم و همچنان بهش زل زده بودم..شوک بودم.....
    واقعا تعجب اوره که ارشاویری که چشم دیدن من رو نداشت الان اومده چنین درخواستی به من میده....
    سعی کردم بهتم رو کنترل کنم...به زور نگاه خیره ام رو ازش گرفتم...انداختم کف اتاق...چند ثانیه سکوت کرد...
    از جاش بلند شد و گفت:
    -خب....من می رم....شما هم خوب تا فردا فکراتون رو بکنید..فردا باید بریم پیش سرهنگ....اونجا به ادامه صحبت ها می رسیم..
    
    اما من دلم میخواست همین حالا حرف بزنیم..از جا بلند شدم و دقیقا رو به روش با تفاوت قدی زیاد ایستاده بودم...اروم بدون اینکه هول کنم و وِل بشم گفتم:
    -میشه چند لحظه بمونید...یه صحبت کوچولو...
    لبخند زدو تنها سر تکون داد و دوباره سر جاش نشست...منم سر جای قبلیم نشستم..بی هوا جمله ام رو تو ذهنم ردیف کردم و فرستادم بیرون:
    -جمله اخر...من متوجه در خواست و منظورتون نشدم..میشه یکم واضع تر صحبت کنید...
    سرش رو به سمتم بر گردوند و گفت:
    -واضع تر ازاین............من دوست.............دارم.................این نامزدی واقعی باشه....
    زل زدم به چشماش....وقتی این جملات رو ادا می کرد....هیچ حس خاصی تو نگاهش نبود...
    مغزم فریاد زد:
    -داره دروغ میگه بهار؟!
    قلبم توپید:
    -از کی تاحالا چشم خون شدی بهار خانوم...
    نمی دونم چرا اما بی هوا حرف دلم رو زدم....نه...نه...حرف دلم نه...حرف مغزم رو زدم...:
    -فکر نمی کنید این در خواستتون کمی نا به جاست!؟!
    اونم زل زد بهم...حق به جانب جواب داد:
    -نه خیر!چطور!؟
    نگام رو ازش گرفتم و پوزخند زدم:
    -من تازه همسرم فوت کرده...
    دهن باز کرد حرف بزنم دستم رو جلو بردم و گفتم:
    -اجازه بدین...من تازه همسرم فوت کرده...هرگز تا چند وقت دلم نمیخواد به این موضوع فکر کنم...درضمن....
    زل زدم تو چشماس جدی و بی احاساسش و گفتم:
    -کسی که چنین در خواست هایی رو میده...با کل اعضا و جوانر بدنش این کار رو انجام میده البته اگه روی این موضوع واقعا احساسی داشته باشه...اما شما اینطوری نیستید...چشماتون سرده....نگاهتون به ادم میفهمونده که این خواسته قلبی نیست...
    از جام بلند شدم و روبه روش ایستادم و جدی گفتم:
    -پس ازتون خواهش می کنم دیگه هرگز چنین در خواستی رو به من ندید...ممنون...
    جا خورد...از حرفام جاخورد و دهنش نیم متر باز موند...
    ای خداا یکی بیاد چارو خاک انداز بده دست این...
    همچنان منتظر بودم بهت اقا کم بشه...یعنی از بهت خارج بشه و همچنین از اتاق من چون به شدت خوابم میومد..
    چند ثانیه بعد از جاش بلند شد...رو به روم با فاصله حدودا کمی ایستاد..
    از این همه نزدیکی باها یه جوری شدم...حس کردم قلبم یه جوری..نافرمانی می کنه..چشماش رو بست...رو زانوهاش خم شد و روی زمین نشست....
    سرش رو بلند کرد و چشماش رو باز کرد....از برق نگاهش یه قدم به عقب رفتم...لبخندی رو لبش نشوند و با لحنی فوق العاده احساسی و ملایم گفت:
    -حالا چی!؟در خواستم رو قبول می کنی؟!
    به خدا دست خودم نبود...به خدا قصدم خ*ی*ا*ن*ت به شهاب نبود...به خداوندی خدا ناخوداگاه بود...به خدا تقصیر قلب سر کشم بود..اما...
    اما....لبخندی ناخواسته روی لبم جوونه زد....
    لبخندم رو که دید شیر شد...از جاش بلند شدو کمی نزدیک تر بهم ایستاد...چادر رو بیشتر روی صورتم گرفتم..چند قدم به عقب رفتم...اما اونم چند قدم به جلو اومد...اروم گفتم:
    -میشه خواهش کنم کمی فاصله بگیرید...
    تخس ابرو بالا انداخت:
    -نچ نامزدمی دلم میخواد...
    کلافه گفتم:
    -عذر می خوام اما ما هیچ محرمیتی باهم نداریم..
    تعجب کرد و اخماش رو کشید تو هم...اون برق نگاهش کمی دهن مغزم رو بست اما همچنان داشت جیغ جیغ می کرد که:
    -تو داری به شهاب خ*ی*ا*ن*ت می کنی...خبانت بدبخت...
    اما خودم با قاطعیت گفتم:
    -ببین..شهاب مرده...من عاشق شهاب بودم..هنوز هستم و جاش تو قلبم محفوظه....اما شهاب مرده...اون نمی توننه تنهایی های من رو پر کنه...
    -احمق...
    نگام دوباره کشید به ارشاویر با اخم کمی عقب تر ایستاده بود....اروم گفتم:
    -کار دیگه ایی دارین!؟
    با حرص ناشی از جوابم گفت:
    -نه خیر...فردا 7صبح اماده باش..
    بعدشم بدون اینکه منتظر جواب من بمونه از اتاق بیرون زد..شونه بالا انداختم و دوباره به ادامه دعا و نمازام رسیدم...
    ***
    سرهنگ-چند وقت به عنوان نامزد تمام وقت با هم باشین..شبا بیشتر تو مهمونیا شرکت کنید...برخورد کاملا صمیمانه ایی نصبت به همدیگه داشته باشید....خب..دیگ حرفی ندارم..می تونید برین...
    استقفرالله..مرتیکه.....
    
    قبل از اینکه این چلغوز ارشاویر از اتاق خارج بشه گفتم:
    -معذرت می خوام جناب...
    نگاش رو به چشمام انداخت و منتظر موند..ادامه دادم:
    -من با این صمیمت و مهمونیایی که شما میگین مشکل دارم...
    کلافه خودکارش رو روی میز پرت کرد و گفت:
    -عرض بفرمایید مشکلتون رو....
    -خب..ما(به خودم ارشاویر اشاره کردم)به هم نامحرمیم...درست نیست..یعنی من مشکل جدی با این مسئله دارم...
    دوباره ریلکس خودکارش رو برداشت و گفت:
    -خود ارشاویر این مشکل رو حل میکنه..بفرمایید...
    کلافه از اتاق بیرون رفتم نه رفیتم..ارشاویره م کنارم بود......
    ی هواس نسبی به ارشاویر زیر لب زمزمه کردم:
    -مرتیکهه....اه..اگه گذاشت ادم اعصابش درست باشه..
    از کنار گوشم صدای خنده اییی میومد...با اخم برگشتم نگاهی به ارشاویر ک از خنده ریسه رفته بود انداختم...زیر لب با حرص غریدم:
    -نمیری...
    اونم با خنده گفت:
    -تا تو رو به دست نیارم...نچ..نمیمیرم...
    بی توجه بهش قدم پیش گذاشتم و تو دلم گفتم:
    -بشین تا من رو به دست بیاری..چلغوز...
    از ستاد خارج شدیم..به سمت ماشینش حرکت کردیم...همزمان پرسیدم:
    -حالا ایده شما چیه!؟
    جنگ پرسید:
    -در مورد چی!؟
    یه جوری نگاش کردم که یعنی خر خودتی کودن..اما گفتم:
    -محرم و نامحرمیمون...
    شونه بالا انداخت و گفت:
    -من که برام فرقی نداره..هرکی براش مهمه خودش یه فکری میکنه...
    با صدای جدی غریدم:
    -این الان وظیفه شماست...
    اونم برگشت و جدی گفت:
    -کدوم وظیفه؟!
    با همون حالت و اخم ریزی که بین ابرو هام نشسته بود گفتم:
    -من قول همکاری دادم به شرط اینکه ازم محافظت کامل بشه..اینم جزء همون محافظتس...باید درست انجام بشه...
    نگاهش پر از تمسخر شد..اما لباش....پوزخندی روش نشست که سریع محو شد...
    تمسخر چشمام کمی از بین رفت اما کامل نه...
    جلو اومد و با ملایمت و لبخندی کوچیک گفت:
    -چشم خانوم خوشکله...شما تشریف بیارین تو ماشین خدمتتون عرض میکنم..
    از لفظ خانم خوشکله اش یه جوری شدم اما بی توجه چادرم رو روی صورتم کشیدم و قدم بیش گذاشتم....کنار ماشین که رسیدم دزدگیر رو زد و همزمان هر دو سوار ماشین شدیم..
    با غرغر چادرم رو روی پام جمع کردم و در رو بستم..همیشه از ماشین های شاسی بلند متنفر بودم...دست و پا چلفتی وار سوار میشم...البته نه جلو همه...فقط جلو باربد و شهاب و مامان و بابا...
    ماشین رو به حرکت در اورد..منم بی توجه به ارشاویر چادرم رو مرتب میکردم..چند دقیقه تو سکوت سپری شد...
    یهو گفت:
    -نامه از ستاد گرفتم..یعنی تا حدودی مجوز...که صورت محظری برای دوماه این ماموریت صیغه کنیم...چطوره!؟
    با بهت زمزمه کردم:
    -صیغه...
    با تمسخر نگام کرد و گفت:
    -چیه نکنه مادمازل راه حل بهتری واسه این مشکلشون دارن!؟
    اخمام رو کشیدم تو هم..این دیگه زیادی داشت پرو میشد..هرچی دلش می خوادمیگه..احمق...
    بی توجه گفتم:
    -خوبه...فکر خوبیه..البته که راه دیگه نداره و تنها همین یه راه...
    غیر مستقیم اشاره کردم که خیلی زحمت کشیدی اق پسر..
    از حرص زیر چشمی نگام کرد...
    لبخندی حرص دراری زدم...که کاملا هم موفق بودم...از حرص سرعتش رو برد بالا
    ***
    ارشاویر-این چطوره؟!
    
    کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
    -نه این خوب..نیست..بابا یکم به لباس و مدلش دقت کن بعد حرف بزن..
    ارشاویر-خو تو الان به من بگو مدلش چه ایرادی داره که نمی پسندی!؟
    انگاشتام رو بالا اوردم و شمردم:
    -یک..کوتاه..دوتا..زیادی بازه..سه رنگش جیغه..چهار...جلفه...پنچ....زیورالاتی که روش کار شده جلب توجه میکنه...شش..مهمونیه نه عروسی خاله ام...هفت...
    پرید بین حرفام و گفت:
    -خیلی خب..بابا..من شکر خوردم..ببخشید..هر چی خودت دوست داری انتخاب کن...ما غلام حلقه به گوش خانوم هستیم...
    پشتم و بهش کردم تا لبخندی که روی لبام نقش بسته بود و چل چراغونی تو چشمام رو نبینه...
    یه ماه از اون روزی که ضیغه کردیم میگذره...اولین مهمونی رو فردا شب میخوایم بریم...امروزم اومدیم واسه خرید لباس..
    هی اقا پیشنهاد میده هی من رد میکنم...
    اخه خدا وکیلی لباساش زیادی داغونه..من تو خونه بابام که همه بهم محرمن لباس انقدر باز نپوشیدم..نه خدا وکیلی خودتون فکرکنید..به لباس دکلته قرمز...تا روی رون..به شدت تنگ...با ترئئن زیورالات زیاد..خو این واقعا داغونه..والبته نگاه رو زیاد به خودش جلب میکنه...و من از این مورد متنفرم...
    تو این یه ماه رفتاراش فوق العاده خوبی داشت...یعنی معرکه ها...به قدری که نسرین جون و ارام یه جوری نگامون میکنن...
    البته چند وقت بعدش به ارام گفتم که ما به هم محرم شدیم...
    یه حسایی دارم...درسته...شهاب کامل تر بود...با ایمان بود..نماز خون بود و با غیرت...اما هیچ وقت تو خیابون دستم رو نمی گرفت..هر وقت اعتراض میکردم میگفت نمیخوام عشقمون رو به نمایش بزارم..
    تو جمع احساسات بیان نمیکرد اما تو خلوت فقط دم گوشم وز وز میکرد....این باعث میشد یه خلقی تو وجودم وجود داشته باشه....خلقی نداشتن پشتیبان تو جمع..نداشتن سرپناه و یار...تو اجتماع...اما ارشاویر...نه..با اینکه خانوادش از هیچی خبر نداشتن اما یه جوری تو جمع هم حواسش بهم هست...اینا برام جالب....والبته جذاب...تا قدری هم هبچان اورد...
    داشتم همین طور راه میرفتم و بدون توجه به ویترین ها فکر میکردم که یهو دستم از عقب کشیده شد...ازاین کشیده شدنه ایستادم...برگشتم دیدم ارشاویر ایستاده و داره حرف میزنه و منم به خاطر اینکه دستم رو گرفته بود به سمتش مایل شدم...
    برگشتم و کنارش ایستادم که صدای حرصیش رو شنیدم:
    -بهار...تو از صبح تاحالا......مطمئنم...مطمطئنم که اصلا حواست به جلو پاتم نبود چه برسه ویترین ها....
    ریلکس جواب دادم:
    -چطور!؟
    ارشاویر-یه ساعت دارم بال بال می زنم...تو اصلا حواست نیست..
    خندده ایی کردم گفتم:
    -پوزش..دوبار بفرمایید...
    به سمتی اشاره کرد و گفت:
    -اون لباس رو ببین چطوره!؟
    ماتش شدم..به شدت زیبا و دلفریب بود..خیلی زیاد..زرد مات...نه خیلی جیغ..مابین زرد و عسلی...رو ترکیب مشکی..تا حدی ماکسی و دنباله دار....دامن جلو تا جلوی انگشتای پا بود..وعقب...یه 30 سانتی دنباله داشت...حالت دکلته مانند...اما دوتا بلند کلفت اون رو به پشت کمر وصل میکرد...از بالا سینه تا پایین سینه ب نگیت تزئئن شده بود که حالت زیبا و جالی بهش داد بود..
    ارشاویر-بریم پرو کنی؟
    عقب گرد کردم و از اونجا دور شدم در همون حال گفتم:
    -نه....
    کلافه همراهم اومد و گفت:
    -وای بهار چرا؟!؟دیوونه ام کردی از صبح تاحالا...
    شونه بالا انداختم و گفتم:
    -به من چه..تو این مملکت اسلامی یه لباس درست و حسابی واسه یه زن محجبه پیدا نمیشه...
    همون لحظه نگاهم به ویترینی افتاد که اتفاقا تمام مانکن هاش روسری سر داشتن..خنده ایی کردم و لباساش رو بررسی کردم...کت و شلواراش خوب بود...
    با ذوق رو به ارشاویر گفتم:
    -بیا بریم تو این مغازه...خوبه..
    همراهم اومد و زیر لب خدا رو شکرش رو شنیدم و لبخند زدم..
    کت و شلوار رو تن کردم...عالی بود..همون چیزی که میخواستم...کتش بلند بودتا روی رون...رو سینه و یغه اش هم نگین دوزی خیلی ظریفی شده بود...شلوارش هم انچنان جذب و چسبون نبود که عذاب وجدان بگیرم..
    در اتاق پرو زده شد:
    -بهار..باز کن ببینم...
    -کسی داخل نیست..یعنی مرد!؟
    ارشاویر-نه باو..باز کن ببینم...
    اول لای در ر باز کردم وقتی مطمعن شدم فقط من و ارشاویر اون دوتا خانوم فروشنده داخل هستن دو رو کاملا باز کردم...
    -چطوره!؟
    کمی فکرکرد و گفت:
    -خوبه..فقط کمی و بلند و کمی گشاد نیست!؟
    زن فروشنده جلو پرید و گفت:
    -گشاد که نه فقط جذب نیست....بلندیشم مدل کتشه..حالت مانتو داره...تا حدی البته...
    خلاصه اون کت و شلوار رو حساب کردیم و رفتم سراق خرید بعدی...روسری..
    کمی گشتیم تا بالاخره اون چیزی که میخواستم رو پیدا کردم...روسری یک در یک...یکی از کوشه هاشم با نگین ظریفی دقیقا مثل کته تزیین شده بود...
    کلا روزای نسبتا خوبی رو با ارشاویر رد میکردم...
    کم کم روم غیرت پیدا کرد..تو مهمونی ها نمیگذاشت جم بخورم...از کنارش مخصوصا..هر جا می رفت یا میخواستم برم همراه هم بودیم..
    اول فکرکردم به خاطر ماموریته و باید مراقب من و اطراف باشه اما یه حسی داشتم..غیرتاش داشت برام شیرین میشد..اونم کسی که نصب اول عمرش رو تو جامعه ایی بدون غیرت و تعصبات گذرونده....یه نگاهایی نصبت بهم داره که با اینکه محرم بودیم کمی معذبم میکرد..
    سنگین..با برق خواصی...اسمش رو گذاشتم برق دوست داشتنی من...واقعا دوستش داشتم..
    کم کم حس میکردم که دارم واسبته این حالات ومحبت های ارشاویر میشم...شیرین بود واسم..
    داشت شهاب رو کم و کم رنگ تر می کرد....))
    ***
    دیروز و روز قبل با رضا بیشتر کار های رو انجام دادیم..فقط مونده چندتا مورد سندی و چیز میزا مختلف که اونا رو به رضا سپردم.....بعد از اینکه کار من تموم شد...قبل از اینگه رضا برسه خونه خودم رو به خودنشون رسوندم..ارام خیلی خیلی سرد تر از اون شب با من برخورد کرد...
    حتی اجازه نداد ارتام رو بغل کنم...با اخم فرستادش تو اتاق....
    
    این رفتار یعنی اینکه ارشا درسته گفته و ارام به من و رضا شک کرده....
    و برای من که یه زمانی..برای مدتی که تو اون خونه بوودم واقعا برام دردناک بود..خیلی زیاد...زیاد...
    خییلی محترمانه اما سرد و جدی من رو به سمت مبل ها راهنمایی کرد...
    اما من بدون هیچ تغییر رفتاری باهاش برخورد می کردم..چند ثانیه نشست..همین که خواستم حرف بزنم بلند شد و گفت:
    -بهار جان می رم اب جوش بزارم....
    دستش رو گرفتم و گفتم:
    -بشین ارام واسه مهمونی نیومدم که بخوای پذیرایی کنی....باید خودم رو برسونم شرکت زود..خواهش می کنم چند لحظه بشین...حرف دارم...
    بدون تعارف نشست...سرم رو پایین انداختم تا چشمام به چشماش نیوفته..شروع کردم به حرف زدن...بعد از اینکه حرفام رو زدم اون فایل صوتی رو گذاشتم پخش بشه...
    اون شب چند دقیقه بعد از اینکه شروع کردیم به صحبت کردن با رضا.....ارتام یهو جیغ زد بعد از اون صدایی قهقه و خنده بلند خودش و ارشا و البته ارام در اومد....رضا به ذوق و خنده پسرش و زنش خندید و من از ذوق ارشا به وجد اومدم....در این بین هم هی رضا زیر لب قربون صدقی ارام و ارتام میرفت که کاملا تو اون فایل ضیط شده بود...
    بعد از اینکه فایل کامل پخش شد سرم رو پایین تر انداختم و گفتم:
    -ارام به خدا شرمنده ام...از اون شب تا حالا عذاب وجدان ولم نمی کنه که نکنه تو به خاطر کار ها و رفتار های من به رضا شک کنی...ارام رضا هم وکیل خودمه هم شرکت اما از این به بعد سعی می کنم کارهاش رو سبک کنم که تو اذیت نشی...بازم شرمنده...ببخش من رو...اما این ور هم بدون که رضا واسه من مثل یه داداش نمونه و کامل...خیلی...خیلی وقتاا که واقعا نیاز داشتم به کمک به دادم رسید..از خودش بپرس شاید برات تعریف کنه...بازم میگم رضا واسه ام مثل باربده...مثل امیره.....عزیزه....خدانگه دارت..ارتامم ببوس..
    همچنان با سر پایین از جام بلند شدم و به سمت راهرو که در خروج توش قرار داشت رفتم..
    هنوز دستم به دستگیره نرسید که دستایی ظریف و لرزون از پشت در اغوش کشیدنم و سرش رو گذاشت رو شونه ام..
    ارام با صدایی لرزون که ناشی از بغضش بود گفت:
    -شرمنده زود قضاوت کردم...
    برگشتم سمتش و سرش رو گذاشتم رو سینه ام تا اروم شه..در همون حال گفتم:
    -حق داشتی خواهری..حق داشتی و درست ترین کار رو برای نگه داشتن زندگیت کردی...فدات شم...
    خلاصه بعد از کلی اه و ناله و عذرخواهیی ارام از خونه اشون بیرون زدم..
    خلاصه فرداش رضا بهم زنگ زد..گفت کارا رو به راه شده و فقط هفته دیگه اجازه گرفتن کودک و کاری دیگه رو داریم که ازش تشکر کردم و جوری که متوجه نشه ازش خواستم کارا رو کمتر کنه و واسه شرکت یه وکیل دیگه پیدا کنه....
    نکه شرکت وکیل نداشته باشه ها نه....رضا سرپرستشونه...حقوق تمام و کمال هم میگیره....
    امروز پنچ شنیه اس..احتمالا امروز یا فردا تماس میگرین واسه ازمایش امیر...شماره خودم رو دادم..میترسیدم شماره امیر ور بدم دوباره بره بیخبر کارا رو انجام بده و به من خبر نده...خودم برم براش میگیرم و پیش یه دکتر خوب وقت گرفتم....اینطوری خیال من هم راحت تره...
    از صبح تاحالا حتی تو شرکت یه لحظه ام زبونم ساکت نبوده...یا ایت الکرسی می خونم...یا ذکر های دیگه..هرچی دم دستم بیاد میگم...سر نمازم چند صفحه قران به نیت سلامتی امیر خوندم..اما واقعا دلم اروم نمیگیره...
    کمی شرکت رو زود طعتیل کردم..اینطوری بهتره...کمی تو طول هفته استراحت داشته باشن خوبه...
    از 2 و نیم 3 که خونه ام با کمال تعجب ارشا هم خونه بود...فقط یه بار واسه اب از اتاق بیرونن اومد که خیلی ریلکس از کنار من مظطرب رد شد و رفت...حتی نپرسید چه مرگته...اه...منم چه توقعاتی دارما...از پس پرووو ام...
    تلویزیون رو روشن کردم...از پس شیکه ها رو بالا پایین کردم حس کردم رو صفحه تلویزیون پیام اومد که:
    -بابا...به خدا هیچی نداره...مردم از پس بالا پایینم کردی..بیخیال..
    در اخرم گذاشتمش شبکه.....پویاس...نهال چیه...داشت فوتبالیستا پخش میکرد...
    کارتون مورد علاقه کودکی من و شهاب و باربد...مو به مو تمامش رو حفظم..با لذت غرق شدم تو کارتون...وقی تموم شد و کمی از قسمت بعدی رو نشون داد منم کمی صداش رو کم کردم که تازه صدای الارم موبایلم رو شنیدم...
    یه خاک برسرم زیر لب گفتم و به سمت اتاقم حمله کردم...
    
    شماره اقا نیازی بود..همون دوستی که ازمایشگاه داشت....با عجله جواب دادم:
    -بله!؟
    نیازی:-سلام خانوم اریا منش...
    -به به اقا نیازی.سلام عرض شد..خوب هستید شما!؟نگار جون خوبه!؟
    نگار زنشه...
    نیازی:-بله به لطف و مرحمت شما همه چی خوب و عالیه..خانم اریا منش غرض از مزاحمت میخواستم بهتون اطلاع بدم لطف بفرمایید تا نیم ساعت دیگه اینجا تشریف بیارید واسه جواب اون ازمایشات....
    به سمت کمد لباسم یورش بردم....و همزمان گفتم:
    -بله...بله چشم الان خودم رو زود تر از نیم ساعت میرسونم...سپاس گذارم اقا..
    نیازی:-خواهش می کنم...خدانگه دارتون....
    -خدا نگه دار..
    سریع یه مانتو قهوه ایی رسمی با ساق دست های کرمی...شلوار مشکی...روسری نخی مشکی با طرح های کرمی سر کردم..یه مرطوب کنده به دست و صورتم زدم..
    خیلی محو یه رژ روی لبم کشیدم و پاکش کردم..فقط برای اینکه لبم از اون حالت سفیدی و خشکی در بیاد..چادرم رو روی سرم مرتب کردم..
    یه کیف و سوییچ چنگ زدم و از اتاق بیرون پریدم.به سمت در دویدم که صدای ارشا ور شنیدم اما تو حرکتم تعللی نکردم......
    ارشا-کجا میری با این عجله....
    در حالی که کفشام رو پا می کردم بی توجه به موقعیت و اینکه اصلا به اون مربوط نیست من کجا میرم گفتم:
    -ازمایش امیر اماد شده....دارم میرم بگیرمش...
    منتظر جواب نموندم...یه خدافظ گفتم و از خونه بیرون پریدم..سر 20 دقیقه خودم رو رسوندم به ازمایشگاه با کلی احترام جواب ها رو بهم دادن..از اونجا روندم به سمت مطب دکتر...بهترین دکتر شیراز و ایران.....
    دقیقا زمانی که وقت گرفتم رسیدم...بعد از کمی انتظار به سمت اتاق راهنماییم کردن...
    بعد از احول پرسی با دکتر جواب ازمایش رو جلوش گذاشتم و شروع کردم به گفتن علائم های امیر...
    دکتر چند ثانیه زل زد به برگه.....خیلی اروم نرمال.......
    اما من داشتم سکته می کردم ولی چهره ام همچنین چیزی رو نشون نمیداد...صورتم و چهره خونسرد و اروم....درونم ولوله ایی برپا بود...
    تشویق..اظطراب...بی کسی و تنهایی دوباره..همه و همه به ستم حجوم اورده بودن و حالم رو داغون تر میکردن...
    دکتر بعد از کمی زل زدن به برگه سرش رو با افسوس بلند کرد و زل زد تو چشمام وگفت:
    -متاسفانه باید به اطلاعتون برسونم با توجه به علائم...
    برگه های جواب ازمایش رو بالا گرفت:
    -با توجهبه ازمایشات که دوتاست و هر دو برابر...باید بگم که...
    ***
    دستم رو به دسته مبل تکیه دادم تا نیوفتم..در همون حال با صدایی ضعیفی گفتم:
    -هیچ درمانی نداره!؟
    دکتر:-نه خیر عزیزم...خیلی دیر اقدام کردین...هیچ قرص و شیمی درمانی ..هیچ عملی نمی تونه حال برادر شما رو بهبود ببخشه..هیچی....متاسفم....
    لرزون گفتم:
    -داداشم چقدر وقت داره!؟
    ناخود اگاه بود اون لرزش..اون داداشمه..همش..از روی بغض نشکسته گلوم بود..
    دکتر:-من برای حالت تهوع.......اون خون بالا اوردن..کبودی و بعضی از موارد دیگه قرص می نویسم که در روزهای اخر فقط دردشون رو کم میکنه....
    ناشی پریدم بین حرفاش و گفتم:
    -خارج از کشور چی!؟اونجا کارین می تونه انجام بده...کل زندگیم رو میزارم داداشم خوب بشه...
    با افسوس گفت:
    -نه عزیزم..دیر اقدام کردین...بیماری به حتی رگ ها مغزی هم نفوذ کرده...هیچ راه حل دیگه نداره...به داداشتون حتما خبر بدین...شاید کاری داشته باشه....
    بی هوا از جا پریدم..برگه ها و جواب ازمایشات و پوشه مدارک امیر رو از زیر دستش بیرون کشیدم..
    با عجله خدافظی کردم و از اتاق بیرون زدم...بدون توجه به منشی به سمت بیرون دویدم..پشت رُل نشستم روندم به سمت مطب دکتر.........
    بهترین دکتر ایران...بهترین دکتر خون ایران....هم من ایشون رو میشناختم..هم ایشون من رو...توی کمی از مسائل با هم همکاری داشتیم....
    خلاصه با کلی زور و ضرب و پول به منشی اجازه داد وارد اتاق شم..حتی از استقبال گرم دکتر هم حالم خوب نشد که هیچ بدتر هم شد..
    همین که متوجه شد حالم خرابه و برای چی اونجام جدی کنارم نشست و شروع کرد به بررسی ازمایشات امیر...
    چندبار چک کرد...چندبار بررسی کرد...در اخر سرش رو بلند کرد و گفت:
    -بهار جان..دخترم...همه چی درسته..هیچ درمانی نداره...اگه کمی...فقط کمی زود تر...اقدام می کردین..مقدار عمر باقی مونده با شیمی درمانی میگذشت و در همون مقدار زمان از بین میرفت..با این تفاوت که اون موقع درد می کشید به امید زنده بودن..الان درد رو کم میکنیم به امید راحت از بین رفتن...
    شریتی که روی میز بود ریخت تو لبوان به سمتم گرفت..گفت:
    -بهارجان دخترم...امیر واس منم عزیز..هیچ وقت یادم نمیره وقتی داشتن پسرم رو ازم میگرفتن چقدر هر سه تاتون تلاش کردین..چقدر امیر روحیه و انرژی به همه می داد..هیچ کدوم یادم نرفته..اما من دکتر و وظیفه ام اینکه که به درستی مسائل رو با بیمار در میون بزارم...ازم دلگیر نشو که انقدر رک گفتم...وظیفه ام اینه...عزیزم...
    از جام بلند شدم و با لرزش بغض محسور شده گلوم گفتم:
    -نه دکتر..ببخشید بی خبر مزاحم شدم..شرمنده زحمت دادم...کارم داشتید....با اجازه...
    سریع به بیرون خودم رو پرت کردم و بی حرف از مطب بیرون زدم..نفهمیدم چطوری خودم رو به پارکینگ رسوندم...
    نفهمیدم چطوری سوار ماشین شدم...اما...
    فرمون رو بین دستام فشار دادم....سرم رو روش گذاشتم خواهش کردم از ته ته ته دل التماس کردم کردم:
    -خدا...نه....خواهش می کنم...داداشم..امیر....
    اشک و چشمام پیچید....اما نریخت..دیدم رو تار کرد اما نریخت و با دهن کجی گفت بهار خانوم باید زجر بکشی نمی ریزم....اما هق هق بدون اشکم اوج کرد و تو اتاقک کوچیک ماشین پیچید..فقط دلم می خواست خودم رو به خونه برسونم و بعد از اون به حموم..اب سرد...
    چشمام تار می دید اما ماشین رو به سمت خونه هدایت کردم..
    بالا ترین حد سرعت..فقط بزرگ ترین شانسی که اوردم این بود که کسی رو زیر نگرفتم یا خودم رو داغون نکردم....
    ضربان قلبم رو نمی شنیدم..حس نمی کردم..نمیزد...دلیل زندگیم 6 نفر بودن...امیر...صنم...باربد..مامان سوگند....بابا وحید....ارشا..........
    داداشم...کسی که تو تمام سختی ها کنارم بود...کسه که واسم حتی..حتی از اکسیژن هم واجب تر و مهم تر بود....
    بی حال از ماشین پیاده شدم...قدم به قدم..ارم اروم خودم رو به اسانسور رسوندم وبعد از اون خودم رو تو اتاقک فلزی پرت کردم....زل زدم به بهار تو ایینه..
    خرد شده بود...حس کردم چنتاا چروک اضافه شده به صورتم...حس کردم شکسته تر و 10 سال پیر تر شدم...
    
    حس کردم کمر خم شده...شونه هام فرو افتاده و سینه ایی همیشه پر صلابت جلو بود و با غرور قرولند می کرد الان فرو افتاده بود دیگه مثل یه مرد جلو نبود...
    خدااییااااااااا...کمر درد می کرد....شونه هام درد می کرد...و بیشتر از اونااا قلبم درد می کرد....خدایااا قلبم درد می کنه...
    صدای زن پر عشوه من رو به خودم اورد و خمیده...شکسته...داغون از اسانسور بیرون زدم و دستم روی زنگ گذاشتم..
    حقیقتش این بود جون نداشتم کلید از کیفم بیرون بکشم...
    جون نداشتم..چون جون داداشم داشت گرفته میشد...
    دستم رو به دیوار بند کردم....تلو تلو میخوردم..پاهام دیگه جون نداشت...حس ادم مستی رو داشتم که از مستی و مصرف زیاد حس و حال از بدنش گرفته شده...
    حس و حال از بدنم گرفته شده بود اما نه از مصرف الکل و مستی از شنیدن خبر اینکه داداشم داره عمرش تموم میشه..
    هق هق می کردم و جمله های دوتا دکتراا تو ذهنم اکو می شد.........
    هر دو بهریناای این شهر و جهانن...مطمئناا اشتباه نمی کنن....
    نمی دونم..تو حال خودم بودم...درکت نمی کردم هیچی رو....حتی نفهمیدم کی ارشا در خونه رو باز کرد و من رو کی به سمت خونه هدایت کرد....کی روی مبل نشوندم و کی هی سیلی به گوشم میزنه که به خودم بیام..
    که حرف بزنم و نگاه مات زده ام رو ازش بگیرم.....
    که به خودم بیام و هق هق خشک و وبدون اشکم رو به هق هق با اشک و پر سوز تبدیل کنم....
    نمی دونم چقدر گذشت که داد و فریاد و سیلی های ارشا ساکت شد و از جلوم بلند شد....
    هیچی دیگه برام مهم نبود..هیچی...قلبم نمی زد که سر کشی کنه....مغزم خون نداشت که استدلال ارائه بده...
    هیچی حالیم نبود..
    چشمام رو بستم و تکیه زدم به پشتی مبل...
    چشمام رو بستم و تمام صحنه های با امیر بودن جلو چشمم نقش بست...خنده هاش...شوخی هاش..کل کلاش با من و صنم..خنده های شیرینش...همه و همش...
    وقتایی که مبارزه می کردیم...شونه به شونه و چقد بهم قوت قلب می داد....
    اولین دیدار...با ارش اومده بود...بعدیش....تنها بود....سومیش....بردمش خونه....با ارش...نگاه بد ارش به صنم و سیلی که از امیر خورد....جر و بحث هامون با ارش....بیرون کردنش از عمارت من و طرد شدنش از طرف تنها برادرش...بعد از اون...اتفاقایی که با هم داشتیم..من و امیر و صنم..ما به هم قول دادیم که همیشه پشت هم باشم...همیشه کنار هم..برای هم از وجود هم..کسی غم داشت دوتایی دیگه هم غم داشتن..کسی شاد بود بقیه رو هم شاد می کرد....تموم شدن ماموریت....بعد از اون...شرکت تو شرکت...همیشه کنارم بود و قوت قلب...انرژی و لبخند و خنده...جدیتش تو جلسه ها...سودهی هایی که برام داشت با اینکه تحصیلات اون رشته رو نداشت...حرفایی که پشت سرمون می زدن و امیر با جدیت تو دهن همه زد که چی!؟که هرچی مخوان پشت سر من بگین اما خواهرم نه...اون پاکه...اون دفعه که جلو باربد ایستاد...
    ارشا-بهار...بهار دهنت رو باز کن این رو بخور....
    ابی سرد و خنکی رو صورتم پاشیده شد.....
    چشمام رو بی حال باز کردم..دستام جون نداشت وگرنه تعلل نمی کردم و خودم لیوان رو ازش می گرفقتم می خوردم اما نه.....الان نیاز داشتم..
    حتی اگه سرزنش کنه...حتی اگه تهمت بزنه...وجودش ارومم می کنه...
    نه وجود ارشا هم ارومم نمی کنه...خداااا......
    چند قطره از اون مایع شیرین رو تو حلقم ریخت...
    کنارش زدم و خودم رو به حمام داخل سالن رسوندم...خودم رو توش پرت کردم...شیر اب سرد رو تا ته ته با کردم..اب یخ یخ...سرازیر شد روی سرم....سر خورد کل بدم رو خیس کرد..میلرزیدم اما نه از سرما....از ترس..از تنهایی بعد از امیر....با لباس و چادر زیر اب سرد ایستاده بودم...
    اب سرد شوکی بود برای خارج شدن از شوک.....شوکم رو با شوک ساکت می کردم...
    دیگه منگ نبودم..دیگه تو شوک نبودم....دیگه گیج و گنگ نبودم..
    درک می کردم...ارشا دستم رو گرفت و از زیر دوش اب سرد بیرون کشیدم....به سمت بیرون هدایتم کرد....کنار دیوار سرخوردم...
    شکستم..دوباره..نه...چند باره..بار چندمه می شکنم...
    ارشا کنارم نشست و دستام رو محکم بین دستاش گرفت و فشار داد...
    دیگه سیلی نمی زد..دیگه اب نمی ریخت رو صورتم..دیگه اب قند بهم نمی داد...فقط دستم رو فشار می داد..
    می فهمید دیگه تو شوک نیستم..ارومم....اما دگرگون...خسته ام...سرگردون نیستم..کنار اومدم با سرگردونیم..گنگیم.....مسخی.....
    دستم رو رها کرد و به سمت کیفم رفت..
    پوشه ها رو در اورد و مطالعه کرد...فقط سر تکون می داد..
    انگار داره به خودش میگه دیدی درست گفتم...
    رنجیده..خسته..شکسته...اما بدون هیچی...بی حال گفتم:
    -می دونستی نه؟!
    سر بلند نکرد...فقط تکونش داد و گفت:
    -رشته تخصصیم سرطان خونه....
    چهار دست و پا به سمتش رفتم جلوش افتادم...به پاش افتادم و التماس کردم:
    -تو هم بگو ارشا..تو هم بگو...پیش دوتا از بهترینا رفتم..هر دو ناامیدم کردن..تو ناامیدم نکن...بگو....بگو راه درمان داره و داداشم خوب میشه..بگو حامیم رو از دست نمی گم..بگو همراه روزای سختم رو از دست نمی دم..بگو ارشا...بگو تو رو خدا...
    برام مهم نبود دارم جلو ارشا غرروم رو خورد می کنم..برام مهم نبود داشتم التماس میکردم..فقط برام داداشم مهم بود...
    دستش انداخت دور بازوم...بلندم کرد و محکم من رو به خودش فشار داد...
    خیس بودم...لباساش خیس می شد..اما در اغوشم کشیدو محکم فشارم داد....اشکام نمی ریخت...این بغض لعنتی نمیشکس...هق هق می کردم...خشک بود...پر صدا بود...بدون اشک و ازادی بود...
    هق می زدم که سینه ام سبک شه اما سنگین تر می شد..
    هق می زدم و ناله می کردم...هق می زدم و ناله می کردم و مشتای لرزونم رو به سینه ارشا می کوبیم.:
    -نه..ارشا..نه خواهش میکنم..داداشم جووونه..گ*ن*ا*ه داره...جووونه..مگه چند سالشه..هنوز زن نداره...هنووز پسر..هنوز لذت های زندگی رو نچشیده..نه...من ارزو دارم..امیر ارزو داره....ارشا امیر ارزو داره...ارشا ارزو دارم امیر رو تو کت و شلوار دامادی ببینم....ارشا دوست دارم برازنده..مرد ببینم...مرد زندگی ببینم داداش شیطون و پر شورم رو...تاحالا تو ک و شلوار ندیدمش..خودش بهم گفت فقط واسه عشقش..فقط واسه دامادی کت و شلوار می پوشه..خودش گفت......
    با بغض...نالون...غمگین..محزون ناله کردم:
    -خدا...همیشه التماست کردم..همیشه تمنا کردم...اطرافیانم نه...خدایا..من رو بکش..من رو راحت کن...اصلا ببرم جهنم..ولی اینجوری امتحانم نکن...با اطرافیانم امتحانم نکن....خدا..من نمی تونم..من قدرت ندارم سر بلند از امتنحانات بیرون بیام..نمی تونم خدا....خدا...من ضعیفم توانایی این قدر رو ندارم..خدایا...نمی کشم..دیگه نمی کشم...به والله نمی کشم..به علی قسم..نمیکشم....
    لرزش بدنم یهو متوقف شد...دیگه حتی هق هقم از گلوم بیرون نمیومد...
    روی دستش من رو به کمر خوابوند...سیلی اروم روی گونه چپم زد و گفت:
    -بهار..هق هق کن..بهار اشک بریز ...تو خودت نریز...لرزش بدنت رو کنترل نکن....اشک بریز...جیغ بزن..ناله کن....حرف بزنم..اصلا بیا..
    سیلی به خودش زد و گفت:
    -من رو بزن..بهار من رو بزن اما تو خودت نریز....بریز بیرون....بهار...جیغ بزن...چیز میز بشکون....
    ارشا چی داشت می گفت...نمی فهمیدم...در خونه زده شد..من رو همون جا خوابوند...دوید در خونه رو باز کرد و دوباره دوید سمت من...دوباره من رو روی دستش قرار داد...پشت سرش باربد دوید تو خونه و وقتی خونه ی خیس و منِ خیس رو کف سالن دید با شوک سر جاش ایستاد..
    ارشا دیگه تو صودتم فریاد میزد:
    -بهار....داد بزن....خودت رو خالی کن...
    برگشت سمت باربد و پریشون گفت:
    -یه کاری کن الان سکته می کنه....باربد...
    
    درد بدی تو قفصه سینه ام پیچید.....دستمام رو بی حال روی قلبم گذاشتم....فشار دادم....همون لحظه ارشا از جا بلندم کرد و به سمت جایی دوید..اما اونقدر درد قلبم زیاد بود که حتی نفهمیدم من رو کجا می بره....
    زیر اب دوش قرارم داد...همین کافی بود تا رها شم..تا اروم شم...تا دیگه قلبم درد نکنه..
    از زیر دوش کنارم برد و به سالن هدایتم کرد...البته از تو اغوشش....جون نداشتم حتی قدم بردارم...دستش زیر زانوهام...و زیر گردنم رو گرفته بود و روی مبل سه نفره اروم قرارم داد...واما باربد...
    با ترس و چره ایی سفید شده زل زده بود به برگه ها...جواب ازمایشات و گزارشات هر دو دکتر....
    اما من دیگه بی تابی نمی کردم...خدا...داشت امتحانم می کرد؟امتحان می کرد بیینه توانایی دارم یا دق می کن زیر این دردا؟؟
    یا نه...کار سرنوشته..کار زورگار و زندگی نامرده...
    خدایا امتحان کن..من بلد نیستم سر بلند از امتحانات بیرون بیام...بلد نیستم...خدا...دق میکنم زیر این مشکلات...زیر این امتحاناتت...دق..
    ارشا دوباره کنارم قرار گرفت...قرصی رو تو گلوم سوق داد و پشت سرش لیوان ابی رو توحلقم خالی کرد...
    مچ دستش رو گرفتم و گفتم:
    -ارشا؟!
    کنارم زانو زد و سرش رو نزدیک صورتم قرار داد و گفت:
    -جانم خانمم!؟
    ناله کردم:
    -چی کار کنم!؟شکر کنم!؟کفر بگم!؟اروم باشم!؟بخندم!؟هق بزنم!؟چی کار کنم!؟تو بگو...تو مردی!تو درست فکر می کنی!چی کار کنم...من زنم احساسی فکر می کنم...اصلا درست فکر نمی کنم..تو بهم بگو...چی کار کنم؟!
    گونه ام رو نوازش کرد و گفت:
    -امام حسین(ع)...بچه اش رو روی دستش کشتن..بچه شیرخوارش رو...برادرش رو...جلوی چشماش دست و پاهای برادرش رو بریدن...می دونم..خوب می دونم هیچ کدوم مقاومت اما حسین(ع) رو نداره..اما حداقل می تونیم که از ایشون الگو بگیرم..الگو بگیرم و شکر کنیم...کفر نگیم..امانتی بوده و الان خدا داره ازت میگیره امانتیش رو...تو باید سر بلند باشی که از این امانتی خوب مراقب کردی....خوب مراقب امانتی خدا بودی و داری پاک پسش میدی..بدون عیب و نقص...
    سر بلند کردم و نگام رو از ارشا گرفتم...اروم..بی صــدا...بی حال...پر بغض و لرزون اما از ته دل..جوری که اونی که باید میشنید شنید:
    -خدایا راضی ام به رضات....
    دستام رو ستون بدنم کرد و از جام بلند شدم..باربد با بهت نگاش بین من و ارشا....و......اون برگه های ازمایش چرخ می زد..
    اروم شدم..واقعا اروم شدم...دیگه گله نداشتم..دهن همه گله هام رو با اون یه جمله بستم...ارشا دهن احساساتم رو با اون جملاتش گرفت...
    بلند شدم و با قدمای لرزون اما مطمئن به سمت اتاقم رفتم و لباسام رو عوض کردم و برگشتم تو سالن...باربد و ارشا کنار هم نشسته بودن و حرف می زدن..ناراحتی از سر و روی هر دوتاشون میریخت...
    حواس هر دو به من جلب شد....حرفشون رو قطع کردن و زل زدن به من....روی مبل تک نفره روی به روشون نشستم وناخود اگاه گفتم:
    -امیر و ارش و ارام....یه قولو های هم سان....بچه های سرهنگ رضا ایزدی و سروان میترا محتشم...ارام......خوشکل خانوم...به بدترین شکل کشته شد..امیر و ارش تک و تنها باقی موندن...ارش خورده شیشه داشت اما امیر پاک بود مثل کف دست...ارش اولای کار ناسازگاری کرد و کشید کنار و رفت دنبال گند و کصافت های خودش...
    نفس عمیقی کشیدم..هردوتاشون با تعجب نگام میکردن.:
    -صنم....صنم رضایی...تک دختر سرهنگ رضایی و سروان مرتضوی....برای زنده موند فرار کرد یه گند ترین محله....هیچ کس...حتی هیچ کدوم از شما فکر نمی کردین این دوتا فرزند شهید باشن....
    اهی غلیظ و دردناک کشیدم...گفتم:
    -فکر کنم امیر خبرداره از بیماریش..واسه همین چند وقته میپیچونتم....
    ارشا گفت:
    -از کجا معلوم..شاید نمی خواد نگرانتون کنه...
    ابرو بالا انداختم و گفتم :
    -نه....چند وقته داره دنبال ارش می گرده...
    ارشا-شاید دلش واسه داداشش تنگ شده..؟
    دوباره ابرو بلا انداختم و گفتم:
    -نه....وقتی ارش از پیشمون رفت اومد پیشم درد و دل کرد...گفت دیگه سمتش نمی رم جز زمانی که بدونم اخر عمرمه..میرم برای اخرین بار می بینمش و دل می کنم از دنیا...
    باربد ساکت زل زده بود به ما دوتا و گفت و گومون رو گوش می داد...
    همون لحظه صدای الارم موبایلم از داخل کیفم که وسط سالن افتاده بود در اومد...به سمتش رفتم و تماسی که امیر بهم گرفته بود رو جواب دادم:
    من-سلام داداشی...
    امیر-سلام سلیطه....
    جیغ زدم:
    -سلیطه عمه نداشتته بی شعورر...
    امیر-خیلی خوب بابا....بیچاره این عمه نداشته من...همش از تو و صنم فحش می خوره...حالا بیخیخی کجایی!؟
    خندیدم و گفتم:
    -خونه ام..کاری داری!؟
    -اره..میوه خریدم...الو.....هلو...میایم خونمون لواشک بار بزاری برامون!؟
    با حرص گفتم:
    -بی شعور مگه من کوزت تو ام که واست لواشک درست کنم..
    گفت:
    -بی خیال بهار یه داش امیر که بیشتر نداری...دو روز دیگه میوفتم میمیرم حرص می خوری بهم توجه نکردی...
    همین حرف کافی بود تا خشک بشم...
    با بهت و فک خشک شده ام رو تکون دادم و گفتم:
    -دور از جون.....برو خونه الان میام....
    تماس رو قطع کردم...ارشا با ترس جلو اومد...حس کردم رنگ پریدگی شدید صورتم رو تو همون چند ثانیه مکالمه با امیر...
    با ترس ازم پرسید:
    -بهار!؟کی بود...امیر بود!؟چرا خوشکت زده!؟چته!؟چی گفت!؟
    با ترس اب دهنم رو قورت دادم و ضعبف گفتم:
    -نترس....اره امیر بود...
    همزمان باربد با لیوان ابی از اشپزخونهه خارج شد و دادش دست ارشا....گفت:
    -ارشا من دیگه میرم....وقت مناسبی واسه حرف زدن نیست...فعلا...
    هر دو سری تکون دادیم..اونم خداحافظی کوتاهی کرد و رفت بیرون...
    اروم اروم و قلپ قلپ از ابی که باربد برام اورده بود داشتم می خوردم که ارشا پرسید:
    -حالا چی گفت حالت بد شد؟!
    اهی کشیدم و گفتم:
    -داغ دلم رو تازه کرد...
    لیوان خالی از اب رو روی اپن گذاشتم و از کنار ارشا رد شدم و به سمت اتاق رفتم...چند دقیقه بعد لباس پوشیده از اتاق بیرون زدم..
    ارشا-کجا داری می ری؟!
    با بغض گفتم:
    -کارم داره...برم یه سر خونه...
    ارشا-خیلی خب..وایسا لباس بپوشم باهات بیام..
    من-نه..نمی خواد ارشا...خودم میرم..حالم خوبه...
    اما بی توجه به سمت اتاقش رفت و چند دقیقه بعد لباش پوشیده از اتاق خارج شد...دوشا دوش هم حرکت می کردیم...با ماشین ارشا به سمت خونه امیر اینا حرکت کردیم..
    کلید انداختم و وارد شدم....پشت در که رسیدیم زنگ زدم..کلید داشتم اما می ترسیدم صنم و یا امیر تو وضعیت درستی نباشن...واسه همین زنگ زدم در ضمن این خونه دیگه خونه من نیست..یه زمانی خونه من بود و من راحت می تونستم برم و بیام..الان خونه خواهر و داداشمه.....
    با خنده در رو باز کرد و خیلی گرم هر دو تامون رو به داخل دعوت کرد...
    با بغض اروم جوابش رو دادم...سرم رو پایین انداخته بودم که متوجه چشمای قرمزم نشه....
    ارشا هم خیلی جدی و مردونه جوابش رو داد و بعد از اون به هم دست دادن...رفتار ارشا جدیدا خیلی تغییر کرده...دیگه مثل اون موقع ها پاچه نمی گیره..
    هر دو وارد خونه شدیم و بدون تعارف روی مبل های پذیرایی نشستیم..من روی مبل دو نفر..ارشا رو به روم روی مبل سه نفره...
    امیر رفت تو اشپزخونه...سه تا شربت درست کرد و روی میز گذاشت می دونست با هم تعارف نداریم...
    کنارم نشست....دستش رو روی چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد....با بغض زل زدم به چهره ترسیده و نگران...
    با همون حال گفت:
    -بهار...خوبی!؟چی شده؟!
    رو به راشا کرد و گفت:
    -چشه!؟چی شده!؟چرا بغض کرده؟!چرا صدای خواهرم میلرزه!؟تو اذبتش کردی؟!
    ارشا فقط شونه بالا انداخت...دوباره امیر زل زد به من و گفت:
    -امیرقربونت بره...فدات شم خواهری حرف بزن جون به لبم کردی!؟بگو ببینم ارشا اذیتت کرده برم حقش رو بزارم کف دستش...
    اروم گفتم:
    -نه..تو اذیتم کردی....داداشی...تو....
    

    لحنم رنجیده بود...ناراحت بود...با بهت نگاش رو به سمت من سوق داد...
    از جام بلند شدم به سمت اتاق قدیمی خودم رفتم...
    صدای اروم ارشا رو شنیدم که به امیر گفت:
    -برو پیشش....
    در اتاق رو باز کردم و وارد شدم..
    هنوز همونطوری بود...چقدر سر چیدن اتاقم با بجه ها مخصوصا امیر بحث کردیم...هی می گفت این باید اونجا باشه اون باید اینجا باشه من مخالفت می کردم..صنم یه چیزی می گفت...امیر مخالفت می کرد...من یه چیزی می گفتم...صنم مخالفت می کرد...که اخرم ترکیب سه تامون شد این اتاق.....با ترکیب رنگ ابی....سفید..سورمه ایی...
    با لبخند زل زده بودم به اتاق که در اتاق باز شد و امیر وارد شد و در رو بست....
    اونم چند ثانیه با لبخند زل زد به اتاق..انگار داشت خاطرات اون روز رو دوره می کرد..
    چند ثانیه بعد انگار یادش افتاده من ناراحت و حالم خراب جلو اومد و مهربون گفت:
    -ابجی جونم..همه کسم..بگو چی کار کردم که انقدر ازم دلگیری و اینطوری بغض کردی...
    بی توجه گفتم:
    -چرا چند وقته دنبال ارشی!؟
    با بهت افزوده گفت:
    -بهار تو...از...
    جدی گفتم:
    -جواب من رو بده..
    خودش رو زد به بیخیال اما با ترسی که تو نگاهش می دیدم و استرسی مخفی شده تو کلامش گفت:
    -دلم واسه داداشم..هم خونم تنگ شده...کار اشتباهی کردم!؟
    پوزخند زدم و روی تخت نشستم:
    -نه هیچ کار اشتباهی نکردی اما تو جلو من به روح مامان میترا و بابا رضات قسم خوردی که فقط لحظه مرگ اون رو ببینی...
    هل شد..به والله هل کرد...پس خبر داشت و من رو میخواست سر کار بذاره و گذاشت.....
    دیگه کنترلم رو از دست دادم....
    از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم...
    با خشم زل زدم تو چشماش..از خشم نگاهم دلخور شد و ترسید....دهن باز کرد حرفی بزنه که سیلی من روی گونه چپش نشست اون رو ساکت...سرش رو پایین انداخت...
    اروم گفت:
    -جواب ازمایشاتم رو نشون دکتر دادی!؟
    با بغض گفتم:
    -فکر می کردم واقعا خواهرتم....با صنم درد و دل نمی کردم...براش تعریف می کردم خاطرات رو اما درد و دل نمی کردم..ولی با تو میکردم...درد و دل می کردم..چون گفتم عاقلی..چون گفتم محرم اسرارمی....اما تو....حتی من رو محرم دردات هم نمی دونستی..محرم هیچی...فقط اسم خواهر و ابجی رو برات الکی یدک می کشیدم..که دل خوش باشم....
    هق هق خشکم بلند شد:
    -خیلی نامردی...خیلی نامردی امیر...من باید به زور از تو ازمایش بگیرم ببرم دکتر بهم بگه داداش...حامیم ..پناهم...محرم غمام.....همدم تنهاییام...برادرم..اصلا همه کسم می خواد از پیشم بره....
    دوباره افتاد هم شونه های من هم سر امیر:
    -داری دنبال ارش میگردی چون...چون...
    دلم نمیومد...دلم نمی خواست اون کلمه نفرین شده رو استفاده کنم...دلم نمی خواست...
    -امیر..پیش بهترین دکتر...رفتم..پیش پرفسورم رفتم....داغون شدم..شکستم که همه کسم همچین دردی داره و بازم شاده..بازم...من رو محرم نمی دونه....امیر...
    خواستم دوباره ناله کنم....اما نتونستم چون حس شدم بین اغوشه برادرانه برادر تنها و مظلومم...
    محکم بین بازو هاش فشارم می داد..منم سرم رو گذاشتم روی سینه محکم و استوارش و هق زدم..هق بی اشک و پر اه....
    با اه گفت:
    -شرمنده ام بهار..یه خدا...به روح ارام..نمی خواستم ناراحتت کنم..پیش خودم گفتم...چرا بهار رو صنم رو ناراخت خودم بکنم..چرا نگران خودم بکنم...وقتی...اونا سرشون به زندگی خودشونه..اونا....چی کاره منم که من با غمام با دردام ناراحتشون کنم...با خود گفتم تو تنهایی خودم مییمیرم....
    خودم رو از تو اغوشش بیرون کشیدم و یه سیلی دیگه روی اون سیلی قبلی کوبوندم...از ته دل فریاد زدم:
    -خیلی پستی امیر..خیلی....نمیخوام منت بزارم..نمی خوام...اما باید بگم...تمام زندگیم و گذاشتم پای شما دوتا...شدین همه کسم....10 سال کنار هم زندگیم کردیم...کنار هم برای موفقیت..برای انتقام عزیزامون چنگیدیم..مگه همین خودت نبودی که می گفتی خوشحالم همچین خانواده ایی پیدا کردم..مگه همین خودت نبود می گفتی حاظرم از انتقام دست بکشم تا این خانواده مهربون رو داشته باشم..مگه صنم نبود که می گفت فقط دلم میخواد با شما دوتا تو ارامش زندگی کنم...مگه من نبود که می گفتم همه کسمین..مگه وقتی پدر...برادرم....شوهرم پشتم رو خالی کردن نگفتم شما رو دارم برام بسه.....
    با غم اضافه کردم البته با فریاد:
    -این بود جواب من..این بود جواب صنم...این بود ارامشی که صنم می خواست...این بود خانواده گرمی که تو ازش دم میزدی..که وایسی تو روم بگی شما رفتین پی زندگیتون...که بگی..مگه من چی کاره شمام...که وایسی بگی میخوام تو غم و درد خودم بمیرم...تو گ.ه می خوری...مگه من مرده باشم تنهات بزارم...تو بی جا می کنی حرف نمی زنی و تو خودت میری که زود تر ازا ین داغون شی....تو.....
    یه قدم عقب رفتم و با صدایی گرفته که ناشی از فریاد هام بود گفتم:
    -دستت درد نکنه امیر...خب مزد دستم رو دادی...دمت گرم....
    از همون اول امیر سرش رو پایین انداخته بود و صدای هق هق مردونه اش تو فریادام گم شده بود...
    این دفعه من جلو رفتم و خودم رو تو اغوش مردونه و لرزونش برادرم انداختم...
    دستاش رو روی کمر به حالت نوازش در اورد و اروم زمزمه کرد:
    -دلم نمی خواست غمام رو باکسی شریک باشم..دلم میخواست فقط شادی هامون مال هم باشه...فقط دلم میخواست شادتون کنم نه غمگینتون کنم و این حال ببینمتون...
    هق هق مردونه اش بلند تر و بیشتر شد...
    امیر-اما مثل چی زجر می کشیدم...از تنهایی..از درد های که شبا میکشیدم و تو و صنم...ارام..مامان میترا و بابا رضا نبودین که نازم رو بکشن و من براتون ادا بیام....هیچکس.......با همه وجود این چند وقت تنهایی رو حس کردم... با همه وجود.....
    سرم رو بلند کردم ..دست کشیدم رو صورتش...گفتم:
    -خودم نازت رو می کشم داداشم...خودم کنیزیت رو می کنم تا خوب شی...فدات اون چشات بشم..خود از این به بعد شبا پیشتم نمی زارم تنهایی رو حس کنی...مگه من مرده باشم داداش عزیز دلم تنهایی رو حس کنه....فدات شم...
    لبخند زد و برادرانه پیشونیم رو بوسید...
    دیگه بس بود هرچی اه و اشک و گریه و هق هق بود..برای عوض کردن جو اروم و یواش گفتم:
    -خجالت بکش مرد گنده..یه ساعت مثل این دخترا داری ابغوره میگیری..برو صورتت رو بشور بیا بیرون که می خوام با کمک خودت واست لواشک درست کنم داداشی...
    خندید و روی موهام رو بوسید به سمت سرویس اتاق رفت...در اتاق رو بازکردم و بیرون رفتم..
    ارشا ترسیده و نگران پشت در اتاق ایستاده بود..تا از اتاق بیرون زدم گفت:
    -خوبی!؟حالت بد نشده..
    
    خندیدم و گفتم:
    -نه بابا...خوب خوبه..من بهارما دست کم گرفتی من رو..
    چشمکی زدم..لبخند ارومی زد..
    تعارف کردم بیاد بشینه..چند دقیقه بعد امیر هم با خنده البته چشماش سرخ از اشک بیرون اومد و کمی نشست...
    همون لحظه گوشی ارشا زنگ خورد جواب داد:
    -بله....سلام...ممنون....باشه...کی!؟....اهان....خوبه....بردینش اتاق بازجویی؟.....جواب داد؟.....خیلی خب...خودم رو می رسونم......باشه....به امید خدا....
    قطع کرد واز جا بلند شد...عذر خواهی کرد و گفت یه مشکی پیش اومده باید بره...تا دم در بدرقه اش کردم..موقع خدافظی گفتم:
    -ا....میگم ارشا؟
    سرش رو بلند کرد و سوالی نگام کرد...ادامه دادم:
    -میشه چند وقت خونه نیام!؟
    چشماش رو روی هم گذاشت و گفت:
    -فقط زیاد به خودت فشار نیار...
    لبخند زدم که با یه خدافظ سرسری از خونه بیرون زد...
    در خونه رو بستم...به سمت خونه رفتم..دیدم امیر تو یخچال...یعنی از کمر به بالا خودش رو تو یخچال چپونده و داره یمخورده...عادتش بود..این شیشمین یخچالی که تاحالا عوض کردیم همش زیر سر این اقاس...
    
    اروم اروم قدم برداشتم و پشت سرش که رسیدم یه پخ بلند گفتم که از ترس سرش خورد به سقف یخچال..حالا یخچاله از این دوقولو گندها بودااا..اما داداشم درازه ماشالله هزار ماشالله...
    با ترس برگشت و با بهت زل زد به من که از خنده روده بر شده بودم...کمکم خنده ام داشت اروم میشدم که نگام افتاد به چهره اش..
    شده بود شبیه این پسر بچه تخساا که یکی اذیتشون کرده..تو فکر تلافی...والبته به فینگین هنوز قیافه اش بهت زده بود...
    دیگه از خنده داشتم پارک های کف اشپزخونه رو گاز می گرفتم...اخرش هم با تهدید امیر خودم رو جمع و جور کردم..البته هنوز اثرات خنده روی صورتم بودکه با صدای پخی که از پشت سرمون اومد هر دوتامون از ترس سه متر بالا پریدیم...
    با بهت برگشتیم و پشت سرمون رو نگاه کردیم..صنم از خنده داشت کتاب دفتراش رو گاز می زد....
    خلاصه یکم با امیر صنم رو قلقلک دادیم..فرستادیم بره یکم استراحت کنه..من و امیر هم کف اشپزخونه فرش پهن کردیم....وسایل رو روی چیدیم و شروع کردیم به قاش کردن میوه ها..
    رو به امیر گفتم:
    -امروز برای اولین بار تو تمام عمرم ارزو کردم کاش هر روز حالم بد می شد...
    با تعجب گفت:
    -مازوخیسم داری!؟واسه خودت ارزو درد می کنی واسه چی....
    خندیدم و گفتم:
    -بعد از 12...14 سال مهربونی برادرانه باربد...لبخند مهربونش رو دیدم..دلم لک زده بود واسه این خنده اش...خیلی..امروز که دیدم از این لبخد های محو زده...کل وجودم سرشار از ذوق شد...
    با خنده لبخند محو مسخره ایی زد و گفت:
    -ببین لبخند محو خوشکل برات زدم...غش کن...
    پلک هاش رو هم تند تند رو هم میذاشت..چند ثانیه بعد با لحن مسخرایی گفت:
    -اوا.ابجی چرا غش نمیکنی...
    یکی محکم با لب کند چاقو زدم تو سرش رو وادارش کردم کاراش رو درست انجام بده...
    خلاصه...صنم نیم ساعت بعد اومد و کمک ما کرد....انقدر صنم وامیر..کل کل و مسخره بازی در اوردن که از خنده فقط روده هام رو گرفته بودم که از دهنم بیرون زنه...
    وقتی بهشون خبر دادم چند روزی اینجا پیششون میمونم...صنم خوشحال یه اهنگ شاد خوند..امیر با دستای قرمز که نتیجه الو خورد کردن بود پاشو برامون رقصید انقدر قشنگ عشوه میومد که صنمم دیگه نتونست اهنگ بخونه از خنده کف اشپزخونه پهن شد...
    روزای خوب و عالی بود...عالی که واسه یه دقیقه ش بود...معرکه....بیست...
    خیلی زود اون هفت روز گذشت و من دوباره برگشتم خونه خودم و ارشا...
    ***
    سه ماهی از اون روز میگذره....چقدر عالی بود...اما بدترین اتفاقاتی که افتاد این بود که...امیر هر روز و هر روز ضعیف تر میشد...دیگه اخر صنم دووم نیاورد و با گریه ما دوتا رو مجبور کرد بهش همه چی رو بگیم...
    حال صنم بدتر از مم شد و مجبور شدیم سرم بهش وصل کنیم...خیلی بیتابی کرد و امیر تونست ارومش کنه....
    اما کم کم همه چی اروم شد..همه با این حقیقت کنار اومدن....صنم کنار امیر موند...دیگه داداشم شبا درد نمیکشه..اونم تنهایی...
    ماه رمضونم اومد و رفت..با تمام خوبی هاش..با تمام اشک هاش و بغض هاش....عالی بود...لاله زار هم تاسیس شد....بچه ها هم وارد اون باغ و عمارت بزرگ شدن....شبای قدر رو اونجا گذروندم...هم من..هم امیر و صنم..هر سه..برای هر سه تامون شب فوقالعاده ایی شد...
    اما چیز عجیب تر..ارشا...نماز و روزه میگرفت...همون سه روز اول پیشوار متوجه این مورد شدم..از اون روز به بعد هر دو واسه سحری و افتار خونه بودیم و با هم سحری خوردیم و با هم افتار کردیم....
    این اتفاقات..همش..تمامش..دست به دست هم داده بود تا من فرماوش کنم اون روزی که باربد اومد و میخواست حرفی به من بزنه.....فراموش کردم...
    اما تنها چیزی که ازارم میده.......اس های مسخره ایی بود که دریافت میکردم...اولش که همش حالم رو می پرسید..بعد کم کم حرفاش مشکوک شد..هی می گفت خوش میگگذره...استفاده کن از کنار هم بودن...حال کن...از این حرفا..
    تا امروز...
    تو سالن نشسته بودم وداشتم سریال مورعلاقه ام یعنی رو گرگ و میش رو دوباره از اول نگاه میکردم ....عاشق قسمت اولشم...
    جایی که ادوارد به عشقش به بلا اعتراف میکنه...و اون دیالوگ معروف و زیبا (پس بالاخره شیر عاشق بره شد)ب
    عد از اون بلا جوابش رو میده(چه بره احمقی)
    به نظر من عشق و علاقه ایی که بینشون واقعا زیباست...مخصوصا بلا....خیلیا بودن که صد در صد به خاطر قیافه و موقعیت ادوارد ادعای عاشقی کردن اما احتمالا هیچ کدوم وقتی بفهمم اون یه خون اشامه عکس المعل خوبی نشون نمی داند..اما بلا بی توجه....بی توجه به سختی ها..کنارش موند...کناری کسی که 109سال سن داره..درسته تو دنیای واقعی هرگز این چیزا وجود نداهر اما همیشه همین ها ور هم به سختی های تو زندگی تشبیه کرد....عشقی واقعا عاشق باشه پای همه جی وای میسه..خوبی بدی....میشه بهشون حسادت می کردم و خواهم کرد..اونا عشقشون واقعا رویای و افسانه ایی بود...همه تو ارزو ها و رویاهام این عشق های دوست داشتنی رو تجسم میکردم..اما صد حیف که هیچ وقت بهش نمبرسم..هیچ وقت...اه
    با صدای الام گوشیم از فکر و حسادت های دخترونه ام بیرون اومدم.....
    گفتم لابد اس تبلیغاته اما انقدر ادامه پیداکردکه فهمیدم داره زنگ میخوره...از جام بلند شدم وبه اتاقم رفتم..ارشا امروز خونه بود..نمی دونم واسه چی...
    شماره ایی که روی گوشیم افتاده بود همون مزاحمه بود...
    کلافه گوشیم رو دست گرفتم به سمت اتاق ارشا رفتم...در زدم و وارد شدم...طبق معمول پشت میز تحریرش نشسته بود...تا وارد شدم دکمه گوشی رو فشار دادم..صدا رو روی اسپیکر گذاشتم تو گوشی غریدم:
    -چی میگی چند روزه روز و شب برام نذاشتی...هی مزاحم میشی!؟
    ارشاویر کنجکاو فقط گوش میداد..صدای خنده ی مسخره ایی از اون ور گوشی اومد...دهن باز کردم هر چی بلدم بارش کنم که گفت:
    -به به بهار خانوم...افتخار دادین جواب دادید..
    مبهوت پرسیدم:
    -کی هستی؟!
    ارشا هم با تعجب داشت نگام میکرد...دوباره اون یارو خندید و گفت:
    -چند روز پیش صنم و امیر بودی!چی شده!؟ترسیدی یا نه...داری خاطرات اون ده سال رو دوره میکنی!؟
    بهت زده گفتم:
    -تو کی هستی..این چیزا رو از کجا....
    یهو یادم افتاد...اون چند وقتی که همش تهدید دریافت می کردیم...
    مزاحمه-ا..فراموش کردی من رو؟!راست میگی این چند وقت خیلی کم رنگ شدم...
    یهو صدای ترسناک شد:
    -اما...همچین پرنگی نشونت بدم که تا عمر داری من رو فراموش نکنی....
    تماس با بوق بوق قطع شد..مات زل زده بودم به ارشا...
    

    همون لحظه گوشی لرزید و یه اس اومد...از همون یارو بود...سریع بازش کردم...نوشته بود:
    -مراقب صنم و امیر باش...
    از ترس دستم شروع به لرزیدن کرد...ترس از دست دادن عزیزام...خیلی سخت ودردناکه..خیلی...
    ارشا که دید با خوندن اون اس حالم خراب تر شد اومد و گوشی و ازم گرفت و اون اس رو خوند...
    با بهت زل زده به صفحه...بی توجه گوشی رو از دستش گرفتم و شماره امیر رو گرفتم..
    بعد از چندتا بوق امیر خندون جواب داد:
    -به ابجی گلم...سلام بهار خانوم...
    مظطرب گفتم:
    -امیر..امیر...کجایی؟!
    از استرس صدام ترسید و با ترس گفت:
    -خونه ام...طوری شده بهار!؟
    من-امیر...صنم...صنم کجاست!؟
    امیر-اونم خونه اس.....طوری شده بهار؟نصب عمرم کردی!
    من-امیرببین چی میگم...ببین اصلا از خونه بیرون نرین...نه خودت بیا شرکت نه صنم رو بزار بره دانشگاه...کلت هاتون رو کنارتون بزارین...اصلا از خودتون دورش نکنید...گردنبدنی که ردیاب توش نصب شده رو همراه خودتون بزارین....اصلا از خودتون دور نکنین...فهمیدی...نه..نه اصلا از اون خونه بیاین بیرون...برین امارت از...نه..نه...تو همون خونه بمونی...نه اصلا....
    ارشا گوشی رو از دستم گرفت و شروع کرد به حرف زدن با امیر...سعی کرد من رو اروم کنه...رو تخت خوابوندم و خودش به بیرون اتاق رفت...
    چند دقیقه بعد از وارد اتاق شد و لیوان ابی دستم داد...ابی رو تا ته خوردم..سر زنش گر گفت:
    -خو چرا اینطوری میکنی؟بدبخت اون پشت داشت سکته میکرد..اروم براش توضیح دادم....به سرتیپ هم زنگ زدم و ازش خواستم مامور بزاره در خونشون....اروم باش دیگه خطری تهدیدشون نمیکنه....
    ***
    با شنیدن صدای الارم گوشیم از کنار ارشا بلند شدم و به سمت اپن رفتم...گوشی رو برداشتم و نگاهی به صفحه انداختم.......نگهبای شرکت...
    نگاهی به ارشا انداختم..با کنجکاوی داشت نگام میکرد...با گیجی گفتم:
    -از نگهبانی شرکته!
    شونه بالا انداخت و گفت:
    -چرا سوال می پرسی خو جواب بده...
    هول سرم رو تکون دادم و گوشی ور روی گوشم گذاشتم و گفتم:
    -بله اقا شکوری!؟
    صدای مظطربش نگرانی و اظطرابم رو چند برابر کرد:
    -خانوم...خانم مهندس..بیاید که بدبخت شدیم.خانم مهندس..شرکت...شرکت اتیش گرفته...خانم شرکت...
    هول کردم..هول کردم اما برای اروم کردن شکوری گفتم:
    -اروم باشید اقا...اروم....به اتش نشانی تماس گرفتید؟!
    شکوری-بله خانم..خودتون..خودتون رو هر چه زود تر برسونین....
    -خیلی خب..الان خودم رو میرسونم....
    گوشی رو قطع کردم رو روبه ارشا گفتم:
    -ارشا...شرکت رو اتیش زدن...زنگ به زن به اون سرباز ها.....احتمالا برای اینکه حواس من رو پرت کنن...به اون سربازا خبر بده..هیچ رقمه از اون خونه دور نشن..
    هل هولکی گفتم:
    -نه...نه..نه اصلا بگو امیر و صنم رو بیارن خونه خودمون..نه...نه..اه....
    ارشا جلو اومد و گفت:
    -اروم بهار...بگو چی شده؟!چه خره!؟اتیش سوزی کجا!؟
    کلافه همونطوری که به سمت اتقم می رفتم گفتم:
    -یه بار که گفتم..شکوری بود..نگهبان شرکت...زنگ زد گفت شرکت رو اتیش زدن...
    بی خیال شونه بالا انداخت و گفت:
    -خب این یه حادثه اس..چرا خودت رو نگران میکنی!؟
    کلافه گفتم:
    -این یه حادثه اس..این کجاشش...
    با صدای الارم گوشیم حرفم قطع شد..بدون نگاه کردن به اسم جواب دادم:
    -بله!؟
    -اوووه..هنوز نرفتی شرکت...این یه هدیه اس از طرف من...منتظر تماسم تو خونه باش..بهار خان....
    با صدای قهقه اش تماس قطع شد...
    با ترس نگاهی با ارشا انداختم و گفتم:
    -بفرمااا..برو به این سربازا خبیر بده مراقب باشن...
    چادرم رو روی سرم مرتب کردم و گفتم:
    -خونه بمون..من برم یه سر شرکت ببینم چه اتفاقایی داره میوفته...
    هولکی گفتم:
    -هر تماسی شد رو حتما ضبط کن...حتما...باشه...یادت نره...
    هول هولکی خودم رو به ماشین رسوندم..واقعا از نکرانی دست و پام رو گم کرده بودم..با ترس ماشین رو روشن کردم و ناشی به سمت شرکت روندمش...
    ***
    -خانم مهندس...من واقعا متاسفم..با صداش انفجار متوجه شدم و به سرعت هم به اتش نشانی خبر دادم...
    اروم گفتم:
    -اورم اقا..اروم...شما مقسر نیستین...اروم باشین...
    با صدای سروانی که کنارم بود به سمتش برگشتم:
    -خانم..شما بیمه هستید!؟
    -بله بیمه هستم...
    -خب...طبق این شکایت نامه ایی که شما تنظیم کردین حتما به شکایتتون رسیدگی میشه..و طبق علائمی که داخل شرکت به اتش کشیده شده متوجه شدیم اون فرد به زودی دستگیرم یشه......موفق باشید خانوم.
    ***
    سوار ماشین شدم و همزمان با روشن کردم شماره ارشا رو گرفتم:
    -الو..ارشا...
    -بله بهار؟!
    -سلام..کسی تماس نگرفت؟!
    -نه کسی تماس نگرفت...خب..شرکت در چه وضع بود!؟
    کلافه بوقی زدم و گفتم:
    -داغون بود...تمام مدارک...همه چی...نقشه ها..همه چی داغون شده بود....واقعا وضع داغونی بود...
    -خیلی خب بهار..خودت رو زیاد ناراحت نکن....کی میای خونه!؟
    من-نمی دونم..اما الان به امیر تماس میگیرم..اگه همه چی رو به راه بود...میام خونه...
    ارشا-اوکی..کاری نداری؟!
    -نه ممنون...فعلا
    ارشا-فعلا
    بعد از قطع کردن تماس ارشا شماره خونه امیر اینا رو گرفتم...
    یه بوق...دو بوق...بوق...بوق..بوق....بوق...بوقق....بوق...بوق....بوق ممتد...
    اه..چرا جواب نمیده...شماره گوشی امیر..خاموش...صنم...خاموش...دوباهر خونه...اه..
    با حرص گوشی ور روی صندلی کناری پرت کردم...
    ***
    پشت در ایستادم و شروع کردم به زیر رو روی کردن کیفم..نبود...نبود...نبود..کلید های خونه نبود..
    اه..لابد دفعه قبل جاش گذاشتم خونه...
    
    دو باره سوار ماشین شدم...سعی کردم نزدیک ترین حالت به دیوار خونهشون پارک کنم که بتونم با کمکش از دیوار بالا برم.....
    سریع ماشین رو محل دلم خواهم پارک کردم و همراه با کلید های یدک در واحد از ماشین پیاده شدم....از ماشین بالا رفتم و روی سقف ماشین ایستادم..........
    حدودا یک متر و خورده ارتفاع دیوار می رسید....
    دستام رو گذاشتم لبه ی دیوار......خودم رو کشیدم بالا....تا شکم خودم رو به وسیله ی دست بالا کشیدم....
    بعد از اون پام رو گذاشتم لب دیوار.....به سختی خودم رو روی لبهی دیوار قرار دادم....بعد از اون بدون توجه به ارتفاع زیاد خودم رو پرت کردم پایین....
    بدون توجه به هیچی به سمت خونه دویدم...
    درهای واحد رو با کمک کلید باز کردم و از همون اول شروع کردم به فریاد زدن...
    -صنم.......امیر.......داداش امیررر.....اجی صنم...
    کل خونه رو زیر رو کردم هر قدمی که بر می داشتم اسم یکیشون رو صدا می زدم...
    در اخر در اتاق امیر رو باز کردم....
    به سمت تخت رفتم..
    با خودم گفتم شاید چیزی زیر پتو گذاشته باشن..البته قلبم این رو فریاد زد...نه خودم...
    به سمت تخت رفتم و رو تختی رو برداشتم...از چیزی که می دیدم دلم می خواست خون گریه کنم....
    دلم می خواست خودم رو بکوبم به در و دیوار تا بمیرم....
    تخت امیر خونی بود....
    کنار خون روی تخت کاغذی افتاده بود....و البته به اضافه هر دوتا گردنبند ردیاب دار...
    رو ی کاغذ نوشته شده بود:
    (برو خونه خودت باهات تماس می گیرم بهار.......)
    همین...برم خونه تا باهام تماس بگیره...!؟!!؟!!؟!!یعنی چی؟؟!؟!؟!
    این کیه!؟!؟!خدا!؟!؟!؟!با حالی داغون از خونه خارج شدم.....امیر...صنم..خدایا در چه حالی ان!؟!اصلا این سربازای به درد نخور کجان؟!خدایا امیر...صنم....
    پشت ماشین نشستم و با بیشترین سرعتی که می تونستم روندم...
    دیگه حتی سرعت و رانندگی هم ارومم نمی کرد...این بعض لعنتی داشت خفم می کرد.....
    سفت گلوم رو چسبیده بود و نمی زاشت درست نفس بکشم....5 دقیقه ایی به خونه رسیدم......
    ورودم به خونه هم زمان شد با برگشتن سر باربد و ارشاویر به سمت من.....هر دوتاشون سریع از جا بلند شدن....داداشم اومده تا نابود شدنم رو ببینه...توی چشمام اشک جمع شد...
    با صدایی لرزون زل زدم توی چشماش و گفتم:
    -اومدی نابود شدنم رو ببینی داداش....
    چکید...
    بعد از ده سال و اندی چکید اولین قطره اشکم چکید پشت سر اون بقیه اشکام....و دوباره با اشک شکستم....
    سریع به سمت اتاقم رفتم و با سرتیپ تماس گرفتم..
    مثل همیشه جدی و خشک جواب داد:
    -بله ؟
    با صدایی محکم گفتم:
    -قربان موردی مشکوک پیش اومده فکر می کنم مربوط به تهدید های اخیر باشه....
    با صدای زمختش گفت:
    -چطور با این اطمینان این حرف رو می زنی؟!!؟!؟
    کلافه گفتم:
    -قربان صنم رضایی و امیر ایزدی ناپدید شدن...توی خونهشون هم نامه ایی برای تائید این شک من وجود داشت...
    جدی گفت:
    -توی اون نامه چی نوشته شد؟!!؟!؟
    نوشته ی رو نامه رو خوندم براش.....
    اونم گفت که نیرو ها رو اماده باش می ده و تلفن خونه رو کنترل می کنه...
    وارد سالن شدم و به ارشا گفتم:
    -کسی تماس نگرفت؟!؟!!
    سری تکون داد و به سمت تلفن رفت.....
    روی دکمه زد که صدای خودش و اون شخص پشت خط توی فضای خونه پخش شد....
    ارشا-بله؟؟
    اون شخص-بهار خونه اس؟؟!!؟!
    ارشا-شما؟!؟!
    -پس خونه نیست....
    ارشاویر کلافه گفت:
    -چی می گی عاقا با زن من چی کار داری؟!؟!!
    اون شخص پوزخندی زد و گفت:
    -بهش بگو زنگ می زنم..منتظر بمونه...
    و تماس قطع شد...قطع شدن تماس هم زمان شد با شکستن من....
    کیفم از دستم افتاد...کاغذ اون نامه لعنتی از دستم اوفتاد.....
    در اخر خودم شکست خورده بی حال سر خوردم روی زمین نشستم....چادرم دورم رو گرفته بود.....در اصل روی زمین وا رفتم..اوار شدم روی زمین....
    فهمیدم کیه ...
    از صداش فهمیدم کیه...صداش مثل صدا های قبلی نبود....و این بعنی داره به هدف میرسه......حدسم درست بود....
    تمام این اتفاق های به این تهدید های اخیر ربط داشت....
    تمامش..به این صدا ربط داشت...
    الان داداش امیر و اجی صنمم توی دستای اون عوضی بود.....
    دوباره چشمی اشکم جوشید...یه پهنای صورت اشک می ریختم....هق هقم کل خونه رو گرفته بود...
    هر دو..هم ارشاویر هم باربد با کلافگی نگام می کردن...و البته تعجب..
    بعد از چند وقت دارم اشک میریزم...
    بعد از چند وقت..حتی لحظه ایی که جواب ازمایشای امیر رو دیدم..اشک نریخت...
    کمی خودم رو کنترل کردم....هق هقم اروم شد اما اشک ریختنم کم نشده و لرزش دستامم اضافه شد....
    رو به ارشاویر گفتم:
    -لدفا اماده باش هر وقت تلفن خونه زنگ خورد به صفوی زنگ بزنی....
    سری تکون داد و موبایلش رو به دست گرفت....
    از جام با لرزش خفیفی بلند شدم و به سمت میز تلفن رفتم..
    روی صندلیش نشستم....با شونه ها افتاد و کمری خمیده و لرزون به رو به روم روی زمین زل زدم....
    دو جفت پای مردونه جلوم قرار گرفت...
    نا اروم سرم رو بلند کرد....زل زدم به چشمای نگران و اشفته داداشم....
    جلوی پام روی زمین نشست و دستاش رو گذاشت روی زانوم.....
    با صدایی نه چندان محکم گفت:
    -صنم.....؟!!؟!صنم چی!؟!؟!؟صنم رو هم بردن؟!!؟!
    ناراحت و غمزده با پرخاش اما لرزش گفتم:
    -لعنتی مشکل تو با من بود(به خودم اشاره کردم)......چرا دل اون رو شکستی وقتی خودتم دوسش داشتی....!؟!!؟!!؟
    از روی صندلی سر خوردم و به داداش نگران و عاشقم نگاه کردم و کنارش نشستم...
    با لحنی مهربون..با اشک و بغض و صدایی لرزون گفتم:
    -باربد...فاکتور از من و نفرتت به من....باربد.......صنم....صنم رو دوست داری؟!؟!!
    سرش پایین بود...دستم های لرزونم رو دراز کردم و زیر چونه اش گذاشتم....سرش رو بلند کردم...
    حرفی نزد فقط توی چشمام زل زد....عشق رو علاقه والبته پشیمونی از بد رفتاریش با صنم رو دیدم...لب هام می لرزید...نه فقط لب هام نه کل وجودم می لرزید....
    لرزون و اروم اما محکم و قاطع گفتم:
    -برش می گردونم....برش می گردونم...سالم...زنده...
    همون لحطه صدای تلفن بلند شد....
    سریع از جام بلند شدم...
    تلفن رو برداشتم و گذاشتم روی اسپیکر.....
    به ارشاویر اشاره زدم...خودمم با صدایی محکم و جدی جواب دادم:
    -بله؟!!؟!
    صدای نحسش توی خونه پخش شد:
    -به به بهار خانوم....تماس گرفتم خونه تشریف نداشتی....
    فریاد زدم:
    -چی می خوایی لعنتی؟!؟!!
    خنده ایی کرد و گفت:
    -نمیخوایی بعد از چند سال و اندی یکم خوش وبش کنیم عشقم....
    از لحنش چندشم شد...
    فریادم بلند تر شد:
    -خفه شو لعنتی..........یه ادم پستی مثل تو ارزش وقت با ارزش من رو هم نداره..چه برسه به خوش و بش....چی می خوایی؟!؟!
    

    خنده ایی کرد و گقت:
    -هنوزم مثل اون سال ها تخسی و سرتق.....ارووووووووم اروم باش بابا الان تشنج می کنی نمی تونی این داداش مریض من که داره ممیره برسیا...راستی شاید من ارزش وقت تو رو نداشته باشم...اما صنم و امیر چی؟؟!؟! اونا ارزش وقت تو رو دارین؟!؟!!
    همون لحظه صدای فریاد امیر و صنم بلند شد....دوباره شکستم....
    از فریاد دوتا از بهترین همراهام شکستم.....با ضرب و بی حالی روی زمین سر خوردم..........
    لرزش بدنم و صد البته صدام هزار برابر شد....
    خودم رو صدام رو کنترل کردم اما لرزش بدنم رو چی کار میکردم...
    نگران گفتم:
    -چی می خوایی ارش.....چی می خوایی؟!؟!؟!
    کنترلم رو از دست دادم و از ته دل فریاد زدم..نه.....فریاد نه.......مثل یه مرد شکست خورده نعره کشیدم:
    -لعنتی امیر مریضه.....بی رحم به داداشت...به هم خونت یه هم سلولیت هم رحم نمی کنی!!؟!؟!؟!
    قهقه ایی سرخوش سر داد و گفت:
    -تو مقصر تمام این اتفاقاتی..
    ارشاویر اشاره کرد که ردشون رو پیدا کرده.....سری تکون دادم...دلم می خواست با لبخند تشکر کنم...اما...
    با صدایی اروم گفتم:
    -چی میخوایی!؟!؟!ارش چی می خوای!؟!؟!
    فکری کرد و گفت:
    -خب نیاز به ادرس نداری چون می دونم پیدا کردین جامون رو ...زود خودت رو برسون..فکر نکنم امیر زیاد بتونه تحمل کنه....
    به همراه پایان این حرفش قهقه ایی زد..
    من-خیله خب خیله خب میام خودم رو مرسونم......
    ارش-راستی اون داداش و شوهر ساده لوحت رو هم بیار...
    غریدم:
    -خیلی خب....
    با سرخوشی گفت:
    -منتظرتم عشقم....

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 389
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,229
  • بازدید ماه : 14,187
  • بازدید سال : 141,290
  • بازدید کلی : 11,638,430