close
مجتمع فنی تهران
رمان تاوان شکستنم قسمت ششم
loading...

رمان فا

  تلفن رو با تمام انرژی که داشتم پرت کردم توی دیوار.....    بعد از پخش شدن صدایی خورد شدن صدایی تلفن صدایی هق هق های غمگین و محزون من…

رمان تاوان شکستنم قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 251 یکشنبه 23 آبان 1395 : 15:7 نظرات ()

  تلفن رو با تمام انرژی که داشتم پرت کردم توی دیوار.....
    بعد از پخش شدن صدایی خورد شدن صدایی تلفن صدایی هق هق های غمگین و محزون من فضا رو پر کرد...
    روی زمین به حالت سجده افتادم و اشک ریختم و لرزیم...لرزش های هیستیریکم بیشتر شده بود...
    می لرزیدم و هق می زدم از سنگ دلی این برادر...
    هق می زدم و غصه داداشم و ابجیم رو می خوردم که زیر دست اون پست فطرت بود...
    لرزشام چند برابر شد و توان دستام رفت...افتادم روی زمین...همون لحظه صدای دویدن کسی رو بالا سرم شنید...اما من فقط به حال خراب و داغون داداشم فکر می کردم...
    خدایا...خواهش می کنم جون من رو بگیر اما داداشم نه...جوونه ارزو داره..خدایا به حق تمام دل هایی که شاد کرده ازم نگیرش...خدا خواهش می کنم................................


    چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دستی من رو بلندم کرد...چشمام روی هم افتاده بود و مثل بید به خودم می لرزید...
    صدای ارشاویر بلند شد..داشت با باربد حرف می زد..با فریاد رو به باربد گفت:
    -بیا کمک تا تشنج نکرده....
    چند ثانیه بعد کسی من رو در اغوش کشید....
    دست دیگه روی فکم قرار گرفت و دهنم رو باز کرد...
    قرص های رو چپوند تو حلقم و پشت سرش اب رو خالی کرد تو دهنم..
    چند ثانیه گذشت کم کم لرزشام کم و کم تر شد تا به لرزش به شدت خفیف و بعد از چند ثاینه محو شد....
    سعی کردم خودم رو بلند کنم.....اما هنوز ضعف خفیفی توی بدنم بود..
    چشمام رو بازکردم به کسی که در اوغشش بودم چشم دوختم..چقدر دلم برای این نگاه مهربون و نگران تنگ شده بود...
    نگاهی که وقتی افسردگی گرفته بودم همیشه کنارم بود..
    نگاهی که 12 ساله ازش محرومم...12 سال..کم نیست...نگاه مهربون داداش باربدم...
    لب باز کرد و گفت:
    -بهتری بهار؟؟
    سری تکون دادم و صدایی که به طور خفیف می لرزید گفتم:
    -ممنون..کمکم می کنی بلند شم؟؟؟
    سری تکون داد و دستش رو زیر بازوم انداخت....
    کمک کرد بلند شم....به ست مبل ها بردم و اروم روی مبلی نشوندم...
    چشمام رو یستم و سرم رو ب مبل تکیه دادم...توی فکر غرق بودم و با خودم نقشه می کشیدم که چطوری ارش رو گیر بیارم...
    صدا باربد خط انداخت روی افکارم:
    -چند وقت اینجوری می شی؟!!
    سر بلند کردم و بهش نگاه کردم..پوزخندی روی لبام تزئین انداخت..
    با همون پوزخند گفتم:
    -12 سال.....
    با چشم ها متعجب بهم نگاه کرد...
    دوباره پرسید:
    -چرا!؟!!؟!!؟
    سرم رو بلند کردم و حرفای اون روز دکتر رو به یاد اوردم و همشون رو گفتم:
    -استرس...نگرانی...متشنج بودن اطراف...خیلی چیزای دیگه.....
    هر دو سکوت کردیم....
    بعد از چند دقیقه از جام بلند شدم...
    به سمت ارشاویر رفتم و جدی پرسیدم:
    -محل کجاست....؟؟
    سری تکون داد و گفت:
    -.بیرون شهر..
    جدی سری تکون دادم و گفتم:
    -باشه...به سرتیب زنگ بزن و خبر بده ما راه میوفتیم..اونا هم پشت سرمون بیان...بگو حتما دوتا پزشک یاامبولانس همراه نیروهاشون باشه....
    سری تکون داد خواست تماس رو بر قرار کنه که گفتم:
    -خونه اسلحه و مهمات داری؟!!؟
    -اره ..تو اتاقم زیر تختم....یه جیزایی دارم...
    به سمت اتاقش حر کت کردم...
    بین راه به باربد نگاه کردم:
    -میای کمکم باربد!؟!؟
    سری تکون داد و همراهم وارد اتاق ارشاویر شدیم......
    یه ساک از زیر تخت ارشاویر در اوردم...
    باز کردم وسایل توش رو بررسی کردم.....
    اوووووووم تا حدودی کامل بود اما فقط برای یه نفر.....اما خب ...ما به خیلی چیز ها نیاز نداریم و البته نمی تونیم ببریمشون...
    چیزای لازم رو دادم دست باربد و به سمت اتاق خودم رفتم...
    در اتاق رو باز کردم...
    وسایل وسط اتاق رو به سمتی و گوشه دبوار شوت کردم....
    تختم رو با کمک باربد کشیدم کنار.....
    یکی از کاشی ها رو در اوردم....(نویسنده:دوستان این قسمت کاملا از مغز نیمه فعال من نشعت گرفته فکر نکنم بشه چنین کمدی اصلا ساخت)
    دکمه ایی که زیر کاشی قرار داشت و فشار دادم...دست باربد رو گرفتم و کنار کشیدمش...
    زیر تختم یه چیزی مثل در به صورت خودکار با زدن اون دکمه باز شد...زیر این در تمام وسایل و مهمات و اسلحه و چیز میزای مختلف و جاسازی کردم......
    با صدای سوت باربد به سمتش برگشتم:
    -هنوزم از این کارا می کنی بهار....؟!؟!!؟
    سری تکون دادم و گفتم:
    -اهوووم....اون موقع برای قایم کردن دفتم خراطراتم چنین جاهایی می ساختم...اما الان با گذشت زمان باید این چیزا رو مخفی کنم....
    پوزخندی رو زمینه حرفم کردم..
    
    نگران و اشفته گفتم:
    -بیا بیا زودتر وسایل مورد نیاز رو ببریم پایین تو ماشین من....باید هر چه زود تر خودمون رو به اونجا برسونیم..این ارش روانی می ترسم.....آه
    اهی کشیدم و وسایل رو برداشتیم....
    بعد از اینکه وسایل رو باربد برد بیرون....منم لباس هایی با جیب های مخفی رو پوشیدم..چادرم رو سر کردم و ار اتاق بیرون زدم....
    یکی از ساک های زیر تخت رو بیرون کشیدم و لکت و چاقوی ضامن دار و چندتا چیزای لازم دیگه ام رو برداشتم...
    چادرم رو روی سرم مرتب کردم...به سمت ارشاویر و باربد برگشتم....
    اروم گفتم:
    -اماده این؟!؟!
    هر دو هم زمان سری تکون دادن...جلو تر از اون دو تا حرکت کردم و دکمه اسانسور رو زدم...
    وقتی اسانسور رسید در رو باز کردم اول اون دوتا واردشن بعد من...وارد اتاقک اسانسور شدم.....دکمه پارکینگ رو زدم....
    هر سه از اسانسور خارج شدیم....
    اول خواستن به سمت ماشین ارشاویر برن اما گفتم:
    -با ماشین من سریعتره....
    بدون اینکه اجازه بدم حرفی بزنن خودم گفتم:
    -و البته دست فرمون من از هر دوی شوما بهتره....
    سری تکون داد....من پشت فرمون نشستم..... ارشاویر کنارم و باربد هم عقب.....
    ماشین رو روشن کردم و راه اوفتادم.....
    چند دقیقه ایی میشد که با اخرین سرعت و توان داشتم به سمت ادرسی که ارشاویر گفت حرکت می کردم که صدای اه باربد رو شنیدم....
    بعد از اون صدای خودش رو که من رو مخاطب قرار داده بود به گوشم رسید:
    -هنوز این رو داری؟!؟!
    با بغض گفتم:
    -تنها یادگاری که از اون دوران برام مونده همینه...مگه می تونم از دست بدمش؟!!؟!
    اهی کشید و گفت:
    -هـــــــــی یادش بخیر....چقدربا شهاب تو این ماشین مسخره بازی در میاوردیم....هنوزم صدای خنده هامون تو گوشمه....چقدر شاد بودیم..بی غصه....بی درد و ناپاکی....هــــی....
    خنده ایی اروم و پر بغض کردم...
    بعد از اون دیگه هیچ کس حرف نزد...فقط گاهی صدای ارشاویر بود که سکوت ماشین رو می شکست که اونم داشت ادرس رو به من می گفت......
    زیر لب تمام وقت ذکر می گفتم....تنها نگرانیم امیر و صنم بود......امیر و سرطانی که خود به خود داشت از پا در میاوردش....
    نه نباید به دست داداشش به دست همسولیش کشته بشه...نه......
    صدای ارشاویر من رو به خودم اورد:
    -چطوری می خوایی با این اسلحه وارد اون جا شی؟!؟!؟احتمالا افردای هستن که .....
    اجازه ندادم ادامه بده..شروع کردم به توضیح دادن:
    -تمام افراد اونجا یه زمانی افراد من بودن....بلدم رامشون کنم....میتونم برشون گردونم سمت خودم....به من اعتماد کنید....الان فقط اعتماد نیاز دارم...همین..
    با اون سرعت سرسام اورد مثل باد توی جاده حرکت می کردیم....خدا رو شکر کسی هم گیر نمی داد..البته باید جریمه هام رو ستاد برداخت کنه...به من چه؟!
    از ارشا پرسیدم:
    -چقدر دیگه مونده؟!؟!؟!یعنی چقدر فاصله داریم!؟
    سری تکون داد و خونسرد گفت:
    -زیاد نیست...
    لبخندی اروم روی لبم نقاشی شد اما سریع با به یاد اوری وضعیت محو شد........
    بعد از چند دقیقه دوباره پرسیدم:
    -به سرتیپ خبر دادی؟؟
    جای ارشاویر باربد جواب سوالم رو داد:
    -اره خبر داد....گفت نیرو ها رو اماده می کنه و میفرصته بیان..خودش هم میاد....فقط نیاز به زمان داریم....یه یک ساعت و خورده وقت می خوان.....
    سری تکون دادم...بعد از چند دقیقه رسیدیم....با گوشی خودم به همون شماره ایی که به خونه تماس گرفته بود زنگ زدم.
    صدای تهوع اورش تو گوشی پیچید:
    -جانم عشقم؟!!؟!
    بودن توجه به حرفش گفتم:
    - رسیدیم...
    خنده ایی سر داد و یا صدایی نفرت انگیر گفت:
    -خوبه....بچه ها تا داخل همراهیت می کنن....
    سریع قطع کرد....
    نفرت انگیزی زمزمه کردم وبه سمت عقب برگشتم تا بتونم هر دوتاشون رو ببینم...
    
    به سرعت گفتم:
    -کلت و چاقو ضامن دار هاتون رو فقط با خودتون بیارین..سعی کنید تا می تونید گلوله بیارین...داخل کم نیاد..لازم میشه...
    سری مطیع سری تکون داد...با تعجب گفتم:
    -شما دوتا چرا انقدر هر گوش کن شدید؟!؟!؟!!؟
    ارشاویر به حرف اومد:
    -تو حداقل در این مورد و این گروه از ما وارد تری و بیشتر می شناسیشون.....10 سال باهاشون زندگی کردی....
    سری تکون داد...هر سه از ماشین پیاده شدیم...چادرم رو روی سرم مرتب کردم...من وسط و کمی جلو تر از اون دوتا راه می رفتم...
    خنده ام گرفت هر کی از دور می دیدمون فکر می کرد 3 تفنگ داریم....اون موقع های بازم من وسط بودم اما با این تفاوت که دوتا کناری امیر و صنم بودن...
    وارد باغ شدیم....یعنی در باز بود و ما وارد شدیم....قدم اول رو که داخل گذاشتیم چند نفر از خونه زدن بیرون به سمت ما اومدن....افراد ارش بودن...هه افراد ارش یا افراد خودم که گولشون زد....
    نفر اصلیشون جلو امد...با خنده گفت:
    -به به بهار خان...
    پوزخندی زدم و گفتم:
    -شهروز.....
    خنده ایی کرد و گفت:
    -اِ هنوز من رو یادت میاد...
    سری تکون دادم..لبخندی مسخره زدم و گفتم:
    -مگه میشه فراموش کنم کسی رو که خودم جونش رو نجات دادم....ولی اون در عوض از پشت خنجر زد و رفت با دشمنم...
    به ساختمون یا همون ارش که داخل بود اشاره کردم....از به یاد اوردی نجات دادن جونش توسط من اخمی کرد...
    به افراد پشت سرش اشاره کرد....همشون دور ما یه دایره زدن....به سمت داخل هدایتمون کردم....
    وارد سالن که شدیم...همشون ایستادن و شهروز به سمت باربد رفت...شروع کرده به کشتن باربد....دستش داشت به سمتی می رفت که باربد کلتش رو گذاشت بود...
    جلو رفتم...مچ دستش رو از روی استین گرفتم ...اول نگاهی به دستم کرد و بعد نگاهی به من و زل زد تو چشمام...
    با اروم ترین لحنی که از خودم سراق داشتم گفتم:
    -شهروز هنوزم دیر نشده....برگرد سمتم.....ما هر سه پلیسیم....کمکت می کنم.....فکر کنم شنیدی که بعد از دستگیر شدن افرادم چه اتفاقی براشون اوفتاد نه؟!؟!؟!
    سری تکون داد..
    ادامه دادم:
    -اونا کمکم کردن منم کمکشون کردم کارشون قانونی باشه هیچ جرمی مرتکب نشدن...اما تو اگه با ارش بمونی اخرش چیزی جز دستگیری حبس ابد با اعدام نداری اما اگه به ما کمک کنی قول می دم قول می دم فقط یه مدت کوتاه حبس بکشی...قول...میدم..یادت که نرفته من کی ام؟!بهارخان...وقول بهار خان...قوله...
    تردید رو توی نگاهش دیدم...
    برای ضربه اخر ادامه دادم:
    -بهش فکر کن...تصور کن تو به ما کمک کنی بعد از دستیگیر ارش فقط به مدت خیلی کمی حبس می کشی...بعد از اون ازادی...شهروز تو تحصیل کرده ایی می تونی موفق باشی..می دونم که ارش تو رو به پدر و مادر تهدید کرده...
    رنگ شگفتی گرفت نگاهش...
    لبخندی باری تایید زدم و گفتم:
    -الان خاتون و اقای عباسی پیش من....
    ضربه نهایی زده شد...تردید از بین رفت و نگاش رنگ دلتنگی گرفت...
    اروم شرمنده گفت:
    -حالشون خوبه!؟!؟!
    سری تکون دادم و گفتم:
    -خوبن..اما دلتنگن...دلتنگ گل پسرشون....
    درستم رو از روی مچش برداشتم و به سمتش دراز کردم و گفتم:
    -کمک می کنی!؟!؟!
    بدوت مکث دستش رو توی دستم گذاشت...لبخندی زدم...
    گفتم:
    -یادت باشه قول بهارخان قوله..کمکت می کنم....هرگز زیرش نمیزنم...یه شرط همکاری...
    سری تکون داد و گفت:
    -تو چادرت رو در بیار..گفته دست تو رو نبندیم..اما همراهات چرا....
    به افراد گفت:
    -دست این دوتا رو خیلی شل ببندید...
    نگاهی به ارشاویر و باربد کردم..نگاه هر دوتاشون رنگ شگفتی و تحسین گرفته بود...
    پوزخندی زدم و با خودم گفتم:
    -مونده تا من رو بهارخان رو بشناسین..کسی که 12سال تلاش کرد تا به اینجا رسید...
    بعد از اینکه کارایی که شهروز گفت رو انجام دادن دو نفر دو طرف من قرار داشتم دو نفر باربد و ارشاویر رو پشت سر ما اوردن..
    به سمت سال خونه هدایتمون کردن..در رو باز کردن و ما رو وارد سالن کردن...با ورود ما و باز شدن در تازه صدا های که می شنیدم واضع شد....
    صدایی ناله های بعضی مواقع ضعیف و بعضی مواقع شدید و دردناک.....صدای ناله های دردمند امیر....ناله های ناراحت و غمگین صنم....
    هر کدوم رو گوشه ایی دست و پا بسته و کتک خورده انداخته بودن...دستم رو از بین دستای اون دوتا بیرون کشید و به سمت امیر رفتم.......به سمت داداشم پرواز کرد و بی قرار کنارش نشستم....
    دستم رو گذاشتم روی گردنش و نبضش رو گرفتم...صعیف و اروم....میزد...
    کل لباس و صورتش خونی بود....هم خون بالا اورده بود هم خون دماغ شده و هم به شدت کتک خورده بود...
    غمگین و یا چشمه ی اشکی که تازه جونه زده و جوشیده بود گفتم:
    -داداشم...امیر داداشم...تو رو خدا جون بهار چشمات رو باز کن...داداشی تو رو خدا بهار رو کفن کنن چشمات رو باز کن...
    زمزمه ایی از لبای خونیش بیرون اومد:
    -خدا نکنه..
    سرفه ایی خشک کرد و خون از دهنش بیرون زد...
    با اشک دست گذاشتم روی دستش و گفتم:
    -الهی بمیرم و این حالت رو نبینم امیر...امیر تو رو خدا دووم بیار از اینجا می برمت بیرون..یادت نرفته که بهم قول دادی همیشه کنارمی....امیر....
    لبخندی به لب قاش خورده اش وارد کرد و گفت:
    -من حتی اگه بمیرمم بازم کنارتم بهار این رو هیچ وقت فراموش نکن...

    
    خشمگین گفتم:
    -تو غلط می کنی بمیری...
    رنگ باخت صدام و اشکام با هم کورس گذاشتن:
    -بیخود می کنی تنهام بزاری...امیر...
    همون لحظه صدای ناله صنم بلند شد و من به سمت صنم کشیده شدم...
    از کنار امیر بلند شدم به سمت صنم رفتم....موهاش روی صورتش ریخته شد بود.....هر دو طرف صورتش و گونه های متورم و قرمز شده بود.......


    معلومه سرکشی کرده و حسابی از خجالتش در اومدن...معلومه سیلی خورده برای دفاع از خودش و داداش امیر....اجی قشنگم گوشه لبش پاره شده بود و بی هوش افتاده بود....هر چی صداش زدم جواب نداد....


    با صدایی ارش نگام رو از صنم گرفتم و به موجود نفرت انگیز پشت سرم انداختم:
    -به به بهار خانوم...بابا میزبان منماااااا رفتی سمت دوست جونیات....
    با نفرت از جام بلند شدم و به سمت برگشتم...با نگاهی سرشار از نفرت و لبریز از تنفر بهش چشم دوختم....
    به سمت امیر اشاره کرد و گفت:
    -امیر رو دیدی حالش چطور بود!؟!؟!
    تف انداختم جلوی پاش...
    پوزخندی بهش زدم و با تمام نفرتم گفتم :
    -هنوزم می گم در حد وقتمم نیستی که بخوام باهات تلفش کنم......
    با شنیدن حرفم قهقه ایی وحشتناک سرداد که صنم به خودش لرزید....قدم زنون به سمت امیر رفت....
    با نفرت نگاهی به امیر انداخت و گفت:
    -بهترین دوستم بود....امیر بهترین دوستم بود...اما تا قبل از دیدن تو....تو اون قهوه خونه کوفتی...
    با پرخاش برگشت و فریاد کشید:
    -اره تو...توی لعنتی باعث ایجاد این جوونه نفرت توی دل من از برادرم یا نه به قول تو هم سلولیم شد....به امیر حسودیم می شد که می تونست کنار تو باشه اما من باید می رفتم...من رو بیرون کردی اما امیر پیشت موند....
    لگد محکمی به شکم امیر زد که خونی غلیظ از دهنش خارج شد.......
    نتونستم تحمل نکنم ناله های دردناک امیر رو با فریادی بلند که دیوار رو هم به لرزه در اورد گفتم:
    -دِبی غیرت داداشته.....نفرت تو از منه...از من که بیرونت کردم در حالی دلیل قانع کننده داشتم....نفرته تو از من لامصب چی کار به این دوتا داری!؟!؟!بی لیاقت خودتنخواسنی با ا باشی...خودت با رفتارت باعث طرد شدنت از طرف برادرت بودی.....من راه رو برای تو باز گذاشتم که برگردی...اما خودت نخواستی....
    قدم تند کرد و به سمتم اومد.....
    مثل برق سیلی محکمی به صورتم زد..محکم بود اما نه در حد من....اخ نگفتم..حتی صورتم رو هم برنگردوندم سمت مخالف.....پوزخندی زدم که سوزوندش.......
    به سمت دیوار هولم داد و محکم پرتم کرد توی دیوار...
    کمر با بر خورد به دیوار تیر کشید اما اخ نگفتم...خم به ابرو نیاوردم.....
    دستش رو زیر مقنعه ام برد و چنگ زد بین موهام و از ته دل کشید و با لحنی که بوی نفرت می داد گفت:
    -اره...از تو نفرت دارم...نفرتی عمیقی که دامن هم سلولیم رو هم گرفت....نفرتم به حدی بود که دلم نمی خواست یه زندگی راحت داشته باشی.....
    موهام رو از بین چنگ هاش رها کرد و مشتی محکم به شکمم زد.....تا ته وجودم از درد به هم پیچید......رهام کرد و به سمت مخالف رفت....منم به کمک دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم....
    تازه نگام به باربد و ارشاویر افتاد....باربد از عصبانیت سرخ شده بود....
    دستش رو دیدم که حرکت داد و به سمت کلتش برد...نگاهی به من انداخت...ابروم رو بالا انداختم که یعنی نه.....
    لب زدم و گفتم:
    -الان نه...
    پلکام رو محکم روی هم فشار دادم و لبخندی به باربد و ارشا زدم...
    رو به ارش با پوزخند گفتم:
    -فراموش کردی من بهارم..بهار خان......این درد ها روم اثر نداره بدبخت..
    بر خلاف تصورم خندیدو و همون طوری که به سمت ارشاویر و باربد می رفت گفت:
    -اره هنوز هم زانوی چپم تیر میکشه...نه فراموش نکردم تو بهارخانی....
    ارش به سمت ارشاویر و باربد گفت:
    -به به اقایون احمقم که اینجان....می خوام یه حقیقتی رو بهتون بگم.....
    دوباره برگشت سمت من و گفت:
    -بهار خان..برای شوهر و خان داداشت توضیح ندادی...!؟!؟اینا هنوز تو رو ه*ر*ز*ه* می دونن!!؟!؟
    اون دوتا رو مخاطب قرار داد:
    -خیلی احمقین که به حرف های بدون سند و مدرک من اعتماد کردین....به چندتا فیلم و عکس و صدا که خیلی راحت میشه درستشون کرد...باربد خان خواهر کوچولو و یکی دونه ات رو متهم به خ*ی*ا*ن*ت کاری کردی هر حالی که هیچ اطلاعات درستی نداشتی...
    بعد از اتمام این حرفاش بلند شهروز رو صدا کرد...
    چند ثانیه بعد شهروز وارد شد
    -بله ارش؟
    به ارشاویر و باربد اشاره کرد ورو به شهروز گفت:
    -بگو بیا این دوتا رو ببرن بالا.....تا خودم بیام...
    
    شهروز سری تکون داد...
    چند ثانیه بعد چند نفر اومدن و ارشاویر و باربد رو با خودشون از اتاق خارج شدن..
    بعد از اون ارش به سمت من برگشت و قهقه ایی زد......
    من رو مخاطب قرار داد:
    -دیدی تونستم......زهرم رو ریختم..زندگیت رو به هم ریختم....داداشت ور بد بین کرد.....هر دوتاشون تا وقت اضاف میاوردن بهت زخم زبون می زندن و می سوزوندنت......فاکتو از اونا شوهر جونت زیادی داشت تو کارام فضولی میکرد و باید یه درس درست و حسابی بهش می دادم....وقتی تو رو دیدم فهمیدم نه...........خانوم زیادی با این دوتا خوشه....امیر زیادی داره می خندونتت....زیادی شاد و ارومی....دوباره نفرت جوونه زد تا نابودت کنم....
    به سمت امیر که بی جون رو زمین افتاده بود و ناله می کرد رفت و اسلحه اش رو روی سر امیر گذاشت و گفت:
    -می خوام به نابودی کامل برسی بهار.....نابودت می کنم.....
    این دفعه من بودم که قهقه زدم...اما قهقه ای عصبی که رعشه تو تن هر کسی می نداخت....
    از جام بلند شدم و گفتم:
    -نه اشتباه می کنی....اشتباه می کنی که با مرگ اطرافیانم توسط تو....من رو نابود میکنی....سخت در اشتباهی اقا...
    صدام رو بلند تر و خشک کردم و گفتم:
    -ارش به ولای علی....به روح شهاب....به جون ارشاویر و باربد.....به خداوندی خدا..... ارش دارم به خداوندی خدا قسم می خوردم....بلایی سر هر یکی از افرادی که اینجا هستن بیاد نابودت می کنم.......نابودت می کنم....فکر می کردم که می دونم خشم من چیع؟!چشم بهارخان چیه!؟!می دونی قول من چیه!؟!؟یادت نره من بهارخانم..بهارخانی که هنوزم هر یکی از خلافکارها چه بزرگ چه گننده گنندش...چه یه ساقی ساده...... اسمم رو می شنوه دنبال صدتا سوراخ موشه......نابودت می کنم اگه برای هر کدومشون اتفاقی بیوفته.......
    عصبانی شد....رگه های ترس رو تو چشماش دیدم.....
    اما عصبی شد و اسلحه رو به سمت من گرفت و بدون اینکه لحظه ایی مجال فکر بده ماشه رو کشید و شلیک کرد.....
    یکمی به عشق پرتاب شدم اما نه به صورتی که بیوفتم زمین....سوزشش زیاد بود اما طاقت فرسا نبود....من بهارم......دستم رو گذاشتم روی بازوم....
    فاصله نردیک بوده واسه همین گلوله عمیق تو رفته بود.....
    صدای جیغ صنم به سمتش برگشتم..
    به هوش اومده بود و این صحنه رو دیده.....دوباره از ترس بیهوش شد...
    دوباره برگشتم سمت ارش که الان دوباره اصلحه رو روی سر امیر گرفته..
    چند ثانیه نگذشته بود که صدایی بلند شد:
    -بهتره تسلیم شی..اینجا در محاصره پلیسه تمام افرادت تسلیم شدن......
    با بهت نگام کرد...لبخند پیروز مندانه ایی زدم...اما لبخند با صدایی گلوله خشک شد.....
    شلیک کرد...نامرد بی همه چیز شلیک کرد به تنها برادرش..
    به هم سلولیش....شلیک کرد و پا گذاشت به فرار.....وقت رو تلف نکردم....
    سریع کلتم رو از کمر برداشتم و دنبالی دویدم...بین راه دیدم ارشاویر و باربد دارن دنبالم میان...
    سریع توقف کردم.......
    رو به دوتاشون با فریاد گفتم :
    -شما همینجا بمونید.....
    خودم هم به دنبال ارش دویدم...یه در مخفی توی سالن....که راه پیدا می کرد به پشت بوم...به سرعت می دوید...
    به سرعت پشت سرش می دویدم....خون زیادی داشت ازم می رفت...
    اما نه الان نفله کردن این خوک از همه مهم تره....نمی دونم توی یه سالن داشت می دوید منم دنبالش...
    کلتم رو اماده شلیک کردم......در حال دویدن نشونه گردفتم و شلیک.......
    به پشت بوم رسیده بودیم......تیر به پاش خورده بود....توقع داشتم بیحال شه و نتونه دیگه فرار کنه اما فرار کرد.....
    نفس کم اورده بودم...سینه ام می سوخت....ریه هام به هم چسبیده شده بودن.....لحظه ایی تعلل کردم تا نفس بگیرم...
    البته ارش هم به خاطر تیری که تو پاش خورده بود سرعتش کم شده بود.....به لبه ی پشت بوم رسیده بود...
    دوباره اسلحه ام رو اماده کردم اما با صدای شلیک گلوله ارش که دقیقا مماس پهلوم بود از حرکت ایستادم.....
    اما برای ثانیه ای.....سریع حرکت کردم و به دنبالش دوبدم....
    از طریق نردبومی که از قبل اماده کرده بود پرید پایین و انجا هم کسی تو ماشین منتظر بود...
    سریع پرید تو ماشین رفت....در رفت....
    اما قبل از اینکه در ماشین بسته شه فریاد زدم:
    -زجر کشت می کنم ارش............
    بازم میخواستم دنبالش برم اما اون سوار بود و من پیاده...
    اما امیرم....داداش امیرم اون پایین بود.....
   
    با درد شدیدی شش هام....بازوم...... وپهلوم دوباره شروع کردم به دویدن......
    شروع کردم به دویدن تا دوباره داداش گلم رو ببینم تا از حال خوبش مطمئن شم........
    در زمان کمتری خودم رو به پایین رسوندم....صنم بی هوش افتاده بود....حواسم به اطراف نبود...
    باربد و یه دکتر بالای سر امیر بودن رو دیدم...پلیس ها هم در رفت و امد....بدون توجه به افراد و اطراف به سمت امیر رفتم....دکتر رو کنار زدم خودم کنار امیر نشستم...
    سرش رو در اغوشم کشید و گفتم:
    -امیر ...داداشی......بهار قربونت بره چشمات رو باز کن بزار چشمات رو بعد چند وقت ببینم....داداش جونم باز کن چشمات رو عزیزم....
    نفس نفس می زد...ناله های ارومش به گوشم می رسید....
    با بغض ناله کردم:
    -داداش امیر...تو رو خدا...تو رو جون بهار چشمات رو باز کنم داداشم....
    باز کرد...چشماش رو باز کرد...داداشم.......زندگیم چشماش رو باز کرد....
    از شوق خنده ایی کردم و گفتم:
    -بهار قربون اون چشمات بره داداشم.....
    لبخند کم جونی بهم زد و لب زد:
    -بهار.....
    بی قرار گفتم:
    -جان بهار.....عزیز بهار...بگو داداشم هر چی دوست داری بگووو عزیزم.....ولی اول وایسا برسونیمت بیمارستان وقتی خوب خوب شدی هر چی دوست داری بگو عزیزم....
    دوباره کم جون لب زد:
    -نه......بهار خیلی دوست دارم......بهترین ابجی دنیایی بهار......
    نگاش رو از من گرفت به باربد که کنارم ن نشسته بود انداخت...
    باربد سریع فهمید چی میخواد....
    جلو اومد و گفت:
    -بله؟؟
    امیر دوباره لب زد:
    -مراقب صنم باش.....
    نا اروم گفتم
    -قربونت برم برای چی باربد...خودت همیشه مراقب صنمی.....چند روز دیگه که خوب خوب شدی قول می دم باهم بریم عشق و حال.....داداش...
    اشکم دوباره ریخت....
    امیر مهربون اما بی جون لب زد:
    -ببخشید بهار................نریز این اشکا رو.............ببخشید................همیشه کنارتم قولم رو فراموش (بی جون تر)نکن.....
    تموم شد.......داداشم............سرش بی جون اوفتاد روی دستام......خشکم زد.....
    نگام روی چهره معصوم مهربونش خشکم زد...کم کم از بهت در اومدم....
    سرم رو بلند کردم و به باربد نگاه کردم.....سری رو اروم تکون داد......
    یعنی چی؟!؟!یعنی چی این سر تکون دادنه!؟!!؟!؟
    روم سر داداشم رو روی زمین گذاشتم....سرم رو گذاشتم روی سینه اش.....هیچی......خاموش........
    هیچی؟!؟!!؟!دوباره مات و مهبوت به باربد نگاه کردم.....با افسوس سری تکون داد.....
    یعنی چی!؟!!؟!چرا با افسوس!؟!؟!؟مگه داداش من چه گناهی کرده بود؟!؟!؟
    دیگه اشک نمی ریختم....دستم رو گذاشتم روی مچش....
    باید نبض بزنه...اما نمی زد....نبض داداشم نمی زد....دوباره به باربد نگاه کردم....
    ایندفعه ساکت نموندم....
    اروم گفتم:
    -چرا نبضش نمیز زنه؟!؟!؟!چرا قلب داداشم ساکته؟!؟!
    درد خودم رو فرموش کردم...
    یقه باربد رو گرفتم و محکم تکونش دادم..با جیغ گفتم:
    -جواب من رو بده...یعنی چی هی سر تکون می دی؟!!؟!یعنی چی؟!؟!
    جیغ می زدم و هی چی که تو دهنم میومد توی صورت باربد فریاد می زدم...
    داشتم حنجره خودم رو پاره میکردم که با صدای فریاد سرتیپ ساکت شدم...
    جلو در ایستاده بود و با فریاد گفت:
    -اون یه خلافکار بیشتر نبود...چیزی جز مرگ لیاقتش نیست...

  
    ناباور به سرتیپ نگاه کردم....از باربد دور شدم...می لرزیدم...
    کل وجودم می لرزید دیگه از دست و لرزش های خفیف هیستیریکیم گذشته بود...
    باصدایی لرزون و پته پته گفتم:
    -یه ...یه......خلاف.....خلا..........خلافکار بود...
    به داداش امیرم اشاره کردم...
    زل زدم تو چشمای سرتیپ و شمرده شمرده گفتم:
    -داداش امیرمن یه خلافکار بود.....
    نمیدونم یهو این همه انرژی رو از کجا اوردم اما فریاد زدم و گفتم:
    - سرتیپ.....داداش امیرمن خلافکار بود؟!...امیر ایزدی؟!.....پسر شهید ایزدی!؟....اصلاح می کنم....پسر سرهنگ ایزدی...پسر بهترین دوست شما.......بهش میگی خلافکار.....میگی به درک که مرد میگی مرگ لیاقتشه!؟.....
    پوزخندی زد...با لرز جلو رفتم....تو چشماش که هیچ رحم و انسانیتی توش نبود زل زدم....
    پوزخندم رو عمیق تر کردم و فریاد زدم:
    - سرتیپ.......هــــــــه....اصلا لایق این درجه هستی..... سرتیپ.....هــــــــــــــه.....(به امیر که افتاده بود اشاره کردم)این..همین خلافکاری که میگی...همین جونش رو به خطر انداخت..همین جونش رو به خطر انداخت و واسه این مملکتمون......جون کند....جون کند اوقت تو...تو درجه اش رو بردی...یادت رفته سرتیپ (سرتیپ رو با تمسخر گفتم) سرتیپ...یادت رفته!؟!؟!یادت رفته همین که الان داره تو خون خودش غسل میکنه به خاطر حق پدری که گردنش داشتیه...... سرتیپ....خیلی بی رحمی... سرتیپ.....خیلی بی رحمی......من به درک...من برم بمیر...از امانت برادرت خوب مواظبت نکردی....برو که پیشش بد شرمنده ایی بد.....برو......
    برگشتم سمت باربد.....
    ملتسم تو چشماش زل زدم و بغض الود گفتم:
    -بگو باربد.............
    ناراحت و غمگین گفت:
    -کتک هایی که خورده.....نبود و نخوردن قرصاش وخون ریزی فراوون و مهم تر از همه گلوله به یکی از رگ ها اصلی پمپاز خون رو ......
    بین حرفاش پریدم و دستم سالمم رو اوردم بالا....
    پر بغض و اروم گفتم:
    -ممنون....(به صنم اشاره کردم که دوباره بی هوش شده بود)ببرش بیرون.....مراقبش باش...
    سری تکون و داد و اروم......انگار شئی ارزشمندی رو از جا بلند میکنه..صنم رو بلند کرد و از خونه کذایی خارج شد...
    کنار امیر نشستم....بدون توجه به درد وحشتناک دستم سرش رو تو اغوش گرفتم....
    شروع کردم به حرف زدن:
    -داداش امیرم......داداشییی.....رفتی؟!؟!!؟به این روزی؟!؟!؟ داداش امیرم....قربون تون چشمای مهربونت بشم..... داداش امیرم اون چشمای نازت رو باز کن.....ببین دارم اشک می ریزم....بین دارم گریه می کنم...پاشو بزن تو دهنم...پاشو بزن تو گوشم و بگو بهار باید همیشه قوی باشه...تو رو خدا امیر.....خواهش می کنم داداشم...تو رو خدا پاشو...جون بهار پاشو چشمات رو باز کن....پاشو بهم بخند...پاشو برام از اون جوک بامزده ات تعریف کن....پاشو و لبخند بزن...پاشو داداش امیرم که دلم لک زده برای خنده هاتتت.......پاشــــــــــــــو.........تــــــــوروخدا پاشوووو.......
    هق می زدم و التماس می کردم........التماس می کردم داداش امیرم رو برگردونه.....
    هق می زدم از تنهاییم که الان بدون داداش امیرم دوبرار شده.........
    هق می زدم و قرون صدقش می رفتم که چشماش رو باز کنه.....
    هق می زدم و تک تک خاطراتمون رو به یاد می اورد....
    نمی دونم چقدر گذشت که حس کردم تو اغوش کسی فرو رفتم...
    سرم روی سینه هایی مردونه شخصی بود و دستش نوازش گر...
    صداش بهم نشون داد کیه:
    -بهار خانم مگه نگفتی امیر دوست داشت همیشه در اوج باشی....مگه نگفتی دوست نداشت اشکت رو ببینه.....پس پاشو دوباره شو همون بهار....همون بهار.....پاشو......پشت در منتظران بیان ببرنش...
    خودم رو از ارشاویر جدا کردم به سمت امیر رفتم.
    در گوشش زمزمه کردم:
    -باشه داداش امیرم تنهام گذاشتی.....داداشی راحت بخواب...در ارامش بخواب......داداش امیرم اسوده بخواب من هنوز زنده ام..من هنوز همون بهار با این تنفاوت این دفعه زخمی ام....این دفعه مثل به شیر ماده زخمی ام و باعث و بانیش رو نابود می کنم.. داداش امیرم نابود می کنم ارش رو نابود می کنم کسی که داداش امیرم رو ازم گرفت....... داداش امیر انتقامت رو می گیرم....نمی زارم به یه ماهم بکشه...انتقامت رو می گیرم...
    از جام بلند شدم..قدم اول رو برنداشتم که سرم گیچ رفت....دستم رو دراز کردم و به لباس ارشاویر گرفتم تا نیوفتم....دستم رو روی زخم بازوم قرار دادم و یه اخ اروم گفتم...
    انگار تازه ارشاویر متوجه تیر خوردن من شده....
    با نگرانی دستم رو گرفت و گفت:
    -بهار تو تیر خوردی؟!؟!!
    سری تکون دادم.....راستش اصلا حوصله ی حرف زدن نداشتم...
    حوصله هیجی و نداشتم..حتی خودم...حتی صنم..حتی باربد و ارشاویر...
    به سمت بازوی سالمم رفت و من رو تکیه داد به خودش...از سالن خارج شدیم....چشمام خماربود....اطراف زیر نظر داشتم...نگام به چادرم افتاد.....
    اروم به ارشاویر فهموندم چادرم رو می خوام...
    من رو تکیه داد به دیوار و خودش سریع رفت چادر من رو اورد و روی سرم انداخت...
    دوباره من رو تکیه داد به خودش و هر دو به سمت خروجی اون خونه نفرین شده حرکت کردیم...
    به سمت امیولانس هدایتم کرد....سریع دکتربه سمت اومد و کمک کرد سوار شم...روی تخت خوابوندم...در رو بست و با بالاترین سرعت راه افتاد....دکتر شروع کرد به ماینعه کردنم....
    کلافه گفت:
    -خون زیادی از دست داده.....یک ساعت نیم هم تا بیمارستان راه موند...چاره ایی نداریم جز همین جا عملش کنیم...وگرنه از دست میره....
    پوزخندی به حرف دکتر زدم....
    نه..
    حتی اگه برم اون دنیا دوباره خودم رو برمی گردونم تا انتقام امیر رو از اون بی همه چیز بگیر....
    دکتر دوباره به حرف اومد و گفت:
    - فقط مشکل اینه که وسایل بی هوشی نداریم.... می تونه تحمل کنه؟!!؟!
    بدون اینکه توجه کنم دار با ارشاویر حرف می زنه گفتم:
    -هر کاری می تونین انجام بدین....
    ارشاویر دست سالمم رو توی دستاش گرفت.......
    نگران و اروم گفت:
    -بهار هر وقت درد داشتی راحت جیغ بکش....دستم رو فشار بده...هر کاری می خوایی بکن.....
    کارشون رو شروع کردن....بار اولم نبود که بدون بی هوشی گلوله رو از بدنم می کشیدن بیرون....با اول نبود که بدون بی هوشی عملم می کردن.........
    چند دقیقه ایی گذشت شروع کردن به تمیز کردن زخمم.....دلم نیم خواست بهش فکر کنم...
    سرم رو برگردوندم سمت ارشاویر و گفتم:
    - ارشاویر........
    

    نظرش به من جلب شد.....صورتم رو جمع کردم از ورود چیزی به زخمم......


    بدون توجه به زخمم و حالم و دردم ادامه دادم و گفتم:


    -می مونم....نگران نباش....نمی تونم برم.....به داداش امیرم قول دادم انتقام بگیرم...می مونم...فقط یه چیزی......


    سری تکون داد و گفت:


    -چی؟!؟!؟!


    دردناک گفتم:


    -بدون من داداش امیرم رو دفن نکنین.....خواهش می کنم....و اینکه بگو دستم رو گچ نگیرن......فقط پانسمان....


    سری تکون داد و گفت:


    -باشه باشه خیلی خوب....


    همون لحظه تیر رو از بدنم بیرون کشیدم....جیغی اروم کشیدم.....اما سدی بع اشم لب و دندون راهش رو صد کرد که بیرون نیاد....خدایا........چرا من انقدر سگ جونم؟؟!!؟!چرا بیهوش نمی شم زیر این دردااا!؟!!؟


    بالاخره دوساعت طاقت فرسا و پر درد به پایان رسید و بعد از اینکه من رو به بیمارستان رسوندن..


    سریع به اتاق عمل منتقلم کردن و دیگه واقعا هیچی نفهمیدم....


    ***


    به سختی چشمام رو باز کردم....ارام بالای سرم ایستاده بود....


    لباس مشکی تن کرده بود....


    دستم خیلی درد می کرد....بار اولم نبود ک تیر می خوردم اما نبود امیر و دلقک بازی هاش دردم رو چند برابر می کرد...


    کنارم خوابش برده بود...


    با اینکه خواب بود اما صورتش به شدت نااروم و خسته بود...


    چند دقیقه گذشت که در اتاق باز شد...ارشاویر داخل شد...


    سریع دستم و بلند کردم و روی بینیم گذاشتم به نشونه اینکه ساکت...بعد به ارام اشاره کردم....


    سری تکون داد و اروم جلو و اومد...


    تو گوشم پچ پچ کرد:


    -خوبی!؟!؟!کی بهوش اومدی؟!!؟!


    سری تکون دادم و کمجون گفتم:


    -خیلی وقت نیست....


    سری تکون داد....پرونده و سرم و چیر میزای دیگه ام رو چک کرد و داشت از اتاق بیرون می رفت که صداش کردم...


    برگشت سمت و کنارم ایستاد....سرش رو اورد کنار صورتم...

   
    اروم گفتم:
    -امیر رو خاک کردین!؟!؟!؟
    توی چشمام زل زد و گفت:
    -نه...دو روزه بیهوشی اما اجازه ندادم خاکش کنن.....
    متشکر تو چشماش زل زدم وگفتم:
    -صنم چی!؟!!؟
    سری تکون داد و گفت:
    -شوک عصبی بهش وارد شده...باربد کنارشه...
    به ارام اشاره کردم و گفتم:
    -بگو بره...نیازی نیست تو سختی بندازیش....بچه داره گناهدارن...بگو بره..
    سری تکون و داد و حرفی نزد...
    اروم پرسیدم:
    -چقدر دیگه مرخصم؟!؟!؟!
    -هر کس دیگه ایی اگه چنین بلایی سرش اومده بود و اگر دختر هم بود تا یک هفته باید کاملا بستری میبود..اما برای تو لازم نیست....فردا مرخصت می کنم....
    بعد از اینکه حرفش رو زد سریع از اتاق خارج شد...
    چند دقیقه بعد از خروج ارشاویر یه پرستار با کلی سر و صدا وارد اتاق شد که باعث شد ارام از خواب بپرد...
    یه چشم غرنه به پرستاره رفتم که سریع از اتاق فرار کرد...
    با خارج شدن پرستاره از اتاق ارام خودش رو به من رسوند و کلی شروع کرد به فک زدن...
    باکلی خواهش و تمنا فرستادم برتش...
    کم کم ارامبخشی که توی سرمم ریخت اثر کرد و در تنهایی به خواب رفتم....
    هـــــه...کاش خواب بود....کابوس بود...تمام اتفاقات بد این چند وقته جلو چشمم بود....
    نمی دونم..نمی دونم چقدر دیدم چقدر تمام صحنه های زجر اور این ده سال رو دوره کردم که خواب پریدم...چشمام رو باز کردم...
    با تمام گیچی و خواب الودگیم درک کردم که تو بیمارستان نیستم و تو اتاق خودم هستم...
    ولی چرا؟؟نگام افتاد به پایین تخت....
    ارشاویر پایین تخت سرش رو گذاشت بود روی تخت و خوابیده بود....
    روی زمین نشسته بود و سرش روی تخت بود....از جام بلند شدم...سعی کردم کمتر سر و صدا کنم....
    خودم رو تا لبه ی تخت کشوندم ...اومدم نیم خیز شم واز جام خودم رو بلند کنم که هم زمان هم بازوم هم پهلوم تیر کشید که دوباره افتادم روی تخت...
    از برخوردم با تخت کمی ارشاویر ملچ مولوچ کرد و سرش رو تکون داد اما بیدار نشد...
    یاعلی زمزمه کردم و خود حضرت علی دست انداخت زیر بازوم و بلندم کرد...
    با درد از جام بلند شدم...به سمت ایینه رفتم....
    نه...بین راه برگشتم..دلم نمی خواست خودم رو ببینم...نمی خواستم خودم رو ببینم تا وقتی که به قولم به امیر عمل نکردم...نه نمی خوام..

   
    به سمت ارشاویر رفتم و اروم صداش کردم:
    -ارشاویر...ارشاویر...بلند شو کمرت خشک میشه..ارشاویر..
    دوباره ملچ مولوچ کرد..اما این دفعه کمی از چشماش رو باز کرد...
    نگاش که به من افتاد سریع از جاش پرید...
    با چشای درشت نگاش کردم و گفتم:
    -جنی شدی؟!!؟!
    جلو و اومد و گفت:
    -تو کی بیدار شدی!؟!؟
    سری تکون دادم و به سمت در اتاقم رفتم....
    همون طوری گفتم:
    -خیلی وقت نیست...
    از اتاقم خارج شدم..
    نگاهی به ساعت انداختم....8بود...نگاهی به پنچره انداختم....صبح بود....
    وارد سالن شدم...صنم و باربد رو مبل نشسته بودن و حرف می زدن...نه باربد فقط حرف می زد و صنم اشک می ریخت...
    سلام دادم که به خودشون اومدن:
    -سلام...
    باربد از جا بلند شد و اروم جوابم رو داد و حالم رو پرسید:
    -سلام بهار...خوبی؟!؟!بهتره حالت درد نداری؟!؟!
    سعی کردم بلخند بزنم و جوابش رو دادم:
    -نه خوبم..دردم ندارم...
    صنم با گریه به سمتم اومد و خودش رو انداخت تو اغوشم...
    زخم پهلوم تیر کشید...صورتم رو تو هم کشیدم از درد..اما لب باز نکردم...
    باربد دردم رو متوجه شد و جلو اومد که صنم رو از من جدا کنه اما اروم و نامحسوس بهش اشاره کردم جلو نیاد و کاریش نداشته باشه...

   
    صنم تو اغوشم گریه میکرد و حرف میزد...بالاخره بعد از نیم ساعت رضایت داد و از من جدا شد..باربد هم سریع دوباره بهش اب قند داد...به سمت اشپرخونه رفتم...صبحانه رو اماده کردم...
    داشتم واسه چهارتامون چایی میرخیتم که باربد وارد شد و شروع کرد به حرف زدن:
    -از دیروز که به هوش اومده یه دقیقه هم اروم نگرفته...همش گریه می کنه....نمی دونم چی کارش کنم...
    زل زدم توی چشماش و گفتم:
    -خوب میشه...کنارش باش...
    سری تکون داد و گفت:
    -همین چند ماه غافل بودم دیگه بسه...هم کنار تو میونم هم صنم..
    روبه روش وایسادم..زل زدم به تک تک اجزای صورتش..
    گفتم:
    -نه..من نیازی ندارم...الان نیازی به برادری تو ندارم...برو کنار صنم باش...خیلی شکننده اس..به اندازه کافی به خاطر من ضربه خورده.....از این به بعد تو کنار باش نذار ضربه بخوره...
    سری تکون داد و گفت:
    -یک ساعت دیگه می ریم برای دفن....
    از اشپرخونه زد بیرون.....
    قلبم تیر کشید....تیر کشید و تا مغز استخونم رو سوزوند....بی توجه به درد شدیدم به سالن رفتم و بلند همه رو برای صبحانه صدا زدم...
    هر سه به سمت اشپرخونه اومدن و شروع کردن به خوردن...
    صنم زل زده بود که خامه شکلاتی....
    می فهمیدیدم داره به چی فکر می کنه....
    سعی کردم شروع کنم به حرف زدن تا شاید کمی حواس صنم از امیر پرت شه...
    رو به باربد گفتم:
    -باربد قبلا خیلی شوخی می کردی..چیه ساکتی نکنه غریبی می کنی!؟!؟
    نا محسوس به صنم اشاره کردم...که یعنی احمق حرف بزن داره دق میکنه...
    اونم زود گرفت و با خنده گفت:
    -نبابا...غریبی کجا بود...صنم خانوم که از خوده من رو هم میشناسه چه موجود دست نیافتنی ام...تو هم که اصلا ادم نیستی....
    چشمام رو باریک کردم و با شوخی گفتم:
    -درسته ادم نیستی فرشته اما فکرشم نکن جلوت سجده کنم....
    با خنده سری تکون داد و گفت:
    -باشه بابا فهمیدیم تو حوریی....
    صنم حتی نگاش رو از روی نون ها بالا نیاورد...
    به زور و ضرب یکم صبحانه تو حلقش ریختیم و راه افتادیم واسه تشیح..
    حال خودم خیلی خوب بود الان باید حال صنم رو هم خوب می کردم...اما نه دیگه...من نه..باربد هست...باربد کنارشه...بهتر از من بلده حال رو بهتر کنه...همه پشت سر روحانی ایستادیم و واسه داداشم نماز میت خوندیم....
    دلم ترکید تا این نمازه رو خوندم......
    اولین بارم نبود که می خوندم اما اولین بارم بود واسه داداشم می خوندم...اولین بار....اولین بارم بود که واسه عزیز ترین کسم می خوندم...واسه....
    داداشم رو کردن زیر خاک سر....خروار خروار خاک ریخت رو تن داداش عزیزم...

   
    تا خاک ریختن روی جسم تموم شد و طرف رفت کنار..... صنم خودش رو پرت کرد روی خاک و تا می تونسن ضجه زد و اشک ریخت...
    باربد خواست جلو بره و از روی خاک بلندش کنه...اما جلوش رو گرفتم...
    با تعجب نگام کرد...
    اروم لب زدم:
    -بزار خودش رو خالی کنه...فقط اروم کنارش بشین..همین...
    سرش رو تکون داد و رفت کنار صنم نشست..هراز گاهی هم یه حرفایی زمزمه هاییی تو گوشش میکرد...
    من با روسری نخی مشکی و مانتو و شلوار اتو کشیده مشکی و یه عینک دودی که اشک هام رو پنهون می کرد و چادر مشکیم روی سرم بالا سر قبر داداشم ایستاده بودم و اروم اروم اشک می ریختم....
    اشک می ریختم واسه داداش جوونم که زود رفت...واسه داداشم که مثل باربد دوستش داشتم....
    واسه داداشم که هیچکی نیومده سر خاکش غیر از ما 5نفرچون رضا هم اومده بود...
    ارام هم می خواست بیاد اما من نذاشتم گفتم برات خوب نیست....یهو بچه اش توریش می شد...اخه دوباره حامله شده...خوش به حالش.حس شیرینه....خیلی شیرین...
    اشک ریختم واسه داداشم که دوست داشتم دومادیش رو ببینم....دلم می خواست کت و شلوار بپوشه..بیشعور حتی تو عروسی من هم نپوشید..واسه عروسیم..پیرهن سفید با کراوات قرمز و شلوار کتون مشکی...خیلی هم خوشکل شده بود...مخصوصا با اون شیطنت چشماش.....تیکه ایی شده بود...
    بین اشک ریختن لبخندی روی لبام نخش بست که با یاد اینکه داداشم تو هفتا اسمون یه ستاره هم نداشت.. دوباره بغضم عمیق تر و سخت تر شد...
    رو کردم به باربدو باصدایی که به شدت می لرزید گفتم :
    -سنگ قبر رو سفارش دادی؟!؟!
    سری از روی ندونستن تکون داد...
    همون لحظه رضا گفت:
    -سرتیپ گفتن سفارش میدن...
    اخمام رو کشیدم توی هم و با بد خلقی و همون صدای گرفته و لرزون گفتم:
    -سرتیپ کی باشه...مگه من مردم که سرتیپ بره واسه داداشم سفارش بده...خودم هستم....
    سلفه کردم تا صدام محکم شه..اما نبود امیرم که خنده رو روی لبم میاورد سردی صدام رو صد برابر می کرد....
    باهمون تحکم و سردی صدا رو به صنم گفتم:
    -صنم بسته دیگه...پاشو..بقیه منتظر تو هستن...کافیه همش داری اشک می ریزی..کافیه..حالت بد میشه بس کن صنم...
    تنش لرزید از سردی صدام...
    حس کردم لرزش تنش رو ...نه تنها صنم بلکه از گوشه چشم دیدم هر سه مردی که کنارم ایستادن لرزیدن از سردی صدام....

   
    رو به ارشاویر گفتم:
    -شما برین خونه.....کار دارم خونه نمیام...صنم رو هم ببرین خونه فعلا تو اتاق من باشه تا تکلیف اون خونه رو روشن کنم...
    بی حرف سری تکون داد و پشتش رو بهم کرد و رفت...
    پوزخندی روی لبای خشک شده ام نقش بست......
    حتی نگفت کدوم گوری می خوایی بری مثلا زنم....
    رو به رضا گفتم:
    -تو میری ستاد!؟!؟!
    سری تکون داد و گفت:
    -اره...
    سعی کردم لبخند بزنم اما چیزی جز پوزخند روی لبم نقش نبست:
    -میشه منتظر منم وایسی من رو هم برسونی؟!!؟
    سری تکون داد و با لبخندی مهربون و صد البته واقعی گفت:
    -حتما....
    پشتش رو کرد و اونم رفت...من موندم و داداشم که زیر خروار ها خاک بود...
    با قدم ها لرزون که پشت نقاب سردم مخفیش کرده بودم به سمت قبر داداشم رفتم....
    فرود امدم کنار قبرش....اوار شدم روی زمین....
    دستم رو گذاشتم روی خاک سرد و از ته دل ضجه زدم و زمزمه کردم:
    -داداشی قول می دم اخرین باره که تا نابودی ارش دارم اشک می ریزم...
    ضجه زدم و از ته دل ناله کردم:
    -داداشی دلم می خواست دامادیت رو ببینم...چرا!؟!؟چرا؟؟!!؟چرا تو باید این مریضی ارثی رو به خودت می گرفتی...چرا باید به دست برادرت..هم سلولیت کشته میشدی داداشم..چرا؟!

   
    با تمام نفرتی که از ارش روی دلم تلبار شده بود گفتم:
    -امیر قول دادم از اون قول های بهاری ارش رو میکنم ریز خاک قول میدم..طولی نمی کشه که ارشم میاد پیشت....
    سرم رو روی خاک گذاشتم و ب*و*س*ه ایی روی خاک زدم..
    از جام بلند شدم..
    بدون توجه به چادر خاکیم و چشمام که هم به خاطر عینک و اشک تیره و تار میدید به سمت قبر شهاب راه افتادم.....
    توی راه یه پسر بچه فقیر سر یه خاک استاده بود و اشک می ریخت...حال خودم خراب تر از اون بچه بود اما نمی دونم چرا کشیده شدم سمتش..
    عبنکم رو از روی چشمم برداشتم رو به پسر بچه گفتم:
    -اقا کوچولو واسه چی گریه می کنی!؟!؟!
    سرش رو از روی زانوش های برداشت و با هق هق کودکانه و ظریفش زمزمه کرد:
    -مامانم دیروز رفت..رفت پیش خدا.......شهرداری برام دفنش کرد...هیچ پولی ندارم براش سنگ قبر بخرم یا براش نذر کنم....حتی امشب دیگه صابخونه بساطمون رو میریزه تو کوچه....
    اشکام که توی چشما خشک شده بود دوباره ریخت....
    بمیر واسه دنیا کوچیک و بچه کونه اش که انقدر زود بزرگ شد...بمیر برای دل کوچیکش که انقدر معصومه...
    سعی کردم در عین داغون بودم لبخند بزنم به اون پسر بچه...
    مهربون زمزمه کردم:
    -عزیزم الان سرپرستید با کیه!؟!؟
    دوباره اشکش در اومد و با هق هق گفت:
    -هیچ کس...من هیچ کسی رو ندارم...فقط مامانم رو داشتم که دیروز از پیشم رفت...
    دوباره سرش رو گذاشت روی زانوهاش و اشک ریخت...
    اغوشم رو برای باز کردم وصداش زدم...
    وقتی سرش رو بلند کرد کمی تردید داشت که ایا بیاد یا نه اما وقتی نگاه صادق و مهربونم رو دید سریع پرید تو بغلم و شروع کرد به اشک ریختن..
    تو اغوش کوچولوش اشک می ریختم و افسوس می خوردم....
    بعد از 5 دقیقه اروم تو اغوشم قرار گرفت....
    بمیرم براش...از این به بعد من مادرت می شم عزیزم..تو اغوشم خوابش برده بود...
    توقع داشتم سنگین باشه اما نه از پر کاه هم سبک تر بود...

   
    یا علی گفتم و از جام بلند شدم....
    سعی کردم اروم راه برم تا بیدار نشه....ارامش رو فقط میشه توی خواب روی چهره ادم ها دید..اما دیگه نمیزارم این بچه بیگناه نا ارومی ور تجربه کنه....
    به سمتی که رضا گفته بود ماشین رو پارک میکنه رفتم...
    سر جام میخکوب شدم..
    اوا!!!
    پس ال نود رضا کو!؟!؟
    بفرما بهار خانم انقدر دیر کرده که رفته....
    شونه بالا انداختم و با گفتن یه مهم نیست ب سمت خیابون رفتم...
    کنار خیابون ایستاده بودم و منتظر بودم تاکسی بیاد و من سوار شم...نه نه من نه ما...من این پسر کوچولو...عزیزم....نگاهی به چهره معصومش انداختم...غرق در رویا و خواب بود...چیزی که من خیلی وقته ازش بی نصیبم....
    چشم چشم کردم تا شاید تاکسی ببینم اما هیچ....
    قدم برداشتم تا جایی پیاده برم..
    قدم اول رو هنوز برنداشته اسمم صدا زده شد:
    -بهار....
    برگشتم سمت صدا...
    ارشاویر بود...اه اه اه...چقدر بدم میاد کسی اسمم رو بلند صدا کنه...خیلی بدم میاد...خیلی...
    دهن باز کرد حرف بزنه:
    -بهار...
    میان حرفش پریدم:
    -هیس(اروم لب زدم)مگه نمیبینی خوابه....
    اخم کردم و با چشم غرنه اروم گفتم:
    -تو بلند نیستی اسم یه دختر رو نباید بلند تو خیابون فریاد بزنی!؟
    با تعجب به پسربچه که تو اغوشم خوابش برده بود نگاهی انداخت..
    اروم لب زدم:
    -ماشینت کجاست؟!؟!
    به سمتی راهنماییم کرد و من هم پشت سرش حرکت کردم....
    در ماشین رو برام باز کرد..اروم روی صندلی عقب گذاشتمش و در رو اروم بستم تا بیدار نشه..
    رو به ارشاویر گفتم:
    -تو چرا اینجا!؟!؟!فکر کنم به رضا گفتم بمونه...
    هنوز خیزه به اون بچه که الان تو خودش مچاله شده بود جوابم رو داد:
    -ارام زنگ زد حالش خوب نبود رضا رفت پیشش.......
    سری تکون دادم و گفتم:

    -خوب...پس...مرسی تو هم برو..کارام خیلی طول میکشه نمی خوام وقتت رو بگیرم...


    سری تکون داد و گفت:
    -من زیاد کار ندارم...انقدر هم بی غیرت نیستم تو رو با این بچه این موقع تنها بزارم و برم به کارهایی خودم برسم...
    پوزخند زدم....شاید هم می خواستم لبخند بزنم...نمی دونم....
    باهمون پوزخند گفتم:
    -بابا با غیرت..خیلی خوب برسونم ستاد ماشینم رو بر می دارم خودم دیگع میرم...
    اخماش رو کشید تو هم و گفت:
    -اولا که ماشینت رو بردن خونه...دوما با من لج نکن دارم میگم خودم هرجایی میخوایی بری می رسونمت....
    به ناجار سری تکون دادم....انقدر امروز کار داشتم که خودت پشیمون می شی...حالا ببین...بچه پروو..واسه من هی غیرت غیرت شوور شور میکنه...
    سوار ماشین شدم....در رو اروم بستم که بچه بیدار نشه...
    رو به ارشاویر که تو ماشین نشسته بود و داشت در رو می بست گفتم:
    -اروم ببند در رو..بچه خوابه...
    با سر به اون پسر بچه اشاره کردم..اونم سری تکون داد و در ماشین رو اروم بست...
    ماشین رو روشن کرد همون طوری که داشت از اون منطقه بیرون میومد پرسید:
    -برنامه ات چیه؟!!؟منظورم اینکه اول کجا برم!؟
    سری تکون دادم وبه پسر بچه نگاه کردم:
    -اول که می خوام برم لاله زار تا این بچه رو بزارم پیش بقیه تا فردا برم دنبال کاراش..البته وکیل لاله زار..نه خودم.....بعدم برم پیش سرتیپ کارش دارم...بعم باید پرونده امیر رو پیدا کنم....بعد از اونم ستاد اصلی یه کار دیگه دارم..بیه سرم باید بعدش برم قبرسون..بعد از اون.....
    بی حرف ماشین رو هدایت کرد....
    چند دقیقه نگذشته بود که دوباره به حرف اومد:
    -این بچه از کجا اومده؟!!؟
    همون طوری که صورت کثیفش رو نوازش می کردم گفتم:
    -مامانش دیروز فوت کرده..بالا سر قبر مامانش نشسته بود و گریه میکرد...سرپرست نداره..میخوام به سرپرستی قبولش کنم....
    شونه بالا انداختم و با تک خنده ایی تلخ گفتم:
    -مثل بقیه...
    دوباره بی حرف به مسیر زل زد...سرم رو برگردوندم و به نیم رخش هنگام رانندگی نگاه کردم..جذاب بود...مبارک همسر اینده اش..
    ارش رو که گیر بیارم دیگه بازی ما دوتا هم تموم میشه...تموم تمون....
    اما اصلا امروز..نه فقط امروز نه..این روزا نمیخوام...به چیزی که قلبم ور به درد میاره فکر کنم...نمیخوم...
    الان باید به فدهم فکر کنم....پیدا کردن ارش...این از همه معهم تره...
    نمی دونم چقدر به برنامه هام فکر کردم که با صدای ارشاویر به خودم اومدم...
    -بهار...رسیدم لاله زار...
    سری تکون دادم و تشکرکردم ...از ماشین پیاده شدم و در عقب رو باز کردم...
    
    اروم پسر بچه رو در اغوش کشیدم...حتی فراموش کردم ازش بپرسم اسمش چیه...
    ارشاویر پشت سرم از ماشین پیاده شد..اومد کنار ایستاد بعد از پیاده کردن اون پسر از ماشین در عقب رو ارام بست....
    همراهم به سمت در لاله زار اومد...
    رو به من پرسید:
    -زنگ بزنم یا کلید داری؟!؟!
    سری تکون دادم و گفتم:
    - زنگ بزن....مهم نیست...
    زنگ زد و بعد از اینکه پرسیده کیه اینا در رو برامون باز کردن...اول خودش داخل شد در رو واسم گرفت ومن داخل شدم..
    به طرف یکی از اتاق های خالی رفتم و پسر بچه رو روی تخت گذاشتم...
    رو به خانوم صبوری که از اول کنارم ایستاده بود..مثل سرپرستار ها میوند....گفتم:
    -عزیزم بیدار شد اگه بیتابی کرد بهم زنگ بزن خودمو می رسونم.....اگه گفت کی ارودتم اینجا مشخصات من رو بده خودش میشناسه..
    سری تکون داد و با مهربونی گفت:
    -جدیده؟!!
    سر سری روش رو بوسیدم و گفتم:
    -بعدا برات می گم..فقط مشخصات ظاهریم رو بهش بدیااا....
    خندید و گفت:
    -نه بابا می خواستم شماره شناسنامه ات رو براش بخونم...
    سری تکون دادم . خنده الکی کردم...به سمت اتاقی که ارشاویر رفته بود رفتم..رفته تو اتاق نوزادا...مثل همیشه...اون عاشق بچه هاس..عاشق..خوش به حال بچه یی که قرار باباش ارشا باشه...
    اه بسه دیگه بهار...جرا حرف مفت میزنی احمق..الان فکر های مهم تر داری..میفهمی!؟
    بعد از اینکه از فکر ها مزخرف و البته مازوخیسمیم دست کشیدم اروم صداش زدم..ساعت خواب بچه ها بود و اصلا دلم نمی خواست بیدارشون کنم...بهش اشاره کردم من بیرون منتظرشم...
    قدم زنون به سمت ماشین ارشاویر حرکت کردم و متاسفانه دوباره تو فکر ارشاویر غرق شدم...
    خوش به حال زنش...وقتی بچه دار شن ارشاویر خیلی حواسش به بچه اش خواهد بود...
    حسرتش رو می خورم...حسرت ارشاویر رو می خورم که مال من نشد...نمی شه..نخواهد شد....
    حسرت...این کلمه با کل زندگی من گره خورده...انگار جزء زندگی منه...
    همیشه باید حسرت بخورم...
    حسرت خیلی چیزا که ازم گرفته شد...حسرت بده نه!؟!حسرت اغوش پدرم رو باید به گور ببرم..
    من لگه ننگِشم..
    حسرت داشتن یه زندگی اروم رو کنار کسی که دوست دارم با بچه ایی که ثمره عشقمونه رو باید به گور ببرم......
    هـــــــــــــه...............حسرت...حسرت......
    این کلمه نفرت انگیز توی ذهنم اکو می شد و باعث متشنج شدن اعصابم می شد...
    دستی بزگ جلوی صورتم به حرکت در اومد:
    -بهار..بهار...کجایی تو دختر؟!!؟!؟!
    سرم رو بلند کردم وبه لبخندش نگاه کردم...صد در صد به خاطر بازی با یچه ها این لبخند زیبا روی صورتش نقش بسته...
    

    این الان من رو چی صدا کرد؟!!؟گفت کجای دختر؟!؟!؟!
    پوزخند روی لبم غلیظ تر شد....تا دیروز که حتی برای صدا کردنم هم از لفظ منجظر کننده زن استفاده می کرد....البته نه که کلمه زن بد باشه ها...اما اونا...باربد و ارشا هب بدترین لحن ممکن از اون استفاده می کردن..اما الان چی!؟
    هر دو سوار ماشین شدیم و به سمت ستاد حرکت کرد...بی حرف...
    نمی دونم به چی فکر می کنه..اما من واقعا دلم نمی خواد به چیزی فکر کنم...گوشیم رو از توی کیفم در اوردم و توی سایت اهنگ های جدید سرچ کردم...
    اولین پیشنهادی که اومد رو باز کردم...چیزی که روی صفحه نظرم رو جلب کرد رو بازکردم..
    اهنگ جدید از جاستینا به نام مثل هم..
    پیش خودم گفتم:
    -شاید حال و حوام رو عوض کنه....تهش اینکه که دیگه فکر های مسخره نمی کنم....
    پلی رو زدم و هنسفری رو توی گوشم گذاشتم...
    *-*......*+*
    خیلی جات خالیه کنارم
    ولی من زنده ها رو دارم
    اره دلم برات تنگ میشه
    اما زمونه مرهم میشه
    مهم نیست اگه بازی رو باختم
    خود من
    مهم نیست بدون تو زنگیم رو ادامه می دم
    اشکام رو نبیم
    ما مثل همیم
    من باید بخندم
    رفتن رو بفهمم...
    ...
    کنارت به پیری رسیدم
    چشام دیگه خیس نمیشه
    مجنون فقط افسانه بود
    لیلی بیین من چی کشیدم
    دیگه نمیخوام ماتم
    وقتشه دیگه پاشم
    باید بی تو بمونم
    باید بی تو بمونم
    اشکام رو نبین
    ما مثل همین
    من باید بخندم
    رفتن رو بهفمم
    ...
    می دونم که برات
    عجیب حال من
    فکرکردی من هنوز
    ادم سابقم

    می دونم که برات
    عجیب حال من
    فکر کردی من هنوز
    ادم سابقم
    اشکامو نبین
    ما مثل همیم
    من باید بخندم
    رفتن رو بفهمم
    اشکام رو نبین
    ما مثل همیم
    من باید بخندم
    رفتن رو بفهمم


    *-*////*+*
    سریع از توی سایته بیرون اومدم..هنسفری رو با ضرب از گوشم بیرون کشیدم..
    گوشی رو با نیروی زیادی و البته از حرص این اهنگ مسخره پرت کردم روی داشبورت...ارشاویر که زل زده بود به مسیر از جا پرید و نیم نگاهی بهم انداخت....
    نفسم رو عصبی بیرون دادم.......خبرت بیاد بهار......خو اهنگ های خودت رو می ذاشتی
    اه...مثلا می خواستم حال و حوام عوض شه.....بد تر زد تو حالم...
    دستم رو بردم سمت سیستم ماشین ارشاویر رو روشن کردم....اهنگ بیکلامی توی ماشین پخش شد...
    برای اولین بار تو عمرم از پخش اهنگ بی کلام خوشحال شدم...حداقل کمی ارومم می کرد...
    بالاخره اون مسیر طولانی و خسته کننده تموم شد و به ستاد رسیدیم..
    بعد از پارک کردن ماشین همراه با ارشاویر از ماشین پیاده شدیم..
    به سمت ساختمون حرکت کردیم..
    از اولین نفر همه به احترامم بلند می شدن و به ارشاویر ادای احترام می کردن...
    داشتم وارد راه رویی که اتاق سرتیپ بود می شدم که رضا از یکی از اتاقا خارج شد...جلو اومد و سلام داد...
    هر دو جواب سلامش رو دادم البته ارشاویر با ابرو های بالا پایین جواب سلامش رو داد...
    

    رو به رضا گفتم:
    -حال ارام بهتر شد؟!
    رضا گیچ نگاهی به من انداخت و نگاهی به ارشاویر پشت سرم ایستاده بود انداخت...
    ابروش رو بالا انداخت...این یعنی ارشاویر داره براش چشم ابرو میاد...
    چند ثانیه صبر کردم یهو برگشتم سمت ارشاویر...
    قیافه اش خیلی بامزه شده بود...یکی از ابروهای بالا...لبش کج...
    برگشتم سمت رضا و گفتم:
    -بیخیال رضا..گرفتم حالش خوبه...
    بدون توجه به این دوتا که پشت سر من توی سر و کله هم می زدن با خنده ایی کج به سمت اتاق سرتیپ حرکت کردم....
    از سرباز پشت در خواستم اجازه درود بگیره..اونم بعد از تماسی کوچیک با سرتیپ اجازه ورودم رو داد...
    تقه ایی به در زدم بدون اینکه صبر کنم وارد اتاق شدم..
    اخمام رو کشیدم تو هم..از این مرد بی رحم متنفرم شدم...
    به سردی سلام دادم و گفتم:
    -کجا سنگ اقای ایزدی رو سفارش دادین!؟!؟
    بدون توجه پرسید:
    -چطور؟!!؟
    خودم رو حفظ کردم و خونسرد با سردی گفتم:
    -من به عنوان وکیل خانوم رضایی اینجا هستم..و خواهر قانونی اقای ایزدی...حقمه که بدونم سنگ قبر برادر و برادر موکلم به چه علت از جانب شما سفارش داده شد و چه چیز هایی قراره روش نوشته شه...
    از خونسردی و حاظر جوابیم کفری شد...تلفن رو برداشت..
    با خودم گفتم الان میخواد بگه دوتا زن بیان ببرنم بازداشگاه....اا مگه شهر هرته بیخود کرده....پدرش رو در میارم دیگه اون بهار رو لولو برد که احترام این مرد نفرین شده رو بزاره...من....منم..بلد حال این احمق رو بگیرم...
    چند ثانیه بعد در اتاق با تقه ایی باز شد اول ارشاویر پشت سرش هم سرباز پشت در وارد شد...
    ارشاویر اومد کنار من ایستاد.سرباز احترام گذاشت..
    سرتیپ رو به سرباز گفت:
    -قربانی مشخصات سنگ قبر رو برای خانوم اریامنش بخون...
    سرباز چشمی گفت و شروع کرد به خوندن:
    -مرحوم امیر ایزدی..متولد(.....)وفات(.......)
    پریدم بین خوندش..عصبی و خشمگین گفتم:
    -متشکر شما می تونین برین...یعنی بفرمایید بیرون..
    وقتی سربازه رفت بیرون با چشم ها به خون نشسته از خشم به سرتیپ نگاه کردم...
    

    با صدایی که از خشم و خشونت بع لرزه افتاده بود و گفتم:
    -برادر من...امیر ایزدی شهید به حساب میاد..نکنه فقط افراد خودتون رو شهید میشناسین...(با لحنی به شدت تحقبر برانگیر)جناب سرتیپ جواب این کارتون رو خواهید دید.
    نمی دونم از حرفم.....لحنم یا هر چی دیگه اما عصبانی شد و با فریاد کتابی که روی میزش بود رو پرت کرد روی زمین...
    نترسیدم اما چشمم به کتابی بود که با بی حرمتی تمام روی زمین پرتاب شده بود....
    با خشم داشت نفس نفس می زد و مثل شیری زخمی به من چشم دوخته بود...
    اما من بی توجه به نگاه خون الود این شیر زخمی قدم جلو گذاشتم و به سمت میزش رفتم...
    با تعجب نگاهم کرد...
    قدم به قدم بهش نزدیک می شدم....سینه به سینه اش ایستادم...
    خم شدم جلوی پاش...
    سنگینی نگاه تمسخر امیزش رو روی دوشم احساس کردم....
    اما این من بودم که داشتم با شرمندگی کتابی مقدس که جلوی پاش افتاده بود رو از روی زمین بر می داشتم...
    زیر نگاه تحقیر امیزش از روی زمین بلند شدم.....با استغفرالله و صلوات قران رو بوسیدم و در بالا ترین قسمت کتابخونه جاش دادم...
    (خواننده های عزیز...من واقعا شرمنده ام که این قسمت شرم اورد رو نوشتم...اما واقعا چنین افرادی وجود دارن....بازم شرمنده ام هم از شما هم از خدا بالای سرم...)
    با نگاهی شرمنده که ناشی از پرت شدن قران روی زمین بود برگشتم سمت سرتیپ...
    بغض گلوم رو گرفته بود....صدام می لرزید...
    برگشتم سمت سرتیپ...بین راه نگام به ارشاویر افتاد که مبهوت داشت نگاش رو بین من و سرتیپ میچرخوند...و البته از خشم سرخ شده بود...اون خدا رو قبول داشت...اون..نماز و روزه می گرفت..اون قران ور خونده بود و شاید عاشق بوده...مگه میشه کسی قران رو حتی شده سر سری بخونه و عاشقش نشه!؟
    توان پوزخند زدن هم نداشتم...هیچی.....
    اما با اون حال خرابم و لرزش های عصبیم با سردی و خشونت گفتم:
    -متاسفم براتون...حتی حرمت قران رو هم حفظ نمی کنید....شما....
    حرفم با تو گوشی که از جانت سرتیپ به گونه ها و گوشم برخورد کرد توی دهنم خفه شد....
    با صدایی بلند که از خشم می لرزید گفت:
    -دختره خراب تو دیگه واسه من دم از قران نزن که خوب نامه اعمالت دستم اومده....
    با صدای خشمگین ارشاویر هر دو متوجه وجود اون شدیم..
    خشمگین با رگی بیرون زده روی گردن و چهره سرخ تر رو به سرتیپ گفت:
    - سرتیپ احترامتون واجب...مافوقمی درست اما اجازه نمی دم هرچی دم دهنت میاد به زن من نصبت بدی...واقعا...راست...
    به جلو خیز برداشت و کنار من ایستاد و گفت:
    -راست میگه..شما حتی....
    حرفش رو با حالت عصبی قطع کرد و با دستش به موهاش چنگ زد...خدا میدونه غرق لذت شدم از همایتش...
    


    از سرتیپ دور شدم...به سمت در رفتم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم...
    اما پشیمون شدم..
    برگشتم سمت سرتیپ و گفتم:
    -پشیمونتون می کنم...از این رفتار..از این سیلی که خوردم پشیمنتون می کنم نه من بلکه سازنده اون کلام که با بیرحمی و بودن شرمندگی روی زمین پرتش کردین پشیمونتون میکنه...حتی لایق حرف زدن نیستین......کسی که بلد نیست امانت داری کنه بهتره خودش رو از زندگی منع کنه...
    در اخر اضافه کردم:
    -من و خانواده ام نیازی به بذر و بخشش ادمی مثل شما که بلند نیست امانت داری کنه و حرمت کلام خداش رو حفظ نمی کنه نداریم....
    از اتاق زدم بیرون....خودم رو به دیوار رسوندم...بهش تکیه دادم که اوار نشم روی زمین...
    با لرزش های عصبیم شروع شده بود...خودم کم کم داشتم تعجب می کردم که چرا این همراه همیشگی من تنهام گذاشته...
    به دیوار کیه دادم و داشتم مثل بید می لرزیدم..فقط تنها تلاشم این بود که جلو این همه سرباز و پلیس اوار نشم روی زمین...
    قدرت پام کم شد...لرزش بدنم بیشتر شد...چادر سرم بود و کسی متوجه لرزش شدیدم بدنم نبود...
    با ناخون به دیوار چنگ می زدم که بتونم خودم رو نگه دارم و زمین نیوفتم...حداقل در مقابل افرادی که همیشه قوی بودم و مغرور....اما دستم کم جون تر بود این لرزش تجدیدش می کرد...
    زانوهام خم شد و داشتم روی زمین میوفتادم که لحظه اخر دستانی قوی بازوم رو گرفت و من رو کشید سمت خودش...
    یه ان ترسیدم این کیه که من رو گرفته...
    با تمام حال بد و داغونم سرم رو بلند کردم تا ببینم کیه من رو گرفته...
    وقتی خیالم راحت شد ارشاویر نفسی عمیق کشیدم و اروم گفتم:
    -زشته وسط این همه ادم من رو گرفتی..ولم کن...
    پوفی کرد و با اخم که ناشی از حرف های سرتیپ بود نگام کرد.
    گفت:
    -زنمی چه زشتی داره!!؟
    کمک کرد و من رو به بیرون از ستاد راهنمایی کرد...در ماشین رو باز کرد و کمکم کرد بشینم تو ماشین..
    سوار ماشین شد و گفت:
    -بهار....قرصت همراته؟!!؟!
    سری تکون دادم و گفتم:
    -اره تو کیفمه..
    قرص رو بهم داد و ماشین رو روشن کرد داشتیم حرکت می کردیم که با اشاره رضا که داشت بهمون نزدیک می زشد ایستادیم..شیشه سمت خودم رو پایین کشیدم...
    رضا خودش روبه ما رسونند و رو بهم گفت:
    -چی شده..تو ستاد بخش شده سرتیپ بهار رو زده و صدای دعواشون از اتاق بیرون میومده...درسته!؟!؟!
    خودم سریع گفتم:
    -اره درسته....با قدرت برمیگردم رضا..می خوام برم پیش سپهبد دیگه سرتیپ کار من رو راه نمی داره...
    رضا لبخندی زد و گفت:
    -خوبه..از همون اولم باید همین کارو می کردی..برو خدا پشت و پناهت...
    از ماشین دور شد..
    
    ارشاویر بی حرف ماشین رو راه انداخت..خوب می دونستم.....گیچ شده از حرفای ما..
    بدون این که بپرسه گفتم:
    -وقتی بعد از 10 سال موفق برگشتم سپهبد ازم خواستن که به عنوان نیروی افتخاری در درجه سرگردی شروع به کار کنم اما من قبول نکردم و گفتم زندگی اروم می خوام(شای پوزخند چیز بدی ابشه..اما روی لبم نخش بست)...وقتی سرتیپ دستور ازدواج ما رو داد از اینکه دعوت سپهبد رو رد کردم پشیمون شدم....اما الان میخوام برم ازش کمک بخوام..به سرتیپ باشه همون رو میده واسه اعدام...یا تیر بارون...مخصوصا من و تو رو....
    خنده ای کردم..احمقانه...شبیه پوزخند بزرگ بو تا خنده...نه؟!
    ارشاویر که داشت با دقت گوش می داد سری تکون داد و گفت:
    -یعنی الان برم ستاد مرکزی!!؟!؟
    نگاهی بهش انداختم...تاکید کردم و گفتم:
    -اگه بخوایی امروز همراه من شی از چشم سرتیپ میوفتی....نگران این موضوع نیستی؟!!؟
    پوزخندی زد و از کنار چشم نگاهی بهم انداخت...در همون حال گفت:
    -هــــه.... سرتیپ کیه دیگه...کسی که حرمت قران رو حفظ نمی کنه لیاقت هیچی نداره....
    فقط تونستم لبخند بزنم...
    ***
    همراه با ارشاویر وارد دفتر سپهبد شدیم...
    منشی سپهبد که یکی از سربازایی بود که من رو میشناخت…تا وارد دفتر شدم و پاشد بهم احترام گذاشت...
    خندیدم و ازاد دادم..پشت سرم با چند ثانیه تاخیر ارشاویر وارد شد...
    به سمت میزش رفتم و گفتم:
    -سفری......من چنبار بگم به من احترام نذار...
    با لبخند گفت:
    -سرگرد شما مافوق ما هستین...
    خندیدم و مهربون گفتم:
    -هی از دست تو من چی کار کنم... سپهبد هستن؟!!؟
    سر تکون داد و گفت:
    -بله هستن..می خواین با ایشون ملاقات کنید...
    سری تکون دادم و گفتم:
    -بله من و همسرم جناب سرهنگ شفیعی...
    سری تکون داد و گفت:
    -بله ایشون رو می شناسم..
    تلفن رو برداشت:
    -قربان ــــــــ سرگرد اریامنش و سرهنگ شفیعی اینجا هستن و درخواست ملاقات با شما رو دارن.ـــــــــــ بهار خانم ــــــــ بله....چشم...
    تلفن رو گذاشت و اشاره کرد:
    -بفرمایید تو قربان..
    روبه ارشاویر هم گفت:
    -شما هم بفرمااید جناب سرهنگ...
    لبخندی زدم و هر دو به سمت اتاق حرکت کردیم...تقه ایی به در زدم منتظر اجازه از جانب سپهبد موندم...
    
    با اون صدای مهربون و دوست داشتنیش گفت:
    -بفرمایید...
    با لخند وارد اتاق شدم....هر دو هم من و ارشاویر هم زمان با هم احترام نظامی گذاشتیم...ازاد باش گفت و با مهربون به سمتمون اومد....
    لبخند ثانیه از روی صورتم برداشته نمی شد...ارشاویر رو در اغوش کشید...
    به من نگاهی انداخت و گفت:
    -چی شده بهار خانم لطف کردن و اینجا تشریف اوردن؟!؟!!
    خندیدم و گفتم:
    -لطف دارین قربان..متاسفانه مسئله ایی بود که می خواستم باهاتون در میون بزارم...
    به سمت مبل ها راهنماییم کرد و گفت:
    -بیاین بشینیم ببینم چی شده بهار خانم اومده سراق من!؟!!؟
    با تشکر کنار ارشاویر روی مبل نشستم و شروع کردم به حرف زدن..تمام اتفاقات این چند وقته رو گفتم...
    خودش بدون این که من هدف روبگم به حرف اومد:
    -متوجه شدم بهار..می خوایی با کمک من کارات رو راه بندازی.....و خودت پرونده ارش رو دست بگیری درسته نه!؟
    جدی گفتم:
    -بله قربان درست می فرمایید...
    سری تکون داد و با زرنگی گفت:
    -خب به غیر از اینا دیگه از من چی می خوایی!!؟!
    اوفف خداااایااا...
    خندیدم و گفتم:
    - سپهبد شما خیلی زرنگید...
    سرم رو پایین انداختم و اروم گفتم:
    -میشه کارتم رو بهم بدین!؟!؟!
    خنده ایی سپهبد بلند شد...
    با همون خنده که الان دیگه به قهقه تبدیل شده بود از جاش بلند شد و گفت:
    -وای بهار...تو خیلی باحالی..البته این که شرمندگی خجالت نداره..من منتظر این روز بودم البته.....نه.... مرگ امیر.....منتظر بودم که با سرتیپ بزنین به تیپ و تار هم....که این اتفاق افتاد...
    به سمت میزش رفت و از توی کشو پاکتی رو در اورد...
    به دستم داد و گفت:
    -بیا دخترم..این هم کارتت توشه هم مجوزش کتبی از طرف خودم که تو به عنوان بازرس شخصی کل شناخته شی یعنی دستور تو دستور منه...دستور منم دستور تو...این رو نشون هر کسی بدی و هرجا بری انگار منم...برو هر کاری که می دونی صحیحه و صلاح انجام بده..
    از جام بلند شدم و پاکت رو با احترام از دستش گرفتم و احترام نظامی گذاشتم...
    ازاد داد و گفت:
    -موفق باشی..هر وقت به کمکم احتیاج داشتی حتما خبرم کن...راستی اونجا که رفتی پرونده امیر و صنم رو برام بفرست تا کاراشون رو تا اخر وقت انجام بدم....لباساتم هنوز تو اتاقته...
    لبخندی زدم وبا تشکر از اتاق خارج شدم...
    
    ارشاویر هم داشت پشت سرم میومد که سپهبد نگهشت داشت و رو به من گفت:
    -من ا این داشنجو قدیمیم کار دارم...تو بیرون منتظر وایسا..
    از اتاق خارج شدم....
    سفری به پا خیز شد احترام نطامی گذاشت...این دفعه بدون غر ازاد دادم تا اونم به کاراش بسه..
    به سمت صندلی ها رفتم و روشون نشستم..پاکت رو باز کردم...همون نامه و کارت شناسایی من به عنوان نیروی ویژه..
    سرگرد بهار اریامنش...
    همون لحظه ارشاویر از اتاق خارج شد...
    کارت و پاکت رو داخل کیفم انداختم و همراه با ارشاویر از ستاد خارج شدیم..
    توی مسیر سکوت سگنین رو شکستم و گفتم:
    - سپهبد چی کارت داشت!؟!!
    سری تکون داد و گفت:
    -چیز مهمی نبود...اتاقت کجاست!؟!؟
    -اتاق شهاب...وقتی بعد از 10 سال موفق برگشتم سپهبد اونجا رو برام اماده کرد که شروع به کار کنم...اما من گفتم نیاز به ارامش دارم و چقدرم توی این دوسال ارامش داشتم...(پوزخندی زدم)
    بالاخره پس از طی مسافتی به ستاد رسیدیم.....اول به سمت اتاق شهاب که از الان اتاق من بود رفتم..سرباز پشت در از جا بلند شد و احترام گذاشت...
    کارتم رو جلوش گرفتم و گفتم:
    -سرگرد اریامنش هستم...
    دوباره احترام گذاشت و کلید اتاق رو بهم داد...
    اسمتش رو از روی سینه اش خوندم:
    -خسروی...
    ارشاویر به سمت اتاق خودش که کنار اتاق من بود رفت...وارد اتاق شدم و لباسم رو از روی چوب لباسی برداشتم...
    ****
    جلو ایینه استاده بودم وداشتم به خودم توی اون لباس نظامی که یه زمانی ارزوش رو داشتم نگاه می کردم...
    یادش بخیر اون روزی که برای اولین بار شهاب رو تو این لباس دیدم..چقدر ذوق کردم...چقدر قربون صدقش رفتم...کی اینجاست تا ذوق من ور بکنه؟!
    هیچ کس...هیـــــــــــــــچ کـــــــــــس!تقه ایی به در خورد...به سمت چادرم رفتم و سرم کردم...اجازه ورود اون فرد رو با یه بفرمایید دادم...
    ارشاویر وارد اتاق شد..
    هر دو هم زمان به هم احترام نظامی گذاشتیم..خندیدم و ازاد دادم اونم ازاد داد..
    با خنده گفتم:
    -حالا تو چرا احترام گذاشتی..
    سی تکون داد و با لبخند بی ربط گفت:
    -این لباس خیلی بهت میاد بهار..
    لبخند روی لبم نشست از اینکه بالاخره یکی پیدا شد که ذوق من ور بکنه و الحقم که خوب به دلم می نشست اون به نفر.....
    
    گفتم:
    -مرسی لطف داری...نگفتی تو چرا احترام گذاشتی..
    نگام کرد و گفت:
    -تو مافوق منی..این دستور سپهبدِ.....هر دستوری که تو بدی من اطاعت می کنم...
    چشمام درشت شد و گفتم:
    -واقعا!؟!؟
    لبخندی زد و گفت:
    -البته.
    سرم ور به حالت تفهیم تکون دادم و متفکر و جدی گفتم:
    -پس بریم سراغ سرتیپ..باید دیگه کارامون رو شروع کنیم.....وقت زیادی نداریم....اصلا وقت نداریم...
    سری تکون داد و از جلو در کنار رفت تا من اول خارج شم...خوبه حداقل باعث شد این یکم به من احترام بزار..والا!!
    جلو تر از اون حرکت و کردم و به سمت اتاق سرتیپ رفتیم و بدون کسب اجازه در زدم و وارد شدم...
    سرباز بدبختم داشت با تعجب من رو نگاه می کرد..خب حق داره بدبخت..با صورت و سرخ و بدن لرزون رفتم..الان با اخم و لباس سرگردی اومدم....خیلیه هاا!!

    در رو که باز کرم و همراه ارشاویر داخل شدم..
    ارشاویر احترام گذاشت اما من ساکت زل زده بودم به سرتیپ...
    از جاش بلند شد و به سمت من اومد...
    رو به روم ایستاد و توی چشمام زل زد و با نگاهی تحقیر امیز گفت:
    -سرگرد اریامنش!!..فکر نمی کردم دیگه ایجا بیای خوبه...اما خب..خوبه...دیگه زیر دست منی و این اجازه رو بهت نمی دم که توی کارام فضولی کنی..
    به ارشاویر هم نگاهی انداخت و گفت:
    -تو هم تاوان زبون درازیت رو می دی سرهنگ شفیعی..
    ارشاویر تنها به روش پوزخندی زد...ازمون فاصله گرفت و بلند قربانی رو صدا زد..قربانی وارد اتاق شد و احترام نظامی گذاشت....
    سر تیپ به قربانی گفت:
    -این دو نفر تا اطلاع سانوی بازداشت هستن و حق انجام هیچ کاری رو ندارن....
    پوزخندم عمشق تر و البته پر صدا تر شد....
    قربانی احترام نظامی گذاشت و گفت:
    -قربان من نمی تونم دستور شما رو اجرا کنم..
    سرتیپ با عصبانیت گفت:
    -انوقت چرا؟!؟!
    من به جای سرباز جواب دادم:
    -جون شما(با انکشت اشاره بهش اشاره کردم)به دستور من(به خودم اشاره کردم)به حالت تعلیق در اومدین....
    پوزخندی زد و گفت:
    -تو کی باشی.....
    
    برگه ی مجوز رو در اوردم و به دستش دادم..هر خطی رو که میخوند رنگ صورتش سرخ تر میشد...دلم من خنک تر...پوزخند زدم...ناباور نگاهی به من انداخت..
    گفتم:
    -من که گفتم از رفتارتون پشیمون خواهید شد...
    رو به قربانی گفتم:
    -ایشون حق انجام هیچ کاری رو ندارن...حق خروج از اتاقشون رو هم ندارن...هیچ کاری رو بدون اجازه من حق ندارن انجام بدن.....اگه ایشون کاری انجام بدن شما تنبیه سختی خواهید شد..متوجه شدی سرباز!؟!؟!
    بله ایی گفت و احترام نظامی گذاشت...ارشاویر مرخصیتی گفت و سرباز از اتاق خارج شد...
    سرتبپ با ناباوری گفت:
    -تو چطوری؟!؟!!؟تو اصلا جزو نیرو ها نبودی پس!!؟
    پوزخندم عمیق تر شد و گفتم:
    -دو سال جزو نیرو های همین ستادم..اما...
    خنده تمسخر باری کردم و ادامه دادم:
    -فرمانده و رئس ستاد خبر نداشته...
    بحث اصلی رو شروع کردم و گفتم:
    -توقع احترام گذاشت از طرف شما رو از این به بعد ندارم اما توقع دارم که توی کارای من دخالت نکنید....فقط منتظر یه حرکت کوجیک از طرف شما هستم که بازداشتتون کنم....
    با کمی مکث ادامه دادم:
    -سرتیپ..
    خودم احترام نظامی گذاشتم بدون اینکه منتظر اجازه اش باشم از اتاق خارج شدم...
    به سمت اتاق خودم رفتم و به خسروی گفتم بره از ایگانی پرونده های مورد نیازم رو بیار...تا کارا ور شروع کنم..یه مقداریش ور هم باید بفرستم مرکز واسه سپهبد....
    ***
    تو اتاقم نشسته بودم...سرم رو بین دستم گرفته بودم..ارشاویر هم رو به روی من نشسته بود و زل زده بود به من...
    نمی دونم......الان هر کس دیگهه جای ارشا بود صد در صد تمرکزم به هم می ریخت اما نمی دونم چرا بابت ارشاویر هیچ تغیبر حواسی درم به وجود نمیاد...زل زده بود بهم و من داشتم راحت فکر می کردم...
    با حرفی که زد از فکر بیرون اومدم:
    -چی کار می خوایی بکنی؟!!
    بی ربط به حرفش گفتم:
    -مشکلی نداری که تا چند وقت صنم خونه ما باشه؟!؟!
    خندید و با حالتی با مزه که تا حالا ازش ندیده بودم گفت:
    -مگه جرئت دارم به مافوقم گم نه!!!!
    و خودش هم خندید..چقدر قشنگ می خنده..وقتی می خنده دندون ها سفیدش کنار هم ردیف میشه و به ادم سلام می کنه...یه چال خیلی خوشکام روی جفت لپاش میاد...یه ان دلم ضعف رفت از خنده اش....کاش مال من می شد این خنده ها....

    اه بهار خفه شو....
    این افکار مازوخیسمی! چیه جدیدا داری بهش فکر میکنی؟؟؟
    بس کن...الان کارای مهم تری ار احساسات و علاقه های مسخره تو وجود داره..بفهم این رو!...
    تمام افکار توی ذهنم رو پس زدم....
    نتونستم اون لبخند رو محو کنم...اما تونستم افکارم رو ساکت کنم...
    رو به ارشاویر گفتم:
    -نه..ببین جدی دارم ازت می پرسم..مشکلی نداری؟!!
    سری تکون داد و گفت:
    -نه چه مشکلی ولی چرا؟!!؟
    سری تکون دادم و گفتم:
    -نمی شه تو خونه تنهاش بزارم اونم اون محله اونجا رو به امید امیر رهن کردیم..منم خوب بودم اونجا اما الان.....دیگه نه من هستم نه امیر...ادمای درستی هم اونجا رفت و امد نمی کن...نمی تونم بزارم اونجا تنها باشه....شنیدم بالایی خودمون می خواد خونش رو اجاره بده..می خوام اونجا رو براش بگیرم هم بهم نزدیکه هم جای خوبیه و دیگه نگرانی ندارم....
    سری تکون داد....
    بعد از چند ثانیه گفت:
    -اخر نگفتی چه فکری داری..حالا بگو...
    از جام بلند شدم و گفتم:
    -واسه امروز همین که تونستم سرتیپ رو ساکت کنم خودش خیلیه...ساعت 3 ظهره..امروز چرا تموم نمیشه!؟!؟
    اونم از جاش بلند شد و رو به روم اایستاد و گفت:
    -خیلی امروز سخت گذشت مخصوصا برای تو....میخوایی بری خونه..!!؟؟
    سری تکون دادم و گفتم:
    -نه.نمیخوام زیاد طول بکشه...میخوام زود تر این کابوس تموم شه...
    از اتاق زدم بیرون و رو به ارشاویر گفتم:
    -جناب سرهنگ می خوام امروز تمام اطلاعات رو از شهروز بیرون بکشیم...
    سری تکون داد و گفت:
    -اما اگه مقاومت کرد چی!؟!
    لبخندی پر اطمینان زدم و اروم طوری که کسی نشنوه گفتم:
    -نه...شهروز زیادی مامانیه..الان خودم میام...یه حرف میارمش و..
    با صدای گوشیم حرفم نصفه موند..از لاله زار بود...
    سریع جواب دادم:
    -بله؟!!؟
    -سلام بهار جان خوبی؟!!؟
    -سلام..ممنون خوبم شوا چطوری اتفاقی افتاده زنگ زدی!؟!
    -مرسی عزیزم..میگم بهار جون این پسره بچه که اوردیش اروم نمیگیره...
    بین حرفش پریدم و گفتم:
    -گوشی رو بده دستش...
    -باشه..
    چند ثانیه گذشت...ارشاویر منتظر نگام کرد و اروم لب زد:
    -چی شده..
    ابروم رو بالا انداختم و گفتم:
    -هیچی همون پسر بچه ه....
    صدایی اون پر بچه تو گوشی پیچید:
    -الو؟!؟!
    لبخند زدم و گفتم:

    -سلام عزیزم..خوبی؟!!؟

    
    با تردید حرف زد:
    -سلام...شما؟!؟!
    -عزیزم من همون خانومی ام که بالای سرش قبرمادرت دیدیش...
    تردید صداش از بین رفت . گفت:
    -من می ترسم..میشه بیاین من رو از اینجا ببرین...
    -چرا عزیزم؟!!؟کسی اذیتت کرده؟؟؟
    -نه ..نه کسیی اذیتم نکرده اما من نمی خوام اینجا باشم....نمی خوام..
    -باشه عزیزم...باشه اروم باش من خودم میام پیشت تا نیم ساعت دیگه...باشه؟!!؟!
    با تردیدی گفت:
    -باشه...
    با کلی چاپلوسی گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم...ارشاویر همچنان رو به روم ایستاده بود تا من تمایس تموم شه...
    رو به ارشاویر گفتم:
    -باید زود خودم رو به لابه زار برشونم..بیا بریم پیش شهروز...بعد من برم ولی زود میام...
    سری تکون داد و با هم به سمت اتاق باز جویی رفتیم...ارشاویر بیرون موند...من داخل شدم...
    شهروز پشت میز نشیته بود و سرش رو انداخته بود پایین..
    جلو رفتم..با صدای در سرش رو بلند کردو به من نگاه کرد...سعی کردم لبخند یزنم...
    جلو رفتم و روی صندلی رو به روش نشستم و گفتم
    -سلام شهروز...
    فقط سری تکون داد...چند ثانیه تو سکوت گذشت....
    سرش رو بلند کردو به حرف اومد:
    -میشه مامانم رو ببینم؟!؟!!
    خیلی رک گفتم:
    -نه!!!
    با تعجب گفت:
    -چرا؟!!؟!
    سری تکون دادم و گفتم:
    -چون دلم نمی خواد اینجا ببنتت اون توفکرش تو رو اسطوره خدمت به کشوری می دونه هر جا که میره پز تک پسرش رو میده که داره واسه دستیگیری خلافکارا تلاش می کنه...نمی خوایی که دلش بشکنه و تو رو اینجا ببینه.؟!!؟می خوایی!!؟
    سری تکون داد و گفت:
    -نه اما چطوری؟!؟!!؟چرا بهش دروغ کفتی؟!!؟
    دستم رو جلو اوردم و به حالت سکوت گرفتم و گفتم:
    -نه..اشتباه نکن من به هیچ کس دروغ نگفتم تو اگه الان به ما کمک کنی میشه همون چیزی که به مامانت گفتم...البته ارزوشه...
    سری تکون داد و گفت:
    -چی می خوایی؟!؟!؟
    چه زود راه باز کرد..فکر نمی کردم به این زودی کوتاه بیاد...
    دستام رو روی هم قلاب کردم...این میز برام خاطره داشت..یه روزی منم اون سمت نشسته بودم و ارشاویر این سمت..سعی میکرد ازم حرف بکشه....
    
    سرم رو به طرفین تکون دادم تا از فکر های بی خودی بیرون بیام...رو به شهروز گفتم:
    -هر چی که می دونی رو می خوام...هرچی حتی ساعت اب خوردن ارش رو هم میخوام می دونم که میدونی...پاتوق هاش یا هرچی دیگه که ازش می دونی....همه چی....
    سری تکون داد...
    از جام بلند شدم و گفتم:
    -میگم ارشاویر باید باهات صحبت کنه.....من باید زود برم جایی نمی تونم بمونم..اما میام امید وارم وقتی که اومدم همه چی تموم شده باشه...
    سرش رو بازم تکون داد...به دوربین توی اتاق اشاره کردم تا در رو برام باز کنن....
    از اتاق بیرون رفتم و رو به ارشاویر گفتم:
    -سرهنگ بفرمایید....
    سری تکون داد و وارد اتاق شد...
    ***
    از ماشین راشا پیاده شدم....به سمت در ستاد رفتم...همین الان داشتم از لاله زار بر میگشتم...کلی باهاش حرف زدم...تا بالاخره راضی شد...انقدر گفتم اینجا خوبه..همه مهربونن....کلی دوست پیدا میکنی تا بالاخره راضی شد..البته اسمش رو هم پرسیدم...
    محمد علی...اسمش محمد علی بود....
    تا وارد اتاق شدم ارشا خودش رو داخل انداخت..بدون در زد...یا حتی بودن اطلاع به منشی..
    چشم غرنه ایی بهش رفتم..اما اون بی توجه برگه هایی رو به دستم داد و گفت:
    -بیا بهار...تمام اعترافات اون یارو...شهروز...
    برگع ها رو از دستش گرفتم و نگاهی بهشون انداختم..بعد سرم رو بلند کردم و گفتم:
    -خب...بقیه اش!؟بقیشون چی!؟
    با تعجب نگام کرد:
    -بقیه!؟
    با قیافه و حال زاری گفتم:
    -ارشا تو رو خدا خنگ بازی در نیار...بابا خودت سرهنگی من که نباید بهت بگم شاید کسی چیزی حرفی حدیثی چیزه شنیده باشه...
    دستش رو به حالت تسلیم بالا اورد و گفت:
    -باشه باشه بابا..تسلیم شوخی کردم حالت عوض شه...
    ***
    سه روی میشه که از اون روز گذشته...پشت میز تو اتاقم نشستم...بچه ها یعنی باربد و صنم و ارشاویرهم تو اتاق ارشاویر اند....
    بهشون گفتم برن..اما راضی نشدن و موندن..اما من بهشون کاری ندادم...توقع داشتم خودم بتونم همشون ور انجام بدم...اما نه..نمی تونستم....کلافه تمام مدارک و پرونده ها رو از روی میز جمع کردم به سمت اتاق ارشاویر راه افتاد...
    کلافه از احترامای مکرر که بهم میگذاشتن و من مجبور بودم ازاد بدم...انگشتم اشاره ام ور خم کردم و محکم کوبیدم..
    در رو بدون کسب اجازه باز کردم...هر سه تاشون روی مبل های راحتی نشسته بودن و حرف میزدن...

   
    پوفی کردم..همه برگه ها رو روی میز وسط ریختم و گفتم:
    -اینطوری به هیجا نمی رسم...کمک می خوام...
    هر سه با اشتیاق گوش دادن....
    سخت بود برام گفتن اما باید می گفتم:
    -می دونم هنوز دوساعتم نگذشته که از حرفم برگشتم اما خب...اینطوری بخوام تنها کارا رو انجام بدم تا 10 سال دیگه حتی به نوه های ارش هم نمی رسم...چه برسه به خودش...
    صنم با صدایی گرفته در اثر گریه گفت:
    -بهار جان..خواهری...بگو چی کار باید انجام بدیم..هر سه اماده ایم..
    اون دوتا هم تایید کردن...
    پرونده های دسته بندی شده رو نشونشون دادم و گفتم:
    -اینا رو زیر و ور می کنید...حتی از یه نقطه هم می تونیم مدرک واسه مجازات پیدا کنیم...
    ارشا به حرف اومد:
    -خب تو چی کار می خوایی انجام بدی!؟
    از جام بلند سدم...هم زمان گفتم:
    -من میرم دنبال ارش....
    صنم هین کشید...ارشاو باربد هم زمان گفتن:
    -چی !؟چی کار می کنی!؟
    از قیافه اشون معلوم بود میخوان مخافت کنن...جلو رفتم..رو به روشون ایستادم و با صدایی بیش از حد جدی گفتم:
    -النا ما تو ستاد هستیم..من مافوق شما به حساب میام...کسی جرئت داره روی حرف من حرف بزنه تا تعلسق و بعد از اون هم توبیخ و بازداشت....
    هردو بالاجبار فقط سر تکون دادن...
    به سمت در اتاق رفتم و همونطور که خارج می شدم گفتم:
    -پاشین بریم خونه...یگه اینجا کارین داریم..
    به سمت اتاق خودم رفتم...کیفم رو برداشتم..بیرون اومدم و رو به خسروی گفتم:
    -تمام پرونده های مربون به اون عملیات رو از بایگانی اوردی!؟
    از جاش بلند شد و گفت:
    -بله فربان همه چی رو اوردم..
    خشک گفتم:
    -مطمئن باشم..دیگه نیازی نیست برم بگردم!؟
    با اطمینان گفت:
    -بله قربان مطمئن باشید اما باری اینکه خیال شما راحت باشه دوباره می رم میگردم..
    کمی مکث کرد و با کنجکاوی پرسید:
    -تشریف می برین!؟
    فقط سرم رو تکون دادم...همون لحظه بقیه هم اومدن و همراهم به سمت پارکینگ رفتیم...من با ارشا برگشتم و صنم با ماشین باربد و البته خودش
    ***
    به سمت اتاقم رفتم...در کمد رو باز کردم...مانتوی ابی جین مانندم رو همراه با شلوار مشکی بیرون کشیدم و تنم کردم...
    نمی دونم چرا..واقعا نمی دونم چرا..اما دستم رفت سمتی که خیلی وقت بود دورش رو خط کشید بودم یا شاید هم شده بود قسمت ممنوعه...اما اون چیز ممنوعه رو بیرون کشیدم....همشون رو داخل یه نایلون مشکی اما با طرح های زیبا...وسایل داخلش رو بیرون کشیدم..

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 423
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,263
  • بازدید ماه : 14,221
  • بازدید سال : 141,324
  • بازدید کلی : 11,638,464