close
مجتمع فنی تهران
رمان تاوان شکستنم قسمت هفتم
loading...

رمان فا

  همون..همون چادر کلاه دار..همونی که واسه رفتن به ملاقات امیر و ارش خریدم وبعد از اون همیشه من رو با این چادر و پوشش همه جا می دیدن...   …

رمان تاوان شکستنم قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 240 یکشنبه 23 آبان 1395 : 15:17 نظرات ()

  همون..همون چادر کلاه دار..همونی که واسه رفتن به ملاقات امیر و ارش خریدم وبعد از اون همیشه من رو با این چادر و پوشش همه جا می دیدن...
    حتی تو مهمونی ها...با این تفاوت که اون طرح دار بود و این یکی ساده...
    مغنه مخصوص و مشکی رنگش رو بیرون کشیدم و سرم کردم...سافش رو هم همینطور..دستکش چرمم رو هم با ژست خودم دستم کردم....
    اینطوری راحت تر کارام رو می تونستم کارام رو انجام بدم..با این دسکش....در اخر چادر رو روی سرم انداختم و زیپش رو بالا کشیدم..همون لحظه در اتاق زده شد و ارشا پشت سرش باربد و صنم وارد اتاق شدن...
    باربد مات...ارشا معمولی تا حدی نگران...اما صنم...متعجب و ترسیده زیر لب وابته بهت زده زمزمه کرد:
    -بهار...نه.............................



 
    به حرفش پوزخند زدم...صنم می دونست این چادر سر من بره...من عوض می شم..میشم سنگ..میشه یه مرد که حرف زور تو کتش نمیره و حتی شده میمیره..
    این مال این چادر نبود...این خصلت من بود که با این چادر نشون داده شده...
    رو به صنم با خنده مسخره ایی گفتم:
    -بعد از چند وقت سرش کردم صنم!؟یادته!
    خودم جواب خودم رو دادم:
    -هه...سه سال...خییلیه نه؟
    پوزخندی روی لبای بی روحم جا خوش کرد...بی توجه به اون سه تا به سمت گوشه اتاق رفتم و فرش رو بالا زدم...
    چاقو ضامن دارم رو باز کردم...به وسیله اون کاشی رو در اوردم وکلت کوچیک و مخصوص خودم و اون دوران رو در اوردم....و البته اون یکی چاقو ضامن دارم..اون خیلی از این یکی تیز تر و برنده تره....
    تو یکی از جیب های مخفی مانتون گذاشتمشون..
    برگشتم سمت اون سه تا که خشک شده بودن گفتم:
    -حالا کاری داشتین اومدین اینجا!؟
    هیچ کدوم حرفیی نزدن...ارشا شروع کرد:
    -خواستیم بیایم منصرفت کنیم...اما...
    به ریخت و قیافه و لباس هام اشاره زد و ادامه داد:
    -ایطوری که پیداست تصمیمت عوض نمیشه...
    پوفی کرد...دستش رو تو موهاش کشید و گفت:
    -مراقب خودت باش و گوشیت رو در دسترس بزار...
    نگام رو دور تا دور اتاق چرخوندم...روی ارشا نگهش داشتم...سردیش رو حس میکردم..
    وقتی نگام رو دید زیر لب غرید:
    -دفعه اخرت باشه اینطوری من رو نگاه می کنی اا...
    شونه بالا انداختم از بینشون رد شدم..چند دقیقه بعد تو ماشین نشسته بودم و داشتم به اولین مقصدم نزدیک میشدم...
    
    دم غروبه و الان بهترین زمان و وقت واسه امار گرفتنه..
    بی حوصله از سکوت نفرت انگیزماشین دستم رو جلو بردم وپخش رو روشن کردم...
    ***
    بارکد از یاس:
    بکوب پاهاتو محکم روی زمینو باز بکوب
    اینجا تازه اول مسیرو روی پات بمون
    انتهای این مبارزه برد با ماست بجنب
    وقت نیست پاشو بگو من ادامه میدم
    محکم روی زمین باز بکوب
    اوله مسیره روی پات بمون
    انتهای این مبارزه برد با ماست بجنب
    وقت نیست پاشو بگو من ادامه میدم

    وقتشه واسه ی فردا ماکت بچینم
    میرم جلو جای اینکه ساکت بشینم
    ادامه میدم تا وقتی حرف هست
    آتشفشانو نمیشه با برف بست
    له شدم وقتی باید غنچه میدادم
    توی اوج دردا اوج بیدادم
    تا الانم به دردادم فرجه میدادم
    ببین من یه پا برج میلادم
    ادامه میدم مرزارو میشکنم
    اینو میگم به اونا که حرفامو میشنون
    یه عرق با دوام یه عشق ناتمام
    بستگی داره به قیمتو به نرخ آدما
    ماجرا اینه که اونی که نداره بایکوته ناکت اوته
    مرگ و زندگیت پای خودت
    وقتی که نداری ارزشی نداره کالبدت
    تو بدون این روزا هر آدمی یه بارکده
    من خوردم زمینو همه نظاره گر
    نگاه شادشون به دردم اضافه کرد
    همونا که داشتن توی عقده میمردن
    اونا که سر سفره ی ما لقمه میخوردن
    تا اینو فهمیدن ما زمین خوردیم
    تماشا میکردنو تخمه میخوردن
    منم جواب دادم با یه آه بلند
    اونا نشستنو منم تو راه قلّم هه هه
    اونایی که منو به حال خودم رهام کردن تو دردام ناله کنم
    فعلا مهم هدفه ولی
    وقتش میرسه که زندگینامشونو پاره کنم



    بکوب پاهاتو محکم روی زمینو باز بکوب
    اینجا تازه اول مسیرو روی پات بمون
    انتهای این مبارزه برد با ماست بجنب
    وقت نیست پاشو بگو من ادامه میدم



    محکم روی زمین باز بکوب


    اوله مسیره روی پات بمون
    انتهای این مبارزه برد با ماست بجنب
    وقت نیست پاشو بگو من ادامه میدم
    اونکه پای خونواده جنگید
    خاطرات مثل کوله بار سنگین رو دوشمه
    هنوزم عذابم میده ولی
    به زندگی بازم جوابم اینه هی
    زندگی چیکار کردی با من ت
    و اینو بهم بگو تو نامردی یا من
    اینم بدون این تویی که تهش باختی

    من ادامه میدم هنوز منو نشناختی
    هر کی ضربه زد من بخشیدم بی شک


    هر چی زخمی تر وحشی تر میشم
    اونا خواستن من برمو برنگردم د
    یگه منی که برنده ی هر نبردم
    منی که تو ظلمت صبر نکردم دیگه


    واسه رسیدن شانس صبر نکردم
    با صفر یه کاری کردم مطمئنم
    خیلیا با صد تا صد نکرد
    من ادامه میدم..
    من ادامه می دم..
    مــــــــن ادامــــــه مـــــــی دم......
    ***
    اهنگ بارکد..از یاس
    ***
    اره همینه..من ادامه میدم....هیچ کس هوز من رو نشناخته..من خودم رو تو اون 10 سال ثابت کردم و الانم دوباره ثابت می کنم...من بهارخانم......
    نشونتون می دم...
    دنده رو عوض کردم و زیر لب زمزمه کردم:
    -ارش منتظر باش..بهار 10 سال پیش باهمون نیرو و قدرت داره میاد...بهارخان...
    صدای موتور ماشین لبخدی رو پشت حرفم رو لبهام نشوند...
    سر خیابون اون کافه خونه پارک کردم و با قدم های محکم..نگاهی سرد و جدی به سمت اون کافه خونه رفتم..
    شهروز بهم گفته بود ممکنه از ارش اینجاها خبر بتونم بگیرم....اما خب..خودم می دونستم باید از کجا شروع کنم و تا کجا پیش برم و چی کار انجام بدم.
    در رو با فشاری نسبتا کم باز کردم...هنوزم هم دکوری در همون حد نحس و نفرین شده بود...همون کافه ایی که اولین بار ارش در حال زر زر الکی و امیر رو در حال اقتدار دیدم...
    به سمت پیشخون یا همون جایی که صاحب قهوه خونه میشینه سفارش ها و پول ها رو تحویل میگره..هنوز هم اسی کله خر بود...
    جلو رفتم و با صدایی جدی گفتم:
    -توقع داشتم با داغون شدن اون تشکیلات این اشغالدونی هم درش تخته شه...
    سرش رو از روی حساب کتاباش با ترس و تردید بلند کرد...البته با چشمایی که از تعجب سه تا شده بود...
    با تته پته گفت:
    -بهار....خان.....بهار.....خان...
    
    مشتم رو روی پیشخون کاشتم و گفتم:
    -یادت رفته از من من بدم میاد...
    جلو رفتم با لحنی ترسناک تو صورت ترسیده اش گفتم:
    -نکنه سرت به تنت زیادی کرده که داری رو عصاب من جفتک میپرونی!؟
    مثل غرقی از جاش پرید و با چاپوسی گفت:
    -ما غللط کنیم بهار خان...
    بلند داد زد:
    -پسر..پسر....بیا راهنماییشون کن جای همیشگی...
    بلند گفتم:
    -زمانی که این نقط ها جواب می داد گذشت..الان دارم تهدید می کنم...
    دویباره جلو رفتم و ترسناک گفتم:
    -اگه می خوایی خودِ نفلت نفله نشی و این خراب شده سالم بمونه خبر می خوام..باید کاری که میخوام رو انجام بدی....
    ترسون گفت:
    -شما امر بفرمایید ما رو چشم می زاریم.....
    دور و برم رو زیر چشمی پاییدم...
    به اون سمت پیشخون رفتم و بعد از اون...اسی رو کنار زدم وبه سمت دفتر مخفیش که افرادی محدود من جمله من و اون شاگردش یاسر خبر داشتیم...
    وارد شدم و پشت میز خودش نشستم..تو جمع این ل*ا*ش *ی ها...تواضع هیچ معنی نداره باید مغرور و سگ باشی تا مثل سگ ازت بترسن...این قانونه...هه
    جلو اومد و روی یکی از صندلی ها نشست که فریاد زدم:
    -من اجازه دادم تو بشینی!؟
    به ثانیه نکشید از جاش پرید و سر به زیر ور به روم ایستاد....شروع کردم به حرف زدن:
    -ارش....یادته که....همون نفله که با برادر دوقولشون اینجا رو غرغ کرده بودن....بعدم زیر ابی رفت..
    جواب داد:
    اسی-بله یادمه...
    -بازم زیر ابی رفته...دیگه خون جلو چشمام رو گرفته..خواستم خودم برم دنبالش اما وقتی یادم امد همچین سگای پاسبونی دور ورم میپلکن چرا به خودم زحمت بدم...
    با ترس گفت:
    -من باید چی کار کنم!؟
    بلند شدم و دستام رو ستون بلندم خودم رو به جلو کشیدم و گفتم:
    -پیداش کن....
    اسی-اما...
    بلند گفتم:
    -دِ نشد..تو کار بهارخان اما اگر معنی نداره...ولی اگه میخوایی اما بیاری بگو همین الان سرت بزارم روی همین میز....یادته که...
    با ترس سر تکون داد...خوب می دونستم یاد چه خاطره ایی افتاد...این مثل بقیه فکر می کرد خبری....با داداشش که یکی خر تر و احمق تر از این بود با من در اوفتادن...با هماهنگی ستاد..داداش رو بازداشت کردیم...یه سرش رو ساختن...برام..واقعیی حقیقی...سرش رو براش گذاشتم رو همین میز....فرداشم تو روزنامه زدن جسدی پیدا شده بدون سر....اینم کار بچه های ستاد بود....از اون موقع همه مثل سگ ازم می ترسیدن....البته از هرکس زهر چشم خودش رو گرفتم و همش هم به همین شکلا....تا حدودی...
    
    رفتم جلو..با احن خشکی گفتم:
    -فقط دو روز...فقطدو روز..وای به حال بعد از دو روز خبری بهم نرسه...روزگارت سیاه....افتاد.... پشتم رو بهش کردم و که گفت:
    -چطوری بهت خبر بدم!؟
    بدون اینکه برگردم گفتم:
    -خوم بهت خبر می دم...
    لحظه اخر برگشتم و گفتم:
    -اسی..فقط وای به حالت زیر ابی بری...روزگارت خودت و این اشغالدونی رو سیاه می کنم..افتاد..
    با ترس سرش رو تکون داد...
    وارد خود کافه شدم...به یاسر یه اشاره زدم...از کافه بیرون زدم...
    سوار ماشین شدم و منتظر ایستادم تا بیاد..چند دقیقه بعد سوار شد و گفت:
    -سلام بهار خان...
    برگشت سمتش و گفتم:
    -علیک..خودت می دونی چی کار کنی دیگه!؟
    یاسر-اره می دونم..اما این دفعه بدون مزد کار نمی کنم.
    ضرب گرفتم رو فرمون و گفتم:
    -از این اشغال دونی نجاتت میدم..میفرستمت مدرسه..هم خودت رو هم ابجین و ننه و بابات رو درمون می کنم...
    با خوشحالی گفت:
    -چطوری پیدات کنم!؟
    -شب میزنگم...
    بی حرف یه فعلا گفت و از ماشین پیاده شد...گوشیم رو در اوردم و به ارشا زنگ زدم..سر سه سوت جواب داد:
    -بله بهار!؟
    بی مقدمه گفتم:
    -تمام شماره های گوشی ثبت شده به اسم یاسر بابازاده رو برام در بیار..تا دوسه ساعت دیگه..اوکی!؟
    ارشا-اوکی...
    بی حرف دیگه قطع کردم...
    از سومین پاتوق سابق ارش بیرون زدم..سوار ماشین شدم...گوشیم زنگ خورد..ارشا بود:
    -چی شد ارشا!؟
    ارشا-برات در اوردم...اخرین شماره اش که به ثبت رسوند رو برات اس می کنم...همین هم تمام تماس هاش انجام میشه..
    -مرسی..کاراتون به کجا رسید!؟
    کلافه گفت:
    -هر سه تامون مشغولیم اما فایده نداره..درسته مدرک پیدا میشه اما خیلی جزئی و بیفایده اس...ته تهش با اینا فقط یه حبس چند ساله بهش بخوری...
    غریدم:
    -امیر رو یادت رفته...
    ارشا-نه یادم نرفته اما..
    بین حرفش پریدم و گفتم:
    -خیلی خب...خودم جورش میکنم..
    
    ارشا-اوکی..خوبه..
    با تردید گفتم:
    -ارشه..اووووووووم...ممکنه شب دیر بیام..نگران نشو....
    مکث کرد...طولانی و زیاد...در اخر گفت:
    -مراقب خودت باش فقط..
    سریع قطع کرد..از همین جلمه انرژی زیاد پیدا کردم..
    ***
    تا 3 و چهار نصب شب به همه جا سر زدم و با تهدید به همه سپردم..
    به یاسر هم زنگ زدم و خواستم خبرای بقیه رو هم برام بیاره...اونم با کمال میل قبول کرد...انگار همون قول کافی بود تا احترامم صد برابر پیشش...
    حدودا..نزدیکای 5 بود که رسیدم خونه..نمیخواسمت بچه ها رو نگران کنم اما خب صنم از قدیم به این کارام عادت داشت و خدا کنه این عادت از سرش نیوفتاده باشه....فقط داشتم از گرسنگی میمیردم...نماز صبح و مغرب عشام رو هم تو یکی از مسجد های همون نزدیکی خوندم...
    کلید انداختم و اروم وارد خونه شدم...دلم نمیخواست کسی ره بیدار یا زابه راه کنم...
    چراغ ها همه خاموش بود....اما کم کم خورشید داشت خودش رو نشون می داد...فکر کنم بهش می گن سپیده دم...
    راهم رو به سمت اشپزخونه کچ کردم و در قابلمه رو باز کردم....ماکارونی...
    احتمالا ارشا به صنم گفته دیر میام و صنمم...
    در یخچال رو باز کردم....ایول درست حدس زدم...
    صنمم مثل ان موقع ها..ده سال پیش...توی اون ماموریت....که شبا دیر وقت میومدم خونه..چه خودم تنها چه با امیر...برامون غذایی که اون روز درست کرده بود رو لای نون میپیچید و میذاشت تو یخچال و الان هم همون کار رو کرده..
    فکر نکنم کسی بتونه حس کنه...درک کنه...طعم بی نظیر ماکارونی هایی خوش طعم صنم رو لای نون...لذت بخش ترینه...
    چادر و مغنه و همه چیز میزایی که اویزون خودم کرده بودم رو در واردم..دکمه های جلوی مانتو رو هم باز کردم و روی مبل گذاشتم..کنارش نشستم و با اشتها شروع کردم به خوردن...
    نور چراغ روشن اشپزخونه کمی از سالن رو تا حدی روشن میکرد و دیگه نیازی به لامپ ها دیگه نبود..
    با اشتها به سراق لقمه بعدی رفتم که در اتاق ارشا باز شد و پشت سر اون هیکل مردونه اش تو چهار چوب و بعد از اون رو به روی من دقیقا داخل نور نمایان شد...
    اما من بیخال همچنان داشتم لقمه هام رو با اشتها می خوردم...
    خسته از خیره شدن و نشون ندادن عکس و العملی از طرف من کنارم جا گرفت و پوفی کرد...
    کلافه گفت
    -فکر نمی کردم راست گفته باشی و نیای...
    فقط شونه بالا انداختم....
    ارشا-اه...حالا موفق بودی از مغرب تاحالا...
    بعد از کلی گفتم:
    -سلام...صبح تو هم بخیر...
    
    زیر لب بی توجه به کنایه ام جوابم رو داد...دوباره منتظر جواب من موند...انتهای نون رو تو دهنم گذاستم و با لذت جویدم..در همون حال گفتم:
    -فقط وفقط به خاطر این ساندویچ ها مخصوص صنم برگشتم..وگرنه می رفتم سراق کار بعدیم و تا ظهر این دور و ورا پیدام نمیشد...
    با تعجب نگام کرد..گفتم:
    -در مورد سوال دومت هم اره تا یه مقدار کار ها رو پیش بردم..اصلا تو واسه چی بیداری!؟
    بعد از این حرف از جام بلند شدم و دکمه هام رو بستم...گفت:
    -بیدار شدم نماز بخونم...
    فقط سر تکون دادم...کمی خودم رو بو کردم دیدم نه خیلی بو گرفته مانتوِ...سریع به سمت اتاقم پریدم...اروم جوری که صنم بیدار نشه یه مانتو بیرون کشیدم و کیفم رو هم برداشتم...
    کیف و مانتو رو روی مبل گذاشتم...به سمت سرویس رفتم....ابی به دست و صورتم زدم وضو گرفتم و خارج شدم...
    بی خیال نگاه سنگین و زل زده ی ارشا ویر مانتوم رو تنم کردم...
    وسایلم ور چپوندم تو کیفم...ساق و چادر و دستکشم رو دستم کردم..که گفت:
    -دوباره میخوایی بری!؟
    همزمان که از روی اپن کارت مارت های خودم رو جدا میکردم گفتم:
    -..اره باید برم..کار دارم..اما تا ظهر با کلی مدرک و نتیجه عالی بر می گردم..
    چادرم رو روی سرم تنظیم کردم..کیفم رو برداشتم و روی شونه ام انداختم و رو به ارشا گفتم:
    -خب..من دیگه برم...مراقب خودتون باش.
    سر تکون داد و گفت:
    -نمی گم مراقب خودت باش چون گوش نمی دی..این رو مطمئنم...حداقل سالم برگرد خونه...
    لبخند کم جونی زدم و از خونه خارج شدم...روندم به سمت امارت...
    امارت ما...من و امیر و صنم و یه زمانی ارش...خارج از شهر شیراز بود...حدودا نزدیک ها دشت ارژن....تو یه فرعی...
    45 دقیقه تو جاده و راه بودم...به اون فرعی رسیدم..ساعت حدودا 7 صبح بود...
    گوشیم رو بیرون کشیدم...خوبه...سپهبد الان باید بیدار باشه...شماره سپهبد رو گرفم..بعد از چند ثانیه صداش تو گوشی پیچید:
    س-بفرمایید؟
    من-سپهبد؟!
    خندید و گفت:
    س-به بهار خانوم..کله سحر...کله پاچه می خوایی زنگ زدی به منه پیر مرد...
    لبخندی زدم و با ملایمت گفتم:
    من-نفرمایید قربان...شما هنوز اول چلچلیتونه...
    دوباره خندید و گفت:
    س-خیلی خب...خیلی خب دختر..کارت رو بگو چند دقیقه دیگه جلسه دارم...
    دستم روی روی فرمون فشار دادم و همونطور ک اطراف ور از نظر میگذروندم گفتم:
    من-معذرت میخوام اگه بد موقع مزاحم شدم...میخواستم یه سر برم عمارت دشت ارژن...خواستم اجازه بگیرم..
    
    سپهبد-اهان..الان وصل می کنم منشی..امار رو از اون بگیر...منم دیگه باید برم...خدانگه دار دخترم...کاری داشتی بازم زنگ بزن..
    با لحنی متشکر گفتم:
    -ممنون سپهبد...
    چند ثانیه بعد منشی تلفن رو جواب داد:
    -سلام قربان..
    جدی گفتم:
    -سلام..
    منشی-امرتون رو بفرمایید جناب سرگرد..
    من-عمارت دشت ارژن هنوز زیر نظر ستاده!
    منشی-چند لحظه صبر کنید.
    چند دقیقه سکوت کرد....گفت:
    -بله قربان..هنوز زیر نظر ستاده...گروهی برای انجام عملیات در اون عمارت مستقر شده ان...
    چشمام ور خمار کردم و گفتم:
    -چند وقته!؟
    منشی-به مدت2 روزه که در عمارت مستقر شدن..عملیات تا ماه دیگه ادامه داره...
    دستم رو بردم سمت سویچ گفتم:
    -خیلی خب...من یه سر باید برم عمارت...
    منشی-بله قربان مشکلی نداره...فرمانده عملیات جناب سرهنگ امیدوار هستند.
    ماشین رو روشن کردم..گفتم:
    من-ممنون..خدانگه دار...
    منشی-خدا نگه دارتون قربان..
    گوشی رو پرت کردم روی داشبورد...
    راه افتادم...یه ربع بعد جلوو در عمارت روی ترمز زدم..کیفم رو برداشتم..عمراه باگوشیم... از ماشین پیاده شدم..به سمت عمارت رفتم و زنگ ایفون رو به صدا در اوردم..چند ثاینه بعد صدای مردی بلند شد:
    -بفرماییید..
    -چند لحظه تشریف بیارید دم در...
    مرد-امرتون خانوم؟!
    -گفتم که چند لحظه تشیف بیارین دم در...
    صدای برخورد محکم گوشی ایفون با بدنه اش حتی ب بیرون هم سرایت کرد..
    چند ثانیه بعد صدای قدم های شخصی رو تو باغ عمارت شنیدم..اوف تا این برسه به در نیم سعت طول میکشه و طول کشید...
    چند دقیقه گذشت در عمارت باز شد و بدون تعارف وارد عمارت شدم...روبه پسری که در رو باز کرد و داشت با تعجب نگام میکرد گفتم:
    -به سرهنگ امیدوار بگو باید باهاشون صحبت کنم..
    بدون حرف فقط مثل منگ ها سرش رو تکون داد و گوشیش رو بیرون کشید...به کسی تماس گرفت و گفت به سرهنگ خبر بده بیاد بیرون کارش دارم...
    
    اما من بی توجه به اون داشتم باغ رو بررسی میکرردم...قدم قدم اروم اروم جلو می رفتم تا رسیدم وسط های باغ...در عمارت کاملا در دیدم بود...
    دو قدم اروم دیگه جلو رفتم..بد بخت پسره پشت سرم هر دنبالم میومد...ولی خوب بلد بود وظیفه اش رو انجام بده..
    در عمارت باز شد و سه تا پسر همراه هم از عمارت خارج شدن...چند ثانیه...فقط برای چند ثانیه خودم رو جای اون پسره که جلو راه می رفت و امیر و صنم و دوتا کناری که همراهش کمی عقب تر قدم برمیداشتن....چشمام رو با غم بستم به خودم توپیدم:
    -بهار خودت رو جمع کن...الان وقتش نیست...
    چشمام رو باز کردم و سعی کردم تمام سردی وجودم رو توی نگاهم بریزم...
    کمی به قدم ها سرعت دادم..رو به روشون قرار گرفتم...جدی گفتم:
    -سرهنگ امیدوار!؟
    جدی تر از من گفت:
    -بله!؟وشما من رو از کجا میشناسین!؟
    احترام گذاشتم و پا کوبیدم...در همون حال گفتم:
    -سرگرد اریامنش هستم..از ستاد..()...
    ازاد گفت..تا من ازاد ایستادم اون سه تای دیگه...یعنی اون دوتایی که پشت سرش بودن و اون یکی که در روز باز کرد احترام گذاشت...یه ازاد گفتم و اونا هم صاف ایستادن...
    از داخل کیفم مجوز و کارتم رو بیرون اوردم...رو به امید وار گفتم:
    -کارت...
    کارتم رو به سمتش گرفتم...کمی کارت رو بررسی کرد و گفت:
    -درسته..امرتون...
    مجوز رو هم بهش دادم و گفتم:
    -مجوز مامور ویژه....سپهبد..ستاد اصلی...
    مجوز رو هم گرفت و چک کرد و گفت:
    -خیلی خب....امرتون که تا اینجا اومدین...
    کارت و مجوز رو داخل کیفم گذاشتم و اطراف رو از نظر گزروندم..
    -بهتر نیست داخل صحبت کنیم...
    سرش رو تکون داد و عقب گرد کرد و به سمت عمارت قدم برداشت...اون سه تای دیگه منتظر ایستادن...محکم قدم جلو گذاشتم و پشت سر امبدوار وارد عمات شدم اون سه تا هم پشت سر من....
    بی شعور شعور نداره اول خانما...والا!
    تا قدم اول رو داخل عمارت گذاشتم سر جا میخکوب شدم...
    مبهوت زل زدم به اطراف..هیچ تغییر نکرده بود...همون..همون دکوراسیونی که اخرین بار با کمک امیر و صنم انتخاب کردیم...
    با صدای پشت سرم به خودم اومد:
    -جناب سرگرد مشکلی پیش اومد!؟
    زیر لب یه نه اروم گفتم و پشت سرش که به اتاق کار رفت...وارد اتاق شدم...اونجا هم هنوز همونطور بود و هیچ تغییری نکرده بود.
    روی مبل رسمی گوشه اتاق نشست و به من هم تعارف کرد بشینم...رو به روش قرار گرفتم و نشستم...اون سه تای دیگه هم رو به روم کنار امیدوار نشستن...
    به حرف اومد:
    -خب..جناب سرگرد اریامنش....امرتون رو بفرمایید...
    وقتش بود ازش کمک بخوام...شروع کردم بع گفتن:
    -حدودا 12 سال پیش برای یه عملیات به عنوان نفوذی وارد بزرگ ترین باند کشور شدم..این عملیات به مدت 10 سال طول کشید...خلاصه...این عمارت 10 سال دست من بوده...من الان..
    بین حرفم پرید و گفت:
    -میشه حرفتون رو کوتاه کنید...نکته اومدین دنبال عمارتتون...
    با این حرفش اون سه تای دیگه قهقه اشون به هوا رفت که با اخم به اون سه تا چشم غرنه رفتم که در جا خفه شدن و خودشون رو جمع و جور کردن..با حرص غریدم:
    -جناب سرهنگ احترام خودتون رو حفظ کنید...
    با پوزخند روش رو برگدوند سمت دیگه..محکم گفتم:
    -نه خیر دنبال عمارتم نیومدم...با اینکه این حق رو دارم...وقتی شما که فرمانده این عملیات هستید خبرندارین دقیقا ریز همین مبلی که شما نشستید شنود کار گذاشته شده و پشت اون قاب....دوربین...من چی باید بگم..
    جا خورد...با بهت و تعجب ایستاد و من رو نگاه کرد..اون سه تا رو نگم دیگه بهتره...از جام بلند شدم.
    به سمت قاب پشت سرش رفتم...بایه نیشخند دوربین کوچیک رو از لای قالی قاب بیرون کشیدم و روی میز وسط گذاشتم...شنود زیر مبل رو بیرون کشیدم و اون روی میز گذاشتم..
    هر 4تاشون مبهوت داشتن من و میز و شنود ها رو نگاه میکردن...
    با همون نیشخند که الان شده بود پوزخند ادامه دادم:
    -داشتم میگفتم..تو اون ده سال من تمام مدرک ها رو داخل این عمارت مخفی کردم..اونایی رو که نیاز داشتم رو همون موقع برداشتم..اما هنوز یه مقدارشون توی این عمارت فراموش شده که الان..برای این ماموریت جدیدم بهشون نیاز داشتم..

    
    نفس عمیقی کشیدم و بدون توجه به این چنتا اسگول گفتم:
    -واما خواسته من از شما...فقط تا ظهر..عمارت رو دست من بدین..خالی از سکنه...
    دیدم این همینطوری زل زده به من....اون سه تا هم که بدتر از اون..با صدای نسبتا بلندی گفتم:
    -جناب سرهنگ....
    با صدام هر چهارتاشون از جا پریدن....کلافه رو به امیدوار گفتم:
    -جناب امیدوار..متوجه من هستید!؟
    دوباره برگشت به حالت جدی و خشن خودش و گفت:
    -بله سرگرد متوجه هستم...اما فکر نمی کنید این یکم خودخواهی باشه و به عملیات ما صدمه بزنه...
    احمق...پرووو.....بی شعورررر..فکر کرده خودم نمی فهمم...اه....حیف..حیف که مافوقمی..اما...منم مافوق اون هستم..
    اخمام رو کشیدم تو هم و با سردی و جدیت خاص خودم گفتم:
    -جناب سرهنگ...فراموش نکنید که من مافوق شما به حساب میاد...
    پوزخندش عمیق تر شد و بد روی مخم داشت راه میرفت...من اخر می زنم و فک این رو میارم پایین حالا ببین...پرووووووو...احمق...
    با همون پوزخد احمقانه اش گفت:
    -اوه..عذر می خوام سرگرد....از روی سرگردیتون مافوق من حساب می شین...
    روی سرگرد خیلی تاکید داشت...حالا نشونت می دم...جناب سرهنگـــــــــــ....پسره احمق...
    مجوزم رو دوباره از داخل کیفم بیرون اوردم و جلوش گرفتم و گفتم:
    -مثل اینکه شما درست این مجوز رو مطالعه نکردی سرهنگ امیدوار....طبق این حکم و مجوز دستورات و خواسته های من برابر با سپهبد هست...و در ضمن..فکر کنم بدون این یه این معنیه که من مافوق شما حساب میشم..
    اون سه تای دیگه که کلا خودشون رو تو مبل گم کرده بودن و از ترس رنگشون پریده بود...حقتونه...
    برگه رو دوباره داخل کیفم گذاشتم و گفتم:
    -ببنید سرهنگ اگه به خودخواهی باشه سر سه سوت راحت می تونم بدون توجه به شما این جا رو خالی کنم.....میبیندید که...
    به اون سه تا که ترسیده بودن و اشاره کردم...ادامه دادم:
    -اما من برای شما و اینکه فرمانده این افراد و این عملیات ها هستید احترام قائل هستم و هرگز دلم نمیخواد نه برای شما و افرادتون نه برای عملیاتتون مشکلی پیش بیاد..همین..
    فقط متعجب زل زده بود به من و اون سه تا...همون لحظه گوشیم زنگ خورد...
    از جام بلند شدم و جواب دادم..سپهبد بود:
    من-سلام قربان.خسته نباشید..
    س-سلام دخترم...ممنون....چه خبر!؟
    من-سلامتی قربان...
    سپهبد-منظورم اینکه تونستی کارت رو پیش ببری!؟
    عصبی تو گوشی غریدم:
    من-اهان..خیر قربان..تا همین الان در گیر متقاعد کردن سرهنگ بودم..اما هنوز جواب نداده...
    قهقه سپهبد بلند شد....با خنده گفت:
    -حالا کی هست این سرهنگی که تو رو انقدر عصبی کرده...
    در عرض چند ثانیه حرص و عصبیانیم فرو کش کرد و اروم خندیدم...اخه لحنش به شدت شیرین و پدران و البته دلنشین بود..چیزی که خیلی وقته ازش محرومم...
    سپهبد-هی بهار..کجای؟!
    به خودم اومدم و سریع گفتم:
    -عذر می خوام قربان...سرهنگ امیدوار...
    سپهبد-چی!؟میلاد........گوشی رو بزار رو ایفون تا حساب این سرتق رو برسم...
    ممانعت کردم:
    -نه قربان..نیازی نیست..خودم می تونم ایشون رو متقاع....
    پرید بین حرفم و محکم گفت:
    -سرگرد...گفتم تلفن رو بزار رو اسپیکر....
    
    جوری گفت که یعنی اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی بازداشتی..حقا که سپهبده...به ناجار گفتم:
    -بله قربان...
    برگشتم روی مبل خودم نشستم و بی توجه به اون چهارتا بهت زده و تا حدی ترسیده گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر و گفتم:
    -قربان..صدا رو پخشه...
    صداش تو اتاق پیچید:
    -میلاد؟!
    سرهنگ یا همون میلاد سریع گفت:
    -سلام قربان...وقتتون بخیر...
    اما سپهبد جدی گفت:
    -سلام..ببینم باید بنیامین و امیر علی و حسین هم تو اتاق باشن درسته!؟
    یکی از اون یه با تته پته گفت:
    -بله قربان ما سه تا هم اونجاییم....
    با گاز گرفتن لبم جلو خودم رو گرفتم..معلومه بد بخت بد ترسیده...به جای اینجا گفت اونجا....سپهبد گفت:
    -سرهنگ امیدوار...سرگرد امینی....سرگرد حسینی....سروان پورمند....هر چهارتای شما..تا عصر به جناب سرگرد اریامنش کمک ها لازم رو می کنید...متوجه شدید...
    اون سه تا هم زمان گفتن:
    -بله قربان...
    اما میلاد اعتراض کنان گفت:
    -قربان..عملیات ما در مرحله حساسیه...
    سپهبد تهدید کنون گفت:
    -سرهنگ..اگه از جریمه و بازداشت و توبیخ نمی ترسی...رو خواسته خود پا فشاری کن....تو اصلا متوجه هستی...داری چی کار میکنی...این ماموریتی که سرگرد اریامنش داخل هستن خیلی حیاتی تر و مهم تر از لجبازی شماست سرهنگ...در ضمن..
    لحن صداش ملایم تر شد:
    -تو نمی خوایی به زن رفیقت کمک کنی میلاد!؟
    میلاد با بهت گفت:
    -قربان...
    سپهبد گفت:
    -از خود بهار بپرس....خیلی خب...هرکاری ازتون میخواد انجام بدین...انقدرم این دختر من رو اذیت نکن....یا علی..
    تماس رو قطع کرد...تماس قطع شد اما هنوز لبخند عمیق من روی لبام بود..
    میلاد مبهوت سرش رو بلند کرد و گفت:
    -تو با شهاب اریامنش چه نسبتی داری!؟
    شونهه ام رو بالا انداختم و گفتم:
    -پسر عموم....و شوهرم...
    از جام بلند شدم و رو به اون سه تا گفتم:
    -خیلی خب...میشه لطف کنید خودتون رو معرفی کیند تا بریم سرکارامون تا الانم خیلی وقتم رو الکی تلف کردم...
    جمله اخرم رو با حرص و طعنه رو به میلاد گفتم...
    اون سه تا از جا پریدن...سه تا جوون..هم قد هم هیکل و کاملا ورزیده...اولیشون..چشم ابی..پوست سفید..ته ریش مشکی...مو هاش بور....باعث تعجبه اما جالبه...
    دومیشون...چشم عسلی..پوست تا حدی سبزه...ریش کمی قهوه ایی هم رنگ موهای پلندش که به زیبایی رو پیشنیش افتاده بود..
    و اما سومیشون..همون که در رو باز کرد...صورت کاملا سفید...نه ته ریش نه ریش..مو مشکی..ابرو پهن و مردونه..چشم سبز....
    چشم ابی احترام گذاشت و گفت:
    -سرگرد تمام بنیامین امینی هستم قربان...
    ازاد دادم و دومیشون همون چشم عسلیه احترام گذاشت و گفت:
    -سرگرد دوم امیر علی حسینی هستم قربان...
    و اما اخرینشون...چشم سبزه:
    -سروان تمام حسین پورمند هستم قربان...
    به حسین هم ازاد دادم...
    زل زدم به میلاد و بررسیش کردم...مو مشکی..بلند که بالا داده شده بود...ابرو کلفت و مردونه اما مرتب...بینی محکم و مردونه....و اما چشماش...قهوه ایی ساده بود..اما خاص..خاص بود واسه من چون چشمای شهاب هم واسم خاص بود...ناچور چشماش من رو یاد شهاب مینداخت..
    اه..بهار خفه شو...بس کن دیگه...12 سال گذشته تو هنوز با دیدن چشمای هم رنگش قلبت میلرزه!؟بس کن..کافیه...
    
    به سمت در اتاق رفتم و رو به هر سه تاشون گفتم:
    -شما فقط لطف کنید همه رو از این عمارت خارج کنید...همین...ممنون...
    به سمت طبقه دوم رفتم...اتاق سوم سمت چپ..بزرگ ترین اتاق...اتاق خواب خودم..
    تقه ای زدم...جوابی نشنیدم...اروم در رو باز کردم...اتاق خالی از سکنه بود...و البته وسیله های هر شخصی...
    هنوز هم اون تخت دونفره نقره ایی رنگ وسط اتاق بود.با اون میز ارایش مشکی...کمد های نفره ای مشکی...هنوز همشون اونجا بودن حتی اون قالی قلب شکل نقره ایی مشکی که به زور صنم اونجا پهنش کردم...هنوز همون جا بود..همه چی..دقیقا مثل قبل..
    ناخود اگاه چشمام بسته شد..یه یاد اوردم اولین باری که قدم تو این اتاق گذاشتم رو..اون ورزی که دل شکسته بودم و تو فکر ترمیم قلبم و غرورم....اما...
    اولین باری که صنم قدم تو این اتاق گذاشت..هنوز با هام سر سنگین بود..ولی کم کم شد خواهرم...شد همراه واقعی و همیشگیم...
    و اما امیر از همون اول هم با هام صمیمی برخورد می کرد و واقعا حامی بود...واقعا یه برادر بود...
    به یاد اوردم اون روزی که از محضر شخصی رو اوردن برای محرمیت من و امیر و امیر وصنم...به عنوان خواهر و برادر...محرم بودیم و حلال به هم اما یه بار هم چپ نگام نکرد...حتی یه بار پاش رو از گیلیش دراز تر نکرد حتی به عنوان یه برادر...
    نقش بست تو ذهنم خاطرات...نقش بست کلکل ها..نقش بست جلسات جدی و مهمون..نقش بست چهره عصبانی و بدن لرزونش رو که به ارش سیلی میزد به خاطر بی حرمتیش به صنم و رفتار های زنندش...نقش بست خنده هامون..نقش بست شوخی هامون...
    نقش بستن یهوو تمام خاطرات و قاطی پاتی توی مغزم با عث شد فشار زیادی بم وارد شه و تیر بکشه:
    -اخ........
    چشمام رو محکم بستم و روی زمین فرود اومدم..... هنوز هم رو زمین بود اما درد سرم کمتر شده بود که در اتاق باز شد و صدای قدم های محکمی و بعد از اون صدای میلاد:
    -جناب سرگرد...حالتون خوبه..
    تا صداش رو شنید به زور خودم رو از روی زمین بلند کردم...سر جالم نشستم اما همچنان دستام روی سرم بود و چشمام بسته و سعی داشتم درد وحشتناک رو کنترل و اروم کنم...
    از صدای زانوش فهمیدم که کنارم نشسته...صداش رو کنار گوشم شنیدم:
    -جناب سرگرد خوبین!؟
    با درد زمزمه کردم:
    -خودم سرهنگ..خوبم....
    عزمم رو جزم کردم و درد رو تو خودم ریخت..به صدم ثانی هم نکشید که چهره ام از هر نوع درد و نشونه اش عاری شد...
    بدون توجه به میلاد که در فاصله نزدیک من نشسته بود از جام بلند شدم و به سمت کمد رفتم..در همون حال گفتم:
    -شما که هنوز داخل عمارت هستید...
    بدون توجه به کنف شدنش از جاش بلند شد و گفت
    -عمارت خالیه فقط ما چهارتا اونم به دستور سپهبد داخل عمارت موندیم...برای کمک به شما...
    اما من بی توجه در حالی که گوش می دادم در کمد رو باز کردم و چوب بدنه رو کنار زدم و گفتم:
    -نیازی نبود..اما خوب وقتی اینجا هستید کمک کردن به من بهتر از بیکاری؟!نه سرهنگ!؟
    اما اون با لحن کنجکاو و بی توجه به حرف من جلو اومد و گفت:
    -دنبال چی میگردین تو این کمد!
    در حالی که داشتم با چوب بدنه سر و کله می زدم گفتم:
    -تو اون ده سال مدارک عالی و چشم گیری به دست اوردم که هر کدوم اگه یه ستاد می رسید در کسری از ثانیه از بین می رفت و اگه در دسترس قرار می گردفت دزدیده و از دست ما خارج می شد پس بهترین راه این بود که در گوشه گوشه این عمارت مخفیشون کردیم...و این کمد و وسایل این اتاق...
    با پایان حرفم صدای ترقی خودم و دست از فشار و روز ورزه با بدنه برداشتم چون کاملا باز شد و کنار رفت...با کنار رفتن بدنه به حالت کشوییی داشت گاوصندوق الکرونیکی نمایان شد...

    
    میلاد دقیقا پشت سر من ایستاده بود و هیچ صدایی ازش در نمیومد..بی وقفه کُد رو وارد کردم و در رو باز کردم...
    تمام کاغذ های داخلش رو بیرون کشیدم و شروع کردم به چک کردن..
    اولین پوشه رو باز کردم و کاغذ های داخلش رو بیرون ریخت..اما از چیزی که می دیدم..حالم دگرگون شد..برام باور نکردنی بود...پوشه بعدی و بعدی همشون رو بیرون ریختم اما هیچی..تمام کاغذ ها سفید...نه..نه..این امکان نداره...
    دستم رو روی سرم گذاشتم و با بهت زمزمه کردم:
    -این امکان نداره فقط ما سه نفر از این کمد خبر داشتم...نه..
    وای خدا...وای خدای من...من چرا ارش رو فراموش کردم..اونم تو چند سالی که اینجا بود واز بعضی جاها خبر داشت...
    از حرص مشت محکمم رو روی بدنه داخلی کمد خالی کدم که دوتا چوبی که روی هم دیگه قرار داشتن کاملا شکست..
    همون لحظه صدای موبایلم بلند شد.....بی تعلل به سمت کیفم خیز برداشتم و بوبایلم رو از داخلش بیرون کشیدم...شمار ناشناس بود...ناشناس...اما...بی خیال...
    -بله!؟
    صدای کریحش تو گوشی پخش شد:
    -به بهار بانو..عشق خودم...
    از خشم فقط لرزه افتاد به تنم....تا دهن باز کردم حرف بزنم گفت:
    -بی خیخی انقدر حرص نخورد...یه موجود مریض ارزشش انقدر حرص خوردن نداشت...فقط مرگش رو براش اسون تر کردم جون تو...
    این دفعه با خشم فریاد زدم:
    -دهن کثیفت رو ببند خوک وحشی...
    قهقه اش بالا رفت:
    -خوک وحشی..اسم خوبی اما....بی خیال...یه کار دیگه داشتم...الان صد در صد باید تو عمارات باشی درسته!؟و شاید هم اتاق خودت رو تموم کرده باشی و وارد مکان ها دیگه شده باشی....اما یادت باشه که منم چند سالی تو اون عمارت بودم و جای خیلی چیزای رو داشتم و دارم...بهتره زیاد خودت رو خسته نکنی عشقم....
    از خشم نعره کشیدم تو گوشی:
    -ببین ارش..به روح همون امیر قسم...زندت نمی زارم...زندت نمی زارم خوک وحشی...برو دنبال سوراخ موش که اگه دستم بهت برسه قبل تحویل دادنت به ستاد خودم کشتمت...خودم....یادت نرفته که من کی ام...بهارخان....ههیچ کس نمی تونه به من ضربه بزنه....هیچ کس...برو دنبال یه قبرسونی که دست من به تو نرسه...اوکی!؟
    صدای قهقه اش روی اعصابم خط خطی می کرد....با ته خنده ای گفت:
    -پیر شدی بهار..به درد حتی قلدرم بلدرمم نمی خورری....
    تماس قطع شد....!
    بی تعلل گوشی رو به سمت دیوار نشونه گرفتم و با تمام نیرو پرتابش کردم...صدای شکستن موبایل من رو به یاد صدای شکستن گردن ارش می نداخت...زیر لب زمزمه کردم:
    -نشونت می دم خوک وحشی...نشونت می دم من پیر شدم یا تو تاریخ ولگردی و غلط های اضافت تموم شده..نشونت می دم...
    از بین لاشه های موبایل سیم کارتم رو بیرون کشیدم..
    به سمت کیفم که وسط اتاق روی زمین افتاده بود رفتم...دهنش رو باز کردم و شروع به جست و جو کردم....نچ..نداشتم...روبه میلاد که مات و مبهوت اون وسط ایستاده بود گفتم:
    -چند لحظه موبایلت رو بهم قرض بدی!؟
    با صدام به خودش اومد و نگاش رو از موبایل که لاشه هاش گرفت و به من دوخت...دستم رو عصبی جلو صورتش تکون دادم و گفتم:
    -داداش..جناب سرهنگ..می شنوی من چی می گم!؟
    
    سرش رو تکون داد و از هپروت بیرون اومد...بی حرف دست داخل جیف شالوار جینش کرد و گوشیش رو بیرون کشید و کارتش رو بیرون اورد و به سمت من پرت کرد...رو هوا گرفتمش...
    تو دلم غر زدم:
    -بی ادب..بلند نیست با یه خانوم محترم چطوری برخورد کنه..
    سیمم رو داخل دستگاه جا دادم و بدون توجه ب چیزای دیگه دستگاهش فقط شماره ارشا رو گرفتم..بعد از چندتا بوق جواب داد:
    -بله بهار!؟
    -ارشا با صنم و باربد زود بایید عمارت دشت ارژن..
    بدون مخالفت گفت:
    -خیلی خب..حالا کجاست!؟
    با گفتن:
    -صنم ادرس رو داره..
    تماس رو قطع کردم و گوشی ور گذاشتم رو عسلی کنار میز و برگشتم تا جاهای دیگ اتاق رو بگردم...
    اما با باز شدن ناگهانی در اتاق و برخوردش با دیوار و یورش اون سه تا به داخل سرم جام خشکم زد و با تعجب زل زدم به اون سه تا...بنیامین زود تر از همه جلو اومد و گفت:
    -چی شده!؟کی مرده..این صدا ها واسه چیه؟!چرا جیغ جیغ میکنید!؟
    پوفی کردم و بدون توجه به اون سه تا به کارم ادامه دادم و اونا هم با تعجب نگام میکردن...
    ***
    با حرص از جام بلند شدم و حواس پرت گفتم:
    -نچ..اینجا هم خالی شده....خودم تیکه تیکت می کنم ارش..خودم...
    برگشتم تا از اتاق خارج شم که شیشتا چشم رو دیدم که از ترس گشاد شده ان....
    پوفی کردم و گفتم:
    -میخوام رد شم....
    اون سه تا هم بدون حرف و البته با ترس خودشون رو کنار کشیدن...
    به سمت اتاق ارش رفتم..البته همون چند وقتی که اینجا بود..بعد از اون دیگه اتاق باقی موند و ما هم کاریش نداشتیم....
    با چندش در اتاق رو باز کردم..همیشه از این اتاق متنفر بودم و هستم و خواهم بود..
    حالا فاکتور از اینکه اینکه اتاق ارش بود...اما به شدت از رنگش بدم میومد...و البته....بیشتر اتفاقا بد تو این اتاق افتاد...
    رفتار بد ارش اول با صنم...بعد هم با من..که من البته از پسش بر اومدم و به تو گوشی خابوندم تو گوشش اما صنم به احترام امیر هیچیی نگفت و وقتی خیلی رفتاراش ادامه پیدا کرد اومد پیش من درد و دل کرد..
    منم رفتم به امیر گفتم..اون برادرش بود و بهترین رفتار رو می تونست باهاش داشته باشه..
    بعد از اون ارش به امیر قول داد رفتارش رو با صنم بهتر کنه..اما هیچی..حالا صنم هییچی نمی گفتاا اما من هواسم به همه چی بود...حالا بازم فاکتور از اینا...کلی ضرر به من زد..
    من تا چند ماه اول به هیچ کس هیچی نگفتم..البته به غیر از امیر که از همون اول عادت کردم باهاش درد و دل می کردم...به طوری که وقتی بعضی از کارا رو انجام می دادم صنم کلی ازم میترسید...خدا رو شکر ارش هم تا موقعی که از ما....نه نه..تا موقعی که ماموریت من تموم شد هیچی نفهمید دیگه الان رو والا خبر ندارم فهمیده یانه...
    خلاصه...ارش کلی ظرر بهمون وارد کرد....خبر می برد...پول می گرفت و خبر های این عمارت رو می برد بیرون...دیگه خود امیر ازش شکار شد و از این عمارت بیرونش کرد....صنمم بعد از کلی یه نفس راحت کشید..
    
    اه اه اه...دکور اتاق قرمز نارجنیه...به حد مرگ از این اتاق و دکورش نفرت دارم..به حد مرگ...
    پوفف یکی الان من رو از دور ببینه فکر میکنه دیوونه شدم..چند دقیقه ثابت ایستادم و زل زدم به این اتاق مسخره....
    پوفیی کردم و شروع کردم به گشتن اتاق...صد در صد اینجا نباید..چیزی پیدا کنم..
    هیچی....یعنیااا یه برگه هم نیست من دلم خوش باشه...هیچی...قشنگ جارو زده..
    با حرص بلند گفتم:
    -وقتی این عمارت دست ستاده چرا باید کسی واردش بشه...از بی عرضگی ماست دیگه...اه...
    بنیامین-جناب سرگرد؟!
    برگشتم سمتش اون سه تا هم پشت سرش بودن...من موندم چرا میلاد نیومد حرف بزنه....
    گفتم:
    -بله!؟
    با تردید گفت:
    -کمکی از ما بر نمیاد!؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    -نمی دونم...من که گفتم بهتره شما هم برین...اما خب....حالا اینجایین بهتر از بیکاری..5تا مغز بهتر از یکیه...اتاق ها رو لدفا بگردین...
    اون چهارتا پشتشون رو به من کردن تا از اتاق خارج بشدن..دوباره دست به کار شدم و شروع کردم به گشتن...هنوز چند دقیقه نگذشته بود که حسین وارد شد و گفت:
    -قربان گوشی داره زنگ میخوره..
    گوشی میلاد رو از دستش گرفتم و تشکر کردم و جواب یاسر رو که داشت زنگ میزد و داد:
    -بله!؟
    یاسر-سلام بهار خان...
    -سلام...چی شد..خبر داری؟!
    صدای زنگ اس ام اس بلند شد:
    -یاسر یع لحظه وایسا...
    اس رو باز کردم...ارشا بود:
    -ما پشت دریم...
    به سمت بیرون قدم برداشتم...ایفون طبقه پایین بود...رو به یاسر گفتم:
    -خیلی خب..بگو می شنوم...
    یاسر-خانوم..اسی که براتون پیدا کرده..ولی می خواد ازتون بابتش پول بگیره...
    با حرص غوریدم:
    -سگ خور..حالش رو می گیرم..خب!؟
    از کنار میلاد رد شدم که یاسر گفت:
    -احمد خفنم یه خبرایی داره...فقط...
    ایفون رو زدم و رو به یاسر گفتم:
    -چی!؟
    -یه سر برین عمارت...تو کافه ستاره بودم...ارش رو دیدم..خیلی اتفاقی..نمی تونستم بهتون تماس بگیرم...اما شنیدم داشت می گفت نتونسته اصلا وارد اتاق امیر خان بشه..اتاق عمارت...فکر می کنم همچین جیزی گفت.....البته تا من رو دید..در رفت..تابلو بازی در نیاوردم اما خب...لابد...
    به سمت در خروجی رفتم و در همون حال خوشحال رو به یاسر گفتم:
    -مهم نیست پسر...دمت گردم پسر..عالی بود..مرسی...
    -فقط بهار خان...قولتون...
    بین حرفش پریدم و جدی گفتم:
    -مگه شک داری به حرف من...تاحالا شده قول و حرف بهار خان دوتا بشه!؟
    سریع گفت:
    -نه خانوم..یه لحظه حواسم نبود شمایید..شرمنده...
    -دیگه تکرار نشه..
    یاسر-چشم خانوم...
    -دیگه!؟
    -هیچی خانوم..فقط امروز یه سر حتما کافه ستاره برین...فکرکنم خبر های اونجا دست اول تر باشه..تا خبر های بقیه..امروز چایی خونه اسی منتظر باشیم!؟
    -باشه..چایی خونه اسی هم میام...
    
    صنم در رو واسه ارشا باز کرد و ارشا با ماشین وارد شد...هر سه از به سمت در که من کنارش ایستاده بودم حرکت کردن...
    یاسر تو گوشم گفت:
    یاسر-کار دیگه ی با من ندارین!؟
    -نه...مرسی...جبران می کنم حتما...
    یاسر-لطف میکنید خانوم...خدانگه دار.
    -فعلا..
    گوشی ور قطع کردم رو به اون سه تا چوب خشک گفتم:
    -سلام عرض شد دوستان...
    هر سه تاشون بی حال سر تکون دادن...با لبخند گفتم:
    -اولا که جواب سلام واجبه..دوماا....من 3 روزه نخوابیدم شما سه تا بیحالین...
    صنم با خشم غرید:
    -منم دیشب تا صبح نخوابیدم از نگرانی تو...حالا چته شنگول میزنی!؟
    با خنده گفتم:
    -بفرمایی ابجی ما رو باش..ناراحت ما خوشالیم..در ضمن شیطون تو که صبح تو خواب ناز بودی!؟
    پشت چشماش رو نازک کرد و گفت:
    -خب خواستم نگرانت نکنم وگرنه خودم رو زدم به خوب..
    خندیدم وپشتم رو بهشون کردم و گفتم:
    -باشه..تو که راست میگی...بیاین داخل دیگه..چرا وایسادین جلو در خونه خودتون...مال ستاده..بفرمایید..
    خلم...تعجب نداره که..وقتی خوشحالم خل میشم و شنگول میزنم...خلم...اقا حرفیه..
    با لبخند وارد عمارت شدم..بدون توجه به بقیه به سمت پله ها رفتمو خودم رو به اتاق امیر رسوندم..
    دستم رو روی دستگیره گذاشتم و فشار دادم..چی باز نمیشه!؟چرا!؟چرا باز نمیشه!؟
    به سمت اتاق ارش دویدم و کیفم رو اوردم..
    کنار در اتق امیر نشستم...کیفم رو خالی کردم روی زمین..یه دور داخل رو گشتم تا چیزی از قلم نیوفتاده باشه..
    وقتی از خالی بودنش مطمئن شدم وسایل اضافی رو داخل پرت کردم....فندک..سویچ ماشین..کلیدها خونه خودمون..خونه بابا اینا..خونه امیر و صنم..کارت هام...مدارکم...کاتر...پووووفففف..چقدر چیز میز من دارم....قرص هام..و در اخر..شاه کلید ها و کلید های عمارت...
    اینه..
    زیپ کیفم رو بستم و گوشه ایی پرتش کردم...گوشی رو کنارم گذاشتم و شروع کردم به چک کردن کلید ها روی در...
    نبود...نبود...نبود..نبود..نبود..واخرین کلید عمارت رو امتحان کردم..خدایا مخلصتم همین باشه.دمت گردم..با صلوات داخل فرستادمش..........نبود...
    ایول خدا دمت گردم...شاه کلید ها رو امتحان کردم..نشد هیچ کدوم...از همون بالا داد زدم:
    -صـــــــــــــــنـــــــــــــم؟!
    اونم از پایین داد زد:
    -بله ابجی!؟
    دوباره داد زدم:
    -بیا بالا کارت دارم..
    چند ثانی بعد همشون مثل لشکر اومدن بالا...7 نفر ادم تو سالن بالا ایستاده بودن..با تعجب داشتم نگاشون می کردم...شونه بالا انداختم و رو به صنم که ریز ریز داشت میخندید گفتم:
    -در اتاق امیر رو باز کن...


    سرش رو تکون داد و با همون خنده ریز ریز جلو اومد...صنم از من و هر کس دیگه ایی تو باز کردن در حرفه ایی تره...یعنی یه بلایی سر در میاره که هیچ کس نمی فهمه...
    کلی زور زد یاد من و امیرم بده اما خب..یاد گرفیتم اما بازم صنم یه چیز دیگه بود...مثل اینکه اون چند وقتی که تو اون خونه خرابه زندگی میکرده با یه دختر دزد اشنا میشه اونم ایم کارا رو یادش میده..هیچ کس نمی تونه باور کنه یان دختر چقدر زرنگه..یه جوری جیب بری می کنه که حتی طرف حسشم نمی کنه....محشره...
    حالا این ریز ریز خندیدن صنم خانوم.این نشونه ی اینکه پایین داشتن غیبت می کردن....وقتی با من حرف میزنه و میخنده یعنی چی!!؟اهان یعنی اینکه داشتن غیبت من رو می کردن..روبه جمع گفتم:
    -حالا چی داشتین پشت سرم می گفتین!؟
    صدای خنده های صنم بلند تر شد اونا هم یعنی..میلاد . بنیامین و امیر علی و حسین با اخم نگاش کردن...البته صنم به روی مبارکم نیوارداا چون پشتش بهشون بود و نمی دید...
    با لبخند گفتم:
    -اعتراف کنید!؟
    صنم همونطوری که درگیر بود گفت:
    -هیچی بابا...بنیامین به ارشا گفت چطوری با تو زندگی میکنه!؟خیلی بد اخلاقی...ادم جرئت نمیکنه نگات کنه....اووووووم...یه چیز دیگه هم گفت..اوممممم جی بود!؟اهان...گفت داد زدنتم مثل مردا میمونه...ادم تنش میلرزه....اهان گفت وقتی هم لحنت سرد میشه تن و بدن ادم تا چند ساعت میره رو ویبره...بقیهشون هم تائید کردن...
    چهره ام رو متفکر نشون دادم و گفتم:
    -صنم پایین بودی چیی خوردی!؟
    با تعجب نگام کرد و گفت:
    -نه چطور!؟
    شونه بالا اندخاتم و گفتم:
    -اخه خییلی زود پسر خاله شدی..گفتم شاید چایی خوردی...
    با طعنه ادامه دادم:
    -بنیامین...
    چشمام رو هم لوچ کردم...صنمم انگاربه این خل بازی های من عادت داشت شونه بالا انداخت و گفت:
    -خودشون گفتن اینطوری راحت ترن..اووووم..تازه یه چیر دیگه هم گفتن...اینکه حتی جرئت نکردن اسمت رو بپرسن و بهت بگن باهاشون راحت باشی....
    یه کم فشار به در وارد کرد و در با تقی باز شد...
    با لبخند از جاش بلند شد و با پیروزی به در اتاق نگاه کرد...تشکر کردم ازش و وارد اتاق شدم...
    این اتاق فقط و فقط یاد اورد خاطره های خوبه...خوب..خنده..شادی...قهقه....کل کل..شوخی...
    صنمم پشت سرم وارد اتاق شد...
    با بهت گفتم:
    -امیر مگه وسایلش رو از این عمارت نبرد!؟
    با بغض گفت:
    -نه..یادت نیست وقتی ما عمارت رو خالی کردیم...امیر شیراز نبود..وقتی هم برگشت رفت وسایل خرید...
    اتاقش مثل همیشه به هم ریخته و شلخته بود...یه بابلو بزرگ دقیقا رو به روی در نصب کرده بود که روش با خط جالی نوشته بود:
    -با لبخند به اتاق من وارد بشین...
    صدای هق هق صنم تو اغوش باربد خفه شد اما زمزمه ها و اه هاش میومد که می گفت:
    -داداشی کجایی تا بازم بااهات کل کل کنم...داداشی...دلم برات تنگ شده...داداش جونم...کجای امیرم...
    اشک تو چشمام جمع شد...با بغض صدایی لرزونی گفتم:
    -صنم کافیه...ما واسه یه چیز دیگه اینجاییم..
   
    به باربد اشاره کردم صنم رو از اتاق ببره بیرون و اونم سریع از اتاق خارجش کرد...اون چهارتا هم جلو در ایستاده بودن و داشتن با ناراحتی نگامون میکردن...
    نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:
    -حس میکنم..من حتی روح و انرژی امیر رو تو این اتاق حس می کنم...داداشی...
    در یه تصمیم انی به سمت همون تابلو رفتم...از دیوار برش داشتم..پشتش رو نگاه کردم..کارتون پشتش رو در واردم...و یه پاکت از بین کارتون افتاد...سریع پاکت رو باز کرد...درسته خوشه...با لخند زمزمه کردم:
    -مرسی داداشی...
    تابلو رو دوباره سر جاش گذاشتم..رو به ارشا گرفتمش و گفتم:
    -ببین اصلع؟!درسته!؟
    پاکت رو از دستم گرفت و شروع کرد به بررسی کردن..میلاد رو صدا کردن و با هم یه چیزی رو چک کردن..منم در این بین جاهای دیگه رو گشتم تا شاید بازم باشه...هر جا می رفتم بغضم سنگین تر می شد..هر جا نگام می چرخید بغضم عمیق تر می شد..هر جا دستم بخورد می کرد نگام پر اب تر می شد..هر چی بیشتر بو می کشیدم نفسم گرم تر میشد از عطر وجود داداشم...
    با صدایی خوشحال ارشا و میلاد دست از گشتن برداشتم:
    میلاد-واو..این عالیه...با این مدرک حتی اعدامم نمیشه..زجر کش میشه...
    ارشا رو به من گفت:
    -بهار این عالیه..یعنی بیشتر و بهتر از این هیچی نمی تونیم پیدا کنیم..هیچی...
    دستم رو از زیر تخت بیرون کشیدم و شروع کردم به گشتن ریز لب با خودم گفتم:
    -وایی امیر..خدا بیامرزدت ولی چقدر بهت گفتم یکم مرتب تر باش...داداشم اخه پسرم انقدر بی نظم..اه..از دست تو..اون دنیا هم فکرکنم حوریه های رو کلافه کنی اخرم با تیپا پرتت کنن تو جهنمی دوزخی جایی..
    خودم لبم رو گاز گرفتم و جواب خودم رو دادم:
    -خفه شو بهار..خدانکنه امیر بره جهنم...داداشی غلط کردم ببخشید..
    با صدایی قهقه و خنده چند نفر سرم و بلند کردم دیدم هر 7 تاشون تو اتاق رو به روی من ایستادن و دارن از خخنده ریسه می رن....حتی صنم با اینکه چشماش هنوز اشکی بود اما داشت می خندید..خودمم از شر و ورایی که گفتم خنده ام گرفت...
    با لبخند از جام بلند شدم رو به ارشا و باربد و صنم گفتم:
    -خب..اینطور که پیداس کار شما تمومه..میمونه پیداکردن امارش و به سویه حساب کوچولو که اونم تا فردا انجام میشه..خودم انجامش میدم...
    لبخندی از روی خباثت و البته رضایت زدم..رو به اون سه تا گفتم:
    -خیلی خب شما دیگه برین خونه...
    رو به ارشا گفتم:
    -تو زحمت بکش مدارک رو تحویل بده...


    قبل از اینکه ارشاویر از خونه خارج بشه رو بهش گفتم:
    -ارشا...
    برگشت سمت و گفت:
    -بله؟!
    رفتم جلوش ایستادم و گفتم:
    -چیزهه..میدونی عصبانی شدم گوشیم رو خیلی با ملایمت کوبوندم به دیوار..نمی دونم چرا شکست..میشه گوشیت رو قرض بدی...تا الان گوشی سرهنگ امیدوار دستم بود...
    خنده ایی کرد و با تاسف سری تکون داد..گوشیش رو از جیبش در اورد...سیمش رو خارج کرد و داد دستم و گفت:
    -فدای سرت..خواستی این رو هم بشکون..جیب من و تو نداره که..
    با پرویی گفتم:
    -خو فکر کردی واسه چی دارم از تو گوشی میگیرم...
    خندیدم و تشکر کردم..ارشاویرم از عمارت خارج شد...گوشی میلاد رو پس دادم و گفتم:
    -ممنون جناب امیدوار..
    خواهش می کنمیی گفت و از کنارم گذشت..
    در اتاق امیر رو دوباره فقل کردم...رفتم پایین رو به میلاد گفتم:
    -عملات شما که تموم شد به من یه تماس بگیرید تا بیام اتاقا رو خالی کنم...
    سرش رو تکون داد..احترام نظامی گذاشتم و گفتم:
    -قربان ممنون از کمکی کردین...
    ازاد داد..رو به بنیامین گفتم:
    -انقدرا هم بد اخلاق نیستم..انشالله یه زمان بهتری هم دیگه رو ملاقات کنیم...
    سرش رو پایین انداخت و با مظلومیت گفت:
    -عذر میخوام...
    لبخند زدم و گفتم:
    -نه حق داشتین.
    خلاصه بعد از کمی تعارف تیکه پاره کردن از عمارت بیرون زدم..
    ***
    صنم-خب؟چی شد!؟
    با نفرت گفتم:
    -زود تر از اونچه که فکر می کردم کارا داره درست میشه..
    ارشا-کی می خوایی شروع کنی!؟
    خمیازه ایی کشیدم و گفتم:
    -حالا امروز رو کمی بخوابم..به امید خدا...شب...
    
    باربد-نقشه ایی داری!؟
    از جام بلند شدم و گفتم:
    -اره..یه نقشه حسابی...
    ادامه دادم:
    -برین استراحت کنید...امشب خیلی خسته کننده و سخت خواهد بود...
    لبخندی زدم وبه سمت اتاقم رفتم..چادر و مانتو و همه چی از تنم در اوردم...فقط تاپی که همیشه زیر مانتو می پوشم..خودم رو روی تخت اندختم و بی هوش شدم..
    ***
    -بهار..بهار خانم...
    سریع سرم رو برگردونم سمت صدا..
    -ابجی بهار نمیای!؟
    با بغض از جام بلند شدم...رفتم جلو..دوتاشون کنار هم ایستاده بودن دقیقا رو به روی من......
    با بغض گفتم:
    -داداشی...شهاب...
    هر دو هم زمان گفتن:
    شهاب-جونم بهارم
    امیر-جونم ابجی...
    با لبخند گفتم:
    -دلم واسه هر دوتاتون تنگ شده بود...
    امیر با خنده گفت:
    -منم دلم برات شده بود اندازه چرک زیر ناخون مورچه...
    با خنده اما بغض گفتم:
    -ما بیشتر..
    شهاب با لخند مهربونش گفت:
    -برو..با توکل به خدا...شب برو..من و امیر هم پشتیتیم...
    امیر حرفش رو تایید کرد و گفت:
    -اره.بهار...ما پشتتیم..برو حقش رو بزار کف دستش و انتقام ما رو بگیر...
    بین حرفش پریدم گفتم:
    -جاتون خوبه!؟راحتین؟!
    هر دو سرشون رو تکون دادن...شهاب جلو اومد...محکم خودم رو پرت کردم تو اوغشش...هنوز هم گرم بود..هنوز هم مامن امنی بود...من رو از خودش جدا کرد...تسبیح تربتی رو که خیلی وقت بود گم که نه ناپدید شده بود رو نشونم داد و گفت:
    -این همراهت باشه..یعنی ما همراهتیم..وخدا....
    گردنم انداخت و پیشونیم رو بوسید..
    من رو هل داد به سمت امیر...محکم خودم رو بین بازو های داداشم فشار دادم..هنوز هم استوار.هنوز هم پناه...پشت...
    رو به امیر گفتم:
    -داداشی هنوزم حامیم هستی!؟
    خندید و گفت:
    -ما چی کاره اییم خدا حامیته..اما هنوز هم درد و دلات رو گوش میکنم..هر وقت خسته بودی..بیا پیش خودم..مثل قدیم سر حالت میارم ابجی خانم..
    من رو از اغوشش جدا کرد و گفت:
    -برو دیگه..وقتشه...منتظرم انتقامم گرفته بشه..برو ابجی...
    با بغض روی هر دوتاشون چشم چشم کردم تا دیگه از دیدم خارج شدن...
    
    به سختی چشمم رو باز کردم..
    مثل چت از جام بلند شدم..هنوز هم گرما و وجود روحشون رو داخل اتاق حس میکردم..دستم رو بردم سمت گردنم..
    وقتی از وجود تسبیح مطمئن شدم تبسمی کردم و گفتم:
    -مرسی شهاب..مرسی امیر...مرسی از دلگرمیتون..
    ***
    رو به ارشا گفتم:
    -گرفتی چی شد!؟
    سرش رو تکون داد..رو باربد پرسیدم:
    -متوجه شدی!؟
    رو به صنم گفتم:
    -تو چی!؟اماده ایی؟!؟می تونی از پسش بر بیای!؟
    با اطمینان سرس رو تکون داد..
    زیر لب صلواتی فرستادم و بلند رو به بچه ها گفتم:
    -خیلی خب..به امید خدا...شروع می کنیم...
    هر سه سر تکون دادن..به سمت اتاقاشون رفتن تا اماده شن..
    برنامه ریختیم...تا یک ساعت دیگه می خواستیم وارد عمل شیم..دقیقا ساعت 8 شب..به امید خدا و یاری امام رضا...
    ***
    -صنم همه چی اماده اس...
    صنم-اره..
    -ارشا تو موقعیتی!؟
    ارشا-یس...
    -به امید خدا..با یاری حق..با شمارش من شروع می کنیم...3....2...1...
    صنم-60 ثانیه تا ورودی...
    -اوکی..
    ارشا-عالیه..
    شروع کردم به دویدن..خیز برداشتم از دیوار خودم رو کشیدم بالا و بعد از اون خودم رو پرت کردم پایین...دویدم پشت درختی..موقعیت رو چک کردم..صدای صنم تو گوشم گفت:
    -40 ثانیه..
    وقتی از نبود سگ و شخصی مطمئن شدم دویدم به سمت درخت بعدی و بعدی..بعد از اون دقیقا هم زمان با ارشا رسیدم به در ورودی رو به صنم تو گوشی گفتم:
    -پشت در ورودی هستیم..باز کن..
    صنم-اوکی..
    چند ثانیه سکوت کرد...گفت:
    -اماده اس...سالن40 ثانیه..
    به ارشا اشاره کردم....قدم برداشتم اول وارد شم که دستاش دستام ور اسیر کرد و کنارم هم قدم شد...
    لبخندی ناخوداگاه و جمع ناشدنی روی لبم نخش بست...این یعنی دلگرمی حظورش...یعنی گرما و انرژی....
    در عرض 20 ثانیه خودمون رو به سالن طبقه دوم رسوندیم... رو به صنم گفتم:
    -کجاست!؟
    تا حرفم تموم شد..صدای اژیری تو خونه بلند شد از اون ور صدای صنم بلند شد:
    -وای بهار..بهار...یه سیستم دیگه داشت..ظد هک...هک شدم...وایی بهار..فرار کرد...داره میره سمت طبقه بالا...
    رو به ارشا گفتم:
    -باید از هم جدا شیم..
    به سمت اخر سالن اشاهر کردم و گفتم:
    -تو از سالن انهایی برو....من از این طرف می رم..چیزی دیدم خبرم کن..
    سرش رور تکون داد و گفت:
    -تو هم همین طور اتفاقی افتاد تنهایی وارد عمل نشو...خبر کن...
    جوابش رو ندادم..چون عمل نمی کردم...شاید بهشون خبر می دادم..اما عمل نمی کردم...ارش رو ببینم زنده اش نمی زارم...به خدا قسم..

    تو خونه ارشیم...یا مخفیگاهش...صنم بیرون تو ماشین من مشغول هک سیستم ها داخل بود...که با این مشکل برخورد کرد....
    ارشا به سمت راه پله انتهایی دوید منم از طرف راه پله جلویی دویدم...به سمت بالا...
    بازم من و ارشا هم زمان رسیدیم به سالن اما هیچ خبری از ارش نبود...داخل اون سالن دوتا در بود...یکیش رو ارشا رفت اون یکی رو من...در رو باز کردم...راه پله بود...
    صدای قدم و دویدنش رو شنیدم...وقت رو تلف نکردم و با چهش دویدم از روی پله ها و نرده ها دنبالش رفتم...
    دنبالش میرفتم اونم وقتی متوجه شد من دنبالشم سرعتش رو بیشتر کرد و از روی نرد ها میپردی پایین...
    زود تر از من خودش رو از در انتهاش راه پله ها بیرون پرت کرد و منم با عجله و سرعت کمی بعد دنبالش به سمت اون درد جهیدم...
    در کما نا باوریم اتاقی تا حدی بزرگ خالی...فقط یه میر و چیز میز کفش ریخته بود...
    دستم رو به سمت تسبیع بردم و صلوات فرستادم..قدم جلو گذاشتم و با خود زمزمه کردم:
    -همراهم باشین..اخرشه..تموم...
    به سمت ارش رنگ پریده و ترسیده قدم برداشتم..
    ***
    با خنده گفتم:
    -گیر افتادی ارش..راه فراری نداری...
    برگشتم سمتم...ترس رو تو نگاهش خوندم..رنگش پریده بود...
    دستش رو از روی دستیگره در فقل شده برداشت و همچنان در حالی ترسیده اما با گستاخی گفت:
    -فکر کردی برای چی من تو رو بدون سلاح تا اینجا کشوندم....
    پوزخند زدم و گفتم:
    -پس این ترس نگاهت و رنگ پریدت چیه..ارش خان(پر تمسخر)از ترس و هراست ما رو اینجا کشوندی....
    به در فقل بوده اشاره کردم..
    قدم اول رو جلو گذاشتم..با ترس کلتش رو بیرون کشید...گرفت طرفم و با صدایی لرزون گفت:
    -بهار یه قدم دیگه بیایی میزنم...
    یه قدم عقب رفتم و با لبخند گفتم:
    -ترست...و این حرکات و هول عجولانه ات برای چی!؟
    خندیدم و ادامه دادم:
    -اوووووه...حواسم نبود..تو هنوز یاد نگرفتی چطوری باید بجنگی...اَبلَحه....
    برگشتم پشت سرم رو نمایشی نگاه کردم و گفتم:
    -اوهه..پس اون محافظات کجان!؟
    در یه حرکت خیلی خیلی یهوویی یه چرخ زدم...پام رو محکم از ساق پرتاب کردم سمت دستش..از برخورد دستش با پام همراه شد با شل شدنش و افتدن کلت از دستش...
    پوزخندی صدا دار زدم...کلت رو با پا به سمت دیگه ایی پرتاب کردم...
    قدم جلو گذاشتم و با لبخند گفتم:
    -دیگه بی دفاعی ارش...هیچی..حتی عرضه نداری از خودت دفاع کنی..اونم در مقابل کی!؟(با انگشت شصت به خودم اشاره کردم)من!منی که الان بد به خونت تشنه ام!منی که دارم لحظه شماره می کنم مثل امیر استخونات رو خورد کنم...یادته!؟چه بلایی سر امیر اوردی!؟
    غرشی کردم و به سمتش خیز برداشتم...البته اونم بی دفاع نموند و جوابم رو می داد...سه تا میزدم و یکی میخوردم...
    
    ژیژژ...ژیژژژژ...
    برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم تا منشئا صدا رو پیدا کنم اما این فقط شد حواس پرتی و موقعیت برای ارش..
    دستش رو پشت گردنم قرار داد ومحکم پرتم کرد به سمت میز کنار دیوار داخل اتاقی که فکرک نم زیر زمین باشه.....
    نیروش زیاد بود...حواس منم که پرت بود...با شتاب پرتاب شدم...یه قدی که یه ان حس کردم کاملا سمت چپم که با میز برخورد کرده بی حس شده...
    تا به خودم بیام و از جام بلند شم اون به من رسیدم و دوباره مثل گریه پشت گردنم رو گرفت و محکم سرم رو کوبوند به زمین...
    درد داشت..اونم زیاد..خیلی زیاد اما من بهار بودم...
    در عین درد زیادم..پوزخند زدم و گفتم:
    -ارش خیلی احمقی.....خیلی....
    دستم رو از پشت سر انداختم بین موهاش محکم سرش رو به عقب کشیدم..با دستم دیگه ام دستاش رو از روی گردنم برداشتم و پرتش کردم سمت دیگه...وقت رو تلف نکردم و به سمت خیر برداشتم:
    -گربه جون..برو با هم سن خودت بازی کن...
    موهاش رو گرفتم و محکم سرش رو کوبیدم به دیوار...
    شمردم و گفتم:
    -یک.....به خاطر سیلی هایی که به صنم زدی...
    کوبیدم:
    -دو.....کتک هایی که امیر و صنم خوردن ازت...
    بازم با قدرت بیشتر کوبیدم:
    -سه...رفتار وقیح گذشته ات و ضرر هایی که بهمون وارد کردی...
    با حرص کوبیدم:
    -چهار.......مرگ برادرم....کشتن حامیمم...کشتن همدمم...
    چشماش کم کم خمار شد..اما من غریدم:
    -پنج.....خاکی رو تن برادرم ریخته شد....که تو مقصرش بودی!
    فریاد زدم:
    -شش......ارزو به دل موندن....برادرم...
    نعره کشیدم:
    -هفت..ناکام موندنش....
    بی حال شده بود...من اروم..اروم اروم...اروووووم ارووووم بودم..
    همون لحظه در زیر زمین با شتاب باز شد و ارشا و باربد با هول وارد شدن..ارشا از همون جا داد زد:
    -بهار کافی...
    قبل از فریاد ارشا خودم رهاش کرده بودم..از جام بلند شدم...لگد محکمی به پاش زدم..روش خم شدم و گفتم:
    -کاش فقط..فقط یه بدی در حقت کرده بود...نمک به حرووم....تنها ارزوم زجر کش شدنتِه ارش...و از فردا بهش می رسم...
    به سختی پشتم رو بهش کردم و رو به باربد گفتم:
    -از جلو چشمام دورش کنید تا همین جا کار قاضی رو راحت نکردم....
    باربدم که انگار واقعا از اینکه این کار ور انجام میدم ترسیده بود سریع با سرباز های همراهش ارش رو قول و زنجیر کردن و بردن...
    چیزی روی پوست صورتم رو قلقلک دادم...با حرص دست کشیدم..خیس بود...
    دستم رو پایین اوردم...خونی شده بود...
    با حرص اب دهنم رو تف کردم بیرون..اونم خونی بود..کمی مشت خورده بودم دیگه...طبیعی بود..
    اروم اروم به سمت در حرکت کردم..ارشا هم کنارم...
    ناخود اگاه گفتم:
    -الان اروومم..اروم.حس می کنم امیر داره بهم لبخند میزنه..
    دستم رو گرفتم به تسبیح روی گردنم...نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    -دیگه همه چی تموم شد...فردا صبح اول وقت میریم دادگاه مرکزی..درخواست فوری می دیم...هر چه زود تر این سگ باید کشته بشه...
    برگشتم سمتش..زل زدم بهش و گفتم:
    -بی کاری ارشا!؟
    شونه بالا انداخت و گفت:
    -اره...نصب شبی چی کار باید داشته باشم..
    خندیدم و گفتم:
    -میشه من رو تا جایی برسونی!؟
    
    به ماشینش اشاره کرد و پیش قدم شد...
    ***
    با لبخند از جام بلند شدم...از اروم یه چیزی اون ور تر بودم...ارامش بی حد و اندازه ایی داشتم..بعد از تقریبا یه هفته برگشتم سر خاک امیر...
    اروم بودم..خودم رو خالی کرده بودم..
    این ارامش برام خیلی غریب بود.....بعد از ده سال...بعد از کلی وقت که سنگ بودم...بعد از کلی وقت..راحت خیمه زدم رو سنگش و زجه زدم..
    صورتم رو باک کردم و رو به ارشا که داشت واس ارام فاتحه می خوند گفتم:
    -یه جای دیگه هم میبریم.
    با خنده گفت:
    -امروز...اوووم نه...امشب که ما شدیم شووفر شما...بفرمایید باننو...
    از جام بلند شدم...با غیض به قبر خالی که تا چند وقت دیگه پر می شد نگاهی انداختم و بلند گفتم:
    -صاحب نفرین شده ات به زودی میاد پیشت....
    ***
    تسبیح تربت رو از گردنم در اوردم و روی قبر گذاشتم...زمزمه کردم:
    -شهاب...تلسم شکسته شد..بعد از...
    نگاهی به تاریخ فوت کردم و گفتم:
    -بعد از دقیقا 12 سال و 2ماه و 25 روز برگشتم...موفق برگشتم..سر بلند...اما دیگه هیچ انگیزه ایی ندارم..هیچی...شهاب...12 سال پیش با گریه از اینجا رفتم و گفتم اخرین باره که دارم گریه می کنم...برمیگردم با گریه اما سر بلند اما پیروز....اما....بی امید...بدون انگیزه...برگشتم..شهاب...برگشتم...دقیقا با همون حرفایی که گفتم...بی انگیزه..بدون امید...شهاب...به چه امیدی دیگه بگذرونم...
    ب*و*س*ه ایی رو قبر زدم و گفتم:
    -این تسبیح همیشه یه معجزه بوده..خواهد بود...پیشت باشه تا معجیزه بعدی...
    از جام بلند شدم و گفتم:
    -من تو ماشین منتظرم...
    سرش رو تکون داد...نیاز داشت...باید تنها می بود با رفیق قدیمیش...
    سوار ماشین شدم...در رو با فشار بستم..از صدای کمی بالا پریدم....اما خب..شاید لازم بوده...سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم...به فکر نیاز داشتم اما الان نه....نه!فردا...بعد از دادگاه ارش...
    ***
    دنبال قاضی دویدم و گفتم:
    -اقای قاضی..چرا؟!با توجه به مدارک چرا از تصمیمتون برگشتین؟!اون لایق بدترین مرگ هاس!!!
    در اتاقش رو باز کرد و به داخل راهنماییم کرد...کلافه روی مبل نشستم و بی تاب گفتم:
    -جناب..میشه جواب من رو بدین!؟
    با ارامش رو به روم نشست و گفت:
    ((خواستم حکم بدم...اونم به همون چیزی که میخواستی..بدترین نوع مرگ ها..اما....نمی دونم از کجا..همه ثابت موندن..همه...صدایی دخترک جوانی رو شنیدم که با گریه گفت:
    -نه..خواهش می کنم..نذارین برادرم هم اون درد وحشتناک رو بچشه...نه..خواهش میکنم..
    راستش رو بخوایی دختر جان...ترسیدم..ترسیدم از آه اون دخترک....ترسیدم..واسه همین به حرفش گوش دادم...))
    سرم رو تکون دادم...گفت:
    -خبر داری از اون دخترک؟!
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    -بله..ارام ایزدی...خواهر ارش ایزدی تبهکار...و شهید امیر ایزدی....پدر و مادر پلیس...فاکتور از اینا...ارام به دست خلافکار ها مورد تجاوز قرار گرفت...به بدترین نحو ممکن کشته شد...ارام نخواست قولش به همونن شکل کشته بشه..
    از جام بلند شدم و گفتم:
    -بخاطر بی ادبی هام و جیغ جیغ هام تو دادگاه عذر میخوام جناب...
    خواهش می کنمی...و بعد ازاون به سلامتی گفت و به من رو به سمت بیرون هدایت کرد...
    ***
    یاسر با خنده نگاهی به باغ بزرگ لاله زار انداخت و گفت:
    -مرسی بهار خان...مامانم..ابجیم..تاحالا انقدر خوشحال ندیده بودمشون...
    لبخندی زدم و گفتم:
    -یاسر جان...مرد کوچک...فراموش کن بهار خان رو..اون خیلی وقته رفته..من بهارم..هر چی به غیر از بهار خان و خانم اریامنش صدام کن..باشه عزیزم!؟
    خندید و گفت:
    -چشم بهار....خانم...
    ***
    با اخم در کافه رو باز کردم..خشم عصبانیت از سر رو روم میبارید...محکم کوبیدمش به هم...
    
    اسی سرش رو با خشم بلند کرد وقتی من رو با این قیافه دید خشم جاش رو به ترس داد...
    از جاش پرید و به سمتم قدم برداشت....جلو اومد و گفت:
    -سلام بهار خان...قدم رنجه فرمودین..فرماید..
    به سمت یکی از میز ها اشاره کرد...
    اما بی توجه جلو رفتم و یغه اش رو تو مچتم گرفتم و از بین دندون غریدم:
    -اسی..بهت گفته بودم...زیر ابی رفتی..سرت رفته زیر اب...
    دستش بی حال دو طرف افتاد و گفت:
    -خانم...من چی کارک ردم...نا فرمانی ازم سر زده خانم....
    پرتش کردم عقب و اب خشم گفتم:
    -بهت اختار دادم اسی....من فرصت دوباهر به کسی نمیدم...
    بی سیمم رو از زیر چادر در اوردم و تو گفتم:
    -بیاید جمع کنید!
    از تو بیسیم صدا بیرون زد:
    -بله سرگرد...
    پوزخندی به چهره ترسیده اسی زدم...
    ***
    کجا دارم میرم....به کجا رسیدم...از کجا اومدم...خدا...میشه جواب من رو بدی!؟
    خدا خسته ام...خیلی...دارم بعد از چقدر به خودم فکر می کنم..دارم فکر می کنم..چیزی به غیر از نقشه و انتقام و ستیز و بحس و جدل...چیزی فراتر....والبته درونی تر...
    بی طافت فریاد زدم..از ته ته ته وجودم:
    -خدا..هدف من چیه!؟هدف تو چیه از افریدن من!؟انتقام بگیرم!؟ستیز کنم!؟بجنگم!؟با ناحق؟!لایقم؟!مرسی که لایقم دونستی اما خودم چی!؟
    صدای سقوط کرد...هق هقم پژواک کرد تا اسمان:
    -خدا...خودم چی؟!خودم!؟خودم.....خدا...منم نیاز دارم؟!خدا..نیاز دارم به ارامش..نیاز دارم به کسی که تو قران خودت گفته باعث کماله......خدا.....من 30 سالمه!کی مادر شم؟!کی حس مادر بودن رو درک کنم!؟یعنی لایقش نیستم..خدا...عشق دادی تو وجودم....جواب این قلبم رو تو می خوایی بدی...بیا بده...بیا جوابش رو بده....بیا..خدا بیا.خسته ام از پس صبر کردم...سکوت کردم...خداااااا....داغونم.........خدااااااااا......
    دوباره اوج گرفت:
    -خدا..کی حرف زدم..کی نا شکری کردم..کی!؟بگو؟!کی؟!خسته شدم خدا.....هیچ وقت ناشکری نکردم..هر کاری خواستم بکنم اومدم از خودت پرسیدم تا راه کج نرم....استخاره های یا عالی بود و خوب...حتی وسط هم نمیومد تردید داشته باشم....خدا...ناشکری نکردم...چون ایمانم بهت قوی بودو و هست..اما خدا...به خدایی خودت..به تکی و تنهایی خودت.....خسته ام...به مولا خسته ام...
    اروم تر ادامه دادم:
    -خدا..دیگه هدفی ندارم...هیچی...هیچی..خدا...چرا نمی کشیم و راحتم نمی کنی!؟خدا....خسته ام از این زمین..خسته...بی اندازه خسته...اخ...
    قلبم..تیر کشید...دردی زیاد...
    ***
    -بهار..بهار خانم..نمی خوایی بیدار شی خانم خانماا....نگران کردی همه رو...خانمی...
    هوشیار بودم..اما مثل همیشه دلم نمیخواست چشمام رو باز کنم...اما...باز شد...
    بعد از عادت کردن چشمام به نور اتاق اروم باز نگهش داشتم و رو ارشا گفتم:
    -تو اینجا چی کار می کنی!؟هنوز تو ویلایم!؟
    با لبخند گفت:
    -اره..هنوز تو ویلایی...هیچی..کلی گشتم و پرس و جو کردم تا فهمیدم خانم بنده اینجا یه ویلا واسه موافق تنهاییش داره...گفتم بیام یه سر بزنم و برم..
    پوزخندی از لفظ خانومم روی لبام نقش بست...گفتم:
    -کی رسیدی!؟
    -وقتی پخش زمین بودی پیدات کردم...
    از جام بلند شدم و روی تخت نشستم..در همون حال گفتم:
    -اهان
    ***
    نشستم و ضربه ایی ارروم به قبر زدم...زیر لب شروع کردم به خوند حمد و سوره...واسه...ارش....
    بعد از پایان فاتحه زمزمه کردم:
    -در حدی نیستم ببخشمت..چون به من بدی نکردی..البته که بزرگ ترین بدی ها رو در حق خانواده و عزیز های خودت کردی..اما...خب...از اعماق وجود از خدا و بقیه می خوام ببخشنت..تو با مرگت تاوان خطاهات ور پس داد...ارش...
    -فکر می کرمد از ارش بدت میاد!
    سرم رو بلند کردم و به ارشا که بالا سرم ایستاده بود نگاه کردم...از جام بلند شدم...ظرف حلوا رو که درست کرده بودم رو از بین دستاش بیرون کشیدم...شونه بالا انداختم و شروع کردم به پخش کردن حلوا ها برای فاتحه واسه ارش پخش کنم....
    ***
    بی حوصلگی طاقتم رو تموم کرده دیگه...خسته شدم...تنهام..ارشا که مثل همیشه صبح میره اخر شب میاد...صنمم با اینکه بالا سرمه اما همش با باربد داره عشق و حال میکنه..
    تنها تر از قبل شدم..نبود شرکتم شده قوز و بالا قوز...
    
    اما ارشا..مهربون تر شده...برخورداش بهتر شده اما...نمی دونم..دلنشنیه مهربونی از عشقت ببینی اما هرگز دلنشین نیست قلبش مال تو نباشه..اصلا دلنشین نیست..اصلا...
    نمی دونم چرا ارشا دیگه بحث ازدواج صوری رو پیش نمیکشه...چرا...سرتیپ که برکنار شد..چرا ما هنوز با هم زندگی می کنیم..چرا!؟
    قلبم جواب داد:
    -بهار..اون عشقته...باید خوشحال باشی داری باهاش زیر یه سقف زندگی می کنی..
    مغزم جواب داد:
    -اره بهار عاشق ارشاویره اما ارشاویر چی !؟اون خاطره رو دوست داره..درسته بهار خوشحال از این زندگی اجباری اما ارشا ویر چی؟!در حالی که بهارم اصلا از این وضع راضی نیست..البته ارشاویر هم اصلا خوشحال نیست که از عشقش دوره!؟
    قلبم-اما گاهی ادم باید خودش رو گول بزنه...گاهی باید خودخواه باشه...گاهی باید از واقعیت فرار کرد...
    خودم جواب دادم:
    -من بلد نیستم خودم رو گول زنم...نمی تونم خودخواه باشم وقتی عشقم غمگینه..نمی تونم از واقعیت فرار کنم..من خیلی وقته با واقعیت با ترسام رو به رو می شم...
    قلبم با اشک گفت:
    -پس خودت چی!؟احساساتت!؟قلبت!؟رویاهات که تو خوابات با ارشاویر بافتی!؟اینا چی!؟
    غریدم:
    -فراموش کردی من چند سالمه!؟سی و خورده ای سال...ازم گذشته دیگه به خودم....احساساتم...قلبم و رویاهای پوچ و دخترونه ام اهمیت بدم...گذشته...
    مغرم تایید کرد و قلبم ناله کرد:
    -نه بهار...
    -بهار خانم..خانم خونه نمیایی پیشواز!؟
    از جام بلند شدم..از اتاق خارج شدم و به پیشوار ارشا رفتم..این شده جزئی از عادت های این چند وقته ام...پیشوار رفتن...خسته نباشید گفتن و گرفتن کیف و کتش...
    جلو قرار گرفتم و با لبخندی خسته یی گفتم:
    -سلام..خسته نباشی...
    خندید و کیفش رو دستم داد و گفت:
    -سلام بانو...شما هم از بیکاری خسته نباشی...
    شونه بالا انداختم و گفتم:
    -واقعا خسته ام از بیکاری...بی خیال لباس عوض کن بیا شام..
    ***
    بشقاب رو جلوش گذاشتم و گفتم:
    -بفرمایید غذای مورد علاقت...
    لبخند زد و تشکر کرد..تو این چند وقت متوجه علایقش شدم..شیرینه...یادم باشه حتما به خاطره بگم چیزایی که دوست داره رو...
    سکوت کردم و شروع کردم به خوردن...یهو ازشا گفت:
    -راستی بهار!؟
    نظرم بهش جلب شد:
    -بله!؟
    -گفتی خسته شدی از بیکاری...میخوایی بری دوباره سر کار!؟یه شرکت پیدا میکنیم.البته با سابق کار تو احتمالا خیلی ها خواهانتن....
    سرم رو تکون دادم و همون طور قاشقم رو پر می کردم گفتم:
    -اره..اتفاقا کلی درخواست هم داشتم...ایمیل کردن...
    خندید و گفت:
    -اوهه این که عالیه...چرا قبول نمیکنی...
    لیوان رو به دهانم نزدیک کردم و گفتم:
    -خواستم کمی استراحت کنم اما مثل اینکه من اهل این حرفا نیستم..فردا جواب می دم.....
    
    خندید و گفت:
    -بابا بهار تو خیلی باحالی حتی تحمل استراحت رو هم نداری...
    شونه بالا انداختم و به ادامه غذام رسیدم...
    یهو هم زمان هم گوشی من هم ارشا الارماش به صدا در ارومد...
    سپهبد....سریع جواب دادم:
    -سلام قربان...
    با همون لحن پدرانه و مهربون اما نگران و مظطرب گفت:
    -سلام دخترم...خوبی!؟ارشایر چطوره..
    -ممنون قربان هر دو خوبم...قربان عذر می خوام درست حس میک م نگران هستید!؟
    سپهبد-اره کمی نگرانم...اما چیز انچنان مهمی نیست.....ببین بهار جان...یکی از خلافکارا...همراه با زن و بچه محکوم شد...زن و بچش تو عملیات از بین رفتن البته انچنان بیگناه هم نبودن اما این تبهکار کینه ما رو بع دل گرفته....در به در دنبال منه و داره از زیر دستام شروع میکنه...خواستم بگم هم خودت هم ارشاویر حواستون رو کاملا جمع کنید...
    نگران گفتم:
    -اما قربان چه عملیاتی بوده که شما هم شرکت داشتین!؟
    سپهبد-من فرماندهی عملیات رو به دست داشتم...مهم و محرمانه...
    خندیدم و گفتم:
    -قربان الان غیر مستقیم دارید می گید به تو مربوط نیست فضولی نکن؟؟
    خندیدو گفت:
    -اآ...باریک الله دختر باهوش...افرین دقیقا منظورم همین بود...
    یهو با جدیت سپهبدیش ادامه داد:
    -خلاصه سرگرد...مراقب باش..اگه اتفاقی سر تو و سرهنگ که هر دو جزء بهترینام هستید بیاد من خودم خفت میکنم...متوحه ایی سرگرد...
    تک خنده ایی زدم و گفتم:
    -بله قربان...حتما...
    سپهبد-خیلی خب من کار دارم...بازم تاکید می کنم مراقب خودتون باش...
    -چشم قربان موفق باشید...
    سهپبد-شب خوش..
    -شب بخیر...
    تلفن رو قطع کردم..هم زمان ارشا هم تماس رو قطع کرد...
    دوباره شروع کردم به خوردن اما یهو هم زمان با هم گفتیم:
    من-سپهبد بود..
    ارشا-از طرف سپهبد بود...
    تا تعجب به هم نگاه کردیم...
    یهو ارشا گفت:
    -خود سپهبد بهت زنگ زد!؟
    فقط سر تکون دادم.....
    گفت:
    -چی به تو گفت!؟
    منم پرسیدم:
    -چی به تو گفت!؟
    سر تق گفت:
    -تو اول بگو....
    ابرو بالا انداختم و گفتم:
    -نچ..بگو....
    ارشا-بگو دیگه...
    -نمیگم تا تو نگی...
    الکی داشتیم تقس بازی واسه هم در می اوردیم...یهو با خودم فکرکردم..من 30 و خورده سالمه...قیافه ام به یه زن 40 ساله می خوره...ارشا هم 40 سالشه...بعد مثل بچه ها دوساله داریم بحث میکنیم...
    پوفی کردم و گفتم:
    -گفت مراقب خودمون باشیم....
    

    همه گفت و گوم رو با سپهبد برای شرح دادم...اهانی گفت و دوباره به غذا خوردنش ادامه داد...
    بی هوا گفتم:
    -سرتیپ برکنار شده...معلوم شد اون درخواست ازدواج صوری از روی اذار رسوندن به من بوده و زیاد از من خوشش نمیومد و بی دلیل...پس.....چرا...
    تردید داشتم..مغزم عشقم رو قبول داشت اما واقعیت رو میخواست اما قلبم تیر میکشید:
    -چرا..ما....هنوز.....به ..هم...محرمیم!؟
    سرم رو پایین انداختم...صدای بهت زده اش رو شنیدم:
    -خسته شدی از این زندگی؟!از زندگی کردن با من!؟
    همین جمله بهت زده اش کافی بود تا مثل اتش فشانی فوران کنم...با خشم گفتم:
    -مشکل اینجاست..دقیقا همینجا..من این زندگی رو میخوام..من مثل بقیه دختر ها ارزوهایی دارم...مثل مادر شدن...اما...اما...این زندگی...این خونه...
    نسیم شد طوفان فریادم و اروم گفتم:
    -مال من نیست...
    از جام بلند شدم به سمت اتاقم دویدم...دیگه خسته شدم.......از این مستقل بودن.......خسته شدم از این عاقل بودن..خسته شدم از پس گوش دادم به حرف مغزم...خسته شدم اما نمی تونم هم پسش بزنم..نمیتونم...
    ارشا پشت سرم دوید...در رو بستم روی تخت نشستم..اما پشت سرم ارشا در رو باز کرد و رو به روم ایستاد...
    تو نگاهش چیزی موج می زد که درکش نمی کردم....منگ بودم و هیچی نفمهمیدم...تو صورتم فریاد زد:
    -چرا!؟چرا نمی خوایی این زندگی مال تو باشه!؟چرا نمیخوایی به این تنهایی پایان بدی!؟چرا نمیخوایی خوشبختی رو به دوتامون هدیه بدیم!؟چرا بهار؟!چرا!؟
    بلند تر از خودش از قعر وجودم فریاد زدم:
    -جون...این زندگی من نیست..این زندگی..این خونه مال کسی که تو قلب تو وجود داره..مال خاطره اس نه من...
    بسته شد..دهنش واقعا بسته شد...تکیه اش رو از در برداشت و به سالن رفت...
    بغضم دوباره تو وجودم ریشه دوونده بود و با تمام سعی تلاش دلم می خواست بشکنمش..اما فکر کنم اون ده سال این بغض لعنتی رو هم به سنگ تبدیل کرده که نمی شکنه....
    دلم میخواست به یکی تکیه کنم...به مرد واقعی کسی عاشقشم تکیه گاهم باشه اما با این رفتن...با این سکوت زد تو دهن تمام رویاهام..تمام احساس و علاقه ام...که چی!؟که اره تو راست میگی...من..خاطره رو دوست دارم...
    چند دقیقه بعد از اروم شدن نصبیم از اتاق خارج شدم به نیت تمیز کردن اشپزخونه..یه راس بی توجه به ارشاویر به سمت اشپزخونه رفتم و شروع کردم به جمع و جور کردن وسایل ها...
    نمیدونم چرا..اما خاطره ایی وحشتناک تو یرم نقش بست والبته صدایی دردناک...
    ((-یادت که نرفته من بهار خان ام...
    کریهه خندید و گفت:
    -نه...همین بهار خانت من رو جذب کرده..بشمر...
    -یک
    -دو
    -سه
    -چهار))
    همون جا روی زمین نشستم و سرم رو محکم بین دستام فشار دادم...دلم نمیخواست...نمی خواسم به یاد بیارم درد رو...چون حتی وقتی هم جلو چشمام نقش می بست درد تک تک شلاق هایی که خوردم رو...سوزششون رو دوباره از سر میگیرن...
    ***
    با تمسخر گفتم:
    -هه...شوهر..خیلی مسخره بود ارشا..خیلی...

    
    دستم رو به صورت تهدید جلو بردم و گفتم:
    -نه من زن تو ام نه تو شوهرمن..تمام این معامله ها صوری بود و اون مردک احمق برنامه زیریش کرده بود....در اولین فرصت بعد از اماده کردن خانواده هامون ما از هم طلاق میگیرم...دیگه ازاد میشیم...تو به خاطرت میرسی و من به عشق و حال و ازادی خودم....
    شترق....حتی سنگین تر از ضربه های کریم...سنگین تر و درد اورتر اما نه واسه گونه ام....واسه قلبم که نشونه گرفته شده...با بی رحمی....
    سیلی ای که زد تازه من رو به خودم اورد...من داشتم چی کار میکردم..
    یه اهی غلظ کشیدم...از اعماق وجود پر دردم...از اشپزخونه بیرون زدم...شال و شنلم رو از روی چوب لباسی برداشتم...برای جلو گیری از شروع چنگی دوباره لازم بود...برای اروم گرفتن مغز بیتاب و متورم لازم بود..برای ساکت شدن و منضم تپیدن قلب احمقم لازم بود.....لازم...
    در خونه رو باز کردم...صدای ارومش رو شنیدم:
    -کسی رو دوست داری که داری میچنگی برای فرار از این زندگی؟!
    نمیدونم چرا؟!نمی دونم..واقعا نمی دونم...اما برای اولین بار بعد از چند وقت حرف قلبم رو گوش دادم و با بی حالی گفتم:
    -اره...یکی رو دوست دارم...اونم تویی....من تو رو دوست دارم و تو کس دیگه رو..من یاد گرفتم بجنگم در برار ناحق اما تو..اما این چنگ....تو حقته با عشقت باشی...دارم میجنگم برای فرار از این زندگی تا تو به زندگیت برسی...
    در رو با شتاب بستم...
    ***
    از خونه بیرون زدم به قصد خونه صنم اما با یاداوری ساعت و صنم که خسته از داشنگاه و بعد از اون احتمالا کمی ول کردی با باربد برگشته راهم رو به سمت پارکینگ عوض کردم..بیچاره گ*ن*ا*ه داره این موقع شب با این قیافه برم سراقش...
    دزدگیر رو زدم و سوار شدم...پوفی کردم و سرم رو روی فرمون کوبیدم..سرم رو بلند کردم و به حرص کوبیدم به پشتی صندلی...
    خیلی خیلی سریع...نمی دونم طناب بود...کمربند بود نمی دونم چی از پشت دور گردنم حلقه شد و هی فشار می داد....تقلا میکردم که خودم رو از دست اون فرد پشت سری نجات بدم اما اون انگار مصر بود حتما من ور الان خفه کنه..با ناخون های تازه بلند شده ام خنج می زدم روی دستاش و صورتش بلکه ازاد شم اما محکم فشار میداد و حتی صداش هم در نمیومد..
    ناخوداگاه با خودم و خدای خودم گفتم:
    -خدا یعنی میشه چشمام بسته شه و دیگه باز نشه!؟
    و داشت میشد..دیگه واقعا چشمام داشت بسته می شد که در لحظه اخر دیدم ارشا از اتاقک اسانسور بیرون اومد...لبخندی رو لبم نقش بست و با خودم گفتم:
    -خدافظ ارشا داری از دستم خلاص میشی...مراقب خودت باش..همین
    تاریکی مطلقی که شاید خیلی لذت بخش بود...
    ***
    نفس نفس های عمیقم باعث میشد زیر فشار سلط سلط ابی که پشت سر هم روی سرم ریخته میشد نفس کم نیارم..
    بالاخره خسته شدن...یعنی نه...فروزان فرد دستور داد کافی..جلو اومدو محکم پنچولش رو بین موهام کشید و سر خم شده به سمت جلو ام رو به سمت عقب خم کرد....به خاطر نفس های پی در پی ام حتی درد وحشت ناک سرم رو هم متوجه نشدم...


    موهام رو درناک کشیدو سرم رو مقابل صورت خودش قرار داد...
    فروزان فر-نمیخوایی حرف بزنی نه!؟چی بهت میرسه از این سکوت...جز درد و رنج...هان!؟
    پوزخندی تمسخر امیزی رو لبام نقش بست...اتیش گرفت..اما خودش رو کنترل کرد...خو نمیخواست خسته بشه دیگه...حق داشت..احمق...زیر لب با ارامش گفتم:
    -به کاهدون زدی...از من هیچیی بهت نمرسه که بتونی استفاده کنی...
    از حرص سرم رو رها کرد و مشت محکمی تو شکمم زد...
    با حرص غورید:
    -نشونت میدم...
    از اتاق خارج شد...
    سه روزه الان اینجام...اون شب بعد ازاینکه ارشا رو دیدم بی هوش شدم...وقتی به هوش اومدم خودم رو روی صندلیی بدشکل محکم بسته دیدم به قدری محکم که حتی به زور نفس میکشم..و تو یه انباری..شاید هم یه خونه مخروبه ...فقط من...که روی این صندلی بسته شده بودم و به تخت ک در اتنهای اتاق سمت چپم قرار داشت...
    سرم رو پایین انداختم...همون لحظه در اتاقی که توش بودم تاز شد...
    به خودم زحمت بلند کردن سرم رو ندادم....تا حدی هم جونش رو نداشتم...از صدا ها فهمیدم چند یکیش رو دارن میکشن...داخل...بعد از اون صدایی زیبا که با تهدید حرف می زد گوشم ور نوازش کرد:
    -لعنتی....ولم کن...اووووم...
    صدای فحش ها و بد و بیراه ها و تقلا های ارشا...به ثانیه هم نرسید از جا پریدم اما سعی کردم خودم و کنترل کنم...که سرم رو بلند نکنم...هم از اینکه قیافه ام رو ببینه می ترسیدم هم اینکه اینا فکری پیش خودشون بکنن...هم بعد از اون اعتراف دلم نمیخواست نگاه تمسخر امیزش رو ببینم..
    هم دلم نمیخواست بفهمن ارشاویر پلیسه....اگه عکس العمل نشون بدم شاید از ارشاویر برای حرف کشیدن از من استفاده کن...که واقعا تحمل این یکی رو ندارم...
    با چشمای بسته..سر فرو افتاده و موهام ک خیس دورم رو گرفته التماس خدا رو کردم که بلایی سر ارشاویر نیارن...
    از سمت راستم صدایی پرتکردنش رو روی زمین شنیدم و بعد از اون خروج اون چنتا ادم از اتاق...
    اما...صدای قدمی که جلو میومد باعث شد چشمام رو باز کنم و از گوشه چشم ببینم که فروزان فرد داره به من نزدیک میشه....
    رو به روم قرار گرفت و گفت:
    -حالا چی؟!هنوزم به کاهدون زدم...
    همراه با قدم های فروزان نگاهم به سمت ارشا که دست و پا بسته گوشه اتاق افتاده بود و با گرانی من ور نگاه می کرد رفت...
    فروزان یقه ارشا رو گرفت و بلندش کرد...دو سیلی محکم به دو طرف صورت ارشا دز که بیشتر ازاینکه ارشا رو اذیت کنه قدم روی قلب مچاله شده ام گذاشت....
    با اینکه ارشا خم به ابرو نیاور اما گونه های من متور شد و اتیش گرفت از اون سیلی...
    سعی کردم خشک و جدس و البته سرد نگاه کنم..دلم نمیخواست اسیب ببینه..نه اصلا....هم زمان با سیلی دوم پوزخندی پرصدا زدم که فروزان و البته ارشا نظرشون به من جلب شد..سعی کردم نگاهم رو از حجوم به سمت ارشا منع کنم و به سختی با تمسخر به فروزان فرد زل زدم...
    فروزان با حرص به سمتم اومد و گفت:
    -این اقا پلیسه از همه چی خبر داره نه!؟
    خندیدم...از حرفش بلند و طولانی خندیدم که از حرص غورید:
    -چه مرگته...
    با خنده گفتم:
    -بابا تو یکی که دیگه خیلی احمقی...پلیس کجا..اخه به این بچه سوسول میاد پلیس باشه...این جوجه نفوذی وارد ستاد شد که خیلی زودم از روی بیعرضگی دستگیرش کردیم...برای زنده موندن از ترس به ما کمک کرد....در همین حد..حالا اگه اطلاعات ارش به دردت میخوره رو میتونه بده..هااا...
    دوباره خندیدم و سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم:
    -خیلی احمقی...خیلی

  
    از حرص جلو اومد و چند تا ظربه پشت سر هم با مشت به شکمم کوبید...هم درد زیادی داشت هم اینکه مایع بد طعمی که خون بود به سمت دهنم حجوم اورد اما لجوجانه سعی در پس زنش داشتم..حداقل جلوی این احمق نمیخواستم ضعف نشون بدم..
    از حرصش که ظربه های بی جواب مونده به سمت ارشا رفت..یه لگد هم تو پهلوی اون کوبید و از اتاق بیرون رفت...صدای چرخش کلید نشون از رفتنش رو می داد...
    منتظر بودم در رو کامل ببنده تا دهنم رو از خون های بد طعم خالی کنم...علاقه ایی هم به قورت دادن و خوردنشون نداشتم...
    صدای عق و سرفه هام با صدای ارشا قاطی شد:
    -بهار خوبی!؟بهار...
    نفس عمیقی کشیدم که ضعف شدیدی رو حس کردم...تو این سه روز فقط یه کیک نصبه و البته گندیده به زور به خوردم داده بودن...دوباره صدای ارشا ور شنیدم:
    -بهار این حرفا چی بود!؟
    با صدای ضعیف و گرفته ایی گفتم:
    -مجبور.....شدم....اگه نه...تو... فقط کتک هاشون رو میخوردی...
    اروم سرم رو بلند کردم و زل زدم تو چشمای نگرانش...وقتی نگاهش به قیافه و ظاهرم افتاد چشام کشاد و شد و زیر لب با ناباوری گفت:
    -بهار..چه بلایی سرت اوردن...چرا؟!
    قیافه ام رو خودمم نمیتونستم تحمل کنم چه برسه به ارشا...به خاطر کشیدن متعدد موهام از سرم خون روی صورتم ریخند بود..گونه هام احتمالا قرمز شاید هم کبود شده...خیلی درد میکرد اخه...و اینکه دور دهن و لبم هم باید خونی میبود..خون هایی که بالا اوردم...
    خنده ای کردم و گفتم:
    -حرف میخواد ازم بکشه..برخلاف گفته سپهبد اون دنبال یه سری اطلاعاتِ....
    با خشم غرید:
    -د..یو...ث احمق.....ببین چه بلاییی سر صورتش اورده...اصلا مگه تو از چیزی خبر داری و اطلاعاتی داری که اینجایی و این بلا ها داره سرت میاد!؟
    سرم رو تکون دادم و تیکه تیکه گفتم:
    -اره..خیلی..چند وقت پیش داخل یه سری از پرونده های سپهبد فضولی کردم...مثل اینکه دوربین اونجا رو هک کردن و متوجه این موضوع شدن..البته با مطالعه اون سه صفحه که از شانس قشنگ من اطلاعات اصلی و مهم بوده اونام گفتن خوبه این زنه و عرضه مقاومت نداره..همین رو گیر میاریم و اطلاعات رو به دست میاریم...بعدم میکشیمش....احمق ها..نمی دونن با کی طرفن....
    سرش رو تکون داد و گفت:
    -حالا واسه چی اون حرفا رو بهش زدی!؟
    نگام رو به سمت چپ انداختم..می خواستم اعتراف کنم...دوست نداشتم شکست رو برای بار چندم تو نگاهم ببینه...سعی کردم بی خیال شونه بالا بندازم..در همون حال که نگام رو روی تخت سمت چپم میگردوندم گفتم:
    -خب..نمیخواستم بدونه برام مهمی...و اینکه پلیسی...اینطوری حداقل به تو اسیبی نمرسه..
    اخماش رو کشید تو هم و گفت:
    -چی داری می گی بهار..من مردم...من تحملم از تو خیلی بیشتره...
    بی حواس گفتم:
    -اره تحمل بیشتر..درسته ناله نمیکنی...از درد فریاد نمی زنی..اما هر درد رو که بخوان به تو تحمیل کنن روح من رو میسوزه...حتی از بلاهایی که اینا میخوان سرم بیارن..خیلی بیشتر...
    
    غیر مستقیم داشتم میگفتم دوست دارم..نمیخواد درد کشیدنت رو ببینم...سرم رو به سمتش برگردوندم...نگام رو دوختم بهش..متعجب بهم زل زد..با بهت تیکه تیکه گفت:
    -بهار...تو..من رو.....دوست....من..تو رو......دوست.....
    یهو حرفش رو قطع کرد و گفت:
    -اینطوری نابود میشی...
    نذاشتم ادامه بده بین حرفش پریدم و اروم گفتم:
    -طور دیگه هم باشه نابود میشم...دیگه خسته ام از زندگی ارشا..خسته....تو بمون و زندگی کن..شاید جای من شاید هم.....حداقل تو به عشقت میرسی..خوش به حال خاطره...
    سریع گفت:
    -نه بهار...نه من خاطره رو دوست دارم نه اون..فقط سعی داشتیم تو رو ازار بدیم...
    لبخندی زدم که از دردش صورتم جمع شد اما بی توجه گفتم:
    -خوبه..برو به خاطره تبریک بگو..موفق شد...تبریک...
    کلافه گفت:
    -بهار....من..دوست ....
    بین حرفش پریدم و با حال زاری گفتم:
    -نه..نگو..ارشاویر..خواهش می کنم نگو....نمیخوام...حسرت که زیاد دارم..حداقل نزار با حسرت اینکه حس نکردم این علاقه رو بمیر....نگو....
    ارشا گفت:
    - بهار...حرف بزن...بزار حداقل سرگرم من شن تا بچه ها برسن...من طعمه بودم...تا به تو برسن و بتونیم پیدات کنیم...
    با حرص غریدم و گفتم:
    -همیشه از ایین روش کار متنفرم بودم...طعمه شدن..ابلحانه اس...خیلی زیاد...
    با حال زار گفت:
    -یهار..چرا انقدر نا امیدی و ناامیدانه حرف میزنی!؟بس کن....همه نگرانتن..حتی عمو وحید...
    نفسم رو پرت کردم بیرون و گفتم:
    -خسته شدم ارشا..خسته..میفهمی...دیگه نمیخوام..خدایا...بفرستم جهنم ولی دیکه نمیخوام زندگی کنم..نمیخوام...
    ارشا-بهار...ذره ایی اعتراف و وجود من برات ارزشی نداره...من بودن تو...رو...
    به زور گفتم:
    -نگو..خواهش می کنم..نگو خواهش می کنم...هوایی نکن و بعد بی هوا بزارم..
    ارشا-بهار این هوایی کردن نیست..این امید به زندگی..به امید به عشقی که...
    -ارشا..تو رو به جون ارام و ارتام....تو رو به روح شهاب و امیر...تو رو به علی...هیچی نگو..نه این حرفا رو به من...نه حرفی به فروزان فر...
    ارشا-قسم الکی نده.. همه اینا برام عزیزن اما نه..تو مهم تری...من..دو...
    بلند گفتم:
    -مرگ من....
    ناباور نگام کردم و اسمم رو صدا زد....اروم ترگفتم:
    -اگه به ادعا و گفته خودت برات...ارزش دارم..بس حرف نزن...داغون تر از اینی که هستم نکنم..خواهش میکنم...
    همون لحظه کلید تو در چرخید با هول رو به ارشا گفتم:
    -هیچی نگو..هر حرفی که زد خودم جوابش رو میدم..تو هیچی نگو و بیشتر خودت ور به گیچی بزن..نزار حس کنه برات مهمم...

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 437
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,277
  • بازدید ماه : 14,235
  • بازدید سال : 141,338
  • بازدید کلی : 11,638,478