close
مجتمع فنی تهران
رمان تاوان شکستنم قسمت هشتم (آخر)
loading...

رمان فا

   در اتاق باز شد...باز که نه...کوبیده شد به دیوار...زیر لب از حرص وحشی گفتم...فروزان وارد شد..    حس فوق خوبی داشتم..یه چیزی بالا تر و بهتر از خوب...خیلی بهتر..ارشاویر..دوستم داشت..با خاطره هیچ رابطه ایی نداشته و فقط برای من اون کارا رو می کرد..حس خوبی بود..خیلی خوب...   …

رمان تاوان شکستنم قسمت هشتم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 515 یکشنبه 23 آبان 1395 : 15:19 نظرات ()

   در اتاق باز شد...باز که نه...کوبیده شد به دیوار...زیر لب از حرص وحشی گفتم...فروزان وارد شد..
    حس فوق خوبی داشتم..یه چیزی بالا تر و بهتر از خوب...خیلی بهتر..ارشاویر..دوستم داشت..با خاطره هیچ رابطه ایی نداشته و فقط برای من اون کارا رو می کرد..حس خوبی بود..خیلی خوب...
    خیلی معرکه و شیرین اما با مشتی که فروزان به شکمم بعد از اون به صورتم کوبید تمام اون حسهای خوب دود شد رفت هوا...
    فروزان ضربه های پشت سر هم و دردناک میزد ومن زل زده بودم به ارشا که هر لحظه داشت قرمز تر میشد...
    درد داشت...شکمم...صورتم..درد داشت..مخصوصا اینکه جدیدا زیر دلم درد های زیادی داشت و این نا هم بدترش میکرد...موجی از درد رو زیر دلم احساس میکردم..................................



 
    صورتم جمع شد اما ناله نکردم..از درد داشتم جون می دادم اما به خاطر ارشا هم که شده ناله نکردم..نمی خواستم اسیب ببینه...نمیمیخوام با شنیدم ناله ام از کوره در بره و اسیب ببینه..نمیخوام..
    نه..ارشا نه..خودم اینجام...نمیزارم اتفاقی برای همه زندگیم بیوفته...
    فروزان از من دست کشید و به سمت ارشا رفت..لگد اول روبه شکمش بعدی ها رو به هرجایی که دم دستش میرسید...
    با ضعف گفتم:
    -احمق جان...فقط داری انرژی الکی حدر میدی...هیچی حداقل از اون به تو نمی ماسه...
    نعرهایی کشید و چرخید و مشتش رو به به سمت چپ صورتم نشوند...از پرتاب و نیروی زیاد مشت سرم به سمت لبه صندلی پرت شد و دقیقا شقیقه ام پاره شد و خون فوران کرد...اما بازم از دردش ناله نکردم..پلکام رو از درد محکم روی هم فشار دادم...
    فروزان فرد دوبارو از اتاق بیورن رفت و در رو فقل کرد...ارشا خودش رو روی زمین کشید و به سمت من اومد..جلوی پام قرار گرفت و سرش روی زانوم گذاشت....رد اشکی رو روی گونه اش احساس کردم...چشماش رو باز کرد..چشمای زیبا و رنگ شبش وشیشه ایش اشک الود شده بود..
    ناباور گفتم:
    -ارشا...ارشاویر...سرهنگ ارشاویر شفیعی...اشک..
    ناخور اگاه تو چشمام اشک حلقه زد...اولین قطره اشک من چکید روی گونه های ارشا..
    با درد گفتم:
    -درد اورده ارشا...این زخمی که تو داری به قلبم میزنی درد اورد تر از این پارگی شقیقه امه..خیلی بیشتر...اذیتم نکن انقدر...خواهش می کنم...حتی درد اورد تر از اون سیلی که از بابا..باربد و خودت خوردمه...اذیتم نکن..خواهش می کنم...
    سرش رو روی زانو گذاشت و گفت:
    -به روم بیار بهار...به روم بیار تمام اون بدی ها رو..به روم بیار تمام اون خوبی ها و صبرت ور تا شاید کمی عذاب وجدانم کم شه..به روم بیار تهمت ها...سیلی های و اسیب هایی که بههت رسوندم تا شاید کمی دلم اروم بگیره...شاید...
    چشمام رو روی هم گذاشتم تا نبینم نگاه شرمنده و پشیمونش رو ...دلم میشکست...بدم میشکست..از این پشیمونی..مرد من همیشه باید تو اوج باشه...
    ناخورد اگاه گفتم:
    -ارشا همیشه باید تو اوج باشه..نه اینطوری....نه شرمنده..نه پشیمون...
    دهن باز کرد حرفی بزنه که در اتاق با ضرب بازشد و فروزان با پوزخند وارد شد...

    

    خندید و با مسخرگی گفت:
    -اوه اوه اوه..ببخشید وسط عشق و حال عاشقانتون مزاحم شدم...
    خنده در کسری از ثانیه جاش رو به نیشخند زشت و بد ترکیبی داد:
    -بهار تو درست میگی...دارم تقلای الکی می کنم....نه خودت حرف میزنی نه میزاری این اق پسر حرف بزنه...اون ببخشید جناب سرهنگ ارشاویر شفیعی حرفی بزنه...
    به سمت ارشاویر رفت و با لحن وحشتناکی گفت:
    -حالا معلوم میشه این ارشا خان با غیرت چی کار می تونه بکنه...
    داد زد:
    -هی بیاید تو...
    چهار نفر هم زمان وارد اتاق شدن..دونفرشون من رو از روی صندلی باز کردن به سمت فروزان یعنی جلو پاهاش پرت کردن..دو نفر دیگه ارشا رو هم محکم با زنجیر بستن به میله ایی که اونجا بود...
    برگشتم سمت ارشا که در حال تقلا بود اما چشمش به من بود لب زدم:
    - هیچ وقت بدکاره نبودم..هیچ وقت...
    فروزان بازوم هام رو گرفت و رو به پشت بلندم کردم..به طوری که از پشت کامل تو بغلش بودم..به سمت تخت قدم برداشت..تازه دوزاریم افتاد منظورش از غیرت و این کارا چی بود...
    شروع کردم به تقلا کردن...هر کاری و تلاشی که از دستم بر میومد انجا میدادم..ارشا هم اونجا وقتی به نیت این پی برد شروع کرد به تقلا کردن و بد و بیراه گفتن به فروزان فر...کلافه از تقلا های من دستم رو ازاد کردن و کمرم رو محکم و گرفت و فشار داد...درد داشت....خیلی زیاد...انگار داشتم با قمه کمر رو از وسط نصب میکردن...
    از دست ازادم استفاده کردم و با ارنجم ظربه محکمی یه شکمش زدم...نعره ایی از درد کشید و پرتم کرد روی زمین...شروع کرد به مشت و لگد زدن...
    این مشت و گلد های رو به جون می خریدم اما پام به اون تخت نرسه..نمیخوام..نمیخوام..من ده سال تلاش کردم..من ده سال تو اوج بودم که هیچ وقت پام به چنین مگان هایی با نشه اما..الان..نه...
    کمی بعد دست از مشت و لگد زدن برداشت و ایدفعه با موهام بلندم کرد....دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و به سمت تخت هلم داد....با ضرب پرتم کرد روی تخت...
    ارشا فقط فحش می داد و داد و فریاد راه انداخته بود...
    بی توجه به اشکام زیر تن و بدن غول مانند فروزان تقلا میکردم...موهام رو به دستاش گرفت و لگد محکمی زیر دلم زد که دیگه واقعا نتونستم تحمل کنم و جیغ بلدی کشیدم...اشکام تند و تند پشت سر هم میومد..با هم کورس گذاشته بودن و سعی در سبقت گرفتن از همدیگه رو داشتن...
    مثل وحشی ها به تن و بدن و لباس هام چنگ میزد و موهام رو میکشید..بلند ناله کردم:
    -خــــــــــــــــــــداااااااااااااااااااااااااااا.........
    صدام تو گلو خفه شد....چندشم شد...تقلا هام زیر اون غول بیابونی فایده ایی نداشت و فقط انرژی هدر دادن بود..اما نه...ناله کنان با خودم و خدای خودم گفتم:
    -خدایا فقط بکشم...فقط..
    ناخود اگاه تمام امام ها و رو قسم می دادم که راحتم کننن...دیگه واقعا تحمل این یکی رو ندارم..چند سال تهمتش ور تمل کردم اما خودش رو نه..دیگه نه....خواهش می کنم...تحملش رو ندارم...
    بالاخره بعد از چند دقیه راه دهنم باز شد ...دست از سر صورتم برداشتم و افتاد به جون پایین گردنم...

  
    دستام رو روی سینه اش قرار دادم وبا ته مونده نیرو و انرژی که داشتم فشار دادم تا از من دور بشه و تن و بدنم رو بیشتر از این نجس نکنه...
    نمی دونم چقدر تقلا کردم اون سگ صفت تا کجا پیشرفت اما....
    تمام بدنم تیر کشید....تیر و دردی وحشتناک که از سرم شروع شد و تو تمام بدنم پخش شد...جیغی از سر درد و رنج کشیدم که حتی حس کردم دیوار ها هم لرزید...اما فروزان همچنان به کار های خودش ادامه داد...بدنم خشک شد..در کسری از ثانیه بدنم خشک شد و سرم تیر کشید....دستام که روی سینه های فروزان بود شروع کرد به لرزیدن..تمام تن و بدنم خشک و سخت و سنگ شده بود...خودم سردی رو روی سطح بدنم حس می کردم...
    نمیدونم چرا..نمی دونم از کجا ناخود اگاه زیر لب شروع کردم به گفتن:
    -اشهد ان لا اله الا الله
    گردن خشک شده ام رو چرخوندم سمت ارشا...که مات من شده...زل زده بود به صورتم..دیگه تقلا نمیکرد و فحش نمی داد...ناباور زل زده بود به من...خشک زل زدم به صورت بهت زده اش...
    -اشهد ان محمدا رسول الله
    با بهت و صدای ضعیفی که بد تو گوش من بلند بود گفت:
    -بهار..نه..دووم بیار..الان تموم میشه...دووم بیار...نه...
    اما من ادامه دادم:
    -اشهد ان علیا ولی الله.....
    ارشا-بهار...نه..تو رو خدا..تو رو روح شهاب..تو رو روح امیر..بهار...
    با پایان اشهدینم لب زدم:
    -ارشا دوست دارم.....
    تاریکی مطلق...تموم شد..خدایا تموم شد...
    ***
    *ارشاویر*
    از ته دل فریاد زدم:
    - بهار...نه..تو رو خدا..تو رو روح شهاب..تو رو روح امیر..بهار......
    اما اون اروم لب زد:
    -ارشا دوست دارم...
    گردنش ول شد و سرش محکم به تخت پرتاب شد...چشماش باز بود و زل زده بود به من....سردِ سرد...نه اشک ازش میریخت نه حرکت میکرد...اشکاش روی گونه اش خشک شده بود...پلک نمیزد...
    همون لحظه بود که یهو فروزان از روی بهار بلند شد....نفهمیدم چی شد اما با ترس..سریع لباساش رو تنش کرد و از اتاق بیرون زد...حواس پرت و بدون توجه به من..
    نمی دونستم که اتفاقی افتاد..انگار نمی فهمیدم و فقط بهار رو می دیدم..
    کسی تو مغزم فریادی زد وادارم کرد ازجام بلند شم...از جام بلند شدم و محکم عضلاتم رو به زنجیر دور بازو هام فشار دادم و صلواتی فرستادم و بلند گفتم:
    -یاعلی..........
    در کمال ناباوری زنجیر پاره شد....بلند گفتم:
    -نوکرتم امیر المومنین...
    به سمت تختی که بهارم بی جون روش افتاده بود دویدم..نبضش رو گرفتم...ضعیف میزد..تن و بدنش رو به سردی میرفت...درست حدس زده بودم..سکته....مغزی...
    برای اولین باز تو تمام زندگیم ارزو کردم کاش دکتر نبود و تو خیال خامی باقی میموندم که فقط از ترس غش کرده....
    روی دستم بلندش کردم و ملافه ایی که کنارش افتاده بود رو روی انداختم..عقب گرد کردم تا از اتاق لعنتی خارج بشم که در با ضرب و لگد باز شد...
    باربد با اسلحه و بعد از اون رضا خودشون رو داخل انداختن...
    باربد با دیدن من با ترس جلو اومد و زل زد به جسم قوی در عین حال ظریفی که روی دستام بود..با ترس و لرز زمزمه کرد:
    -چه بلایی سرش اومده ارشا!؟
    بی توجه به باربد به سمت در دویدم..رشته ام مغر و عصاب نبود اما می دونستم باید زود تر به بیمارستان برسونمش و زود تر بهش رسیدگی بشه...
    دویدم به سمت بیرون..رضا و باربد هم دنبالم دویدن و باربد با فریاد گفت:
    -چه بلایی سرخواهرم اومده!؟
    با بهت..اروم..ناباور زمزمه کردم..که شک داشتم شنیده یا نه:
    -سکته مغزی....
    سرعتم رو بیشتر کردم...وزن بهار مثل پرکاهی بود برام.دیگه صدای دویدنی پشت سرم نمیشنیدم..از اون خونهه بیرون زدم...اطراف پر از مامور بود...داشتن افرادی که دستگیر کرده بودن رو به ون ها سوار می کردن...سپهبد با دیدن من به سمت و دوید و گفت:
    -ارشا چی شده!؟سالمی؟!
    اما من بی توجه اطراف رو زیر و رو میکردم تا امبولانس ور پیدا کنم اما نبود که نبود...فریاد زدم:
    -پس این امبولانس کجاست!؟داره از دست میره...
    جمله اخر رو با لرزش گفتم..همون لحظه سربازی دوید جلو و رو به سپهبد احترام گذاشت و گفت:
    -قربان امبولانس بیرون..اماده اس..
    حرفش تموم نشده بود که به سمتی که ارشاره زده بود دویدم...وقتی امبولانس رو دیدم انگار بهم دنیا رو داده باشن..
    -خدایا...شکرت....نوکرتم..
    ***
    دکتر-جناب سرهنگ سکته مغزی کردن....هرچه سریع تر باید عمل شن...همکارا دارن کارا رو انجام میدن...بهتره شما هم به خودتون مسلط باشین و تسلط ما رو بهم نزنید...
    عصبی یغه دکتره رو گرفتم و غریدم:
    -بلایی سر اون دختر که رو اون تخت تو اون اتاق خوابیده بیاد..این بیمارستان رو روی سر تو و اون همکارات خراب میکنم...روشنه!؟
    روشنه رو با فریاد گفتم که فقط با ترس سرش رو تکون داد....رهاش کردم...سریع دمش رو روی کولش گذاشت و رفت....
    کلافه قدم میزدم...عصی مشتی تو دوبار کوبیدم..بغض بدی تو گلوم گیرکرده بود...
    داشتم داغون می شدم..
    دستی روی شونه ام قرار کرفت...سپهبد بود...پشت سرش هم باربد با چشمایی قرمز و رضا غمگین...
    نمی دونم چرا...نمی دونم...اما یهو تو اغوش سپهبد فرو رفتم....اجازه دادم ناله هام بیروم باید و بغض مردونه ام بشکه....با بغض و هق هق گفتم:
    -اونی که روی اون تخت داره جون میده..همون..همون دختر قویه که از درد حتی خم به ابرو نمیاورد....از درد ناله هم نمیکرد...الان..الان رو اون تخته...زیر تیغ...سکته مغزی...تو سن 30 سالگی...سپهبد....بهارم....عمرم داره از دست میره........
    اروم به پشتم ضربه میزد...صلواتی فرستاد و گفت:
    -به امید خدا هنوزم مثل قبل قوی و محکمه...به این زودیاا این دختری که من دیدم کمر خم نمیکنه...
    بعد از کمی حرف و نصیحت عذرخواهی کرد و من و باربد و رضا رو تنها گذاشت...باربد سرش رو به دیوار تکیه داد و ناله کرد:
    -یعنی بر میگرده!؟یعنی بازم می تونم اون نگاه سردش رو ببینم!؟بهم چشم غرنه بره که انقدر صنم رو اذیت نکن...
    از عجز و ناله های باربد که رضا سعی در خاموش کردنش داشت دوباره هق هقم اوج گرفت و اشکام پشت سر هم بیرون میرخت...دیگه غرور مهم نبود..دیگه هیچی مهم نبود..دیگه برام مهم نبود که من سرهنگ شفیعی ام..مهم نبود اگه یکی از افرادم ببینه دیگه روم حساب نیمی کنه.....الان فقط اون مهم بود....فقط اون دختری که الان روی اون تخت داشت با مرگ دست وپنچه نرم میکرد واسم مهم بود..فقط همون....
    چند ساعت واسم هزاران سال گذشت...داشتم پشت در جون می دادم...باربد و رضا هم کم از من نداشتن...باربد که فقط اشک میریخت و هق هقش داغ دلم رو تازه میکرد رضا هم با حال داغون سعی داشت مادوتا رو اروم کنه که اخرش خودش هم دووم نیاورد و با هق هق به سمت حیاط دوید...
    چطور یه دختر تونسته اشک سه تا مرد رو که تو غرور و مردونگی زبون زد بودن رو به اشک واداره..چطور؟!
    با مشورت رضا به هیچ کس خبر ندادیم..هم برای ارام اون بار شیشه اش خطر ناک بود هم واسه قلب مامان سوگند..اگه هم با مامان نسرین حرف میزدیم احتمالا ارام هم خبردا می شد...بس ساکت موندن این موضوع تا نتیجه اصلی بهترین نتیجه بود...
    هیچ کس..هیچ کس نمیتونه درک کنه چه حال داشتم تا بالاخره در اون اتاق لعنتی باز شد و دکتر با اون لباس مخصوص از اون اتاق کذایی بیرون اومد..من و باربد مثل وحشی ها به سمتش دویدیم که از ترس چند قدم به عقب رفت...خودش بدون اینکه سوالی بپرسیم گفت:
    -خدا رو شکر...بدن و البته مغز قوی داشتن...عمل سختی و البته اتفاقی که براشون افتاده بود سخت تر..چند دقیقه هم زیر عمل رفتن اما نمی دونم چی شد یهو ضربان به حالت طبیعی برگشت..خدا رو شکر..خیلی کمک کرد...
    با عجله راهش رو سد کردم و گفتم:
    -وضعیتش چطوره!؟
    لبندی زد و گفت:
    -نیم ساعت دیگه بیا اتاقم صحبت کنیم...
    یه ربع بعد در اتاق باز شد و بهار رو روی تختی اوردن...دویدم و کنار قرار گرفتم..دست رو روی صورت مهتابیش که قسمتیش باند پیچی شده بود کشیدم..
    بالاخره با هر جون کندی بود نیم ساعت گذشت و من پشت در اتاق دکتر بهار بودم...
    تقه ای زدم و بدون وقفه در رو باز کردم...
    با عجله فقط گفتم:
    -میشه سریع تر از وضعیت بهار بگید!
    خندید و گفت:
    -چقدر هولی تو پسر..بشین تا برات بگم...
    کمی حرفای متفرقه زد...که کلافه گفتم:
    -خودم دکتر...لدفا رک و بدون حاشیه حرفتون رو بزنین..
    


    یهو جدی شد و گفت:
    -خب..پس من رک و راست حرفم رو می زنم..ببینیند جناب شفیعی..بیمار شما وضیت مناسبی نداشتن وقتی اوردینشون....خون زیادی رو به وسیله زخم روی شقیقه از دست داده بودن و همچنین کم خونی شدیدشون....این مسئله رو وخیم تر کرده بود..ما هم زمان دوتا عمل روی ایشون انجام دادیم...رک و پوست کنده می گم بهتون...هیچکدوم از ما دکتر ها توقع نداشتیم دختری این قدر مقاومت داشته باشه و بتونه دووم بیاره..اما خیلی سرسختانه زندگی رو چسبیده بودن و به مشت تو دهن ازراعئل زدن...خلاصه تبریک میگم بهتون...انشاالله تا 2 نهایتا 5ساعت دیگه به هوش خواهند اومد..
    نمیدونم چرا..نمی دونم از کجا...لبخندی روی لبم نشست و نفسم رو با ارامش بیرون فرستادم و بلند گفتم:
    -خدایا شکرت...
    یهو گفتم:
    -عوارض..ممکنه یه عوارضی داشته باشه!؟
    دکتر-جناب شفیعی خودتون دکترین بهتر می دونین که نتیجه سکته چیه!
    فقط سر تکون دادم..ادامه داد:
    -بستگی به حال ایشون داره..اگه به این دختر باشه که من میگم اصلا این سکته براش فرقی با یه شوک عصبی ساده نداره...
    از جاش بلند شد و کنارم نشست...دستش رو روی شونه ام گذاشت و فشار داد و گفت:
    -خارج از شوخی...ایشون صدمه زیادی دیدن...سکته مغزی برای سن ایشون خیلی زود بوده...فاکتور از این حرفا...چهرشون...چین و چروک ها...نخواستم چشمم ناپاکی کنه اما خب متوجه شدم موهاش خیلی زیاد سفید شده...رگ های قلبش.....از روی عکس ها و مایعنه های قبل از عمل متوجه شدم که سه تا از از رگ های اصلی قلبش بسته شده..ادرنالین خونش به شدت بالا میره..و برای پایین اومدنش فشار خون و قند بالا میره و پایین نمیاد..در نتیجه قند خون شدید و فشار بالا....تمام اینا رو ای دختر تحمل کرده...بکم بهش برس...و اما نتیجه عمل و سکته مغزی رو خودت بهتر می دونی....فقط باید امیدوار بشی که مقاومتش ور از دست نداده باشه...فقط همین...
    ***
    خدای من...فشار خون..قند خون..رگ قلب....اینا خیلی زیاده...برای دختری به سن بهار..خیلی زیاده..مگه چند سالشه...فقط 34سال....همین اما.....اما برای تجربه های نه...اون سختی کشیده اس..فولاد اب دیده اس...
    ماشین رو پارک کردم و به سمت قسمت بازرسی مردونه قدم برداشتم..وقتی اون حرفا رو از دکتر شنیدم از بیمارستان بیرون زدم و خودم رو رسوندم به شاهچراغ...
    قدم تو حیاط گذاشتم..مثل همیشه در عین خلوطی یه شلوغی و البته ارامش چشم گیری داشت...
    ***
    با ارامش قوی که به قلبم سرازیر شده بود از حرم بیرون زدم و خودم رو به ماشین رسوندم و با بالاترین سرعت ممکن روندم به سمت بیمارستان..
    نذرم رو ادا کردم..واسه خوب شدن بهار...واسه تبدیل شدن به همون بهار قبلی...همون بهار...
    بیش خودم و برادر امام رضا قول دادم...قول دادم که دیگه احساساتم رو تو خودم نریزم..جلو رشد ریشه عشقم رو نگیرم..بعد از 13 سال...می خوام اجازه جوونه زدن رو بهش بدم..بعد از 13 سال می خوام به بهارم ابراز کنم علاقه ام رو...
    
    البته که همون شب که بحثمون شد و بهار بیرون زد تصمیم به این کار داشتم و وقتی از اسانسور پیاده شدم و اون صحنه رو دیدم و بعد از اون بیه وشی همه چی به هم ریخت...
    وقتی هم به عنوان طعمه وارد شدم خود بهار اجازه این کار ور امروز بهم نداد..اما اگه بازم اجازه نده خودم پیش قدم میشم..خودم...
    از ماشین پیاده شدم و با لبخند قدم تو بیمارستانی که چند ساعت پیش اشفته ازش خارج شدم گذاشتم......ایندفعه با ورود قبلیم فرق داهر...دفع قبل با شویش و نگرانی وارد شدم اما این دفعه با شوق ابراز علاقه اومدم..با شوق دیدن بهارم..تنها عشق زندگیم..
    با ورودم به قسمت بخش..متوجه همهمه شدم...اول از همه باربد و رضا جلو اومد و بعد از ابراز نگرانی از غیبت ناگهانیم بهم خبر دادن که به خانواده ها خبر دادن که چه بلایی سر بهار اومده و البته که حالش الان رو به نرمالی میره...دیگه حالیم شد اون همهمه رو خانواده های ما داخل اون بیمارستان سوت و کور به وجد اورده بودن....
    هر کسی گوشه ایی بی تابی و نگرانی خودش ور به نحوه و حالتی نشون می داد...از ارام که ناراحت و اشک ریزان سعی در اروم کردن سوگند جون و مامان نسرین داشت که هر دو به اندازه طوفانی نااروم بودن...
    طرف دیگه..پدر من رو به عمو وحید کلافه زمزمه هایی می کرد و عمو وحید هم جوابش رو با قدم زدن های سریع و دست کشیدن بین موهای جوگندمشون می دادن...
    چیزی که غابل توجه بود وجود خاله و شوهر خاله ام یا همون عمو و زنعموی بهار...اون دونفرم در حالی که خودشون بی اندازه بی تاب بودن تلاش برای اروم نگه داشتن جو به وجود اومده داشتن...
    همه نگران اون دختر قوی تو اتاق بودن حتی پدری که نزدیک به سه سال از تک دخترش دست کشیده....اما بازم پدر بود...مرد بود....عاشق دخترش بود و این رو می شد از تک تک حرکات عصبیو البته کلافهشون حس کرد...
    بعد از سلام و احوال پرسی و گفت و گو سریع با لبخندب که هنوز سعی در حفظ کردنش داشتم به سمت اتاق بهار قدم برداشتم....
    ***
    دویدم دنبال دکتر و گفتم:
    -من می تونم داخل اتاق باشم..
    از روی اجبار به ناچار سرش رو تکون داد و گفت:
    -خیلی خب..اما فعالیت خاصی نداشته باشین لدفا....و البته تاکید می کنم صدای اضافه...
    سرم رو تکون دادم و به همراشون وارد اتاق بهار که الان به هوش اومده بود شدم..
    بقیه رو به زور فرستادم خونه...با تعجب فراوان عمو وحید بیشتر از همه اصرار داشتیه خانم با مامان سوگند یا مامان نس رین اینجا بمونه...اما خب..جلوشون ایستادم و خودم گفتم میمونم..اینطوری بهتر بود....
    بهار به هوش اومده بود و چون از یه عمل تغریبا سخت سر بلند بیرون اومده بود دکتر ها جمع شدن تا وضع جسمی بهار ور چک کنن...
    دکتر جلو رفت و رو به بهار گفت:
    -دختر جان..دخترم... صدای من رو میشنوی؟!؟
    بهار فقط سرش رو تکون داد...این عالیه..عالی...با لبخندی خوشحال نظاره گرد بودم که با جواب های بعدیش لبخندم به خنده های ریز ریز و زیر زیرکی تبدل شد...
    
    ***
    *بهار*
    فقط به جوابش سرم رو تکون دادم...گفت:
    -اسمت رو می دونی!؟
    کلافه شدم..با صدای ضعیفی که شباهتی به صدای قوی و محکم قبل خودم رو نداشت گفتم:
    -بله..بهار اریا منش..سیی و خورده ساله از شیراز...یه برادر دارم...به نام باربد...این اقا(به ارشا که ریز ریز و زیر زیرکی می خندید و شونه هاش به لرزه افتاده بود اشار کردم)ارشاویر شفیعی شوهرمه...تموم شد با بازم بگم...اهان...چشمام به خوبی رنگ ها رو میبینه..کسی هم دوتا یا سه تا شاید هم نصبه نمیبینم...کافیه دکتر!؟
    دکتری که رو به روم ایستاده بود مات و مبهوت اما پرستار ها....و دکتر های همراهش ریز ریز داشتن میخندیدن...البته ارشاویر هم همراهیشون میکرد...
    خود دکتره هم در اخر خندش گرفت و گفت:
    -نه دختر جوان..کافی نبود..به مورد رو فراموش کردی..
    کنار رفت و دکتر جواب جلو اومد و گفت:
    -خب...سلام بهار اریامنش سی و خورده ساله از شیراز...دستات رو می تونی تکون بدی!؟
    سرم رو تکون دادم....تمام نیرو و انرژیم رو جمع کردم تا دستام رو بلند کنم....اما فقط کمی تونستم دست راستم رو تکون بدم و باز و بسته اش کنم...
    دکتر کنار دستم لبخندی زد و گفت:
    -خب این عالیه بهار اریامنش سی و خورده ساله...
    به سمت پایین تخت رفت و گفت:
    -حالا نوبت پاهاته..بهار....
    قبل از اینکه ادامه حرفش رو بزنه کلافه پوفی کردم که خودش ساکت شد و البته خنده ایی کرد...
    با خنده گفت:
    -پاهات رو امتحان کن خانم اریامنش...
    سرم رو تکون دادم و اندفعه سعی کردم پاهام رو تکون بدم با تمام انرژی...اما....
    با شوک نگاهی به دکتر بالا سرم ایستاده بود انداختم و گفتم:
    -چرا!چرا!
    انگار می خواستم با این چرا چراهی خبری نشون بدم می تونم...مکثی کردم و گفتم:
    -دوباره امتحان می کنم..دوباره...
    تمام سعی خودم رو کردم....به قدری نیرو گذاشتم که کل بدنم به لرزه افتاد.....
    که در اخر دکتر گفت:
    -خیلی خب..خیلی خب بهار خانم...اروم باش...چیزه طبیعیه....اروم باش..به یه روش دیگه امتحان می کنیم...
    چکش کوچیک و پزشکی دست گرفت و ضربه ارومی به زانو وارد کرد..اما...
    یا بهت و ناباوری گفتم:
    -حس نمی کنم..هیچی حس نمی کنم..
    سرش رو تکون داد و اون یکی پاهام رو امتحان کرد....بازم همون نتیجه...دکتر ها حرفایی بین هم رد و بدل کردن...
    ***
    بی حس زل زدم به سفق سفید و بیروح اتاق...
    با صدای قدم هایی نگام به سمت چپم کشیده شد...ارشاویر..مات و مبهوت قدم پیش گذاشت...
    بهت زده زمزمه کرد:
    -بهار...
    
    بی توجه با صدایی گرفته گفتم:
    -چه بلایی سرم اومده ارشا!؟چره بلای؟!رک و پوست کنده و کاملا حقیقت ور بهم بگو....خواهش میکنم ارشا....
    سرش رو پایین انداخت و با صدایی گرفته گفت:
    -سخت برام اونطوری که تو میخوایی برات بگم..اما...خب...سکتع مغزی کردی....وقتی بی هوش شدی بچه ها رسیدن و نجاتت دادن...سریع رسوندمت بیمارستان...عمل شدی...خب..یکی از عوارض سکته اس....فلج کامل...یا..نصب بدن..تو واقعا شانس اوردی بهار...شانس که نه..دکتر بعد از عملت.....به من گفت واقعا مقاومت بدنت بالاست...بالا که نه..عالیه..فوقالعاده اس..تو می تونی دستت رو تکون بدی...چیزی که واسه خیلی ها واقعا غیرممکنه....غیرممکن....برای خیلی ها که سکته کردن غیر ممکنه....این یعنی تو واقعا مشکل جدی برات پیش نیومده...با کمی ورزش و تمرین حالت بهتر میشه...من این رو مطمئنم...
    چشمام رو روی هم گذاشتم و با بی رحمی تمام برداشتم رو از چشمای غمگینیش ناراحتی حال خودم ندونستم و این برداشت رو کردم که احتمالا فروزان فرار کرده...
    با حالت تکذیب گفتم:
    -نه..حال الان فعلا مهم نیست..بعد از اینکه بیه وش شدم..چه...
    برام سخت بود بگم..سخت بود...امید وارانه به ارشا نگاه کردم که خودش متوجه منظورم بشه که خدا رو شکر شد و لبخندی خسته زد و گفت:
    -نترس اتفاقی نیوفتاد!...
    این خوب بود...خوب که نه..عالی بود..من از خدا خواستم بلایی به اون شکل سرم نیاد و خدا به بهرتین شکل جوابم رو داد..شاید هم به بدترین شکل..اما بهتر از اون بالایی بود که قرار بود فروزان به سرم بیار...
    ***
    سپهبد از اون اخماس سپهبدیش بهم کرد و با تشر گفت:
    -مگه نگفتم سر بلایی باید خودم خفت می کنم!؟
    لبخندی زدم بهش و سعی کردم با پتوی زخیم که از پرستار خواسته بودم پاهاس دراز شده ام رو جلو بزرگ تر یا نه جلو سه تا مرد رو به روم بپوشونم...
    معذب بودم با اون پاهای دزار شده و بی حال که به طرفین باز شده بود در مقابل اون سه مرد...یعنی رضا و سپهبد و ارشا...
    بیشتر از همه جلو سپهبد...انگار متوجه معذب بودنم شد چون لحنش رو از شوخی به جدی و البته پدرانه و شیرین تغیرر داد و گفت:
    -دختر عزیزم..چیز بدی نیست که داری اینطوری خودت ور معذب میکنی!
    مثل خودش اروم..دلم نمیخواست کس دیگه ایی بشنوه.....گفتم:
    -شرمنده ام به خدا سپهبد که جلو تون تو همیچین وضعیتی......
    با ناتوانی که واقعا از خودم بعید می دونستم گفتم:
    -واقعا شرمنده ام....دست خودم نیست...
    مهربون تر گفت:
    -عزیزم انقدر خودت رو اذیت نکن....
    ازم دور شد و بلند گفت:
    -خیلی خب...نیت به عیادت از بهار بود که به جا اورده شد...بهتره دیگه من برم..
    هول گفتم:
    -شرمنده سپهبد زحمت کشیدین...
   
    لبخندی پدرانه زد....
    -نه دخترم وظیفه ام بود...
    بعد از خداحافظی از باربد به سمت در رفت و ارشا برای بدرقه همراهش بع بیرون اتاق رفت...
    باربد اومد کنار نشست...با افسوس سرم رو پایین انداختم..هیچ وقت دلم نمیخواست من ور تو همچین وضعیتی..در کمال ناتوانی ببینن...
    با حس کردن گرمای دست باربد روی دستایی که پتو زخیم ور توی مشتش می فشرد نگاهم به سمت شلیک شد...
    لبخندی زد و گفت:
    -بهار..خواهری انقدر خودت رو اذیت نکن...
    فقط محکم چشمام رو روی هم فشار دادم..انگار متوجه شد ازا ین بحث راضی نیستم چون فشار دستش رو بیشتر کرد و با لحن ناشناخته در حالی اشنا و قدیمی واسه من گفت:
    -اون روزی که ازمایش امیر رو دیدی من اومدم خونتون...که اون حالت رو دیدم..برام عجیب نبود..دقیقا همونطوری کهو اسه اون پای شکسته من تو ده سالگی بی تابی کردی با قدرت و فشار بیشتر واسه امیر بی تابی کرد..این بهم نشون داد که جای من پر شده تو قلبت امم نگاهت هنوز هم خواهان من بود..این ور درک می کردم...اون روز رفتم چون حالت اونقدر بد بود که موقعیتش ور نداشتی گوش کنی...گذشست تا دوباره روزی که خبر اتیش سوزی شرکت ور بهت دادن و بعد از اون تماس ارش من دوباره رسیدم خونتون...می خواستم حرف بزنم باهات..میخواستم بدون دلیل نگاه های دلگیرت که توی اون مهمونی به سمتم شلیک کردی چی بود...هنوزم چیزیته قلبم فریاد میزد بهار صادقه..بعد از اون سفر شمال...رفتم سراق سرتیپ اما اون ناامیدم کرد و گفت تو به خواست خودت به اون ماموریت رفتی اونا هیچ چیز ور قبول نمیکردن...از بین حرفای رضا فهمیدم که تو ی اون ده سال ازت کم و پیش خبر داشته...واسه همین بعد از سرتیپ سراق رضا رفتم....درسته از دلیل بخورد های ما خبر نداشت اما متوجهشون که شده بود....گفت زیاده روی کردیم..خواست از خودت بخوام برام حرف بزنی و منم تصمیم گرفتم بیام باهات حرف بزنم...دقیقا هر زمانی واسه اسن خواسته پیش قدم می شدم اتفاقی اون ور متوفق می کرد تا اخرین بار ارش..اون همه چی رو برام روشن کرد..اون عذاب وجدان رو به جونم وارد کرد...
    نفس عمیق کشید...با یی تابی چند بار سرش رو به طرفین تکون دادو در اخر روی دستم گذاست و با حال زاری در حالی که حرکت لباش رو وری پوشت دستم حس می کردم گفت:
    -به ولای علی..به ورح شهاب که برادری بهتر از اون تاحلا تو تمام عمرم نداشتم از شرمندگی داشم جون می دادم...به قدری از دست خودم حرصی شده بودم که دلم می خواست همونجا کلت رو دز بیارم و خودم و ارشا و اون پسره احمق ارش ور نفله کنم...شرمندگی..حس..حس...بی اعتمادی به همه کسم..به خواهر یکی یدونه ام...حس..حس اینکه واهس چندین بار خنجر برداشتم و کشیدم به قلب مهربون خواهر عزیزم...باعث این شده که از اعماق وجود دعا کنم کاش من جای امیر جلو حچوم ضربه های و در اخر تیر ارش میبودم..
    حال من اون لحظه که این حرفا ور میزد دیدنی بود...کلافه..نفس نفس های عمیق مانع از خروج اصوات اعتراض امیز به حرفای باربد بود..باربد باید حرف میزد تاخ ودش ور خالی کنه..داداشم بود و میشناختمش...اما اونم می دونست همیشه از لحن شرمنده طرف مقابلم نفرت دارم..این ور می دوست..خوب می دونستی هیچ وقن نباید از من عذرخواهی کنه..این رو می دوسن که از ن حس و از این حرف به حدر مرگ نفرت دارم ..اما انگار تلنبار شده بودن وری قلبش این حرف و اگه نمیزد میترکید..
    سرش رو از روی دستم بلن کرد و زل زد تو چشمام و گفت:
    -می دونم بهار..می دونم خواهری می دونم..می دوم که به قدر مرگ از این حرفا بدت میاد...می دونم دوست نداری شرمندگی ور تو نگاه کسی ببینی و اینم ته ته خوبی و مهربونی اون قلب پاکت رو نشون می دم اما...
    
    دستم ور بین دوتا دستش گرفت و برد زیر چونه اش..بو سه از روی دستم کاشت و چشماش رو بست..بعد از چند ثانیه باز کرد..برقی که وت میدیدم ور دلم نمیخواست درک کنم..نمیخواست...
    -بهار..شرمنده ام..حق داری نبخشیم.حق داری من بی شعور نفهم رو نبخشی که حتی در حدس چندتا عکس و حرف و زرای مفت یه ادم مریض احمق...بهت تهمت زدم...
    کلافه با دستم سعی کردم سر باربد رو بلند کنم...با اون یکی دستم موهای کار شقیقه اش ور ناز کردم و گفتم:
    -همین ککه الان داداشم کنارمه برای هر چیزی با ارزش تره...
    دهن باز کرد که حرفی بزنه شاکی دستم رو از زیر چونه اش کشیدم که سرش با ظرب افتاد روی تخت...بی توجه به حالتش با حالت تهدید گفتم:
    -باربد یه بار دیگ این حرفا رو..این حس نگاهت رو بکشی وسط...تو وجودت حس کنم با همون کلت میام میکشمت...
    همون لحظه ارشا با تقه ایی به در وارد شد و متوجه حرفم شد..با خنده شونه باربد رو گرفت و رو به من گفت:
    -انقدر این برادر خانم عزیز ما رو تهدید نکن...
    پشت چشمم روناخوداگاه نازک کردم و نگام رو از هر دوتاشون گرفتم که باعث خنده و البته لبخند کوچیک من شد...
    ***
    تقه ایی به در اتاق خورد...کتاب رو روی پاهای بی حس و دراز شده ام گذاشتم و گفتم:
    -بفرمایید...
    در با ضرب باز شد و به دیوار برخورد کرد...ارشا با چهره ایی خشمگین همراه با کاغذی مچاله شده در دستاش وارد اتاق شد...در رو با ضرب پشت سرش بست...
    پتو رو روی پاهام مرتب کردم..حداقل دیگه جلو ارشا معذب نبود..چون اون بعضی از کار ها..که نه..بیشتر کار هام ور انجام میداد.....معذب بودن بعد از این چیز واقعا مسخره اس...البته به نظر خودم...اما خب...
    خونسرد عینکم رو از روی چشمام برداشتم و روی کتاب گذاشتم و گفتم:
    -ارشا..این چه رفتاری!؟در خونه خودته فقط داری به خودت ضرر می زنی...
    با خشم غرید و کاغذ رو توی صورتم پرت کرد و گفت:
    -بهتره این رو بخونی..بعد سود و ضرر من رو حساب کنی....
    کاغذ رو از توی پاکت بیرون کشیدم...اووووم...دادگاه خانواده...خب....نیازی به خوندن نداره..می دونم چیه!
    بی خیال کاغذ رو دوباره تو پاکت گذاشتم و گفتم:
    -خب که چی!؟این بزرگ ترین ارزوی توِ....چرا انقدر عصبانی هستی!؟
    نا اورم دور خودش چرخید و گفت:
    -عصبانی...تو الان داری از من میپری چرا عصبی ام!؟این درخواست از طرف تو و وکیل جدیدته....
    عصبی گفتم:
    -انقدر هوار هوار نکن ارشا..این خواسته خودت هم بوده..من این درخواست رو دادم تا کارت اسون تر بشه...چند روز دیگه هم میریم داداگاه و کار های لازمه رو انجام میدیم...باشه!؟
    کاغذ رو بین دستاش پاره کرد و گفت:
    -نه..من این کار رو نمی کنم..تو اون روز...قبل ازا ین اتفاقا اعتراف کردی...اعتراف کردی که من رو دوست داری...چرا داری این کارا رو می کنی؟!چرا داری با خودت لج میکنی بهار؟!
    سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم:
    -من با خودم لج نمی کنم...من دارم تو رو به خواستت می رسونم....
   
    فریادش شیشه ها رو لرزوند:
    -نه..این خواسته من نیست..اگه خواسته من بود...زود تر از اینا از این خونه بیرونت می کردم..اگه این نامه و اون درخواست تو خوسته من بود اون روز...قبل اون اتفاق مسخره تلاش برای اعتراف نداشتم...
    بی توجه به قسمت دوم حرفش گفتم:
    -خب نیازی به بیرون کردن نیست....خودم دارم این کار رو انجام میدم..
    محکم دستش رو بین موهاش کشیدو االبته کمی کشید و با اشفتگی گفت:
    -چرا نمی فهمی بهار..من این رو نمی خوام...اصلا تو چراخودت ور جدی هب وان راه به قسمت دوم حرفم توجه نمی کنی؟!
    فقط تونستم در مقابل پوزخند بزنم....
    جلو اومد...کنار تخت زانو زد...فقط باری چند ثانیه زل زدم تو چشماش...از حس چشماش معلوم بود قرار دوباره اون حرفا رو بشنوم...
    -بهار..برای بار هزارم....تو این چند وقت...بهار..به خدا دوست دارم..می پرستمت...انقدر نه خودت رو نه من رو اذیت نکن...
    منم مثل همیشه با تفاوت اینکه دیگه عصبی نشدم شونه بالا انداختم و گفتم:
    -دیگه برام مهم نیست..
    والبته با بیرحمی..خوب می دونستم داهر چه بلایی سر احساسش میاوردم...اما..
    از جاش بلند شد در حالی که از خشم میلرزید..نامه دادگاه رو پاره کرد و گفت:
    -پس باید این ارزو رو به گور ببری که به این اسونی ها اجازه بدم از این خونه پات ور بیرون بزاری...بهار...
    از اتاق زد بیرون..
    داره ازارم میده..داره اذیتم میکنه...داره شکنجه ام میکنه....من دیگه نمیخوام..نمیخوام تو این خونه..با ارشا زیر یه سقف باشم..
    کاشکی هیچ وقت اعتراف نمی کرد..هیچوفت...اره..من..بهاری که تا دیروز پر پر می زدم واسه یه نگاه مهربون ارشا الان دارم ارزون می کنم کاش هیچ..وقت..هیچ وقت اعتراف نمی کرد...هیچ وقت...من این رو نمیخوام...
    نمیخوام ارشا با من بمونه..من این رو نمی خوام...نمیخوام...
    بعد از مرخصیم از بیمارستان اینکه کاملا متوجه شدم وضعیت پام چطوره از وکیلم که یکی از کاراموز های رضا بود خواستم بره داداگاه و درخواست طلاق بده......
    ***
    با بهت تو چشمام نگاهی ناداخت و گفت:
    -بهار...داری چی کار می کنی؟!
    خشک زل زدم تو چشماش و گفتم:
    -ممنون زحمت کشیدی این چند وقته تر و خشکم کردی اما دیگه نیازی ندارم...
    دستام رو بالا اوردم و تکون دادم:
    -دستام نیروی کافی ور اره واسه انجام کارهای شخصیم..دیگه نیازی ندارم...
    به سمت در خروجی رفتم که جلو صندلی رو گرفت و گفت:
    -حالا کجا داری میری با این حالت..فکر می کنی تنهایی می تونی از پس خودت بر بیای..با این پا!؟
    از این چند کلمه اخر متنفر بودم..با این پا!؟نه!
    -نه..اما با کمک راننده ام خیلی راحت این مشکل حل خواهد شد..اقای شفیعی..
    متوجه طعنه ام که تو صدا کردن اسمش بود شد..اخماش رو بیشتر کشید تو هم...اما...
    دیگه کافی بود..دیگه کافی بود..باید تمومش می کردم..چه به خواست ارشا چه به اجبار..باید تمومش میکردم....
    حس کردم صدای قلبش رو که شکست..صدای غرورش...اما...لازم بود...
    دوبار صندلیم ور به حرکت در اوردم...تو دلم ناله کردم:
    -به خدا...ارشا..برای خودمم اسون نیست..به خدا نیست اما...باید این اتفاق بیوفته نباید تو فدای من بشی..نمیخوام...تو....حی....حیفی....
    ***
    با کمکم راننده روی صندلی عقب جا گرفتم...خانم سپاسی که راننده ام بود...وکیلم برام پیداش کرده بود و قابل اعتماد...پشت فرمون سمندی که تازه نیاز(وکیل جدیدش)بارم خریده نشست و به سمت مسیری که من خواستم حرکت کرد....
    دیروز با یکی از شرکت ها که برام میل فریستاده بودن صحبت کردم..وقتی متوجه شدن منم می خوام بدونم هنوز هم من رو میخوان..با شوقی غیر قابل وصف گفتن فردا حتما بیام واسه قرار داد...
    ***
    -خب..خانم اریامنش..شرکت ما واقعا از همکار با شما خوشحاله...خیلی زیاد خانم...
    لبخندی زدم و گفتم:
    -ممنون جناب مهندس...
    -از فردا ما می تونین کارتون رو شرو کنید...
    -متشکر جناب مهندس...خدانگه دار..
    از دفتر بیرون زدم...در حالی که صندلی ور به سمت اسانسور هدایت می کردم به سپاسی زنگ زدم و گفتم جلو اسانسور منتظرم باشه...
    ***
    در خونه روباز کردم...وارد خونه شدم...
    بی حس صندلی رو به سمت سالن هدایت کردم که با دیدن ارشا که روی مبل نشسته کلافه پوفی کردم...
    با دیدن من با لبخند از جا بلند شد..اما من بی توجه به سمت اتاقم رفتم و پشت سرم در رو فقل کردم...
    بعد از تعویض سختی به اسم لباس از اتاق بیرون زدم..
    با کمی فاصله نصبی رو به روی ارشا صندلی رو متوفق کردم وبا طلب کاری نگاهش کردم...
    با لحن جدی گفتم:
    -تو دقیقا چرا الان خونه ایی!؟
    شونه بالا انداخت و بی خیال گفت:
    -خب معلومه....
    بین حرف پریدم و گفتم:
    -اگه می خوایی بگی می خوام از تو مراقبت کنم..چه یم دونم میخوام پیش تو باشم...ارشاویر بهتر تمومش کنی..من این رو نمیخوام.جدی تر ادامه دادم:
    -اگه قرار من زن این خونه باشم تو هم مردی کن و برو سر کار..برو و مثل همیش شب بیا...بالاخره زندگی کردن با زن معلول خرج داره..باید بتونی خرجش رو در بیاری...
    با خشم غرید:
    -تمومش کن بهار...
    اما من گفتم:
    -نه ارشاویر...تازه شروع شده...خودت خواسی پس باید تحمل کنی...
    ***
    خوبه...اشپزی حداقل برام سخت نیست...صندلیم بلنده...و البته اضافه کنم که کمی هم کابینت های ما کوتاهِ..که این واقعا برای حال من خوبه...البته عالیه...
    سه ماه از اون اتفاقات میگذره...دیگه همه عادت کردیم...من به این چرخ و پاهای ناتوانم...ارشاویر به لجبازی های من و البته بی نیازیم به کمک هاش..بعد از اون روز دیگه مثل همیشه میره سرکار...یعنی میره بیمارستان و مطب...جدیدا متوجه این موضوع شدم..
    با هاش خشک رفتار می کنم تا زده شه اما اون مهربونی و ملایمت جوابم ورمیده..این واقعا شرمنده ام می کنه...اما چیزی که باعث تعجبمه اون وقتی انقدر تلاش برای نگه داشتن من داره چرا ارومم نمی کنه!؟بیخیال...
    روزا میره سر کار..صنم رو مجبور میکنه کم تربا باربد باشه و بیشر وقتش ور با من بگذرونهه..خودش رفته یه جایگزین بدتر گذاشته واسه خودش..والا...

    اما خب کم کم عادت کردم به این وضع..به بودن صنم....به بودن باربد..به مهربونی ها بی دریغ ارشا...و به نامهربونیو خشکی خودم...
    باربد بعد از اون اتفاقات باربد با مامان صحبت کرد واسه ازدواج با صنم..البته ابراز احساساتشون رو نگم بهتره.....صنم با گل باربد رو میزد که تو هرچی تونستی به من گفتی توقع عشق و علاقه هم داری...خلاصه باربد تونست صنم رو تسلیم کنه اونم بعد از مدتی به صنم ابراز علاقه کرد....وایی..وقتی بابا متوجه این موضوع شد...دقیقا شده بود مثل شورش چنگ جهانی دوم....داغون بودا...بالاخره مامان تونست راضیش کنه....والبته با پا در میونی سپهبد کمی اروم گرفت..اما همچنان موضع خودش رو حفظ کرده....اما..خب.....صنم و باربد هم به هم محرم شدن....
    غذا ها رو گذاشتم رو گاز که صدای ایفون بلند شد.....از همونجا داد زدم:
    -صنم جان...میشه در رو بزنی!؟!
    اونم مثل من داد زد:
    -الان ابجی..
    چند ثانیه گذشت....بلند گفتم:
    -صنم کی بود؟!!؟
    حرفم هنوز تموم نشده بود که صدای جیغش بالا رفت...بار ترس ویلچرم رو به حرکت در اوردم وخودم رو به سالن رسوندم...
    -صنم...صنم چی شد؟!؟!
    نشسته بود زیر ایفون و گریه می کردو البته هر از گاهی هم جی میکشید...با ترس گفتم:
    -صنم سکته ام دادی..چی شده؟!؟!
    با هق هق گفت:
    -بهار....بهار....باربد...بهار باربد...
    جلو رفتم و دستای لرزونم رو به سمتش بردم و سعی کردم دستش رو بگیرم....
    من-باربد چی!؟!؟باربد چی صنم؟!؟!
    همون لحظه در خونه به صدا در اومد...صندلیم رو به عقب هل داد عقب و دوید و در خونه رو باز کرد....منم پشت سرش رفتم ببینم چی شده و کیه!؟!
    -وای خاک برسم..
    این جمله رو من با دیدن باربد گفتم....باربد خونی و مالی با صورتی کبود و خونی پشت در ایستاده بود...رو به صنم گفتم:
    -صنم...صنم کمکش کن بیاد داخل..داره از هوش میره...بدو..
    با گریه فقط سر تکون داد و رفت بازو ی باربد رو گرفت..واینستادم ورفتم داخل و گوشی خونه رو برداشتم و شماره ارشا رو گرفتم...صنم کمک کرد باربد روی کاناپه دراز بکشه....ارشاویر جواب داد:
    -بله بهار جان؟!!؟
    بی توجه به قولی که به خودم دادم باهاش سرد باشم با خواهش گفتم:
    من-ارشا ارشا کجایی؟!!
    نگران پرسید:
    ارشا-چی شده بهار؟!!؟
    -کجایی؟؟!
    ارشا-فروشگاهم...نزدیک خونه...چی شده بهار جون به لبم کردی...
    اومدم دهن باز کنم که صنم جیغ زد...رو بهش گفتم:
    -چته صنم؟!؟
    دیگه گریه نمی کرد...زنگ صورتش سفید شده بود با تته پته گفت:
    -بهار...بازوووششش......ب...ه...اا...زززززوووووو..
    -اه...
    صندلیم رو تکون دادم و روبه ارشاویر گفتم:
    -ارشاویر....باربد اومد خونه.....صورتش خونی و کبوده...و....
    -هین...
    از دیدن زخم نسبتا عمیقی که روی بازوی باربد بود هینی بلندی گفتم که ارشا گفت:
    -چی شد بهار...
    من-ارشا...ارشا...چاقو خورده....خون داره ازش میره..خیلی زیاد هم هست...رنگ به صورت نداره...چی کار کنم؟!!؟
    -خیلی خوب..خیلی خوب بهار اروم باش...با پنبه و اب خون ها رو پاک کن و زخم و تمیز کن تا من بیام..الان خودم رو می رسونم...
    تند گفتم:
    -باشه باشه..فقط زود باش...زود باش ارشا داداشم...

   
    تلفن رو قطع کردم..اومدم به صنم بگم پاشه بره جعبه کمک های اولیه رو بیاره تا زخم هاش رو تمیز کنیم که دیدم با گریه دست باربد رو گرفته بود و اروم داشت باهاش حرف می زد...والبته باربد هم اروم جوابش رو می داد...
    لبخندی به عشقشون زدم...خودم دست به کار شدم..با سختی و مشقت زیاد جعبه کمک ها رو از تو حموم اوردم و با اب رفتم بالا سر باربد...
    زیاد با اینطور چیزا سر و کله زدم اون ده سال..اما خب...خیلی گذشته و من دیگه اون بهار قوی قبل نیستم..من..بیخیال...
    صنم رو کنار زدم و شروع کردم به تمیز کردن زخماش...زخم بازوش همچنان داشت خون می داد و قطع هم نمی شد...
    انقدر فشار دادم و انقدر اه و اوخ و ناله هاش رو شنیدم که بالاخره خونش قطع شد..البته بگم که صنم رفت چندبار اب رو عوض کرد....تازه کلی هم فحشم داد که چرا داری درد براش ایجاد میکنی...
    فکر میکنه واسه خودم اسون بود...
    بالاخره یکم اوخ و اخ و ناله های باربد کم تر شد..همون لحظه ارشا کلید انداخت وارد خونه شد..رو به من گفت:
    -بهار صنم رو اروم کن...حالا ببینم چی کار کرده این خانم ما....
    لبخند زدم از تعریف غیر مستقیمش....هر چقدرم سرد باشم..بازم..قلبم دارم و این ابراز علاقه های یهوییش شیرینه برام.....با کلی زور و ضرب صنم رو فرستادم اتاق و به زور مجبورش کردم کمی استراحت کنه و خودمم رفتم کمک ارشاویر...
    ***
    -مرسی بهار خیلی کمک کردی...
    لبخندی زدم همونطوری که کمی اب به باربد نیمه بیهوش می دادم گفتم:
    -نه بابا...تو زحمت کشیدی..داداشمه..یه داداش که دیگه بیشتر ندارم....وظیفه ام بود...
    از باربد دور شدم و مقداری خودم رو به اپن نزدیک کردم..لیوان رو روی اپن گذاشتم و گفتم:
    -باربد داداش حالت خوبه!!؟؟
    کمی سرحال تر شده بود....هوشیاری نصفی داشت....فقط سرش رو تکون داد...
    به سمت اشپزخونه رفتم تا ادامه کارام رو انجام بدم...اینا هم که ناهار می خواستن....غذام فکر کنم اماده باشه...
    نیم ساعت بعد صدای خنده اروم صنم و باربد تا توی اشپزخونه هم اومد و لبخندی ارومی رو روی لب های خشکم نشوند...
    بیرون رفتم و رو به صنم که جفت باربد نشسته بود گفتم:
    -خوبی صنم!؟!می خوای اب قند برات بیارم!؟!
    خندید و سرش ر وری اون یکی بازو باربد گذاشت و گفت:
    -نه بابا بهار...هیچی نیست یکم فقط ترسیدم..
    باربد هم زیر لب قربون صدقه صنم می رفت....زیر لب رو به باربد گفتم:
    -خاک تو سر زن ذلیلت...
    صنم به شوخی سمتم براق شد و گفت:
    -ااا..از الان خواهر شووور بازی....
    باربد بعد از کمی خندیدن گفت:
    -اوه راستی بهار....
    -جانم داداشی!؟
    باربد-اون سالی که مامان سکته کرد..من فکر کنم تو بیمارستان و البته تو اتاق مامان صنم رو دیدم..درسته!؟
    سرم رو تکون دادم و گفتم:
    -اره..درسته..من صنم رو فرستاده بودم..


    ((تو بدترین موقعیت بودم....خیلی بد...وقتی بد تر شد که خبر سکته قلبی مامان هم به گوشم رسید..دیگه واقعا داشتم کم میاوردم که یهو...))
    خندیدم و با لبخندی که یاد اور تلاش های امیر بود ادامه دادم:
    ((نمی دونم اون پسره دیوونه..امیر از کجا تونست اون وسایل رو گیر بیاره....لنز هوشمند....وگوشی...
    برای من عالی بود..اما خودم..خودم میومد دستگیر میشدم..پس مجبوری صنم رو فرستادم...))
    صنم سرش رو تکون داد شروع کرد به گفتن:
    ((اره...بهار واقعا تو بد موقعیتی بود و همش زیر سر اون ارش بی چشم.....))
    -بین حرفش پریدم و گفتم:
    -اِ...صنم...پشت سر مرده حرف نزن....
    -خیلی خب بابا..
    ادامه داد:
    ((اره....موقیتی بدی بود...واقعا بد....خبر سکته سوگند جون رو که شنید..برای اولین بار تو اون چندسال حس کردم بغض گلوش رو گرفت....این خیلی ازارم می داد...تا وقتی که امیر اون چیزا رو اورد...یه گوشی و لنز هوشمند..
    یه روز که واقعا سر بهار شلوغ بود...امیر روش کار با اون وسایل رو یادم داد...قرار شد من به صورت پرستار وارد بیمارستان و اتاق سوگند جون بشم....امیرم بهار رو بیاره...))
    از اینجا من ادامه دادم:
    ((انقدر عصابم خورد بود که....فقط منتظر بودم یکی بگه بالا چشمت ابرو..روزگارش رو سیاه می کردم...خلاصه متوجه شدم امیر و صنم یه کارایی دارن میکنن...
    از حوصلشون رو نداشتم واقعا....خلاصه تا ظهر سرم به کار خودم گرم بود که امیر سر و کله اش پیدا شد..خلاصه هر چی بهش اخم کردم تو پیدم..نفهمید...همش پیش خودم می گفتم اینا نمی فهمن من چه حسی دارم...خلاصه به زور بردم تو یکی از اتاقا...))
    صنم همونطوری که میوه میخورد و دهن باربد هم میذاشت ادامه داد:
    ((با کلی ترس و لرزش خودم رو رسوندم به اتاق سوگند جون..خلاصه..اول که وارد اتاق شدم فکرکردن من واقعا پرستارم....جلو رفتم و اروم رو بهش گفتم:
    -خانم..خانم...من از طرف بهار اومدم....
    حالا بماند چقدر تو راه بهار بد و بیراه بار من و امیر کرد...
    سوگند جونم که انگار فکر چنین چیزی رو نمی کرد..اما نمی دونم چرا..نمی دونم از کجا...همون دقیقه اول حرفم رو باور کرد...منم گوشی رو گذاشتم تو گوشش...
    با لبخندی واقعا مادرانه زد و شروع کرد به صحبت کردن با بهار...زل زده بود چشمام و انگار واقعا بهار رو میدید..))
    تک خندی از به یاد اوردی هیجان اون روز روی لبم نخش بست...گفتم:
    ((وقتی متوجه شدم امیر و صد البته صنم..به خاطر من چنین ریسکی کردن هر دوتاشون رو تهدید کردم..البته همونطوری که صنمم گفت کلی فحش و بد و بیراه بارشون کردم..
    تا صنم وارد اتاق مامان شد..انگار خود صنمم حالم رو درک کرده بود..زل زده بود به مامان..من که بعد از چند سال دوری موقعیت پیدا کرده بودم..تا صنم گوشی ور به مامان داد گفتم:
    -مامانی...
    مامانم از اون ور با بهت گفت:
    -بهارم تویی؟!
    خلاصه چند دقیقه کاملا زل زده بودیم به هم و با هم حرف میزدیم که یهو....))
    صنم یه لیوان اب سر کشید....ادامه داد:
    ((وای خدا...چشمتون روز بد نبیته...نچ نچ نج...
    یهو در اتاق با ضرب باز شد....وایی خدا..واقعا یادم نمیاد از ترس چی کارکردم...فقط یادمه گوشی رو از سوگند جون گرفتم و با لب ازش عذرخواستم.....
    برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم..باربد بود..از صدا ها و قربون صدقه های بهار می شنیدم چقدر ذوق کرده من بدبخت اونجا داشتم سکته می کردم...خانم داشت ذوق می کرد...
    خلاصه با کلی زور و بدبختی از دست باربد جیم زدم و بدون عوض کردن لباسام خودم رو به ماشین رسوندم و الفرار....))
    خندیدم و به سمت اشپزخونه رفتم...برنجم رو توی دیس کشیدم که صدای اهنگ موبایلم بلند شد...بلند داد زدم:
    -صنم گوشیم رو جواب بده لدفا..

   
    اونم داد زد:
    -باشه..
    خب...اینم از بار دوم که امروز به صنم گفتم چیزی رو جواب بده...خدا به خیر کنه این یکی رو حتما خبر مرگ من رو می خوان بهش بدن...خخخ...والــــــــــا!!
    بهارخانوم خل شدی رفتیااا....
    خندیدم و دیس برنج رو دست گرفتم...به سمت میز ناهار خوری داخل سالن رفتم....بین راه صدای نخراشیده و تا حدی اشنا به گوشم رسید:
    -بهار خان..دستور انجام شد...باربد تا چند دقیقه دیگه اش و لاش خدمتتونه...
    همه چی زود اتفاق افتاد..نفهمیدم کی بهت زده نگام رو روی صورت های متعجب ارشا و باربد چرخوندم..نفهمیدم کی بود که صنم هر چی از دهنش در اومد و بهم گفت...نفهمیدیدم کی دست صنم روی گونه من فرود اومد و نفهمیدم کی بود که دیس بزگ افتاد کف سالن.....
    یه بار دیگه دقیق تر بگم چی شد که بهار همراه با دونه های برنجی که کف سالن داغون شدن داغون شد..
    وارد سالن شدم..به سمت میز ناهار خوری رفتم که اون صدای نکره تو گوشم بخش شد....
    بهت زده همه رو از نظر گزروندم....صنم جلو اومد و با با گریه در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود و میلرزید گفت:
    -خیلی پستی بهار...باربد برادرته.چطور تونستی پست فطرت؟!!؟!........
    بین حرف پریدم و گفتم:
    -صنم...صب...
    سیلیش روی گونه ام فرود اومد...هم زمان دیس برنج از دستم ول شد روی زمین....صورتم برای اولین بار در برابر سیلی شخصی به سمت چپ مایل شد....
    چشمام زوم کرده بود روی دونه ها برنج.....تصویری از تمام سیلی هایی که تو عمرم خوده بودم جلو شچمم اومد....1سارا مربی کاراته ام...2اوخم..3کریم...4بابا..5باربد....6ارشا....ولی چرا هیچ کدوم به قدری که سیلی صنم درد گرفت درد نداشت....
    بین تصویر هایی که به یاد میاوردم صدای فریاد باربد و ارشا رو شنیدم:
    باربد-خفه شو صنم...
    و فریاد ترسان ارشا:
    -یا ابولفضل.....
    *******
    *ارشاویر*
    اون مرتیکه چی داشت می گفت...حتی مهلت فکر کردن هم پیدا نکردم....صنم به سمت بهار یورش برد و هر چی از دهنش در اومد بهش گفت...در اخر بهار از خودش دفاع کرد که جوابش سیلی صنم بود....صحنه دردناکی بود..برای اولین بار دیدم صورت بهار در مقابل سیلی کم اورد.....
    چشماش روی برنج ها کف سالن خشک شد...همچنان صنم داشت چیز میز بار بهار می کرد...باربد زود تر به خودش اومد و فریاد زد:
    -خفه شو صنم...
    از صحنه ایی که مقابلم می دیدم فریاد زدم:
    -یا ابوالفضل..
    بهار صورتش سمت چپ مائل شده بود....همین طوری پشت سر هم چیزی زمزمه می کرد و پشت سرم هم هین می گفت..ترسناک و دردناک.....بود دیدن اون صحنه...
    صنمم دیگه ساکت شده بود و با ترس زل زده بود به بهاری که پشت سرهم هین هین می کرد و اسم و شماره هایی رو زمزمه می کرد....
    بدون توجه به باربد که مبهوت به بهار و صنم بهت زده به سمت بهار رفتم..به سمت کسی که همه زندگیمه و بدون اون می تونم نفسم بکش...تازه فهمیدم چقدر پاکه...الان می دونستم چقدر دوسم داره که چند وقته باری ازادی و رهایی من داهر زندگی رو به کام خودش و من تلخ میکنه...
    تشنج کرد و از ویلچر پایین پرت شد.....باربد با دیدن این صحنه به سمت صنم که هنوز خشکش زده بود رفت و دتسش رو بالای سر صنم گرفت تا روی گونه هاش فرود بیاد....فریاد زدم:
    -باربد الان وقتش نیست.....بهار مهمه تره...بیا کمک...
    حیف حیفی رو به صنم گفت و به کمک من اومد....فریاد زدم سر صنم و اسم چنتا وسیله رو گفتم تا بره برام بیاره..
    اونم بدون فوت وقت رفت تا وسایل رو بیاره..
    با کمک باربد سعی داشتیم لرزش ها و چرخش عصبی سرش رو به سمت چپ مهار کنیم...عصبی فریاد زدم:
    -ن....نه..دیگه بسشه....دیگه...نه....بجمب صنم..
    ****
    زل زدم به بهاری که الان اروم و ساکت و سامت روی تخت افتاه بود....اروم و با ارامش..دیگه خبر از تشنج و اون تیک عصبی نبود...
    الان بیشتر از 17 ساعت که زیادی اروم و ساکته..
    -چرا به هوش نمیاد؟!؟!
    پوزخند زدم به صدای نگران صنم....
    بی حرف پشتم رو بهش کردم و بیرون زدم از اتاقی که زنم مثل یه گوشت افتاده روی تخت...صنم پشت سرم دوید و گفت:
    -ارشا...تقصیر من نبود...از اون حرفا عصبی شده بودم..
    برگشتم سمتش...از ترس یه قدم عقب پرید....غریدم:
    -د لامصب..چطور تونستی!؟!؟گیرم که اون حرفای چرت درست بود تو باید اینطوری میکردی!؟!مگه تو احمق خبر نداشتی که سکته مغزی کرده....خبر نداشتی که قلبش ضعیفه عصابش ضعیف تر و با یه تلنگر کوچیک تشنج میکنه...
    هیچ حرف دیگه تو مغزم نیومد وگرنه واقعا دریغ نمیکردم.......فقط سرم رو با تاسف تکون دادم و روی اولین مبل نشستم...باربد هم سرش رو بین دستاش گرفته بود و هیچ حرف و حرکتی نداشت...
    صنم با گریه خودش رو انداخت تو بغل باربد...با چشم ابرو به باربد فهموندم که دیگه بسته و نمی خواد بیشتر از این تنبیه بشه..خودش به اندازه کافی ترسیده بود.....
    چند دققه گذشت...صنم کمی اروم شده بود و فقط فین فین میکرد و زیر لب از باربد معذرت خواهیی میکرد...
    -ارشا....هق هق...ارشاویر کجایی؟!!من میترسم....
    هر سه با تعجب و بهت به هم نگاه کردیم...
    این چنین جبغ و هق هق گریه ها واقعا از بهار بعید بود..حتی صنم هم از تعجب دیگه نه گریه می کرد نه هق هق فقط زل زده بود به در اتاق...
    هر سه هم زمان به خودمون اومدیم و به طرف در اتاق هجوم بردیم....
    روی تخت نشسته بود....تکیه داد بود که تاچ تخت....پاهاش دراز بود..البته که نمی تونست پاهاش رو تکون بده....با دستای لرزونش صورتش رو پوشونده بود و هق هق گریه می کرد...از شدت گریه شونه هاش میلرزید...
    باربد و صنم با ترس و تعجب زل زده بودن که بهاری که مثل همیشه نبود...اصلا شاید بهار نبود....زود تر از اون دوتا به خودم اومدم و روی تخت نشستم....دستای لرزون بهار رو از جلو چسماش برداشتم و تو دستام گرفتم...فشار دادم....
    برای اولین بار تو تمام این 10. 12 سال که چشمای بهار ور انقدر اروم و مظلوم می دیدم....لباش رو غنچه کرده بود..وقتی مردمک چشماش رو من افتاد و روی من ثابت موند بودن فوت وقت خودش رو پرت کرد تو بغلم....سرش رو روی سینه ام گذاشت و با هق هق گفت:
    -ارشا کجا بودی؟!؟!تر سیدم...ترسیدم که نیستی....دیگه نرو من می ترسم....
    متعجب و با چشمای گرد شده زل زدم به بهاری که واقعا هیچ شباهتی به بهار خودم نداشت...اما این بهارم دوست داشتنی بود....خواستنی بود...ابراز احساسات حلقه کردم و به خودم فشارش دادم و همون طوری که روی موهاش رو میبوسیدم گفتم:
    -ببخشید بهار....معذرت می خوام دیگه تنها نمی ذارم تو گریه نکن...باشه خانمی...
    خندید و خودش رو از من جدا کرد...باحالت بامزه و کاملا بچه گونه ایی بینیش رو با استین بلوزش تمیز کرد...
    ناخود اگاه دلم ضعف رفت از این حرکتش و محکم تو اغوشم فشردمش و گفتم:
    -بهار خوبی؟!؟!حالت خوبه!؟!سردت نیست!؟!سر درد چی نداری!؟!
    فقط سرش رو تکون داد...با صدای بهت زده صنم تازه یادم اومد ایی بابا این دوتا هم تو اتاقن....
    صنم-بهار...عزیزم خوبی؟!!؟
    سرش رو بلند کرد....مردمک و چشمای لرزونش رو دوخت به صنم....جا خورد...صنم جا خورد از دیدن این چشمای معصوم و یه قدم عقب رفت...با تته پته گفت:
    -بهار.ب....به.......بها....بهار....خوبی!؟!؟
    بهار دوباره بینیش رو با استینش پاک کرد و مظلوم گفت:
    -خوبم ابجی صنم...
    صنم با ترس خنده کوتاهی کرد و گفت:
    -پس چرا اینطوری میکنی؟!؟!
    بهار زیبا خندید و گفت:
    -چطوری!؟!؟!
    دستش رو ستون بدنش کرد تا بلند شد اما هر چی تلاش کرد دید پاهاش تکون نمیخورده...
    تا ترس و چشمایی مملوع از اشک بود و با یه تلنگر میریخت نگام کرد و گفت:
    -ارشا.....ارشا...چرا.....(اولین قطره اشکش ریخت و هق هقش به هوا رفت)چرا پاهام تکون نمیخورده!؟!؟
    رو به صنم گفتم:
    -برو یه ارامیخش بیار....زود باش...زود...
    بهار رو تو اغوشم گرفتم..کمرش رو با دستم ناز کردم و با دست دیگه ام موهاش رو نوازش کردم....زیر گوشش گفتم:
    -بهار...اروم باش خانم خوشکل...اروم باش بهار...تو یه تصادف کوچیک تو قدرت حرکتت رو از دست دادی...الان کم کم با تمرین داری بهتر میشی...اروم باش...
    سرش رو از روی سینه ام بلند کرد و با اون نگاه با اون نگام مظلومش که مملوه از اشک بود نگام کرد و با لبای غنچه شده گفت:
    -ارشا...ارشا هیچ وقت دیگه نمی تونم راه برم!؟!؟!
    خندیدم و محکم فشارش دادم و گفتم:
    -نه خانم لوس خوشکل....کی گفته تو دیگه خوب نمیشی!؟...یکم دیگه تمرین کنی خوب خوب میشی خانم خوشکل....
    همون لحظه صنم بایه قرص و یه لیوان اب وارد اتاق شد....خیلی اروم قرص و لیوان و اب رو از صنم گرفت و خورد و دوباره خودش رو تو بغلم پرت کرد....سرش ور روی سینه ام گذاشت..ناخود اگاه موهاش رو نوازش کردم..نمی دونم چقدر گذشت که مبهوت چهره مظلومش تو خواب بودم که نفس های عمیقش من روبه خودم اورد...اروم روی تخت گذاشتم و پتو رو روش کشیدم..
    بدون سر و صدا از اتاق بیرون اومدم و در رو بستم....کنار باربد نشستم و پوفی کردم...

   

    صنم-ارشاویر چرا اینطوری شده؟!!؟


    پنچول تو موهام کشیدم:
    -شوک عصبی....فکر کنم خاطراتی رو که ازارش می داده رو فراموش کرده..احتمالا مرگ امیر رو هم فراموش شده....خیلی چیزای دیگه....نمی دونم...اولین بار نیست...اولین بارش نیست اینطوری میشه اما این دفعه فرق داره....


    صنم بلند زد زیر گریه و گفت:
    -همش تقصیر منه...منه بی فکر احمق..خاک تو سرم...ببین چه بلایی سر خواهرم.......تنها کسم اوردم...وایی خدا....


    باربد سعی کرد اورمش کنه...رو به من گفت:
    -حالا خوابید!؟!


    فقط یه سر تکون دادن اکتفا کردم...


    نگام رو چرخوندم تا روی میز ناهار خوردی ثابت موند....بمیرم براش...میز ناهار رو واسه ما اماده کرده بود...اونم با این وضعش...


    ناخود اگاه گفتم:
    -شرمنده ام..واقعا تو روش شرمنده ام.....شرمنده ام...کاشکی هیچ وقت خوب نشه....خدا کنه هیچ وقت به یاد نیاره کخ چه بدی هاییی در حقش کردم...حتی از وقتی فهمیدیم بی گ*ن*ا*ه باز بهش بی توجهیم...بیین.....


    به میز اماده غذاکه تقریبا یه روزه اماده دست نخورده باقی مونده اشاهر کردم و ادامه دادم:


    -با اون وضع پاهاش بازم برامون غذا اماده کرد...میز رو چید بدون اینکه شکایتی بکنه....بدون هیچی...حتی گله....


    از جام بلند شدم و با حال خراب خودم رو به اتاق رسوندم...روی تخت نشستم و زل زدم به چهره غرق در خوابش....مظلوم..اروم....حاظرم قسم بخورم اولین باره که تو تموم عمرم می دیدم انقدر اروم و راحت خوابیده..انقدر مظلوم....


    با بالا پایین شدن تخت نگام رو از بهار گرفتم...باربد کنارم نشسته بود....غمگین و محزون زل زده بود به بهار کوچولو..کوچولو!؟!اره انقدر ناز و معصوم شده انگار نوزاد تازه متولد شده.....


    -ارشا...به اندازه کل دنیا و همه چی شرمنده ام تو روش...به خدا خدا شاهده حتی یه بارم تمام اون بد رفتاری ها و سیلی ها و حرفایی که بار خودش و امیر و صنم کردم رو به روم نیاور...حتی یه بار هم نگاهش گله نداشت...دلخور بود اما فراموش کرده بود..نمی دونم شاید هم اصلا فراموش نکرده بود اما به روم نمیاورد....خیلی در برابر ما خانمی کرد...خیلی...


    نگاش رو از بهار گرفت زل زد به من...مصمم و پر تحکم گفت:
    -همه چی رو عوض می کنم..میرم با بابا حرف می زنم...قانعش می کنم....همه چی مثل قبل باید بشه....باید...ارشا...کمکم می کنی؟!!؟


    لبخندی زدم به روش:


    -البته..چرا که نه!!


    از جام بلند شدم...همراه با باربد از اتاق بیرون زدم...بلند گفتم:
    -تو این خونه باید خیلی چیزا تغییر کنه...خیلی چیزا...کمک می خوام کی پایه اس؟!؟


    هر دو با لبخند به استقبال خواسته ام اومدن و شروع کردیم به تغیییر دکوراسیون..


    نیاز بودبه این تغییرات..وقتی بهار عوض شده باید استفاده کنم از حلاوت گواراش..باید...


    در عرض یک ساعت..لباس های بهار رو به بزرگ ترین اتاق یعنی اتاق خودم منتقل کردیم...باربد و صنم یه دست به دکوراسیون خونه کشیدن...


    صنم خودش رو روی مبل پرت کرد و با خنده گفت:
    -عالیی شدد...جای امیر خالی اگه الان کلی غر زده بود..


    لبخند غمگینش به یاد هممون اورد که دیگه اون امیر خون گرم و مهربون همراهمون نخواهد بود...


    بهار-ارشا..ارشا میشه یه لحظه بیای!؟


    هر سه از جا پریدیم....نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    -الان میام خانم خوشکل...الان...

   
    به سمت صندلیش که هنوز کنار میز ناهار خوری بود رفتم و به سمت اتاق حرکتش دادم...
    در اتاق رو باز کردم و صندل رو داخل بردم...صندلی رو کنار تخت گذاشتم و پشت گردن و زیر زانوش رو گرفتم و روی صندلی نشوندمش...در کمال تعجبم با لبخند اجازه داد کارم رو انجام بدم..حالا اگه قبلا بود..کلی چشم و غرنه و داد و فریاد راه مینداخت...
    اجازه دادم اول اون از اتاق خارج بشه...
    باربد گفت:
    -ساعت خواب بهار خانوم..مهمون دعوت می کنی خودت میگیری می خوابی؟!!؟
    بهار خمیازه ایی کشید و گفت:
    -شرمنده داداش خان...خوابم میومد....حالا صنم.....امیر کجاست؟!!؟
    صنم با ترس و هول نگاهی به من انداخت..هل کرده بود و نمی دونست چی باید جواب بهار رو بده...منم هول کرده بودم..سریع گفتم:
    -عزیزم چند ماهی رفته سفر...
    سرش رو تکون داد و به سمت سرویس رفت..
    هر سه همزمان نفسامون رو عمیق بیرون فرستادیم...صنم زیر لب گفت:
    -به خیر گذشت...
    رو به باربد گفتم:
    -باربد برو یه سر خونتون...بابات اماده کن..یهو بهار زنگ میزنه...نمی خوام برخورد بدی باهاش بشه....باشه داداش...
    سرش رو تکون داد و به صنم بره اماده شه با هم برن...
    بهار وقتی باربد رو اماده رفتن دید با شکایت گفت:
    -اا..داداش کجا...
    باربد سر بهار رو تو اغوشش گرقت و گفت:
    -عزیزم..میام باز..مامان زنگ زده گفت برم پیش بابا کارم داره...
    سرش رو بیرون اورد و با لبای غنچه گفت:
    -باشه داداش اما با مامان بابا هم بگو فردا همه دعوتین خونه ما..باشه؟؟!
    برگشت سمت من و گفت:
    -ارشا اجازه هست؟!!؟
    خندیدم و گفتم:
    -هر تور خودت سلاح می دونی.شوما خانوم خونه ایی....فقط خسته نمی شی؟!!
    خندیدو و گفت:
    -نه بابا.خستگی کجا بود...پس.....فردا یادتون نرده با مامان و بابا بیاید.....
    باربد فقط شونه هاش ور بالا انداخت..
    بعد از خداحافظی باربد صنمم یه جوری پیچوند و رفت بالا...
    ***
    گوشی رو روی گوشم گذاشتم گذاشتم..
    -چی شد باربد!؟!
    باربد-سلام ارشا..خوبی..ممنون..منمم خوبم...مامان و بابا و صنمم...
    اگه به این باشه همینجوری میخواد تختته گار بره:
    -اه خفه شو دیگه....بنال ببنم چی شده...نگرانم!
    خندید و با سر خوشی گفت:
    -توقع داری بابا دختر دوستم چی کارکنه....معلومه هنوز جمله اول از دهنم بیرون نیومده با کلی ناز و ادا گفت چون همین یه دختر رو دارم و الانم معلوم شده سرگرده......می بخشمش...
    چشمام رو بستم از ته دل گفتم:
    -وایی خدایا هزار مرتبه شکرت...مرسی..

    اونم خندید و گفت:
    -اره واقعا ممنون خدام...
    لحنش عوض شد و با شکاکی گفت:
    -میگم تو چرا یواش حرف می نزی؟!؟!کجایی این صدایی اب چیه؟!؟!تو دریایی؟!
    دستموم رو جلو دهنم به حالت قیف در اوردم مثل اینکه می خوام صدام بیشتر بره اروم گفتم:
    -هیچی بابا تو دشووییی ام....برای اولین بار تو عمرمه از ترس زنم اومدم تو دشووویی دار مبا تلفن حرف میزنم....
    چند ثانیه سکوت حکم فرما بود...فقط صدایی ابی که شر شر داشت می رفت سکوت اونجا رو میشکست....
    من-باربد...مردی اگه خدا بخواد از دستش راحت شدم...
    همین حرفم از دهنم بیرون اومد به گوش باربد رسید ترکید..منفجر شد...صدایی قهقه و خنده اش به خدا بلند بود که هر ان ترسیدم بیورن بره...سریع جلو گوشی رو گرفتم...
    باربد با صدایی که هنوزم اثرات خنده توش بود گفت:
    -وایی..خدا...ارشا...واقعا تو کمیابی...خداا...فکر کن الان به زیر دستات خبر بدم بگم سرهنگ شفیعی از زنش می ترسه..وایی خدا تو الان واقعا می ترسی بهار یاد تو و بگه گوشی رو بده من ببینم کیه!؟!!؟
    خندیدم و گفتم:
    -برو گمشو د ی و ث..حالا وایسا..تو هم زن میگیر...چند وقت دیگه عروسی؟!؟!!
    باربد-وایی خدا از دهنت بشنوه ولی این ور بهت بکم من اون موقع سلام ملام جواب نمی دم بخوایی تلافی کنیا....
    -برو بمیر....
    بین خنده و قهقه هاش گفت:
    -اوکی..بای...
    گوشی رو قطع کرد...
    با لبخندی عمیق گوشی رو از گوشم دور کردم و دست و صورتم رو شستم و با لبخندی عمیق تر از سرویس بیرون زدم...
    با لبخند زل زدم بهش که سعی داشت دیس برنج رو وسط میز بزاره..جلو رفتم و دیس ور ازش گرفتم...خودم اون جایی که مد نظر بود گذاشتم و گفتم:
    -د اخه خوشکل خانوم..چرا روی این میز می چینی؟!!؟خو خانومی تو میز اشپرخونه بزار....اصلا بزار ببینم(با لحن مشکوک و تهدید امیزی ادامه دادم)مگه قرار نبود شما بزاری من بیان بچینم میز رو؟!!؟!هان؟!!؟
    با چشمایی ستاره بارون و ناز خندید و گفت:
    -نه کی همچین قراری گذاشتیم؟!!؟
    قهقه زدم به حرفش...سر شار از مظلومیت و پاکی بود این حرف..چیز خاصی نبودا اما پاکی و مظلومیت رو بهم القا میکرد....
    خم شدم روش و از روی ویلچرش بلندش کردم و روی صندلی میز گذاشتمش...خودمم کنار نشستم و دستش و محکم فشار دادم و گفتم:
    -خو چه اشکالی داره؟!!همین الان قرار می ذاریم...
    لبخندی ارامیخش به چهره زیباش زدم و ادامه دادم:
    -خواهش می کنم میز نچین بزار خودم بیام...لدفا دیگه تو سالن هم نچین همون اشپز خونه بهتر و صمیمی تره...نه!؟!؟
    خندید..محو خنده اش شدم..تمام دندون های سفید و صدفیش رو به رخم کشید...واقعا باورم نمیشه..این همون بهار باشه...همون بهاری که تو روز شاید به روز یه بار لبخند سرد و خشکش رو ببینی که بهد از مرگ امیر همون هم دیگه دیده نمی شد...اما الان از ظهر تاحالا که به هوش اومده تمام وقت داره با اون لبای غچنه شده اش میخنده....این واقعا بی نظیر و زیباست...
    ***
    با عشق زل زدم به بهاری که از خوشحالی حتی نمی تونست حرف بزنه....شر شر داره اشک میریزه...وقتی عمو وحید بغلش کرد و پیشونیس رو بوسید..واقعا...زیبا بود...خیلی..حس کردم خوشحالی بهار رو...شادی و عشقش رو به پدرش...الحق که دخترا همشون بابایی ان...
    از موقعی بابا اینا اومدن نه عمو وحید گذاشتن بهار از کنارش جم بخوره نه مامان سوگند و صنم...
    ***
    -خانم دکتر واقعا امکان داره!؟

   
    دکتر-اقای دکتر..البته که امکان داره..من تاحالا چندبار این کار رو امتحان کردم...
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    -ممنون میشم پس اگه اجازه بدین منم داخل اتاق باشم..
    شونه بالا انداخت و وارد اتاقش شد منم پشت سرش وارد شدم...کتار صندلی مخصوص مطب نشسته بود رو صندلی خودش و گیج اطراف رو نگاه میکرد...تا دید من وارد اتاق شدم با لبخندی زیبا به سمتم اومد:
    -ارشا..واسه چی من رو اوردی اینجا!؟
    جلوی پاش نشستم و با لبخند گفتم:
    -عزیزم....خانم دکتر یه راه حل برای مشکل فراموشیت دارن....
    خوشحال لبخدی زد گفت:
    -خب باید چی کار کنم!؟
    صندلیش رو به سمت تخت حرکت دادم و کمکش کردم روی تخت دراز بکشه...
    دکتر رفت کنارش روی صندلی خودش نسشت و کمی با بهار صحبت کرد:
    -بهار جان..عزیزم...هر چیزی که میتونه ارومت کنه رو با خودت زمزمه کن و یا توی دستت بگیر..
    چشماش رو باز کرد و روبه من لبخند زد...نمی دونم چرا ناخوداگاه قدم جلو گذاشتم و دستش رو بین دستام گرفتم و فشار دادم..با لبخند چشماش رو بست و منتظر اماده صحبت های دکتر شد...
    ***
    دکتر جدی گفت:
    -هر چی دوست داری بگو بهار...هرچی که تو دلت مونده و وادارت کرده چنین کاری رو انجام بدی...بگو.
    خانم دکتر یه روانشناس کار کشته ان...مخصوصا تو علم هیپنوتیزم....به تمام همکارام این مشکل رو گفتم البته نگفتم زن خودمه ها..به کسی چه ربطی داره...والا..خلاصه این دکتر هم که متوجه این حادثه و این برخورد عجیب بهار شد با من تماس گرفت و راه حلی ارائه داد که همون هیپنوتیزم بود....ادعا می کرد که ناخود اگاه بهار این فراموشی رو به مغزش تحمیل کرده...بهار روی تخت خوابید بعد از اینکه دستم رو گرفت و دکتر کمی حرف زد چشماش رو بست و شروع کرد به جواب دادن به دکتر:
    -خیلی حرف دارم...خیلی..از کجا شروع کنم!؟
    دکتر-هر جا که دوست داری ما اینجاییم که به حرفای تو گوش بدیم بهار...
    بهار-دلم میخواد از اون روز شروع کنم....اون روزی که حس کردم وسیله بودم..حس کردم...حس کردم یه وسیله ام برای...
    ((دو ماه گذشت....فردا صیغمون باطل میشد...از ارشاویر شنیدم که مژده دستیگر شده...پس کارشون با من تموم شد...اما من.....یه حسایی نسبت بهش داشتم..چیزی که هیچ وقت تجربه نکردم....شاید شیرین...شاید زیبا...عاشق شدم..عاشق ارشاویر....ارشاویر شفیعی اما اون...
    فرداش...شب قبل خبر داد بود واسه تقدیر بریم ستاد...صبح 8 راه افتادیم...
    بدترین کاری رو که میتونن با احساسات یه دختر انجام بدن رو باهام انجام داد...دردناک بود..خیلی زیاد..در کمال بی رحمی..لوحی رو به دستم داد و خیلی خشک و جدی گفت:
    -خانم اوخم خوشحال شدم از همکاری باشما...تمام این کار ها و رفتار های اخیر واسه جلب نظر شما و طبیعی بودن عملیاتمون بود...
    دردناک بود...خیلی زیاد...اون حتی اسم واقعی من رو نمی دونست....بد خوردم کرد...بد...شکستم..برای چندمین بار..اهل التماس کردن نبودم..اهل گدایی محبت نبودم...و این هم نگاش بهم فهموند..این اون ارشاویری که من رو عاشق کرد نبود...نبود...
    


    فکر کنم کارای اون روزم خیلی غیر عادی بود..خیلی زیاد...بی حد و اندازه...اما فقط سرم رو انداختم پایین..حتی کمر و شونه هام رو هم خم نکردم..
    رفتم سمت رضا و گفتم:
    -کی می تونم از اسم خودم استفاده کنم...
    ارشاویر هووز پشت سرم ایستاده بود و با تعجب نگام میکرد...غم انگیز بود..خیلی زیاد...رضا هم در کمال ادب و احترام گفت:
    -خانمم اریامنش...انشاالله از امروز...دیگه هیچ خطری نداره...
    سرم رو تکون داد...برگشتم سمت ارشاویر...مات و مبهوت ایستاده بود و زل زده بود به ما دوتا و داشت با تعجب نگامون میکرد...
    برگشتم سمتش...نگاهی نافذ و عمیق بهش انداختم..دلی نداشتم که بشکنه اما خرد شده بود...خورد...حس کردم غروری برام نمونده تا....
    در یه تصمیم انی رو به رضا گفتم:
    -می خوام سرهنگ رو ببینم...
    سرش رو تکون داد و همراهیم کرد به سمت اتاق سرهنگ...
    یادم نمیاد...واقعا یادم نمیاد چه حرفایی بینمون رد و بدل شد اما یادمه می خواستم واسه ترمیم غرورم خودم رو بکشم بالا...من می تونستم..حداقل به خودم ایمان داشتم..زیاد...
    من می تونستم با موفقعیت تو این ماموریت غرورم رو بالا بکشم..من بهارم...
    یه هفته...یه هفته...فقط یه هفته کنار خانواده ام موندم بدون اینکه بهشون چیزی بگم زدم بیرون....سرهنگ همون اول بهم ین هشدار ور داد که نمی تونم تمام طول عملیات با خانواده ام در ارتباط باشم....من با نفهمی تمام قبول کردم و قول دادم..این باعث شد تمام اون ده سال رو طرف خانواده ام نرم...تمام اون ده سال..
    واقعا احساس شکست میکردم..تو اون یه هفته حتی یه بارم لبخند نزدم....مامان و بابا و باربد فکرکردن از غم از دست دادنه شهابه و کاری به کارم نداشتن اما هیچ کس درد من رو نمی فهمید..هیچ کس...
    دوماه تمام...دو ماه تمام با بهترین استاد ها....هر کسی که فکر کنی هرکسی.....تمرین کردم...بهترین مبارز شدم در عرض دوماه...دوماه...یه نفری از پس همه بر میومدم..هر کسی که فکرکنی....ستاد یه عمارت بهم داد....باید میرفتم دنبال نیرو و کمک....از طرف ستاد امیر و صنم بهم معرفی شدن...
    کارم رو شروع کردم..از خورده کاری شروع کردم.تو تمام مهمونی ها بودم...شرکت داشتم..همه از همون اول ازم مثل سگ میترسیدن...
    هرکس می گفت بالا چشمت ابرو تحویل پلیس میدادمش و فرداش تو روزنامه خبر مرگ و پیدا شدن جسد اون فرد رو می نوشتن..همه دنبالم بودن...همه...طرفدار زیاد پیداکردم..همونی که واسه پیشبرد هدفم لازم بود...خیلی زود به دست اوردم....
    خیلی زود خودم رو بالا کشیدم..خیلی زود...انقدر خودم رو کشیدم بالا که مرحله اخر بودم..گروهشون شاخه شاخه بود...از یه نفر بعد اون یه نفر می شد دونفر و همین طور ادامه میدادن....
    رسیدم به نفر دوم..یعنی تا حدی معاونی که خواهانم بود...معاون ریس اصلی...خواهانم بود..تو یکی از مهمونی ها دیدتم...از همون روز جذبم شد و......
    دلم نمیخواد به یاد بیارم...یه روز دزدیم...بردم دبی....از خواست..ازم خواست به خواست خودم باهاش باشم...به خواست خودم....اما من..سر پیچی کردم...اون...اون...
    شش ماه تمام...شش ماه تمام تو عمارتش و دبی موندگار شدم...شبا...شبا مثل یه برده شکنجه میشدم برای شنیدن دستوراش و صیغه..روز ها بهترین معاون و مشاور بودم و خیلی راحت میتونستم مدارکم رو به دست بیارم..خیلی راحت....بهم زیاد اعتماد داشت..نمی دونم چرا...

   
    می دونستم...صنم و امیر هرگز ازم دست نمیکشن و نکشیدن..تمام اون شش ماه دنبالم بودن...تمام اون شش ماه..ماه دوم متوجه ایم موضوع شدم و شروع کردم به جمع کردن اطلاعات و با کلی دردسر به دست امیر و صنم میرسوندم...شکنجه هایی که شبا باید تحمل میکردم خیلی ضیعفم میکرد..از طرفی زخمام درمان نمیشد و عفونت میکرد..این کارم رو سخت تر می کرد..
    بعد از اون شش ماه وقتی کریم رو تحویل پلیس دادیم...فردا تو روزنامه خبر پیدا کردن جسدش که به بدترین نحو کشته شده به دسته همه رسید و ریس اصلی طرفم کشیده شد...
    وقتی از دبی برگشتم دو هفته تو بیمارستان بستری بودم..به گفته دکتر حتی عفونت تو خون و زگ ها بدنمم نفوذ کرده بود..اما خیلی زود سرپا شدم...اما...
    خورد شدم...داغون بودم...خیلی زیاد..برای ترمیم زخم هام این کار رو کردم...اما بد تر شد...داغون تر شدم..و بد تر از اون وقتی بود که با تمام عشق و علاقه به سمت خوانواده ام کشیده شدم اما اونا..من رو بد کاره نامیدن و از خودشون روندنم..وقتی هم ارشاویر ازم خواستگاری کرد اونم به خواست سرتیپ پدرم ما رو کشید تو اتاق و رو به ارشاویر گفت:
    -اون بد کاره اس..معلوم نیست ده سال تمام چه غلطهای که نکرده چطوری می تونی تحمل کنی..
    درد داشت واسم..واسه منی که...منی که جونم رو واسه بابام میدادم..اما حرفی نزدم ب خاطر حرمت ها....بابا اسطوره زندگیم بودو هست و خواهد بود..حتی اگه تو کل دنیا هم این جمله رو فریاد می زد فقط دلم ور میشکوند...همین....همین...
    از شب عروسی هم دلم می خواد بگم..منی که همیشه از بچگی رویام بود با شوهر مورد علاقه ام..تو لباس سفید و پرنسس....دکلنه و دامن بلند و دنباله دار..پفی...دست تو دست هم حرکت کنیم...با عشق و علاقه بهم لبخند بزنیم...اون روز..حتی صنم و امیرم بهم لبخند نمی زدن چه برسه به ارشاویر...هیچ کدوم از ارزو هام براورده نشد..هرگز راضی نشدم...راضی نشدم لباس عروسی بخیریم...به جاش یه روز تنهایی رفتم و خودم نویی چادر که ازش منتفر بودم رو به رنگ سفید طرح دار خرید..به عنوان لباس عروسی..نمی دونم...شاید با خودم لج کردم..اما...
    ارایشگاهم نرفتم...فقط خودم تو اتاقم کمی صورتم رو مرتب کردم اون مبه خاطر فامیل و ابروی بابا...همین....
    برادرم..پدرم...و عشقم..ارشا...همشون باهام بد کردن...دلم رو شکوندن...خیلی اما نمی دونم من از چی ام...نمی دونم...اما هرگز..هرگز...هرگز....هرگز جاشون توی قلبم گرفته نشد...هرگز...پدرم هنوز هم پدرمه و اسطوره زندگیم...برادرم تمام ندگیمه و عشقم..هنوز که هنوزه...نفسمه...زدنگیمه و جونم به جونش وصله..))
    ***
    نه...نه..خدا من چی کار کردم..من از روی خشم و نفرتم این کار رو با بهارکردم اما هیچ وقت تا به امروز متوجه نشدم چه ضربه جبران نشدنی بهش وارد کردم...
    اون برای ترمیم زخماش اون کارهای روکرد اما اون..داغون تر شد و شکست...
    رو به دکتر گفتم:
    -می تونم بهاش صحبت کنم..
    لبخندی زد و گفت:
    -ولی در کمال صداقت..تمام حرفات رو باور و قبول میکنه..والبته جوابت رو هم میده...
    رو به بهار گفتم:
    -بهار..من واقعا متاسم..من کور شده بودم..مرگ شهاب...پسر خاله ایی که از برادرم که بهم نزدیک تر بود برام گرون بود...مغز غمگینم وادارم به این کار میکردم..حتی لحظه ایی هم فکر نمیکردم ممکنه تو عاشق من شده باشی و چه ضربه ایی بخوری..بهار..من بعد از اینکه تو رفتی..بعد از اون ده سال.مثل چی..مثل چی پشیمون شدم اما وقتی...وقتی ارش اومد و اون فیلم ها..عکس ها...و صدا ها رو به ما داد....من داغون شد..فکرکردم...فکر کردم....مغزم هنگ کرده بود و هرچی رو پردازش میکرد سریعا قبول و بازیابش میکردم .من.....فکر کردم..فکر کردم تو از اول میخواستی..از اول ....نمی دونم..اما به فکر انتقام بودم..هم مرگ شهاب و هم حرفایی که ازت شنیده بودم...

    
    بهار در خواب.....جوابم رو داد:
    -میدونم...اما من هیچ وقت شکایت نکردم...زندگی من..زندگی من بهم یاد داده حسرت بخورم...شکست بخورم...بی محبتی ببینم و همیشه..هیچ وقت دم نزنم..هیچ وقت..تا بمیرم..همین...
    باهول جوابش رو دادم:
    -نه...بهار من متاسفم...من پشیمونم از این کارم..من واقعا پشیمونم..اگه باهام بمونی...اگه بشیی بهار قبل...قول میدم دیگه نذارم هیچ وقت حسرت بکشی..هیچ وقت...نمیزارم بهار..من هنوزم که هنوزه عاشقتم..بعد از ده سال..هنوز دوست دارم و دوست دارم خانم خونه ام باشی...
    نمی دونم یهو چی شد...نمی دونم...بهار یهو کمر رو صاف کرد و سرجاش نشست..دکتر با تعجب به عقب پرید...بهار چشماش رو باز کرد...با اخم بهم چشم غرنه رفت و دستش رو به صندلش گرفت و به سختی روش نشست...
    ***
    *بهار*
    روی تخت نشستم وبه سختی نشستم و دست انداختم و صندلیم رو جلو کشیدم..به زور روش نشستم..
    دکتر با ترس جلو اومد و گفت:
    -بهار جان عزیزم..بهار عزیزم تو االان خوابی..لدفا کار خواصی انجام نده ممکنه خطر داشته باشه..
    لبخند زدم و گفتم:
    -ممنونم دکتر....من کاملا بیدارم..بین درمان و حرفای که میزدم بیدار شدم..اما ادامه دادم...
    لبخندی زد و گفت:
    -خوشحالم....یه ان ترسیدم..
    لبخندی زدم و تشکر کردم...
    ***
    در خونه باز کرد و صندلی رو به سمت سالن هدایت کرد...

    برگشتم سمتش...رو بهش با جدیت گفتم:
    -فردا میریم واسه طلاق توافقی...
    با ناباوری نگاهم کرد و گفت:
    -بهار...
    دستم رو جلو بردم و گفتم:
    -بهت گفته زندگی من با حسرت..زندگیت رو برای بهتر شدن زندگی من به هم نزن...
    خشم جاش رو به ترحم داد:
    -این زندگی منه..خودم می تونم انتخاب کنم..بهار چرا دوباره داری تلاش می کنی که بهترین انتخاب رو داشته باشی..اما یه ابرم شده از روی احساس تصمیم بگیرو به قلب منم توجه کن...خواهش می کنم...من دوست...
    بین حرفش با خشم فریاد زدم:
    -ارشا بس کن..من نمیخوام..من ننمیتونم..تو داری به من ترحم میکنی..چرا قبل از این اتفاقا...چرا وقتی که امیر مرد..چرا وقتی ارش اعتراف کرد....چرا حتی وقتی سپهبد زنگ زد تو حرفی نزدی!؟هان؟!دقیقا از وقتی که به این صندلی گرفتار شدم مهربون شدی!؟
    بلند تر فریاد کشیدم:
    -عاشق شدی!؟
    با قیافه زاری جلو اومد و گفت:
    -بهار..چی کار کنم!؟چی کار کنم باور کنی!؟چی کار کنم باورم کنی!؟خودم رو عشقم!؟چی کار کنم!؟
    با خشم غریدم:
    -منم همین حرفا رو زدم..اما به پاکیم...اما به عشقم..به علاقه ام..یادته..13 سال پیش...همین روز...جلوم وایسادی و گفتی خانم اوخم ممنونم از همکاریتون..با یه لوح تقدیر مسخره...با چشمام تمام اون حرفا رو زدم...

   
    صندلیم رو چرخوندم به یمت اتاقم و پشتم ور بهشون کردم و گفتم:
    -من الان دیگه عقده ایی شدم..کمبود پیدا کردم...طرفم نیا ارشاویر...نیا...که فقط ضربه میخوری...نیا...
    ارشا-چرا بهار..چرا پسم می زنی!؟
    با خشم غریدم:
    -من پست نمیزنم...من فقط خسته ام...خسته...
    جلو اومد...روبه رو نشست..سرش رو گذاشت روی زانو هام و گفت:
    -بهار..بهم اعتماد کن...خواهش می کنم...فقط یه بار برای بار اخر بهم اعمتاد کن...این فرصت اخر رو به هر دوی ما بده...
    سرم رو پایین انداختم و با خستگی گفتم:
    -ارشا..من خسته ام...داغونم..نمی تونم دیگه تحمل کن...نمی تونم..اصلا تو می تونی تحمل کنی!؟
    سرمن رو بلند کردم و زل زدم تو چشماش و گفتم:
    -می تونی تحمل کنی؟!این وضعیت من...من فلجم...سردم...گاهی خیلی بدون ظرافت می شم..هیچ احساس دخترونه دیگه ایی تو وجودم نیست...هیچی...
    لبخندی روی لبش نشست..دستم رو توی دستش گرفت و گفت:
    -نه..من با هیچ کدوم از اینا مشکلی ندارم...هیچ کدوم..تو خوب میشی...خوب خوب...سرد نیستی...اصلا...کلی احساسات دخترونه دارس..کلی...اما درون خودت میکشیش...من اونا رو زنده نگه می دارم و زنده می کنم..
    سرش رو جلو اورد و دستش رو لای موهام کشید و گفت:
    -من هنووز که هنووزه عاشقتم..با کمک هم پاهاتم خوب میشه....سردیت رو از بین میبرم...احساسات دخترونه ات رو زنده می کنم بهار..قول می دم...
    ناخود اگاه لبخندی وری لبم نشست..اما مهارش کردم و گفتم:
    -فقط تا وقتی که دکتر امید به خوب شدنم داشته باشه..فقط تا اون روز این زندگی ادامه خواهد داشت...فقط تا اون روز..
    با جلو اومدنش و بسته شدن راه دهنم حرفمم نصبه موند...
    ***
    ارشا از کنار میله ها خندون بالا پایین پرید و گفت:
    -افرین بهار...این عالیه..این معرکه اس..عالیه...یه قدم دیگه تمومه...
    یه قدم دیگه با پاهای لرزونم برداشتم که ارشا از خوشحالی فریاد زد:
    -تموم..اووووف..افرین بهار..
    جلو اومد و کمک کرد روی صندلیم بشینم...لبخندی ناخوداگاه از همراهیش روی لبم نخش بست..دستم رو روی لبش گذاشت و گفت:
    -ممنونم بهار..ممنون...
    ب*و*س*ه ایی روی دستم نشوند...
    فردای اون روز که من دوباهر به یاد اوردم همه چی رو...رفتیم دکتر...دکت گفت امید هست اما تلاش لازمه...
    با راشا شروع کردیم..هم زندگی واقعیمون رو هم...هم....هم...تلاش واسه خوب شدن پاهای من..که کم کم هم تلاش ها و انرژی های زیادی که ارشا صرف می کرد نتیجه بخش بود و جوابمون ور به خوبی داد....
    ***
    -نمی خوام ارشا..نمیخوام بس کن..نیخوام...
    جلو اومد و دستش رو روی دستم که دوی میله های واکر بود گذاشت و گفت:
    -اخه چرا بهار...هنوز به من اعتماد نداری!؟
    کناررفتم و روی مبل نشستم..سرم رو بین دستام گرفتم و گفتم:
    -نه..بهت اعتماد دارم.به خودت به عشقت..به همه اما...

   
    کنارم نشست و سرم رو تو اغوش کشیدم وگفت:
    -اما چی همه زندگیم!؟چی!؟چرا!؟چرا داری از ارزو هات دست میکشی؟!
    -چون نمی خوام با ویلچر...یا واکر بیام تو مجلس عروسیم..نمیخوام...اصلا بعد از سه سال مردم چی میگن!؟
    کلافه از ممانعت های من چمگی تو موهاش کشید و به ناچار گفت:
    -خیلی خی..دخر لجباز...میریم لباس میخریم..فردا میریم خرید..بد از اون..اتلیه..نمیخوام اروز هیچی روی دل خودم و خانم خونه ام بمونه...
    به ناچار سرم رو تکون دادم و به زور خنده ام رو کنترل کردم..وقتی خنده جمع شده و البته ضایعم رو دید با اخم ساختگی جلو اومد و گفت:
    -حالا دیگه من رو سر کار میزاری خانم خوشکل!؟
    خنده نازی کردم..بیشتر جنبه دلبری داشت تا خنده....جلو اومد و روی دیستاش بلندم کرد و.........
    ***
    خودم رو پرت کردم روی صندلی و با ناله گفتم:
    -ارشا...جون مادر بی خیال..خسته شدم..کل وجودم رفته رو ویبره...
    با خنده جلو اومد و دستم رو گرفت و مجبورم کرد بلند شم و کنارش قدم بزنم در همین حال گقت:
    -وای بهار...تو دیگه بیخیال..چرا انقدر تنبل شدی!؟قبلا اینطوری نبودی....
    قدم قدم اون همراه شده بود به قدم قدم های لرزون و نا مطمئن من....لبام رو غنچه کردم و با لوسی تمام که همش تقصیر همین ارشاویر ورپرید اس گفتم:
    -نوموخام....
    مثل اینکه از این لحن مسخره ام دلش ضعف رفت چون...محکم بغلم کرد و فشارم داد و زیر لب قربون صدقه ام میرفت...
    وقتی من رو از خودش جدا کرد با خنده گفتم:
    -ببین چقدر لوسم کردی ارشا!
    سرخوش خندید و گفت:
    -چوری لوست کردم که فقط خودم بتونم تحملت کنم..
    خسته سرم رو گذاشتم روی شونه هاش و با لبخند گفتم:
    -حالا که به اندازه ایی لوسم کردی که خودمم نمی توننم خودم رو تحمل کنم....و این...
    لپم رو کشیدم و با خنده گفت:
    -بی خیال بهار..انقدر سخت نگیر.....بیا به ادامه تمرین برسیم...
    با حال زاری گفتم:
    -واییی.ارشا من بحث شروع می کنم تو بیخیال شی...دوباره ادامه میدی!؟
    خندید و وزن من رو انداخت روی خودش و گفت:
    -یکم دیگه تمرین...بعدش بریم فیلم ببینیم..باشه!؟
    با خنده سرم رو تکون داد و هماهیش کردم....گفتم:
    -اما این واقعا پیشرفت عالیه نه ارشا!؟
    با لبخند جوابم رو داد:
    -در مورد چی!؟
    به پام اشار کردم و گفتم:
    -در مورد پاهام..خیلی وقت نیست...همش 3ماه دارم تلاش می کنم و اگه کمک تو نبود..صد در صد هیچ وقت نمی تونستم...الان فقط لرزش دارم....و این فوقالعاده عالیه...

   
    دستش رو دور کتفم حلقه کرد و گفت:
    -این عالیه و تمامش نتیجه تلاش های خودته عزیزم..
    بعد از نیم ساعت قدم زدن و راه رفتن بالاخره بیخال شد و گفت:
    -خب..فکر کنم کافیه باشه..بریم فیلم ببینیم!؟
    نفسم رو با حرص بیرون پرت کردم و گفتم:
    -من که یه ساعت دارم میگم کافیه...واکر رو بیار..
    از حرص خوردنم خندید و گفت:
    -باشه عزیزم...
    سرش رو جلو اورد و اروم گفت:
    -حرص نخور که میخورم...
    که البته با جیغ من ساکت شد...نتونست ادامه حرفاش رو بزنه...
    وایساده بود و دست به سینه زل زده بود به منی که تکیه زده بودم به میز...گفتم:
    -همسر عزیزم من...میشه لطف کنی واکر رو بیاری...خسته ام عزیز دل...
    شونه بالا انداخت و دستش رو پشت کمر گذاشت و به سمت در هدایتم کرد و گفت:
    -دیگه نیازی به واکر نداری خانم سختگوش من....تموم شد....دیگه محتاج واکر و ویلچر و اون چیزای نفرین شده نداری...
    دلم غنچ رفت از اینکه دیگه نیازی به اون وسایل ندارم...لبخندی زدم و همراهیش کردم...به سمت در اتاق و بعد از اون سالن...
    روی مبل نشستم..ارشا به سمت میز تلویزیون رفت و در همون حال گفت:
    -خب..چی بزارم!؟
    بی هوا گفتم:
    -گرگ و میش...
    با خنده گفت:
    -بابا داغون کردی این پنچ تا سی دی رو بهار..
    شونه بالا انداختم و ب لبای غنچه شده گفتم:
    -خو دوس دارم...
    سرش رو تکون داد و گذاشت....دی وی دی اول رو گذاشت و بعد از تایید کردن قسمت اول کنارم نشست..البته قبل از اینکه کلی چیز میز و خوراکی گذاشت جلومون...
    ظرف پفک رو گذاشتم رو پاهاش....سرم رو روی شونه اش گذاشتم و همراه با دیدن فیلم پفک میخوردم و با نفس ها اروم و مهربون ارشا جون دوباره میگرفتم....
    خیلی وقت از اون زمانا میگذره...سخت گذشت...اما گاهی شیرین..گاهی غمگین..و گاهی زیادی زیبا و خوب بود...اما الان هم چی عالیه..دارم ارامش رو تجربه می کنم..به این باور رسیدم که تمام اون اتفاقا حکمت خدا بود...خواست خدا بوده و امتحان خدا..باید صبر کرد...
    اون شوک عصبی هدیه خدا....بود....باعث شده من کمی به خودم بیام..هم من هم ارشا....اون به خود جرئت اعتراف کردن رو داد..اما من به خاطر وضعیتم هم راضی نبودم کمکم کنه هم دلم نمیخواست کسی بهم ترحم کنه...غافل از اینکه این ترحم نیست..عشقه...
    بعد از اون.وقتی همه چی یادم اومد سعی کردم رفتارم بهتر باشه..اونم دریغ نکرد..تمام این چند وقت به غیر از وقت هایی که بد روی نروش راه میرفم اخم و عصبانیت ازش نمیدیدم...
    خیلی کمکم کرد..دیگه سر کار نرفتم..نیاز داشتم با خودم کنار بیام...درست من قبل از ایام اتفاقا تصمیم گرفتم کنار بکشم...اما وقتی رفتار..احساسات و اعترافای ارشا و البته گفتن اینکه خاطره هیچ کاره اس کمی ارومم کرد و باعث شد دیگه سعی کنم بهاش کنار بیام...
    حالا من دارم حرف مفت میزنمااا....از خدام بود...خخخخخخ

    
    اولاش یکم ناز کردم...اما کم کم واقعا...به این نتیجه رسیدم با این محبت ها محتاجم کرد...محتاج خودش و وجودش...
    ارشا-داری به چی فکر میکنی خانم خوشکل من!؟
    به شوخی گفتم:
    -دارم به این فکر میکنم که چطوری یه اقای خوشکل و خوشتیپ من رو وابسته و عاشق خودش کرد...
    اخم بامزه ای کرد و گفت:
    -به به..چشمم روشن....این کیه!؟این یارو!
    پشت چشمم ور نازک کردم و با ناز گفتم:
    -ایشش دلتم بخواد اقامون رو....
    دستش رو روی شونه هام گذاشت و هولم داد به سمت اغوشش....مثل همیشه شیرینه..اونم دورانم واسم شیرین بود اما..
    پرید بین فکرکردنم و گفت:
    -الان داری به چی فکر می کنی خانمم!؟
    خندیدم و گفتم:
    -دارم فکر می کنم که چقدر خوشبختم...بچه هم بهمون اضافه بشه عالیه تره...نه!؟
    دستش رو گذاشت روی شکمم و با خنده و عشق گفت:
    -این کوچولو بعد از تو....مهم ترین موجود زندگیم و تو....
    -من چی!؟
    ب*و*س*ه ایی روی شکمم زد و با عشق گفت:
    -تمام زندگیم....تو نباشی...نبودی این کوچولو هم نبود....
    با ولم پایینی زمزمه کردم:
    -ارشا؟!
    حزن صدام رو درک کرد..چون با لبخندی مهربون گفت:
    -جانم خانمم..چی ناراحتت کرده!؟
    دستم رو روی شکمم حرکت دادم و گفتم:
    -بچمون....من سنم خیلی بالا.....
    نذاشت ادامه بدم..سرش رو بین موهام کشید و گفت:
    -عزیزم..مهم دله..مهم ایمانه...مهم رزشی که واسه بچمون قائل خواهیم بود...سن مهم نیس...تو انقدر خوبی و مهربون که هیچ وقت بچمون متوجه این اختلاف سنی نمیشه..عزیز دلم...
    حرفش اب روی اتیش بود و لبخند رو به لبام هدیه کرد...
    خندیدم و دوباره سرم رو گذاشتم روی شونه اش....همون لحظه بود که ادوارد تو فیلم گفت:
    -پس شیر عاشق بره شد...
    بلا-چه بره احمقی......
    ادوار با اون لبخند های کجش ادامه داد:
    -چه شیر مرریضی!؟
    ارشا با لحنی اروم گفت:
    -چرا حس می کنم شیر ما دونفر نبودیم بهار؟!
    خندیدم و گفتم:
    -چون نبودیم...نه من شیربودم نه تو.....اما مشکلاتم مثل شیر اطرافم رو گرفته بود...فقط من که نه..اطراف هر دوتامون رو....سختی هایی که کشیده بودم..سختی هایی که تو کشیده بودی..همه و همه..من رو تبدیل به یه شیر فانی و بی پایه و اساس تبدیل کرده بود...اما..با وجود خیلی اتفاقا....همه اش حل شد....
دستم رو گرفت...فشار داد....سرم رو روی سینه اش گذاشت....در همون حال گفتم:
-من رفتم تا تاوان پس بدم..تاوان شکستنم رو...بلایی که سرم اومد....همه و همه باعث شد خیلی زیادی عاقلانه فکر کنم...من بعد از اون ماموریت موفق بودم اما....خودم چی!؟نه!موفق نبودم..من باعث پیروزیش شدم اما....رفتم تاوان شکستنم رو خودم پس بدم و این قانون طبیعت رو به هم بزنم اما نتونتستم و بدتر داغون شدم...اما تو...عشقت که تو قلبم بود..همه و همه بهم کمک کرد..ممنون ارشا...ممنون...
دستش رو لای موهام کشید و گفت:
-تو هم زندگی من رو نجات داد...من...با اینکه بهترین دوستم شهاب..خیلی موقید و با خدا بود..اما....من....سابقه ام خراب بود و نیازی تو خودم به ایمان و توبه نمیدیدم..تا وقتی که 12 سال پیش تو رو دیدم..درسته خشم و نفرتم جلو چشمم رو گرفته بود اما کور نشده بودم..عشقت رو دیدم...ایمانت رو دیدم..خدات رو هم تو وجودت دیدم..این من رو به فکر وا داشت...تو با من دم از محرم و نامحرمیت می زدی...جلو رضا سر به زیر و با حجب و حبا...تو مهمونیا..با اون تیپ ویژه ات..همه چیت من رو مهبوت خودش میکرد...عالی بود...وقتی رفتی..دیگه نبودی..به فکر افتادم..که...برم تحقیق کنم..در مورد دینم...همه چی...از اون روز به بعد تمام وقتم رو با تحقیق کردنم میگذروندم تا یه تصمیم درست بگیرم وگرفتم...تو زندگیم رو نجات داد..اگه وجود تو نبود...من هنوز هم تو گمراهی بود...
به شوخی ادامه داد:
-همون انگل اجتماع سابق...
خندیدم و پلکام رو اروم روی هم گذاشتم...روی مبل دراز کشیدم و سرم رو روی پاهاش گذاشتم...موهام رو نوازش کنون گفت:
-بهار خیلی دوست دارم...خیلی زیاد....
من-من بیشتر از خیلی دوست دارم...ار....
البته جلو حرف زنم رو گرفت...و تو خلسه شیرین و زیبایی رفتم....
پایان.....


25/06/1395
09:21:52 صبح....پایان ابتدایی

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,820
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,701
  • بازدید ماه : 44,148
  • بازدید سال : 317,584
  • بازدید کلی : 11,814,724