close
تبلیغات در اینترنت
رمان وانیا ملکه خواب ها قسمت اول
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

  نام : وانیا ملکه خواب ها    نویسنده : saniya      خلاصه :    داستان از اونجایی شروع میشه که آنیا،دختر افسانه ای ما خواب میبینه،اما خوابای اون معمولی نیستن!خوابای وانیا میشن آینده،میشن واقعیت...    وانیا ما یک شب میخوابه ولی ایندفعه خواب عجیب غریبی…

رمان وانیا ملکه خواب ها قسمت اول

  نام : وانیا ملکه خواب ها
    نویسنده : saniya

 

    خلاصه :
    داستان از اونجایی شروع میشه که آنیا،دختر افسانه ای ما خواب میبینه،اما خوابای اون معمولی نیستن!خوابای وانیا میشن آینده،میشن واقعیت...
    وانیا ما یک شب میخوابه ولی ایندفعه خواب عجیب غریبی میبینه و زندگیش میشه افسانه و داستان توی کتابا،پرت میشه تو یک سرزمین عجیب که پر از ماجرا های عجیب تره و همه چیزش تغییر میکنه از اسمش بگیر تا شیوه زندگیش
    حالا این دختر باید اونجا چیکار کنه؟
    چرا به اون سرزمین رفته؟
    چطوری رفته؟
    چه اتفاقایی براش میفته؟
    چه ماموریت هایی داره؟
    واقعیت چیه؟
    اون کیه؟
    چه قدرتی داره؟
    چه کسانی رو میبینه؟
    چه حسایی پیدا میکنه؟
    من نمیگم شما باید بخونین.
    ژانر اصلی تخیلی/فانتزی وعاشقانه اس ولی شاید طنز و غمم توش باشه کلا قاطیه...........................

 

    توضیحی درباره اسم دختر رمان : اسم دختر رمان ابتدا آنیا هست و بعد از اتفاقاتی که قراره بیفته به وانیا تغییر میکنه…

    مقدمه:
    خواب و خواب دیدن چیزای جالب و دوست داشتنی هستن
    حالا اگه خواب ها واقعی بشن چی میشه؟
    میشه یچیز جالب
    حالا اگه ی شب بخوابی و وقتی بیدار شدی دیدی توی سرزمین افسانه ای هستی چی میشه؟
    میشه ترس و تعجب
    حالا اگه بهت چیزایی بگن که فقط تو افسانه ها خوندیم چی میشه؟
    میشه داستان دختر قصه ما
    به نام خالق زیبایی ها
    رمان وانیا ملکه خواب ها

    -آنیییی،نمیخوای از اون تخت دل بکنی؟
    صدای مامانم بود که برای بار هزارم این جمله رو تکرار میکرد.آخه من موندم چه گیری به خواب من داره؟
    مادر پایه ای دارم…ولی خب بعضی مواقع خیلی مقرراتی میشه و بیشتر هم این اتفاق صبح زود و سر بیدار کردن من اتفاق میفته وگرنه بقیه مواقع آدم باحالیه.
    به سختی و زور از تخت قشنگم دل کندم و با همون سر و وضع رفتم توی آشپزخونه،متاسفانه خونه ما دوبلکس نبود و من آرزو به دل موندم یک بار از نرده‌ها سر بخورم و به آشپزخونه برم.چیه خو؟آرزو بر جوانان عیب نیس.
    -آنی این چه سرووضعیه؟
    -سلام بابا،سلام مامان، وای مامان بیخی که میخوام خواب دیشبمو برات بتعریفم…
    -ایندفعه عفو خوردی،بگو
    اینم از مامان ما.تعجب نکنین مدلش اینه.
    -وای وای ی خواب جالبی بود که نمیدونی…خواب دیدم چند تا گرگ با صورت های انسان روی مبل های توی خونه ما نشستن و دارن چایی میخورن…
    هنوز میخواستم حرف بزنم که صدای زنگ تلفن اجازه نداد
    آخه کی این وقت روز زنگ میزنه؟
    مامان گوشی رو برداشت و شروع به حرف زدن کرد و منم در این وقت ی صبحونه مشت خوردم
    بالاخره تلفن رو قطع کرد و روبه من گفت-احیانا صورت گرگارو ندیدی؟
    -نه زیاد دقت نکردم، چطور؟
    -فک کنم خوابت واقعی شد،عمت اینا ظهر میان اینجا
    زدم زیر خنده…اونروز مادرم اون حرفو به شوخی زد ولی واقعیت چیز دیگری بود…
    بیچاره بابای من،پدر من مرد ساکتیه و همه چیز رو به مامان سپرده چون عاشقانه اونو میخواد و اعتراضی هم نداره
    از عمه هام و کلا خانواده پدریم دل خوشی نداشتم آخه اونا وضعشون از ما بهتر بود و همیشه به ما فخر میفروختن و در نظر من مثل گرگ میمونن.
    -بسه،زیاد خندیدی.پاشو لباس کارگری بپوش
    -نههه مااامااان
    -پاشو دخترم پاشو
    اهه هرچی خوردم کوفتم شد.
    لباس کهنه و پاره پوره ام رو پوشیدم و شروع کردم به تمیز کردن
    -آخه من موندم اینا نمیتونن نیان خونه ما؟
    -آنی با این وضعی که تو تمیز میکنی فکر کنم باید بریم سر چهارراه
    -سر چهارراه چیکار؟
    -چهار تا کارگر ورداریم بیاریم کمک.د دست بجنبون الانا میان ها
    -ای بابا همینم از سرشون زیاده
    همین موقع زنگ در به صدا اومد
    -بیا اومدن ول کن برو لباساتو عوض کن
    -چشم
    رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم
    از اتاق بیرون رفتم که با قوم اصحاب کهف روبه رو شدم.آخه میدونین اینا هرکدوم 100 سالی سن دارن
    به زور گفتم سلام و روی مبل نشستم اونا هم یکی یکی هلک و هلک روی مبل ها نشستن
    ولی یچیز خیلی جالب بود دقیقا به ترتیب گرگ های توی خواب من روی مبل ها نشستن.از فکرم خندم گرفت که صدای یکیشون نزاشت بخندم
    -چرا اینقدر مبل هاتون سفته؟خونه ما مبل هست نرم و راحت آدمو اینقدر اذیت نمیکنه
    اهه دوباره شروع شد
    -شما اگه خونه خودتون راحت ترین همونجا روی مبل خودتون بشینین


    -برای همین زبونته که آرمان نخواستت دیگه
    چی گفت؟آرمان منو نخواسته؟
    آرمان پسر عمه منه که از کوچیکی باهم بازی میکردیم تنها کسی که توی اینا آدم حسابی بود، چند وقت پیش ازم خواستگاری کرد و منم با علاقه ای که بهش داشتم جواب مثبت دادم ولی الان…چی میشنوم؟
    -چی میگین عمه خانم؟
    -واقعیت رو.آرمان یکی رو نشون کرده و قراره بریم خواستگاری،میشناسینش،عالیه،دختر خواهر شوهرم
    چی؟عالیه؟اون که همیشه میگفت من یک تار موی تو رو به عالیه نمیدم،حالا چی شد؟
    درسته عالیه از من زیباتر و خوش بر و روتر بود اما من اگه زیبایی اونو نداشتم حداقل اخلاق و رفتار داشتم
    اشکم داشت در میومد…خیلی نامردی بود…
    به زور پرسیدم-خودش کجاست؟
    -با عالیه رفتن بیرون
    دیگه تحمل این جمع رو نداشتم
    اونا شروع کردن به گفتن وجنات عالیه خانم میخواستم پاشم برم که صدای مامان اجازه نداد-آنیا جان اون شیرینی هارو بیار
    شیرینی؟به مناسبت ازدواج آقا آرمان؟هه
    چشام پر اشک بود اما خودمو نگه داشتم و شیرینی هارو براشون بردم و تا بعد ناهار به زور تحملشون کردم
    وقتی رفتن سریع خودمو به اتاق رسوندم و خواستم گریه کنم که در زده شد و بعد از اون باز شد
    مامان بود
    -آنی؟
    با صدای بغض دار جواب دادم-بله مامان
    -تو آرمانو دوس داشتی؟
    -نه نه کی گفته؟
    -من ی مادرم آنی میفهمم تو دل دخترم چه خبره.میخوای حرف بزنی؟
    -نه مامان میخوام تنها باشم
    مامان بغلم کرد،تعجب کردم ولی ای کاش بیشتر قدر اون لحظه رو میدونستم و بیشتر با مامان و بابام بودم…
    ولی من که از اتفاقاتی که قرار بود برام رخ بده خبر نداشتم…
    مامان-شب بخیر عزیز دلم
    -شب بخیر مامان
    مامان از اتاق بیرون رفت و من موندم و تنهایی و اشک…
    روی تخت دراز کشیدم و شروع کردم به گریه
    اونقدر گریه کردم که دیگه چشمام میسوختن و دیگه تحمل باز بودنشون رو از دست دادن و روی هم افتادن در انتظار سرنوشت عجیب من…
    *******
    یک دشت پر از گل میدیدم که گلای عجیبی داشت
    ناگهان یک نور خیلی زیاد به رنگ های قرمز و طلایی و سفید و آبی قسمتی از دشت رو زیباتر و رویایی کرد
    بعد چند ثانیه نور ها هر کدام به سمتی رفتن و من خودم رو با لباسی زیبا و عجیب با مخلوط رنگ نور ها و صورتی روشن تر از همیشه دیدم
    با احساس بوی خوشایندی از خواب بیدار شدم و با چیزی که دیدم…
    
    فکر کردم هنوز دارم خواب میبینم،برای همین دوباره چشامو بستم و سرمو روی زمین گذاشتم.
    زمین؟مگه من تو تختم نبودم؟
    بلند شدم و زیر سرم رو نگاه کردم،چیزایی مثل چمن ولی به رنگ طلایی
    جلل الخالق مگه داریم؟مگه میشه؟حتما میشه دیگه
    ولی خودمونین تاحالا خوابی با این کیفیت بالا ندیدم
    بیخیال خواستم بخوابم که دوباره با احساس بوی خوشایند از جا پریدم
    خواب هر چقدرم کیفیتش بالا باشه بو رو که دیگه نمیشه توش فهمید،میشه؟
    کم کم ترس و تعجب در من رخنه کردن
    آخه یعنی چی؟تصمیم گرفتم از خواب بیدار بشم
    با این تصمیم یک سیلی به سمت رایت صورتم زدم ولی اتفاقی نیافتاد یکی دیگه به یمت چپ صورتم محکمتر زدم که باز اتفاقی نیافتاد و فقط صدای خنده ای شنیدم
    سرمو اینور اونور چرخوندم تا ببینم کی اینجاس ولی کسی رو ندیدم
    -ای بابا خواب هامونم آدمیزادی نیس
    همین که این حرفو زدم صدای پای چند نفرو شنیدم،انگار میدویدند
    تو همین فکرا بودم که چیزی روی دستم حس کردم سرمو آوردم پایین تا ببینم چیه،که به داخل درختان اطراف کشیده شدم انگار چیزی منو میکشید
    خیلی ترسیده بودم هر خوابی هم بود باید تا الان بیدار میشدم ولی اتفاقی نمیفته
    به وسط درختا که رسیدیم اون نیرو انگار قطع شد و من دیگه چیزی رو روی دستم حس نمیکردم
    خیلی تاریک بود برعکس اون دشت،اینجا پر از درختای پیچیده درهم بودن و جالب این بود که رنگ برگ هاشون طلایی و رنگ تنشون نارنجی بود
    همینطور که با ترس و تعجب اطرافو دید میزدم یکهو یکی جلوم ظاهر شد…
    خیلی ترسیدم و دهنمو باز کردم تا جیغ بکشم که اون زودتر دست به کار شد و دهن منو گرفت
    دختر قشنگی بود،صورتش خیلی قشنگ بود ولی خیلی در باور آدم نمیگنجید آخه جای چشم دوتا گل شبیه گل رز سفید داشت و لباسش تماما از گل های طلایی رنگی بود که تا به حال ندیده بودم و موهاش برگ هایی بلند از درختان با رنگ طلایی بود اصلا نمیتونستم باور کنم
    -تو کیستی؟
    اهه دیوونه خونه اس؟جلوی دهن منو با این قیافه و لباس عجیب گرفته میگه تو کی ای؟
    نگاهی به لباس هام کرد و با انزجار گفت-تو دزد هستی
    ای بابا تو خواب دزدم شدیم.
    مطمئنی خوابه؟نه،یعنی با این اتفاقاتی که داره میفته داره باورم میشه بیدارم
    -تو چطور به خودت اجازه دادی تا سرمایه سرزمین ما را بدزدی؟از کدام سرزمین آمده ای؟
    دستشو از روی دهنم برداشت
    -اعتراف کن،از کدام سرزمین آمده ای؟
    -چی چیو اعتراف کنم خانم؟
    -از کدام سرزمین هستی و چرا و چگونه و برای چه کسی سرمایه سرزمین مارا دزدیدی؟
    سرمایه؟سرمایه چیه؟آهان فهمیدم یقین نفت رو میگه دیگه
    -خانم آخه نفت چه به درد من میخوره؟
    -نفت؟نفت چیست؟به جرم هایت افزوده شد به دلیل دور کردن ذهن ما از موضوع اصلی…
    -خانم من اصلا نمیفهمم تو چی میگی؟نفت همون سرمایه ملی دیگه،جرم چیه آخه؟
    -تو انگار نمیخواهی به حرف بیایی.بهتر است تو را به نزد بانو میترا ببرم حتما پاداش خوبی در ازای دستگیری تو به من خواهند داد.
    با این حرف دستمو گرفت و کشید به سمت تاریک تر
    نه به این صدای نرمی که داره نه به قدرتش دستمو خیلی سفت میکشید
    هر لحظه منتظر بودم دستم کش بیاد یا ازجا دربیاد…
    -خانم چیکار میکنی؟وحشی آروم تر
    با گفتن کلمه وحشی ایستاد و برگشت سمتم و چنان سیلی بهم زد که مطمئن شدم الان من بیدارم
    -تو چطور جرات میکنی این کلمه ناشایست را به من نسبت دهی؟هنگامی که بانو تو را در بند میکند معنی آن کلمه ناشایست را خواهی فهمید ای گستاخ
    و دوباره دست منو گرفت و کشید.
    ای بابا ماهم فیلمی شدیما،بانو کیه؟اصلا اینجا کجاس؟مگه من تو خونه خودمون تو تخت خودم خوابم نبرد؟پس چطوری سر از اینجا درآوردم؟اصلا این آدم عجیب کیه؟اهه مخم درد گرفت از بس فکر کردم.تصمیم گرفتم خودمو به سرنوشت بسپارم تا بفهمم واقعا خوابم یا بیدار…
    
    هر چی جلوتر میرفتیم درخت ها بیشتر درهم میپیچیدن و دید آدم کمتر میشد .
    خیلی تاریک بود و پای من مدام با سنگ های بزرگ و کوچیک که البته تو این تاریکی نفهمیدم سنگه یا چیز دیگه برخورد میکرد و مدام سکندری میخوردم ولی این دختر عجیب راحت میرفت
    یهو دختره وایساد و به سمت بالا که درختانی خیلی بهم پیچیده بودن نگاه کرد و بعد چندثانیه نوری طلایی از چشاش به سمت بالا رفت
    دهنم باز موند،این دیگه کیه؟
    توی همون حالت گفت-بانو خبر خوشحال کننده ای برایتان دارم،آیا بانو به بنده اجازه ورود میدهند؟
    همینطور با تعجب نگاش میکردم و زبونم از این عجایب باز مونده بود که درختان جلومون همه کنار رفتن و نور طلایی زیادی چشمام رو زد
    چشام رو بستم و وقتی احساس کردم نور کمتر شده یکی یکی بازشون کردم و تا اومدم به زیبایی و عجیبی قصر روبه روم فکر کنم این دختره دستمو کشید و به سمت قصر جلوی روم برد
    قصر طلایی به رنگ خورشید که ازش نورهایی طلایی ساتع میشد و خیلی خیلی بزرگ بود
    وارد قصر شد و به سمت دری بزرگ رفت
    در زد و بعد چند ثانیه در رو باز کرد و وارد شد و منم به دنبالش
    اتاق کامل طلایی بود و یک زن با لباسی طلایی و موهای طلایی و کلا همه چیزش طلایی روی تختی پشت به ما نشسته بود و از بدن و موهاش اشعه های نور به اینطرف و اونطرف پخش میشد
    دختره خم شد و احترام گذاشت و گفت-درود بانو،حامل خبری خوشحال کننده برای سرزمینمان هستم
    -چه خبری فلورا؟
    چقدر آهنگ صداش روح نواز بود آدم دوست داشت ساعت ها صداش رو گوش کنه
    فلورا-امروز در میان گلهایم میگشتم که متوجه غیر عادی شدن هوا و حضور فردی دیگر در منطقه ام شدم به دنبال فرد مقصر میگشتم که این دختر را یافتم.ابتدا دقتی به لباس های او نکردم ولی بعد از دقایقی متوجه لباس او شدم که پر از اشک سه رنگ بود
    با آوردن اسم اشک سه رنگ زن طلایی برگشت سمت ما و من از اون همه زیبایی موندم تو کف.چشمانش دو خورشید کوچک بودن و تاجشم خورشید بود
    -همین دختر است فلورا؟
    -بله بانوی من همین دختر
    -ولی…ولی فلورا اشک سه رنگ فقط سه رنگ است اما در بین اشک های او آبی نیز دیده میشود…
    به لباسم نگاه کردم تا ببینم چی میگن اینا
    نه این امکان نداشت من یادمه وقتی خوابیدم یک بلوز و شلوار زرد تنم بود اما الان…یک لباس حالت پرنسسی با نگین های اشک مانند به رنگ های سفید،طلایی،قرمز و آبی بود
    فلورا-نمیدانم بانوی من
    -میتوانی بروی فلورا.به عنوان پاداش به مدت دو روز سیلکا را به تو خواهم داد
    -ممنون بانوی من ممنون
    و بعد از این حرف رفت و من موندیم و این بانو
    بانو-سلام ای دختر جوان
    چه جالب نه به رفتار اون فلورا نه به بانوشون چه خوش برخورده
    -سلام
    -حالت چگونه است؟
    -مزخرف
    -بنشین دختر، بگو چرا؟
    -میگین چرا؟ شما خودتو بزار جای من، در یک روز خبر خیلی بدی بشنوی و شبش از گریه خوابت ببره و وقتی بیدار شدی سرجات نباشی و فکر کنی داری خواب میبینی و بعدش یکی با وضعیت بسیار بد تو رو بکشونه یجا و کلی چیزای عجیب غریب ببینی،خدایی فکر نمیکنی دیوونه شدی؟میخوام بدونم چه حالی بهت دست میده؟
    خنده ی کوتاهی کرد که نور های دور و برش بیشتر شد-اوه چه دل پری داری دختر؟پس از رفتار فلورا ناراحت شده ای؟از او دلگیر نشو اخلاق خوبی دارد اما گاهی اعصاب او خورد میشود و رفتار او خود به خود بد میشود.او را ببخش
    -اصلا از اون دختر که بگذریم،من اینجا چیکار میکنم؟هان؟نه خدایی من هر خوابی هم بودم تا الان با این اتفاقا صدبار بیدار میشدم
    -آری ولی خودت میگویی اگر خواب بودی،اما تو در بیداری هستی
    -آهان الان یعنی من باور کنم این همه چیزای عجیب و غریب توی بیداری من داره اتفاق میفه؟ هه منم عقل ندارم دیگه
    -از همه ی اینها بگذر به من بگو چگونه به اینجا آمدی؟
    -خانم حالیت نیستا!اگه من بدبخت فلک زده میدونستم چطوری اومدم که همونطوری برمیگشتم
    -تو راست میگویی،خب پس حالا برایم ماجرای خود را بگو تا با هم متوجه علت و چگونگی حظورت در سرزمین ما شویم،خوب است دختر جوان؟
    -آره این یکی بهتره
    -خب پس ابتدا خود را معرفی کنیم…من میترا ملکه آفتاب و سرزمین میترا هستم و تو کیستی؟
    -ملکه آفتاب؟سرزمین میترا؟
    -آری ملکه آفتاب و سرزمین میترا سرزمین مهر و آفتاب
    -یعنی چی؟این مزخرفات چیه؟
    -از خودت بگو
    
    -با اینکه چیزی نفهمیدم ولی من آنیا هستم آنیا مهرابی فرزند حمید مهرابی و آتوسا صالحی 21سالمه و رشته ام تجربیه و توی شیراز به دنیا اومدم و بزرگ شدم و الان هم توی سرزمین عجیب غریب شما گیر افتادم و کم کم دارم فکر میکنم خل شدم
    سری تکون داد و گفت-چه جالب…آنیا اسم جالبی است…خب بگو چگونه خود را در منطقه گلهای فلورا دیدی؟
    تمام ماجرا رو از گفته عمه ام و خواب عجیبم و وحشی گری فلورا بهش گفتم
    زن مهربونی بود اصلا مثل فلورا بهم نپرید و با دقت به حرفام گوش میداد
    -خب پس وانیا تو…
    وسط حرفش پریدم-وانیا نه،آنیا
    -ما در این سرزمین نام آنیا نداشته ایم و برایم سخت است میتوانم وانیا صدایت کنم؟
    آخه ی واو چه تاثیری داره؟ولی خیلی زیبا ازم درخواست کرد
    -مشکلی نیس
    -وانیا تو میگویی ناگهانی در اینجا حضور پیدا کردی و این برای من جالب است بدانم لباست را از کجا آورده ای؟
    -لباسم؟خودمم نمیدونم من یک بلوز و شلوار زرد تنم بود ولی الان…اصلا من هیچی نمیفهمم…چطور میشه تو واقعیت آدم همچین چیزایی رو ببینه؟
    -خودت میگویی انسان …اما تو انسان نیستی
    -یعنی چی؟چی میگین شما؟من یک انسان کامل هستم…
    -من نیرو ها را به خوبی در اطراف تو حس میکنم و این نشان میدهد تو یک انسان نیستی
    گیج شدم اصلا این حرفا توی باورم نمیگنجید توی همین فکرا خمیازه ای کشیدم این خمیازه از کجا اومد؟ناگهان احساس شدید خواب کردم و بدنم شل شد و روی زمین خوردم ولی هیچ دردی حس نکردم و بعد از اون چشمانم بسته و دیدم سیاه شد
    ~~~~~~~
    چهار جایگاه وسه گوی میدیدم،یکی پر از آتش،دیگری پر از قمر با اندازه های مختلف و دیگری پر از خورشید های کوچک و بزرگ
    ناگهان گویی دیگر روی سکوی چهارم قرار گرفت گویی آبی رنگ که داخلش پر از چیزهایی قوطه ور مانند اشک بودند ولی به صورت های مختلف بعضی آتشین بودند و بعضی مشکی که با ستاره های داخلشون بیشتر به سفید میزدن و بعضی طلایی که خورشید های ریز ریز داخلشون بود.همه ی این ها در مایعی آبیرنگ شناور بودند.
    با احساس سرمای عجیبی از جام پریدم و خودم رو توی اتاق بانو میترا دیدم و این یعنی…یعنی من اسیر سرزمین دیگری شدم و همه ی اتفاقاتی که برام افتادن واقعی بودن…نه نه یعنی من دیگه نمیتونم مامانمو ببینم؟بابام؟وای خدایا چرا؟چرا من؟
    صدای فریادی منو از فکرام بیرون کشید-چیترا،تو این حق را نداری که در قصر و سرزمین من از قدرت ویژه ات استفاده کنی.نگاهی به بانو میترا و بعد به زن زیبایی که با صورتی عصبانی روبه روش بود انداختم.
    زن خیلی زیبا بود صورتش مثل ماه شب چهارده و چشمانش سیاه بودند و درشت که وسط آن دو ستاره کوچک بود و لباسش مانند ماه بود،یعنی تو بدن این زن استخوان وجود نداره؟چطور بدنش به صورت هلالیه؟ایندفعه همون زن که احتمال میدادم اسمش چیترا باشه شروع به فریاد زدن کرد-حق دارم میترا.تو خلاف قوانین عمل کردی و این کاره تو به من این حق رو میده.
    این یکی زیاد ادبی حرف نمیزد.
    میترا-چه خلافی کرده ام که خودم نمیدانم؟
    چیترا-برای من ادبی حرف نزن که حالم ازت بهم میخوره.
    میترا-تو چطور با این لحن سخن میگویی؟من الهه این سرزمین هستم و تو الان فقط و فقط یک میهمانی نه بیشتر از آن.
    چیترا یک پوزخند زد و با تمسخر گفت-هه میهمان؟با این حرفش انگار تازه منو دید و دوباره فریادش بلند شد-پس اینه!آره اینه؟این باید کشته بشه.
    چی میگه این؟این یکی که از همه روانی تره!توی فکر بودم که متوجه شدم دستای شیشه ای چیترا بالا اومد و انگشتاش سمت من نشونه گرفت و بعد چند ثانیه
    
    از انگشت هاش چند ستاره با نوک های تیز و یخی با سرعت به سمت من میومدند از تعجب و ترس سر جام خشک شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم فقط تونستم دستام رو حایل صورتم کنم و چشام رو ببندم.چند دقیقه گذشت ولی اتفاقی نیفتاد.دست هام رو آروم آروم از روی صورتم برداشتم و چشام رو باز کردم ستاره های نوک تیز یخی روی هوا ایستاده بودن و در حال آب شدن بودن.
    صدای داد عصبانی میترا باعث شد از جام بپرم-چیترا پات رو از حدت دراز تر کردی.الان من میتوانم تو را دربند کنم این کارت خطای بزرگی محسوب میشود،(کمی آروم تر شد و ادامه داد)اگر حرفی داری مثل دو الهه و با رعایت قوانین سرزمین میتوانیم حرف بزنیم در غیر این صورت نگهبان را صدا خواهم زد…
    چیترا نگاهی بد به من انداخت و گفت-حرف میزنیم.
    میترا-بنشین.
    چیترا نشست و شروع به حرف زدن کرد-هه الهه قانون مدار از کی تاحالا دزد هارو توی قصرش میاره؟
    میترا-دخالت در امور و کارهای من…
    چیترا-میدونم…میدونم دخالت ممنوعه.
    میترا-مشکل چیست چیترا؟
    چیترا-مشکل؟مشکل نه فاجعه.
    میترا-چه فاجعه ای؟
    چیترا-این دختر کیه؟
    میترا-جواب سوال من این نبود.
    چیترا-هر چی هست زیر سر تو و همین دختره ترسوئه.
    میخواستم حرفی بزنم ولی ترسیدم آخه این زن که تعادل روانی نداره یهو میزنه ناکارمون میکنه پس همونطور ساکت سرجام موندم.
    میترا-چه فاجعه ای رخ داده است؟
    چیترا-از دیشب همه ی ساحران من دچار مشکل شدن،ساحرانی که نظیرشون توی سه سرزمین پیدا نمیشه،میفهمی؟قدرت و جادو هاشون عمل نمیکنه و اتفاق بدتر شکستن گوی پیش بینی منه،گوی پیش بینی من چند ساعت پیش ناگهانی و بدون هیچ علتی درهم شکست و من مطمئنم همه ی اینها تقصیر توئه.
    میترا-من؟چیترا من،الهه مهر و آفتاب چگونه میتوانم چنین عمل ناشایستی انجام دهم؟
    تا چیترا خواست جواب بده یکی از صندلی های توی اتاق آتیش گرفت و بعد از اون پسری زیبا و با صورتی عصبانی و خشن که منو یه ترس وادار کرد روی صندلی ظاهر شد و چیترا و میترا هردو با ترس به دیوار چسبیدند منم به تبع همین کار رو کردم.
    میترا با صدایی لرزون گفت-شـ…شما…بـ…به چه حقـ…حقی وارد سر…سرزمین میـ…میترا شده اید؟آ…آتش را…خا…خاموش…کنـ…کنید.
    پسره با پوزخند پاش رو به زمین کوبید و همه آتش ها خاموش شد و هیچ اثر سوختگی و آتش سوزی روی صندلی و خودش نموند.یعنی چی؟این پسره قیافش بیشتر به آدمیزاد میخورد چشاش سورمه ای و همراه با خشم فراوون در عین حال زیبا بودن.
    از روی صندلی بلند شد و با پوزخند به تمسخر گفت-درود بر الهه آفتاب و مهر و الهه ماه و ستارگان و شب ها. مادر میخواستند خودشون بیان ولی کاری برای ایشون پیش اومد…هه…الهه ها از من…میترسند؟
    یک ابروش رو انداخت بالا.
    میترا و چیترا به خودشون اومدن و از دیوار فاصله گرفتن و هر کدوم زیر لب یک وردی خوندن.
    پسره شروع به دست زدن کرد و گفت-اوه…براوو(bravo)…جادوی محافظت حتما از شما مراقبت میکنه(تغییر حالت به عصبانی داد و فریاد زد)چطور به خودتون اجازه و جرات دادین که سه جادوی سرزمین سیترا رو از کار بیندازین؟
    چیترا با شنیدن حرف اون پسر، جون گرفت و روبه روی میترا ایستاد و او هم شروع به توبیخ میترا کرد-من هم همین سوال رو داشتم که شما ها چطور گوی آینده من رو شکستین؟
    میترای بیچاره از ترس توی خودش جمع شده بود تصمیم گرفتم حداقل من حرفی بزنم کسی که به داد میترا نمیرسه.
    من-میشه بشینین تا مثل چهارتا انسان متمدن حرف بزنیم؟
    نگاه پسر لحظه ای روم ثابت موند و با تعجب نگام کرد ولی بعد دوباره به حالت عصبیش برگشت و چیترا با تمسخر گفت-انسان؟من اینجا آدمی نمیبینم فقط دوتا الهه و یک شاهزاده و یک دزد میبینم.
    میترا-او دزد نیست.
    پسره-آدم که هست،پس نوعی دزد به حساب میاد.
    میترا-صبر کنید شاهزاده آرسان،این دختر به واسطه…

    اشک سه رنگ به اینجا آمده و مهمان من است و احترام او واجب.
    چیترا-چی چیو به واسطه اشک سه رنگ اومده؟اون اشک سه رنگ رو دزدیده.
    میترا برای اولین بار لحن ادبیش رو فراموش کرد و گفت-د میگم ندزدیده یعنی ندزدیده دیگه، چرا هی میگی دزد دزد؟این ی توهین به اشک سه رنگه و باعث خشمش میشه و من اصلا نمیخوام سرزمینم توی دردسر بیفته ، مگه تنبیه های اشک سه رنگ رو نمیدونی؟
    مگه اشکم خشم داره؟والا با عجایب این سرزمین شاید داره دیگه.
    پسره-از کجا اومده؟
    میترا-از سرزمینی به اسم ایران.
    چیترا-ایران؟اونجا کجاس؟سرزمین چه قدرتیه؟
    با تعجب نگاشون کردم-شما چطور نمیدونین ایران کجاس و به زبون فارسی حرف میزنین؟
    شاهزاده آرسان-من میدونم کجاست،اسم کشوری در سیاره زمینه حدود سه ساعتی از اینجا فاصله داره البته با نیکلا و گلاس وگرنه با ابزار شما حدود چند ماهی طول میکشه.
    چیترا-عجیبه…ایران؟یعنی هیچ نوع قدرت و جادویی ندارن؟
    شاهزاده آرسان-نه…موضوع ما چیز دیگه ای بود من عجله دارم و سریع تر باید علت از کار افتادن سه جادو رو گزارش بدم…(با تاکید گفت)هر چه سریع تر.
    میترا-در واقعیت خود من هم تا به حال اصل موضوع را نفهمیده ام…
    چیترا-اهه این چه نوع حرف زدنه؟درست حرف بزن.
    میترا نفس عمیقی کشید و گفت-من فقط میدونم اشک سه رنگ این دختر رو به اینجا دعوت کرده و میخواد چیزی رو به ما بگه،من همین رو میدونم.
    یکهو احساس ضعف شدیدی کردم و دوباره روی زمین پرت شدم بدون هیچ دردی…
    ~~~~~~~
    توی اتاق میترا بودم همون اتاق،سه زن داخل اتاق بودن دوتاشون میترا و چیترا بودن و اون یکی قیافه خبیثی داشت با لباس های قرمز آتشین که میشد توی چشماش شعله های آتش رو دید…
    روی تخت یک دختر با لباس های آبی خوابیده بود و صورتش مشخص نبود
    ناگهان صدای وحشتناک و ترسناک زن در اتاق پیچید-اون دختر نینا است و باید کشته شود
    صدایی نرم و لطیف آرامش بخش در اتاق طنین انداز شد-نه…او ملکه خواب هاست…دختر ملکه ی…
    ادامه حرفش رو نفهمیدم چون با احساس گرمای بیش از حد روی نبض دستم از دنیای خواب بیرون کشیده شدم.
    دستم میسوخت انگار یک آهن داغ روش گذاسته باشن…
    چشامو باز کردم و صورت آرسان رو روبه روم دیدم چقدر زیبا و با جذبه.
    احساس گرما اجازه ی فکر بیشتر به من نداد.-سوختم…
    آرسان-بهوش اومد…چی دیدی؟
    وا؟این از کجا میدونه من چیزی دیدم؟
    میترا-چه میگویید شاهزاده؟
    آرسان اما خیره به من بود-گفتم چی دیدی؟
    لحنش خیلی ترسناک بود ناگهان صدای لطیف زن در خواب در گوشم پیچید ملکه خواب ها…ملکه خواب ها…
    چیترا با تعجب فراوان گفت-این…این امکان نداره ملکه خواب ها سالها پیش تبعید شد…
    شاهزاده آرسان-درسته اون تبعید شده ولی شخص دیگری نیز این قدرت رو داشته…
    میترا-اما ما فقط نام ملکه نینا را به عنوان ملکه خواب ها شنیده ایم…
    شاهزاده آرسان-افسانه ای قدیمی در کتاب های سرزمین سیترا وجود داره که نشان از شخصی قویتر از ملکه تبعید شده یعنی ملکه نینا میده
    چیترا-اون کیه؟
    شاهزاده آرسان-در هیچ کدام کتاب ها اسمشون برده نشده فقط توی کتابی خیلی قدیمی که نصف اون بر اثر جنگ سوخته گفته شده اون ملکه خودش رو غیب کرده و هنوز زنده است و روزی کسی رو به عنوان نشان خودش به اینجا میفرسته…
    میترا-و این یعنی وانیا همان نشانه است
    چیترا-پس برای همین همه ی ابزار و جادو های پیش بینی کار نمیدن…پس اشک سه رنگ اینجا چه نقشی داره؟ …
    {سوم شخص }
    اتاق غرق در سکوت بود و همه به یک چیز می اندیشیدند که اشک سه رنگ در این ماجرا چه نقشی دارد به غیر از دو نفر
    وانیا که از هجوم اطلاعات ناگهانی گیج شده بود و فرد غیب شده و مخفی شده در قصر که از دیدن دوباره وانیا خوشحال و خوشنود بود و امید داشت به توانایی های او برای نجات جان هزاران نفر…
    
    {وانیا}
    من که هیچی سر در نمیاوردم و کاملا گیج شده بودم.
    چیترا-خب…پس من اون رو به سرزمین خودم میبرم
    شاهزاده آرسان-آهان…اون وقت بانو چیترا به تنهایی این فکر رو کردن؟نه…اون به سرزمین ما میاد
    میترا-او در سرزمین من ظاهر شده است و در اینجا خواهد ماند
    چیترا-اما سرزمین چیترا به اون بیشتر نیاز داره…اگه پیش بینی توی سرزمین ما نباشه باعث مرگ پریان شب میشه… میدونین که دشمنا بیشتر در شب حمله میکنن
    شاهزاده آرسان-اما سرزمین سیترا از سرزمین های شما قویتر و از همه مهمتر مستقل و جدا از شماست…پس به سرزمین ما میاد
    چیترا-من با سرزمین میترا هیچ اتحادی ندارم و اون با من میاد
    خندم گرفته بود…نه به چند دقیقه پیش که میخواستن من رو بکشن و من رو دزد سرمایه شون میدونستن… نه به الان که باهم دعوا میکنن من به کدوم سرزمین برم…اینا واقعا الهه و شاهزاده ان؟بیشتر به بچه ها میخورن
    میترا-اشک سه رنگ او را به سرزمین من دعوت کرده است پس همینجا خواهد ماند.
    چیترا-اما سرزمین چیترا به اون بیشتر نیاز داره…اگه پیش بینی توی سرزمین ما نباشه باعث مرگ پریان شب میشه… میدونین که دشمنا بیشتر در شب حمله میکنن
    شاهزاده آرسان-اما سرزمین سیترا از سرزمین های شما قویتر و از همه مهمتر مستقل و جدا از شماست…پس به سرزمین ما میاد
    چیترا-من با سرزمین میترا هیچ اتحادی ندارم و اون با من میاد
    خندم گرفته بود و دیگه نتونستم خندم رو نگه دارم و زدم زیر خنده …اینا واقعا الهه و شاهزاده ان؟ بیشتر به بچه ها میخورن…
    هر سه با تعجب به سمتم برگشتن
    شاهزاده آرسان-دیوونه هم که هست!
    خندم قطع شد و زبونم به کار افتاد-دیوونه شما ها هستین نه من…اگه جای من بودید وضعیت تون از این بدتر بود…در ضمن من هنوز نفهمیدم اینجا چه خبره و تا اطلاع ثانوی از جام تکون نمیخورم
    چیترا-مگه دست توئه؟تو با من میای تا شب رو پیش بینی کنی
    -وا؟پیش بینی کنم؟
    میترا-او در اینجا میماند و روز فردا را پیش بینی میکند
    شاهزاده آرسان-نخیر شما چقدر خوش خیالین…اون با من میاد و اتفاقات سرزمین سیترا رو پیش بینی میکنه نه هیچ جای دیگه
    من-دههه…دیوونم کردین…یجور بگین منم بفهمم…اصلا چرا من باید با شما ها بیام؟
    شاهزاده آرسان-برای اینکه اتفاقات اونجا رو پیش بینی کنی
    من-مگه من جادوگرم؟اصلا چرا باید حتما تو یک سرزمین باشم تا بتونم به قول شما اتفاقاتش رو ببینم؟
    چیترا-چون تو فقط میتونی اتفاقات سرزمینی رو پیش بینی کنی که توش هستی
    من-اهه میشه درست از اول برای من تعریف کنید اینجا چه خبره؟
    میترا-مگر در خواب هایت ندیده ای؟من شنیده ام ملکه خواب ها می تواند گذشته خویش را ببیند
    شاهزاده آرسان-در صورتی میتونه ببینه که توی سرزمینی که بهش تعلق داره و متولد اونجاس باشه و شرط دومی هم داره
    من-چه شرطی؟
    شاهزاده آرسان-دونستن قدرت ها و چگونگی استفاده از اونا و همچنین اگر ملکه قدرتمند غیب شده نخواد گذشته اش رو ببینه اون نمیتونه ببینه
    چه جلب…حالا این ملکه غیب شده کی هست؟
    چیترا-خب بریم؟
    من-کجا؟شما هنوز برای من نگفتین من کیم و چیم!…
    میترا-ما نیز اطلاعات دقیقی نداریم…در ضمن او انجا ماندگار است…
    چیترا…نه بابا…چی میگی تو؟ اون…
    وسط حرفش پریدم -اه دوباره شروع نکنین…همون اطلاعات نصفه اتون رو بگین
    میترا-تو ملکه خواب ها هستی و میتوانی آینده را ببینی…
    چیترا-منم کلا اطلاعاتی ندارم…
    من-خسته نباشید جمیعاً …اینا رو که خودمم فهمیده بودم…
    شاهزاده آرسان-حدود چند سال پیش…قبل از جنگ و کشته شدن بزرگان و درهم شکستن اتحاد بانویی قدرتمند وجود داشته که در هیچ کتاب و افسانه ای اسم ایشان نام برده نشده ولی با احترام زیاد از جملات بیاد مونده اشون در سرزمین سیترا یاد میکنند…بانو میترا و چیترا این ها رو نمیدونن چون در جنگ همه ی اطلاعات به دست ما افتاد و اون تا فرصتی برای خوندشون پیدا نکردن…(با این حرفش نیشخندی به چیترا و میترا زد و اون ها هم ناراحت اخم هاشون درهم رفت)…نوشته یکی از کتاب های بسیار قدیمی درباره زنده بودن اما غیب بودن اون ملکه خبر داده و در اون نوشته به گفته اون ملکه روزی کسی رو جایگزین خودش و به عنوان نشانی از وجود خودشون میفرستن و اگر اون ظاهر بشه یعنی اتفاقی میخواد رخ بده و کلید نجات یافتن از اون اتفاق که اتفاق خیلی بدی است همون نشانه است و تنها اون میتونه ما رو یا کسانی دیگر و حتی شاید مکانی رو از اون اتفاق نجات بده و چیزی هم درباره مقصر اون اتفاق گفته شده که فقط یک جمله از اون نوشته صفحه مونده…
 

        میترا-آن جمله چیست؟
        شاهزاده آرسان نگاهی بهش انداخت که یعنی به تو چه مربوطه ؟
        چیترا-در هر حال…اون باید پیش من باشه…همه میدونن دشمن ها در شب حمله ی بیشتری دارن و من نمیخوام آسیبی به پریان محافظ شب و مهتاب برسه…پس با من میاد.
        آرسان-نه…اون با من میاد…همه میدونن قدرت سرزمین سیترا از دو سرزمین آفتاب و مهتاب بیشتره و از همه مهمتر ، سرزمین سیترا از همه جدا و مستقله…
        چیترا با انزجار گفت-من هیچ اتحادی با میترا و سرزمینش ندارم و نخواهم داشت…
        اهه باز که شروع کردن.
        من-من با هیچ کسی به هیچ جایی نمیرم…
        شاهزاده آرسان عصبی به سمتم اومد و تقریبا داد زد-تو غلط میکنی…نیم وجب بچه روی حرف من حرف میزنه…تو با من میای…
        جمله آخر رو که گفت از دستاش آتیشی بلند شد و به سمتم حمله ور شد…
        ولی ناگهان با اتفاقی که افتاد، روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن کرد…
        میترا و چیترا با ترسی آشکار به شاهزاده نگاه میکردن…
        من…من کاری نکردم…
        این چطور ممکنه؟…
        بیشتر نگین های اشک مانند روی لباسم به صورت تهاجمی از طرف تیزشون به سمت شاهزاده پرتاب شدن…
        من واقعا نمیخواستم این اتفاق بیفته…
        ناراحت بودم خیلی…نه اینکه به شاهزاده حسی داشته باشم ، نه من فقط جذب اون شدم…
        کنترل خودمو از دست دادم و داد زدم-لعنتی…لعنت به من…من کی ام خدااااااا؟هاااان؟چرا من رو به اینجا آوردی؟هاااان؟خدایااااا…
        همونطور داد میزدم و اشک میریختم که متوجه تشکیل گردبادی شدم…
        اما…اما اون گردباد نبود…
        شبیه گردباد بود ولی از جنس آتش…
        گردباد آتشی همینطور بزرگتر میشد و جالب این بود که به هیچ وسیله ای آسیبی نمیرسید…
        گردباد بزرگ و بزرگ تر میشد… واقعا ترسیدم…
        همه ی احساساتم درهم شده بود… ناراحتی برای شاهزاده…تعجب از این همه اتفاقات عجیب در طول یک روز…احساس ترس از گردباد آتشینی که هر لحظه بزرگ تر میشد…و احساس ترس از سرنوشتی که قراره داشته باشم…همه ی اینها در من جمع شده و احساس پوچی رو به من میدادن…احساس ضعیف بودن…
        در یک لحظه گردباد آتشین از بین رفت و زنی همانند زن قرمز پوش خوابم نمایان شد…
        {سوم شخص}
        ملکه سیترا در قصر خود قدم برمیداشت و با عصبانیت به دیواره های قصر آتش پرت میکرد…
        اما این کار چیزی از عصبانیت او کم نمیکرد…
        بار دیگر آتشی به سمت دیواره روبه رویش پرتاب کرد و با عصبانیت غرید-من به اون اجازه نمیدم زحمت هایی که چند سال کشیدم رو به هدر بده…
        نگاهی به گوی جادویش کرد و عصبانی فریاد سر داد -اجازه نمیدم…
        و با گلوله ای آتشین گوی جادویی از کار افتاده اش را از بین برد…
        ملکه سیترا با گردبادی آتشین حضور خود را اعلام میکند…
        گردباد کم کم از بین میرود و ملکه نمایان میشود…
        وانیا از ترس غش کرده و روی تخت می افتد…
        شاهزاده از وارد شدن جادوی اشک سه رنگ به داخل دستش بیهوش شده است…
        بانو میترا و بانو چیترا از دیدن سیترا هم تعجب کرده و هم بسیار ترسان بودند…
        خواب تکرار میشود و صدای وحشتناک ملکه سیترا ، زن قرمز پوش در اتاق میپیچد - اون دختر نینا است و باید کشته شود…
        اما صدای نرم و لطیف در اتاق طنین انداز نمیشود و این نشان میدهد قدرت های وانیا هنوز کامل نشده است و او چیزی را خواهد دید که ملکه غیب شده بخواهد…
        {وانیا}
        از ترس دیدن اون زن وحشتناک غش کردم و دوباره قدرتی من رو به دنیای خواب های واقعی کشوند…
        با تعجب به اطرافم نگاه کردم -اینجا دیگه کجاس؟
        صدایی مثل صدای نرم زن در خوابم در گوشم پیچید-سرزمین خواب ها و اشک سه رنگ…
        بعد از شنیدن این حرف صداهای زیادی هماهنگ گفتن-درود بر بانو وانیا…خوش آمدید ملکه…
        هر چی اطرافو نگاه کردم کسی رو ندیدم…
        همینطور دور خودم میگشتم…
        شبیه یک اتاق خیلی بزرگ بود و چهارتا دیوار داشت…
        یکی از دیوار ها مثل آسمان شب بود ولی با کلی ستاره و قمر سفید درخشان…
        دیگری طلایی بود با کلی خورشید خوش رنگ…
        دیگری قرمز بود با شعله های آتش و آخری آبی خالص بود به رنگ دریا…
        -چه اتاق عجیبی…چرا هیچی توش نیس؟
        ناگهان دیواره ی قرمز و آتشین روبه روم به رنگ سیاه دراومد و تصویر دو زن رو نشون داد…
        یکیشون همون زن قرمز پوش بود و دیگری هم شباهت عجیبی بهش داشت…
        زن قرمز پوش-باید کشته شود…باید کشته شوند تا سرزمینمان را گسترش دهیم…من،ملکه سیترا…آن سرزمین به درد نخور را برای خودم میکنم…هاهاهاهاها(خنده شیطانی)
        دختر که لباسش نارنجی بود گفت-اما مادر…چهارکلید؟
        ملکه سیترا-نگران نباش آذر دخت ای فرزند آتش…اون با دست خودش کلید ها رو به ما میده…قرار نیست ما زحمتی بکشیم…هاهاها…
        ایندفعه آذر دخت هم باهاش میخندید…
        اینا کین؟یعنی جزوی از آیندن؟
        دیوار آتش گرفت و به شکل قبلی برگشت…
        ایندفعه دیواری که پر از ماه و ستاره بود به رنگ سفید خالص دراومد و تصویر چیترا،مظطرب و نگران نشان داده شد…
        ناگهان صدای لطیف دوباره در گوشم پیچید-گام اول اتحاد…بهشون بگو اتحاد دوباره راه نجاتشونه…
        بعد از اون تصویر چیترا هم محو و دیوار به شکل قبل برگشت…
        اینبار دیوار خورشیدی به رنگ زرد دراومد و تصویر میترا و چیترا و ملکه سیترا نمایان شد…
        صدای لطیف در گوشم زنگ زد-گام دوم اعتماد…بهشون بگو اعتماد نکنن…
        و تصویر دیوار محو شد…
        دیوار آبی رنگ ایران رو نشون داد…
        خدای من ایران…یعنی اینجا کدوم شهره؟
        تابلویی در خیابان زده شده بود:


        یزد…
        یکهو به خیابان دیگری رفت و روی تابلو نوشته شده بود:شیراز…
        خیابان دیگری نشون داد:اصفهان
        و در آخر دریاچه ای نشون داد که…من و شاهزاده آرسان با ظاهری زیبا و خندان و دست در دست هم داخلش بودیم و روی آب قدم میزدیم…
        صدای زن در گوشم پیچید -گام سوم،چهار کلید…چهار کلید …
        و بعد تصاویر روبه روم به سرعت از بین رفتن و من بهوش اومدم
        اما لحظه آخر صدای هماهنگ چند نفر رو شنیدم که گفتند-موفق باشید بانو…
        چشام رو باز کردم…
        چیترا و میترا و زن قرمز پوش که فهمیدم اسمش سیترا است بالای سرم بودن…
        نگاهی به اطراف کردم ولی شاهزاده آرسان رو پیدا نکردم…
        یعنی حالش خوبه؟اه وانیا بیخیال…هه وانیا؟چه زود به شرایط جدید عادت کردم!
        سیترا با اون صدای وحشتناکش که تن رو به لرزه مینداخت گفت-چی دیدی؟چی در انتظار مائه؟
        حسی بهم میگفت نگو و من به اون حس اعتماد کردم-من…(آب دهنمو قورت دادم)من چیزی ندیدم…یعنی فقط تاریکی دیدم و تاریکی…
        نفسم حبس شد،سیترا با نگاهی مشکوک اسکنم میکرد.
        سیترا-بسیار خب من اون رو میبرم…
        پووف نفهمید…وایسا ببینم این گفت میخواد منو ببره؟چرا هی یکی میخواد منو ببره؟
        ایندفعه میترا و چیترا چیزی نگفتن و توی چشماشون ترس بیداد میکرد…
        مگه این زن کیه؟
        تصمیم گرفتم دروغی سرهم کنم تا بتونم گام هایی که زن در خوابم گفت انجامشون بدم حتما اون چیزی میدونه دیگه!
        پس باید جوری به سرزمین چیترا برم…
        من-راستش…راستش من توی خوابم دیدم که در سرزمین چیترا باید باشم…
        چهره چیترا خوشحال شد و سیترا با بیخیالی گفت-تو که گفتی چیزی ندیدی؟خب اشکالی نداره به سرزمین چیترا برو…
        از تعجب چشمام اندازه بشقاب شدن،یعنی واقعا قبول کرد؟
        چند ثانیه بعد نشانی از سیترا دیده نمیشد مثل اینکه اصلا اینجا نبوده…
        چیترا-بریم؟
        -هان؟آره آره بریم.
        متوجه گرفتگی صورت میترا شدم ولی من باید کار درست رو انجام بدم و احساسات رو به ماموریتی که در اختیارمه دخالت ندم…
        من باید خواسته صدای نرم زن خوابم رو انجام بدم…
        من باید به دنیای خواب ها کمک کنم…من باید ماموریت رو به خوبی انجام بدم…
        الان که وارد این سرزمین شدم باید کمکش کنم…
        غرق در فکر بودم که چیترا ایستاد و منم به تبع ایستادم.من-چیزی شده؟
        چیترا-به مرز آفتاب و مهتاب رسیدیم.
        من-خب باید چیکار کنیم؟
        چیترا-جادو.
        من-اما منکه جادویی بلد نیستم.
        -جادو توی خون توئه.
        -اما من چیزی از سحر و جادو نمیدونم.
        -با من تکرار کن.
        -باشه.
        چیترا-ریتا،ریتا،چیتا،ریتا،چیتا،چیتا،ریتا،چیتا…
        با چیترا تکرار کردم و بعد چند ثانیه تصاویر و رنگ های جلومون درهم شدن و کم کم تغییر کردن و وقتی تغییرات تموم شد من خودمو داخل قصری از جنس شب میدیدم…
        قصر سیاه بود ولی از افراد داخل قصر نور هایی ساتع میشد که اونجا رو روشن کرده بود…
        نگاهی به چیترا کردم…چقدر باشکوه،اون هم نور ساتع میکرد ولی به مقدار زیاد تر…
        به خودم نگاه کردم…جلل الخالق!لباسم تغییر کرده بود و لباسی بلند و دنباله دار سفید شده بود…
        با تعجب به لباسم نگاه میکردم که صدای چیترا رو شنیدم-

        چیترا-خب حالا باید چیکار کنیم؟
        یا خدا، خودت ستونی بفرست!نه یعنی فرجی بفرست!
        حالا من به این چی چی بگم؟
        بگم برو اتحاد برقرار کن؟ نه بابا این خیلی ضایع اس شک میکنه…چیکار کنم؟
        چیترا-بهم بگو امشب چه خبره؟
        ای بابا اینم انگار جادوگر گیر آورده…فهمییییدم…
        من-خب…راستش بانو…من هنوز قدرت های کامل رو ندارم و(به اینجا که رسیدم خمیازه ای بلند کشیدم)و فقط وقتی میخوابم آینده رو میبینم.
        چه غلطا!من میخوابم؟هر دفعه یکی منو میخوابونه…
        چیترا-خب چرا خبری نمیشه؟
        اهه اینم انگار بچه اس هی میگه چرا؟ (بدبخت فقط یک بار گفتا) من چه خاکی توی سرم بریزم؟
        -آهااااان…
        چیترا -چیو آهان؟
        خاک بر سرم بلند گفتم… سریع دوتا خمیازه الکی کشیدم،چشمامو بستم و خودمو روی زمین انداختم…
        آخخخخ مامان کمرررررم نابود شد…به فنا رفتم…
        کم کم صدای پچ پچ های اطراف شروع شد…
        اه من تا کی باید تو این وضعیت باشم؟خدایی خیلی بددده روی زمین سرد و یخی و خشک خودتو بندازی و تظاهر کنی بیهوشی…
        حداقل بزار یکم به حرفاشون گوش کنیم : -چقدر لباسش خوشگله کاش مال من بود…(جااان؟)…-یعنی آینده منم میبینه؟…-وای نمیدونم چیکار کنم آلما،به نظرت از این دختره بخوام آیندمو ببینه تا به ازدواج با جاو مطمئن بشم؟…
        اکه هی اینا که از خود منم بدتره وضعیتشون…
        کمرم بدجور درد میکرد تصمیم گرفتم دیگه بلند بشم بسه دیگه آروم چشامو باز کردم و نگاهی به اطرافم کردم یعنی من یادم نمیاد کجام الکی مثلاً (هوشم تو حلق شاهزاده آرسان…آخی گفتم شاهزاده آرسان، یعنی الان حالش خوبه؟چیکار میکنه؟)
        چیترا با شوق زیاد گفت-خب؟چی دیدی؟ نگاهی پروفسورانه بهش انداختم آخه الان وقت حرف زدن بود جلبک؟وسط افکار من اونم درباره شاهزاده آرسان؟
        من-چیز زیادی ندیدم باید تا فردا صبر کنیم این رو گفتم چون اگه یک راس میرفتم سر اصل مطلب شک میکرد
        چیترا-یعنی امشب اتفاقی نمیفته؟
        من-نه…من کجا میتونم بخوابم؟
        -هینا راهنماییش کن به اتاق آرامش
        هینا احترام گذاشت و راه افتاد منم به دنبالش به اتاقی رسید که روی درش خط خطی های زیادی بود فکر کنم اینجا رو دادن نازنین 5 ساله از تهران کشیده با این طرح هاشون…ایششششش
        هینا-اینجا اتاقتونه…اووم…ببخشید میتونم وقتتون رو بگیرم؟
        داخل اتاق شدم و گفتم-در چه مورد؟
        -راسیتش من میخوام ازدواج کنم بعد مطمئن نیستم میخواستم اگه بشه شما ی لطفی به ما بکنی و سرکی تو آیندمون بکشی
        این رو کجای دلم بزارم؟بله از اتاق فرمان اشاره میکنن دلتون پر شده بزارین تو روده بزرگ یا پانکراس…
        اهه من چرا چرت و پرت میگم امروز؟
        من-من هنوز قدرت های کاملی ندارم…ولی اگه شد باشه بهت خبر میدم
        هینا-ممنونم من هینا ستاره دوم هستم و همه منو میشناسن و راحت پیدام میکنین شب خوش و رفت…
        آخیش از سرم باز شد حالا میتونم یکم تنهایی بی دغدغه داشته باشم…البته اگه آینده بزاره…
        اتاق چیز خاصی نداشت یک تخت به صورت هلال بود و یک میز آرایش با آینه ای شبیه ستاره …بد نبود…یک پنجره هم داشت به طرفش رفتم و اونو باز کردم که نسیم خنکی به صورتم خورد…
        عجب هوایی!به روبه روم نگاه کردم آسمان شب رو از نزدیک میدیدم در نزدیکیم چندتا ستاره کوچولو بود…دست دراز کردم و یکیشون رو گرفتم چقدر بامزه… ناگهان ستاره به پرواز دراومد و رفت
        حیف خیلی خشگل بود…
        روی تخت دراز کشیدم…خوابم نمیبرد
        همه ی افکارم درهم شده بودن…
        یعنی مامان و بابا الان چیکار میکنن؟
        من چطوری اومدم اینجا؟
        اشک سه رنگ چیه؟
        دنیای خواب ها کجاست؟
        ملکه سیترا کیه که همه ازش میترسن؟
        چرا میترا ادبی حرف میزنه و بقیه نه؟
        شاهزاده آرسان حالش خوبه؟
        این فکر خیلی ذهنمو مشغول کرده بود یعنی الان حالش چطوره؟
        هووف نمیدونم چم شده…از وقتی نگام به چشاش افتاد دلم لرزید …
        چشماش جذبه و زیبایی خاصی داشت
        اهه وانی…چه مرگته؟بگیر کپتو بزار.با این همه مشکلی که داری تازه خانم عاشقم بشه دیگه نور الا نور
        عاشق؟من؟توی این سرزمین ناشناخته؟مگه من آرمان رو نمیخواستم؟
        (وااااانی کپتو میزاری یا نه؟)
        اوه اوه ندای درون عصبی میشود راست میگه دیگه باید بخوابم هزار بار غلت زدم و اینور اونور شدم تا بالاخره خوابم برد در انتظار روزی سخت…
        *********


        دست هام رو از دوطرف کشیدم ولی دست راستم به چیزی برخورد کرد …بیخیال به دنده چپ خوابیدم که صدای خنده ای شنیدم و بعد صدای یک پسر-نمیخوای بلند شی؟
        هاااان؟ صدای پسر؟تو اتاق من؟خاک بر سر اتاق که برای تو نیس
        سریع سیخ سرجام نشستم و با پسری با چشمهای براق و درشت مشکی با صورتی سفید روبه رو شدم.
        -تو…تو کی ای؟
        پسره نگاهی بهم کرد و خندید
        -هووی مگه جک گفتم؟تو کی ای؟
        -پاشو بانو چیترا منتظرته
        و دوباره خندید
        اهه چرا هی میخنده
        -زهر انار…چرا میخندی؟
        -همینطوری…
        -دیوونه خونه اس اینجا
        -بانو چیترا منتظرته.
        بلند شدم و گفتم -بریم
        اونم بلند شد و در رو باز کردیم که دونفر افتادن توی اتاق…
        جاان؟اینجا فوضولی و گوش وایسادن هم رواج داره مثل اینکه
        پسره با جدیت-اینجا چیکار میکنید؟برید سر پست هاتون یالا
        همه پخش شدند و اون دونفر هم بلند شدن که برن ولی با صدای این پسره وایسادن-کجا؟شما امروز از نور محرومین
        این حرف رو زد و چیزی زمزمه کرد که نور موهای اون دوتا از بین رفت
        دختر1-اما شاهزاده فقط ما نبودیم…
        ا پس اینم شاهزاده اس
        شاهزاده -من که میدونم همچی زیر سر شما دوتائه
        دختر2-شاهزاده لطفا…
        -ببخششی درکار نیست آلما
        دختر1-ولی شا…
        پسره بدون توجه راه افتاد و منم دنبالش البته دستمو گرفته بود و میکشید
        -هووی دستم شکست
        -اسمم ماهانه
        -خب چیکارت کنم؟جمله بسازم…دستمو ول کن
        فشار دستشو کمتر کرد
        ماهان-اسم تو وانیاس درسته؟
        -آره
        -ملکه خواب ها …من شاهزاده سرزمین چیترا ام
        -آهان یعنی مامان تو چیترائه؟
        -بانو چیترا
        -همون چه فرقی داره
        دیگه چیزی نگفت و در روبه روش رو باز کرد که با جمعی از افراد عجیب غریب مواجه شدیم
        همه شون بلند شدن و بهم احترام گذاشتن
        چیترا-سلام…خواب چی دیدی؟
        اهه بزار برسیم
        -سلام…راستش چیز زیادی نبود یعنی واضح نبود
        -خب همون غیر واضح چی بود؟
        -چهره مظطرب شما و …
        -من؟یعنی اتفاق بدی در انتظاره؟
        -اگه کاری که میگم رو بکنید نه،اتفاقی نمیفته
        -من باید چیکار کنم؟
        -اووم خب من فقط میدونم شما باید…(تند ادامه دادم)صلح و اتحاد برقرار کنید…
        -چی؟میشه درست بگی؟
        -اتحاد با سرزمین میترا
        داد زد-این امکان نداره …من چنین کاری نمیکنم
        -ولی بانو چیترا اگه این کار رو نکنید سرزمین شما به خطر میفته
        داد زد-لعنتییییی…
        انتظار این رفتار رو داشتم ولی دلیلش رو نمیدونم
        -من میتونم از شما بپرسم که چرا نمیخواهید اتحاد و صلح با سرزمین میترا برقرار کنید
        -چون همون یک باری که کردم برای هفت پشتم بس بود
        -مگه چی شده؟اصلا مشکل شما چیه؟
        عصبانی گفت-به تو ربطی نداره
        ماهان-مادر آروم باش…
        چیترا-چرا باید اتحاد برقرار کنیم؟
        عصبانی شدم و داد زدم-د آخه اگه میدونستم که میگفتم
        ماهان-سر مادر من داد نزن…
        دوباره احساس خواب کردم…دوتا خمیازه و دوباره افتادن روی زمین ولی ایندفعه متوجه شدم قبل از اینکه به زمین برسم کسی کمرم رو گرفت و بعد تاریکی…
        ******
        توی یک دریاچه به رنگ سیاهی شب بودم ولی احساس خیس شدن نمی کردم سردرگم دور خودم میچرخیدم که اطرافم به صورت دایره وار آتش درست شد
        روی دریاچه؟چطور ممکنه؟
        صدای وحشتناکی اومد-من سه سرزمین و اون سیاره بدرد نخور رو برای خودم میکنم،سرزمین چیترا در صدر جدول قرار داره.هاهاها…بعد از اون میترا و بعد…اون سیاره بدرد نخور و بعد…(ادامه نداد)هاهاها…
        صدا رو خوب میشناختم صدا صدای ملکه سیترا بود
        کم کم تصاویر تار شدن و من بهوش اومدم
        *******

        چیترا و ماهان با نگاهی نگران بهم زل زده بودن
        چیترا-من رو به خاطر رفتار بدم ببخش
        -اشکالی نداره
        ماهان-چیزی فهمیدی؟
        -سرزمین چیترا در صدر جدول
        چیترا -یعنی چی؟منظورت چیه؟
        -اگه عصبانی نمیشین باید بگم هر چه زودتر باید اتحاد برقرار کنید چون اولین سرزمین شما و بعد از اون سرزمین میتراس.
        -توی چی اولین سرزمین هستیم؟
        -نابود شدن.
        -چیی؟خدای من چرا؟توسط کی؟
        نمیخواستم بهشون بگم چون نقشه های بعدیم بهم میخورد -معلوم نیست و حتی اتحاد هم کافی نیست
        -دیگه باید چیکار کنیم؟
        -یعنی…اتحاد رو قبول میکنین؟
        -چاره ی دیگه ای دارم؟سرزمین چیترا و افرادش در خطرن و من نمیخوام آسیبی ببینن
        آخخخ جوووون قبول کرد…
        -من هنوز نمیدونم باید صبر کنیم تا گام های بعدی رو بگم و اما…یک سوال…
        ماهان-چی؟
        -اووم خب شما چیزی درباره ی چهار کلید شنیدین؟
        چیترا-چهار کلید؟تو از کجا میدونی؟
        -چیزی میدونین؟
        -چهار کلید…مربوط به افسانه اشک سه رنگ و اتحاد و سرزمین مشترکش با دنیای خوابه و گفته شده دو فرد مشخص اون چهار کلید رو پیدا میکنن اما هنوز کسی از جای کلید ها خبری نداره
        -این چهار کلید چه بدرد میخورن؟
        -خیلی کارها میشه باهاشون کرد از نابودی و تسخیر سرزمین ها بگیر تا پاک کردن سرزمین از بدی ها و حتی ارتباط با سرزمین های دیگه و کلی چیز دیگه
        عجب!چه جالب یعنی آنقدر ارزشمندن؟
        -این چهار کلید کجان؟
        -کسی نمیدونه یعنی فقط یک نفر میدونه
        -کی؟
        -نینا ملکه تبعید شده
        -الان کجاست؟
        -کسی نمیدونه
        -مگه تبعید شدگان رو به کجا میفرستین؟
        -به سرزمین تبعید شدگان ولی نینا به سرزمین خیلی کمک کرده بود و چیتا و ریتای بزرگ محل تبعید رو به عهده خودش گذاشتن
        چیتا؟ریتا؟اینا کین دیگه؟این همون کلماتی نیس که توی جادوی عبور از مرز گفت؟
        -چیتا و ریتا کین؟
        ماهان-چیتا بزرگ مادر بزرگ من و ریتای بزرگ مادر بانو میترائه
        -پدربزرگ ها؟
        -پدربزرگ ها در جنگ کشته شدن و ما اون ها رو ندیدیم
        -ملکه سیترا چی؟مادر اون کیه؟
        چیترا-زیادی حرف میزنی
        -اهه یک سوال پرسیدما
        -کسی نمیدونه
        -یعنی چی؟
        چیترا-آماده شید برای اتحاد مجدد و صلح به سرزمین میترا میریم
        بیشعور جواب نمیده
        ماهان-آماده نمیشی؟
        چیترا-اون لباساش خودکار تغییر میکنن ماهان-چه جالب
        من-چیترا…یعنی بانو چیترا؟
        چیترا-سوالی جواب نمیدم
        -به من جادو یاد نمیدین؟
        چیترا-به زودی کسی رو انتخاب میکینم تا بهت یاد بده ولی اول باید اتحاد رو برقرار کنیم
        -اوهوم

        چند دقیقه بعد جلوی مرز بودیم…
        تصویری جلوی چشمام اومد یک دختر کوچولو و دو پسر که شاید دو سه سال ازش بزرگتر بودن و توی منطقه ای زیبا میدویدند…دست دختر دوتا بادبادک بود و جلوتر میدوید و اون دو پسر هم سعی در گرفتنش داشتن…
        -وانیا ندو میخوری زمین…میخوری زمین…میخوری زمین…
        این جمله توی سرم میپیچید صدای یکی از پسر بچه ها بود
        یعنی چیییی؟اینا کین؟
        سرم به شدت درد میکرد سرمو گرفتم و جیغ زدم
        ماهان-وانیا خوبی؟چت شده؟
        اما من فقط جیغ میزدم صدا توی مغزم اکو میشد وانیا ندو…ندو…
        داد زدم-خفه شو،خفه شو،خفه شو…نمیخوااااام بشنننووم خفه شوووو
        بالاخره صداها قطع شد و یکم آروم تر شدم
        چیترا-چی شده؟اتفاق بدی داره میفته؟
        با صدای گرفته در اثر جیغ زدن گفتم-نه…مشکلی نیس…
        ماهان-مطمئن باشیم؟میخوای طبیب رو صدا کنم؟
        -نه لازم نیست جادو رو بخونید
        چیترا جلوی دیوار نامرئی مرز ایستاد و دستش رو روی هوا یا همون دیواره نامرئی گذاشت اما دستش رد شد
        ماهان با شگفتی گفت-مرز برداشته شده…
        چیترا-چطور ممکنه؟
        نور زیاد از بالای سر بهمون برخورد کرد و مجبور شدیم چشمامون رو ببندیم…بعد چند ثانیه چشام رو باز کردم…به بالا سرم نگاه کردم و…


    بالا سرم نگاه کردم و…
    چقدر باحال…چند تا خورشید و ابر در اندازه های مختلف بالا سرمون بودن…خورشید ها روی ابر ها نشسته بودن
    کم کم ارتفاع ابر ها کم شد تا به زمین رسیدن و ما بانو میترا رو به همراه چند نفر از افراد قصرش و همچنین اون فلورای وحشی دیدیم
    میترا-سلام…
    چیترا -سلام اینجا چیکار داری؟
    -به من خبر رسیده بود که مرز دچار مشکل شده است
    -آهان
    -تو اینجا چه میکنی؟میخواستی به سرزمین ما بیایی؟
    -آره…راستش قراره اتفاقی بیفته و من باهات حرف دارم
    -بهتر است به قصر برویم
    -آره باید به قصر بریم
    میترا-شاهزاده ماهان خوب هستند؟
    ماهان-ممنون بانو
    دختری که کنار بانو میترا بود انقدر تابلو عشوه میومد که دیگه از تابلو گذشته بود به بتر رسیده بود
    دختره با لحنی لوس-سلام …خوب هستید شاهزاده؟
    بعله چیترا هم که بوووق فقط ماهان اینجاس
    ماهان با لحن جدی-سلام…بهتره راه بیفتیم
    به راه افتادیم و من همش در این فکر بودم که اون دو پسر و دختر بچه کی بودن؟و مسئله مهمتر اینکه من چی بگم؟درباره گام دوم چیکار کنم؟
    سرم پایبن بود و راه میرفتم برای یک لحظه سرم رو بالا آوردم که دوباره چهره دختر و دو پسر رو دیدم به علاوه ی یک دختر دیگه و تصاویر محو شدن …
    اینا کین؟دوباره سردرد گرفتم ولی ایندفعه زودتر حالم خوب شد تصمیم گرفتم فعلا به اونا فکر نکنم و همه ی تمرکزم رو برای اتحاد جمع کنم
    به قصر میترا رسیدیم و ایندفعه به سالنی پرنور رفتیم که یک عالمه صندلی داشت
    اوه چه همه صندلی؟ چه بدردشون میخوره؟به من چه اصلا؟
    چیترا-وانیا جان میشه لطفا تو بگی؟
    جاااان؟وانیا جان؟ای بابا تا دیروز به ما میرسید میگفت چی دیدی؟ حالا کارش گیر کرده شدیم وانیا جان
    نفس عمیقی کشیدم و شروع به چرت و پرتایی که سرهم کرده بودم کردم-باید بگم که دشمنی قصد نابودی دو سرزمین شما رو داره…
    هنوز جمله تموم نشده صدای میترا در اومد-سرزمین من و چیترا؟چه کسی میخواهد چنین کاری کند؟
    -لطفا وسط حرفم نپرید من خودم همه ی توضیحات رو میدم…خب داشتم میگفتم…
    خواستم شروع کنم که تصویر اون دو دختر جلوی چشمام نقش بست یکی از دخترا لباس آبی داشت و دیگری طلایی
    دختر آبی پوش-نخیرم اون منو دوست داره
    دختر طلایی پوش-اون خودش به من گفت منو دوست داره…دللللت بسوزه
    دختر آبی پوش زد زیر گریه
    صدای گریه هاش توی گوشم میپیچید
    -بسه…بسه …میخوای چی رو بگیییی؟بسه
    سرم دوباره درد گرفته بود کم کم همه جا برام تار شد و…بیهوشی…
    { سوم شخص }
    همه ترسان به وانیا نگاه میکردند…
    آفتاب،دختر میترا به این می اندیشید که او را کجا دیده است؟
    چیترا نگران آن اتفاق بدی که وانیا گفته بود الان رخ دهد
    و بقیه در افکار درهم خود…
    صدای لالایی مانند میترا در اتاق میپیچد -چه شده است؟چیترا این نگرانی بیش از حد تو برای چیست؟
    چیترا عاجز از گفتن کلمات به میترا چشم میدوزد
    در همین نزدیکی ها سیترا عصبانیست و افکار شومی در سر دارد.عصبانیت و کینه او وصف ناشدنی است.به هیچ وجه نمیخواهد کسی سد راه او شود…
    ملکه سیترا پر از سیاهی و تاریکیست…
    {وانیا}
    چهره عصبانی ملکه سیترا رو میدیدم دور و برش پره آتش بود
    با جمله ای که شنیدم از خواب بیرون کشیده شدم
    تمام تنم به لرزه افتاده بود…
    ماهان بالای سرم اومد-چی شده؟چرا میلرزی؟آروم باش…آروم
    به زور بازوهام رو گرفت و من رو نگه داشت
    چیترا با لرزش صداش گفت-چی…چی شده؟
    من-اون منو تیکه…شما خواهرین
    میترا و چیترا و ماهان با بهت بهم زل زدن
    چیترا-تو… تو چی دیدی؟هااان؟وانی چی دیدی؟
    همه ی جملات و کلماتم قاطی شده بودن
    من-من تیکه،شما خواهر،من میمیرم،شما…
    ماهان-آروم باش وانی…نمیخواد چیزی بگی…
    من هیچی نمیشنیدم فقط اون جمله ها توی ذهنم راه میرفتن…
    جمله های وحشتناک ملکه سیترا…شاید هم وحشتناک نبود ولی برای منی که خواب هام واقعی میشن جمله های وحشتناکی بودن
    -من اونا رو تیکه تیکه میکنم و آتیششون میزنم هر شش نفرشون رو…وانیا منتظرم باش …من حتی به خواهر هام رحم نمیکنم چون سد راه منن…من میترا و چیترا هم از بین میبرم…هاهاها…خواهران بیچاره ی من…هاهاها…
    صدای قهقه سیترا توی گوشم بود اعصبام بهم ریخت و چشمام میپرید،تیک عصبی داشتم
    ماهان-خوبی؟
    دستی نوازش گونه روی کمرم کشید
    سریع خودمو عقب کشیدم و متوجه چهره ی خشمگین اون دختر تابلوئه هم شدم
    میترا-چه شده است؟
    باید هر چه سریعتر اون سه گام انجام بشه وگرنه معلوم نیست چی بشه…
    من-هر چه سریعتر اتحاد برقرار کنید…اتحادتون چه شکلیه؟کاغذ و قلمیه؟چه طوریه؟
    میترا-اتحاد؟برای چه؟
    داد زدم-اتحادتون رو برقرار کنید…
    واقعا عصبی بودم از همه چیز
    میترا-خب آخر چرا؟چه لزومی دارد؟
    -نمیفهمی؟نه نمیفهمی…تو که جای من نیستی…(داد زدم)اگه اتحادتون رو برقرار نکنین هممون به درک واصل میشیم…حالا فهمییییدیییی؟
    میترا با لکنت-یع…یعنی…چی؟
    چیترا -فعلا بحث این حرفا نیست باید اتحاد برقرار کنیم…ظرف اتحاد رو بیارین…ماهان توهم وانی رو ببر توی باغ کمی آروم شه
    ماهان-باشه
    دختر تابلوئه -منم میرم
    میترا -آفتاااب
    آفتاب-خب حوصلم سر رفته برم دیگه
    میترا -باشه
    ماهان رو به من-میتونی بلند شی؟
    -آره آره
    به کمک دست هام بلند شدم و با آفتاب و ماهان به سمت باغ رفتیم
    آفتاب-ماااااهاااااانی؟
    هااان؟ماهانی؟استغفرالله خدایا توبه توبه این دختر کیه دیگه؟
    ماهان-شاهزاده ماهان …
    آفتاب-اهه ماهان کسی که اینجا نیست بزار راحت باشم
    ماهان-پرنسس آفتاب من در همه حال همون شاهزاده ماهانم…شاه،زا،ده
    شاهزاده رو بخش بخش گفت
    آفتاب ایشی گفت و ساکت شد
    چه باغ زیبایی!چرخی دور خودم زدم که صدایط توی گوشم پیچید-وانی تو خیلی خوبی…خیلی خوبی…
    صدای یک پسر بچه بود
    از حرکت ایستادم…چی میخوای به من بگی؟این صداها و تصویر ها چیه؟یعنی اون دختر بچه آبی پوش منم؟
    ماهان-وانی خوبی؟
    اهه اینم قرص خوبی خورده…هی میگه خوبی
    من-آره خوبم میشه بریم داخل نمیخوام ابنجا باشم
    ماهان-یاد چیزی افتادی؟
    آفتاب-خدا بده شانس چه هوای بعضی ها رو دارن…
    اینقدر تیکه بنداز تا جونت درآد…فکر کنم این آفتاب ی حسایی به ماهان داره
    ماهان بی توجه به آفتاب منتظر جواب من بود
    من-بریم داخل منم حالم خوبه
    ماهان-باشه بریم
    راه افتادیم که وسط راه با فلورا برخورد کردیم
    فلورا احترامی گذاشت و سلام کرد
    نه بابا احترام هم بلده؟اون روز که دیت من رو از جا درآورد
    فلورا از کنارمون رد شد و ماهم به سمت قصر رفتیم
    داخل اون سالن پر صندلی که شدیم با چیترا و میترا و سیترا مواجه شدیم
    تنم از دیدن سیترا به لرزه دراومد صدای زن در گوشم پیچید -گام دوم اعتماد…بهشون بگو اعتماد نکنن
    آره این دقیقا شبیه همون تصویره
    سیترا-نظرتون چیه؟
    میترا خواست جوابی بده که نگذاشتم-درباره ی چی؟
    سیترا-من از تو سوالی نکردم
    من-ولی من به عنوان پیشگوی دو سرزمین باید از اتفاقاتی که میخواد صورت بگیره خبر داشته باشم…
    چیترا-ملکه سیترا چیز بدی نگفتن…
    من-چی گفتن؟
    سیترا -نظرشون رو درباره ی جست و جو برای چهار کلید پرسیدم…فقط همین…
    این همون چیزیه که انتظارش رو داشتم…
    من-من مخالفم
    میترا-اما چنین چیزی به نفع سرزمین ماست و من موافق هستم
    چیترا-منم همین نظر رو دارم قبوله
    با نگاهی اشک آلود بهشون نگاه میکردم که چطور آب هایی به رنگ قرمز و سفید و زرد رو در طرف مخلوط میکنن
    با اینکه چیزی درباره اون ظرف نمیدونستم اما اون ظرف اتحاده پ این یعنی اون ها موافقتشون رو ثبت کردن
    نه…نه من نمیخوام آسیبی ببینم…من نمیخوام تیکه تیکه بشم و به خاکستر تبدیل بشم…
    چرا؟آخه چرا قبول کردن؟من که به چیترا گفته بودم اتحاد خالی کافی نیست…خدایا چیکار کنم؟گام دوم درست نشد…چیکار کنم؟
    سیترا-بسیار خب…چه کسی رو برای پیدا کردن بفرستیم؟
    میترا -اما ما هنوز مکان چهار کلید را نمیدانیم
    سیترا با نگاهی مرموز به من گفت-من میدانم البته فقط سه کلید رو…و چهارمین کلید رو باید جست و جو گران پیدا کنن
    چیترا-به نظر من وانی رو بفرستیم اون بهترین گزینه اس
    چهره ی سیترا خوشحال شد-من در نظر داشتم آرسان و شاهزاده ماهان رو بفرستم
    میترا-این عالی است میتوانند سه نفری به جست و جو بروند
    آفتاب-مامان میشه…
    میترا-ساکت باش آفتاب و به اتاقت برو
    آفتاب-آخه…
    میترا با نگاهی عصبانی اون رو به سمت اتاقش فرستاد
    زبونم قفل شده بود یعنی به این راحتی من رو دارن میفرستن؟جرا چیترا اعتراضی نمیکنه؟
    سیترا-سه کلید در ایران هستند در شهر هایی به نام های یزد،شیراز،اصفهان…(نگاهی بهم کرد و ادامه داد)فکر کنم وانیا خوب اون ها رو بشناسه چون در ایران بوده و کمک بزرگیه…
    چیترا-یعنی محل دقیقی ندارن؟
    سیترا-نه محل دقیقی نیست اما یک سری نشونه هست که آرسان اون ها رو میدونه
    میترا-بهتر است شاهزاده آرسان نیز حضور داشته باشند.
    سیترا-کم کم پیداش میشه
    بعد این حرف کسی از در داخل شد و اون کسی نبود جز…
    
        به جز شاهزاده آرسان با ابرو های گره خورده…
        آخی ژستش تو حلقم چرا اخماش تو همه؟
        میترا-خوش آمدید شاهزاده
        سیترا-آرسان نظرت چیه فردا به زمین برید؟
        شاهزاده آرسان خیلی خشک و سرد گفت-چرا اینقدر عجله؟
        سیترا-خب هر چه زودتر اون چهار کلید پیدا بشن بهتره
        شاهزاده آرسان -مشکلی ندارم
        سیترا -شاهزاده ماهان شما چطور؟
        ماهان نگاهی به من کرد و گفت-نه مشکلی نیست
        سیترا با نگاهی مرموز به من گفت-وانیا تو چطور؟
        من؟هه نظر من رو میپرسن؟اگه به نظر منه که من صد در صد مخالف ولی خب نظر من اصلا اهمیت نداره باید فکر دیگه ای بکنم
        من-فردا راه میفتیم
        سیترا لبخندی زد که نشان چیز خوبی نبود و چیترا و میترا فارغ از همه جا خوشحال بودن هه اینا چه شادن!
        میترا-بهتر است استراحتی داشته باشید تا برای فردا سر حال باشید…اتاق های آرامش در طبقه ی بالا هستند
        شاهزاده آرسان -من به سرزمین سیترا برمیگردم
        و از سالن خارج شد…اهه کجا میری؟ حالا نمیشد بیشتر بمونی؟
        ماهان-ممنون بانو میترا
        و اون هم به سمت طبقه بالا و اتاق آرامش رفت…فکر کنم اینجا به اتاق خواب میگن اتاق آرامش
        من-من میخوام کمی توی باغ قدم میزنم
        میترا-حتماً …میخواهی آفتاب را صدا بزنم تا…
        -لازم نیس میخوام تنها باشم
        میترا -هر جور راحتید
        به باغ رفتم و شروع به قدم زدن و فکر کردن کردم
        من باید چیکار کنم؟
        گام دوم اجرا نشد و اونا اعتماد کردند …
        باید چیکار کنم؟خدایا کمک کن تا از پس ماموریتم به خوبی بر بیام
        آنقدر فکر کردم و قدم زدم که کف پاهام درد گرفت سرم هم داشت از این همه فکر جور واجور منفجر میشد
        -به نتیجه ای رسیدی؟
        جیغی زدم و برگشتم تا پشت سرم رو بیینم
        -وای سکته ام دادی…مثل آدمیزاد نمیتونی بیای؟
        شاهزاده آرسان -نه چون نه تو آدمی نه من…نگفتی چه نتیجه ای گرفتی؟
        از دهنم در رفت-هیچی…
        هی وای من خاک عالم بر فرق سرم لو دادم که…هر چی باشه اینم پسر همون مادره میره بهش راپرت(درسته؟)میده.
        نیشخندی زد-هیچی؟
        سعی کردم حداقل ضایع بازی در نیارم
        -اوهوم هیچی…راستی مگه تو نرفته بودی؟
        -نظرم عوض شد برگشتم،مشکلیه؟
        نه والا من از خدامه تو اینجا و کنار من باشی…
        -نه…اصلا به من چه؟من میرم استراحت کنم خداحافظ
        یکم ازش دور شدم که صداش رو شنیدم -هیچ وقت دلم نمیخواست اینی که هستم باشم
        با تعجب برگشتم سمتش
        من-چرا؟منظورت چیه؟مگه الان چه مشکلی داری؟
        -برای فردا آماده باش…فعلا
        و غیبش زد…اه انگار جونش در میاد حرف بزنه…بدرک منو چه مربوط آخه؟من باید خاکی پیدا کنم بر فرق سر خودم بریزم نه به فکر چیز دیگه ای…
        به سمت یکی از اتاق ها که حسم میگفت همون اتاق آرامش هس رفتم و حدسم درست بود
        داخل اتاق شدم این یکی اتاق هم جز تختی بزرگ به صورت ابر و آینه ای به شکل خورشید و یک پنجره چیزی نداشت…
        روی تخت دراز کشیدم و دوباره فکر ها به ذهنم هجوم آوردن
        من باید کاری کنم تا ملکه سیترا به خواسته اش نرسه …ولی چطوری؟من اصلا از نقشه ی اون خبر ندارم
        ولی به احتمال قوی اون به چهار کلید نیاز داره
        و من میتونم…
        آره همینه…همینه…پیدا کردم،آفرین به هوش خودم این ایده عالیه…
        من نمیزارم ملکه سیترا کاری از پیش ببره من باید سرزمین هارو نجات بدم
        با فکر به ایده ای که به ذهنم رسیده بود کم کم خوابم برد در انتظار ماموریتی که دارم و سفر به…ایران
        ********
        -پاشو …پاشو
        یکی هی تکونم میداد و میگفت پاشو…هیچ جوره هم ول نمیکرد لامصب
        -اهه مگه من نمکدونم هی تکونم میدی؟بزار دو دقیقه کپه امو بزارم
        دیگه تکونم نداد و حرفی هم نزد ولی نمیدونم چقدر گذشت که دوباره شروع کرد-پاشو پاشو
        -ای زهر انار چته؟دوباره شروع کردی؟
        -دو دقیقه تموم شد
        ای بابا گیر کی افتادیم ما؟
        چشمام رو باز کردم و با چهره ی خندان ماهان مواجه شدم
        من-مرض داری؟
        -دقیقا…بلند شو
        -تو مسئول اینی که صبح ها منو بیدار کنی؟بزار بخوابم بابا من خوابم میاد
        ماهان -پاشو باید آماده شیم دو ساعت دیگه راه میوفتیم
        اه نمیزارن آدم یکم بخوابه
        من-تو برو من میام
        -ا زرنگی من برم که تو دوباره بخوابی؟
        اکه هی نه انگار نمیشه خوابید…بلند شدم و گفتم -اینجا حموم دارین؟
        ماهان-آره از در که بری بیرون سمت راست در سومی حمامه به هینا میگم برات لباس بیاره
        -مگه هینا اینجاس؟
        -آره برای کمک اومده من رفتم منتظرتم
        از اتاق رفتم بیرون و سمت راست در سومی در رو باز کردم و…
        یا ابالفضل اینجا حمومه آیا؟

        خیلی جالب بود…شیر آب ها به شکل خورشید بود صابون ها به شکل خورشید کلا همه چیز به شکل خورشید…
        شیر آب رو باز کردم که چشام از حدقه زد بیرون…به جای آب ازش نور طلایی میومد،دستم رو گرفتم زیر نور که یک حس خوبی بهم دست داد…
        یک تصویر جلوی چشمم اومد همون دختر آبی پوش با یک زن که صورتش مشخص نبود-دختر خشگل من رفته حمام؟
        -آله ماما(آره مامان)
        یعنی چی؟این تصویر چی بود؟ سعی کردم به اونا فکر نکنم تا بتونم روی نقشه ام تمرکز کنم…
        هینا برام لباس آورد…یک پیرهن و شلوار که پیرهن طلایی و دامن سفید بود…فکر کنم به خاطر اتحادی که کردند لباس ها دورنگه شده
        -هینا؟
        -بله بانو؟
        -ملکه ها و شاهزاده کجان؟
        -داخل سالن سفر…دارن نیکلا و گلاس رو آماده و چک میکنن
        -نیکلا و گلاس؟
        -دو پرنده ی قهار سرزمین سیترا که نظیرشون در سرعت پیدا نمیشه و قراره باهاش سفر کنید
        -آهان با پرنده میریم پس
        -بله،راستی بانو درباره ی ازدواجم…
        ای خدا من چی به این بگم؟
        -من که گفتم قدرت هام اونقدری نیس که بشه هر چیزی رو دید
        -بله خب طوری نیس من تصمیم گرفتم ازدواج کنم
        -بهش علاقه داری؟
        -خیلی خیلی
        -اونم دوست داره؟
        -خیلی زیاد
        -پس باهاش ازدواج کن اگه عشقتون پاک و واقعی باشه حتما خوشبخت میشین…منو به سالن سفر میبری؟
        -بله حتما از این طرف…
        همراه هینا به سالن سفر رفتیم…چه جالب ما سالن ترانزیت و پرواز داریم اینا سالن سفر
        -سلام
        همه جواب دادن و دوباره به کار خودشون مشغول شدن یکم جلوتر دو تا پرنده بزرگ بودن که یکی قرمز و دیگری نارنجی بود یجورایی وحشتناک بودن
        یهو اون پرنده قرمزه از دهنش آتیش بیرون اومد و من جیغ زدم مگه دایناسوره
        ملکه سیترا -آروم باش نیکلا اون ملکه وانیاس
        اما نیکلا دوباره آتیش از دهنش بیرون اومد و به سمت من حرکت کرد
        اون میومد جلو من میرفتم عقب
        -نیا…نیا جلو
        اما اون پرنده زبون نفهم بود بهم رسید و غرشی کرد و جهشی زد تا بپره روم
        چشمامو بستم و منتظر له شدن توسط این پرنده غول پیکر شدم اما هیچ اتفاقی نیافتاد
        چشمامو باز کردم و بالای سرم دقیق بالای سرم اون پرنده متوقف و خشک شده بود
        سریع از اونجا دور شدم و به دیوار چسبیدم
        شاهزاده آرسان -نیکلا…اگه آروم باشی آزادت میکنم
        نیکلا دوباره غرشی کرد که معنیشو نفهمیدم
        شاهزاده آرسان وردی خوند و اون پرنده به پرواز دراومد و به سمت ملکه سیترا برگشت
        هووف بخیر گذشت
        ماهان بدو بدو اومد پیشم-چیزیت که نشد؟طبیب رو صدا کنم؟
        اینم فقط منتظره من یچیزیم بشه طبیب رو صدا کنه
        -نه چیزیم نشده…مطمئنین این پرنده مارو میرسونه؟
        -نیکلا با غریبه ها نمیسازه تو روی گلاس بشین اون رامه و پرواز خوبی داره
        -امیدوارم سالم برسم فقط همین
        شاهزاده آرسان -بهتره وسایل مورد نیاز رو چک کنیم و تو وانیا به ما بگو برای اون سرزمین چه چیزایی نیاز داریم؟
        -من؟خب برای ایران الان هوا اونجا تقریبا سرده و لباس گرم میخوایم البته زیاد هم سرد نیست و هر سه شهری که انتخاب شدن تقریبا گرمن و نمیدونم دیگه شما هرچی میخواین بیارین
        شاهزاده آرسان -همه چیز آماده است؟
        یک دختر جوابشو داد -بله شاهزاده
        شاهزاده آرسان -خب وانیا تو بشین روی گلاس
        هینا-کمکتون کنم بانو؟
        -خوشحال میشم
        با کمک هینا روی اون پرنده نارنجی نشستم و خداروشکر این یکی آروم بود
        ماهان -من با وانیا میشینم چون مراقبش باشم و هم نیکلا اعصاب نداره منو داغون میکنه
        شاهزاده آرسان -لازم نکرده…
        سیترا -بهتره راه بیفتید دیر میشه آرسان بشین
        آرسان نگاهی بهش انداخت که حس کردم توش نفرته اما چرا؟از مادرش مگه میشه نفرت داشته باشه؟
        ماهان هم پشت سر من نشست و چیزی رو محکم کرد
        -از توی سالن میخواین پرواز رو شروع کنین؟…


        _آره اتفاقی نمیفته نگران نباش
        یاد چیزی افتادم-راستی…
        میترا -چه شده؟
        -به من جادو یاد نمیدین؟
        چیترا-ماهان استاد جادوهاس…ماهان توی سفر بهش یاد بده میخوام وقتی برگشت یک جادوگر کامل باشه
        ماهان -بله مادر
        ملکه سیترا -کار دیگه ای نیس؟
        -نه میتونیم راه بیفتیم …وااای نه وایسین
        ملکه سیترا -چرا؟چیزی نیازه؟
        -خب میدونین اونجا به پول نیاز داریم…
        ملکه سیترا-ما پول در بارها گذاشتیم
        -آره ولی پول های شما…
        -دلار هستن
        میترا با تعجب -دلار؟
        سیترا -آره دلار در زمین رواج داره و میدونین که سرزمین من بیشتر به اون سیاره یعنی زمین شباهت داره
        هه…پوزخند زدم معلومه باید بیشتر بهش شباهت داشته باشی تا بتونی اون رو تسخیر و نابود کنی دیگه
        -خوبه…اونجا میشه تبدیل کرد
        چیترا -تبدیل کرد؟
        -آره چون در ایران ریال و تومن هست نه دلار
        سیترا-دیر میشه باید حرکت کنین مقصد اول یزد و بعد شیراز و بعد اصفهانه…از نشان ها و جادو ها کمک بگیرید و بعد پیدا کردن سه کلید برگردید چهارمین کلید توی همین سرزمینه
        چیترا-تو…تو میدونی؟اصلا جای چهارکلید رو از کجا میدونستی؟
        سیترا-من فقط از کسی شنیدم و نپرسید کی که بهتون نمیگم…تا 20 ثانیه دیگه پرواز شروع میشه…1،2،3…20
        پرنده ها به پرواز دراومدن و بالا میرفتن به بالا سرم نگاه کردم یک خورشید بزرگ روی سقف بود…یعنی میخواد از این رد شه؟میسوزیم که
        -ماهان…؟
        نزدیک گوشم گفت-جان؟
        چرا اینقدر میچسبه این؟کلا زود صمیمی میشه مثل اینکه
        -اول یکم برو عقب تر تا بگم
        -میوفتی کوچولو
        -نترس فقط یکم فاصله بگیر
        یکم ازم دور شد با اینکه میترسیدم بیفتم ولی خب اونطوری راحت نبودم
        -ماهان این میخواد از تو خورشید ردشه؟
        -آره چطور مگه؟
        با ترس گفتم-میسوزیم
        زد زیر خنده صدای خنده هاش بلند بود چیزی نمونده بود به خورشید برسیم که گفت-نترس اون فقط آدم هارو میسوزونه
        -خب منم آدمم
        -نه تو از جنس پریانی
        همین حرف رو زد و ما همون موقع از خورشید رد شدیم و من در کمال تعجب هیچ سوزشی احساس نکردم…تازه حس خوبی هم بهم دست داد…
        حالا توی آسمون بودیم…آرسان و اون پرنده وحشی نیکلا جلوتر میرفتن و ما پشت بودیم…
        -حداقل چقدر راهه؟
        -سه ساعت تا مقصد
        -مگه میخواین تو یزد فرود بیاین؟مردم میفهمن که
        -نخیر خانم،هنوز اونقدرا خنگ نشدیم قراره تو یک جای پرت، پیاده شیم
        -هووم…من حوصله ام سر میره تا اونجا…
        -همش بزن سر نره…
        خودش هرهر زد زیر خنده
        -احیاناً دیشب تو خیار شور نخوابیدی؟
        -نه مطمئن باش نخوابیدم
        -راستی…سوالی دیگه
        -چی؟بپرس…اصلا میخوای تو تا اونجا سوال بپرس من جواب میدم،خوبه؟
        -آره این خیلی خوبه برای اولین سوال:شما چرا فارسی حرف میزنین؟حتی بعضی اصطلاحات و شوخی ها هم میدونین
        -فارسی؟نه ما به زبانی که از جدمون بهمون رسیده حرف میزنیم ولی خب بعضی اصطلاحات از سرزمین سیترا یاد گرفتیم و شنیدی که ملکه سیترا گفت اون ها شباهت زیادی به کشور و سیاره شما دارن
        -هووم چه جالب…میدونی ماهان احساس میکنم تو رو قبلاً دیدم…
        -همه اولش همین حرفو میزنن
        دوباره زد زیر خنده…ای کوفت انگار قرص خنده خورده!
        صدای آرسان با حرص از جلومون اومد-چیزی هست بگین منم بخندم
        ماهان-نه شاهزاده این وروجک داره سوال میپرسه منم جواب میدم چیز خنده داری نیس
        -وروجک؟سوال درباره ی چی؟
        -کلا همه چی…
        دیگه چیزی نگفت و من شروع کردم-تو چه قدرتایی داری؟
        -اووم خب من میتونم اجرام آسمانی رو کنترل کنم و…
        وسط حرفش پریدم و با ذوق گفتم-واقعا؟یعنی میتونی ماه رو تکون بدی و ستاره ها هم دستت بگیری؟آخه میدونی من از کوچیکیم آرزو داشتم یکی از ستاره های آسمون مال من باشه…
        نگاه خندونش رو با اینکه نمیدیدمش حس میکردم
        -میخوای یک ستاره برای خود خودت باشه؟
        ذوق کردم مثل چی …من عاشق ستاره ها بودم
        -آره آره میدی؟الان داری؟
        -آره یک ستاره ی خشگل دارم که تازه متولد شده


        -میدیش به من؟
        -اگه بخوای چرا که نه!
        -بده بده همین الان بده
        شده بودم ی بچه!خب به من چه که ستاره دوست دارم
        احساس کردم کمی تکون خورد و بعد صاف نشست…دو تا دستش اومد جلو به صورتی که انگار تو بغلشم…اما باهام فاصله داشت از بس دستاش درازه…
        داخل دستش معلوم نبود ولی نور ضعیفی ازش میومد…با خوشحالی دستم رو طرف دستش دراز کردم اما وسط راه پشیمون شدم
        -چیه؟چرا برش نمیداری؟
        -آخه میترسم از دستم دربره
        -نترس اون تازه متولد شده و پیش هرکسی بره از دستش در نمیره و در ضمن هنوز پروازش خوب نیست
        با حرفاش خوشحال شدم
        -خب دستتو باز کنم ورش دارم
        -نچ…
        -سر کارم میزاری؟بده دیگه
        -اگه میتونی برش دار
        -اه خب از اول بوگو نمخوای بدی دیگه
        لحنم ناخودآگاه لوس شده بود
        ماهان تک خنده ای کرد و گفت-باشه کوچولو قهر نکن مال تو
        دستاش رو باز کرد و من با دیدن اون ستاره از نزدیک یادم رفت جوابشو بدم و ستاره رو برداشتم
        اخم کردم و پرسیدم -این چرا اینقدر کوچولو و کم نوره؟نکنه به مرور زمان بزرگ میشه؟
        -نه اون همین قدر میمونه و چون کوچیک تر و کم نور تره بیشتر عمر میکنه
        -حداقل چند سال؟
        -بستگی داره به اینکه چطور مراقبش باشی و پیش چه کسی باشه
        -من مواظبشم…بزارمش تو جیبم خفه میشه؟
        زد زیر خنده اهه دوباره که خنده اش گرفت
        -نه خفه نمیشه
        ستاره رو نگاه کردم خیلی کوچولو بود همینطور نگاهش میکردم که یکی از مثلثی هاش بالا اومد
        -بهت سلام میکنه
        -چه جالب،بوسش کنم طوری نیس؟
        -ستاره ها داغ هستن ولی این تازه متولد شده اس و زیاد داغ نیس ولی کمی که بزرگتر شد دیگه بوسش نکن…
        ستاره رو به لبام نزدیک کردم و بوسیدمش…کلی ذوق کردم باورم نمیشد الان ی ستاره رو ب*و*س کردم
        -خب بزار برات ی اسم انتخاب کنم…اووم…اسمتو میزارم نازی…نازی کوچولو امیدوارم تو جیبم اذیت نشی
        نازی رو گذاشتم توی جیبم و بغض گلوم رو گرفت…نازی اسم دوست صمیمی من بود…خیلی دوستش داشتم اما با این اتفاقات فکر نکنم دیگه ببینمش…ولی ما اصفهان هم میریم…شاید بتونم دیداری باهاش داشته باشم
        ماهان-سوالات تموم شد پرنسس؟
        -نه…
        -چیزی شده؟صدات غمگینه…
        -دلم تنگ شده…برای مادرم،پدرم،دوست صمیمیم،حتی برای فامیل های مزخرف بابام
        -اما اونا پدر و مادر تو نیستن
        شوک دیگه ای بهم وارد شد…نیستن؟یعنی چی؟
        -پس پدر و مادر من کین؟
        -هنوز نمیدونیم…این بحث ها رو ول کن،ناراحت نباش…سوالات رو بپرس یکم بخندیم
        -زهرمار مگه من دلقکم؟
        -حالا که دقت میکنم یک شباهت‌هایی بهش داری
        میترسیدم برگردم و یکی بزنم تو سرش پس فقط با حرص گفتم-حیف تو آسمونیم…بزار برسیم زمین…حالا چند تا جادو به من یاد بده
        -نمیدم
        -اهه مامانت گفت بهم یاد بدی
        -اگه من بهت یاد بدم دیگه خودم در امان نیستم
        -تو بگو من کاریت ندارم…اول بگو چه جادو هایی دارین؟
        نگاهی به جلو انداختم…بیچاره آرسان تک و تنها حوصله اش سر میره خووو
        ماهان نفس عمی کشید و گفت-جادو ها خیلی زیادن و من فقط جادو های سرزمین مهتاب و آفتاب رو به علاوه کمی از سرزمین آتش که همون سرزمین سیتراس بلدم اما خب…اول کدوم رو بگم؟
        -اونایی که تو سرزمین مهتابه
        -توی سرزمین مهتاب…
        ادامه حرفش رو نفهمیدم چون تصویری توی ذهنم نقش بست همون دو پسر بچه و دو دختر بچه…
        صدای پسری که لباس مشکی داشت توی ذهنم اومد-سرزمین سیترا قدرت جادوهاش بیشتره
        صدای پسری که سفید پوشیده بود بعد از اون-داداشی به من یاد میدی؟اگه بهم یاد بدی منم جادوهای خودمون رو بهت میگم
        -باشه بهت یاد میدم
        دختر آبی پوش گفت -پس من چی؟منم میخوام یاد بگیرم
        و تصاویر و صدا ها قطع شدن…ماهان هنوز داشت حرف میزد
        -ماهان…بسه ماهان
        -اصلا چیزی فهمیدی؟
        -نه…ماهان جنگ کی شروع شد؟قبل از اون هر سه سرزمین متحد بودن؟
        ماهان آهی کشید و گفت-من نوجوون بودم که جنگ شروع شد…آره قبل از اون همه متحد بودن
        -از کودکیت چی یادته؟
        -تصاویر و صداهایی گنگ و مات
        -یعنی چیزی؟ خاطره ای؟
        -هیچی یادم نیست خودمم نمیدونم چرا
        -یعنی امکان داره تو…
        -چی امکان داره؟
        -هیچی هیچی خب جادو ها رو از اول بگو من نفهمیدم
        -هی…با دقت گوش کن دیگه نمیگم
        -باشه
        تمام تمرکزم رو جمع کردم
        -خب جادوها انواع مختلف دارن…جادو های سرزمین مهتاب چهار بخشن:نظامی، جادوهای مربوط به اجرام آسمانی،کنترل شب ها و علمی که خودش شامل بخش های مختلفی میشه…جادو های سرزمین آفتاب هم به سه بخش تقسیم میشه و تقریبا مثل مهتابه:نظامی، کنترل روز و خورشید و ابر ها و علمی…و سرزمین آتش من فقط چهارتا از جادو هاشون رو بلدم…جادوی آتش که به درد ما نمیخوره چون خاصیت آتشین نداریم،جادوی معجون قدرت و سرعت که باز به درد ما نمیخوره چون گیاه هاش فقط در سرزمین سیترا اون هم در جاهایی مخصوص رشد میکنه،جادوی پزشکی که باز به درد ما نمیخوره و فقط برای افراد بالا مقام سرزمین سیترائه،جادوی علمی که شباهت زیادی به جادوهای علمی ما داره
        -تو اینا رو از کجا میدونی؟
        -خودمم هنوز نمیدونم…
        -راستی سیلکا چیه؟
        -پرنده ی زیبا و پر سرعت سرزمین میترا
        -آهان…خب جادوهای علمیتون چیه؟


        -دهنم کف کرد بچه…بزار ی وقت دیگه بگم
        -خب حداقل بگو کی میرسیم؟
        -حدود یک ساعت
        -یعنی دو ساعت حرف زدیم؟
        -آره دیگه…البته تو که حرف نزدی من دهنم کف کرد
        -خودت گفتی بپرسا…ایششش
        -آره دیگه خودم کردم که لعنت بر خودم باد حالا اجازه میدین من یکم استراحت کنم
        -نه…راستی اتاق آرامش همون اتاق خوابه؟چرا طراحی درش اینقدر بهم ریخته اس؟
        -ای خدا باز شروع شد
        -نه فقط همین ی سواله
        -آره همون اتاق خوابه طراحی روشم من خبری ندارم
        -اوهوم …خب استراحت کن
        سنگینی چیزی رو روی کمرم حس کردم
        -هووی بلند شو یارو…جات راحته؟
        بلند و شد و گفت-تو که نمیزاری بخوابم…همون سوالات رو جواب میدم …جادوهای علمی…
        -نه خدایی نگو مخم تا همینجا هم هنگه
        -بزار بگم چون اونجا که برسیم سوالات من شروع میشه
        -اگه اینجوریه باشه بگو
        -خب داشتم میگفتم جادو های علمی،جادوهایی مثل جادوی مرز ها،جابه جایی وسایل،ثابت نگه داشتن وسایل و حتی موجودات زنده،رفتن از جایی به جای دیگه به صورت سریع و خیلی چیزهای دیگه اس که اگه بخوام بگم سرت درد میگیره…سر فرصت همه رو بهت یاد میدم
        -باشه…راستی قدرت ویژه چیه؟
        -قدرت ویژه متعلق به ملکه ها و شاهزاده ها و پرنسس هاست که هرکدوم چیز خاصیه
        -توام داری؟از تو چیه؟
        -فوضولی نداشتیم کوچولو
        -اه بگو دیگه
        -قدرت ویژه ما جد اندر جد کنترل هوا و دمای اون بوده اما من قدرت دیگه ای هم دارم
        با کنجکاوی زیاد پرسیدم-اون چیه؟
        -به هیچ کسی نمیگی؟
        -چرا نباید بگم؟
        -چون باعث به خطر افتادن من میشه
        -باشه نمیگم…اون چیه؟
        -قول دادی ها…اون…پروازه
        تقریبا داد زدم-چییییی؟واقعا؟
        -هیس آروم تر همه ی جهان خبر دار شد
        صدای شاهزاده آرسان اومد-چه خبره؟
        -هیچی،چیزی نیس فقط متعجب شده از اینکه میشه ماه رو کنترل کرد…
        شاهزاده آرسان بیخیال شد
        -واقعا میتونی؟حالا چه خطری برات داره؟
        -آره میتونم…اگه کسی بفهمه جد ما از رگه ی پریان پروازی بوده در جنگ ها دچار مشکل میشیم
        -اوهوم…
        -رسیدیم ایرا تلافی سوال های زیادت رو در میارم
        -ایرا نه،ایران
        -ایران…کی این اسم رو گذاشته روش؟
        -آریایی ها…اولین قومی که به ایران اومدن و در اون ساکن شدن
        -آهان چه جالب…
        -آهان یک سوال دیگه دارم…
        -وای نه…چیه؟
        -زیاد طولانی نیس…شما توی سرزمین هاتون چطور با بقیه تماس میگیرید و سرگرمی تون چیه؟تلویزیون ندارید؟
        -سه تا شدا…سوال اولت باید بگم که ما جادویی داریم که میتونیم با اون پیغام هامون رو برسونیم و تماس داشته باشیم،سوال دومت سرگرمی های زیادی داریم اما جوان ها و مقام های بالا بیشتر تحت تعلیم هستن و زیاد وقت اضافه ندارن که بخوان بازی کنن و سوال سومت اصلا تلویزیون چیه؟
        -تلویزیون جعبه جادویی هم بهش میگن که توش فیلم نشون میده
        -آهان ما تلویزیون نداریم ولی پرده ای داریم که فیلم های جالب و علمی نشون میده…ما به علم خیلی اهمیت میدیم
        شاهزاده آرسان -میخوایم فرود بیایم آماده باشید
        خواستم پایین رو نگاه کنم که ماهان نگذاشت و گفت -ده دقیقه سر جات بشین تا فرود بیایم
        دیگه تکون نخوردم که گلاس با سرعت به سمت پایین رفت از شدت سرعت و ترس چشمام رو بستم و فشار دادم
        خدایا سالم فرود بیایم…چرا آخه با این سرعت آروم ترم میشد…
        نمیدونم چقدر گذشت که حس کردم ثابت شدیم…چشمام رو باز کردم و با یک بیابون رو به رو شدم …وای خداجون زمین…ایران…باورم نمیشه اینجا ایرانه
        با ذوق گفتم-ماهان منو میزاری پایین؟
        ماهان خودش پیدا شد و کمرم رو گرفت و راحت گذاشتم پایین
        دور خودم چرخیدم و یک نفس عمیق کشیدم که به سرفه افتادم

   

        نچ نچ منم دیوانه ام ها توی این هوای آلوده نفس عمیق میکشم
        سریع خم شدم و یک مشت خاک از روی زمین برداشتم و بو کردم…من عاشق بوی خاک و نم بودم
        ماهان-اینا چیه؟
        با تعجب نگاش کردم-خاکه دیگه
        -پس خاک اینه؟چه بویی داره؟
        -من خیلی بوش رو دوست دارم تو هم بو کن
        مشتی خاک برداشت و بو کرد-خوش بوئه…بوی منطقه فلورا رو میده
        -گفتی فلورا…اون کیه؟
        -ملکه گل ها
        شاهزاده آرسان -اگه پرسش و پاسخ ها تموم شد کیف ها رو بردارید
        کیف ها رو از روی گلاس و نیکلا برداشتیم و اون دو پرنده به سرعت از ما دور شدن و رفتن
        آرسان -خب حالا باید چیکار کنیم؟
        -اول بگید اینجا کجاس؟
        -اینجا بیابونیه که حدود …کیلومتر با یزد فاصله داره
        -باید بریم داخل شهر و اول خرید های لازم رو بکنیم
        ماهان خیره به من بود،نگاهی به لباسام کردم و آه از نهادم بر اومد
        ماهان -چی شد؟
        -لباس های من مناسب نیستن…اینجا ایرانه و یک کشور اسلامیه و باید حجاب داشته باشم…توی کیف ها چیزی مثل چادر هس؟
        -چادر؟
        -آره پارچه ای که بتونم خودمو بپوشونم
        -یک پارچه سیاه هست ببین به دردت میخوره
        آرسان پارچه ای سیاه برام آورد خوب بود میشد به عنوان چادر ازش استفاده کرد
        به زور روی سرم تنظیمش کردم…آخه من کی چادر سرم کردم که بتونم نگهش دارم؟ولی الان مجبورم چون با این پیرهن بی آستین و دامن و بی روسری نمیشه توی خیابون ها رفت
        لباس های ماهان و آرسان مثل پسر های امروزی ایران بود و مشکلی نداشت
        -باید ماشین گیر بیاریم تا اونجا نمیشه پیاده رفت بیاین بریم جلوتر شاید چیزی باشه
        اون دوتا کیف ها رو برداشتن و دنبال من اومدن
        آرسان-خسته نشی تو؟
        -نه من راحت راحتم
        آرسان-پررویی دیگه
        -اِ اِ من پرروام؟من دارم به شما کمک میکنم تازه پررو هم هستم…عجبا
        دیگه حرفی نزدن و دنبالم اومدن منم همینطور الکی واسه خودم میرفتم اما هیچ ماشینی از اینجا رد نمیشد حتی کلاغ هم پر نمیزد
        ماهان-تو که گفتی سرده اینجا خیلی گرمه که
        -بیابون ها تو روز به خاطر آفتاب گرمن ولی شب ها سردتره و گفتم که این سه شهر خشک و گرم هستن مخصوصا یزد
        -تا کی باید راه بریم؟
        -تا وقتی که یک ماشین از اینجاها رد بشه و ما رو به شهر برسونه
        -ماشین؟
        -وسیله نقلیه اس توی زمین برای رفتن از جایی به جای دیگه ازش استفاده میکنن به جای همون پرنده ها و ابرهای شماس…نخیر ماشینی اینجا نیس که نیس،مجبور بودین جای به این پرتی انتخاب کنین؟من چه خنگیم آره دیگه ما که آدمیزادی نیومدیم اینجا
        آرسان -به جای غر غر کردن ی فکری بکن. یعنی تو اینجا رو تو خواب هات ندیده بودی؟
        -نه والا من تو واقعیت هم اینجارو ندیدم…خیلی پرته
        خمیازه ای کشیدم و چشام بسته و به دنیای خواب رفتم دیگه برام عادی شده
        -خب خب اینجا چه خبره؟چرا همه جا سفیده؟
        صدایی ناشناخته اومد صدای یک زن بود-به کمک نیاز داری؟
        -آره تو کی ای؟
        -من یک راهنما و کمک و همراهت در این سفرم…چه کمکی میخوای؟
        -میخوایم به شهر بریم ولی وسیله ای نیس
        -ماشینی دو در به رنگ آبی میاد و شما رو میبره…
        و بعد بهوش اومدم آخ جون ماشین دو در ولی اسمش رو نگفت…ولی آخه ماشین دو در تو این بیابون چی کار داره؟تازه ما سه نفریم فکر کنم اون فقط منو حساب کرده.بیخیال بهذمن چه حتما خود اون زن میدونه چیکار کنه
        ماهان -چی شد؟
        -راهنما و کمک هم پیداش شد گفت ی ماشین میاد باید یکم صبر کنیم
        روی زمین نشستیم و منتظر ماشین شدیم
        صدای غژ غژ ماشینی اومد…مگه ماشین دو در صدا داره؟
        آرسان -صدای چیه؟
        -ماشین که شاید خرابه
        بعد چند دقیقه یک نیسان آبی جلوی پامون ایستاد که راننده اش یک مرد از این سیبیل چخماقی ها بود …اکه هی اون یارو به نیسان گفت دو در؟من چی فکر میکردم چی شد!گفتم الان یک ماشین مامانی ناز با ی پسر ژیگول میاد اما زهی خیال باطل
        راننده -اینجا چیکار میکنین؟ نگاهی به مثلا چادر من و لباس های آرسان و ماهان کرد
        دستی به سیبیل هاش کشید و پرسید-با همین؟
        حق داشت بپرسه
        تیپ اون دو تا مدرن و تیپ من اینطوری و ضایع
        -بله آقا با هم هستیم
        -اینجا چیکار میکنین؟
        چی بگم من به این؟
        -آقا شما ما رو میبری یا نه؟
        -غریبه این؟
        -آره آقا ما از سر(خواستم بگم سرزمین اما یادم افتاد کجاییم و سریع تغییرش دادم)از سرین اومدیم
        -بیکارین؟سرین جای به اون خوبی اومدین یزد؟اونم تو این بیابون؟ ببینم شوما دو تا زبون ندارید،این ضعیفه باید حرف بزنه؟اصلا شوما نسبتتون چیه؟
        وای گیر کی ام افتادیم حالا چی چی بش بگم؟
        -آقا این دو برادر های منن و تازه از خارج اومدن
        گفتم برادر چون بهش میخورد از این دعوایی ها سر ناموس مردم باشه و اگه میگفتم نسبت نداریم باید خر میاوردیم و باقالی بار می کردیم
        نگاهی به ماهان و آرسان که با تعجب به نیسان روبه روشون نگاه میکردن کرد،دستی به سیبیل هاش کشید و گفت-صندلی جلو خرابه بپرین بالا میبرمتون
        جااان؟الان ما دقیقا در نقش گوسفندیم،ولی چاره ای نیس همینم غنیمته چون توی شب معلوم نیس تو این بیابون چه بلایی سرمون بیاد
        -ممنون آقا
        -خواهش خواهر
        دست آرسان و ماهان رو گرفتم و به سمت قسمت بار نیسان بردم
        آرسان-ماشین…اینه؟
        -آره اما خب این مدلش یکم پایینه
        ماهان -الان چیکار کنیم؟
        -بریم بالا دیگه
        -از کجا؟چطوری؟
        -ببین اینجوری
        به سختی با اون مثلا چادر رفتم بالا و یک گوشه نشستم اه چقدر بوی گوسفند میاد
        ماهان و آرسان هم مثل من اومدن بالا و هرکدوم یک طرفم نشستن
        صورت ماهان جمع شد-اه این بوی چیه؟
        هم خنده ام گرفته بود هم حالم بد شده بود-بوی گوسفند
        آرسان-چی؟این دیگه چیه؟
        -گوسفند حیوانیست اهلی که از علف تغذیه میکنه اما جدیدا همچی بهش میدن از کاغذ و کارتون گرفته تا نون خشکه و کاربردش اینه که از گوشتش در غذا ها استفاده میشه
        دیگه چیزی نگفتن…کمی به دور و برم نگاه کردم هیچی نبود به جز خاک و ما…
        -راستی جای اون کلید کجاس؟توی شهر یزده یا یکی از شهر های اطراف؟
        آرسان -توی خود یزده و قبلا خونه یکی از مشاورین سرزمین بوده اما الان دست یک آدمه و محل دقیقش………………
        -هووم…خب یعنی توی خونه اس؟
        -آره توی یکی از اتاق هاشون
        -خب باید اول وسایل مورد نیاز رو بگیریم و امشبم توی هتل به سر ببریم فردا میوفتیم دنبال اولین کلید
        ماهان -وسایل مورد نیاز چیه؟
        -اول لباس مناسب برای من چون لباس های شما خوبه و مشکلی نداره اما من باید برم خرید و دوم خرید یک ماشین چون نمیشه همش با تاکسی و ماشین دیگران رفت آخه زیاد امنیت نداره و…راستی شما چقدر پول دارین؟
        -خیلی زیاد البته اگه بیشتر هم بخوایم میفرستن
        -خب خوبه باید هر چه سریع تر به پول ایران تبدیلشون کنیم ، سوم مواد خوراکی باید بگیریم و کلی چیزای دیگه
        ماهان -هتل چیه؟
        -هتل جاییه که کلی اتاق داره تا مسافر ها توش استراحت کنن…وااای نه!
        آرسان -چیه؟
        -شناسنامه …شما که فکر نکنم شناسنامه داشته باشید از منم که خونه امون بوده…هتل بدون شناسنامه اتاق نمیده…
        آرسان از جیب گوشه کیف چیزی در آورد و گفت-منظورت از شناسنامه اینائه؟
        سریع از دستش گرفتم و نگاشون کردم دقیق مثل شناسنامه های واقعی سه تا بود:آرسان سیترایی،ماهان چیترایی،وانیا نینایی…فامیلیشون یکم ضایع بود اما طوری نیس از این عجیب تر و ضایع ترم وجود داره اینجا …چرا فامیلی من رو نینایی گذاشتن؟اه خب حتما همینطوری نوشتن
        -آره اینا شناسنامه و کارت شناسایی ای هستن اینا رو از کجا آوردی؟
        -سیترا داده
        به مادرش میگه سیترا؟ نچ نچ بی ادب
        -خوبه کارمون آسون تر شد
        ماهان -این شناسنامه چه به درد میخوره؟
        -هویت هر فرد رو نشون میده و توی ایران اجباریه و همه دارن یعنی از وقتی به دنیا میان پدر مادرشون براشون شناسنامه میگیرن
        ماهان-چه جالب …ما وقتی به دنیا میایم رومون نشانی حک میشه اونوقت اینجا…
        -نشان؟چه نشانی؟
        -در این مورد باید بگم فوضولی موقوف
        کم کم به خیابونی آسفالت نزدیک شدیم و چند ماشین درحال عبور دیدیم چادرم رو درست کردم و به وطنم نگاه کردم همیشه دوست داشتم شهر های ایران رو بگردم اما مامان و بابا فقط من رو به کیش و مشهد بردن و بقیه جاها رو نتونستن
        یزد خیلی گرمه خیلیییی…انگار نه انگار نزدیک زمستونیم


    ماهان-همه ی مردم ایران مثل این آقائن؟
    -نه این فقط یک نمونه از نسل بازمانده قدیمی ها و لات هاس
    -جالبه…کی میرسیم؟
    سرمو چرخوندم و دور و برم رو دیدم-نمیدونم …من تا حالا یزد نیومدم.
    آرسان-مهمترین کاری که باید بکنیم چیه؟
    -چنج پول چون ما برای هر کاری به پول نیاز داریم
    دیگه ساکت شدن و حرفی نزدن منم دنبال ی تابلو میگشتم ببینم چقدر از شهر دوریم ولی اینجا اونقدر جای پرتی بود که تابلو نداشت و اون چند تایی هم که داشت یا رنگش رفته بود یا کنده شده بود…
    آخ جون یک تابلو درست حسابی
    -……کیلومتر با یزد فاصله داریم یعنی حدود 15 دقیقه دیگه میرسیم
    ماهان-شهر چطوریه؟
    -منم دقیق نمیدونم یزد چطوریه…ولی هر وقت رفتیم اصفهان من همه جا رو بهتون میگم
    -اصفهان رفتی؟
    -اصفهان زاد گاه مَنِس و توش به دنیا اومدم
    -شهر هاتون دروازه نداره؟
    -چرا داره
    -اونا چین؟
    -کدوما؟
    -اون اتاقک ها
    بلند شدم و نگاه کردم و اتاقک های عوارضی رو دیدم
    -عوارضی، یعنی برای ورود به شهر باید ی پولی بپردازیم
    راننده خودش پول رو داد
    بالاخره به شهر رسیدیم…راننده جلوی یک هتل آپارتمان نسبتا تمیز نگه داشت
    آروم از ماشین پیاده شدیم
    من-ممنون آقا واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم!چقدر میشه؟
    راننده -نیازی نیست خواهر بفرمایید شما هم جای خواهرم
    -اما اینطور که نمیشه…
    -شوما واس ما دعا کن بسه.خدافظ
    و رفت دمش گرم من تعارف الکی زدم خوب شد قبول نکردا!(مگه مرض داری؟ -تو فکر کن آره-کاملا مشخصه)
    ماهان-این هتله؟
    -آره بیاین بریم تو تا اتاق بگیریم
    داخل هتل شدیم و رفتیم سمت پذیرش
    -سلام خانم اتاق میخواستم
    -سلام خوش آمدید لطفا این فرم رو پر کنید
    -من دو نفر همراه دارم که از خارج اومدن اگه میشه یک اتاق دو تخته برای اونا و یک تخته برای من
    -بله بفرمائيد اینم فرم دیگه
    -ممنون
    فرم ها رو اولیش رو مشخصات خودم نوشتم و اون دوتا هم توی فرم دیگه البته نصفیش رو چرت و پرت نوشتم
    -بفرمایید ببخشید اینجا صرافی معتبر هست؟
    -بله همین کنار هست…
    -ممنون هزینه‌ چقدره؟
    -…………تومن
    -من پول رو چنج کنم الان میام
    پول ها رو گرفتم و چنج کردم و هزینه ها رو حساب کردم
    -بریم کلید ها رو گرفتم
    به سمت اتاق ها رفتیم،رو به روی هم بودن
    -خب اینم اتاق شما
    آرسان -خودت؟
    -من تو اتاق روبه رویی ام
    آرسان -بهتره فکر فرار به سرت نزنه
    حالا انگار اومدم فرار کنم بد حرصی شدم
    -البته اصلا نمیتونی فرار کنی
    ایش پسره ی بووق
    -سوالی داشتین بپرسین خدافظ
    درو کوبیدم بهم…حالا اگه تنها بود اصلا نمیدونست چیکار کنه اونوقت الان به من گیر میده پسره ی خوشتیپ مزخرف (فحش میدی یا خوب میگی؟)
    دست و صورتم رو شستم و روی تخت دراز کشیدم که یکی عین جن توی اتاق ظاهر شد
    بسم‌الله زهر ترک شدم
    -نسبتی با جنا هم داری؟
    با انزجار و تنفر گفت-تو چطور میتونی اون پس فطرت ها رو با من یکی بدونی
    -اوهو چه بهشم بر میخوره …حالا چته مثل جن ظاهر شدی؟
    -نگو جن نگو
    خندم گرفت خیلی باحال حرص میخورد
    -کارِت؟تا اونجا بودیم بزور میخوابوندین منو تا آینده رو ببینم حالا اینجا اصلا نمیزارین من بخوابم،چه مرگته؟
    -حوصله ام سر رفته
    -زیرشو کم کن
    -شوخی ندارما
    -بدرک من چیکار به شوخی و جدی تو دارم؟…اصلا مگه تو خواب نداری؟
    -اعصاب معصاب تعطیله…نه خواب ندارم
    -آره اعصاب ندارم میخوای…وایسا ببینم یعنی چی که خواب نداری؟
    -خب من شاهزاده شب هام و طبیعیه که نخوابم
    -یعنی هیچ وقت نمیخوابی؟
    -چرا بعضی روز ها که خیلی خستم ظهر یا صبح میخوابم ولی شب ها اصلا
    -جالب…خب کسب اطلاعات کردم گمشو میخوام بخوابم
    -نه من حوصله ام سر میره
    با حرص روی تخت نشستم و گفتم-الان من چه غلطی کنم؟مگه من دستگاه حوصله سر نبرم؟
    -بهت جادو یاد بدم؟
    با ی حالت زار گفتم-من خوابم میاد ماهان،خواااابم میییاد…میفهمی؟خـــواااب
    -حالا میشه ی امشب نخوابی؟جادو های جالبی بهت یاد میدما
    خیلی مظلوم گفت و در ثانی اون به من ی ستاره داد و حقش نیس باهاش بد رفتاری کنم مجبورا گفتم-باشه…چی بهم یاد میدی؟
    -واقعا؟ خب اول جادو های علمی رو بهت یاد میدم
    خدا بخیر کنه اینا صد تا جادوی علمی دارن
    

        ماهان -خب بزار اول جا به جایی ها رو یاد بدم که توی سه سرزمین فرق داره…اول سرزمین مهتاب : …
        خواست شروع کنه که یکی دیگه هم افتاد تو اتاق
        -اهه مگه کاروانسراس؟
        آرسان -چیکار میکردین؟
        ماهان -بهش جادو یاد میدم…مشکلیه؟
        آرسان اخمشو پر رنگ تر کرد و گفت -حتما باید شب یاد بدی؟
        من-از این به بعد روز ها کار های زیادی داریم و وقت نمیشه چیزی بهم یاد بده و فقط شب ها میتونه یاد بده چون روز زیاد امن نیس و شلوغ هم هست و من تمرکز کافی ندارم…
        اووف دهنم کف کرد…
        آرسان -پس من هم باید باشم
        ماهان-آهان اون وقت شما همه ی جادو ها رو یاد بگیرین و جنگ دوم رو راه بندازین…
        آرسان -نه…اینطور نیست،میتونم قسم بخورم که هیچ جا این جادو های بدرد نخور شما فاش نشه…همراهت کتاب رو داری؟
        ماهان-آره،اینطور بهتره شاهزاده
        من-شاهزاده؟ حواستون نیستا ما تو ایرانیم و کسی اگه بشنوه میگین شاهزاده ی راس زنگ میزنن تیمارستان جمعمون کنه دیگه نگید شاهزاده و چه میدونم این چرت و پرتا
        ماهان-پس چی بگیم؟اینا مقامای مائَن
        -به اسم صدا بزنید و از همین الان هم شروع کنین که فردا سوتی ندین
        آرسان و ماهان-باشه
        ماهان ی کتاب خیلی کوچولو از جیبش درآورد که بزور روش رو خوندم نوشته بود قسم ناشکستنی
        وا یعنی چی؟
        ماهان کتاب رو روی میز کنار تخت گذاشت و دستشو گذاشت روش آرسان هم دستش رو گذاشت روش و شروع کردن به خوندن چیزی…بعد چند دقیقه که با تعجب به کاراشون نگاه میکردم نور شدیدی از کتاب بلند شد و من مثل همیشه مجبور به بستن چشمام شدم…
        آروم چشمامو باز کردم هنوز نور کمی توی اتاق بود
        -این نور چی بود؟
        ماهان -نور قسم ناشکستنی
        -این قسم ناشکستنی چی چیه؟
        آرسان -قسمی که اگر هر طرف قسم اونو بشکنن، میمیره
        چه خشنن اینا!راحت میگه میمیره
        ماهان-خب شروع میکنیم…داشتم جادوی جا به جایی توی سرزمین مهتاب رو میگفتم:…
        شروع کرد به وراجی و تا ساعت 4 نصف شب یا شایدم صبح به من 2 تا جادو یاد داد اونم بزور چون تو کله ی من نمیرفت و هر کلمه و جمله ای رو مجبور میشد تکرار کنه…بیچاره چه شاگردی گیرش اومده…
        جادوهایی که بهم یاد داد دو تا بود یکی جادوی جا به جایی در سرزمین مهتاب و دیگری جا به جایی توی سرزمین آفتاب که روی وسایل و چیز های روی زمین هم کار دادن چون روی اونا امتحان کردیم
        -ماهان جان عمت بس کن مغزم ترکید
        -من عمه ندارم، با دو تا جادو؟خیلی مونده هنوز
        خمیازه ی طولانی ای کشیدم و گفتم-بخدا من الان خوابم میاد واسه امشب بسه
        -باشه ولی شب های دیگه از دو تا بیشتر یاد میدم
        همونطور تو خواب و بیداری ی باشه گفتم که سوالی به ذهنم رسید
        -ماهان؟ شما دوتا که اینقد راحت تو این اتاق ظاهر شدین چطور توی اون بیابون به جای دیگه ای نرفتین و ما مجبور شدیم اونقدر راه بریم؟
        -چون تا حالا مکانی که میخواستیم بریم رو نه دیده بودیم نه یکی از ما ها اونجا بود که بتونیم اون رو ردیابی کنیم
        -اوهوم…
        کم کم چشمام داشت بسته میشد که متوجه شدم اون دو تا غیب شدن…چه راحت و بی دردسر میرن اینور اونور!
        سرم داره میپکه از بس این ماهان حرف زد و اون آرسان هم که یه گوشه مث مجسمه نشسته بود و با دقت آدمو زیر نظر داشت اصلا نمیشد تمرکز کرد با اون چشاش آدمو هیپنوتیزم میکرد لامصب،از ی طرف دیگه هم خوابم میومد بد
        با همین فکرا آروم آروم خوابم برد در انتظار روزی جدید
        *******
        -وانی پاشو…وانی…
        -تو روحت بزار بخوابم
        -وانیا صبحه…
        -صبحه که صبحه من خوابم میاد
        -ساعت 9 پاشو
        غلتی زدم و پتو رو روی سرم کشیدم
        یکی پتو رو از روی سرم برداشت

  

        -وانیا پاشو کارای زیادی داریم
        با حرص روی تخت نشستم و گفتم-اه اه اه شما چه مشکلی با خوابیدن من بیچاره دارید؟ی بار هم که اون دنیای خواب دست از سر ما برداشته شما گیر بدین
        ماهان-پاشو وروجک خودت میگفتی کارای زیادی داریم
        -من غلط کردم خوب شد؟
        آرسان -نه باید پاشی
        نفسمو فوت کردم و گفتم-گشنمه…
        ماهان خندید
        -زهر انار نگفتم بخندی.گفتم بری یچی بگیری بخورم
        ماهان-چی؟از کجا؟
        -ایول چه بچه کاری هستی تو…خب عرضم به حضورت که میری پایین از درب هتل خارج شده و به سمت چپ میروی یک سوپری هست ازش پنیر و نون میگیری و میاری بالا.آ باریک الله بدو
        آرسان -کجا؟ماهان و من که پول های اینجا رو نمیدونیم چقدره
        -اوهوم اینم حرفیه خب پول هارو بیار تا براتون توضیح بدم
        بهشون گفتم پول ها چقدرن و هر کدوم چین
        -راستیییی…
        آرسان -دیگه چیه؟
        -این مثلا چادر زیادی ضایع است رفتین بیرون اونور خیابون ی لباس فروشی هست به فروشنده اش بگو دو دست مانتو شلوار سایز… و دو تا شال قشنگ بده و بخرین بیارین آفرین بدویین
        اون دوتا-باشه…
        -نکته:مثل آدمیزاد برید و بیاین غیب و ظاهر نشینا وگرنه بدبخت میشین از ما گفتن بود حالا هم برید اتاق خودتون از اونجا مثل آدم برین
        اون دو تا-باشه
        به به چه هماهنگن اینا…دوتاییشون غیب شدن و بعد چند دقیقه صدای در اتاق اومد خب ایناهم که رفتن منم یکم دیگه بخوابم
        خمیازه ای کشیدم و سه سوت خوابم برد…
        ***********
        -دوباره چیه؟
        توی همون اتاق چهار رنگ یا همون دنیای خواب ها و اشک سه رنگ بودم
        صدای زن راهنما رو شنیدم-حتما ی خبری شده که اومدی اینجا دیگه
        این زنه با من دعوا داره مث اینکه…چه طرز جواب دادنه؟خوددرگیری داره؟
        -خوددرگیر خودتی
        -ذهنم میخونی؟
        -اگه بخوام آره
        -خب اینجا چه خبره؟
        -خودت ببین
        همین موقع دیوار ماه و ستاره ای به رنگ سفید خالص در اومد و تصویر قصر و کارکنان چیترا نشون داده شد…از بینشون هینا و آلما رو تشخیص دادم…خب این یعنی چی؟…
        دیوار خورشیدی زرد شد و اون هم تصویر قصر و کارکنان میترا رو نشون داد…
        بین این دو دیوار نوری تشکیل شد و اون ها با هم یکی شدن یعنی نصف قصر خورشیدی و ابری و نصف قصر ماه و ستاره بود…
        -این یعنی دو سرزمین دارن ادقام میشن…
        -آره و تو باید بگی همه در یک قصر باشن چون اونا میخوان دو قصر جدا بسازن
        -اکی گرفتم ولی من از تو ی سوال داشتم…
        -بپرس
        -مگه من آینده رو نمیبینم؟
        -چرا
        -خب پس چرا شما هی میخوای توش دس ببری؟
        -تو آینده رو میبینی که جلوی اتفاقات بد رو بگیری و نزاری اونا اتفاق بیفته نه این که فقط بشینی نگاه کنی و دست رو دست بزار
        -اوهوم یعنی وظیفه من اینه؟
        -تقریبا یکی از وظایف مهمته
        -اکی و ی سوال دیگه…تو کی ای؟
        -گفتم که من راهنما و کمکتم…شاهزادگان اومدن باید برگردی
        -حداقل اسمتو بگو
        -نمیشه
        و بعد این حرف چشمام باز شد و اون دو تا هم با سه تا پلاستیک بالا سرم بودن
        آرسان -چقدر میخوابی؟
        -باید جواب بدم؟
        ماهان -بیخیال بحث نکنین بیا این نون و پنیر
        پلاستیکی رو جلوم گرفت…مثل قحطی زدگان افتادم به جون نون و پنیر…انقدر گرسنه بودم که حضور اون دوتا رو فراموش کردم و فقط میخوردم
        آرسان -از قحطی برگشتی؟
        بیشعور از دیروز تا حالا به من کوفت هم ندادن بخورم حالا میگه از قحطی برگشتی
        من-آره والا تو سرزمینای شما که به آدم غذا نمیدن
        آرسان -خیلی پررویی…
        من-لطف داری
        اه پسره ی بووق حقته با اون کفش پاشنه بلندم برم تو حلقت؟
        من-شما گشنه نیستین؟
        ماهان -مگه میشه نباشیم؟
        -بیاین بخورین یکم مونده
        آرسان -نه تو کلا نمیفهمی…غذا های اینجا ممکنه به ما نسازه
        من-ایشش آقای محافظ کار شما بخور میسازه
        آرسان -نه
        من-ماهان بیا تو بخور این آقا میترسه
        آرسان -کی گفته؟میخورم تا بفهمی من از هیچی نمیترسم
        ماهان-منم بدم نمیاد امتحان کنم
        هر کدوم ی لقمه خوردن و هیچیشونم نشد
        -بیا من گفتم هیچیتون نمیشه
        ماهان-شوره اما در کل خوبه
        -پنیرش شوره…(نگاهی به آرسان کردم)شما نظری نداری؟
        آرسان چپ چپ نگام کرد و گفت-باید چیکار کنیم؟
        دستام رو بهم زدم و گفتم-عرضم به حضورتون که باید بریم نمایشگاه ماشین…تا ی ماشین بگیریم چون تاکسی ها زیاد هم امن نیستن
        -خب بریم…
        -لباس خریدین؟
        -آره توی پلاستیکه
        -خوبه خب برید بیرون تا من آماده شم
        اون دوتا رفتن و منم لباس ها رو نگاه کردم دو دس بود و هر دو هم ست و قشنگ…اولین پلاستیک مانتو شلوار سورمه ای با دکمه های طلایی بود و یک شال قشنگ سورمه ای با خط های طلایی…دمین پلاستیک مانتو شلوار سفید بود یا دکمه های مشکی و یک شال مشکی با رگه های سفید…خیلی خوشگل بودن مخصوصا سورمه ایه…همون سورمه ای رو پوشیدم و کفشام هم خوب بود یک جفت کفش پاشنه بلند سفید باید ی کفش اسپرت هم بگیرم…جلوی آینه ایستادم…این چند روز درس حسابی خودمو ندیدم…صورت جالب و بانمکی دارم…پوست سبزه و موهای قهوه ای مواج با چشمای درشت قهوه ای که به قول نازی منو عین وزغ میکنه…گفتم نازی یاد ستاره ام افتادم
        برش داشتم و یکم نگاش کردم-نازی کوچولو من زود میام شیطونی نکنیا
        یکی از پره هاش بالا اومد انگار حرفمو فهمید… گذاشتمش سر جاش و رفتم بیرون
        تق تق…در اون دو تا رو زدم و منتظر شدم که بعد دو دقیقه اومدن بیرون
        به به تیپ هاشون تو حلقم …آرسان تیپ سر تا پا مشکی زده بود و موهای قهوه ایشم بالا زده بود و ماهان دقیقا عکس اون سر تا پا سفید پوشیده بود،شده بودن عروس و داماد…از فکرم به خنده افتادم
        آرسان -چیزه خنده داری هس؟
        -نه فقط به پای هم پیر شین
        ماهان -هان؟
        -هیچی هیچی،پول ها رو برداشتین؟
        آرسان -آره…
        -چقدره؟
        -………تومان
        چشمام شد اندازه گردو-اونوقت این پولا دقیقا کجاست؟
        -تو جیبای ما
        هاج و واج به جیب هاشون نگاه کردم ولی صاف صاف بود…من که نفهمیدم چطوری جا شده…حتما با جادوهشون ی کاری کردن
        -خب بهتره بریم توی چند تا بانک تا پول هارو بریزیم تو کارت فقط نپرسین بانک چیه که اصلا حال جواب دادن ندارم
        بدون حرفی راه افتادیم و به چند تا بانک رفتیم و چند تا کارت صادر کردیم و توی هرکدوم مقداری از پول رو ریختیم چون خیلی بود و نمیشد توی ی بانک ریخت وگرنه شک میکردن
        -آخ آخ پدر پاهام در اومد…چقدر کاغذ بازی دارن…شما پاتون درد نمیکنه؟
        ماهان -نه اصلا
        جلل الخالق اینا چرا نه از گشنگی طوریشون میشه نه با این همه راه رفتن پاشون درد میگیره؟خودم جواب خودمو دادم خب عقل کل اینا که آدم نیستن
        -بریم نمایشگاه ماشین
        راه افتادیم و با هزار پرس و جو ی نمایشگاه ماشین پیدا کردیم…فروشنده اش میانسال بود و قیافه مهربونی داشت
        -سلام آقا
        -سلام خوش اومدین بفرمایید
        -ممنون…ما یک پژو میخوایم
        پژو ماشین مناسبی برای ما بود و من روش تسلط بیشتری روش داشتم
        کارهای خرید و سند رو انجام دادیم و ماشین رو تحویل گرفتیم ی پژوی سفید
        سوار ماشین شدیم و من جای راننده…خدایا خودت بخیر کن من رانندگیم افتضاحه، افتضاحححح
        آرسان -بلدی بِرونی؟
        با اینکه مطمئن نبودم اما گفتم-نه پس تو بلدی.

   
    با بیخیالی گفت-آره بلدم
    چشمام شد اندازه گردو این که تا دیروز نمیدونست ماشین چیه حالا میگه رانندگی بلده؟حتما داره بلوف میزنه
    -حالا که بلدی بفرما بشین ببینم چند مرده حلاجی
    جا ها رو عوض کردیم و اون نشست پشت فرمون…در کمال تعجب من و همچنین ماهان سوئیچ رو چرخوند و ماشین رو روشن کرد و به صورت حرفه ای از پارک در اومد و راه افتاد…دهنم باز موند این چطوری انقدر راحت میرونه؟من بدبخت سه ساله تمام نتونستم به این خوبی رانندگی کنم اونوقت این…چطور میشه؟
    آرسان -از کدوم ور باید برم؟
    با صداش به خودم اومدم-هان؟
    یکم دور و برمو نگاه کردم که چشمم به ی کفش فروشی افتاد
    -همینجا نگه دار
    ماشین رو پارک کرد…نگاهی به من کرد و پوزخندی تحویلم داد و با ژست قشنگی از ماشین پیاده شد…الان دقیقا چی شد؟
    برگشتم سمت ماهان و گفتم-این از کجا بلد بود؟
    ماهان گیج تر از من گفت -نمیدونم
    پیاده شدیم و سمت کفش فروشی رفتیم…دو جفت کفش گرفتم و خواستیم دوباره سوار ماشین بشیم که نگام به گوشی فروشی خورد…
    -ی لحظه بیاین
    -کجا؟
    -گوشی فروشی بعدا براتون میگم چیه
    دنبالم اومدن توی مغازه و منم سه تا گوشی با سیمکارت گرفتم
    -خب بریم…
    سوار ماشین شدیم و ایندفعه اون دوتا جلو و من عقب نشستم
    -از کجا رانندگی بلدی؟
    آرسان -فوضولی؟
    -تو فکر کن آره
    -سیترا که گفت سرزمین ما خیلی از کارا و چیزای شما زمینی ها رو بلده و رانندگی هم یکی از اون کاراس
    دوباره یاد اون سیترا پست فطرت افتادم…اون میخواد زمین رو نابود کنه اما من نمیزارم…نه به خاطر خودم بلکه به خاطر کسانی که منو بزرگ کردن و دوستم نازی…من اجازه نمیدم…
    در تمام مدتی که این فکرا رو میکردم پوست لبم رو میجویدم و اصلا به اطراف کاری نداشتم حالا خوبه شیشه ها دودی بود کسی ما رو نمیدید آخه ماشین دست دوم بود اما خیلی تمیز و کامل بود
    با صدای آرسان به خودم اومدم -تموم شد
    از توی آینه نگام میکرد…
    ازش تنفر پیدا کرده بودم اونم هم دست مادرشه…توی چشاش نگاه کردم …سرش رو انداخت پایین و گفت-رسیدیم
    خودش پیاده شد و منم سریع رو به ماهان قضیه ادقام قصر و سرزمینا رو گفتم
    ماهان-باشه من سریع خبر میدم
    -دمت گرم
    پیاده شدیم و به داخل هتل رفتیم…اول همه ی توضیحات درباره گوشی رو بهشون دادم که آرسان از من بیشتر وارد بود…من نمیدونستم انقدر به زمینی ها شباهت دارن…و آخر سر هم این آرسان قشنگ منو قهوه ای کرد با حرفش-تو هم نمیومدی من همه ی راه کار هارو میدونستم و به تنهایی میتونستم اون سه کلید رو پیدا کنم…
    بیشوور عوض دستت درد نکنشه!
    هر کدوم به سمت اتاق خودمون رفتیم…
    اول رفتم پیش نازی و یکم باهاش بازی کردم…خیلی جالبه که با ی ستاره ی واقعی هم صحبت بشی و بازی کنی…با صدای قار و قور (درسته؟) شکمم به خودم اومدم
    -ناز نازی تو چیزی نمیخوری؟
    خل شدم رفت،مگه ستاره دهن داره بخواد چیزی بخوره؟
    خودم به نادونیم خندیدم-معلومه ستاره ها که چیزی نمیخورن ولی میدونی من خیلی گشنمه…راستی تو الان میتونی پرواز کنی؟
    این حرف رو که زدم ستاره مثل یک پروانه از روی دستم پر کشید و پرواز کرد…
    با ذوق و هیجان گفتم-وای چقدر باحال…خب بسه دیگه بیا پیش من
    اما اون همینطور دور اتاق میچرخید
    -اِ نازی میگم بیا اینجا
    بلند شدم و دنبالش راه افتادم
    -ناز نازی دختر خوب وایسا
    حرکتش تند تر شد دیگه توی اون جای کوچیک میدویدم
    -دِ میگم وایسا بچه چرا حالیت نیس؟
    دستم رو به بالا و خودمم میدویدم که نمیدونم چی سر راهم سبز شد و من با جد و آباد نیوتن ی سلام علیکی کردم…
    -آخخخ کمرم وای پام
    سرمو بالا گرفتم تا مصوب این اتفاقات رو ببینم و اون چیزی نبود جز…
    سُتــــــــــون…
    ها چیه؟مگه حتما باید شاهزاده سوار بر اسب سفید باشه؟ مگه ستون چه گناهی کرده؟
    همینطور ریز ریز با خودم حرف میزدم و حرص میخوردم…با کمک دستام بلند شدم و از شدت درد چشمام بسته شد…چند لحظه توی همون حالت بودم و بعد به زور ی قدم برداشتم که درد بیشتر شد…همونطور مونده بودم که ایندفعه واقعا دو نفر جلوم سبز شدن…
    ماهان و آرسان
    ماهان-چی شده؟ خوبی؟
    -ماهان ستاره رو بگیر
    آرسان -بخاطر ی ستاره این بلا رو سر خودت آوردی؟ببینمت
    سرم رو آورد بالا…توی چشماش غرق شدم…چشماش مهربون شده بود…تصویر دختر بچه آبی پوش و پسر بچه سیاه پوش توی ذهنم ساخته شد…
    پسر با مهربونی داشت با دختر حرف میزد و دختر بچه سرش پایین بود…
    پسر-ببینمت…
    سر دخترو بالا آورد و تصاویر از بین رفتن
    اه لعنتی دوباره سرم درد گرفت…نمیدونم این سردرد بخاطر چیه!
    صورتم از درد توی هم رفت
    آرسان آروم گفت-خوبی؟
    -سرم درد میکنه…خیلی درد میکنه…
    کم کم راه اشک هام باز شد …اولین قطره اشکم رو پاک کرد ولی من از سردرد نمیدونستم چیکار کنم همش تصویر اون دختر و پسر توی ذهنم بود
    با هق هق گفتم-سـ…سر…سرمـ…
    ماهان با ستاره ی توی دستش اومد پیشم-چی شده؟چرا یکهو اینقدر حالش بد شد؟
    آرسان -سرش درد گرفته
    ماهان-خب یکاری کن…شما که جادوی پزشکی هم دارید…
    آرسان-اون جادو روی همه کار نمیده
    ماهان صداش بلند تر شد-پس میخوای همینطوری درد بکشه؟
    آرسان با اخم خواست حرف بزنه که داد زدم سرم و بعد تاریکی…
    
    -اینجا کجاست؟
    خیلی برام آشنا بود…یکم به مغز نخودیت فشار بیار وانی…آهااان فهمیدم اینجا منطقه فلوراس…ایول به خودم…خب من اینجا چه میکنم؟
    با صدای بلند گفتم-آهای زن خوش صدا…آهای زن راهنما نیستین؟…نیستین…نیستین
    صدا اکو میشد و توی منطقه میپیچید…-آهای…آهای…کسی اینجا نیس؟…نیس…
    ای بابا انگار تنهام…چرخی زدم و به گلها نگاه کردم که فلورا رو از دور دیدم…با لباسی از گل های سفید…به وسط منطقه رسید انگار عجله داشت چون میدوید…
    -فلورا عجله داری؟بانو میترا توی قصره؟
    اما اون صدام رو نمیشنید
    بین چندتا گل قشنگ ایستاد و ناگهان همه ی گل های لباسش به رنگ سرخ در اومد و چشمای گلی طلاییش به گلی مشکی تبدیل شد…
    -فلورا چیکار میکنی؟
    دستم رو به بازوش زدم اما از بازوش رد شد…هااان؟یعنی من الان دارم آینده رو میبینم؟چه فول اچ دی شده…قبلا فقط ی اتاقک بود که…حالا چی شده؟
    فلورا به بالا سرش نگاه کرد و چیزی زمزمه کرد که از چشماش نوری قرمز بیرون اومد و دل آسمون رو شکافت…دیگه به این چیزای عجیب عادت کرده بودم
    آسمون از وسط نصف شد و جنگلی معمولی مثل جنگل های ایران نشون داد فقط تاریک تر…
    فلورا به آسون پرید و داخل جنگل آسمون شد…منم خواستم بپرم که احساس سوزشی روی گونم اجازه نداد…بیخیال شدم و خواستم برم دنبال فلورا که صدایی از داخل جنگل شنیدم-چیکار میکنی آذر تو…
    دیگه نشنیدم چون شکاف آسمون بسته شد و من با احساس سوزشی سمت راست صورتم بهوش اومدم
    ماهان و آرسان هر دو نگران بالای سرم بودن…
    {سوم شخص}
    ملکه سیترا با اعصبانیت در اتاق آتشین خود راه میرفت و آذر دخت را توبیخ میکرد-آخه نادون چرا نمیفهمی؟ ما به اون نیاز داریم…اونوقت تو میخواستی اسیرش کنی؟اونم به وسیله فلورا؟خیلی نادونی خیلی…میدونی اگه اسیر جنگل آسمان میشد اون چهار کلید هم از بین میرفت؟(داد زد)میدونییی؟نه نمیدونی…تو انقدر نفهمی که هیچی نمیدونی…
    آذر دخت بدون هیچ شرمندگی ای با جسارت تمام رو به ملکه سیترا جواب داد-اون داره آرسان رو تسخیر میکنه…اگه آرسان تسخیر بشه من دیگه نیستم و خودت میدونی که…
    دیگر ادامه نداد و ملکه سیترا با افکاری در هم مانده بود چه کند…
    {وانیا}
    -اینجا چه خبره؟
    آرسان با نگرانی آشکار بهم گفت-کی بود؟
    کی،کی بود؟
    -کی؟
    آرسان -همونی که میخواست اسیرت کنه
    اسیرم کنه؟چی میگه این؟
    -اسیر؟منو؟برو بابا منو گرفتی؟
    ماهان-وانی جان اینقدر همه چیز رو به شوخی نگیر بگو کی بود
    -دهه من چه میدونم منظور شما چیه،درست سوال بپرسین تا درست جواب بدم
    آرسان-تو آسمونی رو دیدی که شکافت و داخلش جنگلی بود،درسته؟
    -آره.این درسته…
    ماهان -کی اون آسمونو شکافت؟
    کی؟به مغزم فشار آوردم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم…واقعا کی بود؟شاید آسمون خود به خود باز شد…اما نه من نور قرمزی رو یادمه که از چشمایی بیرون میومد اما اون کی بود؟اه آلزایمر گرفتم؟چرا یادم نیست؟
    ماهان-وانیا یادت نیس؟
    -نه هر چقدر فکر میکنم شخص خاصی یادم نمیاد فقط ی نور قرمز یادمه که از چشمایی به آسمون رفت
    ماهان اخمی به آرسان کرد
    آرسان-چشماشو یادت نیس چه شکلی بود؟
    -نه نه یادم نیس،تو رو خدا بس کنین من بدبخت از روزی که پرت شدم تو سرزمین شماها ی روز راحت نداشتم…با اینکه چند روز بیشتر نیست ولی بخدا من دیگه توان ندارم انگار اندازه چند سال اطلاعات به مغزم وارد شده…دیگه نمیکشم…
    ماهان -هیچ وقت نا امید نشو…ما باید کلید ها رو پیدا کنیم و بهتره فعلا این قضیه رو فراموش کنیم…با تاکید گفت فعلا
    آرسان-بدون من خودمم خبر نداشتم
    ماهان -کاملا مشخصه
    -اگه دعوا دارین برید اتاق خودتون…فردا میریم برای به دست آوردن کلید اول…
    
    اون دوتا ی نگاه خشمگین بهم کردن…یهو تصویر فلورا اومد تو ذهنم
    تقریبا داد زدم-فِلورا…
    ماهان -فلورا چی؟
    -یادم اومد فلورا…اون آسمون رو شکافت…
    نگاه هر دو رنگ تعجب گرفت
    ماهان-نمیفهمم یعنی چی؟
    آرسان -فعلا هیچی نمیتونیم بفهمیم بهتره به فکر کلیدا باشیم بعدا درباره ی این قضیه تحقیق میکنیم
    -با اینکه نمیدونم منظورتون چیه اما با سریع تر پیدا کردن کلیدا موافقم
    ماهان-باشه …
    -خب برید بزارید منم کپمو بزارم
    ماهان-چون امشب خسته ای درس دادن رو تعطیل میکنم…شب بخیر
    -شب بخیر
    آرسان هم که کلا هیچی
    اون دوتا غیب شدن و منم برای اولین بار و به دلیل خستگی بیش از حد بدون هیچ فکری به خوابی عمیق رفتم
    ********
    -وانی جان…
    زهر مار و جان،درد و جان،بزار کَپَمو بزارم
    -بلند شو گلم…
    -تو باغچه اس…
    -چی؟
    -گلت،تو باغچه اس
    -پاشو وانیا میخوایم بریم اون خونه دنبال کلید
    -سر صبحی؟عقل دارین؟
    -ساعت تقریبا دوئه ظهره عزیزم
    با ناله گفتم-اه چرا اینقدر زود میگذره؟نمیشه دو دقیقه خوابید
    صدای آرسان رو تشخیص دادم-پاشو،تو چقدر تنبلی؟والا من شنیده بودم تمام ملائک خواب ها و مخصوصا بانو نینا پر کار و فعال بودن اما تو کلا اونا رو زیر سوال بردی…
    با شنیدن اسم نینا حس کنجکاویم زد بالا-راستی این بانو نینا،ملکه خواب ها دقیقا کیه؟چرا تبعید شده؟
    آرسان -فعلا که از شواهد درصد بیشتری میخوره تو بچه بانو نینا باشی چون ملکه غیب شده خصوصیات دیگه ای داشت که فعلا در تو دیده نشده،برای چی تبعید شده هم به تو مربوط نی
    -چه خصوصیاتی؟
    آرسان ابروشو انداخت بالا-به تو مربوط نی…پاشو میخوایم بریم
    -میشه من نیام؟
    آرسان با تحکم گفت-نه…
    بیشوور زورگو
    اون دوتا رو انداختم بیرون…انگار نه انگار اتاق دارن همش اینجا ولوئَن…
    لباسامو پوشیدم و رفتم سراغ اون دوتا
    -خب بریم(یاد قضیه ادقام قصر ها افتادم و گفتم)راستی ماهان خبر دادی؟
    ماهان -آره کار ها انجام شد
    آرسان -چیو؟
    -به تو مربوط نی…
    آخیش خنک شدم…دندوناشو با حرص روی هم کشید-بریم
    رفتیم و سوار ماشین شدیم و راننده هم آرسان بود و ماهان هم کنارش منم عقب
    -خب این خونه کُجیس؟(کجاس)
    ماهان -طبق تحقیقات و نشان ها طرفای خیابونی به اسم………و کوچه ی………خونه ی خانواده ای به نام کمالی
    -هووم…نمیشناسم
    آرسان-از اولم معلوم بود
    اهه این چرا امروز با من لج شده؟هر چی میگم یچی میگه…عقل کل خودتم باهاش لج کردی…حقشه.
    -حالا راه ها رو بلدین یا همینطور الکی میرید؟
    آرسان -مسیر یابی توی سرزمین ما ی اصل مهمه و اینجا هم کار میده
    دیگه حرفی نزدیم و ماشین توی سکوت غرق شد…یادم باشه ی فلش گیر بیارم آهنگ روش بریزم اینطوری حوصلم سر میره
    بعد تقریبا نیم ساعت به همون خیابون رسیدیم…این آرسان ماشالا ی پا gps برا خودش
    -این خیابون حالا باید بگردیم دنبال کوچه…من سمت راستو میبینم ماهان تو هم سمت چپ رو ببین
    چشم چشم میکردم و اسم کوچه ها رو میدیدم…نخیر اینور که چیزی نی…
    -خیابون تموم شدا
    ماهان-ایناهاش اینجاس
    سریع جایی رو که نشون میداد نگاه کردم
    -اکه هی چرا انقد شلوغ پلوغه؟یکم برو جلوتر
    نزدیک تر که شدیم متوجه بنر ها و پارچه های سیاه رنگ شدم
    آرسان-چه خبره؟مراسمیه؟
    -یکی مُرده اینم مجلسشه…
    ماهان -چیکار کنیم؟خیلی شلوغه
    -بریم ببینیم کدوم خونه اس…
    آرسان -اگه یکی از افراد خونه ی کمالی باشه چی؟
    -حالا ی فکری میکنیم
    از ماشین پیاده شدم و به غر غرای آرسان که هی میگفت یکم فکر نمیکنه و عقل نداره توجهی نکردم
    اون دوتا هم پیاده شدن با هم به سمت کوچه رفتیم چشمم به اعلامیه روی دیوار خورد ایستادم و خوندمش-آقای رشید کمالی…مجلس هفت در خانه ی آن مرحوم در تاریخ………
    ماهان-کمالی؟تاریخه امروزه یعنی این خونه شلوغ برای کمالیه…
    برگشتم و به خونه نگاه کردم…اوو چه همه فامیل داشته یارو
    رفتم جلوتر و اون دوتا هم دنبالم…
    نزدیک در که رسیدم با ی پسر قد بلند با لباسای مشکی و قیافه داغون روبه رو شدیم
    -سلام…
    سلام رو که گفتم زرتی بغلم کرد و شروع کرد عر زدن اِ نه یعنی گریه کردن…این چرا منو بغل کرد؟چی شد دقیقا؟
    پسره-بالاخره اومدی سارا…اومدی خواهرکم ولی دیر اومدی بابا رفت دیگه اینجا نیس که دختر دردونه اش رو ببینه…خیلی دوس داشت ببینتت همیشه میگفت دختر من خانم دکتر میشه و بهت افتخار میکرد ولی عجل مهلتش نداد تا تو رو ببینه…کاش زودتر میومدی بیمعرفت…کاش…
    جاااان؟چی میگه این؟
    -آقا ببخشید اشتباه شده…
    ماهان و آرسان که به تمام معنا خفه شده بودن و مثل مجسمه با اخم نظاره گر بودن…به سیب زمینی گفتن ما جات وایمیسیم…
    پسره-چی اشتباه شده سارا؟
    سارا کدوم خریه؟
    -من شما رو نمیشناسم آقای محترم
    پسره-معلومه بیمعرفت 20 ساله رفتی اونور…معلومه منو یادت نیاد…منم سینا…برادرت…خیلی بیمعرفتی سارا یعنی منو یادت نبود؟
    جاااان؟الان مثلا این خیلی با معرفتی و منو با خواهرش اشتباه گرفته…
    خواستم حرفی بزنم اما فکری به ذهنم رسید…چرا که نه؟ اینکار مارو جلو میندازه…ولی شاید عاقبت خوشی نداشته باشه…اما من باید ریسک کنم…مرگ ی بار شیونم ی بار…
    
    با اینکه سخت بود اما بزور با ی لحن نیمه بغض دار و ناراحت گفتم-منم خیلی دوست داشتم زودتر بیام اما کارهام جور نشد
    سینا-چقدر خانم و با وقار شدی…
    بع دِ بیا معلوم نی این دختره چی چی بوده که به ما میگه خانم و با وقار…خدایا شانسمون نزنه و دُخیه بیاد؟…این دو تا یوقت چیزی نگن؟…اوو چه همه دردسر چه غلطی کردما…
    من-دلم برای خونه تنگ شده اما حیف که دیگه پدری توش نیس…بابااا…
    خدایی بازیگر خوبیما!…
    سینا-خونه؟حالت خوبه سارا؟ما خونمونو عوض کردیم…
    ای خاک بر سرم کنن سوتی رو داشتی؟…
    من-هووم…بابام دیگه نیس سیناااا!چرا رفتتتت؟
    کوچه علی چپم که در دست تعمیر پیچیدم تو کوچه افق یک راست محو شم از دستم راحت شین…نه هنوز در خدمتتون هَسَّم…اه چرا چرت و پرت میگم؟…
    سینا زد زیر گریه منم بزور دو چیکه اشک ریختم البته اونو برا بدبختی خودم ریختم و الکی صدای گریه درآوردم…از صدای ما همه ریختن جلوی در…منم هنو تو بغل سینا اون دوتا مجسمه هم اخما پررنگ تر شبیه مجسمه ابوالهول …
    ی دختر چادری که قیافه معصومی داشت گفت-سینا کیو بغل کردی؟این کیه؟
    سینا-ساراس…خواهرکم بالاخره اومد…
    نچ نچ معلومه اون سارا اصن به اینا زنگم نزده که از روی صدا تشخیصش بدن…
    دختره-واقعا؟ چقدر ناز و بزرگ و خانم شده!
    به به شرمنده نکنین خودم میدونم چه گُلیم…
    آرسان خواست دهن باز کنه که با پاشنه کفشم نامحسوس زدم به پاش…قرمز شد و اخماش بیشتر رفت تو هم…فقط ی پارچه قرمز کم داشت یعنی در این حد عصبانی…
    سینا-بریم داخل عزیزم ساکت کو؟
    ساک؟وای وای دیگه مجبورم خودم بدون افق و شفق محو شم با این مغزم…
    من-هان؟ساکم؟اووم خب میدونی سینا من دو روزه اومدم و دنبال شما بودم و توی این مدت در یک هتل بودم وسایلمم همونجاس…
    خدایی جواب به این خوبی دیده بودین؟اصلا من به جای ملکه خواب ها باید ملکه ماس مالی کردن میشدم…
    سینا-کیانو بفرستم وسایلتو بیاره؟
    -نه آخه من بلیط برای برگشت دارم…همونجا هست وسایل لازم نی سه ساعت جمع و پهنش کنم
    سینا-میخوای دوباره برگردی؟
    -آره مجبورم هنوز کارای دکترام مونده…
    سینا-برای کی بلیط داری؟
    اه این پسره چه گیره؟بیچاره سارا حق داشته بره…
    خدایا یعنی چقدر وقت میخوام تا کلید رو پیدا کنم؟من که نمیتونم شب اینجا بمونم بنا بر این باید همین نصفه روز پیداش کنم…
    -برای شب ساعت دو
    دختره-چرا اینقدر زود؟
    -خب دیگه…
    سینا-بریم داخل…
    ایول دمت گرم زودتر میگفتی از گرما پختم معلوم نی تابستونه یا زمستون!والا…اوه اوه من با این دوتا ابوالهول چیکار کنم؟بگم کین؟
    -اووم…سینا جان این دو آقا همکلاسی های من هستن و برای دیدن ایران اومدن…بعد کیفشون رو زدن و ما اتفاقی با هم برخورد کردیم و چون نه پول داشتن نه جایی که بخوان برن گفتم همراه من بیان
    سینا-قدمشون روی چشم…مهمان حبیب خدائه…فارسی بلدن؟
    -آره خیلیم خوب بلدن…
    سینا-خوشبختم من سینائَم…
    اون دوتا با اخم بهش دست دادن و خودشونو معرفی کردن خداروشکر حرفی نزدن که لو بریم…
    همه داخل خونه شدیم و من آروم به ماهان رسوندم که ی نقشه توپ دارم حرف اضافه نزنن…اونم به آرسان گفت…اینم از اینا
    حالا کلید کجیس؟توی کدوم اتاقه؟خدایا این خونه چهار تا اتاق داره…
    کسی حواسش نبود به آرسان با دستم اشاره کردم که نگرفت با ابرو اشاره کردم باز نفهمید…اه چه نفهمیه…-پیس پیس…بالاخره لب زد-چیه؟ …مثل خودش لب زدم-کلید کدوم اتاقه؟…دستش رو پشت مبلی که ماهان نشسته بود گذاشت و به راهرو و در اتاق سمت چپ اشاره کرد…
    چطوری برم؟…چراغی توی ذهنم روشن شد…فهمیددددددم…
    خواستم بلند شم که یکی گفت سارا و من دوباره تمرگیدم سر جام…اه بخشکه شانس…به یارویی که صدام کرده بود نگاه کردم…ی پسر با قیافه ای شرقی و هیکل متوسط…نگاش کردم که یعنی چی میگی؟
    پسره-سارا خودتی؟
    نه والا من آنیا بودم شدم وانیا و الان هم فعلا در خدمت شما سارام…
    -بله و شما…
    پسره-کیانم…
    نه بابا…خب چیکارت کنم؟خبرت میمردی دیر تر بیای؟
    کیان-خیلی بزرگ شدی…خانم شدی…خشگل تر شدی…خوشتیپ تر شدی…
    استغفرالله خدایا توبه توبه اینا کین؟
    بزور لبخند کوتاهی زدم و چیزی نگفتم…تلفن پسره زنگ زد و اونم رفت بیرون…اون گوشی رو طلا بگیرن…
    بلند شدم و راه افتادم سمت راهرو که تلفن خونه زنگ زد…
    سینا-سارا جان اون تلفن رو جواب بده…
    ناچار برگشتم و تلفنو جواب دادم-بله بفرمایید…
    طرف-سارائَم،ممنوع الخروج شدم نمیتونم بیام…از همینجا برای روح ددی آرزوی شادی میکنم…تلفن رو قطع کرد
    دختره ی بی ادب…این گفت سارائه؟وای خوب شد خودم برداشتم وگرنه…نچ مچ معلوم نی چه غلطی کرده ممنوع الخروج شده ولی به نفع ما…چه لحن لوسیم داشت…حق دارن به من بگن خانم در برابر این دختره من ی با وقار تمام معنام…
    سینا-کی بود ساراجان؟
    خواهر الدنگت
    -مثل اینکه از دوستان پدر بودن تسلیت گفتن…
    بیخیال شد و دوباره سرگرم حرف با فامیلاش شد…نگاه کلی به همه کردم هیچ کس حواسش به من نبود به جز ماهان و آرسان…که اونا هم کلا هیچی…
    رفتم داخل راهرو و آروم در اتاق رو باز کردم…رفتم داخل و آروم در اتاق رو بستم…عرق سرد بود که روی پیشونی و کمرم حس میکردم…از شدت هیجان قلبم تند تند میزد…خدایا دزد نبودیم که به مرحمت اون سه سرزمین عجیب غریب دزد هم شدیم…
    نگام دور تا دور اتاق چرخید…چیز خاصی نبود که بهش شک کنم…ی اتاق معمولی با ترکیب رنگ لیمویی و زرد با تخت و میز کار و ی کمد و چند تا تابلو…
    -آخه من از کجا بفهمم اون کلید کجاس؟
    نقطه ای قرمز کنار یکی از تابلو ها توجه ام رو جلب کرد…کنار ی تابلو با خطوط درهم…
    جلوتر رفتم و به نقطه نگاه کردم خیلی ریز بود…اگه در این موقعیت نبودم حتما به عقل خودم شک میکردم که به ی نقطه حساس شدم اونم نقطه به این ریزی…ولی الان شرایط فرق داره و من باید به هر چیزی شک کنم و نسبت بهش واکنش نشون بدم…
    دستم روی نقطه گذاشتم و همون لحظه گرمای بیش از حدی رو حس کردم…یکم گذشت و گرما بیشتر شد…طوری که انگشتم میسوخت…خواستم دستم رو بردارم که…

درباره : و , رمان وانیا ملکه خواب ها ,
بازدید : 358 تاریخ : دوشنبه 24 آبان 1395 زمان : 17:34 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,714
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 752
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,714
  • بازدید ماه : 2,714
  • بازدید سال : 2,714
  • بازدید کلی : 11,709,286
  • مطالب