close
مجتمع فنی تهران
رمان وانیا ملکه خواب ها قسمت دوم (آخر)
loading...

رمان فا

تابلو به سرعت به طرف جلو اومد و تقریبا نزدیک صورتم ایستاد…یا اباالفضل این چرا رو هوا موند؟…صدای لطیف زن توی گوشم پیچید-اولین کلید…با ترس به تابلو نگاه کردم گرمای نقطه و دستم از بین رفته بود…دستمو برداشتم و با لرز و ترس به پشت تابلو رو نگاه کردم…رنگ دیوار طلایی…

رمان وانیا ملکه خواب ها قسمت دوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 411 دوشنبه 24 آبان 1395 : 17:43 نظرات ()

تابلو به سرعت به طرف جلو اومد و تقریبا نزدیک صورتم ایستاد…یا اباالفضل این چرا رو هوا موند؟…صدای لطیف زن توی گوشم پیچید-اولین کلید…با ترس به تابلو نگاه کردم گرمای نقطه و دستم از بین رفته بود…دستمو برداشتم و با لرز و ترس به پشت تابلو رو نگاه کردم…رنگ دیوار طلایی بود و با رنگ بقیه فرق داشت…همینطور نگاش میکردم…آخه یعنی چی؟…دستم رو روی دیوار کشیدم که رنگ طلاییش بیشتر شد و درخشید و وسطش مستطیلی سفید تشکیل شد…اهه این چیه دیگه؟حالا من باید با این چیکار کنم؟…فهمیدم"زن راهنما"اون میتونه کمک کنه…توی فکرم گفتم زن راهنما به کمکت نیاز دارم…همون موقع خمیازه ای کشیدم و روی زمین افتادم…...................................

 

    صدای زن راهنما توی اتاق پخش شد-تو فوق‌العاده ای وانی باورم نمیشه…چه کمکی از دست من بر میاد؟
    -اون دیوار فکر کنم کلید توی اونه اما نمیدونم چطور درش بیارم!
    -پس که اینطور
    نه پس اونطور بنال چیکار کنم…
    -همین چیزا رو میگی،بعد میگن به من رفتی دیگه
    اوه اوه حواسم نبود این ذهن میخونه
    -کیا؟چی میگن؟
    -من نمیتونم زیاد چیزی بگم ولی شاید راهنمایی کوچیکی بتونم بهت بکنم
    -چرا؟خب راست و حسینی بگو چه غلطی کنم!اینا الان میانا بجنب جون ننت
    -خفه شو خودت ببین و به تعدادشون فکر کن…خورشید های درخشان طلایی…ببین
    بی ادب…دیوار ها و سقف و کف اتاق کامل طلایی شدن و روی سقف خورشیدی بزرگ تشکیل شد و بعد به ترتیب روی دیوار ها و ٱخر یکی زیر پام…منظورش چیه؟شاید…
    بهوش اومدم…هنوز رو به روی دیوار طلایی بودم…
    دستم رو روش کشیدم و گفتم-شش خورشید…مکعب درخشان طلایی…
    دیوار شکافته شد و گویی کوچک طلایی پر از خورشید نمایان شد…دهه پس کلید کو؟
    گوی رو برداشتم اما هیچ کلیدی نبود…گوی خیلی کوچیک بود قشنگ توی جیب جا میشد…نگاش کردم و دوباره به دیوار نگاه کردم-پس کلید کو؟…هیچی نبود…یعنی چی؟سر کاریه؟…صدای قدم هایی رو شنیدم خاک بر سرم نیاد اینور؟اما از قرار معلوم میخواد بیاد اینور…من این دیوارو چه جوری ببندم؟
    فکر کردم شاید رمز رو برعکس بگم بسته بشه سریع گفتم-مکعب درخشان طلایی…شش خورشید…
    دیوار بسته شد و تابلو سریع سر جاش قرار گرفت و نقطه ی قرمز از بین رفت…
    دستگیره در تکون خورد…یا خدا چه کنم؟چه نکنم؟آهومو پیدا کنم!کاشکی اونو میبستم،وای چه کنم؟آخ چه کنم؟خاک بر سرم الان وقت شعر خوندنه؟
    دست پاچه شده بودم…در تیکی کرد و باز شد سریع گوی رو انداختم توی جیب مانتوم و با ترس به در نگاه کردم که کی ازش وارد میشه و خِر منو میگیره!
    نفس عمیقی کشیدم که پسری وارد اتاق شد و اون کسی نبود جز…
    کیــــــــان…
    کلا این بشر باید مواقع حساس بیاد خاک بر سر مبتذل بیشوور…دلم میخواد خفه اش کنم این نفهم وقت نشناسو…
    کیان-تو اینجا چیکار میکنی؟
    -اووم…من؟خب من اومدم …این اتاق برای کیه؟
    لبخندی زد و گفت-برای منه چون با سینا کار های زیادی داشتیم اینجارو برای من آماده کرد
    -آهان…دکور قشنگی داره…
    ارواح عمم…
    -نگفتی چیکار داشتی؟
    -من خب یکم خستم نمیدونستم توی کدوم اتاق برم…همینطوری اومدم اینجا…
    -استراحت کن من کاری ندارم اومدم نقشه هامو بردارم
    -نه ممنون میرم ی اتاق دیگه
    -تعارف میکنی؟بخواب بابا
    این که از سینا هم گیر تره!اجبارا روی تخت نشستم…
    -راحت باش…کسی که اینجا نیس
    آهان تو جز هیچ کس حساب میشی، وجود خارجی هم نداری!
    -نه من دیگه برم بیرون دوستانم تنهان
    کیان زیر لب گفت-اینکه از پشت تلفن پایه بود…صداشم فرق کرده…
    جااان؟آقا من غلط کردم اومدم الان لو میرم منو چه به دزدی؟
    بلند شدم و گفتم-با اجازه
    هیچی نگفت و منم سریع سمت در اتاق رفتم و رفتم پیش اون دوتا اخمالو نشستم و آروم به آرسان گفتم-من کلیدی ندیدم…فقط ی گوی بود!
    آرسان-عقل کل گوی همون کلیده…حالا برش داشتی یا مغز نخودیت نکشیده برش داری؟
    پسره ی بیشوور آخه مگه گوی کلید میشه؟
    -برش داشتم تو جیبمه…
    طوری سرش چرخید طرف من که صدای استخوانای گردنش اومد-تو جیبت؟…بعد انگار داره با خودش حرف میزنه گفت-پس چرا نسوختی؟کلید اول بیش از حد گرمه…
    وا؟این گوی گرمه؟این که معمولی بود!
    ماهان-باید زودتر بریم این کیانه شک کرده…
    اوه اوه اصلا حواسم به کیان نبود.
    به ساعت نگاهی کردم نزدیک شش بود
    آخه من به اینا چی بگم؟چه بهونه ای بیارم؟خیر سرم نقشه کشیدم…
    -ماهان من الان به گوشیت زنگ میزنم تو وانمود کن کسی خبری بهت داده و سریع باید جایی بری…
    یواشکی به گوشیش زنگ زدم اونم به خارجکی شروع به حرف زدن کرد،خوبه عقلش رسید…یچیزایی درهم میگفت که من نفهمیدم آخه من انگلیسی و عربیم به کل افتضاحه در عوض فارسیم افتضاح تره کلا من نمیدونم چرا درس میخوندم؟واقعا چرا؟
    تو فکرای خودم غرق بودم که با صدای ماهان به خودم اومدم-ما دیگه رفع زحمت کنیم سینا جان…
    سینا-کجا میموندین…
    آرسان هم بلند شد و گفت-نه دیگه باید بریم…
    سینا-چه عجله ایه؟…
    تو روحت سینا جان شما حرف نزنی کسی نمیگه لالی!
    ماهان-کاری پیش اومده باید بریم.
    منم بلند شدم و گفتم-شما که چیزی اینجا نمیدونین منم همراهتون میام.
    سینا-سارا تو که خودتم چند سالی نبودی بزار من همراهشون میرم…
    یکی منو بگیره نزنم تو دهن این!
    -نه من همه چیز رو بلدم از اونور هم میرم فرودگاه نیازیم نیس کسی بیاد خداحافظ…
    


    از در زدم بیرون…کسی هم نیومد واقعا اینا چرا اینقدر بیخیال بودن که منو اشتباه گرفتن و اصلا کاری هم با منه مثلا سارا نداشتن؟یعنی تا این حد آزادی؟فقط خدایا خودت کمک کن تا این چند وقتی که ما روی زمینیم این دختره نیاد ایران…دم ماهان گرم عجب بازیگری لامصب خودمم باورم شد…
    اون دوتا هم اومدن و سوار ماشین شدیم…
    آرسان-واقعا نسوختی؟
    -دِهَه من به چه زبونی بگم(نه زبان های دیگه هم به خوبی بلدم) این گوی دماش نرمال بود…
    ماهان -کلید…
    -چی کلید؟
    -کلید نه گوی
    -آخه گوی چه شباهتی به کلید داره من موندم…
    آرسان -ببینم
    گوی رو از جیبم بیرون آوردم و گرفتم بینشون…
    آرسان دستشو آورد جلو و آروم با انگشتش لمسش کرد
    -چه مرگته؟این لوس بازیا چیه؟قشنگ بگیر دستت
    گوی رو هُل دادم تو دستش که شکه نگام کرد و بعد با تعجب بیشتر به گوی نگاه کرد و بهش دست کشید
    آرسان-چطور میشه؟
    -چی چطور میشه؟
    آرسان -ماهان اینو بگیر
    گوی رو به دست ماهان داد ولی ماهان سریع گوی رو به خودش برگردوند
    ماهان-این خیلی داغه که
    منو آرسان چشمامون شد اندازه بشقاب،این کجاش داغ بود؟
    به دست ماهان نگاه کردم سوختگی روش ایجاد شده بود.
    -بیخیال بهتره بریم هتل و همین امروز راه بیفتیم دنبال کلید بعدی شاید این دختره سارا بیاد و اونوقت میشه نور الا نور راه بیفت
    -غلام سیاه رو میشناسی؟
    -آخ آخ میگم خیلی شبیه همید فامیلتون بوده؟
    آرسان دندون قروچه ای کرد و فحشی هم نثارم کرد و گوی رو داخل کیف سامسونت نقره ای قشنگی گذاشت و راه افتاد
    به سمت هتل رفتیم و بعد از حساب و کتاب و جمع کردن وسایل دوباره داخل ماشین نشستیم.اما من قبلش سریع رفتم تو کافی نت و فلش رو پر از آهنگ کردم. ساعت تقریبا یازده بود…
    آرسان -از کدوم طرف باید برم؟
    -کجا باید بریم؟
    آرسان -شیراز …
    -مگه مرض داریم؟خب اول میریم اصفهان که نزدیک تره و بعد میریم شیراز…
    ماهان-نمیشه چون کلید ها رو باید به ترتیب پیدا کنیم
    چه مسخره!
    -من که راه هارو نمیدونم بزار از تو اینترنت ببینم فقط خدا کنه نقشه درست بیاره
    آخه من کار با gps بلد نبودم خاک بر سرم…مسخره ام نکنید خب من گوشی مدل بالا که نداشتم گوشی من بدبخت از این دکمه ای های قدیمی بود…
    ماهان -از توی کجا؟
    -اینترنت …از توش میشه هر مطلبی بخوای در بیاری به جای کتاب و نقشه و این چیزا…شما ندارین؟
    ماهان -ما در هرکدوم سرزمین کتابخونه ای بزرگ داریم که صاحب هاشون به ما کمک میکنن
    -اوهوم…
    توی نت سرچ کردم و بالاخره ی نقشه تقریباً خوب و شاید درست گیر آوردم…البته بزور آخه این نته یا لاکپشت؟
    -ببین طبق این نقشه باید از اینجا بریم…و بعد از اینور…
    آرسان راه افتاد
    -ماهان بقیه جادو ها رو یادم میدی؟
    ماهان -باشه
    چند تا جادو یادم داد و هی ور میزد بعضی موقع ها هم بر میگشت سمت من…چشمام از خستگی باز نمیموند ماهان همینطور داشت ور میزد توی بیابون بودیم یعنی دور و برمون هیچی نبود اما ماشین زیاد بود هوا سردتر شده بود آخر دووم نیوردم و چشمام روی هم افتاد…
    ********
    -دوباره چیه؟
    توی همون اتاق چهار رنگ بودم
    صداهای زیادی هماهنگ گفتن-تبریک بانو…تبریک
    -شما کجایین؟چرا خودتونو نشون نمیدید؟
    صدای زن لطیف توی اتاق پیچید-آزاد شدن ما به تو و…(صداش گرفت و نفهمیدم چی گفت)بستگی داره
    -به من و کی؟
    صدایی نیومد در عوض دیوار خورشیدی زرد شد و تصویر قصر ادقام شده ی میترا و چیترا نشون داده شد خیلی آروم و ساکت اصلا هیچ خبری نبود…
    -این یعنی خبر جدیدی نیست…
    بعد این حرف با احساس نور آفتاب توی چشمام بیدار شدم و از هجوم ناگهانی نور دوباره چشمام بسته شد…آروم چشمامو باز کردم سوییشرت سفید رنگی روم بود…
    -سلام…
    ماهان برگشت سمتم و آرسان هم از آینه نگام کرد
    ماهان و آرسان همزمان گفتن سلام
    ی لحظه خندم گرفت فکر کن مثلا آرسان موهای ماهان رو بکشه ماهان موهای آرسان رو بعد بگن شوهر من خوشگل تره نه یعنی زن من خوشگل تره …وای چه صحنه ای میشه!
    آرسان-تو خواب عقل نخودیت جا به جا شده؟
    بیشوور…ببینین شما شاهد باشین من امروز کاری باهاش نداشتم خودش شروع کرد
    -عقل نخودی من بهتر از سیمان توی کله توئه
    ماهان-وانیا بس کن
    اه نمیزاره جواب بدم وگرنه این آرسان تا حالا آدم شده بود…

    -ساعت چنده؟
    ماهان -شش صبح…
    وا؟شش؟چرا نور آفتاب اینقدر زیاده؟
    -گشنمه…
    آرسان-تو کلا وقتی بیدار میشی گشنته؟
    -دهه شما روزی ی وعده بزور به من غذا میدین انتظار دارین کاملا سیر باشم؟عجب دور و زمونه ای شده!
    ماهان-بگیر مامان بزرگ غر غرو…میدونستم گشنه میشی یکم خوراکی برات گرفتیم…
    پلاستیک رو از دستش قاپ زدم ایول خیلی گلی ماهان…حالا فکر نکنین مرغ بریون بودا نه فقط دو لقمه نون پنیر بود و ی کیک و آبمیوه…
    کیک و آبمیوه رو خوردم…به به چسبید…
    -دستت درد نکنه در ضمن مادر بزرگ غر غرو خودت که نمیتونی باشی پس عمته…کی میرسیم؟
    آرسان -دیشب که شما در خواب ناز به سر میبردین وسط راه تصادف شد و چند ساعتی معطل بودیم بنابر این حدود سه ساعت دیگه میرسیم
    -راستی تو مگه نگفتی مسیر یابیتون خیلی خوب و عالیه پس چطور دیروز نمیدونستی از کجا بری؟
    آرسان -به تو مربوط نی
    دوباره شروع کرد…حقشه یِچی بارش کنم؟
    -حداقل بزن کنار یکم استراحت کنیم کمرم خشک شد تو ماشین
    آرسان -شما دیشب تا حالا دقیقا چیکار میکردی که جز استراحت حساب نمیشد؟
    -اووو خیلی کارا حسابش از دستم در رفته
    ماهان -بسه…وانی راس میگه بهتره یکم استراحت و توقف داشته باشیم…
    ای جانم چه بچه نازی…اصلا من با ماهان تنها میومدم سر سه سوت کلیدارو پیدا میکردم(ارواح عمه های محترمه)
    آرسان ماشین رو گوشه ای نگه داشت و منم سوییشرت روم رو برداشتم پریدم بیرون…اووم عجب هوایی فقط یخورده سرده…سوییشرت رو بیشتر به خودم پیچیدم…
    جای قشنگی بود…درختها برگهاشون ریخته شده بود ولی جالب بودن و کمی ترسناک…روی زمین پر از برگ بود و آسمون تقریبا صاف که خورشید در اون خودنمایی میکرد…
    آرسان -غرق نشی…
    بهش اهمیتی ندادم ولی زیر چشمی دوتاشون رو دید زدم…ماهان سوییشرتی سفید با شلوار مشکی پوشیده بود که به صورت سفید و چشمای مشکیش میومد…آرسان هم پیرهنی سورمه ای با شلوار جین آبی پوشیده بود…چه خریه!اینکه الان یخ میزنه با این پیرهن…
    -سردت میشه…
    تصویری جلوی دیدم اومد و نزاشت جوابش رو بشنوم…دوباره اون دختر آبی پوش با سوییشرتی سفید و پسر مشکی پوش با پیرهنی مشکی…
    دختر-پس خودت؟
    پسر-تو کوچولو و ضعیف تری…
    دختر-نه من خیلی بزرگ و قویم…
    پسر زیر لب گفت-نه تو کوچولوی منی…
    تصاویر محو شدن…صورت های نگران ماهان و آرسان رو به روم بود…
    مگه من آینده رو نمیبینم؟پس اینا چیه؟یعنی گذشته منه؟آخه اوندفعه گفتن من گذشته خودمو میتونم ببینم…یعنی اون پسر کیه؟…سرم تیر کشید دوباره شروع شد…
    شروع کردم به جیغ زدن…یجورایی آرومم میکرد…هر ماشینی که رد میشد جوری نگام میکرد که انگار دیوونه داره میبینه…شایدم واقعا من دیوونم…ماهان و آرسان هیچ کدوم کاریم نداشتن و من اونقدر جیغ زدم تا درد سرم کمتر شد و گلوم به سوزش افتاد
    لیوان آبی جلوم گرفته شد-خوبی؟
    لیوان رو گرفتم و یک نفس سرکشیدم…گلوم بدتر سوخت …
    با صدای خش دار جواب ماهان رو دادم -اوهوم بهترم…
    همونجا روی زمین ولو شدم که کل مانتوی نازنینم خاکی شد…بدرک سرم مهمتره یا مانتو؟-مانتو…
    آرسان -چیزی دیدی؟
    -هان؟نه نه سرم درد گرفت
    نمیخواستم چیزی بگم …
    یکم نشستیم تا حال من بهتر شد و دوباره سوار ماشین شدیم…
    -ماهان اینو بزار…
    فلش آهنگ رو دادم بهش که با تعجب نگاش کرد…اکه هی باید براش توضیح داد…
    یک کوچولو توضیح مختصر بهش دادم و اونم فلش رو گذاشت و سکوت ماشین درهم شکست(جملم تو حلقتون)
    بهم هیچ دینی نداری برو
    خودم خواستم این حس بهم دس بده
    همه زندگیمو همرات ببر
    فقط خنده هامو بهم پس بده
    چه کارا نکردم واسه داشتنت
    تو واسم قدم برنمیداشتی
    برام با همه فرق داشتی ولی
    همیشه جلوم مرز میزاشتی
    اگه واسم انقد مهم هستی و هنوز با خیالت قدم میزنم
    اگه عکساتو هنوز دارم و واسه تو هنوزم مث قبلنم
    خودم خواستم خودم خواستم

    به من هیچ دینی نداری ولی
    به هرکی که بعد از تو اومد چرا
    به اون ها مدیونی چون سخت شد
    واسم باور حرفای آدما
    هرکی اومد و حس و حالش رو گفت
    فقط با ی لبخند رد کردمش
    این تنهاییا یادگاری توئن
    نمیدونم حتی چی میشه تهش
    اگه واسم انقد مهم هستی و هنوز با خیالت قدم میزنم
    اگه عکساتو هنوز دارم و واسه تو هنوزم مث قبلنم
    خودم خواستم،خودم خواستم
    [آهنگ حس تنهایی ، سارینا پارسا]
    رسیدیم به شیراز اینجا هم نسبتا گرم بود…
    آرسان -از کدوم ور برم؟
    -نمیدونم…به نظر من اول بریم شاهچراغ بعد ی فکری میکنیم
    بدون حرف راه افتاد به سمت شاهچراغ …من خیلی دوست داشتم بیام زیارت شاهچراغ اما خب نشد اما حالا خیلی ذوق دارم…
    رسیدیم به شاهچراغ…نگاهی به گنبدش کردم زیبا بود.…
    آرسان -ماهان خوابه من پیشش میمونم تو برو زود بیا…
    از عجایب خلقت یکی اینکه ماهان خوابه دوم اینکه نگفت فکر فرار به سرت نزنه این یچیزیش میشه ها…
    سعی کردم به مشکوک بودنش فکر نکنم و به سمت حرم برم…چادرهایی در سبد بود یکیشون رو برداشتم و سرم کردم…به سمت حرم رفتم نسبتا خلوت بود اما خب شلوغی خودش رو داشت…
    یک ساعتی با خدا درد و دل کردم و از همچی باهاش حرف زدم و ازش کمک خواستم…خدا تنها کسیه که میتونه به من کمک کنه…نماز شکر خوندم و بعد چند دقیقه بلند شدمو به سمت ماشین رفتم…

    نقد رمان - معرفی و نقد رمان وانیا ملکه خواب ها | saniya کاربر انجمن نگاه دانلود
    احساس خواب کردم و قدم هامو سریعتر برداشتم،وقتی به ماشین رسیدم خودمو پرت کردم داخل و چشمام بسته شد…
    ********
    ایندفعه بدون اینکه صدایی بیاد یا من سوالی بپرسم دیوار شب رنگ به رنگ سفید دراومد و تصویر چیترا و سیترا که با شمشیر هایی عجیب روبه روی هم بودن نشون داده شد،هیچ کس دورشون نبود و هر دو حالت عادی داشتن…
    شمشیر آتشی سیترا به حرکت در اومد و چیترا هم شمشیر براق سفیدش رو به حرکت در آورد ولی تا دقایقی به هیچ کدوم ضربه ای نخورد…بالا سرشون سیاهی تشکیل شد و بعد…اون دختر شرور نارنجی پوش آذر بالای سرشون ظاهر شد اما هیچ کدوم نفهمیدن و آذر با تیر و کمانی که تو دستش بود با یک تیر دو نشون زد و هم گلوی چیترا و سیترا رو شکافت و خونشون کل دیوارو گرفت…
    جیغی زدم و از جا پریدم…خدای من چرا؟چرا هم سیترا و هم چیترا؟پس میترا؟
    از ترس دیدن خون میلرزیدم،آرسان تکونم میداد و پشت سر هم حرف میزد اما من فقط حرکت لبهاشو متوجه میشدم…نه چیزی میشنیدم نه میتونستم چیزی بگم…
    با سیلی که تو صورتم خورد به خودم اومدم
    آرسان -حالت خوبه؟وانیا میتونی حرف بزنی؟
    واقعا برا من نگرانه؟
    بزور گفتم-خ…خوب…خوبم…
    نفس راحتی کشید و روی صندلی خوابوندم
    -ماه…ماهان…کج…کجاس؟
    اخماش رفت تو هم و گفت-رفته یچیزی بگیره بخوری رنگت پریده…مگه چی دیدی؟
    -آذر…
    -آذر؟چیکار میکرد؟
    -اون کی…کیه؟
    با نگاهی مشکوک گفت-خواهرم…
    این کلمه برام خیلی شک برانگیز بود،اگه خواهرشه پس چرا سیترا که مادرشه رو باید بکشه؟
    ماهان بدو بدو با ی آبمیوه اومد و چپوندش تو حلق من…چند قلوپ خوردم و رو به ماهان گفتم -برگرد سرزمین…برگرد
    نمیدونم چرا از آرسان نخواستم…
    ماهان-چرا؟ چیزی شده؟
    -برگرد نزار بجنگن…نزار
    ماهانَ-چی میگی وانی؟چی دیدی؟
    -برگرد اگه نری کشته میشن…برگرد تو رو خدا برگرد و نزار بجنگن…
    آرسان -ماهان بهتره بری شاید چیز خوبی در انتظارمون نباشه…
    ماهان نگاهی به من و نگاهی به آرسان کرد و بعد به سمتی دوید…
    آرسان -چی دیدی؟چرا باید بر میگشت؟
    با اینکه میدونستم آذر خواهرشه و شاید حرفامو باور نکنه یا لوم بده اما حسی داشتم که میگفت بهش اعتماد کنم…قضیه رو به طور کامل براش گفتم اونم در کمال تعجب من گفت-میدونستم…این کار از آذر بعید نیس
    -چرا؟
    -اون قدرت طلبه،جاه طلبه…میخواد کل سرزمین هارو به تسخیر خودش در بیاره حتی چند بار داخل غذا ها سم ریخت ولی موفق نشد
    -ولی میترا…؟
    -میترا…کشتن اون سخت تره چون نیروی خورشید از ماه بیشتره…و مطمئنا آذر از راه سیاست و مهربونی وارد شده چون میترا ملکه مهره و به راحتی گول میخوره…
    -یعنی ماهان میتونه جلوشونو بگیره؟
    -به احتمال صد در صد میتونم بگم آره
    -چرا؟
    فکش منقبض شد و گفت-چون تاثیر پذیری خیلی خوبی داره…
    تعجب نکردم چون فهمیده بودم رفتار و اخلاق ماهان طوریه که میتونه هر کسی رو متقاعد و مجذوب کنه…
    -من حال و حوصله هتل رفتن ندارم…بهتره یک راس بریم دنبال کلید دوم…معلوم نیس چه چیزای دیگه ای در انتظارمون باشه…کلید دوم کجاس؟
    -توی روستایی به اسم……در……کیلومتری شیراز…
    -این یکیم توی خونه اس؟
    -نه…
    -پس کجاس؟
    -توی یکی از آثار قدیمی و باستانی جاساز شده توسط چیتای بزرگ…
    -آثار باستانی؟شوخیت گرفته؟میخوای کلید رو از توی آثار باستانی در بیاری کسی هم کاریت نداشته باشه؟
    شونه ای بالا انداخت و گفت -راهی پیدا میشه هیچ چیز غیر ممکن نیست…بهتری؟
    چقدر این بشر بیخیاله انگار شوخیه میخواد از آثار باستانی چیزی ورداره اگه کسی بفهمه که بدبخت میشیم…
    -آره خوبم خب باید راه بیفتیم که ایندفعه کار سخت تره…با عجز نالیدم-آخه آثار باستانی هم شد جای جاساز کردن چیتای بزرگ؟
    انگار جا قحطی بوده…
    آرسان -بیا جلو…
    -چرا؟
    -باید ی نفر کنارم باشه وگرنه حواسم پرت میشه…در ضمن من تاکسی نیستم
    بی حرف بلند شدم و جلو نشستم اونم سوار شد و راه افتادیم…
    آخه چطوری از توی آثار باستانی چیزی درآریم اگه زیاد قدیمی باشه که کلا هیچی میشه اوج بدبختی تازه اگه تحویل موزه نداده باشنش…چقدر دردسر…خدایا تو چه هچلی افتادیم…
    ظبتو روشن کردم
    تنها که میشی با من زیر ی آسمون ستاره
    پر میکشه دل من برای تو دوباره
    چشم تو با دل من همیشه کار تازه داره
    تند میشه نفسامو بلا سرم میاره
    پاره پاره قلبم
    عاشق بیچاره قلبم
    چه بی قراره قلبم
    آخه همش تو انتظاره قلبم
    نگو سر کاره قلبم
    نگو دوست نداره قلبم
    دست خودش نیست
    وقتیــ با تو راه میرم بارون میگیره
    دل من بی تو آسون میمیره
    میمیرم واسه تو نفسم میگیره
    {قسمتی از آهنگ تنها که میشی ، علی لهراسبی}
    ماشین ایستاد
    -چی شده؟چرا نمیری؟
    -نمیدونم چش شده…
    اکه هی اینم از این…شانس نداریم که…
    آرسان پیاده شد تا نگاهی به ماشین بندازه…منم پیاده شدم و یکم اطرافو دید زدم…چیز خاصی نبود اونطرف تر چند تا خونه بود ولی اینطرف فقط خاک و بوته خار بود…رفتم کنار آرسان
    -چیزیم میفهمی؟
    -نه…
    -پس دقیقا چیکار میکنی؟
    -نگاه میکنم…
    -که چی بشه؟
    -میخواستم با جادو درستش کنم اما مثل اینکه نمیشه
    -خسته نباشی…میگم جلوتر چند تا خونه هس میخوای بریم ازشون بپرسیم کجاییم و چقدر فاصله داریم؟ شاید دلشون به حالمون سوخت و ماشینو درست کردن بالاخره روستایی ها بیشتر از شهریا حالیشونه
    -باشه حرفی نیست بریم…
    -فقط من هر چی گفتم صدات در نیاد…
    -باشه…
    رفتیم سمت خونه ها…

        تق تق…با دستم به در ضربه میزدم…
        پسر بچه نازی درو باز کرد و دست به کمر شد
        پسر بچه-بله؟
        نشستم تا هم قد بچه بشم-سلام آقا کوچولو…خوبی؟بزرگترت هست؟
        پسر بچه -اولا من کوچولو نیستم.دوما به تو ربطی نداره خوبم یا نه.سوما کاری داری به من بگو بزرگتر این خونه منم.
        ی فسقله بچه چه زبونی داره.
        -آقا پسر مادرت هست؟
        -شما هم از اون طلبکارایین؟اگه پول میخواین باید بگم ما هیچی نداریم.در ضمن اگه باز بخواین به مادرم یا پدرم آسیب برسونین خودم حالتونو جا میارم
        -نه عزیزم ما نه طلبکاریم نه اومدیم به مادرت یا پدرت آسیب برسونیم ما…
        صدای زنی اومد-هوی خانم با بچه چیکار داری؟
        بلند شدم و برگشتم سمت خانم چادری که زنبیلی پر از سبزی دستش بود…
        -سلام خانم شما برای این خونه این؟
        چادرشو محکم تر کرد و گفت -بله امرتون؟
        -راستش من و…(مونه بودم چی بگم و ناخودآگاه گفتم)منو شوهرم از سرین اومدیم و میخواستیم به روستای……بریم اما متاسفانه ماشینمون اینجا خراب شد…میخواستیم اگه بشه از شما کمک بخوایم،ما هیچ قصدی نداشتیم
        زن لبخند مهربونی زد و گفت-خیلی ببخشید که رفتارم بد بود آخه فکر کردم…بیخیال بفرمایید داخل شب شوهرم میاد،تعمیر کاره شاید بتونه کمکتون کنه.بفرمایید.علی جان بزار بیان داخل
        پسر بچه که فکر کنم اسمش علی بود کنار رفت و زن مارو به داخل راهنمایی کرد
        خونه جمع و جور و کوچکی بود.حوض آبی رنگ وسط حیاط خیلی قشنگ بود توشم دوتا هندونه بود
        آرسان در گوشم گفت-من میرم کیف کلیدو بیارم خطرناکه اونجا باشه
        سری تکون دادم و اونم رفت تا بیاره…
        خانمه-من ناز آفرین هستم…
        با گفتن کلمه ناز یاد ستاره ام نازی افتادم وای نکنه تو کیف خفه شده باشه؟عقل کل مگه ستاره خفه میشه؟نمیدونم والا
        -خوشبختم منم وانیا هستم…
        -چه اسم قشنگی…بیا بشین…چند وقته ازدواج کردی گلم؟
        روی تخت داخل حیاط نشستیم
        -حدود دو سه ماهی میشه
        آره واقعا اصلا من یکی دو هفته بزوره آرسانو میشناسم…
        -ماشالا خیلی بهم میاین…علی جان برو بشقاب و چاقو ها رو بیار…
        -نه چیزی لازم نیست…
        -چیزی نیست که عزیزم یدونه هندونه اس…
        آرسان با کیف اومد و کنارم نشست…
        ناز آفرین-خیلی خوش اومدین…
        آرسان-ممنون
        -گفتین از کجا اومدین؟
        آرسان-از سرزَ…
        سقلمه ای بهش زدم و با خنده ای مصنوعی گفتم|-از سرین اومدیم…
        کارم احمقانه بود ولی خب کاچی بهتر از هیچی…
        -از اینجا تا اون روستا چقدر راهه؟
        -زیاد راه نیست حدود یک ساعت و نیمی راهه اتفاقا یکی از فامیلای ماهم اونجا زندگی میکنه.کار خاصی اونجا دارین؟
        اکه هی بدبختی تا چه حد؟
        دوباره یکی از همون لبخندا زدم و گفتم-نه کار خاصی نداریم فقط دوست داشتیم اونجارو ببینیم
        -آره عزیزم جای قشنگ و خوبیه آثار باستانی هم داره
        آی زدی تو هدف…آثار باستانی …
        -چه آثاری؟
        -چند تا ظرف و ی مخروبه که پر از ظروف و گلدان های قدیمیه،بیشتر ظرفه…
        -اوهوم…
        یعنی توی ظرفاس؟آخه گوی تو ظرف چیکار داره؟آخه چیتای بزرگ قربونت برم جا کم آوردی؟اصلا تو زمین چیکار میکردی؟میزاشتی تو همون سرزمین خودت دیگه…بیا حرص اونارم من باید بخورم…
        ناز آفرین-بفرما گلم…
        هندونه رو ازش گرفتم-ممنون…ببخشید مزاحم شدیم!
        -مزاحم چیه؟مهمان حبیب خداست گلم…
        نگو گلم…اگه آشنا بود میزدم تو دهنش تا دیگه نگه ولی این نهایت بی احترامیه…من از کلمه گلم خوشم نمیاد اینم هی میگه…
        آرسان-شوهرتون کی تشریف میارن؟
        ناز آفرین -چهار پنج ساعت دیگه پیداش میشه
        دیگه حرفی نزدیم و در سکوت هندونه خوردیم اما انگار به مزاج آرسان خوش نیومد چون قیافش جمع شده بود…
        علی هم رفته بود بیرون…حوصلم سر رفته بود که احساس کردم چیزی خورد تو سرم…برگشتم و پایینو نگاه کردم ی توپ فوتبال سفید بود که بعضی جاهاش پاره و گلی بود…
        ناز آفرین-وای ببخشید وانیا جان این بچه ها تو کوچه بازی میکنن توپشون هر از گاهی میوفته تو خونه…
        -نه مشکلی نیست…
        بلند شدم و توپو برداشتم…به سمت در خونه رفتم که آرسان دستمو چسبید-کجا؟
        -خونه پدر پسر شجاع…میخوام برم با بچه ها بازی کنم.
        -میگم بچه ای میگی نه مواظب باش
        بیخیال رفتم توی کوچه علی و چند تا بچه همسن خودش منتظر توپشون بودن کودک درونم فعال شد و با صدای شادی گفتم-به به بازی منم راه میدین؟
        علی اومد جلوم و دست به کمر ایستاد -مگه دخترا هم فوتبال بلدن؟
        -نه پس فقط پسرا بلدن
        علی-باشه ی دور بازی میکنیم تو بشو دروازه بان آخه دروازه بان ما مصدومه
        پسر بچه دیگه ای گفت-اما این قدش بلند تر از فرشیده
        علی-خب دروازه رو بزرگتر میکنیم
        صدای آرسان از پشت سرم اومد-فوتبال منم خوبه ها
        همون پسره گفت-تو هم دروازه بان ما
        آرسان رفت طرف اونا و منم اینطرف…دروازه هاشون با دو تا سنگ مشخص شده بود…
        -آرسان کلک نداریم…
        اولین بار بود اسمشو میگفتم…اول کمی متعجب نگام کرد ولی بعد حالت عادی گرفت و گفت-باشه نداریم
        مطمئنا خیلی خوب منظورمو فهمید آخه اون راحت میتونه با جادو توپو نگه داره و حق من ضایع میشه
        بازی شروع شد و توپ با سرعت به سمت من میومد که سریع گرفتمش که علی و تیمش هورایی گفتن…
        ایندفعه به دروازه تیم مقابل حمله شد و آرسان خیلی راحت توپو محار کرد و ایندفعه اونا هورا کشیدن…واقعا شده بودیم عین بچه ها…حواسم پرت بود که توپی با سرعت به سمت صورتم اومد از این اتفاق ناگهانی شکه شدم و نمیدونستم چیکار کنم که توپ یک سانتی صورتم ایستاد و روی زمین پرت شد و بازی بدون کل تموم شد و بچه ها همه هورا کشیدن
        آرسان سریع دوید سمتم-وانی خوبی؟بهت که نخورد؟
        پس آرسان توپو نگه داشته بود
        -نه به موقع نگهش داشتی
        نفس عمیقی کشید…
        آفتاب داشت غروب میکرد…بعد بازی به داخل خونه اومدیم و علی رفت خوابید و من و آرسان هم به اصرار ناز آفرین توی اتاقی کوچیک نشسته بودیم…من جلوی پنجره و به غروب آفتاب نگاه میکردم…آرسان هم در حال گفتن کلماتی زیر لب بود که نمیفهمیدم…
        -آرسان…
        بالاخره از گفتن اون کلمات درهم دست برداشت و رو به من گفت-بله؟
        بیا احساس نداره که به جای جانم میگه بله.
        -کلید توی ظرفاس؟
        -به احتمال قوی
        -چطوری ورش داریم؟ورداشتن آثار باستانی غیر ممکنه
        -غیر ممکن وجود نداره
        -شاید…
        دو تقه به در خورد و صدای ناز آفرین اومد-وانیا جان شوهرم اومده میخواد نگاهی به ماشینتون بندازه
        بلند شدم و مانتومو صاف کردم
        -پاشو آرسان این آقائه تعمیر کاره حتما میتونه ماشینو درست کنه…فقط حواست باشه سوتی ندی
        آرسان هم بلند شد و همراه هم پیش ناز آفرین و شوهرش رفتیم…مرده پیر تر از ناز آفرین میخورد و شکسته شده بود
        -سلام آقا
        آقائه-سلام دخترم سلام پسرم خوش اومدین ببخشید اگه کم و کسری بود
        -نه این چه حرفیه خیلیم عالی ما باید عذر خواهی کنیم که مزاحم شما شدیم
        -مهمان حبیب خداس بابا جان…خب این ماشینتون کجاس؟چند ساله ازش کار میکشین؟
        آرسان-همین دور و بره.ما تازه ماشینو خریدیم ولی دست دومه
        -ماشینای دست دوم دست کاری توش زیاده بابا جان بیا بریم نگاهی بهش بندازم
        آرسان و آقائه رفتن دنبال ماشین منم کنار ناز آفرین نشستم اونم شروع به گفتن زندگیش کرد که هر روز طلبکار میاد در خونه و یک بار هم خودش و هم مش باقر(شوهرش)رو زدن.از اینکه مش باقر کارهای مختلف میکنه تاپول دربیاره
        اونقدر گفت که گریم در اومد من همیشه فکر میکردم زندگیم خیلی بده اما حالا میبینم از منم بدتر وجود داره…انقدر محو گفت و گو با ناز آفرین بودم که متوجه حظور مش باقر و آرسان نشدم…قطره ای اشکم توسط دستی گرفته شد به صاحب دست نگاه کردم…آرسان
        -گریه میکنی؟
        -نه…
        -پس این مروارید ها چیه؟
        گریه امو قطع کردم و با تعجب به آرسان نگاه کردم این الان دقیقا با من بود؟
        لبخند مهربونی زد و گفت-ماشین درست شد بریم؟
        آروم در گوشش گفتم-چقدر پول داری؟
        -هر چقدر که بخوای
        -حدود دو سه میلیون بعدا برات میگم
        با لبخند نگام کرد و از جلوی پام بلند شد،تازه متوجه ناز آفرین و مش باقر شدم که با لبخند مارو مگاه میکردن…
        آرسان-ما دیگه رفع زحمت کنیم.خیلی ممنون بابت ماشین و جا دادن به ما چقدر میشه؟
        مش باقر-این حرفا چیه پسر؟ماشین که من کاری نکردم و مهمان هم برای ما برکته و منم اجازه نمیدم شما از این در برین بیرون…شبه و جاده خطرناک بهتره امشب استراحت کنین و فردا راه بیفتین
        -نه ممنون ما دیگه…
        ناز آفرین-ناراحت میشم اگه نمونین الان هم کلم پلو مخصوص شیرازو درست کردم میارم براتون و شبم اینجا میخوابید
        رفت توی آشپزخونه و من و آرسان هم تسلیم شدیم که اینجا بمونیم…رفتم توی آشپزخونه
        -ناز آفرین جون کمک نمیخوای؟
        -نه عزیزم چه کمکی؟یک لقمه برنجه خودم میارم
        بالاخره با اصرار های من سفره رو خودم انداختم و کنار آرسان نشستم علی هم بدو بدو اومد و کنار من نشست
        غذا عالی بود با اینکه از کلم خوشم نمیومد ولی این غذا واقعا عالی بود
        ناز آفرین نزاشت سفره رو جمع کنم و خودش جمع کرد و بعد خوردن چایی و البته سوتی آرسان مش باقر ما رو برد سمت همون اتاق و تشک و بالشت و پتو بهمون داد و خودش رفت
        وقتی از رفتنش مطمئن شدم رو به آرسان شروع کردم-بی عقل آخه چایی به اون داغیو میخورن؟
        -پس نگاش میکنن؟
        -آخه اگه ی آدم معمولی اونو اونطور که خوردی بخوره قطعا راهی بیمارستان و بعد دربست تیمارستان میشه
        -حالا که بخیر گذشت
        این حرفو زد و روی تشک پهن شده دراز کشید…خستگی از سر و روش میبارید منم خسته بودم با فاصله از آرسان دراز کشیدم و یادم به ماهان رفت
        -میگم آرسان یعنی ماهان موفق شده؟
        -آره
        -از کجا مطمئنی؟
        -چون اگه خبری شده بود مارو در جریان میزاشتن و منم با ماهان صحبت کردم گفت چند روز دیگه که اوضاع آروم شد برمیگرده
        -اگه دوباره بخواد اتفاقی بیفته؟
        به پهلوش چرخید تا منو ببینه-نترس اتفاقی نمیفته…اگر هم بخواد بیفته تو خبر دار میشی
        -امیدورام
        -شب بخیر
        -شب بخیر
        چشمامو بستم و آروم ترین خواب رو تجربه کردم…
        ******************
        با صدایی که احتمالا از توی کوچه میومد بیدار شدم و به کنارم نگاه کردم…آرسان خیلی مظلوم در همون حالتی که دیشب بود خوابیده بود تا حالا خوابیدنشو ندیده بودم…ساعت روی دیوارو دیدم نزدیک نه صبح بود
        -آرسان…آرسان پاشو
        نه تکونی خورد نه حرفی زد تکون آرومیش دادم که دستم کمی سوخت
        -چرا اینقدر داغی؟
        همونطور که چشماش بسته بود گفت-تو شهر شما آتش سرده؟


        -چرا این داغی فقط روی من اثر داره؟
        -چون تو ضد منی نترس به مرور زمان و کامل شدن قدرتات درست میشه
        -یعنی چی ضد توئَم؟
        -بهتره بهش فکر نکنی
        چشماشو باز کرد و همون موقع نیشش باز شد چه عجب ما نیش باز اینم دیدیم
        -چیه؟شاخ در آوردم؟
        -موهات
        -شبیه جنگله نه؟
        -دقیقا
        -بیخیال بهتره بریم پول هارو بده
        پولارو گرفتم و یک برگه و خودکارم پیدا کردم و شروع به نوشتن کردم:سلام ناز آفرین عزیزم و مش باقر و علی جان…
        از لطف شما خیلی ممنونم و برای تشکر امیدوارم این مبلغ رو بپذیرین و زندگیتون شادتر بشه…وانیا و آرسان…
        گذاشتم روی میزی که توی اتاق بود و پول هم روش…در این مدت آرسان هم رخت خواب هارو جمع میکرد…فکر نکنین خیلی زحمت میکشیدا…نه با جادو راحت همه رو مرتب جمع کرد و کوچکترین زحمتی به خودش نداد
        -تموم شد بریم…
        -بریم
        روسریمو سرم کردم و با هم رفتیم بیرون…ناز آفرین و مش باقر مشغول خوردن صبحانه بودن
        -سلام،صبح بخیر
        ناز آفرین-سلام عزیزم صبحت بخیر امیدوارم خواب خوبی رفته باشی
        -ممنون عالی…خب ما دیگه زیادی مزاحمت ایجاد کردیم و باید بریم…
        مش باقر-بیشتر بمونید بابا جان اینجا هم مثل خونه ی خودتون بدونین
        -ممنون مش باقر ولی بهتره راه بیفتیم از دیدنتون خیلی خوشحال شدم و خدا نگه دار
        بعد خوردن صبحانه با تعارف ها و بدرقه ی نازآفرین و مش باقر راهی روستای مد نظر شدیم
        -آرسان یعنی میشه همین امروز کلید دومو پیدا کنیم؟
        -چرا که نه!گفتم که هیچ چیز غیر ممکن نیست
        -اگه این چهار کلید کامل بشه چه اتفاقی میفته؟
        -معلوم نیست
        -یعنی چی؟
        -یعنی منم نمیدونم…
        -راستی شما ها به من گفتید فقط میتونم آینده جایی رو پیش بینی کنم که اونجا باشم ولی من توی زمین تونستم آینده سرزمین میترا و چیترا رو پیش بینی کنم
        -تو هنوز قدرت هات کامل نشده و قصر و سرزمین چیترا و میترا یکی شده و چون تو در مقام ملکه ی اون دو سرزمین شناخته شدی میتونی هر جا که باشی میتونی آیندشونو ببینی
        -تو اطلاعاتت خیلی کامله
        -چه ربطی داشت؟
        -تو میدونی اون ملکه بزرگ غیب شده کیه
        -نه من نمیدونم هیچ کس نمیدونه
        -تو میدونی
        داد زد-نمیدونم
        تا رسیدن به روستا حرفی نزدم خیلی عصبانی شده بود ولی من حس کردم اون میدونه ملکه قدرتمند غیب شده کیه…
        -ورودی روستائه،رسیدیم.کجا برم؟
        -برو همونجایی که کلید هست
        -الان؟
        -میخوام فقط نگاهی بندازم وگرنه میدونم تو روز نمیشه کاری کرد
        -باشه، پیاده شو
        -وا میگم ببرم جای کلید
        -اگه ی نگاه به جلوت بندازی میفهمی ماشین از این کوچه رد نمیشه باید پیاده بریم
        نگاهی به کوچه جلوم انداختم راست میگفت بیچاره منم چه توقعاتی دارما!

        -پام درد گرفت نمیخوایم برسیم؟
        -تنبلی دیگه.نزدیکیم
        -این نزدیک یعنی چقدر؟
        -حدود نیم ساعت پیاده روی
        -چی؟ نیم ساعت از نظر تو نزدیکه؟
        -غر نزن چیزی نیست که
        با غر غر دنبالش راه افتادم حدود سه ربعه داریم راه میریم معلوم نیست روستائه یا شهر.بعد این ماموریت فکر کنم دیگه پا برام نمیمونه
        -اوناهاش اونجاس
        به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم ی مخروبه کاه گلی بود و چند تا گلدون بلند
        از دور فقط همینا دیده میشد نزدیک تر که شدیم متوجه ظرفای گلی بزرگ و کوچیک و بلند و کوتاه متفاوت شدم
        چند تا مرد و زن هم دور و بر ظرفا بودن و حرف میزدن
        به حرفاشون گوش کردم یکی از مردا داشت میگفت-باید سریع تر ظرف ها جمع آوری و به موزه تحویل داده بشه…خطرناکه بیشتر از این اینجا بمونن…جست و جو کی تموم میشه؟
        یکی از زنا چیزی گفت که نفهمیدم
        ای بخشکه شانس دقیقا همین الان که ما با آثار ملی کار داریم باید به فکر جمع آوری باشن
        بدون جلب توجه از اونجا دور شدیم
        آرسان-نظرت چیه؟
        -من بدبختم
        -چرا؟
        -شنیدی که میخوان جمع کنن و تحویل موزه بدن
        -آره اما دو روز دیگه
        -گوش که نیست،راداره!
        -بده شنیدم؟ نقشه ات چیه؟
        -هیچی…آخه جا قحط بوده؟اومده صاف گذاشته تو آثار باستانی اونم تو ایران خب میزاشت تو سرزمین خودش…چه وعضیه ما داریم؟…تو کوچیکیام وسایل از دیگران کش میرفتم ولی حالا باید از آثار ملی دزدی کنم…هی خدا اینم شانسه مائه دیگه
        -اینا اسرار بزرگان اون زمان بوده که ما ازش بیخبریم…ما دزدی نمیکنیم ما داریم به نجات سیاره زمین و سرزمین های خودمون کمک میکنیم و چیزی رو به سرزمین برمیگردونیم که متعلق به اونه پس دزدی نیست تازه ی کار خیرم محسوب میشه
        -چراغ قوه داری؟
        -همون وسیله ای که نور داره؟
        -آره همون
        -نه…ولی اگه روشنایی بخوای دارم
        -یعنی چی؟
        -آتیش منبع گرما و نوره…فکر کنم تو مدرسه خونده باشی
        -مگه تو آتیشم درست میکنی؟
        -نه پس الکی شاهزاده سرزمین سیترائَم
        -تو چرا به مامانت میگی سیترا؟
        متوجه سرخ شدن صورتش و مشت شدن دستاش شدم
        -به تو ربطی نداره
        قدم هاشو تند تر کرد و از من فاصله گرفت، وا مگه چی گفتم؟ بیخیال این کلا خود درگیری داره!
        -فهمیدم…
        خودمو با دو به آرسان رسوندم
        -فهمیدم…باید از راهنما کمک بگیریم اما من نمیدونم چطور باهاش ارتباط برقرار کنم
        -راهنما؟چی میگی؟ بیا بریم تو ماشین
        همون راه طولانیو برگشتیم و داخل ماشین نشستیم
        -خب قبلا چطور باهاش حرف میزدی؟
        -نمیدونم…در واقع هر وقت کمک میخواستم خوابم میبرد و باهاش ملاقات میکردم البته من فقط صداشو میشنوم و تصویری ازش ندیدم…اون خودش همیشه پیداش میشد و من کاری نمیکردم
        -پس چرا تا الان خبری نشده؟
        -نمیدونم
        {سوم شخص }
        -چرا آخه؟بزار حداقل راهنمایی خیلی خیلی کوچیکی بهشون بکنم
        -نه من صلاحشونو میخوام و اونا باید روی پای خودشون بایستن وگرنه همیشه محتاج یک نفرن و. این اصلا خوب نیست…
        -اما اونا هنوز سن کمی دارن و خیلی چیزا رو نمیدونن فقط ی راهنمایی کوچیک
        -نه…من از تو بیشتر به فکرشونم
        -اما…
        -اونا خیلی باهوشن و راحت میتونن کلیدو پیدا کنن و نیازی به راهنمایی نیست…
        -ولی خواهر…
        -اعصابمو خورد کردی همین که گفتم نه اجازه راهنمایی نداری اونا خودشون باید راهو پیدا کنن…من فقط گفتم مواقع و مواردی که خیلی ضروریه باید کمکشون کنی نه دم به دقیقه…حالا هم بشین و حرف نزن من به اونا ایمان کامل دارم ما بیشتر مواقع باید سکوت کنیم و نظاره گر باشیم این ماموریت دست اوناس پس حق دخالت زیاد نداریم
        -چشم…هر چی تو بگی…
        ***********************
        {وانیا}
        -………این یکی که خوبه چرا نه؟
        -آخه اونا اینقدر بی عقل نیستن که برای ظروف نگهبان نزارن
        -اینم حرفیه
        -وانی تو نمیخواد نظر بدی بزار من فکر کنم و یکم آرامش داشته باشم
        -اصلا به من چه…خودت نقشه پیدا کن منه خرو بگو چند ساعته به تو نقشه ارائه میدم
        بی حوصله دستشو میون موهاش برد و بهمشون ریخت
        از ظهر تا حالا داریم نقشه میچینیم البته فقط من این آرسان فقط ایراد میگرفت و میگفت اله و بله…
        -الان به نتیجه ای هم رسیدی؟
        -وانیا ی لحظه ازت خواهش میکنم فقط ی لحظه ساکت
        آخی بیچاره معلوم نیست چقدر حرفای بیخود زدم که اینطور عاجزانه تقاضا میکنه خفه شم…خب حق داره بیچاره،من فکر کردم فیلمه که این نقشه های احمقانه و بچگانه رو پیشنهاد میدم…
        -میگما کلا نقشه رو بیخیال شیم تو بلدی آدم بیهوش کنی؟جادویی دارین؟
        خیلی بیحوصله گفت-آره
        -خب خیلی راحت نگهبان های احتمالی رو بیهوش میکنیم و خیلی راحت تر کلیدو پیدا میکنیم
        -اون نگهبانا هم صداشون در نمیاد
        -جادوی فراموشی دارین؟یعنی بتونین قسمتی از ذهنو پاک کنین
        -من آره
        -یعنی چی تو آره؟
        -یعنی فقط بعضی افراد این جادو و قابلیتو دارن و منم جزو این افرادم
        -خب حله میتونیم ذهنشونم پاک کنیم تا حرفی نزنن
        یکم فکر کرد-این یکی عاقلانه تره ولی ما که جای مشخص کلیدو نمیدونیم و جادوی بیهوشی بیشتر از یک ساعت عمل نمیکنه و استفاده دوباره از اون باعث مرگ یا اختلالات در بدن میشه…
        -تو به ایناش کاری نداشته باش بالاخره پیداش میکنیم دیگه…
        -آخه چیتای بزرگ که نمیاد کلیدو دم دست بزاره
        -ولی میاد براش ی نشونه بزاره که
        -آره این درسته براش نشونه گذاشته ولی چه نشونه ای؟
        -چه گیری ای تو؟میریم پیدا میکنیم دیگه
        -بزار نصف شب شه بعد میریم الان ممکنه هنوز رفت و آمد باشه
        -باشه…ساعت دو و سه نصف شب خوبه!خب من میخوابم بیدارم کن
        -باشه
        سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم اما خوابم نمیبرد و همش تو فکر نشونه ی احتمالی بودم که یعنی چیه!چند دقیقه گذشت که گرما و دستیو روی گونه ام حس کردم و بعد صدای زمزمه مانند آرسان اومد-معادله حل شد وانی…بالاخره فهمیدمت…چرا اینقدر دیر برگشتی؟ولی مهم اینه که برگشتی…خوشحالم…
        جااان؟منظورش چیه؟برگشتم؟از کجا برگشتم؟الان من بیدار شم خیلی ضایع اس بزار بعدا ازش میپرسم
        فکرام قاطی شد و بعد کلی فکر کردن درباره ی چیزای مختلف بالاخره خوابم برد
        **********************

    نقد کنیددد،من به نظرات شما نیاز دارم و تشکر میکنم از همه ی کسانی که رمانو میخونن و با تشکرات و دنبال کردن هاشون به من روحیه میدن…

    -وانی…وانیا…ساعت دو و نیمه باید بریم وانی…
    -هووم؟
    -پاشو تنبل خانم
    بزور چشمامو باز کردم،کمرم خشک شده بود.موقعیتمو درک نکردم اما بعد چند ثانیه همه چیز یادم اومد…با هول به ساعت ماشین نگاه کردم دو و نیم بود و هوا تاریک فقط نور ماه بود که یکم محیطو روشن تر کرده بود…
    -الان باید بریم؟
    -میخوای بزار فردا میریم…حالت خوبه؟وقت نداریم پیاده شو
    -وای نه اون همه راهو باید بریم؟
    -با جادو میریم
    -ایول دمت گرم
    -دستاتو بده من
    به دستای دراز شدش نگاه کردم و عین خنگا گفتم-چی؟
    -تو که خودت نمیتونی و بلد نیستی با جادو جا به جا بشی پس من باید ببرمت و این کار نیاز به ارتباط مستقیم داره…دستاتو بده و چشماتو ببند
    با تردید دستامو توی دستای گرمش گذاشتم و چشمامو بستم…حس خنکی کردم و احساس کردم تز زمین کنده شدم و بعد چند ثانیه دوباره به زمین برگشتم
    یکی از چشمامو باز کردم پشت درختی نزدیک خرابه بودیم…توی شب ترس تر بود…بدون سر و صدا به طرف درش رفتیم که متوجه ی نگهبان شدیم…
    دیدین همیشه تو فیلما نگهبانه خواب هفت پادشاه رو میبینه؟حالا شانس ما دو تا نگهبان سر پا و هشیار و قبراق داشتن تو محوطه مخروبه قدم میزدن و حرف میزدن…
    آروم و پچ پچ کنان به آرسان گفتم-بیهوششون کن
    با اینکه دلم نمیخواست اما مجبور بودم به خاطر نجات زمین این کارو بکنم
    آرسان وردی خوند و دستاشو به سمت نگهبانا نشونه گرفت و بعد چند ثانیه نگهبانا تلپی افتادن روی زمین
    داخل مخروبه شدیم…ترس برم داشت منو چه به دزدی اونم تو شب توی مخروبه قدیمی؟
    آرسان-فکر نکنم نگهبان دیگه ای باشه
    -یکم روشن کن اینجارو چشمام کور شد از تاریکی
    نفهمیدم چی گفت و چیکار کرد که کف دستش آتشی ایجاد شد…چه جالب
    اطراف روشن تر شد و بعضی چیزا معلوم بود
    -حالا از کجا پیداش کنیم؟
    -باید دنبال نشونه بگردیم
    -چه نشونه ای؟
    -بالاخره ی نشونه ای هست دیگه
    دور و برمو نگاه کردم و با دقت هر ظرفیو از نظر گذروندم…روی هیچ کدوم چیزی نبود که جلب توجه کنه…
    -اکه هی سر کار گذاشتنمون اینجا هیچی نیست
    -شاید رمزیه
    -یعنی چی رمزیه؟
    -بعضی چیزا توسط جادوی رمز غیب میشن شاید چیتای بزرگ هم از این روش استفاده کرده
    -این رمز چطوریه؟یعنی ما الان باید چیکار کنیم؟
    -باید جادوی رمزو بشکنیم
    -چطوری؟
    -اول باید بفهمیم رمز چیه؟
    -اگه بخوایم اینقدر طولش بدیم نگهبانا هشیار میشن
    -برای اولین بار دلم میخواست ماهان اینجا بود
    -به ماهان چه ربطی داره؟
    -کلید دوم شبه و ماهان هم شاهزاده شب پس باید از اسرار و رمز ها هم خبر داشته باشه اون به سوگلی چیتای بزرگ هم معروفه پس قطعا رمزو میدونه
    به فکر رفتم کاشکی الان ماهان اینجا بود…حس کردم جیب مانتوم اون قسمت داغه…دستمو داخل جیبم بردم و جسمی که داخلش بودو در آوردم…نازی…ستاره ی کوچولوی من…از توی کیف درش آورده بودم و یادم رفته بودش
    آرسان-تو این اوضاع نگاه کردن به اون ستاره چه دردی دوا میکنه؟
    بدون توجه به آرسان باز به ستاره زل زدم و حس میکردم ستاره هر بار داغ تر میشه حدود چند دقیقه ای داغ شدن ادامه داشت ولی یهم تغییر دما داد و کامل سرد شد طوری که انگار ی تیکه یخ دستمه…باز به ستاره نگاه کردم که بعد چند دقیقه دماش معموای شد و به حالت عادیش برگشت
    نگاهمو از روی ستاره برداشتم و به آرسان نگاه کردم…متعجب به ظرفی نگاه میکرد…
    -هو یارو…خودت به من میگی خیره شدن به اون ستاره چه دردی دوا میکنه اونوقت خودت به ظرف خیره میشی؟
    -فکر کنم پیدا شد…
    -کو؟کجا؟
    -اون ظرف
    به ظرف مد نظرش نگاه کردم بیشتر به گلدون میخورد تا ظرف
    -اونوقت از کجا فهمیدی تو اینه؟
    -برق زد
    -خب بریم توشو ببینیم
    -نمیشه چون ممکنه تله باشه
    -ما رو گرفتی؟بیخیال کی حوصله داشته اینجا تله بزاره؟بریم ببینیم
    زیر لبش چیزی گفت که فکر کنم این بود-هنوزم لجبازی
    -چی؟چی گفتی؟
    -هیچی…
    بدون توجه به آرسان ستاره رو تو جیبم گذاشتم و نزدیک گلدون شدم که از درش نور و برق اومد بیرون
    گلدون گلی و قدیمی بود و روش هیچ نقشی نبود
    نزدیک تر شدم
    آرسان-وانی بیا عقب این ممکنه تله باشه
    برو بابایی نثارش کردم و دستمو داخل ظرف بردم
    انگار برق دویست و بیست ولت بهم وصل شد رفتم رو ویبره و هی میلرزیدم
    هر چی سعی کردم دستمو در بیارم نشد با اون یکی دستم دستمو کشیدم که ی نیرویی اونو داخل گلدون کشید و من درمونده نه میتونستم حرف بزنم،دو تا دستام هم گیر افتاده بود و پاهام انگار فلج شده بود…دهنم باز میشد ولی هیچ صدایی خارج نمیشد…سرم به دوران افتاد که دستام از گلدون در اومد و من پخش زمین شدم
    آرسان-وانیا…وانی جان خوبی؟
    دهنمو باز کردم تا حرفی بزنم اما هیچ صدایی از گلوم خارج نشد
    -میتونی حرف بزنی؟
    نا امیدانه سرمو به معنی نه تکون دادم
    -بهت گفتم شاید تله باشه تو گوش ندادی ببین چطور شد
    اشکم داشت در میومد دستام خیلی درد میکرد و اینکه نتونم دیگه حرف بزنم منو دیوونه میکرد…هاله ای اشک توی چشمام درست شد و دیدم تار شد…
    آرسان دستی که توش آتیش بودو نزدیک صورتم گرفت
    آرسان-گریه نکنی ها مشکلی نیست درست میشه…دستاتو نمتونی تکون بدی
    بازم سرمو تکون دادم
    -نگهبانا یک ربع دیگه بهوش میان من فکر میکنم توی اون ظرف باشه چون نقاط سیاه و سفید داره
    با ترس نگاش کردم.میترسیدم اونم به حال من دچار شه
    آرسان با لحنی مهربون گفت-نترس عزیزم اتفاقی نمیفته
    دلم آروم گرفت دیگه از ترس خبری نبود
    -سریع میام
    بلند شد و سمت ظرف مورد نظرش رفت و دستشو روی قسمتی از اون گذاشت و چیزی گفت که نفهمیدم…ظرف ترک کوچکی خورد و بعد نور زیادی ازش ساتع شد…کم کم نور خاموش شد و آرسان با گوی توی دستش اومد پیش من
    این یکی گوی مثل شب بود سیاه و پر از قمر و ستاره های سفید و پر نور
    خدا رو شکر کردم که کلید دوم هم پیدا شد ولی حالا من چیکار کنم؟ دستام انگار فلج شده و هیچ کلامی نمیتونم بگم
    آرسان بهم رسید و کمک کرد بلند شم
    دستشو که گرفتم سرد بود خیلی سرد
    با نگرانی بهش خیره شدم که گفت-به خاطر گویه اون سرده و سرماش فعلا به من منتقل شده بعد چند ساعت خوب میشه
    انگار حرفامو از تو چشمام میخوند
    -فکر کنم دیگه نزدیک بهوش اومدنشونه ذهنشونم پاک کردم باید بریم چشماتو ببند
    چشمامو بستم و دوباره اون حس تکرار شد
    داخل ماشین نشستیم…آرسان گوی یا همون کلیدو داخل کیف کلیدا همون کیف سامسونت نقره ای گذاشت
    حوصله ام سر رفت نه میتونستم حرف بزنم نه دستامو تکون بدم
    روی موبایل چند تا فیلم ریخته بودم ولی متاسفانه موبایلا شارژ تموم کرده بودن…وگرنه ما به جای استفاده از نور آتش از چراغ قوه ی موبایلا استفاده میکردیم
    -وانی هنوزم نمیتونی دستاتو تکون بدی؟
    باز فقط سرمو تکون دادم
    -اون ی تله بود که روی تارای صوتی تاثیر میزاره و قسمتی از بدن که بیشتر دست هائه رو فلج میکنه اما نگران نباش بعد چند روز خوب میشه
    چند روز؟من چطوری دووم بیارم؟یعنی چند روز حرف نزنم و از دستام استفاده نکنم؟مگه میشه؟خودم کردم که لعنت بر خودم باد
    دست سردیو روی دستام حس کردم…آرسان چشماشو بسته بود و چیزی زمزمه میکرد یچیزای درهم برهم که نمیفهمیدم ولی هر لحظه حس خوبی بهم منتقل میشد
    دستش برداشته شد
    -با جادوی پزشکی دردت کمتر میشه ولی کامل خوب نمیشه…بعد یکم مکث ادامه داد…منو ببخش
    سوالی نگاش کردم که ادامه داد-جادوی پزشکی روی هر کسی جواب نمیده و اگر بهت نسازه ممکنه…دردت بیشتر بشه من ریسک بزرگی کردم…
    ولی من حالم خیلی خوب بود کاشکی میتونستم بهش بگم…
    -بهتره استراحت کنی میخوای ببرمت عقب بخوابی؟
    دیگه خوابم نمیومد…پس سرمو تکون داد یعنی نه…
    -هر جور راحتی…شب جاده خطرناکه صبح که شد حرکت میکنیم…
    بدون حرکتی نگاش کردم از چشماش خستگی معلوم بود…تشنم بود…
    -چیزی نیاز داری؟
    لب زدم آب
    -آب؟الان برات میارم
    رفت از صندوق عقب چیزی برداشت و برگشت…ی بطری آب دستش بود بازش کرد و نزدیک دهنم آورد یکم خوردم…یا حسین شهید،تشنگی خیلی بده…
    آبو از دهنم جدا کرد…
    از سر و روش خستگی معلوم بود جاده هم شب خطرناکه مخصوصا اینجا ها که آسفالت درست حسابی هم نداره لب زدم بخواب
    -بخوابم؟نه خسته نیستم
    دوباره لب زدم بخواب
    -حوصله ات سر میره
    سرمو بالا انداختم
    -مطمئنی؟
    سرمو به معنی آره بالا پایین کردم
    -چیز دیگه ای نمیخوای
    سرمو بالا انداختم گردنم درد گرفت بگیر بخواب دیگه
    با تردید سرشو تکیه صندلی داد و چشماشو بست…

        نفسهاش منظم شد…اینم خوابید…جای ماهان خالیه کاشکی بود حداقل چند تا جادو یادم میداد…
        به صورت آرسان نگاه کردم…قشنگ و مردونه بود پوستش نه مثل ماهان ماست بود نه مثل سیترا ذغال…ی رنگ قشنگی داشت و میونه بود…ابروهاش حالت قشنگی داشت و مشکی بود…موهای قهوه ایش صاف و ل*خ*ت بود ولی همیشه ی مدل خاصی داشت مژه هاش بلند بود و من میتونستم چشمای سورمه ایشو تصور کنم که توی حصار مژه هاشه…چشماش خیلی خاص بود…ی نوع معصومیت و مهربونی خاصی داشت که آرسان سعی در پنهان کردنش داشت…چشمای درشت مشکی ماهان هم مهربونی داشت ولی شاید کمتر بود…
        اه دیوونه شدم نصف شبی دارم چشمای دو تا رو مقایسه میکنم و از توشون مقدار مهربونی میسنجم…
        به آسمون نگاه کردم خیلی تاریک بود و تک و توک ستاره پیدا میشد و ماه هم بین ابرا گیر افتاده بود و پیدا نبود فک کنم روز ابری یا شاید بارونی در پیش باشه شایدم نباشه من که هوا شناسی نخوندم و چیزی ازش سر در نمیارم من ترم چهار پرستاری بودم که این اتفاقات افتاد…راستی دانشگاه،یعنی نازی چیکار میکنه؟استاد ها همه منو انداختن؟آخه عقل کل وقتی نباشی معلومه که کلا اخراج شدی…هی چه حیف از کوچیکیم آرزو داشتم پرستار بشم ولی انگار قسمت نیست…مامان همیشه میگفت تو آخرم هیچی نمیشی آخه نحوه درس خوندن من تو دبستان افتضاح بود چند بار مامان اومده بود مدرسه برای نمرات درخشان من ولی خب بعد بهتر شد و من در آخر با زور پرستاری قبول شدم یادش بخیر چه ذوق و شوقی داشتم و آرمان چقدر سر این قضیه منو مسخره میکرد…آرمان!این چند وقت اصلا یادش نبودم و خوشحالم که عاشقش نبودم و فقط ی عادت کوچک بود که ترک شد اگه عاشقش بودم قطعا ضربه ی عاطفی بدی میخوردم اما من اصلا به فکرشم نبودم
        هی…حوصلم سر رفت چقدر بده دستات فلج باشه و زبونت نچرخه…
        چیکار کنم؟چیکار نکنم؟آهومو پیدا کنم
        بیا نصف شبی زده به سرم…
        -حوصله ات سر رفته؟
        ترسیده به دور و برم نگاه کردم بسم الله این کیه دیگه؟هیشکی دور و برم نبود
        -گشتم نبود نگرد نیست…عقل کل من تو ذهنت حرف میزنم
        ناخودآگاه تو ذهنم گفتم-تو کی ای؟
        -به همین زودی یادت رفت بیمعرفت؟
        -صدات آشناس
        -من راهنما و کمکتم
        -الان من چه نیازی به تو دارم؟اونوقت که باید کمک میکردی و هشدار میدادی پیدات نشد حالا اینطوری و الان پیدات شده؟
        -نمیخوای راه خوب شدنتو بگم؟
        خوشحال شدم و سریع تو ذهنم گفتم-چرا که نه بگو
        -صبر کنی تا خوب شی…زد زیر خنده
        -زهر انار توام یچیزیت میشه ها بجای کمک اومده با من شوخی میکنه
        -من باید برم بای وانی جون…به امید دیدار
        -کجا؟من کارت دارم!راهنما…رفتی؟
        هیچ صدایی نیومد اهه اینم که رفت…
        سرمو تکیه صندلی دادم و چشممو از پنجره به سیاهی بیرون انداختم…چه سکوتی…این آرامش بی دغدغه برای من آرامش قبل از طوفانه شایدم حس من اشتباهه و هیچ خبری نیست…یعنی آخر این ماموریت چی میشه؟کلیدا به دست سیترا و آذر میفته و اونا همه جارو از بین میبرن؟اونا موفق میشن؟نه من نباید بزارم…اما مگه من کیم؟ی انسان بودم که متوجه شدم انسان نیستم و جز ملکه های خوابم که ظاهراً مادرش تبعید شده…نینا…یعنی اون چیکار کرده که تبعید شده؟یعنی واقعا مادره منه؟هنوز زنده اس؟الان کجاس؟
        -شاید زنده اس
        -تو که رفتی چرا دوباره برگشتی؟
        -وا بده اومدم امید بدم
        -تو اونو منظورم نینائه دیدی؟
        سکوت
        -نینا مادر منه؟
        سکوت
        -با توام…هست یا نیست؟
        سکوت
        اینم انگار پیام بازرگانیه میاد و میره
        بیحوصله چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم اما افکارم قدرتشون بیشتر بود و روی مغز من رژه میرفتن…
        خنکای دوست داشتنی حس کردم مثل آب دریایی شیرین مغزم تهی شد و به دنیای خواب ها و اشک سه رنگ پر کشیدم همون اتاق چهار رنگ…
        -سلام وانیا
        صدای آرامش بخش زن حس خوبی بهم میداد دهنم باز شد و در کمال تعجب تونستم حرف بزنم
        -سلام…
        -خوبی؟
        -نه…افکارم درهمه نمیدونم باید چیکار کنم
        حین صحبت دست هامو تکون میدادم انگار فلجیشون از بین رفته بود
        -میدونم…برای همین آوردمت اینجا تا کمی آروم تر بشی
        -تو هم نمیخوای بهم بگی کی ای؟
        -مهم نیست من کیم مهم اینه تو کی ای شنیدم دلت خواسته ماهان باشه تا جادو بهت یاد بده!اگه بخوای من بهت یاد میدم البته شاید ماهان معلم بهتری باشه
        -صدات آرامش خاصی داره…خیلی دوست دارم سریع تر جادو هارو یاد بگیرم
        -باشه بشین خسته میشی
        صندلی از جنس یخ کنارم ظاهر شد یخ هایی همانند شیشه که توشون آب جریان داشت…بدون ترسی روش نشستم انگار برام عادی بود
        صدای زن در اتاق میپیچد…جادو های عجیبی بهم یاد داد که کاربرد و حتی وردهاشون با همه ی جادو های قبلی فرق داشت
        -من میتونم از این جادو ها استفاده کنم؟
        -بزودی آره
        -چرا بزودی؟
        -دوست دارم بیشتر اینجا باشی ولی متاسفانه باید برگردی وانیا مراقب خودت باش
        چشمام بر خلاف میل من ناخودآگاه بسته شد و وقتی باز شد توی ماشین بودم و آرسان با قیافه ای نگران بهم زل زده بود خواستم بگم چیه که صدایی از دهنم خارج نشد…حتی دستامم حس نمیکردم و این یعنی من فقط توی خوابم این مشکلو نداشتم
        -حالت خوبه وانیا؟چرا چشماتو باز نمیکردی؟
        سکوت جواب من بود…
        رو بهش لب زدم بریم
        -باشه میریم اما گرسنه نیستی؟
        آخ حرف دلمو زدی انقده گشنمه
        فکر کنم از نگاهم فهمید که پیاده شد و رفت جایی شایدم نفهمیده من چه میدونم
        چند دقیقه ای گذشت هوا ابری بود آرسان با پلاستیکی سفید و دو تا نون برگشت…سوار ماشین شد
        -نون تازه درست میکردن با پنیر و کره محلی و مربا خونگی گرفتم…دوست داری؟
        من عاشق چیزای محلی بودم…سرمو سریع بالا پایین کردم
        خودش لقمه ای گرفت و نزدیک دهنم آورد
        آخی چه مهربون…
        صبحونه رو خوردم البته باید بگم آرسان بهم داد وگرنه من که دستم ناقصه…
        -سیر شدی؟
        سرمو بالا پایین کردم…
        -گردنت درد میگیره اونطوری نکن…
        با سوال و تعجب نگاش کردم که بحثو پیچوند و گفت-بهتره راه بیفتیم
        ماشینو روشن کرد و از ورودی روستا دور زد و توی جاده ی خاکی به راه افتاد هر از گاهی ماشین بالا پایین میشد به خاطر سنگ هایی که زیر تایر میرفتن…آخه میمردن این خیابونو آسفالت کنن؟کمرم خشک بود و درد میکرد با این بالا پایین شدنا هم بدتر شده بود…چرا این آرسان اصلا کمرش درد نمیکنه و خشک نمیشه؟این که همیشه پشته فرمون بود و دیشبم مثل سیخ رو صندلی خوابیده بود…
        نقشه رو از توی داشبورد برداشت و نگاه کلی بهش انداخت و دوباره سر جاش گذاشت…
        -هنوز نمیتونی دستاتو تکون بدی؟
        نگاه کوتاهی به دستای خشک شده روی پام انداخت که خودش متوجه جواب سوالش شد…با یک دست فرمونو گرفت و دست دیگش دستای خشکمو گرفت…ولی من هیچی حس نکردم حتی از دیشب بدتر شده بود و کاملا بی حس بود دیروز حداقل دما و سردی و گرمیو حس میکردم ولی الان نه…
        -گرمایی حس نمیکنی؟
        سرمو تکون دادم که دستشو برداشت
        به دستم نگاه کردم یکم سرخ شده بود ولی من هیچ گرما یا دردیو حس نمیکردم
        دوباره دستمو گرفت و نگاش کرد و چیزی زمزمه کرد که سرخی دستم از بین رفت…
        چه مسلط حالا اگه من بودم ماشین میرفت ته دره وردیم که میخوندم قاطی میشد یارو بدتر ضرب میدید
        دستمو گذاشت روی پام و چیزایی رو زمزمه کرد و بعد چند دقیقه مشتی به فرمون زد و بلند گفت-جواب بده لعنتی
        اعتراف میکنم واقعا ازش ترسیدم…دستاش سرخ شد و کم کم شعله های کوچکی ازش بیرون اومد…سریع دستشو از روی فرمون برداشت و زد روی ترمز
        حالا خوبه کسی این دور و بر نبود و ماشینی هم پشت سرمون نبود وگرنه فحش کش میشدیم…
        دستاشو مشت کرد و چشماشو بست و نفسهای عمیق کشید منم از ترس به در چسبیده بودم حتی از اولین ملاقاتمون هم ترسناک تر و عصبانی تر شده بود…
        چشماشو باز کرد با ترس و نگرانی نگاش کردم
        -از من…ترسیدی؟متأسفم که ترسوندمت ولی اینو بدون من به تو هیچ آسیبی نمیرسونم
        سرش به جایی خورده؟از وقتی ماهان رفته هی محبتش فوران میکنه و از من عذرخواهی میکنه…
        به دستاش نگاه کردم مثل قبل عادی شده بود به حالت اولیه ام برگشتم اونم دوباره ماشینو روشن کرد و راه افتاد به سمت زادگاه من…نصف جهان،اصفهان…
        ***********************
        -اصفهان جای قشنگیه تو اینجا زندگی میکردی؟
        سرمو بالا پایین کردم…دلم میخواست بپرسم کلید سوم کجاست اما متاسفانه نمیتونستم…
        وقتی رسیدیم به اصفهان اومدیم سی و سه پل…جایی که من کوچیکیام دم به دقیقه این پلا رو میشمردم ببینم واقعا سی و سه تاس یا نه که وسط کار قاطی میکرذم و دوباره از اول…
        -حالا واقعا سی و سه تا پله؟
        سرمو بالا انداختم…نگام به بستنی فروشی خلوت افتاد…هوا خیلی تو هم رفته بود و طبیعی بود کسی بستنی نگیره چون هر لحظه احتمال بارش بود…بستنیه بدجور چشمک میزد
        به آرسان نگاه کردم
        -چیزی میخوای؟
        به بستنی فروشی نگاه کردم
        -بستنی؟حرفشم نزن تو همینطوریش نمیتونی حرف بزنی بعد بستنیم که بخوری سوزش گلو هم میگیری و بعدش ی سرمای حسابیم میخوری
        مظلوم نگاش کردم که روشو ازم گرفت
        -…باشه بیا بریم
        رفتیم به سمت بیتنی فروشی…اصلا بستنی تو هوای سرد میچسبه…
        رفتیم توی بستنی فروشی و آرسان ی بستنی لیوانی کاکائویی سفارش داد…نمیدونم از کجا میدونست من به چه بستنی ای علاقه دارم…پول بستنیو حساب کرد اما بستنیو برنمیداشت…چی شد؟چشه این؟فروشنده هم یجوری نگامون میکرد
        آخر سر آرسان خیلی با احتیاط و با کمترین تماس ممکن ظرف بستنیو برداشت و رفت بیرون منم به دنبالش…به ی نیمکت خالی که رسیدیم سریع بستنیو گذاشت روش…بستنیه یکم آب شده بود
        به آرسان نگاه کردم که گفت-من توی وجودم آتشه با مردم عادی و…میتونم راحت برخورد کنم اما با جسم یا خوردنی که سرده باید جادو بخونم و بستنی هم سرده و من نمیتونستم جلوی اون فروشنده جادویی بخونم…
        حرف حساب جواب نداشت البته من که کلا نمیتونم جوابی بدم…
        حالا کی به من بستنی بده؟اینکه دست بزنه به بستنی،بستنی از بین میره!


        -چه نگاهیم به بستنی میکنی!خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد-بیا بشین…اونجا نمیتونستم جادو بخونم اینجا که میتونم
        همین موقع اکیپ دختر و پسرای جوونی از کنارمون رد شدن و یجوری نگامون کردن…
        با چشمام عصبانیتمو به سمت آرسان پرت کردم که دوباره خندید…خوش خنده ی نادون نمیفهمه که…اون بستنی اگه به دست تو آب نشه خود به خود آب میشه…جادوتو بخون دیگه…خندش قطع نمیشد…چیز خورش کردن اینقدر میخنده؟با حرص لگدی به پاش زدم…آهان من اگه دستام بی حسه پاهام خیلی با حسه…خندش قطع شد و پاشو گرفت
        -دستات از کار افتاده نیروش رفته تو پات؟چرا اینقدر سفت میزنی؟
        با حرص نگاش کردم و خواستم دوباره پامو بالا بیارم که گفت-باشه باشه تسلیم نزن منو بیا بشین…
        نشستم کنارش و دور و برو نگاه کردم کسی نیاد…آخه اگه کسی آرسانو میدید قطعا به سالم بودن عقلش شک میکرد
        دستاشو مثل جادوگرا روی بستنی گرفته بود و چشماش بسته و چیزی زمزمه میکرد…بعد چند دقیقه به حالت عادی در اومد و قاشق بستنیو پر کرد و آورد سمت دهنم منم میخوردم…آخی بیچاره شده لَلِه من…
        -سرت به جایی خورده؟بستنی میخوری اونم الان که هوا ابری و سرده؟
        با صدای آشنایی که از پشت سرم شنیدم از جا پریدم و برگشتم سمت صدا…
        ماهان با ابروهای درهم…حقشه مثل اوندفعه بهش بگم جن حرص بخوره؟اما الان که نمیشه گفت فعلا
        به آرسان نگاه کردم اونم اخماش توهم…چشونه اینا؟تا دو دقیقه پیش که این آرسان از خنده ریسه میرفت…
        ماهان-چند روز پیش سلام میکردی
        دیوانه به خاطر ی سلام نکردن نارحته؟
        -دیوونه تویی وانی خانم که درد این دو تا رو نمیفهمی
        -دهه تو راهنمایی یا پیام بازرگانی؟به تو چه من میخوام خودمو به دیوونگی بزنم
        -هر جور راحتی…تا این دوتا دعواشون نشده یکاری کن
        -با زبون بی زبونی؟
        صدای خندش تو سرم پیچید-هر جور راحتی…بای بای
        صدا قطع شد و من به خودم اومدم…هنوزم اون دوتا با اخم بهم خیره شده بودن
        رفتم جلوی ماهان و لب زدم سلام…خوبی؟چه خبر؟چی شد؟
        -چی میگی؟چرا درست حرف نمیزنی؟
        دوباره لب زدم-نمیتونم
        با لحن نسبتا بدی گفت-آهان زبونتو آقا موشه خورده دستاتم از بین برده که یکی دیگه بستنی تو دهنت میزاره
        عصبانی شدم و با تمام قدرتم لگد محکمی به پاش زدم و چون انتظار این حرکتو نداشت فرود اومد روی زمین…حقشه بیشعور
        به کمک دستاش بلند شد…انگار پاش خیلی درد گرفته بود که لبشو میگزید و اخماش بدتر شده بود…از کاری که کرده بودم سریع پشیمون شدم…ولی چه سود که پشیمانی برای ماهان پا نمیشه
        ماهان-چرا حرف نمیزنی؟
        با حرص لب زدم-مرض دارم
        آرسان از رو نیمکت پاشد و رو به ماهان گفت-توی یکی از تله های چیتای بزرگ گیر افتاد…افلیج کننده عصب های دست و آسیب به تارای صوتی از طریق اون تله بهش منتقل شده…جوابتو گرفتی؟
        این دو تا قطعا ی بلایی سر هم میارن…
        رو به ماهان لب زدم-خوبی؟
        ماهانم عین من لب زد-ببخشید…
        لبخندی زدم…با اینکه مدت کمی از آشناییم با ماهان گذشته اما فهمیده بودم خیلی مهربونه
        آرسان-چیکار باید بکنیم تا خوب شه؟
        ماهان-نمیدونم
        -تو نمیدونی؟هه جالبه نوه سوگلی چیتای بزرگ نمیدونه راه درمان تله ها چیه…
        ماهان-چیتای بزرگ راه درمان تله هارو به من گفته ولی این یکی تله رو انگار جا انداخته پس حرف بیخود نزن
        -حرف بیخود؟یعنی پیدا کردن راه درمان وانیا از نظر تو حرفه بیخوده؟
        ماهان-من همچین چیزی نگفتم
        بین دعوای این دو تا من تصویریو جلوی چشمام دیدم…
        پسر بچه سیاه پوش و پسر سفید پوش که رو به روی هم با شمشیر ایستاده بودن و میجنگیدن…تصویر محو شد…سر درد تکراری سراغم اومد ولی اینجا نمیشد داد زد میشدم من نمیتونستم…با ضعف روی صندلی افتادم…اون دوتا هنوز درگیر دعوای خودشون بودن…سرم خیلی درد میکرد حداقل نمیتونستم دستامو روش فشار بدم تا دردش کمتر شه…بالاخره اون دو تا متوجه من شدن…چه عجب!
        ماهان-وانی،وانیا خوبی؟چت شد؟
        آرسان-سرت درد میکنه؟
        اومد نزدیکم و دستشو روی سرم گذاشت و سریع چیزی گفت که درد سرمو بدتر کرد…چشمامو روی هم فشار دادم خیلی درد میکرد توی این گیر و دار تونستم صدای ضعیف زن راهنما رو توی ذهنم تشخیص بدم-سرتو کج…کن و سعی کن…آروم باشی…
        همین و صدا کلا از بین رفت سریع سرمو کج کردم ولی آروم نمیتونستم با این درد نمیتونستم آروم باشم…


        سعی کردم فکرمو از هر چیزی خالی کنم و فقط به صدای نرم زن خواب ها فکر کنم…صدای اون آرامش خاصی رو به من تزریق میکرد…
        کم کم آرامش باور نکردنی تو وجودم پیچید و سر دردم آروم شد همین لحظه صدای رعد و برق وحشتناکی توی فضا پخش شد و ابر ها شروع به بارش کردن…
        ماهان-پیش بینی نکرده بودی؟
        سرمو انداختم بالا من اصلا خوابی ندیدم
        ماهان-حالا چیکار کنیم؟
        آرسان-هتل،بریم هتل
        موافق بودم تو این هوا کاری نمیشد کرد
        با ماشین راه افتادیم سمت هتل آسمان
        عشقه منه هتل آسمان مخصوصا اون رستوران گردونش
        به هتل رسیدیم و رفتیم داخل که آرسان با تسلط کامل چیزایی که من برای هتل توی یزد گفته بودم گفت و فرم هارو خیلی عادی و واقعی پر کرد…انگار حتما باید دست و صدام از کار بیفته تا اینا کار انجام بدن
        ایندفعه هم دو تا اتاق گرفتیم
        آرسان در اتاق منو باز کرد و وقتی از کنارم رد میشد در گوشم گفت میام
        ها؟کجا میاد؟ بیخیال
        وارد اتاق شدم و درو با پام بستم اتاق زیبایی بود
        روی تخت نشستم و گردنمو اینور اونور کردم تا بالاخره شال از سرم افتاد و کلیپسم شل شد ولی نیفتاد…با شدت بیشتری سرمو تکون دادم که بالاخره اونم به ی وری پرت شد
        آخیش راحت شدما…روی تخت دراز کشیدم باورم نمیشه الان تو اصفهانم جایی که زادگاهمه و من ازش خاطره دارم و مهمتر اینکه خانواده ام اینجا زندگی میکنن…یعنی میتونم ببینمشون؟
        توی فکرام بودم که دو نفر وسط اتاق ظاهر شدن…معلومه دیگه به جز آرسان و ماهان کسی اینطور ظاهر نمیشه
        با اینکه خسته یودم ولی تشنه هم بودم خوب شد اومدن…نگامو به پارچ آب دوختم که آرسان مطلبو گرفت چه بچه تیزی…ی لیوان آب به خوردم داد و بعد دوباره خوابیدم
        ماهان-خوابت میاد؟
        گردنم درد میکرد پس چشمامو باز و بسته کردم
        آرسان-استراحت کن…من اینجام
        ماهان-منم هستم
        این دو تا که کار خودشونو میکنن…چشمامو روی هم گذاشتم و خیلی زودتر از اونکه فکرشو بکنم به خواب رفتم…
        *************
        -چه بوی خوبی میاد!
        -سلام وانیا
        -سلام زن خوش صدا…آخر هم اسمتو به من نگفتی…
        -گفتم که مهم نیست…
        آینه و شونه ای کنارم ظاهر شد با پیرهنی آستین دار آبی رنگ تقریبا تا زانو که آزاد بود و قشنگ
        شونه رو برداشتم و موهامو شونه کردم و جالب این بود موهای من که آنقدر به هم چسبیده بودن سریع صاف شدن
        -خیلی دلم میخواد تو رو تو این لباس ببینم
        لحن بیانش خیلی مظلوم بود انگار پشت این صدای لطیف درد و غم زیادی بود
        لباسو برداشتم و با مانتوی خودم تعویض کردم اندازه ی اندازه بود و منو خیلی قشنگ نشون میداد
        -خیلی زیباتر از تصور من شدی وانیا
        -این لطف شماست…اووم…ادامه جادو ها رو بهم یاد میدی؟
        -حتما این باعث خوشحالی منه
        -صدات خیلی جوونه.چند سالته؟
        -فکر میکنی چند سالمه؟
        -اووم…شاید دو سه سال از من بزرگتر باشی
        صدای خنده ی نرمش توی فضا پیچید و گفت-فکر کنم یکم بیشتر از دو سه سال ولی فعلا سن منو بیخیال…بریم سراغ جادو های جادویی…وانیا باید بدونی ممکنه سر این کلید ها جنگی رخ بده و شاید هم نه بهرحال تو باید آماده باشی و من میخوام جادو های نظامیو بهت یاد بدم…باید اونا رو خوب یاد بگیری تا آسیبی نبینی تو باید به مردم سرزمین ها کمک کنی
        -من تمام تلاشمو میکنم
        -عالیه…شروع میکنیم…جادوی………
        اسم و ورد جادو ها سخت بود ولی به هر زوری بود یاد گرفتم
        -در خواب بعدی میبینمت وانیا…خدا به همراهت مواظب باش
        -به امید دیدار
        چشمام باز شد…ماهان سمت چپ تخت روی زمین و آرسان سمت راست خوابیده بود…سعی کردم بلند شم ولی بدون دستام نمیتونستم پس بیخیال بلند شدن به پنجره ی اتاق نگاه کردم شب شده و آسمون تاریک و ستاره ها پخش در آسمون بیکران…ستاره!نازی چقدر دلم میخواست دستم بگیرمش یعنی من کی خوب میشم؟اگه بیشتر از یک یا دو هفته بشه که من دیوونه میشم…دیوونه نشم میپوسم چند روزه حموم درست حسابی نرفتم شاید بشه با جادو کاری کرد…آره میشه…ورد جا به جایی که از زن یاد گرفته بودمو خوندم و حمامو تصور کردم بعد چند ثانیه دقیقا زیر دوش حمام بودم…شیر آب هم با ورد باز کردم و تنظیمش کردم …خندم گرفت خیلی باحال بود بدون هیچ تماسی با اجسام اونارو تکون میدادم…جالب ترین حمامی بود که رفتم…لباسامو به همون روش پوشیدم اما این یکی سخت تر بود بخاطر آستین های لباس…دوباره چشمامو بستم و روی تخت ظاهر شدم…هه چه باحال خیلی کیف داد…اون دو تا هنوز خواب بودن یعنی اینجا موندن به من کمک کنن گرفتن تخت خوابیدن…صدای شکمم در اومد در یخچالو با جادو باز کردم ی کیک از توش با جادو بیرون کشیدم و سمت سر ماهان پرت کردم…ماهان از جا پرید،دور و برشو نگاه کرد که کیکو دید منم با لبخند نگاش میکردم…
        کیکو برداشت و به من اشاره کرد-گرسنته؟
        سرمو بالا پایین کردم…
        -راه بهتری برای بیدار کردن من نبود؟
        سرمو چپ و راست کردم…

   

        کم کم لبش به خنده باز شد و کیکو باز کرد.در حال کیک دادن به من شروع به حرف زدن کرد-نمیدونی توی سرزمین چه خبر بود…مادرم و بانو سیترا بهم زده بودن،آخه مادر من مهربونه ولی یکم اخلاقش تنده و زود جوش میاره…داشتم میگفتم…دعواشون شده بود سر اینکه بانو سیترا از ستاره ای عصبانی شده و اونو آتیش زده و بانو سیترا میگفت مقصر ستاره بود و مادرم میگفت مقصر بانو سیترائه،ولی وقتی من رسیدم دعواشون در حد لفظی بود تا اینکه بانو سیترا پیشنهاد مبارزه داد تا هر کسی که قدرت بیشتری داره حرف اون قبول بشه،مطمئنا این ی نقشه از پیش طراحی شده بوده،قدرت بانو سیترا خیلی زیاده و مادر من اگه عصبانی بشه ممکنه حواسش پرت بشه و ضربه بخوره و از طرفی روی ستاره ها،قمر ها و اجرام آسمانی حساسه و اگه آسیبی ببینن ممکنه ی جنگ بزرگ راه بندازه بنابر این من مجبور به دخالت شدم و جلوی این مبارزه رو گرفتم…ازت ممنونم که باعث شدی من برگردم و نزارم مادرم آسیب ببینه…
        با لبخند نگاهی خاص بهم کرد حس بدی بهم دست داد و از طرفی نمیتونستم نگاهمو از دو تا تیله ی مشکی ماهان بگیرم…
        صدای عصبانی آرسان باعث شد قفل این دو حس بشکنه
        -چی میگفتی؟
        رو به ماهان با اخمی پر رنگ و لحنی عصبانی و شاید توبیخ گر حرف میزد،ماهان هم به طرز آشکاری ناراحت و عصبانی و شاید کمی ترسیده بود
        -هیچی
        -برای هیچی اینطور به کسی خیره نمیشن
        ماهان نگاهی خشمگین به آرسان انداخت و بعد گفتن ورد از اتاق غیب شد…
        -چرا بهش نگاه میکردی؟
        با ترس آب دهنمو قورت دادم چشه؟مگه نگاه کردن مشکل داره؟
        -میفهمی توی اون نگاه چی بود؟
        مسخ شده بهش نگاه میکردم…نفس عمیقی کشید و گفت-سعی کن از این نوع نگاه دور باشی…و اونم غیب شد
        مگه چه نوع نگاهی بود؟اون حس بد و قفل شدن چشام چه معنی داشت؟بهتره خودمو به بیخیالی بزنم چون با اینهمه فکر ممکنه مغزم منفجر بشه…
        حوصله ام سر رفته! هه منم که کلا همیشه و در هر موقعیتی حوصله ام سر میره
        صدای داد ضعیفی از بیرون میومد به سمت در اتاق رفتم و گوشمو چسبوندم بهش یکم صدای داد واضح تر شد-تو به چه حقی از………(اینجارو نشنیدم)استفاده کردی؟میخواستی تسـ…(نفهمیدم چی گفت)کنی؟
        صدای طرف مقابل تند تر بود-به تو ربطی نداره،اون همه سال تو،توی ذهنش بودی و فقط اسم تو روی زبونش بود اما اینبار نمیزارم گذشته تکرار بشه اون مال منه اینو تو گوشِت فرو کن آرسان
        آرسان؟ نکنه این دو تا دارن دعوا میکنن؟سر چی؟کی بوده که اسم آرسان روی زبونش بوده؟گذشته تکرار بشه؟درباره چی حرف میزنن؟
        ورد جا به جاییو که بطور کامل یاد گرفته بودم خوندم و توی اتاقشون ظاهر شدم.هر دو با قیافه هایی عصبانی و گارد گرفته رو به روی هم بودن…ی لحظه پشیمون شدم از اومدنم ولی چه فایده دیگه اومده بودم،حالا نزنن ی بلایی سر من بیارن؟
        آرسان-اینجا چیکار میکنی؟
        از لحن عصبانیش ترسیدم و با مظلومیت با سرم به در اشاره کردم که یعنی صداتون تا بیرون میاد آروم تر میفهمن
        جز این بهونه ی دیگه ای پیدا نکردم…
        ماهان-حق نداری اینطور با داد باهاش حرف بزنی
        آرسان برگشت سمت ماهان-هه ببین کی حرف از حق داشتن و نداشتن میزنه…
        ماهان-بهتره تمومش کنی
        -اگه تمومش نکنم؟…
        داشت دعواشون میشد سریع بینشون جا گرفتم و با چشمام التماس کردم ول کن شن و اونا هم بعد یکم مکث هر کدوم طرفی ولو شدن،آرسان روی صندلی و ماهان روی تخت…
        *********
        به علت گرسنگی(!)رفتیم رستوران و بعد غذا دادن به من برگشتیم به اتاقا
        دلم میخواست زودتر با زن خوش صدا حرف بزنم پس بر خلاف اینکه خوابم نمیومد سرمو روی بالشت گذاشتم و در کمال تعجب سریع پر کشیدم…
        ***
        اتاق هیچ تغییری نکرده بود ولی من همون لباس آبی اوندفعه تنم بود
        -تعجب نکن چون اوندفعه با این لباس بودی و با این لباس برگشتی لباست تغییر کرده این لباس مخصوص دنیای خواب ها و اشک سه رنگه،یعنی دنیای متحد


        -دنیای متحد؟
        -آره دنیای متحد…خب حالت چطوره؟
        -بهترم ولی خسته شدم از اینکه نمیتونم حرف بزنم و دستامو تکون بدم…تو نمیدونی چطوری خوب میشم؟
        -نه منم نمیدونم باید صبر داشته باشی…شنیدم آرسان و ماهان دعواشون شده
        -آره ولی نمیدونم چرا
        -بزودی میفهمی
        -تو در چه حد اطلاعات داری؟
        -شاید خیلی زیاد
        -این اطلاعاتو به من میدی؟
        -تو خودت این اطلاعاتو به دست میاری شایدم بیشتر از این اطلاعات
        -چرا خودتو نشون نمیدی؟من خیلی دوست دارم ببینمت
        -بهت گفتم آزاد شدن ما بستگی به تو و……(صداش گرفت)داره
        -شما ها؟مگه چند نفرین؟منو کی؟اوندفعه هم نگفتی!
        -آره افراد این دنیا…من نمیتونم اسمشو به زبون بیارم
        -چرا؟
        -واقعا کنجکاو و فوضولی،مثل خواهرم
        -خواهرت؟
        کمی هول شد-هان؟آره خواهرم خب بیا تا جادو های به درد بخور دیگه رو بهت یاد بدم
        شروع کرد به گفتن نمیدونم چه اصراری داره من همه ی جادو ها رو یاد بگیرم و هیچ وقت اطلاعات کامل بهم نمیده
        -…خب به اندازه کافی تنبیه شدن بهتره برگردی
        -کیا تنیبه شدن؟
        -آرسان و ماهان
        -چطوری؟چرا؟
        -میبینمت…
        بر خلاف میلم چشمام باز شد اه چرا این زن اینطوریه؟
        ماهان و آرسان نگران بالا سرم بودن
        ماهان-چرا چشماتو باز نمیکردی؟
        آرسان-میشنوی؟نکنه به گوشِت هم آسیب رسیده؟
        بیا تحویل بگیر فلج و لال که بودم حالا کر هم شدم
        سرمو تکون دادم
        ماهان-چی شده بود؟چرا بیدار نمیشدی؟
        ابرو هامو انداختم بالا یعنی من چیزی نمیدونم
        آرسان-حالا خوبی؟
        چشمامو بستم
        ماهان-مطمئن؟
        با حرص نگاش کردم آخه چند بار میپرسن؟
        به ساعت نگاه کردم نه و نیم صبح…چقدر زود میگذره!من فکر میکردم حداقل دو سه ساعت گذشته!
        بعد از مطمئن شدن از سلامتی من آرسان شروع به حرف زدن کرد-کلید سوم پیدا کردنش سخت تر و خطرناک تر از اون دو کلیده چون عنصر آتش نسبتا قوی تره…کلید سوم یا همون کلید آتش توی یک باغ خارج از شهر زیر خاک مدفونه
        مثل علامت سوال نگاش کردم،خب این چه خطری داره؟
        آرسان-خطرش اینه که تله هاش بیشتره و ممکنه محافظ داشته باشه
        ماهان-رمز هم داره؟
        آرسان-آره
        ماهان-پس باید به اونم فکر کنیم
        آرسان-لازم نیست من رمزو میدونم
        ماهان-واقعا؟ چیه؟
        آرسان-به تو ربطی نداره…ما باید فکری به حال محافظ ها و تله ها بکنیم اینم بگم اون باغ متروکه اس و سالهاست کسی داخلش نرفته
        چه وحشتناک!
        ماهان-میتونیم از جادو ها کمک بگیریم
        آرسان-نمیشه چون اون ها خیلی قوی هستن و دست نخورده بنابراین قوی تر هم شدن
        ماهان-درسته…ولی تو شاهزاده آتشی پس باید بتونی از پس اونا بر بیای
        آرسان-آره من میتونم از پس خودم بر بیام در واقع اونا اصلا کاری با من ندارن
        ماهان-پس خودت تنها برو و اون کلیدو بیار
        آرسان-تو هم باهام میای
        جملش دستوری بود
        ماهان-چرا؟اگه من بیام وانیا تنها میمونه و با این وضعیتش اصلا خوب نیست و تضمینی نیست که من بتونم سالم برگردم چون پریان آتشین از پریان شب دل خوشی ندارن کخصوصا من که شاهزاده پریان شبم
        آرسان-من به هیچ وجه تو رو با وانیا تنها نمیزارم
        ماهان-پس کلید سومو نمیتونیم به دست بیاریم
        آرسان-با اینکه دل خوشی ازت ندارم ولی…این قولو بهت میدم که از توی اون باغ سالم بیرون بیای
        -از کجا معلوم؟
        -قسم میخورم
        -و وانیا…؟
        آرسان برگشت سمت من-مشکلی نداری سه چهار ساعت تنها باشی؟
        سرمو به معنی نه تکون دادم
        آرسان-اینم از وانیا…بهونه دیگه ای نباید بیاری،کشیدن نقشه برای اون باغ متروکه شاید دو سه روزی طول بکشه
        ماهان-چه نقشه ای؟
        آرسان-ما نمیتونیم بدون نقشه پیش بریم چون توی دردسر میفتیم باید طبق اصول پیش بریم
        ماهان-چه اصولی؟
        آرسان-اینش به تو ربط نداره
        بی حوصله سرم از روی ماهان روی آرسان میرفت.دلم میخواست برم بیرون اما کو زبون گفتن؟
        ماهان نگاهش به من بی حوصله افتاد و پرسید-حوصله‌ ات سر رفته؟
        آرسان هم حواسش به من جمع شد
        سرمو با خوشحالی از اینکه دردمو فهمیده تکون دادم
        آرسان-میخوای بریم بیرون؟
        آخ که حرف دلمو زدی،سرمو دوباره بالا پایین کردم
        آرسان-پاشو بریم
        خودش بلند شد و منم بلند کرد ماهانم بلند شد.میخواستیم از اتاق بریم بیرون که یادم افتاد ما هر کدوم تو ی اتاق جدا بودیم
        ایستادم و به اون دو تا نگاه کردم
        آرسان-ما توی اون اتاق بودیم…
        بعد این حرف هر دو غیب شدن اهه حالا کی درو برای من باز کنه؟
        -عقل نخودی تو جادو بلدی
        -به پیام بازرگانی
        -پیام بازرگانی چیه؟
        -هیچی هیچی…گفتی چیکار کنم؟
        -با جادو باز…
        صداش قطع شد،اوا این چش شد؟به من چه بیرونو عشق است
        با جادو درو باز کردم و وقتی رفتم بیرون دوباره بهش زل زدم و جادو رو خوندم تا بسته بشه البته تو ذهنم من که حرف نمیتونم بزنم…برگشتم که دیدم یکی از خدمتکارای هتل با تعجب نگام میکنه…وای حواسم نبود دور و برو ببینم.لبخند احمقانه ای زدم و اونم عینکشو برداشت چشماشو ماساژ داد و بعد از کنارم رد شد…آخی بیچاره فکر کرد توهم زده
        در اتاق اون دو تا هم باز شد و اومدن بیرون و راه افتادیم سمت ماشین



        **********
        به به ترافیک چقدر قشنگه اصلا دلم براش تنگ شده بود…با لذت به اطرافم نگاه میکردم بزور به آرسان فهموندم بره پل خواجو و الان در راه پل خواجو بودیم
        بالاخره ی جای پارک گیر آوردیم و پیاده شدیم
        خیلی ذوق زده شدم من کلی خاطره از اینجا دارم نصف عمرم با نازی یا خانوادگی اینجا پلاس بودم هی چه دورانی بود…
        ماهان-به این جای خشکیده میگن زنده رود…
        سرمو تکون دادم…واقعاً حیف که رودخونه خشکه
        آرسان ماشینو قفل کرد و راه افتادیم سمت پل.وسطای پل ایستادم و به رودخونه ی خشک رو به روم نگاه کردم یک لحظه نمیدونم چی شد که سر درد گرفتم و چشمام سیاهی رفت داشتم میفتادم که آرسان گرفتم
        -چی شدی؟خوبی؟
        حالم بهتر شد و چشمامو باز و بست کردم
        آرسان نفس عمیقی کشید و گفت-بریم پایین
        روی چمنا نشستم و اطرافمو دید زدم چشمام از روی مردم رد میشد و فکر میکردم چقدر بیخیالن که نمیدونن همین الان دو تا شاهزاده عجیب غریب و ی ملکه که من باشم بینشونه…
        نگام روی دو تا چشم قهوه ای روشن میخ شد…این چشما برای من خیلی آشنا بودن،من چند سال با این چشما خاطره داشتم…
        آره آرمان همون پسر عمه بیمعرفتم حالا دست در دست عالیه قدم میزد
        وای اگه منو بشناسه؟سریع رومو ازشون گرفتم ولی از اونجایی که من خیلی خوش شانسم اونا دقیقا به همین طرف میومدن.چشمامو بستم و ی نفس عمیق کشیدم
        ماهان-حالت خوبه وانی؟
        از بس این چند وقت حالم بد شده این دو تا دم به دقیقه و با یِ نفس عمیق که من میکشم میگن خوبی؟چی شد؟
        آرمان و عالیه نزدیک تر شدن بیشتر بهشون دقت کردم که متوجه شدم زیر چشمای آرمان گود افتاده.هه معلوم نیست این عالیه چه رفتاری با این بدبخت داشته
        سرمو زیر انداختم ولی انگار با این کارم بیشتر تو چشم رفتم و نگاه آرمان بهم افتاد
        با بهت به سمتم اومد و به زر زرای عالیه هم گوش نمیداد.
        وای چیکار کنم؟این دو سوتی ندن؟
        آرسان اول متوجه آرمان شد و با اخم نگاش کرد و بعد ماهان هم متوجه شد
        آرسان-کاری دارید؟
        آرمان-آنی…آنیا…خودتی آنیای من؟
        آنیای تو؟این مخش تاب داره از اون طرف با عالیه اس از این طرف به من که آنیا باشم میگه آنیای من!هه جالبه
        ماهان-چی میگی آقا؟آنیا کیه؟
        آرمان اما بدون توجه به ماهان رو به من شروع به حرف زدن کرد-آنیا…عزیزم کجا رفتی؟میدونی چه بلایی به سر من اومد وقتی فهمیدم غیب شدی؟نه تنها من همه ناراحت شدن،زندایی،مادرت،افسردگی گرفته و حرف نمیزنه و فقط به آلبوم عکسات نگاه میکنه،دایی،پدرت،یک شبه اندازه صد سال پیر شد و همه جا عکستو داد ولی خبری ازت نشد…دوستت،نازی،از هر کسی که میشناخت سراغتو گرفت…کجا بودی؟چرا رفتی؟من مقصر بودم؟ من غلط کردم آنیا برگرد.من بد کردم آنیا ولی تو همیشه میبخشیدی اینبارم ببخش و برگرد تو همیشه مهربون بودی برگرد تو رو خدا برگرد
        دیگه جلوم زانو زده بود و التماس میکرد…ناراحت شدم برای مادرم،همون مادری که همیشه همراه شیطنت های من بود و ازم دفاع میکرد.برای پدرم،پدری که همیشه ساکت و عاشق بود.برای نازی،دوستی که هیچ وقت تنهام نزاشت اما من تنهاش گذاشتم…اما…تقصیر من چیه؟این سرنوشته که منو به اینجا رسونده…جلوی ریزش اشکامو گرفتم تا لو نرم اما دلم آشوب بود…
        آرسان-آقا بلند شو اشتباه گرفتی
        عالیه-آرمان پاشو دیگه زشته ببین چجوری نگات میکنن…اینو بفهم آنیا از اولم به درد نمیخورد و میبینی که فرار کرده معلوم نیست چه غلطی کرده بوده که نصفه شبی در رفته اصلا اون دختر چیکار کرده که هنوزم خاطر خواهشی؟
        جا داشت یکی میزدم توی گوشش
        آرمان-خفه شو…فقط خفه شو عالیه آنیا از هر کسی توی این دنیا ساده تر و پاک تر بود بیشتر این ماجرا تقصیره توئه اون به خاطر تو رفت تو مقصری…
        آرمان جلوی پام از هوش رفت.با چشمای اندازه بشقاب بهش نگاه میکردم که عالیه شروع به داد زدن و کمک خواستن کرد
        الان چرا بیهوش شد؟چش بود مگه؟
        عالیه-آقا کمک کن که شوهرم از دست رفت ای خدا تا وقتی بودی همش دردسر تا وقتیم رفتی اسمت و عکست دردسر
        به عالیه نگاه کردم صدا و قیافه خوبی داشت ولی…اخلاقش زیاد مورد پسند من نبود
        آرسان و ماهان آرمانو جمع کردن
        عالیه-آقا ماشین دارین؟لطفا کمک کنین ببریمش بیمارستان من به خانواده خبر بدم الان میام
        عالیه بدو رفت ی سمتی
        ماهان-بیمارستان؟
        آرسان-همون درمانگاه
        ماهان-مرض دارن خب از اول بگن درمانگاه
        عالیه برگشت سمتمون و شروع به آه و ناله کرد وسطاشم به من فحش میداد…
        سوار ماشین شدیم و با آدرسی که عالیه داد به بیمارستان رسیدیم…
        ********

        عالیه-آقای دکتر حالش چطوره؟
        دکتر-بر اثر ضعف شدید خیلی ضعیف شدن و بدنشون طاقت نیاورده.جای نگرانی نیست فقط ضعف کرده بودن الان هم توی اتاق……بهشون سرم وصله…
        راه افتادیم سمت اتاق،آرمان سالم و سلامت روی تخت دراز کشیده بود و به دستش سرمی وصل بود
        داشتم نگاش میکردم که با تنه ی ی نفر رفتم توی دیوار.دماغم ناقص شد
        ماهان-خوبی؟
        همینطور که سرمو براش تکون میدادم به مصوب این کار نگاه کردم…
        وای نه عمه خانم
        عمه-وای آرمانم چی شدی؟قربونت برم نبینمت رو تخت بیمارستان
        وا سرطان که نگرفته ی غش و ضعف ساده کرده دیگه اینهمه شلوغ کاری نداره…والا…
        آرسان-بریم؟
        راه افتادیم سمت در خروجی که…پدرمو دیدم…پدر مظلوم من چقدر خمیده شده!تاب دیدنشو نداشتم آرزو داشتم ی بار دیگه ببینمش اما حالا که فکر میکنم میبینم اونا شاید دیگه منو ی دختر بد بدونن و شاید اصلا باور نکنن من چه بلایی سرم اومده پس قبل از اینکه کسی منو ببینه سریع از بیمارستان زدم بیرون
        راه افتادیم سمت ماشین…توی فکرام غرق بودم که متوجه شدم یکی نشست داخل ماشین…چشمام شد عینهو گردو…این ماشین ما مگه نیس؟
        خاک بر سرم دزد…
        ماشین از جا کنده شد و با سرعت داشت دور میشد…دستامو بالا آوردم و در حالی که میدویدم داد زدم-دزد…دزد
        نفس کم آوردم و ایستادم
        ماهان-تو حرف زدی و دستاتو تکون دادی…خدای من خوب شدی…
        ی لحظه فکر کردم آخیش راحت شدم ولی به فکر ماشین که افتادم با خودم گفتم کلا بدبخت شدم یا بگم شدیم
        آرسان-اون آقائه دقیقا چیکار کرد؟
        با حرص گفتم-ماشینو قرض گرفت
        ماهان-به این روش غیر معقول؟
        دستامو بالا آوردم و یکی ی پس گردنی بهشون زدم
        -عقل کل ها ماشینو دزدید
        ماهان-دزدید؟جالبه…
        منو آرسان همزمان گفتیم-کیف کلیدا
        گل بود به سبزه نیز آراسته شد…اینم از بیرون اومدن ما!
        ماهان-نگین که کیف توی ماشین بود!
        -اتفاقا دقیقا توی ماشین بود
        ماهان-بدبخت شدیم
        -وای نه حالا به جز کلید سوم باید دنبال کیف کلیدا هم بریم…اه چه روز نحسی
        آرسان-بهتره زودتر بریم دنبال کیف و کلید سوم…اون دزدا با ماشین و کیف چیکار میکنن؟
        -در کمال آسودگی آبش میکنن
        آرسان-مگه انسان های عادی هم دستگاه تبخیر و ذوب کننده دارن؟اونوقت با این تبخیر کردن چی بهشون میرسه؟
        -شما دو تا امروز خنگ شدین یا خودتونو زدین به خنگی؟نفهما منظورم اینه که به ی یارویی میفروشن و پولشو میگیرن
        آرسان-خب از اول درست بگو…حالا زیاد درگیر این موضوع نشین من قیافه ی اون فردو دیدم و ی چیزایی ازش فهمیدم
        ماهان-ماشینو کجا میبره؟
        آرسان-ی گاراژ درب و داغون بیرون از شهر
        با تعجب پرسیدم-تو اینو از کجا فهمیدی؟
        آرسان-بماند…خب ماهان تو میری دنبال کیف و من و وانیا هم دنبال کلید
        ماهان-عمرا بزارم وانیا بیاد بین اون همه آتشین
        آرسان-من خودم راه محافظتشو بلدم
        ماهان-نه من تنهاش نمیزارم
        آرسان دندوناشو روی هم سایید و گفت-جاش پیش من امن تره
        -اه بسه هی یکی تو میگی یکی اون.من میرم دنبال کیف شما برید دنبال کلید
        نمیدونم چه فکری کردم که این حرفو زدم شاید اصلا فکر نکردم…
        ماهان-چی میگی وانیا؟تو رو تنها بزاریم بری بین ی مشت دزد؟
        -آره من میتونم از پس خودم بر بیام و رفتن پیش دزدا از اومدن توی باغ متروکه که سالهاس کسی توش نرفته و کلی تله توشه برام آسونتره دیگه نمیخوام جاییم از کار بیفته
        آرسان-اما تو هنوز نمیتونی از خودت دفاع کنی و جادو ها رو نمیدونی
        -من خیلی خوب میدونم و میتونم از خودم دفاع کنم در ضمن من توی هفده سالگیم مدال طلای مسابقات استانی کاراته رو گرفتم و دفاع شخصی هم بلدم و اون دزد هم ی آدمه و بدون جادو هم میشه دخلشو آورد
        آرسان-اونا چند نفرن وانی چرا نمیفهمی؟
        -خیلیم خوب میفهمم بحث نباشه…دیگه تحمل این وضعو ندارم،شما نقشه هاتونو بکشین تا منم دو سه روزی استراحت داشته باشم و بعد میریم دنبال کیف و کلید و بعد سرزمین والسلام نامه مهر و موم شده تموم

        ماهان-هر وقت کمک خواستی ورد رو بخون و پیامو توی ذهنت بگو…وانیا مواظب باشیا
        -اه ماهان صدبار گفتی صد بار جواب گرفتی مواظبم مواظبم
        ماهان-دست خودم نیست نگرانم
        -میدونی یاد چی افتادم؟قبلنا هر وقت میخواستم تنها برم جایی مامانم دقیقا عین تو صد بار میگفت مواظب باش…مواظب باش
        آرسان-بهتره بریم…همچی آماده اس؟
        ماهان-آره
        آرسان-خوبه…وانیا…
        همونطور که با چراغ قوه ور میرفتم هومی گفتم
        آرسان-مواظب خودت باش…
        بالاخره نگاهمو از چراغ قوه گرفتمو به چشمای سرمه ایش دوختم…در صدم ثانیه دیگه جلوم نبودن…خدایا نگهدارشون باش
        چشمامو بستم و طبق چیزی که آرسان گفته بود عمل کردم با احساس سرما چشمامو باز کردم…هیچی معلوم نبود تاریک تاریک دستمو روی دکمه ی روشن چراغ قوه ی کوچیکم گذاشتم و روشنش کردم یکم دیدم بهتر شد…راه افتادم از اطراف صدای زوزه ی گرگ،پارس سگ،گربه و حیوونای دیگه میومد
        اوه اوه چه همه ماشین.حالا من بین این همه از کجا ماشین خودمونو پیدا کنم؟
        صدای پایی شنیدم سریع پشت یکی از ماشینا نشستم ی پیر مردی رد شد و رفت
        بلند شدم و با احتیاط ماشین ها رو دید زدم…
        پیداش کردم…دور و برو دید زدم کسی نبود سریع خودمو به ماشین رسوندم
        از کاپوت که هیچی نمونده بود و در ماشین کامل له شده بود بزور با کمترین صدا درو بازش کردم و وارد ماشین بدون صندلی شدم و دستمو زیر تکه صندلی باقی مونده حرکت دادم که دستم به ی چیزی خورد بیرون کشیدمش…آخجون کیف
        قبل از اینکه از درست بودن کیف مطمئن بشم چیز سنگینی به سرم خورد و چشمام بسته شد
        ***********
        {ماهان}
        نگرانم هم برای وانیا هم برای اینکه معلوم نیست تو این باغ متروکه چه بلایی سرم میاد حماقت محض کردم که به ی آتشین اونم شاهزاده اشون اعتماد کردم اما دیگه کاری از دستم بر نمیاد این راهیه که اومدم باید تا آخرش برم…
        -اونجا رو ببین
        به جای مورد نظرش نگاه کردم دو تا تکه چوب بود که توی زمین فرو رفته بود
        -خب،چیه؟
        -سه قدم جلوتر از این دو تکه کلید وجود داره
        -تو چرا همه ی اطلاعاتو داری؟نکنه سر کلید دوم هم مکان دقیقو میدونستی و از عمد به وانیا نگفتی تا آسیب ببینه
        -خفه شو ماهان قرار شد این ی بار مثل دو تا دشمن نباشیم در ضمن من هر غلطی بکنم نمیزارم به وانیا آسیب برسه خودتم میدونی پس حرف بیخود نزن…بریم
        خودش راه افتاد و منم اجبارا دنبالش…
        از کودکیم بهش حسودیم میشد همیشه همه چیز داشت قدرت،شهرت،جذابیت و از همه مهمتر دلِ وانیا رو داشت چیزی که من آرزوشو داشتم و دارم…با هم دوست بودیم اما از وقتی وانیا جذبش شد باهاش قهر کردم چقدر بچه و ساده بودم که یکم سیاست نداشتم…
        -هو حواست کجاست؟وایسا اینجاست
        ایستادم و به زمین نگاه کردم،چیز خاصی نبود که بهش شک کنم
        آرسان چند وردو قاطی میکرد و میخوند…بعد چند دقیقه خاک ها به سمت بالا اومدن و خودشون اونطرف تر پرت شدن
        صندوقچه ای توی خاک ها بود…آرسان برداشتش که سایه ایو پشت سرش دیدم
        -آرسان پشت سرت…
        قبل از اینکه برگرده روی زمین پرت شد و در صدم ثانیه غیب شد…
        آماده ی حمله شدم ولی اون سایه هم سریع غیب شد…
        با احتیاط صندوقچه رو برداشتم اما هیچ اتفاقی نیفتاد…درشو باز کردم…داخلش ی گوی پر از آتش بود…کلید سوم…
        به گوی دست نزدم چون همینطوری گرماشو حس میکردم اگه بهش دست میزدم که دیگه جزغاله میشدم…
        هیچ کس اینجا نبود…دلم شور زد هم برای وانیا هم برای آرسان…با اینکه باهاش خوب نبودم اما اون ی زمانی بهترین دوستم و مثل برادرم بود…
        بلند شدم و راه افتادم به سمت خروجی باغ که وسط راه صندوقچه از دستم افتاد…خم شدم برش دارم که درش خود به خود باز شد و گوی بیرون اومد و وقتی روی هوا اومد اونم غیب شد
        چشمام گرد شد و ترسم بیشتر شد که ضربه ای به سرم خورد و بیهوش روی زمین افتادم…
        **********


        {وانیا}
        دست و پا زدم و صدا های نامفهومی از زیر چسب روی دهنم در آوردم
        -اه دو دقیقه خفه خون بگیر این املت بچسبه…گشنته؟
        اعصابم خورد شد این دزده خیلی چرت و پرت میگه اما هنوز متعجبم آرسان گفت چهار نفرن اما این یکیه…جالبه
        سعی کردم پیغامی به آرسان بفرستم اما هر چی صبر کردم جوابی نیومد این بار توی ذهنم با ماهان تماس گرفتم اما اونم جواب نداد
        -ریلکس میکنی؟
        من ی بلایی سر این دزده میارم نگین نگفت اصوات نامفهومیو در آوردم
        -اهه دهنتو باز کنم اینطور نمیکنی؟
        سرمو تند تند بالا پایین کردم این چسب رو اعصابم بود
        -جیغ نزنیا
        بی حوصله سرمو تکون دادم
        اومد جلو و گوشه چسبو گرفت و کشید…
        -آخ تو روحت نمیتونستی آروم تر جداش کنی؟
        -نه اونطوری کیف نمیداد
        -ببین بزار من با کیفم برم
        -اِ…بچه کوجای ایقدر زرنگی؟مطمئنم پاتو از اینجا بیرون بزاری پلیسا عین مور و ملخ میریزن اینجا
        -به جان مادرم نه
        -از کجا معلوم تا همین الان محاصره نشده باشم؟
        -تو فیلم زیاد میبینی؟
        -دقیقا…
        خدایا گیر چه دزد اسکلی هم افتادیم به کل بالا خونه اشو داده اجاره
        سعی کردم بترسونمش
        -ببین آقا من ساحرم میتونم همین الان بکشمت پس منو آزاد کن…
        زد زیر خنده-خیلی جکی!ایستگاه گرفتی آبجی؟جادوگر؟تو ی فسقلی؟
        دوباره زد زیر خنده
        -حالا تو این کیفه چی هس؟
        به کیف نگاه کردم ی لحظه احساس کردم نور زیادی ازش بیرون اومد اما سریع قطع شد
        -تو اگه منو آزاد کنی و کیفمو بدی هر چقدر بخوای بهت میدم
        -بشین سر جات بچه تو پولت کجا بود؟خانم ساحر…
        -میخوای بهت نشون بدم جادوگرم
        -آره چجوری؟
        -اون لیوانتو از جاش بلند میکنم بدون تماس دست
        -خب بکن
        روی لیوان تمرکز کردم و وردو خوندم لیوان از جا کنده شد و رفت طرف در…لیوانو سر جاش برگردوندم
        دزده با تعجب به لیوان نگاه کرد و از جاش پرید
        -تو…تو…!
        -آره دیدی که جادوگرم پس بدون حرف اضافه منو آزاد کن
        -آزادت کنم که ی بلایی سر من بیاری؟نکنه الان هم توی بدن من چیزیه که منو میکشه
        -وای خدا این کیه من گیرش افتادم؟آقا بیا منو باز کن من گورمو گم کنم…چه غلطی کردم گفتم من تنها میاما
        -م…مگه چند نفرین؟نکنه اونا هم اینجا رو تسخیر کردن شایدم نفرین کردن…
        -نه به خدا نه…تو واقعا دزدی؟نه آخه دزد به این شاسکولی؟
        -هو درست صحبت کن من ازت نمیترسم
        -از فاصله گرفتنت مشخصه…
        -احتیاط شرط عقله…تو این کیفت…چیه؟
        -اگه بفهمی که سر به دارالمجانین میزاری البته نمیدونم چطور تا الان آزاد میچرخی
        -خیلی داری پررو میشی…یالا کیفو باز کن…فقط اگه بلایی سرم بیاری من میدونم و تو
        -با دندون کیفو باز کنم؟
        اومد و خیلی با احتیاط دستامو باز کرد…آخیش راحت شدم…
        دستامو ماساژ دادم
        -هوی چیکار میکنی؟
        -آپولو هوا میکنم،دارم دستامو ماساژ میدم دیگه
        -نه هیچ کار اضافی نکن ممکنه جادو باشه
        با کف دست زدم روی پیشونیم من اگه به دست افراد سرزمین میترا و چیترا دیوونه نشدم به دست این دزده حتما میشم…
        -حالا چه گیری به این کیف داری؟
        -حتما چیز مهمیه که تو تنها پاشدی اومدی دنبالش
        ناچار در کیفو باز کردم…از تعجب پلک زدن یادم رفت به گوی ها ی گوی آتشی اضافه شده بود…مگه میشه؟
        -تو اینهمه راه برا سه تا گوی اسباب بازی اومدی؟هه منو بگو گفتم چیه…نخیر ما از این شانسا نداریم
        -خب حالا میزاری برم؟
        -اگه بزارم بری بلایی سرم نمیاری؟
        -به جان خودم نه
        -خب…باشه آزاد…
        حرفش تموم نشده روی زمین پرت شد،ترسیدم،آخه کسی توی اتاق نبود پس این چش شد؟
        با ترس اطرافو نگاه میکردم و سعی میکردم تماس برقرار کنم که چیزی خیلی گرم به سرم خورد و کیف به دست روی زمین پرت شدم…
        *********

        {وانیا}
        با سرگیجه جلو رفتم…سیاهی…بازم رفتم جلوتر اما فقط و فقط سیاهی محض اینجا وجود داره عصبی و ترسیده دویدم و فریاد کمک کمک به سر دادم اما به جز خنده هایی وحشتناک چیزی دریافت نکردم
        خنده ها بلند تر شد و منو به مرز جنون رسوند از این صدا وحشت و تنفر پیدا کردم
        کیف کلید هارو بیشتر به خودم چسبوندم و داد زدم-آهای…کسی اینجا نیست؟
        صدام توی تاریکی گم شد…صدای خنده های کریه ادامه داشت،سر گیجه ام بیشتر شد صدای زن نرم صدارو به زور از بین صدای خنده ها شنیدم-پیدات…میکنم…
        همین یک جمله و بعد حل شدن در تاریکی…
        ************
        چشمام باز نمیشد…بزور پلکامو تکون دادم و چشمامو باز کردم انگار مدت زیادی بود که چشمام باز نشده…اطرافمو نگاه کردم…
        خدای من اینجا بهشته؟یعنی…یعنی من مردم؟نه نه این فکر اصلا معقول نیست…پس اینجا کجاست؟
        اطرافم پر از گل های رنگارنگ خیلی کوچیک بود و پایین پام یک نهر با آبی زلال بود…
        به سختی روی زمین پر از گل نشستم و خودمو توی آب زلال نگاه کردم…شک دوم بهم وارد شد…
        لباسی از جنس فکر کنم ابریشم به رنگ سبز تنم بود با دنباله ای حریر…موهام هم به طرز زیبایی بافته شده بودن و کاملا آراسته بودم…با تعجب به تصویر توی آب زل زده بودم که متوجه تغییری بزرگ شدم…چشمام…خدای من این امکان نداره…شاید…شاید خاصیت این آبه که چشمارو به رنگ آبی نشون بده…آره حتما همینه…
        تازه حواسم اومد سر جاش و سوالاتم شروع شد : من کجام؟چطوری از اینجا سر در آوردم؟نکنه واقعا مردم؟آرسان و ماهان چی شدن؟چرا این گلا اینقدر ریزه؟چرا کل زمین گله؟
        به آسمون نگاه کردم…آبی آبی به دور از هرگونه آلودگی…ایندفعه تو چه سرزمینی پرت شدم؟دستامو روی زمین گذاشتم که به چیزی خوردن…پشت سرمو نگاه کردم…کیف!کیف کلیدا…سریع بازش کردم،سه تا کلیدا توش بودن…یعنی کلیدا هم با من اومدن؟مگه مهمونیه که اومده باشن؟با حرص چشمامو بستم…نه من تحمل سرزمین و ماجرای دیگه ای رو ندارم…قطره آبی روی گونم احساس کردم…چشمامو باز کردم و با تعجب به آسمون نگاه کردم…این که صافه پس بارونش کجاس؟دوباره قطره آبی روی گونم چکید…بعد چند دقیقه دوباره…
        -خدایا قربونت برم تو هم شوخیت گرفته؟میخوای ببارونی یک راس ببار چرا نسیه میباری؟
        صدای خنده ای از پشت سرم شنیدم با ترس آروم آروم برگشتم…میترسیدم دوباره گیر یکی مثل فلورا بیفتم و ماجرا ها دوباره تکرار بشه…
        پشت سرم هیچی نبود…-وا مگه میشه؟من خودم شنیدم…دوباره صدای خنده از قسمتی از گل های ریز بنفشه که نزدیک نهر آب بودن اومد…با تعجب به گلها نگاه کردم…یعنی گلها میخندن؟
        -سلام…
        از جام پریدم و چند قدم از گلای بنفشه دور شدم…
        -میترسی دراز؟
        -دراز خودتی من قدم متوسطه
        -چقدر تو باحالی
        -کجایی؟
        گلها تکونی خوردن و آروم کنار رفتن و ی موجود خیلی ریزی از توشون بیرون اومد…با ترس چند قدم دیگه عقب رفتم آخه اون موجود خیلی ریز کم کم تغییر اندازه داد و قدش تقریبا تا زانوی من شد…مثل ی انسان معمولی بود چشم و مو قهوه ای و صورت سفید فقط قدش نسبت به من و انسانهای عادی کوتاه تر بود…
        -من ترس دارم؟دراز ترسو
        -تو…تو کی ای؟
        با لحنی که شیطنت از سر و روش میبارید و خنده ی رو لباش گفت-شیطون ترین،بانمک ترین،زیباترین و خلاصه بهترین کسی که لنگش وجود نداره
        -یکم از خودت تعریف کن…تو چرا اینقدر ریزی؟
        -اهل کجایی؟
        با این لحن شیطون و لبخند بانمکش ترسم ریخت و روبه روش نشستم…طبق عادت همیشگیم سریع صمیمی شدم…
        -خودمم نمیدونم
        -وا نمیدونی؟حالا بیخیال اسمت چیه؟
        -مگه تو گفتی که منم بگم؟
        -چقدر گیری تو!من شبنمم
        -چه اسم قشنگی!منم وانیام
        -چ…چی؟وا…وانیا؟
        مشکوک پرسیدم-آره…چطور مگه؟
        بزورلبخند کج و کوله ای زد وگفت-هی…هیچی!
        -نگفتی چرا اینقدر کوچیکی؟
        -خب اینجا سرزمین کوتوله هاس…مگه نمیدونستی؟اصلا اینجا چیکار میکنی؟
        -خودمم نمیدونم چه اتفاقی برام افتاده…تو میدونی چطوری میشه برگشت؟
        به حالت عادی خندونش برگشت و گفت-کجا؟
        -میترا…سرزمین میترا
        -بانو میترا؟الهه ی مهر و آفتاب؟
        -آره آره تو میدونی؟
        -من؟نه نه من چیزی نمیدونم…چند سالته؟
        -میپیچونی؟باشه میخوای نگی نگو…بیست و یک سالمه
        -منم بیست و سه…دو سال ازت بزرگترما حواست باشه…
        سرمو به سمت نهر آب چرخوندم و خواستم سوالی بپرسم که دوباره قطره آبی روی صورتم نشست
        -اهه…شبنم تو قضیه این قطراتو میدونی؟
        شبنم از شدت خنده روی گلا پهن شد
        -ها چیه؟چرا میخندی؟
        -وای خدایا خیلی باحال بود…خب راستش باید بگم من شبنمم
        -مگه من گفتم نیستی؟
        -نه یعنی من شبنمم…همون شبنمی که روی برگ و گل ها میشینه
        -یعنی اونوقت تا حالا تو منو سرکار گذاشته بودی؟
        -آره دیگه…حالا بیخیال بیا بریم زیادی اینجا موندیم
        کیفو برداشتم و دنبالش راه افتادم…من خودم همه رو سرکار میزاشتم حالا ی نیم وجبی منو سر کار گذاشته…این یکی واقعا فکر کنم نصفش زیر زمینه
        -الان داری فکر میکنی من نصفم زیر زمینه؟
        با تعجب پرسیدم-ذهنم میخونی؟
        -نه…از بسکه همه بهم گفتن حدس زدم تو هم این نظرو داشته باشی…با من راحت باش و حرفاتو بزن از من بهتر بین کوتوله ها نیست…
        -حالا که گفتی حرفامو راحت بزنم باید بگم خیلی خودشیفته ای
        -تو که قبلشم راحت بودی دیگه فکر کنم از فرط راحتی از بین بری…آره اینم همه بهم گفتن ولی واقعیته که من برترینم
        -تو منو از کجا پیدا کردی؟
        -مثل همیشه اومده بودم کنار نهر تا آب ببرم که تو رو دیدم…آبو بردم و برگشتم تا بفهمم تو کی ای!آخه قدت به کوتوله ها نمیخورد…خلاصه بگم اومدم صدات زدم که فهمیدم بیهوشی خواستم ببرمت خونه اما زورم نمیرسید و خانواده ی منم دست تنبلو از پشت بستن هر کدوم ی بهونه آوردن و منم هر روز میومدم نهر و بهت سر میزدم تا امروز بعد یک هفته به هوش اومدی
        -یک هفته؟باورم نمیشه…راستی تو زیر گلا چیکار میکردی؟چرا یهو تغییر اندازه دادی؟
        -من رفته بودم آب بیارم دیگه…تغییر اندازه یکی از قدرت های ما کوتوله هاس که در هر کسی فرق داره…
        -آب بیاری؟از زیر گلا؟
        -نه پس میخواستی بپرم تو آب و آب بیارم…آب…وای بدبخت شدم سطل آبو جا گذاشتم
        راهی که رفته بودیمو شروع به دویدن کرد و به سمت نهر رفت…هفت هشت قدم بیشتر نرفته بودیم اما با قدم های من با قدم های شبنم که حساب کنیم چیزی حدود سی چهل قدم اومده بودیم…با چند قدم بزرگ خودمو به شبنم رسوندم دو تا سطل متوسط رو به کوچک پر از آب دستش بود و بزور ولی تند راه میومد…برعکس قد کوتاهش خیلی فرزه…خم شدم و یکی از سطل هارو ازش گرفتم که با تعجب نگام کرد
        -کمک نمیخوای؟
        لبخند همیشگیشو زد و گفت-من که از خدامه اگه اون دستت خالی بود این یکیم میدادم تو بیاری
        -خیلی پررویی
        -میدونم…
        با سرخوشی شروع به رفتن کرد…سطل برای من خیلی سبک بود…راحت خودمو به شبنم رسوندم
        -تو آخرم نگقتی از کجا اومدیا!
        -خب من توی چند تا سرزمین بودم مثلا سرزمین میترا و چیترا ولی قبل از اینجا توی ایران بودم…سیاره زمین…
        -چه جالب من همیشه دلم میخواست زمینو ببینم اما نَنَم نمیزاره از سرزمین دور بشم…
        -نَنَت؟
        -بابا باکلاس همون مادر شما
        -تو چرا اینقدر شادی و زود صمیمی میشی؟
        -به تو مربوط نی…
        خندید و قدماشو تند تر کرد اما من سرجام میخکوب شدم…به تو مربوط نی…این جمله ای بود که آرسان در برابر من بکار میبرد…یعنی الان کجاس؟نکنه بلایی سرش اومده؟
        اشک توی چشمام جمع شد اما سریع پسشون زدم هم اشکمو هم افکارمو…سعی کردم بیخیال بشم…مثل همیشه…تا حالا که اتفاقی نیافتاده و گیر فرد بدی نیافتادم خدا عاقبت منو بخیر کنه
        دوباره شروع به رفتن کردم و سریع به شبنم رسیدم
        -شبنم…
        -بله؟
        -میشه بگی داری منو کجا میبری؟
        -خونه نَنَم یا همون باکلاسش خانه ی مادرم
        خندیدم…خوبه حداقل تو این موقعیت با شبنم آشنا شدم تا منو یکم از افکار منفیم دور کنه…
        -شبنم به نظرت من چطوری اومدم اینجا؟
        -با پاهات
        -من دارم جدی صحبت میکنم
        -آخه من از کجا بدونم تو چطوری اومدی؟
        بیچاره راست میگفت…اما چرا من هیچ خوابی درباره ی این اتفاق ندیدم…یعنی چی؟من که اتفاقای بد رو میدیدم اما ایندفعه نه دزدیده شدن کیف و این پرت شدن یهویی تو سرزمین دیگه رو ندیدم؟
        -رسیدیم
        با حواس پرتی گفتم-هان؟
        -خونمونه
        به رو به رو نگاه کردم ی کلبه چوبی کوچک که دورش حصاری چوبی کشیده شده بود
        -بیا بریم نترس توش بزرگتره جات میشه
        دنبال شبنم راه افتادم و وارد کلبه شدیم
        شبنم داد زد-آباجیا…داداشیا…ننه
        چیزی با سرعت خورد توی سرش دقت که کردم یک جفت دمپایی بود
        صدای دختری توی خونه پیچید-ای زهر مارو آباجی تو کی میخوای آدم شی شبنم؟با این طرز حرف زدنت
        شبنم دوباره داد زد-مهمون داریم
        در چهارتا اتاق دور تا دور کلبه همزمان باز شد و دو تا دختر و دو تا پسر شکل هم و اندازه ی شبنم بیرون اومدن
        همزمان گفتن-سلام…خوبین؟
        چه هماهنگ!فکر کنم چهار قلوئَن
        -سلام ممنون

        شبنم دستشو طرف دو تا دخترا گرفت و گفت-ساغر و تبسم…و پسرا هم تاران و شایان
        از اسم تاران متعجب شدم و از یک طرف خندم گرفت آخه یاد تارزان افتادم…اما خیلی کوتاه و بدون لبخند گفتم-خوشبختم
        شبنم با جیغ جیغ گفت-ننم کو؟
        زن زیبا و کوتاه قدی از در دیگه ی کلبه بیرون اومد
        شبنم به سمتش رفت و در همون حال گفت-اینم ننه ی خوشگلم
        -آتیش پاره…خوشبختم دخترم…اسمم همائه
        -سلام…منم وانیا هستم خوشبختم
        -خوش اومدی
        -ممنون
        چه خانواده ی مهربونی!
        ساغر-وانیا؟
        شبنم به جای من جواب داد-آره وانیا
        لحنش جوری بود که یعنی حرف اضافه نزن…نمیدونم چرا اسمم جای تعجب برای شبنم و ساغر داشت!شایدم من اشتباه فکر میکنم!
        هما خانم-بهتره استراحت کنی عزیزم…ببخشید قبل از خوب شدنت نیاوردیمت…
        -نه این حرفا چیه!
        شبنم-برو تو اتاق من بخواب…هر چند تا حالا خواب بودی…
        داخل راهروی کوچکی شد و دریو باز کرد…
        -این اتاق منه ببخشید یکم کوچیکه
        -همینم غنیمته…ممنون
        -خواهش برو استراحت کن تا منم برم ی چیزی درس کنم
        -زحمت دادم
        -لوس ننر این حرفا چیه؟برو تو
        شبنم رفت و منم کمی کج شدم تا از در اتاق رد بشم…
        به اتاق نگاه کردم…تخت کوچیک و ی کمد که روی درش آیینه بود و فرشی کوچک به رنگ سبز
        روی زمین دراز کشیدم چون تخت کوچیک بود…
        فکر کن وانی…چطور اومدی اینجا؟فقط افتادن مردی و سیاهی یادم میومد…چرا زن راهنما نمیاد کمکم؟شاید باید بخوابم
        چشمامو بستم…
        چند دقیقه گذشت اما خوابم نمیبرد
        صدای پچ پچ ضعیفی از بیرون به گوشم خورد…
        با احتیاط رفتم سمت در و سعی کردم چیزی بفهمم
        پسری میگفت-مطمئنی؟؟یعنی باید به………… ……(نفهمیدم)بدیم؟
        صدای دخترونه ای اومد-آره…نشونه هاو کیفشو ندیدی؟
        با تعجب به در بسته نگاه کردم
        نشونه ها؟کیف؟اینا دارن چی میگن؟درباره ی من حرف میزنن؟
        صدای در اتاقی اومد و بعد دو تقه به در اتاقم خورد…سریع خودمو عقب کشیدم و روی زمین خوابیدم…اون طرف هم وقتی دید جواب ندادم بیخیال شد و رفت…
        بعد چند دقیقه دوباره تقه ای به در خورد…چشمامو بستم و گفتم خودش بیخیال میشه و میره اما بعد چند ثانیه صدای در که نشون از باز شدنش بود اومد…
        سعی کردم نشون بدم من خوابم و نمیدونم تا چه حد موفق شدم
        احساس کردم کسی کنارمه این رو از بوی عطر تلخش فهمیدم عطرش بینهایت تلخ بود…
        دستی سرد روی پیشونی گرمم نشست و بعد چند ثانیه برداشته شد…
        صدای در اتاق نشون از بیرون رفتن اون فرد بود…
        چشمامو با تعجب باز کردم یعنی کی بود؟شاید شبنم بوده میخواسته از حالم با خبر بشه…
        بلند شدم و کیفو برداشتم…بازش کردم و به گوی ها یا همون کلید ها چشم دوختم…تا جایی که من یادمه کلیدا دو تا بود اما الان این گوی آتشین هم بهشون اضافه شده…
        خیالم کمی از بابت آذر و ملکه سیترا مطمئن بود چون اونا بدون کلیدا نمیتونستن کاری از پیش ببرن اما برای آرسان و ماهان نگران بودم…یعنی اونا هم تو سرزمین دیگه این؟شاید هم منو تنها گذاشتن و خودشون برگشتن…اما…بدون کلیدا؟اونا همشون در به در دنبال کلیدان پس این نظریه رد میشه…
        از افکار مختلفی که توی مغزم رژه میرفتن سر درد گرفتم…دلم میخواست با زن نرم صدا یا حداقل زن راهنما صحبت کنم اما حیف که نمیشد یا حداقل من نمیدونستم چه شکلی باهاشون ارتباط برقرار کنم…
        کیفو بستم…متوجه قفل رمزی روی در کیف شدم چرا تا حالا متوجه این قفل رمزی نشده بودم؟اصلا قبلا همچنین چیزی روش بود؟
        نگاهی به قفل رمزی کردم دکمه هاش عدد نبود بعضی از حروف الفبا بود حتی حروف الفباش هم کامل نبود
        به حروف نگاه کردم و ناخودآگاه شروع به زدن دکمه ها کردم
        آ ر س ا ن ی ا = آرسانیا
        انگار دستم در اختیار من نبود و به فرمان مغزم روی حروف فرود می اومد و من هیچ دخالتی نداشتم…
        صدای تیک تیکی اومد و بعد کیف باز شد…اما…

        اما ایندفعه کلید ها مثل دیوار های توی خوابم به رنگی خالص در اومده بودن و چیزی هم روی هر کدوم نوشته شده بود
        گوی زردو برداشتم و با ریز کردن چشمام سعی کردم اون حروف درهمو بخونم…
        نوشته شده بود ریتا…یعنی اسم مادر میترا
        دومین گوی که به رنگ خالص مشکی دراومده بود برداشتم…چیتا…اینم که اسم مادر چیترائه
        گوی سومو برداشتم…حروف این یکی خیلی بیشتر درهم و ناخوانا بود من فقط یک سین تونستم تشخیص بدم
        گوی رو به چشمام نزدیک کردم اما با صدای در سریع توی کیف گذاشتمش و روی کلید ها آرسانیا رو زدم که دکمه ها غیب شدن
        نتونستم در این باره کنجکاوی کنم چون صدای هما خانم اومد
        -وانیا جان بیداری؟
        بلند شدم و بی توجه به اینکه آدم تازه از خواب بیدار شده شلخته اس درو باز کردم
        -جانم هما خانم؟
        -چقدر رنگت پریده…بیا برو ی چیزی بخور عزیزم
        -ممنون هما خانم شما برید من میام
        -چیزی لازم نداری؟
        -نه ممنون شما بفرمایید
        هما خانم رفت…
        به سمت آینه رفتم و لباسمو مرتب کردم
        دوباره چشمم به چشمام افتاد…توی آینه به رنگ آبی در اومده بودن
        شونه امو بالا انداختم و گفتم-شاید خاصیت این سرزمینه
        از در خارج شدم که با تاران برخورد کردم
        -سلام
        -سلام
        وارد اتاقی شد و منم به سمت جایی که فکر میکردم آشپزخونه اس رفتم
        ساغر توی آشپزخونه نشسته بود و توی فکر بود
        -سلام
        از جا پرید و به من نگاه کرد
        -ببخشید نمیخواستم بترسونمت
        -نه مشکلی نیست مامان گفت میای من حواسم نبود…بیا یکم غذا بخور
        به میز کوچک نگاه کردم…لقمه های کوچکی که با چیزی مثل تره گره شده بودن و داخلشون معلوم نبود و چند لیوان کوچک نوشیدنی
        با دیدن این میز تازه فهمیدم من یک هفته بیهوش بودم و چیزی نخوردم و الان فهمیدم چقدر گرسنه ام
        روی زمین نشستم چون صندلی ها اندازه من نبود
        -بخور خوشمزه است
        به دور و بر میز نگاه کردم اما قاشق و چنگال یا حتی کارد ندیدم حتی چیزی شبیه بهشون نبود
        دستمو سمت لقمه ها بردم اما وسط راه دستمو کشیدم
        مردد شدم آخه من آداب و رسوم کوتوله هارو نمیدونستم و میترسیدم کاری که میکنم براشون خوش آیند نباشه و ناراحت بشن
        ناچار از ساغر پرسیدم-ببخشید شما چطور غذا رو میخورید؟
        اول با تعجب نگام کرد اما سریع لبخندی زد و گفت-هر طور راحتی بخور عزیزم برای ما فرق نداره
        با خوشحالی به لقمه ها نگاه کردم
        یکیشونو برداشتم و با مکث گاز کوچکی زدم
        مزش فوق العاده بود نمیشد تشخیص داد شبیه چیه اما عالی بود
        به لقمه باز شده نگاه کردم چیزی مثل پنیر به علاوه خورده ریزهایی چند رنگ داخلش بود
        گاز دیگری زدم و با اشتها سه تا لقمه خوردم…
        تازه یادم افتاد من تو خونه ی کوتوله هام و با خجالت سرمو پایین انداختم که لیوانی کوچک جلوم گرفته شد…
        داخل لیوان مایع سبز رنگی بود و ته لیوان پودر سفید و سیاهی پخش شده بود…
        -بهترین و خوش مزه ترین نوشیدنی سرزمین مائه از خوردنش پشیمون نمیشی…
        تشکر آرومی کردم و خواستم لیوانو از دست ساغر بگیرم اما با صدای جیغ شبنم ساغر لیوانو کشید و توی سینک ظرفشویی خالی کرد
        با تعجب به ساغر نگاه کردم که لبخند کجی زد و گفت ببخشید و سریع از آشپزخونه بیرون رفت…
        چی شد؟
        شبنم وارد آشپزخونه شد
        شبنم-اِ تو اینجایی؟خوبی؟بهتری؟چشمش به میز افتاد و سریع سه تا از لقمه هارو برداشت و با ولع شروع به خوردن کرد
        -مگه که ی مهمون بیاد و ما غذای خوب بخوریم…
        با خنده بهش نگاه کردم اصلا تو باورم نمیگنجید بیست و سه سالش باشه مثل بچه های پنج شش ساله رفتار میکرد و قد کوتاه و صورت بچگونه اش هم باعث میشد فکر کنی بچه اس
        -بخور،ننم فقط سالی یبار از این لطفا میکنه و لقمه پیچ درست میکنه…
        پس اسم غذا لقمه پیچه!
        -تو چقدر انرژی داری بچه!
        -بچه عمته دوسال ازت بزرگترم…نه پس میخوای عین تو ی هفته دراز به دراز مثل جنازه بغل نهر بیفتم و رنگم مثل میت باشه آدم باید پر انرژی باشه که توپ و تانکم تکونش نده
        صدای پسری از پشت سرم اومد-الان این شبنم نمونه ی بارزی از تانکه…
        شبنم-شــایـــان…
        شایان جلو اومد و دو تا از لقمه هارو برداشت با اجازه ای گفت و سریع در رفت…
        چند ثانیه بعد تبسم با اون لبخندش که از اول داشت وارد آشپزخونه شد واقعا مثل اسمشه تبسم(به معنی لبخند)
        تبسم-اوه مامان چه کرده…
        اون هم دو لقمه برداشت و رفت
        به ظرف نگاه کردم خالی شده بود
        شبنم با خنده گفت-تعجب نکن ما غارتگر نیستیم فقط فکر کنم فامیلی دوری باهاشون داشته باشیم البته هر وقت اینو به مامان میگم با لنگه کفش مواجه میشم نمیدونم چرا تو میدونی؟
        خندیدم و چیزی نگفتم هنوزم تو شک کاری که ساغر کرده بود بودم آخه چرا لیوانو خالی کرد؟چه دلیلی داشت اول تعارف کنه و بعد…نمیدونم چرا حس میکنم ساغر و تاران نسبت به بقیه افراد این خونه مشکوک تر و مرموزن…

        شبنم-ملکه کجا سیر میکنی؟تو دنیای خوابا؟ما هم ببر خب…
        ی لحظه خشکم زد من چیزی درباره ملکه بودنم نگفته بودم اما شبنم الان به من گفت ملکه…گفت دنیای خواب ها…آروم باش وانیا شاید به شوخی این حرفو زده
        به شبنم نگاه کردم تا شوخی و جدی بودن حرفشو تشخیص بدم که دیدم با چشمای گرد شده دستشو روی دهنش گذاشته
        پس این خانواده چیزی میدونن و میخوان به من نگن ازشون بدم اومد که دارن به من دروغ میگن
        همیشه همین بود و گول ظاهر خوب آدما رو میخوردم و باهاشون صمیمی میشدم اما بعدش پیشیمون میشدم
        با لحن سردی گفتم-شبنم شما ها چی میدونید؟
        شبنم من منی کرد و گفت-درباره ی چی حرف میزنی؟
        -لطفا خودتو به اون راه نزن به من بگو چی میدونید…چرا منو که ی غریبه ام و از جنس شما نیستم اینقدر راحت به خونه اتون راه دادید؟باید از اول شک میکردم که شما بی دلیل با من مهربون نیستید
        -من از چیز زیادی خبر ندارم
        -تو چی میدونی؟
        با صدای بغض داری گفت-پدرم…اون کشته میشه…
        پدرش؟چرا؟مگه چیه که باعث مرگ یک نفر میشه؟
        -حرف بزن شبنم…
        -نمیتونم لعنتی نمیتونم اینو بفهم
        -تا جایی که میتونی بگو…
        -باشه…باشه میگم ولی…ولی بعد حرفام باید کمکمون کنی
        سرد گفتم-قول نمیدم
        -گفتم باید…بیست و چهار سال پیش پریِ مذکری از جنس و نژاد چهار سرزمین به دنیای سوم،دنیای آتش پا گذاشت…نمیدونم مادر و پدرش کین…سه سال بعد پریه مونثی از جنس و نژاد چهار سرزمین بین مرز مشترک سه سرزمین و وسط نقطه ی اتصال و ارتباط با دنیای متحد به دنیا اومد…پدر و مادر اون هم مشخص نبودن…شنیدم ی ملکه ای اون و پری مذکرو در سه سرزمین بزرگ کرده یعنی هر هفته توی ی سرزمین بودن…یک سال بعد پری کوتوله ای در دنیای متحد چشم باز کرد ولی دنیای متحد اونو نپذیرفت و شکنجه اش داد…مقصر دو پری ویژه بودن چون با وجود اون دو به پریه کوتوله نیازی نبود و اونا همه ی قدرت هارو داشتن…به اینجا که رسید ساکت شد
        -ادامه اش؟
        -من تا همینجا میتونم بگم
        -من چیزی نفهمیدم و ارتباط پدرتم با این داستان درهمی که گفتی نمیدونم…
        -پدر من برگزیده شد تا یکی از پریان ویژه رو بیاره اما اون پری…(حرفشو خورد)اما نتونست و تا پیدا شدن یکی از اون پریا در زندانه و تا دوسال دیگه اگه پری به قصر برده نشه کشته میشه
        -و اون پریان؟
        آروم گفت-ملکه وانیا و شاهزاده آرسان…
        خشکم زد نمیتونستم این داستارو باور کنم…
        -اینا واقعی نیست…
        صدای پر نفرتی از پشت سرم اومد-دقیقا چی واقعی نیست؟چند سال بدون پدر زندگی کردن ما و خوش گذرونی شما و شاهزاده؟
        برگشتم سمت صدا…تاران و ساغر با پوزخندهایی عمیق و چشمایی پرنفرت…
        آب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم-من اصلا از این ماجرا های درهمی که میگید خبر ندارم
        ساغر یکی از ابروهاشو بالا برد و گفت-پس میخوای بشنوی آره؟شبنم بیرون
        شبنم-نه من نمیرم شما نباید…
        تاران حرفشو قطع کرد-تو حق دخالت نداری برو بیرون
        شبنم-اما من اونو پیدا کردم و شما حق ندارین اذیتش کنین اون مهمونه مائه و پدر گفته بود که باید با مهمون خوب رفتار کرد
        تاران با اخم وحشتناکی گفت-بیرون شبنم برو به کارت برس
        شبنم نگاه دیگه ای بهم انداخت و بیرون رفت
        ساغر و تاران روی صندلی ها نشستن
        تاران-تا نیمی از ماجرا رو شبنم گفت و اما ادامه اش…دنیای متحد پرنسس کوتوله رو بیرون انداخت و ایشون تصادفی به سرزمین ما اومدن…خدای کوتوله ها،جناب بس،پرنسسو به عنوان دختر خونده برگزیده ان و پرنسس کمک زیادی با قدرت هاشون به ما کردن…جناب بس به پرنسس علاقه ی زیادی پیدا کردن…اون موقع ها وضعیت ما اصلا خوب نبود…جناب بس برای گرفتن انتقام به افرادی نیاز داشت و در ازای کاری که ازشون میخواست بهشون پول میداد…پدر من برای راحتی ما قبول کرد که یکی از پریان ویژه رو بیاره…ملکه وانیا اون پری بود…اما همون سال به طرز عجیب و نامعلومی ملکه وانیا غیب شدن…
        ساغر ادامه داد-پدر ما زندانی شد…مدت زمانی به ما دادن و گفتن اگه تا این مدت زمان یکی از پریانو به قصر نیارین پدرتون کشته میشه…من و تاران توی قصر مشغول به کار شدیم و التماس کردین تا پدرمونو آزاد کنن اما حرف اونا همین بود…الان دو سال از اون وقت باقی مونده و ملکه وانیا خودشون به اینجا تشریف فرما شدن…لبخند مرموزی زد و ساکت شد
        تاران-پدر ما رو سخت شکنجه میدادن…پرنسس به ما گفت کمکمون میکنه و شکنجه هارو کمتر کردن و به پدرم آرامش دادن و ما برای جبران زحمات ایشون به دنبال پریان ویژه گشتیم،ایشون به ما گفتن لازم به این کار نیست اما ما دوست داشتیم به ایشون کمک کنیم و قول کیف کلید ها هم به ایشون دادیم و الان یکی از پریان ویژه خودشون پرت شدن تو سرزمین ما البته به همراه کیف…خوش اومدی ملکه وانیا بالاخره پیدات شد…از لحن ترسناکش تنم به لرزه دراومد این خانواده میخوان با من چیکار کنن؟
        -من توی سرزمین ها نبودم و هیچ دخالتی توی هیچ کاری نداشتم و ندارم پس من هیچ تقصیری ندارم
        ساغر-اتفاقا همه ی تقصیر ها گردن توئه،تو باعث شدی پرنسس ما اذیت بشه،غیب شدن تو باعث شد پدر ما به زندان بیفته…تو مسبب همه ی اتفاقات و سختی هایی که برای ما پیش اومده هستی…ازت متنفرم ملکه…متنفرم از همه ی پریان ویژه به خصوص تو…

        بی اراده داد کشیدم-من از هیچی خبر ندارم شما نباید اینطور با من حرف بزنید من بی خبر از همه جا اومدم توی سرزمین های شما ساغر لیوانی به دستم داد و با تمسخر گفت-حرص نخور ملکه صدات میگیره…لیوانو گرفتم و بدون توجه به مایع داخلش سر کشیدم اصلا هم شک نکردم به چیزی که داخل این لیوانه…
        -من نمیخواستم بیام من ناخواسته اومدم…لعنت به اون اشک سه رنگی که منو به سرزمین میترا کشوند لعنت به…
        نفسم گرفت و نمیتونستم نفس بکشم راه تنفسیم بسته شده بود دستمو روی گلوم گذاشتم چشمام روی هم میرفت و اطرافم سیاه میشد و من توان هیچ کاری نداشتم فقط لحظه ی آخر قیافه ی نگران شبنمو دیدم که به من زل زده بود…
        هه برای چی نگرانه؟برای منی که فکر میکنن مسبب بدبختیاشون بودم؟
        چشمام بسته شد
        چه خوب کاش دیگه باز نشه یا باز بشه و ببینم همه ی اینا ی کابوس بوده…اما سرنوشت من در این سرزمین های عجیب و غریب رقم خورده…
        *********
        {سوم شخص}
        همه در فکر بودند که صدای زن راهنما در اتاق پیچید
        -خواهر درخواستی ازت دارم
        -چه درخواستی؟
        -من…من میخوام به سرزمین برگردم میخوام…از اینجا برم
        ملکه با بهت بلند میشود
        -چی میگی؟چرا؟مگه تو…
        -روح من آزاد شده و میتونم به جسمم برگردم…میخوام برم تا بعضی از حقایقو روشن کنم
        -من انتخابو به عهده ی تو میزارم…مطمئنا میدونی چیکار میکنی…ولی آرسان هم حقایقو میدونه و میتونست بگه اما حرفی نزد و الان تو اگه بگی…
        -مطمئن باش من بی گدار به آب نمیزنم…این همه سال حقایق مخفی مونده و الان باید همه چیز روشن بشه
        -با آذر چیکار میکنی؟تو قدرت مقابله با اونو نداری
        -شما سعی کنین هر چه زودتر وانیو به سرزمین برگردونید اون میتونه آذرو نابود کنه
        -همه ی سعیمو میکنم
        -ازت ممنونم بابت همه چیز…
        -بهمون سر بزن…
        -چشم حتما مگه میشه من شمارو ول کنم؟
        -نینا…
        -بله؟
        -مواظب خودت باش…
        چشمان نینا برای اطمینان باز و بسته میشود
        -وانیا رو برگردون…به کمکش نیاز داریم…
        نینا،همان زن راهنما،بعد از این حرف مکثی کوتاه میکند و به اتاق انتقال پا میگذارد
        *************{وانیا}
        -مثل شیشه نامرئیم پیش تو
        نمیبینی چشمام بارونیه
        درا بازن اما ی زن روز و شب
        تو بی منطقی هاش زندونیه
        باید گم بشم توی لاک خودم
        تو دنیای بی مرز این خستگی
        به جایی رسیدم که بی اختیار
        به دیوونگی ها میگم زندگی
        من آرایشم جنس دلتنگیه
        نمیشه غمو از لباسام شست
        باید گردگیری شه رویای من
        چقدر تلخه این انتخاب درست
        من هرچی که میخوام جاش خالیه
        همش خیره موندم به این پنجره
        خودم رو فراموش کردم ولی
        محاله که قولاتو یادم بره
        ♪ ♪ ♪ ♪ ♪
        من از موندن و رفتنت شاکیم
        چرا باید این حسو انکار کرد
        نخواستی نمیشه همش دیر بود
        چقدر میشه رو عشق اصرار کرد
        به حرفای تکراری من بخند
        بگو خوب موندن برات سخت بود
        کسی که نگاش یخ زده رو به روت
        ی روزی چقدر با تو خوشبخت بود
        من آرایشم جنس دلتنگیه
        نمیشه غمو از لباسام شست
        باید گردگیری شه رویای من
        چقدر تلخه این انتخاب درست
        من هرچی که میخوام جاش خالیه
        همش خیره موندم به این پنجره
        خودم رو فراموش کردم ولی
        محاله که قولاتو یادم بره…
        (بی منطق،دیانا)
        با این صدای نرم نمیشد از جای گرم و نرمی که بودم دل بکنم اما با یاد اینکه چی شد و من نفسم گرفت و چشمام بسته شد به سرعت روی تختی که روش بودم نشستم…به اطرافم نگاه کردم
        اینجا کجاست؟
        چه اتاق قشنگی…نگام به دختر ریزه میزه کوتاه قدی افتاد که رو به روی پیانویی هم اندازه ی خودش ایستاده بود
        صورتش پشت به من بود اما از لرزش شونه هاش میشد فهمید داره گریه میکنه…گریه ای بی صدا که هزار برابر از گریه های زجه دار تلخ تره…

        تنم کوفته بود
        با صدای خش داری که خودم ازش تعجب کردم گفتم-خانم…
        دختر بدون برگشتن گفت-بهوش اومدی؟
        آروم به سمتم برگشت و لبخند تلخی زد،چهره اش جذابیت خاصی داشت و چشمای پسته ایش خیلی تو چشم بود…
        به سمتم اومد و احترام گذاشت چشمام گرد شد این کیه دیگه
        -خانم شما…؟
        -من آنارا هستم میتونی آنا صدام کنی ببخشید که عامیانه حرف میزنم
        -من مشکلی ندارم فقط میشه بگید من کجام؟
        -قصر جناب بس و در اتاق من…
        -اتاق شما…؟من گیج شدم
        -من پرنسس کوتوله هستم…
        چشمام گرد شد اگه این اونه پس چرا اینقدر با من مهربونه؟
        یادم به کیف کلیدا افتاد وای نکنه برش داشتن؟
        -کیف…
        -نگران نباش توی کمده…
        از توی کمد کوچولویی کیفو در آورد و به سمتم گرفت…سریع از سالم بودن کلیدا مطمئن شدم و نفس عمیقی کشیدم
        -بدنت خیلی ضعیفه…سریع از حال میری، کم خونی هم داری و به داروی بیهوشی هم حساسیت داری…البته کار ساغر هم اشتباه بود نباید بهت داروی بیهوشی میداد
        هان؟این به فکر منه الان؟یا داره زبون بازی میکنه؟
        در اتاق زده شد
        آنا-بیا تو…
        شبنم با سری پایین وارد اتاق شد…نمیخواستم ببینمش اون و خانواده‌ اش به من دروغ گفته بودن…
        شبنم-پرنسس…
        -بله شبنم؟
        -ممنون،پدرم آزاد شد…
        فکم منقبض شد اونا در ازای تحویل دادن من پدرشونو آزاد کردن واقعا چه مهربون!هه…
        آنا-خوشحالم…میتونی بری شبنم
        -جناب بس بزرگ گفتند شما و ملکه وانیا به حضورشون برید
        آنا-باشه…
        شبنم-خدانگهدار…
        از اتاق ییرون رفت
        آنا-اگه حالت خوبه بریم پیش بس بزرگ…
        خیلی دلم میخواد این بس بزرگو ببینم
        -من حالم خوبه بریم…
        لبخندی زد و خودش جلو افتاد…
        دریو زد و وارد شد…
        مرد کوتاه قدی حتی از شبنمم کوتاه تر روی صندلی کوچک و باشکوهی نشسته بود…
        آنا-سلام بس بزرگ
        مرد-آنا تو هنوز منو به عنوان پدرت نمیدونی؟
        آنا-این چه حرفیه؟شما برای من از پدر هم بالاترید
        ی لحظه خندم گرفت از صفت جناب بس…بس بزرگ…هه این که نصف منم نیست…
        بس-سلام بر پری ویژه…حالتون خوب شد؟
        همه ی اینا رو به تمسخر میگفت
        ترجیح دادم سکوت کنم به هرحال من الان تو سرزمین اونام و اگه چیزی بگم کسی ازم طرفداری و محافظت نمیکنه…
        بس با تمسخر-ببخشید که با تخت طلا نیاوردیمتون
        چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم
        بس-لالی؟
        این دیگه از توانم خارجه
        -احترام خودتونو نگهدارید
        آنا-پدر لطفا…
        بس-آنا تو واقعا از این پری ای که مسبب شکنجه هات بوده طرفداری میکنی؟خیلی ساده و دل رحمی آنا…
        آنا سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت پس اینم در برابر پادشاهشون ساکت میشه
        نه اینطوری نمیشه باید خودم این آقای بس کوتوله رو تفهیم کنم
        -من هیچ دخالتی در شکنجه هایی که شما میگید نداشتم…
        دستمو بالا آوردم به معنی اینکه اجازه بده حرفمو کامل بزنم
        -شما خودتون میدونین من یک بچه بودم و الان هم اصلا چیزی یادم نیست پس مقصر من نیستم…
        بس-اوه پس زبون هم داری؟
        -بحث ما زبون من نیست جناب بس
        -درسته بحث ما شکنجه هاییه که عزیز دردونه ی من تحمل کرده زجر هایی که کشیده و مقصرش تویی
        -من هم گفتم که من تقصیری ندارم ولی انگار شما حرف حالیتون نمیشه
        -گستاخ این چه طرز حرف زدنه؟تو باید شکنجه بشی باید طعم شکنجه های دردناکیو که آنا کشید بکشی تا درک کنی…
        دیگه آمپر چسبوندم و بدون فکر کلماتو پشت سر هم به زبون آوردم
        -شما چه چیزی رو تقصیر منی میدونید که اون موقع یک بچه ی کوچک بودم و از اطرافم چیزی نمیفهمیدم؟شکنجه ها رو یکی دیگه انجام داده و من باید تقاص پس بدم؟واقعا شما در مقام یک پادشاه سرزمین عدالتو اینطور میبینید و قضاوت نا به جا میکنید؟خدا به داد مردم سرزمین شما برسه نمیدونم چطور این وضعیتو تحمل میکنند!
        بس قرمز شد و با عصایی از روی صندلی پایین اومد
        اینطرفم آنا هی لباس منو میکشید اما من با خونسردی به چشمای عصبانی جناب بس نگاه میکردم

        بس مقابلم ایستاد و عصای کوچیکش یهو تغییر اندازه داد و توی شکم من فرود اومد
        چون آمادگی نداشتم دو قدم به عقب رفتم بس-توی گستاخ لیاقت مقام پری ویژه رو نداری چه بهتر که نابود بشی…من نمیدونم کی تو رو تربیت کرده که اینقدر بی ادبی
        روی تربیتی که شدم خیلی حساس بودم و نمیتونستم بزارم کسی به شعور و شخصیتم توهین کنه
        عصای بسو با شدت کنار زدم که روی زمین افتاد
        آنا کمکش کرد بلند بشه و با عصبانیت به من نگاه کرد
        بس-تاران…
        تاران وارد اتاق شد و احترام گذاشت
        بس-این دختر نادون و نفهمو به سیاه چاله ی مخصوص ببر و ازش پذیرایی کن…
        تاران چشماش برق زد و با خباثت بهم نگاه کرد جلو اومد و قدش یکم بلند تر شد،دستمو خیلی سفت گرفت و کشید،قدرتش خیلی زیاد بود نمیتونستم مخالفتی بکنم
        انقدر منو کشید تا به جای مورد نظرش رسید با تعجب به چاه رو به روم نگاه کردم
        -این چیه؟
        تاران جوابی نداد و فقط دستمو ول کرد
        علامتی با دستاش داد و در یک چشم بهم زدن من توی چاه پرت شدم
        دست چند کوتوله بود که منو به داخل چاه پرت کرد
        چاه زیاد عمیق نبود شایدم من عمقشو حس نکردم
        روی زمین خشکی با کمر فرود اومدم
        -آخ…
        بزور روی زمین نشستم
        خیلی تاریک بود و چیزی معلوم نبود
        هر از گاهی صدای چک چک آب،هو هوی باد،صدای خفاش و چیزای دیگه میومد
        با دقت به دور و برم نگاه کردم اما بی فایده بود هیچی نمیدیدم
        به بالا سرم نگاه کردم که…
        -جــــــیـــــــــــــــــــغ
        این دیگه چه جونوریه؟
        اون حیوون ناشناخته با چشمای درشتش بال زد و نزدیک تر اومد…زبونش در میومد و میرفت تو مثل مار و دماغش عین خرطوم فیل!بدنشم تقریبا مثل زنبور های وحشی بود اما بزرگتر با چشمای درشت قرمز
        -درود ملکه…
        دیگه سکته رو زدم مگه حشره ها یا حیوونا حرف میزنن؟والا با عجایب این سرزمین لابد حرف میزنن
        -ببین با من کاری نداشته باش وگرنه…وگرنه…
        موندم چی بگم آخه من اینجا چه دفاعی داشتم؟
        -خودتونو اذیت نکنید ملکه…از من نترسید من هیچ گاه به خواهر زاده ی ملکه نینا آسیبی نمیرسونم
        نینا؟همون ملکه ی تبعیدی؟این نینا رو از کجا میشناسه؟گفت خواهر زاده؟
        -من ساستا هستم…
        -ساستا؟
        -به معنی بی رحم و ظالم…من جونمو مدیون خاله ی شما هستم و قول داده ام اگر شما را ملاقات کردم تا آخرین قطره ی خونم ازتون محافظت کنم
        -خاله ی من؟
        -من میرم تا برای آزادیتون کاری کنم…مطمئن باشید خطری تهدیدتون نمیکنه…هر وقت حس کردید چیزی آزارتون میده فقط اسممو صدا بزنید هر کجا باشم به خدمت در میام
        -وایسا ببینم تو…
        اما ساستا پر کشید و از دیدم مخفی شد
        عجب هر کی هم به ما میرسه جواب درست و حسابی نمیده تا بفهمیم کی ایم!
        رفتم تو فکر
        پس نینا خاله ی منه!پس مامانم کیه؟عجب داستان درهمی شده زندگی منه بدبخت از اولم شانس نداشتم اون از اول زندگیم که اصلا یادم نیست…اون از وسطش که با سر و کله زدن با عمه ها گذشت…اینم از الانش که شدم افسانه و هی پرت میشم تو این سرزمین و اون سرزمین
        چرا دیگه زن راهنما و زن خوش صدا نمیان؟چرا دیگه اون اتاق چهار رنگ یا همون دنیای متحدو نمیبینم؟چرا کسی کمکم نمیکنه؟ چرا ماهان و آرسان پیدام نمیکنن؟یعنی انقدر برای همه بی ارزشم؟
        نه وانی قضاوت ندونسته نکن شاید اونا هم دارن دنبالت میگردن
        آره اونا حتی اگه منم نخوان به کلیدا نیاز دارن
        ای وای کلیدا!دو دستی زدم توی سرم
        چرا من انقدر خنگم که کیفو تو اتاق آنا جا گذاشتم؟چرا؟خدایا چرا؟مگه من چه گناهی کردم؟
        داد زدم-چراااا؟
        -چون تو از اول هم اشتباهی بودی.
        -چون تو از اول دردسر و بدبختی بودی.
        -چون تو باعث شکنجه و مرگ چندین نفر شدی.
        -چون تو عزیز دردونه بودی.
        -چون تو از اولم نحس بودی.
        -چون تو نباید به دنیا میومدی اونوقت ما و همه ی سرزمین های دیگه در آرامش زندگی میکردیم…
        با ترس به عقب برگشتم…
        ************
        {سوم شخص}
        -ملکه ی پاکی ها اجازه ی ورود میخوان.
        -بگو بیان داخل
        ملکه ی پاکی ها وارد سالن مجلل قصر دنیای متحد میشود
        به ملکه ی بزرگ احترام میگذارد
        -سلام ملکه ی بزرگ…ازتون ممنونیم که افرادمو رو آزاد کردید
        -آزاد؟
        -بله بانو همه ی افرادم به حالت اولیه برگشتن و دارن زندگیشونو میکنن و خیلی خوشحالن
        ملکه در فکر میرود
        -چطور میشه؟یعنی مردم آزاد شدن؟
        ملکه ی پاکی ها با تعجب به ایشان نگاه میکند
        -همه ی مردم در شهر های دنیای متحد آزاد شدن…یعنی شما خبر ندارین؟
        همین موقع قاصدک خبر رسان به سالن پا میگذارد و بعد از احترام سریع خبر میدهد تمام مردم آزاد شده و سالمن
        -بعدا در این مورد فکر میکنم…کاری باهات داشتم مهراوه
        مهراوه،ملکه ی پاکی ها،با احترام میگوید-چه کمکی از دست من بر میاد؟
        -تو میتونی پاکی هارو حس کنی درسته؟
        -بله بانو این قدرته منه
        -وانیا پاکه…خیلی پاک…میخوام پیداش کنی!بهم بگو کجاست…
        -مگه ملکه وانیا در سرزمین نیستن؟
        -نه…غیب شده
        -پس چطور مردم آزاد شدن؟مردم فقط با قدرت ایشون میتونن آزاد باشن
        -منم نمیدونم…نینا به سرزمین میترا و چیترا برگشته قطعا آذر با دیدنش به فکر کشتنش میفته باید هر چه زودتر وانیو پیدا کنی
        -من تمام سعیمو میکنم
        -همین الان کارتو شروع کن
        -الان؟اینجا؟
        ملکه با استرس سرش را تکان می‌دهد
        مهراوه ناچار شروع به کار خود میکند
        بعد از ساعاتی طاقت فرسا مهراوه با بهت چشمانش را باز میکند و با مِن مِن میگوید-بانو…من پاکیه وانیا رو…در…در سه جا…در سه جا حس…حس میکنم…
        ملکه از روی صندلی باشکوهش بلند میشود
        -این امکان نداره…چطور میشه؟تا جایی که من میدونم یک پری میتونه در دو مکان باشه یکی روحش و یکی جسمش…
        صدای نینا در گوشش زنگ میزند-روحش،جسمش و قلبش…و قلبش…و قلبش…
        سریع میگوید-کجا ها حسش میکنی؟



        مهراوه-در سرزمین سیترا…سرزمین کوتوله ها و…و دنیای خودمون،دنیای متحد
        -چــــی؟تو دنیای خودمون؟سرزمین سیترا؟توی کدوم میزان پاکی بیشتره؟
        -در هر سه مساویه
        -میتونی بری…ممنون
        مهراوه از سالن بیرون میرود و ملکه را در بهت تنها می گذارد
        ******
        {نینا}
        با شگفتی به صورتم دست کشیدم
        من…من به جسمم برگشتم
        چه حس خوبیه روح و جسمت یک جا با هم باشن!
        به قصر ادقام شده ی ماه و خورشید پا گذاشتم که دو تا سرباز جلومو گرفتن و با هم گفتن-تو اجازه ی ورود نداری…
        آخی بالاخره چیترا موفق شد لحن سرباز ها و افراد میترا رو عامیانه کنه
        زورگوی کله شق
        -برین کنار ببینم من نینام
        سربازا با بهت نگام کردن و منم از غفلتشون استفاده و دِ برو که رفتیم
        بدون اجازه و بی توجه به سربازا وارد اتاق چیترا شدم روی تخت خوابیده بود
        جیغ زدم چیترا و پریدم روش
        وای چقدر دلم براش تنگ شده بود
        چیترا با عجله چشماشو باز کرد و شمشیر لیزریشو درآورد
        زدم تو سرش
        -منم دیوونه چرا شمشیر میکشی؟
        بهم دست زد و با تعجب گفت-نینا؟
        -نه پس لینا…تو چته؟
        -تو نمردی؟
        -خیلی دلت میخواست مرده باشم؟
        -نینا
        بغلم کرد و چلپ چلپ ماچم کرد
        -تو کجا رفتی تبعیدی در به در؟
        -در به در خودتی…قضیه اش طولانیه باید همه جمع باشن تا بگم…ببینمت چقدر پیر شدی؟
        بلند شد و افتاد دنبالم با داد گفت-هنوزم همونی تو کی میخوای تغییر کنی؟
        -من که مثه تو پیر نمیشم
        -دعا کن دستم بهت نرسه وگرنه شقه شقه ات میکنم با سر و صدای ما میترا هم از اتاقش بیرون اومد
        -اینجا چه خبر است؟
        وایسادم و زدم زیر خنده این میترا هنوز ادبی حرف میزنه
        چیترا پس گردنی بهم زد و گفت-تبعیدی در به در تشریف فرما شدن
        میترا جلوتر اومد و با دقت نگام کرد
        پریدم بغلش و گفتم-منم نینا،نشناختی؟
        -نینا؟مگر او نمرده بود
        -اه بیخیال میتی میبینین که زندم خب من به استراحت نیاز دارم اتاق منو که خراب نکردین؟
        میترا-ما از کجا مطمئن شویم تو نینا هستی و از دشمنان نیستی؟
        به چشمای آبیم اشاره کردم و گفتم-این اولین دلیل
        نشان مخصوصم که ی گردنبند آبی بود نشون دادم و گفتم-اینم دلیل دوم…کافیه؟
        -نه…دشمنان راحت می توانند به اشکال مختلف در بیایند و گردنبند های افراد مرده را شبیه سازی کنند
        -وای میترا ول کن این شکاکی هارو اومدم و با دانسته های زیادی اومدم همه رو جمع کنید تا بگم به استراحت نیاز نیس
        میترا-باشد به سیترا و آذر دخت و شاهزادگان خبر دهید…اما من هنوز به تو اطمینان ندارم
        بیخیال شونه ای بالا انداختم
        -به درک
        صدای آفتاب اومد-مادر…
        -به آفتابه نه یعنی آفتاب
        آفتاب با تعجب بهم نگاه کرد-شما؟
        -من؟نینا
        تعجب کرد ولی حرفی نزد

        همه توی سالن نشسته بودیم
        آذر با نگاش داشت منو سر میبرید آخی الان کل چیزی که رشته رو پنبه میکنم کاش وانی زودتر برسه من با وجود این بشر امنیت ندارم…
        -من نینام
        شاهزاده آرسان و آذر و سیترا و فلورا با بیخیالی نگام کردن ولی بقیه مشتاقانه و با تعجب
        -حتما الان میگین تو که تبعید شدی و بعد هم خبر مرگت اومد اما باید بگم من فقط روحم از جسمم جدا بوده و الان به جسمم برگشتم و اومدم چیزایی رو بگم که شنیدنشون خالی از لطف نیست
        نفسی گرفتم و ادامه دادم-شاهزاده آرسان نمیخوای کمک کنی؟
        آرسان-اگه میخواستم خودم میگفت
        م
        -حتی اگه به نجات وانیا کمک کنه؟
        با خشم نگام کرد و گفت-کجاست؟
        شونه ای بالا انداختم و گفتم-نمیدونم…
        ماهان-واضح حرف بزنین تا ما هم بفهمیم
        به همه ی افراد نگاه کردم و نگام روی آذر که بین مانیا و فلورا نشسته بود ثابت موند
        -آذردخت تو چطور؟نمیخوای حرف بزنی؟
        آذر-کلید ها کجاست؟
        بدون توجه به فلورا نگاه کردم-تو هم حرفی نمیزنی؟
        بی حرکت با چشمای گُلیش نگام کرد
        -سیترا؟تو هم نه؟باشه پس خودم میگم…همونطور که گفتم من نینام دوست قدیمی میترا و چیترا و سیترای واقعی…
        چیترا-واقعی؟
        -تا آخر حرفام نمیخوام چیزی بپرسین…سیترای واقعی…این سیترایی که اینجاس سیترا نیست و فقط اسمش سیتراس…میترا و چیترا و شاهزاده ماهان شما قسمتی از زندگیتون از ذهنتون پاک شده برای همین از چیزی خبر ندارین…قبل از به دنیا اومدن پریان ویژه بین سه سرزمین و مادرهامون اختلاف افتاد و هرج و مرج راه افتاد، سرزمین ها جدا شدن،ملکه ها کلید ها رو جاهایی مخفی کردن…این وسط سیترای واقعی بیماری لاعلاج گرفت و مرد…مادر سیترا،ملکه سیتا،برای اینکه سلطنتو از دست نده دختری که همسن سیترا بود و اسمش سیترا بود رو به قصر آورد ولی با ازدواج مجددش با یک پری مذکر ویژه شاهزاده آرسانو به دنیا آوردن و خودشون بر اثر شنیدن خبر فوت شوهرشون سکته کردن و مردن…
        آرسان بلند شد که بره
        -شاهزاده لطفا بشینید…
        بهم نگاه تندی کرد و سر جاش نشست…
        -اینطور شد که پری ویژه ی مذکر به دنیا اومد
        میترا و چیترا و ماهان و آفتاب با بهت به آرسان نگاه کردن
        آخی بیچاره ها فکر میکردن پری ویژه مذکر هنوز به دنیا نیومده…

    نقد رمان - معرفی و نقد رمان وانیا ملکه خواب ها | saniya کاربر انجمن نگاه دانلود
    

        نفس عمیق دیگه ای کشیدم و سعی کردم به نگاه تهدید آمیز آذر توجه نکنم
        من مطمئنم وانیا برمیگرده قبل از اینکه من آسیبی ببینم برمیگرده
        دوباره حرف زدنو شروع کردم-با به دنیا اومدن شاهزاده،سیترای الکی برای اینکه سلطنتو به دست بگیره گفت شاهزاده بچه ی منه…سه سال بعد پری مونث ویژه به دنیا اومد و با به دنیا اومدن اون اختلافات شدت گرفت…سیترا میخواست همه ی قدرت ها فقط برای اون باشه ولی ملکه ی دنیای خواب ها از پریان ویژه محافظت میکرد و این یعنی قدرت با سیترا نیست…همون روز ها دنیای خواب ها و اشک سه رنگ اتحاد برقرار کردن اون روز ها ملکه ی دنیای خواب ها برای محافظت پریان در سرزمین میترا و چیترا بود که سیترا تصمیم به جنگ گرفت تا همه ی قدرت هارو به دست بگیره…همون روزا سر و کله ی آذر پیدا شد و قدرت آتشو به سیترا داد و در ازاش ازش مقام گرفت…آذر هم فکر نابودی تو سرش بود مخصوصا نابودیه پریان ویژه…سیترا به همه گفت آذر دختر گمشده اونه تا بتونه مقام پرنسسو بهش بده…و جنگ رو با کمک آذر شروع کرد
        سکوت کردم تا بتونن تا اینجای ماجرت رو هضم کنن
        آرسان-همون موقع ها بود که من تمام حقیقت هارو فهمیدم…ملکه ی دنیای خواب ها پری ویژه ی مونثو یعنی وانیارو ناپدید کرد چون سیترا و آذر نمیتونستن به من آسیب برسونن چون بهم نیاز داشتن و فقط جون وانیا در خطر بود و بعد از ناپدید شدن وانیا خود ملکه هم غیب شد و ذهن بیشتر مردم از این ماجراها پاک شد از جمله ذهن بانو میترا و چیترا…بعد پاک شدن ذهن ها و پیدا نکردن وانیا،سیترا و آذر دست از جنگ کشیدن تا پیدا شدن دوباره ی وانیا و به دست آوردن همه ی کلید ها…
        -و اما فلورا…
        چیترا اجازه ی حرف بیشتر نداد-نـــَــه؟!…خب پس مادر وانیا کیه؟
        -ملکه ی غیب شده
        -ملکه ی غیب شده کیه؟
        آرسان-لازم به دونستن نیست حالا که تمام حقایق روشن شد تصمیم چیه؟
        صدایی توی سرم اکو شد-نینا بیا…وانیا رو پیدا کردم…
        با خوشحالی از قصر بیرون رفتم و به کسی توجه نکردم
        به نقطه ی انتقال که رسیدم سریع به دنیای متحد منتقل شدم ملکه منتظرم بود
        -اون کجاست؟
        -در سه جا…سرزمین سیترا…سرزمین کوتوله ها…دنیای متحد
        -قلب،جسم و روح جدا شده
        -باید چیکار کرد؟راستی مردم دنیا آزاد شدن
        -به خاطر قدرتیه که روح وانی به دنیا داده
        -تو باید زود به جسمت برگردی ممکنه در خطر باشی…قدرت پیش بینی بیرونیتو از دست دادی؟
        -متاسفانه آره…
        -مشکلی نیست برای نجات وانی چیکار کنم؟
        با تعجب گفتم-نمیدونی؟
        -من در طول زمان فراموشی میگیرم و قدرت هام از دست میره…یادت رفته؟
        با نگرانی گفتم-الان حالت خوبه؟
        -وقت این حرفا نیست باید زودتر برگردی تو مثل قدیم منتقل نشدی حواست هست؟تو فقط روحت اینجاست و میشه به جسمت آسیب رسوند بگو چیکار کنم؟
        -جسم وانیا رو به دنیا بیار و بعد منتقلش کن به سرزمین سیترا اینطوری تمام قدرت هاش برمیگرده
        -بفرستمش سرزمین سیترا؟
        -این ریسکه ولی باید این کارو بکنی تا قدرت هاش کامل بشه…موفق باشی…
        به جسمم برگشتم که آذرو با خنجر بالای سرم دیدم…
        {وانیا}
        چشمامو بستم و جیغ زدم-ساستا
        چند تا هیولا با هیکلای بزرگ و بد ریخت با گوشای دراز و چشمای درشت و بدون دماغ جلوی روم بودن…
        روی زمین نشستم و خودمو به دیواره چسبوندم هیولا ها هی جلوتر میومدن…
        چند دقیقه گذشت که ساستا جلوم ظاهر شد اما به همراه شبنم و آنا…
        وقتی اونا اومدن هیولا ها غیب شدن
        آنا-باید فرار کنی…هر چه زودتر
        گرومپ بووم
        -صدای چیه؟
        -ی دعوای صوری راه انداختیم تا بتونی در بری…همرا ساستا و شبنم به نقطه ی انتقال برو ساستا ازت محافظت میکنه و شبنم همراهیت میکنه
        کیف کلید هارو به دستم داد و دستشو روی شونم گذاشت و گفت-سلام منو برسون به ملکه بگو منو ببخشه چون من خودمم کم تقصیر نداشتم…
        ی چیزی مثل علف اما به رنگ آبی بهم داد و گفت-هر وقت به کمک نیاز داشتی…ادامه نداد و چشمامو با دست دیگرش بست و من فقط معلق شدنو حس کردم
        چشمامو باز کردم کنار نهر آب بودیم من و ساستا و شبنم…

        شبنم-از این طرف
        دویدیم به سمت یک جنگل پر از درخت های بلند و تاریک
        -آخ
        پام روی تکه سنگی رفت و خوردم زمین صورتم نابود شد با این افتادنم
        ساستا-زودتر بلند شید باید بریم الان میرسن همین موقع صدای دویدن چند نفر بهمون نزدیک شد
        به هر زوری بود بلند شدم و در حدی که توان داشتم دویدم
        شبنم-پات درد میکنه؟
        جوابی بهش ندادم و سعی کردم سرعتمو بیشتر کنم
        داشتیم میدویدیم که جلومون یک دسته ی بزرگ زنبور های نسبتا بزرگ وحشی به وجود اومد
        ساستا-زنبور های وحشی مرگ بار…هر نیششون میتونه تا قطره ی آخر خونو از بین ببره طی چند دقیقه…
        با ترس به عقب برگشتیم که با هیولا ها برخورد کردیم
        شبنم-هیولاهای بی رحم که هر ضربه اشون میتونه آدمو بکشه…به سمت چپ و راست نگاه کردیم که فقط درخت بود
        یکی از هیولا ها با صدای وحشتناک گفت-درخت های سمی…به هر کدوم که بخورید کم کم تبخیر میشید…جالبه نه؟هاهاها…
        با عجز به اطراف نگاه کردم همه جا درخت بود…
        ساستا-من ازتون محافظت میکنم…
        هیولا ها با صدای وحشتناکی خندیدن و صدای وز وز زنبور های وحشی بیشتر شد…زنبور ها و هیولا ها نزدیک تر میشدن یکی از بزرگترین هیولا ها به سمتم اومد که ساستا سریع با دماغ بزرگش اونو از پا در آورد…نمیدونم چطوری ولی یهو همه هجوم آوردن سمتمون و ساستا هر لحظه برای محافظت ما زخمی تر میشد تا اینکه بال هاش شکست و روی زمین پرت شد
        براش ناراحت شدم ولی خب وقتی جونت در خطره عذاب وجدان و ناراحتی معنا نداره و فقط سعی میکنی خودتو نجات بدی و این الان دقیقا وضعیت منه
        حتی به شبنم هم توجه نمیکنم و فقط فکر میکنم چطور میشه از دست این زنبور ها که هر لحظه تعدادشون بیشتر میشه فرار کنم با ترس به زنبور وحشی بزرگ قرمز نگاه انداختم حتما اون پادشاه یا شاید ملکه اشونه!
        یاد ی ورد افتادم که زن خوش صدا توی اون اتاق چهار رنگ بهم یاد داده بود افتادم -واتا…واتا…واتاریس…
        بهم گفته بود باعث یخ زدن و متوقف شدن موجودات میشه اما نمیدونم روی اینا کار میکنه یا نه!
        اصلا جادو هایی که من بلدم توی این سرزمین کار میده؟
        چند دقیقه گذشت نا امید شدم اما متوجه شدم کم کم زنبور ها ثابت شدن و یخ زدن
        شبنم با تعجب نگام کرد اما سریع گوشه ی لباسمو گرفت و به سمتی دوید منم به دنبالش شروع به دویدن کردم
        به نفس نفس افتادم ولی شبنم بدون هیچ مشکلی مثل جت میدوید
        ی لحظه چشمام سیاهی رفت و تصویریو مقابلم دیدم بچه کوچولویی با لباسی بلند و آبی رنگ که ازش گشاد و بلند بود لبه ی یک کوه ایستاده بود و به جایی نگاه میکرد
        این تصویر فقط توی دو سه ثانیه بود و بعد محو شد اما من سر جام ایستادم
        -من…من…اون دختر من بودم…
        خیلی بی اراده این اسامیو به زبون آوردم-نینا،نیتا،نیوا
        شبنم با تعجب ایستاد و گفت-چی میگی؟
        -هان؟نمیدونم یهویی به ذهنم اومدن
        شبنم تکرار کرد-نینا،نیتا،نیوا…نینا که معلومه کیه اما نیتا و نیوا کین؟چه هم قافیه ام هستن!
        هم قافیه؟خواهر؟آره این اسم سه خواهره اما من از کجا میدونم؟
        به اسم نیوا احساس خاصی داشتم و با اسم نیتا هم آشنایی دارم انگار این اسمو زیاد شنیدم
        تصاویر قفل شده ی توی ذهنم باز شدن و جلوم رژه رفتن…صدا ها توی سرم میپیچید
        دختر آبی پوش با سه تا زن که صورتاشون مشخص نبود توی گلزاری نشسته بودن
        -وانیا بیا اینور دختر اونجا نقطه ی انتقاله
        -اگه میتونی منو بگیر خاله نیتا…
        -نیتا چیکار داری بچمو بزار خوش باشه امروز تولدشه
        -امروز تولد منه مبارکه مبارکه تولد…آخجون من اومدم پیش مامان تا فردا هم نمیرم
        -اِ نیوا انقدر این بچرو لوس نکن میشه یکی کپی نینا و به دردنخور
        -هوی بی ادب من خیلیم به درد بخور و خوبم وانی جون تو هم هر کاری دلت میخواد بکن به حرف خاله نیتا هم گوش نده این همش توی قوانین و مقررات سیر میکنه
        -نینا این چه حرفیه؟همه ی ما باید به قوانین احترام بزاریم
        -وای نیتا یک روز بدون دغدغه دخترم اومده پیشم جان من بیخیال
        -چون امروز تولد دختر خوشگلته باشه
        -پس شاهزاده آرسانو نیاوردی؟وانی دوباره شروع به گریه میکنه اگه نیادا
        -الانا پیداش میشه
        -نیوا…تو واقعا به شاهزاده آرسان اعتماد داری؟اون پیش سیترا و آذر بزرگ میشه باید همچی رو بهش بگیم میدونی که سیترا و آذر فکر جنگن
        -آره امروز بهش میگم
        تصویر عوض شد دختر آبی پوش و یک زن ناشناس آشنا که هر دو گریه میکردن
        -مامان…من نمیخوام برم…مامان
        -باید بری عزیز دلم…اینجا امن نیست…
        -مـــامــــان
        -برو وانیا…برو…
        -نه من نمیرم مامان،من میخوام پیش تو باشم،پیش خاله نیتا،خاله نینا،آرسان
        -گمشــــــو وانیا…هق هق…از اینجا گمشو…هق هق…ازت متنفرم…هق هق…بـــُـــرو
        -مامان!
        ناخودآگاه اشکام روی صورتم جاری شدن
        یعنی من اون دختر آبی پوشم؟یعنی مادر من اون زن بود؟
        نیوا!چه اسم قشنگی
        اشکام ادامه دار شد
        -من مامانمو میخوام
        شدم ی بچه که مامانشو میخواد.
        شبنم دستمو میکشید سرم گیج رفت چشمام سیاهی رفت پاهام تحمل وزنمو نداشتن روی زمین افتادم و باز بیهوشی چیزی که این چند وقت همراهه منه…
        **********

    یک زن با موهای عجیب آبی و چشمای آبی روی زمین افتاده بود و آذر هم با خنجر بالای سرش ایستاده بود
    تصویر عوض شد و همون دریاچه ایو نشون داد که منو آرسان توش قدم میزدیم دقیقا همون تصویر بود بعد همه ی تصاویر از بین رفتن و چشمام باز شد
    اولین سوالی که من در این مواقع از خودم میپرسم مشخصه دیگه!اینجا کجاست؟
    توی خیابونی عادی و خلوت بودم مثل خیابونای خلوت زمینی…نکنه برگشتم زمین؟
    -آی…
    با تعجب به سمت صدا برگشتم-شبنم؟
    -هان؟ما چطوری اومدیم اینجا؟
    -اینجا کجاس؟
    -سیترا…سرزمین سیترا
    چشمام شد اندازه توپ بسکت توی سرزمین سیترا چیکار میکنیم؟
    ولی واقعا اینجا خیلی شبیه زمینه
    به لباسم نگاه کردم.دوباره تغییر کرده
    یک پیرهن قرمز که آستین های حریر داشت و روی لباس پر از همون اشک های سه رنگ یا چهار رنگ چه میدونم از همونا بود و یک دامن ساده ی بلند قرمز مشکی
    یک آن احساس بدی پیدا کردم حس میکنم اتفاق بدی داره میفته و من باید ازش جلوگیری کنم
    آره اون دختر مو آبی و آذر حتما داره برای دختر اتفاقی میفته
    من باید چیکار کنم؟
    سرمو با دست فشار دادم یاد دریاچه افتادم
    کلید چهارم اونجاست
    کلید؟کیف کو؟
    دور خودم چرخیدم اما چیزی ندیدم
    -دنبال این میگردی؟
    از جا پریدم و آروم به سمت عقب برگشتم
    کفش های اسپرت قرمز،مشکی!شلوار جین مشکی!پیرهن مشکی…
    کلا مشکیه!چقدرم بلنده
    تا خواستم سرمو بلند کنم و صورتشو ببینم توی جای گرمی فرو رفتم
    ها؟این یارو کیه دیگه؟چایی نخورده پسر خاله میشه
    دهنمو باز کردم تا چند تا لیچار بارش کنم اما با شنیدن دوباره ی صداش احساس کردم زمان برام ایستاد
    -دلم برات تنگ شده بود
    چشمام گرد تر از این نمیشد،ضربان قلبم رو هزار رفت و گر گرفتم
    آروم و با صدای لرزون گفتم-آر…آرسان؟تو از کجا فهمیدی من اینجام؟
    -فکر کنم فهمیده باشی منم پریه ویژم و میتونم بعضی چیزا رو بفهمم یا حس کنم
    سرمو جدا کردم و بهش نگاه کردم
    -ماهان کجاست؟
    ابروهاش دوباره رفت تو هم
    -جایی که باید باشه
    -سرزمین ادقامی؟
    -کجا بودی؟
    بحثو پیچوند
    -سرزمین کوتوله ها
    اخمش بیشتر رفت تو هم و با دقت سر تا پامو نگاه کرد
    نمیدونم توی نگاش همه چیز بود…عصبانیت،شادی،نگرانی و…
    -صورتت چی شده؟
    -صورتم؟آهان توی جنگل داشتیم میدویدیم ی سنگ به پام گیر کرد خوردم زمین
    -میدویدیم؟
    -با شبنم و ساستا
    -ساستا؟اون موجود اهریمنی؟تو چطور با اون رفتی توی جنگل میخواستن چیکارت کنن؟
    -هیچی بابا اتفاقا ساستا باعث نجاتم شد…اون منو نجات داد خودشم…کشته شد
    نگاش رنگ تعجب گرفت-ساستا؟نجات؟…بعدا در این مورد حرف میزنیم الان مشکل نینائه که باید نجاتش بدیم
    -خاله ی من؟
    -پس همه چیزو بهت گفتن؟
    -آره خب…
    دستی توی موهاش کشید و گفت-باید بریم و کلید چهارمو پیدا کنیم اون تنها راه نجات نینائه
    -مگه نینا چش شده؟
    -نینا تمام حقیقت هارو گفت و یهویی به سمت نقطه ی انتقال رفت و آذر هم بالا سرش حاضر شد اما نینا زود بهوش اومد و در حال حاضر در جنگن اما نمیدونم تا کی میتونه دووم بیاره نینا از آذر خیلی ضعیف تره مخصوصا حالا که تازه به جسمش برگشته
    -برگشته؟
    -وقت توضیح نیست تو میدونی کلید کجاست؟
    تازه نگاش به شبنم افتاد که سرشو پایین انداخته بود و با لباسش بازی میکرد
    -تو کی ای؟
    شبنم با همون سر پایین جواب داد-من…من شبنمم شاهزاده…
    -شبنم؟اینجا چیکار میکنی؟
    -من…به دستور پرنسس آنارا…به عنوان همراه ملکه اومدم
    -آنارا؟لازم به تو نیست برگرد
    -اما ملکه به من احتیاج دارن و من باید پیش ایشون باشم
    -چرا؟ برای جاسوسی؟
    -نه شاهزاده مطمئن باشید من فقط برای محافظت از ملکه اومدم و قسم میخورم هیچ ارتباطی با دنیای خودمون ندارم
    -خب من چیکارت کنم؟تو دنیای ما با این همه تجهیزات و جادو به یک کوتوله چه نیازیه؟
    -من پیش ملکه میمونم
    من-نینا در خطره فعلا بیخیال شین…کلید چهارم…من دقیق نمیدونم کجاست فقط میدونم توی یک دریاچه باید باشه احتمالا
    -دریاچه ی ترانه
    -میدونی کجاست؟
    -ی حدسایی میزنم
    -پس بریم…
    راه افتادیم اما آرسان وایساد و به شبنم گفت-تو کجا؟
    شبنمم با تخسی گفت-هر جا ملکه برن منم میام
    آرسان-لازم به تو نیست
    -اما من باید…قبل اینکه حرفش تموم بشه تصاویر تندی از جلوی چشمام گذشتم به قدری تند که سر گیجه گرفتم اصلا رنگا هم تشخیص ندادم کل این تصاویر در عرض چند ثانیه بودن و بعد من و آرسان توی یک دریاچه بودیم سرمو گرفتم
    -مجبور شدم زیادی حرف میزد…
    حس بدم بیشتر شد
    -اتفاق بدی داره میفته!
    -کلید کجاست؟
    -من چه میدونم من فقط تصویر ی دریاچه دیدم
    به دور و بر نگاه کردم کپیه همون تصویر بود فضا گرگ و میش بود و آب های دریاچه به طور غیر قابل باوری آبی بود
    -چشمات چی شده؟
    -از حدقه بیرون زده؟
    -الان وقت شوخیه؟
    -منم شوخی نکردم تا جایی که یادمه چشمام مشکلی نداشت و الانم نداره
    -رنگشو میگم
    -رنگ؟مگه چه رنگیه؟مشکیه دیگه شایدم به قهوه ای سوخته بزنه
    -آبیه
    -ها؟من فکر میکردم خاصیت سرزمین کوتوله هاست که چشمام آبی نشون میده
    -آزاد شدی نه؟
    -آزاد؟اهه من احساس بدی دارم تو وایسادی چرت و پرت میگی؟
    -چرت و پرت…هه…نفسشو با حرص بیرن فرستاد و با دقت بیشتری به دورش نگاه کرد منم توی آبو نگاه کردم
    آرسان در کیف کلیدا رو باز کرد
    -جالبه که کلیدا رو برنداشتن از بس بعیده
    -بسو نمیدونم ولی آنارا آدم خیلی خوبی بود و به من کمک کرد
    -با خیالات خوش باش
    گوی ها رو برداشت اما فقط دوتاشو گوی خورشیدی و گوی آتشی و گوی ماه توی کیف بود
    -اینو بردار
    بدون حرف گوی رو برداشتم
    -با شماره ی سه پرتش کن اونطرف
    -دیوونه ای؟این همه برای به دست آوردنشون زحمت کشیدیم
    بدون توجه به من شروع به شمارش کرد
    

    سه رو که گفت با هم گوی هارو پرت کردیم بهش اعتماد دارم میدونم کار اشتباه نمیکنه چند ثانیه گذشت اما خبری نشد فهمیدم این یک بار حس اعتمادم اصلا درست نبود
    شروع کردم به غر غر-الکی کلیدا رو از دست دادیم…دیدی دیدی حالا که داشت همچی تموم میشد کلیدا از بین رفت معلوم نیست ایندفعه باید بریم از کجا کلید دزدی!
    دستمو گرفت و گفت-دو دقیقه ساکت باش میفهمی چه کار کردم و کلیدا هم از بین نبردم
    -آره نتایجو میبیـ…هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای چیزی مثل انفجار اومد و همه ی اطرافمون پر از نور های رنگی رنگی شد و صدای جیغ کر کننده ی دخترونه ای به همراه آهنگی که با پیانو نواخته می‌شد توی فضا پیچید
    دستمو روی گوشم گذاشتم اما جیغ ادامه داشت تا جایی که باعث سر دردم شد و چشمام سیاهی رفت
    ضعف شدید کردم و روی زمین افتادم
    *************
    -چرا بیدار نمیشه؟
    -سرمو بردی شاهزاده نترس از دست نمیره
    -یعنی خواهر زادته ها
    -اگه خواهر زاده ی منه از این حرفا سگ جون تره
    -وانیا از تو با ادب تره
    -الان غیر مستقیم به من گفتی بی ادب؟
    -نینا…
    -خجالت بکش من ی روزی ملکه بودم
    -حالا که نیستی
    -خوبه منم بهت بگم ماهان؟
    صدای دختره کپی صدای من بود و صدای ماهان هم به خوبی شناختم چشمامو بزور باز کردم تا بفهمم دورم چه خبره که با یک جفت چشم آبی مواجه شدم به دختر نگاه کردم شباهت عجیبی از نظر چهره بهم داشتیم البته اگه موهای عجیب آبیشو در نظر نگیریم
    -نینا؟
    دختره که فکر کنم نینا بود جواب داد-اکه هی تو هم مارو آدم حساب نمیکنی بگی خاله؟
    تقریبا همسن خودم میزد
    -تو نینایی؟
    -شک داری؟
    اینم که کپیه من سریع دختر خاله میشه
    -اشتباه نکن تو کپیه منی نه من کپیه ت
    و-هان؟
    -هیچی…خوبی؟
    -آره…چی شده؟
    -یادت نمیاد؟
    -هیچی…
    به اطراف نگاه کردم اما جز من و نینا هیشکی نبود
    -دنباله چیزی ای؟
    -ماهان اینجا بود!
    -نه نبود
    -بود تو باهاش حرف زدی
    -اینجا نبود باهام تماس گرفته بود
    -هان…خب چی شده؟
    -واقعا هیچی یادت نیست؟
    بی حوصله گفتم-میگم که هیچی
    -عجیبه شاهزاده هم همینو میگه اما اون حداقل یکم چرت و پرت یادشه…ببینم آخرین چیزی که یادته چیه؟
    یکم فکر کردم-واقعا نمیدونم فقط یک سری اسمو تصویر های مبهم از مکان های مختلف و افراد مختلف یادمه به علاوه ی اسامی شما…اسما خیلی خوب تو ذهنمه!
    -بابا تو وضعت خیلی خرابه…حتی صدای جیغ هم یادت نیست؟
    -جیغ؟نه اصلا
    -نه واقعا دارم میترسم تو مطمئنی الان کُلِ تو اینجاست؟
    -چی میگی؟
    -بزار امتحانت کنم!قلبتو حس میکنی؟
    ابرومو انداختم بالا-تو از تیمارستان فرار کردی؟
    -بی ادب…اونوقت میگن من بی ادب ترم هیچی اصلا امتحانو بیخیال الان چه حسی داری؟
    -هیچی بی حسم
    -از چه نظر؟
    -از نظر روحی
    -خب خداروشکر مشکل جسمی پیدا نکردی
    -میشه بگی چی شده؟
    با بیخیالی گفت-کار شما باعث نجات من و پودر شدن آذر شد
    -چی؟
    -پودر شدن توی هوا مرگ دردناکیه اما حقش بود
    -چه کاری؟ منو کی؟
    کل ماجرا رو برام تعریف کرد اما من چیزی یادم نیومد
    -اونوقت تو اینا رو از کجا میدونی
    -کلاغا
    -کلاغ؟
    -یعنی میگم کلاغا خبر رسوندن
    -مگه کلاغا حرف میزنن؟
    -مغزت جا به جا شده؟ببینم تو اصلا چیزی از جادو ها یادته؟
    -جادو؟
    -آره جادو هایی که توی دنیای متحد یاهمون اتاق چهار رنگ بهت گفته
    -کی گفته؟
    -جادو هارو یادت نیست؟
    -نه…احساس میکنم مغزم خالی از هر چیزیه فقط یک سری اسم و قیافه تو ذهنمه…
    چشماشو بست و با عجز گفت-بدبخت شدیم…
    *************
    پایان جلد "اول"
    خدانگهدار تا جلد دوم…

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 519
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,790
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 402
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,671
  • بازدید ماه : 44,118
  • بازدید سال : 317,554
  • بازدید کلی : 11,814,694