close
مجتمع فنی تهران
رمان ظهور تريبل ها قسمت اول
loading...

رمان فا

  نام رمان:    ظهور تريبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )    نام نویسنده:    ❤️Ava20    ژانر:ترسناک    با سلام خدمت…

رمان ظهور تريبل ها قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 154 سه شنبه 25 آبان 1395 : 10:27 نظرات ()

  نام رمان:
    ظهور تريبل ها ( جلد دوم رمان ولهان )
    نام نویسنده:
    ❤️Ava20
    ژانر:ترسناک


    با سلام خدمت خوانندگان گرامى
    رسيدم با جلد دوم رمان ولهان يعنى :
    "" ظهور تريبل ها ""

    خلاصه :
    سالها گذشت و گذشت تا رسيد به زمانى كه دوقلو ها بزرگ شدن ، بدون مادر و بدون پدر ، مثه يه انسان معمولى ! اما ! اين دوقلو ها از تغييراتى كه وجودشون كرده و ميكنه ! متعجبن ! و اين باعث ميشه برن دنبال اينكه چرا الكى زخمى ميشن ! يا چرا هميشه احساس ميكنن دور برشون آدمايى هستن كه اونا رو زير نظر دارن ! كم كم اين دو تا براى فهميدن حقيقت ميفهمن كين و زندگيشون كاملا از هم جدا ميشه و .........................



 
    مقدمه :
    آى ايستاده بر زمين پدران !
    خون پدران پنهان شده در اين زمين !
    خون فرزندان پنهان شده در اين زمين !
    خون مادران پنهان شده در اين زمين !
    با صداى ترسناک ميترسانى مارا !
    با صورت ترسناک ميترسانى مارا !
    آه صورت كوچک فرزندان !
    مقابل صورت ترسناک تو !
    آه دستان كودكيشان !
    در صداى ترسناک تو!
    ستارگان جنوبى گريه ميكنند !
    در دره هاى طلايى !
    همه قهرمانان جمع خواهند شد !
    همه فرياد خواهند زد !
    گرگ مردنيست!
    زمين طلايى خواهد شد !
    دره قهرمانان!
    پر از ستاره در غبار طلايى !
    ميخواندند اهنگ هاى رهايى !
    ​
   

    نور گرم و نوازش دهنده خورشيد روى صورت مهتابى و زيباي دخترک نشست ، با غر غر از خواب بيدار شد و دستش را جلوى صورتش گرفت تا نور خورشيد بيشتر از اين چشمش را نزند.
    _ اه متنفرم از خورشيد !
    خودش را پايين كشيد و از تخت پايين پريد ، به اتاق درهم و كثيفش نگاه كرد ، لبخند عميقى زد و با خود گفت :
    _ نميدونم چرا هميشه از كثيفى خوشم مياد !
    بوى لجن و كپک در اتاقش را با لذت بوييد و بعد از عوض كردن لباسهايش از اتاقش خارج شد ، عمو بهروز و عمو ياشارش روى ميز نشسته و مشغول خوردن صبحانه بودند ، با ديدن دخترک لبخند زدند و عمو بهروزش گفت :
    _ به ، اطلس خانوم نفس خودم بيدار شدى ؟! بيا صبحانه بدم
    _ صبح بخير ، اره ديگه نميبينى ؟
    عمو ياشارش طبق معمول اخم كرد و رو به اطلس گفت :
    _ يه خورده خوش اخلاق باشى چيزى ازت كم نميشه !
    عمو بهروزش كه اطلس را خيلى دوست داشت گفت :
    _ ولش كن ياشار ، ديروز تو دانشگاه دعوا كرد اشكال نداره يه خورده عصبى باشه
    ياشار عصبى تر به اطلس كه نيشخندى روى لبش بود گفت :
    _ باز چيكار كردى تو دختر ؟!
    خودش را مظلوم نشان داد
    _ هيچى عمو فقط يه دختره رنگ چشامو مسخره كرد منم زدمش ، اخه خودت ميدونى كه به رنگ چشام حساسم !
    بهروز كه از اين مورد خسته شده بود گفت
    _ تو هم اونا رو مسخره كن چرا عين بز وايميستى نگاش ميكنى ؟!
    ياشار تشر زد :
    _ همين چيزا رو يادش دادى كه همش دعوا راه ميندازه !
    اطلس خواست حرفى بزند كه با صدايى سكوت كرد
    _ صبح بخير
    نشست پشت ميز و به پهلوى اطلس سيخونک زد
    _ باز چيكار كردى شيطون بلا ؟!
    اطلس لبخندى زد و خودش را براى برادرش لوس كرد
    _ داداشى النازه اذيتم كرد
    اهورا به خواهر دو ثانيه كوچكتر از خودش نگاه كرد
    _ همون النازى كه يه بار از من خواستگارى كرد ؟!
    اطلس و اهورا با صداى بلندى خنديدند و بهروز و ياشار با تعجب به همديگر زل زدند ، ياشار پرسيد
    _ ببينم شما دو تا دارين چيكار ميكنين ؟! اهورا ؟!
    دوقلو ها كه از ياشار به شدت حساب ميبردند ، به سرعت خنده هايشان را كنترل كردند و ياشار دوباره تكرار كرد
    _ اهورا با توام ، از اطلس كه نميشه حرف درست و حسابى كشيد !
    اهورا دست سفيد و ورزشكارى اش را جلوى دهانش گرفت تا لقمه اش را راحت تر قورت دهد
    _ هيچى بابا الناز يكى از هم دانشگاهى هاى ماست ، چند روزى پيله ام بود و بعدم وقتى ديد جوابشو نميدم ، باهامون دشمن شد ، هر روز يه كار ميكنه
    ياشار با عصبانيت گفت :
    _ ميشه دوباره برام دردسر درست نكنين شما دو تا ؟! هر هفت روز هفته كه من نميتونم تو دفتر رئيس دانشگاه شما باشم !
    اهورا و اطلس نگاهى مظلوم به بهروز كه هميشه از انها دفاع ميكرد ، كردند ، بهروز روبه ياشار گفت :
    _ عه تمومش كن ديگه بچه ها جوونن ، دوره دانشگاه با همين شيطونى هاش مزه ميده
    ياشار نگاه عاقل اندر سفيهى به بهروز كرد و گفت
    _ همينه ديگه ، فردا پس فردا قاتل هم بشن ميگى جوونن اين دوره و همين شيطونى هاش
    اطلس بازوى برادرش را گرفت و كنار گوشش گفت :
    _ نظرت چيه در ريم ؟!
    هر دو لبخند نمكى و زيبايى روى لب نشاندند و آرام بلند شدند ، ياشار و بهروز هنوز هم داشتند دعوا ميكردند كه هردو با يک دو سه اهورا ، تند دويدند بيرون از خانه ، صداى داد و بيداد ياشار كه براى هردو خط و نشان ميكشيد حتى در كوچه هم طنين انداز بود ! اهورا خنده كنان نفسى تازه كرد و روبه خواهر ريز نقشش نگاهى انداخت و با تعجب گفت :
    _ لنزات كو اطلس ؟!
    اطلس با بيخيالى گفت
    _ چشام ميسوخت در آوردم ، تو راه يه داروخونه هست ميرم ميگيرم
    هردو سوار پرشياى شیک ياشار شدند ، اتومبيل اهورا هفته پيش با كوبيده شدن به ديوار توسط اطلس ، خرد و خاكشير شده بود و فعلا پرشياى ياشار در دستشان بود ! بعد از طى كمى راه اهورا گفت :
    _ اصلا حوصله درس ندارم
    اطلس هم با نفس عميقى گفت :
    _ اخرين بارى كه جيم شديم ، عمو ياشار مجبورم كرد اتاقمو تميز كنم ! يعنى عذابى كه اون روز كشيدمو تو خوردن يه كيلو كرم نميكشم
    اهورا خنديد و دور خورد در كوچه اى كه دانشگاهشان بود
    _ من نميدونم تو چه پدر كشتگى با تميز شدن اتاقت دارى ؟!
    هردو سكوت كردند و اهورا به شدت لبش را دندان گرفت ! از حرفش پشيمان شده بود !
    _ متاسفم
    اطلس گوشه هاى چشمش را پاک كرد و گفت :
    _ اشكال نداره ، به اينم فكر نكن كه من هميشه آرزو دارم بابا داشته باشم !
    سكوت سنگينى در اتومبيل به وجود آمد و اهورا با تيكافى كه مشخص بود اعصابش بهم ريخته ايستاد ! اطلس تند پياده شد و دويد به طرف دانشگاه ، اهورا كنار اتومبيل ايستاد و رفتن خواهر عزيز تر از جانش را تماشا كرد ، با اعصاب خوردى دستى ميان موهاى پرپشت و حنايى روشنش كشيد و لگدى به يكى از لاستيک هاى اتومبيل زد ، اما از خشمش كم نشد ، حتى يادش رفته بود برود داروخانه و لنزى براى خواهرش بخرد ! دوباره سوار شد و به طرف داروخانه اى كه در نزديكى دانشگاه بود راند . ميترسيد دوباره مورد تمسخر قرار بگيرد !
    
    ظهور تريبل ها

    لنز آبى پررنگى خريد ، اطلس هميشه از اين رنگ لنز استفاده ميكرد ! به طرف دانشگاه براه افتاد يک كوچه قبل از دانشگاه ، احساس كرد لمس شد ، با ترس و وحشت ترمز گرفت و به بدنش نگاه كرد با خود گفت:
    _ مطمئنم يه چيزى بهم دست زد و لمسم كرد !
    به دور برش نگاه كرد ، ترس و ناراحتى در نگاهش مشخص بود ، اما در كوچه خلوت پرنده هم پر نميزد ! صداى زنگ موبايلش باعث شد به شدت بترسد و زير لب فحش ركيكى بدهد ! با طلبكارى بدون نگاه كردن به صفحه موبايل گفت:
    _ الو چيه ؟!
    صداى دوست دانشگاهى اش عليرضا طلبكار تر از او بود
    _ زهرمارو الو چيه ، دو ساعت كجا غيبت زده ابله ؟!
    با تعجب به ساعت نگاه كرد ، به نظر او ده دقيقه بيشتر نگذشته بود !
    _ يعنى چى ؟!
    _ يعنى همين ! بيا ببين چى شده
    _ چى شده ؟!
    قطع كرد ، با تعجب به صفحه موبايل نگاه كرد ، سردرگم شده بود و اصلا اتفاقات اين چند روز اخير را درک نميكرد ! در آينه نگاهى به خودش كرد ، رنگش پريده بود و چشمانش از زير لنز قهوه اى رنگ ترسيده و مخوف بود ، پوفى كشيد و براه افتاد ، به سرعت به طرف دانشگاه راند ، خوشبختانه دوباره اتفاقى نيفتاد تا او را سردرگم كند ! در پاركينگ دانشگاه پارک كرد ، لنز را برداشت و به طرف دانشگاه دويد ، هرچه نزديكتر ميشد ، بيشتر صداى همهمه ، جنگ و دعوا را ميشنيد ! بالاخره رسيد با تعجب به صورت خونى الناز و صورت عصبانى اطلس نگاه كرد ، اطلس تا اهورا را ديد به سرعت دويد و خودش را محكم در آغوشش انداخت ، با نگرانى كمر خواهر كوچكش را لمس كرد و گفت:
    _ چى شده اطلس ؟!
    اطلس با گريه حرف زد
    _ رنگ ... چشامو مسخره كرد ! ميگه بنفشو از كجا آوردى تا من برم براى سگم بگيرم ، منم زدمش !
    عصبى لنز را در دستانش فشرد ، هيچوقت درک نميكرد چرا رنگ چشمانشان با بقيه انسانها فرق ميكرد ؟! مگر انها انسان نبودند ! رئيس دانشگاه هردو را به دفتر خواند ، اطلس دست برادرش را گرفت و گفت
    _ تو هم بيا
    به صورت معصوم و كودكانه اش لبخند زد و گفت:
    _ نميذارن بيام ، تو برو من اينجا منتظرت ميمونم !
    لبخندى به صورت برادرش زد و اخمو وارد شد ، در بسته شد و اهورا با چهره اى غمگين نشست روى صندلى هاى كنار دفتر رئيس ، دستى خورد به شانه اش ، با اخم گفت:
    _ حوصله ندارم رضا
    عليرضا نشست كنارش و گفت:
    _ سلام برادر
    با شنيدن كلمه سلام باعث شد تنش گر بگيرد و عذابى وصف نشدنى در وجودش شكل گرفت ! با تعجب و درد خم شد و قفسه سينه اش را فشار داد عليرضا با تعجب گفت
    _ چى شدى اهو ؟!
    در همان حال گفت:
    _ مرگو اهو چقدر ميگم اينجورى صدام نزن ، نميدونم يهو قفسه سينه ام درد گرفت !
    _ اشكال نداره بيا بريم يه ليوان ابى بهت بدم حالت جا بياد
    بازوى اهورا را گرفت و كشيد ، كه اهورا به شدت خود را عقب كشيد و گفت:
    _ يه لحظه
    چند قدم دور شد و نفس كشيد ، با تعجب ديد كه هيچ دردى حس نميكند ! به صورت مبهوت عليرضا نگاه كرد
    _ با خودت چى دارى رضا ؟!
    عليرضا مبهوت تر گفت:
    _ غير از لباس و گوشى ، كليد و يه تسبيه و يه دعا كه مادربزرگم هميشه ميبنده رو بازوم
    مكث كرد
    _ تو چت شده اهورا ؟! امروز نه تو و نه خواهرت رفتار معمولى نداشتين !
    با ضعف نشست روى صندلى دور تر از عليرضا و گفت:
    _ نميدونم ، خودمم نميدونم ! اما يه چيزى با توئه كه وقتى بهم نزديک ميشى اذيتم ميكنه !
    عليرضا خنديد و گفت
    _ قاط زدى برادر ! عين يكى كه جن زده است حرف ميزنى !
    بلند تر خنديد و اهورا فقط با تعجب به صورتش نگاه ميكرد ! در باز شد و اطلس با قيافه غمگينى بيرون آمد ، پرونده دانشجويى اش در دستش بود ، دويد به طرفش و گفت:
    _ چى شد اطلس ؟!
    غمگين و سربزير گفت:
    _ هردوتامون اخراج شديم !
    بعد با ترس پيراهن برادرش را چنگ زد
    _ حالا به عمو ياشار چى بگم اهورا ؟!
    چشمان بنفش و مخلوط طلايى اش پر از ترس بود ، خودش هم دست كمى از اطلس نداشت ، عمو ياشارشان اگر از اين قضيه باخبر ميشد مطمئنن هردو را دار ميزد ! براى آرام كردن اطلس گفت
    _ خيلى خب آروم باش نترس ، بيا بريم ، عليرضا تو برو كلاس من نميام امروز
    عليرضا بدون حرفى رفت ، هردو همراه شدند به طرف بيرون دانشگاه ، اهورا هم حوصله درس نداشت ! سوار ماشين شدند و اهورا به طرف پاتوق هميشگى راند ، جنگلى در كنار خانه شان بود كه وقتى ناراحت بودند به آنجا ميرفتند ، كنار رود كوچک جنگل نشستند و اطلس با تاسف گفت:
    _ همش تقصير من بود ، از اول بايد لنز ميزاشتم ، تا بقيه نگن لنز بنفش گذاشتم
    دست اهورا در آب زلال رود فرو رفت ، با بى حوصلگى گفت:
    _ ولش كن اطلس خواهشا ، در ضمن اصلا هم تقصير تو نبود ، تقصير مغز متفكر من بود كه يادم رفت
    تا تاريكى هوا آنجا ماندند و حرف زدند ، اهورا با جمع كردن چند تيكه چوب آتشى درست كرد و جگر كباب شده خوشمزه اى پخت ، بعد از غذا هوا كاملا تاريک بود ، اطلس بدون فكر گفت:
    _ چرا ما مثه بقيه نيستيم ؟! چرا مامان بابا نداريم !
    اهورا نفس عميقى كشيد ، هميشه كلافه ميشد از سوالات تكرارى و تمام نشدنى اطلس
    _ ما فقط رنگ چشامون فرق داره
    اطلس لجوجانه پاى راستش را به زمين زد و گفت
    _ نه ما مثه بقيه نيستيم ، چرا ديروز سر كلاس يهو زخمى شدم و گر گرفتم ؟!
    با تعجب به صورت اطلس نگاه كرد
    _ منظورت چيه ؟!
    _ منظورم همينه ، مگه ميشه يه ادم الكى زخمى بشه ؟!
    _ حواست نبوده خوردى به يه چيزى
    اهورا خودش هم نميدانست چرا هميشه انكار ميكرد ! اطلس عصبى گفت:
    _ سر كلاس خانوم عظيمى مگه آدم ميتونه تكون بخوره ؟!
    اهورا با اينكه جواب سوالش را ميدانست باز هم پرسيد:
    _ داشتين چى ميخوندين ؟!
    اطلس با بيخيالى گفت
    _ ما نميخونديم يكى از هم دانشگاهى هام ، تحقيق در مورد اسلام ميخوند
    _ ببينم توش ذكرى بود ؟!
    _ اره دو سه تا آيه
    اهورا تكيه اش را به سنگ داد و سكوت كرد ، اطلس با تعجب به برادرش نگاه كرد ، خواست حرفى بزند كه با خاموش شدن يهويى آتش و تاريكى مطلق زبانش بند آمد ، اهورا با عجله گفت:
    _ كجايى اطلس ؟! اطلس ؟!
    اهورا ميدانست اطلس از تاريكى به شدت هراس دارد ، به طرف جايى كه قبلا او را ديده بود قدم برداشت ، نصفه هاى راه احساس كرد كنار گوشش كسى پچ پچ ميكند ، با ترس برگشت و به دور و برش نگاه كرد ، چيزى هنوز هم كنار گوشش پچ پچ ميكرد اما گنگ بود به طورى كه تشخيص نميداد چه ميگويد
    _ اطلس ؟!
    پچ پچ بيشتر شد ، انگار چند نفر با هم حرف ميزدند و به او نگاه ميكردند ، بيشتر ترسيد ، يكى محكم به او تلنگر زد كه پرت شد در آب رود ، دست و پا زد و اطلس را صدا زد ، اما اطلس اصلا جوابى نميداد ، شنا كرد و خود را بالا كشيد احساس كرد مچ پايش اسير دستى شد ، به سرعت كشيد و اهورا ميان ابها فرو رفت ، هرچه دست و پا ميزد بيشتر پايين كشيده ميشد ، تا جايى كه كمبود اكسيژن و ترس او را بيهوش ميان آبهاى رود رها كرد !
   

    اطلس به صورت بى روح و بيهوش برادرش دست كشيد كه چينى روى پيشانى اهورا افتاد و كم كم چشمانش به آرامى باز شد ديگر لنزى نداشت و آتش سرخ جهنمى ميان كاسه چشمانش زبانه ميكشيد به صورت ترسان خواهرش نگاه كرد
    _ اطلس ؟
    اطلس ترسيده سرش را روى قفسه سينه برادرش گذاشت
    _ اهورا ترسيدم كشتى منو تو اين دو روز ، دو سه تا سكته رد كردم
    دستش را ميان موهاى روشن خواهرش كشيد
    _ تو كجا رفتى ؟!
    اطلس نگاه زيبا و گريانش را به برادرش دوخت
    _ نميدونم وقتى تاريک شد من از ترس غش كردم ، وقتى بهوش اومدم تو بيمارستان بودم ، عمو ياشار هم بالاى سرم بود ، تو هم توى اى سى يو بسترى بودى نفسم گرفت تا وضعيتت نرمال شد و آوردنت اينجا تو بخش
    لبخندى به صورت اطلس زد و نيمخيز شد و گفت
    _ عمو ياشارو صدا بزن خودتم برو بيرون چند تا حرف دارم باهاش
    اطلس در حال پاک كردن اشكهايش رفت بيرون ، گردنبندش را در آورد و نگاهى دقيق كرد ، كلمه ترمندوس به انگليسى نوشته شده را با دقت خواند ، ياشار وارد شد و با عصبانيت به كنار تخت رفت
    _ هيچ معلوم هست شما دو تا اونجا چيكار ميكردين ؟!
    بدون اينكه به ياشار نگاه كند گفت:
    _ من از يه دنياى ديگه ام درسته ؟!
    جا خوردن به شدت ياشار را از گوشه چشم ديد ، من من كنان گفت:
    _ ن ..... ننه .... نه چرا .... اين فكرو .... كردى ؟!؟!!؟!!
    برگشت به طرف ياشار و با اخم گفت
    _ و همينطور ما انسان نيستيم درسته ؟!
    ياشار ديگر جايى براى تعجب نداشت ، چشمان گشادش را از روى صورت جدى و مردانه اهورا گرفت و گفت:
    _ چرند نگو ، تو اين دنيا چيزى غير از انسان وجود نداره
    _ من چيم ؟! پدر ومادرم كجان ؟!
    ياشار با عصبانيت غريد:
    _ قبلا هزار بار بهتون گفتم وقتى بچه بودين مردن ، ديگه نميخوام چيزى بشنوم
    اهورا به شدت نشست و از تخت پايين پريد ، ياشار با وحشت به قد و اندام اهورا خيره شد ، امكان نداشت يک انسان به اين زودى بعد از كما بتواند راه برود ، اهورا كه ذهنش را خوانده بود گفت:
    _ اون چيزى كه تو فكرته درسته ياشار ، اون كما بيهوشى نبود ، من همه چيو ديدم ، دنيايى كه مال ماست و همه رنگ چشم هايى غير از ابى ، سبز ، قهوه اى ، عسلى و... دارن ! چرا مارو آوردين اينجا ؟؟
    ياشار با ترس و وحشت چسبيد به ديوار و با صداى ترسانى گفت:
    _ با ابليس يكى نشو اهورا
    با صداى داد اهورا سكوت كرد !
    _ اسم من ترمندوسه نه اهورا و شما مارو از دنياى خودمون دزديدين
    با صداى دادش دكتر و چند پرستار وارد شدند كه با ديدن چشمان سرخ و پوست بيش از حد سفيد اهورا با ترس قدمهايى به عقب برداشتند و ذكرهايى زير لب ميخواندند كه باعث شد اهورا با درد خم شود و وحشيانه به همه حمله كند:
    _ خفه شيد ، ساكت شيد
    اولين مشت به صورت پرستار دخترى خورد كه با جيغى گوشخراش به ميز برخورد كرد و با سرى شكسته بيهوش روى زمين افتاد ! ياشار به سرعت بازوى اهورا را گرفت و كنار گوشش گفت:
    _ بيا قول ميدم همه چيو بهت بگم ، بيا بريم خونه اهورا ، آروم باش به نداهاى درونت گوش نكن اونا ميخوان تورو به يه هيولا تبديل كنن ، هيولايى كه از نسل فرشته هاست
    خشمگين به صورت ياشار نگاه كرد و با صداى دورگه و ترسناكى غريد:
    _ يه كلمه اشم جا نميندازى شير فهم شد ؟!
    ياشار به سرعت سرش را خم كرد و بازويش را كشيد و از جلوى دكتر و پرستاران وحشتزده رد شدند ، اهورا بدون مقاومت با ياشار دويد و بيرون رفت ، از در پشتى خارج شدند اطلس پشت فرمان نشسته بود تا ديد انها به طرفشان ميدوند با تعجب نگاه كرد ، ياشار فرصت سؤالى براى اطلس نداد با خشم و ترس گفت:
    _ راه بيفت منتظر چى هستى ؟! الان پليس مياد
    اطلس به سرعت ماشين را روشن كرد و راند
    _ چى شده ؟! اهورا تو چرا عين ميت شدى ؟!
    نگاه خشمگين اهورا را در آينه ديد و ترسيد از سؤالى كه كرده بود !
    _ خفه شو رانندگيتو بكن
    با تعجب و شوكه به اهورا نگاه كرد ، هيچوقت برادرش اينگونه با اون حرف نزده بود و اين براى دل شكننده اطلس خيلى سنگين بود ، بغ كرده نشست و تا اخر هيچ حرفى نزد ، ياشار هم در فكر و انديشه اينكه شايد اهورا از نسل فرشته ها نباشد بسر ميبرد ! ميترسيد اهورا فقط و فقط شيطان باشد و مثل پدرش كيهان و برادرش كاموس يک نيمه فرشته نباشد ! گرچه در مورد اطلس مطمئن بود كه رگ فرشته دارد ، اهورا به سرعت از ماشين پياده شد و در را بهم كوبيد ، ياشار و اطلس با قدمهاى سنگين پشت سرش براه افتادند ، خشم اهورا هنوز هم پا برجا بود ، از اينكه او را از سرزمين خودش دزديده باشند بسيار خشمگين و ناآرام بود ، نشست روى اولين مبل و گفت:
    _ ميشنوم !
    اطلس با ترس كنار برادرش نشست و گفت:
    _ تو چت شده داداشى ؟!
    اهورا با خشم نگاهى كرد
    _ كى گفت تو اينجا بشينى هان ؟! بلند شو برو يه جاى ديگه بشين
    اطلس ناباور بلند شد و چند قدم عقب رفت و دويد به طرف اتاقش ، در را كوبيد ، خودش را روى تخت انداخت و گريه سرداد ، ياشار با خشم گفت:
    _ تو چته اهورا ؟! چرا ميپرى به همه ؟! اطلس خواهرته ، اينا رو يادت نره خودتو گم نكن
    _ وقتى مارو از سرزمين خودمون ميدزديدين بايد فكر اينجاشم ميكردين ، از كجا بدونم اطلس خواهر منه !؟ دارين دروغ ميگين من به هيچكس اعتماد ندارم
    ياشار ناباور سر خورد و نشست كنار ديوار
    _ اهورا دارى گول اون حرفايى كه تو مغزت زده ميشه رو ميخورى ، بهشون گوش نده
    اهورا بلند شد و غريد:
    _ قرار شد فقط بهم بگى تو گذشته ام چه اتفاقى افتاده ، حرفهاى اضافى ممنوع
    

    ياشار با كلافگى دستى به ته ريش كوتاهش كشيد و گفت
    _ بايد اول از برادرت اجازه بگيرم
    تعجب در چشمان روشن اهورا نشست
    _ برادرم ؟!
    ياشار بلافاصله اخم كرد
    _ اره اون داداش نامردت كه وقتى ديد شما پيش ما جاتون امنه رفت و پشت سرشم نگاه نكرد واقعا جن بدتر از اون نديدم !
    اهورا با تعجب بيشترى گفت
    _ جن ؟!؟!! يعنى ما جنيم و اون دنيايى كه ديدم دنياى اجنه بود ؟!؟!؟!؟!
    ياشار با خشم گفت
    _ بهتره به اين يه مورد فكر نكنى ، تو جن نيستى ، البته من معلومات و اطلاعات زيادى ندارم ! فقط ميدونم شما ها نيمه فرشته اين
    اهورا با اخم و تخم روى برگرداند و گفت
    _ چرند نگو فرشته يا جن ، يعنى چى نيمه فرشته ؟!
    ياشار كه از تغييرات اهورا به شدت متعجب بود با فشار دادن انگشتانش به مبل خشمش را كم كرد
    _ اهورا دارى زياده روى ميكنى ، چه اتفاقى تو اون كمايى كه ميگن برات افتاده كه زمين تا اسمون فرق كردى ؟!
    اهورا با خشم كتش را برداشت بدون جواب دادن به سوالش گفت
    _ برادرم كجاست ؟!
    _ همون دنيايى كه تو ديدى !
    _ كجاى اون دنيا پيداش كنم ؟!
    _ كنار ابليس ، خدمتكار اونه
    تن اهورا به شدت لرزيد و جا خورد ، برگشت و گفت
    _ چى !؟!
    ياشار با ناراحتى و اخم گفت
    _ همون كه شنيدى ، به نفعته نرى پيشش چون اصلا تورو نميشناسه در ضمن
    روبه روى اهورا ايستاد ، پنج سانت از او كوتاهتر بود ! سرش را بلند كرد تا چشمان ترسناک و يخى اهورا را ببيند
    _ فكر نكن رسم برادرى اونجا مثل اينجاست ، اون دنيا مادر بچه هاشو نميشناسه و پدر همسر و فرزنداشو
    در آن موقعيت براى نگه داشتن اهورا چاره ديگرى غير از بد كردن نام ان دنيايى كه اهورا در خواب ديده بود نداشت ! اما از اينكه آن كاموسى كه دم ميزد از دوست داشتن خواهر و برادرش ، سالها غيب شده بود و نبود به شدت دلخور بود !

    •••

    كنارش نشست و دستش را در موهاى بلند و روشنش كشيد و گفت
    _ اطلس ؟!
    اطلس با دلخورى دست برادرش را پس زد و گفت
    _ ولم كن تو داداش من نيستى
    گريه اش شدت گرفت ، اهورا كه رگ خواب اطلس را به خوبى ميدانست گفت
    _ مياى بريم بيرون !؟
    اطلس نرم شد
    _ نه نميام
    اصرار كرد
    _ بيا بريم ديگه من ميخوام برم روستا همونجايى كه بچگى هامون ميرفتيم !
    اطلس به سرعت بلند شد و آويزان گردن برادرش شد
    _ راستكى ؟!
    لپ خواهرش را ب*و*س گنده اى كرد و گفت
    _ آره
    اطلس به سرعت بلند شد و جيغ جيغ كنان از او خواست بيرون برود تا لباس عوض كند ، اهورا با لبخند بلند شد و رفت بيرون ، روستا فاصله زيادى نداشت خانه مادربزرگ بهروز در آنجا بود ، زنى مهربان بود و عشق شديدى به بچه ها داشت ، گرچه اهورا و اطلس ديگر بزرگ شده بودند اما بى بى راضيه هنوز هم انها را دوست داشت ، اهورا نشست پشت فرمان اتومبيل كه ضربه اى به شيشه زده شد ، شيشه را پايين كشيد و به صورت اخمو ياشار زل زد
    _ بله عمو !
    ياشار كه از تغييرات اهورا شوكه و ترسيده بود فقط گفت
    _ سعى كن مثه ديروز نشى
    اهورا كه چيزى بياد نداشت با تعجب گفت
    _ ديروز ؟! مگه ديروز چى شده بود ؟!
    ياشار درمانده عقب گرد كرد و گفت
    _ فقط به نداهاى درونت گوش نده اونا تورو تبديل ميكنن !
    داخل رفت و در را بست و صورت مبهوت اهورا را نديد ، اهورا نگاهى به صورت خوشحال اطلس كرد و زير لب آرام گفت
    _ چرا اين روزا حس ميكنم گاهى زندگيم دست خودم نيست !
    با يک نفس عميق ماشين را روشن كرد و براه افتاد .
    روبه رويش ايستاد و خسته گفت
    _ من فقط ميخوام ولهانو ببينم
    سرباز نيزه سرخ و آتش گرفته اش را روبه ياشار گرفت و ترسناک گفت
    _ گفتم كه اجازه ندارى وارد تالار ابليس بشى مگر اينكه خودش بخواد !
    _ راه ديگه اى نيست ؟!
    سرباز سكوت كرده و فقط سر جايش همانند مجسمه ايستاد ، ياشار عصبانى قدمهاى سنگينش را بدنبالش كشيد و به طرف خروجى براه افتاد ، قصد داشت به ولهان اخطار دهد كه اهورا شايد يک شيطان همانند ابليس باشد ! تنها كسى كه از شيطان شدن كامل اهورا ميتوانست جلوگيرى كند فقط و فقط كاموس بود و كاموس ، فرشته ديگرى وجود نداشت كه هم كثيف باشد و هم پاک ! در مورد اطلس مطمئن بود يک فرشته كامل ناميده ميشد ! روى تخته سنگى نشست و نفسى تازه كرد ، به دور و برش دقيق شد ، آسمان سرخ و ترسناک اينجا تضاد جالبى با اسمان ابى و زيباى دنياى انسانها داشت ، حتى سنگها و خاک هم سرخ بودند ! كركس هاى گرسنه هميشه در آسمان بدون ابر در حال پرواز بودند و منتظر يک غذاى خوشمزه از طرف ابليس ! صداى غرشى از دوردست ها شنيده ميشد ، اين باعث ميشد تن ياشار از ترس بلرزد ، غرش يک حيوان و يا يک موجود نبود ، آن غرش صداى آتش جهنمى بود كه انسانهاى گناهكار را به طرف خودش ميكشيد ! با ترس در خود جمع شد
    
    حس اينكه دوباره برگردد به جهنمى كه فقط زجر و شكنجه داشت ، باعث ميشد دست و پاى لرزانش در هم جمع شوند ! ايستاد و براه افتاد ، تصميم داشت به خانه كاموس يعنى تالار زوبعه ولهان برود ، شايد كسى آنجا بود كه ميتوانست يک ملاقات با كاموس ترتيب دهد ، در نزديكى تالار موجودات ماورايى را در كنارش احساس كرد ، ايستاد و گفت
    _ من براى جنگ نيومدم فقط ميخوام زوبعه ولهانو ببينم و درباره خواهر و برادرش يه حرفايى دارم كه اون بايد بفهمه
    نيروى ماورايى بيشتر شد به طورى كه احساس كرد او را لمس ميكنند ! صدايى كنار گوشش شنيد
    _ به من بگو ، فرمانروا از من پيامتو خواهد گرفت
    تن ياشار تكان خورد و عقب رفت
    _ امكان نداره به فرمانروا بگين ياشار اومده ، بايد ببينمش
    اينبار صدا از پشت سرش بود
    _ زوبعه ولهان اينجا نيست
    برگشت و با دختر نازک اندامى روبه رو شد
    _ يعنى چى ؟!
    _ من يكى از مقاماتشونم ايشون به حساب زمان زمين ، بيست و دو ساله كه گم شدن
    با تعجب به صورت دخترک نگاه كرد ، يعنى كاموس از وقتى كه اهورا و اطلس را به او سپرده بود رفته بود ؟!
    _ يعنى چى اون كجاست ؟!
    _ مشخص نيست ، هيچ رديابى از ايشون نداريم
    عصبى به طرف جايى كه برگرداننده اش به زمين بود براه افتاد و گفت
    _ ترسو فرار كرده !
    صداى دخترک را دوباره شنيد
    _ خير ايشون دزديده شدن ، اين تنها چيزيه كه ما ميفهميم !
    سرش را به معناى فهميدن تكان داد
    _ كى اونو دزديده ؟
    سكوت دختر باعث شد بيشتر منتظر جوابش نباشد ، مسلما او نميدانست ! به راهش ادامه داد تا رسيد به حفره كه دروازه جهنم ناميده ميشد ، از ديد انسانها دور بود و امكان نداشت وارد شدن انسانى صورت گيرد ، چرا كه هر انسان فرشته هاى نگهبانى هم داشت ! از حفره خارج شد و سر از خانه اش در آورد ، نفس عميقى كشيد و نشست روى يكى از مبلهاى گرانقيمت ، بهروز كه تازه از سفر كارى برگشته بود همزمان با هم زدن چايى اش نشست روبه روى ياشار و گفت
    _ تو چته ؟! چرا عين ميت شدى ؟!
    به صورت رفيق چندين ساله اش خيره شد ، موهاى كنار شقيقه اش به سفيدى ميزد ، هيچوقت حاضر نشده بود بعد از زهره ازدواج كند ! ديدگاه بدى در مورد همه دختران و جنس مؤنث پيدا كرده بود ، حتى وقتى مادرش يک دختر معصوم و پاک هم معرفى كرد او قبول نكرد !
    _ چيزى نيست فقط يه سر رفتم دره جهنم ، براى ديدن كاموس
    چشمان درشت بهروز درشت تر شد ، دستش لرزيد و ليوان محكم به پاركت هاى سالن برخورد كرد
    _ چيكار كردى تو ياشار ؟! احمق نميفهمى اگه برى زندانى ميشى و ديگه نميتونى بياى بيرون ؟!
    _ ميدونم ، بايد ميديدمش
    بهروز تكيه داد ، كمى آرام شد
    _ ديديش ؟!
    _ نه !
    _ چرا اونوقت ؟!
    _ دزديده شده !
    بهروز با تعجب نشست و گفت
    _ يعنى چى ؟!
    نفس عميق ياشار نصفه ماند !
    _ نميدونم ، هيچكس خبر نداره ، خودمم گيجم بهروز ، ميگن گم شده درست از موقع اى كه اهورا و اطلسو داد به ما !
    بهروز خشمگين گفت
    _ ببينم تو كه نرفتى به كاموس بگى بياد بچه هارو ببره ؟!!
    _ دقيقا براى همين رفتم
    صورت سفيد بهروز يک آن به سرخى گراييد با خشم بلند شد و داد زد
    _ اونوقت مغز متفكر تنهايى تصميم گرفتى ؟!؟! ازشون خسته شدى پاشو برو هر جهنم دره اى كه ميخواى ، اما من نميخوام بچه هامو تحويل بدم كه بشن يه شيطان مثه كاموس !
    ياشار خونسرد گفت
    _ بهروز ما از كنترل قدرتهاى اهورا عاجزيم ، اطلس يه فرشته است اما اهورا نه ، اون خودشم كنترلى روى اعصاب و روانش نداره ! امكان داره به بقيه انسانها اسيب بزنه و دستگير بشه ، تو كه نميخواى اون اعدام بشه ميخواى ؟! يا شايد اصلا مورد آزمايش قرار بگيرن ! اينو ميخواى ؟!
    بهروز درمانده نشست و گفت
    _ اين چند روزى كه نبودم چه اتفاقى افتاده ياشار ؟!
    _ اهورا داره تبديل ميشه ، من نميخوام به طرف ابليس كشيده بشه
    _ اونوقت چجورى بايد از اين كار جلوگيرى كنيم ؟!
    _ فقط كاموس ميدونه ، از جناى ديگه بپرسم امكان داره اهورا رو بدزدن ! تحويل دادن اون به ابليس باعث ميشه پاداش بزرگى بهشون داده بشه ! اين خطرناكترين ريسكيه كه ممكنه بكنم !
    هردو سكوت كردند و به فكر فرو رفتند ، بهروز ميترسيد از اينكه ديگر آن دو را نبيند و ياشار ميترسيد اهورا فقط یک شيطان باشد و هيچ قابليت الهى نداشته باشد !
    
   ظهور تريبل ها

    ماشين را خاموش كرد و پياده شد ، اطلس خوابيده بود ، به طرف خانه بى بى رفت و در زد ، بعد از چند ثانيه در باز شد و قامت شكسته بى بى بين درگاه در ظاهر شد ، تا ديد اهورا پشت در است با خوشرويى گفت
    _ تويى اهورا ؟! بيا پسرم ، بيا فدات شم
    اهورا لبخند زيبايى زد و گفت
    _ بى بى شما درو باز بزارين من اطلسو بيارم تو ماشين خوابه نميخوام بيدار شه
    _ باشه باشه مادر ، كمک خواستى صدام كن
    اهورا دوباره لبخند زد و به طرف ماشين رفت ، اطلس در خواب عميقى فرو رفته بود و سرش تكيه به پنجره بود ، ارام در را باز كرد و اطلس كه به سنگينى يک پر بود افتاد ميان دستان اهورا ، او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسيد ، علاقه عميقش را اينگونه ارضاء ميكرد ! به طرف خانه بى بى رفت ، تاريكى هوا درست اجازه نميداد دور و برش را ببيند اما در همان تاريكى هم متوجه تكان خوردن كوچک درخت روبه رويش شد ، به دور و برش دقيق شد ، نه بادى بود نه هواى سردى ! با تعجب به درخت تنومند خيره شد ، ساقه كلفت اين درخت با باد تكان نميخورد ، چگونه او احساس كرد تكان خورد !؟ نفس عميقى كشيد و زير لب ديوانه اى نثار خودش كرد ، وارد خانه شد ، بى بى ، تشكى براى اطلس پهن كرده بود ، اطلس را خواباند و با خستگى كنارش نشست
    _ بيا بريم بيرون يه چاى ، غذايى چيزى بهت بدم حالت جا بياد پسرم
    به مهربانى پيرزن لبخند زد اما نميدانست چرا خوشحال نيست از اينكه پيرزن مهربان است ؟!
    _ نه مرسى بى بى ، اين مادر فولاد زره بيدار شه ببينه من كنارش نيستم بلوا بپا ميكنه
    بى بى نرم خنديد و براى اوردن وسايل خوردنى بيرون رفت ، به صورت غرق در خواب اطلس خيره شد لبخندى زد و دستش را ميان موهاى روشنش كشيد
    _ چرا احساس ميكنم ديگه قرار نيست برگرديم به اون خونه اى كه سالها توش بوديم ؟!
    اطلس خوابيده جوابى نداد ، با نفس عميقى دستش را كنار كشيد ، از احساس بدى كه داشت ، به شدت در عذاب بود اما نميدانست اين احساس چيست و از كجا منشأ ميگيرد ؟! با صدايى گومى هردو از جا پريدند و اطلس به سرعت در آغوش اهورا فرو رفت
    _ اون چى بود اهورا ؟!
    اهورا نگاهى به صورت ترسيده و رنگ پريده خواهرش كرد و گفت
    _ چيزى نبود ، اينجا روستاست اين چيزا طبيعيه
    دوباره صداى غرش ترسناكى كل خانه كاهگلى را در بر گرفت ، اينبار اهورا هم ترسيد ، غرش طبيعى نبود !
    _ بايد بريم پيش بى بى اون بهمون ميگه صداى چيه
    اطلس گردن اهورا را بيشتر چسبيد
    _ منم ببر من تنها نميمونم
    _ باشه باشه پاشو بريم
    هردو بلند شدند ، به طرف بيرون و جايى كه حدس ميزدند آشپزخانه باشد براه افتادند ، نزديكى راه برق قطع شد ! اطلس با وحشت سرش را ميان گردن و يقه اهورا فرو برد
    _ من ميترسم اهورا
    كمرش را نوازش كرد
    _ نترس چيزى نيست اينجا ، بيا بريم بايد بى بى رو پيدا كن ....
    با لمس صورتش توسط چيزى كه نميدانست كجاست و كيست ، به سرعت دهنش بسته شد ! قدمى به عقب برداشت كه اطلس به شدت از اغوشش كشيده شد ، جيغ اطلس ميان نه نه گفتن هاى اهورا گم شد ، دويد به طرفى كه حدس ميزد اطلس رفته باشد ! اما خود را ميان سنگهاى سرخ و قديمى روبه روى يک تالار بزرگ ديد ، با ترس دور و برش را نگاه كرد و اطلس را صدا زد ، هيچ نبود ! صدايى ميان رگهاى سرش به جريان افتاد
    _ ( برو جلو اونجا برات امنه )
    با وحشت دستش را به سرش كوبيد و گفت
    _ اين چى بود ؟!
    صدا جواب داد
    _ ( زود باش اهورا تو وقت ندارى اونا دارن بهت ميرسن )
    ناخودآگاه به صدا گوش داد و به جلو قدم برداشت ، سياهى آسمان برايش غير طبيعى و ترسناک مينمود اينجا را ديده بود ! حال همه قضايا را بياد داشت ! در بيمارستان و در خانه او خودش نبود ! وارد تالار شد ، احساس كرد هزاران نفر به او نزديک ميشوند ، قدمى به عقب برداشت و گفت
    _ من دعوا ندارم ، نميدونم كجام ، كسى هست كمكم كنه ؟! من خواهرمو گم كردم !
    هيچ صدايى نبود ! به صندلى بزرگى كه انتهاى سالن بود نزديک شد ، شكوه و زيبايى اش اهورا را از خود بيخود كرد ! با انگشت اشاره به يكى از دسته هايش دست كشيد و لبخند زد ، خود را در حال نشستن روى اين صندلى و دستور دادن تصور كرد ، قيافه اش مچاله شد اين را دوست نداشت !
    _ ( مواظب باش دستت به الماسهاى قرمزش نخوره اونا از اتيشن )
    اينبار نترسيد ، صدا ضعيف بود ، انگار يک شخص بيمار داشت با او حرف ميزد !
    _ تو كى هستى ؟! چطورى تو مغز من حرف ميزنى ؟!
    صداى بلندش ميان در و ديوار تالار ميپيچيد ، با تعجب ديد كه تالار سوخته است ؟! چشمانش گرد شد و با وحشت به تالار سوخته نگاه كرد !
    _ ( مواظب خودت باش )
    صدا او را از خلصه كشيد بيرون
    _ تا نفهمم تو كى هستى به هيچكدوم از حرفات گوش نميدم !
    صدا خنده ريز و دردمندى كرد
    _ ( همين چند دقيقه پيش كه بهت گفتم وارد تالار شو ، لابد بابات و بابام بودن كه وارد شدن )
    از شوخى اش خنديد و گفت
    _ بابام و بابات ؟!
    _ ( اره مواظب خودت باش از تالار خارج نشو من ميگردم دنبال اطلس ، من ديگه بايد برم )
    _ هى صبر كن تو كى هستى ؟! لااقل اسمتو بگو
    هيچ ! از اينكه با خودش حرف ميزد به خودش خنديد و به تالار سوخته دقيق شد ، با خود گفت
    _ من الان كجا برم ؟!
    صدايى غير از صداى خودش نبود ، نشست روى صندلى و مواظب بود دستش به الماس هاى آتشين نخورد ! تعجب كرده بود كه چرا از يک صدا حساب ميبرد !؟ دل نگران اطلس بود اما نميخواست خارج شود و اسير يک مشت موجود ماورايى شود ، ديگر باور كرده بود او یک انسان نيست و موجودات ماورايى واقعا وجود دارند !
   
    صداى ضعيفى باعث شد اطلس چشمانش را باز كند ، اولين چيزى كه ديد تاريكى مطلق بود با ترس اهورا را صدا زد ، اما اهورا نبود ، در خود جمع شد و به چيزاى خوب فكر كرد ، سعى ميكرد ترس دوباره بر او غلبه نكند تا از هوش برود ! صداى خش خشى ميان رگهاى سرش شنيد سپس ، صداى مردى جوان
    _ ( آروم باش و به جاهايى كه ميگم برو )
    با وحشت به سرش دست كشيد
    _ ( زود باش هورندوس وقت نداريم )
    ترس باعث شد كم كم خلصه اى بين مغز و روانش احساس كند
    _ ( نترس من ميخوام كمكت كنم بهم اعتماد كن )
    بلند شد ، زانو هاى لرزانش را تكان داد و گفت
    _ كجا برم ؟! اصلا تو كى هستى ؟! صدات از كجا مياد ؟!
    _ ( برو مستقيم ، مهم نيست كيم ، صداى من از مغزت مياد )
    _ اين وجود نداره دارى دروغ ميگى
    صدا خنده ريزى كرد و گفت
    _ ( اما اون داداشت همون اول همه چيو قبول كرده )
    با ترس گفت
    _ داداشم كجاست ؟!
    _ ( برو سمت راست )
    _ اينجا تاريكه من هيچى نميبينم
    _( برو راست من ميبرمت بيرون )
    به سمت راست قدم برداشت و گفت
    _ اهورا كجاست ؟!
    _ ( نترس حالش خوبه )
    _ منو ببر پيشش
    قدمهايش تندتر شد ، كم كم داشت جرات ميگرفت
    _ ( اين امكان نداره چون تو از يه دنياى ديگه اى و اون از يه دنياى ديگه ، شما نبايد كنار هم باشين )
    ايستاد و با گريه گفت
    _ خواهش ميكنم منو ببر پيش اهورا
    _ ( بپيچ چپ رسيدى به دنياى خودت )
    نور كمرنگى ديد كم كم با نزديک شدن اطلس نور بزرگ و بزرگتر شد تا تبديل به يک در زرد رنگ شد ، ارام در را باز كرد
    _ ( به دنياى خودت خوش اومدى )
    زمزمه كرد
    _ تو كى هستى ؟!
    _ ( از خون تو ام )
    _ يعنى بابامى ؟!
    سكوت !
    _ آهاى صدا !
    باز هم سكوت ! پوفى كشيد و در را تا اخر باز كرد ، نور شديدى تابيد دستش را جلوى چشمانش گرفت و از در خارج شد ، به محض خارج شدنش در ناپديد شد و اطلس خود را ميان دنيايى ديد كه هميشه در قصه ها و افسانه ها خوانده بود ، فرشتگان با بالهاى بزرگ و سفيد رنگ ميان اسمان و زمين معلق بودند و با خوشحالى پرواز ميكردند ، صداى خنده هاى بلند و خوشحالشان گوشهاى اطلس را نوازش داد ، كم كم احساس سرگيجه و درد كرد ، خم شد و سرش را ميان دستانش گرفت و جيغ كشيد ، كمر و پاهايش به شدت درد گرفت ، انگار يكى داشت با ناخن هاى بلند گوشت تنش را ميكند و يا دندان ميگرفت ! بيشتر جيغ كشيد و در خود پيچيد ، به اندازه يک ثانيه درد تمام شد و كاملا از بين رفت ، با تعجب نشست و به دست پايش خيره شد ، نقره اى پوستش باعث شد وحشت كند و به عقب برود كه بر ديوار برخورد كرد ، درد شديدى پشت كمرش احساس كرد ، به سرعت برگشت و ديد كه بالهاى بلند ، سفيد و نقره اى رنگش با برخورد به ديوار خش برداشته اند ! نفس عميقى كشيد كه صدا دوباره تكرار شد ، اينبار رگه هايى از خنده ميان كلماتش به طرف اطلس شليک ميشد
    _ ( سكته نكن دختر خانوم ، تو يه فرشته كاملى و اما برادرت يه شيطان كامل ! سعى كن ديگه بهش نزديک نشى ، اين اخطار من به توئه )
    با ضعف و درد گفت
    _ مگه ميشه من فرشته باشم و داداشم شيطان ؟!
    _ ( مثل اجدادمون كه يكى فرشته بود و يكى جن و شيطان )
    _ اجدادمون ؟!
    سكوت !
    _ چى ميشه تا اخر جواب بدى ؟! ازت چيزى كم ميشه ؟! تو چيكاره من ميشى ؟!
    باز هم سكوت ، عصبى دستى ميان موهايش كشيد كه با تعجب ديد موهايش به طرز زيبايى بلند شده اند ، تا نزديكى زانو هايش ميرسيد ! لبخند زد ، از اين شكل و شمايلش راضى و خوشنود بود ! اما با بياد اوردن اهورا دلش شكست و با نگرانى به دور و برش نگاه كرد ، نگاهش معطوف پسرى جوان شد كه همراه دو نفر فرشته كه مشخص بود نگهبانند به طرفش قدم ميزدند ، سر جايش ايستاد تا مرد جوان به او رسيد و با اخم و تخم گفت
    _ تو هورندوسى ؟!
    اخم كرد ، از لحن طلبكار مرد جوان اصلا خوشش نيامده بود ! اما بيشتر تعجب كرد كه او را با نام گردنبندش صدا زده بود !
    _ اره امرتون ؟!
    اخم مرد جوان شديد تر شد اما فقط گفت
    _ با من بيا
    عقب گرد كرد و رفت ، با قدمهاى آهسته اى بدنبال مرد جوان شروع به قدم زدن كرد ، بعد از طى چند دقيقه راه به قصرى رسيدند و مرد جوان زودتر از اطلس وارد شد ، اطلس اخمو و عصبى وارد شد اما با ديدن سالن باشكوه و بزرگ نورانى تمام عصبانيتش فروكش كرد ، سالنى بزرگ نقره اى رنگ كه همانند طلا ميدرخشيد ! با تعجب به دور و برش نگاه كرد كه صداى مرد جوان را دوباره شنيد
    _ نديد بديد ، اگه تموم شد از اين طرف بيا
    اخم كرد و به طرف مرد جوان قدم برداشت
    _ شما بلد نيستى با يه دختر حرف بزنى ؟!
    مرد جوان پوزخندى زد و وارد يک تالار ديگر شد ، اطلس هم پشت سرش وارد شد ، تالار همانند يک دادگاه بود فقط زيباتر ! فرشته هاى پير و جوان به اطلس خيره شدند و اطلس با راهنمايى مرد جوان به طرف سكويى رفت و ايستاد ، سكوت برقرار شد و پيرمردى ايستاد به طرف اطلس حركت كرد ، روبه رويش ايستاد برگه اى جلويش باز كرد و گفت
    _ تورا به اينجا فراخوانديم تا يكى از همنوعانمان را از دنياى انسانها و دنياى شياطين نجات بديم ، و تو اى هورندوس ، سوگند ميخورى كه تا پاى جان يک فرشته باشى و رفتار هاى فرشته را كاملا انجام دهى ؟!
    اطلس با تعجب گفت
    _ بله سوگند ميخورم
    _ سوگند ميخورى ، وقتى كه يک شيطان ببينى از او دور باشى و يا براى كشتنش اقدامات لازم رو انجام بدى ؟!
    اطلس بدون فكر دوباره گفت
    _ سوگند ميخورم !
    _ ايا قسم ميخورى تا اخر دنيا با الله باشى و خداى ديگه اى رو نپرستى ؟!
    _ سوگند ميخورم !
    پيرمرد برگه را بست و به صورت زيباى اطلس نگاه كرد ، لبخند زد و گفت
    _ به دنياى خودت خوش اومدى ، هورندوس ، هارد كمكت ميكنه يه خونه براى خودت بگيرى
    اطلس لبخند زد و گفت
    _ ممنون
    سالن به سرعت خالى شد و همگى خارج شدند دنبال كسى بنام هارد گشت كه نگاهش ميخ مرد جوانى شد كه با او تا اينجا آمده بود ! با ترس گفت
    _ يعنى هارد همين زهرماره ؟!
    صداى خنده ريزى از پشت سرش باعث شد برگردد و دخترى همسن خودش ببيند ، دختر تا نگاه متعجب اطلس را ديد به طرفش قدم برداشت و گفت
    _ اره هارد داداش زهرمار منه
    اطلس با خجالت سرش را انداخت پايين و گفت
    _ ببخشيد
    دختر دوباره خنديد و گفت
    _ اره قبول دارم هارد واقعا عين اسمش سخت و عصبيه اما مهربونه ، من لايانام ميتونى ليا صدام بزنى
    لبخندى زد و دست دراز شده ليا را گرفت و گفت
    _ اطلس
    ليا تند گفت
    _ من هورن صدات ميزنم چطوره ؟!
    با تعجب سرش را تكان داد و با ليا همراه شد ، نزديک هارد شدند و هارد گفت
    _ ليا تو برو خونه من خونه اين خانومو نشونش ميدم ميام
    ليا با تخسى گفت
    _ شرمنده نميشه داداش ، بهت اعتماد ندارم شايد نصف راه بخوريش
    هارد بلافاصله اخم كرد اما چيزى نگفت ، جلوتر از اطلس و ليا از تالار خارج شد ، تا رسيدن به خانه تنها صدا ، صداى پر حرفى هاى ليا بود ، اطلس به شدت از پر حرفى هايش كلافه شده بود اما ميان همه اينها يک سوْال ليا باعث متعجب شدنش شد
    _ ببينم نميخواى داداشتو ببينى ؟!
    سرش را پايين انداخت و گفت
    _ اهورا كه يه شيطانه
    به سرعت از سوگندى كه خورده بود پشيمان شده بود ، ليا با تعجب گفت
    _ اونو كه نميگم ! ولش كن برو خونه ات منم ميرم پرواز تمرين كنم بعدم برم سركارم
    بدون اينكه منتظر جواب اطلس باشد عقب گرد كرد و رفت ، با تعجب به رفتنش خيره شد كه صداى هارد را كنارش شنيد
    _ اميدوار بودم اينو ديگه بدونى ، اينجا زندانى شده و هرروز زجر ميكشه و مجازات ميشه ، اوازه اش همه جا پيچيده ! جالبه هنوز نميدونى !
    اطلس شوكه گفت
    _ من يه داداش ديگه دارم ؟!
    هارد احمقانه نگاهى به اطلس كرد و غريد
    _ اره با اجازه اتون
    _ كجاست ؟!
    _ جهنم ، دروازه هشتم ، سعى نكن نجاتش بدى
    در باز شد و هارد رفت عقب ، كليد را به طرف اطلس گرفت و گفت
    _ چون امكان نداره ، اون حقشه اونجا بپوسه !
    كليد را گرفت
    _ تو چرا اينجورى در موردش حرف ميزنى ؟!
    اطلس خودش هم متعجب بود ، حتى يه بار هم او را نديده اما محبت شديدى در وجودش نسبت به برادر نامرئى اش داشت !
    _ چون پدر و عمه منو كشته !
    سپس چشمان متعجب اطلس را جا گذاشت و به طرف جايى كه خانه اش بود رفت .
  
    سرش را به صندلى تكيه داد و با خودش گفت
    _ كجايى اطلس ؟!
    صداى خش خشى شنيد سپس صداى آشنا دوباره ميان مغزش پچيد
    _ ( حالش خوبه ، شده يه فرشته كامل )
    لبخندى كه روى لب اهورا بود به شدت پر كشيد و گفت
    _ فرشته شده !؟!؟!
    _ ( سوگند خورده شيطانها رو از بين ببره ، بهتره بهش نزديک نشى ، حتى اگه اون تورو نكشه ، اطرافيانش تورو ميكشن ، دنياى فرشتگان و فرشتگان قوانين سفت و سختشونو هيچوقت زير پا نميذارن ! )
    عاجزانه آخرين سوالش را كرد
    _ يعنى اونجا در امانه ؟!
    _ ( كوچكترين آسيبى برسه با من طرفن )
    _ تو كى هستى ؟!
    صداى خنده ريز و زيبايى پيچيد ، اهورا لبخند زد و با خود گفت صدا آرامبخش است ! اما با جمله بعدى صدا ، تنش يخ بست و شوكه ايستاد .
    _ ( من پدرتم ، كيهان )
    چشمان درشت اهورا تا اخر باز شد و با صداى بلندى گفت
    _ چى ؟!؟!؟!؟!؟!؟!
    صدا دوباره نرم خنديد
    _ ( بيشتر از اين ديگه نميتونم بگم ، بقيه اشو از برادرت بپرس ، بايد نجاتش بدى ترمن )
    ديگر ظرفيت تعجب نداشت ، فقط توانست با صداى ريزى بپرسد
    _ كجاست ؟!
    _ ( تو دنياى فرشتگان ، زندان اونا و جهنم اونا ، برو و برادرتو نجات بده )
    _ مگه نميگى شيطانى وارد دنياى فرشتگان بشه كشته ميشه ، من چطورى وارد بشم ؟!
    سكوت تنها جوابش بود ، كلافه خود را روى صندلى فشار داد ، رفته رفته لبخندى نشست روى لبهايش
    _ پدر و برادر ! داره جالب ميشه خوشم اومد ! فقط مادر چى ؟!
    زياد فرصت فكر كردن نداشت ، بايد ميرفت و برادرش را نجات ميداد از تالار سوخته خارج شد و به طرف ناكجا اباد حركت كرد ، راه دنياى فرشتگان را بلد نبود ، بعد از چهار ساعت پياده روى ايستاد ، دستى به كمرش زد و گفت
    _ اينجورى نميشه بايد يكيو پيدا كنم راهو نشونم بده !
    صداى پايى از پشت سرش شنيد ، به سرعت برگشت و به مرد اسب سوارى كه به او نزديک ميشد نگاه كرد ، با تعجب ديد كه مرد اسب سوار درست كنار پاى او ايستاد ، شنلش را كنار كشيد ، چهره كريه و زشتش باعث شد اهورا قدمى به عقب بردارد ، پوزخندى زد و گفت
    _ از پدرى مثه كيهان و برادرى مثه ولهان ، همچين پسر ترسويى بعيده !
    با تعجب گفت
    _ ولهان ؟!
    مرد اسب سوار از اسب پياده شد و شنل بلندش را پشتش رها كرد
    _ اره ولهان ، تو هم نميرى پيشش چون هيچ راه نجاتى نداره !
    بلافاصله اخم كرد
    _ به تو چه اصلا ، خودم يه راهى پيدا ميكنم !
    پوزخند صدا دار ديگرى زد و به اهورا نزديک شد ، اينبار نفسش را حبس كرد تا قدمى به عقب برندارد تا دوباره او را ترسو خطاب نكند
    _ اصلا تو ميدونى چه اتفاقى افتاده ؟! ميدونى ولهان باعث مرگ دو فرشته شده !؟
    روبه چشمان بهت زده اهورا گفت
    _ اون حقشه تا اخر همونجا بپوسه
    دستش را به طرف اهورا دراز كرد و گفت
    _ بيا به من بپيوند تا دنيا رو باهم بگيريم
    با شک پرسيد
    _ تو كى هستى ؟!
    دستش را پايين انداخت و گفت
    _ اسم من فرناسه ، پدر و برادرتم خيلى خوب ميشناسم ، از طرف رئيسم فرستاده شدم تا تورو پيدا كنم و ببرم پيشش تا ارتش بزرگش كامل شه !
    اهورا تا خواست حرفى بزند صدا خشمگين ميان رگهاى سرش پيچيد
    _ ( باهاش نرو اون از طرف ابليس اومده ، برى تورو تبديل به فرمانده اش ميكنه و به انسانها حمله ميكنه ! سالهاست دنبال فرمانده ششم خودش ميگرده ، نه من و نه برادرتو نتونست راضى به اين كار كنه ! )
    لبخندى زد و در مغزش تكرار كرد
    _ ( خب اگه برم ميشم يه فرمانده اين بد نيست كه آقاى پدر )
    اينبار صدا آرامبخش و طنين انداز شد
    _ ( هركارى كه ميخواى بكن ، من حق انتخابو براى خودت ميزارم ، نميخوام چيزيو به زور بهت تحميل كنم پسرم )
    _ ( يعنى اونوقت ديگه ميرى ؟! )
    بجاى صدا ، فرناس گفت
    _ با من مياى يا نه ؟! فكر كردنت تموم شد ؟!
    پوزخند زد و عقب گرد كرد
    _ برو يكى ديگه رو صابون بزن ، من خودم كف سازم ، در ضمن من هيچوقت با ابليس يكى نميشم !
    از فرناس دور شد كه صدايش را داد مانند شنيد
    _ پشيمون ميشى ترمندوس
    جوابى نداد و به راهش ادامه داد ، حتى يادش رفت از فرناس راه بپرسد ! البته بعيد ميدانست فرناس جواب درستى به او دهد
    _ آقاى پدر ؟! كيهان ؟!
    صداى خش خش و بعد هم صداى كيهان
    _ ( به راهت ادامه بده ميرسى به يه كوچه اونو رد كن ، ميرسى به سه تا حفره ، حفره مشكى و كثيف رو انتخاب كن و برو تو ، بقيه حفره ها خوشكلن اما فقط براى رد گم كنى ساخته شدن )
    _ ممنون ، راستى تورو كى ميبينم ؟! و تو چجورى تو ذهن من حرف ميزنى ؟!
    صدايى نشنيد ، نفس عميقى كشيد و نااميد از جواب دادن به راهش ادامه داد .
    

    كنار حفره ها ايستاد و با دقت به هرسه نگاه كرد ، حفره اول رنگى داشت برنگ نقره اى روشن به زيبايى ميدرخشيد ، حفره دوم سرخى كمى با نقره اى قاتى شده بود ، نورى برنگ طلايى از دور تا دور حفره ساطع ميشد ، و حفره سوم ، حفره سياهى بود كه لجن و كثافت از دور تا دورش آويزان و بعضى ها هم ريخته بودند ، لبخند زد و به طرف همان حفره سياه براه افتاد ، قبل از اينكه وارد شود ، دستى قدرتمند دور مچ دستش گره زده شد ، با تعجب به روبه رويش نگاه كرد و زير لب گفت
    _ اطلس ؟!
    لبخند زد و گفت
    _ اره منم عزيزم ، بيا دارى راهو اشتباه ميرى
    دستش را كشيد و اهورا بدنبالش كشيده شد ، اطلس روبه روى حفره دوم ايستاد نور طلايى رنگ را بوييد و گفت
    _ از اين بو خيلى خوشم مياد ، بيا دنياى فرشتگان اينجاست
    اهورا لبخند زد و گفت
    _ خيلى دلم برات تنگ شده بود اطلس ، چجورى وارد دنياى فرشته ها شدى ؟! اينجا چيكار ميكنى ؟!
    اطلس لبخندى زد اما چيزى نگفت ، دستش را كشيد و او را وارد حفره وسط كرد تاريكى همه جا را فرا گرفت ، لحظه اخر اهورا با ديدن علامتى كه روى دست اطلس بود با شوک برگشت به طرفش كه اطلس بلند خنديد و به يک آن صورتش تغيير كرد و تبديل به يک دختر با موهاى بلند سياهرنگ شد كه همه موهايش در صورتش ريخته بود ، لباس بلند سفيد رنگش پر از لكه هاى خون بود ، اهورا با وحشت به عقب رفت كه دختر نزديک شد و به شدت به قفسه سينه اهورا تلنگر زد ، اهورا پرت شد عقب ، سقوط ترسناكى بود دقايقى سقوط كرد و سپس برخورد كرد به زمين ، با اه و ناله ايستاد ، صداى كيهان در مغزش اكو شد
    _ ( حفره سياهو بايد انتخاب ميكردى )
    با درد گفت
    _ در مورد اون دختر چيزى نگفتى ! اون خودشو شكل اطلس كرده بود !
    _ ( همه چيو كه من نبايد بگم ! خودت بايد ياد بگيرى به هركسى اعتماد نكنى ! )
    نفس عميقى كشيد تا از درد تنش كمتر شود
    _ چجورى از اينجا برم بيرون !
    _ ( بلند شو نبايد بشينى زير پاهات يه مردابه فرو ميرى اون زير موجودات خوبى در انتظارت نيستن ، بدو من راهو نشونت ميدم )
    تازه متوجه خيسى تنش شد ، به سرعت ايستاد كه استخوان دنده و مچ پايش درد گرفت ، توجه نكرد و دويد
    _ ( بپيچ راست )
    _ اينجا همه جا تاريكه
    _ ( بدو )
    تند تر دويد ، كم كم حس كرد نور كمرنگى ميبيند ، به همان طرف رفت
    _ ( نزديک شدى وقتى رفتى بيرون فقط تسليم باش )
    با تعجب گفت
    _ چرا ؟!
    جوابى شنيده نشد ، به سرعت از حفره پريد بيرون ، وارد دنياى فرشتگان شد ، به جرات ميتوانست بگويد زيباترين جايى بود كه در كل عمرش ديد ، لبخندى زد كه از پشتش صداى دادى شنيد
    _ اون يه شيطانه ، بكشيدش
    برگشت و فرشته هايى با بالهاى بزرگ و سفيد رنگى ديد كه تحديدانه به طرفش پرواز ميكردند ، دستهايش را به سرعت به شكل تسليم بالا برد و گفت
    _ من دعوا ندارم ، ميخوام پادشاهتونو ببينم
    يكى از انها ايستاد ، با عصبانيت گفت
    _ چه لزومى داره يه شيطانو ببريم پيش پادشاهمون !
    _ قسم ميخورم من هيچ قصد بدى ندارم ، فقط ميخوام در مورد برادرم كه تو زندان شماست ، با پادشاه حرف بزنم
    كمى فكر كرد و گفت
    _ بايد به پادشاه خبر بدم ، اونو ببرين بندازين تو زندان تا پادشاه در موردش تصميم بگيره !
    فرشته هاى نگهبانى نيزه در دست بازوهاى اهورا را گرفتن ، با چشم دنبال اطلس گشت ، نبود ! سرش را پايين انداخت و با فرشته ها به طرف زندان رفت ، گوشه زندان نشست و دستهايش را روى سرش گذاشت

    •••

    گوشه خانه نشست و دور برش را نگاه كرد ، دلش ميخواست پرواز كند به طرف حياط براه افتاد ، بالهايش را باز كرد ، لبخند زد از عضو جديدى كه روى بدنش شكل گرفته بود خوشحال و خوشنود بود ، كمى تكان داد نسيم خنكى روى صورتش نشست
    _ ( بيشتر بازشون كن تا اوج بگيرى فرشته خانوم )
    ديگر صداى وجودش اذيتش نميكرد ، بلكه كم كم داشت عادت ميكرد
    _ سلام ، حالت خوبه ؟!
    صدا جوابى نداد ، بالهايش را بيشتر باز كرد
    _ ( بال سمت راستتو بالا تر از سمت چپى بگير )
    با دقت حرفهايش را انجام ميداد كم كم از زمين كنده شد و اوج گرفت
    _ ( خوبه دختر با استعدادى هستى ، زود ياد گرفتى تند تند پرواز نكن ميخورى به صخره ها و دردت مياد )
    لبخند زد و گفت
    _ چشم ، ميتونم اسمتو بدونم ؟
    _ ( كيهان )
    _ واو ، چه صداى ذهنى خوشتيپى دارم ، اسم باحالى دارى
    بيشتر اوج گرفت ، كيهان خنده ريزى كرد و گفت
    _ ( به برادرت كمک كن تا ولهانو از زندان بياره بيرون )
    _ چى ؟!؟!
    صدا سكوت كرد
    _ كيهان ؟!
    باز هم سكوت ، توجه نكرد و بيشتر اوج گرفت ، تند پرواز كردن را دوست داشت اما به حرف كيهان گوش داده بود تا دردش نيايد !
    
    زندان تنگ و تاريک بيش از چيزى كه فكر ميكرد زجر آور بود ! سرش را بالا گرفت و نفسى عميق كشيد كه با صداى تقى با خوشحالى بلند شد ، دو سرباز فرشته مثل قبل بازوهايش را گرفتند و او را از زندان بردند بيرون ، بعد از طى راهى طولانى به تالارى بزرگ و سفيد رنگ رسيدند ، اهورا كه از زيبايى بيش از حد تالار متعجب شده بود گفت
    _ واو اينجا واقعا زيباست !
    جوابى نشنيد ، فرشته ها به طرف جايگاهى حركت كردند ، به دور و برش دقيق شد نگاه اكثر فرشته هايى كه به او بود ، پر از نفرت و نگرانى بود و اهورا خيلى خوب معناى نگاه هايشان را درک ميكرد ! در جايگاه ايستاد و فرشته اى پير شروع به حرف زدن كرد
    _ با پادشاه ما چيكار دارى ؟!
    نفسش را صاف كرد و گفت
    _ ميخوام برادرمو نجات بدم ، اون زندانى شماست
    فرشته پير كمى فكر كرد سپس گفت
    _ همونى كه باعث مرگ دو فرشته شد ؟!
    سرش را تكان داد و فرشته پير خشمگين گفت
    _ و تو ميخواى همچين قاتلى رو آزاد كنيم ؟!
    _ بله
    _ هركس جرمى مرتكب شه بايد مجازاتشو بكشه ، تو كه نميخواى بدون مجازات رها بشه !
    _ اون جرمشو كشيده شما بايد آزادش كنين
    _ قول ميدى كه اون دوباره باعث مرگ فرشته اى نشه ؟! اگر دوباره خون فرشته اى ريخته بشه اونو خواهيم كشت ! در ضمن اون بايد تا يكسال خدمتگذار فرشته ها باشه
    دور و برش را با دقت نگاه كرد ، زبانش بند آمده بود خطرناک بود اگر قول ميداد او هيچ شناختى روى برادر نامرئى اش نداشت ! صدايى در ذهنش اكو شد ، لبخندى از سر رضايت روى لبهايش نقش بست ، كيهان هميشه سر وقت ظاهر ميشد
    _ ( بهش بگو بايد برادرتو ببينى )
    حرفهايش را تكرار كرد كه فرشته پير دستى به ريش سفيدش كشيد و گفت
    _ بيارينش
    فرشته ها به تكاپو افتادند هر كدام حرفى زير لبى ميزدند
    _ اگه مارو بكشه چى ؟!
    _ ولش كن بيا بريم !
    _ من جاى قاضى بودم هردورو تا الان كشته بودم
    سرش را پايين انداخت كه صداى آشنايى باعث شد با خوشحالى سرش را بلند كند
    _ داداش
    به صورت زيباى اطلس دقيق شد ، با ديدن زيبايى بيش از حدش لبخند زد و از جايگاه پايين پريد ، اطلس به سرعت دويد كه با دو فرشته به عقب رانده شد
    _ نه اون برادر منه ، اهورا
    اهورا نااميد سر جايش ايستاد و فقط به لبخندى تلخ اكتفا كرد ، صداى قاضى بلند شد
    _ سكوت
    به طرف قاضى برگشت ، نگاهش را تا ميتوانست مظلوم كرد و گفت
    _ بزارين خواهرمو بغل كنم !
    قاضى بلافاصله اخم كرد
    _ از كجا بدونم اونو نميكشى !؟ برو عقب تو جايگاهت وگرنه دستور ميدم دست و پاتو به زنجير بكشن !
    نااميد دوباره روى جايگاه ايستاد ، اطلس به گريه افتاده بود و با ترس فقط به صورت برادرش نگاه ميكرد ، زير لب گفت
    _ تنهات نميذارم !
    لبخندى به صورت خواهرش زد ، گرچه حرفش را نشنيده بود اما سرش را تكان داد ، دقايق به كندى ميگذشت و همگى از انتظار خسته شده بودند ، بالاخره در باز شد ، و دو فرشته وارد شدند و پشت سرشان مردى جوان با شانه هاى خميده و زجر كشيده وارد شد ، دستها و پاهاى قدرتمندش اسير زنجيرى بزرگ و محكم شده بودند ، با دقت به صورتش نگاه كرد ، سرش پايين بود و اخم كوچكى روى پيشانى جوانش نقش بسته بود ، سر بزير با راهنمايى دو فرشته نگهبان روبه روى اهورا ، روى جايگاهى ايستاد ، سر و صورت زخمى اش را از نظر گذراند ، تقريبا كپى خودش بود ، زخمى بود و انگار تمام بدنش درد ميكرد ، به سختى روى پاها ايستاده بود
    _ ( اسمش كاموسه ، شمارو خيلى دوست داشت ! )
    لبخند زد و زير لب گفت
    _ كاموس !
    سرش را بلند كرد و با ابروهاى بالا پريده با دقت به صورت اهورا زل زد ، تمام اجزاى صورتش را از نظر گذراند و روى زخم پيشانى اش ايست كرد ، بلافاصله اخم كرد و سرش را پايين انداخت ، لبخند زد ، محبت شديدى روى قلبش نسبت به مرد روبه رويى اش رخنه كرد ، گرچه كاموس او را نشناخته بود ! به اطلس نگاه كرد ، او هم با محبت و عميق به صورت كاموس نگاه ميكرد ، لبخند آرامى روى لبهايش بود .
    _ ( به قاضى بگو اون بايد آزاد شه )
    تكرار كرد ، قاضى گفت
    _ يه قاتل امكان نداره به اين زودى رها بشه
    _ ( بگو اون قاتل نيست و اون فرشته ها كاملا اتفاقى كشته شدند )
    تكرار كرد ، سر كاموس با تعجب بلند شد و نگاهش به صورت جدى و مردانه اهورا دوخته شد ، قاضى گفت
    _ بايد اينو ثابت كنى
    _ ( بگو فرشته ها با چاقوى يه فرشته كشته شده بودند ! در صورتى كه يه شيطان هيچوقت نميتونه اسلحه فرشته هارو با خودش حمل كنه ! )
    تكرار كرد ، لبخند جذاب روى لبهاى كاموس باعث شد با لبخند به صورتش نگاه كند ، چشمان سرخ و درد كشيده اش پر سوْال به اهورا دوخته شده بود ، اما لبهايش از هم باز نميشد ! قاضى سرى تكان داد و گفت
    _ ما بررسى ميكنيم ، تا اون وقت هردو تا رو ببرين زندان
    سكوت كرد كه دو فرشته بازو هاى كاموس و دو فرشته بازوهاى اهورا را كشيدند ، دوباره به طرف زندان نمور حركت كردند ، هردو را در يک سلول زندانى كردند و اخرين صدا ، صداى محكم بسته شدن در بود ! كاموس با درد نشست و تكيه داد به ديوار ، تيكه اى از استينش را پاره كرد و به طرف كاموس رفت ، مشغول پاک كردن زخم روى صورتش شد ، كه نگاه متعجب كاموس روى صورتش نشست ، بالاخره زبان باز كرد
    _ تو كى هستى ؟!
    به چشمان درشتش خيره شد
    _ چه عجب فكر كردم زبون ندارى !
    بر خلاف فكر اهورا كه فكر ميكرد اخم ميكند ، لبخند زد و گفت
    _ شبيه عارض حرف ميزنى !
    _ عارض ؟!
    اينبار اخم كرد و دست اهورا را پس زد و بلند شد ، لنگ لنگان شروع كرد به قدم زدن ، سرجاى كاموس نشست و به ديوار تكيه زد ، نگاهش روى تن و بدن ورزيده كاموس بود ، اما به شدت ضعيف و نحيف مينمود !
    _ چرا رژه ميرى ؟ بشين براى زخمات خوب نيست !
    همانطور كه راه ميرفت گفت
    _ خودت چند سال تو سلولى باشى كه نتونى پاهاتو دراز كنى و وقتى ازش مياى بيرون اين موقعيتو از دست ميدى كه ميتونى راه برى !؟ گرچه شايد برگردم
    به طرف صورت متعجب اهورا برگشت و با همان اخم شيرينش گفت
    _ تو از كجا ميدونى من اون فرشته هارو نكشتم !؟
    صادقانه گفت
    _ من نميدونستم يه صدايى تو ذهنم به اسم كيهان كه ادعا ميكنه پدرمه اون حرفا رو بهم ميگفت !
    بدن كاموس شوكه ايستاد و برگشت به طرف اهورا كه هنوز هم ادامه حرفش را گرفته بود
    _ ميدونم ديوونه شدم اما باور كن تو ذهنم ميشنوم !
    زل زد به صورت اهورا ، خوشحالى و شيرينى ، ته دلش را ماساژ داد كه باعث شد لبخند نابى روى صورتش بنشيند
    _ تو ترمندوسى ؟!
    اهورا با تخسى سرش را تكان داد و گفت
    _ با اجازه ننه و بابام كه تو كل عمرم نديدمشون بله !
    ياد اطلس باعث شد لبخندش محو شود
    _ پس هورندوس كجاست !؟
    چوبى برداشت و روى زمين خطهاى موازى كشيد
    _ همونجا بود من ديدمش ، تورو ديده بود خيلى خوشحال بود آقاى برادر
    قدمهاى سنگين و دردمندش را به طرف ترمندوس به حركت انداخت ، ترمندوس تا ديد به طرفش ميرود بلند شد و ايستاد ، روبه روى برادر كوچكش ايستاد ، كمى كوتاهتر از كاموس بود اما شكل و شمايلش تقريبا كپى كيهان بود ، حال درک ميكرد چرا برق چشمان ترمندوس براى او اشناست ! دستش را بلند كرد و گذاشت روى بازوى ترمندوس
    _ مشتاق ديدار داداش كوچولو !
   
    ترمندوس لبخند زد و متقابلا دستش را روى بازوى برادر بزرگترش گذاشت و گفت
    _ همينطور بنده
    كاموس صورت درد كشيده اش را از هم باز كرد و لبخندش عميقتر شد
    _ من از اينجا ميبرمت بيرون ، راستى تورو كاموس صدا بزنم يا ولهان ؟!
    كاموس قدمى به عقب برداشت و روى تخت گوشه سالن نشست
    _ از كدومش خوشت مياد ؟!
    _ اوممم از ولهان !
    لبخندى زد و گفت
    _ پس ولهان صدام بزن
    صدايى ضعيف شنيده شد ، كاموس به سرعت برخاست ترمندوس كه نشنيده بود با تعجب پرسيد
    _ چى شد ؟!
    _ يه صدايى شنيدم ، يكى داره مياد اينور
    ترمندوس لبخند زد و گفت
    _ جوون چه داداش باحالى داشتم و خبر نداشتم ! ديگه چى ميشنوى ؟! لابد صداى گوزيدن موشا هم به گوشت ميرسه !
    كاموس اخم كرد و گفت
    _ هيس
    ترمندوس سكوت كرد كه صداى در شنيده شد
    _ كيه ؟!
    _ صداى پا ضعيفه مثه صداى پاى يه زن !
    ترمندوس با تعجب به صورت كاموس خيره شد ، اما چيزى نگفت ، كم كم او هم صدا را شنيد و سپس قامت هورندوس پشت ميله هاى كبود زندان پيدا شد ، ترمندوس دويد و گفت
    _ اطلس !
    هورندوس دستش را از ميله ها رد كرد و ترمندوس نرسيده به دست دستش به عقب كشيده شد ، با تعجب به صورت كاموس نگاه كرد
    _ چيكار ميكنى اون خواهرمونه !
    كاموس كمى بيشتر او را عقب كشيد و گفت
    _ تو يه شيطانى و اون يه فرشته اينو فراموش نكن پاكى ، كثيفى ها رو ميسوزونه !
    به صورت ناراحت هورندوس نگاه كرد ، دلش ميخواست او را بغل كند و تا ميشد ببوسد !
    _ يعنى چى اخه ؟!
    _ يعنى همين كه گفتم
    به هورندوس نگاه كرد
    _ نترس خواهر كوچولو از اينجا كه برين بيرون قدرتت روى بدنش تأثير نداره !
    دستش را روى دست هورندوس گذاشت و گفت
    _ شبيه بچگياتى
    هورندوس لبخند زد و دستش را فشار داد
    _ چرا من تورو نميسوزونم ؟!
    نفس عميقى كشيد و به عقب گرد كرد
    _ چون منم مثه تو يه فرشته ام
    هردو با تعجب به همديگر نگاه كردند و سپس به كاموس كه نشست روى زمين
    _ برو ببين كجاش درد ميكنه ؟!
    ترمندوس با حرف هورندوس رفت جلو ، كنار پاى كاموس زانو زد و گفت
    _ كجات درد داره ؟!
    تا كاموس خواست حرفى بزند ، صداى سربازى باعث شد سكوت كند
    _ بياين بايد زندانى هارو ببريم بيرون
    هورندوس دويد و خود را ميان نگهبانان انداخت ، وارد زندان شد ، فرشته ها بازوهاى هردو را گرفتند ، هورندوس كه بازوى كاموس را گرفته بود با صداى آرامى پرسيد
    _ چرا اينا ترمندوسو نميسوزونن !؟
    كاموس كمى به طرفش خم شد و گفت
    _ به دستاشون نگاه كن ، دست كشايى مخصوص درست كردن كه به هر شيطانى آسيب نزنن !
    _ جالبه
    _ هنوز مونده تا با عجايب آشنا بشى ، يكيشونم ابليسه
    هورندوس با تعجب پرسيد
    _ ابليس ؟! چرا چيكار ميكنه ؟!
    كاموس جوابى نداد و به روبه رو خيره شد ، هورندوس هم بدون اينكه به جوابش فكر كند ، به نقطه اى كه كاموس نگاه ميكرد زل زد ، همان جايگاه كه جايگاه محاكمه مجدد بود ! هردو سر جايشان ايستادند ، قاضى پير با كمى تاخير شروع به حرف زدن كرد.
    _ تو از گ*ن*ا*ه كشت فرشته ها تبرئه خواهى شد.
    لبخندى روى صورت ترمندوس و هورندوس نشست كه با ديدن اخم ترسناک كاموس به تعجب تبديل شد ، كاموس هم با تاخيرى لب باز كرد.
    _ اينو سالها پيش بايد ميدونستين الان هنر نكردين.
    چشمان همگى درشت شد ، ترمندوس ريز خنديد اما خود را كنترل كرد صداى خنده اش كنترل شده باشد ! قاضى خشمگين به صورت بى پروا و جسور كاموس زل زد.
    _ بعد از اين از من چى ميخواين ؟! ميدونم كه تبرئه بدون مجازات سنگين نميشه !
    همگى با ترس به صورت كمى خبيث قاضى نگاه كردند ، قاضى با بياد اوردن مجازات لبخندى از سر رضايت زد و گفت:
    _ همونطور كه قبلا به برادرت گفتم ، تو بايد به مدت يكسال خدمتگزار فرشته ها باشى !
    مچاله شدن صورت ترمندوس و هورندوس از چشم هيچكس دور نماند اما در كمال تعجب ديدند كه كاموس لبخندى زد ! كاملا برعكس همگى رفتار ميكرد ! با لحن طلبكارى گفت:
    _ باشه چشم هرطور شما بگين ، بعد آقاى مهندس اون همه سال بيگناه مجازات شدنم براى محض خنده بود ؟!
    قاضى خشمگين دستش را محكم بر ميز زد ، حتى فرشته ها هم ترسيده قدمى به عقب برداشتند ، تن همگى لرزيد اما كاموس با همان نگاه جسور فقط زل زده بود به صورت خشمگين قاضى.
    _ بى ادب گستاخ ، به جرم بى احترامى به ما تورو مجدد به زندان و شكنجه خواهم فرستاد.
    اينبار ترمندوس با ترس كاموس را صدا زد ، كاموس بى تفاوت به صورتش نگاه كرد و سرش را به معناى ( چيه ؟ ) تكان داد ، ميدانست صداى زمزمه آرامش را هم ميشنود !
    _ عصبيش نكن ، داره تورو دوباره ميفرسته زندان
    ميان مغزش گفت:
    _ ( هروقت كه گفتم ، آماده باش براى فرار )
    با تعجب و وحشت به صورت كاموس نگاه كرد ، لبخند خبيثى زد و گفت:
    _ ( آماده )
    فرصت حلاجى نداشت ، كاموس به سرعت غيب شد و كنار ترمندوس ظاهر شد بازويش را گرفت و فشرد قاضى اينبار با ترس گفت:
    _ اون هم شيطانه هم يه فرشته ! قدرت هردورو داره !
    لبخند خبيث كاموس باعث شد قاضى يه قدم به عقب برود ، صداى خنده بلند و ترسناک كاموس باعث شد همه فرشته ها با ترس به عقب بروند ، حتى ترمندوس هم قدمى به عقب برداشت كه با كشيده شدن بازوى راستش سر جايش ماند ، دستش ميان پنجه هاى قدرتمند كاموس اسير بود ، صداى داد بلند قاضى شنيده شد.
    _ اونو بگيرين.
    قبل از اينكه سربازان فرشته به انها نزديک شوند ، كاموس دستش را جلوى چشمان ترمندوس گرفت و همه جا سياه شد ، ترمندوس با وحشت عقب رفت كه برخورد كرد به ديوار ، دور و برش را نگاه كرد همان تالار سوخته بود و كاموس با نگرانى و ناراحتى به سرتاسر تالار نگاه ميكرد.
    _ تو .... چيک .... كر.
    صدايش ديگر ته كشيد ! نگاه ترسناک كاموس به صورت ترمندوس خيره شد ، با وحشت بيشتر به ديوار چسبيد ، كاموس چشمانش را بست تا از عصبانيتش كمتر شود ، سپس به طرف ترمندوس رفت ، دستش را روى شانه لرزانش گذاشت و گفت
    _ من به تو صدمه اى نميزنم حتى اگه با دستاى تو هم كشته بشم ! نترس.
    كمى آرام شد.
    _ تو چيكار كردى ؟!
    بلند شد و روى تخت پادشاهى نشست.
    _ غيب شدم ، تو هم ميتونى قدرت هاى تو اينجا فعاله.
    _ پس اطلس چى !؟
    _ اون يه فرشته است ، كارى بهش ندارن !
    سپس زير لب با خود حرف زد.
    _ با اينجا چيكار كرده !؟
    ترمندوس با تعجب پرسيد:
    _ كى ؟!
    _ هيچى !
 
    چشمان روشنش را باز كرد و دور و برش را با دقت نگاه كرد ، خواب نبود فقط چشمانش را بسته بود ، ترمندوس را ديد كه سعى ميكند كارى انجام دهد اما نميتواند ! او ميخواست خود را غيب و كنار مجسمه سوخته كنار در ظاهر شود ! به آرامى بلند شد و به طرف برادر كوچكش رفت ، از پشت يكى از بازوهايش را گرفت كه تن ترمندوس لرزيد و گفت
    _ خيلى ترسناكى كاموس من هنوز به اين چيزا عادت ندارم خواهشا قبلش خبرم كن تا (...) نكردم تو شلوارم !
    لبخندى زد و بدون توجه به حرفش گفت
    _ چشاتو ببند و با تمام وجود جايى رو كه ميخواى برى تصور كن ، مثه اون مجسمه ! اولش سرت گيج ميره اما كم كم ميتونى عادت كنى به اين سرگيجه !
    _ خب اگه هرجايى رو كه بخوام تصور كنم ميرم همونجا
    _ دقيقا !
    ترمندوس خنديد و گفت
    _ باحاله ، الان ميخوام برم بالاى برج ايفل !
    _ مواظب باش ، همونقدر كه بودن يه انسان بين ما براش خطرناكه ، بودن يه جن بين انسانها هم براى يه جن خيلى خطرناكه ، اينو فراموش نكن تو ديگه انسان نيستى !
    ترمندوس چشمانش را بست و كنار مجسمه را تصور كرد ، احساس خلاء شديدى كرد و كم كم حس كرد بدنش در حال حركت است ، چشمانش را باز كرد اما سرجايش ايستاده بود ! با تعجب به كاموسى كه كنارش ايستاده بود نگاه كرد
    _ بايد همونطور باقى بمونى تا حس كنى بدنت يه جايى ايستاده ، زود چشاتو باز كردى !
    عصبى دوباره چشمانش را بست همان حس ها دوباره سراغش امد اينبار سردرد شديد و سرگيجه هم بود ، تمام سعيش را كرد تا چشمانش را باز نكند ، كم كم خلاء از بين رفت و ارام چشمانش را باز كرد ، كنار مجسمه بود ، با خوشحالى دور و برش را نگاه كرد كه با ديدن اخم و چهره ترسناک كاموس خشک شد
    _ چيه ؟!
    سكوت كاموس تنها جواب و حرف او بود ، نااميد نشست كنار مجسمه ، ميدانست مغز كاموس به شدت مشغول يک چيز است و او به شدت در عذاب است ! و كاموس از اينكه قبيله ولهان نابود شده و سوخته بود به شدت در عذاب بود و همه اينها را تقصير خودش ميدانست !

    •••

    كنار ميز ايستادند و ترمندوس پرسيد
    _ اينجا كجاست ؟!
    كاموس شنل بلند سياه رنگش را جلو كشيد تا چشمان سرخش را پنهان كند
    _ آمريكاى شمالى ، جايى كه ابليس بيشتر اوقاتشو توش ميگذرونه !
    _ چرا اونوقت !
    _ كثيفى و فساد اينجا بيشتر از همه ى جاهاست ، اينجا اون خوشحاله !
    به دور و برش دقيق شد ، درست ميگفت زنان با وضعيت فجيعى راحت ميچرخيدند و گاهى هم به آغوش نامحرمى فرو ميرفتند ! اينجا جشن بالماسكه بود و همه ماسكهايى به صورت داشتند ، شب زيبايى بود
    _ ما اينجا اومديم چيكار ؟!
    با نزديک شدن زن نازک اندامى كه لباس سرخ كوتاهى پوشيده بود كاموس سكوت كرد و جوابى به ترمندوس نداد ، به هردو نگاه كرد و رو به كاموس گفت
    _ افتخار يه دور ر*ق*ص رو به من ميديد ؟!
    كاموس لبخند خبيثى زد و گفت
    _ من يه بيمارى مصرى دارم ، اما برادرم سالمه ميتونى اونو براى ر*ق*ص ببرى !
    ترمندوس با چشماى گرد شده ، خواست حرفى بزند كه با كشيده شدن دستش توسط دختر جوان ، فقط به بازوى كاموس چنگ انداخت و گفت
    _ ديوونه زنجيرى
    مردانه خنديد و به رفتن ترمندوس خيره شد ، براى اينكه بتواند كارش را درست انجام دهد ، رفتن ترمندوس ضرورى بود ! چرا كه وقت مواظبت از او را ديگر نداشت ! وسط پيست ر*ق*ص دستان ظريف دخترک بدن ترمندوس را به بازى گرفت و نرم شروع به رقصيدن كردند ، نگاه دخترک روى نقاب ترمندوس و نگاه عصبى ترمندوس روى جاى خالى كاموسى بود كه چند ثانيه قبل همانجا بود ! عصبى تر پوفى كشيد و كمر دخترک را فشرد كه گفت
    _ ااااخ دردم اومد
    بين دندانهاى كليد شده اش فقط گفت
    _ معذرت ميخوام !
    _ اشكالى نداره عزيزم تو پارتنر امشب منى !
    صداى عشوه انگيز و مسخره اش باعث شد چينى روى پيشانى ترمندوس بيفتد كه دخترک مطمئنن زير ان ماسک چيزى نديد !
    پشت ديوار ايستاد و شنل بلندش را جمع كرد ، قفسه سينه ورزيده اش را راست كرد و سركى به سالن كنارش كشيد ، خودش بود ! ابليس و ... با تعجب به روبه رويش نگاه كرد ، به زنى كه خوشحال بين بازوهاى ابليس ميرقصيد و ميخنديد ! زير لب خشمگين گفت
    _ پس خيانت تو باعث از هم پاشيده شدن قبيله شد !
    قبل از اينكه واكنش ديگرى از او سر بزند ، از پشت سرش تلنگر محكمى خورد كه با كله وارد سالن شد ، نگاه ابليس و همسر كيسان و بقيه همراهان به او دوخته شد ، بازويش كشيده شد ، هنوز صورتش مشخص نبود
    _ اينو كنار در پيدا كردم سرورم
    ابليس لبخند شيطانى زد ، ملكه كه زمانى كاموس مادر صدايش ميزد ، به طرفش قدم برداشت ، ليوانش را كه مايع سرخ رنگى در بر داشت ، عشوه گرانه روى صورتش كشيد و گفت
    _ يک همراه و يک شيطان ديگه ! چطوره با ما به جشن بياد
    برگشت به طرف ابليس كه اخم كوچكى روى پيشانى داشت
    _ چطوره عزيزم ؟! به نظر مياد پارتنر خوبى باشه !
    قدمهاى بلند و محكم ابليس به طرفش كشيده شد ، با نفرت به صورتش نگاه كرد ، رسيد روبه روى او و دقيق به چشام سرخ و آتشين كاموس نگاه كرد و گفت
    _ چرا كه نه !
    نفس حبس شده اش بيرون پريد و قفسه سينه اش راحت و ازاد هوا را بلعيد ! دست ملكه دور بازويش حلقه شد و گفت
    _ بريم وسط پارتنر من
    دست نازک و زنانه اش را فشرد و به طرف جايى كه بزرگتر و زيبا تر از پيست ر*ق*ص طبقه پايين بود براه افتادند ، وسط ميدان دستش دور كمر ملكه حلقه شد ، ملكه لبخند عريضى زد و دستش را روى قفسه سينه اش به حركت انداخت
    _ چشاى قشنگ و پر نفوذى دارى ، اسمت چيه ؟!
    لبخند خبيثى زد و سرش را كنار گوشش برد ، نفس عميقش از چشمانش دور نماند
    _ خوش ميگذره ؟!
    مكث كرد
    _ مادر !؟
    خشک شدن تن ملكه را حس كرد ، كم كم لرزيد و صداى لرزانش را شنيد
    _ كا .... كک .... كاموس .... مم .... من
    كمرش را بيشتر فشرد و گفت
    _ هيسسسس ، مكه من پارتنر شما نبودم !؟ به ر*ق*ص ادامه ميديم
    تنش بيشتر لرزيد و گفت
    _ ولم ... كک .... كن
    همانطور كه نرم ميرقصيدند چرخشى زد و بازويش را محكمتر گرفت ، تا خواست غيب شود ، لامپ ها همگى روشن شد و ميدان خالى از هر جن و شيطانى شد ، با تعجب به دور و برش نگاه كرد كه صداى خنده بلندى شنيد
    _ غافلگير شدى نه ؟!
    دوباره بلندتر خنديد ، با اخم بازوى ملكه را بيشتر فشرد و به صورت خبيث ابليس نگاه كرد
    _ فكر كردى من اين چشمان رو از زير نقاب تشخيص نميدم كاموس ؟!
    ماسكش را با يک حركت پايين انداخت و گفت
    _ نه ، دقيقا انتظار همچين حركتى رو داشتم ، يادت نره من دست پرورده كيسانم !
    چشمان سرخ و تاريک ابليس خشمگين شد ، با خباثت كامل گفت
    _ ترمندوس هم اينجاست درسته ؟!
    بدون ترس خنديد و گفت
    _ فرض كن باشه ، جرات دارى بهش دست بزنى ؟!
    جرات نداشت و اين را كاموس خيلى خوب ميدانست ! دست زدن به ترمندوس و هورندوس يعنى شكستن خط قرمز كاموس و حمله كردنش به ابليس ! و ابليس هيچوقت اين را نميخواست !
    

    دستى به صورتش كشيد كه ابليس گفت
    _ چرا به من نميپيوندى ؟!
    پوزخند تمسخر آميز كاموس ابليس را خشمگين تر از هميشه كرد ، اما خود را به سختى كنترل كرد
    _ نه بابا ديگه چى ؟! بابام با تو يكى بوده يا نوه و نويره ام ؟!
    صداى ترسناک ابليس تمام سالن را پر كرد
    _ چطوره بهت يه درس بدم تا بفهمى روبه روت كى ايستاده !
    به جن ها و ياران ترسناكش كه نيمى حيوان و نيمى جانور ترسناكى بودند اشاره كرد ، همگى به طرف كاموس يورش بردند ، كاموس كه انتظار چنين حركتى را از ابليس نداشت ، بازوى ملكه را رها كرد كه دويد به طرف ابليس ، تير و كمان كوچكش را از جيبش بيرون كشيد و به طرف ملكه نشانه رفت و شليک ! ملكه با جيغى دردناک خم شد و نشست روى زمين ، كمان را پايين گرفت و گفت
    _ اينم انتقام اونهمه خوبيايى كه بهت شد و تو اونجورى جواب دادى !

    •••

    السا ليوان ديگرى بالا گرفت و محكم كوبيد به ليوان ترمندوس و گفت
    _ خيلى خوشمزه اى
    بلند خنديد و ليوانش را سر كشيد ، اما ترمندوس هنوز هم نگران به جاى خالى كاموس نگاه ميكرد دلش ميخواست سر كاموس را از گردنش جدا كند ! اما فعلا كه نبود ، نامحسوس بلند شد و گفت
    _ من ميرم دستامو بشورم
    السا لباس سرخ رنگش را كمى بالا كشيد و گفت
    _ منتظرت ميمونم عزيزم
    لبخند تصنعى زد و از السا دور شد ، به محض دور شدن نفس عميق و راحتى كشيد ، دستش را روى قفسه سينه اش گذاشت ، به دور و برش دقيق نگاه كرد اما خبرى از كاموس نبود ، به طرف دستشويى رفت كه نگاهش به پله هاى طبقه بالا خورد ، كسى بالا نميرفت و كسى پايين نمى آمد ! دور و برش را مجدد نگاه كرد ، كسى متوجه او نبود ، آرام و با طمانينه از پله ها بالا رفت ، طبقه بالا همه جا برنگ سياه و خاكسترى بود ، كم كم داشت قابليت هاى اجنه را ياد ميگرفت ، حضور نيروهاى منفى و ماورايى را حس ميكرد ، مستقيم به طرف جايى كه منبع نيرو ماورايى را حس ميكرد براه افتاد ، يک در بزرگ سياهرنگ كه دستگيره هاى طلايى داشت ، به روبه روى در رسيد ، تقريبا همه نيرو ها را حس ميكرد ، دستش براى باز كردن در دراز شد كه زودتر از رسيدن دستش به سرعت باز شد با تعجب به صورت زخمى و ضعيف كاموسى كه با ضعف در را باز كرده بود نگاه كرد ، با ترس گفت
    _ تو ... تو چت شده ؟!
    لبخندى زد و گفت
    _ تو با يه ايل جن ميجنگيدى بهتر از اين بودى !؟
    _ چى ؟!؟!؟!؟! جن ؟!؟!؟!؟!؟!
    _ جاى اينكارا كمكم كن
    تازه جسد روى شانه اش را ديد ، به طرفش رفت و زير بازويش را گرفت ، جسد را برداشت و با يک حركت انداخت روى شانه اش
    _ اين يه زنه ؟!
    كاموس لنگان براه افتاد خنديد و گفت
    _ اره قبلانا مادرم بود ! الان شده ملكه ابليس
    ترمندوس خنديد و گفت
    _ كتک خوردى چرت و پرت ميگى ، بيا بريم خونه
    قبل از اينكه حرفش تمام شود ، كاموس به سرعت غيب شد و در خانه بهروزو ياشار ظاهر شد ترمندوس شوكه برگشت و گفت
    _ خبر بده كاموس كشتى منو !
    كاموس با ضعف افتاد روى مبل و گفت
    _ شمشير ابليس ، نقطه اول چاكراى سوم و خورشيدى
    _ هان ؟!
    جواب ترمندوس را نداد و منتظر ماند ، طولى نكشيد كه ياشار ظاهر شد و با خشم به طرف كاموس براه افتاد ، يقه اش را گرفت و بالا كشيد ، مچاله شدن صورت كاموس را از درد نديد گرفت و داد كشيد
    _ تا الان كدوم جهنمى بودى كاموس ؟! فكر كردى ما ميتونيم تا اخر از اون دوتا مواظبت كنيم ؟!
    ترمندوس دويد و بازوى ياشار را كشيد با وحشت و نگرانى گفت
    _ عمو ولش كنين خواهش ميكنم ولش كنين اون زخميه
    ياشار نگاه عميق و ترسناكى به ترمندوس كرد كه دستهايش را عقب كشيد و فقط با نگرانى به صورت درد كشيده كاموس نگاه كرد ، ياشار برگشت به طرف كاموس و گفت
    _ كجا بودى ؟!
    كاموس با ضعف گفت
    _ ميگم الاغ بزار اول يكم حالم جا بياد !
    ياشار يقه اش را بيشتر فشرد و گفت
    _ ميگم كجا بودى ؟!
    سرفه اى كرد و گفت
    _ زندانى بودم زندانى ، حلا فهميدى ؟! جهنم هشتم زندانى بودم !
    ياشار شوكه يقه پيراهن سياهرنگ كاموس را رها كرد و گفت
    _ چى ؟! چيكار كرده بودى مگه ؟!
    قبل از اينكه كاموس جوابى دهد بهروز با چند كيسه در دست وارد شد و با ديدن ان سه نفر بلاتكليف در سالن ، به سرعت كيسه ها از دستش رها شد و دويد به سمت ترمندوس و محكم او را به آغوش كشيد
    _ كجا بودى اهورا ؟!
    محكمتر او را فشرد ، ترمندوس هم فشار خفيفى داد و گفت
    _ عمو داداشم !
    بهروز تازه توانست كاموس زخمى و تكيده را ببيند ، به طرفش قدم برداشت و زانو زد كنار مبل
    _ تو چت شده كاموس ؟!
    كاموس بيهوش جوابى به بهروز نداد ، بهروز دويد دنبال جعبه كمكهاى اوليه و چندى بعد دويد بيرون به طرف ياشار گفت
    _ ياشار ، خيلى زخمش عميقه بايد ببريمش بيمارستان
    ياشار دست به سينه تكيه داد به ديوار و گفت
    _ چرت نگو اون يه جنه چطورى ببريمش بيمارستان الان ميگن زخمش طبيعى نيست !
    _ يعنى چى طبيعى نيست !؟
    ياشار اخمو جوابى نداد و به ترمندوس نگاه كرد كه با نگرانى يكى از زخمهاى كاموس را از نظر ميگذراند ، تازه متوجه جسدى كه پشت مبل افتاده بود شد ، با تعجب گفت
    _ اون ملكه نيست ؟!
    بهروز بدون جواب دادن به كارش مشغول شد و ترمندوس ايستاد
    _ چرا اتفاقا كاموس گفت قبلا مادر صداش ميزده ، فكر كردم زخمى شده هزيون ميگه !
    كنار ملكه زانو زد ، ياشار بازويش را گرفت و بالا كشيد
    _ اون فقط زن كسيه كه كاموسو بزرگ كرده ، فكر اينكه مادر تو هم هستو از مغزت بكش بيرون !
    ترمندوس عصبى دستش را كشيد
    _ اصلا همچين فكرى نكردم ، فقط ميخوام بفهمم كاموس چرا يه جسدو آورده !
    جوابى نشنيد .

    •••

    كنار تپه نشست ، تپه اى كه تالار سوخته خيلى خوب مشخص بود ، نميدانست چرا كاموس دل از اينجا نميكند ! يا هميشه اينجاست يا در فكر اينجا ! نيروى ماورايى كنار خود حس كرد ، به سرعت ايستاد و دور و برش را دقيق نگاه كرد ، حضور يک موجود را به خوبى حس ميكرد ! صدايى از پشت سرش شنيده شد ، به سرعت برگشت
    _ خيلى منتظر موندم از كاموس جدا شى كه فقط يه بار ببينمت !
    صداى زنانه باعث شد نترسد و از شكل مهاجمى تغيير شكل دهد
    _ بيا جلو ببينمت
    در تاريكى تكانى خورد و كمى به جلو قدم برداشت ، نصف صورت سوخته و از بين رفته اش مشخص شد ، سپس تمام بدنش ، با تعجب به بدن ظريف و نازک زن نگاه كرد ، يكى از چشمان سوخته اش سفيد بود و ديگرى هم با موهاى بلند و سياهرنگ پوشيده شده بود
    _ تو كى هستى ؟!
    لبهايش به لبخندى از هم باز شد ، بدون اينكه به سوْال ترمندوس فكر كند گفت
    _ از كاموس ميترسم ، ترسناكه ، قبلا هم كه دست ياشار بودى اونم ترسناک و غير قابل تحمله !
    با تعجب گفت
    _ اتفاقا ظاهرش ترسناكه باطن خيلى شكننده و پاكى داره ، نميخواى بگى كى هستى ؟!
    _ لازم نيست بدونى ، فقط اومدم ببينمت و صداتو بشنوم تو خيلى برام عزيزى
    لبخند زد و رفت جلو دستش را روى بازوى زن گذاشت و گفت
    _ لااقل ميتونم اسم اين خانم زيبا رو بدونم
    دستش را روى دست كمى سردِ ، ترمندوس گذاشت و گفت
    _ ژاوا !
    به سرعت غيب شد و ترمندوس را با دنياى از سوْال تنها گذاشت ، چشمانش را بست و خانه ياشار را تجسم كرد ، به سرعت ظاهر شد و به طرف اتاقى كه حدس ميزد كاموس باشد براه افتاد ، در را به آرامى باز كرد ، كاموس نشسته روى تخت و دستش ميان موهاى پرپشت و روشنش بود ، با صداى در سرش را بلند كرد و به ترمندوس كه بلاتكليف ميان درگاه ايستاده بود نگاه كرد
    _ بيا تو چرا خشكت زده ؟!
    وارد شد و كنارش با فاصله روى تخت نشست
    _ حالت خوبه ؟!
    _ به نظرت خوبم ؟!
    لبخندى زد و گفت
    _ كلا يه روز به كسى نتوپى روزت شب نميشه نه ؟!
    اخمو به صورت خندان ترمندوس نگاه كرد
    _ اينهمه نمكو من داشتم الان كارخونه نمک بودم ! كجا بودى ؟!
    _ تالار
    _ دروغ نگو بوى تنت ، بوى خاک و هواى آزاد ميده !
    با تعجب گفت
    _ چجورى فهميدى ؟! ميشه به منم ياد بدى ؟!
    نگاه كاموس كاملا خنثى و احمقانه شد ، پوفى كشيد و گفت
    _ خب اره روبه روى تالار يه تپه هست ، همونجا چند دقيقه نشستم ، حالا نميشه اينقدر سوْال پيچم نكنى !؟
    بلند شد و دست به جيب روبه روى پنجره ايستاد
    _ و بوى سوختگى ؟!
    شوكه به درخت پشت پنجره نگاه كرد ، چيزى از كاموس پنهان نمى ماند !
    _ ميگم سوْال پيچم نكن كاموس ، حوصله جواب دادن ندارم !
    قبل از اينكه حرف ديگرى بزند بازوى راستش ، از پشت كشيده شد و صورت خشمگين كاموس روبه رويش شكل گرفت
    _ اون دنيا مثه اينجا و دنياهاى ديگه نيست ، هركس دنبال يه ترفيع و يه مقام براى خودشه هيچكس هم براى كسى مهم نيست اينو ميفهمى ؟! حتى امكان داره الكى و الكى و فقط براى محض خنده يكى تورو بكشه و بخنده ! اينقدر نفهمى يا خودتو ميزنى به نفهمى !؟
    دستش را محكم كشيد و يقه كاموس را گرفت و نعره زد
    _ خيلى خوبم ميدونم ، ببين كاموس از اون شبى كه قالم گذاشتى دلم بدجور پره ! دنبال يه بهونه ام كه حسابى بزنمت ، پس بهتره اين بهونه رو ندى دستم
    با شدت يقه اش را رها كرد كه زخمى و ضعيف بودنش باعث شد تلو خوران روى تخت دراز كش شود ، با نفس نفس دستش را روى قفسه سينه اش مشت كرد و به صورت مبهوت و پشيمان ترمندوس نگاه كرد تا خواست حرفى بزند دستش را بلند كرد و ترمندوس سكوت كرده و شرمنده فقط به صورتش نگاه كرد
    _ هركارى كه تا الان كردم بخاطر راحتى زندگى و محافظت از تو و خواهرت بوده ، اگه نميخواى من باشم ، باشه قول ميدم ديگه دور و برت نپلكم
    بلند شد ، ترمندوس شوكه و نگران به صورتش نگاه كرد
    _ از ياشار جدا نشو ، اون ميدونه چى بده و چى خوب ! روز بخير !
    سپس غيب شد ! شوكه زانو زد و سرش را تكيه داد به ديوار
    _ من چيكار كردم ؟!
    در باز شد و ياشار ناراحت وارد شد ، روبه روى ترمندوس نشست ، كمى به صورتش نگاه كرد سپس گفت
    _ كاموس شاهد اتفاقات و لحظاتى بوده كه تو شايد طاقت ديدنشو نداشته باشى ! يا شايد همون اول سكته كنى ! بهتر نيست يكم بيشتر درکش كنى و نكوبى تو سرش !؟
    خشمگين گفت
    _ من دليل هيچ اتفاق بدى نبودم ! حق نداشت منو اونجورى رها كنه
    _ تو از كجا ميدونى بخاطر تو مجبور به كارى نشده !؟
    سكوت ترمندوس اين اجازه را به ياشار داد تا ادامه كلماتش را سرهم كند
    _ فعلا تا چند روز و يا چند ماهى ازش خبرى نيست ، اما مطمئن باش دور و بر تو هست تا ازت مراقبت كنه !
    دستش را روى شانه ترمندوس گذاشت و ضربه هاى آرامى زد ، بلند شد و رفت بيرون .

    •••

    بالهايش را مرتب كرد و از خانه خارج شد ، يكنواختى روزها و تكرارى بودن همه تمرين ها باعث شده بود احساس خستگى كند و حسرت گذشته هايى كه با برادرش تمام روز را بيرون بودند و ولگردى ميكردند را بخورد ! روبه روى هارد ايستاد و گفت
    _ چجورى بايد دوباره داداشمو ببينم
    هارد كه روى تخته سنگى نشسته بود ، به صورت زيباى هورندوس نگاه كرد و گفت
    _ چيه ميخواى برى دنياى شياطين ؟! اگه ميخواى خودكشى كنى برو
    دستش را ميان آبهاى نقره اى رود فرو برد و گفت
    _ اره ميخوام اهورا رو ببينم
    هارد نگران از تخته سنگ پايين پريد و بازوهاى هورندوس را گرفت و گفت
    _ هورن دارى منو ميترسونى كجا ميخواى برى وقتى كه بهت دل بستم
    اخمو بازوهايش را از دستان نيرومند هارد جدا كرد و گفت
    _ من بهت گفتم رفتنيم بهت گفتم دل نبند
    هارد خشمگين گفت
    _ هرجا برى منم باهات ميام ، ترجيح ميدم باهات بميرم ، تا اينكه اينجا بشينم و منتظر خبر مرگت باشم ، در ضمن من اون دنيا رو بهتر از تو ميشناسم
    به صورت مهربان هارد نگاه كرد ، چشمان ابى رنگ و درخشانى داشت و صورت سفيد ، دماغ و دهنى متناسب و زيبا با بازوهاى ستبرد و نقره اى رنگ ، لبخندى زد و گفت
    _ ممنون
    با پشت دست كشيد روى صورت هورندوس و گفت
    _ من باهات ميام ، تا اخر دنيا !
    دستش را گرفت و گفت
    _ منم باهاتم و رهات نميكنم

    •••

    چاقوى داغ را ميان گوشت تنش فشرد ، دادى از درد كشيد و خم شد ، بالاخره تمام شد ، عفونت از بدنش خارج شد ، صداى خبيثى از پشت سرش باعث شد چشمانش با زجر روى هم گذاشته شوند
    _ ميبينم كه افراد من خيلى خوب بهت درس دادن !
    بلند شد و دستش را روى زخمش فشرد ، خونريزى داشت و به شدت ضعفش افزوده شده بود
    _ از من چى ميخواى ؟!
    _ همونطور كه قبلا از كيهان خواستم ، تو بايد قدرت يه فرشته رو به من بدى ، و همينطور يكى از فرماندهان من بشى ، اخرين فرمانده من كه بعد از اون حمله من به دنياى آدما و پيروزيمه
    به سختى گفت
    _ من با تو يكى نميشم !
    خنده كريه و ترسناک ابليس باعث شد با درد روى زمين زانو بزند
    _ ولهان تو اونقدر ضعيفى كه حتى نميتونى زانو هاتو راست نگه دارى ، ميخواى در برابر من ايستادگى كنى ؟!
    با گفتن اين حرف دستش را بلند كرد صداى ترسناک اجنه و حيواناتى كه افراد جديد ابليس بودند ، بلند شد ، در محاصره كامل قرار گرفت
    _ تو مال منى ، اگه به من بپيوندى قبيله اتو دوباره بازسازى ميكنم و تو ميشى زوبعه مجدد ولهان
    _ فكر ميكنى بخاطر زوبعه شدن دارم تلاش ميكنم قبيله رو بسازم ؟!
    سكوت ابليس طولانى بود
    _ ميخوام اون قبيله رو بسازم و به تو حمله كنم ، هرچقدر هم درصد بردم زير صفر باشه حمله ميكنم !
    صورت خشمگين ابليس را از نظر گذراند و پوزخندى نشست روى لبهاى درد كشيده و قلوه ايش
    _ تو نميتونى منو با قدرت بخرى ابليس !
    
    _ خريدن تو آخرين كاريه كه ميكنم ولهان !
    به دور و برش نگاه كرد و گفت
    _ نفوذ كنين !
    چشمان متعجب زده ، تمام بدن ابليس را از نظر گذراند
    _ تو نميتونى اينكارو بكنى !
    لبخند خبيث ابليس اين باور را براى كاموس زنده كرد كه تصاوير زنده شده در مغزش واقعا راست و درست است !
    _ خيلى هم خوب ميتونم !

    •••

    ترمندوس با ساک مسافرتى ابى روشنش كنار هورندوس نشست و گفت
    _ چطورى ه*و*س كردى يه سر به ما بزنى ؟!
    لبخندى زد و گفت
    _ كاش مثه قبل ميتونستم بغلت كنم
    به صورت معصوم هورندوس نگاه كرد و گفت
    _ اونوقتا ما تبديل نشده بوديم ! گذشته ها گذشته ، ديگه برنميگرده
    هردو سكوت كردند و به درخت تنومند و زيباى جنگل خيره شدند ، كمى بعد ترمندوس گفت
    _ ببينم رابطه ات با اين پسره جديه ؟!
    هورندوس سرش را پايين انداخت و گفت
    _ خب ..... من ازش خوشم مياد ، اونم همينطور
    ترمندوس برگشت و گفت
    _ ميدونى كه كاموس قاتل پدر و عمه اشه ، اگه باهات دوست شده فقط بخاطر اينكه به كاموس نزديک بشه چى ؟!
    هورندوس با عجله گفت
    _ نه نه اينطور نيست ، اون واقعا منو دوست داره در ضمن تو دادگاه كه مشخص شد كاموس بيگناهه ! ديگه دلش راضى شد و از كاموس كينه اى نداره .
    دهان ترمندوس براى حرفى باز شد اما با شنيدن صداى كيهان سكوت كرد و لبخند زد
    _ ( شنيدم رابطه تو و برادر بزرگترت شكر آبه ! )
    لبخندش پر كشيد ، دو ماهى ميشد كه او را نديده بود !
    _ ( تقصير خودش بود )
    _ ( به اين فكر نميكنم تقصير كى بود و كى گناهكار بود ، بايد از دست ابليس بكشيش بيرون )
    _ ( يعنى چى ؟! )
    _ ( دروازه سوم برزخ ، پيداش كن اون الان بيشتر از هميشه بهت نياز داره )
    _ ( چه اتفاقى براش افتاده !؟)
    سكوت ! به سرعت بلند شد كه هورندوس ايستاد و گفت
    _ چى شد اهورا ؟!
    تند گفت
    _ برو پيش هارد ولش نكن ، البته اگه بهش اعتماد دارى ! من بايد برم
    _ چرا ، اخه چى شده ؟!
    بدون جواب دادن به هورندوس چشمانش را بست و كنار دروازه سوم برزخ ظاهر شد ، دور و برش را نگاه كرد ، سربازان و اجنه هاى ترسناكى در حال رفت و آمد بودند و بعضى ها هم با نيزه هاى بزرگى مشغول تمرين و مبارزه بودند ، ميان همه اينها كاموس را ديد ، با تعجب به صورت جدى و خشمگينش نگاه كرد ، او شده بود يكى از ياران ابليس ؟! اينگونه مشخص بود ، زره اى كه پوشيده بود و شمشير بزرگى كه ميان پنجه هاى خونينش اسير بود ، كاملا چهره يک فرمانده را به نمايش گذاشته بود ! تنها فرقش با گذشته رنگ چشمانش بود ، قبلا سرخى بيش از حد رنگ چشمانش هركسى را مجبور به اطاعت از او ميكرد و اما حال رنگى برنگ خاكسترى روشن و به تعبيرى سفيد كمى چرک داشت ! يا شايد نقره اى بود ، درست فكر كرده بود نقره اى روشن كه رگه هاى طلايى داشت ، نگاهش چرخيد و نشست در نگاه ترمندوس ، به سرعت پشت ديوار پنهان شد ، از اين كاموس بيشتر ميترسيد تا كاموسى كه دو ماه پيش ديده بود ! نفس عميقى كشيد و چشمانش را بست ، تا باز كرد صورت كاموس را در نيم وجبى صورتش ديد ، نفس حبس شده اش باعث شد قفسه سينه اش كمى درد بگيرد
    _ مم .... ممن ..... من
    حرفش كامل نشد ، يقه اش را كاموس گرفت و با خشم گفت
    _ وسط تمرين براى چى اينجايى ؟! برو و تمرين كن تا ياد بگيرى بچه !
    چشمانش گرد شد ، يقه اش را رها كرد و به راه افتاد
    _ منو نميشناسى ؟!
    ايستاد ، سرش به چپ مايل شد ، نقره اى يكى از چشمانش روى صورت ترمندوس به حركت در آمد ، هيكلش را اسكن كرد و روى چشمانش ايستاد
    _ يكى دو نفر كه نيستين هزار نفر سرباز و جنين ! من كيو يادم بمونه !؟
    كاملا برگشت
    _ تو كدوم گروهى ؟!
    شوكه نگاه كرد ، هيچ چيزى در مغزش شكل نميگرفت تا به زبان بياورد ، كاموس كه نااميد شده بود قدمى به جلو برداشت ، يكى از بازوهاى ترمندوس را گرفت و كشيد
    _ بيا خودم برات يه گروه در نظر ميگيرم !
    كنارش قدم برداشت ، قدمهاى سنگين و ترسناک كاموس با قدمهاى لرزان و ترسان ترمندوس هارمونى جالبى ايجاد كرده بود ! كنار صخره اى ايستاد ، دو شمشير بدست گرفت و يكى را انداخت به طرف ترمندوس ، شمشير را گرفت و كج و كوله ايستاد ، شمشير سنگين بود و تيغه نقره اى روشن داشت دقيقا همرنگ چشمان جديد كاموس ! همراه با دسته اى سرخ رنگ كه نماد شيطان روى ان حک شده بود .
    _ خب با من بجنگ
    _ اما من بلد نيستم !
    _ ميخوام بفهمم چقدر بلدى !
    _ خب من هيچى بلد نيستم !
    جوابى نداد و حمله كرد به طرف ترمندوس ، ضربه شمشيرش را دفع كرد و عقب رفت ، اما قبل از اينكه كارى بكند ، كاموس با پاى چپش محكم به قفسه سينه اش ضربه زد ، تلو خوران محكم خورد به صخره با درد گفت
    _ من نه سربازم نه جن ، منو بياد بيار كاموس من بر ...
    حرفش با صدايى قطع شد
    _ چشمم روشن ، ترمندوس تو هم اينجايى !؟
    اخمو جواب ابليس را داد
    _ بله با اجازه اتون ! باهاش چيكار كردى ؟!
    كاموس بجاى ابليس گفت
    _ اين كيه !؟ سرورم !
    لبخند ابليس نشست روى صورت بهت زده ترمندوس
    _ يكى از زندانى هاست ، خيلى وقته دنبالش ميگردم ، قراره تو جنگ به من قدرت بده ، اين يكى از پسراى كيهانه !
    به سرعت به صورت بى تفاوت كاموس نگاه كرد ، كاملا خنثى سكوت كرد عقب گرد كرد شمشير را انداخت و رفت ، تا خواست حرفى بزند از پشت كشيده شد ، دو نفر جن با چهره هايى عجيب و ترسناک بازوهايش را گرفتند ، از ترس زبانش بند آمد و به تته پته افتاد ! صداى ابليس را كنار صورتش شنيد
    _ خيلى دوست داشتم از نزديک ببينمت آقا كوچولو ! ديدن پسر كوچيک كيهان كه پيش بينى شده منو با برادر بزرگترش به پيروزى ميرسونه سعادت بزرگيه !
    به سرعت شروع كرد به تكان خوردن
    _ من هيچكارى براى تو نميكنم ! بگو دستامو ول كنن
    لبخند ترسناک ابليس باعث شد بيشتر بترسد و در خود جمع شود ، اما از تقلا دست برنداشت ، ابليس دستور داد او را به زندان ببرند كه جنها به سرعت حركت كردند و كنار دروازه زندان ابليس ظاهر شدند ، اينبار تقلا نكرد ، نااميد و غمگين ايستاد تا شايد كسى از اين سردرگمى نجاتش دهد و او كسى نبود غير از كاموسى كه برادر بزرگترش به حساب مى آمد ! به حرف كس ديگرى اعتماد نداشت ، در اتاقى نمور و تاريک زندان شد ، دور و برش را نگاه كرد ، چيزى غير از يک اتاق خالى نبود ، يكى از گوشه هارا براى نشستن انتخاب كرد و نشست زانو هايش را خم كرد و سرش را روى آنها گذاشت ، نيمساعتى به همان شكل بود كه احساس كرد صدايى ميان رگه هاى مغزش اكو شد
    _ ( كاموس داره دقيقا همونطور كه پيش بينى شده بود براى ابليس كار ميكنه ، نبايد بزارى به دنياى انسانها حمله كنه ! )
    اينبار عصبانى شد ، به شدت سرش را بلند كرد و گفت
    _ چرا من بايد برم و ازش جلوگيرى كنم ؟! تو چرا خودت نميرى ؟! اصلا تو كجايى صدات از كجا مياد ؟!
    به نرمى جواب داد
    _ ( شايد من زنده نيستم ! )
    با تعجب گفت
    _ يعنى چى ؟!
    _ ( بايد اون موجودات رو از بدن كاموس بكشى بيرون من راهنماى تو ميشم ، بهت ميگم بايد چيكار كنى تو فقط بايد اونو ببرى به سالن عبادت ابليس )
    طبق معمول سوالش را جواب نداده بود ! بد عنق جواب داد
    _ مگه ابليس هم عبادت ميكنه !!!؟
    _ ( الان نه اما در گذشته ابليس فرشته اى بود كه لحظه اى بدون عبادت زندگى نميكرد ! )
    _ آره اينو ميدونم
    _ ( عبادتگاهش سوخته اما خيلى جاهاش سالمه چون خالق اجازه نداد ! تو كاموسو ببر اونجا بهت ميگم چيكار كنى )
    _ چجورى كاموس كه اون شكليه رو ببرم ؟! منو نميشناسه ، اصلا چجورى از اينجا برم بيرون !؟
    جوابى از طرف كيهان نبود ! اخمو بلند شد و به دور برش نگاه كرد ، چهار ديوارى تاريکى بود ، نااميد به در نگاه كرد ، در آهنى بزرگى كه امكان نداشت با دستان او شكسته شود ، دوباره نشست .

    •••

    روبه رويش ايستاد صورت ترسناكش خونين و كثيف بود ، به جن روبه رويش كه سمت زمين خم شده بود نگاه ميكرد ، چندى بعد سرش را بلند كرد و به صورت خونينش نگاه كرد
    _ من گناهى نداشتم ، قرار نبود كيهان كشته بشه ، همه برنامه هاى ما با كشته شدن و يا حتى گم شدن كيهان از بين رفت ، تو ميخواى الان چيو بدونى ؟! افراد منو كشتى فقط بخاطر اينكه از حقايق باخبر شى ؟!
    با پشت دستى كه شمشير اغشته به خون بود ، كشيد روى پيشانى عرق كرده اش
    _ دقيقا براى همين همه افرادتو كشتم ، اگه ميخواى خودتم زنده بمونى بهتره جواب همه سوالامو بدى
    _ ياشار ، بيست سال پيش يه اتفاق افتاد اتفاقى كه زندگى كاموسو الان تحت تأثير قرار داد ! و من هيچ نقشى نداشتم توش ! تو نبايد به من آسيبى بزنى
    _ فكر كنم تو بايد يه ملاقات با كاموس داشته باشى !
    با وحشت به صورت خنثى ياشار نگاه كرد ، كم كم تنش لرز گرفت و صداى لرزانش خيلى سخت از دهانش بيرون آمد
    _ خواهش ميكنم نه !
    ياشار قدمى به طرفش برداشت و كمى خم شد
    _ وقتى هيچ نقشى نداشتى چرا اينقدر ترسيدى ؟!
    چشمانش بيش از حد باز شده بود و دهانش همانند ماهى كه آب بيرون افتاده باز و بسته ميشد
    _ كک .... كاموس ..... مم .... ممنو ..... منو .... مى .... ميكشه !
    نفس عميقى كشيد تا صداى تحليل رفته اش كمى آرامتر شود
    _ بدون اينكه حتى به من اجازه حرف زدن بده ، زجر كشم ميكنه ، نه فقط منو تمام خانواده امو ! افسانه ها دارن به حقيقت ميپيوندن ، پيش بينى هايى كه هزاران سال پيش شده بود ، الان داره اتفاق ميفته ...
    ميان حرفش پريد و با خشم و نعره گفت
    _ و تو اگه اون كارو با كيهان نكرده بودى ، كيهان تونسته بود آينده خودش و پسراشو عوض كنه ! اون به مرز پيروزى رسيد به مرز شكست همه اون آينده شومى كه براش پيش بينى شده بود !
    سرش را ميان دستهايش گرفت ، مردى جوان بود با چشمانى برنگ سياه تاريک ، زانو زد روبه رويش و با صدايى خشمگين تر غريد
    _ حساب تو با كاموسه ، اون خوب ميدونه با اينجور خيانتكارا چيكار كنه
    ايستاد
    _ البته اگه تا الان به ذهن و بدنش نفوذ نكرده باشن كه در اون صورت كار ما خيلى سخت تر ميشه !
    به سرعت سرش را بلند كرد
    _ نه خواهش ميكنم ، قول ميدم بشم خدمتكارت ، هركارى كه بگى ميكنم ! خواهش ميكنم منو تحويل كاموس نده !
    چانه اش را ميان انگشتانش گرفت ، فشرد و گفت
    _ پس هر اونچه كه خراب كردى خودت با دستاى خودت درست ميكنى ، فهميدى ؟!
    سرش را تند تند تكان داد و گفت
    _ باشه باشه
    چانه اش را رها كرد و بلند شد ، روى صخره نشست و گفت
    _ خب تا اونجايى كه من ميدونم اهورا الان تو زندان ابليسه ، اول بايد اونو نجات بدى ، بقيه اشو بعدا با اهورا برنامه ريزى ميكنيم .
    بلند شد و يقه پيراهن خوابش را مرتب كرد
    _ زندان ابليس ؟! اونجا خيلى خطرناكه چجورى ميخواى اونو نجات بدى ؟!
    ياشار يكى از پاهايش را روى زانوى راستش گذاشت و دست به سينه ايستاد
    _ ميخواى نه ميخوام ، تو بايد اونو بيارى بيرون
    بلافاصله اخم كرد اما چيزى نگفت ، كلاهش را پوشيد و كت طلايى روشنش را در دست گرفت
    _ كيهان مهربون و قابل تحمل بود ، من نميدونم چرا كاموس اونقدر ترسناک و غير قابل دركه !
    ياشار سكوت كرده فقط به حرفهايش گوش ميداد اما فكرش پى ترمندوس بود ، ترمندوسى كه حتى بازداشتگاه هم نرفته بود ! اما حال در زندان ابليس بود !

    به صورت پسر جوان دوباره نگاه كرد ، ايستاده بود و منتظر دستور ياشار براى رفتنش
    _ اهورا رو بيار بيرون و ببرش خونه مجرديمون ، اونجا رو كاموس ورد خونى كرده جنى نميتونه وارد خونه بشه ميسوزه !
    پشتش را به سوى مرد جوان كرد و گفت
    _ ناصر !
    تأييدى از ناصر نشنيد ، فقط صداى پاهايش را شنيد و سپس سكوت مطلق !

    •••

    پشت ديوار ايستاد ، سركى كشيد و بازدمش را با عذاب بيرون فرستاد ، زندان ابليس ترسناكتر از آنى بود كه تصور كرده بود ! دستى روى شانه اش خورد و ناصر ترسناكترين صدايى كه تا بحال شنيده بود را دوباره شنيد
    _ اينجا كارى دارى ؟!
    به سرعت برگشت و در نگاه نقره اى روشن و رگه هاى طلايى چشمان كاموس گم شد
    _ من ؟! عه ... خب .... هيچى ميخواستم زندان رو ببينم
    _ اهان اونوقت عين يه نفرى كه ميخواد وارد زندان بشه و يه نفرو نجات بده نگاه ميكنى ؟!
    ناصر ترسان و وحشتزده دستى پشت گردنش كشيد و گفت
    _ خب از اينجا ميترسم ، از نزديک نميتونم ببينمش
    ابروهاى پرپشت و حنايى روشن كاموس بالا پريد ، نفس ميان سينه اش حبس شد و وقتى نگاه كاموس متفكر تر شد ، بيشتر به ديوار چسبيد و مطمئن شد او را خواهد كشت !
    _ برو به چادرت ، از اينجا هم دور باش من هميشه حواسم هست كسى وارد اينجا نشه !
    درمانده سرش را تكان داد و گفت
    _ باشه مرسى فرمانده من ميرم ديگه
    كاموس كمى به عقب رفت و نشست روى تخته سنگى كه قبلا نشسته بود ناصر به سرعت غيب شد ، سرش را بالا گرفت و به آسمان سرخ رنگ دنياى برزخ نگاه كرد ، چشمان نقره اى درخشانش بيشتر از هميشه سردرگم بود و تاريک صدايى ميان اعماق وجودش او را تشويق به رها كردن نيروهاى منفى كه در وجودش بود ميكرد ، اما با قدرتى قوى و غير قابل كنترل ، پس زده ميشد و او را به همين شكل بيشتر تشويق ميكرد ، نفس عميقى كشيد و رها كرد !

    •••

    پرده را كنار كشيد و نگاهى اجمالى به بيرون كرد ، دلش ميخواست گذشته دوباره تكرار شود و دوباره طعم خوشبختى را بچشد ! صداى هارد را شنيد
    _ هورن ؟ حالت خوبه ؟!
    برگشت به طرف هارد كه چند روزى ميشد همسرش شده بود
    _ خوبم ، دلم براى گذشته تنگ شده !
    هارد نزديک شد و شانه هاى ظريفش را در آغوش گرفت
    _ ديگه نميشه به گذشته برگشت
    _ يعنى اهورا چى ديد كه اونجورى فرار كرد !؟
    نفس عميق هارد روى موهاى هورندوس به حركت در آمد
    _ نميدونم !

    •••

    _ ( كاموس برام بيارش )
    صداى ابليس در مغزش اكو شد ، به جن روبه رويش نگاه كرد و گفت
    _ با من مياى يا بزور ببرمت !
    جن عصبى داد كشيد
    _ تو تسخير شدى ، بايد خودتو نجات بدى
    حرفش باعث شد حس كند ، وجودش دوباره ميخواهد نيرويى را آزاد كند اما نيروى پس زده قوى تر بود ، قدمى به عقب برداشت و گفت
    _ خيلى خب مجبورم كردى !
    به سرعت به طرف مرد روبه رويى اش هجوم برد و با شمشيرش كوبيد روى گيجگاهش ، گيج شد و سرش را گرفت با درد نشست و بيهوش شد ، بالاى سرش ايستاد ، چشمان خبيث و ترسناكش هر لحظه امكان داشت تن و بدنش را بدرد ! خم شد و دستش را روى بازوى زخمى اش گذاشت و چشمانش را بست ، كنار سالن بزرگ ابليس ظاهر شد ، فرماندهان جن با قيافه هاى ترسناكى منتظر او و همراهش بودند ، ابليس با ديدنش لبخند خبيثى زد و بلند شد ، كنار كاموس ايستاد
    _ ميدونستم از پسش بر مياى !
    نگاه كاموس به چشمان عصيانگر و عصبى فرناس گره خورد ، پوزخندى نشست روى لبهايش و زير لب طورى كه بشنود گفت
    _ حالا كى بى عرضه است !؟
    فرناس عصبى تر دندان قروچه اى كرد ، اما چيزى نگفت !

    •••

    مشتى به ديوار زد و عصبانى غريد
    _ يعنى چى كاموس نگهبان جديد زندان ابليسه !؟
    ناصر قدمى به عقب برداشت و با نگرانى گفت
    _ من نميتونم با وجود كاموس اصلا به زندان نزديک بشم ! چه برسه برم داخلش و اهورا رو نجات بدم !
    سمت زمين خم شد و نشست
    _ دست و پام ميلرزه ، اون خيلى ترسناكه !
    ياشار به صورت ترسان ناصر نگاه كرد ، دستى به صورتش كشيد و گفت
    _ پس مجبور ميشيم اول كاموسو بگيريم !
    ناصر با وحشت بلند شد و گفت
    _ شوخيت گرفته ؟! تو چجورى ميخواى همچين جنى رو بگيرى !؟
    ياشار نشست روى يكى از مبلهاى روبه روى تلويزيون و گفت
    _ اون جن نيست ، يه فرشته است و فرشته ها يه نقطه ضعف دارن !
    كنترل تلويزيون را در دست گرفت ، دور و برش را كامل نگاه كرد ، فكرش بيش از حد مشغول بود ، آنقدر كه ادامه حرفش را فراموش كرد ، با صداى ناصر از فكر در آمد .
    _ نقطه ضعفشون چيه ؟!
    ياشار تكان شديدى خورد و به ناصر چشم دوخت ، نفس عميق كشيد و ادامه حرفش را گرفت
    _ نقطه ضعف فرشته ها قلبشونه ، با يه ضربه كوچيک بيهوش ميشن !
    ناصر با خوشحالى گفت
    _ اينكه خيلى آسونه !
    ياشار با اخم گفت
    _ اما وقتى بهوش بيان ، قدرتشون دو برابر ميشه ! بايد قبل از اينكه بهوش بياد اهورا رو نجات بديم ، اون ميدونه چجورى كاموسو برگردونه !
    هردو به فكر فرو رفتند ، اعصاب هيچكدام درست كار نميكرد و اين باعث شده بود بيشتر از هميشه كلافه و عصبى باشند !
    
    _ كنار من وايستا
    ناصر با احتياط كنار ياشار ايستاد و هردو به كاموسى كه چند متر دور تر روى تخته سنگى تكيه داده بود نگاه كردند
    _ داره چيكار ميكنه ؟!
    ياشار به صورت كاموس كه سمت اسمان بود نگاه كرد چشمانش بسته بود و انگار تمركز ميكرد ، بدون جواب دادن به سوْال ناصر قدمى به جلو برداشت كه ناصر با ترس گفت
    _ چيكار ميكنى ؟! ميخواى رو در رو برى ؟! اونجورى كه نميتونى بگيريش بيا از پشتش حمله كنيم !
    ياشار دستش را كشيد و گفت
    _ اون خيلى وقت پيش فهميده ما اينجاييم ، مارو حس ميكنه ما حسش نميكنيم ، حالا هم خفه شو و با من بيا حرفم نزن من ميدونم چيكار كنم
    ناصر اخمو به دنبال ياشار براه افتاد ، كاموس نفس عميقى كشيد و به آمدن ان دو نفر خيره شد ، يكى از انها به طرز عجيبى اشنا بود ، اما بياد نداشت كجا او را ديده است !
    _ بالاخره دل به دريا زدين و اومدين جلو؟! دو ساعته منتظرم !
    ناصر با تعجب و ياشار با خشم به صورت خنثى كاموس نگاه كردند ، ياشار با همان خشم گفت
    _ فكر نميكردم به اين زودى قوانين پدرتو زير پا بزارى !
    كاموس با يک حركت ايستاد و دقيق با اخمى كمرنگ به هردو نگاه كرد ، ناصر قدمى به عقب برداشت اما ياشار سر جايش ميخ شده بود ، كاموس قدم زنان گفت
    _ خب اينطور كه معلومه منو خيلى خوب ميشناسى اما من تورو فراموش كردم
    رسيد روبه روى ياشار ، قدم زنان دور ياشار چرخيد
    _ ببينم تو همونى نيستى كه ابليس دستور قتلشو داده !؟
    ناصر با ترس قدم ديگرى به عقب رفت ، ياشار پوزخندى زد و گفت
    _ ابليس داره همه اونايى كه ميخوان تورو به كاموس اصلى برگردوننو ميكشه و يا زندانى ميكنه ! اتفاقا منم يكى از اونايى هستم كه نميخوام دنياى آدما از بين بره و اين بستگى به تو داره كه تصميمت چيه !؟ ميخواى به ابليس قدرت بدى ؟!
    حرفهايش تأثير خطرناكى روى اعصاب كاموس گذاشت ، احساسات ضد و نقيض زيادى در مغزش شكل گرفت ، اما حس اينكه برخلاف افكار و حرفهاى ياشار رفتار كند قوى تر بود ، با خشم گردنش را گرفت و محكم كوبيد به سنگ ، ياشار با درد ناله اى كرد و با انزجار به چشمان روشن كاموس نگاه كرد ، در نگاهش غرق شد و توانست قرمزى كمرنگى كه به سرعت پس زده شد را ببيند ، كاموس واقعى داشت سعى ميكرد آزادى اش را بدست بگيرد اما موجودات ماورايى كه در وجودش نفوذ كرده بودند خيلى قوى تر از او بودند و با قدرت سرخى چشمانش را كنار ميزدند !
    _ ابليس فرمانرواى منه و تو حق ندارى بدون پسوندى اسمشو به زبون بيارى ، تو يه روح مرده اى كه تو يه جسم مرده زندانى شدى !
    پوزخندى زد و گردنش را رها كرد ، خم شد و نفس عميق كشيد ، صدايش را ترسناكتر از قبل شنيد
    _ از ترس اينكه عذاب گناهانتو ببينى رفتى تو جسم يه انسان فانى و از گل ساخته شده پنهان شدى !
    ياشار با خشم به صورتش نگاه كرد ، كاموس خيلى خوب بلد بود يک جن خونسرد و آنتى خشم را براحتى خشمگين كند و ياشار از اين بابت هميشه عصبى بود ، ياشار نفس عميقى كشيد و سعى كرد بيشتر او را عصبانى كند
    _ همين انسانهاى فانى شمارو از دنيا محروم كردن ، شايد هميشه لياقت داشتين لعنت شده و رانده شده باشين !
    برخلاف افكارش كه فكر ميكرد كاموس عصبى ميشود ، در كمال تعجب كاموس لبخندى زد و عقب گرد كرد
    _ با اين حرفا ميخواى منو عصبى كنى ؟! بايد بگم تو اين نقشه هم شكست خوردى !
    ياشار درمانده چشمانش را بست و نفس گرفت ، دستش رفت طرف شمشيرش و آنرا كشيد بيرون ، كاموس سر جاى قبلى اش نشست ، با ديدن شمشير در دست ياشار پوزخندى نشست روى لبهايش و به چشمان نااميد از پيروزى ياشار نگاه كرد
    _ ميدونى كه امكان نداره با من بجنگى و پيروز بشى ! پس همين الان راهتو بكش و برو
    ياشار هم پوزخند زد كه چشمان كاموس رنگ كمى از تعجب گرفت و با ديدن ياشار كه بازوى راستش را بريد با تعجب بلند شد ، ميدانست ياشار خونى ندارد ، همانطور هم بود ! از بريدگى هيچ خونى نريخت ، ناصر به سرعت به كنار ياشار رسيد و گفت
    _ چيكار كردى ديوونه !؟
    با شنيدن صداى ناصر به سرعت صورت پسر جوانى كه پشت ديوار پنهان شده بود ميان مغزش شكل گرفت
    _ پس تو آدم اينى ؟!
    ناصر پشيمان به سرعت عقب رفت و دست ياشار را رها كرد ، بجاى او ياشار گفت
    _ من هيچ ترسى از مرگ ندارم چون هيچوقت نميميرم در ضمن من همه عذابمو كشيدم ، خالق ديگه منو عذاب نميده ! اينجام فقط بخاطر تو ، با من بيا كاموس بايد برادرتو نجات بديم همينطور خودتو
    كاموس نشست و گفت
    _ چشم تو راست ميگى !
    ياشار با خشم به عقب گرد كرد و رفت كه صداى كاموس را شنيد
    _ يه بار ديگه اين طرفا ببينمت ميگيرمت ميدمت دست ابليسى كه دنبالته ، الان حوصله گرفتنتو ندارم !
    سكوت كرد و پاهايش را با خشم بيشترى روى زمين كوبيد تمام نقشه هايش بهم خورده بود ، كاموس غير قابل پيش بينى بود !

    •••

    همه پادشاهان و شاهزاده ها در ميهمانى ابليس حضور داشتند ، همگى خوشحال و شاد جام هايى پر از مايع قرمز و يا زرد رنگ مينوشيدند جامهايى از جنس بلور كه درخشش عجيبى داشت ، اما بين همه در اعماق وجود كاموس ، صدايى او را از اينجا دور ميكرد ، ان صداى ضعيف سعى داشت چيزى به او بفهماند اما طبق معمول با نيروهاى عجيبى صداى ته كشيده خفه ميشد ، به طورى كه انگار هيچوقت صدايى ميان مغزش وجود نداشته ! دستى روى شانه اش خورد ، شنل بلند طلايى و سياهش را مرتب كرد و به صورت خوشحال ابليس نگاه كرد ، دو جام در دست داشت ، سرمست گفت
    _ كاموس تو چرا مثه بقيه نمينوشى و از وجود زنهاى جذاب ميهمانى كام نميگيرى ؟!
    لبخندى زد و گفت
    _ اينجورى راحتم سرورم
    ابليس خبيث و ترسناک خنديد
    _ قول ميدم خيلى بهت خوش بگذره با من بيا
    يكى از جامها را گرفت و ناچار با قدمهاى سنگينى به دنبالش براه افتاد ، به طرف پنج دختر ميرفتند ، وقتى رسيدند هر پنج نفر با نگاهى مشتاق به صورت اخمو و كلافه كاموس نگاه كردند ، ابليس گيلاس بلورش را كوبيد به گيلاس در دست كاموس و گفت
    _ كدوم يكيش در نظرته ؟! شاهزاده ى من !
    با كلافگى بيشترى به پنج دختر نگاه كرد ، يكى يكى را از نظر گذراند ، به هر دخترى كه نگاه ميكرد نگاهش برق ميزد و التماس ميكرد او را انتخاب كند ! هيچكدام از ان پنج نفر به دلش ننشست ، اخمو دوباره به صورت خبيث ابليس نگاه كرد ، فقط شنيد كه زير لب گفت
    _ اين عادتت هنوز عوض نشده كه به هيچ زنى اهميت نميدى ! بايد روى اين رفتارتم كار كنم تا بشى عين خودم !
    تعجب كرد اما چيزى نگفت ، ابليس دست يكى از دختر ها را گرفت و به طرف كاموس پرت كرد ، دخترک با عشوه دويد و خود را محكم كوبيد به كاموس كه قدمى به عقب رفت و كمر دخترک را به ناچار گرفت ، چشمانى زرد رنگ داشت و لبهايى كبود كه به لبخندى از هم باز شده بود ، ابليس با خنده بلندى گفت
    _ برو وسط برقص كاموس شاد باش
    با گفتن اين حرف ليوانش را بالا برد ، كاموس هم ليوانش را بالا برد و سپس گذاشت روى ميزى كه كنارشان بود ، چهار انگشت دخترک را گرفت و به طرف پيست ر*ق*ص براه افتادند ، شروع كردند به تانگو رقصيدن ، نگاه مشتاق دخترک در نگاه سردرگم كاموس گم شده بود ، هرجا را نگاه ميكرد الا چشمان دخترى كه در اغوشش ميرقصيد ! با صداى دخترک به چشمانش نگاه كرد
    _ اسم من عالياست ، عاليجناب ، ممنون كه افتخار داديد تا با من برقصيد !
    
    نگاهش دور خورد و روى چشمان عاليا نشست ، غرق در ارايشى غليظ و زيبايى بود
    _ خواهش ميكنم !
    يكى از انگشتان اشاره عاليا نشست روى قفسه سينه عضلانى كاموس ، نرم نوازش كرد تا رسيد به گردنش ، ناخن بلندش را به گردنش كشيد كه حواس پرت شده كاموس دوباره جمع عاليا شد ، نفس عميقى كشيد و گفت
    _ بوى خوبى ميدين عاليجناب ، بوى يه فرشته !
    لبخند تمسخر آميز گوشه لب كاموس ، به سرعت محو شد ، در مغزش تكرار شد
    < فرشته ، فرشته ، فرشته ، فرشته ! >
    كمى عقب رفت و كمر عاليا را رها كرد ، عاليا با تعجب به صورت سردرگم كاموس نگاه كرد و گفت
    _ چيزى شده عاليجناب ؟!
    سرش را به چپ و راست تكان داد و از پيست ر*ق*ص دور شد ، به سرعت به طرف اتاقى كه براى او در نظر گرفته بودند براه افتاد ، تصميم داشت دقايقى را در تنهايى بگذراند ! صداى نحس و ترسناک ابليس باعث شد قدمهايش سست شود
    _ كاموس ؟! كجا ميرى ؟!
    برگشت ، ابليس با ديدن صورت عرق كرده اش با تعجب نگاه كرد و زمانى ترس در نگاه ابليس موج زد كه توانست سرخى قوى ترى نسبت به سرخى طبيعى چشمانش ببيند ! با وحشت بيشترى نفس عميق كشيد ، فكر اينكه كاموس دوباره برگردد به كاموس واقعى ، او را به شدن ميترساند !
    _ به استراحت نياز دارم سرورم !
    عقب گرد كرد و به راهش ادامه داد ، ابليس به سرعت به عاليا كه بلاتكليف ايستاده بود اشاره كرد به طرف كاموس برود ، عاليا دويد و بازوى كاموس را در آغوش گرفت ، نفس عميق و كلافه كاموس از چشم عاليا دور ماند ! از سالن ميهمانى دور شدند ، عاليا ايستاد و بازوى كاموس را هم كشيد به ناچار ايستاد
    _ مشكلى پيش اومده !؟
    عاليا دوباره دستش را روى قفسه سينه كاموس گذاشت ، درد و خلا شديدى حس كرد به سرعت دست عاليا را كنار زد و به ديوار تكيه داد ، اين حالتش را دوست نداشت ! عاليا به سرعت نزديک شد و گفت
    _ عاليجناب بزارين كمكتون كنم
    دستش را پس زد
    _ لازم نيست ، برگرد به ميهمانى
    صدايى از عاليا نشنيد با تعجب سرش را بلند كرد و به عاليا كه هنوز سر جايش ايستاده بود نگاه كرد ، اينبار صورتش عشوه و يا ناز نداشت ! صورتش خشمگين و پر از نفرت بود ! كمى بعد هم صداى پر از نفرتش را شنيد
    _ خيلى دوست داشتم از نزديک ببينمت !
    كاموس راست ايستاد
    _ تو كى هستى ؟!
    سرش را بلند كرد و با صداى كريهى خنديد ، چينى روى بينى كاموس افتاد
    _ خفه شو
    عاليا به سرعت ساكت شد ، چاقوى كوچكى بدست گرفت ، كاموس با تعجب به چاقو نگاه كرد ، تعجب نكرد كه عاليا به جان او سوء قصد كرد ! تعجبش از اين بود كه اين چاقوى نقره اى روشن را قبلا بارها ديده بود ، اما نميدانست كجا ! خونسرد به صورت عاليا نگاه كرد
    _ با اين تيزى ميخواى منو بكشى ؟!
    عاليا بدون حرف بشكن كوچكى زد ، به سرعت چهره اش تغيير كرد و تبديل به يک جن با قدى بلند و چنگالهاى سياهى شد ، لباسى سياهرنگ به تاريكى شب پوشيده بود ، با صداى ترسناكى گفت
    _ آره ، تورو ميكشم و سرتو براى پادشاهم ميبرم !
    به سرعت حمله كرد ، كاموس شنل بلندش را دور بزرگى داد و لگد زد به دست جن ، اما جن قوى تر از آنى بود تا با يک لگد چاقو را رها كند ، دوباره حمله كرد اينبار بازوى كاموس با چاقوى در دست جن بريده شد ، خون نقره اى رنگى از زخم خارج شد ، حال چاقو را بياد آورد ! از ان چاقو براى كشتن فرشته ها استفاده ميكردند ، تعجب بيش از اندازه به فكر و مغزش هجوم آورد و اين باعث شد تمركزش براى جنگ را از دست بدهد ! جن دوباره حمله ور شد، كاموس دور زد و پشت سرش قرار گرفت ، گردنش را گرفت و محكم كوبيد به ديوار كه دستش بلند شد و چاقو دقيق جلوى گردنش قرار گرفت ، دستانش شل شد و گردن جن را رها كرد ، جن چرخيد و پشت سرش قرار گرفت ، چاقو هنوز هم كنار گردنش بود ، سعى كرد فكرى براى نجات پيدا كند اما افكار نامنظم و ضد نقيض باعث شد با خشم و درماندگى فقط منتظر تصميم جن باشد !
    _ اونقدرا هم گرفتن تو سخت نبود
    صداى زنانه و اما ترسناک جن باعث شد اعصابش بيشتر بهم بريزد ! چاقو را بيشتر فشار داد ، حس كرد گردنش زخم شد ، دست جن دوباره نشست روى قفسه سينه كاموس و كنار گوشش گفت
    _ ميدونستى تو خيلى جذاب و دل فريبى ؟! كم كم دارم پشيمون ميشم بكشمت ! براى خودم ميشى ؟!
    چنگالش فشار كمى به قفسه سينه اش آورد ، قيافه كاموس در هم رفت اما ناله اى نكرد
    _ ميخواى منو بكشى بكش ، بهتره خيلى زود هم اينكارو بكنى چون تمركز و آرامش من داره برميگرده !
    نفس سرد جن روى گوش و گونه كاموس به حركت در آمد
    _ خودت خواستى !
    فشار چاقو بيشتر شد و دستش با مشت روى قفسه سينه اش فرود آمد ، طورى كه كاموس كم كم حس كرد تا مرز بيهوشى فاصله چندانى ندارد ، چشمانش نيمه باز و بى فروغ شد ، در آخرين لحظه حس كرد فشار چاقو كمتر شد و كم كم از بين رفت ، كاملا چشمانش بسته شد و ديگر چيزى حس نكرد !

    •••

    ناصر با ترس به تخت نگاه كرد
    _ من با اين تنها نميمونم !
    ياشار در حاليكه كتش را ميپوشيد گفت
    _ مجبورى بايد با كاموس بمونى تا من برم اهورا رو بيارم
    ناصر با ترس بيشترى گفت
    _ من از كاموس ميترسم وحشت دارم ميفهمى ؟! اگه بهوش بياد من چيكار كنم !؟ اصلا تو با اونهمه زخم ميخواى كجا برى ؟! اون جنه خيلى زخميت كرد
    ياشار دستى به پهلوى بريده شده اش كرد
    _ نترس من خيلى وقته مردم ، نبايد بزاريم ابليس دنيا رو نابود كنه و اين فقط و فقط دست كاموسيه كه الان وجودش پر از اون موجوداته !
    برگشت به طرف ناصر كه هنوز هم با ترس به صورت بيهوش كاموس نگاه ميكرد
    _ فعلا بهوش نمياد ، اگرم بهوش اومد سعى كن به هر قيمتى كه شده نگهش دارى تا ما برگرديم
    به طرف تختى كه كاموس روى آن دراز كشيده بود رفت ، كنارش ايستاد ، صورت غرق در خواب كاموس معصوم تر از صورت يک شيطان بود ، اميدوار بود خواب عميقش كمى بيشتر طول بكشد !
    _ خب من رفتم ، مواظب باش
    ناصر ترسان سرش را تكان داد و روى صندلى نشست ، دور و برش را نگاه كرد ، عبادتگاه ابليس زيباتر از آنى بود كه آنها فكر ميكردند ، بدون حرف ديگرى ياشار به سرعت دويد ، زياد طول نكشيد تا كنار زندان ابليس قرار گرفت ، سركى كشيد ، كسى نبود ، با خيال راحت وارد زندان شد ، ديگر كاموسى نبود تا از زندان مراقبت كند ! اتاق اهورا را پيدا كرد و به سختى باز كرد ، اهورا دراز كشيده روى زمين و به سقف زل زده بود ، با باز شدن در به سرعت بلند شد و با ديدن ياشار ، خوشحال دويد و گفت
    _ عمو ياشار !
    ياشار دستش را گرفت و گفت
    _ بدو بايد بريم تا كاموس بهوش نيومده اون موجودات رو از بدنش بكشيم بيرون !
    
    اهورا خوشحال از اينكه بالاخره طعم آزادى را خواهد چشيد ، جلوتر از ياشار از زندان خارج شد ، هواى خارج از زندان را با لذت بوييد و چشمانش را بست ، گرچه هواى ترسناک اينجا با هواى زيباى زمين خيلى فرق ميكرد ! ياشار بازوى اهورا را گرفت و با ترديد گفت :
    _ خيلى خب فكر كنم تو الان بفهمى چجورى كاموسو دوباره شكل اولش كنيم !
    اهورا با تعجب به ياشار نگاه كرد ، كم كم فكرش كار كرد و بياد آورد ، كيهان به او كمک خواهد كرد ، همانند ياشار با ترديد لب باز كرد :
    _ خب فكر كنم بدونم !
    ياشار ديگر حرفى نزد ، باهم همراه شدند و تا عبادتگاه ابليس سكوت ادامه داشت ، اهورا با ديدن عبادتگاه سوتى كشيد و گفت :
    _ وااااو اينجارو ، عجب جايى داشته اين ابليس بى ناموس !
    ياشار لبخندى زد
    _ درسته ، لياقت نداشت كه الان جاش تاريكى و كثافته !
    دروازه عبادتگاه با صداى قيژى باز شد ، اهورا مستقيم به طرف تختى كه كاموس با آرامش دراز كشيده بود رفت ، كنارش ايستاد ، رفته رفته لبخندى نشست روى لب هايش ، دستش را جلو برد و به آرامى كشيد روى قفسه سينه اش كه آرام بالا و پايين ميشد ، فشار كمى وارد كرد كه چينى روى پيشانى كاموس شكل گرفت ، ناصر به سرعت دويد و دست اهورا را كشيد
    _ چيكار ميكنى تو ؟! ميخواى بهوش بياد بيچاره امون كنه ؟! فقط همين الان اون موجودات رو از بدنش بكش بيرون
    اهورا نگاهى به ناصر كرد
    _ تو كى هستى ؟!
    ناصر قدمى به عقب رفت ، ترسيد اگر اهورا بفهمد او باعث مرگ پدرش شده چه خواهد كرد !؟ با صداى آرام و زيرى گفت :
    _ مهم نيست كيم !
    اهورا بدون توجه رويش را برگرداند و مجدد به صورت كاموس نگاه كرد
    _ دلم برات تنگ شده بود عوضى !
    جوابى از كاموسِ بيهوش نشنيد ، سرش را بلند كرد و در مغزش تكرار كرد
    _ (پس كجايى تو كيهان ؟! )
    صداى خش خش و سپس صداى ضعيف كيهان
    _ ( خيلى دير شد ، بايد زود تر از اينا خبرم ميكردى ! )
    _ ( خب من الان چيكار كنم ؟!)
    سكوت !
    _ ( كيهان !؟ آهاى ! )
    هيچ جوابى نمى آمد ، نشست و سرش را در دست گرفت ، مغزش ديگر كار نميكرد ! صداى ياشار باعث شد سرش را بلند كند .
    _ حالت خوبه ؟! چرا شروع نميكنى ؟!
    سرش را بلند كرد و نگاه درمانده اى به ياشار كرد
    _ قرار بود كيهان بهم بگه چيكار كنم ، اما الان فقط گفت دير شده ! بعدم رفت
    ياشار دستى به ته ريش كمى بلند شده اش كشيد
    _ خب ، من حدس ميزنم اون ديگه اجازه نداره بياد تو مغز تو حرف بزنه ! در اين صورت كارمون خيلى سخت تر شد ، فقط دعا كنيد كاموس به اين زوديا بهوش نياد تا بتونم يه راه ديگه پياده كنم !
    بعد از زدن اين حرف به صورت خاموش شده كاموس نگاه كرد ، ترمندوس هم نگاه ياشار را تعقيب كرد تا رسيد به صورت كاموس
    _ ترسناكه !
    ياشار لبخندى زد
    _ اگه نبود ابليس اونو به عنوان شاهزاده اش انتخاب نميكرد ! ابليس واقعا باهوشه و زيرک
    ناصر كه تا به حال سكوت كرده بود و فقط به حرفهايشان گوش ميداد گفت
    _ اگه ابليس اينجا رو پيدا كنه چى ؟!
    ياشار همانطور كه به صورت كاموس زل زده بود جواب ناصر را داد
    _ ابليس اجازه ورود به اينجا رو نداره ، براى همين كيهان اينجارو براى عوض كردن كاموس انتخاب كرد ، خالق ورود به عبادتگاه رو براى ابليس قدغن كرده
    بعد هم بدون اينكه منتظر جوابى باشد از عبادتگاه خارج شد ، ميدانست راه ديگرى غير از احضار كيهان نيست و اين خيلى خطرناک بود اما فعلا چاره ديگرى نداشت ! در به دست ياشار محكم بسته شد ، ترمندوس با كنجكاوى به ناصر كه چشمانش پر از ترس بود نگاه كرد .
    _ تو چته چرا هروقت به كاموس نگاه ميكنى عين جن زده ها ميشى !؟
    ناصر ارام جواب داد
    _ اون برادر توئه و براى تو خطرى نداره ، اما براى ما اون خطرناكتر از ابليسه !
    _ تو اين حالت اون نه منو ميشناسه نه تورو
    نشست روى تخت پادشاهى بزرگى كه گوشه عبادتگاه بود و ادامه حرفش را گرفت :
    _ پس اگه الان بهوش بياد هردوتامونو سلاخى ميكنه !
    ناصر با ترس بيشترى چسبيد به ديوار و حرفى نزد ، خودش هم متعجب بود چرا تا اين حد از كاموس وحشت دارد ، شايد كاموس فرشته مرگ او بود و ناصر به طرز عجيبى از گناهانى كه كرده بود هراس داشت و ميترسيد بعد از مرگش عذاب گناهانى كه كرده بود را به طرز وحشتناكى بكشد ! دقايقى بعد ياشار با كتاب قطور ، بزرگ و بسيار قديمى وارد شد ، كتاب به قدرى قديمى بود كه ياشار ميترسيد به برگه هايش دست بزند و پودر شوند ! كتاب را روى قفسه سينه كاموس گذاشت و رو به ترمندوس گفت
    _ بيا كمک كن !
    ترمندوس كنارش ايستاد
    _ اين براى چيه ؟!
    ياشار در همان حاليكه با برگه هاى كتاب به شكل عجيبى احتياط ميكرد گفت
    _ كتاب احضار روح و يا جن ، اينو بگير
    برگه اى داد دست ترمندوس و ترمندوس با احتياط برگه را برگرداند و ياشار صفحه بعد را خواند ترمندوس در سكوت فقط به كارهاى ياشار نگاه ميكرد ، تقريبا نيمساعت گذشت و بالاخره به صفحه اى اشاره كرد و گفت
    _ اينجاست
    سپس به ترمندوس نگاه كرد
    _ يه شمشير بگير دستت
    _ چرا ؟! كيهان كه به من اسيب نميزنه !
    ياشار كلافه گفت
    _ منم نگفتم كيهان بهت صدمه ميزنه !
    _ پس چى ؟!
    بجاى ياشار ناصر جواب داد
    _ وقتى كيهان رو احضار كنيم به روح ها و جن هاى ديگه هم اجازه ورود به عبادتگاه رو صادر ميكنيم ، در غير اين صورت كيهان هم نميتونه وارد شه ! و شايد بين جنها روح ها ابليس هم باشه !
    ترمندوس با نگرانى نفس عميق كشيد
    _ خيلى خب ، اما اينو بدونين من هيچ بلد نيستم با يه شمشير كار كنم !
    ياشار كتاب را به قفسه سينه كاموس فشار داد و گفت :
    _ طورى نيست همين كه بتونى از خودت دفاع كنى كافيه ، در ضمن ناصر هم هست پشت سرش وايستا
    ترمندوس بدون حرف به طرف ناصر رفت كه دو شمشير در دست داشت ، يكى از شمشير ها را گرفت و كنار ناصر ايستاد و به حركات ياشار نگاه كرد ، ياشار مجدد به كتاب فشار آورد اينبار فشار زياد بود و باعث شد كاموس دوباره تكان كوچكى بخورد ، اين تكان حاصل لرزش شديد تن ناصر بود ، كتاب را بلند كرد و شروع كرد به خواندن ورد نه چندان كوتاه در صفحه پانصد و يک كتاب ! كم كم نور نقره اى و زيباى عبادتگاه كم شد و لامپ ها به شكل عجيبى كناره گيرى كردند ، نور سرخ رنگ كه با سياهى زيادى مخلوط شده بود وارد عبادتگاه شد ، صدا ها و نوا هايى از دور دست شنيده شد كه با صداى غرش آتش دوزخ و صداى نعره هاى ياشار همراه بود ، كم كم صدا ها بيشتر شدند و تاريكى تمام عبادتگاه را در بر گرفت به طورى كه حتى يک نقطه نورى هم وجود نداشت ! ديگر صداى نعره ياشار هم شنيده نميشد صدايى كنار گوش ترمندوس شروع به حرف زدن كرد ، اما گنگ و بدون تشخيص بود همانند ويز ويز يک مگس ! زمين شروع به لرزيدن كرد ، زلزله شديدى شروع شد ، ترمندوس به سرعت ستون كنار دستش را چنگ زد و چسبيد ، صداها بيشتر شد همراه با زلزله شديد ، تصميم داشتند همه را به كشتن دهند ! ترمندوس با تمام وجود نعره زد كه حس كرد زلزله زمين كمتر شد و عبادتگاه روشنايى كمى به خود گرفت ، روشن شد و روشن شد تا تبديل به سپيده دم شد ، بيشتر از آن روشن نشد ، ترمندوس توانست ميان روشنايى و تاريكى عبادتگاه جسم چهار مرد را تشخيص دهد ، با ترس ستون را رها كرد ، نفر چهارم كه بود !؟ اصلا نفر سوم چه كسى بود ؟! ناصر و ياشار فقط دو نفر بودند !
    
    چشمانش را تنگ كرد و چند قدم به جلو برداشت ، كم كم عبادتگاه نور نقره اى اش را گرفت و ترمندوس به صورت هاى وحشتزده ياشار و ناصر نگاه كرد ، كم كم دور خورد نگاه ياشار و ناصر را دنبال كرد كاموس را ديد كه ترسناک به هردو نگاه ميكرد ، چشمان نقره اى روشنش پر از خشم و شرارت بود ، دستى روى شانه اش نشست ، با ترس خود را كنار كشيد و به صورت مات جوان نگاه كرد ، لبخند مهربانى زد و گفت :
    _ هى آروم باش من كاريت ندارم
    به سرعت صداى آشنا پيچيد ميان مغز و روحش ، چشمان گرد شده اش به صورت خندان كيهان دوخته شد
    _ تو كيهانى ؟!
    كيهان دستش را روى قفسه سينه اش گذاشت ، چشمان سرخش كمى روشن تر و مهربانتر از چشمان كاموس بود
    _ آره پدر تو و كاموس و همينطور اون دختر كوچولويى كه فرشته است
    _ فكر ميكردم صورتت يه خورده شبيه به پدرا باشه !
    خنديد و گفت
    _ چطور ؟!
    ترمندوس نفس عميقى كشيد
    _ خب صورت و اندامت كوچيكتر از من معلوم ميشه ! به عبارتى اندازه يه پسر بيست ساله !
    حرف كيهان با صداى غرش كاموس ، در دهانش ماسيد ، به سرعت دويد به طرف كاموس و دستانش را از پشت گرفت و مانع آسيب رساندنش به ياشار شد كنار گوشش گفت :
    _ هى كاموس وحشى نباش
    كاموس با زور بيشترى تقلا كرد و نعره زد
    _ ولم كن
    _ نچ نچ نچ
    لبخندى زد و كاموس خشمگين را محكم كوبيد به ديوار و دستانش را از پشت گرفت ، روبه رويش قرار گرفت ، لبخندى به صورت كاموسى كه بيشتر از همه دوستش داشت زد
    _ منو ببخش ، به صلحا قول دادم هيچوقت دردى بهت ندم اما باور كن مجبورم ! فقط يه خورده درد داره
    كاموس ترسناكتر نعره زد ، كيهان جلوى چشمان متعجب ناصر و ياشار ، كاموس را روى تخت خواباند و دستانش را با طنابى كه مخصوص فرشته ها بود بست ، كاموس متعجب سكوت كرد و به صورت كيهان نگاه كرد ، كيهان دستى به قفسه سينه كاموس كشيد
    _ زور يه فرشته مرده بيشتر از يه فرشته زنده است ! همينطور طنابى كه فرشته هارو باهاش ميبندن !
    كاموس با اخم بيشترى گفت :
    _ تو ديگه كى هستى بچه ؟!
    كيهان با تخسى به صورت پسرش نگاه كرد ، بزرگتر از خودش معلوم ميشد ! به اندازه يک مرد سى ساله !
    _ من مهم نيست اما تو نفس منى !
    كاموس شروع به ورجه وورجه و نعره كرد ، حركاتش در اختيار خودش نبود ، بلكه حركات ، احساس خطر موجودات در وجودش بود كيهان دستش را روى قلب كاموس كشيد ، موجودات به سرعت به دستش ضربه وارد كردند ، مطمئنن از اينكه كيهان انها را بكشد هراس داشتند ! لبخندى زد و شروع مرد به خواندن ورد ، با گفتن هر كلمه كاموس با درد و زجر به خود ميپيچيد ، كيهان با نگرانى رويش را برگرداند و پشتش را رو به كاموس كرد ، طاقت ديدن درد كشيدنش را نداشت ، چشمانش را بست و ادامه ورد را خواند ، كاموس وحشى تر از هميشه به طنابها ضربه وارد ميكرد و نعره ميزد ، ورد بالاخره تمام شد اما كاموس هنوز هم به خود ميپيچيد ، كيهان با احتياط كتاب ارواح را كه دست ياشار بود گرفت و باز كرد ، اخرين مرحله بود ، همه اميدوار به دستان مات و ارواح مانند كيهان زل زدند ، اما ترمندوس به صورت جوان كيهان نگاه ميكرد هنوز هم باور نكرده بود او پدر اوست ! صفحه موردنظر بالاخره پيدا شد ، كتاب را بلند كرد و روبه كاموس كه هنوز هم درد ميكشيد گفت :
    _ بايد ابنو بزارم روى قفسه سينه ات كاموس ، اونا تو قلبتن
    كاموس بدون توجه هنوز هم ميپيچيد اما ناله اى نميكرد ، بازوى زخمى شده اش را گرفت و برگرداند ، كاموس با ضعف طاق باز دراز كشيد و به صورت نگران كيهان نگاه كرد ، قرمزى كمى در نگاهش شكل گرفت ، كيهان لبخندى زد و صداى ناصر بلند شد
    _ با اون ورد اونا ضعيف شدن ، ميتونى اونا رو همونجا تو قلبش بكشى ؟!
    _ نه نميتونم ، اگه اونارو توى قلبش خفه كنم قلبشم باهاشون ميميره ، من نميخوام اونو از دست بدم !
    ياشار با عجله گفت :
    _ اما كيهان اين خيلى خطرناكه ، ما نميدونيم اونا چند تان ! البته اينو ميدونم كه بدن كاموس خيلى قوى تر از اونيه كه با صد تا نفوذى به كنترل ابليس در بياد ! پس نتيجه ميگيريم اونا صد ها جنن !
    كيهان با خشم بيشترى غريد :
    _ من قلب كاموسو از بين نميبرم كاموسو نميكشم ! اگه ميترسى و نميخواى خودتو فداى دنياى آدما كنى ، بهتره همين الان از اينجا برى و تا ميتونى دور شى !
    ياشار عصبانى تر از هميشه به چشمان سرخ كيهان نگاه كرد اينبار اثرى از مهربانى نبود ، دقايقى سكوت برقرار شد ، سپس ترمندوس به طرف كيهان رفت و دستش را روى بازوى پدر جوانش كشيد ، كيهان برگشت و به صورت ترمندوس لبخند خسته اى زد .
    _ نميدونم چيكار كنم !
    ترمندوس هم لبخند زد
    _ به فكر ما نباش ، فقط كاموسو برگردون
    دست كيهان نشست روى دست ترمندوس
    _ ممنون !
    سرش را پايين انداخت
    _ متاسفم كه تورو فداى كاموس ميكنم !
    _ تو همين چند دقيقه متوجه محبت عميق بينتون شدم ، اگه الان نجاتش ندى تا وقتى كه وجود دارى عذاب وجدان باهاته
    كيهان ، با مهربانى به بازوى پسر كوچكش دست كشيد ، نگاهى به ياشار كرد ، ياشار سرش را به معناى ( انجامش بده ) تكان داد ، نگاه كيهان ناصر را شكار كرد ، با ترس به صورت عصبى كيهان نگاه كرد .
    _ حساب تورو هم ميرسم ، البته بعد از جنگ ، اگه نجات پيدا كردم خيانت اون روزو از دماغت در ميارم !
    ناصر با ترس بيشترى آب دهانش را قورت داد و شمشيرش را بيشتر چسبيد ، كيهان به ترمندوس اشاره كرد كنار برود ، بعد از رفتنش برگشت سمت كاموس ، خاموش به سقف زل زده بود ، افكار تازه ساخته شده در مغزش را هيچ درک نميكرد احساسات ضد و نقيض بيشتر از هميشه به فكر و اعصابش هجوم آورده بودند ، گاهى ميخواست كيهان را از بين ببرد و اما گاهى روشنايى كمى از آشنايى ، دريچه هاى مغزش را روشن ميكرد ، دست گرمى را روى شانه اش احساس كرد ، نگاهش چرخيد و نشست روى صورت كيهان ، با ديدن نگاه خسته و دردناک كاموس ، لبخند محبت آميزش دوباره شكل گرفت .
    _ من تورو نجات ميدم پسرم !
    نگاه كاموس پر سوْال و پر ابهام روى صورتش نشست ، بى توجه به انرژى منفى كه از نگاه كاموس گرفته بود ، كتاب را با رسم ديرينه روى قفسه سينه كاموس فشار داد ، نگاه كاموس هنوز هم روى صورتش بود ، شروع كرد به خواندن ، كاموس دوباره با درد به خود پيچيد و لب پايينش را ميان دندانهايش گرفت ، محكم گاز گرفت كه مزه خون غليظ نقره اى رنگ را حس كرد ، صداى كيهان بلند تر شد به طورى كه با تمام وجود نعره ميزد و ورد ميخواند ، تاريكى دوباره شكل گرفت و تمام عبادتگاه را گرفت همان صداها و همان زمين لرزه دوباره شروع شد .
    
    اينبار زلزله با شدت بيشترى شروع شد ، به طورى كه ترمندوس حس كرد ستون هاى بلند عبادتگاه كم كم خرد و خاكشير ميشوند ، صداى نعره كاموس بلند تر از هميشه بود ، نعره اش از درد نبود بلكه از خشم و عصبانيت بود ، كيهان آخرين جمله را خواند ، فقط بايد خون كمى از بدن كاموس را روى زمين ميريخت ، چاقوى جيبى كوچكى در آورد ، رنگ نقره اى درخشان چاقو چشم هركسى را ميزد ، يكى از انگشتان كاموس را در دست گرفت ، نگاه درمانده و عرق كرده كاموس روى صورت كيهان نشست
    _ تو كى هستى ؟!
    كيهان با مهربانى دستش را روى بازوى كاموس گذاشت و گفت
    _ منو بياد ميارى ، خيلى زود ، فقط منتظر باش و صبر كن من چيكار ميكنم !
    كاموس خاموش شده به سقف زل زد نيمى از سرخى رنگ چشمانش برگشته بود ، احساساتش كمى به اندازه يک سر انگشت آرام شده بودند و ديگر به در و ديوار مغزش نميكوبيدند !
    كيهان با چاقو مقدار كمى از انگشتش را بريد ، خون فوران كرد و همراه با ريختن خون ، موجوداتى كه در وجودش بودند ، با صداهاى ترسناک و تحديد آميزى خارج شدند ، به اندازه هزار نفوذى رديف شدند ! ترمندوس با ترس بيشترى شمشيرش را فشرد و گفت :
    _ اوه ، كارمون در اومد !
    پشت بند صداى ترمندوس صداى كاموس بلند شد
    _ ميكشمتون ، همتونو !
    از تخت پايين پريد و غريد :
    _ وجود منو به گند ميكشين ؟!
    چشمان سرخش را به ترمندوس دوخت ، اينبار ترمندوس نترسيد ، با شوق به چشمان سرخ تيره اش نگاه كرد كه برق آشنايى بين خون و سياهى پيچيده بود .
    _ بيا پشت من !
    ترمندوس دويد به طرف كاموس كه با فشار دستى ايستاد ، با تعجب به صورت ياشار نگاه كرد
    _ بايد فرار كنيم كاموس !
    كاموس بدون توجه با خشم به نفوذى هايى كه همانند يک طعمه به او نگاه ميكردند خيره شده بود ، ناصر كه همانند موش در سوراخ شومينه پنهان شده بود گفت :
    _ ياشار راست ميگه بيا بريم !
    _ پس كيهان كو ؟!
    نگاه همه به ترمندوسى كه اين سوْال را پرسيده بود دوخته شد ، كاموس با خشم بيشترى گفت
    _ روح يه فرشته نميتونه بيشتر از يكساعت تو دنياى شياطين بمونه ! تا الان غيب شده و بخاطر خروج غير قانونيش به شدت مجازات ميشه !
    ترمندوس با نگرانى به صورت بى تفاوت كاموس نگاه كرد .
    _ نميتونى مانع عذاب كشيدنش بشى ؟!
    كاموس ِ اخمو نگاهى به ترمندوس كرد و گفت :
    _ يه راه هست اونم مرگه ! اگه بميرم ميرم اون دنيا و با مقاماتش ميجنگم ! ميخواى برم ؟!
    ترمندوس با عجله گفت :
    _ نه ، نه اينكارو نكن
    _ پس در كمال آرامش خفه شو !
    ترمندوس با تعجب بيشترى به صورت خنثى و عرق كرده كاموس نگاه كرد ، فرصت حرفى نداشت ، اجنه و شياطين نفوذى به آنها حمله كردند ، همگى شروع به جنگ كردند ، ترمندوس زير دست ياشار زندانى شده بود و اجازه جنگ نداشت ، بازوى ياشار را فشرد .
    _ بزار منم بجنگم !
    ياشار همانطور كه ميجنگيد گفت :
    _ هيچى بلد نيستى !
    _ بلدم ول كن برم !
    ياشار دست از جنگ برداشت و ايستاد اشاره كرد به كاموس و گفت :
    _ اونو ببين ، اينجورى بايد وارد باشى وگرنه شياطين راحت ميكشنت !
    ترمندوس با تعجب به حركات كاملا حرفه اى كاموس نگاه كرد ، با هر دور حداقل پنج شيطان كشته ميشد و يا به عقب پرت ميشد ، هنوز خشک شده به حركات كاموس نگاه ميكرد كه صداى نعره ياشار را شنيد به سرعت برگشت و با وحشت به شمشيرى كه تا اخر در پهلوى ياشار فرو رفته بود نگاه كرد ، ياشار خم شد و دستش را روى پهلوى زخمى اش كشيد ، كاموس كه از جنگ دست نگه داشته بود دوباره شروع به جنگ كرد ، در همان حالت هم گفت :
    _ از اينجا برين هر سه تا تون ، حوصله جسد كشى ندارم ! مخصوصا تو ترمن اصلا نميخوام زخمى ببينمت !
    ترمندوس چشمهايش را ريز كرد و به صورت جدى و خنثى كاموس نگاه كرد ، ياشار فرصت حرفى نداد با عجله دست ترمندوس را گرفت و رو به كاموس فرياد زد :
    _ ما ميريم دره آبى ، وقتى كارت تموم شد اونجا منتظريم !
    بدون اينكه فرصت حلاجى به ناصر و يا ترمندوس بدهد به سرعت غيب شد و كاموس تنها ميان هزاران نفوذى كه ميخواستند دوباره وارد بدنش شوند تنها ماند ، لبخندى مرموز كنار لبش شكل گرفت و شمشيرش را محكمتر در دست گرفت ، با انرژى بيشترى به شياطين حمله ور شد و هركدام را كه جلويش را ميگرفت با يک جسم خالى از روح كنار ميزد !

    •••

    ترمندوس با خشم دستش را از دست ياشار كشيد ، زخمى بودن ياشار باعث شد دستش راحت رها شود .
    _ تو گفتى درد نميكشى پس اين چيه ياشار ؟!
    ياشار با درد خم شد و گفت :
    _ شمشير يه نفوذى حتى سفت ترين سنگم آب ميكنه ، بدن من ديگه طاقت اين يكيو نداشت !
    بيشتر خم شد كه ترمندوس دستش را گرفت و بالا كشيد ، روى تخته سنگى خوابيد كه ناصر گفت :
    _ ميرم براى زخمش مرهم بيارم تو همينجا كنارش بمون !
    ترمندوس سكوت كرد ، ناصر به سرعت رفت ، به دور و برش با دقت نگاه كرد ، جنگلى انبوه كه نيمى از درختانش سوخته و نيمى ديگر هم خشک شده بودند و تعداد كمى هم سبز بودند و ميوه هاى خوشمزه اى روى شاخه هاى تنومندشان آويزان بود ! تفاوت درختان جلوه ترسناكى به جنگل داده بودند !
    _ اينجا كجاست ؟!
    ياشار با ضعف گفت :
    _ دره آبى !
    _ چرا اين شكليه ؟!
    ياشار سرفه دردناكى كرد و دستش را روى قفسه سينه اش مشت كرد ، سپس گفت :
    _ قصه اش طولانيه ، برميگرده به يكى از شاهزاده هاى نالايق پادشاه اينجا !
    دوباره سرفه كرد ، ترمندوس با نگرانى گفت :
    _ نه نگو ولش كن بعدا ازت ميپرسم .
    _ نه اينجورى بهتره حواسم كمتر ميره پى درد شديدى كه دارم !
    ترمندوس در سكوت به صورت ياشار نگاه كرد و منتظر شد ، ياشار بعد از چند ثانيه لب باز كرد .
    _ اين جنگل نسل در نسلِ يكى از فرشته ها به نژاد ميكائيل اداره ميشده ، اينجا هميشه سبز و پر ميوه بود ، آخرين پادشاه صاحب سه پسر شد ، پسر بزرگش جرجائيل بعدى خزرائيل و اخرين پسرش هم آيدن بود ، دليل اينكه اسمش با بقيه برادراش فرق ميكرد اين بود كه دو برادر بزرگترش چشمانى داشتند به رنگ ابى پر رنگ اما چشماى آيدن تاريک و خسته بود ، بزرگ شدن و بزرگ شدند تا اينكه پادشاه تصميم گرفت براى خودش يه وليعهد انتخاب كنه ، هميشه هم سعى داشت پسراش بينشون حسد و كينه نباشه ، همينطور هم بود ، علاقه شديدى بين دو برادر بزرگتر بود اما برادر كوچكتر كمى منزوى و دور از جامعه بود ، كمتر كسى از مردم اينجا اونو ميشناخت و ديده بود .
    سرفه شديدى كرد و خم شد ، درد بيشتر از هميشه به بدنش فشار وارد كرده بود ، به طورى كه تا مرز بيهوشى رفت ، ترمندوس با نگرانى دستش را گرفت
    _ ياشار ؟! حالت خوبه ؟!
    بجاى ياشار صداى اشنا و به شدت زخمى جوابش را داد .
    _ فكر نكنم حالش اونقدرام خوب باشه !
    برگشت و به صورت زخمى و ضعيف كاموس نگاه كرد تلو تلو خوران به طرف ترمندوس حركت ميكرد ، دويد و بازويش را گرفت :
    _ عه تو كى اومدى ؟!
    _ چند دقيقه اى ميشه ، ديدم ياشار داره شجره نامه اينجا رو ميگه گفتم نيام جلو !
    ترمندوس دستش را فشرد و كاموس مجبور شد روى تخته سنگ بنشيند ، ياشار بيهوش روى تخته سنگ افتاده بود ، زخمش كبود و پر از عفونت شده بود !
    _ خوب ميشه ؟!
    كاموس نفس عميقى كشيد و تكيه داد به دستانش كه پشت سرش روى تخته سنگ تكيه داده شده بود .
    _ اگه اون رفيقتون دارو رو سر وقت بياره اره خوب ميشه !
    سپس به صورت بيهوش ياشار نگاه كرد .
    _ اون ديگه آسيب پذير شد ، تلسمش شكسته شده !
    ترمندوس با تعجب گفت :
    _ هان ؟!
    جوابى از كاموس نشنيد ، پوفى كشيد و سوْال ديگرى پرسيد :
    _ همشونو كشتى ؟!
    _ نه !
    _ نه ؟!؟!
    كاموس چشمانش را باز كرد و به صورت ترمندوس نگاه كرد ، لبخندى روى صورت ترمندوس نشست
    _ اخرش ابليس اومد از پس اون ديگه بر نميام ، فرار كردم ، از اينجا هم بايد زود جيم شيم تا پيدامون نكرده !
    _ ابليس با تو چيكار داره ؟!
    _ يه چيز بگم ؟!
    ترمندوس با تعجب گفت :
    _ بگو !
    كاموس لبخند خسته اى زد و خنثى گفت :
    _ ساكت ..... شو !!
    چشمان ترمندوس دوباره تنگ شد و به صورت كاموس نگاه كرد ، كاملا بى تفاوت چشمانش را بسته بود و سرش سمت آسمان سرخ و تاريک بود .
    _ تو نميتونى هيچوقت مهربون باشى نه !؟
    صداى خنده كوتاه و مردانه كاموس را شنيد
    _ نه !
    

    سكوت كرد و به تبعيت از كاموس به اسمان نگاه كرد ، سپس با نگرانى بلند شد و سرش را روى قفسه سينه ياشار گذاشت ، هيچ صدايى از قفسه سينه مرده اش شنيده نميشد ! با عجله سمت كاموس گفت:
    _ كاموس قلبش صدا نميده ! نكنه مرده !؟
    كاموس بى حوصله سرش را پايين آورد.
    _ اوف !
    ترمندوس با عصبانيت دويد و يقه پيراهن مشكى كاموس را گرفت ، كمى از سنگ جدا كرد و بالا كشيد ، كنار صورتش غريد:
    _ اگه كوچكترين بلايى سرش بياد هم تو و هم خودمو ميكشم ، اون تمام عمرم باهام بوده و ازم مراقبت كرده ! اونوقت تويى كه از خون خودمى رفتى رو مخ فرشته ها رژه رفتى تا زندانيت كنن ! براى من اون با ارزش تر از توئه !
    كاموس كه زخم پهلو و شكمش دوباره خونريزى را شروع كرده بود ، با درد خم شد كه يقه اش از دستان ترمندوس رها شد ، عصبى به صورت بدجنس ترمندوس نگاه كرد.
    _ من از يه شيطان انتظار عشق و علاقه ندارم !
    با درد دست كشيد روى زخم بزرگتر شده اش و رو به چهره بهت زده ترمندوس غريد:
    _ ازت مراقبت ميكنم فقط بخاطر اينكه دينى به كيهان دارم و براى ادا كردنش بايد از تو و خواهرت مراقبت كنم.
    ايستاد ، ترمندوس با پشيمانى قدمى جلو برداشت كه با صداى كاموس متوقف شد.
    _ فكر كردى فقط خودت بى پدر و مادر بزرگ شدى ؟!
    صاف ايستاد و بلند تر غريد:
    _ آره ؟!؟!؟!؟!؟
    تند تند نفس ميكشيد و قفسه سينه اش از نفسهاى سنگينش درد گرفته بود.
    _ من محبت ديدم نه محبتى كه از يه مادر واقعى و پدر واقعى باشه ! يا از يكى مثه ياشار كه واقعا پشتت بهش گرم باشه لااقل كسى هست كه وقتى واقعا از دنيا بريدى دستشو روى شونه ات بزاره !
    ترمندوس مبهوت و غافلگير به درد هاى كاموس گوش ميداد ، هميشه فكر ميكرد فرشته و يا حتى جن سنگى همانند كاموس ، هيچوقت درد و رنجى ندارد و يا آرمان و آرزويى در دلش نباشد ! فكر ميكرد كاموس به هيچكس غير از خودش فكر نميكند !
    با دلسوزى دستش را روى شانه كاموس گذاشت ، هنوز هم نفس نفس ميزد.
    _ متاسفم ، فكر نميكردم هيچوقت حسرتى داشته باشى ، در ضمن من از نظر ظاهرى يه شيطانم اما هنوزم يه انسانم ، احساسات من مال يه شيطان نيست ، بازم متاسفم.
    كاموس شانه اش را با شدت تكان داد ، دست ترمندوس از شانه اش ليز خورد و افتاد پايين ، كاموس خونسرد و خنثى بلند شد و به طرف ياشار قدم برداشت ، تلو خوران كنارش ايستاد ، به صورت غرق در بيهوشى ياشار نگاه كرد و زير لب گفت:
    _ حال من بدتر از توئه ، تو يكيو دارى كه بخاطر جونت قيد همه رو بزنه ! خوش بحالت !
    ترمندوس با چشماى ريز شده گفت:
    _ غلط كردم خوبه ؟! اينقدر اشتباهمو نكوب تو سرم ! بيا تو هم دراز بكش.
    كاموس مجدد دست ترمندوس را پس زد.
    _ نميخوام محبت زورى تورو ! برو كنار ببينم چيكار ميتونم بكنم !
    ترمندوس نگران كنار رفت ، اينبار نگران كاموس بود نه ياشار ! فهميده بود كاموس شكننده تر و ضعيف تر از آنيست كه طاقت زخم زبانهاى او را داشته باشد ! نيمساعتى با بدن ياشار كلنجار رفت تا اينكه ناصر با يک كيسه دارو ظاهر شد ، هنوز كاموس را نديده بود.
    _ ياشار كجاست اهورا ؟!
    ترمندوس اشاره كرد به ياشار ، نگاه ناصر به صورت جدى و نگاه ترسناک كاموس گره خورد ، به سرعت بدنش شروع به لرزش كرد ، صداى كاموس را جدى تر از صورتش شنيد.
    _ بيا جلو چرا خشكت زده بچه ؟! اين بابا در حال مرگه !
    ناصر كه ديد كاموس هنوز از قضيه خبر ندارد نفس حبس شده اش را رها كرد و قدمى به جلو برداشت ، دارو را به طرف كاموس گرفت ، كاموس مشكوک دارو را قاپيد و نيمى از گل سبز رنگ را له كرد و نيمى ديگر را گذاشت روى زخم ياشار ، گلهاى له شده را به خورد ياشار داد ، وقتى كارش تمام شد روبه ترمندوس با طعنه گفت:
    _ نترس اونى كه از من بيشتر دوستش دارى حالش خوبه !
    ترمندوس پشيمانتر به كاموس نگاه كرد كه بى توجه رفته بود طرف كيف كوله اى كه گذاشته بود روى سنگ ، آنرا روى شانه اش انداخت و روبه همگى گفت:
    _ خيلى خب ما بايد الان بريم يه جاى ديگه ابليس حتما تا الان اينجا رو پيدا كرده !
    به سمت ناصر گفت:
    _ تو ياشارو بيار من جا رو مشخص و تو مغزت ارسال ميكنم ، خيلى زود بياين ، تو هم با من بيا بايد راجع به سلامتيت دلم قرص باشه !
    ترمندوس به طرفش قدم برداشت و چشمى زير لب گفت ، بازوى كاموس را گرفت به سرعت غيب شدند ، اينبار در جنگل و يا در كنار دروازه اى ظاهر نشدند ، بلكه كنار يک قصر متروكه و سياه ايستادند ، چند قدم رفتند جلو كه ترمندوس پرسيد:
    _ اينجا كجاست ؟!
    _ قصر اجنه هاى آبى !
    _ ما اينجا اومديم به عنوان مهمون !؟
    كاموس لبخندى زد.
    _ خير ما اومديم اينجا رو تصاحب كنيم و همه اجنه هارو بكشيم !
    ترمندوس با تعجب ايستاد.
    _ ميخواى خونه اجنه هاى آبى رو تصرف كنى ؟! مگه اينجا قانون نداره ؟!
    كاموس ايستاد و برگشت به طرف ترمندوس.
    _ خب ، از اونچه كه فكر ميكردم ، اطلاعات عموميت ضعيف تره !
    بازوى ترمندوس را گرفت و مجبور به راه رفتن كرد ، كنارش آرام قدم برداشت و با حوصله شروع به حرف زدن كرد.
    _ اينجا جاييه كه هيچكدوم از قوانين دنياى شياطين ، دنياى آدما و يا حتى دنياى فرشته ها توش اجراء نميشه هركس هركار كه دلش خواست ميكنه ، اولين بارى كه اومدم اينجا هشت سالم بود ، پدر ميگفت هروقت از همه جا سير شدى و نميخواستى تو هيچ دنيايى قدم بزارى بيا اينجا و خوش بگذرون ، البته اينجا هم بدون قانون نيست ، قوانين مخصوص به خودشو داره اما هيچكس اجراء نميكنه ، اينجا پادشاه نداره و ملكه اى در كار نيست هركس حاكم خودشه.
    به كنار دروازه ، سياهرنگ قصر اجنه هاى آبى رسيدند.
    _ ميتونى منو كاتريسوس صدا بزنى چون اسمم اينجا كاتريسوسه ، نميخوام كسى بدونه يه زمانى شاهزاده زوبعه ولهان بودم ! همه وقتى وارد قصر اجنه آبى ميشن با اسم مستعار ميان.
    ترمندوس با تعجب پرسيد:
    _ تو شاهزاده بودى ؟! پس يعنى منم يه شاهزاده ام ؟
    كاموس در را هول داد ، به آرامى باز شد ، در همان حال هم جواب ترمندوس را داد.
    _ نه من با كيهان بزرگ نشدم ! با كسى كه زوبعه ولهان بود بزرگ شدم ! ( اونايى متوجه نشدن ، جلد اول يعنى رمان ولهان رو بخونن ، با تشكر :) )
    ترمندوس پشت سر كاموس وارد شد و حرف آخرش را زد.
    _ يه روز بايد بشينى و مفصل در مورد زندگى گذشته اى كه داشتى برام بگى كامى !
    كاموس غريد:
    _ كاتريسوس !
    لبخندى زد و چيزى نگفت ، قصر اجنه آبى بزرگتر آنچه بود كه از بيرونش ديده ميشد ، چند قدم رفتند جلو كه ترمندوس با احساس موجود ماورايى دور و برش ايستاد و گفت:
    _ يكى اينجاست !
    كاموس هم ايستاد ، بى حوصله گفت:
    _ اينجا قصر اجنه آبيه ، مطمئنن چند تا بچه ميخوان اذيتمون كنن !
    با گفتن اين حرف ، صداى خنده ريزى پيچيد و يكى محكم به ترمندوس تلنگر زد ، پرت شد عقب و با ترس به ديوار چسبيد ، هنوز ظرفيت ترس به اين شدت را نداشت !
    
    كاموس با صداى ترسناكى غريد:
    _ مگه دستم بهتون نرسه بچه هاى احمق و نفهم !
    سمت ترمندوس قدم برداشت و پشت به او ايستاد ، به دور و برش با دقت نگاه كرد ، بوى وجودشان را حس ميكرد ، صداى نفسهاى نرم و ملايمشان گوشش را پر كرده بود ، چشمانش را بست و بيشتر تمركز كرد ، پيچيده شدن دست ترمندوس را دور بازويش حس كرد ، دستش لرزش كمى داشت ، براى اولين بار دلش براى ترمندوس سوخت ! تكانى نخورد و به تمركزش ادامه داد ، بالاخره پيدايشان كرد ، سه بچه جن به گفته كاموس ، براى اذيت كردنشان دست به يكى داده بودند ، يكى از آنها به طرفش هجوم برد ، لبخندى نشست كنار لبهايش ، سرعت دستش از سرعت پسرک جن بيشتر بود ، براحتى گردنش اسير دست كاموس شد ، چشمانش را باز كرد ، جن هنوز هم روح بود و ديده نميشد اما گردنش در دست قدرتمند كاموس بود ، فشار بيشترى وارد كرد كه جن با فريادى ظاهر شد ، دو نفر ديگر هم از ترس اينكه بلايى سر دوستشان بيايد به سرعت ظاهر شدند ، كاموس با همان صداى ترسناک گفت:
    _ اذيت كردن من يعنى ته مرگ!
    ترس را در چشمان غير طبيعى هرسه جن براحتى ميديد ، فشار بيشترى به گردن پسرک وارد كرد كه اينبار فريادش بدست كاموس خفه شد ، رنگش به كبودى ميزد و فاصله كمى با مرگ داشت ، دستى نشست روى مچ دستى كه پسرک جن اسيرش بود ، سپس صداى ترمندوس.
    _ ولش كن كاموس ، اونا بچه ان فقط خواستن يكم تفريح كنن !
    _ مگه من وسيله بازى بچه هاى اينجام !؟
    صداى كاموس ترسناكتر از قبل شده بود.
    _ ولش كن كاموس !
    التماس در نگاه پسرک نشست ، يكى از دوستانش كه از حرف ترمندوس جرات گرفته بود ، گفت:
    _ خواهش ميكنم ، ديگه قول ميديم هيچكسو اذيت نكنيم ، خواهش ميكنم رهاش كنيد سرورم !
    بعد از گفتن اين حرف هردو زانو زدند و سرشان را خم كردند ، كاموس پسرک را رها كرد ، به سرعت روى زمين دراز كش شد و نفس عميق كشيد ، به شدت به سرفه افتاد ، كمرش را خم كرد و زانو زد كنار پسرک.
    _ در مورد اينكه من كيم ، به هيچكس حرفى زده نميشه ، ميدونم كه خيلى خوب فهميدين چى گفتم !
    هرسه با وحشت سرشان را تكان دادند و به سرعت غيب شدند ، كاموس ايستاد ، ترمندوس با لبخند گفت:
    _ ممنون كه بخشيديش.
    _ اينجا زياد نبايد بخشنده باشى ! دريده ميشى بچه.
    ترمندوس با اخم حرفش را بريد:
    _ ولى من نميخوام شيطان باشم !
    كاموس كلافه برگشت به طرف ترمندوس ، كنار صورتش گفت:
    _ ببين ، تو چه بخواى و چه نخواى يه شيطانى و اين هيچوقت عوض نميشه ! جاى كسانى مثه تو اخر جهنمه ، هرچقدرم كه خوب باشى و مطهره ! هيچ شيطانى به طرف خالق برنميگرده ، چون ذات ، بدن و روحشون از جنس شيطان ساخته شده ! و شيطان خيلى وقته كه از درگاه خالق رانده شده.
    قدمهايش را محكم روى زمين كوبيد و حرفش را ادامه داد.
    _ پس بهتره از زندگى كه الان دارى نهايت لذت رو ببرى چون احتمال اينكه بعد از قيامت فقط عذاب بكشى خيلى بيشتر از اينه كه بتونى از خودت و دنيات فرار كنى و برى به طرف خالق !
    ترمندوس نااميد كنارش قدم برداشت.
    _ من از خودم متنفرم !
    كاموس سكوت كرده جوابى نداد و دستش رفت طرف شمشيرى كه كنار كمربندش آويزان بود ، آرام كشيد بيرون ، تيغه سرخرنگ شمشير باعث تعجب ترمندوس شد.
    _ شمشير نقره اى ديده بودم ، اين شكليشو ديگه تو عمرم نديدم ، بدش من خيلى قشنگه !
    كاموس خنثى به صورت ذوق زده ترمندوس خيره شده ، كمى به زواياى شمشير نگاه كرد و بالاخره نگاه كلافه كاموس را شكار كرد.
    _ عه ببخشيد.
    شمشير را بدست كاموس داد و سرش را خاراند.
    _ خب خوشكل بود خواستم از نزديک ببينم !
    برخلاف فكرش كه ميگفت ، الان است كاموس با عصبانيت يک سيلى به او بزند ، كاموس لبخند غمگينى زد و براه افتاد در همان حالت هم گفت:
    _ ميدونستى خيلى بامزه اى !
    با تعجب به رفتنش خيره شد.
    _ هان ؟!
    _ پشت من بمون !
    صداى جدى و كمى ترسناک كاموس ، ترمندوس را از خلصه اى كه گرفتارش شده بود در آورد ، تكانى خورد و پشت سر كاموس ايستاد ، سركى كشيد ، كاموس به چندين جنى كه خوشحال ميرقصيدند و بعضى هم به عيش و نوش مشغول بودند خيره شد ، خطرى او را تحديد نميكرد ، برگشت طرف ترمندوس.
    _ تا حالا از اونا خوردى ؟!
    اشاره كرد به جام بزرگى كه مايع سرخ رنگ داشت ، به سرعت دماغش چين افتاد و گفت:
    _ نه خير از اينا نميخورم ! راستى مگه تو نگفتى ميايم اينجا رو بگيريم !
    كاموس لبخندى زد و نشست روى يكى از ميز ها ، ترمندوس هم نشست و منتظر به صورت كاموس نگاه كرد ، كاموس لب باز كرد.
    _ يه چيزى فهميدم !
    _ چى ؟!
    لبخندى زيبا نشست روى لبهاى كاموس ، آنقدر زيبا بود كه ترمندوس هم لبخند زد ، لبخند كاموس ، لبخند يک فرشته بود.
    _ فهميدم تورو خيلى راحت ميشه سركار گذاشت !
    ترمندوس با كمى عصبانيت شروع به حرف زدن كرد:
    _ سركارم گذاشتى بچه پرو !؟ به دلم مونده فقط يه بار موضع تورو درک كنم ، شرافتا اصلا قابل پيش بينى نيستى !
    صداى خنده بلند كاموس باعث شد نظر چند دختر و زن ، به انها جلب شود ، با شوق به آنها خيره شدند ، كمى بعد دو جام كوچک حاوى مايع سرخ رنگ روى ميز گذاشته شد ، ترمندوس با چندش جام را از خودش دور كرد و گفت:
    _ من از اينا نميخورم !
    كاموس خونسرد جامش را خورد ، جام ترمندوس را به طرف خودش كشيد.
    _ به درک نخور خودم ميخورم !
    _ اينقدر با من مهربون نباش ، من ظرفيت ندارم !
    دوباره صداى خنده ريز كاموس را شنيد ، خوشحال بود لااقل براى مدت كوتاهى كه با او بود فقط دو سه بار خنديده بود ، از زمانى كه با كاموس ميگذراند به شدت مسرور بود اما تنها مشكلش اين بود كه هيچوقت متوجه تغيير كاموس نميشد !! درک حال او براى ترمندوس سخت بود و طاقت فرسا ! دستى نشست روى شانه كاموس و تا قفسه سينه اش كشيده شد ، سرش را بلند كرد و نگاه خونسردى به دختر چشم آبى كه بالاى سرش ايستاده بود ، كرد ! لبخند عشوه انگيزى زد و گفت:
    _ مايليد مدتى رو با من بگذرونيد ؟! قول ميدم بهتون بد نگذره !
    كاموس تخس و شيطون نگاهى به اخمهاى درهم ترمندوس كرد.
    _ به جون خودم اگه باز پا شى برى غيب شى ، ميرم و پشت سرمم نگاه نميكنم !
    كاموس دوباره خنديد.
    _ چه خوبم ميتونى از دست من فرار كنى !
    ترمندوس عصبى بلند شد و دست دخترک ، كه روى قفسه سينه كاموس بازى ميكرد را كشيد ، دخترک با تعجب به صورت ترمندوس نگاه كرد و با او كشيده شد ، كنار ستونى ايستادند ، ترمندوس كنار صورتش عصبى غريد:
    _ از اون پسر دور باش !
    دستش را رها كرد.
    _ من فقط يه بار اخطار ميدم !
   

    دخترک مات ماند اما كم كم به خود آمد و به طرف ديگرى قدم برداشت ، ميان جمعيت گم شد. نشست روبه روى كاموسى كه داشت مايع سرخ رنگ را در ليوانش تكان ميداد ، هرازچند گاهى هم قلپى مينوشيد.
    _ ميشه نخورى ؟!
    بدون توجه به سوْال ترمندوس همانطور كه به ليوان نگاه ميكرد گفت:
    _ ميدونى اين مايع تاثيرى كه روى انسانها ميزاره ، روى ما نميذاره ؟!
    _ يعنى چى ؟!
    _ يعنى همين !
    ترمندوس عاقل اندر سفيه نگاهى به كاموس كرد ، توجهى به او نداشت و در دنياى خودش غرق بود!
    _ يه نشونه ديگه برام نشون بده ، غير از دنياى اجنه و فرشته ها !
    كاموس نگاهى به صورت مشتاق برادرش كرد ، ليوان را گذاشت روى ميز ، كمى به جلو خم شد سپس گفت:
    _ هنوز جهنمو نديدى ! يكى از نشونه هايى كه اگه يه انسان ببينه صبح تا شب عبادت ميكنه و به اون دنياى فانى هيچ اهميتى نميده !
    _ خب اين جهنمى كه ميگى چجورياست ؟!
    _ خب من نميتونم توصيفش كنم ، توصيفش تو كلمات نيست ، اگرم باشه از درک تو خارجه ! ميتونم فقط يه نشونه اى كه تو وجود خود انسان ، فرشته ها و يا حتى اجنه هست رو نشونت بدم.
    متعاقب اين حرف ايستاد و ليوانش را مجدد پر كرد ، نشست و به صورت مچاله ترمندوس نگاه كرد ، قبل از اينكه ترمندوس اعتراضى كند تند تر گفت:
    _ من از اين دست نميكشم !
    ترمندوس نفس عميقى كشيد و كنجكاو گفت:
    _ خب بگو اون نشونه چيه ؟!
    _ يه نشونه كه هيچكس بهش توجه نميكنه ، اول گوشاتو بگير و به صدايى كه مياد خوب گوش كن بعد به من بگو چى ميشنوى ، گوشاتو جورى بگير كه هيچ صدايى از صداهاى اينجا نياد. ( اين يک نشانه در وجود انسانهاست ، معمولا كسى به ان توجه ندارد اما يكى از نشانه هاى جهنم گفته ميشود )
    ترمندوس به حرفش گوش داد ، انگشتانش را فرو كرد در گوشهايش ، هيچ صدايى نبود غير از يک صداى گنگ ، كلافه دستانش را برداشت.
    _ هيچ صدايى نمياد !
    _ چرا يه صداى گنگ هست و اينه يكى از نشونه هاى جهنم !
    ترمندوس كلافه گفت:
    _ خب اين صدا هميشه وقتى گوشامو ميگيرم مياد به هيچى هم شبيه نيست ، كو اين نشونه !؟
    كاموس ليوانش را سر كشيد.
    _ اين صدا ، صداى شعله هاى جهنمه !
    چشمان ترمندوس گرد شد ، كاموس ادامه داد.
    _ مجدد گوشاتو بگير و اون صداى گنگ رو تشبيه كن به شعله هاى آتش ، ميبينى كه من راست ميگم !
    ترمندوس با حيرت به صدا گوش داد ، شعله هاى آتشى كه آزادانه مى غريدند و تا الان هيچكس به انها توجهى نداشت !
    _ جالبه ! نشونه ديگه اى هم هست ؟!
    _ هست حوصله گفتنشو ندارم !
    قبل از اينكه ترمندوس حرفى بزند ، دو نفر صندلى هاى كنارشان را كشيدند و نشستند ، ترمندوس با خوشحالى گفت:
    _ عمو ياشار ! حالتون خوبه ؟!
    ياشار نفسى گرفت.
    _ آره خوبم ! تو خوبى ؟!
    دستش را روى دست ترمندوس گذاشت و با محبت به صورتش نگاه كرد ، اين رشته عميق محبت با حرف كاموس دريده شد.
    _ خب عاشقان دلخسته ، بس كنين من حوصله قربونت برم و عاشقتم رو ندارم !
    رو كرد به ناصرى كه در سكوت به دستان ياشار و ترمندوس خيره شده بود !
    _ تو اينجا چيكار ميكنى ؟! قبلا يه انسان بودى كه با كيهان زنده نگه داشته شده بودى !
    ناصر با صداى زيرى جواب داد:
    _ برات مهمه ؟!
    _ برام سواله !
    ناصر به صورت خنثى كاموس نگاه كرد ، اخم كوچكى ميان ابروهاش جا خوش كرده بود و به زيبايى اش افزوده بود.
    _ خخ .... خخب .... خب ..... من يه معامله كردم و شدم يه جن !
    _ و تو اين معامله چيو به ابليس دادى كه تورو يه جن كرد ، مطمئنم تو هيچ استفاده اى براى اون نداشتى !
    ناصر با ترس به ياشار نگاه كرد ، نفرت در نگاه ياشار شعله ميكشيد ! در نگاهش خواهش و التماس ريخت ، ياشار كمى نرم شد ، رو كرد سمت كاموسى كه مشكوكانه هردو را برانداز ميكرد.
    _ خب حتما يكارى كرده ديگه ! ولش كن.
    كاموس كمى سمت ناصر خم شد.
    _ اميدوارم اين يكى ربطى به كيهان نداشته باشه !
    ياشار و ناصر با تعجب به صورت جدى و غير قابل نفوذ كاموس نگاه كردند ، بدون توجه بلند شد.
    _ حال تو كه خوبه ياشار ، بايد از اينجا بريم ، من بايد دوباره قبيله اى كه بخاطرم نابود شده رو بسازم ، اون تنها اميد پيروزى من مقابل ابليسه
    نفس عميقى كشيد و ادامه حرفش را گرفت:
    _ از همين الان بگين ، هركس كه با منه با من بياد ، بايد بگم تو اين راه همه چيز هست ، هم مرگ هم شكنجه و هم نابودى ! اگه اينا رو به جون ميخرين با من بياين ، اگه نه كه من مقامات زيادى دارم ميتونن جاى شماها رو برام بگيرن ! البته بايد اينم بگم ، ترمن در هر صورت با من ميمونه چون توسط ابليس گروگان گرفته ميشه و ميتونه از طريق اون ازم كار بكشه ! اون كار هم كه مشخصه !
    مغرورانه پاى راستش را روى صندلى اش گذاشت ، خم شد و مستقيم روبه ناصر گفت:
    _ البته اگه واقعا به من وفادار ميمونين ، اگه به عنوان نفوذى قاتى نيروهاى من بشين ، سلاخى شده تحويل ابليس داده ميشين.
    پشتش را سمت انها كرد و همانطور كه به طرف درب خروجى ميرفت گفت:
    _ در ضمن اينم بدونين كه من در مواقع لازم ، ترسناكتر از ابليس ميشم !
    ناصر ارام زير لب گفت:
    _ اره اين به من ثابت شده !
    ترمندوس كه نشنيده بود سؤالى به ناصر نگاه كرد ، وقتى ديد ناصر قصد حرف زدن ندارد بلند شد.
    _ خب به نظرم بايد باهاش بريم ! لااقل كنارش امنيت داريم ، صد درصد به من كه اسيب نميزنه !
    نفسى گرفت و مشتاق افزود:
    _ راستى من خيلى از حرفاش خوشم مياد ، دوست دارم در مورد اين دنياها بيشتر بدونم و اون با جزئيات ميتونه بگه !
    ياشار همانطور كه زل زده بود به ميز حرفش را زد.
    _ دير يا زود ميفهمه چيكار كردى ناصر ! اونوقته كه خشم واقعى و همينطور خود واقعى كاموسو ميبينى ، به نظر من همين الان بلند شو و تا ميتونى از كاموس دور باش به اندازه كافى كمک كردى ، هروقت بهت نياز داشتم ميدونم كجا پيدات كنم ، اينم فقط بخاطر اون دوره دوستى كمى كه سالها پيش داشتيم ، وگرنه من با هركسى اينقدر مهربون نيستم !
    برگشت طرف ترمندوس و گفت:
    _ درسته شايد اخرش كاموس منم بكشه اما تنها كسى كه تا اخر زنده ميمونه تويى ، شايدم اخر قصه كاموسى كه سر زبون همه است با تو تموم شه !
    ترمندوس كه سردر نياورده بود ، شانه اى بالا انداخت و دويد به طرف كاموس كه از قصر خارج شده بود ، ناصر شرمنده بلند شد:
    _ متاسفم
    _ فايده نداره !
    ناصر بدون حرف تند غيب شد ، ياشار هم به آرامى بلند شد و به طرف جايى كه حدس ميزد كاموس باشد براه افتاد ، قصد داشت يكى از نيروهاى او باشد تا يكى از نيروهاى ابليس ! لااقل كاموس يک فرشته بود.
    

    كنار كاموس ايستاد ، ياشار طرف راستش قرار داشت و ترمندوس هم سمت چپش ، كاموس با خشم قدمى به جلو برداشت ، عصبى لگدى به جن زد ، جن با درد به عقب پرت شد ، دستان بسته اش را به سرش گرفت و خواهشانه گفت:
    _ نبودن من براى از بين رفتن قبيله به اون قدرتمندى كافى نبود ، كارى كه ملكه كرد باعث شد قبيله از بين بره ! اون همه نقشه هاى مارو به ابليس لو داد !
    كاموس قدمهاى بلندش را به طرفش كشيد ، موهايش را كشيد ، سرش به سمت بالا كشيده شد ، مرد جوانى كه چشمانى برنگ صورتى روشن داشت !
    _ خيانت يک نفر به قبيله ضربه ميزنه ، اما دو نفر باعث ميشن كل قبيله از بين بره ! هليوس تو يكى از فرماندهان قابل اعتماد منو پدرم بودى !
    سرش را به شدت رها كرد ، خون غليذى از دهانش خارج شد و به سرفه افتاد ، ياشار بازوى كاموس را گرفت ، كمى عقب كشيد ، همانطور كه نگاه ترسناک كاموس هليوس را شكار كرده بود ، كنار گوشش گفت:
    _ دارى ميكشيش ، اينهمه خشونت لازم نيست صبر كن توضيح بده !
    كاموس دستش را محكم كشيد ، نزديک صورت متعجب ياشار غريد:
    _ ببين جوجو ، يكى كه مورد اعتمادت باشه و كل قبيله رو دستش بدى ، بعد مشخص شه كه خيانت كرده و بخاطر يه دختر بچه احمق كه معلوم نبود بخاطر چى مخش كرده ، تمام قبيله اتو به ابليس بفروشه تو چه حسى پيدا ميكنى ؟!
    نفس عميقى كشيد ، نفس كم آورده بود اما هنوز هم حرف داشت ، از حرف زدن سرباز زد و منتظر به صورت ياشار نگاه كرد ، ياشار بعد از چند ثانيه فكر گفت:
    _ نميدونم ! تو اين موقعيت تا حالا قرار نگرفتم !
    _ پس در كمال آرامش دهن گشادتو براى چند لحظه بدوز !
    ياشار اخم كرد اما چيزى نگفت ، صداى هليوس را شنيد ، نشسته بود روى صخره سنگى و زخم كنار لبش را پاک ميكرد.
    _ اون يكى از دختران ابليس بود ، منو عاشق خودش كرد ، گرچه عاشق شدن يه شيطان بعيد به نظر مياد اما من عاشق شدم ! به اندازه اى كه كل قبيله رو نابود كردم دوستش داشتم ! اما اون درست روزى كه با ابليس ميجنگيديم اومد تو اتاقم و بهم گفت خيلى وقته دوستم داره ، سرگرمم كرد ، تو اتاقم هركارى باهام كرد تا نرم ميدان جنگ ، نبودن من باعث شد خط دفاع بهم بخوره ، توى يه جنگ هم خط دفاع مهمتر از همه چيزه ، نميدونم چى بهم داد كه بيهوش شدم ، وقتى رسيدم كه كل افراد نابود شده بودند و تالار زوبعه ولهان براى هميشه سوخته بود ، من خيانت نكردم سرورم ، من نه به شاهزاده قبيله ام خيانت كردم نه به پادشاهم كه يه روزه غيب شد و تا الان كسى نميدونه كجاست ! متاسفم سرورم !
    سرش را پايين انداخت و سرفه ديگرى كرد ، كاموس روبه رويش ايستاد ، تند از صخره پايين پريد و لرزان سرش را پايين انداخت ، نفس عميق كاموس هنوز هم عصبى بود.
    _ هنوزم حاضرى براى قبيله ات بجنگى ؟! حاضرى يكى از فرماندهان من بشى ؟!
    هليوس مبهوت به صورت پر از رضايت ياشار نگاه كرد ، سپس به ترمندوس و بالاخره لب گشود:
    _ سرورم من هميشه در خدمت شما هستم ، خدمتگزار و نيروى شما
    زانو زد و پيراهن سياه كمى بلند كاموس را ميان مشت گرفت ، سمت دهانش برد و بوسيد ! كاموس بى تفاوت قدمى به عقب برداشت ، ياشار با تعجب به صورتش نگاه كرد.
    _ برو و هرچى اطلاعات در مورد تالار هستو برام بيار.
    هليوس با دستور كاموس به سرعت رفت ، ياشار سوالش را كه از نيمساعت پيش او را اذيت ميكرد پرسيد:
    _ تو چرا مثه بقيه زوبعه ها ديوونه قدرت نيستى كاموس !؟
    كاموس اخم كرده نشست روى صخره اى كه چند لحظه پيش هليوس نشسته بود.
    _ من از وقتى كه بدنيا اومدم قدرت داشتم ! حتى الان كه يه زوبعه و پادشاه نيستم بازم قدرت دارم ، نداشتم ابليس دنبالم نبود ! همه بالاخره از قدرت خسته ميشن و من به شدت از پادشاه و قدرت متنفرم ، ميخوام يه زندگى آروم داشته باشم.
    لبخندى كه رفته رفته روى صورت ياشار شكل گرفته بود با صداى ترمندوس به اخم تبديل شد.
    _ چرا تا الان ازدواج نكردى كاموس !؟ ميدونى يه زن چقدر ميتونه آرامش بخش باشه !؟ به تن و بدن ظريفش نگاه نكن وقتش برسه توى حل كردن مشكلات خيلى قوى تر از يه مرد ميشه !
    كاموس با لبخند ناب گوشه لبش گفت:
    _ ببينم كيهان ازدواج كرد چى شد ؟! تمام عمرش شد خدمتكار ابليس فقط براى محافظت از ماها ! از تو از من از همسرانش !
    _ همسرانش ؟!
    ترمندوس با تعجب اين سوْال را پرسيد ، كاموس به طرف ياشار برگشت و گفت:
    _ ببينم به اين كه هيچى نگفتى !
    _ موقعيتش پيش نيومد ! در ضمن اون هرچه كمتر بدونه جونش بيشتر در امانه اينو كه تو خيلى خوب بايد بدونى !
    كاموس بطرى كوچكى حاوى مواد سرخ رنگ را سر كشيد و سرش را به معناى ( درسته ) تكان داد ترمندوس اعتراض آميز لب گشود:
    _ منم كه هيچ حقى ندارم تصميم بگيرم بفهمم يا نه ! من ميخوام بدونم سر پدر و مادرم چى اومده ، منظور تو از همسرانش چى بود كاموس ؟! بابا به من بگين !
    كاموس جرئه ديگرى نوشيد:
    _ ترمن دهنتو ميبندى يا برات اسفالتش كنم ؟!
    ترمندوس با تعجب به ياشار نگاه كرد ، ياشار اشاره كرد سكوت كند ، كاموس حرفش را دو بار تكرار نميكرد ، دومين بار با شمشير و مشت حرفش را تكرار ميكرد ! ياشار ريز خنديد كه ترمندوس با تعجب به صورتش خيره شد سپس گفت:
    _ چرا ميخندى ؟!
    _ به اين ميخندم كه كاموس كلا تو ضدحال زدن يه استاده ، بايد يه كلاس خصوصى تو دانشگاه بهش بدن !
    ترمندوس هم ادامه داد:
    _ غير از اون بايد يه كلاس شمشير بازى هم بايد براى من بزاره ، كاموس چجورى يكيو ميزدى كه پشت سريشم سرويس ميشد ؟!
    كاموس كه دراز كشيده بود نگاه خسته اى به ترمندوس كرد.
    _ اينو يادت ميدم بايد از خودت دفاع كنى تا يه روزه لازم نباشه يه قبر بكنيم و كنارش بايستيم ! خودم به شخصه متنفر از اون جو سازى كه عين مادر مرده ها بالاى سر قبر وايميستن هستم ، مثلا ميخوان چيو نشون بدن ؟! اينكه خيلى اونو دوست داشتن !؟ دوستش داشتين قبل از مرگش يه خورده بغلش ميكردين تا دلتون نسوزه !
    ترمندوس بلند خنديد و محكم به شانه كاموس ضربه زد ، كاموس با اعتراض غريد:
    _ اينو دوباره تكرار نكن ، خوشم نمياد يكى الكى بهم دست بزنه !
    ترمندوس كه كمى به اين رفتار هاى كاموس عادت كرده بود ، سمت ياشار گفت:
    _ ببينم اون داستان رو تا اخر نگفتى ، يه باغ بود كه نصفش سوخته و نصفشم خشک بود بقيه اشم سبز بود.
    ياشار نشست و ادامه داستان را گرفت :
    _ خزرائيل شد وليعهد پادشاه ، اين وسط غير از ايدن هيچكس اعتراض نكرد ، ايدن ميگفت آينده رو ميبينه ، ديده كه خزرائيل با ابليس يكى شده و يه جن كه وجودش از فرشته است رو گرفته ، ميگفت خزرائيل باعث خراب شدن اون دنيا خواهد شد ، هيچكس بهش توجه نكرد ، سالها خزرائيل وليعهد بود تا اينكه يه روز ايدن اومد و گفت ميتونه حرفاشو ثابت كنه ، گفت جنى كه فرشته استو پيدا كرده ، پادشاه براى سرگرمى باهاش همراه شد اما با ثابت شدن حرف ايدن ، تخم شک و ترديد تو دل پادشاه كاشته شد ، تا جايى كه خزرائيل از وليعهدى بركنار شد و ايدن تونست وليعهد بشه ، چند سالى گذشت تا اينكه اون جن با قدرت فرشته بزرگ شد ، يه روز يكى از خدمتكارا ابليس رو ديده بود كه با ايدن ملاقات كرده ، اين موضوع باعث شد پادشاه دوباره مخفيانه ، بره پيش يه پيشگو و اون پيشگو گفت قرار نبود اونى كه با ابليس يكى ميشه خزرائيل باشه ، اون ايدنه ! و اينو ايدن خيلى خوب ميدونسته ! اون قصدا ميخواست وليعهد باشه تا با ابليس يكى شه ، اون دنبال تصرف كردن كل دنيا بود ! طمع و خواستن قدرت اونقدر توى ايدن زياد بود كه بعد از بركنارى ، شروع كرد به كشتن همه فرماندهان و مقامات پادشاه ، بدترين جنايتش هم كشتن دو برادرش در يک لحظه بود ، گرچه اينو هيچوقت اعتراف نكرد و بعضى ها ميگن برادراش خودشون خودكشى كردن ! اينطور شد كه بعد از كشتن پدرش ايدن به يه اهريمن واقعى تبديل شد ، خالق ديگه اونو از درگاه خودش كاملا روند و يه نفرين ابدى به دامنش و به جايى كه حكومت ميكرد بست ، اون غيب شد ، هيچكس نديدش ، بعضى ها ميگن روحش هنوز توى دره است ، بعضى ها هم ميگن خالق اونو توى جهنم هفتمش زندانى كرده و جنايتاشو هر لحظه ميكوبن تو سرش ! البته اينا همشون حرفه و هيچكس نميدونه سر ايدن چى اومده !
    
    _ خب چرا نصفش سوخته بقيه اش خشكه و اين چيزا !؟
    ياشار نفس عميقى كشيد و روبه صورت خسته كاموس نگاهى انداخت ، چشمانش را بسته بود ، به شكل خوابيده هيچ تكانى نميخورد.
    _ ايدن در هر جاى اون جنگل يه طلسم گذاشته بود ، مثلا اون جايى كه خشک شده يه طلسم در مورد اينكه قدرتش اونجا خيلى زياد ميشده ، سرسبزى درختا به اون قدرت ميداد ، خالق سبزى اونجا رو برداشت و اون قسمت شد يه جاى هميشه خشكى كه ايدن اجازه رفتن به اونجا رو نداشت ، جاهاى ديگه هم به همين منوال
    _ پس چرا يه جاش سبز بود !
    _ اون سبزى ، محل نبش قبر پادشاه ، ملكه و پسراش بود ، اونا فرشته هاى شايسته اى بودن ، حقشون بود جايى كه قبرشونه هميشه سبز باشه.
    ترمندوس متفكر دستش را روى چانه اش گذاشت.
    _ جالبه ، اما در هر صورت مشخص نشد سر ايدن چى اومد !؟
    بجاى ياشار كاموس جوابش را داد.
    _ اون دوست خوبى براى من بود !
    ترمندوس با تعجب پرسيد:
    _ تو گوش ميدادى ؟!
    _ آره !
    نشست روى تخته سنگ:
    _ اين داستان دروغه ، عارض هيچوقت نميتونه جنايتايى به اون بزرگى رو انجام داده باشه !
    ( براى شناخت عارض به جلد اول ( رمان ولهان ) مراجعه شود :)
    ياشار با تعجب بيشترى در جواب كاموس گفت:
    _ يعنى چى ؟! تو با فرشته اى به اون خطرناكى بودى ؟!
    كاموس دستى پشت گردنش كشيد:
    _ فرشته نه ، اون جن بود ، عارض خيلى قبل اسمش ايدن بود ، امكان نداره اون همچين آينده اى داشته باشه !
    _ اشتباه ميكنى !
    كاموس سكوت كرد ، دوباره به پشت گردنش دست كشيد كلافه شده بود از درد دست راستش ، هيچ درک نميكرد چرا به اين شدت درد ميكند ، خوب بود شمشير را در دست چپ حمل ميكرد ، اگر كه نه بسيار عصبى و غير قابل كنترل ميشد ! از دردهاى اعصاب خورد كن ، هميشه متنفر بود !
    _ تو چته كاموس ، صورتت چرا اينقدر قرمز شده !
    نگاه تيزى به ترمندوس كرد كه تعجب را در نگاهش خواند ، همانطور كه دست راستش را از نظر ميگذراند گفت:
    _ از اينجا تا دروازه برزخ سوم چقدر راهه ؟!
    ياشار با تعجب گفت :
    _ دو ثانيه !
    _ منظورم با پاى يه انسان چقدره ؟!
    _ خب چهار ساعت ، يا پنج ! چرا ميپرسى ؟!
    كاموس خم شد و دستى روى پاچه شلوار مشكى اش كشيد ، كمى مرتب كرد و بلند شد.
    _ دنبال يه انسان ميگردم كه معمولا اين وقتا اينجاست !
    _ اون كيه ؟!
    _ يه انسان كه معمولا از آدماى خالقه ، ماموره به دروازه ها سر بزنه و اطلاعات جمع كنه
    _ اون اطلاعات رو براى چى ميخواد ؟!
    _ مشخصه براى اينكه انسانها رو با حقايق آشنا كنه كه البته فكر نميكنم اون انسانهاى از خود راضى غير از لذت هاى دنيوى به چيز ديگه اى فكر كنن !
    برگشت به طرف برادرش كه همه سوالات را پرسيده بود ، متعجب و آرام به طرف كاموس براه افتاد .
    _ ببينم تو نميخواى كارى كنى كه خالق با تو در بيفته ؟!
    كفش سياهش را روى صخره گذاشت و بندش را بست ، درد دست راستش بيشتر از چند دقيقه پيش او را اذيت ميكرد.
    _ دقيقا ميخوام مقامات دنياى خالق رو متوجه خودم كنم ، الله از همه چيز خبر داره هيچى نيست كه اون بهش توجه نکن .....
    حرفش را قطع كرد و با عذاب چشمانش را بست ، كم كم برگشت طرف ترمندوس ، از حرفش پشيمان شده بود ، ترمندوس خم شده بود و دستش روى قفسه سينه اش مشت شده سرفه هاى شديدى ميكرد ، همزمان با ياشار به كنارش رسيد ، ياشار با خشم پرسيد :
    _ ميدونم كه كار تو بود اما چجورى اينكارو كردى ؟!
    _ خب بود اما ناخواسته بود ، باور كن !
    ياشار دست ترمندوس را كه در دست كاموس بود به شدت كشيد:
    _ عمرا يه روز بتونى يه بلايى سر يكى نيارى !
    كاموس پوزخندى زد.
    _ در هر صورت تو رو كه نجات دادم !
    ياشار ترمندوس را روى شانه اش انداخت ، خونريزى داخلى داشت .
    _ اره اما بدبخت تر شدم ! اگه تا الان عذاب ميكشيدم گناهم پاک شده بود و الان تو بهشت حال ميكردم !
    _ اون لحظه كه پاچه منو چسبيده بودى اينارو ارزيابى ميكردى مهندس ! حالا حرف اضافى نزن لطفا ! اوف زخمش خيلى عميقه ، بدش من بايد درمانش كنم !
    ياشار ترمندوس را عقب كشيد.
    _ نميخواد مرسى!
    _ بدش به من مرد حسابى ! با گفتن الله من اينجورى شد خودمم درستش ميكنم.
    _ ميزنى ميكشيش به تو اعتماد ندارم !
    _ به جهنم ببرش نق نقشم با خودت !
    ياشار اخم كرده پشتش را به طرف كاموسى كه خونسرد نشسته بود روى صخره و دستش را ماساژ ميداد كرد.
    _ ميشه بدون فكر از اينجا برى ياشار !؟ دارى با فكر كردن اعصابمو بهم ميريزى !
    _ كاموس ميام يكى ميزنم مخت تاب برداره ديگه نتونى فكر كسيو بخونى !
    _ بدبخت منم ، تو چرا اعصابت خورده !
    _ اتفاقا منم بدبختم !
    دكمه كتش را بست و پيراهنش را فرو كرد در شلوارش ، دراز كشيد و دستانش را زير سرش گذاشت ، پاى راستش را انداخت روى پاى چپش .
    _ از همين الان دارم ميفهمم ، به درجه بدبختى من برسى عر ميزنى !
    ياشار خشمگين غريد:
    _ كاموس ميبندى يا ...
    پريد ميان حرفش به سرعت نشست ، دستش را كنار صورتش برد و گفت:
    _ هيس صبر كن !
    ياشار عصبى تر قدم برداشت و از كاموس دور شد ، كاموس سكوت كرد و فقط به صداهاى اطرافش گوش داد ، درد دست راستش بيشتر شده بود ، اين درد بى موقع باعث شده بود نتواند به خوبى تمركز كند ، اما تشخيص داد ، صداى دويدن يک موجود ، به سرعت به طرفش مى دويد ، اما موجود شبيه انسان يا جن نبود ، او روى چهار پا ميدويد ، هرچه بود يک حيوان بود ! تصوير دويدنش را در مغزش تصور كرد ، كه با صداى غرش درد الودى همراه بود.
    _ صداى پاها بيست متر با من فاصله داره !
    مخاطبش مشخص نبود ، با خود حرف ميزد و ارزيابى ميكرد ! يک آن ايستاد و با تعجب گفت:
    _ اون داره مياد براى پيدا كردن من !
    دست راستش تير كشيد ، باعث شد كمى خم شود ، روبه رويش را نگاه كرد ، موجودى عظيم الجثه ده متر با او فاصله داشت ، سگى سياه كه چشمان زرد درخشانش از دور هم مشخص بود ، در پنج مترى اش ايستاد ، نفس هاى بلند سگ ، با نفسهاى بريده از درد كاموس قاطى شده بود ، اين سگ را ميشناخت ، پدرش در مورد اين سگ قصه ها گفته بود و هميشه هم اخر هر قصه اى تاكيد ميكرد ، هيچوقت به محل زندگى اين سگ جهنمى نزديک نشود ، اين سگ حتى با صداى ترسناكش هم ميتوانست هركس را براحتى از پاى در بياورد .
    ( سگ جهنمی سگی است فراطبیعی که در فولكورها وجود دارد. نسخه‌های متفاوت و زیادی از آن تصویر شده‌است مواردی که بیشتر از بقیه مشترک است داشتن خزی مشکی و رنگ چشمانی قرمز یا زرد، داشتن قدرت و سرعت بسیار زیاد، داشتن ماهیتی روح یا شبح‌وارانه و گاهی توانایی صحبت با انسان‌ها است.
    در بعضی افسانه‌ها وجود دارد که اگر سه بار یا بیشتر با چشمانش زل زده شود فرد قطعاً خواهد مرد. در فرهنگ‌هایی که زندگى پس از مرگ به صورت آتشین وجود دارد سگ‌های جهنمی خصوصیات ویا ظاهری آتشین پیدا می‌کنند. گاهی به آنها محول می‌شود تا از ورود افراد به دنياى زيرين (دنیای مردگان) جلوگیری کنند. در فرهنگ‌های اروپای شنیدن صدای سگ جهنمی نشانه مرگ یا حتی علت مرگهاست تعدادى از اين سگ ها در روز قيامت همراه با حضرت مهدى (عج) شيطان را با بدترين عذاب ممكن خواهند كشت .)
    قدمى به عقب برداشت ، نميترسيد ، فقط چهره ترسناک سگ او را كمى دستپاچه كرده بود ، منتظر ماند تا كارى كه بايد بكند را انجام دهد ، پس از اندكى سكوت و اسكن كردن بدن و صورت كاموس ، به حرف آمد :
    _ شجاعى كه مقابل من كمر خم نكردى ، پسر جوان !
    كاموس نفس عميقى كشيد ، دست راستش را فشار خفيفى داد ، سعى ميكرد زياد به چشمان سگ خيره نشود !
    _ ميدونم كه براى كشتن من تا اينجا نيومدى ، سگ جهنمى !
    سگ به سمت چپش شروع كرد به راه رفتن :
    _ آوازه هوش و شجاعت تورو خيلى جاها شنيدم ، ميخوام بپرسم از كجا فهميدى براى كشتنت نيومدم ؟
    كاموس عرق سرد روى پيشانى اش را با آستين كتش پاک كرد ، درد دستش به قدرى زياد شده بود كه حتى نميتوانست روى پا بايستد ، كمى خم شد و نشست.
    _ يه سگ جهنمى وقتى بخواد يكيو بكشه توى دو قدميش وايمسيته ، اين يعنى يک اعلام جنگ ، اما تو دور تر ايستادى ، دقيقا جايى كه مشخص ميكنه تو براى زدن حرفى اومدى و يا درخواست كمكى از من ! تو از من تعريف كردى ، در صورتى كه اگه ميخواستى منو بكشى سعى ميكردى روحيه منو تا حدى ضعيف و درمانده كنى كه براحتى بتونى بهم غلبه كنى !
    دستش را تكيه داد به سنگ.
    _ بازم ميخواى ؟!
    سگ جهنمى با غرور به صورتش نگاه كرد.
    _ تو بايد با من بياى .
    _ از طرف ابليس نيستى اينو خيلى خوب ميدونم ، از طرف كى اومدى ؟!
    _ تو حق انتخاب ندارى در هر صورت با من مياى !
    _ من انتخابى نكردم ، سوْال پرسيدم و خوشحال ميشم به اين سوالم جواب بدى !
    سگ جهنمى چشمان زردش را روى هم گذاشت.
    _ با من بيا ! وگرنه مجبورم دست راست تورو كه در تسخير منه ، كاملا بشكنم تا بدون دست با من بياى.
    كاموس چشمانش را بست رويش را برگرداند و پوزخند زد.
    _ بايد حدس ميزدم ! يه سگ قبل از اينكه بخواد با يكى ملاقات كنه يكى از اعضاى بدنشو براى ضعيف كردنش انتخاب ميكنه !
    سگ جهنمى غرشى از جنس غرش هاى آتش جهنم كرد ، شكل مهاجمى به خود گرفت ، كاموس ايستاد ، دقيقا سگ هم قد خودش بود با اختلاف ده سانت كه سگ كوتاهتر بود.
    _ باهات ميام به يه شرط !
    سگ بيشتر غريد:
    _ من هيچ معامله اى با تو نميكنم ، در ضمن اينم بدون تو در امانى فقط براى يه مدت كوتاه با ما ميمونى !
    كاموس سكوت كرد ، كنار سگ قدم برداشت و به اين فكر كرد ، درد دست راستش را وقتى به كرک هاى سگ بزند خوب خواهد شد !
  
    سگ كه ذهنش را خوانده بود غرشى كرد.
    _ حتى فكرشم نكن كه بهم دست بزنى ، بچه !
    كاموس با لبخند پر غرورى جوابش را داد.
    _ تو چند سالته ؟ به منى كه نزديک دويست سالم ميشه ميگى بچه !
    _ از اولين روزى كه اين دنيا ها ساخته شد ، من بودم و همه جا پرسه ميزدم !
    _ پس بايد با همه وقايع اشنا باشى.
    _ البته !
    _ ميتونى در مورد جنگ اول بين اجنه و فرشته ها ، چند خط اطلاعات بهم بدى ؟!
    سگ ايستاد و به صورت خونسرد و بى تفاوت كاموس نگاهى انداخت.
    _ قبل از اينكه سراغت بيام ، اميدى نداشتم بعد از ديدن من زنده بمونى ! اما الان از خونسردى و بى تفاوتيت در تعجبم جوون !
    _ شايد به اين جور صحنه هاى الكى و غير قابل درک عادت كرده باشم ! اما بايد اينو بدونى اين جواب سوالم نبود !
    سگ غول پيكر دوباره بحث را تغيير داد.
    _ پس تو با درک نكردن يک واقعه كارى ميكنى كه كمتر بترسى ! هوشمندانه است.
    كاموس اينبار با كلافگى به سگ نگاهى انداخت ، از حركت نايستاد اما نااميد شده بود از اينكه جوابى از آن سگ بگيرد ! در كمال تعجب ديد كه اشتباه ميكند ، سگ بعد از چند ثانيه مكث شروع به حرف زدن كرد.
    _ ابليس فرشته خوبى بود ، اونقدر عبادت هاش زبان زد همه فرشته ها و اجنه بود كه همه اونو ميشناختن ، اما بعد از به وجود اومدن انسان ، ابليس تسليم تمام اون حسد و خودخواهى خودش شد ، از اينكه خالق اونقدر انسانها رو دوست داشت كه به همه نيرو هاش دستور بده به يک انسان خاكى تعظيم كنند به شدت عصبى و كلافه بود ، اينطور شد كه اون يه حقه سوار كرد ، بعد از تبعيدش از دنياى فرشته ها و درگاه خالق ، اون اومد بين اجنه و فكر اونا رو خراب كرد ، همرو بر عليه خالق تشويق كرد به طور نامحسوسى كه هيچكس درک نميكرد به چه صورت ، البته اينكه قدرت الهى چقدره حتى براى منم قابل درک نيست ! بعد از اون خالق دستور داد فرشته ها به اجنه اى كه از قوانين خالق سرپيچى كرده اند حمله كنند ، همينطور هم شد ، تمام اون اجنه هاى سركش يكى يكى بدست فرشته ها كشته شدند ، اين وسط ابليس خودشو بى طرف اعلام كرد ، در صورتى كه طرف همه اين قضايا اون بود ، خب اينم از داستان اولين جنگ بين فرشته ها و اجنه كه تا الان ادامه داره !
    كاموس دستش را روى يقه كمى بازش كشيد ، قفسه سينه عضلانى اش را كمى ماساژ داد.
    _ پس ابليس مقصر دعواى اجنه و فرشته هاست !
    _ درسته ، از اين طرف.
    بدنبال سگ وارد راهروى طولانى و تاريكى شدند ، راهرو به قدرى تاريک بود كه با ديد ضعيف چشم انسان ، راه قابل تشخيص نبود ، سگ بعد از طى چند راهرو جلوى درى قهوه اى رنگ كه روى دستگيره اش جمجمه یک انسان خودنمايى ميكرد ايستاد ، اشاره كرد برود داخل ، كاموس نفس عميقى كشيد ، دستش را روى جمجمه گذاشت ، ميدانست با جمجمه چگونه كار كند ، به لطف كيسان پدر ناتنى اش همه چيز را آموخته بود ، اين را هم ميدانست پشت اين در ترسناک چيز خوبى در انتظارش نيست ! مجدد نفس گرفت.
    _ ببينم قرار نيست من از اينجا دوباره بتونم خارج بشم درسته ؟!
    سگ كه روى دو پا نشسته بود گفت:
    _ تو منو ديدى ! در صورتى قصه من يک افسانه بود و هيچكس باورش نداشت ، قرار نيست من بعد از قرنها و قرنها زنده بشم ، پس نه بيرون نميرى !
    كاموس سرش را پايين انداخت و برخلاف احساسش خنديد ، به سگ نگاه كرد ، اثرات تعجب براحتى در نگاهش مشخص بود.
    _ ميخوام بدونم دليل اين احساسات ضد و نقيض تو چيه ؟!
    بدون اينكه جوابى به سگ بدهد ، تلنگر محكمى به در وارد كرد ، در سنگين بود و كمى تكان خورد ، سپس باز شد ، قبل از اينكه وارد ان توده تاريكى پشت در شود ، جواب كنجكاوى سگ را داد:
    _ فكر نميكنم احساسات كسى كه برنميگرده ، اينقدر برات مهم باشه ، سگ غول پيكر !
    با لبخند مغرورى روبه چشمان سگ كه اينبار تعجب آزادانه در مردمک چشمانش مشخص ميشد ادامه داد:
    _ پس يا دروغ گفتى كه برنميگردم ، يا واقعا چشم تورو گرفتم ! در هر دو صورت من زنده ميمونم درسته ؟!
    سگ بدون جواب دادن دستش را بالا برد ، دو نفر كه بازوى يک نفر را گرفته بودند به سرعت ظاهر شدند ، با كمى دقت اسمش را با عذاب تكرار كرد.
    _ ناصر !
    ناصر لرزيد و دستانش را رها كرد ، دويد به طرف كاموس و كنارش ايستاد ، صداى سگ را نميشنيد و نميديد اگر نه كه تا الان مرده بود !
    _ اين ميشه همراه تو !
    _ اينو ميخوام چيكار ؟! لااقل يكى بيار كه با فوت خودم نره اون دنيا !
    سگ با خنده بلند و كريهى ، بريده بريده شروع به حرف زدن كرد:
    _ تو ... واقعا .... هوش قوى دارى ! فقط اينو بگم ، فقط محض اطلاعت چون ازت خوشم اومده ميگم ، اگه اونجا هم مثه وقتى كه منو ديدى شجاع باشى و روى پاهات بتونى وايستى ، موفق و زنده ازش بيرون مياى ، اخرين مرحله با من تموم ميشه و من هيچ تصميم ندارم ، فرشته با ارزشى مثه تورو بكشم و يا از دست بدم ! وقتى بهم رسيدى شرط نجاتتو بهت ميگم ، ولهان جوان .
    كاموس چشمهايش را بست و برخلاف افكار سگ كه فكر ميكرد لبخند ميزند و يا حداقل تشكر ميكند ! اخم ترسناكى نشست روى پيشانى اش ، زير لب كلمات را به سرعت رد ميكرد ، بدون توجه به سگ كه اينبار بيشتر تعجب كرده بود ، وارد شد ناصر هم كنارش ايستاد ، در را بست ، سكوت مطلق و تاريكى وهم آور جاى خوبى براى فكر بود ، لحظات به سرعت از ميان تار و پود مغزش بيرون كشيده ميشد و جلوى چشمانش نمايش داده ميشد ، وقتى كه هميشه از انسانها شكست ميخورد ، وقتى لاقيس كشته شد ، وقتى با ناصر اشنا شد كه بعد ها فهميد وجودش پر از جن و يا فرشته اى بوده كه او ميتوانست ، از وجود و دستان قدرتمند كيهان قدرت و توان بگيرد ، ووقتى كه كشته شد ، به سرعت دستش را بالا برد ، زير لب تكرار كرد
    كشته شد ....
    كشته شد ....
    كشته شد ....
    چشمانش را باز كرد.
    _ چرا من هيچوقت به اين موضوع نرسيدم ! من هميشه فكر ميكردم كيهان زخمى بود و از زخم خودش مرده !
    آرامتر گفت:
    _ اون كشته شده ، اما بدست كى ؟! چرا بايد ابليس بعد از نگه داشتنش اونهمه سال الان بايد اونو ميكشت ؟! اصلا ابليس اونو كشته يا نه !؟
    سوالات در ذهنش اوار شدند و مغزش را بهم ريخت ، اين باعث شد كه از مرگ كيهان جلوتر نرود ! صداى پايى ضعيف از دور دست ها شنيد ، صداى نفسهاى تند ناصر اعصابش را كمى خط خطى كرد.
    _ خفه شو لطفا !
    ناصر كه صورتش در تاريكى زياد مشخص نبود سرش را تند تند تكان داد ، به اين فكر كرد او كه حرفى نزده بود ! كاموس به سرعت چشمانش را بست ، زير لب تكرار كرد.
    _ روى دو پا ، يه چيزى باهاش كشيده ميشه كه حدس ميزنم لباس بلندش باشه ، صداى بهم خوردن ناخوناى بلندش كه خيس خون هم هست ، اگه نه كه صدا بلندتر بود ناخن خيس صداى زيادى توليد نميكنه ! جثه نحيف ، اون يه زنه !
    با صداى ترسان ناصر سكوت كرد.
    _ الان چيكار بايد بكنيم ؟!
    _ احتمال ميدم تو يكى بعد از ديدنش يه سر جهنمو ببينى ، نظرت چيه خفه خون بگيرى و سر جات وايستى تا مزاحم من يكى نشى !
    چشمان ناصر از تعجب گرد شده بود ، اما اثار ترس در نگاهش بيشتر بود ، بجاى ناصر صداى زنى كه حدس زده بود جوابش را داد.
    _ تا الان فكر ميكردم انتخاب كردن تو غلط بوده ! مرد جوان !
    
    كاموس سينه اش را صاف كرد ، كاملا صاف ايستاد و دستانش را فرو كرد در جيبهاى شلوارش.
    _ فكر ميكنم فهميدم براى چى منو احضار كردى ! فرشته خانوم
    صداى خنده نرم و نوازش دهنده دختر بلند شد ، ناصر با ترس و صداى لرزانى گفت :
    _ براى چى ميخنده ؟
    بجاى كاموس ، صداى دختر جوان جوابش را داد.
    _ تو خيلى ترسيدى ، احتمال ميدم پنج دقيقه بعد كه همينطور بلرزى و بترسى ، قبض روح خواهى شد.
    ناصر ترسيده تر قدمى به طرف كاموس برداشت ، كاموس كلافه گفت:
    _ ببينم نميخواى اين بازى رو تمومش كنى ؟! اين بابا هم قبض روح نشه ؟!
    دختر جوان دوباره خنديد ، بازوى كاموس نرم به دست ناصر فشرده شد.
    _ منو از اينجا ببر بيرون !
    _ امر ديگه اى نيست ؟! ميخواى يه چاى بيسكوييتى برات بگيرم سر راه مشغول شى !
    ناصر بيشتر لرزيد.
    _ خوا .... خواهش ميكنم !
    كاموس كلافه تر پوفى كشيد ، دستش را به شدت از دستان ناصر رها كرد ، چند قدم به جلو برداشت ، تنها صدا ، صداى قدمهاى محكم و كلافه كاموس ، روى زمين بود ، ناصر آرام دويد و كنارش ايستاد ، در اين موقعيت بيشتر ترجيح ميداد كنار كاموس خشمگين باشد ، تا كنار اجنه قاتل ! از زن خبرى نبود.
    _ كجا رفت ؟!
    _ رفت يه كفن براى تو انتخاب كنه و يه قبر هم براى من .
    _ ميشه اينقدر منو نترسونى !؟
    جوابى از كاموس نشنيد.
    _ فكر كنم زنه غيب شد !
    _ تو حرف نزن لطفا ! اى كيوى كل اجنه اى كه اينجاست رو ميارى پايين ! و منم حوصله سرو كله زدن با اجنه احمق رو ندارم !
    ناصر اينبار حرفى نزد و فقط با قدمهاى سنگين كاموس ، قدم برداشت ، بعد از طى نيم ساعت راه ، نورى كوچک در نظرشان شكل گرفت ، به همان طرف قدم برداشتند ، كم كم نور كوچک تبديل به يک دروازه مربعى شكل شد ، نور به قدرى زياد بود كه ان طرف دروازه را نميديدند ، پيشانى كاموس چين افتاد ، كم كم قدمهايش سست شد و ايستاد ، زير لب گفت:
    _ اين يه تله است !
    دور و برش را نگاه كرد ، تاريكى به قدرى زياد بود كه حتى ديد قوى كاموس قادر به تشخيص نبود ، ناصر بازويش را كشيد.
    _ بيا بريم ديگه ، يعنى چى تله است !؟
    دستش را دوباره كشيد.
    _ ميشه دستمو نگيرى !؟ مگه من بچه ده ساله ام ؟! در ضمن من هيچ منبع نورى به اين شكل توى كتابام و جاهايى كه براى تعليم رفتم ، نديدم ، يه جورايى ميشه گفت كلا هيچ جا از اين جور دروازه اى تعريف نشده ، من نميتونم ريسک كنم !
    ناصر كه نااميد شده بود ، نگاه غمگينى به در كرد.
    _ اما من ميخوام برم !
    _ شرت كم !
    ناصر اخم كرده و عصبى به كاموسى كه به جهت مخالفش ميرفت ، نگاه كرد.
    _ متاسفم من بايد تنهات بزارم !
    كاموس كه شنيده بود ، پوزخندى زد اما حرفى نزد ، با شنيدن صداى خنده ريز ، ايستاد و با دقت گوش داد ، صدا منبع مشخصى نداشت ، گاهى سمت راستش گاهى سمت چپش و گاهى هم جلو و عقبش بود ، چشمانش را بست و بيشتر تمركز كرد ، مغز قوى و نكته سنجش سرعت تند و تيز دختر جوانى را تشخيص داد و به شكل تصاوير آهسته ، در مغزش به حركت در اوردند ، دختر جوان كم كم دستش را بالا كشيد و به طرفش هجوم برد در يک حركت ناگهانى و كاملا غير منتظره دستش را به سرعت بالا برد و گردن دختر جوان را گرفت ، فشار دستش به قدرى زياد بود كه قدرت قوى دختر جوان ، خنثى شد ، تاريكى به سرعت كنار رفت و روشنايى باغى كه درختان تنومند و اما ترسناک داشت به سرعت برگشت ، لبخند خبيثى نشست روى لبهايش ، فشار را بيشتر كرد كه صداى ناله دختر جوان بلند شد و آرام ظاهر شد ، قد كوتاهى داشت ، دستان كاموس او را بيست سانت از زمين جدا كرده بود ، دخترى زيبارو با موهايى طلايى بلند كه كمى از ان ، روى دست كاموس ريخته شده بود ، لباس سرخى به تن داشت ، كوتاهى اش تا نيم وجب بالاى باسنش بود و پشتش بلند دنبالش كشيده ميشد.
    _ فكر ميكنم به اندازه كافى جريمه پرداخت كردى .
    صورتش را جلو برد و كنار صورت سرخ شده دختر جوان غريد:
    _ خوشكل خانوم !
    او را رها كرد ، دختر جوان زانو زد و گردنش را گرفت.
    _ ناصر كجاست ؟! اون دروازه به كجا ميرفت ؟!
    دختر جوان سرش را بلند كرد و با چشمان خمار ميشى رنگش به صورت خنثى و مغرور كاموس نگاه كرد ، خشم در نگاهش موج ميزد ، ايستاد و لباسش را مرتب كرد ، دستى به زخم روى زانو برهنه اش كشيد.
    _ اون ميره به دروازه سوم جهنم ! جايى كه قابل برگشت نيست !
    كاموس چشمانش را بست و سرش را به سمت آسمان گرفت ، در همان شكل هم گفت:
    _ از من چى ميخواى ؟! براى چى منو تا اينجا كشوندى ؟! مطمئنم بخاطر بازى كه راه انداختى نيست !
    دخترک دوباره خنديد ، قدمى به جلو برداشت و دست كشيد روى يقه كت منظم كاموس.
    _ غير از تو كس ديگه اى نميتونه كارى كه ميخوام رو انجام بده ، هركسى كه استخدام كردم ، دو روزه شناسايى شده و به قتل رسيده ! اول خيال داشتم از كيهان استفاده كنم ، اما اون به دست ابليس مراقبت شده ، شده بود ، هيچ امكان نداشت بتونم بهش نزديک بشم ، اما تو ! با سن كمت خيلى خوب تونستى از دست ورد هاى ابليس فرار كنى ، روى بدنت اثر هيچ ورد مراقبت شده اى نيست !
    لب سمت چپ كاموس كج شد و لبخند نيمه اى زد ، قدمى به عقب برداشت ، دست دختر جوان كه يقه كتش را مرتب ميكرد ، از كتش جدا شد و در هوا ثابت ماند.
    _ از كجا ميدونى من قبول ميكنم ؟! خودم به اندازه كافى بدبختى هاى زيادى گريبانگيرم هستن !
    دختر جوان مجدد قدم برداشت و فاصله كوتاه را پر كرد ، سرش را بلند كرد و به چشمان سرگردان كاموس نگاه كرد ، هرجا را نگاه ميكرد غير از چشمان مشتاق دختر جوان !
    _ اگه كار منو انجام ندى ، مجبورى تا اخر عمرت تو اين باغ زندانى باشى ، چون اينجا قلمرو منه حتى ابليس هم حق ورود به اينجا رو نداره.
    نگاهش نشست روى صورتش ، با انگشت اشاره ، از بالاى شانه پهن كاموس گرفت و تا كنار پهلويش كشيد.
    _ اونوقت زندانى منى ! و تا وقتى كه من نخوام از اينجا نميرى بيرون ، حتى اگه منو بكشى !

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 830
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,506
  • بازدید ماه : 16,464
  • بازدید سال : 143,567
  • بازدید کلی : 11,640,707