close
مجتمع فنی تهران
رمان ظهور تريبل ها قسمت دوم
loading...

رمان فا

  كاموس طبق معمول لبخند نيمه اش را تكرار كرد ، دستش را روى دست دختر جوان گذاشت ، كمى سرد و لرزان بود.    _ چيكار بايد بكنم ؟!   …

رمان ظهور تريبل ها قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 155 سه شنبه 25 آبان 1395 : 10:40 نظرات ()

  كاموس طبق معمول لبخند نيمه اش را تكرار كرد ، دستش را روى دست دختر جوان گذاشت ، كمى سرد و لرزان بود.
    _ چيكار بايد بكنم ؟!
    دختر جوان نفس عميقش را نيمه رها كرد ، دستش را كشيد و به جهت مخالف كاموس قدم زد.
    _ يه انسان ، يه مرد كه قرار بود يه جن باشه ، اما توى تبديلش يه اتفاق افتاد ، اون وسطاى تبديل كردنش بهوش اومد و تونست عمليات مارو خنثى كنه ، خيلى راحت فرار كرد در صورتى كه نيمى از ورد ها خونده شده بود ، اون يه انسانه با قدرت هاى يه جن ، اگه مقامات بفهمن مطمئنن هم منو هم آدماى منو قتل عام ميكنن.
    برگشت به طرف كاموس كه مشكوک و متفكر روى زمين خيره شده بود....................

 
    _ من نميخوام اين اتفاق بيفته ، هر جنى كه فرستادم كشته شده و يا اونقدر كتک خورده كه دوباره امكان نداره بتونه بره سراغ اون مرد ، سالهاست اين قضيه رو مخفى نگه داشتم تا بتونم اون انسان رو بگيرم ، نشد.
    قدمهايش را تند به طرف كاموس برداشت ، كنار صورتش ايستاد.
    _ من اونو ميخوام و تو بايد اونو براى من بگيرى.
    سكوت براى مدت ده ثانيه تمام باغ را در برگرفت ، كاموس نفسش را رها كرد.
    _ چرا اونو تبديل كردين ؟! اصلا چه دليلى داره يه انسان جن شه ؟
    دختر جوان لبخند عشوه انگيزى زد.
    _ اون انسان اونقدر كار خلاف و گ*ن*ا*ه كرده كه روح نداره ، فقط يه جسم داره ، ما اجازه داريم همچين انسانهايى رو تبديل كنيم و اونا رو براى ارتش خودمون تعليم بديم ، اين تنها اشتباه ما طى هزارها ساليه كه زمين تشكيل شده ! ميخوام كمكم كنى.
    _ و در عوض ؟!
    دختر جوان با ناخن بلند و سرخش كشيد روى صورت سفيد و صاف كاموس.
    _ در عوض منم به تو ملحق ميشم تا بتونى ابليس رو نابود كنى و ..
    سرش را پايين انداخت و تمام بدن كاموس را از نظر گذراند.
    _ همچنين قبيله اتو ميسازم ، مثل روز اول تقديمت ميكنم ، ميدونم كه از اين پيشنهاد خوشت مياد ، ولهان !
    خوشش آمده بود كه لبخندى نشست روى گوشه يكى از لبهايش.
    _ قول بده تا منم قول بدم.
    _ قول ميدم ، مرد جوان!
    مغرورانه گردنش را از حصار دست دختر جوان خلاص كرد.
    _ قول ميدم !

    •••

    _ الان چيكار كنم ؟!
    ياشار به ترمندوس كه بلاتكليف وسط اتاق كاموس ايستاده بود ، تشر زد.
    _ عقل كل ، كاموس خنگ كه نيست شىء به اون مهمى رو بزاره وسط اتاقش كه تو ايستادى ! بيا بگرد ببين ميتونى يه چيز غير طبيعى پيدا كنى ؟
    ترمندوس نشست روى تخت و سرگردان پرسيد.
    _ پس چيكار كنيم ؟! منكه چشمم آب نميخوره ما وسايل كاموس رو پيدا كنيم ! هوش من يكى كه اصلا با هوش اون قابل مقايسه نيست !
    ياشار كلافه ، پرده را كنار كشيد و به بيرون نگاه كرد.
    _ درسته هوش ما با اون برابرى نميكنه ، در ضمن اون شىء مال خودش نيست ، مال ابليسه ، فكر ميكنى ابليس چرا دنبال كيهان و كاموسه ؟! اون خنجر ميتونه بعد از كشتن يه جن با قدرتهاى فرشته ، قدرتهاشو بگيره ، البته مطمئن نيستم كاموس از اين موضوع خبر داشته باشه !
    _ خبر نداشت كه اونو پنهان نميكرد ! تو كه از من بدترى ياشار !
    _ شايد براش مهمه كه نگهش داشته ، من به اين فرضيه بيشتر ايمان دارم !
    ترمندوس نشست روى تخت ساده گوشه اتاق ، به تمام زواياى اتاق با دقت نگاه كرد ، اتاقى ساده بود كه يک تخت داشت و يک كمد كه ياشار تا كمر خم شده بود و وسايل را زير و رو ميكرد ، بلند شد و بالاى سر ياشار ايستاد.
    _ چقدر كتاب ! يعنى همه اينا رو ميخونده ؟! اينا حداقل دويست تان !
    ياشار يكى از كتابها را برداشت ، نگاهى مختصر و كوتاهى كرد و گفت:
    _ خب جن ها مثه انسانها نيستن ، اينجا وقت خيلى دير ميگذره و ساعت ها ميتونى بيكار باشى ، البته اينم ميدونم كه كاموس به كتاب خوندن علاقه داشت.
    ترمندوس كلافه نشست روى زمين.
    _ اون خنجر چه شكليه ؟!
    ياشار همانطور كه ميگشت جوابش را داد:
    _ يه خنجر نقره ايه كه دسته اش قرمز و سياهه ، روى تيغه اش هم نماد شيطان هک شده ، سالهاست اونو از ابليس پنهان ميكنن ، خدا ميدونه الان كاموس اونو كجا قايم كرده !

    •••

    دستش دور دست كاموس حلقه شد ، نگاه مشتاقى روى صورت خنثى و كلافه كاموس كرد.
    _ چرا ناراحتى ؟!
    كاموس دستش را كشيد.
    _ حس خوبى ندارم رادا !
    سپس نشست روى تخت ، دختر جوان كه نامش رادا بود كنارش نشست ، دستش را روى دست كاموس كه ران پايش فشار ميداد گذاشت.
    _ نكن پات درد ميگيره كاموس !
    كاموس كلافه تر نفس كشيد، حرفش را تكرار كرد.
    _ من حس خوبى ندارم ، ميفهمى چى ميگم ؟! من سالهاست زندگى كردم با تمام احساس ها اشنام اين حس من ميگه يه اتفاق بد ميفته !
    رادا شانه اش را محكم زد به شانه كاموس ، كاموس برگشت و احمقانه نگاه كرد ، رادا خنديد و گفت:
    _ معلومه كه يه اتفاق ميفته ! اون مارو حس ميكنه ، اما تورو فكر نكنم حس كنه ! ميخوام بهش نزديک بشى ، اونقدر كه بهت اعتماد كنه و كنارت احساس راحتى و آرامش كنه ! ميدونى كه توى رابطه برقرار كردن يه خورده سرد و ضعيفى ، طورى باش كه فكر كنه يه دوست عالى و خوب هستى !
    لبخندى زد و بلند شد ، دستى به لباس بلند زرشكى رنگش كشيد.
    _ يادت نره اسمش مايكل كلافورده ، امشب تولد نامزدش مارياست و براش يه جشن گرفته ، مارو هم دعوت كرده ، ما دوستاى اجتماعى ساده اى هستيم كه باهم توى يه كلوپ اشنا شديم ، من تورو فقط براى اينكه دوستمى با خودم اوردم.
    كاموس به پشت گردنش دست كشيد و بلند شد ، دكمه كت سياه رنگش را بست ، حوصله يک دردسر ديگر را نداشت !
    _ كاش همون كت و شلوار خاكسترى براقى كه برات آورده بودم رو ميپوشيدى ، هميشه مشكى باعث ميشه قلب و روحتم سياه بشه ، تو درونى يه فرشته اى ، گرچه ساختار بدنيت كاملا با يه فرشته فرق داره !
    _ من از رنگ روشن خوشم نمياد ، در ضمن اون لنزاى كوفتى رو هم بده بزنم ، نميخواى كه همين روز اول رسوا شم ! بيان مارو وسط بنشونن بخندن بهمون !
    رادا دوباره خنديد ، به طرف ميز دراور كنار تخت رفت.
    _ ميدونى در عين حالى كه خيلى بدجنسى ، شوخ طبع و با نمک ميشى ، كلا رفتارت قابل پيش بينى نيست ! بيشتر اوقات سردرگم ميشم ، نميدونم از چه موضعى وارد بشم !
    كاموس جوابى نداد و لنز را از دستش قاپيد ، لنز آبى تيره را گذاشت روى سرخى خونين چشمانش و نگاهى در آينه به چهره خسته اش كرد.
    _ خيلى بهت مياد.
    لبخند نيمه اى به تعريف رادا زد ، هردو از اتاق خارج شدند و به طرف تالارى كه جشن تولد در آن برگزار شده بود براه افتادند ، كاموس نگاه هاى متعجب و تحسين برانگيز را روى بدن و صورتش احساس ميكرد ، اين او را عصبى كرده بود ! دست رادا را كه دور بازويش حلقه شده بود فشار داد و ارام پرسيد:
    _ اهل كجاست ؟!
    رادا هم همانند او ، ارام جواب داد.
    _ اهل كاليفرنياست ، اما تو شيكاگوى آمريكا زندگى ميكنه ، قبلا چند وقتى رو توى انگليس بود.
    به ميزى كه مختص به انها بود رسيدند ، هردو نشستند و كاموس دوباره پرسيد:
    _ از خانواده اش بگو.
    _ مادر و پدر نداره ، خواهر و برادرى هم ديده نشده ، يه خاله داره كه اونو بزرگ كرده اونم به قدرى ضعيفه كه هميشه بيمارستان بستريه...
    با بالا بردن دست كاموس ، سكوت كرد ، كاموس ايستاد و به طرف جايى كه مايكل همراه نامزدش ايستاده بود براه افتاد ، حضور رادا را كنار خودش احساس كرد.
    _ خوشحال ميشم حركاتت مثه رفتارت غير قابل پيش بينى نباشه ! به منم بگو كجا ميرى !
    كاموس جوابى نداد ، مايكل با ديدن رادا لبخند مضحكى زد و دست نامزدش را رها كرد.
    _ اوه رادا فكر نميكردم اينجا ببينمت ، اينبار نااميد دعوتت كردم دختر.
    دست رادا را فشرد و گونه اش را بوسيد ، رادا دستش را با احترام به طرف كاموس دراز كرد ، نگاه مايكل و نامزدش معطوف كاموس شد كه اينبار چهره اش خشن و جدى نبود ، بلكه چهره اى كاملا خنثى و كمى هم متفكر داشت.
    _ ايشون دوست من ويليام هستن ، ويل اين مايكل از دوستاى قديمى و نامزدشون خانوم ماريا.
    مايكل قدمى به جلو برداشت و با لبخندى دستش را به طرف كاموس دراز كرد.
    _ از آشنايى با شما خوشحالم ، اقاى ويليام
    كاموس بدون اينكه به او دست بدهد سرش را ارام خم كرد.
    _ همينطور ، تعريفتونو خيلى از رادا شنيدم.
    مايكل با تعجب دستش را كنار كشيد.
    _ رادا لطف داره ، هميشه نسبت به من خالى از لطف نيست.
    چشمكى به رادا زد.
    _ البته اتاق خواب منم ازش بى لطف نيست !
    بلند خنديد ، ماريا مشتى به بازويش زد و با اعتراض نامش را صدا زد.
    _ ببخشيد مايكل كمى شوخ طبعه!
    دقيق به مايكل نگاه كرد ، مردى بود با قدى يكو هشتاد و سه ، سفيد و كمى اندامى با چشمانى عسلى روشن كه تاريكى و غير انسانى بودن خيلى خوب در انها مشخص بود.
    بعد از حرفهاى تكرارى ديگر به طرف ميز حركت كردند ، كاموس نشست.
    _ فكر ميكنم منظورشو فهميدم اما بهتره تو هم بهم بگى ، رادا !
    رادا سرش را كمى پايين انداخت و با دستانش بازى كرد.
    _ خب اون شب فقط ميخواستم ببرمش به خلاء تا اون با من بياد به دنياى اجنه !
    _ منظورت از خلاء چيه ؟!
    _ خب اونا خيلى راحت الكل ميخورن ! اونم خورد حالش خيلى بد شد و...
    سكوت كرد ، كاموس نفس عميقى كشيد و سرش را به صندلى تكيه داد ، رادا به سرعت گفت:
    _ تقصير من نبود من نميتونستم از قدرت هام استفاده كنم ممكن بود اون بفهمه كيم ، اون بهم تج....
    ميان حرفش پريد و بى حوصله و كمى بلند گفت:
    _ من ازت توضيح نخواستم !
    نظر چند نفر به انها جلب شد ، رادا لبخند تصنعى زد و اعلام كرد شوخى بيش نبود !
   
    در صورتى كه اثار عصبانيت خيلى راحت در صورت و حركات كاموس مشخص بود ، عصبانيتش از كلافگى و احساس ترسش بود ، نه اينكه رادا رابطه اى با مايكل كلافورد برقرار كرده !
    _ من بايد برم.
    رادا به سرعت گفت:
    _ قولتو يادت نره ، اگه ميخواى نظر مايكل بهت جلب بشه بايد تا اخر مهمونى مثه يه دوست كنارش بمونى.
    نفس عميقى كشيد و چشمانش را بست ، سنگينى نگاهى را روى خودش احساس كرد ، بدون اينكه برگردد خيلى راحت حدس زد ، ان نگاه تيز و بيش از حد دقيق ، نگاه مايكل كلافورد است ، ميتوانست نگاهش را به خودش ، نگاه يک گرگ به طعمه معنا كند !
    آرام برگشت و همانند مايكل كلافورد ، با چهره اى خبيث و خنثى به چشمان تاريكش زل زد ، بعد از ده ثانيه مايكل سرش را آرام تكان داد و رويش را برگرداند ، حركتش را نتوانست معنا كند ، سرماى هميشگى دست رادا را روى مچ دستش حس كرد ، برگشت و بدون اينكه به رادا فرصت حرفى بدهد ، گفت:
    _ مشكوكه ، من نميتونم وارد مغزش بشم ، اون فكرشو قفل كرده !
    _ ميدونم ، اون هر راهى رو كه ميشد اونو برگردونيم به دنياى ماورايى بسته ! ميتونى از اون خنجر استفاده كنى كاموس !
    كاموس چينى به پيشانى اش داد.
    _ كدوم خنجر !؟
    _ همونى كه پدرت سالها پنهان كرد و الان دست توئه
    كاموس كلافه تر گفت:
    _ نميدونم راجع به چى حرف ميزنى !
    قبل از اينكه رادا حرفى بزند ، دستش را بلند كرد.
    _ ساكت ، داره مياد.
    رادا سكوت كرد و به قدمهاى سنگين و مردانه مايكل كلافورد چشم دوخت ، گيلاس بدست كنار ميزشان ايستاد.
    _ شما نميخواين برقصين ؟!
    سردرد ناگهانى كاموس كمى شديد تر شد كه باعث تعجبش شد ، رادا لبخندى زد.
    _ اوه فكر نكنم ويل اهل ر*ق*ص باشه !
    مايكل دوباره با همان نگاه نافذ و ترسناک به چشمان كاموس كه تعجبش را پنهان كرده بود زل زد ، مجدد بعد از ده ثانيه ، با همان شكل گفت:
    _ پاشو ويل ، يه شبه تا ميتونى بايد خوش بگذرونى ، مگه نه رادا ؟!
    رادا لبخند نيمه اى زد و به چشمان كاموس كه هنوز هم خنثى و پر سوْال به مايكل دوخته شده بود نگاه كرد.
    _ ويل بيا بريم برقصيم !
    كاموس برگشت و بعد از چند ثانيه ايستاد ، دكمه كتش را بست و دستش را به طرف رادا دراز كرد.
    _ افتخار يک ر*ق*ص دو نفره ميدين ؟!
    رادا لبخندى زد و دستش را دراز كرد ، با انگشتانش كف دست كاموس را كمى نوازش داد و بعد گرفت ، با فشار دست كاموس ايستاد و به طرف پيست ر*ق*ص براه افتادند.
    _ تو ر*ق*ص بلدى ؟!
    كاموس بدون اينكه به رادا نگاه كند جواب داد.
    _ خيلى خوب ، تمرين يكى از ر*ق*ص هام هم با مادرم بود!
    رادا تعجب زده ، سكوت كرد ، وسط ايستادند و همانند همه رقاص ها در هم اميختند ، مايكل هم خنده كنان با ماريا وارد شد ، انها هم شروع به ر*ق*ص كردند ، سكوت و آرامشى كه كاموس از اهنگ بدون كلام گرفته بود ، خوشايند تر از انى بود كه فكر كند الان يک جنس مخالف در اغوشش در حال ر*ق*ص است ! چشمانش را بست و سرش را روى شانه رادا گذاشت ، سالها بود كه اين آرامش را نداشت ، كم كم داشت مزه اش را فراموش ميكرد ! آرامشى كه فقط و فقط كنار پدر ناتنى اش كيسان داشت ، مغزش شروع به سفر كرد ، سفر به دوران كودكى ، پروانه وار روى يكى از خاطراتش نشست و ان خاطره شيرين باعث شد ، لبخند كوچكى روى لب سمت راستش تشكيل شود ، شانزده سال بيشتر نداشت و ان روز اولين بارى بود كه او با كيسان به دنياى انسانها رفته بود ، بايد يک نفر را از كار الهى منع ميكرد و بعد از ان هزار ها هزار انسان را همانند همان انسان ، بايد منع ميكرد ، يک مرد جوان بيست ساله كه تصميم داشت نماز بخواند ، كنارش نشست و دستى به شير ابى كه جلويش باز بود كشيد ، مرد جوان او را نميديد ، كيسان دستش را روى شانه اش گذاشت و فقط گفت:
    _ اين كار هميشگى ماست ، كسى نميتونه از كارى كه بهش داده ميشه سرباز بزنه ، اگه يه جن از كارش فرار كرد ، بى برو و برگرد اونو دار ميزنيم و تو هم وارث تاج و تخت منى ، بايد خيلى از اين ادما رو از راه الهى بدر كنى ، مثل من كه سالها كار كردم تا تونستم قبول بشم.
    نگاهى به مرد جوان كرد كه صورتش را شسته بود و در حال انجام حركت بعدى بود ، سرش را جلو برد و كنار گوشش زمزمه هايى كرد كه آموخته بود.
    لبخند ديگرى زد ، دست رادا روى شانه اش مشت شد و نوازش گرانه دور گردنش قفل شد ، دوباره سفر كرد به گذشته ، گرچه ان مرد جوان از نماز خواندن سرباز نزده بود ، اما از كارش راضى بود ، نگاهى به كيسان كرد كه مشتاق و مهربان به او خيره شده بود ، دستش را روى شانه اش گذاشت ، چند ضربه كوتاه زد.
    _ كارت خوب بود پسرم ، دفعه بعد ميتونى يكيو كاملا منع كنى ، تو هميشه باعث افتخار منى .
    فراموش كردن خاطره اى به ان شيرينى ، اعصابش را بهم ميريخت ، چشمانش را باز كرد كه مستقيم نگاه خيره مايكل را روى خودش ديد ، چطور متوجه نگاه خيره و تاريكش نشده بود ؟! با سرگيجه از حصار دستان رادا خارج شد ، لبخند ترسناک مايكل شكل گرفت ، به تبعيت از كاموس ، دستان ماريا را از دور گردنش باز كرد ، حركاتش كاملا حرفه اى بود و اين از چشمان تيز بين كاموس دور نمانده بود ، تنها موضوعى كه تعجبش را برمى انگيخت ، ان بود كه نگاه مايكل را نميتوانست معنا كند ! اين ناتوانى اش باعث شد سرگيجه اش بيشتر شود ، نگاهش را از نگاه ترسناک مايكل كلافورد برداشت و روى زمين خيره شد ، كاشى هاى سفيد و مشكى كه به طرز زيبايى باهم تركيب شده بودند ، آرامش خفه اى احساس كرد ، دوباره به گذشته سفر كرد ، روزى كه سومين بار با ابليس برخورد كرد و ابليس از او خواست پيامى به يک انسان برساند ، رساند اما در كمال تعجب آن انسان يكى از ياران الهى بود ، او را ديد و تا ميتوانست زخمى كرد !
    اين خاطره شيرينى نبود ! با كف دست محكم به صورتش ضربه زد ، كم كم اين خاطرات داشت او را به خلصه اى دراز مدت ميبردند و كاموس خيلى خوب ميدانست بيرون آمدن از ان خلصه بسيار دشوار است و گاهى هم غير ممكن ، رادا با تعجب گفت:
    _ حالت خوبه ويل ؟!
    با نزديک شدن مايكل كلافورد و ماريا ، با صورت سرخ شده اش به مايكل كلافورد نگاه كرد ، كم كم داشت چيزهايى را ميفهميد و لبخند كاملا اشناى مايكل كلافورد به اين فكرش دامن زد ، دوباره به حالت هميشگى اش برگشت ، قفسه سينه اش را جلو داد و دستانش را به پشت قفل كرد ، پاهايش را كمى از هم باز كرد ، دكمه اول ، دوم و سوم پيراهن سفيدش را باز كرد.
    _ خوبم ، كمى سردردم.
    ماريا به سرعت گفت:
    _ ميخواين يه مسكّن بدم بهتون ؟!
    _ لازم نيست.
    

    هوا سرد بود ، دست و پاى لرزانش را در هم تنيد و سعى كرد با تكان دادن مختصر دستهايش گرماى كمى ايجاد كند ، لباس نازكى به تن داشت ، ترس و وحشت تمام بدنش را فرا گرفته بود ، تاريكى به او اجازه ديدن نميداد ، صدايى جيغ مانند از دور دست ها شنيده ميشد ، صداى غرش يه سگ و در هم اميخته شدنش با صداى چند انسان كه مظلومانه ناله ميكردند ، گوشهايش را آزار ميداد ، نفس هاى بلندش را كوتاه و كم صدا كرد ، فكر ميكرد صداى نفسش ، موجودات آنجا را متوجه اش ميكند ! به ديوار چسبيد ، داغى كمى وارد بدنش شد ، چشمانش را بست و با لذت به داغى بيشتر چسبيد ، كم كم حس كرد داغى در حال تكان خوردن است ، با تعجب بلند شد ، اينبار نميترسيد ، فقط تعجب زده بود ، جلويش مردى قد بلند بود كه موهاى بورى داشت ، چشمان عجيبش در تاريكى دور و اطرافش ميدرخشيد ، بالهاى سياه رنگش آزادانه دور و اطرافش را پر كرده بودند ، فقط نگاهش به چشمان وحشت زده اش بود ، خم شد و دستش را روى شانه لرزانش گذاشت ، گرماى شيرين و خوشايندى از دستش ، به بدنش منتقل شد ، ناخودآگاه نفس عميق كشيد و چشمانش را بست ، صداى بم و مردانه اش را شنيد.
    _ مواظب خودت باش ، جون من به تو بستگى داره.
    لبخندش عمق گرفت ، چشمانش را باز كرد ، خبرى از مرد جذاب روبه رويش نبود ، ديگر نميترسيد ، احساس ضعف نداشت ، بلكه گرماى دست مرد جوان به قدرى به او قدرت داده بود كه براحتى ميتوانست از خودش در برابر صدا ها دفاع كند !
    صداى مادرش باعث شد چشمانش را باز كند و از خلصه اى كه سالها از ان رنج ميبرد ، با خوشحالى خارج شود ، برخلاف روزهاى قبل كه با وحشت به خلصه ميرفت و خارج ميشد ، اينبار شاد بود ، به روبه رويش نگاه كرد ، آينه ترک خورده بزرگى كه بيشتر از همه وسايلش دوست داشت ، ان اينه وسيله مورد علاقه پدر مرحومش بود ! كمى نزديک رفت و كنار اينه ايستاد ، به شانه اش دست كشيد ، به جايى كه مرد جوان دستش را گذاشته بود ، سرش را خم كرد و شانه اش را عميق بوييد ، بوى طراوت و گلهاى بهارى مشامش را پر كرد ، تعجب زده به افكارش كه ميخواستند دوباره ان مرد جوان را ببينند تشر زد سكوت كنند ، چيزى در دلش شروع به حرف زدن كرد ، افكار به او نشان ميدادند ان عذابى كه تمام عمرش را در بر گرفته بود در حال تمام شدن است ، گرماى نرمى را روى شانه اش احساس كرد ، يقه تيشرت هميشه گشادش را كمى پايين كشيد و به جاى دست مرد جوان نگاهى انداخت ، كمى به سرخى ميزد ، چيز مهمى نبود !
    با انرژى مضاعف از اتاقش خارج شد و به طبقه پايين رفت ، مادرش در حال چيدن ميز صبحانه بود ، با ديدن پسر كوچكش كه لاغرى بيش از حدش هميشه او را عذاب ميداد ، لبخند مصنوعى و غمگينى زد ، نميدانست چرا اين اتفاق براى خانواده او افتاده ، اتفاقى كه هيچ مشخص نيست سرمنشا كدام اشتباه و يا كدام گ*ن*ا*ه است ! هيچ پزشكى بيمارى اش را درک نميكرد و نميتوانست درمانى ارائه دهد ! پشت ميز نشست و گفت:
    _ امروز صبحانه چى داريم مامان ؟!
    مادرش با مهربانى دستى روى صورتش كشيد ، غذاى مورد علاقه اش را جلويش گذاشت.
    _ بخور عزيزم نوش جان ، اميدوارم خوشت بياد.
    لبخندى زد و چنگال نسبتا كوچكش را برداشت ، تيكه كوچكى از تخم مرغ را كند و در دهانش گذاشت ، چشمانش را بست و با لذت گفت:
    _ اوممممم خيلى خوشمزه است ، ممنون مامان
    مادرش مجدد دستى به سرش كشيد و چيزى نگفت ، صداى برادر بزرگترش ، را شنيد ، در اتاقش بود و طبق معمول با يكى از دوست دختر هايش حرف ميزد !
    _ مامان اين نميخواد دست از اين كار برداره ؟!
    مادرش به شادى عميق پسرش لبخند زد.
    _ فكر نكنم .
    و در دلش خواست ، كاش او هم تنها دغدغه اش ، قهر كردن دوست دخترش بود ، نه اينكه روز بعد و يا چند روز بعد به خلصه اى برود كه همه فكر كنند مرده ! علائم حياتى اش به قدرى صفر ميشدند كه يكبار ميخواستند او را خاک كنند ! در زمان خاک كردن از خواب پريد و مادرش را صدا زد ، قطره اشک روى صورت مادرش را با انگشت اشاره لرزانش پاک كرد.
    _ باز ياد اون روزى افتادى كه ميخواستين قبرم كنين ؟!
    سرش را پايين انداخت و بيشتر گريه كرد.
    _ مامان اون قضيه تقصير تو نبود ! چرا بعد از چهار سال هنوزم خودتو زجر ميدى ؟!
    نشست و بغضش را با چايى روى ميز قورت داد ، براى عوض كردن بحث گفت:
    _ راستى شوهر گرامى كجاست ؟!
    مادرش كه هميشه حساس بود اعتراض كرد:
    _ جيمى بايد به فرد بگى پدر ، ميدونى كه اونم خيلى خوشش مياد بچه داشته باشه اما مشكل داره !
    _ خب به من چه ! بره تو يتيم خونه ها ثبت اسم كنه !
    _ جيمى !!!!!
    سكوت كرد و لبخند زد ، مادرش كه بيشتراز هركسى او را دوست داشت ، با لبخندش دلگرم شد و دستش را روى شانه اش به حركت در آورد ، در باز شد و اقاى فردهارد همسر مادرش و پدر ناتنى جيمورس وارد شد ، با ديدن ان دو لبخند زد و از همان دور سلام داد كه هردو با خوشرويى جواب دادند ، فردهارد مردى بود چهل و دو ساله كه يكى از پزشكان جيمورس بود ، كه بعد از مرگ پدرش با مادرش ازدواج كرده بود ، تحقيقاتى در مورد بيمارى جيمورس كرده بود اما كاملا بى نتيجه مانده بود ! چند سالى از مادرش كوچكتر بود اما بدليل عشق زيادش به درمان جيمورس به اين قضيه فكر نكرده بود !

    •••

    نشست روى تخت و گردنش را ماساژ داد ، رادا كه كنار تخت روى صندلى نشسته بود با اعصاب خوردى گفت :
    _ تو دارى دروغ ميگى ، اون خنجر امكان نداره دست تو نباشه ، من به اميد اون خنجر از تو خواستم مايكل رو براى من بگيرى ! جور ديگه اى امكان نداره ميفهمى ؟!
    كاموس كلافه تر غريد:
    _ عقل كل از اول بايد اينارو ميپرسيدى ، من چيزى مثه خنجر تو بند و بساطم ندارم ، تو هم بهتره برى و دنبال يكى بگردى كه خنجر دستشه !
    رادا بلند شد و با صداى ترسناكى نعره زد:
    _ امكان نداره دست كس ديگه اى باشه ، اون خنجر خيلى قدرت ها داره ، اون قدرت ها وقتى فعال ميشن كه يه جن با قدرتهاى فرشته باهاش كشته بشه ، اون خنجر نسل در نسل دست شماها بوده ، چون جون شما با اون تحديد ميشده ، منو با اين كارا نميتونى گول بزنى !
    _ گير عجب نفهمى افتادم !
    صورت رادا دريک آن سرخ شد ، كاموس خنثى و بى تفاوت بلند شد ، روبه روى آينه ايستاد ، به صورت زيبا و جذابش در آينه نگاه كرد ، غمگينى چشمانش بيش از حد مشخص بود ، با يک توجه كوچک ميشد آنرا تشخيص داد ، چشمان كيهان در نظرش شكل گرفت ، دستان پر محبت و گرمش را روى تن و بدنش تجسم كرد ، ديدن و لمس كيهان ، پدر مهربانش ، بهترين احساسى بود كه در تمام عمرش ميتوانست تجربه كند.
    _ شايد ياشار در موردش چيزى بدونه ، ميتونى از اون بپرسى ، كيهان در مورد چنين خنجرى با من حرف نزده ، و در اين مورد خود من هم متعجبم ، اون خنجر مطمئنا انقدر با ارزش بوده كه در مورد وجودش هراس داشته به من اطلاعى بده ..
    حرفش تمام نشده بود كه صورت كمى تغيير كرده رادا پشت سرش شكل گرفت ، حرفش را قطع كرد و برگشت به طرف زنى كه كم كم داشت در دلش درخت نفرت ميكاشت.
    _ دارى دروغ ميگى ، حرفاتو باور نميكنم.
    سپس به طرف افراد نامرئى اش برگشت و دستور داد:
    _ ببرينش و اونقدر زجرش بدين تا دهنشو باز كنه و جاى اون خنجر رو به ما بگه.
    كاموس كه ميدانست لحظات خوبى در انتظارش نيست ، واكنشى انجام نداد ، فقط خنثى و بى تفاوت به چشمان يخى رادا نگاه ميكرد ، بازوهايش از پشت كشيده شدند ، اسير دستان قدرتمندى شد ، تقلايى براى رهايى انجام نداد ، شايد از فرار خسته شده بود و شايدم ديگر از هيجان و درد متنفر بود ! به قدمهاى زنانه رادا چشم دوخت ، روبه رويش ايستاد ، صورتش را جلوى صورت كاموس نگه داشت .
    _ از چشات ميترسم ، ميدونى چرا ؟!
    سكوت كرده بدون اينكه به جوابش فكر كند ، زل زد به صورتش ، تمام صورتش را كاويد و روى زخم گونه اش ايست كرد ، به سرعت زخم را ارزيابى كرد ، زخم بريده شده نبود ، بلكه يک زخم كوبيده شده بود ، مثل اين بود كه مشت محكمى از كسى خورده باشد و كبودى كمرنگ و بسيار ريز دور زخم كه با چشم انسان قابل تشخيص نبود ، مشت را تاييد ميكرد.
    _ چشات سرده ، آهنيه ، من ميخوام بفهمم كى و يا چى باعث شده نسبت به زندگيت كه خيلى با ارزشه اينقدر سرد و بى تفاوت بشى ، تو يه فرشته اى در عين حال جن ، تو هر دو دنيا جا دارى ، تو حتى ميتونى تو دنياى انسانها هم زندگى كنى !
    بيشتر نزديک شد.
    _ از زندگيت بگو ، تو خيلى با ارزشى ميتونى به هركسى قدرت بدى حتى يه انسان ساده و كاملا معمولى ! و در ازاش روحشو بگيرى ، ميدونى روح يه انسان چقدر با ارزشه ؟! روح انسان ميتونه مارو از همه درد ها و عذاب ها خلاص كنه ! چرا دنبال معامله ها نيستى ؟! با همه ميتونى معامله كنى و چيزاى با ارزشى بدست بيارى !
    بدون توجه به حرفهايش گفت:
    _ اين زخم اون شبى كه با مايكل كلافورد بودى روى صورتت ايجاد شده درسته ؟!
    رادا تعجب زده به پيشانى اش دست كشيد.
    _ امكان نداره !
    _ تو دستاشو از خودت دور كردى ، اونم عصبى مشت زد تو صورتت ، با اين حركتش گيج شدى و متوجه كارايى كه باهات كرد نشدى ! اگه سرتو نيمساعت به طرف راست كج ميكردى سرگيجه ات برطرف ميشد ، تو هنوز هم نميدونى اون شب مايكل كلافورد با تو چيكار كرد !
    رادا لبخند نيمه و غافلگيرى زد ، براى عوض كردن بحث گفت:
    _ يادم باشه يه روز از هوش و ذكاوتت تعريف كنم.
    قدمى به عقب برداشت.
    _ من تورو بدون اون خنجر نميخوام ، تو اولين فرشته اى هستى كه باهاش كشته ميشى ، و من ميشم مالک اون خنجرى كه قدرت ها بهم ميده.
    با تمام شدن حرفش به سرعت غيب شدند ، ديگر صورت رادا را نديد ، در بطن تاريكى فرو رفتند ، خود را در سياهچال نمور و تاريكى ديد ، به قدرى سياهچال كثيف و بد بو بود كه دماغش را چين داد و محكم جلوى بينى اش را گرفت ، دستانش كشيده شدند ، دو طرفش محكم به زنجير كشيده شدند ، نفس عميقى كشيد و چشمانش را بست ، از زندان ها خسته شده بود ! در باز شد و مردى قد بلند شلاق بدست روبه رويش ايستاد ، چشمان سبز يشمى اش ، ترسناک در تاريكى ميدرخشيد.
    _ خب مثل اينكه زندانى كوچولوى ما نميخواد به حرف بياد درسته ؟!
    خنثى به چشمانش زل زد.
    _ كم كم اين شجاعتى كه تو چشاته از بين ميره ، فرشته كوچولوى چشم سرخ ، كم كم چشات پر از خواهش ميشه.
    پوزخندى زد.
    _ نه خير اين شجاعت نيست ، عادته
    سرش را كمى خم كرد ، گردنش خشک شده بود.
    _ عادت به درد كشيدن ، من به درد عادت دارم و اگه شما جناى فهميداى باشين ، بايد بفهمين اون خنجر دست من نيست ، چون من هيچ اطلاعى ازش ندارم !
    شلاق را دور دستش پيچاند و محكم به كمر و بدنش ضربه زد ، درد به قدرى شديد بود كه صورت سفيد كاموس به كبودى گراييد ، با همان ضربه اول پيراهنش جر خورده بود !
    _ تو اخرين فرشته اى ، اخرين وارث ، اون دو تا خواهر و برادرت فرشته و شيطان كاملن ، دست اونا نيست ، تو هم فرزندى ندارى ، بايد جاى اون خنجر رو به ما بگى.
    

    با همان ته مانده توانش آرام و زار گفت:
    _ دس ..... دست .... مم ..... من ..... ن ...... نيس .... ت
    فرود آمدن شلاق را دوباره ديد اما دردى حس نكرد ، بدنش كاملا از بين رفته بود ، ان قدر حس نداشت تا درد ديگرى را حس كند !

    •••

    صداى هو هوى باد نميگذاشت صداى اخ گفتن و ناله ها را درست بشنود ، چند قدم به جلو برداشت ، حس كرد كسى او را صدا ميزند ! برگشت و با دقت به اطرافش نگاه كرد ، مثل هميشه تاريک بود و چيزى قابل تشخيص نبود ! نااميد دوباره راهش را گرفت ، صداى زنانه نامش را نرم و كشيده بر زبان مى آورد و لحظاتى سكوت ميكرد ، چشمانش را بست و نفس عميق كشيد ، منتظر همان مرد جوانى بود كه گرماى دستش را هنوز هم روى شانه اش حس ميكرد ! اينبار همانند دفعات قبل ترس وجودش را پر نكرده بود و گوشه ها را براى نشستن و در خود جمع شدن جستجو نكرد ، فقط مستقيم راه ميرفت و به اميد ديدن ان مرد جوانى كه بعد از سالها آرامشى كه آرزويش را داشت به او داده بود ، قدمهايش را تند برميداشت ، خود را سرزنش كرد كه چرا حتى نامش را نپرسيده بود ! صداى زنانه دوباره نامش را صدا زد ، برگشت و اينبار گفت:
    _ كى هستى ؟! چرا منو صدا ميزنى ؟!
    سكوت لحظه اى اميدوارش كرد ، صداى زنانه خيالى بيش نيست اما صداى زنانه شروع به حرف زدن كرد.
    _ ازش دور باش ، تو اونو خواهى كشت !
    چشمهايش را درشت كرد.
    _ كيو ميگى ؟!
    _ اينجا يا جاى توعه يا جاى اون ، به اين دنيا وابسته نشو ، از دروازه ها عبور نكن.
    تعجب زده تر داد كشيد.
    _ اون كيه ؟! چرا اسمشو نميگى ؟!
    سكوت !
    نشست و سرش را خاراند ، اينبار اين خلصه او را گيج كرده بود ، به دور و اطراف اتاقش نگاه كرد و روى اينه پدرش ايستاد ، لبخندى زد و بلند شد ، دستى روى شيشه ترک خورده اينه كشيد.
    _ اون كى بود كه تا الان احساس ميكنم با ديدنش اروم و خوشحالم !
    صدايى نشنيد ، منتظر جوابى هم نبود ، فقط سؤالى كه مغزش را مشغول كرده بود از خود پرسيد ! بعد از دقايقى به طبقه پايين رفت ، برادرش جيسون روى مبل روبه روى تلويزيون نشسته بود ، بى حوصله به مستند حيواناتى كه تلويزيون نشان ميداد زل زده بود ، با شنيدن صداى پا برگشت و با لبخند گفت:
    _ به به داداش كوچيكه ! بيا كنارم بشين
    دستش را روى مبل گذاشت و چند ضربه كوتاه زد ، جيمى كنارش نشست و لبخند زد.
    _ سلام ، خوبى ؟!
    پوفى كشيد.
    _ نه حوصله ام بدجور سر رفته ، راستى تو خوبى ؟! ميبينم سرحال تر از چند روز قبلى.
    _ خوبم ، تو خواب يكيو ديدم كه خيلى ارومم كرد.
    جيسون با شيطنت گفت:
    _ به به ، دختر ديگه نه ؟!
    زد به شانه برادرش.
    _ نه خير ، اونم پسر بود ، خيلى بزرگتر از منو تو نبود ، فقط صورتش خيلى مهربون و شيرين بود.
    جيسون بلند خنديد و محكم برادرش را بغل كرد ، بعد از چند ثانيه جدى گفت:
    _ جيمى نميدونستم با پسرا هم اره ! حالا چه شكلى بود ؟!
    با خنده فرار كرد ، جيمى با اعتراض دويد.
    _ جرات دارى يه بار ديگه حرفتو تكرار كن !
    جيسون كه بالاى پله ها بود زبانش را در اورد ، سپس با شيطنت گفت:
    _ به مامان ميگم ، فكر كنم همين دو تا استخونى هم كه دارى درسته قورت بده !
    بلند تر خنديد و تند تر فرار كرد ، جيمى كه نميتوانست او را بگيرد ، با خط و نشان پايين پله ها ايستاد.
    _ جيسون بگى ديگه باهات حرف نميزنم.
    جيسون با خنده در حاليكه كوله اش را جمع ميكرد ، گفت:
    _ باشه بابا شوخى كردم !
    خنديد و سرى براى برادر بى پروايش تكان داد ، نفس عميقى كشيد و به طرف اتاقش براه افتاد ، او هم بايد براى رفتن اماده ميشد ، لباسهايش را پوشيد و در اينه نگاهى به خود كرد ، سايز لباسى نبود كه روى بدن نحيفش اندازه باشد ! حتى كوچكترين سايز هم براى او گشاد بود ، پوفى كشيد و از اتاق شد ، بعد از خداحافظى ، پياده سمت مقصدش براه افتاد ، بعد از رد كردن چند كوچه ، نفس عميقى كشيد و دستهايش را فرو كرد در جيبهايش ، صداى نفرت انگيز ايسان همكلاسى اش با دوست پسر هميشه غيرتى و قلدرش از پشت سرش شنيده شد ، پوفى كشيد و قدمهايش را تند تر برداشت كه بازويش از پشت كشيده شد ، محكم خورد به ايسان ، بلند خنديد و گفت:
    _ واى خداى من جيم تو با زور دست من اينقدر پرت شدى چه برسه كارتر تورو اينجورى بكشه !
    با عصبانيت كيف سر خورده اش را دوباره روى شانه اش انداخت.
    _ برو به جهنم عوضى.
    كارتر دوست پسر ايسان به سرعت جلويش ظاهر شد.
    _ چى گفتى ؟!
    _ همين كه شنيدى !
    مشت كارتر گره خورده محكم با صورتش برخورد كرد ، چند متر به عقب پرت شد و به ديوار برخورد كرد ، صورتش از درد مچاله شده بود ، گرماى دستى را روى شانه اش احساس كرد.
    _ آروم باش چيزى نيست ، جاييت نشكسته !
    ان لحظه به قدرى درد داشت كه به شناخت صاحب اين صدا توجه نكرد ، دستش را محكم پس زد و بلند شد ، كيف خاكى اش را روى شانه اش انداخت و به سرعت شروع به راه رفتن كرد ، هنوز ده قدم فاصله نگرفته بود كه صداى زد و خورد شديدى را از پشت سرش شنيد ، با تعجب ايستاد و آرام برگشت ، كارتر و ايسان بيهوش و خونين روى زمين افتاده بودند و دو نفر پسر ديگرى كه با انها بودند ، ان طرف تر پرت شده بودند ، مثل اين بود كه وسط انها يک بمب تركيده باشد ! تند برگشت و پا به فرار گذاشت ، تا ميتوانست دويد و بالاخره ايستاد ، دور و برش را با تعجب نگاه كرد ، با ديدن جنگلى كه وسط ان ايستاده بود اه از نهادش بلند شد ، حتى كيف كوله اش را هم بياد نداشت كجا رها كرده است ! درمانده روى سنگى نشست و سرش را ميان دستهايش گرفت ، هنوز هم از زخمى شدن كارتر و بقيه به شدت متعجب بود ، درک موضوعى به ان سختى برايش دشوار تر از رفتن به خلصه بود ! يادش نمى امد چند ساعت آنجا نشسته بود ، فقط وقتى دور و برش را نگاه كرد ، هوا تاريک شده بود ، فضاى درختان و نور ضعيف ماه و از همه بدتر مه غليظى كه تمام جنگل را فرا گرفته بود ، محيط ترسناكى ساخته بود ! پاهايش را در سينه جمع كرد و سعى كرد به ترسش زياد توجه نكند.
    با صداى قرچ شكستن چوبى به شدت از خواب پريد و اين باعث شد از سنگ سقوط كند ، با اعصاب خوردى نشست ، هنوز هم شب بود و جنگل ترسناكتر از هميشه ! دستى ميان موهايش كشيد كه اينبار صداى شكستن شيشه به گوشش خورد ، ايستاد.
    _ اونجا كيه ؟!
    دوباره صداها با شدت بيشترى تكرار شد ، اما تنها فرقش اين بود كه صدا ها ازپشت سرش بودند ! از زور ترس گردنش خشک شده بود و نميتوانست به عقب برگردد ، صداها هر لحظه به او نزديكتر ميشدند تا اينكه در يک قدمى اش صدا قطع شد ، چشمهايش را بست و نفس عميق كشيد ، دهانش خشک شده بود و دستهايش عرق كرده بودند ، ميدانست پشت سرش كسى ايستاده كه يک موجود طبيعى و انسانى نيست ، ان خلصه ها تنها خوبى اش همين بود كه انسان را از بقيه موجودات تشخيص دهد ! نفسهاى تندش را كمى كنترل كرد و به آرامى برگشت ، جلويش مردى ايستاده بود كه شنل سياه و سرخ بلندى بر تن داشت ، دستهايش شل افتاده بودند و صورتش زير شنل مشخص نبود ، به محض ديدنش با وحشت خود را به عقب پرت كرد ، حركتش كاملا غير ارادى بود ، ان موجود بدون آنكه حركتى بكند فقط ايستاده بود ، بعد از يک دقيقه ترس و لرزيدن كمى ارام شد ، ايستاد و ارام گفت:
    _ كکککک ..... كى .... هسسس ..... هست .... ى ؟؟؟!!!
    موجود كمى تكان خورد و روى سنگى كه قبلا جيمى نشسته بود نشست ، شنلش را پشت سرش انداخت و با صداى ترسناكى گفت:
    _ فكر كنم وقت مناسبى براى نشون دادن خودم به تورو انتخاب نكردم ! چند روزه كه ميخوام باهات حرف بزنم.
    اب دهانش را به سختى قورت داد ، كمى از ترسش كاسته شده بود ، لحن مردانه برايش قدرى اشنا و بى خطر مينمود.
    _ تو كى هستى ؟! براى چى ميخواى منو ببينى ؟!
    شنلش را ارام كنار زد ، صورتش زخمى و پر از كبودى بود ، اما او را شناخت ، با لبخند ايستاد و با قدمهاى تندى به طرفش دويد ، دستش كه روى سنگ تكيه داده شده بود را برداشت و گذاشت روى شانه اش ، همان گرما و همان آرامش ، چشمانش را بست و با لذت به حس امنيت و آرامشى كه گرفته بود فكر كرد ، صداى خنده ريزى شنيد ، چشمانش را باز كرد و با اخم به لبخند غمگين مرد نگاه كرد.
    _ چيه ؟! تو از بچگى هيچوقت آرامش نداشته باشى ، عاصى و ديوونه نميشى ؟! من اين آرامش رو از تو ميگيرم ، تو كى هستى ؟!
    لبش كج شد و لبخند نيمه اى زد.
    _ وقتى بچه بودى ، با يكى ملاقات كردى كه اون يه چيزى بهت داده ، اون خلصه ها و اون سختى ها حاصل نگه داشتن همون چيزيه كه گرفتى !
    _ يعنى چى ؟! من هيچى يادم نيست ، چيو گرفتم ؟!
    _ معمولا ادما توى نوزادى و مرحله اول زندگى چيزى نميفهمن
    از سنگ پريد پايين ، شنلش را در اورد ، زيرش پيراهنى نداشت و بدنش تماما زخمى و پر از كبودى هايى بود كه دهانشان كمى باز شده بود ، به قدرى بدنش ترسناک بود كه جيمى با عذاب صورتش را برگرداند.
    _ بدنت چرا اينجوريه ؟!
    
    جوابى نداد و با درد نشست كنار سنگ و تكيه داد ، كمرش به شدت سوخت و دردش تا مغز استخوانش رفت ، با دلسوزى زانو زد كنارش ، دستى به زخم قفسه سينه اش كشيد ، زخم زبر بود و خون هاى خشک شده تماما دورش را گرفته بودند ، قفسه سينه عضلانى اش از زير همه ان زخمها قابل تشخيص بود.
    _ با من بيا ، بايد زخماتو ضد عفونى كنم.
    نگاه خيره اش را روى خود ديد.
    _ قراره به دست تو بمى ....
    سكوت كرد و چشمانش را با درد روى هم گذاشت ، جيمى به سرعت دستش را روى شانه اش گذاشت و گفت:
    _ هى چى شدى ؟!
    بيهوشى اش باعث شد بيخيال جواب سوالش شود !

    •••

    با اعصاب خوردى نشست و غريد:
    _ ياشار نميشه بيخيال اين يكى بشيم ؟!
    ياشار نشست روى صندوقى كه در ان هم اثرى از خنجر نبود !
    _ بايد اونو پيدا كنيم ، جون كاموس در خطره !
    ترمندوس عصبى دستش را تكيه گاه كمرش كرد.
    _ بابا خالى بنديه همرو سركار گذاشته اين برادر من ! فكر نكنم كسى بتونه يكى مثه اونو بكشه ، خودم به شخصه ، براى مثال بايد همچين جونورى رو ميكشتم از زندگيم پشيمون ميشدم !
    ياشار اخم كرده بلند شد.
    _ الان اصلا وقت اين نيست كه بشينى تو گوش من ور ور چرت و پرت بخونى ! خودم به اندازه كافى از دست اين كاموس عصبى ام تو ديگه بيشترش نكن !
    نفس عميقى كشيد و شروع كرد به قدم زدن.
    _ فقط اين كاموسو نبينم ، جورى ميزنمش كه كلا همه چيو يادش بره !
    حرفى از جانب ترمندوس نشنيد ، تعجب زده برگشت ، چرا كه امكان نداشت ترمندوس ساكت باشد ! با ديدن جاى خالى ترمندوس با تعجب اسمش را صدا زد ، اما سكوت بيشتر او را فهماند ترمندوس نيست ! مثل اين بود كه او داشت با خودش حرف ميزد و حرفهاى چند دقيقه پيش ترمندوس ، خيالى بيش نبود !

    •••

    پنبه حاوى الكل را به صورتش نزديک كرد ، قبل از اينكه به صورتش بر خورد كند ، دستش با سرعت باور نكردنى ، مچ دستش را گرفت ، با ترس ايستاد.
    _ تو كى بهوش اومدى ؟!
    مچ دستش را كمى فشار داد رها كرد و نشست ، صورت زخمى اش با مراقبت هاى او كمى رنگ و رو گرفته بود.
    _ كى گفت به زخمام دست بزنى ؟!
    با نعره ترسناكش ، پريد عقب و محكم خورد به ظرفهاى شيشه اى ، ظرفها با صداى ترسناكى ريختند و شكستند ، نفس نفس زنان به ديوار چسبيد و به مردى كه سه روز در بيهوشى كامل و تب و لرز گذرانده بود ، نگاه كرد ، ترسان در خود جمع شد و سرش را روى زانو هايش گذاشت.
    _ اينجا كجاست ؟!
    صدايش ترسناک نبود ، سرش را بلند كرد.
    _ تو خونه مادربزرگم ، دو سالى ميشه فوت كرده ، خونه اش خاليه ، حالت خيلى بد بود و ت...
    با بالا بردن دستش او را ساكت كرد ، بلند شد و دنبال شنلش گشت ، روى صندلى كامپيوتر گذاشته شده بود ، با سرعت به طرفش دويد ، و شنل را برداشت ، با صداى جمع شدن بيشتر دست و پاى جيمى ، دستانش از حركت ايستاد ، شنل را آرامتر پوشيد و به طرفش براه افتاد ، كنار پاهايش زانو زد.
    _ همونقدر كه من باعث آرامش تو ام ، تو باعث عصبى شدن و ناآرام شدن منى ، بين اينا چيو انتخاب كنم ؟!
    جيمى كه اشک ترس ، در چشمانش جمع شده بود لرزان گفت:
    _ برو ، اما به سوالاتم جواب بده.
    خود را كوبيد روى زمين.
    _ بپرس !
    اب دهانش را قورت داد.
    _ من چرا ميرم به خلصه !؟
    عصبى جواب داد.
    _ گفتم كه اثرات اون چيزيه كه تو بچگى بهت داده شده.
    _ اون چيه ؟!
    _ نميدونم !
    نفسش را تند بيرون داد.
    _ چرا تو منبع آرامش منى ؟!
    _ وجود من به خيليا آرامش ميده ، همونطور كه وجود الله به همه آرامش ميده ، اين دست خودم نيست !
    _ چيكار كنم زندگيم يه زندگى معمولى بشه ؟!
    سرش را به ديوار تكيه داد.
    _ اين چيزيه كه من سالهاست دنبالشم و ميخوامش.
    _ منظورت چيه ؟!
    بدون اينكه جواب سوالش را بدهد ، گفت:
    _ براى اينكه به آرامش برسى ، يكى بايد نابود بشه ، يكى كه باعث عذاب خيليا شده.
    _ اون كيه ؟!
    بلند شد.
    _ انسان موجوديه كه روحش قدرت نابودى هزار شيطان رو داره ، تو هم ياد ميگيرى اون موجوداتى كه تورو اذيت ميكننو نابود كنى ، اونا دنبال اون چيزى هستند كه دست توعه ، تو اين راه كمكت ميكنم ياد بگيرى.
    _ چرا ؟! اخه چرا به من كمک ميكنى ؟! تو همين كه كنارم باشى بزرگترين كمكه براى من.
    _ اين وظيفه هم نوعان منه ، و من فرقى با بقيه ندارم !
    _ تو چى هستى ؟!
    لبخند زيبايى زد ، لبخندى كه سالها روى لبهايش شكل نگرفته بود ، لبخندش به قدرى زيبا بود كه جيمى مات به صورتش زل زد.
    _ من بايد برم.
    با عجله گفت:
    _ لااقل اسمتو بگو !
    شنلش را كشيد روى صورتش ، مشخص بود هنوز هم درد دارد ، كمرش را صاف كرد.
    _ هروقت بهم نياز داشتى ، بلند صدا بزن ، كاموس
    به سرعت غيب شد ، جيمى لبخند زد ، نامش را با خود تكرار كرد و مجدد لبخند زد ، بلند شد و لباسهايش را مرتب كرد ، ديگر بايد ميرفت خانه ، مادرش مطمئنن از نگرانى به مرز سكته رسيده بود !
    

    تعجب زده دستش را روى شانه اش گذاشت ، قدم هايش از حركت ايستاد.
    _ فكر نميكردم تا الان زنده باشى دوست قديمى.
    برگشت شنل بلندش را با دست چپش كنار زد ، صورت زخمى و جدى اش از زير شنل مشخص شد ، با ديدن صورت ياشار ، لبخند مليحى زد.
    _ حدس ميزنم ترمن رو گم كردى و اومدى سراغ من ، تا من بهت بگم كجاست !
    ياشار سرش را بالا گرفت و قدمى به عقب برداشت.
    _ هنوزم متعجبم ، اون اتفاق رو درک نميكنم كاموس ، پيدات كردم در مورد اون اتفاق بپرسم.
    كاموس نفس عميق كشيد ، قدمى به عقب برداشت ، همانطور كه قدم ميزد گفت:
    _ غيب شدن ناگهانى ، احضار و يا دزديدن ، بين اين سه مورد يكيش در مورد ترمن صدق ميكنه ، مورد اول ، چون ترمن خوب ياد گرفته بود چجورى با نيروهاش كار كنه ، امكان نداره اين براش اتفاق افتاده باشه ، مورد دوم ، امكان داره يكى از دنياى فرشته ها اونو احضار كرده باشه ، اونا وقتى يه شيطان رو احضار ميكنن كه ، يه كار خلاف انجام داده باشه و با توجه به اينكه من هميشه حركاتشو زير نظر دارم ، خطايى مرتكب نشده ، و اما مورد سوم !
    سكوت كرد و به آسمان سرخ رنگ نگاه كرد ، ابرهاى تيره خاكسترى و قرمز رنگ ، در آسمان دور گردابى ميچرخيدند.
    _ اون دزديده شده ، بدست كى و چراشو نميدونم.
    ياشار عصبى مشتى به ديوار كاهگلى كه كنارش بود زد ، ديوار ترک خورد اما از عصبانيتش كم نشد.
    _ اون يه بچه است ! كى شرايط اونو ميخواد ؟!
    كاموس خونسرد جوابى نداد ، ياشار عصبى تر غريد.
    _ خونسرديت داره منو ترغيب به كتک زدنت ميكنه كاموس ، مثل اينكه بخاطر تو ما رفتيم به اون خونه ، جون تو با خنجر داره تحديد ميشه !
    كاموس اخم ريزى به نشانه فكر كردن كرد.
    _ اونو نبايد وارد زندگى من ميكردى ياشار ، الكى كه اونو به تو و بهروز نسپردم ! پس گردن من ننداز كه دزديده شدنش تقصير خودت بود !
    ياشار چشمانش را بست ، درستى حرفش را در فكرش تاييد كرد اما بر زبان گفت:
    _ بايد اونو براى من بيارى ، شايد براى تو مهم نباشه اما من سالها با اون زندگى كردم.
    سكوت كاموس ، باعث شد سؤالى كه ذهنش را درگير كرده است بپرسد.
    _ چند وقت پيش ميخواستم پيدات كنم تا جاى خنجر رو به ما بگى ، اما هيچ جا حست نميكردم ، چه اتفاقى برات افتاده بود ؟!
    كاموس بى حوصله گفت:
    _ چرا من وقتى به هركسى ميرسم كوه سوْال به طرفم پرت ميكنه ؟!
    ميان حرفش عصبى و بريده بريده تكرار كرد.
    _ چه ... اتفاقى ... كاموس ؟!
    پوفى كشيد.
    _ زندانى بودم.
    _ زندانى كى ؟!
    _ نميشناسم !
    _ اون خنجر كجاست ؟!
    اينبار كاموس كمى عصبى گفت:
    _ همه فكر ميكنن دست منه ! اما دست من نيست ، من حتى قبل از اينكه رادا در مورد خنجر حرفى بزنه از وجودش بى خبر بودم ! بعدشم فكر ميكردم اون دست ابليسه !
    ياشار متفكر دستش را پشت گردنش گذاشت ، كمى ماساژ داد كه دوباره صداى كاموس را شنيد:
    _ من بايد برم ، هر چند دقيقه بايد جابجا بشم تا ابليس منو پيدا نكنه.
    _ صبر كن ، چرا اينقدر زود ازاد شدى ؟!
    جوابى نشنيد كاموس غيب شده بود !

    •••

    سردردش به قدرى ترسناک و شديد بود كه نعره هايش بى اراده به آسمان ميرفت ، حس ميكرد سرش در حال انفجار است ، تيک تاک بمب هر ثانيه در مغزش شنيده ميشد ، با دو دست سرش را محكم فشار داد ، و بيشتر نعره زد ، در ميان تاريكى و درد ، جسمى روبه رويش حس كرد ، دستش را با ناتوانى دراز كرد ، خورد به يک پارچه ، محكم گرفت و آرام گفت:
    _ كک ..... مم ..... كم ..... كمكم ..... ک .... ن
    پارچه از دستش رها شد ، جسم روبه رويى اش خم شد ، صورتش مشخص نبود ، تاريكى و درد به قدرى ترسناک بود كه نميتوانست كارى غير از نعره كشيدن بكند ! دستى روى شانه اش احساس كرد ، جسم را ضعيف ميديد ، اما حس كرد ، ارامشى غير منتظره ، وجودش را در بر گرفت ، كم كم تاريكى ها كنار رفت و بجاى نعره ، لبخندى روى لبهايش نشست ، زمزمه اى ميان سكوت و آرامش به گوشش رسيد ، جسم دستش را روى شانه اش گذاشته بود و وردى زير لب ميخواند ، پس دليل آرامش او اين جسم سياه رنگ بود ، با تمام شدن ورد ، دست جسم سياه رنگ ، كنار رفت و آرام روى پاهايش ايستاد ، به تبعيت از او ، آرام بلند شد ، باور نميكرد بعد از سالها توانسته باشد روى پاهايش بايستد ، با ذوق به جسم سياه كه منشا قدرتش بود نگاه كرد.
    _ چجورى اينكارو كردى ؟!
    جوابى نداد ، در عوض گفت:
    _ يه سوْال ازتون دارم.
    مكث كوتاهى كرد سپس با صداى ضعيفى گفت:
    _ پدر !
    چشمانش گرد شد ، اين صدا را ميشناخت !
    _ تو ..... كاموسى ؟!
    شنلش را آرام بالا كشيد ، صورت سرخ شده اش از زير شنل مشخص شد ، سرش را پايين انداخت و زانو زد.
    _ متاسفم ، اگه بخواين منو بكشيد خيلى راحت اين قدرت رو بهتون ميدم كه تيكه تيكه ام كنين ، من باعث فروپاشيده شدن قبليه اتون ، ولهان شدم !
    لبخندى زد و خم شد ، روبه رويش زانو زد و آرام دستش را روى شانه كاموس گذاشت.
    _ ميدونى قبل از اينكه بخوام وارد جهنم بشم ، چه آرزويى داشتم ؟!
    سرش سؤالى ، به طرف چشمانش چرخ خورد.
    _ ميخواستم يه بار ديگه تورو ببينم كاموس !
    لبخندى گوشه لبش را اشغال كرد.
    _ خيلى عوض شدى كاموس ، تو الان شايسته يه فرمانروايى كامل هستى ، البته ترسناک هم شدى ، صورتت به قدرى وحشتناكه ، كه لحظه اول فكر كردم دارم ابليس رو ميبينم ، با همه ى اون تكبر و حريصيش.
    فشارى به شانه اش وارد كرد.
    _ مثل اون نشو !
    كمى به صورتش نگاه كرد سپس گفت:
    _ سوالت چى بود ؟!
    نفسش را عميق بيرون داد.
    _ يه وسيله ، يه چيزى كه باعث مرگ من و قدرت دادن ابليس ميشه ، اول گفتن دست منه كه نيست ، منم فكر ميكردم دست يه پسر بچه جوون و جن زده اى به اسم جيميه ، اما وقتى اسكن كاملى از بدنش و ناخودآگاهش كردم متوجه شدم همچين چيزى نداره ، بلكه شايد يه ورد داشته كه اجنه اونو اذيت ميكنن ، ميخوام ازتون بپرسم اون وسيله كجاست كه همه دنبالشن !
    كيسان دستى به گردنش كشيد.
    _ كيهان در موردش با من حرف زده بود.
    به چشمان خنثى كاموس نگاه كرد ، در چشمان ترسناكش نه ذوق بود نه انتظارى براى شنيدن ادامه حرفش ! اما ادامه داد.
    _ يه روز اومد و نشست كنارم ، بهم گفت يه چيزى رو از ابليس دزديده كه قرار بود بعد از تبديل شدنش به فرشته ، اونو باهاش بكشه ، شايد يه خنجر شايدم يه شمشير دقيق در موردش بهم نگفت ، گفت يه جايى اونو پنهون ميكنه ، جايى كه دست خودشم ديگه بهش نرسه ! به من نگفت كجا اما كاموس ...
    نفسى تازه كرد و سرش را دوباره ماساژ داد.
    _ كيهان اونقدر باهوش بود اونو جايى بزاره كه جون تنها پسرش كه عين خودش يه فرشته و جنه ، به خطر نيفته ، تو خيالت راجع به اون وسيله راحت باشه !
    كاموس چشمانش را كلافه بست.
    _ اما من الان اون وسيله رو ميخوام ، اونا برادرمو دزديدن معلوم نيست كيا ، اما فكر ميكنم بخاطر اينكه از من اون وسيله رو بگيرن اونو دزديدن !
    كيسان متفكر گفت:
    _ حدس ميزنى چند نفر دنبال اين وسيله ان ؟!
    _ شايد ده گروه !
    _ تو ميدونى چيكار كنى درسته كاموس ؟!
    كاموس سرش را تكان داد و به زمين خيره شد.
    _ بهت ايمان دارم ، پسرى كه من تربيت كردم و پسرى كه از خون كيهانه ، هيچوقت سر مارو به زمين نميزنه ، برو و كارى كه ميدونى رو بكن !
    _ به اون دنيا برنميگردم !
    كيسان لبخند زد.
    _ برميگردى ، تو برميگردى ، كيهان اگه جاى تو بود الان اون كارو تموم كرده بود ، لفتش نده ، جون تو در خطره ، بايد جونتو نجات بدى.
    كاموس سرش را دوباره تكان داد ، شنلش را پوشيد و خواست برگردد كه صداى كيسان را دوباره شنيد.
    _ راستى ، تو هنوز ازدواج نكردى ؟! خيلى دوست دارم بچه اى كه از وجود توعه رو يه بار بغل بگيرم !
    كاموس اخم كرده برگشت ، كيسان با ان همه درد و سستى خنده بلندى سر داد.
    _ تو هيچوقت عاشق نميشى اينو خيلى وقت پيشا فهميدم ، بايد من باشم و تورو بزور با دخترى يه جا زندانى كنم تا اين خلق و خوى تو اصلاح بشه !
    اينبار به شوخى كيسان لبخند نيمه اى زد ، نفس عميقى كشيد و گفت:
    _ ميدونين كه وقتى من برم دردى كه داشتين ادامه پيدا ميكنه ، آماده اين ؟!
    كيسان سرش را تكان داد و اينبار با انرژى بيشترى پذيراى درد شد !
    
    غيب شد و كنار نهر ظاهر شد ، شنلش را مرتب كرد و سركى به پشت صخره كشيد ، نگاهش به پشت مردى افتاد كه اين موقع ها براى جمع آورى اطلاعات وارد اين دنيا ميشد ، مردى كه از انسانهاى الهى بود ، در موردش با ياشار حرف زده بود ، از صخره دور شد و پشت سرش شروع به راه رفتن كرد ، پنج دقيقه اى راه رفتند تا اينكه مرد ، متوجه شد كسى او را تعقيب ميكند ، ايستاد و دفتر يادداشتش را بست ، ارام و خونسرد برگشت ، ديدن جسم شنل پوش براى مردى كه هر روز با موجودات ان شكلى روبه رو ميشد ، زياد ترسناک نبود ، هنوز صورتش را نديده بود ، مردى جوان سى ساله كه صورت نورانى اش مشخص بود از ادم هاى خداست ، لبخندى زد و گفت:
    _ از ديدنت خوشحالم ، سلام نميكنم ميدونم كه باعث خشم موجودات اينجا ميشه.
    وقتى جوابى از كاموس نشنيد ادامه داد.
    _ ميتونم كمكى بهت بكنم ؟! به نظر مياد با من كار دارى.
    كاموس نفس عميقى كشيد ، دستش رفت به طرف كلاه شنلش ، ارام كنار زد و صورتش را بالا گرفت ، ميدانست او را ميشناسد ، سالها بود كه براى ديدنش به اين دنيا سفر ميكرد ، با ديدن صورتش يكه خورد و چشمانش قدرى گشاد شد ، شوكه به صورتش نگاه ميكرد ، دقايقى گذشت ، كاموس لبخند ريز شبيه پوزخند روى لب سمت راستش نشاند.
    _ من وقتى براى شوكه شدن تو ندارم ، حبيب الله ، اسمت همين بود درسته ؟!
    يكه ديگرى خورد به سرعت دفتر يادداشتش را برداشت ، اينبار لرزان و شوكه گفت:
    _ دنبالت بودم !
    _ ميدونم !
    شروع كرد به قدم زدن.
    _ تو ميخواى در مورد من بدونى ، و من ميخوام يه راه ارتباط با دنياى فرشته ها داشته باشم ، نميتونم برم اونجا چون از اونجا فرار كردم و فرار از اونجا يعنى پذيرفتن مرگ خودم !
    لبهايش را روى هم فشار داد.
    _ به دلايلى مجبور شدم ابدى از اونجا خارج بشم ، اما الان ميخوام برگردم و يكيو ببينم.
    حبيب الله كه تند تند تمام حرفهايش را نوشته بود ، دوباره مشتاق به صورتش خيره شد.
    _ باورم نميشه خداى من !
    اينبار كاموس خنثى به صورتش نگاه كرد ، خود را كمى جمع و جور كرد و سپس گفت:
    _ به چه دلايلى ؟!
    _ لازم نميدونم همه چيو بهت بگم !
    حبيب الله كمى جدى تر شد.
    _ خب ، از من ميخواى تورو با اون دنيا ارتباط بدم ؟!
    كمى مكث كرد سپس گفت:
    _ و در عوض تو ميزارى كه ببينمت و از زندگيت بدونم ، درسته ؟!
    كاموس كلافه تاييد كرد.
    _ پس دلايل رو بايد به من بگى.
    كمى به صورت كلافه اش نگاه كرد.
    _ فكر ميكردم زشت تر از اين باشى ، و يا قد بلند تر ! پس هيولاى معروفى كه ابليس ازش ميترسه تويى ، صورتت به اندازه اى كه ابليس رو بترسونه ترسناک نيست ، بيشتر معصوم و مهربونه!
    با لبخند به چشمان جدى و ابروهاى درهم كاموس نگاه كرد.
    _ براى چى ميخواى برى دنياى فرشته ها !؟
    _ خوبه بالاخره حرفى زدى كه با معنى باشه ! در ضمن خوشحال ميشم حرفايى كه خودم ميدونم رو دوباره تكرار نكنى ، اينجورى كلافه ميشم !
    نشست روى سنگ نسبتا بزرگى كه كنارش بود ، يكى از پاهايش را به سنگ تكيه داد و ديگرى را روى زمين تكيه داد.
    _ ميخوام كيهان رو ببينم ، اونجا زندانى شده ، فرشته هاى مرده اى كه كار خلاف ميكنن به زندان اونجا منتقل ميشن !
    _ براى چى ميخواى پدرتو ببينى ؟!
    _ ميخوام جاى يه وسيله رو ازش بپرسم !
    حبيب الله دستى به ته ريش كوتاهش كشيد.
    _ اين يه كار خلافه ، الله اين كارو براى ما ادما قدغن كرده !
    لحجه غليظ عربى اش با كلمات عربى و تماما قرآنى ، كمى مغزش را مغشوش كرد ، سرش را برگرداند و به نهرى كه آبهاى سرخ رنگ داشت نگاه كرد.
    _ ميتونى ببرى يا نه !؟
    _ متاسفم !
    بلند شد ، شنلش را پوشيد.
    _ پس فعلا !
    حبيب الله با عجله دستش را بلند كرد ، صدايش را نشنيد ، غيب شد و در اتاقش ظاهر شد ، قبيله ولهان از هميشه مسكوت تر بود ، عصبى محكم به ديوار لگد زد ، استخوان مچ پاى راستش صداى مهيبى داد ، توجه نكرد و نشست ، تكيه اش را به ديوار داد ، تيرش به سنگ خورده بود ، ديگر راهى براى ملاقات كيهان پيدا نكرده بود ! صداى خش خشى باعث شد از حركت بايستد ، شمشيرش را آرام برداشت و به طرفى كه صدا را شنيده بود ، براه افتاد ، پشت پرده سرخ رنگ جسمى را تشخيص داد ، با اخم و تخم شمشيرش را پايين برد.
    _ تو اينجا چيكار ميكنى ؟!
    پرده را كنار زد ، هيكل ضعيفش نمايان شد.
    _ از ... کک ... كجا فهميدى منم ؟!
    برگشت و به طرف پنجره رفت.
    _ از روى گردش خونت ، حالا بگو براى چى اومدى اينجا ؟! جيمى !
    جيمى دستان عرق كرده اش را بهم ماليد و گفت:
    _ من الان تو خلصه ام ، يهو يه جايى ظاهر ميشم ، اينبار اينجا اومدم ، نميدونم چرا ، تو ميدونى ؟!
    _ اين خلصه هات دارن ذهن منو به طرف چيزى كه نميخوام فكر كنم ، ميبرن ! براى حل كردن مشكلت برو با يه جنگير حرف بزن.
    _ حح .... حرف .... زز..... زدم يعنى زديم ..... اونا گفتن ما .... نميتونيم تورو ... معالجه كنيم.
    كاموس برگشت و به صورتش نگاه كرد ، لرزش صدايش از ترس نبود ، او كنار كاموس ترس را حس نميكرد ، اين لرزش تنش از سرما بود ، شنلش را در آورد وبه طرف جيمى كه روى زمين زانو زده بود رفت ، شنل را همزمان با زانو زدنش روى شانه هايش انداخت ، جيمى لبخندى زد و گوشه هاى شنل را گرفت ، بى اراده گفت:
    _ بال هات چقدر قشنگن !
    كاموس براى اولين بار جا خورد ، و با تعجب به صورت جدى و مصمم جيمى نگاه كرد ، گردنش آرام برگشت و پشت سرش را نگاه كرد ، چيزى شبيه به بال نديد !
    _ از كدوم بال حرف ميزنى ؟!
    جيمى شنل را بيشتر چسبيد و جوابى نداد ، چشمانش را بست و بلند شد ، سردردگم شده بود ، حضور جيمى را به هيچ عنوان كنار خودش درک نميكرد !

    •••

    ابليس با صداى ترسناكى ، هرچه خوراكى و وسايل روى ميز بزرگ بود را ، با دست كنار زد ، عصبانيتش كم نشد ، به افرادى كه خبر را برايش آورده بودند نگاه كرد ، چشمان سرخش براق تر از قبل شده بود ، ترس و وحشت نشست در نگاه افرادش ، نعره زد و شمشيرش را برداشت ، به طرف افرادش هجوم برد و همه را از اول تا اخر ، قتل عام كرد ، پنج سر از بدن جدا شدند ، همانطور كه نفس نفس ميزد به جسم هاى بى جان و خون هاى سياه رنگ زل زده بود ، بعد از چند ثانيه زمزمه كرد.
    _ ميكشمت كاموس ، از اين دنيا بيرونت ميكنم و تمام قدرتى كه دارى و ازش خبر ندارى ، مال من ميشه ، فقط مال من !
   

    چشمانش را بست و فرو رفت در ميان مغزش.
    _ ( به به ، دوست قديمى )
    صداى كاموس ، تمسخر بيشترى داشت.
    _ ( تو شايد يكى از اونايى باشى كه اصلا بهشون اهميت نميدم ، اما به اين مورد فكر نكن كه دوست من باشى )
    نفس عميقى كشيد ، عصبانيتش را مهار كرد.
    _ ( من بيشتر از تو ، اينجا زندگى كردم ، الان دقيق ميدونم كجايى من بخوام تو دو ثانيه اينجايى ! )
    خنده اى دلنشين ، گوشهايش را آزار داد ، عصبى تر از هميشه دستانش را مشت كرد ، صداى كاموس را دوباره شنيد.
    _ ( الان دقيقا ميدونم دارى تا حد مرگ حرص ميخورى ! )
    بلندتر خنديد ، عصبى تر از مغز كاموسى كه خيلى قوى تر از قبل شده بود خارج شد ، جاى خوشحالى اش براى ابليس جايى بود كه كاموس هنوز از قدرتهاى جديدش بى خبر بود !
    لبخند مرموزى زد و دستى به سرش كشيد ، هميشه از حرص دادن ابليس لذت ميبرد ، قصدا مغزش را باز گذاشته بود ، بستن فكرش زياد سخت نبود ، سرش را به ديوار تكيه داد ، لبخندغمگينش هنوز روى لبهايش بود ، نگاهش را چرخاند كه به صورت معصوم جيمى برخورد كرد ، كمى تعجب كرده بود.
    _ بپرس !
    بيشتر جا خورد ، كمى تكان خورد سپس گفت:
    _ با كى حرف ميزدى ؟!
    _ با ابليس !
    جيمى خنديد ، باور نكرده بود كه دوباره گفت:
    _ خيلى قشنگ ميخندى ، اما خيلى كم ، چرا ؟!
    كاموس كه دوباره اخم ريزى كرده بود ، جوابى نداد و فقط سرش را تكان مختصرى داد ، ايستاد و سپس گفت:
    _ من بايد برم ، تو هم ديگه وقتشه از خلصه خارج بشى.
    كت مشكى اش را مرتب كرد.
    _ ميخواى خارجت كنم ؟!
    جيمى سرش را به معناى ( نه ! ) تكان داد ، بدون حرفى غيب شد ، كنار تالار ظاهر شد ، دور و برش را دقيق نگاه كرد ، نگاهش ميخ هيكل ورزيده ياشار شد كه دستهايش را فرو كرده بود در جيبهايش و آرام قدم ميزد ، سرش كمى به طرف زمين بود ، اين يعنى غرق در افكارش بود و هنوز متوجه حضور كاموس در نزديكى اش نبود ! با صدايش در جا پريد و به سرعت ايستاد.
    _ بايد فرناسو بكشى .
    نفس عميقى كشيد و چشمانش را بست.
    _ محض رضاى خدايى كه فقط مال شماهاست ، اينجورى نيا !
    جوابى نشنيد ، كاملا برگشت و اسكن كاملى از بدن كاموسى كه مرموزانه به صورتش نگاه ميكرد ، كرد ، كمرش را تكيه داده بود به صخره و يكى از پاهايش را بالا برده بود ، تا زانو خم كرده بود و تكيه داده بود به پايين صخره ، دستهايش همانند او در جيبهاى شلوار مشكى رنگش بود ، كتش را در آورده بود و يقه پيراهن مشكى اش را كمى باز گذاشته بود.
    _ چرا ؟! اصلا چرا ابليسو نميكشى ؟! فكر ميكردم عامل اصلى بدبختى هات اونه !
    كمى از صخره جدا شد ، انگار عادت داشت وقتى حرف ميزند قدم بزند !
    _ كشتن شيطان براى من سخت نيست ، مشكل اينجاست چجورى بايد بهش نزديک شد ؟!
    ياشار كه متوجه نشده بود ، سكوت كرد ، زبانش را روى دندانهايش كشيد و منتظر ادامه حرفهاى كاموس شد.
    _ تالار اصلى ابليس ، سه تا دروازه داره ، كليد هر سه تاشم دست منه ، يعنى ميشه كه بدست من باز بشه !
    _ پس ؟!
    كاموس ايستاد ، خيره در چشمان روشن ياشار به حرفش ادامه داد.
    _ بعد از اخرين در ، دقيقا فاصله ما با اتاق ابليس به سه راهرو ميرسه ، يه مانع يه دروازه نامرئى كه مانع ورود من به راهرو بعدى ميشه.
    _ خب اين مانع رو چجورى از بين ببريم ؟!
    _ اشتباه نكن ، اين مانع رو تو بايد از بين ببرى !
    ياشار دهانش براى حرفى باز شد ، كاموس ميان حرفش تند تر گفت:
    _ اون مانع ، مانعيه كه فرشته ها رو نميذاره وارد راهرو بشه ، اما تو فرشته نيستى ، كسى هستى كه مطمئنم ميتونى از پس اون فرناس بر بياى .
    ياشار كلافه ، دوباره شروع به قدم زدن كرد ، حضور سرد كاموس را كنارش احساس كرد.
    _ فرناس چه ربطى به اون مانع داره !
    _ وقتى فرناس به من سپرده شد براى اينكه بزرگش كنم ، دقيق نميدونستم ابليس هدفش چيه ؟! من اون وقتا يه پسر بى تجربه بودم ، در صورتى كه دور و بر ابليس هزاران شيطان باتجربه تر از من بودند ، ابليس از همون اول ميدونست من كسى هستم كه قدرت فرناس رو كامل ميكنم ، نميدونم چجورى ! اما كاملش كردم !
    ايستاد ، ياشار هم كنجكاو ايستاد و به صورتش نگاه كرد.
    _ توى وجود فرناس ، خون منم وجود داره ! بچه اى كه هم از خون من و هم از خون كيهان تغذيه كرده ، اينو هردو نفهميديم ! و اين موضوع يكم عجيب بود ، فرناس كامل شد و خون من و كيهان بهش قدرت ساختن اون مانع ها رو داد ، اونا وقتى نابود ميشن كه سازنده اون كشته بشه و مراسمى كه خودت ميدونى چجورى اجراش كنى ، اجراء بشه و تمام !
    منتظر ياشار ماند تا حرفش را بزند ، اما ياشار غرق شد در افكارش ، كمى صبر كرد سپس گفت:
    _ پس اهورا چى ميشه ؟! اون گروگان ابلى...
    سرش را كلافه تكان داد و زير لب به كاموسى كه غيب شده بود فحش هاى ركيكى داد !
    _ هيچوقت تا اخر حرف نميزنه ! پسره ى ...

    •••

    روبه روى دروازه ايستادند ، ياشار كمى به دروازه نگاه كرد ، سپس گفت :
    _ ببينم چجوريه كه كليد همه دروازه ها دست توئه ؟!
    كاموس دستش را روى دروازه گذاشت و آرام لمس كرد.
    _ يادت نره من هم ولهانم هم فرشته ، خيلى چيزا ميدونم كه تو نميدونى !
    ياشار سكوت كرد و دوباره به دستان كاموس خيره شد ، ماهرانه دنبال چيزى ميگشت كه بعد از ده دقيقه سكوت و گشتن ، دستهايش از حركت ايستاد ، به سرعت چشمانش را بست و سرش را پايين انداخت ، زير لب شروع كرد به خواندن ورد هايى كه كيسان به او آموخته بود ، دروازه با صداى تقى باز شد و غژ غژ كنان كنار رفت تا تاريكى مطلق پشت سرش را به نمايش بگذارد ، كاموس قدمى به جلو برداشت كه تصاويرى در مغزش شكل گرفت ، صداهاى زيادى بود و يک زن ، درست بود يک زن با لباس بلند پفى سبز رنگش ، به سرعت در حال فرار بود ، پاهاى كاموس از حركت ايستاد و بيشتر تمركز كرد ، ياشار كه تعجب كرده بود ، فهميد كه نبايد چيزى بگويد ، خلصه را قبلا هم ديده بود.
    دختر به زمين خورد و كنار درختى نشست ، نفس نفس زنان با ترس به دور و برش نگاه كرد ، صورتش مشخص نبود ، موهاى بلندش دور و برش ريخته بودند ، و با هر حركتش به اين طرف و ان طرف پرت ميشدند ، يک آن درد شديدى در سرش پيچيد ، درد به قدرى زياد بود كه سرش را با دو دست فشار داد و بى اراده روى زمين زانو زد ، نعره اش را خفه كرد ، ميان هياهو و نفس هاى تند دختر جوان ، صداى ياشار كه به شدت او را تكان ميداد ، در گوشهايش پيچيد ، شانه هايش فشرده شدند ، درد بيشتر شد.
    _ هى .... موس ... بى ... شو
    صداى ياشار نا مفهوم در گوشهايش پيچيد ، پلكهايش را فشرد و دقت بيشترى كرد.
    _ هيچ ..... نيست ... س .... شو
    نفسهايش تند تر شد و دوباره خود را كنار دختر جوان كه اينبار نشسته بود روى زمين و به درخت تكيه داده بود ، ايستاده بود ، صداى مردى را در نزديكى اش شنيد.
    _ فرار فايده اى نداره ، تو تسخير شدى ، ما ميدونيم بايد چيكار كنيم ، بيا و خودتو تحويل نيروهاى ما بده.
    سيلى محكمى به صورتش برخورد كرد ، برق از سرش پريد و كاملا از خلصه خارج شد ، صداى ياشار را واضح شنيد.
    _ هيچى نيست كاموس ، بيدار شو !
    عرق سرد روى صورتش را پاک كرد.
    _ دردش خيلى ترسناک بود ، من سالها به گذشته سفر كردم ، چون اون لباس و مدل موى اون دختر مال سالها پيشه.
    ياشار كنارش زانو زد ، شانه اش را فشرد و گفت:
    _ تو چى ديدى ؟!
    كاموس سرش را فشرد ، به سرعت بلند شد.
    _ الان وقت اين نيست ، بايد بريم تو.
    ياشار كه مطمئن بود ، هيچوقت نميتواند كاموس را مجبور به حرف زدن كند سكوت كرد و پشت سرش شروع به راه رفتن كرد ، هردو وارد تاريكى شدند كه از آنجا هيچ اطلاعى نداشتند ! بعد از طى مسافتى كاموس ايستاد.
    _ من بيشتر از اين نميتونم بيام ، تو بايد تنهايى برى و فرناس رو برام بكشى !
    ياشار نفس عميقى كشيد.
    _ اونجا چى در انتظار منه ، راستشو بگو كاموس !
    از نگاه مشكوک ياشار گريخت و به زمينى كه شكلش مشخص نبود ، خيره شد.
    _ خب تو تا اينجا اومدى ياشار ، اين يعنى همه چيو قبول كردى.
    _ اره اما بايد بدونم با چه موجودات ماورايى بايد دست و پنجه نرم كنم !
    سرش را به طرف كاموس گرفت ، با اعصاب خوردى به جاى خالى كاموس لعنت فرستاد ، گرچه فايده اى هم نداشت !
    نفسش را فوت مانند ، در هوا رها كرد و دستش را اماده باش روى شمشيرش گذاشت ، قدمهايش را با احتياط و ارام برميداشت ، سكوت مطلق به او اجازه تمركز كامل را داده بود ، صداى خش خشى از پشت سرش باعث شد به سرعت برگردد و همزمان شمشيرش را هم در آورد.
 

    كسى نبود ! يا حداقل او فكر كرد كسى نيست ، شمشيرش را دوباره سر جايش برگرداند و به راهش ادامه داد ، دقايقى گذشت و او همچنان در حال طى مسافتى بود كه مشخص نبود اخرش كجا ميرود ! يک آن حس كرد پشتش سوخت ، قدمهايش از حركت ايستاد ، نفسهايش به شماره افتاد و آرام زانو هايش خم شد ، دستى را روى شانه اش حس كرد و صدايى ترسناک !
    _ هميشه نبايد به كاموس اعتماد كنى !
    سكوت و بيهوشى مطلق !

    •••

    _ جيمى ؟ كجايى ؟!
    كتابش را در كيفش گذاشت و جواب مادرش را داد.
    _ اينجام مامان دارم ميام ، فقط يه دقيقه طول ميكشه.
    كوله اش را روى شانه اش انداخت و به طبقه پايين رفت ، همگى دور ميز نشسته بودند و منتظر او بودند تا غذا را شروع كنند ، مادرش با ديدن كوله اش با تعجب گفت:
    _ الان هشت شبه عزيزم ، كجا ميخواى برى ؟!
    اخرين پله را پايين امد ، دستانش را فرو كرد در جيبهايش.
    _ ميخوام برم خونه ى دوستم مامان ، بايد باهاش درس بخونم ، تو رياضى خيلى ضعيفم ! غذا رو همونجا ميخورم اونا منتظر منن.
    بجاى مادرش ، برادرش جوابش را داد.
    _ اه دو دقيقه بشين پسر ببينيمت ، شبا كه تا صبح كلا از دنده خارجى!
    مادرش با اعتراض نامش را صدا زد كه سكوت كرد و مشغول غذا خوردن شد.
    _ خيلى خب برو عزيزم مواظب خودت باش ، بين راه هم با كسى حرف نزن.
    بى حوصله جواب داد.
    _ چشم مامان ، شب بخير.
    همه جوابش را دادند ، از خانه خارج شد و پياده به طرف خانه رفيق قديمى اش براه افتاد ، سرش را كمى به طرف پايين مايل كرد ، پياده روى را دوست داشت ، اما ضعيف بودنش باعث ميشد هميشه سرگيجه بگيرد ! كمى رفت تا اينكه صداى تكان خوردن تنى را ميان سكوت و تاريكى شب تشخيص داد ، پاهايش به سرعت ايستاد و چرخيد به طرف تاريكترين نقطه كوچه ، كمى به جلو قدم برداشت.
    _ سلام ! كسى اونجاست !؟
    مچاله شدن جسم را تشخيص داد ، شک كرد موجود ماورايى باشد ، چرا كه او سلام كرده بود و شنيد كه جسم درد كشيد ! قدم جلو آمده را دوباره عقب رفت ، اماده فرار شد كه صدايى از تاريكى شنيد.
    _ هى فرار نكن ، من بهت صدمه اى نميزنم !
    صدا آرامش خاصى داشت ، ارامشى كه باعث شد از فرار منصرف شود .
    _ تو كى هستى !؟ ميدونم كه انسان نيستى پس به نفعته راستشو بگى !
    صداى قدمهايى كه به طرفش برداشته ميشد را شنيد ، كمى عقب رفت ، مردى كت و شلوار پوشيده از تاريكى خارج شد ، مردى كه هيچ جايش شبيه به يک موجود ماورايى نبود ! لبخندى زد و گفت:
    _ خب اونقدرام كه فكر ميكردم خنگ نيستى ، ميشه بهت اميد داشت !
    جيمى ترسان چسبيد به ديوار ، نميدانست ان احساس ترس و وحشت از كجا آمده ! اما داشت او را از حال ميبرد ، حضور مرد را در نزديكى اش احساس كرد.
    _ اسم من مايكله ، مردى هستم كه روح انسان داشتم اما از بين بردمش ! من نميخوام انسان باشم.
    ايستاد و چند قدمى از جيمى كه زانو زده بود دور شد.
    _ اما زندگى بين انسانها رو ، از زندگى تو اون دنياى تاريک ترجيح ميدم ، خيليا سعى كردن منو ببرن به جايى كه واقعا تعلق داشتم ، يكيشون هم جن و فرشته ايه كه تو ازش آرامش ميگيرى ، يعنى كاموس !
    نفسهاى جيمى تند تر شد و كم كم كنار ديوار زانو زد.
    _ اونا فكر ميكردن من نميفهمم !
    بلند خنديد ، دوباره به جيمى نزديک شد ، روبه رويش زانو زد.
    _ البته فكر نكنم كاموس از اينكه من ميفهمم اون كيه ، اطلاعى نداشته باشه ، اون داشت جلوى رادا فيلم بازى ميكرد ، بعيده نتونسته باشه مغز قفل شده منو باز كنه !
    جيمى به سختى لبهايش را از هم باز كرد.
    _ از من چى ميخواى ؟! چرا دارى اينا رو به من ميگى ؟!
    مايكل اخم كرد ، صورتش كمى ترسناک شد به قدرى كه جيمى به سرعت در خود جمع شد.
    _ تو بخشى از اونى ، اونم نسبت به تو نزديكى تو خودش حس ميكنه ، اما اون عوضى اونقدر دردسر داره كه به مهمترين چيز زندگيش توجه نداره ! كيهان باهوش بود و كاموس باهوش و يكم بيخياله ! اون به زندگيش مثه كيهان اهميت نميده ، فقط ميخواد برادرشو نجات بده و از عواقب كارى كه ميخواد بكنه خبر نداره ، اين به نفع من نيست و من نميذارم به خواسته اش برسه ، فقط بخاطر يه شيطان مسخره و بى ارزش كه بهش ميگه داداش ، كاموس با ارزش و پر از قدرته !
    جيمى كه كمى كنجكاو شده بود سوْال كرد:
    _ ميخواى كاموسو بكشى ؟!
    _ ميخوام بهش كمک كنم به خواسته اش برسه !
    جيمى گيج سرش را تكان داد ، مايكل دوباره لبخند زد.
    _ اين پيامو تو ميرسونى و متقاعدش ميكنى كه كمک منو قبول كنه ، ميدونم كه به حرف تو يكم گوش ميده.
    _ من بهت اعتماد ندارم ، نميتونم اونو تو خطر بندازم ! اون دوست منه
    مايكل به سرعت به طرفش هجوم برد ، گلويش را گرفت و به ديوار فشرد ، سرعت ماورايى و غير طبيعى اش باعث شد جيمى شوكه و بى حركت بايستد.
    _ تو اونقدر احمق نيستى كه بخاطر يه همچين چيز ساده اى جونتو از دست بدى ، مگه نه ؟! در ضمن تنها دوست كاموس خودشه ، نه تو و نه هيچكس ديگه نميتونه قلب يخى و سنگ اونو سوراخ كنه و بشينه توش !
    جيمى به سختى گفت:
    _ تو ميخواى اونو بكشى ، اون بد نيست خيلى هم خوبه فقط ميخواد يه زندگى آروم و ساده داشته باشه ، مثه من !
    صورتش سرخ شد و نفسهايش به شماره افتاد ، اخرين لحظه ، آزادى گردنش را حس كرد ، به سرعت اكسيژن زندگى بخش را به ريه هايش كشيد ، بلند و طولانى نفس كشيد.
    _ فردا برميگردم و بايد كاموس راضى شده تحويل من داده بشه.
    پشت كرد و در حال رفتن گفت :
    _ شنيدم قدرت زيادى با كشتنش به قاتلش ميرسه ، من خيلى وقته منتظر همچين لحظه اى هستم ! از دستشم نميدم.
    قبل از اينكه جيمى حرفى بزند ، مايكل غيب شده بود !

    •••

    _ اون ميخواد تورو بكشه !
    كاموس جلوى اينه ترک خورده اتاق جيمى ايستاد ، دستى به ترکش كشيد.
    _ منم نگفتم اون ميخواد منو ماساژ بدنى و فكرى بده ، من به مايكل كلافورد نياز دارم ، بعد از اين جريان ، ديگه پيام هيچكس رو براى من حمل نكن ، امكان داره وردى توش باشه كه راحت بتونن منو بگيرن.
    با صداى تقى ، جيمى در جا پريد و به سرعت دويد و كنار كاموس ايستاد ، كاموس خونسرد هنوز هم فكرش پيش ترک آن آينه بود ! در همان صورت گفت:
    _ خوشحال ميشم مثل يه انسان وارد اين اتاق بشى مایک ، ما توى دنياى انسانهاييم خوشم نمياد اين بچه سكته كنه !
    در اتاق به سرعت باز و بسته شد ، مايكل روبه روى جيمى ايستاد ، مشتاق به بدن كاموسى كه هنوز پشتش به طرف مايكل بود نگاه كرد ، بى اراده حرفى از دهان مايكل كلافورد خارج شد.
    _ زيباست!
    كاموس برگشت ، به مايكل دقيق شد.
    _ اوه جالبه كه تو هم ميبينى !
    مايكل پوزخندى زد و شروع كرد به قدم زدن در سمت چپ كاموس.
    _ اون بالهاى مشكى چيزى نيستن كه هر انسانى آرزوى ديدنشو نداشته باشه !
    _ تو انسان نيستى ، خودتو با روح بزرگ اونا يكى ندون !
    مايكل كتش را كنار زد ، نشست روى تخت و يكى از پاهايش را روى ان يكى انداخت ، بدون اينكه جواب كاموس را بدهد به طرف جيمى گفت:
    _ كارت عالى بود جيمى.
    جيمى بيشتر به كاموس نزديک شد ، حس ميكرد تنها كسى كه به او صدمه نميزند فقط اوست !
    _ حالا ديگه دست از سرم بردار!
    بجاى مايكل كاموس گفت:
    _ چطوره يه جاى بهترى رو براى مذاكره انتخاب كنيم مایک ؟!
    مايكل به سرعت بلند شد.
    _ اين عاليه !
    يک ثانيه بعد اثرى از هيچكدام نبود !
    


    _ خب ؟!
    مايكل ايستاد گوشه اتاق كاموس و به كنجكاوى كاموس جواب داد.
    _ من ميخوام بهت كمک كنم !
    _ نه من اونقدر خنگ و كم تجربه ام كه صورتت و حرفاتو يكى بدونم و نه تو اينقدر خوب و عالى كه به من كمک كنى ، پس بهتره راستشو بگى و از جواب دادن طفره نرى !
    مايكل كلافورد لبخند مضحكى زد ، اعصابش كمى بهم ريخته بود ، براى كاموسى كه همه چيز را از بر داشت ، نميتوانست دروغى سر هم كند !
    _ من به قدرت نياز دارم.
    _ فكر كردى من ميتونم اونو بهت بدم ! درسته ؟
    خونسرد جواب داد.
    _ اره ، تو منبع قدرتى ، برعكس او برادر بى مصرفت !
    گوشه لب كاموس كج شد ، لبخندى پوزخند مانند زد.
    _ تو فكر ميكنى يه خون اشام يا يه چيز خيالى تو فيلمايى ؟! تو هيچ قدرتى ندارى ، اينجا حقيقته مایک هيچكس به كسى رحم نميكنه ، كسى هم تو لحظات حساس نمياد سوپر من بازى در بياره تا تورو نجات بده ، تو اين راه تنهايى ، پس اگه ميخواى راه منو پيش بگيرى بايد بهت بگم از اينكه اخرش ميميرم اطلاع كامل دارم ، نه به دست تو بدست ابليسى كه خيلى قوى تر و باهوش تر از منو و توئه ، قدرتى كه همه ميگن ازش خبر ندارم ميرسه به ابليس !
    چشمان گرد شده مايكل كمى پلک زد ، غافلگيرى اش به قدرى زياد بود كه تمام حرفهايى كه در مغزش چرخ ميخورد ، كاملا از ذهنش پريد ، نفس عميقى كشيد و سكوت كرد ، كاموس كنار پنجره ايستاده بود و چشم به بيرون از ان دوخته بود ، به نظر مى آمد منتظر جوابى از طرف مايكل نيست ! او كاملا در افكارش غرق شده بود.
    _ به چى فكر ميكنى ؟!
    آسمان سرخ رنگ را از نظر گذراند و جواب مايكل را داد.
    _ وقتى هشت سالم بود ، پدرم براى اولين بار منو برد به جنگل هاى شمالى آمريكا ، اون وقتا از انسانها خبر نداشتم ، فكر ميكردم اونا هم موجوداتى هستن كه قدرت ماورايى دارن ! اون لحظه از اينكه اسمون ما قرمزه و اسمون اونجا آبى كمرنگه ، متعجب شده بودم ، درختان تنومند و هواى آزادى كه توش هيچ بوى خون و مرگ نبود ، صداى گنجشک ها ، ماشينا و صداى خنده هاى بلند انسانها ، جاى صداى ناله و نعره هاى انسانهايى كه با آتش جهنم سوزانده ميشدن رو پر كرده بود.
    نفس عميقى كشيد و برگشت طرف مايكل كه سرش به طرف زمين بود ، لبخندى روى لبهايش بود ، لبخندى كه مشخص بود كاملا ميان حرفهاى كاموس فرو رفته و خود را در دنيايى كه زمانى متعلق به او بود ، تصور ميكند ! كاموس همانطور خيره به مايكل ادامه حرفش را گرفت:
    _ از اون روز به بعد نتونستم از اون دنيا فاصله بگيرم ، هميشه تو وقتهاى آزاد ميرفتم به يكى از جنگل ها و اونجا به آرامش ميرسيدم ، به اينم فكر نميكردم كه من يه شيطانم و بايد از اين مورد ها بدم بياد ! چند سال همينجورى گذشت تا اينكه يه روز كنار يه نهر نشسته بودم كه صداى جيغ زنى رو شنيد ، زنى كه مظلومانه جيغ ميزد و كمک ميخواست ، بى اراده به طرف صدا رفتم ، چند كيلومتر دور از من بود ، اما شنيدن صداش برام سخت نبود ، به سرعت خودمو بهش رسوندم ، شكم باد كرده اش اولين چيزى بود كه ديدم ، اون يه زن باردار بود كه وقت زايمانش وسط جنگل اتفاق افتاده بود !
    زمان به عقب رفت و خود را دوباره كنار دخترک ديد ، دخترى كم سن و سال كه موهاى زردش روى پيشانى عرق كرده اش چسبيده بودند ، با ديدن كاموس ، مظلومانه دستش را روى انگشتان پاى او گذاشت و گفت:
    _ خواهش ميكنم ، از اينجا نرو ، من ميترسم !
    بى اراده كنارش زانو زد ، انگليسى را ميفهميد حدس زد دخترک مقيم انگلستان باشد ، چرا كه او هميشه جنگل هاى انگلستان را براى خوشگذرانى انتخاب ميكرد.
    _ ميخواى ببرمت بيمارستان ؟!
    سرش را به سرعت تكان داد.
    _ نه ، اگه پدر معتاد به الكلم منو اينجورى پيدا كنه ، بچه امو ميكشه ، خواهش ميكنم ، فقط اينجا كنارم باش ، تنهام نزار!
    نميدانست آنهمه مهربانى و دلسوزى را از كجا آورده بود ، هرچه بود خوشايند تر از ترساندن انسانها بود ! دست دخترک را گرفت و گفت:
    _ خيلى خب آروم باش ، نفس بكش ، من چيز زيادى نميدونم چيكار كنم !؟
    بدون اينكه جواب كاموس را بدهد لبخندى زد و گفت:
    _ اسمت چيه ؟!
    _ كاموس !
    _ منم النام.
    لبخند روى لبهاى هردو نشست ، زمان جلو رفت ، كاموس به مايكلى كه سرش را با عذاب پايين نگه داشته بود نگاه كرد.
    _ من بچه اشو بدنيا آوردم ، اون نوزاد اولين نفسشو روى دستاى من كشيد و اون دختر بعد از خونريزى زياد فوت شد ، مادر اون نوزاد مرد و من تنها با يه بچه تو بغلم ، تو جنگل موندم.
    مايكل عصبى فرياد كشيد.
    _ بسه نميخوام ، ديگه حرف نزن.
    كاموس به طرفش قدم برداشت ، كنارش زانو زد ، مايكل صورت سرخ شده اش را از ديد كاموس پنهان كرد و سرش را تا ميتوانست در يقه اش فرو برد.
    _ اون دختر پاک بود ، من پاكى اونو با تمام وجودم حس كردم ، اخرين لحظه بهم گفت پدر اين بچه يعنى شوهرش ، بعد از ازدواج اونو رها كرده ، دختر جوون و خام رو با يه بچه تو شكمش ول كرده و رفته ! اين تورو ياد يكى از كارات نميندازه ؟!
    مايكل نعره كشان يقه كاموس را گرفت و محكم كوبيد به ديوار ، نگاه خسته و خنثى كاموس در نگاه خشمگين مايكل قفل شد ، بلند نعره زد.
    _ خفه شو !
    _ چيه مايكل ؟! چرا اينقدر عصبى و غير قابل كنترل شدى ؟! پس كو اون مايكلى كه چند دقيقه پيش با هيچ حرفى صورتش عوض نميشد !
    نفسهاى تند مايكل به صورت كاموس ميخورد ، يقه اش ارام ارام از دست مايكل رها شد ، به حرفش ادامه داد.
    _ فكر ميكنى اگه مادر شونزده ساله ات بفهمه پسرش مثه پدرش يه دختر كم سن و سالو با شكم پر رها كرده ، چه فكرى راجع به تو ميكنه ؟!
    لبخند مرموزى زد و قدم زنان خواست از اتاق خارج شود كه مايكل گفت:
    _ اسم منو تو انتخاب كردى درسته ؟!
    كاموس بدون اينكه برگردد گفت:
    _ اسم صخره اى كه كنارش مادرت زايمان كرد ، مايكل جيسون بود ، اون لحظه اسم ديگه اى به ذهنم نرسيد ، اسمتو به ذهن كسى كه تورو بهش سپردم رسوندم و اونم گذاشت.
    _ منو به كى دادى ؟!
    اينبار برگشت ، مايكل هنوز هم روى زمين زانو زده بود.
    _ رفتم بيمارستان ، بعد از اينكه از صحت تو مطمئن شدم اومدم بيرون ، دم در بيمارستان ، مكالمه دو زن توجهمو جلب كرد ، اونا در مورد همسر وزير حرف ميزدن كه تازه زايمان كرده بود و بچه اش تپش قلب نامنظم داشت ، وقتى رفتم كنار اون بچه ، فهميدم كه امكان نداره زنده بمونه ، جاى بچه هارو عوض كردم ، تورو گذاشتم جاى اون بچه اى كه دو دقيقه مونده بود تا مردنش ، من يه زندگى عالى رو برات رقم زدم مايكل ، شايد لياقت نداشتى ، بايد ميدادمت به روستايى هايى كه بچه هاشونو خيلى بهتر از يه وزير تربيت ميكنن !
    برگشت خواست قدمى بردارد كه به سرعت يقه اش گرفته شد ، مجدد كوبيده شد به ديوار ، بى حوصله گفت:
    _ اه ياشار الان وقت كشتن من نيست ! الان يه زمان احساسيه !
    دستان خونى ياشار يقه اش را بيشتر فشرد.
    _ از من استفاده كردى كاموس.
    بلند تر نعره زد.
    _ تو منو فروختى !
    خنجرش را كشيد و قبل از اينكه در شكم كاموس فرو رود ، به عقب كشيده شد ، مايكل ياشار را پرت كرد.
    _ چيكار دارى ميكنى ؟! ديوونه شدى ، ببين كيو دارى ميكشى !
    ياشار دوباره به طرف كاموسى كه خونسرد و خنثى ايستاده بود هجوم برد ، مايكل بين هردو ايستاد.
    _ به نفعته سر جات وايستى !
    ياشار مسخره كنان گفت:
    _ به به اين باديگارد جديده ؟!
    قبل از اينكه مايكل به طرف ياشار هجوم ببرد ، كاموس شانه اش را گرفت ، كمى كشيد ، خود روبه روى ياشار كه تقريبا تمام بدنش زخمى بود ايستاد.
    _ خب من فقط يكم ازت استفاده كردم !
    ياشار نعره زنان مجدد هجوم برد ، اينبار كاموس خونسرد نايستاد ، به سرعت پا به فرار گذاشت ، در همان موقعيت هم گفت:
    _ كارت با يه ببخشيد درست ميشه ؟!
    نعره خشمگين ياشار جوابش بود !
    _ با يه غلط كردم چطور ؟!
    حواسش پرت شد و سنگ كوچک جلويش را نديد ، به سرعت به طرف زمين سقوط كرد و با صورت به زمين برخورد كرد ، ياشار او را برگرداند و نشست روى شكمش ، مشت هاى پى در پى به صورتش كوبيد و بعد از بى حال شدن كاموس ، يقه اش را بالا كشيد و در صورتش نعره زد.
    _ بايد توضيح بدى كاموس ، قسم ميخورم اگه قانع كننده نبود ، تيكه تيكه ات ميكنم !
   

    يقه اش را به شدت رها كرد ، كاموس خون در دهانش را تف كرد و به سختى ايستاد ، بازويش فشرده شد و كمى از تكيه گاهش را گرفت ، به صورت مايكل نگاه كرد ، سرش هنوز هم به زمين دوخته شده بود ، سرش را برگرداند و به صورت برزخى ياشار نگاه كرد ، اينبار لبخندش كاملا طبيعى بود ، اخمهاى ياشار بيشتر درهم رفت ، هنوز هم منتظر جواب بود.
    _ من اونو ميخواستم.
    ياشار همانند بمبى مجدد تركيد ، هجوم برد به طرف كاموس ، اينبار مايكل را كمى عقب هول داد و اجازه داد ياشار خشمش را خالى كند ، دوباره كوبيده شد به ديوار ، صداى ترق يكى از استخوان هايش بلند شد ، صورت ياشار در نزديكى صورتش بود.
    _ چه مادر كشتگى با كمرم دارى ، شكستيش اخ !
    ياشار از ميان دندان هاى بهم كليد شده اش غريد:
    _ اگه ميمردم چى ؟!
    _ همه چيو ارزيابى كرده بودم ، پيش بينى كردم شايد تا نفس اخر برى و برگردى !
    كمى از ديوار جدا شد و محكمتر كوبيده شد روى ديوار ، ياشار عصبى تر دستى روى موهاى پرپشتش كشيد و پشت گردنش را ماساژ داد.
    _ اون وسيله چى بود كه حاضر شدى به من دروغ بگى و جونمو به خطر بندازى ، ميدونى كه اونجا نه جاى ابليس بود و نه جاى فرناس ، هيچ دروازه نامرئى هم وجود نداشت.
    _ من بهش نياز داشتم ، بايد سر اون هيولا گرم ميشد تا من وقت كافى براى شكستن طلسم و ورد اونجا رو داشته باشم.
    _ به چى ؟!
    _ يه وسيله ارتباطى.
    ياشار وحشى به طرفش دويد ، ميان راه ايستاد و شوكه گفت:
    _ اون خنجر...
    كاموس ميان حرفش پريد و تند گفت:
    _ نه ، من به اون وسيله كشتن من نياز نداشتم ، هنوزم نميدونم اون كجاست ، اون وسيله واسطه ارتباط من و دنياى فرشتگان مردست.
    ياشار كه كمى آرام شده بود ، با ضعف نشست گوشه ديوار ، يكى از پاهايش را دراز كرد.
    _ ميخواى با كيهان حرف بزنى كه چى بشه ؟!
    _ كيهان جاى اون وسيله رو ميدونه.
    _ اون وسيله نيست يه خنجره !
    كاموس سكوت كرد ، افكارش كمى بهم ريخته بود ، مايكل كه تا الان سكوت كرده بود گفت:
    _ فكر كنم وسيله بهش بيشتر بياد !
    كاموس مشكوک پرسيد:
    _ تو از اون وسيله چى ميدونى ؟!
    مايكل متفكر دستش را روى شقيقه اش فشرد.
    _ چيز زيادى نميدونم ، اما فكر كنم يه ارتباطى با اون پسره داشته باشه.
    كاموس بى حوصله سرش را تكان داد ، جاى مشت ياشار سوخت و باعث شد در كمال تعجب خنده اش بگيرد ! ياشار با تعجب پرسيد:
    _ به چى ميخندى ؟!
    بدون فكر كردن به سوْال ياشار گفت:
    _ من تمام بدن اون پسره جيمى رو اسكن كردم ، اگه يه چيز غير طبيعى داشت من ميدونستم ، اينو مطمئنم !
    مايكل كه نااميد شده بود در افكارش فرو رفت ، اعصاب فكر كردن به اين موضوع را نداشت !

    •••

    شنلش را مرتب كرد و به سرش دست كشيد ، لبخندش مثل هميشه خبيث و ترسناک بود ، وارد زندان شد ، راه را خوب بلد بود ، از كنار هر سربازى كه رد ميشد ، اداى احترام ميكرد ، بالاخره بعد از رد كردن سومين راهرو روبه روى درى ايستاد ، درى سبز رنگ كه متعلق به كيهان بود ! اما حالا متعلق به كس ديگرى بود ، در باز شد و يكى از وفادار ترين و قديمى ترين شيطان ها از آنجا خارج شد ، همانطور كه دستان خونى اش را با دستمال سفيد پاک ميكرد گفت:
    _ به قصابى من خوش اومدى ، ابليس.
    لبخندى روى لبهايش نشست .
    _ در چه حاله ؟!
    _ خيلى مقاومت ميكنه ، اما قول ميدم تا وقتى كه كاموس اون وسيله رو پيدا كنه ، بدست من تربيت ميشه ، اون يكى از ياران تو ميشه.
    لبخندش تكرار شد ، ضربه سختى به كاموس وارد ميكرد ، از اين مورد مطمئن بود ، تنها چيزى كه نگرانى اش را بيدار ميكرد ، غير قابل پيش بينى بودن كاموس بود ، هنوز نميدانست كاموس كجاست اما حدس ميزد به طرف تله اى كه او برايش ساخته بود ميرفت ، از اين موضوع بسيار خوشنود بود.

    •••

    مايكل عصبى شاخه درختى كه در كلاه سويشرتش گير كرده بود را شكست ، روبه كاموسى كه كمى جلوتر از او راه ميرفت گفت:
    _ ميشه بگى كجا ميريم ؟! الان نزديک شش ساعته بكوب پياده روى ميكنيم.
    كاموس بدون اينكه بايستد جواب داد:
    _ كم مونده تا برسيم وقتى ببينيش خودت ميفهمى الان بهت بگم سوْال پيچم ميكنى.
    _ يادت نره من نيمى از بدنم انسانه خسته ميشه ، گفتم تا يه خورده بهش فكر كنى !
    _ بهت گفتم با من نيا ، من ميتونستم ظرف مدت دو دقيقه اونجا باشم ، الان بخاطر تو مجبورم پياده برم.
    _ گ*ن*ا*ه من چيه كه فقط ميتونم بعضى از جاهاى خاص ، قدرت ماورايى داشته باشم !
    كاموس جوابى نداد ، درختان تنومند دور و برشان را پر كرده بودند ، اين كمى ترسناک و اما بيشتر زيبا بود ، آسمان آبى كمرنگ زمين ، آرامش خاصى داشت و به نظر نمى آمد بارانى و يا ابرى شود ، بعد از طى راه طولانى ، كاموس ايستاد ، مايكل بى حوصله گفت:
    _ اه نگو كه اومدى پيش اين زنه كه همه ميگن جادوگره اما هيچى نيست !
    كاموس شروع كرد به بالا رفتن از تپه اى كه اخرش به كلبه اى ميرسيد.
    _ جادوگره اما هيچ جادوگرى بدون قدرت ماورايى نميتونه كارى كنه.
    _ خب ؟
    _ جون ياشارو الكى به خطر ننداختم تا اون وسيله رو گير بيارم ، اون ميتونه به اون جادوگر پير قدرت بده و اونم وردايى بلده كه ميتونه به هر دنيايى وصل بشه ، اين به من كمک ميكنه مكالمه كوتاهى با كيهان داشته باشم.
    مايكل كه قانع شده بود ، سكوت كرد و به فكر فرو رفت.
  

    با شنيدن اسمش پاهايش از حركت ايستاد ، مايكل با تعجب گفت:
    _ چت شد ؟! براى چى ايستادى ؟!
    صدا دوباره تكرار شد ، اينبار كمى ضعيفتر بود ، قدمى كه به جلو برداشته بود را دوباره به عقب برگرداند ، با عذاب سرش را فشار داد ، زير لب گفت:
    _ نه الان نه ، نميتونم بيام !
    صدا درد كشيده اسمش را ناله كرد ، طاقت نياورد به مايكل كه هنوز هم تعجب زده به چشمانش نگاه ميكرد گفت:
    _ اون بچه در خطره ، ميشنوم كه صدام ميزنه.
    _ كدوم بچه ؟!
    _ جيمى !
    مايكل بى حوصله نشست زير درختى كه پشت سرش بود ، تكيه داد به درخت و چوب كوچكى را برداشت ، همانطور كه اشكال نا مفهوم ميكشيد گفت:
    _ تو برو من اينجا منتظرت ميمونم.
    _ نه خير جنابعالى با من مياى.
    _ باور كن پاهام تاول زده !
    _ خوب ميشه فقط بايد يكم اسيد گل مريم بهشون بزنى !
    _ من نميام باشه !؟
    كاموس اخم كرد ، صورتش ترسناک شد ، به قدرى كه مايكل با تعجب به صورتش زل زد ، كم كم ايستاد.
    _ هى تو شبيه به...
    _ ميدونم لازم نيست بگى ! زود باش بايد بريم.
    مايكل ايستاد و زير لب حرفش را كامل كرد.
    _ ابليسى !
    به هر سختى كه بود خودشان را به محلى كه كاموس صداى جيمى را شنيده بود رساندند ، خانه اى سوت و كور كه بيشتر شبيه به قبرستان بود ! هردو سكوت كرده وارد خانه قديمى شدند ، مبلهاى خاک خورده كه با ملحفه اى سفيد رنگ پوشانده شده بودند ، بيشتر چوب هايى كه خانه را با آن ساخته بودند ، پوسيده شده بودند و تا مرز شكستن پيش رفته بودند ، با هر قدم صداى غژ غژ تخته ها بلند ميشد.
    _ كجاست پس ؟!
    _ صداش از تو طبقه بالا مياد ، اون هنوزم داره صدام ميزنه.
    غيب شد و كنار در اتاقى كه حدس ميزد جيمى در آن باشد ايستاد ، صداى اعتراض مايكل را از طبقه پايين شنيد.
    _ ميشه لااقل كنار من مراعات كنى !؟ من نميتونم مثه تو روح باشم !
    _ ساكت !
    _ ميدونستى اصلا اعصاب شنيدن حرف اعتراض آميزو ندارى !؟
    جوابش را با نگاهى تيز داد ، مايكل بدون حرفى اخم كرده به پله هايى كه مطمئن نبود ، دست يا پاى او را بشكند نگاه كرد ، صداى كاموس را از داخل اتاق شنيد.
    _ نيا من از پسش بر ميام !
    دست به سينه محكم خود را كوبيد روى يكى از مبلهاى تک نفرى ، گرد و غبار بلافاصله بلند شد و تمام دور و برش را گرفت ، عصبانيتش اجازه نميداد به گرد و غبار فكر كند ، زير لب غر غر كنان منتظر كاموس شد ، بعد از چند ثانيه صداى مهيبى كه از اتاق آمد ، او را در جا پراند ، بلند شد و كنار اولين پله ايستاد.
    _ هى ولهان ، تو حالت خوبه ؟! صداى چى بود ؟!
    سكوت !
    _ دارم ميام بالاها ! اين پله ها از استخوناى جد منم پكيده ترن پس اگه دست و پام شكست تقصير توئه !
    باز هم از جانب كاموس جوابى نبود ! با احتياط دستش را روى نرده گذاشت و نفسش را فوت مانند رها كرد ، پاى راستش را بالا برد ، قبل از اينكه به اولين پله برخوردى داشته باشد صداى كاموس از اتاق آمد.
    _ مایک بيرون بمون !
    با تعجب گفت:
    _ صدات چرا جوريه كه انگار دو ساعت تو آب سرد خفه ات كردن !
    _ مشكلى نيست هوا يكم آلوده است.
    سكوت كرد و دوباره به عقب برگشت ، روى همان مبل نشست و منتظر شد ، دقايقى در سكوت گذشت تا اينكه در اتاق مجدد باز شد و جيمى در حالى كه به كاموس تكيه كرده بود ، از اتاق خارج شد ، كاموس بلافاصله چشمان جيمى را گرفت و هردو به مدت يک ثانيه به طبقه پايين آورده شدند.
    _ چه اتفاقى افتاده ؟!
    كاموس بدون اينكه جوابى به مايكل بدهد ، كمک كرد تا جيمى روى يک مبل ديگر بنشيند ، جيمى بلافاصله دراز كشيد و نفسهاى طولانى و بلند كشيد ، كاموس همانطور كه قدم ميزد شروع به حرف زدن كرد.
    _ يه بار با ياشار رفتم اون وسيله ارتباطى رو بگيرم ، كنار دروازه اش يه دختر رو ديدم كه فرار ميكرد.
    به كنار پنجره رسيد ، دستهايش را از پشت بهم قلاب كرد ، منظره درختى و ترسناک بيرون از خانه ، كمى به او آرامش داد ، اعصابش به سرعت شروع به كار كرد.
    _ خب !!
    نفس عميقى كشيد و به مايكلى كه كنارش ايستاده بود نگاه كرد ، او هم به بيرون از پنجره چشم دوخته بود.
    _ الان فهميدم اون كيه !
    _ كيه ؟!
    صداى تيک روشن شدن فندک را شنيد ، به مايكل نگاه كرد ، سيگارى روشن كرد و پک عميقى زد ، وقتى نگاه خيره كاموس را ديد ، لبخندى زد ، پاکت سيگار را جلويش گرفت و گفت:
    _ بگير ، خوشاينده.
    _ تا حالا از اين وسايل استفاده نكردم !
    _ امتحان كن .
    كمى به پاكت نگاه كرد ، وقتى افكارش را راضى به استفاده كرد ، آرام دستش را جلو برد و سيگارى گرفت ، كمى اين طرف و آن طرف كرد سپس در دهانش گذاشت ، مايكل به سرعت سيگار را روشن كرد و كاموس همانند مايكل پک عميقى زد ، دود غليظ به سرعت وارد ريه هايش شد و باعث شد ، سرفه اش بگيرد ، اما خود را كنترل كرد و پک ديگرى زد ، پكهاى طولانى و عصبى اش انقدر آرامش بخش بود كه ادامه حرفش را هم بياد نداشت.
    _ هى رفيق يكى ديگه هم ميدم بهت ، اينجورى عين وحشى ها نكش ، ريه ات داغون ميشه.
    وقتى ديد كاموس تصميم به حرف زدن ندارد ، كنجكاوى اش را بروز داد.
    _ حرفت ادامه نداشت ؟!
    _ خب فكر نكنم شناخت اون دختر جوون و خوشكل ، براى تو اونقدر جالب باشه.
    _ براى تو جالب بود !؟
    _ براى من بيشتر جنبه تعجب و خشم داشت !
    _ پس مهمه بدونم.
    سكوت كرد ، هنوز هم از حرفهايى كه جيمى در حالت خلصه زد ، متعجب بود ، درک نميكرد چرا كيهان مسئله اى به آن مهمى را براى او بازگو نكرده بود ! او حق داشت از همه چيز باخبر باشد !
    
    •••

    جيمى با خستگى گفت:
    _ چقدر راه ديگه مونده ؟!
    مايكل هم كه همانند جيمى خسته شده بود ، گفت:
    _ كاموس ، چقدر راهه ؟!
    كاموس كه در افكارش غرق بود ، تكانى خورد ، سپس دستش را به طرفى دراز كرد.
    _ اون تپه رو رد كنيم خونه اون جادوگره معلوم ميشه.
    همگى سكوت كردند ، تپه زياد دور نبود و وقت زيادى براى رسيدن نميخواست ، كاموس دوباره ميان افكارش غلت زد ، ميتوانست از كيهان بپرسد ، اما شايد وقت كافى براى شنيدن جوابش را نداشته باشد ! بعد از رد كردن تپه ، كلبه چوبى كوچكى نمايان شد ، هرسه به دروازه بازش نگاه كردند ، اولين قدم را كاموس برداشت و وارد كلبه شد ، تاريک بود و سرد ، خيلى راحت ميشد حضور نيروهاى ماورايى را در كلبه حس كرد.
    _ من اومدم مادام گيلبرت رو ببينم ، كارى به هيچكس ندارم ، فقط يه كاريه كه اون ميتونه برام انجام بده و در عوضش چيز با ارزشى بهش ميدم.
    مايكل و جيمى دو طرف كاموس ايستادند ، جيمى آرام گفت:
    _ تاريكى اينجا غير طبيعيه ، زمين اينجورى تاريک نميشه !
    قبل از اينكه حرف ديگرى زده شود ، در كلبه با صداى بلندى بسته شد ، هر سه به طرف دروازه برگشتند ، نور كاملا از بين رفت ، دور و برشان كاملا تاريک بود ، صداى پايى شنيده شد ، سپس زنى پير با شمعى در دست وارد شد ، همانطور كه به كاموس زل زده بود گفت:
    _ خيلى دلم ميخواست يه بار تورو ببينم ، آوازه كارهايى كه كردى رو دوستام برام رسوندن.
    كاموس قدمى به جلو برداشت.
    _ ميخوام يكارى برام بكنى ، در عوضش چيزى بهت ميدم كه ديگه از روشنايى خورشيد نترسى.
    صورت مادام گيلبرت ، از خوشحالى درخشيد اما زبانش جور ديگرى به حرف آمد.
    _ من لازم ندارم يه فرشته نجات داشته باشم ! برو به يكى ديگه بگو كارتو انجام بده.
    برگشت ، كاموس با عجله گفت:
    _ من به اون خنجر نياز دارم.
    به سرعت ايستاد ، مجدد برگشت.
    _ ميدونى اون كجاست ؟!
    _ من نه اما كسى كه ميخوام منو بهش وصل كنى ميدونه.
    مادام گيلبرت كمى فكر كرد ، دستش را روى چانه چروكيده اش كشيد و سپس گفت:
    _ ميدونى كه براى وصل كردنت به چى نياز دارم ؟!
    _ اره ميدونم.
    _ پس با من بيا.
    به طرف درى كه گوشه اتاق بود رفت ، كاموس روبه جيمى و مايكل گفت:
    _ شما اينجا بمونين.
    جيمى به سرعت گفت:
    _ نه نميشه تورو تنها بزاريم كه.
    مايكل دست جيمى را كشيد و بى حوصله گفت:
    _ بيا اينور از يه مشتى تو كه ، برو كاموس.
    جيمى همانطور كه دستش را ميكشيد ، با مايكل حرف ميزد ، ذهن مغشوش كاموس انقدر مشغول بود كه حرفهاى جيمى را نشنيد ، وارد اتاق شد و در خود بخود كاملا بسته شد ، دور تا دور اتاق پر از شمع هاى كلفت و سفيد رنگ بود ، نور شمع ها روشنايى زيبايى ساخته بودند.
    _ اون وسيله رو بده به من.
    دستش را فرو كرد در جيبش و آرام ان وسيله ارتباطى را بيرون كشيد و روى ميز گذاشت.
    _ و .... ؟
    كاموس چشمانش را بست و وردى را خواند ، بالافاصله بادى وزيد و دود غليظى سقف را در بر گرفت ، كم كم از ميان دود ، تابوتى بيرون كشيده شد و مقابل كاموس روى ميز گذاشته شد ، باد از بين رفت و دودها محو شدند ، مادام گيلبرت آرام در تابوت را باز كرد ، با ديدن جسد مرده ملكه قبيله ولهان ، لبخندى روى لبهايش نشست ، زبانش را به تحسين گشود.
    _ افرين ، جالبه كه تونستى يه ملكه رو به اين راحتى بيارى.
    _ اون يه زمانى مادرم بود !
    مادام گيلبرت با تعجب به صورتش نگاه كرد ، چيزى نگفت و شروع كرد به اجراء كردن مراسم ، كاسه اى آب برداشت ، همانطور كه ورد هاى زير لبى و نا مفهوم ميخواند ، با انگشتانش كمى آنرا هم زد ، آب كمى نورانى شد ، تاريكى كلبه كمتر شد و صداهاى عجيب و ترسناكى به گوش رسيد ، صداها تحديد آميز از مادام ميخواستند تا دست از كارش بكشد و ديگر ادامه ندهد ، اما مادام با تمام توانش ورد ميخواند و كاسه اب را هر لحظه نورانى تر ميكرد ، كم كم ورد تمام شد ، كاسه را روى ميز گذاشت و وسيله ارتباطى كه كاموس آورده بود را انداخت داخل كاسه ، چاقوى كوچكى بود كه روى دسته اش نقش و نگار هاى زيادى بود ، هيچ شبيه به وسيله ارتباطى نبود ! كمى گذشت ، سپس نور شديدتر از كاسه به بيرون انداخته شد ، به سرعت به طرف بدن كاموس در حال حركت بودند ، كم كم تمام بدن كاموس را نور سفيد رنگ گرفت ، نور به قدرى زياد بود كه مادام جيغ كشان دستانش را روى چشمانش فشرد ، كاموس با درد چشمانش را باز كرد ، خود را در ميان انبوهى از سفيدى ديد ، نه در داشت و نه هيچ چيز ديگرى ! سفيدى مطلق ، قدمهايش را آرام به جلو برداشت ، زمين ژله مانند زير پاهايش تكان خورد.
    _ اه لعنتى ، اين يعنى من فرصت زيادى ندارم !
    سرش را به طرفين چرخاند ، هيچ احد الناسى نبود ! بلند كيهان را صدا زد ، غير از صداى خودش صداى ديگرى نبود ، زمين نرمتر شده بود ، با اضطراب به طرفى دويد ، كم كم يكى از پاهايش فرو رفت ميان زمين ، محكم با سر به طرف زمين سقوط كرد ، دستانى قدرتمند هردو شانه اش را گرفتند ، با خوشحالى به صورت كيهانى كه تمام بدنش سفيد رنگ بود ، خيره شد ، كيهان شانه هايش را محكم هول داد ، پشتش را به طرف كاموس گرفت و با عذاب گفت:
    _ تو هيچ ميدونى كه ممكنه اينجا زندانى بشى !
    _ نميشم ، مادام گيلبرت به من نياز داره و من به اون وسيله اى كه تو سالها پيش پنهان كردى ، اون كجاست ؟!
    كيهان به سرعت به طرف كاموس برگشت ، دست و پايش شروع به لرزيدن كرده بود.
    _ تو اونو براى چى ميخواى ؟!
    _ ميدونم كه براى زندگى من خطرناكه ، اما نميتونم ترمن رو بزارم كه همونطورى بمونه.
    كيهان با لرز بيشترى ، شانه هاى كاموس را گرفت ، وحشتزده تكان داد.
    _ تو ديوونه شدى ؟! ميخواى با خالق در بيفتى ؟! مگه نميفهمى اون كيه ، از اون بترس كه واقعا ترسناكه.
    كاموس به عقب رفت ، دستهاى كيهان رها شد ، با حسرت به تمام بدنش نگاه كرد.
    _ ميدونى اينجا وقتى ميخوان منو عذاب بدن ، بدن تيكه تيكه شده تورو جلوم قرار ميدن و ميگن بخور.
    نشست روى زمين ، براى او زمين ژله مانند نبود و اين يعنى تا اخر همانجا ميماند ! كنار پاهايش زانو زد.
    _ من اونو ميخوام ، پدر.
    چشمان كيهان ، عذاب آور بسته شد ، سرش را به يک تكيه گاه نامرئى چسباند.
    _ اون پسره جيمى ، تا حالا ديديش ؟!
    _ آره !
    _ بايد به خودش رجوع كنه ، ياد بگيره چجورى وسيله اى كه تو بدنش مخفى شده رو پيدا كنه ، بدى انسان بودن اينه كه هيچوقت نميدونه درون بدنش ، چه اتفاقى افتاده.
    _ من بدنشو اسكن كردم ، دست اون بچه نيست.
    _ فكر ميكنى من جورى پنهونش كردم كه از ديد يه ماورايى قابل تشخيص باشه ؟! من اونو طورى جاسازى كردم كه از ديد همه پنهونه ، غير از خالقى كه غيب رو هم ميبينه ، پنهان كردنش بد نبود گناهى در درگاه خالق نداشت ، اما بيرون آوردنش ممكنه كارى كنه كه با خالق در بيفتى ، خشم اونو بيدار نكن ، الله ( جل جلاله ) طورى عذابت ميده كه از عذابهاى ابليس هزاران برابر دردناک تره ، اون با روح كار داره نه جسم فانى.
    ايستاد ، به پاهاى كاموس نگاهى انداخت ، تا مچ پا به داخل زمين فرو رفته بود ، زمان داشت به اخر ميرسيد ، لبخندى زد و دستش را روى شانه هاى كاموس گذاشت ، سخت در ميان افكار مغزش در حال جنگيدن بود.
    _ كاموس بايد از ترمندوس بگذرى ، اون ديگه نابود شده.
    زير لب آرام يكى از افكارش را به زبان آورد.
    _ صلحا كجاست ؟!
    دست كيهان به سرعت از روى شانه اش لغزيد ، نفسش را طولانى بيرون داد.
    _ اون مرده !
    _ دروغ ميگى ! بايد بهم ميگفتى اون يه انسان بود.
    _ گفتنش چه فايده اى داشت ؟!
    _ لااقل اون كپه خاک رو نشونم نميدادى و ميگفتى اون زنده است و از ماها خيلى دوره !
    كيهان برخلاف ذهن مغشوشش لبخند زد ، مجدد نشست ، چشمش به زانو هاى فرو رفته كاموس در ميان زمين افتاد.
    _ داستان منو صلحا رو ، از يكى به اسم آنتونى گراهام بپرس ، صلحا خواهر اون بود.
    _ اون كجاست ؟!
    _ انگلستان ، قسمت شمالى لندن ، يه محله كوچيک به اسم رد استريت ( red street ) اگه برى حتما باهاش آشنا ميشى ، اوايل خيلى از من بدش ميومد اما كم كم اونم خوب شد.
    _ صد و پنجاه سال گذشته ، فكر ميكنى همه اينا سر جاشه ؟!
    زمين تكان محكمى خورد ، قفسه سينه اش ميان زمين فرو رفت.
    _ بودن با من تنها يک مزيت داشت ، اونم جاودانه شدن اون خواهر و برادر بود.
    كم كم تاريكى جاى روشنايى و سفيدى را گرفت ، بدنش دوباره به شكل عجيبى درد گرفت ، چشمانش را محكم روى هم فشرد تا از زور درد كمتر شود ، صداى ضعيفى در مغزش شكل گرفت ، كسى او را صدا ميزد ، كم كم داشت هوشيار ميشد ، حس كرد كسى او را محكم تكان ميدهد ، مايكل با تمام زور سيلى محكمى به صورتش كوبيد ، با نفس عميقى و شديدى بيدار شد ، دور و برش را نگاه كرد ، در همان كلبه بودند بر فرق اينكه او روى تخت دراز كشيده بود ، جيمى نفس راحتى كشيد و خود را روى صندلى انداخت.
    _ اوف تو كه مارو كشتى پسر.
    صورتش سوخت ، دستش را روى گونه اش گذاشت و اخم كرده به لبخند احمقانه مايكل نگاه كرد.
    _ من كه سكته نكرده بودم ، رفته بودم يه سفر خودمم برميگشتم اونهمه خشونت لازم نبود.
    _ اه خب ترسيدم اونجورى لرزيدى ، فكر ديگه اى به ذهنم نرسيد.
    سكوت كرد و پاهايش را از تخت آويزان كرد ، نگاهى به مادام انداخت ، هنوز هم چشمانش متورم و سرخ بود.
    _ متاسفم.
    مادام اخم كرده با لحن طلبكارى دستش را جلو برد.
    _ خب حالا وقت تحفه هاى منه ، اقاى جوان.
    دستش را در جيبش فرو برد ، طلسمى كه ميتوانست او را در روشنايى روز به بيرون بكشد ، به طرفش گرفت ، بقيه قول هايش را هم انجام داد ، مادام با خوشحالى دويد در اتاقش و در را بهم كوبيد ، از همان پشت در گفت:
    _ اهاى شما سه تا ، وقتى كارم تموم شد ميام بيرون ، دوست ندارم روزم با ريخت شماها خراب بشه ، پس لطف كنين تا ميتونين از اينجا دور شين لطفا ! و تو كاموس ، وقتى خنجر رو پيدا كردى نصف قدرت ، مال منه.
    سرش را با تاسف تكان داد ، لبخند پوزخند مانندى زد و با كمى سختى از تخت پايين پريد.
    _ خب چى ديدى كاموس ؟!
    _ الان نه مايكل ديدى كه اون پيرزن چى گفت !
    صداى مادام مجدد از اتاق بلند شد.
    _ پيرزن خودتى ، شما هنوز نرفتين ؟!
    جيمى بلند خنديد كه بدست مايكل كشيد شد ، هرسه به بيرون كلبه پا گذاشتند و مايكل به زور از كاموس حرف كشيد ! بعد از تمام شدن ماجرا ، جيمى با تعجب گفت:
    _ يعنى اون وسيله تو بدن منه ؟! چرا همون اول كه منو ديدى نگفتى !
    بجاى كاموس مايكل گفت:
    _ خب اينطور كه معلومه راه درازى در پيش داريم.
    _ يعنى چى ؟!
    _ با توجه به عقل جناب بايد بگم تا سال آينده ول معطليم !
    جيمى با اعتراض به طرف مايكل دويد ، مايكل خنده كنان از هر دو جلو زد و دويد ، صداى هردو سكوت جنگل را شكست ، اما رشته افكار مغشوش كاموس را نتوانست دستكارى كند ، آن محله را ميشناخت ، آنجا هميشه محل تجمع اجنه و شياطين بود ، بيشتر شبيه به يک خرابه بود تا محله اى براى زندگى انسانها !
    

    •••

    ابليس با صداى بلند نعره زد.
    _ فرناس من نميتونم اينو قبول كنم ! امكان نداره كاموس تا اين اندازه بتونه منو غافلگير كنه ، اون چاقو پيش يه هيولا بود كه امكان نداشت بتونه بره تو و زنده بيرون بياد.
    فرناس همانطور كه دست مشت شده از خشمش را كنار دهانش نگه داشته بود گفت:
    _ آروم باشين ، كاموس خيلى بيشتر از اونچه كه ما فكر ميكنيم باهوشه ، اون ديگه يه پسر بچه صد ساله نيست ، نبايد از اول اونو دست كم ميگرفتيم ، الان حتما يه ملاقات با كيهان داشته و كيهان مطمئنن جاى اون خنجر رو براش گفته.
    ابليس خشمگين تر دستش را كوبيد روى ميز بزرگى كه جلويش قرار داشت ، در زده شد با عصبانيت غريد:
    _ كيه ؟!
    در باز شد و يكى از مشاورانش وارد شد ، بعد از اداى احترام كمى جلو آمد ، همانطور كه سرش به طرف زمين بود گفت:
    _ سرورم خبرا رو شنيدم ، اومدم يه راه حل بهتون پيشنهاد بدم.
    ابليس با دست اشاره كرد بنشيند ، شيطان نشست و ابليس به طرف ظرف اب سرد رفت ، صورتش را شست تا از سرخى و التهابش كمتر شود ، در همان حالت هم صداى مشاور جوانش را شنيد.
    _ به نظر من بايد اونو بكشيم ، اون داره براى موقعيت شما خطر افرين ميشه سرورم.
    فرناس سرش را به سرعت به نشانه تاييد تكان داد.
    _ اگه سرورم اجازه بدن ، همين الان ميرم و ظرف مدت نيمساعت سرشو براتون ميارم ، اون يه فرشته است ، شمشير هاى شياطين خيلى راحت اونو ضعيف ميكنن و من ميكشمش.
    ابليس به سرعت به طرف فرناس هجوم برد ، فرناس با ترس به پشتى صندلى چوبى اش چسبيد ، كنار صورتش غريد:
    _ يه خراش روى بدن اون خوشكل پسر بيفته ، صدتاشو روى بدن تو ميندازم ، من به اون قدرت نياز دارم ، من قرن ها و هزاران سال صبر كردم تا بفهمم چجورى بايد قدرت يه فرشته رو بگيرم ، حالا كه فهميدم ديگه از دستش نميدم ، معلوم نيست كى دوباره يه شيطان با قدرتهاى فرشته ساخته بشه ، شايد اصلا هم دوباره به وجود نياد !
    فرناس كه تا مرز بيهوشى رفته بود ، تند سرش را تكان داد و تاييد كرد ، صداى خنثى و ترسناک شيطان مشاور دوباره بلند شد.
    _ سرورم چرا همون كارى كه با كيهان كردين رو با كاموس نميكنين ؟!
    _ ابليس سكوت كرد و منتظر ادامه حرف مشاورش شد.
    _ ادامه نسل ، فرزند خونى ، اگه اون با يه زن رابطه داشته باشه و اون زنو باردار كنه ، ما ديگه بهش نيازى نداريم ، كافيه يه بچه داشته باشه ، مثه كيهان كه نقطه ضعفش شد همسر و بچه هاش و هميشه تو چنگ شما بود.
    گوشه يكى از لبهاى ابليس لبخند كج و خوشحالى پديد آمد ، از صندلى فرناس جدا شد و برگشت به طرف مشاور.
    _ ادامه بده !
    مشاور كتاب در دستش را ورق زد ، روى صفحه اى ايست كرد و جايى را با انگشت نشان داد.
    _ سرورم اينجا نوشته يه شيطان با قدرت هاى فرشته ، تو هر سنى كه باشه قابل استفاده است و نياز به تبديل شدن به فرشته كامل رو نداره ، فقط خون دورگه كامل بودن تو رگهاش باشه ، شما ميتونين بچه اى كه از وجود كاموس ساخته شده رو وقتى بكشين كه سه روز از بدنيا اومدنش گذشته باشه ، اونوقته كه قدرت يه فرشته رو خيلى راحت از آن خودتون ميكنين.
    نفس عميق و راحتى از قفسه سينه ابليس آزاد شد.
    _ آفرين جراسوس ، اين بهترين خبرى بود كه بعد از اون خبر مسخره ميشد بهم برسه.
    فرناس كه كمى بهتر شده بود ، با انزجار گفت:
    _ هيچ به اين فكر كردين كه كاموس چجورى با يه زن ارتباط برقرار كنه ؟! اونم چه نوع ارتباطى ! اونكه كيهان نيست ، زمين تا آسمون با كيهان فرق داره.
    ابليس عصاى طلايى اش را روى لبهايش گذاشت ، متفكر شروع به قدم زدن كرد.
    _ تا حالا با هيچ دخترى صميمى نبوده ، غير از خواهرش.
    فرناس با سر تاييد كرد ، مشاور كه سكوت كرده بود ، ايستاد.
    _ سرورم اگه اون با يه شيطان يا فرشته ارتباط داشته باشه ، اون بچه امكان داره يه شيطان يا يه فرشته كامل باشه ، يه دو رگه مثه پدرش نباشه ، از اونجايى كه ما يه فرصت و يه شانس داريم تا كاموس نفهمه ما ميخوايم چيكار كنيم ، ميتونيم كارى كنيم كه مطمئن بشيم اون بچه صد در صد يه دو رگه است.
    فرناس با شک گفت:
    _ ارتباط با يه انسان ، درسته ، ما نميتونيم كاموسو بكشيم اما ميتونيم يه نوزاد رو از بين ببريم.
    ابليس لبخند خبيث و ترسناكش را دوباره تكرار كرد.
    _ عالى بود جراسوس.
    جراسوس تعظيم كوتاهى كرد و با اجازه ى ابليس از تالار خارج شد ، ابليس قدمهايش را اينبار خبيثانه برداشت.


    •••

    مايكل عصبى لگدى به پاى كاموسى كه دراز كشيده بود زد.
    _ هى كاموس ، پاشو الان سه روزه همينجورى خوابيدى ، بايد به جيمى كمک كنيم اون وسيله رو بكشه بيرون ، پاشو ميگم.
    لگد ديگرى زد ، كاموس بى حوصله نشست ، دستى ميان موهاى روشنش كشيد و گردنش را ماساژ داد.
    _ ميدونى چيه مایک ؟!
    مایک نشست پشت ميز صبحانه و جوابش را داد.
    _ يک ، اسم من مايكله خوشحال ميشم اينجورى صدام كنى ، دو ، نه نميدونم چيه ؟؟
    _ دارم كم كم پشيمون ميشم كه تورو با خودم آوردم.
    مايكل عصبى ليوان آب در دستش را با طرف كاموس پرت كرد ، بى حواسى كاموس باعث شد ليوان را نبيند و ليوان با ضرب به پيشانى اش برخورد كرد ، اين باعث شد كمى عصبى شود.
    _ تو امروز چه مرگته مایک ؟!
    _ تو سه روزه تو خونه خوابيدى كاموس ، ميشه اصل ماجرا رو به منم بگى ، چه نقشه اى تو سرته ؟!
    كاموس كنار جعبه كمكهاى اوليه ايستاد ، چسبى از ان برداشت و همانطور كه روى پيشانى زخمى اش ميچسباند گفت:
    _ فكر نميكنى اگه به تو ربط داشت همون اول ميگفتم ؟!
    مايكل كه قدرت ماورايى داشت به سرعت به طرفش هجوم برد ، قبل از اينكه مشت گره خورده اش به صورت خنثى كاموس برخورد كند ، صداى داد جيمى شنيده شد ، هردو با تعجب به همديگر نگاه كردند ، كاموس با نفس عميقى گفت:
    _ تو بمون ، من ميرم.
    مايكل سكوت كرد و چيزى نگفت ، كاموس آرام شروع به راه رفتن كرد ، از خانه جنگلى مايكل خارج شد و به طرفى رفت كه حس ميكرد جيمى باشد ، درختان تنومند اجازه ديدن دوردست هارا به او نميداد و اين موضوع كمى او را عصبى كرده بود ، بعد از طى راهى به رودى رسيد ، جيمى كنارش ايستاده بود و پاهايش را داخل رود فرو برده بود ، با احساس نزديک شدن كاموس برگشت و با ديدن كاموس لبخندى زد.
    _ صداى دادتو شنيدم پهلوون ، اتفاقى افتاده ؟!
    جيمى پاهايش را شديد تر در آب روان و زيباى رود تكان داد.
    _ نشسته بودم كه يهو ليز خوردم ، ميدونى كه من ترسو ام.
    كاموس سكوت كرده برگشت ، صداى جيمى را مجدد شنيد.
    _ من ميدونم مادرت كجاست.
    بدون غافلگيرى گفت:
    _ منم ميدونم ، اون ديگه ربطى به من نداره اون يه انسانه.
    _ يه انسان كه يه موجود عجيب مثه تورو بدنيا آورده ، فكر نميكنى يه ديدار بد نباشه ؟!
    _ نه وقتشو دارم نه موقعيتشو ، من به مادر داشتن عادت ندارم.
    قدمهايش سنگين و عصبى شد ، هروقت به اين موضوع فكر ميكرد اعصابش بهم ميريخت ، چند قدمى دور شد كه غافلگيرانه به عقب كشيده شد ، جيمى با عصبانيت غريد.
    _ اون حق داره بچه اى كه سالها پيش فكر ميكرد مرده رو ببينه ، تو نميتونى ، حق ندارى خودتو ازش بگيرى ، ميدونى هنوزم اون گاهى به اين فكر ميكنه كه چرا اون لحظه كه كيهان مجبورش كرد به زمين برگرده ، تورو با خودش ندزديد ، هنوزم از خودش متنفره !
    كاموس با چشمانى گرد شده از تعجب قدمى به عقب برداشت ، چند نفس عميق كشيد و سپس گفت:
    _ جيمى كجاست ؟!
    _ نگران نباش حالش خوبه ، اون دادى كه زد حاصل وحشت از من بود ، اون منو ديد.
    _ تو نميتونى بدون اينكه انسان اجازه بده وارد بدنش بشى ، اين جرمه.
    پوزخند عجيبى زد و به عقب رفت.
    _ اگه نرى اين بچه رو تا ميتونم آزار ميدم و بعدشم ميكشم ، تو تا اخر به اون وسيله نميرسى ، اون با اين بچه نابود ميشه ، برادرتم ميميره.
    كاموس در كمال تعجب بجاى اينكه ناراحت يا عصبى شود ، خنديد !
    _ دارى منو مجبور ميكنى ؟!
    _ تورو بايد مجبور كرد ، همونطور كه كيهان رو گاهى مجبور ميكردم با خواهرم باشه.
    كاموس پيشانى اش را به نشانه نفهميدن چين داد ، بدن جيمى ادامه داد.
    _ امكان نداشت كيهان با ابليس همكارى كنه ، اون بايد بچه دار ميشد ، به اين اميد كه بچه اش حتما طرف ابليسه اما تو هم طرف ابليسو نگرفتى ، حدس ميزنم ابليس حسابى سوخته باشه ! اينو مديون كيهانى ، تورو كاملا از همه تنش هايى كه تو بچگى ميشد حس كنى دور كرد.
    پوزخندى زد و شروع كرد چرخيدن به دور كاموس.
    _ خيلى زود بايد چهره واقعى منو ببينى ، در ضمن فردا بعدازظهر ساعت دو منتظرم بياى خونه ، خواهرم خيلى خوشحال ميشه تورو ببينه.
    مكثى كرد و پشت سر كاموس ايستاد دستش را روى شانه كاموس گذاشت و سپس با لحن ترسناكى گفت:
    _ دايى كوچولو !
    بلافاصله صداى جيغ جيمى بلند شد و زانو زد ، كاموس با عذاب چشمانش را بست و سرش را به طرفى چرخاند ، هميشه از مجبور شدن متنفر بود !
   
    •••

    جلوى آينه ايستاد ، يقه پيراهن مشكى اش را دستى مختصر كشيد ، جيمى پشت سرش ايستاد ، لبخندى به صورت غمگينش زد و گفت:
    _ احساستو درک ميكنم ، منم از بچگى همينقدر عذاب كشيدم و براى يه لحظه آرامش ، ساعت ها صبر كردم.
    به پشت قدم برداشت و روى تخت نشست.
    _ اما ميدونى چيه ؟ آرامش براى ماها نيست ، خيلى به اين فكر كردم ، بهتره بجاى اينكه خودتو عذاب بدى سعى كنى خودتو با مشكلات وفق بدى ، چطوره ؟!
    گوشه لب كاموس كج شد ، لبخندى بى اراده زد ، برگشت و دستهايش را در جيب شلوار پارچه اى مشكى اش فرو برد.
    _ خب من ديگه برم ، تا فردا شايد برنگردم ، به مایکم بگو وحشى نشه بياد همه جا رو بگرده.
    جيمى بدون اينكه به حرفهايش توجه كند ، دماغش را چين داد و گفت:
    _ به پوستت رنگ ابى روشن ميخوره ، تو چرا عين مادر مرده ها هميشه مشكى تنته !
    بدون حرف به طرف در رفت.
    _ خيلى خب فهميدم ، تو نميخواى هيچوقت راجع به خودت حرف بزنى !
    از در خارج شد ، در حاليكه غر غر هاى زير لبى جيمى را ميشنيد ، به طرف جايى كه كيهان گفت براه افتاد ، راه طولانى بود اما براى او يک دقيقه هم نبود ، گرچه دلش ميخواست هيچوقت نرسد ، متاسفانه آرزويش برآورده نشد ، يک دقيقه بعد همانجا بود ، جلوى درخت كاج بلندى كه در ورودى خانه آنها بود ، بلافاصله در باز شد ، مردى جوان با چشمان آبى روشن و قدى بلند از ان خارج شد ، لبهاى معمولى خوشرنگى داشت به همراه دماغ و ابروهاى متناسب و نسبتا زيبا ، مستقيم به طرفش قدم برداشت ، در چند قدمى اش ايستاد و همانند كسى كه براى اولين بار چيزى ميبيند به كاموس زل زد ، تمام بدنش را اسكن كرد و سپس روبه چشمان خنثى و بى احساسش گفت:
    _ ميدونى ، وقتى وارد بدنى ميشدم تا تورو ببينم ، يه مشكل بود ، اونم اينكه هميشه ديدم تار بود ، اما الان دارم تو بدن خودم تورو واقعى و بدون ديد تار ميبينم ، خوشحالم كه به حرفم گوش دادى.
    بلافاصله دستش را جلو آورد و با لبخند گفت:
    _ انتونى گراهام من دايى تو هستم.
    اينبار اين كاموس بود كه اسكن كاملى از بدن انتونى گراهام كرد ، كم كم كنجكاو شد ، بدنش بيش از حد معمولى بود ! كاموس هيچ چيز ماورايى را احساس نميكرد ! كم كم به خود آمد و بياد آورد كه دست انتونى هنوز هم براى گرفتن دستش در هوا معلق است ! دستش را آرام جلو برد و گذاشت در دست انتونى به سرعت نيروى ماورايى وارد بدنش شد ، پس انتونى و خواهرش اينگونه ساخته شده بودند ، لبخندى شيرين روى لبهاى انتونى نشست.
    _ تو خيلى به دلم نشستى كاموس.
    مثل هميشه لب سمت راستش كج شد ، لبخند نيمه اى زد.
    _ از اين ديدار زوركى خوشحالم !
    انتونى خنده اى كوتاه كرد و دستش را رها كرد ، همانطور كه تعارف ميكرد به داخل خانه برود گفت:
    _ لازم بود.
    _ واقعا مادر منو ميشناسى؟!
    _ اره ، ايزابل خواهر شيرين و مهربان من بود.
    _ بود ؟!
    ايستاد ، انتونى هم به تقليد از كاموس ، قدمهايش را استپ كرد ، برگشت به طرف كاموس كه اينبار چشمانش خنثى و سرد نبود ، بلكه كنجكاوى شديدى در آن تشخيص داده ميشد ، لبخندى زد و سرش را كمى پايين برد.
    _ خب اره ، ايزابل وقتى صلحا شد ديگه خواهر عزيز و مهربان من نشد ، يه زن شد كه فقط جسمش مال خواهر من بود.
    مجدد براه افتاد ، انتونى به قدمهايش كمى سرعت بخشيد ، كنار در ايستاد ، دستش را روى چهارچوب در گذاشت تا از ورود كاموس جلوگيرى كند ، كاموس دوباره كنجكاو به صورتش نگاه كرد.
    _ ميدونم كه حرفا و سوالاى زيادى دارى كاموس ، منتظر بودم اونا رو كنار درخت كاج بپرسى ، اما انگار تو نميخواى هيچى بگى !
    كاموس دستانش را روى قفسه سينه اش گره زد ، سمت چپ انتونى روى ديوار ، روى يک شانه اش تكيه كرد.
    _ اين چيزايى كه ميگى ، افكار كساييه كه نسبت به خانواده اش كنجكاو باشه و بخواد از همه چيز سردر بياره ، اما من نسبت به زنى كه حتى اسمى كه ازش شنيدم هم درست نبود ، هيچ كنجكاوى ندارم و صرفا بخاطر حرف ديروز تو اومدم ، اميدوارم اين يه معامله بوده باشه و تو ديگه به زندگى من كارى نداشته باشى ، اقاى دايى !
    انتونى لبخندش را شبيه به پوزخند كرد و قدمى به عقب برداشت ، حرفى مقابل حرفهاى كوبنده كاموس نداشت ! بالافاصله وارد شد ، خانه اى قديمى ولى بزرگ كه تاريكى كمى داشت ، آن هم فقط بدليل پرده هاى زخيمى بود كه جلوى پنجره هاى قدى را گرفته بودند ، همه جا چوبى و شيک بود ، كنار صندلى گهواره اى ايستاد ، دستش را روى چوب گرانقيمت و قديمى اش كشيد ، زير لب گفت:
    _ اينجا قصر قديمى خانواده پادشاه سوم انگلستان بود !
    صداى انتونى را كمى دورتر از خودش شنيد.
    _ درسته و تو اخرين وارث پادشاه سومى ، اين افتخار رو قبول ميكنى اقاى مغرور !؟
    كاموس برگشت ، روى اولين پله ايستاده بود ، مشخص بود از حرفهايى كه كاموس جلوى در زد ، به شدت دلخور شده ، لحن كينه اى و گله مانندش اين را خوب نشان داده بود.
    _ اخرين وارث تويى ، وارث از پسر به پسر ميرسه نه از دختر به پسر !
    انتونى همانطور به طبقه بالا ميرفت گفت:
    _ اشتباه نكن ، پدر من و ايزابل يكى نيست ، من يه باستاردم ( Bastard ) ، از طرفى ميشه گفت يه بدنامى براى اخرين ملكه كه مشخص شد از معشوقه اش حامله بوده نه از پادشاه ! پس اخرين وارث تويى ، بيا بالا ايزابل منتظر توئه.
    از صندلى گهواره اى جدا شد ، حجم اطلاعات كمى مغزش را مغشوش كرده بود ، اما خونسرد تر و قانع تر از انى بود كه همه اينها را قبول كند ! پله هاى زيبا و طلايى را رد كرد تا رسيد به يک راهروى طويل ، انتونى جلوى يكى از اتاقاهايى كه در راهرو بود ، منتظر ايستاده بود ، با ديدن كاموس در را باز كرد و بدون اينكه به داخل نگاه كند ، دستش را براى راهنمايى دراز كرد ، با شک قدم برداشت و روبه روى اتاق ايستاد ، نفس عميقى كشيد كه با ديدن اتاق نصفه ماند ، كم كم تعجب در چشمان سرخ و آتشينش نشست ، اتاقى تماما سبز رنگ بود كه زنى پشت به آنها روى صندلى نشسته بود ، سبزى بيش از حد اتاق كمى او را متعجب كرده بود ، حتى دستمال ها و ميز هاى دراور به سبزى درختان زيبا و تنومند بيرون از خانه بودند ، دست انتونى نشست پشت شانه اش ، فشار كمى وارد كرد و كاموس همراه با انتونى وارد اتاق شد.
    _ ايزا ؟ نميخواى كسيو ببينى كه سالها منتظر ديدنش بودى ؟!
    ايزابل تكانى خورد و دستانش را به صندلى تكيه داد و بلند شد ، به آرامى برگشت و مشتاق به صورت كاموسى كه كمى بى حوصله شده بود نگاه كرد ، زنى بود با چشمانى آبى و پوست سفيد ، دماغ و دهنى نسبتا كوچک ، لبخندى به صورت كاموس زد و دستانش را باز كرد ، آرام آرام به طرف كاموس حركت كرد و بعد از رسيدن ، آرام گردنش را در آغوش گرفت ، سرش را روى قفسه سينه اش فشرد و تا ميتوانست دم شديد گرفت تا بوى تنش را حس كند ، اما تنها بويى كه حس كرد ، بوى پيراهن مشكى رنگش بود ، موجودات ماورايى هيچوقت بو نداشتند و كاموس هم يكى از آنها بود.
    _ اسمتو چى گذاشتن ؟!
    نگاه خسته كاموس ، روى صورت خشمگين انتونى قفل شد ، اشاره كرد ايزابل را در آغوش بگيرد ، ناچار دستانش را روى كمر ضعيف و نحيفش گذاشت ، دستان ايزابل محكمتر شد ، اشكهايش قفسه سينه اش را خيس كرد.
    _ بهم ميگن كاموس.
    سرش را بيشتر فشرد و با عذاب گفت:
    _ اما من اسمتو استيفن گذاشتم.
    بى حوصله تر ، شانه هاى ايزابل را گرفت و به عقب كشيد ، كمى به صورت دخترانه اش نگاه كرد و به اين فكر كرد ، هم پدرش و هم مادرش كوچكتر از او معلوم ميشوند ! هردو صورت كودكانه اى داشتند اما صورت كاموس ، مردانه تر و پخته تر شده بود ، شايد چون زنده بود و مادر و پدرش زنده نبودند !
    _ خوشحالم كه ميبينمتون ، خانوم ايزابل ! اما من بايد برم ، كارهاى زيادى دارم كه هنوز براى انجامشون وقت كافى ندارم.
    ايزابل لبخندى زد و به طرف صندلى اش رفت ، بعد از نشستن گفت:
    _ نميخواى بفهمى ، قبلا چه كارايى با پدرت كردم ؟!
    _ من قبر راز هاى گذشته رو نبش نميكنم.
    _ اما تو بايد بدونى.
    _ ترجيح ميدم نفهم باقى بمونم.
    ايزابل سكوت كرد ، قدمى به عقب برداشت و از اتاق خارج شد ، جو سنگين و تماما خفه كننده اتاق ، باعث شده بود صورت سفيدش كمى سرخ شود ، نفس عميقى كشيد و شروع كرد از پله ها به پايين رفتن ، قبل از اينكه از در قصر خارج شود ، صداى انتونى را شنيد.
    _ اونا ميخوان تورو بكشن.
    ايستاد ، آرام برگشت ، اينبار روى سومين پله ايستاده بود ، دقيقا روبه روى كاموس.
    _ ميدونم.
    _ ميدونى بعد از مرگ چى در انتظار توئه ؟!
    بى حوصله تر گفت:
    _ ميدونم.
    _ ميدونستى كه اونا نميتونن تورو بكشن !؟
    اينبار سكوت كرد ، منتظر ادامه حرف انتونى شد ، اما انتونى بدون اينكه حرفش را كامل كند برگشت ، خواست برود كه كاموس گفت:
    _ بيشتر توضيح بده !
    انتونى بى حوصله تر از كاموس برگشت.
    _ اوه فكر كنم چند دقيقه پيش شنيدم يكى گفت ترجيح ميده نفهم باقى بمونه !
    دهن كجى كرد ، برگشت و براهش ادامه داد ، كاموس كلافه سرش را به چپ و راست حركت داد و برگشت ، از خانه خارج شد ، افكارش به شدت در حال تغيير بودند ، اين كمى او را عصبى كرده بود ، دلش ميخواست تمام سوالاتش را از كسى بپرسد كه همه چيز را ميداند ، دلش نميخواست ان كس ، ايزابل باشد ! بيشتر فكرش دور انتونى ميچرخيد ، چرا كه كيهان هم تاكيد كرده بود از انتونى گراهام همه چيز را بپرسد !
    صداى خنده هاى دلنشين اطلس تمام گوشش را پر كرده بود ، كنار رود نشست و به اطلس نگاه كرد ، شاخه گلى در دست داشت و آنرا به زور به داخل تاج گلى كه ساخته بود فرو ميكرد ، كم كم به چارد نزديک شد و كنارش نشست ، نگاهى به بالاتنه برهنه اش انداخت و دماغش را چين داد.
    _ تو چرا هنوزم لباس ندارى ؟!
    دستش را روى چانه اطلس گذاشت و نرم نوازش كرد.
    _ كنار تو لازم ندارم لباس بپوشم.
    لبخندى ناب روى صورت اطلس نشست كه با بياد اوردن چيزى دوباره محو شد ، سرش را انداخت پايين و گفت:
    _ اشتباه كردم.
    دستان قدرتمند چارد روى دستانش نشست.
    _ نه اينطور نيست ، تو نميدونستى باردارى ، براى همين رفتى به اون مسابقه جنگ ، پس خودتو اذيت نكن ، مردنش دست خداست نه منو تو.
    _ اما تقصير من بود ، چند روزى بود كه ميديدم حالم زود بهم ميخوره اما بهش توجه نكردم.
    چارد با نفس عميقى سكوت كرد ، هنوزم هم بعد از دو ماه فراموش نكرده بود ، بچه دو ماهه اى كه در شكمش بود را در مسابقه از دست داده ! براى عوض كردن بحث گفت:
    _ راستى ، از برادرات خبر ندارى ؟! اخرين بار شنيده بودم كه برادر بزرگت به زمين برگشته.
    اطلس غمگين تر افزود.
    _ دلم براى اهورا تنگ شده.
    چارد حلقه تاج را از دستش قاپيد ، در همان حال كه با حلقه خود را سرگرم كرده بود حرف زد.
    _ ديگه بايد قبول كنى اون جاش كنار تو نيست ، اما نترس من كنارتم ، اگه بخواى ميبرمت پيش برادر بزرگت ، اون روى زمينه و من اجازه ورود دارم.
    اطلس سرش را كودكانه تكان داد و گفت:
    _ ديدن اونم غنيمته !
    _ پس بريم ، فكر كنم بدونم الان دقيقا كجاست ، تا جاشو عوض نكرده بيا بريم.
    ايستاد و دستش را به طرف اطلس دراز كرد ، اطلس با خوشحالى ايستاد و دستش را گرفت ، هردو با هم اوج گرفتند ، كم كم سرعتشان زياد شد ، به قدرى كه همانند يک گلوله در هوا به پرواز در آمدند ، بعد از طى راهى نيمساعته ، چارد سرعتش را كم كرد ، اطلس به تبعيت از او سرعتش را كنترل شده كم كرد ، كم كم هردو ايستادند و به خانه جنگلى كوچكى كه وسط جنگل بود خيره شدند ، چارد دستش را به طرفى دراز كرد.
    _ فكر كنم اونجاست ، روى اون صخره.
    اطلس به سرعت جهت دستش را با نگاه كنجكاوى جستجو كرد ، نگاهش به مردى برخورد كرد كه چند متر دور تر از او روى صخره نشسته بود ، طبق عادت هميشگى ، خود را روى دستانش تكيه داده بود و صورتش به طرف آسمان بود ، چشمان سرخ و براقش بسته بود.
    _ تو برو من كنار اون در امانم.
    چارد به آرامى لبخند زد و پر كشيد به طرف دنيايش ، آرام روى دو پا فرود آمد ، بالهاى سفيد و زيبايش را بست ، قبل از اينكه حرفى بزند كاموس شروع به حرف زدن كرد.
    _ اينجا براى يه فرشته خطرناكه هورن ، شكار خيلى از شكارچيا ميشى.
    كمى دور تر از او روى صخره نشست.
    _ تو از من مراقبت ميكنى ، مگه نه ؟!
    كاموس سرش را از آسمان گرداند و نگاهى به اطلسى كه به او خيره شده بود كرد.
    _ اومدى ترمن رو ببينى ؟! بايد بگم خيلى وقته منم نديدمش.
    دستانش را بهم گره زد ، نزديكى كمى در خود نسبت به برادرى كه فقط اسمش را ميدانست احساس ميكرد ، دلش ميخواست از همه قضايا برايش بگويد ، از فرزندى كه بدنيا نيامده از دست داد ، ميخواست در آغوشش اشک بريزد و او دستش را روى پشتش به حركت در آورد و زبانش را به دلدارى بگشايد ، نياز شديدى به يک تكيه گاه از جنس خون خودش داشت ، كسى كه او را خالص دوست داشته باشد ، اما وقتى به صورت جدى و خنثى كاموس نگاه كرد ، از همه افكارش پشيمان شد ، صورتش با ناراحتى در هم جمع شد.
    _ نه ، ميدونم كه اهورا نيست ، من فقط ...
    بغض گلويش حرفش را قطع كرد ، سرش را فرو كرد در يقه پيراهن نقره اى روشنش تا صورت قرمز و بغض كرده اش را از كاموسى كه تيز تر هميشه بود ، پنهان كند ، صداى قدمهايى سنگين را به طرف خودش شنيد ، به همان شكل ماند ، نفس عميق كاموس باعث شد چشمانش را ببندد و حس كند ، تكيه گاه در نزديكى اش است !
    _ با چارد مشكل دارى ؟!
    _ نه !
    _ زندگيت سخته ؟!
    _ خب نه !
    _ پس دردت چيه ؟!
    اشک غليظى از چشم راستش سر خورد و روى گونه اش افتاد.
    _ فقط دلم تنگه ، ميخوام حس كنم فقط چارد رو تو اين دنيا ندارم ، بقيه هم هستن ، من فقط...
    دوباره سكوت كرد ، هميشه وقتى بغض شديد ته گلويش را ميگرفت ، نميتوانست حرف بزند ، از به آغوش كشيدنش توسط كاموس نااميد شده بود ، او همانند اهورا پر از احساس دلسوزى نسبت به او نبود ، با خشم ايستاد ، نگاه كنجكاو كاموس روى صورتش حركت ميكرد ، با نگاه يكى از اشكهايش را دنبال كرد تا رسيد به گردنش.
    _ اما اشتباه كردم كه فكر كردم اون بقيه تو باشى ، تو سردى ، سنگى ، هيچى از محبت نميدونى ، تو نسبت به من فقط حس تعهد دارى ديگه هيچى !
    قفسه سينه اش ، تند بالا و پايين ميشد ، خشم تمام وجودش را در بر گرفته بود ، كاموس سكوت كرده به دستان مشت شده اش خيره بود ، تا دور خورد و دويد ، ميان درختان تنومند و زيباى جنگل گم شد ، حس تنهايى و خشم تمام وجودش را در بر گرفته بود ، نسبت به كاموس احساس تنفر ميكرد ، از سردى بيش از حدش دلش شكسته بود ! دويد تا اينكه سنگ جلويش را نديد ، با سر به طرف زمين كشيده شد ، قبل از اينكه به زمين برخورد كند ، دستى قدرتمند بازويش را گرفت ، به طرف بالا كشيد ، صداى خشمگين كاموس باعث شد كمى متعجب شود.
    _ مگه بهت نگفتم اينجا براى تو خطرناكه ، برو به دنياى خودت.
    دستش را با فشار از دستش خارج كرد.
    _ نميخوام ، به تو ربطى نداره ، ميدونم براى تو مهم نيست الكى جو سازى نكن ، ازت متنفرم ، متنفر.
    با گريه نشست روى صخره و زانو هايش را در آغوش كشيد ، كاموس با نفس عميقى دستش را ميان موهايش كشيد ، ارام كنارش نشست.
    _ چيكار كنم برى ؟!
    _ نميخوام مجبور بشى كارى بكنى ، من ازت توقع برادرى كردن براى خودمو داشتم ، اما متاسفانه تو نيستى ، اشتباه كردم.
    سكوت براى مدت سى ثانيه ، بين هردو حاكم شد ، سپس كاموس لب به سخن گشود.
    _ زندانى ابليس شده بودم ، وارد زندان شدم ، كيهان رو ديدم روى دو دست بسته شده ، و صداى جيغ يه زن ، وقتى برگشتم و ديدمش ، همه چيز يادم رفت ، حتى زندان ابليس هم براى من شد بهشت ، اون زن داشت دو قلو هايى رو بدنيا مياورد كه من شاهد بزرگ شدنشون تو شكم مادرشون بودم.
    _ اطلس كه كاملا برگشته بود ، با كنجكاوى پرسيد:
    _ خب ؟!
    كاموس نگاه خسته اش را روى صورتش انداخت ، زيبايى و شيرينى بيش از حد اطلس باعث شد درد پهلو و سرش را فراموش كند.
    _ اولين بارى كه اون دختر كوچولو رو بغل گرفتم ، به خودم قول دادم نفس اون ، نفس منه ، دستاى كوچيكش دستاى منه ، هر زخمى كه قراره روى بدنش بيفته ، روى بدن من بيفته ، ورداشو بلد بودم.
    اطلس با تعجب گفت:
    _ پس من هروقت زخمى ميشدم تو هم ميشدى ؟!
    _ درسته ، درد زخمات براى من بود و فقط جاش براى تو ، هميشه دلم ميخواست بزرگ شدنتو با چشاى خودم ببينم ، اما متاسفانه تقدير رقم خورده بود هيچوقت كنار هم نباشيم.
    لبخندى محبت آميز نشست روى لبهاى اطلس.
    _ هميشه فكر ميكردم زخما درد ندارن.
    سرش را تكيه داد روى بازوى كاموس ، دست كاموس نشست روى كمر باريکش و سرش را روى سر اطلس تكيه داد.
    _ مجبورم كردى نميخواستم اينو هيچوقت بدونى.
    اطلس با سرش ضربه كوتاهى به بازوى كاموس وارد كرد.
    _ ولى حق من بود.
    كاموس با صداى زيرى خنديد ، اطلس نفس عميقى كشيد ، آن ارامشى كه در آغوش ترمندوس ميگرفت ، جنسش با اين آرامش فرق ميكرد ، كاموس يا محبت نميكرد وقتى هم كه ميكرد ، كاملا خالص بود ، همان محبتى كه او بدنبالش بود ، ديگر دلش تنگ و غمگين نبود ، احساس ميكرد ديگر چيزى در دنيا كم ندارد.
    _ ميتونم برات از همه چيز بگم ؟!
    _ بگو من گوش ميدم.
    شروع كرد و از تمام قضايا گفت ، همه چيز را با جنب و جوش برايش ميگفت و كاموس با حوصله گوش ميداد و گاهى هم لبخند ميزد ، از فرزند از دست رفته اش گفت ، اشک ريخت و كاموس با آرامش او را فهماند كاملا بيخود ناراحت است و او ميتواند دوباره بچه دار شود ، به كل درد زخمهايش را كه حاصل جنگ و دعوا با مايكل بود را فراموش كرد و تمام بدنش گوش شد.

    •••
    

    با لگدى كه روى مچ پايش خورد به سرعت چشمانش را باز كرد ، دستى به صورتش كشيد و نشست ، نگاهى به مايكل كرد.
    _ ببينم تو نميتونى براى يه بارم كه شده با كتک بيدارم نكنى.
    _ چيه انتظار دارى مثه عشاق بيام با ماچ و ب*و*س*ه بيدارت كنم ؟ نه اقا از اين خبرا نيست ! پاشو جيمى خونه نيست ، انگار فرار كرده بايد پيداش كنيم.
    _ فرار نميكنه ، اگرم بكنه بخاطر تو بوده ، كنار من اون نميترسه ، پس برميگرده زياد خودتو درگير نكن.
    صداى خش خشى باعث شد هردو در سكوت به صدا توجه كنند ، صدا ، از اتاق جيمى بود ، كاموس با خيال راحت گفت:
    _ ديدى گفتم مياد !
    خش خش شديد تر شد ، به گونه اى بود كه چند نفر با شنل هاى بلند روى زمين راه ميروند و شنل ها روى زمين كشيده ميشوند ، هردو ايستادند و مايكل شمشيرش را ارام كشيد بيرون ، دستگيره در به طرف پايين كشيده شد و در ارام باز شد ، هردو اماده باش ، شمشيرهايشان را بالا گرفتند ، در باز شد و..
    هردو حمله كردند به مرد قد كوتاهى كه از در خارج شد ، در نيم قدمى اش ايستادند و كاموس زير لب گفت:
    _ چيكا ؟!
    مرد كوتوله كه شنل بلندى پوشيده بود و دستانش را از جلو بهم گره زده بود گفت:
    _ پس ارادت دارى خدمت بنده ، پادشاه جوان.
    سرش را به نشانه تعظيم كمى خم كرد ، مردى بود با چشمان قهوه اى تيره و دماغ نوک تيز و دهنى كاملا پهن ، گوشهايى داشت همانند دماغش نوک تيز مانند ، كاموس شمشير را سر جايش برگرداند و به مايكل اشاره كرد خطرى ندارد ، چند قدم به طرف ميز آشپزخانه رفت.
    _ امكان نداره تو عمرم يه بار پادشاه چيكاها رو نديده باشم ، چيكار دارى ؟!
    _ اسم من كلاووسه سرورم ، اومدم با افرادم به شما ملحق بشم تا به جنگ ابليس بريم و من دينمو به پادشاه كيسان ادا كنم و شما اگر ارادت داشتيد دختر يكى از افرادم اسير ابليسه ، اونو نجات بدين.
    كاموس نشست روى مبل ، مايكل سكوت كرده گوشه اى ايستاده بود و با كنجكاوى به بدن و صورت چيكا نگاه ميكرد.
    _ چه لزومى داره به اين پيشنهادت جواب مثبت بدم ، چيكاها به خيانت مشهورن.
    سرش را مجدد پايين برد.
    _ ميتونين امتحانم كنيد ، همونطور كه توى امتحان پادشاه كيسان موفق بيرون اومدم.
    كمى فكر كرد.
    _ افرادت كين ؟!
    لبخندى نشست روى لبهاى چروكيده كلاووس ، كمى به طرف پشتش برگشت و اشاره كرد ، در مجدد باز شد و پنج مرد ، شنل پوشيده ، به طورى كه صورتهايشان مشخص نبود از اتاق خارج شدند ، مشخص بود چيكا نبودند ، قد بلند و هيكل ورزيده شان بزرگترين فرقشان بود ، كلاووس با اشاره به اولين نفر سمت راستش گفت:
    _ اين مرد با اسم مارتينى شناخته ميشه ، يكى از جنگجوها و شواليه هاى ابليس بود كه بهش خيانت كرد.
    با تمام شدن حرفش مارتينى شنلش را از روى صورتش كنار زد ، صورتى داشت كاملا معمولى فقط رنگ چشمانش برنگ بنفش تيره بود ، اشاره به دو نفر بعدى.
    _ اين اسمش جاهسه و اينم جالس هردو برادرن ، اوناهم از كاخ ابليس فرار كردن.
    جاهس مردى قد بلند بود كه كاملا شبيه به انسانها بود ، چشمان قهوه اى روشن دماغ عقابى و دهنى كاملا معمولى ، و جالس هم همانند برادرش چهره معمولى داشت ، بر فرق اينكه او چشمانش مشكى تيره بود.
    _ و اين دو نفر ، اساس گروه ما هستند ، كيكا كه دخترش در گرو ابليسه ، يه جادوگره ، و الياس هم قدرت خوندن هر وردى رو داره.
    كيكا مردى بود با چشمان سبز ترسناک و الياس هم تاريكى چشمانش نميزاشت رنگ اصلى نگاهش را تشخيص دهد ، نگاه تيز و برنده كاموس روى كيكا خيره بود ، انگار كس ديگرى در ان خانه نبود ، او بود و كيكا ، لبخندى خبيث نشست روى لبهاى كاموس ، بلند شد و قدم زنان دستانش را به پشت گره زد.
    _ يه دختر بيست ساله ، موهاى درخشان طلايى بلند ، قد بلند ، اوم اسمش چى بود ؟!
    كيكا چند قدم بى اراده اى كه به جلو آمده بود را كمى عقب رفت ، لرزان و كاملا درمانده گفت:
    _ اون كجاست ؟! خواهش ميكنم بهم بگيد سرورم ، قول ميدم هركارى كه بخواين انجام بدم.
    كاموس ايستاد ، صورتش ترسناكتر از هميشه شده بود.
    _ ببينم تو ميدونستى من با ابليس بزرگ شدم ؟! كسى كه هرچى جادوگر وجود داشت رو قتل عام كرد و منم شاهد مردن همه بودم.
    كيكا پيشانى عرق كرده اش را برگرداند و به كلاووس نگاه كرد ، كلاووس متاسف سرش را به معناى تاييد تكان داد ، كيكا مطمئن تر از چند دقيقه قبل گفت:
    _ مهم نيست منو ميكشين يا نه سرورم.
    زانو زد و سرش را خم كرد.
    _ من اماده ام ، شما فقط جون دخترمو نجات بديد.
    پوزخندى عميق نشست روى لبهاى درشت كاموس ، زير لب گفت:
    _ خوبه ، ساخته و پرداخته كيهان رو ديدم.
    مايكل متفكر پرسيد:
    _ منظورت چيه ؟!
    از جا پريد ، به افكارش نظم بخشيد و از فكر اينكه كيهان هم اينگونه براى نجات جان كاموس ، جلوى موجود حقيرى همانند ابليس سر خم كرده ، با خشم بيرون پريد ، دور خورد ، به طرف در رفت و گفت:
    _ كمكت ميكنم ، گرچه اگر اون دختر مثه من لياقت نجات دادنو نداشته باشه ، نجاتش يه كار كاملا بى فايده است.
    همه متعجب به صورت هاى يكديگر نگاه كردند ، هنوز هم بيشتر حرفهاى كاموس را درک نكرده بودند! كيكا رو به كلاووس گفت:
    _ منظورش چى بود ؟!
    كلاووس با لبخندى معنادار ، در همان حاليكه برميگشت فقط گفت:
    _ احتمالا كار تو اونو ياد يكى انداخته !
    
    همگى با تعجب رفتن كلاووس را دنبال كردند ، هنوز هم سردرگم به همديگر خيره شده بودند.
    مايكل نفس عميقى كشيد و كنار كيكا نشست ، در حال ساختن يک مجسمه چوبى بود ، با مهارت چوب ها را از مجسمه اى كه يک فرشته بود جدا ميكرد.
    _ قشنگه بده ببينمش.
    كيكا دست از كار كشيد و مجسمه را به دست مايكل داد.
    _ دخترم اين شكليه.
    لبخندى زد و با محبت به مجسمه خيره شد.
    _ خيلى دوستش داشتى ؟!
    _ مادرشو خيلى دوست داشتم ، ريحا تنها چيزيه كه تو دنيا از همسر محبوبم دارم.
    _ چطورى از دستش دادى ؟!
    _ تو يه جنگ با ابليس گروگان گرفته شد ، بعدشم كه فهميدم كشته شده.
    هاله اى غمگين روى صورتش نشست ، سرش را پايين انداخت و چشمان خيسش را بهم فشرد ، صداى كاموس باعث شد هردو از خلصه غمگينى كه داخلش بودند خارج شوند.
    _ بياين بايد يه چيزيو نشونتون بدم ، مایک كارى به اون بچه نداشته باش بزار بخوابه.
    همگى بجز جيمى كه خوابيده بود ، بلند شدند ، بدون حرفى با كاموس همراه شدند ، كنار حلقه اى ايستاد ، روبه كيكا گفت:
    _ خب مارو ببر به جايى تو ذهنمه.
    كيكا به سرعت شروع به كار كرد ، قدرتش كافى نبود اما وجود كاموس ، به تنهايى قدرت زيادى به او داد ، لبخندى زد و عكسى كه در مغز كاموس بود را جستجو كرد ، سپس همگى غيب شدند و كنار دروازه بزرگى ظاهر شدند ، كلاووس ناباور گفت:
    _ اين ..
    با باز شدن دروازه ، حرف كلاووس نيمه ماند ، سربازى دروازه را باز كرد و بعد از تعظيم كنار رفت ، حدود بيست نفر ، منتظر انها پشت در ايستاده بودند كه دو ، سر دسته جلويشان براى بدرقه ايستاده بودند ، يكى از انها هليوس بود و ديگرى ياشار ، هردو زره مشكى رنگ و زيبايى به تن داشتند ، همگى با ورود كاموس تعظيم كردند و يكصدا گفتند:
    _ زنده باد ، ولهان جوان.
    كاموس غمگين با مراسم خاصى وارد شد ، شنل بلند پادشاهى را روى شانه هايش انداختند و جلو تر از همه به طرف تالارى كه بازسازى شده بود ، براه افتاد ، خاطرات كيسان تماما در ذهنش رژه رفت و اين باعث شد ، غمگين تر براهش ادامه دهد ، صداى مايكل او را از خاطرات كشيد بيرون.
    _ اينجا كجاست ؟!
    _ قبيله ولهان ، بدست ابليس نابود شده بود و من سالهاست دارم بازسازيش ميكنم.
    _ جالبه كه من خبر ندارم.
    _ كافى بود يک نفر بفهمه تا ابليس مغزشو بخونه و از تمام قضايا باخبر بشه ، اون بيكار نشستن هاى من بخاطر همين بود.
    مايكل لبخند زد ، سرش را كه جلو آورده بود را دوباره عقب برد.
    _ داره باورم ميشه ، نميشه تورو پيش بينى كرد.
    كاموس سكوت كرد ، مغزش به قدرى مشغول بود كه حتى به تعريف مايكل هم توجهى نكرد ، دروازه طلايى و نقره اى رنگ تالار باز شد ، تالارى سرخ رنگ با نماى داخلى گرانيت ، مجسمه هاى شيطانى و زيبا تماما تالار را در بر گرفته بودند ، همگى كنار رفتند و گوشه گوشه تالار ايستادند ، كاموس تنها وسط تالار ايستاده بود ، نگاهش روى مردى بود كه تاج طلايى در دست داشت ، ميدانست وقتى ان تاج روى سرش قرار بگيرد ، همه ى خوبى هاى وجودش تمام ميشود و او تبديل به موجودى خشن و شيطانى خواهد شد ، هيچ عشقى در وجودش باقى نميماند و همانند قبل ، او هم تاريک ميشد ، قدمهاى سنگينش را به طرف همان مرد مسن كشاند ، كنارش ايستاد ، قدش بلند تر از او بود ، سرش را كمى پايين برد ، تاج ، حلقه اى از سرش را در بر گرفت ، مرد مسن سرش را تعظيم مانند پايين برد ، به طرف تخت پادشاهى رفت ، شنل بلندش را كنار زد و آرام و مردانه روى تخت نشست ، بلافاصله صداى مرد مسن بلند شد.
    _ و اينک شما را كه تأسيس كننده دوباره قبيله ولهان هستيد ، به پادشاهى دائم برگزيديم ، تا وقتى كه خودتان تخت را به وارث بعدى خودتان كه از خون شماست ، تسليم كنيد ، ايا در اين جمع سوگند ميخوريد كه تا پاى جان ، براى اين قبيله خدمت ميكنيد و هيچگونه صدمه اى به آن نخواهيد زد ؟!
    سكوت تماما تالار را در بر گرفت ، همگى منتظر به دهان كاموسى كه در دنياى ديگرى بود خيره شده بودند ، بعد از سى ثانيه ، لب گشود.
    _ سوگند ميخورم.
    _ سوگند ميخوريد كه وارث شايسته اى براى ان برگزيده و به دلسوزى هاى پدرانه تان هيچ توجهى نكنيد ؟!
    تكرار كرد.
    _ زنده باد پادشاه جوان.
    همگى به تبعيت از مرد مسن چند بار تكرار كردند.
    _ زنده باد پادشاه جوان ، زنده باد پادشاه جوان !

    •••

    مايكل با گيلاس مواد سرخ رنگش كنار كاموسى كه لبه بالكن ايستاده بود ، ايستاد ، صداى جشن و پايكوبى حتى طبقه بالا هم حكمران بود.
    _ همه پادشاهى تورو جشن گرفتن ، نميخواى بياى پايين ؟! دختراى خوشكل و زيبايى اوردن.
    جرعه اى نوشيد و با شيطنت افزود.
    _ گرچه ميدونم نگاه تو دخترارو نميگيره ، ببينم تو مطمئنى مردى ؟!
    بلند خنديد ، كاموس لبخند كمرنگى روى لب نشاند و به سرخوشى مايكل غبطه خورد ، به آسمان سرخ رنگ خيره شد.
    _ ميام تو برو پايين.
    مايكل اخرين جرعه را نوشيد و ليوان را پرت كرد پايين ، همانطور كه آرام بازويش را به بازوى كاموس ميزد گفت:
    _ باهم ميريم بهت اعتماد ندارم.
    كاموس تلنگر زد ، مايكل با خنده پرت شد عقب.
    _ مجبورى اينقدر بخورى كه تنهايى نتونى جايى برى !
    دوباره خنديد ! پوفى كشيد و نگهبان را صدا زد ، دو جن از نسل ولهان ، نيزه بدست وارد شدند ، تعظيم كوتاهى كردند.
    _ اينو ببرين بندازين تو يه اتاق و تا وقتى حالش خوب نشده ، اجازه نديد وارد مهمونى بشه.
    مايكل خنده كنان گفت:
    _ تورم يه روزى مجبور ميكنم از اين كارا بكنى ، تا بعضى چيزا رو يادت نمونه.
    هنوز هم ميخنديد ، كاموس سرش را به نشانه تاسف تكان داد ، دستى به شنل بلندش كشيد و ارام به سمت طبقه پايين براه افتاد.
 

    جنب و جوش و جشن در طبقه پايين خيلى بزرگتر آنى بود كه كاموس در فكرش داشت ، با پايين رفتن اخرين پله ، سكوت تمام سالن را در بر گرفت و همگى تعظيم كنان با احترام خم شدند ، بى تفاوت به طرف تخت رفت ، آرام و آراسته نشست ، سپس با دست راستش اجازه راحت بودن داد ، كنار گوشش صدايى شنيد ، صداى همان مرد كهنسالى بود كه او را به پادشاهى قبول و تاييد كرده بود.
    _ سرورم دست چپ.
    چشمانش آرام بسته شدند ، فراموش كرده بود يكى از نشانه هاى عيان ابليس دست چپ است ! آرام دست چپش را بالا برد ، سپاهيانش به آرامى ايستادند و دوباره مراسم را از اول گرفتند ، عده اى وسط ميرقصيدند و عده اى با زنان و دختران زيبا و جوان ، حرف ميزدند تا بلكه نظر يكى از دختران به انها جلب و بتوانند همراهى در طول شب براى خود پيدا كنند ، لباسهاى بلند و زيباى زنان مجلس چشم هركسى را خيره ميكردند ، اما انها تنها نگاه خيره يک نفر را ميخواستند ، نگاه پادشاه ولهانى كه هنوز هم ملكه و وارثى نداشت !
    نشستن كسى را كنارش حس كرد ، سرش را بلند كرد ، صداى نرم ياشار را شنيد.
    _ نگاه همه دخترا خيره شماست.
    كلافه دستش را از روى صندلى برداشت ، به پشتى صندلى اش تكيه كرد.
    _ خوشم نمياد كسى كه چند روز پيش فحش و متلک بارم ميكرد الان بياد احترام بزاره.
    نفسى گرفت.
    _ در ضمن اونا به قدرت من نگاه ميكنند ، نه به خود واقعى من ، اگه بدونن چجوريم از من سرباز ميزنند.
    ياشار با لبخندى معنا دار دستش را روى مچ دست كاموس گذاشت ، چشمان كاموس كمى بالاتر رفت ، بين جمعيت دخترى ساده پوش و پرى مانند ديد ، ابروى سمت راستش چين افتاد.
    _ انگار از اين موقعيتى كه دارى خوشحال نيستى ؟!
    در جا پريد ، چشمانش از دخترک ساده پوش كه بنظر مى آمد غريبه باشد و راهش را گم كرده بود ، به طرف ياشار برگشت ، كمى گيج جواب داد.
    _ نه نه ، خوبم.
    ياشار تعجب كنان ابروهايش را بالا انداخت ، در حاليكه هنوز هم لبخندش را حفظ كرده بود گفت:
    _ ميدونم چيزى نيستى كه خودت و شخصيتتو فراموش كنى ، اما محض ياداورى ميگم.
    سرش را كمى جلوتر آورد و كنار گوشش گفت:
    _ كيهان يه فرشته بود ، ميدونى كه كيهان كيه يا اينم فراموش كردى بعد از پادشاهى !
    پوزخندى كج روى لب سمت راست كاموس نشست ، ترجيح داد جواب ياشار را بعدا بدهد ، گيجى دخترکى كه احساس ميكرد هيچ نيروى ماورايى ندارد ، كمى ذهنش را مغشوش كرده بود ، ايستاد ، آرام شنل بلند و سرخ رنگش را كنار زد و قدمهايش را به طرف اخرين نقطه سالن هدايت كرد ، كم كم داشت بيشتر تشخيص ميداد دخترک به چه شكل است ، لباسى صورتى روشن بلندى به تن داشت ، سادگى لباس به قدرى زياد و عيان بود كه يک آن حس كرد لباس خوابى به تن دارد ! لباسهاى خواب همسر كيسان را بياد داشت ، هميشه وقتى او را ميخواباند لباسى بلند و سرخ رنگ ، صد البته ساده ميپوشيد ! به كنارش رسيد ، دخترک متوجه او شد ، برگشت و چشم در چشمش ايستاد ، چشمان قهوه اى تيره و درشت دخترک باعث شد كاموس مطمئن شود اين دخترک يک موجود ماورايى نيست ! تنها عضو صورتش كه مشخص بود ، همان چشمانش بود ! زيرا ماسكى قهوه اى رنگ روى صورتش انداخته بود كه فقط چشمانش مشخص بود ، بلافاصله روى زمين زانو زد.
    _ منو ببخشين سرورم شمارو نديدم ، عفو كنين.
    سرش را بيشتر سمت يقه اش فرو برد ، اخم كاموس تيره تر شد.
    _ مگه من بهت گفتم زانو بزن !
    دخترک با تعجب سرش را بلند كرد با ديدن چشمان سرخ كاموس ، ترسان تر سرش را پايين انداخت.
    _ نن .... نه .... سرو
    قبل از اينكه حرفش را كامل كند ، صداى آشنايى از پشت سرش باعث شد به سرعت برگردد.
    _ اوه كاموس فكر نميكردم اين تاج و شنل اينقدر بهت بياد.
    براى اولين بار ، ان روز لبخند واقعى روى لبهاى كاموس نشست.
    _ پدر !
    كيسان دست دخترى كه كنارش بود را رها كرد و با لبخندى محبت امير به طرفش پرواز كرد ، شانه هايش را گرفت و آرام در آغوشش فرو رفت ، دستان كاموس دور بدنش محكم شد ، فشار به قدرى زياد بود كه كاموس زير لب ارام ناله كرد ، كيسان با لبخند جدا شد ، اما دستش هنوز هم روى صورت كاموس بود ، كاموس به نرمى لب گشود.
    _ من اين مقام رو نميخوام.
    بلافاصله اخم كيسان شكل گرفت.
    _ معلوم هست چى دارى ميگى ؟! من ديگه وارث قبيله نيستم ، من فقط يک پادشاه شكست خورده ام.
    _ متوجه ام ، اما ميدونين كه من چيم !؟ نميدونين ؟!
    كيسان سرش را پايين انداخت.
    _ متوجه ام ، اما سوْال برانگيزه كه چرا هيچوقت نميخواى پادشاه باشى !
    دستش را دور شانه هاى كاموس انداخت ، همگى با تعجب به صميميت و نزديكى ان دو خيره شده بودند ، اما ترس اجازه صحبت نميداد ، به طرف تخت براه افتادند.
    _ چطورى آزاد شديد ؟!
    _ وقتى قبيله دوباره تأسيس شد ، تونستم اون زندانبانان رو مجبور كنم كه منو ازاد كنن ، در ضمن نگو كه دومين اقدام تو حمله به اون زندان الهى نبوده ! چون باور نميكنم ، پس خودم اقدام كردم قبل از اينكه تو با خالق در بيفتى.
    روى تخت نشست ، كيسان كنارش جاى ياشار نشست ، با لبخند به دور و برش دقيق نگاه كرد ، كاموس سؤالى كه ذهنش را مشغول كرده بود به زبان آورد.
    _ اون دخترى كه با شما بود ...
    ميان حرفش پريد و همانطور كه به دختر نگاه ميكرد جواب داد.
    _ همسر تو و مادر وارث هاى اين قبيله.
    چشمان كاموس كمى متعجب به كيسانى كه هنوز هم به او نگاه نميكرد خيره شد ، بدون توجه به صورت كاموس ايستاد و به طرف دختر جوانى رفت كه در نزديكى انها ايستاده بود ، به كنارش رسيد و دستش را جلو برد ، دست دختر جوان به سرعت دور بازوى كيسان حلقه شد ، برخلاف ان دختر ساده پوش ، او لباس ابريشم بلند و آراسته اى پوشيده بود كه بازوهاى برهنه و زيبايش را آزادانه به نمايش گذاشته بود ، به كنار كاموس رسيدند ، دختر جوان بلافاصله خم شد و تعظيم كرد ، كاموس بى توجه فقط به صورت جدى و مصمم كيسان خيره شده بود ، كيسان كنار كاموس ايستاد و دختر جوان را به طرف ديگرش هدايت كرد ، طورى بود كه كاموس وسط هردو قرار گرفته بود ، كنار گوشش ارام گفت:
    _ فكر كنم همينقدر اعتبار داشته باشم كه يه دختر رو به عنوان همسرت انتخاب كنم !
    بدون اينكه منتظر جواب كاموس باشد ، بلند به طرف مهمان هايى كه نگاه همگى به ان سه جلب شده بود گفت:
    _ ميدونم كه خيلى از شماها ميدونين من كيم و قبلا چه كارايى براى اين قبيله كردم.
    سكوت به قدرى طولانى بود كه حتى صداى آتش دوزخى كه كيلومتر ها دور بود به راحتى شنيده ميشد ، كيسان با لبخند ادامه داد.
    _ و من براى اين پادشاه جوان يک هديه دارم ، هديه ارزشمندى كه سالهاست براى او نگهش داشتم.
    برگشت سمت كاموس و دستش را به طرف دختر جوان دراز كرد.
    _ انابل ، دختر پادشاه زندگى.
    چشمان همگى قدرى از تعجب گرد شد ، طورى بود كه هيچكس از تعجب نميدانست چه واكنشى نشان دهد ! انابل دخترى بود كه قرن ها از گم شدنش خبر دادند و گفتند ، بعد از سقوط پادشاهى پدرش در دره برزخ ها نابود شده ، اما او هم اكنون صحيح و سالم كنار كاموس ايستاده بود ! كيسان با صداى بلند و خوشحالى گفت:
    _ و حال انابل اينجاست تا همسر كسى بشه كه پدرش حوشاسين به شايستگى او انتخاب كرده بود ، يعنى فرزندم كاموس.
   

    پچ پچ ها از سر گرفته شد ، پوزخندى كمرنگ روى لبهاى كاموس نشست ، سرش را كمى عقب برد و زير لب گفت:
    _ منو تو عمل انجام شده قرار ميدين !
    ميدانست كيسان ميشنود ، همانطور هم شد ، جواب كيسان را در مغزش شنيد.
    _ (ميدونستم كسى نيستى كه براحتى اين شرايط رو قبول كنى ، خوشحال ميشم بهتر راجع بهش فكر كنى ، ميدونم كه سخت نيست.)
    جوابى نداد ، كم كم همگى شروع كردند به شادى و خوشحالى ، هركس جامى را ميكوبيد به جامى ، كاموس اينبار بدون اشتباه دست چپش را بالا برد ، سكوت مجددا تمام سالن را پر كرد.
    _ دوست دارم يه خبر خوب ديگه رو هم بشنويد.
    نفس عميقى كشيد ، نگاهش دوباره روى صورت پوشيده دختر ساده پوش قفل شد ، ثانيه اى در سكوت به او خيره شد ، جمع منتظر نگاهشان را به دهانش دوخته بودند ، كم كم نگاه قهوه اى تيره دختر جوان ، به زمين دوخته شد ، و اين باعث شد به خود بيايد و رشته ادامه حرفش را بگيرد.
    _ ميدونم كه خيلى از شماها ، قبل از اينكه براى من خدمت كنيد ، ياران وفادار و خوب پدرم بوديد ، ميدونم كه تو فكرتون اينه كه كاش من نبودم و شما دوباره قبيله اى رو ميديديد كه فرمانروايى باتجربه تر و بهتر از من در اختيار خودش داره.
    صداى كيسان ميان تار و پود مغزش باعث شد كلامش كمى اتصال كند.
    _ (هركارى كه دارى ميكنى رو تمومش كن.)
    بدون توجه دستش را بالا تر برد و برگشت به سمت كيسان كه مشكوكانه و عصبى نگاهش را به طرف كاموس شليک ميكرد.
    _ پس درود بفرستيد به پادشاه و فرمانرواى ما و همه شما ، پدرم كيسان.
    صداى شوق و شادى اينبار بلند تر و پر انرژى تر بود ، كيسان عصبى چشمانش را بست و با لبخند مصنوعى سعى كرد چيزى بروز ندهد.
    _( ميكشمت كاموس )
    لبخندى زد كه پيچيده شدن دستى را دور بازويش حس كرد ، به چشمان زنبقى و عسلى روشن دخترى كه كنارش بود نگاه كرد ، بلافاصله لبخند زد.
    _ اميدوارم زن مورد علاقه شما بوده باشم.
    نگاهش برگشت به طرف مهمان هايى كه كيسان را در بر گرفته بودند ، فرماندهانى كه از كودكى با كيسان بزرگ شده بودند ، دوستانى وفادار و مهربان براى كيسانى كه عمرى را با انها گذرانده بود.
    _ البته ، ميتونم مدتى رو تنهاتون بزارم ؟ بايد يه كارى رو انجام بدم.
    انابل بلافاصله اخم كرد و دستش را بيشتر فشرد.
    _ چه كارى مهمتر از منى كه تازه از سفرهاى طولانى و مرگبار برگشتم ، كل عمر من با ياد شما و اميد به اينكه با شما ميتونم يه زندگى اروم داشته باشم ، گذشت.
    _ من از اينجا نميرم ، دوشيزه انابل ، فقط يه كار كوچيک دارم ، برميگردم.
    دست انابل ارام باز شد و بغ كرده نشست روى تختى كه تازه برايش گذاشته بودند ، ارام شنلش را در آورد و روى دسته صندلى گذاشت ، به طرف درب خروجى براه افتاد ، حضور مايكل را كنارش احساس كرد.
    _ اه تو اينجا چيكار ميكنى ؟! من گفته بودم تورو ببرن به يه اتاق.
    صداى خنده ريز و شل و ولش را شنيد.
    _ فكر ميكنى اين لحظاتى كه گذشت رو از دست ميدم.
    پاهايش از حركت ايستاد ، برگشت به سمت مايكل.
    _ تو ميدونستى ؟!
    _ سورپرايز من بود ، فكر ميكنى چطورى از زندان خارج شد ، با كمک من.
    دوباره براهش ادامه داد.
    _ و الان اومدى از من تشكر بشنوى ؟! ميدونى كه طبيعت ما اينطورى نيست.
    _ اون مايى كه تو ازش حرف ميزنى شايد شامل من بشه ، اما شامل تو نميشه اقاى فرشته ، تو بايد تشكر كنى.
    عصبى دستش را گذاشت روى قفسه سينه مايكل.
    _ دنبالم نيا.
    _ تشكر كن نيام.
    دستش را پس زد ، كاموس كلافه دستش را ميان موهاى روشنش كشيد.
    _ خيلى خب ممنون ، راضى شدى ؟!
    مايكل اخرين جرئه از جامش را نوشيد ، لبخندى زد و گفت:
    _ ميدونى ، داره باورم ميشه تو اهل اينجا نيستى ، شايد مال يه جاى بهتر.
    بدون اينكه توجهى كند ، درب خروجى را رد كرد و خارج شد ، هواى سرد با دود و غبار آتش جهنم مشامش را پر كرد ، پوزخندى نشست روى لبهايش ، او خيال اكسيژن و هواى آزاد زمينى را كرده بود كه متعلق به او نبود ، مال انسانهايى بود كه حتى ذره اى قدر همه ان نعمت ها را نميدانند ، چشمانش را بست و جايى را در امستردام در نظر گرفت ، ذهنش به قدرى مغشوش بود كه بدنش تغيير جهت داد و او را جايى روى زمين برد كه تا بحال نبود ، نفس كلافه اى كشيد ، ديگر تلاشى براى انتقال نكرد ، دور و برش جايى بود شبيه به يک شهر كوچک ، خيابانهاى كوتاه و اتومبيل هاى ساده ، روى صندلى پارک كوچكى كه در نزديكى اش بود نشست ، چشمانش را به اسمان دوخت و نفس عميق كشيد ، اينبار غبار و صداى ترسناكى نبود ، بلكه اكسيژن خالصى بود كه الله مهربان سخاوتمندانه براى انسانهايش توليد كرده بود ، حضور كسى را كنارش حس كرد ، برگشت به سمت چپش ، دخترى نازک اندام ان طرف نيمكت نشسته بود ، پاكتى در دست داشت و به سرعت غذاهاى درونش را ميخورد ، مشخص بود ساعت هاى طولانى بدون غذا مانده.
    _ اينجا كدوم شهره ؟!
    در جا پريد و برگشت به طرف كاموس ، به سرعت سرش را پايين انداخت تا سرخى نگاهش ، دخترک ترسان را بيشتر نترساند ! دخترک بعد از چند ثانيه با لهجه غليظ انگليسى گفت:
    _ اينجا يكى از استان هاى لندنه ، غريبه اى ؟! بيا من غذا دارم.
    پاكت جلويش گرفته شد ، كمى از نان و پنير ساده اى كه داخل پاكت بود كند ، دخترک مجدد شروع به خوردن كرد.
    _ نبايد وقتى اينجا رو نميشناختى ميومدى ، ميدونى ادم هاى خطرناكى تو اين پارک و يا حتى جاهاى خيلى خوبش هست.
    به نيمكت تكيه داد ، دوست داشت با دختر جوان كه جثه نحيفى داشت ، هم صحبت شود ، با كسى كه نميدانست كيست ، لبخندى روى لبهايش نشست ، چه كسى ميتوانست از او خطرناكتر باشد ؟!
    _ متاسفانه اتفاقى سر از اينجا در اوردم.
    _ خيلى خب اشكال نداره ، از زندگيت بگو ، حوصله ام داره سر ميره.
    از فضولى دخترک كمى متعجب شد ، سكوت كرد ، دخترک خنديد و دستش را جلو برد.
    _ خيلى خب من ميگم پس ، اسم من جولياست و تو ؟!
    بدون اينكه دست دهد فقط گفت:
    _ كاموس.
    _ واو اين يه اسم امريكاييه ؟!
    _ ريشه نداره.
    خنديد ، لقمه ديگرى در دهانش گذاشت و ادامه داد.
    _ منم تا يكسال پيش اينجا غريبه بودم ، ميدونى اصليت من فرانسويه اما مجبور شدم فرار كنم و به اينجا بيام ، بخاطر پدرم و عموم ، من هفده سالمه ، عاشق شوهر يكى از دوستام كه مرده بود شدم ، اما پدرم ميگفت بايد با پسر عموم كه نامزدم بود ، ازدواج كنم ، ميگفت اون خيلى از تو بزرگتره ، البته بزرگترم بود ، اون سى و هفت سالشه.
    لقمه ديگرى خورد و با دهان پر گفت:
    _ نميدونم چجورى شد اما شد كه من باردار شدم.
    دستهايش شل شد و ارام لقمه اش را پايين برد ، غمگين گفت:
    _ پدرم و عموم ميخواستن اونو بكشن ، ميخواستن بچه اى كه با عشقمون ساخته بوديم و بكشن.
    قطره اى از اشكهايش را با سر انگشت گرفت و با نگاه عميقى به نقطه اى از اشكش خيره شد.
    _ بعدشم فرار كرديم و اومديم اينجا.
    سكوت كرد ، كاموس سرش را بالا گرفت و به اسمان خيره شد.
    اشكهايش شدت گرفت.
    _ من بابامو دوست داشتم ، دلم براش تنگ شده.
    جوابى نداد ، صدايى از پشت نيمكت گفت:
    _ جوليا ؟ تو اينجايى دو ساعته دنبالت ميگردم.
    مرد جوانى روبه روى جوليا زانو زد ، دستهاى نازكش را در دست گرفت ، با نوازش و محبت گفت:
    _ عزيزم ، حالت خوبه ؟! باز ياد پدرت افتادى ؟!
    آرام ايستاد و قدم زنان از ان دو نفر دور شد ، حس كرد تنها حرف زدن انها بهتر است ! گرچه بيشتر حوصله نداشت بنشيند ، چشمانش را بست و جايى كه مد نظرش بود را تجسم كرد ، اينبار بيشتر تمركز كرد تا راه غلطى در پيش نگيرد ، به آرامى در را كوبيد ، صداى خواب الود بهروز از پشت در شنيده شد.
    _ كيه ؟!
    در باز شد ، و نگاه بهروز روى صورت كاموسى كه روبه رويش به ديوار تكيه داده بود غلتيد ، بلافاصله اخم كرد.
    _ ببينم شاهزاده ، ددى اجازه داده بياى بيرون كه تو اينجايى ؟!
    سكوت كرده به صورت بهروز خيره شده بود !
    _ اينجا براى چى اومدى ؟! نميخوام ديگه موجود ماورايى اينجا باشه ، ديگه نميخوام زندگيم با ترق و تروقى كه اجنه ميكنن بچرخه !
    بعد از اين حرف ، قدمى به عقب برداشت و در را محكم بهم كوبيد ، ديگر حوصله دنيا را نداشت.
  

    حتى حوصله خودش را هم نداشت !
    وارد تالار شد ، جشن هنوز هم برپا بود ، مشخص بود كه كيسان پادشاهى را پذيرفته است ، چرا كه جشن بزرگتر و شاد تر شده بود ، گوشه اى ايستاد و به چاقويى كه در دست كيسان بود خيره شد ، او ميخواست شكم گاوى كه از زمين برايش تحفه آورده بودند را بشكافد و از خون ان گاو بنوشد ، اين رسم همه اجنه ها بود ، زمانى كه پادشاهى برگزيده ميشد بايد اين مراسم را انجام ميداد ، كيسان با نعره اى ترسناک هجوم برد به طرف گاوى كه ترسان به همه اجنه نگاه ميكرد ، انگار فهميده بود اجل امانش را خواهد بريد ، خنجر قسمت عظيمى از شكم گاو را از هم دريد ، گاو نعره كشان شروع به دويدن كرد كه لگدى از سمت راستش به جاى زخمش برخورد كرد ، او يكى از ياران نزديک كيسان بود ، با صداهاى ترسناكى دور گاو جمع شدند ، چشمانش را بست و رويش را برگرداند ، نگاهش روى قسمت تاريكى از تالار روى جسم مچاله شده اى برخورد كرد ، كنجكاو ابروهايش در هم گره خورد ، دستهايش را از جيب شلوار جين سياه رنگش كشيد و ارام براه افتاد قدمهايش تندتر شد ، نرسيده به جسم مچاله شده ، صورت خندان مايكل جلوى صورتش شكل گرفت ، دستش را صميمانه دور گردنش حلقه كرد و كشيد ، همانطور كه او را از مقصدش دور ميكرد كنار گوشش گفت:
    _ هى شاهزاده ، اينجورى نباش همگى فكر ميكنن تو از اينكه پادشاه نيستى ناراحتى.
    كنار ميز خوراكى هاى رنگارنگ ايستاد.
    _ و اين يعنى بر ضد تو شدن همه نيروهاى وفادار كيسان ، بهتره يكيو براى ر*ق*ص انتخاب كنى و خودتو كمى خوشحالتر نشون بدى.
    نگاهش ميخ قلب گاو بيچاره شد كه تكه هايش روى ميز آراسته چيده ميشدند ، به طرف قلب رفت ، نگاه برق زده كيسان را از پشت هم تشخيص داد ، قلب را ميان انگشتانش گرفت آرام به صورتش نزديک كرد ، بوى خون مشامش را پر كرد ، اين بوى اهن گداخته را دوست داشت متاسفانه ميلى به خوردن هم نداشت اما نگاه تيز كيسان را هنوز هم روى خود احساس ميكرد ، او نبايد حس ميكرد كاموس ديگر هيچ علاقه اى به اصول و فرهنگ هاى ترسناک اجنه هاى كافر نداشت ! چشمانش را بهم فشرد و دهانش را باز كرد ، قبل از اينكه قلب خونين در دهانش فرو رود ، دستى را روى شانه اش حس كرد ، ارام قلب را از دهانش دور كرد و برگشت ، نگاه سرخش فرو رفت در نگاه تيره دختر جوانى كه هنوز هم ماسک داشت ، كنجكاوى اش شدت گرفت ، سؤالى به صورتش خيره شد ، كمى هول شد و دستش را تند فرو كرد در جيب لباسى كه به تن داشت و من من كنان گفت:
    _ سرورم ، مى ... ميتونم ... چند ... دق ... دقيقه باهاتون ... حرف ... بزنم ؟!
    خوشحال از اين گريز و فرصت قلب را گذاشت ، دستى به كتش كشيد.
    _ البته ، كجا ؟!
    دخترک گردن ظريفش را چرخاند و به دور و برش نگاه كرد ، قسمتى كه مد نظرش بود را با دست نشان داد.
    _ اونجا ، خلوته.
    بدون حرف براه افتاد ، شانه به شانه اش ، حضور دخترک را احساس كرد ، شانه اش شايد تا بازوى كاموس هم نبود ! كنار ستون ايستاد ، دخترک روبه رويش ايستاد و شروع كرد بازى با دستانش ، ترق ترق صدا دادن انگشتان پر از استرس دختر جوان ، كمى او را متعجب كرد.
    _ منو براى چى به اينجا آوردى ؟! ميدونى كه اين فرصت رو به هر كسى نميدم !
    به سرعت سرش را بلند كرد.
    _ متاسفم سرورم اما بايد با شما حرف ميزدم.
    _ چيه كه كلمه ( بايد ) كنارش چسبيده ، دخترک جوان.
    دهانش را نميديد اما كاملا فهميد كه لبخند كوچكى روى لبهاى دختر جوان نقش بست.
    _ شما ميدونين كه من يه...
    ميان حرفش پريد و بى حوصله گفت:
    _ انسانى ؟!
    متعجب سكوت كرد و به صورت خنثى و بى احساس كاموس خيره شد.
    _ از كجا...
    _ نيرويى كه من ازت ميگيرم يه نيروى ترسناک و منفى نيست.
    _ اما اين يكى از قابليت هاى...
    _ فرشته هاست ؟! خب زياد هم دور از عقل نيست كه منم اين قابليت رو دارم.
    نفس عميقى كشيد ، دور و برش را با دقت بيشترى نگاه كرد.
    _ من از اينجا ميترسم.
    _ ميدونم ، موقع كشتن گاو توى تاريكى ميلرزيدى !
    اينبار بدون حرف متعجب به صورتش خيره شد ، لبخند مليحى زد و حرفش را ادامه داد.
    _ شونه سمت راستت گرد و غبارى داره كه نشون ميده با تمام زور خودتو به ديوار فشار دادى ، در ضمن چند دقيقه پيش هم ديدمت كه به دليلى نتونستم بهت برسم ، اما ميدونى جاى تعجبم كجاست ؟!
    جوابى نداد ، لبهايش را بهم فشرد و سرش را در يقه اش فرو برد.
    _ اينه كه ترس تو چه ربطى به من داره ؟!
    دستش را غير منتظره روى قفسه سينه اش كوبيد ، جيغ خفيفى كشيد و كنترل نشده محكم به ميز پشت سرش برخورد كرد و افتاد روى زمين ، مظلوم و ساكت ، دستش را روى كمرش گرفت و سرش را پايين انداخت ، دو عدد كفش مشكى رنگ را جلويش تشخيص داد و سپس صداى ترسناک كاموس را كنار گوشش شنيد.
    _ خوشحال ميشم قبل از اينكه وجودتو بفروشى و از نعمت بندگى به ذلت بردگى تن بدى ، به همه چيز فكر كنى ، چون وقتى از درگاه الهى دور شدى ، ديگه هيچوقت نميتونى تكيه گاه داشته باشى ، چون بزرگترين و قوى ترين تكيه گاه فقط خود خالق ميتونه باشه ، نه يه جن مثه من.
    لبهايش را بيشتر بهم فشرد ، ناراحتى قدرى گلويش را خراش داد اما نگاه خطرناک و ترسناک كاموس راهروى بلند اتاقها را شكار كرده بود ، قدمهاى سنگينش اكوى ترسناكى در تالار بزرگ و طلايى ولهان ايجاد كرده بود ، نگاه عصبى و ملامتگر كيسان روى شانه هايش سنگينى ميكرد چشمانش را بست و وارد راهروى نسبتا تاريک شد ، سكوت تالار هنوز هم برپا بود ، دست ظريفى را روى بازويش حس كرد ، قبل از اينكه واكنشى نشان دهد كشيده شد و كمرش روى ديوار راهرو برخورد كرد ، جسم ظريف جلويش ايستاد ، بى حوصله به پنجره روبه رويش خيره شد.
    _ الان نه انا.
    بلافاصله اخمى روى ابروهاى ظريف و زيباى انابل نشست ، بازويش را به سرعت رها كرد و شروع كرد به مرتب كردن لباس آراسته و زيبايش.
    _ عاشق هيچ يک از خلق و خوى هاى جناب نيستم ، مجبور شدم جلوى پادشاه و بقيه نقش بازى كنم.
    بعد از اين حرف سرش را بلند كرد ، چشمانش روى صورت خسته و سرگردان كاموس نشست ، مشخص بود حرفش را كاملا نشنيده است ! تكيه اش روى ديوار بود و سرش را كمى خم كرده بود ، دستان سفيد و كار نكرده اش در جيب هايش فرو رفته بود ، نگاهش روى قفسه سينه اش قفل شد ، دكمه هاى اول و دومش باز بود و زخمى عميق روى قفسه سينه اش شكل گرفته بود ، شانه هايش را با بى خيالى بالا انداخت و زير لب گفت:
    _ به من چه لابد تو يكى از وحشى بازياش زخمى شده !
    برگشت و راهرو را از نظر گذراند ، اتاقهايى كه همه درهاى سرخ رنگ داشتند ، صداى قدمهايى كه به طرفش كشيده ميشد را شنيد ، مجدد به صورت خسته كاموس نگاه كرد ، در نزديكى اش ايستاد ، نگاهش روى يقه باز كاموس بود ، صداى خسته ترش را شنيد.
    _ براى چى اومدى اينجا ؟!
    به طرف تابلوى پشت سر كاموس رفت ، تابلوى بزرگى كه نقش يک انسان را نشان ميداد كه بى خبر از دور و اطرافش كه اجنه هاى كافر ايستاده بودند ، داشت از يک مرد فقير دزدى ميكرد ! اين يكى از افتخاراتشان بود.
    _ از بچگى بهم گفتن حق انتخابى براى ازدواج ندارم چون من فقط مال يكيم ، اونم مردى كه هميشه اسطوره من بود.
    برگشت و به صورت كاموس نگاه كرد ، واكنشى نشان نداده بود و منتظر ادامه حرفش بود.
    _ من از بچگى تورو پرستيدم ، تمام عمرم بدون اينكه تورو ديده باشم عاشقانه برات اهنگ ميخوندم و تو خيالاتم كنارت در حاليكه فرزند مشتركمون توى بغل منه قدم ميزدم.
    بغض سنگينى نشست روى حنجره گلويش ، از نگاه كردن به چشمان بى احساس كاموس سرباز زد و به دستان ظريفش دقيق شد.
    _ اما تو اونى نبودى كه همه تعريفشو ميكردن ، تو شجاع و نترس نبودى ، باعث شدى پادشاهى پدرت از هم بپاشه ، تو ترسو تر از اونى بودى تا رو در رو با ابليس مبارزه كنى.
    انگشتانش را بهم گره زد.
    _ ديگه اميد زندگى من نيستى ، منتظر يه فرصتم كه فرار كنم.
    بغ كرده به صورت كاموس نگاه كرد ، بر خلاف انتظارش كه فكر ميكرد كاموس عصبى او را خواهد كشت ، لبخندى روى لبهاى كاموس شكل گرفت ، عقب عقب روى ديوار تكيه زد ، صداى ريز خنديدنش باعث تعجب انابل شد ، بعد از اندكى سكوت گفت:
    _ اين تقصير من نيست كه در مورد من چى به تو گفتن ! تقصير اوناييه كه ميخواستن مغز تورو از مرداى ديگه دور كنن ، دليل اينو نميدونم ، اما اينو بدون من از اول همين بودم ، من نه براى تو و نه براى هيچكس ديگه سعى نكردم اسطوره باشم ، اگرم ميخواى براى اينكه كل عمرت بدون اينكه من بفهمم منو دوست داشتى ، تنبيهى در نظر بگيرى بايد بگم پذيراى يک اقدام كوچيک از طرف تو نيستم ، پس منو با خودت دشمن نكن.
  
    بعد از گفتن اين حرف به صورت مبهوت انابل نگاه كرد ، هنوز هم بغض داشت اما بيشتر متعجب بود ، توجهى نكرد و مستقيم از راهرو خارج شد و وارد حياط بزرگ و خشكيده تالار شد ، هواى الوده و تماما سرخ رنگ دنياى ماورا بيشتر او را غمگين كرد ، چشمانش را بست و جايى كه در گذشته هميشه ميرفت را تجسم كرد ، به سرعت كنار دروازه برزخ سوم ظاهر شد ، كنار نهر نشست و دستانش را روى زانو هاى جمع شده اش گذاشت و چشمانش را بست ، صداى نرم نهر كمى ذهن آشوبش را قلقلک داد ، حضور جسم منفى را كنارش حس كرد ، تكانى نخورد كه صداى ياشار را شنيد.
    _ بلند شو ، پادشاه احضارت كرده.
    لبخندى زد و با همان چشمان بسته اش گفت:
    _ يادمه يكى چند ساعت پيش منو سرورم صدا ميزد.
    بازويش كشيده شد ، كلافه ايستاد.
    _ ميگم پادشاه احضارت كرده تو كجا سفر ميكنى !
    كمى يقه نامرتب كاموس را مرتب كرد و در همان حال گفت:
    _ اون خيلى عصبى بود ، كاموس ميدونى دارى چيكار ميكنى ؟! كارى نكن كه بعدش بزنى تو سرت.
    به چشمانش نگاه كرد ، حواسش همه جا بود غير از حرف هاى ياشار ! ديگر به اين كارهايش عادت كرده بود ، چيزى نگفت و بى حرف به طرف تالار براه افتاد ، حضور غمزده كاموس را كنارش حس كرد. كنار در ايستاد و برگشت به طرف كاموس كه به دستگيره در نگاه ميكرد.
    _ مواظب باش چيزى نگى كه بيشتر عصبيش كنى.
    خنثى برگشت.
    _ يه چيزى.
    _ چيه ؟!
    _ كى به تو گفت من به پدر نياز دارم كه براى من اداى پدرا رو در ميارى !؟
    ياشار بى جواب در را باز كرد و بازويش را محكم هول داد ، وارد انبوهى از تاريكى شد كه با بسته شدن در ديگر كاملا تاريكى مطلق بود ، ديد قوى و ترسناكش حضور كيسان را پشت ميز بزرگى كه گوشه اتاق بود تشخيص داد ، ارام به همان طرف قدم برداشت ، در نزديكى ميز صداى كيسان را شنيد.
    _ ميدونى اگه بقيه بفهمن تو ديگه خلق و خوى جن كافر ندارى باهات چيكار ميكنن ؟!
    به سرعت بلند شد ، شدت حركتش باعث شد صندلى به عقب پرت شود و صداى ناهنجارى ايجاد كند ، هيچ يک به صداى صندلى توجه نكردند ، لرزشى عميق روى تن و بدن كاموس نشست ، نه از ترس از اينكه كيسان او را از خود دور كند.
    _ تو امشب كارى كردى كه همه بهت شک كردن ، طورى كه حتى بعد از رفتنت هم موضوعاتى عنوان شد ، اونا از من جواب ميخوان ، امروز نتونستن بفهمن اما فردا چى ؟! اين حركت تو تخم شک و ترديد رو توى قبيله من كاشت و با حضورت داره رشد ميكنه.
    نفسى گرفت و به طرف پنجره قدى بلندى كه پشت صندلى اش بود رفت ، دستانش را از پشت گره زد و به نقطه اى از لباس انابلى كه غمگين در حياط تالار نشسته بود خيره شد.
    _ بايد از اينجا دور شى ، و يا كارى كنى كه اون تخم قبل از اينكه رشد كنه كاملا از بين بره.
    گوشه اى از لبش را دندان گرفت ، ميفهميد كيسان كسى نيست كه مجازات و يا راه حل اسانى ارائه دهد.
    _ امشب با انابل باش ، بايد مثل بقيه ماها كه تو جوانى هميشه دور و بر ما پر از زن هاى رنگارنگ بود باشى.
    برگشت و به صورت بدون واكنش كاموس نگاه كرد ، وقتى نتوانست چيزى بفهمد مجدد برگشت و به جاى خالى انابل نگاه كرد ، لبخند تحسين اميزى زد.
    _ دستور دادم ببرنش و اماده اش كنن براى امشب ، ميتونى برى.
    سكوت كرده از اتاق خارج شد ، مظلوم راه اتاقش را در پيش گرفت ، ميدانست حتما انابل را بعد از اماده كردن به آنجا ميبرند ، در را ارام باز كرد و دستى به يقه اش كشيد ، جايى را كه ياشار مرتب كرده بود مجدد نامرتب كرد ، وارد شد و در را بست ، جسم نحيفى را روى تخت تشخيص داد كه به سرعت در خود جمع شد نفس عميقى كشيد و نگاهى به سقف طلايى و زيباى اتاقش كرد ، نميدانست چرا هيچوقت كششى نسبت به اجنه هاى زيبا و رنگارنگ ندارد !

    •••

    صداى گنگى را در خواب و بيدارى تشخيص داد ، چشمانش را به آرامى باز كرد ، سفيدى بيش از حد دور و برش او را ياد جايى انداخت كه كيهان زندانى شده بود ، نيم خيز شد و با دقت بيشترى نگاه كرد ، اشتباه نكرده بود ، او كنار كيهان بود چرا كه خودش چند متر دور تر ايستاده بود ، به سرعت با يک حركت ايستاد قبل از اينكه حرفى بزند كيهان دستش را بلند كرد و او را به سكوت دعوت كرد.
    _ اين يه خوابه ، من فقط تو خواب توام ، بايد بهت يه اخطار بدم و تو فقط گوش كن چون وقت زيادى ندارم.
    بى اراده دستش را روى قلبش گذاشت و ارام خم شد ، لبخندى روى لبهاى كيهان نشست ، با قدمهاى سنگين به طرفش براه افتاد و دستش را روى شانه اش گذاشت ، چيزى حس نكرد فقط ديد دستش روى شانه اش است و فشار ميدهد.
    _ بايد نجاتت بدم از دام ابليس.
    بعد از گفتن اين جمله لبخند زد كه همزمان با لبخندش باد شديدى وزيد و فضاى دور و برش را با خود برد ، دستش را روى چشمانش گذاشت و سرش را پايين گرفت ، از شدت باد كم كم ، كم شد ، حس كرد بدنش دوباره به خواب رفت ، اينبار به شدت نشست ، ديگر كنار كيهان نبود بلكه در نزديكى خانه مادرش روى تپه اى نشسته بود ، نفسهاى تندش را كمى آرام كرد ، اين بازى را اصلا دوست نداشت ، ايستاد و يک طرف جاده را گرفت و از خانه مادرش دور شد ، بعد از طى راهى نيمساعته با احساس نيروى ماورايى ايستاد ، گوشهايش را تيز كرد و با دقت گوش داد ، تاريک و شيطانى بود ، اين را كاملا تشخيص داد ، تمركز كرد و چشمانش را بهم فشرد زياد از او دور نبود تقريبا يک شهر اما سرعت يک ثانيه اى نيرو باعث شد به سرعت به او برسد ، برگشت و رو در روى ابليس شد ، لباس سياه و بلندش دور كاموس هم حلقه شد ، كم كم دور شد و صورت ترسناک و زشت ابليس نمايان شد با همان لبخند كريهش .
    _ گم شدى ؟!
    _ مطمئنن تو گم شدن كسى تورو ياد نميكنه !
    _ در هر صورت تو بين دنياها گم شدى و ميدونى چرا ؟!
    كنجكاوى ، كمى مردمک سرخ چشمان كاموس را قلقلک داد و اين باعث شد ابليس ادامه حرفش را براى اذيت كردنش قورت دهد !
 
    _ چرا ؟!
    لبخند كريه ابليس را خيلى خوب ميشناخت ، او بى هدف بدنبال كسى نميرفت تا فقط او را از گم شدن نگاه دارد ، لباس بلندش را كنار زد و قدم زنان گفت:
    _ يادمه به يكى كمک كردم به يه انسان ، اوه جالبه كه منم بلدم كمک كنم.
    سكوت كرد و منتظر ادامه حرفش شد ، كم كم داشت از اين بى اطلاعى كلافه ميشد و ابليس فقط و فقط همين را ميخواست.
    _ بزار تعريف كنم.
    شنلش را كنار زد و روى تپه نشست ، با خواندن وردى آتش جهنم جلويشان شكل گرفت ، آتشى سرخ رنگ كه كاملا مشخص بود از هفت بار شستن در امان بوده !
    _ يه انسان كه از انسانهاى الهى بود ، مردى كه هيچوقت نتونستم وسوسه اش كنم ، يه روز صبح زود توى تاريكى بلند شد و گفت ميرم مسجد تا نماز بخونم ، وسط راه پاش روى چاله اى عميق نشست و افتاد روى زمين ، براى عوض كردن لباسش به خونه اش رفت ، بار دوم و سوم دوباره به شكل هاى مختلفى افتاد زمين و هر دوبار اون برگشت خونه و لباس كثيف و گلى خودشو عوض كرد ، اون وقت بود كه به فكر كمک افتادم ميدونى چرا؟!
    كاموس كه كمى كلافه شده بود به درختى تنومند تكيه داد و سؤالى سرش را تكان داد.
    _ اولين بارى كه افتاد و برگشت تمام گناهانش پاک شد ، دومين بارى كه افتاد تمام گناهان خانواده و فاميلش پاک شد ، ترسيدم اگر بار ديگه بيفته گ*ن*ا*ه همه ادمهاى شهر پاک بشه ، به همين خاطر با يه چراغ قوه رفتم سراغش و اونو تا مقصد راهنمايى كردم ، خب از اين چه درسى ميگيرى ؟!
    لبخندى زد و از درخت جدا شد ، دستانش را از جيب هايش بيرون كشيد و مختصر به لباسش كشيد.
    _ اينطور كه معلومه بايد بگم تو چى ميخواى ؟!
    _ نه بايد بگى چيكار كنم تا منو از اين گمشدگى نجات بدى !
    _ ميخواى برات كار كنم ؟!
    _ ميخوام اون دختر انابل رو به من بدى ، خيلى راحته ، اصلا اذيت نميشى در ضمن كارى ميكنم كه بتونى هروقت كه دلت بخواد برى به ديدن كيهان !
    پيشانى اش چين افتاد.
    _ اونو براى چى ميخواى ؟!
    _ تو فكر كن تنهام به يه همدم نياز دارم يا از طرفى عاشق شدم.
    بعد از گفتن اين حرف بلند خنديد و سرش را بالا گرفت ، صداى كريه و ترسناكش لرز به تن همه نيروهاى منفى اطرافشان انداخت ، دور شدن تمام نيروهاى منفى كافر و مسلمان را كاملا حس كرد ، كلافه مجدد تكرار كرد.
    _ اونو براى چى ميخواى ؟!
    _ بهت كه گفتم ، ميخواى دوباره تكرار كنم ؟!
    پوزخندى نامرئى روى لبهايش نقش بست ، سرش را تكان مختصرى داد ، دوست داشت دوباره به تالار بازگردد ، اما موفق طى كردن اين راه را فقط ابليس ياد داشت و بس !
    _ اون يه دختر معموليه ، يه دختر كه نصف جنه نصف يه موجود ماورايى ديگه !
    _ براى من مهم نيست ، اونو برام بيار.
    دستى روى لاله گوشش كشيد ، فكرش به قدرى آشفته و كلافه بود كه نميتوانست تمام حرفهاى معنادار ابليس را معنا كند !
    _ خيلى خب ، تو منو ببر جلوى تالار منم تا غروب فردا اونو بهت تحويل ميدم.
    لبخند شاد و نفس عميق ابليس نشان از خوشحالى بيش از حدش ميداد ، ذوق زيادش باعث شد محكم روى دو پا بايستد.
    _ انتخاب خيلى خوبى كردى كاموس ، مطمئن باش پشيمون نميشى.
    بعد از گفتن اين حرف شنلش را دورش پيچاند و به سرعت با باد شديدى كه وزيد غيب شد ، كاموس دستش را از لاله گوشش جدا كرد و نفس عميقى كشيد چشمانش را بست تا در جابجايى ، صحنه هاى دور و اطرافش را نبيند ، چرا كه هميشه ابليس زندانش را به او نشان ميداد !

    •••

    كيكا با خشم گيلاس در دستش را به طرفى پرت كرد كه مستقيم به طرف مايكل رفت ، بدون اينكه بترسد سرش را كمى خم كرد ، گيلاس با صداى ترسناكى با برخورد به ديوار پشت سرش شكست ، همانطور كه نگاه مايكل به گيلاس بود رو به كلاووس گفت:
    _ ببينم تو مطمئنى اون دخترى كه تو زندان ابليس داشت شكنجه ميشد دختر اين ذليل مرده بوده ؟!
    كلاووس دستى به چانه چروكيده اش كشيد ، اعصاب همگى بهم ريخته بود ، اوضاع به قدرى آشفته بود كه حتى صداى مايكل را درست نشنيد ، جيمى كلافه ايستاد.
    _ بس كنين بهتر نيست جاى اينكه اينجا غمبرک بگيرين برين و به شاهزاده بگين ؟! لااقل اون تو اين موقعيت ها كمى خونسرد تر از شماهاست !
    مايكل كه به ديوار تكيه داده بود ، از ديوار جدا شد ، همانطور كه شربت سرخ رنگ را مينوشيد گفت:
    _ فكر كنم بدونم كجاست ، ميرم دنبالش شما همينجا باشين.
    به سرعت از خانه خارج شد ، جو به قدرى خسته و غمگين بود كه هيچكس حوصله حرف زدن نداشت ، همگى غرق در افكارشان به نقطه اى عميق خيره شده بودند.
    _ هى از صبح كجا غيبت زده !؟
    كاموس كه روى تخت خواب شاهانه اش دراز كشيده بود با شنيدن صداى مايكل چين كوچكى روى بينى خوشفرمش افتاد ، نشست روى تخت و به مايكل كه به چهارچوب در تكيه داده بود نگاه كرد.
    _ هيچ انسانى نبايد يه جن رو بازخواست كنه !
    لبخندى روى لبهاى مايكل نشست ، ارام از چهارچوب در جدا شد و روى تخت نشست.
    _ دختر كيكا داره زجركش ميشه ، تو بهش قول دادى اونو نجات ميدى ، بايد به قولت عمل كنى.
    _ درسته اما منم نگفتم دو روزه اونو نجات ميدم ! بايد تو يه فرصت مناسب اونو از ابليس بگيرم ، چون امكان نداره وارد زندان بشم و زنده بيرون بيام.
    _ خيلى خب ، چند روز ديگه بايد صبر كنن ؟!
    به سقف نگاه كرد و مجدد دراز كشيد.
    _ بگو مياد خيلى زود.
    _ اميدوارم بعد از مرگش نباشه ! چون خودت ميدونى يه جادوگر چيكار ميتونه بكنه ، پس اونو با خودت دشمن نكن.
    سكوت كرد ، مايكل كه حرفهايش را كاملا زده بود ، بى حرف بلند شد و از اتاق كاموس خارج شد ، در حال بستن دكمه استينش به جسم نحيفى برخورد كرد ، جسم چند قدم جلوتر بر زمين افتاد ، با يک نگاه او را شناخت همان دخترى بود كه در ميهمانى با كاموس حرف ميزد و در اخر قربانى خشم كاموس شد ، چشمان درشت تيره اش از اشک پر شده بود ، انگار برخوردشان او را رنجيده بود ، دست از استينش كشيد و كنارش زانو زد ، دستش را جلو برد و گفت:
    _ متاسفم نديدمت.
    همانطور كه گريه ميكرد ، بدون اينكه دست مايكل را بگيرد ايستاد ، سرش را كمى خم كرد و گفت:
    _ شما به شاهزاده نزديكين ، درسته ؟!
    _ يه جورايى بايد بگم گوشت از استخون جدا نميشه !
    دخترک با تعجب گفت:
    _ اين چه ربطى داشت ؟!
    لبخندى زد و قدمى به جلو برداشت ، ترس دخترک را به خوبى احساس كرد.
    _ من گوشتم و اون استخون ، جدا شدنى نيستيم.
    كمى دور شد تا كمتر بترسد !
    _ از ديشب دنبالشى ، دليلى داره كه هميشه ميخواى بهش بچسبى ؟!
    سرش را در يقه اش فرو برد ، هميشه از هم صحبت شدن با موجودات ماورايى هراس داشت ، اما مجبور به انجام مأموريتش بود.
    _ بايد ايشونو ببينم ، چيز مهميه كه بايد بفهمن ، شب پيش توى مهمونى سعى كردم ايشونو از مهمونى بكشم بيرون تا باهم تنها باشيم اما نشد.
    _ چه چيزيه كه اينقدر مهمه ؟!
    _ من فقط ميتونم به شاهزاده بگم.
    _ بگو بهش ميگم.
    ترسان به ديوار چسبيد ، نفس هاى تندش نشان از ترس بيش از حدش بود ، چشمانش را دزديد و براى اولين بار در عمرش شجاعت به خرج داد.
    _ نه !
    جوابى نشنيد ، سرش را بلند كرد ، تاريكى مطلقى كه دور و اطرافش بود نشان از اين ميداد كه ديگر در راهروى تالار زوبعه ولهان نيست ، زمان از حركت ايستاد ، اب دهانش را قورت داد و ارام گفت:
    _ بانوى من !
    صدايى ريز و نازكى بلند شد ، صدا به قدرى تيز بود كه هميشه گوشهايش را اذيت ميكرد.
    _ چيكار كردى آسا ؟! تونستى ماموريتتو انجام بدى.
    گريه كنان زانو زد و سرش را خم كرد.
    _ متاسفم بانوى من ، من تا الان نتونستم وظيفه امو انجام بدم ، من مستحق مرگم.
    صدا تيز بود اما مهربان و دلنشين هم بود.
    _ آسا من بهت نياز دارم ، تو بايد كارتو انجام بدى ، فقط چند جمله است ، بايد بتونى.
    شدت گريه اش بيشتر شد ، هميشه از اينكه بين اجنه باشد ، متنفر بود.
    _ چشم بانو.
    _ برو آسا من بهت ايمان دارم.
    به سرعت فضا عوض شد ، و او خود را دوباره در راهروى تالار زوبعه ولهان ديد ، نااميد و بيزار به دور و اطرافش نگاه كرد ، نگاهش ميخ مايكل شد كه هنوز هم منتظر جواب بود.
    _ يعنى چى نه ؟! من يكى از نزديكان شاهزاده ام و تو بايد بهم بگ...
    صداى كاموس باعث شد مايكل حرفش را قورت دهد.
    _ چه چيزيه كه فقط به شاهزاده ميگى ؟! دختر جوان.
    آسا با من من و اضطراب گفت:
    _ بايد تنها باهاتون صحبت كنم سرورم.
    كاموس نگاهى به مايكل كرد ، مايكل به سرعت ابروهايش را بالا انداخت.
    _ دارى زير فشار فضولى له ميشى مايكل !
    مايكل كمى نزديک شد و كنار گوشش گفت:
    _ مشكوكه ، اين دختر خيلى داره بهت ميچسبه.
    بدون توجه به حرف مايكل رو به آسا گفت:
    _ خيلى خب الان دارم ميرم يه جايى ، وقتى برگشتم احضارت ميكنم ، بعد بگو.
    
    بى حرف جلوى چشمان خشمگين مايكل از راهرو خارج شد ، يقه پيراهن مشكى رنگش را مرتب كرد و جلوى درى طلايى رنگ ايستاد ، نفس عميقى كشيد و ارام در را باز كرد و وارد شد ، اتاقى بود با نماى داخلى طلايى و سبز ، صداى انابل را از پشت سرش شنيد.
    _ اومدى ليا ؟! چقدر دير كردى فقط يه حوله تميز خواستم.
    سكوت كرد و ارام برگشت ، انابل در حاليكه آزادانه بدن برهنه اش را خشک میکرد ، سرش را پايين انداخته بود و در حال خشک كردن موهاى بلندش بود ، تا ديد كسى جواب نداد دستش از حركت ايستاد و ارام از موهاى بلندش جدا شد ، با شک سرش را بلند كرد ، نگاهش مستقيم به چشمان سرخ كاموس برخورد كرد ، روبه رويش روى صندلى شاهانه اى كه در اتاقش قرار داشت نشسته بود ، شوكه تمام بدنش خشک شد ، كاموس لبخندى زد و ارام ايستاد.
    _ اين زيبايى بى نقص رو شب پيش كجا پنهان كرده بودى ؟!
    انابل به سرعت حوله اش را دورش انداخت ، سرش را پايين انداخت و چشمانش را محكم بهم فشرد ، ميان خشم و ترس گير افتاده بود.
    _ اينجا اتاق منه.
    _ و اتاقى كه ديشب توش خوابيدى هم مال من بود ، به نظرت طبيعى نيست كه بخوام براى مدتى اينجا باشم ؟!
    صداى ضربان قلب تند انابل حتى به گوش هاى تيز كاموس هم برخورد كرد و وقتى به طرفش قدم برداشت ، بلندتر از حد معمول در هم كوبيد ، كنارش ارام ايستاد و با انگشت اشاره كمى از حوله را كنار زد ، برخورد حرارت انگشت كاموس روى قفسه سينه انابل باعث شد بازدم عميقى از دهان نيمه بازش خارج شود ، خلصه اى زيبا و آرامش بخشى وجودش را دربر گرفت ، صداى كاموس را كنار گوشش شنيد.
    _ ميدونى اين آرامش ، فقط مال كساييه كه يكتا پرست باشن ؟!
    با لرز عقب رفت ، محكم برخورد كرد به ديوار ، صورت ترسناک كاموس تمام ان آرامش را به كل از بين برد.
    _ از كج...
    فرود آمدن انگشتان كاموس روى دهانش باعث شد حرفش نيمه تمام رها شود ، چند قدم عقب رفت و دستش را روى جاى زخم گذاشت ، گوشه يكى از لبهايش قدرى بريده بود ، با بغض به كاموس نگاه كرد كه راحت بدون هيچ حس پشيمانى ايستاده بود ، عصبانيت به قدرى وجودش را فشرده بود كه حتى متوجه رفتارش نبود.
    _ شما چى فكر كردين ؟! فكر كردين من نميفهمم تو كى هستى ؟! يا نميفهمم وقتى بدست ابليس گم ميشم و خودشم مياد كمكم ، دور و برم چه خبره ؟!
    انابل حوله را بيشتر فشرد و در خود جمع شد ، قطره اشكى روى گونه اش چكيد ، لبهايش را محكم بهم فشرد تا صدايش بلند نشود ميترسيد بيشتر از ان مورد آزار و اذيت كاموس قرار بگيرد ، مشتى عصبانى محكم كنار سرش روى ديوار برخورد كرد ، صداى قرچ شكستن استخوانش را شنيد قبل از اينكه كارى بكند ، نعره خشمگين كاموس باعث شد تنش بيشتر بلرزد.

    •••

    ابليس نگاهى به صورت فرناس كرد ، اضطراب را خيلى راحت ميشد در حركات و صورتش تشخيص داد.
    _ سرورم فكر نميكنين كاموس شايد نقشه مارو حدس بزنه ؟!
    تا خواست حرف بزند ، سربازى با عجله وارد شد ، تعظيم كوتاهى كرد و گفت:
    _ سرورم شاهزاده قبيله ولهان به همراه يک زن اجازه ورود ميخواهند.
    لبخندى خبيث و ترسناک روى لبهاى ابليس نشست ، شنلش را پشت سرش انداخت و روى صندلى نشست ، به تبعيت از او فرناس هم نشست.
    _ بگو بياد تو.
    سرباز رفت و بعد از چند ثانيه كاموس همراه با دخترى كه تمام بدنش را پوشانده بود وارد شد ، كاموس بى حرف روبه روى ابليس نشست و پا روى پا انداخت.
    _ اينم از انابل ميتونى بگيريش.
    ابليس بى درنگ به جلو خم شد ، نگاه تيز بينش تمام وجود كاموس را جستجو كرد و وقتى نتوانست چيزى بفهمد كمى عقب رفت و تكيه داد.
    _ خب به نظر مياد جناب تسليم خوش قولى و وفا به عهد شدى ! چيزى كه فقط مختص موجودات الهى ساخته شده.
    ابليس دستانش را بهم گره زد ، نگاهش را برنده روى انابل متمركز كرد ، نگاه پريشان انابل باعث شد چينى بين ابروهايش بيفتد ، در همان حالت افزود.
    _ حالت چطوره دوست قديمى.
    _ منتظر شنيدن كشفياتت هستم كه با نگاهت كشف كردى.
    به سرعت به چشمان كاموس نگاه كرد ، سرخى تيره نگاه ابليس با سرخى كمى روشن كاموس در جدال بود ، سرسختانه با نگاه ميجنگيدند و هركدام لجباز تر از ديگرى بود تا به اين جنگ بى پايان و ويرانگر خاتمه بخشد.
    _ چه كشفى ؟!
    _ منظور منو فقط تو درک ميكنى ، فرشته ى رانده شده.
    خشمى عميق در تمام وجود ابليس زبانه كشيد ، مشت شدن بى اراده دستش از نگاه كاملا خنثى كاموس دور نبود.
    _ كاموس ، تو با پاى خودت وارد شدى ، اين يعنى بى اجازه من نميتونى از اينجا خارج بشى ، ميدونى اگه با نعل هاى ضعيفت روى مغز و اعصاب من خش بكشى ، خيلى راحت روى مهر اجازه ات خط قرمز ميكشم.
    _ ميبينم كه همين اول از در تحديد وارد شدى !
    ابليس به شدت ايستاد و به طرف كاموس دويد ، كنار صورتش ايستاد.
    _ اين آرزوى منه كه بدست من كشته بشى.
    
    صداى ترسان انابل باعث شد نگاه هردو از همديگر جدا شود.
    _ خواهش ميكنم ، نه.
    ابليس صورتش را از صورت كاموس دور كرد ، بوى تن بهشتى كاموس كه همه فرشته ها داشتند بعد از دور شدنش كاملا از بين رفت ، دستش را به طرف انابل دراز كرد و گفت:
    _ با من بيا.
    كاموس بى حرف به ميز خيره شد ، نگاه عاجزانه و ملتمس انابل را براحتى روى شانه هايش حس ميكرد ، ميفهميد اگر با ابليس برود ديگر آزادى نخواهد داشت ، ابليس با خشم بازوى انابل را فشرد و نگاه ترسناكش را ترسناكتر روى صورتش انداخت ، ترس و لرز به او اجازه نداد تا بيشتر از آن جسورانه رفتار كند ، ارام قدم برداشت و از سالن خارج شد ، اخرين لحظه برگشت و به شانه هاى كاموس نگاه كرد ، هنوز هم اميد داشت او را از دامى كه گرفتارش شده نجات دهد ، دام ابليسى كه رهايى از ان تنها در دستان كاموس بود ، وارد اتاقى شدند ، به شدت پرت شد و افتاد روى تختى بزرگ ، هق هق گريه اش را خفه كرد و گوشه تخت در خود جمع شد ، از كارش پشيمان شده بود اما ديگر دير شده بود تا بخواهد از ان گودال جهنمى بگريزد ، در با صداى بلندى بسته شد و او ديگر زندانى شده بود !

    •••

    از دروازه تالار ابليس خارج شد ، سكوت كرده به طرف تالار زوبعه ولهان براه افتاد ، افكارش به قدرى بهم ريخته بود كه حتى نميدانست كارى را كه كرده بود درست بود يا نه ! با احساس حضور نيروى منفى از حركت ايستاد ، زياد از تالار ابليس دور نشده بود ، تمركزش را روى موجود ماورايى كه هر لحظه يک طرفش بود انداخت ، لبخندى زد و چشمانش را باز كرد ، ارام زير لب گفت:
    _ خوشم نمياد تعقيب بشم فرناس.
    روبه رويش ايستاد ، نفسهاى عصبى اش روى صورت كاموس برخورد ميكرد ، به صورت كاموس نزديک شد و غريد:
    _ با خودت چى فكر كردى ؟! بياى اينجا و ما راحت بزاريم قصر در برى ؟! اونهمه كارى كه با ما كردى و اونهمه بى احترامى كه به سرور ما كردى اگه اون تورو رها كرده من نميكنم و جواب همه گستاخى هاتو ميدم.
    شمشيرش را از غلاف طلايى اش كشيد و چند قدم به عقب رفت ، آماده مبارزه شد ، كاموس قدمى به عقب برداشت ميدانست نبرد با فرناس عاقبت خوشى نخواهد داشت !
    _ خودتو به كشتن ميدى ، من نميخوام با تو بجنگم اسباب بازيتو بزار تو پلاستيكش و راهتو بكش.
    قبل از اينكه حرفش تمام شود ، فرناس با نعره اى خشمگين به طرفش دويد ، شمشيرش را مستقيم روى گلوى كاموس تنظيم كرد ، قبل از اينكه به او برخورد كند جاخالى كاموس باعث شد شمشير به صخره پشت سرش برخورد كند ، به سرعت تغيير جهت داد و اينبار به طرف قلب كاموس نشانه رفت ، كاموس دستانش را سپر قلبش كرد و شمشير را در دست گرفت ، با عصبانيت غريد:
    _ با اين كارت دارى كل قبيله رو تحريک ميكنى به تالار ابليس حمله كنه ! تمومش كن.
    فرناس به شمشير نيروى بيشترى وارد كرد ، شمشير از دستان كاموس لغزيد و قفسه سينه اش را خراش داد ، فرو رفتن شمشير را براحتى احساس كرد ، فرناس نعره خشمگينى زد ، چشمان سرخ و روشن كاموس با نفرت به چشمان فرناس خيره بود.
    _ تو در حال مرگى كاموس ، خواهش كن ، التماس كن جونتو ببخشم.
    جسورانه دستان زخمى اش را از شمشير جدا كرد.
    _ يه موجود حقير تا اخر حقير ميمونه ، كبير نميشه.
    سرفه شديدى كرد خون غليظى از دهانش خارج شد و روى گردن و صورت فرناس پاشيد ، به سختى گفت:
    _ و تو همون موجود حقيرى.
    سرخ شدن صورت فرناس را ديد ، از اين بابت خوشحال بود حداقل او نجنگيده بود ، فقط كشته شده بود و اين باعث ميشد ابليس مجازات شود ، نوک شمشير جايى از قلبش را خراش داد ، دردى تحمل ناپذير باعث شد چشمانش را بهم بفشارد و از فريادش جلوگيرى كند ، در كسرى از ثانيه فشار شمشير از بين رفت ، گنگى اطراف و ضعف كاموس باعث شد متوجه نشود چرا فشار از بين رفت و بى هوشى اش بر نفهمى اش دامن زد.

    •••

    چشمانش را آرام باز كرد ، تكه پارچه خيس شده اى را روى صورتش حس ميكرد ، دستان كسى ارام صورتش را پاک ميكرد ، با ضعف وجود سنگين شخص را دنبال كرد ، نگاهش به صورت بى تفاوت هارد برخورد كرد بالهاى سفيد و زيبايش دور و اطرافش را كاملا در بر گرفته بود ، لبهايش را تر كرد و آرام گفت:
    _ كجاست ؟!
    هارد كه تازه متوجه چشمان باز كاموس شده بود ، اشاره به پشت سرش كرد.
    _ اونجاست ، حالش زياد خوب نيست ، تورو ، تو وضعيت مناسب و خوبى نديد.
    تكه پارچه را در آب رها كرد و ادامه حرفش را گرفت.
    _ فكر نميكردم اينقدر بهت وابسته باشه ، بهش بگو حالت خوبه تازه باردار شده تنش و ناراحتى براش اصلا خوب نيست.
    كاسه اب را گرفت و بلند شد ، به خواهر كوچكش نگاه كرد ، كمى دورتر با نگاهى اشكى به كاموس خيره بود ، دستش را ارام بلند كرد ، دويد و دست كاموس را گرفت ، هول و با صدايى كه از ناراحتى عصبى شده بود گفت:
    _ حالت خوبه ؟! چيزى ميخواى ؟! بهم بگو.
    لبخندى زد و دستش را كشيد ، دستان لرزان خواهرش عقب رفت ، دستش را روى بازويش گذاشت و فشرد ، با ضعف گفت:
    _ فكر كنم حال تو از من بدتره ! خوبم نگران نباش بفكر اون كوچولويى كه تو شكمته باش.
    سرش را پايين انداخت و بعد از چند روز لبخند زد.
    _ چارد بهت گفت ؟!
    سرش را ارام تكان داد لبخندش عمق گرفت.
    _ ميخواستم اول بچه هاى تو و اهورا رو ببينم ، متاسفانه زندگيمون خيلى غريبانه تر از اونى بود كه حتى از اين نعمت هم ميسر بشم.
    قطره اشكش را با سر انگشت پاک كرد.
    _ ميتونى ببينيش ، بچه من تو وجود يه دختره.
    اطلس سرش را با بهت بلند كرد ، اما نگاه غمگين كاموس به سقف سفيد رنگ اتاق بود.
    _ چى ؟! كدوم دختر ؟! الان كجاست ؟!
    _ يه دختر كه خودم دادمش به ابليس !

    •••

    كيسان شنلش را كنار زد و روى تخت پادشاهى اش نشست ، نگاهى عصبى به كاموسى كه با ضعف سعى ميكرد بايستاد كرد ، راحت ميشد از رنگ زرد و بى حالش پى برد كه چند دقيقه بيشتر نميتواند سر پا بايستد ! صدايش را صاف كرد و روبه مقاماتش گفت:
    _ كارى كه شاهزاده قبيله ما كرد باعث شد خشم بزرگترين هاى دنياى ماورا بيدار بشه.
    نگاه تيز كاموس را به خودش حس كرد ، توجه نكرد و ادامه داد.
    _ و اون با كشتن فرناس ، يكى از بهترين ياران ابليس زندگى همه مردم مارو به خطر انداخت.
    ايستاد ، سنگينى نگاه كاموس را هنوز هم حس ميكرد ، به قدرى عصبانى بود كه حتى نگاه پدرانه اش را هم دريغ كرد ، ميدانست كاموس در شرايطى نيست كه بتواند به تنهايى بار گناهانش را بكشد ، اما تحديد بزرگان دنياى ماورا مبنى بر اينكه تمام مردمش را قتل عام خواهند كرد ، او را به شدت ترسانده بود ، ديگر نميخواست مردمش او را پادشاهى بى عرضه و ضعيف ببينند ، بار ديگر شنلش را كشيد ، حركاتش عصبى و غير قابل كنترل بود.
    _ براى محافظت از قبيله و براى در امان ماندن مردمم اونو تحويل بزرگان خواهم داد تا اونا تصميم درستو بگيرن.
    نگاه تحسين آميز مقاماتش بر غرور سنگى اش افزود ، راست بود آن سخن از بزرگانى كه ميگفتند ، قدرت همزمان است با نابودى شهامت ! صداى اعتراض آميز ياشار بلند شد.
    _ اما سرورم ، شاهزاده براى قبيله كارهاى زيادى كردند ، اين درست نيست.
    يكى از مقامات ميانسال با تشر گفت:
    _ ساكت باش ، بفهم مقابل كى ايستادى و بانگ اعتراض بين چه اشخاصى ميسرايى !
    مايكل در حاليكه سيگارش را با حرص پک ميزد زير لب غريد:
    _ پير خرفت ، تو الان طاقت يه مشتو دارى كه اينجورى گنده حرف ميزنى ؟!
    سپس با صداى بلندى گفت:
    _ با سرلشكر موافقم ، حق شاهزاده نيست كه مجازاتى از اين قبيل به اون داده بشه.
    همان مرد ميانسال مجدد با صداى بلندترى گفت:
    _ حق ؟! اينجا حق نيست ملعون ، درست و خوبى نيست ، اينجا شياطين زنده زنده كودكان تازه بدنيا امده خود را كباب ميكنند و غذاى سگ هاى خانه انسان هاى خالق ميكنند تا سگها هار شده و به انسان حمله كنند ! به كجا ها رفتى و چه ها سر هم ميكنى ، تورا خواهم دريد و كنار موجود بى ارزشى همانند انسان خاک خواهم كرد.
    مرد ميانسال نفس نفس ميزد و درنده به نگاه بهت زده مايكل چشم دوخته بود ، او يكى از بدترين شياطين بود ، او جن بتر بود.
    (بتر یا (ثبر): او هنگام مصیبت‌ها انسان‌ها را وسوسه می‌كند تا به خود سیلی زده و یقه خود را پاره كرده و بی‌تابی كنند.)
    مايكل بهت زده سكوت كرد و به صورت كاموس نگاه كرد ، آرامش و دلسوزى در نگاه روشن كاموس باعث شد خشمش فروكش كند ، سرش را پايين انداخت و زير لب باز هم به مرد ميانسال ناسزا گفت ! بلافاصله دو سرباز وارد شدند ، مشخص بود از سربازان قبيله ولهان نيستند ، نيزه هايشان را به طرف كاموس گرفتند ، نگاه پر از گله كاموس هنوز هم روى تن و بدن پادشاهى بود كه پادشاهى اش را مديون او بود !
    _ تو با ما خواهى آمد تا جزاى خطايى كه كردى رو بدى.
    دستانش را به نشانه تسليم بالا برد ، سربازان نيزه بدست دستانش را با بى رحمى كامل بستند و بازوهايش را كشيدند ، از تالار خارج شدند ، روبه روى دروازه تالار قفسى كوچک با چرخ هاى چوبى منتظر در بر گرفتن آزادى اش بود ، چشمانش را بست و زير لب آرام زمزمه كرد.
    _ چه گله از شخصى كه خواستار شادى ما نيست ، چه وفا از كسى هم خون من نيست.
    ميدانست كيسان ميشنود ، اينبار كاموس نگاه خيره كيسان را روى خودش احساس ميكرد ، قسمتى از شانه اش به شدت درد گرفت ، نيزه آهنى يكى از سربازان روى شانه اش فرود آمده بود.
    _ سوار شو اى خطاكار.
    بدون مكث سوار قفس آهنى و سياه شد ، قفس با صداى غژ غژ غليظى براه افتاد ، اخرين نگاهش را روى تالار انداخت ، ياشار و مايكل با نگرانى صورتش را ميكاويدند ، صداى ياشار را شنيد:
    _ ( بايد اهورا رو پيدا كنى كاموس ، من خيلى كمكت كردم فقط بخاطر يافتن اهورا بود)
    لبخند تلخى زد و زير لب گفت:
    _ من از تنهايى ام گله نكنم ، هرچه كرد با من همان اشنا كرد ، تنهايى از ان توست خالقم ، من از كار تو ننالم.
    سرش را به ميله هاى قطور و طلسم شده قفس تكيه داد و منتظر شد تا او را به جايى كه مقصدش بود ببرند.
    
    چشمانش را بهم فشرد ، درد قفسه سينه اش شروع شده بود ، دلش ميخواست دوباره صورت ترسان و نگران اطلس را ببيند ، صدايى اشنا كنار قفس باعث شد آرام چشمانش را باز كند ، هنوز نصف راه را رفته بودند.
    _ سرورم داروهاتونو اوردم.
    _ اميدوار بودم اينجا نبينمت هليوس.
    _ سرورم بايد دينمو ادا كنم ، شما جون منو بخشيديد ، ميدونين اگه اين دارو رو نخورين به تدريج فلج ميشين ، شمشير فرناس سمى بود.
    سرش را بيشتر به ميله ها فشرد.
    _ همين كه انابل رو از چنگال ابليس نجات دادى كافيه ، برو و مواظبش باش.
    هليوس شنل بلند سياه رنگش را بيشتر روى صورتش كشيد ، سربازان نيزه بدست ربات مانند دور تا دور قفس را گرفته بودند ، شانس مبارزه و برد او با اين موجودات تقريبا صفر بود ! نااميد دوباره به صورت عرق كرده كاموس نگاه كرد ، درد امانش را بريده بود ، كيسه داروهايش را از زير شنلش در اورد ، ارام كنار كاموس گذاشت و گفت:
    _ دين من به شما ادا شد ، ديگه كارى براى شما نخواهم كرد.
    به سرعت غيب شد ، قرصى سياه رنگ از كيسه داروها برداشت و در دهانش گذاشت ، قبل از اينكه فايده دارو به بدنش برسد بيهوش شد.

    •••

    ابليس به صداى سربازش كه در مورد فرناس صحبت ميكرد گوش فرا داده بود ، اما فكرش به چند ساعت پيش برگشته بود ، زمانيكه به اتاق انابل رفت و جاى خالى اش را ديده بود ، نعره هاى خشمگينش هنوز هم در گوش سربازان و مقاماتش بود ، لرزش تنشان هنوز هم احساس ميشد ، دستش را بلند كرد ، به سرعت سربازى كنار گوشش مطيع ايستاد.
    _ ميخوام برم زندان.
    سرباز به سرعت سرش را تعظيم مانند تكان داد و رفت ، به شدت بلند شد ، مراسم فرناس هنوز هم تمام نشده بود ، نگاه تمام مقاماتش معطوف ابليس شد.
    _ بقيه رو بدون من انجام بدين.
    سر همگى خم شد ، با غرور از بين همگى رد شد و تالار را دور زد سربازان دروازه هارا براى او باز كرده بودند و تعظيم كنان منتظر فرمانى از جانب ابليس بودند ، وارد شد و اخرين اتاق زندانش را در پيش گرفت ، دقايقى بعد رسيد ، دروازه ارام باز شد ، باغى بزرگ اما سوخته و نابود شده ، جلوى چشمانش شكل گرفت ، وارد شدو دروازه را بستند ، نگاهش مستقيم به ميدان جنگ روبه رويش بود ، عده اى مشغول جنگ بودند اما ابليس تنها يک نفر را زير نظر گرفته بود ، مردى جوان كه جسورانه و ماهرانه بين همه ميجنگيد و فريادهاى خشمگينش به اسمان ها ميرفت ، به نزديكى ميدان رسيد همه با ديدن ابليس دست از تمرين و جنگ كشيدند و تعظيم كنان به كناره هاى ميدان رفتند ، تنها يک نفر وسط ميدان ايستاده بود ، همان مردى كه از بدو ورود در نقش نگاه ابليس بود ، شمشير طلايى اش را محكم در دست گرفته بود و نفس نفس زنان به ابليس نگاه ميكرد ، ابليس قدم زنان تا نزديكى اش رفت ، روبه رويش ايستاد ، مرد ، تعظيم كوتاهى كرد و كلاه جنگ را از سرش برداشت.
    _ خوش امديد سرورم.
    لبخند ترسناک و كاملا پر غرور ابليس نشانه خوشحالى بيش از حدش بود.
    _ بهتر از چيزى كه فكر ميكردم قدرت دارى.
    مكثى كرد و دستش را روى تيغه شمشير مرد جوان كشيد و آرام زير لب گفت:
    _ هرچى باشه برادر كوچكتر كاموسى !

    •••

    با احساس دستى روى قفسه سينه اش چشمانش را باز كرد ، نگاهش به سقف سياه رنگ زندان برخورد كرد ، پس از قفس خارج شده بود ! حضور نيروى مثبتى را كنارش حس كرد ، سرش را برگرداند ، جسمى كوچک و لرزان ميان تاريكى نامش را صدا ميزد ، تا نگاه باز كاموس را ديد شروع به حرف زدن كرد.
    _ ميترسم ، من چرا اينجام ؟! اصلا تو چرا با اين حالت تو زندانى كاموس ؟!
    صداى لرزان جيمى را تشخيص داد ، لبخندى زد و دستش را از قفسه سينه اش كنار زد ، سعى كرد بنشيند ، دست جيمى را پشت سرش حس كرد ، ارام با كمكش نشست و تكيه داد به ديوار.
    _ يه خطاى كوچيک كردم كه موقع جنگ با فرناس بيهوش شدم و نتونستم ببينم اون چجورى كشته شده.
    جيمى كه متوجه نشده بود احمقانه به صورت كاموس خيره شد ، كاموس كه حوصله توضيح نداشت فقط گفت:
    _ باز رفتى تو خلصه ؟!
    _ اره ، اما اينجا خيلى ترسناكتر از همه جاهاييه كه رفتم ، اينجا محيطش سرده و هر لحظه صداى مرگ مياد ، تو چرا زخمى هستى ؟! دارم ميبينم كه بالهات شكستن و ميلرزن ، چه بلايى سرت اومده ؟!
    بدون توجه به سوالات ممتد جيمى گفت:
    _ تونستى خنجر رو پيدا كنى ؟!
    جيمى نااميد كنارش نشست ، تكه سنگى را برداشت و عصبى پرت كرد.
    _ نه ! نميتونم همچين چيزيو تو وجودم پيدا كنم !
    _ مهم نيست بالاخره مشخص ميشه كجاست.
    جيمى نفس عميقى كشيد ، هردو ميدانستند حرف كاموس كاملا پوچ بود و امكان پيدا شدن ان خنجر تقريبا زير صفر است !
    _ فردا يه دادگاه دارم جيمى ، سعى كن تا فردا از اينجا برى.
    _ دست من نيست من نميدونم چجورى خارج بشم ، يادمه يه بار گفتى از خلصه خارجم ميكنى.
    _ درسته ميتونم اما نه با اين حالت ، من نميتونم از زندان خارج بشم ، وگرنه اسم اينجا زندان نبود !
    جيمى نااميد سرش را تكيه داد.
    _ ولش كن همينجا ميمونم ، راستى كيكا هم خيلى عصبى بود ، اونو جدى بگير شاهزاده اگه دخترش بميره برات خيلى بد ميشه.
    _ ميدونم.
    _ نميخواى كارى كنى؟!
    جوابش سكوت بود ، به قدرى خسته بود و ضعف داشت كه حتى حرف هاى اخر جيمى را هم نشنيد.
    

    جيمى پوفى كشيد و بدون توجه به حال وخيم كاموس ادامه داد.
    _ ديشب يه خواب ديدم ، تورو ديدم با يه زن كه چهره اش مشخص نبود ، تو بغلت يه پسر بچه نقره اى رنگ بود كه صميمانه صورتشو روى صورتت گذاشته بود و باهات حرف ميزد ، اما ميدونى جاى تعجبم كجا بود ؟!
    كاموس در حالت ضعف گفت:
    _ كجا ؟!
    _ تو داشتى ميخنديدى ، خنده اى كه واقعا از ته دل بود و مصنوعى نبود ، صورتت زمين تا اسمون با اين صورت پكيده و لاغر الانت فرق داشت.
    _ من موجود بديم.
    برگشت به طرف كاموس ، چشمانش را بسته بود ، لبهايش از درد و سرما ميلرزيد.
    _ اشتباه ميكنى شاهزاده ، تو موجود بدى نيستى سرنوشت بدى داشتى.

    •••

    ابليس پرغرور در راس ميز جلسه نشست ، تمام بزرگان حاضر دور ميز نشسته بودند ، اين جلسه سرنوشت كاموس را رقم ميزد ، نگاه ابليس مستقيم به صورت پر اضطراب كيسان بود ، صورت پشيمان و پر از نگرانى اش كاملا حالت درونش را اشكار مى ساخت ، مردى پير با ريش سفيد و بلندش برخاست و حكمى را باز كرد ، نگاهى به همه كرد و وقتى مطمئن شد توجه همگى به اوست شروع به خواندن كرد.
    _ همه اينجاييم تا حكم مجازات شاهزاده قبيله ولهان رو بفهميم ، شاهزاده هايى كه در اينجا حضور دارند اگاه باشند و عبرت بگيرند ، هر اشتباه و قانون شكنى تاوان سختى در پى خواهد داشت و شاهزاده قبيله ولهان يكى از مجازاتى هاى ماست ، ما او را به تحمل سخت ترين مجازات ها محكوم كرديم ، اما سرورمان ابليس اينگونه نخواستند.
    همهمه ريزى سكوت را شكست كه با نگاه تيز ابليس به سكوت تبديل شد ، دلش ميخواست همه چيز در سكوت تمام شود تا همه آن قبايلى كه با او هم دست نبودند بترسند و به طرفش سر خم كنند.
    _ ايشان خواستار جنگ شاهزاده قبيله ولهان با يكى از بهترين و قوى ترين يارانش است ، برد شاهزاده قبيله ولهان مبنى بر آزادى اش است و باخت او ، مرگش.
    نامه را به سرعت بست ، سكوت هنوز هم برپا بود ، براى اولين بار مردمک چشمان وحشى كيسان ميلرزيد ، از دلخورى و خشم كيهان ميترسيد ، گرچه او هيچوقت از ان زندان بيرون نخواهد امد ، اما ميتوانست خواب هاى كيسان را كنترل كند ! از جاى برخاست.
    _ اما شاهزاده من بيمار و كاملا تكيده است ، اون چطور با جنگجو هاى افسانه اى ابليس رويارويى كنه در صورتى
    كه نيمى از قلبش با شمشير زهرآگين فرناس خراش داده شده.
    ابليس بلافاصله دستش را بلند كرد ، كيسان سكوت كرد.
    _ ميزارم به صحت كامل برسه ، جنگجو هاى من با يک موجود ضعيف مبارزه نخواهند كرد.
    نگاهش مستقيم به صورت خبيث و نحس ابليس بود ، وقتى به صورتش نگاه ميكرد به قدرى نيروى منفى ميگرفت كه دست و پايش از حركت مى ايستاد ، يا به سخنى ، كاملا لمس ميشد ، قانع شده سكوت كرد ، مقامات به سرعت در حال نوشتن زواياى جنگ بودند ، ديگر حرفى نداشت ، شنل سرخ و سياهش را جمع كرد و بعد از تعظيم كوتاهى به مقامات آرام به طرف دروازه تالار جلسه براه افتاد ، حضور ابليس را كنار خودش احساس كرد.
    _ فكر نميكردم به اين زودى شاهزاده خودتو تسليم كنى.
    _ اونا بالاخره كاموس رو ميگرفتند.
    صداى خنده وهم انگيز ابليس باعث شد دستش روى شنل بلندش به تندى مشت شود ، نه از ترس ، از خشم.
    _ ميتونستم فرناس رو نكشم.
    قدمهايش به سرعت ايستاد ، نگاه نحس و زشت ابليس با ان دندان هاى سياه و كرم خورده اش ، حال هر كسى را بهم ميزد ، اما ذهن كيسان بدنبال درک بهتر جمله پر از راز ابليس بود.
    _ يعنى چى ؟
    بدون اينكه جوابى بدهد ، مجدد لبخند زد ، دوباره دندان هاى سياه و كريهش را نشان داد ، آرام دور زد و از دروازه تالار جلسه خارج شد ، پاهاى كيسان به سرعت سست شد ، دو نفر از مقاماتش زير دستانش را گرفتند و از تالار جلسه خارج كردند ، به طرف كالسكه كوچكى كه برايش اماده كرده بودند رفتند ، با ضعف روى صندلى كالسكه خزيد و سرش را تكيه داد ، هليوس براى محافظت از او روبه رويش نشست ، با ضعف گفت:
    _ بايد كاموسو ببينم ، بايد بهش بگم هنوز تنهاش نزاشتم.
    هليوس سرد و يخى گفت:
    _ بله سرورم.
    سرش را مجدد تكيه داد ، براى اولين بار دوست داشت همانند انسانها غصه و فشار درونش را با گريه بيرون بريزد ، اما متاسفانه نه اشكى وجود داشت و نه جثه اى همانند يک انسان ، هميشه به امتيازات انسانهاى خاكى غبطه ميخورد ، يا خالق كه چقدر نسبت به بنده هاى بى وفايش مهربان بود و سخاوتمند.

    •••

    چشمانش را به آرامى باز كرد ، اينبار در زندان نبود ، سقفى سياه رنگ كه نشان ميداد سقف يک اتاق است ، ارام نيمخيز شد و از تخت پايين پريد ، اتاق را با ضعف پيمود و از آن خارج شد ، با ديدن بيابانى عظيم كه جلوى چشمانش بود با خوشحالى به دور و اطرافش خيره شد ، بيابانى خشک ، بى آب و علفى كه نشان ميداد او در زمين خالق است ، نه در سرزمين ابليس ، گرچه همه جا از آن الله پاک بود ، نور خورشيد بى رحمانه نور گرمش را بر بيابان ميتاباند و سعى در سوزاندن همه موجودات و گياهانش را داشت ، صداى اشنايى از پشت سرش شنيد:
    _ حالت خوبه ؟!
    برگشت و به ياشار كه بلاتكليف وسط اتاق ايستاده بود نگاه كرد ، بدون توجه به سوالش گفت:
    _ اينجا زيباست.
    ياشار به طرفش براه افتاد ، دستش را كشيد روبه رويش قرار گرفت حوله در دستش را روى قفسه سينه عرق كرده اش كشيد ، عضلاتش كاملا از بين رفته بودند ، جاى زخمش هنوز هم تازه بود.
    _ نميخواى بفهمى چه حكمى برات بريدن ؟!
    دست ياشار را پس زد ، هيچ رقمه دلش نميخواست نور ان خورشيد ، زمين تكيده و ترک خورده را از دست بدهد ، از نظر او بهشت همه آن جاهايى بود كه خالق براى انسانهايش ساخته و پرداخته بود.
    _ كنجكاو نيستم.
    _ اما بايد بدونى.
    ياشار مجدد دستش را كشيد ، محلولى سياه رنگ از جيبش بيرون كشيد و به سرعت روى جاى زخمش ريخت ، سوزش و درد غير قابل تحملى در قفسه سينه اش پيچيد ، دندانهايش را از درد بهم فشرد و از ياشار دور شد.
    _ اين چى بود ؟!
    ياشار كه داشت وسايلش را جمع ميكرد جوابش را داد:
    _ يه محلول كه نميذاره زخمت خوب شه.
    متعجب دستش را روى جاى زخمش گذاشت و به ياشار خيره شد ، ياشار كيف كوله بزرگش را روى شانه اش انداخت.
    _ اگه ميذاشتى حكمتو بگم ، اينقدر تعجب نميكردى.
    كم كم ضعف پاهايش را لرزاند ، روى صندلى نشست ، نفسهاى عميق كشيد تا درد را بهتر بتواند تحمل كند.
    _ ميشنوم.
    ياشار هم نشست ، دستانش را بهم گره زد و روى زانوانش تكيه داد.
    _ ابليس همه اون مجازاتايى كه مقامات نوشته بودنو رد كرد ، گفت چون فرناس از ياران اون بود ميخواد كه خودش تصميم بگيره ، تصميمشم مطمئنن برات مشخصه.
    سرش را تكان داد.
    _ ميخواد باهاش بجنگم ؟!
    _ تقريبا درست گفتى ، البته نه با خودش با يكى از جنگجوهاش.
    متفكر دستش را پايين انداخت ، درد را بكل فراموش كرده بود.
    _ هدفش چيه ؟!
    ياشار شانه اى بالا انداخت و گفت:
    _ قبلش يه سوْال ، تو واقعا اينقدر احمق شدى كه رفتى مستقيم فرناس رو كشتى ؟!
    _ من چيزى يادم نيست.
    _ براى من چرت سر هم نكن كاموس ، بايد بهم واقعيت رو بگى تا بفهمم چيكار كنم.
    سوزش شديدتر جاى زخمش باعث شد حرفش را قورت دهد ، با ضعف خم شد.
    _ اين محلول رو زدى تا خوب نشم و جنگ عقب بيفته ؟!
    _ دقيقا ، خيلى وقته به هوشت ايمان دارم براى همين هم تو كتم نميره تو فرناس رو كشته باشى ! از جواب طفره نرو درست بگو چه اتفاقى افتاد ؟!
    _ تنها چيزى كه يادمه دستاى خودم بود كه دور شمشير فرناس پيچيده شده بود ، به وضوح حس ميكردم شمشير داره قلبمو زخمى ميكنه.
    _ يعنى تو نديدى كه فرناس نفساى اخرشو كشيد ؟!
    _ مطمئنن نه ، چون من فقط اخرين لحظه حس كردم فشار از بين رفت و تموم شد ، بيهوش شدم.
    ياشار دستى به ته ريشى كه كمى از ان به سفيدى ميزد كشيد.
    _ قضيه داره خيلى جالب ميشه.
    جيمى كه تازه ، وارد اتاق شده بود ، متفكر پرسيد:
    _ ببينم روزى هزار تا جن و شيطان ميميره ، براى قاتل همه اينا حكم ميزارن ؟!
    ياشار بى حوصله جواب داد:
    _ فرناس از اون شياطين نيست ، اون يكى از مهمترينشون بود ، شياطينى كه از جنس فرناس هستن خيلى قوى ان ، براى همين براى قاتلينشون حكم مجازات صادر ميكنند ، اما فكر ميكنم ابليس فرناسو به وجود آورده چون ميدونست اگه به فرناس صدمه اى برسه براى صدمه دهنده اش حكم ترسناكى صادر ميكنند ، اون از خيلى وقت پيش همه چيو پيش بينى كرده بوده.
    جيمى كه قانع شده بود ، متفكر گفت:
    _ ببينم عجيب نيست كه ابليس يهو از اينكه قدرت يه فرشته رو داشته باشه ، منصرف شد ؟! اون قرن ها منتظر ظهور يه جن با قدرت فرشته ها بود و الان كه كاموس تو چنگش بود راحت ولش كرد.
    كاموس سرش را تكيه داد و گفت:
    _ اون دنبال انابل ميگرده ، هليوس اونقدر قوى نيست كه اونو براى سالهاى طولانى پنهان نگه داره ، ابليس خيالش جمعه.
    ياشار متعجب گفت:
    _ انابل ؟!
    _ درسته ، البته فقط اسمش انابله ، اون يه دختر بچه آدميزاد خنگه كه بخاطر نجات جون مادر سرطانيش با ابليس معامله كرد تا جاى انابل واقعى رو بگيره ، با به وجود اومدن يک روح توى بطنش كار ابليس كامل شد.
    ياشار با عذاب چشمانش را بهم فشرد ، از انهمه ديوانگى ابليس خسته شده بود ، ديگر دلش داشت كم كم براى كاموسى كه در مقابل ان ابليس ظالم و شرور ، تنها و بى سرپناه بود ميسوخت.
    

    _ برخلاف همه اينا بايد بگم كمى خوشحال شدم كاموس.
    لبخندى ساده و كاملا خنثى روى صورت كاموس شكل گرفت.
    _ فكر نميكردم هيچ وقت بتونم فرزندى داشته باشم !
    جيمى خنده كنان به شوخى ضربه اى به شانه كاموس زد ، همانطور هم گفت:
    _ خيلى خوشحال ميشم اگه بتونم فقط يه بار بغل بگيرمش ، شنيدم اولين بوى تن نوزاد ، بوى پدرشه.
    كم كم روى صورت ياشار هم لبخندى كوچک پديد آمد ، صداى جدى كاموس باعث شد هردو از گودال افكارشان خارج شوند.
    _ بايد مايكل رو ببينم.
    ياشار به حالت اول برگشت و مثل هميشه سرد گفت:
    _ امكان نداره ، فقط من اجازه دارم ببينمت ، جيمى رو هم خودت ميدونى موجود ماورايى نيست.
    _ خيلى خب پس بهش بگو اون دختره آسا رو برام پيدا كنه.
    ياشار متعجب گفت:
    _ اون چه ربطى به تو داره ؟!
    _ خيلى سعى ميكرد بهم بگه ، اما من فقط فكر كردم خدمتكار ساده ايه كه دنبال يه درجه تو اون تالاره ، اون ميدونه انابل واقعى كجاست.
    جيمى كه تا حال سكوت كرده بود تازه به حرف آمد.
    _ اونو ميخواى چيكار ؟!
    كاموس سرش را از ديوار جدا كرد و آرام برخاست ، دستانش را در جيب شلوار جينش فرو برد و متفكر گفت:
    _ ميخوام همون كارى كه ابليس با ما كرد رو باهاش بكنم ، چهره انابل و اون دخترى كه جاى انابل رو گرفته كاملا شبيه همه.

    •••

    عرق سردى روى تنش نشست ، حس موجودى بى ارزش را داشت كه حتى به خانواده خودش هم رحم نكرد ، به سرعت از خلصه خارج شد و روى تخت نشست ، صورت پر از گله كيهان را هيچوقت فراموش نميكرد ، صورت دوست و رفيقى كه تمام عمرش او را پرستيده بود ، چشمانش را بهم فشرد و به طرف پنجره بزرگ اتاقش رفت ، روبه رويش ايستاد و عميق در فكر فرو رفت ، خلصه عميقش به كلى اعصابش را بهم ريخته بود ، دلش ميخواست كاش يكبار كاموس را ببيند و ساده در آغوش بگيرد.
    روى تخت نشست و به جيمى كه هنوز هم خوابيده بود نگاه كرد ، جاى زخم عميقش سوزش شديدى كرد ، پيراهن مشكى اش را كنار زد و نگاه مختصرى كرد ، زخمش جاى اينكه بسته شود ، بيشتر باز شده بود و خون سياه غليظى از ان خارج ميشد ، نفس عميقى كشيد و بلند شد ، از اتاق كاهگلى كوچكى كه در ان اقامت موقت داشت ، خارج شد ، بيابان بى آب و علف را هميشه دوست داشت ، به اسمان پر ستاره شب نگاه كرد ، چقدر ارام و بى سر و صدا بود ، همانند مادرى مهربان براى انسانهاى خالق سخاوتمندانه تمام درد ها را در خود هضم كرده بود تا مبادا صدايش كودكان پاک انسانها را بيدار كند ، چشمانش را بست و آرام گفت:
    _ (هليوس !)
    صداى هليوس خشدار و خسته بود.
    _ ( بله سرورم )
    _ ( حال انابل چطوره ؟)
    _ ( فقط كمى ترسيده )
    _ ( تونستى بفهمى اسمش چيه ؟!)
    _ ( ژينوس )
    زير لب چندبار تكرار كرد ، سپس به هليوس گفت:
    _ ( اميدوارم بتونى تا شروع مسابقه ازش مراقبت كنى تا بدست ابليس نيفته)
    _ ( تا پاى جونم مبارزه خواهم كرد سرورم )
    سكوت كرد ، ديگر حرفى نداشت ، حضور ياشار را كنارش حس كرد ، نشست كنار پاى كاموس و در همان حالت گفت:
    _ كيكا ميخواد تورو ببينه.
    _ براى چى ؟! دخترش !؟
    _ دقيقا !
    كاموس بى حوصله دستانش را روى زمين گذاشت ، گرماى طبيعى زمين وارد دستانش شد ، ارامشى از جنس خاک تمام وجودش را در بر گرفت كه با صداى ياشار بهم خورد.
    _ اون يه جادوگره ، براش سخت نيست بتونه بياد.
    _ بهش بگو من زندانيم به محض اينكه ازاد شدم به قولم عمل ميكنم.
    _ كاموس كيكا به اينكه تو زندانى هستى توجهى نداره ، گفته خيلى زود ميخواد دخترشو ببينه.
    نفس كلافه اى كشيد ، از آنهمه كشمكش خسته و درمانده بود ، ديگر خود را در مقابل ابليس كثيف ، ضعيف و دست خالى ميديد ، تنها اميدش مبارزه چند وقت بعدش با يكى از سربازان ابليس و شانس بردش بود ، اما مشكلى وجود داشت ، انهم اينكه كاموس سالها بود كه تمرين مبارزه اى نداشت ! حتى حال هم دل و دماغ درستى براى تمرين و تمركز نداشت.
    

    _ به كيكا بگو تا يه هفته بعد نجاتش ميدم.
    ياشار سكوت كرد ، ميدانست اين امكان ندارد اما بلند شد و عزم رفتن كرد تا به كيكا خبر بدهد تا يک هفته بعد دخترش را خواهد ديد.

    •••

    مايكل پک عميقى به سيگار برگش زد و در صورت و دهان آسا فوت كرد ، آسا با عذاب چشمانش را بست و سرش را برگرداند ، صداى مردانه مايكل را شنيد:
    _ بايد بهم بگى انابل كجاست.
    _ من نميدونم..
    قبل از اينكه حرفش تمام شود ، گلويش فشرده شد و به شدت بر ديوار برخورد كرد ، كنار صورتش عصبى گفت:
    _ ببين ، جون كاموس در خطره ، اون بايد يه امتياز مقابل اون ابليس داشته باشه تا بتونه شكستش بده من نميخوام انابل رو بكشم ميخوام پيداش كنم و كمكش كنم.
    او را رها كرد و قدمى به عقب برداشت ، آسا سرفه كنان خم شد ، مايكل ايستاد تا سرفه اش تمام شود و بعد از تمام شدنش ، ارام كنارش زانو زد.
    _ اگه با من باشى ، خيلى چيزا رو بهت خواهم داد.
    آسا سرش را بلند كرد ، صورت سرخ شده اش نشان از فشار زيادى بود كه بر اعصاب و مغزش بود.
    _ چجورى ؟!
    _ با پيدا كردن وسيله اى كه من ميخوام ، ميتونيم خيلى چيزا رو بدست بياريم.
    صورت آسا هنوز هم متعجب بود و پر سوْال ، اما راضى شده بود جاى انابل را به كسى غير از كاموس بگويد.

    •••

    ياشار شمشير طلايى اش را روبه كاموس گرفت ، كاموس كلافه از شكل مهاجمى اش كناره گيرى كرد و گفت:
    _ من خيلى وقته تمرين نداشتم ، چيز زيادى يادم نيست ، قرار هم نيست ضربه هاتو اينقدر محكم بزنى تا نفسم در بياد !
    ياشار خنده كنان اب دهانش را روى زمين تف كرد ، كه جلوى پاى جيمى كه روى صخره نشسته بود افتاد ، با چندش پاهايش را بالا برد و گفت:
    _ هى اين چه كارى بود كه كردى ؟!
    ياشار با خنده بيشترى افزود:
    _ اين يكى از عادات ما ايرانى هاست ، شما خارجياى لوس چيزى ازش نميدونين !
    جيمى متعجب به كاموس نگاه كرد ، كاموس بدون اينكه در چهره اش واكنشى ايجاد كند دوباره به شكل مهاجمى اش قرار گرفت ، افكار بهم ريخته اش كاملا از خنده و خوشى هايى كه ياشار و جيمى داشتند دور بود ، ياشار كه كاملا فهميده بود آرام روبه جيمى گفت:
    _ فكر نكنم جاهايى كه ما سير ميكنيم اون حتى قدم بزاره !
    جيمى كه هنوز هم متوجه اطراف نبود ، سكوت كرد و ترجيح داد در همان بى خبرى بماند ! شانه هايش را بالا انداخت و به مبارزه تمرينى ياشار و كاموس دقت كرد ، ضربه هاى كاموس ماهرانه بود اما به اندازه كافى شدت نداشت تا بتواند حريفش را ضربه فنى كند ، ناتوانى اش از ضعف و جنگ اعصابى كه داشت بود ، اما در عوض ياشار به گونه اى بود كه هر ضربه اش باعث ميشد كاموس كاملا گيج شود ! كاموس با مشت محكم به صورت ياشار زد كه توسط ياشار دفع شد ، در عوض ياشار با لگد به يكى از زانو هاى كاموس ضربه زد ، با درد خم شد كه زانوى ياشار روى دهان و بينى اش خورد ، به شدت پرت شد عقب ، گرماى خونى كه از بينى اش خارج ميشد را روى گردنش حس كرد ، ياشار با غرور دستانش را بهم ماليد و ايستاد كنار پاى كاموس.
    _ فكر نميكردم يه روزى بتونم بهت يه مشت كوچولو هم بزنم ، اوه باورم نميشه اقا جنه.
    متعاقبش با پاى راست ضربه اى به پاى چپ كاموس زد و جدى گفت:
    _ پاشو تنبل شكست خورده ، تا كى ميخواى شكست بخورى.
    دست جيمى را روى شانه اش احساس كرد ، سپس صداى پر از گله اش را.
    _ ولش كن ياشار ، اون زخميه.
    ياشار با خشم دست جيمى را پس زد ، برگشت و كنار صورتش نعره زد:
    _ گيريم كه من الان مراعات حالشو كردم و ولش كردم ، اما فكر ميكنى ابليس بد صفت لعنت شده هم اينكارو ميكنه ؟!
    جيمى با ترس قدمى به عقب برداشت ، صداى بلند ياشار هنوز هم در گوشش طنين انداز بود.
    _ يه جنگجو بايد در هر موقعيتى كه هست بفهمه از چه حركاتى استفاده كنه كه با ضعف و بيماريش همخوانى داشته باشه ، ضربه هات خيلى ضعيفن كاموس ، اما خيلى ماهرانه و زيركانه ان ، اگه اونا رو به جاهاى حساس بدن بزنى ميتونى حريفتو شكست بدى.
    كاموس كه نشسته بود ، سرش را تكان داد ، نگاهش روى چهره ترسان جيمى بود.
    _ لازم نبود سر اون بچه داد بزنى ياشار ، اون مجبور نيست اينجا باشه ، اينجاست فقط بخاطر منو تو !
    با ضعف ايستاد ، خوشحال بود ياشار ديگر از ان دارو براى خوب نشدن زخمش استفاده نميكرد ، چرا كه مقامات گفته بودند تا يک هفته بعد مسابقه جنگ برگزار خواهد شد ، چه او خوب باشد و چه در حالت كما !
    _ ميرم يه دورى تو زمين خالق بزنم ، خواهشا شما دو تا هم همديگه رو تيكه پاره نكنين.
    ياشار با اخم به صورت كاموس نگاه كرد و جيمى ريز خنديد و گفت:
    _ من ميرم خونه ، مادرم مريض بود ، ميرم ببينم خوب شده يا نه.
    كاموس در اينه نگاه كرد ، در حال تميز كردن بينى و گردن خونى اش گفت:
    _ وايستا ميرسونمت.
    _ لازم نيست خودم راهو بلدم ، ياشار يادم داده كدوم راه نزديكه.
    دور خورد و رفت ، كاموس تخس به صورت ياشار در اينه خيره شد ، ياشار انگشت اشاره اش را تحديد آميز بالا برد و گفت:
    _ يه كلمه از اون غار بيرون بياد دفعه بعد دماغت هدف نيست خود دهنته.
    كاموس دستانش را به نشانه تسليم بالا برد و گفت:
    _ فكر نكنم الان دلم بخواد حرف بزنم !
    ياشار بى حرف با نگاه تيزى وارد خانه شد ، هنوز هم گاهى رفتار هاى ياشار را درک نميكرد ، گاهى به گونه اى حرف ميزد كه فكر ميكرد از او كاملا متنفر است ، اما اگر متنفر است چرا با او تمرين جنگ ميكند تا او در جنگ پيروز شود !؟ نفس عميقى كشيد و چشمانش را بست ، كنار درخت تنومندى ظاهر شد ، دستى به يقه هميشه نامرتبش كشيد و آرام شروع به قدم زدن كرد ، هميشه فكر ميكرد هيچوقت ه*و*س آمدن به اينجا را نخواهد كرد ، اما كاملا برعكس افكارش پيش رفته بود ، راه زيادى نمانده بود ، او را ديد كه پشت به كاموس در حال اب دادن به گلهاى حياطش است ، با احساس حضور كسى برگشت ، با ديدن كاموس نفس در سينه اش حبس شد ، اب از دستش افتاد و با صداى بلندى بر زمين برخورد كرد ، بالافاصله برادرش از خانه خارج شد و با عجله گفت:
    _ چى شد ؟! حالت خوبه ؟!
    او هم با ديدن كاموس حرف در دهانش ماسيد ، كاموس سرش را كمى پايين برد ، از امدنش پشيمان شده بود.
    _ حالتون خوبه ؟! مادر !
    لبخندى عميق روى صورت مادرش شكل گرفت ، برق اشک در نگاهش مشخص بود ، ارام به طرفش قدم برداشت و به سرعت كاموس را در آغوش گرفت.
    _ عزيزم ، فكر نميكردم دوباره بتونم ببينمت.
    دستان افتاده اش را كمى بالا برد و روى كمر ظريف مادرش حلقه كرد.
    _ منم همينطور !
    

    ياشار ليوان ابميوه مخصوص كاموس را روى ميز كوبيد و گفت:
    _ از دنياى فرشته ها خبر رسيده كه جنگو متوقف كنين در عوض تورو بهشون تحويل بديم ، به نظرم خوب روغن كاريت ميكنن از چپ و راست ، بعدم ميندازنت تو زندان.
    كاموس ليوان ابميوه را گرفت و ارام سر كشيد ، امروز درد قفسه سينه اش امانش را بريده بود ، با ضعف گفت:
    _ جالبه كه بعد چندين سال اقدام كردن ! من خيلى وقت پيش فرار كردم.
    ياشار متفكر دستش را روى لبهايش كشيد.
    _ شايد بدرد يكى از كاراشون ميخورى !
    ليوان را از دست كاموس گرفت ، لرزش دست كاموس باعث شده بود نيمى از ابميوه روى زمين بريزد ، طبق عادت دستى به يقه نامرتب كاموس كشيد و گفت:
    _ سعى كن نرى ، فكر نكنم عاقبت خوشى در انتظارت باشه ، هرچند اسمش دنياى فرشته هاست اما خالق با گناهكاراش خيلى سخت و طاقت فرسا رفتار ميكنه.
    كاموس سرش را به نشانه تاييد تكان داد و دست ياشار را پس زد ، آرام چشمانش را بست و جايى را ميان كشورهاى فقير اروپا انتخاب كرد ، كشور فقيرى بود اما طبيعت بكر و زيبايى داشت ، دستانش را فرو برد در جيبهايش و آرام شروع به قدم زدن كرد ، افكار بهم ريخته اش را بايد كمى درست ميكرد ، اين هميشه در آرامش و زيبايى دنياى انسانها امكان پذير بود ، جايى كه نه خباثت حاكم بود و نه خوبى كامل ! بلكه هركس به گونه خودش رفتار ميكرد و در اين افكار نبود كه بدى اش ممكن است تاوان سختى داشته باشد ، چقدر خالق با انسانهايش مهربان و بخشنده بود ، صدايى از سمت راستش باعث شد قدمهايش از حركت بايستد ، بدون اينكه با دقت نگاه كند ، حضور پيرمردى را احساس كرد كه به طرف او مى آمد ، منتظر شد تا به او برسد ، به دقيقه نرسيد كه قامت پيرمردى تكيده در حاليكه هيزم هاى سنگينى را بر پشتش حمل ميكرد از پشت درختان ظاهر شد ، به قدرى لاغر و ضعيف بود كه بلند كردن انهمه هيزم براى بدن نحيفش يک كار كاملا غير ممكن بود ! بدون توجه به كاموس از كنارش گذشت و به سمتى براه افتاد ، قدمهايش سنگين و لرزان بود ، كاموس دستانش را از جيبهايش خارج كرد و گفت:
    _ هميشه به امتيازاتى كه خالق به انسان داده غبطه خوردم.
    صدايش باعث شد پيرمرد ارام بايستد ، لرزان برگشت و با ريش سفيد و صورت كثيف و سياهش به قامت كاموس خيره شد ، مردمک يكى از چشمانش سفيد و بى رنگ بود ، اين خبر از اين ميداد يک چشمش بى نور و كور بود.
    _ راهتو گم كردى جوون ؟!
    كنارش ايستاد ، با انهمه كثيفى و كبودى بازهم مشخص بود بسيار خسته و درمانده است ، كاموس دستى به يقه اش كشيد و گفت:
    _ ميخواين كمكتون كنم ؟!
    لبخندى محبت آميز روى صورت پژمرده پيرمرد مشخص شد ، ريش بلند و بهم ريخته اش اجازه نميداد براحتى لبهايش را ببيند اما چينى كه روى صورتش افتاد نشان از اين ميداد كه خوشحال شده.
    _ جوون من پنجاه ساله سر همين راه با همين اندازه بار ميرم و ميام ، كسى هم كمكم نكرده ، چه دليلى دارى كه ميخواى كمكم كنى ؟!
    _ فكر كردم بردن اينهمه هيزم نياز به كمک بازوهاى من داره.
    پيرمرد مجددا لبخند زد.
    _ اين دور و برا زندگى نميكنى نه ؟! من اهالى اينجا رو ميشناسم ، تازه اومدى ؟!
    سكوت كرد ، درمانده مانده بود بين انهمه گير و دار چه بگويد !
    _ خب بله .... من تازه اومدم.
    _ پس كم كم ياد ميگيرى كه به كسى كمک نكنى چون زندگى همه مردم اينجا خيلى سخت ميگذره.
    عقب گرد كرد و براهش ادامه داد ، در همان حال هم گفت:
    _ بيا جوون خونه من پشت اين تپه هاست ، همسر و دختر ، پسرى دارم كه منتظر منن ، امشب مهمون ما باش.
    بى حرف بدنبال پيرمرد براه افتاد ، پس از دقايقى پيرمرد شروع به حرف زدن كرد.
    _ اسمت چيه ؟!
    _ كاموس !
    _ اين يه اسم روسيه ؟!
    كاموس مجدد دستانش را فرو كرد در جيبهايش و آرام گفت:
    _ نميدونم !
    _ از كجايى ؟!
    كاموس نفس عميقى كشيد و مجدد تكرار كرد.
    _ نميدونم !
    پيرمرد به سرعت ايستاد ، برگشت به طرفش و با كمى ترس گفت:
    _ ببينم تو از نوادگان شاه پتروسى ؟!
    كاموس متعجب و حيران به صورتش خيره شد ، پيرمرد قدمى به عقب برداشت و با لرز بيشترى افزود:
    _ اومدى من اينجا تورو به خونه ام ببرم و پنهانت كنم ؟! نه از من دور شو من به نوادگان پتروس كمک نخواهم كرد ، اونا مردمان و انسانهاى خونخوارى هستن كه حتى به خود پتروس هم رحم نكردن.
    با قدمهاى لرزان و كمى تند شروع به فرار كرد ، لبخندى روى لبهاى كاموس شكل گرفت ، اماده رفتن شد ، در حال رفتن گفت:
    _ اگه ميدونستى من چجور موجوديم ، هيچوقت از نوادگان پتروس نميترسيدى.
    پيرمرد قدمهايش را تندتر برداشت ، بدون اينكه به حرف كاموس حتى فكر كند گفت:
    _ يا حضرت عيسى ، مرا از شر نوادگان خونخوار محافظت فرما.
    چشمانش را بست ، خواست غيب شود اما كنجكاوى در مورد نوادگان و خود پتروس باعث شد فقط از ديدگان انسان پنهان شود ، بدنبال پيرمرد شروع به راه رفتن كرد ، بعد از طى راهى طولانى بالاخره پيرمرد او را به روستايى هدايت كرد ، روستايى كوچک كه نيمى از ان مخروبه بود ، نيمى هم خانه هاى كوچک گلى داشتند ، جمعيت روستا شايد كمتر از صد نفر بود ! گوشهايش را تيز كرد ، صداهاى اطرافش را به اسانى ميشنيد ، انسانهايى كه بعضى از انها غيبت ميكردند و بعضى هم دروغ ميبافتند ، در بين همه اينها پسر جوانى نظرش را جلب خود كرد ، پسرى كه روى سجاده نشسته و آرام ذكر ميخواند ، از پيرمرد كه تازه به خانه رسيده بود و فرزندانش را بغل ميكرد ، جدا شد و به طرف خانه پسر جوان براه افتاد ، خانه اى نورانى كه مشخص بود نور ساده اى نيست كه با ديد انسان قابل تشخيص باشد ، بلكه نور الهى بود ، پشت يكى از درخت ها ظاهر شد و سپس ارام به طرف دروازه خانه براه افتاد ، دستش را بالا برد و تقه اى به در زد ، سه بار ، چهار بار ، كسى در را باز نكرد ، متعجب چشمانش را بست ، او وجود ان پسر جوان نورانى را كاملا حس ميكرد ، حتى اذكارش ميتوانست بشنود ! دستش را مجدد بالا برد قبل از اينكه به در برخورد كند ، صداى مردى را از پشت سرش شنيد.
    _ دنبال كسى ميگردى ؟!
    برگشت ، مردى چهل ساله كه از بازوهاى نيرومندش مشخص بود اهنگر است ، متعجب ايستاده بود.
    _ دنبال صاحب اينجا.
    مرد خنديد و گفت:
    _ اينجا سالهاست كسى زندگى نميكنه ، از روى سقف ريخته اش بايد فهميده باشى !
    بعد از اين حرف بى جواب با يک نگاه تمسخر آميز رفت ، كاموس هنوز هم متعجب به در خيره شده بود ، بى حرف در را با دستش فشار داد و وارد شد ، خانه اى مخروبه كه همه جا را خاک گرفته بود ، سقف بلندش روى وسايل خانه ريخته بود ، به طورى كه وسايلش كاملا از بين رفته بودند ، تمركز كرد صداى پسر جوان را از اتاق سمت راستش شنيد ، وارد شد ، به سرعت صداى ذكر و قران قطع شد ، نيروى تاريكى را به سرعت حس كرد ، قدمهايش از حركت ايستاد ، دستانش را بالا برد و گفت:
    _ من كارى به شما ندارم ، فقط ميخوام در مورد اينجا چيزايى رو بپرسم ، اگه وجودم اذيتتون ميكنه بهم بگين تا برم.
    سكوت باعث شد مصمم به طرف جايى كه پسر جوان نشسته بود برود ، هنوز روى سجاده اش نشسته بود ، فقط سرش به طرف كاموس دور خورده بود ، به محض ديدن نگاه سرخ كاموس به سرعت اخم كرد و گفت:
    _ يه موجود شيطانى ! چه كاريه كه اومدى سراغ من.
    كمى نزديک شد ، كم كم تمام زواياى پسر جوان را ديد ، لباس سفيد بلندى به تن داشت ، يكى از استين هايش خالى بود ، يک دست نداشت ! كنار سجاده اش زانو زد ، با دقت به صورتش خيره شد ، زخمهاى كوچک و بزرگ زيادى روى صورتش بود ، چشمانى سياه رنگ داشت با دماغ و دهنى كاملا معمولى ، اما نور صورتش او را زيباتر از هر مرد زمينى كرده بود.
    _ در مورد شاه پتروس ، فقط ميخوام كنجكاويمو ارضا كنم.
    پسر جوان كمى جابجا شد ، سپس گفت:
    _ پتروس جرج مادهوريا ، يكى از پادشاهان نالايق اما مردم دوست و مهربان ما بود ، در گذشته كاراى زيادى براى مردمش كرد ، مردم خيلى اونو دوست داشتن ، شاه پتروس همه چيز داشت هرچى كه فكرشو بكنى ، اما تنها چيزى كه اونو رنج ميداد و از طرفى نداشت ، داشتن يک فرزند و يک وليعهد بود تا تخت پادشاهى اونو بعد از اون ادامه بده ، از اين رو اون كاراى زيادى كرد تا بتونه يک فرزند داشته باشه ، همينطور هم شد اون به هدفش رسيد اما فرزندش فرزند نالايق بود ، اون بعد از پدرش تمام دارايى شاه و مردم رو خرج خوش گذرانى و كارهاى دنيايى ميكرد ، از اين رو كشورش نابود شد ، مردمش از بين رفتن و از كشورش و شاه پتروس فقط يک اسم بجا موند ! بعد از اونم نوه ها و نويره هاى شاه پتروس به پادشاهى رسيدند و اونا بدتر از فرزند شاه پتروس بودند ، اونا فقط دارايى مردم رو نميخوردند ، بلكه خود مردم رو هم قتل عام ميكردن.
    نفس عميقى كشيد و به صورت كنجكاو كاموس خيره شد ، برايش تعجب آور بود يک موجود شيطانى ، چرا صورتش انقدر معصوم و مهربان است !؟ سرش را به طرف ديوار گرفت و ادامه قصه را شروع كرد:
    _ از اين رو چند نفر از مردم به رهبرى اليود ( Eliod ) يكى از فرماندهان ، شورش كردن و تمام نويره ها و نوادگان شاه پتروس رو زندانى و بعدم اعدام كردن ، از اون زمان خيلى وقت ميگذره اما بين مردم شايعه است كه نوادگان شاه پتروس شبا و گاهى هم روزا ميان و از مردم ميخوان كه اونا رو تو خونه هاشون پنهان كنن ، ووقتى هم كه وارد خونه هاشون شدن همرو قتل عام ميكنن ، پول هاشونو ميدزدن و ميرن.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 836
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,512
  • بازدید ماه : 16,470
  • بازدید سال : 143,573
  • بازدید کلی : 11,640,713