close
مجتمع فنی تهران
رمان ظهور تريبل ها قسمت سوم (آخر)
loading...

رمان فا

    مجدد به صورت معصوم كاموس نگاه كرد ، متفكر به ديوار روبه رويش خيره شده بود.    _ هدفت از فهميدن اين موضوع چيه ؟! من سالهاست اينجام…

رمان ظهور تريبل ها قسمت سوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 164 سه شنبه 25 آبان 1395 : 10:43 نظرات ()

    مجدد به صورت معصوم كاموس نگاه كرد ، متفكر به ديوار روبه رويش خيره شده بود.
    _ هدفت از فهميدن اين موضوع چيه ؟! من سالهاست اينجام جن ها و پرى هاى زيادى ديدم ، شكل تو شبيه اجنه هاى كافره اما نگاه و نور صورتت مال فرشته هاست ! تو چى هستى ؟!
    كاموس به صورت كنجكاو پسر جوان نگاه كرد ، دوست نداشت به اين زودى با او صميمى شود ، روى دو پا ايستاد و خاک لباس هايش را تكان داد.
    _ خيلى دوست دارم برات از همه چيز بگم ، كسى كه واقعا منو نميشناسى و اگر بشناسى مطمئنم از من رو ميگيرى..................


    تعجب جاى كنجكاوى را در صورت پسر جوان گرفت ، با شک گفت:
    _ تو همونى هستى كه آوازه ات توى كل دنياها پيچيده ، پسر قيّوس ؟!
    _ قيّوس رو ميشناسم اما پسرش نيستم ، يه جن معمولى ام.
    پسر جوان از جايش برخاست ، روبه روى كاموس ايستاد ، قدش كمى از كاموس كوتاهتر بود اما هيكل ورزيده اش از كاموسى كه عضلات ضعيفى داشت ، خيلى بزرگتر بود ، كمى به صورتش خيره شد سپس گفت:
    _ نيرويى كه من از تو ميگيرم نيروى منفى و عذاب آور نيست ، براى همين اجازه دادم منو ببينى ، ميدونم كه تو پسر قيّوسى ، همون قيّوسى كه قراره با ابليس دست به يكى بده تا دنياى انسانها رو نابود كنه.
    _ من يه ولهانم !
    نعره وحشتناک كاموس باعث شد پسر جوان قدمى به عقب بردارد اما از موضع خود كوتاه نيامد ، همانند كاموس نعره زد.
    _ ميخواى با صداى ترسناكت به من چيو نشون بدى ؟! كه منو ميكشى ، نه خير من خيلى وقته كه مردم ، من در زمان شاه پتروس ، زير ظلم و ستم نوادگانش سوختم و از بين رفتم.
    نفس عميقى كشيد و مجدد نشست روى سجاده اش ، چشمانش را بست و آرام زمزمه كرد.
    _ ميتونى استخوناى منو زير خروارهاى اين آوار پيدا كنى.
    كاموس طبق معمول بى پيشبينى لبخند زد ، چشمان پسر جوان متعجب باز شد ، اما به طرف كاموس برنگشت ، كاموس با دلسوزى گفت:
    _ مثل اينكه تو هم حرف هاى زيادى دارى تا به يه غريبه بگى ! من زياد زنده نميمونم تا داستان هاى چند قرن پيش رو بتونم بشنوم ، نبردى دارم كه متاسفانه اميدى به پيروزى ندارم.
    عقب گرد كرد ، قدمهاى نا اميد و غمگينش حتى دل سنگ را اب ميكرد ، دلش ميخواست كاش او هم يک انسان معمولى بود تا اخر زندگيش به خالق مهربانى برسد كه هميشه يار و ياور انسانهايش است ، از اتاق خارج شد ، صداى ذكر گفتن پسر جوان مجدد از خانه بلند شد ، برگشت و نگاه طولانى به خانه خراب شده كرد ، دستى روى شانه اش نشست ، با طمانينه برگشت و به صورت پيرمرد نگاه كرد ، اينبار هيزمى بر پشتش نداشت ، بلكه دختر كوچكى را روى شانه هايش حمل ميكرد ، لبخندى به صورت كاموس زد و گفت:
    _ مثل اينكه من اشتباه كردم مرد جوان ، تو اينجا يه غريبه درستكارى درسته ؟!
    سرش را پايين انداخت ، بى شک پيرمرد نگاه سرخش را نميديد چرا كه يک چشم نداشت و ان ديگرى هم كم نور و تقريبا كور بود ، اما دختر كوچک ديد قوى داشت و ميتوانست براحتى نگاه سرخ كاموس را تشخيص دهد ، به نوک كفش پاره پاره پيرمرد خيره شد و آرام گفت:
    _ بله يه غريبه ام ، فقط اومدم در مورد گذشته اينجا تحقيق كنم ، از شما هم دلگير نيستم گويا شايعاتى باعث شده شما به هر غريبه اى اعتماد نكنيد.
    پيرمرد به سختى دختر كوچک را جابجا كرد و گفت:
    _ بله احتياط شرط عمله پسرم ، بيا تورو با همسر و بچه هام اشنا كنم ، اينم مايسا نوه كوچيک منه ، خيلى به من وابسته است.
    به مهربانى پيرمرد لبخند زد ، دستى به دستان ريز و زيباى دختر كوچک كه به دور گردن پيرمرد حلقه شده بودند كشيد ، بيشتر از چهار سال سن نداشت ، چشمانى سبز رنگ با نگاهى كاملا معصوم و كمى هم شوخ داشت ! به اختيار بياد نگاه سبز ياشار افتاد ، لبخندش محو شد و با عجله گفت:
    _ ممنون ولى من بايد برم ، بيشتر از اين نميتونم بمونم.
    _ حيف شد پسرم ، اگه تونستى بازم سر بزنى به خونه من بيا.
    _ حتما.
    خداحافظى مختصرى كرد و از روستا خارج شد ، پشت درختى تنومند ايستاد و چشمانش را بست ، به سرعت در خانه اش ظاهر شد ، ياشار روى تخت دراز كشيده بود و به خواب عميقى فرو رفته بود ، بى حرف شمشيرش را برداشت تا از فرصت استفاده كند و كمى تمرين كند ، حركات جنگ هميشه باعث ميشد به همه زواياى مشكلاتش فكر كند و به خوبى انها را حل كند.

    •••

    ابليس با نگاهى ترسناک به ميدان نبردى كه تازه ساخته شده بود خيره شده بود ، اما افكارش در ميان حركات و قدرت هاى سرباز جوانش غوطه ور بود ، لبخندى عميق روى لبهايش شكل گرفت ، ميدانست كاموس ضعيف تر از انى شده كه بتواند غول بى شاخ و دمى را كه او ساخته است شكست دهد ، شنل بلندش را جمع كرد و چشمان كريهش را بست ، به سرعت در باغ مخفى كه داشت ظاهر شد ، به سرباز جوانش خيره شد ، در تمام روز شايد بيشتر از هجده ساعت به تمرين جنگ مشغول بود ، همانطور كه او ميخواست ، طبق معمول با ديدن ابليس سر جايش ايستاد ، سرش را به نشانه احترام كمى خم كرد و ربات مانند ايستاد ، همانطور كه به دور سربازش ميچرخيد و تمام بدنش را اسكن ميكرد گفت:
    _ فكر نميكردم تو هم قدرتى داشته باشى ، اما الان ميبينم كه توى يادگيرى فنون جنگ خيلى از كاموس بهترى ، اون توى جنگ زيرک و باهوشه ، هيچ كدوم از حركاتش بى هدف و بيهوده نيست ، بلكه كاملا سنجيده و حساب شده ضربه ميزنه ، حدس ميزنم اون خيلى ضعيف تر از اونيه كه بتونه با ضربه هاى قوى بدنتو زخمى كنه ، پس به جاهاى حساس حمله ميكنه ، مثل قلب و يا استخوان ران ، اين دوتا تنها چيزايى هستن كه بدنو مختل ميكنند.
    سرباز جوان مجدد سرش را خم كرد و گفت:
    _ اين توى ذهنم ميمونه سرورم ، كارى نميكنم كه نااميدتون كنم.
    با افتخار به نگاه خاكسترى روشن سربازش خيره شد . خوشحالى اش از كشتن كاموس در اينده به قدرى زياد بود كه به هيچ چيز فكر نميكرد.
    صداى همهمه و فريادهاى خشمگين نميگذاشت براحتى همه چيز را بشنود ، بين شلوغى و نگاه هاى ترسناک دستى روى شانه اش نشست ، به شدت برگشت ، صورت ياشار جلوى چشمانش قرار گرفت ، چشمانش به سرخى خون انسان بود ، خشم و ناراحتى در صورتش مشخص بود ، شانه اش را كمى فشار داد و نعره كشان چيزى گفت ، اما صدايش را نشنيد ، مشت محكم ياشار به صورتش برخورد كرد ، چند قدم به عقب رفت اما بر زمين نيفتاد ، چشمانش را چند بار باز و بسته كرد و به دور برش بيشتر دقت كرد ، در يک ميدان ايستاده بود و دور و برش پر از اجنه هايى بود كه نعره كشان چيزهايى ميگفتند كه براى او قابل تشخيص نبود ، صداها گنگ و نامفهوم در گوشهايش ميپيچيد ، مجدد به ياشار نگاه كرد ، پشت به او در حال خارج شدن از ميدان بود ، او در يک ميدان جنگ بود ! چيزى را در دستش احساس كرد آرام سرش را پايين برد و به دستش نگاه كرد ، شمشيرى كه با خون سياه رنگ رنگى شده بود ، به بدنش نگاه كرد ، خون تمام بدنش را گرفته بود ، مثل اين بود كه با خون حمام كرده باشد ! هجوم افرادى كه نيروهاى منفى داشتند را به طرف خودش احساس كرد ، كسى او را به شدت كشيد و ديگر اطرافش را نفهميد.

    •••

    با برخورد شلاق روى كمرش چشمانش را باز كرد ، تاريكى و رطوبت جايى كه در ان بود به او فهماند در زندان است ، شلاقى مجدد به كمرش برخورد كرد ، با درد چشمانش را بست ، صداى كريه ابليس را شنيد.
    _ خوبه بيدار شدى ، كم كم داشت حوصله ام سر ميرفت.
    با نگاهى كه پر از نفرت بود به صورت زشت ابليس نگاه كرد.
    _ خوشم نمياد وقتى تازه بهوش ميام صورت نجس تورو ببينم.
    شلاق با شدت بيشترى به كمرش برخورد كرد ، با درد در خورد جمع شد ، صداى ابليس را دوباره شنيد ، اينبار با كس ديگرى حرف ميزد.
    _ ببينش ، جونش توى دستان منه ، خيلى راحت ميتونم بكشمش ، تو بايد چيزى كه ميخوامو بهم بدى وگرنه كارى كه اصلا دوست ندارى ميكنم ، اونو خواهم كشت.
    ميان ضعف و درد ، صداى ضعيف جيمى را شنيد.
    _ من نميدونم اون خنجر كجاست ، خيلى وقته تمرين ميكنم اما بجاى اينكه پيشرفت كنم ، بدتر همه چيو خراب ميكنم.
    ابليس به سمتى از زندان رفت ، مشخص شد نفر ديگرى هم در انجاست چرا كه به سرعت صداى گريه زنى شنيده شد ، نعره خشمگين ابليس در تمام زندان طنين انداز بود.
    _ خيلى خب پس باهاش وداع كن.
    جيمى فرياد كشان گفت:
    _ من نميدونم خنجر كجاست ، خواهش ميكنم دست از سر مادرم بردار.
    شمشير گردن مادر جيمى را خراش داد ، كاموس چشمانش را بست و با ضعف خواست حرف بزند ، اما چسبى كه روى دهانش بود مانع حرف زدنش شد ، عجيب بود متوجه نشده بود چه وقت دهانش را بسته اند ! مادر جيمى با ترس و وحشت به صورت جيمى نگاه ميكرد ، مثل اين بود كه خواهش كند تا زندگيش را نجات دهد ، جيمى با ناراحتى سرش را پايين انداخت و گفت:
    _ خيلى خب ميگم.
    لبخندى نفرت انگيز روى صورت ابليس شكل گرفت ، شمشير را از گردن مادرش دور كرد و چند قدم به عقب رفت.
    _ خيلى خب اونو بدش به من.
    _ دستامو باز كنين.
    ابليس دستور داد دستانش را باز كنند ، سربازى با خواندن ورد دستان جيمى را باز كرد ، جيمى با چهره اى غمگين به كاموس نزديک شد ، رو به صورت سردرگم كاموس گفت:
    _ متاسفم ، من نميتونم مادرمو از دست بدم.
    كاموس با خستگى چشمانش را بست و باز كرد ، جيمى برگشت به طرف ابليس و گفت:
    _ خنجر خود منم ، كاموس بايد بدست من كشته بشه و قدرتش به اونى كه من ميخوام برسه.
    ابليس متفكر گفت:
    _ خوبه ، اما اگه تو نخواى به من برسه چى ؟!
    جيمى غمگين گفت:
    _ اونوقت تو ميتونى مادرمو بكشى.
    ابليس دستى به دور لبش كشيد ، داشتن قدرت خاموش كاموس به قدرى چشمانش را كور كرده بود كه حتى به عواقب كارى كه ميكرد هم فكر نكرده بود.
    _ خيلى خب كارتو شروع كن.
    جيمى با نااميدى به سمت كاموس برگشت ، چاقويى كه دستش بود را بيشتر فشرد ، به كاموس دقيق نگاه كرد ، بالهاى بلند و زيبايش خميده و بيمارگونه بود ، دستان آويزانش بر زنجير كلفت ، افتاده و زخمى بود ، درمانده گفت:
    _ من چجورى اين كارو بكنم !؟
    كاموس سرش را خم كرد ، دلش ميخواست درد و ناراحتى هايش تمام شود ، ديگر توان مبارزه با ابليس رانده شده را نداشت ، جيمى چشمانش را بست و چاقو را بالا برد ، كاموس هم به تبعيت از جيمى چشمانش را بست و منتظر درد طاقت فرسايى شد كه مرگ به همراه داشت.
    چند ثانيه به انتظار گذشت ، كم كم نور شديدى را پشت پلكهايش احساس كرد ، چشمانش را باز كرد ، جيمى كمى دورتر با خوشحالى به چشمانش خيره شده بود ، ارام لب زد.
    _ نجات پيدا كردى.


    •••


    _ اميدوارم زود بهوش بياد ، ما نميتونيم زياد اينجا بمونيم.
    صداى غريبه اى باعث شد پلكهايش لرزش كمى به خود بگيرند ، آرام چشمانش را باز كرد و گردنش را به طرف منبع صدا گرفت ، دو مرد در حال حرف زدن بودند ، يكى از انها چشمان باز او را ديد و با عجله دويد ، ديگرى هم به تبعيت از او به كنار تختى كه كاموس روى ان خوابيده بود دويد ، مرد اول با خوشحالى روى صندلى نشست و دستش را روى شانه اش گذاشت.
    _ خوشحالم بيدار شديد ، حالتون خوبه ؟!
    چشمانش را به نشانه بله باز و بسته كرد ، مرد لبخند ديگرى زد و ايستاد.
    _ اسم من تراووسه و اينم جرالد برادرم.
    بدون اينكه فرصت حرف زدن براى كاموس بدهد روبه برادرش گفت:
    _ ديگه وقتشه عملياتشو شروع كنيم ، بيشتر از اين نبايد طولش بديم.
    با ضعف خواست بنشيند كه دستى روى قفسه سينه اش قرار گرفت.
    _ نه بايد دراز بكشى.
    به صورت تراووس نگاه كرد ، به ذهنش فشار آورد تا اشنايى كمى در صورتش پيدا كند ، اما متاسفانه تنها چيزى كه بياد داشت ، دستان خونين خودش و صورت پر از غم ياشار و جيمى بود !
    _ من كجام ؟! چجورى نجات پيدا كردم ؟! جيمى كجاست ؟! اصلا من تو ميدان با كى جنگيدم ؟!
    تراووس مجدد لبخند زد ، مشخص بود مرد خوشرويى بود.
    _ اينا چيزاييه كه نه تو حق شنيدنشو ندارى و نه ما اجازه گفتنش.
    دستش را روى شانه كاموس نشاند صورتش را جلو برد و كنار گوشش زمزمه كرد.
    _ نترس ، ديگه چيزى بياد نخواهى داشت.
    اينبار با خشم دست تراووس را هول داد ، با هر ضرب و زورى بود نشست.
    _ چرا اينقدر گنگ رفتار ميكنين ؟! من كجام ؟! چرا قسمتى از زندگيم گم شده هيچيو بياد ندارم ! من تو حياط خونه اى كه ياشار خوابيده بود در حال تمرين بودم كه يهو سردرد شديدى گرفتم ، بعد ديدم تو ميدان جنگم و انگار يكيو كشتم ، بعد زندان ابليس و خنجرى كه فهميدم اصلا وجود نداره و جيمى يه خنجره !
    جرالد كه تا حال سكوت كرده بود ، كمى اخمو قدمى به جلو برداشت ، انگشت اشاره اش را جلوى صورت كاموس تكان داد و با لهجه غليظ انگليسى اش گفت:
    _ ببين بچه ، قرار نيست كسى اينجا برات زندگى مسخره اى كه داشتى رو تعريف كنه ، براى خودت خيلى بهتره كه همه چيو فراموش كنى و كارى رو كه برات انتخاب كردن انجام بدى ، فهميدى ؟!
    نامفهوم و سرگشته به صورت جرالد خيره شده بود ، كسى ميان افكارش فرياد ميزد نبايد به انها اجازه دهد براى زندگى او تصميم بگيرند ، اما نصف ديگر مغزش ميگفت ، اين به نفع اوست و بايد به انها گوش فرا دهد ، سرش را ميان دستانش گرفت ، هنوز هم ميان خاطراتش ميغلتيد ، كوشش ميكرد تا حداقل يک لحظه را بياد بياورد اما مثل اين بود كه كسى جاى جاى زندگيش را با قيچى بريده است !
    _ من بايد بفهمم چيكار كردم.
    سرش را بلند كرد ، با تعجب خود را در اتاق تنها ديد ! چشمانش را چند بار بست و باز كرد تا شايد ديد نگاهش اشتباه ميكند ! اما كسى در اتاق نبود ، ارام پايين پريد و از اتاق خارج شد ، سالنى دراز را جلويش ديد ، سالنى كه همانند خانه انسانها چيده شده بود ، مبلهاى چرمى مشكى كه كنارش كمد سياه بزرگى قرار داشت ، ميزهاى كوچک دراور آراسته به دور مبلها قرار گرفته بودند و روى انها گلدانهايى با رزهاى سرخ و سياه بود ، به جاى ديگرى دقت نكرد ، افكارش معطوف اين شد كه چرا همه جا از رنگ سياه استفاده شده !
    _ منتظر باش ، تا چند لحظه ديگه چيزيو بياد نخواهى داشت.
    برگشت و به جرالد كه به كمد تكيه داده بود نگاه كرد ، زنجير مشكى بلندى در دست داشت و ارام تكان ميداد.
    _ بهم بگين چه اتفاقى افتاده ، بعد هركار كه ميخواين بكنين.
    جرالد پوزخند زنان از كمد دور شد و روبه روى كاموس ، روى مبل نشست دستانش را دو طرف مبل گذاشت و پاى روى پا انداخت ، همانطور كه به نگاه يخى كاموس زل زده بود بى ربط گفت:
    _ خوشحالم اين چشاى سرخ تو هم تغيير ميكنه ، حوصله نداشتم به همسايه هاى فضول جواب پس بدم.
    كاموس كلافه دهانش را باز كرد ، جرالد دستش را جلويش گرفت ، به معناى سكوت ، دهان باز شده كاموس مجدد بسته شد.
    _ هر چقدر هم تلاش كنى تا بهت بگيم چى شده بى فايده است ، ما اجازه گفتنشو نداريم چون حقايق پنهان شده ، به جونمون بسته است.
    سكوت كرد ، صحبت هاى جرالد را كاملا درک ميكرد ، چرا كه او كاملا از گفتن حقيقت منع شده بود، پس ارام پرسيد:
    _ چرا همه جا برنگ مشكى طراحى شده ؟!
    _ چون خونه يكى از شياطين به اسم كيسانه ، فكر كنم بشناسى ، اينجا پنهان شدى تا وقتى كه كاملا تغيير كنى.
    كاملا ميشناخت ، پس دليل ان همه سياهى و كثيفى اطراف همين بود ، در باز شد ، نگاه هردو برگشت به طرف در ، تراووس با چند كيسه خريد وارد شد ، با ديدن كاموس لبخندى به صورتش زد و كيسه هاى خريد را گوشه اى از خانه رها كرد و گفت:
    _ جرى خوشحال ميشم اينارو ببرى تو آشپزخونه.
    جرالد با اعتراض گفت:
    _ خودت آوردى ، آشپزخونه زياد دور نيست خودتم ببرشون.
    تراووس مجدد نام جرالد را برد كه جرالد با چند تا اوف اوف بلند شد و كيسه ها را گرفت ، تراووس با محبت كنار كاموس نشست ، خيره به چشمان زيبا اما شيطانى اش گفت:
    _ كنار ما زندگى خوبى خواهى داشت ، هيچوقت نميذارم پيدات كنن.
    دستش را روى دست كاموس گذاشت و چشمانش را بست ، زمزمه آرامش را شنيد ، او وردى را زمزمه ميكرد ، بى هدف در صورتش خيره شده بود كه با باز شدن مجدد در دوباره به در نگاه كرد ، با ديدن مادرش در ان لباس ابى كوتاه ، متعجب خواست بايستد كه سرش به سرعت گيج رفت ، تأثير ورد تراووس او را گيج و گنگ كرد به طورى كه سقوط كرد و افتاد روى زمين ، مادرش با طمانينه كنارش نشست و سرش را روى پاهايش گذاشت ، همانطور كه دستش در موهاى پرپشتش بود آرام كنار صورتش زمزمه كرد.
    _ ما باهم خوشبخت خواهيم بود ، بزودى كسيو ميبينى كه يه روزى ارزو داشتى كنارش يه زندگى اروم داشته باشى ، استيفن.
    چشمانش آرام روى هم افتاد و ديگر چيزى حس نكرد.

    •••

    صداهاى گنگى باعث شد بهوش بيايد ، چشمانش را باز كرد ، اينبار سرحال بود و هيچ سرگيجه اى نداشت ، در اتاقى تنها دراز كشيده بود ، اتاقى با دكور سبز كمرنگ ، الكى خوشحال بود ! روحيه اى شاد و سرزنده داشت ، گرچه چيزى را هم بياد نداشت ! حتى نام خودش را هم بياد نداشت ، از اتاق خارج شد و با كنجكاوى به دور برش نگاه كرد ، در طبقه بالاى خانه اى بزرگ دوبلكس بود ، از پله هاى مارپيچ سرازير شد ، دو نفر در سالن روى مبلهاى سبز رنگ نشسته بودند ، با صداى آرامى سلام كرد ، نگاه هردو برگشت به طرفش ، مرد با خوشحالى بلند شد و دويد به طرفش ، محكم او را در آغوش گرفت ، نفس عميقى در آغوشش كشيد و گفت:
    _ من چيزى يادم نمياد.
    مرد از او جدا شد ، با لبخند دستى به شانه اش كشيد و گفت:
    _ من پدرتم ، اسم من كيهانه !
    اشاره به زنى كه لبخند زنان كمى دورتر ايستاده بود كرد و گفت:
    _ و اينم مادرت صلحا ! اشكالى نداره كه چيزيو بياد نميارى ، چون يه تصادف كوچيک كردى و حافظه اتو از دست دادى ، بعد از چند وقتى هم ميتونى همه چيو بياد بيارى استيفن.
    لبخندى به صورت هردو زد كه صلحا جلو امد و او را در آغوش گرفت ، در آغوش پدر و مادرش فرو رفت ، ارامشى شكست ناپذير تمام وجودش را در بر گرفت.
    همراه پدرش به حياط خانه رفت ، جنگلى عظيم جلوى چشمانش بود.
    _ ما تو يه خونه جنگلى هستيم ؟!
    كيهان دستش را دور شانه هاى پسر جوانش گذاشت و ارام گفت:
    _ ارامشى كه اينجا داره رو هيچ جا نتونستم پيدا كنم ، يه قصر جنگلى بزرگ كه فقط نيمساعت از شهر اصلى لندن فاصله داره.
    لبخندى زد و گفت:
    _ خيلى قشنگه.
    دستان كيهان به دورش محكمتر شد ، كنار گوشش گفت:
    _ ما باهم اينجا در آرامش خواهيم بود عزيزم.
    صداى صلحا از خانه بلند شد.
    _ اهاى پدر و پسر ، بياين تو هوا سرده ، شام هم اماده است.
    كيهان با خوشحالى دستانش را بهم كوبيد و گفت:
    _ اخ چقدر منتظر اين شام رويايى بودم ، بيا بريم كه من خيلى گشنمه.
    جلوتر از او وارد خانه شد ، مجدد به دور و اطراف دقيق نگاه كرد ، هنوز هم چيزى بياد نداشت اما همانقدرى كه كيهان به او گفته بود برايش كافى بود ، او از سرنوشتش هيچ نميدانست ! برگشت و دست در جيب به طرف خانه براه افتاد ، غافل از تمام حقايق پنهان شده و محفوظ زندگيش.

    پايان جلد دوم ( ظهور تريبل ها )
.
    دوستتون دارم ❤️ آوا ( يلدا عليزاده)
    

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 834
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,510
  • بازدید ماه : 16,468
  • بازدید سال : 143,571
  • بازدید کلی : 11,640,711