close
تبلیغات در اینترنت
رمان سلحشور جلد دوم قسمت اول
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

نام رمان: سلحشور(دروازه ی زندگی، دروازه ی مرگ)-جلد دوم    نام کاربری نویسنده: *نونا بانو*    تاریخ شروع تایپ جلد دوم: 1395/4/2    ﮊانر: تخیلی- هیجانی-ماجرایی     خلاصه:    تاریکی فرا می گیرد.... زندگی آماده ی نبرد می شود.... عشق و جنگ در هم می آمیزد و رازها،…

رمان سلحشور جلد دوم قسمت اول

نام رمان: سلحشور(دروازه ی زندگی، دروازه ی مرگ)-جلد دوم
    نام کاربری نویسنده: *نونا بانو*
    تاریخ شروع تایپ جلد دوم: 1395/4/2
    ﮊانر: تخیلی- هیجانی-ماجرایی


 


    خلاصه:
    تاریکی فرا می گیرد.... زندگی آماده ی نبرد می شود.... عشق و جنگ در هم می آمیزد و رازها، خواسته ها و آرزو ها کمرنگ میشود ....خونِ ارزشمند, مغلوب زهر میشود و اینک, انتقام جو برمی خیزد..........................

  


    اون قبول نداره.... هیچ چیز رو به خاطر نمیاره...
    شاهزاده! ارتش داره آماده میشه, جنگ نزدیکه...
    من دیگه اون آدم سابق نیستم، من عوض شدم...
    اون فکرایی تو سرشه نیک... احساس میکنم امیلی داره روز به روز خطرناک تر میشه...
    داریان داره ارتشش رو گسترش میده... ما به کمک نیاز داریم...
    ماریان نباید به حرفای اون روح فکر کنی...
    الیزابت، اون پیرزن گفت که هر چی اون شب دیدی... من بهش نگفتم شب بود یا روز....
    بانو کشته شده!.... سرورم, بانو رو کشتن!

    خواهید خواند در:
    سلحشور- فصل دوم
    "دروازه ی زندگی, دروازه ی مرگ"

    " به نام خداوند یکتا "


    مقدمه :
    بوی درد بر میخیزد
    بوی رنج, سختی, جنگ!
    سینه ها شکافته می شوند از غم مرگ
    سایه ی شوم مرگ تعقیب میکند....
    شکار در طعمه گیر میکند
    و مرگ لبخند میزند!
    زهر قدرتمند در رگها شریان دارد
    و زهر بر مرگ غلبه میکند!
    

    * توضیحات :

    - ایگدِراسیل: درخت جهان که شاخه های آن تکیه گاه مرکزی به شمار میرفت. درخت زبان گنجشک عظیمی که 9 عالم جهان در آن قرار گرفته است. این درخت 9 بخش جهان را به هم پیوند داده و از آن حفاظت میکند. ریشه های متعدد و طولانی دارد. خطرات متعددی ایگدراسل را تهدید می کند از جمله چهار گوزن که درمیان شاخه های آن زندگی میکنند و دائما جوانه ها و برگ های آن را می جوند. این چهار گوزن نماد چهار فصل یا چهار باد است. یک سنجاب به نام راتاتوسْک هم درمیان درخت زندگی میکند و یک افعی به نام ویدوفنیر و همچنین خروسی طلایی بر روی بلندترین شاخه ی آن لانه کرده است. (اسکاندیناوی)
    - اِلف هایْم: دومین بخش از جهان ایگدراسل در کیهان شناسی زنوس و سرزمین الف ها.
    - واناهایم: دیگر بخش ایگدراسیل پس از الف هایم و سرزمین ونیرها.
    - میدگارد: یا سرزمین میانه, یکی از بخش های ایگدراسیل پس از واناهایم و سرزمین انسانها.
    - نیفِل هایم: بخش هفتم و سرزمین یخ و برف.
    - موسپِل هایم: سرزمین آتش.
    - شیر دال: موجودی افسانه ای با تن شیر و سر عقاب و گوش اسب. دوپای جلو پنجه ی عقاب و دوپای عقب پای شیر است.(ایرانی)
    - کایمِرا: موجودی نیمه پری با دو سرشیر و بز در یک سو و دمی با سر مار از سوی دیگر. بدنش نیمی شیر و نیمی بز بوده و همچون اژدها نفسی آتشین دارد. (یونانی)
    - سیرِن ها: خواهرانی که در بخش پر صخره ی دریا می زیستند و آوای فریبنده و زیبا داشتند و دریانوردان را با آواز خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور می کشند. (یونانی)
    - قنطورس: موجودی نیمه با بالا تنه انسان و پایین تنه ی اسب یا همان سنتور, صورت فلکی نیز می باشد.(یونانی)
    - مینوتور: حیوانی نیمی گاو نر و نیمی انسان.(یونانی)
    - پری دریایی: موجودی نیمی زن و نیمی ماهی که پیشگویی کننده ی فاجعه و مصبیت هستند. (بریتانیایی)
    - یوتون ها: غول های یخی.(اسکاندیناوی)
    - ونیرها: خدایان باروری و زراعت که در واناهایم می زیستند.(اسکاندیناوی)
    - نورِن ها: نیمه الهگان یا فرشتگان سرنوشت که سه خواهر به نام های اورد (سرنوشت)، وِرداندی(پایستگی و ضرورت) و اِسکولد(زمان حال) بودند و جریانات طبیعی و دائمی کیهان را بررسی میکردند. (اسکاندیناوی)
    - آمازون ها: قبیله ای از زنان جنگجو که درمیان مرزهای اکراین امروزی می زیستند. سلاح آنها کمان هلالی و تیر های دوطرفه است و بر پشت اسب می جنگند.(یونانی)
    - ساتیر: موجودی با بالا تنه انسان و پایین تنه ی بز. (یونانی)
    - اِلف: موجودات ریز اندام یا در برخی دیگر اقوام, موجودات بلند قد و زیبا که در غارها و جنگل ها و کنار چشمه ها می زیستند.(اسکاندیناوی)
    - فری: موجودات کوچک شبیه فرشته که باهوش و فتنه آمیزند و دارای قدرت جادو هستند.(اسکاندیناوی)
    - دورف ها: موجوداتی کوتوله, طماع و خودخواه و زشت با ریش انبوه که در غارها و کوه ها می زیستند و معمولا آهنگر و معدنچی و صنعتگر هستند. اینها با قدرت جادویی خود قادرند اشیا ارزشمند بسازند. (ژرمنی)
    - والکیری ها: بانوان زیبای نادیدنی که در جنگ سوار بر اسب به نبرد با نیزه و کلاه خود و می پردازند.(اسکاندیناوی)
    -/س ن/ : ساخته ی نویسنده!
    

        فصل چهل و یکم ( اندوهِ تاریکی)

        ایالات متحده - نیویورک

        مرد نفسش را با سنگینی فرو برد و دستانِ در پشت قلاب شده اش را مشت کرد. نگاه تنگ شده اش، بر روی نورپردازی تصویر شیر ساختمان اَمپایر استیت خیره مانده بود که با صدایی از پشت سر، روی گرفت و به مرد جوان مقابلش خیره شد.
        مرد نفس نفسی زد و صاف ایستاد, لبه ی کتش را صاف کرد و دستی به کرواتش کشید و دم عمیق دیگری فرو برد, سپس با نگاه نسبتاً مطمئنش شروع کرد:
        -قربان... افراد رو فرستادم به اون منطقه، هیچی فردی دیده نشده.
        اخم ظریفی بین چندتار موی افتاده بر پیشانی مرد نشست و دیده نشد.
        -پس هنوز وقتش نرسیده... میتونی بری.
        جوان سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
        مرد بار دیگر به سوی پنجره چرخید و به آسمان شب خیره شد. دستش را در جیب شلوارش برد و شئ را بیرون کشید. با انگشت شست, سنگ لاجورد را لمس کرد و زیر لب زمزمه کرد:
        -پس کِی قراره بیاد؟
        دوباره به جیب برگرداند و به سمت در خروجی رفت.

        ****

        صدای فریاد دو جوان در بین سنگ های سرد و سخت قلعه ی نمور, طنین می انداخت.
        پیتر دستی به گردنش کشید و گفت:
        -تو لیاقت همراهی با ما رو نداری.
        برایان پوزخندی فاحش زد... داریان با ذهنی ﺁشفته, دستی به نگین بزرگ حلقه اش کشید و گویی, درخشش چشمان خبیثش از جدال دوبرادر, در جواهر یشمی رنگ تلالو داشت.
        -ارباب بهتر میدونه که کی لیاقت داره!
        پیتر نگاه خصمانه و وحشی اش را از برایان گرفت و از تالار بیرون رفت.
        برایان با لبخندی پیروزمندانه, به سمت داریان شاه برگشت و نگاهش را به او دوخت.
        شاه داریان به سمت برایان برگشت و با چهره ی سرد و خوفناک همیشگی, گفت:
        -اون برادر بزرگترته برایان... در ضمن... خوشم نمیاد افرادم با هم بحث کنن.
        برایان با چهره ی کمی در هم فرو رفته, اطاعت کرد و داریان با صدای آرامَش ادامه داد:
        -تو خیلی وفاداری... برعکس پدرت. اون همیشه یک ترسو بود.... یک بزدل که درنهایت با رو برگردوندن از من, خودش رو قربانی دست افرادی کرد که به خون اون و امثال تو تشنه اند.
        برایان خیره به شومینه شعله ور, فک هایش را بر روی هم قفل کرد و چیزی نگفت.
        داریان به سمت صندلی همیشگی اش رفت و نشست. برایان نگاهی به صندلی پف دار و راحتی رنگ و رو رفته انداخت و گفت:
        -سرورم... این جایگاه, مناسب شما نیست. چرا نمیگین تا گوبلین ها براتون تخت پادشاهی بسازن؟ شما در این زمان هر چیزی که بخواین رو در اختیار دارین.
        -نه هر چیز!.... در ضمن.... یادت باشه, تخت پادشاهی من, الآن در سرزمینمه... ولی یک روز دوباره به جایگاه سابقم بر میگردم.... مطمئن باش.

        برایان لحظه ای تامل کرد و بعد, با تکان داد سرش به بحث خاتمه داد. داریان نگاهش را به شعله های سرخ رنگ سپرد و به حوادث اخیر فکر کرد، به اینکه چرا به یکباره, افرادش پس از عبور از مرزهای جادویی و تضعیف شده ی وریردین، بی دلیل جان می دادند.
        اندیشه ای در پس ذهنش او را نگران می کرد... اینکه مرزهای جادویی, دوباره قدرت خود را بازیافته بودند. ولی نکته ی اصلی ذهنش را مشوش تر میکرد... اینکه چطور با وجود خروج برایان، مرزها به جای تضعیف, قدرتمندتر شده بودند و نیروی سابق را بازیافته بودند... با اینکه تنها هفت ﻫرو در وریردین باقی مانده بود.

        *****

        گردنش را کمی کج کرد و به تار عنکبوت کنج سقف خیره شد که مدتی بود پروانه ای مفلوک, در کشاکش دست و پا زدن در تارهای چسبنده, گرفتار شده بود و مغلوب و شکست خورده, در میان تارهای شیشه ای بی حرکت مانده بود.
        نگاهش بر روی عنکبوت نسبتا بزرگ خاکستری چرخید که با شرارت و چشمانی حریص, به چرب ترین طعمه ی خود نزدیک می شد.
        خیره به خورده شدن پروانه, صدای کاترین او را مخاطب قرار داد.
        نگاهش را از تار عنکبوت گرفت و به سمت تخت چرخید که حالا, کاترین با انزجار از عکبوت چشم برمی داشت.
        -بهتره وقتت رو صرف کارهای بهتر کنی امیلی. میای بریم تالار تابستانی؟ ملکه منتظره.
        امیلی از بهت عنکبوت بی رحم خارج شد و از زمین برخاست. با لبخندی گشاده, خواست تا دست کاترین را بگیرد که دستش به سمت سرش رفت و نیم تاج طلا را از سرش برداشت, آن را بر روی زمین پرت کرد و بی توجه به وجود شئ برجسته و سخت در دست دیگرش, دست کاترین را گرفت.
        -چرا از سرت برداشتی؟
        امیلی بی هدف, به گلهای کاغذ دیواری خیره شد و گفت:
        -نمی دونم چرا.... ولی اذیتم میکنه.
        سپس با کاترین از اتاق بیرون رفت.
        امیلی همانطور که از پله ها پایین میرفت, دست کاترین را نیز در هوا تاب میداد.
        -امروز که به دهکده رفتی, خوش گذشت کتی؟
        -آره... خیلی خوب بود... ای کاش تو هم بودی.
        امیلی لبخندی به صورت کتی زد و پله ها پایان یافت. با صدای آرام و نجوا گونه, با دست آزادش, در ورودی تالار تابستانی را نشان داد و گفت:
        -اوناهاش!... رسیدیم.
        کتی با دیدن شکوفه ی طلایی اش در دست امیلی, هینی کشید و گفت:
        -اون دست توئه؟ فکر میکردم گم کردم.
        امیلی خندید و به سمتش برگشت. شکوفه را با ظرافت در بین موهای طلایی کاترین فرو کرد که صدایی بلند, گفت:
        -امیلی!
        با حالت رویا گونه, به سمت جیمز برگشت که او را صدا زده بود و با اخم محوی به سمتش می آمد. با لبخند عریضی گفت:
        -سلام جیمز!.... ببین چی شده؟!.... شکوفه ی طلایی کاترین دست من بوده.... ببین خوب گذاشتم بین موهاش؟
        سپس به سمت کاترین برگشت ولی چیزی ندید. با صدای بلند گفت:
        -ای وای!... باز کجا رفتی کتی؟... ملکه منتظرته... باید بریم پیشش....
        جیمز با خشونت, بازوهای امیلی را گرفت و با اخم گفت:
        -امیلی ...کتی دیگه اینجا نیست.... ببین.... هیچ کس نیست.
        امیلی با بهت, به شکوفه طلایی نگاه کرد که هنوز در دستش بود.
        -ولی... ولی الان اینجا بود و شکوفه رو گذاشتم رو موهاش... قراره با هم بریم پیش ملکه... ولم کن جیمز... باید برم دنبال کتی... الان ملکه نگران میشه.
        جیمز بازوهای امیلی را رها کرد و با چشمانی که از نم اشک, درخشان بود گفت:
        -امیلی... به خودت بیا... اونا دیگه اینجا نیستن. سه ماه گذشته.... اونا دیگه پیش ما بر نمیگردن....
        .................کتی مُرده امیلی... اون مُرده!
        فریاد جیمز در سرسرا پیچید و در گوش امیلی طنین انداخت. دیانا از پله های مقابل پایین آمد و نگاه غمزده اش را به صحنه ی تکراری داد.
        امیلی, مبهوت, نگاهش را بین سنگ های تازه تعویض شده ی کف سرسرا انداخت و گفت:
        -ازت بدم میاد جیمز، نمی خوام ببینمت. باید برم دهکده... شاید اونجاست... لیندا... لیندا...
        با فریاد اسم لیندا را صدا میزد و با پاهایی برهنه, از جیمز فاصله میگرفت. عاقبت اشلی، خدمتکار کاترین را یافت. همچنان که شکوفه طلایی را در دست می فشرد, به سمت اشلی دوید که با شنل مخملش منتظر ایستاده بود و به سرعت اشکش را پاک میکرد.
        امیلی با دستپاچگی, شنل را به دوش انداخت ولی مانند همیشه, مانند این سه ماهی که گذشته بود, دستان لرزانش قادر به بستن گیره ی الماس نشان نبود.
        اشلی, دستان لرزان و سرد امیلی را با آرامش کنار زد و با صدای گرفته, همانطور که قفل را جا می انداخت گفت:
        -هوا هنوز سرده بانو.... چرا کفش نپوشیدین؟
        امیلی, سردرگم به پاهای عریانش نگاه کرد و همانطور که به سمت خروجی میرفت, گفت:
        -کتی از چکمه هام بدش میاد.
        سپس درحالیکه با دو دستش شکوفه را می فشرد, از ساختمان تازه بازسازی شده بیرون رفت. نگاهی به کارگران در حال کار انداخت که مشغول تعمیر قسمت های باقی مانده بودند و امیلی در ذهن جستجو می کرد که چرا آنها سنگ های کاخ را تعویض می کنند؟
        درحالیکه بر روی برجستگی های سنگ باغ قدم می گذاشت, از روی چمن ها و گلهای بهاری تازه روییده و قسمتهای باغ که برف هایشان تازه آب شده بود, گذشت و مثل همیشه, با حالتی مبهوت از دروازه خارج شد. مثل رباتی که هر روز یک کار را تکرار کند, در مسیر رفتن به دهکده, دسته ای از یاس های وحشی کنار جاده را کند و با چند رشته علف, آنها را بست. در مسیر رسیدن به خانه ی هلنا, مردم با دیدن شاهزاده شان, با موهای بلند شده و ژولیده, پاهایی برهنه و پیراهن بلندی که بر خلاف سابق ، همیشه از پوشیدنش امتناع میکرد و حالا از لباس پسرانه نفرت پیدا کرده بود, سر خم میکردند و با لبخند به او ادای احترام میکردند.
        این قدردانیِ مردم وریردین از شاهزاده شان بود. دختری که تا چند ماه قبل, با شوق بر سر مزارع شان میرفت و با دل و جان به آنها کمک میکرد... خوشه های گندم را می پیچید و در پخش مواد غذایی و سبزیجات به غرفه ها و بازارچه محلی نقش بزرگی داشت.... شاهزاده ای که هم بازی کودکان کوچک میشد و در مدت زمان کوتاهی که مشغول تعلیم بود, خود به کودکان و نوجوانان سرزمینش رسم جنگیدن و شجاعت را می آموخت.

   
    کودکان با دیدن امیلی که وارد راه دهکده شده بود, به سمتش دویدند و مثل همیشه او را دوره کردند.
    -شاهزاده.... روزتون بخیر...
    -شاهزاده امروز من یک گونی جو رو خودم به تنهایی جا به جا کردم... یک گونی بزرگ جو!
    و پسرک با دست, حجم عظیمی از فضا را نشان داد.
    -شاهزاده ... من.... من میتونم جادو کنم.
    امیلی با لبخند, به ستاره های درخشان اطرافش خیره شد که از کف دست دختری پنج یا شش ساله, بی اراده خارج شده بود و دخترک با رویی ترسیده و سکسکه و لبخند به آنها می نگریست. امیلی زانو زد و با محبت دستان دخترک را گرفت, دسته گل یاس وحشی را در کف دستش جای داد و خیره در چشمان میشی و بزرگش گفت:
    -پس باید به جیکوب خبر بدم که یه فرمانده ی شجاع به گروهش اضافه شده!
    برادر بزرگتر دختر, از دور جلو آمد و به امیلی تعظیم کرد. دستانش را بر روی شانه های خواهر کوچکترش گذاشت و با چهره ی عرق کرده از تمرین شمشیر زنی, گفت:
    -روز بخیر شاهزاده.
    امیلی با دیدن پسر پانزده ساله, لبخند زد و گفت:
    -چطوری سیموس؟... چیز جدید یادگرفتی؟
    پسر با شوق همیشگی اش به هنگام تعریف کردن از ساعات تمرینات سخت رزمی, گفت:
    -اوه... بله... دوک اسپایک امروز روش کار با خنجر رو یاد داد.... در ضمن... یازده نفر دیگه هم به افرادمون اضافه شده و حالا نزدیک به هشتصد نفریم.... اِم......... شما, خب.... می خواستم بدونم که شما.... کی به ما ملحق میشین؟
    امیلی با خیرگی و گیجی به صورت آفتاب دیده سیموس, حرف پسرک را در ذهنش حلاجی کرد. هنوز بعد از سه ماه نمی توانست حرف های افراد اطرافش را معنی کند. خیلی از آنها از مرگ خواهرش تاسف می خوردند و امیلی نمی دانست که چرا آنها, کاترین را در کنارش نمی دیدند؟ همین حرف ها بود که امیلی را عصبانی و پرخاشگر تر میکرد.
    با صدای هلنا که از دور به سمتش می آمد و گوشه دامنش را بالا گرفته بود و سعی داشت تا با هیکل فربه اش تندتر راه رود, به سمتش چرخید و با صدای بلند گفت:
    -سلام هلنا.... لورا خونه س؟
    زن با رسیدن به جمع, دست امیلی را با محبت مادرانه گرفت و با نگاهی متفاوت و سرزنش گر به سیموس گفت:
    -چند دفعه باید بگم از این سوالات نپرس سیموس؟
    سیموس, با چهره ی نگران, آب دهانش را قورت داد و گفت:
    -حوا... حواسم نبود, معذرت میخوام.
    هلنا سری تکان داد و امیلی را از جمع خارج کرد.
    -خب عزیزم... امروز چی کارهایی کردی؟
    امیلی چینی به لب و لوچه اش داد و گفت:
    -امروز کار خاصی نکردم... یه عنکبوت خیلی چاق توی اتاقم, یه پروانه رو خورد و بعد خواستم با کتی به دیدن ملکه برم که با رسیدن جیمز, کتی مثل همیشه فرار کرد. نمیدونم چرا از دوستام فرار میکنه و غیب میشه!.... ملکه امروز منتظرمون بود!...
    بعد با چهره ای متاسف پرسید:
    -تو کتی رو تو دهکده ندیدی؟
    هلنا مثل تمامی نود روزی که می گذشت, با محبت در خانه را باز کرد و حین راهنمایی امیلی به داخل خانه, گفت:
    -شاید رفته باشه کنار رودخانه... هرجا باشه دوباره برمیگرده کنار تو عزیزم.
    امیلی با موافقت, سر تکان داد که لورا, دختر هلنا که همسن امیلی بود, به سمتشان آمد.
    امیلی زودتر جلو رفت و لورا را درآغوش کشید. عقب گرد کرد و لورا به موهای پریشان و بسیار بلند امیلی که مدتی بود رسیدگی نشده بود و رشدشان از حد عادی فراتر رفته بود, نگاه کرد.
    -امیلی... موهات دیگه خیلی بلند شده.
    امیلی با ترس عقب گرد کرد و گفت:
    -نه... کتی موهام رو دوست داره.
    لورا با ناچاری, دستش را کشید و به سمت دیگر خانه برد.
    -پس حداقل بذار مرتب کنم.
    امیلی, مطیعانه دنبال لورا به طبقه ی بالا رفت و بر روی چهارپایه سبز رنگ نشست. شنلش را باز کرد و لورا آن را از او گرفت.
    لورا با آرامش, شانه ی چوبی را به میان موهای درهم گوریده امیلی فرو می برد و موهایش را مانند سابق صاف و نرم میکرد.
    در نهایت, در انتهای موی بافته شده امیلی, روبان سرخ رنگ را پیچاند و گره زد.
    -بیا... حالا بهتر شد.
    در مقابل امیلی زانو زد و نشست. همانطور که زانوانش را در بغل گرفته بود و بر روی استخوان لگن جلو و عقب میشد, گفت:
    -امروز دوباره کتی فرار کرد؟
    امیلی که مشغول ور رفتن با روبان بود, با گیجی گفت:
    -اوم.... آره.... نمیدونم چرا از دوستام فرار میکنه.... حتی وقتی ماری یا ادوارد رو میبینه.
    لورا دست از تاب خوردن برداشت و با چهره ی گرفته, خود را کمی جلو کشید تا به پایین پای امیلی رسید.
    -امیلی.... امروز هم چیزی یادت نیومد؟
    امیلی مبهوت سرش را بلند کرد و چشمانش را به لورا دوخت. نقره ی چشمانش کدر شده بودند... گویی لایه ای یخ زده مانع از درخشش همیشگی شان میشد.
    -نه... مگه باید چی رو به یاد بیارم؟
    لورا دست امیلی را گرفت و گفت:
    -این حلقه رو ببین.... مثل حلقه ی نیکه... مثل حلقه های دوستانت. تو قبلا جادو میکردی, این حلقه کمکت میکرد.
    امیلی دستش را بالا گرفت و حلقه ی نقره را از زوایای مختلف بررسی کرد. جواهر سبز-آبی, با برخورد انوارهای نور, انعکاس های بنفش زیبایی را ایجاد کرده بودند.
    -یعنی منم می تونستم مثل جیکوب جادو کنم؟
    -آره امیلی... ببین... مثل من, منم از این حلقه ها دارم.
    سپس با نگاهی امیدوارانه روی زانویش بلند شد تا مقابل صورت امیلی قرار بگیرد. دست راستش را بالا آورد و حلقه ی برنزی با جواهر نارنجی رنگ را در زاویه دید امیلی قرار داد.
    -این حلقه ها... میتونن کمک کنن تا ما نیروی درونیمون رو به کار بگیریم. ما فرق داریم امیلی... تو بیشتر از ما. تو و دوستات نیرویی خیلی بزرگ تری دارین. تو با اون نیرو, خیلی از دشمنانمون رو کُشتی.
    امیلی با چشمان ترسیده و غیر عادی از حدقه بیرون زده, از روی چهارپایه چوبی برخواست. با اضطراب, انگشتانش را درهم پیچاند و گفت:
    -من کسی رو نکشتم.... من قاتل نیستم...... من باید برم... هوا داره تاریک میشه و ممکنه ماری دنبال من و کتی بگرده.
    سپس با عجله از پله های شُل شده پایین رفت و با خداحافظی سریعی از هلنا که در آشپزخانه بود, از خانه بیرون زد.
    دردی مزمن در گوشه ی سرش, اعصابش را بر هم زده بود و فقط می خواست تا هر چه زودتر به کاخ برگردد.
    بالاخره با پاهایی خاکی و کثیف, پایش را بر روی سنگ سفید سرسرای ورودی گذاشت.
  
        سالی که در حال ورود به سالنی دیگر بود, با دیدن امیلی, مثل همیشه هینی کشید و به سمتش رفت. از غیب یک جفت کفش مخملین زیبا حاضر کرد. دستمال تمیز و صورتی رنگش را که همیشه به همراه داشت, بیرون کشید و همانطور که زانو میزد تا پاهای امیلی را تمیز کند, گفت:
        -بانو دوباره کجا رفته بودین؟ بازم کفش نپوشیدین؟
        سپس با تمانینه کفش ها را به پای امیلی که فقط شنونده بود, کرد. برخواست و بازوی امیلی را با ملایمت گرفت.
        -بیاین... من راهنماییتون میکنم تا به اتاقتون برین.
        امیلی با نگرانی گفت:
        -سالی؟... تو کتی رو ندیدی؟... بعدازظهر از دست جیمز فرار کرد...
        سالی بغضش را فرو خورد و گفت:
        -نه بانو.... احتمالا برای خواب برمیگرده, نگران نباشین و برین تا استراحت کنین.
        امیلی با لب و لوچه ای مچاله شده و ناراضی, سری به تفهیم تکان داد و به همراه سالی به سمت پله ها رفت.
        در مقابل در چوبی همیشگی ایستاد. سالی در را باز کرد و بعد از اطمینان از اینکه امیلی بیرون نمی آید, در اتاق را بست.
        امیلی شنلش را باز کرد و بر روی صندلی انداخت. روی تخت نشست و پاهایش را به بالا و پایین تکان داد. کوفتگی پاهایش و سنگینی پشت پلکهایش, باعث شد تا از تکان خوردن باز ایستد و کفشها را از پا بکند.
        بر روی تخت دراز کشید و با کرختی ملحفه ظخیم را روی خود کشید. ذهنش خالی از هر چیز بود و چشمانش در تاریکی اتاق, بی هدف جستجو میکرد.
        چرا به چیزی فکر نمیکرد؟
        احساس میکرد که ذهنش مانند صفحه ای کاغذ سفید شده.... بی هیچ خط و نوشته ای...
        احساس میکرد که خلائی در وجودش, او را آزار میدهد... چیزی که شاید مدتهاست گم کرده باشد...
        حتی دیگر به والدینش هم نمی اندیشید و او نمی دانست که چرا...
        تنها مشغله ذهنی اش, کاترین و ملکه آنا بودند.

        فصل چهل و دوم (فراموشی)

        هفت ماه بعد..... 12 اکتبر....

        نگاهش را به دانه های باران داد. قطرات باران بر روی شیشه ی سرد می نشستند و شیشه سرد از داخل بخار می گرفت.
        با صدای آشنایی, سرش را برگرداند. با دیدن الیوت, از خوشحالی لبش را گزید و جیغ خفیفی کشید. مانند دختر بچه ای دوان دوان به سویش رفت و در آغوشش گرفت.
        -دلم برات تنگ شده بود الیوت.
        الیوت نفس عمیقی کشید و به سختی آب دهانش را فرو داد. از میان بغض و غمی که در گوشه ی گلویش بود و از حرص و نفرتی که در گوشه ی دیگر گلویش جا خوش کرده بود.
        نگاهش را به چشمان یخ بسته ی امیلی داد و گفت:
        -دلم نیومد تولدت نیام, خیلی دلم تنگ شده بود.... تولدت مبارک امیلی.
        سپس جعبه ی کوچک طلایی رنگ با روبان همرنگش را در مقابلش گرفت.
        امیلی مانند بچه ها, از شوق دستانش را بر هم کوفت و جعبه را گرفت. با تمانینه آن را باز کرد و محتویش را بیرون آورد.
        امیلی به دستبند طلایی و زیبایی که دارای چند آویز خورشید بود, خیره شد و آن را بالا گرفت. نور مشعل های دیوار از یاقوت های خوشرنگش عبور میکردند و می درخشیدند.
        امیلی با حالتی بچه گانه, ب*و*س*ه ای بر روی گونه ی الیوت گذاشت و دستبند را به سمتش گرفت.
        -ممنون.... ببندش!
        الیوت دستبند را با ملایمت به دور مچ چپش بست. نگاهش به دستبند چرمین کتی در دست راست خورد. نفس عمیقی کشید و سعی کرد تا شب بازگشت امیلی از کوالی و خنده های کودکانه کتی را به یاد نیاورد.
        صدای مارگارت, توجه هر دو را جلب کرد.
        امیلی با ذوق دستش را بالا گرفت و به مارگارت که به آنها نزدیک میشد گفت:
        -ببین ماری... هدیه الیوت خیلی قشنگه.
        مارگارت مانند تمام این ده ماهی که با غم بی نهایتش به روی امیلی لبخند زده بود, لبخندش را وسعت داد و بعد از تعظیم کوتاهی به الیوت, دست امیلی را گرفت.
        -باید بریم برای صرف شام امیلی...
        امیلی سری تکان داد و با حالت مبهم اخیرش, تا رسیدن به تالار غذا با دستبند بازی کرد.
        امیلی نگاهش را به صندلی کنارش انداخت که الیوت در حال نشستن بر روی آن بود.
        -نشین!
        شش فرد دیگر به امیلی و الیوت نگاه کردند. امیلی با اخم ریزی, صندلی کنارش را از دست الیوت کنار کشید و گفت:
        -این صندلی مخصوص کتیه... مگه نمیدونی این صندلی فقط برای کتیه؟ الان پیداش میشه... روی یه صندلی دیگه بشین!
        الیوت با دهان نیمه باز سری به اختصار تکان داد و در مقابل نگاه های غم زده ی بقیه, در کنار دیوید ایستاد. بر روی صندلی جدیدی که جایگزین صندلی سوخته شده بود,نشست؛ صندلی جدید به جای صندلی برایان که در شب حمله ی تارتارین ها, امیلی آن را با آخرین رمق های هوشیاری اش، در آتش کاخ سوزاند.
        جیمز- امیلی کسی دیگه روی اون صندلی نمیشینه... ببین...
        امیلی نگاهش را از جیمز گرفت و به صندلی خالی کنارش دوخت.
        -ده ماهه که داری میگی کتی باید اونجا بشینه...
        تالار در سکوت فرو رفت. تالار غذاخوری کوچکی که بعد از اتفاق سهمگین ده ماه قبل, محل غذاخوری شاهزادگان شده بود و برای وخامت حال امیلی, آن را از تالار پادشاهی جدا کرده بودند.


        جیمز برخواست و با دست صندلی را نشانه گرفت. دیگر توان نداشت تا امیلی را در آن حال ببیند... مگر یک دختر چقدر توان داشت تا تمام غم هایش را در خود نگه دارد؟
        -ببین... هیچ کس دیگه اونجا نمیشینه... اون کسی که منتظرشی دیگه کنارت نمی شینه... اون مُرده امیلی...کاترین مُرده!... اینو قبول کن.
        فریاد جیمز تالار را به لرزه انداخت. رزالین دستش را به دهانش گرفت و اشکهایش جاری شد. بدون کلمه ای, دوان دوان تالار را ترک کرد.
        امیلی سرش را پایین انداخت, ذهنش خالی بود و فریاد جیمز در سرش بازتاب داشت.
        با بغض از روی صندلی برخاست و خود را به راه پله ی طولانی منتهی به راه روی اتاقش رساند.

        *****

        تکانی خورد, صدایی در گوشش طنین می انداخت. قدرتش را نداشت تا چشمان خواب آلودش را بگشاید.
        صدا قوی تر شد و با لحن ملایم تر تکرار کرد...
        -امیلی.... بیدار شو.....
        لبش تکانی خورد, احساس میکرد که تکان خوردن بدنش غیر ارادی است. صدا, مجددا جمله را تکرار کرد....... به روانی و ملایمت موج آب.... لطیف و نرم.....
        -امیلی, بیدار شو... تو باید بیدار بشی.... باید کاری انجام بدی..... امیلی..... بیدار شو.....
        احساس کرد که چشمانش بی اراده و آرام باز شدند.
        نگاهش خیره و مسخ شده, به ماه تابان در خارج از اتاق افتاد. پنجره باز بود و نسیم ملایم, به درون می وزید.
        صدای مهربان, دوباره صدا زد:
        -با من بیا....کتی اینجاست.... امیلی... بیا......
        صدای خنده ی کتی به گوش رسید. صدای او نیز خیلی نرم و گوش نواز شده بود....
        -امیلی.... من اینجام.... بیا دنبالم.... یوهو..... بیا منو پیدا کن... من اینجام.... اینجا.....
        امیلی بی اراده لبخند زد, صداها از جانب پنجره او را فرا می خواندند. نمی دانست که ماه چرا آنقدر تابان شده و اتاق در درخششی آبی رنگ فرو رفته است.
        از تخت برخواست و بی اراده, پاهایش را بر سنگ سرد گذاشت, حتی به این نیز نمی اندیشید که چرا اتاقش آنقدر سرد و یخ بسته است.
        گویی دستی, او را با ملایمت به سمت خود می کشید.
        -بیا امیلی.... ما اینجاییم.... بیا پیش ما.... بیا...
        امیلی خیره به ماه تابان, زمزمه کرد:
        -مامان....
        -بیا عزیزم.... ما منتظرتیم... بیا...
        -بابا...
        صدای خنده ی کتی, اکووار در گوشش طنین انداز شد.
        -امیلی اینجا خیلی قشنگه.... بیا پیشم.. .مامان و بابا منتظرتن... بیا امیلی...
        قدمی دیگر برداشت و به پنجره نزدیک شد. آستین های لطیف و بلند صورتی رنگش در نفس های باد تکان می خورد.... موهای کوتاه چتری هایش به بازی باد گرفته شده بود و قدمی نزدیکتر شد...
        -بیا عزیزم... ما اینجاییم....
        نسیم قوی تر شده بود و سرد تر.... امیلی قدمی دیگر برداشت و به پایین پنجره ی قدی و بزرگ رفت. خیره به نور ماه, زمزمه کرد:
        -کجا بیام؟
        صدای مادرش در گوشش پیچید...
        -پایین رو نگاه کن....کتی منتظرته....
        نگاه سردش به پایین افتاد. کتی, در باغ که شصت متر پایین تر از امیلی بود, برایش دست تکان داد.... امیلی فکر کرد که کتی در آن حاله ی درخشان آبی رنگ چقدر زیباتر شده....
        -امیلی... من اینجام... بپر!
        نگهبانی در نزدیکی کتی, دوان دوان خود را به نزدیک کتی رساند و کتی همچون غباری درخشان پوچ شد. سرش را بالا گرفت و با دیدن امیلی, با چشمانی ترسان و قلبی کوبنده, از بُن وجود فریاد کشید:
        -شاهزاده.... شاهزاده امیلی.... شاهزاده در خطره.
        بلافاصله صدای ناقوس بزرگ یکی از چهار برج کاخ به صدا درآمد. امیلی بی اراده زمزمه کرد... گویی صدایی در اعماق وجودش فریاد زد:
        -نه!... صداش خیلی بلنده.... من دوست ندارم.... این کار رو نکنید.....
        - عزیزم... خواهرت و پدرت منتظر توهستن... بیا پیش ما... امیلی من... بیا پیش مامان.... بیا.
        امیلی, تسلیم و مغلوب, دستش را به چهارچوب طلایی رنگ و فلزی گرفت و خود را به بالا کشید. سرد بود ولی چیزی احساس نمیکرد, پاهای عریان و زخمی اش را بر روی چهارچوب سرد گذاشت و دوباره به پایین خیره شد.
        در اتاق باز شد و افراد داخل شدند.
        ارواح یخ زده, با ورود افراد, با خنده های جیغ مانند و دیوانه وار, در هوا پوچ شدند ولی زمزمه ها هنوز در گوش امیلی بازتاب داشت. امیلی در باد شبانگاهی و نور ماه, به سمت جیمز و نیک و چند سرباز دیگر برگشت , لبخندی به نیک زد و گفت:
        -گفت باید برم... مامان داره صدام میزنه!
        سپس به عقب خم شد و در فریاد نه گفتن نیک, از چهارچوب پنجره خود را به بیرون پرت کرد.
        در سقوط , نور ماه می درخشید و باد از لابه لای موهایش عبور میکرد...............

    فصل چهل و سوم (خشم)

    فریاد خشمگین داریان, در میان سنگ های سرد و تاریک پیچید.
    -مگه بهتون دستور ندادم تا هر جوری هست اونو وادار کنین؟ حتی از عهده یه آدم توهم زده هم بر نمی یاین.
    زن, با چهره ی یخ زده و شیشه ای, در هوا تکانی خورد و گفت:
    -سر... سرورم... اونا فهمیدن, ولی دختره خودشو پرت کرد. دیگه نتونستیم ببینیم مرده یا نه..... چون نیک و ادوارد ما رو دیدن. اما نگران نباشین... ارتفاع زیادی تا زمین داشت, مطمئنا مُرده.
    داریان, به آرامیِ خزیدن مار, برگشت و با چشمان ترسناکش, اجازه ی خروج داد. با رفتن ارواح یخ زده, زمزمه کرد:
    -پیتر... بیا اینجا.
    در مسافتی صدها مایل ها آنطرف تر, صدای داریان در گوشش طنین انداز شد. از روی صخره ی گلسنگ دار برخاست و به سرعت در تاریکی شب حرکت کرد.
    نیم ساعت بعد, در مقابل داریان تعظیم کرد و گفت:
    -امری دارین سرورم؟
    داریان نفس عمیقی کشید و به پیتر نگاه کرد. مدتی بود که انزوا طلب شده بود و با بیشتر افراد سر جنگ داشت, نمی دانست بی میلی او برای اجرای فرمان هایش از چیست.
    نزدیک تر شده و خیره در چشمان سبز تیره اش که به زمین دوخته شده بود, گفت:
    -فروزِن ها گند زدن به نقشه ام.... میخوام بری و ببینی تا کجا پیش رفته.
    پیتر اخم محوی کرد و با اطاعت سریعی از قلعه نمور و تاریک خارج شد.
    بر بالای صخره ایستاد و نگاهش را به آسمان تیره و بی ستاره انداخت, نگاهش را به بزرگترین برج کاخ انداخت و به پرده ی شیری رنگ خیره شد... از این فاصله نمی توانست متوجه چیزی شود.
    به سرعت راه دهکده را طی کرد و زیر لب وِرد تغییر چهره را بر زبان آورد. خود را با چابکی به دیوار پشت قلعه رساند و با جهشی سبک, بر بالای درخت گره دار و تنومند رفت.... حالا از این فاصله می توانست صداهای اتاق امیلی را که در سی متری بالای سرش بود, به خوبی بشنود.
    -من دیدمش جیکوب... همینطور نیک. اونها مثل روح بودن، مطمئنم اون ها امیلی رو تحریک کردن.
    صدای زمزمه وار جیکوب گفت:
    -فروزن ها... اونها ارواح یخ زده اند، تحت امر داریان.
    صدای خش خشی آمد و حرف جیمز قطع شد. صدای نفس نفس زدن های ظریف و قلبی تپنده, گوشش را پر کرد و قلبش از اندوه فشرده شد.
    -امیلی نفس بکش... ببین... منو میشناسی؟ منم... جیکوب.... امیلی؟
    نفس نفس ها بیشتر شد و صدای جیغ های هیستریک و پی در پی, سکوت شبانه کاخ را شکست.
    تنها صدای گوشخراش جیغ بود که در راهروهای کاخ می پیچید و فریاد های افراد که به یکدیگر دستور میدادند و قصد آرام کردن دخترِ در حصارشان را داشتند؛ دختری که مانند دیوانگان, تنها جیغ می کشید و صدای شکستن و ضربه های شدید, اعصاب پیتر را تحریک میکرد.
    شاخه را با قدرت فشرد که صدای ترک برداشتنش, حواسش را معطوف موقعیتش کرد... ولی تمام ذهن و وجودش دوست داشت تا به درون اتاق حمله ور شود و حصار افراد را بشکند. تنها آرام کننده اش, قلب تپنده ای بود که در ارتفاع بالای سرش, با قدرت می کوبید و خبر از ادامه ی حیات میداد... خبر از زنده ماندن و خبر از شکست نقشه.
    با فک منقبض شده و قلبی که شادی در آن موج میزد, از باغ خارج شد و به سرعت از دهکده عبور کرد.

    *****

    قطره اشک داغ بر روی گونه ی سردش چکید و تا چانه اش سر خورد, هق زد و پلکهای خسته اش را بر روی هم فشار داد. حنجره اش از فریاد ها و جیغ های مکرر می سوخت و احساس میکرد که شاید تار های صوتی اش پاره شده است.... سردی فلز سخت را به دور مچ های دست و پایش حس میکرد که توان را از او می گرفت....
    بغضش نفس گیر بود و هر چه اشک می ریخت, گویی توپ گیر کرده در گلویش را بزرگتر میکرد. دست سنگین از دستبند و زنجیرها را بر روی دهانش قرار داد تا نگهبان پشت در اتاق چیزی نشنود... خسته بود از تقلا و رها کردن خودش از دست افرادی که سعی در آرام کردنش داشتند. دندانش را بر ماهیچه دستش فشار داد تا صدایش بیرون نرود... تا فریادش بلند نشود و غمش را در نطفه خفه کند... ولی غیر ممکن بود....
    به یاد آورد هرآنچه که ممنوعه بود... فشاری دیگر وارد کرد و خون در دهانش, پر فشار فواره زد...
    غم و داغ دلش, دردمند تر از شکاف دستش بود....
    اشکها بر روی گونه ی خیسش سر می خوردند و صحنه ها در پیش چشمانش رد می شد... شکوفه ی طلایی را در دست فشرد و پاهایش را در شکم جمع کرد. خون از دهانش جاری بود و بر روی پیراهن صورتی رنگش می چکید و پارچه را گلگون می کرد.
    دلش می خواست تا خنجرش اینجا بود... زندگی اش معنای خود را از دست داده بود حالا که او همه چیز را به یاد آورده بود... یک یادآوری غیرارادی... گویی فردی از درون باعث میشد تا صحنه ها در مقابلش جان بگیرند.
    به خاطر آورد آن شب منحوس را... فریاد هایی که از هر سو به گوش می رسید و واضح تر, جسد های غرق در خون تالار تابستانی, تا ابد بر روی ذهنش خط انداخت... به یاد آورد زانو زدن در مقابل هیکل نحیف کاترین و خونین ملکه, در آغوش گرفتن پیکر خواهرک عزیزش و فریادی که در کاخ پیچید که "پادشاه کشته شده... اونا شاه ژوپیتر رو کشتن... همه اشونو از بین ببرین"
    و این فریاد امیلی بود که با خشمِ جادویی در هم پیچید و در فضا منعکس شد. همچون انفجاری مهیب, شیشه های پنجره های کاخ را در هم شکست و خرده های شیشه همچو باران بر سر افراد بارید... و موج عظیم جادو و خشم تا مایل ها منتشر شد و به حتم اگر دشمن در آنجا بود, او را نابود می کرد.
    

        صدای زوزه ای در کوه های جنگلی پیچید و حواس امیلی را بر خود متمرکز کرد. حالا تنها هق هق میکرد و به زوزه ی سوزناک خارج قلعه گوش سپرده بود. دستش را از دهان بیرون کشید و حجم عظیمی از خون از دهانش بیرون ریخت. بی اهمیت به لباس خونین, کشان کشان خود را به زیر پنجره ی مهر و موم شده رساند و به سوگواری دوستش گوش سپرد. دوستی همچون پدر که مطمناً با شنیدن خبر، خود را این چنین بی طاقت رسانده بود تا با امیلی همدردی کند. ای کاش امیلی می توانست از اتاق خارج شود و بعد از مدتها مایکل را ببیند... چقدر دلش می خواست تا بر روی شانه اش بگرید و حجم سنگین قلبش را پایین کشد.
        سرش را به دیوار تکیه داد و در سکوت , به گل زرد روتختی خیره شد,کم کم چشمانش گرم شد و به خواب فرو رفت.

        ****

        دیوید نگاهش را از در چوبی بسته گرفت و به سمت جیمز و جیکوب چرخید.
        -کنار پنجره س... نفس هاش عمیقه، خوابیده.
        جیمز دستی به موهایش فرو برد و گویی از عصبانیت ﺁنها را چنگ زد.
        -نباید اینکار رو میکردی جیکوب.
        جیکوب با اخم به جیمز نگاه کرد و گفت:
        -یادت نره اون چه نیرویی داره... اون الان نسبت به هر زمان دیگه ای خطرناک تر شده. اگه میگفتی الان میخواد با یه لشگر بره به سمت ماریش، انقدر نمی ترسیدم که الان نگرانم. مثل یه حیوان درنده شده.... حالا دیگه بستگی به خودش داره، اینکه این راه رو ادامه بده، یا با ما همکاری کنه و خشمش رو از بین ببره.
        جیمز با صدایی نسبتا بلند گفت:
        -ولی اون قراره به عنوان ملکه تاج گذاری کنه.
        -نه تا زمانی که به حالت قبل برنگشته.... تا اون موقع تاج گذاری به تعویق می افته.
        دیوید نگاهی دیگر به در اتاق کرد و با بینایی ماورائی اش، گفت:
        -بیدار شده....
        جیکوب به سمت پله ها رفت و گفت:
        -بهتره تا بعد از ظهر توی اتاق زندانی بمونه.
        در پیچ راه پله از دید خارج شد و جیمز را با نگاهی متحیر ، بی جواب گذاشت.

        ****

        صدای زنگ به صدا در ﺁمد و دانش ﺁموزان مانندی سیلی مواج، به راهرو خارج شدند. صدای همهمه و خنده ی افراد در راهروی کلاس ها پیچیده بود و عجیب بود که هر فرد صدای مخاطبش را به وضوح می شنید.
        به سمت قفسه های دانش ﺁموزان رفت و قفل را چرخاند. به محض باز کردن در کمد کوچک فلزی، عنکبوت سیاه رنگ، بزرگ و چسبنده ای به سمت صورتش جهش کرد. با نیرویی ناخودﺁگاه، به سرعت سرش را کنار کشید و عنکبوت مصنوعی به زمین چسبید. دستی محکم بر شانه اش کوفته شد و صدای شاد فرد، مخاطبش قرار داد:
        -این سومین باره! دقیقا تو چطوری انقدر سریع عمل میکنی، ماریان؟
        ماریان با لبخند عریضش، به سمت دختر مو قهوه ای برگشت و گفت:
        -از اونجایی که میدونم تو هر دفعه میخوای با اون چیز زشت و چندش ﺁور ، خوشی ساعت قبل رو بهم زهر کنی!
        سپس با انگشت کشیده اش به عنکبوت اشاره کرد.
        دختر، کمی به سمت ماریان خم شد و در کنار گوشش ﺁرام گفت:
        -و نمی خوای بگی که یه نیروی غیر عادی تو رو وادار کرد تا سرتو عقب بکشی!
        سپس خم شد و عنکبوت را برداشت، با نگاهی خبیثانه ﺁن را کنار صورتش تکان داد و گفت:
        -اینو تازه از بین خرت و پرت های الکس کش رفتم!
        ماریان کتاب تاریخ فرانسه را از کمد برداشت و پس از گذاشتن کیفش درون کمد، ﺁن را بست. به سمت دختر چرخید و گفت:
        -خوبه، پس امشب یه دعوای حسابی در پیش داری الیزابت!
        الیزابت پوزخند مسخره ای زد و هر دو از بین خیل عظیم افراد، راه خود را به سمت کلاس تاریخ، در پیش گرفتند.

        ***

        صدای خرناس های وحشتناک و عظیم اژدهایی از ﺁن سوی دیوار های کاخ، تنها صدای قابل توجه بود؛ تنها صدایی که سکوت زجرﺁور را برای امیلی قابل تحمل تر می کرد... حتی اگر صدای ﺁزاردهنده ی اژدها باشد.
        ﺁب دهانش را برای هزارمین بار در گلوی خشکش فرو داد. جیغ ها و فریاد های پیاپی، او را خسته و گرسنه کرده بود.
        گردنش را در تاریکی به دیوار پشت سر تکیه داد و به لوستر ﺁویزان از سقف خیره شد؛ لوستری با شمع های خاموش و سرد.
        بلافاصله، زنجیره ی تکیه گاهش ذوب شد و لوستر با صدای وحشتناک به زمین فرود ﺁمد. با هزار قطعه شدن کریستال های براق، لبخندی خبیث و عمیق بر لبش نشست، کم کم جان گرفت و به قهقه های بلند تبدیل شد.
        صدای پای چند فرد را که احتمال میداد سرباز باشند، در ﺁن سوی در چوبی می شنید.... دری که از دیروز جادو شده بود و چشمهایش اثری بر ﺁن نداشتند. صداهای خفیفی را توانست تشخیص دهد....
        -نترس... شاهزاده نمیتونه کاری بکنه، نیروی جادوییش خاموش شده.
        -به پایین اطلاع بده سه تا سرباز بفرستن بالا... لرد فرانکلین دستور داده هیچ اتفاقی نیوفته.
        نگاهش بر جواهر فیروزه ای حلقه ی جادو چرخید و خنده اش به یکباره قطع شد. با نفرت و انزجار، روی گرفت و چشمانش را بست. دست هایش در قل و زنجیر های سرد، خواب رفته بود و پاهایش مانند دو تکه چوب خشک شده، گزگز میکرد.
        بار دیگر صبرش تمام شد و فریادش را در حنجره فرستاد:
        -ﺁهای.... بیاین این درو باز کنین.... می شنوین؟ لعنتیا، اگه بیام بیرون، تک تکتون رو مجازات میکنم.... ازتون متنفرم.... از همه اتون متنفرم..... به لردتون خبر بدین، به اون جیکوب لعنتی.... بدونه که رهاش نمیکنم.... نه تنها اون، بلکه همه رو..... از همه اتون بدم میاد..... شماها باعث شدین خانواده ام از بین برن... شماها و اون اجداد لعنتی تون باعث شدین تا من الان اینجا باشم.... تا من....
        در باز شد و بلافاصله، گوی طلایی رنگی، نیروی چشمانش را به عقب راند و در صورت امیلی فرو رفت. درد، به سرعت صورتش را پر کرد و فریاد دردناکش در اتاق پیچید.
        صدای بسته شدن در، با پایان یافتن درد همزمان شد.
        بی حال، ناله ی دیگری کرد و سرش بر روی شانه افتاد. حتی در ﺁن تاریکی نیز تشخیص داد که دید چشمانش از بین رفته اند.
        -چه بلایی سرم ﺁوردین؟ توی عوضی کی هستی که اینجوری میکنی؟ حرفم رو نشنیدی؟... به اون خوک بی مصرف خبر بده... بگو من بالاخره فرار میکنم....
        - البته وقتی که به شخصیت قبلت برگردی امیلی... این تو نیستی، برای همین در جواب خط و نشون کشیدن ها، فقط میتونم پوزخند بزنم، با کمی احساس تأسف.
        با صدای جیمز، کمی صاف نشست، دستان بسته اش را بر روی پاهایش گذاشت و با لحن کش داری گفت:
        -ببین کی اینجاست!.... نمی ترسی که تو این اتاق اومدی؟
        -نه... چون تو اینی نیستی که داره با من حرف میزنه.
        امیلی لبخند مسخره ﺁمیزی زد، غافل از اینکه شمع های اتاق پس از ورود جیمز، روشن شده بودند و جیمز میتوانست حرکات او را ببیند.
        -خون....
        امیلی لحظه ای دیشب را به یادﺁورد. شکاف دستش... پیراهن و دهان خونی....
        صدای برخورد فلزی ﺁمد و بعد خش خشی که به گوشش نزدیک و نزدیک تر می شد. عاقبت، گرمی دستان جیمز را به دور مچ راستش حس کرد....
        -معلومه خیلی تقلا کردی. مچ دستات کبود شده، همینطور پاهات، و کف دستتم که گاز گرفتی!
        با انزجار دستان سنگینش را بیرون کشید و چیزی نگفت. صدای جیمز از حالت خشک قبل بیرون ﺁمد.
        -حتما گرسنه ای! برات غذا ﺁوردم.
        سپس خش خشی دیگر و بعد صدای فلز... دوباره صدای جیمز نزدیک شد و اینبار، بوی مطبوع سوپ بوقلمون، در مشام امیلی فرو رفت و گرسنگی اش را بیدار کرد.
        قاشق گرم، به لبان امیلی چسبید و امیلی بعد از مکثی، ناچار ﺁن را فرو برد.
        چند قاشق بیشتر نخورده بود که جیمز گفت:
        -چه بلایی سرت اومده امیلی؟
        سکوت....
        -انگار اون امیلی قبلی مُرده... خیلی وقته احساس میکنم دیگه امیلی سابق کنارمون نیست.
        بغض، ناخودﺁگاه، حس غریب سلطه بر وجودش را کمرنگ کرد... حسی که تا چند لحظه ی پیش خود نمایی میکرد و شخصیتی افسارگسیخته در وجودش ایجاد میکرد.
        -من خیلی وقته مُردم. با مرگ والدینم، با مرگ کتی، لیندا، با مرگ ملکه و پادشاه...
        دیگر نه صدای برخورد قاشق با ظرف می ﺁمد و نه صدای پر هیبت اژدها.
        -جیکوب گفته تا زمانی که به حالت قبل برنگردی، توی اتاق زندانی بمونی.
        بغض کمرنگ تر شد. جرقه ی در ذهن امیلی، کم کم به شعله ای جان گرفته مبدل شد.
        -چه بلایی داره سرم میاد جیمز؟
        -چی؟
        تیرش به هدف خورده بود. جیمز با حالتی متعجب گفت:
        -چی گفتی امیلی؟
        -دارم میگم چه بلایی داره سرم میاد؟ احساس میکنم درونم داره از هم می پاشه، دیگه نمیخوام نفس بکشم...
        حالا لحن صحبت امیلی خیلی ﺁرام تر شده بود، خیلی ملایم تر.... و مهربان تر، درست مثل سابق.
        -خودت هم باور داری که این خودت نیستی؟
        تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد. روشنایی محوی را از پس پلک هایش احساس میکرد و میدانست که جادو، با تغیر موضع جیمز، رفته رفته در حال ضعیف شدن است.
        -دستام خیلی درد میکنه.... چرا این ها رو بستین؟...من که کاری نکردم...
        -یادت نمیاد امیلی؟ تو از پنجاه طبقه خودت رو پرت کردی، نمیدونم اون کی بود که جادوش باعث شد تا به زمین سقوط نکنی.
        ذهن امیلی درگیر مسئله ای دیگر بود و به چیزی غیر از ناجی اش فکر میکرد.
        -پاهات خیلی کبود شده....
        چند لحظه بعد، صدای تقی ﺁمد و بعد، امیلی احساس کرد که ﺁهن دور مچ پاهایش ﺁزاد تر شده است. به نرمی پاهایش را به زیر پیراهن بلند کشید و به نرمی پلک زد. حالا دیدش تار شده بود و می توانست چهره ی جیمز را در مقابل خود تشخیص دهد.
        -خیلی گرسنه ام....
        جیمز قاشق را پر از سوپ کرد و به سمت دهان امیلی برد. در بین خوردن، به ﺁرامی پلک میزد و دیدش رفته رفته واضح تر می شد.
        با نزدیک شدن قاشق، نگاهش را که حالا از بند جادو رها شده بود، به صورت جیمز داد. لبخند خبیث و شیطانی زد و گفت:
        -تو این دو روز، کم کم داشت چهره ات یادم میرفت جیمز!
        با درشت شدن چشمان جیمز و بالا رفتن دستش، این نگاه امیلی بود که سریعتر به طعمه ی خود رسید و گلوی جیمز را نشانه گرفت.
        کاسه ی چینی، از دست جیمز رها شد و با دو دست گلوی خود را فشرد.
        امیلی نگاه شرارت بارش را به چهره ی کبود جیمز داد و با دستان بسته برخاست. حلقه ی جیمز را با خشونت و تقلا از دستش خارج کرد و به گوشه ای انداخت. با پوزخند گفت:
        -امیدوارم قبل از اینکه در اثر خفگی بمیری، یکی به دادت برسه دوست عزیز!
        سپس به سرعت از جیمز که با حالت خفگی، سعی در فریاد کشیدن داشت، عبور کرد.

    در را گشود و خیره به دو سرباز جلوی در، نگاهش ﺁنها را به سرعت بیهوش کرد. بلافاصله، کوس خطر در چهار برج مرتفع کاخ پیچید و حواس امیلی را هشیار تر کرد... ﺁنها تا دقایقی دیگر به او می رسیدند.
    با دستان زنجیر شده، به سرعت به سمت پله ها رفت و شتابان خود را به یکی از راهروهای فرعی رساند. صدای ضربات چکمه های سربازان را از هر طرف می شنید و اصوات بلند، در مغزش بازتاب می شد.
    گیج و سرگردان از صداهای پیچیده در گوشش، بر روی پله تلو لتو خورد و به سختی تعادلش را بر لبه ی پله حفظ کرد. حالا صدای چکمه های سربازان و دستورات سرگروهبان ها را از ابتدای مسیری که ﺁمده بود، می شنید.
    -اینجا... این مسیر رو چک کنید. به محض پیدا کردن، پیام بفرستین.
    نفسش را فرو برد و با پاهای برهنه و کبود، به سرعت پله ها را پایین رفت. رسیدن به طبقه ی منتهی به راهروی مخفی، با ورود گروهی دیگر از سربازان همزمان شد. با چشمان ترسیده، مکثی کرد که فرمانده ی گروه سربازان با دیدن امیلی داد زد:
    -بگیرینش...
    ذهن امیلی دوبار به کار افتاد و به سرعت به سمت راهروی غربی دوید. در حین دویدن، چند سرباز را بیهوش کرد که فرمانده شان داد زد:
    -باید بگیرینش... چشماش رو باید ببندین....
    دستان بسته اش در زنجیر، دویدن را برایش سخت تر کرده بود و چند قدم مانده به پله ها، نوری ارغوانی از پشت، در ستون فقراتش فرو رفت. شوکِ جادو، مانند دستی، گردن امیلی را فشرد و او را از حرکت باز داشت. بدنش بی حس بر روی زمین پرت شد و سربازان به سرعت دو سمت او را گرفتند، پارچه ای سیاه رنگ بر روی چشمانش کشیده شد و این فریاد های امیلی بود که در حین حرکت اجباری توسط دو سربازی که دو دستش را گرفته بودند، در تالار می پیچید....
    -ولم کنین... عوضیا ولم کنین... چشمام رو باز کنید....
    از حرکت بازداشته شد و فریاد هایش خاموش شد. صدای چکمه های بیشتری را در اطراف خود می شنید و با قدرت ، تقلا میکرد تا خود را از دست دو سرباز ﺁزاد کند.
    صدای کوبش پا بر روی سنگ های کف تلار متوقف شد و تنها صدای کلمات رکیک و تهدید های امیلی به گوش می رسید.
    صدای مارگارت، امیلی را به یکباره ساکت کرد.
    -ﺁروم باش امیلی....
    لحظه ای وقفه ایجاد شد. دست گرم مارگارت به دو سمت صورت امیلی نشست و گونه هایش را نوازش کرد...
    -چه بلایی به سر خودت ﺁوردی؟... چرا داری این رفتار رو با ما میکنی؟ ما خانواده اتیم امیلی...
    چیزی در درونش او را ﺁزار میداد... با خشونت صورتش را پس کشید و حس کرد که دسته ی بلندی از موهایش بر روی صورت افتاد.
    -خانواده ی من خیلی وقته که مُرده.... از تو هم بدم میاد مارگارت... تو که نذاشتی تا اونا زنده بمونن... تو و ادوارد... از همه اتون متنفرم....
    فریاد ﺁخر امیلی، بلند تر از هر صدایی در محوطه پیچید. با پایان رسیدن جمله اش، به سرعت، دردی در قفسه ی سینه اش پیچید و بیهوش بر زمین افتاد.
    

    فصل چهل و چهارم ( شیطان درون )

    با درد خفیفی در قفسه ی سینه اش، تکانی خورد. گردنش را که بر روی شانه افتاده بود، تکانی داد که درد در ﺁن پیچید. ناله ای کرد و سرش را با احتیاط بلند کرد. زبری چیزی را دور صورتش احساس میکرد که مانع دید او می شد.
    گردنش را به پشتی سفتی که به ﺁن تکیه کرده و بی شک دیوار بود، تکیه داد و زمزمه کرد:
    -تشنه امه....
    چند لحظه بعد، خش خشی ﺁمد و سپس خنکی ﺁب، گلویش را تازه کرد.
    -بالاخره بهوش اومدی.
    صدای جیکوب، در گوشش پیچید و ذهنش را فعال کرد. کمی که در جایش جابه جا شد، دوباره سردی فلز را به دور دستها و پاهایش حس کرد. پوزخندی زد و گفت:
    -واقعا منو زندانی کردین؟ مگه من چیکار کردم؟
    -تو عوض شدی امیلی... این تو نیستی که داره رفتار میکنه، شیطان درونته. یک هرو هیچ وقت به خانواده اش ﺁسیب نمیزنه.
    با صدای جیغ مانند و وحشی داد زد:
    -اونا مُردن!
    -ما و مردم وریردین خانواده اتیم.
    فریاد هردو فرد، در اتاق کوچک و نیمه تاریک زندان کاخ پیچیده شد.
    -چی از جونم میخوای؟
    -برگرد... شیطانِ نفوذ کرده به درونت رو بکش و به شخصیت اصلیت برگرد.
    -ولی من همون امیلی ام، همون دختر سابق... همونی که جنازه ی تک تک اعضای خانواده اش رو به چشم دید... مامانم... بابا... کتی... لیندا... ملکه و پادشاه...
    -نه، این تو نیستی، نفرت و خشمت، تبدیل به یک شیطان شده... یه حیوون درنده که داره شخصیتت رو از هم میدره.
    دندان هایش را با حرص برهم سایید...
    -ولی چیزی جز این هم برام باقی نمونده... هیچی. همه ی دارایی های باارزش زندگیم رو از دست داده ام...
    لحن جیکوب تغییر کرد. نگاهی پدرانه به پوست سفید و کدر امیلی انداخت... لبان بی روح و موهای ﺁشفته و بلند که روزی مرتب و براق بود... هیچ دلش نمی خواست تا امیلی را در ﺁن وضع از دست بدهد... حتی اگر وریردین نابود می شد.
    -من کمکت میکنم امیلی، فقط باید خودت بخوای... اینکه تغییر کنی و خشمت رو سرکوب کنی. همه ی ما زخم خوردیم و خانواده هامون رو از دست دادیم. ولی صبر کردیم، برای همین تا الان زنده موندیم، چون همه ی مردم وریردین امیدوارن... امید به ﺁینده، به قهرمانانشون... امید مردم به توئه، تو و همراهانت.
    

        نفس عمیقی کشید.
        -من هیچ امیدی ندارم... با وجود خاموش شدن نیروی...
        -نه! کافیه اراده کنی و این ناامیدی رو از خوت دور کنی... نیروی یک جادوگر یا هِرو هیچ وقت از بین نمیره... فقط با تغییرات روحی صاحب جسم، تغییر باطنی میده. امیلی نذار تا نیروی درونت بر تو غلبه کنه و شرارت رو انتخاب کنه... تو حافظ این مردمی، اینو یادت باشه.
        ﺁب دهانش را فرو داد و فکش را به هم قفل کرد. خشم درونش دوباره به جوشش درﺁمده بود و مانع از درک احساسات باطنی اش میشد.
        پوزخندی زد و از میان دندان هایش گفت:
        -ازت متنفرم جیکوب!

        ****

        رزالین نگاهش را از دریچه ی کوچک سلول زندان کاخ گرفت و در فضای نیمه تاریک، با چشمان تَر به آیدن و بقیه نگاه کرد.
        -واقعا اینکار لازمه؟ اون دشمن ما نیست... باور کنید. یادتون نرفته که، اون دوست ماست.
        فلوریا- ولی رزالین، تا وقتی که نتونه خشم و تنفرش رو کنترل کنه، خطرناک تر از هر کس دیگه س. من هم اگه تو وضعیت اون قرار می گرفتم، شاید بدتر از این رفتار رو نشون میدادم. اون تسخیر شده، یکی از فروزن ها اونو تسخیر کرده.
        مارگارت اشکش را پاک کرد و با اخم های در هم فرو رفته از زندان خارج شد؛ ادوارد دستی به موهایش فرو برد و به دنبال او رفت.
        حالا صحبت های جیکوب بلندتر شده بود و این فریاد های خشم آلود امیلی بود که در مقابل پاسخ میداد...
        -تو و افرادت هیچ تاثیری روی من ندارین... ولم کنین.
        و جیغ و فریاد های بلندی که از پس آن شنیده می شد و صدای برخورد زنجیر با کف سنگی زندان.
        دیانا زیر لب فحشی نثار برایان کرد و از زندان خارج شد.

        ****

        جیغ هایش در پستوهای تاریک زندانِ عمیق می پیچید و بازتاب می شد. زندانیانِ دیگر، در شش ماهی که از زندانی شدن امیلی می گذشت، به این فریاد ها عادت کرده بودند و جیکوب، هر روز در تلاش برای از بین بردن تسخیرگر روح امیلی، به راه حل آخر نزدیک می شد. حالا مطمئن بود که موجودی خارجی در جسم امیلی نفوذ کرده و مانع از هوشیاری عقلی او می شد.
        سرِ خیسش را که آب از موهایش چکه میکرد، به عقب کشید و دسته ای از موهایش به همراه قطرات آب به هوا پخش شد. با چشمان خبیثش، شرارت بار پوزخندی زد ، تبدیل به خنده ای کوتاه و زیر شد که صدایش مثل مته در گوش هر فردی فرو میرفت. یک خنده ی دیوانه وار......
        با دستان به پشت بسته اش رو به جیکوب که در حاله ی جادوی حفاظتی می درخشید، گفت:
        -هه هه هه.... خیلی مقاومت میکنی لرد فرانکلین!....
        جیکوب دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و نگاهی به چهره ی امیلی انداخت که خسته از درد طلسم شکن های مداوم در طول آن روز، صورت و لباسش خیس از عرق شده بود و هنوز لبخند کینه توزانه اش را حفظ کرده بود.
        دستانش را لحظه ای مشت کرد و با قدم های محکم جلو رفت؛ به دو دسته ی صندلی آهنی دستانش را تکیه داد و به سمت امیلی به جلو خم شد. خیلی سخت بود تا آن جملات را بر زبان بیاورد...
        -راه دیگه ای باقی نمونده.... امیلی، به خودت بیا. اگه تو این آخرین شانس باقی مونده پیروز نشی، راهی جز مُردن نداری.
        دستانش را به دو سمت گیجگاه سرش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد. طلسم شکن قدیمی و قدرتمند از کف دستان جیکوب خارج شد و به وجود امیلی نفوذ کرد.
        پوست سر امیلی مانند ﺁهن گداخته داغ شده بود و عجیب آن بود که نه جیکوب این داغی را حس میکرد و نه امیلی از درد داغ بودن، عذاب می کشید.
        دندان های امیلی از لرز به یکدیگر میخورد و صدای ناله اش از بین دندان هایش منقطع به گوش میرسید. زمزمه های جیکوب رفته رفته اوج پیدا میکرد ، انوار جادویی از بین انگشتان جیکوب به بیرون تراوش می کرد و در فضای سلول زندان پخش میشد.
        تمام بدن امیلی به لرزش درآمده بود، چشمهایش از حدقه بیرون زده بودند، دهانش باز شده بود و گویی در حال فریاد کشیدن بود و لبهای سفیدش به وضوح می لرزید. صدای اورادی که خوانده میشد، در زندان می پیچید و سکوت را می شکست.
        صدای جیغ های ضعیفی، از اعماق حلق امیلی به گوش میرسید؛ صدایی زنانه و وحشتناک که انگار در عذاب بود و لحظه به لحظه بلندتر شنیده می شد.
        جیکوب جمله ی آخرش را با تمام قدرت فریاد کشید و فشار دستانش را بر گیجگاه های امیلی بیشتر کرد. جیغ بلندتری، ناگهان از حنجره ی امیلی برخواست؛ لرز امیلی متوقف شد و چشمانش بسته شدند


    جیکوب سرش را به آرامی به پایین گرفت و به چهره ی خیس و سفید رنگ امیلی خیره شد، لبها و پلک هایش می لرزید و دستهایش را در حصار زنجیر های سرد، مشت کرده بود.
    دستانش را به آرامی کنار کشید و در مقابل امیلی زانو زد.
    -امیلی؟
    چند لحظه گذشت، پلکهایش کم کم باز شدند و با نامتعادلی، چهره ی جیکوب را تشخیص داد. چشمانش برقی زد و اشک، به سرعت دو گوی نقره را در برگرفت. احساس میکرد که فکش مدتها ثابت مانده و قدرت تکلم را فراموش کرده است. دهانش را مدام باز و بسته میکرد و اشک آرام آرام بر روی گونه هایش می لغزید. زندان به یکباره در سکوت فرو رفت و زندانیان، با ترس و شَک به سمت میله ها رفتند. در تاریکی چیزی دیده نمیشد ولی می خواستند تا بدانند در آن سو چه اتفاقی در حال وقوع است.
    جیکوب دست های امیلی را به آرامی گرفت و گفت:
    -صدای منو می شنوی؟
    امیلی سری به تایید تکان داد و سعی کرد تا حرف بزند. بالاخره بعد از دقایقی تقلا با حنجره اش، گفت:
    -چه ..... چه اتفاقی افتاده؟
    سپس نگاهی به خود کرد. دستانش را که در حصار زنجیرها دید، ادامه داد:
    -اینا چیه بستین؟ چرا من اینجام؟
    جیکوب نفسش را پر صدا خارج کرد، دست امیلی را فشرد و با لبخند خسته ای گفت:
    -تموم شد!

    ***

    فریاد میکشید و پژواک صدایش در کوهستان جگلی رودخانه باز میخورد. اشک می ریخت و هرچه تلاش میکرد، نمیتوانست عقده ی گلویش را باز کند. رودخانه با قدرت می خروشید و قدرتش را به نمایش میگذاشت. باد در هوا جریان داشت و پیراهن و موهای امیلی را به بازی گرفته بود. نفیر سوزناک باد همراه با اشک ها و فریاد های امیلی همراه شده بود و با او ابراز همدردی میکرد، همچون دوستی همراه ، در کنار او میچرخید و مانند مادری مهربان، گونه هایش را نوازش میکرد. مادر طبیعت، حالا به استقبال فرزند منتخبش آمده بود.
    بر روی چمن های سبز و تازه ی ماه آوریل، زانو زد و علف های خیس را چنگ زد. زجه میزد و آرزو داشت تا جیکوب او را از بین برده بود... از این دنیایی که دیگر هیچ امیدی در آن وجود نداشت... هیچ عشقی و هیچ خانواده ای........
    برگزیده بودن چه سود داشت حالا که ناب ترین و با ارزش ترین جواهرات زندگی خود را از دست داده و تنها مانده بود، در مسیری که هیچ روشنایی امید بخشی در آن نمی دید.

    جایی در بلندترین نقطه ی کوهستان جنگلی، مرد جوان نگاه دردآلودش را از امیلی گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
    -جبران میکنم، من تنهات نمیذارم امیلی.... قسم میخورم.
    

        فصل چهل و پنجم (خلسه)

        صدای کوبش سم اسب بر روی جاده ی خاکی، سکوت دشت را می شکست. تا چشم کار میکرد، چمنزار سبز مزین به یاس های وحشی، محوطه گورستان جاویدان را پوشانده بود. از زین با چابکی پایین پرید و افسار سوئیفت را رها کرد. آرام آرام قدم بر میداشت و سردی وجودش، بیشتر گسترش می یافت.
        در نهایت، در مقابل شش قطعه سنگ مستطیلی خاکستری رنگ توقف کرد و به عقاب طلایی سنگ مقابلش خیره شد. نام کاترین در پایین گل طلایی به چشم میخورد و فاصله ی نه ساله بین سال تولد و مرگ حک شده بر روی سنگ سخت، همچون خنجری قلبش را شکافت. دستش را آرام گردش داد و حلقه ی گل رز سفید در مقابل سنگ قبر کاترین قرار گرفت. نفسی عمیق کشید و بازدم متراکم و گرمش را به هوای خنک بهاری وارد کرد. ذرات ریز شبنم بر روی برگ های بوته ی گل سرخ نشسته بود . شاخه های انبوه گل، تا کناره های سنگ قبر کاترین و لیندا رشد کرده بودند و همچنان عقاب طلایی بر بالای اسم چهار سنگ قبر میدرخشید.
        دستان پوشیده در چرم سرخ رنگ را مشت کرد و صدای فشرده شدن چرم، با قرچ ساییدن دندانهایش همراه شد.
        قطره اشک کوچک، همراه با یادآوری ماه ها قبل، بر روی پوست سفید و خشکش لغزید و پوستش را سوزاند. به یاد آورد که حتی نتوانسته بود در مراسم خاکسپاری عزیزانش، خواهر کوچکش شرکت کند و حتی برای آخرین بار صورت آنها را ببیند و به عنوان آخرین فرد از خاندان جونز، برایشان مارش عزا بخواند.
        کلاه شنل سلطنتی را بر روی سر کشید و به سمت درگاه خروجی قدم برداشت.

        ***

        همزمان با کنار رفتن دست اُسقف و درخشیدن تاج ظریف سلطنتی مادرش بر روی سر، فریاد شادمانی مردم وریردین در کاخ مرمر پیچید. گلبرگ های گلهای رنگی از هر سو در هوا می رقصید و خنده ها و دعاهای خیر و سلامتی، از هر سو او را میخواند.
        -زنده باد ملکه امیلی... زنده باد پادشاهان هشتگانه.... زنده باد وریردین.
        به نشانه ی قدرشناسی، دستش را بالا برد و برای مردمش دست تکان داد. کودکان با دیدن لبخند امیلی، با شادی برایش دست تکان دادند و دعای خیر را فریاد زدند.
        شنل مخملین یاقوتی رنگ همراه با جواهر دوزی های فراوان را کمی بالا گرفت و بر روی صندلی ملکه آنا، در کنار ملکه دنیرا (مادر فلوریا) نشست. نگاه نسبتا شادش را به رزالین دوخت که همراه با دیانا برایش کف میزد. هر چه تلاش کرد، نتوانست لبخندش را از آنچه که دروغین بود، مسخره تر و دروغین تر جلوه دهد.
        چشم چرخاند و جام سرخ رنگ از آب انگور را برداشت، جرعه ای فرو برد و نگاه سردش را در پس برقی به ظاهر شادمان، در بین جمعیت چرخاند. هوای بهارین در آخرین روزهای ماه آوریل، روح و روانشان را آرام می ساخت ولی همچنان درون امیلی همچون زمستانی سرد، تاریک و یخ زده بود.
        در میان جمعیت، همزمان با قفل شدن نگاهش بر روی یک جفت چشم کهربایی، صاحبان چشمان، لبخندی به امیلی زد و جامش را به نوش بالا گرفت. اینبار، لبخندی حقیقی بر لبهایش نشست و جامش را به سمت مایکل بالا برد.
        در آن سوی میز، نگاه غافلگیر شده ی جیکوب، از مرد آن سوی تالار تاج گذاری چرخید و بر روی شکوفه ی بزرگ سنگی کف تالار ثابت ماند.
        این غیر ممکن بود... یعنی، این همان مرد بود؟ امکان نداشت.....
        نگاهی مخفیانه به امیلی، چهار صندلی آنطرف تر، انداخت و رد نگاهش را دنبال کرد. نگاهی که مطمئن بود تا دقایقی قبل، آن مرد را مشاهده میکرد، حالا به سمت شاهزاده الیوت بود.
        بی آنکه لبخند از روی لبش محو شود، به کاوش ذهنش پرداخت. آن مرد واقعا که بود؟

        ****

        -ماریان! ماریان..... عجله کن! من وقت کافی ندارم تا بخوام تو رو از خواب بیدار کنم!
        از نرده به پایین سر خورد و با پایان یافتن سخن مادرش، در مقابل صورت او بر زمین پرید.
        مادرش سری به تأسف تکان داد از در خارج شد. ماریان هندزفری را در گوشش گذاشت و با شروع آهنگ، در ورودی خانه را پشت سرش بست، همراه مادرش سوار اتوموبیل شخصی شان شد و مادرش به راه افتاد.
        -امروز دیر میام خونه، مراقب باش...
        صدای مادرش را در هیاهوی صدای جی زی (Jay-Z) شنید ، سری به تایید تکان داد و در ادامه گفت:
        -باشه!
        مادرش نگاه متعجبی به او کرد و نمی دانست که چطور حرفش را از بین کلمات سریع پخش شده شنیده است.
        اتوموبیل در مقابل در ورودی دبیرستان توقف کرد و ماریان کمربند ایمنی را باز کرد.
        -شب می بینمت!
        -روز خوبی داشته باشی.
        کوله اش را به دوش انداخت و همزمان با باد کردن حباب بزرگی از آدامس سبز رنگش، در را بست و وارد محوطه مدرسه شد.
        دستش را به داخل جیب سوئیشرت سیاه رنگش برد و موزیک را قطع کرد ولی هندزفری را از گوشش بیرون نیاورد.
        با سر انگشتان، جای داغ کوچک کف دستش را لمس کرد، هیچ سوزشی احساس نمیکرد و از زبری پوست، طرح گل را بار دیگر تشخیص داد.
        ذهنش حول اتفاق عجیب دیشب می چرخید... اتفاقی که باعث شده بود تا تمام شب را با چشمان باز به سر کند و با هوشیاری تمام، هر صدایی را در اطرافش می کاوید.
        حتی با گذشت ده ساعت ، هنوز به وضوح آن صحنه را به یاد داشت. صحنه ی نزدیک شدن جسمی شبح مانند و معلق در هوا که به او نزدیک میشد. روح زنی نسبتا جوان با موهای طلایی و لباس مجلل. حتی به یاد داشت که در حین نزدیک شدن روح، بدون ترس به او خیره شده بود، مانند نوعی خلسه، بی هیچ فریادی..... تا اینکه در اتاق توسط مادرش باز شد و روح زن ناپدید شد. آنجا بود که فریاد عجیب و بسیار بلند از حنجره اش برخواست.
        با دستی که بر شانه اش کوفته شد، هین بلندی کشید و با حرص به سمت الیزابت برگشت.
        -این دفعه دیگه واقعا حوصله ندارم.
        الیزابت دست از راه رفتن برداشت و به سمت ماریان چرخید.
        -دوباره چی شده؟ نکنه بازم از همون کارای غیر عادی انجام دادی؟
        سپس دستانش را به حالت چنگ شده بالا گرفت و با صدای مرموزی ادامه داد:
        -امروز یه قاتل روانی به مدرسه قراره حمله کنه!
        ماریان با بی حوصلگی و کمی عصبانیت، الیزابت را کنار زد و گفت:
        -ماریان هزاردفعه گفتم که اونا غیرارادی اند، اصلا دست خودم نیستن.... یکدفعه جلوی چشمام ظاهر میشن، حتی موقع خواب! در ضمن.... رفتار امروزم ربطی به اون حوادث نداره.
        به یکباره توقف کرد و نگاهی کوتاه به افراد پخش شده در محوطه ی دبیرستان انداخت، دست الیزابت را کشید و گفت:
        -بیا... باید یه چیزی رو بهت نشون بدم.
        سپس او را به ساختمان خالی آزمایشگاه کشاند.

    بعد از اتمام حرف های ماریان، نگاه ترسان الیزابت، از پوست داغ زده شده به سمت صورت ماریان گردش یافت. کف دست ماریان را بالا گرفت و داغ قرمز ماهیچه ی کف دست راستش را به سمت صورت ماریان قرار داد...
    -این چیه؟.... این لعنتی دیگه چیه ؟...
    ماریان آب دهانش را به گلوی خشک شده فرستاد و دستش را به سختی از بین انگشتان یخ بسته ی الیزابت بیرون کشید.
    -نمیدونم.... قسم میخورم من هیچ کاری نکردم. دیشب، بعد از ناپدید شدن اون روح، این ظاهر شد.
    بار دیگر به گل پنج برگ سوخته شده در کف دستش خیره شد.
    -من حتی دو هفته س که دیگه نمیتونم اون حوادث رو ببینم... هیچی.... حتی شب ها خواب هم نمیبینم... حتی یه خواب ساده.
    چشمانش میرفت تا خیس شوند. با ترس قدمی به عقب برداشت و از الیزابت فاصله گرفت.
    -من نمیدونم... من هیچی نمیدونم... نمیدونم چه بلایی داره سرم میاد. فقط میخوام امروز رو خیلی آروم باشم. همین... شاید بتونه کمکم کنه تا فراموش کنم.
    پلک های لرزانش را بر روی هم فشار داد و به سرعت از آزمایشگاه خارج شد.

    ***

    بر فراز تپه های مرتفع ایستاده بود و دشت را نظاره میکرد. باد در موهایش می پیچید و او، بی توجه به آنها، به اهدافش فکر می کرد.کارهایی بود که باید به سرعت آغاز میکرد... باید به مکانهایی سفر میکرد و حتی نمیدانست چه مدت زمان طول میکشند، ولی باید به سرعت دست به کار می شد. تارتارین های به حتم نقشه ی حمله ی دیگری در سر داشتند و خدا میدانست که اینبار چه افرادی قربانی خواهند شد.
    کلاه زبر شنل را بر سر کشید و به سرعت بر پشت سوئیفت نشست.
   

        فصل چهل و ششم ( مرور تاریخ )

        در میان هیاهوی قلعه، پا بر پله های سنگی میگذاشت و افراد، بدون توجه به فردی مقابلشان با شنل مندرس، هر از گاهی از سر شتاب به او تنه می زدند.
        امیلی در سکوت و آرامش، راهش را از میان افراد گشود و بدون کنار زدن کلاه بلند شنل، به سمت دخمه های و سردابه های تاریک و نمور قلعه رفت؛ جایی که یک سال پیش بارها از آن عبور کرده بود تا بتواند راهی برای به کار انداختن راهنما پیدا کند ، راهی که حالا برایش سودی نداشت.
        بر خلاف مسیر قبل، به سمت راست پیچید و به سمت در سنگی انتهای دخمه رفت. دستش را بالا گرفت و وِرد محفاظ را زمزمه کرد. حاله ی خاکستری، از دور قاب در محو شد و در، بی صدا باز شد.
        کمی مکث کرد و زیر لب گفت:
        -لایتوس.
        گوی نورانی، از کف دستش خارج شد و در هوا معلق ماند. همزمان با حرکت دوباره ی امیلی، آرام بالای سرش به حرکت درآمد و فضا را قابل دیدن کرد.
        نگاهش را به قفسه های بلند و خاک گرفته انداخت... کتابهای بی شمار و قطوری که جزو اشیا ممنوعه بودند و در دخمه پنهان شده بودند، ولی با سرسختی تمام، در نهایت جیکوب محل آنها را به امیلی نشان داده بود.
        در مقابل آخرین قفسه ی سالن متروکه ایستاد و شنل را عقب زد، با کمک جادو، کتاب های تاریخ گذشته ی وریردین را بیرون کشید و معلق در هوا، آنها را به سمت میز بزرگ وسط سالن هدایت کرد. حوادث گذشته، هروهای پیش از او و توانایی هایی که داشتند را باید به دقت بررسی و مرور میکرد. هنوز جمله ی برایان در ذهنش بازتاب داشت... یکی از شاهزاده های پیشین؛ نیرویی همانند امیلی داشت و در نهایت به خواست خود، درون دنیای غبار گم شده بود.
        دستش را به جیب لباس برد و راهنما را بیرون کشید. هنوز چهار عقربه، سرسختانه در جای قبلی خود بی حرکت بودند. نفس سریعی کشید و راهنما را دوباره به جیب برگرداند... هدفش این بود تا هر طور که شده،راهنما را به کار بیاندازد. مطمئن بود که نفع بزرگی در آن بوده که صدها سال ، هر قطعه اش در گوشه ای از قلعه مخفی مانده بود. شاید قطعه ای دیگر وجود داشته باشد که هنوز پیدا نشده و یا حتی جایی خارج از وریردین است.
        سرش را تکان داد و همزمان با پایین آمدن گوی نورانی برای مطالعه، اولین کتاب قطور مقابلش را جلو کشید.

        ***

        به سمت نیک برگشت و گفت:
        -می بینی؟ هر روزش شده این کارها...
        -ما الان توی جنگ هستیم جیمز.
        نیک به سمت چهره ی خشمگین و برافروخته ی جیمز برگشت.
        -ولی نه به هر قیمتی نیک. اون دیگه چیزی نداره، همه ی خانواده اش کشته شدن. اون حتی دیگه سمت مارگارت و ادوارد هم نمیره. ادوارد میگه داره ما رو از زندگیش حذف میکنه.
        -اون نمیخواد تا با از دست دادن دوباره ی تنها افرادی که براش باقی موندن بیشتر زجر بکشه.
        فریاد امیلی در باغ کاخ، پر قدرت پیچید و شمشیر براق، ماکت چوبی انسان را دو نیم کرد.
        -تنها کاری که میکنه، بیشتر ساعات روز به تمرین و مبارزه میگذرونه و بقیه وقتا هم جوری غیب میشه که حتی جاسوس هایی که براش گذاشتی هم نمیتونن پیداش کنن. متوجه نشدی که بعضی وقتا چند روز پشت سر هم هیچکس اونو پیدا نمیکنه؟
        -اون میره به کتابخونه.
        جیمز با تعجب چشم از امیلی برداشت و خیره در چشمان خاکستری نیک گفت:
        -چی؟
        نیک اخم محوی کرد و دستانش را مقابل سینه قفل کرد.
        -نمیدونم داره چیکار میکنه... یکی از جاسوس ها خبر داده اون هر روز به دخمه ی قلعه میره. اونجا کتب ممنوعه رو نگه میدارن.
        -ولی چرا باید اون به اونجا بره؟
        جیمز دستی به پیشانی اش کشید ، نفسش را فوت کرد و ادامه داد:
        -ببین... تو میگی داره میره به کتابخونه ی ممنوعه. باشه! ولی بقیه روزا چی؟ دفعه ی آخر سه روز ناپدید شده بود و وقتی برگشت همراهش کلی کتاب و ورقه ی پوسیده داشت.
        -به شهرهای دیگه سفر میکنه.
        جیمز با کلافگی و صدای کمی بلند تر گفت:
        -من نمیفهمم، چرا؟
        -نمیدونم... من هم واقعا دیگه از کارهاش سردر نمیارم.
        -باید به جیکوب بگیم.
        -نه، مطمئن باش اگه لازم بود، زودتر از اینها جیکوب عمل میکرد. اون احتمالا میدونه که امیلی داره چی کار میکنه.
        -ببین... اون یه فکرایی تو سرشه نیک... احساس میکنم امیلی داره روز به روز خطرناک تر میشه.
        -به هر حال، اون نُه ماهه که از تسخیر خارج شده... اون تازه ماه پیش تاج گذاری کرده جیمز! کارهایی که میکنه به اراده ی خودشه. ولی توقع نداشته باش بعد این همه رنج، باز همون امیلی سابق باشه. یک لحظه خودت رو جای اون تصور کن. من حالش رو درک میکنم... منم مثل اون زندگیم رو از دست دادم... مثل خیلی از مردم دیگه ی وریردین.
        دستی به شانه جیمز گذاشت و به سمت در بالکن رفت.
        جیمز نفس عمیقی کشید و به سی متر پایین تر نگریست... امیلی دو نیمه انسان چوبی را با جادو به سمت کارگاه میبرد و حین راه رفتن، با شمشیر، خصمانه هوا را می شکافت و ضربه میزد. بیشتر از رفتار های جدیدش، از سکوت و خونسردی او واهمه داشت و هیچ نمیدانست که نقشه ی بعدی او چیست.
        مسیر رفتن امیلی را با چشم تعقیب میکرد که در باز شد و سربازی هراسان به سمت جیمز آمد.
        -قربان... پیک اومده... از نیروهای مرزی... شاه توماس( پدر دیوید) دستور دادن همه در سالن اصلی جمع بشن.
        سری تکان داد و جلوتر از سرباز به سمت پله ها روان شد.

    با ورود آیدن به سالن اصلی، امیلی نیز از در بزرگ وارد شد و درحالیکه نفس نفس میزد گفت:
    -چه خبر شده؟
    -نمیدونم، پیک نیروهای مرزیه.
    سپس هر دو به سمت جمعیت صدر تالار پیوستند.
    سربازی زره پوش، در مرکز ایستاده بود و رو به جمعیت مقابلش گفت:
    -سروران... نیروهای تارتارین ها دارن به سمت مرز وریردین و داروینر نزدیک میشن. نیروهامون کمه... به علاوه داروینر نیروی مرزی ضعیف تری داره...
    شاه نوربرت(پدر رزالین) به سمت نیک اشاره کرد و گفت:
    -با نیروهات برو به مرز شمالی... ممکنه درگیری سنگین تر بشه... یه پیام به داروینر و کوالی بفرست... درخواست پشتیبانی و آماده باش بده.
    نیک سری به تایید خم کرد و به سمت در خروجی شتافت. امیلی پشت سرش دوید که آیدن مانع شد.
    -کجا میری امیلی؟
    -میرم آماده بشم...
    -ولی اونها تعدادشون بیشتر از ماست... در ضمن، تو ملکه ی این سرزمینی... تنها وارث باقی مونده از خاندان جونز.
    امیلی پوزخندی زد و بازویش را از دست آیدن رها کرد.
    -من خیلی وقته دیگه به این چیزا اهمیت نمیدم.
    سپس به سمت خروجی رفت.

    شش ماه بعد، 14 نوامبر...

    خسته از دویدن، پاهایش را از رکاب خارج کرد و رها گذاشت. کلاه خزدار را کمی عقب کشید، برگشت و نگاهی به یاران انداخت.... در آن سرما عرق از سر رویشان می چکید ولی شادی پیروزی بر چهره هایشان نمایان بود. باد سرد در هوا گسترده بود و بازدم هایشان را متراکم میکرد... مهی رقیق در میان درختان عریان پیچیده بود با کمک ابرهای خاکستری، فضا را سردتر و غم انگیزتر نشان میداد.
    با نزدیک شدن به دروازه ی سیاه رنگ، حفاظ های غول پیکر و آهنین بالا رفتند و راه برای عبورشان باز شد. به محض وارد شدن به محوطه ی کاخ، فردی در بالای یکی از پنج برج، شیپور دراز و سفید رنگی را به صدا درآورد. چند لحظه بعد، چند فرد دوان دوان به سمتشان نزدیک شدند.
    امیلی نگاهش را از سربازان پاترونز که در محوطه پخش شده بودند و چند مجروح در گوشه و کنار به چشم میخورد، گرفت و از سوئیفت پایین آمد. افسار را به دست یکی از سربازان داد و به سمت الیوت برگشت. الیوت با لبخند دستش را بر کمر امیلی گذاشت و همانطور که او را به سمت ساختمان کاخ خاکستری رنگ هدایت میکرد گفت:
    -خیلی دیرتر از اونیکه پیک خبر داد رسیدین... میخواستم یه گروه رو بفرستم دنبالتون.
    امیلی لبخند خسته ای زد و از پله ها بالا رفت.
    -اونقدر شمشیر زدم که فقط انرژی گفتن ″ممنونم″ رو دارم!
    الیوت خنده ی کوتاهی کرد و درهای کاخ پاترونز گشوده شد.
    -من میرم به وضع سربازها رسیدگی کنم، تو استراحت کن.
    سری به تایید تکان داد و الیوت به سمت دیگری دوید. نگاهی به سالن بسیار بزرگ ورودی انداخت و از میان جمعیت متحرک و یا ساکن، گوشه ای خالی برای نشستن پیدا کرد. به محض اینکه امیلی شمشیرش را بر دیوار تکیه داد، گویی نورانی به سمتش جهید و صدای نگران نیک در گوشش پیچید.
    -امیلی چه اتفاقی افتاده؟ هنوز به پاترونز نرسیدین؟ لطفا سریعتر جواب رو بفرست.
    گوی در هوا پوچ شد و امیلی با خستگی بر روی زمین نشست. نگاهی به افراد انداخت که در همهمه ی فراوان، هر یک به سمتی می شتافت و مشغول برطرف کردند اوضاع بعد از جنگ بودند. کف دستش را کمی بالا گرفت و گوی نورانی پیام را به سمت سقف دود زده و بدون شمع های روشن فرستاد. نفسش را با خستگی بیرون داد و به سنگ های نیمه ترک خورده و سرد پشت سرش تکیه داد. بند ساعدبند زره را باز کرد و دستش را بالا گرفت. خیره به دستبند چرمین کتی، به کاخ مرمر فکر کرد.
    شش ماه بود که در گیرودار جنگ های پی در پی با تارتارین ها، از کاخ دور شده بود. شش ماه تمام بود که ذهنش فقط و فقط به جنگیدن و پیروزی در نبرد ها می اندیشید. نمیدانست که آیا کاخ مرمر هم مثل کاخ پاترونز این چنین دودزده و پر هیاهو است یا نه؟حتی نمیدانست که هر یک از دیگر هروها در آن زمان که او نشسته است، در کدام منطقه در حال نبرد اند.
    در فکر کریسمس دو سال قبل، ناگهان لیوان فلزی نخراشیده ای همراه با بوی دارچین در مقابل صورتش قرار گرفت. سر بلند کرد و چهره ی کمی زخمی شارون در پیش چشمانش واضح شد. با شادی برخواست و محکم او را در آغوش گرفت. شارون بلافاصله لیوان را کنار کشید و به موقع آن را از خطر ریختن حفظ کرد.
    -چه خبره؟ نزدیک بود بریزه...
    امیلی بی توجه به چای دارچینی مزاحم، بیشتر سرش را بین گودی گردن و زره چرمین شارون فرو برد و گفت:
    -خیلی دلم برات تنگ شده بود.
    عقب کشید و بر روی پوست نسبتا دودزده و کثیف شارون ب*و*س*ه زد. شارون خندید و گفت:
    -نمیدونستم ملکه امیلی انقدر از دیدن من خوشحال میشن!
    امیلی بعد از مدتها خندید و همراه با شارون نشست. لیوان را از دستش گرفت و دستانش را به دور بدنه ی گرم لیوان حلقه کرد. نگاهش را به افراد درون سالن داد.
    -اینبار تلفات خیلی کمتره...
    

        شارون زانوانش را بالا کشید و دستانش را به پهلو زد تا گرم شود.
        -آره... ولی شاهزاده الیوت میگه بازم نیرو کم داریم.
        امیلی سر به پایین انداخت و گفت:
        -افراد متحد با ما خیلی کمه. بیشتر سرزمین ها از ترس مرگ، به داریان ملحق شدن. اگه فقط یه نیروی قوی بهمون اضافه بشه، ممکنه اونا از تارتارین ها جدا بشن و به ما بپیوندن.
        جرئه ای از چای را نوشید و به سرباز مجروحی که توسط یکی از افراد مداوا میشید، خیره ماند. شارون خود را نزدیک امیلی کشید و با صدای آرامی که در کمال تعجب در آن هیاهو شنیده میشد، در نزدیکی صورت امیلی گفت:
        -خب... منتظر خبرایی ام که پنج ماه پیش قول دادی.
        امیلی شمشیرش را برداشت و جرئه ی آخر را سرکشید. با پشت دست، لبش را پاک کرد و گفت:
        -اینجا نه، دنبالم بیا.
        شمشیر را از تکیه دیوار برداشت، دست شارون را گرفت و از میان افراد او را به سمت انبار های زیرزمینی کشاند.

        ***

        -لایتوس!
        حباب نورانی در کنار صورت امیلی ظاهر شد و انبار مترکه را قابل دیدن کرد. به سمت وسایل خاک گرفته و در هم پیچیده ی گوشه ی انبار کوچک رفت و دو بشکه ی نوشیدنی زهوار دررفته را بیرون کشید. بر روی زمین قرار داد و گفت:
        -بشین.
        شمشیر را بر روی زمین قرار داد که شارون گفت:
        -این چیه که برای گفتنش انقدر هیجان داری؟
        -چیزی که مطمئنم اگه داریان بفهمه، یک تنه میتونه همه ی ماها رو به آتیش بکشه. واسه همینم نباید جز تو کسی چیزی بفهمه.
        شارون سری تکان داد و امیلی ادامه داد:
        -دفعه ی آخری که برایان رو دیدم، اون گفت که یه نفر دیگه مثل من بوده. یه هروی دیگه در زمانهای قبل وجود داشته که نیروش مثل من بوده. چندین ماه تحقیق کردم و به شهرهایی که ردی ازش وجود داشته رفتم...فهمیدم اون کیه.
        صد و ﭘنجاه سال ﭘیش... جاناتان اسکولز؛ اون یه هرویی بوده که برای اولین بار این نیرو درونش بوجود اومده. ولی بعد از مدتی اون به یه خون آشام تبدیل میشه و توی یکی از دروازه ها میوفته. از اون موقع به بعد دیگه به وریردین برنگشته.
        حالا فکر میکنی کی باعث شد تا اون به یه خون آشام تبدیل بشه؟
        شارون بدون تعلل گفت:
        -داریان؟
        امیلی با پیروزی گفت:
        -نه! خودش!... خودش خواست تا به یه موجود دیگه تبدیل بشه. یه موجودی که به راحتی مغلوب مرگ نشه، حداقل نه مثل یک انسان!... چند هفته بعد از ماجرای ناپدید شدن جاناتان، جسد سوخته ی خون آشامی که اونو تبدیل کرده بود رو توی یکی از دره های کوالی پیدا کردن.
        حالا بعد از اون اتفاق، سی و پنج سال پیش........ مایکل. اون هم یه هرو بود، با نیرویی مثل توانایی برایان.
        شارون ماهیچه دهانش را از تو منقبض کرد و حالت چهره اش رنجور شد. امیلی با تعجب بحثش را برید و گفت:
        -چیزی شده شارون؟
        شارون نمیدانست که آیا امیلی از بردن نام برایان چه حالتی دارد‌، ولی بهتر دید تا چیزی نگوید.
        -هیچی هیچی... خب...
        -... ولی بوسیله ی پدر اولیور به گرگینه تبدیل شد. به خاطر اینکه اون موقع مردم موجودات دیگه رو شیطانی میدونستن، اون مجبور شد از کاخ فرار کنه. خواهرش، ویکتوریا، اون هم از کاخ فرار کرد. بعد از رفتنشون دیگه هیچ کس اون دو نفر رو ندیده. جز یه دست نوشته که گفته شده آخرین بار ویکتوریا رو نزدیک یه دروازه دیدن که وارد دنیای غبار شده. از اون روز به بعد دیگه هیچ کس خبری نداره ازشون تا اینکه ما باهاش در ارتباطیم. حالا به نظرت چه چیزی بین این دو تا اتفاق مشترکه؟
        شارون اخمی کرد و بعد از لحظه ای گفت:
        -دروازه ها؟
        امیلی بشکنی در هوا زد و گفت:
        -دقیقا! هر دو ماجرا به نحوی به خاطر دروازه ها نصفه مونده. مایکل تا الان زنده س، و اگه خیلی خوش بین باشیم، جاناتان هم تا الان باید زنده باشه و یه جایی از دنیای غبار داره زندگی میکنه.
        شارون با کمی گیجی گفت:
        -ولی امیلی... این موضوع چه ربطی به داریان داره؟ اینا هیچ ارزشی براش ندارن.
        امیلی از هیجان دم لرزانی را فرو داد....
        -نه... اشتباه همه همینه. درسته که اونها انسانیتشون رو از دست دادن، ولی فکر کن! جیکوب همیشه میگه توانایی یک جادوگر یا هرو هیچ وقت از بین نمیره و تو خونشه. من.... تا زمانی که تسخیر شده بودم، جادوگری منم هم خاموش بود ولی هنوز قدرت چشمام وجود داشت. هیچ نوشته یا منبعی وجود نداره که به صراحت بگه اونها نیروهاشون رو از دست دادن. پس حالا فکر کنم میتونی بگی که منظورم چیه؟
        و با شوق به چشمان سیاه شارون خیره ماند. چند لحظه که گذشت، شارون صیحه ای کشید و دستانش را بر دهان گذاشت.
        -نه!!!
        -چرا... واقعیت داره. اونها هنوز یک هرو محسوب میشن. حالا وریردین نُه هروی وفادار داره.
        شارون منظور امیلی را به سرعت گرفت. برایان دیگر یک هرو نبود. این حقیقت که او دارای توانایی برتر بود را هیچ کس نمی توانست کتمان کند ولی طبیعت او را دیگر نمی پذیرفت... او نیز همانند داریان یک طرد شده محسوب میشد.

    امیلی خود را بیشتر جلو کشید و با صدای آهسته تری گفت:
    -هیچ فکر کردی که چرا تارتارین ها دیگه نمیتونن وارد وریردین بشن؟ محفاظت تقریبا کامله. فقط جاناتان مونده که حالا توی میدگارد نیست.
    -پس اینهمه جنگ و درگیری.... خیلی از نیروهای داریان نفوذ کردن داخل وریردین...
    -نه... اونها تارتارین نیستن. اونها انسانن، نیروهایی که به اجبار تسلیم داریان شدن. طبیعت برای اونها مانعی بوجود نیاورده. تا وقتی که ما هروها وجود داشته باشیم، حفاظت برقراره. فقط مهم اینه... حتی یک هرو هم زنده باشه، بازم تارتارین ها یا داریان نمیتونن وارد بشن.
    -پس با این وجود حالا وریردین دوتا هرو کم داره، تو و جاناتان.
    امیلی نفسی کشید و دوباره عقب کشید. سری تکان داد و اخم ریزی کرد.
    -ولی ما مجبوریم. جیکوب مراقبه... مطمئنا اون نمیذاره که وریردین خالی از ما بشه.
    -حالا میخوای چیکار کنی؟
    -چی رو؟
    -میخوای جاناتان رو برگردونی؟
    امیلی مکثی کرد و حرف شارون را تایید کرد. دست در جیب لباس برد با زحمت، راهنما را از بین لباسهای ضخیم بیرون کشید.
    -این... اگه این کار میکرد، حتما میتونستم دروازه ی گذشته رو پیدا کنم.
    شارون دستانش را زیر چانه زد و پوف بلندی کشید.

    فصل چهل و هفتم (شراره های خشم)

    بوی دود و خاکستر از هر سو به مشام می رسید. چشمانش لبالب اشک بود و بینی اش از شدت خاکستر و حرارت می سوخت. پایش را بر جسد تارتارین گذاشت و شمشیرش را با قدرت در سینه ی مهاجم مقابلش فرو برد.
    در میان انبوه افراد چشم چرخاند. به موقع سرش را از برخورد افسون کنار کشید و افسون با برخورد به صخره سنگ، آن را منفجر کرد.
    ساعد دستش خسته از شمشیر زدن مداوم، درد میکرد ولی با سماجت دسته ی چرمین را گرفته بود.
    سرش را که چرخاند، نگاهش همزمان شد با فرو رفتن تیغه ی شمشیر برایان در سینه ی الیوت....
    با لرز چشمانش را باز کرد. سینه اش پر قدرت میکوبید و نفسهایش تند شده بود. چند لحظه در همان حالت، با چشمان گرد شده در حدقه به سقف خاکستری خیره ماند و بالاخره دریافت که از خواب پریده است. باز همان کابوسی را دید که یک ماه تمام پس از بازگشتش به کاخ پاترونز گریبانش را گرفته بود. آب دهانش را به سختی فرو داد و در جایش غلتی زد. زمین سخت و سرد بود. حتی با وجود یک لایه پارچه ی ضخیم پشمی که بر رویش خوابیده بود، باز هم سرما در جانش نفوذ میکرد. پتوی زبر را بیشتر بالا کشید و پاهایش را درون شکم جمع کرد. چندین مشعل دان بزرگ در بین افراد قرارداده شده بود و حتی با وجود بسته بودن درهای تالار، باز هم سرما از بین درزها به درون نفوذ میکرد. نگاهی به شارون کرد که لبهایش از سرما کبود و درون خود مچاله شده بود.
    مطمئن بود که بعد از آن کابوس دیگر نمیتواند بخوابد... به علاوه ی آن سرما.
    برخاست و پتو را بر روی شارون کشید. شلاقش را به کمر بست و بی صدا از میان افراد انبوه خوابیده در سالن، راهش را به سمت راه پله های منتهی به خروجی فرعی یافت.
    نفس را با لرز به هوای بیرون فرستاد. مه غلیظ دیروز ، حالا بر روی شاخه ها و سنگ ها بلور های ظریف یخ ایجاد کرده بود. کلاه شنل را بر سر کشید و به سمت اصطبل اسب ها رفت، چند اسب در سرما شیهه می کشیدند.
    دستانش را آرام بین یال های سیاهرنگ سوئیفت برد و گردنش را نوازش کرد. سوئیفت شیهه خفیفی کشید و سرش را به سمت سرشانه امیلی نزدیکتر کرد.
    -چطوری پسر؟ تولدت مبارک!... تو دیگه قهرمان من شدی. باید خوب مراقب من باشی.
    یاد چهار ماه قبل افتاد که در روز سالگرد کشته شدن والدینش، در حال نبرد با نیروهای مرزهای کوالی بود... و همینطور در دو ماه بعد از آن، در روز تولد بیست و یک سالگی اش. نمی دانست ماه دیگر در سالگرد درگذشت کاترین، ملکه و پادشاه و لیندا، خدمتکار مهربانش که مانند مادر برای او بود، در کدام سرزمین است و یا حتی زنده است یا نه. ترس از شکست، باعث میشد تا شبها خواب آسوده نداشته باشد. حتی با وجود فهمیدن اطلاعات مهمی که کتب ممنوعه به او داده بودند. باید راهی پیدا میکرد تا قبایل و سرزمین های بیشتری با چهار سرزمین متحد کند.
 
        با صدای جیغ وحشتناکی، از جا پرید و شلاق را از غلاف بیرون کشید. با احتیاط از اصطبل خارج شد و صدای جیغ رعب انگیز، شدت یافت. حالا چندین سرباز و نگهبان همانند او در محوطه پخش شدند و با گیجی به آسمان نگاه کردند.
        صدای جیغ ها از آسمان می آمد. صدایی گوشخراش که امیلی بعید میدانست برای انسان باشد.
        الیوت با شمشیر آخته بیرون آمد و به سمت امیلی دوید. فرصت نکرده بود تا زره اش را بر تن کند.
        -چه خبر شده؟
        امیلی با اخم آسمان را با دقت می کاوید و شلاقش را در دست می فشرد.
        -نمیدونم.... این صدا... صدای انسان نیست.
        در همان لحظه، هوای ابری و مه آلود شکافته شد و ده ها موجود بالدار به سمت کاخ پاترونز هجوم آوردند. موجوداتی کریه و وحشتناک با بال هایی نیمه پاره و چنگال های سیاه. موجوداتی که همانند ترکیب چندین حیوان درنده بودند. پس آن فریاد ها برای آنها بود...
        بی اراده، عربده ی امیلی همه را در جای خود تکان داد...
        -دوزخی ها..... فرار کنید... برید داخل کاخ... هیچ کس بیرون نمونه....
        و سپس موج نگهبانها به سمت در ورودی شتافتند. امیلی و الیوت در آخر از همه به سمت در رفتند و در لحظه ی بسته شدن در، توانستند با کمک سربازها خود را به داخل بکشانند. به محض بسته شدن در، ده ها چنگال قدرتمند وارد بافت چوبین در شد و قسمتهایی از در عظیم ورودی شکسته شد. الیوت فریاد زد:
        -به سربازها خبر بدین بیدار بشن... وضعیت جنگی... وضعیت جنگی....
        با خاتمه ی فرمان الیوت، چندین کوس از درون برج ها به صدا درآمد و بوق شیپور در کاخ منتشر شد. بعد از دقایقی، ولوله و بی قراری کاخ را در بر گرفت.
        امیلی به الیوت نگاه کرد که با کمک چندین سرباز دیگر درحال تکان دادن محفاظ های آهنین درب ورودی بود. صحنه های خواب به سرعت جان گرفت.
        به سمت الیوت دوید و جای او را گرفت. در میان شلوغی فریاد زد:
        -برو زره رو بپوش... من انجام میدم.
        الیوت بی حرف سری تکان داد و با شتاب به سمت پله ها دوید.
        -همه بیدار بشن... به کاخ حمله شده.... بیدار شین....
        پس از انداختن محفاظ های غول پیکر، امیلی به میان جمعیت نیمه هوشیار و خواب رفت و فریاد زد:
        -بیدار بشین... به کاخ حمله شده... وضعیت حمله...
        دستش را به سقف گرفت و گفت:
        -سیمرالی.... پروتکتیوس..... فلاکسی بِس.
        جادوهای حفاظتی به سرعت در سنگها نفوذ کرد. درز شیشه ها بسته شد و شیشه ها به فلز تبدیل شدند. قفل های پنجره های نزدیک سقف گداخته شده و به هم جوش خوردند.
        شارون با شمشیر امیلی به سمتش دوید و آن را به دستش داد.
        -چه خبر شده؟
        -دوزخی ها... بهمون حمله کردن.
        -چی؟... چی بهمون حمله کرده؟
        با خشم فریاد کشید:
        -دوزخی ها! داریان بالاخره اونها رو بوجود آورد...
        به سمت سربازان رو کرد.
        -همه هوشیار بشین.... مراقب سقف ها باشید، ورودی ها رو ببندین، نذارین اونها نفوذ کنن.
        ضربه های قوی و پی در پی به سقف، درها و پنجره ها میخورد و بیشترین صدای هرج و مرج را به خود اختصاص میداد.
        در جای خود چرخید و به افراد نگاه کرد که بسیاری از آنها، ترسیده و با چشمان از حدقه بیرون زده، با نیزه ها و شمشیر های بالا گرفته شده به سقف و درها نگاه میکردند.
        صدای داخل کاخ دوزخی ها را بیشتر تحریک میکرد.
        -همه ساکت بشین.... ساکت... اونها به صدا حساس اند....
        شارون به پیروی از امیلی در میان جمعیت رفت و پیام را مخابره کرد... دقایقی بعد، چندین فرمانده ی دیگر به همراه الیوت به امیلی پیوستند و افراد را وادار به سکوت کردند.

    یک ربع بعد، کاخ بطور کامل در سکوت فرو رفت و تنها صدای شنیده شده، صدای ضربه های چنگال مهاجمان بود.
    افراد با ترس و سکوت به یکدیگر نگاه میکردند و هیچ جنبشی در بین افراد دیده نمیشد.
    چند لحظه بعد، کم کم احساس کردند که صدای ضربه ها کمتر شده و صدای جیغ ها دورتر میشود.
    الیوت نگاهی به امیلی کرد و زیر لب با کمترین صدای ممکن زمزمه کرد:
    -دارن دور میشن!
    با سر به الیوت علامت داد و سپس با هم به سمت خروجی فرعی دیگر رفتند.
    شمشیر را بیرون کشید و در پشت سر الیوت آرام به جلو رفت.
    در دو قدمی در آهنین، الیوت به امیلی اشاره کرد که بعد از او خارج شود و سپس بی صدا در را گشود.
    با احتیاط، قدم بر روی چمن های زرد و یخ زده گذاشتند. الیوت از سایه در آمد و با کمری خمیده به موازات دیوار به سمت در اصلی رفت.
    امیلی نگاهش را به اطراف دوخت و با احتیاط جلو رفت، هیچ موجودی در هوا تکان نمیخورد.
    الیوت از خفا بیرون آمد و به سمت محوطه دوید. درِ اصلی از سمت خارج کاملا خراشیده و در بعضی قسمتها تکه تکه شده بود. امیلی شمشیرش را به غلاف برگرداند و گفت:
    -باید شهر رو خالی کنیم، اینجا دیگه برای مردم امن نیست.
    همان لحظه پیامی نورانی به سرعت به سمت امیلی شتافت و صدای جیکوب در گوشش پیچید...
    -امیلی... دوزخی ها به ما حمله کردن.... به کوالی هم همینطور... پیک خبر داده یک گروهشون به سمت شما اومدن. جواب رو سریعا بفرست.
    امیلی دستش را بالا برد تا پاسخ جیکوب را بفرستد، با باز شدن لبهایش، صدای جیغ گوش خراشی از بالاترین برج منتشر شد و در کوتاه ترین زمان، چنگال های تیز در دو سمت کتف هایش فرو رفت و او را از زمین جدا کرد. فریاد امیلی با فریاد الیوت در هم پیچید.
    - الیوت...
    -نه........ امیلی...
    الیوت به سمت امیلی جهش کرد و توانست غلاف شمشیر او را بگیرد....
    -شمشیر رو ول نکن امیلی....
    حالا الیوت نیز همراه امیلی شده بود و کم کم از زمین فاصله میگرفت. درد در دو کتف امیلی شدت می یافت و توان نگه داشتن شمشیر که وزن الیوت را میکشید برایش سخت تر میشد.
    با دید لرزان نگاهی به ارتفاع کرد، حداقل در چهار متری زمین بودند. نباید میگذاشت تا از آن هم بالاتر روند... ممکن بود در میانه راه الیوت به پایین سقوط کند.
    با سختی، در میان هیاهوی باد و جیغ های دوزخی، داد زد:
    -متاسفم الیوت.
    و شمشیر را رها کرد.
    -نه....
    -الاریِنس.
    افسون امیلی، به موقع به الیوت رسید و او آرام بر زمین نشست. در کسری از دقیقه، دوزخی اوج یافت و هر دو در میان مه و ابر ناپدید شدند.
    
        الیوت با حیرت به آسمان خیره ماند.
        درهای کاخ باز شدند و سربازان به سمت الیوت دویدند. شارون خود را سریعتر رساند و گفت:
        -صدای امیلی بود؟ چی شده؟
        مات و مبهوت، شمشیر را بر زمین انداخت و گفت:
        -اونا.... امیلی رو با خودشون بردن.
        -چی؟
        صدای شارون مثل زنگ در گوشش پیچید. شارون به آسمان نگاه کرد و با بهت گفت:
        -حالا چه بلایی سرش میاد؟
        مستاصل سر تکان داد و گفت:
        -نمیدونم... فقط باید امیدوارم باشیم تا قبل از رسیدن به ماریش خودشو نجات بده.
        دستش را به آسمان گرفت و پیام دزدیده شدن امیلی را به جیکوب فرستاد.
        در صداها مایل آنطرف تر، امیلی دستانش را به دور پاهای دوزخی پیچیده بود و نوک تیز چنگال هایش در کتف امیلی فرو رفته بود. سرما گونه هایش را سر کرده بود و دستانش کم کم رمق خود را از دست میداد. مسافت بسیار زیادی از کاخ پاترونز دور شده بودند و احساس کرد که در حال پایین آمدن هستند.
        به سختی سرش را پایین گرفت و زیر پایش را تشخیص داد. نمیدانست در کدام منطقه و سرزمین هستند ولی سیاهی دراز و عریضی را تشخیص داد؛ آنها در بالای یک رودخانه بودند. اگر امیلی شانس می آورد و باز هم از آن پایین تر می رفتند، میتوانست فرار کند.
        ارتفاع کمتر شد و حالا در شش متری سطح زمین بودند.
        دستش را به سختی نشانه گرفت و فریاد زد:
        -پارلیزوم.
        دوزخی ناگهان از حرکت ایستاد و چنگال هایش باز شدند. امیلی آن را رها کرد و هر دو به درون رودخانه سقوط کردند.

    فصل چهل و هشتم (رودخانه)

    مارگارت با اضطراب مشغول باندپیچی یکی از زخمی های شب گذشته بود ولی تمام هوش و حواسش را به صحبت های اطرافش داده بود.
    دیوید مقابل جیکوب ایستاد و گفت:
    -یعنی چی؟ منظورت اینه که اون نتونسته خودشو نجات بده؟
    دست مارگارت از حرکت بازایستاد و به آنها نگاه کرد. این غیر ممکن بود...
    جیکوب با خستگی، پلکی زد و گفت:
    -هیچ پیامی نرسیده، جادوی مسیر یاب رو خودت اجرا کردی دیوید. اون ماریش رو نشون داد....
    جیمز با فریاد، ضربه ای به ستون مرمرین دود زده زد و گفت:
    -دروغه... اون فرار کرده.
    آیدن با حالت مسخ شده گفت:
    -ولی جادو هیچ وقت اشتباه نمیکنه.
    فلوریا بغض کرد و کاسه ی غذا از دستش افتاد. دیانا گفت:
    -حالا چه بلایی سرش میارن؟
    نیک همانطور که آتش مشعل دان خیره مانده بود گفت:
    -اگه به داریان رسیده باشن، داریان اونو زنده نمیذاره.
    شمشیرش را از تکیه دیوار برداشت که جیکوب گفت:
    -کجا میری نیک؟
    -میرم به پاترونز... سربازها بدون فرمانده اند.
    با خشم جیمز را کنار زد و از میان خرابه های ریخته شده از دیوار رد شد.

    ***

    آخرین قارچ گِلی را در آب فرو برد و پس از شستن، آن را در کنار بقیه در زنبیل انداخت، برخاست و کمرش را صاف کرد. صدای ترق جابه جا شدن استخوان هایش را شنید.
    -وای خدا... دیگه دارم قابلیت های جوونیم رو از دست میدم!
    زنبیل را به زیر بغل زد و نگاهی به ساحل یخ زده و سفید انداخت. در نزدیکی های صبح بارش برف آغاز شده بود و تا ساعاتی پس از طلوع آفتاب ادامه پیدا کرده بود. حالا درختان عریان یخ زده و کناره های رودخانه قندیل بسته بودند.
    نگاهش را به سفیدی زیبا و خیره کننده ی برف سرتاسر رودخانه انداخت. غرق از لذت زیبایی، نگاهش معطوف کپه سیاهی کنار رودخانه شد. چشمانش را تنگ کرد و سعی کرد تا واضح تر ببیند.
    -ای وای، دیگه چشمام خوب نمیبینه... اون چیه دیگه اونجا؟
    چند قدم برداشت و دستش را به سمت توده گرفت...
    -اِندیفِنت.
    گوی سفید خارج شد و به توده نفوذ کرد. بلافاصله، حاله ی طلایی رنگ، توده ی سیاه را در بر گرفت.
    با حیرت زنبیل را چنگ زد و زمزمه کرد:
    -اون یه انسانه!
    زنبیل را کنار درخت گذاشت و با سریعترین توانی که داشت به آن سو دوید.
    در چند قدمی، نفس نفس زنان قدم هایش را کند کرد و دستش را به حالت دفاعی جلوی خود گرفت.
    -پروتکتیوس.
    حاله ی نامرئی اطرافش را در برگرفت. شاخه ی نسبتا کلفتی را از کنار آب برداشت و با نوک آن چند ضربه به کپه زد.
    نگاه مشکوکی به شنل سیاه و خیس انداخت. در این چند ماه گذشته، با ترس از کلبه بیرون می آمد تا مسیرش به تارتارین ها نیوفتد. شاید این هم یکی از آنها باشد؟
    نوک شاخه را به خز خیس کلاه فرو کرد و کلاه را عقب زد. نیم رخ سفید رنگ، در لایه ای از خون و خیسی نمایان شد.
    شاخه را بر زمین انداخت و دو زانو بر زمین خم شد. هیکل را بر گرداند و چهره ی دخترک را حالا بهتر تشخیص داد. نگاهش بین اجزای صورت دختر چرخید. موهای قهوه ای اش نسبتا گِلی بود و زخمی عریض بر پیشانی اش ایجاد شده بود و ردی باریک از خون تا شقیقه اش امتداد داشت. نگاهش به سرعت جذب شی براق شنل شد.
    خم شد تا سنجاق شنل را بهتر ببیند.
    با دیدن عقاب طلایی، صیحه خفیفی کشید و شنل را عقب زد. رکاب چرمی شمشیر خالی بود و تنها شلاق چرمی بر کمر داشت. در دو کتفش، جای چند خراش و فرو رفتگی خونین بود.
    خم شد تا بیشتر بررسی کند.
    -اینا... چای چنگاله.... دوزخی ها، لعنت به همه اتون.
    دختر را برگرداند و از زیر شانه هایش گرفت، به سختی او را نیمه بلند کرد تا از آب بیرون بکشد. وزن خود دختر و لباس های ضخیم و خیسی که بر تن داشت، بیشتر از توان و قدرت پیرزنی مثل او بود.
    به سختی او را به ساحل پوشیده از برف کشاند و بر روی زمین نشست. نفس نفسی زد و عرق پیشانی اش را گرفت.
    -وای... آب خیلی سنگینش کرده، تنهایی نمیتونم.
    نگاهی به صورت و لبهای سفید دختر انداخت. لحظه ای به عقاب طلایی خیره ماند.
    -نه... اگه ببرمت، اون لعنتی تو رو پیدا میکنه و منم میکشه.
    به سرعت برخاست و به سمت زنبیلش رفت، نگاهی دیگر به دختر انداخت و کلاه شنلش را جلو کشید.
    بدون اینکه دوباره برگردد، با قدم های سریع به سمت جاده ی جنگلی رفت.
    
        خورشید در پس ابرهای کبود پنهان مانده بود و فضای جنگل را همانند عصرگاه، کمی تاریک میکرد.
        نگاهی به اطراف انداخت و قدم هایش را کمی آرام تر برداشت. صدای زوزه ی گرگی از جانب شرق، باعث شد تا سر جایش بلرزد و تکانی خفیف بخورد.
        توقف کرد و به مسیری که طی کرده بود نگاه کرد.
        -نه... نباید برگردم، اون میتونه دردسر درست کنه. اون لعنتی دنبال اونهاست...
        دوباره رویش را برگرداند و قدم های آرامش را دوباره شروع کرد.
        -حتما... حتما بهوش میاد و خودش میفهمه تو کدوم جهنمی افتاده... آره.... حتما فرار میکنه.
        آب دهانش را قورت داد و زنبیلش را محکم تر در بغل گرفت.

        ***

        آب دهانش را به سختی فرو داد. دردی سنگین در قفسه ی سینه اش باعث میشد تا به سختی نفس بکشد. احساس میکرد که فقط باریکه ای از گلویش هوا را رد و بدل میکند.
        به زحمت پلکهایش را فاصله داد و با دید تار، فضا را جستجو کرد. خواست تا با دست پلکهایش را فشار دهد که دردی در دو کتفش، او را منصرف کرد. اشک ایجاد شده از درد، دیدش را به مرور واضح کرد.
        سرش را که برگرداند، با دو چشم بزرگ و کهربایی روبه رو شد و از ترس فریاد کشید.
        موجود مقابلش با فریاد او، جیغ کشید و به پشت صندلی گهواره ای نخراشیده مخفی شد.
        کمی در جایش جابه جا شد و سعی کرد تا پشت صندلی را بهتر ببیند.
        به سختی توانست در جایش بنشیند. نگاهی به اطراف کرد و گفت:
        -تو..... چی هستی؟
        موجود، همانند بچه ها سرش را کمی بیرون آورد تا امیلی را ببیند. چند لحظه بعد، آرام آرام بیرون آمد و با چشمانی که مدام بین زمین و چشمان امیلی در گردش بود، با صدای بچه گانه ای گفت:
        -عصر بخیر، خانم!
        امیلی چند لحظه خیره ماند و بعد با دهانی باز مشغول ارزیابی موجود مقابلش شد.
        موجودی کوتاه قد، با سر پهن و چشمانی به بزرگی دو توپ گلف با عنبیه ها کهربایی و براق. دو سوراخ که امیلی حدس میزد بینی آن باشد و لبهای کشیده و پهن. پوستی خاکی رنگ و دستان استخوانی .
        -تو چی هستی؟
        موجود، موهایش را که امیلی فکر کرد از موهای خودش هم بیشتر است، به پشت گوش فرستاد و گفت:
        -خا... خانم... من... من شاینی هستم... خدمتکار بانو. من یه گوبلین هستم.
        امیلی با اخم، بیشتر موجود بیچاره را بررسی کرد و گفت:
        -گوبلین ها.... فکر نمیکردم این شکلی باشن!
        صدای زنی از بیرون داد زد:
        -شاینی.... شاینی... بیا کمک. این سیب زمینی ها زیادی برای من سنگینه.
        گوبلین با ترس در جایش تکانی خورد و از تنها در موجود بیرون رفت.
        با خروج گوبلین، امیلی حواسش را معطوف اطراف کرد.
        کلبه ای خیلی کوچک و محقرانه، با یک تخت و صندلی گهواره ای، چند شئ چوبی که به دیوار وصل بود و نخ های حاوی زنجیرها و خرمهره های عجیب و غریب که امیلی را یاد خانه های جادوگران درون فیلم ها می انداخت.

   
    چشمش به آینه ی گرد درون قاب خورشید مانند افتاد.
    برخاست و به سمتش رفت، در مقابل آینه ایستاد و نگاهی به خود کرد.
    بر روی پیشانی اش رد زخمی عریض بود که به نظر جوش خورده و کهنه میرسید. لباس تنش، همان لباس خودش بود. سعی کرد اتفاقات شب قبل را بیاد بیاورد.
    -دوزخی ها.... الیوت.... رودخونه!
    بخاطر آورد که دوزخی را طلسم کرد و آخرین تصاویر حک شده در ذهنش، صحنه ی سقوط به درون آب بود.
    دستش را بالا برد و جای زخم را لمس کرد. نمیدانست در کلبه ی کیست، چه کسی او را نجات داده و یا اینکه او را شناخته یا نه.
    با قفل شدن نگاهش بر دست راست، قلبش فرو ریخت. حلقه ی جادو در انگشتش نبود.
    با ترس دستش را پایین آورد و مقابل صورتش بررسی کرد. گویی فکر کرده که شاید آن را ندیده.... ولی حلقه نبود.
    نگاهی به سرو وضعش کرد...همه چیز سر جای خود بود؟ نه... هیچ چیز مثل قبل نبود... نه از حلقه خبری بود، و نه از غلاف شمشیر و شلاق و شنلش.
    با خشم به سمت چکمه هایش رفت و به پا کرد.
    -حداقل این هست!
    با به خاطر آوردن راهنما، با ترس و عجله دست در جیب درون لباسش کرد... ولی آن هم نبود.
    با موهای پریشان و رها شده، به سمت در کج و معوج یورش برد و به بیرون رفت. بلافاصله نور شدید، چشمانش را هدف گرفت و وادار به بستنشان کرد.
    دستش را سایبان کرد و چشم در فضا چرخاند. زمینی شخم زده با قسمتهایی که رنگ سبز گیاهی که به نظر میرسید کاهو باشد، گاو آهن و دو گاو سیاه و قهوهای در سمت دیگر زمین به علاوه ی زنی نسبتا فربه و خمیده، همراه با آن گوبلین و کلبه ای بزرگ در آن سو، محیطی بود که امیلی در قسمتی از آن ایستاده بود.
    زن با تکان های گوبلین، سرش را به سمتی که امیلی ایستاده بود چرخاند و گفت:
    -پس بالاخره بهوش اومدی؟!
    با دستان مشت شده به سمت زن رفت و در حینی که پایش مدام در گِل شُل فرو میرفت، با صدای بلند گفت:
    -هِی تو!
    بعد از چند دقیقه، بالاخره به زن رسید و با چشمان درنده به او زل زد.
    -اینجا کجاست و تو کی هستی؟!
    زن خنده ی ریز و طولانی کرد و بیل در دستش را به زمین فرو برد. به دسته اش تکیه داد و عرق پیشانی اش را پاک کرد.
    -من... من کسی ام که جون تو رو نجات داد دخترجون!
    امیلی چشمانش را تنگ کرد و گفت:
    -پرسیدم تو کی هستی و اینجا کجاست؟
    -اسمم هلگاس... اینجا هم یه منطقه ی خالی از انسان در اطراف ماریشه. فقط من اینجا زندگی میکنم.
    با شنیدن اسم ماریش، چشمان امیلی گرد شد و به سرعت بیل را از زیردست زن کشید. لبه ی آهنین را به سمت زن گرفت و گفت:
    -تو! هرچه زودتر وسایل منو برام میاری... وگرنه ...
    پیرزن که به سختی تعادلش را حفظ کرده بود، خنده ای نمکین کرد و گفت:
    -وگرنه چی... وگرنه چی دخترجون؟ تو الان ضعیف تر از من هستی. نه حلقه ای داری و نه سلاح دفاعی دیگه....
    سپس دستش را به سرعت به سمت امیلی گرفت و گفت:
    -هوراشیل.
    جادو به سرعت به امیلی برخورد کرد، او را پنج متر آن طرف تر پرت کردو باعث شد تا با صورت بر روی گل و لای بیوفتد.
    با حالت چندش آوری سرش را بیرون کشید و با دستان گلی، گل چلوی چشمان و دهانش را پاک کرد. با عصبانیت به سمت پیرزن برگشت و گفت:
    -میدونی کی هستم که جرئت چنین کاری رو به خودت دادی؟
    پیرزن خنده ی نمکینش را دوباره تکرار کرد...
    -بله سرورم... ولی اینم بدونین که خیلی با دشمنتون فاصله ندارین.
    و بعد معنی دار سرش را تکان داد.
    امیلی با خشم، مشتی به گل کوبید و به سختی برخاست. نگاهی به خودش کرد که سرتا پا لباسها و صورتش گلی شده بود. تمام تلاشی که برای کشتن ده نفر به کار میبرد را خرج فروخوردن خشمش کرد و در آخر، با فکی منقبض شده گفت:
    -بسیار خب... ببین. هرچقدر سکه بخوای بهت میدم... ها؟ خوبه دیگه؟... حالا وسایلی که برداشتی رو برگردون به من!
    پیرزن دوباره خندید. امیلی احساس میکرد با هر بار خندیدن و بلند شدن صدای ظریف، میخی در مغزش کوبیده میشود!
    -دختر جون!... تو فکر کردی یه جادوگر به چنین چیزی محتاجه؟ پس اگه تا الان اینطور فکر میکردی، توانایی هات رو دست کم گرفتی. همه ی ثروت یه جادوگر، حلقه ی جادوشه... ای وای... یادم نبود!... تو برای نیروی برتری که داری هم به اون نیاز داری!
    امیلی چشمانش را با تمأنینه بست و با آرامشی که به وضوح خشم را در پس آن مشخص بود، گفت:
    -خب... پس چی میخوای؟
    -من چیزی نمیخوام... تو به من نیاز داری....
    دیگر کاسه ی صبر امیلی در حال لبریز شدن بود. نگاهی به آسمان انداخت؛ خورشید در وسط آسمان بود.
    -ببین ما الان درگیر جنگ هستیم، حتی نمیدونم بقیه در چه وضعیتی هستن و شاید تا الان دارن دنبالم میگردن.
    -سه روز گذشته.... تا به حال باید پیدات میکردن. ولی خب... جادوی مسیر یاب فقط محدوده رو تعیین میکنه.
    امیلی با چشمان درشت شده جیغ کشید:
    -چی گفتی؟؟!
    -ملکه به این کندذهنی ندیده بودم!.....
    کمرش را صاف کرد و به سمت آغل رفت، سطل را به درون چاه انداخت و گوبلین دست از نگاه کردن امیلی برداشت. با سرعت به سمت پیرزن رفت و سطل پر از آب را بیرون کشید. زن همانطور که دستها و صورت خود را می شست، گفت:
    -تو سه روزه که بیهوشی... اگه امروزم بهوش نمیومدی دیگه مطمئن میشدم تو رودخونه خفه شدی و سه روزه از یه جنازه مراقبت میکنم!
    احساس کرد که قلبش در جایی شاید کف پایش افتاد. با بدن کرخت شده، به سختی در میان گل و لای راه رفت و در چند قدمی پیرزن ایستاد. نفس نفس زد و گفت:
    -ببین... من واقعا ازت ممنونم که جونمو نجات دادی، ولی بدون تا الان هم خیلی دیر شده. ممکنه اونا بیان به این سمت تا منو پیدا کنن و من نمیدونم واقعا بعدش چه اتفاقی میوفته، اگه اونا منو پیدا نکنن و در عوض داریان اونا رو بگیره.
    من باید برگردم پیش سربازهام. اونا حتما تا الان فهمیدن من دزدیده شدم.
    آب دهانش را فرو داد و ادامه داد:
    -ببین... من نمیدونم چجوری لطفت رو جبران کنم ولی شاید تا همین الان هم تارتارین ها فهمیده باشن من کنار گوششونم.
    با پایان یافتن جمله اش، حجم عظیم آب درون سطل فلزی به صورتش پاشیده شد و گل و لای را شست. امیلی شوک زده، چند بار پلک زده و نفسش را با لرز بیرون فرستاد. آب سرد به لباسش نفوذ کرده بود و در آن هوا لرز بر اندامش انداخت.
    


        پیرزن با حالت مسخ شده جلو آمد. امیلی از بین موهای خیس افتاده بر صورتش ، احساس کرد که حالت چهره ی پیرزن عادی نیست.
        پیرزن دو دستش را به دو سمت سر امیلی گذاشت و و کمی فشار داد. با چشمانی که به بالا چرخیده مانده بود، سر امیلی را پایین آورد تا هم قدش شود، سپس دهانش را به گوش امیلی نزدیک کرد و نجوا گونه با صدای لرزانی گفت:
        -اونا میکشن، نابود میکنن.... یه نفر... یه نفر اونو برای همیشه از بین میبره. تو خیلی ضعیفی، تنها و بی پشتوانه ای.... ماه به من نشون داد.... تو باید قوی تر بشی... تو ضعیفی.... باید اینجا بمونی تا قدرتت رو بدست بیاری..... تا اون برای همیشه از بین بره... تا مرداب ماریش خشک بشه... برای همیشه، تا ابد!
        به محض بسته شدن دهان پیرزن، به یکباره دستانش شل شد و نفس عمیق و طولانی کشید... گلویش به خس خس افتاده بود و امیلی احساس کرد که انگار در حال خفه شدن است.
        با ترس به پیرزن نگاه کرد و چند لحظه بعد، پیرزن به حالت عادی برگشت. اخمی به امیلی کرد و با انزجار از او فاصله گرفت.
        -اَه.... لعنت بهت!... لباسم رو کثیف کردی!!!
        و به لکه های گِل اشاره کرد که موقع چسبیدن به امیلی، به لباس او نیز سرایت کرده بود.
        پیرزن به بیل افتاده اشاره کرد و گفت:
        -زمین رو بیل بزن... خاکش خیلی سفت شده، نمیتونم با این وضع سبزی بکارم.
        امیلی با همان حیرت چند لحظه قبل، موهای خیسش را از جلوی صورت کنار زد و گفت:
        -چی ؟!
        پیرزن همانطور که به سمت کلبه میرفت، گفت:
        -اون گاو کل هفته رو کار کرده! این جِن بیچاره هم نمیتونه. میری و زمین رو شخم میزنی. از کرمایی که توش وول میخورن متنفرم. همه شون رو دربیار... حیوانات بدشگون!
        سپس دستش را در هوا تکان داد و همراه با گوبلین وارد کلبه شد.
        امیلی بهت زده و درمانده، خنده ی متحیرانه ای کرد و دست به کمر زد. نمیدانست از اینکه با گاو مقایسه شده باید عصبانی باشد یا اینکه با یک جن کوتوله مقایسه اش کرده است؟!
        با حرص به سمت بیل رفت و با عصبانیت آن را درون زمین فرو برد.

    

        فصل چهل و نهم (مبارز)

        با خشم، بیل را محکم در زمین زد و با پایش فشار داد. کپه ای از زمین را بلند کرد و با نوک بیل، خاک را از هم باز کرد. همچنان که دوباره بیل را فرو می برد، عرق از سر و صورتش به زمین می ریخت.
        با پشت دست عرق پشت پلکش را پاک کرد و باعث شد تا تنها جای تمیز باقی مانده از صورتش، باز هم در اثر پاک کردن عرق، کثیف و گِلی شود.
        زیر لب ناسزایی به هلگا، دوزخی، رودخانه، گوبلین و گاو خسته ی هلگا گفت و در آخر برای خاتمه اش، بدو بیراهی نثار آن زمین نیمه شخم زده کرد!
        بیل را ایستاده در زمین فرو کرد و به آن تکیه داد. موهای خیس از عرق و گل و ژولیده اش را کنار زد و به آسمان نگاه کرد. خورشید در حال غروب بود و ساعاتی بود که او فقط و فقط شخم میزد. حتی در جواب فریادهایی که به سوی کلبه روانه میکرد، جوابی نمی شنید و جادوی نامرئی که هلگا بر او گذاشته بود، مانع از خروج او از زمین کشاورزی میشد.
        دستانش از ضعف میلرزید و فکر میکرد که از گرسنگی شدید، معده اش به اندازه ی یک لوبیا شده است.
        با خستگی به زمین افتاد و چهار زانو روی خاک بیل زده نشست. سرش را به دسته ی چوبی تکیه داد و چشمانش را بست. به این فکر کرد که اگر الان در کاخ پاترونز بود، برای وعده ی شام میتوانست یک کاسه سوپ شلغم داغ بخورد، حتی اگر در سرتاسر عمرش از شغلم متنفر بود!
        به یارانش فکر کرد. حالا آنها بدون فرمانده بودند و نمی دانستند که فرمانده شان در هزاران مایل آنطرف تر، درحال بیل زدن باغچه ی پیرزنی دیوانه است و هرآن ممکن است داریان رد او را تا اینجا دنبال کند. حتی نمی دانست که افراد کاخ مرمر از موضوع دزدیده شدنش خبر دارند یا نه؟ دوستانش در چه حالند؟ یادآورد که آخرین پیام جیکوب مبنی بر حمله ی دوزخی ها بود. یعنی چه اتفاقی برای کاخ و افرادش افتاده؟ چقدر خسارت دیده اند؟ آیا کسی کشته یا آسیب دیده؟
        دلش برای مارگارت و ادوارد فرو ریخت. آنها هنوز زنده بودند یا نه؟
        با حرص همانطور با چشمان بسته فریاد زد:
        -هی... پیرزن دیوونه! من گرسنه ام.... تا غذا ندی، دیگه کار نمیکنم.
        در کلبه باز شد و پیرزن لخ لخ کنان به سمتش آمد. به گوبلین بیچاره که پشت سرش روان بود، اشاره کرد و گفت:
        -برو گرمش کن!
        امیلی چشمانش را باز کرد و سرش را به سمت آنها چرخاند. لبخند کم جانی زد و در دل ممنون بود که بالاخره پیرزن دلش به رحم آمده و به خدمتکارش دستور داده تا برای امیلی لباس گرم بیاورد.
        دستان سرخ از سرمایش را به زمین گذاشت و بلند شد. با چشم امیدوار، گوبلین را تعقیب کرد که حالا در مقبل نگاه امیدوار امیلی، به سویی دیگر مخالف زمین و امیلی میرفت و به چاه آب نزدیک میشد. به خیال باطلش پوزخند زد و بار دیگر فریاد کشید:
        -من گرسنه ام!
        پیرزن دستش را گرفت و بی حرف او را به سمت کلبه کشاند.
        امیلی با تردید دستش را کمی چرخاند و گفت:
        -داری چیکار میکنی؟ هی... باتوام.... جواب منو بده....
        در کلبه باز شد و هر دو وارد شدند.
        بلافاصله، بویی به تندی چای آویشن خالص و یا شاید مخلوطی از آویشن و دارچین، وارد بینی اش شد و او را به سرفه انداخت. با چشمان نمناک، چشم در کلبه چرخاند. کلبه ای که برخلاف ظاهر بیرونی اش، دلباز و رنگارنگ بود.
        پیرزن دستش را رها کرد و به سمت راه پله ی منتهی به طبقه بالا رفت. امیلی از فرصت استفاده کرد و درون کلبه را کاوید. هر قسمت از خانه، به یک رنگ بود... زرد، نارنجی، قرمز، سبز....
        نگاهی به مبل ها و صندلی های گلدار انداخت و به تزیینات تاقچه های بالا و پایین خیره شد... وسایلی چوبی و یا شیشه ای با طرح ها و نقش های جالب و اکثرا خنده دار.
        از بین ریسه های آویزان از سقف، وارد اتاقکی دیگر شد که به نظر میرسید آشپزخانه باشد.
        از میله ها و سقف ، قابلمه ها و ماهیتابه های کوچک و بزرگ آویزان شده بود و بوی ادویه و خوراکی های ناآشنا در همه جا پیچیده بود. چند گونی کنفی کوچک در گوشه ای قرار داشت و ظرف های سفالی سفید بر روی هم، کوچک و بزرگ چیده شده بودند.
        با صدای هلگا که او را صدا میزد، با ترس سرش را برگرداند و هلگا را در آستانه در دید.
        -دختر.... اسمت چیه؟
        -امیلی.
        بقچه ای آبی رنگ را به دستش داد وگفت:
        -اینو بگیر و دنبالم بیا!
        امیلی با تعجب بقچه را گرفت و بی حرف دنبالش روان شد. با زیرکی تای گوشه ی پارچه را کنار زد و بعد از اینکه با ناکامی فهمید لباسهای خودش نیست، دوباره پارچه را جلو داد.
        نگاهی به مکان خود انداخت که حالا داشت از پله ها بالا میرفت. نگاهی محتاطانه به اطراف انداخت... در طبقه ی بالا چندین در وجود داشت که به دنبال پیرزن، به سمت دری سیاه رنگ میرفت.
        در قبل از ورود، خود به خود باز شد و پیرزن ایستاد. امیلی نیز به طبعیت از او ایستاد و گفت:
        -کجا منو میبری؟
        پیرزن با چشمان سبز خود سرتاپای امیلی را برانداز کرد و گفت:
        -تو!.... زیادی کثیفی! برو و خودتو بشور. نمیخوام خونه ام گِلی بشه!
        با پایان جمله، به سرعت غیب شد و صدای پوپ خفیفی از طبقه ی پایین آمد.

درباره : س , رمان سلحشور جلد دوم ,
بازدید : 246 تاریخ : چهارشنبه 26 آبان 1395 زمان : 11:44 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,723
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 754
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,723
  • بازدید ماه : 2,723
  • بازدید سال : 2,723
  • بازدید کلی : 11,709,295
  • مطالب