close
مجتمع فنی تهران
رمان سلحشور جلد دوم قسمت دوم
loading...

رمان فا

   امیلی به درون اتاق سرک کشید و فهمید که اتاق نیست و حمام است. سنگهای سیاه صیقلی فضای حمام را تاریک کرده بودند و چندین شمع در دورتادور…

رمان سلحشور جلد دوم قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 172 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 12:5 نظرات ()

   امیلی به درون اتاق سرک کشید و فهمید که اتاق نیست و حمام است. سنگهای سیاه صیقلی فضای حمام را تاریک کرده بودند و چندین شمع در دورتادور دیوار ها روشن بود. وان چوبی گرد، بزرگ و گودی در وسط قرار داشت و از آن بخار صورتی رنگ بلند میشد.
        بقچه را بر روی میز گرد کنار دستش گذاشت و در را بست. محض احتیاط، کلید طلایی را در قفل چرخاند تا مطمئن تر باشد.
        ***
        پیرزن دستش را می کشید و به پایین می برد. موهای خیسش در هوا تاب میخورد و قطرات آب را به هر سو می انداخت.........................


        -کجا با این عجله.... منو.... داری..... میبری؟
        و از پنجره ی راهرو نگاهی به آسمان سیاه شب انداخت. نفس نفسی زد و گفت:
        -من... واقعا خسته ام و تا همین الان هم دیر کردم.
        بالاخره به طبقه پایین رسیدند. هلگا امیلی را بر روی مبل گلدار فرو رفته نشاند و بعد با صدای بلند گفت:
        -شاینی... بیا عزیزم.
        در مقابلش که نشست، شاینی تلو تلوخوران سینی محتوی غذا را به سمتش آورد. با کمی نامتعادلی، سینی را محکم بر روی میز فرود آورد و بعد با چشمان درشتش، خیره به امیلی، در صندلی کنارش نشست.
        امیلی خیره به کلوچه های داغ، سوپ کرم رنگ که بویش حواس امیلی را بی قرار کرده بود، دو قرص نان و کوزه ی نوشیدنی، به پیرزن نگاه مشکوکی انداخت.
        -از کجا بدونم منو تحویل داریان نمیدی؟
        درحالیکه تمام وجودش فریاد گرسنگی سرداده بودند، این جمله را گفت و سینی را عقب داد.
        پیرزن خنده ی نمکینی کرد و گفت:
        -فکر کردی اگه میخواستم این کارو کنم، چرا ازت کار کشیدم و بعد بردمت حمام؟ یا اینکه اگه میخواستم نمیتونستم تو رو همون وقتی که بیهوش بودی تحویل بدم؟ تو... خیلی ارزشمندی... پیش بینی ماه، هیچ وقت دروغ نمیگه. ارتش تو الان فرمانده ی جدید داره.
        نیک اسپایک، اون به پاترونز رفته.
        امیلی نفس عمیقی کشید و به نان خیره ماند. به حتم خبر دزدیده شدنش به وریردین رسیده بود که نیک را برای جانشینی اش فرستاده اند. حالا خیال امیلی راحت تر بود... ترس از ایجاد هرج و مرج بین سربازان و یأس و ناامیدی پس از غیاب او، میتوانست بدترین خطر باشد... حالا که آنها نیروی جنگی کم داشتند و تمامی مرزهای چهار سرزمین مورد حمله قرار گرفته بود.
        با اشتها سینی را جلو کشید و مشغول خوردن شد.
        ***
        با پارچه ی کنار سینی دهانش را پاک کرد و به پیرزن نگاه کرد.
        -ببین... من زمینت رو بیل زدم و تو هم به جاش غذا و وسایل شستشو دادی. حالا بی حساب شدیم! پس حالا لطف کن، برو و وسایل هام رو برام بیار.
        اخم پیرزن کمی درهم فرو رفت.
        -تو یا کری یا اینکه واقعا کله شقی!... بهت گفتم تو هیچ جا نمیری و تا زمانی که بهت اجازه ندادم و آماده نشدی، نمیتونی اینجا رو ترک کنی.
        به سمت آشپزخانه میرفت که امیلی فریاد کشید. گوبلین از ترس، در جایش به وضوح تکانی خورد و چشمانش از حالات عادی درشت تر شد، با دستپاچگی به زیر مبل گلدار خزید و چمباتمه شده، با ترس امیلی را نگاه کرد که حالا چشمانش براق تر از زمان قبل بود.

    -من نمیتونم. ما الان تو جنگ هستیم هرآن ممکنه سرزمینم یا سه سرزمین دیگه مورد حمله ی دوباره قرار بگیره. حالا که ما تنها هستیم و هیچ سرزمین دیگه ای با ما متحد نشده، احتمال اینکه شکست بخوریم زیاده. داریان، اون بیشتر سرزمین های اطرافش رو تصاحب کرده.
    من نمیتونم توی خونه ی تو زندانی بشم درحالیکه ممکنه دوستانم به جای من اون بیرون کشته بشن.
    امیلی نفس عمیقی کشید تا تجدید قوا کند که هلگا با آرامش دستش را به سکوت بالا گرفت.
    -وظیفه ی مهم تری از جنگیدن برای تو هست.... تو باید نیرو و توان لازم رو پیدا کنی تا تو مسیر نابودی داریان قرار بگیری. شاید توی جنگ های زیادی شمشیر زده باشی، ولی باز هم ضعیفی... همه چیز توان رزمی نیست.... تو از زمانی که وارد این دنیا شدی، پا توی سرنوشتی گذاشتی که لحظه به لحظه اش با جادو سروکار داره... ولی تو بیشتر از هر فرد دیگه ای... همینطور هفت دوست دیگه ات. طبیعت به شما اعتماد کرده تا اونو از کثافاتی مثل تارتارین ها حفظ کنین.
    امیلی با صورت برافروخته داد زد:
    -چرا من.... سه هروی دیگه پسرن... اونا میتونن از من قوی تر باشن.
    پیرزن قدمهای برداشته را برگشت و مقابل امیلی قرار گرفت.
    -اونها این قدرت رو ندارن، نور ماه.... اون تورو نشون داد. پیشگویی ماه تو رو انتخاب کرده.
    تو خیلی چیزها رو از دست دادی، چیزای گرانبهایی که دیگه هیچ وقت مثل اون پیدا نمیشن و دیگه پیش تو برنمیگردن. کاری نکن که در مقابل مرگ عزیزانت، مرگ بیهوده ای داشته باشی. پس تمام تلاشت رو بکن و نذار که خون اونها بی ارزش بشه. اونها خودشونو فدا کردن تا تو به این مرحله برسی.
    -چرا من؟ این همه هِرو به دنیا اومدن... افرادی که خیلی قوی تر از من بودن.
    -زمان نیاز داشت تا همه چیز با هم اتفاق بیوفته. حوادث زیادی دست به دست هم دادن و حالا این امکان رو بوجود آوردن تا تو، زنجیره رو تکمیل کنی... تو و همراهانت.
    -ولی تو الان داری منو از رفتن به پیششون منع میکنی.
    -منظورم سرباز عادی نیست، همراهانت قوی تر از اونها هستن. کسایی که بعد از تکمیل شدن زمان آموزشت، خودت پیداشون میکنی.
    امیلی سردرگم نگاهی به هلگا انداخت.
    -ولی... ما... شاید تا اون زمان، داریان قوی تر بشه. شاید، شاید تا اون زمان.... ما دربرابرش شکست بخوریم. در حال حاضر.....
    نگاهی به چشمان براق هلگا انداخت . نمیدانست چیزی که در ذهن دارد را بگوید یا نه. شاید خودش میدانست.... بهتر بود چیزی از ماجرای دو هروی دیگر نگوید.
    پستی به صورتش کشید و با صدای آرام تری ادامه داد:
    -وریردین سه هِرو کم داره. اون حالا بیشتر در معرض خطره و من نمیخوام به این فکر کنم که داریان بقیه شون رو میکُشه یا تسلیم خودش میکنه.
    -اونها همچین کاری نمیکنن... وفاداری جزئی از انتخاب طبیعته....
    امیلی با عصبانیت گفت:
    -هه هه... خنده داره.... دو سال پیش یکی از ما بهمون پشت کرد و به افراد داریان ملحق شد.
    -اگه بقیه هم میخواستن مثل اون باشن، تا الان وریردین رو ترک کرده بودن و یا اینکه از درون باعث میشدن راه برای تصرف سرزمینشون باز باشه.
    مهم این نیست که جنگ شروع شده، اینکه سرزمینت شکست میخوره یا نه. حتی اگه سرزمینت رو داریان بدست بیاره، باز میتونی اونو پس بگیری. یادت باشه، طبیعت هیچ وقت یه طرد شده رو پشتیبانی نمیکنه... تو حمایت طبیعت رو داری... چیزی که از هزاران ارتش ماهر قدرتمندتره.
    قلب امیلی به تپش بیشتر واداشته شد. هلگا دست در یکی از جیب های متعدد لباسش کرد و مشت باز شده اش را به سمت امیلی گرفت.
    -بدون این، توی هر کاری شکست میخوری.
    امیلی نگاهی به حلقه ی جادویش کرد. آن را از کف دست هلگا برداشت و به دست کرد. آب دهانش را فرو داد و گفت:
    -خیل خب.... پس تو راضی نمیشی؟.... باشه.... می مونم!

    ***

    نیک نگاهی به آسمان ابری انداخت که دانه های ریز برف را نثار زمین می کرد. چهار روز از ناپدیدی امیلی می گذشت و پیامی از سوی ماریش نیامده بود. حتی جیکوب هم نتوانسته بود رد جادوی حلقه اش را بیابد. احتمالا حلقه اش از او جدا شده بود و اگر این حقیقت داشته باشد، بدترین وضعیت برای امیلی به شمار میرفت.
    صدای الیوت از کنارش، باعث شد تا دستانش در پشت، مشت شود. هنوز الیوت را مقصر دزدیده شدن امیلی می دانست.
    -جیکوب پیامی نفرستاده؟
    سرد و خشک جواب داد:
    -نه!
    الیوت به سمتش چرخید و گفت:
    -ببین... اون یه اتفاق بود... پیام جیکوب باعث شد تا دوزخی امیلی رو ببینه.
    -ولی تو نباید میذاشتی اونو ببره.
    به سمت پلکان نیمه تخریب میرفت که الیوت بلند گفت:
    -اون منو ول کرد.
    نیک اهمیتی نداد و از بین در عبور کرد. الیوت با عصبانیت ، نوک پنجه ی چکمه اش را به زمین کوبید و لعنتی زیر لب گفت.

        نگاهی به محافظان کرد که گروه گروه مردم را به داخل کاخ می آوردند. به سمت پیرزن رفت و کمکش کرد تا گاری کوچکش را به داخل هدایت کند. کاخ را موقتا برای مردم دهکده آماده کرده بودند تا از حملات احتمالی دوباره ی دوزخی ها در امان باشند. نگاهی به آسمان کاخ انداخت که توسط پدرش با جادوهای دفاعی محافظت میشد. به پدرش نگاه کرد که به آشپزها دستور میداد تا مواد بیشتری را اضافه کنند و خودش در جابه جایی وسایل مردم که به کاخ می آمدند کمک میکرد.
        با گریه ی کودکی، به خود آمد و به سمت نوجوان پانزده یا شانزده ساله ای برگشت که سعی درآرام کردن نوزاد داشت. الیوت کودک را گرفت و با ملایمت او را تکان داد. همچنان که در کنار پسر راه میرفت، نگاهی به قبضه ی شمشیر بر کمر پسر انداخت.
        -اسمت چیه پسر ؟
        پسر با نگاهی زیرزیرکی، زنبیل بزرگ را بالاتر کشید و گفت:
        -هِنری... اسمم هِنریه.
        -این شمشیر خودته هِنری؟
        و با سر به شمشیرش اشاره کرد. نوزاد کمی نق نق کرد و الیوت دوباره او را تکان داد.
        -نه... مال پدرمه. اون توی جنگ دو ماه قبل کشته شد.
        و الیوت احساس کرد که پسر با افتخار تمام جمله اش را بر زبان آورد.
        با دست دیگرش موهای پسر را به هم ریخت و گفت:
        -خوب تمرین کن... ما به جنگجوهای شجاعی مثل تو احتیاج داریم.
        لبخند گرمی نثار چهره ی خندان و بور پسر کرد.
        -یادم میمونه شاهزاده.
        همان لحظه، تمامی سرها به سمت گوی نورانی و سرخ رنگ چرخید. الیوت با تعجب رد نگاه بقیه را دنبال کرد و ایستاد. با اخم به پیام اضطراری خیره شد که به سمتش می آمد.
        گوی با رسیدن به الیوت، در بالای سرش شناور ماند صدای امیلی در گوشش پیچید.
        "من زنده ام ..... تونستم فرار کنم... دنبالم نگردین، ممکنه توی خطر بیوفتین. ماموریتی هست که باید انجام بدم.... به نیک بگو مراقب سربازها باشه.... من برمیگردم. "
        گوی کوچک و در هوا ناپدید شد. دهان الیوت از وحشت باز شده بود و گویی نفس کشیدن را از یاد برده بود. پادشاه به سمتش دوید و کودک را از آغوشش گرفت.
        -چی شده الیوت؟ این پیام کی بود؟
        کم کم راه نفسش باز شد و لبش به خنده کش آمد.
        -امیلی.....
        لبخندی که به سرعت به قهقهه تبدیل شد و با دستپاچگی به سمت ساختمان دوید....

    در سرسرا را باز کرد و سربازان به سمت او نگاه کردند. با چشم به دنبال نیک گشت و عاقبت او را کنار شارون در گوشه ای یافت. با عجله به سمتشان دوید و گفت:
    -امیلی.... اون زنده س....
    نیک با فریاد الیوت برخاست و با چشمان متعجب گفت:
    -چی؟
    در مقابلش توقف کرد و نفس نفس زد.
    -اون.... پیام..... فرس... تاد. همین الان.... اون زنده س نیک.... امیلی زنده س و تونسته فرار کنه.
    شارون نیک را کنار زد و گفت:
    -خب... خب اون نگفت حالا کجاست؟ این چهار روز کجا بوده؟
    چهره ی الیوت به سرعت جمع شد.
    -نگفت.... گفت که دنبالش نگردیم، ممکنه توی خطر بیوفتیم.... دنبال یه ماموریته. تو میدونی ؟
    نیک بی حرف سر تکان داد. شارون گفت:
    -خب... پیامش... از روی مسیری که اومده....
    -نه شارون.... پیام اضطراری بود.
    نیک دستی به گردنش کشید و لبخند عمیقی زد. دستش را جلو برد و پیام زنده ماندن امیلی را برای کاخ مرمر فرستاد.
    
    فصل پنجاهم (خواهر دوست داشتنی)

    پاهایش را در شکم جمع کرد و از درد، بلند فریاد کشید. سرفه کرد و این صدای هلگا بود که مانند صدای طبل در گوشش بازتاب داشت.
    -پاشو... خیلی ضعیف تر از اونی هستی که فکر میکردم. اون پیرمرد خرفت پس تا الان چه غلطی میکرده؟!
    امیلی سرفه های پی در پی کرد و در بین درد قفسه ی سینه اش، گفت:
    -...ک...کی... رو.... میگی؟!
    پیرزن تار موی جلوی صورتش را کنار زد و گفت:
    -جیکوب!
    امیلی برای بار صدم یا شاید بیشتر، به سختی روی دو پا ایستاد و تلوتلوخوران در جای قبل جای گرفت. با چشمی کبود و ورم کرده که گوشه ی پلک راستش هم کمی چرک داشت، لبی بادکرده و خونین، نگاه تنگ شده ای به هلگا انداخت و به سختی و با صدایی که به خاطر درد دهانش کمی نامفهوم بود گفت:
    -تو... جیکوب رو میشناسی؟
    هلگا دستش را به خطر بالا برد و در پایان جمله اش، افسونی سیاه رنگ به سمت امیلی نشانه رفت.
    -اون... بیشتر از هر کسی به من مدیونه... من... خواهرشم!
    امیلی توانست با عکس العملی غیر قابل باور، خود را از تیر رس کنار بکشد و افسون، درخت ده متر آنطرف تر را متلاشی کرد.
    هلگا با عصبانیت سطل آب را با جادو تکان داد و با شدت آب را به صورت امیلی پاشید.
    امیلی از شوک، نفس کشدار و بلندی گرفت و دهانش را باز کرد. از درد، به پشت بر روی برف های نشسته بر زمین افتاد که شب قبل تمام زحمات امیلی را از بین برده بود.
    هلگا بالای سرش ایستاد و به صورت ورم کرده ی امیلی، نچ نچی کرد.
    -تو.... از بین این همه افسونی که از صبح داریم تمرین میکنی، فقط تونستی هشتا رو با حرکات مزخرف و میمون مانند، جاخالی بدی! .... فکر نمیکردم انقدر کودن باشی!
    امیلی به سختی اخم کرد و با دهان ورم کرده و صدای خش دار گفت:
    -من جادوی سیاه تمرین نمیکردم، جیکوب هیچ وقت بهمون یاد نداد.
    
        هلگا خم شد و با عصبانیتی که صدوهشتاد درجه با پیرزن نمکین دیروز تفاوت داشت، یقه ی امیلی را گرفت و سرش را نزدیک صورتش، بالا کشید.
        -هی بچه!.... ما الان توی جنگ هستیم. این بچه بازیا برای قرن های قبل بود. حالا وضعیت فرق کرده و اون عوضی که الان نزدیک گوشمون داره واسه خودش ارتش تشکیل میده، حالا از هر وقت دیگه ای قدرتمندتر شده و اینو بدون، اگه پیشگویی نورماه به واقعیت تبدیل نشه، همه ی ما کشته میشیم... حتی دیگه فرصت نداری بالای جنازه ی ادوارد و مارگارت اشک بریزی، چون قبلش سر تو و هفت دوست دیگه ات پیشکش داریان میشه!
        با حرص یقه را ول کرد و به جای خود برگشت.
        -پاشو... یالا پاشو.... باید برادر خرفت من، حتی با اون افسون های بچه گانه اش، یه چیزایی بهتون یاد داده باشه!
        امیلی با خشم، خون دهانش را به برف نیمه گل آلود، تف کرد و برخاست. تصور مرگ عزیزانش، باز او را به مرحله ی جنون کشانده بود....
        به یکباره تعادلش را حفظ کرد و نفرین ها و طلسم ها را پی در پی به سمت هلگا نشانه گرفت... با عصبانیت فریاد کشید:
        -درسته اون چیزی یاد نداده، ولی.... من...... خودم...... یاد گرفتم! و برادرت خودش جای کتابهای ممنوعه رو نشونم داد.
        هلگا به سختی، آخرین نفرین را دفع کرد و چند قدم نامتعادل به عقب، تلوتلو خورد.
        امیلی با لب خونی ، لبخند پیروزمندانه ای زد و خون لبش را با پشت دست پاک کرد.
        هلگا نفسش را به بیرون فوت کرد و دست به کمر زد.
        -اینطور که به نظر میرسه، بهتره این بخش از آموزشت رو به خودت بسپارم.... ظاهرا با خوندن خیلی بهتر میتونی یاد بگیری... تا آموزش عملی!
        امیلی نفس سنگینش را به هوا خارج کرد و موهای رها شده اش را دوباره جمع کرد.

   

        در مایل ها آنطرف تر، شیطان سیاه پوش، دو گوی سیاه خود را به باتلاق انداخته بود و ذهنش، درگیر پیامِ پیک نیم ساعت پیش بود. دوزخی پنج شب قبل، جنازه اش را در ابتدای باتلاق یافته بودند، بی هیچ طعمه ای. ولی مردمان چهار سرزمین ادعا میکردند ملکة شان را دوزخی با خود برده و او، داریان، او را زندانی کرده... هیچ کس نمیدانست که او دقیقا کجاست. خودش که ناکام از بدست آوردن یکی از هِروها، درگیر نقشه ی بعدی بود و سران چهار کشور متحد که به یقین، به دنبال حمله ی تلافی جویانه بودند.

        ***
        از پشت پنجره، نگاهش را به بیرون انداخت، گوشت تازه را بر روی زخم و کبودی گونه و چشمش، جابه جا کرد که آسمان، با رگباری مهیب، روشن شد.
        از غروب خورشید تا به آن موقع، آسمان شروع به باریدن کرده بود و حالا، پس از ساعاتی باریدن باران، برف سنگین آغاز شده بود.
        با دیدن سیاهی مترکی که از پس درختان ردیف جلو ظاهر شد، قلبش سریعتر کار کرد. به سرعت پرده را انداخت و به آشپزخانه دوید. گوشت را در دست نگه داشت و به هلگا که با آرامش مشغول چشیدن سوپِ سر شعله بود، گفت:
        -یه نفر... خودش را پشت درختا ظاهر کرد. اون... سیاه پوشیده، ممکنه یکی از اونا باشه.
        هلگا اوهومی کرد و همزمان در چوبی کوبیده شد. شاینی دست از خرد کردن پیازچه ی بسیار بزرگ و عجیب برداشت و از چهارپایه پایین پرید، به سمت نشیمن رفت و فریاد نه گفتن امیلی در گلو خشکید.
        در آشپزخانه را بست و گوشش را به در چسباند.
        صدای ضعیف شاینی را توانست تشخیص دهد و صدای مردانه ی نسبتا خش داری که جوابش داد.
        -خوش اومدین سرورم.
        -حالت چطوره شاینی؟... ببینم... باز انگشتت درد میکنه؟
        -نه قربان... خوب شده.... کاملا.
        اخمی کرد و به هلگا نگاه کرد که با خونسردی ادامه ی کار شاینی را انجام میداد. صدای قدم ها وکوبش چکمه ها، نشان میداد که صاحبش به سمت آشپزخانه نزدیک میشود.
        در باز شد و قامتی بلند، در درگاه ایستاد.
        امیلی با اخم به فرد نگاه کرد که گردنش را کمی خم کرد تا به درون بیاید. حالا چهره و ریختش را بهتر می توانست تشخیص دهد.

    

        چکمه های سیاه رنگ و بلند خیس، شنلی به همان رنگ و نیمه مندرس که بلندی اش تا کمی بالاتر از مچ بود، حفاظ چرمی شمشیر بر کمرش بسته بود و در آخر کلاه شنل که حالا عقب رفته بود و امیلی میتوانست چهره ی مرد را ببیند. ریش کوتاه و بینی کشیده، لبی باریک و ابروانی پر پشت که چشمانی قهوه ای رنگ را در بر گرفته بود و جای زخمی کهنه، در گوشه ی ابروی راستش تا شقیقه امتداد داشت.
        مرد نگاهش را از هلگا به امیلی چرخاند، لحظه ای او را با نگاهی دقیق ارزیابی کرد و گفت:
        -بهتره گوشت رو بذاری روی گونه ات.... وگرنه تا فردا، چشمت اونقدر ورم میکنه که پلکت کاملا بسته میشه!
        به سمت هلگا رفت و پس از در آغوش گرفتنش، با سر به امیلی اشاره کرد.
        -خیلی دیر خبر دادی هلگا.... زودتر از اینا باید میرسیدم.
        هلگا لبخندی زد و گفت:
        -سه روزه دارم روش طلسم تمرین میکنم، به این نتیجه رسیدم خودش کتابا رو بخونه.
        مرد دستش را به سمت امیلی گرفت که هنوز با اخم به او نگاه میکرد.
        -منو ببخشید سرورم.... امانوئل هستم، پسرخوانده هلگا.
        امیلی یک تای ابرویش را بالا داد و نگاهش را بین هلگا و مرد ردوبدل کرد.

    

        بعد از چند لحظه، دست مرد را فشرد و گفت:
        -خوش.... بختم... منم امیلی ام.
        امانوئل دست امیلی را نگه داشت و به حلقه ی جادو خیره شد.
        -الکساندریت.... خیلی کمیابه.
        امیلی با لبخند نصفه و نیمه ای، دستش را آرام بیرون کشید و گوشت را دوباره بر روی صورتش قرار داد.
        -ام.... بله. هلگا، من میرم بالا، شب بخیر.
        سپس بدون منتظر شدن، به سرعت از آشپزخانه بیرون رفت.

        ***

        -دنبالم بیا.
        با تعجب، به هلگا نگاه کرد که به بیرون از کلبه می رفت. کتاب طلسم مرگبار را بست و به دنبالش رفت.
        با خارج شدن از فضای گرما خانه، سرما به یکباره در جانش نشست و لرزید. زمین از برف شب گذشته، سفید پوش بود و برف تا ساق پای امیلی بالا آمده بود.
        به سختی به دنبال هلگا رفت و در مقابلش ایستاد. نگاهی به دور خود انداخت و گفت:
        -دیوونه شدی؟ وسط برف برای چی اومدیم بیرون؟
        هلگا با جدیت چند روزه ی اخیرش، به امیلی نزدیک تر شد و گفت:
        -توی این چند روز متوجه شدم جیکوب حافظه ات رو مخفی کرده.
        امیلی اخم واضحی کرد و با بی توجهی نگاهش را به درختات سوزنی داد، نگاهش بر روی سنجاب قهوه ای خیره مانده بود. با لحنی سنگین جواب داد:
        -خودم خواستم.
        -ولی این فریبه، این یه حقه س... برای اینکه عذاب نکشی. ولی بدون، خودخواهی محضه. فقط تورو ضعیف نگه میداره.
        افسون را به یکباره نشانه رفت و امیلی قبل از هر اقدامی، مورد اصابت قرار گرفت.
        دیدش تار شد و بر روی زانو افتاد. چشمانش را بست ولی گویی فیلم پشت پرده ی پلکش که به یکباره شروع شده بود، هنوز ادامه داشت.... خون.... خنجر.... کاترین.....
        دستانش را بر سر گذاشت و فریاد زد:
        -بسه.....
        ولی هیچ چیز متوقف نشد. هلگا به دور امیلی چرخید که حالا تا نزدیکی برف خم شده بود و از درد جیغ می کشید.
        امانوئل پرده را کنار زد و با اخم نظاره گر شد؛ نظاره گر اتفاقاتی که روزی خودش تجربه کرده بود تا به این سطح مقاومت و سختی برسد.
        هلگا در مقابلش زانو زد و گفت:
        -باید به یاد بیاری تا تحمل کنی. همه ی ما رنج کشیدیم، تو با این کار فقط خودت رو ضعیف تر میکنی.
        دستش را تکانی داد و امیلی بی اختیار و با قدرت جادو، بر روی دوپا ایستاد. اشک از گوشه ی چشمش روان بود و تک تک لحظات برایش مرور میشد. با التماس گفت:
        -بسه... خواهش میکنم.... تمومش کن.
        جیغ دیگری کشید و بازتابش در علفزار و جنگل تاریک پیچید. بر روی زانو افتاد و و پلکهایش را بیشتر فشار داد.
        -تو باید یاد بگیری امیلی... جنگ رحم و گذشت نداره... میکشه و به آتیش میکشه. تو باید در برابر از دست دادن عزیزانت مقاومت کنی.
        امیلی هق زد و جیغ کشید. شاینی با ترس، گوش هایش را گرفته بود و با چشمان اشکی، از پشت پنجره آنها را نگاه میکرد.

    

        هلگا دستش را انداخت و جادو متوقف شد. حالا خاطرات به جای قبلی بازگشته بودند.
        جیغ های امیلی قطع شد و بر روی برف افتاد.
        هلگا به سویش رفت، او را در آغوش گرفت و در کسری از ثانیه ناپدید شد.
        با صدای پوپ از طبقه ی بالا، امانوئل به خود آمد. تکانی خورد و به سمت آشپزخانه رفت تا یک لیوان دمنوش گرم برای خودش بریزد.

        ***

        بر روی تخت چمباتمه زده بود و دشت خاکستری را نظاره میکرد. تقه ای به در خورد و کسی داخل شد ولی حتی به خود زحمت چرخاندن سرش را هم نداد.
        قدم ها نزدیک و نزدیک تر شد و صدای امانوئل، او را مخاطب قرار داد.
        -بگیر، گرمت میکنه.
        به او نگاه کرد که لیوان چینی بزرگی را مقابل صورتش گرفته بود. بوی دارچین در بینی اش فرو رفت و او را غلغلک داد.
        لیوان را گرفت و تشکر زیر لبی کرد.
        امانوئل صندلی چوبی را به سمت تخت کشید و برعکس بر روی آن نشست. چانه اش را به لبه ی چوبی تکیه داد و گفت:
        -لیزا... مادر و برادر من رو هم کشت و جسدشون رو ناپدید کرد. پونزده ساله به این فکر میکنم که جسدشون کجای این دنیا خاک شده.
        امیلی نگاهی به چهره ی امانوئل انداخت...هیچ تغییری ایجاد نشده بود. نه غم و یا حتی خشم....
        -هیچ وقت شده بخوای انتقام بگیری؟
        امانوئل خندید با نوک انگشت، زخم بزرگ و کهنه ی شقیقه اش را نشان داد.
        -این ... یه سال بعد از مرگشون برام موند. یادگاری حماقتمه... اینکه یادم باشه، با یه لیوان آب هیچ وقت جهنم رو نمیشه خاموش کرد. اولیور اینو برام به جا گذاشت.
        و با نوک انگشت زخم را لمس کرد.
        امیلی پوزخندی زد و گفت:
        -کشتن اون هیچ چیز رو بهم برنگردوند. انتقام گرفتن من، باعث شد تا بقیه ی خانواده ام رو هم از دست بدم.
        -مارگارت و ادوارد... شنیدم اونها والدین مادرت هستن.... تو هنوز اونها رو داری.
        امیلی خیره به کف اتاق، گفت:
        -خیلی وقته که خودم رو تنها میدونم. اگه خیلی بخوای واقع بین باشی، اونها همین الان هم مرده اند.
        لیوان را به لبش نزدیک کرد و آرام آرام چای را نوشید.
        امانوئل از روی صندلی برخاست و همچنان که به سمت در میرفت، با انرژی گفت:
        -فردا تمرینات تو شروع میشه... میخوام ببینم نیک چقدر تورو تعلیم داده.
        و از در خارج شد.
        امیلی نفسش را سنگین بیرون داد و چشمانش را بست.

        ***

        با فریاد به سمت امانوئل حمله کرد و شمشیر را بالا برد. دسته ی آهنین شمشیر قرضی، سرد شده بود و سنگین بودن تیغه، شمشیر زدن را سخت میکرد.

    
        امانوئل با مهارت ضربات را دفع میکرد و امیلی با خشم، محکم تر ضربه میزد.
        -فقط سعی نکن ضربه بزنی... هدف داشته باش. اینجوری ضرباتت هدر نمیره.
        امیلی شمشیرش را پایین آورد و نفس نفس زد. تیغه شمشیر را به زمین گیر داد و نفس عمیقی کشید. بازدم گرمش را به هوای یخ زده فرو داد و اینبار با دقت بیشتری حمله کرد.
        حتی در این حمله نیز، امیلی امانوئل را وادار به دفاع کرد و شمشیر او نیز به امیلی حمله کرد.
        نوک تیغه ی شمشیر هر دو، لباسهایشان را درید و قسمتی را پاره کرد.
        با نفس های کوتاه، مویش را کنار زد و به دفاع از خودش فورا گفت:
        -زره.... زره میتونه این ضربه ها رو دفع کنه.
        -متکی به چیز دیگه ای نباش. زره فقط چند لایه چرم یا فلزه، اونقدر قدرت نداره که همه ی ضربه ها رو دفع کنه. ولی اگه یاد بگیری چطور بجنگی، دیگه به لباس سنگینی مثل اون احتیاج نداری.
        شمشیر را در قبضه فرو کرد و با امیلی به سمت کلبه رفتند.
        شاینی مثل فیلم دور تند، مدام حرکت میکرد و وسایل میز غذا را میچید.
        امیلی به سمت پله ها رفت تا صورتش را بشوید و امانوئل به آشپزخانه رفت. هلگا با دیدن او، دست از کار کشید و گفت:
        -چیزی شده؟
        -هلگا.... دوباره به داروینر حمله کردن.
        هلگا با چهره ای کدر، هویج را درون ظرف ریخت و گفت:
        -خودم میدونم.
        -الان یک هفته س که امیلی اینجاست. اون نباید انقدر نزدیک ماریش باشه، به علاوه.... اون یکی از فرماندهان ارتشه. غیبت اون ممکنه گوش های داریان رو تیز کنه.
        -اون باید آماده بشه... اگه اون رو به جنگ بفرستیم، ممکنه کشته بشه و سرنوشت تغییر کنه... اونوقت دیگه نمیدونم کی ممکنه شرایط مثل حالا برای نابودی فراهم بشه.
        -ولی با این حال، ما حتی بعد از آموزشش، مورد اصلی رو کم داریم. ارتش ما خیلی کمتر از داریانه. حتی به میلیون هم نمیرسه.
        هلگا به سمتش چرخید و گفت:
        -همیشه قدرت، قدرت رو جذب میکنه. اگه ما بتونیم امیلی رو قدرتمند کنیم، مسلما سرزمین های دیگه به پشتیبانی از ما میان.
        امانوئل نفسش را فوت کرد و زیر گفت:
        -واقعا دیگه نمیدونم چی بگم.

    

        سه ماه بعد...

        از بین شاخه های خشک و تیغ، جلوتر رفت. پشت درخت کمین نشست و با قلبی کوبنده، سرش را کمی به کنار کشید تا بهتر ببیند. بالاخره بعد از دو ساعت دویدن و کمین نشستن، عاقبت تارتارین ها را نزدیک مرز پاترونز یافته بود.
        نگاهی به ابتدا و انتهای ارتش انداخت که نزدیک به هزار نفر بودند. دستش را رو به آسمان گرفت و پیام نامشخص را به سرعت فرستاد.
        در آن سوی مرزها، پیام با سرعت از دروازه ی سنگی عبور کرد و از بین جمعیت، راهش را مستقیم به سمت تالار ورودی یافت. از بین در ترمیم شده عبور کرد و در مقابل چشمان هزاران سرباز، در مقابل الیوت، نیک و شارون توقف کرد و صدای زنانه ی ناشناس و همیشگی، در گوش هر سه پیچید.
        "تارتارین ها در نزدیکی مرز پاترونز و اسگریچ هستند. سربازهاشون نزدیک به هزار و پانصدنفره... خودتون رو آماده ی نبرد کنید، زنده باد چهار سرزمین. "
        شارون با هیجان مشتش را کف دست دیگرش کوبید و گفت:
        -مطمئنم... این پیام ها از جانب امیلیه.
        نیک اخمی کرد و شمشیرش را برداشت.
        -شارون... انقدر زودباور نباش.
        شارون به سرعت تغییر موضع داد.
        -چیه؟ نکنه فکر میکنی یکی از جاسوس هات این اطلاعات رو میده؟
        -فقط دارم میگم انقدر کوته فکر نباش. سه ماه گذشته و جز پیام سه ماه پیش امیلی، هیچ کس هیچ خبر دیگه ای ازش نداره. حتی حلقه اش هیچ ردی از خودش به جا نذاشته.
        شارون با خصومت قدمی جلوتر رفت و با چشمان سیاه وحشی اش به نیک خیره شد.
        -تو چرا آرزو داری امیلی مرده باشه؟
        نیک پوزخند عصبی زد و گفت:
        -من آرزو ندارم... ولی ببین، همه چیز به هم ریخته. نه خبری نه پیامی از سمت خود امیلی. داریان، خودش پیام داد که امیلی رو گرفته.
        از صحبت ها آن دو، تالار ساکت شده بود. در این بین دری باز شد و آیدن به سمتشان رفت.
        الیوت با خشمی فرو خورده گفت:
        -اون هیچ مدرکی برامون نفرستاد تا مطمئن بشیم که امیلی پیش اونه. حتی اگه اتفاقی.....
        به سختی، نفسش بالا آمد تا جمله ی تلخش را ادا کند.
        -... اگه اتفاقی هم افتاده باشه، جنازه ی امیلی هیچ فایده ای براش نداره. پس قاعدتا باید اون رو تا الان به ما برمی گردوند.
        نیک پوزخند زد و شارون با صورت برافروخته این بار الیوت را هدف گرفت.
        -چیه؟ نکنه انتظار میکشی یکی از همین روزا جنازه تیکه تیکه شده اش رو برامون بفرستن؟
        آیدن فریاد زد:
        -بسه... با هر سه نفرتونم.
        همه به آیدن نگاه کردند.
        -واقعا ازتون متنفر شدم..... از شمایی که بدون فکر داستان پردازی میکنید. هیچ اتفاقی برای امیلی نیوفتاده. حتی تصور این فکر هم رعشه به تنم میندازه... باید به این پیام ها امیدوار باشیم. این پیام های نامشخص، تنها کمک های ماست. اگه این راهنمایی ها نبودن، الان یکی از چهار سرزمین سقوط کرده بود.
        جمله اش که تمام شد، بی حرف دیگر ،از تالار خارج شد.

    الیوت نفس محبوسش را به یکباره خارج کرد، چشم غره ای به زره آهنین افتاده بر زمین انداخت و رو به سربازان ایستاد.
    -همه آماده و حاضر باشین. تا قبل از آفتاب ظهر، باید از دهکده خارج بشیم. باید قبل از تارتارین ها به شهر های مرزی برسیم.
    شمشیرش را برداشت و از دری که آیدن خارج شده بود، بیرون رفت. شارون خشم و بغضش را فقط با نثار کردن فحشی رکیک به داریان خالی کرد و به دنبال الیوت خارج شد.

    ****

    تمام تلاش خود را کرد که با کمترین صدای ممکن از مخفیگاه خود خارج شود. نگاهش مدام بین محافظان قلعه ی سیاه و اسبش در گردش بود.
    شمشیر را آماده نگه داشت و پاورچین پاورچین به سمت اسب قهوه ای رفت. در دل دعا میکرد تا اتفاقی پیش نیاید و به سلامت از آن مهلکه بگریزد.
    صدای خنده ی سربازها به یکباره برخواست.
    -هی تو! خیلی احمقی.... فکر کردی ارباب خودش در جنگ ها شرکت میکنه؟
    سرباز مخاطبش، بینی اش را با صدای چندش آوری بالا کشید و گفت:
    -بهتره دهنتو ببندی جورج... اصلا حوصله ندارم و فقط دوست دارم تا این کشیک لعنتی تموم بشه و برم بخوابم.
    سرباز با انگشت علامت گستاخانه ای نشانش داد و از او دور شد.
    امیلی چشم غره ای به آنها رفت و همانطور که به سمت اسب میرفت، زیر لب گفت:
    -احمقای کودن!
    به سختی توانست روی اسب بنشیند. هنوز افسار چرمی را درست در دست نگرفته بود که اسب، شیهه ای بلند کشید و سکوت محیط را شکست.
    قلبش به دور تند افتاد. حالا صدای فریاد های سربازان را می شنید که می گفتند:
    -اونور... یکی اونجاست.... برین دنبالش...
    امیلی نگاهی به محافظان کرد که سوار بر اسب میشدند تا به سمتش بروند. با پاشنه ضربه ای به پهلوی اسب زد و گفت:
    -هی... برو...هی....
    اسب به ثانیه شروع به تاختن کرد و سربازان در پی او روان شدند. کلاه شنل را جلو کشید و چهره اش را مخفی کرد. اگر به دست سربازان می افتاد، به یقین آن شب سرش بر لبه ی تیغه ی شمشیر داریان بود.
    -هی... تندتر برو... هی...
    و زیر لب فحشی به اسب داد. حالا سربازان به او نزدیکتر شده بودند و صداها واضح تر به گوشش می رسید.
    -اوناهاش...عجله کنید... نباید فرار کنه...
    با انفجار درختی در سمت راست، سرش را خم کرد و با پایش ضربه ی دیگری زد. افسون ها از هر سو پرتاب میشد و به سختی برخی از آنها را دفع می کرد.
    با دیدن کنده ی بزرگ درخت افتاده بر زمین و صخره ی پشتش، به موقع افسار را محکم گرفت و از روی آن جهش کرد. با عبور از درخت، صدایی همانند نعره ی شیر به گوش رسید.
    با دید نامتعادل، نگاهش به عقب برگشت. در فاصله ای عقب تر و درست در کنار تارتارین ها، ببری سفید همگام با آنها میدوید و قصد نزدیک شدن به تارتارین ها را داشت.
    ببر با یک جهش، پنجه هایش را در صورت تارتارین نزدیکتر به امیلی فرو برد و او را از اسب پایین انداخت. امیلی نگاهی کرد و افسار را دوباره کوبید.
    حالا ببر سرعتش را بیشتر کرده بود تا خود را به امیلی برساند.
    
        عاقبت با تلاش های بسیار امیلی برای فرار از دست تارتارین ها و ببر ناشناس، ببر توانست خود را به امیلی برساند.
        امیلی نگاهش را چرخاند و فهمید که ببر به او نگاه میکند.
        -فرار کن... من جلوشون رو میگیرم.
        امیلی متعجب از ببر سفید، سرش را تکان داد و سرعت اسب را بیشتر کرد. حتی نمیداست که ببر ناشناس به یکباره از کجا سربیرون آورده بود و چرا به امیلی کمک کرد.
        جهت را از بین درختان تغییر داد و به سمت کلبه شتافت. حالا دیگر هیچ صدایی از دویدن اسب به گوش نمیرسید.

        با جهش و پرشی دیگر از روی تنه ی درخت فرسوده، پای چپش در رکاب لغزید و از اسب افتاد. پای راستش در رکاب و بند افسار گیر کرده بود و اسب با سرعت، او را بر روی زمین میکشید.
        -هی... وایستا، اسب نفهم....
        دستش را به سختی بالا گرفت و اسب را نشانه رفت ولی به سنگی کمانه کرد و افسون به اشتباه به درخت برخورد کرد.
        درد در ستون فقراتش پیچیده بود و به سختی تلاش میکرد تا دستش را به افسار و رکاب برساند.
        بعد از تلاش بی نتیجه، شمشیر را بیرون کشید و بی نشانه، ضربه زد.
        اسب بی جهت تاخت و از او دور شد. نفس هایش تند و کشیده و دردناک شده بود و حس میکرد کمرش چاک چاک شده است.
        شاخ و برگ گیاهان را از دهان و موهایش کنار زد و به سختی نشست. شمشیر را به کنار انداخت و بند چرمی افسار را از دور چکمه اش جدا کرد که صدای غرش، باعث شد تا به سرعت بایستد.
        به ببرسفید خیره شد که حالا آرام آرام به او نزدیک میشد.
        نفس نفس زد و با احتیاط قدمی به سمت شمشیرش برداشت که ببر زودتر جهش کرد و بر روی تیغه اش ایستاد.
        آب دهانش را به گلوی دردناکش فرستاد و با نفس های منقطع و بریده بریده گفت:
        -تو... هی.... کی هستی و.... چی میخوای؟
        و بلافاصله خنجرش را بیرون کشید.
        در کسری از ثانیه، ببر به دور خود چرخید و هیکل مرد در مقابل امیلی ایستاد.
        -خیلی وقته ندیدمت امیلی!
        امیلی احساس کرد که لحظه ای نفس کشیدن را از یاد برده است.
        -تو؟
        پیتر خم شد و شمشیر را از زیر چکمه ی سیاهش بیرون کشید.
        -نمیدونستم دیدن من انقدر تعجب داره.
        امیلی اخمی غلیظ کرد و حلقه ی دستش به دور دسته ی خنجر محکم تر شد.
        -چرا نجاتم دادی؟
        لحن امیلی کاملا خصمانه و کینه توزانه بود.

    
    پیتر شمشیر را بالا گرفت و تیغه اش را بررسی کرد...
    -شمشیر خوبیه.... البته اسبت خیلی بدجنسه! ... اگه سوئیفت الان اینجا بود نمی گذاشت اونا بهت برسن!
    و چند ضربه در هوا زد و به امیلی نزدیکتر شد . امیلی بدون تغییر موضعش، بار دیگر و تحکم آمیز تکرار کرد:
    -تو چرا جون منو نجات دادی؟
    پیتر به فاصله ی یک قدم از او ایستاد و چند لحظه به چشمان امیلی خیره شد.
    -خیلی مقاومت به خرج دادی و باید بگم... تحسین برانگیزه! بعد از کاری که برادر کوچیک نادونم با تو کرد، فکر نمیکردم به این سرعت خودت رو به وضع قبلی برگردونی و فرماندهی ارتشت رو به عهده بگیری.
    لبخندی زد و در مقابل صورت امیلی ایستاد. شمشیر را به زمین انداخت، آرام دست جلو برد و خنجر را از دست امیلی بیرون کشید.
    -و.... تو هم میدونی که قصد آسیب زدن بهت رو ندارم. اگه میخواستم تو رو بکشم، قبل از اجرای نقشه ی حمله به اولیور، کارت ساخته بود!
    اخم های امیلی همچنان در هم بود و نمیدانست که چگونه در مقابل او آرام شده و اجازه داده بود تا خنجر را از دستش خارج کند.
    -زیاد خوشحال نباش... چون به موقع به حساب برادر عزیزت هم میرسم!
    پیتر خنجر را به قبضه ی دور کمر امیلی برگرداند و با لحن آرام گفت:
    -در مورد اون عوضی، بهتره وقتمون رو تلف نکنیم!... چیزای مهمتری هست که باید گفته بشه.
    امیلی پوزخندی زد و ناگهان یقه ی لباس پیتر را در مشت گلوله کرد. با قدرت او را به عقب هل داد و به درخت چسباند.
    -تو... اگه برای نجات زندگیم بخوام از کسی کمک بگیرم، باید بدونی که حتی آخرین نفر هم توی لیست ذهنم نیستی!
    پیتر دستهایش را به تسلیم بالا برد و با لبخند ریز کنار لبش که از همان ابتدا، کنج کرده بود گفت:
    -ولی بهتره بدونی که الان دو به هیچ به من بدهکاری و... اگه بخوای به رسم جوانمردی و انصاف باهام برخورد کنی، فکر کنم .... یه خورده قوانین قهرمانانه جیکوب رو زیر پا گذاشتی!
    و با دو انگشت فاصله ی کمی را در مقابل صورت امیلی نشان داد.
    امیلی دندان هایش را بر هم سایید و با حرص یقه ی پیتر را ول کرد. پیتر دستی به گردنش کشید و لباسش را صاف کرد.
    -قدرتت بیشتر شده....یادم میاد توی اتاقت خیلی ضعیف تر از این به نظر میرسیدی!
    و با شیطنت به امیلی نگاه کرد. امیلی بی مقدمه مشتش را گلوله کرد و در فک پیتر خواباند.


    با انگشت تهدید، گفت:
    -درسته که دو بار جون من رو نجات دادی، ولی باعث نمیشه دیدار اولمون رو یادم بره!
    پیتر صاف شد و با دست فکش را ماساژ داد.
    -باید اعتراف کنم که خیلی تغییر کردی... و.... قوی تر شدی!
    و به مشت امیلی نگاه کرد.
    امیلی خیره به سرخس زیر پایش گفت:
    -باید بدونی که من دیگه آدم سابق نیستم، خیلی چیزا عوض شده... و باید بگم به خاطر خانواده ات، من تمام زندگیم رو از دست دادم.
    خم شد و شمشیر را براشت.
    -و اگه الان گورتو گم نکنی، اصلا تضمین نمیدم که باز برخورد خوبی باهات داشته باشم.
    شمشیر را به غلاف برگرداند و به سمت راه جنگلی رفت.
    فریاد پیتر از پشت سر بلند شد.
    -فکر میکردم از جریان جاناتان با خبر شده باشی با توجه به این که..... مثل آدمای افسرده و گوشه نشین، سه ماه تمام رو توی دخمه ی ممنوعه به سر بردی و به دنبال سرنخ ها به شهرهای مختلف رفتی!.... مطمئنم بودم که میخوای انتقام بگیری.
    امیلی با بهت توقف کرد و برگشت.
    پیتر با چشمان خبیث و شیطانی، راه افتاد و به سمتش آمد، بدون چرخیدن به سمت امیلی، گردنش را کج کرد و نزدیک گوشش گفت:
    -فکر میکنم هلگا چای داغ داشته باشه!
    و راه افتاد.
    امیلی خیره به او، آب دهانش را فرو داد و دنبالش روان شد.

    ***

    کتاب را از قفسه برداشت و همانطور که بر روی صندلی می نشست، با بی میلی ورق زد
    -خدای من، تو هنوز داری اینا رو میخونی؟ میخوای خودم چند جلسه تمرینی برات بذارم؟ مطمئن باش همه چی رو یاد میگیری.... صد درصد تضمینی!
    سپس با چشمان براق و خبیثش، چشمکی حواله ی امیلی کرد و گفت:
    -بخصوص اینکه من به ملکه و خانومای جوان ارادت خاصی دارم!
    امیلی لحظه ای پلکهایش را فشرد تا خونسردی خود را حفظ کند. با حرص کتاب را از دست پیتر بیرون کشید و دست به سینه مقابلش ایستاد.
    -خب... مگه قرار نبود صحبت کنیم؟
    پیتر با حالتی معصوم، دستهایش را باز کرد وگفت:
    -باشه باشه... فقط خواهشا دیگه توی فکم نخوابون!... من روی دندونام خیلی حساسم!
    
    امیلی برای حفظ آرامش، چندبار سریع پلک زد و نفس عمیقی کشید.
    -ببین... من اصلا حوصله ی شنیدن چرت و پرتای تو یکی رو ندارم. اگه نمیخوای شروع کنی، باشه... من شروع میکنم!
    نزدیک آمد و صندلی را مقابل پیتر قرار داد، بر روی آن نشست و پا روی پا انداخت.
    -خیلی دوست دارم قبل از شنیدن هر چیز مزخرفی که دوباره میخوای تحویلم بدی، جواب صادقانه ای ازت بشنوم.
    پیتر با بازیگوشی سری تکان داد و گفت:
    -باشه عشقم!
    بلافاصله، مشت امیلی در جای قبلی فرو خورد....
    -آآآآآآآه.....
    فریاد پیتر برخواست و کتاب را به زمین انداخت، دست بر گونه گذاشت و گفت:
    -هی... چته؟! من که چیز بدی نگفتم!
    -ببین... اگه بخوای دوباره روی اعصابم راه بری، دیگه تضمین نمیدم که دندونات سالم سر جاشون باشن و باید بدونی که اونی که اون پایین نشسته، سه ماه تمامه داره با من تمرین میکنه تا بتونم از پس آدمایی مثل تو بر بیام!
    پیتر با چهره ای دمغ، دستی به طلسم چهارساعته ی کبودی زیر چشمش کشید که یه ربع پیش، امانوئل با قدرت هرچه تمام تر در جواب سلام پر انرژی پیتر، پاسخ داده بود!
    دست به سینه نشست و با قیافه ی رنجور گفت:
    -باشه... ساکت و مودب میشینم تا شما سخرانیت رو به پایان برسونی... میشنوم!
    -اول از همه... تو دقیقا داری چه غلطی میکنی؟! نزدیک چهار سال پیش، تو با یه ترفند خاص، جای داداشت رو گرفتی و تقریبا منو تا مرحله ی کشتن بردی و... چند ماه بعد، سعی کردی که دوباره با همون ترفندت، منوگول بزنی.
    پیتر دوباره لبخند فریبنده ای زد.
    -همه ی اینا به خاطر محافظت از شما بود سرورم.
    امیلی تکانی به فکش داد.
    -ببین... خودتم خوب میدونی دارم از چی حرف میزنم. اصلا و هیچ جور توی مخم نمیره که یار وفادار داریان، بخواد جون منو نجات بده اونم دوبار! اونم بعد از اینکه میخواستی منو بکشی!... و این درحالیه که ما الان توی جنگ و درگیری هستیم و اگه دینی به گردنم نداشتی، قطعا نمیذاشتم که الان زنده روبروم بشینی.
    پیتر اخم ظریفی کرد و دستانش را محکم بر سینه قفل کرد.
    -اینکه من چهار سال پیش بهت حمله کردم، بدون که اصلا قصد کشتنت رو نداشتم. اون یه مشکل شخصی بود که با برادر و پدرم داشتم...
    -لعنت به همه اتون!
    


    پیتر ابرویش را بالا انداخت و با لبخند سر تکان داد...
    -اووممم... خیلی ممنون از محبتت! و اما ادامه ش... من هیچ وقت نخواستم بهت آسیب برسونم. از خیلی وقت پیش مراقبت بودم. وقتی فهمیدم از دست نیک فرار کردی و تنها با دوستت رفتی کوالی، مطمئن شدم که کله ات مثل من خرابه! اوممم... همسفر خوبی رو انتخاب کرده بودی! چشماش سگ داره! ....اسمش چی بود؟!... شارین.... شارن... آها... شارون!
    امیلی خیز برداشت تا مشتی دیگر به صورت پیتر بزند که پیتر جاخالی داد و دستهایش را به تسلیم بالا برد.
    -باشه باشه... دیگه حرف اضافه نمیزنم!خب....
    اونجا فهمیدم که میدونی مادرت رو کی کشته... و قطعا میری تا انتقام بگیری.
    -چرا کمکم کردی؟ اون یکی از دوستانت بود.
    پیتر دیگر لبخند نمیزد و اثری از شیطنت چند لحظه قبل در چهره اش دیده نمیشد.
    برخاست و مقابل پنجره ایستاد.
    -من تو این دنیا هیچ دوستی ندارم. وقتی... وقتی اون برایان عوضی نقشه اش رو اجرا کرد، تازه فهمیدم که تا اون موقع فقط یه پادوی ناچیز برای داریان بودم. من حتی توی حمله ی کریسمس شرکت نکردم... اینو میگم تا بدونی که هیچ کاری ضد تو، خانواده ات یا وریردین انجام ندادم.
    من تازه یک هفته قبل از شب کریسمس فهمیدم داریان چه نقشه ای داره. خیلی وقت بود که میخواست با افراد مجاز برای عبورش به کاخ مرمر حمله کنه...میدونی که، تارتارین هایی که از نژاد وریردین هستن، میتونن از مرزها عبور کنن....البته تعدادشون کمه.
    لیزا بعد از کشت شدن اولیور داریان رو ترغیب کرده بود و باعث شد تا اون اتفاق بیوفته. من خودم رو به یه بهانه گم و گور کردم و از حمله کنار کشیدم.
    تو حواست نبود ولی من می دیدمت. من هیچ وقت خواهر یا برادری مثل کاترینبرای تو و یا تو برای کاترین نداشتم ولی مادرم همه ی زندگی من بود. می فهمیدم چه حسی داری... اینکه بقیه فکر میکردن دیوونه شدی، فقط چیزی بود که با چشم میدیدن، ولی من دردی مثل درد تو رو تجربه کرده بودم. بعد از مرگ والدینت، از داریان خواستم تا به بهانه جاسوسی منو بفرسته دنیای غبار....
    مرد سیاهپوش زیر درخت. حتما یادت میاد امیلی؟ رزالین اون شب منو دیده بود... ولی هیچی بهت نگفت! من هیچ کاری نکردم که به تو و کاترین آسیب برسه. فقط مراقب بودم تا بعد از درد والدینت، بلایی سر خودت نیاری.
    امیلی با چشمان خیس و صورت برافروخته فریاد زد:
    -تمومش کن! ازت نخواستم که بیای و خاطراتم رو مرور کنی... فقط منو قانع کن که چرا این رفتارها رو داری. وگرنه خودم کاری میکنم که حتی خون آشام بودنت هم کمکی بهت نکنه.
    -من فقط یه وسیله برای پدرم بودم. از من خواست تا یه رابط باشم بین کاخ و داریان. اون حتی مادرم رو کشت تا به داریان ثابت کنه خونواده اش هیچ اهمیتی براش ندارن... یه نقشه ی قتل زیرکانه که حتی تا الان هم کسی نفهمیده مقصر مرگ ملکه آمیلدا، خود پادشاه بوده.
    من هیچ وقت به خواست خودم برای داریان خدمت نکردم. من فقط یه بازیچه بودم، ولی صبر کردم تا موقعیت مناسب بدست بیارم.
    تا الان اطلاعات زیادی بدست آوردم که فکر میکنم تو هم با رفتن به دخمه ی ممنوعه اونها رو فهمیده باشی.
    به سمت امیلی برگشت که حالا با دستان مشت شده ایستاده بود وگیج او را نگاه میکرد.
    -وقت جاسوسی من تموم شده، حالا میخوام برگردم خونه.... خیلی چیزا قراره تغییر کنه...
    آرام به سمت امیلی رفت و مقابلش ایستاد.
    -نبرد اصلی تازه قراره شروع بشه.
    


        فصل پنجاه و یکم ( یادگاری )

        دوماه بعد....

        امانوئل با خشم بیل را درون زمین فرو برد و زیر لب غرید:
        -من حتی به داریان بیشتر از اون اطمینان دارم امیلی!
        امیلی به دیرک چوبی تکیه داد و با چشم غره ای گفت:
        -بس کن امانو... خودت مگه نشنیدی چی گفت؟ اون به خواست خودش خدمت نمیکرد، پدرش اون رو وادار کرده بود.
        -اصلا از کجا معلوم که همه ی اینا نقشه ی داریان نباشه؟ شاید اونو فرستاده تا تو یه موقعیت مناسب ما رو تحویل بده.
        -امانو... اگه اون میخواست میتونست خیلی وقت پیش ها به جای نجات دادن جون من، منو یکراست به ماریش ببره و این همه دردسر رو به جون نخره.
        همان لحظه پیتر با بغلی از الوار های چوب تازه قطعه شده به سمتشان آمد.
        -من همه چیز رو شنیدم امانوئل!
        امانوئل با خشم بیلش را ایستاده نگه داشت و با کینه گفت:
        -به جهنم!...حالا که چی؟ من اگه بخوام میتونم در مورد همه چیز و همه کسی فحش بدم... تو که جای خود داری عزیزم!
        و چشم غره ی باورنکردنی به پیتر رفت. امیلی ابروهایش را بالا داد و گفت:
        -ظاهرا حرف زدن پیتر رو دوست داری امانو!
        امانوئل با حرص به او نگاه کرد که امیلی شانه ای بالا انداخت و ادامه داد:
        - ببین... اون نزدیک به دوماهه اینجا زندگی میکنه و جلوی چشمته. فکر میکردم دو ماه برای اثبات وفاداریش کافی باشه؟ در ضمن... یادت نره اگه کسی بخواد بهش بی اعتماد باشه، اون منم. تارتارین ها همه ی خانواده ام رو گرفتن... چیزی نیست که بخشیده بشه.
        امانوئل خواست تا حرفی بزند که امیلی به تسلیم دستانش را بالا برد.
        -باشه... باشه... من دهنم رو میبندم!
        پیتر پوزخندی زد و به سمت کلبه رفت که در کلبه زودتر از او باز شد و شاینی بیرون آمد. با دیدن پیتر، با ترس صیحه ای کشید و خود را غیب کرد. در ثانیه ی بعد، در کنار امیلی ظاهر شد و با نگاهی خیره و مشکوک به پیتر گفت:
        -بانو هلگا گفتن بیاین برای صرف غذا.
        لبش را برای پیتر برچید و دهان کجی به او نشان داد، سپس خود را غیب کرد.
        امیلی شانه ای برای پیتر بالا داد و لبخند محوی زد.

   
    در را که باز کرد، موجی از نورها و افسون های مختلف چشمش را آزرد. چشمانش را تنگ کرد و از بین سرو صدای های برخواسته از جابه جایی اشیای کلبه، فریاد زد :
    -هلگا... اینجا چه خبره؟!
    هلگا به سختی سرش را از بین بالشتک ها و ملحفه ها بیرون آورد و گفت:
    -وقتشه تا پیش برادرم برگردم.... اینجا دیگه برای هیچ کدوممون امن نیست.
    سپس با دست برگه ای چروک را بیرون کشید و گفت:
    -پیتر راست گفته. اون دیگه با ماست. کل دهکده های اطراف ماریش و سرزمین های متحد با داریان پر شده از اعلامیه های دستگیریش. ظاهرا جایزه ی خوبی هم واسه ی سرت گذاشتن جوونک!
    و لبخند بامزه ای به پیتر زد.
    -ولی هلگا... من فکر میکردم که اگه جیکوب رو ببینی میخوای سر از تنش جدا کنی؟
    هلگا دست به کمر زد و گفت:
    -هی دختر جون! من هر چی بگم، اینکه اون برادرمه رو نمیتونم انکار کنم. حالا زودتر غذاتون رو بخورین... باید آماده بشیم.
    امانوئل با لبخندی خبیث، نزدیک پیتر رفت و با سر به کوهی از چوب های قطعه قطعه شده اشاره کرد.
    -اُو اُو!... مثل اینکه یکی اینجا خر حمالی کرده!
    پیتر دستی به صورتش کشید و نفسش را پر صدا فوت کرد.

    ***

    با پایش سبد حصیری را کنار زد و روی زمین نشست. با کف دست به زمین مقابلش ضربه زد و گفت:
    -بشین... چون حوصله ی وایستادن ندارم!
    امیلی گردنش را بی حوصله گرداند و مقابل پیتر چهارزانو نشست.
    -خب... این چه چیز خیلی خیلی خیلی غیر منتظره ایه که میخوای بهم بگی و نذاشتی که من غذامو کامل کوفت کنم؟!!
    و با حرص منتظر نگاه کرد. پیتر نیش خندی زد و به گردنبند امیلی اشاره کرد.
    -درش بیار.
    -چی؟!
    -گردنبندتو در بیار.
    امیلی پوفی کرد و گردنبند مادرش را از گردن باز کرد. در مقابل پیتر آویزان نگه داشت و گفت:
    -خب... حالا میخوای چی کار کنی؟
    پیتر دستش را به سمت قاب گرفت و با افسونی، لاجورد وسط گردنبند جدا شد.
    -هی... هی.....! قسم میخورم اگه بی دلیل این کارو کرده باشی، گردنتو میشکنم! این تنها یادگار مادرم بود.
    و با چشمان به خون نشسته تکه های نقره و نگین های دور قاب را از روی زمین برداشت.
    
    پیتر لاجورد را بین دو انگشت گذاشت و مقابل نور گرفت.
    -و برای بار هفتادوچهارم باید بدونی که من با شکستن گردن هرگز نمیمیرم!!
    کمی خود را جابه جا کرد و گفت:
    -درمورد این لاجورد چی میدونی؟
    امیلی بعد از کمی مکث گفت:
    -الیوت گفت که پدرش جفت دیگه ی این رو داشته ولی بعد از مدتی دزدیده شده.
    -و هیچ وقت نگفت چرا؟
    اخم ظریفی بین ابروان امیلی نشست.
    -هی... خواهشا اگه میخوای سربه سرم بذاری، گورتو گم کن چون اصلا حوصله ی شوخی ندارم!
    -جدی گفتم.
    -نه... چون نمیدونست، فقط میدونست که گم شده. گفت که این سنگها میتونن مسیرها رو نشون بدن... خب حالا که چی؟!
    -و هیچ وقت کنجکاو نشدی که بدونی کی اونو دزدیده؟
    - پیتر!... تا اونجایی که عقلم میرسه این به من مربوط نمیشه!
    -اتفاقا مربوط میشه!
    امیلی با حرص چشمانش را بست و از بین دندانهایش گفت:
    -و اونوقت به چه دلیل؟؟!!
    -چون این تنها جفت دیگه ی سنگ راهنماست و تو دقیقا داری دنبال صاحب جفت دیگه اش میگردی!... جاناتان اسکولز... جفت دیگه اش دست اونه!
    پلکهای امیلی به سرعت باز شد.
    -نه!... اگه دروغ گفته باشی من میدونم و تو!
    -جفت دیگه دست داریان بود. لیزا اون رو دزدیده بود و به عنوان هدیه به داریان پیشکش کرد... خب میدونی، یه سنگ معمولی نیست که!
    -خب... بعدش...
    -بعدش اینه که جاناتان اونو از داریان دزدید.
    امیلی نتوانست جلوی خنده ی خود را بگیرد.
    -دزد به دزد زده!... پس باید بگم کارش حرف نداره!
    امیلی با بیخیالی سنگ را از بین انگشتان پیتر بیرون کشید و بین دستانش بازی داد.
    -واقعا که... سر یه سنگ راهنما چه کارها که نشده... جادوی مسیریاب هم میتونه این کارو براشون بکنه.
    -نه... جادو هرجایی رو نشون نمیده و باید بگم ارزش اون سنگی که تو الان داری باهاش ور میری خیلی بیشتر از ایناست و اگه بفهمی که جاناتان برای چی اونو دزدیده بود، از خوشحالی منو ماچ میکردی حتی اگه تو این دو ماه گذشته حرفی جز"گردنتو میشکونم" نگفتی!
    امیلی با دهان باز به پیتر خیره شده بود که با پایان یافتن حرف پیتر، نفسش را سنگین خارج کرد.
    

        -اوه... خدای من! بین حرفات یه نفس میکشیدی!
        پیتر چشم غره ای به امیلی رفت و سنگ را از دستش بیرون کشید.
        -حالا راهنما رو بده.
        -ولی همین الان داره تو دستت اینور و اونور میشه پیتر!
        -این نه.... اون وسیله ی گرد قطب نما شکل رو میگم.
        امیلی با چشمان تنگ شده گفت:
        -تو وسایل منو گشتی؟
        و مشتش را بالا برد. در لحظه ای که در چند میلیمتری گونه ی پیتر بود، پیتر سریع گفت:
        -البته که نه... یادت نره من از کارات باخبر بودم!
        امیلی با حرص دستش را انداخت و به سمت جیب پشتی لباسش برد، راهنما را بیرون کشید و به سمت پیتر گرفت.
        پیتر دست جلو برد و راهنما را گرفت، آن را برگرداند و محافظ شیشه ای پشتش را باز کرد، سنگ لاجورد را درون حفره ی تخم مرغی شکل گذاشت و محافظ را بست. راهنما را برگرداند و بین خود و امیلی گرفت، حالا پنج عقربه در زیر محافظ شیشه ای به جهت های مختلف تکان میخوردند.
        امیلی با تحیر دهانش را باز و بسته کرد ولی صدایی خارج نشد.
        -میدونستم این شکلی میشی!
        -چط... چطو...... چطوری؟
        -یکی از مزایای دستیار نزدیک بودن داریان، فهمیدن چیزاییه که به نظر بیخود میان ولی شاید یه روزی بدرد بخورن!
        امیلی با ظرافت راهنما را بین دستان خود گرفت. با حیرت به عقربه هایی خیره شد که می لرزیدند و در صفحه می چرخیدند.
        با چشمان براق و درخشان به پیتر خیره شد.
        -حالا.... حالا این چطوری کار میکنه؟
        پیتر سرش را جلو کشید و با انگشت اشاره کرد.
        -این... عقربه ی بزرگ، جهت دروازه رو نشون میده. هر دروازه ای نه.... دروازه یا دروازه هایی که از همه بهش نزدیک تره رو نشون میده. این چهار عقربه ی دیگه، زمان رو نشون میدن... سال، ماه، روز و ساعت رو...
        -دونستن زمان به چه دردی میخوره؟
        پیتر نگاهی عاقل اندر سفیهانه ای به امیلی انداخت و گفت:
        -من فکر نکنم گم شدن توی زمان ها کار عاقلانه ای باشه.
        امیلی سرش را کمی در گردن فرو برد و پیتر ادامه داد:
        -به ترتیب، از چهار عقربه ی دیگه، هر کدوم که زودتر بچرخه، به ترتیب سال، ماه، روز و ساعت رو نشون میده ببین... سه تا علامت مثلث توی صفحه هست، بالا و چپ و راست.... چپ یعنی گذشته، بالا یعنی حال و راست یعنی زمان آینده... عقربه ی دوم روی یکی از این سه مثلث می ایسته، البته سال رو به دقیق نشون نمیده ولی این سه مثلث همون کار رو برات انجام میدن.
        سومین عقربه روی یکی از دوازده عدد قرار میگیره و ماه مشخص میشه.

    

        امیلی به دوازده عدد که مثل شماره های ساعت در کنار سه علامت مثلث بودند، نگاه کرد.
        -چهارمین عقربه روی یکی از این هفت دایره ی سیاه وایمیسته، دایره ی شنبه پایین عدد دوازدهه و به ترتیب، دایره های روی اعداد یک تا شش ادامه داره... از دوازده تا شش، شنبه تا جمعه. پنجمین عقربه ساعت رو نشون میده، مثل یک ساعت عادی... باید به تعداد دورهایی که میچرخه توجه کنی، مثل ساعت معمولی که فقط دوازده عدد داره ولی بیست و چهار ساعت رو نشون میده.... اگه برای بار دوم بچرخه، یعنی دوازده ظهر به بعد. فهمیدی؟
        امیلی سری تکان داد که فریاد هلگا از پایین باعث شد تا با ترس تکان شدیدی بخورد...
        -هی شماها! یا هرچه زودتر گورتون رو گم میکنین و میاین پایین یا طلسم روتون کار میذارم تا دیگه سمت هم نرین!
        امیلی با شوک، چند مرتبه پلک زد که پیتر گفت:
        -از پیرزنی به سن هلگا بعیده انقدر بلند فریاد بکشه!
        امیلی با بهت و شوخی گفت:
        -فکر کنم حنجره اش رو پاره کرد!
        پیتر خندید و برخاست، به شانه ی امیلی زد و گفت:
        -بیا بریم پایین تا قبل از اینکه هلگا جنازه هامون رو تحویل جیکوب بده.
        امیلی راهنما را در مشت فشرد و برخاست.

        ***

        امیلی سبد بزرگ حصیری را با کمک امانوئل درون گاری گذاشت و حفاظ گاری را بست. هلگا برگشت و نگاهی غم انگیز به کلبه اش انداخت که حالا جز چند تکه الوار بید زده در درونش، خالی خالی بود.
        اشک گوشه ی پلکش را گرفت و گفت:
        -خداحافظ عزیزم.... شاید یه روزی دوباره برگردم پیشت.
        امیلی بازوی هلگا را نوازش کرد و تلاش کرد تا به سر دردی که ساعاتی پیش اعصابش را درگیر کرده بود، بی توجه باشد.
        -هلگا باید عجله کنی... نیروهای تارتارین ها از صبح دارن مناطق اطراف رو میگردن تا پیتر رو پیدا کنن، ممکنه هر لحظه به اینجا برسن.
        -باشه... فقط... خب میدونی... خیلی سخته از خونه ای که پنجاه سال توش زندگی کردم جدا بشم.
        امیلی لبخندی زد و هلگا را به سمت گاری هدایت کرد. هلگا بر روی نشیمنگاه کنار شاینی نشست و رو به سه فرد دیگر گفت:
        -تا سه ساعت دیگه خودتون رو برسونید.
        امانول سری تکان داد. هلگا با تهدید به پیتر اشاره کرد و گفت:
        -هی تو! اگه بفهمم منو دور زدی و بخوای دست از پا خطا کنی، طرف حسابت منم... اونوقت بهتری خودت خودت رو بکشی تا من پیدات نکنم.
        پیتر لبخند فریبنده ی خاص خودش را زد با اطمینان گفت:
        -بهت قول میدم عشقم!
        هلگا غرلندی کرد و دستانش را گشود. انوار آبی دور گاری را در برگرفت و چند لحظه بعد، گاری با گاو، هلگا، شاینی و دیگر وسایل ناپدید شدند.

   
    امانوئل به سمت اسبش رفت و گفت:
    -بهتره عجله کنیم. هوا داره تاریک میشه.... اونوقت پیدا کردن راه توی کوره راه های جنگلی خیلی سخته.
    هر سه سوار، کلاه های شنل را جلو کشیده و به سرعت به راه افتادند. امیلی بعد از ماجرای دوماه قبل، اسبش را عوض کرده بود و به نظر میرسید که چندان مشکلی با آن اسب خاکستری جدید نداشته باشد.
    لحظاتی بود که در میان درختان جنگل می تاختند و صداهای ناواضحی از کوبش سم اسبان در اطراف به گوش میرسید.
    امانوئل- انگار خیلی دارن نزدیک میشن، نباید تو جنگل گم بشیم..... بهتره سریعتر بریم.
    امیلی افسار را کوبید و سرعتشان بیشتر شد.
    حالا صداها رفته رفته واضح تر میشد و امیلی با نگرانی به اطراف نگاه میکرد. نورهای روشنی در اطراف تابیده میشد و هرچند لحظه یکبار، دوباره تاریکی باز میگشت و بعد، نقاط دیگر روشن می شدند.
    پیتر-اونا دارن نزدیک میشن... نباید به نورها بخوریم، ممکنه مارو ببینن.
    به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
    -از این طرف بریم.... یه غار جنگلی هست که کسی اونو ندیده. میتونیم تا رفتنشون خودمون رو مخفی کنیم.
    امانوئل با بی اطمینانی نگاهی به اطراف کرد و گفت:
    -اما توی این تاریکی که چیزی معلوم نیست.... ممکنه اشتباه بریم و گیر بیوفتیم.
    -نگران نباش... اونا دنبال من هستن... من دیگه هیچ وقت به اون جهنم برنمیگردم.
    سپس راهش را به راست کج کرد. امیلی حرکت اسبش را کند کرد نگاهی به امانوئل انداخت که به دنبال پیتر رفت.
    نگاهی به پشت سر انداخت. دیدش نسبتا تار و اشکی بود و مردمک چشمانش میلرزید... نمیتوانست خوب تمرکز کند و نورها را ناواضح و لرزان در اطراف خود میدید.
    محکم پلک زد و دوباره افسار را کوبید.
    -هی... برو..... عجله کن... هی...
    افسار را چرخاند و به راست پیچید. صدای فریاد های افراد خیلی گنگ در گوشش می پیچید و همین، گواهی بر نزدیک بودن دشمن بود.
    در تاریکی جنگل چشم انداخت و توانست اسب امانوئل را تشخیص دهد که پنج متر جلوتر در پشت درختی پیچید.
    به آن سمت رفت و سرش را تکان داد. گیجی و درد باعث شده بود تا حالت تهوع بگیرد و تکان خوردن بر روی زین اسب، حالش را بدتر کرده بود.
    از سرعت اسب کاست و با دستان یخ بسته افسار را بیشتر فشرد. حالا دیدش کاملا تار شده بود و شبحی از تصاویر را میدید.
    دندانهایش را بر هم قفل کرد و چشمانش را بست. تاریکی چرخید و چرخید و مدتی بعد، کمی واضح شد. حالا در جای دیگری بود... مکانی شبیه به میدان جنگ....
    در میان خاکستر و دود چشم چرخاند و دور خود چرخید. دنده هایش درد میکرد و شمشیر در دستش، بسیار سنگین و سرد شده بود.
    درگیری در اطرافش در جریان بود و فریاد ها از هر سو به گوش میرسید... فریاد دردآلود... فریاد پیروزمندانه... چکاچاک شمشیرها و نیزه ها و ضرباتی که به سپرها و زره های فلزی میخوردند.... همه و همه در گوشش می پیچید ولی گویی دنبال کسی می گشت.
    

    با عجله راه رفت و مهاجمان مقابلش را از راه کنار زد. در میان هیاهو و فریاد، آسمان شکافت و رگبار مهیب، بلندتر از هر صدایی، در فضا قدرت نمایی کرد. باران شدید آغاز شده بود در دقایقی بعد، زمین شل و گل آلود شد.
    با چشمان تنگ شده از ضربه های قطرات باران، هدف را پیدا کرد که با قدرت به سمتش میدوید.
    شمشیرش را بلند کرد و در مقابل لیزا گرفت. کمی بی رمق بود ولی باید مقابله میکرد.... او هنوز خواسته داشت... هنوز جوان بود.....
    از سوی دیگر، مهاجمی پیل پیکر و تنومند با چهره ای پوشیده و نقاب زده، به لیزا پیوست از جانب مخالف حمله کرد. به سرعت خم شد و از ضربه در امان ماند، ضربه ای به پای فرد زد و تیغه، آشیل پای نقابدار را درید ولی او همچنان حمله میکرد. به سرعت برخاست و شمشیرش را به دفاع زد، با لب ی تیغه به شمشیر لیزا فشار آورد و او را عقب عقب هل داد... با گوشه چشمی که به نقاب دار داشت دید که به او نزدیک میشد. با پایش ضربه ای به شکم لیزا زد و او را به زمین انداخت، نیزه را به سرعت از زمین برداشت و قبل از حمله ی نقاب دار، آن را پرتاب کرد. نیزه از وسط کمر نقاب دار رد شد و شمشیر بزرگ از دستش جدا شد. به زانو افتاد و آخرین نگاهش را به امیلی انداخت.
    فریاد لیزا او را متوجه کرد و به سرعت سرش را برگرداند. شمشیرش را بلند کرد و در مقابل صورتش گرفت.
    -تو باید بمیری... این تقاص کاریه که کردی........... ملکه امیلی.
    لیزا با قدرت به تیغ فشار آورد که امیلی به سختی دستش را به صورت لیزا گرفت و نفرین سیاه را زمزمه کرد:
    -فیلیور.
    چهره ی لیزا سفید و خشک شد، با ایست قلبی، جریان ماده ی سیاه رنگ رگهایش متوقف و راه تنفسش بسته شد. دستانش بی رمق، شمشیر را رها کرد و با همان حالت، به زمین و بر روی امیلی افتاد.
    امیلی به سختی او را کنار و نفس نفس زد. از زمین برخاست که بلافاصله سوزشی شدید، از کمر تا جلوی قفسه ی سینه اش امتداد یافت و نفسش را در سینه قفل کرد. درد آنقدر شدید بود که دهانش بی اختیار باز شد و صدایی مبهم، از درد ، از گلویش خارج شد. مثل آخرین نفس در حال خفگی.... کشیده و خش دار.
    شمشیر حالا سنگین تر از قبل به نظر میرسید. نگاهش را به پایین کشاند... نیمه ی پهن از تیغه ی شمشیری از قفسه ی سینه اش بیرون زده بود و باران، همراه با خون سرخ رنگ از روی زره چرمینش تا به زمین جریان داشت.
    فریادی از مقابل، نگاهش را جذب کرد که با دیدن پیتر، لبش به لبخند باز شد....... پس او زنده بود.
    پیتر با فریاد به سمتش دوید و شمشیر را بالا برد... در لحظه ای بعد، سر نقاب دار از پشت به کنارش افتاد.
    

        صحنه چرخید و ضربه ای به بازویش، حواسش را برگرداند. حالا در تاریکی قبل بود و به بازو بر روی زمین خیس و خزه دار پرت شده بود.
        چند لحظه در همان حالت ماند تا حواسش به کار بیوفتد. سردردش شدید بود و درختان در اطرافش، متحرک به نظر میرسیدند. نفس نفسی زد و به پشت چرخید. درختان بالای سرش تودرتو و آسمان گرفته و کبود بود.... باران نم نم می بارید.
        صدای فریاد در گوشش جان گرفت و تکانی خورد، ولی نای ایستادن نداشت. صحنه ها مدام در پیش چشمش جان می گرفتند و می گذشتند.
        حالا صدای سم اسب ها و زره ها نزدیک و نزدیکتر میشد.
        - حواستون به همه جا باشه... این منطقه رو بگردین... رایت باید همین دور و اطراف مخفی شده باشه.
        قلبش بیشتر تپید. تارتارین ها در نزدیکی اش بودند و او بر زمین افتاده بود. نگاهش را تاجایی که میتوانست چرخاند ولی اثری از اسبش نبود.
        به سختی به کمرش فشار آورد تا بنشیند. نیرویی بیشتر از زنده شدن را صرف کرد تا کمر صاف کند.
        دیدش کمی بهتر شده بود ولی نورها نزدیک و نزدیکتر شده بودند؛ شاید در جایی مثل پنج یا چهار متر در اطرافش.
        نفس عمیق گرفت که دستی دهانش را گرفت و با قدرت او را به عقب کشید. جیغ هایش در پشت دست قوی و پهن ناشناس خفه میشد و جانی برای تقلا کردن نداشت.
        تقریبا ناشناس او را بلند کرده بود و پاهایش بر روی زمین کشیده میشد.
        بعد از چند دقیقه، از نورها دور شدند و تاریکی غلیظ تری اطرافشان را فرا گرفت. چند لحظه بعد، ناشناس متوقف شد و دست از جلوی دهانش برداشته شد.
        قبل از اینکه سر به عقب بچرخاند و ناشناس را ببیند، حجم زیادی از بزاق ترش به دهانش جهید و محتویات معده اش بالا آمد.
        سرش را کنار تخته سنگی خم کرد و کلاه شنل را عقب زد.
        دهانش را پاک کرد و بی حال، نگاهی به اطراف انداخت. پیتر و امانوئل را در نور کم بیرون تشخیص داد که با نگرانی به او زل زده بودند.
        این بار، سرش چنان گیج رفت که به پشت افتاد و دیگر چیزی نفهمید.

    


        فصل پنجاه و دوم (فصل جدید)

        لرز بدی در جانش نشست و پلکش تا نیمه باز شد. چندبار پلک زد و نگاهش بر سقفی سنگی و نخراشیده همراه با گلسنگ افتاد. تکانی به خود داد که بازوی چپش تیر کشید. از درد ناله ای کرد و به سمت راست چرخید تا بنشیند. نگاهی به دور و اطراف خود انداخت... امانوئل در گوشه ای دیگر درازکشیده و چشمانش بسته بود. نگاهی دیگر انداخت... پیتر در کنارشان نبود.
        قلبش فروریخت، حوادث دیشب یادش آمد.
        به سرعت برخاست و به بیرون از غار رفت. لبه های ورودی غار از باران دیشب چکه میکرد و گیاهان و زمین خیس شده بودند. صدای جیک جیک ظریفی از بین درختان سبز تنها صدای محیط بود.
        اطراف را نگاه کرد... هیچ چیز جز درخت، سنگ و گیاه به چشم نمی آمد. با نگرانی دستش را بلند کرد و رو به درختان گرفت.
        -روتِرنال.
        موجی آبی رنگ از کف دستش خارج شد و تا بالای سرش امتداد یافت. با چشم، جادوی مسیریاب را تعقیب کرد که به پشت سرش رفت.
        همزمان با چرخاندن سرش، فردی از بالای دهانه ی غار به پایین پرید و مقابلش ایستاد.
        جیغی بلند کشید و عقب گرد کرد. دستش را روی قلبش گذاشت و با خشم گفت:
        -کجا رفته بودی؟
        پیتر خندید و نزدیک آمد.
        -رفته بودم اطراف رو بررسی کنم. تو.... بهتری؟
        امیلی چند نفس عمیق کشید و با کف دست عرق پیشانی اش را گرفت. تلاش کرد تا نگاهش مستقیم به چشمان پیتر نیوفتد. در طی دو ماهی که با آنها بود، امیلی فهمیده بود که پیتر راحت میتواند دروغ هایش از زیر زبانش بیرون بکشد.
        -ام.... آره.... خوبم.
        ولی حقیقت چیز دیگری بود. حقیقتی که ذهنش را چاک چاک کرده بود... خیلی تیز و برنده، همانند شمشیری که در خلسه ی دیشب در بدنش فرو رفته بود.

    

    همان لحظه امانوئل با چشمان گشاد شده و شمشیر بیرون کشیده، بیرون دوید و گفت:
    -چه خبر شده؟
    پیتر دستی به شانه ی امانوئل گذاشت و گفت:
    -هی رفیق... وقت رفتنه!
    امیلی فرصت را غنیمت شمرد و به سرعت به داخل غار رفت.

    ***

    هلگا با نگرانی نگاهی دیگر به در عظیم ورودی انداخت. دوازده ساعت از رسیدنش به وریردین می گذشت و خبری از بچه ها نبود.
    -هلگا... چیزی شده؟
    هلگا به سمت مارگارت چرخید و لبخندی زد. به صلاح دید، چیزی درمورد زنده بودن امیلی و پناه گرفتن پیتر به افراد نگفته بود.
    -نه... نه... چیزی نشده. فقط نمیدونم شاینی کجاست؟
    مارگارت دست هلگا را گرفت و گفت:
    -پیش فلوریاست.
    در میان هیاهوی تالار اصلی که پر بود از سرباز و مردم پناه گرفته و خدمه، آیدن راهش را باز کرد و با عجله به سمتشان دوید.
    -مارگارت... پیام پیک رسیده، تارتارین ها نزدیک مرزهای شمالین.
    مارگارت صیحه ای کشید، عذرخواهی کرد و همراه با آیدن به سمت افرادش رفت.
    هلگا دستانش را در هم قفل کرد و فشار داد. هیچ دلش نمیخواست تا به این فکر کند که آن سه نفر به دست تارتارین ها گرفتار شده باشند.

    ***

    افسار اسب را گرفت که پیتر گفت:
    -دیشب وقتی از ما جاموندی، چند دقیقه بعد این رو دیدیم. واقعا توی نگه داری اسب، نمره ی صفر هم زیادیته!
    

        امیلی چیزی نگفت و تنها به لبخندی کم جان بسنده کرد. پیتر با شک به چهره ی او خیره شد که در حال محکم کردن بست های زین و افسار بود ولی ذهنش در جای دیگری سیر میکرد.
        -قبلا حداقل منو با یه مشت توی فک تهدید میکردی!
        امیلی گویا نشنید، درحالی که پیتر دقیقا مقابلش ایستاده بود. امانوئل سوار اسب شد و نگاهی به پهنه ی آسمان انداخت.
        -باید بریم، هوا ابریه... ممکنه دوباره وضع ناجور بشه.
        دو فرد دیگر به تبعیت از او، کلاه شنل را جلو کشیده و به راه افتادند.
        ساعاتی بعد شاید در نزدیکی عصر یا غروب، با آسمانی بسیار گرفته و کبود، به نزدیکی مرز کوالی و وریردین رسیدند که سیاهی عظیمی توجهشان را جلب کرد.
        امیلی افسار را به سختی کشید و گفت:
        -هئی.... وووو..... پسرا..... اونجا چیه؟
        امانوئل چشمانش را کمی تنگ کرد.
        -بیشتر شبیه یه منطقه ی آتش گرفته س.
        پیتر با صدای گرفته گفت:
        -خدای من.... اونجا... میدون جنگه!
        امیلی با ترس نگاهی به پیتر انداخت و سپس دوباره به صحنه ی دورتر نگاه کرد. زمزمه کرد:
        -نه... نه.... نباید این اتفاق بیوفته...
        سپس افسار را محکم کوبید و با سرعت به راه افتاد.
        امانوئل- صبر کن امیلی.
        ولی امیلی خیلی دورتر میتاخت. پیتر افسار را تکان داد و به دنبالش رفت.
        امانوئل-واقعا که بی فکرین!
        سپس سرعت قبل را بازیافت.
        امیلی شمشیرش را بیرون کشید و کمی به راست مایل شد، بالا برد و با تمام قدرت آن را به گردن تارتارین ضربه زد. حالا آن سه نیز وارد نبرد شده بودند.
        امیلی با ترس به منطقه نگاه کرد. صحنه ی شب قبل در مقابلش ظاهر شد. نه... این حقیقت نداشت.
        نگاهی به پیتر و امانوئل انداخت... آنها را در پیش بینی شب گذشته ندیده بود.
        دیگر فکر کردن را جایز نمیدانست. حتی اگر واقعیت هم در حال روی دادن بود، چیزی تغییر نمیکرد... اگر آنطور پیش بینی شده بود.
        اسب را به حرکت در آورد و به مرکز میدان نبرد رفت.
        دود، فریاد، افسون و طلسم از هرسو می آمد و جنگیدن را دشوار میکرد.
        -پروتکتیوس.
        طلسم با برخورد به دیوار دفاعی امیلی، کمانه کرد و پوچ شد. نگاهش را چرخاند تا آشنایی بیابد.
        جنگ حالا به انتها می رسید و تعداد تارتارین کمتری به چشم میخورد.
        نگاهش بر فردی در چند متر آنطرف تر خیره ماند. جیمز با تارتارین قوی و بزرگ هیبت مبارزه میکرد و به نظر میرسید مبارزه ی چندان راحتی را ندارد... آن هم جیمز که از هر نظر برتر بود.
        با نگرانی از اسب پایین پرید و تیر و کمانی از زمین برداشت، نزدیک تر دوید و نشانه گرفت....... بی تعلل تیر را پرتاب کرد.
        تیر از گردن مهاجم بیرون زد، شمشیر در یک سانتی صورت جیمز متوقف شد و به زمین افتاد. جیمز، نفس نفس زنان و متحیر، به تارتارین نگاه میکرد که نقش بر زمین شد.
        نگاهش را به مقابل داد... جایی که پرتاب کننده، نجات دهنده ی او شده بود.
        با دیدن دختری با چشمان براق و درنده، چشمانش لحظه ای گرد شد و شمشیر در دستش لغزید. لحظه ای فکر کرد که خواب میبیند.

    
    با صدای فریاد از پشت سر، به خود آمد و قبل از عکس العمل ضعیف خودش، شمشیری مانع از اصابت تبر تارتارین به سرش شد. نگاهی به صاحب شمشیر کرد. با دیدن پیتر، حتی امیلی را نیز از یاد برد و با خشم شمشیر را بالا برد.
    پیتر با پا ضربه ای به تارتارین زد و او را بر زمین انداخت، به جای مقابله با ضربه ی جیمز، شمشیر را به جناغ تارتارین فرو برد ولی فردی دیگر ضربه ی شمشیر جیمز را دفع کرد.
    سر چرخاند و امانوئل را دید که با جیمز مقابله میکرد. امیلی از آن سو به سمتشان دوید و از جنازه های جنگ که حالا تقریبا تمام شده به نفع وریردین بود، رد شد. فریاد کشید:
    -بس کنید.
    جیمز با فریاد امیلی، بی حرکت ماند و به سمتش نگاه کرد.
    امیلی به پیتر نگاه کرد که یک زانویش را به زمین زده بود و تبر در ران پایش، او را از توان انداخته بود.
    به سمتش دوید و مقابلش زانو زد، نگاهی به چهره ی دود زده و عرق کرده ی پیتر انداخت.
    -فقط چند لحظه تحمل کن... تموم میشه.
    پیتر با درد سرش را به تایید تکان داد و از درد پلک هایش را محکم فشرد. حتی با وجود خون آشام بودن، باز هم نمی توانست درد تبر بزرگی که تا نیمه ی رانش فرو رفته بود را تحمل کند.
    امیلی دسته ی تبر را گرفت و به سرعت بیرون کشید. با بیرون آمدن تیغه ی پهن تبر، خون فواره زد و به صورت امیلی پاشید. امیلی بی توجه، گوشه ای از شنلش را پاره کرد.
    -زخم رو فشار بده، باید سریع ترمیم بشه.
    پیتر با لبخند محوی گفت:
    -البته برای من کمی دردناک تره... خون انسان رو خیلی وقته ترک کردم.
    پیتر دستش را بروی زخم گذاشت. امیلی پارچه را به دور زخم پیچید و گره زد. دست زیر شانه ی پیتر برد و کمکش کرد تا بایستد. نگاهی به جیمز و امانوئل انداخت. جیمز با تحیر به او و پیتر نگاه میکرد. بعد از چند لحظه، جیمز به خود آمد و با خشم به آنها اشاره کرد.
    -تو... تو امیلی.... هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی؟
    امیلی خیلی کوتاه گفت:
    -بعدا برات توضیح میدم. بهتره برگردیم کاخ.
    سپس نگاهی به نیم رخ پیتر انداخت.
    -تو حاضری؟
    پیتر از درد اخمی کرد و گفت:
    -آره... بریم.
    با شمارش امیلی، انوار آبی هردوشان را در برگرفت و درثانیه، ناپدید شدند.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 829
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,505
  • بازدید ماه : 16,463
  • بازدید سال : 143,566
  • بازدید کلی : 11,640,706