close
مجتمع فنی تهران
رمان سلحشور جلد دوم قسمت سوم
loading...

رمان فا

جیمز به سمت امانوئل برگشت و شمشیرش را در کنار گردنش گذاشت... امانوئل دستانش را به تسلیم بالا برد و گفت:    -هی پسر!... مطمئن باش چند ساعت…

رمان سلحشور جلد دوم قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 180 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 12:11 نظرات ()

جیمز به سمت امانوئل برگشت و شمشیرش را در کنار گردنش گذاشت... امانوئل دستانش را به تسلیم بالا برد و گفت:
    -هی پسر!... مطمئن باش چند ساعت بعد از این کارت پشمیون میشی!
    جیمز-تو.... دهنتو ببند و دنبالم بیا!.... جینرمی!
    شمشیر از دست امانوئل به زمین افتاد و طناب سیاه رنگ دور دستش تابیده شد. با کلافگی تابی به گردنش داد و گفت:
    - لعنت بهت امیلی!.....................



  
    ***

    با پوپ نسبتا بلندی، در سالن استراحت سربازان ظاهر شدند. امیلی نگاهی به در و دیوار های نیمه خراب و دودزده ی سالن انداخت که روزی به رنگ گلبهی روشن بود.
    امیلی صندلی را به کمک جادو در هوا چرخاند و مقابل پیتر گذاشت. پیتر از امیلی جدا شد و با صورت چروک از درد بر رویش نشست. نگاهی به شلوار انداخت که به اندازه ی یک وجب پاره و خونی بود، ولی زخمی در زیرش دیده نمیشد.
    ابروانش را با حالتی بامزه بالا داد و گفت:
    -عاشق این ویژگی ام!
    امیلی همانطور در زیر کلاه، نگاهش را به سالن داد. چوب لباسی که همیشه پر بود از شنل های مندرس، حالا خالی و کج و کوله شده بود. شیشه ها و پنجره های سالن شکسته بودند و همچنان، کف سالن از تمیزی برق میزد.
    -حداقل این جا تمیزه!
    و با دست به کف سالن اشاره کرد. پیتر نگاهی به سالن انداخت و گفت:
    -تقریبا بیست سال از اینجا دور بودم.... و.... فکر نکنم حالا بعد از بیست سال کسی منو بپذیره.
    امیلی دست بر شانه ی پیتر گذاشت و گفت:
    -نگران نباش... حتی اگه کل مردم وریردین هم بهت اعتماد نکنن، من، امانوئل، هلگا و حتی شاینی باورت داریم.
    پیتر خندید و گفت:
    -مخصوصا شاینی و امانوئل!
    -یادت نره امانوئل همین چند لحظه پیش جونتو نجات داد.... در مورد شاینی هم.... خب... ته دلش هیچی نیست، فقط به زمان نیاز داره تا کاملا رفع اتهام بشی!
    پیتر خندید که با صدای پوپی، سرشان را برگرداندند.
    
        دیوید و آیدن با احتیاط و دست نشانه رفته به سویشان، کمی جلو آمدند.
        آیدن- وقت و مکان خوبی رو برای خندیدن و تفریح انتخاب نکردی پیتر!
        دیوید به سمت فرد ناشناس شنل پوش که دست بر شانه ی پیتر گذاشته بود، قدمی برداشت و گفت:
        - تو.... کلاه شنل رو عقب بزن.
        امیلی دم عمیقی برد و تابی به چشمانش داد. کلاه شنل را عقب زد و در مقابل نگاه های حیرت زده ی دیوید و آیدن، با صورتی اخم کرده و جدی گفت:
        -سلام دوستان!..... من برگشتم!
        دیوید با گیجی گفت:
        -جیمز گفت.... ولی باور نکردم!
        آیدن کمی نزدیک آمد.
        -اصلا نمیخوام باور کنم که.... تو دوباره تسخیر شدی!
        سپس افسونی با تمام قدرت و سریع به سمت امیلی و پیتر پرتاب کرد و قبل از هر عکس العملی، شمشیر هر دو و شلاق امیلی از آنها جدا شد و به دست دیوید افتاد... طناب بسیار بزرگ و پهن به دور هر دو تابیده شد و با زانو به زمین افتادند.
        امیلی با خشم و چشمانی درنده، از بین دندانهایش گفت:
        -تو بد دردسری افتادی آیدن!
        دیوید به سرعت با پارچه ای از غیب، چشمان امیلی را بست. پیتر نفس عمیقی کشید و با لحن شوخ همیشگی اش گفت:
        -مثل اینکه قراره هم سلولی من بشی ملکه امیلی!
        آیدن مشتی محکم به فک پیتر کوبید و او را به پهلو پرت کرد.
        -تو یکی دهنتو ببند!
        سپس زیر بازوی امیلی را گرفت و با خشونت بلند کرد. امیلی با خشم طعنه زد ولی آیدن قدرتمند تر از او بود. پیتر اینبار با خشم گفت:
        -فقط خدا به دادت برسه!
        دیوید پیتر را هدف گرفت و اینبار طناب های دیگری، بر روی قبلی ها به دور پیتر پیچیده شد. او را بلند کرد و همراه با آیدن و امیلی از سالن خارج شدند.


        به تالار تابستانی که حالا جز افراد نزدیک کسی دیگر به چشم نمیخورد، وارد شدند.
        هلگا با دیدن امیلی و پیتر صیحه ای کشید ولی جلوی دهانش را گرفت. فعلا نباید میگذاشت تا دیگران بفهمند که او آنها را مخفی کرده بود.
        مارگارت و ادوارد با حیرت قدمی برداشتند. سرها همه به سمت آن چهار نفر چرخید که مشغول دست و پنجه نرم کردن با یکدیگر بودند و فریاد های امیلی بود که به آیدن و دیوید فحش میداد.
        -روانی های عوضی.... مطمئن باشین پشیمون میشین کله پوکا!
        پیتر خندید و گفت:
        -اوه امیلی... جلوی خانواده ات مودب باش... همه دارن نگاهمون میکنن!
        ادوارد با خشم مشتش را گلوله کرد و به سمت پیتر یورش برد. با نه گفتن پیتر, امیلی زودتر جنبید و خود را از دست آیدن رها کرد، جهش کرد و قبل از اصابت مشت ادوارد به صورت پیتر، خود را بینشان قرار داد.
        پیتر-این دومین مشتی بود که میخواست تو صورتم بشینه!
        ادوارد-عوضی آشغال.
        امیلی-ادوارد نه...کاریش نداشته باش.
        ادوارد با تحیر و خشم به امیلی نگاه کرد که دست و چشم بسته از پیتر دفاع کرده بود.
        -امیلی.... تو...
        آیدن و دیوید با خشم امیلی و پیتر را به سمت پاشاهان، ملکه ها و جیکوب و بقیه بردند. آنها را وادار به زانو زدن کردند و آیدن رو به جیکوب گفت:
        -تو سالن استراحت بودن.
        صدایی در کنار امیلی گفت:
        -به جمع ما خوش اومدین دوستان!... البته من یه ربع قبل از شما رسیدم. اونجور که فکر میکردم، افراد کاخ مرمر باهام برخورد خوبی نداشتن!
        امیلی پوزخندی زد.
        -همیشه اینجوری نیستن.
        فلوریا- چه بلایی سرشون اومده بچه ها؟
        امیلی بلند گفت:
        -میتونی از خودم بپرسی فلوریا... من هنوز میتونم حرف بزنم!

    

        صدای جیمز از جایی مانند سمت مقابل آمد که نزدیک و نزدیک تر میشد.
        -اینا رو توی میدون جنگ گرفتیم. جیکوب, فکر کنم دوباره اتفاقای قبل داره تکرار میشه.
        امیلی تابی به گردنش داد و با خونسردی گفت:
        -جدا؟... هی جیمز... ببین داری اشتباه میکنی... من امیلی ام. میبینی؟... امیلی!
        جیمز با یک زانو در مقابلش خم شد و گفت:
        -تو همیشه امیلی بودی... ولی یادت نره سال پیش تسخیر شدی... اونم توسط هوادارای این عوضی!
        و با خشم به پیتر نگاه کرد. پیتر لبخند عریضی زد که امانوئل گفت:
        -فکر کنم از دندونات خسته شدی رفیق!
        امیلی دندان هایش را بر هم سایید و دستانش را از پشت شل کرد.
        -درسته... سال پیش من تسخیر شده بودم.... ولی اینبار فرق داره, تسخیر نشدم... من عوض شدم.
        به سرعت برخاست و پایش را به دور گردن جیمز انداخت، با پشت زانو گردنش را قفل کرد و قوی تر از دستان جیمز که پایش را گرفته بود، او را اسیر کرد. طناب ها و پارچه از دور بدن و چشمش آزاد شد و با دست، بازوان جیمز را به زیر پاهایش قفل کرد.
        -ولی تو هنوز همون جیمزی!... و هیچ وقت یادت نمیمونه که سلاح اصلیه یه جادوگر، حلقه اشه!
        جیمز با صورت کبود سرفه ای کرد. امیلی او را رها کرد و با چابکی ایستاد. پیتر و امانوئل را به سرعت آزاد کرد و رو به جمع حیرت زده گفت:
        -خوش وقتم از دیدار دوباره ی همتون!
        نگاهی به سالن و افراد انداخت و گفت:
        -توی این پنج ماه, اینجا خیلی تغییر کرده... درست مثل من.
        جیمز دستی به گردنش کشید و با صدای خش دار گفت:
        -هیچ کس عوض نشده... ولی مثل اینکه درمورد خودت راست میگی.
        لبخندی به جیمز زد و چشم غره ای به آیدن و دیوید رفت.
        چند قدم جلوتر رفت تا مقابل جیکوب قرار بگیرد که با اخم و در سکوت به او می نگریست.
        -فکر کنم کاخ در نبود من خیلی تغییر کرده.
        جیکوب سری به تفهیم تکان داد و همانطور که به هلگا خیره شده بود، گفت:
        -ولی فکر کنم یکی دیگه تو رو از نو ساخته!
        هلگا نفس عمیقی فرو برد سینه اش را با غرور جلو داد.

   

    فصل پنجاه و سوم (گل سوخته)

    دیانا پارچه ی مخملی را آغشته به جوشانده ی گیاهی کرد و به سمت صورت امیلی برد. زخمی باریک در امتداد پیشانی اش، جایی نزدیک به خط رویش مو ایجاد شده بود و به علاوه ی آن، چند خراش کوچک دیگر در گونه ها و دودزدگی زیاد، صورتش را کثیف نشان میداد.
    با احتیاط نزدیک برد و گفت:
    -ممکنه یکم جاش بسوزه.
    امیلی با بی قیدی گفت:
    -از بوش متنفرم.... بوی استفراغ میده!
    فلوریا در پشت سر دیانا که بر روی صندلی نشسته بود، ریز ریز خندید و چشمش به رزالین افتاد که با حیرت به امیلی نگاه میکرد.
    -هی تو! می بینی که زنده س, پس خواهشا دوباره افسرده نشو!
    رزالین چشم غره ای به او انداخت و برخاست. به سمت امیلی و دیانا رفت و همانطور که به حرکت دستان دیانا نگاه میکرد، گفت:
    -من... من واقعا نمی دونم چی بگم...
    -نیازی نیست چیزی بگی رز, من اینجام و حالم هم خوبه. نه مریضم و نه تسخیر شدم. من خوبم... فقط همین!
    -میدونم... میدونم. فقط... خب خیلی غیر منتظره بود. چهار ماه پیش داریان پیام فرستاد که تو رو گرفته و کشته و بعد هیچ خبری از تو نرسید... برای پنج ماه و بعد که تو با اون یارو اومدی.
    دیانا بار دیگر صورت امیلی را پاک کرد و گفت:
    -خب, تموم شد.
    امیلی برخاست و دستان رزالین را گرفت.
    -ببین رز... میدونم خیلی سخت بوده... ولی مهم اینه من الان سالمم و جلوی چشماتم.
    رزالین تمام سعی خود را کرد تا حتی یک قطره اشک نیز از چشمانش نچکد.
    -آره... از نظر تو چیزی نیست ولی ما چی؟.... پنج ماه پیش، کاخ یک دفعه مورد حمله ی دوزخی ها قرار میگیره و چند دقیقه بعد هم پیام الیوت میرسه که یکشون تو رو با خودش برده... و بعد از چند روز، پیام میدی که حالت خوبه و دنبالت نگردیم و اصلا هم اهمیت نمیدی که ماها چه حالی پیدا میکنیم. یکدفعه بعد از پنج ماه برمیگردی در حالیکه با پیتری و نزدیک بود که گردن جیمز رو بشکنی. تو به من بگو... این همه تغییر عجیب نیست؟ تو هم به جای من بودی شوک زده نمی شدی؟
    فلوریا ابروانش را بالا داد و بی صدا به سمتشان رفت. دیانا شانه ی رزالین را گرفت که حالا صورتش خیس از اشک بود.
    


        امیلی نگاهش را بین سه دوست وفادارش چرخاند و با لبخند محزونی گفت:
        -واقعا از همتون معذرت میخوام... تو شرایطی نبودم که بخوام برکردم... کارایی بود که باید انجام میدادم. ولی قبل از همه باید از هلگا متشکر باشین که دوستتون رو از رودخونه بیرون کشید و نجات داد, وگرنه اینبار، داریان سرم رو براتون میفرستاد. ولی... در مورد پیتر... داستانش مفصله.....
        و هرآنچه که از پیتر طی این دو ماه فهمیده بود را برایشان بازگو کرد.
        رزالین زانوانش را در شکم فرو برد.
        -ولی من هنوز اطمینان کامل پیدا نکردم. ببین امیلی, میدونم که حرف های تو همه ش حقیقت داره ولی خب ما رو درک کن! زمان میبره تا بهش اعتماد کنیم.
        فلوریا مشتش را کف دست دیگرش کوبید و گفت:
        -اون نباید همینجوری داریان رو ول میکرد!
        هر سه با تعجب به او نگاه کردند. فلوریا با حرص ادامه داد:
        -یادتون رفته؟... اون یه برادر عوضی داره و یه نامادری عوضی تر که از شانس خیلی خیلی خوبش، با وجود خرابی های کاخ حتی یه خراش هم بر نداشته!
        امیلی چشمانش را تنگ کرد و گفت:
        -اون دیگه هیچ ربطی به ما نداره... پیتر حالا حالاها باهاش کار داره.
        نگاهی به سه فرد دیگر انداخت که هر یکی در فکر بودند. لبخندی زد و به یکباره هر سه را در آغوش گرفت. آخ گفتن دیانا برخواست که سرش به سر رزالین خورده بود.
        -حالت خوبه امیلی؟!
        -ساکت باش فلور! دلم خیلی براتون تنگ شده بود و فکر کنم این حق رو دارم که واسه چند دقیقه بغلتون کنم.
        هر سه به خنده افتادند و حلقه شان منسجم تر شد.

        ***

        امیلی با لحنی آرام سعی کرد تا جیکوب را متقاعد کند. هلگا در سکوت به مشاجره ی آن دو نگاه میکرد و ذهنش درگیر پیتر بود.
        -ببین جیکوب, من میدونم که هیچ کس بهش اعتمادی نداره ولی ببین، اون به ما پناه آورده و داریان رو رها کرده. اون به خواست خودش به ماریش نرفته بود. پدرش برای اینکه وفاداریش رو به داریان ثابت کنه اونو یه وسیله قرار داد.
        -این حرفا چیزی رو عوض نمیکنه امیلی. اون یه تارتارین بوده و اصلا معلوم نیست چند نفر رو کشته. یادت نره، اون حتی به خود تو هم رحم نکرد. امیدوارم درد حمله ی اون روز رو هنوز به خاطر داشته باشی.
        -جیکوب... من نمیگم اون یه قدیسه س یا یه آدم پاک و بی نقص... اگه به کشتن باشه، منم خیلی ها رو کشتم، همه ی ما قاتلیم.
        -ولی ما فرق داریم... ما برای شرافت می جنگیم، برای دفاع از سرزمینمون. اونا افراد بیگناه رو میکشن.
        امیلی نفسی عمیق گرفت و سعی کرد تا بر اعصاب خود مسلط باشد.
        -ببین جیکوب... من کاری ندارم که اون کی رو کشته... اون تا الان هرکاری کرده از روی اجبار بوده و باید به عرضت برسونم همین فردی که تو با عصبانیت داری ازش حرف میزنی تا الان دوبار جون منو نجات داده و کمکم کرد تا اولیور رو بکشم... من بدون کمکش نمیتونستم پیداش کنم.
        -امیلی از کجا انقدر مطمئنی؟ شاید همه ی اینا نقشه ی داریان باشه... شاید اون رو فرستاده تا اعتمادت رو جلب کنه.... اینم بدون اون الان تو مکانیه که تمامی هروها در کنار هم هستن.

   

        امیلی با چهره ای برافروخته نزدیک رفت...
        -واقعا نمی فهمم که تو چرا انقدر داری پافشاری میکنی ولی اون حتی اگه دروغ هم گفته باشه، باید خیلی دیوونه و احمق باشه که بخواد خودش رو بندازه توی لونه ی زنبور. اون الان تو کاخیه که از هر گوشه اش ده تا سرباز دیده میشه و فکر نمیکنم بتونه از پس همه ی ما بربیاد، حتی اگه خون آشام باشه. اون دیگه تارتارین نیست جیکوب... طبیعت هیچ مانعی براش ایجاد نکرد تا از ورودش به وریردین جلوگیری کنه و اگر هنوز تارتارین بود باید همون لحظه ای که از مرز رد شدیم، تبدیل به سنگ میشد. اون هنوز خون سرخ تو رگهاشه و تنها عیبی که داره اینه که گذشته اش پر از اشتباهه... اشتباهاتی که به زور انجام داده و فکر نمیکنم این مشکلی باشه. همه ی ما خطا کردیم و هیچ کس بی نقص نیست.
        امیلی برای اولین بار بود که میدید جیکوب بر سرش فریاد میکشد.
        -اون و خانواده اش به وریردین پشت کردن امیلی... خ*ی*ا*ن*ت پدرش باعث شد تا سه سال پیش تو بازم طعم از دست دادن رو بچشی. واقعا فکر نمیکردم که مرگ والدین پدرت و کاترین انقدر برات بی اهمیت و بی ارزش باشه که بخوای اونو وارد این کاخ کنی.
        اشک در چشمانش حلقه بست ولی در این مدت یاد گرفته بود که سخت باشد، محکم و پولادین. گویی اشک جوشیده به چشمش برگشت و خشم جایش را گرفت. خشمی که هلگا را ترساند... از همان روزی که اون باعث شده بود تا امیلی خاطرات پنهان شده اش را بیاد بیاورد، او این خشم را در چشمانش دیده بود.
        -همه فکر میکنن تو بهترین استادی ولی من نه! حالا دیگه برام با بقیه ی افراد فرقی نداری جیکوب. هیچ کس این حقیقت رو کتمان نمیکنه که تو خیلی دانایی، خیلی قدرتمندی و از هیچ تلاشی برای نجات مردم و سرزمینت چشم پوشی نمیکنی. ولی بذار یادت بندازم.... یکی دیگه مثل پیتر، خیلی خوش شانس بوده که تونسته تا الان و تو این کاخ زنده بمونه و به بالاترین درجه برسه. کریس بارنت... معلم زیست شناسی عزیزم... اونم یه تارتارین بود که یک هفته قبل از مرگ والدینم، به کاخ پناه آورد و حالا اون، یکی از اعضای اتحادیه ی جادوگرانه. پس اون چی؟ عدالت تو و این سرزمین درمورد اون چه قضاوتی میکنه؟ در حالیکه خیلی از افرادش خبر دادن که توی برنامه ی حمله ی کشته شدن مادر و پدرم نقش داشته. من آدمی که میشناختی نیستم جیکوب... امیلی سابق، با مرگ کاترین مُرد... خیلی چیزها بوده که باید میدونستم و حالا متوجه شدم. ولی بدون...
        انگشتش را به تهدید جلوی جیکوب گرفت و ادامه داد:
        -من به عنوان ملکه ی این سرزمین این حق رو دارم تا از هر هموطنی که بهم پناه بیاره حفاظت کنم و بدون که پیتر هم یکی از مردم منه. من نمیذارم بهش آسیبی برسه و برای تموم کردن بحث بی اعتمادی، خودم ضمانت میکنم.... من.... ملکه امیلی جونز قسم میخورم که اگه پیتر نقشه ی سقوط وریردین رو داشته باشه......
        نزدیک تر رفت و در مقابل صورت جیکوب و خیره در چشمانش، مصمم و خشمگین جمله اش را تمام کرد:
        -...... خودم سر از تنش جدا کنم.
        و با اخم روی گرفت و با قدمهای استوار از اتاق بیرون رفت. افراد قلعه با دیدنش راه را باز کردند و به احترام تعظیم کردند.
        -درود بر ملکه.
        کلاه شنل سلطنتی را به سر کشید و بر اسب سفید رنگ سوار شد.

    
        -ازت توقع نداشتم این کارو بکنی هلگا.
        جیکوب با خشم به سمتش چرخید و با انگشت به هلگا اشاره کرد.
        -هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر بی فکر باشی.
        هلگا با چهره ای جدی و کمی خشمگین گفت:
        -چیزی که تو میبینی و خطابش میکنی بی فکری، نجات جون همه س.
        سبزی عنبیه ی چشمان جیکوب از رنج و خشم براق تر شده بود.
        -هیچ فکر کردی که ما توی این پنج ماه چه فکری در مورد امیلی داشتیم؟... هلگا... اون یه فرد عادی نیست... اون یکی از افراد برتره و باید حالا حالاها زنده بمونه، این چیزیه که جون ما بهش بستگی داره.
        -پس عقیده ات اینه؟... هروها رو مثل گوسفند پرورش و مراقبت میکنی که مبادا آسیب ببینن؟... که مبادا داریان بیاد و سر تو رو به عنوان اولین فرد به لبه ی تیغ بگیره؟ ها؟
        قدش از جیکوب کوتاه تر بود... خیلی کوتاه تر... شاید تا جناغ سینه ی جیکوب هم نمیرسید ولی این ملاک دعوای خواهر و برادر نبود و اگر واقع بین دیده میشدند، چهره و قامت جیکوب تکیده تر از هلگا بود.
        با خشم به سمت جیکوب رفت و گفت:
        -پدر... اون هم عقیده ی تو رو داشت و یا شاید بهتره بگیم تو داری روش اون رو ادامه میدی. ولی چی شد؟ اون هم مُرد، مثل همه ی انسان های دیگه که یه روزی باید این دنیا رو ترک کنن، چه دیر چه زود، با درد یا مرگ طبیعی. تو خودت این درس ها رو بهشون میدی و عمل نمیکنی.
        -من فقط کاری که به عهده ام گذاشته شده رو انجام میدم. من به فکر خودم نیستم... به فکر این مردم و سرزمینم. هیچ فکر کردی تا الان چه به روز سرزمینمون اومده؟ یا سه سرزمین دیگه؟ ما تنها متحدان همدیگه هستیم و هیچ پشتیبانی دیگه ای نداریم. هیچ میدونی تا الان چند نفر جونشون رو از دست دادن؟... همین هفته ی پیش... یه پسر تنها و خیلی جوون از مناطق مرزی پناه آورد به کاخ. تارتارین ها خانواده اش رو سلاخی کرده بودن و اون فقط یه بچه ی چهارده ساله بود هلگا.... فقط چهارده سالش بود. میفهمی؟
        هلگا با چشمان نمناک جواب داد:
        -آره... چون منم همسن اون بودم که از تمام زندگیم فقط تو موندی. من به خواست خودم این کارو نکردم.... پیش گویی نور ماه.... اون امیلی رو انتخاب کرده بود.... همون شبی که از دست دوزخی خلاص شد و من بدن نیمه یخ زده اش رو توی رودخونه پیدا کردم. شاید بهتر باشه یه تشکر بکنی... وگرنه خبر کشته شدنش واقعیت پیدا میکرد.
        جیکوب دستی به چشمانش کشید.
        -ببین هلگا، من حتی یک درصد هم به اون پیشگویی مزخرف اعتماد ندارم چون همون پیشگویی لعنتی باعث شد تا جاناتان اسکولز قدرتش رو از دست بده... و پیشگویی نور ماه به نتیجه نرسید.
        هلگا نفسی گرفت. در نگاهش خیلی چیزها بود که جیکوب را گیج میکرد ولی هیچ دلش نمیخواست تا کلمه ای به جیکوب بگوید... شاید نه آن زمان. سکوت را ترجیح داده بود تا همه چیز روند خود را داشته باشد و شاید بهتر بود تا جیکوب خودش متوجه حقیقت شود.
        پوزخند ریزی زد و مقابل صورت جیکوب ایستاد.
        -تو خیلی وقتا اشتباه میکنی جیکوب، حتی حالا که جادوگر اعظمی. ولی بدون.... طبیعت هیچ وقت اشتباه نمیکنه.

    
        جیکوب چند لحظه به چهره ی پیروزمندانه ی هلگا خیره شد، سپس عقب گرد کرد و به سمت در رفت.
        -باشه هلگا، این چیزیه که تو میخوای؟ باشه. من دیگه خودم رو از تعلیم امیلی کنار میکشم. فقط بدون... اگه اتفاقی بیوفته، مسببش تویی.
        سپس از اتاق خارج شد.

        ***

        با صدای ویکتوریا، مادرش، در پشت در اتاق، صدای پخش موسیقی را کم کرد.
        -ماریان، محض رضای خدا هم که شده و به خاطر سلامت شنواییت، اون لعنتی رو کم کن! من جلسه دارم.
        با حرص کنترل را برداشت و دستگاه را خاموش کرد. کنترل را با عصبانیت بر روی صندلی پرت کرد که به زمین پرت شد.
        -واقعا نشونه گیریت افتضاحه دختر!
        پوزخندی به طرز تفکرش زد و از حالت لم داده بر روی صندلی چرخ دار خارج شد. کت چرمی اش را برداشت و همراه با کوله و تلفن همراه، از اتاق خارج شد.
        مادرش به محض دیدن او در پله ها، مسیرش را که به سمت سالن جلسات میرفت، تغییر داد و با اخم به سمتش رفت. صدای همهمه ی هیئت سهامداران از سالن می آمد و چند خدمتکار در حال رفت و آمد بودند.
        با حرص در مقابل مادرش ایستاد و دست به سینه منتظر نگاهش کرد.
        -ببین ماریان... نمیدونم برای بار چندمه که دارم در این مورد باهات بحث میکنم. ولی این جلسه برای من خیلی مهمه و نمیخوام تو با کارات زحمات چندین ساله ی پدرت و من رو یک ساعته به باد بدی.
        با بغض نهفته در گلو و خشم، آب دهانش را فرو داد. به چشمان سبز مادرش خیره شد و گفت:
        -باشه، میرم. میرم بیرون تا تو به اون جلسه ی مزخرفت برسی و یه وقت از جایگاهت تنزل نکنی چون که من دخترتم! چقدر دلم برای بابا تنگ شده. اون هم مثل تو بود ولی حداقل برای من ارزش قائل میشد و بهم توجه میکرد. حتی با اینکه وقت کمی برای خانواده اش داشت ولی برای منم وقت میذاشت.
        کوله اش را روی شانه انداخت و با خشم از مادرش چشم گرفت. ویکتوریا با رنگی پریده و چشمان تر، با صدای کوبیدن دو چفت در در جای خود تکانی خورد. نگاهش به عکس جوزف، همسرش کشیده شد که ماریان پنج ساله را می بوسید.
        چند لحظه در همان حالت ماند تا به وضع قبل برگردد، نفس عمیقی کشید و بعد از بدست آوردن آرامشش، دستانش را چندبار مشت کرد و دوباره به جمع افراد پیوست.
        هندزفری را در گوشش گذاشت و سعی کرد تا در میان فریاد های خواننده، دعوای چند لحظه قبل را فراموش کند.
        دستانش را با خشم در جیب کت فرو برد و بعد از خروج از عمارت کینگ، به سمت خیابان فرعی منتهی به خیابان اصلی حرکت کرد. حتما یک سفارش از چیزبرگرهای رستوران" قناری سرخ " او را به وضع قبل برمیگرداند.

        در سکوت رستوران، در را باز کرد و آویزهای سرخ پوستی آویزان در بالای در به صدا در آمد. زن پشت کانتر که مشغول جمع کردن لیوان های روی کانتر بود، با دیدن ماریان لبخندی زد و دست از کار کشید. چهره اش کمی خسته به نظر میرسید ولی چشمان سیاهش با دیدن ماریان برق میزد.

    
        از پشت کانتر خارج شد و به سمت ماریان رفت. ماریان با عجله هندزفری را از گوشش درآورد و با لبخند به استقبالش رفت، در آغوشش جای گرفت و صورتش را در گودی گردنش فرو برد.
        -سلام مایا، تو کجا بودی؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود.
        مایا عقب کشید و ب*و*س*ه ای بر گونه ی ماریان گذاشت.
        -فقط یه سرماخوردگی بود، ولی ظاهرا تو خوب نیستی؟ اتفاقی افتاده؟
        ماریان ابروهایش را بالا داد و نگاهش را برای بار چندهزارم در رستوران گرداند بلکه چیز جدید را بعد از دوسال پیدا کند. آخر سر با شگفت زدگی به عقاب تاکسیدرمی شده ی بالای ساعت اشاره کرد و با حیرت گفت:
        -واو! اون عقاب رو تازه خریدی؟ خیلی خفنه!
        و با انگشت شصت علامت عالی را نشان مایا داد. مایا نگاه معناداری به او کرد و گفت:
        -ماریان، اون عقاب بدبخت یکساله اون بالا آویزونه و فکر کنم خسته شده از اینکه تو هردفعه پای اون بیچاره رو برای عوض کردن بحث میکشی وسط! نمیخواد بگی، خودم میتونم حدس بزنم که دوباره با مادرت دعوا کردی.
        ماریان چینی به چانه اش داد و به سمت صندلی های کانتر رفت. کوله اش را بر روی صندلی کنارش گذاشت و دستانش را بر روی کانتر گذاشت.
        -یک ساعته دارم توی خیابون راه میرم تا آروم شم، نمیخوام در موردش چیزی بگم.
        -باشه عزیزم، فقط اگه دیدی داری از خشم منفجر میشی توی خودت نریز!
        ماریان با لبخند دستش را کنار شقیقه گرفت و گفت:
        -بله فرمانده!
        مایا لبخندی زد و به پشت کانتر رفت تا غذای ماریان را آماده کند. بیست دقیقه بعد، مایا با دو ظرف چیزبرگ و سیب زمینی های سرخ شده مقابلش نشست.
        -بفرمایید، اینم از چیزبرگر مورد علاقه ات.
        ماریان با اشتها چیزبرگر را برداشت و گاز بزرگی زد. با لپ های باد کرده، انگشت شصتش را به نشانه ی عالی نشان داد و چشمکی زد.
        مایا لقمه را فرو داد و گفت:
        -فکر کنم به خاطر چیزبرگ های تو هم که شده من موقع مرگ دویست کیلو شده باشم! این غذا عالیه...
        با نگاه تنگ شده ادامه داد:
        -چیزی توش میریزی؟ دستوری سرّی پخت این چیز برگرت چیه جناب خرچنگ؟؟؟
        مایا لبخندی زد که صدای جیلینگ جیلینگ، دوباره به صدا درآمد و در باز شد. هر دو با تعجب به مرد تازه ورود خیره شدند که با تعجب به آنها نگاه میکرد.


        مرد نگاه بامزه ای به کل رستوران انداخت که حالا با صندلی های برگردانده خالی بود و جز آن دو، فرد دیگری به چشم نمیخورد.
        -آم, ببخشید فکر کنم کار رو تعطیل کردین!
        و با لبخند ریزی به ساعت بالای سر مایا اشاره کرد و گفت:
        -و البته که باید اینطور باشه! خب.... معمولا کسی ساعت چهار برای خوردن چیز برگر بیرون نمیره!
        مایا با هول لقهمه اش را قورت داد که مرد گفت:
        -خب تازه از سفر برگشتم و اولین رستورانیه که به چشمم خورد.
        و نگاهی به لپ های باد کرده ی ماریان انداخت. مایا از روی صندلی بلند شد و غذای خود را در ظرف گذاشت.
        -نه نه... میتونی بیای داخل, مغازه تعطیل نیست.
        و با دست به ماریان اشاره کرد که با فک ثابت و بی تحرک به مرد خیره شده بود.
        مرد لبخند تشکر آمیزی زد و وارد شد. ماریان در طی سه ثانیه مرد را با چشمانش اسکن کرد و در نهایت نتوانست متقاعد شود که چرا آن مرد به آن رستوران کوچک آمده است.
        مردی با کت و شلوار دودی رنگ، پیراهن خاکستری و کراوات سیاه با کفش هایی که تمیزی آنها چشمان ماریان را به دودو انداخت و فکر نمیکرد که ارزش لباس های مرد کمتر از دو میلیون دلار باشد.
        مرد سمت دیگر ماریان نشست و با لبخند نگاهی به او انداخت که به او زل زده بود. با خنده ی ریزی دستش را دراز کرد و گفت:
        -جان اسکات.
        ماریان به خود آمد که پنیر در گلویش جهید و به سرفه افتاد. مرد با هول به پشتش زد و ماریان به سختی لقمه را قورت داد. چهره اش سرخ و از چشمانش اشک سرازیر بود.
        مایا با ترس برگشت که مرد لیوان نوشابه را به دست ماریان داد. لیوان را گرفت و نی را در دهان گذاشت.
        مرد دستانش را در هم قلاب کرد و آرنج راستش را به لبه ی کانتر گذاشت.
        -فکر کنم ورودم خیلی غیر منتظره بود!
        ماریان نی را بیرون داد و گلویش را صاف کرد. با صدای خش داری همچنان که اشک چشمش را میگرفت گفت:
        -نه نه, نباید اونجوری بهتون زل میزدم!
        مرد خندید و کنار چشمان سبزش چین افتاد. ماریان نگاهی به موهای جوگندمی مرد انداخت و فکر کرد او بیشتر از سی سال سن ندارد.
        دستش را مقابل مرد گرفت و با لبخند گفت:
        -ببخشید یادم رفت! اسمم ماریانه.
        مرد با محبت دستش را گرفت.
        -از دیدنت خوشوقتم ماریان عزیز.
        ماریان لحظه ای به چهره ی متعجب مایا و ابروی بالا رفته اش نگاه انداخت و با مکث گفت:
        -ام... بله... منم همینطور آقای اسکات!
        آرام دستش را شل کرد و کمی عقب کشید که نگاه مرد بر روی داغ ماهیچه ی دست ماریان ثابت ماند. مرد اخم ریزی کرد که ماریان با خجالت دستش را خارج کرد و گفت:
        -قهوه ی داغ ریخت! دیشب!
        مرد لبخندش را برگرداند و گفت:
        -باید بیشتر مراقب خودت باشی.
        همان لحظه مایا سفارش جان را مقابلش قرار داد و بحثشان خاتمه یافت.

    
        در حال اتمام غذا بود که متوجه شد مرد برای چند لحظه و با اخم به داغ دستش نگاه کرد. سرفه ای آرام کرد و کمی از نوشابه خورد، به سرعت برخاست و کوله اش را روی دوش انداخت. نگاهی مشکوک به مرد انداخت که با آرامش و ادب غذایش را تمام میکرد. با گیجی نگاهی به مایا انداخت که با نگرانی او را می نگریست.
        -ام... مایا... من بعدا پول غذا رو میارم... مثل اینکه کیف پولم رو خونه جا گذاشتم.... فعلا!
        دستی برایش تکان داد و با عجله از رستوران خارج شد.
        با خروج از رستوران، نگاهش به لیموزین سیاه رنگ کنار پیاده رو افتاد که مردی با هیکلی ورزیده و دستانی در هم قفل شده، با اخم به رستوران خیره شده بود.
        ماریان تکانی به سرش داد و با چشمان متحیر از دیدن محافظ و لیموزین، در پیاده رو به راه افتاد.
        -هی دختر!... اینجا نیویورکه و یارو از اون خر پولاست!... این چیزا که برای این شهر عجیب نیست!
        مرد چند لحظه بعد از خروج ماریان، پول غذا را حساب کرد و از رستوران خارج شد. نگاهی خونسرد به پیاده روی خلوت انداخت که ماریان با قدم های تند از او دور میشد. بدون اینکه نگاه از دختر بردارد، به سمت لیموزین رفت و سوار شد. موبایلش را بیرون آورد و شماره گرفت.
        خیره به سنگفرش پیاده رو، با شنیدن صدای مخاطب گفت:
        -کاری هست که باید انجام بدی.... دنبال نشونی دختری که میگم بگرد، تا شب باید برام پیداش کنی.
        تماس را قطع کرد و موبایل را به جیب کت برگرداند.

        فصل پنجاه و چهارم (راز پنهان)

        نگاهی به افراد تالار انداخت. جو کمی آرام و به حالت قبل بازگشته بود. پیتر را پیدا کرد که به همراه بقیه ی سربازان ظرف های غذا را به دست مردم میداد. حالا دهکده خالی از سکنه بود و همه درون کاخ جمع شده بودند. ساعتی پیش سخنرانی خودش را مبنی بر بازگشتن و پناه آوردن پیتر به مردم عرض کرد که کمی تا نیمه روند مثبتی داشت و البته بودند افرادی که مانند جیکوب فکر میکردند ولی با یادآوری ماجرای بارنت، جو آرام شده بود و تنها فردی که از ابتدا، خصمانه و کینه توزانه به امیلی و پیتر نگاه میکرد، خود کریس بارنت بود و در انتهای سخنرانی، بی حرف سالن را ترک کرد.


        نفس عمیقی کشید و به سمت زنی رفت که نوزادش را در آغوش داشت و نوزاد مانع از آن میشد تا زن بتواند غذایش را بخورد.
        با لبخند زانو زد و ب*و*س*ه ای بر گونه ی لطیف نوزاد گذاشت. زن با هول گفت:
        -سر... ورم.
        امیلی نگاهی به زن انداخت و گفت:
        -نمیخواد رسمی حرف بزنی، من همون امیلی ام.
        زن چند لحظه به چهره ی محبت آمیز امیلی خیره شد. لبخندی زد و گفت:
        -خیلی خوشحالم که برگشتین. تو نبودتون، جو کاخ خیلی آشفته بود. خیلیا میگفتن شما.... کشته شدین و دیگه برنمی گردین.
        امیلی بدون اینکه ناراحت شود، دستش را دراز کرد و نوزاد را به بغل گرفت.
        -عیب نداره... شایعه همیشه هست و یکی از سلاح های دشمنه. حالا این دختر کوچولو رو بده من نگهش دارم تا مامانی بتونه ناهارش رو بخوره.
        برخاست و با اطمینان گفت:
        -من مراقبشم. تو بهتره استراحت کنی، زیر چشمات گود افتاده.
        زن تشکری کرد و امیلی از او دور شد. در طی رفتن به سوی دیگر سالن، با دستان نوزاد بازی کرد و احساس کرد که بعد از مدتی طولانی روحش احساس آرامش میکند.
        رزالین با دیدن او به سمتش رفت و گفت:
        -میبینم ملکه امیلی با بچه ها رابطه ی خوبی داره!
        سپس با ذوق گونه ی نوزاد را بوسید و گفت:
        -وای خدا، چقدر کوچیکه!
        نگاهی به امیلی کرد که بی حرف با نوزاد بازی میکرد و لبخندی بر لبش تثبیت شده بود. حرفش را که "خیلی وقته لبخند همیشگیت رو ندیده بودم" بود، در پشت دهانش نگه داشت و بی حرف از او دور شد تا آن دو در کنار هم تنها باشند.
        پیتر با چهره ای عرق کرده نگاهش را به سالن انداخت و چک کرد تا به همه ی افراد غذا رسیده باشد. نگاهش به امیلی افتاد که در گوشه ای نشسته بود و با نوزادی پنج یا شش ماهه بازی میکرد. به سمتش رفت و بالای سرش ایستاد. چند لحظه خیره ماند و در مقابلش زانو زد. با لبخند گونه ی کودک را نوازش کرد که حالا از خنده، آب دهانش بر روی لباس امیلی روان شده بود.
        -این کوچولو کیه که تونسته تو رو دوباره بخندونه؟
        لبخند امیلی کمی جمع شد و نگاهی به پیتر انداخت. پیتر شانه ای بالا داد و با نگاه خیره اش به نوزاد گفت:
        -خب بعد از ماجرای سه سال پیش، هیچ وقت اینطوری ندیده بودمت.
        امیلی چیزی نگفت. نگاهی به چهره ی عرق کرده اش انداخت و گفت:
        -خب جناب پیتر رایت، روز بازگشتتون چطور بود؟


    پیتر با همان لحن شوخ و شاد امیلی پاسخ داد:
    -خب، بعضیا خوش آمد گفتن و بعضیا هم میتونستم تو نگاهشون بخونم که میخواستن بگن"سرت رو باید با تبر قطع کنن!".
    امیلی خندید.
    -زمان میبره پیتر، صبور باش... و این مستلزم اینه که تو آینده نیت خیرت رو به مردم ثابت کنی.
    پیتر سری تکان داد و با لبخند به ادامه ی رسیدگی به امور افراد برگشت.

    پنج هفته بعد...

    ملحفه و تخت، گرم تر و دلپذیر تر از آن بودند که بخواهد با صدای بلند خدمتکار از آن دل بکند. با کرختی و خواب آلودی، در جایش نشست و بدون باز کردن چشمانش گفت:
    -بله سارا؟
    -مادرتون گفتن بیدار بشین و برین پیششون، امروز مهمان داریم.
    سرش را تکان داد و دوباره خوابید. از زیر پتو گفت:
    -باشه سارا.... الان!
    -خانم، بیدار بشین. مادرتون تاکید کردن که تا یک ساعت دیگه آماده باشین.
    با حرص چشمانش را باز کرد و پوفی کشید. موهای ژولیده اش را کنار زد و به خدمتکار خیره شد. آن بیچاره که تقصیری نداشت که مأمور بیدار کردن او شده بود. فریادش را در دلش خفه کرد و با خستگی به سمت سرویس بهداشتی رفت تا آماده شود.
    یک ساعت و نیم بعد، در حالیکه خمیازه ای طولانی، دهانش را تا حد ممکن باز کرده بود، از راه پله پایین رفت و لخ لخ کنان به سمت سالن مهمان رفت.
    اشک گوشه ی چشمش را گرفت و به سالن نگاه کرد. مادرش در مقابل مردی نشسته بود که پشت به ماریان داشت و نمیتوانست چهره اش را ببیند. ویکتوریا با دیدن ماریان که خمیازه میکشید و چانه اش را میخاراند، چشمانش گرد شد و با لبخندی تصنعی رو به مهمان گفت:
    -چند لحظه ببخشید.... برمیگردم!
    و با عجله برخاست و قبل از رسیدن ماریان، دستش را گرفت و به بیرون برد. ماریان با بدخلقی بازویش را رها کرد و گفت:
    -چیه مامان؟
    مادرش نگاهش به صورت پف کرده ی ماریان انداخت و گفت:
    -من یک ساعت و نیم پیش به تو گفتم بیدار شو و حالا با این سرو وضع اومدی پایین. ماریان اون یه آدم معمولی نیست و یکی از سهامدارای بزرگ نیویورکه.
    ماریان با چهره ای خنثی گفت:
    -خب حالا این چه ربطی به من داره؟
    ویکتوریا نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست تا آرامشش را حفظ کند.
    -هیچی! فقط دنبالم بیا و در ضمن.... انقدر خمیازه نکش!
    ماریان تابی به چشمانش داد و دنبالش رفت.
    ویکتوریا-منو ببخشین جناب اسکات.
    امیلی لحظه ای ایستاد و به نظرش رسید که چقدر این فامیلی به گوشش آشناست. با بلند شدن مرد و برگشتن او، ماریان توانست چهره اش را ببیند و به خاطر بیاورد، او همان مرد عجیب و خوش روی رستوران بود.
    لحظه ای با گنگی خیره شده بود که جان با لبخند عریض جلوتر آمد و دستش را دراز کرد.
    -بازم تعجب کردی ماریان؟ مثل اینکه دیشب دیر خوابیدی!
    ماریان لبخند ریزی به مادرش زد که با تعجب به آنها نگاه میکرد و سپس با جان دست داد.
    -از دیدنت خوشحالم، جان. نمیدونستم که تو همون سهامداری هستی که مادرم میگفت.
    جان با خنده اضافه کرد:
    -و باعث شدم تو نتونی تا ظهر بخوابی!
    ماریان خندید و انگشتانش را در هم قلاب کرد.
    ویکتوریا-شما قبلا همدیگه رو دیدین؟
    جان دستی به کمر ماریان گذاشت و به سمت مبل هدایتش کرد.
    -اوه بله ویکتوریا. خیلی خوش شانس بودم که با ماریان عزیز زودتر آشنا شدم، توی رستوران قناریِ ....
    ماریان کمک کرد تا اسم رستوران را کامل به یاد بیاورد.
    -قناری سرخ.
    -اوه... آره... قناری سرخ و انصافا باید بگم چیزبرگرهاش بی نظیره!
    ویکتوریا لبخندی زد که همان لحظه خدمتکار با میز چرخدار نوشیدنی ها وارد سالن شد.

    ***

    سوار اسب شد و افسار را گرفت. پیتر نگاهی کلی به او انداخت و گفت:
    -مطمئنی میخوای تنها بری؟
    امیلی لبخند کوچکی زد و اسب را به سمت ورودی عظیم گرداند.
    -پیتر، بار اولم نیست که تنها به سفر میرم.
    سپس به پهلوی اسب کوفت و در گرگ و میش سپیده دم به راه افتاد. پیتر با نگرانی خروجش را تعقیب کرد تا اینکه از محدوده ی دید او خارج شد. سربازی دوان دوان خود را به او رساند و تعظیمی کرد.
    -شاهزاده پیتر، بانو هلگا خبر دادن به اتاقشون برین.
    پیتر دستی به شانه ی سرباز گذاشت و گفت:
    -انقدر عجله نکن، تو از صبح داری این طرف و اون طرف میدوی. برو یکم استراحت کن..... نگهبان بخشت رو عوض میکنم.
    سرباز با خستگی نفسش را فوت کرد و لبخندی زد. به نظر می آمد در طی پنج هفته ی گذشته نظرات ضد و نقیض مردم و افراد کاخ مبنی بر ورود پیتر، تاحدی به ثبات قابل قبول و مثبت اندیشی رسیده و تا حد باور نکردنی و سریعی اعتماد مردم را به خود جلب کرده بود.
    

        ساعاتی پس از خروج امیلی، درحالی که خورشید رو به غروب بود، به دروازه های کاخ پاترونز نزدیک شد. سربازان با دیدن سوار سفید، او را از حرکت متوقف کردند. امیلی کلاه شنل را عقب زد و سربازان با دیدن چهره ی او در زیر درخشش تاج طلایی و جواهرنشان امیلی، با چشمان درشت شده و حیرت زده، به او تعظیم کردند. امیلی از اسب پایین آمد و افسار را گرفت. وارد شد و چشمش به افراد کم و بیش آشنا خورد که با دیدنش، مبهوت و برخی ترسیده، به او ادای احترام میکردند.
        افسار را به دست یکی از سربازان سپرد و شنلش سلطنتی را کمی بالا گرفت، از ﭘلکان بالا رفت و وارد ساختمان کاخ شد.
        کاخ حالا خلوت تر به نظر میرسید و باعث تعجب امیلی شده بود.
        صدایی شادمان از سوی پله های پشت سرش، باعث شد تا روی بگرداند.
        الیوت با لبخندی شکفته، دستانش را گشود و او را برای لحظه ای، سخت در آغوش رفت که باعث شد هوا به سختی در ریه ی امیلی رد و بدل شود.
        عقب کشید و با حیرت سرتاپای او را برانداز کرد.
        -شنیدم که برگشتی به کاخ ولی باور نمیکردم. تو این مدت خیلی کارا بود که باید انجام میدادم ولی دلم میخواست همه رو رها کنم بیام به دیدنت.
        -و چقدر خوب که اینکارو نکردی!
        -هنوز باورم نمیشه!
        صدای نیک از پشت سر، اخم های الیوت را در هم فرو برد.
        نیک-باید باورت بشه، مگه همین رو نمیخواستی؟
        امیلی با جیغ خفیفی به سمت نیک و شارون رفت و شارون زودتر خود را به او رساند. با چشمان اشکبار چند مشت محکم به بازوی امیلی زد و گفت:
        -اونقدر دلم میخواد بزنمت که بمیری! تو احمق ترین و دیوونه ترین ملکه ای هستی که باهاش دوست شدم!
        امیلی با خنده گفت:
        -ممنون از تعریفتون دوشیزه!
        نیک شارون را کنار زد و آرام او را در آغوش گرفت. در پشت سر، دستان الیوت ناخودآگاه مشت شدند. نمی دانست چرا تحمل دیدن نیک را در کنار امیلی ندارد.
        نیک عقب کشید و با اخم گفت:
        -باید پیام می فرستادی.
        امیلی نگاهی به هر سه کرد و گفت:
        -من همیشه باهاتون در ارتباط بودم.... پیام های اضطراری!
        شارون دستانش را به هم کوبید و گفت:
        -دیدی؟ دیدی گفتم؟
        الیوت خندید و دست دور شانه ی امیلی گذاشت.
        -و من فکر کنم شرط رو باختم شارون!
        شارون نگاهی خصمانه و کوتاه به نیک و الیوت انداخت و گفت:
        -من تو تمام این مدت مطمئن بودم اون کمک ها از طرف توئه، ولی هیچ کس حرفم رو باور نکرد.
        -همین رو میخواستم، نباید کسی میفهمید وگرنه داریان متوجه میشد زیر گوششم.
        نیک-چی؟ تو این مدت کجا بودی؟؟
        -ام... خب راستش، پیش هلگا، خواهر جیکوب. اون منو نجات داد. بعد از اینکه تو نزدیکی ماریش توی رودخونه سقوط کردم، اون منو از آب بیرون کشید و نجاتم داد.... حالا هم اومدم پیش ارتشم.
        نیک لبخندی زد و دستانش را در پشت قلاب کرد.
        -یه خبر خیلی خوب به سرزمین ها رسیده. ظاهرا نیروهای دشمن دارن از مرزها برمیگردن، مثل اینکه فعلا عقب نشینی کردن. با کمک پیام هات تونستیم تو خیلی از جنگ ها پیروز بشیم.
        امیلی جیغ خیفی کشید و لبخند عمیقی زد.
        -پس با این حساب داریان عقب نشینی رو به شکست دوباره ترجیح داده؟ نه؟
        نیک با خنده گفت:
        -ظاهرا! با این حساب باید برگردیم وریردین.
        الیوت از روی اجبار لبخندی زد. بعد از حرف نیک احساس کرد چیزی در قلبش سقوط کرد و از بین رفت. آن قسمت حرف نیک را که مربوط به بازگشتن بود، ابداً نپسندید. نگاه شارون به گردن امیلی خیره ماند.
        -امیلی، گردنبند مادرت؟
        لبخند به سرعت جمع شد و نگاهی به هر سه کرد. با لحن متاسفی گفت:
        -توی رودخونه که افتادم، گم شد. نتونستم پیداش کنم.
        الیوت-ارزش لاجوردش خیلی زیاد بود.
        نیک – ولی یادگار مادرت بود امیلی.
        امیلی نگاهش را از هر سه دزدید و به سمت خروجی رفت. دلش به اندازه ی تمام جهان و یا حتی کهکشان ها بی تاب اسب باوفایش بود.

    

        در اصطبل را گشود و نگاهی به درونش انداخت. تنها یک اسب در جایگاهش بی قراری میکرد و آن، سوئیفت یکه تاز بود.
        با شادی به سمتش رفت و دست در بین یال هایش فرو برد. سوئیفت از خوشحالی شیهه ای بلند کشید و بینی اش را به سرشانه ی امیلی مالید.
        -سلام پسر خوب... هی... دلم برات تنگ شده بود.... نمیدونی که چقدر کمک من بودی. حالا میفهمم هیچ اسبی نمیتونه جای تو رو پر کنه.
        صدای الیوت نزدیک شد. امیلی با لبخند برگشت و الیوت را دید که با شمشیر او جلو می آمد.
        شمشیر را به سمت امیلی گرفت و به سوئیفت اشاره کرد:
        -بیا، شمشیرت. سوئیفت تو نبودت خیلی کمک کرد.... اون دوبار جون منو نجات داد.
        امیلی شمشیر را گرفت و با حیرت گفت:
        -واقعا؟ آخه سوئیفت به کسی جز من اجازه نمیده نزدیکش بشم، چه برسه به اینکه سوار بشن. پس این نکته رو یادم باشه تا تو شرایط بحرانی بذارم پیش تو بمونه.
        الیوت نگاهی خیره به لبخند امیلی انداخت، دلش در تاب گفتن و نگفتن بود.
        -میگم....
        امیلی منتظر به او نگاه کرد.
        -شنیدم که... پیتر رایت رو به کاخ آوردی.... برادر برایان.
        امیلی نگاهش را چرخاند و گفت:
        -توضیحش مفصله، برات میگم.... بهتره بریم داخل کاخ.
        الیوت دست بر کمر امیلی گذاشت و همراهی اش کرد.

        ***

        پیتر تقه ای به در زد و در را باز کرد. فضا ی اتاق در حاله ای از نور سبز قرار داشت و این به آن خاطر بود که نور خورشید از پرده های زمردی رنگ عبور میکرد.
        نگاهی به هلگا که بر روی صندلی گهواره ای نشسته بود، انداخت و گفت:
        -چیزی شده هلگا؟
        هلگا کتاب در دستش را بر روی میز کوچک کنارش گذاشت و گفت:
        -ظاهرا میخواستی منو ببینی؟
        پیتر کمی مکث کرد تا به خاطر بیاورد، بعد سری تکان داد و بعد از بستن در جلوتر رفت.
        -ام... آره. میخواستم درمورد امیلی باهات صحبت کنم، فکر کردم بهتره حالا که اون اینجا نیست درموردش حرف بزنم.
        -گوش میدم.
        پیتر اخم ریزی چاشنی پیشانی اش کرد و به نظر می رسید سبزی چشمانش حالا کمی کدرتر شده بود.
        -از وقتی که برگشتیم به کاخ متوجه امیلی بودی؟
        -چرا؟ مگه اتفاقی افتاده؟
        -خب، مربوط میشه به قبل از برگشتنمون به وریردین. همون شبی که قرار بود برسیم. بعد از رفتن تو، ما هم حرکت کردیم ولی سربازها خیلی بهمون نزدیک شده بودن... اول احساس کردم رنگ امیلی پریده ولی اهمیت ندادم. تقریبا شب شده بود که امیلی از ما عقب افتاد و ما زودتر به غار رسیدیم. یه غاری که میخواستیم تا رفتن تارتارین ها توش مخفی بشیم. اسبش رو زودتر پیدا کردم و خودش هم تقریبا بی حال وسط جنگل بود. وقتی برگشتیم توی غار، حالش بد شد و غش کرد. میخواستم.... ببینم این حالاتش برات آشنا نیست؟
        هلگا اخمی کرد و در فکر فرو رفت. بعد با صدای آرامی گفت:
        -از جیکوب شنیدم که اون توانایی این رو داره که توی مواقع خیلی نادر و اتفاقی، تصاویری از آینده رو ببینه. نه هر اتفاقی.... حوادث بزرگ یا مهم... یا دردناک. اون حمله ی کریسمس سه سال قبل رو هم قبلا دیده بود.
        پیتر با یادآوری مرگ کتی، اخمش را وسعت داد.... امیلی بیشتر از توانش زجر دیده بود.
        -ممکن که... اون بازم این حوادث رو دیده باشه؟
        -نمیدونم. جیکوب میگه بعد از مرگ کاترین این حالت رو دیگه تجربه نکرده و به نوعی میشه گفت که خاموش شده باشه. حالا با این توصیفاتی که تو میگی، باید بیشتر دقت کنی تا متوجه بشی چیزی دیده یا نه و اگه دیده، متوجه شو که قراره چه اتافاقی در آینده بیوفته.

   

        پیتر سری تکان داد و به سمت در رفت. قبل از خروج او هلگا با صدایی زمزمه وار گفت:
        -شنیدم جیمز میتونه ذهن آدما رو بخونه... ازش کمک بخواه و بگو تا ذهن امیلی رو کاوش کنه، ممکنه بفهمیم اون چی دیده.
        پیتر تایید کرد و در را بست. پشت در، لحظه ای مکث کرد و به این اندیشید که چگونه از جیمز این درخواست را بکند؛ درحالیکه او در این پنج هفته حتی جواب سلامش را هم به خاطر امیلی میداد.

        ***

        سه روز از بازگشت سربازان وریردین از پاترونز می گذشت و پیتر دو روز قبل، ماجرای درگیری ذهنی امیلی را با جیمز در میان گذاشته بود.
        ...........
        در حالیکه جیمز در تایید حرف و قبول درخواستش، یقه ی پیتر را در مشت گلوله کرده بود با خشم گفت:
        -یه بار برادر عوضیت باعث شد زندگیش مثل جهنم بشه، آخرین عزیزش رو از دست داد و دیگه هیچ وقت به حال سابقش برنگشت. اگه بفهمم میخوای کاری خلاف دستور بکنی، قبل از اینکه امیلی سرت رو بزنه، خودم این کارو میکنم.
        و این پیتر بود که با حسن کلام و صداقت گفت:
        -من هم مثل اون همه ی زندگیم رو از دست دادم و بدون که برایان حتی برادر ناتنی منم به حساب نمیاد، من دیگه هیچ وقت به زندگی قبلیم برنمیگردم.
        ..............
        صدای ضربات پیاپی شمشیر در باغ کاخ مرمر پیچیده بود و سربازان و افراد از محل تمرین دور شده بودند.
        جیمز به سختی آخرین ضربه را دفع کرد و به زمین افتاد. با سر و روی خیس از عرق، با نگرانی به امیلی نگاه کرد. چیزی در وجود امیلی عوض شده بود، احساس میکرد خشم درونش هر لحظه در حال فوران شدن است و چشمانش حالت دیگری داشت.... درخشان تر.... مرموزتر و خبیث تر.
        امیلی خنده ی کوتاهی کرد و دستش را برای بلند کردن جیمز به سویش گرفت.
        -فکر میکردم قوی تر از این بودی. قبلا تو منو شکست میدادی.
        جیمز آب دهانش را فرو داد و دست امیلی را گرفت. برخاست و با اخم محوی گفت:
        -مثل اینکه امانوئل خوب تعلیمت داده!
        امیلی تک خندی زد. مشک چرمی آب را برداشت و نوشید. جیمز شمشیر را در هوا چرخاند و زیر چشمی او را زیر نظر گرفت.
        -چیزی شده امیلی ؟ احساس میکنم از موقعی که برگشتی، گوشه گیر و تنها شدی.
        امیلی گفت:
        -من تنهام جیمز.... مال الان نیست، سه ساله که تنها شدم. وقتشه از این به بعد رو برای خودم زندگی کنم، نمیخوام وقت رو تلف کنم.
        جیمز با شوخی گفت:
        -هی دختر.... مگه داری میمیری؟! جوری حرف میزنی که انگار دارم وصیت نامه ات رو مینویسم.
        امیلی به سنگ کف زمین خیره ماند و صحنه ی کشته شدنش، در ذهن دوباره مرور شد.
        دست جیمز شل شد و شمشیر با صدای بلندی بر زمین خورد. امیلی با تعجب به جیمز نگاه کرد که به شمشیر خیره مانده بود.
        -چی شد؟
        جیمز مچ دست راستش را چرخش داد و با دست دیگر شمشیر را برداشت. لبخند خسته ای زد و گفت:
        -مبارزه ی خوبی بود ولی احساس میکنم حالا که برگشتی و شمشیر زنیت انقدر عالی شده، مثل یه پیرمرد سال خورده ام!
        و مچ قرمز شده اش را بالا گرفت و نشان داد. امیلی خندید و بعد از برداشتن غلاف شمشیرش، به تنهایی به سمت کارگاه تمرینات رفت. جیمز به سختی آب دهانش را فرو داد و به رفتنش خیره شد. نمیتوانست به خود بقبولاند که آنچه در ذهن امیلی خوانده بود، در آینده حقیقت پیدا خواهد کرد.
        دست یخ بسته اش را مشت کرد و بعد از برداشتن غلاف شمشیر، به سمت در فرعی ورودی کاخ رفت. شمشیرش را به دست یکی از سربازان سپرد و مستقیم به اتاق هلگا رفت، چند تقه به در زد و بدون معطلی شدن برای اجازه ی ورود وارد شد.
        جز هلگا، پیتر نیز در آنجا بود.... ولی در آن زمان عصبانیتی نسبت به او نداشت و بالعکس، حرف او را باور میکرد... پیتر او را از آن خبر مهم باخبر کرده بود.
        در مقابل میز هلگا و کنار پیتر ایستاد و رو به هر دو گفت:
        -فهمیدم ماجرا چیه... ذهنش به روی من باز بود. تونستم بفهمم و اینبار اون چیزی که دیده بود رو من هم ببینم. هلگا، اون بازم آینده رو دیده!
        هلگا با نگرانی صاف نشست و چشم به دهان جیمز دوخت.
        -آینده ی کی رو؟
        جیمز آب دهانش را فرو داد و نگاهش را بین پیتر و هلگا چرخاند.
        -مرگ خودش!
        سپس هر آنچه که دیده بود را برایشان توضیح داد.

    
        جیمز با چشمانی نگران به هلگا که حالا طول و عرض اتاق را طی میکرد نگاه انداخت و گفت:
        -حالا... حالا چی میشه؟ اگه حتی این پیش بینی هم مثل قبل درست باشه، نباید بذاریم که امیلی بازم توی جنگ شرکت کنه.
        پیتر-ولی جیمز، تارتارین ها و متحدانش عقب نشینی کردن.... جنگی در کار نیست.
        هلگا با اخم و ذهنی درگیر گفت:
        -نه پیتر، هیچ وقت نباید داریان رو دست کم بگیری. اون حتما نقشه ای دیگه داره و نمیدونیم که قصد بعدیش چیه.
        جیمز-پس میگی چی کار کنیم؟ بهتر نیست با مارگارت و ادوارد هم درمیون بذاریم؟
        هلگا به سمت جیمز برگشت و با لبخند کم جانی گفت:
        -ممنون جیمز، بابت کمکت. هر خبری شد بهت اطلاع میدم.
        جیمز مکثی کرد و خیره به پیرزن مقابلش شد..... او نیز همانند برادرش مرموز بود.
        اخمی کرد و بعد تکان سر از اتاق بیرون رفت ولی پشت در ایستاد. با صدایی از پشت سر، به سرعت چرخید و دستش را مقابل دهان فرد گرفت. آیدن با چشمان درشت شده و ترسیده، دستانش را به تسلیم بالا برد و جیمز نفسش را با لرز بیرون داد. انگشتش را مقابل بینی اش گرفت و به در اشاره کرد. آیدن سر تکان داد و جیمز دستش را برداشت. هر دو سرهایشان را نزدیک در بردند تا مکالمه ی داخل اتاق را بشنوند. صدای هلگا و پیتر خیلی ضیعف بود ولی می توانستند حرف هایشان را بفهمند.
        پیتر با خشم و عصبانیت از بین دندان هایش غرید:
        -هلگا... تو خودت گفتی آسیبی به اون نمیرسه. گفتی که داری امیلی تعلیم میدی تا بتونه زنده بمونه. تو میدونستی... شرط میبندم از این ماجرا خبر داشتی.
        -نه پیتر... اشتباه نکن... من اون رو برای هدف دیگه ای نگه داشتم. مرگش قرار نیست که یه اتفاق باشه. مرگ یه بخش مهمی از روال همیشگی طبیعته.... در ضمن، یادت نره اون برای همین به دنیا اومده و یک هرو شده. مرگ تقدیر همیشگی اونهاست.... برای همینه که اونها تنها نیستن... فقط امیلی محافظ این سرزمین نیست... هشت هروی دیگه هنوز زنده ان.
        آیدن با ترس به جیمز خیره شد که با اخم و بدون تغییری در حالت چهره اش به ادامه ی حرف ها گوش میداد... منظور از هشت هرو چه بود؟
        -چی؟ تو حتما دیوونه شدی؟ من نمیذارم اون آسیبی ببینه.... حتی اگه اون پیشگویی لعنتی نور ماه نخواد.
        -تو چیزی درمورد مایکل فاوس و جاناتان اسکولز میدونی؟
        -هر دو هِرو بودن... خب که چی؟
        -اونا هنوز زنده ان.
        -میدونم، همه میدونن که اونا زنده موندن.
        -ولی همه نمیدونن که اونا هنوز نیروی برتری رو حفظ کردن.
        اینبار جیمز با تحیر به آیدن نگاه کرد که عرق بر پیشانی اش نشسته بود.
        -امیلی بعد از مرگ خواهرش در مورد اونا تحقیق کرده، فهمیده که اونا هنوز نیروهاشون رو در خودشون دارن.
        -ولی اسکولز وارد دنیای غبار شده، صدو چهل ساله که برنگشته.
        -وقتشه که هِروها دوباره متحد بشن.
        -چه نقشه ای توی سرت میگذره هلگا؟ هر چی که هست و حتی اگه به اون نور ماه لعنتی مربوط میشه، من نمیخوام که اجرا بشه.
        مکثی ایجاد شد.
        -من نمیذارم آسیبی به امیلی برسه پیتر، چون اون رو دوست دارم و مطمئنا اگه بخوام چنین کار شیطانی هم انجام بدم، تو و اون دو دوست نمیذارین.
        -کدوم دو دوست؟
        ناگهان در از جا کنده شد و جیمز و آیدن به داخل اتاق پرت شدند. جیمز با اخم از روی در چوبی برخاست و نگاهی به آن دو کرد. قبل از هر چیزی، هلگا لبخند آرامش بخشی زد و رو به هر سه گفت:
        -این راز همین جا دفن میشه تا موقعی که دونستنش برای همه مجاز بشه.
        آیدن-کدوم راز؟
        هلگا به سرعت دستش را به سمت در گرفت، در به جای اصلی بازگشت و اینبار، جادوی گفتگوی محرمانه، مانع از آن شد تا صدایی به بیرون درز کند.

   

        فصل پنجاه و پنجم (سوگند ابدی)

        سر میز غذا بودند و جیمز مدام پنجه اش را به زمین میزد. پیتر از موقعی که همراه با آیدن و جیمز از اتاق هلگا بیرون آمده بود، سکوت کرده بود و اخم ریزی بر پیشانی داشت.
        آیدن نگاهی به امیلی انداخت که مشغول صحبت با شارون بود و از همان لبخند های قدیمش را بر لب داشت. نگاهی به جیمز انداخت و در ذهن گفت:
        -ما نباید حرفی بزنیم جیمز،حتی اگه شمشیر زیر گردنمون باشه.
        جیمز چند لحظه در چشمان آیدن خیره شد و بعد سرش را پایین انداخت و به خوراک مرغ و اسفناج اش خیره شد. دیانا با حرص مشتش را بر روی میز کوبید که در آن هیاهوی سالن غذاخوری، تنها افراد دور میز متوجه شدند و با تعجب به او نگاه کردند. لبخند امیلی کج ماند و گفت:
        -چیزی شده دیانا؟
        دیانا با نگاهی عصبی به جیمز گفت:
        -فقط کافیه یک بار دیگه با پات ضربه بزنی تا ببینی که چطور این چنگال رو فرو میکنم تو چشمت!
        دیوید پوزخند بلندی زد و گفت:
        -فکر نکنم اون موقع بتونه چیزی رو ببینه دیانا!
        جیمز عذرخواهی کرد، از سر میز بلند شد و به سمت راهرو رفت. پیتر با نگرانی او را تعقیب کرد که آیدن به دنبال جیمز برخاست و دوید.
        فلوریا اخم مشکوکی کرد و گفت:
        -اینا چشون بود؟!
        پیتر چشمانش را به بشقاب دوخت و همانظور که مرغ را به سمت دهان می برد گفت:
        -صبح دیدم که توی راهرو با هم دعوا می کردن.
        نیک-سابقه نداره اون دوتا با هم دعوا کنن.
        پیتر به هیچ کس نگاه نکرد و شانه ای به ندانستن بالا انداخت.
        در آن سو، در راهروی منتهی به سالن تشریفات، آیدن بالاخره به جیمز رسید و از پشت او را گرفت
        -صبر کن جیمز...
        جیمز با خشونت شانه اش را آزاد کرد که آیدن گفت:
        -هی پسر... تو چته؟
        جیمز با خشم گفت:
        -واقعا هیچ درکی از این موضوع نداری؟ ما نباید به هلگا کمک کنیم.
        آیدن بدتر از او جواب داد:
        -تو چاره ی دیگه ای نداری.

   

    جیمز راه افتاد و گفت:
    -چرا، مطمئنم جیکوب میتونه خواهرش رو منصرف کنه.
    آیدن سریع تر دوید و مانع شد، یقه ی لباس جیمز را در مشت گرفت و او را به دیوار چسباند. با جوشش خشم در درون آیدن، باد همانند خشم او، قدرت گرفت و پنجره های تالار را به یکباره باز کرد. در درون تالار صدای نفیر باد پیچیده شد و ذرات ریز و کریستالی یخ به زمین و صورتشان پاشید.
    -تو هرگز نباید این کارو بکنی جیمز... از زمانی که هلگا ما رو شریک رازش کرد و باهاش سوگند ابدی بستیم. تو نمیتونی همچین کاری بکنی چون به محض اینکه لب وا کنی، بدنت به یه تیکه سنگ تبدیل میشه.
    صدای لولای در آمد و هر دو به سمت در ورودی برگشتند که ادوارد با اخم به سمتشان می آمد. دست آیدن را از دور یقه ی جیمز جدا کرد و با اخم و عصبانیت به هر دو گفت:
    -هیچ معلوم هست دارین چی کار میکنین؟ شما چتونه؟ اگه یکی از مردم شما رو میدید، باید جوابگوی بقیه میشدین.
    جیمز نگاهی به آیدن انداخت که به او علامت میداد تا ساکت بماند. از بین دندان هایش گفت:
    -نگران نباش ادوارد، یه مشکلیه... که فکر نکنم هیچ وقت حل بشه.
    سپس از تالار بیرون رفت. باد و طوفان قطع شد و ادوارد با گیجی به آیدن گفت:
    -قضیه چیه؟
    آیدن نفسش را با آسودگی خارج کرد و دستی به صورتش کشید.
    -هیچی، موضوع پیتر بود. فکر نکنم حالا حالاها این دوتا باهم خوب بشن.
    ادوارد نگاهی دیگر به آیدن انداخت و از تالار بیرون رفت.

    ***

    در مقابل شش سنگ قبر کنار هم زانو زد و دستانش را بالا گرفت. شش حلقه ی گل رز سفید در مقابل سنگ های قبر سارا، بنجامین، آنا، ژوپیتر، لیندا و کاترین بر روی چمن سبز قرار گرفت. پیتر آهسته گفت:
    -برای خانواده ات... متاسفم امیلی.
    امیلی سری تکان داد، به اسم سارا که عقاب طلایی بالای اسمش می درخشید خیره ماند و گفت:
    -فکر کنم تنها قبر شاهزاده ایه که اینجا دفن شده.
    فاصله ی هفت ساله بین دو تاریخ قبر کاترین، خنجری را از غیب در قلب پیتر فرو برد. از دو ماه پیش، حتی نمی توانست مستقیم در چشمان امیلی خیره شود و با نگرانی، تنها گوش به زنگ پیک مرزی بود.
    -میدونی... خیلی عجیبه ولی من نمیتونم صدای خنده اش رو به یاد بیارم..... حتی صدای حرف زدنش رو.... احساس میکنم مال هزار سال پیشه......
    برخواست و با چشمان تر مقابل پیتر ایستاد. سفیدی چشمان امیلی حالا قرمز و ملتهب از اشک بود.
    -خانواده ی خیلی خوبی بودیم. روزی که کتی به دنیا اومد، بنجی تمام مشتری های کافه رو به قهوه ی مجانی دعوت کرد و از اون موقع به بعد همیشه دو ساعت زودتر به خونه میومد تا بیشتر مراقبمون باشه. همیشه...... همیشه فکر میکردم هیچ چیزی تو دنیا نیست که بخواد این قاعده رو عوض کنه...... اینکه یه اتفاقی پیش بیاد و تو دیگه نتونی برای تزیین درخت کریسمس به پدرت کمک کنی...... یا مادرت نباشه که بخواد به خاطر شکستن لیوان بزرگ و گلدارش که به حتم جزو آثار باستانی بود، منو تنبیه کنه!
    
        پیتر در بین چکیدن قطره اشکش از گوشه ی چشم، همراه با امیلی خندید. امیلی بینی اش را بالا کشید و قطره ی دیگری بر گونه ی خیسش روان شد...
        -ولی من خیلی احمق بودم. خیلی خودخواه، خیلی بیفکر که فکر میکردم اونا همیشه پیشم میمونن. همیشه میگفتم، کتی تا موقع عروسی من اونقدر بزرگ میشه که بخواد ساقدوش من باشه، هرچند اون همیشه منو درک میکرد.
        نگاهش بین یاس های وحشی و پیتر در حرکت بود...
        -..... ولی همه چیز عوض شد. خیلی زود...... خیلی سریع...... خیلی تلخ. حتی....... حتی این قدرت رو نداشتم تا خودم رو سرپا نگه دارم و بتونم توی مراسم تدفینشون شرکت کنم. هرچند که قبرهای دنیای غبار خالی بودن........
        نفسش منقطع و بریده بریده شد. گونه ی پیتر از اشک خیس شده بود و با هر کلمه از امیلی، عذاب وجدانش از خطاهای گذشته و سوگند هلگا بیشتر میشد.
        -بعد از اومدنم به اینجا، حتی به این فکر نکردم که شرایط مثل قبله. مامان و بابا مردن و کتی فقط نُه سالشه..... اینکه با وجود این همه آدم، اون بازم تنها بود، به من نیاز داشت و من هردفعه اونو تنها میذاشتم. فکر میکردم اینطوری در امانه ولی...
        لب بالایش را به دندان گرفت و بغض گلویش را محکم تر چنگ زد. چند بار نفس عمیق کشید و ادامه داد:
        -ولی من بازم اشتباه کردم. حتی با وجود اینکه می دونستم به زودی قراره به کاخ حمله بشه، باز اونو تنها گذاشتم و آخرین قولی که بهش دادم این بود " من خیلی زود برمیگردم و باهم برف بازی میکنیم"...... ولی من حتی این فرصت رو نداشتم که وقتی خنجر توی قلبش فرو رفت، اونو بغل کنم و بگم... بگم.... همه چیز درست میشه... بگم.... قوی باش و بدون که زخمت خیلی زود خوب میشه.
        ولی هیچ وقت این طور خواهری براش نبودم و...... و....... وقتی رسیدم که تن بی جونش کف تالار بود.....
        پیتر دستهای امیلی را محکم گرفت.
        -پیتر... من.....من نمیخوام اینطوری بمونم... من نمیخوام اینطوری بمیرم. من..... من میترسم پیتر... قبل از اینکه به وریردین برگردیم فکر میکردم هیچ چیز از این به بعد نمیتونه منو شکست بده ولی بعدش پیش گویی لعنتی تکرار شد، مثل سه سال قبل... من قراره بمیرم پیتر....
        پیتر چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت. دهانش را باز کرد تا نفس بکشد ولی باز هم سخت بود. چیزی که در گلویش بود، بغض و ناراحتی نبود، شرمندگی و عذاب وجدان بود.
        امیلی نزدیکتر رفت و گفت:
        -نمیخوام تنها بمونم پیتر... من از مرگ نمیترسم... من از اینکه توی تنهایی بمیرم میترسم.... مثل کتی... من... من واقعا خسته شدم. ازت یه خواهشی دارم پیتر...
        پیتر سرش را بلند کرد و با صدا نفس عمیقی فرو برد. نگاهی به ابرهای سفید و آسمان آبی انداخت، سپس نگاهش را بر روی چشمان درخشان امیلی گرداند.
        -بهم قول بده، مثل یه دوست..... توی هر شرایطی که بودی، نذاری توی تنهایی بمیرم. باشه؟ این قول رو میدی؟
        پیتر بی حرف تایید کرد و آرام امیلی را در آغوش کشید. حرفی برای گفتن نداشت و در آن لحظه و در سکوت، تنها صدای تپش های قلب امیلی او را آرام میکرد.

        ****

        بر روی نیمکت چوبی و فلزی نشسته بود و اخم کرده به دانش آموزان نگاه میکرد. دستی بر شانه اش ناگهان کوبیده شد و او را از تفکراتش بیرون برد.
        -هی ماریان، از هوا لذت میبری؟

   

        ماریان با بی حوصلگی گردنش را به عقب خم کرد تا الیزابت را بهتر ببیند.
        -امروز اصلا حوصله ندارم الیزابت.
        الیزابت با سرزندگی نیمکت را دور زد و کنار ماریان نشست.
        -خب، تعریف کن که این چندمین مذاکره ی ناموفقت در هفته ی گذشته با مامانت بوده؟
        ماریان دستانش را بر روی سینه قفل کرد و نفسش را بلند خارج کرد.
        -خب، باید بگم نصیحت های امروز صبح رو اگه حساب نکنیم، فقط سه بار باهم دعوا کردیم!
        الیزابت با انرژی مثبت دستش را به علامت موفقیت مشت کرد و گفت:
        -بهت تبریک میگم! رکورد خوبی داشتی! حداقل از هفته ی پیش که شونزده بار دعوا کردین بهتر بود!
        -و باید اینم اضافه کنم که تو این هفته من فقط چهار بار مامانم رو دیدم!
        لبخند الیزابت کج شد و گفت:
        -اوپس!
        ماریان ابروهایش را بالا داد و نفس عمیقی کشید.
        -واقعا نمیدونم که چرا یه لحظه هم نمیتونیم پیش هم طاقت بیاریم.
        الیزابت نزدیک تر شد و دستش را پشت ماریان گذاشت.
        -من نمیخوام قضاوت کنم ولی رابطه اتون بعد از مرگ پدرت اینجوری شد. تو چرا سعی نمیکنی با مادرت بهتر بشی؟
        ماریان دست از نگاه کردن به افراد برداشت.
        -فکر میکنی تلاش نکردم؟ الان دوساله که بابام مرده و اون توی این دوسال تنها کاری که کرده، فرار کردن از من بوده. گاهی اوقات احساس میکنم کمپانی کینگ بچه ی واقعیشه!
        الیزابت برخاست و دست ماریان را کشید.
        -خب... دوشیزه ماریان کینگ... بنده یه پیشنهاد بهتر به جای دعوا با مادرتون برای امروز ظهر دارم.
        ماریان با بی حوصلگی برخاست و گفت:
        -هی الیزابت، بیخودی نقشه نکش.
        الیزابت لبخند مرموزی زد و گفت:
        -یه جایی پیدا کردم که مطمئنم اگه ببینیش، هزار دلار بهم مژدگانی میدی!
        ماریان با تعجب ابروهایش را بالا داد و بدون اینکه مجالی برای حرف زدن پیدا کند، به دنبال الیزابت روان شد.

        ماریان نگاهی به کل خیابان انداخت. خیابانی که ظاهرش کمی عجیب بود، خیابانی کاملا خلوت و ساکت آن هم در مرکز شهری پر تردد مثل نیویورک. درختانی که به نظر میرسید خشک شده باشند، در طول خیابان قرار داشتند و فضا را کمی غم انگیزتر نشان میداد.

   
        ماریان با شک و اخم ظریف، به وروردی مغازه نگاه کرد. مکانی با پلکانی سنگی و فرسوده، در ورودی چوبی که از چندین جای مختلف فرسایش و پوسته پوسته شده و به نظر می آمد روزی رنگ قرمز بر تن داشت و سردر مغازه که با عبارات نیمه رنگ و رو رفته، نوشته ای به خط یونانی را نشان میداد.
        الیزابت با ذوق دستش را به سمت مغازه گرفت و گفت:
        -خب، چی میگی؟
        ماریان با گیجی و مکث گفت:
        -محله ی خیلی داغونیه! اینجا رو از کجا پیدا کردی؟
        -خب، هفته ی پیش الکس اینجا رو بهم معرفی کرد.
        -مثل اینکه برادرت تو رو نشناخته!
        -ولی میدونه که یه دوست دارم که از این جور چیزا خوشش میاد!
        دست ماریان را کشید که ماریان متوقفش کرد.
        -هی الیزابت، فکر نمیکنی خیلی ذوق داری؟ ببین، من واقعا نمیدونم که این مغازه و این خیابون عجیب غریب چطوری از وسط نیویورک سردرآورده! ولی بدون من اصلا اعتماد ندارم به اینجا.
        -تو رو خدا!!! ماریان تو انقدر ترسو نبودی! خودت گفتی که هفته ی پیش روح یه زن رو توی اتاقت دیدی!
        -ببین حالا که دارم فکر میکنم میبینم که شاید توهم زده بودم!
        -هی، الکی بهانه نیار! ما که نمیخوایم کاری کنیم..... فقط میخوایم بریم یه فال قهوه بگیریم و بفهمیم روح اون زنی که دیدی، برای کی بوده... همین!
        -فقط همین؟؟؟
        الیزابت با چاپلوسی اضافه کرد:
        - و شاید یه احضار ارواح مسخره هم چاشنیش بشه!
        و سریعتر ادامه داد:
        -ببین..... خودت میدونی که احضار ارواح فقط یه چیز الکیه، اصلا واقعیت نداره و ما فقط داریم این کار رو برای خنده انجام میدیم... باشه؟؟؟
        ماریان آب دهانش را قورت داد و تسلیم در برابر الیزابت، وارد مغازه شد.
        با باز شدن در، آویز صدا داری مثل رستوران مایا، به صدا در آمد. ماریان با دقت محیط را زیر نظر گرفت. مغازه ای که بیشتر شبیه عتیقه فروشی بود؛ از کف تا سقف، از وسایل و ابزار آلات و چیزهایی که او نمی دانست چیستند، چیده شده بود..... با لایه ای ضخیم از گرد و غبار.
        الیزابت دست ماریان را محکم تر گرفت و زیر لب گفت:
        -برای دادن هزار دلار آماده ای؟!
        ماریان با همان حالت جواب داد:
        -من یادم نمیاد وعده ای داده باشم، پس.... زرشک!
        الیزابت خندید و با تن صدای بلندی گفت:
        -سلام، کسی اینجا نیست؟
        دو دختر به دقت گوش دادند.... هیچ صدایی جوابشان نداد.
        ماریان-سلاااام، کسی نیست؟ ما با صاحب اینجا کار داریم.
        بادی وزید و گرد و غبار را بلند کرد. همزمان که دخترها دست هایشان را به صورت و دهان گرفتند، در مغازه بسته شد.
        هر دو با صدای کوبش در جیغ کشیدند و به عقب برگشتند. الیزابت آب دهانش را فرو داد و گفت:
        -باد.... درو بست!
        -با من کاری داشتین؟
        هر دو بار دیگر جیغی کشیدند و دست بر روی قلب، به سمت قبلی برگشتند. پیرزنی فرتوت، تکیه بر عصایی چوبی و نیمه کج به آنها نگاه میکرد. قدش به دلیل گوژپشت بودن، تا سرشانه ی دخترها میرسید.

   

        الیزابت اهمی کرد و لبخند سریعی زد.
        -خب، سلام! راستش منو دوستم اومدیم که......
        -بفهمید روحی که دیده، برای کی بوده.
        هر دو با دهان باز و شوک زده به او خیره ماندند. پیرزن لحظه ای خیره ماند و بعد، با شعف خندید. با قدمهای کوچک و آهسته به آنها نزدیک شد و با خوشرویی گفت:
        -منو ببخشید! زیاد تعجب نکنید... خب، همه برای این کار به اینجا میان!
        سپس دست آزادش را به سمت ماریان گرفت و گفت:
        -منو ویولت صدا کنید.
        ماریان با نیمچه اخمی با ویولت دست داد. ویولت نگاهی نامطمئن به الیزابت انداخت و بدون اینکه دستش را به سمت او دراز کند، کف دست ماریان را به سمت خودش برگرداند. چند لحظه به جای سوختگی خیره ماند و بعد با صدای آرامی گفت:
        -باید خیلی مراقب خودت باشی ماریان عزیز. زندگی خیلی ارزشمنده، مخصوصا برای تو!
        سپس رویش را برگرداند و همانطور که با قدم های آهسته به سمت انتهای مغازه میرفت، گفت:
        -شما دخترا، نمی خواین که تا آخر عمر اونجا بایستین؟
        الیزابت شانه ای به بی تفاوتی بالا داد و همراه ماریان به دنبال پیرزن رفت. ماریان با اخم ریزی، اطراف را زیر نظر داشت.... نگاهش بر روی حیوانات خشک شده خیره مانده و بینشان در گردش بود. در آخر، در حالیکه به جنینی از انسان که در شیشه ای نسبتا کوچک قرار داشت، نگاه میکرد، الیزابت دست او را کشید و به دنبال پیرزن وارد اتاقی شدند.
        ماریان آب دهانش را فرو داد و نگاهش به اتاق انداخت. در جای جای اتاق، شمع های قطور سفید و زرد به چشم میخورد که تنها منبع روشنایی اتاق بودند؛ بعضی آب شده و بعضی جدید.
        در اتاق هیچ میز یا صندلی نبود. به جای آن، چندین بالشتک، کوسن و پشتی کوچک در اتاق قرار داده شده بود که طرح های سنتی داشتند.... مثل خانه های شیخ نشین عربستان.
        پیرزن در مرکز اتاق قرار گرفت و بر روی فرش سنتی نشست. حالا که ماریان دقت میکرد، چندین شمع به حالت گرد در اطراف زن چیده شده بود و پیرزن در مرکز دایره نشسته بود.
        ویولت به ماریان نگاه کرد و با دست مقابل خود را نشان داد.
        -بیا بشین.
        -من؟
        ویولت پوفی کرد و با لحن نه چندان شاد قبل گفت:
        -هی دختر، من اونقدر حوصله و وقت ندارم تا باهات سرو کله بزنم!
        ماریان نگاهی به الیزابت کرد. الیزابت لبخندی کج و نامطمئن به رویش پاشید و با سر به سمت پیرزن اشاره کرد.

   
        ماریان به سمت پیرزن رفت و مقابلش نشست. پیرزن در مقابل شعله های رقصان و متحرکی که به صورتش بازتاب داشت، به ماریان خیره شد. ماریان لحظه ای احساس کرد که در مقابل پیرزن فیلم "مرا به دوزخ بکش" قرار گرفته است. چشمان ویولت دیگر نمی خندیدند و بالعکس، خباثتی در عمق چشمانش دیده میشد. ماریان در دل لعنتی به الیزابت فرستاد که او را به این مکان کشانده بود. اصلا چرا او درخواست الیزابت را قبول کرد؟
        -ذهنت رو خالی کن!
        ماریان با ترس به پیرزن نگاه کرد که حالا با مرموزی نگاهش میکرد.
        -ب... ببخشید، چی گف......
        -گفتم ذهنت رو خالی کن.
        با فریاد پیرزن، ماریان در جایش لرزید و دندانهایش را از ترس به هم قفل کرد. احساس میکرد که در دستانش کیسه های یخ قرار دارند و گلویش از خشکی به سوزش افتاد بود. آدرنالین خونش افزایش یافته بود و این را از جریان سریع خون در رگها و تپش های تند قلبش می فهمید.
        چشمانش را بست و سعی کرد تا تمرکز کند.
        ویولت- همه ی افکار رو بریز دور و سعی کن به اون لحظه فکر کنی؛ لحظه ی دیدن روح.
        ماریان با چشمان بسته گفت:
        -ولی..... ولی اون برای هفته پیشه!
        -تمرکز کن! در ضمیر ناخودآگاه انسان، خیلی از خاطرات مخفی شده... همه ی اونها حفظ شدن، فقط باید به یاد بیاریشون.
        -خب، خب چرا باید این کارو بکنم؟ مگه تو برای این کار اینجا نیستی؟
        -چرا ولی افراد کمی هستن که میتونن این چیزها رو ببینن. روح یک انسان خیلی ارزشمنده. هر فردی قادر به دیدن این ارزش نیست و ارواح خودشون رو به هر کسی ظاهر نمیکنن. اون روح، برای هر کسی که بوده، مطمئنا نیازی داشته. نیرویی که درون روحت وجود داره، اونو به سمت تو کشونده. این یه بازی نیست... اون احتمالا درخواستی از تو داره. باید دوباره باهاش ارتباط برقرار کنی و بفهمی که چی میخواد.
        لبهای ماریان میلرزید و سعی داشت تا ذهنش را متمرکز کند. در ذهنش مدام حرف الیزابت تکرار میشد که " این فقط یه احضار ارواح الکیه"، ولی در ذهنش چیزی خلاف الکی بودن و سادگی چرخ میخورد.
        -فکر کن... به اون شب توی اتاقت... لحظه ای که روح رو دیدی... اون رو صدا کن.
        فضا به یکباره غرق در سکوت شد. خاطرات را ورق زد و به سختی توانست ذهنش را به هفته ی قبل بکشاند... به اتاق خوابش... به آن شب... به آن روح زن.
        حالا در کمال ترس و تعجب می توانست چهره ی زن را ببیند.
        -دارم می بینمش...
        ویولت چشمانش را بست و شروع به خواندن اوراد کرد. زمزمه ای ناشناخته در اتاق پیچید و صداهای ضعیفی از خنده، گریه، همهمه و اصوات دیگر شنیده شد. الیزابت با رنگی پریده و لبانی کبود، به گوشه ی اتاق پناه برد و همانطور که زیر لب الکس را نفرین میکرد، در سه کنج اتاق چمباتمه زد. نگاهی به ماریان انداخت که با چشمان بسته و چهره ای آرام، نفس های عمیق میکشید و دستانش در هم قفل شده بودند.
        بادی از غیب رسید و اصوات و زمزمه ی ویولت خاموش شد. شعله ی شمعها از بین رفت و تنها یک شمع در کنار ماریان روشن ماند.
        الیزابت از ترس دهانش را گرفت و سرش را به شکم فرو برد. چشمانش را بست و در خود مچاله شد.
        ویولت-مرز زندگی و مرگ باز شده. ارواح دیگه رفتن و تو میتونی با روح مورد نظر ارتباط برقرار کنی... البته اگه اون بخواد.
        -و اگه نخواد؟
        ویولت چشمانش را باز کرد و در جواب صدای لرزان ماریان گفت:
        -اون دیگه ولت نمیکنه!


        صدای زمزمه ای آرام پیچید و ویولت لبش را گزید. صدای به روانی آب و ترانه ی پرندگان.
        صدای زنی می آمد؛ گویی او داشت آواز میخواند... لالایی شبانه ای که به گوش خوش بود, ظریف و ملایم...
        لالایی تمام شد و صدای زن در پایان شعر، اکو وار پیچید. ماریان نفسش را حبس کرد و با کمی لرز گفت:
        -سلام.... من ماریانم. تو....... اینجا هستی؟
        صدای ملایمی در کنار گوشش برخواست و مو بر تن ماریان سیخ کرد.
        -آره, من اینجام عزیزم.
        صدایش لطیف بود. صدایی مهربان و لطیف, مانند صدای مادرش که در کودکی برایش لالایی میخواند.
        -تو همونی هستی که اومدی توی اتاقم... درسته؟
        ویولت با اخم به اطراف نگاه میکرد, هیچ صدا و تصویری را نه می شنید و نه می دید.
        -آره ماریان... من اومدم به دیدنت.
        -خب... برای چی؟
        -برای فرزندم.
        -اون اینجاست؟
        -نه... اون خیلی از اینجا دوره..... خیلی دور...
        حالا صدا در اطرافش حرکت میکرد و با آرامش پاسخ میداد, گویی دور ماریان میچرخید.
        -پس... پس چرا اومدی سراغ من؟
        -چون تو خیلی شجاعی, خیلی ارزشمندی.
        -ببین, من فکر نمیکنم این چیزا بهم ربط داشته باشه..... من اصلا این چیزایی که میگی نیستم.
        -هستی, ولی به موقعش.
        -میگی بچه ات اینجا نیست... خب... پس چرا اومدی سراغ من؟
        -تو بالاخره اونو پیدا میکنی.
        -چی؟ ببین... من تنها دوستی که دارم الیزابته... همین..... من بچه ی تو رو نمیشناسم.
        -ولی اون تو رو دوست داره و میشناسه..... مثل بقیه ی دوستانش.
        -چی از من میخوای؟
        سکوت حاکم شد. دستی بر روی گونه ی ماریان قرار گرفت, به خنکی آب. ولی این باعث نشد تا دوباره بترسد... گویی چیزی آرامش را درونش تزریق میکرد.
        ماریان آرام پلکهایش را باز کرد و به مقابلش خیره شد. زنی با جسم شیشه ای و چهره ای مهربان، گونه اش را نوازش میکرد و به او لبخند میزد. چیزی بر روی گونه اش درخشید و بر روی صورتش کشیده شد... او می گریست.
        -بهش کمک کن.
        خیره در چشمان شیشه ای که به نظر میرسید روزی آبی بودند جواب داد:
        -ولی من اونو نمیشناسم.
        -اون میاد, میاد اینجا دنبال تو.
        ناگهان صداهای دیگری برخواسته شد. روح زن با ترس به اطراف نگاه کرد. سفیدی های لرزانی در اطرافشان تکان میخوردند.
        ماریان نگاهش را به ارواح دیگر انداخت... ارواحی با چهره های ترسناک که به او و روح زن نزدیک میشدند. صدای نفیر باد نیز با آنها همراه شده بود.

   
        قلبش به تپش بیشتر وا داشته شد. فریاد روح زن را از میان جیغ ها و هیاهوی ارواح شنید. ارواحی که حالا به آنها رسیده بودند و قصد جدا کردن دست زن از صورت ماریان را داشتند.
        -بهم قول بده ماریان... قول بده کمکش میکنی.
        حالا جیغ های ارواح بلند تر شده بود. ماریان با چشمان لبالب اشک و نگاه لرزانش فریاد زد:
        -قول میدم....
        روح زن که توسط ارواح دیگر به عقب کشیده میشد فریاد زد:
        -از اون دوری کن ماریان!
        و به پیرزن اشاره کرد که حالا با خباثت به او نگاه میکرد. ارواح جیغ می کشیدند و آنها را احاطه کرده بودند. پیرزن لبخندی کریه بر لبه داشت و حس دوستی را ابدا القا نمیکرد.
        ماریان از خلسه خارج شد و حرف آخر روح زن را به یاد آورد..... " از او دوری کن".....
        خود را عقب عقب کشاند و در میان اصوات داد کشید:
        -الیزابت، فرار کن!
        الیزابت به خود آمد و درحالیکه به سمت در اتاق می رفت نگاهش برای چند لحظه بر روی ارواح ترسناک خیره ماند. همه چیز در کسری از ثانیه در هم پیچید. جیغ و ناله های ارواح بلند تر شد و پیرزن به سمتشان یورش برد. ماریان به سختی برخاست و به دنبال الیزابت دوید. ارواح به دنبالشان می آمدند و دستان یخ زده و تجزیه شده ی شیشه ای آنها قصد گرفتنشان را داشتند. ماریان به عقب نگاه کرد و دید که پیرزن، بدون عصا و لنگان لنگان به دنبالشان است.
        در میان هیاهو و تپش های قلبش داد زد:
        -الیزابت... سریعتر برو...
        حالا که دقت میکرد، میدید که مغازه خیلی دراز و طولانی است. صدای پیرزن را از پشت سر می شنید.
        -وایستین احمقا... می گیرمتون. تو نباید با اون ملاقات میکردی... نباید..... وایستین....
        احساس میکرد که بند بند وجودش میلرزد.
        بدون اختیار و از سر بی تعادلی، کفشش به پایه ی صندلی از کپه های وسایل گیر کرد و با صورت به زمین پرت شد. پیرزن نیز در آوار وسایل به زمین خورد ولی در لحظه ی آخر پای ماریان را با قدرتی باور نکردنی گرفت و کشید... با لحنی بشاش از گرفتن طعمه گفت:
        -بیا اینجا کوچولو.... گرفتمت!
        ماریان جیغ کشید و تقلا کرد. حالا دستان ارواح به گردنش نزدیک میشدند و در آن سو، الیزابت نیز به دام ارواح افتاده بود و مسخ شده به دستهایشان که به گردنش نزدیک میشدند، خیره خیره نگاه میکرد.
        ماریان جیغ کشید:
        -الیزابت.... کمکم کن.
        حالا پیرزن او را به سمت خود میکشید. ماریان با چهره ای عرق کرده و خیس، از میان بدن های شیشه ای ارواح، نگاهی به صورت پیرزن کرد. دستان ارواح بر گردنش فشار می آوردند و راه تنفسش باریک و باریک تر شد. با دید تار و نفس های به شماره افتاده، نگاهی به پیرزن کرد و با قدرت پای آزادش را به صورت پیرزن کوبید. فریاد پیرزن برخاست و ارواح، ترسیده از او، از آن دو فاصله گرفتند. ماریان به سختی عقب عقب رفت و برخاست. به سمت الیزابت دوید و از میان ارواح رد شد، دستش را گرفت و او را کشید. ارواح در پشت سرشان جیغ می کشیدند و جلو می آمدند.

   

        با دستان یخ بسته، میله ی در را گرفت و کشید. با تمام قدرت به بیرون دویدند و در مغازه بسته شد.
        با نفس نفس و تن خیس از عرق، به زمین آسفالتی پرت شدند. با ترس نگاهی به مغازه انداخت.... خبری از ارواح نبود.
        در انوار های نارنجی رنگ غروب، نگاهی به چهره ی ترسیده ی الیزابت انداخت و دستنش را دو سمت صورتش گذاشت.
        -هی الیزا... منو نگاه کن. تموم شد، دیگه چیزی دنبالمون نمیکنه.
        الیزابت با شوک و بغض سری تکان داد و در آغوش ماریان خود را رها کرد. بغضش ترکید و با بدن لرزان خود را بیشتر مچاله کرد.
        ماریان سر الیزابت را بغل کرد و با ترس به مغازه خیره شد, چند بار نفس عمیق کشید و بعد، به همراه الیزابت برخاست.
        الیزابت با نفس های بریده بریده گفت:
        -اونا برای چی دنبالمون میکردن؟
        -نمیدونم... الیزابت... اون یه زن عادی نبود. احساس میکردم اونم مثل ارواحه... دستاش سرد بود..... وقتی مچ پامو گرفت، پوست دستش خیلی سرد بود.
        الیزابت در میان گریه خندید و با مسخرگی گفت:
        -پیرزن خیلی مظلومی بود!
        ماریان با جدیت بازوی الیزابت را گرفت و خیره در چشمانش گفت:
        -نه الیزابت... دارم جدی حرف میزنم. ما چیزی در مورد اون اتفاق بهش نگفتیم ولی اون میدونست، خودش اشاره کرد که درمورد اون شب توی اتاقم بگم. الیزابت، اون پیرزن گفت که هر چی اون شب دیدی, من بهش نگفتم شب بود یا روز یا حتی توی اتاقم دیدم....
        چشمان الیزابت از ترس بار دیگر گرد شد و دست ماریان را کشید.
        -بیا... حتی دیگه نمیخوام یه لحظه هم توی این خیابون لعنتی بمونم.

    

        فصل پنجاه و ششم (سه رقیب)

        -هی امیلی... بیا. ببین، آب رودخونه خیلی خنکه. بیا اینجا وایستا... اونقدر تمیزه که میتونم ماهی های ریز درونش رو ببینم.
        با لبخند عمیق سابقش، دستی برای کاترین تکان داد ولی تصویر خاطره ی خودش، سریعتر دست کاترین را گرفت و با او همراه شد. با لبخند و چشمان تر، به خاطره اش نگاه میکرد. خاطره ای که با افسون توانسته بود در برابر چشمانش پدید آورد... مانند پرده ی سینما.
        دستش را در هوا تکان داد و خاطره آهسته محو شد... رنگها در فضا در هم پیچیده شدند و محیط واقعی دوباره جان گرفت.
        بینی اش را با صدا بالا کشید و زانوانش را در شکم جمع کرد. خیره به آب تمیز و درخشان رودخانه، سرش را به تنه ی درخت تکیه داد و نفس عمیقی کشید. در ساحل سبز رودخانه، خنکی لطیفی جریان داشت و میتوانست از گرمای آزار دهنده ی ماه جولای در امان بماند.
        صدای قدمهایی از پشت سر آمد. بدون آنکه برگردد، چشمانش را با آرامش بست و پاهایش را دراز کرد.
        -عصر بخیر شارون!
        شارون کنارش نشست و سرش را بر روی شانه ی امیلی گذاشت.
        -من هنوز نفهمیدم تو چطور متوجه میشی چه کسی پشت سرته! قبلا نمیتونستی.
        -امانوئل یادم داده. زمان سپری شده توی هر قدم و طرز گام برداشتن و فشرده شدن زمین برای هر فرد متفاوته. اینجوری راه رفتن افراد رو میتونم از هم تشخیص بدم، پس دیگه نیازی به دیدن نیست.
        چشمانش را باز کرد و به نیم رخ شارون نگاه کرد که بی هدف، به زمین خیره مانده بود.
        -چی شده؟
        شارون نفسش را فوت کرد و گفت:
        -هیچی! فقط احساس میکنم یه نارگیل توی حلق نیک گیر کرده!
        امیلی بی صدا خندید و گفت:
        -نباید انقدر عجول باشی شارون! تازه یکی دو ماهه که جنگ تموم شده، باید بهش فرصت بدی.
        -اوهوم.
        -بسه دیگه! بهت قول میدم اگه نیک ازت درخواست ازدواج نکنه، خودم با تواناییم کاری کنم که نتونه با هیچ زن دیگه ای ازدواج کنه!
        شارون به سرعت سرش را بلند کرد و با چشمان درشتش به امیلی خیره شد که با خباثت میخندید.
        امیلی چشمانش را کمی تنگ کرد و گفت:
        -میدونی که میتونم!
        شارون آب دهانش را با صدا قورت داد و گفت:
        -باشه باشه! من اصلا عجله ای ندارم!
        امیلی با صدای بلند خندید و هر دو، دستشان را دور شانه ی یکدیگر حلقه کردند. شارون لبش را برچید و از گفتن حرفی که تا پشت لبش آمده بود منصرف شد. او خوب میدانست که نیک به امیلی علاقه دارد... او این را از همان زمان ناپدیدی امیلی فهمیده بود که چطور برای یافتن امیلی تلاش میکند و می توانست علاقه را در چشمان نیک ببیند، وقتی که به امیلی می نگریست.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 123
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 445
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,285
  • بازدید ماه : 14,243
  • بازدید سال : 141,346
  • بازدید کلی : 11,638,486