close
مجتمع فنی تهران
رمان سلحشور جلد دوم قسمت چهارم
loading...

رمان فا

  در بالاترین برج کیهان شناسی کاخ مرمر، پیتر با نگرانی به دو دختر چشم دوخته بود. به زمین پرید و به سرعت راه مطبخ خانه ی بزرگ کاخ را در پیش گرفت. تا ساعاتی دیگر، زمان صرف غذا بود و باید به امور رسیدگی میکرد. مردم به تازگی از کاخ خارج شده و به خانه هایشان بازگشته بودند ولی با این…

رمان سلحشور جلد دوم قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 233 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 12:15 نظرات ()

  در بالاترین برج کیهان شناسی کاخ مرمر، پیتر با نگرانی به دو دختر چشم دوخته بود. به زمین پرید و به سرعت راه مطبخ خانه ی بزرگ کاخ را در پیش گرفت. تا ساعاتی دیگر، زمان صرف غذا بود و باید به امور رسیدگی میکرد. مردم به تازگی از کاخ خارج شده و به خانه هایشان بازگشته بودند ولی با این وجود، کاخ پذیرای مردم و خانواده هایی بود که خانه و کاشانه شان را در جنگ از دست داده بودند.

        با رویی گشاده ظرف بزرگ میوه را بلند کرد و نگاهی به میز طویل غذا انداخت. بالاخره جای مناسب را پیدا کرد و در کنار تنگ آب انگور گذاشت..................

     
        نگاهی به میز کرد که افراد بر سر آن نشسته بودند. از پایان جنگ به بعد، همه چیز در کاخ رنگی دیگر به خود گرفته بود... صمیمی تر... مهربان تر... دلنشین تر. گویی تازه به این حقیقت پی برده شده بود که زمانی کمی برای دوست داشتن وجود دارد و نباید آن را از دست داد.
        نگاهی به زنان نه چندان کم انداخت که کودکانی در بغل داشتند. در میان هیاهو و رفت و آمد خدمتکارها و افراد، به شارون، دیانا، فلوریا و رزالین و چند تن از خدمتکاران اشاره کرد و هر یک مسئول نگهداری یکی از بچه ها شد. امیلی با خوشرویی، درحالیکه گونه ی کودک را می بوسید، کنار پیتر نشست و کودک را روی پا به نشسته گذاشت. دست کودک را به سمت پیتر تکان داد و گفت:
        -هی عمو پیتر! من میخوام بزرگ شدم باهات مبارزه کنم!
        پیتر به سمت آنها خم شد و با لطافت دست کودک را گرفت.
        -هی کوچولو، تو با این وضعی که ملکه امیلی بغلت کرده، روده هات ممکنه به هم بپیچه!
        نوزاد را از آغوش امیلی گرفت و با صبوری گفت:
        -ببین... این نشون میده اصلا بچه دار خوبی نیستی! همیشه یه دستت رو بذار پشت کمرش... استخوناش هنوز نرمه، کمرش آسیب میبینه.
        کودک جیغی از شعف کشید و انگشت پیتر را محکم گرفت. آن را در دهان خیس و لزجش گذاشت و با لثه هایش به انگشت فشار آورد... این کار برای او اوج لذت بود. چه چیزی بهتر از یک انگشت بود؟ برای فشار آوردن به لثه هایی که می خارید!
        -اوه بله، یادم نبود جنابعالی ده تا بچه بزرگ کردین!
        به سمت پیتر و نوزاد خم شد، هر دو با خنده مشغول بازی با کودک شدند و در آن بین خوردن نیز آغاز شد. در آن سو، شارون در حالیکه با کودک بازی میکرد، نگاهی به امیلی و پیتر انداخت که چه صمیمانه کودک را سرگرم میکردند. بی اراده، نگاهش به سمت نیک کشیده شد. او که ظاهرا در کنارش نشسته بود و با اخم به آن دو نگاه میکرد. لبخند بزرگ لبش، آهسته آهسته محو شد و ب*و*س*ه ای بر سر بی موی نوزاد گذاشت. نوزاد خمیازه ای طولانی کشید و سرش در آغوش شارون مخفی کرد.... خوابی آرام و دلشین.


        جیمز کودک را از آغوش دیانا گرفت و روی پای خود نشاند.
        -تو بخور، من نگهش میدارم.
        دیانا سری تکان داد و مشغول شد. جیمز کمی خود را به سمت آیدن خم کرد و زیر لب همانطور که به امیلی نگاه میکرد، گفت:
        -روحیه اش خیلی بهتر شده.
        آیدن که از حرف دیوید می خندید، با گیجی گفت:
        -روحیه ی کی؟
        جیمز با حرص به او نگاه کرد و آهسته گفت:
        -واقعا تو رو درک نمیکنم آیدن!
        آيدن اهمی کرد و خنده اش را جمع و جور کرد. چنگالش را در کرفس تازه فرو برد و آهسته جواب داد:
        -من درکت میکنم جیمز. منم مثل تو... این رفتارا تنها چیزیه که باعث میشه حداقل مثل امیلی شاد باشم. تو که از اون بدتر نیستی؟ ها؟... اون حقشه، بعد از اون همه درد و رنجی که کشیده، این شادی حقشه. نذار با کارهات شک کنه. اون به تو بیشتر از ما نزدیکه.... حتی بیشتر از دخترها، این اواخر فقط با تو رفت و آمد داشته.... کمکش کن تا روحیه اش برگرده.
        جیمز دم عمیقی فرو داد و مشغول غذا دادن به بچه شد.

        ***

        سیاهی شب در برابر سیاهی چشمانش هیچ بود. در سکوت خوفناک مرداب های ماریش، به جنگل ده ها مایل آن طرف تر خیره شد و کلبه ای خالی که حالا، تنها خاکسترش باقی ماند بود.
        فکری آزارش میداد... شاید بیشتر از آزار... آنقدر کوبنده که تبدیل به خشمی مهار نشدنی شده بود. هیچ یک از افرادش جرئت خودنمایی پیدا نکرده بودند. خشمی در درونش می جوشید ولی چهره اش هیچ نشان نمیداد. نمی دانست که چه اقدامی بکند، در برابر خ*ی*ا*ن*ت پیتر یا اینکه پنج ماه تمام نفهمیده بود که امیلی در زیر گوشش زندگی میکرد؟ در این زمان نیز، حتی یادآوری خاطره ی چهار سال پیش هم خشمگینش میکرد...آن عملکرد ضعیف و بی خردانه...... اینکه چرا همان چهار سال پیش که افرادش را برای یافتن دیگر سنگ نشانه به دنیای غبار فرستاده بود و آن را نزد امیلی یافته بودند، از هویت امیلی باخبر نشده بود.


        چشمانش را بست و سعی کرد افکارش را سامان دهد. باید آن پیرمرد را پیدا میکرد.... باید هرچه زودتر راهی برای پیروزی میافت. نفس عمیق را در سردی هوا بیرون داد و زمزمه کرد:
        -لیزا، هر جا هستی بیا پیش من.

        ***

        صدای شاد الیوت در راهروی خالی پیچید. با شادی به ورودی راهرو برگشت و او را دید که با قدم های تند و با لباس سفر، به سمتش می آید.
        با لبخندی گشاده گفت:
        -الان من هستم که باید به تو بگم غیر منتظره!
        الیوت خندید و دندان های سفیدش نشان داده شد. به آرامی امیلی را در آغوش کشید و عقب رفت. با چهره ای که از راه رفتن سریع، کمی سرخ شده بود گفت:
        -میخواستم غافلگیرت کنم.
        نگاهی به چهره ی شادمان امیلی انداخت و بی مقدمه گفت:
        -بیست و دو سالگیت مبارک!
        با پایان یافتن جمله، ناگهان از غیب گلوله های درخشان در بالای سر امیلی منفجر شدند. امیلی خندید و گفت:
        -خودت الان گفتی بیست و دو! فکر نمیکنی برای من خیلی بچه گونه باشه؟!
        الیوت با سرزندگی دست دور شانه ی امیلی انداخت و او را به سمت پله ها چرخاند. همانطور که به سمت پله های می رفتند، گفت:
        -حالا هر چند سال! دوست دارم این جشن تولد رو خیلی شاد برگزار کنیم!... پس غر نزن!
        امیلی چشم غره ای به الیوت رفت و خندید.
        -فکر کنم افسون اشتباهی بهت خورده!
        الیوت با لبخند کشیده، شانه ای بالا داد و هر دو به سمت تالار شاهزادگان رفتند.
        دیوید نگاه جادویی اش را از در بسته ی تالار گرفت و با عجله گفت:
        -دارن میان!
        با باز شدن در، امیلی با بهت به تالار تزئین شده نگاه کرد که به رنگ زمردی و پرچم وریردین، آن را آراسته بودند. حباب های سبز و درخشان در ارتفاعی نزدیک سقف معلق بودند و همگی افراد با شادی او را نگاه میکردند.
        امیلی با بهت نفسش را بیرون داد و نزدیک تر رفت.
        -شما چیکار کردین؟
        نگاهش به سمت پیتر کشیده شد که با لبخندی عمیق و دوست داشتنی او را نگاه میکرد. به شارون نگاه کرد و گفت:
        -چرا چیزی بهم نگفتین؟
        شارون شانه ای بالا داد و گفت:
        -سورپرایز بود!
        با شک به سمت الیوت برگشت و گفت:
        -تو خبر داشتی؟!
        الیوت به تسلیم دست بالا برد و گفت:
        -رزالین منو تهدید کرده بود که چیزی نگم!


        امیلی با لبخندی عمیق و نگاهی قدرشناسانه، به تک تک افراد نگاه کرد و به جمع افراد پیوست. در آغوش ادوارد و مارگارت جای گرفت و مارگارت ب*و*س*ه ای بر روی موهایش زد.
        -تولدت مبارک عزیزم.
        ادوارد با لحن پدرانه و همیشگی اش گفت:
        -ملکه ی کوچیک من چقدر زود بیست و دو ساله شد!
        امیلی با خنده ی آرام، سرش را بر روی شانه ی ادوارد گذاشت و با آرامش چشمانش را بست.

        ***

        صدای خش خش ضعیفی آمد و زوزه ی گرگها در تاریکی شب کوهستان پیچیده شد. نفیر باد در بین درختان سوزنی می پیچید و سردی محزون و تلخی را در فضا می گستراند.
        با قدم هایی آرام به سمت آتش رفت و نگاهی به دیگه کوچک آویزان از دو دیرک چوبی انداخت. سوپ زرد رنگ درون دیگ می جوشید و تکه های نارنجی و سبز رنگ هویج و سبزیجات درونش بالا و پایین می رفتند.
        در دیگ را برگرداند و به سمت کلبه ی محقرش رفت. عصای گره دارش را از تکیه ی درِ کلبه گرفت و برگشت. لحظه ای به آتش خیره ماند و سپس، با آرامش و صدای کمی لرزان از کهولت سن گفت:
        -خیلی وقته ندیدمت داریان.
        سپس نگاهش را به مرد سیاهپوش مقابلش انداخت که به آرامی به آتش نزدیک میشد. داریان کلاه شنلش را عقب زد و با چشمان سیاه و چهره ی روشن از بازتاب نور آتش گفت:
        -فکر کردم عمرت به آخر رسیده، تا اینکه لیزا گفت که هنوز زنده ای.
        پیرمرد با چشمان سبز بسیار روشنش چند لحظه مکث کرد و سپس با کمری خمیده به سمت داریان رفت.
        -ولی تا جایی که یادمه، آخرین بار تهدیدم کردی که اگه بار دیگه بیام پیشت، جونمو میگیری. حالا چی شده که خودت اومدی اینجا؟
        داریان به آتش خیره شد.
        -من هیچ وقت زیر حرفم نمیزنم، بارتون. الان هم اگه اینجام، برای کاریه که دو قرنه دارم براش می جنگم و هنوز هیچی بدست نیاوردم.
        -اگه تا الان نتونستی، پس خیلی خوش بینی که فکر میکنی از این به بعد میتونی.
        داریان با خشم به پیرمرد نگاه کرد و چند قدم نزدیک تر رفت. خیره در چشمان بسیار روشن بارتون گفت:
        -دیگه کاری به زندگیت ندارم، اگه به سوالی که میگم درست پاسخ بدی.... اونوقت بقیه ی عمرت رو بهت می بخشم.
        در چند سانتی پیرمرد رفت و با لحن مرموز و همیشگی اش گفت:
        -نمیتونم اونا رو بکُشم، هیچ کدومشون رو. راهی بگو تا بتونم اونا رو از سر راهم بردارم... تا بتونم دوباره به سرزمینم برگردم..... وجود اون هرو ها مانع منه.
        پیرمرد چند لحظه به چشمان خبیث داریان خیره شد و پس از نفس عمیقی گفت:
        -مرگ اونها چیزی نیست که تو بخوای بهش برسی. اونا با نیروی قدرتمند طبیعت محافظت میشن و خود طبیعت تعیین میکنه اونا کی بمیرن. تعجب میکنم تو با این ذکاوت، انقدر نسبت به اطرافت بی توجهی.
        نگاه داریان مشتاق تر شد اما سردی حالت چهره اش را حفظ کرد.
        بارتون-هیچ وقت ناامیدی مطلق وجود نداره..... همیشه یه میانبری هست! تو مسیری که دویست و اندی ساله قدم گذاشتی، یک راه هست که میتونی بدون دردسر به خواسته ات برسی............
        و لبخندی مرموز به روی داریان پاشید.

        فصل پنجاه و هفتم ( اتحاد)

        صدای آواز اُپرای کلیسا در شهر پیچیده بود و افراد در حال بازگشت از مراسم سومین سالگرد درگذشت شاه ژوپیتر و ملکه آنا و شاهزاده کاترین بودند. جای جای شهر وکاخ از تزئینات کریسمس زیبا شده بود و گروه های کودک در گوشه و کنار دهکده سرود کریسمس می خواندند.
        در میان هیاهوی خدمتکار ها و نگهبانان کاخ، در کنار هلگا ایستاده بود و در حین نگاه کردن به تزئین تک درخت عظیم سالن اصلی کاخ، خز شنل مخملینش را در مشت می فشرد. نمیدانست که گفتن حرفی که در ذهن داشت، در آن زمان درست است یا نه.
        سرش را کمی چرخاند و نیم نگاهی به هلگا انداخت که با ذوق به درخت کاج می نگریست.
        -هلگا...
        هلگا با چشمان براق و سبزش، در حالیکه لبخند دندان نمایی میزد به سمتش چرخید و لحظه ای به تاج طلایی امیلی خیره ماند.
        -بله عزیزم؟
        امیلی شنل را رها کرد و انگشتانش را در هم قفل کرد. خیره به یاقوت سرخ بزرگ انگشتر سلطنتی، گلویش را صاف کرد و گفت:
        -میشه باهم حرف بزنیم؟
        لبخند هلگا لحظه ای کمرنگ شد و بعد به حالت قبل برگشت، دست بر کمر امیلی گذاشت و گفت:
        -بهتره بریم اتاق من.
        امیلی سر تکان داد و در کسری از ثانیه، در میان انوار آبی ناپدید شدند.
        در چندین طبقه بالاتر، در اتاق گرم هلگا ظاهر شدند. امیلی شنلش را از تن خارج کرد و روی صندلی انداخت. هر دو بر روی مبل های نارنجی رنگ و نرم نشستند و هلگا از غیب، سینی محتوی فنجان های چای و قوری ، ظرف شیر و شکر را حاضر کرد. عطر چای سیلانی1 به سرعت در مشام امیلی فرو رفت و بینی او را تحریک کرد. با ذوق خود را کمی جلو کشید و گفت:
        -واو... خیلی وقته چای نخوردم!
        .......................
        1. چایی است با برگ های کوچک با طعمی تند و معطر که چای صبحانه و مناسب برای مخلوط کردن با شیر است. این چای مورد استقبال انگلیسی هاست.
        .......................
        هلگا لبخندی زد و حینی که فنجان ها را با آرامش پر میکرد گفت:
        -مطمئن بودم که جدیدا نخوردی!
        امیلی با لبخند فنجان را با نعلبکی اش برداشت و مقداری شیر و شکر اضافه کرد. همانطور که با قاشق کوچک محتوی فنجان را هم میزد گفت:
        -تقریبا برمیگرده به چهار سال پیش، قبل از اومدنم به وریردین.
        لحظه ای سکوت برقرار شد و امیلی جرئه ای از چای را نوشید. طعمش همانند چای های سارا بود و چقدر برای بوییدن دوباره ی عطر آن دلتنگ میشد.
        فنجانش را نشان داد و گفت:
        -طعمش مثل طعم چای هاییه که مادرم درست میکرد.

        هلگا لبخند دلنشینی زد و گفت:
        -من به سارا یاد داده بودم تا چطور این چای رو درست کنه. قبل از ازدواجش با بنجامین..... قبل از اینکه من از کاخ برم.
        امیلی نفس عمیقی فرو داد و به گل های صورتی روی فنجان خیره شد.
        هلگا-فکر میکنم سالگرد امسال رو خیلی بهتر گذروندی.
        امیلی به هلگا نگاه کرد.
        -گمان نمیکنم دوسال قبل رو انقدر آروم بوده باشی. امروز توی کلیسا فقط همین لبخندت روی چهره ات بود.
        -من قول دادم... به کتی. از روزی که باعث شدی خاطرات مخفی شده ام رو به یاد بیارم، بهش قول دادم که دیگه برای مرگش گریه نکنم.
        -احساس میکنم چند ماهه که عوض شدی، فکر میکنم این اخلاق اولیه ات بوده... قبل از مرگ سارا و بنجامین. درسته؟
        امیلی فنجان را همانند عادت ادوارد به آرامی گرداند.
        -تنلگری باعث شده تا به خودم بیام، نمیخوام دیگه زندگیم رو فقط با خشم از دست دادنشون بگذرونم.
        نگاهی به هلگا انداخت و ادامه داد:
        -میدونم از پیش بینی هفت ماه پیش خبر داری.
        هلگا از حرف امیلی به او خیره ماند ولی تغییری در چهره اش ایجاد نشد.
        -خودت به من یاد دادی که حواسم به کوچکترین چیزها باشه. من هیچ وقت ذهنم رو برای کسی که توانایی ذهن خوانی داره باز نمیذارم!
        و با معنا و آرام به هلگا لبخندی زد و فنجان را به لبش نزدیک کرد.
        هلگا به او نگاه کرد. لحن آرام امیلی برایش عجیب بود... این آرامش و لبخند... تا به حال در او ندیده بود. حالا چقدر شبیه سارا شده بود.
        امیلی فنجان خالی را بر روی میز گذاشت و دستانش را در هم قفل کرد. جواهر فیروزه ای–بنفش حلقه ی جادویش را لمس کرد و گفت:
        -من خودم به جیمز اجازه دادم تا ذهنم رو بخونه. نمیدونستم چطوری این پیش بینی رو بهت بگم، فکر کردن بهش تا چند هفته آزارم میداد... برای همین حتی نمی تونستم اونو به زبون بیارم. اینم مطمئنم که پیتر از این موضوع اطلاع داره.
        -حالا چه چیزی باعث شده تا امروز در موردش حرف بزنی؟
        -پیش گویی نور ماه. امروز وقتی توی کلیسا بودیم، فکر کردم که چند ماه دیگه ممکنه که این مردم، برای مرگ من اینجا جمع بشن؟ شاید زمان زیادی نداشته باشم... نمیخوام فرصت رو از دست بدم. همونجور که تا الان تلاش کردم تا تک تک لحظات بودن با عزیزانم رو برای بار آخر توی ذهنم ثبت کنم.
        میخوام راهی که یک ساله شروع کردم رو ادامه بدم. من برای هیچ و پوچ شاگر تو و اِمانو نشدم. میخوام ادامه بدم... تا هر وقت که بتونم... تا هر وقت که طبیعت بهم فرصت بده و منو زنده نگه داره.

    هلگا لبخندی رضایت بخش زد. حالا مطمئن بود که برگزیده شدن او، کاری درست بوده است. حالا که امیلی، این فرزند عزیز طبیعت، با آغوش باز به استقبال مرگ میرفت، دیگر نگرانی بابت به حقیقت پیوستن پیش گویی نداشت.
    -حالا وقتش رسیده خودت شاهد پیشگویی باشی.
    هلگا فنجانش را روی میز گذاشت و برخواست. دستانش را باز کرد و با آرامش در هوا تکان داد. صدای زمزمه ی خواندن اوراد جادویی اش، در اتاق پیچید و انواری درخشان و سفید از کف دستان او خارج شد. به سمت امیلی جریان یافت و او را احاطه کرد. چشمان امیلی بی اراده بسته شدند و صدایی لطیف در گوشش جان گرفت:
    "دو ماه و یک خورشید... با چشمانی زهرآگین و قدرتمند.... هر سه از یک قدرت و جدا افتاده از هم، باید کنار هم باشند.... دو تاج و یک نیم تاج طلایی... سه نور و یک تاریکی... نور باقی و تاریکی فانیست."
    انوار سفید رنگ رفته رفته ناپدید شدند و امیلی چشمانش را به آرامی باز کرد. چشمانش درخشان تر شده بود و برق میزد.
    نفس لرزان و طولانی کشید و گفت:
    -منظور از دو ماه و یک خورشید چیه؟
    هلگا با آرامش بر روی صندلی نشست و گفت:
    -ماه نماد زن و خورشید نماد مرده... دو زن و یک مرد، تو یکی از دو ماه هستی.
    -از کجا مطمئنی من یکی از دو ماهم؟ شاید رزالین، دیانا یا فلوریا باشن.
    هلگا مکثی کرد و پاسخ داد:
    -نور ماه تو رو روشن کرد، وقتی که کنار رودخونه افتاده بودی.
    -دو فرد دیگه کی هستن؟
    -پیشگویی خیلی ساده ای بود امیلی!... چشمانی زهرآگین و قدرتمند نماد قدرت تو و دو فرد دیگه ست.
    امیلی با شوق کمی خود را جلو کشید و هلگا ادامه داد:
    -دو تاج و یک نیم تاج... هر سه نفر شما از خاندان سلطنتی هستین. حالا باید بفهمی که دو نفر دیگه کی هستن.
    اخمی بر پیشانی امیلی نشست و به پیشگویی فکر کرد.
    -اگه میگه دوماه و یک خورشید با چشمانی زهرآگین، پس هر سه نفر ما باید یک نوع قدرت رو داشته باشیم... یعنی همون قدرت چشمان نابودکننده..... و اگه دو فرد دیگه هم توی خانواده ی سلطتی باشن...
    -با تفاوت مقام!
    امیلی با گیجی نگاه کرد.
    -دو تاج و یک نیم تاج. اون دو نفر شاه یا ملکه اند و یک نفر باقی مونده شاهزاده س.
    -پس... پس اگه من یکی از دو ماه باشم و همچنین یکی از دو تاج، پس شاهزاده یا ماه دیگه س یا خورشید.
    هلگا با لبخند ادامه ی حرف امیلی را گرفت:
    -حالا فکر کن که چه کسی مثل تو این توانایی رو داشته.
    امیلی اخمی کرد و بی تعلل گفت:
    -فقط جاناتان اسکولز.
    هلگا بشکنی زد و باعث شد تا امیلی با چشمان درشت شده سرش را عقب ببرد.
    -دقیقا! حالا معلوم شد که خورشید کیه!
    -وهمچنین تاج دیگه! پس تاج دیگه منظور شاه جاناتان بوده و در این صورت، ماه دیگه باید شاهزاده باشه.
    
        به سرعت خوشحالی از صورت امیلی محو شد و ناامیدی جایش را گرفت.
        -ولی این امکان نداره هلگا! هیچ هِرویی با این نیرو وجود نداره، کتی هم زنده نیست که بخوایم به اون نسبت بدیم.
        هلگا یک ابرویش را بالا داد و گفت:
        -فکر میکردم بهتر از اینا تاریخ وریردین رو بلد باشی! درسته که شاهزاده ای با این توانایی توی وریردین وجود نداره ولی چرا فقط روی وریردین تمرکز کردی؟
        امیلی سری تکان دادو گفت:
        -نه هلگا... با احتساب جاناتان و مایکل، وریردین فقط نُه هرو داره، این غیر ممکنه. هیچ کدوم از ما بچه ای نداریم که بخواد هروی نسل بعدی باشه.
        کمی فکر کرد و گفت:
        -و با در نظر گرفتن اینکه جاناتان یک خون آشامه، پس اون هم نمیتونه بچه ای داشته باشه.
        -ممکنه توی دنیای غبار یکی از افراد خاندان سلطنتی وجود داشته باشه که اون زن از نسل اون باشه.
        امیلی به پشتی مبل لم داد و گفت:
        -بازم میگم این امکان نداره هلگا! ما همه امون به وریردین برگشتیم به جز جاناتان که هنوز توی.... دنیای... غباره.....و......
        حالا ذهن امیلی به کار افتاده بود و منظور هلگا را درک کرد. با اخم و هیجان، سیخ نشست و حرفش را کامل کرد:
        -و خواهر مایکل!
        هلگا دستانش را به هم کوبید و گفت:
        -حالا شد! واقعا دیگه داشتم شک میکردم که سرت به جایی خورده و فراموشی گرفتی!
        امیلی خندید و دستان لرزان از هیجانش را در هم قفل کرد:
        -ویکتوریا بعد از مرگ مادر و پدرش و فرار مایکل، از قصر فرار کرد و وارد دنیای غبار شده. پس نتیجه میگیریم ماه دیگه یا همون زن دیگه، باید از نسل اون باشه.
        گلویش را صاف کرد و به جلو خم شد.
        -اگه اختلاف سنی پنج ساله اش را مایکل رو درنظر بگیریم، پس موقعی که وارد دنیای غبار شده، شاید حداکثر سی سال داشته.
        -و اینم بدون امیلی که اون با یکی از شاهزادگان پاترونز ازدواج کرده بود و شوهرش توی درگیری با شورشی های کاخ کشته شد.
        -پس زمانی که وارد دنیای غبار شده، باید باردار بوده و یا بعدا بچه دار شده. و حالا بعد از سی و هشت سال، یا فرزندش و یا نوه اش یکی از هروهای وریردینه!
        -سه نور و یک تاریکی... منظور از یک تاریکی داریانه؟درسته؟
        -بله.
        -وقتی میگه باید کنار هم باشیم یعنی... یعنی... ما سه نفر هستیم که داریان رو نابود میکنیم؟
        -امیلی... زمانش فرارسیده تا شما سه نفر با هم متحد بشین و اونو رو برای همیشه نابود کنید. هیچ فکر کردی که چرا این نیرویی که داری انقدر نادره؟ طبیعت باعث بوجود اومدن داریان شد، خودش به داریان قدرت داد و حالا خودش شرایط رو فراهم کرده تا به خاطر یاغی گری، اون از بین بره.


        امیلی گفت:
        -ولی هلگا، دو فرد دیگه توی دنیای غبارن.
        -حالا وظیفه ات مشخص شده امیلی. باید آماده بشی تا اونا رو به سرزمینشون برگردونی. فکر میکنم پیتر درمورد راهنما بهت توضیح داده؟ حالاکه اونو داری، میتونی به دنیای غبار بری. توی این راه باید همراه داشته باشی... تا زمانی که دروازه ای باز بشه، تو فرصت داری تا همراهانت رو انتخاب کنی و به دنبال جاناتان و فرد سوم بری.
        -چه افرادی رو باید انتخاب کنم؟ من نیازی به کسی دیگه ندارم.
        -شاید نداشته باشی ولی مطمئنا فرد سوم تا الان حتی یه موش هم نکشته! تو باید اونو پیدا و برای نبرد آماده اش کنی.
        هلگا لبخندی زد که صدای آواز کریسمس در باغ به گوش رسید. برخاست و دست امیلی را گرفت.
        -فکر کنم باید افراد داوطلب برای جنگ رو بررسی کنی. خیلی از جوونا استعدادشون توی جادو و نبرد بی نظیره!
        فریاد بلندی از باغ تا اتاق هلگا برخواست و امیلی با چشمان درشت به پنجره نگاه کرد. اژدهایی جوان با نامتعادلی در آن سو پرواز میکرد و فریاد نیک باعث شد تا هلگا با ترس صیحه ای بکشد!
        -مارتین! خودم با همین دستام خفه ات میکنم اگه اژدها رو به زمین برنگردونی!!
        امیلی ببخشید گفت و حینی که به سمت پنجره میرفت گفت:
        -فکر کنم نیک کمک لازم داره! شنلم اینجا بمونه، دلم نمیخواد جزغاله بشه!
        پنجره را باز کرد و نگاهی به اژدها انداخت. چقدر خوش حال بود که همیشه لباس پسرانه بر تن داشت و حالا دامن پر چین و شکن ملکه ای نمیتوانست دست و پایش را ببندد.
        پای چکمه پوشش را بر لبه ی پنجره گذاشت و به پایین نگاه کرد که چندین سرباز و دانش آموختگان جدید قلعه به همراه نیک به او و اژدها نگاه میکردند. نیک دستانش را دو سمت دهان گذاشت و داد زد:
        -ملکه واقعا ممنون میشم اگه کمک کنید!
        امیلی خندید. چهارچوب فلزی را محکم گرفت و خیز برداشت، با یک جهش خود را بر پشت اژدها پرت کرد. افسار آهنین را به سختی گرفت و جادو بالا کشید. اژدها غرشی کرد و با چشمان سبزش به پشت نگاه کرد که امیلی با اخم سعی در حفظ تعادلش داشت. غرش آتشینی کرد و امیلی به موقع خود را کنار کشید. با خشم سری تکان داد و گفت:
        -هی پسر! اصلا کار خوبی نکردی!

        اژدها با خشم بالهای چرمینش را به هم زد و با سرعت به سمت زمین شتاب گرفت و دوباره به اوج رفت. امیلی با فریاد، به یکباره به جلو پرتاب شد و در لحظه ی آخر از زنجیر متصل به پوزه ی اژدها آویزان ماند.
        -آآآآآآآآآآآآآآآ....!
        نیک با ترس فریاد کشید:
        -امیلی خودتو نگه دار!
        امیلی با چهره ای عرق کرده، نگاهی به بالای سر انداخت و به موقع سرش را کنار کشید تا بالهای اژدها سرش را از تنش جدا نکند. با خشم دستش را به سمت چشمان اژدها هدف گرفت و فریاد کشید:
        -آناستِی ژیا.
        موج زرد رنگ در چشمان اژدها نفوذ کرد و اژدها بی حرکت ماند. سپس بیهوش شد و با سرعت به زمین سقوط کرد. امیلی به موقع در حالیکه پنج متر بیشتر با زمین فاصله نداشت فریاد زد:
        -برین کنار!................ اِلاریِنس!
        اژدها و امیلی همچون پَر بر زمین فرود آمدند. دم اژدها بر روی برفها کوبیده شد و بخشی از آن را به روی افراد پاشید. چکمه های امیلی در برف سفید فرو رفت. زنجیر را رها کرد و برخاست، دستی به لباس ارغوانی رنگش کشید و آن را مرتب کرد. افراد سراسیمه به سمتش دویدند و نیک خود را سریعتر رساند.
        -تو خوبی؟ آسیبی ندیدی؟
        امیلی خندید و دستی به شانه ی نیک کوفت.
        -هی نیک، یادت نرفته که! من یکی از افراد برترم! بیشتر از اینا باید ازم توقع داشته باشی.
        دستی برای بقیه تکان داد و همچنان که به سمت ساختمان میرفت، بلند گفت:
        -چند نفر از افراد برتر داوطلب برای جنگ رو بیار به کارگاه تمرینات، کارشون دارم. فقط یادت باشه برترین توی جادو و نبرد رو انتخاب کنی. دختر و پسرش فرقی نداره!
        نیک با لبخند و شادی گفت:
        -حتما ملکه.
        نیک دستی به صورت کشید و نفسش را با آسودگی بیرون فرستاد. به یکباره به عقب برگشت و با خشم به پسری سفید روی با تهدید اشاره کرد:
        -مارتین! به جریمه ی این حواس پرتیت تا یک هفته اصطبل رو تمیز میکنی!
        و درحالیکه به سمت ضلع غربی ساختمان میرفت، از روی دم طویل اژدها پرید و غر زد:
        -واقعا نمیفهمم چرا جیکوب اصرار داره با اژدها کار کنین!!....... مزخرفه........ مزخرف!
        با ناپدیدی نیک، مارتین و سربازان نفس حبس شده شان را خارج کردند و به سمت اژدها رفتند.

        ***

        غرق در فکر پایش را بلند کرد و با روی پا ضربه ای محکم به پهلوی الیزابت زد. الیزابت از درد خم شد و نفسش در سینه فرو رفت.
        -آآآآآآآه.... خدای...... من! لعنتی!
        با صورت سرخ سرش را بالا گرفت و ضربه گیر را به ماریان نشان داد.
        -هی دختر! باید اینو بزنی نه منو!
        ماریان با حواس پرتی باشه ای گفت و به سمت کیسه بوکس رفت. درحالیکه به رینگ بوکس نگاه میکرد و حواسش جای دیگری بود، دستکش های بوکس را به دست کرد. تنها چیزی که در آن لحظه میخواست این بود که انرژی اش را تخلیه کند.


        محافظ ژله ای را در دهانش چپاند و پای راستش را عقب برد. با دستانش گارد گرفت و شروع به ضربه زدن کرد. الیزابت همانطور که پهلویش را ماساژ میداد، ضربه گیر را به گوشه ای انداخت و به سمت ماریان رفت.
        -تو امروز چته؟!
        ماریان با چهره ای عرق کرده، فک های باد کرده از محافظ ژله ای را روی هم فشار داد و سرش را به عقب تکان داد تا دسته ی بلند بافته ی مویش به عقب برود.
        الیزابت نگاهی به سرتاسر باشگاه ورزشی انداخت و دست به سینه کنارش ایستاد. همانطور که به ضربه های محکم و تکان خوردن های کیسه نگاه میکرد گفت:
        -من میدونم تو چته ولی تو نمیخوای درموردش حرف بزنی!
        ماریان با عصبانیت مشت راستش را با تمام قدرت به کیسه کوبید و کیسه با قدرت به عقب پرت شد. پسری از کنار رینگ نگاهی متعجب به او انداخت و سوتی زد.
        ماریان نفس نفس زد تا باز انرژی بگیرد. الیزابت ساعد دستانش را گرفت و به سمت خودش چرخاند.
        -میشه یه لحظه اینو ول کنی؟
        ماریان با بی حوصلگی تابی به چشمانش داد و با صدایی که به خاطر محافظ کمی نامفهوم بود گفت:
        -خب، میشنوم.
        -نه، تو باید بگی.
        ماریان شانه ای بالا انداخت و الیزابت گفت:
        -باشه.... باشه! انکار کن. ولی من میدونم همه ی این کارات به خاطر اون پیرزن روانیه!
        ماریان با ساعد عرق پیشانی اش را پاک کرد و نگاهی اجمالی به باشگاه انداخت.
        -الیزابت، نمیخوام دیگه درموردش حرفی بزنم چون هیچ کس باور نمیکنه و این بیشتر از همه آزارم میده. پس لطف کن و برو تا من بتونم خشمم رو روی این کیسه بوکس خالی کنم!
        چشم غره ای به الیزابت رفت و مجددا شروع به ضربه زدن کرد. الیزابت گفت:
        -ببین، من الکس رو به خاطر اینکه ما رو به اونجا کشوند تنبیه کردم.
        -هیچ دلیلی نداشت تا اون بدبخت رو تنبیه کنی!
        -ولی اون باعث شد تا ما به اون محله ی منحوس بریم.


        ماریان چرخید و با پا ضربه ای محکم به کیسه بوکس زد.
        -ربطی به برادرت نداره الیزابت. من خودم خواستم تا بریم تو. در ضمن، من به خاطر اتفاقات اون روز عصبانی نیستم. من اصلاعصبانی نیستم! فقط سردرگمم و این منو عصبانی میکنه! واقعا منظور اون زن رو نمی فهمم. من هیچ کسی رو نمیشناسم که مادرش مرده باشه و روح مادرش بخواد باهام ارتباط برقرار کنه.
        -ماریان واقع بین باش. تو داری خودت رو به خاطر چرندیات یه......
        صدایش را پایین آورد و با احتیاط گفت:
        -... چرندیات یه روح آزار میدی، چرا؟ چون که اون گفته منتظر فرزندش باش؟ هیچ احمقی این حرفا رو باور نمیکنه و اگه نظر منو میخوای، باید بهت بگم اون یه تردستی بود و اون پیرزن دیوونه هم حقش بود تا به خاطر شکستن گردن بمیره ولی تو تنها کاری که کردی این بود که فقط با پا به صورتش زدی! من اگه جای تو بودم یه کم پایین تر و محکم تر میزدم تا ترق شکستن استخوون های گردنش رو بشنوم!
        الیزابت از جملات پی در پی، نفس نفسی زد و دست به کمر ایستاد. ماریان دستکش های بوکس را از دستش خارج کرد و با کف دست موهای خیس از عرق اش را عقب زد. شانه ای بالا داد و همانطور که به سمت رختکن میرفت گفت:
        -نمیخوام امروز و نه هیچ روز دیگه ای در این مورد چیزی بشنوم.
        الیزابت لبخند پیروزمندانه ای زد و به دنبالش رفت.
        کوله ی ورزشی اش را روی شانه انداخت و به همراه الیزابت از باشگاه خارج شد. کلاه کاپشن اش را روی موهای خیس و شسته شده اش کشید و به سمت پیاده رو چرخید که الیزابت دستش را کشید. با تعجب به او نگاه کرد وگفت:
        -چی شده الیزابت؟
        -اون لیموزین مادرت نیست ماریان؟
        ماریان با گنگی و اخم به آن سوی پیاده رو نگاه کرد که لیموزین سیاه رنگ مادرش را دید. محافظ قوی هیکل با دیدن ماریان دکمه های کت سیاه رنگش را بست و به سمتشان دوید. از میان افراد عابر خود را به دو دختر رساند و گفت:
        -دوشیزه کینگ... مادرتون دستور دادن شما و خانم مَک فایر رو تا خونه همراهی کنیم.
        ماریان با ابروی بالا رفته گفت:
        -ولی جردن، ما همیشه خودمون برمی گشتیم. اتفاقی افتاده؟
        -خودشون توضیح میدن. حالا بهتره سوار بشین.
        ماریان با تعجب به الیزابت نگاه کرد و هر دو دختر جلوتر از محافظ سوار لیموزین شدند. جردن در صندلی مقابلشان نشست و هندزفری -بیسیم مخفی گوشش را فشار داد.
        -حرکت کن.
        ماریان اخمی کرد و به آن سوی شیشه های ضد گلوله خیره شد.
        نیم ساعت بعد از خداحافظی از الیزابت، لیموزین مقابل در ورودی عمارت کینگ توقف کرد و ماریان بعد از خداحافظی از جردن پیاده شد. از ورودی گذشت و انگشتش را روی قفل امنیتی گذاشت. حسگر پس از تایید اثر انگشت، سبز رنگ شد و قفل در باز شد. ماریان نگاهی پر سوال به درون خانه انداخت و در سکوت در را بست. به سمت پله ها رفت و بعد از طی کردن پنجاه و هشت پله، درون راهرو ایستاد و به سمت اتاق کار مادرش چرخید. تقه ای کوتاه به در زد و وارد شد. مادرش با دیدن ماریان لبخندی زد و برگه های مقابلش را مرتب کرد.
        -سلام ماریان، ورزش چطور بود؟
        ماریان کلاه کاپشن را عقب داد و گفت:
        -مثل همیشه.
        -خوبه.
        -برای چی ماشین برای من فرستادی؟



        مادرش دستان استخوانی و کشیده اش را در هم قفل کرد و ماریان لحظه ای به حلقه ی طلایی ازدواجش خیره ماند.
        -برای امنیت بیشتر.
        -و میتونم بپرسم چرا یکدفعه به فکر امنیت من افتادی خانوم کینگ؟
        ویکتوریا لحظه ای به چهره ی بی پروای ماریان خیره شد و نفس عمیقی کشید. به چشمان آبی ماریان نگاه کرد و گفت:
        -مدتیه سهامدارهای کمپانی ها بزرگ دارن مورد حمله ی یه گروه ناشناس قرار میگیرن. هیچ دلم نمیخواد برای تو اتفاقی بیوفته. هفته ی پیش پسر آقای جرارد رو دزدیدن و هنوز پلیس اونا رو پیدا نکرده.
        ماریان لحظه ای میخکوب شد و بعد، بدون هیچ بحثی سری به تایید تکان داد و از اتاق بیرون رفت. به محض ورود به اتاق، تلفن را برداشت و خبر را به الیزابت رساند.

        فصل پنجاه و هشتم (آشوب در شهر)

        -به گزارش رسمی سی اِن اِن، از یک هفته ی پیش درگیری ها و حمله های مشابهی در سرتاسر نیویورک دامن سهامداران کمپانی های بزرگ از جمله کمپانی "گرین"، "دی.وی" و "کینگ" را گرفته به خصوص برای کمپانی کینگ، تبدیل به مشکلی جدی شده است. تا کنون سیزده نفر از اعضای هیئت علمی و فناوری کمپانی کینگ توسط این گروه ناشناس ربوده شده اند. به نظر میرسد.............
        مادرش با عصبانیت تلوزیون را خاموش کرد و کنترل را به زمین پرت کرد. دستی میان موهای هایلایت شده اش کشید و چشمانش را بست.
        ماریان دستانش را در هم قلاب کرد و باز کرد، قلاب کرد و باز کرد و در نهایت کلافه از تکرار این کار، آنها را در جیب شلوار جینش فرو برد. نگاهش را به سمت پله ها داد و نمی دانست با وضعیتی که برای خانواده ی الیزابت پیش آمده چه کند. دعا میکرد که الکس حداقل با کارهای جردن سرگرم شود تا ویکتوریا راه حلی پیدا کند. بیشتر از همه نگران الیزابت بود که دیشب را با زور قرص خواب آور سر به بالش گذاشت. آب دهانش را فرو داد و نزدیک ویکتوریا رفت. با صدای آرامی گفت:
        -مامان...
        ویکتوریا چشمانش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. با دست به ماریان اشاره کرد تا به سمتش برود. ماریان برای اولین بار پس از مرگ پدرش، با چهره ای آرام و مهربان به سمت مادرش رفت و در آغوشش جای گرفت. ویکتوریا ب*و*س*ه ای بر روی موهای ماریان نشاند و سرش را در بغل گرفت. خیره به درخت کریسمس بزرگ سالن، گفت:
        -اوضاع داره خیلی خراب میشه ماریان. افراد ناشناس دارن بهمون حمله میکنن و مافیا هم این وسط اوضاع رو بدتر کرده. خیلی از سهامدارها دارن سهامشون رو میفروشن ولی کسی با این اوضاع نمیخره.
        ماریان عقب کشید و خیره به چشمان نم دار مادرش گفت:
        -خب... خب مدتی از اینجا بریم.... بعد از اینکه اوضاع آروم شد برمیگردیم. من نمیخوام بلایی که سر والدین الیزابت اومد سر ما هم بیاد. پدرش سه روزه که ناپدید شده و بعد از حمله ی دیشب، مادرش رو از امروز صبح کسی ندیده.


        ویکتوریا صورت ماریان را دست قاب گرفت و گفت:
        -من نه عزیزم، من نمیتونم کمپانی رو همینجوری رها کنم. این تنها چیزی بود که به خاطرش جوزف رو از دست دادیم. پدرت هیچ وقت نمیخواست تا کمپانی رو از دست بده... ما هم باید همین کارو بکنیم.
        -ولی اونا ما رو پیدا میکنن و میکشن.
        ویکتوریا نگاهی به ماریان انداخت، حالا چقدر بزرگتر به نظر میرسید.
        دستش را به شانه های ماریان گذاشت و گفت:
        -من باید بمونم تا راهی برای خلاص شدن از این بحران پیدا کنم. تا زمانی که اف بی آی اونا رو پیدا کنه، تو و الیزابت و الکس باید از اینجا دور بشین.
        -ولی مامان من بدون تو جایی نمیرم. به جز این... مدرسه امون چی میشه؟ ما سال آخریم مامان...
        با بغض و خنده ادامه داد:
        -..... فکر میکرد جشن پایان سال رو باهم میگذرونیم.
        ویکتوریا لبخندی زد و گفت:
        -زنده بودنتون خیلی مهم تر از جشن سال آخر دبیرستانه ماریان. اتفاقی برای من نمیوفته. شما بچه ها بیشتر در معرض خطرین و من نمیتونم تمام مدت شما رو توی خونه نگه دارم. برای هفته ی دیگه درخواست انتقالتون به انگلستان رو دادم. بهتره به الیزابت و الکس هم بگی تا آماده بشن. فکر نمیکنم حالا حالاها از والدینشون خبری به دستمون برسه، فقط باید دعا کنیم تا اونا رو نکشن.
        ماریان بغضش گرفت ولی مانند همیشه آن را در پشت چهره ی مصممش پنهان کرد. بعد از مدتها دل را به دریا زد و محکم سرش را در گودی گردن مادرش فرو برد. ویکتوریا کمرش را نوازش کرد که ماریان گفت:
        -منو ببخش مامان.
        ویکتوریا بغضش را فرو خورد و نگاهش را دور سالن چرخاند تا اشکش سرازیر نشود. فقط خودش میدانست که حرفهای چند لحظه پیش مبنی بر زنده ماندنش را فقط برای امید به ماریان گفته بود و خوب میدانست خودش یکی از هدف های بعدی گروه های ناشناس است. چقدر خوب بود که با زور توانسته بود جلوی پخش فیلم شکنجه ی والدین الیزابت و الکس را در رسانه ها بگیرد.
        ویکتوریا گونه ی ماریان را بوسید و گفت:
        -قدت خیلی از من بلندتر شده ماریان!
        ماریان با بغض خندید و ویکتوریا گفت:
        -بهتره بری پیش دوستانت و خبر بدی. تا چند هفته ی دیگه بلیط هاتون به دستم میرسه، بهتره آماده بشین.
        نگاهی به آن سوی پنجره های عریض و طویل سالن نشیمن انداخت و گفت:
        -فکر کنم هوا خیلی سرد شده. بهتره به الکس بگی بیاد داخل، توی این اوضاع نباید مریض بشین.
        ماریان سری تکان داد و به از سالن خارج شد. دستانش را مشت کرد و در دل به خود لعنت فرستاد که چرا تا آن روز آنقدر با مادرش بدرفتاری می کرد.

    دستانش را در جیب ژاکت پرزدار صورتی فرو برد و بخار گرم دهانش را در هوای برفی رها کرد. دندانهایش از سرما بهم میخورد و ذهنش درگیر حوادث بود. تا آن روز فکر میکرد که چند حمله ی ساده رخ داده و اف بی آی به زودی حمله کنندگان را دستیر میکند ولی با اعتراض اعضای مافیای شهر، فهمید که ماجرا خیلی عمیق تر از آن چیزی است که تصور میکرد.
    نگاهی به الکس و جردن از پشت پنجره انداخت که در آن سوی باغ عمارت، درون ساختمان جداگانه ای که برای جردن در نظر گرفته شده بود، در حال گفتگو بودند. ماریان چند تقه به در زد و در چوبی سرخ رنگ باز شد. ماریان لبخندی به جردن زد و با تعارف او داخل شد. لرزی کرد و گفت:
    -وای هوا چقدر سرده!
    نگاهش را به الکس داد که با اسلحه ی جردن ور میرفت. با ابروی بالا رفته گفت:
    -فکر نمیکنی اون زیادی واقعیه؟!!
    الکس شانه ای بالا داد و بیشتر به زوایای کلت نگاه کرد.
    -من میرم براتون قهوه بیارم بچه ها.
    ماریان سری برای جردن تکان داد و آرنج هایش را به زانوانش تکیه داد. کف دستانش را به هم مالید و گفت:
    -الکس، چیزی هست که مامانم گفت بهت بگم.
    الکس با نگرانی به ماریان نگاه کرد. ماریان نمی دانست به پسر مقابلش که تنها نوزده سال داشت چه بگوید.
    -خبر جدیدی از مادر و پدرم رسیده؟
    ماریان آب دهانش را فرو داد و با مطمئن ترین لحنی که می توانست گفت:
    -نه نه... اونها حالشون خوبه، موضوع چیز دیگه س.
    کاملا به سمتش چرخید و گفت:
    -ببین... این گروه ناشناس از طرف هر کی که هست کمپانی ما رو هدف گرفته. مامان فکر میکنه هدف های بعدیش بچه های رﺅسا باشن اگه بخوایم واقع بین باشیم همینطوره. باید یه مدت از اینجا دور بشیم. مامان داره مقدمات رفتنمون به انگلستان رو آماده میکنه. من..... هر طور که فکر کردم دیدم نمیتونم به الیزابت اینو بگم... بهتره خودت بهش بگی تا آماده بشه.
    چشمان آبی الکس نگران شده بود. ماریان دستی به بازوی عضلانی الکس گذاشت وگفت:
    -ما باید از اینجا بریم الکس، هیچ معلوم نیست قراره چه بلایی سرمون بیاد...... ما باید از اینجا بریم.
    -ولی مامان و بابا هنوز پیدا نشدن.
    -مامان من اینجا میمونه تا شرایط به وضع قبل برگرده.
    الکس چند لحظه در چشمان سبز ماریان خیره ماند و بعد سری به تایید تکان داد. همان لحظه جردن با سه لیوان بزرگ قهوه به آنها ملحق شد.

    ***

    امیلی عصبی از سردر کلافه کننده، پلکهایش را با دو انگشت فشار داد و با صدای بلندتر از عادی و با کمک جادو، رو به افراد داوطلب فریادی از بن وجود کشید:
    -این چه وضعشه؟!.... منظم تر!!!
    افراد با فریاد امیلی نظم گرفتند و مبارزه را ادامه دادند. امیلی نفسش را فوت کرد و به جمعیت ده نفره ی مقابلش نگاه کرد. ده نفری که نیک با وسواس زیاد از بین نهصد نفر گلچین کرده بود و شامل شش پسر و چهار دختر بودند. پیتر روی میز نشست و با خنده ی شیطنت آمیزی گفت:
    -حنجره ات سالمه؟!
    -تو رو خدا پیتر... سردرد داره کلافه ام میکنه، تو دیگه سربه سرم نذار لطفا!
    
        پیتر به تسلیم شانه بالا انداخت و گفت:
        -باشه باشه، فقط خواستم یادآوری کنم من میتونم بلند تر داد بکشم... تو زیاد به خودت فشار نیار!
        امیلی اخمی کرد و نگاهی به دور و اطرافش انداخت.
        -ببینم... تو مگه قرار نبود با امانوئل به قلعه برین؟ اینجا چیکار میکنی؟
        پیتر پوف کشید و از میز پایین پرید.
        -امروز اصلا حوصله ی امانوئل رو ندارم! راستی، بعدا درمورد این انتخاب افراد بهم بگو دلیلش چیه.
        چشمکی به امیلی زد و به ثانیه ناپدید شد. امیلی خندید و سری به تاسف تکان داد. دستانش را روی میز قلاب کرد و پا روی پا انداخت. نگاهی به لیست انداخت و گفت:
        -خب... حالا بریم سراغ کار خودمون. اسم هر کسی رو خوندم میاد و با نفر بعدی مبارزه میکنه. افراد برنده با هم مبارزه میکنن تا در نهایت چهار نفر انتخاب میشن، پس خوب بجنگید و از مهارت هاتون استفاده کنید. مهارت هاتون برای من اهمیت زیادی داره، چه در نبرد چه در جادو.
        خب... حالا... شروع میکنم...... سوفی اسمیت.... و... مارتین ترنر.
        دختری با موهای سیاه و چشمان سبز، جلو آمد و پشت سرش مارتین وارد محوطه ی مبارزه شد. امیلی با دیدن پسر به یادآورد او همانیست که اژدها را فراری داده بود. نفس عمیقی کشید و با دو انگشت سوت آغاز را زد.
        امیلی نگاهی به آسمان کبود غروب انداخت. از روی صندلی برخاست و با حرکتی موجی، میز و صندلی را ناپدید کرد. برگه های کاهی را لوله و دستانش را در پشت کمر قلاب کرد.
        بین چهار نفر باقی مانده از نبرد چشم چرخاند که همگی عرق کرده و کمی زخمی به او منتظر نگاه میکردند. امیلی نگاهی به دشت خالی از سرباز نگاه کرد و گفت:
        -خب، اینکه شما از بین ده نفر انتخاب شدین رو تبریک میگم.


        لیست را دوباره باز کرد و مقابل صورت گرفت.
        -لیلیان برایت،21 ساله.... از دهکده ی گُلد... وزن 99 پوند* و قد یک متر و هفتاد؟
        دختر بلوند و چشم آبی با گونه ای متورم و کبود جلو آمد و دستش را بالا برد.
        -روپرت برایت ؟..... ام... برادر دوقلوش!... وزن 124 پوند.... قد یک متر و هفتاد و هشت؟
        پسری با همان شمایل و چشمان آبی تر و موهای کمی تیره کنار خواهرش ایستاد و با ساعد آستینش عرق پیشانی اش را گرفت. امیلی با حرکت دستی در هوا، چندین قطعه ی یخ پیچیده شده درون پارچه را حاضر کرد و به سمت لیلیان پرواز داد.
        -بذار روی کبودیت تا بعداً برات مرهم بیارم.
        لیلیان لبخند تشکر آمیزی زد و امیلی دوباره خواند:
        -اِدوین براون.... 23 ساله... از دهکده ی تورین..... وزن 140 پوند و قد...... یک متر و نود و هفت؟
        پسر مو مشکی و چشم خاکستری، با هیکلی نسبتا ورزیده جلو آمد و شمشیرش را در غلاف فرو برد. امیلی با دیدنش ابرویی به استفهام بالا داد و گفت:
        -تو همونی بودی که زدی استخون ساعد یکی از داوطلبین رو شکستی؟
        چشمان اِدوین از ترس لحظه ای گشاد شد و با مکث گفت:
        -بل... بله ملکه!
        امیلی لبخندی زد و گفت:
        -کارت عالی بود!... خب... و درآخر... سوفی اسمیت...... اِم....19 ساله... از دهکده ی گُلد ..... وزن 98 پوند و قد...... یک متر و شصت ؟
        دختر اول در مبارزه جلو آمد و کنار اِدوین ایستاد. کمی ریز نقش تر از سایر داوطلبین بود ولی با مهارت و چابکی همه ی را تا مرحله ی آخر مغلوب کرد.
        امیلی برگه ی اسامی را مانند پر ققنوس در هوا آتش زد و با لبخند رو به چهار نفر صاف ایستاد. دستانش را بالای سر چرخاند و گفت:
        -دِفِنیتو.
        موجی نامرئی به اندازه ی گنبدی بزرگ اطرافشان را احاطه کرد و جادوی گفتگوی محرمانه برقرار شد.
        -خب... از الان شما چهار نفر گروه مبارزین مخصوص من هستین. مثل پنج دوست وفادار در کنار هم، مثل یک خانواده. چیزهایی که بهتون میگم و دستوراتی که صادر میکنم، فقط توی ذهن خودتون باقی میمونه نه فرد دیگه... نه دوک اسپایک و شاهزاده جیمز ، نه لُرد جیکوب فرانکلین و نه دیگر شاهزادگان... حتی.... مارگارت، ادوارد و بانو هلگا. از امروز ماموریت هایی به دوشتون گذاشته میشه، همراه هم اونها رو انجام خواهیم داد. باید بگم از امروز به بعد مثل تمام چند ماه گذشته که در جنگ بودیم، باید آماده باشیم. هر لحظه، آماده برای مرگ. باید تعلقاتمون به افراد رو کمرنگ کنیم... خانواده.... دوستان... معلوم نیست که کی قراره کشته بشیم. به شما چهار نفر یاد میدم تا بتونید در جنگ نسبت به بقیه بیشتر دووم بیارین.

        *هر پوند برابر 453.56 گرم است.


        سوفی با صدای ملیحش گفت:
        -چه ماموریتی قراره بهمون بدین ملکه؟
        امیلی مکثی کرد و نگاهی عمیق به چهره های کمی خسته ولی مصممشان انداخت. با دمی عمیق پاسخ داد:
        -زمانش رسیده تا تاریکی برای همیشه از بین بره. دو قرن میگذره و هنوز توی خطر حملات داریان و تارتارین ها هستیم... باید این وضع تغییر کنه و حالا طبیعت شرایط رو برامون مهیا کرده. حوادث دست به دست هم دادن تا اینبار بتونیم اونو نابود کنیم... اگه دشمن رو دست کم بگیریم، ممکنه این فرصت از دست بره و داریان به قدرت خودش باقی بمونه... پس این حرف ها رو جدی بگیرین.
        لبخند محبت آمیزی زد و با لحن مهربانی گفت:
        -این راه ممکنه براتون بدترین چیزها رو رقم بزنه، حتی دردناک ترین مرگ. نمیخوام به اجبار فرمان من اینجا بمونین.... اگه آمادگی ندارین، مشکلی نداره تا از من جدا بشین.
        چهار نفر لحظه ای مکث کردند و اولین نفر، سوفی با قاطعیت گفت:
        -تارتارین ها همه ی خانواده ام رو کشتن، من هیچی چیز برای از دست دادن ندارم... اگه مبارزه نکنیم، کشته میشیم و اگه بجنگیم هم در نهایت کشته میشیم... ولی اگه خودمون راه دفاع رو انتخاب کنیم، مرگی بدون خفت و خواری خواهیم داشت.... من با شما همراه میشم ملکه.
        اِدوین بی تعلل گفت:
        -من هم همینطور ملکه.
        لیلیان و روپرت نگاهی به یکدیگر انداختند و روپرت با چهره ای قاطع گفت:
        -تنها کسی که توی زندگی ما دونفر باقی مونده، پدرمونه. ما خیلی وقته خودمون رو برای جدا شدن از هم دیگه آماده کردیم... با شما میایم ملکه.
        امیلی نفسی پر غرور از این همه شجاعت و دلاوری مردمش، فرو داد و گفت:
        -ممنونم، واقعا ممنونم دوستان.
        قدمی نزدیک تر رفت و ادامه داد:
        -برای از بین بردن داریان باید خطراتی رو بپذیریم. شما همراهان وفادار من، سهم بزرگی در نابودی داریان خواهید داشت. برای همبستگی و اتحاد، لازمه سوگند ابدی بینمون بسته بشه... دشمن راه های نفوذ زیادی داره... ممکنه با شکنجه بخواد تا اطلاعات رو ازمون بگیره. ما باید مقاومت کنیم.
        کف دستش را مقابل چهار نفر گرفت و منتظر نگاهشان کرد. هر چهار نفر، دست راستشان را روی دست امیلی قرار دادند و هر پنج نفر با اطمینان گفتند:
        -تا لحظه ی مرگ برای وریردین خواهیم جنگید.
        امیلی زیر لب جادوی سوگند ابدی را زمزمه کرد و انوار سبز رنگ آنها را احاطه کرد. پس از چند لحظه، امیلی در میان روشنایی سبز جادو، گفت:
        -حالا مثل یک روح در پنج بدنیم. ماموریت از همین الان آغاز میشه.
        نگاهی به سوفی انداخت و سپس رو به همگیشان گفت:
        -باید دروازه های متصل به دنیای غبار رو پیدا کنیم.


        امیلی دستش را کنار کشید و بقیه نیز عقب کشیدند.
        اِدوین-ولی ملکه، محل اونها مشخص نیست.
        -وسیله ای در زمانهای دور ساخته شده بود که سه سال پیش قطعاتش رو از خرابه ها و محل های مترکه جمع آوری کردن. حالا اون سر هم بندی شده. قطعه ی آخر اون وسیله رو پیدا کردم و حالا راهنما تکمیله، اون وسیله میتونه دروازه های بازشده رو بهمون نشون بده.
        لیلیان پارچه ی خیس را چابه جا کرد و گفت:
        -ولی بقیه در نبودمون شک میکنن.
        -لازم نیست تا از مقصد اصلیمون باخبر بشن. بانو هلگا از این سفر اطلاع داره ولی نباید جزئیات بیشتری بدونه، ممکنه به گوش لُرد فرانکلین برسه... خودتون تا الان باید فهمیده باشین جیکوب چقدر محتاطه.
        روپرت-ولی شاهزاده پیتر و دوک اسپایک... یا امانوئل؟ اونها به شما خیلی نزدیکن.
        امیلی دم عمیقی گرفت.
        -اونها هم بی خبر میمونن. تنها فردی که ما رو همراهی خواهد کرد، شاهزاده پیتره. اون از ماجرا خبر داره و قبلا سوگند ابدی با من بسته.
        و با استفهام به چهار نفر نگاه کرد تا مطمئن شوند که پیتر واقعا برای وریردین خدمت میکند.
        لیلیان-کِی حرکت می کنیم ملکه؟
        امیلی نگاهی به آسمان سیاه شب انداخت که دقایقی قبل جای کبودی غروب را گرفته بود.
        -به خانواده هاتون اطلاع دادن که برای مدتی با من همراه هستین، از این بابت نگران نباشین..... و اما زمان سفر...
        امیلی اشاره ای به وضعیتشان کرد و گفت:
        -تا زمان بهبودی و استراحت، توی کاخ میمونین، بعد از اینکه تعلیم دیدین، حرکت میکنیم.
        دستانش را با انرژی به هم کوفت و گفت:
        -خب... بیب بیب!..... بهتره بریم کاخ. هوا تاریک شده، فکر کنم امشب برف سنگینی بباره. من افراد مریض رو با خودم نمیبرم،‌ پس بریم به کاخ.
        هر چهار نفر یکی پس از دیگری بعد از امیلی در فضا ناپدید و در کاخ ظاهر شدند.

        ***

        با تن خیس از خواب پرید. خوابی آشفته و نامفهوم که تنها ترس و تپش قلب برایش به جا گذاشته بود. ملحفه ی ظخیم را کنار زد و از تخت پایین آمد. نگاهی به الیزابت انداخت که آرام خفته بود.


        دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و لیوان بلورین را پر از آب کرد. کمی که آرام شد، به سمت در رفت و به آرامی آن را گشود. پاورچین پاورچین و محتاطانه از اتاق بیرون رفت که دستی از پشت بازویش را گرفت باعث شد تا با ترس به عقب نگاه کند. با دیدن چهره ی الیزابت در نور چراغ کوچک راهرو، نفسش را با آسودگی خارج کرد و زمزمه کرد:
        -اینجا چیکار میکنی؟
        الیزابت دستی بین موهای پریشانش کشید و گفت:
        -دیدم داری میری بیرون، منم خواب از سرم پرید. خودت کجا میری؟
        ماریان گردن خیسش را ماساژ داد و گفت:
        -هیچ جا، میخواستم هوا بخورم.
        -بیا باهم بریم، حوله ام سر رفته.
        ماریان سری تکان داد و هر دو دختر با بلوز و پیژامه ی خرسی و صورتی در راهرو جلو رفتند.
        -الکس بهم گفت.
        ماریان نگاهی به چشمان سبز الیزابت انداخت و الیزابت ادامه داد:
        -میدونم تنها راه حل این شرایطه ولی دوست داشتم تا مامان و بابا رو پیدا کنیم.
        -پلیس حتما اونها رو پیدا میکنه.
        الیزابت نفس عمیقی کشید که صدای گفتگوی نسبتا بلندی توجه شان را جلب کرد. ماریان با اخم به رد باریک نور که از درز اتاق کار مادرش به بیرون می تابید خیره شد. به الیزابت اشاره کرد تا در سکوت نزدیک تر روند.
        الیزابت سر تکان داد و جلوتر از ماریان کنار درز اتاق چمباتمه زد. ماریان روی زانو نشست و هر دو دختر به گفتگو گوش دادند.
        -این خبر نباید جایی درز پیدا کنه فرانسیس، اگه خانواده و بچه هاش بفهمن، اوضاعشون از اینی که هست بدتر میشه.
        -ولی ویکتوریا، تا کی میتونی مخفی کنی؟ اونها بالاخره باید بفهمن....
        -نه الان! بگذار اونها رو بفرستم انگلستان، بعد از مدتی خودم براشون توضیح میدم.
        ماریان و الیزابت با ترس و مخفیانه کمی سرهایشان را نزدیک بردند. نگاهشان از بین ویکتوریا و مردی مسن چرخید تا روی مانیتور تلوزیون اتاق ثابت ماند. لحظه ای گذشت تا مفهوم فیلم در حال پخش برایشان در ذهن گنجانده شود. قلب ماریان به دور تند افتاد و دستش ناخودآگاه رفت تا فریاد الیزابت را ساکت کند. سرش را بر روی سر الیزابت قرار داد و با گریه دست آزادش را دور شانه ی الیزابت حلقه کرد. اشک های داغ الیزابت بر روی پوست دستش روان شد و فریاد دردآلودش در گلو و پشت دست ماریان خشکید. نگاه اشکی و لرزان هر دو دختر بر روی فیلم شکنجه ی والدین الیزابت ثابت مانده بود و وقتی که دو اسلحه به سمت سرهایشان نشانه رفت و شلیک شد، ماریان سر الیزابت را چرخاند و در آغوش گرفت. الیزابت به پیراهن ماریان چنگ زد و دهانش را به هم دوخت تا جیغ اش بلند نشود. ماریان لبهای لرزانش را بر هم فشرد و الیزابت را محکم تر بغل کرد. بدن الیزابت همچون خرگوشی سرما دیده در میان دستان ماریان میلرزید و بی صدا زجه میزد.
        ماریان با شنیدن صدای قدم ها، الیزابت را به سرعت بلند کرد و دو دختر به سمت اتاق دویدند.
        با بسته شدن در، ماریان به سمت الیزابت چرخید. الیزابت با دهان باز و چشمان لبالب اشک، روی زمین زانو زده بود و بی صدا گریه میکرد... گویی در گلویش چیزی مانده بود و صدایش بیرون نمیرفت. ماریان دستان سردش را روی گونه کشید تا اشک هایش را پاک کند ولی فایده نداشت و اشک های جدید باز گونه اش را خیس کردند. از استرس پنجه های پاهایش را روی هم گذاشت و فشار داد و نمیدانست در آن موقعیت چه کار کند. دستانش را در هم چنگ کرد و از اتاق بیرون رفت تا الکس را بیاورد.
        با دستان لرزان و یخ بسته به در اتاق کوفت و چند لحظه بعد در اتاق باز شد. الکس با چهره ای خواب آلود دستی در موهایش فرو برد که با دیدن صورت سرخ و چشمان گریان ماریان خواب از سرش پرید.
        -چی...... چی شده ماریان؟
        چانه اش لرزید و صحنه ی شلیک گلوله دوباره در پیش چشمانش جان گرفت. الکس با نگرانی بازوهای ماریان را گرفت و او را تکان داد:
        -حرف بزن ماریان... چی شده؟
        با هق هق تنها توانست بگوید:
        -الیزابت...
        الکس به سرعت به سمت اتاقشان دوید و ماریان در پشتش روان شد. پایش به فرش عریض راهرو گیر کرد و با زانو به زمین خورد. چهار دست و پا خود را به در اتاق کشاند و وارد شد. الیزابت در آغوش برادرش بی صدا می گریست و در جواب سوال های الکس که میگفت:
        -چی شده الیزابت؟... حرف بزن.... بهم بگو چی شده...
        تنهای سرش را تکان میداد و گریه اش شدت می گرفت. ماریان کنار کتابخانه ایستاد و با گریه به آن دو نگاه کرد. الکس با نگرانی رو به ماریان کرد.
        -این که حرف نمیزنه... تو بگو چی شده؟
        ماریان لبهای ترک ترک شده اش را بر هم فشار داد و با هق هق گفت:
        -اون فیلم.... پدر و مادرت.... توی اون فیلم.... الکس... پدر و مادرت... اونا رو کُشتن.
        چشمان آبی الکس گویی ناگهان یخ زد. مات به ماریان خیره شد و دستانش از دور شانه های الیزابت شل شدند.

        با بهت بر زمین نشست و با آرامترین صدایی که شنیده میشد گفت:
        -چی؟
        ماریان با کف دو دست اشک هایش را پاک کرد و زبانش را در دهان خشکش چرخاند.
        -ما..... از اتاق بیرون اومدیم...... هوا بخوریم....... دیدیدم در اتاق مامانم بازه..... رفتیم تا یواشکی ببینیم چی شده......... دیدیم یه فیلمی داره پخش میشه....... فیلم شکنجه ی پدر...
        نگاه نگرانش مدام بر الیزابت می چرخید و کلماتش با مکث ادا می شد.
        -و مادرت رو... نشون میداد.... و.... و..... و....
        بغضش ترکید و جمله اش را با صدای لرزان تمام کرد:
        -اونا... اونا آقا و خانوم مک فایر رو کشتن....
        آب دهانش را فرو داد و به سمت الیزابت رفت. سرش را در بغل گرفت ولی الیزابت دیگر گریه نمیکرد. مات و مبهوت، هق هق میکرد و به یک نقطه خیره شده بود.
        رد اشکی بر روی گونه ی سفید الکس تا چانه کشیده شد و دوباره جریان یافت. با عصبانیت اشک هایش را پاک کرد و از اتاق خارج شد.

        فصل پنجاه و نهم ( پایان اندوه، خاموشی لبخند)

        دو دستش را به سمت اِدوین نشانه رفت و در کسری از ثانیه فریاد کشید:
        -اِستانتیفیک.
        امواج خاکستری و کدر جادوی سیاه به سمت صورت اِدوین نشانه میرفت که او سریع تر دستانش را سپر صورتش کرد و بلند گفت:
        -سوی لیم.
        موج خاکستری در هوا منفجر و تبدیل به شِن شد.
        امیلی نفس نفسی زد و دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید. تک خندی زد و گفت:
        -خوبه اِدوین... بعد از سه بار خشک شدن، بالاخره دو بار تونستی این جادو رو از بین ببری.
        اِدوین سری تکان داد و لبخند زد. بر روی برف ها نشست و دستانش را درون برف فرو کرد و به عقب تکیه زد. امیلی نگاهی به پنج رد دیگر انداخت. در زمین سفید پوش از برف، شش نفر در حال تمرین مبارزه در جایی مایل ها آنطرف تر از کاخ بودند، در دشتی بی سکنه....

        نگاهی به پیتر انداخت که با لیلیان تمرین شمشیر زنی میکرد و سوفی با روپرت جادوی سیاه تمرین میکرد. همه چیز در طی یک ماه گذشته نظم گرفته بود و چهار نفر با جدیت با امیلی و پیتر تمرین می کردند تا هر چه زودتر برای سفر آماده شوند. حالا، زمانش فرار رسیده بود تا به این تمرینات پایان دهند. روی زمین نشست و لحظه ای به کلمات درون ذهنش فکر کرد تا آنها را سامان دهد. سردرد خفیفی در گوشه ای دیگر او را می آزرد و تمرکز را از او میگرفت. با صدای اِدوین که او را مخاطب قرار داد، سرش را چرخاند که لحظه ای چشمانش سیاهی رفت، سفیدی محو شد و چهره ی دختری جای زمین برفی را گرفت. دختری با چشمان سبز و ابروانی کشیده و پهن، بینی استخوانی و باریک با چانه ای کوچک و موهای بلند قهوه ای به او لبخند زد و دست تکان داد.
        تصویر به همان سرعتی که بوجود آمده بود، محو شد و زمین برفی به جای خود بازگشت. دست امیلی از تکیه گاه لرزید و به پهلو به زمین افتاد. بدنش می لرزید و چشمانش تمرکز نداشتند. اِدوین بالای سرش امد و با نگرانی گفت:
        -ملکه، حالتون خوبه؟
        امیلی آب دهانش را فرو داد و با گیجی از زمین برخاست. دیگر افراد تمرین را تمام کرده بودند و به آنها می پیوستند. پیتر با اخم خود را سریعتر رساند و به نزدیک امیلی رفت، شمشیرش را به زمین انداخت و خیره در چشمان درخشانش با صدای آرامی گفت:
        -حالت خوبه؟
        امیلی دستی به پشت گردنش کشید و شمشیرش را از تکیه ی درخت بی برگ گرفت. به کمربند چرمی اش وصل کرد و گفت:
        -من..... باید برم. بعدا بهت میگم، تو به بچه ها خبر بده خودشون رو برای رفتن آماده کنن. تمرین دیگه بسه، اونها آماده شدن.
        به سرعت چرخید و در بین انوار آبی ناپدید شد. پیتر هوفی کرد و به سمت بقیه برگشت. دستی به پیشانی کشید و دستانش را به هم کوفت:
        -خب بچه ها... دیگه تمرین بسه. ملکه گفت که خودتون رو برای سفر آماده کنید. به میزان توانایی که لازمه، حالا دست پیدا کردین. وقتشه نقشه امون رو عملی کنیم.
        سوفی و لیلیان با ذوق به یکدیگر لبخند زدند و به سرعت ناپدید شدند. روپرت با چشمان درشت شده، خیره به جای خالی سوفی با خود زمزمه کرد:
        -ای بابا.... اینا چقدر زود میرن، من میخواستم باهاش حرف بزنم!
        اِدوین با لبخندی موزیانه، شانه اش را به شانه ی روپرت کوبید و گفت:
        -نگران نباش رفیق! حالا حالا ها باهم هستیم.... فرار نمیکنه که!
        پیتر شمشیرش را از زمین برداشت و در غلاف فرو برد. سپس گفت:
        -بچه ها وسایل ها رو ببرین کارگاه، برای شام می بینمتون.
        و بدون تعلل ناپدید شد.


        با پوپ خفیفی در راهروی مقابل اتاق ملکه ظاهر شد. تقه ای به در کوفت و گفت:
        -منم امیلی.
        -بیا تو.
        در را باز کرد و وارد شد. امیلی مقابل پنجره ی قدی ایستاده بود و دست به سینه، غرق در فکر بیش بینی چند دقیقه ی قبل بود.
        -میخواستی توضیح بدی.
        امیلی به خود آمد و به سمت پیتر چرخید. لبخند کم جانی زد وگفت:
        -فکر کنم فرد سومی که توی پیشگویی بود رو دیدم.
        پیتر با اشتیاق قدمی جلو رفت و گفت:
        -خب؟... اون کیه؟... پیره یا جوون؟... دختره یا پسر؟
        -البته مطمئن نیستم ولی به احتمال نود درصد خودشه، دختره و اگه این درست باشه، با توجه به زمان سی و هفت ساله از فرار ویکتوریا، به نظر نمیرسه دختری به این جوونی داشته باشه. البته چهره اش که بیشتر از هجده یا نوزده سال نمیخورد، پس نتیجه میگیریم نوه اشه.
        -چشماش چی؟
        -نه پیتر، هر هرویی برای داشتن تواناییش نشانه ی متفاوتی داره. این قدرت توی من باعث شده تا چشمام درخشان بشه... قدرت جیمز باعث شد تا دیگه عینک نزنه و فلوریا روی کتفش یه سوختگی به شکل گُل داره. نمیدونم اون دختر چه نشانه ای داره. مهمتر و بزرگترین مشکل دیگه اینه که من نمیدونم اون کجاست و حتی نمیدونم چه اسمی داره.
        پیتر با حرص قدم های بلندی برداشت و با دو انگشت تلنگری به پیشانی امیلی زد.
        -احساس میکنم داری پیر میشی امیلی!تو سنگ نشانه رو داری!
        امیلی با شعف لبخندی زد و چشمانش براق تر شد.
        -وای درسته! من اصلا یادم نبود.
        در این بین، گویی نورانی در میان هوای برفی که تازه آغاز شده بود، از بین شیشه ی رنگی عبور کرد و وارد اتاق شد. چند لحظه بعد، صدای گرم ولی نگران مایکل در گوش امیلی پیچید:
        -ملکه.... مشکل بزرگی داریم. همین الان در نزدیکی مرز وریردین و داروینر حمله شده... تارتارین ها و متحدانش با لشکر سی هزار نفری دارن به مرز وریردین نزدیک میشن... تا رسیدن پیک مرزی ممکنه اونا به مرز برسن... ارتش رو هر چه سریعتر آماده کنید.
        گوی نورانی در هوا پوچ شد و نفس در بطن امیلی فرو رفت. خبر را باور نمیکرد.... آن هم بعد از گذشت هشت ماه از عقب نشینی دشمن و پایان یافتن جنگ...
        پیتر با نگرانی گفت:
        -چی شده امیلی ؟ اون پیام از طرف کی بود؟
        امیلی با مکث نفس های لرزانش را بیرون فرستاد و با بهت گفت:
        -تارتارین ها....دوباره حمله کردن، اونا در نزدیک مرز وریردینن.
        ذهن پیتر بعد از چند لحظه مفهوم را دریافت. خبر آنقدر ناگهانی و بی مقدمه بود که فکر کردن را از امیلی گرفته بود. پیتر به سمت در دوید و گفت:
        -من به نیک خبر میدم، تو به بقیه اطلاع بده.
        ذهن امیلی دوباره به کار افتاد و اینبار با سرعت بیشتر فرمان صادر کرد. با شتاب چندین گوی نورانی حامل فرمان آمادگی ارتش را به جای جای کاخ، قلعه، دهکده ها و قبایل مرزی فرستاد و آخرین پیام پشتیبانی را خطاب به الیوت صادر کرد.
        شنلش را از آویز گرفت و ناپدید شد.

    
        به سرعت ، ولوله ای جای جای نقاط وریردین را در برگرفت. سربازان پیاده نظام و افرادی که قادر به جادو بودند، خود را با فرمان نیک در نزدیکی مرزها ظاهر کردند و مقدمات جنگ فراهم شد. به دستور ملکه تِسی ( مادر آیدن) و ملکه لیانا (مادر دیوید)، مردم به سرعت دهکده را ترک کرده و به کاخ منتقل شدند. شاهزادگان آماده ی جنگ شدند و امیلی مردم را اسکان میداد.
        در میان هیاهوی کاخ، آیدن به دنبال جیمز می گشت و بالاخره او را در بالای دیوار های مرتفع در حال دادن آرایش نظامی کماندارها یافت. بارش برف قطع شده بود و گرگ و میش سپیده دم همراه با وضعیت کاخ، فضا را پر تنش تر جلوه میداد.
        -جیمز...
        با فریاد آیدن، جیمز چرخید و به سمتش رفت.
        -چه خبر شده آیدن؟
        -جیمز....... امیلی.... باید اونو توی کاخ نگه داری..... اون نباید بیرون بره.
        همان لحظه گوی نورانی با شتاب به سمت جیمز پرواز کرد. صدای هلگا در بین هیاهو، واضح و مشخص شنیده شد.
        -جیمز، پیش بینی....... سعی کن امیلی رو پیدا کنی. نزدیکش بمون....... سوگندی که بستی رو فراموش نکن.
        لحظه ای در میان فریاد ها و سروصدای دویدن ها، جیمز مات به آیدن نگاه کرد، نگرانی تمام ذهنش را پر کرد و با بهت گفت:
        -خدای من! نه!
        در هیاهو فریاد زد:
        -من میرم دنبال امیلی.... تو جیکوب یا هلگا رو پیدا کن.
        به سرعت ناپدید شد و آیدن نیز با عجله به سمت پلکان مارپیچ دوید.
        امیلی با تعلل راهش را از بین افراد گذرنده شکافت. در حین حرکت مدام به سربازان همراهش دستور میداد تا آرامش را بین افراد برقرار کنند و خودش به همراه دیگر ملکه ها به عنوان یکی از تاجداران، جادوها و سپرهای امنیتی کاخ را تجدید میکرد.
        سوفی در بین جمعیت راهش را به سمت امیلی باز کرد و با صدای بلند گفت:
        -ملکه... شاهزاده جیمز دنبالتون میگردن.
        نگاهش را در میان افراد چرخاند و بلند گفت:
        -سوفی... اگه دیدیش بگو بهم پیام بفرسته. من الان وقت ندارم تا اون رو پیدا کنم.......
        سروصدای بلندی برخواست. بلند داد کشید و ادامه داد:
        -من نمیدونم اون کجاست، باید به مرز برم...... بهش بگو پیام بفرسته.
        از سوفی دور شد و به سمت در عظیم ورودی رفت. مارگارت به سمتش دوید و گفت:
        -امیلی...تو توی کاخ بمون، همه ی پادشاهان با دسته های سربازها به مرزها رفتن. تو نرو.


        امیلی با محبت به مارگارت نگاه کرد و بی مقدمه او را در آغوش کشید. نفس های عمیق فرو برد تا بوی گل رز مارگارت را در مشام حفظ کند. ذهنش درگیر پیش بینی بود و نمی دانست این آخرین دیدار است یا نه. دلش میخواست تا خوب چهره ی مارگارت را در ذهن بسپارد.
        -امیلی.... حالت خوبه؟
        امیلی عقب کشید و گفت:
        -آره... از همیشه بهترم، ولی باید برم مارگارت. نمیتونم اینجا بمونم و منتظر بشینم.
        ساعاتی از آغاز روز جدید گذشته بود و امیلی به همراه نیک، شارون، فلوریا ، دیانا، سوفی، اِدوین، لیلیان، روپرت، سربازان و ارتشی متشکل از حیوانات جنگجو، سانتور ها و مینوتورها و چندین دسته از ارتش دورف ها به سمت مرزهای در حرکت بودند. چندین شیردال و کایمرا در بالای سرشان پرواز کرده و آنها را همراهی میکردند.
        با برخواستن دود و سیاهی از چدین مایل آنطرف تر، افراد سریعتر حرکت کردند و شیردال ها و کایمرا ها به عنوان جلودار ارتش، سریعتر حمله را آغاز کردند.
        در دقایقی بعد، جنگ میان افراد درگرفت و به اوج خود رسید.

        ***

        در سکوت بر سر میز ناهار نشسته بودند، یک ماه از ماجرای برملا شدن مرگ خانم و آقای مک فایر می گذشت ولی هیچ یک از بچه ها کلمه ای در این مورد با خانم گینگ حرف نزده بودند و الیزابت و الکس این درد و غم بزرگ را با کمک ماریان به دوش می کشیدند.

    

        الکس و الیزابت سریعتر غذا را تمام کردند و ماریان نیز چند دقیقه بعد از آنها برخواست که ویکتوریا با لحن نگرانی گفت:
        -ماریان؟
        پر سوال به سمت ویکتوریا چرخید و گفت:
        -بله مامان؟
        ویکتوریا از روی صندلی برخواست و دستش را بر کمر ماریان گذاشت. همانطور که او را به سمت یکی از اتاق های طبقه ی پایین هدایت میکرد گفت:
        -چیزی هست که باید بهت بدم، نمیتونم اونو نگه دارم.
        -چیزی شده؟
        -ماریان، میدونم اونقدر عاقل و بالغ شدی که چیزی رو ازت مخفی نکنم.
        در کتابخانه ی بزرگ را گشود و او را به داخل اتاق هدایت کرد. کتابخانه ای بزرگ با دیوار هایی که از بالا تا پایین به طبقات متعدد تقسیم بندی شده بودند و مملو از کتابهای قطور و باریک بودند.
        ویکتوریا مقابل ماریان ایستاد و خیره در چشمان سبز و نگرانش گفت:
        -چیزی هست که باید بدونی، نمیتونستم این خبر رو به یکباره به بچه ها بگم. متاسفانه............ آقا و خانوم مک فایر کشته شدن. گروه ناشناس چند روز بعد از دزدیدنشون اونا رو کشت.
        ماریان تمام تلاش خود را کرد تا با شنیدن خبر، خود را حیرت زده نشان دهد؛ خبری که ماه قبل با چشم دیده بود.
        -اونا دنبال چی هستن ؟ مگه چه چیزی میخوان که به خاطرش پونزده نفر از افراد کمپانی رو کشتن؟
        -این چیزیه که به خاطرش تو رو اینجا آوردم. اونا دنبال یه پروژه ی تحقیقاتی اند. چیزی که آزمایشگاه بیوتکنولوژی و زیستی کمپانی تونسته تولید کنه.
        -اون چه چیزیه؟
        -یه جور روش دستکاری ژنیه که مربوط به انسانه... با این روش افرادی زاده میشن که از نظر ضریب هوشی، چندین نسل برترن و در کنارش، هیچ اراده ای از خودشون ندارن.
        ماریان با حیرت و ترس هینی کشید. ذهنیتش به یکباره دچار تردید شد. با اخم محوی گفت:
        -مامان... منظورت چیه؟... تو... تو که نمی خواستی این آزمایش رو روی انسان انجام بدی؟

   
        ویکتوریا با غم به دخترش نگاه کرد.
        -ما نمی خواستیم، حتی نمی خواستیم چنین روشی رو بدست بیاریم... به طور اتفاقی فهمیدیم این دستکاری میتونی انسان رو تا این حد تغییر بده. نمونه ای که دچار این تغییر شد مدتها پیش از بین رفت. اون حتی به مرحله ی بلوغ هم نرسید ولی...
        اخم ماریان غلیظ تر شد.
        -ولی این هیچ چیز رو عوض نمیکنه.... شما یه آدم بیگناه رو کُشتین.
        -ماریان..اون اگه زنده می موند، در آینده برامون یه تهدید به حساب میومد.... اون فقط یه جنین بود.
        ماریان کمی فکر کرد و گفت:
        -ولی هیچ چیز رو عوض نکرده. اگه اون از بین رفته، در عوضش یه گروه برای گرفتن اون روش، پونزده نفر از افراد فناوری کمپانی رو قتل عام کردن.
        ویکتوریا بازوان ماریان را گرفت و گفت:
        -و من نمیخوام این موضوع دوباره تکرار بشه.
        -اونا اگه اون روش رو گیر بیارن، میتونن با به وجود آوردن افراد تغییر یافته یه ارتش تشکیل بدن.
        -برای همینه که میخوام اون روش رو پیش خودت نگه داری. اونا فکر میکنن که اون پروژه دست یکی از سهامدارانه و با درنظر گرفتن اینکه پنج نفرشون حالا کشته شدن، فقط سه نفر دیگه باقی میمونه و به زودی سراغ ما هم میان.... تو باید اینو مخفی کنی.
        ماریان سکوت کرده بود و با دقت گوش میداد.
        -اون لعنتیا برای خانواده های سه عضو باقی مونده پاپوش درست کردن... نه من نه دو نفر دیگه و یا حتی خانواده هامون نمیتونیم از کشور خارج بشیم.
        ماریان با چشمان درشت شده گفت:
        -چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
        -اونا با دستکاری اطلاعات پلیس برامون پرونده تشکیل دادن، حالا شما هم ممنوع الخروجین.
        -ولی این امکان نداره... این درست نیست.
        -برای کسی که بخواد به هدف بزرگی مثل این برسه، این جرم خیلی ناچیزیه، هیچ کس نمیتونه کاری بکنه.
        -اما ما حتی یه پرونده ی پلیس هم تا به حال نداشتیم.
        -ولی حالا داریم! تو باید این اطلاعت رو مخفی کنی ماریان... هر چیز مهمی که داری رو جمع کن... به الیزابت و الکس هم خبر بده تا گوش به زنگ باشن... بار اضافی برندار... فقط اسناد مهم و پول، فهمیدی؟
        ماریان آب دهانش را فرو داد و تایید کرد. ویکتوریا به سمت یکی از قفسه ها رفت و دیوار مخفی پشت قفسه را چرخاند. انگشتش را بر روی صفحه ی قفل الکترونیکی گذاشت و پس از تایید هویت، دستش را به دستگیره ی مخفی گرفت و رو به ماریان چرخید.
        -دنبالم بیا ماریان.
        بی حرف، دستان یخ بسته از اضطرابش را درون جیب لباسش فرو برد و دنبال ویکتوریا وارد اتاق مخفی شد.

    

        ماریان نگاهی مبهوت به اتاق انداخت و ویکتوریا به سمت کمد چوبی رفت. در کوچکش را باز کرد و به ماریان اشاره کرد. ماریان کنارش ایستاد و ویکتوریا ورودی گاوصندوق را باز کرد. بعد از تایید حسگر و تشخیص صدا، در گاو صندوق باز شد و ویکتوریا تنها شئ موجود را خارج کرد. فلش کوچک سفید رنگ را در کف دست ماریان گذاشت و دست ماریان را گرفت.
        -خوب از این مراقبت کن، نگذار دست کسی بهش برسه. اگه مجبور شدی و هیچ راه دیگه ای برات باقی نموند، اطلاعات رو از بین ببر. رمزش اسم پدرته.
        به سمت میز مجلل از چوب ماهون رفت و از درون کمد کنار آن، جعبه ای نسبتا کوچک بیرون آورد به سمت ماریان بازگشت و جعبه را به سمتش گرفت.
        -این رو بگیر. برای امنیت بیشتر، پیش خودت نگه دار.
        ماریان فلش را در جیب شلوار گذاشت و جعبه را گرفت. آن را باز کرد و نگاهش بر روی کلت با سایلنسر و سه خشاب پر خیره ماند. قلبش از این همه حادثه و وضوع به دور تند افتاده بود.
        -مامان... تو که از من نمیخوای فرار کنم؟
        -نه... ولی نمیدونیم توی آینده چه اتفاقی قراره بیوفته. ما باید برای همه چیز آماده باشیم.
        نفس لرزانی کشید و سر تکان داد.
        -تو که نمیخوای ما رو تنها بذاری مامان؟ ها؟... تو هم باهامون میای..
        -ویکتوریا لبخندی زد و گفت:
        -حتما، من هیچ وقت تو رو تنها نمیذارم.
        ماریان جعبه ی چوبی را زیر بغل گرفت و محکم نگه داشت. به سمت در میرفت که ویکتوریا گفت:
        -موضوع مادر و پدرشون رو بهشون نگو، فعلا.
        ماریان چند لحظه ای نگاه کرد و بعد نتیجه گرفت که چیزی در مورد آن شب نگوید. سری به تفهیم تکان داد و بیرون رفت.
        وارد اتاق شد و الیزابت به سمتش چرخید. نگاهی به او انداخت و در آخر به جعبه ی در دستش نگاه کرد.
        -اون چیه ماریان؟

        ماریان با استرس به سمتش رفت و روی تخت کنار الیزابت نشست. جعبه را به سمت الیزابت گرفت و گفت:
        -اسلحه.
        الیزبات با چشمان ترسان جعبه را گرفت و باز کرد. با دیدن اسلحه با حیرت گفت:
        -اینو از کجا آوردی؟
        ماریان کمی خودر را جلو کشید و جواب داد:
        -مادرم داد. اوضاع بدتر شده الیزابت، ما نمیتونیم از کشور خارج بشیم.... پلیس ممکنه دنبالمون باشه.
        الیزابت گیج و نامفهوم گفت:
        -چی؟ چی شده؟ پلیس برای چی باید دنبالمون باشه؟
        -نمیدونم، مادرم گفت که برامون پرونده سازی کردن... پاپوش دوختن یا... یا یه همچین چیزی. حالا نمیتونیم از اینجا بریم.
        الیزابت با ترس گفت:
        -ولی اونا دنبالمون میان.
        -برای همین باید آماده بشیم. هر چیز مهمی داری رو بردار. جای دردسترس بذار تا موقع لازم بتونیم از اینجا بریم.
        -کجا؟ ما هر جایی بریم اونا یا پلیس دنبالمون میان.
        ماریان کلافه برخواست و به سمت کمدش رفت. دو کوله پشتی سیاه و بنفش را بیرون کشید و روی تخت پرت کرد. دو تکه لباس و شلوار را کنارشان انداخت و گفت:
        -برو به الکس خبر بده وسایلش رو آماده کنه. بهش بگو گوش به زنگ باشه، جایی باشه که بتونیم همه کنار هم باشیم.
        الیزابت به سرعت برخواست و از اتاق خارج شد. ماریان نگاهی به چراغ قوه ی در دستش انداخت و چند نفس عمیق کشید. مصمم از کاری که مادرش گفته بود، کارت اعتباری و سایر وسایل ضروری را برداشت و به سمت تخت رفت.

        ***

        بر روی تخته سنگ نخراشیده نشست و نگاهی به دشت انداخت که در زیر انوار خورشید غروب، غم انگیزتر نشان میداد. سواره نظام تارتارین ها و متحدان، در درگیری اولیه شکست خورده بودند و افراد باقی مانده، اجساد آنها را در آتش می سوزاندند. با صدای خش خش، به عقب چرخید و جیمز را دید که با لیوان فلزی نخراشیده ای به سمتش می آمد.
        -بهتری جیمز؟
        جیمز لبخندی زد و لیوان را به سمتش گرفت.
        -آره... نگران نباش... اون فقط یه ضربه بوده. این روال همیشگی توی جنگه.
        امیلی با تشکر لیوان را گرفت و نگاهی به محتویش انداخت.
        -این چیه؟
        جیمز خیره به اطراف گفت:
        -جوشانده ی سیب و دارچین و.... پودر زنجبیل! تو از صبح تا الان هیچی نخوردی.... این نگهت میداره.
        امیلی با ابروی بالا رفته گفت:
        -اینو توی این اوضاع چجوری جور کردی؟
        جیمز لبخندی زد و گفت:
        -از کاخ ظاهر کردم.
        امیلی با خنده سری تکان داد و نوشیدنی گرم را با جرئه های بزرگ فرو داد. با اولین جرئه لبش از طعم آن جمع شد ولی چیزی نگفت و در عوض با جرئه های بزرگ آن را زودتر تمام کرد تا بیشتر اذیت نشود.
        -طعمش افتضاحه... میدونم!

    

        امیلی لیوان را به دست جیمز داد و آه کش داری بیرون فرستاد. دستش را در برف فرو کرد و مشتی از برف تمیز را در دهان چپاند. طعمی شبیه به غذای فاسد در دهانش پیچیده بود و حال او را منقلب میکرد.
        -ولی باعث میشه دیرتر گرسنه بشی.
        امیلی با اخم سری تکان داد و برف را در دهانش چرخاند.
        -اوضاع چطور پیش میره؟
        -هنوز درگیری هست... ولی سربازها باید استراحت کنن. مهم تر از اون، تو باید به پاترونز بری و توی کاخ بمونی. نیک نباید تو رو همراه خودش به اینجا می آورد.
        امیلی اخمی کرد و نامفهموم گفت:
        -منظورت چیه جیمز؟ بار اولم نیست که به جنگ میام.
        جیمز با اخم گفت:
        -بار هزارم هم که باشه تو الان یکی از تاجدارانی و باید بگم تنها فرد باقی مونده از خاندان جونز.
        امیلی منظور جیمز را از این همه پافشاری برای ترک میدان جنگ نمی دانست. با اخم برخاست و قاطع گفت:
        -من برنمیگردم و حالا هم بهتره به سربازها سر بزنم، تا الان بار آذوغه بهمون رسیده باشه.
        جیمز دهانش را باز کرد که حرفی بزند ولی امیلی رفته بود. نگاهی به لیوان خالی انداخت و با خشم آن را در دست گرفت. زیر لب به هلگا لعنت فرستاد و عذاب وجدان، بدتر از چند لحظه ی قبل وجودش را پر کرد. پیتر در مقابلش ناگهان ظاهر شد و به رفتن امیلی نگاه کرد.
        -قبول نکرد؟
        جیمز از بین دندانهایش غرید:
        -نه... واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم.
        پیتر به لیوان خالی نگاه کرد و نفسی عمیق کشید. قلبش همانند جیمز مملو از نگرانی و دلهره بود. دستش را بر شانه ی جیمز گذاشت و گفت:
        -خواست ما نمیتونه در برابر طبیعت مقاومت کنه، ما فقط میتونیم به تعویق بندزیمش.
        جیمز برخاست و گفت:
        -من نمیذارم این اتفاق بیوفته.
        لیوان را در بغل پیتر گذاشت و بعد از ظاه شدن در کاخ پاترونز، به سمت اصطبل اسب ها رفت.

        ***

        نگاهش را از شارون گرفت که مشغول حرف زدن با سوفی و لیلیان بود و مسیر نگاهش را به نیک داد. تنها در کنار اسبش ایستاده بود و یال های براق و سیاه رنگش را نوازش میکرد.
        -تا به حال دقت نکرده بودم که اسب تو هم سیاهرنگه، نیک!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 509
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,694
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,575
  • بازدید ماه : 44,022
  • بازدید سال : 317,458
  • بازدید کلی : 11,814,598