close
مجتمع فنی تهران
رمان سلحشور جلد دوم قسمت پنجم (آخر)
loading...

رمان فا

    نیک به ظاهر شدن به یکباره ی امیلی در مقابلش قدمی عقب رفت و بعد، لبخندی به رویش پاشید.        -این نشونه ی دقت بالای…

رمان سلحشور جلد دوم قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 178 چهارشنبه 26 آبان 1395 : 12:16 نظرات ()

    نیک به ظاهر شدن به یکباره ی امیلی در مقابلش قدمی عقب رفت و بعد، لبخندی به رویش پاشید.
        -این نشونه ی دقت بالای شماست ملکه!
        امیلی خندید و مشتی به بازوی نیک کوفت. زیر چشمی نگاهی به شارون انداخت و دستانش را در پشت قلاب کرد.
        -نیک.... حوصله داری باهم حرف بزنیم؟
        نیک منتظر به او نگاه کرد و گفت:
        -البته! چیزی شده امیلی؟
        -نه.... اتفاقی نیوفتاده.................

   
        امیلی روی کنده ی چوبی نشست و نیک نیز در کنارش جای گرفت. سربازی دو لیوان نوشیدنی گرم را به دستشان داد و از آنها دور شد. امیلی کمی از نوشیدنی را خورد و گفت:
        -هزار برابر بهتر از نوشیدنی جیمزه!
        نیک خندید و کمی از نوشیدنی را فرو داد.
        -در مورد چی میخواستی حرف بزنی امیلی؟
        -در مورد همه چیز.... من... تو.... و..............
        کمی تعلل کرد و نگاهی به چشمان سبز روشن نیک انداخت مردمکش در سرخی شعله های رقصان آتش، لرزان دیده میشد.
        -و.... شارون!
        نیک با تعجب ابرویش را بالا انداخت که امیلی عجولانه گفت:
        -صبر کن... صبر کن! این چیزایی که من میگم فقط گفته های منه و ربطی به شارون نداره و تو فقط باید بشنوی. پس حرف نمیزنی!
        نیک با خنده سری تکان داد و دستش را به زیپ بر روی لبش کشید.
        -مدتیه متوجه یه سری تغییرات توی اطرافیان شدم. حالا که جیمز نامزدیش رو با دیانا رسمی کرده و آیدن هم از رزالین خواستگاری کرده، احساس میکنم قراره خیلی چیزا عوض بشه.

   

        نیک نگاهش را بین افراد گرداند.
        -مدتیه که خیلی کوتاه هم نیست. نمیدونم متوجه شدی یا نه ولی، من نمیخواستم کسی باشم که به روت میاره. نیک، تو به شارون چه حسی داری؟
        نیک متعجب به امیلی خیره شد و بعد از دیدن نگاه جدی امیلی، جرئه ای از نوشیدنی را فرو داد.
        -خب، دختریه که چندین ساله می شناسمش. من چندین سال از نوجوانیم رو توی قبیله ی بارباروس زندگی کردم.
        امیلی لیوانش را دایره وار، گرداند و گفت:
        -میخوام بدونم، توی این احساساتت، جایی برای عشق بهش هم وجود داره؟
        نیک چند لحظه به زمین خیره ماند و پلک زد. حرف امیلی مانند جریانی قوی ذهنش را تکان داد. با تعلل به امیلی نگاه کرد و گفت:
        -امیلی..... منظورت از این حرفا چیه... من....
        امیلی میان حرف نیک پرید:
        -میخوام بدونم شارون رو دوست داری؟
        نیک مبهوت و گیج به امیلی خیره شد. حتی در خواب هم تصور نمیکرد امیلی این حرفها را به او بگوید. لیوان را بر روی زمین گذاشت و دستانش را به هم مالید.
        -خب... من.....
        امیلی با زیرکی گفت:
        -اگه بخوای دروغ تحویلم بدی، کاری میکنم تا آخر عمرت پشیمون بشی!
        نیک به چهره ی مصمم و اخموی امیلی نگاه کرد و نفسش را فوت کرد. تسلیم، کاملا به سمتش چرخید و گفت:
        -امیلی... مطمئنم اون حتی به من فکر هم نمیکنه.... چه فایده داره اگه من فقط بهش علاقه داشته باشم؟
        لب امیلی به خنده کشیده شد. نفس آسوده ای بیرون فرستاد و نوشیدنی را تمام کرد. تمام این مدت فکر میکرد که نیک به او احساسی دارد و به این خاطر است که به شارون توجهی نمیکند.
        -پس همین الان اعتراف کردی دوستش داری؟
        نیک متعجب ، اعتراض کرد:
        -نه... امیلی... منظورم... نه... ببین.
        امیلی با تهدید انگشتش را برایش تکان داد.
        -گفتم... دروغ.... نگو!

    
        نیک با دهان باز خیره نگاه کرد و بعد کلافه نفسش را بیرون داد.
        -امیلی، باشه... من دوستش دارم... ولی اون.... من از احساس اون خبر ندارم.
        امیلی با لبخند برخاست و گفت:
        -بعضی وقتا، آدم ساکت میشه و از گفتن بعضی حرفا صرف نظر میکنه و توی خودش نگه میداره... ولی بعد از اون، دیگه هیچ فرصتی برای گفتنشون پیدا نمیکنه و میشه یه پشیمونی و حسرت بزرگ توی قلبش. نذار این موضوع برات یه عمر حسرت به وجود بیاره.... اگه از من می پرسی، اون بیشتر از هر کسی به تو فکر میکنه نیک!
        لبخندی زد و دستی به شانه ی نیک گذاشت، از او دور شد و به سمت دیگ های جوشان سوپ رفت.

        نگاهش را بین سربازان چرخاند و با کاسه ی سوپ به دست، به سمت سرباز زخمی رفت. کاسه و تکه ی نان را به دستش داد و زخم پایش را بررسی کرد.
        -داره بهتر میشه، تا صبح خوب میشه، نگران نباش.
        -ممنون ملکه.
        -خودت هم استراحت کن.
        با صدای الیوت برگشت و لبخند خسته ای زد.
        -من خوبم الیوت، ممنونم که گذاشتی به کاخ بیایم.
        -این وظیفه اس نه لطف امیلی. ما چهار سرزمین تنها متحدان همدیگه ایم.
        کاسه ی سوپ را به دستش داد و گفت:
        -تو استراحت کن، بقیه رسیدگی میکنن.
        امیلی سری تکان داد و به همراه الیوت به سمت ستون و پله ها رفت. روی پله ای نشست و با قاشق چوبی سوپ را هم زد.
        -حمله ی غیر منتظره، داریان دیگه چه نقشه ای داره؟
        امیلی در افکارش غوطه ور شد. الیوت به دست چهار فرد تعلیم دیده را نشان داد و گفت:
        -اونا رو تازه می بینم، معلومه خیلی به تو نزدیکن.
        امیلی به افرادی که نشان داده بود، نگاه کرد و جرئه ی سوپ را فرو داد.
        -اونا افراد ویژه ی من اند، من و پیتر تعلیمشون دادیم.
        -چرا؟
        امیلی نگاهش را به سوپ داد و سریع قبل از فرو بردن دوباره ی قاشق گفت:
        -لازمه!

    
        الیوت دیگر چیزی نگفت و نگاهش به دستبند طلای دور مچ امیلی افتاد. با لبخند عمیق گفت:
        -اونو هنوز داری!
        امیلی نگاهی به دستبند انداخت و گفت:
        -آره... با جادو قفلش رو دستکاری کردم که هیچ جوره باز نشه.
        -فکر میکردم هیچ چی از اون سال یادت نمیاد.
        امیلی با صدای آرامتر گفت:
        -یادم نبود، با کمک یکی به یاد آوردم.
        قلب الیوت پر تنش شد. چند لحظه به نیم رخ امیلی خیره ماند که با دست آزادش خورشید های دستبند را به بازی گرفته بود. نزدیک به سه سال از آشنایی اش با امیلی می گذشت و هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکرد. ناخودآگاه با خنده گفت:
        -تو به من گفتی احمق!
        امیلی متعجب به سمتش چرخید و گفت:
        -چی؟
        الیوت خندید و گفت:
        -بار اولی که همدیگه رو دیدیم، تو بهم گفتی احمق.
        امیلی کمی فکر کرد و بعد با خنده گفت:
        -اون موقع نه تو میدونستی من کیم و نه من میدونستم تو کی هستی.
        -البته تقصیر من بود، نباید بدون اطلاع، توی باغ می چرخیدم.
        امیلی خندید.
        -پس من دیگه گناهی ندارم! خودت گردن گرفتی.
        الیوت به خندیدن امیلی نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. نگاهش را بین سربازان چرخاند و بعد به سیاهی شب خیره شد. نمی دانست این حس در قلبش چیست. حسی ناب و تازه که تنها در کنار امیلی آن را درک میکرد. هنوز برای پذیرشش نامطمئن بود ولی عجیب بود که آن لحظه فقط میخواست تا در کنار امیلی بماند و خندیدنش را ببیند... در میان هیاهو... در میان ولوله ی جنگ... حتی در نزدیکی مرگ. اخیراً ، هر زمان که نیک و پیتر را آنقدر نزدیکش میدید، حسی مانند خشم یا حسادت از آن نزدیکی و صمیمیت، باعث میشد تا دلش بخواهد گردن آنها را بشکند! هیچ دلش نمی خواست تا به خود بقبولاند که در تصرف قلب امیلی، باید با دو رقیب دیگر مبارزه کند و در آخر این امیلی خواهد بود که یکی را انتخاب میکرد. از کودکی همه چیز در اختیارش بود و چقدر خوب میشد تا امیلی نیز او را در نهایت برگزیند.

    

        کمی در گفتن تعلل کرد و در نهایت، دل را به دریا زد و با امیدواری به امیلی نگاه کرد.
        -امیلی؟
        امیلی کاسه خالی را شست، آن را پرواز داد و از بالای سر افراد بر روی دیگر ظرف های تمیز گذاشت. با لبخند به سمت الیوت چرخید و گفت:
        -لابد اینبار میخوای بگی توی اون سالی که تسخیر شده بودم بهت گفتم دیوونه؟!..... ها؟
        الیوت خندید و گفت:
        -نه نه! اون موضوع فقط یکدفعه به ذهنم اومد. میخواستم.... میخواستم بدونم تو... تو چه حسی.....
        در میان حرف پر تنش و اضطرابش، سربازی دوان دوان خود را آن دو رساند و حرفش را برید. الیوت نفسش را فوت کرد و سرباز به آنها تعظیم کرد.
        -ملکه و شاهزاده سلامت باشن.... سرورانم.... خبر از مرز رسیده.... سواره نظام اصلی داره به ما نزدیک میشه... فرمانده اشون هم بانو لیزا و جناب برایان هستن.
        خشم به یکباره وجود امیلی را پر کرد و برخاست. نگاهی به افراد انداخت و به سمت نیک رفت. اگر این آخرین روزهای باقی مانده برایش باشد، به هیچ وجه نمی خواست تا امتیاز کشتن برایان را به فرد دیگری بدهد.
        -تو با بقیه افراد بیاین، من زودتر میرم.
        پیتر به دنبال امیلی دوید و به جیمز نگاه کرد. در ذهن و خیره به جیمز گفت:
        -کار برایان رو خودت تموم کن قبل از اینکه دست امیلی بهش برسه.
        امیلی بر پشت سوئیفت پرید و دسته ی دو هزار نفری از افراد سوار بر اسب و پیاده، به دنبالش به راه افتادند.
        الیوت برخاست و با نگرانی مسیر رفتن امیلی را چشم تعقیب کرد.
        تا رسیدن سپاه تحت امر امیلی و پیتر به میدان نبرد، خورشید آرام آرام بالا آمد و دشت سفید پوش را روشن کرد. دقایقی بعد از طلوع خورشید، سوار نظام به فرمان امیلی در سی متری سپاه مقابل توقف کرد. امیلی با خشم دشمن را از نظر گذراند و در آخر نگاهش بر روی برایان و لیزا ثابت ماند. لیزا نگاهی به امیلی و پیتر انداخت. با نگاهی شیطانی و صدای بلند شده از جادو گفت:
        -می بینم دختر پر دل وجرئت ما، باز راهش به میدون جنگ کشیده! از دست دادن خواهرت برات کافی نبود؟ شاید اینبار دوست داری یکی دیگه رو از دست بدی؟... اوم.... بذار از.... فردی که کنارته شروع کنیم... ارباب خیلی مایله تا یه تیکه چوب رو توی قلبش ببینه.
        امیلی زیر چشمی نگاهی به پیتر انداخت که با خشم مقابل را نگاه میکرد.
        امیلی-تو چی لیزا؟ می بینم خیلی مشتاقی تا توی جهنم به دیدار پسرت بری!
        برایان با دیدن پیتر در کنار امیلی، دندان هایش را از خشم بر هم سایید و پوزخند زد. با تمسخر فریاد کشید:
        -هی برادر! می بینم مرگ غم انگیزی رو برای خودت و دوستانت در نظر گرفتی؟... راستی.... حال دوست دختر عزیز من چطوره؟
        به امیلی نگاه کرد و جمله اش را تمام کرد:
        -... ها.... عزیزم؟
        امیلی با خشم غرید:
        -دهنتو ببند برایان. هرچند... خودم کاری میکنم تا از امروز تا ابد دهنت به هم دوخته بشه.

        پیتر با خشم افسار را کوبید و با فریاد به سمت دشمن حمله برد. امیلی و سربازان نیز پس از او به حرکت در آمدند و با شتاب پیش رفتند.

        جیمز با خشم افسار را محکم تر کوبید و پایش را در رکاب فشرد. با دیدن سیاهی و دود متراکم در صحنه ی مقابل، شمشیرش را بالا برد و فرمان حمله را صادر کرد. سپاه دورف ها دو شاخه شدند و از دو جانب میدان حمله کردند. شیردال ها و کایمراها از بالای سر به سمت دشمن شتاب گرفتند و سرهای شیر و اژدهای کایمراها غرش از سر خشم سر دادند. فلوریا سوار بر اسب، با خشم دستانش را به زمین گرفت و فریاد کشید:
        -طبیعت جاودانه... خاک ارزشمند... با من همراه شوید.
        با منعکس شدن نیروی برتری فلوریا در دل خاک، شاخه و ریشه های تنومند و پر از خار و تیغ بزرگ از زمین بیرون زدند و همچون رودی روان و خشمگین, به دنبال بانوی خود به سمت میدان جنگ جریان یافتند. غرش شیرها و حیوانات وحشی، به دنبال بانوی خود، دیانا به سمت میدان جنگ کشیده شد و سانتورها با خشم، کمان های خود را بالا گرفته و با سرعت به مهلکه تاختند.
        امیلی با تمام قدرت شمشیرش را بالا برد و با فریاد دست از تن تارتارین جدا کرد. سرش را چرخاند و با دیدن رسیدن سپاه پشتیبانی، افسار را کشید و سوئیفت را چرخاند و وارد قلب میدان شد. با دیدن برایان که با اِدوین می جنگید، دستش را نشانه گرفت و گوی ارغوانی با قدرت به برایان اصابت کرد و شمشیرش را بر زمین انداخت. اِدوین چشم چرخاند تا ناجی اش را ببیند که امیلی با سرعت به سمتشان تاخت. برایان با عجله اسب را حرکت داد و به زمین خم شد، شمشیر سربازی مُرده را برداشت و با نگاهی گذرا به عقب به سمت جنگل تاخت. خشم در درون امیلی همچون قیر جوشان، وجودش را به آتش کشیده بود. اِدوین فریاد زد:
        -نه ملکه...
        ولی هر دو سوار در پیچ و خم درختان ناپدید شده بودند.

        با شتاب از بین درختان می تاختند و صدای شکستن شاخه ها ی خشک در زیر سم اسبان و شیهه های اسب در جنگل می پیچید.
        -باید بدونی این آخرین لحظه های عمرته برایان. تو و الیزا تقاص کشته شدن کاترین و خانواده ام رو امروز پس میدین.
        فریاد خشمگین امیلی باعث شد تا کلاغ های سیاه در جنگل پرواز کنند. برایان نگاهش را به عقب انداخت. سوئیفت سریعتر از آن بود که کسی بتواند از چنگش فرار کند.
        برایان با قلبی تپنده، با خشم افسار را محکم تر کوبید. اسب با خشم شیهه کشید و سرعتش را بیشتر کرد.
        -هی... عجله کن...
        امیلی شلاق سیاهرنگش را از کمر گرفت و افسار سوئیفت را رها کرد. درختی نزدیک و جلوی برایان را هدف گرفت و شلاق را به سمتش نشانه رفت. با پیچیده شدن شلاق سیاهرنگ به دور شاخه، امیلی از زین اسب جدا و شلاق را در نزدیکی اسب رها کرد و به پهلو ، به سمت اسب برایان پرت شد. از پشت با زانو ضربه ی محکمی به کمر برایان زد و هر دو از اسب به زمین پرت شدند.
        هر دو بر روی زمین خشک و نیمه برفی چرخیدند. اسب برایان بدون توقف راهش را ادامه داد و سوئیفت چند متر آن طرف تر از سرعت خود کاست.
        برایان با صورت برافروخته روی سینه بلند شد و نگاهش را به امیلی دوخت. دسته ی شمشیر را محکم تر گرفت و به سمتش یورش برد. امیلی به موقع سرش را کنار کشید و تیغه ی شمشیر برایان شاخه ی خشک کنار سرش را دو نیم کرد.
        شمشیر برایان بار دیگر بالا رفت و امیلی شمشیر را افقی در مقابل صورتش گرفت. برایان با خشم گفت:
        -تو... هیچ وقت نمیتونی منو شکست بدی... تو هیچی نیستی..... هیچی.
        نیروی جاودانه ی برایان این حقیقت را آشکار تر میکرد. امیلی به سختی دست راستش را کمی به سمت صورت برایان گرفت و با نفس حبس شده و خس خس زمزمه کرد:
        -بِر....... نوت.
        پرتوی زرد رنگ به قسمتی از صورت برایان اصابت کرد و با فریاد، به عقب پرتاب شد. امیلی نفس نفسی زد و برخاست. همانطور که سنگینی قفسه ی سینه اش را کم کم می زدود، فریاد برایان در جنگل می پیچید که با دست آزادش سمت راست صورتش را گرفته بود. با زانو بر زمین افتاد و فریادی از بُن وجود کشید. امیلی با نگاه خشمگین، آهسته به سمتش رفت و گفت:
        -این کمترین عذابیه که قبل از مرگت میکشی... برایان رایت.
        دو قدم باقی را جهش کرد و با زانوی خم شده محکم به شکم برایان ضربه زد و او را به عقب پرت کرد. برایان بلافاصله دستش را به مقابل گرفت و گفت:
        -پروتکتیوس.
        دیوار دفاعی مانع از نفوذ نگاه امیلی شد. دستش را با درد از روی صورت برداشت و نیمه ی سوخته و قلوه کن شده ی صورتش نمایان شد. به سختی روی دو پا ایستاد و با دو دست شمشیر را گرفت. با همان لحن استوار قبل گفت:
        -تو... هیچ وقت نمیتونی ارباب رو شکست بدی... ارباب قدرتمند تر از هر فردیه.. .حتی از طبیعت مضحک شما.
        ناگهانی به امیلی حمله کرد و ستیغ شمشیرش، در انوار های خورشید درخشید. امیلی شمشیرش را بالا برد و ضربه را به سختی دفع کرد. نفس نفس زد و چند قدم عقب رفت.... برایان گاردش را حفظ کرد و سریعتر از امیلی، دستش را به سمت امیلی نشانه گرفت.
        -هوراشیل.
        امیلی به عقب پرت شد و شاخه ی تیز بر پیشانی اش کشید، شمشیر از دستش لغزید و بر زمین افتاد. با قدرت بر روی زمین کوبیده شد و اخم هایش از درد در هم فرو رفت. زخمی مشابه آن، در پیشانی برایان ایجاد شد ولی اهمیت نداد. برایان شمشیرش را به زمین انداخت و به امیلی نزدیک شد...
        -میخوام مرگ جوانمردانه ای داشته باشی... شمشیر رو کنار میذارم....
        با پا ضربه ی محکمی به پهلو ی امیلی کوبید و او را کمی عقب پرت کرد. امیلی از درد سرفه کرد و ناله سر داد، خون دهانش را بر روی زمین تف کرد و به پهلو خم شد. همان درد ها در بدن برایان ایجاد شد ولی تاثیر کمی در بنیه ی قوی او گذاشتند.
        برایان دوباره نزدیک شد و مشتی بر شکم امیلی کوبید. امیلی از درد بر روی بازوی برایان خم شد و به سختی پاهای لرزانش را بر روی زمین نگه داشت. شیهه ی بلند سوئیفت از خشم در جنگل پیچید و رو دو پا بلند شد ولی نزدیک نرفت. صدای برایان در سرش می پیچید و احساس میکرد رد گرمی بر روی پیشانی اش روان است. خون غلیظ بر روی زره برایان چکه کرد و با خشم امیلی را عقب راند. با تمسخر گفت:
        -چی شده ملکه؟ اون همه قدرت و اراده ات کجا رفت؟
        مشت دیگری به امیلی کوبید و گفت:
        -چیه؟... فکر نمیکردی مرگی به این دردناکی داشته باشی؟... ها عزیزم؟
        امیلی زهر خندی زد و عقب عقب رفت. دندان های خونی اش را بر هم فشرد و به سختی و با صدای خش دار و گرفته گفت:
        -تو..... یه احمقی برایان... همیشه بودی.

        توانش را به یکباره جمع کرد ، ناگهان یورش برد و با زانو و مشت همزمان به شکم و زیر چانه ی برایان کوبید. برایان به عقب پرت شد ولی تعادل خود را حفظ کرد. خون چانه اش را تف کرد و امیلی همانطور که نزدیک میشد گفت:
        -یه احمق مثل پدرت.... و........ مثل مادرت که حالا داره توی سیاهچال می پوسه و امروز پسرش توی این جنگل دفن میشه.
        به سرعت کنده ی قطور و کوتاهی را با دو دست برداشت و با قدرت به پهلوی برایان ضربه زد. برایان از درد خم شد و سرفه کرد. امیلی بار دیگر کنده را بالا برد و به سمت سوخته ی صورت برایان کوبید. نعره ی دردناک برایان در جنگل پیچید و عقب عقب رفت. به درخت پشت سر تکیه زد و چشمانش را لحظه ای بست. خون از چاک چاک صورت برایان جاری بود و دیدش کمی تار شده بود. امیلی کنده را بر زمین انداخت و به سمتش رفت. با زانو ضربه ای دیگر به قفسه ی سینه اش کوبید و برایان از درد بر شانه اش خم شد. با صدای لرزان از خشم و نفرت، در کنار گوش برایان زمزمه کرد:
        -سه ساله دارم تقاص اشتباهی که کردم رو پس میدم..... اعتماد و علاقه به تو....
        مشتی به شکمش کوبید و ادامه داد:
        -سه سال زندگیم رو به جهنم تبدیل کردی....
        مشتی دیگر به پهلویش کوبید.......
        -باعث شدی تا تمام زندگیم رو یک شبه از دست بدم....... به خاطر خ*ی*ا*ن*ت تو و پدرت....
        برایان با درد سرش را بلند کرد و به درخت تکیه داد. با صورت خونی به چشمان سرخ از اشک و نفرت امیلی نگاه کرد. تمام صحنه های کریسمس سه سال قبل در پیش چشمان امیلی جان گرفت. قطره اشکی چکید و ادامه داد:
        -باعث شدی نتونم از تنها یادگار مادر و پدرم محافظت کنم..... اونو ازم گرفتی.... با یه خنجر توی قلبش....
        برایان با صدای گرفته و دهان خون آلود گفت:
        -امیلی.... اون.... اونا رو من نکشتم..... لیزا....
        امیلی با تمام قدرت زانویش را بالا برد و به پهلوی برایان کوفت. فریاد کشید:
        -دهن کثیفت رو ببند.... تو و پدرت... اگه خ*ی*ا*ن*ت نمی کردین، اونها هیچ وقت نمیتونستن تا به کاخ حمله کنن.... تو و پدرت جواز عبورشون از مرز ها بودین.
        دستش را به کمربند چرمی برد و خنجر طلایی که در قلب کاترین فرو رفته بود را بیرون آورد.
        -امروز روز تقاص پس دادنه.... تقاص مرگ کاترین..... ملکه آنا.... شاه ژوپیتر... لیندا..... و احساسات زخم خورده ام......
        پوزخندی زد و صورتش را نزدیک برایان برد. با نفرت در چشمانش زل زد و از بین دندانهایش گفت:
        -امیدوارم توی قعر جهنم زندگی پر عذابی رو داشته باشی.
        بی تعلل خنجر طلایی و نفرین شده را در قلبش فرو کرد و نفس در بطن برایان محبوس شد. نفس خش دار و طولانی کشید و امیلی عقب رفت. مردمک چشمان برایان ثابت ماند و رگهای صورتش برجسته و کبود شدند. با زانو بر زمین افتاد و آخرین نگاهش را به امیلی دوخت. آخرین قطره ی اشک امیلی با گفتن ورد از زبانش همراه شد. موج نقره ای به زمین جاری شد و صدایی مهیب تولید کرد.
        -اِسپِلی تونیوس.
        زمین در زیر پای برایان لرزید و ترک برداشت.... چند لحظه بعد، زیر پای برایان شکافته شد و او به درون زمین فرو رفت. دوباره زمزمه کرد:
        -فیلینِر.
        شکاف عمیق با تلی از خاک مرطوب پُر شد و به حالت قبل برگشت.

        امیلی با نفرت نگاهش را از زمین گرفت، شمشیرش را از زمین برداشت و به سمت سوئیفت رفت. گوی نورانی در هوا به سمتش جهید و صدای جیمز در گوشش جان گرفت:
        -امیلی، هر جا هستی خودت رو به میدان جنگ برسون.... پیتر... اونا پیتر رو با خودشون بردن.
        قلب امیلی به دور تند افتاد، تنها واژه ی جزای خ*ی*ا*ن*ت به داریان در ذهنش حک شد.
        با نگرانی بر زین نشست و با شتاب به سمت آغاز جنگل تاخت.
        با نزدیک شدن به آغاز جنگل و دشت، فریادها بلندتر شنیده میشد و صدای سم اسبان واضح تر به گوش رسید. با ورود به دشت، توجه چند تارتارین به او جلب شد و با فریاد به سمتش یورش بردند. امیلی در میان نگرانی و آشفتگی ذهن، به یکباره متوجه شد ولی دیر شده بود و شلاقی چرمین به دور گردنش تاب خورد. افسار را رها کرد و دستش را به دور شلاق گرفت. راه تنفسش باریک شد و با نیرویی که تارتارین به شلاق وارد کرد و آن را کشید، از اسب به زمین افتاد. دستش را به سمت تارتارین گرفت و داد زد:
        -جینرمی.
        طناب های سیاه و قطور گردن تارتارین را احاطه کردند، صورتش کبود شد و شلاق از دور گردنش شل شد. شمشیرش را به سرعت بیرون کشید و با ضربات دو تارتارین دیگر مقابله کرد.
        شمشیر را به سرعت بالا برد و همزمان با فرود، نگاهش را به تارتارین دیگر دوخت. تیغه ی بران شمشیر، سینه ی تارتارین را شکافت و گندآبه به صورت امیلی فواره زد. در سمت دیگر نگاه درنده و درخشان امیلی تارتارین را هدف گرفت و تارتارین، بی حرکت و بی جان بر زمین افتاد. نفس نفس زد و با پشت دست، خون و گند آبه ی روان بر پیشانی و صورتش را زدود ولی باز خون کمی جاری شد. همان لحظه، تیری با شتاب از کنار صورتش گذر کرد و صدای دردآلودی از پشت سر برخواست. به عقب نگاه کرد که تیر چوبین تا نیمه در پیشانی تارتارین فرو رفته بود و با چشمان باز بر زمین افتاد. روپرت به سمتش دوید و تیر دیگری در کمان آماده کرد. روپرت در میان هیاهو بلند داد کشید:
        -سرورم... شاهزاده پیتر... شاهزاده پیتر ناپدید شده... آخرین بار اونو بین دسته ی تارتارین ها دیدن.
        امیلی چیزی نگفت و با روپرت وارد میدان شد. حالا تعداد تارتارین ها کمتر شده بود ولی با این حال جنگ، سخت و مرگ آور به قوت خود پایدار بود. امیلی هیچ آشنایی در میان افراد نمیدید و روپرت نیز دقایقی بود که از کنارش دور شده بود. تیغه شمشیر را از کمر تارتارین رد کرد و با فریاد او را به زمین انداخت. نیزه را برداشت و با قدرت به سمت تارتارینی که به سمتش می دوید پرتاب کرد و نیزه از بدن او رد شد. آسمانِ گرفته و تیره بر بالای افراد در حرکت بود و درخشش های گاه و بیگاه آذرخش ها، زمین و میدان نبرد را روشن میکرد.
        در میان خاکستر و دود چشم چرخاند و دور خود چرخید. دنده هایش درد میکرد و شمشیر در دستش، بسیار سنگین و سرد شده بود. خستگی سه شبانه روز بیدار ماندن و دردِ کوفتگی های شکم و پهلویش بیداد میکرد.
        درگیری در اطرافش در جریان بود و فریاد ها از هر سو به گوش میرسید؛ فریاد دردآلود... فریاد پیروزمندانه... چکاچاک شمشیرها و نیزه ها و ضرباتی که به سپرها و زره های فلزی میخوردند.... ریشه های تنومند و خار دار که زمین را می شکافت.... تارتارین ها را با خود به درون خاک می کشاند و حیواناتی که به دشمن حمله ور می شدند و تیر های سانتورها که همچون باران بر سر تارتارین ها می بارید.... همه و همه در گوشش می پیچید ولی تنها دنبال یک نفر می گشت.... فردی که باید همانند برایان کشته میشد.

        با عجله دوید و مهاجمان مقابلش را از راه کنار زد. در میان هیاهو و فریاد، آسمان شکافت و رگبار مهیب، بلندتر از هر صدایی، در فضا قدرت نمایی کرد. باران شدید آغاز شد در دقایقی بعد، زمین شُل و گل آلود شد.
        با چشمان تنگ شده از ضربه های قطرات باران، هدف را پیدا کرد که با قدرت به سمتش دوید. خون و باران بر صورتش جاری بود و شوری خون را که به دهانش نفوذ کرده بود، احساس کرد.
        نگاهش همچون آهنربا طعمه را یافت. قدمی برداشته بود که صدایی لطیف در نزدیکی گوشش نجوا کرد:
        -امیلی... امیدت رو از دست نده.
        لحظه ای مات ماند. صدای مادرش قلبش را به تپش وا داشت. روح سارا، به یکباره در برابر چشمانش ظاهر شده بود و با لبخند دلنشین و همیشگی اش به او می نگریست. فریاد ها و صدا ها فروکش کرده بود تنها صدای سارا را می شنید. گویی زمین و زمان در آن لحظه ساکت و متوقف شده بود.
        با خستگی و بی رمقی لبخند زد، گویی امیلی نیز لحظه ای جنگ را فراموش کرد.
        -مامان.... تو اینجایی؟
        سارا نزدیک شد و دست شفاف و خنکش را بر روی گونه ی خون آلود و آلوده ی امیلی کشید.
        -من همیشه اینجا بودم عزیزم... توی ذهنت... در قلبت...
        چشمانش از اشک سوخت.
        -مامان... من متاسفم... متاسفم که نتونستم مراقب کتی باشم.
        سارا چرخی آرام به دورش زد و با همان صدای نجوا گونه و لطیفش گفت:
        -ما نمی تونیم به سرنوشت پشت کنیم... هیچ کس نمیتونه.
        -ولی، حداقل.... حداقل می تونستم مدت بیشتری کنار خودم داشته باشمش... مدت بیشتری اونو زنده نگه دارم.
        روح سارا نزدیک رفت و به چشمان نم دار امیلی نگاه کرد.
        -اون فرصت نداشت.... نمی تونست بمونه. اگه میموند، عذاب بیشتری میکشید.
        با بغض گفت:
        -من چی؟منم عذاب کشیدم، من همه ی شما رو از دست دادم و برام بدترین عذاب بوده.
        -ولی ما رو کنار خودت داشتی... همیشه.... مثل همه ی وقتایی که کنارت بودیم.
        -ولی مامان... دیگه فرصتی برام باقی نمونده.... طبیعت داره منو کنار میذاره... میخوام بیام پیش شما....
        -این چیزیه که تو میخوای؟
        امیلی به چهره ی شفاف و مهربان سارا چند لحظه خیره ماند. با صدای عجیب آرام گرفته اش، گفت:
        -گفتی هیچ کس نمیتونه به سرنوشت پشت کنه... پس من هم نمیتونم.
        سارا لبخند عمیق و غم انگیزی زد.
        -پس بجنگ و به این عذاب پایان بده، امیلی.
        روح سارا به گلوله ای نورانی تبدیل شد و در سینه ی امیلی فرو رفت. فریاد ها به شدت صوت قبلی بازگشت و و برخورد تیغه ها ی شمشیر و نیزه ها را با دقت در ذهن سپرد. گره ی انگشتانش بر دور دسته ی شمشیر محکم تر شد و دست دیگرش بر روی آن قرار گرفت. نیرویی عظیم در وجودش دمیده شد و با خشم و خروش به سمت لیزا که در آن سوی میدان سوار بر اسب به سمتش می تاخت حمله ور شد. شمشیر را بالا برد و در نزدیکی برخورد شمشیر لیزا، سرش را پایین کشید و دستش را به پایین برد و تیغه را به دو پای اسب لیزا کوفت. اسب با شیهه ای دردناک به زمین برخورد کرد و سوارش را بر زمین انداخت. سواری تنومند و نقاب دار در پشت سر امیلی و پس از لیزا، به امیلی نزدیک شد. امیلی به سمت نیزه ی روی زمین یورش برد و آن را برداشت. به سمت سوار نقاب دار دوید و در لحظه ی آخر، نیزه را در زمین فرو برد. مهاجم نقاب دار، با بهت به امیلی خیره شد که با کمک نیزه در هوا چرخی زد و به سمتش حمله کرد.

    
        امیلی با دو پا به کتف نقاب دار ضربه زد و او را از اسب پایین انداخت. با چابکی به زمین پرید و نوک تیز نیزه را در کتف نقاب دار فرو کرد. فریاد دردآلود نقاب دار برخواست و با دست بزرگش نیزه را بیرون کشید. قبل از به خود آمدن نقابدار، از او دور شد و چشم چرخاند تا لیزا را پیداکند عاقبت او را در چند متری خود دید و لیزا نیز متوجه او شد. با خشم، دو دست بر شمشیر، به سمتش دوید و لیزا، سریعتر از او دستش را به سمتش نشانه گرفت.
        -هِرنِس.
        امیلی طلسم سرخ رنگ را دفع کرد و دو شمشیر به یکدیگر کوبیده شد. لیزا از پشت تیغه با خشم گفت:
        -امروز دیگه کارت تمومه.
        امیلی نیرویی به دو شمشیر وارد کرد و لیزا را به عقب هول داد.
        شمشیرش را بلند کرد و در مقابل لیزا گرفت. کمی بی رمق بود ولی باید مقابله میکرد، مادرش گفت که بجنگد و به این عذاب پایان دهد.
        از سوی دیگر، مهاجم نقاب دار، به لیزا پیوست از جانب مخالف حمله کرد. به سرعت خم شد و از ضربه در امان ماند، ضربه ای به پای فرد زد و تیغه، آشیل پای نقابدار را درید ولی او همچنان حمله میکرد. به سرعت برخاست و شمشیرش را به دفاع زد، با لب ی تیغه، به شمشیر لیزا فشار آورد و او را عقب عقب هل داد... با گوشه چشمی که به نقاب دار داشت دید که به او نزدیک میشد.
        با پایش ضربه ای به شکم لیزا زد و او را به زمین انداخت، دسته ی شکسته ی پرچمی را به سرعت از زمین برداشت و قبل از حمله ی نقاب دار، آن را پرتاب کرد. میله ی چوبی از وسط کمر نقاب دار رد شد و شمشیر بزرگ از دستش جدا شد. به زانو افتاد و آخرین نگاهش را به امیلی انداخت.
        فریاد لیزا او را متوجه کرد و به سرعت سرش را برگرداند. شمشیرش را بلند کرد و در مقابل صورتش گرفت.
        -تو باید بمیری..... این تقاص کشتن پسرمه.............. ملکه امیلی.
        لیزا با قدرت به تیغ فشار آورد که امیلی به سختی دستش را به صورت لیزا گرفت.
        -فیلیور.
        چهره ی لیزا سفید و خشک شد. با ایست قلبی، جریان خون متوقف و راه تنفسش بسته شد. دستانش بی رمق، شمشیر را رها کرد و با همان حالت، بر روی امیلی افتاد.
        امیلی به سختی او را کنار و نفس نفس زد. از زمین برخاست به سختی ایستاد که همان لحظه، سوزشی شدید، از کمر تا جلوی قفسه ی سینه اش امتداد یافت و نفسش را در سینه قفل کرد. درد آنقدر شدید بود که دهانش بی اختیار باز شد، چشمانش خستگی را کنار زد و بازتر شدند. صدایی مبهم از درد، از گلویش خارج شد. مثل آخرین نفس در حال خفگی..... کشیده، خش دار و به سنگینی بلند کردن تخته سنگی عظیم.
        شمشیر حالا سنگین تر از قبل به نظر می رسید. با دو زانو بر زمین افتاد و نگاهش را به پایین کشاند؛ نیمه ی پهن از تیغه ی شمشیری از قفسه ی سینه اش بیرون زده بود. باران، همراه با خون سرخ رنگ بر صورت و از روی شکاف زره چرمینش تا به زمین جریان داشت.
        فریادی از مقابل، نگاهش را جذب کرد که با دیدن پیتر، لبش به لبخندی عمیق باز شد....... پس او زنده بود.... او نجات پیدا کرده بود.
        پیتر با فریاد به سمتش دوید و شمشیر را بالا برد. در لحظه ای بعد، سر نقاب دار از پشت به کنارش افتاد.
        با تنی رنجور و درد کشیده، شمشیر را رها کرد و بر پهلو به زمین خیس افتاد. دانه های ریز و خنک باران بر روی پوست صورتش می نشستند و سُر می خوردند. نگاهش بر آسمان گرفته و کبود چرخید و درد دوباره وجودش را گرفت. تکان های خفیف میخورد و از درد نفس نفس میزد. حس کرد صداهای اطرافش کاسته میشود.....

        درد شدیدی دوباره قفسه ی سینه اش را پر کرد و شمشیر از بدنش خارج شد. به پشت، بر زمین افتاد که پیتر شمشیر را بر زمین انداخت و کنارش زانو زد... با چشمانی ناباور و نم دار، نیم تنه اش را بلند کرد و درآغوش گرفت و باعث شد تا امیلی از درد اخم هایش را در هم فرو ببرد.
        با دهان نیمه باز و مبهوت، صورت امیلی را نگریست. اشک، چشمانش را پر کرد و همراه با باران بر صورت امیلی چکید. امیلی با نفس نفس، لبخند عمیقی زد و دستش را به سختی بلند کرد. بر روی گونه ی دودزده و خونی پیتر گذاشت و زبری ته ریشش را لمس کرد. نفس نفس زد و با خس خس گفت:
        -تو..... تو.... زنده ای....
        پیتر لبخند پر بغضی زد و موهای صورت امیلی را کنار کشید. با دیدن زخم عمیق پیشانی اش، اشک دیگری از چشمانش چکید.
        امیلی خندید و دست پیتر را که بر روی زخم قفسه ی سینه اش فشار می آورد تا خون را بند بیاورد، در دست گرفت.
        -ممنونم..... ممنو... نم...... تو به.... به قولت وفادار..... موندی.
        دهانش باز شد و هق زد. خون از دهانش بیرون جهید و روی دست دیگر پیتر ریخت. پیتر پلک هایش را بر هم فشار داد و امیلی را کمی بالا کشید. صدای امیلی رفته رفته آرام میشد.
        -تو قول...... دادی که منو..... مو..... قع مرگ...... تنها نذاری...... ممنونم..... ممنونم.....که اینجایی.
        هق هق کرد و نفس های خش دار کشید. پیتر با کلافگی سرش را تکان داد و با صدای گرفته گفت:
        -حرف نزن امیلی... خواهش میکنم حرف نزن.... خون بیشتری ازت میره.
        دستش را بر روی شکاف پهن گذاشت و پشت سر هم زمزمه کرد:
        -ری لِفیوس.... بلاکمِن....جاگِر.....
        امیلی دست پیتر را بین دستان یخ بسته اش گرفت و گفت:
        -فایده...... ندا......ره....
        پیتر نگاهش را به دو گوی درخشان داد. امیلی با نگاهی آرام و با توانی که میتوانست، گفت:
        -میخوام بهم قول..... بدی......که راهی که ........شروع کردم رو........... ادامه میدی. نذار مردم..... ناامید بشن..... تاریکی...... باید برای همیشه..... از بین....... بره.
        پیتر با اشک سرش را به تایید تکان داد و ملتمس گفت:
        -امیلی، ما نجاتت میدیم. طاقت بیار....
        از درد، دست پیتر را فشرد و بدنش را بالا کشید. آه منقطعی از گلویش خارج شد و رمق را از او گرفت.
        با نگاهی لرزان، کم جان پلک زد و به پیتر نگاه کرد. لبخند کم جانش را به رویش پاشید و با خنده ای نصفه و نیمه گفت:
        -شاینی... گفت..... که..... وقتی.... از جنگ..... برگردی..... برات سوپ...... سوپ بوقلمون...... می پزه!.... امید....وارم توش... سم...... نریزه!
        پیتر در میان گریه خندید و بینی اش را بالا کشید. چشمان امیلی تر و دیدش تار شد. لبخندش را وسعت داد و با آخرین رمق های باقی مانده و صدای تحلیل رفته گفت:
        -خوشحالم.... از.... اینکه.... به...... خونه.... برگشتی.
        آسمان رگبار مهیبی زد. دست بی جان امیلی از دور دست پیتر شُل شد و بر زمین گل آلود افتاد. نگاهش بر آسمان کبود خیره ماند و آخرین قطره اشک شفاف از گوشه ی چشمش چکید، دهان نیمه بازش، به خنده ثابت ماند و صدای خس خس نفس کشیدنش قطع شد.

    
        پیتر از گریه هق هق زد و با دست، صورت امیلی را نوازش کرد. گریه اش شدت گرفت و صدایش برخواست. صدای چکاچاک شمشیر ها کمتر و کمتر می شد و اهمیت نمیداد.
        با گوشه ی انگشت، گند آبه های صورت امیلی را زدود و بلندتر گریه کرد. نگاهش از چشمان خاموش و براق از اشک، تا بر لبخند آخر امیلی چرخید و فریادش را بلند کرد؛ فریادی از اعماق وجود و قلبش.... فریادی غم انگیز و دردناک..... هراس انگیز و بلند.....
        چشمانش را بست و با فریاد اشک ریخت. سر امیلی را محکم در آغوش گرفت و سرش را در گردن خونی امیلی فرو برد. شانه هایش از گریه می لرزید و دستانش بر دور شانه ی امیلی محکم تر شد.
        آسمان با تیرگی اندوه ناکش، غرش کرد و باران شدت یافت. قطرات درشت باران، بر روی اجساد فرو می ریخت و سربازان باقی مانده، آخرین نفرات دشمن را به هلاکت می رساندند و کم کم، متوجه شاهزاده شان شدند که در میان دو جسد لیزا و نقابدار زانو زده و پیکر ملکه شان را در آغوش گرفته بود.

        فصل شصتم (دروازه ی زندگی، دروازه ی مرگ)

        جیمز با خوشحالی فریاد کشید، دستانش را بالای سر تکان داد و صورتش را بر زیر قطرات باران گرفت. اِدوین و روپرت شانه هایشان را به هم کوفتند و کف دستهایشان را به هم زدند. شارون با شادی فریاد کشید و موهای خیسش را کنار زد.
        شارون-هی.... ما پیروز شدیم.... آره....
        دروف ها همراه با نیک فریاد شادی سر دادند و تبرها و نیزه های خود را در هوا چرخاندند. هر چند که دیدن خنده از پشت ریشهای انبوهشان کار دشواری بود. سربازها و سانتورها، حیوانات و همه و همه بخشی از شادی پیروزی جنگ را تشکیل میدادند.
        دیانا، فلوریا را در آغوش گرفت و سوفی با لبخند عمیق و پهنش به شادی افراد نگاه میکرد. لیلیان با غرور فریاد زد:
        -اونا یه مشت کودنن...... کودن!
        افراد نزدیکتر، به این خطاب لیلیان خندیدند که فریادی مبهم، از بین دود و خاکستر توجه شان را جلب کرد.
        جیمز با لبخند، نگاهش را بین دود چرخاند و اخمی کمرنگی کرد. لبخندش کمی جمع شد و شمشیرش را آماده گرفت. افراد با تعجب به میدان نبرد نگریستند که حالا جز ارابه های سوخته و اجساد باقی مانده و پرچم های سرنگون شده، چیز دیگری نشان نمیداد. کم کم صدای خنده و شادی کاسته شد و جمعیت به دود و مه مقابل چشم دوختند. چند لحظه بعد، در میان دود و خاکستر، سربازی هراسان و زخمی، با چشمان وحشت زده به سمتشان دوید و در میانه ی راه، پایش چند بار به موانع گیر کرد و به زمین افتاد.
        -سرورم......... سرورم...........................
        جیمز با اخم به سرباز نگاه میکرد که فریادزنان به سمتشان میدوید و در آخر با زانو مقابل آنها متوقف شد. سرباز با گریه، نفس نفس زد و منقطع گفت:
        -سر.... سرورم.....
        نیک با نگرانی جلو آمد و گفت:
        -چی شده؟ حرف بزن....
        سرباز با درماندگی و چشمان اشکبار، سرش را بالا گرفت و رو به جمعیت متعجب، با صدای لرزان گفت:
        - سرورم........ بانو کشته شده!.... سرورم, بانو رو کشتن!
        چشمان نیک تنگ شد و جیمز احساس کرد چیزی در درونش سقوط کرد. فلوریا هینی کشید و به سمت سرباز رفت، مقابلش نشست و بازوانش را تکان داد.
        -تو چی داری میگی؟ کی کشته شده؟ جنگ تموم شده....
        گریه ی سرباز شدت گرفت و صورت دودزده اش را پاک کرد.
        -بانو..... بانو ....اونا کشتن.... اونا ملکه رو کشتن..... ملکه امیلی کشته شده.
        جمله آخرش را با گریه گفت و با دست به زمین چنگ زد. صدای مبهوت دخترها بلند شد و خنده از لبان افراد پرکشید.

    

        فلوریا با چشمات مات زده به عقب افتاد و به دشت مقابل خیره شد. نفس شارون به درون کشیده شد و خس خس کرد. دستان جیمز مشت شد و نگاه ناباورش را به میدان نبرد داد. شمشیر نیک از دستش افتاد و چند قدم بی رمق برداشت، قدم هایش، آرام آرام تند شد و در نهایت به میان دود و خاکستر دوید. با تحرک نیک، بقیه افراد به خود آمدند و پشت سرش روان شدند. بعد از دقایقی، جمعیت، بالاخره سیاهی کوچکی را در نقطه ای از میدان خیس یافتند. شارون فریاد کشید و با چشمان خیس به سمت پیتر دوید. نیک در چند قدمی کپه ی مچاله شده، به زمین خورد و دستانش در گِل و خاکسترِ خیس فرو رفت.
        جیمز بالای سر پیتر ایستاد و با ناباوری به او نگریست که بدن امیلی را در آغوش گرفته بود و بی صدا، آرام تکان میخورد. گویی میخواست امیلی را همچون کودکی به خواب ببرد.
        با زانو به زمین فرو خورد و نگاه کرد. نگاه خاموش پیتر بر جیمز رسید و لبخند کم جان و غیر منتظره ای زد.
        نگاه جیمز بر زمین چرخید که خاکِ خیس، خونی بود و منشا آن را تا زیر دستان پیتر که بر کمر امیلی گذاشته بود، دنبال کرد.
        آرام دست جلو برد و حلقه ی دستان پیتر را آزاد کرد. امیلی بی جان و سرد، بر دستان جیمز غلتید و چهره ی سفیدش مشخص شد. فریاد دردآلود و بغضی دیانا برخواست و فلوریا با ناباوری کنار جیمز زانو زد.
        جیمز صورت امیلی را به آرامی به سمت خود چرخاند. با چشمان اشکبار، به چشمان نقره ای امیلی خیره شد که حالا، همچون تصویری ساکن و بی جان، به آسمان خیره مانده بود و لبهای سفیدش، لبخند را به رویش می پاشید. رد غلیظ خون خشک شده از دهان تا به کنار گوش و موهایش کشیده شده بود و شکافی به پهنای یک وجب کوچک، در قفسه ی سینه اش خود نمایی میکرد.
        آرام دستش را بر روی چشمان امیلی کشید و چشمانش بسته شدند.
        چانه ی لرزانش را بر پیشانی امیلی گذاشت و در میان هیاهوی افراد و صدای گریه، چشمانش را بست و اشک هایش بر روی گونه غلتیدند. دست سرد امیلی را محکم گرفت و زمزمه کرد:
        -منو ببخش.... منو ببخش امیلی.

        ***

        نوای ظریف فلوت در فضا پیچیده بود. در میان تالار اصلی و با شکوه کاخ مرمر، در زیر پرچم های زمردی با نقوش عقابِ بال گشوده، میان هزاران شمع روشن، در بالای تالار جایی که همیشه هشت صندلی پادشاهای قرار داشت، حالا خالی از صندلی، تنها تابوتی سیاه رنگ به چشم میخورد؛ با پیکری آرمیده در میان گل های سپید یاس وحشی، با صورتی سفید و پاک... موهای شانه زده, تاج طلایی و جواهر نشان بر دور سر و لبخند حک شده بر لب... دستان در هم قفل شده و تک شاخه گل رز سفید که دخترکی کوچک در لحظه ی آخر، با غم فراوان و صورتی خیس از اشک، آن را به میان دستان امیلی گذاشته بود؛ دستی سفید مزین به دستبندی طلایی و خورشید نشان و دستبند چرمین کتی.... با انگشتریِ یاقوت سرخ و حلقه ی جادو در انگشت.... پیکری پوشیده به پیراهنی ابریشمین و لطیف به رنگ آبی آسمان. آسمانی که از پایان جنگ تا به آن روز که روز دوم از بازگشت سربازان بود، رنگ آبی به خود ندیده بود و تنها می بارید، گویی او نیز در غم این مردم و این سرزمین شریک بود... در غم از دست دادن فرزند طبیعت.
        پیر و جوان، زن و مرد، از جای جای وریردین و سه سرزمین دیگر در آن نقطه از زمین جمع شده بودند تا به خاطر داشته باشند.... از دست دادن دختری عزیز که همانند عضوی از خانواده برایشان بود.... تا برایش طلب آمرزش کنند. جمعیتی که تا چندین مایل خارج از کاخ، در زیر قطرات باران ایستاده بود و سیاهپوشِ از دست دادن ملکه شان بودند.

    

        کشیش با پای لرزان و دستی چروک که جلد چرمین انجیل را محکم گرفته بود، از شش پله ی مرمرین به آهستگی بالا رفت و در نهایت، در مقابل تابوت و حضار ایستاد. کتاب را گشود و با نگاه چرخان بین افراد، سخنش را آغاز کرد:
        -امروز، در هفدهمین روز از ماه فوریه، بار دیگر گرد هم آمدیم تا درگذشت بانویی فداکار و ملکه ای مهربان و شجاع را به خاطر بسپاریم، در سوگ از دست دادن آخرین فرد از خاندان جونز، بگرییم و او را به دامان طبیعت بازگردانیم. عزیزان من.....
        سخنان کشیش با نیروی جادو، تا آخرین فرد از خارج کاخ پخش شد و به گوش همگان رسید. در چند ردیف اول از افراد تا به انتها، چهره های آشنا با دیده ای اشکبار و گلویی پر بغض برای آخرین بار با ملکه وداع می کردند؛ شاه آلن و ملکه دنیرا (والدین فلوریا)، شاه آلفرد و ملکه اریکا (والدین جیمز)، شاه نوربرت و ملکه ایزابلا (والدین رزالین)، شاه توماس و ملکه لیانا (والدین دیوید)، شاه ویلیام و ملکه پاملا (والدین دیانا)، شاه دنیل و ملکه تسی (والدین آیدن)، مارگارت و ادوارد، جیکوب، هلگا، کریس بارنت، شاه آنتونی(پدر الیوت) و پادشاهان کوالی و داروینر و شاهزاده آلوین، الیوت، فلوریا، دیوید، جیمز، دیانا، رزالین، آیدن، نیک، شارون، امانوئل، شاینی، خاله اِلین، مایکل، سوفی، لیلیان و روپرت، اِدوین، برنارد، سالی، اَشلی خدمتکار سابق کاترین، لورا، هلنا، آیلر پسری قوی هیکل از قبیله ی بارباروس، اِدموند مرد کوتاه قدِ دخمه ی قلعه، پروفسور هادسِن معلم جادوهای دفاعی، کارل سرباز حواس پرت و محبوب امیلی و خیل افرادی که نسبت به امیلی احساس دین میکردند. حتی در خارج از کاخ، سانتورها از جمله سابی و برونی، گروه جاسوس ها، نیمبل آرمادیلوی کوچک، گِرِک قاقم سفید و نر، گُلدِن عقاب طلایی عظیم الجثه و در آخر سوئیفت که با بی قراری شیهه می کشید.
        در این میان، تنها یک نفر در مراسم تدفین حضور نیافته بود.... و کسی نبود جز پیتر. او که تا آخرین لحظه در کنار امیلی مانده بود، حالا نمی توانست در مراسم تدفین حاضر شود.... هر چه تلاش کرد، جرئت این را پیدا نکرد تا امیلی را در تابوت ببیند.... او هنوز هم این مرگ را باور نداشت.... این غم را..... این اندوه را. هیچ کس باور نمیکرد فردی که تا چند روز پیش همپای آنان می گریست و می خندید، حالا قرار است در زیر تلی از خاک مدفون شود. او خود را ناکام میدانست... او به خود قول داده بود, قسم خورده بود تا جبران کند... تا امیلی را تنها نگذارد، همان روزی که گریه های سوزناک امیلی دربالای تپه ی جنگلی و پس از آزادی از تسخیر، قلب پیتر را به درد آورده بود.
        حتی بیشتر از پیتر, نیک باور نمیکرد.... او که در شب قبل از نبرد که هیچ تصور نمیکرد آخرین گفتگویش با امیلی باشد، در مورد دلبستگی اش با او حرف زده بود و امیلی از او خواست تا احساسش را به شارون ابراز کند.
        جیمز و آیدن که درگیر با عذاب درونی، با اندوه به تابوت خیره شده بودند و هلگا که آرام و بی صدا به تابوت نگاه میکرد. امانوئل پس از سالها سرسختی، برای فردی اشک می ریخت که تنها چند ماه او را تعلیم داده بود و شاینی که اشک هایش همچون رودخانه ی لوسید روان بود.... دخترها که در سکوت گریه میکردند... رزالین، دوست نزدیک امیلی که با لبان ترک خورده و به تابوت خیره شده بود و چهار عضو و یار جدید که حالا فرمانده شان را از دست داده بودند. جیکوب که چشمان خاکستری اش در پشت پرده ی نازک اشک برق میزد و ادوارد که ناباور از این شوک بزرگ و تکان دهنده، در کنار پلکان نشسته بود و به تابوت نگاه میکرد..... مارگات که در مقابل تحیر افراد، با بغض برای آخرین بار به تابوت نگاه میکرد و لبخند میزد.
        و در آخر الیوت که درگیرودار احساسات، مغلوب و ناکام، با چشمانی سرخ از گریه و مبهوت و خیره مانده به تابوتِ عزیزترین فرد زندگیش، نه چیزی می شنید و نه حرفی میزد.
        با پایان یافتن سخنان کشیش و پایین رفتن او از پلکان، مارگارت پیش از هر فرد دیگری، از پلکان بالا رفت و در بالای تابوت باز ایستاد. دستش را بر گونه ی سفید و مرمرین امیلی کشید و زیر لب با او خداحافظی کرد. ب*و*س*ه ای نرم بر پیشانی امیلی گذاشت و بغضش بی صدا شکست.
        ادوارد کنارش ایستاد و دست امیلی را برای چند دقیقه در دست گرفت. نفس سنگینی کشید... گویی هوای کاخ به یکباره مسموم شده بود و نفس کشیدن را سخت میکرد. بازوی مارگارت را گرفت و او را به پایین پله ها برد.
        افراد پس از آن دو، یکی پس از دیگری به بالای تابوت رفته و وداع گفتند. چندین شاخه گل رنگی دیگر در کنار شاخه گل رز قرار گرفت و آخرین نفر الیوت بود که با امیلی خداحافظی کرد. نگاه آخرش را به امیلی انداخت و به سختی چشمانش را بست، درِ تابوت را پایین آورد و از پله ها پایین رفت.
        در ابتدای تالار، سربازان با رژه ی نظامی، با تمأنینه وارد شدند و با احترام، تابوت را بر روی دستانشان بلند کردند. سپس جمعیت، به آهستگی در پشت گروه سربازان حرکت کرد و مسیر گورستان جاویدان را در پیش گرفتند.
        در بالای کوهستان سرد و برفی، پیتر نگاه خیسش را به گورستان دوخت و آرام از کوه پایین آمد.

        تابوت در میان گودال جای گرفت و سرباز ها کنار رفتند تا دو تن از آنها، خاک را بر روی تابوت بریزند. همزمان با قرار گرفتن تابوت در قبر، نغمه ی آرام و غم انگیز مارش عزا از جانب مارگارت بلند شد که با گریه و بغض آن را برای نوه ی بزرگش میخواند.
        “ Dark the stars and dark the moon
        "ستاره ها تاریکند، ماه تاریک است
        Hush the night and the morning loon
        شب را آرام کنید و روز را
        Tell the horses and beat on your drum
        به اسب ها بگویید و بر تبل هایتان بکوبید
        Gone their master Gone their sun
        اربابشان رفته، خورشیدشان رفته
        Dark the oceans Dark the sky
        اقیانوس ها تاریکند، آسمان تاریک است
        Hush the whales and the ocean tide
        وال ها را آرام کنید و امواج اقیانوس را
        Tell the salt marsh and beat on your drum
        به مرداب نمک بگویید و بر تبل هایتان بکوبید
        Gone their master Gone their sun
        اربابشان رفته، خورشیدشان رفته
        Dark to light and light to dark
        تاریکی به روشنایی و روشنایی به تاریکی
        Three black carriages Three White carts
        سه کالسکه ی سیاه، سه ارابه ی سفید
        What brings us together’s What pulls us apart
        چیزی که مارا یکجا جمع میکند، چیزی است که ما را از هم جدا میکند
        Gone our sister Gone our heart
        خواهرمان رفته، قلبمان رفته
        Hush the whales and the ocean tide
        وال ها را آرام کنید و امواج اقیانوس را
        Tell the salt marsh and beat on your drum
        به مرداب نمک بگویید و بر تبل هایتان بکوبید
        Gone their master Gone their sun”
        اربابشان رفته، خورشیدشان رفته"
        با متفرق شدن افراد و خالی شدن گورستان، سکوت غم انگیز دباره در فضا حاکم شد. انوار درخشان و سرخ رنگ غروب بر روی سنگ قبر تازه افتاد و عقاب طلایی درخشان تر دیده شد. پیتر، آرام به سنگ قبر نزدیک شد و در مقابلش ایستاد. شاخه ی گل رز سرخ را بر روی برف گذاشت و خیره به اسم امیلی، نفس عمیقی کشید.
        -منو ببخش.

        ***

        هیچ کس حرفی نمیزد. همه شاهزادگان در سکوتی غم انگیز به دور میز طویل غذا نشسته بودند... اولین شام بدون ملکه امیلی که اکنون صندلی اش در کنار پیتر خالی بود.

        رزالین لبخند زد و بغضش را به سختی فرو داد, چندین بار پلک زد و درنهایت تنها چشمانش کمی مرطوب شدند. به بقیه ی افراد نگاه انداخت.
        -بهتره غم رو بذاریم کنار... اون خیلی وقت بود که اینکار رو میکرد... به خاطر کتی. حالا ماهم باید اینکارو بکنیم... شاد باشیم... بخاطر خودش.
        پیتر لبخندی زد و نیم نگاهی به هلگا انداخت که بر سر میز طویل دیگر، در کنار امانوئل نشسته بود. دیگر افراد کاخ نیز سکوت کرده بودند و با اندوه، غذایشان را با بی میلی صرف میکردند. شاینی هم از فرط گریه ی زیاد، خود را در مطبخ کاخ زندانی کرده بود و چشمان بزرگش هر چند لحظه، پر از اشک میشد.
        رزالین باز به بقیه نگاه کرد و در نهایت، لبخندش آرام آرام محو شد و ترجیح داد تا سکوت کند. دیانا با عصبانیت چنگالش را در بشقاب پرت کرد و گفت:
        -این کار.... این نباید بدون تلافی باقی بمونه. باید تقاص کاری که کردن رو پس بدن.
        آیدن پوزخندی زد و گفت:
        -از کی؟ امیلی خودش اونا رو کشت.... برایان و لیزا الان توی جهنم دارن می پوسن.
        با چشمان سرخ آیدن را نگاه کرد و با صدا صندلیش را عقب داد:
        -اونی که باید برای همیشه بمیره هنوز داره نیرو جمع میکنه. کشته شدن برایان لعنتی یا لیزا چه دردی رو دوا میکنه وقتی امیلی دیگه اینجا نیست و سربازها امیدشون رو از دست دادن؟
        سوفی از فریاد دیانا لرزید و سرش را پایین انداخت. ملکه پاملا نگاه غمگینی به دیانا انداخت و چیزی نگفت. بهتر دید در آن لحظه دیانا را برای گستاخی اش در جمع ملامت نکند... داغ از دست دادن عزیز ترین دوستش هنوز برایش تازه بود.
        آیدن احساس کرد نفس های جیمز سنگین و کشدار شده است. با نگرانی به او نگریست که جیمز، با کلافگی از سر میز بلند شد و به سمت بالکن رفت.
        پیتر نگاهی به آیدن انداخت و به دنبال جیمز رفت. در حین رفتن، هلگا نگاه پر آرامشش را به رفتن پسرها داد و دست از خوردن کشید. کمی آب انگور نوشید و با عذرخواهی از تاجداران، به اتاقش رفت.
        پیتر دستانش را در جیب جلیقه ی مخملین فرو کرد و نفسش را در هوای سرد و استخوان سوز، هاه کرد. برفِ ریز، آرام آرام می بارید و آسمانِ برفی, کبود و روشن بود. دانه های ریز و کریستالی، آرام بر روی هم قرار می گرفتند و زمین را تا نزدیکی زانو برف نشین میکردند. فرو رفتن چکمه هایش در برف، صدای قرچی تولید میکرد و باعث شد تا جیمز تکان خفیفی بخورد. آرام به سمت جیمز رفت و دستش را بر روی شانه اش گذاشت. جیمز دستش را بر دست پیتر گذاشت و با صدای گرفته گفت:
        -احساس خیلی بدی دارم.... احساس میکنم مسبب کشته شدن امیلی منم.
        پیتر سرش را بالا گرفت و به آسمان کبود و سنگین خیره شد.
        -این اولین برفه.......
        جیمز دستش را در هوا نگه داشت و دانه های برف بر پوست دستش نشستند و به سرعت آب شدند. صدای هر دو آرامش عجیبی داشت.
        -هیچ وقت از اینکه دیگران براش تصمیم بگیرن خوشش نمیومد.... هیچ وقت.
        جیمز چرخید و نگران به چشمان سبز پیتر نگاه کرد.
        -به نظرت چقدر امکان داره تا پیش گویی نور ماه حقیقت داشته باشه؟

    

        پیتر نفس عمیقی کشید.
        -اینکه حقیقت پیدا کنه یانه، زمان بحثش نیست و کار از کار گذشته..... فقط باید منتظر بمونیم و این راه رو تا آخر ادامه بدیم.
        جیمز با آرامش، به بارش برف خیره شد.
        کناره های رودخانه ی لوسید یخ زده بود و عجیب بود که رودخانه اینبار، با آرامش و ملایمت از مسیر عبور میکرد.

        هلگا در میان اتاق ایستاده و با چشمان بسته، نفس های عمیق می کشید. چند تقه به در خورد و با صدای نجوا گونه پاسخ داد:
        -بیا تو.
        در باز شد و امانوئل در سکوت مقابلش ایستاد. هلگا چشمانش را باز کرد و نگاهی به او انداخت.
        -چیزی شده؟
        امانوئل بر روی صندلی کنار پنجره نشست و گفت:
        -کاخ خیلی ساکت و سرد شده. تنهایی آزارم میداد.... میخواستم تا آخرین لحظه باهات همراه باشم.... مامان.
        هلگا لبخندی زد.
        -از وقتی که مثل بچه ی نداشته ام بزرگت کردم، این اولین باره به من میگی مامان.
        امانوئل چیزی نگفت و در سکوت به او خیره شد.
        -به پیتر خبر دادی؟
        -آره.... اون چند لحظه قبل از کاخ بیرون رفت.
        هلگا نفس عمیقی کشید و دستانش را در دو طرف باز کرد. کم کم، زمزمه ی اوراد جادویی بر لبش روان شد و انوار نقره ای از کف دستانش خارج شد، در اتاق تاریک جریان یافت و در آخر از پنجره ی اتاق بیرون رفتند.... امانوئل مسیر نورانی شان را تعقیب کرد تا اینکه در تاریکی جنگل منتهی به گورستان جاویدان از دید خارج شدند.
        لحظاتی بعد، انوار درخشان وارد گورستان شد و با ملایمت در میان سنگ قبرها پیچید. در نهایت، در مقابل سنگ قبر تازه توقف کرد و نام امیلی جونز بر روی سنگ مشخص شد.
        انوار درخشان در زمین مقابل سنگ قبر فرو رفت و تاریکی دوباره گورستان را در برگرفت. چند ثانیه بعد، صدای بَمی به گوش رسید و زمین پوشیده از برف شکاف خورد.

        بر روی شاخ و برگ یخ زده جلو میرفت و برف سنگین از سرعت قدمهایش می کاست. بارش برف مدتی پیش قطع شده بود و باد سرد برگونه های همیشه سردش تازیانه میزد. با دقت به اطراف نگاه میکرد تا کسی در محوطه نباشد.
        بالاخره در مقابل وروردی گورستان ایستاد و چند لحظه، به سر در نیمه تخریب شده اش خیره شد؛ گورستان جاویدان.
        دستانش را مشت کرد و با اخم به راهش ادامه داد. باید به جیمز اطلاع میداد، یا به آیدن. نمی دانست چه اتفاقی در شرف وقوع است... اصلا بعد از پیدا کردن، باید در کجا مستقر می شدند؟ غیبتش را چگونه توجیه میکرد؟ هلگا چه جوابی به بقیه میداد؟
        با خشم چند لحظه ایستاد و نفس های پی در پی کشید تا آرامشش را دوباره بدست بیاورد. بعد از اینکه آرام شد، دوباره به سمت سنگ قبرها رفت....
        -هی پسر! آروم باش!.... همه چیز رو به راه میشه.
        چشم چرخاند و در تاریکی، با نگاهی که به لطف خون آشام بودن، همه چیز را با وضوح میدید، به سمت شش سنگ قبر خانوادگی رفت. ذهنش فقط یک چیز را می پروراند..... سنگ قبر کنار قبر کاترین.... سنگ قبر کنار قبر کاترین......
        زیر لب تکرار میکرد که سیاهی متراکمی بر روی برف ها توجه اش را جلب کرد. اخمی کرد و خنجرش را بیرون کشید. با اخم، آرام آرام جلو رفت و با دیدن چیزی که بر روی زمین بود، چشمانش با نگرانی گشاد شد. دستش بر پهلو افتاد و در مقابل تلی از خاک مرطوب و قبر شکافته شده ایستاد. با مکث، یک زانو به زمین زد و نگاهی به قبر انداخت. با دیدن آن چیزی که مقابلش بود، با اخم نفسش را فوت کرد و خنجرش را در غلاف فرو برد. ساعدش را بر زانو گذاشت و کمی خم شد تا بهتر ببیند. نگاهش بر یاس های وحشیِ پخش شده و گلبرگ های رنگی پرپر شده چرخید و پلکهایش را بر هم فشار داد. نفسش را فوت کرد و برخاست.
        بعد از چند لحظه، قبر را به حالت اولیه در آورد و مقداری برف بر روی خاک جابه جا شده ریخت.

   
    خش خشی در میان درختان، گوشهایش را تیز کرد. به سرعت سر بلند کرد و در زیر نور ماه، روشنایی مبهمی در بین درختان تکان خورد. به سرعت برخاست و به میان درختان دوید. فردی که به دنبالش بود، فرتر و سریع تر به نظر میرسید و با چابکی از بین شاخ و برگ و درختان عبور میکرد. پیتر لبخند شیطانی زد و سرعت خود را بیشتر کرد.
    -فکر اینجاشو نمیکردم!
    اما باز فرد تعقیب شده سریع تر از او بود.
    با ناپدیدی روشنایی، توقف کرد و نفس نفس زد. دور خود چرخید و به میان درختان چشم چرخاند. ناگهان از بالا، شاخه ای شکست و سرش را بالا گرفت. بلافاصله سنگینی فردی بر او افتاد و چیزی دور گردنش قرار گرفت؛ به سختی و قدرت شلاق و سردی برف.
    دستانش را به دور گردن کشید و خس خس کرد.... با لمس حلقه ی دور گردنش، فهمید که انگشتان دستی دور گردنش حلقه شده است. با اینکه خون آشام بود ولی قدرت فرد ناشناس بیشتر از او به نظر می آمد.
    دست ناشناس او را عقب کشید و به زمین پرت کرد.
    پیتر بر روی برف ها سر خورد و با سر به درخت پشت سر برخورد کرد. ناله اش بلند شد ، با درد چشمانش را بست و دستش را به پشت سر گرفت.
    با باز کردن چشمانش، فرد ناشناس به سمتش حمله ور شد و با خشونت زانویش را بر روی سینه ی پیتر گذاشت. صدای غرش مانند خفیفی از جانب ناشناس به گوش رسید.
    نگاهش از لباس روشن فرد بالا آمد تا به سرش رسید.... سیاهی و برقی بر بالای سیاهی، باعث شد تا اخم های پیتر باز شود. ناشناس سرش را پایین آورد و چهره ی سفید و تاج طلایی در نور ماه نمایان شد.
    نفس حبس شده ی پیتر، پُر صدا خارج شد و دستانش شل شدند. با چشمان مبهوت و سردرگم زمزمه کرد:
    -امیلی!
    دو گوی درخشان چشمان امیلی، در میان سرخی برقی زد و لبخند عریضی، دو دندان نیش بلندش را نشان داد.
    گره ی دستانش بر یقه ی لباس پیتر تنگ تر شد و با خباثت لبخندی فریبنده و دلربا زد. سرش را کمی کج کرد که برق تاج طلایی به چشم پیتر خورد و وادارش کرد تا چشمانش را کمی تنگ کند. خنده ی ریزی کرد و با صدایی بی نهایت خبیث و در عین حال گیرا و جذب کننده، گفت:
    -به ضیافت من خوش اومدی، شاهزاده پیتر!
    رگهای زیر چشمش برجسته شد و بی تعلل شاهرگ پیتر را نشانه رفت.

    **********

    1395.6.13
    پایان جلد دوم
    *نونا بانو*-

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 832
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,508
  • بازدید ماه : 16,466
  • بازدید سال : 143,569
  • بازدید کلی : 11,640,709