close
مجتمع فنی تهران
رمان بی تو ، با عشق قسمت اول
loading...

رمان فا

    نام رمان:    بی تو ، با عشق    ژانر:    درام،رمانس،معمایی    شخصیت ها:    روزبه،روشنا،رها،شهره،شهناز،معصوم…

رمان بی تو ، با عشق قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 193 شنبه 29 آبان 1395 : 13:3 نظرات ()

    نام رمان:

    بی تو ، با عشق

    ژانر:

    درام،رمانس،معمایی


    شخصیت ها:

    روزبه،روشنا،رها،شهره،شهناز،معصوم و ..​


    خلاصه رمان:
    هفده سال قبل شهره به عنوان همسر دوم وارد زندگی اردشیر مغزی که هم همسری موجه و هم پدری نمونه اس میشه . این پیوند، گسستگی غیر قابل جبرانی در روابط پیشین دو طرف با عزیزانشون ایجاد میکنه.روزبه، پسر اردشیر بی خبر از همه جا بعد از سال ها به وطن برمیگرده و با دیدن جنازه مادر و شنیدن اونچه در این سال ها بر مادرش گذشته شوکه میشه. مصمم میشه که انتقامی خونین از شهره بگیره که یکباره میشنوه که مادرش در روزهای آخر حیات،دنبال دختری میگشته که سال ها قبل گم شده و هیچ کس از زنده بودنش خبری نداره که همون روشنا دختر شهره است ....روزبه از دختر شهره و رازی که شهره این همه سال پنهان کرده با خبر میشه و شروع فراز و نشیب های قصه اونجاست که از دختر که دستی هم به قلم داره میخواد که خودش با قلم خودش سناریوی مرگ تدرجیشو روز به روز و لحظه به لحظه بنویسه و.............................




    سخنی با شما عزیزان:

    بی تو،با عشق
    روایت عشق دو مادر به فرزندانشونه. فرزندانی که جای اینکه کنار هم قرار بگیرن، سرنوشت اون ها رو در مقابل هم قرار می ده . روایت یک بازی انتقامه ..بازی ای که تا قربانی نگیره تموم نمیشه.

    بی تو،با عشق
    از دردها میگه...دردهایی که اونقدر عمیقه که حتی قلب ها رو تغییر میده.
    و در نهایت بی تو با عشق تردید بین عشق و کینه اس و جدالیست بر سر بودن و نبودن.


    تو را دیدم... امروز هم. خواب بودی ...نگاهت کردم. باور که نمیکنی! اما درست با همان شور و اشتیاق روزهای اول این رابطه چند ماه و چند روز و چندساعته نگاهت کردم .تو اما مرا ندیدی....درست مثل تمام ندیدن های این چند ماه و چند روز و چند ساعت .آرام بودی... قانونت را شکستم و در فاصله ای که قدغن کرده بودی نشستم ... یک دل سیر نگاهت کردم و به اندازه تمام روزهای غیر مشترکمان در این رابطه، به تو فکر کردم و بعد آهسته جوری که اوغاتت مکدر نشود نوازشت کردم.
    باورش برایت سخت است، میدانم ...اما من امروز هم از پس پلک های بسته ات احساست را دیدم...هنوز خسته ...هنوزکلافه..هنوز هم بی میل. حق با تو بود...عبث بود تلاشم... زندگی مشترک و فاعل مفرد مزاح است! من به چنگ و دندان بگیرم تو رهایش کنی،معلوم است ریسمان رابطه رها می شود.
    اقرار میکنم که کم آوردم ... امروز بالاخره کم آوردم،همینجا،پشت پلک های بسته ات،پشت درب مهر و موم شده قلبت کم آوردم و زانو زدم..حال اعتراف میکنم که تلاش بیهوده ام حاصلی جز رنجش خاطر خودم و بی میلی روزافزون تو نداشته،بیهوده دست و پا زده ام،حال میخواهم این دور باطل را بس کنم .

    خودم را نخواهم بخشید ...تو هم مرا نبخش چون دیر فهمیدم که رهاورد سفرم به سمت تو کولباری درد بود و بار اضافه بر قلب هایمان... اقرار میکنم که این خیال خام نرم شدنت بود که مرا این همه روز به ماندن حریص کرد و لحظه ها را بر تو تلخ .امروز تمامش میکنم و با تو از نو بیدار میشوم.

    حالا که به قول تو "سر عقل آمده ام" دیگر اسیر نمان،برو..برو و بگذار این جرم تپنده ناآرام که گاه و بیگاه با نگاهی، لبخندی ،عنایتی بی تاب میشد برای همیشه سرجایش آرام بگیرد..بپوسد ..بمیرد و رهایم کند. امروز که شهامتش را پیدا کردم که در سلامت عقل بگویم برو، این خواسته ام را به گوش جان بشنو و از این خانه، از این زندگی و از تمام خاطرات آینده ام برو. می دانی؟ اینجا همیشه من بوده ام و خیال تو، رفتنت نباید سخت باشد .من میمانم بی تو، با عشق.

  
    طاهره همانطور که دستمال نخی گردگیری را روی ساعت ایستاده ی پاندول دار حرکت میداد زیر لب گفت:

    -خیلی جاشون خالیه خانوم...خدا همه رفتگان خاک رو بیامرزه

    روزبه شنید اما نگاه مستقیمش را از قاب عکس مادر نگرفت...وقتی که صدای طاهره ،پرستار مادر مرحومش، را میشناخت نیازی نمیدید خودش را به اجبار بیندازد و چشم از لبخند مادر عزیزش بردارد و به او نگاه کند ...در جواب طاهره مانند تمام لحظه های این هفته شوم پس از بازگشت به وطن، باز هم سکوت کرد .

    طاهره نگاه دقیقی به روزبه انداخت و حس کرد این مرد جوان سنگین تر از آن است که بتواند جوابی به او بدهد...هم دردش ،هم بغضش و به او حق داد... آخر کم غمی که بر شانه مرد نبود...مادرش..عشقش...تمام دلبستگیش از دستش رفته بود.

    نگاهش را به قاب عکس میخ شده بر دیوار دوخت و زیر لب فاتحه ای خواند ...صلواتی ختم کرد و خواست زحمت را کم کند که روزبه با سوالی غافلگیرش کرد:

    -از کِی؟

    طاهره ماند که روزبه از شروع کدام ماجرا می پرسد؟ و در کسری از ثانیه حوادث مهم سال های اخیر از ذهنش گذشت ...اول ازدواج دوم پدر روزبه ،هفده سال قبل.... شروع بیماری مادر روزبه ، پنج سال قبل و بعد روزی که خانوم خانه بیهوش شد و دیگر از بیمارستان به خانه بازنگشت که همین ده روز پیش بود ..روزبه از کدام واقعه میپرسید؟

    گیج از نیافتن جوابی درخور، به سوال کننده نگاه کرد و قبل از اینکه لب باز کند و توضیح بخواهد روزبه بالاخره نگاهش را از قاب عکس مادر گرفت و نگاه سرخ از اشکش را به زن میانسال دوخت و با لحنی خسته و ناامید پرسید:

    -درباره اون زن...زن بابام... هر چی میدونی بهم بگو!

    طاهره آنقدری سرد و گرم روزگار چشیده بود که بداند سخن چینی عاقبتی ندارد...راه انکار در پیش گرفت تا برایش شر نشود..دست هایش را با نگرانی به هم مالید و نگاهش را به گوشه ای دوخت و با استرس گفت:

    -راستش رو بخواید... هیچ..کس ...جز مادرتون... از اخباراون خونه خبر نمیشد...

    روزبه کلافه ،عصبی و حتی میشد گفت منزجر از جا بلند شد و مستقیم به سمت زن یورش برد...آنقدر حرکتش بعید و یکباره بود که طاهره از ترس چند قدم عقب عقب رفت تا به جسم سختی خورد و متوقف شد

    در این فاصله کم به وضوح میتوانست رگه های خشم را در چشمان به خون نشسته روزبه ببیند و قلبش چون قلب گنجشکی ترسیده بی امان بطپد... روزبه یقه طاهره رو چسبید و با صدایی که به زور از لای دندان های به هم قفل شده اش بیرون می آمد گفت

    - داری دروغ میگی...تو میدونی چه بلایی سر مامانم اومده!...میخوام بدونم اون زن کیه تو زندگی بابام؟...میخوام بدونم..همه اون چیزایی که سال ها مامانم ازم مخفی کرده بود رو باید همین الان بهم بگی...
    


    آنقدر عصبی بود که نگاه ملتمس طاهره را ندید وقتی زن به گریه افتاد و التماس کرد نمیداند تازه فهمید که تا چه حد او را ترسانده

    طاهره اگر شک هم داشت حال دیگر مطمئن شد که نباید لب وا کند و حرفی بزند ...از شدت ترس شکسته شکسته گفت

    -من ...هیچی...نمیدونم...ولم کن روزبه خان.

    روزبه دانست که از آن زن چیزی دستگیرش نمیشود ... یقه زن را رها کرد و با انزجار رو از او برگرداند... طول سالن را عصبی قدم زد و یکباره انگار چیزی به او الهام شده باشد به سمت زن بازگشت و اسمی را ادا کرد

    -"عترت"...

    زن با این اشاره گذشته ای دور در ذهنش روشن شد و کورسویی امید برای رها شدن از چنگ سوال و جواب های روزبه پیدا کرد...یکباره با هیجان و استرس گفت

    -آره خودشه...عترت همون خدمتکار قدیمی خانوم...اون زن حتما همه چیز رو میدونه چون او تنها کسی بود که همراه مادرتون از اون خونه اومد اینجا و ...

    روزبه بی حوصله تر از آن بود که حوصله دوباره شنیدن دانسته هایش را از زبان طاهره داشته باشد...با پرسیدن "چطور میتوم پیداش کنم؟" طاهره را غافلگیر کرد

    جواب طاهره معلوم بود اما جرائت نکرد که به زبان بیاوردش ...با خود اندیشید که اگر فقط یک "نمیدانم" خشک و خالی به این مردِ تا این حد عصبانی که هیچ چیز هم برای از دست دادن ندارد بگوید بعید نیست آن جواب به قیمت زندگیش تمام شود.. مضطرب تر از قبل تنها حرفی که به ذهنش آمد را ادا کرد

    -مطمئن باشید یه راهی برا پیدا کردنش پیدا میکنیم

    و روزبه آنچه طاهره از آن ترس داشت را درجا پرسید

    -چه راهی؟

    لب های زن به طرز محسوسی لرزید ..پلک هایش را بر هم گذاشت و خودش را با گفتن "حتما خدا یه راهی پیش پاتون میذاره" خلاص کرد

    روزبه ناامیدانه نگاهش کرد و با پوزخندی که پر از رد عصبانیت بود گفت

    -فقط آدم های بدبخت و بی اراده ان که میشینن و چشم میدوزن به دست های خدا که راهو نشونشون بده...من از اون آدم ها بیزارم...برو ..برای همیشه مرخصی...

    و طاهره جانش را برداشت وهرگز جرات نکرد درباره حق و حقوقش بگوید..اصلا آمده بود برای همین ..آمده بود طلب پول کند که بزند به زخم زندگیش...که آن زخم دهن وا نکند دوباره ...که بتواند بعد از دو ماه گوشت ببرد سر سفره نانخورانش...اما جانش را برداشت از خانه بیرون زد..رفت به امید روزیکه خشم صاحب خانه فروکش کند و بازگردد و طلبش را مطالبه کند...

    پشت در خانه که ایستاد ... توکلش را که به خدا کرد یکباره کفر گویی روزبه یادش آمد ..." فقط آدم های بدبخت و بی اراده ان که میشینن و چشم میدوزن به دست های خدا که راهو نشونشون بده " زیر لب استغفرالله را بارها زمزمه کرد ... با گوشه چادر قطره اشک شرمساریش را خشک کرد و رفت ..رفت به امید خدایی که رگ گردنی با او و دلش فاصله داشت.

    ***​
 
    ***​
    صدای درب خانه متعجبش کرد... منتظر کسی نبود

    یعنی طاهره برگشته؟..شاید چیزی یادش اومده که برگشته؟...

    به سرعت عرض حیاط را طی کرد و خود را به درب حیاط رساند.با عجله در را گشود اما با دیدن دختری بیست و چند ساله جلو رویش وا رفت ...دخترک با دیدن روزبه چشمانش به وضوح برق زد..روزبه ناگزیر توجهش را به دختر جوان داد و جای جواب دادن به سلام پراشتیاق او ، سرد و صریح پرسید

    -شما؟

    دختر از جذبه جوان رعنا وا رفت و من من کنان سوال او را با سوال پاسخ گفت و این روزبه را عصبی تر کرد

    -شما روزبه خان ... پسر شهناز خانوم مرحومین؟

    روزبه تک ابرویی بالا انداخت و با همان لحن غیر دوستانه پرسید

    -من اول ازتون سوال پرسیدم ... شما؟

    دختر با حرکاتی مخفی با نوک انگشت تارهایی از موهایش را روی صورت رها کرد و با حرکات چشم و ابرو برای روزبه ع*شوه آمد و گفت

    -من دختر طاهره هستم...پس شما هم روزبه خان معروفید..خوشوقتم.

    سپس با لو*ندی خاصی دستش را به سمت روزبه دراز کرد و روزبه نه تنها با او دست نداد بلکه پاسخش را هم سرد و صریح داد

    -رفتنشون!

    دختر که جذبه چهره مرد پیش رو برق از سرش پرانده بود گیج و منگ پرسید

    -چی فرمودید؟

    بی حوصله جواب دختر را داد

    -مادرتون تشریف بردن... دیگه امری ندارید؟

    و خواست درب خانه را به روی او ببندد که دختر جوان خود را شیرین کرد و سریع گفت

    -خدا بیامرزه مادرتونو ...خیلی خانوم بودن و ...خیلی از شما تعریف میکردن

    بی حوصله و کمی عصبی گفت

    -بله ..ممنون... امری ندارید؟

    دخترک که نتوانسته بود توجه روزبه را به خود جلب کند با لب و دهانی آویزان گفت

    -نه دیگه...خداحافظ

    و مسیر برگشت را در پیش گرفت

    چند لحظه بعد چیزی مثل برق از فکر روزبه گذشت...ماند دختر را چه صدا کند... در نهایت او را "خانوم" صدا کرد

    دختر با ذوقی وصف ناشدنی خودش را به روزبه رساند و گفت

    -بفرمایید در خدمتم
   
    چیزی که بارها روزبه را به تحیر و تعجب وا داشته بود تغییرات و دستکاری های نه چندان زیبای دختران وطنی در چهره هایشان بود و این درباره آن دختر هم مصداق پیدا میکرد...ابروی تتو ...بوتاکس غیر ضروری و نابجا...و آرایش تند و چشم آزاری که در کشوری که او سیتیزنش بود نماد زنانی بود که با اجاره بدنشان امرارمعاش میکردند و این ذهنیت بد، از بدو ورود به خاک کشور روبه رو شدن با بخشی از دختران وطنی را برای روزبه سخت کرده بود...باورش نمیشد در این هفده سال نبودن این همه همه چیز تغییر کرده باشد

    نگاهش را از تغییرات دردناک چهره دختر گرفت و صریح و بی مقدمه پرسید

    -از مادرم و زندگیش چقدر میدونی؟

    و در کمال ناباوری شنید

    -خیلی چیزا

    در صداقت کلام دختر کنکاش کرد و پرسید

    - مثلا چی میدونی؟

    -هر چیزی که تا حالا شنیدم رو میتونم واستون بگم..اما.... نه توی کوچه!

    و بعد از نجابتی که نداشت وام گرفت و خود را نگران نشان داد و گفت

    -میدونید که اینجا ایرانه و ..حرف مردم و ...

    روزبه با پوزخندی بر لب گفت

    -بله مشخصه...بیا تو

    و بعد به مبل های فلزی روی ایوان اشاره کرد و دختر تا آنجا همراهیش کرد.نشست و با نوک انگشت تارهای لایت شده را کنار زد و با تغییر لحنش از رسمی به خودمانی پرسید

    -از چی بگم واست؟

    -اول از اون زن

    دختر سبک سرانه خنده ای سر داد و گفت

    -آره..باید حدس میزدم چیزی که تشنه اشی همین باشه

    روزبه آنچنان نگاه جدی و نافذی به او انداخت که دختر حساب کار دستش آمد ... تک سرفه ای زد و جدی شد .روزبه فورا اضافه کرد

    -بی مقدمه و حاشیه چینی باشه ...حوصله ندارم توضیح اضافه بشنوم

    -شهره...زن پدرتون...اولش صیغه آقا بود بعد از چند وقت شنیدیم که اردشیر خان عقد دائمش کردن... من که میگم زنه از اون هفت خطاست که تونسته همچین کاری کنه وگرنه اغلب مردا...

    روزبه پلک هاشو عصبی روی هم گذاشت و متذکر شد

    -گفتم بدون توضیح و تفسیر...این ماجرا دقیقا کی بود؟

    - سالش یادم نیست اما ...درست بعد از اینکه شما رفتید انگلیس...حتی من شنیدم مادرتون عمدا شما رو فرستاد برید تا درگیر این ماجرا و جنگ و جدال بعدش نشید

    پلک های روزبه اینبار از شدت دردی که در سرش پیچید، بسته شد

    هفده سال تمام این درد رو با خودت حمل کردی و لب نزدی؟ هر وقت گفتم میخوام بیام ایران ..گریه کردم..التماست کردم و گفتی نه، به همین دلیل بود؟...لااقل همون چند باری که اومدی دیدنم باید سر درددل رو وا میکردی مامان...باید میگفتی داری چه دردی رو تنهایی تحمل میکنی..

    دختر ادامه داد

    - بعد از یکی دوسال که کم کم این قضایا داشت فراموش میشد نمی دونم یهو چه اتفاقی افتاد که دختر شهره گم و گور شد..

    توجه روزبه دوباره جلب شد...با تعجب پرسید

    -اون زن بچه هم داشته؟
    
    -آره بابا...از شوهر قبلیش یه دختر شش یا هفت ساله داشت که گم شد و هر چقدر دنبالش گشتن پیداش نکردن... تا اونجا که من میدونم هنوز هم خبری ازش ندارن

    روزبه با دهانی بازمانده از تعجب به دختر چشم دوخته بود که تلخ تر از آن را هم از او شنید

    - همه میگفتن شهره دسیسه چینی کرد و با همین بهانه مادرت رو از اون خونه انداخت بیرون

    ابروهای مشکی و پهن روزبه فورا در هم گره خورد..قدرت هضم آنچه میشنید را نداشت

    -چه دسیسه ای؟

    دختر ادامه داد

    -شهره گم شدن دخترش رو انداخت گردن مادرت....گفت چون شهناز تاب خوشبختی منو نداشته این کارو کرده تا داغ دخترم به دلم بمونه.

    روزبه دیگه تاب شنیدن نداشت... از شدت خشم خون خونشو را میخورد...دندان هایش را روی هم سایید و زیر لب غرید

    -این تهمت دیگه خیلی زیادیه...

    دختر که نقش آتش بیار معرکه را به خوبی ایفا کرده بود حالا برای بالا بردن نرخ اطلاعاتی که قصد فروشش داشت سعی کرد روزبه را دل چرکین تر بکند ... با صدایی گرفته گفت

    -خیلی اون زن پسته که با مادرتون اینجوری کرد.. اون زن بی هیچ رحمی همه علایق مادرتون رو ازش گرفت... جگر گوشه اش رو ازش دور کرد ...پدرتونو صاحب شد... خونه زندگی مادرت رو ازش گرفت و بعد گم شدن دخترش را بهانه کرد و پدرت رو مجبور کرد که طلاقش بده ....مادرتون این درد رو هیچ وقت نتونست تحمل کنه و بدجوری بعدش مریض شد...افسردگی شدید و بعدشم دارو پشت دارو ....آخرشم مادرت تو تنهایی و بی کسی جوون جوون افتاد گوشه بیمارستان ..

    آهی کشی و اشک تمساح ریخت و گفت

    -مطمئنم قلب مهربون خانوم تاب این همه کینه و درد رو نداشت ...

    بعد از تمام شدن عرایضش دزدانه نیم نگاهی به روزبه انداخت تا نتیجه کلامش را ببیند...روزبه کاملا برانگیخته شده بود جوری که دختر دیگر جرات نکرد ادامه دهد

    حالا که روزبه را بددل وتشنه انتقام کرده بود ضربه آخر را به او وارد کرد

    -راستش من و مادرتون این اواخر خیلی به هم نزدیک بودیم،خانوم به من بیشتر از مامانم اعتماد داشت و یکسری کارشو مخفیانه به من میسپرد...این ماه آخر خیلی فکرشون مشغول موضوعی بود و شاید به همین دلیل از من اون درخواست رو کرد

    روزبه فورا پرسید

    -درخواست؟ چه درخواستی؟

    دختر خود را متاثر نشان داد و در حالیکه کیفش را از روی میز برمیداشت و مثلا آماده رفتن میشد گفت

    -نمیدونم... شاید بخاطر اعتمادی که مادرتون به من داشت باید راز دار بمونم و این راز ارزشمند رو با خودم به گور ببرم

    -اون راز چی بود من پسرشم و باید بدونم
    
    دختر خود را دودل و مستاصل نشان داد ... روزبه فورا گفت

    -پول خوبی بهت میدم

    -قربون آدم چیز فهم

    روزبه دست به جیب برد...کیف چرمش را بیرون کشید و میز را برای او با دلارهای درشت تزیین کرد و بی صبرانه گفت

    -حالا حرف بزن...مامان چی ازت خواسته بود

    سبزی اسکناس ها زبان دختر را شل کرد ...به حرف آمد و گفت

    -خانوم ازم خواستن که یه بسته رو واسشون پست کنم

    -بسته؟برای کی؟به چه آدرسی؟

    -نمیدونم به منم چیزی نگفتن اما

    -اما چی؟

    -من اتفاقی شنیدم که خانم دنبال یه دختر به اسم روشنا میگرده

    --روشنا؟ این دختر کی هست ؟

    -مطمئن نیستم ... شاید بشناسم شایدم نه...

    روزبه از وقاحت دختر که پول بیشتری طلب میکرد خشمگین شد و فریاد کشید

    -حرف میزنی یا خودم از حلقت بکشم بیرون؟

    دختر من من کنان گفت

    -خب...من فقط یه بار دیگه تو زندگیم این اسمو شنیدم و به همین دلیل فکر میکنم که این همون دختره باشه...

    روزبه جواب را حدس زده بود ... نگاهی موشکافانه به دختر انداخت و پرسید

    -کدوم دختر؟ نکنه...

    -آره ....منظورم دختر گم شده شهره اس...

    روزبه ترسناک تر از همیشه شده بودد...دختر فورا لب باز کرد و به پر و بال دادن به ماجرایی که بابتش پول خوبی گرفته بود پرداخت تا ذره ای از داغی نیوفتد و از ارزشش کم نشود

    - شاید مادرتون این روزهای آخر دنبال پاک کردن اسمش از اتهامی بوده که شهره بهش زده و میخواسته دست اون زن خبثو رو کنه...خانوم خیلی پیگیر قضیه این دختره بود...چیزی مثل مرگ و زندگی بود واسش ... میخوام بگم مطمئن باشید پولتون رو دور نریختید که این اطلاعات رو از من خریدید...اما باید بگم که خیلی ها میگن اون دختر مرده!

    دختر نگاهی به چهره سرخ و برافروخته روزبه انداخت...مرد پیش رویش آنجا نبود...در عالم دیگری سیر میکرد و آنقدر عصبی بود که دختر از دیدنش مو به تنش سیخ شد و گلویش خشک ...ترسید...آب دهنش را به سختی قورت داد و آرام آرام شروع کرد به جمع کردن و دسته کردن دلارهای عزیزش...آخرین اسکناس را که خواست بردارد روزبه مچ دختر را زیر فشار انگشتانش گرفت و با ان حرکت قلب دختر از جا کنده شد... حین فشار آوردن به مچ ضعیفش تهدیدش کرد و تهدیدوار گفت

    -فقط برو دعا کن این چیزایی که گفتی داستان نبوده باشه وگرنه زیر سنگم باشی پیدات میکنم و بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن..فهمیدی؟

    دختر ترسیده بود اما بلند و حق به جانب گفت

    - به جون خودم همشو راست گفتم...

    روزبه فشار انگشتانش را از روی مچ دختر برداشت و او را با دلارهایش تنها گذاشت.دختر هر چه فحش میدانست نثار او کرد و دمش را روی کولش گذاشت و از آن خانه گریخت.

    ***​

    روزبه ساعات زیادی از روزهای اخیر را اینجا گذرانده بود ..در قبرستان...بر سرمزار مادر.روی سنگ قبر به وضوح حک شده بود "مرحومه شهناز صدیق" و او هنوز باورش نمیشد که بهترین مادر دنیا را از دست داده .بغضش شکست ... اشکش جوشید و روی کلمه "مادرِ" حک شده روی سنگ چکید...مرد جوان آنقدر پر بود که میتوانست با اشک هایش کل آن سنگ سیاه را بشوید

    با لب های لرزان مادرش را مخاطب قرار داد

    -سلام قربونت برم ...خوبی ؟

    تلخ تر شد و گفت

    -عجب سوال مزخرفی ..وقتیکه با تمام وجودم حس میکنم خوب نیستی!

    -وقتی تو خوابم میای و همش آشفته ای معلومه که خوب نیستی...

    با پشت دست رد اشکش را گرفت

    -اما ....من نمیزارم تو این حال بد بمونی... حالا دیگه همه چیز رو فهمیدم... نمیزام دیگه تنهایی دردی رو تحمل کنی..

    آهی کشید و با بغض سنگینی ادامه داد

    -مامان این غصه داره خوردم میکنه..داره لهم میکنه اما تا ته این راهو میرم...امروز بالاخره تونستم عترت رو ببینم...حال و روز خوبی نداره ...بستریه و نتونستم زیاد باهاش صحبت کنم ...عترت حرف های دختر طاهره رو تایید کرد ..میگفت بارها ازت خواسته به من بگی که چی بر سرت آوردن اما تو همیشه مراعاتمو کردی وگفتی زوده....دیدی چقدر زود دیر شد ...تا تو بودی من کنارت نبودم حالا که من اومدم تو کنارم نیستی...بدجوری تلخم این روزا..بدجوری کم دارمت مامان...

    دستمالش را از جیب بیرون کشید ..عینک آفتابیش را از روی چشم های سرخ و ملتهبش برداشت و خیسی اشک را با دستمال زدود و با به یاد آوردن چیزی فورا گفت

    -راستی مامان...درباره اون دختره روشنا ...عترت چیز خیلی عجیبی میگفت..میگفت اون دختر از اولشم مریض بوده...میگفت که فکر میکنه اون دختر گم نشده و از مریضی مرده...مامان کاش بهم میگفتی که چرا دنبالش میگشتی؟ چرا میخواستی پیداش کنی؟ یعنی حدسم درسته؟ یعنی میخواستی جای مادرش از اون زن انتقام بگیری؟

    کمی مکث کرد و باز ادامه داد

    -ولی همه میگن دختره مرده؟ تو دنبال چی بودی مامان؟راستش تنها چیزی که به ذهنم میاد اینه که چون بابا شش دونگ حواسش به شهره هست تو میخواستی دختر شهره رو که عزیزترین کسشه پیدا کنی و از طریق اون انتقامتو از مادرش بگیری

    در پیشگاه مادر مصمم شد و قولی مردانه داد

    -مامان من اینکارو واست میکنم...یا دختره رو پیدا میکنم و انتقامتو ازش میگیرم یا ....با همین دستای خودم اون زن عفریته رو به درک واصل میکنم...شک نکن که اینکار حالا از پسرت برمیاد...شک نکن مامان که انتقامتو می گیرم


    ***​

    بازگشته بود..بعد از هفده سال دوری از وطن بازگشته بود و وطن جنازه مادرش را تحویلش داده بود و حال تهرانی پیش رویش بود متفاوت با آنچه ترکش کرده بود.. این خاک ...بعد از بی مهری پدر ...بعد از دفن مادرش در خود... چه بد خاکی شده بود.

    سال ها بود که عادت به دویدن صبحگاهی داشت...آنروز هم از خانه بیرون زده بود و به پارک نزدیک خانه آمده بود....هنوز هم بعد از یک ماه برایش عجیب بود که می دید جوان ها در خانه خفته اند و پیرها برای عقب انداختن مرگ می دوند.

    نفس کم آورد ... روی اولین صندلی فلزی لم داد و حین گوش دادن به موسیقی هدفون به مرور آنچه در این مدت بر او گذشته بود پرداخت...

    همان دو هفته پیش با دوستی که در ثبت احوال آشنا داشت تماس گرفته بود و خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکرد فهمیده بود که دختری به نام روشنا معزی فرزند اردشیر در قید حیات است ...از طریق رابطش افرادی را گماشته بود تا دختر را برایش پیدا کنند و بعد از یک هفته تلاش یک روز رابطش با او تماس گرفته بود و مورد خیلی عجیبی گفته بود که روزبه را سخت سردرگم کرده بود. هفده سال قبل در یکی از بیمارستان های تهران دختر بچه ای به نام روشنا معزی بستری شده که از بیماری مادرزادی ناعلاجی رنج میبرده و در اوج بیماری با رضایت مادرش از بیمارستان مرخص شده. فورا کپی پرونده روشنا را به دکتری نشان داده بود و دکتر به روزبه گفته بود که با توجه به شرح حال موجود در پرونده بیمار، این دختر قطعا در همان روزها فوت شده و دیگر نیازی نیست دنبال دختر بگردد .به دکتر گفته بود مدارک ثبت احوال را دارد که نشان میدهد دختر زنده است و دکتر گفته بود ...با توجه به اینکه هنوز هم درمانی برای این بیماری وجود ندارد دو جواب برای سوالش وجود دارد.اول اینکه معجزه ای اتفاق افتاده که دختر زنده مانده و بیماریش محو شده و یا اینکه.... این روشنای بیمار با آن روشنای زنده گزارش شده ، فرق دارد ...و در جواب روزبه که توضیح بیشتری خواسته بود گفته بود که اگر دختر مریض مرده باشد ولی گواهی فوتی برایش وجود نداشته باشد، وفاتش در ثبت احوال ثبت نمی شود و مرده محسوب نمیشود.مواردی مثل عدم تشخیص هویت جنازه در اثر حادثه و یا دفن غیر رسمی جنازه را مثال زده بود .

    روزبه از مرور آنچه بر او گذشته بود هربار گیج تر و گیج تر میشد .... نفسی تازه کرد و از قمقمه، جرعه آبی نوشید و اینبار از دیدی دیگر به تحلیل دانسته هایش پرداخت

    -وقتی شهره و بابا از هر طریق ممکن دنبال دختره میگشتن پس حتما اسم اون دختر در لیست گمشده ها ثبت شده... اما از اونجا که توی این سال ها هیچ جنازه ای با مشخصات اون دختر پیدا نشده ..پس یعنی یا معجزه ای اتفاق افتاده که نمرده و زنده مونده و یا اینکه...اینکه مرده و غیر قانونی دفن شده

    روزبه یکهو چیزی مثل برق از ذهنش گذشت ... با دلی چرکین به شهره شک کرد و با تنفر گفت

    - یعنی ممکنه برای اتهام زنی به مامان شایعه کرده بوده که دخترش گم شده در حالیکه میدونسته دخترش مرده ؟... یعنی ممکنه حتی از جنازه دخترشم مایه گذاشته باشه؟...چقدر آدم میتونه پست و بد ذات باشه !...

    از خشم به سر حد جنون رسید و فریاد کشید

    -کاش میتونستم با همین دستای خودم از شرت راحت بشم ...عفریته!

    ***​
    روزبه :

    از وقتی مامان رفته جرات نکردم برم تو اتاقش .امروز ، اولین باره که دارم دستگیره در اتاقش رو لمس میکنم.در با یه صدای قیژ آروم باز میشه...بو میکشم....هنوز بوی عطرش تو اتاقه..هنوز این اتاق پر از خیال بودنشه...

    اتاقش واسم غریبه و تنها نقطه وصل من و این همه غربت قاب عکسیه که مامان رو پاتختی گذاشته ...عکس فارغ التحصیلیمه...عکس من و مامان ....آخرین باری که اومد پیشم یعنی آوریل چهار سال پیش ...با هم عکس انداختیم و یک ماه پیشم موند و برگشت....قاب عکس رو برمیدارم وانگشت شستم رو نوازش وار روی صورت مهربونش میکشم و بهش میگم

    -مامان این روزها بدجوری گیج و سردرگمم ... دارم توی دنیایی از نفرت و انزجار دست و پامیزنم...روزی هزار بار شهره رو تو ذهنم میکشم و نابودش میکنم...انگار من و اون زن روی الاکلنگ نشستیم تا وقتی نکشمش پایین بالا نمیرم و آروم نمی گیرم...

    میخوام قاب عکس رو برگردونم سرجاش که چیزی تو فضای تاریک کشو پاتختیش برق میزنه .دستگیره فلزی کشوی پاتختی رو با نوک انگشت اشاره میگیرم و کشو رو بیرون میکشم .... گوشی مامان بوده که توجهمو جلب کرده...نمیدونم چرا اما شاید از سر کنجکاویه که میزنمش تو شارژ و روشنش میکنم ...بازم عکس های دونفرمونه که پس زمینه صفحه اول گوشی گذاشته..اینبار اونقدر دلتنگش میشم که صورت ماهشو میبوسم و میگم

    -عاشقتم مامان ....

    داغ مامان داغتر و سوزنده تر از همیشه دلمو میسوزونه...فقط یه واژه آروم ترم میکنه و بهش میگم

    - انتقام اون همه رنجی که کشیدی رو میگیرم...قول میدم مامان

    میخوام گوشی رو بزارم رو میز که اشتباهی لیست تماس ها تاچ میشه و تو لیست تماس ها یه تماس بی پاسخ هست که اونقدر تکرار شده که کل صفحه گوشی رو به خودش اختصاص داده ...تاریخ تماس ها روز بعد از فوت مامان رو نشون میده ....با اطلاعات اندکم میفهمم که شماره ی یه سیم کارت اعتباریه....کمی با خودم کلنجار میرم اما بدجوری ذهنم درگیر این شماره شده و راه خلاصی نیست ...شاید برام مهمه که بدونم این کی بوده که این همه اصرار داشته با مامانم تماس بگیره اونم دقیقا توی روز خاک سپاریش!

    به خودم که میام میبینم با اون شماره رو گرفتم...حدود یک دقیقه زنگ میخوره اما هیشکی جواب نمیده...

    کلافه از گرما و ناکامی های اخیر گردنم رو میمالم و پوفی میکنم ...گوشی رو روی میز رها میکنم و به آشپزخانه پناه میبرم تا شاید با نوشیدن یه لیوان شربت خنک حال و روز بهتری پیدا کنم...هنوز یک جرعه از شربت را قورت نداده صدای زنگ گوشی توجهمو جلب میکنه...صدا از اتاق مامان میاد.... بذر عقیم مانده امید، ناغافل تو دلم جوونه میزنه و زمزمه میکنم یعنی ممکنه خودش باشه؟

    صدای دختر از اون طرف خط به طرز محسوسی هیجان داره ...یه صدای آروم و دلنشینه که بی آنکه بخوام و بهش اجازه بدم ، اعصاب خورده شیشه ای این روزهامو تسکین میده

    -ببخشید آقا ...به من گفتن این خط خانوم صدیقِ...اشتباه گرفتم؟

    -بله

    -ای وای...خیلی عذر میخوام مزاحم شدم...

    می ترسم قطع کنه ..هول میشم و تاکیدی قبل از اینکه تماس رو قطع کنه میگم

    -نه یعنی آره!

    با صدایی پر از نشان های تعجب و گیجی "یعنی چی؟" رو تلفظ میکنه...از دست خودم عصبی میشم و فورا توضیح میدم

    - قطع نکنید.. درست گرفتید...شما؟

    از اونچه متنفرم و دخترای وطنی اصلا رعایت نمیکنن همینه...سوال رو با سوال جواب دادن!!!

    -میشه با خودشون صحبت کنم؟

    آماده ام که بهش یه تذکر محکم بدم و بگم که نباید سوالمو با سوال جواب بده که با یه لحن تلفیقی از ادب...فروتنی ...خواهش عمیق میگه

    -البته امیدوارم سوء تفاهم نشه واستون نمیخوام به شما بی احترامی بکنم اما میشه با خانوم صدیق صحبت کنم ؟

    اون همه جمله بندی که برای تذکر آماده کرده بودم رو میزارم لب کوزه آبشو میخورم.... و فقط با حرص میگم

    -خیر نمیشه ...

    معمولش اینه که طرف باید الان کلی از دستم حرص بوره و عصبانی بشه و فحش نثارم کنه اما این دختر جای اینکه از دستم کلافه،عصبی و ناراحت بشه با تاسف میگه

    -پس عذر میخوام که مزاحم شدم...با اجازتون یه وقت دیگه باهاشون تماس میگیرم

    ادب زیادیش رو اعصابمه...قبل از اینکه باز بخواد ابراز شرمندگی کنه و تماس رو قطع کنه بدون اینکه متوجه بشم مرگ مامان رو میپذیرم و به دختر توضیح میدم

    -نمیتونید باهاشون صحبت کنید چون ...مامان دیگه در قید حیات نیستن

    چقدر تلخ بود پذیرفتنش...اولین بار بود که به خودم اجازه میدادم باور کنم که مامان دیگه نیست...حس کردم چه تنها هستم در این درد که صدایی بی اغراق غمگین و دلشکسته گفت

    -خدای من...متاسفم...خدا روحشونو قرین رحمت کنه

    از این همه همدردی تعجب کردم و هویت دختر و میزان آشنایی او و مادر برایم سوال شد

    -مامانمو میشناختی؟

    -نه...

    یه لحظه از ذهنم گذشت که شاید دختره داره منو دست میندازه...قبل از اینکه افکار منفی من بیشتر ریشه بدونه گفت

    -به من گفتن که مادرتون دنبال من می گشتن و...

    دل دل میکردم جواب سوالم همون چیزی باشه که لازمش دارم...یه خبر خوش توی این روزهای سخت مثل آفتاب کمرنگ یه عصر پاییزی می تونه گرمابخش و پر امید باشه...با اشتیاق ،اظطراب و شاید هم التماس پرسیدم

    -میشه خودتونو معرفی کنید؟.... شاید کمکی از دستم بربیاد

    نفسم حبس شد ..صدای آهش در گوشم پیچید..پیچید ..پیچید...لب هایش را از هم واکرد...با صدای زیبایش قشنگ ترین واژه ها یی که برایم حکم مرگ و زندگی داشت را ادا کرد و در آن لحظه با زیباترین صدای دنیا گفت

    -...اسمم روشناست...روشنا معزی
   
 

    نفس حبس شده امو بایه لبخند شیرین بدرقه میکنم ....اونی که این همه وقت دنبالش بودم با پای خودش اومده بود تو دامم

    صدای دختر تو گوشم پیچید...دقایقی سکوت کرده بودم و خیال کرده بود تماس رو قطع کردم..پرسید

    -الو؟؟؟ ... قطع کردید؟

    حس کردم از بازی کردن باهاش دارم لذت میبرم و به همین خاطر باز هم پشت خط معطلش کردم..نگران گفت

    - الـــــــــــو؟ آقــــــا؟الـــــــــــــــو؟

    با یه لبخند کج انتظار طولانیشو پایان دادم

    -باید ببینمتون..یه آدرس بدید.... امروز میام

    انگار انتظار نداشت که بشناسمش..هیجان زده شد و تند تند گفت

    -شنیدم مادرتون میخواستن درباره مادرم خبری بهم بدن... شما اطلاع دارید؟

    جواب واضحی برای سوالش نداشتم...اون دختر خیلی یکباره پیداش شده بود و من توی اون لحظه میدونستم که میخوام نگهش دارم تا باز از دستم در نره... تا بتونم از طریق او جواب سوال هامو پیدا کنم...ببینم با توجه به بیماریش چطور هنوز زنده هست؟ چرا و چطور گم شد؟ و خیلی سوال های دیگه .... هنوز هیچ برنامه انتقامی برای اون دختر نداشتم...

    برای جلب کردن نظرش طوری جوابشو دادم که تو دامم بمونه

    -بله همینطوره ....از مادرتون خبری دارم ...شما تهرانید؟

    فورا جواب داد

    -بله..تهرانم..آدرس خونه رو واستون پیامک میکنم

    ابروهام از تعجب بالا رفت...چقدر مشتاق و چقدر ساده که حاضر شد آدرس رو به من بده

    معطلش نکردم و گفتم

    -خوبه....عصر میبینمت

    رسمی گفت

    -منتظرتونیم..خدانگهدار

    تماس که قطع شد ....تحلیل کردم

    -این دختر یا خیلی ساده و بی شیله پیله بود... و یا اینکه میخواست که ساده به نظر بیاد...پس یا خیلی احمقه یا خیلی زرنگه...کدومش ؟

    گیج بودم و تا قبل از دیدنش هیچ قضاوتی نمی تونستم بکنم...

    ***

    ***
    ​
    آدرسی که روشنا معزی فرستاده بود در محدوده یکی از جنوبی ترین و ارزان ترین محله های تهران بود....سال ها بود که روزبه گذرش به این محله ها نیفتاده بود اما آنقدری دنیا دیده و عاقل بود که بداند ماشین گرانبهای مادر را طعمه شیطنت بچه های جنوب شهری نکند...ماشین را در پارکینگ عمومی پارک کرد و در زمان باقیمانده تا زمان قرار، بقیه مسیر را قدم زد. برایش تعجب آور بود که میدید هنوز کوچه های تنگ و گذرهای پیچ در پیچ...هنوز جوی های باریک و بوی گند فاضلاب مسدود شده در آن ... لباس ها چرک و آدم هایی که با تعجب و دقت سر تاپایش را نگاه می کردند مثل گذشته بودند و دست نخورده انگار زمان در این منطقه متوقف شده بود.

    روزبه با دیدن این صحنه ها دو حس متضاد را تجربه کرد هم افسوس خورد که چرا هنوز این همه اختلاف بین طبقات جامعه هست و از طرفی خوشش آمد از دیدن چهره های اصیل و بکر مردم آن محله.

    دیدن ذوق و شوق بچه هایی که با عشق دنبال توپ راه راه چند لایه می دویدند و هنوز آنقدر غیرت داشتند که با دیدن هر عابر پیاده ای بازی را استوپ کنند احساس خوبی پیدا کرد ..

    حالش خوب بود گرچه بوی ادوکلن گرانش مدام در بوی گند جوی وسط کوچه گم میشد و کفش چرم فاخرش با شُل و گِل تلنبار شده در مسیر، برق تمیزیش را از دست داد.بالاخره کوچه و بعد پلاک آبی قدیمی را پیدا کرد و با حس و حالی که مختص برندگان یک جایزه جهانی بو، زنگ در را فشرد.

    دقایقی بعد درب خانه باز شد و روزبه از دیدن آن خانومی مسن که با چهره ای مهربان و نورانی به رویش لبخند میزد متعجب شد.شاید توقع داشت خود روشنا در را به رویش وا کند. به سرتاپای پیرزن نگاهی انداخت...در نگاه اول صورت گرد سپید و موهای فر خاکستری رنگی که از بالای روسری تیره رنگش بیرون زده بود و بعد چادر رنگی گل درشت و باز هم همان لبخند مهربان و مادرانه تجهش را جلب کرد...

    لبخند های مکرر پیرزن به روزبه هم ناخوداگاه سرایت کرد و لبـ ـهایش نامحسوس به حالت لبخند از هم گشوده شد.برای اطمینان از صحت آدرس پرسید

    -منزل خانوم مغزی ؟

    زن لبخندش را که انگار همیشه روی لبش چسبیده بود تکرار کرد و با محبت " پسرم" صدایش کرد و روزبه دلش غنج زد برای صدازدن های مادرش...

    - بفرما داخل پسرم..خوش اومدی

    -سلام...من روزبه هستم خانمِ؟

    مانده بود زن را چه صدا کند.پیززن لبخندش عمیق تر شد و با ذوقی که رد و نشانش در برق چشمان ریزش هم دیده شد گفت

    -سلام پسرم......همه این محل بهم میگن معصوم خانوم

    و روزبه به این فکر کرد که چه اندازه این اسم مناسب این چهره معصوم و نورانی است

    
    روزبه از مادرش یاد گرفته بود هیچ جا دست خالی نرود اینبار هم دست خالی نیامده بود .. جعبه شکلات را به معصوم تقدیم کرد و مسیری که زن اشاره کرد را پیمود ...

    نگاهی سر سری به اطراف خانه انداخت ... خانه ای کلنگی و حیاط مفروش شده با موزایک هایی مـ ـستحلک ...ایوان بدون نما با آجرهای نیمه ویران ...خانه ای دست کم چهل سال بنا... گوشه حیاط درست کنار حوض رنگ پریده، تخـ ـت چوبی مـ ـستهلکی بود که حواس روزبه را لحظاتی به پرت خود کرد و همین توجه اندک صاحب خانه تیزبین را مجاب کرد که مهمانش را به آنجا دعوت کند

    معصوم به تخـ ـت چوبی مفروش شده با فرش زمینه لاکی اشاره کرد و گفت

    -بفرمایید

    و روزبه با احتیاط لبه تخـ ـت نشست و همه هم و غمش این بود که کت کت و شلوار کتانش آسیب نبیند... معصوم به احتیاط

    وسواس گونه روزبه برای تمیز ماندن و نخ کش نشدن کت خوش دوخت و مارکش لبخند زد

    روزبه تا همینجای کار هم کم غافلگیر نشده بود..انتظار نداشت در این محله در این خانه با این جنس از آدم ها روبه رو شود...
    معصوم روشنا را صدا کرد...قلب روزبه محسوس تند تر طپید ... تا ملاقات آن گم شده ثانیه هایی بیشتر نمانده بی اختیار غرق لذت و خوشی شد

    اینبار با دید دیگری به اطراف خانه نگاه انداخت

    - باغچه کوچک باصفایی دید که تک درخت خرمالویی کهن سال از وسطش بالا رفته بود و پای درخت پر بود از سبزی هایی که با سلیقه و منظم کاشته شده بودند و چند ساقه ی بلند آفتابگردون که شاداب و سرحال رو به سوی خورشید عصرگاهی کرده بودند .

    دور حیاط گلدان های متوالی گل شمعدانی و ناز علاقه صاحب خانه را به گل و گیاه به وضوح نشان میداد...روزبه تازه متوجه شد که همه چیز ان خانه در عین پوسیدگی و کهنگی به طرز دوست داشتنی ای تمیز و سرجای خود است...امروز اولین بار بود که روزبه توانسته بود رابطه مثبتی با وطن ایجاد کند و از بازگشتش پشیمان نباشد.

    صدای غژغژ لولای درب و همزمان ورود دختر نگاهش را تا بالای ایوان کشاند...

    آن دختر دیگر بزرگترین سورپرایز این مدت بود...دختری از جنس دخترهای اصیل ایرانی...چهره اش که دست کاری نداشت...

    لبخندی که هنوز رنگ شرم و حیا داشت...لحن مودب و موقرکلامش همه و همه نوستالژیک بود...و بر تصور غلط روزبه درباره اینکه این نسل از دخترهای شرقی در زادگاهش منقرض شده باشند خط بطلان کشید

    لحن خوش آهنگ کلام دختر که در عین مهربانی پر از رنگ حیا بود توجه روزبه را جلب کرد

    -سلام آقای معزی ...خوش اومدید

    با آنکه برای هر چیز آمده بود جز به قصد دوستی و نیت های خیر اما بی اختیار در مقابل شخصیت خوب آن خانواده ناگزیر میشد ادای احترام و رعایت ادب کند ... از جا بلند شد .دو لبه کتش را به هم نزدیک کرد و جواب سلام دختر را مودبانه داد

    دختر روی صندلی فلزی روبه رویش نشست و معصوم به بهانه آوردن شربت تنهایشان گذاشت


    روزبه برای شنیدن حقیقت تشنه تر از همیشه بود...حتی برای بازگشت معصوم هم نتوانست صبر کند.لب تر کرد..دل به دریا زد و گفت

    -چون نمیخوام خیلی وقتتون رو بگیرم اجازه بدید زود برم سر اصل مطلب

    نفهمید دختر معذب است یا هیجان شنیدن خبری از سوی مادر این همه آشفته حالش کرده ... روشنا مدام با نوک انگشتان ظریف و بلندش با لبه چادر گل درشتِ حریرش بازی بازی میکرد ...وقتی صدای آرامشبخشش در گوش روزبه پیچید روزبه واقعا حیرت زده شد ... این دختر در عین آشفته درون ، باز هم میتوانست به اطرافیانش آرامش تزریق کند

    -خواهش میکنم...بفرمایید

    روزبه نگاهش را از حرکت ظریف انگشتان دختر گرفت و به صورتش دوخت و خیلی جدی گفت

    -اول چند تا سوال می پرسم تا مطمئن بشم شما همون کسی هستی که مامانم دنبالش میگشته

    اینبار دختر موافقتش را با حرکت سر نشان داد...

    روزبه - اسم مادرت رو به خاطر دارید؟

    -بله خوب یادمه...اسمشون شهره بود

    و فورا نگاهش را به نگاه روزبه گره زد ...نگاهش التماس غریبی داشت .روزبه اوج تشنگی دختر برای دیدن مادرش را در آن چشمان عسلی براق می دید اما حتی تایید نکرد کرد که او هم از زنی به نامه شهره برایش خبر آورده .با سکوتی چند لحظه ای این امکان را فراهم کرد که جان دختر به لبش نزدیک و نزدیک تر شود.نگاه دختر بیقرارتر از همیشه بود اما پیاله صبرش انگار پایانی نداشت...روزبه کم آورد انتظار داشت بتواند دختر را عصبانی ببیند اما آن دو چشم عسلی براق فقط التماس میکردند که روزبه به حرف بیاید و ردی از کلافگی و عصبانیت در خود نداشتند

    روزبه – میدونی؟ ...خیلی واسم عجیبه که شهره نتونسته زودتر از این ها پیدات کنه ...

    روزبه ذوق زدگی دختر را به وضوح در چهره اش دید...همان لبخند صورتی کمـ ـرنگ که دختر سعی کرده بود پشت حریر چادر از روزبه بپوشاندش و موفق نشده بود.نفس راحتی کشید از اینکه این پیک اشتباه نیامده و از گمشده او خبر آورده

    بی تفاوت پرسید

    -مگه شما در طول این سال ها همنجا زندگی نمی کردید؟

    -نه..راستش الان یکی دو هفته اس که برگشتیم...من و معصوم جون سال ها پیش به یه شهر دورافتاده مهاجرت کردیم و الانم فقط یه مدت کوتاه برای درمان پای مامان اینجا هستیم و بعد باید برگردیم شهرمون.

    -که اینطور...پس به همین دلیل نشده که اطلاعاتی ازت به دست آورد

    -بله... مثل اینکه مادرتون قبل از اینکه ما برگردیم تهران اومده بودن دم درخونه و به همسایه ها سپرده بودن اگه خبری از ما گرفتن بهشون خبر بدن..شمارشونو پیش همین منیر خانوم ،همسایه رو به روییمون، گذاشته بودن..

    روزبه با علامت سر تایید میکنه و فورا میره سراغ اونچیزی که هیچ جوری نتونست جوابشو پیدا کنه

    -شما در بچگی ....بیماری خاصی نداشتی؟..

    -من؟...نه...من مشکلی نداشتم...

    خیلی عجیب بود...این با هیچ کدام از دانسته های روزبه جور در نمی آمد ....... یکباره فکری از ذهن روزبه گذشت

    -شما تنها بچه شهره بودی؟

    روشنا به فکر فرو رفت و سکوت را ترجیح داد..روزبه کلافه شدو پرسید

    -مشکلی هست؟

    -نه...فقط ...

    -فقط چی؟

    -مطمئن نیستم چی باید بهتون بگم

    -معلومه..حقیقتو بگو!
    
    روشنا:

    باز هم نتونسته بودم احساساتمو کنترل کنم و همین موجب شد اون مرد بیچاره فکر کنه با حرفاش منو اذیت کرده...

    -نه ...من غذر میخوام که نتونستم خودمو کنترل کنم...آخه من و خواهرم خیلی به هم نزدیک بودیم و تنها دوست و همبازی دوران بچگی همدیگه بودیم

    کمی تامل میکنه ..شاید می ترسه با سوال هاش اوغاتم مکدر بشه...مردِ فهمیده ای بود که اینطور مراعاتمو میکرد...نگاهش کردم تا علت سکوتشو متوجه بشم...
    باید زودتر از این ها متوجه میشدم که چه لباس های شیک و گرونی پوشیده ...کت و شلوار شکلاتی رنگ کتونش بدجوری با رنگ گندمی چهره اش همخونی داشت...پیرهن چهارخونه اش زمینه تیره داشت اما خط هایی از شکلاتی و آجری داشت که به رنگ کتش میومد...ابروهای پرپشت مشکیش زیاد توجهم رو جلب کرده بود چون اغلب اوغات تو هم گره اش میزد ... هم وقتی اخم میکرد هم وقتی تو فکر بود...

    چشماشو که از همون اول زیر عینک آفتابی مخفی کرده بود و چون تو زاویه ای که نشسته بود اشعه خورشید هنوز چشمو اذیت میکرد تصمیمی برای برداشتن عینکش نداشت...صورتش رو شش تیغه کرده بود و یه رد کمـ ـرنگ از بخیه ی قدیمی روی خط اخم پیـ ـشونیش خود نمایی میکرد...

    جای من دوستام باید این موجود خوش تیپ رو میدیدن تا در لحظه شیفته ی تیپ و قیافه و هیکلش میشدن ...خودمونیم جای درس و بحث همش تو فکر این پسر اون پسرن ... اصلا انگار میان دانشگاه برای دید زدن و هر روز از نو عاشق شدن...واقعا درک کردنشون از توان من خارجه ... اما این آقا پسر زیادی اخموِ و به قول بچه ها من که حال نمیکنم باهاش.

    تو افکار و آنالیزم قوطه ورم که یکهو میپرسه

    - خواهرت اون زمان پیش مامانت بود یا تو ؟

    این تلخ ترین سوالی بود که میتونست بپرسه ...همیشه این حس دور انداخته شدن آزارم میداده...سعی کردم نگاهش نکنم و عادی باشم

    -روشنا پیش مامان بود... تا قبل از فوت روشنا من پیش مادربزرگ و خاله ام بودم

    فورا اشتباهم رو تو هوا می غاپه و با تعجب می پرسه

    -روشنا؟ مگه این اسم شناسنامه ای تو نیست؟

    بدم میاد که منو جای "شما" ، "تو" خطاب میکنه اما اول باید جواب نگاه ترسناک و متعجبشو بدم

    - بعد از مرگ خواهرم...اسم من شد روشنا...

    حتی ترسناک تر از قبل هم میشه و با لحنی محکوم کننده میپرسه

    -چرا؟

    ازش میترسم ...انگشتای لرزونمو زیر چادر قایم میکنم و من من کنان میگم

    -خب...خب من فکر میکنم که...مامان میخواست تا ابد... یاد خواهرمو زنده نگه داره

    این واقعا تصور من از نامی بود که بهم ارث رسیده بود اما نمی دونم چرا یکهو سرشو گرفت تو دستشو فشار داد..چیزی مثل یه

    یه حمله عصبی دردناک...

    وقتی در کمال ناباوری پاشد و گفت میخواد بره یاد تمام لحظه شماری ها و بی خوابی دیشب افتادم..از ذوق شنیدن خبری از مامانم خوابم نبرده بود و اون مرد منِ تشنه تر رو تا لب چشمه برده بود و تشنه رها کرده بود

    چقدر سنگین و سخت راه میرفت ... تقریبا پاشو میکشید رو زمین و جلو میرفت...

    نمی دونم علت رفتنش چی بود ...چون حرفمو باور نکرد رفت؟ ...یاد چیزی افتاد ؟ ....مشکل عصبیش عود کرد؟ یا ...؟

    خلاصه هر اتفاقی که افتاده بود نتونست بمونه و صحبت رو ادامه بده ...اونقدر تو لحظه آخر رنگ پریده و داغون به نظر میومد که

    هم خیلی ترسیده بودم و هم حسابی نگرانش شدم ...با دیدن حال زارش نتونستم به خودم اجازه بدم و بهش بگم پس من

    چی؟ تو که هنوز هیچی از مامانم بهم نگفتی ! کجا داری میری بعد از این همه انتظار کشیدن و جون به لب شدن؟ اما اون مرد

    باید میرفت و منم نخواستم و نتونستم جلوشو بگیرم .

    ***​
    روزبه :

    سرم سنگین بود ...دستامو گذاشتم رو فرمون و سرمو تکیه دادم به مچ دستم و مرور کردم حرف هایی که همین نیم ساعت پیش از دختر شهره شنیده بودم...با مرور اون مکالمه گیج تر و گیج تر میشم ..واقعا هنوز نمی تونم قضاوت کنم که اون دختر واقعا احمقه یا خودشو زده به سادگی و حماقت ؟

    اگه اون دختر اینقدر ساده هست که حقیقتِ تلخ پشت ماجرای نامگذاریشو نمیدونه من به وضوح حقیقت پشت این ماجرا رو میبینم.....برای من، روزبه معزی، این نامگذاری حکم حقه کثیفی داره که نامادریم به پدرم و اطرافیانش زده و حکم یه گاف بزرگ از جانب زنی وقیح به نام شهره.

    من امروز تکه ی گم شده پازل رو پیدا کردم ... فهمیدم شهره بعد از مرگ روشنا شناسنامه اون رو برای رها استفاده کرده و مرگ روشنا رو از همه مخفی کرده و احتمالا جنازشو یه جایی چال کرده که جسدش پیدا نشه.

    وقتی به این فکر میکنم که شهره حتی به بابا هم درباره تعداد بچه هاش دروغ گفته و حتی اون بیچاره هم بازی داده خون خونمو میخوره...وقتی یادم میوفته که به مامانم تهمت زده که دخترشو دزدیده و پنهون کرده از شدت عصبانیت حالت تهوع بهم دست میده...اون زن حتی از جنازه دختر مرده اش هم برای توطئه علیه مامانم استفاده کرده...واقعا شرم آوره.

    گ*ن*ا*ه اون زن اونقدر واسم نابخشودنیه که حس میکنم آتش کینه داره از چشمام زبونه میکشه و قلـ ـبم لحظه به لحظه سخت تر و سنگ تر میشه... به همین دلیل هم نتونستم صاف صاف جلوی چشم دختر اون زن بشینم و بلایی سرش نیارم... نفهمیدم چطور و به چه بهانه ای از اون خونه و از زیر نگاه نگران دخترشهره بیرون زدم و با دلی چرکین و افکاری درهم به ماشینم پناه آوردم.

    ***​

    روزبه:

    میام خونه و بی حال روی مبل چرم دراز میکشم .با اینکه مسکن قوی ای خورده بودم اما سرم هنوز هم داره می ترکه از درد ...

    موبایلم یکریز زنگ میخوره و داره مخمو سوراخ میکنه.. ساعدمو از رو چشمام برمیدارم و روی مبل نیم خیز میشم تا دستم به گوشی برسه

    ....روی صفحه گوشی شماره رابطم رو میبینم ... چون واسم مهمه تماس رو برقرار میکنم و با صدایی خسته میپرسم

    -چه خبر؟

    -بله روزبه خان....مثل اینکه شهره الوانی از دار دنیا یه خواهر عقب افتاده ذهنی و یه مادر پیر داشته که مادره ده سال قبل مرده و خواهره هم بعد از مرگ مادرش, به بهزیستی فرستاده شده و یک سال بعد هم همونجا تشنج کرده و مرده ..اینطور که معلومه شوهر شهره الوانی کامیون دار بوده و قبل از به دنیا اومدن بچه هاش توی تصادف جاده ای کشته شده ...از مردم محل زندگی زنه پرس و جو کردم ..میگن که کس و کار آنچنانی نداشتن و بعد از ازدواج دوم شهره، فامیل شوهرش باهاش قطع ارتباط کردن و فامیل خودش هم که شهرستانن و هیچ خبری ازشون نیست .

    گوشه پلک هامو زیر انگشت شستم فشار میدم و خسته تر از قبل میگم

    -خوبه.. اما کارم باهات تموم نشده ...اینبار میخوام یه سوژه جدید بهت بدم ...

    -شما امر بفرما

    - روشنا معزی رو که یادته ؟... دختر شهره الوانی...میخوام درباره اش همه چیزو بدونم..حتی ساعت خواب و بیداریشو..هر چی... حتی اگه به نظر کم اهمیت بیاد...متوجه شدی؟

    -چشم آقا..خیالتون راحت ...خدمت به شما افتخاره

    گوشی رو پرت میکنم روی کاناپه..هنوز سردرد دارم..هنوز چشم تار میبینه .... رو مبل میشینم و به اسم "شهره" که پررنگ و واضح روی وایت بردِ میخ شده به دیوار نوشتم ، خیره میشم...

    - میگن هیشکی واست نمونده جز این دختر ؟ حتما واست خیلی عزیزه... نه؟

    از اسم شهره دو فلش بیرون اومده و به اسم دخترهاش ختم میشه... میرم جلو و اسم روشنا رو پاک میکنم و دور اسم رها چندین بار خط قرمز میکشم .

    -تو نقطه ضعف مادرتی و برگ برنده من ... وقتی بابا بفهمه این همه سال مادرت بهش دروغ گفته و تو رو ازش مخفی کرده به نظرت چه حالی میشه؟ فکر میکنی بتونید قسر دربرید؟

    از خودم میپرسم باید با این دختر چه کار کنم و هیچ جوابی برای سوالم پیدا نمی کنم ... شاید چون هنوز خوب خودم رو نمی شناسم...اول باید بفهمم آیا من آدمیم که بتونم هر بلایی سر اون دختر بیارم ؟

    آیا میتونم مثل شهره به زمین و زمان بدی کنم و شب راحت بخوابم؟

    نمی دونم واقعا نمی دونم من، روزبه معزی تا کجا میتونم پیش برم...

    ***​
    

    روزبه :

    میشینم تو ماشین و رو به عکس کوچیک مامان که همیشه رو داشبورده میگم
    بابا شام دعوتم کرده خونه اش...میدونستم اگه نرم ناراحت میشی...گل بخرم یا شیرینی؟ ناسلامتی اولین باره دارم میرم پیش عروس و دوماد
    جفت یه گل فروشی می ایستم و گل میخرم...یه جعبه شیرینی و یه هدیه جای سوغاتی که وقت نشده بود اونور بخرم ...فقط برای بابا.

    جلوی در خونه پارک میکنم ... خیلی کوچه و محله عوض شده ... وقتی خدمه جدید خونه در رو وا میکنه متوجه میشم این خونه هیچ نشونه ی مشترکی با اون خونه بچگی هام نداره ... بازسازی شده و حالا دکور جدید خونه سبک مدرنه،تضاد سیاه و سفید ...یادم میاد که مامان سنتی پسند بود...میگفت خونه باید بوی فرهنگ اصیل ایرانی بده... جای کریستال و آکواریوم ، صنایع دستی میذاشت ... باور شد که سال هاست اینجا دیگه خونه مامان نیست.

    میز شام آماده است...بابا و شهره به استقبالم میان ... گل و هدیه رو شهره میگیره و بابا دعوتم میکنه داخل...شهره مدام لبخند میزنه و میخواد بهم القا کنه که از دیدنم خوشحاله..تو مراسم مامان هم بارها اومد بهم تسلیت گفت ... اون زن خوب بلده نقش یه زن بابای مهربون رو بازی کنه اما من دلم با دلش فاصله ای چند صد سال نوری داره.

    شام زیر نگاه های شهره زهرمارم میشه ...موقع سرو دسر بابا رو به من میکنه و میگه
    - میگن بعد از برگشتنت درباره شهره شنیدی ... مادرت ازت مخفی کرده بود چون میترسید آسیب ببینی...اما من بارها بهش اعتراض کردم...پسر رو باید مردونه بار آورد نه مثل دخترای نازک نارنجی... منم ازت توقع دارم مثل یه مرد،مردونه رفتار کنی ... تحت تاثیر حرف این و اون قرار نگیری و فکر نکنی جای مادرت اشغال شده ......چیزی که ازت میخوام اینه که گذشته رو بزاری کنار و توی همین لحظه زندگی کنی ... توی این زمان تو مادرتو از دست دادی و شهره فرزندشو..امیدوارم که بتونید به هم نزدیک بشید تا مثل یه خانواده دور هم باشیم...

    هزارتا سوال و حرف سر دلم مونده بود...یعنی مامانم چون برای گذشته بوده و حالا نیست فراموشش کردی؟ با همین منطق منم باید فراموشش کنم؟ اگه شهره جای مامانمو اشغال نکرده پس چی مامانو از پا درآورد؟ اگه این زن قاتلش نیست پس کی قاتلشه؟ من یا تو بابا؟ فکر نمی کنی بعد از شهره من و تو هم بهش ضربه زدیم...با بی مهریمون با نبود هامون...با نفهمیدن هامون...بابا چطور تونستی جای مامانم این زن که هیچ برتری هم نداره بنشونی؟

    بابا داره نگام میکنه و منتظره نظرمو بدونه ... الان دیگه برای پرسیدن این سوال ها خیلی دیره... تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که بغضمو تو گلو حبس کنم و با علامت سر حرفشو تایید کنم ...صداش باز تو گوشم میپیچه

    -دلم میخواد دقیقا همون روزبه ای باشی که انتظارشو دارم .... یه پسر وظیفه شنان برای من و شهره و یه مدیر موفق برای شرکت

    شهره در نقش مادر مهربان ظاهر میشه و میگه

    من بهت حق میدم که نتونی منو بپذیری...اما امیدوارم با گذشت زمان رابطه مون روز به روز بهتر بشه

    اونقدر تو صورتش تاسف ریخته که حالم از این همه تظاهر به هم میخوره

    نگاه بابا مستقیم رو صورتمه....صدام از لای اون همه بغض به سختی شنیده میشه..نگاهشون نمیکنم اما به حرف میام

    -این روزهای بعد از مامان روزهای خیلی سختی رو دارم تجربه میکنم و نمی تونم اونطور که باید و شاید وظایف فرزندیمو به جا بیارم اما...
    نگاهی کوتاه به شهره میندازم و میگم

    -همین که شما کنار بابا هستید خیالم راحته

    بابا نفس راحتی میکشه...نمی دونم بیشتر نگران منه یا سوگلیش...شایدم جفتمون..نمیدونم ..

    سرمو میندازم زیر و به حاشیه رومیزی خیره میشم...بابا میگه

    -خیلی نگران این موضوع بودم...مخصوصا چون تازه خبر شدی که من و مامانت از هم جدا شدیم ...امیدوار بودم مثل یه مرد مثل یه مدیر مثل یه حرفه ای عمل کنی و این مرحله رو پشت سر بگذاری ...الان که نظرت رو شنیدم تایید منو داری...میتونی از فردا بیای شرکت و بخش خودتو مدیریت کنی.

    شهره ذوق زده شده و میگه

    -آره...چه فکر خوبی اردشیر جان ...

    خطاب به من میگه

    - شاید اگه مشغول کار بشی فکر و خیال کمتر اذیتت کنه... روزبه جان میشه قبول کنی؟

    یاد جادوگر قصه ها میوفتم...بی حوصله، کلافه از این همه دورویی و خسته از این روز لعنتی فقط میگم

    - قصد ندارم مدت زیادی ایران بمونم

    بابا برای به کار گرفتنم مصره چون او بهتره از هر کسی میدونه پسرش که دکتری مدیریت ام بی ای امپریال کالج انگلیس داره تا چه اندازه برای شرکتش مهره ارزشمندیه

    -توی همین مدتی که اینور هستی بیا و کارشناسامو آموزش بده...پول خوبی بهت میدم

    تلخ میشم ... چرا باید بگی بخاطر پول خوب بیام شرکتت ؟... نمیدونی برای کسی مثل من که درآمد خیلی خوبی تو دانشکده دارم این اصلا تحریک کننده نیست؟ ...بابا بهتر نیست بگی چون بابامی و ازم کمک میخوای قبول کنم و بیام شرکت...این کمک کردن به تو بیشتر ترغیبم میکنه که بیام...فکر نمیکنی اصلا منو نمیشناسی؟

    شهره که حس کرده میخوام جواب منفی بدم با تاسف میگه
    -کاش میموندی روزبه جان..پدرت خیلی به تو نیاز داره..هم تو خونه هم شرکت

    نگاهم رو صورت هر کدومشون که منو مخاطب میدن میچرخه...بابا میگه
    -فردا بیا شرکت...خدا رو چه دیدی شایدم از کسب و کار من خوشت بیاد و موندگار بشی...شایدم من و شهره باید خدا خدا کنیم یه دختر وطنی قاپ دلتو بدزده و مجبورت کنه همینجا بمونی ...
    بابا دستشو دراز میکنه روی میز و دستامو میگیره و با محبتی که تو چشاش برق میزنه میگه

    -راستش دیگه هیچ آرزوی واسه خودم ندارم اما تا دلت بخواد واسه تو آرزو دارم...دلم یه مدیر موفق بشی ... دلم میخواد دوماد بشی ... یه زن خوب کنارت داشته باشی و بچه هایی که هر لحظه خنده رو لبات بیارن ....منم خودمو بازنشسته کنم و با نوه هام برم پارک و سینما و... زندگی کنم

    بابا حسابی با خیال پردازیش ذوق کرده ... لبخند کمرنگی رو لبام میاد ....شهره تذکر میده و میگه اردشیر جان روزبه هنوز داغ داره... بهتره بعدا درباره این موارد صحبت کنیم

    بابا تاکید میکنه که حرف بدی نزده و با شیطنت به شهره میگه

    - میدونم تو بیشتر از من ذوق زده ای که روزبه ازدواج کنه و یه همدم گیرت بیاد...همیشه از تنهایی قرقر نمیکردی؟

    شهره برای بابا چشم و ابرو میاد و با دلخوری ساختگی میگه

    -ای بابا ...کی قرقر کردم؟
    بابا میخنده و به کل کل کردن با همسرش ادامه میده
    روبه روشون نشستم و دارم نگاشون میکنم...کلا حضور منو فراموش کردن ...
    به بابا خیره میشم ... داره با یه محبت خاص به شهره نگاه میگه
    بابا چطور قلبت تغییر کرد؟ تو که عاشق مامانم بودی..تو که با من و مامان خوشبخت بودی....کم گذاشتیم واست که ولمون کردی رفتی سراغ یه غریبه؟

    تلخ تر میشم... قهوه تلخمو سر میکشم شاید بغض هامو بشوره و از این حال بد خفگی نجاتم بده ...نگاهم به شهره میوفته که دستشو زده زیر چونه اشو و تو چشمای بابا زل زده و داره بهش لبخند میزنه .. میگم

    -همینطوری دل مامانمو سوراخ سوراخ کردی؟....

    نگاه شهره تو نگاهم گره میخوره

    بهش کاملا مفهوم میکنم که منتظر تقاص پس دادن باشه ...شهره با تمام وجود مفهوم نگاه سرد و نافذم رو درک میکنه و لبخند رو لباش خشک میشه.
    ***​


    ***​
    تو اتاق بخش آر اند دی شرکت بابا نشستم و دارم یکسری اسناد و پرونده های شرکت رو مرور میکنم که رابطم تماس میگیره
    -تونستی درباره روشنا معزی تحقیق کنی؟

    -بله قربان... اینطور که فهمیدم وضع مالیشون بدجوری خرابه ... دختره از صبح که از خونه اومده بیرون داره همه جا دنبال کار میگرده...الانم رفته توی رستورانی که کارگر ساده میخواد قبل از اینجا هم به دفتر چند تا مجله و انتشاراتی و یک روزنامه هم سر زد و ناامید اومد بیرون ...وقتی پرس و جو کردم فهمیدم نوشته هاشو آورده بوده بفروشه که همگی دست رد به سینه اش زدن ... آخه کدوم ناشری تو این دوره زمونه حاضر میشه نوشته های یه آدم تازه کار رو چاپ کنه و ضرر بده؟!
    -درباره معصوم چی؟
    -رفتم پیش دکتری که معاینه اش کرده ... زانو پیرزنه باید هر چه زودتر عمل بشه و گرنه برای همیشه زمین گیر میشه ...عملش چند میلیونی آب میخوره..فک کنم دختره به همین دلیل داره خودشو به آب و آتیش میزنه که پول جور کنه ..
    -مردم درباره این مادر و دختر چی میگن؟ خورده شیشه ای، ضعفی چیزی نداردن؟
    -نه آقا... هیچ نقطه ضعف یا حرف و حدیثی اطرافشون نیست...یه دختر محجب و مثبت با یه مادر از خودش بهتر..اینجور آدم های بی حاشیه اینروزا کم پیدا میشن...
    میخنده و ادامه میده
    -از هر کی پرسیدم فکر کرد نظر مثبتی به دختره دارم ...بهم میگفتن شک نکن و برو خواستگاریش ...
    بازم سرخوش میخنده و میگه
    - آقا.. راستشو بخواید منی که اصلا ازدواج تو کتم نمیره وسوسه شدم به ننه ام بگم پا پیش بگذاره ...اینجور که مردم میگن این مادر و دختر یه چیزی تو مایه ی فرشته آسمونین تا بشر خاکی.
    سکوت کرده بودم و داشتم به حرفایی که گفته بود فکر میکردم که یهو میپرسه
    -آقا چه برنامه ای برا ی دختره داری؟
    عصبانی میشم از اینکه پاشو از گلیمش دراز تر کرده ...با لحنی محکوم کننده میگم
    - چیه؟نکنه نگرانشی؟...
    -نه آقا... این غلطا به ما نیومده ...
    باید هم حساب کار دستش بیاد و هم بسنجم که چند مرده حلاجه
    - شنیده بودم کاری نیست که بخوام و برام انجام ندی؟ ...به همین دلیل هم اومدم سراغت
    به من و من میوفته و میگه
    - ما در خدمتیم قربان فقط..
    -فقط چی؟
    اینجور آدما یه بدی ای دارن
    - منظورت چیه؟ پول بیشتری میخوای؟
    -نه به جون ننه ام....نمیخوام دبه کنم ....اینجور آدم ها.... نه اینکه خیلی خاطرخواه خدان ... خدا هم یه جور دیگه هواشونو داره...خار به کفششون کنی فکرش مثل خوره میوفته به جونت و تا دق مرگت نکنه ولت نمیکنه
    پوفی میگم و عصبانی تاکید میکنم
    -من به این خرافات اعتقادی ندارم... اگه نمیتونی فقط بگو نمی تونم تا کارو بدم دست یکی دیگه
    نمیخواد پولو از دست بده..هول میشه و میگه
    -شما امر کنید ... باید چیکار کنم با دختره؟
    -نقطه ضعفش چیه؟
    خیلی رک و صریح میگه
    -آبروش
    مغزم هنگ کرده ...
    -چی ؟
    شمرده شمرده توضیح میده
    -آقا اینجور آدم ها چیزی ندارن جز انسانیت و آبروشون ...اولی که جزئی از وجودشونه اما دومی رو راحت میشه ازشون گرفت ...
    فقط یه چیز از ذهن هنگ کرده ام میگذره .لب میزنم
    -نکنه منظورت...؟
    -بله دیگه...باید یکی دامنشو لکه دار کنه و خبر این اتفاق گوش به گوش و دهن به دهن بچرخه...
    پلک هام از شدت دردی که تو سرم میپیجه بسته میشه ...صدایی از درونم بلند فریاد میکشه نـــــــــــــــــه
    توضیحشو ادامه میده
    - وقتی مردم به هم نشونش بدن و تو محله سنگسارش کنن چیزی ازش نمیمونه جز یه مرده متحرک...بدترین انتقام از یه زن پاکدامن همینه
    صدای درونم هنوز فریاد میکشه "تو نمی تونی مثل شهره این کارهای کثیف رو انجام بدی"...وجدانمو خفه میکنم و قبل از اینکه از تصمیمم پشیمون بشم میگم
    -بذارش تو برنامه ات...
    به من و من میوفته و میگه
    -آقا ...منو ببخشید .... درسته خلاف زیادی تو پرونده ام هست اما اینکاره که نیستم! ... اما ....اما آدمشو میشناسم ... رو چِشَم.... ردیفش میکنم
    دستام داره محسوس می لرزه...انگشتامو تو مشتم پنهون میکنم تا بیشتر از این ضعفمو به رخم نکشه..مصمم و قاطع میگم
    - وقتی زیادی ندارم ...باید زودتر کارامو راست و ریس کنم و برگردم لندن…کار و انجام بده و خبرم کن.

    ***

    روزبه:

    ردپای کم خوابی بدجوری تو صورتم دیده میشه.دیشب از بس کابـ ـوس دیدم و اذیت شدم یه شب جهنمی رو تجربه کردم.حالا هم سرم سنگینه و چشمام داره میسوزه...پیــشونیمو تکیه میدم به میز و پلک هامو میزارم رو هم تا شاید بتونم این گیجی و کم خوابی رو جبران کنم...هنوز چرتم نبرده که صدای ویبره گوشی یهو از عالم خواب و خیال پرتم میکنه وسط واقعیت ...شماره ای که رو صفحه افتاده واسم آشاست...فورا اسم روشنا از ذهنم میگذره....میمونم جواب بدم یا نه...بالاخره تماس و برقرار میکنم تا ببینم حرف حسابش چیه

    -سلام آقا روزبه...مزاحم شدم حالتون رو بپرسم...

    نمیدونم اثر کم خوابیه یا واقعا خنگ شدم .با تعجب می پرسم

    -حالمو بپرسید؟

    من و من میکنه و میگه

    -آخه با اون حالی که از پیش ما رفتید نگرانتون شدیم ... معصوم جون ازم خواست باهاتون تماس بگیرم...

    خیلی جدی و کوتاه گفتم

    - خوبم!

    یکم این پا اون پا میکنه و بالاخره خیلی محتاط جوری که باز بهش نپرم میگه

    -راستشو بخواید... فقط برای احوالپرسی زنگ نزدم... میخواستم بگم که از شما ومادرتون به خاطر حس انساندوستی که دارید و میخواید یه مادرو دختر رو بعد از این همه سال از هم باخبر کنید واقعا ممنونم و.... بگم این لطفتون رو هیچوقت فراموش نمیکنم...

    واقعا مونده بودم چی باید بگم...آیا واقعا لطفی کرده بودم که اینطوری ازم تشکر میشد؟ ...شاید باید از خودم خجالت بکشم.. کوتاه میگم

    - من کاری نکردم که شما تشکر میکنی

    به وضوح ذوق و اشتیاق رو تو صداش میشنوم...ذوق زده میگه

    - اونروز که تشریف آوردید واقعا خوشحال بودم...همین که گفتید خبری از مامانم دارید یه دنیا منو خوشحال کرد ...راستش دیگه طاقت ندارم تو بی خبری بمونم ... میشه تلفنی بگید چی درباره اش میخواستید به من بگید؟.... شما مامانم رو دیدید؟میدونید کجاست؟

    در جواب اون همه ذوق و اشتیاق سرد و کوتاه میگم

    -نـــــه..

    دیگه صدای نفساشو نمیشنوم ... انگار پشت گوشی جون داد.... انگار دلش فقط به همین امید می طپید و تا ناامید شد برای دقایقی وایساد...نفسشو بالاخره با یه آه جگر سوز بیرون داد ... حالا میفهمیدم رابطم چی میگفت... راست میگفت ، حتی مایوس کردن این آدم ها هم درد داشت چه برسه به آزار و اذیت کردنشون... دلخوشی های این آدم ها چیزهای پیچیده ای نیست اما ...همه ی چیزیه که دارن!

    توقع داشتم بعد از جواب رک و صریح و کوتاهم عصبانی بشه...فحش نثارم کنه و بگه ازم متنفره که دارم بازیش میدم و به سخره گرفتمش... اما اون دختر در کمال ناباوری میگه

    - فکر کنم وقت بدی با شما تماس گرفتم با اجازتون قطع میکنم و یه فرصت دیگه تماس میگیرم

    حرصم میگیره از این همه ادب و خودداری و صبر... زیر لب میگم "دختره اعصاب خورد کن ِ احمق"

    بین صداهای درونم جنگ و دعوا میشه ... وجدانم فریاد میکشه "این شکل انتقام حق اون دختر نیست ... نکن اینکارو" ... تا خداحافظ رو ادا میکنه یک دل میشم و فورا میگم

    -صبر کن

    آنقدر مشتاقانه میگه "چیزی یادتون اومد؟" که سنگ سخت دلم ترک برمیداره...دقایقی سکوت میکنم و به جنگ و دعوای که درونم به پاست گوش میدم ...

    روشنا صدام میکنه

    -آقا روزبه؟ ....حالتون خوبه؟

    نه... حالم خوب نیست...حالا که نزدیک انتقامم و میبینم توانشو ندارم که اینکارو با اون دختر بکنم اصلا حالم خوب نیست ... باید خوب باشم ...باید راضی باشم که صدمه ببینه اما وجدانم ..وجدانم نمیگذاره حالم خوب باشه

    بی اختیار لب میزنم

    -نه...خوب نیستم

    و میشنوه...حتما صدای فریاد کمک منو توی همون آه و نجوای کوتاهم میشنوه که میگه

    -دارم نگرانتون میشم...نکنه مریض شدید؟ نکنه تنها هستید و هیشکی نیست کمکتون کنه؟ نکنه...

    عصبی میشم ...دلسوزی اون دخترو نمیخوام ...دلسوزی هیچ کس را نمیخوام مخصوصا مال اون دختر رو...

    داغونم... فکرم ..درونم ..همه وجودم آشفته اس ... نگاهم روی ساعت دیجیتال ماشین ثابت میشه...رابطم گفته ساعت 6 دم در دانشگاه میدزدنش و کارو تموم میکنن...ساعت دیجیتال ماشین پنج و چهل و شش دقیقه عصر و نشون میده...دیگه وقتی نمونده..

    دختره دست بردار نیست ... بهش بدی کردم اما داره خودشو میکشه از بس نگران حالم شده

    انگار چیزی کشف کرده باشم با خودم میگم

    نه.... به نظرم احمق نیست ...از جرگه آدم های زیادی خوبه...از این دست آدم ها زیاد ندیده بودم ...شایدم جز مامانم تو تمام زندگیم کسی و اینطوری ندیده بودم.

    ***​
    
    راوی:

    فرمان ماشین زیر فشار انگشتانش داشت له می شد...میان آنچه میخواست و نمیخواست جنگ شده بود ...ثانیه ها زود میگذشتند و او مـ ـستاصل مانده بود...قطعه عکس مادرش یکباره جلو چشمش آمد...مادر نگاهش میکرد ..مـ ـستقیم ...انگار که جلوی مهم ترین زن زندگیش شرمنده باشد نگاهش را از مادر دزدید...داشت نامردی میکرد و این رسم مردانگی نبود...این فکر را کدامین شیطان ملعون در ذهنش انداخته بود؟....باید آرام آرام و جوری که شایسته بود انتقام می گرفت..باید همانطور که مادرش آن زهر تلخ را چشیده بود...ذره ذره..لحظه به لحظه..روز به روز تلافی میکرد ....فریاد کشید و از روشنا پرسید
    -الان کجایی؟
    رها ترسید...مو بر اندامش سیخ شد ..ترسیده جواب داد
    -دارم از دانشکده میام بیرون
    ماشین با غرش ترسناکی متوقف شد...در عرض چند ثانیه دور زد و مسیر دانشکده را در پیش گرفت و عصبی گفت
    - برو یه جای شلوغ...همین الان!... فهمیدی؟
    روشنا من و من کنان پرسید
    -آخه چرا باید اینکارو بکنم ؟
    روزبه کلافه دستش را چون چنگ در خرمن موهای مشکیش فرو کرد و عصبانی گفت
    -هیچی نپرس...فقط برو جایی که شلوغ باشه .... همونجا منتظرم بمون
    روشنا با حیرت پرسید
    -دارید میاید اینجا؟
    جای جواب دادن آمرانه گفت
    -تا منو ندیدی با هیشکی هیج جا نرو...به نفعته به من اعتماد کنی...فهمیدی؟
    -دارید منو میترسوند...کسی دنبال منه؟
    -فقط برو... برو یه جای امن..همین حالا

    ***
    
    راوی:

    ساعت از شش گذشته بود که روزبه سراسیمه وارد دانشکده شد .در این مدت هر چه تلاش کرده بود موفق نشده با رابطش تماس بگیرد و بگوید از تصمیمش منصرف شده ...

    کلافه و عصبی شماره روشنا را برای دهمین بار گرفت...باز هم آن دختر در دسترس نبود و این روزبه را کلافه تر کرد...

    شروع کرد بی هدف دویدن و گشتن...توی محیط بزرگ دانشگاه پیدا کردن روشنا مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود ...گشت..دوید ..از این سمت به آن سمت تا از نفس افتاد ... تقریبا همه دانشکده را زیر پا گذاشته بود

    وقتی از گشتن ناامید شد در میدان اصلی دانشکده حرصش را سرگلدان بزرگ وسط میدان خالی کرد و با گفتن " دختره ی احمق" اوج عصبانیتش را به همه نشان داد و نگاه متعجب چند دانشجو را به خود جلب کرد

    برای بار یازدهم شماره روشنا را گرفت و باز مشترک در دسترس نبود.. .مانده بود چکار کند...دست روی پوست گردن کشید و با ناامیدی اطراف را از نظر گذراند..

    ساعت هفت بعد از ظهر را نشان میداد ... دانشکده خلوت شده بود..در فاصله ای دورتر دختری چادری با یک عینک بزرگ و یه عصای سفید خاص نابینایان به او نزدیک می شد و همچنان هیچ اثری از روشنا نبود ... روزبه لحظات تلخی را می گذراند ..عذاب وجدان داشت خفه اش میکرد ...

    ناامید از همه جا جسم خسته و ناامیدش را روی نیمکت فلزی رها کرد ... سرش را خم کرد و زیر فشار انگشتانش گرفت ...نفهمید چقدر گذشت که حس کرد چیزی به پاشنه ی کفشش ضربه میزند .نگاهش از نوک عصای سفید و کفش مندرس دختر بالا آمد از چادر مشکی گذشت و روی عینک سیاه و درشت دختر متوقف شد...خودش را از مسیر عبور دختر کنار کشید تا دختر بی مزاحمت او رد شود و برود...اما در کمال ناباوری صدای روشنا را از فاصبه ای نزدیک شنید...همان صدای آرام و آرامشبخش

    -خیلی دیر نکردید؟

    روزبه که تا این لحظه ناامید و عصبی بود حالا گیج و منگ شده بود ...اطراف را سریع از نظر گذراند..هیچ بنی بشری جز آن دختر دیده نمیشد

    دختره همانطور که نقطه ای نامعلوم دوخته بود گفت
    -خودمم ...روشنا معزی

    عینکش را که برداشت روزبه مثل فنر از جا پرید و عصبانی گفت
    -این دیگه چه ریخت و قیافه ایه که واسه خودت درست کردی؟
    -چرا اینقدر عصبانی هستید؟

    روزبه سرش فریاد زد
    -چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟

    روشنا ترسیده بود... گوشی خاموش رو سمت روزبه گرفت و من من کنان گفت
    -شارژش.... تموم شد...خاموشه

    روزبه پوفی کرد و با حرص گفت
    - مگه بهت نگفتم برو یه جای امن...اونوقت وسط دانشکده واسه خودت قدم میزنی؟

    روشنا روزبه رو دعوت به نشستن کرد تا کمی آرامش کند...بطری شربتی که برای افطارش همراه آورده بود را به سمتش گرفت و گفت
    -یکم بشینید و از این بخورید ...من واستون توضیح میدم
    

    روزبه کف دستش را روی پیشانی عرق نشسته اش کشید و با اصرارِ دختر نشست ... بطری را با بد دلی زیر نظر گرفت و گفت
    -این دیگه چیه؟

    -شربته...یکم بخورید.... تمیزه خودم درستش کردم ...

    -روزبه یک جرعه با احتیاط مزمزه کرد و انگار از آسمان به زمین آمد..

    روشنا که روزبه را آرام تر میدید با هیجان توضیح داد
    -من نویسنده گروه تئاتر دانشکده هستم ..وقتی گفتید یه عده دنبالمن فکرکردم مثل فیلم ها تغییر چهره بدم ...

    به عینک و عصاش اشاره کرد و گفت
    -این ها رواز گروه قرض گرفتم ... لباس مبدل پوشیدم که پیدام نکنن...

    روزبه با تاسف سر تکان داد...روشنا در حالی که سعی داشت خنده اش را پنهان کند پرسید
    -میشه به من بگید کدوم نادونی دنبال دزدیدن دختر بی پولی مثل منه؟

    روزبه که خنکی و شیرینی شربت به مذاقش خوش آمده بود یک جرعه دیگر نوشید و نگاهش را به ناکجا دوخت و گفت
    -لابد یه خری پیدا شده دیگه!

    از جواب صریحش روشنا نتوانست خنده اش را کنترل کند... از ته دل خندید و گفت
    -چه عالی...کاش تو دانشکده شایعه بشه که میخواستن منو بدزدن چون کلی معروف میشم

    روزبه اخم هاشو در هم کرد و گفت
    -نکنه خیال میکنی باهات شوخی کردم؟

    روشنا بی توجه به عصبانیت روزبه سرخوش گفت
    -راستشو بخواید دقیقا همین فکرو کردم

    روزبه که عصبانیتش تازه فروکش کرده دوباره آتش خشمش شعله ور شد... سریع از جا پرید و مچ روشنا را در هوا قاپید و سرش را تا حد ممکن به صورت روشنا نزدیک کرد و خیلی جدی و سرد گفت

    -من هیچ شوخی ای با تو ندارم دختر خانوم ... حالا هم به نفعته تا پشیمون نشدم زود با من بیای

    روشنا که رگه های خشم را به وضوح در چشمان روزبه دیده بود به زحمت آب دهنش را قورت داد ... دستش را از زیر فشار انگشتان روزبه بیرون کشید و گفت

    -باشه ...باشه ... حرفاتو باور کردم اما اینجا دانشگاهه ... هیشکی نمی تونه جلو این همه چشم منو بدزده...شما هم حق نداری دست منو بگیری فردا هزار جور شایعه واسم درست میشه

    و شروع کرد به ماساژ دادن مچ دردناکش

    نگاه روزبه روی کبودی دست روشنا ثابت ماند...خودش را کنترل کرد و آرامتر گفت
    -خیلی خب... زود باش دنبالم بیا ...
    

    روشنا با علامت سر تایید کرد و پشت سر او راه افتاد

    روزبه که سریع قدم برمیداشت جلوی در دانشکده به سمت او برگشت و به سمت راست اشاره کرد و گفت

    -ماشینم اونطرفه..عجله کن

    روشنا عینک و عصایش را جمع کرد و مسافتی دنبال روزبه دوید

    جفت ماشین که رسیدند روشنا نفس کم آورد و به سرفه افتاد ...روزبه در را باز کرد و اشاره کرد که برود داخل ...روشنا که روی صندلیش نشست روزبه در را بست و سریع پشت رل نشت

    صدای سرفه های روشنا موجب شد روزبه بطری آّب معدنی را به سمتش بگیرد و آمرانه بگوید

    -بخور

    روشنا میون سرفه ها بریده بریده گفت

    -نمیخوام ممنون

    روزبه اصرار کرد

    -میگم بخورش

    -نمیتونم ...من روزه ام

    روزبه درحالیکه بطری آب رو سرجایش برمی گرداند زیر لب غر زد

    -همینطورشم پوست و استخونه ...روزه هم میگیره!

    روشنا کلام روزبه را شنید اما ترجیح داد جوابش را ندهد و به جای آن پرسید

    -کجا میرم؟

    -نمیدونم...هر جایی غیر از اینجا!

    نگاه روشنا در آینه روی چهره آشفته و درهم خودش ثابت شد ...مقنعه اش روی سرش چرخیده و درز جلو جفت گوشش بود ... یک دسته ی کوچک از موهایش پریشان گوشه صورتش پخش شده بود و تارهایی از موهای جلوی سرش زیر نور خورشید می رقصید

    روشنا مقنعه رو روی سرش مرتب کرد و تارهای رقصان را با دقت زیر مقنعه پنهان کرد ... لبه های چادرش را روی زانو تراز کرد و

    دید که روزبه برای چندمین بار از آینه جلو ،ماشین های پشت سر را زیر نظر گرفت تا اگر تعقیب کننده ای هست مسیر را تغییر دهد ...

    روشنا با احتیاط جمله اش را انتخاب کرد و جوری که کمترین واکنش روزبه را برانگیزد گفت

    -منو ببخشید ... نه اینکه بهتون اعتماد نداشته باشما نه!... اما...میشه خیلی از دانشکده دور نشیم

    روزبه کلافه گفت

    -بله...خودم هم قصد ندارم ببرمت خونه ام

    روشنا از این جواب رک روزبه خجالت زده شد و دندانش را مخفیانه روی لب فشرد

    چندین خیابان را طی کرده بودند و روزبه همچنان سکوت کرده بود ... روشنا احساس کرد روزبه از دست او ناراحت است ..نیم نگاهی به سمت او انداخت و با دیدن ابروهای مشکی گره خورده درهم مرد ، شکش به یقین بدل شد ... خود را برای عذرخواهی آماده کرد اما روزبه زودتر به حرف آمد

    -درباره امروز.... ازم هیچ توضیحی نخواه....فقط بدون امروز بخت باهات یار بود...

    روشنا با علامت سر تایید کرد .... لبه چادر را در مشت فشرد و خواست بگید بابت این همه دردسری که درست کرده متاسف است اما با دیدن چهره عبـ ـوس روزبه ترجیح داد فقط سکوت کند....

    نگاهش را از چهره روزبه گرفت اما عکس کوچک زنی روی داشبورد ماشین توجش را به خود جلب کرد...روزبه فورا رد نگاه روشنا را زد و فورا عکس را برداشت و سریع در جیب پیرهن جایی کنار قلبش پنهانش کرد ....روشنا هنوز گیج این حرکت روزبه بود که یکباره با ترمز آنی و وحشتناک روزبه به شیشه جلو ماشین پرتاب شد و سرش بدجوری دردناک شد.

    روزبه جای عذر خواهی ، صریح و جدی گفت:

    - پیاده شو
    


    روشنا کف دستش را روی نقطه دردناک سرش گذاشت ... با دیدن چهره عصبانی روزبه جای اینکه بابت ترمز خشن و یکباره اش معترض شود عذاب وجدان گرفت و نگران گفت

    -شما خیلی عصبانی هستید؟ این بخاطر منه؟

    روزبه مراعات کردن در کار نبود... با لحنی مکوم کننده گفت

    -آره دقیقا بخاطر توِ...حالا پیاده میشی؟

    روشنا از اینکه باعث ناراحتی اون مرد شده احساس گ*ن*ا*ه داشت ...هیچ کاری از دستش برنمی آمد جز عذرخواهی... با لحنی متاسف گفت

    -باشه... اگه اینطور آروم تر مشید همین کارو میکنم..متاسفم که به خاطر من تو زحمت افتادید ....مراقب خودتون باشید و خدانگهدار

    روشنا پیاده شد و به سمت ایستگاه اتوبـ ـوس راه افتاد در حالیکه تمام طول راه از یاد آوری روزبه و حرف های اخیرش هر لحظه متاثرتر میشد

    روزبه که هنوز ماشین را حرکت نداده بود از دور روشنا را زیرنظر گرفته بود...وقتی می دید روشنا عین خیالش نیست و دارد برای خودش قدم میزند.ماشین را حرکت داد و وقتی کنار دختر رسید پنجره را پایین داد و با تندی به او گفت

    -مثل اینکه اصلا تو باغ نیستی..یه عده دنبالتن و میخوان بدزدنت اونوقت داری واسه خودت راحت قدم میزنی؟

    روشنا که از روزبه و پرخاشگریش ناراحت شده بود دلخور گفت

    - خب دارم میرم ایستگاه اتوبـ ـوس ..اونجا هم شلوغه و هم امنه .. با اتوبـ ـوس مـ ـستقیم میرم تا میدون شوش و بعدش با اتوبـ ـوس بعدی میرم خونه دیگه!

    روزبه کلافه روی ترمز کوبید. از بین دندان هاش واژه" احمق" را به زور بیرون داد ... در عرض چند ثانیه پیاده شد و بازوی روشنا رو گرفت و تقریبا پرتش کرد داخل ماشین ودر را با حرص به رویش بست و دوباره پشت رل نشست

    روشنا بیش تر از همیششه ترسیده بود .قلبش مثل قلب گنجشکی ترسیده ، به سیـ ـنه میکوفت

    روزبه به آرامش نیاز داشت ... سرش را از پشت چند بار آرام به پشتی صندلی کوفت و بعد که کمی آرام تر شد بی آنکه زحمت نگاه کردن به مخاطبش به خود بدهد گفت

    - میرسونمت خونه...ولی فقط همین یه بار!

    و بعد با فاصله ی یک بند انگشت از روشنا روی او خم شد و کمـ ـربند ایمنی را برایش بست..نفس روشنا تحت تاثیر این همه نزدیکی لحظاتی در گلو حبس شد و قلبش لحظاتی از ریتم همیشگی افتاد و فرم جدیدی تپید

    روزبه اما بی توجه به حال و روزی که برای دختر بیچاره موجب شده به صندلی خود برگشت و ماشین را با صدای وحشتناکی از جا کند

    رها آهسته آهسته نفس حبس شده اش را بیرون داد و اولین نفسی که گرفت پر از رایحه تلخ و خنک ادوکلن روزبه ...نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت ..هنوز هوا کم داشت ....کلید شیشه بالا بر را فشرد ..دلش میخواست باد را روی پوست صورتش حس کند و حال و هوایش عوض شود ...اما روزبه انگشتش را روی انگشت روشنا گذاشت و دکمه را طوری فشرد که بر خلاف میل روشنا بود .... حین بالا رفتن شیشه گفت

    -هوای بیرون آلوده اس...

    و به خیال اینکه روشنا گرمش شده تکمه کولر را زد

    روشنا انگشتش را در مچش پنهان کرد.پلک هایش را روی هم گذاشت و عصبانیت را ذره ذره در درون خود حل کرد

    سکوت سنگین ماشین روزبه را کلافه کرد...رادیو را روشن کرد تا آن سکوت مرگ آور از بین برود...روشنا هیچ واکنشی نشان نداد...روزبه از آینه بغـ ـل نگاهی به روشنا انداخت..دختر بیچاره در صندلیش مچاله شده بود و با نوک انگشت نقطه آسیب دیده سرش را معاینه و وارسی میکرد

    روزبه میدانست خیلی تند و خشن رفتار کرده ...میفهمید که حق این دختر نیست که اینطور قصاص شود اما آنقدر بعد از مرگ مادر کامش تلخ شده بود که با آن روزبه محبوب، که در کوتاه ترین زمان ممکن در قلب ها نفوذ میکرد و دختران کالج لقب سه ثانیه ای به او داده بودند فرسنگ ها فاصله گرفته بود. دلش به رحم آمد و با لحنی متاسف گفت

    -نمیخواستم بهت آسیب بزنم

    دل رحمی روزبه آنقدر کیمیا بود که روشنا ناخوداگاه حس و حال کودکی پیدا کرد که بعد از تحمل دنیای بی رحم بیرون به آغـ ـوش والدینش برگشته ..دلش پرکشیده برای گریه کردن و وقتی در جواب روزبه واژه " میفهمم" را ادا کرد صدایش آنقدر بغض داشت که به رعد و برقی میماند که در پسش بارانی سیل آسا بود

    روزبه آهسته نجوا کرد

    -اگه میدونی که قصدی جز کمک کردن نداشتم پس... گریه نکن... دیدن گریه یه زن اعصابمو خورد میکنه .

    چقدر سنگ دل بود این مرد...

    قطره اشکی بی اجازه از گوشه چشمان روشنا پایین افتاد و روزبه هرگز نفهمید چطور آن دختر این همه بغض را با همان تک

    قطره اشک بیرون ریخت و بلافاصله نگاهش کرد و صادقانه گفت " نه...نمیخوام گریه کنم ...فقط یاد مامانم افتادم...اونم مثل شما
    خیلی به خاطر من اذیت میشد"


    روزبه پشت دستشو تکیه میده به لب هاش و پوزخند میزنه
    متوجه پوزخندش میشم و با تعجب میگم
    -به من میخندین؟

    داره بهم برمیخوره ... پوزخندشو تکرار میکنه و خیلی رک میگه
    - اون زن تو رو دور انداخته و تو خیال میکنی بخاطرت اذیت شده؟
    باورم نمیشه داره اینقدر رک و صریح از مامانم بدگویی میگه ...واقعا عصبانی میشم و به دفاع از مامان میگم
    -مامانم مجبور بود منو از خودش دور نگه داره . توی اون زمان بهترین کاری که میتونست رو انجام داد...

    نیم نگاهی به سمتم میندازه و با تمسخر میگه
    -بهترین کار؟ نکنه منظورت جایگزین کردن تو با دختر مرده اشه؟

    دارم از عصبانیت آتیش میگیرم...اخمامو میکشم تو هم و برای اولین بار من ازش شاکی میشم
    - شما کی هستید؟ خیلی بیشتر از این ها درباره منو و خانواده ام میدونید درسته؟
    روزبه نگاهشو از من میگیره و به خیابون میدوزه... ظاهرش آرومه اما درونش رو مطمئن نیستم چون با پشت دست آروم و مداوم به لب هاش ضربه میزنه ... بعد خیلی کوتاه و سرد میگه
    -من یه آشنای قدیمیم..فعلا در همین حد از من بدونی برات کافیه
    اخم هامو بیشتر تو هم میکنم...خسته شدم از بس سوال پرسیدم و زحمت جواب دادن به خودش نداده..منم آدمم ...صبرم اندازه ای داره...لب وا میکنم که بهش اعتراض کنم که عینک رو از چشماش برمیداره و میچرخه سمتم ...نگاهم تو چشمای قهوه ای نافذش قفل میشه...حق به جانب میگه

    -چیه؟ بهت برخورده که درباره مامان جونت حرف زدم؟
    چشماش یه برق خاصی داره که آدمو میخکوب میکنه...نگاهمو از نگاهش میدزدم و با جدیت بهش تذکرمیدم
    -وقتی حقیقت رو نمیدونید نباید درباره دیگران قضاوت کنید!

    میخنده...کوتاه....به تمسخر... بعد آهی جانسوز میکشه و میگه
    -متاسفانه حقیقت همونه که من درباره اون زن گفتم...مامانت شیطونم درس میده!
    بدجوری دلمو شکونده ... مامانم همه کس منه ... اسطوره زندگیمه و حالا اون مرد داره به خودش حق میده هر طور که خواست درباره اش حرف بزنه.. اگه به خودم همچین توهینی میکرد اینطوری ناراحت نمیشدم ونمی سوختم...اما مامان نه...مامان خط قرمز منه و این مرد پاشو از خط قرمزهای من فراتر گذاشته ...
    
    صدامو بالا میبرم و با قاطعیت میگم

    - اینطور که معلومه شما هیچ خبری از مامانم ندارید و فقط دنبال محکوم کردنش هستید......نگه دارید پیاده میشم
    روزبه سرد و بی تفاوت میگه
    -اگه یه کلمه دیگه حرف بزنی تو همین خیابون خلوت تاریک پیاده ات میکنم بعد هر بلایی سرت اومد دیگه پای خودته...حالا دیگه انتخاب با خودته
    خون خونمو میخوره ..پلک هامو رو هم میذارم تا این موج عصبانیتمو کنترل کنم ...اونم سکوت کرده اما معلومه با خودش درگیره ... رو پوست گردنش دست میکشه ...من که خوب میدونم این نشونه ی حال خوش یه مرد نیست ...این کلافگی و بی قراریشو نشون میده

    جلو کوچه اصلی که به خونه منتهی میشه ماشینو متوقف میکنه ... میام پیاده بشم که تلفنش زنگ میخوره .بی توجه به او از ماشین پیاده میشم هنوز در رو نبستم که میگه
    -صبر کن یه لحظه

    حدس میزنم که معصومِ پشت خطه... اونقدر پیرزن بیچاره نگرانم شده که از سر ناچاری با این آقا تماس گرفته.چند ساعت پیش قبل از اینکه گوشیم از بی شارژی خاموش بشه پیشبینی کرده بودم که احتمالا کارم طول میکشه و معصوم نگرانم میشه ...به همین دلیل بهش گفته بودم قراره روزبه رو تو دانشکده ببینم و اونم برای اینکه خیالش راحت بشه شماره روزبه رو از من رفته بود.
    به خودش زحمت پیاده شدن از ماشینم نمیده ... گوشیشو که از برند خیلی معروفیه و قد یه پاره آجره میگیره سمتم و میگه
    -بگیر ... معصوم خانومِ
    بیرون ماشین با معصوم صحبت میکنم .یادآوری میکنه که دارن آش نذری منیر خانوم رو تو حیاط خونه میپزن و میگه زودتر خودمو برسونم تا بتونم تو مراسم هم زدن آش شرکت کنم و برای بزرگترین آرزوم دعا کنم.خیالشو راحت میکنم و میگم زود خودمو میرسونم .

    روزبه پیاده شده و دستشو زده تو جیبش .گویا کفش گرون قیمتش تو گل و لای وسط کوچه کثیف شده و داره کف کفشش رو میکشه رو زمین تا تمیز بشه و کفی گرون قیمت ماشین آخرین مدلش آلوده نشه ... پلک هامو رو هم میزارم تا این همه انرژی منفی که بهم منتقل شده رو بیرون بریزم
    نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم همه این تلخ بودنش رو...همه توهین هایی که به مامانم کرده رو و همه پرخاشگریش رو به پای داغدار بودنش بگذارم و همون لحظه و همون جا ببخشمش ... رهاش کنم تا خودمم رها بشم ....تا پلک هامو وا میکنم نگاهش غافلیرم میکنه ... ماشینو دور میزنه و میاد درست رو به رو می ایسته
    گوشی رو میگیرم سمتش ...نگاهش نمیکنم تا برق نگاهش منو از تصمیمی که گرفتم منصرف نکنه...خیلی قاطع و سرد بهش میگم

    -میدونم معصوم بهتون اصرار کرده برای خوردن نذری بیاید ... اما.... دیگه هرگز نمیخوام ببینمتون ...لطفا برید!
    حالا که حرفمو زده بودم باید جرات میکردم و نگاهش می کردم ... یه نگاه مصمم به عنوان پشتوانه ی تصمیم غیر قابل برگشتی که گرفته بودم...
    نگاهم میکنه و من به تمام اعتقادات و باورهام چنگ میندازم که در مقابل این نگاه نافذِ براقِ توبه شکن کم نیارم و بر سر حرفی که زدم بمونم...

    ناباورانه نگاهم میکنه....و من از اون نگاه گیجِ ناباور اولین تجربه ترد شدن اون مرد رو میبینم...من روشنا معزی غرور سخت اون مرد را زمین زده بودم و ازش خواسته بودم بره و پشت سرشم نگاه نکنه.
    خون تو رگ هام یخ بسته و نفسم حبس شده ...از عاقبت کار... از عکس العملی که ممکنه نشون بده می ترسم ... عصبانی میشه...به وضوح گره خوردن ابروهاشو میبینم ... به وضوح ترد شدن را تجربه میکنه ...نگاهم را از نگاهش میگیرم و پشت به او با قدم هایی سست و لرزون مسیر خانه را در پیش میگیرم ...
    لحظاتی بعد وقتی پشت رل نشست و ماشین را از جا کند و رفت تازه تونستم نفس حبس شده ام رو بیرون بدم و دوباره از نو نفس بکشم.

    ***
    
    روشنا:

    بارها از این کوچه و گذر های پیچ در پیچش عبور کرده ام اما چرا امشب این محله ی آشنا اینقدر ترسناک شده ؟ چرا احساس میکنم یه عده زیر نظرم گرفتن و دارن تعقیبم میکنن؟...بسم الله میگم و سعی میکنم درون آشفته امو آروم کنم
    ساعت هشت شب رو نشون میده هوا کاملا تاریک شده و کوچه خلوت و تاریک تر از همیشه هست ...هر آنچه دعا و ذکر بلدم به نوبت نجوا میکنم ...و روزبه را مقصر این حال و روز میدونم...
    آخه اونقدر امروز از دزد و دزدیده شدن گفته که ناخوداگاه باورم شده عده ای در تعقیبم هستن و قراره دزدیده بشم... از ترس رعشه بر اندامم افتاده...قدم هایم را بلند تر و سریع تر برمیدارم تا از این کابوس خلاص بشم و زودتر این چند کوچه منتهی به خانه رو طی کنم...
    سر کوچه بعدی برمیگردم تا به پشت سرم نگاهی بیندازم که یهو دستی روی دهانم میشینه و به سرعت نور جسممو در فضای تنگی زندانی میکنه..بلافاصله از ترس شروع میکنم به جیغ کشیدن
    اما صدای جیغمو نمیشنوم ... خیلی زود میفهمم که تمام مسیر صدام به وسیله همون دست بزرگ مردونه مسدود شده و جز صدای مبهمی ، چیزی از جیغ های بنفشم شنیده نمیشه....
    هر چه تقلا می کنم فایده ای نداره...قدرت هیچ حرکتی ندارم ...
    مرد با قدرتی زیاد جسمم را میون بازوها ش زندانی کرده و با کف دست سرم را روی سینه اش فشار میده تا هم صدایم در نیاید و هم تقلام برای رهایی بی اثر بشه.
    در اون شب تاریک ترسناک و با آن حال آشفته درک زیادی از محیط اطراف و رباینده ام ندارم ...ثانیه ها چون ساعت می گذره و من فقط صدای تپیدن دیوانه وار قلبم از ترس را می شنوم و میل بی امانی برای جیغ کشیدن و کمک خواستن دارم
    در اون ثانیه های دردناک تنها کاری که برای رهایی به ذهنم میرسه رو اجرایی میکنم ...با تمام توانم دست اون مزاحم رو گاز میگیرم...صدای ناله اش توی گوشم می پیچه و بلافاصله حصار تنگ اطرافم شل و شل تر میشه ... حالا میتونم شاد باشم چون امید رهایی از نو تو رگ هایم تزریق شده ... فورا سرم را از روی سینه مردونه اش برمیدارم و قصد فرار میکنم که یکباره بازوم کشیده میشه و هنوز یه قدم برنداشته در جا متوقف میشم ... با یک حرکت سریع منو میکشه سمت خودش...بغضم میشکنه و اشک هایی که از دلیلش ترسه دونه دونه روی گونه ام سر میخوره.... یک نگاه از سر تنفر به مرد میندازم تا بفهمه دقیقا چه احساسی بهش دارم ...اما با دیدن اونی که درست جلوی رو م ایستاده چندین حس متضاد رو تجربه میکنم...اول خوشحال میشم که کسی بدتر از او سر راهم قرار نگرفته ..ترسم پایان میگیره و چشمه اشکم خشک میشه ...بعد ابروهام از شدت تعجب محسوس بالا میره و از خودم میپرسم که ای آدم این موقع و این جا چه میکنه؟... و آخرین حسم ناراحتی..عصبانیت و دلخوریه...که بغض میشه و میشینه تو گلوم ... و اون همه سوالی که تو ذهنمه به شکل یه تک سوال بیرون میپره "تو؟"

  

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 424
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,264
  • بازدید ماه : 14,222
  • بازدید سال : 141,325
  • بازدید کلی : 11,638,465