close
تبلیغات در اینترنت
رمان بی تو ، با عشق قسمت دوم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

    ادامه روشنا:    توی اون تاریکی نمیبینم چه بلایی سر دست روزبه اومده ...کف دستشو تو مشتش مخفی میکنه ...    از چهره اش معلومه حسابی از دستم کفریه ...ازش میترسم و یه قدم میرم عقب...    صداش از لای دندون های قفل شده اش به زور شنیده میشه ..    -فقط این شب…

رمان بی تو ، با عشق قسمت دوم


    ادامه روشنا:

    توی اون تاریکی نمیبینم چه بلایی سر دست روزبه اومده ...کف دستشو تو مشتش مخفی میکنه ...

    از چهره اش معلومه حسابی از دستم کفریه ...ازش میترسم و یه قدم میرم عقب...

    صداش از لای دندون های قفل شده اش به زور شنیده میشه ..

    -فقط این شب جهنمی تموم بشه بعدش دیدار به قیامت

    نمیفهمم چرا باز سرو کله اش پیدا شده... اونم وقتی که خیلی رک بهش گفتم که نه کمکش رو میخوام و نه میخوام ببینمش!...دلم میخواد بفهمم چرا اون آدم سرد و سخت باید حاضر بشه برای منی که معلومه دل خوشی هم ازم نداره این همه وقت و انرژی صرف کنه؟

    مهم نیست چقدر عصبانی بشه...حقمه بدونم و یکم از مجهولات ذهنیم حل بشه..............................




    مثل خودش راست میرم سر اصل مطلب

    - شما اینجا چکار میکنید ؟ تعقیبم میکردید؟

    -هم آره هم نه

    این دیگه چه جواب مزخرفیه....این آدم همینطوری نم پس نمیده ...میفهمم که باید تحریکش کنم تا بتونم جوابمو از زیر زبونش بیرون بکشم

    با پوزخند میگم

    -نکنه بازم میخواید یه قصه دیگه سرهم کنید؟

    با اخم نگام میکنه... باید بیشتر با حرفام تحریکش کنم

    - ببینم نکنه نویسنده رمان جنایی هستی و الانم توهم زدی که یه عده دنبالم من میگردن و اومدی نقش ناجی رو بازی کنی و بری؟

    صدای سائیده شدن دندون هاشو رو هم میشنوم...آب دهنمو قورت میدم و خدا خدا میکنم نکشتم

    دستشو که هنوز دور بازومه مثل چنگ فرو میکنه تو تنم و با همون لحن عصبی میگه

    -من خیلی خوب میدونم اونا کین و چه قصدی دارن؟

    چشمای به خون نشسته اش دقیقا جلو چشمامه...صدای قلب ترسیده ام تو گوشمه ...گلوم از ترس باز خشک شده و به تنم رعشه افتاده اما ناچارم بیشتر از این عصبانیش کنم تا از زیر زبونش حرف بکشم...اشهدمو میخونم و بعد میگم

    -ببین من یه نویسنده ام و مثل تو تخیل خوبی دارم.... اما این که یه عده بخوان منِ فقیر و بدبخت رو بدزدن دیگه خیلی این قصه دور از عقله ...آخه مگه من چی دارم که اونا بخوان ازم بگیرن ؟

    خیلی زود واکنش نشون میده و جوابمو میذاره کف دستم....صداش تو گوشم بارها و بارها تکرار میشه "آبروت...آبروت ...آبروت "


    ادامه روشنا:

    زانوهام اونقدر سست شده که همینکه بازومو رها میکنه پرت میشم و از پشت میخورم زمین ...

    با اینکه میبینه دارم از ترس می لرزم اما با سنگدلی تمام پوزخند میزنه و میگه
    -چند حاضری بفروشیش؟"

    دارم از ترس پس میوفتم ... با کینه نگاش میکنم و میگم
    -معلومه !... به هیچ قیمتی !

    نگاهی عاقل اندر صفیه بهم میندازه و میگه
    -ببین ... پس حتی توی فقیر هم میتونی یه چیز گرون قیمت داشته باشی

    مغزم هنگ کرده ......دیگه به همه کس و همه چیز بد بین و مشکوک شدم و این موجب شده از همه کس و همه چیز بترسم...یهو یه سوال کلیدی از ذهنم میگذره..با تردید نگاش میکنم و فورا میپرسم
    - ببینم... تو این چیزا رو از کجا میدونی؟

    برای صدمین بار کوچه رو چک میکنه و باز سوالمو بی جواب میگذاره
    با سکوتش به شک و تردیدم داره مهر تایید میزنه ...با افکارم درگیر میشم ... خودمو به دادگاه درونم میبرم

    چرا گمون میکردم آدم بدی نیست ؟
    چرا بهش اعتماد کرده بودم ؟
    مگه هر کی از گذشته آدم خبر بیاره لزوما آدم خوبیه؟

    گیج بودم... برای گرفتن جوابم فقط یه راه دارم ... با همون اندک توانی که برام مونده از کف کوچه بلند میشم ..میرم سمتش و درست جلوی روش می ایستم ..دستامو که محسوس داره می لرزه رو پشت سر پنهون میکنم ...

    تو چشماش زل میزنم و تنها جوابی که به ذهنم اومده رو به زبون میارم
    - خودت اونا رو فرستادی سروقت من ....درسته؟

    به قطره اشکی که تو چشمام نطفه بسته نگاه میکنه ...نمی تونه یا نمیخواد رو نمیدونم اما... به هر حال حقیقت رو ازم مخفی نمیکنه !

    آهسته لب میزنه
    - اگه بگم آره ...اونوقت چیکار میکنی؟

    نگاهم تو نی نی چشماش جون میده... لب میزنم
    -دیگه هرگز بهت اعتماد نمی کنم...

    اشکم برای چکیدن التماس میکنه...
    چرا دلم نمیخواد باور کنم که اون اینکارو با من کرده...هنوز اشکم نچکیده ...هنوزکاملا ناامیدم نکرده...لبام می لرزه..صدام بغض داره
    -واقعا تو فرستادیشون دنبالم؟

    نگاهشو از نگاهم میدزده و سرشو به نشونه تایید تکون میده...

    دیگه هیچ اثری از اون تلخ بودن ها واخم های همیشگی نیست...شایدم هست ...شایدم هست و چون از چشمم افتاده دیگه نمی بینمش!

    سرم رو به نشونه تاسف و انکار تکون میدم

    چند قدم به عقب برمیدارم و ازش فاصله میگیرم...درست مثل فاصله ی که بی اعتمادی بینمون انداخته...

    دلم میخواد ازش دور بشم تا جایی که دیگه محو بشه و تا جایی که دیگه نباشه نه خودش و نه خاطره اش..

    ***

    روزبه :
    نگاهش رنگ بی اعتمادی گرفته...درست مثل غزالی که تو دام درنده ای افتاده ، ترسیده و داره بی اعتماد نگام میکنه... ازم فاصله میگیره..و وقتی که کاملا از چشمش میوفتم میدوه و ازم دور میشه....
    چه حالم بده...چه دردی تو دلم پیچیده... احساس گ*ن*ا*ه یک لحظه هم رهام نمیکنه
    هنوز سرجام میخکوبم که صدای ترمزماشین و صدای یه عده رو میشنوم...وقت تنگه
    اومدن سروقتش...
    برای بار صدم با رابطم تماس میگیرم...گوشی لعنتی اش هنوز خاموشه...اون قلدرها فقط رابطم رو میشناسن و از اون دستور میگیرن
    چاره ای ندارم ... میدوم دنبال دختره
    سر کوچه بعدی میرسم بهش و بازوشو میچسبم و با اصرار میگم
    -صبر کن...اونا همین اطرافن
    هم ضعف کرده و هم نفس کم آورده...یادم میاد که گفته بود روزه اس ...
    میون نفس نفس هاش با اخم نگام میکنه و میگه
    - مگه من چیکارت کردم که اینکارو باهام میکنی؟
    صدای پا میشنوم...انگشتمو میزارم رو لبم و میگم
    -هیس...فقط ساکت باش و به حرفم گوش بده
    دستشو عقب میکشه و دستم از دور بازوش رها میشه...با عصبانیت میگه
    -چرا باید به حرفت گوش بدم؟.... تو خودت اونا رو فرستادی سروقتم از کجا معلوم اینم یه نقشه دیگه نیست؟!
    راهشو میگیره و میره ...
    باید بهش حق بدم که هیچ طوری بهم اعتماد نکنه ...هر کی بود اعتماد نمی کرد
    کاری از دستم ساخته نیست ...خطر خیلی خیلی بهش نزدیکه و من فقط ایستادم و دارم نگاه میکنم ...
    درست سر کوچه بعدی دو نفر میگیرنش و با چاقو تهدیدش میکنن...صدای جیغ اش فورا خفه میشه
    تو نقطه ای ایستادم که دقیقا سر یه دو راهیه....یا باید چشم هامو ببیندم و راهمو بکشم و برم یا اینکه جونمو به خطر بندازم و برم دنبالش...توی اون لحظه فقط باید به این فکر کنم که کدومش مامانم رو خوشحال میکنه...موندن یا رفتن؟...
    اما اون نگاه و چهره معصوم یک لحظه هم از جلو چشمم کنار نمیره...یه قدم برمیدارم و ازش دور میشم... باز یادش میوفتم..یاد نگاهش که رنگ بی اعتمادی گرفت....یاد بی کسیش و بی پناهیش...یاد مادر بیچاره اش... یاد حرف رابطم که گفته بود خدا هوای این آدم ها رو یه جور دیگه داره...
    وقتی به خودم میام دقیقا پشت سر اون دو تا قلدر ایستاده ام و دارم مخفیانه نگاهشون میکنم ... یکیشون دستشو رو دهن روشنا گذاشته و با دست دیگه اش چاقو زیر گردنش گرفته ...اونیکی خم شده و داره از درد به خودش میپیچید و مدام به روشنا فحش رکیک میده..معلومه یه لگد حسابی از دختره نوش جان کرده...
    یه پاره آجر از گوشه زمین برمیدارم و سر خم کوچه منتظر میشم ... دارن میان سمتم ... آجرو تو دستم جابه جامیکنم
    روشنا رو میبینم که مدام برای رهایی تقلا میکنه اما تو چنگ اون مرد درشت هیکل گیر کرده و مطمئنا با این اندازه تلاش هیچ کاری از پیش نمیبره...
    نفسمو تو گلو حبس میکنم و منتظر میشم...همینکه سر مرد از خم کوچه میگذره غافلگیرش میکنم و ضربه ام را به پشت سرش میزنم ...فورا بیهوش میشه و همراه روشنا نقش زمین میشه....
    دخترک بیچاره زیرهیکل درشت مرد گیر کرده و داره خفه میشه... دستای ضریفشو میگیرم و میکشمش بیرون
    رنگ به روش نمونده....ترسیده نگام میکنه...دستشو آروم فشار میدم تا آروم بگیره و یه ذره بهم اعتماد کنه
    -من جلوشونو میگیرم...زود برو خونه
    

    به پهنای صورت اشک می ریزه و سرشو به علامت تایید تکون میده...
    هنوز دستش تو دستمه که صدای جیغش رو میشنوم و در کسری از ثانیه یه درد عمیق تو بازوم میپیچه... چشمام از درد تنگ میشه ...
    اون یارو که قبلا داشت از درد به خودش میپیچید بهم قاچو زده.... خون از بدنم میزنه بیرون...
    از شدت درد دست روشنا رو تو دستم فشار میدم ... با صدای آخ کوتاهی که از ته گلوش بیرون میاد متوجهش میشم ... دستشو ول میکنم
    و نگاهم میچرخه رو صورتش ...درست رنگ میت شده...
    دستاشو رو لباش گذاشته و با ترس و نگرانی داره به بازوی زخمیم نگاه میکنه
    ...میفهمم اونقدر شوکه اس که الانه از هوش بره...دست آزادمو میزارم رو شونه اش و روشو میدم اونور تا دیگه زخممو نبینه...
    یارو داره میاد سمتش
    خودمو میندازم جلو و سد راه یارو میشم ...رو به به روشنا میگم
    - زود باش فرار کن...
    میون اشک هاش مضطرب میگه
    -آخه .....بازوت
    دوباره فریاد میزنم
    -گفتم برو خونه ...
    چند قدم عقب عقب میره و بعد یهو جیغ میکشه و میگه
    -مراقب باش
    اون یارو دوباره با چاقو بهم حمله کرده...مچشو تو هوا میگیرم و با تمام توانی که واسم مونده مقاومت میکنم
    خون زیادی داره ازم میره و کم کم دیدم تار میشه... یارو هلم میده عقب و از پشت میخورم به دیوار .
    میخواد کارو تموم کنه ... میدوه سمتم و به قصد کشت بهم ضربه میزنه...جاخالی میدم و چاقوش میخوره تو دیوار و دسته اش میشکنه....تا خم میشه تیغه رو برداره با لگد میزنم تو شکمش و دورش میکنم....
    از بس ازم خون رفته سرم گیج میره ....ضعف میکنم و موازی دیوار میوفتم زمین...
    یارو داره میاد جلو... تو دستش تیغه چاقو برق میزنه...توانی واسم نمونده ... با این وضع دیگه کارم تمومه ...
    یاد مامان میوفتم ... یادم میافته که هیچ کاری واسش نکردم ... اینبار اشکه که دیدمو تار میکنه. لب میزنم " شرمنده ام مامان"
    صدای روشنا رو از فاصله ای نزدیک میشنوم ....فکرمیکردم به حرفم گوش کرده و رفته ... دختره ی بی عقل ...مگه نگفتم برو ؟!...چرا هنوز نرفته؟...
    در مقابل جون اون دختر احساس مسئولیت میکنم .. دوباره جون میگیرم و رو پام می ایستم...
    -هی...مگه دنبال من نبودی... من اینجام
    میفهمم که میخواد توجه یارو رو به خودش جلب کنه ...واقعا که کله خره این دختره!
    یارو تا به روشنا نگاه میکنه روشنا یه مشت گل و خاک میریزه تو صورت یارو ...چشم مرد میسوزه و دیدش تار میشه ... بعد با کیفش به یارو اونقدر ضربه میزنه که مرد نقش زمین میشه...
    بعد میدوه سمتم ... زخم کتفمو با دست میپوشونم تا از دیدنش نترسه
    به حد مرگ ترسیده اما هنوز برای نگران شدن مجال داره.... نگاهم میکنه و میون نفس نفس هاش می پرسه
    -حالت خوبه؟
    با اخم میگم
    -حالا باورت شد که طرف توام؟
    به زخمم نگاه میکنه ... چشم هاشو تنگ میکنه و با تاسف میگه
    - بدجوری داره خون میاد ..
    صدای کشیده شدن چیزی رو زمین میاد... هر دو مرد دارن بلند میشن که دوباره بهمون حمله کنن ... روشنا اصلا حال خودشونمیفهمه فورا دستمو میچسبه و میگه
    یه راه میون بر تا خونه بلدم ...زود باش بریم
    با تمام ضعفی که دارم دسای یخ کرده اشو میگیرم و همراهش میدوم ... از یه مسیر پیچ در پیچ و کوچه های تنگ میگذره و خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنم اون دو مرد ردمون رو گم میکنن .... نگاهش میکنم ... اونقدر ترسیده که حتی نفهمیده دقایقی هست که دیگه کسی تعقیبمون نمی کنه ... اون لحظه هست که میفهمم وقتی پای جون در میونه آدم به تمام ریسمان های ممکن چنگ میندازه و توان دیگه ای پیدا میکنه.
    از اون همه کوچه تاریک که میگذریم به یه کوچه شلوغ آشنا میرسیم...درست مثل خروج از جهنم و ورود به بهشت... صدای صلوات دسته جمعی میاد .. عطر خوش پیاز داغ و بوی خوش آش رشته ...
    نگاهش میکنم ... رنگ پریدگیش آروم آروم کمتر میشه. همونطور که دستش هنوز تو دستمه لبخند میزنه و ناخوداگاه میخواد بره سمت خونه که میبینه به جایی وصله...دستشو میکشه و صدای آخم درمیاد...دستش از تو دستم میکنه و شاکی میگه
    -کی بهت اجازه داده دست منو بگیری؟
    
    راوی:

    روزبه پوفی کرد و گفت
    آلزایمر داری؟ تو بودی که دستمو گرفتی و تمام مسیر منو کشوندی دنبال خودت
    روشنا کم آورده ...خجالت زده برای توجیه کارش دلیل تراشی می کند
    -واقعا؟...خب خیلی ترسیده بودم و نفهمیدم دارم چیکار میکنم... شایدم باید تنهات میگذاشتم و خودم فرار میکردم

    روزبه دوباره اخم میکند
    -این جای تشکرت از کسیه که جونشو به خطر تو به خطر انداخته؟
    نگاه رها که به زخم روزبه می افتد از موضعش کوتاه می آید و دوستانه تر می گوید
    -بیاین بریم داخل...
    روزبه با بد دلی می گوید
    -که به همه بگی میخواستم چه بلایی سرت بیارم؟
    روشنا به این فکر میکند که این تنها فکری است که از ذهنش عبور نکرده بود...این مرد اصلا او را نمی شناسد...آهی میکشد و می گوید
    - فعلا باید بری بیمارستان ... فکر کنم زخمت بخیه بخواد
    روزبه کمک او را نمیخواهد...مقاومت میکند و می پرسد
    -خودم میدونم...فقط بگو راهی هست که به اون گردن کلفت ها نخورم و برسم به خیابون اصلی؟
    روشنا لجاجت مرد را صبورانه تحمل می کند و تازه متوجه میشود که مدتی است دارد با این غریبه غیر رسمی حرف میزند و این از او بعید است..با لحن رسمی می گوید
    - تنهایی که نمیتونید رانندگی کنید...اجازه بدید یکی رو همراهتون بفرستم
    روزبه کلافه می شود
    -اولا بدم میاد که باهام رسمی حرف میزنی!...مگه بابا بزرگتم که همش منو جمع میبندی؟...بعدشم اینجا نایست..برو داخل و امشب از تو خونه جم نخور...... تا زمانی که بتونم باهاشون تماس بگیرم و بگم بگردن اونا این اطراف میمونن
    روشنا اخم میکند و دلخور میگوید
    -چرا قبل از اینکه این بلا رو سرت بیارن زنگ نزدی و نگفتی برگردن؟
    روزبه کلافه تر از قبل می گوید
    -خودمم هم قصدو داشتم...رابطم جواب نمیداد!
    روشنا در حالی که امیدی برای دریافت جواب ندارد سوالی که مثل خوره به جانش افتاده را می پرسد
    -درباره مامانم که هیچی نگفتی..لااقل بگو چرا از اون مردا خواستی اینکارو با من بکنن؟
    روزبه به چهره معصوم دخترک نگاه میکند و در دل جوابش را می دهد
    " فقط میخواستم ببینم با اراده خودم میتونم به تو آسیبی بزنم یا نه؟ و جوابمو گرفتم "
    روشنا با دلخوری نگاهش می کند و می گوید
    -هیچ وقت جوابمو نمیدی...
    نگاهش که به زخم روزبه می افتد قلبش مچاله می شود و با تاسف میگوید
    لااقل کاری نکن که بعدش پشیمون بشی و اینطور بخوای جبران کنی!

    آهی می کشد و می گوید
    - همینجا منتظر بمون .... میرم پسرمنیر خانوم رو صدا کنم تا باهات بیاد بیمارستان
    هنوز از درب خانه داخل نشده به سمت روزبه برمی گردد ...انگشتش را به نشانه تهدید در هوا تکان میدهد و می گوید
    - از جات جم نمیخوری تا برگردم
    و روزبه خنده اش می گیرد...
    دخترک که می رود بی آنکه بداند به چه... میخندد!
    حال خرابش..روزهای تلخش...زخم بازویش....درد درونش ...همه و همه را فراموش میکند و میخندد.

    ***
    روشنا:
    خودمو بغل میکنم و پشت پنجره رو به حیاط می ایستم ... یاد شلوغی و ولوله ای که تا همین یک ساعت پیش تو این حیاط بود میوفتم...
    امشب شب عجیبی بود...بعد از اون همه استرس و ترسیدن تا سرحد مرگ، وقتی رسیدم خونه اونقدر آرامش و معنویت تو فضا بود که خیلی زود آروم گرفتم ...
    وقتی نذری رو هم می زدم حالم خیلی خوب بود...باور دارم که سر دیگ نذری هر حاجتی بخوام برآورده میشه... به همین دلیل هم برای تهیه مواد و وسائل ای آش نذری مدت ها پول پس انداز کرده بودم ... امشب اولین نذریمو که حاصل دست رنج خودم بود رو بین مردم پخش کردم و یه حال خوشِ ناب رو تجربه کردم...
    واسه پیدا کردن مامانم دعا کردم ...این روزا از همیشه دلتنگترم...از وقتی اون مرد اسم مامان رو آورده دلم هوایی شده... دیگه دست خودم نیست مدام اشتیاق دیدار مامان با منه...
    درست یا غلطش رو نمی دونم ... میخوام اینبار به حرف دلم گوش کنم و مامانمو ببینم... هفده سال صبوری کردم و حالا دیگه کاسه صبرم لبریز شده.. دیگه واسم مهم نیست چه اتفاقی میوفته....اگه اون مرد حق همسری به گردن مامان داره منم بچه اشم و حقی دارم...
    سرمو میگیرم سمت آسمون ...خدایا یعنی این خودخواهیه؟ بعد ا این همه سال این حقو ندارم که ببینمش؟
    قطره اشکم از رو گو نه ام سرمیخوره و میچکه پایین ... با دست آزادم بازومو نوازش میکنم تا شاید آروم بگیرم
    ساعت از یازده و نیم شب گذشته که صدای ضرباتی به درخونه تو گوشمون میپیچه...
    معصوم میاد جفتم می ایسته و میگه
    -برم ببینم این وقت شب کیه
    چاد گلدارشو به سرمیندازه و کشون کشون میره دم در.... دیروقت که باشه نمیزاره من برم در رو وا کنم
    از پشت پرده چهره ابراهیم پسرمنیرخانوم رو میبینم ِ...گفتگوی کوتاهی میکنن و بعد یه نایلون که توش یکسری دارو هست میده دست معصوم و بعد در کمال ناباوری روزبه رو میبینم که به کمک ابراهیم وارد خونه میشه.تو تاریک روشن حیاط نمیتونم ببینم حالش خوبه یا نه...
    نگران میشم ... چادرمو به سرم میندازم تا لب ایون میرم و از همونجا به صحبت های ابراهیم و معصوم گوش میکنم
    از صحبت هاشون اینطوری دست گیرم میشه که روزبه باید شب تو بیمارستان میمونده اما با رضایت خودش ترخیص میشه و چون وضعیتش تعریفی نداشته ابراهیم به خیال اینکه ما فامیل نزدیکشیم اونو آورده اینجا...میگفت ضعف داره و باید یکی حواسش بهش باشه
    معصوم دارو ها رو میذاره گوشه تخت و ابراهیم روزبه رو روی تخت میشونه و چند لحظه بعد در رو میبنده و میره
    یادم می افته به ماجراهای امشب...حس میکنم دلم نمیخواد با اون مرد روبه رو بشم...پاپس میکشم و برمیگردم تو خونه.

    روزبه:

    معصوم خانوم گوشه تخت کنارم می شینه و می پرسه چیزی خوردم یا نه...سرم سنگینه وضعف شدیدی دارم
    با علامت سر جواب منفی میدم

    یه کاسه آش رشته واسم میاره و میگه
    -بخور پسرم ... تبرکه..

    گرسنمه و دلم لک زده برای آش رشته

    هنوز اولین قاشق رو به دهن نگذاشتم که معصوم خانوم میگه
    -امشب لطف بزرگی به من و دخترم کردی

    گلوم خشک میشه و به سرفه میوفتم ... تمام اتفاقات تلخ امشب که مصببش شخص خودمم جلوی چشمم مرورمیشه ...
    ترس به دلم میوفته و با خودم میگم نکنه دختره همه چیزو لو داده و گفته که چه بلایی میخواستم سرش بیارم؟!

    معصوم با محبت نگاهم میکنه و میگه
    - روشنا واسم گفته که امشب جونشو نجات دادی...چطور باید این لطف و از خودگذشتگیتو جبران کنیم ؟
    تازه اونموقع است که از آسمون میام زمین و میفهمم دختره لب وا نکرده وحقیقت رو به معصوم نگفته ... مثل اینکه به اندازه مادرش دسیسه گر نیست!

    سرمو میندازم زیر ..شرمنده ام و هیچ حرفی برای گفتن به معصوم خانوم ندارم
    نگاهش به بانداژ دستم میوفته و مادرانه میگه

    -خدا مرگم بده ... مثل اینکه دستت هم آسیب دیده؟ ... میخوای کمکت کنم پسرم؟
    بغضم گرفته...اینها خوب بلدن آدم رو تا سرحد مرگ شرمنده کنن...اون از دختره این هم از مادرش!

    معصوم خانوم قاشقو از دستم میگیره و قاشق قاشق با حوصله آش به دهنم میگذاره ... یاد مامان میوفتم و چشمام اشکی میشه.... محبت مادرانه معصوم خانوم جنس محبت مامانه.فقط خدا میدونه تو اون لحظات چقدر متاسف و ممنونم..

    ***​

    روشنا:

    از پشت پرده نگاش میکنم و لب میزنم
    -معصوم جون ...فکرکنم آقا روزبه رو تخت خوابش برده

    معصوم میاد جفتم می ایسته ...آه میکشه و میگه
    - خدا خیرش بده ... چه پسر خوبیه...تو این دوره زمونه کی حاضر میشه برای ناموس دیگرون اینطوری جونشو به خطر بندازه

    لب هامو آروم رو هم فشار میدم...نباید آبروشو پیش معصوم بریزم...
    سکوت میکنم و از پشت پرده تردید به چهره اون مرد خیره میشم...نیمی تاریک و نیمی روشن!

    دستمو نوازشگر رو بازوم میکشم و با خودم بلند بلند فکر میکنم
    -میتونستی دروغ بگی و ازم مخفی کنی که اونا رو فرستادی سراغم ....اما نگفتی!

    میتونستی چشماتو ببندی و بزاری اون بلایی که حقم میدونستی سرم بیارن...اما بی تفاوت از کنارم رد نشدی!
    تو کی هستی روزبه ؟ از من و زندگیم چی میخوای؟ چرا حس میکنم یه عالمه وقته که میشناسمت؟ چرا نمی تونم ازت بیزار باشم؟..

    سرمو میگیرم بالا ...قوس کمرنگ ماهو شاهد میگیرم و به خدا میگم
    - این تازه اولشه نه؟ این یه امتحانه اینطور نیست؟ قول میدم تو این امتحان کم نیارم!

    با صدای نفس نفس زدن معصوم به خودم میام ... یه پتو میده دستم و میگه
    -دخترم برو بنداز روش... نصف شبی هوا سرد میشه سرمامیخوره پسرمردم

    پتو به دست از پله های ایون پایین میرم.... میرم سمت تخت ....بوی خوش شب بوها مستم میکنه ... نفس میکشم و عهدی که با خدا بستم رو به یاد میارم .... کم نمیارم قول میدم.

    پتو رو آهسته رو تنش میکشم..با صدای ناله ضعیفی متوجهش میشم و به صورتش خیره میشم ...

    از بس اشک ریخته صورتش خیس خیسه...دلم تو سینه مچاله میشه .

    دارم پتو رو روی سینه اش صاف میکنم که میشنوم مبهم چیزی نجوا میکنه ... گوشمو میبرم نزدیک تر ...

    خدای من ...داره مامانشو صدا میکنه و اشک میریزه...یهو یاد خودم میافتم...یاد گریه های یواشکیم زیر پتو...یاد دلتنگی هام واسه مامان ...

    دلم به رحم میاد و به خاطر دل داغدارش هم که شده همه خاطرات تلخ امشبو فراموش میکنم و همون لحظه و همون جا از گناهش میگذرم و عفوش میکنم.

    ***
    روشنا :

    معصوم برای صبحونه صدام میکنه ..چشمام از هم وا نمیشه .. خستگی یک هفته کار مداوم هنوز تو تنمه و دلم میخواد این روز جمعه ای حسابی استراحت کنم
    میون خواب و بیداری میگم
    -خوابم میاد معصوم جون
    -باشه دخترم بخواب
    یکم بعد صدای مبهم مردی رو از تو حیاط میشنوم...خواب به مراتب برام شیرین تره...پلک هامو رو هم فشار میدم تا دوباره خوابم ببره
    روزبه -این خونه به نظر خیلی قدیمی میاد
    -بله پسرم... قصد موندن نداریم و گرنه تعمیرش می کردیم
    روزبه-شنیدم برای درمان پاتون اومدید تهران؟
    -آره پسرم زانو درد قدیمه که امانمو بریده ... میگن باید عمل کنم
    پلک هامو بسته بودم اما صداشون راست میرفت تو گوشم
    روزبه - بعد از عمل دوباره برمیردید همون شهری که بودید؟
    -تا ببینیم خدا چی میخواد...البته اگه برگردیم واسه روشنا سخت میشه...بهترین دانشگاه قبول شده اونوقت به خاطر من انتقالی گرفته واسه شهرستان
    پلک هام بسته اس اما گوشام تیز میشه تا بشنوم عکس العملش چیه..فقط میگه
    -چه جالب!
    پوفی میگم و سرمو میکنم زیر بالش تا دیگه صداش مزاحم خوابم نشه...معصوم با ذوق میگه
    -آره...تعریف ازش نباشه فرشته اس...بدی هیشکی رو نمیبینه...میگه هه مخلوقات خدا هستن و ممکنه خطا کنن...خیلی وقتا میشه که منم ازش چیز یاد میگیرم
    پلک هام بسته اس اما یه لبخند گشاد میشینه رو لبام .. ذوق میکنم وقتی ازم تعریف میکنه ...از دور میبوسمش و تو دلم میگم " یه دونه ای معصوم جونم"
    اما تمام عکس العملی که از روزبه میشنوم یه تک واژه دیگه اس
    -چه خوب!
    هنوز لبخند رو لبامه که معصوم میگه
    -پسرم ... وقتی میبینم به خاطر دختر سر به هوای من این همه آسیب دیدی واقعا شرمنده میشم...این دختره همش تو خواب و خیاله...هزار بار بهش گفتم تا دیروقت توی این محله ناامنِ واسه خودت راست راست نچرخ...یکم از کارت بزن تا هوا تاریک نشده برسی خونه...مرغش یه پا داره و حرف گوش کن نیست
    حرصی میشم و صاف میشینم تو تشکم ... و زیر لب غر میزنم
    روزبه تک خنده ای میکنه و فورا میگه
    - دخترا این روزها همشون کله شق شدن ...کاریشون نمیشه کرد خودتون رو ناراحت نکنید
    دندون هامو از شدت خشم رو هم فشار میدم ...معصوم میخنده و میگه
    -فکر می کردم فقط روشنای من اینطوریه
    -نه...تقصیر خودشونم نیست..از بس میخوان با مردها سر همه چیز رقابت کنن و کم نیارن اینطوری شدن...یکی نیست بگه عدالت معنی مساوی بودن تو همه چیزنیست...
    معصوم با ذوق میگه
    -گل گفتی پسرم
    روزبه از تعریف معصوم شارژ میشه و مابقی افاضاتشو اینطور بیان میکنه
    -زن و مرد هر کدوم یه توانایی ها و یه ضعف هایی دارن که کاملا مطابق با سرشتشونه...اینکه مثلا یه زن هیکل درشت کنه که تو زور بازو از جنس مرد کم نیاره این مخالف سرشت زنانه یه زنه.یا مثلا یه مرد اونقدر به صورت و اندامش ور بره که زنونه بشه و تو زیبایی با اون ها رقابت کنه مخالف سرشت مردونه اشه و این اشتباهه .....نمیفهمم جامعه داره به کدوم سمت میره

    معصوم اونقدر با روزبه موافقه که کم مونده بگیره ماچش کنه...با واژه ای که اوج ارادتش به مخاطب جوانشه، به روزبه میگه
    -گل گفتی پسرم... شیر مادرت حلالت
    هر دو برای لحظاتی سکوت میکنن ... معصوم چای روزبه رو واسش شیرین می کنه ..اینو از صدای ظریف قاشق چایخوری تو لیوان بلور میفهمم...این صدا موسیقی دل انگیز هر صبح منه..
    معمولا اهل حسودی کردن نیستم اما تو اون لحظه شدیدا حسودی میکنم ... بی خیال خواب میشم ...ملحفه رو پرت میکنم کنار و صاف تو جام میشینم ... حس میکنم اگه دیر بجنبم روزبه قاپ معصوم جونو میدزده و جای منو تو قلبش اشغال میکنه
    میشنوم که معصوم با یه لحن مهربون میگه
    -تعارف نکن پسرم...خونه خودته ..بفرما بخور
    پلک هامو وا میکنم .. .اشعه خورشید صاف میخوره تو تخم چشمم ... چشامو تنگ میکنم ..خم میشم سمت پنجره و تا میام نیم نگاهی از لای پنجره به بیرون بندازم و جو عاطفی تو حیاطو رصد کنم روزبه فورا مچمو میگیره و نگاهمو غافلگیر میکنه
    فورا سرمو میدزدم و بی هیچ رحمی محکم میکوبم تو فرق سرم....
    کف دستمو بو نکرده بودم که بدونم این مرد این همه تیزه ... با حرص دستمو مثل چنگ لای موهای آشفته ام میکنم و یکم فکر میکنم ببینم منو دیده یا نه ؟.... جوابم آره اس ... دست و پامو با حرص تو هوا تکون میدم و خودمو به باد شماتت میگیرم....
    چند لحظه بعد همه چیزو منکر میشم و سعی میکنم خودمو قانع کنم که از پشت این پنجره و پس این پرده حریر چیز زیادی از من و چهره ی آشفته ام دیده نشده...خودمو گول میزنم و پامیشم میرم موهامو برس میکشم و دست و رومو میشورم...
    شال سبزآبیمو روی سرم میندازم و موهامو مرتب میزنم زیر شال... لبخند تمرین میکنم و سعی میکنم خیلی ریلکس رفتار کنم...جوری که انگار نه انگار اتفاق ناجوری افتاده
    یکم هیجان دارم اما نفس عمیق میکشم و میرم سمت ایوان ...از همون بالا میبینم که روزبه و معصوم گفتگوی صمیمانه ای دارن...این صحنه واسم خیلی نادره ...خیلی کیمیاست...آخه روزبه تلخ دیروز، حالا لبخند میزنه و داره با شوق به حرف های معصوم جون گوش میده ... انگار معصوم خوب تونسته گوشه خالی قلب روزبه رو مال خودش کنه...
    یادم میوفته به اشک های دیشبش..حتما خیلی دلتنگ مادرشه که اینطوری به معصوم دل بسته ... برای اون مرد...برای دل تنگش ...برای لبخندی که رو لباشه خوشحال میشم
    تک سرفه ای میکنم و بعد بلند سلام میگم
    روزبه سرشو بلند میکنه و با همون لبخند کم پیدا که از مصاحبت با معصوم رو لباش نشسته نگام میکنه و من اون لحظه با تمام وجود درک میکنم که گرمای کم جان آفتاب در یک عصر سرد پاییزی تا چه اندازه میتونه گرم و لذت بخش باشه.
    ***
    التماس دعا ..شب خوش
    
    راوی:

    صدای سلام پرانرژی روشنا توجه روزبه و معصوم را به او جلب کرد
    روزبه سر بلند کرد و به صورت خندان و با نشاط روشنا خیره شد ... وقتی هیچ اثری از کدورت و ناراحتی در چهره دخترک ندید، حرف معصوم یادش آمد که گفته بود روشنا اصلا کینه ای نیست

    هزمان با اضافه شدن روشنا به جمع ، صدای زنگ تلفن از داخل خانه شنیده شد.معصوم پاسخ گویی به تلفن را برعهده گرفت تا روشنا صبحانه اش را بخورد.
    با رفتن معصوم دختر و پسر جوان سکوت خود را به نوبت رعایت کردند.روشنا برای برداشتن ظرف پنیر دست دراز کرد و وقتی دستش به آن نرسید روزبه میانجی گری کرد و پنیر را جلوی او گذاشت
    روشنا نگاهش نکرد و فقط زیر لب گفت
    -ممنون
    و این فتح البابی شد برای شروع صحبت
    روزبه که در غیاب معصوم لحن صحبتش دوباره تلخ و گزنده شده بود پرسید
    - تو که ادعای فرشته بودن داری چرا درباره ماجرای دیشب دروغ گفتی؟
    روشنا جرعه ای از چایش را نوشید و خیلی ریلکس گفت
    - به همه گفتم که از دست چند تا شرور نجاتم دادی و به خاطر من زخمی شدی...
    روزبه از تعجب دهانش نیمه باز ماند...روشنا پنیر را روی تکه نان سنگک مالید و حین آماده کردن لقمه اش ادامه داد
    -من حقیقتو گفتم اگر چه فقط بخشیشو...پس دروغ نگفتم !
    روزبه یک لنگه از ابرویش را بالا داد ...بعد به چهره روشنا دقیق شد و پرسید
    -به نظر دیگه از من عصبانی نیستی؟
    روشنا لب زد
    - اگر شب هنگام کسی را در حال گ*ن*ا*ه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن ، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
    روزبه با تمسخر پرسید
    -این از نوشته های خودت بود ؟
    روشنا اخم کمرنگی کرد و با احترام و ادب خاصی گفت
    -بخشی از نامه ی حضرت علی به فرماندارشون مالک اشتر بود
    روزبه لبخند کجش را از چهره زدود ...کمی فکر کرد و بعد پرسید
    - پس الان من رو بخشیدی و باز میتونی بهم اعتماد کنی؟
    -شما یه اشتباه کردی و بعد تاوانشم دادی...من کی باشم که ببخشم یا نبخشم....
    روزبه از این طرز فکر حیرت زده شد
    روشنا اما با اخمی محسوس و با لحنی رنجیده ادامه داد
    - اما قضیه اعتماد کاملا فرق میکنه... دیگه بهت اعتماد ندارم
    ابروهای روزبه محسوس در هم گره خورد و عصبانی شد
    روشنا داشت سفره را جمع میکرد که روزبه همینطور خیره خیره نگاش کرد و بی هیچ مقدمه ای گفت
    -راستشو بخوای فکر میکردم کچلی چیزی هستی....
    روشنا گیج به روزبه نگاه کرد ..روزبه خیلی ریلکس آخرین جرعه از چایش را فرو داد و گفت
    -اذیت نمیشی اون همه مو رو اون زیر قایم میکنی؟
    روشنا خجالت زده بودنش را با عصبانیت بروز داد
    - خیر... اذیت نمیشم ...چون به این نوع پوشش عقیده دارم ...اما درباره شما .... باید حتما به روم میاوردید که موهامو دیدی و خجالت زده ام میکردی؟
    روزبه حال روشنا را درک نمیکرد...ریلکس شانه بالا داد و گفت
    -یعنی کتمان میکردم راضی تر بودی؟
    روشنا نگاهی رنجیده به روزبه انداخت و کلافه گفت
    -بی خیال ..ما حرف همو اصلا نمی فهمیم
    روزبه خود را صاحب حق دانست و گفت
    -من فقط چیزی که واسم سوال شده بود رو پرسیدم چون نمی تونم درک کنم یه دختر چرا باید زیبای هاشو قایم کنه
    روشنا لیوان های چای را در سینی چید...ظرف پنیرو گردو و کره را کنار آن ها گذاشت و بی آنکه به روزبه نگاه کند گفت
    -من نیازی ندارم به برای جلب نظر و نگاه تحسین آمیز دیگران جلوشون عرض اندام کنم...دیدن زیبایی من فقط سهم کسیه که بتونه منو جذب زیبایی های درونش بکنه و پیوند روحی مشترکی باهاش داشته باشم..نه هر نگاهی... نه هر هوسبازی.

    ***
   
    روزبه:

    به تمسخر نگاش میکنم و میگم
    -اینم بخشی از همون نامه بود؟
    حرصی میشه و میگه
    -نه خیر...این دیگه اعتقاد قلبی خودمه
    دارم لذت میبرم از حرص دادنش... به تفریحم ادامه میدم
    -به هر حال تیرت به سنگ خورد و من دیدمشون
    حواسش پرت مورچه هایی شده که رو سفره به صف شدن و دارن دونه های شکرو به زحمت جا به جا میکنن...گیج میپرسه
    -هان..چی؟
    با شیطنت میگم
    -موهاتو دیگه..دیدمشون
    با اخم هایی در هم سرش رو بالا می گیره تا بهم خاطرنشان کنه که حق ندارم عقاید و احساساتشو به تمسخر بگیرم...حدس میزنم میخواد یه درس درست و حسابی بهم بدم اما همین که نگاهم میکنم کل معادلاتشو به هم می ریزم.
    بیخودی که لقب سه ثانیه ای رو یدک نمیکشم ... طوری نگاهش میکنم که مسخم میشه... و لب هاش رو هم قفل میشه و تمام حرف هاش فراموشش میشه.
    قسم میخورم اولین باره که داره منو به چشم یه مرد میبینه ..قسم میخورم دقت نکرده بوده که من جذابم یا نه.
    حالم خوبه ... لذت بخشه که این دختر رو جذب شده در خودم میبینم...خوشم میاد اینی که این همه ادا میکنه که فرشته خو و فرشته طینته رو بلند کنم و زمین بزنم
    تو چشماش خیره میشم ... یه معصومیت و یه پاکی ناب تو نگاهش موج میزنه... اونقدری تو زندگیم تجربه دارم که بتونم قسم بخورم این دختره تا حالا از این فاصله ی کم حتی یه مرد رو ندیده بوده چه برسه به تجربه کوچکترین ارتباط فیزیکی با جنس مخالف.
    یه لبخند بدجنس میشینه رو لب هام ... حس میکنم باید مفرح باشه اگه اونم مثل خیلی از دخترای دیگه دنبالم بیوفته و برای با من بودن التماس کنه... به این فکر میکنم که آیا میتونم باهاش بازی کنم یا نه ؟ میتونم اگه ازم خواست درخواستشو قبول کنم یا نه؟...
    لبخندم پررنگ تر میشه
    یهو از ذهنم میگذره که اگه درگیرش کنم آیا بخشی از اون انتقام محسوب میشه یا نه؟ آیا مامان لذت میبره از اذیت شدن دختر شهره یا نه؟ از اینکه ببرمش لب چشمه و تشنه و تشنه ترش کنم کیف میکنه یا نه؟
    نگاهش میکنم...انگار اولین باره منم اون دخترو میبینم...باریک و بلنده...پوست گندمی روشن داره ..چشم تیره...ابروهایی که دخترونه و پهن برداشته... صورتش کشیده اس... لب های صورتی برجسته داره... و کوچکترین دستکاری و آرایشی تو چهره اش نیست... صورتش زیباست و خیلی بیشتر از زیبا بودن ..معصومِ ...آرامش بخشِ ..دوستداشتنیِ اون چهره.
    نگاهش روی کل اجزای صورتم چرخیده وقتی به لبخند کجم میرسه تازه به خودش میاد...سرخ شدن گونه اش رو جلو چشمم محسوس میبنم .. لبشو زیر فشار دندون به شکنجه می گیره و فورا نگاهشو از من میگیره...
    حسم حس یه برنده اس...حالم بعد از مدت ها خوشِ
    به شدت خجالت زده اس...خیلی هولِ ... سینی رو پرصدا بلند میکنه ..میخواد فرار کنه و از معرکه دور بشه...باید سریع تر تصمیم بگیرم که میخوام باهاش چیکار کنم ...باید وقت کشی کنم ... فرصت بیشتری میخوام ...دست دراز میکنم و مچ دستشو میگیرم و میگم
    -صبر کن کارت دارم
    تمام عصبانیتش از خودش و منو میکنه یه اخم غلیظ و تقدیمم میکنه ...عکس العملش مثل دخترای دیگه نیست ... حالا معدلات منه که به هم ریخته
    دستمو پس میکشم و مچشو رها میکنم
    چنان زهره چشمی ازم میگیره که با تمام وجود حالیم میشه که اون دختر فرق داره و سهل الوصول نیست ...از شدت عصبانیت چشاش اشکی میشه و میگه
    -خوشم نمیاد که دستمو لمس میکنی...شما کسی نیستی که این اجازه رو داشته باشی
    اصلا انتظار این واکنشو ازش نداشتم و از این همه غرور گیج میشم...
    وقتی از پله های ایون بالا میره و تنهام میزاره یاد دختره طاهره میوفتم ... یادم میوفته اون دختره لب تر میکردم همه جوره در خدمتم بود...یاد دخترای کالج میوفتم که خودشونو میکشتن که باهاشون وقت بگذرونم و هیچ محدودیتی تو رابطه قائل نبودن ... در مقابل این دختره حتی یه لمس شدن ساده هم تاب نمیاره ...بدجوری گیجم کرده این دختره...بدجوری

   
    روشنا:

    تو آشپزخونه دارم ظرف های صبحونه رو آب میکشم و هنوز اخم هام تو همه ..از خودم ناراحتم که اونقدر دقیق به صورت اون مرد خیره مونده بودم
    معصوم میاد تو آشپزخونه و میگه
    -آقا روزبه میخواد موهاشو بشوره و بره...تمام موهاش با خون چسبیده به هم...
    بی تفاوت شونه بالا میندازم و میگم
    -خب بشوره بره
    -دخترم این کتری رو آب گرم کن واسش ببر..مهمونمونه..حبیب خداست
    بعد خودش به زور میره از تو حمام شامپو و تشت میاره و میزاره گوشه سینک و میگه اون حوله سفید که واست کنار گذاشته بودمم واسش ببر
    با لحنی معترض میگم
    -معصوم جون اون حوله؟ اون که واسه جهیزیه ام خریده بودی!
    -اشکال نداره مادر...یکی بهترشو بعدا واست میخرم
    با اینکه اصلا دلم نمیخواد با اون مرد روبه رو بشم ناگزیر میرم تو حیاط ... روزبه داره تو حیاط میچرخه...وسائلی که همراهمه رو میذارم جفت پله ها و کوتاه میگم
    -بفرمایید برشون دارید
    متوجه حضورم میشه و به طعنه میگه
    -این خونه منو یاد قدیما میندازه.....تو هم منو یاد دخترای اون روزهای تهران
    از اومدن کاملا پشیمونم میکنه ... با اخم میام برگردم داخل که روزبه میگه
    -آخه چطوری هم شامپو بزنم و هم موهامو بشورم و آب بکشم اونم با این زخم بازو و این یکی زخم که یادگاری جنابعالیه
    بانداژ کف دستشو که اثر گاز گرفتن خودمه نشونم میده
    از خجالت چشمم تنگ میشه ... با تاسف به روزبه خیره میشم و کوتاه میام
    بی توجه به حضور من یهو شروع یکنه تکمه های پیرهنشو باز میکنه...
    همین که میاد پیرهنو دربیاره با یه لحن جیغ جیغی هشدار دهنده میگم
    -چیکار میکنید؟
    خیلی ریلکس و عادی میگه
    -پیرهنمو درمیارم که خیس نشه
    با تمام وجود میدونم که موندن جایز نیست... همین که پشتمو بهش میکنم که برم روزبه به تمسخر میگه
    -پس فقط اسم فرشته رو یدک میکشی؟مثل اینکه یادت رفته من به خاطر تو زخمی شدم
    حرص میخورم از دستش
    -تو... یعنی شما!...واقعا پررو تشریف داری
    بعد برای رفتن بهونه تراشی میکنم
    -یه لحظه صبر کن برم به آقا ابراهیم بگم بیاد کمکت
    عصبانی میشه و معترض میگه
    -هی....تو و اون پسره سرو سری با هم دارید که به هر بهانه ای پاشو میکشی وسط؟
    دارم از عصبانیت منفجر میشم...فورا واکنش نشون میدم
    -ایشون و خانواده اش آدم های محترمی هستن و چون میدونن مردی تو این خونه نیست همیشه هواسشون به ما هست ..همین!
    روزبه پوزخندی میزنه و کنایه آمیز میگه
    -دیشب که کم مونده بود چشم منو از کاسه دربیاره
    - خوشم نمیاد که درباره اون آقا اینطوری حرف بزنی ...
    -خوبه..پس نظرت درباره اش مثبته...
    خجالت میکشم اما زور عصبانیت بیشتره
    -واسه خودتون میبرید و میدوزید؟
    لبخند کجی گوشه لبش میاره و بعد منو به باد انتقاد میگیره و میگه
    -تو دیگه چطور دختری هستی... یعنی اینقدر گیجی که تا حالا نفهمیدی چشمش دنبالته؟
    پلک هامو رو هم میزارم تا بتونم عصبانیتمو کنترل کنم...
    -آقا روزبه بس کنید
    پوزخندی میزنه و میگه
    -گفت میخواد به زودی بیاد خواستگاریت
    دهنم از تعجب وا میمونه ..همزمان از خجالت سرخ سرخ میشم...ابراهیم؟ خواستگاری؟
    -چیه؟ مثل اینکه راستی راستی خبر نداشتی ...
    به تمسخر میگه
    - بهتر نیست حالا که یکی پیدا شده و بهت توجه نشون داده یکم بیشتر به خودت برسی...... انگار توی بیست سال پیش متوقف شده
    در درون خون خونمو میخوره...حفظ ظاهر میکنم و خودمو بی تفاوت نشون میدم و میگم
    -خب راستشو بخواید نظر شما اصلا واسم مهم نیست...حالا میخواید موهاتون رو بشورید یا برم به کار واجب تری برسم؟
    تا شامپو رو میبینه میگه
    - همین یه شامپو رو دارید ؟اگه موهام ریخت کی جواب میده؟
    با حرص میگم
    -پس بهتره برگردی و تو حمام اشرافیتون دوش بگیرید..کی مجبورتون کرده؟
    -خیلی رو اعصابی ...نکنه ملک عذابی؟
    کلافه میگم
    -کار دارم ...عجله کنید لطفا
    آب میریزم تا شامپو رو از موهاش بشوره ... خودمو میکشم که نگاهم به بازو و عضله ها و هیکل خوش فرمش نیوفته
    حوله رو میندازم رو سرش ... موقعی که داره موهاشو خشک میکنه یهو میگه
    - همه میگن نادیده گرفتن من کار سختیه !
    چشم هامو تنگ میکنم و اونچه تو ذهنم اومده رو به زبون میارم
    -میدونید دارم به چی فکر می کنم؟
    روزبه به نفی سرتکون میده
    به طعنه میگم
    - به اینکه منو خیلی دست کم گرفتی
    -منظورتو نمیفهمم
    -نقشه اولت نگرفت یا نخواستی اونطوری پیش بری رو کاری ندارم!....اما چرا حس میکنم الان داری یه راه دیگه رو امتحان میکنی؟ چرا همش حس میکنم که داری زور میزنی نظر منو جلب کنی؟...
    حین خشک کردن موهای قهوه ای زیتونیش با دقت به حرفام گوشمیده
    -ببین آقای محترم...من شاید دختر به قول شما یه دختر امروزی نباشم و برای شما نوستالژیک و یاد آور خاطرات گذشته باشم اما.. من نه ساده ام و نه احمق... میفهمم که میخوای منو درگیر یه بازی جدید کنی!... حالا شما بگو ..من اشتباه میکنم؟
    روزبه سکوت میکنه ... میفهمه با یه ببو گلابی طرف نیست!
    زرنگی میکنم و ادامه میدم
    -خب پس تا اینجا درست حدس زدم ... حالا تنها چیزی که هنوز متوجه نشدم اینه که ..چرا من؟چرا میخوای منو اذیت کنی ؟
    پوفی میگه و حوله رو میندازه رو شونه اش..دوباره عضله هاش خودنمایی میکنن
    -تو مثل یه کلاف بی سر میمونی...چرا اینقدر عجیب غریبی؟
    همزمان با جمع و جور کردن وسائل شستشو خیلی عادی و بی تفاوت میگم
    -من نه مرموزم و نه عجیب ..من فقط خودمم..دختری که به اندازه کافی گرفتار هست که نخواد مهره بازی تو بشه...من از جنس اون دخترایی که میشناسی نیستم چون... من باید هر روز روزی هفت -هشت ساعت کار کنم ...باید صبح تا ظهر جون بِکنم برای یه لقمه نون حلال و بعد نصفه نیمه و یکی درمیون سرکلاس های دانشکده حاضر بشم تا حذفم نکنن ...بعد از کلاس تازه خرید و کار پاره وقت عصرم شروع میشه ... تا برسم خونه شب شده ...همیشه یا وسط جزوه هام بیهوش میشم یا میون بساط دکمه هایی که باید بسته بندی کنم و تا آخ هفته به صاحب کارم برسونم...متاسفم اما تو زندگی شلوغ من فرصتی برای خواب و خیال و رویاپردازی با تو نیست.
    روزبه متاثر شده... نمیفهمم برای من یا برای خودش ...پیرهنشو میپوشه و حین بستن تکمه هاش میپرسه
    -چرا با اینکه میدونی برات نقشه کشیدم منو از خونه ات نمیندازی بیرون ؟ چرا هنوز ایستادی روبه روم و جوری رفتار میکنی که انگار نه انگار که قصد و نیتم رو میدونی؟
    با یه لحن سرد و بی میل بهش میگم
    - چون به عنوان مهمون اومدی تو این خونه و حرمت مهمون واجبه...فقط برای همینه که دارم جلو خودمو میگیرم و بیرونت نمیکنم
    از جوابم حرص میخوره...کاملا معلومه تو تمام زندگیش همش مورد توجه جنس مخالف بوده و اصلا توقع نداره کسی سرد باهاش تا کنه
    داره خودشو میکشه که دلخوریشو حس نکنم...
    -باشه...میرم اما احتمالا به زودی همدیگه رو میبینیم...شاید بخوام واسم یه کاری بکنی...وقتی مطمئن شدم که چه کاری ازت میخوام میام سراغت
    میره سمت در ....گوشه پیرهنشو میگیرم و مشتاق و ملتمس بهش میگم
    -لااقل اینبار دیگه قبل از رفتن بگو که کی هستی؟خواهش میکنم بگو مامانم رو چطورمیشناسی؟
    شاید تحت تاثیر التماس و برق اشکی که تو چشمای منتظرم دیده دلش به رحم میاد که میگه
    -باشه .... جواب سوالتو میدم..اما نه امروز...
    خیلی زود با معصوم خداحافظی میکنه و میره ... حالا منم و یه دنیا انتظار برای رسیدن آن روزی که او بیاید و از مادرم بگوید...
    ***

    روشنا:
    هر چقدر هم نخوام بهت فکر کنم نمیشه...دو روزه رفتی و من تو تمام اوغات فراغتم دارم به تو فکر میکنم...به تو و تقلای عجیبت برای چیزی که نمیدونم چیه؟ تو کی هستی؟ چه ربطی به من داری؟چرا باور نمیکنم که اینقدر که اصرار داری ، بد باشی؟...چرا همش دوست دارم ببینم پشت نقابی که به صورت زدی چه جور آدمی نشسته؟...چرا داری تو ذهن من این همه وول میخوری؟ کاش میفهمدم!
    امروز چون دانشکده کلاس دارم و امکان حذفم زیاده از کار توی تولیدی مرخصی ساعتی گرفتم تا زودتر خودمو برسونم دانشگاه.
    با همکلاسی هام جلو دانشکده علوم وایسادم و میخوایم از خیابون شلوغ رد بشیم که یهو یه تویوتای سفید جلوی پام ترمز میزنه و صدای بوق ممتدش قلبمو از جا میکنه .
    با ترس به راننده نگاه میکنم...خدای من خودشه ...روزبهِ
    با علامت سر میگه که برم سوار شم ...
    کلاس دارم ... نمیتونم اینبارم بی خیال کلاسم بشم ...از طرفی جواب بچه ها رو چی بدم ؟ ... بگم با روزبه چه نسبتی دارم ؟ بهتره تظاهر کنم که ندیدمش.... سرمو میندازم زیر و دارم از خطر عابر رد میشم که وسط اون ترافیکی که پشت سرش ایجاد شده از ماشین پیاده میشه و جلوی دوستام گوشه چادرمو میگیره و تهدید آمیزمیگه
    - سوار شو ... کارت دارم
    بچه ها نران میشن و میپرسن
    -روشنا می شناسی؟
    از اخم هاش می ترسم و به بچه ها میگم
    - شما برید به کلاس برسید ... منم زود میام
    منو دنبال خودش میکشه ..در ماشینو واسم وا میکنه و خیلی سریع میشینه پشت رل و ماشین رو از جا میکنه
    بازم ازش می ترسم
    -کجا میریم؟
    عرق رو پیشونیشو میگیره ...از آیه عقب نیم نگاهی به عقب میندازه و کوتاه میگه
    -یه جا که بشه حرفزد
    جلو یه باغچه باغ ماشینو نگه میداره... همه تخت های چوبی توی این ساعت ازظهر خالیه... به اولین تخت که جای دنجی قرار گرفته اشاره میکنه ... میشینه و بدون اینکه نظرم رو بپرسه آب میوه سفارش میده
    کاملا معلومه خیلی بی حوصله و عصبیه ... فورا میگه
    -شنیدم توی نوشتن سررشته داری؟
    میدونم حوصله توضیح نداره..کوتاه جوابشو میدم
    -آره..برای دل خودم یه چیزایی مینویسم
    بی هیچ مقدمه ای میره سر اصل مطلب
    -میخوام یه کار سفارشی واسم بنویسی.....اگه قصه ات نظرمو جلب کنه با پولش میتونی تمام چاله چوله های زندگیتو پر کنی ...زانوی معصومو عمل کنی ... کارهای پاره وقتتم ببوسی بزاری کنار و فقط رو درست تمرکز کنی...چطوره؟
    پیشنهادش غافلگیرم کرده... این دقیقا همون چیزیه که از خدا میخواستم اما چرا تو دلم دارن رخت میشورن؟... حس میکنم یه جای کار میلنگه
    -میشه بیشتر توضیح بدی دقیقا از من چی میخوای؟
    -من شخصیت ها رو بهت معرفی میکنم...تو قصه رو بنویس...اگه قصه خوبی بود میشه قصه واقعی زندگیشون!
    عرق سرد به تنم میشینه
    -قصه واقعی زندگیشون؟ یعنی چی؟
    پسر جوونی آب میوه هامون رو میاره و میزاره رو تخت ...
    روزبه مرخصش میکنه
    گلوم از همیشه خشک تره...حس میکنم حرفای روزبه داره لحظه به لحظه ترسناک تر میشه
    یه جرعه از آب میوه اشو فرو میده و عصبی میگه
    - من کاری میکنم که اون قصه مو به مو جلو چشمات برای اون افراد اتفاق بیفته
    اونقدر از حرف هاش میترسم که رعشه به اندامم میوفته...ن کی باشم که بخوام برای زندگی دیگران تصمیم بگیرم
    من من کنان می پرسم
    -بهم بگو تو کی هستی؟
    یکم مکث میکنه و بعد با یه کینه خاص نگاهم میکنه و میگه
    -من توی قصه تو مردیم که میخواد انتقام بگیره...
    مو به تنم سیخ میشه ... خشمی که تو چشماشه رنگ جنون گرفته
    تشنگی داره خفه ام میکنه...لیوانو به دهنم نزدیک میکنم و ترسیده میپرسم
    -انتقام؟ از کی؟
    محتوای لیوان رو مزمزه میکنم که یهو با یه کینه عمیق میگه
    -از یه زن ....اسمش شهره اس...
    شهره ؟ این که اسم مامانه منم هست... نگاهش میکنم و به چشماش التماس میکنم که حدسم درست نباشه...تو چشماش شراره خشم بی هیچ رحمی زبانه میکشه
    انگار مغزم هنگ کرده...همون بهتر ...اصلا همون بهتر تا این حدس های مزخف نزنه ... از خودم میپرسم پس منظورش کدوم شهره اس؟
    بیرحمانه ادامه میده
    -من توی انتخاب اینکه با دستای خودم اون زنو بکشم یا جور دیگه ای قصاص کنم بدجوری گیر کردم... و فقط این نیست ... شوربختانه اون زن کسیه که بابامو کنار خودش داره ... اگه بخوام اون زنو به چنگ بیارم باید از جنازه بابام رد بشم... من هرگز اینو نمیخوام!
    بازم به خودم اجازه نمیدم که حدسی بزنم... آخه حدس هام اونقدر ترسناکه که هرآن ممکنه قلبمو از ترس متوقف کنه
    با زبون پست خشکیده لبمو تر میکنم..آب دهنمو قورت میدم و ترسیده میپرسم
    -شهره ... بابت چی باید تقاص بشه؟
    الان دیگه فقط عصبی و خشمگین نیست.. . چشم هاش از شدت خشم ترک ترک شده ... تا سر حد جنون عصبیه ...میتونم قسم بخورم که اراده کنه میتونه با دستاش همین حالا گردنمو خرد کنه و در کسری از ثانیه بکشدتم... لرزش محسوس دستمامو ازش پنهون میکنم..نفس های به شماره افتادمو تو سینه حبس میکنم ...و به اون بمب ساعتی که تا انفجار فقط به اندازه واکنشی که من به حرفش نشون میدم فرصت داره نگاه میکنم ...کلامش رنگ جنون گرفته...عصبی تند تند... یک بند و بی نفس گرفتن فریاد میزنه
    -بابت عشقیکه دزدیده...بابت دردی که به دل دیگران نشونده...بابت دسیسه چینی و دور انداختن مامانم ...بابت روزها و لحظه هایی که به زور از مامانم غصب کرده....
    پامیشه ..دستشو مثل چنگ تو موهاش فرو میکنه...عصبی...یه بند راه میره و را میره و بعد فریاد میکشه
    -همه اینا اونقدر منو آزار میده که روزی هزار بار مادرت رو توی ذهنم میکشم...
    بدترین حدسم ..همون که مطمئن بود با شنیدنش قلبم متوقف میشه رو روزبه با تلخ ترین حالت ممکن پیش روم اقرار کرد...نفسم تو گلو حبس شده...بالا نمیاد از بس سینه ام سنگینه.... قلبم می زنه یا نه؟ ...مطمئنم که نمیزنه چون جریان خون تو رگ هام متوقف شده....دستمو حس نمیکنم...شاید فلج شدم .... لیوان از تو دستم سرمیخوره و روی زمین هزار تیکه میشه..از صدای شکستنش تازه از تو شوک درمیام..خون تو ر گ هام سریع جریان میگیره .. سرم هل میخوره عقب و هوا با سرعت تمام تو ریه هام فرو میره...مثل کسی که دچار حفگی شده خس خس گلوم شنیده میشه....
    بیرحمانه تهدیدم میکنه و سرم فریاد میکشه
    -اگه امروز... اینجا... با تو به نتیجه نرسم مطمئن باش میرم سراغ اون زن و به قیمت زندگیمم که شده قلب سنگشو از سینه اش میکشم بیرون و جون مامانتو میگیرم
    اونقدر ترسیدم که اشک بی اختیار تند تند از چشمام سرازیر میشه... روی گونه ام سرمیخوره و چیکه چیکه از چونه ام میچکه پایین
    ناباورانه لب میزنم
    -پس تو ...تو ..تنها پسر شهناز و اردشیری؟....
    از اون حالت جنون فاصله گرفته...میشینه و بقیه آب میوه اشو که طعم زهرمار گرفته فرو میده و حرفمو تایید میکنه
    -بله...و تنها دلیلی که الان جلوی تو نشستم و دارم این آخرین راه رو هم امتحان میکنم به خاطر مامانمه...
    یاد شهناز میوفتم... درد سیلی خوردن ...صدای جِزِ سوختن گوشتم ، توی ذهنم ده ها و صدهابار تکرار میشه...سرم داره از درد منفجر میشه...لب میزنم
    -گفتی به خاطر مامانت دنبال من اومدی؟
    آخرین جرعه از آب پرتغالی که طعم زهر میده رو فرو میده و میگه
    -آره... دقیقا نمیدونم چرا اما مامانم تو رو انتخاب کرده بود و تا دم مرگ دنبالت میگشته ...شاید اونم میدونسته راه انتقام از شهره، تنها داری با ارزششه! ...یعنی دقیقا تویی که رو به رو نشستی! ...
    دیگه حدس هیچی سخت نیست....مدام یاد اتفاقات اخیر میوفتم وربطشو به هم پیدا میکنم
    -پس به همین دلیل میخواستی منو بدی دست اون قلدرها! ... چرا اون شب نجاتم دادی؟ چرا انتقامتو نگرفتی؟
    دستشو با حرص میکشه رو پوست خشک گردنش و به کنایه میگه
    - متاسفانه یا خوشبختانه هنوز وجدانم مثل وجدان مامان جون تو خواب خرسی نرفته ...همون یه بار که خودم نقشه انتقام از تو رو کشیدم بس بود که بفهمم که هنوز اینقدر قص القلب نیستم و از پسش برنمیام ...حالا اگه اگه صدبار دیگه هم این تکرار بشه باز وجدانم وادارم میکنه بیام ونجاتت بدم...
    آهی میکشه و با صدایی خسته میگه
    -به همین دلیله که ازت میخوام خودت با دستای خودت سناریوی مرگتو بنویسی...قصه ای که بتونه منو متقاعد کنه به اندازه مامانم درد میکشی و به اندازه اون بیچاره کمبود و حسرت و درد رو هر لحظه تجربه میکنی ... فقط یه همچین چیزی منو راضی میکنه
    حالت تهوع رهام نمیکنه...دلم میخواد بالا بیارم رو این لحظات ..رو این زندگی!
    حالم بده...هیچوقت بدتر از این نبودم ... نگاهش میکنم اون مرد به مراتب حالش از من بدتره...اونقدر حالش بده که حس میکنم داره فریاد میکشه ...فریاد میکشه تو رو خدا کمکم کن...اصلا داره التماسم میکنه ...
    با تمام تلخی این لحظات ... با تمام کینه ای که تو نگاهش داره... میفهمم که باید کمکش کنم که آروم بگیره...میفهمم این بمب ساعتی اگه که بترکه معلوم نیست چه فاجعه ای به بار بیاد
    پلک هامو رو هم میزارم ...به تمام مقدسات چنگ میندازم و از خدا میخوام که کمکم کنه...لب های خشکمو تر میکنم و نمی دونم با کدوم توانی اما به حرف میام
    -خواهش میکنم به من فرصت بده ...الان پر از اشتیاقم چون از مامانم و زنده بودش شنیدم ...و پر از استرسم چون جون عزیزترین کسم در خطره ...من میفهمم که حرفای تو فقط یه تهدید ساده نیست و تو این انگیزه و توان رو داری که هر بلایی سر خودت و مامانم و بقیه بیاری...اما بهم فرصت بده...بزار یکم فکر کنم...
    - فردا همین ساعت میام دنبالت ...ضمنا ...یادت باشه که تنها کسی که میتونه تو رو به مامان جونت برسونه فقط منم...و کسی که میتونه با فاش کردن راز مادرت درباره تو و خواهرت مادرتو بفرسته تو منجلاب باز هم منم..پس فکرهای احمقانه نکن و کاری نکن از تو هم ناامید بشم و اونکاری که نباید رو بکنم و همه چیزو به گند بکشم...
    هیچوقت فراموش نکن که مرگ مامنت، تو و پدرمو داغون میکنه ... دست های منم به خون آغشته میشه و تمام آینده ام تباه میشه ...کشتن مامانت فعلا اولویت من نیست ....قصه ات رو طوری بنویس که مجبور نشم اولویت هامو تغییر بدم.
    ***

    روشنا:

    دفتر خاطراتمو باز میکنم...ورق میزنم تا به آخرین خاطره میرسم...

    خاطره ای که درست قبل از آشنا شدن با روزبه نوشته بودم و از اشتیاقم واسه پختن نذری به نیت پیدا کردن مامانم گفته بودم ...ورق میزنم و توی اولین کاغذ سفید بعدی می نویسم:

    این روزها تو دانشکده دوستام همش از روزبه میگن ..از جذابیتش ...از خوش شانسی من...مدام بهم غبطه میخورن که به همچین آدمی نزدیکم ..اما من درست مثل یه تیکه سنگ بزرگ ...مثل یه صخره، سنگینم و بغض دارم...

    حس آدمی رو دارم که تو عالمی از جنس تردید دست و پامیزنه...نمیدونم ..واقعا نمیدونم چکار باید بکنم... باید خیلی زود به درخواست روزبه جواب بدم...قبل از اینکه دیر بشه و اون مرد با خشم مهارنشدنیش تیشه به ریشه همه چیز بزنه...

    این بازی انتقام یک قربانی میخواد....اما من چطور میتونم خودمو راضی کنم که یه بیگناه رو قربانی کنم؟...

    چقدر اون مرد بیرحمه...یعنی واقعا نمی دونه چه کار سخت و دردآوری از من خواسته؟...آخه من کیم که بخوام برای سرنوشت دیگران تصمیم بگیرم ؟ ...آخرِ کاری که از من برمیاد اینه که برای سرنوشت خودم تصمیم بگیرم نه دیگران ...پس لباس رزم از تن خارج میکنم و لباس یک قربانی رو به تن میکنم ... میروم به قربانگاه تا عزیزانم رو نجات بدم...
    اسمشو وسط دل کاغذ مینویسم و با خودکار هی پررنگ و پررنگ ترش میکنم و میگم

    -روزبه معزی ... کاش میفهمیدی حالا تو دیگه واسم غریبه دیروز نیستی!...کاش بدونی به خاطر تو هم هست که دارم این تصمیم خطرناک رو میگیرم و قربانی این بازی انتقام میشم ...کاش یه روز بفهمیی که هیچ کس مثل من تو رو درک نکرد...
    من میفهممت ..خشمت رو درک میکنم...چون بارها توی زندگی منم از خودم ، از بودن بی موقع و حتی از نبودن های بی موقع ام تا سر حد مرگ خشمگین شدم!...میفهمم میخوای تو این بازی از خودتم انتقام بگیری...آخه رنج دادن دیگری بدون رنج کشیدن خودت مگه ممکنه؟

    آهی میکشم و میگم
    -روزبه ، من توی خشم تو صدای فریاد کمکت رو می شنوم...دستت رو به من بده .... من اندازه تمام تنها بودن هام کنارت میمونم تا توی این خشم تنها نمونی...اجازه نمیدم مثل من بی یار و یاور بمونی...نمیزارم تمام روزهای آینده ات فدای یه اتفاق تلخ تو گذشته ات بشه...حتی اگه شده خودمو فدا میکنم تا آروم بگیری...عمرم رو خرج میکنم و بزرگترین سرمایه زندگیم رو وسط میگذارم ...از مهرم به پات می ریزم و هر آنچه که آرامترت کند رو فدات میکنم فقط به یه امید...به امید روزهایی که ابر کینه و تردید از آسمون دلت کنار بره...آروم بگیری و بخوایی با حقیقت روبه رو بشی ... میدونم روزهای سختی پیش رومونه اما با رضایت کامل همراهت میشم...پس التماست میکنم با من بازی کن و به خشمت نباز .
    وزبه:

    از یک ساعت قبل از زمان قرار دم در دانشگاه منتظرش هستم

    میاد و یه نوشته تحویلم میده و میگه

    -هیچوقت فکر نمی کردم بتونم قصه سرنوشتمو خودم بنویسم...

    بسته ای از کاغذ رو از پاکت میکشم بیرون..

    شروع میکنم به خوندن ... آهی میکشه و میگه

    -میخوام بدونی که هرگز نمیزارم کار به جایی برسه که با زندگیت قمار کنی و دستت به خون کسی آلوده بشه...من تا زمانی که تو به این نوشته ها متعهد باشی مثل کوه پشتت میمونم اما اگه فکر نزدیک شدن به مامانم به ذهنت بیاد و به مامانم آسیبی بزنی اونوقت من دیگه نمیشناسمت ... مطمئن باش اونوقت خودم با دستای خودم طناب دارو میندازم گردنت ...پس لطفا کاری نکن که اتفاقی که نباید، بیوفته!

    از این همه علاقه ، تعهد و تعصبی که رو مامانش داره عصبی میشم و با کنایه بهش میگم

    -واقعا برای مادری که پرتت کرده دور حاضر میشی این همه رنج رو تحمل کنی؟

    جوابش مثل پتکی بر سرم فرود میاد

    - من برای محافظت از خودم دارم این کارو میکنم ... اگه بلایی سر مامانم بیاری من هم برای همیشه مادرمو از دست دادم و هم تو

    رو ... مطمئنا اونروز غمگین ترین روز زندگیم میشه...و این اون چیزیه که من به قیمت زندگیمم که شده نمیزارم اون روز بیاد..قول میدم!


    شروع میکنم خوندن ... تقریبا چیزی که تو ذهن خودمم بوده رو نوشته ...همین که خودش این راهو انتخاب کرده راضیم میکنه...رضایتم رو مخفی میکنم اما همین که اعتراضی نمیکنم حدس میزنه که با کلیات این بازی موافقم... بعد از دقایقی که مثل سالی بر او میگذره لب باز میکنم ومیگم

    -بد نیست...ارزش امتحان کردن رو داره...پس این تویی که باید کمک کنی این سناریو عملی بشه

    برای اینکه بهم ثابت کنه تا چه اندازه تو حرفاش صداقت داره با سوزن نوک انگشتشو سوراخ میکنه ... با خون سرخش پایین نوشته اش انگشت میزنه و مصمم میگه

    -از الان من طرف توام!

    نگاش میکنم ...تو نگاهش غمی چند ساله موج میزنه ... حس میکنم تو این چند روز لاغر و رنگ پریده شده..رد بی خوابی تو صورتش موج میزنه..میگم

    -با اینکه خودت قصه سرنوشتتو نوشتی اما چرا به نظر خوشحال نمیای؟

    آهی میکشه و میگه

    - گفتم که! ....یه قربانی دنبال اینه که روزهای بدتری رو تجربه نکنه و افراد بیشتری رو از دست نده!

    فرمون ماشینو زیر فشار دستم به شکنجه می گیرم و به نقطه ای دور خیره میشم ...آب پاکی رو می ریزم رو دستش و خیلی جدی بهش میگم

    -میخوام بدونی وقتی این بازی شروع بشه من اصلا مثل الان بهت راحت نمی گیرم...روزهای تلخی پیشروته... اگه پشیمون بشی...

    خیلی مصمم میگه

    -هر چقدرم سخت باشه بدتر از از دست دادن مامانم و به فنا رفتن آینده تو نیست...هر چقدرم بد باشه میتونم تحملش کنم..باید تحمل کنم!

    زحمت نگاه کردن به مخاطب رو به خودم نمیدم....همونطور اون نقطه دور رو نگاه میکنم و یکسری موارد رو واسش توضیح میدم

    - باید گزارشی از کارهایی که کردیم به هم بدیم ...من همین امروز میرم سراغ مامانت و راضیش میکنم برای آشنایی و مقدمات اولیه کار، در اولین فرصت ممکن بیاد خونه تون... پس بدون که به زودی با مامانت رو به رو میشی...نکنه دست و پات بلرزه و از تصمیمت پشیمون بشی که بد میبینی ... امیدوارم متوجه باشی که من اصلا شوخی ندارم ... به محض اینکه ببینم راهتو کج کردی منم راهمو کج میکنم و میرم سراغ مامانت..مفهومه؟

    ترسیده نگاهم میکنه ...آب دهنشو قورت میده و با تکون سر جوابمو میده ..

    در حالیکه با خون سرخم پای اون قرارداد همکاری رو امضا میزنم برای آخرین بار تهدیدمو تکرار میکنم

    -خب...درست از همین الان جون مامانت تو دستای توِ...مشتاقم ببینم چه میکنی !

    ***

    روزبه:

    دارم کم کم بی معرفت میشم .... درست یک هفته اس که بر سر مزار مامان نیومدم.... امروز اونقدر دلتنگش شدم که از کار زدم و اومدم پیشش ... قطعه 325 ردیف 124 شماره 56 ... تا بالای مزار میرسم با دیدن گلبرگ های روی مزار مامان تعجب میکنم...
    فورا چشمام از اشک تر میشه ... تنها کسی که میتونه یادی از مامانم کرده باشه و بهش سر زده باشه فقط یه نفره...یه نفر که خوب میدونده حالا خیلی دیره واسه جبران گذشته....لب میزنم
    -بابا... خیلی دیره اما بازم دمت گرم که اومدی پیشش.
    زانو میزنم و دسته گلمو میزارم کنار اسم قشنگش
    -سلام قربونت برم....خوبی؟ ...
    دلم آغوششو میخواد...اگه اون نمی تونه بغلم کنه من که میتونم...خم میشم و صورتمو میزارم رو سنگ سرد سپید و انگشتامو نوازش وار رو اسم قشنگش می کشم و آروم واسش حرف میزنم
    -مامان این روزها برای انتقام ، تشنه تر از همیشه ام..اونقدر تشنه که امروز تونستم به اون مار هفت خط نزدیک بشم و با اجرای نقش یه پسرخونده خوب و وظیفه شناس عاجزانه ازش درخواست کنم که واسم بره خواستگاری روشنا...اون زنِ هفت خط هم نقش یه مامان خوب و مهربون رو واسم بازی کرد و قرار شد همین فردا عصرمن و شهره برای آشنایی با خانواده روشنا بریم خونه شون...
    روشنا هم معصوم رو آماده کرده و فعلا همه چیز طبق برنامه داره پیش میره.... حالا تو بگو ..با شروع این بازی حالت بهتر شده ؟ میشه بیای به خوابم؟
    اشک هام بی اختیار میچکه...
    لب میزنم
    خیلی دلتنگتم مامان...خیلی زیاد.

    ***
    روشنا:

    خودکار توی دستام می لرزه ... ساعت ها از رفتن روزبه و مامان گذشته اما من هنوز هیجان دارم و از یادآوری اتفاقات امروز تنم می لرزه
    روی سفیدی کاغذ دفتر خاطراتم می نویسم
    -اسم این روزها رو میزارم روزهای خاکستری....روزهایی که پر از هوای تیره دروغ و حقیقت های اغراق شده اس.
    امروز عصر روزبه به همراه مامان اومدن خونه مون واسه خواستگاری... تا مامان از در وارد شد و دیدمش.. پشت پنجره رو به حیاط بی جون افتادم... خودش بود...هفده سال از دیدنش محروم شده بودم اما خیلی زود ردپای آشنایی رو تو چهره اش دیدم ...هفده سال شکسته تر از آخرین دیدارمون شده بود ...لاغر شده بود ... اما زیباییش.. برق نگاهش ...گرمای وجودش...محبت کلامش دست نخورده بود....
    چقدر دلم میخواست همون اول که بهم لبخند زد و منو نشناخت، بپرم بغلش کنم ...ببوسمش و های های گریه کنم و بگم مامان مشناختی؟.. رها کوچولوتو نشناختی؟
    روزبه به خودش رسیده بود...بوی اودکلنش همه محله رو ورداشته بود ... خوش لباس تر از همیشه...خوش برخورد تر از همیشه...جذاب و دوستداشتنی شده بود...
    اصلا امروز فوق العاده بود...تو ست کردن لباسش ...تو انتخاب سبد گل... تو دلبری کردن از معصوم و تو نقش بازی کردن جلو مامان من.
    من تمام مدت نگاهم به مامان بود....اشتیاقم .... التهابم درونم...تپیدن های قلبم واسه مامانم بود...واسم مهم نبود که روزبه چی میگفت و چی نمیگفت...فقط واسم مهم بود که کِی انتظارم به سر میاد و منو به مامانم معرفی میکنه ...لحظه شماری میکردم که زودتر بتونم اونطور که دوست دارم مامانمو بغل کنم..بوش کنم ...تو بغلش های های گریه کنم و این بغض لعنتی و این حسرت کهنه رو از سر دلم وا کنم.
    امروز اونقدر جذب مامان شده بودم که همه چیز فراموشم شده بود ...همه دیالوگ هایی که باید میگفتم تا مامان رو قانع کنم که عروسی خوبی وسشون هستم فراموشم شده بود...روزبه با اخم غلیظش ازم زهره چشم گرفت و بهم هشدار داد که به خودم بیام و اینقد به اون زن خیره نمونم
    بعد خودش شروع کرد به حرف زدن و همون داستانی که واسش نوشته بودم رو به بهترین شکل ممکن واسمون تعریف کرد... تو اون داستان یه روشنا بود که یک دل نه هفت دل عاشقش کرده بود ... از روزهایی گفت که روشنای قصه اش رو آزموده بود و بعد از آن همه سنجیدن حالا اون دختر خوشبخت را مناسب همسری خود دیده بود و انتخابش کرده بود ....و بعد مجبور شد بخشی از بار من روهم به دوش بکشه ... از جانب روشنای قصه اش قصه بافت تا به اینجا رسید که روشنا هم روزبه را خواسته و پسندیده .. عاشق شده ...و بی صبرانه خواهان وصل است...
    روزبه میگفت و من تمام فکرم..ذکرم ...نگاهم ...مادرم بود و با لذت ریز ترین واکنش هایش را به قصه ای که زایئده ذهن خودم بود را رصد میکردم ... روزبه الحق والانصاف استادانه نوشته هایم را ارائه کرد طوری که احساسات هر دو مادر برانگیخته شد ...
    دقایقی بعد وقتی روزبه آه کشیده بود و گفته بود "حالا هر چی شما بزرگتر ها امر کنید ما همون کارو میکنیم " هر دو مادر سخت تحت تاثیر قرار گرفته بودند ... او زرنگ تر از اونچه فکر میکردم بود ...هر وقت متوجه میشد که حواس مادرها متوجه ما شده ، نگاه ها و لبخند هایش پر از رنگ اشتیاق و عطش وصل با نوعروسش میشد .
    و بعد وقتی جو را مثبت دیده بود با یک مقدمه چینی درباره لزوم آشنایی بیشتر درخواست کرد که بین من و او صیغه محرمیت خوانده شود تا ظرف مدت یک ماه ، آشنایی بیشتری بین من و او شکل بگیره و در نهایت بتونیم تصمیم عاقلانه ای بگیریم .....اینجا بود که مامان واکنش نشون داد وبه روزبه خاطر نشان کرد بدون اجازه پدرش اقدام بیشتری در این جلسه جایز نیست...این را از قبل پیش بینی کرده بودیم...
    اینجا بود که روزبه مامان رو قانع کرد که این فقط یک صیغه ساده اس و هیچ ارزشی نخواهد داشت و با ذکر اینکه با پدر به زودی سفر مهمی پیش رو دارن و حین سفر خودش کم کم همه چیزو با پدرش درمیون میزاره مامان رو مجبور به سکوت کرد... .
    لحظه دیدار من و مامان نزدیک و نزدیک تر شد ....عاقد از راه رسید و دو مادر در عمل انجام شده قرار گرفتند...مراسم محرم شدن من و روزبه خیلی ساده و سریع اتفاق افتاد ...وقتی عاقد اسم کاملم را ادا کرد رنگ از رخ مامان به وضوح پرید و به فکر فرو رفت ...فورا بله را گفتم و اولین گام از نقشه به هر شکل که بود پیش رفت
    آخر شب وقتی معصوم زانو درد امونش نداد و نتونست تا دم در مهمون هاشو بدرقه کنه ما سه نفر تنها شدیم و لحظه دوستداشتنی من فرا رسید ... روزبه از نبود معصوم استفاده کرد و با تغییر صد و هشتاد درجه ای در رفتارش رو به مامان گفت
    -شما حریفتو ضعیف تصور کرده بودی ...حالا دور دور منه...بشین و تماشا کن ...کاری که مادرم نتونست رو من واسش انجام میدم
    و رو به من گفت : هدیه عروسیت با ارزش ترین فرد زندگیته ... به مامان اشاره کرد و گفت
    - مادری که هفده سال پیش گمش کرده بودی درست روبه روته... خیلی دلتنگش نبودی؟
    و رو به مامان گفت
    -شک نکنید...خودشه ... روشنای که شایعه کردی مامانم ازتون دزدیده همین دختره ...من واست پیداش کردم
    دست مامانو تو دستم گرفتم و میون اشک هام که تموم شدنی نبود لب زندم
    -مامان...خودمم...رها
    رنگ از روی مامان پریده بود ... هنوز از شوک حرف های که شنیده بود در نیومده بود که روزبه با سنگدلی تمام تهدیدش کرد و گفت
    -حالا دخترت تو مشتمه .. به فکر فرارای دادنش نباش....بفهمم جر زنی میکنی منم قانون بازی رو میشکنم و مهرمو به خاک و خون میکشم
    مامان با دقت نگام کرد و همون رد آشنا رو که تو چهره ام دید باورم کرد ...بغلم کرد...بعد از این همه سال حتی وقت زیادی برای بغل کردن و
    درد دل گفتن با هم نداشتیم...از طرفی معصوم لب ایون منتظرم ایستاده بود و از اون سو روزبه بی حوصله و کلافه نگاهمون میکرد.مامان وقتی
    مجبور شد دستمو رها کنه و همراه روزبه بره بهم وعده داد که فردا بعد از دانشکده میاد دنبالم تا حسابی با هم وقت بگذرونیم
    مشتاق فردام... از بس مشتاقم خوابم نمیبره...این خاطره شیرین تر از عسل رو بعد از خدا مدیون توام روزبه معزی.

    ***
    

    روشنا :
    حلقه ای که مامان به عنوان نشون دستم کرده از اون مدل حلقه های نامزدیه که فقط تو خواب و خیالم میدیدم که یه روز بتونم صاحبش بشم ...یه حلقه طلای سفید که دو لبه اش با قوص ظریفی به هم رسیده و دقیقا روی محل اتصال، یه نگین برلیان برجسته کار شده و نگین های ظریف برلیان روی کل سطح حلقه می درخشه...عاشقشم...هر چند انگار اصلا واسه من ساخته نشده چون توی انگشت های بلند و باریکم آزادانه تاب میخوره و تا دستمو خم میکنم از انگشتم میوفته بیرون..شده واسم آیینه دق ...چون درست مثل خودمه .... تا روزبه اراده کنه از زندگیش پرت میشم بیرون.
    مامان روزی چند بار بهم زنگ میزنه ...نگرانمه...گریه میکنه و میدونم که خیلی خوب میدونه که چه بلایی قراره سرم بیاد...فکر میکنه من از همه چیز بی خبرمو افتادم تو دام روزبه ... با زبون بی زبونی میگه روزبه واسم نقشه کشیده و فقط قصد اذیت و آزارمو داره...میگه اون میخواد انتقام ناکامی های مامانشو ازم بگیره و ...
    اما من سر قولم با روزبه موندم و مدام به مامان اصرار میکنم که یکم بهم فرصت بده که با روزبه بمونمو و خودم به این نتیجه برسم که نمی تونم باهاش ادامه بدم..واسم خون گریه میکنه و من دل به دلش میدم و قربون مهربونیش میرم و میگم همین که تو رو به من داده واسم یه دنیا ارزش داره.

    ***
    روشنا:

    صفحه ها رو تند تند ورق میزنم...خاطره های قبلی بهم دهن کجی میکنه...از خوندن و مرور این روزها چیزی جز شرمندگی از خودم و خدا واسم نمیمونه...از طرفی هم به نوشتن و خالی کردن سرم از هجوم افکار نیاز دارم ..آخه این روزا این تنها تسکین ذهن آشفته ی منه...
    قبل از اینکه بنویسم اتفاقات امروزو تو ذهنم مرور میکنم ... روزبه بعد از چند روز بی خبری امروز تماس گرفت و اونطرف شهر باهام قرار گذاشت...وقتی رسیدم محل قرار منتظرم بود...بی سلام و علیک گفت دنبالش برم...یه آپارتمان مسکونی توی یه جای دنج خریده بود ... آپارتمانه ویوی خوبی داشت...یه بالکن بزرگ داشت که میشد یه عالم گل و گیاه توش پرورش داد...من که عاشق اون خونه شدم.
    روزبه اصلا به خودش زحمت نداد که بپرسه خوشم اومده یا نه ...فقط کلید آپارتمان رو گذاشت رو کانتر و گفت ...تا اینجا که کارت بد نبوده اینو به عنوان مهریه ات بهت میدم تا بدونی سر قولم هستم و در آخر هم پول خوبی نصیبت میشه...از هفته دیگه هم همینجا زندگیمونو شروع میکنیم
    از ترس نیمه جیغی کشید و گفتم
    -چی؟ مگه قرار نبود بعد از یک ماه...
    خیلی ساده و صریح گفت
    -برنامه ام عوض شد....مدام باهام تماس میگیرن...نمیخوام آینده شغلیمو از دست بدم...باید زودتر پیش بریم ...خیلی زود باید برگردم لندن...
    بعدشم بخش اعظم کار رو انداخت گردن خودمو رفت پی کارهای مهم تر از زندگیش با من و گفت
    -خودت معصومو قانع کن... بگو جشن و مراسم هم نمیخوای...میتونی بگی قرار گذاشتیم در اولین فرصت بریم ماه عسل ..تو که خوب بلدی قصه ببافی...اینم یه کاریش بکن دیگه
    -مامانمو چیکار کنم؟
    -فعلا ازش مخفی کن ... چند وقت بعد وقتی بفهمه زندگیمون رو شروع کردیم توی عمل انجام شده قرار میگیره و نمی تونه کاری از پیش ببره
    این روزا خیلی یاد شهرزاد قصه گو میوفتم...شهرزادی که شهریارش هر شب قصد کشتنش رو داشت و اون با تعریف یه قصه جدید یه روز دیگه برای خودش وقت زنده موندن میخرید...منم هر روز دارم قصه های بیشتری مینویسم.. دروغ های بیشتری میگم...فقط برای به تعویق انداختن یه فاجعه..به امید سرد شدن آتش خشم روزبه.

    ***
    
    ***
    روشنا:

    امروز معصوم اومد و آپارتمانو نشونش دادم...می گفت همه جا خیلی کثیفه و کار داره تا بشه توش زندگی کرد...گفت از اسماعیل و ابراهیم تو کار دکوراسیون داخلین خواهش میکنه که دو سه روزه بیان دستی به سر و گوش این خونه بکشن ....دو برادر به زودی میان و دیوارهای دوده گرفته و سیاه خونه رو کاغد دیواری میکنن... میخوام خونه ام یه جورایی رویایی باشه...ترکیب رنگ های ملایم ودرخشنده ... معصوم ازم خواسته پنجره ها رو اندازه بگیرم و پارچه بخرم تا واسه پنجره ها پرده بدوزه...چه ذوق و شوقی داره پیرزن بیچاره...از خودم خجالت میکشم .... این روزها حتی دلم نمیخواد تو آینه به خودم نگاه کنم....فقط دلم به این خوشِ که روزبه موقتا آروم گرفته و هیچ فکر خطرناکی توی ذهنش نمیاد.
    ***
    سه روز از خاطره قبلی گذشته و همه چیز تقریبا آماده شده....امروز وقتی وارد خونه ام شدم از بس خوشگل شده بود بعد از مدت ها واقعا ذوق وشوق داشتم ...اونقدر دوستش دارم که دلم میخواد زودتر برم اونجا زندگی کنم...عاشق رنگ پسته ای طلایی ملایم کاغ دیواری هاشم..عاشق پرده های حریر کرم طلاییشم...خونه ام دو تا اتاق داره ....روزبه از همون روز که کلید خونه رو به من داد بهترین اتاقو واسه خودش برداشت و اتاق کم نورتر و کوچیک تر واسه من مونده...مثل تمام کارهای دیگه اش نتونستم هیچ اعتراضی بهش بکنم ... من مهره اونم و هرچی اون میخواد باید انجام بشه.
    وقتی به معصوم بیچاره گفتم فقط چند روز ناقابل برای تجهیز خونه وقت داریم بنده خدا با این زانو دردش صبح و شب تو خیابون ها میگشته و واسم جهیزیه میخریده... هی وسیله میخریده و هی میفرستاده به آدرس خونه... الان تازه میفهمم این همه سال چقدر پول پس انداز کرده که من جلو شوهر آینده ام و خانواده اش شرمنده نشم......
    روزبه نه سر میزنه نه کمکی میکنه ... اصلا به روی مبارکش نمیاره که من و اون پیرزن بیچاره تو چه وضعیتی هستیم...فقط دیروز یه وانت پر از وسائل شخصیشو فرستاد و خاطر نشان کرد که دست به وسائلش نزنم تا خودش بیاد و با صلاحدید خودش تو اتاق جاشون بده..گفته فردا میاد و به اوضاع خونه سر میزنه...از همین الان داره بهم حالی میکنه که روزهای سختی در راهه...منم قرار نیست کم بیارم ... هر روز کاسه صبرمو گود تر میکنم و توکلم رو قوی تر.
    ***

    روشنا :

    ابراهیم و اسماعیل دارن با کمک هم یخچال رو نصب میکنن که صدای زنگ تو گوشمون میپچه ..اسماعیل میره در رو وا میکنه

    به ابراهیم که دیگه کارش تموم شده خسته نباشید میگم و لیوان شربت خنک رو جلوی روش میگیرم

    نگاه کوتاهی به سمتم میندازه و با حسرت میگه

    -چقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد

    اونقدر چهره اش غمگینه که یهو یاد حرف هایی میوفتم که روزبه درباره ابراهیم گفته بود ..چشمش دنبالته..میخواد بیاد خواستگاری

    دیگه خیلی دیره واسه این حرف ها...با احترام پاکت پولو میگیرم سمتش

    -خیلی تو این چند روز زحمت کشیدید... این مبلغ در مقابل لطفی که شما کردید هیچه... اما خواهش میکنم قبولش کنید

    با یه لبخند غمگین نگام میکنه ... نمی دونم چرا حس میکنم جنس نگاهش جنس نگاه مامانه... انگار اونم مطمئنه که با روزبه برای من هیچ خوشبختی و روز خوشی وجود نداره

    مثل همیشه سربه زیر میندازه و با رضایت میگه

    -ما فقط انجام وظیفه کردیم ... اینو به عنوان کادوی عروسی از ما قبول کنید... شما هم مثل خواهرمونید...بازم امری باشه در خدمتیم

    -زحمت های ما همیشه گردن شما بوده...ایشالا به زودی تو شادیتون جبران کنیم

    - خوشبخت بشید روشنا خانوم...

    چرا حس میکنم بغض راه صداشو گرفته؟

    سرمو میندازم زیر و لب میزنم

    -ممنونم...

    سنگینی نگاهی روی صورتم حس میکنم ...همین که سر میگردونم نگاهم تو نگاه سرد و پرسشگر روزبه گره میخوره...

    سلام که میدم جوابمو نمیده ... ابراهیم که جو سنگین خونه رو درک کرده میره جلو با روزبه دست میده ... سلام و خداحافظیشو یکی میکنه و خیلی زود همراه
    اسماعیل از خونه میرن بیرون

    روزبه بدرقه اشون میکنه و میاد سروقتم

    دارم سینی شربت و لیوان ها رو جمع و جور میکنم که مچمو تو هوا میگیره ... لیوان ها یکی یکی کف سینی میوفتن رو هم

    با صدایی که از میون دندون های به هم فشرده اش به زور را ه به بیرون پیدا کرده شماتتم میکنه

    -مَثَله که گرگ زاده گرگ میشه...طایفه شما رو باید حتما قل و زنجیر کرد که تشت رسواییتون از بوم نیوفته؟

    -به خدا قسم چیزی بین ما نبوده و نیست

    چشماش از خشم ترک ترک شده.. فشار انگشتاش داره استخون دستمو خرد میکنه

    -از این لحظه به بعد هیشکی بدون اجازه من حق نداره پاشو تو این خونه بزاره..مفهومه؟

    دیونگیه که بخوام با این مرد عصبانی بحث کنم... فورا سرمو میندازم زیر و اونچیزی که فک میکنم بیشتر از هر جواب دیگه آرومش کنه رو به لب میارم

    -چشم

    سرم داد میزنه

    -نشنیدم...بلدتر

    آب دهنمو قورت میدم و بلندتر میگم

    -چشم

    یه لیوان شربت واسش میارم....لب نمیزنه

    نگاهش میکنم گره ابروهاش هنوز وا نشده ...یهو یاد حرف نگهبان میوفتم که گفته به زودی میخوان سیستم فاضلاب و موتور خونه رو تعمیر کنن میخوام باهاش درمیون بزارم..آب دهنمو قورت میدم

    -راستی روزبه...

    نگاه خشمگینش رنگ شماتت هم میگیره...غرش کنان میگه

    -کی بهت اجازه داده اسم منو صدا کنی؟

    چشمامو از ترس تنگ میکنم .... به من و من میوفتم

    -پس... چی ...صدات کنم؟

    رک و صریح جوابمو میده

    -تو قرار نیست خواسته ای از من داشته باشی...این منم که صاحب توام ..خودم هر وقت کارت داشتم میدونم چطوری صدات کنم!

    دهنم از تعجب وا مونده... صاحب؟...مثل یه سگ و صاحبش ..مثل یه برده و اربابش؟...

    دلم تو سینه مچاله شده... نگاهم برق اشک میگیره.. ناامیدانه به چین خوردگی های خشمی که روی پیشونیش نشونده خیره میمونم...یعنی میشه یه روز بیاد که این اسب رمیده رام بشه و اینطور زیر لگ هاش لهم نکنه؟

    نگاهمو که به خودش میبینه با کنایه میگه

    -چیه؟ توقعشو نداشتی؟

    لبخند کجی گوشه لباش میشینه

    - این بازی تازه داره شروع میشه..

    بغضمو میزارم لب تاقچه ی دلم و به خودم میگم " نشنیدی چی گفت؟ ...تازه اولشه..." اشکم داره برای چکیدن التماس میکنه

    حس میکنم هوای خونه پر از اکسیژن مرگ شده ... آخه هر چی نفس میگیرم حس خفگی رهام نمیکنه

    فشار دستش رو مچم بیشتر از همیشه شده ... الانه که استخون دستم خرد بشه...

    نگام میکنه و برق اشکو تو چشمم میبینه ... با انزجار میگه

    -چیه ؟ ... بازم میخوای گریه کنی؟

    سرمو میندازم زیر...به دست دردناکم خیره میشم و آهسته میگم

    -درد داره!

    حتما مسیر نگاهمو دنبال کرده که یهو به خودش میاد و میفهمهه که چه بلایی سر دستم آورده...فورا فشار رو از روی مچم برمیداره ...

    کف دستم از شدت انباشت خون سرخ سرخ شده... رد ناخن هاش رو مچم سیاه شده....حس میکنم زهر کینه رو ریخته تو ناخن هاش و زره زره فرو کرده تو تنم ...درست مثل یه تزریق زیر جلدی دردناک ...حالا کینه اش توی خونم جریان گرفته وداره مستقیم میره سمت قلبم ...

    پلک هامو رو هم میزارم .. نباید ازش متنفر بشم... فقط باید صبوری کنم ...صبوری کنم تا اون مرد خشمشو زره زره سرم خالی کنه و یه روز آروم بگیره.. نباید به خشم ببازم و کینه اشو به دلم راه بدم

    نگاه اخموشو از کبودی دستم میگیره و امر میکنه

    -کلی کار داریم...باید تا امشب اتامو سرو سامون بدم..پس بجنب!

    میره سمت اتاق ... پشت سرش راه میوفتم و هی دستمو تو هوا تکون میدم ...شاید فکر میکنم اینطوری خون زودتر جریان پیدا میکنه و دستم از لمس شدگی در میاد... پشت در اتاقش که می رسیم دستم سوزن سوزن میشه و حسش کم کم برمیگرده

    صدایی تو گوشم میگه "رها ....خدا کمک میکنه ...جمع قدرت تو و خدا یه قدرت بی نهایت میشه پس تو قرار نیست هیچوقت کم بیاری ". دوباره پر از انرژی میشم

    بی مقدمه میگم

    -ببخشید

    روزبه یهو برمیگرده سمتم ... از تعجب یک تای ابروشو میده بالا

    فورا توضیح میدم

    -اگه تو بگی دیگه حتی جواب سلام اون مرد هم نمیدم

    گیج نگاهم میکنه...

    با گفتن " ممنونم" حتی گیج تر از قبل میشه

    -به لطف تو دیگه نیاز نیست روزی چندین ساعت بیرون از خونه کاری که دوست ندارمو انجام بدم و میتونم بهتر به درسم برسم...واقعا ممنونم ازت

    نگاهش میکنم ... نه آرومه نه عصبانی...

    حس میکنم چه خوبه که حرف دلمو بهش زدم..

    بی اختیار لبخند رو لبام میشنه .... مصمم آستین هامو بالا میزنم و با انرژی میگم

    -خب از کجا باید شروع کنیم؟

    سنگینی نگاهشو رو صورتم حس میکنم..سرمو که بلند میکنم از اونچه تو چشماش موج میزنه متعجب میشم

    شاید اشتباه میکنم اما نگاهش داره فریاد میزنه "متاسفم"

    ***
    
    روزبه:

    بابا واسه مدیرهای ارشد ساعت کاری قائل نیست ... واسش مهم راندمان و بازدهی نیروهای زیر دست مدیره نه ساعت پر کردن و راندمان پایین . منم که کلا مستمع آزادم... هر وقت برم و بیام مشکلی نداره...اما از اونجا که بابا یه مدیر حرفه ایه و میدونه چطور باید با نیروهاش برخورد کنه ، امکانات خوبی تو شرکت واسم فراهم کرده تا مشتاق بشم اوغات بیشتری دم دستش باشم .با اینکه میدونه نیمی از وقتم صرف خریدو فروش و مطالعات بورسم و یا دارم روی پروژه تحقیقاتی که از کالج گرفتم کار میکنم اما همین که من تو بخش تحقیق و توسعه شرکت نشستم و میتونه از من یه مزیت رقابتی بسازه و از رقباش گامی جلو بیوفته همین بسیار راضیش میکنه.

    از طرفی چون به کارم به شدت علاقه دارم هر روز هفته جز جمعه ها و یکشنبه صبح تا عصر وقتمو تو شرکت میگذرونم...
    جلوی درب آسانسور شرکت می ایستم و منتظر میشم تا آسانسور بیاد...با پام جلوی آسانسور ضرب میگیرم و به این فکر میکنم که درست از این لحظه که کارم تو شرکت تموم میشه تا وقتی شب بشه و به زور قرص بخوابم قراره بدترین و کندترین ساعت های زندگیمو تجربه کنم .

    درب آسانسور وا میشه..میرم داخل...حتی تو آسانسورم کسی کنارم نیست!

    انگشت میکشم رو صفحه گوشیم...نه پیامی نه تماسی..هیچ...

    نباید واسم عجیب باشه...من تو این خاک فقط مادرمو داشتم که اونم تنهام گذاشت و رفت ... حالا دیگه هیچ کسیو ندارم که منتظرم باشه...نگرانم بشه...برای وقت گذرونی با من مشتاق باشه و ازم بخواد که واسه خواسته هاش وقت بذارم...

    به چهره گرفته و شبه بیچاره خودم تو آینه پوزخند میزنم و رومو از خودم برمیگردونم و به این فکر میکنم که کاش زودتر ای همه غریبی و غربت تموم بشه و برگردم سر کار و زندگیم..اون سر دنیا، برعکس این خاک مادری... یه عالم آشنا و دوست و رفیق دارم...اونجا کیا و مژده رو دارم که بی دعوت و با دعوت مدام میان خونه ام تا رسم و روسوم اصیل ایرونی رو بهم یادآوری کنن و با هم آ بکشیم وآرزو کنیم کاش تو ایرون خودمون بودیم ...که اگه بودیم چه ها که نمیکردیم...

    لبخند کجی رو لبم میشینه

    حالا من درست وسط خاک مادری ایستادم و حس میکنم تمام این مردمی که ادعای همشهری و هم ملیتی و هم وطن بودن با من دارن فقط یه عده انسانس هستن که از هزار غریبه واجنبی واسم غریبه ترن... یاد سخن دانته میوفتم ... "بهشت نیز در تنهایی دیدنی نیست"..پوفی میگم و بی حوصله میرم سمت ماشین...

    ساعت دیجیتال پنچ وپانزده دقیقه عصر رو نشون میده و بهم دهن کجی میکنه ... ههـ حالا کوووو تا دوازده شب...هنوز کووو تا تاریک شدن هوا ..میدونم که تا به زور خوابیدن خیلی وقت اضافه دارم .

    از پارکینگ شرکت میام بیرون ... تو خیابون ها بی هدف میچرخم ... آدم ها ..مغازه ها...زرق و برق ویترین ها واسم هیچ میل و رغبتی به زندگی موجب نمیشه ...

    همینطور که دارم تو شهرفرمون میزنم که نگاهم به صورت پیرزنی خمیده که لب خط عابر ایستاده و جرات نداره از اون خیابون شلوغ عبور کنه ثابت میشه...میزنم رو ترمز و قبل از خط نگه میدارم ... تا لااقل از جلو ماشین من با خیال راحت عبور کنه...لبخندی از سر رضایت تحویلم میده و کشون کشون از جلوی من رد میشه ...

    هنوز تا پیمودن عرض خیابون چندین مراعات دیگه هم نیاز داره ...اما دریغ از رحم و انصاف این همشهری های هم وطن ... ترمز دستی رو میکشم و پیاده میشم ...از رو چادرش زیر بازوشو میگیرم و با احتیاط از خیابون ردش میکنم..وقتی واسم دعا میکنه یهو یاد معصوم خانوم میوفتم ...چقدر وقته ندیدمش ..چقدر دلم واسش تنگ شده...

    وقتی پشت فرمون میشینم دیگه کلافه و دپرس نیستم...حالا منم یه جا پیدا کردم واسه رفتن ... میرم کلی خرت و پرت میخرم و میرم دیدنش...

    یک ساعت بعد وقتی در رو به روم وا میکنه گل از گلش میشکفه...به خودم نهیب میزنم ... ببین،حالا هی عزا بگیر که هیشکی رو ندارم...هیشکی منتظرم نیست...کیه که از دیدنم خوشحال بشه؟...پس این گل خانوم کیه روبه روت!

    با محبت دعوتم میکنه داخل … خدا میدونه که اون یه کیسه خرید چقدر به چشمش با ارزش و عزیز میاد و هزار بار تشکر میکنه...

    پیرزن بیچاره خجالت زده اس و هی توضیح میده که روشنا رفته دوش بگیره و خیلی زود میاد بیرون ...حتی یه درصدم احتمال نمیده من دقیقا به خاطر خودشه که اینجام و نه هیچ کس دیگه ای... حتی میخواد پاشه که بره خبر اومدنم رو به روشنا بده و بهش گوشزد کنه زودتر بیاد بیرون که دست میزارم رو شونه اشو و میگم

    -نه...بزارید راحت باشه...خیلی وقت بود ندیده بودمتون در واقع اومدم شما رو ببینم

    ذوق میکنه و با خنده میگه

    -خوش اومدی پسرم...باور کن هر روز حالتو از روشنا میپرسم ...هر شب روشنا میاد خونه میام لب ایون و میگم آقا روزبه هم همراهته ؟

    خجالت میکشم از این همه محبت و توجه

    -ببخشید کم سعادتی از منه

    -نه عزیز دلم...روشنا میگه شما تو محل کارت یه مسئولیت سنگین رو دوشته و به همین دلیل خیلی سرت شلوغه...من درک میکنم پسرم...جوون ها این روزها باید خیلی تلاش کنن تا بتونن خرج و مخارج زندگی رو تامین کنن..همین روشنای من ...طفلی خیلی کار میکرد ..صبح کله سحر از خونه میزد بیرون شب هوا تاریکی میومد خونه ...واقعا خدا شما رو گذاشت سر راهش...وقتی گفت بهش گفتید دیگه لازم نیست بیرون از خونه کار کنه خیلی خوشحال شدم و دعا به جونت کردم پسرم

    یادم میوفته که وقتی بهش گفته بودم ظرف یه هفته خونه رو آماده کنه ، کارشو بهونه کرده بود و گفته بود یک هفته خیلی کمه منم سرش داد زده بودم "لازم نکرده دیگه پاتو از خونه بزاری بیرون و کار کنی...فورا از اون کار مسخره استعفا بده وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!"

    لبخند تلخی گوشه لبم میشیه...

    -طفلی این اواخر پوست و استخون شده بود...گاهی میفهمم از ناهارشم میزنه تا پول بیشتری پس انداز کنه...

    چروک های چهره اش بیشتر از همیشه خودنمایی میکنه

    -همش هم به خاطر من و عمل زانوم اینکارها رو میکنه...هر چی میگم من آفتای لب بودمم و از سلامتی خودت واسه من نزن به گوشش نمیره که نمیره...کلا دخترم مرغش یه پا داره...کاری که بخواد بکنه رو میکنه...

    نمیدونم چه واکنشی باید نشون بدم..میگه

    -هنوز هوای بیرون خیلی داغه ... بفرما داخل پسرم

    معصوم جلوتر وارد هال میشه...هوای خنک کولر آبی هرم گرما رو از تنم دور میکنه و یه حس نوستالژیک خوب واسم به همراه داره...

    میخوام در هالو ببندم که نگاهم روی کفش های روشنا که پشت در جفت شده ثابت میشه ...خم میشم و کفشو از نزدیک ورانداز میکنم ...

    این کفش ها نه تنها هیچ ارتباطی با مد روز نداره بلکه با این گرما و این فصل هم سازگار نیست...کاملا معلومه اون دختر لااقل سه سال پیاپی تو برف و بارون و آفتاب و مهتاب ازش کار کشیده ... زرنگی کرده و یه کفش خرجون درجه دو و سه ایرانی رو انتخاب کرده که تابستون و زمستونشو بتونه باهاش سر کنه...کف کفش سائیده شده و رد دوخت و چند نوبت تعمیر شدن دور کفش خودنمایی میکنه ...پاشنه اش به خاطر بد راه رفتن به یه سمت متمایل شده...یاد مانتو و شلوارش میوفتم ...چیزی که یادمه یه مانتو شلوار فرم اداری بسیار ساده تنش دیده بودم.... مانتو هم طوری انتخاب کرده که هم دانشگاه و هم سر کار بتونه راحت بپوشه...میتونم چشم بسته بگم محصول همون تولیدی که صبح تا ظهر توش کار میکرده بوده...حتی میتونم حدس بزنم پای حقوق ماهش اونو برداشته...

    ساده گی این دختر و مراعات کردن هاش برام خیلی غریبه...برای منی که میدونم برای پیرهن و شلوارم فقط محصولات فلان برند راضیم میکنه و حاضرم پول خوبی خرج کنم که پیرهن و شلوار خوب و با کیفیتی بپوشم ...و صد البته اینکه چندین دست کت و شلوارو پیرهن دیگه هم از همون برند خاص همیشه سر رگالم هست ...

    برای اینکه تکراری و یه شکل دیده نشم کلی وقت و پول صرف میکنم...اصلا همین مارک پوشیدن یه اعتبار و اعتماد خاطر واسم به همراه داره...اخیرا خیلی این دختره داره گیجم میکنه...یعنی واقعا چیزی به نام حسرت و آرزو تو دلش نیست؟ آخه چطور ممکنه پشت ویترین یه برند عالی و شیک ناایستاده باشه و عاشق کارهای خاص و منحصر به فردش نشده باشه! چی دارم میگم! ...حتما اونم مثل خیلی های دیگه نمیتونه رویاهای بلندی داشته باشه...پول که نباشه رویاهات از یه حدی بلاتر بره ،میشه حسرت!

    یهو یاد شهره میوفتم ...یاد اون زن که میگن تو شیک پوشی و خرید کالای مارک دست همه ی زن های فامیلو از پشت بسته...هر بار که میبینمش یه سرویس طلا و جواهر جدید انداخته...حتی سر مزار مامان تیپ تیره ی جذابش چشم همه رو خیره کرده بود ..شنیدم که خانوم ها پچ پچ میکردن و میگفتن که تور مشکی که شهره روی سرش انداخته و جفت دستکش هاش از جنس تور دست بافت سفارشی بوده ...

    حالا این دختر ساده پوشِ مظلوم کجا و اون مار خوش خط وخال کجا؟!

    معصوم با هندوانه خنک از آشپزخانه برمیگرده ..کفش روشنا رو جلو در رها میکنم و با معصوم سرگرم گفتگو میشم...

    درب آلومنیومی حمام دقیقا در تیررس نگاهمه و هر از گاهی سایه ی محوی نظرم رو جلب میکرد...مشغول خوردن هندوانه هستم که روشنا با یه تی شرت سرخابی و ساپورت طوسی و یه حوله حمام پسته ای رنگ که چند دور دور موهای مرطوبش پیچیده جلوی روم ظاهر میشه.

    اون مات و مبهوت منو نگاه میکرد و من هم که اولین باره که با این تیپ و ظاهر میبینمش سرتا پاشو از نظر میگذرونم ... هر چی نگاه میکنم اون زن شباهتی به روشنایی که همیشه دیده بودم ، نداره

    شوکه شده و بی هیچ حرکتی نگاهم میکنه...یاد بازی دوران بچگی میوفتم ..."مجسمانه همه استوپ " ...حتی دستشم که قبل از دیدن من سرگرم خشک کردن موهایش بود حالا روی حوله خشک شده باقی مونده...خنده ام میگیره

    با شنیدن صدای خنده من و معصوم از شوک خارج میشه ... یهو جیغ بنفشی میکشه و درست مثل سربازی که قراره مین جلوی پاش منفجر بشه به سمت اتاقش شیرجه میره و از تیر رس نگاهم خارج میشه.

    صدای خنده من و معصوم کل خانه رو برداشته ... اون صحنه طنز مدام جلو چشممون تکرار میشه و هی خنده پشت خنده....


    
    ادامه روزبه :

    معصوم خانوم که از شدت خنده اشکش درآمده میون خنده بریده بریده میگه
    -میدونستم اینطور میشه...دخترم خیلی خجالتی و باحیاس ... حالا دیگه اصلا روش نمیشه بیاد بیرون
    نمیدونم چه سری این خونه داره که تا پام میرسه اینجا نقاب از چهرها م میوفته و میشم همون روزبه همیشگی...درست مثل یه تسخیرشده که تا پاشو میزاره تو معبد موجود شرور درونش بیرون میاد و میشه خود واقعیش!
    کفش های مندرسش باز نظرمو جلب میکنه...یهو یه فکر خوب به سراغم میاد...رو به معصوم خانوم میکنم و با شیطنت میگم
    -باشه ... پس با اجازتون من میرم سراغش
    در جوابم هم چشماش میخنده هم لباش
    میرم پشت در اتاقش و تقه ای به در میزنم
    جوابی نمیده..خندم میگیره
    گوشه لبمو به دندون میگزم و با شیطنت میگم
    -من که میدونم اون تویی پس زودباش در رو وا کن
    انگارچند لحظه بلاتکلیف میمونه که چیکار کنه اما بعد ناچار میشه در رو وا کنه
    از لای در هم میتونم گونه های سرخ و خجالت زده اشو ببینم...نگاهشو از نگاهم میدزده ... نجابت این بانوی شرقی احساسمو قلقلک میده
    تکیمه امو به چارچوب در میدم و به نیم رخش خیره میشم ... با شیطنت میگم
    -علیک سلام
    مثل همیشه که موقع اشتباه خجالت میکشه ..چشاشو تنگ میکنه و نگاهم میکنه
    -ببخشید...سلام
    شیطنتم حسابی گل کرده.... توی این عصر دلگیر اذیت کردنش عجیب حالم رو خوش میکنه...زرنگی میکنم و آهسته به سمتش خم میشم
    -میشه بیام تو...اینجا تحت نظرم
    کمی این پا اون پا میکنه و بعد چاره ای نداره جز اینکه در رو کامل به روم وا کنه

    ادامه روزبه:

    معصوم خانوم که از شدت خنده اشکش درآمده میون خنده بریده بریده میگه
    -میدونستم اینطور میشه...دخترم خیلی خجالتی و باحیاس ... حالا دیگه اصلا روش نمیشه بیاد بیرون
    نمیدونم چه سری این خونه داره که تا پام میرسه اینجا نقاب از چهرها م میوفته و میشم همون روزبه همیشگی...درست مثل یه تسخیرشده که تا پاشو میزاره تو معبد موجود شرور درونش بیرون میاد و میشه خود واقعیش!
    کفش های مندرسش باز نظرمو جلب میکنه...یهو یه فکر خوب به سراغم میاد...رو به معصوم خانوم میکنم و با شیطنت میگم
    -باشه ... پس با اجازتون من میرم سراغش
    در جوابم هم چشماش میخنده هم لبـ ـاش
    میرم پشت در اتاقش و تقه ای به در میزنم
    جوابی نمیده..خندم میگیره
    گوشه لـ ـبمو به دندون میگزم و با شیطنت میگم
    -من که میدونم اون تویی پس زودباش در رو وا کن
    انگارچند لحظه بلاتکلیف میمونه که چیکار کنه اما بعد ناچار میشه در رو وا کنه
    از لای در هم میتونم گونه های سرخ و خجالت زده اشو ببینم...نگاهشو از نگاهم میدزده ... نجابت این بانوی شرقی احساسمو قلقلک میده
    تکیمه امو به چارچوب در میدم و به نیم رخش خیره میشم ... با شیطنت میگم
    -علیک سلام
    مثل همیشه که موقع اشتباه خجالت میکشه ..چشاشو تنگ میکنه و نگاهم میکنه
    -ببخشید...سلام
    شیطنتم حسابی گل کرده.... توی این عصر دلگیر اذیت کردنش عجیب حالم رو خوش میکنه...زرنگی میکنم و آهسته به سمتش خم میشم
    -میشه بیام تو...اینجا تحت نظرم
    کمی این پا اون پا میکنه و بعد چاره ای نداره جز اینکه در رو کامل به روم وا کنه
    از ظاهر اتاقش میشه به باطن هنر دوستش پی برد...دیوار اتاقش نمایشگاه از پوسترهاییه که مزین به قطعه شعرهای سهراب و حافظ و فریدون مشیری و ...شده و این نشون میده تو دوست داشتن شعر و شاعر برای این خانوم هیچ استثنایی وجود نداره... چند جمله زیبای ادبی از نویسندگان بنام هم روی کمد به چشم میخوره ... روی دیوارجاهایی که سوراخ و رنگ پریدگی داشته رو با استیکرهای دخترونه پوشونده ...
    یه میز تحریر چوبی بسیار قدیمی که سعی کرده با برچسب های طرح چوب سطح پوسیده و رنگ پریده اشو نو کنه، گوشه اتاق قرار گرفته......روی میز یه جا قلمیه که به طرز هنرمندانه ای از یه قوطی فلزی ، یه تکه پارچه گونی و تعدادی گل خشک و روبان های زیبا ساخته شده.......نگاهم به چوب لباسی و دو مانتو نیمه مندرس و به شدت خانومانه اش افتاد ... نه اینطور نمیشد... این دختر نیاز به یک تغییر اساسی از نوک سر تا ناخن پا داشت
    نگاهمو از دکور ارزان اما دوست داشتنی اتاق گرفتم و به چهره معصوم دخترک دوختم...
    بوی خوش شامپوی ساخت وطن فضای اتاقو معطر کرده ...
    از شدت تمیزی گونه ها و نوک بینی اش داره برق میزنه ... تارهای از موهای مرطوبش از جلو حوله آویزون شده و به طرز زیبایی رو یصورتش تاب میخوره...
    اما باورم نمیشه که بابت دیده شدن دسته هایی از موهای خیسش اون هم از زیر حوله هنوز تا این حد خجالت زده است...معذب بودنش اونقدر محسوسه که مدام حوله رو روی سرش جلوتر و جلوتر میکشه...
    حالا حتی ترس رو هم به وضوح میشه تو رفتارش دید...این فاصله گرفتن ها و گارد دفاعی چیو داره به من نشون میده جز ترس او دختر ؟!...
    نمیدونم چی درباره جنس مذکر تو ذهنش کردن که اینطور از من می ترسه و مدام دوری میکنه؟!... حس میکنم این دختر از من همون اندازه میترسه که از اون مزاحمان شبانه!
    حرصم میگیره از این قیاس ناعادلانه ... یه قدم به سمتش میرم و فاصله ی بینمون رو کمتر میکنم .. ردپای ترس رو حالا خیلیواضح تر تو چهره اش میبینم و حالم به ماتب بدتر از قبل میشه... عقب عقب میره و به من و من میوفته
    -میخوای چیکار کنی؟
    اخم هام تو هم گره میخوره...دختره ی نادون.. منو چی فرض کرده ؟... اونقدر میره عقب که پشت زانوش به صندلی میرسه... اخرین قدم را هم برمیدارم...میوفته رو صندلی
    میخوام حوله خیس را از روی موهاش بردارم که چشم هاشو میبینده و به تقلا میوفته ...
    -خواهش میکنم برو بیرون
    حس میکنم منو با یه وحشی یا یه آدمخوار اشتباه گرفته... شخصیتمو خرد کرده..بهش تشرمیزنم
    -هی ...تو منو چی فرض کردی؟
    از شدت خشم قلـ ـبم تند تر میزنه و خون با فشار تو رگ هام جریان میگیره
    ترسیده نگاهم میکنه
    -فک میکنی با دیدن این چند تار مو قراره چه اتفاقی بیوفته؟ یادت رفته من کجا زندگی میکنم؟ اونجا تو و امثال تو بیشتر از لخـ ـت مارد زاد جلب نظر میکنین....حالا تا سکته نکردی و منو سکته ندادی ول کن این لامصبو
    کمی به حرف هام فکر میکنه و بعد خیلی راحت حوله رو از روی موهای مرطوبش برمیداره و میزاره کنار ...
    باز هم یه تعداد جمله تند و توصیه ای گوشه ذهنم جمع کردم و همین که میخوام دونه دونه به زبون بیارمش
    متاسف سرشو به زیر میندازه و حین ور رفتن با لبه ی تونیکش آروم با همون تن زیبا و آرامشبخش میگه
    -ببخشید...نمیخواستم عصبانیت کنم
    سرشو میاره بالا و کوتاه نگاهم میکنه... هم تاسف رو میتونم تو چشماش میبینم هم برق اشکو
    کلا فراموشم میشه چیا میخواستم بگم...دیگه نیازی هم نیست ..هم متاسفه و هم پشیمون
    رومو ازش برمیگردونم و یه نفس هوا میگیرم تا شاید گرگرفتگیم فروکش کنه...اوف...اون دختر این اواخر مدام موجب شده تا اوج عصبانیت برم و بعد یهو از اوج فرود کنم...
    مطمئنم هنوز داره خودشو بابت عصبانی کردن من شماتت میکنه و به همین دلیله که روی نگاه کردن تو چشمامو نداره

    برمیگردم سمتش و نگاهش میکنم ...انگشت های ظریف و باریکشو لای موهای مرطوبش کرده و اون ها رو آروم آروم روی سر مرتب میکنه ... یه دسته از موهاشو که روی صورتش افتاده برمیداره و هنرمندانه پشت گوش میزنه...
    مثل اینکه این دختر جز تن صدا و حرف های آرامشبخش زدن، کارهای دیگه ای هم بلده انجام بده تا با دیدنش از یادم بره که تا چه حد عصبانی بودم ... دیدن حرکات ظریف انگشتاش ...اون تیکه مویی که به آرومی پشت گوش زد ...آبشار موهای خرمایی رنگش که روی شونه های باریکش فرود اومدن ...حتی بوی شامپوی ساخت وطن که از موهاش متساعد میشه همه و همه واسه من یه حس دوستداشتی آرامشبخش داره....
    اصلا همین دیدن این دختر توی این وضعیت واسم مثل یه کشف جدید میمونه...مگه من اولین مردی نیستم که تونسته این همه بکارت رو یکجا ببینه؟ ...این همه شرم و این همه زیبایی خدادادی رو! شادی این کشف جدید میشه یه لبخند و میشینه گوشه لـ ـبم.
    

    اقرار میکنم تا به حال هیچوقت به عنوان یه زن بهش نگاه نکرده بودم ...روشنا همیشه واسه من دختر شهره بوده...دختر زنی که ازش بیزارم ... کسی که از دیدنش هیچوقت حال خوشی بهم دست نداده!... اما الان و درست تو همین لحظات برای اولین بار یه طور دیگه دارم به اون دختر فکر میکنم و درست الان تازه دارم به این فاجعه فکر میکنم که با یه جنس مخالف هم قسم شدم و قراره باهاش همخونه بشم .
    اونقدر جو اتاق سنگین شده که ترجیح میدم هم خودمو از شر افکار جدیدم خلاص کنم و هم اون دختر بیچاره رو...ازش فاصله میگیرم و میرم سمت در و پشت به او میگم
    -خیلی خب ...من میرم بیرون...زود آماده شو باید بریم خرید
    -خرید؟
    قبل از اینکه از در بیرون برم یه بار دیگه نگاهمون تو هم گره میخوره
    -مگه رسم و رسوم این نیست که واسه عروس خرید میکنن؟
    فورا عکس العمل نشون میده
    -نه....لازم نیست... من به چیزی نیاز ندارم
    تو دلم میگم اتقاقا چیزی نیست که لازم نداشته باشی!
    باز هم میخواد مخالفت کنه ... فقط یه راه بلدم که بی برو و برگرد میشه این دخترو رام و مطیع کرد و من تو این کار واقعا عالیم و همیشه جواب گرفتم...اخم هامو میکشم تو هم و خیلی جدی میگم
    -ده دقیقه دیگه تو ماشین باش..مفهوم شد!
    مثل همیشه از دیدن ترسی که تو چشماش موج میزنه حالم خوش که نمیشه هیچ از این روزبه جدید درونم بیزار هم میشم...
    سرشو میندازه زیر و معصومانه میگه
    -چشم
    همیشه همینطوره... اونقدر معصومانه جواب خشم و خشونتم رو میده که از رفتار تندم شرمنده میشم و از خودم بدم میاد... اما چاره ای نیست فعلا زبان مشترک من و اون دختر زبان زور و اجباره.
    ***

    ***
    راوی:

    وقتی اتومبیل روزبه معزی در پارکینگ آن مجتمع تجاری متوقف شد روشنا هنوز هم باورش نمیشد که قرار است از این مرکز لوکس تجاری خرید کند...هیچوقت پایش به اینجور جاها باز نشده بود ... بین دوستانش گران بودن و لوکس بودن کالاهای این این پاساژ مَثَل بود.

    وقتی سوار بر آسانسور شیشه ای طبقات را بالا میرفت از دیدن آن همه مغازه های لوکس و کالاهای خاص و منحصربفرد دهانش از تعجب وا مانده بود.

    روزبه تکمه طبقه سوم را فشرده بود . روشنا دقایقی بعد وقتی پایش به آن طبقه رسید فهمید طبقه سوم بورس کیف و کفش است...روزبه اولویت اولش ، مهم ترین نیاز روشنا بود...

    آن کفش های مستهلک هرآن ممکن بود دهن وا کند و علاوه بر روشنا، آبرویش را هم با خود ببرد!

    روزبه قدم هایش را بلند برمیداشت و لااقل دو-سه قدم جلوتر از آن دختر راه میرفت ... روشنا همانطور که از پس او تند تند راه میرفت به وضوح میدید که روزبه ، با آن سرو ظاهر آراسته و چهره مردانه جذاب تا چه اندازه در نظر جنس مخالف جلب نظر میکند.

    از توجه دخترکان به همراهش دلخور شد...لب ورچید و با خود اندیشید که راه رفتن دختری با سرو وضع او کنار چنان مردی چه تناقض دردناکی میتواند باشد...سپس با خیال اینکه احتمالا روزبه هم افکاری مشابه همین دارد قدم هایش را آهسته تر برداشت و فاصله بینشان را بیشتر کرد .

    در خود فرو رفت و دزدانه به سرو ظاهر آراسته و آرایش های تند و گاه خیره کننده ی خانوم ها، لباس های فاخر..گاه بدن نما و نصفه نیمه شان خیره ماند... سالن مد را به وضوح جلوی چشمانش نظاره میکرد...در همان لحظات اول از آمدنش پشیمان شد...

    دیوارهای بلند پاساژ روی قلبش فشار می آوردند...عزمش را جزم کرد و چند گام بلند به سمت روزبه برداشت و بعد طوری که جلب نظر نکند آهسته روزبه را صدا کرد ...روزبه صدای پیس پیس را که شنید متعجب به سمت او برگشت

    لب تر کرد و خیلی آنی گفت

    -چیزه....بیا برگردیم

    روزبه متعجب نگاهش کرد

    -چی؟

    از جدیت روزبه ترسید ...نگاهش رنگ التماس گرفت

    -خواهش میکنم ...بیا برگردیم

    روزبه اخم هایش را در هم کشید ... دست به بغل زد و به او خیره شد

    -چرا ؟

    من و من کنان گفت

    -خب...چیزه...اینجا... زیادی شیک و گرونه..

    روزبه تک ابرویی بالا انداخت و با زیرکی یک مدیر ارشد جوابش را داد

    -تو که ادعا میکردی آدم ارزونی نیستی!

    روزبه که جوابش را به اندازه کافی قانع کننده میدید قدم های بعدی را بی روشنا پیمود.چند لحظه بعد وقتی اثری از همراهی روشنا ندید به عقب بازگشت و روشنا را دید که سرجای اخیرش خشک شده و هنوز قدمی برنداشته ...روزبه چند قدم رفته را بازگشت...مچ روشنا را گرفت و او را دنبال خود کشاند...


    روزبه چند دقیقه بعد پشت ویترین یک مغازه ایستاد و با دقت یک مدیر به وارسی کیف و کفش های زنانه پرداخت.
    روشنا خیلی زودتر از روزبه انتخابش را کرد و با دلی آرزومند به آن مدل کفش چرمی که همیشه عاشقش بود خیره ماند و در دل دعا دعا کرد که روزبه انتخاب را با خودش بگذارد...
    اما دقایقی بعد کد کفشی که روزبه برای او انتخاب کرده بود با کد کفش روشنا صد شماره تفاوت داشت!
    روزبه با همان جدیدت پرسید
    -سایز پات چنده؟
    روشنا سر به زیر انداخت...آرزویش را به باد سپرد و بی میل لب زد
    - 38
    روزبه کد و شماره را به فروشنده گفت و کفش را تحویل گرفت و برای چندمین بار نگاه روشنا را دنبال کرد...میدانست دخترک پسند دیگری دارد
    اول به دل خود و سپس به دل روشنا نـــــــه گفت..همان که خودش انتخاب کرده بود را جلوی پای دخترک گذاشت و بیرحمانه گفت
    - امتحانش کن
    روشنا کفش های مندرسش را از پا درآورده بود ... با نوک پا آنقدر آن کفش های فقیرانه را پس زده بود تا از تیررس نگاه دیگر مشتریان پنهان بماند...کفش های جدید و شیکش را پوشید ...کفش ، راحت بود...از مارک و جنس فوق العاده ای بود ...به اندازه مجموع کل کفش های زندگی روشنا قیمت داشت اما...با دل روشنا فرسنگ ها فاصله!
    برای آخرین بار به کفش محبوبش در آن ویترین دور نگاهی انداخت و دیگر مطمئن شد حسرت داشتن آن مدل تا ابد با او خواهد ماند
    روزبه مسیر نگاه او را دنبال کرد .... بعد چهره آرام اما ناخشنود دخترک را دید و نفهمید چه شد که در یک آن کد مورد نظر روشنا را از فروشنده طلب کرد ..
    گل از گل روشنا شکفت... اینبار با ذوق و اشتیاق کفش را از روزبه گرفت ... دست به روی این آرزوی محالش کشید...با احترام و احتیاط خاصی آن را به پا کرد و هنگام راه رفتن روی ابرها با آن قدم زد و برگشت و روی صندلی روبه روی آینه نشست...
    فروشنده رو به روزبه که کنار روشنا ایستاده بود کرد و پرسید
    - خانوم کدومو پسندیدن؟
    روشنا فورا در آینه به چشم های روزبه خیره شد...نفسش در گلو حبس شد
    روزبه قبل از آنکه خشم درونش دوباره سرباز کند فروشنده را مخاطب قرار داد
    -خب این کفش ها هم به اندازه کافی شیک و راحت به نظر میاد
    روشنا برق چشمان راضیش را ضمیمه ی یه دنیا تشکر کرد و به نگاه روزبه پیشکش کرد...
    فروشنده با چرب زبانی گفت
    - پس میتونید هر دو جفت رو بردارید...هر دو کفش از بهترین کارهامونه
    روشنا آرام سر به نفی تکان داد
    روزبه تصمیم نهایی را گرفت
    -باشه...هر دوتا کفش رو میبریم
    روشنا همانطور که جفت روزبه نشسته بود گوشه کت روزبه را کشید... اعتراض کرد و آهسته گفت
    -مگه قیمت ها رو ندیدی؟...اینا خیلی گرونن ... یکیش کافیه!
    روزبه لبخندی مصنوعی زد و با صدایی که از لای دندان های به هم قفل شده اش راه به بیرون پیدا کرده بود گفت
    -هر وقت نظرتو خواستم اون موقع نظر بده
    و بعد کارت کشید و تمام!
    روشنا آنقدر عاشق کفش هایش بود که دلش نمیخواست آن را تحویل فروشنده دهد...
    روزبه برای یکبار هم که شده حال او را درک کرد و فرشته نجاتش شد...
    -بهتره همین کفش پات باشه تا زودتر بهشون عادت کنی...
    روشنا چون بچه ها ذوق کفش جدیدش را داشت... برای روزبه دیدن این درجه از شوق و شادی دخترک برای یک کفش ناقابل خیلی غریب بود...دخترک بی بهانه میخندید و با آن کفش ها انگار روی ابرها راه قدم میزد... روزبه دور از چشم روشنا جعبه کفشی که حاوی کفش های مندرس بود را کنار اولین سطل آشغال رها کرد و دوباره با دخترک هم قدم شد و از دیدن حال خوش روشنا و راه رفتن لک لک وارش خنده اش گرفت...خنده را از روی لب برداشت اما نمیفهمید چه شده که حالش به مراتب بهتر از قبل شده و مدام لبخند بی اجازه روی لب هایش مینشیند!
    

    روزبه جلوی یک مزون مانتو ایستاد و به مانتو بلند کالباسی که سرجیب و یقه اش پارچه تور شیری رنگ کار شده بود اشاره کرد و اینبار کمی برای همراهش ارزش قائل شد و پرسید
    -چطوره؟
    روشنا که از سلیقه خوب روزبه متعجب شده بود با علامت سر تایید کرد و ذوق خود را نشان داد...روزبه رضایت را که در چهره روشنا دید دیگر معطلش نکرد...او را با خود همراه کرد و داخل مزون شد...خانوم فروشنده سایز مناسب را در اتاق پرو در اختیار روشنا گذاشت و چند دقیقه بعد...درست وقتی که روشنا داشت دودل میشد به سراغش آمد
    - عزیزم نمیخوای پرو مانتو ات رو نشونمون بدی؟
    تا روشنا در را گشود فروشنده شروع به چرب زبانی کرد
    - وای چقدر این رنگ و مدل به شما میاد عزیزم..انگار واسه خودت دوختن!
    روشنا توی این مانتو جدید فوق العاده برازنده شده
    روزبه وقتی اون همه تغییر را دید لبخند کجی زد
    روشنا آن لبخند را بد تفسیر کرد
    -اینقدر مسخره شدم؟
    روزبه با بی انصافی گفت
    -نه اونقدرا...اما حوصله ندارم بیشتر بگردم همینو برمیداریم
    روشنا هنوز دو دل بود
    -اما... خیلی رنگش روشنه...من عادت ندارم...درش میارم
    روزبه فورا بازوی روشنا را گرفت تا مانعش شود
    -نه...نمیخواد درش بیاری...یه دور تو پاساز بزنی رنگش واست عادی میشه
    بعد برای اینکه دخترک را مجبور به اطاعت کند سریع مانتو و شلوار قبلی روشنا را از سر رخت آویز اتاق پرو برداشت و در کیسه انداخت و با
    خودش بیرون برد...عاقبت مانتو هم عاقبت کفش مندرس شد.

    ***
   
    ***
    روشنا:
    بعد از خرید شال ، کیف ، مانتو، شلوار و کفش سرتا پام نو شده ...نو، شیک و گرون... اگه دست خودم بود که هرگز این پول های بی زبون رو خرج این اجناس نمی کردم...اما الان که به بهانه دستشویی از روزبه جدا شدم و دارم خودمو تو آینه سرویس بهداشتی طبقه چهارم میبینم باورم نمیشه که این خودم باشم...

    حالا این روشنای بلند و باریک خیلی متفاوت شده با قبل... مانتو ام خوشگله اما نه بدن نماست نه نصفه نیمه ...
    شال شیری رنگو روی سرم مرتب میکنم ...این رنگ پوستمو روشن تر و چهره امو معصوم تر کرده... با این همه رنگ های روشنی که پوشیدم شبیه عروس ها شدم....
    حالم بیخودی خوبه..یه لبخند گشاد میشینه رو لبم...دستمو میشورم و یکم از رژ کمرنگم روی لب میمالم تا بی رمقی رو از چهرام بگیره...

    وقتی برمیگردم روزبه تو فکره و یه گوشه منتظر وایساده..
    دیگه از اینکه برم سمتش و مستقیم مخاطب قرارش بدم خجالت نمیکشم...
    همین که متوجهم میشه اخم هاش آروم آروم از چهره اش محو میشه و یه قدم به سمتم برمیداره و همین حرکتش به من اعتماد به نفس میده وموجب میشه با خیالی آسوده به سمتش برم ..
    داریم توی یه فاصله نزدیک به هم راه میریم و نگاه های گاه و بیگاه مردم رو تحمل میکنم که جلوی ویترین یه مزون لباس شب یهو حس میکنم انگشتام داره لمس میشه...تو جام خشک میشم و نفسم تو گلو حبس میشه ... ترسیده به انگشت هام که تو حصار دست روزبه گیر کرده خیره میشم ...

    نهیب میزنه
    -به چی نگاه میکنی...ویترین رو ببین
    تا سرمو بلند میکنم حیرت زده میشم و دهنم وا میمونه....خدای من ...تو ویترین پر از لباس های فوق العاده شیک شب..لباس هایی که حتی تو خواب هم نمیدیدم که یه روز بتونم صاحبشون بشم
    روزبه با علامت سر به ورودی مغازه اشاره میکنه ... به علامت نفی چند بارسر تکون میدم...
    نظرمو میزاره لب تاقچه تا آبشو بخورم ...

    دستشو میزنه پشت کمرم و تقریبا هلم میده داخل...همونطور که منو دنبال خودش میکشه تو رگال ها نگاه میندازه و در عرض چند دقیقه چند دست لباس برمیداره...و وقتی دختر فروشنده با ناز و عشوه بهش میگه که سلیقه اش فوق العاده اس لباس ها رو میده بغل دختره و منو مثل یه زندانی میسپاره دستش ...
    دختره ی نادون هم دست منو محکم میچبه و بهم لبخند دندون نما میزنه....یعنی دلم میخواد تمام اون موهای فرفریشو دونه دونه از جا بکنم..عجب زوری هم داره..همونطور که دختره منو میکشه برمیگردم عقب و در حالیکه دارم به شدت حرص میخورم یه لبخند

    مصنوعی میچسبونم رو لبم و میگم
    - عزیزم ... من الان به این لباس ها نیازی ندارما!!!!
    روزبه هم که میدونه دختره زیر نظرمون داره همون لبخند مصنوعی رو میچسبونه رو لبش و با یه لحن مثلا عاشقانه میگه
    -عزیزم خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنی لازمت میشه عزیزم!!!
    یه جوری هی میگه عزیزم که از صدتا فحشم بدتره!

    میون اخم و خط و نشون کشیدن عصبی میخندم و میگم
    -آخه ما که تا آخر این ماه بیشتر ایران نیستیم عزیزم!...مهمونی کجا بود؟
    ترجمه اش میشه "یادت رفته فقط تا بیستم این ماه قراره این فلاکت ادامه داشته باشه و بعد اون میری پی کارت؟"
    توی این میون فروشنده مستاصل مونده که با من چیکار کنه...ببره.؟...نبره؟

    روزبه میاد جلو و آروم هلم میده سمت اتاق پرو و دم گوشم با حرص میگه
    - با من بحث نکن...فقط مثل همیشه بگو چشم...اوکی؟
    بعد با علامت سر و یه لبخند قشنگ اشاره میکنه که برم داخل
    تغییر لحن و چهره جذابش با اون لبخند نادر اونقدر گیجم میکنه که نمیفهمم کی همراه دختره وارد اون اتاق پرو عجیب شدم ...
    اتاق پرو یه اتاق خیلی بزرگه که موکت شده و دور تا دورش آینه و رگال های خالیه و یه گوشه اش برای تعویض لباس پرده نصب کردن..با راهنمایی دختر میرم پشت پرده و لباس هامو میکنم و به خودم وعده میدم که جای نگرانی نیست یه فرصت عالی گیرم اومده که یکی دو تا لباس خوشگل رو امتحان کنم ...بعدشم میرم به روزبه میگم هیچکدومشون رو نپسندیدم و تمام ... اما همین که لباس اول رو پوشیدم هنوز زیپ رو بالا نکشیده دختر فروشنده اومد سراغم
    -خانوم پوشیدید؟ اجازه بدید کمکتون کنم؟
    پرده رو کنار میزنه و میاد سروقتم ... حتما اشتباه میکنم که سایه مردی رو پشت پرده میبینم ... دختره زیپ رو بالا میکشه و با ذوق و چرب زبونی میگه
    -خدای من ... خیلی رنگ سبز به شما میاد
    دارم با یقه باز پیرهن ورمیرم که دختره پرده رو کامل میزنه کنار و روزبه رو که بیرون منتظره مخاطب قرار میده و میگه
    -اینم پرو اولین لباس... می پسندید جناب؟
    اصلا انتظارشو ندارم که با این لباس با روزبه روبه رو بشم... ناخوداگاه به سمت او میچرخم و وقتی میبینم روزبه رو صندلی درست رو به روم نشسته و داره ورندازم میکنه دهنم ازتعجب وا میمونه ... روزبه به چهره مضطربم لبخند کجی میزنه و انگشتشو تو هوا تکون میده ...یعنی بچرخ...
    دستمو فورا میزارم جلو یقه باز لباس و حس میکنم الانه که از شدت استرس و عصبانت قلبم زیر دستم منفجر بشه...

    فکر اینکه مثل یه عروسک داره باهام بازی میشه از عصبانیت آتیش میگیرم....اون مرد داره قرارمون رو نقض میکنه و من نمی تونم مثل همیشه سکوت کنم!
    فروشنده که حال بد منو متوجه شده میگه
    -مثل اینکه خانوم تو این لباس احساس راحتی نمیکنن! عزیزم میخوای بعدی رو امتحان کنی؟
    فقط دلم میخواد هر چه زودتر از جلوی اون مرد محو بشم و لبخند و پورخندشو نبینم ...فورا حرف دختره رو تایید میکنم و به روزبه ای که سکوت کرده و داره با دقت یه مدیر به ماجرا نگاه میکنه کوچکترین اهمیتی نمیدم !
    تو فرصتی که برای پوشیدن لباس دوم که انتخاب جناب تحفه اس تنها شدم به زمین و زمان چنگ میندازم تا برای خلاص شدن از این وضعیت یه راهی پیدا کنم...اما اونقدر از روزبه عصبانیم که مغزم هنگ کرده و هیچی به ذهنم نمیرسه..دختره میاد پیشم و میگه
    -نتونستی اینو در بیاری...بزار کمکت کنم...
    اصلا هیچ حس و حالی واسم نمونده که بخوام واسه پوشیدن لباس دوم خرجش کنم... خودش لباس دوم رو تنم میکنه... اونقدر بغش تو گلوم جمع شده و اونقدر ناراحتم که دلم میخواد خودمو بغل کنم و های های گریه کنم...
    همش حس میکنم روزبه به حریمم تجاوز کرده...قرارمون این نبود...قرار بود مثل دو تا غریبه باشیم..قرار بود حتی کوچکترین رابطه ای بینمون نباشه...اون صیغه مسخره هم منِ احمق گذاشته بودم تو برنامه... تا فقط و فقط موندنمون زیر یه سقف توی دو تا اتاق در بسته ی مجزا ، غیر شرعی نباشه... من احمق با دستای خودم گور خودمو کنده بودم..

    حس میکنم اون مرد مثل یه دشمن خونی زوم کرده ببینه چی منو بیشتر آزار میده...تا روی همون پافشاری کنه و هی باهاش شکنجه ام کنه...فقط میدونم که نباید بفهمه که این کارش تا چه حد منو داغون و عصبی کرده و گرنه ممکنه این نقطه ضعفو تو دستش بگیره و همش اینطوری آزارم بده...

    لباس دوم یه پیرهن ماکسی سرخابی رنگه که با دوتا بند به پشت گردن بسته میشه...از بس پشت لباس بازه اینبار با چشم های بسته میرم جلوی روزبه و سعی میکنم اصلا نگاهش نکنم..اما یه لحظه که چشمم بهش میوفته لبخند کجِ روی لب هاشو میبینم
    لباس سوم یه پیرهن کوتاه طوسی رنگه...یقه قایقی و آستین حریر داره وسر مچش کیپور کار شده...خوشگله همیشه آرزوم بوده این لباس ها رو داشته باشم اما الان هم از خودم هم از تک تک اون لباس ها متنفرم!

    بعد از آخرین پرو که توجه فروشنده و روزبه رو بیشتر از همه جلب میشه برمیگردم پشت پرده.تکیه امو میدم به دیوار سرد پشت سرم ..رو زانو خم میشم .... حس میکنم دیگه نمی تونه بیشتر از این به این نمایش ادامه بدم... اگه بیشتر ادامه بدم ممکنه یا از بغض خفه بشم یا یهو بزنم زیر گریه و همه شکیبایی و صبری که تا به اینجا نشون دادم بر باد فنا بره....
    تو آینه نگاهی به چهره رنگ پریده ام میندازم...یه قطره اشک تندی از گوشه چشمم سرمیخوره پایین ... دست میزارم رو گونه ی سردِ بی رنگم و به خودم نهیب میزنم

    -خود کرده را تدبیر نیست رها خانوم

    پلک های سنگینمو میزارم رو هم و یه نفس هوا میگیرم تا اعصاب متشنجم کمی ..فقط کمی آروم بگیره ... بعد سریع لباس های

    خودمو میپروشم و میاد بیرون و با جدیت به روزبه میگم

    -میشه بریم؟

    روزبه که حال خراب ام رو میبینه رو به فروشنده میگه
    -لطفا هر سه پیرهن رو بپیچید...

    اینبار هیچ اعتراضی نمیکنم...به جهنم هر کار دلش خواست با پول هاش بکنه...اصلا به من چه!

    قلبم تند تند میزنه... تاب ایستادن تو مزون رو ندارم... میرم بیرون منتظر میمونم تا بیاد

    به زور اشک و عصبانیتم رو با هر نفس فرو میدم...اما با نفس بعدی هزار برابر خشم از درونم شعله میکشه...

    احساس میکنم دارم میسوزم از این همه تحقیر شدن.

    روزبه چند لحظه بعد با سه نایلون میاد بیرون...اینبار منم که دارم قدم هامو بلند تر برمیدارم تا چشمم تو چشم این مرد بی رحم نیوفته.

درباره : ب , رمان بی تو، با عشق ,
بازدید : 239 تاریخ : شنبه 29 آبان 1395 زمان : 13:11 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان بی تو ، با عشق قسمت پنجم (آخر) رمان بی تو ، با عشق قسمت پنجم (آخر)
  • رمان بی تو ، با عشق قسمت چهارم رمان بی تو ، با عشق قسمت چهارم
  • رمان بی تو ، با عشق قسمت سوم رمان بی تو ، با عشق قسمت سوم
  • رمان بی تو ، با عشق قسمت اول رمان بی تو ، با عشق قسمت اول
  • رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت چهارم (آخر) رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت چهارم (آخر)
  • رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت سوم رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت سوم
  • رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت دوم رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت دوم
  • رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت اول رمان بی تو من در همه ی شهر غریبم قسمت اول
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,701
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 751
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,701
  • بازدید ماه : 2,701
  • بازدید سال : 2,701
  • بازدید کلی : 11,709,273
  • مطالب