close
مجتمع فنی تهران
رمان بی تو ، با عشق قسمت سوم
loading...

رمان فا

    روزبه:    حس میکنم اونی که داره کنارم قدم میزنه ممکنه هر لحظه بزنه زیر گریه ... دستش که میخوره به دستم تازه میفهمم تنش مثل کالبد…

رمان بی تو ، با عشق قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 154 شنبه 29 آبان 1395 : 13:21 نظرات ()


    روزبه:

    حس میکنم اونی که داره کنارم قدم میزنه ممکنه هر لحظه بزنه زیر گریه ... دستش که میخوره به دستم تازه میفهمم تنش مثل کالبد یه جسد سرد سرد شده.

    نمیدونم چه اتفاقی افتاد که یهو این طوری شد!...فقط میفهمم تا دیر نشده و نیوفته رو دستم باید کاری واسش بکنم .

    بلاتکلیف دور و اطرافمو نگاه میکنم ... تابلو کافی شاپ رو که میبینم یهو یاد حرف معصوم خانوم میوفتم... همین امروز که روشنا حمام بود تو خاطراتی که از بچگی دخترش واسم تعریف کرد اینم گفت که روشنا وقتی خیلی ناراحت بوده دو تا چیز آرومش میکرده ...یکی یه چیز شیرین مثل بستنی دومی هم حرف یا داستانی که حواسشو پرت کنه ......................




    امتحانش ضرر نداره... معطلش نمیکنم... فورا انگشتای یخ کرده اشو میگیرم تو دستم و با خودم همراهش میکنم... پشت میز قرمزو سیاه کافی شاپ میشونمش و واسش بستنی سفارش میدم...

    طولی نمیکشه که بستنی و آب میوه رو واسمون میارن ...

    نم نگاهی به سمتش میندازم

    ظاهر خوشمزه بستنی اشتهاشو تحریک کرده اما معلومه هنوز راه گلوش بسته اس

    باید کاری کنم که لااقل یه قاشقش رو به دهن بگذاره...یکم تحلیل میکنم و بعد رگ خوابش دستم میاد

    -میدونی این بستنی چقدر گرونه؟

    با اشاره ابرو به تابلو ال ای دی بالا سر فروشنده اشاره میکنم..رد نگاهمو دنبال میکنه... چشمو تیز میکنه و عدد چند رقمی رو که از روی برد کافی شاپ میخونه جیغ جیغ میکنه

    -مگه توش پودر طلا ریختن .... چقدر گرون!!

    خنده امو با یه جرعه آب میوه فرو میدم ...اخم هامو تو هم میکنم

    -پس اگه نخوریش اونقدر پول به همین راحتی حروم میشه

    مثل مزمزه کردن یه جنس باارزش بستنی رو زیر زبون آروم مزمزه میکنه ...با همون بستنی گول میخوره و کم کم یادش میره چقدر ناراحت بوده!

    بیشتر حواسشو پرت بستنی میکنم

    -خوشمزه اس؟

    میخنده و میگه

    -اگه نمیگفتی اینقدر گرونه شاید مزه اشم به نظرم اینقدر عالی نمیومد!

    یه جرعه از آب میوه ام میخورم و حین بازی کردن با نی مارپیچ فرم گرفته میگم

    - به همین دلیله که آدم ها هم سعی میکنن هر روز بهتر به نظر بیان...اینطوری دیگران بیشتر بهشون توجه نشون میدن !

    روشنا تو فکر فرو میره و میپرسه

    -یعنی همه ارزش آدم ها به ظاهرشونه؟ ... پس ارزش ذاتی انسان ها چی میشه؟

    -نه... اما اینطور هم نیست که ظاهر هیچ ارزشی نداشته باشه... تو که حتما باید درباره آراستگی افراد برجسته ی دینی مثل پیامبران و امامانمون شنیده باشی...این ظاهر خوب موجب میشد اون ها برای پیروانشون جاذبه داشته باشن... از طرفی چون شناخت ذات آدم ها کار سخت و زمانبریه اغلب سعی میکنن آراسته باشن تا لااقل در ظاهر دافعه ایجاد نکنن وگرنه به قول شریعتی "هر انسان، کتابی است، چشم به راه خواننده‌اش…”

    لیوانمو پس میزنم و تاکید میکنم

    -اما تو که نمی تونی همه رو برداری بخونی تا بفهمی ذاتشون چطوریه !
    

    روشنا :

    این سخن دکتر شریعتی رو بارها و بارها خونده بودم... باورم نمیشد روزبه ای که سال هاست از وطن رفته اهل مطالعه آثار اندیشمندان ایرانی باشه...اقرار میکنم برای اولین بار ازش خوشم اومده

    یه سوال سخت تر میپرسم تا بیشتر با طرز فکرش آشنا بشم

    -پس چطوری میشه آدم کم ارزش رو از آدم های پرارزش سوا کرد؟

    نگاهشو به یه نقطه دور میدوزه و بعد از یکم مکث و حلاجی کردن جواب هاش میگه

    -خب... جوابت خیلی ساده نیس اما بخوام خیلی خیلی ساده اش کنم اینه که اون فردی که سعی کرده آدم تر باشه و انسانیت بیشتری داره ارزشمند تره!

    با جوابش یاد خاطراتی از دکتر خلیل رفاهی تو کتاب گردش ایامش میوفتم و با خودم بلند بلند فکر میکنم

    -چه جالب... من شبیه این جواب رو قبلا توی خاطرات یه مرد روحانی خونده بودم...اون مرد میگه وقتی که درقم طلبه بوده بعلت جوانی وخامی وبی ارتباطی با جامعه معتقد بودم که فقط کسی که درقم باشه وروحانی باشه انسان ارزشمندیه. اما وقتی اومدم دانشگاه تهران با شخصیت های با فضیلت روبروشدم ،فهمیدم که در خارج از قم ودراشخاص غیرروحانی هم اشخاص ارزشمندی وجود داره اما باز شیعه بودن را شرط اصلی میدونستم. بعد با سفر به کشورهای عربی متوجه شدم که بین سایر فرق اسلامی هم انسان ارزشمند پیدا میشه.پس از سفر به اروپا به این نکته رسیدم که در بین سایر مردم موحد هم انسان ارزشمند وجود داره. بعد در سفر ژاپن حادثه ای براش اتفاق میوفته که درک میکنه انسانیت زبان و مکان و نژاد ومذهب و رنگ نمیشناسه!

    نیم نگاهی به روزبه میندازم و وقتی میبینم هنوز گوشش با منه میگم

    -اون حادثه هم این بوده که وقتی آقای رفاهی تو ژاپن برای غذا به رستوران بسیار بزرگ و شلوغی میره ساکشو که تمام زندگیش توش بوده جا میزاره و بعد از چند ساعت سراسیمه برمگیرده و با کمال ناباوری میبینه که ساک همونجا است و پیرمردی کنار ساکه نشسته, پیرمرده میگه وقتی دیدم ساک رو فراموش کردی با این که کار مهمی داشتم موندم تا برگردی ... وقتی برای تشکر به اون مرد میگه "خدا " به شما اجر بده ... اون مرد در جواب میگه من به "خدا" اعتقاد ندارم اما به "انسانیت" معتقدم.

    روزبه لبخندی کمرنگ میزنه و تایید میکنه.

    حالا او به یه نقطه خیلی دور خیره شده و من به مهربونی لبخند کم پیدای او!

    ***




    روشنا:

    این عادت بچگیمو انگار هیچوقت نمی تونم ترک کنم..اینکه تا میشینم تو ماشین دلم میخواد شیشه رو بدم پایین و نوازش باد رو روی پوست صورتم حس کنم.
    نگاهم تو فضای ماشین روزبه میچرخه و روی نقطه ای ثابت میشه... خدای من سانروف!...
    اگه این مرد اینقدر خشن نبود میتونستم وایستم و سرمو بیرون کنم و هوا مشت مشت بریزه تو صورت...وای که چه کیفی داره!
    اما روزبه بدش میاد..حتی اگه بخوام پنجره رو پایین بکشم نمیزاره و مثل دفعه پیش میگه هوا آلوده اس و انگشتمو میچلونه و شیشه رو فورا میده بالا...انگشتمو میگیرم جلو چشمم و نگاش میکنم ...همین انگشت بود که له شده بود؟
    با یادآوری اون روزهای نه چندان دور لب و دهنم آویزون میشه...هنوز انگشتم جلو چشممه که یهو انگشتمو میگیره تو دستش و دنده رو عوض میکنه ...
    نفسم تو گلو حبس میشه..نکنه بازم میخواد انگشتمو زیر فشار انگشتاش شکنجه بده....پلک هامو برای تحمل بهتردرد رو هم فشار میدم...اما بعد از چند لحظه میبینم که انگارهیچ فشاری رو دستم نیست ... کم کم از لای چشم هام نیمه بسته ام نگاهش میکنم
    نگاهم که نمیکنه اما زمزمه وار میگه
    -کاری نکن که حواسم پرت بشه ...
    حس میکنم فشار ملایم انگشتاش یه جورایی داره موجب میشه خون جور دیگه ای تو رگ هام جریان بگیره...انگشتمو از لای انگشتاش آهسته میکشم بیرون و میگم
    -ببخشید ...نمی دونستم ممکنه حواستو پرت کنم... دیگه تکرارش نمیکنم
    دستشو تو خرمن موهاش فرو میکنه و با لحنی غمگین میگه
    -اینقدر ترسناکم که بابت هر اشتباهت هزاربار معذرت خواهی میکنی؟
    واقعا نمی دونم برای جواب باید چی بگم...خیلی میترسم از خشمش...با تاسف میگم
    - فقط نمیخوام ناراحتت کنم
    کامل برمیگرده سمتم و دقیق نگام میکنه و با تردید میپرسه
    -تو....
    یکم مکث میکنه ..از ترس نفسم بالا نمیاد..لب میزنه
    - کی میخوای چهره واقعیتو رو کنی؟
    نفسمو رها میکنم و کف دستمو نشونش میدم و صادقانه نگاش میکنم
    -من همینم که میبینی ....
    سرشو چند بار به نفی تکون میده
    -محاله باور کنم...تو هم بالاخره یه روز چهره واقعیتو رو میکنی !
    مگه چیکار کردم که فکر میکنه دارم نقش بازی میکنم؟
    قبل از اینکه بپرسم خودش دلیلشو توضیح میده
    -آخه چطور ممکنه این همه تفاوت بین تو و مامانت باشه؟
    خون با فشار بیشتری تو رگ هام جریان میگیره ... مامان خط قرمز منه!... نمی تونم اجازه بدم باز هم درباره اش بد صحبت کنه ... قاطعانه بهش میگم
    - اتفاقا من و مامانم اصلا دور از هم نیستیم ...
    در کسری از ثانیه رگ گردنش متورم میشه.... اسم شهره کافیه تا او مرد به حد مرگ عصبانی بشه...
    -اون زن یه عفریته ی به تمام معناست...اونوقت تو و اون شبیه همین؟
    قطعه قطعه شدن قلبمو حس میکنم امامیدونم که باید باز هم خودخوری کنم ...


    روزبه:
    نیم نگاهی به سمتش میندازم ... با ناخن، ناخنش رو خراش میده.....لبهاشو محسوس رو هم فشار میده و ترجیح میده باز هم سکوت کنه
    حرصم میگیره که بخاطر اون زن بد ذات اینطوری داره خودخوری میکنه
    -متنفرم از این خودخوری هات...خب اگه حرفی داری بگو لامصب!
    سرشو میندازه زیر... با صدایی گرفته و بغض دار زمزمه میکنه
    -الان وقتش نیست...
    خشن رانندگی میکنم ...هی گاز،هی ترمز ... نهیب میزنم
    - پس کِی وقتشه؟
    ترس تو چشماش موج میزنه
    -وقتیکه تو بخوای همه واقعیت گذشته رو بفهمی اونوقت منم حرف هامو میگم
    پوفی میگم و دستمومثل چنگ تو موهام فرو میکنم وفریاد میزنم
    -حقیقت مثل روز روشنه...چندین نفر از نزدیکان مامانم شهادت دادن که مامان تو همه اون بلاها رو سر مامانم آورده... دیگه باید چیو بدونم که نمیدونم؟
    از ترس تو صندلی فرو میره
    -خواهش میکنم آروم باش... گفتم که الان وقت این حرف ها نیست...
    آتش از چشم هام زبانه میکشه ... چشماش داره التماسم میکنه که آروم بشم...صدای آرامشبخشش چند پله منو از اوج عصبانیت پایین میکشه...دستمو عصبی میکشم رو پوست گردن و رومو ازش برمی گردونم و زمزمه میکنم
    -واقعا برات متاسفم که خودتو به خواب زدی و حقیقت رو نمی بینی!
    جوابی به حرفم نمیده..میدونم چرا ..چون مثل چشماش به مامان جونش اعتماد داره !
    به دست و پام میوفته و میگه
    -گفتم که طرف انتقام تو، منم! ... بهم رحم نکن وهر طور دوست داری خشمت رو سرم خالی کن ...دلم میخواد یکم ....حتی یکم هم که شده از خشمت کم بشه و آروم تر بشی.
    از این حرفش چنان برافروخته میشم که رنگ از روش میپره...تهدیدم جدیه..خیلی جدی!
    -اگه جونتو دوست داری هیچوقت...دیگه هیچوقت اینو ازم نخواه ....چون حتی اگه یه لحظه رحم کردن بهت رو کنار بزارم دیگه هیچی کاری نیست که از دستم برنیاد!
    ***
    روشنا:
    اون مرد واقعا میتونه منو بکشه؟ توی اون لحظات شک ندارم که جوابم آره اس.
    به نظرم اون مرد همون اندازه که وقت آرام بودن میتونه با چهره جذاب و لبخند مهربونش دلبری کنه موقع خشم هم میتونه قلب یکی رو از سینه اش بکشه بیرون و درجا بکشدش!
    اونقدر بغض تو گلوم نشسته که حس میکنم راه نفسم بسته شده ... دست میزارم رو سینه ام و از شدت بالا و پایین شدنش میفهمم که اگه همین حالا شیشه رو پایین ندم ممکنه از بی هوایی خفه بشم....بی توجه به نظر روزبه درباره هوا آلوده بیرون یا اجازه داشتن یا نداشتن برای پایین دادن شیشه ، فورا کلید شیشه بالا بر رو میزنم و پنجره رو پایین میدم ... باد فورا به صورتم هجوم میاره .... خوبه !...حالا حتی اگه نای نفس کشیدن هم نداشته باشم مشت مشت تو ریه هام هوا میریزه .

    ***

    روشنا:

    اصلا پیچیده نیست...وقتی اسم مامان وسط میاد روزبه میشه همون روزبه روز اول !.. اون روز هم بعد از خرید، دقیقا همین اتفاق افتاد ...روزبه شد مثل روز اول...همون روزبه سخت و نفوذناپذیزِ ترسناک... نزدیک ایستگاه مترو منو پیاده کرد و بی هیچ حرف اضافه ای رفت پی کار و زندگیش.
    اینروزهای آخر خرداد، فصل امتحاناته...تو کتابخونه دانشکده مشغول مطالعه ام که صدای ویبره گوشیم توجه خودم و دانشجوهای دور و اطرافمو جلب میکنه...رو صفحه اسم "آر.ام" نقش میبنده...نمی دونم چرا با دیدن اسمش اینقدر هول میشم .. سریع از سالن مطالعه خارج میشم و تماسش رو جواب میدم
    جای سلام و احوالپرسی فورا تشر میزنه
    روزبه-هیچ معلومه کجایی؟
    -سلام...چطور مگه؟
    روزبه-دو روزه هر چی بهت زنگ میزنم در دسترس نیستی!
    -امتحان هام شروع شده و اغلب تو کتابخونه ام..ایجا خوب آنتن نمیده
    -همین امشب بساطت رو جمع کن و بیا خونه...الان دو شبه که من اینجام
    بی توجه به جو سالن مطالعه با وحشت جیغ میکشم
    -چی؟
    ندیده میدونم رگ گردنش باز متورم شده... با صدایی که از عصبانیت میلرزه داد میزنه
    -نکنه فکر کردی من تا ابد فرصت دارم!...امشب راس ساعت 9 باید خونه باشی!
    منتظر شنیدن جواب یا بهانه تراشی هام نمیمونه...دستورشو که صادر میکنه گوشی رو قطع میکنه.
    فورا به ساعت مچیم نگاهی میندازم...ساعت 7 شبه و هنوز هوا روشنه ... نمیفهمم چطور بند و بساطم رو از سالن مطالعه برمیدارم و خودمو به ایستگاه اتوبوس میرسونم...اولین اتوبوسی که میاد به زور خودمو میون جمعیت جا میکنم و اعتراض و بد و بیراه ملت رو به جون میخرم...
    حالا نیم ساعت گذشته و من دقیقا نیم ساعت دیگه تا رسیدن به خونه معصوم وقت دارم ...باید قبل از رسیدن به خونه یه قصه جدید واسه معصوم سرهم کنم...اون زن هرگز نمیزاره من بدون عقد رسمی و جشن و سلام و صلوات راهی خونه بخت بشم و زندگی مشترکمو با روزبه شروع کنم!
    همیشه نشستن تو اتوبوس برای ذهن آشفته و افکار پریشونم یه تسکین خیلی خوب بوده...تو اتوبوس میتونم دقایق زیادی به خیابون ها و آدم ها خیره بشم و فرصت خیلی خوبیه واسه فکر کردن به اونچیزی که فکرمو مشغول کرده...چند ایستگاه بعد یه صندلی خالی جفت پنجره خالی میشه...با کمال میل میشینم...هی از استرس ناخن میجوم و هی فکر میکنم ...نزدیک های خونه به این نتیجه میرسم که هیچ راهی جز دروغ گفتن به معصوم جون ندارم...کاری که ازش متنفرم رو ناگزیر باید انجام بدم.

    ***

    روشنا:
    ساعت یه ربع به 9 شب با تاکسی خودمو به خونه ای که روزبه واسم خریده میرسونم...کلیدمو تو قفل در میچرخونم....خونه تاریک و گرمه...برق سالن رو میزنم...
    بوی محوی از ادکلن روزبه تو فضا استشمام میشه...صندل هاش کنار در ورودی به هم جفت شده و این نشونه ها خبر میده اون الان خونه نیست ... نفس راحتی میکشم و میرم سمت اتاقش تا سرکی بکشم ...دستگیره در رو با احتیاط فشار میدم ...در اتاقش قفله ...مطمئن میشم که خونه نیست .
    میرم به اتاق خودم ...لباس هاو وسائل شخصیمو تو کمد جا میدم...شال ها و مانتو ها رو آویزون میکنم ...میرم به گل و گلدون های قشنگم رسیدگی میکنم و نگاهی به ساعت میکنم...ساعت 10 شب شده...گرسنه ام...گوشی رو از تو جیب تونیکم میکشم بیرون و به روزبه پیام میدم
    "سلام...معصوم جون واست شام فرستاده ... کی میای خونه؟"
    چند لحظه منتظر میمونم اما جوابی نمیاد
    لب ورمیچینم و بی خیالِ جوابش میشم ...
    بساط درس رو پهن میکنم رو میز ناهار خوری...این تنها میزیه که تو این خونه میتونم صاحب بشم ...روزبه واسه خودش تواتاقش میز کامپیوتر شیک و بزرگی داره ....مشغول درس خوندن واسه امتحان فردا میشم...سرمو که بلند میکنم ساعت، یازده رو نشون میده ..گوشی رو چک میکنم ...هنوزجوابی نداده
    شامم رو گرم میکنم و با اینکه از تنها غذا خوردن متنفرم اما حریف گرسنگی نمیشم ...شامم رو تو تنهایی و غربت میخورم و سعی میکنم برای هزارمین بار یاد دروغی که به معصوم جون گفتم نیوفتم...بغضمو با چند لیوان آب فرو میدم و میشینم پای درس و مشقم.
    ساعت دوازده شبه...درسمو خوندم و برای امتحان فردا آماده ام ... چراغ ها رو خاموش میکنم و با نور کمـ ـرنگ شمع های روی میز ناهار خوری یه فضای شاعرانه و رویایی ترتیب میدم و برای تسکین درون ناآرومم شروع میکنم نوشتن...بی هدف هر چی تو ذهنم میاد رو کاغذ میارم....
    تو عالم رویا و خیال غوطه ورم که صدای چرخیدن کلید تو قفل در منو از تو رویا میکشه بیرون...موقع ورودم به خونه ، محض احتیاط در رو از داخل قفل کرده بودم و حالاهر کی اون بیرون بود نمی تونست در رو وا کنه و بیاد داخل...
    میرم و با ترس از چشمی نگاه به بیرون میندازم ...با دیدن چهره روزبه زنجیر در رو میندازم و در رو واسش وا میکنم...فقط خدا میدونه اون لحظه چه حال وحشتناکی دارم و چقدر به خودم بد و بیراه میگم که خودمو وارد این بازی کردم...حسم دقیقا حس شکاریه که با پای خودش رفته وسط دام شکارچیش نشسته ...قلـ ـبم مثل قلب یه گنجشک ترسیده به سیـ ـنه میکوبه....همش دارم خدا خدا میکنم که این شب جهنمی به خیر بگذره و هی به خودم دلداری میدم که فقط یه امشب بگذره فردا به یه بهانه ای از این خونه میرم...
    لب تر میکنم و از زن های سریال های تلویزیونی تقلید میکنم
    -سلام...خسته نباشی
    سلام بی جون و خسته ای تحویلم میده ...
    بارها دیدم که اون زن ها کیف شوهراشون رو میگیرن..منم ناشیانه تقلید میکنم
    برای گرفتن کیفش دستمو دراز میکنم..مکث میکنه وبعد با تردید کیفو میده دستم
    کتش رو به رخت آویز دم در آویزون میکنه و صندلشو میپوشه...
    قلـ ـبم هنوز مثل قلب یه گنجشک ترسیده به سیـ ـنه میکوبه...

    ***
    


    روزبه :

    با کیفم چند قدم راه میره و بعد بلاتکلیف میمونه که باید باهاش چیکار کنه و کجا بگذاره ..میفهمم که قبل از اینکه من بیام متوجه قفل بودن در اتاقم شده بوده ...
    حالا که دخترک پشت به من وایساده فرصتی دارم که نگاهی بهش بندازم... تونیک آستین سه ربع خاکستری و ساپورت طرح جین سورمه ای پوشیده و موهاشو پشت سر بسته...
    یهو برمیگرده سمتم و نگاهمو غافلگیر میکنه
    -شام خوردی؟
    فورا نگاهمو از نگاهش میدزدم
    -آره
    سعی میکنه دلخوریشو مخفی کنه .میگه
    -پیاممو ندیدی؟
    دیده بودم...اما بهش اهمیت نداده بودم چون شک نداشتم اون شام واسه من فرستاده نشده!... اونقدری معصوم خانوم رو میشناسمش که بدونم محاله اجازه بده روشنا شب خونه من بمونه !...سکوتمو که میبینه توضیح میده
    -تو پیام گفته بودم که معصوم واست شام فرستاده!
    دلم میخوام ببینم چه دروغی واسه معصوم سوار کرده..با تعجب میپرسم
    -بهش گفتی داری میای پیش من و گذاشت که بیای؟!
    دیگه نمی تونه ناراحتیشو مخفی کنه...صداش محسوس می لرزه
    -نه...بهش دروغ گفتم ...گفتم تا آخر امتحان ها میرم خوابگاه پیش بچه ها .
    از حالت مضطرب چهره اش میفهمم که این دروغ گفتن به این سادگی ها که میگه نبوده و واسش گرون تموم شده
    میرم تو آشپزخونه و یه لیوان آب خنک از یخچال میگیرم ... روزبهِ بیرحمِ درونم، دست میزاره رو نقطه ضعف دخترک
    -پس بالاخره تونستی به اون پیرزن بیچاره دروغ بگی!
    با این حرف دلشو میسوزونم و خودمو به یه جرعه آب خنک مهمون میکنم
    سرشو میندازه زیر ...میتونم حجم بغض های انباشته شده تو گلوشو ببینم... ابرهای متراکمی که هر لحظه بیشتر و بیشتر روی هم فشار میارن...
    امشب به اندازه کافی تلخ هستم که اعصاب دیدن گریه هاشو نداشته باشم...به روزبه خشمگین درونم نهیب میزنم که دیگه برای امشب کافیه..بس کن!
    روشنا با صدایی ضعیف میگه
    -من فردا صبح باید برم سر جلسه امتحان...با من کاری نداری؟
    اما روزبه خشمگین درونم بس نمیکنه...شهره رو دیده و آتش کینه اش امشب شعله وره
    -امشب شام پیش مامان جونت بودم...سلام ویژه بهت رسوند
    ترس فلج کننده ، جانشین خَلَف بغض هاش میشه...وحشت زده میپرسه
    -درباره این خونه و من که چیزی بهش نگفتی؟!
    میتونم قسم بخورم بیشتر نگران اینه که خاطر عزیز مامان جونش مکدر بشه تا برباد رفتن آبرو و حیثیت و آینده خودش!
    باقیمونده آب لیوان رو یه نفس سرمیکشم ... شاید خنکی آب آتش درونمو سرد کنه اما زهی خیال باطل!
    کینه ام رو میریزم تو واژه ها و کلمه کلمه به خوردش میدم
    -نه ...اونطوری که تفریح خوبی نیست...کاری میکنم شهره خانوم با پای برهـ ـنه تا دراین خونه بدوه و با دیدنت اینجا جون به لب بشه
    خشمشو سر لب های بیچاره اش خالی میکنه ... سرخی خونی که از لب هاش جوشیده روی سفیدی دندون هاش لکه میندازه ... جوابش باز هم سکوت و صبوریه.


    ***

    روزبه:

    نور شمع های روی میزناهار خوری توجهم رو جلب میکنه...از غفلتش استفاده میکنم و میرم سروقت نوشته هاش
    -اینا چیه؟ تقلب نوشتی؟
    میدوه سمتم و با جیغ میگه
    -نه...به اون دست نزن
    واکنشش اونقدر سریع و آنیه که خیلی زود دستگیرم میشه که این نوشته ها ،هر چی که هست ، یه نقطه ضعفه!...یه نقطه ضعف که میشه برای آزار دادن اون دختر ازش بهره برد.درست مثل نقطه ضعفی که اونروز توی مرکزخرید دستم داد...اونروز هم وقتی فهمیده بودم که تا چه حد روی دیده شدن جسمش حساسه از این حساسیتش سوء استفاده کردم و مجبورش کردم چند دست لباس نصفه نیمه واسه من پرو کنه.البته بگذریم از اینکه نمیخواستم اون همه زیادی روی کنم که به اون حال بیفته!
    کاغذ رو فورا برمیدارم و با بدجنسـ ـی میگم
    -مگه چیه که اینقدر واست باارزشه؟
    التماسم میکنه
    -بده به من ...خواهش میکنم...
    با اون اختلاف قد بیست سانتی که از اون دختر دارم خیلی راحت با بالا گرفتن کاغذ، دسترسیشو به نوشته هاش محال میکنم و روی حساسیتش پافشاری!
    -خب بزار ببینیم چی نوشتی
    صداش میلرزه
    -خوشم نمیاد یه مرد نوشته هامو بخونه!
    شاخک هام میجنبه...
    -چرا؟... نکنه چیزهای ناجور مینویسی؟
    چشم هاش از اشک برق میزنه...بیشتر و بیشتر تحریک میشم بفهمم تو اون کاغذ چی نوشته...صداش اونقدر می لرزه که شک ندارم الانه که زار بزنه..ملتمسانه میگه
    - اینا رو واسه دل خودم نوشتم دلم نمیخواد یه غریبه بخوندش

    ***
    
    روشنا:

    ملتمسانه میگم
    - اینا رو واسه دل خودم نوشتم دلم نمیخواد یه غریبه بخوندش

    دستمو که پی نوشته ها بالا بردمو بیرحمانه پس میزنه و شروع میکنه خوندن.. یه خط که میخونه با تعجب میگه
    -خب این که شبیه یه قصه ی قدیمیه...کجاش محرمانه اس؟ نکنه کد شده نوشتی؟
    دیگه حال خودمو نمیفهمم ... میرم جلو تر و سینه به سینه اش میشم و با یه حرکت سریع کاغذ رو از تو دستش میقاپم... اما کاغذ از همون قسمتی که تو دستای اونه پاره میشه...
    وقتی میبینه تا این حد برافروخته و عصبی شدم کوتاه میاد و دو تیکه ی کاغذو میگیره سمتم و فورا خودشو تبرئه میکنه
    - تقصیر خودت بود که اینطوری شد!

    چنان براق میشم* که برای اولین بار از کرده اش پشیمون میشه ..... نوشته ام رو جلوی چشمش ریز ریز میکنم و اون یه مشت کاغذ پاره رو محکم میکوبم به سینه اش ... کتاب و جزومو سریع میزنم زیر بغل و فورا از جلوی چشمش دور میشم و به اتاقم پناه میبرم.

    به درِ بسته ی اتاقم تکیه میدم …خودم هم باورم نمیشه جرات کردم و اینقدر تند واکنش نشون دادم ...
    آخه فکر کرده کیه که هر کاری دلش خواست با من میکنه؟ به چه حقی برداشت نوشته امو خوند و مسخره ام کرد؟

    هی اشکم میچکه ،هی پاک میکنم هی میچکه هی پاک میکنم....گریه ام یه دلیل معلوم نداره!... شاید از اینه که دوست نداشتم اون مرد نوشته امو بخونه و مسخره ام کنه ... شایدم بخاطر دروغیه که امشب به معصوم جون گفتم ...شایدم برای نمازهای صبحیه که چند وقته که هر روز داره قضا میشه و مطمئنم که بی علت نیست! ...
    نمیدونم...انگار حالم از خیلی وقت پیش بد بوده ..انگار به اندازه تمام رنج هایی که برای نوشتن این قصه سرنوشت متحمل شدم ،اشک واسه ریختن دارم و به اندازه تمام رنج هایی که تا پایان قصه باید تحمل کنم نگرانی دارم...

    انگار خیلی وقته که دلم گریه میخواسته و من مدام بهش کم محلی کرده بودم ... اتفاق امشب بهانه ای شده برای باریدن و سبک شدن.

    اونشب گوشه دفتر خاطراتم نوشتم:
    " خیال میکردم دوره شهریارها و شهرزادها به پایان رسیده ...شهریار من بی شک هر شب با خیال کشتن من به خواب خواهد رفت و هر روز را با همین رویا شب خواهد کرد..."

    ***

    راوی:
    یاد و خاطره عسلی های اشک آلود خواب از چشم هایش مرد گرفته بود...پوفی کرد ... ملحفه رو کنار زد و در جایش نشست
    کلافه دندان هایش را روی هم فشرد و با حرکت عصبی دست ها، موهایش را پریشان کرد..
    یاد حرف مادرش افتاد که همیشه میگفت "وقتی بی خواب میشی برای خوبیدن زور نزن ..پاشو یه لیوان آب بخور یه قدم بزن بعد برگرد سر جات"
    همیشه حرف مادرش را خوب گوش میکرد ....
    تکمه آباژور را زد و از تخت پایین آمد ... از اتاق بیرون زد و مسیرآشپزخونه را پیمود..چند لحظه بعد، لیوان آب به دست ،مسیر رفته را بازگشت... حین رد شدن از سالن جایی بین میز ناهار خوری و مبل های شیری رنگ سالن، سپیدی جسمی در تاریکی فضا برق زد و توجهش را جلب کرد.... چشم هایش را به هم زد و دقیق تر شد...
    سفیدی خرده کاغذ ها بود که درتاریکی سالن برق میزد و خاطره چند ساعت قبل را پیش چشمانش تداعی میکرد.
    بی هیچ ذهنیتی نشست و خرده کاغذ ها را دانه به دانه جمع کرد و کف دستش گذاشت با همان ذهن خالی، خرده هایی از آنچه به دیگری تعلق داشت را به حریم اتاقش راه داد...بی آنکه به آغاز دگردیسی جدید واقف باشد به آن تن داد!
    خرده کاغذ ها را با احتیاط روی میز کنار هم چید و بی آنکه بداند چرا، شروع کرد به چیدن تکه های پازل کنار هم...حل این معمای جذاب ساعتی از وقت پرارزشش را گرفت و حتی خسته اش هم کرد...آنقدر خسته که فراموشش شد لیوان آب آورده را محض خوردن قرص های خواب شبانه اش آورده بوده!...
    تکه کاغذ سفیدی برداشت و سطحش را با چسب ماتیکی آغشته کرد و تکه های پازلش را با احتیاط روی صفحه چسباند ..پازل قصه ی روشنا نیم کمی بعد بالاخره کامل شد...سطح کار را فوت کرد و از چسبیدن کاغذها مطمئن شد....با هنری که به خرج داده بود میتوانست باقیمانده شب را با وجدانش راحت بخوابد.
    صفحه را پیش رویش گرفت و نوشته را از سر خواند
    " دخترک رویای بلندی داشت.....روزی که بر راهی میگذشت مورد حمله غارتگران قرار گرفت و اندک مطاعش که آبرویش بود به خطر افتاد
    ... بزرگ زاده ای به یاری دخترک شتافت و آبرویش را حفظ کرد..دخترک یک دل نه صد دل عاشق آن پاک نهاد شد."
    روزبه به این اندیشید که چقدر میخواهد که ادامه آن قصه را هم بخواند.
    چیدن قطعات پازل خسته اش کرده بود...به تخت برگشت...دستش را بالش سر کرد و به سایه های افتاده بر سقف اتاقش خیره ماند و بی اختیار لابه لای اتفاقات آنشب به دنبال علت گریه دخترک گشت...
    علت و معلول ها را جفت هم چید ... تحلیل کرد و تحلیل کرد اما هیچ جوابی دستگیرش نشد...تا چه حد مسیر کشف افکار زنانه سخت و ناهموار بود.
    

    دست دراز کرد و با اعتماد به حس لامسه، روی میز کامپیوتر به دنبال موبایلش گشت... نوک انگشتش که به گوشی خورد، چنگ انداخت و آن را برداشت ..اختلاف ساعت چند ساعته تهران و لندن را مد نظر قرار داد و بعد شماره مژده،دوست چندین و چند ساله اش را گرفت ...صدای گرم و مهربان مژده بیشتر از هر وقت دیگر دل روزبه را برای دیدار با او و شوهرش کیا، که بهترین دوستان سال های اخیرش در لندن بودند تنگ کرد...بعد از حال و احوال و شوخی های همیشگی این مژده بود که با خبر آمدن قریب الوقوعشان به ایران، روزبه را غافلگیر کرد
    لبخند شادی هنوز روی لب های روزبه بود که مژده پرسید
    -حالا تو بگو...چه خبر مهمی واسمون داری که این وقت شب زنگ زدی...تهران باید ساعت از دو نیمه شب گذشته باشه!
    روزبه کمی این پا آن پا کرد و بعد دل به دریا زد و گفت
    -خب...فقط یه سوال ازت داشتم
    -گوشم با توِ روزبه جان ..بگو..
    روزبه همان لحظه از زنگ زدن پشیمان شد اما دیگر چاره ای نبود جز اینکه سوالش را از نزدیک ترین دوست مونثش بپرسد
    -راستش با یه نفر که زیر دستمه بحثم شده...میخواستم بهم بگی علت رفتارش چی بوده؟
    -خب...اگه اشتباه نکنم طرف باید یه زن باشه که زنگ زدی از من درباره اش میپرسی؟
    روزبه به طعنه گفت
    -خب ...خیلی شبیه به زن ها نیست اما خب از جنس مونثه!
    مژده از شوخی روزبه به خنده افتاد و گفت
    -تو که لقب سه ثانیه ای رو یدک میکشی عجیبه که حریف این یکی نشدی و هنوز ضربه فنیش نکردی؟
    خندید ...تلخ و به مژده نگفت که روشنا با تمام دخترهای دنیا فرق دارد ...آن دختر کسی است که حتی اگر آخرین دختر روی زمین هم باشد او حتی نگاهش هم نخواهد کرد !
    جواب مژده را با همان خنده ی کوتاهِ سرسری داده بود...توضیح داد
    -دختره اهل نوشتنه .... امشب وقتی نوشته اش رو برداشتم و خوندم خیلی از دستم عصبانی شد و حتی تا پای گریه کردن هم پیش رفت
    مژده که رگ خواب روزبه را میدانست محض دلداری گفت
    -آخ آخ...تو هم که رئوف القلبی و تاب دیدن اشک مونث جماعت رو نداری !
    روزبه کف دستش را روی ته ریش های یک روزه اش کشید و با صدایی خسته گفت
    -اصلا نمیفهمم چرا اینطوری واکنش نشون داد!
    مژده که مسئله را برای روزبه جدی میدید کمی فکر کرد و گفت
    -من دقیق نمی تونم بگم علت عصبانیتش چی بوده اما یکی از این چیزهایی که میگم میتونه باشه ... نویسنده ها رو نوشته هاشون تعصب دارن ... شاید تصادفی کاری کردی که ارزش نوشته اشو زیر سوال برده ...شایدم چون یه نوشته ی شخصی بوده دلش نمیخواسته تو که یه غریبه ای اونو بخونه
    -خب حالا باید چیکار کنم
    -خب ساده اس ...بهش احساس ارزشمند بودن بده..به خودش ...به نوشته اش...اینطوری به احتمال زیاد کدورت ها برطرف میشه
    روزبه بعد از شنیدن صحبت های مژده با دقت به حرف های او فکر کرد و بعد بلند بلند فکر هایش را بر زبان آورد
    -آره ...همینه ...اون دختر فکر کرده کارش از نظر من کار عبثیه ... حس کرده مسخره اش کردم...اما من که منظورم این نبود!
    مژده تک خنده ای کرد و گفت
    -برو پسر خوب...برو بخواب که تا صبح چیزی نمونده...
    -اوکی...به زودی میبینمت مژده جان...به کیا سلام برسون...دلم واستون خیلی تنگ شده اومدین ایران حتما خبرم کنید .
    -ما هم دلتنگتیم...خیلی جات خالیه اینجا..تو که رفتی و برنگشتی ما هم هوایی شدیم بیایم ایران و باربکیو های آخر هفته رو اونجا با هم بزنیم تو رگ.
    روزبه قاه قاه خندید و گفت
    -ای کلک ..پس بگو دلتون واسه کباب هام تنگ شده نه خودم
    -هم واسه خودت هم واسه اون عشقولیا
    دقایقی بعد وقتی تماس رو قطع کرد هنوز لبخند شیرینی روی لب هاش بود و به این سخن معروف شکسپیر فکر میکرد که "دوست واقعی کسی است که دست تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند" گر چه یادش نمی آمد این سخن از که بود و کجا خوانده بود اما کاملا درباره دوستانش صدق میکرد
    از تخت پایین امد و پشت میز کامپیوترش نشست
    لپتاپش را باز کرد و دنبال متنی از کتابی که در تعطیلات کریسمس سال گذشته خوانده بود گشت...آنقدر فایل بندی منظمی داشت که در کسری از ثانیه آنچه میخواست را یافت
    روان نویس روکش طلایش را ازسر جیب پیرهن برداشت و زیر قصه ی روشنا آن تکه متنی که جستجو کرده بود را نوشت
    "قشنگترین چیزهای دنیا نه قابل دیدن و نه حتی قابل لمس کردن هستند. بلکه باید آنها را با قلب خود حس کنید. هلن کلر "
    ***
    
    روشنا:

    صبح وقتی از اتاقم زده بودم بیرون روزبه رو ندیده بودم..نمیدونم زودتر از من رفته بود سرکار یا اینکه خواب مونده بود...استرس امتحان داشتم و ترجیح دادم سر صبحی، چشمم تو چشمش نیوفته و دوباره اعصاب خوردی پیش نیاد...دزدانه از خونه اومده بودم بیرون و سریع خودمو به دانشکده رسونده بودم.
    سر جلسه امتحان هر چی بلد بودم و نبودمو روی کاغذ آورده بودم و از امتحانی که داده بودم راضی نبودم...منی که در اکثر مقاطع تحصیلی شاگرد خوبی بودم، اصلا عادت نداشتم اینطوری گند بزنم به برگه و بیام بیرون...اما خب ، با اتفاقات اخیری که واسم افتاده همین که با پای خودم رفته بودم سر جلسه و اومده بودم بیرونم هم یه جورایی معجزه بود!

    وقتی بعد از امتحان روی نیمکت های محوطه دانشگاه گوشیمو از کیفم کشیدم بیرون همش استرس داشتم که نکنه اون آقا عصبانیه زنگ زده باشه و بخاطر جوابگو نبودن بعدا بخواد بازخواستم کنه..وقتی نگاه کردم تماس های از دست رفته از شماره مامانم بود.
    ظرف این مدت چندین بار من و مامان مخفیانه همدیگه رو دیده بودیم...مخفیانه،چون دلم نمخواد بخاطر من بین مامان و اردشیر اختلافی پیش بیاد..مامان از همون اولین دیدار اصرار داشته که ماجرای پیدا شدنمو به اردشیر بگه... من اصرار کردم که حالا زوده و بزار همینطور مخفیانه همو ببینیم و بهانه آوردم که بخاطر روزبه هم که شده بهتره فعلا به خونه اردشیر نیام و اسباب اختلاف بیشتر نشم!

    مامان هم فعلا حرفمو قبول کرده اما گفته توی اولین فرصتی که مناسب دید، منو به شوهرش معرفی میکنه...آخ که چقدر این روزها روزهای پراسترسیه واسه من...یک عالمه رابطه این میونه که ممکنه هر آن با یه اشتباه من از هم بپاشه...رابطه مامان و اردشیر....رابطه روزبه و مامان من...رابطه روزبه و باباش...رابطه من و هر کدوم از این سه نفر...این روزها بیشتر از همیشه دلم میخواد مامانو بابت اینکه وارد زندگی پدر روزبه شده ملامت کنم ... خیلی دلم میخواد برگردم به گذشته و نگذارم اون اتفاقی که باعث این همه رنج و کینه و جدایی شد اتفاق بیوفته اما دست من کوتاه و خرما بر نخیل... کار از کار گذشته...اونچه نباید، سال ها پیش اتفاق افتاده... این روزها بیشتر از هیشه میخوام که یه روز پا رو دلم بزارم و از مامان بپرسم آخه چرا؟ به چه قیمتی؟ چرا اینکارو کردی؟ ...

    نمیدونم ... شاید حالا که روزبه رو جلوی روم میبینم بیشتر و بیشتر دارم مامانو تو ذهنم ملامت میکنم...وقتی میبینم یکی دیگه هم هست که مثل من آسیب دیده، بیشترعطش پرسیدن و دونستن جواب هامو دارم...بیشتر عطش ملامت کردن مامان و اردشیر رو دارم ... تا به امروز چون فقط خودم توی این وصلت اشتباه آسیب دیده بودم دلم نمیومد اونها رو سرزنش کنم و تقصیر کار بدونمشون... اما از وقتی روزبه رو دیدم...از وقتی بخشی از دردهاشو فهمیدیم دلم برای اون مرد جوون که این همه تلخ شده کباب میشه ..دلم برای رهاکوچولوی درونم هم کباب میشه

    نمیدونم چرا اینطوری شدم ؟ چرا دارم بعد از این همه سال به تو فکر میکنم؟...مگه چیزی عوض شده؟ مگه اتفاقی افتاده ؟ چرا دلم میخواد تو، رها کوچولوی درونم رو بیرون بکشم... بغلش کنم ...نازش کنم و بهش بگم هفده ساله که گریه کردی و خودمو به کر بودن زدن! ..هیس!...ببین یکی دیگه هم مثل تو پیدا شده که مامنشو از دست داده...یکی دیگه هم مثل تو سیلی خورده از سرنوشت...یکی دیگه هم هست که دردش خود درد توِ...

    حالا یه همزاد داری که اشک هاشو گریه نمیکنه !... واسه خودش چیزی نمیخواد!...همه دردش حق ضایع شده مامانشه!...همه سهم خواهیش، از ارثِ عشقیه که باید فقط به پای مامانش ریخته میشده و مامان تو غصبش کرده!... پس آروم بگیر رها کوچولو... آروم بگیر و انکار کن همه اونچیزی که میدونی و نباید بگی !..
    من به روشنا بودنم ادامه میدم و ازت مراقبت میکنم ...ازخود انکار شده ام ، از تو ، مراقبت میکنم...تو هم به رسم هفده سال صبرت باز هم صبر کن...باز هم لب وا نکن ... شاید یه روزی بیاد که بتونم از انکار کردنت دست بردارم...بتونم اجازه بدم منِ رنج کشیده درونم ، رهای سرکوب شده، روشنای حامی رو مرخص کنه و خودش اعلام هویت کنه ..اونروز من دوباره میشم خود واقعیم..خود "رها" نه باز هم "روشنا"...

    شایدم یه روز بیاد که دستی به سمتت دراز بشه .دستی که بشه بهش اعتماد کرد ..دستی که مثل دست هایی که تا به امروز گرفتی همون اول راه رهات نکنه...شاید بتونی اون دست ها رو محکم بگیری و بدون نگرانی از دوباره ترد شدن، از درونم بیای بیرون...دوباره نفس بکشی...دوباره "رها" بشی و بدرخشی!
    آخ که دلم لک زده برای خودم بودن...برای دوباره "رها" شدن .
    ***
  
    روشنا:

    مامان ماشینشو جلوی پام نگه میداره ..فورا پیاده میشه و محکم میکشدم تو بغل...دست هام دو طرف بازوش آویزون مونده...دلخورم...از خیلی چیزها...
    روزهایی که برای داشتن آغوش گرمش له له میزدم کنارم نبود...
    مهمونم میکنه به یه ناهار دونفره توی یه رستوران دنج و زیبا ...
    چقدر خالیم بعد از اون همه شور و اشتیاق واسه دیدنش!..چقدر پرم از تردید و ابهام!...چقدر مرددم ...چقدر سنگینم...
    با غذا بازی بازی میکنم...اشتهام چرا کور شده؟
    نگاهش میکنم ...حواسش به من نیست...این همه سال چی؟ حواسش به من بوده؟ نکنه از پیدا کردنم خوشحال نیست؟...نکنه روزبه با پیدا کردن من، اونو انداخته تو یه عمل انجام شده...نکنه از سر اجبار داره واسم مادری میکنه
    پوفی میکنم و این همه فکر منفی رو دور میریزم...آخه کدوم مادریه که جگر گوشه اشو دوس نداشته باشه و از دیدنش خوشحال نشه؟!...شیطون رو لعنت میکنم ...
    نگران نگاهم میکنه و میگه
    -چرا غذاتو نمیخوری عزیز دلم؟ خدای من ...نکنه هنوزم ته چین دوست نداری؟

    مامان یادته ؟ یادته رها کوچولوت ته چین دوست نداشت؟ پس حتما یادته که روشنا عاشق ته چین بود...آخه روشنا همیشه کنارت بود...مثل رها ولش نکردی بین دو تا مریض که همبازیش خاله عقب افتاده اش باشه و پرستار مادربزرگ هفتاده و چند سالش بشه... مامان...به نظرت اون بچه زیادی کتک نمیخورد؟ زیادی رنج نمیکشید ؟

    مامان حتما تو هم نمیدونی اما اون بچه خیلی گریه میکرد... هیشکی نمیدید، اما لالایی هر شبش گریه هاش بود...پس حتما اینم نمیدونی که اون بچه یه شب دیگه واقعا کم آورد...نتونست تحمل کنه .... همون شبی که دندون هاش شکست و مجبور شد که پیرهنشو دربیاره و خونابه های کف سالن رو با پیرهنش پاک کنه ... همون شب دیگه خواست نباشه ... من به دادش رسیدم ...اومدم و ازش مراقبت کردم ...
    الان هفده ساله من روشنام...
    حتما تو هم نمیدونی که من رها رو تو دلم چال کردم ...علایقشم همونجا چال شده ... درست جفت دردهایی که واسه اون دختر بچه ی شش ساله زیادی بزرگ بود...همون دردهایی که موجب شد کم بیاره ... الان هفده ساله که من دارم ازش مراقبت میکنم

    اما چه خوب شد که الان از علایقم گفتی...معلومه واست مهم بوده که هنوزم تو ذهنت مونده..پس همه این سال ها به من و خواهرم فکر میکردی
    لبخند غمگینی میزنم و به نگاه منتظرش جواب میدم
    -نه مامان...حالا خیلی وقته که دیگه ته چین دوست دارم...
    دستشو دراز میکنه سمتم .. دستاش که رو گونه امه نه گرمه نه سرد...ناخن های مانیکور شده اش پوستمو قلقلک میده
    -چقدر خوب بزرگ شدی عزیزم

    با علاقه نگاش میکنم...لبخند میزنم ..لبخند میزنه...

    یهو انگار یاد مورد مهمی میوفته ...با دستمال رد غذا رو سریع از دور لب های بنفش رنگش پاک میکنه...نگران رژشم ...رژ خوش رنگش کمرنگ شده...واسش مهم نیس...حتما رژ لبش همراهشه...حتما میتونه هر موقع صلاح دید دوباره تجدیدش کنه و مخمل بنفشی بسازه که باز هم بدرخشه ...
    جدی میشه...اونقدر جدی که خنده با لبهاش قهر میکنه...سراپا گوش میشم...میدونم که میخواد چیز مهمی بگه
    -اردشیر به مناسبت بازگشت روزبه یه مهمونی مفصل میخواد بگیره...
    نگاهم میره پی چروک های ریز کنار چشماش...همون چروک هایی که وقتی تاکیدی حرف میزنه از هم باز میشن و فکرمیکنی دیگه اصل نستن...ابروهای تتو شده اش تو بالاترین جای ممکن قرار گرفته .. نوکشون تا نزدیک های خط اخم پیشونیش امتداد پیدا کرده...چی میخواد بهم بگه که این همه جدی شده!
    -توی اون مهمونی خیلی ها دعوتن....از دوست و آشنا گرفته تا فامیل های دورو نزدیک اردشیر ...
    خب.. مامان این ها رو واسه چی به من میگه ؟
    وقتی میبینه گیج دارم نگاهش میکنم دیگه لقمه رو دور سرش تاب نمیده ... لقمه رو میگیره میزاره تو دهنم
    -من نگرانم که اون پسره یه نقشه ای واسمون داشته باشه ...
    نکنه منظورش از اون پسره یعنی روزبه؟ چرا مامان هم با لقب و کنایه اسمشو میاره؟ نقشه ؟ نقشه رو مگه دشمن آدم واسش نمیکشه؟ ان یعنی روزبه دشمنمونه و دیگه پسر خونده اش یا پسر اردشیر نیست؟ مغزم تند تند جزییاتو میگیره و هی تحلیل میکنه...
    چرا حس میکنم لحن مامان هم رنگ و بوی جنگ گرفته؟ آب دهنمو قورت میدم...جزییات اونقدر زیادن که مغزم اون کلیت مهمی که مامان داره سعی میکنه حالیم کنه رو درک نمیکنه
    ابروهاش حالا تا جای ممکن بالا رفتن ...چرو ک های ریز چشمش کاملا محو شدن...چشم های قهوه ایش گرد و ترسناک شدن ...همه اجزای صورتش دارن علایم ترس و خطر رو به مغزم مخابره میکنن...بالاخره اونچه برای گفتنش همه اجزای چهره اش درگیر کرده رو با لحنی جدی و تاکیدی به زبان میاره
    -به هیچ وجه حاضر نشو توی اون مهمونی همراهیش کنی..باشه عزیزم؟
    از تب حرف هاش توی روز روشن هزیان میگم
    -باشه مامان
    نفس راحتی میکشه و چهره اش دوباره مهربون میشه ...داره لبخند میزنه
    آینه جیبی رو از کیفش بیرون میاره... رژش رو فراموش نکرده...خیالم راحت میشه ...با رژ چند بار رو لب هاش رفت و آمد میکنه .. نگاهمو غافلگیر میکنه و لبخند بنفشش رو به صورتم میپاشه...با لبخند صورتی محوم جواب لبخندش رو میدم و حس میکنم رنگ به روم نمونده...حرف های مامان منو ترسونده..اعلام جنگش تو گوشم شیپور زده...حالم بده..بد.
    نگاهش میکنم با دقت سایه ی تیره پشت چشمشو چک میکنه... با نوک انگشت مژه های ریمل کشیده اشو از هم وا میکنه...همه این ها نشونه اینه که میخواد منو رها کنه و بره
    حدسم درسته...پامیشه ...ناباورانه پا میشم می ایستم...میز رو دور میزنه و میاد بغلم میکنه...رژش خراب میشه اگه ببوسدم...میگه
    -ببخش که باید زودتر برم ..نیم ساعت دیگه با اردشیر قرار دارم ...تو بمون و غذاتو تموم کن...باهات تماس میگیرم و باز هم همو میبینیم
    تو چشماش نگاه میکنم ... سرمو به علامت تایید تکون میدم ...اما چرا حس میکنم مامان از چیزی نگرانه؟!...چرا حس میکنم بیشتر از عطش دیدار با من عطش داشت که بیاد و بگه تو مهمونی شرکت نکنم و مهره بازی روزبه نشم ؟!
    خدای من.. چه مرگم شده ... نکنه تحت تاثیر حرف های روزبه هست که دارم از مامان دل چرکین میشم...شاد واجبه که تا میشه از اون مرد دوری کنم! شاید باید برم بابت افکار بی پایه و اساسم توبه کنم و به ذهن منفی بافم چند روزی روزه سکوت تحمیل کنم...چه مرگم شده این روزها...
    به خودم که میام مامان رفته ..خیلی وقته که منو گذاشته و رفته...کیفمو برمیدارم...میرم...میرم جایی که هواش مسموم از این افکار منفی نباشه و بشه یه نفس هوای ناب تنفس کرد.
    ***
   
    روشنا:
    پشت تنها میز خونه که میشد غصبش کرد نشسته بودم و تو عوالم خودم بودم که یهو با شنیدن زنگ در هول شدم...دستم از زیر چونه ام در رفت و صورتم نرسیده به میز تو هوا متوقف شد ..
    ساعت یازده شب رو نشون میداد ...همون ساعتی که روزبه به خونه برمیگشت
    پیرهنو رو تنم صاف کردم و کلیدو تو قفل چرخوندم و با دست دیگه ام موهامو رو سر مرتب کردم..از بس اتو کشیده و مرتب بود جلوش وسواس آراستگی میگرفتم...
    تکه موی آویزان رو از جلو صورتم برمیدارم و پشت گوش میزنم و فورا نگاهم به نگاهش گره میخوره
    به خودم نهیب میزنم که باید باهاش سرسنگین برخورد کنم...آخه دیشب اشکمو درآورده و دلیلی نداره الان حلوا حلواش کنم
    امشب طبق رسم نانوشته بینمون عمل نمیکنم... کیفو از دستش نمگیرم اما دلیل نداره سلام نگم
    -سلام...
    تعجب میکنه ..
    عجیبه واسم ...جوابم رو مثل دیشب زوری نمیده.!
    جلو در رهاش میکنم و چند قدم میرم سمت سالن..سرشو زیر انداخته و به نظر خسته میاد
    -شام ماکارونیه ...میخوری؟
    -آره
    تعجب میکنم...شونه امو میندازم بالا و میرم سمت آشپزخونه
    غذاشو در سکوت گرم میکنم و میزارم جلوی روش...تو تمام این مدت پشت میز ناهارخوری نشسته و در سکوت مبهمی داره فکر میکنه
    بی مقدمه میگه
    -بابا میخواد بعد از چهلم مامان، به خاطر ورودم واسم مهمونی بگیره
    لب هامو رو هم فشار میدم تا یه وقت لو ندم که میدونستم
    داره نگاهم میکنه و حتما منتظر عکس العملمه
    اون تکه موی مزاحم رو دوباره میزنم پشت گوشم ... قهر نیستم که جوابشو ندم و کم محلش کنم.
    -چه خوب!
    آهی میکشه که هرم حرارتش جگر من رو هم کباب میکنه...
    نگاهش میکنم...چهره اش زیادی خسته و غمگینه... یخ دلم وامیشه و بذر همدردی تو خاک دلم ریشه میزنه
    صندلی رو عقب میکشم و پشت میز کنارش میشینم...با اینکه شام خوردم اما تنهاش نمیزارم
    نگاهم به ماکارونیه که داره سرد میشه ... بیخودی اصرار نمیکنم که زودباش بخور غذات سرد میشه ..اون مرد باید اول راه گلوش وا شه تا بتونه یه لقمه غذا بخوره!
    سنگینی باری رو شونه های مردونه اش سنگینی میکنه...ای کاش میدونستم چطور میشه به این مرد نزدیک شم ... هزار تا سوال تو ذهنم میارم و میبرم...اما میترسم چیزی بگم که عصبانیش کنه... فکر میکنم شاید بهتر باشه تو تنهای مردونه اش دخالت نکنم ... میام از پشت میز پاشم که یهو میگه
    - بابا میخواد واسم آستین بالا بزنه
    آب یخ ریخته میشه رو تنم...زانوم بیحس میشه و دقیقا میوفتم همونجایی که قبلا نشسته بودم


    ناباورانه نگاهش میکنم و لب میزنم
    -چی گفتی؟
    نگاهم میکنه ..همون نگاه سرد و نافذی که حالا رنگ خستگی و کلافگی هم گرفته...جمله اشو شمرده تر میگه
    -بابام میخواد برای تنها پسرش زن بگیره...
    ناباورانه زل میزنم تو چشماش...تازه میفهمم تو قهوه ای چشماش رگه های زیتونی هم دیده میشه...تازه میفهمم زیتونی ها وقتی شب باشه، وقتی غمگین باشه...تیره تر دیده میشه
    هنوز تو شوک حرفشم...هنوزم نتونستم بفهمم این مصیبت از کجا بهم وارد شده ...لب میزنم
    - این که خارج از توافق ماست
    تاسف مثل یه رنگ غالب همه صفحه چشمشو رنگ میکنه.. سرشو میندازه زیر ..لب های کشیده اشو رو هم فشار میده و سرشو به تایید حرفم تکون میده
    شوک اون خبر همون اندازه که اشتهای اون مردو کور کرده، راه افکار منم مسدود کرده... فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم... مالیخولیایی وار از پشت میز بلند میشم و بی هدف تو سالن راه میرم ...حسم حس کسیه که از رقیب نارو خورده... نویسنده ی این قصه من بودم اما اقرار میکنم فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم!
    هی راه میرم و هی با خودمو هزیون میگم ...کم کم یه چیزهایی داره تو ذهنم پررنگ و پررنگ تر میشه ... کم کم ارتباط یکسری چیزها رو به هم دارم میفهمم ...کم کم دست گیرم میشه که مامان از هدف اردشیر خبر داشته !... به همین دلیل هم گفت که با روزبه به اون مهمونی نرم!
    هزار تا فکر ...هزار تا نگرانی و دلشوره جدید پیدا کردم
    بلند بلند فکر میکنم
    -نه...نباید این اتفاق بیوفته...تو نباید اینکارو بکنی
    روزبه تایید میکنه
    - این خوب نیست... اصلا خب نیست...
    سرشو میندازه زیر و باز حرفمو تایید میکنه
    خوبه ...خوبه که اونم توی این شرایط سخت داره باهام همراهی میکنه
    انگار کمی آرامش به جفتمون برگشته...انگار بالاخره راه گلوش وا شده
    چنگالو از روی میز برمیداره و و تو ماکارونیش فرو میکنه ... یه دور چنگالو میچرخونه تو ظرف و همین که میاد به دهن بزاره به
    بدترین فکری که به ذهنم اومده اشاره میکنم و باز هزیان میگم
    - از همه چیز که بگذریم ،میدونی اینکار تا چه حد حساسیت مامانمو تحریک میکنه؟!
    چنگالو پرت میکنه تو بشقابو و بشقابو هل میده عقب...نیمی از مارکارونی ها ریخته میشه رو میز...ای خدا....باز هم عصبانیش کردم .. باز هم تا اسم مامانو میارم موضعش صد و هشتاد درجه تغییر میکنه ... دوباره بیرحم میشه و با بدجنسی میگه
    -من کِی گفتم دقیقا به همون قرارمون اکتفا میکنم؟...
    دیگه گندی که زدمو نمیتونم جمع کنم ..آب از سر گذشته چه یک وجب چه صد وجب!
    سرشو میگیره تو حصار دستاش ...صداش پر از رنجش و غمه
    -تو و اون مامان جونت هرگز نمیتونید درک کنید که مامان بیچاره ام چه حسی داشته وقتی دیده مامانت بابامو غصب کرده؟ ...هرگز نمیتونید بفهمید که چیا رو از من و مامانم گرفتید؟ ...
    سرشو با تاسف تکون میده
    -نه..شما هیچوقت نمیفهمید چه بر سر من و مامانم آوردید ... نمیفهمید، تا وقتیکه دقیقا همون بلا سرخودتونم بیاد...
 
    سرشو میگیره بالا و با چشمای براق از اشک که حالا رگه های قرمزی از خشم تزیینش کرده نگاهم میکنه و دقیقا همونچیزی که ازش میترسمو با خشم به زبون میاره
    - اتفاقا راهش همینه! ... تنها راهی که تو بتونی معادل رنجی که مامانم کشیده رو تجربه کنی همینه... باید مثل مامانم نادیده گرفته بشی ، سایه یه زن دیگه رو زندگیت بیوفته و لحظه هاتو زهر مار کنه!
    سرشو عصبی به نشونه تایید تکون میده و میگه
    -آره... باید بزارم همه چیز همونطور که بابا میخواد و تو مسیر خودش پیش بره...اینطوری مامانت طعم تلخ همون زهری که هر روز و هر لحظه به کام مامانم ریخته رو میچشه و حالیش میشه با زندگی مامان بیچاره من چه کرده !..
    نگاه پر از خشمشو به نقطه ای کور روی کفپوش خونه میدوزه و خونه رو سکوت مرگ آوری احاطه میکنه
    چند لحظه بعد وقتی که هنوز قلبم داره به طرز وحشیانه ای به سینه میکوبه ، چشم هاس سرخ از خشمشو به چشم های لرزون از ترسم میدوزه و با همون نگاه نافذ و کلام قاطعش بی رحمانه میگه
    -و درباره تو...به نظر میاد این که فقط نادیده بگیرمت و زجرت بدم دیگه کافی نیست ... حالا که خواستی پیش مرگ مامانت بشی باید رنج بیشتری رو تحمل کنی ... فکر کردی خشم من به همین سادگیا تموم میشه و خیلی زود سرد میشم و از اذیت کردن تو و از جون مامان جونت میگذرم...زهی خیال باطل...من تا ته این راهو میرم و زنده یا مرده تو رو هم با خودم میکشم !

    عصبانیم .... از خودم... از مامان ..از مردی که قول و قرارمون رو فراموش کرده و داره در حقم نامردی میکنه... از این تقدیر تلخ، به حد مرگ عصبانیم !قلبم داره زیر فشار این غم له میشه... حس میکنم نفسم سنگین شده و به زور بالا میاد
    از تو بالکن صدای جیغ یا کریم ها میاد... لابد اون گربه ی وحشی باز به جونشون افتاده و به لونه اشون حمله کرده ....حال خودمو نمیفهمم ...میدوم سمت بالکن.. چوب به دست حرص و عصبانیتم رو سر دیوار خالی میکنم... با همون بار اول که به دیوار میزنم گربه ی سیاه خبیث دمش رو میذاره رو کولش و در میره ... بارهای بعدی که به دیوار میکوبم حرص و دق دلمیمه که دارم سر دیوار خالی میکنم.
    دستمو به نرده بالکن قفل میکنم و وزنمو میندازم رو نرده ها و تند تند نفس میکشم... از شدت عصبانیت و حرصی که میخورم سینه ام تند تند بالا و پایین میشه.. یکم که میگذره و آروم میشم تازه حضور اون مرد و پشت سرم حس میکنم
    دلم خیلی ازش پره...دلم میخواد جرات کنم و حرف هایی که سر دلم مونده رو بهش بگم... بگم هی فلانی...از عدالت و مردونگی دوره که وسط بازی جر زنی کنی....پس تو هم قول و قرارت پوشالی بود؟!...چرا احمقانه فکر میکردم میشه به تو یکی اعتماد کرد؟!
    -صدای چی بود؟
    میچرخم سمتش...تکیه داده به چارچوب در و دستشو به بغل زده...نگاهمو از نگاهش میدزدم..دلم نمخواد برق اشکو تو چشام ببینه ..دلم نمخواد به این زودی جلوش کم بیارم...خودمو میکُشم که صدام نلرزه و اشکم نچکه
    -گربه لعنتی...زورش به این یاکریم های طفلی رسیده
    با یه لحن استفهام آمیز میگه
    -اما این قانون جهانه... قوی تر ها میتونن ضعیف ترها رو تو مشتشون له کنن
    دیگه نمی تونم عصبانیتم رو کنترل کنم ... چوبه رو عصبی پرت میکنم گوشه بالکن ..میرم جلو و باهاش رخ به رخ میشم... خیلی جدی نگاهش میکنم و تمام عصبانیت فروخورده امو ..تمام حرف های سردلم رو میریزم تو یه جمله و اونو مثل یه سیلی محکم میکوبم تو صورتش
    -نه...این قانون جنگله...قانون حیوون ها ... درنده ها!
    اشک که تو چشام حلقه میزنه نگاهمو تاب نمیاره ... نمیدونم چش میشه که یهو میاد جلوی روم تو چارچوب در می ایسته و راهمو سد میکنه...کف دستمو میزنم به سینه اش و هلش میدم عقب تا راهم باز بشه...حین رد شدن از جلوش با تاسف میگم
    -دیگه نمیشناسمت...
    نگاه خیسمو از نگاهش میکشم بیرون و میرم سمت اتاق... ...
    باز هم تا میام توی این دنیای کثیف به یکی اعتماد کنم اون آدم بهم نارو میزنه و تنهام میزاره ... میرم تو اتاق و در رو محکم میبندم...سرم اونقدر درد میکنه که نمی تونم رو درس هام تمرکز کنم ...کتاب و جزوه ها رو با حرص از رو تختم میریزم کف زمین ..عصبی میشینم رو تخت و سرمو میگیرم تو حصار دستام.... شقیقه ام نبض میزنه...
    بس که فشار رومه دارم له میشم ...
    نیاز دارم حرف بزنم..درد دل کنم..با یکی که بهم نارو نزنه،تنهام نزاره...با همون که همیشه فقط خودش کنارم بوده و هیچوقت خدا تنهام نگذاشته...
    سجاده رو رو به قبله پهن میکنم و با دلی شکسته نماز میخونم
    آخه خودش گفته اینطوری باهاش حرف بزنم منم اطاعت میکنم و همونطوری که دوست داره باهاش حرف میزنم...
    ازش کمک میخوام..ازش صبر و استقامت طلب میکنم و التماسش میکنم که تنهام نذاره و پیشم بمونه..درست نزدیک تر از رگ گردن..درست دیوار به دیوار دلم.

    اونشب گوشه دفتر خاطراتم نوشتم
    –"شهریار من کسیه که حالا بیشتر از هر زمان دیگه ، نمیشناسمش... "
    ***

    روزبه:

    شب وقتی در میزنم و کسی در رو به روم وا نمیکنه حدس میزنم که روشنا احتمالا خوابیده...آهسته وارد خونه میشم و از لای در به اتاقش سرک میکشم ..روی تختش خوابیده .
    تشنگی امانم رو بریده...تا در یخچالو وا میکنم یه جعبه ی فلزی از تو یخچال میوفته رو سرامیک آشپزخونه و صدای بلند و ناهنجاری بلند میشه
    نگاهم میره سمت اتاقش... سراسیمه میاد بیرون و در حالیکه موهاشو مرتب میکنه بهم سلام میگه
    -سلام... اومدی؟
    جواب سلامشو میدم و به این فکرمیکنم که هیچ کدورتی مانع از این نمیشه که اون دختر با من قهر کنه و تحویلم نگیره ..این جزو خصوصیات خیلی خوبشه
    قبل از اینکه چیزی بپرسه میگم
    -شام نمیخوام...سرم درد میکنه ... قرص داریم؟
    میاد سمتم و با مهربونی که خاص خودشه نگام میکنه و میگه
    -الان یه دم نوش واست درست میکنم تا بهتر شی
    چی دارم بگم جز شرمندگی و سکوت...
    مشغول کار میشه...
    میشینم رو صندلی اُپن و به حرکات ظریف و ماهرانه اش خیره میشم..
    دلم برای حرف زدن باهاش و شنیدن صدای آرامشبخشش تنگ شده...به حرف میگیرمش تا صداش بیشتر و بیشتر آرومم کنه
    - امتحان بعدیت کی هست؟
    -پس فردا
    -سخته؟
    -اوهوم
    هی از این طرف به اون طرف میره و مجبورم سرمو مدام بچرخونم تا بتونم ببینمش
    - مگه چند واحد داشتی این ترم؟
    -دوازده تا
    -همه سوال هامو کوتاه جواب میده ..حرصی میشم و عصبانیتمو سرش خالی میکنم
    -هی.. سرگیجه گرفتم ... وقتی دارم باهات حرف میزنم بگیر یه جا بشین
    سریع دستشو خشک میکنه و با یه فنجون دمنوش میاد سمتم و میگه
    -این نوشیدنی خاصیت آرامبخش داره و به خواب راحت هم کمک میکنه
    یعنی میدونه من هر شب قرص خواب میخورم؟ نکنه اتاقمو وارسی کرده؟ ..نه محاله ...اون در همیشه قفله
    نگاهی به چهره اش میندازم ... به نظر خسته اس..پس چرا واسه خودش نیاورده ...اون که این روزها استرس و نگرانی های زیادی داره..
    آهان فهمیدم چیکار کنم..اخم هامو میکنم تو هم و میگم
    -خدا میدونه چی ریختی توش و داری به خوردم میدی!...لب نمیزنم تا اول تو ازش نخوری!
    لب ورمیچینه و با ناراحتی میره و یه فنجونم واسه خودش میاره ..دمنوشه رنگ سبز ملایمی داره و بوی بابونه اش منو میبره به خاطرات ناب کودکی و از این بزرگسالی پر درد رها میکنه
    از گوشه چشم نگاهش میکنم ... آروم لب به لب فنجون و یه جرعه مینوشه...لبش میسوزه و فورا از فنجون دورش میکنه ..
    خنده ام میگیره
    کفری نگام میکنه و میگه
    -بفرما....دیدی نمردم حالا میتونید راحت میل کنید!
    دستمو میزنم زیر چونه ام و زل میزنم بهش و میگم
    -نچ...فقط یه ذره اشو خوردی..از کجا معلوم وقتی کل فنجونمو بخورم بلایی سرم نمیاد
    -واقعا که...پس بخاطر همینه که تو خونه لب به غذا نمیزنی؟!
    -خب اینم میتونه باشه...دست پختت هم فک نکنم تعریفی داشته باشه
    لب ورمچینه و نوشیدنیشو تا آخر میخوره و با چهره ای اخم آلود پامیشه میره ..
    فنجون خالیشو که میبینم حالم خوش میشه ...دمنوشمو جرعه جرعه میخورم و آروم تر از همیشه میشم


    دوباره میاد سمتم..معصومانه از زیر چشم نگام میکنه ..یکم این پا اون پا میکنه و بعد بیخیال حرفش میشه و میره
    بازوشو میگیرم و برمیگردونمش سر جای اولش و میگم
    -چی میخواستی بگی...اول بگو بعد برو!
    -آخه...فک کنم الان عصبانی هستی
    فنجون خالیو میزارم رو کانتر و تکونی به صندلی میدم ..میچرخه و دقیقا رخ به رخ میشیم و میگم
    -به هر حال بهتره بگی
    با نگرانی با انگشتاش بازی بازی میکنه و بعد بی مقدمه میگه
    -زیاده رویه...
    ابروهام از تعجب بالا میره
    -چی؟
    -حضور من تو مهمونی فردا و ماجرای زن گرفتنت دیگه... زیاده رویه... این کار تو مامانمو تحریک میکنه ...
    باز داره جلوی من از مامنش مراقبت میکنه...عصبانی میشم و میگم
    -تو فقط واست مامان جونت مهمه؟ ... مگه تو با من قرار نگذاشتی که کنارم باشی ...اما الان درست روبه روی من، جفت مامانت وایسادی ...حالا بهم بگو چرا باید حرف تو و ناراحتی تو واسم مهم باشه؟
    میشینه کنارم و با لحن آرامشبخشش میگه
    -یادت رفته؟ ..گفتم میام تو این بازی که از جفتتون مراقبت کنم...که جفتتون رو از دست ندم...برای من انتخاب یکی از بین شما یعنی باختن..اگه الانم اینو میگم به این دلیله که میترسم با تحریک کردن مامانم ، تو هم آسیب بیشتری ببینی
    کاش حرفاشو میتونستم باور کنم ... نگاهمو از صورتش میگیرم و به نقطه ای دور میدوزم و با دلخوری میگم
    - مسخره اس... برای تو من یه دشمنم و مامانت مامانته!
    مستاصل میمونه ...نمی دونه چیکار کنه که باورش کنم... منم که بهش هیچ اعتمادی نداشتم و ندارم
    از سر ناچاری دستشو میزاره رو دستم و با نگاهش التماسم میکنه که باور کنم که راست میگه..که باور کنم واسش مهمم !
    آهسته اما محکم میگه
    -به خدا ...به هر چی میپرستی ... فقط ترسم از اینه که اتفاقی بیوفته که اوضاع برای همه مون دردآورتر بشه
    گرما و آرامشی که از دستاش به وجودم تزریق منو به خلسه برده ... زمزمه وار میگه
    - از اون بیرون کسی واقعیت رابطه ما رو نمیدونه..مامان وقتی بفهمه در حالی که داشتی با دخترش توی یه خونه زندگی میکردی، رفتی سراغ یکی دیگه آتیش میگیره ...اونوقت معلوم نیست چه عکس العملی نشون بده...این کارو نکن روزبه... خواهش میکنم
    تو صداقتش شک میکنم..نکنه میخواد با این روش نرم زنانه عزم و اراده امو سست کنه...
    روزبه بیرحم و خشمگین درونم قد علم میکنه...آب پاکی رو میریزم رو دستش و میگم
    -اتفاقا منم دنبال همینم ... رنج کشیدن تو موجب میشه مامانت هم رنج بکشه...و یادت باشه به هر حال این منم که تصمیم آخرو میگیرم
    چشاش از اشک برق میزنه
    -خواهش میکنم منصرف شو...خواهش میکنم به قرار مشترکمون پایبند بمون و بزار همون طوری که قرار بود پیش بریم
    پامیشم و دستمو از زیر دستش میکشم بیرون و اون خلسه لذت بخش رو به خودم حرام میکنم و تصمیم رو خیلی واضح بهش ابلاغ میکنم
    -عز و جزو خواهش رو تموم کن .. . فردا راس ساعت 9 میخوام تو باغ باشی... اگه نیای جریان دروغ مامانت رو پیش بابام فاش میکنم..اونوقت ممکنه همونی که ازش میترسی اتفاق بیوفته ... مامان جونت از چشم بابام بیوفته و بابام اون زن دسیسه گر رو از زندگیش پرت کنه بیرون.
    ***
    ***
    مهمونی توی یه باغ شهر برگزار میشد. روزبه صبح آدرس باغو واسم گذاشته بود روی کانتر و برای دویدن صبحگاهیش رفته بود. منم رفتم خونه معصوم تا هم بعد از سه روز بهش سری بزنم و هم شب از همونجا بیام باغ.همه اونچه که برای مهمونی لازم داشتم خونه معصوم بود.تو خونه روزبه من فقط چند تا لباس و وسیله خیلی محدود و موقتی داشتم.
    آژانس میگیرمو آدرس رو میدم دستش...تو تمام طول راه سنگ هامو با خودم وا میکنم و با خودم طی میکنم که انتظار هر واقعه ای رو باید امشب داشته باشم...تو دلم رخت میشورن...مطمئنم که این شب به خوشی صبح نخواهد شد.بالاتر از سیاهی که رنگی نیست..من الان تو تاریک ترین نقطه زندگیمم...

    مامان و روزبه امشب دقیقا تو موقعیت دوئل وایسادن...دوئل یعنی یا یه نفر نابود میشه یا هر دو نفر...بنابراین بیخودی نگران نیستم...فقط خدا خدا میکنم که ماحصل امشب چیزی نباشه که موجب رنج روزافزون هر سه نفرمون بشه...مامان .. روزبه و من

    آژانس جلوی در باغ نگه میداره...هزینه رو پرداخت میکنم و پیاده میشم..
    روزبه راست میگفت...لباس ها یی که واسم خریده بود خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنم لازمم شد...پوشیده ترین لباس رو که همون پیرهن بلند سبز-آبی رنگ بود رو برای امشب انتخاب کردم...بلندی لباس تا روی کفش های پاشنه هفت سانتی که روزبه انتخاب کرده بود می رسه.. شالی انتخاب کردم که در عین زیبایی هم موهامو بپوشونه هم لختی یقه و پشت لباس رو...درست مثل هندی ها !
    یه آرایش محو کردم و یه نیم ست استیل که از دوستام هدیه گرفته بودم آویزون کردم...قصدی برای برداشتن شال ندارم و به همین دلیل آرایش خاصی برای موهام در نظر نگرفتم..فقط یه کش موی خوشگل که مهره هاش دقیقا رنگ پیرهن مجلسیمه.

    با اون کفش های پاشنه بلند، قدم زدن روی سنگ فرش کف باغ کار خیلی سختیه...همه حواسم به اینه که با مخ زمین نخورم و باعث آبروریزی نشم...از در باغ تا قسمتی که جعیت نشسته بود کمی پیاده راه هست...دو طرف محل عبور یک درمیان گلدان های گل و درختچه های سبز طبیعی با سلیقه چیده شده...جلوتر یه حوض آب میبینم که مطبقه و فواره کوچکی تو بالاترین حوض که از همه هم کوچیکتره وجود داره... صدای قشنگ فوراه تو صدای موزیک به سختی شنیده میشه.دور تا دور حوض فیروزه ای رنگ با گلدان های گل شمعدونی و داوودی تزیین شده و فضای زیبا و چشم نوازی فراهم شده

    با نزدیک شدن به جمعیت صدای موسیقی بلند و بلند تر میشد..گروه ارکستر روی سن مخصوص می نوازه .. تا چشم میبینه ردیف میزهای گرد و صندلی های روکش نباتی دور تا دور استخر وسط باغ چیده شده.تعدادی از مهمون ها خانوادگی پشت میز و صندلی های مدور نشسته ان و تعدادی از دختر و پسرهای جون روی سن می رقصن.

    نگاه آشفته ام بی هدف بین جمعیت میگرده ...هنوز گیج دارم به اطرافم نگاه میکنم که دستی دور مچم میشینه ...قلبم یه لحظه دست از طپیدن میکشه
    نگاهمو از دست زنانه که دور مچم حلقه شده میگیرم و ترسیده به سمت صورت اون زن میبرم...
    اولین چیزی که میبینم چشم های آرایش شده و خشمگین مامانِ...
    مامان به هیچ حرفی منو دنبال خودش میکشه و تا وقتی که به اتاقی که انگار رختکن هست برسیم بدترین لحظات عمرو میگذرنم..از شماتت و توبیخ مامان خیلی می ترسم.
    میکشدم تو اتاق و در ورمحکم میبینده ..تو نگاهش آتیش روشن کردن
    -تو اینجا چکار میکنی؟ مگه نگفتم نیا!
    میل به گریه کردن دارم..... سرمو میندازم زیر و لب هامو رو هم فشار میدم
    مامان تکونم میده و بازخواستم میکنه
    -با توام روشنا...اینجا چکار میکنی؟
    به چشم های آرایش شده اش با سایه های قهو ای تیره و خط چشم تیزش شرمنده نگاه میکنم و میفهمم که چاره ای ندارم جز اینکه جوابشو بدم و ازش طلب یاری کنم
    بغض هامو موقتا کنار میزنم تا صدام به گوشش برسه..بریده بریده میگم
    -روزبه ....درباره من و روشنا... همه چیزو میدونه ...
    دست مامان بهت زده روی لب های سرخ رنگش میشینه ...
    -خدای من!
    اشک تو چشام نطفه میبنده...فورا تحلیل میکنه و میگه
    -پس تهدیدت کرد و تو رو کشوند اینجا؟!
    اشکم چکید..دلم نمخواست اونچه روزبه گفته بود اتفاق بیوفته...دلم نمخواست حالا مامان و اردشیر از هم جدا بشن...بعد از این همه تلخی و مرارتی که روزبه و مامانش و من متحمل شده بودیم دیگه مثل اون روزها نبود که دلم بخواد این اتفاق بیوفته...
    مامان دوباره بازخواستم کرد..تکونم داد و با عصبانیت گفت
    -تو از همون اولشم میدونستی این پسره دوسِت نداره و این نقشه اش بوده که به تو نزدیک بشه ..درست نمیگم؟
    سکوت میکنم و لب رو لب فشار میدم
    -پس همه اون مزخرفاتی که درباره عشق و عاشقیتون واسه من و معصوم ردیف کردین واسه خام کردن ما بود؟!
    سکوت که میکنم آتیش میگیره...عصبی تکونم میده و رد ناخن های تیزش رو دستم رد میندازه
    -دیونه شدی روشنا؟ زندگی بچه بازیه که با اون پسره ی نادون دست به دست هم دادین؟
    تاب عصبانی دیدن مامان و شماتت هاشو ندارم...اشک هام مثل سیل رو گونه ام روون میشه..لبام می لرزه
    -مامان من فقط نمیخوام هیچکدومتون این وسط آسیب ببینید
    مامان-پس تو چی؟ مگه تو رو از سر راه آوردم که بخوای فدای این و اون بشی
    -من ...نمیدونستم اینطوری میشه...حالا چیکار کنم مامان...خیلی میترسم!
    مامان دستشو عصبی روی پیشونیش میزاره و به عمق فاجعه فکر میکنه ...
    چند لحظه بعد یکم آروم تر میشه و اشک هام که بند نمیاد دلشو به رحم میاره..بازو میگیره و با یه لحن تسلی بخش میگه
    -باشه ...گریه نکن... حالا دیگه خودم مراقب همه چیز هستم..برو صورتت رو بشور و بیا
    سرمو میندازم زیر و میرم آرایش به هم ریخته امو تمیز کنم ...
    حس میکنم حالا دیگه مامان کنارمه و توی این روزهای سخت دیگه تنها نیستم./

    روشنا:
    مامان خیلی عصبانیه ... جرات ندارم بهش بگم دست از آرایش کردنم برداره و من اهل این همه آرایش نیستم!
    دقایقیست که روی صورتم خم شده
    -چشم هاتو نیمه باز کن عزیزم و به پایین نگاه کن
    چون بره ای مطیع هر چی که میگه انجام میدم...خط چشم را خیلی سریع میکشه و بعد تقارن و تناسبش رو چک میکه... بعد از جلو ام کنار میره و میگه
    -خب حالا عالی شد
    خدای من .. رژ کالباسی... مژه مصنوعی چند سانتی ریمل خورده...سایه ی تیره که چشم هامو کشیده و عمیق کرده ... زیبا شده ام..از همیشه زیباتر..
    مامان با تحسین نگام میکنه...و چون دخترشو میشناسه انگشتش را به نشانه تهدید جلوی صورتم تکون میده
    -دست به آرایشت نمیزنی ..حالا پاشو مثل دختر خوب همراهم بیا
    تو آینه نیم نگاهی به آرایشم میندازم و پلک هامو رو هم میزارم و از خود واقعیم کیلومترها فاصله میگیرم.
    پشت به آینه میکنم و شالم رو روی موهام میندازم ... با تعجب نگام میکنه ..با نگاهم التماسش میکنم که با این یه مورد دیگه کاری نداشته باشه
    توجیه میکنم
    -یقه لباسم خیلی بازه
    -همه مدل لباست به سنگ دوزی دور یقه اشه
    -میدونم...اما عادت ندارم مامان ...لطفا بزار راحت باشم
    لب ور میچینه ..حساسیتم واسش مسخره اس... به ناچارجلوتر راه میوفته و من پشت سرش چون گوسفندی مطیع حرکت میکنم..
    مزه رژ زیر زبونمه .. طعم شیرین و تلخ میده...درست مثل طعم تلخ همین لحظه ها که میتونست شیرین باشه!

    کم کم به جمعیت نزدیک میشیم..دورتا دور استخر صندلی چیده شده ...جلوی استخر سن بزرگیه که دختر ها وپسرهای جوان روی اون مشغول رقصند...
    هوا پر از بو شده..بوی سیگار ... بوی پیپ ....بوی محوی از گل های شب بو ... بوی عطرهای میلیونی ...بوی فخر فروشی خانم ها به هم
    و صدای کرکننده موسیقی...صدای پچ پچ محو جمعیت چند صد نفری ... و یه عالم چهره جدید و غریب و نگاه هایی غریب تر!
    چند دقیقه بعد مامان دستشو میزنه به کمرم ..ترسیده نگاش میکنم ..نکنه میخواد منو تنها بزاره
    آره ..حدسم درسته...لب میزنه
    -برو یه جا واسه خودت بشین و جلب توجه نکن ...خودم به موقعش صدات میکنم
    اطاعت میکنم و راهم را از او سوا میکنم
    میان آن همه چهره های عجیب و غریب و ناآشنا قدم میزنم ... لااقل روزبه را که باید بشناسم...
    نگاهی به ساعت میندازم ... بهم گفته بود ساعت 9 ......الان نه و نیمه.. ...توی دلم رخت میشورن...
    نگاهم را دور تا دور باغ می چرخانم ... دخترها روی سن مردی را دوره کرده اند و می رقصند ..مردی که کت و شلوار سفیدش از همان فاصله دور از میان اندام لرزان دخترکان دیده میشود ...
    پلک هایم از سنگینی آرایش و مژه مصنوعی و غم تمایل به بسته شدن دارد...کاش میشد به جای این همه سرو صدا و شلوغی در سکوت خانه معصوم جای خواب می انداختم و با دیدن چهره آشنای نورانیش آرامش میگرفتم.اما افسوس که اینجا در میان این همه زرق و برق و شلوغی لحظه هایم پر از تشویش و تنهاییه.

    نگاه نگرانم مدام روی عقربه ساعت و آشنایی که میان جمعیت پیدایش نمیکنم در رفت و آمده..مرد جوان روی سن ،همان که کت و شلوار سفید به تن داشت هم مدام داره به ساعت نگاه میکنه و نگاهش در میان جمعیت پی آشنایی میگرده که پیداش نمیکنه
    چند لحظه بعد نگاهم در نگاه همان مرد گره میخوره...خودش بود، روزبه...با آن تیپ سفید فوق العاده اش!
    لبخند محوش را از همان فاصله دور میبینم و قلبم کمی آروم میگیره ...
    جایی دورتر از همه، گوشه ای دنج پیدا میکنم و تنهاییم را بغل میزنم و مینشینم تا روزبه و مامان یک به یک به وقتش سراغم بیایند.
    بی هدف به اطراف خیره میشم.. ... در جزیره دور افتاده ام دور از بقیه خلایق نشسته ام که دستی روی شونه ام میشینه ..جا میخورم
    -چرا تنها نشستی؟ ...میتونم پیشت بشینم ؟
    پسری بود تقریبا همسن و سال خودم...نمیدونم چی باید بگم
    سکوتم رو که میبینه ...لبخند میزنه ، صندلی رو عقب میکشه و روبه روم میشینه ...
    بوی تند الکلی که از دهانش متساعد میشه مشامم رو آزار میده
    -قبلا ندیدمت ... چه نسبتی با روزبه داری؟
    همه جور نسبتی و هیچ جور نسبتی...
    دلم میخواد دست به سرش کنم ...جوابش رو کوتاه میدم
    - یکم گفتن نسبت دقیقمون سخته
    به شوخی میگیره و قهقهه مستانه میزنه
    دستش را به سمتم دراز میکنه و میگه
    -شهابم...پسر عموی روزبه ...
    به جای دست دادن با شهاب لبخند میزنم و به گفتن خوشوقتم اکتفا میکنم
    مامان گفته جلب توجه نکنم اونوقت پسرعموی مست روزبه به پستم خورده....رویم را برمیگردانم ..پلک هایم را عصبی روی هم فشار میدهم و به شانس گندم لعنت میفرستم...
    همین که پلک میزنم نگاهم به روزبه میوفته....آن دور ها با دختری ل*وند قدم میزنه...دختری که با آن طرز لباس پوشیدن که فقط بخش هایی از بدنش را عریان نگذاشته از همون لحظه ورود توجه ام را به خودش جلب کرده بود...همان دختری که روی سن با روزبه زوجی رقصیده بود..همان که چون عروسکی زیبا روزبه را سرگرم خود کرده بود!
    شهاب مسیر نگاهم را دنبال کرده
    -اسمش فلوره...تنها دختر خانیانی معروف..دختر شریک عمو اردشیره...دا*ف ل*وندیه لامصب!
    صدایی از ته گلویم بیرون میپره
    -آهان..
    به من دست درازی میکنه ..چونه ام رو میگیره و به سمت خودش میچرخونه
    -نگفتی عزیزم ...چرا تنها نشسته بودی ؟
    ***
    
    راوی:

    دخترک فورا صورتش را پس میکشید و با اخم های در هم به شهاب خیره می شود شاید پسر حدو حدودش را بفهمد اما نشانه های مستی مرد جوان دارد هر لحظه بیشتر و بیشتر نمود پیدا میکند....سپیدی چشمانش پر از رگه های سرخ شده و روشنا از او می ترسد.
    روشنا به سردردش اشاره میکند شاید مرد او را تنها بگذارد و برود.در جواب مرد که علت تنهایی اش را پرسیده بود میگوید
    - یکم سردرد دارم ... خواستم از سرو صدا و جمعیت دور باشم
    جوان مست میخندد..به چه؟..نمیداند!
    نگاه بی تابش پی روزبه میگردد ..دارد با فلور قدم میزند..درست روی اعصاب متشنج او!
    دخترک نمیداند.. شاید باید بابت اینکه روزبه سرگرم است وعروسک دیگری برای بازی پیدا کرده سپاسگزار هم باشد... اما صادقانه اش این است که از عروسک بازی آن مرد دلگیراست ...از نادیده گرفته شدنش، بیشتر!
    با پر دستمال عرق پیشانیش را پاک میکند... نگاهش را از روزبه میگیرد...ازعروسکش هم!
    شهاب نفس مسموم از الکلش را به سمتش فوت میکند...مشام دخترک آزرده میشود..اما لجاجت میکند ...نمیخواهد روزبه دوباره در دایره دیدش بیاید و عروسک نیمه برهنه اش کراهت بصری برایش بیافریند ..لاجرم نگاهش را دوباره به شهاب میدوزد ..
    جوانک توجه روشنا را که میبیند ذوق می کند... آنقدر ذوق می کند که به سکسکه می افتد...از جام نگاه روشنا مینوشد و مست ترهم میشود
    لب میزند
    -یکم از خودت بگو عزیزم..
    دخترک در دلش پوزخند میزند ... با خودش میگوید که چه جالب!..بالاخره کسی پیدا شد که دوست دارد از من و علایقم سر در بیاورد!...کسی دارد مرا عزیز خود صدا میکند! کسی در لحظات گنگ مستیش به من توجه دارد!
    پوزخند میزند اما خودش هم نمیداند چرا جواب میدهد..جواب آن مرد خمار همسن و سال را!
    -اسمم رهاست...
    و نمیفهمد چرا گفته رها؟ چرا این همه دور رفته ؟ هفده سال ، کم نیست!
    شاید آنقدر در زندگی نادیده گرفته شده...آنقدر ترد شده که حتی اندک عنایتی از سمت شهاب مست هم میتوانست به اواحساس ارزشمند بودن بدهد و اندکی از خلا محبت و کمبود های عاطفیش بکاهد...امشب داغ بی توجهی آن سفیدپوش هم بدجور دلش را سوزانده. حس میکند هیچ کدام از تلخی های زندگیش این اندازه که روزبه دارد امشب او را میسوزاند نسوزانده اش..نه ترد شدن از سمت مادر...نه حتی رها شدن در خیابان توسط شهناز و نه حتی سپرده شدن به معصوم با دست های اردشیر...همه و همه نوعی ترد شدن بودند اما روزبه جوری تلخ تر داشت دلش را میسوزاند.
    روشنا اشک نطفه بسته در چشمش را با پر دستمال گرفت...حتی اجازه نداد آن اشک که اقراری بود بر احساست تلخش روی پهنه ی صورت قد علم کند و آب پاکی شود و بریزد بر دستش و بفهمد در این بازی دردناک مغلوب روزبه گشته است.
    بوی تند الکل بینی روشنا را باز هم سوزاند...حرصی شد و با خودش گفت ای کاش شهاب برود پی کارش
    برای خلاصی از شر آن مرد به دنبال ترفندی بود که صدای مست و کش دار جوان غافلگیرش کرد
    -خــــــــوشگله؟
    ابروان روشنا از تعجب بالا رفت.. خودش را نشان داد و با حیرت گفت
    -با من بودید؟
    شهاب خنده مستانه زد ..انگشتش را به سمت روشنا اشاره رفت و میان قهقه اش گفت
    -اسمتو میگم، خوشگله!
    روشنا لب ورچید و اخم هایش را در هم کرد ...خنده های مستانه جوانک زیادی جلب توجه میکرد..مادرش گفته بود تنها بنشیند و جلب توجه هم نکند ..حالا نه تنها، تنها نبود با قهقه های شهاب بسیار هم جلب توجه میکرد.
    روشنا سریع نگاهی به اطراف انداخت...برای اطرافیان دیدن مستی شهاب محیرالعقول نبود ...مهمان ها خیلی سریع نگاهشان را از آن ها گرفته بودند و به کار خودشان مشغول بودند ...
    وقتی روشنا نگاهش را از اطراف گرفت تازه فهمید شهاب انگشتش را به سمت صورت او دراز کرد تا گونه اش را نوازش کند...
    جا خورد...فورا صورتش را پس کشید
    شهاب با چشمان سرخ و نگاه خمارش طوری به او خیره شده بود که روشنا عرق سرد بر اندامش نشست و اوج نیاز را در آن چشمه خمار دید
    جوانک زمزمه کرد
    - اسمت خوشگله ....درست مثل خودت...خانوم خوشگله
    صدای آشنایی توبیخ گر مرد را مخاطب قرار داد...
    -شهاب!!!!!
    

    روشنا:

    سر جفتمون به سمت صدا میچرخه...خدای من روزبه..با همان اخم های در هم و نگاه ترسناک!
    شهاب از من فاصله میگیره و تکیه اش را به صندلی میده ... چند بار پلک میزنه تا شاید تاری دید که از مستیش نشات گرفته زایل بشه...
    -به به روزبه جان...ستاره امشب مهمونی ...اون بالا کلی دختر دوره ات کرده بودن و حال میکردی...اینجا چیکار میکنی؟
    روزبه از عصبانیت خون خونش رو میخوره..آنقدر در این مدت آشنایی ازش شناخت دارم که بتونم بگم به سختی داره خودداری میکنه...با
    عصبانیت شهاب رو به باد ملامت میگیره
    -تو چی؟ داری اینجا چه کار میکنی؟
    شهاب با ذوق به من اشاره میکنه و میگه
    - من اینجا یه کشف جدید دارم...این دختر خانوم خوشگل رو میشناسی؟میگه اسمش رهاست
    روزبه دستشو تو جیب میزنه و نگاه خشمگینش رو از شهاب میگیره و تو چشمای ترسیده من می ریزه...سرم رو زیر میندازم و نمیفهمم چرا همش حس میکنم کاربدی از من سرزده و مستحق تنبیه هستم
    نگاه شهاب روی صورت من و روزبه چندین بار رفت و آمد میکنه ...خنده مستانه اشو تکرار میکنه و میگه
    -این نگاه ها یعنی اینکه شما دوتا همو میشناسین..آره؟
    روزبه نگاه سنگینش رو از روی من برمیداره و من تازه اونوقته که میتونم نفس حبس شده ام رو بیرون بدم..با نوک انگشت عرق های درشت روی پیشانیم رو میگیرم و خدا خدا میکنم هر چه زودترهمه چیز ختم به خیر بشه
    روزبه دستش رو از جیب بیرون میکشه و به بغل میزنه بعد با لحنی استفهام آمیز میگه
    -آره...این خانوم مهمونیه که خودم شخصا دعوتش کردم
    شهاب هیجان زده شده و با دست روی زانوش میکوبه و میون خنده های سبک سرانه اش میگه
    - واییی که چه بدشانسم من ...فک کردم این خوشگله مال خودمه
    مال او؟ به چه حقی فکر کرده بود سهمی از من به او می رسد؟ عوضیِ....
    نگاه اخم آلودم در نگاه ترسناک روزبه گره میخوره ... همانند قبل سربه زیر بودنم رو رعایت میکنم ..خفه خون میگیرم و با دندون گوشه لبم رو میگزم
    شهاب دوباره به سمتم خم میشه و میپرسه
    - خب....پس تو چرا نگفتی که به روزبه نزدیکی!
    مغزم هنگ کرده ... نگاه های غضب آلود روزبه همانند آتش داغ است... عرق های درشتی که از سر و گردنم میچکد گواه این ادعاست..
    چشم هایم رو تنگ میکنم و محض تمام شدن بحث هم که شده بی تفکر و آنی جوابش را میدم
    -خب... فرصت نشد که بگم!
    دقایقی سکوت خفه کننده ای بینمون برقرار میشه که دقیقا مَثَل آرامش قبل از طوفانه......
    نگاهم که به نگاه آتشین روزبه میوفته میفهمم که موندن دیگه جایز نیست... نمیدونم چه گناهی مرتکب شدم که اینطور داره زیر شلاق نگاهش شکنجه ام میکنه ...میخوام با رفتنم قائله رو ختم به خیر کنم که شهاب مچم رو تو هوا میقاپه و چهره روزبه ترسناک تر از همیشه میشه./
    


    روشنا:

    صدای آشنایی از پشت میکروفون به گوشم میرسه ...صدایی که داره از مهمون ها بابت حضورشون تشکر میکنه...

    تا سر بلند میکنم آقا اردشیر رو میبینم و میشناسمش...پیر شده...موها و ریش های همیشه پرفسوریش، رگه های سفید به خودش گرفته...شکمش برجسته تر و هیکلش پر تر از قبل شده...آره ..خودشه ...همون اردشیری که مامان عاشقش شد...همون که تو تمام این سال ها جای منو واسه مامان پر کرد.

    نگاهم بین صورت مامان و روزبه و ازدشیر رفت و آمد میکنه..روی لبخند های مصنوعی هر سه نفرشون ....لبخند روزبه از همه شل و ولتره ... درست مثل شلوار بی کشی که هی از پا میوفته،لبخند اونم هی از رو لبش میوفته پایین ..!

    مامان و روزبه جفت هم وایسادن اما شاید فقط منم که میتونم فرسنگ ها فاصله بین اون دو تا قلب ببینم ..

    آه میکشم و به حرف های اردشیر گوش میدم...داره توضیح واضحات میده و میگه این مراسم به افتخار ورود روزبه به ایران برگزار شده ..این جشنو ترتیب داده تا روزبه و فامیل تجدید دیدار کنن و ...بعدش هم دقایقی به تعریف و تحسین از پسرش میپردازه ...از پسری که مایه افتخارشه .. از هوش و زکاوتش..از موفقیت های علمی و شغلی روزبه میگه و تازه اینجاست که من میفهمم روزبه دکتری مدیریت ام بی ای از کالج امپریال انگلیس داره

    اونقدری امشب از این مرد سفید پوش خوشِ تیپِ مغرورِ حرص درآر، دلخورم که بی انصافی میکنم و پیش خودم میگم حالا مگه فیل هوا کرده..امپریال کالج حتما یه دانشگاه رنکینگ پایین انگلیسه که هر ننه قمری میتونه توش پله های ترقی رو تی بکشه!!!

    نگاهمو از دکتر روزبه میگیرم و با دیدن مامان که داره درگوشی با اردشیر حرف میزنه دوباره استرس به سراغم میاد..با خودم فکر میکنم که نکنه مامان داره درباره من با اردشیر صحبت میکنه؟

    با ناخن پوست دستمو میکنم...انتظارم به درازا نمیکشه ... مامان داره منو به اردشیر نشون میده ...دیگه مطمئنم شیپور جنگ زد شده و یکی از حریفان داره حرکت خودشو شروع میکنه ..خدا به خیر کنه امشبو...

    از رو لب های مامان میخونم که به آقا اردشیر میگه " اون دختر مهمون ویژه امشبه..همون سورپرایزی که قبلا گفته بودم"

    بعد مامان از دور اشاره میکنه که برم سمتش

    ای خدا ... مامان با منه...حالا چه غلطی بکنم

    چاره ای نیست...خودمو میسپارم به دست سرنوشت و با قدم های سست و ناموزون میرم سمت اون سه نفر!

    ***

    راوی:

    مرد جوان مشغول جوابگویی به سوالات چند نفر از پسرهای فامیل درباره شرایط تحصیل و اقامت در انگلیس است که متوجه نزدیک شدن روشنا می شود .... رشته کلام از دستش خارج می شود و پس از عذر خواهی از سوال کنند گان به سمت دخترک میرود
    روزبه-کجا؟
    روشنا-مامان ...کارم داره؟
    روزبه-مگه میدونه اینجایی؟
    روشنا من و من کنان گفت
    -موقعی که اومدم تو باغ ...منو دید ... این ..آرایش ها هم کار خودشه دیگه
    روزبه نگاهش به آرایش روشنا بود اما با خود می اندیشید که شهره چه نقشه ای در سر دارد که این دختر را به این شکل تزیین کرده؟!
    شهره فرصت زیادی برای فکر کردن به روزبه نداد ..وقتی دید دخترش در میانه راه توسط روزبه متوقف شده ، دستش را در بازوی اردشیر انداخت و خیلی سریع به جمع دو نفره آن ها ملحق شد ... فورا رو به اردشیر کرد و گفت
    -عزیزم...این همون دختریه که واست تعریفشو کردم ..
    روشنا نفسش در گلو حبس شده بود...اردشیر روشنا را به جا نمی آورد...روزبه هنوز هم ذهنش درگیر کدگشایی از نقشه شهره بود و سکوت اختیار کرده بود
    شهره باز هم فرصت فکر کردن را از روزبه گرفت .. رو به روزبه کرد و با زیرکی گفت
    -روزبه جان ...میخوای تو این دخترو به پدرت معرفی کنی یا خودم معرفیش کنم ؟
    روزبه مات و مبهوت به شهره خیره شد...یعنی در ذهن آن زن چه میگذشت؟..میخواست تا کجا پیش روی کند؟
    روشنا نگران سرش را به علامت نفی تکان داد ..یعنی نگو مامان !
    شهره که سکوت پر اخم روزبه را دید معطل نکرد
    دست روشنا را در دست گرفت و روبه روی روزبه کشاند ..دخترک رنگ به رو نداشت ... شهره رو به روشنا گفت
    -مگه نشناختی روشنا جان ؟ ایشون اردشیر هستن... پدر روزبه جان..سلام کن بهشون!
    اسم روشنا موجب شد جام نوشیدنی غیر مجاز از دست اردشیر رها شود و روی زمین صد تکه شود
    رنگ از روی مرد پرید و رو به همسرش کرد و من من کنان پرسید
    -درباره ..چی ..صحبت میکنی... شهره ؟
    چشمان شهره از اشک برق زد..با لحنی آرزومند گفت
    - درباره دختر گم شده ام...روشنای من اینجاست درست کنار ما..باورت میشه عزیزم؟
    و بعد زد زیر گریه
    اردشیر جا خورد...انگار آنچه میشنید در بارورش نمیگنجید .. نگاهش را به صورت دخترک دوخت... دخترک خیلی تغییر کرده بود ولی حق با شهره بود...خودش بود همان دختر بچه معصوم و آرام و کم حرف..همان روشنا.
    نگاه اردشیر روی صورت روشنا بی وقفه حرکت میکرد ... بیشتر از هر چیز در صورت دخترک دنبال جواب یه سوال بود....دنبال یه جواب درباره هفده سال پیش..درباره روزی که پلیس، روشنای هفت ساله را که تنها در خیالان رها شده بود پیدا کرد و تحویلش داد ... درباره همان روز که روشنا را با دستان خودش از پلیس تحویل گرفت و به دستان معصوم سپرد...همان روز که پبش معصوم متعهد شد که آن خانه ای کلنگی را از مالکش بخرد تا معصوم دیگر هرگز نگران اجاره های عقب افتاد و آبروریزی صاحب خانه نباشد...همان روز که متعهد شد هزینه های تحصیل و زندگی روشنا را هر ماه به حساب آن زن بریزد و بابت این همه لطف از معصوم که همسر نگهبان فوت شده شرکتش بود خواست که روشنا را در اولین فرصت ممکن از تهران خارج کند و با خود به زادگاه دور افتاده اش ببرد تا عملا آن دختر از دسترس شهره خارج شود...حال بعد از این همه سال می ترسید که روشنا از همه چیز با خبر شده باشد..یعنی معصوم لب باز کرده بود و گفته بود مالک اصلی آن خانه کلنگی چه کسی است؟ آیا گفته بود که اردشیر او را برایش هدیه آورده؟آیا؟.آیا؟ آیا؟..
    مغزش داشت از آن همه سوال بی جواب منفجر میشد و دخترک آرام بود مثل همیشه ... و لبخند میزد ...لبخند ی که از کودکی پس زمینه ای از غم داشت ... جلو رویش ایستاده بود و با آن صورت کد شده نگاهش میکرد...اردشیر هیچگاه نفهمیده بود در پس آن نگاه براق از اشک دخترک چه پنهان کرده است !!

    و روشنا متاسفانه همه چیز را با گوش خود شنیده بود ...همان هفده سال پیش ... همان زمان که اردشیر داشت شرط و شروطش را با معصوم مطرح میکرد و از او میخواست دخترک را با خود همراه کند و به شهر دور افتاده ای ببرد ..همان روز و همان لحظه دخترک بیدار بود و چون تاب شنیدن نداشت، خود را به خواب زده بود ... حال بعد از این همه سال دوباره او و پدرخوانده اش با هم روبه رو شده بودند و تمام حسرت روشنا دانستن جواب یک سوال بود...چرا؟ چرا اردشیر با من آن کار را کرد و مرا به معصوم سپرد؟
    اردشیر که هنوز ناباورانه به روشنا خیره شده بود با لحنی پر از حیرت پرسید
    -واقعا... خودتی عزیزم؟
    روشنا اشکش چکید...تند تند..بی وقفه...آخر اردشیر "عزیزم " صدایش کرده بود....چه پارادوکس مسخره ای ..آخر چه کسی "عزیزش" را دور می اندازد؟

    دخترک نگاهش را از اردشیر گرفت و به زیر انداخت ... آخر تاب نمی آورد در چشمان کسی که باعث و بانی آوراگی چندین و چند ساله اش است نگاه کند ...اگر قرار بود بابت رها شدنش از کسی دلگیر باشد از اردشیر بسیار دلگیر تر از شهناز بود..
    اشک های دخترک تندو تند میچکید و دندان هایش روی لبش فشار مضاعف می آورد ...دخترک واقعا نمی دانست چه بگوید که وصف حالش باشد...از دیدن اردشیر خوشحال است یا ناراحت ؟ از آن مرد بیزار است یا نه؟ حالش با دیدن او بهتر شده یا بدتر؟
    اردشیر بازوی روشنا را گرفت و خیلی زود او را میان بازوان مردانه اش کشید...چه حس خوبی بود...روشنا پیش تر هم این حس را تجربه کرده بود...آن روز هم در یک موقعیت دردناک و پرتنش این آغوش گرم به او حس حمایت و آرامش داده بود...
    آغوش پدر یادآور آغوش گرم پسر بود...همان روز که روزبه نقشه بی آبرو کردنش را کشیده بود و سر کوچه او را در آغوش حمایتش کشید بود واز او مراقبت کرده بود روشنا یک حس فراموش نشدنی را تجربه کرده بود ..حمایت شدن ..چیزی که کمبودش در تمام لحظه های زندگیش ریشه دوانده بود.
    اردشیر دستش را روی گونه روشنا گذاشت و حین پاک کردن اشک های دختر نوازشش کرد
    -چقدر نگرانت بودم عزیزم ... خیلی خوشحالم از دیدنت دخترم


    روشنا:
    عزیزم ،دخترم...دروغه..من نه عزیز تو بودم نه دخترت!
    حس میکنم جای انگشت های اردشیر رو بازوم میسوزه...تو حال خودش نیست..صدای گریه هاش از عجز و ناراحتی چندین و چند ساله اش خبر میده...منو تو بغلش گرفته و گریه میکنه .
    تاب دیدن گریه های یه مرد رو هیچوقت نداشتم و ندارم ... کاش می تونستم باور کنم که از کرده اش پشیمونه..ای کاش بتونم فراموش کنم که چطور بیرحمانه منو از مامانم جدا کرده و همین حالا ببخشمش تا دیگه گریه نکنه!
    حالا صدای گریه های من و مامان و اردشیر تو هم پیچیده ...مهمون ها دورمون جمع شدن و هی از روزبه میپرسن چی شد؟ چه اتفاقی افتاده؟ و بی صبرانه منتظر توضیح و پاسخ اوهستن.. و روزبه انگار سنگ شده..نه تکونی میخوره نه حرفی میزنه ..زل زده داره نگاهمون میکنه
    مامان اولین کسیه که به حرف میاد رو به اردشیر میگه
    -عزیزم...باید از روزبه ممنون باشیم ...روزبه روشنا رو واسمون پیدا کرد
    اردشیرسرشو از روی شونه ام برمیداره ...شونه ام از اشک های مردونه اش خیس خیسه...همونطور که منو تو حریم آغوشش داره رو به روزبه میکنه و بالحنی سپاسگزار میگه
    -واقعا روزبه؟ تو اینکارو کردی؟
    روزبه واقعا مونده چی بگه .بیشتر حس و حال کسی که بازی خورده داره و مطمئنم اگه کاردش بزنم خونش درنمیاد... داره با کینه به مامان نگاه میکنه
    مامان فورا توضیح میده و میگه
    -آره...چند وقت پیش روزبه ازم خواست برای آشنایی با خانواده یه دختر خانومی برم دیدنشون ...از قضا گویا روشنای من به دلش نشسته بوده و خبر نداشته ! منم وقتی روشنا رو دیدم شک کرده بودم اما وقتی روزبه گفت که این دختر همون روشناست انگار دنیا رو بهم بخشیدن
    اردشیر چند بار با دست میزنه رو شونه ی روزبه و تحسینش میکنه و با قدرشناسی نگاش میکنه ...
    با دست آزادش بازوی منو میگیره و با چشم های سرخ از اشکش به چشمام خیره میشه ... تو نگاهش ترس و تاسف با هم قاطی شده.. طوری که واقعا نمیتونم بفهمم کدوم غالب تره...
    دوست دارم باورش کنم..دوست دارم بگم بس کنه و دیگه گریه نکنه...آخه دیدن اشک های اون مرد دل سنگ میخواد ..
    مشتاق نگاهم میکنه و میگه
    -امشب باید تو رو به همه معرفی کنم..باید به همه بگم که روبزبه تو رو پیدات کرده... دنبالم بیا عزیزم
    اردشیر ذوق زده منو تا بالای سن دنبال خودش میکشه...جمعیت که مشتاق شنیدن توضیح های اردشیر هستن دورمون جمع میشن
    صدای اردشیر از ذوق می لرزه
    -لطفا همه گوش کنید... این دختر که اینجا کنار من ایستاده .... همون دختر گمشده هفده سال پیشه...روشنای ما پیدا شده ..و ما اینو مدیون ستاره امشب این جمع هستیم ..روزبه عزیزم
    همه برای روزبه کف میزنن اما هیچ اثری از روزبه نیست..انگار آب شده و رفته تو زمین
    اردشیر با ذوق به شهره اشاره میکنه و میگه من اتفاق خوب امشبو به همراه همیشگیم تبریک میگم..بیا بالا عزیز دلم
    مامان هم به جمع ما روی سن اضافه میشه...هنوز اشکم خشک نشده ..انگار اشک های این همه سالو دارم امشب گریه میکنم!
    ***

    روزبه :
    به ردیف جام های مشروبی که بالا دادم نگاه میکنم...یکی ..دوتا...سه تا...چهار تا...اه لعنتی چرا امشب نوشیدنی غیر مجاز هم به دادم نمیرسه و منو از این حال بد نجات نمیده...عصبانیم ..به حد مرگ از بازی ای که امشب شهره شروعش کرده عصبانیم...هنوزم نمیدونم اون زن چی تو سرشه ومیخواد تا کجا پیش بره؟!
    روشنا تلو تلو خوران از پله های سن میاد پایین...کی نوشیدنی غیر مجاز خورد که مست شد؟...تمام مدت که زیر نظر داشتمش و جفت مامانشو بابا نشسته بود و به ابراز عواطف مهمون ها جواب میداد..پس کی نوشید؟ اصلا مگه اون دختر اهل نوشیدنه؟ اگه مست نیست پس چرا اینطوری راه میره..چش شده!
    داره میره سمت سرویس بهداشتی...حالش مثل کسیه که مسموم شده و میخواد بالا بیاره ...
    ساعتیه که برای راحت شد از شر هر مزاحمی خودمو یه گوشه دنج باغ که دید خوبی به بقیه جاها داره مخفی کردم اما حالا برای اینکه بفهمم تو سر شهره چی میگذره از مخفیگاهم میام بیرون..باچند قدم بلند میرم سمت روشنا و مچشو تو هوا میقاپم
    دخترک شوکه نگاهم میکنه و با دیدن من کم کم نگاهش رنگ آرامش میگیره...نمیدونم شاید میترسیده باز شهاب مزاحمش شده باشه
    با اخم نگاهش میکنم و بی حوصله میگم
    - دنبالم بیا
    بیرحمانه مچشو فشار میدم و دنبال خودم میکشمش تا انتهای سنگ فرش ها ... یه گوشه خلوت که پیدا میکنم می ایستم وسریع میرم سر اصل مطلب
    -مامانت... چه فکری تو سرشه؟
    رنگش مثل گچ سفید شده...نه به خودش اهمیت میدم نه به حال بدش ...ذهنم بدجوری درگیره و باید قبل از اینکه دیر بشه جوابمو بفهمم
    صداش بی جونه..تازه سردی دستاش تو حرارت انگشتای ملتهبم خودی نشون میده... تنش مثل جسد یخ کرده..باز هم چشم هامو به روی دخترک میبندم و بهش رحم نمیکنم ... لب های رنگ پریده اشو به زور از هم وا میکنه و بی رمق لب میزنه
    -نمیدونم ..
    نگاه خشمگینمو تاب نمیاره و با اینکه جونی واسش نمونده با نگرانی میگه
    -من که بهت اخطار دادم ...الان دیگه آب از سرمون گذشته..منم واقعا نگرانم روزبه
    تک خنده ای عصبی میزنم و به تمسخر جمله اشو تکرار میکنم
    -آب از سرمون گذشته ؟...واقعا فکرمیکنی من احمقم و باورم میشه شما دو تا دستتون تو دست هم نیست؟
    عصبی تر میشم و ز این فکر که دخترک داره بازیم میده حتی عصبی تر از قبل هم میشم و دستمو مثل چنگ تو موهام میکنم و میگم
    -شک ندارم این نقشه رو جفتتون با هم کشیدید...
    رنگ پریدگیش عذابم میده اما سرش داد میزنم تا بترسه و زودتر اقرار کنه
    - خودتو به موش مردگی نزن... زود بگو چه برنامه ای واسه من و بابای بیچاره ام دارین ؟
    یهو حالش منقلب میشه.انگار فشارش افتاده ... دستشو به زور از تو دستم میکشه بیرون و با قدم های نامتعادل اونقدر دور میشه تا بالاخره خودشو به سرویس بهداشتی میرسونه و تو اولین توالت فرنگی مردونه پشت سر هم عق میزنه ...
    از همون دور نگاهش میکنم ... به اندام ترکه ای و بلندش که حالا خم شده ...پوفی میگم و پلک هامو عصبی رو هم فشار میدم ...و پیش خودم میگم..خدای من حال من بده ،این دیگه امشب چش شده؟!
    چند لحظه دودل نگاهش میکنم..برم ؟ نرم ؟ ... تا اینکه دخترک با ضعف زیادی بلند میشه و به زور تکیه اش رو به دیوار میده ...بی رمق شیر آب رو باز میکنه و مشتی آب به صورتش میزنه...
    توان ایستادن نداره اما من مثل خون آشامی که تشنه خونِ، سریع میرم سراغش...بازوشو میگیرم و سینه به سینه اش میشم و باز بازخواستش میکنم تا شاید بتونم از این آب گل آلود ماهیمو بگیرم!
    -ببینم ... نکنه مامانت میخواد وقاهتش رو به انتها برسونه و درباره دروغش ، پیش بابام همه چیزو اقرار کنه؟...
    چشماش از ترس برق میزنه و نگران نگاهم میکنه...انگار که میخواد بگه اونم از همین بابت نگرانه!
    عصبی دستمو به سرامیک دیوار تکیه میدم و یه قدم دیگه میرم سمتش...میترسه و تنشو بیشتر به سرامیک ها فشار میده... رخ به رخ که میشیم از مذاب چشمام میریزم تو چشماش و عصبی تهدیدش میکنم
    - من نمیدونم چی توی سر تو و اون مامان جونت میگذره اما ..محض رضای خدا هم که شده تو برو و جلوی اون زنو بگیر!
    چشماش از ترس می لرزه... بازوشو میگیرم و تن نحیفشو تکون میدم و با بغض میگم
    -آره... دارم ازت خواهش میکنم که بری و اجازه ندی مامانت حقیقت رو به بابام بگه ...میدونی چرا ؟... چون بابام با شنیدن حقیقت از همه ما ناامید میشه...بابام تنها کسیه که واسم مونده... نمیخوام آسیب ببینه!


    همونطور که تن دختر میون بازوهام بیرحمانه تکون میدم و بارخواستش میکنم اشک تو چشام نطفه میبنده ... یه دسته از موهام می ریزه تو چشمم ...هیچ تصمیمی برای کنار زدنش ندارم ... آخه نمیخوام غرورم پیش اون دختر بیشتر از این زایل بشه..اما می ترسم..به حد مرگ می ترسم..از اینکه بابا رو هم از دست بدم به حد مرگ میترسم ..دست از شکنجه دخترک برمیدارم.....بغض داره خفه ام میکنه..حرف هامو با همون صدای ضعیفِ بغض دارِ خسته میزنم
    -من مثل تو و مامانت نیستم که برای رسیدن به خواسته ام همه چیزو و همه کس رو به گند بکشم ... برای امثال شما آدما فقط یه مشت ابزار و وسیله ی بی ارزشن برای رسیدن به اهدافتون ... این ..این خیلی ...این
    پشتمو بهش میکنم تا نه رنگ پریدگی و معصومیت بی انتهای چشم های گریونش دلمو نرم کنه و نه اجازه بدم اشک هامو که بی اجازه از چشمام روون شده ببینه...جون راه رفتن ندارم اما میرم ..میرم و ازش دور میشم و تو دلم خدا خدا میکنم که یکی پیدا بشه اون دخترو از این حال خراب نجات بده ...هر کسی جز شهاب عوضی!
    دارم از مسیر سنگ فرش ها خارج میشم و میرم سمت گوشه دنج خودم تا از شر فلور مزاحم و چسبیدن هاش راحت بشم که یهو میبینم دخترک دنبالم اومده و مچ دستمو تو دستای یخ کرده اش گرفته و داره نفس نفس میزنه
    همونطور پشت به او می ایستم و چشم های اشکیمو به هر زحمتی که هست از نگاهش مخفی میکنم ... از صداش میفهمم که داره اشک می ریزه...
    -یادت رفته گفتم تا زمانی که به قرارمون پایبند باشی منم پشتت میمونم...تو زدی زیر قولت اما ....من هنوزم طرف توام ... تنهات نمیزارم روزبه!

    به دخترک گفتم حق نداره اسمم رو صدا کنه ... اما مایه دلگرمیه که توی این لحظه های سیاه زندگیم ،توی این تنهایی مطلق قلبم ، لااقل یکی هست که بگه دردمو میفهمه ... طرف منه و تنهام نمیزاره...همین که یکی هست خوبه...اصلا عالیه...حتی اگه اون آدم روشنا باشه!

    خیسی چشم هامو با پشت دست میگیرم و همونطور که پشت به اون دختر وایسادم کوتاه میگم
    -اگه طرف منی برو و جلو مامانت رو بگیر...بابام به مامانت دلبسته اس...زخم خوردن از کسی که دوسش داری خیلی تلخه!
    اونقدر اقرار به این که بابا شهره رو دوست داره واسم گرون تموم میشه که بی رحمانه دست روشنا رو از رو مچم میکنم و اون دست رو مثل یه جسم بی ارزش دور میندازم...دخترک بینوا انگار که دیوار حمایتش رو ازش گرفته باشن هل میخوره و یکم اونطرف تر با زانو زمین میخوره.
    یه لحظه نگرانش میشم و برمیگردم نگاش میکنم ... نگاه خیسم تو نگاه خیسش گره میخوره ...
    همیشه یه دیوار کوتاه تر پیدا میشه که بشه دردها و تلخی ها رو سرش هوار کرد ... بیرحمانه به نگاه نگران خیس دخترک پوزخند میزنم و اونچیزی که لایق یکی دیگه اس رو سر اون بیچاره خالی میکنم
    -تو...علاوه بر پلید بودن ، بازیگر قابلی هم هستی!
    حرفمو که میزنم ، بیرحمانه راهمو میگیرم و میرم...همونطور که دور میشم و اشک می ریزم تو دلم خدا خدا میکنم که یکی زودتر بیاد دخترکو با خودش ببره...آخه دخترک تاب شنیدن این حرفو نداشت .. خوب میدونم که زیاده روی بود..خوب میدونم دخترک گناهکار اصلی نیست ...اما انگار دیوار او مدتیه واسه ی من کوتاه ترین دیوار عالم شده.
    حالا دیگه اونقدر از روشنا دور شدم که واسم تبدیل یه نقطه سیاه شده... یه نقطه سیاه که تو خودش مچاله شده و داره گریه میکنه...با اینکه خیلی ازش دورم اما هنوز نگرانشم ....
    ای کاش یکی جز من ، خیلی زود جای دخترک رو پیدا کنه ... ای کاش یکی بیاد و اونو با خودش ببره ...یکی بیاد ، حتی اگه اون آدم شهاب باشه! آخه تازه میفهمم که از شهاب هم عوضی تر، پیدا میشه.... کسی که پشتشو به دخترک کرده و داره میره...خود من!

    ***
    
    روشنا:
    نیمه شب بود که مامان و اردشیرمنو تا خونه معصوم جون رسوندن و رفتن...اصرار خودم بود که امشب بیام اینجا...بعد از این شب پرماجرا نیاز به آرامش داشتم..نیاز داشتم با معصوم حرف برنم و آروم بشم
    معصوم جون تشکشو تو ایوان انداخته ..واسه منم جفت خودش تشک انداخته..این نشون میده منتظرم بوده...با خودم میگم چه خوب شد که اومدم پیش پیرزن.
    به اتاقم پناه میبرم...زیپ پیرهن سبزآبی رو تا آخرین مهره کمرم پایین میکشم ..لباس در کسری از ثانیه رو زمین میوفته و از بندش رها میشم...یه پیرهنو شلوار خنک و گشاد میپوشم و میشینم جلوی آینه و به آرایش درب و داغونم خیره میشم ... از بس امشب گریه کردم همه سایه ها و ریملم پلک شده و دیگه چیز زیادی از آرایشم نمونده .
    خاطره ی اتفاقات شب گذشته دوباره میخواد به مغزم یورش بیاره که نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم به هیچ چیز جز به معصوم جون فکر نکنم.آخه اون پیرزن مهربون تا نیمه شب چشم به در دوخته و منتظر آمدنم بوده .حتی الانم چشم به راهه که برم پیشش بخوابم و واسش از اتفاقات مهمونی امشب تعریف کنم .
    با پنبه وشیر پاک کن به جون آرایش نصفه نیمه ام میوفتم و همه اون جرم های کمرنگ رو از صورتم پاک میکنم ...بوی خوش شیرپاک کن حالمو خوش میکنه و به صورتم حس خوب تازگی وسبک شدن میده.
    معصوم جون رو بیشتر از این منتظر نمیزارم..میرم تو ایون و فورا میخزم تو جای خوابم ..طاق باز میخوابم و با یه لذت خاص میگم
    -آخیش ...چه خوبه..خنک خنکه تشکم...آخ که چه آرامشی داره شب های مهتاب این خونه ... ستاره های چشمک زن آسمونش ...چقدر دلم تنگ شده بود واسه همه چیز
    صدای جیرجیرک که بی وقفه میخونه تو گوشم میپیچه...با حسرت میگم
    -همش سه شب نبودما اما مثل یکسال گذشت ... معصوم جون باور کن دلم حتی واسه صدای جیر جیر این جیرجیرکه هم یه ذره شده بود
    پیرزن میخنده و میگه
    -وقتی نیستی این خونه خیلی سوت و کوره...جات خالی بود این چند شب دلبندم
    لبخند رو لب هام میشینه....نفس میکشم ...حریص و بی وقفه...عطر خوش سبزی خوردنی که تو باغچه کاشتم ...بوی خاک رطوبت دیده باغچه...آخ که چقدر این خونه فسقلی رو به اون آپارتمان ترجیح میدم...
    یهو یاد همخونه ام میوفتم ...یاد روزبه ...چقدر امشب نبود! ...
    با اون حالی که داشت ...با اون بغضی که کرده بود.. کجا گذاشت و رفت ؟
    به آسمون سیاه و بی ستاره امشب خیره میشم ...
    آه میکشم و با خودم میگم چقدر دیدن اشک های این پدر و پسر امشب دلمو کباب کرد.....روزبه ...کجایی؟ حالت خوبه؟
    یهو یه ستاره به نگاهم چشمک میزنه...تو کل آسمون فقط همون تک ستاره مونده.........یکم که میگذره لبخند آروم آروم رو لب هام جون میگیره...انگار جوابمو از خود خدا گرفته باشم خوشحال میشم و میخندم
    معصوم به پهلو میخوابه تا بتونه نیم رخمو ببینه....بعد با لذت میگه
    -داری میخندی ؟
    -اوهوم
    -به چی؟
    انگشت اشاره امو میگیرم بالا سمت ستاره ام و میگم
    -به اون ستارهه...همون که دست اون بالاست..میبینیش؟
    -نه عزیزم... عینک رو چشام نیست ... چیش خنده داره ؟
    -ستارهه بهم چشمک زد...انگار بهم گفت ببین من هنوز هستم ...هستم و هنوز توی سیاهی آسمونی که دور تا دورمو گرفته گم نشدم ...هنوز دلم روشنه که مثل باقی ستاه ها کم نیاوردم و سیاه و خاموش نشدم..هنوز امیدی به موندن دارم که هستم و میدرخشم...
    به پهلو میشم تا بتونم صورت معصوم پیرزن رو ببینمو لذت ببرم..لب میزنم
    - شایدم اون ستاره چشمک زن، میدرخشه تا اگه اون دورها یکی نگرانش شده باشه ، بهش پیغام بده و بگه هی فلانی نگرانم نباش...من خوبم، هستم ...ببین دارم به زیبایی میدرخشم!
    معصوم میخنده و صورتش پر از چین و چروک ریز میشه و میگه
    -من که نفهمیدم کجاش خنده دار بود!!
    سرخوش میخندم و یه نفس هوا با عطر گل های شب بو فرو میدم...دستمو بالش سر میکنم و به ستاره ام خیره میشم و واسه معصوم مبهم درد دل میکنم...
    -معصوم جون؟
    -جونم؟
    -چرا هیچ چیز اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره؟
    میگه-مگه نگفتی پدر روزبه از سفر برگشته و میخواد امشب با تو آشنا بشه؟
    میگم –چرا گفتم!
    میگه -مگه نگفتی روزبه مرد خوبیه ؟
    میگم -آره ..خوبه!
    میگه-مگه نگفتی به زودی عقد رسمی میکنید و میرید سرخونه زندگیتون و خانوم خونه اش میشی؟
    -خب...آره
    میگه-پس چی اونجوری که تو میخوای پیش نمیره؟
    - ...
    -داری گریه میکنی قربونت برم؟
    -چیزی نیست ... فقط یکم نگرانم
    -ناشکری نکنیا مادرجون...تو خدا رو داری...خدایی که نزدیک تر از رگ گردنتِ...توکل کن بهش عزیز دلم..همه دخترای جوون واسه اول زندگیشون ترس و نگرانی دارن این طبیعه مادر..توکل کن ،خودش همه چیز درست میکنه
    لب میزنم
    -چشم معصوم جون
    دستمو میگیره تو دست های گرم و پر چین و چروکش و با مهربونی انگشتامو فشار میده و میگه
    -چشمت بی بلا...حالا بخواب عزیز دلم...بخواب که چیزی تا صبح نمونده دخترکم
    به ستاره ام خیره میشم..باز چشمک میزنه...لبخند میزنم و خوابم میبره
    ***
    راوی:

    دخترک مگر دست خودش بود... نمی تونست خاطرات آن مهمانی را تا ابد فراموش کند...
    آخر شب وقتی مهمان ها رفته بودند اردشیر روزبه و روشنا و شهره را فراخوانده بود...هر کدام به نوبت سکوت خود را رعایت کردند...آنقدر جو بینشان سنگین بود که اردشیر که قرار بود شنونده باشد، به حرف آمد
    -شهره جان چه حرف مهمی بود که ازم خواستی بچه ها رو صدا کنم
    شهره سنگینی بار دروغ چندین ساله اش را بر دوشش داشت و ترس دردناکی از اقرار کردن به ناگفته هایش داشت اما همین که نگاهش به دخترش افتاد که چون گوشت قربانی در دست روزبه افتاده بود ، مهر مادریش جوشید و به قیمت فدا کردن خود و زندگیش هم که بود لب باز کرد تا قرار کند.من من کنان گفت
    -اردشیر...راستش... یه حرفیه که باید خیلی وقت پیش بهت میگفتم اما ... نتونستم اون موقع بگم ... حرفم درباره دخترمه...روشنا...این دختر...
    روزبه که شهره را برای اقرار مسر میدید، رنگ از رویش پرید...به هر قیمتی بود نباید اجازه میداد این اتفاق بیفتد... پیش دستی کرد و قبل از اینکه شهره شهامت گفتن بقیه جمله را پیدا کند خیلی آنی گفت
    -این دختر کسیه که من عاشقش شدم!
    و بعد میون بهت و حیرت روشنا و شهره ادامه داد
    -بابا، میخواستم توی یه موقعیت بهتر بهتون بگم اما حالا که کار به اینجا کشید میخوام شما هم بدونید که من و روشنا مدتیه که با هم آشنا شدیم و به هم علاقه مندیم ..معذرت میخوام که اونروز تو شرکت وقتی فلور رو بهم پیشنهاد دادین درباره احساسم چیزی نگفتم ..نمیخواستم ناامیدتون کنم ... اما انتخاب من روشناست نه فلور!
    اردشیر بعد از اینکه از شوک حرف روزبه درآمد ...به زحمت لبخند زد و دست حمایتش رو پشت روزبه زد و گفت
    -خب ..این خیلی آنی بود و من یکم شوکه شدم اما...تو پسر عاقل و بالغی هستی... حق داری همسرتو خودت انتخاب کنی...حالا که تو و روشنا همدیگه رو انتخاب کردید دیگه مشکلی هست؟..تو مخالفی شهره؟
    شهره اونقدر شوکه بود که حس میکرد قدرت تکلم ندارد
    - با ازدواج بچه ها مخالفی عزیزم؟
    شهره خودش را جمع و جور کرد..آب دهانش را قورت داد و گفت
    - خب...من فکر میکنم این دوتا به درد هم نمیخورن!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 838
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,514
  • بازدید ماه : 16,472
  • بازدید سال : 143,575
  • بازدید کلی : 11,640,715