close
مجتمع فنی تهران
رمان بی تو ، با عشق قسمت چهارم
loading...

رمان فا

   اردشیر گیج به همسرش خیره شد..در همین لحظه یکی از خدمه موبایل اردشیر را آورد و گفت    -آقا تلفن از آمریکاست...جناب خانیانی هستن و میخوان با شما صحبت کنن    پدر روزبه از جمع خانواده فاصله گرفت و با ذوق مشغول صحبت با شریک چندین و چند ساله اش شد....روزبه با نگاه ترسناکش…

رمان بی تو ، با عشق قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 281 شنبه 29 آبان 1395 : 13:27 نظرات ()

   اردشیر گیج به همسرش خیره شد..در همین لحظه یکی از خدمه موبایل اردشیر را آورد و گفت
    -آقا تلفن از آمریکاست...جناب خانیانی هستن و میخوان با شما صحبت کنن
    پدر روزبه از جمع خانواده فاصله گرفت و با ذوق مشغول صحبت با شریک چندین و چند ساله اش شد....روزبه با نگاه ترسناکش به شهره خیره شد و با کینه ای خاص به زن هشدار داد
    - بیشتر از این پدرمو از خودت ناامید نکن!
    شهره شمشیر را از رو برای روزبه بست، آخر پای آینده جگر گوشه اش وسط بود ..هشدار داد
    -اون صیغه رو فراموش کن و دست از سر دخترم بردار
    روشنا میانجی گری کرد تا شاید قبل از اینکه دیر شود کاری کرده باشد
    -نه مامان ...منم میخوام باهاش ازدواج کنم
    شهره با نگاه شماتت گر به چم های ملتمس دخترش خیره ماند و عصبی گفت
    -دیونه شدی؟...خام حرفاش نشو... این مرد میخواد خون به جیگرت کنه!
    و روشنا چیزی گفت که شهره را بیش از پیش شوکه کرد...............................................

  -اگه اینطوری آروم میشه ....من حرفی ندارم!

    شهره دست روشنا را گرفت و او را پشت سر خود کشید تا در این نزاع تن به تن مداخله نکند
    -مگه تو رو از سر راه آوردم...هرگز نمیزارم این اتفاق بیوفته!
    روشنا با اصرار خود را بین شهره و روزبه کشاند و با التماس گفت
    -مامان ...ما هم در حق این مرد و مادرش کم بدی نکردیم...
    نگاه ملتمس دخترک روی هر دو صورت خشمگین رفت و آمد کرد ..
    -از جفتتون خواهش میکنم همینجا جنگ و دعوا رو تموم کنید و بیاید یه بارم که شده مثل یه خانواده دور هم زندگی کنیم
    روزبه پوزخند زد و به تمسخر زمزمه کرد "خانواده"
    شهره دندان هایش را بر هم سائید
    روشنا که دید بی فایده است و حرف زدن با آن دو فایده ندارد دست مادرش را گرفت و او را دنبال خود کشاند تا شاید با مزاکره خصوصی فرجی حاصل شود
    مشهره عصبی دست روشنا را میانه راه رها کرد و گفت
    -تو نخواسته خودتو فدا کنی...اگه کسی باید جواب پس بده اون منم نه تو
    -مامان...برای یه بارم که شده بزار خودم انتخاب کنم...
    -محاله بزارم همچین حماقتی بکنی
    اشک های روشنا برای چکیدن التماسش میکردند.با لب های لرزان گفت
    -من...نمی تونم نسبت به اون مرد و غمی که داره بی تفاوت باشم...نگرانشم مامان... همونطوری که نگران توام
    شهره حس کرد مغزش هنگ کرده و توان تحلیل حرف های روشنا را ندارد..چشم هایش را تنگ کرد و گفت
    -چی میگی روشنا؟
    روشنا دست به دامن مادر شد و گفت
    -به خدا راس میگم مامان...میدونم روزبه از من بدش میاد..اما میخوام شانسمو امتحان کنم ... اون مرد خیلی ترسناک تر از اونیه که فکرشو میکنی...اون الان مثل یه بمب آماده انفجاره ...من فقط میخوام قبل از اینکه این بمب خودشو و همه ما رو نابود کنه جلوشو بگیرم...مامان کمکم کن ... بذار اول آرومش کنیم و بعد کم کم حقیقت ماجرا رو نشونش بدیم...
    شهره آرام تر شده بود اما هنوز به شدت مخالفت میکرد
    -اون مرد روح و روان تو رو به بازی میگیره و برای تو مرد زندگی نمیشه!
    روشنا حرفی زد که شهره را متاثرکرد
    -مامان روزبه که غریبه نیست ...جگر گوشه مردیه که دوسش داری ... واست مهم نیست چه بلایی سر اون مرد میاد و فقط نگران دختر خودتی؟ ... مطمئنی این عادلانه اس ؟..من میدونم دارم چه کار میکنم اما با این حال بزار اینبار اونطوری که من میخوام بشه..هر وقت توی زندگی مشترکم کم آوردم یا حس کردم دیگه تلاشم بی فایده است میام و از خودت میخوام که کمکم کنی و نجاتم بدی!
    و بعد اشک هایش تند و تند چکید..شهره با تاسف نگاهش کرد و گفت
    -من مادرتم...آخه چطورمیتونم بهت اجازه بدم خودتو بندازی ته چاه؟
    -حتی اگه بزرگترین اشتباه زندگیم باشه اما میخوام اینکارو بکنم...هیچ تضمین وجود نداره که کاری که من میخوام جواب میده اما نمی تونم دست رو دست بزارم و هیچ کاری نکنم
    مادرش بغض کرد و روشنا حرف آخرش را زد
    -لطفا بزارید خودم راهمو انتخاب کنم..اگه مانع این ازدواج بشید اتفاقی میوفته که تا ابد خودتون رو بخاطرش نمیبخشید ...میدونید؟..خطرناک ترین آدم ها اون هایی هستن که هیچی برای از دست دادن ندارن...روزبه هم الان چیزی برای از دست دادن نداره ...من مصمم که کمکش کنم
    و شهره اونشب سکوت کرد و همین سکوت مهر تاییدی شد برای سر گرفتن اون وصلت!
    ***

    روشنا:
    غروب که میشه آبپاش رو آب میکنم و به ردیف گلدون هام که جفت دیوار خونه معصوم جون چیدم دونه به دونه آب میدم.. تابستون گرم تر از همیشه داره خودشو نشون میده... چقدر تشنه و پلاسیده شدن طفلی ها... یهو یاد گلدون های خوشگلم تو آپارتمان میوفتم ..یاد روزبه...یادم میوفته که سه روز از مهمونی گذشته...سه روز در بی خبری محض! ..انگار نه خانی اومده و نه خانی رفته!
    نگرانم..نگران گلدون های تشنه ی آب...نگران یاکریم های گرسنه مونده توی بالکن...نگران اونی که سه روزه رفته بی اونکه هیچ پیام و خبری از خودش بده!اونیکه حتی وقتی باهاش تماس هم میگیرم حاضر نیست صحبت کنه و مدام رد تماس میده! دیگه طاقت ندارم که تو بی خبری بمونم
    معصوم وقتی میبینه مانتو پوشیدم و دارم میرم میگه
    -خیره؟ کجا عزیزم؟
    -باید برم معصوم جون...باید برم به خونه سر بزنم و به گلدون ها و یاکریم ها برسم ... شایدم دیر بشه و چون راه دوره شب همونجا بخوابم
    -تنهایی نمیترسی تو اون خونه ؟
    میخواد بدونه روزبه هم شب خونه اس یا نه
    دروغ میبافم
    -روزبه که تا چند روز دیگه ماموریته و نیستش که به گلدون ها آب بده ..طفلی ها خشک میشن از بی آبی ...از طرفی اون آپارتمان سرایدار داره و از تنهایی نمی ترسم!
    با اینکه دلش به رفتنم نیست اما کوتاه میاد ...از خونه معصوم میزنم بیرون و سوار بر اتوبوس میرم سمت خونه مون.
    حدودا چهل دقیقه بعد ، وقتی دارم از جلوی سرایداری رد میشم مرد صدام میکنه و میگه
    -پدر آقای معزی چند دقیقه پیش رفتن بالا..گفتم نیستین اما گفتن منتظرتون میمونن !
    خدای من ..اردشیراز کجا آدرس اینجا رو پیدا کرده؟ ... یهو چیزی از ذهنم میگذره ... دلم نمیخواد روزبه جلو باباش ضایع بشه و آقا اردشیر واقعیت رابطه ما رو بفهمه..سریع تکمه اسانسور رو میزنم و خودمو به اردشیر خان میرسونم ...مرد با اون قد بلندش ، پشت در بسته خونه دست به بغل زده و نگران وایساده
    سلام و احوالپرسی میکنیم فورا میپرسه
    -روزبه کجاست؟ چند روزه شرکت نیومده و نمی تونم باهاش تماس بگیرم...
    تو دلم رخت میشورن...لبخند مصنوعی رو لب هام میچسبونم ..میخندم و به دروغ میگم
    -نگران نباشید...حالش خوبه...
    داره با نگاه نافذش از چشم هام ترس و نگرانی رو میخونه ..بیخودی که یه مدیرعامل موفق نشده ..اون مرد تیزبینه وخیلی زود میفهمه یه جای کار میلنگه
    میرم جلو و در واحد رو باز میکنم و میگم
    -بفرمایید ...
    مطمئنم که بو برده که منم از روزبه خبری ندارم چون فورا میگه
    -زنگ بزن و بگو خودشو زود برسونه خونه!
    دست و پام میلرزه...آخه روزبه تماس های منم جواب نمیده..لبخند میزنم و میگم
    -چشم...بفرمایید داخل
    به چیدمان وسائل و دور و اطراف خونه با دقت نگاه میکنه و اطلاعاتی که داره رو به رخم میکشه
    -میگن این آپارتمان رو خریده و چندین بار به این آپارتمان رفت و آمد داشته...
    حین درست کردن شربت پلک هامو با حرص رو هم فشار میدم ...منظورش اینه که خبر دارم تو هم پیشش بودی!
    زنگ میزنم به روزبه..رد تماس میده ..بهش پیام میدم "بابات اومده خونه امون خودتو برسون" ... بعد به چهره جدی و منتظر اردشیر خان لبخند میزنم و میگم
    -چقدر خط ها قاطی پاتی شده ... روزبه تو راهه اما همش میگه دردسترس نیست!
    مرد دقیق نگاهم میکنه و بعد با حرفش آب یخ می ریزه رو تنم
    - زنشی اما نادیده ات میگیره! همیشه اینطوریه؟
    خنده مسخره ترین ماسکیه که اون لحظه رو صورتم میزنم...
    -نه...روزبه مرد خوبیه و ...
    شربتو میزارم تو سینی و با دست و دلی لرزون میرم سمت مهمون ناخونده ام...شربتو بمیداره و یه جرعه از شربتشو میخوره و با گفتن یه حرف کاملا خفه ام میکنه
    -من پسرمو خوب میشناسم..
    سینی خالی رو بغل میزنم و به این فکر میکنم که چقدر بده پیش اون مرد با جذبه و پرابهت کم آوردن....سرمو میندازم زیر و بابت دروغ هام شرمنده میشم
    مابقی شربتشو یه نفس بالا میده ... ظاهرش آرومه اما وقتی لیوان رو با صدا روی میز میکوبه ، میفهمم در پس چهره این مدیر مقتدر، یه پدر با غیرت و پر تعصب نشسته که نگران کارهای پسرشه...
    مستقیم تو چشمام زل میزنه و با اعتماد به نفس بینهایتش میگه
    -نمیزارم بیش تر از این تو این مسیر اشتباه جلو بره!
    خودش نمیدونه چقدر با این حرفش بهم آرامش داده...باور نکردنیه اما اردشیر مثل یه پدر دلسوز داره میگه دردمو میدونه و از من حمایت میکنه
    خدایا نکنه این جواب کاریه که دارم واسه روزبه میکنم؟ نکنه جواب نیت خوبمو اینطوری داری میدی...نه؟
    اردشیر با تاسف سرشو میندازه زیر و میگه
    -همه ما تو زندگیمون اشتباهاتی داشتیم که اگه به خودمون نیایمو و به موقع جبرانش نکنیم خیلی زودتر از اونچه خیال میکنیم دیر میشه و بعد فقط حسرته که نصیبمون میشه...مرگ شهناز این درسو به من داد که خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنیم دیر میشه و دیگه فرصتی واسه جبران نیست و بعد حسرت حسرت و حسرتِ
    چرا حس میکنم اردشیر حتی درباره جریان من و خواهرم هم حقیقت رو میدونه...وقتی گفت همه مون اشتباهاتی داشتیم دلم هری ریخت پایین
    ملتمسانه نگاهش میکنم و میگم
    -لطفا مامانمو تنها نگذارید
    پامیشه میاد سمتم...خدای من اون مرد هم مثل پسرش خیلی جذبه داره و آدمو بارفتارهای آنیش میترسونه...میاد درست جلوم می ایسته ... قلبم از ترس داره از سینه ام میزنه بیرون که دستشو دراز میکنه و دستمو میگیره...از آسمون میام زمین...چقدر دستای پدر منو یا دست های پسر میندازه..همونقدر بزرگ..همونقدر گرم و حمایتگر


    با نگاه پدرانه و مهربونش به چشم هام خیره میشه و با لحنی ملتمس میگه
    -تو هم پشت پسرمو خالی نکن و کنارش بمون!
    بی اختیار لبخند میزنم و با علامت سر حرفشو تایید میکنم
    به چهره ام دقیق میشه..انگار رفته به سال ها قبل...بعد از چند لحظه سکوت معنی دار با تاسف و شرمندگی بهم میگه
    -عزیزم..هیچ آدمی کامل نیست...بنابراین هر کی ممکنه یه نقطه سیاه تو گذشته اش داشته باشه ...منم داشتم...منم بد کردم و حالا قبل از اینکه دیر بشه میخوام اشتباهمو جبران کنم ...و خوب میدونم گاهی خطاهای ما میتونه اونقدر بزرگ باشه که لکه ننگش تا ابد بمونه و پاک نشه ...اما دخترم من دلمو اینطوری راضی کردم که ترک بدی و تصمیم برای جبران یه تصمیم مبارکه و هر وقت باشه خوبه! اینطور نیست؟
    اشکم میچکه..سرمو به علامت تایید تکون میدم
    دستمو میون دستای بزرگِ حمایتگرش آروم فشار میده و بهم اطمینان میده که این دست ها دیگه منو تنهام نمیزارن...بعد پدرانه میگه
    -از الان مثل یه پدر رو من حساب کن...من پشتتم عزیزم...همونقدر که روزبه از پدر بودن من سهم داره تو هم سهم داری دخترم! من نیت خوبتو درباره پسرم میفهمم و الانم به همین دلیل اینجام......من روزبه رو خوب میشناسم...اگه بهت سخت گرفت...اگه واست کم گذاشت ...مادرت رو بیش از این نگران نکن و به خودم بگو تا مشکلتون رو حل کنم!
    ساعتی از اومدن اردشیر و گپ و گفتمون میگذره که روزبه میاد خونه .. گرم ازش استقبال میکنم...چقدر چهره اش گرفته و صورتش آشفته اس...ته ریش های چند روزه اش بدجوری حس آشفته بودنشو منتقل میکنه ... باورم نمیشه این همون روزبه همیشه اتو کشیده و مرتبه!
    اردشیر خان از جاش بلند میشه و خودشو به رو به روزبه میرسونه
    -سلام بابا
    -سلام...پسرم این چه وقت خونه اومدنه..ساعت ده شبه؟
    -ببخشید
    -اونی که باید ببخشه من نیستم..این دخترچند ساعته که نگران و منتظر چشم به دره که زودتر برگردی خونه
    با یه خنده مصنوعی میگم
    -البته من درک میکنم روزبه کارش سنگینه و ..
    میون حرفم میاد و با لحن قاطعش میگه
    -دلیل نمیشه واسه تو کم بزاره..اونم وقتی که میدونه زن زیبا و جوونش تو خونه منتظرشه...مرد باید از کارش بزنه و برای زن و زندگیشم هم وقتی کنار بذاره!
    روزبه پلک های خسته اشو رو هم میزاره و محض پایان دادن به بحث هم که هست میگه
    -چشم بابا...ببخشید نتونستم این دو سه روز بیام شرکت...تهران نبودم و باید به یکسری کارها رسیدگی میکردم تا بتونم گواهی انحصار وراثت بگیرم و خونه مامان رو بفروشم ...آخه مامان همیشه میگفت دلش میخواد پولش صرف درمان مردم نیازمند بشه...با اجازتون میخوام این کارو واسش بکم!
    حس میکنم بحث زیادی خصوصیه و باید پدر و پسر رو تنها بزارم ...به آشپزخونه پناه میارم و حین آماده کردن شام و ملزوماتش ناخواسته میشنوم که اردشیر به روزبه میگه
    - یه مرد نباید زن جوونشو این همه وقت تو خونه تنها رها کنه...از تو بعیده روزبه...به زنت بیشتر برس...ببرش تفریح...بذار حس کنه که همه کسش تویی...اینطوری دلش تو مشت تو میمونه و هرگز بیرون از این خونه چشمش کسی جز تو نمیبینه !
    و بعد خم میشه سمت روزبه و میگه
    - شهره خبر نداره که شما دارید با هم یه جا زندگی میکنید...اگه اینو بفهمه ممکنه واسش سوتفاهم پیش بیاد و ناراحت تر از اینی هم که هست بشه ...بهتره همین فردا با روشنا بیاید دفتر خونه تا با حضور بزرگ ترها عقدتون رو رسمی کنیم !
    روزبه فورا واکنش نشون میده و معترض میگه
    -اما بابا...
    اردشیر خان با صلابت پدرانه اش حرف روزبه رو قطع میکنه و میگه
    -اما نداره..همین که گفتم !...تو مگه غیرت و انسانیت حالیت نمیشه!...این دختر از بین خودمونه ...ناموسمونِ!...تو که قصد نداری ناموسمون رو بی آبرو کنی؟!
    روزبه سرشو میندازه زیر و کلافه رو پیـ ـشونیش دست میکشه .. آقا اردشیر صدام کرد...
    -روشنا..دخترم ...
    نفسم تو گلو حبس میشه
    -بله آقا اردشیر
    پدرانه میگه
    -من پدرتم بهتر نیست مثل روزبه بابا یا پدر صدام کنی؟
    سرمو میندازم زیر و مطیع میگم
    -چشم پدرجون
    لبخند پرشوری به لبش میاره و میگه
    حالابهتر شد عزیزم...داشتم به روزبه میگفتم فردا صبح یه تک پا بیاین محضر و عقدتون رو رسمی کنید...فراموش نکن دخترم..فردا صبح...ساعتش رو با دفترخونه هماهنگ میکنم و خبرتون میدم..خواستم تو هم در جریان باشی.
    نگاهم به روزبه هست و قیافه درهمش..کاردش بزنی خونش درنمیاد..منم حالم بهتر از اون مرد نیست..چی فکر میکردیم و چی شد!!!
    اردشیر خان منتظر تاییدمه...سرمو میندازم زیر و لب میزنم
    -چشم ...هر چی شما بگید پدرجون

    ***
    فصل دوم:


    روشنا:

    کشو میز رو میکشم و دفتر خاطرات قدیمی رو میزارم تو کشو و بایگانیش میکنم و اولین خاطره از دوران پس از مجردی رو در دفتر جدیدم مینویسم
    "امروز فصل جدیدی در زندگی من آغاز شد ...خواسته یا ناخواسته من و روزبه امروز زن و شوهر رسمی و قانونی هم شدیم...مراسم عقد محضریمون خیلی ساده و خودمونی با حضور مامان ،آقا اردشیر ، معصوم ومن و روزبه برگزار شد و من و اون مرد با رضایت و دعای خیر بزرگ تر ها و عزیزانمون راهی آینده مشترکمون شدیم...امروز روز عجیبی بود...نگاه معنی دار اردشیر و معصوم به همدیگه! ...نگاه های پر تردید و نگران مامان به تنها دخترش و سکوت محض روزبه رو هرگز از یاد نمیبرم...امروز شاید من غمگین ترین عروس دنیا نبودم اما شک ندارم که روزبه غمگین ترین داماد قرن بود."

    با یاد آوری چهره غمگین روزبه آه میکشم ... صدای تقه ای به در اتاق موجب میشه لای دفترو ببندم و برمیگردم سمت در ... نگاهم روی صورت نورانی معصوم جون ثابت میشه ..لبخندشو با لبخند جواب میدم
    -میدونم مزاحمت شدم دخترم
    -نه قربونت برم شما همیشه مراحمی...
    -راستش دوست دارم اولین نفر باشم که شما عروس و داماد جوون رو پاگشا میکنه...فردا شب شام با آقا روزبه میاین اینجا؟
    یکم فکر میکنم ...نمیدونم برنامه روزبه خالیه یا نه! نمیدونم روی خوش نشون میده یا نه !
    رو به معصوم که منتظر جوابمه میگم
    -پس بزار با روزبه هماهنگ کنم ببینم برنامه اش خالیه یا نه !
    لبخند میزنه و به علامت تایید سرشو تکون میده...هنوز یه قدم دور نشده که برمیگرده و سوال سختی میپسه
    -راستی روشنا جون ..آقا روزبه غذای مورد علاقه اش چیه؟میخوام همونو واسش درست کنم
    پیش خودم میگم من حتی نمیدونم اون مرد چی دوست داره و چی دوست نداره ... خدای من حالا چی جواب معصوم جون رو بدم؟ ..اگه بگم نمیدونم که خیلی ضایعه!!!
    زرنگی میکنم و میگم
    -خب راستش روزبه چند تا غذا رو خیلی دوس داره ...بزار زنگ بزنم از خودش بپرسم کدومو واسه شام ترجیح میده!
    معصوم که لبخند میزنه و میره نفس کلافه ای میکشم و دستم میشینه رو قلبم....اینبارم به خیر گذشت!
    دستمو تو کیفم میکنم تا موبایلمو بیرون بکشم که کارت ویزیت آقا اردشیر هم با موبایلم میاد بیرون...روی صفحه گوشی انگشت میکشم..نه تماسی نه پیامی...آخه دختری هم پیدا میشه که روز بعد از عقدش هیچ تماس و پیامی از شوهرش دریافت نکرده باشه؟!فکرکنم من اولین دختر خوشبخت دنیا باشم!
    باز هم نفس کلافه ای میکشم و به خودم دلداری میدم که مورد من یه مورد خاصه و کم کم همه چیز درست میشه!
    میخوام شماره روزبه رو بگیرم که یادم میاد همین امروز صبح بعد از عقد جای اینکه روی خوش بهم نشون بده ، خیلی جدی بهم هشدار داد که آدم گرفتاریه و هر موقع که دلم خواست نباید باهاش تماس بگیرم..لب ورمچینم و با حرص میگم
    -تحفه!!!..چه خودشو تحویلم میگیره!... حالا کی خواست بهت زنگ بزنه؟!
    کارت ویزیت تو دست چپم بلاتکلیف مونده... پیش خودم فکر میکنم که منشی ها منابع اطلاعاتی خیلی خوبین ...بی درنگ شماره شرکت اردشیر خان رو میگیرم و خودمو دختر اردشیر معرفی میکنم ... منشی که خانومی خوش برخورد و غیر فیس و افاده ایه حسابی تحویلم میگیره .. از خانوم امینی درباره برنامه کاری روزبه میپرسم تا مطمئن بشم سفر کاری یا برنامه دیگه ای واسه فردا شب نداشته باشه که جوابم منفیه و برنامه جناب دکتر خالیه...سوال بعدیم درباره غذاهاییه که روزبه اغلب سفارش میده ...منشی هم یه لیست کامل از سفارشات روزبه از روز اول ورود به شرکت تا به امروز واسم ردیف میکنه و خودش تحلیل میکنه که دکتر اصولا غذای اصیل ایرانی مثل قرمه سبزی و انواع کباب ها رو به باقی غذاها ترجیح میدن ...بعد از تشکر و خداحافظی میرم و اطلاعات مفیدی که به دست آوردمو در اختیار معصوم جون میزارم ... اینبار هم واقعیت رابطه من و روزبه از پیرزن مخفی میمونه.

    ****

    روزبه:

    باز هم دارم میرم به اون خونه نوستالژیک...دیدن معصوم جون و فضای قدیمی و بکر اون خونه همیشه واسم خاطرات خوبی رقم زده...از صبح که روشنا بهم پیام داد و گفت که شب اونجا مهمونم حالم بیخودی بهتر از روزهای کسل کننده اخیر بوده.
    ماشینو سر خیابون اصلی پارک میکنم و تا اون خونه قدیمی قدم میزنم...دوباره همون کوچه های تنگ و باریک ..دوباره بوی گند جوی لجن گرفته.... دوباره همون خانوم های چادر رنگی به سر و زل زدن های تابلوشون به رهگذرهای غریبه و درگوشی پچ پچ کردنشون...دوباره خاطره اون شبی که روشنا رو تو همین کوچه های تنگ به دست اون مزدورها سپردم...
    اوووف چقدر توی این مدت کم ، این محله واسم خاطره ساخته ...
    نفس کلافه ای میکشم...کی میدونه چی در انتظارشه؟...اون روز که برای اولین بار برای دیدن روشنا به این محل اومدم حتی تو خواب هم نمیدیدم که اون دختری که روی صندلی فلزی روبه رورم نشسته بود و سر به زیر با تن قشنگ و پر از آرامش صداش واسم حرف میزد و با نوک انگشتای ظریف و بلندش با لبه ی چادر گل درشت حریرش بازی بازی میکرد امروز همسر شرعی و قانونیم باشه! حتی تو خواب هم نمیدیدم یه روز با همچین دختری ازدواج کنم!
    یکم بعد وقتی پشت در خونه قدیمی می ایستم به خود نهیب میزنم که با این عقد زوری هیچ چیز عوض نشده و باید با دخترک مثل همیشه رفتار سرد و قاطعی داشته باشم... اخم هامو تو هم میکشم تا واسه خودم خاطر نشان کنم که اینبار دیگه نباید مثل دفعه های قبل با ورود به این خونه، اجازه بدم اخم هام از صورتم قهر کنه ... نباید با ورود به این خونه از شخصیت روزبه سرسخت دور بشم و با اون مادر و دختر صمیمی و دوستانه رفتار کنم ...
    اخم هامو غلیظ تر میکنم و تکمه سفید زنگ در رو فشار میدم ..در کمال تعجب زنگ در کار میکنه ...حتما کار ابراهیمه که همیشه برای کمک کردن به این خونواده تو صف اول وایساده و کمربند همتش رو از همه سفت تر بسته ..
    هرگز روی مرد دیگه ای حساس نبودم اما درباره ابراهیم قضیه فرق میکنه ...میخوام سر به تنش نباشه ... با صدای قدم های زنانه ای که از ایوان تا کنار در به استقبالم میاد اخم هام ذره ذره مثل یخ آب میشه و از روی صورتم پایین میریزه..وقتی روشنا در رو به روم وا میکنه و لبخند صورتیشو تقدیمم میکنه میتونم حس کنم که دیگه هیچ چیز از اون همه اخم رو صورتم نمونده..تن خوش آهنگ صداش مثل یه موسیقی قشنگ تو گوشم میپیچه
    -سلام ... خوش اومدی
    با اون همه شرطو شروطیکه پشت در واسه خودم ردیف کردم علی القاعده نباید دخترک رو تحویل بگیرم و حتی جواب سلامش هم بدم اما مطمئنم که اون خونه و اون آدم ها آدمو مسخ میکنن ... چون بی اختیار لبخند کمرنگی روی لب هایم میچسبد که هر کار میکنم از لبام جدا نمیشه!
    چشمم به معصوم خانوم که میوفته دیگه کلا یادم میره باید همچنان نقاب روزبه خشنِ سرسختو روی چهره ام حفظ کنم و نباید خود واقعیم باشم
    پیرزن لنگ لنگان به استقبالم میاد...شاید عقل از سرم پریده که خم میشم و از روی چادر دستاشو میبوسم ...روشنا با چشم های از تعجب گرد شده مات و مبهوت به رفتارم خیره مونده ...تعجبشو درک میکنم آخه خودم از اون دخترم گیج ترم!!
    بعد از اون سلام و حال و احوال گرمی که با معصوم خانوم میکنم حس میکنم خیلی ضایعِ که تو روز بعد از عقد این همه نسبت به دخترش بی تفاوت باشم
    روشنا با فاصله داره پت سرم فدم میزنه ... به عقب برمیگردم و دست چپم رو دور گردنش میندازم و میکشمش جفت خودم ...با چشم های گرد از تعجب نگاهم میکنه .. خم میشم سمتش و قبل از اینکه بخواد چموشی کنه و از چنگم در بره جفت گوشش میگم
    -فقط چند لحظه همینطور بمون ...معصوم جون داره نگاه میکنه
    به نگاه مشتاق پیرزن لبخندی تصنعی میزنم و از میون دندون های به هم قفل شده ام به دخترک میگم
    -یکم بخند ...خیلی تابلوه که به حد مرگ تعجب کردی!
    به زور لب هاشو از هم وا میکنه و مصنوعی ترین خنده ی دنیا رو جلوی نگاه معصوم خانوم به نمایش میزاره
    تا معصوم جون روشو اونور میکنه مثل فشنگ از آغوشم بیرون میاد و ازم فاصله میگیره ... پوزخند میزنم و آهسته جوری که فقط خودش بشنوه زمزمه میکنم
    -همچین آرزو به دلم نبود که نزدیکم باشی
    با دلخوری لب ورمیچینه و به سکوتش ادامه میده
    تا به پله های ایون میرسیم مثل یه پسرخوب وظیفه شناس میرم زیر بازوی معصوم خانومو میگیرم و کمکش میکنم پله ها رو بالا بره...قبلا دیده بودم که چقدر پیرزن سختشه که با اون زانوهای دردناکش از اون دو تا پله بالا پایین بشه
    روی ایون قدرشناسانه نگاهم میکنه و با رضایت قلبی واسم دعا میکنه
    -خدا خیرت بده پسرم
    لبخند گشادی رو لب هام میشینه
    میپرخم سمت روشنا ... بهت زده داره به رفتار من نگاه میکنه ...لبخند حرص در آری به روش میزنم و مثلا نگرانش میشم و میگم
    -عزیزم مراقب پله ها باش
    معصوم با لذت خاصی به اداهای عاشقانه من خیره شده..نگاه خندون و ذوق زده اش هست که به ادامه دادن ژست های عاشقانه حریص و حریص ترم میکنه..حاضرم هر کار بکنم تا اون چشم های ریز، برق بزنه و بخنده
    همین که معصوم نگاهشو از ما میگیره و میره تو خونه روشنا اخم میکنه و معترض میگه
    -هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟
    لبخندمو با یه اخم جدی جایگزین میکنم و طلبکارمیگم
    -جای تشکرته؟ دارم نقش یه مرد عاشق پیشه رو اجرا میکنم تا دروغ هات پیش اون پیرزن بیچاره رو نشه!
    با این حرفم به شدت ناراحت میشه و فورا واکنش نشون میده و دلخور میگه
    - به اندازه کافی از دروغ های که گفتم شرمنده هستم ..حالا تو هم هی چماقش کن و بکوب تو سرم ...خب؟!!!
    میره دنبال معصوم جون و تنهام میزاره
    با نوک انگشت سرمو میخارونم و با خودم میگم
    -چرا اینطوری واکنشو نشون داد؟ مگه من چی گفتم؟!
    نفس کلافه ای میکشم...و میگم
    - باید همراه با شما خانوم ها یه کتاب هزار صفحه ای دستورالعمل رفتاری وِیژه آقایون ارائه میشد !!!
    ***

    چند دقیقه بعد معصوم خانوم میاد تو حیاط و واسه صرف شام صدام میکنه
    همین که وارد هال میشم بوی خوش قرمه سبزی مشامم رو نوازش میکنه ...عاشق غذاهای اصیل ایرونیم، مخصوصا قرمه سبزیم که سال های سال ازش محروم شده بودم
    درست مثل قدیم ها سفره زمینه سفید و گل آبی رو روی زمین پهن کردن...توی اون خونه خبری از میز ناهار خوری و مبلمان و تلویزیون های چند اینچی های تک نیست.انگار همه چیز در سادگی و صمیمیت سال ها پیش متوقف شده..
    با لذت به سفره و بشقاب های چینی گل سرخی خیره میشم و دنبال جایی واسه نشستن میگردم ... روشنا آخرین کاسه ماست رو سر سفره میذاره و یه گوشه سفره میشینه ...همونجا جفتش میشینم...خودشو مشغول تغییر چیدمان سفره میکنه و توجهی بهم نشون نمیده
    بشقابم رو میدم دستش و میگم
    -بی زحمت واسم برنج بکش
    بشقابو پر از برنج میکنه و بی تفاوت میده دستم ...
    زیر چشمی نگاهی به معصوم جون میندازم ... نگاه کنجکاوشو که رو صورت روشنا میبینم با لبخندی ژکوند خطاب به روشنا میگم
    -دست گلت درد نکنه خانومی!
    با اینکه دخترک خیلی خوب میدونه که حتما معصوم باز روی ما زوم کرده بوده که اینطوری تحویلش گفتم اما هول میشه وغذا میپره تو گلوش و به سرفه میوفته
    نگرانش میشم و لیوانو سریع آب میکم و میگیرم جفت لباش...نمیدونم چه فکری کرده که لیوانو از تو دستم میکشخ بیرون و به طور مستقل یه جرعه آب میخوره... بعد که سرفه هاش آروم میشه با یه لبخند عصبی به من و ظرف پر ازغذام اشاره میکنه ...حالا یا منظورش اینه که خفه شم و غذاموم کوفت کنم یا نگران اینه که غذام سرد بشه و از دهن بیوفته ...با خودم میگم اون دختر همیشه جای اینکه نگران خودش باشه نگران منه پس حتما منظورش همون دومیه!
    با غذام مشغول میشم و از خوردنش لذت وافرمیبرم اما روشنا انگار بی اشتهاست چون داره با سالادِ تو ظرفش بازی بازی میکنه.. شونه امو آروم میزنم به شونه اش تا توجهش بهم جلب بشه... با تعجب نگاهم میکنه و با حرکت صورت و ابرو میپرسه چیه یا چه مرگته؟ نمیدونم کدومش منظور دقیقشه ! با خودم میگم اون دختر هر چقدرم که عصبانی باشه هیچوقت نشده که بهم بی احترامی کنه پس منظورش حتما همون اولیه!
    معصوم نگران به ظرف غذای روشنا خیره شده...پیش دستی میکنم و خطاب به روشنا خیلی آنی میگم
    -غذا به این خوشمزگی..چرا نمیخوری عزیزدلم؟
    همونطور که نگاهش به ظرف غذاشه پلک هاشو عصبی روی هم میزاره و با یه مکث کوتاه وا میکنه...اگه بیشتر دقت کنم احتمالا صدای سائیده شدن دندون هاشم خواهم شنید ... به اجبار به حرف میاد و مظلومانه میگه
    -اشتها ندارم
    مطمئنم منظورش اینه که اشتها داشتم اما تو با کارهای مزخرفت کورش کردی!
    خودم خوب میدونم که دارم زیاده روی میکنم اما برعکس روشنا ، توی چشمای معصوم آتیش بازیه..کیف کرده این همه خاطر دخترش واسم عزیزه...اصلا همش تقصیر معصوم جونه......روشنا هم مثل من از گوشت و خونش نیست ... چرا باید اون دخترو بیشتر از من دوست داشته باشه؟! من حسودم و همه اون قلبو واسه خودم تنها میخوام !
    غذام تموم شده ... با دستمال صورتمو تمیز میکنم و با لذت رو به معصوم خانوم میکنم و میگم
    -دست گلتون درد نکنه معصوم جون...عالی بود....عالی
    معصوم با ذوق نگاهم میگه و حرفی میزنه که واسم خیلی گرون تموم میشه
    -دست پخت روشنا جون بود....قرمه سبزی هاش حرف نداره!!
    آب یخ به تنم میپاشن...اما به خودم نهیب میزنم که از همین فرصت هم باید برای دلبری از پیرزن استفاده کنم
    نگاهم میره روی دست چپ دخترک که درست جفت پاهام، روی زانوش رها شده ..معطل نمیکنم .. دستشو نرم میگیرم تو دستم...
    صورت روشنا میچرخه سمت صورتم و نگران نگاهم میکنه...نگرانیشو درک میکنم .. چون تا به حال همش سهم اون انگشت های ظریفِ بیچاره ها، له شدن زیر فشار دست من بوده و بس...
    اما دخترک مطمئنا ندونه که قصدم اینبار دل شکشتن نیست و برعکس دلبریه! مطمئنم نمیدونه که قراره در آینده نزدیک چه بلایی سر ضربان قلبش بیاد!
    معصوم با لبخند شیطنت باری نگاهم میکنه ...شاید پیرزن به خاطر سن و تجربه اش حدس های بهتری درباره آینده نزدیک دست های روشنا داره ... نگاه خندون معصوم جون مصمم ترم میکنه ...انگشت های ظریف دخترک که به لب هام می رسه بر سر انگشتان ظریف دخترک ب*و*س*ه میزنم و وقتی دخترک شوکه به نگاه پراز شیطنتم خیره میشه ...عاشقانه لب میزنم
    -دست گلت درد نکنه...
    دهنش از تعجب وا مونده..احتمالا داره با خودش فکر میکنه من دیگه کیم!
    اونقدر شوکه و بدحاله که حتی یادش میره یه اخم از اون اخم های خوشگل مخفی تقدیمم کنه ... دستشو فورا از تو دستم میکشه بیرون و مثل فنر از جا میپره ...رو به معصوم جون میکنه و من من کنان میگه
    -من..من ...میرم دسر بیارم!


    روزبه:
    خیلی وقته روشنا رفته و برنگشته ...خودشو تو آشپزخونه قایم کرده ...نمیدونم شوکه اس یا روی برگشتن نداره و خجالت میکشه با من چشم تو چشم بشه؟!
    معصوم که نگاهمو به در آشپزخونه میبینه میگه
    - تو زندگی روشنا هیچ مردی نبوده که بهش توجه نشون بده...نه پدر و برادر داشته و نه اهل دوست و رفیق خیابونی بوده...یکم زمان میبره تا بتونه به این شرایط جدید زندگیش عادت کنه
    با علامت سر حرف معصوم رو تایید میکنم و تو دلم میگم این دختر از اولشم عجیب غریب بود و چیز تازه ای نیست!
    یکم بعد وقتی روشنا با سینی چای تو چارچوب در ظاهر میشه هنوز آثار اخم و خجالت زدگی تو صورتش دیده میشه ...سعی میکنه نشون نده اما هنوز دوست نداره با من چشم تو چشم بشه
    معصوم با محبت نگاش میکنه واشاره میکنه که اول چای به من که مهمونم تعارف بشه .
    وقتی خم میشه ...یه دسته از موهاش از روی شونه هاش سرمیخوره پایین...نگاهش میکنم...به وضوح معلومه که ازدستم ناراحته .. .اخم میکنه و نگاهشو از نگاهم میدزده.... چند لحظه معطلش میکنم ... از نگاه مستقیم و خیره ام جون به لب میشه و با حرص میگه
    -نمیفرمایید؟
    نگاه نگران معصوم خانوم اذیتم میکنه ... جای فنجون، سینی رو از روشنا میگیرم و میزارم رو فرش ....بعد مچ ظریف دخترک رو میگیرم و جوری که پیرزن بشنوه و لذتشو ببره میگم
    - عزیزم یکم بشین کنارم ، خستگیم در بره!
    با حرکت دستم مجبورش میکنم جفتم بشینه ... دستمو ابراز احساسات میکنم تا چموشی نکنه و از کنارم جم نخوره ...
    معصوم خانوم به بهانه آوردن پولکی های زعفرونی میره سمت آشپزخونه و تنهامون میزاره
    روشنا با آرنج آروم میزنه تو پهلوم... و با لحنی دلخور میگه
    -چرا ولم نمیکنی .. معصوم جون رفته!
    حقیقت اینه که نزدیک بودن به اون دختر برام یه حس آرامشبخش خیلی خوبه که تجربه جدیدیه ...اما خودمو از اون لحظات لذت بخش محروم میکنم تا دخترک خیالاتی نشه! دستمو از دور کمرش برمیدارم و دخترک ازم فاصله میگیره
    حالا که چشم معصومو دور دیده عصبانیتشو بروز میده ... با دست صورت گر گرفته اشو باد میزنه و با حرص میگه
    - تو اگه بازیگر بودی حتما سوپراستار میشدی
    لبخند دندون نمایی میزنم و میگم
    - آره اتفاقا پیشنهاد بازی هم بهم شده...قبولش نکردم!
    زیر لب مبهم چیزی زمزمه میکنه که به نظر بد و بیراه میاد
    اخم میکنم و میگم
    -هی...نشنیدم.. اما اگه فحش بود خودتی!!
    لب ورمیچینه ...قهر آمیزکه نگاهم میکنه خیلی ناز میشه، جوری که نمیتونم چشم ازش بردارم
    یهو اخم هاشو از چهره اش برمیداره و لبخندی تصنعی میزنه...تازه متوجه حضور معصوم خانوم میشم... پیرزن میاد و حلقه ی روشنا رو میگیره سمتم و میگه
    -پسرم این دختر که به فکر نیست ... صد بار بهش گفتم بده این حلقه رو اندازه کنن تا بتونی دستت کنی.... روشنا عاشق حلقه اشه ها ..هی میزاره جلو روش نگاش میکنه ..هی ذوق میکنه ...اما حیف که نمی تونه ازش استفاده کنه!
    روشنا خجالت زده نگاهم میکنه و زیر لب غر میزنه
    - من کی نگاش کردم و ذوق کردم؟چه چیزها میگین شما معصوم جون؟!
    معصوم میخنده و میگه
    -ای بابا ..این که دیگه خجالت نداره ... آقا روزبه دیگه شوهرته...چه اشکال داره بدونه که حلقه ای که بهت هدیه داده رو خیلی دوست داری
    با یه لبخند حرص درآر زل میزنم به روشنا تا بیشتر سرخ بشه وخجالت بکشه ..معصوم هم به باد نصیحت میگیردش
    -خب دختر قشنگم ... حلقه نشونه تعهد یه زن و شوهر به همِ...باید حلقه ات همیشه دست کنی تا کس و ناکس بدونن ازدواج کردی و هی سراغتو از من و دیگرون نگیرن مادر.
    با تعجب میپرسه
    -چی میگید معصوم جون ؟ ... دیگه خواجه حافظ شیراز هم خبر شده که من عقد کردم!
    معصوم جدی میشه و میگه
    -نه اتفاقا همین دیروز یه خانومه زنگ زد سراغتو میگرفت..میگفت پسرش تو رو دیده و پسندیده ... وقتی گفتم دخترم عقد کرده گفت چون حلقه دستت نبوده گفته شاید هنوز خبری نیست و پا جلو گذاشته
    روشنا میزنه زیرخنده و میگه
    -واقعا ؟ ...میشناختیشون؟
    با اخم به روشنا خیره میشم ..پیش خودم غر میزنم دختره اصلا تو باغ نیستا
    معصوم با حرکت ابرو به من اشاره میکنه و با تک سرفه ای میگه
    -دیگه باقیش مهم نیس...خدا بهت یه شوهر دست گل داده که جفتت نشسته
    روشنا انگار تازه تشریف آورده تو باغ و متوجه عمق فاجعه شده...مضطرب نگاهم میکنه...نگاه جدیمو که میبینه خنده ذره ذره رو لباش می ماسه !
    رگ غیرتم متورم شده ...نفس کلافه ای میکشم و با لحنی کنایه آمیز و دلخور میگم
    - کدوم احمقی میره خواستگاری یه دختر شوهر دار؟!
    ***


    روشنا:

    واقعا که مردها موجودات عجیبی هستن...حتی روی زنی که دوستش ندارن هم میتونن تعصب و غیرت داشته باشن.
    روزبه هم از این اصل و قاعده مستثنی نیست ... با اخم نگام میکنم و میگه
    - آخه کدوم احمقی میره خواستگاری یه دختر شوهر دار؟!
    هنوز گیج حرفشم که با یه حرکت سریع حلقه و دستمو تو هوا میقاپه و شروع میکنه سایز زدن ..هی حلقه رو میکنه دستم و هی درمیاره ... آخرشم با اطمینان میگه سایز 37...اوکی...شما نگران نباشید معصوم جون ... خودم به این قضیه رسیدگی میکنم
    معصوم با اردات خاصی دستشو میزنه به سی*نه و از ته قلبش میگه
    -قربونت برم پسرم... الهی خیر ببینی ...
    بعد هم که خیالش راحت میشه میره سمت دستشویی برای تجدید وضو
    لب ورمیچینم و به ذوق زدگی روزبه که از واکنش معصوم جون نشات گرفته با تاسف خیره میشم ..پسره پاک شیفته معصوم جون شده ... نچ نچ کنان میگم
    -زود باش حلقه مو پس بده
    برای اینکه حرصم بده حلقه رو یه لحظه نشونم میده و مثل یه پسر تخس، لجبازی میگه
    -نچ...
    -چرا خب؟
    - وقتی اندازه شد بهت برمیگردونم تا دستت کنی .. مگه نشنیدی معصوم جون چی گفت؟ حلقه نشونه تعهد یه زن به شوهرشه!
    داره حرف معصوم جون رو تحریف میکنه اون گفت تعهد زن و شوهر به هم نه فقط یکیشون ...کفری میشم و به جای خالی حلقه روی انگشتش خودش اشاره میکنم و میگم
    -آهان... که تعهد فقط مال زنه! پس شوهر چی؟ مرد نباید به چیزی و کسی تعهد داشته باشه؟
    خیلی بی تفاوت و ریلکس میگه
    -شوهر چرا ... اما من قرار نیست به تو تعهدی داشته باشم...نکنه یادت رفته!....این یه قصه اش که تو نوشتی و من فقط دارم نقشمو بازی میکنم!
    لب ورمیچینم و واسش پشت چشم نازک میکنم
    که میگه
    -هه ....تو ناز و ادا هم داشتی و رو نمیکردی؟!
    با حرکت ظریفی گوشه ابرومو بالا میدم و یه نگاه جدی بهش میندازم و با زرنگی حرف خودشو به خودش برمیگردونم
    -من قرار نیست همه هنرهامو پیش تو رو کنم...نکنه یادت رفته!...من واسه توام فقط پوسته ای از یه زنم نه دقیقا همسرت!
    کاملا حرص خوردنش رو حس میکنم..پیش خودم میگم امشب روزبه واسم سنگ تموم گذاشته و برای خوشایند معصوم جون، هر طور تونسته منو اذیت کرده، حرص داده و به ریشم خندیده بزار تا اینجاییم یکم واسش تلافی کنم
    روزبه میخنده تا نشون بده ککش هم نگزیده ...کف دستمو صاف میگیرم جلوی روشو و میگم
    -زود باش حلقه مو پس بده....شاید دلم نخواد حلقه ی تو رو دستم کنم و به خاطر این بازی، خواستگارهای واقعیمو از دست بدم
    به وضوح کفری میشه از دستم اما میزنه به کوچه علی چپ و به تمسخر میگه
    -آخه مگه پسرا عقلشون کمه که بیان سمت تو ؟
    -همه ...آقا رو باش ....توی دانشگاه خودم همه پسرای کلاس یه دور ازم خواستگاری کردن و جواب منفی شنیدن
    -بابا... اعتماد به سقف!!!
    -فکرمیکنی لاف میزنم؟ ...دارم راستشو میگم
    میخنده وبه تمسخر میگه
    -اصلا پسری هم سر کلاستون بود یا همه دختر بودن و باز با ذهن خلاقت خیال پردازی کردی؟!
    -ای بابا باورش نمیشه! ... به جون خودم راس میگم!
    یهو جدی میشه و بهم خیلی جدی اعتراض میگه
    -هی...حالا چه راست چه دروغ! ...حق نداری جونتو قسم بخوری!
    از تعجب یه لنگه ابروم بالا میره ... این مرد هم بگیر نگیر داره ها! خب جونمو قسم بخورم به او چه صنمی داره؟!
    شاید میخاد حواسمو از حرفی که زده پرت کنه که باز حلقه رو نشون میده و میگه
    -سایزت 37 بود؟
    با زبون خوش بهش میگم
    -لطفا بدش به من !
    ابروشو بالا میندازه و میگه
    -نچ...اگه ندم چی میشه مثلا؟
    -اگه با زبون خوش ندی با زبون زور میگیرمش
    شونه اشو بی خیال بالا میندازه و خنده اش میگیره که من نحیف بخوام چیزیو از اون جناب هیکل به زور بگیرم
    همونطور که جفت هم نشستیم حلقه رو میگیره بالا و منو به این چالش دعوت میکنه ... با نام و یاد خدا عملیات نجات حلقه رو شروع میکنم .. اول چنگ میندازم سمت دستش تا حلقه رو بقاپم که دستشو عقب میکشه و عملیات شماره یک با شکست رو به رو میشه... اما مایوس نمیشم و به تقلام برای نجات حلقه ادامه میدم ..بدجنسی میکنه و حلقه رو هر بار بالاترو بالاتر میبره...دیگه مجبور میشم رو زانو بلند شم و با یه خیز و حرکت آنی دستشو که حامل حلقه ی عزیزمه تو هوا بقاپم ...مشتشو محکم بسته و حاضر نیست بهم رحمی بکنه ...به دستش آویزون شدم و دارم سعی میکنم مچ سفتشو وا کنم که یهو دستشو پس میکشه و منم که تمام سطح اتکام دست او بوده ، فورا تعادلمو از دست میدم و هل میخورم سمتش...دیگه چشم هامو میبیندم تا نبینم چه اتفاق فجیعی واسم رخ میده ... ....از شانس خوبم تو همین لحظه معصوم جون برمیگرده و نمیدونم ما رو تو وضعیتی میبینه که موجب میشه محکم بکوبه تو صورتش و بگه
    -اِ وا... خاک به سرم

    ---
    لای یکی از پلک هامو آروم وا میکنم تا دزدانه نگاهی به اطرافم بندازم و عمق فاجعه رو درک کنم ....اما دقیقا همون چیزی که ازش میترسم اتفاق میوفته ... با روزبه چشم تو چشم میشم!
    تازه به خودم میام و میفهمم که بعد از اینکه روزبه دستشو کشید و من تعادلمو از دست دادم ، روی سر روزبه آوار شدم و بعد به اتفاق هم تو هوا معلق شدیم و حالا در فاصله میلیمتری از هم پهن شدیم کف سالن...باید اقرار کنم که انتظار داشتم روزبه به حد مرگ از دستم عصبانی باشه اما خدا رو شکر انگار نه انگارشه...تازه شایدم خوش به حالشه..نمیدونم ..این بشر کلا عکس العمل هاش نامتعارفه!
    صدای معصوم جون که تو گوشمون میپیچه انگار تازه از شوک در میایم
    - قربونتون برم... میدونم تازه اول ازدواجتونه ...اما درست نیست هر رفتاری هر جایی داشته باشه! ...حالا هم زود جمع کنید برید خونه خودتون که منم خسته ام و باید سحر بیدار شم
    روزبه که تیز تر از منه صاف تو جاش میشینه ....میخوام منم تیز بلند شم که درد تو بازوم میپیچه و صدای آخم در میاد
    برای اولین بار تو زندگیش منم آدم حساب میکنه و کمکم میکنه تا از اون وضعیت دهشناک بیرون بیام...
    اونقدر خجالت زده ام که دستمو سایبون چشمام میکنم و مخفیانه نیم نگاهی به معصوم جون میندازم..حالا که نصیحتشو کرده و به حد مرگ خجالتمون داده داره همراه پیش دستی های میوه میره سمت آشپزخونه
    نفس کلافه ای میکشم ... نگاهم که به نگاه روزبه میوفته در کمال تعجب میبینم نیشش بازه و داره لبخند حرص درآرشو با سخاوت تمام تقدیمم میکنه ..با دیدن چهره کفری من جفت شونه هاشو بالا میندازه.. داره بهم میفهمونه که خود کرده را تدبیر نیست!
    از اینکه معصوم جون تو تصورات اشتباهش بمونه و مَثَل آش نخورده و دهن سوخته بشم اعصابم به هم میریزه بنابراین معطل نمیکنم ... مثل فنر از جا میپرم و تیز میرم تو آشپزخونه ..
    معصوم جون داره پیش دستی ها رو میشوره...میرم پیشش وایمیسم و محض دلجویی میگم
    -چیزه...شما خسته ای ..بذار این ها رو من میشورم
    دست یاریمو آروم پس میزنه و بدون اینکه نگاهشو از سینک بگیره قاطع میگه
    -نه عزیزدلم...برو زودتر آماده شو و همراه شوهرت برو
    از تعجب کم مونده چشم هام از کاسه بزنه بیرون...جیغ جیغو میگم
    -چــــــــــــــــی؟بــــــــاهــــــــــــاش برم؟ ما که هنوز ازدواج نکردیم... کجـــــــــــــــا برم؟
    خیلی روشنفکرانه جوابمو میده جوری که حس میکنم منم که متولد دهه سیم !!!
    -الان همه دختر پسرها همین که عقد میکنن صبح و شب پیش همن...
    در ادامه جمله ای میگه که دیگه آخر چوب کاریه
    - ضمنا آقا روزبه هم نیاز داره که پیشش باشی!!!!
    یعنی دلمو میخواد کف آشپزخونه رو حتی اگه شده با ناخن هام بکنم و درست همونجا خودمو چال کنم تا این همه خفت و خجالت نکشم.... جانم؟ نیاز داره؟..نیازش بخوره تو سرش!!!
    گونه ام از بس خجالت کشیدم سرخ سرخ شده ..لبم از بس پوستشو کندم پوستی واسش نمونده ... ای لعنت به تو روزبه که هر چی میکشم از دست توِ!!!
    نه ...اینطوری نمیشه ... دست به دامن معصوم جون میشم و ملتمس میگم
    -نه به خدا...اتفاق الان اونطوری که شما فکر میکنی نیست!!!!
    یهو روزبه میاد تو آشپزخونه و با یه عذر خواهی کوتاه از معصوم جون ، مچمو میگیره و در کسری از ثانیه منو از آشپزخونه میکشه بیرون و بی اجازه وارد اتاقم میشه
    اونجا تازه از شوک حرکت آنی و سریعش در میام و معترض میشمو خیلی جدی بهش غر میزنم
    - هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟
    باز نمیدونم چه غلطی کردم که اخم هاش تو همه .... مچمو میکشه ... سینه به سینه اش میشم .... با چشم های درشت و ترسناکش زل میزنه تو چشم هام و در حالیکه داره خودشو میکشه که تن صداش پایین بمونه با عصبایت میگه
    -خودت تو چی؟..هیچ میفهمی داری چیکار میکنی؟ . آخه دختره ی نادون چی اونطوری که معصوم جون فکر میکنه نیست؟

    از خجالت سرخ میشم ... سرمو میندازم زیر و با نوک انگشت پا با ریشه های سفید فرش بازی بازی میکنم و اجازه میدم حین این بازی عصبی ، اون مرد مثل تمام مواقعی که ازدستم ناراحته یا کاری خلاف خواسته اش انجام دادم منو به باد انتقاد بگیره
    -اصلا خودتم میدونی چی رو میخوای واسش توضیح بدی؟ نکنه برای اینکه معصوم خانوم فکر بدی نکنه میخوای حتی تا اونجا پیش بری که بگی همه چیز ساختگیه و هیچ ارتباطی بین ما نیست؟
    نفس کلافه ای میکشه و زیر نگاه و سکوت سنگینش به بدترین شکل ممکن مجازاتم میکنه.
    بعد به خودش حق میده جای من هم تصمیم بگیره..کوتاه میپرسه
    -مانتو هات کجاست؟
    مثل چوب خشک می ایستم و به کمد نگاه میکنم...رد نگاهمو میگیره و میره از تو کمد مانتوم رو میاره و تنم میکنه ...چرخی تو اتاق میزنه و تا چشمش به کیف چرمم میوفته اونو هم برمیداره ... بعد مثل همیشه جوری دستمو میگیره که انگار دزدی ،سارقی، خلافکاریو دستگیر کرده باشه و همونطور که مچم تو دستاش قفل شده منو دنبال خودش این ور و اون ور میکشه ... اونقدر از تغییر رفتارش گیج و ناراحتم که نمیفهمم کِی از معصوم تشکر کرد...ِ کی خداحافظی کرد ... کی منو از اون خونه آورد بیرون ...
    وقتی به خودم میام دارم تو کوچه ها تند و تند دنبال اون مرد کشیده میشم... تو تاریکی کوچه ، با اون سرعتی که داره منو دنبال خودش میکشه حتی اختیار قدم هامم ندارم ... همونطور که دارم میدوم تا از قدم های بلندش جا نمونم یهو پام میره تو چاله چوله های کف کوچه و صدای آخ از گلوم میپره بیرون
    بالاخره مجبور میشه ترمزشو بکشه و بایسته ..برمیگرده سمتم و به وضعیت پاهام خیره میشه و با یه لحن تلخ طعنه میزنه
    -حتی راه رفتن ساده هم بلد نیستی؟!
    اشک تو چشام میدوه ...نمیفهمم چرا دلم میشکنه...آخه اون مرد که همیشه تلخ بوده و من همیشه صبور...اما چرا امشب این همه دارم از حرف هاش ناراحت میشم؟ ...شاید صبوریم کمتر از قبل شده ؟ ... شایدم چون امشب اون روی دیگه اشو نشونم داده حالا تحمل این روزبه تلخ واسم سخت شده ! نمیدونم واقعا گیج شدم
    دلم که میگیره ... بغض که میکنم ...اشک که تو چشام میاد..بی رحمانه میگه
    -چیه ؟ باز میخوای مثل بچه ها گریه کنی؟
    همه حال بدی که از طعنه هاش به من تزریق شده رو به حساب پای دردناکم تموم میکنم تا نفهمه امشب چقدر تلخ شدنش داره آزارم میده
    برای بغض گلوم..برای تری چشمام بهانه تراشی میکنم و میگم
    - پام خیلی درد میکنه ...
    نفس کلافه ای میکشه و به اجبار جفتم میشینه .. بند کفشمو وا میکنه و آروم پامو تو دستاش میگیره ....حالا او به پاهای دردناک من خیره شده و من برای اولین بار به خوبی هایی کم پیدای او..
    باز نزدیکمه...بوی ادکلنش که تو نفسم میپیچه منو میبره به لحظه های خوبی که گذشته... به سخاوت دستاش...به مهر لبخندش...به رگه های زیتونی نگاهش وقتی زل میزد تو چشمام..و ...به طعم دلچسب آغوشش که هنوز زیر زبون افکارمه!
    میدونم ..خوب میدونم که نباید عادت کنم... نباید وابسته و دلبسته بشم به اون خیال محال.. میدونم و خوب هم میدونم که باید چشم پوشی کنم از اون همه مهرو نگاه و توجه که امشب از اون مرد گرفتم ....... پس پلک هامو محکم روی هم میزارم و از اون مرد و احساسات جدیدم چشم پوشی میکنم
    روزبه مچ پامو میون دست هاش میگیره و فشار میده...تا همین چند لحظه پیش که هنوز پاهامو تو دستاش نگرفته بود خیلی درد داشتم اما حالا انگار همه دردها رفتن و دیگه هیچ حس بدی نیست ... گیج میشم و با خودم هزیون میگم .."دیگه دردی نیست شاید چون خودم هم نیستم... نیستم و رفتم تو دنیای جدیدی که تازه کشفش کردم .....پام درد نمیکنه چون اونم تو دنیای جدیدم با منه ...فاصله ای بین این دو تا دست همون دنیای جدیدیه که تازه کشفش کردم...دنیای جدیدی که شاید باید بگردم و واسش یه اسم خیلی خوب پیدا کنم."
    مگه نگاه وزن داره ؟ حتما داره چون من سنگینی نگاه روزبه رو روی پلک های بسته ام حس میکنم... با تعجب میپرسه
    -چرا چشماتو بستی ؟ خوابت میاد؟
    باز هم دروغ میگم
    -آره
    -بالاخره درد داری یا خوابت میاد ؟
    لب میزنم
    -جفتش
    کلافه میگه
    -خیلی خب...اگه واقعا درد داری سر راه میریم بیمارستان تا نگاهی به پات بندازن بعد میریم خونه
    وقتی به ماشن میرسیم خط هایی که بچه های تخس محل رو بدنه ماشین انداختن به خط خطی های اعصابش اضافه میشه و تلخ تر میشه
    یه قانون نانوشته بی ماست ... تلخ که میشه باید مثل عسل توی لحظه هاش حل بشم و ذره ذره شیرینش کنم ...این وسط دیگه نه دیگه از تلخی اون چیزی باقی میمونه و نه از شیرینی من...اسمشو میزارن فدا شدن ..توی اون لحظات هم برای چندمین بار خودمو عسل میشم تو لحظه هاش ...همه حجم عظیم عصبانیت فرو خورده ام ...همه اون حرص های که امشب با رفتار و حرف ها و عملش خورده بودم وتمام اون وعده هایی که به دلم داده بودم که بعد از مهمونی تلافیشو سر روزبه در میارم رو به جای اینکه سرش فریاد بکشم میکنم یه درد دل آروم و بی مقدمه !
    -امشب ....
    صدام که تو گوشش میپیچه توجهش بهم جلب میشه
    بی مقدمه تر از قبل میگم
    -شورشو درآوردی....
    با تعجب به پارادوکس عجیبی که بین کلام تند و تیزم و تن آروم و دردل گونه صدامه گوش میده...
    آه میکشم و همونطور که به انعکاس نور چراغ ها روی آسفالت کف خیابون خیره شدم لب میزنم
    -اون زن بیچاره کاملا باور کرد که تو دخترشو خوشبخت کردی...
    نگاهشو به نقطه کوری در آینده جاده میدوزه و سکوتشو رعایت میکنه تا فرصت کنم باز افکار نشخوار شده امو از تو ذهنم تف کنم بیرون
    - حالم بده ...حالم بده از این همه دروغ و ریاکاری
    برای اولین بار پیش من از احساسش میگه
    -منم دلم نمیخواست به پیرزن دروغ بگم ... اما ... دیدن خوشحالی و رضایتش بهم لذت میده...زندگی تو چشماشه پیرزن .. .اصلا خوشم میاد دوستم داشته باشه...من فقط کاری که فکر میکردم درسته رو کردم و پشیمونم نیستم.
    به چهره روزبه خیره میشم ... نیمی تاریک و نیمی روشن
    زمزمه وار میگه
    -فکر میکنی اون زن چند شب دیگه زنده است و میتونه بخنده؟ ....خواستم تا از دستش ندادیم ...تا هست و بودنش نشده حسرت ... تا هستیم و می تونیم راضیش کنیم ...راضی باشه ... ذوق کنه ...بخنده!
    نمیدونم چی درسته چی غلط..اما حرف های روزبه قشنگه و به دلم میشینه ... آرومم میکنه..برای اولین بار حرف های اون مرد منو آروم میکنه
    پاهام که دیگه درد نمیکنه ...قلبمم که آروم گرفته ..می پرسم
    -کجا میریم؟
    -بیمارستان دیگه..مگه درد نداشتی؟
    -داشتم اما دیگه خوب شده ...میشه بریم خونه ؟
    -باشه...اما خودت خواستیا ... نصف شب داد و بیداد راه نندازی حوصله ندارما !
    -هیــــــــــس! ....لطفا فقط منو ببر خونه.
    انگشتام ،همون ها که روزبه بوسیده بودشون حالا روی رطوبت چشمام نشستن ...به این میگن یه سفر از کینه تا عشق!

    ***
  
    روشنا:
    روزبه برای سه روز باید به یه سفر کاری بره...مثل یه زن خوب و وظیفه شناس چمدونشو واسش بستم و روی تختخواب غیرمشترکمون تو اتاقش گذاشتم...امروز زودتر از شرکت برگشته و الانم رفته دوش بگیره تا برای سفر آماده بشه.
    خیالم از بابت روزبه که راحت میشه کتاب قطورمو میگیرم دستم و مشغول مطالعه برای امتحان بعدیم میشم...چند دقیقه بعد صدای باز و بسته شدن درب حمام میاد...نیم نگاهی به سمتش میندازم .. یه رکابی سفید و یه شلوار راحتی طوسی رنگ پوشیده و داره با حوله ی حمام رطوبت موهاشو میگیره...از زی چشم نگاهش میکنم ...میاد تن خسته اشو رها میکنه رو مبل و رو به رو میشینه....موهاش خیسش رویپیشونیش رها شده..پلک هاشو روی هم گذاشته و داره از خنکی باد کولر لذت میبره...با یه لبخند کمرنگ به چهره آرومش خیره میشم که یهو پلک هاشو وا میکنه و نگاهمو غافلگیر
    هول میشم ...نگاهمو زود از نگاهش میدزدم و لای کتابم زندونیش میکنم
    صاف رو مبل میشینه و خیلی جدی شروع میکنه توصیه کردن
    -تا رفتم زنجیر در رو بنداز ...روی هیچ غزیبه ای در رو وا نکن ...همیشه در رو از داخل قفل کن ... اگه میترسی از همین امشب برو پیش معصوم
    بی تفاوت یه دونه گیلاس درشت میزارم تو دهنم و همونطور که لای کتابمم میگم
    -اوهوم
    یهو خیز برمیداره و کتابو از تو دستم میکشه بیرون و عصبانی میگه
    -این چه طرز رفتاره؟..وقتی دارم باهات حرف میزنم نگام کن و درست جوابمو بده
    اطاعت میکنم و صاف رو مبل میشینم و بیشتر از همیشه بهش توجه نشون میدم
    -شنیدی چی گفتم؟
    باز عسل میشم تو لحظه هاش تا شاید اخمش بریزه
    یه احترام نظامی و بعد محکم میگم
    -چشم قربان..اوامرتون اجرا میشه!
    گوشه لبش نشونه لبخندی کم جون میبینم ... اخم هاش از هم وا میشه...کتابمو میزاره رو میز و خیلی رک میگه
    -تا مجبور نشدی بهم زنگ نزن... برنامه کاریمونم فشرده اس...پیام بده اگه دیدم و تونستم جواب میدم!
    با حرص دندون هامو رو هم فشار میدم...دلم میخواد با همین دست های باریک خفه اش کنم ... آخه نادیده گرفتن هاش جدیدا به طرز عجیبی دردناک شده واسم....تو گوشم تکرار میشه " اگه دیدم و تونستم جواب میدم" باز حرص میخورم ..باز ناراحت میشم...
    تا میره تو اتاقش با دست صورتمو باد میزنم ...داره از همونجا باقی عرایضشو رو ادا میکنه
    -راستی نگهبان میگفت میخوان فاضلاب و شوفاژ خونه رو تعمیر کنن ... چون آب و گاز چند وقتی قطع میشه همه واحدها دارن موقتا خالی میکنن و میرن ...تو هم اینجا نمون و تا فردا برو پیش معصوم جون
    اینبار که جلو چشمم ظاهر میشه پیرهن آب کاربنی و شلوار سرمه ایشو پوشیده و تقریبا آماده رفتنه...داره جلوی آینه قدی کنار در موهای نیمه مرطوبشو شانه میزنه ...دلخورم اما کور نیستم که نبینم چقدر خوشتیپ و خواستنی شده .
    همونطور که چشم ازش برنمیدارم ، پامیشم می ایستم
    باز نگاهمو غافلگیر میکنه و اینبار یه لبخند شیطونم رو لب هاش میاره تا بیشتر کنف بشم
    با چشم های خندون و براقش بهم زل میزنه و با اون چهره دلرباش میاد سمتم ...هول میشم ...باز میاد جلوتر...زانوهام سست میشه و صاف میوفتم همونجا که قبلا نشسته بودم!

    میاد صاف جلوم می ایسته .. حس میکنم چقدر کارم ضایع بوده که هول شدم .محض جبران مثل فنر از جا پا مپرم و جلوش می ایستم ...
    خنده اش گرفته از دلقک بازی هام .خندشو میخوره و برای هزارمین بار میگه
    -یادت باشه الان که رفتم زنجیر در رو میندازی و روی هیچ غریبه ای در رو وا نمیکنی
    با علامت سر و برای هزارمین بار حرفشو تایید میکنم
    جفت پام میشینه و میگه
    -بشین
    گیج میگم
    -هان؟
    میزنه رو تشک مبل و خیلی جدی میگه
    -بشین دیگه!
    ای خدا یعنی چیکارم داره؟ آب دهنمو قورت میدم و با استرس نگاهش میکنم و بعد من من کنان میگم
    -چی...کارم... داری
    پوزخند میزنه و به تمسخر میگه
    -هیچی .... آقا گرگه میخواد بخوردت!
    همیشه منو مسخره میکنه و جدیدا خیلی بیشتر از قبل از این کارش ناراحت میشم...دلخور نگاش میکنم...
    تا اطاعت میکنم و میشینم رو مبل اونم سر میخوره و میره پایین مبل؛ روی زانوش میشینه ...هنوز از شوک این حرکتش در نیومدم که میبنم پامو نرم میگیره تو دستاش و باز جاهای مختلفشو چک میکنه ..میپرسه
    -درد نداری؟
    سرمو به نفی تکون میدم
    باز کف پا ... روی انگشت ها ... پشت پامو آروم فشار میده ...
    آخیش...چه حال خوبی بهم دست داده..پلک هامو رو هم میزارم ..
    یهو شیطنتم گل میکنه و ه*و*س میکنم یکم اذیتش کنم
    وقتی قوزک پامو فشار میده شیطنتم گل میکنه و میگم
    -آخ آخ!
    -اینجا درد میکنه
    خنده امو میخورم و میگم
    -اینجا نه ..پایین تر
    پایین ترو آروم فشار میده و میپرسه
    -اینجاس؟
    اخم هامو تو هم میکنم و سرمو به نفی تکون میدم
    مچ پامو فشار میده ..باز میگم
    -آخ آیـــــــــــی
    نگران نگاههم میکنه و میپرسه
    -اینجاس؟
    هیجان بازی رو به اوج میرسونم و وقتی کف پامو فشار میده تو نقشم فرو میرم و از درد به خودم میپیچم
    -آخ آخ ...وایــــــــــــــــــــــــــــی...
    مضطرب دستشو همونجا نگه میداره و میپرسه
    -اینقدر درد داره؟
    لای پلکمو وا میکنم و به ریشش میخندم...جرات ندارم بیشتر از این اذیتش کنم چون به شدت از عواقبش میترسم
    با همون حالت نالون به ساعت اشاره میکنم و میگم
    -داره دیرت میشه!
    -اما پات چی؟
    میگم
    -دیگه کافیه!
    با تعجب نگام میکنه و گیج میگه
    -چی کافیه ؟
    نیشمو کاملا وا میکنم و میگم
    -داره دیرت میشه ... ماساژت عالی بود ... وقتی برگشتی بازم بهت اجازه میدم پامو ماساژ بدی
    با حرص نگام میکنه و عصبی میگه
    -هی.....پس داشتی فیلم بازی میکردی ؟
    نیشمو وا میکنم و میگم
    -دقیقا
    به نشونه تهدید انگشتشو جلوی صورتم تکون میده و میگه
    -شانس آوردی که دیرم شده ... به موقعش به حسابت میرسم!
    تهدیدش کاملا جدیه...با دم شیر بازی کردن همینه دیگه...یکی نیست بگه دختره ی نادون آدم قحطی بود با این آقا عصبانیه شوخی کردی؟!
    حالا احتمالا باید برم دنبال گور و کفن بگردم !
    روزبه اخم هاشو تو هم میکنه و چمدون به دست میره سمت در..
    دلم میگیره..داره دلخور از پیشم میره..نمیخواستم اینطوری بشه..نمیخواستم دلخور بشه...
    شاید واسه اون مرد دلخوری من ..اذیت شدنم ...حرص خوردنم تفریحه اما من تاب دیدن چهره دپرسشو به هیچ وجه ندارم
    دم در بدون اینکه نگاهم کنه خداحافظ کوتاهی میگه ..تا یه قدم دور میشه بازشو میگیرم
    با همون نگاه جدی و اخم های در هم نگاهم میکنه
    به من و من میوفتم ...پلک هامو رو هم میزارم تا نگاه جدیش پشیمونم نکنه میگم
    -چیزه...بازوت ... بهتره ؟
    امروز بعد از حمام رد بخیه ها رو روی بازوش دیدم بودم
    نگاهش میکنم حالا اخم هاش تبدیل به علایم تعجب شده
    نگاهمو از نگاهش میگیرم ... دستمو نرم میکشم رو بازوش و از ته ته قلبم بهش میگم
    -دیگه به خاطر من ... آسیب نبین !
    روم که نمیشه تو چشماش نگاه کنم اما چون نگران عکس العملشم به اجبار نگاهش میکنم ... زیتونی ها آروم شدن ...خودش هم آروم شده..میتونم قسم بخورم اون مرد، آروم تر از همیشه اس!
    نفسم هنوز تو سینه حبسه که سرشو آروم به علامت تایید تکون میده ...لبخند کمرنگی میزنه و میره..

    ***

    روشنا:

    حالا که روزبه رفته و قراره چند روز نباشه یه جوریم... خسته ام ... کلافه ام ... انگار دنیا وزنشو انداخته رو دلم ...سنگین سنگینم!
    دقایقی طولانیه که اون مرد رفته ... بالاخره رضایت میدم و از در خونه فاصله میگیرم ...برمیگردم و دقیقا همونجایی که گفته بود بشین روی مبل میشینم
    کتابو میزارم روی صورتم... سعی میکنم مغزمو از هر فکر و خیالی خالی کنم ... تنهایمو بغل میزنم و خیلی زود خوابم میبره
    نمیدونم چقد خوابیدم که با صدای مبهمی از خواب بیدار میشم...ساعت دوازده شب رو نشون میده ... صداها دورتر و دورتر میشه ... خیلی خسته تر از اونم که بفهمم توی این مدتی که خوابم برده بوده نگهبان اومده و به خیال اینکه کسی داخل واحد نیست از پشت به در قفل زده ...خسته ام و باز خوابم میبره
    وقتی متوجه عمق فاجعه میشم که روز بعد شده و باید برای امتحانم برم دانشکده ... وسائلمو برداشتم که بعد از امتحان برم چند روز پیش معصوم بمونم که در کمال تعجب میبینم که در خونه باز نمیشه..هر چه تقلا میکنم فایده ای نداره..ترس به دلم چنگ میندازه...
    اوج فاجعه اونجاست که میبینم برق خونه هم قطع شده ...شیر آبو که باز میکنم و آب نمیاد میفهم که آب هم نیست...از قضا توی خونه تقریبا هیچ چیزی هم واسه خوردن نیست...آخه قرار بود روزبه خرید کنه که از نگهبان شنید که تعمیرات در پیشه و باید یخچال رو از برق بکشیم خرید رو موکول کرد به بعد از برگشتن از سفر
    خدای من ..انگار راستی راستی زندانی شدم تو خونه ای که حالا واسم شده سلول زندان...نه آب نه برق نه غذا...هیچ به هیچ!
    هر چی در میزنم..کمک میخوام انگار که همه همسایه ها ساختمون رو ترک کردن..هیچ صدایی از جایی شنیده نمیشه..صدای منم که به گوش کسی نمیرسه.
    از همون سه درصد شارژ گوشیم استفاده میکنم و به اولین نفری که به ذهنم رسیده زنگ میزنم...مثل همیشه اون مرد یا تماسمو نمیبینه و یا نادیده اش میگیره...با خودم میگم پاک خل شدی دختر که به روزبه زنگ میزنی... آخه اون کِی تو رو آدم حساب کرده که این دومین بارش باشه ؟!... میام شماره معصوم جونو بگیرم تا یه همفکری باهاش بکنم و کمکی بخوام که یهو شارژ گوشیم تموم میشه و گوشی خاموش ... این خونه هم که از اولش تلفن ثابت نداشت و باید واسش درخواست خط میدادم که هنوز اقدامی نکرده بودیم ... هی که میگذره و میبینم هیچ راه ارتباطی با بیرون از این خونه ندارم نگرانی بیشتر و بیشتر به دلم چنگ میندازه...تلخ ترین افکار از ذهنم میگذره ...همش با خودم میگم نکنه از گشنگی و تشنگی تلف بشم !!
    روز اول به هر مصیبت و زجری هست میگذره .. از آخرین امتحانم جا میمونم و حتما یه صفر درشت وسط ریزنمراتم ثبت میشه ...توی این مدت هم هر چی در میزنم..گریه میکنم .. کمک میخوام هیشکی نیست به دادم برسه ... از شدت گرسنگی حتی به تیکه های نون خشک ....ماکارونی خام...حتی آب های شب مونده هم رحم نمیکنم..... گرسنگی حس خیلی خیلی بدیه اما تشنگی واقعا وحشتناک و غیر قابل تحمله!
    روز دوم هم که شب میشه بی جون گوشه ای میوفتم ..آخه نا و توانی واسه حرکت ندارم...تمام چیزی که اون روز خورده بودم یه تیکه شکلات بود و یه فنجون آب که آخرین آبی بود که تو مخزن یخچال پیدا میشد..خیالات وقت و بی وقت به ذهنم حمله ور میشه از خودم میپرسم اگه اینطوری بمیرم اطرافیانم چه حالی میشن...مامان...معصوم...روزبه ..اردشیر..دوستام...مطمئنم همه ناراحت میشن الا روزبه..آخه اون مرد خیلی بی رحمه..اونقدر بی رحم که حتی حاضر نشد تماسمو جواب بده...اگه این همه بی رحم نبود الان من تو این حال و روز نبودم...اون مرد آخر بی رحمیه! و گریه میکنم..واسه خود بیچاره ام که گیر اون مرد افتاده ...برای تنهایی هام..برای ترد شدن هام!
    بالاخره اون سه روز جهنمی و شب های تاریک و سوت و کور میگذره ... بی جون گوشه ای خوابیدم که با صدای مبهمی از خواب بیدار میشم .. سطح هوشیاریم خیلی پایینه .... صداها رو درست از هم تمیز نمیدم... چند نفر دارن پشت در پچ پچ میکنن
    صدای باز شدن قفل تو گوشم میپیچه..پلک هامو به زحمت وا میکنم ... حجم عظیمی از نور تو تاریکی خونه میدوه... تحت تاثیر نور پلک هام میره رو هم ... دستمو سایبون چشم هام میکنم و به زور نگاهی میندازم ...جسه مردانه ای تو چارچوب در ظاهر میشه ...دیگه نیازی به دیدن نیست ... آخه همه نشونه ها دارن داد میزنن کی اومده... همون بوی عطر...همون تن صدا...همون حس خوب .... پلک های خسته امو روی هم میزارم ...با لب های خشک و پوسته پوسته شده ام زمزمه میکنم
    -آره ...خودشه!...برگشته!
    لبخند میزنم

    ***
   
    روزبه:
    بعد از سه روز سفر کاری فشرده برمی گردم خونه....دسته تلسکوپی چمدون رو پایین میدم و چمدونوهمراه خودم داخل خونه میبرم...برق سالن رو میزنم هنوز یه قدم داخل نشدم که با صحنه وحشتناکی رو به رو میشم...روشنا کمی اونطرف تر روی زمین بی جون افتاده و رنگ به رو نداره...
    با استرس چمدونو یه گوشه رها میکنم و به سرعت خودمو بهش می رسونم ...دستمو میزنم زیر سرش..زانمو خم میکنم و تکیه گاه سرش میکنم ... اونقدر چهره اش رنگ پریده و تنش بی جونِ که حس میکنم جسد تو بغلمه ... دیگه دارم شک میکنم زنده باشه...میخوام تنفس و ضربانش رو چک کنم که صدای ضعیفش تو گوشم میپیچه و خدا میدونه چقدر خوشحال میشم از اینکه هنوز زنده اس .
    واسه خودش داره یه چیزایی میگه که نامفهومه..همین که زنده ا س ...همین که هنوز نفس میکشه عالیه... خدا میدونه هرگز راضی به مرگ هیچ بنی بشری نیستم!
    تنش یخ کرده عرق سرد ، بی حالی و بی جونی ... همه و همه علایم افت قند خون و افت شدید سطح آب بدنشه... سرشو آروم میزارم رو زمین ... با چند قدم بلند میرم سمت آشپزخونه و فورا با یه لیوان آب و قند و نمک میام بالای سرش..همونطور که با قاشق محلول رو هم میزنم سرشو بلند میکنم تا از حالت خوابیده خارج بشه..بعد فورا یه قاشق آب قند جفت لب های پوست پوست شده اش میزارم..اولین قاشق رو که فرو میده کمی جون میگیره...آروم آروم قاشق های بعدیم به خوردش میدم...اونقدر بدنش آب از دست داده که مثل سطح کویر خشک و بی آب شده ...شاید چندین وچند لیوان دیگه محلول او آر اس نیاز داشته باشه تا آب از دست رفته بدنش جبران بشه.
    یکم که جون میگیره از شدت تشنگی لیوانو از چنگم درمیاره و میخواد همه رو یکباره سر بکشه که دستشو پس میزنم و بهش هشدار میدم که معده اش خالیه و کم کم باید بخوره که بالا نیاره ... اون محلول بد مزه رو جرعه جرعه با لذت فرو میده و هی حال و روزش بهتری از قبل میشه
    یکم که جون میگیره ازش میپرسم
    - تمام مدت اینجا حبس شده بودی؟
    انگار بغض کرده ...صوت لاغر و نحیفش تو هم جمع میشه و با سکوت تلخش حرفمو تایید میکنه...با خودم میگم ...خدا رحم کرده ، معجزه اس زنده موندنش.
    دستمو میزنم زیر تنش و اون جسم لاغر و بلندو روی دستام بلند میکنم ...
    میبرمش سمت اتاق و روی تخت میخوابونمش..این اولین باره که پا به اتاقش میزارم
    از شدت ضعف روی تخت بی جون میوفته....روی تخت جفتش میشینم ... چتری هاشو کنار میزنم و کف دستمو رو پیشونیش تکیه میدم و نگران می پرسم
    -بهتری؟
    پلک هاشو رو هم گذاشته ...رطوبت اشکی که از چشماش جوشیده دلمو آروم میکنه که وضع جسمیش بهتره ولی هنوز به شدت شوکه و ناراحته
    میدونم که اون دختره همیشه همه چیزو میریزه تو خودش و خود خوری میکنه..الانم دقیقا داره همین کارو میکنه...به صورت رنگ پریده اش زل میزنم ... لباش آروم میجنبه...سرمو پایین میبرم تا ببینم چی داره میگه...داره زمزمه میکه
    -بی رحم...خیلی بی رحمی
    با تعجب میگم
    - من بی رحمم؟
    قطره اشکش به نشونه تایید روی صورتش روون میشه ...از چشاش میجوشه و از روی گونه اش سرمیخوره و از جفت چونه اش میچکه پایین
    دلم واسه مظلومیت همیشگیش کباب میشه ..با نوک انگشت چتری ها رو روی پیشونی عرق نشسته اش مرتب میکنم و با یه لحن آروم و مهربون میپرسم
    -آخه چطور این اتفاق واست افتاد؟
    پلک هاشو رو هم گذاشته...نمیدونم این از شدت ضعفشه یا دلش نمیخواد اشک هاشو ببینم!
    جای جواب اخم هاش تو هم گره میزنه و پلک های بسته اشو رو هم فشار میده..باز یه قطره اشک بی اجازه از چشاش میچکه...روی گونه اش سرمیخوره و قبل از اینکه به چونه اش برسه با پشت دست پاکش میکنه و به سکوت تلخش ادامه میده
    گیجم..نمیفهمم چطور این اتفاق واسش افتاده ...روی صندلی جفت تختش میشینم و به چهره آروم و رنگ پریده اش خیره میشم ...برای اولین بار به صورتش دقت میکنم ... نگاهم از ابروهای پهن و آبشار موهای خرمایی رنگش که به طرز زیبایی صورت باریک و سفیدشو قاب گرفته سرمیخوره پایین و روی گونه ها ..بینی قلمی و لب های بی رنگ و پوسته پوسته شده دخترک گذر میکنه و بالاخره روی اون یه قطره اشکی که بین چکیدن و نچکیدن دودل مونده ثابت میشه
    صدای نفس های منظم دخترک تو گوشم میپیچه... انگار از شدت ضعف و بیخوابی های اخیر، خوابش برده ... قبل از اینکه تنهاش بزارم خم میشم سمتش و با پشت انگشت شستم، خیلی آروم اون قطره اشکِ دودل رو از صورت دخترک برمیدارم و با خودم از اتاق بیرون میبرم .

    روشنا:

    بوی خوب غذا مشامم رو نوازش میکنه ... اونقدر توی این مدت گرسنگی کشیدم که دلم لک زده واسه یه ظرف غذای خوشمزه ...
    یهو در اتاقم باز میشه...احتمالا یا مُردم یا اینکه دارم خواب میبینم...آخه روزبه با یه سینی که محتوی یه ظرف غذا ست جلوی روم ظاهر میشه...با خودم میگم اون مرد حتی بعد از مرگ هم دست از سرم برنمیداره ... لابد بو برده که از من دارم از گرسنگی تلف میشم و اومده یه مدل جدید شکنجه ام کنه... کلا اون مرد تو شکنجه کردن و آزار دادن من یکی ید طولایی داره
    وقتی میاد جلو و نگران، حالمو میپرسم واسم سوال میشه که مگه توی اون دنیام میشه آدم دچار وهمو خیال بشه و حس کنه داره روح میبینه ؟
    مهربون میپرسه
    -بهتری؟
    شایدم زنده ام ...اخه مگه ممکنه یکی مرده باشه و قلبش تند بطپه؟!
    باید بفهمم چه مرگم شده ... نیشگونی از خودم میگیرم ..وقتی دردم میاد ... وقتی پلک هامو چند بار باز و بسته میکنم و میبنم هنوز همونجاست..
    باورم میشه که زنده ام و حضور او هم خواب و خیال نیست!
    میاد و روی تخت جفتم میشینه ... پشت دستشو رو پیشونیم میزاره و با تاسف میگه
    - هنوز یکم تب داری
    تو چشام چراغونیه ... تو دلم عروسی..کاش کنترل زمان تو دستم بود و می تونستم دکمه استوپش زمان رو فشار بدم و من و اون مرد توی همین لحظه ها ی خوب متوقف بشیم .. اما حیف که روزبه زود دستشو برمیداره و از کنارم بلند میشه.
    هنوز ضعف دارم ... هنوز اتاق با تمام اسباب ووسائلش داره دور سرم تاب میخوره که روزبه سینی محتوی ظرف سوپ رو میزاره رو پاهام .. به به..عجب عطر و بویی هم داره ... میخواد کمکم کنه غذامو بخورم اما من مثل گرسنه های سومالی که مدت هاست رنگ غذا به چشمشون نخورده با دیدن سوپ خوشمزه اش قاشقو وحشیانه از تو دستش میقاپم و سوپ رو همونطور داغ داغ قورت میدم...هی میسوزوم و هی میخورم
    صداش درمیاد و بهم اعتراض میکنه
    -هی..یکم آروم تر ...ا!!
    همونطور که با کله رفتم تو کاسه سوپ با دهن پر از غذا میگم
    -تو نمیدونی سه روز گرسنگی یعنی چی!!!
    با این طرز غذا خوردنم به وضوح معلومه که حالشو به هم زدم..چندشش میشه و معترض میگه
    - این دیگه چه طرز غذا خوردنه!!
    همونطور که دارم تند و تند سوپ رو قورت میدم یهو یاد اتفاقات تلخ این سه روز میوفتم ... یاد ترس هام..یاد گرسنگی و تشنگی کشنده ام ... بغضم میگیره و فوری اشتهام کور میشه...قاشق تو کاسه چینی با صدا رها میشه
    با تعجب به صورتم زل میزنه و میپسه
    -پس چرا نمیخوری؟ بدمزه اس؟
    سوالشو پرت جواب میدم
    - هیچی تو خونه نبود ...
    هی یادم میوفته هی میگم
    - برق نبود .. آب قطع بود... هیشکی هم تو ساختمون نبود...
    محض آروم شدنم با لحنی آروم میگه
    -نگران نباش ... الان دیگه تعمیرات تموم شده و همه چیز سرجاشه
    تو عالم خودمم ... اصلا حرفاش تو گوشم نمیره...اصلا آروم بشو نیستم
    چقدر پرم امشب...انگار گنجایشم تموم شده..انگار دیگه نمیتونم دلخوری هامو گوشه دلم انبار کنم...انگار اگه بیرون نریزم می ترکم
    با دلخوری نگاهش میکنم و با بغض میگم
    -یه ذره شارژ واسم مونده بود... به تو زنگ زدم ..اما تو ...تو منو نادیده گرفتی و تماسمو رد کردی!!!
    یه قطره اشک بی اجازه از گوشه چشمم میچکه...سریع کف دستمو میزارم رو اشکم
    سکوت میکنه و با تاسف لب هاشو رو هم فشار میده...پر تر از اونم که بتونم جمله بعدی رو نگه دارم
    - هیچوقت خدا، منو آدم حساب نکردی!!


    - هیچوقت خدا، منو آدم حساب نکردی!!!
    یه قطره اشک دیگه بی اجازه از چشمم میچکه...با پشت دست اشکمو سریع پاک میکنم
    دلش به رحم میاد و محض دلجویی هم که شده آهسته لب میزنه
    -اینطور نیست!
    عصبانی میشم...از خودم و اشک های یهوییم ... از اون مرد و دل سنگش.... به خودم حق میدم که برای یکبارم که شده عصبانی بشم .. تا خود مرگ رفته بودم و برگشته بودم ...دیگه باید چه بلایی سرم بیاره که دهنمو وا کنم و به حرف بیام .... میخوام یکبار هم که شده صدامو ببرم بالا و از حقوق ضایع شده ام بگم
    در جوابش بلند تر از همیشه میگم
    -چرا..دقیقا همینطوره... منِ احمق، همه عالمو گذاشتم کنار و به تو زنگ زدم...فکر میکردم کینه رو کنار میزاری و میای کمکم ... اما...اما ... خیلی ساده بودم که به تو امید بسته بودم...
    لبام می لرزه ..اشکام برای چکید التماس میکنن...بغضمو میخورم اما اونقدر پرم که فورا بغضم برمیگرده تو گلوم جا خوش میکنه
    چند لحظه خونه تو سکوت سنگینی فرو میره ...اشک هام برای چکیدن بیشتر و بیشتر التماس میکنن اما اون مرد گفته دیدن اشک های زن ها اعصابشو خورد میکنه... باز هم پرهیز میکنم ..باز هم دندون سر جیگر میزارم ...باز هم خودخوری میکنم
    دوباره پرمیشم از ناگفته هام.. تن صدام افت کرده ...زمزمه وار حسرت هامو لب میزنم
    - خیلی بی رحمی .. چیزی نمونده بود بمیرم...
    با چشم های براق از اشکم تو چشاش زل میزنم ...اشک مثل یک بارداری ناخواسته تو چشام نطفه میبنده ..با صدایی که از لای اون همه بغض به سختی راه به بیرون پیدا کرده زمزمه میکنم
    -نمیدونم.... شایدم همینو میخواستی...شایدم حالا از اینکه زنده ام ناراحتی...
    دو سه قره از اشکم میچکه...تند و تند از صورتم پاکشون میکنم
    تمام عکس العملش در برابر حرف هام سکوته و یه تاسف مبهم تو چشاش ...

    اما با تمام دردهایی که دارم بهتر از قبلم ...آخه همین که پای دردلم نشسته و همین که اجازه داده دلمو پیش روش بتکونم و خالی بشم هم خوبه..خیلی خوبه..اصلا عالیه.

    فین فین میکنم و بینیمو بالا میکشم ...دستشو میزنه تو جیبش و یه دستمال آبی آسمونی که گوشه هاش گلدوزی ظریفی داره میکشه بیرون و یه جور غریبی نگاش میکنه ...انگار دودل و مستاصل مونده باشه که بده یا نده ... بعد نیم نگاهی به سمتم میندازه و نمی دونم چی میشه که یکدل میشه و دستمال عزیزشو میگیره سمتم و میگه
    -بگیر و اینقدر فین فین نکن!
    با دلخوری دستمالو از دستش میگیرم و اشک هامو از پهنای صورت پاک میکنم ..هنوز هزاران هزار قطره اشک واسه ریختن دارم اما به هر زور و زحمتی که هست جلوی سیل اشکم، سد میزنم ...دستمالشو میزارم رو بینیمو و بو میکشم ... نفس هام بوی روزبه میگیره ...
    یهو یادم میوفته که توی تمام اون سه روز نحس، چقدر دلتنگ استشام دوباره این عطر بودم!چقدر دلم واسه صاحب این عطر تنگ شده بود!
    خوب میدونم که سدی که جلوی خروارها اشکم زده ام الانه که بشکنه و تمام سعیم برباد بره ...با تمام بی جونی و ضعفم از رو تخت پایین میام
    فورا پا میشه می ایسته و معترض میگه
    -هی...داری کجا میری؟...نمیبینی هنوز ضعف داری!
    بی توجه به او و هشدارش پشتمو بهش میکنم..صندل هامو پا میکنم و مصمم میشم برم ...هر جایی که او نباشه خوبه ... به افتضاح ترین شکل ممکن واسه رفتنم بهانه تراشی میکنم
    -باید برم .. کلی لباس و ظرف کثیف مونده ....آخ که چقدر کار عقب افتاده دارم!
    نگران میگه
    - اینا رو که بعدا هم میشه انجام داد
    نادیده اش که میگیرم ،میاد و نگران پهلوم می ایسته ... یه قدم لرزون به سمت جلو برمیدارم..دستشو تا جفت بازو جلو میاره اما لمسم نمیکنه
    قدم بعدی رو هنوز برنداشتم که تعدلمو از دست میدم ...بازوم به جایی گیر کرده که نمیزاره بیوفتم ...دست های روزبه هست که نگهم داشته ....
    درست جفت خودش تو هوا نگهم داشته... اشکم بی اجازه میچکه ... رومو برمیگردونم و سرمو میندازم زیر و به ناچار همه قصد و نیتم رو اقرار میکنم
    -ولم کن و برو بیرون ....خودت گفتی گریه هام اعصابتو خرد میکنه ... به خدا دارم خودمو میکُشم که جلوی تو گریه نکنم... اما نمیشه...اشکام لجبازی میکنن و هی میچکن...

    خب در بهترین حالت انتظار دارم که تنهام بزاره و بره و با این کارش اجازه بده یه دل سیر واسه خودم و ترس های این چند روزم گریه کنم اما حرفی که میزنه شوکه ام میکنه
    -این یه بار اشکال نداره...
    با چشم های سرخ ِ اشکیم تو چشاش زل میزنم...سرشو میندازه زیر و آهسته لب میزنه
    - امشب .... هر چقدر دلت میخواد پیش من گریه کن و سبک شو
    انگار که منتظر اجازه اش بوده باشم فورا از ته گلوم تک صدای گریه بیرون میپره ... بعد به دنبالش سیل اشک هام ...و بعد هم هق هقم بلند میشه..ترس از مرگ...ترس از تنها موندن..ترس وحشتناکیه که من با پوست و جون و استخونم توی اون سه روز تجربه اش کرده بودم ...
    تو عالم خودمم که بازومو آروم میکشه و یه قدم به خودش نزدیک ترم میکنه و صورتمو روی شونه اش تکیه میده ...
    بی امان اشک می ریزم و صدای گریه هام کل خونه رو برداشته ...بغض های چند سالمو دارم اونشب تو حریم آغوشش گریه میکنم ؟! ...نمیدونم ..فقط میدونم گریه هام اونقدر تلخه که حتی دل سنگ روزبه هم به رحم میاد ... دستشو بالا میاره و آروم آروم محض همدردی میزنه رو کمرم ..
    اونشب دارم پیش کسی گریه میکنم که از وقتی عقد کردیم همه میگن شده محرمم ...اما یعنی باورم شده که اون مرد میتونه محرم دلم هم باشه که اینطور نزدیکش موندم و دارم بار غمم رو تو حریم امن آغوشش سبک میکنم؟! خواسته یا ناخواسته روزبه اونشب تو غمم شریک میشه و به روح دردمندم آرامش هدیه میده.

    ***
    روزبه:

    دخترک حالش بده...بدتر از هر موقع دیگه ... نمی تونم تو این حال تنهاش بزارم ...بازوشو میکشم و یه قدم به خودم نزدیکش میکنم ... انگار خیلی به همدردی نیاز داره ...

    صورتشو تکیه میدم به شونه ام وتند وتند اشک می ریزه..دستام دو طرف بدن لرزون از گریه اش بلاتکلیف مونده.... اونقدر شوکه و ترسیده اس که نیاز به آرامش داره ... با دستم آروم آروم میزنم روی کمرش تا آروم بگیره

    یکم که اشک می ریزه و از دلخوری هاش کم میشه هونطور که نزدیکمه جفت گوشش زمزمه میکنم

    - چی خوردی این سه روز؟

    هق هق گریه اش آروم گرفته ... بغض دار میگه

    - یکم نون خشک ..یه تیکه شکلات و یکمم آب

    بعد دوباره بغش سنگسن میشه و میزنه زیر گریه ... بازوشو میگیرم و یکم از خودم دورش میکنم تا بتونم صورتشو ببینم ..فورا سرشو میندازه زیر...به صورت بارونیش دقیق میشم و با یه لحن مهربون میپرسم

    -الان دوس داری چی بخوری؟

    یکم فکر میکنه و بعد مثل دختر بچه های کوچولو با لب و دهنی آویزون میگه

    -یه میز پر از غذاهای خوشمزه!

    اونقدر با نمک این حرفو میزنه که خنده ام میگیره... آروم میزنم رو بازوشو و میگم

    -خیلی خب ..مثل بچه خوب برو صورتت رو بشور و آماده شو ... میریم بیرون!

    چه رام و مطیع شده ... راه میوفته و میره سمت وشویی
    تا بیرون از اتاق همراهیش میکنم و روی اولین مبل سالن تن خسته امو رها میکنم ...

    خستگی سفر هنوز تو تنمه....پرواز چند ساعته ...کم خوابی های این مدت...برنامه کاری فشرده و بازدید و جلسات طولانی همه و همه خیلی خسته ام کرده...آخ که چقدر دلم میخواد خودخواهانه دوش بگیرم و بخزم تو تشک خوشخواب طبی -فنریم ... فردا رو هم تعطیل کنم و یه دل سیر بخوابم اما....اما خیالم از بابت دخترک راحت نیست...هنوز ترس و دلهره اینکه ممکن بود تو خونه من جونشو از دست بده با منِ..چه فاجعه ای میشد اگر خدا رحم نمیکرد!

    نفس کلافه ای میکشم ... تو افکارم غوطه ورم که روشنا از اتاقش میاد بیرون...آماده شده....آرایش میلیحی کرده که رنگ پریدگی صورتش جبران بشه...منتظر نگاهم میکنه و میگه

    -بریم؟

    خستگی هام موقتا از یادم میره..دستم میزنم به زانومو بلند میشم ...بی حرف اضافه دستشو میگیرم و با خودم همراهش میکنم و از خونه میریم

    خیالم از بابتش راحت نیست ..دخترک سرگیجه داره ... همونطور که دستش تو دستمه تکمه آسانسورو میزنم...

    نیم نگاهی به سمتش میندازم ... میبنم از اینکه دستشو گرفتم معذبه..

    در آسانسور باز میشه ... توی آسانسور یه زنو شوهر که گمون کنم همسایه های طبقه بالا هستن وایسادن و اون ها هم تکمه پارکینگو زدن ... سلامی زوری بینمون رد و بدل میشه و دیگه سکوت تا خود پارکینگ ...روشنا از بس معذبه دستشو آروم از تو دستم میکشه بیرون

    به پارکینگ که میرسیم باز دستاشو میگیرم تو دستم و فورا توضیح میدم

    -هنوز ضعف داری..میترسم زمین بخوری..

    قانع میشه ... میپرسه

    -نمیخوای بگی کجا میریم؟

    کوتاه و شیطنت بار میگم

    -جایی که یه میز پر از غذای خوشمزه داشته باشه!

    جلوی یه رستوران که به نظر میاد سرش به تنش میارزه نگه میدارم ...ماشینو تو پارکینگش پارک میکنم و همراه روشنا میریم داخل

    رستوران فضای زیبا و دلچسبی داره...روشنا لذت برده از دکور زیبای اونجا که تلفیق زیبایی از کنار هم بودن آب و نور وسنگ وشیشه اس...به میز مدوری که گوشه دنجی قرار گرفته اشاره میکنم و میریم همون سمت

    منو رو از روی میز برمیدارم و میدم دستش و میگم

    -هر چی دوست داری سفارش بده

    با نگاهی قدرشناس نگاهم میکنه و با لذت منو رو وارسی میکنه ... به پشتی صندلی تکیه میدم ... دست به بغل میزنم و به هیجان کودکانه دخترک برای سفارش غذاهای خوشمزه مخفیانه میخندم

    بالاخره انتخابشو میکنه و غذا رو سفارش میدیم...واسه خودم فقط سالاد سفارش میدم...چیزی که من بهش نیاز دارم خوابه نه غذا

    پلک هامو رو هم میزارم تا بتونم خستگیمو در کنم و یه ذره انرژی بگیرم

    سنگینی نگاهشو پشت پلکم حس میکنم...شرم تو کلامش موج میزنه

    -واقعا ببخش...خسته بودی و به خاطر من مجبور شدی بیای اینجا!

    همونطور که پلک هام رو همه میگم

    -پس حالا که میدونی چقدر خسته ام تا میتونی بخور تا زودتر از این وضعیت دربیای ..

    سرخوش میخنده و با تاکید زیاد روی حرف اول میگه

    -اوکی..

    پوزخند میزنم .. آخه توی این مرزو بوم تنها واژه ای که همه حس میکنن حتی از یه نیتیو* هم بهتر تلفظش میکنن همینه واژه اس!

    غذا که میاد روشنا حمله میکنه به غذا...مثل کارتون ها رون مرغو به نیش میکشه و بی توجه به دور و اطراف واسه خودش دلی از عذاب درمیاره ..خوشم میاد که درگیر و بند نظر این و اون نیست ...

    اشتهای بی نهایتش موجب میشه اشتهای منم تحریک بشه و ظرف سالادمو جلو بکشم و آروم آروم مشغول خوردن مشم

    داره خیلی تند تند میخوره ... با چنگالم میزنه تو سر قاشقش و معترض میگم

    -هی..قرار نشد خودتو خفه کنی...آروم تر

    با دستمال دهنشو تمیز میکنه و با تعجب میپرسه ...

    -راستی ..اون سوپ خوشمزه رو از کجا آورده بودی؟

    -از تو اتاقم...

    با اخم میگه

    -یعنی خوردنی تو اون خونه پیدا میشد و من نمی دونستم ؟

    خند ه مو میخورم و میگم

    -آره...بیشتر از نیاز یه هفته ات تو اتاقم از اون سوپ های آماده پخت داشتم ...پس فکر کردی قبل از اینکه تو بیای شام ها چی میخوردم ؟

    دخترک لب ور میچینه و دلخور میگه

    - نوشدار پس از مرگ سهراب!!! ..جای تو بودم لااقل یکم عذاب وجدان میگرفتم و اینطوری از اندوخته غذاییم با ذوق پرده برداری نمیکردم

    شونه امو بالا میندازم و با خودم میگم حرف حق که جواب نداره!

    با تعجب میپرسه

    -غذاش عالیه... چرا نمیخوری؟

    کوتاه توضیح میدم

    -سیرم ...

    میخنده و میگه

    -منم پیازم ..خوشوقتم!

    سرخوش میخنده و من تو سکوتم ،دست به بغل جلو روش میشینم و با یه لبخند کمرنگ نگاهش میکنم و با خودم میگم یعنی این همون روشناست ؟ همون دختر توسری خورِ مظلوم که همیشه تو چشاش ترس و نگرانی موج میزد ؟ حالا دخترک میخنده ...شوخی میکنه...نگران غذا نخوردن و خستگیم میشه ...آخ که چقدر آدم ها پیچیده ان ... جقدر شناختن آدم ها سخت و زمانبره...

    نیم ساعت بعد از رستوران بیرون میایم..یادم میوفته که تو خونه تقریبا هیچ چیزی واسه خوردن پیدا نمیشه ...جلوی یه فروشگاه زنجیره ای بزرگ نگه میدارم و ازش می پرسم

    -میخوای بیای یا همینجا منتظر میمونی؟

    دستشو با هیجان میکوبه به هم و میگه

    -من عاشق خریدم ...اگه میخوای من برم و تو بمون استراحت کن

    پیشنهادش وسوسه برانگیزه اما وقتی نگاهم به ساعت که از نیمه شب گذشته میوفته بی خیال استراحت میشم و همراهیش میکنم

    تو فروشگاه از شیرمرغ تا جون آدمیزاد هر چیزی که لااقل برای یه هفته زندگی لازم باشه برمیداریم و با چند تا نایلون بزرگ از فروشگاه خارج میشیم...

    مسافتی تا خونه راه هست...روشنا تا تو ماشین میشینه از خستگی و ضعف این چند روز خوابش میبره...به هر سختی ای هست تا خونه رانندگی میکنم ..تکمه ریموت پارکینگ رو میزم و میپیچم تو پارکینگ....

    دخترک تو خواب عمیقیه...صداش میکنم بیدار نمیشه..تکونش میدم بیدار نمیشه...پیاده میشم و میرم در سمت روشنا رو باز میکنم و یه ضربه آروم به صورتش میزنم ... لای چشمشو وا میکنه و میگه

    -خوابم میاد...خواهش میکنم بزار همینجا بخوابم

    نمی تونم اونجا رهاش کنم...

    نفس کلافه ای میکشم و میگم

    -خدای من این دیگه چه شکنجه ایه...

    به زحمت زیر بازوشو میگیرم و کشون کشون میبرمش سمت آسانسور..به طبقه و واحدمون که می رسیم با هزار غر و زحمت در واحدمون رو وا میکنم و کولش میکنم و میبرمش تو اتاقش ...لبه تخت میشونمش ...

    جای تشکر غرغر میکنه

    -چرا نمیزاری بخوابم روزبه..خسته ام ...

    تکمه های مانتوش رو سریع وا میکنم ..دستمو میزنم زیر سرش و آروم خم میشم سمتش تا بتونم روی تخت بخوابونمش...گیج گیجه دخترک...انگار داره خواب خوراکی و خوردن میبینه ... یه لحظه نگاهم به صورتش میوفته ... ... میبنم که لبای برجسته ی صورتی رنگشو آروم میکشه تو دهن ... انگارکه داره غذای خیالیشو مزمزه میکنه...نگاهمو زود از اون صحنه جذاب میگیرم

    در کسری از ثانیه گلوم خشک میشه ... تک سرفه ای میکنم...خوب میدونم که باید زود فاصله بگیرم و از پیشش برم...

    نگاهم دوباره روی لباش برمیگرده ...داره لبخند میزنه..یه لبخند صورتی جذاب

    کلافه میشم و از همون فاصله نیم متری سرشو رها میکنم روی تخت ..صدای آخ دخترک تو گوشم میپیچه ..همونطور که پلک هاش بسته اس اخم کمرنگی میکنه و زمزمه وار میگه

    - اذیتم نکن...خواهش میکنم

    خیلی زود زانومو از رو تختش برمیدارم و از اون زیبای خفته فاصله میگیرم

    از اتاقش میزنم بیرون و دستمو میکشم رو پوست عرق نشسته ی گردنم ... نفس کلافه ای میکشم ... نگاهمو از اتاقش میگیرم و مستقیم میرم سمت حمام...لباس هامو میکنم و دستمو میزارم رو شیرآب... خسته ام ..قائدتا باید دوش آب گرم بگیرم اما ... آب سرد و تا ته وا میکنم ... اونقدر زیر دوش می ایستم تا حالم جا بیاد.

    ***

    راوی:
    صبح طبق برنامه هرروزه روزبه به پارک رفته بود ، دویده بود ،دوشش را گرفته بود و هنگامی که لپ تاپش را از روی میز برداشته بود کاغذی عجیب، توجهش را جلب کرده بود ..کاغذی که پازل وار مملو از خرده کاغذها یی بود که به هم چسب شده بود و زیرش یک خط نوشته با خط او بود.
    خیلی زود نوشته را شناخت و خنده اش گرفت ... همان نوشته ی ریز ریز شده روشناست بود ..یاد آن شب نه چندان دور افتاد...یاد گریه دخترک ...یاد مژده و تماس تلفنی با او ...
    متن زیبای دخترک را بار دگر از سر خواند و باز عطش خواندن مابقی قصه در او زنده شد ...
    با خود اندیشید که حال که این از وقتش را برای سرهم کردن دوباره نوشته صرف کرده چه بهتر که آن را به دخترک باز گرداند ...از محدوده قرمز اتاقش خارج شد و دنبال جای مناسبی برای چسباندن نوشته گشت ....جایی که دید خوبی داشته باشد و دخترکِ گیج بتواند خیلی سریع نوشته را پیدا کند و بردارد.
    دور و اطراف خانه را گشت .. با ذهن مدیریتی ِتحلیل گرش اندیشید که بهتر است آن را در جایی که بیشترین وقت روشنا در آنجا میگذرد بگذارد...آشپزخانه همان جا بود ...یخچال به نگاهش چشمک زد ...با خود اندیشید که یخچال می تواند تابلو اعلانات خوبی باشد..... با چند عدد آهنربای قلبی شکل که روشنا محض زیبایی روی یخچال چسبانده بود ،نوشته را روی یخچال ثابت کرد ....
    دستش سمت کیفش لغزید ... کاغذ یادداشت چسب دار که همیشه برای هشدارها ،یادآوری و توضیحات تکمیلی برای منشی و زیر دستانش استفاده میکرد را از کیفش بیرون کشید...رویش چیزی نوشت و به عنوان توضیح آن را روی نوشته روشنا چسباند
    آنچه خود نوشته بود را از سر خواند
    "باید بدونم ادامه قصه ات چی میشه ... وقتی نوشتیش بده بخونمش"
    با نوک انگشت موهایش را خاراند و با خود اندیشید یک جای کار این نوشته می لنگد ... جمله اش زیادی آمرانه بود ...دخترک حتما گارد می گرفت و لجاجت می کرد و "نــــــــــه" می گفت
    روزبه اما ، برای دانستن ادامه قصه اشتهایش به شدت تحریک شده بود ..خوب میدانست که نمی تواند اینبار هم از راه زور و اجبار به این خواسته اش برسد...متن آمرانه اش را با متن دیگری تعویض کرد و جمله دوم را زمزمه وار خواند
    " کنجکاوم بدونم ادامه قصه ات چی میشه ....وقتی نوشتی بذار همینجا تا منم بخونم "
    هنوز یک جای کار می لنگید
    خودکار روکش طلایش را دوباره از سر جیب برداشت و یه واژه "لطفا " چاشنی متنش کرد
    لبخند زد و با خود اندیشید این جمله دیگر حتما جواب میدهد ...
    انگشت شست و اشاره اش را به هم چسباند و مثل یک مدیر موفق که در مذاکره اش موفق شده اوکی را به غلظت یک نیتیو تلفظ کرد و سرخوش خانه را ترک کرد.
    ***
    روزبه :
    ساعت از دوازده شب گذشته ... روشنا بالاخره از اومدنم ناامید میشه...چراغ ها رو خاموش میکنه و میخوابه...الان دقیقا دو ساعته که تو ماشین نشستم و چشمام به پنجره واحد مشترکمونه.....
    اتفاق دیشب موجب شده حس کنم اونقدری که باید و شاید در برابر جاذبه اون دختر استقامت ندارم ...تصمیم گرفتم یه مدت ازش دوری کنم تا شاید همه چیز به حالت قبل برگرده..واسم از زن بودن در بیا دو بشه مثل یه درخت..مثل یه چوب خشک ...
    نمیدونم علت این تغییر چیه...شاید این پیش هم بودن ها و وقت گذروندن با هم موجب شده اون دختر بتونه به حریم من نزدیک بشه و منو هم از موضع قدرتم پایین بکشه ...الان چند وقته که دیگه ازم نمی ترسه ... به من و من نمیوفته ... دست و پاشو از ترس من گم نمیکنه و منم اخیرا بهش سخت نگرفتم...این خوب نیست ... برای هدفی که من دارم این یعنی گرم شدن تو مسیر...یعنی نرسیدن ...باید خودمو پیدا کنم و به مسیر انتقامم برگردم .
    آهسته در واحد رو باز میکنم و پاورچین پاورچین وارد خونه میشم...کارم مسخره اس اما خودمو قانع میکنم که لازمه یه مدت آسته بیام آسته برم تا گربه شاخم نزنه !
    نور خیره کننده ی شمع ها و انعکاسش روی گل های میخک گلدون کریستال توجهمو جلب میکنه ... ...میرم اون سمت...بوی میخک های تازه تو مشامم میشینه ... دخترک میز مفصل و زیبایی چیده ... غذامو تو سوفله خوری وارمر دار گذاشته تا زحمت گرم کردن غذا رو نخوام بکشم... نگاهم روی ظرف های خوشرنگ ترشی و سالاد تزیین شده و ژله چند رنگ وپارچ بلور پر از نوشیدنی میچرخه ...به خودم میگم این دختر تو ساختن فضاهای شاعرانه و رومانتیک استاده ها....همیشه گل و شمع عنصر ثابت شاعرانه هاشه.
    وقتی دو تا بشقاب روی میز میبینم میفهمم دخترک منتظر بوده که بیام و شامو با هم بخوریم ... با دیر اومدنم ناامیدش کرده بودم .
    نگاهم میره سمت اتاقش ..در بسته اس... خوابیده ...
    لباسمو با یه دست پیرهن شلوار راحتی سفید و سرمه ای عوض میکنم و تو روشویی آبی به سرو صورت میزنم و بعد میشینم پشت میز و زیر نور رقصان شمع ها دستپخت محشرش رو مزمزه میکنم ...یکی از بهترین قیمه های عمرمو اونشب میخورم...
    نیم ساعت بعد وقتی میرم بشقابو تو سینک بزارم با دیدن یه تیکه کاغذ روی یخچال هیجان زده میشم....فورا میرم اون سمت و نوشته رو برمیدارم ...خودشه ادامه قصه اش!!
    با شوق شمع ها رو خاموش میکنم و میرم تو اتاقم و در رو میبندم ... میخرم تو تخـ ـتخوابمو تکمه آباژور رو میزنم و از سر شروع میکنم خوندن

    " دخترک رویای بلندی داشت.....روزی که بر راهی میگذشت مورد حمله غارتگران قرار گرفت و اندک مطاعش که آبرویش بود به خطر افتاد بزرگ زاده ای به یاری دخترک شتافت و آبرویش را حفظ کرد..دخترک یک دل نه صد دل عاشق آن پاک نهاد شد. مرد بی آنکه نام و نشانش را پیش دختر، فاش کند او را ترک کرد..دخترک ماند و یک قلب عاشق...
    دخترک روزها دنبال آن بزرگ زاده گشت و نشانی اش را از کس و ناکس پرسید تا اینکه روزی در کمال ناباوری فهمید شهریار مملکت را عاشق شده..دخترک سرگشته و ناامید راهی خانه شد و به خود نهیب زد که باید از خیال خامی که در سر میپروانده اجتناب کند...مدتی گذشت و دخترک عشقش بیشتر شد که کمتر نشد ... تا اینکه روزی خبر رسید شهریار پی عروس و شهبانو میگردد ... دختر تاب نیاورد و با هیجان به نزدیکی کاخ شاه رفت....زیبارویانی دید که در جامعه های نیکو و زربافت، صف به صف در انتظار دیدار با شهریار بودند تا به نوبت شرفیاب شوند و عرض ارادت گویند تا شاید قرعه به نامشان بیوفتد ، طالعشان بدرخشد و ملکه آینده آن دیار شوند ....دخترک با خود اندیشیند که نه مال و خانواده اش همتای آن بزرگ زادگان است و نه بهره اش از زیبایی قابل قیاس با آن پریرویان... سرگشته و ناامید رو به سوی خانه کرد و راه آمده را بازگشت ...زانوی غم به بغـ ـل گرفت و روز وشبش یکی شد ...
    شاهزاده بی آنکه خبر از دل عاشق دخترک داشته باشد بهترین و زیباترین دختر مملکتش را انتخاب کرد و به عقد خود درآورد ...شب بر عروس و داماد صبح نشده عروس جان داد"
    ادامه دارد...

    کاغذ رو زیر و رو میکنم و میگم
    -ای بابا... پس بقیه اش چی؟ تازه داشتم گرم میشدم!
    روشنا زیر قصه خطاب به من نوشته
    برای امشب تا همینجا کافیه ... بخواب و ادامه شو فردا شب از یخچال تحویل بگیر
    خنده ام میگیره ... نوشته اش رو چند بار از سر میخونم ..چشم هام کم کم گرم میشه .. اونشب اولین شبی بود که بدون قرص تونستم راحت تا صبح بخوابم.

    ***

    راوی:
    روزبه مثل شب گذشته منتظر ماند تا چراغ های خانه خاموش شود و روشنا بخوابد...مثل شب گذشت میز مفصلی برایش چیده شده بود ... با ذوق به هنرمندی بانوی خانه چشم دوخت و بعد نگاهش سمت در بسته اتاق دخترک چخید ... در را بسته بود و در خواب ناز بود
    روزبه پس از صرف شام با ذوقی بچگانه ادامه قصه را از روی یخچال برداشت ... تن خسته اش را روی تخـ ـت انداخت و با لذت ادامه قصه را خواند

    "شب بر عروس و داماد صبح نشده عروس جان داد ... پس از مدتی عروس دیگری انتخاب شد ... عروس دوم هم قبل از صبح عروسی، جان داد ... شایع شد که هر دختری با پسر پادشاه ازدواج کند با جادوی سیاه کشته خواهد شد ... وزیر این خرافه ها را باور نکرد ...دخترش را به عقد و همسری شهریار درآورد....روز بعد خبرآوردند جادوی سیاه گریبان گیر دختر وزیر شده و او نیز کشته شده
    مرگ دختر وزیر ترس زیادی در دل مردمان انداخت تا آنجا که دیگر هیچ دختری به قصر پادشاه چشم طمع ندوخت و صف ملاقات کنندگان از بین رفت...
    برای شاه خبر آوردند دیگر دختری نیست که میل ازدواج با شهریار داشته باشد الا دختری ساده و ژنده پوش که هر صبح می آید وتا شام برای شرفیابی خدمت شاه مملکت التماس می کند ...شاه از نام و نشان دخترک پرسید و چون باب میلش نیفتاد، درخواست دخترک را رد کرد...
    دخترک فردا و فرداها هم آمد و مثل روزهای قبل به قصر راه نیافت ... شاه در بستر بیماری افتاد و خیلی زود مرد...پس از شاه شاهزاده به تخـ ـت نشست و شاه مملکت شد اما باز هر دختری به بالینش میرفت مرده بیرون می آمد...
    برای سلطنت جانشینی لازم بود...به ناچار شاه جدید دخترک ژنده پوش را به حضور پذیرفت....دخترک اجازه خواست که به عنوان فدایی بعدی همسر شهریار شود....بزرگ زاده رو به دخترک کرد و گفت
    -به آرزویت میرسی اما به یک شرط
    دخترک با اشتیاق پرسید
    -چه شرطی سرورم؟
    -به شرطی که چون دختران دیگر پیش از هر چیز قلبت را تقدیم ما کنی
    دخترک از کلام پادشاه گیج شد و صادقانه اقرار کرد
    -من که این ناقابل را پیش تر خدمتتان پیشکش کرده بودم...من شما را بسیار دوست میدارم
    -آری ...از احساست به ما گفتی اما از کجا معلوم خانه دلت منزل نامحرمان نشود؟
    شاه رو به جلاد کرد و گفت
    -چه کنیم جلاد ؟
    -قربان ... امر بفرمایید که قلب بانو را از سیـ ـنه بیرون کشم و چون قلب دیگر عروسان قطعه قطعه کنم !
    دخترک چون این کلام بشنید لرز بر اندام نحیفش افتاد ...علت مرگ دخترکان را فهمیده بود ...مجالی خواست تا کمی فکر کند و راه دیگری برای اثبات عشق و تعهدش به پادشاه بیابد..."

    روشنا زیر متن قصه خطاب به روزبه نوشته بود
    لطفا منو ببخش ... میدونم بد جایی قصه رو رها کردم ... اما قراره فردا نتایج یکی از امتحان هامون اعلام بشه ..خیلی استرس دارم و امشب بیشتر از این نتونستم بنویسم ...
    روزبه تشنه شنیدن ادامه قصه اس...با خود بلند بلند فکر میکنه
    -دختر قصه برای نجات جونش به چه ترفندی پناه میبره؟ یعنی زنده میمونه؟
    و بعد از دید یک مدیر ارشد به راه حل هایی که منجر به زنده ماندن دخترک می شود فکر می کند ...فکر می کند و راه حل ها را یکی یکی تحلیل و بررسی میکند ....خستگی بر او غالب می شود و برای دومین شب بی هیچ قرص خواب آوری در آغ*وش گرم خواب فرو میرود.

    ****
    راوی:
    بعد از جلسه مدیران شرکت، روزبه به اتاق کارش بازگشت...نگاهی به ساعت انداخت .....یازده صبح بود....نفس کلافه ای کشید .
    روزبه روزهای یکشنبه که مصادف با تعطیلات آخر هفته میلادی بود، در دفترش کار زیادی برای انجام نداشت ...آن روز هم یکشنبه بود ... بی حوصله گوشی موبایلش را از جیب بیرون کشید...کسی را در این شهر نداشت که بتواند اوغات فراغتش را با او پر کند...آرزو کرد مژده و کیا زودتر به ایران بیایند تا بتواند بعد از مدت ها در هوای دوستی آن ها تنفس کند .
    نگاهش روی چند شماره محدود روی گوشیش ثابت ماند...بابا...رابط...روشنا...خانه معصوم
    با دیدن اسم روشنا ، یادش افتاد که امروزدخترک به دانشگاه رفته تا نتایج امتحانش را ببیند و لابد بعد از مدتی بی خبری، با دوستانش وقت گذرانی کند...بعد یادش افتاد به قصه ای که دخترک نوشته بود... از بین مخاطب هایش، بعد از مدت ها، روشنا را برای صحبت تلفنی انتخاب کرد
    دخترک از تماس روزبه تقریبا شوکه شد..انتظارش را نداشت روزبه در این ساعت از روز، او را آدم حساب کند و طرف صحبت قرار دهد..از روزبه ای که تا پیش از این حتی جواب تماس های ضروریش را هم نمیداد این حرکت بعید بود !!!!
    مرد بهانه زنگ زدنش را در سوالی گنجاند و پرسید
    -نتیجه امتحانت چطور بود؟
    روشنا که در جمع دوستان محاصره شده بود، زیر نگاه های شیطنت بارشان احساس راحتی نمی کرد از جمع فاصله گرفت و جواب روز را داد
    -فکر میکردم امتحانم خیلی بدتر از اینا بشه اما نتیجه بدک نبود
    دخترک که هرگز باور نکرده بود علت اصلی تماس روزبه فقط احوال پرسی و اطلاع از نمره او باشد دلواپس ادامه ماجرا بود
    روزبه یکباره رفت سر اصل مطلب و بی مقدمه پرسید
    -دختره کشته شد؟
    روشنا هول کرد و گیج پرسید
    -خدای من ،کدوم دختر؟
    روزبه متوجه شد سوالش زیادی رک و بی مقدمه بوده...کوتاه ، محض آرام شدن روشنا توضیح داد
    -همون که رویای بلندی داشت دیگه!
    روشنا از اینکه روزبه این اندازه جذب قصه اش شده ذوق کرد و در آن لحظه قرار خریدی که با مادرش داشت را به کلی فراموش کرد و با شیطنت به روزبه گفت
    -خب... اگه شب زودتر بیای مابقی قصه رو واست تعریف میکنم
    روزبه در سکوت محضش با خود اندیشید چه پیشنهاد خوبی!...شنیدن قصه با صدای آرامشبخش روشنا میتواند بسیار لذت بخش باشد .... روشنا پنهانی لبخند زد و حس کرد مخاطب خاصش به این قرار نانوشته پایبند خواهد ماند و شامِ امشب را در تنهایی مطلق نخواهد خورد./

    راوی:
    آنروز ساعت ها برای روزبه و روشنا به شکلی کاملا متفاوت میگذشت ... روزبه صبح بسیار خلوت و خسته کننده ای داشت... ...برای پر کردن اوغات فراغتش به پیشنهاد یکی از کارشناسان به مجموعه ورزشی که نزدیک شرکت بد سر زد... ساعتی را در سوناخشک گذراند از امکانات دیگر ، جکوزی و استخررا به نوبت استفاده کرد ...نگاهش مدام به ساعت بود ...ساعت هم که انگار لنگ میزد و جلو نمی رفت...روزبه عمدا نمیخواست زود به خانه برگردد و از ابهت مدیرانه اش کاسته شود...انگار زود سر قرار رفتن غرور مردانه اش را به خطر می انداخت.
    روشنا اما ، صبح شلوغ و خسته کننده ای را تجربه کرده بود . بعد از دانشگاه و ملاقات با دوستانش، با آن ها ناهار خورده بود و از عصر تا همکنون که ساعتی از هشت شب هم گذشته بود در مراکز خرید پایتخت، مغازه به مغازه به دنبال مادر کشیده میشد و شهره با مناعت طبع و در کمال دقت و حوصله برای تنها دخترش خرید می کرد.
    شهره اصرار های روشنا برای بازگشت را سرسری رد میکرد و با ذوق وارد مغازه بعدی میشد...شهره معتقد بود روشنا چیزهای بسیاری لازم دارد ...از لوازم آرایش تا لباس زیر..از کفش و کیف گرفته تا روسری و شال...روشنا خسته و از آن بدتر کلافه و مضطرب بود.
    ساعت نزدیک ده شب بود که مادرش بالاخره پرونده خرید را بست و آن همه نایلون را روی صندلی عقب ماشینش جا داد .
    در همان ساعت روزبه خسته از وقت گذرانی هایی که انرژی زیادی از او گرفته بود پشت در خانه ایستاده بود ... دستی به موها و لباسش کشید و زنگ در را فشرد ..دقایقی به صبوری گذشت اما وقتی مجبور شد کلید را در قفل بچرخاند و با فضای تاریک و خالی از روشنا مواجه شد آه از نهادش برآمد ... خیلی زود فهمید که خوش خیالی هایش تا چه اندازه بی اساس بوده...دل مردانه اش در سینه جمع شد ... سال ها بود در خانه اش هیچ زنی انتظارش را نمیکشید!
    در مسیر برگشت روشنا از شدت عصبانیت پلک هایش را روی هم گذاشته بود و با استرس پوست لب هایش را می کند ....افکار منفی یک دم رهایش نمی کرد ... با خود می اندیشید امشب روزبه زود خواهد آمد و با ندیدنش در خانه حتما نگران و ناراحت خواهد شد...با حرص به گوشی خاموشش خیره شد ... باطری گوشی اخیرا معیوب شده بود و زود شارژ خالی میکرد...دخترک در همان لحظه با خود تصمیم گرفت فکر گوشی بهتری باشد که این همه ناامیدش نکند !
    چهل دقیقه بعد وقتی شهره در نزدیکی خانه معصوم ماشینش رامتوقف کرد باز هم به دخترش پیشنهاد داد که تا قبل از ازدواج و مراسم عروسی ، برای زندگی پیش او و اردشیر برود و روشنا که تا کنون قضیه امتحاناتش را بهانه ی نقل مکان از خانه معصوم به خانه اردشیر خان کرده بود ، حال با اتمام دوره امتحانات واقعا مانده بود چه بگوید...سکوت کرد و مادر برایش تصمیم گرفت
    -روشنا جان ...توی همین هفته باید وسائلت رو جمع کنی و بیای پیش خودمون...حالا که پیدات کردیم هم ازمون دوری میکنی؟..مردم هزار تا صفحه پشتمون میزارن ؟
    روشنا-مامان ...این هفته واقعا سرم شلوغه و ....
    -بهانه تراشی نکن روشنا...فقط قبول کن! . ..تو خونه یه اتاق واست خالی کردم و دادم دکور کنن... وسائل شخصیتو بیاری کافیه!
    روشنا نتوانست هیجان مادر را با بهانه تراشی کور کند...لبخندی مصلحتی زد و همین شهره را راضی کرد و رفت
    روشنا با استرس نگاهی به ساعت انداخت ...یازده و نیم شب بود ...باید خود را سریع به خانه روزبه میرساند..
    دیرش شده بود ...چه بد شبی هم، دیرش شده بود ....درست شبی که مرد جوان پذیرفته بود زودتر بیاید ...
    شبی که قرار شده بود بود مرد ، موش و گربه بازی های شب های اخیر را کنار بگذارد و زودتر بیاید ، روشنا دیر کرده بود...
    با تمام سرعتی که آژانس او را به خانه رساند اما باز هم از تاخیر چند ساعته اش چیزی کم نشد
    آنشب ساعت بی انصافی را در حق دخترک تمام کرده بود ...عقربه ها همدیگر را تعقیب نمی کردند،به دنبال هم می دویدند!هول و هوش دوازده شب بود که روشنا با استرس زیاد وارد آسانسور شد ...پشت در واحد که رسید قلبش با نفس های به شماره افتاده اش هم آهنگ شده بود ... قفل در را باز کرد و به امید اینکه روزبه خوابیده ، پاورچین پاورچین وارد خانه شد ...اما همینکه یک قدم به سمت اتاقش برداشت در میانه راه سایه روزبه را دید که دست به جیب زده و جلویش قدم علم کرده بود ...نگاه روشنا به سمت چشمان روزبه بالا رفت ....حتی فضای نیمه تاریک خانه هم موجب نشد که روشنا آتش خشم را در آن دو کوره سوزان نبیند.
    آب ذهانش را به زحمت فرو داد و من من کنان سلام گفت
    جوابی نشنید...هرگز انتظار جواب هم نداشت
    روزبه امان نداد حرفی بزند ..فورا از جا بلند شد و با چند قدم سریع به سمتش یورش آورد و درست در یک قدمی روشنا متوقف شد ..دندان هایش را روی هم فشرد و دستش را برای سیلی زدن به گوش دخترک بالا برد
    روشنا دستش را حائل صورت کرد و در خود جمع شد ...به لکنت افتاد و شکسته شکسته قبل از سیلی خوردن حرفش را زذ
    - تنها... نبودم......با ...با مامانم بودم...ب...ببخشید !

    ***
    روزبه :

    بیشتر از اینکه از دیر آمدن دخترک دلخور و ناراحت باشم، نگرانش شده بودم...آخه توی اون ساعت از شب، زیر پوست این پایتخت میلیونی پرطمطراق ،چه بلاها که به سر دخترکان ضعیفی مثل روشنا نمی آوردند.

    دخترک هنوز داره با چشمای لرزون از ترسش نگاهم میکنه و هنوز دستشو مثل حائل جلوی صورتش نگه داشته.

    دستم را سریع پایین میارم و انگشتامو کف دستم جمع میکنم و همونطور شماتت بار نگاهش میکنم .

    از اولش هم قصد زدنشو نداشتم ...فقط یه واکنش عصبی بود شایدم میخواستم نگرانیم از دیر اومدنش رو پشت چهره خشن و ناراحتم پنهان کرده باشم و لو نرم.

    اما به هر حال از خطایی که کرده بود هم ساده نمی تونستم بگذرم...عصبانیتم روسرش فریاد میزدم

    -یه مدت بهت سخت نگرفتم مثل اینکه خیلی خوش گذشته! ...با اجازه کی با "شهره" رفتی خرید؟

    جای "مامانت" میگم "شهره"، چون با تمام وجودم نمیخوام هیچ ارتباط خونی بین این دختر معصوم و اون زن قائل بشم.

    چشماشو ریز میکنه و با تاسف میگه

    -ببخشید .... صبح که دانشکده بودم مامان زنگ زد و گفت خرید داره و خواست منم باهاش برم ...وقتی زنگ زدی اونقدر گیج بودم که یادم رفت به مامان چه قولی دادم

    به نایلون های بزرگ و متعدد اشاره میکنم و با طعنه میگم

    -اونوقت اینا خرید های مامانته؟ پس پیش تو چکار میکنه؟

    سرشو میندازه زیر و بغض میکنه...انگشتاشو تو هم پنهون میکنه و مظلومانه میگه

    -نه...مامان به زور همه اینا رو واسم خرید... هر چی گفتم عجله دارم و باید برم بهم توجه نکرد و تا منو گذاشت خونه معصوم و اومدم اینجا شد الان.

    هنوز اخم هام تو همِ...هنوز ترسیده نگاهم میکنه و دستش حائل صورتشه

    دستمو تو موهام میزنم ... نفس کلافه ای میکشم و با صدایی خسته میگم

    چرا دستتو نمیندازی؟...نمیخوام که بزنمت!!!

    دستشو آروم آروم میاره پایین ....درباره خاموش بودن گوشیش که میپرسم ، میفهمم که آخر عمر گوشیشه و باید یه فکری واسش بکنم.

    همونطور که داره مضطرب نگاهم میکنه،یهو به حرف میاد و اون چیزی که داره تو ذهنش وول میخوره رو صادقانه اقرار میکنه

    -ببخشید ... اشتباه از من بود که بی خبر رفتم خرید اما.... راستش خودمم یه چیزهای لازم داشتم و خریدمشون

    بعد کیف کجشو از روی شونه اش برمیداره و از توی کیف یه جعبه شبیه جعبه ادکلن بیرون میکشه و میگیره سمتم...به نگاه براقش زل میزنم که میگه

    -اینو واسه تو خریدم..امیدوارم خوشت بیاد

    باورم نمیشه که اون دختر واسم کادو خریده!..آخه به چه مناسبت؟ به خاطر اخلاق و رفتار گل و بلبلم؟ به خاطر اینکه از مامانش به حد مرگ متنفرم ؟! یا شادیم به خاطر اینکه قرار و مدارمون رو نقض کردم و رفتم عقد رسمیش کردم ؟! آخه من چه لطفی بهش کرده بودم که بخواد با هدیه واسم جبرانش کنه؟!

    هنوز از کارش گیجم و دارم با شک و تردید نگاهش میکنم ... یهو چیزی مثل برق از سرم میگذره

    -نکنه با پول مامانت اینو خریدی؟

    با تاکید زیادی میگه

    -نه به جون خودم ...با پس اندز خودم خریدم...ایناهاش ببین رسیدش از کارت خودمه

    با همون اخم های درهم و شکاک به کاغذ رسید خیره میشم...جعبه رو جلوی روم تکون میده و میگه

    -راستش ...خیلی اتفاقی متوجه شدم که ادکلنت داره تموم میشد.....با خودم گفتم همین مارکی که داری فوق العاده اس...باز از همین واست خریدم...

    هنوز تصمیمی برای گرفتن هدیه اش ندارم.. یهو حرف عجیبی میزنه

    - میگن هر آدمی یه بویی داره ....بویی که موجب میشه دیگران با همون بو اون ادمو به یاد بیارن؟ این عطر خیلی وقته واسه من یعنی تو....در آینده هم هر جا این بو به مشامم برسه یاد تو میوفتم، روزبه.

    لبخند صورتی رنگش درست مثل یه پاک کن به جون خط خطی های اعصابم میوفته و خیلی زود همه رو پاک میکنه

    نگاهمو به زحمت از لبخندش میگیرم و به جعبه کوچیک روی کانتر میدوزم ... کنجکاو میشم و میپرسم

    -اون دیگه چیه؟

    ادکلنم رو میزاره رو کانتر و با ذوق جعبه کوچیک رو برمیداره و بازش میکنه ..چشاش میخنده

    -اینو واسه خودم خریدم...

    با دیدن انگشتر یاد حلقه اش میوفتم که همین امروز از طلافروشی تحویل گرفتم..حلقه ، حالا فقط با سایز انگشت اون دختر جوره...... دستمو میزنم تو جیبم و اون فلز سرد رو لمس میکنم....دارم با خودم کلنجار میرم که الان حلقه رو بهش بدم یا بذارم توی یه فرصت بهتر که کار عجیبی میکنه .. در کمال تعجب میبینم که انگشتر استیلش رو به حلقه برلیان من ترجیح میده .... حالا فضای خالی انگشت حلقه اش، با اون انگشتر پر شده...

    اونقدر ذوق انگشترشو داره که از نگاه متعجب و دلخور من غافل میشه .... بعد هم که انگار رفته تو یه عالم دیگه و داره با خودش حرف میزنه

    -این واسم نشونه یه عهده...

    نگام میکنه ... هنوز اخم هام تو همه

    با یه آرامش خاص تو چشام نگاه میکنه و میگه

    -یه عهد بین من و خدا...

    انگار تازه متوجه اون انگشتر شدم ...یه فلز براق گرد که سه نگین اتم ساده روی سطحش کار شده..ارزون و خیلی خیلی معمولی!

    لبخند انگار با لباش عهد اخوت بسته... همونطور که با ذوق به اون فلز درخشان خیره شده با صدای قشنگش زمزمه وار میگه

    -میخوام هر وقت خواستم بد بشم، عصبانی بشم ، قهر کنم ، هر وقت خواستم بداخلاقی کنم به انگشترم نگاه کنم و به حرمتی عهدی که بین من و خدا هست سعی کنم قشنگ رفتار کنم...

    دوباره لباش به رسم همیشه لبخند میزنن...با ذوق میپرسه

    -چطوره ؟خوشگله انگشترم؟خودت چی از کادوت خوشت اومده؟

    به جعبه ادکلنم که روی کانتر مونده، خیره میشم ..جعبه رو برمیداره و میاد یه قدم جلوتر .صدای قشنگش تو گوشم میپیچه

    -معصوم جون همیشه میگه به کوچکی هدیه ای که گرفتی نگاه نکن به عظمت دنیایی از رویا و آرزو که پشت هدیه ات پنهون شده نگاه کن.

    اینبار دیگه هدیه اشو بهم تعارف نمیکنه ... دستمو میگیره تو دستاش و میگه

    -پس لطفا تو هم اینو از من قبول کن چون با کلی آرزوی خوب واست خریدمش

    بعد دستمو وا میکنه و جعبه رو آروم میزاره کف دستم ... لبخند میزنه و دیگه اون قدمی که به سمتم اومده بود رو برنمیگرده.

    گیج کارها و حرفاشم...اون دختر خوب میدونه چطور یه آدمو مسخ کنه...تا همین چند دقیقه پیش که از در خونه وارد شد، به حد مرگ از دستش ناراحت بودم اما حالا آروم و مطیع جلوی روی دخترک وایسادم و دارم با لبخند سمجی که هی میخواد روی لبام بشینه کلنجار میرم.

    روشنا یهو رنگش عوض میشه ... یکم به خودش میپیچه و با یه ببخشید میدوه سمت دستشویی...خندم میگیره و از نبودش استفاده میکنم و قضای خنده ها و لبخند های نزده امو به جا میارم .

    یهو نگاهم به فاکتور فروش میوفته...با رقمی که توی اون رسید بانکی میبینم همون لحظه دستگیرم میشه که به دخترک ادکلن تقلبی انداختن..آخه قیمت اورجینالش چندین برابر این فاکتوره ...دیگه نمی تونم خودمو نگه دارم...میخندم...به او ..به کارهاش...به هدیه اش که حالا هر وقت چشمم بهش بخوره باز به یاد امشب منو میخندونه... به لطف حضور روشنا تو زندگیم امشب دیگه تلخ نیستم ... امشب بعد از مدت ها میل دارم یه دل سیر بخندم ...مطمئنم این هدیه ارزون ترین هدیه زندگیمه که تونسته منو تا این حد شاد کنه و بخندونه...قبل از اینکه دخترک برگرده هدیه ام رو برمیدارم و میرم تو اتاقم ..موقع خواب باز چشمم به ادکلن میوفته..شاید اون ادکلن تقلبی باشه اما لبخند ها من کاملا واقعیه.

    روزبه:

    امروز دقیقا یه هفته از عقد من و روشنا میگذره .. بابا امروزمنو به اتاقش فراخوند و بعد از گرفتن یه گزارش جامع درباره وظایفی که بهم محول کرده من و روشنا رو واسه شام به خونش دعوت کرد و ضمن حرف ها و تذکرات پدرانه اش بهم گفت که حالا شهره درباره اینکه من و روشنا داریم با هم زندگی میکنیم یه چیزایی میدونه ...در واقع پیش دستی کرده بود و به همسرش توضیحات لازم رو داده بود تا یه وقت شهره خانوم از جای دیگه باخبر نشن و واسشون سوتفاهم بشه. البته من خوب میدونم که واسه اون زن، مهم این بود که من و روشنا هرگز تو مسیر هم قرار نگیریم و عقد رسمی نکنیم، حالا که آب از سرش گذشته چه یک وجب چه صد وجب!

    حالا ساعت یه ربع به 9 شبه و روشنا تو ماشین جفتم نشسته و این منو یاد روزهای اول آشناییمون میندازه...روزی که یکباره از تصمیمم برای بی آبرو کردنش منصرف شدم و سریع دور زدم و رفتم تو دانشکده دنبالش گشتم و از شر اون گردن کلفت ها نجاتش دادم و گفتم همین یه بار میرسونمش خونه...حالا اون دختر برای چندمین بار کنارم نشسته و من برای چندمین بار دارم میرسونمش خونه...

    واقعا تقدیر واژه غریبیه... من خیال میکنم که کارگردان اصلی این نمایشم و روشنا خیال میکنه که نویسنده این قصه بوده ...هر دوی ما فقط دو آدم ساده ایم که خیال میکنیم خودمون انتخاب کردیم ..احتمالا این تقدیر بوده که ما رو برای هم انتخاب کرده و مسیر زندگی ما رو در یه جاده مشترک گذاشته...تقدیری که برای منو اون دختر درست مثل یه بارداری ناخواسته بوده.

    تاریخ امروز واقعیت های زیادی رو بهم یادآوری میکنه ... حدود دو ماه از مرگ مامان گذشته ...نزدیک یک ماه و نیم از آشنایی من و روشنا...واونقدر در این مدت زندگیم دچار فراز وفرود شده که من به سهم خودم فکر میکنم که انگار ماه ها از اومدنم به ایران گذشته و ماه ها ست که با روشنا هستم.

    و من در این گذر ایام تغییر کردم... هر چقدر هم که بخوام انکار کنم که عوض نشدم دروغه، من عوض شدم... الان مدتیه که دیگه عنان و اختیار رفتارم از دستم خارج شده ..دیگه مثل قبل تا سر حد مرگ از مرگ مامان غمگین نیستم ... دیگه مثل قبل جنون کشتن شهره در من نیست.....مدتیه دیگه دخترک رو زجر نمیدم ... چند وقتیه که فهمیدم عذاب دادن اون دختر حالمو خوش نمیکنه...چند روزی هست که فهمیدم برعکس حال بد دخترک حالمو بد هم میکنه.!

    این روزها دیگه باید زور بزنم واسه عصبانی شدن.. زور بزنم تا بتونم باهاش بد تا کنم .. باید خودمو بکشم که جلوش نخندم و لبخند نزنم و اونقدرها موفق هم نیستم !...

    نمیدونم اشکال کارم کجاست؟! ...از سردی خاکه که غم از دست دادن عزیزامون رو آروم آروم سرد میکنه...از بدِ شانس منه، که این دختر یکسره آرامش و خوبی سر راه انتقام قرار گرفته... شایدم مشکل از دل رحیم منه ...دلی که نمیتونه چشمشو به روی احساسات دیگران ببنده....درباره روشنا هم همینطور بوده...تا بغض میکنه ..تا چشاش اشکی میشه ...تا به مِن و مِن میوفته دیگه تاب و توان عذاب دادنش از کفم خارج میشه...فوری دلم به رحم بیاد و از تمام نقشه هام واسه آزار دادنش منصرف میشم... انگار این نزدیک بودن و هم خونه شدن هم بی تاثیر نبوده ...دارم روز به روز و لحظه به لحظه بیشتر به دخترک عادت میکنم ..به حضورش...به شریک شدنش تو لحظه هام...

    این روزها تنها چیزی که سرجاشه و هنوز آتشش شعله وره، تنفرم از شهره اس...انگار این تنفر هیچوقت کم شدنی نیست...اون زن ظلم بزرگی در حق مادرم کرده و من هرگز نمی تونم اینو از این گ*ن*ا*ه بگذرم.

    حالا بعد از گذشت یک ماه و نیم از مرگ مامان من روزبه معزی دارم آهسته آهسته یه دگردیسی تدریجی رو تجربه میکنم ...این دقیقا همون چیزیه که شهامت پذیرشش رو ندارم و مدام دارم انکارش میکنم !

    آه میکشم و نیم نگاهی به صندلی بغل ،جایی که دخترک نشسته میندازم... سرش تو گوشیشه و هی میخنده و تند تند پیام میده و میگیره...شاخک هام میجنبه..

    - چت میکنی؟

    میخنده و میگه

    -آره یه همچین چیزی

    خیلی مشتاقم بگه با کی! اما نمیگه و من هم غرورمو زمین نمیندازم و چیزی نمی پرسم!

    روشنا هی پیام میده و هی ریز ریز میخنده ...اینکارش دارم میره رو مخم ... اعصابم که خورد میشه تکمه پخش ماشین رو میزنم تا شاید صدای خنده هاشو نشونم و بتونم ژست بی تفاوتمو حفظ کنم . ... خواننده رادیو چهچه میزنه ..چه چهچه ای..به به...صدا رو میبرم بالا و کیف میکنم از حرص دادن دخترک!

    روشنا دستشو تو گوشش فرو میکنه و معترض نگاهم میکنه

    تظاهر میکنم که دارم کیف میکنم ..و هر از گاهی هم میگم ..به به ...ناز نفست استاد... و به دخترک و اعتراضش اهمیتی نمیدم .....مگه وقتی سرشو کرده بود تو گوشی و واسه خودش میخندید به من اهمیت داده بود؟ ...این به آن در.

    روشنا دستشو تو گوشش فرو میکنه و معترض نگاهم میکنه

    تظاهر میکنم که دارم کیف میکنم ..و هر از گاهی هم میگم ..به به ...ناز نفست استاد... و به دخترک و اعتراضش اهمیتی نمیدم .....مگه وقتی سرشو کرده بود تو گوشی و واسه خودش میخندید به من اهمیت داده بود؟ ...این به آن در.

    روشنا همونطور که گوشش رو گرفته صداشو میبره بالا و میون چهچه خواننده داد میزنه

    -میشه صداشو کم کنی پرده گوشم پاره شد!!!

    -نچ...

    نگاه ُبراق شده اشو دوس دارم....

    انگشتشو به سمتم میگیره و تاکید میکنه

    -موسیقی بلند جریمه داره ها !!!!

    شونه بالا میدازم و بیخیال میگم

    -فک کن پولم زیادی کرده ...جریمه اشم میدم..مشکلی داری؟

    لب ورمیچینه و با اخم میگه

    -واقعا که !

    لبخند حرص درآری تقدیمش میکنم و صامت با چهچه خواننده همراهی میکنم و سرمو تکون میدم و از دیدن چهره اخموش بسی لذت میبرم...واسم مهم اینه که سرش از تو گوشی دراومده و اوغاتش داره با من واقعی میگذره نه با گوشی و آدم های مجازی!

    همونطور که دارم واسه خودم کیف میکنم متوجه میشم گوشیش خاموش شده و دیگه روشن نمیشه...زیر لب با حرص میگم" بهتر"!

    هر چی با گوشیش ور میره بی فایده اس...زانوی غم بغل میگیره و با لب و دهن آویزون تو صندلی فرو میره

    صدا رو کم میکنم...حالا صدای پخش شده موسیقی پس زمینه حرف هامون ...پوزخند میزنم ومیگم

    -اِ...خراب شد

    دلخور نگاهم میکنه ومیگه

    - تو خوشحال باش..به آرزوت رسیدی!

    بی تفاوت شونه بالا میندازم و خودمو بی خیال نشون میدم

    نگاهش به گوشیشه و زیر لب غر میزنه

    - هی میگفتی آخر عمرمه من باورت نمیکردم...طفلی گوشیم !

    خندم میگیره..لبمو گاز میگیرم و خنده امو کنترل میکنم ...باز با گوشیش ور میره و هیچ نتیجه ای نمیگره

    ناراحتیشو تاب نمیارم ...فرمون با دست چپم میگیرم و دست راستمو دراز میکنم و از صندلی عقب یه جعبه کوچیک برمیدارم و میگم

    -برای توِ... بگیرش

    و جعبه رو پرت میکنم سمتش

    تو هوا جعبه رو میگیره و با تعجب میگه

    -این دیگه چیه؟

    صاف پشت فرمون میشینم و برای اینکه زیادی خوش به حالش نشه به طعنه میگم

    -یه چیزی که خیلی بیشتر از خریدهای دیشب بهش نیاز داشتی و چون بی فکری کردی و نخریدی من مجبور شدم بخرمش !

    لب ورمیچینه و نگاهشو ازم میگیره و با دقت به جعبه خیره میشه....جعبه رو تکون تکون میده و به صدا گوش میده و با ذوق میگه

    -خدای من...نکنه گوشیه؟!

    ذوق زدگیش یه پاداش و تشکر خیلی خوبه... دل به دلش نمیدم و به طعنه میگم

    - از این به بعد جای اون گوشتکوب خراب، از این استفاده کن ..اما نه هر استفاده ای....استفاده مفید!

    با ذوق به گوشی صدفی رنگش خیره میشه ..معلومه خیلی پسندیده ... با ذوق میگه

    -چشم ...هر چی شما امر کنید قربان ... از همه گروه ها لفت میدم و از مجازی بودن کلا درمیام!

    خب اقرار میکنم که یک جفت گوش مخملی الان رو سرم سبز شده ...رومو میکنم اونور تا نیشم بسته بشه و ژست جدیم از دست نره...موفق میشم ژستم رو به خوبی حفظ کنم بعد با اقتدار یه مدیر که موفق به مخفی کردن ذوق زدگیش شده صدامو صاف میکنم و انگشت اشاره امو سمتش میگیرم و تاکید میکنم

    -خب این یه تصمیم خوب محسوب میشه! اما وقتی موفقی که در عمل هم اینو ثابت کنی!

    بیخودی اون همه ژست رو ژست گرفته بودم ...روشنا تمام فکر و ذکر و توجهش معطوف به گوشیشه

    یهو برمیگرده سمتم و میگه

    -میگم...احیانا این گوشی از اون مدل جدیدا نیست که میگن تازه به بازار اومده و خیلی گرونه؟!!!

    خب به پول ایران گوشی نسبتا گرونی هم واسش خریدم اما با زیرکی جوابشو میدم تا زیادی ذوق زده نشه و خیالات خام تو سرش نیاد

    -خب...هر کسی باید با توجه به استفاده ای که از گوشی داره و البته به اندازه جیبش مدلی رو انتخاب کنه و بخره نه لزوما آخرین مدل بازار!!!..آخرین مدل گوشی رو بخری اما از قابلیت هاش استفاده نکنی به نظرت چیزی جز اصرافه؟ ...از طرفی چون کاربرد اون گوشی به جای استفاده مفید به اندازه پز دادن و ژست گرفتن صاحبش تنزل میکنه دقیقا مصداق کم فرهنگیه! تو هم که استفاده ات از گوشی محدوده پس همین مدل از سرتم زیاده!

    چینی به بینی میده و گوشی رو میگیره سمتم و میگه

    -اگه از سر من زیاده نخواستم..بمونه پیش صاحبش!

    دستشو پس میزنم و زیاده روی قبلی رو با یه پارادوکس بین ژست جدی و کلامی شوخ جبران میکنم

    -اگه اینطوره پس منم باید ادکلنت رو پس بدم؟ حالا اون به کنار ، یه دنیا آرزو و رویا رو که پشتش گذاشته بودی رو چطور باید پس بدم؟!

    از ژست درمونده ای که به خودم گرفتم به خنده میوفته...صدای خنده هاشو دوست دارم...از ته دل میخنده..مدتیه جای لبخند زدن های رسمی ...جا خنده های کوتاه و بی صدا ... دخترک میخنده...از ته ته دلش هم میخنده.از خودم میپرسم یعنی دخترک هم داره تغییر میکنه؟ ...یعنی اون هم راضی به این تغییر بوده؟



    نمیدونم داره به چی فکر میکنه اما یهو جدی میشه و میگه

    -صبر کن ببینم...نکنه چون داریم میریم پیش مامان و بابا اینو به عنوان حق سکوت بهم دادی ؟

    تنها فکری که نکردم دقیقا همین بوده..اما برای اینکه برداشت اشتباهی از این هدیه نکنه جواب مبهمی به سوالش میدم

    -شاید آره... شایدم نه...

    انتظار دارم دلخور بشه و هدیه رو بکوبه تو سرم و بگه حق سکوت نمخواد اما نه تنها اینکار نمیکنه بلکه یهو فرشته خو بودنش فوران میکنه و میگه

    -روزبه خیالت راحت باشه ...من چیزی از واقعیت رابطه مون به هیشکی نگفتم و نمیگم..مخصوصا به مامان و بابا.

    بعد پانتومیم بستن زیپ دهن رو با یه حالت طنز اجرا میکنه و من بیچاره باید خودمو بکشم که اخم های پیشونیم دست نخوره!

    ****
    روزبه :
    ساعت یک صبح رو نشون میده ...حالا که برگشتیم خونه ،روی تختم طاق باز خوابیدم و تیتر خبرهای روزنامه های جهان روی صفحه تبلت جلوی رومه اما فکرم مدام میره به مهمونی...... به خنده های بابا...به لبخند های نگران شهره ...به سرخوشی روشنا از دیدن مامانشو و بابام کنار هم ...به خودم که هرگز نمیتونم شهره رو واسه قصب کردن جای مامنم ،ببخشم و به لبخند هام که فقط یه هم درد مثل روشنا تونست راز غمگین مخفی شده پشت هر لبخندم رو ببینه و درک کنه ....آخ که چقدر خسته ام ...چقدر باز پرم از درد... با هر بار دیدن شهره ..با هر بار دیدن جای خالی مامانم کنار بابا....با هر بار رفتن به اون خونه که یه روز پر از صدای خنده هامون بود....من پر میشم..پر میشم از حسرت نبودن مامان...حسرت عشق قصب شده بابا...حسرت یه لبخند یه خنده ...یه دل خوش به آینده.

    خودمو مجبور میکنم به پرهیز...به پرهیز از یادکردن لحظه های گذشته ...انگشتمو روی صفحه تبلت میکشم و تیتر روزنامه دیلی تلگراف رو درشت میکنم ...اما قبل از اینکه بتونم اولین مقاله رو تا انتها بخونم باز حواسم پرت خاطره مهمونی میشه...
    یادم میوفته مه امشب روشنا با رفتارش عملا به من ثابت کرد که سر عهد و پیمانش مونده.. اونقدر تو مهمونی مثل یه زن خوب و وظیفه شناس با من برخورد کرد که بابا کیف کرده بود و حتی جلوی من به زبون آورد که انتخابم خیلی درست بوده...منم بی انصافی نکردم و از دخترک پیش بابا یه تعریفهایی کردم تا خیالش راحت بشه که مشکلی بین من و اون دختر وجود نداره...بگذریم از اینکه بعدش که به خودم اومدم دیده بودم هیچ کدوم از تعریف هام از دخترک ، دروغ نبوده ...روشنا هم توی خونه داری و آشپزی عالیه و هم تو آروم کردن یه مرد تندخو و سرکش مثل من!..

    دستمو بالش سر میکنم و به نقطه ای نامعلوم در دل سقف اتاقم خیره میشم و با خودم فکر میکنم... لابد اگه دخترک به پست من نمیخورد و به قول خودش با محرم واقعی دلش، زندگی میکرد ، هنرهای دیگه ای هم برای رو کردن داشت... آخه من و اون دختر به هم محرم بودیم اما محرم دل هم ، نبودیم !

    صفحه روشن تبلتو میزارم رو سینه ام و باز یادم میوفته به یه خاطره پررنگ دیگه ..یادم میاد که بعد از شام، وقتی روشنا با مامانش تنها شده بود، به بهانه ای از بابا دور شدم و مکالمه مادر و دختر رو گوش دادم...خیلی وقت بود دلم میخواست ببینم دخترک داره بازیم میده یا واقعا باهام صادقه ... این بهترین فرصت بود ... شنیدم که داشت به مامانش میگفت

    - ..... از وقتی با روزبه آشنا شدم فهمیدم که همه عمرم اشتباه میکردم ...مامان .. حالا میفهمم که برای خوشبخت بودن لازم نیست آدم با پسر پادشاه یا دختر شاه پریون ازدواج کنه ...همین که روزبه برای زندگیمون تا دیر وقت کار میکنه ...همین که هوای دلمو داره و سعی میکنه حرفی نزنه که من دلخور بشم ..همین که هیچوقت دستشو رو من بلند نکرده ونمیکنه و همین که حواسش بهم هست که کسی مزاحمم نشه و دیروقت تو خیابون تنها نمونم...خب اینا شاید چیزهای کوچیک وکم اهمیتی به نظر بیاد اما برای من، خیلی ارزشمنده ...همین ها برای اینکه من خودمو خوشبخت بدونم کافیه...مامان ،کاش روزبه هم این چیزای کوچیک رو خوشبختی بدونه!

    با یادآوری اون حرف ها هنوز هم میتونم لبخند بزنم ... یعنی کیف میکنم از اینکه دخترک سر قولش میمونه و پته امو روی آب نمیندازه....از اینکه نمیگه همه چیز بین ما یه قراره صوری مدت داره...از اینکه نمیگه شرط عقدمون این بوده که قبل از تموم شدن تابستون جفتمون بریم و توافقی جدا بشیم ... از اینکه نمیگه هنوزم دارم نادیده اش میگیرم ..هنوزم دیر میام و زود میرم ..هنوزم واسم دختر شهره اس...هنوزم موقع عصبانیت و ناراحتیم ، دیوارش کوتاه ترین دیوار عالمه واسم...و خیلی خیلی حرف های دیگه که یه زن میتونه درباره مردی که فقط داره نقش یه شوهرو واسش بازی میکنه به یه زن از جنس خودش بگه رو اون دختر حتی به زبونم نمیاره... تو اون لحظه بالاخره باورش میکنم...باورم میشه که هنوز هم آدم های خوب وجود دارن ... باورم میشه که هنوزم میشه تو هوای پاک صداقت آدم ها ، تنفس کرد.

    ***
    روشنا :

    ساعت از یک نصفه شب گذشته که به خونه برمیگردیم ... تو جمع صمیمی مامان و آقا اردشیر شب خیلی خوبی رو تجربه کرده بودم...چقدر اون زوج با هم صمیمی و گرم بودن ... چقدر لبخندهای مامانم و بابای روزبه واقعی بود.......برای اولین بار با دیدن اون مرد کنار مامان حس بدی پیدا نکردم...چقدر مامان با اون مرد حالش خوب بود...کلی ذوق کردم و واسش خوشحال شدم

    امشب تازه متوجه شدم که تا چه حد اردشیر و روزبه به هم شبیه ان...مامان حق داره که عاشق اردشیر شده... اردشیرمرد جذابیه ..من که تا به حال صدای خنده روزبه رو نشنیدم شاید اگه اونم مثل پدرش بخنده و اینقدر عبوس نباشه مثل اردشیر مرد جذاب باشه...نمیدونم!

    امشب از یه بابت دیگه هم هست که خیلی خوشحالم ... مثل اینکه نمازهای حاجتی که از شب اولی که وارد خونه روزبه شدم، شروع به خوندنش کردم و زمزمه مداوم ذکر (لا حول ولا قوة الا بالله) و خوندن سوره والعصر که میگن برای صبر و استقامت مفیده واقعا واسه منم جواب داده ...حس میکنم حالا قلبم اونقدر بزرگ شده که بتونه بزرگی گ*ن*ا*ه اردشیر رو ببخشه...اونقدر قلبم بزرگ شده که بتونم به سهم خودم از خطای مامان بگذرم...دلم میخواد تو سجد های امشبم کینه های گذشته رو آب جارو کنم و از دلم بریزم بیرون و از شر اون همه باری که سال هاست رو دلم سنگینی میکنه خلاص بشم...گذشته ها گذشته و هیچکس قادر نیست اون روزهای تلخو واسه من و روزبه جبران کنه..پس چه فایده که بغض هامو نگه دارم و چرا نباید ببخشم؟ آیا با بخشش این خودم نیستم که از بند اون همه زنجیر رها میشم؟
    اما درباره روزبه قضیه فرق داره ... مطمئن نیستم که اون همه نماز و دعا و استغاثه درباره اونم جواب داده یا نه ؟ ...هر شب وقتی این موقع ها سجاده مو پهن میکنم و با خدای خودم درد دل میکنم ،دعا میکنم و اشک می ریزم، اون مرد خوابیده و هیچکدوم از التماس ها و اشک های منو پیش خدا نمی بینه ...
    دعای همیشگی من واسه اون مرد "حال خوب "بوده ....از همون روز اول که خواستم واسش دعا کنم بی اختیار دعای قشنگ زمان تحویل سال رو زبونم جای شد ..به فال نیک گرفتمش و توی تمام لحظه های تلخی که او داشته...تو روزهای سختش قبل و بعد از اون مهمونی کذایی...قبل از عقد رسمیمون و بعدش ...حتی سر سفره عقد که خوب میدونستم روزبه حال خوشی نداره، دستمو گذاشته بودم رو قلبم و از اون قدرتی که توان متحول کردن و دگرگون کردن قلب ها و نظرها رو داره واسه همه مون مخصوصا روزبه حال خوش آرزو کرده بودم ... و از ته ته قلبم گفته بودم (یا مقلب القلوب و الابصار...حول حالنا الی احسن الحال)

    وارد حمام میشم و دوش آب گرمو وا میکنم.... حالا حتی شیشه غبار گرفته آینه هم منو یاد زیتونی های غمگین میندازه ..خدا میدونه چقدر امشب با دیدن غم نگاهش وقتی جای خالی مامنشو کنار باباش میدید دلم آتیش گرفته بود... گونه امو به آینه غبار گرفته حمام میچسبونم ..خنکه...یه خنکی لذت بخش ..پلک هامو آروم رو هم میزارم...یاد و خاطره زیتونی های غمگین با منه ...باز هم مثل همیشه دعام واسه تنها مرد زندگیم حالِ خوبه...

    اشکم میچکه ... لب میزنم

    -خدایا...حالشو خوب کن...خواهش میکنم امشبم حال مرد منو زودی خوب کن...

    پلک هامو که وا میکنم انگار بین ابرهام... انگار با ابرها رفته باشم بالا به پابوسی خدا ...به این حس خوب لبخند میزنم و با پشت دست تندی اشک هامو پاک میکنم.

    آه میکشم و با خودم فکر میکنم که انگار جدیدا خیلی دارم به روزبه فکر میکنم.. یعنی همیشه واسم این همه پررنگ بوده؟...همیشه این همه کارها و رفتارش جزییات داشته ؟ ...حتی چهره اش ... یعنی قبل از امشب هم به همین اندازه حالات چهره اش زیر ذره بین نگاهم رفته بوده؟ ...نمیدونم قبل تر چطور بوده اما الان هر چیزی که به او مربوطه بینهایت واسم مهم و با اهمیت شده ...این روزها خیلی زیاد بهش فکر میکنم..اصلا همش دارم به اون مرد فکر میکنم ...نمیدونم علتش چیه... شاید چون فراغ بالم بیشتر شده و دیگه ذهنم نه درگیره دخل و خرج زندگیه و نه درگیر کارهای پاره وقت ریزو درشت ... حالا که درس و امتحان ها هم تموم شده فراغت بیشتری دارم و زمان بیشتری واسه فکر کردن.

    این روزها روزهای پر آرامشیه.. می تونم در آرامش خونه روزبه بنویسم...شعر بخونم ... خانوم بودن رو تجربه کنم......دیگه هیچ باری روی دوشم نیست... دیگه نیاز نیست از صبح تا شب واسه دوزار سگ دو بزنم و شب خسته و درمونده از خلوت کوچه پس کوچه های خونه معصوم جون با هزار ترس و تشویش و دلهره عبور کنم و کیسه های ریز و درشت میوه و گوشت و... به سرو هیکل و دندونم آویزون کنم و نیمه شب از خستگی زیر سوزن زدن به درز عروسک ها یا پای بساط بسته بندی کردن دکمه ها بیهوش بشم و صبح با کابوس اخراج شدن از سر کار از خواب بپرم و در حالیکه هنوز ساعت ها کم خوابی با منه ، تنمو از میون هزار تا دکمه ی ریزو درشت رنگارنگ که کف اتاق پخش شدهبتکونم و صبحونه خورده نخورده تا بوق سگ کار کنم و کار کنم و حتی وقت نداشته باشم به آینده مبهمم فکر کنم.

    حالا اونقدری آرامش و امنیت تو زندگیمه که مثل یه خانوم خونه دار کارهایی رو انجام میدم که خیلی خیلی سبک تر از روزهای قبل از اومدن به این خونه و آشناییم با صاحب این خونه اس و امیدی دارم که به موندن و صبوری کردن بسیار دلگرمم میکنه ...امید به اینکه تا آخر این فصل گرم میتونم معصوم جونو بفرستم واسه عمل ...و این بزرگ ترین آرزوم عملی میشه.

    آخر این تابستون داغ ...درست قبل از شروع یه برگ ریزان دیگه؛ که مصادفه با کوچ دوباره پرستوی زخم خورده من ...طومار این رابطه ی تحمیل شده در هم پیچیده میشه و درست بعد از اینکه روزبه برگرده به روزهای گرم و عادی زندگیش تو لندن ، من میتونم با پولی که بابت فروختن این روزهام گیرم میاد ، زانوی عزیزترین و نزدیک ترین کسم رو عمل کنم و اون پیرزنو از این همه درد و عذاب رها کنم ...
    چه جالب... هم روزبه میتونه به زندگی عادیش برگرده و هم پیرزن...اما من چی؟منم میتونم خیلی راحت به روزهای عادی زندگیم برگردم؟...به روزهایی که روزبه خشن گذشته و روزبه آروم این روزها رو تو خودش نداره؟

    تا همین یه هفته پیش جوابم یه "آره" خیلی محکم بود ...یه " آره" مصمم ....تا همین یه هفته پیش، معصوم جون واسم پررنگ ترین انگیزه دنیا واسه ادامه دادن و جا نزدن تو این بازی بود ....اما چرا الان مثل اون موقع خیلی مطمئن نیستم که راهمو درست انتخاب کردم؟!...چرا مثل شب قبل از عقد رسمیم با روزبه نمی تونم مطمئن باشم که بهترین تصمیم همونی بود که توی اون شب تلخ ،روزبه گرفت و من واسش تاییدش کردم؟!

    یاد اونشب میوفتم ...یادم میوفته که اردشیر خان با گفتن اینکه باید فردا من و روزبه واسه عقد بریم دفتر خونه ، جفتمون رو شوکه کرد و توی عمل انجام شده قرار داد ..اونشب روزبه بعد از رفتن باباش، مثل مار زخم خورده به خودش میپیچید ...خدا شاهده حال منم بهتر از اون مرد نبود...آخه مشکل ازدواج ما فقط کینه ی روزبه از مامانم که نبود .. بین منو اون مرد فاصله ی عمیق اعتقادی وجود داشت .. حق با مامان بود...من و روزبه حتی اگه کینه و انتقامی هم وسط نبود ، بازهم به درد هم نمی خوردیم....من واون مرد از دو دنیای کاملا جدا، با اعتقادات و باورهای کاملا جدا از هم بودیم ..

    همون اندازه که روزبه با نماز و اعتقادات و باورهای من مشکل داشت ...منم با او...نوشیدن های گاه و بیگاهش... بی نماز بودن و بی اعتقادیش به حفظ حد و حریم با جنس مخالف گله داشتم. درسته که اون مرد هم واسه خودش خط قرمزهایی داشت و محض غرور و شخصیتش، با جنس مخالف سنگین و با تشخص رفتار میکرد اما خطوط قرمزی که من برای همسر واقعیم متصور بودم خیلی با اونچیزی که او باور داشت و عمل میکرد ، فاصله داشت ..

    از سوی دیگه اون خشم و خشونتی که روزبه از روز اول رابطه اش با من، بناشو گذاشته بود و همینطور پشت هم سنگ ها و سنگریزه های بعدی رو روی اون چیده بود، شده بود یه دیوار..یه دیوار بلند بین من و اون مرد و این رابطه ای که هنوز شروع نشده بود رو محکوم به فنا کرده بود ...اما..حالا بعد از گذشت یک هفته از شروع زندگی مشترک من و اون مرد یه چیزهایی بینمون تغییر کرده .... حالا دیگه روزبه خشم و خشونت دو ماه پیشش رو نداره...حالا دیگه من و او پس از روزها چالش و فراز و فرود، توی یه وضعیت ثبات قرار گرفتیم...خواسته یا ناخواسته داریم روزی چند ساعت با هم وقت میگذرونیم...و یه عامل مشترک داره ما رو از پیله تنهایی ای که دور خودمون تنیدیده بودیم رها میکنه و به سمت هم هل میده ... اونم چیزی نیست جز تجربه های تلخ مشترکمون ... دردهای مشترکمون......درد ترد شدن از سمت والدینمون در گذشته و درد تنهایی و بی کسی که در حال حاضر باهاش دست به گریبانیم و دقیقا این دو درد عمیق که جفتمون روزی به تنهایی به دوش میکشیدیم ، حالا شده یه حس مشترک و یه عامل همدردی بین من و اون مرد ... همین عوامل هم موجب شده که " روشنا " توی ذهن روزبه از مفهوم "درد" به "همدرد" تغییر معنی پیدا کنه و دقیقا به همین دلیله که روزبه دیگه نمیتونه مثل قبل با من بد و خشن رفتار کنه...آخه فقط یه همدرد حال همدردشو میفهمه و اون مرد حالا خوب میدونه که منم توی این بازی سرنوشت یه قربانی بودم ...درست مثل خودش !

    این روزها بیشتر از همیشه به روزبه حق میدم که این همه تلخ باشه... تازه دو ماه از بازگشتش به وطن گذشته...تا اومده جنازه مادرشو تحویل گرفته و ناباورانه دیده که عزیزترین کسش،مادرش، تنهاش گذاشته و رفته ... هنوز داغ مادرش رو دلش بوده که با شنیدن قصه ی بی مهری پدرش شوکه شده... عزیزترین دوست هاشم که کیلومترها دورتر توی کشوری غریب نشستن و تو تمام این لحظه های غمبار اونو تنهاش گذاشتن...حالا من پیش روم مردی رو میبینم که اونقدر تک افتاده و بی کسِ که حتی به سوی منی که هیچ صنمی هم باهاش ندارم چنگ انداخته و خواه ناخواه داره قدم هاشو به سمتم برمیداره..

    دست سرنوشت اونو پیش کسی آورده که دردشو میدونه ... من خوب میفهمم روزبه توی این دو ماه چه حال بدی داشته و درک میکنم که هنوز هم بد حال باشه... من برای هضم این درد مشترک، هفده سال فرصت داشتم اما درد اون مرد هنوز یه زخم تازه اس...یه زخم دو ماهه...نباید از روزبه انتظار داشته باشم که یه شبه دردهاشو هضم کنه و با غم هاش کنار بیاد...نمیدونم شایدم به همین دلیله که تا حالا تلخی هاشو تحمل کردم و کنارش موندم و الانم حاضر نیستم هیچ جوره تنهاش بزارم... باور دارم که این حداقل کاریه که برای تلافی گ*ن*ا*ه نابخشودنی مامان ، میتونم واسه پسر شهناز انجام بدم.


    دوش گرفتنم تمام شده و باز من تمام مدت داشتم به اون مرد فکر میکردم ...
    یه تونیک بادمجونی با یه لگ طرح دار بادمجونی طوسی که از خریدهای مامانِ، می پوشم و پامو تو پاپوش حوله ایم میکنم و روی موهام که هنوز خیس آبه حوله میندازم و از حمام میام بیرن و میرم سمت اتاقم ...تو مسیر متوجه میشم که برق اتاق روزبه که درست رو به روی اتاق منِ روشنه و اون مرد هنوز بیداره.. تا در اتاقم رو باز میکنم نگاهم روی تقویم ثابت میشه ... فردا جمعه اس..اولین جمعه مشترک من و اون مرد... نگاهم روی دایره قرمزی که روزبه با ماژیک روی یه روز از آخرین روزهای این فصل داغ کشیده ، ثابت میشه...
    چقدر امشب خاطره باز شدم ... میرم به اونشب تلخ و یادم میاد که بعد از رفتن اردشیر خان فضای خونه تبدیل شد به میدون جنگ شد ...روزبه عصبی طول و عرض سالن رو هی قدم میزد و هی دستشو مثل چنگ تو موهاش فرو میکرد و بیرون میکشید ... منم واسه خودم غروری داشتم...منم به شدت از این وصلت اشتباه ناراحت بودم... اما طبق عادت همیشگیش همه کاسه کوزه ها رو سر من شکست و برای چندمین بار منومتهمم کرد و گفت
    -همش تقصیر توِ که من الان توی این وضعیتم!
    اونشب بی انصافیش به حد اعلا رسیده بود ... نمیدونم چطور اما جرات کردم تو روش بایستم و جوابشو بدم ... نمیدونم شایدم وقتی آدم دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره همین اندازه شجاع میشه ...چشم تو چشمم شدم و همه دق دلی هامو یکجا سرش خالی کردم و معترض گفتم
    -فک کردی الان تو دل من عروسیه؟ .....من بیشتر از تو از این اتفاق شوکه و ناراضی نباشم، کمترم نیستم. خودتم خوب میدونی که اونی که توی یه وصلت اشتباه صدمه ی بیشتری میبینه، زنه نه مرد...بنابراین لطف کن و حتی یه درصدم فکر نکن من راضیم و اونی که ناراضیه فقط جنابعالی هستی...در ضمن الان اونی که باید شاکی باشه منم نه شما... هزار بار ازت خواستم ... حتی التماست کردم که پاتو توی کفش مامانم نکنی و بهت هشدار دادم که شرکت من تو مهمونی و پیش کشیدن قضیه نامزدی با اون دختره ، وضعیتو واسه همه مون بغرنج تر و بدتر از اینم میکنه اما جنابعالی چیکار کردی؟ .. . منو و حرفا هامو نادیده گرفتی ... خودت بریدی و دوختی و ... اینم شد نتیجه اش..بفرما!
    به حد کافی حرف هام عصبانیش کرده بود ... همه کینه اشو توی یه جمله ریخت و سرم فریاد زد
    -ساکت میشی یا خودم ساکتت کنم؟
    چشام پر شد... بغض تو گلوم نشست...به آشپزخونه پناه بردم و بیخودی خودمو مشغول کردم
    روزبه عصبی تر و برافروخته تر از قبل بود ....اونقدر قدم زد و نفس های تند و کلافه کشید تا بالاخره رضایت داد و نشست روی مبل ...
    وقتی جرات کردم نگاش کنم ، سرشو زیر فشار انگشتاش گرفته بود و پاهاش روی سرامیک های کف، عصبی ریتم گرفته بود ...
    دلم به رحم اومد...یه لیوان از کابینت برداشتم و آب کردم...اخم هامو از هم وا کردم و نگاش کردم
    هی فکر میکرد و هی تکه تکه حرف زد...
    -بابا شک کرده به رابطه مون.... واسه همینم هست که خودش پاشد اومد اینجا..
    -...
    -بدبختیش اینه که وقتی پیگیر یه کاری باشه تا اونکار نشه دست بردار نیست
    لب هام از ترس لرزید...یعنی واقعا باید به این عقد زوری رضایت بدم؟ یعنی بشم زن رسمی و قانونی روزبه؟ داره چه بلایی سر آینده ام میاد؟
    صدای گرفته ام ، حال و هوای بد دلمو به گوشش رسوند
    -پس با این وضع اگه فردا نریم سر قرار اوضاع بدتر از اینم میشه!
    گره کور اخم هاش تنگ تر هم شد ... حرفمو تایید کرد و بیشتر از همیشه تو خودش فرو رفت
    توی اون لحظه ها که مغزم اصلا کار نمیکرد فقط یه راه حل به ذهنم رسید...برگشتم سمتش و سریع و بی فکر گفتم
    -چطوره تا دیر نشده بگیم از ازدواج کردن پشیمون شدیم و یه بهانه جور کنیم ..مثلا بگیم فهمیدیم به درد هم نمی خوریم !
    چنان واکنش تندی نشون داد که رنگ از روم پرید
    -دیونه شدی؟
    از جاش بلند شد و اومد سمتم و چنان ساعدمو کشید که لیوان آب از دستم افتاد و روی سرامیک ها هزار تیکه شد ... در کسری از ثانیه خودمم هل خوردم و افتادم جفت خرده شیشه ها
    

    بی توجه به من، که جلوی پاش افتاده بودم ،عصبی فریاد زد
    - فک کردی با یه کودن طرفی؟ حالا که بابا روی تو و مامانت حساس شده و به قصد و نیت منم شک کرده ، بیام تویی که تو چنگمی رو هم ول کنم به امان خدا ... بعدش دیگه دستم به کجا بندِ؟ ... مگه نمی بینی که بابا علاوه بر اینکه مامانتو پشت خودش قایم کرده ، داره واسه مراقبت از تو هم دست و پا میزنه؟! من حتی شک ندارم که بابا امشب بهت گفته که خودش ازت حمایت میکنه و تا دست از پا خطا کنم به حسابم میرسه!
    بلند تر فریاد زد
    -با توام ... همینو نگفت؟
    جلوی در و همسایه داشت آبرومون میرفت ... انگشت لرزونمو به علامت سکوت روی لب های بی رنگم گذاشتم و با نگاهم التماسش کردم که آروم باشه
    از شدت ترس صدام درنمی اومد
    عصبی اما با تُن صدای آروم تری پرسید
    -گفت یا نگفت؟
    وقتی سرمو به نشونه تایید تکون دادم حس کردم یه ترک جدید روی قلبش نشست
    به حرف اومدم تا شاید یکم آرومش کنم
    -اما ... من طرف توام ...من هر اتفاقیم بیوفته دهنمو بسته نگه میدارم... مطمئن باش روزبه !
    با کینه و تردید نگاهم کرد و سرشو به نشونه نفی تکون داد... یعنی فایده ای نداره، هیچ اعتمادی به تو ندارم
    و چند لحظه بعد به حرف اومد ... اینبار اون مرد بود که با گفتن " چاره ای نیست...فردا میریم عقد میکنیم" ادامه قصه سرنوشتمون رو نوشت
    و بعد با صدای خسته اش توضیح داد
    - تو بابامو نمیشناسی ... آدم زیاد دور ورش داره ...همین که آدرس این خونه رو میدونسته و یکراست اومده اینجا هم ثابت میکنه که واسم به پا گذاشته بوده... حالا چون خبر داره من و تو چند روزی اینجا با هم بودیم حتی اگه بگمم نمیخوامت ، هیچ جوری نمیزاره قصر در برم ... بابا ، هم بخاطر آبروی تو و هم بخاطر اینکه واسه زنی که کنارشه سوتفاهم نشه منو بالاخره مجبور میکنه که به این عقد زوری رضایت بدم.

    انگشتشو روی پیشونی دردناکش فشار داد و پلک های خسته اشو رو هم فشرد و لب زد
    - شایدم بابا حق داره ... هیشکی باورش نمیشه من توی مدت به تو دست نزده باشم ..کافیه بگم نمیخوامت...اونوقت همه چیزبر علیه من میشه...من میشم آدم بده قصه و تو و مامان جونت میشید اسوه خوبی و مظلومیت و پاکی ... پس عقد می کنیم تا اونطور که بابا میخواد بشه و یکم از حساسیت های مامانت و بابام کم بشه ... بعد توی یه فرصت مناسب جدا میشیم

    با دهان باز از تعجب نگاش میکنم...قرار نبود یه ازدواج و طلاق بره تو شناسنامه ام..اگر روز اول مِنِ نادون به خوندن صیغه اصرار کردم فقط محض احتیاط بود...بخاطر این بود که من و اون مرد گ*ن*ا*ه و خطایی بابت موندن زیر یه سقف مرتکب نشیم نه اینکه برم و بشم زن مردی که از من و مامانم کینه به دل داره و میخواد سر به تنمون نباشه....خدایا.. این یه امتحان دیگه اس؟! یا شایدم تقاص گناهیه که مرتکب شدم و واجب موکدت ،ازدواج، رو به سخره گرفتم؟!
    به چشای پر شده از اشکم زل زد و بیرحمانه گفت
    -چیه..دوست داری دستمو ببرم بالا و به شکست خوردنم اقرار کنم؟ ...آره ... تو این بازی کثیفی که تو و مامان جونت شروعش کردید من هم کیش شدم هم مات .... اما اشتباه نکن.... این آخر راه نیست ...من، تو رو هم با خودم پایین میکشم ... مطمئن باش نمیزارم قصر دربری...

    بعد یه لحظه سکوت کرد و صدای ترک خوردن دلم گوش فلک رو کر کرد...از شدت دردی که تو دلم پیچید چشام پر شد.
    پلک هاشو با پشت انگشت شست فشار داد و خسته تر از همیشه لب زد
    -عقد میکنیم ...اما هر وقت که گفتم جدامیشیم...بی شرطو شروط..بی عذر و بهونه...مفهومه؟
    چاره ای نداشتم جز اینکه قبول کنم ..سرمو به نشونه تایید تکون دادم ...
    هنوز کف سالن، روی زمین ،درست جلوی پاش افتاده بودم...یه قدم دیگه اومد سمتم ..از شدت ترس گارد دفاعی گرفتم و تو خودم جمع شدم...
    جلوم ایستاد بود... ترسیده سرمو گرفتم بالا و با چشمای لرزونم نگاهش کردم...دستشو دراز کرد سمتم...تو مغزم نمیگنجید هدف اون مرد کمک کردن به من باشه ...به چشاش خیره شدم ...با حرکت ابرو چشاش به دستش اشاره کرد .. یعنی بگیر...
    اونقدر نگاهش جدی بود که می ترسیدم اطاعت نکنم ... دستمو آروم بالا بردم و تو دستش گذاشتم ... محکم دستمو تو دستش گرفت و منو از رو زمین بلند کرد... نمیدونم ...شاید میخواست بهم حالی کنه که او کسیه که خیلی خوب از پس این کار برمیاد.....زمین زدن و از زمین بلند کردن ... شاید میخواست بگه اگه باهاش دربیوفتم میتونه راحت زمینم بزنه و وقتی رام و مطیعش باشم ، درست کنارمه!
    منو تا جفت مبلی که خودش پیش تر روش نشسته بود کشید و روی اون نشوند ... وقتی مطمئن شد که خرده شیشه ها بهم آسیبی نزده ازم دور شد... چشمش که به تقویم تبلیغاتی رومیزی افتاد رفت سمت میز ناهار خوری ...تقویم و ماژیکو تو دستش گرفت و چند لحظه بعد یه تاریخ بخصوص رو با ماژیک قرمز مشخص کرد ...به چشای سرخ از اشکم زل زد و وقتی اشکمو دید با صدایی خسته لب زد
    -اینم تاریخ روزیه که شرم خلاص میشی...واست علامت زدم تا روزشماریتو از همین الان شروع کنی!
    بعد تقویمو با حرص کوبید رو میز و رفت و تا روز بعد خودشو تو اتاقش حبس کرد
    ساعتی از رفتن روزبه میگذشت اما انگار هم من و هم نگاهم روی اون روز خاص مرده بودیم...حتی پلک هم نمی زدم... خنثی بودم ..درست مثل یه مرده ... نه خوشحال نه غمگین...فقط خیره بودم به روزی که باور داشتم که می رسید ...بیست و هشتمین روزِ سومین ماه از داغ ترین فصل سال .. ! روزی که بالاخره می رسید و روزی که او بالاخره از این کشور و از رندگی من میرفت!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 207
  • آی پی دیروز : 858
  • بازدید امروز : 636
  • باردید دیروز : 3,205
  • گوگل امروز : 114
  • گوگل دیروز : 618
  • بازدید هفته : 12,521
  • بازدید ماه : 36,968
  • بازدید سال : 310,404
  • بازدید کلی : 11,807,544