close
مجتمع فنی تهران
رمان بی تو ، با عشق قسمت پنجم (آخر)
loading...

رمان فا

    آهی میکشم و نگاهم از روی تقویم سرمیخوره و روی صدفی براق گوشی ثابت میشه...به موبایل جدیدم که میلی عجیبی دارم اونو نشونه ای از محبت…

رمان بی تو ، با عشق قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 234 شنبه 29 آبان 1395 : 13:29 نظرات ()



    آهی میکشم و نگاهم از روی تقویم سرمیخوره و روی صدفی براق گوشی ثابت میشه...به موبایل جدیدم که میلی عجیبی دارم اونو نشونه ای از محبت و توجه خالصانه مرد این خونه به خودم بدونم خیره میمونم دلم میخواد واسه تشکرم که شده ادامه قصه رو واسش ببرم ...
    لای در اتاق رو وا میکنم ..برق اتاقش هنوز هم روشنه...میرم به اون سمت

    پشت در اتاق که می رسم حس و حال عجیبی دارم ... حال عجیبی که تمام امشب هم توی مهمونی با من بوده ... چیزی مثل یه سرماخوردگی عاطفی همراه با تبی خفیف و ماندگاربا کمی لرزش و بیقراری در ناحیه میانی سینه ...
    بیماریم جوریه که گاه نفس کم میارم و مجبورم هی مثل الان که پشت در اتاقش وایسادم چند نفس عمیق بکشم تا به حال عادی برگردم ...بیماریم با طپش قلب هم نسبت داره...طپش قلبم هم با یکسری عوامل رابطه مستقیم داره ..مثلا با هر چیزی که به روزبه مربوط میشه...مثل اتاق روزبه...چشم های روزبه...میمیک خنده و غم صورت روزبه......................


    پشت در اتاقش که می ایستم طبق یه قانون نانوشته میدونم که حق ورود ندارم ... از لای در می بینمش.... بلند بالا ایستاده پشت به من..پیرهن و شلوار راحتی پوشیده و سخت مشغول کاره.

    انگشت اشاره امو خم میکنم و بعد از یکم این پا اون پا کردن بالاخره تقه ای به در میزنم...
    قبل از اینکه بیاد و در رو به روم وا کنه نفس های عمیقمو تکرار میکنم و دست یخ کرده قطبیمو روی پیشونی داغ استوایی میکشم و آرزو میکنم این آشفته حالی، این طپش قلب نامتعارف ،موقتی باشه و بعد از نوشیدن یه لیوان آب خنک و چند ساعت خواب راحت کاملا برطرف بشه
    پلک هامو رو هم میزارم تا به حال خرابم مسلط بشم .. حالا صدای پاش اونقدر واسم آشنا شده که شرط میندم میتونم از هزار تا صدای مشابه تمیزش بدم...
    تن بمِ خوش آهنگ صداش قشنگ تر از همیشه تو گوشم میشینه
    -چیزی شده؟
    بی اونکه بدونم چرا ،هول میشم ...فورا اون چند صفحه کاغذ رو میگیرم سمتش و من من کنان میگم
    - چیزه... این...واست توِ
    یه لنگه از ابروهاش بالا میره و به کاغذهای سفید خیره میشه ... سوالی نگاهم میکنه و میگه
    -این چی هست؟
    سیب گلوم بالا و پایین می شه ..نگاهش ..زیتونی چشم هاش ...اصلا خودِ حضورش مضطرب ترم میکنه.جون میکنم و میگم
    - بقیه قصه رو واست آوردم ...
    شانس میارم که نگاهشو از چشام میگره ...داشتم مثل یخ ذوب میشدم زیر آتیش داغ نگاش
    غر میزنه سرم
    -باز میخوای خون به جیگرم کنی و ذره ذره بدی بخونم؟!
    لبخند روی لبم شکوفه میزنه...چه خوب که حواسم پرت قصه میشه و سرماخوردگی احساسیم موقتا از یادم میره
    -این همه ی قصه اس ...بالاخره تمومش کردم
    دستشو دراز میکنه سمتم تا کاغذها رو بگییره ..کاغذها رو رها نمیکنم ..
    باز داغی نگاش آشفته حالم میکنه... به من و من میوفتم و سیب گلوم با این اضطراب جدید بالا و پایین میشه
    -چیزه...بابت اون...اون موبایله...که بهم دادی... ازت تشکرنکردم!
    دست به بغل میزنه واجازه میده شیطنت نگاهش لرزشی ظریف رو در عضوی در میانه ی سینه ام موجب بشه...لبخند کمرنگِ شیطنت بارش حال غریب قلبمو غریب تر میکنه.شیطنت رو از چشاش می ریزه تو کلامش و میگه
    -خب.. منتظرم... الان تشکر کن!
    برق شیطنت بار نگاهش چشممو میزنه ...
    خوب میدونم این همه هول شدن، از ترس نیست...اما نمیدونم چرا باید برای یه تشکر ساده و پیش پا افتاده این همه مضطرب باشم
    نگاه خیره اشو تاب نمیارم ... هول میشم و یه دسته موی خیس رو از گوشه صورت بیخودی پشت گوش میزنم و در حالی که نگاهمو از نگاهش میدزدم من من کنان میگم
    -همین دیگه ...تشکر کردم!
    لب ورمیچینه و نفس کلافه ای میکشه و میگه
    -من که چیزی نشنیدم!
    کتاب قطوری که تو دستش باز مونده رو میبنده و بی توجه به من برمی گرده تو اتاق و درست جفت میز متوقف میشه
    در اتاقشو واسم باز گذاشته...نمیدونم اینکارش چه معنی ای میده؟ یعنی میتونم برم داخل؟ برم؟ نرم ؟
    بلاتکلیف دم در اتاقش چند لحظه می ایستم ...همونطور که داره روی میزشو مرتب میکنه میگه
    -تا کجای قصه ات رو خونده بودم؟
    حواسم پرت قصه میشه
    -تا اونجا که ....
    بی هوا از خط قرمزش عبور میکنم و برای اولین بار وارد اتاقش میشم...
    حواسم رفته پی قصه ..حواسش نیست اصلا!
    نیم نگاهی به ساعت میندازه و همونطور که پشتش به منه میپرسه
    -خوابت نمیاد؟
    شونه بالا میندازم و ساده و کوتاه میگم
    -نه...
    همونطور که مشغول گشتنه میگه
    -خیلی خب .. .پس بقیه اشو خودت واسم بخون ... میبینی که دارم دنبال یه جزوه مهم میگردم که تو اسباب کشی گمش کردم...
    دنبال یه جا واسه نشستن میگردم ... میترسم ازش زیاد سوال جواب کنم ...آخه روزبهی که من میشناسم اغلب مواقع خیلی کم حرف و بی حوصله اس ...
    اولین جای خالی رو انتخاب میکنم... لبه تختش میشینم و محض یادآوری قصه میگم
    -تا اونجا خوندی که دختر قصه میره پیش شاه جوان و بهش ابراز علاق ...
    یهو نمیدونم چم میشه که صدام یاری نمیکنه باقی جمله رو بگم...سکوتمو که میبینه فورا صورتش میچرخه به سمتم و متعجب نگام میکنه
    نمیدونم چه مرگم شده امشب که باز با نگاهش طپش قلب و تب و لرزم عود میکنه و تازه اونوقته که یادم میوفته که بی اجازه از خط قرمز اتاقش عبور کردم و گوشه تختش نشستم ..
    فورا از جا میپرم و تو دلم خدا خدا میکنم که از اتاقش پرتم نکنه بیرون.

    قبل از اینکه بپرسه چه مرگم شده و ندونم چی باید جوابشو بدم، سریع نفسی تازه میکنم و حواس جفتمون رو پرت قصه میکنم
    -داشتم اینو میگفتم که دختره قصه به شاه ابراز علاقه میکنه اما شاه به جلاد میگه که قلب دختر باید صد تکه بشه تا خونه قلب دختر، جای هوا وهوس نشه .... اما دختر، برای اثبات عشقش فرصتی از شاه طلب میکنه تا فکر کنه و برای نجات جونش هم راهی پیدا کنه..حالا ادامه اش از زبون دختر قصه
    با دست و دلی لرزون کاغذهارو میگیرم جلوی روم و سعی میکنم نامحسوس صدامو صاف کنم ...میخونم
    - قربان...چشم ببیند و دل بخواهد...چشمم بستانید تا بادیده دل فقط شما را ببینم و فقط مهر شما در دلم باشد ...پادشاه از کلام دخترک خوشش آمد...دستور داد چشمانش را بگیرند و جان شیرینش را ببخشند...دخترک چشمانش را بخشید و شهبانوی سرزمین شد ..."
    روزبه همونطور که پشت به من ایستاده بود اعتراض کرد ...
    -چه کار مزخرفی!
    با تعصب از نوشته ام دفاع میکنم
    -مزخرف نبود...دختره عاشق پادشاه بود!
    قلبم داره با ریتم جدیدی میطپه...عرق به سر و روم نشسته ...با دست صورتمو باد میزنم...عجب تابستون داغیه تو اتاقش!
    همونطور که دنبال جزوه هاش میگرده خیلی ساده توجیه میکنه
    -بدون عشق هم میشه زندگی کرد اما بدون چشم نه!
    جوابشو خوب میدونم ... میخوام توضیح بدم اما باز هول میشم و کلمات از ذهنم فرار میکنه
    -مطمئنم که تو تجربه اش نکردی ! ...آدم وقتی لذت بزرگی رو تجربه کنه دیگه به لذت های کوچیک دل خوش نمیکنه... عشق همون لذت بیشتره ...آدم عاشقی که ذوب شده تو عشقش و جز عشقش کسی رو نمیبینه ، چشم سر میخواد چیکار؟!
    از دست خودم و حال خرابم کلافه میشم...با کاغذها شروع میکنم باد زدن خودم...
    متوجه حرکت بعدیم میشه و به درجه کولر گازی اتاقش نگاهی میندازه ..ابروهای پهن تیره اش به نشونه بالا میره و صدای خوش آهنگش ازم میپرسه
    -گرمه؟
    با شوریدگی جوابشو میدم
    -نه...اتاقت خنکه ...نمیدونم چم شده ..شاید گرمازده شدم!
    احتمالا داره با خودش فکر میکنه چقدر جوابم مزخزف بوده ...آخه نصفه شبی آفتاب کجا بود؟ آخه مگه زیر باد کولرم کسی گرمازده میشه؟
    قیافه حق به جانبی به خودم میگیرم و بهش حالی میکنم اسم بیماری من فعلا همینه...گرمازدگی احساسی!
    حوله حمام رو از روی سرم برمیدارم ..دستمو میزنم زیر موها ی مرطوبم و دسته های مو رو زیر باد سرد کولر پریشون میکنم
    باز مجبور میشه حین گشتن دنبال جزوه عزیزش نگاهم کنه ... کوتاه تذکر میده
    -سرما نخوریا!
    شایدم میخواد بگه " حوصله ندارم مریض داری کنم" اما ادامه حرفشو میخوره و به بازی موهامو و انگشتام و باد کولر خیره میشه....هی یه دست از موهای خیسمو برمیدارم و میگیرم جلوی باد...موهام پیچ و تاب میخورن تو آغوش باد و بعد آروم میریزن رو شونه هام
    همونطور که بهم زل زده خیلی خیلی آنی میپرسه
    - تو که اداعا میکنی لذت عشق از لذت دیدن بالاتره ... اصلا تا حالا عاشق شدی یا فقط از عشق و عاشقی لاف میزنی؟
    سوالش خیلی آنیه...چقدر هول میشم...شانس میام که دوباره حواسش پرت جزوه گم شده اش شده و نگاهشو از من گرفته ...
    آخه تازه کشف کردم که علت گرم بودن هوا، نگاه داغه اون مرده... یه حرارت بینهایت از نگاهش متساعد میشه که هم تنم رو میسوزونه و هم دلمو
    از جواب دادن تفره میرم
    -خب ...نپرسی بهتره!
    این جوابم رو آره تلقی میکنه ... یهو فکری از ذهنش میگذره ... برمیگرده و با کینه ای مشهود میگه
    -نکنه عشقت همون گل پسرهمسایه تون بوده ...چی بود اسمش؟
    چشام از تعجب گرد میشه با تعجب میگم
    -نکنه ابراهیمو میگی؟
    واکنشش اونقدر واسم غریبه که شوکه میشم
    انگشت اشاره اشو میگیره سمتم و تهدید میکنه
    -دیگه اسمشو جلو من نمیاریا...مرتیکه ی...
    میون کلامش می پرم تا بد و بیراه نثار کسی نکنه...از غیبت متنفرم
    معترض میگم
    -اِ ! من اصلا درک نمیکنم چرا اینقدر ازش بدت میاد؟! ..اون مرد خوب و دلسوزیه!
    پوزخندی میزنه و روشو ازم برمگردونه و حرفی میزنه که واسم گرون تموم میشه
    -باید مرد باشی تا معنی نگاه یه مردو بفهمی!!!

    دهنم از تعجب وا میمونه ..یعنی میخواد بگه ابراهیم بدچشمِ؟!
    اخم هامو تو هم میکنم ...هم تعجب کردم و هم خیلی شاکیم ...توجیه میکنم و میگم
    -اون مرد که همیشه سر به زیر بود!
    حین جابه جا کردن کتاب هاش صورتشو به سمتم کج میکنه و با یه اخم معنی دار میگه
    -احتمالا اونی که سر به زیر بوده تو بودی، نه اون مرد!
    زیر لب زمزمه میکنم
    -خب ...من عادت ندارم زل بزنم تو چشمای مردهای غریبه... اما اون هم ...
    کلافه از بحثی که اصلا واسش جذاب نیست ، رو میز میزنه و میگه
    -بی خیال...فقط بدون اگه عشقت اون مرد بوده ،متاسفم بابت انتخابت و واست خوشحالم که بهش نرسیدی!
    اخم هامو تو هم میکنم و ضمن اینکه اصلا بهش حق نمیدم اینطوری درباره ابراهیم حرف بزنه...ناخواسته خودمو لو میدم
    -نه خیرم...نمیخواستم بگم ...اما حالا که بحث به اینجا کشید باید خدمتتون عرض کنم که عشق من مردیه که ده سالِ پیش عاشقش شدم...ضمنا ابراهیم هم همیشه واسم مثل یه برادر بوده و هست!
    یهو رو پاشنه پاش میچرخه و نرم میاد سمتم ..
    هول بودم هول ترم میشم ...همونطور که میاد جلو با عصبانیت میگه
    -نکنه باز داری منو دست میندازی؟! هنوز یادم نرفته چطور از حس انساندونستی من سواستفاده کردی و یه ماساژ مفتی مجانی نوش جان کردی! میدونی بابا ساعتی چند به من حقوق میده تا راضی نگهم داره و تو شرکتش بمونم؟ مطمئنم تو ذهنت نمیگنجه که من چه آدم گرونیم...اونوقت ماساژ مفتی از من گرفتی؟!!!

    هول میشم و دستمو به علامت تسلیم جلوی روش تکون میدم و مضطرب میگم
    -نــــــــه ....اونبار که شوخی بود اما الان به جون خودم دارم راست میگم بهت!ده ساله عاشقشم!
    میاد و درست جلوی روم می ایسته ..چشاشو تنگ میکنه ...
    گلوم خشک میشه و میسوزه
    انگشت میانیشو خم میکنه و یه تلنگر نه چندان آروم به جایی بین دو ابروم میزنه. بی هوا ناله میکنم
    -آخ ..دردم اومد ...
    میمیک چهره اش همیشه ترکیب اضدادِ...الانم هم اخم داره هم لبخند! ...
    -این مدلی قسم خوردنت رو ترک کن... یکبار برای همیشه!
    دستمو میزارم رو پیـ ـشونی دردناکم و با لب و دهنی آویزون نگاهش میکنم

    نگاهش که شیطون میشه این دلمِ که درست مثل قطعه یخی که روی سطح آب معلق باشه، تو سیـ ـنه می لرزه
    به عبـ ـوسی چهره ام لبخند دندون نمایی میزنه و چیزی میگه که منو از زمین اتاقش میکنه و میبره تو آسمون خدا رو ابرها
    -اینو زدم که یادت بمونه هیچوقت چیزی به این عزیزی رو قسم نخوری!
    لب هام بی اختیار از رو هم وا میشن ...
    گیج میشم توی اون همه نور...تو چراغونی شیطون چشماش!


    شانس میارم که نگاهش باز جدی میشه و نگاهشو از نگاهم میکشه بیرون...
    همونطور مسخ شده سرجام وایسادم...برمیگرده سمت کمد دیواری اتاقش و کلافه مشغول وارسیش میشه... صداش تو فضای کمد اکو میشه
    -میگی ده سال پیش عاشق شدی؟ ... آخه اونوقع که تو یه جوجه دبستانی بیشتر نبودی!
    باد کولر حالمو جا میاره...نفس عمیقی میکشم تا شاید فرجی بشه و مشکلات قلبی عروقیمم برطرف بشه که نمیشه!...در جوابش خیلی جدی میگم
    -نه.. سیزده سالم بود ...کاملا عاقل و بالغ !
    یه سری جزوه از تو کمد میکشه بیرون و حین وارسیشون با کنایه میگه
    -این همون سنی نیست که دخترا امروز عاشقن و فردا فارغ؟
    از حرفاش حرصی میشم و معترض سرش غر میزنم
    -چرا همش دوست داری ارزش عشق منو پایین بیاری ؟
    به حرص دادنم ادامه میده ...پوزخند میزنه و به طنز میگه
    -نکنه از اون پسره هایی تازه به دوران رسیده بوده که تو مسیر مدرسه دخترونه ، با موتور گازی ویراژ میدن و از دخترای ساده دل دلبری میکنن !

    دارم آتیش میگرم از طعنه هاش... موهامو جمع میکنم و با اینکه در درونم آتشفشانی همیشه خاموش، یهو فعال شده اما محض حرص دادنش ظاهر آرومم رو حفظ میکنم ... آه میکشم و با حسرت میگم
    -یادش بخیر... خیلی آقا و با شخصیت بود!
    با اخم نگام میکنه و به طعنه میگه
    -میگن آدم عاشق کرو کور میشه و عیب طرفشو نمیبینه... لابد درباره تو هم صدق میکرده..لابد کر و کور شده بودی، بیچاره!
    عنان اختیار جوری از کفم خارج میشه که یادم میره این بحث خط قرمز یه رابطه اس!
    صدامو میبرم بالا و خیلی با آب و تاب و تاکیدی میگم
    - محض اطلاع جناب عالی ، فقط همین یه آدمو دوست داشتم....و اون یه مرد منحصر به فرد وخیلی خاص بود!
    روزبه با این حرفم دیگه واقعا کفری میشه ... اونقدر سریع میاد سمتمو و چونه امو میچسبه که چند لحظه تو شوک حرکتش میمونم ...نفسم هنوز تو گلو حبسه که نگاه برافروخته اشو فرو میکنه تو چشام و چنان تشری بهم میزنه که تا ابد فراموشش نکنم
    -نمیفهمی نباید جلوی یه مرد، حرف یکی دیگه رو بزنی...خوشت میاد منم شروع کنم درباره هر دختری دیدم و ندیدم حرف بزنم؟ هان؟
    چونمو با حرص رها میکنه و عصبی دستشو تو خرمن موهاش فرو میکنه
    سرمو میندازم زیر و نادم و پشیمون زمزمه میکنم
    -خب...خودت پرسیدی...
    انگار که واسش مُردم..نادیده ام میگیره و میره سروقت کاراش ...
    وسائلیو که این همه وقت دونه دونه و سر حوصله از کمد درآورده بوده رو با حرص، یکجا می ریزه تو کمد و درشو محکم میکوبه ...
    سرمو که بلند میکنم میبینم پیـ ـشونیشو گذاشته رو در بسته کمد و داره برای آروم شدن تقلا میکنه
    نمیدونم با کدوم جراتی میرم سمتش..اصلا نمیدونم دارم میرم چی بگم؟..دلم حکم کرده برو ، عقلم هم خل شده و اطاعت کرده!

    حال این روشنای تازه رو نمیفهمم ... چقدر از من دور شده ...چه حساس و احساساتی...چه اشک، لبِ مشکی شده روشنای امشب... چه شوریده حالی شده روشنای امشب!

    تاب ناراحت دیدن اون مردو ندارم...میرم و تو فاصله ی یک قدمیش می ایستم...انگشت های ظریف و لرزونمو بالا میبرم ... گوشه آستینشو آهسته میکشم و شوریده حال صداش میکنم
    -روزبه !
    سرشو بلند میکنه ... اخم های گره زده اش حال خراب دلمو خراب تر میکنه ...
    ازم دور شده ...اونقدر دور که باز شده روزبه روز اول ... با صدای خسته و دلخورش لب میزنه
    -کی گفته حق داری اسممو صدا کنی؟
    متاسف...شرمنده ... شوریده حال ... شوریده دل ، نگاهش میکنم ...نگاهشو با بد دلی از نگاهم میگیره و کلامش بی رحم تر میشه
    - برو بیرون!...اصلا کی بهت اجازه داده پاتو بزاری تو اتاقم؟!...برو بیرون!

    وقتی میبینه بیرون برو نیستم ... قدم قدم میاد سمتم ...هی میاد جلو و هی من از ترس چشاش عقب عقب میرم سمت در ..به خودم که میام میبینم الانه که از خط قرمز اتاقش بگذرم و شاید برای همیشه از اتاقش پرت بشم بیرون ...نمیخوام این اتفاق بیوفته ...نمیخوام باز این گپ کینه، بین دل هامون فاصله بندازه .. نمیخوام قدم هایی که به سمش رفتم،اون اندک قدمی که به سمت اومده، یکشبه دود بشه ... باد هوا بشه و من و اون مرد دوباره بشیم همون غریبه های روز اول...
    به زمین و زمان چنگ میندازم ... تو یه قدمی در که میرسم ، پلک هامو رو هم میزارم و تنها جمله ای که به ذهنم میاد و خیلی سریع به زبون میارم
    -ببخشید ......اصلا حق با توِ....من خریت کردم ... نباید درباره استاد مرحومم پیش تو حرف میزدم!


    ادامه ی روشنا:

    گیج نگاهم میکنه و گیج تر می پرسه
    -چی؟ اون مرد معلمت بوده؟
    مضطرب نگاهش میکنه … محض برطرف شدن سوءتفاهمی که لحظاتی پیش برای حرص دادنش عمدا به وجودش اورده بودم رک وراست توضیح میدم
    -آره ...یه پیرمرد موسفید... با یه عینک ته استکانی نمره بالا...خیلی تشویقم میکرد به نوشتن ..روحش شاد!
    روزبه با حرص نگاهم میکنه و کلافه میگه
    -واقعا که!
    ... چشم هامو تنگ میکنم و مردد نگاش میکنم .... حس میکنم دیگه قصدی برای بیرون کردنم از اتاقش نداره...
    با کمی طنازی و شیطنت زنانه چشم و ابرویی واسش میام و با تن صدایی دلپذیر میپرسم
    - بقیه قصه رو بخونم یا برم ؟
    کد کشایی از حالات چهره اش همیشه سخته الان که نگاهش میخ صورتمه ،سخت تر از همیشه! .....نگاه داغش رو اجزای صورتم می چرخه و بعد سرمیخوره پایین و رو لبام ثابت میشه ...نگاهش عجیب غریب میشه و حرفی میزنه از نگاهش عجیب تر!
    -مطمئن باش یه روز کاری میکنم که اون دهنت بسته بشه تا دیگه با قصه سر هم کردنات منو به بازی نگیری!
    نمیدونم چرا باز گر می گیرم و پشت بندش گلوم خشک میشه...
    گیج نگاهش میکنم تا شاید بفهمم منظورش دقیقا چی بوده!...
    حس میکنم لپام گل انداخته و صورتی رنگ شده...
    به خودم نهیب میزنم ..."دیونگی هم عالمی داره روشنا خانوم...اولش که تب و لرز بود...حالا شده گر گرفتن و سرخ و سفید شدن...باید خودتو به یه دکتر حاذق نشون بدی!"
    روزبه نگاهشو زود از روی صورتم جمع میکنه و خط اخمش رو با یه اخم درست حسابی برجسته تر از قبل میکنه
    تاب و توان فاصله گرفتن ها و تلخ شدنش رو ندارم... طنز میریزم تو کلامم و شیرین میشم تا شاید تلخیش بره و ازم دور نشه.
    -نکنه منظورت اینه که قصد کشتنم رو داری و میخوای اینطوری از شرم خلاص شی؟!
    اینو میگم و پشت بندش کاملا مصلحتی میخندم.

    ***
    


    روزبه:
    نگاهمو فورا از لبخندش میگیرم و بابت حرف مزخرفی که بی هوا به زبون آوردم خودمو شماتت میکنم
    کلافه دستمو روی پوست عرق نشسته گردنم میکشم...انگاردخترک راست میگه...این تابستون داغ ترین تابستون عمرمِ
    هواسشو پرت قصه میکنم و میگم
    - اصلا اونو ولش کن... بقیه ی قصه ات رو بخون...
    وقتی شروع میکنه خوندن جفتش میشینم و به خط قشنگش خیره میشم
    روزی شاه از همسرش پرسید ....شهبانو شدی اما نه من و نه زیبایی های دنیا هیچکدام را نمیبینی، آیا این خوشبختی است؟...دخترک جواب داد- آری آخر باور دارم هیچ کجا خانه یار و هیچ چیزی زیباتر از تصور لبخندش نیست...من هر دو را دارم پس کامیاب جهانم...تنها افسوس من این است که صدای خنده فرزندمان را میشنوم و برای دیدن آن لبخند دلم لک میزند..
    پادشاه که این سخن را از همسرعزیزش شنید دستور داد کل سرزمین ها را بگردند و طبیبی پیدا کنند که بتواند بینایی زن را به او برگرداند ...طبیبان زیادی آمدندو رفتند ولی هیچکدام کاری از پیش نبردند.. پادشاه نزد همسرش آمد وبا شرمندگی گفت: من پادشاه سرزمینم هستم اما قدرت این را ندارم که تنها خواسته ات را برآورده کنم.. زن لبخند زد و گفت: پس چه نعمتی است کور بودن و من غافل بودم!.. چهره پشیمان و شرمنده محبوبم را نمی بینم ...پس کوری بزرگترین نعمت دنیاست.!

    زیر لب غر میزنم
    - این پادشاه خوددرگیری داشته...یکی نیست بگه خودت این بلا رو سر زن بیچاره آوردی حالا دنبال دوا درومونش افتادی؟
    روشنا قهرآمیز نگاهم میکنه ... میاد به حالت قهر از لبه تخت بلند شه و اتاقمو ترک کنه که فورا مچشو تو هوا میقاپم ...
    - کجا میری؟ بقیه اشو بخون!
    با اینکه دلخوره اما حرفمو زمین نمیزاره ... از خواسته ام پیروی میکنه و آروم و مطیع میشینه کنارم و با همون تن آرامشبخش صداش واسم توضیح میده
    -شهریار قصه من خود درگیری نداره!...اون مردیه که همسرشو دوست داره و واسه برآورده کردن خواسته اش ..واسه آرامشش ... واسه لبخند زدن دوباره اون زن داره تمام تلاششو میکنه
    دستمو میزنم زیر چونه ام و حواسم کم کم از حرفاش میره به تن آرامشبخش صداش...میره به حرکت ظریف لباش...به برق معصوم چشاش
    نمیفهمم چقدر میگذره ...انگار چیزی پرسیده و منتظره که جوابشو بدم
    گیج نگاهش میکنم و بی هوا سرمو به نشونه تایید تکون میدم...
    با تعجب نگام میکنه و میگه
    -واقعا ؟
    گیج می پرسم
    -چی؟چی پرسیدی؟
    اخم کمرنگی میکنه و میگه
    -اصلا گوش میدی من چی میگم؟
    صادقانه شونه بالا میندازم و میگم
    -راستشو بخوای...نه!
    نشون نمیده اما میفهمم که خیلی بهش برخورده ... فورا کاغذهاشو جمع میکنه و مصمم پا میشه که از پشم بره...
    سرشو میندازه زیر و میگه
    - میخواستم امشب تمومش کنم اما .... خسته ام
    چقدر خوبه این دختر... چقدر نجابت داره... حتی به زبون نمیاره که ازم دلخوره...این کارش خیلی واسم ارزشمنده
    دلخوره ..پشتشو به من کرده و قصد رفتن داره ..نمیخوام بره...اگه بره باز من میمونم و این شب طولانی و یه دنیا عذاب از دلخور رفتنش
    دستمو نرم میبرم بالا و انگشتاشوآروم لمس میکنم...به وضوح لرز به اندامش میوفته و از این نزدیک بودن خجل میشه
    با یه لحن نرم و پر خواهش میگم
    -بمون و امشب تمومش کن!
    صداش می لرزه..انگار از چیزی ترسیده ..انگار میخواد فرار کنه از پیش من بودن..برای رفتن اصرار میکنه
    -خیلی خسته ام روزبه...
    انگشتمو میون انگشتاش فرو میکنم ... زانو هاش کم کم سست میشه و همین که میوفته رو تخت با حرکت ارتجاعی فنرهای تخت باز تعدلشو از دست میده و مثل پر کاه تو هوا تاب میخوره و درست میوفته کنارم
    فرصتو غنیمت میشمارم ... تا شوکه اس و برای بلند شدن تقلا نکرده ، توجیه میکنم تا بخوابه و خستگیش در بره
    -گفتی خسته ای؟... پس همینطور که دراز کشیدی بقیه قصه رو واسم بخون... طاقت ندارم باز برای ادامه اش چند شب دیگه هم منتظر بمونم!
    واسه اینکه احساس راحتی بکنه ازش فاصله میگرم و اونطرف تر موازیش رو تخت دراز میکشم... دستمو تکیه گاه سرم میکنم و بهش خیره میشم
    همونطور که به پشت خوابیده کاغذها رو جلوی چشمش بالا میگیره و اولین جمله از متنش رو میخونه
    -تو چه قلب زیبایی داری !
    شیطنتم گل میکنه و برای عوض شدن جو به طنز میگم
    -آره...همه اینو بهم میگن !
    صدای خنده اش زندگی بخشه و موجب میشه بعد از ماه ها لبخند با لبام آشتی کنه
    میون خنده هاش بریده بریده میگه
    -با ...تو که نبودم.....قصه رو داشتم میخوندم!
    خودمو به ندونستن میزنم و خندمو آروم از لب برمیدارم و با علامت دست میگم ادامه بده
    -پادشاه گفت : تو چه قلب زیبایی داری شهبانو...حال میفهمم آنکه این همه سال کور بوده منم...اگر از همان روز اول قلب زیبایت را دیده بودم الان هیچ حسرتی با من نبود و تو میتوانستی لبخند فرزندمان را ببینی... دخترک گفت -من هم مقصرم ....آنچه من باید به شاه میدادم نه قلب چاک خورده ام بود و نه چشم هایم بود...آنچه شما روز اول از من طلب کردید چیزی نبود که قادر باشم یه روزه و یک شبه به شما تقدیم کنم... روزها و شب ها از عمرم هزینه کردم تا آن مطاع گران، حاصل شود...بسیارخرسندم که اکنون این مطاع را با شما میبینم
    پادشاه پرسید -آن مطاع چیست؟ دختر گفت-آن چیزی نیست جز اعتماد شما به من... وچون نتوانستم آن زمان تقدیمتان کنم چشم هایم را گرفتید تا چشمم نبیند و دلم نخواهد و خ*ی*ا*ن*ت نکنم... اما اکنون که به من اعتماد کرده اید و محبتم را باور دارید، میدانید که به شما خ*ی*ا*ن*ت نمی کنم...چون باور دارید با آن چشم فقط شما ، فرزندم و خوشبختیمان را خواهم دید و هوا و ه*و*س دیگری نخواهم داشت.
    شاه آهی کشید و گفت: -چه مطاع گرانی شهبانو ..من آنرا در گنجینه قلبم با دقت حفظ خواهم کرد...بدان که از امروز محبت من به تو صد چندان شده و جز تو به چشمم هیچ زیبارویی نخواهد دید...شهبانو از ته قلب شاد شد و با گریه گفت: -شما امروز بزرگترین آرزویم را برآورده کردید
    شاه تعجب کرد و پرسید -مگر آرزویت برگشتن بیناییت نبود؟ دخترک گفت- نه سرورم آرزوی من بسی بلندتر و دست نیافتنی تر مینمود... من دخترکی بودم ساده و فقیر و بی بهره از زیبایی دیگر دختران ...وقتی مرا از دست دزدان رها کردید مهرتان به دلم نشست و عاشقتان شدم ...پی شما گشتم وفهمیدم شهریار این ملکید ....مهرتان به دلم افتاده بود و مهار دلم از دستم خارج شده بود ...مانند دیگر دختران به امید وصل،به سرایتان آمدم...همه مرا مسخره میکردند ...اما وقتی مدت ها صبوری کردم و در راهم ثابت قدم ماندم بالاخره به حضورتان شرفیاب شدم و در کمال ناباوری همسرتان شدم ..
    دخترک آهی کشید و گفت : رویای بلند من این بود که شهریاری که قلبم در گرو عشقش است، با چشم دل زیبایی درونم را ببیند و مرا برای خاطر خودم گرامی بدارد ... و شما امروز نعمت را بر من تمام کردید..حال من به لطف خداوند و سرورم، سعادتمند عالمم.
    نگاهش میکنم ...چشم هاش داره برق میزنه ... با صدای زیباش آخرین جمله از نوشته اش رو میخونه و کاغذها رو جمع میکنه ومیره
    دخترک رویای بلندی داشت ...چشم هایش را بخشید و چشم های عزیز شهریارش شد.

    ***
    ***
    روشنا:
    تو تختخواب غلتی میزنم و با شنیدن زنگ دریافت پیام جدید، پلک هامو آروم از رو هم وا میکنم.با دیدن گوشی خوشگلم، دوباره یاد محبت و توجه روزبه میوفتم ... لبخند روی لب هام میشینه و وجودم سرشار از یه حس خوب ِ زندگی بخش میشه.
    همونطور که طاق باز روی تخت خوابیدم انگشت رو صفحه گوشی میکشم و با دیدن یه پیام صوتی از روزبه در ساعت 4 بعد از ظهر از شدت تعجب چند بار پلک هامو باز و بسته میکنم ...درست دیدم ..پیام فرستاده واسم ...
    فورا دکمه مربوط به پخش پیام رو میزنم...با شنیدن صداش لبخند رو لبم میشینه
    "سلام . یه مورد ضروری بود که باید بهت میگفتم اما گفتم شاید خواب باشی و زنگ نزدم.... راستش کیانوش و مژده که صمیمی ترین دوستام هستن دیروز اومدن ایران و به محض ورود متاسفانه ماجرای عقدمون رو شنیدن ...امروز زنگ زدن و به زور دعوت کردن بریم ویلاشون که توی یه منطقه کوهستانیه... مژده خیلی اصرار داره تو رو ببینه و باهات آشنا بشه...هیچ جوری نتونستم قانعش کنم که تو نمی تونی بیای ... پس چاره ای نیست... فردا صبح زود حرکت میکنیم...ضمنا اونجا همه چیز هست فقط چمدونت رو آماده کن..لباس گرم و وسائل شخصی..ساعت 5 صبح حرکت میکنیم"
    ***
    ساعت هفت بعد از ظهر رو نشون میده ... شماره مامان رو میگیرم و گوشی رو میزارم رو حالت بلند گو ... مشغول جمع و جور کردن آشپزخونه میشم که صدای مامان تو گوشم میپیچه
    -سلام روشنا جان.خوبی عزیزم؟
    هنوز بعد از هفده سال هر بار که جای اسم اصلیم که "رها" هست منو "روشنا " صدا میکنه قلبم از غم تو سینه فشرده میشه.همیشه از خودم میپرسم ، تا کی قراره اسم خواهر فوت شده امو یدک بکشم؟! وقتی هفده سال پیش مامان اولین بار روشنا صدام کرد و بهم حالی کرد از این به بعد دیگه "رها" بودن رو فراموش کنم انگار بخشی از وجود و هویت منم با خواهرم زیر خاک فراموشی دفن شد.
    به خودم میام و مثل همیشهی زندگیم، روی احساسات تلخم سرپوش میزارم ..نگرانی رو که تو صدای مامان میبینم ،یادم میوفته که مامان از روز اول این رابطه هر روز و همیشه نگرانِ حال و روز من و زندگیم بوده.....هر بار بهش زنگ میزنم هول میکنه و فکر میکنه اتفاق بدی افتاده..انگار همیشه منتظر یه اتفاق بد، یه خبر بد تو رابطه من و روزبه هست... به همین دلیل هم کم بهش زنگ میزنم...انگار عادتم شده که خودش هی تماس بگیره..اینبارم بعد از سلام و احوالپرسی هول میکنه
    -روشنا جان... چیزیت شده مامان؟
    -مامان ...قربونت برم باز چرا هول کردی! ...نه ،چی شده باشه؟! زنگ زدم واسه احوالپرسی
    باز تو خودش فرو میره
    -قربون صبوری و مظلومیتت برم مادر...
    -مامان تو رو خدا باز خودت ناراحت نکنیا ... من که اونشبم که اومدیم پیشتون کلی واست حرف زدم... بهتون که گفتم که من و روزبه با هم خوبیم...خوشبختیم ونگرانی شما بی دلیله قربونت برم!
    -همون شبم باورم نشد حرفات..هیچ وقت باورم نمیشه تو و پسر شهناز با هم خوش باشید!
    میشینم رو صندلی و گوشی رو میچسبونم رو گوشم و تلاش میکنم نگرانی های بی پایانشو موقتا آروم کنم
    -اشتباه شما همینه مامانجون... روزبه منو "روشنا" میبینه نه دختر شهره ..منم اونو پسر شهنار نمیدونم...اون روزبه هست...فقط روزبه!...

    مامان یهو بغض هاش میشکنه... زجه میزنه و میگه
    -من مقصر این وضعیت توام... من هیچ وقت خدا ،واست مادر خوبی نبودم...اون از گذشته که گمت کردم ، اینم از الان که به خاطر من و اشتباهم ، شدی مثل گوشت قربونی تو دست روزبه !
    آهی میکشم و میگم
    -مامان... من همیشه بابات دروغ روز اولمون ازت عذر خواستم ..درسته من و روزبه اونطور که ادها کردیم عاشق هم نبودیم اما الانم کینه ای بین ما نیس ... یه زندگی عادی داریم مثل خیلی از زوج های دیگه..
    مامان مثل ابر بهار اشک می ریزه و میگه
    -تو تمام این دو ماهی که روزبه برگشته و پاش به زندگی تو وا شده ،سعی کردم خودخوری کنم و خودمو قانع کنم دارم به خواست تو احترام میزارم . هیچ وقت به روت نیارم اما...اما خیلی نگرانتم روشنا ...تو تنها کس منی...خواب و خوراک ندارم از فکر تو و زندگیت!
    اشک تو چشام جمع میشه.. ناباورانه میگم
    -مامان!
    میون هق هق گریه اش میگه
    -من تو گذشته بد کردم روشنا...اما حقم این همه شکنجه شدن نیس....من و اردشیر با هم خوشبختیم اما وقتی میبینم تو و روزبه دارین تاوان خوشبحتی ما رو میدین ...درد میکشم...جفتمون به اندازه لحظه لحظه زندگیمون درد میکشم..اردشیر هم حالش بهتر از من نیس...ما نمی تونیم نسبت به زندگی شما بی تفاوت باشم...باید پدر ومادر باشی تا بفهمی من چی میگم و چی میکشم...روزبه خوب میدونه داره چه بلایی سر من میاره ...اون مرد داره منو توی یه مرگ تدریجی میکشه...غصه ی تو داره منو از پا درمیاره!
    -مامان خواهش میکنم...روزبه اونطوری که شما فکر میکنید نیس...
    -من نگرانم روشنا...اونشب تو مهمونی هم من هم اردشیر متوجه سردی رابطه شما شدیم...اون مرد هنوزم تو چشاش نفرتِ...هنوز منو غاصب جای مامانش میدونه..پس کی میخوای حقیقتو بهش بگی و همه مون رو خلاص کنی؟ بهش بگو که مادرش چه...
    معترض میگم
    -مامان! خواهش میکنم پشت سر مُرده حرف نزن...
    بعد واسش قصد و نیتم رو توضیح میدم تا شاید آروم بشه
    - روزبه تازه یکم آروم شده ..تازه یکم به من اعتماد کرده...منم از اولش دنبال همین بودم..میخواستم یکم که آروم گرفت...یکم که فکرهای خطرناکشو کنار گذاشت...یکم که غم از دست دادن مامنش فروکش کرد .. کم کم حقیقت گذشته رو نشونش بدم ...

    بعد یهو قضیه سفر یادم میاد ..
    -راستی مامان ما داریم میریم سفر
    -چی ؟ سفر؟
    -آره با دوستای روزبه...فردا صبح داریم میریم...
    مامان اشک هاشو پاک میکنه و نگران میگه
    -خیلی مراقب خودت باش روشنا ...
    لبخند میزنم و برای اینکه یکم خیالشو بابت زندگیم راحت کنم میگم
    -چشم..میخوایم بریم خوش بگذرونیم ... شما باز نگرانی؟
    انگار حرفمو نشنیده ... ملتمسانه میگه
    -قول بده همونجا همه چیزو بهش بگی.. باشه؟
    محض آروم شدنشم که هست میگم
    -چشم ..توی یه فرصت مناسب کم کم همه چیزو درباره گذشته بهش میگم
    بعد از مدت ها نفس راحتی میکشه و مثل من به روزهای مبهم آینده فکر میکنه و همراه با آهی میگه
    -خیلی واست نگرانم روشنا..خیلی میترسم از آخر این قصه
    بهش میگم
    -مامان تو رو خدا خودتون رو ناراحت نکنید ...همه چیز خیلی زود درست میشه ..
    آهی جگر سوز میکشه
    -کاش منم میتونستم مثل تو خوش بین باشم ...خدا خودش به خیر کنه آخر و عاقبت کارمون رو
    با اعتماد که همیشه به خدا دارم لب میزنم
    -خدا حتما کمکمون میکنه مامان.. همه چیز درست میشه!
    حس میکنم داره در در اوج ناامیدی لبخند میزنه...
    از اینکه کنارمه و واسم مادری میکنه حال خوشی بهم دست میده ...
    پلک هامو رو هم میزارم و خدا رو بابت داشتنش شکر میکنم و لبخند میزنم
    ***
    ممنون از همراهیتون
    
    روشنا:
    ساعتی از حرکتمون میگذره...تو سکوت مطلق ماشینش تو صندلی فرو رفتم و پلک هامو روی هم گذاشتم اما هیجان غریبی دارم که هر چی که هست بی ارتباط با حضور روزبه در کنارم نیست.
    از دست خودم و این حس و حال عجیب کلافه ام...آرامش و بی فکری گذشته از وجودم رفته ...مدام دارم به اون مرد فکر میکنم...
    این روزها مدام برمیگردم سر ریسمان این رابطه و از روز اولش تا امروز رو هی مرور میکنم ..از روزی که اومد و منو از دست اون عوضی ها که میخواستن منو بدزدن و بی آبرو کنن نجات داد و به خاطر من زخمی شد..تا خود امروز که جفتش نشستم و دچار این بیماری لاعلاج احساسی شدم.
    حس میکنم حتی افکارم هم توی این مدت متفاوت شده..این روزها همش خوبی ها و ذره توجهات روزبه زیر ذه بین نگاهمه و تلخی ها و کم توجهیش رو یا نمی بینم یا اونقده کمرنگ شده که به چشمم نمیاد ...
    این روزها یه سوال هم داره روز به روز تو ذهنم پررنگ و پررنگ تر میشه... مگه قصد این مرد انتقام گرفتن از من و زجرداددنم نبود ؟ مگه نمی گفت میخوام تو رو زجر بدم تا مامانت زجر بکشه ؟ پس چرا دیگه آزارم نمیده؟... اصلا این مرد با قلب مهربونی که داره هیچوقت تونست منو اونطور که میخواست اذیت کنه و آزار بده؟ ...
    یهو یاد حرف مامان میوفتم ...یادم میوفته دیروز مامان پشت تلفن از خود بیخود شد و حرف هایی که تو تمام این مدت رو دلش انبار شده بود رو یکباره بیرون ریخت ... صداش باز تو گوشم تکرار میشه " روزبه خوب میدونه داره چه بلایی سر من میاره ...اون مرد داره منو توی یه مرگ تدریجی میکشه...غصه ی تو روشنا، داره منو از پا درمیاره! "
    گیجم ..خیلی گیجم
    از طرفی نمی تونم مثل گذشته با دید منفی به روزبه و هدفش از کارهایی که میکنه فکر کنم و حتی دلم نمیاد حرف های مامان رو درباره او و قصد و نیتش جدی بگیرم و از طرف دیگه نمیتونم نسبت به مامان و نگرانی هاش و اینکه گفته غم و غصه زندگی من داره از پا درش میاره و داغونش میکنه بی تفاوت باشم...حس یه تیکه فلز رو دارم که تو جاذبه مغناطیس دو قطب مخالف اهنربای زندگی معلق مونده و هی بین این قطب و اون قطب دست به دست میشه
    آه میکشم و بیدار بودنم لو میره
    متوجه بیدار بودنم میشه و میگه
    -فکر کردم خوابیدی!
    به علامت نفی سرمو تکون میدم که میگه
    -اون جعبه داشبورد رو باز کن
    اطاعت میکنم که میگه
    -اون جعبه کوچیک سمت راست رو میبینی؟
    -اوهوم.چی هست؟
    -یه چیزی که الان که واقعا بهش نیاز داری!
    جعبه رو باز میکنم و تا حلقه قشنگمو میبینمو کلی ذوق میکنم
    -ببین سایز شده؟
    انگشتر استیلم هنوز تو دست چپمه...
    نیم ناهی به سمت روزبه میندازم ...با دقت رفتارو زیر نظر گرفته...
    انگشتر خودمو از تو انگشت حلقه دست چپم بیرون میارم و حلقه اشو آروم و با احتیاط دستم میکنم..عالیه
    لبخندمو که میبینه خیالش راحت میشه که راضیم
    نگاهش رو حلقه میشینه.....گوشه لب هاش به نشونه لبخند جم میخوره ...
    بی تشکر که نمیشه...باز هول میشم اما اینبار قدرشناسانه نگاهش میکنم و کوتاه میگم
    -ممنون..عالی شده.. ...اندازه اندازه اس
    نگاهشو آروم از رو صورتم بالا میاره و به چشمام میدوزه ...حال خرابمو خراب تر میکنه و شیطون میگه
    -چه عجب اینبار واضح تشکر کردی!
    داره لبخند میزنه...بعد از مدت ها داره یه لبخند درست و حسابی بهم تحویل میده ...حسم حس کسیه که در آرزوی دیدن طلوع خورشید مدت ها به افق خیره مونده بوده و حالا شاهد اون لحظه دوست داشتنیه...
    میمیک آروم و شاد چهره اش رو که میبینم دوست دارم ساعت ها بی هیچ پلک زدنی محو اون لبخند کم پیدا بشم و یه دل سیر نگاهش کنم... ...نمیدونم چند دقیقه بهش زل زدم ، خیره خیره نگاهش کردم و مشتاقانه لبخند زدم که با تکون خوردن دستش جلوی صورتم به خودم میام و اولین چیزی که میبنم نگاه خندون و شیطون اون مردِ
    کم کم به خودم میام ... حس میکنم کل خون بدنم تو صورتم جمع شده...هیجان و طپیدن های دیوانه وار قلبم یه حقیقت بکر رو آروم آروم واسم فاش میکنه...تازه اون لحظه اس که میفهمم عشق مثل یک بارداری ناخواسته در قلب من نطفه بسته...چه سفر درازی بود از کینه روزبه تا عشق من!
    ***
 
    روشنا:
    پس از طی کردن یه جاده خاکی نسبتا طولانی صداش تو گوشم میپیچه
    -رسیدیم...
    پلک هامو آروم از هم وا میکنم و به مرد جوونی که کنار در بزرگ سفید ویلا ایستاده و روزبه داره با ذوق نگاهش میکنه خیره میشم...پیش خودم میگم پس کیا ، شوهر مژده و دوست صمیمی روزبه این مردِ!
    روزبه کلا حضور منو فراموش میکنه ...ترمز دستی رو میکشه و سریع از ماشین پیاده میشه.. حس میکنم داره رو ابرها راه میره...هر دو مرد مشتاقانه به سمت هم حرکت میکنن ... همدیگه رو تنگ بغل میکنن و چند لحظه تو آغوش هم میمونن و غم دوری و فراغ ، سبک میکنن.
    کیانوش مرد چهارشونه و قد بلندیه ..موهای قهوه ای متوسط و چشم و ابروی تیره اش از این فاصله که من نسشتم روی پوست گندمیش خودنمایی میکنه ...حالا که دیدمش متوجه شدم که کاملا متفاوت از تصورات ذهنی من بوده.
    کیانوش کسی رو مخاطب قرار میده وخبر رسیدنمون رو اطلاع میده ...
    هنوز بلاتکلیف تو ماشین نشستم و دارم نگاهشون میکنم ...با دیدن چهره مژده لبخند رو لب هام میشینه...یه دختر ظریف جسه و باریک با پوست سفید سفید و چشم و ابرو تیره...فوق العاده پرانرژی و بشاش.
    یه بلوز آبی آسمونی و شلوار جین سرمه ای...شالی کرم رنگ که عقب رفته و موهای مشکی مواجشو به نمایش گذاشته...روزبه با چه شوقی باهاش دست میده ...انگار واسه خودم نشستم و دارم مثل یه عکاس حرفه ای ناب ترین لحظه ها رو شکار میکنم ...لنز دوربینم زوم شده روی صورت روزبه و سوژه عکسم لبخند هاییه که با سخاوت تمام تقدیم دوستاش میکن و نگاهشه که برق میزنه و رنگ زندگی گرفته...
    دور بودن از اون مرد رو تاب نمیارم ... دستگیره درو لمس میکنم و از ماشین شاستی بلند روزبه پیاده میشم ...خنده ها و لبخند های اون سه نفر به منم سرایت کرده ...چند قدم که جلو میرم توجه مژده بهم جلب میشه...
    خاکی و خودمونی اونم چند قدم میاد سمتم...به رسم ادب سلام میگم و خودمو روشنا معرفی میکنم
    سرشو به نشونه تایید تکون میده حس میکنم خیلی بیشتر از این ها درباره من میدونه .گیج میشم یعنی روزبه درباره من با مژده صحبت کرده؟
    دستمو واسه دست دادن دراز میکنم ..به دست دادن اکتفا نمیکنه میکشدم تو بغلش و تنگ منو تو آغوشش فشار میده و با صداقت ناب کلامش میگه
    -سلام عزیز دلم... خیلی خوش اومدی رها جون.... چقدر مشتاق دیدارت بودم
    چی ؟ درست شنیدم؟ منو رها صدا کرد؟ اون دختر چی درباره من میدونه؟! چرا اینطوری صدام کرد؟
    هنوز تو شوک حرفش که با محبت دستمو میکشه و منو میبره تو جمع مردونه ی شوهرش و روزبه و منو با ذوق به شوهرش معرفی میکنه
    - ایشون رها خانوم گله ...
    با علامت سر و همراهی کلام سلام میگم
    کیا با گرمی و احترام خاصی سلام میگه و دستشو به نشونه ادب جلو میاره .شرمنده کیا میشم و مستاصل به روزبه خیره میشم و با نگاهم ازش درخواست کمک میکنم و آرزو میکنم که ای کاش روزبه بدونه که من اهل دست دادن با نامحرم نیستم و از این تنگنا نجاتم بده
    خوشبختانه معنی نگاهمو میفهمه و جوری که به کیا برنخوره خودش سریع دست کیا رو میگره تو دستاش و دست دیگه اشو میزنه پشت کیا و با شوق میگه
    -خب دیگه چطوری رفیق ؟!
    کیا دوزاریش میوفته و لبخندی تصنعی میزنه و هواسشو میده به روزبه
    -بی معرفت منم یا تو؟ ...به من میگفتی زن ذلیل خودت که بدتر شدی...تا چشمت به خانومت افتاد ما رو طلاق دادی کلا؟!
    نگاهم میخ صورت این روزبه جدیده... روزبهِ شاد و سرخوش، میخنده و میگه
    -اختیار دارید شما پیش کسوتی ... هیشکی تو زن ذلیل بودن به پای تو یکی نمیرسه!
    کیا ژست سخنران ها رومیگیره و استدلال میکنه
    -اصولا زن ذلیل بودن صفت مردیه که یک طرفه به نیازها و اوامر خانمش توجه نشون میده و زنه از شوهر و نیازهاش غافل باشه ...
    بعد رو به مژده میکنه ... برق محبت نگاهش موقع نگاه کردن به همسرش، لبخند رو لبم میشونه...با علاقه دست مژده رو میگیره و با ادامه جمله اش ازش دلبری میکنه
    -اما وقتی یه خلنم دسته گل دارم که همه جوره حواسش بهم هست دیگه این اسمش زن ذلیلی نیست... تفاهمه ...عشقه ...عزته نه ذلت !
    روزبه شاد میخنده و رو به مژده میگه
    -باز شوهرت رفت رو منبر...خانمی کن و بگو یه توک پا از اون بالا بیاد پایین ... خسته راهیم به خدا!
    مژده میخنده و با نرمش و طنازی خاص زنانه اش دستشو دور بازوی کیا حلقه میکنه ..و با علاقه ای خاص بهش میگه
    -قربون شوهر سخنورم برم من! ...عزیزم، مهمون هامو خسته ان بهتر نیست ادامه این بحث همیشه داغتون رو بزاریم واسه یه وقت بهتر؟
    کیا چشمکی نثار مژده میکنه و دستشو دور گردن همسرش میندازه و میگه
    -چرا که نه عزیزم!
    بعد رو به روزبه به طنز میگه
    -پس ادامه این بحث باشه بعد از ناهار ... وقتی تو داری ظرف هاتو میشوری و منم دارم آشپزخونه ام رو تی میکشیم این بحث کاملا علمی رو موشکافانه ادامه میدیم !
    صدای خنده همه مون بلند میشه...جمع با حال و باصفایی هستن...برای من که همیشه ی زندگیم یا مشغول درس خوندن یا سخت کار کردن بودم و همنشینl همیشه ایام ، پیرزنی با صفا اما همیشه خسته و رنجور بوده ،تفریح و سفر اومدن با یه جمع جوون و صمیمی لذت جدیدی هست ...اما حالا با دیدن لبخند های واقعی و پررنگ روزبه و شنیدن صدای شاد خنده اش که سخاوتمندانه اجازه میده ببینم ، بشنوم و لذتشو ببرم، حال دلم هم خوبِ خوبِ...اصلا دیگه بهتر از این نمیشه!


    ***
    مژده دستشو میزاره تو دستم و با شوق منو دنبال خودش میبره تو محوطه ویلا
    هوای خنک و تمیز کوهستان.. بوی هیزم و خاک بارون خورده و چمن تازه هرس شده ویلا حالمو جا میاره .
    از در ویلا که رد میشیم یه جاده آسفالت تا اون بالا که ساختمون محل اقامتمون قرار گرفته ، وجود داره . ساختمون در ارتفاع چند متری از این پایین و روی شیب کوه بنا شده .. دیواره ی سفید رنگ و سقف شیروانی قرمز رنگ اون بنا تضاد رنگ زیبایی ایجاد کرده که آدمو یا نقاشی های دوران بچگی میندازه...
    با ذوق به اطراف خیره میشم.. انبوه از درخت های سبز دو طرف جاده ای که به سمت بالا میره رو احاطه کرده...بیشتر درخت های گردو و بادوم و سیب ..ریه امو با یه نفس هوای تازه پر میکنم و از این همه حس خوب لذت میبرم.
    با صدای بوق ماشین روزبه همگی سوار میشیم و اون مسیر شیب دار رو سواره طی میکنیم .روزبه ماشینو کنار ساختمون پارک میکنه و همه پیاده میشیم.
    مژده با شوق دستشو به هم میکوبه و خطاب به من و روزبه میگه
    -کلی سورپرایز واستون آماده کردم ...حالا به وقتش دونه دونه ازشون پرده برداری میکنم
    انگشتاشو تو هم گره میزنه و با یه لحن آرزومند میگه
    -امیدوارم از همش لذت ببرید ...و اما اولین سورپرایز من...دیدی دین!دیدی دین !
    کنار میره و دستشو به سمت آلاچیق پشت سرش دراز میکنه ...
    -بفرمایید
    نگاهم از فضای دلنشین آلاچیق که در آغوش شمشاد های سرسبز قرار گرفته و سقف و اطرافش با گل های رونده تزیین شده عبور میکنه و روی آتشدان سنگی وسط اون ثابت میشه . روی زغال های سرخ و گداخته آتشدان ، یه کتری سیاهِ دود گرفته اس که بوی عطر چایش با نسیم خنکی که داره میوزه تو فضا متساعد میشه .صدای چرق چرق زغال ها که با هر وزیدن باد به وضوح به گوش میرسه فضای گرم آلاچیق رو شاعرانه و رمانتیک کرده.
    مژده که رد شوق رو تو چشم های همه مون دیده معطلمون نمیکنه و با طنازی خاص خودش میگه
    -بفرمایید ..این شما و این چای دبش آتیشی سرآشپز مژده!
    مژده سعی کرده خاطرات و نوستالژی دوران کودکی رو واسمون زنده کنه . کاملا مشهوده که برای اون سه نفر که سال ها از ایران دور بودن خوردن چای آتیشی تبدیل به یه آرزوی دست نیافتی شده بوده. هر دو مرد با شوق به سمت آلاچیق حرکت میکنن .با فاصله ای کم پشت سرشون راه میرم.
    کیا و روزبه کنار هم میشینن و من روبه روی روزبه ..مژده سینی نیم لیوان های بلور و قندان مسی رو وسط میکشه و کیا با احتیاط لیوان ها رو از چای خوشرنگ چشم خروسی پر میکنه ..بوی عطر چای همراه با بوی زغال های سوخته یه لذت فوق العاده رو به وجود خسته امون تزریق میکنه....هوای خنک و پاک کوهستان میل به خوردن اون نوشیدنی داغ رو چند برابر کرده و همه بی صبرانه منتظریم که چای ها تعارف بشه.
    کیا زحمت اینکارو میکشه .. لیوانمو برمیدارم و میون جفت دست هام میگیرمش و جفت صورتم ها میکن ..غبار گرم چای گونه و بینی یخ کردمو گرم میکنه ...نفس میکشم و نفسم پر از عطر عصاره "ارل گری" چای میشه...عاشق این بو و عطرم..
    یهو یاد معصوم جون میوفتم و چای های خوش عطر و طعمش...به دلم وعده میدم که در اولین فرصت به پیرزن مهربونم زنگ بزنم و حالشو بپرسم و خبر رسیدنمون رو بهش بدم.
    کیا داره درباره آب و هوا و پوش درختی به روزبه توضیح میده ...فقط اینو میشنوم که میگه توی زمستون تا اتفاع چند متر هم، اینجاها برف میشینه..روزبه درباره روستای مجاور که تو فاصله کمی از ویلاس و از این بالا شمای کوچکی ازش دیده میشه میپرسه و بعد با کیا قرار میزارن در اولین فرصت یه سر به روستا بزنن و واسه سوغات نون و کلوچه محلی از مردم روستا بخرن.
    بی هوا نگاهم دقایقی میخ صورت روزبه میشه که سنگینی نگاه مژده رو حس میکنم ..هول میشم و نگاهمو فورا به صورت بشاش مژده میدزم ... یه لبخند معنی دار رو لب هاشه ... لبخندشو هول هلکی جواب میدم...اما دست بردار نیست یهو با شیطنت میپرسه
    - چطوره؟ دوستش داری؟
    نگاهم مسیر رفته رو دوباره برمیگرده و چند ثانیه روی صورت روزبه ثابت میشه ...روزبه رشته کلام از دستش خارج شده و با تعجب داره به من و مژده نگاه میکنه ..جریان خون با شدت هر چه تمام به سمت صورتم روانه میشه...هول میشم ..لکنت میگرم و مجبور میشم به شیطنت مژده زیر نگاه کنجکاو روزبه جواب میدم

    -آره ..خوبه...یعنی...فوق العاده اس این چای!

    روزبه که معلومه کنجکاو بوده ببینه مژده درباره چی نظرمو پرسیده با شنیدن جوابم دوباره به صحبتش با کیا ادامه میده و من تازه متوجه میشم که به تمام سر و هیکلم عرق نشسته...انگشتای لرزونمو دور لیوان محکم میکنم و پلک هامو برای چد ثانیه هم که شده میبیندم... با خودم میگم .."خدایا من چه مرگم شده ؟ ... با این حال و روز که خیلی زود جلوی همه لو میرم!"

    نگاهم که تو نگاه مژده میوفته ...شیطنت شیرین نگاهش به زبون خیلی ساده بهم میگه "خب من یکی که فهمیدم عاشقش شدی"
    سرمو میندازم زیرو گوشه لبمو مخفیانه گاز میگیرم و به خودم نهیب میزنم .... "گند زدی ..با این وضع معلوم نیس تا کی بتونم احساستو از اون اصلی کاریم مخفی کنی"
    مژده دستشو به هم میکوبه ... جا میخورم و از افکارم به سرعت نور کشیده میشم بیرون ..
    برنامه بعدی رو بلند اعلام میکنه ..میگه
    -خیلی خب همگی تا قبل از ناهار وقت دارید دوش بگیرید و استراحت کنید ..
    رو به من میکنه و با شیطنت میگه
    -اما قبل از ناهار با اجازت به روزبه جان و دست و پنجه های هنرمندش نیاز داریم ... سر ظهرکیا رو میفرستم بیاد و برای یه مدت ازت قرض بگیریدش ...اوکی عزیزم؟
    خنده ام میگیره... آخه مگه روزبه مال منه که قرض بدمش یا ندم؟!
    بعد کنجکاو میشم و میپرسم
    - تخصص روزبه تو کدوم غذاس ؟
    مژده با حیرت به روزبه خیره میشه و میگه
    -یعنی تا حالا کباب های عالیتو ندادی بخوره؟ پس چطوری بلـه رو ازش گرفتی؟!
    روزبه میمونه چی بگه ...اینبار اونه که با نگاهش از من کمک میخواد...آخه معمولا توی این بازی بخش های داستان پردازی از اولش با من بوده ...
    جواب مژده رو من میدم
    -همیشه میدونستم که عاشق کباب و قرمه سبزیه اما چون تو خونه باربکیو نداشتیم تا به حال این هنرشو واسم رو نکرده بود!
    روزبه از جوابم راضیه...نفس حبس شده اشو بیرون میده و با علامت دست ، بهم اوکی نشون میده
    قند تو دلم آب میشه .. واقعا که هیچی مثل رضایت و شادی محبوب حال آدمو خوش نمیکنه
    مژده هواسش از موضوع اصلی پرت میشه و با هیجانی که همیشه تو کلامش موج میزنه میگه
    -واااای ... پس امروز حسابی غافلگیر میشی رها جونم.
    نگاه شیطونشو میدوزه به روزبه و محض اطلاع من میگه
    -یعنی ما تا همین دو سه ماه پیش هر هفته با کیا مثل معتادها ،خمار میرفتیم خونه روزبه و بیچاره رو مجبور میکردیم نصف شبم که شده واسمون کباب درست کنه...بعدم دیگه نشئگی و سنگینی به جسممون غالب میشد و تا فرداش رو سرش هوار میشدیم ...روزبه واسه صبحونه فردا هم کلی سورپرایز خوشمزه واسمون رو میز میچید که از بس میخوردیم و لذت میبردیم تا ناهار قشنگ سیر بودیم !...آخ که چقدر دلم تنگ شده بود واسه دست پختت ..اصلا اومدیم ایران که باز از خماری درمون بیاری...
    کیا و مژده میخندن روزبه زیر نگاه متعجب من به لبخندی قناعت میکنه...با خودم میگم "این روزبه واقعی چقدر متفاوت با روزبه سرد و عنقِ که اغلب خشم و عبوسشو نشونم داده ...من که هنوز دو ماه نشده عاشق این روی عبوسش شدم اگه از اولش روی مهربون و جذابشو نشونم داده بود چند روزه عاشقش میشدم ؟ "
    مژده نگاه شوریده امو دنبال میکنه و به نگاه فراری از نگاه من ِ روزبه میرسه ... مصلحت آمیز میخنده و میگه
    -خیلی خب زوج جوان...میدونم خسته اید پاشید بریم اتاقتون رو نشونتون بدم ...
    تو دلم مینالم"چی؟ اتاقمون؟ یعنی فقط یه اتاق واسه ما دو نفر؟ فقط یه اتاق و حال خراب دل من ؟ "
    با این حرف مژده یهو نگاه متعجب من و روزبه تو هم گره میخوره... جفتمون تو یه لحظه آب دهنمون رو قورت میدم و همزمان چند لحظه به نگاه شیطون مژده خیره میشیم...باز نگاهم تو نگاه روزبه گره میخوره ...انگار اونم داره با نگاهش تایید میکنه که فهمیده مژده از واقعیت رابطه ما خبر داره ! آه از نهاد جفتمون بلند میشه!

    ***


    روشنا:
    روزبه و کیا میرن سمت ماشین تا چمدون ها رو پیاده کنن...من و مژده وارد ساختمون میشیم ... یه سالن بزرگ نیم دایره که دو دست مبل چرمی سفید و سیاه رو تو خودش جا داده ..دورتا دور پنجره های بزرگی قرار گرفته که ویوی فوق العاده کوهستان رو به نمایش میگذاره..یه شومینه بزرگ آجری رنگ و چند فرش و گلیم که بین مبل ها و جلوی شومینه پهن شده فضای دوست داشتنی سالن رو تزیین کرده . مژده منو به یه اتاق بزرگ با یه تخت بزرگ دو نفره و یه ویوی عالی تو طبقه دوم میبره .... اتاق مستر هست و ست سفید و سیاهی مشابه سالن داره اما جای مبل ،میز قهوه خوری با دو تا صندلی سفید رنگ جفت پنجره قرار گرفته.
    روزبه چمدون به دست میاد تو اتاق و اونم مثل من نگاهش رو تخت دو نفره خشک میشه...احتمالا اونم داره فکر میکنی همه چیز به کنار ،شب چطور بخوابیم توی این اتاق کف سرامیک سرد با همین یه دونه تخت!
    زیر نگاه کنجکاو مژده ، لبخند رو مثل یه اجبار شیرین رو لبام حفظ میکنم ... محض پرت کردن هواس روزبه هم که شده میرم سمت پنجره و به ویوی فوق العاده زیبا نگاه میکنم...کوهستان و سنگ های طوسی رنگ...طبیعت بکر ... پرواز پرنده ها بر فرار آسمون نیلی.
    ذوق زده دستمو به هم میکوبم و میگم
    -خدای من ... چقدر اینجا قشنگه...آدم ه*و*س نوشتن میکنه!
    ابروی مژده از تعجب بالا میره... فورا رو به روزبه میگه
    -روزبه جان ....پس اون خانوم نویسنده که گفتی با خوندن متنش ناراحتش کردی و میخوای از دلش دربیاری رها جون بود؟
    روزبه هول میشه و به من و من میوفته
    -خب...آره..یعنی...
    دلم تو سینه می لرزه و از هول شدن روزبه خنده ام میگیره و میگم
    -آره...خودم بودم
    مژده با شیطنت میپرسه
    -خب؟ ...بعد چیکار کرد که باهاش آشتی کردی؟
    خواستم جواب بدم که روزبه گفت
    -رها خوشبختانه اصلا اهل قهر کردن نیست..خودش برگشت سمتم!
    چه اصرارش برای "رها" صدا کردنم واسم شیریِنِ...با سپاسگزاری نگاش میکنم و خطاب به مژده میگم
    -البته روزبه هم برای جبران، کار خیلی قشنگی کرد که واقعا واسم ارزشمند بود
    مژده چشمکی میزنه و میگه
    -بله ... روزبه جان استادن تو دلبری از خانوم ها!
    دلم تو سین می لرزه ... نگاهمو از نگاه جفتشون می دزدم و از پنجره به بیرون میندازم و با لبخندم گفته مژده رو تایید میکنم
    تو همین لحظه مژده با گفتن " من میرم تا بتونید استراحت کنید " تنهامون میزاره
    بارها بوده که من و روزبه تو خونه تنها بودیم اما اینبار و اینجا تا مژده تنهامون میزاره ، طپش قلبم شدت میگیره...صورتمو میچسبونم به پنجره و با خنکی دلچسبش گرگرفتگیمو تسکین میدم
    پلک هامو رو هم فشار میدم ... صدای پاشو میشنوم..داره میاد سمتم ... صداشو درست از پشت سرم میشنوم و قلبم دیوانه وار به سینه میکوبه
    -فوق العاده است این منظره ...
    -آره ..خیلی قشنگه..
    -یکم استراحت کن ... میرم دوش میگیرم
    کف دستمو میزنم به شیشه و صورتمو از شیشه جدا میکنم و نگاهمو به نگاهش میدوزم و سوالی که ذهنمو درگیرکرده میپرسم
    -تو هم فکر میکنی مژده به رابطه ما شک کرده؟
    -اون از قبل در جریان قرار گرفته بوده !
    -یعنی کسی بهش گفته؟
    صندلی رو از پشت میز قهوه خوری میکشه و جلوی پنجره کنارم میشینه
    -وقتی گفت خبر عقدمونو شنیده فهمیدم که یکی بهش خبر داده ..الان تقریبا مطمئنم که بابا از مژده خواسته بیان ایران و برنامه اینجا هم خودش ردیف کرده...اما اینطو که فهمیدم کیا در جریان هیچی نیست.
    -یعنی هدف پدرجون چی بوده؟
    جواب سوالمو خودمم میدونم اما حرف زدن با روزبه و شنیدن صدای بم قشنگش تازگی ها لرزش های ظریفی تو دلم موجب میشه که خیلی واسم لذت بخشه ...میل بی پایانی دارم که پلک هامو رو هم بزارم ، او حرف بزنه ،من زیر بارون واژه هاش عاشق تر بشم.

    -بابا نگرانِ جفتمونه ...لابد میخواسته کاری کنه که بعد از اون روزهای تلخ ، تو جمع دوستام یکم حال و هوام عوض بشه ...و میدونم که درباره رابطه من و تو هم نگرانِی هایی داره

    -مامان اونروز زنگ زد...کلی گریه کرد و بالاخره اقرار کرد که هم خودش و هم پدرجون خیلی نگرانمون هستن و دارن عذاب میکشن..میگفت جفتشون دوماه ِ که از غصه ما خواب و خوراک ندارن...میگفت تو تمام این مدت حفظ ظاهر کردن و به رومون نیاوردن اما نمیدونم چرا اونروز یهو این حرفا رو زد...انگار دیگه دلش گنجایش نگه داشتن اون همه درد رو نداشت..


    -تو کسی نیستی که باید احساس شرمندگی کنی!... این دنیا دار مکافاتِ...یه روز مامانت و بابام چشمشون رو روی ناراحتی و نگرانی های مامانم بستن..حالا هم من چشممو روی ناراحتی اونا میبندم..

    -داری درباره عزیزترین آدمهای زندگیمون حرف میزنیم ...چطور میتونی نسب به درد و رنجشون بی تفاوت باشی؟

    -اگه اونا تونستن درد و رنج مامانمو ببین و هیچ کاری واسش نکن منم به خاطر دل شکسته مامانم چشمم رو روی اونا و دردهاشون میبندم

    نگاهم تو نگاه سردش میوفته ..لب میزنم

    -این میون خودتم داری اذیت میشی

    -من خوبم...حالا که میبینم اون هایی که به مامانم ظلم کردن دارن مجازات میشن و درد میکشن خوبم...اصلا بهتر از این نمی شم

    بغض داره خفه ام میکنه ... اقرار تلخی میکنم

    -.من...من ..همیشه واسه مامانم عامل درد و رنج بودم ..اصلا کاش...کاش هیچوقت پامو تو این دنیای بی رحم نگذاشته بودم!

    بازومو میگیره و میچرخوندم جلوی خودش...نگاه مهربونش روی اون قطره اشکی که رو گونه امه ثایت میشه ...دستشو بالا میاره و با شستش خیسی غم رو از صورتم پاک میکنه و با یه لحن مهربونِ دوست داشتنی میگه

    -بار آخرت باشه که از این حرف ها میزنی ...این دنیا چیزی که کم داره آدم های خوبِ...تو و امثال تو رو کم داره!

    دلم مونده از نوازشش بلرزه یا از طعم شیرین حرف هاش

    روزبه بهم لبخند میزنه حوله رو روی شونه اش جا به جا میکنه و بی آنه بدونه چه طوفانی در من و قلبم موجب شده ، میره سمت حمام اتاق .صدای بسته شدن در حمام رو که میشنوم با حال خوش و دلپذیرم میرم سمت تخت و گوشه اش میشینم.دستمو میزارم رو قلبم...میطپه..گرم تر...شادتر... پرامیدتر از همیشه ... حفشو بارها تو ذهنم مرور میکنم ...رخوت و خستگی بهم غالب میشه ...لبخند به لب با صدای دوش آب حمام خوابم میبره.
    ***

    اشعه طلایی خورشید روی پلک هام نشسته و حرارت ملایمش مثل یه نوازش شیرین حالمو خوش میکنه..پلک هامو میمالم و کش و غوصی به تنم میدم که دستم با جسم سفتی برخورد میکنه ..دهانم بازه و دارم خمیازه میکشم که صداش تو گوشم میپیچه
    - بیدار شدی؟
    خمیازه ام نصفو نیمه میمونه..فورا چشمم باز میکنم و میبینمش که با چشم های باز روی تخت جفتم دراز کشیده
    میخوام یه جیغ بنفش بکشم که فورا انگشتشو به علامت سکوت رو لب هام میزاره و با اخم کمرنگی میگه
    -هیس...مگه جن دیدی؟
    حس میکنم یه ولتاژ قوی احساسی به بدنم وصل شده...شوکه میشم
    با اینکارش جیغمو خفه کرده اما صدای قلبمو حسابی درمیاره
    زیتونی ها رو به چشم ها م میدوزه و تاکید میکنه
    -میخوام دستمو بردارم ...آروم باشیا..خب؟
    مگه مغزم کار میکنه ؟ اصلا نفهمیدم چی گفته ؟ فقط سرمو به علامت تایید تکون میدم
    انگشتشو با احتیاط از رو لبم برمیداره
    نفس حبس شده ام فوت میکنم بیرون و روی پیشونی عرق نشسته ام دست میکشم
    نگاهمو از زیتونی های ویرانگر می دزدم و میپرسم
    -ساعت چنده؟
    -چهار بعد از ظهر
    -خدای من چقدر خوابیدم!
    تاب اون همه نزدیکی رو ندارم..میل به بلند شدن دارم اما انگار تو مغناطیس نگاهش گیر افتاد...تنم درد میکنه و جون بلند شدن ندارم
    همونطور که جفتم خوابیده و دستشو بالش سر کرده انگشتاشو سخاوتمند جلو میاره و چتری هامو با نوک انگشتاش مرتب میکنه ...لبش میجنبه
    - ناهارتم نخوردی...
    -اوهوم
    -بچه ها میخواستن برن آبشار اما وقتی گفتم خوابی برنامه رو انداختن برای فردا صبح
    -اوهوم
    دسته ای از موهامو از گوشه صورتم برمیداره و آروم میزنه پشت گوش و با لذت به هنرنمایی خودش خیره میشه و لبخند میزنه
    صدای قلبم اونقدر بلند شده که حس میکنم الانه که پیشش لو برم
    بالاخره اون جاذبه ی مغناطیس دلچسبو شکست میدم و فورا تو جام میشینم
    ابروهاش از تعجب بالا میره
    -چی شد؟
    -ه...هی..هیچی... میرم بیرون...قدم بزنم... تو بخواب ...به نظر خسته میای
    -آره خیلی خسته ام...ترسیدم جفتت بخوابم بیدار شی منو ببینی و سکته کنی از ترس...منتظر موندم بیدار شی بعد بخوابم
    به شیطنت کلامش لبخند گیجی میزنم و از تخت پایین میام ...با پشت دست عرق پیشونیمو میگیرم و همونطور که میرم سمت در با خودم میگم شب چه غلطی بکنم !
    روشنا:

    میرم و تو آلاچیق میشینم ... چند دقیقه بعد مژده که انگار از بالا منو دیده بوده میاد پیشش ...
    سردرد ودلم وا میشه
    -خیلی تابلوه رابطه من و روزبه.. نه؟
    مژده لبخند غمگین میزنه و میگه
    - روزبه خیلی تو خودش فرو رفته و حالا که میبینمش حس میکنم اونقدر این اواخر بهش سخت گذشته که انگار یه آدم دیگه شده...کیا میگه اون داره زور میزنه خودش نباشه !
    آهی میکشم و میگم
    -میدونم..همش تقصیر منه!
    -نه عزیز دلم...من خوب میشناسمش ...مشکل اون با خودشه نه با تو!
    چشام اشکی میشه و میگم
    -فکر میکردم میتونم کمکش کنم و درد شو تسکین بدم...اما او هر روز خسته تر و بیزار تر از دیروزه...اینطور که معلومه من هیچ کاری نتونستم واسش بکنم !
    مژده بغلم میکنه و سرمو به شونه اش تکیه میده و ازم دلجویی میکنه
    -نه عزیزم...خودتو دست کم نگیر...تو یه معصومیت و آرامش خاصی داری که آدم حتی با نگاه کردن به چهرهات هم آروم میشه... .قلب مهربون و صاف و صادقت ... کلام شیرینت همه چیزیه که روزبه برای آرومشدنش نیاز داره...تا دیدمت شک نکردم که خدا تو رو برای آروم کردن روزبه فرستاده ... تو منو یاد فرشته ها میندازی رها...
    لبخند غمگینی رو لب هام میاد..چقدر حرف هاش آرامشبخشه...
    -ممنونم...امیدوارم در آینده بتونم مرحمی روی زخم دلش بزارم
    بهم امیدوارم میده و میگه
    -درد روزبه درد بزرگیه و گرنه تو تا همین حالا هم کارتو خیلی خوب انجام دادی...روزبه با کسی تعارف نداره ... اگر اینطور نبود و کنارت آروم نمیشد کنارت نمیموند ..روزبه اینطوریه... بمون و کمکش کن.
    اشکمو پاک میکنم و لبخند میزنم
    -ممنونم مژده جان ..حرفات پر از امیده و منو امیدوار میکنه ... اما دلم نمیخاد بیشتر از این ناراحتت کنم ...راستشو بخوای لذت میبرم رابطه تو و آقا کیا رو می بینم ...
    -فکر نکن روزبه بهت اهمیت نمیده ...چیزی نمیگه اما نگرانته ...از من نشنیده بگیر اما الانم اون ازم خواست بیام دنبالت و باهات حرف بزنم
    حیرت زده میگم
    -واقعا؟
    چشمکی میزنه و میگه
    -معلومه که دوسش داریا!
    هول میشم و به من و من میوفتم
    -نه...من فقط
    -انکارش نکن...عشقشو تو دلت نکُش .... با همین علاقه کمکش کن که حال بهتری داشته باشه و بشه همون روزبه همیشگی..اونوقت میفهمی پشت
    اون نقابی که روزبه به صورتش زده چه آدم فوق العاده ای پنهون شده
    لبخند نشونه تمام قدرشناسی من از اون زن و حرف های پرامیدشه.یهو میگه
    -راستی تو که نبودی اونم ظهر با ناهارش بازی بازی کرد ...فکر کنم حالا جفتتون یه شام مفصل لازم دارین..میرم ترتیبشو بدم
    به مسیر رفتن مژده خیره میشم و با روزبه ای که کنارم نیست حرف میزنم
    -مژده فهمید دوست دارم ...راستی از کی این علاقه شروع شد ؟..حتما یه روز که دیدمت و یادم رفت به خودم تذکر بدم که نباید عاشقت بشم... حتما شروعش از لبخند های تو بوده...آخه وقتی لبخند میزنی اونقدر مهربون و خواستنی میشی که دیگه مغزم کار نمیکنه ..دلم میخواد دست بزنم زیر چونه ام و غرق بشم تو جاذبه چشمات...حالا هم که مغناطیس نگاهت جریان فکرمو جوری جذب خودش میکنه که دیگه هیچ راه خلاصی ازش نیست... روزبه ... من این حسو دوست دارم...دوست دارم بیشتر و بیشتر بشه ..دوست دارم بهم قدرت بده...قدرت اینکه بیشتر و بهتر بتونم دل به دلت بدم و همراهیت کنم ...یهو یاد نوشته ای از باربارا دی آنجلیس میوفتم " عاشق بودن به همان اندازه طبیعی است که نفس کشیدن و زنده بودن " پس باید ممنون باشم...باید سپاسگزار باشم...اینم یه نعمته که عاشقت شدم.
    ***

    ***
    روزبه:
    یه بالش وسط تخت رو علامت گذاری میکنم و و میگم
    - اونطرف تو بخواب اینطرف من ..
    میگه
    -باید بلوزمو عوض کنم
    -خب عوض کن
    -نمیری بیرون؟
    -نه .. تو چیز جذابی واسه دیدن نداری
    روشنا لب ورمیچینه و میگه
    -پس چشماتو ببند و زودتر بخواب
    لامپو خاموش میکنم ...پشتشو میکنه و پیرهنشو عوض میکنه
    سوالی مثل خوره به جونم افتاده... تاب نمیارم و میپرسم
    - ماه گرفتگی بود؟
    -چی؟
    -اون ردی که روی بازوته!
    تو جاش میخوابه و دلخور میگه
    -گفتی نگاه نمیکنی!
    -اون دفعه تو اتاق پرو مرکز خرید دیدمش ...اون موقع واسم مهم نبود و نپرسیدم اما... الان میخوام بدونم... رد چی بود؟
    از جواب دادن تفره میره
    -خسته ای.. بخواب روزبه
    - این یعنی نمیخوای درباره اش حرف بزنی؟
    سرش تو بالش فرو میکنه
    -آره و لطفا نپرس
    -چرا نباید بپرسم ؟
    -چه فایده داره از گذشته نبش قبرکردن؟
    -اگه داری به من طعنه میزنی جوابت اینه... وقتی برای عزیزترین کست کم گذاشته باشی و ازش غفلت کرده باشی... برای ادای دینت به اون، نبش قبر از گذشته که سهله زمین وزمان رو به هم میریزی تا کمی آروم بگیری
    نگاهمو از صورتش میگیرم و به نقطه ای مبهم توی سقف میدوزم..ساعدمو رو چشمام تکیه میدم که میپرسه
    - مامانتو خیلی دوسش داشتی ..نه؟
    آه میکشم و میگم
    -او مهربون ترین مادر دنیا بود...
    مخفیانه دست میکشه رو زخم بازوش و آهسته میگه
    -آره...شک ندارم او برای تو مهربون ترین مادر دنیا بوده
    نمیخوام بحث ادامه پیدا کنه..میگم
    - بیا بخوابیم...خسته ام رها
    میچرخه رو پهلو و خیره خیره نگاهم میکنه و میگه
    -ممنون که "رها" صدام میکنی
    دستمو بالش سر میکنم و میچرخم رو پهلو و نگاهش میکنم
    -حتما دلت تنگ شده بود واسه خودت بودن؟
    اشک تند و تند از چشمای قشنگش میجوشه
    -اوهوم ...خیلی زیاد
    قطره های اشکش دلمو به درد میاره..چقدر صبوره این دختر..چقدر درد کشیده توی این هفده سال...دل به دلش میدم
    -از این به بعد هم صدات میکنم رها..روشنا بودن رو فراموش کن...خودت باش..با همه خوبی ها و مهربونی هات..با همین شخصت خوبت...رها شو از یکی دیگه بودن !..
    میون گریه هاش میگه
    -ممنونم روزبه ...همه منو فراموش کرده بودن..همه میخواستن رها نباشه ... اما تو داری کم کم رهای واقعی رو از پوسته روشنا میکشی بیرون..دلم واسه خودم خیلی تنگ شده بود
    از فرصت نهایت سواستفاده رو میکنم و میگم
    - حالا که اینقدر ازم ممنونی لااقل جواب سوالمو بده ....روی بازوت...رد چیه؟
    -....
    - اگه نگی تا صبح خوابم نمیبره ها
    یهو جوابی میده که چشام از شدت درد تنگ میشه
    - رد یه قاشق فلزی خیلی داغ
    ناباورانه نگاهش میکنم ...اشک ثل بارون بهار از چشمش میریزه ... فورا میپرسم
    - کار کی بوده؟...مامانت؟
    دلخور میشه و روشو ازم برمیگردونه ...میفهمم که کار شهره نبوده !
    -هیس... دیگه میخوام بخوابم
    -این جوابت که بدتر منو بیخواب کرد...
    همونطور که پشت به من خوابیده لب میزنه
    -شاید باید جفتمون یاد بگیریم که به عنوان دو تا غریبه تو زندگی شخصی هم زیاد کنجکاوی کنیم
    حرفشو ناباورانه تکرار میکنم
    - غریبه؟ ...
    لب میزنه
    -غریبه ایم ... چون "روشنا " احتمالا فقط یه نوشته سیاه رنگه کنار یکسری عدد و تاریخ بی اهمیت تو صفحه دوم شناسنامه تو...
    و بعد تلخ تر از قبل واقعیتی رو اقرار میگه
    -و جالب اینجاست که من حتی مالک واقعی اون اسم هم نیستم !
    راست میگفت...ما غریبه بودیم...دو تا غریبه ی همدرد.
    ***

    رها:
    روزبه غیبش زده ... هیچ کس ازش خبری نداره...صبح که از خواب بیدار شدم جاش خالی بود و رفته بود
    کیا و مژده هم نگرانش شدن..گوشیش هم تو اتاق جا گذاشته...
    کیا پیشنهاد میده بریم سمت آبشار دنبالش بگردیم
    مسیری رو با ماشین طی میکنیم و به پای کوه می رسیم.کیا و مژده که حال خرابمو میبینن بهم پیشنهاد میدن تو ماشن منتظر بمونم.دردم فقط نگرانی برای روزبه نیست.از اول صبح درد هی تو تنم میپیچه و هی ول میکنه.
    درد بدیه... یه درد مثل دردهای زایمان ...از زیر دلم شروع میشه و میپیچه تو کمرم ..تو تمام تنم و گاهی اونقدر وحشتناک میشه که میل به جیغ کشیدن دارم...
    کیا و مژده به اجبار منو تو ماشین تنها میزارن و میرن دنبال روزبه
    باز درد تو دلم میپیچه...ناله میکنم و جمع میشم تو خودم
    چند دقیقه بعد نگرانی روزبه درد رو موقتا از یادم میبره..پیاده میشم و مسیری رو که دلم میگه برو میرم
    نمیدونم چقدر میگذره..چند درد دیگه تو دلم میپیچه..اما معجزه وار روزبه رو تو فاصله دور میبینم
    با یه انرژی تازه مسیر شیبیداری که به روزبه منتهی میشه رو در پیش میگیرم ...هنوز یه قدم برنداشته درد دوباره تو دلم میپیچه ..تعادلمو از دست میدم و میوفتم زمین و از اون بالا تا پایین جلوی پای روزبه روی گلو خاک و بوته ها سر میخورم پایین ....تمام سرو صورت و بدنم خراش برمیداره
    سرمو میگیرم بالا ...نگاهش هم رنگ عصبانیت داره هم نگرانی
    درد دارم ..درد وحشتناکی تو دلم..درد وحشتناکی زیر دلم و هزار درد در بدن خراشیده ام
    بغض راه گلومو گرفته ..بغضمو پس میزنم و با چشمای اشکیم نگاش میکنم و نگران میگم
    هیچ معلومه کجایی؟
    اشکم میچکه...به حد مرگ نگرانش شده بودم
    باز هم بی رحم شده ...حتی دستشو دراز نمیکنه سمتم...حتی نمیبینه که بیشتر از همیشه به دستاش... به آرامش چشماش نیاز دارم
    -اینجا چکار میکنی روزبه؟ ..همه نگرانتن
    میره تو عالم خودش و دلیل حال بدش رو توضیح میده
    -فکر میکردم این ماجرا تنها کار بابا باشه اما انگار مامان جونت هم توی برنامه این سفر نقش آفرینی هایی کرده
    لحن کینه توزانه کلامش دلمو مچاله میکنه..اشک بعدی میچکه... رنجیده میگم
    -آخه چرا همش پای مامانمو وسط میکشی..اون در حد مرگ نگران منه این واست کافی نیست؟
    با کینه میگه
    -مامان جونت کله سحر زنگ زد ... خیلی واضح تهیدم کرد اگه یه تار مو از سرتو کم بشه با اون طرفم!
    لب هامو رو هم فشار میدم ..تاب این درد تازه رو ندارم
    فریاد میزنه
    -همیشه با نگاهش تهدیدم میکنه ... اینبار به زبون آورد!
    دردهام داره منظم تر میشه...حالا هر از چند دقیقه یه درد وحشتناک تو دلم میپیجه..یه درد که نفسمو داره میگیره
    به زحمت از روی زمین بلند میشم و به بازوی روزبه چنگ میندازم
    -روزبه باید برگردیم...بچه ها نگرانتن.... الان وقت این حرف ها نیست!
    -تو برو... کی گفت بیاین دنبالم ؟
    درد وحشتناک خودم ..بی رحمی روزبه و کینه اش از مامان عصبیم میکنه ...دردهامو سرش داد میزنم
    -واقعا که....این همه راهو اومدم.... این همه نگرانت شدم ... این همه بخاطر تو زخمی شدم و درد کشیدم ...حقم اینه؟
    با بیرحمی میگه
    -میخوام تنها باشم...برگرد..زود!
    دستمو از روی دستش میکنه و دور میندازه
    با این کارش دیگه عنان اختیار از کفم خارج میشه ...از شدت خشم تمام تنم می لرزه...با حرص میگم
    -باشه.... از این به بعد اصلا واسم مهم نیست که کجایی و چیکار میکنی...میخوام مثل خودت باشم... میخوام واسم مثل یه تیکه سنگ باشی....
    اصلا میخوام برم و فراموش کنم که تو اومدی تو زندگیم ..... خودمم دیگه تاب این رفتارهاتو ندارم !.. میرم و پشت سرم هم نگاه نمیکنم
    پشتمو بهش میکنم ... دارم راه اومده رو برمیگردم که حضور روزبه رو درست پشت سرم حس میکنم...بازومو میچسبه ..منو میچرخونه سمت خودش ...
    مات و مبهوت به چشمای عصبیش خیره میشم ..دستشو میزنه زیر چونه ام
    وحشت زده میپرسم
    -چیکار...
    خم میشه تو صورتم و ...
    صدام میون نفس هاش گم میشه
    مات و مبهوت به نگاه خسته و عصبی روزبه خیره میشم...خدای من ... این مرد چیکار کرده با من که قلبم داره از سینه ام بیرون میپره
    یه دسته از موهاش جلوی چشمای غمگینشو گرفته ...با صدایی خسته میگه
    - خب حالا اگه میتونی برو و منو فراموش کن...ببینم میتونی؟
    داغی نفس هاش رو پوست صورتمِ ...یه قدم ازم دور میشه ...
    به من و من میوفتم
    -تو...تو...
    هنوز شوکه ام ..هنز باورم نمیشه چه بلایی سرم آورده!... انگشت اشاره ام میشینه رو پوست خشکیده لبم...صدای قلبم گوش عالمو کر کرده
    نگاه عصبیشو از نگاه ناباور و مات من میگیره .دستشو عصبی رو پوست عرق نشسته گردنش میکشه و عصبی تر میگه
    -نمیخواستم اینطوری بشه...تقصیر خودت بود...به هیچ قیمتی نمی تونم بزارم این بازی رو اینجا ول کنی و بری...
    درد، وحشتانک تر از همیشه تو تنم میپیچه ... زانوهام سست میشه...با زانو رو زمین فرود میام
    روشو ازم برمیگردونه و میگه
    -آره.... دارم از نگرانی مامانت.... از زجر کشیدن اون زن لذت میبرم ..از اولشم تو هدف من نبودی ..مامانت هدفم بود .... تو کمکم کردی به هدفم برسم ..الانم نمیتونم بزارم این بازی رو ول کنی و بری..هنوز مونده تا اون زن تقاص پس بده!
    دستشو مثل چنگ تو موهاش فرو میکنه ...شماتت بار نگاهم میکنه و سرم داد میزنه
    -و تو ... دیگه هیچوقت نگو که اول میخوای بری... بدم میاد.. متنفرم که کسی که نزدیکمه ترکم کنه و بره... اگه قراره کسی بره اون منم نه تو.....شیر فهم شدی؟
    درد بعدی اونقدر سهمگینه که دیدمو تار میکنه...بدنم سر میشه ... با صورت میوفتم رو زمین و خیلی زود از اون همه درد و تلخی رها میشم
    صداهایی اطرافم میشوم ...صدای فریاد روزبه و التماس برای اینکه چشامو باز کنم ... صدای دستش که هی میخوره رو گونه ام ...صدای مژده که میگه "از صبح همش درد داشت و به خودش میپیچید؟" ...صدای کیا که میگه "باید زود برسونیمش بیمارستان..عجله کن روزبه بغلش کن ببریمش "
    حالم خوبه..همین که جسمم دیگه درد نداره و تو حریم آغوش روزبه دارم تمام راه رو برمیگردم..همین که عطر تنش تو نفس هامه..همین که گرمای وجودش جسم یخ کرده امو گرم کرده ..عالیه!
    حالا حال مجنون بیچاره رو خوب میفهمم..منم توی این عشق بیرحم، به جنون رسیده ام ...
    مناجات شهید چمران تو ذهن نیمه هشیارم اومده..میخونم..تو ذهنم هی میخونمش یه بار ..دوبار ..ده بار...صد بار
    آنانکه به من بدی کردند ، مرا هوشیار کردند
    آنانکه به من انتقاد کردند، به من راه و رسم زندگی آموختند
    انانکه به من بی اعتنایی کردند، به من صبر و تحمل آموختند
    آنانکه به من خوبی کردند، به من مهر و وفا آموختند
    پس خدایا به همه ی اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا کن!
    آنانکه.....آنانکه...آنانکه


    رها:
    چشم هامو که باز میکنم تو بیمارستانم..روزبه بالای سرمِ ایستاده و دست هامو محکم تو دستش گرفته
    دیگه نه ناراحته..نه عصبانی..خیلی هم مهربون شده.جوری حالمو میپرسه که دلم زیر و رو میشه
    -خوبی؟
    مگه میشه اینطوری مهربون باشی و من بد باشم
    با علامت سر تایید میکنم...
    لبخند میزنه و نگاه نگران و گرمشو رو صورتم میپاشه
    -پس بالاخره کارم کشید به بیمارستان؟
    -آره.. از هوش رفتی...
    -مژده و کیا؟
    -رفتن خونه...الان وق ملاقات نیس..منم به عنوان همراه راه دادن
    -چه بلایی سرم اومده
    -میگن کیست تخمدان داری
    -کیست؟ پس همه اون دردها بخاطر اون بود
    - چون سایزش بزرگ شده بهتره از بدنت خارج بشه
    -عمل؟... نه...
    -چرا رها باید اینکارو بکنی
    -نه..من این دردو تحمل میکنم
    -چرا؟ چرا باید اینکارو بکنی واست خطرناکه
    - مامانتم درد داشت...مامانتم تو دردهاش تنها موند ...هیشکی کنارش نبود...منم این درد رو تحمل میکنم ...عمل نمی کنم
    روزبه مات و مبهوت بهم خیره میشه ... با تاسف نگاهم میکنه و با بغض میگه
    -تو دیگه چطور آدمی هستی...
    لب میزنم
    -برای تو یکی مثل میلیون ها نفر دیگه
    با تعجب حرفمو تکرار میکنه
    -یکی مثل میلیون ها نفر؟
    بغضمو پس میزنم و میگم
    -خب...اگه کسی روقبل اینکه با چشم ببینیش از روی صدای قدم هاش بشناسی... از بوی تنش... دلتنگش بشی...تب کنی تو غمش درد بکشی تو بیماریش...بی تاب بشی از ندیدنش و دلت پر بکشه برای با او بودن اونوقته که اون آدم برات خاص و منحصر به فرده..اگه نه!... اونم یکیه مثل میلیون ها نفر دیگه و هیچ خاص بودنی در کار نیست...

    لبخند تلخی میزنم و میگم
    -منم برای تو یکیم مثل هزاران نفر دیگه...اما
    -اما چی؟
    شاید چون فکرمیکنم ممکنه این آخرین فرصتم واسه اقرار باشه این طوری شهامت اقرار پیدا کردم
    -تو ...واسه من
    صدای باز شدن در میاد..مامان و پشت سرش معصوم میان داخل... مامان تا منو روی تخت میبینه عنان اختیار از کفش خارج میشه و شروع میکنه دادو بیداد و روزبه رو مقصر دونستن ... جوری جو متشنج میشه که پدرجون جلو چشم های گریون من روزبه رو از اتاق بیرون میبره
    صدای التماس هام به مامان هنوز توی گوشمه ... مامان...مامان خواهش میکنم...مامان... از شدت درد و شوکی که بهم وارد شده از حال میرم
    و دیگه هیچی نمیفهمم...
    ***
    
    رها:
    بعد از عمل خیلی درد داشتم و ناله میکردم ... یه عمل مشابه عمل سزارین رو تجربه کرده بودم ...کل تخمدان سمت چپم رو از بدنم خارج کرده بودند..دکترم حیرت کرده بود که چطوری متوجه این توده بزرگ نشده بودم..میگفت معمولا بزرگ شدن توده با درد وحشتناکی همراهه اما من که تا اونروز صبح هیچ چیزی حس نکرده بودم جز اضافه وزنی که اونم بهش اهمیت نداده بودم.
    تا به بخش منتقلم کردن پرستار واسم شیاف گذاشت و بهتر شدم ..حالا دو ساعتی از عملم میگذره ...اینجا همه هستن الا اونی که من بی تاب دیدنشم ... چرا روزبه رو نمی بینم؟..چرا همه اومدن ملاقاتم و رفتن الا او؟
    هیچ جوابی برای سوالم پیدا نمیکنم
    مامان داره با دستمال مرطوب انگشت های خون آلودمو پاک میکنه ...مادره؟ جنون انتظارمو درک کرده که زیر لب میگه
    -به نظر رابطه تون بهتر از قبل میاد...تو هیچی نمیگی اما خودم خوب میدونم که توی این دو ماه و نیمِ خیلی زجرت داده...
    آه میکشه و دستمال خونی رو تو کاسه فلزی میگذاره ..نفسشو بیرون میده و میگه
    - اما امروز که دیدمش یه ذره خیالم راحت شد...موقع عمل خیلی نگرانت بود
    بغض مثل یه پرتقال درشت تو گلوم جا خوش میکنه
    -پس کجاست؟
    سرشو به نفی تکون میده
    -نمیدونم ...وسط عمل یهو پاشد و رفت!
    مامان دستمال خونی رو برمیداره و میره که دستشو بشوره
    نگاه منتظرم به در، معصوم جون رو میکشونه کنار تخـ ـتم ... میاد دستمو تو دستای گرم و زمختش فشار میده و مهربون میگه
    -همین جاهاست...تو نمازخونه دیدمش...حال کسی رو داشت که برگشته... داشت گریه میکرد و نماز میخوند
    بغضم میشکنه..دلم تاب نگه داشتن اون راز مگو رو بیش از این نداره ..لب میزنم
    -خیلی دوسش دارم معصوم جون..حالا چیکار کنم ؟
    -مثل همیشه ..مثل همه شب ها که واسش تا نیمه شب دعا میکردی بازم واسش دعا کن...اونی که باید بشنوه میشنوه ..اونی که باید ببینه میبینه...
    -دوسم نداره معصوم جون...دوسم نداره!
    انگار پیرزن همه چیزو میدونسته ...
    -توکلت به خدا باشه عزیز دل مادر
    نگاهم روی ساعت میچرخه ..اشکم میچکه ... دیگه وقت ملاقات تموم شده ... مطمئنا دیگه کسی رو راه نمیدن داخل.... ناامید تو جام جابه جا میشم ..مامان رو به معصوم میگه
    -امشب من پیشش میمونم..اردشیر خان الان برمیگرده و شما رو هم میرسونه خونه
    معصوم تشکر میکنه و میاد پیـ ـشونیمو میبـ ـوسه و جفت گوشم میگه
    -بغض نکن مادر جون...همه چیز درست میشه ایشالا
    گوشه لـ ـبمو به دندون میگیرم..
    سرمو به علامت تایید تکون میدم اما اشکم میچکه
    از ساعت متنفرم...از ملاقاتی که خون به جیگرم کرده و نیومده هم!
    به چهره تکیده و بی رمق مامان خیره میشم
    داره یکسری کمپوت و ژله رو تو یخچال کنار تخـ ـتم جا میده.. نگاهم تو اتاق میپرخه
    واسم اتاق اختصاصی گرفتن...یه اتاق با امکانات عالی...شیک و مبله...اما هیچ چیزی حال بدم رو خوب نمیکنه
    دست مامانو تو هوا میگیرم و میگم
    -مامان
    با تعجب نگاهم میکنه
    -منو ببخش !
    بغض میکنه .
    با شرمندگی میگم
    -خیلی نگرانت کردم...
    نیومدن روزبه تلخم کرده ..تلخ تر میگم
    -از اولشم من مسبب درد و رنجت بودم..هر چی یادمه بخاطر من عذاب میکشیدی..از بچگیم تا همین حالا!
    مامان اشک می ریزه و میگه
    -این چه حرفیه..من شرمنده تو ام رها...
    چه خوب که مامان هم داره "رها" صدام میکنه..لبخند میزنم
    
    مامان جفتم میشینه و دستمو میگیره و میبره به گذشته..به گذشته ای که هیچوقت وقت نشده درباره اش باهام حرف بزنه
    -پدرت،رسول ، یه کارمند ساده بود ....ما با مادرعلیل و خواهرم توی یه خونه اجاره ای تو جنوب شهر زندگی میکردیم ... درآمد رسول کفاف خرج و مخارج زندگیمون رو نمیداد ... گاومون زایید و منم دوقلو حامله شدم... پدرت گفت فقط میتونیم از پس یکی از بچه ها بربیایم ... اونیکی رو باید بدیم به کسی که بتونه سیرش کنه ...
    مامان دستمو تو دستش فشر میده و میگه
    -رها ... عزیزم ... واقعا وضعیت مالیمون خراب بود...اگه میخواستیم جفتتون رو نگه داریم حتما جفتتون از گرسنگی تلف میشدید.....
    درست دو ماه قبل از اینکه تو و خواهرت به دنیا بیاید پدرتون با کامیون شرکت تصادف کرد و از دست رفت...من موندم و خرج دو تا طفل معصوم و یک مادر و خواهر عقب افتاده... بعد ازمرگ رسول ،برای گرفتن حق و حقوق رسول رفتم شرکت اردشیر و اونجا باهاش آشنا شدم و از وضع زندگیم و فلاکتی که توش گیرکرده بودم واسش درد دل کردم ..قصدم این بود که واسم کاری دست و پا کنه... آخه پدرتون راننده اردشیر بود و همیشه از مردونگی اون مرد تعریف میکرد.
    چیزی نگذشت که اردشیر از من خواست برم خونه اش و از زنش که به علت سکته فلج شده بود و حتی قدرت تکلم هم نداشت مراقبت کنم...در کمتر از یک ماه بیماری اون زن تا جایی پیشرفت کرده بود که پزشک ها کاملا از بازگشتش قطع امید کرده بودن و گفته بودن دیگه امیدی به بلند شدن و دوباره حرف زدنش ندارن...اردشیر این موضوع رو از روزبه مخفی کرده بود ..عده معدودی از حال و روز شهناز خبر داشتن...اردشیر نمیخواست این خبر پخش بشه..اصلا باورش این بود که شهناز حتما خوب میشه!
    اون مرد که روزهای سختی رو میگذروند منو محرم اسرارش میدونست و گاهی باهام درد دل میکرد...کم کم به هم نزدیک شدیم...اما هیچ چیز جز احترام بین ما نبود ... اما یه روز خواهر شهناز اومد خونه ی اردشیر و وقتی منو تو اتاق اردشیر دید داد و هوار راه انداخت و چنان آبرویی از من برد که همون روز جمع کردم و از خونه اردشیر بیرون اومدم....
    دو هفته که گذشت دوباره فشار زندگی و غم بی کسی، یه مادر علیل و یه خواهر ناقص و من بی تکیه گاهو مجبور کرد در به در دنبال کار بگردم ...تو اوج ناامیدی بودم که اردشیر دوباره اومد سراغم و باز هم ازم خواست برای پرستاری از زنش برم و گفت باورش اینه که زنش با پرستاری من داشته حالش بهتر میشده ...التماسم کرد برگردم ... حتی به گریه افتاد...اردشیر شهنازو خیلی دوست داشت و خدا شاهده همه کاری برای خوب شدنش کرد... منم برگشتم و چون اردشیر واسم آدم ارزشمندی بود با جون و دل از زنش مراقبت کردم...اونقدر دعا و نذر و نیاز کردیم که در کمال ناباوری اون زن دوباره به زندگی برگشت
    بعد از چند ماه شهناز که فلج روی تخت افتاده بود و دیگه با من انس گرفته بود خودش به اختیار خودش کتبا اجازه ازدواج مجدد به شوهرش داد...اما گزینه پیشنهادیش فقط من بودم! ...شهناز کلی واسم حرف زد و گفت مثل یه خواهر روم حساب میکنه و اینکارو فقط به خاطر نیاز شوهرش نمیکنه و میگفت منم به یه تکیه گاه نیاز دارم و بالاخره اونقدر تو گوشم خوند که به این ازدواج راضیم کرد...گفت حتی بچه اتم بیار همین جا و باهامون زندگی کن...من به دروغ به اردشیر گفته بودم که یه بچه دارم ..نمیدونم شاید چون فکر میکردم اگه بگم دو تا حتما عذرمو میخواد و منم واقعا به کار کردن تو خونه اش نیاز داشتم.
    حلاصه من به شهناز که واقعا مثل خواهرم شده بود بهش قول دادم تا روزی که زنده ام ازش مراقبت کنم و بهشون خدمت کنم...اما...وقتی من و اردشیر ازدواج کردیم همه چیز عوض شد ... مادر روزبه کم کم از رو جا بلند شد و حالا که دیگه کمبودی تو خودش حس نمیکرد و تاب دیدن شوهرش پیش یه زن و بچه دیگه رو نداشت شروع کرد به آزار دادنم تا پرتم کنه بیرون...
    مامان مثل ابر بهار اشک می ریزه و با لب های لرزونش میگه
    -منم که خلاف شرع و قانون نکرده بودم و تاب برگشتن به گذشته دردناکم هم نداشتم ، شاید نامردی بود اما با چنگ و دندون داشته هامو تو چنگم گرفته بودم و ول کن نبودم...آخه من میتونستم ببینم اردشیر با شهناز باشه اما شهناز که ناباورانه سلامتش رو به دست آورده بود از کرده اش پشیمون بود و حالا میخواست هر طور شده منو از زندگی شوهرش حذف کنه ...غافل از اینکه با کارها و کینه ورزی هاش داشت دیوار اختلاف خودشو و اردشیر رو بلند و بلند تر میکرد.... من با اجازه خودش اومده بودم تو اون زندگی و حالا حاضر نبودم برم...اونقدر بدی کرد که از چشم شوهرش افتاد...من شکایت نمیکرد م اما اردشیر زخم های تن شماها رو میدید...بازوی سوخته شده تو رو میدید...
    مامان با پشت دست اشک هاشو پاک میکنه و حرف های نگفته اشو بازگو میکنه
    - وقتی روشنا بخاطر بیماریش از دستم رفت ، خیلی آشفته شدم ...مرگ روشنا رو از اردشیر مخفی کردم اما چون تو دلم خالی شده بود به اردشیر اصرار کردم که بریم طلاق بگیریم و هر کی برگرده سر زندگی خودش..اما اردشیر قبول نکرد...میگفت شهناز میگه یا من یا شهره...منم دیگه نمی تونم نسبت به تو و بچه ای که تو راه داری بی تفاوت باشم...تازه فهمیده بود که ازش باردارم ...بگذریم از اینکه اون بچه فقط عاملی شد که اردشیر منو طلاق نده و مجبور به طلاق شهناز بشه ...بعد از طلاق گرفتن شهناز ، هفت ماهه باردار بودم که بچه ام تو شکمم خفه شد و مرد... گ*ن*ا*ه دل شکسته ی شهناز دامنمون رو گرفت ... یه عزیز دیگه رو هم از دست دادیم.
    مامان اشک می ریزه..پشیمون و نادم و میگه
    -اما چیزی که تا بد خودمو بابتش نمی بخشم جابه جا کردن مخفیانه تو و روشنا دور از چشم اردشیر بود...مجبور شدم پاره تنم رو مخفیانه خاک کنم ...هنوز چندماه از مرگ روشنا و اومدن تو به خونه نگذشته بود که یه روز سرد زمستونی تو رفتی و دیگه از مدرسه برنگشتی...هنوز داغ خواهرت رو دلم بود که درد گم شدن تو هم اضافه شد...با پدرت همه جا رو گشتیم...اما آب شده بودی رفته بودی تو زمین...میدونستم دست اون زن تو کار بوده...پلیس تا حدودی به جواب نزدیک شد اما پدر روزبه بخاطر آبروی خانواده ماجرا رو خوابوند و به من قول داد جاتو پیدا کنه ... اما هفده سال گذشت و تو برنگشتی پیشم!
    مامان با چشمای سرخ از اشکش نگام میکنه...
    -هنوزم نمیخوای بهم بگی کی اون بلا رو سرمون آورد؟کی تو رو برد و گم و گورت کرد؟
    اشکم میچکه ... لب میزنم
    -من خودم گم شدم مامان...تو یه خیابون شلوغ پشت ویترین همون مغازه ای که عروسک لباس توری داشت...اونجا غریب گم شدم و خدا دست منو تو دست معصوم گذاشت!
    زجه میزنه
    -هنوزم دروغ میگی رها..نمیدونم چرا ؟ اما دروغ میگی...مدرسه تو کجا و اون خیابون تو مرکز شهر کجا!
    میون گریه هام میگم
    -بعد از طلاق چی به سر شهناز خانوم اومد؟
    -بعد از طلاقش و رفتنش از خونه اردشیر دیگه خبر خاصی ازش نداشتم...بارها با التماس و گریه رفتم درباره تو ازش بپرسم اما هیچوقت حاضر به دیدنم نشد......تا اینکه چند سال گذشت و خبر آوردن بیماری رو دووم نیورد و متاسفانه فوت کرد...
    مامان لحظاتی از پنجره به بیرون خیره میشه ...آه جگر سوزی میکشه..اشکاشو آروم آروم با دستمال پاک میکنه و بعد جفت دستامو تو دستش میگیره و میفهمم که حرف مهمی میخواد بزنه
    -رها ...عزیز دلم ... درسته که من و اون زن نتونستیم عهد و پیمان خواهریمون رو نگه داریم و ازهم بیزار شدیم اما خیلی وقت ها دلم واسش میسوزه... حقش نبود این همه تنها و بی کس بشه ..عزیزم .. من شنیدم که شهناز تو روزهای آخر دنبال تو میگشته...من مطمئنم اون زن تو روزای آخرش دنبال این بوده که هر طور شده ببیندت و ازت حلالیت بطلبه....من خیلی وقته به سهم خودم حلالش کردم...کاش شهناز هم منو بخشیده باشه ...اما درباره سهم ...درباره گناهی که در حق تو کرده ...تو باید تصمیم بگیری...به عنوان مادرت ازت خواهش میکنم اگه یه روز حس کردی که میتونی حلالش کنی و از گناهش که فقط خودت میدونی چی بوده بگذری... حتما اینکارو در حقش بکن...حتما عفوش کن...اون زن دیگه دستش از دنیا کوتاهه ..اون زن حتما خیلی خیلی متاسفِ...
    

    در اتاق باز میشه و جسم خسته و درمونده روزبه تو چارچوب در نمایان میشه...اونقدر اشک ریخته که جونی واسش نمونده .. ناباورانه میگه
    -دروغه...نه...هیچوقت باورم نمیشه!
    مامان سرشو میندازه زیر و صدای زجه اش بلند میشه
    خدای من ..تمام مدت روزبه پشت در بوده و تمام حرف های مامان رو شنیده بوده...ترس دیگه ای هم به دلم چنگ میندازه ..نکنه اقرار به عشق منم شنیده باشه؟!
    دلم میخواد برم سمتش..برم دستاشو بگیرم ..بغلش کنم و تمام آرامش وجودمو تقدیمش کنم تا اینطوری گریه نکنه ..تا حالش این همه بد نباشه...اصلا کاش میتونستم دل به دلش بدم و فدای غم هاش بشم...
    زانوهای روزبه تاب و تحمل غمی که روی شونه اشِ رو نداره ...زانوهاش سست میشه
    داره میوفته .... جیغ میکشم و صداش میکنم
    -روزبـــــه
    درست قبل از قامت مردونه اش نقش بر زمین بشه ، دستی زیر بازوشو میگیره و تو هوا نگهش میداره
    صدای جیغم زیر حصار انگشتام خفه میشه
    نگاه روزبه که تو نگاه غمگین باباش میوفته ملتمس به بازوهای اون مرد چنگ میندازه و عاجزانه التماسش میکنه و میگه
    -بابا..تو بگو..بگو که حرفاش دروغه....
    قطره های اشک اردشیر تازه و بی سابقه نیست...کل صورتش خیس از اشکِ...انگار اون مرد هم شاهد روایت شدن دوباره قصه تلخ گذشته بوده...
    روزبه ملتمسانه زجه میزنه
    -بابا...بگو...بهم بگو که همش دروغ بوده
    شونه های مردونه اردشیر از غم درونش داره می لرزه ...در کمال تعجب اردشیر سرشو به نفی تکون میده و حرف های مامان رو تایید میکنه .یهو قامت بلند بالای پدر و پسر خم میشه و جفتشون کنار هم میشینن رو زمین...اردشیر با اینکه خودش حال زاری داره پسرش رو میون بازوهای مردونه اش میگیره و صدای هق هق مردونه اشون دل سنگ رو هم آب میکنه ..حس میکنم هر دو میل دارن تو آغوش هم غم های این همه سال رو سبک کنن...نگاهم میچرخه رو صورت مامان ..دستشو جلو دهنش گذاشته تا صدای گریه هاش بلندتر از این نشه...مثل ابر بهار اشک می ریزه .. اشک هایی که انگار مومی نداره ... بغض داره خفم میکنه ..همه عزیزانم توی این اتاق جمع شدن و دارن اشک می ریزن ... پرده سفید کتان تکون میخوره و من حضور یه عزیز دیگه هم توی جمعمون حس میکنم...حس میکنم روح شهناز هم اینجا با ماست...درست کنار من...باد خنکی که از پنجره وزیده دستمو نوازش میکنه...انگار که شهناز دستامو گرفته باشه ....روزبه با چشمای اشکیش نگاهی به سمتم میندازه ... حس میکنم شهناز نگاه نگران و ملتمس روزبه رو قرض گرفته و داره با چشماش تاسف و نگرانیشو بهم ابراز میکنه .. انگار صدای گریه های روزبه رو هم قرض گرفته ... همش تو صدای زجه های روزبه آوای شهناز رو میشنوم .... منو ببخش... منو ببخش ... ببخش
    
    راوی:
    دخترک میره به گذشته ها ...
    رها کوچولو 6ساله ، سیلی خورده...اون دندون لق که صبح به مامان نشونش داده بود حالا میون یه عالمه خون تو دهنش شناوره....دخترک داره گریه میکنه ... سیلی ، بدجوری تو گوشش صدا کرده ....شوکه اس ... دستشو میبره سمت گونه اش.. خیلی میسوزه...طعم تلخ خون حالشو به هم میزنه ...عق میزنه و خونابه ها می ریزن کف اتاق شهناز خانوم ...شهناز حال عادی نداره ...دهنش بوی بدی میده ... بوی تندی که بینی دخترک رو آزار میده ...اون زن زیبا عصبانی میشه و سر دخترک داد میزنه
    -لباستو دربیارو تمیزش کن ...
    دخترک از ترس جیغ اون زن لباسش رو فورا درمیاره ...
    شهناز لباس رو میندازه روی خونابه ها و فریاد میزنه
    - تمیزش کن ...زود باش تمیزش کن...
    بعد جیغ میزنه ،.عصبی و درمونده تر از قبل جیغ میزنه و میگه
    - زود باش تمیزش کن...
    و بعد اونقدر گریه میکنه که دیگه جونی واسش نمیمونه ...
    رها کوچولو هم اشک میریزه و با همون لباس خیس ِخون آلود، مسیر اتاق شهناز تا اتاق مامان رو طی میکنه...میدونه باید لباس خون آلود رو مخفی کنه..میدونه باید تا مامانش ندیده لباسشو با یه دست لباس تمیز عوض کنه..با همون سن کمش میدونه که نباید بذاره مامانش بفهمه که باز هم از شهناز کتک خورده...آخه یادش نمیره که هفته پیش ، وقتی شهناز اون قاشق داغ رو گذاشت رو بازوی نحیفش بچه گونه اش ،شب، دخترک از شدت درد و سوزشِ زخم نتونسته بود بخوابه ...نتونسته بود از شدت دردی که داشت گریه نکنه.!...تا اون موقع تحمل کرده بود اما نصف شب دردش اموشو برید ... گریه که کرد ، مامانش دردش رو فهمید...و بعد اردشیر هم از گریه های مامان دخترک ، فهمیده بود که چه بلایی سر رها اومده..... همون شب بود که اردشیر ساعت ها با شهناز مشاجره کرد...صدای دعوا و خرد شدن ظرف های شیشه ای از اتاث شهناز بلند بود ..شهره گوش های دخترکش رو گرفته بود و بی صدا اشک ریخته بود ...دعوا ها روزها و شب ها ی بعدی هم ادامه پیدا کرد...رها کوچولو موقع دعواها تو خودش مچاله تر میشد ...
    مامانش رفتن به اتاق شهنازو واسش قدغن کرده بود ...شهناز یه روز حرفی به دخترک زد که هیچوقت از ذهن رها پاک نشد...حرفی که تا هنوز هم تو ذهن رها باقی مونه و بیرون نرفته...بهش گفته بود همه چیزو از چشم رها میبینه...گفته بود مسبب همه اون دعواها دخترکِ..و دخترک باورش شد..باور شده بود که همه دعوا ها و اختلاف ها بخاطر دهن لقی اون بوده..به خاطر اینکه اون شب که بازوش سوخت گریه کرد و نتونست دردشو مخفی کنه..گریه کرد و مامان فهمید و اردشیر فهمید و شهناز کتک خورد و اردشیر اونوطلاق داد و ...
    مادرش عجب آرامش پوشالی ای برای خودش و او ترتیب داده بود...یه آرامش طوفانی ِ درد آور...خیمه زدن روی آوار زندگی یک زن دیگه...دل شکستن برای ایجاد دلبستگی...آواره کردن برای خانه نشینی...رهای درونش اونقدر متاسفِ و اونقدر دردمنده که هنوز هم بعد از هفده سال داره گریه میکنه ...
    اما این اواخر یه نفر که واسه دخترک خیلی عزیزه بهش گفته که دیگه نباید رها کوچولو رو سرکوب نکنه..دیگه نباید خفه اش کنه...بذاره رها کوچولوی درونش قد علم کنه و درون زیباشو به همه نشون بده ...یکی شهامت دوباره رها شدن رو بهش داده ... اینبار دیگه رها کوچولوی گریون رو خفه نمیکنه ..
    یهو صدای گریه های رها تو گوش همه میپیچه ...صدای گریه هایی که از درد بخیه ها نیست..از اعماق دلشِ...از دردهای اون دختر کوچولوی بیچاره درونشِ که حتی مجبور بوده گریه هاشم خفه کنه...
    حالا رها کوچولو دوباره متولد شده....پا گذاشته به دنیای بی رحم آدم ها و داره زار میزنه...اومده تو جمع افرادی که شاید اینبار بخوان جور دیگه ای باهاش رفتار کنن...شاید اینبار دیگه مادرش مجبورش نکنه شش سال تموم دور از او با مادربزرگ و خاله اش زندگی کنه...مجبورش نکنه با هویت و شخصیت یکی دیگه زندگی کنه ...مجبور نشه علایق و احساسات یکی دیگه رو بروز بده ...مجبور نباشه کاری کنه که کم کم من وجودش از رها بودن دربیاد و روشنا بشه ... شاید توی این تولد دوباره اردشیر هم تغییر روش بده...دیگه پای دروغی که شهره درباره بچه هاش گفته ، رهای بیچاره روقصاص نکنه و دخترک رو از نعمت مادر محروم نکنه...و روزبه ...مردی که دل دخترک رو به دست آورده، اینبار دیگه اون همه آزارش نده .. اینبار دیگه حرف از رفتن و بیوفایی نزنه..
    شاید اینبار زندگی روی خوشش رو به دخترک نشون بده ...شاید اینبار دخترک دیگه سرکوب نشه... دوست داشته بشه.... با اسم خودش صدا زده بشه ... در حقش پدری و مادری بشه ...شاید اون مرد که صاحبدلشِ، مهربون تر از قبل باهاش رفتار کنه ... .پیشش بمونه و دلدارش بشه!
    صدای زجه های درآور رها و بی تابی هاش نگاه خیس اهالی اتاق رو به اون دختر معطوف میکنه ...
    شهره فورا دستای دخترشو تو دستاش میگیره...اما فایده نداره ... زجه های دخترک زجه های یک سال و دو سال نیست ... اردشیرو روزبه هم از این رفتار بعید اون دخترک همیشه تودار و خموش شوکه میشن و نگران خودشون رو بالای سر رها میرسونن
    اردشیر بازوی رها رو میگیره و سعی میکنه آرومش کنه. نگران میپرسه
    -درد داری عزیزم ؟ پرستار خبر کنم؟
    تن دخترک تشنج وار می لرزه...صدای زجه هاش بلند تر میشه
    شهره جیغ میزنه
    -اردشیر ...برو پرستارو خبر کن ..دخترم درد داره!
    آره دخترک درد داشت... دخترک داره هفده سال درد رو امشب گریه میکنه ...بار غم هفده ساله رو داره از دل برمیداره !
    اردشیر سراسیمه از در خارج میشه ...روزبه که کنار تخت رها بلاتکلیف و نگران ایستاده چشمای خیسشو با پشت دست پاک میکنه ...رعشه بر اندام دخترک افتاده و تکون خوردن هاش اونقدر شدید و عصبیه که سرُم به طرز دردآوری از تو دستش کنده میشه و خون از مچ دخترک بیرون میزنه ... روزبه دستشو مضطرب و بلاتکلیف تو هوا تکون میده ...
    شهره زجه میزنه و حتی به روزبه هم متوسل میشه
    -روزبه چیکار کنم؟...روزبه...دخترم داره از دستم میره !!!
    روزبه تنها کاری که ازش ساخته است رو انجام میده ..آخرین قدم رو به سمت رها برمیداره و دخترک رو تنگ میون بازوهاش میگیره .. لبشو میچسبونه جفت گوش رها و سعی میکنه با حرف هاش آرومش کنه
    -هیس..آروم باش رها...خودم مراقبتم...خودم مراقبتم

    رها:
    حسِ بودن تو حصار آغوش روزبه، حس داشتن یه تکیه گاه مهربون و نوازش لب های روزبه که نه تنها گوشم و بلکه قلب زنانه ام رو هم داره قلقلک میده و اون حرف دلنشین "خودم مراقبتم " که با جنس صدای روزبه صد برابر واسم قشنگ ترِ، درون ناآرومم رو یکباره آروم میکنه. حالا دیگه نمی لرزم... آروم شدم ..آروم آروم ... حالا هم جسمم تو آغوش محبت روزبه آروم گرفته هم قلبم.
    صدای جیغ های مامان هم آروم شده.اما صدای پا میاد.انگار چند نفر دارن میدون و میان سمت اتاقم.از صداها می ترسم و تو آغوش مردانه اش فرو میرم.چقدر خوب حالمو میفهمه ... تنگ تر بغلم میکنه.سرمو میچسبونه به سینه اش و اجازه میده با صدای قلبش اونقدر آروم بشم که آرزو کنم که ای کاش بشم بخشی از قلب اون مرد تا همیشه کنارم باشه، تا همیشه کنارش باشم.
    روزبه دستشو نوزاش وار رو کمرم میکشه . صدای زمزمه اش همراه با ریتم موزون قلبش تو گوشم میپیچه
    - رها...من کنارتم..از هیچی نترس
    دلم تو سینه می لرزه..حالا میفهمم ساده ترین واژ های دنیا با صدای اون مرد که باشه میتونه دلمو بلرزونه و عاشق ترم کنه.
    صداهای پا جفت تختم متوقف میشه.حس میکنم سبک شدم.دیگه درد ندارم .انگار روحم جسمم رو ترک کرده .حالا فقط صداها رو میشنوم
    صدای زنانه ای خطاب به روزبه میگه
    -مریض رو بخوابونیدش روی تخت.
    روزبه منو آروم آروم از خودش جدا میکنه و روی تخت می خوابونه ...
    همون صدای زنانه بعد از چند لحظه سکوت مرگ آور دستور میده
    -خانوم اسدی ...لطفا پانسمان دستشو انجام بده و مطمئن شو که خونریزی متوقف شده باشه!
    صدای مامان تو گوشم میپیچه ..نگران و ملتمس از خانوم دکتر می پرسه
    -چه اتفاقی برای دخترم افتاد؟ دخترم چند ساعته از اتاق عمل اومده بیرون.نکنه بخاطر عملش اینطوری شد؟
    میفهمم اون زن دکتر کشیکِ...همون خانوم دکتر میگه
    -نه..این یه شوک عصبی بوده ربطی به عمل نداره..بیشتر مراقبش باشید...این دختر به آرامش نیاز داره .اگه این آقا نبود و آرومش نکرده بود حتی مریضتون میتونست به خودش آسیب جدی هم وارد کنه. حتی مورد ضربه مغزی هم در جریان تشنج عصبی داشتیم . میخوام بهتون هشدار بدم که فقط آرامش ِ که مریضتون نیاز داره.
    روزبه ملتمسانه میپرسه
    -خانوم دکتر... توده خوش خیم بوده؟
    دکتر خیلی رک و صریح میگه
    -نمیدونم..از چند روز تا دو هفته طول میکشه تا نتایج پاتولوژیک توده بیاد..امیدوارم که اینطور باشه و خوش خیم بوده باشه!
    دکتر حین رفتن یهو برمیگرده و از روزبه میپرسه
    -راستی شما چه نسبنی با این خانوم دارید؟
    روزبه سکوت میکنه.انگار واقعا خودشم نمیدونه چه نسبتی با من داره.بعد ناباورانه میگه
    -همسرمِ
    صدای دکتر تو گوشم میپیچه
    -اگه ممکنه شما امشب پیشش بمونید..اینطور که معلومه به شما واکنش مثبت تری از بقیه داره.من میتونم با بخش هماهنگ کنم .تصمیمتون رو همین حالا بگیرید. می مونید؟
    صدای آه روزبه رو خیلی واضح میشنوم.کسی انگشتامو دونه دونه از کنار جسم خسته ام برمیداره و با محبت تو دستاش فشار میده .
    آرزومند التماس میکنم که اون فرد روزبه باشه
    و این روزبه هست که با لحن مهربونش زمزمه میکنه " من امشب پیشش میمونم "
    دلم تو سینه می لرزه.
    ***

    رها:
    با خشکی گلو و سرفه های ممتد از خواب بیدار میشم.فورا نگاهم میره پی دستام که تنها و بی کس روی تخت رها شدن.
    آهی میکشم و با خودم میگم "پاک خل شدی رها.دیدی همش خواب و خیال بود؟ هیشکی هم نه، روزبه؟! کل شب و پیشت بمونه و تا صبح دست هاتو تو دستش نگه داره؟ آخ که کم کم مشکل روحی روانیت داره به جاهای باریک کشیده میشه !"
    گلوم بدجوری خشک شده و میسوزه .بدبختیش اونجاست که هر بار که سرفه میکنم بخیه هام میسوزه و بدجوری دردم میگیره.
    دستی تو دستم میشینه.نگاه آرزومندم از روی دستای زنونه مامان بالا میره و روی چشمای سرخش که پر از آثار بی خوابیه ثابت میشه.
    -سلام مامان..
    -سلام قربونت برم.بهتری؟
    کویر خشک لب هامو با زبون خیس میکنم .به نگرانی هاش لبخند میزنم اما تا میام جوابشو بدم باز به سرفه میوفتم.
    هنوز دارم سرفه میکنم که میبینم دکترم داره وارد اتاق میشه. خانوم دکتر وقتی برگه ی شرح حالم رو میخونه خیلی سریع اجازه ترخیصم و صادر میکنه.
    نفس راحتی می کشم و برای رفتن لحظه شماری می کنم.همیشه از بیمارستان و بوی الکل و مواد ضدعفونی بیزار بودم .ساعت یازده صبح رو نشون میده. برعکس من مامان هیچ عجله ای برای رفتن نداره و هنوز داره توصیه های غذایی و دارویی رو از دکتر جراحم میگیره و من باید خودمو بکشم که هواسم مدام پی روزبه خیالاتم نره و هی نگران حال و روزش بعد از شنیدن اون حرف های سنگین نشم.
    نفس کلافه ای میکشم و هواسمو پرت مامان میکنم که حالا داره با نگرانی علت سرفه هامواز خانوم دکتر جویا میشه. دکتر هم داره میگه علت سرفه ها گاز بیهوشیِ که تو اتاق عمل استفاده کردن و میگه که جای نگرانی نیست و کم کم سرفه ها برطرف میشن . مامان کمک میکنه لباس هامو با پیرهن آبی گل ریز بیمارستان تعویض کنم و آماده برگشتن به خونه بشم.
    باز هم پرهیز میکنم از پرسیدن درباره روزبه و حال و روزش.پدرجون میاد و برگه های حسابداری و ترخیصم تو دستشه.چقدر خوشحالم از این رها شدن دوباره.چقدر خوشحالم که میتونم برگردم به خونه .حس پرنده قفسی رو دارم که حالا اجازه پرکشیدن پیدا کرده .همراه مامان و پدرجون از بیمارستان خارج میشیم. باز هم لب بر لب میفشارم و از اونی که تمام ذهنمو درگیر خودش کرده هیچی نمیپرسم.این پرهیز ادامه داره تا زمانی که دیگه جونم به لبم میرسه و میبینم هیچکدوم هیچ حرفی درباره اون مرد نمیزنن.انگار با هم قرار گذاشتن جلو من نگرانی هاشون رو بروز ندن. دلمو به دریا میزنم و رو به اردشیر میکنم و میپرسم
    -روزبه حالش خوبه؟
    -...
    -به خاطر اون جریاناتی که شنید، نگرانشم!
    اردشیر نیم نگاهی به مامان که اثرات استرس تو صورتش دیده میشه،میندازه و بالاخره به خودش اجازه میده با من همدل بشه.با صدای گرفته میگه
    -راستشو بخوای صبح هم که از بیمارستان رفت خیلی تو خودش بود.بهش گفتم بره خونه ما اما بهونه آورد.انگار میخواست تنها باشه
    گیج با خودم تکرار میکنم "صبح از بیمارستان رفت؟ نکنه اونی که شب تا صبح بالای سرم بوده و ...؟"
    صدای مامان ذهنمو از افکارم منحرف میکنه
    -راستش منم دلم شور میزنه .کاش بریم دنبالش و نذاریم تنها بمونه
    اردشیر دیگه معطل نمیکنه میره سمت خونه .خدا میدونه چقدر دلم شور میزنه و نگرانشم
    وقتی اردشیر جفت آپارتمان روزبه می ایسته بالاخره حرفی که نیم ساعته میخوام بگمش رو به زبون میارم
    -ببخشید.میشه من اول برم بالا.میخوام یه چیزهایی بهش بگم که...
    مامان نگران نگاهم میکنه .نگران ضعف و مریضیمِ. اما اردشیر حمایتم میکنه و خیلی مصمم میگه
    -آره برو دخترم.. ما همین پایین منتظریم برو یه سر بهش بزن و اگه تونستی قانعش کن که بیاد تا با هم بریم خونه ما.
    تا در ماشین و وا میکنم مامان میاد و زیر دستمو میگیره .کمکم میکنه و منو تا جفت آسانسور میرسونه بعد نگران زمزمه میکنه
    -مراقب خودت باش رها جان. با این همه بخیه و درد زیاد راه نریا! به خودت فشار نیاریا!
    لبخند گرمی تقدیم نگاه نگران مادرانه اش میکنم و حین چرخوندن کلید تو قفل در واسش سر تکون میدیم
    ***

    روزبه:
    دوش آب حمام رو وا میکنم ..میشینم زیر آب و زانومو بغل میزنم و تکیه امو به دیوار حمام میدم .سرم بدجوری دوران داره و از وقتی از بیمارستان برگشتم خونه، مدام حرف های شهره تو ذهنم رژه میره . انگار اونچیزهایی که از گذشته شنیدم داره مغزمو منفجر میکنه. حالت تهوع دارم.
    هیچ جوری دلم نمیخواد یه طرفه به قاضی برم.به هیچ عنوان دلم نمیخواد حتی توی ذهنمم مامان و مقصر همه این اتفاقات بدونم!
    یهو یاد بازوی سوخته رها میوفتم و اونقدر بهم فشار عصبی وارد میشه که میخزم سمت توالت و تمام محتویات معده ام رو تو توالت فرنگی گوشه حمام، بالا میارم.
    نیم ساعت بعد وقتی دوش رو میبندم ازبس گریه کردم کمی حال خرابم آروم گرفته .انگار قبول اینکه این ماجرا تنها یه مقصر نداشته و هر کسی به سهم خودش تقصیری کوچک یا بزرگ داشته، کمی به قلب ناآرومم مرحم گذاشته.
    همین که لباسمو میپوشم و از حمام میام بیرون بوی خوش دمنوش های روشنا تو نفسم میپیچه و حالمو خوش میکنه.با خودم میگم که حتما خیالاتی شدم و بو از یه واحد دیگه اس.
    صدای قشنگش تو گوشم میپیچه "عافیت باشه".پاک خیالاتی شدم آخه دخترک که الان تو بیمارستان خوابیده!
    وقتی از آشپزخونه میاد و خود مهربونش و نشونم میده تازه باورم میشه که خودشه، رهاست .با پاهای خودش برگشته پیشم و داره اون لبخند قشنگش رو به نگاه متعجبِ ،خیسِ،سرخ از اشکِم تقدیم میکنه.
    درست مثل همیشه اس، عادیِ عادی. انگار که نه خانی اومده نه خانی رفته . نه ترحم ،نه تنفر،نه تاسف .یه نگاه مهربون که برای منی که حتی روی نگاه کردن تو صورت معصوم اون دختر رنجدیده رو ندارم یه تسکینِ عالیِ.
    حوله رو از رو موهای خیسِ آبم برمیدارم .یه دسته از موهام می ریزه تو صورتم و خیسیشون آزارم میده اما کنارشون نمیزنم .انگار که با خودم قهر باشم با خودم لجبازی میکنم.
    حوله رو جوری میندازم رو موهام که حصاری واسه صورت خیس از اشکم بشه .میشینم رو مبل .کف دستمو میکشم رو صورتم واشک هامو پاک میکنم .هیچ وقت دوست نداشتم توی خلوت احساسیم کسی حضور داشته باشه.مخصوصا یه دختر!
    با صدایی گرفته که پر از بغض و اثرات گریه اس مظلومانه لب میزنم
    -کاش تنهام گذاشته بودی !
    نگاهشو از چشمای سرخ از اشکم میگیره و دست هاشو تو هم گره میزنه و صادقانه میگه
    -میفهمم چی میگی .خیلی هم با خودم کلنجار رفتم که نیام.اما متاسفانه الان اینجام.راستشو بخوای ترسیدم کاری دست خودت بدی!
    گره دستاشو از هم وا میکنه و آب دهنشو قورت میده
    نفس کلافه ای میکشم و میگم
    -نترس..اهل خودکشی که نیستم !
    لبخندشو رو صورتم میپاشه و فورا نگاهشو از نگاه سرخ از اشکم میدزده .نفس راحتی میکشه و من من کنان میگه
    -خوبه...خیالم راحت شد. چیزه...میخوای برم ؟
    میل دارم تنها باشم اما کجا بره با اون وضع و حال خراب؟!
    لب میزنم:
    -با این حال و روز کجا میتونی بری؟
    میخنده ..سر خوش..انگار نه انگار که چه ظلمی در حقش شده...انگار که نه انگار چه به روزش آوردیم تک تک ما!
    چقدر خوب حالمو میفهمه .تنهام میزاره تا بتونم تو خلوت مردونه ام غم و غصه هامو هضم کنم.نیم ساعت بعد وقتی با فنجون دمنوش برمی گرده میل عجیبی برای حرف زدن و دراومدن از غاز تنهاییم دارم .لبمو خیس میکنم و میگم
    - حرفای مامانت...
    میاد جفتم میشینه .جفتم میشینه تا کمتر نگاهش تو نگاه خیسم بیوفته ..تا کمتر بابت اشک هام خجالت زده بشم بعد خیلی مهربون و خواستنی میگه
    -روزبه ، اگه حرف زدن درباره امروز آرومت میکنه حرف بزن.من حتما گوش میدم
    برمی گردم سمتشو نگاهشو غافلگیر میکنم.خیلی جدی ازش می پرسم
    -چرا اینقدر با من خوبی رها؟ حتی بعد از اون همه بلایی که من و مامانم سرت آوردیم !
    سرمو شرمنده میندازم زیر و غصه دار میگم
    -همین الانشم روی نگاه کردن تو چشماتو ندارم ، میخوای شرمنده تر از اینم بکنی؟
    لبخند میزنه و با جوابش داغونم میکنه
    -نه روزبه...هیچوقت شرمنده نباش...آخه تو مهربون تر از اون بودی که بتونی منو اذیت کنی!
    به گل های قالی خیره میشم و یادم میاد که چه بلاها که سرش نیوردم ..چه حرف های درشتی که بهش نزدم ..چه تهمت ها و توهین هایی که به خودش و مامانش نکردم ..واقعا می مونم چی بگم که میگه
    -تو فقط کاری کردی که فکر میکردی درسته !
    نگاش میکنم..بی پلک زدن ... خیره خیره
    به نقطه ای دور و مبهم تو گذشته رابطه مون خیره شده . لبخندش پر رنگ و پررنگ تر میشه و با صدای قشنگ و آرامشبخش که عاشقشم میگه
    -تو خیلی وقتا هم با من مهربون بودی و خیلی جاها هوامو داشتی.
    چشام پر میشه و بغض دار میگم
    -رها؟ خواهش میکنم ...
    دیدن چشم های اشکیمو تاب نمیاره .نگاهشو میدوزه به جایی که نه روزبه شرمنده باشه نه اشک هاش
    بغض داره خفه ام میکنه..انگار هنوزم دلم نمیخواد باور کنم که شهره همه حقیقتودرباره گذشته گفته باشه .دلم انکار کردن میخواد..دلم میخواد تا آخر عمرم همه حقایق گذشته رو انکار کنم .ملتمسانه به کسی که گوشه ای از پازل حقایق گذشته اس خیره میشم و با بغض ازش میپرسم
    -واقعا مامان من کسی بود که بازوتو سوزوند ؟ واقعا مامانم تو رو تو خیابون رها کرد؟
    نگاهش تو نگاه سرخ و ملتهبم قفل میشه .اونقدر غم چشمام دل مهربونش رو میسوزونه که اشک هاش تند و تند از چشماش میچکه . لبخند تلخی میزنه و جوری جوابمو میده که حالم دگرگون میشه
    -مامانت اونقدر تنها و بی کس بود که تو روزهای سختش حتی از منم کمک میخواست...اما من بچه تر از اون بودم که بتونم دستاشو بگیرم و کمکش کنم ...روزبه ،من تا ابد شرمنده مامانتم !
    با ته صدایی که بغض هام واسم گذاشتن التماسش میکنم که دیگه ادامه نده
    -رها ..بس کن..
    سیل اشکم روون میشه ..اون دختر داره چیکار میکنه با من و دلم ؟!
    نمیدونم چرا گریه کردن جلوی اون دختر غرور مردونه ام رو جریحه دار نمیکنه.انگار که دارم پیش محرم اسرارم درد های درونمو فاش میکنم!
    میون هق هق گریه ام میگم
    -آخه چطور باور کنم رها ؟ مامانم حتی آزارش به یه مورچه هم نمیرسید ...چطور ممکنه؟ تو بهم بگو چطور باور کنم؟
    دست مردونه امو تو مهربونی زنانه ی دستاش میگیره ... پا به پام اشک می ریزه و میون گریه هاش تیکه تیکه میگه
    - روزبه ... من خیلی متاسفم که اون حرفا رو دیشب شنیدی...همش پرهیز میکردم از گفتنش...همش میخواستم نشنوی و ندونی...اما انگار تقدیر این بود که بفهمی که گذشته تا چه اندازه برای همه مون تلخ بوده ..پس لطفا بیا درباره اینکه کی بیشتر تقصیر داشته و کی کمتر، نه فکر کنیم و نه حرفشو بزنیم.
    تو چشمای سرخ از اشکش زل میزم
    -رها...اگه ازم متنفری بگو! ...من کاملا بهت حق میدم که تا ابد از من و مامانم متنفر باشی !
    دستمال و میگیره سمتم و حین پاک کردن اشک های خودش .آهی میکشه و میگه
    --میدونی چیه روزبه ؟! ... زمانه به من یاد داده که آدم ها رو تو روزهای سختشون قضاوت نکنم...روزهای سخت ادم ها روزهاییه که اگه خوب گوش کنی صدای فریاد کمکشون رو توی خشم اون ها میتونی ببینی ...توی اون روزها جای قضاوت کردن باید دست کمک به سمتشون دراز کنی باید کمکشون کرد ...باید دستشون رو بگیری و محکم تو دستت نگه داری و بهشون بگی نترس..ترکت نمیکنم..میمونم کنارت و پشتت رو خالی نمیزارم
    نگاهم میره رو دست هامون که تو هم گره خورده.دقیقا داره همین کارو واسه من میکنه.داره پشتم میمونه و از احساسات جریحه دار شده ام مراقبت میکنه.
    نگاهمو از نگاهش می دزدم و متاسف لب میزنم
    -رها ... هر چی فکر میکنم میبینم که من با حضورم و شروع این بازی همه چیزو بغرنج تر کردم..مامان بیچاره ام دنبال این بود که از تو طلب بخشش کنه اما من...گند زدم به همه چیز!
    دستمو آروم فشار میده و مهربون میگه
    -نه روزبه... الان که فکرشو میکنم میبینم من قطعا باید تو رو میدیدم و حتما باید این روزها برما میگذشت تا من با دیدن عشقی که به مامانت داری بهم ثابت بشه که در پس نقاب خشمی که او روی چهره اش زده بود یه مادر فوق العاده ای خوب و مهربون مخفی شده بود که خشمش فریاد کمکش بوده ...
    دستشو میزاره رو قلبش و نفسی تازه میکنه .بعد آماده میشه تا قشنگ ترین اقرار دنیا رو پیشم بکنه
    -راستش الان اومدم تا تنها چیزی که پیشمِ و شاید بتونه بار غمتو سبک تر کنه رو بهت بدم و برم ..
    سکوت میکنه و با سکوتش نفسمو میگیره .گوشه لبشو زیر فشار دندون هاش میگیره .وقتی نگاهش تو نگاهم میوفته اون اقرار قشنگ رو به زبون میاره
    -روزبه اگه خواسته مامانت این بوده که من عفوش کنم و به همین دلیل روزهای آخر داشته دنبالم میکشته ، پس من بخاطر رضای خدا و بعدشم بخاطر آرامش روح مادرت و آروم گرفتن دل غمدیده تو .... میخوام بهت بگم که درست توی همین لحظه و برای همیشه، مامانتو بخشیدم ... حتما از امشب تو نمازهام واسش از خدا طلب مغفرت و آمرزش میکنم
    -رها تو...تو...
    -هیس!...نمیخواد هیچی بگی روزبه.من بیشتر از تو مامانت به این بخشیدن نیاز داشتم فقط ..فقط دلم اونقدر بزرگ نبود که اینکارو بکنم..رها شدم روزبه ..الان رها شدم از اون همه درد و از اون همه بغض!
    برای نشون دادن اوج سپاسگزاری و ارداتم به اون فرشته ی مهربون هیچ کاری جز اینکه بی اجازه بغلش کنم و تو حریم آغوشم جاش بدم از دستم برنمیاد.شونه هامون از شدت گریه می لرزن..صدای هق هق گریه جفتمون خونه رو برمیداره...یکم بعد که خودش آروم میگیره سرشو به شونه ی مردونه ام تکیه میده و آروم آروم دستشو میکشه رو بازوم و نوازشم میکنه...توی اون لحظه های تلخ احساسی، شریک غمم میشه و مثل همیشه با حضورش و با حرفای قشنگش بهم آرامش می ده.
    ***
    روزبه:
    نیم ساعتی از رفتن رها گذشته که پلک هام سنگین میشه و خوابم میبره ... خوابی میبینم که مدت ها ست حسرت دیدنشو دارم..خواب مامان..خواب خونه مون ..خواب اون روزهای طلایی من و مامان و بابا.
    صدای مامان رو از طبقه پایین میشنوم
    -روزبه بیداری عزیزم ...نمیای عصرونه و با هم بخوریم؟
    -چرا مامان الان میام...
    همیشه منو همون پسر کوچولوی 10 سال پیش میبینه.انگار اصلا باورش نشده که پسرش حالا یه نوجوون مغرور و زودرنج شده.
    -مراقب پله ها باش پسرم...باز ندویی بیوفتیا
    از پله های طبقه دوم به سمت حیاط سرازیر میشم ..مامان و بابا روی مبل های فلزی حیاط نشستن..مامان داره چای میریزه .
    لبای همیشه سرخ و براقش داره میخنده. تا منو میبینه دستشو از رو دست بابا برمیداره و به سمت من دراز میکنه
    -بیا عزیز دلم...بیا که خیلی دلم واست تنگ شده بود
    تازه پشت لبم سبزشده و غرور نوجوونی موجب میشه اخم کنم و بهش غر بزنم
    -مامان دلتنگی واسه چی؟ ناهار و که با هم خوردیم ..همین چند ساعت پیش!
    مامان میاد سمتم وشیطون نگاهم میکنه.از نزدیک شدن بهش پرهیز میکنم و از دستش در میرم
    منو نبوسیا مامان ...باز رد رژت روی صورتم میمونه و دوستام مسخره ام میکنن!
    میاد سمتم و شیطون تر میگه
    -نمیشه فدات شم ...برای تو یه ساعت بوده برای من که واسه دیدنت لحظه شماری کردم خیلی بیشتر طول کشیده!
    بعد کوتاه میاد و رو به خدمتکار میگه
    -منیژه لطفا کیک رو بیار و یه برش واسه آقا روزبه ما بگذار..کم کم داره مرد میشه پسرم!
    باز غر میزنم تا منو دست کم نگیره
    -مامان خودم میتونم.بچه که نیستم !
    بابا میخنده و میگه
    -خانوم اینقدر لوسش نکن...دختر که نیست...باید مرد بار بیاد پسرم!
    تا نگاهم به ساعت میوفته یهو مثل فنر از جا میپرم و رو به مامان میگم
    -اوه..دیرم شد ... باید برم به کلاس زبانم برسم..دیرم شد مامان!
    میدوم و ازشون دور میشم
    مامان صدام میکنه
    -صبر کن روزبه !
    میاد دنبالم .برمیگردم با تعجب نگاش میکنم و میگم
    -چی شده مامان؟ چیزی یادت رفت؟
    عاشقانه نگام میکنه و میگه
    -آره عزیزم...بغلت نکردم...بعد از این همه وقت که اومدی پیشم بغلت نکردم.
    معترض میگم
    -مامان من دیگه بزرگ شدم ... زشته هی جلو همه منو بغل میکنی!
    -آخه دست خودم نیست مادر... این روزا خیلی زود به زود دلتنگت میشم عزیزم...دوست دارم همش صورت قشنگت جلوی چشمم باشه
    دل به دلش میدم و کف دستمو میزارم رو گونه اش و میگم
    -میدونم دوسم داری مامان ...منم عاشقتم !
    از شوق گریه میکنه و میگه
    -ممنون پسرم
    با ناامیدی زمزمه میکنم
    -چرا میگی ممنون؟ ...من که هیچ کاری واست نکردم مامان!
    میون بغض هاش میگه
    -نه عزیزم... همین که پسرمی ...همین که کنارمی...عالیه!
    به لبخندش لبخند میزنم و با همون لبخند شاد از اون رویای زیبا بیدار میشم
    پلک هامو میمالم و به اطرافم خیره میشم.نیمه شبِ...تنهام ... بوی عطر عجیبی تو اتاق خوابم میاد..پنجره بازِ و نسیم خنک مراد ماه گونه مردانه ام رو به نوازش گرفته.از رو تخت میخزم پایین و مستقیم میرم جفت پنجره می ایستم و اجازه میدم باد موهای لخ تم رو به بازی بگیره .پلک هامو رو هم میزارم و نرمی انگشت های مامان رو لابه لای موهام حس میکنم. نفس میکشم و ریه امو از هوای تازه نیمه شب پرمیکنم .بعد از مدت ها حس میکنم دوباره زنده ام...دوباره قلبم داره میطپه...تو همون لحظه حس میکنم روزبه سرد و تلخ درونم سرکوب شده و خود واقعیم داره ظهور میکنه. انگار که روح مامان همراه با نسیم شبانه آمده و رفته و واسه من و قلب سختم عشق به زندگی و آینده هدیه آورده.

    ***

    روزبه:

    -سلام به مامان خوشگلم...خوبی مامان؟

    با گلاب سنگ مرمر رو میشورم و با دقت تمیزش میکنم

    -دلم واست تنگ شده مامان...کاش پیشم بودی...

    چشام پر میشه

    -مامان خوشحالی؟ حالا که رها بخشیدتت حال بهتری داری؟

    اشکم میچکه رو سنگ سفید و با لبخند میگم

    -مطمئنم که بهتری،درست مثل من .منم خیلی خوبم...اصلا عالیم.

    آخه اون بار سنگین که رو دلم بود دیگه نیست، رفته و حالا نفس هام گرم تره.. بعد از چند ماه و چند روز بالاخره آروم گرفتم. مخصوصا از وقتی اومدی به خوابم..چون دیگه شک ندارم روحت آروم گرفته و شادی و این بزرگترین دلخوشی من توی این روزهاست...ولی مامان از رها شرمنده ام...خیلی اون دخترو اذیت کردم....

    آه میکشم و با حسرت میگم:

    -مامان، چطوری واسش جبران کنم؟...چطوری روزهایی که براش جهنم کردمو جبران کنم؟...خیلی تلخ بودم و تلخیمو مثل زهر بهش تزریق کردم..طفلی دخترک خیلی اذیت شد ..خیلی اذیت شد و هیچوقت نازک تر از گل هم بهم نگفت ...


    لبخند م پررنگ تر میشه ...رو به اسم حک شده رو روی سنگ قبر میگم

    -مامان خیلی اون دختر صبوره...خیلی قلب بزرگ و مهربونی داره...واقعا راست میگن که فرشته اس ...دیروز با اینکه تازه از بیمارستان مرخص شده بود اومد پیشم و با اون دل بزرگش گفت که ما رو میبخشه ...گفت که از گناهمون میگذره ...مامان هیشکیو مثل اون دختر ندیدم ...خیلی شرمنده اشم ..اونقدر شرمنده ام که روی دیدنشو ندارم...اصلا نمیدونم امروز که دارم میرم دیدنش چی باید بگم ؟...یه ببخشید و غلط کردم خشک و خالی که نه دردی ازش دوا میکنه و نه گذشته ها رو جبران ! کاش ...کاش لیاقتشو داشتم و...

    تلخ میخندم و میگم

    -چی دارم میگم؟ پاک خل شدم... نه من لیاقت اون دخترو دارم و نه اون دختر میلی به ادامه زندگی بامن داره! خیلی خانومی کنه و ازم متنفر نشه حالا دوست داشتن و چیزهای دیگه پیشکش!

    نفس کلافه ای میکشم و نگاهمو به غروب سرخ خورشید میدوزم.دلتنگم و غروب با رنگ های سرخ و تیره محوش دلتنگیمو به رخم میکشه و یادم میندازه که یک روز تمامِ که دخترک رو ندیدم .شرمندگیم موقتا از یادم میره.

    فکری که از ذهنم گذشته روی لبهام گل لبخند کاشته . به بهانه عیادت از دخترک گل میخرم و میرم به دیدار فرشته ام.
    روشنا:
    صدای زنگ آیفون رو یکم پیش شنیدم.روی تختخواب اتاقم نشستم و کتاب "کیمیاگر" رو جلوی روم گرفتم و دارم میخونم که خدمه خونه که مامان "کبری خانوم" صداش میکنه وارد اتاقم میشه و حین برق انداختن سرویس چوب اتاق آهسته میگه
    -خانوم ..آقا روزبه تشریف آوردن
    اونقدر جذب کتابم شدم که درست نمی شنوم چی میگه
    یهو صدای محوی از تو سالن میشنوم و قلبم شروع میکنه طپیدن.تپش قلبم موجب میشه تمرکزم از دست بره و تازه بفهمم کبری خانوم چی گفته.صدای صحبت روزبه و مامان که از فاصله ای نزدیک تو گوشم میپیچه چنان هول میشم که در کسری از ثانیه عرق سرد به کل هیکلم میشینه.با این حال خرابی که دارم به هیچ عنوان دلم نمیخواد با روزبه روبه رو بشم.خدا خدا میکنم روزبه کاری با من نداشته باشه و دارم آرزو میکنم که ای کاش پاشو تو اتاقم نذاره که تو همین لحظه کبری خانوم میگه
    -آقا روزبه با یه سبد گل برای عیادت از شما اومدن خانوم
    دیگه اصلا نمیفهمم دارم چیکار میکنم. به خودم که میام میبینم ملحفه رو کشیدم رو صورتم و طاق باز دراز کشیدم و اصرار دارم به زمین و زمان بگم که خوابیدم .
    خیلی طول نمیکشه که روزبه وارد اتاق میشه و چون از اون دور میبینه دراز کشیدم با تعجب از کبری خانوم میپرسه
    -خوابیدن؟
    زن بیچاره هم ساددلانه میگه
    -نه آقا ....
    بعد که اونم میبینه پتو رو کشیدم رو صورتم حیرت زده میگه
    -وا... تا همین الان که رها خانوم بیدار بودن!
    یعنی دلم میخواد با دستای خودم یه بلایی سر کبری بیارم تا اینقدر بلبل زبونی نکنه
    خدای من...صدای قدم های روزبه و می شنوم که میاد سمت تختم...تمام بدنم داره می لرزه .
    میاد درست بالای سرم می ایسته و آروم ملحفه رو از روی صورتم کنار میزنه .یعنی حتی اگه بمیرم هم حاضر نیستم پلک هامو وا کنم
    حس میکنم خنده اش گرفته .رو به کبری خانوم که به خونش تشنه ام میگه
    -میشه یکی از کمپوت ها رو آماده کنید و واسم بیارید
    تو دلم میگم "خب عزیز دلم برو خونه ات بشین و سر استراحت کمپوتت و بخور...اومدی بالا سر من ، منو سکته بدی؟"
    اونقدر گیج و مضطربم که حتی به مغزمم خطور نمکینه که روزبه داره کبری رو دک میکنه .
    در اتاق که بسته میشه ، قلبم دیگه داره خودکشی میکنه. انگار که لو نرفتن احساسم پیش روزبه شده واسم یه قضیه ی ناموسی که هیچ جوره حاضر نیستم ازش دست بکشم و دقیقا به همین دلیله که برای بسته نگه داشتن پلک هام حاضرم از جونم هم مایه بزارم.
    صندلی رو میکشه جفت تختم .میشینه و نگاهم میکنه. پیش تر حس کرده بودم نگاهش وزن داره اما الان حس میکنم نگاهش درست مثل یه وزنه سنگین روی پلک هام افتاده! اون مرد خوب میدونه که چطور حال خرابم و خراب تر کنه.
    یه تار موی مزاحم شده خرمگس معرکه ...با باد کولر هی رو صورتم میچرخه و قلقلکم میده ...
    انگشتشو میاره جفت صورتم و اون تار مو رو از روی صورتم برمیداره
    صدای بم قشنگش نا و توانی واسه قلب عاشقم نمیزاره.دلخور میگه
    -این همه راه اومدم واسه عیادتت اونوقت گرفتی خوابیدی دختر بد؟
    با حرفاش دل می لرزه ...آشفته تر که میشم اصرارم هم برای لو نرفتن احساسم و به خواب زدن خودم بیشتر میشه
    با نوک انگشت نیم رخ صورتمو دوباره طرح میزنه ..تقصر نداره نمیدونه که چه بلایی داره سر قلب من میاره.
    حس میکنم دستشو زده زیر چونه اش وزل زده تو صورتم .یهو شیطنتش گل میکنه و تهدیدم میکنه
    -پس میخوای کل بندازی؟..باشه! پس یادت باشه خودت خواستی!
    ملحفه رو تو مشتم میگیرم و از ترس تهدیدش تو دستم فشار میدم
    بدترین کل دنیا رو با من میندازه و به بدترین شکل ممکن ضایعم میکنه
    یهو پا میشه و خم میشه سمتم و نفس های داغشو فوت میکنه رو صورتم و درست تا جفت لب هام پیشروی میکنه...
    از شدت استرس و شوکی که بهم وارد کرده قافیه رو میبارم ...پلک هامو رو هم فشار میدم و صورتم تو هم جمع میشه...از ترس یه ب*و*س*ه دیگه ملحفه رو تا روی لب هام بالا میکشم... تو همون فاصله چند سانتی به ضایع بازیم میخنده و میگه
    -اِ..چه خوب...مثل اینکه حالا بیدار شدی؟!
    یهو یه خاطره تو ذهنم تداعی میشه..اون ب*و*س*ه...کوهستان.. اینکه گفته بود دلش نمیخواد اونی که نزدیکشه اول بره و ترکش کنه..خدای من..چرا خاطره به این مهمی از ذهنم پاک شده بود؟ چطور حالا تو چشاش نگاه کنم وقتی یادم اومده منو بوسیده!
    اینبار از خجالت ِ که دلم نمیخواد چشامو وا کنم .. اما چازه ای نیس.مشتم پیشش وا شده ... لو رفتم که بیدارم ...به اجبار پلک هامو آروم آروم از هم وا میکنم و فورا نگاهم میوفته تو زیتونی های چشماش و دلم هری می ریزه
    گلوم خشک خشکِ...آب دهنمو قورت میدم و شوریده ترین سلام دنیا رو به زبون میارم
    -سلام...
    یه نگاه دقیقِ شیطنت بارِ خندون به تک تک اجزی صورتم میندازه و بعد نگاهشو تو خود چشمام قفل میکنه و با چهره ای که پر از نشانه های خنده اس لب میزنه
    -خب حالا بهتر شد...علیک سلام!
    حالا حتی جواب سلامش میتونه حال منو منقلب کنه
    انگار که هیچ قصدی واسه فاصله گرفتن از صورتم نداره..شایدم داره صدای قلبمو از اون فاصله رصد میکنه.من من کنان مسخره ترین سوال رو ازش میپرسم
    -تو... اینجا چیکار میکنی؟
    یه تای ابروشو بالا میندازه و با جوابش کنفم میکنه
    -یعنی اینقدر محیرالعقوله که بیام دیدنت؟...ناسلامتی همه افراد این خونه میدونن که ما زن و شوهریم...اگه نمی اومدم که دیگه خیلی ناجور بود!
    از اون همه نزدیکی و تپیدن پشت تپیدن کلافه میشم. دستمو به سینه اش میزنم و هین هل دادنش به عقب عصبی میگم
    -خیلی خب.. برو عقب تر ... تو حلقم وایسادی .... چشام درد گرفت!
    نگاهش یه بار دیگه رو صورتم گشت میزنه و اینبار جای چشمام روی لبام ثابت میشه . یهو نگاهش عجیب غریب میشه و در کسری از ثانیه ازم فاصله میگیره و صاف می ایسته .
    نمیدونم چرا هول شده و داره به در و دیوار نگاه میکنه.حس میکنم کلی هم باید ازش ممنون باشم که دیگه نگاهم نمیکنه.فرصتی به دستم اومده که کمی به حال آشفته ام مسلط بشم.
    روزبه که انگار بعد از در و دیوار نگاهش میخ یه چیز دیگه شده به جایی بالای سرم اشاره میکنه و میگه
    -برای شماست بانو..می پسندید؟
    نگاهم میره به سمتی که اشاره کرده ... یه سبد گل لیلیوم سفید باروبان زرد واسم آورده ... فوق العاده گلش زیباست..باز هم قلبم داره تند میزنه..حالا حتی گل خریدن روزبه هم میتونه قلبمو بلرزونه.
    با ذوق به گل خوشگلش که روی پاتختی جفت تختم گذاشته خیره میشم و حین بازی با روبان زردش میگم
    -خیلی خوشگله...دستت گلت درد نکنه
    نگاهش بهم میخنده و شیطنت بار میگه
    -آفرین ...دیدی بالاخره تونستم تشکر کردن یادت بدم؟
    لب ورمیچینم و با اخم میگم
    -تو به من یاد دادی؟ من تا حالا یه تشکر خشک و خالیم از تو نشنیدم!
    انگشتامو میگیره تو دستاش و با نگاه شیطونش نگاهم میکنه و میگه
    -نشنیدی... اما یعنی میخوای دیدنشم انکار کنی؟
    گیج تو چشمای شیطونش نگاه میکنم و یهو میفهمم منظورش چیه... منظورش همون ب*و*س*ه ایه که برای تشکر تو خونه معصوم جون رو انگشتام زد
    فورا هول میشم و دستمو از تو دستش میکشم بیرون و نگاهمو از نگاهش میدزدم ..همین موجب میشه بخنده و بگه
    -خوبه...مثل اینکه یادت اومد!
    
    روزبه دست از اذیت کردنم برمیداره و میشینه رو صندلی.جدی میشه و صدام میکنه
    -رها ...
    قلبم با همین صدا کردنشم هری می ریزه
    -امروز ... وقتی مامانتو دیدم برای اولین بار دیگه عصبی نبودم...خب راستشو بخوای حتی موندم که چی باید صداش کنم ؟...گیج بودم و آخر سرهم "شهره خانوم " صداش کردم اما حس کردم این زیادی رسمیِ... باید کمکم کنی یه اسم بهتر واسه صدا کردنش پیدا کنم...
    لبخند میزنم و با علامت سر تایید میکنم.سرشو میندازه زیر و با جلد گوشیش ورمیره و غمگین میگه
    - من..درباره مامانت خیلی ذهنیت اشتباهی داشتم ... ولی خب ..با اینکه خیلی ازش شرمنده ام اما...صادقانه بخوام بگم اینه که...هنوزم دیدنش کنار بابا واسم سخته ...هنوزم دیدن جای خالی مامانم توی این خونه آزارم میده...اما
    آهی میکشه و نگاهشو به چشمام میدوزه و آروم تر از قبل میگه
    -چون ازم خواستی دیگه توی اتفاقات گذشته دنبال مقصرها نباشم، میخوام همینکارو بکنم و دیگه به گذشته فکر نکنم ...
    به نگاهش لبخند میزنم.نگاهشو باز زیر میندازه و با لبخندی غمگین که دلمو آتیش میزنه میگه
    -دارم میبینم که مامانم و بابات به هم احتیاج دارن و کنار هم خوشن...پس منم ترجیح میدم سکوت کنم و یاد و خاطره مامانمو تا ابد تو دلم زنده نگه دارم ...خب...حتما تو هم مثل من دلت میخواسته که مامانت بعد از بابات، مرد دیگه ای رو تو زندگیش راه نده اما .. مامانتم اینطور که خودش میگفت تا حد زیادی این تصمیمش رو بخاطر تو و آینده نامعلوم زندگیش گرفته ...پس... ترجیح میدم دیگه قضاوتی نکنم و اجازه بدم زندگی مامانت و بابام درست مثل قبل از اومدن من به ایران در آرامش پیش بره .

    یاد روزبه خشمگین روز اول میوفتم..یاد اونکه از کشتن و نابود کردن خودش و مامان و انتقام گرفتن از من حرف میزد.پلک هامو رو هم میزارم و نفس راحتی که سه ماه تموم نتونسته بودم بکشم رو اونشب میکشم و از ته قلبم خدا رو شکر میکنم که همه چیز به خیر و خوبی پیش رفت و این میون هیشکی آسیبی ندید.برای روزبه بیش تر از همه خوشحالم.چون حالا کاملا معلومه که دلش از کینه سبک شده ..نفس هاش گرم تر شده .اینکه داره باز میخنده ...درد دل میکنه ... به درد و رنج و شادی اطرافیانش اهمیت میده یعنی اینکه اون داره دوباره طعم شیرین زندگی رو میچشه.شاید هیشکی مثل من و او ندونه چه کوره راهیه جاده کینه.
    صدای قشنگش تو گوشم میپیچه
    -رها...دیروز بعد از یه انتظار چندین ماهه بالاخره خواب مامانمو دیدم...
    واقعا واسش خوشحال میشم و میگم
    -چه عالی
    -آره..مامان مدام میگفت که دلتنگم بوده...
    از خوشحالی بغض میکنم ...با شرمندگی نگام میکنه و میگه
    -رها من همه این ها رو مدیون تو ام...کاش، میتونستم واست جبران کنم!
    نگاه هامون تو هم قفل شدن...با خودم میگم "چقدر برق مهربونی به چشاش میاد! مژده راست میگفت که روزبه نقاب سرد و بی عاطفه بودن به چهره اش زده"
    دارم زیر بارون نگاهش خیس میشم و الانه که قافیه رو ببازم...شانس مسارم که کبری خانوم درمیزنه و سینی کمپوت رو میده دست روزبه و تنهامون میزاره
    روزبه مهربون امروز واسم سنگ تموم میزاره ... کمپوت گلابی رو اول تیکه تیکه میکنه و وقتی انتظار دارم خودش اونو بخوره قاشقو میاره جفت لبم و میگه
    -آآآآ کن
    باورم نمیشه...یعنی این همون مرد سرد دیروزِ؟ نکنه سرش به جایی خورده ؟
    اخم کمرنگی میکنه و رو به صورت متعجبم میگه
    -با تو هستما...چرا دهنتو وا نمیکنی؟
    آب دهنمو قورت میدم و مصلحت آمیز میگم
    - ممنون...میل ندارم
    با نوک قاشقو میزنه رو لبم و میگه
    -باید بخوری تا جون بگیری
    دستمو دراز میکنم به سمت کاسه و میگم
    -باشه...میخورم .....دستم که سالمه خودم میخورم
    اخم میکنه و ژست مدیریتی میگیره واسم و با غرور میگه
    -میدونی من چه آدم گرونی ام؟...این افتخار فقط همین یه بار نصیبت شده اینم میخوای ردش کنی؟زود باش بخور!
    تا لب از تعجب وا میشه اولین قاشقو به خوردم میده ...
    یعنی فکر کنم گلابیم هم مثل من تعجب کرده که چطوریرفته تو دهنم !
    از کارش خندم میگیره...میخنده و صدای خنده مون کل اتاقو برمیداره
    همونطور که نگاهش به خند هام ِ یهو یاد چیزی میوفته..کم کم خنده هاش میشن یه لبخند میشن یه لبخند غمگین میشن یه بغض تو گلو...دقایقی سکوت میکنه و بعد با حسی بین ترحم ، تاسف و یا شاید حتی دلتنگی نگاهم میکنه و با یه لحن غمگین میگه
    -رها ...غذاهام تموم شدن ...میدونی که غذای بیرون به معده ام نمیسازه ...خونه هم خیلی ریخته پاشیده اس و وضعیتش روی اعصابمه ... کلی ظرف کثیف هم رو هم تلنبارشده و بوی تعفن گرفته ...گَل هاتم دارن خشک میشن ...پرنده هات ازت ناامید شدن....خلاصه ...زودتر خوب شو و برگرد خونه.
    لبخند تلخی میزنم و حس میکنم خیلی دلتنگم ..انگار که سال هاست از اون خونه دور شدم.
    با علامت سر حرفشو تایید میکنم
    غرور همیشگیشو کجا جا گذاشته! عجولانه میپرسه
    -کی میای؟
    -خب ...راستشو بخوای با این وضعیتم محاله مامان بزاره زودتر از یه هفته از این تخت بیام پایین.میگن بخیه هام تا ده روز درد داره بعد بهتر میشم
    با ناامیدی میگه
    -ده روز؟
    دلم نمیخواد مثل احمق ها ساده دلانه به مهر کلامش دل ببندم و بعد تو اوج دلبستگی ترکم کنه و بره...برای اینکه تکلیفمو بدونم سوال سختی ازش میپرسم..سوالی که جوابش حکم مرگ و زندگی نهال عشقمِ
    من و من کنان میپرسم
    - میگم ... حالا که همه چیزو درباره گذشته فهمیدی... برنامه ات چیه؟
    سرشو به نفی تکون میده و صادقانه میگه
    -نمیدونم... واقعا نمیدونم ... حس میکنم دیگه کاری اینجا ندارم...
    دلم از تو دستاش میوفته درست جلوی پاش
    تو عالم خودشِ...غمگین لب میزنه
    -شاید حق با مامان بود که نمیذاشت برگردم ....رها .. من هیچ وقت نباید میومدم ایران ... اومدنی که رنج تو و اطرافیانمو بیشتر کرد چه فایده ای توش بود؟
    آهی میکشه و درباره مرگ مامانش میگه
    -کاش قبل از اینکه دیر بشه آدم برای رفتن آماده باشه....کاش قبل از هر رفتنی نه حرف نگفته ای داشته باشه نه کارنصفه نیمه ای
    تقه ای به در میخوره ...مامان میاد داخل و میگه
    -روزبه جان ... پدرت سر میزشام منتظرته..
    حواسمو از حرف های تلخ روزبه که حکم مرگ عشقم نوپامو داره پرت این میکنم که مامان به جای "اون پسره" روزبه رو با پسوند جان صدا کرده..لبخند تلخی رو لب هام میاد
    حال خودمو نمیفهمم جز غمی سنگین روی قلب عاشقم
    صدای صحبت محبت آمیز مامان روزبه و مامان رو خیلی مبهم میشنوم...گیجم ..یه گیج پردرد
    روزبه برای رفتن بهانه میاره
    -باید برم سر خاک مامان
    -میشه بعد از شام با هم بریم؟
    -خب...
    -متاسفم روزبه..نباید اون حرف ها رو از من میشنیدی
    -نه...اونی که متاسفه منم...هیچی نمیدونستم و با ندونستنم خیلی اذیتتون کردم...مخصوصا رها رو خیلی اذیت کردم ...هر چی من بهش بدی کردم دخترتون کرد خوبی و تحویلم داد...الان میفهمم که وقتی میگفتید "ما دوتا به درد هم نمیخوریم" یعنی چی! ....من لیاقتشو نداشتم!
    نگاهم میره سمت دست های مامان که حالا رو بازوی روزبه نشسته
    -روزبه جان ... من هیچوقت نتوستم در حقت مادری کنم.اما میشه یه فرصت بهم بدی؟ میشه از این به بعد منو مثل یه دوست، مثل خاله ات بدونی...خدا شاهده خیلی شرمنده روح مامانتم ... خدا میدونه خیلی خوشحال میشم بعد از سال ها بد قولی برگردم سر عهد روز اولم با مامانت و مثل یه مادر هواتو داشته باشم!
    گریه های مامان باز غمی که رو دلم رو سنگین تر میکنه.اقرار هاش در عین تلخ بودن معنی شیرینی داره
    حالا روزبه هست که دستشو میزاره رو شونه مامان و دلداریش میده
    -شهره خانوم ... نه...شاید بهتر باشه بگم خاله ... خواهش میکنم بعد از رفتنم هوای بابا رو داشته باشید ...
    مامان با چشمای خیسش اول به چشمای روزبه و بعد به صورت بق کرده من نگاه میکنه و بعد با تعجب از روزبه میپرسه
    -مگه تصمیم گرفتی برگردی؟
    روزبه سرشو میندازه زیر و تلخ ترین حرف دنیا رو پیش رویمن میزنه
    -مژده و کیا دارن آخر هفته آینده برمیگردن لندن و ازم خواستن زودتر تصمیم رو بگیرم ... هنوز تصمیمم برای اون تاریخ قطعی نیست اما به هر حال کار و زندگی من اونطرفه و دیر یا زود باید برگردم.
    اشکی که بی اجازه از چشام میچکه قطعا از درد بخیه ها نیست..ملحفه رو میکشم رو صورتم و آرزو میکنم که ای کاش زمین و زمان باور کنن که من خوابم میاد .اونقدر خوابم میاد که هیچ میلی به بیدار شدن ندارم.

    ***
    رها:
    دو روز از روزی که روزبه اومد دیدنم گذشته .با اینکه عقل حکم میکنه که از مردی که قصدی واسه موندن پیشم نداره دوری کنم اما دل صاحب مرده ام هم دوریشو تاب نمیاره..دلم واسش تنگ شده ..واسه خونه ..واسه یا کریم هام.
    از نبود مامان نهایت سواستفاده رو میکنم و شاید برای آخرین بار میرم به آپارتمان مشترکم با روزبه. با اینکه مطمئنم روزبه این موقع عصر خونه نیست اما باز هم هیجان غریبی موقع ورود به خونه دارم.تا وارد می شم برق سالن رو روشن میکنم و صندلمو از جاکفشی جفت در برمیدارم وبه پا میکنم.
    نگاهی به دور و اطراف خونه میندازم و از همون دم در چشمام از تعجب گرد میشه..همه جا تمیز تمیزه..گشتی تو خونه میزنم و متوجه میشم نه ظرف تلنبار شده ای هست و نه ریخت و پاشی...نه گل هام خشک شدن و نه یا کریم ها ترکمون کردن..خیسی پای گلدون ها ،کاسه ی دونه ی یا کریم ها که پر از گندمه بهم ثابت میکنه که آقای مهربون خونه هوای علایق منو داشته و به خوبی به همه چیز رسیدگی کرده.
    تو بالکن می شینم و یه نفس های پردود پاتخت رو نفس میکشم ... دارم یا کریم ها رو نوازش میکنم که صداش از فاصله ای نزدیک تو گوشم میپیچه و دلمو می لرزونه
    -اینجایی رها؟
    آخ که چقدر دلم تنگ رها گفتن هاش بود.
    حال آشفته ام حال یه دختر بیست و دو ساله که در آستانه فارغ التحصیلیه نیس...حس و حال یه نوجون که ناخواسته توی دام عاشقی افتاده، با منه ..همون اندازه شوریده حال..همون اندازه خیالاتی...همون اندازه بیقرار.
    باز با دل ساده و زودباورم دارم خیال میکنم که نگاه های خیره ای که از جفت در بالکن میخ صورتم شده هم رنگ دلتنگی داره..سده دل شدم ...ساده باور...شاید اینم خاصیت عشقه که آدمو پاک خیالاتی میکنه ...شایدم چون خودم بی نهایت دلتنگش شده بودم خیال میکنم اون مرد هم توی ای دو روز بهش سخت گذشته و دقیقا همین حس و حال و داشته .
    این روزها تازه میفهمم که چقدر عشق بیرحمِ...چقدر عاشقی دردناکه ..دردش حتی از درد بخیه ها هم بیشتر...حتی از دردهای بعد از عمل هم دردناک تر...و درد فراق...میگن بدترین درد ِ..اونو چطور تاب بیارم ؟ با ندیدنش چه کنم؟...یعنی شهریار قلبم منو بذاره و بره و من هنوز بتونم نفس بکشم ؟ وقتی رفت شب به چه امیدی بخوابم؟ صبح چی؟! به چه امیدی یه روز دیگه رو شروع کنم وقتی او دیگه نیست!
    او میره جایی که زندگیش اونجاست... زندگی من میره جایی که زندگیش اونجاست......من بدون عشقم بدون زندگیم توی سردرگمی های این پایتخت میلیونی چه خاکی به سرم بریزم؟! ..آخ که پشیمونم از اومدن...نباید میدیدمش..این چشمای غمگین داره عاشق ترم میکنه ...حس میکنم حالا حتی عاشق تر از دیروزم ..عاشق تر از روزهای گذشته ..عاشقتر از همیشه !
    چقدر خوب میفهمه برای دیدارش داشتم له له میزدم..چه خوب ساکت و ساده و مطیع جفت در بالکن و ایساده و داره اجازه میده یک دل سیر نگاهش کنم و بار دلتنگیم سبک تر بشه...من درد عشق دارم او چش شده ؟..او چش شده که زل زده تو چشامو و لب هاشو بسته و داره به ذهن مالیخولیای عاشق من تلقین میکنه که حالش بهتر از من نیست!
    اونقدر حضور یکباره اش حواسم افکارمو پرت کرده که یادم رفته باید سلام بگم
    -سلام
    جای جواب دادن به سلامم ، نفس میکشه..انگار باورش میشه که هستم، که خیال نیستم ، که برگشتم به خونه اش.
    لبخند میریزه رو لب هاش و میاد سمتم ... دستشو واسم دراز میکنه تا کمک کنه باز بایستم ..چه خوب که هنوز نمیدونه دلم از دستش افتاده و مدت هاست که زانو زده روزگارم .
    نگرانم شده ...از خودم میپرسم " چقدر باید نگران یکی باشی که یادت بره که جواب سلام واجبه؟!"
    زیر بازومو میگیره و بلندم میکنه..درد بخیه ها امونمو میبره و نفسمو میگیره ... این روزها بلند و کوتاه شدن سخت ترین کار دنیا شده اما کاش اون درد ها تمام دردهام بود... میگن ده روزه خوب میشم و بعد انگار نه انگار... اما غصه ی من اون درد بی درمونیه که چاره خوب شدنش نه دست منِ و نه دست گذر ده روزه زمان !
    نمیدونم چه مرگم شده ...هواسم مدام پرت اون مردِ
    منو نشنوده رو میل ها و رفته تو آشپزخونه تا نوشیدنی مخصوصشو که اسمش "معجون" واسم درست کنه.. حریصانه نگاهش میکنم...کاش میشد قابش کنم و بزنمش سر در دلم و تا ابد همونجا زندانیش کنم تا هیچ وقت از خیال دلم خارج نشه .
    با یه جفت نیم لیوان سرامیک سفید که تو دستشه میشینه درست روبه روم..چقدر خوب که حالمو میفهمه و میذاره در این آخرین دیدار ، فریم فریم با نگاهم از لحظایی که کنارم هست عکس یادبودی بگیرم و بزنم تو قاب خاطرات ذهنم ..این عکس ها وقتی که رفت ،وقتی دلتنگش بشم ،محض نمردن از دلتنگی ،حتما لازمم میشه..با دقت به تمام لحظه ها با تمام جزییات ممکنش دقت میکنم...هیچ لحظه ای تو زندگیم به دقیقی اون لحظه ها زندگی نکردم ، گوش ندادم ،با چشم ندیدم و به حواس لامسه جزییات رو لمس نکرده ام .انگار همه حواسم به کار افتاده تا تمام جزییات خاطرات حضورششو ثبت کنه .
    جرعه ای از نوشیدنی گرم فوق العاده اش مینوشم و پیش خودم فکر میکنم " روزها کنار هم بودیم و واسم این معجون خوشمزه رو درست نکرده بود " لب میزنم
    -اگه قبل از رفتنت اینو نمیخوردم یه تجریه فوق العاده رو از دست میدادم
    نگاهم میچرخه سمت بالکن و گل ها.لب میزنم
    -اگه قبل از رفتنت نمیدیم که به گل هام اینطور عالی رسیدگی کردی باورم نمیشد گل و گیاه دوست داشتی و هیچی نگفتی!
    به یاکریم ها که با دیدن او به بالکن دلبسته تر شدن خیره میشم و با بغض میگم
    -اگه یاکریم ها رو امروز ندیده بودم نمی فهمیدم که عاشق پرنده ها بودی و لب نزدی!
    گره دستاشو پیش روم وا میکنه و آروم و بی رمق لب میزنه
    -همیشه از ترس اینکه گلم پژمرده بشه و یا پرنده ام بمیره ، سمت گل و گیاه و پرنده نمیرفتم اما...تو به من یاد دادی میشه عاشق پرنده ها بود و قفس نخرید...میشه یه گلخونه گل داشت و با آفتاب مهر و عاطفه همشون رو سبز نگهش داشت ..بهم یاد دادی اگه آدمم ،آدمیت هم داشته باشم ..اگه مردم،مردونگی هم داشته باشم ... و بخشش که تو توش فوق العاده ای ... خیلی چیزهای دیگه هم هست که ذره ذره از تو یاد گرفتم...

    لبخند تلخی میزنه و میره به گذشته ای دور ومیگه
    -میگفتن فرشته ای، باورم نشد...خودت اومدی تو زندگیم و ذره ذره حالیم کردی که فرشته بودن یعنی چی!
    یه جور خاص به لبخندم خیره میشه و با حسی بین نگرانی و دلواپسی زمزمه میکنه
    -میشه یه چیزهایی هم از من یاد بمونه ؟ یادت بمونه دیگه هیچوقتِ هیچوقت مریض نشی و نگرانم نکنی؟!
    دیگه هیچوقت هیچوقت تو قسم خوردنت جونتو قسم نخوری؟! دیگه هیچوقت از خودت ..از رها بودن دست نکشی؟!
    حتی زیر بدترین فشار و درد هم که باشی حاضر نشی از خود واقعیت دور بشی ؟!
    خودت بمون...همین رهای فوق العاده ..همین فرشته نجات زندگی مامانت و بابامو و روزبه!
    میشه قول بدی همیشه همین اندازه مهربون و خوب بمونی..میشه تا همیشه یادت بمونه که بهت گفتم "دنیا امثال تو رو کم داره ، نه زیاد" ؟!
    پس لطفا بمون و زندگی کن و مثل خورشید بی دریغ محبتت رو به اطرافیانت ببخش
    بغض داره خفم میکنه .التماسش میکنم که بس کنه
    -روزبه...بس کن...
    -مراقبت خودت باش رها..وقتی رفتم...
    دیگه اشکم میچکه.التماسم اینبارآخر عجز و ناتوانیمو به رخش میکشه
    -روزبه...بس کن...دیگه نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم...میخوای باز اعصابت خورد بشه با دیدن اشک هام ؟
    میگه
    -رها دست خودم نیست ... نمیدونم... نمیدونم حالا که همه چیز تموم شده چرا اینطوریم؟...سه ماهِ که تو تهران بلاتکلیفم و از کارو زندگی و پیشرفتم تو لندن زدم و افتادم دنبال انتقام گیری ... تا همین چند وقت پیش داشتم واسه برگشتن لحظه شماری میکردم اما ...اما الان که دم رفتنِ حس میکنم اینطوری رفتن درست نیست ..نامردیه! ....نمیدونم رها... هر چی فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیده ... شاید بخاطر این نمی تونم خودم تمومش کنم که حس میکنم زندگی تو این وسط به بازی گرفته شده ... رها ... این بازی رو من شروع کردم و ازت خواستم شروعش کنی.من خیلی ازت ممنونم که با من همراهی کردی .... متاسفم که اینو ازت میخوام ، اما میشه تو تمومش کنی؟ هر وقت تو گفتی ... شاید اینطوری بتونم برم و تا این حد احساس گ*ن*ا*ه نکنم.
    خدای من ،اون مرد چون احساس منو نمیدونه، نمیفهمه داره چی از من میخواد! ...اون مرد نمدیونه اگه دست من باشه هرگز نمیخوام از پیشم بره!
    به چهره غمگین ِدرمونده اش نگاه میکنم.عاشق که باشی فقط واست عشق مهمه و حال خوش عشقت.واسه خاطر اون مرد..
    با پای عشق میرم جفتش میشینم و به نیم رخش خیره میشم ...این آخرین کنارش بودنو از خودم محروم نمیکنم ...و بعد فقط و فقط واسه خاطر دوباره خوب شدنش لب میزنم
    -باشه.همین کارو می کنیم..پس هر وقت بهت گفتم برو دیگه شک نکن و برو...
    لحظه ای مردد نگاهم میکنه و بعد با شرمندگی سرشو میندازه زیر و با علامت سر تایید میکنه .آهی میکشه و دوباره دستاشو به هم گره میزنه و میگه
    - به وکیلم سپردم که کارهای به اسم زدن خونه رو پیگیری کنه.طبق قول و قرارمون اینجا مال توِ.همین فردا برای بستری شدن معصوم خانوم هم اقدام میکنم.پیرزن خیلی زودتر از این ها باید عمل میشد.اینقدر ذهنم درگیر اون کینه لعنتی بود که سه ماه معصوم جون بیشتر درد تحمل کرد.رها ...همه چیزو به حالت اول برمی گردونم و بعد هر وقت گفتی از زندگیت میرم بیرون.
    نگاه غمگین دقیقشو به تک تک اجزای صورتم میدوزه و بعد دستشو میزنه رو شونه ام و دلسوزانه میگه
    -دیروقته ... پاشو یه زنگ به مامانت بزن و بگو اینجا می مونی... وقتی رفتم خونه بابا ، کبری خانوم گفت که بی اجازه اومدی اینجا...میشه از فردا یه مدت خونه رو به من قرض بدی و بری خونه بابا؟
    حیرت زده نگاش میکنم
    نگاهش تو همون فاصله نزدیک رو صورتم میچرخه و روی دهن باز از تعجبم ثابت میشه
    نفس کلافه ای میکشه و با اخم میگه
    -نکنه فک کردی با یه قدیس زیر یه سقف داری سر میکنی...به نفعته به حرفی که میزنم گوش کنی...برو عقب تر
    ازش فاصله میگیرم.باز میگه
    -عقب تر...بازم عقب تر..آهان خوبه...
    یه خط فرضی رو مبل میکشه و میگه
    -از این نزدیک تر قدغنِ...
    از رو مبل پا میشه و خیلی رک و صریح میگه
    -تا قبل از این اونقدر ازت بیزار بودم که حتی اگه آخرین دختر رو کره زمین هم بودی نگاهتم نمیکردم اما...حالا ...واسم حلال ترین زن دنیای و خیلیم جذاب ...اینو گفتم چون نمیخوام این دم آخری کاردست جفتمون بدم...خودت هوامو داشته باش
    چشمکی میزنه و منو گیج گیج میکنه
    میره مسواک میزنه و میاد.هنوز همونجا رو میل خشکم زده و دارم به حرفاش فکر میکنم که میگه
    -میشه اگه خواب موندم فردا صبح ساعت 7 بیدارم کنی؟ ساعت ده یه جلسه مهم دارم.
    هنوز یه قدم نرفته سمت اتاقش که برمیگرده سمتم و میگه
    - میشه حرفمو پس بگیرم؟
    ابروهامو از تعجب میدم بالا ...نگاهش رنگ خواهش و التماس گرفته
    -میشه فردا نری خونه و شب که برمیگردم خونه باشی
    وقتی میبینه گیج تر شدم و افکار خوبی تو ذهنم نیست میگه
    -منظور بدی ندارم... فقط میخوام تا قبل از برگشتنم بازم ازت خاطره داشته باشم
    آه میکشم و همون لحظه تلخ ترین تصمیم زندگیمو میگیرم .
    ***

    راوی:

    شب خسته از یک روز کاری طاقت فرسا خود را به مامن امنش رسانده بود.نگاهش برای هزارمین بار روی تک شاخه گل رزی که در دستش بود افتاد.بالاخره خود را راضی کرده بود که بهانه خریدنش را بگذارد حس ترحمی که نسبت به دخترک سر چهاراه پیدا کرده بود و اضافه کند "هیچ فکر دیگری نکن".چراغ های خاموش خانه اینبار متعجبش نکرد بلعکس لبخند کمرنگی روی لبانش نشاند.بارها در پس این خاموشی ها غافلگیر شده بود. پیش آمده بود که بانوی خانه هنگام ورود او، با حضورش و یا با نورهای رویایی شمع ها فضای میزناهارخوری را برای صرف شامی خوشمزه و رویایی تدارک دیده بود. آنشب هم برای رودست خوردن و غافلگیر شدن هیجانی کم پیدا داشت.

    معطل نکرد ..کلید را در قفل چرخاند و وارد شد. اما سکوت اینبار خانه و تاریکی مطلق فضا حس ناخوشایندی بر قلبش نشاند...برق سالن را روشن کرد .با دیدن میز خالی از شام ، حس بدتری پیدا کرد...کفش ها را به سرعت کند و مانند دیوانه ها به اتاق ها و جاهای پیدا و پنهان خانه سرک کشید....اما واقعیت داشت ...آن که همیشه آنجا بود، دیگرنبود...رفته بود...سفیدی کاغذ تا خورده روی یخچال توجهش را جلب کرد..لبخند زد و دست خط زیبای دخترک را فورا شناخت...دلش پر کشید برای خواندن دلنوشته های او و زیر لب آن دلوشته را خواند

    تو را دیدم... امروز هم. خواب بودی ...نگاهت کردم. باور که نمیکنی اما درست با همان شور و اشتیاق روزهای اول این رابطه .

    تو اما مرا ندیدی....درست مثل تمام ندیدن های این چند ماه و چند روز و چند ساعت . آرام بودی... قانونت را شکستم و در فاصله ای که قدغن کرده بودی نشستم ... یک دل سیر نگاهت کردم و به اندازه تمام روزهای غیر مشترکمان در این رابطه، به تو فکر کردم و بعد آهسته جوری که اوغاتت مکدر نشود نوازشت کردم.

    باورش برایت سخت است، میدانم! ...اما من امروز هم از پس پلک های بسته ات احساست را دیدم...هنوز خسته ...هنوزکلافه..هنوز هم بی میل!

    حق با تو بود...عبث بود تلاشم... زندگی مشترک و فاعل مفرد مزاح است! من به چنگ و دندان بگیرم، تو رهایش کنی،معلوم است ریسمان رابطه رها می شود.

    آری ..کم آورده ام ... امروز بالاخره کم آوردم. همینجا،پشت پلک های بسته ات،پشت درب مهر و موم شده قلبت کم آوردم و زانو زدم..حال اعتراف میکنم که تلاش بیهوده ام حاصلی جز رنجش خاطر خودم و بی میلی روزافزون تو نداشته،بیهوده دست و پا زده ام،حال میخواهم این دور باطل را بس کنم .

    دیر فهمیدم که رهاورد سفرم به سمت تو کولباری درد بود و بار اضافه بر قلب هایمان... اقرار میکنم که این خیال خام نرم شدنت بود که مرا این همه روز به ماندن حریص کرد و لحظه ها را بر تو تلخ ..امروز تمامش میکنم و با تو از نو بیدار میشوم.

    دیگر اسیرمن نمان،برو..برو و بگذار این جرم تپنده ناآرام که گاه و بیگاه با نگاهی، لبخندی ،عنایتی بی تاب میشد برای همیشه سرجایش آرام بگیرد..بپوسد ..بمیرد و رهایم کند.

    امروز که شهامتش را پیدا کردم که در کمال سلامت عقل بگویم برو،این خواسته ام را به گوش جان بشنو و از این خانه، از این زندگی و از تمام خاطرات آینده ام برو.

    میدانی؟ اینجا همیشه من بوده ام و خیال تو، رفتنت نباید سخت باشد .من میمانم بی تو، با عشق."قربانت رها"


    روزبه سنگین تر از همیشه روی لبه تخت خواب غیر مشترکشان نشست و انگشتانش را در خرمن موهایش فرو کرد و دقایقی کوتاه صرف آرام گرفتن کرد ...باید میرفت ... کاری بود که باید می کرد و تا همینجا هم زیادی کشش داده بود ....دخترک حکم رفتنش را صادر کرده بود ..اقرار کرده بود که او را دوست دارد اما چون این عشق بار اضافه است روی دلش و امید وصلی نیست همان بهتر که روزبه برود و ترکش کند.

    با جسمی خسته و درونس آشفته به سراغ کمد خالی از لباس هایش رفت ... نگاهش به چمدان بسته افتاد ....رها زحمتش را کم کرده بود و چمدان را برایش بسته بود ... ...فقط یک لباس و یک اودکلن نیمه خالی جا مانده بود...روزبه همین را از خودش برای او باقی گذاشت و رفت.

    ***
   
    راوی:
    یک روزکاری بی هیچ خبری سپری شده ..بی هیچ اس ام اسی...زنگی...خبری.روزبه کلافه است.با خودش روراست که میشود میبیند همه اش نگران دخترک است.غرور مردانه اش را کنار میگذارد و کلافه به دنبال خبر گرفتن از آن دختر، از شرکت بیرون میزند.به خانه پدریش میرود .آنجا دیگر شهره برایش آن غول همیشگی نیست..حال محبت و علاقه را در وجود آن زن میتواند ببیند و گفتگویی محترمانه بین آن دوشکل میگیرد...
    قصدش از آمدن را به صراحت اقرار میکند
    - از رها خبری ندارید؟
    شهره لبخند تلخی میزند و میپرسد
    -چرا داری دنبالش میردی؟
    روزبه کلافه است ... دستش را در خرمن موهایش فرو می کند و لب میزند
    -نمیدونم...خودمم نمیدونم چرا دارم دنبالش میگردم...شاید چون همیشه کنارم بوده و الان نیست ...حس میکنم یه چیزی گم کردم
    شهره دستش را مادرانه روی شانه روزبه میگذارد و کلام تلخش کام خودش را هم تلخ میکند
    -تو به بودن رها عادت کردی...یکم تحمل کن.... به نبودنش هم عادت میکنی!
    روزبه نگاه نگرانش را در چشمان درشت زن می اندازد و ملتمسانه می گوید
    -پس فقط بهم بگید که حالش خوبه یا نه؟
    شهره پلک های خسته اس را روی هم میگذارئ و وامیکند
    -آره... داره تلاششو میکنه که فراموشت کنه!
    روزبه سرش را با تاسف تکان می دهد و صادقانه اقرار می کند
    -من..من نمیدونستم...که رها به من احساسی داره...تازه وقتی نامه اشو خوندم فهمیدم .. به خدا قشم قصد نداشتم احساسشو به بازی بگیرم...به خدا حال منم الان بهتر از حال رها نیست...من...من
    شهره لبخند تلخی میزند و اشکش میچکد .سرش را به نشانه تایید تکان میدهد و حرف تلخی میزند
    -هیشکی مقصر احساسی که دیگران بهش پیدا میکنن نیست...رها باید با خودش کنار بیاد و این احساسو سرکوب کنه!
    روزبه به دنبال رها از خانه پدری بیرون میزند و برای چندمین بارشماره رها را میگیرد و رها باز هم جواب نمیدهد
    می رود و پای پنجره خانه مشترکشان می ایستد ...خانه در خاموشی بی کسی فرو رفته.با دلی بیقرار و خیالی ناراحت شماره معصوم خانوم را میگیرد و از پیرزن میشنود که او و رها همین امشب عازم مشهد هستند و اگر عجله کند میتواند رها را برای آخرین بار در فرودگاه ببیند.روزبه با عزمی راسخ و شاید برای آخرین دیدار به سمت فرودگاه حرکت می کند.


    رها :
    یه هفته اس اومدیم مشهد ... توی این فضای روحانی ..اومدم که به آرامش برسم و از خود امام رئوف بخوام کمکم کنه آتش این عشق تو دلم سرد بشه. اما انگار نه تنها این اتفقا نیوفتاده بلکه همه جا، همه کس ، همه چیز منو یاد اون مرد و خاطرات مشترکمون میندازه ...
    امشب همینطور که دارم دنبال پیرهنم میگردم بعد از چند شب گوشیمو لای لباس هام پیدا میکنم و میزنم به شارژ ...انگار حتی با این گوشی هم که یادگاری از اون مرده قهر کردم ...
    تا صفحه گوشی روشن میشه دستم از حیرت میشینه رو دهنم ... خدای من بیست –سی تا تماس از دست رفته از روزبه رو صفحه گوشیم افتاده
    به خودم که میام میبنم اونقدر نگرانشم که نمی تونم تماس نگیرم ...
    صداش مضطرب تو گوشی میپیچه..پلک هامو رو هم میزارم.دستم میره رو قلب بی تابم میشینه
    -رها...خودتی؟ حالت خوبه؟
    - خوبم
    -چرا تماس هامو جواب نمیدی
    آهی میکشم و میگم
    -من اینجا سرم خیلی شلوغه...الان تماس هاتو دیدم
    عصبانی میشه و میگه
    -نکنه عمدا داری نادیده ام میگیری؟
    به خودم حق میدم که عصبانی بشم.داره منو میذاره و میره طلبکارم هست
    - آره دارم خودمو میکشم که نادیده ات بگیرم ...الانم زنگ زدم چون دیدم کلی زنگ زدی و نگران شدم اتفاق بدی افتاده باشه؟
    دلخور میشه و میگه
    -یعنی حتما باید اتفاق فجیعی افتاده باشه که من حق داشته باشم بهت زنگ بزنم ؟
    پلک هامو عصبی رو هم فشار میدم و میگم
    -روزبه خواهش میکنم من...
    صداش به طرز غریبی ضعیف میشه.نجوا کنان میگه
    -یعنی نمیشه دلم واست تنگ شده باشه؟
    نباید دل به دلش بدم.کم محلش میکنم و میگم
    -همش همین؟
    صداش خسته و بغض دار میشه
    -این چیز کمیه؟....اگه کمه پس چرا حالم اینقدر بده؟ چرا همش حس میکنم گمت کردم..هان؟
    اشکمو میگیره و با صدای گریه دار میگه
    -ما روزهای زیادی با هم گذروندیم و تو فقط به حضور من عادت کردی...ترک عادتت هم به زمان نیاز داره
    از حرفم می رنجه اما میگه
    -باشه.... گیریم حرفت درست و من به زمان نیاز دارم ...تو بدون من حال بهتری داری؟
    -من فقط خسته ام و نیاز به آرامش دارم..اینجا موندن هم برای من بهترین تسکینه
    -اینطور که معلومه قصد نداری به این زودی برگردی!
    -نمیدونم ...فعلا که هستیم
    -باشه... منم صبرمیکنم تا زمان بگذره و ببینم این عادت منو میکشه یا بالاخره ازش خلاص میشم!
    سکوت میکنم که میگه
    - مراقب خودت باش رها
    -باشه..شب بخیر
    نفس حبس شده اشو بیرون میده و میگه
    -صبر کن رها...
    با صدایی گرفته و خش دار میگه
    -گاهی باید دور بشی تا بفهمی واسه کیا عزیزو ارزشمندی...تو اینو خوب حالیم کردی رها...میشه برگردی پیشم؟
    لب هامو رو هم فشار میدم و اونقدر گریه میکنم که گوشی از دستم میوفته
    ***
    رها:
    بعد از هشت روز دوری از پایتخت برمیگردیم تهران . روزبه همون هفته گذشته به قولش عمل کرد و واسه عمل زانوی معصوم جون از دکتر جراحش نوبت گرفت و کل هزینه ها رو متقبل شد .
    حالا یه هفته گذشته و دو روز دیگه معصوم جون نوبت عمل داره . بعد از رسوندن معصوم جون میرم خونه مامان تا هم با مامان دیداری تازه کنیم و هم سوغاتی هاشون رو بهشون بدم و مهم تر از همه از روزبه که به شدت دلتنگشم خبری بگیرم.
    هنوز نیم ساعتی از حضورم تو خونه اردشیر خان نگذشته و با مامان مشغول کپ و گفت و صحبتیم که گوشیم زنگ میخوره .یکی از دوستای دانشکده امِ هست ..از مامان عذر میخوام که میون کلامش مجبورم گوشیمو جواب بدم.میرم از سالن بیرون و وارد محوطه سبز حیاط میشم. دوستم خبر میده که استاد نمره های آخرین امتحان اون ترم رو اعلام کرده.خبر خوبش اینه که با یه پونزده پرونده ترم آخر تحصیلم بسته شده.از اینکه اون درسو نیفتادم واقعا خوشحالم چون دقیقا روز بعد از اون مهمونی جنجالی اون امتحان رو دادم و سر جلسه اصلا تمرکزنداشتم.
    تو عالم خودمم که سنگینی نگاهی رو روی صورتم حس میکنم.تا سرمو بالا میگیرم نگاهم تو نگاه خشمگین روزبه قفل میشه .درست روبه روم ایستاده و باورش نمیشه رهایی که بهش گفته معلوم نیست که کی برمیگرده تهران ، تاب نیاورده و به این زودی برگشته !
    معلومه حسابی از دیدنم جا خورده و از اینکه بی خبر اومدم بدجوری ناراحته ...همونطور عصبانی بازخواستم میکنه
    - تو...مگه به من نگفتی به این زودی برنمیگردی؟
    واقعا میمونم چی جوابشو بدم ...
    از چهره عصبانی اش میترسم و من و من کنان میگم
    -روزبه من...
    منتظر توضیحیم نمیمونه ... میاد و مثل باد خزان سریع از کنارم رد میشه و میره
    از این حرکت آنیش تو جام میخکوب میشم .... چشام اشکی میشه و دستم میره روی قلبم که ناامیدانه داره زیر دستم جون میده ...چی فکر میکردم و چی شد!... حالا حس میکنم نفسم سخت بالا میاد هنوز تو شوک رفتنشم که یهو دست مردونه اش دور گردنم حلقه میشه ... از پشت کشیده میشم تو آغوشش ... با صدایی خسته جفت گوشم زمزمه میکنه
    - پس بالاخره برگشتی پیشم!
    احساس میکنم تو گرمای آغوش روزبه نفسام سبک تر و گرم تر بالا میاد و قلبم ریتم جدیدی میتپه...لذت میبرم از حضور گرم و دوستداتنیش ..مچمو میگیره و منو نیم دور دور خودم میچرخونه تا درست رو به روش قرار بگیرم . دقیق تو چشمام زل میزنه و بعد اونقدر دل تنگیش اوج میگیره که تنگ بغلم میکنه و با دست دیگه اش سرمو به سینه اش فشار میده ...حین نوازش کردن موهامو جفت گوشم زمزمه میکنه
    -آخ که چقدر کم داشتمت رها
    مسخ شده و بی حرکت دارم بین بازوهای مردونه اش فشرده میشم ... دستام بلاتکلیف اطراف تن روزبه رها شده...هنوز گیج و بلاتکلیفم...هنوز نمیدونم این عاشقانه ها به وصال ختم میشه یا به فراق
    یه قدم ازم فاصله میگیره تا بتونه چشمامو ببینه..بی تفاوتیمو تاب نمیاره و ترسیده میپرسه
    -چرا اینطوری شدی رها ؟ یعنی اصلا دلت واسم تنگ نشده ؟
    نگاهمو از نگاهش میدزدم و من من کنان میگم
    -من...من رفتم که.. فراموشت کنم ...اما ...اما نتونستم روزبه...شاید ... اگه تو بری...
    دستمو میگیره تو دستاش ..دستمو میبره بالا و نرم میزاره رو ته ریش های مردونه اش ... با چشم های براق از اشکش زل میزنه به چشمام و میگه
    -فکر میکنی دیگه میتونم بدون تو جایی برم ؟
    دلم تو سینه می لرزه ..نفس راحتی میکشم.قطره اشکی که از گوشه چشمم میچکه میشه یه اقرار سریع به عشق
    لبشو میچسبونه به کف دستم ..میبوسه و با اقراش دلمو به آتیش میکشه
    -دلم واست یه ذره شده بود دختر بد..
    نگاه دلتنگش رو کل اجزای صورتم میگرده و روی لب هام ثابت میشه... تو چشاش چراغونیه...
    با انگشت شست و اشاره اش چونه امو میگیره و صورتمو میده بالا ...نگاهش برای اجازه گرفتن میاد بالا سمت چشام .
    پلک هامو رو هم میزارم و وا میکنم .لبخند میزنه و خم میشه سمت لبخندم


    یهو از گوشه چشم مامانو میبینم که از چون از غیبت طولانیم نگران شده اومده تو حیاط دنبالم بگرده.
    روزبه پشت به مامانه و اونو نمیبینه.
    فورا کف دستمو میزارم رو صورت سرخ از خجالتم
    نگاهش روزبه پر از سوال میشه ..نگاهمو از تو چشاش میکشم بیرون و میندازم زیر و میگم
    -روزبه ...مامان اونجاست
    با شیطنت میگه
    -خب ؟ مگه خلاف شرع کردم؟
    سرخ میشم از خجالت و میگم
    -خب.. خجالت میکشم
    از اینکه صورتمو زیر دستام مخفی کردم و سرخ شدم خنده اش میگیره ... چونه امو نرم نوازش میکنه و شیطنت بار میگه
    -میخوای بریم خونه تو؟
    از لحن بیقرار کلامش قلبم به طرز غریبی میطپه ...گیج نگاهش میکنم
    به مامان که هنوز تو تاریکی حیاط داره دنبالم میگرده اشاره میکنه و با شیطنت میگه
    - بریم اجازتو بگیرم؟
    برای کنار او بودن بیقرار تر از همیشه ام .هنوز جواب مشخصی به درخواستش ندادم که انگشتاشو لای انگشتام فرو میکنه ... میدوه سمت مامان و منو هم با خودش همراه میکنه ... مامان که تازه متوجهمون شده با تعجب نگاهمون میکنه
    روزبه میون نفس نفس زدن هاش رو به مامان میگه
    -خاله ... میشه دخترتون رو بدزدم و با خودم ببرم؟
    خجالت زده به روزبه اعتراض میکنم
    -روزبه!
    مامان که از شواهد امر خیالش راحت شده که همه چیز بینمون گل و بلبل شده معنی دار میخنده و میگه
    -پس مرد و مردونه قول بده که خوشبختش کنی!
    روزبه دستشو به علامت "چشم" میزاره رو چشمش و ومیداره
    مامان میخنده و میگه
    - مراقبش باش
    اینبار معترض مامانو صدا میکنم
    -مامان؟
    مامان که حالا دست به بغل زده، شونه ای بالا میندازه و با نگاه خندونش بدرقه ام میکنه
    روزبه میدوه و منو هم دنبال خودش میکشه ... اونقدر حالش خوبه که داره مثل یه پسربچه تخس شیطونی میکنه....میخنده و با صدای خنده اش منو هم به وجد میاره..
    -یوهوووووو
    منو میکشه و با خودش میبره تا جفت ماشین .تکمه دزدگیرو میزنه و درماشینشو واسم باز میکنه و میشوندم رو صندلی
    جفت در می ایسته و حین نفس نفس زدن خیره نگاهم میکنه.کم کم خنده اش میشه لبخند انگار یاد دلتگی هاش میوفته که یهو میگه
    -تو چیکار کردی با من دختر بد!
    خجالت زده به چشم های غمگینش خیره میشم
    دستشو دراز میکنه و انگشتامو دونه دونه کف دستش جمع میکنه و با انگشت شستش نوازش وار پشت دستمو نوازش میکنه .همونطور که با نگاه براقش زل زده به چشام به حرف میاد و خیلی ساده و صمیمی میگه
    - شاید بگی بهت عادت کردم ... اما حتی اگه این عادتِ و عشق نیست، نمیخوام خودمو مجبور کنم که این عادت قشنگ کنار تو بودن رو ترک کنم ...
    یه لحظه بغض راه صداشو میبنده.
    -رها وقتی نبودی خیلی چیزها بهم ثابت شد ... مطمئنم شدم که زندگی ای که توش نگاه معصوم تو..حضور گرمت...لبخند قشنگت نباشه رو نمیخوام ...
    گوشه لبشو زیر فشار دندون به شکنجه میگیره ..نگاهشو از نگاهم میدزده تا اشکشو نبینم.لب میزنه
    -خیلی بهم سخت گذشت این چند روز...خیلی سخت
    دستشو تو دستم آروم فشار میدم و میگم
    -میفهمم به منم خیلی سخت گذشت..انگار داشتم جون میدادم تو نبودنت !
    لبخند غمگینمو با لبخندش جواب میده...با خودم میگه چه خوبِ که حال دلت با حال دل محبوبت یکی بشه ! چه خوبه که دردت با درد محبوبت یه شکل باشه...چه خوبه کسی که دوستش داری دوستدارت باشه!"
    تا حواسم نبوده نگاهش روی لبخندم خشک شده ... یهو ترسی عمیق به قلبم چنگ میندازه ... باید قبل از اینکه کاری کنه که دیگه هیچوقت نتونم فرامشش کنم ترس هامو پیشش اقرار کنم ...باید بگم که از دوباره ترد شدن ..ازلگد مال شدن احساسم به شدت می ترسم. آخه توی زندگی همیشه موقعی که به آدم های اطرافم نیاز داشتم اون ها منو ترک کردن ورفتن ..از اینکه روزبه هم ترکم کنه بیش از همه می ترسم.به حرف میام و ترسمو اقرار میکنم
    - روزبه... من..می ترسم ..
    با شستش چونه امو نوازش میکنه و با حرفاش آرومم میکنه
    -عشق که ترس نداره دختر خوب ...تا اینجاش که تو دستمو گرفتی و آوردی از اینجا به بعدش تا ته جاده عاشقی دستای منو بگیر و رو من حساب کن!
    -من...من .. نمیدونم چرا...گیجم روزبه
    لبخند میزنه و با اطمینان میگه
    -رها ... فقط چشماتو ببند و به من اعتماد کن خب؟
    تاب نگاه کردن تو چشمای شیطونشو ندارم.برق چشماش داره خمار و خواب آلودم میکنه ... نفس های گرمش که میشنه رو صورتم دلم هری می ریزه. بهانه تراشی میکنم و میگم
    -من
    جفت لبام که میرسه زمزمه ورا میگه
    -چیه؟ میخوای بگی دوستم داری؟
    با چشمای گرد از تعجب نگاش میکنم و میگم
    -نه من فقط...
    تو چشام زل میزنه و خیلی ساده و صریح میگه
    -اما من دوستت دارم
    دلم تو سینه می لرزه ... چقدر به اینکه از احساسش بگه و بهم اطمینان بده ، نیاز دارم . ..انگار از آسمون میام زمین
    لبخند میزنه و باز تو چشمام اقرار میگه
    -خیلی دوسِت دارم رها
    دلم قرص میشه ... لبخند میزنم و همزمان قطره اشکم میچکه...پلک ها مو رو هم میزارم و برای یه سفر طولانی تا ته جاده عشق به مرد محبوبم اعتماد میکنم و با او همراه میشم.
    پلک هامو که وا میکنم صد مرتبه عاشق ترم...صد هزار بار شورید تر.اولین چیزی که میبنم لبخندشه که سخاوتمندانه، عاشقانه به نگاه براق از اشکم تقدیمش کرده.
    هنوز لذت اون هم نفسی با منه که لبخند میزنم و میگم
    - این دومین بار بود!
    صورتمو با علاقه به سینه اش تکیه میده.قلبش میطپه... تند و بیقرار درست مثل قلب خودم. با شیطنت جفت گوشم میگه
    -نشمارشون ....
    میخندم و میگم
    -چرا ؟
    شیطنت بار جفت گوشم زمزمه میکنه
    -آخه به زودی آمارش از دستت درمیره!
    دلم تو سینه می لرزه ...
    آروم با کف دست میزنم به سینه اش که صدای خنده اش بلند میشه.
    میخندم... صدای خندمون رو باد میبره تا ابدیت تا ته عاشقانه ها... تا خودِ خود خدا.
    ***

    روزبه:
    تو جام غلتی میزنم .گرمای حضورش نیست.وزن سرش از بازوهای مردونه ام کم شده ...نبودنش آشفته ام میکنه.
    فورا ملحفه رو کنار میزنم و چشمای خواب آلودم رو تنگ میکنم و تو تاریکی اتاقی که حالا اتاق خواب مشترکمون شده ، دنبالش می گردم .
    تو اتاق نیست از تخت پایین میام و میرم تو سالن. نور کمرنگی از اتاقش به ساعت سالن که داره پنج صبح رو نشون میده، تابیده .
    آهسته جوری که اوغاتش مکدر نشه میرم سمت اتاقش و از لای در نگاهش می کنم.
    خدای من... رها رو میبینم که داره از ته قلبش راز و نیاز میکنه...اونقدر غرق عبادته که یهو ترس به دلم میوفته..یه ترس مبهم و تکان دهنده.
    اونقدر دلم خالی میشه که میرم وضو میگیرم و میام پشت در اتاقش می ایستم .هنوز غرق گریه و دعا و مناجاتِ...میرم تو و میشینم جفت جانمازش..تازه متوجه حضورم شده .. زود چشمای اشکیشو با پر چادر پاک میکنه و مهربون میگه
    -بیدارت کردم روزبه جان؟
    عاشق پسوند "جان" ای هستم که از دیشب که مهمون دوباره لحظه هام شده پشت اسمم میاره و باهاش دلمو می لرزونه.
    بغضم رو پس میزنم و با علاقه نگاش میکنم و میگم
    -تو بیداری کابوس دیدم ..پیشم نبودی رها!
    لبخند مهربونشو به صورتم میپاشه.به پاهاش اشاره میکنه و میگه
    -بیا بخواب اینجا
    با یه حس خوب سرمو میزارم رو زانوش و به صورتش که درست بالاتر از نگاهمه خیره میشم. چقدر فرشته ی من تو چادر نماز زیبا و معصوم شده.
    لبخندشو جواب میدم و می پرسم
    -اذان دادن ؟
    جا خورده از سوالم.میدونه سال هاست نماز و روزه و واجباتی که او بهش پایبنده رو من بوسیدم و گذاشتم کنار.اما مثل فرشته ها به روم نمیاره و جواب میده
    -آره...همین پیش پات اذان دادن.
    من من کنان میگم
    -میشه... سجاده اتو بهم قرض بدی؟
    دیگه نمیتونه جلوی تعجبش رو بگیره.با ذوق میگه
    -میخوای نماز بخونی؟
    به ذوق زدگیش لبخند میزنم و میگم
    -آره...یه چند وقتیه که میخونم...
    اول با علاقه نگام میکنه و موجب میشه حس کنم یه پوئن مثبت ازش گرفتم و حالا حتی بیشتر از قبل هم دوسم داره.اما بعد گوشه لبشو گاز میگیره و معذب میپرسه
    -یعنی ... دیگه ...واسه آروم شدن...از اون چیزا... نمی نوشی؟
    کف دستشو میزارم رو پلک های خسته ی خواب آلودم و عطر بهار نارنج سجادشو که تو دستاش پیچیده با علاقه بو میکشم و پیشش اقرار میکنم
    -نه..از اون مهمونی به بعد دیگه مشر*وب رو به خودم حروم کردم
    لبخند دلربایی میزنه و با علاقه نگاهم میکنه و میگه
    -چه عالی...بهت افتخار میکنم روزبه جان
    با تاییدش منو میبره تو آسمونا و موجب میشه بیشتر سر ذوق بیام و از احساسم بگم.شیطنت رو میریزم تو کلامم و میگم
    -خب...ترک عادت های بد انگیزها ی خوب خوب میخواد
    چشاش از محبت برق میزنه..لبش همچنان به رو ملبخند میپاشه که میگم
    - من انگیزم بالاست ... مخدر من جفتم نشسته..کافیه دستشو بگیرم...کافیه تو چشمای معصمش نگاه کنم...کافیه بکشمش تو بغلم و فشارش بدم اونوقت آروم آروم میشم
    میخنده و شرمزده سرشو میندازه زیر
    انگشتمو میبرم بالا و میکشم رو سرخی گونه هاش .. دستمو میگیره تو دستاش و نگه میداره
    بغض تو گلوم میشینه و آهسته لب میزنم
    -رها...تا به حال به خدا حسودی کردی؟...
    لبخند میزنه ...یه لبخند ملیح و عاشقانه و منتظر میشه ترسم و اقرار کنم
    -اما... امشب که دیدم غرق عبادتی و خالصانه داری خدا رو صدا میزنی، یهو ترس برم داشت...ترسیدم که خدا دیگه طاقت نیاره این بنده عاشقش رو ببره پیش خودش
    با همون لبخند داره نگاهم میکنه .با بغض ادامه میدم
    -تو رو ببره پیش خودش و من روی این زمین خاکی تنها بمونم...
    با چهره آرومش توی سکوت مبهی داره به من و ترسم لبخند غریبی میزنه.انگار به دلش یه چیزی افتاده و از یه چیزی که همه بی خبرن خبر داره.نمیدونم شایدم این رسم دل های پاکِ که پچ پچ خدا و فرشته ها رو میشنون.
    لبخندش داره ترسمو بیشتر می کنه.دستم هنوز تو دستشه.ملتمسانه نگاهش میکنم و عاجزانه میگم
    -رها ... میشه دستامو محکم بگیری و ولش نکنی ؟
    لبخندش داره دیونه ام میکنه.نگاهم از اشک برق میزنه.دلش به رحم میاد و بالاخره اون لب های بسته رو وا میکنه و باهام حرف میزنه
    - داشتم واست دعا میکردم روزبه... داشتم واسه تو اشک می ریختم
    اشکم بی اختیار میچکه.با تعجب میپرسم
    -برای من دعا می کردی؟! پس چرا این همه گریه کردی؟
    حواسمو با اقرار قشنگش از ترس هام پرت پرت میکنه
    -چون ...خیلی دوست دارم ... خیلی واسم عزیزی روزبه
    از علاقه ای که بهم داره اشک از چشاش میچکه
    سرمو از رو پاهاش برمیدارم و میشینم جفتش .همینطور داره اشک می ریزه و عاشقانه نگاهم میکنه .
    صورتشو بین جفت دستام قاب میکنم ومیگم
    -دیگه اجازه نمیدم به خاطر من یه قطره هم اشک بریزی...گذشته رو واست جبران میکنم رها.......این قولیه که به مامانم هم دادم...گفتم اگه رها منو و احساسمو باور کنه اونقدر براش روز خوب و خاطره قشنگ میسازم که از گذشته ها فقط یه حاله تاریک باقی بمونه و بدی هامون رو فراموش کنه...باشه عروس خانوم؟
    لبخند میزنه و همزمان سرخ میشه از خجالت . پلک هاشو میزاره رو هم و وا میکنه و صداقتم رو باور میکنه ...با علاقه به صورت قشنگش نگاه میکنم و جایی بین دو چشمش رو برای ب*و*س*ه عاشقانه بعدی انتخاب میکنم
    دستاشو میگیرم و میگه
    -برو یکم بخواب...چشمات خسته اس عزیزم
    قلبش مونده از کدوم بلرزه؟ از ب*و*س*ه یا واژه "عزیزم" که دیگه قصد ندارم موقع صدا کردن عزیز دلم از دهنم بیوفته.
    ***

    ***

    روزبه:

    از پشت شیشه بخش مراقبت های ویژه به چهره معصومش که میون اون همه سیم و دستگاه پزشکی آروم خوابیده خیره میشم و اتفاقات عجیب و تلخ روزهای گذشته توی ذهنم مرور میشه :
    درست یک هفته بعد از روزی که من و رها زندگی اینبار مشترکمون رو با هم شروع کرده بودیم از بیمارستان با من تماس گرفتن و گفتن نتیجه پاتولوژیک توده اومده و باید با رها هر چه سریع تربرم بیمارستان.دکتر رها اونروز به من گفت که توده ای که تو تخمدان رها بوده بدخیم بوده و رها باید مراحل درمان رو هر چه سریع تر پیگیری کنه.فردای اونروز با رها رفتیم بیمارستان و رها همونجا دچار درد و فشار تو جمجمه اش شد. وقتی تو تاوالت بالا آورد دیگه دکترش فورا دستور سی تی اسکن داد و بعد از مشورت، تیم پزشکی برای رها تشخیص سرطان متاستاتیک مغزی دادن و گفتن که هر چه سریع تر باید جراحی انجام بشه و به ما امید دادن که چون تعداد کمی تومور با جریان خون به مغز رسیده و تازه در جمجمه مستقر شده امکان بهبود کامل هم وجود داره . دکتر واسم توضیح میده که تو نتایج بخشی از توده ی تخمدان پیش از عمل رها شده بوده و با جریان خون به سمت مغز رها رفته .دکتر همش میگفت که رها خیلی خوش شانس بوده که توی این مرحله متوجه بیماریش شده .تیم پزشکی تشکیل میشه و فردای اونروز رها رفت زیر تیغ جراحی اما تو زمان که انتظار بود از کما خارج نشد.
    همونطور که به رها خیره شدم و حاضر نیستم ازش چشم بردارم دستای بابا روی شونه ام میشینه ..اون موقع اس که میفهمم 24 ساعت دیگه هم گذشته و باز ساعت ملاقات شده
    بابا شونه امو فشار میده و دلداریم میده
    - مرد باش پسرم...تحمل کن ... خدا بزرگه
    لبخند تلخی میزنم و میگم
    -کم نمیارم بابا...هیچوقت...ببین، ببین درست کنارمه...همین که نفس میکشه،همین که هست و نفس میکشه هم عالیه.
    بابا سرشو زیر میندازه و شمرده شمرده حرف میزنه و با من اتمام حجت میکنه
    -روزبه ... میخوام بدونی این اتفاق تو زندگی واقعی خیلی با فیلم ها فرق داره ...رها حتی اگه از کما هم دربیاد ، سه روزه مثل روز اولش نمیشه...اگه شانس بیاری و برگرده خیلی طولم میشکه راه بیوفته ..خیلی طول میکشه دوباره صداشو بشنوی....روزبه ... میخوام واقع بین باشی...اگر میخوای همین الان میتونی پا پس بکشی و برگردی بری سروقت زندگیت... تو لندن هزار موقعیت عالی واسه کار و ازدواج برات فراهمه.اگه خسته شدی برو و رها رو به ما بسپار
    میفهمم منظورش چیه...میخواد بدونه تا کجا پای این دختر وایسادم.لبخند میزنم و رو به صورت قشنگ رهای عزیزم جوابشو میدم
    -بابا...شاید حق با تو باشه ...اگه با هر کی جز این دختر آشنا می شدم حتما همین افکاری رو داشتم که شما الان میگی... اما من حالا حاضرم ده سال از اون روزهای زندگیمو بدم تا فقط یک روز کنار این دختر زندگی کنم... بابا مگه شما نمی دونید عشق چیه؟! ... نفس من به نفس این زن بندِ... زندگی ای که توش این دختر نباشه دیگه واسه من زندگی نیست...
    نفس راحتی میکشم و با شوق ادامه میدم
    -بابا ... این دختر به من یا داد که وقتی یه لذت بزرگ رو بچشی دیگه لذت های کوچیک راضیت نمی کنه...من از این دختر یاد گرفتم که آدم ها به مهربونی هم تکیه میکنن..اگه قرار باشه همه جای رابطمون دو دو تا چهار تا کنیم و حساب کتاب کنیم که موندن با یارمون هنوزم مصرفه یا نه....من اسم اون رابطه رو معامله میذارم نه ازدواج ... بابا من این دخترو دوست دارم...این یعنی تا هست..تا نفس میکشه ...تا کاری از دستم واسش بربیاد و تا نفس میکشم ، کنارش باشم و امید داشته باشم که برمی گرده پیشم...بابا الان دیگه مطمئنم که تو عاشق مامان نبودی .. مامان به خاطر شما به زندگی برگشت اما...وقتی دید رهاش کردی ...وقتی دید تنهاش گذاشتی و با یکی دیگه ای اونوقت بود که مرد، همون وقت تموم کرد...بابا ما آدم ها خودمون قاتل احساسات همدیگه ایم...
    بابا اشکش رو صورتش روون شده.سرشو میندازه زیر و شونه هاش می لرزه و اقرار میکنه
    -حق با تو هست روزبه ..من تا ابد خودمو به خاطر ترک کردن مامانت نمیبخشم.
    نفس عمیقی میکشم و بغضمو پس میزنم و خیلی قاطع میگم
    -اما من هرگز همسرمو رها نمی کنم... قداست همسر بودن و ازدواج رو روزی هزار بار جلو چشمم میارم ...آخه مگه خدا زن و از گوشت و خون من نیافریده... او جدا از من نیست ...باید تا آخرش از پاره تنم نگهداری کنم!
    بابا میون هق هق گریه اش اقرار میکنه
    -روزبه ... من هرگز به اندازه تو عاشق نبودم...من نه تنها به همسرم بلکه حتی به این دخترم بد کردم..روزبه ..من بودم که رها رو دست معصوم خانوم سپردم.
    با حیرت به بابا خیره میشم .شونه های مردونه اش زیر فشار غم می لرزه ...شکسته شکسته میگه
    -موقعی که شهناز رها رو برد و تو شهر گم کرد ما خبر گم شدنش رو به پلیس داده بودیم تا واسمون پیداش کنن ...فرداش از پلیس آگاهی با من تماس گرفتن و گفتن دختر گمشده تون پیدا شده ..من رها رو از پلیس تحویل گرفتم و سپردم به معصوم خانوم و بهش تاکید کردم این دخترو برداره و با خودش ببره یه جای دور از تهران تا دست هیشکی بهش نرسه
    وحشت زده میپرسم
    -بابا..شما چرا اینکارو با رها کردید؟
    بابا شرمزده سرشو زیر میندازه و اتفاقات گذشته رو اقرار میکنه
    -به خاطر انتقام از مخفی کاری های شهره اینکارو کردم ....شهره به من دروغ گفته بود که دوتا دختر داره ..مرگ روشنا رو هم از من مخفی کرده بود ... رها رو آورده بود جای او تو خونه من و از هیچکدوم از کارهاش دم نزده بود ... وقتی فهمیدم داره هر روز بابت مخفی کاری هاش بهم دروغ میگه خیلی از دستش عصبانی شدم.نه می تونستم اون زن بی پناهو از زندگیم بندازم بیرون ونه تاب دروغگویی هاشو داشتم ...خریت کردم و انتقامم رو ازعزیزترین کسش گرفتم .. داغ دوری از دخترشو به دلش گذاشتم تا تاوان گناهش بشه ...من خریت کردم روزبه و حالا واقعا شرمنده ام..واقعا متاسفم..رها همه چیزو میدونست و تا آخرش دم نزد.اون دختر منو دیده بود..مطمئنم که اون دختر موقعی که سپردمش به معصوم منو دید و تا آخرش این رازو پیش خودش مخفی کرد...
    باور نمیشه...بابا..اسطوره من این بلا رو سر رها آورده باشه.بابا اشک هاشو پاک میکنه و میگه
    -منم اونروز که شهره واسه رها از گذشته ها گفت پشت در هم تو رو دیدم و هم حرف های شهره رو شنیدم ... همون شب به شهره حقیقت ربوده شدن رها رو توضیح دادم اونم باورش نمیشد که من چه کردم با او و زندگیش ...ولی بعد واسم گفت که اونم مجبور شده دخترشو مخفی کنه..میگفت چون از اول دروغ گفته بوده که یه بچه داره و میترسیده دروغش منو دل چرکین کنه و چون روشنا مریض بوده بهش گفته بودن که عمر درازی نمیکنه اونم اون تصمیم غلط رو گرفته و بعد از مرگ روشنا رها رو جایگزین او کرده.میگفت از بس از همه کس و همه جا ناامید بوده ..از بس درمونده بوده میترسیده منی که تنها تکیه گاهش شده بودم رو هم از دست بده....روزبه ما آدم ها به خاطر ترس هامون به خاطر خشممون اون اشتباهات فجیع رو مرتکب شدیم.
    بابا با شرمندگی تو چشام خیره میشه ..بازومو میچسبه و ملتمسانه اشک می ریزه و میگه
    - این دختر یه روز به من گفت که میتونه گ*ن*ا*ه بزرگ منو ببخشه... پسرم ....میشه تو هم از گ*ن*ا*ه زشت پدرت بگذر و ...یه روز منو عفو کنی؟ روزبه خیلی خسته ام از به دوش کشیدن این بار گ*ن*ا*ه هفده ساله! خیلی خسته ام روزبه....
    خدای من ... حرف های بابا تو ذهنم نمیگنجه..برمی گردم و به اون دختر خیره میشم و صد مرتبه بیشتر از گذشته به دل صبورِداغ دیده اش دل میبندم.
    ***
   
    ***
    روزبه:
    میرم پشت شیشه ای که وجود نازنین تو رو قاب گرفته می ایستم و زمزمه میکنم:
    رها ... شده یه هفته...یه هفته اس که چشم های قشنگت رو بستی و آروم تر از همیشه خوابیدی.با این باندهای سفید توری مثل یه عروس خوشگل شدی..داری مثل ماه میدرخشیدی...رها...این روزها خیلی چیزا واسه ناشکری وجود داره اما میخوام یه بارم که شده مثل تو همه چیزو قشنگ ببینم...آره... حتی تو این موقعیت تلخ هم چیزهای زیادی واسه لبخند زدن و تشکر وجود داره....همین که جلوی چشممی و دیگه دلم تنگت نیست ..همین که میتونم عین پروانه دورت بگردم و کنارت بمونم همین که نفس میکشی و ترکم نکردی هم عالیه و شکر داره.
    به لبخندی که رو لب هاشه خیره میشم و میگم
    -رهاجان.. عاشق این لبخند قشنگی ام که گر چه همه میگن غیر ارادیه اما من حس میکنم که از ته دلت میجوشه و میاد رو لبات. لبخندی که از توش احساس رضایت و خوشبختی عمیقتو حس میکنم.
    آه میکشم و میگم
    -رها... لبات که غیر اردای تکون میخوره من حس میکنم داری زیر لب یه چیزی میگی. گوشامو تیز میکنم تا بفهمم چی میگی. انگار داری هی زیر لب میگی: «خدایا روزبه ام داره غصه میخوره..میشه اجازه بدی برگردم پیشش؟»... اونوقته که اشک دیگه امونم نمیده ...دستای بی حستو می گیرم تو دستم و اونقدر میبوسمش که اوج اشتیاق و انتظارمو بفهمی و از اینکه میخوای برگردی پیشم حتی یه لحظه هم پشیمون نشی...

    میرم خونه..
    خونه ای که از هر جای دیگه ای بیشتر پر از تو..پر از خاطره تو..پر از خیال توِ...روبه روی تنها عکس مشترکمان که مژده و کیا ازمون گرفتن و قاب کردی و زدی به دیورا می ایستم و رو به لبخندت میگم
    -رها یادته بهت قول دادم که میخوام روزهای قشنگ و خاطره های خوب واست بسازم...نذار غرورم بشکنه و قولم زمین بمونه...زودی برگرد
    پیشم...یه عالمه حرف نگفته دارم باهات..یه جاهایی هست که باید دوتایی بریم...دلت برای اون آبشار تنگ نشده؟ نمیخوای دوباره ببینیش؟...اگه تو هم مثل من دلت خیلی تنگ شده برگرد پیشم...
    دفتر خاطراتت رو بی جازه وا میکنم ..آخرین نوشته ات تاریخ روز قبل از عملته نوشتی
    "حال من اینجایم ...در خانه مان که پر شده از عطر خاطرات کنار هم بودنمان...روی تخت مشترکمان...اتاق های مشترک مان...خاطرات مشترک مان...و من رها معزی در بیست و دومین بهار زندگیم از عاشقانه هایم با تو مینویسم ...شهریار قلبم دوستت دارم و عاشق لحظه های باهم بودنمان هستم ..عاشق تلاقی نگاه هایمان در جمع و ب*و*س*ه های یواشکیمان...عاشق لبخندت که هر روز بیشتر با دلم عقد اخوت میبدد..حالا تو اینجایی ..درست همینجا ..دیوار به دیوار قلبم..نفس به نفس کنارم...روزبه جان ،سفر درازی بود از تنفر تا عشق و تو الحق که خوب همسفری بودی...قول میدهم تا پایان همراهت باشم..قول میدهم روزبه عزیزم."

    اشک هامو پاک میکنم ...آخه مطمئنم سر قولت میمونی و برمیگردی پیشم. باور دارم خدا دست رد به سینه بنده محبوبش نمیزنه و تو رو برمیگردونه پیشم ...راستی ..این روزا خیلی از چیزهاتو بی اجازه برداشتم و صاحب شدم ...سجاده ات ..قرآنت...و آخریشم عطر بهار نارنج لای سجاده اتِ که واسم تداعی عطر ناب با تو بودنِ.

    میرم پشت میز تحریرت میشینم و خودنویست و برمیدارم و تو آخرین صفحه دفترت زیر آخرین خاطره ای که نوشتی مینویسم

    "رهای عزیزم..... این خانه.. این زندگی... روزها و خاطرات آینده ام بی تو هیچ لطفی ندارد. میدانم که اینجا همیشه تو بوده ای و خیال من.....تا آنروز که به آغوشم برگردی اینجا می مانم ...بی تو، با عشق. "

    ***

    پایان ./
    95/5/24

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 427
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,267
  • بازدید ماه : 14,225
  • بازدید سال : 141,328
  • بازدید کلی : 11,638,468