close
مجتمع فنی تهران
رمان گل حسرت جلد دوم قسمت دوم
loading...

رمان فا

    «خودخواهی»    بعد از آن سعی کردم بیش‌تر وقتم را صرف آموزش موسیقی به ایلیا کنم. تاجائی‌که می‌توانستم همزمان با نواختن ارگ، نت‌ها را نیز یادش می‌دادم بدون این‌که توقع داشته باشم به همین زودی یاد بگیرد. بااین‌حال نمی‌خواستم تمام استعداد او…

رمان گل حسرت جلد دوم قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 345 سه شنبه 02 آذر 1395 : 0:47 نظرات ()

    «خودخواهی»
    بعد از آن سعی کردم بیش‌تر وقتم را صرف آموزش موسیقی به ایلیا کنم. تاجائی‌که می‌توانستم همزمان با نواختن ارگ، نت‌ها را نیز یادش می‌دادم بدون این‌که توقع داشته باشم به همین زودی یاد بگیرد. بااین‌حال نمی‌خواستم تمام استعداد او صرف همین سازها شود بلکه با تلاوت روزانه‌ی قرآن هم سعی می‌کردم محبت و توجهش را همچنان به سمت و سوی مذهبی جلب کنم اگرچه به هرحال او درهمان زمینه‌ای که نقص کمتری داشت پیشرفت بهتری هم از خودش نشان می‌داد چرا که موسیقی نیازی به کلمات و جمله‌ها نداشت.
    بااین‌حال آموزش‌های فشرده‌ی من که تاحد زیادی به خاطر خالی کردن ذهن ایلیا از یاد امیر بود درهمین یک مورد خاص اصلا جواب نمی‌داد و او هرچند وقت یک بار از من می‌خواست که زودتر به دیدن امیر برویم. بدیهی است که من هم سعی داشتم هربار با وعده وعیدهای سرخرمن این دیدار را عقب بیندازم بلکه کم‌کم فراموشش شود چراکه دیدار دوباره ی این دو نفر با اهداف من منافات داشت، من همه‌ی همتم را صرف جایگزین کردن هدیه‌ی امان با هدیه‌ی امیر کرده بودم و نباید بار دیگر به این علاقه‌ی بیهوده و چندش‌آور راه می‌دادم.
    ایلیا مثل همیشه صبورانه این دوهفته را پشت سر گذاشت تاآخر هفته شود و برویم تهران برای تحویل سفارشات تولیدی و از آن طرف هم به قولم عمل کنم و ببرمش پیش امیر...................................




    سفارش‌ها را که تحویل دادم از صاحب‌کارم اجازه گرفتم تا تماسی تلفنی با سوده داشته باشم، به محض شنیدن صدایم با خوش‌حالی گفت:
    ـ"سلام رویا جونم! چقدر خوب شد که واسه افطاری مامان اینا هستی."
    من که هنوز حتی فرصت نکرده بودم حالش را بپرسم با تعجب گفتم:
    ـ"افطاری؟!"
    جوری توضیح داد انگار وظیفه دارم از همه‌ی ریزه‌کاری‌های زندگی‌اش باخبر باشم:
    ـ"آره دیگه! اولین شب جمعه‌ی ماه رمضون مگه مامان اینا افطاری ندارن؟"
    ـ"نمی‌دونم سوده جون، حضور ذهن ندارم. مرسی از دعوتت ولی باید برگردم خونه."
    جیغ زد:
    ـ"چی چیو؟ مامان ناراحت می‌شه از دستت. اصلا حرفشم نزن. می‌گفت اگه شماره‌ای چیزی ازت داشت حتما بهت زنگ می‌زد خودش دعوتت می‌کرد."
    ـ"زنگ می‌زنم ازشون عذرخواهی می‌کنم."
    ـ"باشه زنگ بزن بهش، اگه تونستی از زیرش در برو! امشب می‌بینمت بای."
    تا خواستم چیز دیگری بگویم قطع کرد. شماره‌ی خانه‌ی مادرش را گرفتم ولی بوق اشغال می‌خورد. چند بار دیگر هم تلاش کردم ولی بی‌فایده بود. دوباره شماره‌ی سوده را گرفتم:
    ـ"الو، مثل این که مامان حسابی سرشون شلوغه چون یکسره بوق اشغال می‌خوره."
    کمی فکر کرد:
    ـ"بعید می‌دونم الان اشغال باشه..... ببینم، تو به کدوم شماره زنگ می‌زنی؟"
    کمی متعجب شدم:
    ـ"خب همون شماره‌ای که دارم دیگه!....."
    و شماره را گفتم. صدای تقی که از برخورد کف دست با پیشانی‌اش برمی‌خاست شنیدم:
    ـ"آخ خاک به‌سرم رؤیا، یادم رفته بود بهت بگم؛ مامان‌اینا شماره‌شون عوض شده، الان چندماهه!"
    برای چندلحظه مات و مبهوت شدم، آنگاه اولین چیزی که به ذهنم رسید بر زبانم جاری شد:
    ـ"چرا بهم هیچی نگفتی سوده؟ آخه این چه کاری بود که بامن کردی؟"
    نمی‌دانم چرا منظورم را این‌قدر دیر می‌فهمید:
    ـ"اووووو یه جوری می‌گی انگار که یه روز درمیون باهاشون تماس داشتی! خوبه سال به سال هم یادشون نمی‌کنی‌ها بی‌معرفت؟!"
    صدایم را کمی بالا بردم:
    ـ"سوده اون تنها شماره‌ای بود که می‌تونست راه ارتباطی بابام با من باشه!"
    مکثی که آن سو پدیدار شد نگرانم کرد، گویا او نگران‌تر از من شده و قدری هم ترحّم در صدایش پدیدار شده بود:
    ـ"الهی بگردم رؤیا! تو مگه هنوز فکر می‌کنی بابات زنده‌ست؟ فکر کنم برگشتن امان یه کمی توقّعت رو از مرده‌ها برده بالا!"
    نمی‌دانستم الان این حرفش شوخی بود یا دلجویی؟ به‌هرحال حوصله‌ی هیچ‌کدامش را نداشتم:
    ـ"چی می‌گی دیوونه؟ چرا منظورم رو نمی‌فهمی؟! اگه یکی از طرف پدرم خواسته باشه با من تماس بگیره تنها راه ارتباطش با من همون شماره بوده."
    کم‌کم منظورم را می‌فهمید و البته ذهنش به سمت وسویی کشیده شد که مدنظر من نبود:
    ـ"پس واسه همینه که خبری از سهم‌الارث تو نیست!"
    صدایم را دوباره بالا بردم:
    ـ"این کم اهمّیّت‌ترین قسمت ماجراست."
    اونیز این‌بار صدایش را بالا برد:
    ـ"اتّفاقا خیلی هم مهمه!"
    اجازه ندادم بیش‌تر صحبت کند:
    ـ"واسه من هیچی مهم‌تر از آرزو و آرش نیست، فقط یه راه می‌خواستم که با اون‌ها دوباره ارتباط داشته باشم.... آه خدایا حالا چه جوری می‌تونم امیدوار باشم که یه روزی یکی از اون خونه بخواد با من تماس بگیره؟!...."
    متوجه دردم شد:
    ـ"معذرت می‌خوام رؤیا جون، نمی‌دونم چرا گاهی نمی‌فهممت. واقعا اولویت‌هات آدم رو حیرون می‌کنه دختر! کاش یه کم زودتر گفته بودم بهت.... هرچند که به هرحال ما هیچ شماره‌ای از پدرت یا وکیلشون نداشتیم که بخواهیم اطلاع رسانی کنیم. اون خط مامان اینا خیلی قدیمی بود واسه همین هم تمام خطوط اون منطقه رو یک دور اصلاح کردن و شماره‌هاشون کلا عوض شد، الان شش شماره‌ایه."
    وقتی دید زبانم بند آمده و دیگر نمی‌توانم چیزی بگویم مثلا خیر سرش دلداری‌ام داد:
    ـ"حالا فکرشم نکن، اونا صدتا شماره هم ازت داشته باشن هیچ وقت سراغت رو نمی‌گیرن. خدا رحمت کنه پدرت رو...."
    دلم می‌خواست التماسش کنم که خفه شود ولی او دوباره ادامه داد واین‌بار خبرمرگش خواست بحث را عوض کند:
    ـ"راستی، ایلیا چطوره؟ هنوز تو فکر امیرآقاست؟"
    چرا باید از دستش ناراحت باشم که نادانسته هربار دست روی زخم جگرم می‌گذارد؟
    ـ"چی بگم؟ اونم شده درد بی‌درمونم...."
    صدای صاحبکارم درآمد:
    ـ"خانم محترم، دو دقیقه تلفن اضطراری شما این بود؟ اینجا محل کاره، خطش نباید این‌همه وقت اشغال باشه."
    فورا عذرخواهی کردم:
    ـ"بله ببخشید، حق با شماست. الان...."
    آنگاه خطابم به سوده برگشت:
    ـ"سوده من باید برم، ببخشید نمی‌تونم حرف بزنم."
    ـ"پس پاشو بیا اینجا منتظرتم."
    ـ"نه، باید برم. این‌دفعه شرمنده‌تم."
    ـ"یعنی چی؟ این‌همه راه اومدی نبینمت؟ زود بیا اینجا حرف هم نباشه. از همین‌جا می‌ریم پیش مامان اینا."
    و گوشی را قطع کرد.
    


    از صاحبکارم که مردی میانسال و بی‌اعصاب بود عذرخواهی کردم، آنگاه سفارش‌های دوهفته‌ی پیش رو را تحویل گرفتم و خداحافظی کردم و آمدم بیرون. به رسم هر ماه به زیارت شاه عبدالعظیم رفتیم، از آنجایی که نمی‌توانستم وسط هفته بیایم تهران قرارمان را به اولین شب جمعه‌های هرماه قمری اصلاح کرده بودیم، بااین‌حال خبری از سلمی و دخترانش نبود و ایلیا که فکر می‌کرد این‌بار هم ربیعه را خواهد دید تمام مدت چشم به راهش مانده و با هر دختری که وارد صحن می‌شد یک بار برمی‌خاست و بادقت نگاه می‌کرد و بعد ناامیدانه می‌نشست سرجایش.
    هوا نه گرم بود نه خنک ولی به هرحال عطش روزه داری داشت به شدت آزارم می‌داد. زودتر از موعد برخاستیم و به سمت خانه‌ی سوده به راه افتادیم.
    وقتی رسیدم سوده در را باز گذاشته و داشت سمیه را شیر می‌داد. سلام کردم و به رسم ایام رمضان برای یکدیگر آرزوی قبولی طاعات کردیم، البته من حدس می‌زدم که او روزه نباشد:
    ـ"روزه که نیستی؟"
    ـ"یه روز گرفتم نصف فامیل دعوام کردن! می‌گن باید بخوری که این فسقلی گشنه نمونه. می‌بینی تو رو خدا؟ دارم کم‌کم تبدیل به تانکر می‌شم از بس زوری بهم دادن خوردم."
    خندیدم و کنارش نشستم تا شیرخوردن سمیه راتماشا کنم، خدایا منظره‌ای از این زیباتر آفریده‌ای؟ هربار که مستانه چشمانش را باز و بسته می‌کرد و لپ‌های خوشگل وتپلش با لذت پر و خالی می‌شد دلم می‌خواست گازش بگیرم. ایلیا هم طبق معمول نشست کنارش و مشغول بازی کردن با انگشتان کوچک و ظریفش شد.
    سوده حالش را پرسید:
    ـ"خوبی علی جون؟"
    ایلیا نگاه سردی به چشمانش کرد:
    ـ"ایلی خوبه."
    ـ"خاله قربون ایلی بره که این‌قدر خوبه، عسل خاله! نفس خاله! دوماد خاله...."
    با دلخوری نگاهش کردم:
    ـ"سوده بعضی چیزها شوخیشم قشنگ نیست!"
    زبان درآورد برایم:
    ـ"به تو چه؟ دلم می‌خواد دومادم شه اصلا."
    کلافه از او روی گرداندم:
    ـ"دیوانه‌ی روانی!"
    می‌فهمد که اگر هوا به دل پسرک بی‌گناهم بیندازد چه به حال و روزش خواهد آمد؟ می‌فهمد که ایلیا می‌فهمد؟!.... دو روز دیگر که دخترش را به کس کسانش نداد و حتی ذره‌ای به این فکر نکرد که دامادش کسی باشد با عقب‌ماندگی ذهنی چه کسی جوابگوی احساسات آسیب دیده‌ی پسرم خواهد بود؟
    برای فرار از شرایط سختی که بازهم ناخواسته و بی‌ملاحظه ایجادش کرده بود رفتم آشپزخانه و از سماور روشن برای سوده و ایلیا چای ریختم و آوردم، فورا تعارف تکه پاره کرد:
    ـ"آخ تو چرا زحمت می‌کشی پری موطلایی من؟"
    بی‌حوصله غریدم:
    ـ" خفه شو بخور شیرت زیاد شه."
    نخودی خندید و چای را از توی سینی برداشت. ایلیا هم لیوان خودش را برداشت و مشغول خوردن شد.
    اشاره‌ای به سوده کردم که ایلیا را یک جوری بفرستد پی نخود سیاه. سوده هم گرفت:
    ـ"ایلیا یه ماشین خوشگل واسه سمی خریدم، برو ببین دوستش داری؟ می‌تونی سوارش بشی‌ها؟"
    ایلیا چایش را نصفه کاره رها کرد و رفت توی اطاق سمیه. سوده سرم غر زد:
    ـ"می‌ذاشتی بچه‌م چاییشو بخوره بداخلاق!"
    چشمانم را گرد کردم:
    ـ"این الان منتظره ببرمش پیش امیر، می‌گی چه خاکی به سرم بریزم سوده؟ اگه نبرمش دیگه محاله بهم اعتماد کنه."
    سوده لبش را گزید تا شیطنتش را پنهان کند:
    ـ"امیرآقا چه وقتی شد امیرجون؟"
    اخم هایم را درهم کشیدم:
    ـ"من کی گفتم امیرجون، بی‌شرف؟"
    خودش را زد به کوچه فرعی دست چپ:
    ـ"اوا پس چرا من فکر کردم گفتی امیرجون؟"
    ـ"سوده به جای این مسخره بازیا یه فکری به حالم کن، بگو چه غلطی کنم؟"
    کمی سرش را خاراند:
    ـ"غلط که زیاده واسه انجام دادن، منتها درستش اینه که برید دیدنش."
    ـ"من نمی‌خوام بعد از بساط اون دفعه اصلا از کنارشم رد شم، چه برسه به این که پاشم یه کاره برم دیدنش؟!"
    ـ"خب پس بذار یکی ببردش."
    ـ"مثلا کی؟"
    ـ"چه می‌دونم؟ هرکی. مثلا سپهر."
    ـ"ببین خانم نابغه، من اصلا کلا نمی‌خوام ایلیا امیرو ببینه، نمی‌خوام دوباره هوا برش داره."
    ابروهایش را بالا داد:
    ـ"دوباره؟!! مثلا می‌خوای بگی الان فراموشش کرده؟ پس نگران چی هستی؟"
    سری به استیصال تکان دادم:
    ـ"نخیر، فراموشش نکرده ولی..... ولی.... خدایا چیکار کنم؟!"
    کمی جدی شد:
    ـ"امیر ایرادش چیه که زنش نمی‌شی؟"
    دلم می‌خواست موهایش را بکنم:
    ـ"سوده حالیته چی داری ازم می‌پرسی؟"
    زد وسط خال:
    ـ"به خاطر امانه، نه؟"
    نفسم را پرصدا بیرون دادم:
    ـ"خودت چی فکر می‌کنی؟"
    ـ"دیگه هر خری می‌فهمه که آره دیگه."
    نتوانستم این همه خریتش را تحمل کنم:
    ـ"نخیرم، فقط یه خر می‌تونه باور کنه که بعد از اون‌همه بلا که سرم آورده بازم بهش اعتماد کنم."
    نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر اصرار دارم به زبان انکار کنم حال آن‌که احوالاتم کاملا گویای احساساتم بود!؟
    ـ"آره خب اینم هست.... راستی می‌دونستی پیش ایرج‌خان هم رفته؟"
    حیرتزده به دهانش خیره شدم:
    ـ"راست می‌گی؟ پس.... الان دیگه اون بی‌چاره هم می‌دونه که پسرش زنده‌ست!"
    پشت چشمی نازک کرد:
    ـ"بی‌چاره کدومه؟ ماشالا از بابای من سرحال‌تره. نمی‌دونم چرا این‌قدر این پدرو پسر جذّابن؟"
    دلم فرو ریخت. آخرین تصویری را که از ایرج در ذهنم داشتم با اشتیاق مرور کردم، دلم چقدر برایش تنگ شده! کاش بهانه‌ای برای دیدنش داشتم... عجیب است، نه؟ من ومادرم واقعا بی‌شرمیم که این‌قدر با احساسات پدرم زاویه داریم.....
    

    ایلیا که ظاهرا از ماشین بازی زیادهم خوشش نیامده بود از اطاق سمیه بیرون آمدومقابلم ایستاد:
    ـ"بریم بابایی."
    نگاه درمانده‌ام را به نگاه سوده دوختم:
    ـ"چیکار کنم الان؟"
    سوده قیافه‌ای کارشناسانه به خود گرفت:
    ـ"‌الان واسه ایلیا نگرانی یا به خاطر غرور خودت که نشکنه؟"
    انگار پر بیراه هم نمی‌گفت، با کاری که دفعه‌ی قبل کرده بودم حتی روی این را نداشتم که دوباره با امیر روبه رو شوم.
    ـ"نمی‌دونم، فقط نمی‌خوام... همین."
    ـ"راستی، امروز که رفتی زیارت، سلمی‌ رو دیدی؟"
    نمی‌دانم چه ارتباطی میان این موضوع و سلمی ‌یافته بود که چنین حرفی را پیش می‌کشید؟ به‌هرحال لحنم رنگی از اندوه گرفت:
    ـ"سلمی‌ امروز نیومد... احتمالا از دستم ناراحته."
    ـ"می‌خوای یه زنگ بهش بزنی؟"
    ـ"نمی‌دونم...."
    به ایلیا نگاهی کردم، اسم سلمی او را یاد کسی انداخته بود:
    ـ"ربی؟!"
    سری تکان دادم:
    ـ"می‌خوای ببرمت ربیعه رو ببینی؟ ولی دیگه وقت نمی‌کنیم بریم پیش عمو امیر، باشه؟ یه کدوم رو انتخاب کن، عموامیر یا ربیعه؟"
    کمی سبک و سنگین کرد، بعد هم پذیرفت:
    ـ"یا ربی!"
    نفس راحتی کشیدم و سوده هم با اطمینان انگشت اشاره و شستش را به هم حلقه کرد و به نشانه‌ی موفّقّیت گرفت بالا.
    گوشی را برداشتم و با سلمی تماس گرفتم، بعد از چند بوق برداشت:
    ـ"الو؟"
    ـ"سلام سلمی جون، خوبی خواهری؟"
    ـ"سلام از ماست. نماز و روزه‌هات قبول."
    ـ"از شما هم قبول باشه. پس چرا نیومدی امروز حرم؟ نگرانت شدم."
    ـ"من که اومدم، تو نبودی."
    با تعجب به سوده نگاه کردم و با اشاره فهماندم که آمده بود....
    ـ"خب شاید چون عجله داشتم زود اومدم بیرون.... خوبی؟ بچه‌ها خوبن؟"
    ـ"همه خوبن. ایلیا چه‌طوره؟"
    ـ"اونم خوبه."
    ـ"بهانه نمی‌گیره؟"
    این هم دست گذاشته روی دلم! با این‌حال من موضوع را به سمت و سویی دیگر کشاندم:
    ـ"چرا اتفاقا، دلش حسابی واسه ربیعه تنگ شده."
    ـ"خب پاشو افطار بیا اینجا."
    ـ"افطار؟...."
    سوده فورا اعتراض کرد:
    ـ"مامان ناراحت می‌شه."
    ـ"امشب جایی دعوتم سلمی جون."
    ـ"خب فردا بیا."
    ـ"فردا؟!...."
    و دوباره نگاهی به سوده انداختم که خبر از کسب تکلیف می‌داد. سوده بلند گفت:
    ـ"فردا من و رؤیا خدمت می‌رسیم سلمی جون!"
    سلمی که صدای سوده را شنیده و حسابی سرذوق آمده بود از آن طرف داد زد و من هم فورا گوشی را به طرف سوده گرفتم:
    ـ"قدم‌تون رو چشم خانم خوشگله!"
    هردو خندیدیم و با یک خداحافظی گرم تماس را قطع کردیم.
    ایلیا که فهمید یک روز دیگر باید برای دیدن ربیعه طاقت بیاورد کمی دلخور شد ولی به روی خودش نیاورد. اوگاهی صبورتر از چیزی بودکه به نظر می‌رسید ولی وای به آن روزی که کاسه‌ی صبرش لبریز می‌گردید، از آن کینه شتری‌های بدقلق بود که به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد.
    نزدیک غروب بود که آقارضا از سر کار برگشت و بعد از یک خوشامدگویی گرم و صمیمانه از ما خواست سریع حاضر شویم تا به ترافیک دم افطار برنخوریم، هرچند که فاصله‌ی اینجا تا خانه‌ی مادرسوده واقعا کوتاه بود.
    درفاصله‌ای که سوده سمیه را آماده می‌کرد من و ایلیا هم روی کاناپه‌ای که توی هال بود نشسته و منتظر بودیم. آقارضا نیز قدری این طرف و آن طرف رفت تا به سوده کمک کند، بعد هم آمد نشست مقابل ما....
    ـ"خب رؤیا خانم، چه خبرا؟"
    ـ"سلامتی...."
    ـ"امان تا ده روز دیگه برمی‌گرده."
    از این اطلاع رسانی ناگهانی غافلگیر شدم و نگاه متحیرم را به نگاه نسبتا شیطانش دوختم، انگار او هم در مارموذ بازی دست کمی از سوده نداشت! سعی کردم بر هیجاناتم مسلط باشم و وانمود کنم که مسائل مربوط به امان چندان هم برایم مهم نیست:
    ـ"به سلامتی."
    پا انداخت روی پایش....
    ـ"به خاطر تو داره برمی‌گرده."
    نمی‌دانم چرا سعی داشت برای امان بازارگرمی راه بیندازد؟
    ـ"بله، گفته بود."
    ابروانش را به حالتی استفهام‌آمیز درهم کشید:
    ـ"می‌دونستی؟!"
    قرار بود چه چیز خاصی را بدانم؟
    ـ"خب.... خودش گفت.... اگه منتظرش باشم و..... همین چرت و پرتا!"
    خنده‌اش گرفت:
    ـ"نه، ربطی به اون چرت و پرتا که می‌گی نداره...."
    این‌بار من نیز خنده‌ام گرفت ولی هردوی ما تلاش می‌کردیم جدی وانمود کنیم، شانه‌ای بالا انداختم:
    ـ"بیش‌تر از این از چیزی خبر ندارم."
    ـ"پس بذار برگرده خودش بهت می‌گه."
    صدای داد سوده از توی اطاق بلند شد:
    ـ"رضااااااااا دستاش گیرکرده! کمک!!"
    آقارضا خندید و سری به تأسف تکان داد و همان‌طور که می‌رفت تا به داد سمیه برسد خطاب به من غر زد:
    ـ"تو رو خدا یه کمی مادرگری یاد این زن ما بده. آخه تو چه جور رفیقی هستی؟"
    فعلا وقت نداشتم به این پسرخاله شدنش اهمیتی دهم، فکرم حسابی مشغول امان بود و دلیلی که آقارضا فرصت گفتنش را نیافت یا شاید هم عمدا نخواست بگوید.


    
    توی مسیر سعی کردم کم‌تر صحبت کنم و مزاحم شوخی‌های زن و شوهری سوده وآقارضا نشوم ولی آن‌قدر ذهنم درگیر امان بود که اصلا نفهمیدم چه وقتی رسیدیم. از همان دم در سپهر و سمانه چنان استقبال گرمی از ما کردند که انگار مهمانان ویژه‌ایم. خانه حسابی شلوغ بود، سپهر ایلیا را با اشتیاق در آغوش گرفته و سعی می‌کرد مثل خودش با او حرف بزند:
    ـ"سپه مُرد واسه ایلی! ایلی الان خورده می‌شه توسط سپه!"
    بعد هم چند ماچ گنده‌ی آبدار از لپش گرفت که چشمانم از حیرت گرد شد، تا به حال ندیده بودم گوشت ایلیا این‌جور به دهان کسی خوشمزه باشد! وقتی او را زمین می‌گذاشت جای قرمزی مایل به کبود روی لپ ایلیا مانده بود که باعث شد اعتراضی نه چندان جدی کنم:
    ـ"سپهر، کبودش کردی بچه‌مو."
    سپهر که از شیرین کاری خودش غرق خرسندی بود رو به من خندید:
    ـ"بچه نگو، آلوچه!"
    بارضایت خندیدم، دوباره گفت:
    ـ"تو چرا نمیاریش پیش ما؟ دلم خیلی براش تنگ می‌شه بی‌انصاف."
    نمی‌دانستم با چه زبانی از او تشکر کنم:
    ـ"مرسی دایی مهربون!"
    چینی به دماغش داد:
    ـ"چاکریم آبجی خوشگله."
    لبم را گزیدم:
    ـ"خیلی پررویی سپهر!"
    فورا نتیجه‌ی دلخواهش را گرفت:
    ـ"چه‌طور داییشم ولی نمی‌تونم با آبجیم شوخی کنم؟"
    و تا به خودم بجنبم بینی‌ام را لای دوانگشتش گرفت و فشرد، جیغ زدم:
    ـ"دیگه نه تا این‌حد؛ بی‌شعور!"
    اصلا بدش نیامد و سرخوشانه خندید و از من دور شد. سوده که از سلام وعلیک با فک و فامیل‌هایش تازه فارغ شده بود رو به من برگشت و بادیدن چشمان خیس و دماغ سرخم گفت:
    ـ"چی شدی تو؟"
    ـ"هیچی، از داداشت بی‌تربیتت بپرس."
    لب‌هایش را به هم فشرد و چشمانش را گرد کرد و با حرص گفت:
    ـ"آدمش می‌کنم!"
    آن شب به همه‌ی ما خوش گذشت، ایلیا از بازی با سپهر حسابی لذت می‌برد و گاهی سمانه هم به آن‌ها اضافه می‌شد و سه تایی شیطنت می‌کردند. من وسوده هم سعی می‌کردیم در کارهای مربوط به افطاری به ساراخانم کمک کنیم. اگرچه مستخدمین هم بودند ولی به هرحال برای ساماندهی اوضاع باید چندنفر از خانواده نیز حضور می‌داشتند.
    یک‌بار وقتی مشغول چیدن ظرف‌های خشک شده توی کابینت بودم دوسه تا از خانم‌های فامیل سوده بی‌خبر ازحضورم مشغول گفت‌وگو کنار در آشپزخانه شدند که بی‌اختیار گوش‌هایم تیز شد:
    ـ"یعنی چند سالشه؟"
    ـ"نمی‌دونم، قد و قواره‌ش که ده یازده سال می‌خوره، ولی حرف‌زدنش مثل بچه‌های دو سه ساله‌ست."
    قلبم فرو ریخت، شک نداشتم که درباره‌ی ایلیا حرف می‌زنند....
    ـ"عقب مونده‌ست یعنی؟"
    ـ"آره انگار...."
    و قفسه‌ی سینه‌ام درد گرفت!
    ـ"عجیبه، اولین باره یه عقب مونده‌ی خوشگل می‌بینم!"
    کمی‌خوش‌حال شدن حق مادرانه‌ام بود؛ نه؟!
    ـ"چه فایده؟ بی‌چاره مامانش."
    ـ"آره واقعا. بدبخت شوهرشم مرده، آدم این‌قدر خوش قیافه و این‌همه بدبخت؟"
    حق داشت واقعا! واقعا حق داشت؟!!
    ـ"چه می‌دونم؟ قربون حکمتش.... لابد چشم و نظر خورده."
    پس معنی چشم ونظر این است!؟ حماقت‌های پنهانی که گاهی به قیمت یک فاجعه تمام می‌شوند تا نهایتا با عبارت «چشم و نظر» بار مکافاتش از دوش‌مان ساقط گردد....
    ـ"آره والا، خدا قسمت هیچ مسلمونی نکنه."
    نمی‌دانم چرا فقط برای مسلمان‌ها دعا می‌کردند؟ مثلا غیرمسلمان‌هایی که به خودشان اجازه نمی‌دهند این‌جوری پشت سر خلق خدا حرف بزنند آدم نیستند؟ بغضی تلخ گلویم را گرفته و راه نفسم را داشت می‌بست. خستگی یک روز کار و زحمت به تنم ماسیده ودلم می‌خواست همان جا کف آشپزخانه ولو شوم. بی‌آن‌که به روی خودم بیاورم برخاستم تا بقیه‌ی ظرف‌ها را بردارم. تا چشمشان به من افتاد دست و پایشان را گم کردند و ماندند چه جوری قضیه را ماست مالی کنند، ولی من بی‌توجه به آن‌ها همان‌طور سرگرم کار خودم بودم. آن‌ها هم یواشکی از گوشه‌ی آشپزخانه بیرون خزیدند درحالی که باهم خنده‌های ضایعانه ردوبدل می‌کردند!
    دلم برای پسرکم می‌سوخت، حق یک مادرنیست جز عشق و لذت احساس دیگری را درباره‌ی فرزندش تجربه کند، ولی من دلسوزی وترحم راکه بدترین حس‌های دنیاست نسبت به عزیزترین فرد زندگی‌ام داشتم. کسی چه می‌دانست که ایلیای من چه‌قدر خوب و قانع و مهربان است؟ هرچند گاهی اذیت‌هایی دارد ولی هرچه نگاه می‌کنم او همیشه یک قدم جلوتر از تصور من رفتار کرده و درمواقعی که احساس درماندگی کرده‌ام با صبر و سازش غافلگیرم ساخته....
    آن شب مثل همیشه خانه‌ی سوده استراحت کردم و روزبعد طبق قرار قبلی‌مان برای افطار پیش سلمی‌ رفتیم. به جرأت می‌توانم بگویم که ایلیا درکنار ربیعه شاد وسرحال بود وبه‌طرز معجزه‌واری قدرت یادگیری‌اش افزایش می‌یافت. نمی‌دانم ربیعه با او چه می‌کرد که هربار ایلیا از نزدش دست پر بازمی‌گشت، این‌بارهم ربیعه شعر ده بیست سی چهل را یادش داده و ایلیا با اشتیاق برایم می‌خواند، البته فقط همان قسمتی که از ده تا صد شمرده می‌شد! به این ترتیب فهمیدم می‌توانم بنا به خواست امان آموزش ریاضی را نیز رویش امتحان کنم.
    اگرچه سعدان و قاسم هم‌صحبت‌های مناسبی برای آقارضا نبودند ولی به‌هرحال او با شکیبایی تحمل‌شان می‌کرد و سعی داشت هرجور شده به خودش خوش بگذراند. متوجه شدم که متأسفانه سعدان برخلاف قاسم نگاه ناپاکی دارد، او درهرفرصتی که می‌یافت جوری به من یا سوده خیره می‌شد که حس بدی پیدا می‌کردم، برخلاف قاسم که مثل همیشه محجوبانه نگاهش را می دزدید و سعی داشت حتی المقدور به خانم‌ها نگاه نکند. نمی‌دانم چرا این سعدان این‌قدر متفاوت بود با بقیه‌ی اعضای خانواده‌اش؟ طفلک سلمی فرصت نداشته برای تربیت تک‌تک بچه‌هایش وقت کافی بگذارد، آن‌ها خودشان با شرایط موجود یک جوری سازگار شده‌اند.
    قدری که گذشت آقارضا از ما اجازه گرفت تا یک سر برود بیرون دیدن رفیقش....
    دلم زیر و رو شد، نمی‌دانم دیدار امیر و آقارضا چه ربطی به من داشت که باید از این اتفاق ناراحت و دلخور می‌شدم؟
    باصدای سلمی به خود آمدم:
    ـ"می‌گم یه قرار بذاریم بچه‌ها رو ببریم گردش، مثلا امامزاده داوود. هم بهشون خوش می‌گذره هم زیارت می‌ریم دلمون وا می‌شه."
    با خوش‌حالی موافقت کردم:
    ـ"خیلی هم عالی! سوده موافقی؟"
    سوده لب و لوچه‌ای برچید:
    ـ"فعلا که نه، تا سمیه کوچولوئه زیاد نمی‌تونم مسافرت برم. امامزاده داوود هم دردسرش زیاده، کلی پیاده روی داره. من دیگه جون راه رفتن ندارم، شیره‌ی جونم رو ریختم تو کام این فسقلی."
    سلمی آتش سوزاند:
    ـ"پیاده روی چرا؟ خودم برات خر کرایه می‌کنم!"
    بی‌اختیار خندیدم و سوده با فک قفل شده یک جور خیلی بدی به سلمی نگریست!
    سروصدای بچه‌ها توی حیاط نگرانم کرد و رو به سلمی‌ گفتم:
    ـ"شوکت خانم هنوز بیمارستانه؟"
    سری به تأسف تکان داد:
    ـ"نه، آوردنش خونه. ازپس هزینه‌های بیمارستان بر نمی‌اومدن. وضعش خیلی خرابه بی‌چاره منتها گفتن ازش مراقبت کنن یه چند وقتی بیش‌تر زنده می‌مونه."
    خیلی دلم سوخت و از نعیمه خواستم برود به بچه‌ها تذکر بدهد، آنگاه رو به سلمی کردم:
    ـ"عملش کنن خوب نمی‌شه؟"
    ـ"فایده نداره، قلبش داغونه. می‌گن باید باتری بذاره، یه همچین چیزی. ولی خیلی هزینه‌ش سنگینه، امیرآقا می‌گه شاید خونه رو بفروشن."
    برای صدمین بار آرزو کردم کاش پول داشتم و کمک‌شان می‌کردم....
    ـ"امیدوارم به اونجا نکشه و پول جور شه براشون."
    سوده دستم را فشرد:
    ـ"می‌خوای یه سر بریم بهشون بزنیم؟"
    نمی‌دانستم چه بگویم، سلمی به حساب خودش خواست کار مرا راحت کند:
    ـ"اگه نگران ایلیایی خودم مراقبشم. شما برید یه سر برگردید."
    او لطف داشت، ولی من نمی‌توانستم....
    ـ"روم نمی‌شه تو روشون نگاه کنم.... ترجیح می‌دم آب بشم برم تو زمین تا این‌که دوباره چشمم بیفته به امیرآقا و مادرش...."
    سکوت یکباره‌ی بچه‌ها توی حیاط این را القا می‌کرد که نعیمه در تذکر دادنش موفق بوده، با این‌حال یک حس خاص غیرقابل توصیف مراواداشت تا با نگرانی بروم ببینم چه شده. به محض این‌که جلوی در راهرو رسیدم چشمم افتاد به ایلیا که لب باغچه نشسته و نگاهش را به ایوان خانه‌ی امیرآقا دوخته و بغض کرده، ربیعه و نعیمه نیز با کمی فاصله ایستاده و نگاهش می‌کردند.
    جلو رفتم و از نعیمه پرسیدم:
    ـ"کسی چیزی بهش گفته؟"
    نعیمه آهسته گفت:
    ـ"قبل ازاین‌که من بیام بهشون تذکر بدم شراره اومد روی ایوون گفت مامانم حالش خوب نیست سروصدا نکنین. از همون موقع ایلیا این‌جوری شده."
    فهمیدم که خیلی خوب شری را به خاطر دارد و حالا آن ارتباطش با امیر نیز در ذهنش جان گرفته. جلو رفتم و سعی کردم از او دلجویی کنم:
    ـ"ایلیا، مامانی؟!"
    نگاه خشمگینش را مثل نیزه در چشمانم فرو کرد:
    ـ"این ربی، این بابایی عمو امی.... (و اشاره به خانه‌ی امیر کرد).... وخ.... وخ هس!"
    یادم آمد که به او گفته بودم اگر دیدن ربیعه بیاییم وقت نداریم به دیدن عموامیر برویم وپسرکم چه ساده‌دلانه پذیرفته بود، حالا محکومم می‌کرد که چرا به او دروغ گفته‌ام؟!
    دستش را گرفتم و بردمش داخل اطاق، رو به سوده کردم:
    ـ"هرکاریش می‌کنم عین گربه رو چاردست و پاش میاد زمین. اگه می‌شه یه‌جوری آقارضا رو خبر کن بیاد بریم وگرنه امشب حتما یه شرّی به پا می‌شه."
    سوده و سلمی نگاه معنی‌داری باهم رد و بدل کردند و بعد سلمی‌گفت:
    ـ"چرا اذیتش می‌کنی؟ خب بذار بره ببیندش."
    صدایم را بالا بردم:
    ـ"تو خبر از بدبختی‌های من نداری سلمی، خواهش می‌کنم دلسوزی نکن. ایلیا باید بفهمه که دیگه قرار نیست عمو امیر رو ببینه، هیچ وقت!"
    سوده که می‌دانست خر شوم کسی حریفم نیست از قاسم خواست برود آقارضا را خبر کند که بیاید. آن شب ایلیا با من یک کلمه هم حرف نزد. آقارضا و سوده هم سعی نکردند دراین‌باره بامن صحبت کنند.
    

آخرین ویرایش: ‏9/9/16
رمان های درحال تایپم:
بیراهه
کابوس های شب امتحان
***
دانلود گل حسرت جلد1- دانلود گل حسرت جلد2- دانلود پشت کوه
***
قوانین و اطلاعیه های بخش ویرایش
مصاحبه با من
کانال تلگرام لیلی تکلیمی​
لیلی تکلیمی, ‏16/7/16
گزارش
#34
تشکر
baten kaitos, Sabrina, Ms. Golshid و 40 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
لیلی تکلیمی
آنلاین
لیلی تکلیمی
مدیر بخش ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر بخش ویرایش

    http://forum.negahdl.com/threads/118318/ بیراهه

تاریخ عضویت:
    ‏30/12/15

ارسال ها:
    751

تشکر شده:
    17,938

امتیاز:
    232

جنسیت:
    زن

شغل :
    کارشناس ارشد فلسفه

محل سکونت:
    تهران

وب سایت:
    https://telegram.me/leilytaklimiroman

    شبی سخت و سنگین بود، همان‌طور که سوار ماشین به سوی خانه‌ی سوده می‌رفتیم، من هرلحظه صدبار مردم و زنده ‌شدم. ناگهان با صدای آقارضا سکوت ماشین شکست:
    ـ"حاج خانم گفته می‌خواد قبل از مرگش عروسی پسرش رو ببینه...."
    این حرف همه‌ی مارا غافلگیر کرد و درسکوت به او چشم دوختیم تا بقیه‌اش را بگوید....
    ـ"بی‌چاره داشت داغون می‌شد، می‌گفت کاش ازم مرگ خواسته بود ولی همچین چیزی نه."
    سوده پرسید:
    ـ"خب چرا؟ مگه زن گرفتن بده؟"
    آقارضا سری تکان داد به تأسف:
    ـ"می‌گه نمی‌تونه.... هنوز خاطر رؤیا رو می‌خواد....."
    دلم از تپیدن ایستاد و چشمانم سیاهی رفت، آقارضا دیگر چه چیزهایی می‌داند؟! تا چه حد در جریان عشقی است که دربرابر امیر بدان اعتراف کرده ام؟....
    ـ"می‌گه گـناه داره اون زنی که به هزار امید و آرزو بیاد توی خونه‌ای که مردش به عشق یه زن دیگه شبش رو صبح می‌کنه."
    نگاهی به ایلیا انداختم، باچشمان باز و سکوتی آمیخته به بغض و نارضایتی به آقارضا می‌نگریست ولی نمی‌دانستم حالا که عمدا حتی اسمی از امیر آورده نشده بود او تا چه حد سردر می‌آورد که راجع به چه کسی حرف می‌زنیم؟ اگر بداند بازهم واکنشش همین است؟
    ـ"امشب که صدای ایلیا رو از توی حیاط شنیده بود، مرد گنده سیگار می‌کشید و اشک می‌ریخت! سوده باورت می‌شه؟ اصلا نمی‌تونم این آدمو بفهمم..... نه به اون هیبت مردونه‌ش نه به اون اشکای بچه‌گونه‌ش.... هیچی نمی‌گفت ولی همین جوری اشک می‌ریخت!"
    دلم آتش گرفت و چشمانم را برهم فشردم، بی‌چاره امیر....!
    دیگر نتوانستم تحمل کنم و سکوتم را شکستم:
    ـ"این حرفا رو می‌زنید که من باهاش ازدواج کنم؟ آره آقارضا؟ به نظر شما همینه راهش؟"
    سری تکان داد:
    ـ"نه رؤیا خانم، این راهش نیست...."
    ـ"پس چرا با این حرفا اذیتم می‌کنید؟ من هم آدمیزادم، از سنگ که نیستم؟!"
    آهی کشید و دیگر چیزی در این خصوص نگفت. وقتی رسیدیم به سوده اشاره‌ای کرد که ایلیا را با خود ببرد داخل، آنگاه رو به من گفت:
    ـ"یه لحظه وایسا کارت دارم."
    اطاعت کردم و وقتی ایلیا به همراه سوده رفتند بالا او نیز در ماشین را قفل کرد و با قدم‌هایی آهسته و بی‌هدف توی حیاط کمی جلو رفتیم.....
    ـ"امشب که با امیر حرف می‌زدم متوجه یه حقیقتی شدم که بدنیست تو هم بدونی."
    ـ"خب.... چی؟"
    ـ"امیر می‌گفت حرمت داره به زنی فکر کنم که دلش پیش مرد دیگه‌ای گیره ولی چه کنم که دل و عقلم سازشون باهم کوک نیست. رؤیا تو به این بی‌چاره چی گفتی؟"
    از همان چیزی که می‌ترسیدم به سرم آمده بود....
    ـ"این‌جوری گفتم که این‌قدر خون به دل مادر و خواهر بدبختش نکنه، مرد دیگه کدومه آقارضا؟ این دوره و زمونه مرد هم می‌بینی شما که ارزش دل دادن داشته باشه؟"
    ـ"خب.... نمی‌دونم چرا یه چیزهایی رو نمی‌خوای بگی و این‌قدر پنهون کاری، راست و دروغتم اصلا به من هیچ ربطی نداره، اینم که مرد نمی‌بینی بحثش جداست.... ولی فقط فکراتو خوب بکن، ممکنه همین روزا امیرآقا مجبور شه ازدواج کنه به خاطر مادرش. اگه واقعا بهش دروغ گفتی و به هیچ مرد دیگه‌ای فکر نمی‌کنی بهتره با خودت و امیر روراست باشی و تا ابد راه ازدواج باهاش رو به روی خودت نبندی."
    ـ"من چه راست گفته باشم چه دروغ درهرصورت حتی یک ثانیه هم به ازدواج با امیرآقا فکر نمی‌کنم."
    ـ"پس باید هرطور شده کاری کنی که ایلیا ازش دل بکنه، وگرنه کار هرچهارنفرتون خیلی سخت می‌شه."
    داشتم به نفر چهارم فکر می‌کردم که آقارضا کارم را راحت کرد:
    ـ"همسر آینده‌ی این بنده خدا کافیه بفهمه که ایلیا اونو بابا صدا می‌کنه!"
    نمی‌دانم روی چه حسابی فکرم رفت پیش سوسن:
    ـ"ولی اون می‌دونه که ایلیا مشکل داره و واسه چی امیرآقا رو بابا صدا می‌کنه."
    ابروانش درهم گره خورد:
    ـ"کی؟"
    سری تکان دادم:
    ـ"ببخشید، یه لحظه حس کردم قراره امیرآقا باهمونی ازدواج کنه که یه مدت پیشش کار می‌کردم؛ سوسن خانم."
    ـ"عجب! اتفاقا درباره‌ش یه چیزهایی گفت....."
    گوش‌هایم تیز شد و مشتاق شنیدن بقیه‌اش شدم:
    ـ"....می‌گفت مادرش اصرار داره با خواهر دوست شهیدش ازدواج کنه؛ سوسن.... گفتم این که خیلی خوبه؟ ولی یه حرف عجیبی زد؛ گفت اون خبر داره که من خاطر رؤیا رو می‌خوام، یه عمر نمی‌تونم بهش دروغ بگم که اشتباه می‌کنه، زندگیم سیاه می‌شه. می‌گفت حتی اگه به هزار بار جون کندن بتونه دل از تو بکنه بازهم اوضاعش با سوسن سرو سامون پیدا نمی‌کنه چون این حقیقت یه عمر مثل یه لکه روی دل اون زن باقی می‌مونه و زندگیش زندگی نمی‌شه، واسه همین عقیده داشت باید با کسی ازدواج کنه که خبر از دلش نداشته باشه تا اونم مجبور نباشه راست و دروغی در این‌باره بگه."
    به خاطر سوسن متأسف شدم:
    ـ"ولی سوسن عاشقشه، یه عاشق واقعی و بی‌ادعا! اون می‌تونه خوشبختش کنه.... من اصلا واسه همین از اونجا اومدم بیرون که راهو واسه‌ش باز کنم."
    ـ"ولی من به امیر حق می‌دم مراقب دل زنی باشه که قراره پا به زندگیش بذاره."
    این حرف‌ها داشت اذیتم می‌کرد، مخصوصا وقتی منظورش را از این اطلاع‌رسانی وسیع درنمی‌یافتم:
    ـ"الان این حرفا به من چه ربطی داره آقارضا؟ کاری از دست من برمیاد؟"
    با نوک کفشش سنگریزه‌هایی را که کف حیاط ریخته بود بی‌هدف این سو و آن سو انداخت:
    ـ"کاری که نه، گفتم شاید لازم باشه بدونی.... اگه الان به امیر جواب مثبت هم بدی دیگه محاله باهات ازدواج کنه، چون درست یا غلط فکر می‌کنه که تو دلت پیش یکی دیگه‌ست."
    یکدفعه چیزی مثل برق و باد از ذهنم گذشت و اعصابم را به هم ریخت:
    ـ"نکنه امیرآقا می‌ترسه که من و ایلیا براش دردسر درست کنیم؟! از بابا گفتن ایلیا ناراحته، آره؟!"
    ـ"نه، امیر چیزی دراین‌باره نگفت، من فکر کردم شاید یه درصد مایل باشی مشکل بین خودتون سه نفر رو با ازدواج حل کنی. به هرحال امیر مرد خیلی خوب و محترمیه و خانواده‌ش هم تاحد زیادی دارن رفتارشون رو اصلاح می‌کنن. ایلیا قطعا پیش هیچ مردی به اندازه‌ی امیر احساس رضایت و آرامش نداره و اگه تو واقعا تصمیم داری که خواسته‌ی ایلیا رو به خواسته‌ی خودت ترجیح بدی باید همین حالا یه فکر اساسی کنی، حتی اگه لازم شد بهش بگی که دلت پیش هیچ مردی نیست تا اونم بین خودش و تو یه خط قرمز به اسم حرمت نکشه."
    سر به زیر افکندم و در مکثی نه چندان کوتاه به خودم فرصت فکر کردن دادم:
    ـ"هرطور شده مهر امیرآقا رو از دل ایلیا بیرون می‌کنم و اجازه نمی‌دم تاآخر عمر ببیندش تا احیانا با این بابایی گفتن احمقانه‌ش خوش‌بختی امیرآقا رو لکه دار کنه."
    ـ"اگه مهرش از دل ایلیا بیرون نرفت چی؟"
    ـ"لازم باشه دلش رو می‌شکنم تا نقش امیر کاملا محو شه! بعد از نو می‌سازمش...."
    ـ"با طرحی که دلخواه خودته، نه؟!"
    جوابی ندادم....
    ـ"روی یه چینی بند زده هرطرحی که بزنی قشنگ نمی‌شه رؤیا....."
    چشمانم را برهم فشردم:
    ـ"چاره‌ای ندارم...."
    ـ"قبول کن برخلاف اون ادعایی که جلوی امان کردی، هیچ وقت حاضر نیستی خواسته‌ی ایلیا رو به خواسته‌ی خودت ترجیح بدی."
    نام امان در هر شرایطی مثل خنجر بر زخم عفونی دلم فرو می‌رفت..... لبخند تلخی برلبم نشست و سری تکان دادم:
    ـ"خیلی خودخواهم؛ نه؟!"
    صادقانه سرش را به نشانه‌ی جواب مثبت پایین و بالا کرد:
    ـ"خیلی....!"
    ممنون که چهره ی پلید و نفرت انگیزم را در آیینه ی صداقتت منعکس می‌کنی!
    بی‌آن‌که چیز بیش‌تری بگویم به طرف اطاق به راه افتادم، من خودخواهم؟! خواستن امان خودخواهی است؟ اگر او همان «خود»ی است که می‌خواهمش پس من کیستم که هرچه در خود می‌نگرم ردپای «او» را می‌بینم؟
    ******


    «وکیل»
    بعد از آن روز پرماجرا ایلیا اعتمادش را به من از دست داده و دچار یک جور اضطراب غیرقابل توضیح شده بود، اوایل به صرافت این نبودم که چگونه این اتفاق افتاد، ولی کم‌کم باور کردم که درحقش ستم بزرگی مرتکب شده‌ام؛ من او را با یک انتخاب ساده بین دیدار با ربیعه یا امیر فریفته بودم و حالا دیگر هرچه می‌گفتم او باور نمی‌کرد. شرمساری در‌این‌باره هیچ دردی از من دوا نمی‌کرد و حتی عذرخواهی و قول شرف دادن نیز کارساز نبود چراکه ایلیا به خاطر نوع خاص ادراکش فقط یک‌بار فریب می‌خورد و اگر حقیقت برایش برملا می‌شد امکان نداشت برای دومین بار نیز مغبون شود. اگرچه من هرگز او را با واژه‌ی دروغ آشنا نکرده بودم ولی او برای این گونه ادراک‌های شهودی نیازی به واژه‌ها نداشت. از این‌رو دیگر دادن وعده و وعیدهایی که می‌توانست اندکی از فشار روحی ناشی از درخواست‌هایش را تخفیف دهد برای ایلیا کاربردش را از دست داده و هرقولی که می‌دادم او تأکید می‌کرد که هرگز به آن عمل نخواهم کرد!
    حدودا دو هفته از آن دیدار گذشته و من می‌دانستم که امان تاکنون باید بازگشته باشد، از سوی دیگر موعد تحویل سفارشات خیاطی نیز فرارسیده و من باید دوباره مهیای سفر به تهران می‌شدم. صبح روز پنج‌شنبه درست موقعی که داشتم صبحانه‌ی ایلیا را می‌دادم زنگ خانه‌ام به صدا درآمد، بی‌دلیل قلبم از جا کنده شد و با خود فکر کردم منتظر چه کسی بوده‌ام؟!
    برخاستم و از پشت آیفون پرسیدم:
    ـ"بله؟!"
    صدای آشنایی که از آن سو آمد زلزله به جانم انداخت:
    ـ"امانم، بازکن."
    اگرچه آقارضا گفته بود امان به خاطر من دارد برمی‌گردد ولی باور نمی‌کردم که تا اینجا بخواهد بیاید. با تعارفی مختصر در را برایش باز کردم و با عجله چادرسفید دم دستی‌ام را روی سرم انداختم و چون لباس چندان مناسب و پوشیده‌ای تنم نبود با همان چادر خودم را کاملا پوشاندم و فورا به استقبالش رفتم.
    دیدن تیپ جدیدش برق از سرم پراند؛ صورتش را اصلاح کرده و دیگر از ریش و سبیلش خبری نبود! پیرهن و شلوار تیره وهمرنگ و کت اسپرت استخوانی به تن داشت با یک کیف سامسونت که در دست راستش گرفته بود. این‌طوری واقعا کم‌سن وسال‌تر از آن‌چه که بود به نظر می‌رسید و به‌طرز غیرقابل‌ انکاری زیباتر! حتی آن شرارتی که قبلا ریش‌وسبیلش پرده‌ای معصومانه بر آن کشیده بود حالا دوباره داشت خودنمایی می‌کرد. او در غافلگیر کردنم نظیر نداشت!
    سلام‌وعلیکی گرم میان‌مان ردوبدل شدو تعارفش کردم که بیاید بالا ولی نپذیرفت، اصرار کردم:
    ـ"روزه که نیستی؟ خب بیا با ایلیا صبحونه بخور."
    ـ"چرا نباشم؟"
    ـ"خب آخه مسافری دیگه؟!"
    ـ"نه؛ تا قبل از ظهر باید برگردم تهران."
    ـ"آها، خب قبول باشه...."
    ـ"ممنون. ایلیا چطوره؟"
    آهی کشیدم:
    ـ"متأسفانه هر روز داره نسبت به من غریبه‌تر می‌شه، دیگه نمی‌دونم چیکارش کنم...."
    ـ"درمورد موسیقی پیشرفتی داشته؟"
    دچار یک جور هیجان موقت مادرانه شدم:
    ـ"آره، الان می‌تونه دو سه تا از ملودی‌ها رو خودش اجرا کنه. وای امان؛ استعدادش تو موسیقی بی‌نظیره!"
    سری به نشانه‌ی رضایت تکان داد و روی یکی از صندلی‌های حصیری شکلی که با نظم کنار باغچه چیده شده بود نشست و اشاره‌ای به من کرد:
    ـ"اگه امکانش هست چند دقیقه بیا اینجا کارت دارم."
    و کیفش را روی میز گذاشت. با نگرانی برگشتم و نگاهی به پنجره‌ی اطاق انداختم.....
    ـ"الان میام، یه لحظه...."
    و برگشتم و رفتم داخل. ایلیا با دیدنم اخم‌هایش را درهم کشید، فهمیدم که خودش قبلا از پشت پنجره ته و توی همه چیز را درآورده و حالا از حضور امان حسابی شاکی است! سعی کردم به روی خودم نیاورم:
    ـ"ایلیا، تو صبحونه‌ت رو بخور مامان الان میام، باشه؟"
    ـ"مامان نی.... نی....یاد، می.... می.... میره!"
    زیرلب غرغری خطاب به خودم کردم:
    ـ"ایشالا همون می‌میره ازدست همه‌تون راحت می‌شه!"
    به‌هرحال من اطلاع رسانی‌ام را کرده و اونیز اعتراضش را در حد توانش ارائه داده بود و دلیلی نداشت بایستیم و باهم جروبحث کنیم. فقط در یک فرصت خیلی کوتاه به اطاقم رفتم و پیرهن آستین بلندی تنم کردم با یک روسری نخی که اگر چادرم کنار رفت وضعیتم ناجور نباشد.
    هنوز به در ایوان نرسیده بودم که ایلیا دوباره از پشت میز آشپزخانه اعتراض کرد:
    ـ"این امان بره! ایلیا نی‌خواد!"
    شکرخدا به لطف حساسیتش نسبت به امان داشت جملات سه‌کلمه‌ای را به‌خوبی یاد می‌گرفت!
    بی‌آن‌که اهمیتی به خواسته‌اش دهم با عجله به حیاط رفتم. امان با نگاهش از من استقبال کرد، قادر نبودم بیش از یک ثانیه به صورتش نگاه کنم بس که زیبا شده بود! می‌ترسیدم مرتکب گـناه شوم یا خدای نکرده چشمش بزنم! روی یکی از صندلی‌ها مقابلش نشستم و منتظر ماندم.
    صحبتش راکه شروع کرد هم قیافه‌اش از یادم رفت، هم چشم‌ونظر و گـناه و هرچیز دیگری:
    ـ"این مدت که خارج از کشور بودم از طریقی که لازم نیست بدونی متوجه یه واقعیت وحشتناک شدم؛ تو وارث یه ثروت کلان هستی درحالی‌که الهه تمام تلاشش رو کرده تا دست تو رو از این ثروت کوتاه کنه و تا همین حالا موفق بوده!"
    دنیا بر سرم خراب شد، باحیرت به دهانش چشم دوختم وکلمات به‌زحمت ازدهانم خارج شد:
    ـ"تو.... چه‌طور.... از کجا.... فهمیدی؟"
    ـ"اگه لازم شد بعدا بهت می‌گم، ولی فعلا این کم‌اهمیت‌ترین قسمت ماجراست. من به‌ همین خاطر یه سفر رفتم نروژ درحالی‌که اصلا توی برنامه‌م نبود. با وکیل سابق عمه‌خانم صحبت کردم، زمانی که عمه‌خانم فوت کردن الهه وکیلشون رو مرخص کرده و یک نفر رو که مورد تأیید خودش بوده استخدام کرده. ظاهرا اصل وصیتنامه‌ی عمه‌خانم پیش وکیل سابقشه، ایشون نمی‌دونه که الهه با چه ترفندی عمه‌خانم رو راضی کرده تا نصف اموالش رو به نام پدرت کنه ولی نصف دیگه‌ش به‌هرحال به نام توئه، البته الهه به بهانه‌ی این‌که تو توی نروژ حضورنداری به سهم‌الارثت که فعلا بلاتکلیفه داره حکومت می‌کنه و سعی داره همه‌ش رو یه جوری به نفع خواهر و برادرت بالا بکشه."
    این حرف‌ها برایم اهمیتی نداشت، هم خبر از ترفند الهه برای تصاحب نیمی از میراث عمه جان خبر داشتم و هم مثل روز برایم روشن بود که الهه نمی‌گذارد حتی یک فنجان از دریای میراث عمه خانم به من برسد ولی مطمئنا امان فقط برای گفتن این مطلب اینجا نیامده بود:
    ـ"خب، تا حدی این‌ها رو می‌دونستم، موضوع دیگه‌ای هم هست؟"
    سری تکان داد و کمی مکث کرد.....
    ـ"آخرین باری که پدرت از ایران برگشت نروژ، به خاطر این‌که اعتمادش رو نسبت به الهه و وکیل جدید خانواده از دست داده بود درخفا و پنهون از چشم بقیه رفته سراغ همون وکیل سابق؛ آقای استن*، با تنظیم یه وصیتنامه و طی کردن تمام مراحل قانونی چه داخل ایران چه نروژ تمام اموالش رو بین تو و خواهر و برادرت تقسیم کرده؛ همه‌ی اموالی رو که در ایران داشته وهمچنین اموالش توی نروژ؛ حتی سهم‌الارث تو رو از اموال عمه‌خانم هم بهت واگذار کرده تا دیگه الهه نتونه کاری ازپیش ببره، ولی خب؛ در این یه مورد الهه هم بیکار ننشسته تا سرش بی‌کلاه بمونه."
    نیمی از آن‌چه را که می‌شنیدم قادر نبودم در ذهنم حلاجی کنم، آن‌قدر این موضوع آشفته‌ام کرده بود که حتی تمرکز کافی برای شنیدن حرف‌هایش نداشتم:
    ـ"یعنی چی امان؟ مگه می‌تونسته همچین کاری کنه؟ وقتی من اونجا نیستم حتی یه کرون از اموال عمه خانم بهم تعلق نمی‌گیره... بعد هم چه جوری پدرم می‌تونسته تکلیف اموالش رو توی ایران مشخص کنه وقتی خودش اینجا نبوده؟"
    ـ"اونجا سهم تو محفوظه و مشروط به اینه که یه سفر بری و تکلیفشون رو مشخص کنی، بعدش دیگه می‌تونی تصمیم بگیری که چه‌جوری ازشون استفاده کنی، مثلا تبدیل به ملک بشه یا به صورت منقول بره توی حساب بانکی مستقلت. البته اگه دیر بجنبی الهه نمی‌ذاره کاری از پیش ببری، اون همین حالا داره تلاش می‌کنه تا با جعل سند و دادن رشوه اموالت رو تصاحب کنه. با این‌حال پدرت یه قدم جلوتر از الهه حرکت کرده، اون مرحوم توی سفارتخونه با تنظیم یه وکالتنامه آقای استن رو وکیل خودش در ایران معرفی کرده، بعدهم سند یکی از مهم‌ترین املاکش رو به تو بخشیده...."
    از شدت هیجان داشتم غالب تهی می‌کردم:
    ـ"کدوم ملک؟.... چی؟!"
    _____________________________________________________
    * sten
    


    ـ"ویلای نوشهر... ظاهرا می‌خواسته وقتی به ایران برمی‌گرده خودش شخصا این کارو در حضورت انجام بده ولی خب؛ متأسفانه بیماریش شدت پیدا کرده و نتونسته کار رو تموم کنه، با این‌حال به آقای استن که امانتداریش واقعا قابل تحسینه سپرده که در اولین فرصت کارو تموم کنه هرچند که توی نروژ هیچی به نفعت نبود، از یه طرف الهه به کمک وکیلش زمانی که پدرت توی بیمارستان بستری بوده یه وصیتنامه به دلخواه خودشون تنظیم کردن و اثر انگشت پدرت رو که درحالت اغما بوده برداشتن، و از طرف دیگه آقای استن هیچ نشون و شماره‌ای ازت نداشته که بتونه باهات تماس بگیره و کمکت کنه تا به حقت برسی. بنابراین موضوع مسکوت مونده تااین‌که من از طریقی متوجه موضوع شدم و باهاش تماس گرفتم."
    آنگاه در کیفش را باز کرد و سندی را از آن بیرون آورد و به طرفم گرفت:
    ـ"تمام کارهاش قبلا انجام شده و فقط معطل امضا و مدارک توئه. این فعلا تنها قسمت میراثته که بدون دردسر بهت می‌رسه، بقیه‌شم دیر یا زود تحت اختیارت درمیاد به‌شرط این‌که خودت بخوای و اراده کنی."
    سند را ناباورانه گرفتم و نگاهی به آن انداختم؛ دلم از اندوه به هم پیچید:
    ـ"خدای من! پدرم خیلی بیش‌تر از اونی که فکر می‌کردم دوستم داشته!"
    سری به تأیید تکان داد:
    ـ"و به همون اندازه از الهه متنفر بوده؛ حتی از اموالی که توی ایران داشته اونو کاملا محروم کرده! یعنی تمام املاک و دارائی‌هاش یا به نام توئه یا آرش و آرزو، الهه هیچ نصیبی نبرده به جز ملکی که مهریه‌ش بوده، توی دارآباد."
    احساس می‌کردم سرگیجه گرفته‌ام، حالا باید چه کار کنم؟....
    ـ"الان.... من باید چیکار کنم امان؟"
    ـ"هیچی، فعلا به همین گوشه‌ای از اموالت که مثل آب خوردن به چنگ آوردی حکومت کن! بقیه‌شم.... حاضرم کمکت کنم تا بهش برسی."
    این یک پیشنهاد بود؟!
    ـ"چه جوری.... کمکم می‌کنی؟"
    ـ"خیلی راحت! کافیه منو وکیل قانونی خودت معرفی کنی، چه توی ایران چه خارج از کشور."
    پیشنهاد دلهره آوری بود، به همان اندازه شیرین ودلچسب!
    ـ"مگه.... تو الان اینجا اجازه کار داری؟"
    ـ"اگه نداشتم چنین پیشنهادی نمی‌دادم، تاهفته‌ی آینده دفتر کارآموزیم مشخص می‌شه. فعلا تحت نظر وکیل سرپرستم می‌تونم وکالت قبول کنم."
    به چند ثانیه سکوت نیاز داشتم تا کمی بر روح و روانم مسلط شوم، او نیز با کمال میل منتظر ماند تا با خودم کنار بیایم.....
    ـ"امان... می‌خوام بدونم این‌ها رو ازکجا فهمیدی؟ چه‌طور تونستی با آقای استن تماس بگیری؟ کی بهت خبرداد؟ اصلا از کجا می‌شناختت و می‌دونست که از طریق تو می‌شه به‌من دسترسی داشت؟"
    این دقیقا همان قسمتی بود که امان هیچ تمایلی به پاسخ دادنش نداشت، بنابراین طبیعی است که جواب‌های سربالا تحویلم دهد:
    ـ"یه نفر توی خانواده‌ت هست که نگرانته، البته نمی‌دونم دلیل این کارش چیه ولی به نظر می‌رسه که تو براش اهمیت خیلی زیادی داری، اون از مدت‌ها پیش دنبال کسی بوده که بتونه دراین‌باره باهاش حرف بزنه.... به هرحال تو فکر کن کاملا اتفاقی منو پیدا کرد."
    ـ"می‌تونم بپرسم کی؟"
    ـ"نمی‌تونی حدس بزنی؟"
    دلم هزار راه رفت....
    ـ"نمی‌دونم....."
    ـ"آرمان ثابت، برادر همسر مرحومت!"
    خون در رگ‌هایم خشکید، باورم نشد کسی که همیشه به من محبت داشت و از این‌که عضوی از خانواده شده‌ام ابراز خوش‌حالی می‌کرد حالا تا این‌حد در زندگی‌ام نقش بازی کند!
    ـ"چه جوری امان؟..... آخه مگه می‌شه اتفاقی؟ مگه..... مگه توی سرزمین پریان هستیم؟"
    چشمانش را بست و برهم فشرد:
    ـ"خواهش می‌کنم اصرار نکن، تا همین حد هم لازم نبود بهت بگم ولی چون قراره به من اعتماد کنی ترجیح دادم این اندازه در جریان بذارمت. حالا چیکار می‌کنی؟ می‌خوای وکیلت باشم و کارهات رو پی‌گیری کنم یا نه؟"
    ـ"چه جور وکالتی؟"
    ـ"چون قراره تمام کارهات رو بدون حضور تو هم داخل و هم خارج کشور پی‌گیری کنم نیاز به وکالت تام‌الاختیار دارم؛ مخصوصا این که مجبورم از الهه به خاطر سندسازی هاش شکایت کنم و احیانا یه چند وقتی بندازمش زندون. همین حالا می‌تونی بپذیری یا نه، درهرصورت برای من فرقی نمی‌کنه و اگه نخوای با هم ادامه بدیم این تنها کاریه که می‌تونم بگم برات انجام دادم."
    و اشاره به سند ویلای نوشهر کرد.
    کمی فکر کردم، من درحال حاضر هیچی برای ازدست دادن نداشتم! به هرحال اگر روی صفر محور اعداد ایستاده باشم امان امروز با آوردن این سند مرا صد شماره جلو انداخته، اگر همین حالا به او وکالت تام دهم می‌تواند در بدترین فرض ممکن دار و ندارم را ازچنگم درآورد یااین‌که مرا به ثروتی افسانه‌ای برساند. آیا درست است به این مرد اعتماد کنم؟ به کسی که هرگز قابل اعتماد نبوده؟ در این صورت چه چیزی را از دست خواهم داد؟ میراث عمه جانم؟ هدایای پدرم؟ اگر به او اعتماد نکنم چه‌طور؟ مسلما در‌این صورت هرگز دسترسی به میراث عمه‌جان و هدایای پدرم نخواهم داشت پس با وضعیت فعلی‌ام کاملا برابر خواهم بود. فقط می‌ماند ویلای اوشون که بهتر است تکلیفش را هرچه سریع‌تر روشن کنم و آن را به نام ایلیا بزنم تا هیچ احدی نتواند به آن دست درازی کند.
    نمی‌فهمم؛ اصلا چه دلیلی دارد کسی که چشمش از مال دنیا سیر است و هرزمان اراده کند می‌تواند ملکی را بخرد یا بفروشد حالا بخواهد نسبت به اموال من طمعی داشته باشد؟ مسخره است! اصلا امکان ندارد امان کلاهبردار باشد....
    پس با دستان کاملا خالی به غیرقابل اعتمادترین فرد زندگی‌ام وکالت می‌دهم و به این ترتیب خیالم راحت است که رشته‌ی نازک الفت میان‌مان را من قیچی نکرده‌ام، مگر این‌که خودش احیانا تصمیم به بریدنش بگیرد.
    ـ"قبول می‌کنم، به شرط این‌که نخوای برام همین جوری مجانی ورفاقتی کار کنی، باید حق‌الوکاله رو از همین حالا تعیین کنی تا بدونم قراره چیکار کنم."
    ـ"مجانی نیست رؤیا، به جرأت می‌تونم بگم پرونده‌ی تو اولین و سخت‌ترین پرونده‌ی من در ایران خواهد بود و اگه بتونم موفق شم یه برگ زرینه واسه سابقه‌ی کارم. درواقع این یه نفع دوطرفه ست برای من و تو."
    «من و تو»!.... مهم نیست به چه منظور بیان شده باشد، درهرحال خیلی طنین زیبایی دارد؛ نه؟ سرشار از وسوسه‌ی پیوند!.....
    ـ"نه، برام مهم نیست که تو چه نفعی از این پرونده می‌بری، به هرحال این‌جوری باشه قبول نمی‌کنم، حتی تخفیف هم نمی‌خوام! باید در این مورد مثل غریبه باهام رفتار کنی."
    ـ"باشه، اگه تو این‌جوری راحتی من هم حرفی ندارم."
    آنگاه سند را با گرفتن اجازه‌ای صوری از مقابلم برداشت و توی کیفش گذاشت و درش را بست و برخاست که برود، آخرین سؤالش را پرسید:
    ـ"کی بریم برای تنظیم وکالتنامه؟"
    نمی‌دانستم گفتنش درست است یا نه، به‌هرحال حضور او اینجا برایم نعمتی حساب می‌شد، قدری تعارف شاه عبدالعظیمی چاشنی اطلاع رسانی‌ام کردم تا خودش پیشنهاد همراهی دهد:
    ـ"قراره امروز بیام تهران واسه تحویل کارهای تولیدی، عصر با هم قرار می‌ذاریم دفترخونه‌ی آقارضا."
    نگاهی به ساعتش انداخت:
    ـ"من منتظر می‌مونم تا تو حاضر شی بیای، فقط عجله کن."
    ـ"نه، زحمتت نمی‌دم."
    ـ"بسه دیگه رؤیا، تعارف رو کنار بذار."
    شاید درستش هم همین بود، قرار نیست با تعارف و تکلف خودم و دیگران را عذاب دهم. بهتر است کمی به احساسات درونی خودم مراجعه کنم و وقتی از بودن درکنارش به هردلیل و بهانه‌ای که باشد رضایت کامل دارم احتمال دهم که او نیز چنین حسی را تجربه می‌کند.
    ایلیا وقتی فهمید قرار است با امان برویم عصبانی شد و رفت روی دنده‌ی خریّت:
    ـ"ایلی نی یاد، ایلی نی یاد، ایلی نی یاد....."
    و آن قدر این کلمه را تکرار کرد که امان هم ترجیح داد بیاید کمکم....
    به محض دیدن امان انگشتش را به سویش گرفت:
    ـ"این بره! این امان بره! ایلی نی‌خواد! ایلی نی‌خواد، ایلی نی‌خواد....."
    امان بی‌توجه به خواست ایلیا به طرفش آمد و دستش را گرفت و علیرغم مقاومتی که نشان می‌داد گفت:
    ـ"بیا تا مامان حاضر می‌شه تو بشین پشت فرمون بازی کنیم باشه؟"
    آن‌قدر این پیشنهاد وسوسه‌انگیز بود که ایلیا با تردید زنجیره‌ی تکراری غر زدنش را قطع کرد و بعد هم مثل یک بره دنبالش راه افتاد. اجازه دادم امان با شیوه‌ی خودش او را آرام نگه دارد و مطمئن بودم که در این‌باره قطعا از من موفّق‌تر خواهد بود.
    لباس‌هایی که ایلیا حاضر نشده بود تنش کند ریختم توی یک ساک دستی و خودم هم با عجله حاضر شدم و درها را قفل کردم.
    وقتی درحیاط را می‌بستم ایلیا را دیدم که پشت فرمان نشسته و بی‌هیچ هیجانی به تشکیلات رانندگی می‌نگریست. امان هم سمت شاگرد نشسته و دستش را با بی‌حوصلگی زیرچانه‌اش زده بود و می‌گفت:
    ـ"این‌قدر سرعت می‌ری خطرناکه‌ها؟ الان مامان یورا رو می‌زنی له می‌کنی!"
    و چشمکی به سویم روانه داشت. از حالت امان خنده‌ام گرفت هرچند که وضعیت ایلیا گریه داشت واقعا! او برخلاف بچه‌های دیگر بلد نبود از این موقعیت استفاده کند و ادای راننده‌های قانون شکنی را درآورد که با سرعت موشک می‌رانند.
    امان پیاده شد و صندوق عقب را باز کرد تا وسایلم را بگذارم. تشکر کردم و روی صندلی جلو نشستم. امان نیز ایلیا را پایین آورد و نشاند صندلی عقب، بعد هم خودش نشست و حرکت کردیم. در طول مسیر درباره‌ی جزئیات مربوط به کارهایمان صحبت می‌کردیم و ایلیا در سکوت مشغول تماشای مناظر بیرون بود.
    


    حالا که او در عمیق‌ترین لایه‌های زندگی خصوصی من نفوذ کرده بود من نیز درفرصتی مناسب به خودم اجازه دادم تا سؤالی صددرصد خصوصی از او بپرسم:
    ـ"از پدرت چه خبر؟"
    مشخص بود که حسابی جا خورده است، کمی مکث کرد و بعد با بی‌میلی جواب داد:
    ـ"خوبه، چه‌طور مگه؟"
    ـ"هیچی، آخه وقتی که فکر می‌کرد تو شهید شدی خیلی صدمه خورده بود. دوست دارم بدونم حالا که فهمیده زنده‌ای چه حالیه؟"
    ـ"هیچی، در نبود من صدمه‌ش اون‌قدر شدید بوده که موفق شده یوغ ازدواج رو بندازه گردن یه زن هـرزه و گریزپا که روز به روز داره واسه‌ش عزیزتر می‌شه و دلیلشو نمی‌فهمم."
    دهانم از حیرت باز ماند؛ نه از این‌که چرا دلیل عزیزتر شدن زری را نمی‌فهمد بلکه از موضوع مهم‌تری:
    ـ"یعنی بالاخره ازدواج کردن؟"
    ـ"بله؛ صرفا واسه این که ایرج می‌خواست مادرت براش یه وارث به دنیا بیاره و حتی کلی هم بهش باج داد، ولی اونم دستش رو گذاشت تو پوست گردو و زد زیر همه چی."
    باورم نمی‌شد ایرج تااین‌حد پیش رفته باشد، تصویری که امان از او ارائه می‌داد با آنچه که من دیده بودم صدوهشتاد درجه زاویه داشت:
    ـ"یعنی..... تمام صدمه‌ای که از نبودنت خورده همینه؟ نداشتن یه وارث؟!"
    سری تکان داد و سکوت کرد.
    ـ"فکر می‌کردم حالا که دوباره خدا تو رو به ایرج خان برگردونده، اون سعی می‌کنه کوتاهی‌های گذشته رو در حقت جبران کنه."
    لبخند نیم بندی کنج لبش نشست:
    ـ"چه فرقی به حال من داره؟ اصلا بگو رو ابراست.... موقعی که بهش نیاز داشتم باهام چه کار کرد؟ حالا هم بشینه تا مادرت از اون سر دنیا براش وارث به دنیا بیاره."
    از این که به جای آوردن نام زری فقط لفظ «زن هـرزه» و «مادرت» را به کار می‌برد حس بسیار بدی یافتم، حتی فکر کردم نسبت به من هم رفتاری سرد در پیش گرفته که بی‌ربط به این موضوع نمی‌تواند باشد، پس حق خودم دانستم که اندکی اعتراض کنم:
    ـ"مادرم؟! اکراه داری از این‌که ایرج رو پدر خودت خطاب کنی ولی زری در هرحال «مادرم»ـه؟! امان تو مشکلت با من چیه دقیقا؟"
    از موضع‌گیری‌ام خوشش نیامد:
    ـ"منظوری نداشتم، تو هم به چه چیزهایی پیله می‌کنیا؟!"
    سعی کردم از هویت خودم یک جوری دفاع کنم:
    ـ"تو شاید به خاطر شباهت زیاد من و زری نتونی نسبت بین ما رو فراموش کنی، ولی من اونو حتی مادر شناسنامه‌ای خودم هم نمی‌دونم امان خان!"
    و با خشم از او روی برتافتم ومشغول تماشای جاده شدم. برخلاف توقعم نازم خریداری نداشت و سکوتی سنگین امیدم را برای شنیدن جمله‌ای محبت‌آمیز از او برباد داد.
    ـ"می‌خواد ببیندت...."
    به جمله‌ای که سکوت میان‌مان را خراش داده بود فکر کردم، منظورش چیست؟! با تعجب برگشتم و نگاهش کردم، ادامه داد:
    ـ"به آب و آتیش می‌زنه که رد و نشونی ازت گیر بیاره ولی بی‌فایده‌ست.... هیچ راه ارتباطی باهات نداره جز من!"
    همان‌طور متحیّر وناباور به او خیره شده بودم، برای لحظه‌ای چشم از جاده‌ی مقابلش برداشت و به من نگریست و لبخندی تلخ سایه روشن گوشه‌های کشیده‌ی چشمانش را اندکی پررنگ‌تر کرد، درهمان‌حال مستانه نگاهش را از من گرفت حال آن‌که تمام وجودم را با خود برده بود....
    ـ"می‌خوای ترتیب یه ملاقات حضوری رو بین‌تون بدم؟"
    حیران بودم میان چشمان سیاهی که غرقم کرده بود و وعده‌ای که بعد از حدود هجده سال برای دیدار با مادرم می‌شنیدم....
    ـ"می‌تونی امان؟! واقعا.... این کارو می‌کنی؟"
    نامردتر از آن بود که فکرش را می‌کردم:
    ـ"چه‌قدر مشتاق دیدار کسی هستی که حتی مادر شناسنامه‌ایت هم نمی‌دونیش!"
    احساس کردم خنجری به قلبم فرو کرده، با حرص دندان به هم ساییدم:
    ـ"باشه تو فکر کن آچمزم کردی، ولی من مشتاق دیدارش نیستم، فقط می‌خوام حرفایی که یه عمر روی دلم سنگین شده بهش بگم."
    سری تکان داد که نشان از نوعی تمسخر داشت:
    ـ"باشه خودم بهش می‌گم.... دیگه؟!"
    بغض گلویم را گرفت و لب‌هایم لرزید، ولی او ازرنج کشیدنم لذت می‌برد درست مثل همیشه! آن‌قدر از دستش عصبانی بودم که کودکانه رفتم سر دنده‌ی لج:
    ـ"می‌دونی چیه امان؟ حالاکه خوب فکر می‌کنم می‌بینم هیچ میلی ندارم به این‌که تو وکیل من باشی. به محض این‌که رسیدیم تهران می‌رم دنبال کارم و دیگه اجازه نمی‌دم به دیدنم بیای."
    خبیثانه خندید و من تا تمام شدن خنده‌اش خیره نگاهش کردم، حال آن‌که نگاهم پر بود از خشم وتنفر ولی دلم دیوانه‌وار می‌تپید. رو به من برگشت و نیم‌نگاهی به اوضاع و احوالم انداخت و حقیقتی باورنکردنی را فاش کرد:
    ـ"مادرت ازم خواست پی‌گیر کارهات باشم!"
    دیگر اگر می‌خواستم هم نمی‌توانستم چشم از او بردارم، با دهانی باز و نگاهی لبریز از سؤال خیره اش شدم، ادامه داد:
    ـ"هرگز تااین‌حد خودش رو پیش من کوچیک نکرده بود، با تمام وجودش التماسم می‌کرد که برات یه کاری کنم.... می‌دونست تنها کسی که از پس الهه و دوز و کلک‌هاش برمیاد منم! اینم می‌دونست که قبلا رابطه‌ای بین ما بوده، پس با تمام توانش سعی کرد راضیم کنه."
    هیچ‌کدام از قطعات پازلی که نشانم داده بود مرا به تصویرحقیقی این ماجرا رهنمون نمی‌گشت، من با یک تابلوی آشفته رو به رو بودم که نیمی از قطعاتش مفقود بود و نیمه‌ی دیگر درجای خودش قرار نداشت!
    ـ"امان.... چی می‌گی؟! توروخدا بیش‌تر از این سرگردونم نکن! حقیقت رو تمام و کمال بگو خواهش می‌کنم...."
    ـ"چی می‌خوای بدونی؟ همین قدر کافی نیست؟"
    ـ"پس آرمان چی؟ مگه نگفتی آرمان باهات تماس گرفته و همه چیو گفته؟ امان چرا نمی‌گی موضوع چیه و خلاصم نمی‌کنی؟ چه جوری توقع داری بهت اعتماد کنم وقتی اطلاعاتی که حقمه بهم نمی‌رسونی؟"
    حالا به تهران رسیده بودیم و تا دفترکار آقارضا فاصله‌ی چندانی نداشتیم. پشت چراغ قرمز نگه داشت و کمی به سویم چرخید:
    ـ"روز خاکسپاری عمه خانم مادرت هم به خلاف میل الهه و پدرت توی مراسم شرکت کرده بود چون ظاهرا خیلی به هم علاقمند بودن...."
    کاملا درست است! من شاهد این دلبستگی عمیق بوده‌ام.
    ـ".... آرمان هم توی اون مراسم شرکت کرده بود، وقتی چشمش می‌افته به یه زن موطلایی که شباهت فوق‌العاده‌ای به تو داشته پی‌گیر موضوع می‌شه و می‌فهمه که مادرته، بعدهم به صورت پنهانی باهاش تماس می‌گیره چون می‌خواست از اون طریق یه نشونی چیزی ازت به دست بیاره. ولی خب، مادرت هم هیچ نشونه‌ای از تو نداشت. آرمان از طریق برادرش فهمیده بود که الهه چه نقشه‌هایی برات داره، درواقع اون می‌خواست به برادرش کمک کنه تا هرچه زودتر به تو برسه ولی تیرش به سنگ خورده بود...."
    چراغ سبز شدو امان دوباره راه افتاد، من هنوزپشت چراغ قرمزهای زندگی‌ام دست‌وپا می‌زدم...
    ـ"....زری که از قبل آقای استن رو می‌شناخته و حالا هم می‌دونست که الهه اونو مرخص کرده باهاش تماس می‌گیره و اون هم همه چیو بهش می‌گه. زری حتی با پدرت هم مجددا ارتباط می‌گیره تا ازش خواهش کنه حقت روبهت برگردونن ولی خب، پدرت خیلی دل پری ازت داشت و می‌گفت تو شایستگی این لطف رو نداری! بااین‌حال فکرمی‌کنم خواهش مادرت بی‌اثر هم نبوده چون اون خدابیامرز نسبت به صداقت الهه مشکوک می‌شه و تصمیم می‌گیره بیاد ایران پیدات کنه...."
    آه خدایا، پس چرا پدرم حرفی درباره‌ی دیدارش با مادرم نزده بود؟
    ـ".... خلاصه نمی‌دونم از کجا و چه جوری تصمیمش عوض می‌شه و با مادرت و آقای استن و آرمان همراه می‌شه به خاطر تو، برای همین هم توی اوج بیماریش یه وصیتنامه تنظیم می‌کنه که حق و حقوق تو رو بهت برگردونه که خب..... عمرش کفاف نمی‌ده ومتأسفانه به رحمت خدا می‌ره. تنها راه ارتباط آقای استن با تو همون شماره‌ای بود که از آقای دربندی داشتن و فقط یک بار بعد از فوت پدرت با این شماره تماس می‌گیرن و اطلاع می‌دن که ایشون به رحمت خدا رفته. ولی بعدش هرچه تماس می‌گرفتن جواب نمی‌داده و بعدا معلوم می‌شه که خطشون عوض شده. برای همین عملا دستشون خالی موند و پرونده‌ی تو موقتا براشون بسته شد."
    دیگر طاقت نداشتم بیش‌تر از این معطلم کند:
    ـ"چه جوری تو رو پیدا کردن؟"
    ـ"خیلی راحت! من بعد از این‌که سر از گور درآوردم، رفتم خونه‌ی پدریم و متوجه شدم که اوضاع و احوال روحی ایرج اصلا خوب نیست. زری بهش رودست زده بود و به جای این‌که براش یه وارث بیاره رفته بود پی خوشگذرونیش. واسه این‌که برش گردونم پیش ایرج رفتم سراغش که.... اون هم همه چیو درباره‌ی تو بهم گفت و ازم خواست یه رد و نشونی ازت بهش بدم ولی من قبول نکردم و آخرش هم نه به خاطر خواهش و التماس زری بلکه به خاطر عشق و احساسم نسبت به تو قبول کردم که اموالت رو بهت برگردونم."
    سری از ناباوری تکان دادم:
    ـ"امان نمی‌تونی بهم دروغ بگی.... از کی تاحالا برات مهم شده که زری پیش ایرج باشه که حالا به خاطر برگردوندنش این همه راهو رفتی؟ امان مگه می‌شه؟ مگه می‌شه تو واسطه بشی برای چنین کاری؟"
    جوابی داد که به هیچ عنوان قانع کننده نبود:
    ـ"به هرحال همون جور که تو الان مشتاق دیدار مادرتی، من هم یه حسی نسبت به ایرج دارم که برمی‌گرده به نسبت خونی بینمون. نمی‌تونستم ببینم پدرم داره جلوی چشمام جون می‌ده. اون حالش خوب نبود و برای این که سلامتیش رو به دست بیاره به حضور زری نیاز داشت."
    ـ"چرا خودش نرفت پیش زری؟ مگه نشونیش رو خودش بهت نداد؟"
    ـ"نمی‌تونه.... اون الان حالش اصلا خوب نیست، توانایی مسافرت نداره، چه فایده‌ای داره بااین حالش به سفری بره که معلوم نیست اون طرف بپذیره برای موندن کنارش یانه؟ من رفتم به‌خاطر پدرم باهاش معامله کنم ولی فکرشم نمی‌کردم که یه سرمعامله این جوری وصل به تو بشه."
    سری تکان دادم:
    ـ"دروغ می‌گی امان، دروغ می‌گی!"
    گوشه‌ی خیابان نگه داشت، شاید ده قدم آن طرف‌تر دفترکار آقارضا بود.....
    برگشت و با ابروانی درهم گره خورده نگاهم کرد:
    ـ"اگه تااین‌حد نسبت به من مشکوکی من هم حرفی ندارم، از همین‌جا جدا می‌شیم، به سلامت!"
    نمی‌توانستم چنین رفتاری را تحمل کنم، شاید او دوباره می‌توانست سال‌های سال بدون من به زندگی خود ادامه دهد ولی زندگی بدون او برای من حتی لحظه‌ای دیگر امکان پذیر نبود. سعی کردم تمام خشم و دلخوری‌ام را در نگاهم به سویش شلیک کنم ولی در وجود سنگی او کمترین انفعالی به چشم نمی‌خورد....
    ـ"می‌خوام یه چیزی رو برای همیشه بدونی امان؛ من نگران هیچی نیستم چون فعلا چیزی برای از دست دادن ندارم، فقط تنها موضوعی که برام مهمه اینه که به اعتمادم خ*ی*ا*ن*ت نکنی، من همین حالا حاضرم تمام سهم‌الارث افسانه‌ایم رو به عنوان حق‌الزحمه به خودت واگذار کنم ولی تو.... امان.... تو بهم خنجر نزنی! وای به حالم.... وای به حالم روزی که بفهمم «تو» بهم دروغ گفتی."
    نگاهش رنگی از محبت و ترحم به خود گرفت:
    ـ"چرا رؤیای من؟ آخه من چرا باید بهت دروغ بگم؟"
    سری تکان دادم:
    ـ"دلیلش اصلا برام مهم نیست امان، فقط دروغ نگو؛ به «من» دروغ نگو.... همین!"
    خیره درچشمان هم لحظاتی ساکت و خاموش بودیم، ایلیا ناگهان هرچه پرده بود درید:
    ـ"مامان یورا دوخ می.... می.... گه! وخ هس.... بابایی عمو امی، ربی، وخ هس...."
    با تحیّر به پسرکم چشم دوختم که معنی دروغ را به خوبی فهمیده بود، امان نیز با استفهام برگشت و به او نگریست. ایلیا، فاتحی که شکست خورده بود با بغض به من نگاه می‌کرد حال آن که دغدغه های دنیای کوچکش را برایم رو کرده و حالا دیگر کاری نداشت!
    آه خدایا من با او چه کار کرده‌ام؟ اگر دغدغه‌ی او مثل دنیایش درنظر من کوچک است برای خودش تمام هستی است!
    امان رو به من کرد:
    ـ"موضوع چیه؟"
    بغض گلویم را فشرد و سرم را تکان دادم و سعی کردم دست ایلیا را در دستم بگیرم:
    ـ"متأسفم ایلیا.... خواهش می‌کنم منو ببخش!"
    ایلیا دستش را از دستم کشید و در ماشین را باز کرد که برود، امان نیز بلافاصله پیاده شد تا مانع از حادثه‌ای شبیه تصادف شود درخیابانی که گاهی ماشین‌ها خیلی سریع و بی‌ملاحظه می‌راندند. از او ممنون بودم چون تا من به خودم بیایم یا فرصت کنم ماشین را دور بزنم و دنبالش بروم امان دست او را وسط خیابان قاپ زده و حالا به سوی خود می‌کشید:
    ـ"چیکار می‌کنی ایلیا؟"
    ایلیا توی بغل امان دست وپایی زد:
    ـ"برو... برو...."
    امان همان‌طور که با سماجت او را به آغوش خود می‌فشرد به طرف من برگشت و انگشت توبیخ‌گرش را به سویم گرفت:
    ـ"تو به اعتماد این بچه آسیب رسوندی و حالا نگرانی که یکی مثل من به اعتمادت خ*ی*ا*ن*ت کنه؟"
    چه جوابی داشتم که بدهم؟ بگویم به خاطر تو بود هربلایی که سر خودم و این بچه آوردم؟...
    نه؛ برای خرد کردن اعتماد کسی که تمام دنیایش باشی هیچ توجیهی وجود ندارد!
    


    آهسته به طرفشان رفتم و سعی کردم ایلیا را درآغوش بگیرم، چیزی جز گفتن «متأسفم» نداشتم. امان نیز نگاه رقّت‌آمیزش را به ما دوخته و نهایتا تصمیم گرفت مثل من به نوازشی اکتفا کند. ایلیا دست از تقلا برداشت و سرش را روی شانه‌ام گذاشت. فطرتش به او فهمانده بود که نهایتا راه به سویی ندارد جز آغوش مادری که هرقدرهم غیرقابل اعتماد باشد هنوز عاشق اوست. امان همان‌طور که موهایش را نوازش می‌کرد نگاهی به چشمان خیسم انداخت و زمزمه کرد:
    ـ"قول می‌دم رؤیا.... به اعتمادت خ*ی*ا*ن*ت نمی‌کنم..... قسم می‌خورم."
    و خم شد و بر دستم که روی موهای ایلیا بود بـوسه‌ای نشاند. تمام تنم از فشاری عاطفی به لرزه افتاده وقادر نبودم جلوی ریزش اشک‌هایم را بگیرم. لحظاتی بعد هرسه به طرف دفترخانه‌ی آقارضا به راه افتادیم تا مهم‌ترین سند زندگی‌ام را امضا کنم و وکالت تام دهم به کسی که بی‌هیچ سند و امضایی مالک تمام دنیا و هستی‌ام بود.
    آقارضا راهنمایی‌ام کرد که چگونه باید سندها راتنظیم کنم، وقتی درمورد ویلای اوشون صحبت کردم و از او خواستم ترتیب انتقالش را به نام ایلیا بدهد گفت:
    ـ"ایلیا محجوره و باید اموالش زیر نظر قیّم باشه، پس فرقی نمی‌کنه که الان این دارائی به اسم ایلیا باشه یا تو که قیّم قانونیش هستی."
    دیدم حق با اوست و عملا این کار فایده‌ای به حال هیچ کدام‌مان ندارد. امان که تقریبا فهمیده بود منظورم از این درخواست چیست کاملا عصبانی شده ولی همچنان سعی داشت آرام و منطقی به نظر برسد:
    ـ"مجبور نیستی این‌همه احتیاط کنی، به جای وکالت تام‌الاختیار می‌تونی یک وکالت مقید بهم بدی و اختیاراتم رو محدودتر کنی، منتها چون در این صورت من برای انجام یه سری کارها به اجازه‌ی رسمی و محضری خودت نیاز دارم باید درتمام مدت همراهم باشی، چه داخل ایران چه نروژ..... والبته ممکنه چند سال طول بکشه."
    حرفش را کمی حلاجی کردم، مشخص بود که می‌خواهد نهایتا حرف خودش را به کرسی بنشاند چرا که من چاره‌ای نداشتم:
    ـ"چند سال؟!.... یعنی من باید این‌همه وقت کار و زندگیمو تعطیل کنم که چندسال دیگه شاید به ثروتم برسم؟"
    وانمود می‌کرد کاملا بی‌طرفانه راهنمایی‌ام می‌کند حتی اگر این راهنمایی به اتخاذ تصمیمی برضد خواسته‌اش بینجامد:
    ـ"البته، بخش عظیمی از ثروتت توی نروژه و تو به هرحال برای تصاحبش مجبوری بری اونجا."
    ـ"ولی من قصد ندارم نروژ زندگی کنم."
    ـ"چراکه نه؟ برای بچه‌ای مثل ایلیا اونجا شرایط بهتری برای زندگی و تحصیل فراهمه، توی ایران اونقدر بیماری ایلیا ناشناخته‌ست که باهاش مثل عقب‌مونده‌ها رفتار می‌شه درحالی‌که اگه تحت آموزش صحیح قرار بگیره می‌تونه یه زندگی عادی و موفق داشته باشه. دردت چیه که همه‌ی درها رو روی خودت بستی و این‌قدر بسته فکر می‌کنی؟"
    نمی‌دانم دلیلش برای این که مجابم کند چه بود؟ انگار کارش از وانمود سازی گذشته!
    ـ"شاید اگه بعدها وضعیت زندگیم مشخص شد و به قسمتی از اموالم که بتونه یه آینده‌ی مطمئن رو برام تضمین کنه دست پیدا کردم درباره‌ی زندگی توی نروژ هم فکر کنم، ولی فعلا چنین چیزی برام امکان نداره. من نمی‌تونم چندسال بلاتکلیف و آویزون تو باشم تا ببینم چی می‌شه."
    درسکوت خیره نگاهم کرد، ظاهرا به نتیجه‌ی مورد نظرش نزدیک شده و حالا این من بودم که باید با کنار هم چیدن تمام امکاناتم تصمیم نهایی را می‌گرفتم....
    ـ"خب.... از اول هم قرارمون همین بود، این‌که وکالت تام بهت بدم، ولی به هرحال من هم حق دارم به خاطر ایلیا یه کمی احتیاط کنم، ندارم؟"
    بی‌آن‌که چیزی بگوید از توی کیفش سند مربوط به ویلای نوشهر را درآورد و روی میز مقابل آقارضا گذاشت:
    ـ"لطفا بقیه‌ی کارهای این سند رو انجام بده و بعد هم تحت‌الحفظ به خودش تحویل بده، سند ویلای اوشون هم که پیش خودشه.... رضا بهش بگو که وقتی سند تو دستم نباشه من حتی با وکالت تام هم نمی‌تونم معامله‌ای انجام بدم!"
    آقارضا شرمنده سربه زیر افکند:
    ـ"می‌تونستی با وکالتی که می‌گیری خودت انجامش بدی!"
    حق با هردوی آن ها بود، من نیز لازم دیدم عذرخواهی کنم:
    ـ"منظوری نداشتم امان! خواهش می‌کنم ازم دلخور نشو، می‌دونم که قصدت فقط لطفه...."
    سری تکان داد و حرفم را برید:
    ـ"اشکالی نداره تو حق داری! فقط لطفا سریع‌تر تکلیفم رو روشن کن."
    بعد از آن بی‌هیچ حرف اضافه‌ای مشغول تنظیم سند وکالت شدیم. کارمان که تمام شد امان در کیفش را بست و برخاست و رو به من کرد:
    ـ"می‌ری تولیدی؟"
    هنوز رگه‌هایی از شرمساری در صدایم بود:
    ـ"خودم می‌رم، از اینجا زیاد دور نیست."
    با آقارضا مصافحه و خداحافظی گرمی‌ کرد و به همراه هم از دفتر خارج شدیم. جوری امر کرد بروم سمت ماشین که فهمیدم جایی برای تعارف نیست. هنوز به خاطر رفتارتردیدآمیزی که هنگام تنظیم سند داشتم شرمنده بودم ولی ترجیح دادم به جای هرحرف و صحبتی فقط سکوت کنم....
    ـ"من بعد از این‌که دفترم رو راه انداختم و کارهامو توی ایران سرو سامون دادم می‌رم نروژ تا پی‌گیر کارهای تو بشم، هرچند که خیلی دوست دارم بازهم ببینمت ولی فرصتم خیلی کمه و کارهام زیاد. شماره‌ی دفترم رو به رضا می‌دم، ازش بگیر و با من مرتب در تماس باش. اگه بتونی یه خط تلفن برای خونه‌ت بگیری خیلی بهتره چون دسترسی بهت برام آسون‌تر می‌شه و مجبور نیستم منتظر تماس تو باشم."
    ـ"ثبت نام کردم، هرموقع امکانش باشه توی اولویتم."
    ـ"خوبه.... پس به زودی درست می‌شه."
    من مثل او امیدوار نبودم:
    ـ"فعلا وضعیت مملکت آشفته‌ست، جنگ باعث شده به جای پیشرفت عقبگرد کنیم، هرچی قبلا ساخته شده بود حالا خراب شده و معلوم نیست تا کی این وضعیت ادامه داشته باشه."
    این بحث مطلقا دلخواه او نبود:
    ـ"این چیزی بود که خودتون خواستین."
    حرفش اعصابم را به هم ریخت:
    ـ"هیچ کس چنین چیزی نمی‌خواست!"
    آهی از سر کلافگی کشید و سعی کرد هرطور شده منظورش را برساند:
    ـ"نتیجه‌ی هر آشوب داخلی همینه رؤیا، دلیل و انگیزه‌ی کسانی که انقلاب می‌کنن مهم نیست، اثر و نتیجه‌ش همیشه همین بوده و خواهد بود؛ خانواده‌ای که از درون متلاشی بشه ناموسش می‌شه طعمه‌ی هر اجنبی، واسه همین هم هرگز موافق اون همه درگیری و کشتار نبودم و ترجیح می‌دادم یه امدادگر باشم تا مبارز."
    ـ"الان چی؟"
    ـ"هنوز هم ترجیح می‌دم یه امدادگر باشم."
    هیچ کدام طرز فکر دیگری را درک نمی‌کردیم، با این‌حال سعی کردم آخرین استدلالم را برای مجاب کردنش به کار گیرم:
    ـ"تو حق داری وقتی اعضای خانواده جون هم افتادن طرف کسی رو نگیری، اما اگه یه دزد زده باشه به حریم خانواده چی؟...."
    دیگر جوابی نداد و من حس کردم تمایلی به ادامه‌ی این بحث ندارد. حق هم داشت، انگار قرار نبود ما دو نفر تا ابد طرزفکر یکدیگر را درک کنیم، هرچند که من ته دلم همواره به درستی افکارش اذعان داشتم ولی او شاید گاهی از دستم کلافه وخسته می‌شد. این حقیقت دارد که افکار قشرخاص مذهبی و انقلابی گاهی آن‌قدر رو به افراط دارد که آزاردهنده و ملال آور می‌شود، پس امان حق داشت اگر حوصله‌ام را نداشته باشد....
    تا رسیدن به تولیدی دیگر حرفی نزدیم، دلم هزاران خواهش ناگفتنی داشت، دوست داشتم درباره‌ی مادرم بپرسم و از او بخواهم ترتیب یک ملاقات را میان ما بدهد ولی حتی تصور خشم و نفرتی که می‌توانست عایدم شود نگرانم می‌کرد. ترجیح دادم این درخواست را به وقت دیگری مؤکول کنم و با یک خداحافظی گرم و دوستانه جدا شدیم.
    *****
    



    تا دو هفته‌ی آینده هیچ خبری از امان نبود، حتی سوده و آقارضا هم شماره‌ای از او نداشتند که به من بدهند. دلم شور می‌زد و می‌ترسیدم دسترسی‌ام به او قطع شده باشد، هرچندکه آقارضا اطمینان داده بود امان قابل اعتماد است و تازه سندها هم پیش خودم است ولی من بازهم نگران بودم، می‌ترسیدم او نقشه‌ی دیگری زیرسر داشته باشد که به وکالت تام من نیازمند بوده، چیزی که به روابط انسانی مربوط باشد نه مسائل مالی.
    یک بار هم سوده شیطنتش گل کرد و گفت:
    ـ"می‌خوای بریم یه سر پیش ایرج‌خان ببینیم پسر کلاش کلاهبردارش کدوم گوری رفته باز؟"
    و من نمی‌دانستم از پشت تلفن چه جوری باید موهایش را دانه دانه بکنم؟ بااین‌حال انگار بد هم نمی‌گفت و من دوست داشتم به یک بهانه‌ای بروم سراغ پدرخوانده‌ام و دیداری با او تازه کنم و اگر موقعیتش پیش آمد از زیر زبانش بکشم بیرون که امان دقیقا چه کار دارد می‌کند؟ گذشته از این می‌خواستم اگر امان حاضر نیست رد و نشانی از من به مادرم بدهد از طریق ایرج خان این کار را انجام دهم.
    تصمیم گیری برایم سخت و وحشتناک بود، مخصوصا این‌که هیچ شناخت کاملی روی ایرج خان نداشتم و نمی‌دانستم تا چه حد با امان همدست است یا با او زاویه دارد؟
    صبح همان پنج‌شنبه‌ای که طبق معمول باید سفارش‌هایم را تحویل می‌دادم قبل از رفتن به شاه‌عبدالعظیم ایلیا را پیش سوده گذاشتم و رفتم به محله‌ی قدیمی‌مان که وجب به وجبش سرشار از خاطرات کودکی و نوجوانی‌ام بود. سرکوچه که رسیدم یاد روزهایی افتادم که امان با همان کوله‌ی ورزشی‌اش از درخارج می‌شد و با دیدن من گاهی همراهی‌ام می‌کرد و گاهی با بی‌اعتنایی راهش را می‌کشید و می‌رفت. چه قدر دور بودند آن روزها و چه قدر نزدیک و قابل لمسند!
    زنگ دررا که فشردم دل هیجان زده‌ام می‌خواست از سینه‌ام بیرون بیفتد، این‌بار آیفون نصب کرده بودند و صدای خدمتکار از پشتش آمد:
    ـ"کیه؟"
    این صدای بدخلق عصبی را خوب می‌شناختم، کسی که ظاهری زمخت و دلی مهربان داشت....
    ـ"سلام. با ایرج‌خان کار دارم، ایشون تشریف دارن؟"
    ـ"بله، شما؟"
    ـ"رؤیا هستم...."
    فکر می‌کنم شناخت، چرا که دیگر سؤالی نپرسید و در را باز کرد.
    درمیانه‌ی راه خدمتکارشان به استقبالم آمد و همچنان با اخم‌هایی درهم و لحنی محترمانه مرا به داخل دعوت کرد. از این‌که می‌توانم دوباره این مرد جذاب و باشکوه را ببینم دل توی دلم نبود و به طرز عجیبی هیجان‌زده و بی‌طاقت شده بودم. آیا مادرم نیز حسی مشابه مرا تجربه کرده که این‌قدر راحت به احساسات پدرم پشت پا زده است؟
    مینا مرا به سوی کتابخانه‌ی ایرج‌خان راهنمایی کرد، جایی‌که از بچگی آرزو داشتم ببینمش، اطاقی پر از کتاب‌های نفیس که درون قفسه‌های چوب گردو بانظم خاصی چیده شده و دل هر اهل قلمی را آب می‌کردند....
    فرصت نکردم محو کتاب‌ها شوم، چراکه به محض ورودم چشمم افتاد به ایرج‌خان که پشت میز نیم دایره شکل بزرگی نشسته و سیگار می‌کشید و کتاب می‌خواند....
    با دیدنم از جا برخاست و درجواب سلامم صمیمانه خوشامد گفت:
    ـ"سلام دخترم! خیلی خوش اومدی نازنین...."
    و به طرفم آمد. می‌دانستم که حالا حتی اجازه دارم ببوسمش، او همسر شرعی مادرم بود و به من محرم، بااین‌حال هنوز یک حس بازدارنده‌ای مانع از نزدیک شدنم به او می‌شد، حسی که دقیقا نمی‌شناختمش و درکش نمی‌کردم....
    ـ"ممنونم، ببخشید که بی‌موقع مزاحم‌تون شدم."
    ـ"نه نه، چه وقتی از این بهتر؟ در این خونه همیشه به روی تو بازه عزیزم."
    سعی کردم به یاد بیاورم آیا پدرم در تمام مدتی که کنارش زندگی کرده‌ام یک بار این‌طور با علاقه و اشتیاق به من محبت کرده است؟ شاید جادوی زبان این مرد بود که می‌توانست هر دلی را به بند بکشد، جادویی که در چشمان امان نیز سابقا بود ولی حالا گمش کرده بودم. این امان جدید برایم زیادی غریبه و دست نیافتنی بود، زیادی....
    ابراز احساسات و با احترام مرا به سوی مبل‌هایی برد که در قسمتی از این سالن بزرگ با سلیقه وظرافتی چشم نواز چیده شده بودند. نشستم و او نیز جلوی در ایستاد و از مینا خواست وسایل پذیرایی را بیاورد اینجا. آنگاه به سویم برگشت و سیگارش را درون زیرسیگاری خاموش کرد و نشست:
    ـ"اشکالی نداره که اینجا ازت پذیرایی کنم؟"
    لبخندی زدم:
    ـ"اینجا قشنگ‌ترین اطاقیه که دیدم."
    منظورم را فهمید، مخصوصا وقتی نگاه مشتاقم را روی قفسه‌های کتاب دید فورا سخاوت به خرج داد:
    ـ"هرکدوم‌شون رو که خواستی می‌تونی برداری و ببری. اینجا تمامش متعلق به خودته."
    هرچند که این یک تعارف ساده بود ولی بیش از آنچه که بشود فکرش را کرد مرا سرذوق آورد! از همین فاصله می‌توانستم مجموعه آثاری مثل کلیدر دولت آبادی، خمسه‌ی نظامی، گلشن راز شیخ محمود شبستری و..... را ببینم که همگی با چاپ‌های نفیس قدیمی درنهایت ظرافت و دقت نگهداری می‌شدند، با این‌همه چشمم بی‌اختیار روی کتابی لغزید و قفل شد که نمی‌دانم از کی برایم مهم شده بود: «دیوان منوچهری دامغانی»....
    برخاستم و اجازه‌ای گرفتم و کتاب را از درون قفسه بیرون کشیدم، لبخندی شیرین بر لب‌های ایرج‌خان نشست:
    ـ" جالبه، پس شما سلیقه‌های مشترک هم دارید؟"
    آرام آرام مشاعرم به کار افتاد، راستی؛ چرا باید به این‌سو کشیده می‌شدم؟ ناگهان صدایی از دورترین روزهای کودکی‌ام، درست توی راهرو مقابل درکلاس توی گوشم پیچید، همان روز شومی که امان برای اولین بار قوطی سوسکش را برای به زانو درآوردنم رو کرده بود....
    «سپندارمذگان، روز باستانی عشق. این چیزا به گوش‌ات نخورده تاحالا بی‌سواد؟! فقط شاشیدن توی راهرو بلدی؟ معلومه! چون مثل من یه کتابخونه پر از کتابای باحال نداری که؟! تازه من دیوان منوچهری دامغانی رو هم دارم!»
    سری تکان دادم:
    ـ"نه، من از شاعرایی که نصف شعراشون مدح حاکمیت زمانشونه خوشم نمیاد."
    ـ"پس می‌خواستی بدونی چه چیزی باعث شده امان جذب این شاعر بشه، درسته؟"
    نه این هم نبود، من حتی یادم نبود که از کی به عمیق‌ترین لایه‌های ذهنم خاطراتی چنان دور را سپرده‌ام.... ترجیح دادم به جای جواب دادن به این سؤال کتاب را سرجایش برگردانم و سؤال خودم را بپرسم:
    ـ"من می‌تونم با شما راحت صحبت کنم؟"
    سری تکان داد:
    ـ"البته، چرا که نه؟"
    دوباره روی مبلی که تعارفم کرده بود نشستم و همان‌طور که مینا وارد شده و میز مقابل‌مان را با میوه و شیرینی و چای می‌چید حرف دلم را زدم:
    ـ"شما که این‌قدر خوب احساسات منو حلاجی می‌کنید از دل پسرتون چه‌قدر خبر دارید؟"
    قدری مکث کرد و آن حالت خرسندی و رضایت از چهره‌اش آرام آرام محو شد:
    ـ"چی می‌خوای بدونی؟"
    ـ"می‌خوام بدونم چرا افسار زندگیم باید دست کسی باشه که از مادرم متنفره و این نفرت گاهی از نگاه و رفتارش به من هم می‌رسه ولی با این‌حال به زبون ابرازعلاقه می‌کنه؟ ایرج‌خان واقعا امان منو دوست داره؟ شما چیزی در این‌باره می‌دونید اصلا؟"
    نگاهش را با شرمساری از من برگرفت وسعی کرد احساساتش را پنهان کند:
    ـ"دخترم تو زیادی خوبی، حتی بهتر از مادرت، حتی بهتر از پسرم...."
    آنگاه دوباره چشمانش را به من دوخت حال آن که هنوز شرمسار به نظر می‌رسید:
    ـ"اعتراف می‌کنم که پسرم رو نتونستم بشناسم و بفهمم، اون نمی‌تونه درک کنه که آدم‌ها وقتی با یه عشق غیرقابل گریز دست و پنجه نرم می‌کنن اولویت‌هاشون عوض می شه. درک نمی‌کنه چون هرگز عاشق نبوده و نفرت تمام وجودش رو پر کرده. من حتی گاهی ازش می‌ترسم....."
    من هم می‌ترسیدم و حالا ترسم بیش‌تر شده بود:
    ـ"ولی امان به خاطر شما رفته سراغ مادرم تا باهاش معامله کنه، این چیزیه که خودش بهم گفت، هرچند که باورش برام غیرممکنه ولی اون اصرار داشت که حقیقت رو می‌گه. چه‌طور می‌شه باور کرد امان با این‌همه نفرتی که شما ازش دم می‌زنید حالا به‌خاطر شما که حتی یک‌بار پدر خطابتون نکرده رفته باشه سراغ مادرم که همیشه از الفاظ زشت براش استفاده می‌کنه؟"
    رنگش دگرگون شده و حس می‌کردم حالش اصلا خوب نیست، خیره به چهره‌ی نسبتا شکسته و موهای جوگندمی زیبایش شدم درحالی که از درون جعبه‌ی روی میز سیگاری بیرون می‌آورد و با فندکش روشن می‌کرد...
    به او فرصت دادم تا به شیوه‌ی خودش تمدد اعصاب کند و برای پاسخ گفتن به من تمام گزینه‌های راست یا دروغش را محک بزند:
    ـ"اون دلش برای من نسوخته دخترم، به خاطر خودش رفت....."
    می‌خواهد دروغ‌های پسرش را برملا کند؟ از کجا مطمئن باشم که این هم ریگی به کفش ندارد و این ظاهر دلسوزانه نقابی بیش نیست؟
    ـ"چرا بهم اعتماد می‌کنید؟ ازکجا می‌دونید که من بهش همه چیو نمی‌گم؟ احتمال نمی‌دین که من با امان همدست باشم چون من هم به همون اندازه از رابطه‌ی غلط شما و مادرم ضربه خوردم؟"
    لبخند تلخی برلبش نشست که بی شباهت به بغض نبود:
    ـ"عزیزم تو خیلی باهوش و زیرکی، ولی اگه جوابت رو می‌دم واسه فریب دادنت نیست، تصمیم هم ندارم دروغی به دروغ‌های امان اضافه کنم تا تو سرگشته‌تر از اینی که الان هستی بشی. دختر قشنگم تو اون‌قدر لطیف و معصومی که عشق تمام وجودت رو پرکرده، چرا نباید به این‌همه پاکی و صفای تو اعتماد کنم؟ گیرم که با امان همدست باشی، وقتی حرفامو از زبونت بشنوه چه راهی داره جز تصدیقشون؟"
    دلم از این‌همه ابراز لطف لرزید، آیا راست می‌گفت؟ آیا من هم می‌توانستم با نگاه کردن به چشمانی که شباهت غیرقابل انکاری به چشمان امان داشت صداقت یا حقه‌بازی‌اش را محک بزنم؟ شاید من چنین قدرت تشخیصی نداشته باشم ولی به‌هرحال شنیدن حرف‌های او چه راست باشد چه دروغ می‌تواند برای من راهگشا باشد:
    ـ"باشه، پس آماده‌م که بشنوم."
    


    ـ"من اشتباه بزرگی کردم، یه اشتباه جبران ناپذیر.... وقتی مثل همه فکر می‌کردم امان توی کردستان کشته شده یه تصمیم احمقانه گرفتم....."
    ـ"که با مادرم ازدواج کنید و ازش بخواهید براتون یه وارث به دنیا بیاره!...."
    با حیرت به چشمانم نگریست:
    ـ"دیگه چی می‌دونی؟"
    لبخندی زدم که شاید نام پوزخند برازنده‌تر بود برایش:
    ـ"که مادرم دست شما رو گذاشت تو پوست گردو و تنهاتون گذاشت!"
    سری تکان داد:
    ـ"نه، اون تنهام نذاشت.... مجبور شد بره چون دچار یه بیماری لاعلاج شده واگه بچه‌دار می‌شدیم اون بچه هم بیمار به دنیا می‌اومد و شاید عمر زیادی نمی‌کرد. درواقع اون رفته دنبال درمان بیماریش. اون با این‌کار خواست من رو هم از سرایت بیماریش در امان نگه داره."
    تنم لرزید:
    ـ"مادرم..... بیماره؟! یه بیماری لاعلاج؟!...."
    سری تکان داد:
    ـ"و قابل سرایت...."
    ـ"چه بیماری؟ می‌شه بگید؟"
    ـ"بهتره که چیزی درباره‌ش ندونی. به هرحال اون دیگه هرگز نمی‌تونه برگرده پیش من چون الان توی قرنطینه به سر می‌بره."
    این حرف‌ها وحشتناک‌تر از آن بود که بتوانم هضمشان کنم....
    ـ"پس امان دقیقا دنبال چی رفته؟ اون می‌دونسته که مادرم توی قرنطینه ست؟"
    ـ"بله.... پس ظاهرا چیزی در این‌باره بهت نگفته، درواقع اون مثل همیشه خیلی زیرکانه قسمتی از حقیقت رو گفته و قسمت دیگه‌ش رو پنهون کرده."
    دیگر نتوانستم خوددار باشم:
    ـ"خواهش می‌کنم ایرج‌خان زودتر بهم بگید امان برای چی پیش مادرم رفته؟"
    ـ"من برای این‌که مادرت راضی به ازدواج و بچه‌دار شدن برای من بشه بخش بزرگی از اموالم رو به نامش کردم....."
    قلبم از حرکت ایستاد، حتی زبانم بند آمده و فقط گوش‌هایم دوبرابر همیشه تیز شده بود:
    ـ"....اون همیشه با من درتماس بوده، ازم می‌خواست کاری کنم که بتونه پیدات کنه و اموالت رو بهت برگردونه ولی من فقط شماره‌ی دوستت رو داشتم که دیگه جواب نمی‌داد و گویا عوض شده بود. امان که برگشت فهمیدم که با تو هم ملاقاتی داشته و ظاهرا باهات در ارتباطه. اون از دستم عصبانی بود که چرا اموالم رو به اسم زری کردم و وقتی فهمید زری ازم چی خواسته، موقعیت رو مناسب دید و رفت تا چیزی رو که حق خودش می‌دونست از زری پس بگیره و در ازاش به خواسته‌ی زری عمل کنه یعنی برگردوندن سهم‌الارث تو."
    سرم گیج رفت، امان وحشتناک‌تر از آن بود که می‌اندیشیدم، او دنبال حقوق از دست رفته‌ی خودش بوده؛ تا اینجا هیچ مشکلی نیست چون به هرحال مال پدری برای جوان کم سن و سالی مثل او که بیش‌تر عمرش را در اسارت و چیزی شبیه تبعید گذرانده آن‌قدر حیاتی است که به خاطرش به آب و آتش بزند، ولی من کجای دنیای او هستم؟ نهایتا مبلغ یک قرارداد تجاری میان او و مادرم!
    آه خدایا از این بوی گند و مشمئز کننده‌ی چک و سند و سفته‌ای که شده‌ام امضای مشترکی پای تمام این‌ها کجا فرار کنم؟ من در اوج مکنت وثروت به آرمانی چنگ انداختم که مرا به سال‌ها فقر و تکلف انداخته ولی خوش‌حال بودم که آزادم و هویت و شأن انسانی خودم را دارم، حالا کجا فرار کنم از مالی که هرچه از آن می‌گریزم بیش‌تر به دامنم چنگ می‌اندازد؟ من اگر بخواهم فقط دختر فقیر یک سرایدار پیر باشم باید به کدام نام صدایت بزنم ای خدا؟!.....
    ـ"ایرج‌خان؛ چرا و با چه جرأتی این حرف‌ها رو به من گفتید؟ نمی‌ترسیدکه من بابت این موضوع با امان گلاویز بشم و لطمه بزنم به رابطه‌ی بین شما دوتا؟"
    سری تکان داد وآهی کشید:
    ـ"من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم، پسرم ازم متنفره و اگه به خاطر معاملاتش با زری نباشه دیگه حتی حاضر نیست بهم سر بزنه، ولی تو دخترم دلیلی برای گلاویز شدن با امان نداری چون توی این مورد خاص تو هم به حق وحقوقت می‌رسی. الان هم دلیل ناراحتیت رو نمی‌فهمم مگه این که درباره‌ت درست حدس زده باشم."
    و اشاره‌ای به دیوان منوچهری دامغانی کرد. لب‌هایم از بغض لرزید.... ادامه داد:
    ـ"با امان درگیر نشو، اجازه بده با روش خودش پیش بره تا هرسه‌ی شما به آرامش برسید، زری خیالش از بابت تو راحت می‌شه، امان به میراث آباء و اجدادیش که با حماقت من از دست داده می‌رسه و در ازای همه‌ی این‌ها سهم‌الارث تو رو از گلوی اژدهایی مثل زنبابات بیرون می‌کشه."
    صدایم از فشار بغض و اندوه لرزید هرچند که سعی داشتم برآن افسار بزنم:
    ـ"یعنی شما می‌گید بهش اعتماد کنم؟"
    ـ"بله دخترم.... تو در این مورد خاص می‌تونی به امان اعتماد کنی، چون کارش نه از سر انسانیته نه عشق که بشه زیر سؤال ببریش، یه معامله‌ی ساده‌ی دو دوتاست که قطعا می‌شه چهارتا؛ نه بیش‌تر و نه کم‌تر."
    برخاستم و بی‌آن‌که حتی لب به وسایل پذیرایی زده باشم به طرف در خروجی به راه افتادم، به دنبالم آمد و دستم را در دست گرفت:
    ـ"دخترم مطمئن باش هیچی از دست نمی‌دی."
    سری تکان دادم و بغضم با قطرات عجول اشک بر گونه ام چکید:
    ـ"من چیزی رو از دست دادم که با هیچی جبران نمی‌شه ایرج‌خان؛ باقیش دیگه مهم نیست."
    صورتم را میان دست‌هایش قاب گرفت و بـوسه‌ای بر پیشانی‌ام نشاند:
    ـ"امان اگه پسر منه همین حالا باید دیوونه‌ی تو باشه!"
    سری به نشانه‌ی نفی تکان دادم:
    ـ"خیلی چیزها هست که با محاسبات من و شما جور درنمیاد، دست کم امان ثابت کرده که تابع هیچ قاعده‌ای نیست!"
    کاش با حرکت سرش تأییدم نمی‌کرد، در این شرایط وخیم روحی به اندکی دروغ مصلحتی نیاز داشتم تا بگوید که نه؛ اشتباه می‌کنی و امان عاشق توست.....
    ـ"درکش نمی‌کنم، هروقت مقابل من نشسته مثل سنگ بوده، حرف زدنش، احساساتش.... انگار هیچی تو این دنیا نیست که سرذوقش بیاره حتی وجود نازنینی مثل تو."
    نمی‌دانم چرا با تمام خشمی که از امان داشتم هنوز فکر می‌کردم یک دفاع به او بدهکارم:
    ـ"چه‌طور درکش نمی‌کنید وقتی خودتون شاهد خاکستر شدنش بودید؟ درست همون موقعی که عزیزترین فرد زندگیش جلوی چشماش سوخت و خاکستر شد و شما براش هیچ کاری نکردید! وجود من هم فقط نمکه روی زخمش، همین!"
    آثار شرمساری در نگاهش پدیدار شد:
    ـ"به خاطر هردوی شما متأسفم عزیزم..... من و زری خودخواهانه رفتار کردیم و صدمه‌ای که به شما دونفر زدیم توجیه پذیر نیست.... هرچند که تو بعد از همه‌ی این سختی‌ها پر شدی از محبت و عشق ولی امان پر شد از نفرت و کینه. تو ثابت کردی آدم‌ها خودشون تصمیم می‌گیرن چی باشن و این هیچ ربطی به خوب یا بد بودن دیگران نداره."
    حرف‌هایش زیبا بود، هرچند که هنوز هم دلم نمی‌خواست باور کنم امان پر از نفرت و کینه است. اشک‌هایم را با پشت دست زدودم و زیرلب خداحافظی کردم، دستی به شانه ام گذاشت:
    ـ"بازهم به دیدنم میای دخترم؟"
    آن‌قدر به او احساس دلبستگی می‌کردم که دلم می‌خواست بگویم حتما!
    ـ"سعی می‌کنم، ولی قول نمی‌دم."
    ـ"چشمم همیشه به راهته نازنین.... تو....."
    و پیش از این‌که بتواند جمله‌اش را به پایان ببرد کاسه‌ی چشمانش پر شد از اشک....
    صحنه‌ای را که می‌دیدم نمی‌توانستم باور کنم، به تلخی ادامه داد:
    ـ"....یادآور زری منی....."
    و اشک از دیدگانش فروچکید. چقدر مادرم را دوست دارد خدایا!؟..... حتی حالا که ثروتش را تصاحب کرده، حتی حالا که به هردلیلی گذاشته و رفته..... حاضرم تمام زندگی‌ام را بدهم و امان چنین عشقی نثارم کند! من به‌هرحال تبلور زری‌ام؛ چه برای ایرج که جزعشق حسی را نمی‌شناسد و چه برای امان که تمام وجودش لبریز از نفرت است و چه حتی پدرم که درهر حرکت من دنبال ردی از خ*ی*ا*ن*ت‌های زری می‌گشت! کاش یک بار هم رؤیا بودم برای کسی که جز کابوس مادرم چیزی نمی‌شناسد....
    ـ"شما که این‌قدر دوستش دارید چرا حالا که بهتون نیاز داره کنارش نیستید؟"
    ـ"نمی‌شه.... خودش دیگه نمی‌خواد کنارم باشه."
    ـ"به خاطر همون بیماریش؟"
    ـ"نمی‌دونم، شاید.... شاید هم بهانه‌ست."
    نمی‌دانم چرا این حرف‌ها را می‌زدم:
    ـ"مادرم دوستتون داره، مریضی بهونه نیست، دلیله."
    لبخندی تلخ بر لبش نشست:
    ـ"از کجا می‌دونی؟"
    معلوم است؛ چون من نیز احساس مشابهی را نسبت به پسرت تجربه می‌کنم!.....
    بی‌آن‌که جوابی دهم نگاهم را از او برگرفتم و از اطاق خارج شدم، تا در حیاط بدرقه‌ام کرد، قبل از این که بیرون بروم برگشتم تا آخرین حرفم را بزنم:
    ـ"به خاطر توضیحاتی که بهم بدهکار نبودید ازتون ممنونم. من سعی می‌کنم این حرفا رو یه جایی گوشه و کنار دلم چال کنم و نذارم امان چیزی از این موضوع بفهمه، شما هم نگید که چه چیزهایی بهم گفتید."
    سری تکان داد:
    ـ"خاطرت جمع باشه عزیزم."
    ـ"ممنونم از پذیرایی‌تون، خدانگهدار."
    ـ"به سلامت دخترم، خوش اومدی."
    چند قدم جلو رفتم و برگشتم، هنوز با نگاهش بدرقه‌ام می‌کرد. نمی‌توانستم مثل امان یا پدرم از این مرد متنفر باشم، دست کم نه حالا که پشیمانی از اشتباهاتش تا این‌حد بر روح و روانش اثر گذاشته...
    ـ"دوستتون دارم!"
    رنگ رخسارش عوض شد و دهان باز کرد تا چیزی بگوید ولی نتوانست و فقط به نرمی‌خندید و سری تکان داد که نشان از تحیّر و ناباوری داشت! حتی واکنش‌های احساسی‌اش خواستنی و دلچسب بود!
    ******
    



    «حاجت»
    آن‌قدر از آدم های دور و برم خسته بودم که دلم می‌خواست مدتی دور از همه باشم. من حق داشتم دچار تردیدی بیمارگونه گردم، امان آخرین ضربه را بر پیکره‌ی اعتمادم فرود آورده بود. پیش از او پدرم، الهه، ابی و عمه جان هرکدام به نوعی بر سرم معامله کرده بودند و حالا امان..... کسی که دین و دنیایم به یک اشاره‌ی چشمانش بسته بود و او به چیزی جز حق و حقوق خودش نمی‌اندیشید. حالا می‌فهمیدم چرا تمام این مدت حتی به‌خودش زحمت درخواست ازدواج نداده، من احمق را بگو که خیال می‌کردم منتظر است تا تکلیفم با امیر و ایلیا یکسره شود. کاش می‌توانستم به امیر فکر کنم، به مردی که مرا در لباس کارگری دید و خواست، حتی وقتی فهمید یک اشرافزاده‌ی ثروتمندم ککش هم نگزید. چند نفر مثل امیر در این دنیا پیدا می‌شود که تا این حد چشم و دلش سیر است و مرامش پاک؟ اصلا چرا باید گل احساسم را در شوره زاری بکارم که هرگز برایم ثمری نخواهد داشت؟ چرا هنوز هم تمایلی به امیر یا هرمرد دیگری ندارم؟ تمایل پیشکش، چرا این‌قدر بیزارم از ازدواجی که با هرمردی جز «امان» باشد؟ حتی حالا که می‌دانم من برای امان یک پای معامله‌ام؛ فقط همین....
    بعد از آن برخلاف قول و قراری که میان من و امان بود دیگر پی گیر بود و نبودش نشدم، حتی به سوده هم دیگر کمتر زنگ می‌زدم تا مجبور نشوم درباره‌ی امان صحبت کنم. یک بار هم خودش بحث را پیش کشید و شماره تلفن دفتروکالت امان را که درخیابان فاطمی بود به من داد ولی من جایی یادداشتش نکردم تا وسوسه‌ی تماس با او برمن غلبه نکند. امان برای من مرده بود، این بار واقعا مرده!
    آن اواخر یک زن و مرد میانسال افغان را که کس وکاری در ایران نداشتند و دنبال جایی برای زندگی می‌گشتند به عنوان سرایدار استخدام کردم. آن‌ها از طرف روحانی مسجد و عده‌ای از خیّرین محلی معرفی شده و از همه جهت قابل اعتماد بودند. من از همان اول به آن‌ها گفتم که قادر نیستم هزینه‌هایشان را به عهده گرفته یا دستمزدی بابت کارشان در خانه‌ام بپردازم و آن‌ها هم درکمال رضایت و خرسندی فقط به همین که در اطاق سرایداری ساکن شوند و آواره و دربه در کوچه و خیابان نباشند اکتفا کرده و حتی اگر کاری و خدمتی برایم انجام می‌دادند به جای اجاره بهایی بود که من بابت اسکانشان نمی‌گرفتم. ایلیا به آن‌ها انس گرفته بود چراکه خیلی کم حرف می‌زدند و محبتشان خالص و بی‌چشمداشت بود. از آن جالب‌تر این که با رضایت من تعدادی مرغ و خروس با خودشان آورده بودند که جوجه‌هایشان اسباب بازی‌های جدید ایلیا حساب می‌شدند، اگرچه به هرحال او مورچه‌هایش را فراموش نمی‌کرد. حالا دیگر مجبور نبودم روزهایی که برای تحویل کارهای تولیدی به تهران می‌آیم ایلیا را هم با خودم ببرم، بلکه به خانم سرایدارمان – پشون گل- می سپردم که مراقبش باشد. به این ترتیب فقط شب جمعه‌های اول ماه ایلیا را با خودم به تهران و شاه‌عبدالعظیم می‌بردم و بقیه‌ی مواقع به سرعت برمی‌گشتم اوشون. سوده از این موضوع ناراحت شده و فکر می‌کرد که دارم با او سرسنگین رفتار می‌کنم ولی من توضیحی نداشتم که بابت رفع کدورت به او بدهم.
    اواخر شهریورماه بود که امکان یک سفر زیارتی برایم جور شد، سلمی کسی را معرفی کرد به نام «پروین خانم» که در مولوی زندگی می‌کرد و سالی سه چهار بار تعدادی از خانم‌ها را با یک تور خصوصی به مشهد می‌برد. من که درتمام این بیست و چهارسال عمرم حتی یک بار هم مشهد نرفته بودم از سلمی‌خواستم نام مرا نیز همراه خودش برای تور بعدی بنویسد. در این شرایط وخیم روحی واقعا به چنین سفری نیازداشتم و شور و اشتیاقی که با مرگ دوباره‌ی امان از دست داده بودم تنها در حضور مقدس امام رضا بیدار می‌شد، من هنگام بستن ملزومات سفر این را به خوبی حس می‌کردم که روح تازه‌ای در کالبدم دمیده شده که این‌بار هیچ ربطی به امان ندارد و همین یک غنیمت بزرگ بود برای جان خسته‌ام.
    سفر دلچسبی بود، علاوه بر معنویت و روحانیت خاصی که برفضای جمع حکومت می‌کرد حضور همسفران مهربان و بی‌ریایم نیز باعث می‌شد حسابی خوش بگذرد. سلمی طبق قاعده‌ی حاکم بر این تور پسرانش را نیاورده بود، ایلیا هم به خاطر محجور بودنش اجازه داشت همراه ما شود. در طول سفر نعیمه کنار دختر یکی از همکاران قدیمی‌مان که تقریبا همسن و سال خودش بود نشسته و هردو بیش‌تر مواقع در سکوت بیرون را تماشا می‌کردند ویا استراحت می‌کردند. وضعیت من وسلمی برعکس بود و موقعیت بسیار کمی برای استراحت پیش می‌آمد چراکه سلمی اساسا عادت به سکوت نداشت، متأسفانه درحضور او مجبور بودم انواع و اقسام حرف‌ها را که گاهی غیبت هم حساب می‌شدند تحمل کنم. یک ساعت هم درمورد امیرآقا و برنامه‌های مادر و خواهرش برای ازدواج و این‌ها حرف زد که نصفش را اصلا نشنیدم چون برایم جذابیتی نداشت و حواسم جای دیگری بود.
    از سمنان گذشته بودیم که بالاخره خسته شد و به خواب رفت. بااین‌حال ازدقایقی پیش خواب از سرمن پریده وحالا می‌توانستم حواسم را بدهم به ربیعه وایلیا که کنارهم روی صندلی جلویی نشسته و مشغول اختلاط به شیوه‌ی خودشان بودند. شاید ربیعه هم خصلت پرحرفی را از مادرش به ارث برده بود برخلاف قاسم و نعیمه که برای حرف زدن زیرلفظی لازم داشتند انگار:
    ـ"اونا کلاغن، کلاغ!"
    ـ"کلاخ!"
    ـ"می‌دونی چند سال عمر می‌کنن؟ سیصد، چهارصد، اصلا شاید هزار سال! باورت می‌شه ایلیا؟"
    ایلیا به انگشتانش نگاه کرد:
    ـ"ده، بیس، سی، چل....."
    و هربار یکی از انگشتانش را تکان داد، ربیعه انگشتانش را گذاشت کنار انگشتان ایلیا و یکی یکی شمرد:
    ـ"..... خب این ده تا مال منه، ده تا هم مال تو.... با هم می‌شه بیست تا. ده، بیست، با دستای مامانت می‌شه سی تا، با دستای مامانم می‌شه چهل تا.... حالا اگه نعیمه هم بیاد می‌شه پنجاه تا..... دیگه دیگه دیگه..... آها با دستای قاسم می‌شه شصت تا، با دستای....."
    ـ"بابا عمو امی...."
    ای دل غافل! شانس ندارم انگار....
    ـ"باشه با دستای عمو امیر هم می‌شه هفتادتاااااا...."
    ـ"خاله سوده، عمو دضا، سمی."
    ـ"آره، با دستای خاله سوده می‌شه هشتاد، نود، صد!"
    ایلیا هنوز به پنجه‌های باز خودش نگاه می‌کرد و یکی یکی اسم می‌برد:
    ـ"ایلی، ربی، مامان یورا......"
    روش منحصر به فرد ربیعه برای ایلیا کاملا جواب داد و آن‌قدر اسم‌ها را تکرار کرد تا مفهوم صد برایش جاافتاد. بعد ازآن مفهوم دویست، سیصد تا هزار بودکه ربیعه عجولانه به او می‌آموخت و او نیز بی‌هیچ اعتراضی گوش سپرده بود.
    ناگهان وسط آموزش اعداد، ایلیا اشاره به رنگ پر کلاغ‌ها کرد:
    ـ"کلاخ، سیاخ....."
    و بعد روسری کوچک ربیعه را کنار زد و به موهایش دست زد:
    ـ"موهه ربی.... سیاخ!"
    و دسته‌ی کوچکی از موهایش را با ظرافت کشید تا صاف شود و وقتی رهایش می‌کند دوباره فربخورد و برگردد سرجایش! ربیعه خندید و دست به موهای ایلیا کشید:
    ـ"آره، موهای من سیاهه، موهای تو هم طلاییه، طلایی و خوشگل!"
    و خم شد و صورت ایلیا را بوسید. ایلیا غرق لذت شد و خندید:
    ـ"ربی خوشگل!"
    ربیعه دستش را روی سینه‌ی خودش گذاشت و گفت:
    ـ"من!....."
    و دستش را روی سینه‌ی ایلیا گذاشت:
    ـ"تو رو.... دوست دارم..... من تو رو دوست دارم ایلیا!"
    دلم از حسی عجیب ‌تپید وبغضی که نمی‌دانستم از شادی است یا غم گلویم را فشرد.....
    ایلیا کمی با سرگشتگی دست روی سینه‌ی خودش و ربیعه گذاشت و زمزمه کرد:
    ـ"ایلی، ربی دوس..... ایلی، من دوست!"
    ـ"نه نه، من، تو رو دوست دارم!"
    و بازهم اشاره به خودش و ایلیا کرد:
    ـ"تو هم باید بگی من..... من، تو!"
    ـ" ایلی...... ربی..... تو! دوس...."
    و دستش را به سینه‌ی ربیعه فرو کرد تا اشاره‌اش را کامل کند. با حیرت نگاهش کردم، اولین بار بود که ضمیر «تو» را به کار می‌برد و این یعنی یک قدم پیشرفت! ربیعه اما سختگیرتر از این حرف‌ها بود و این راضی‌اش نمی‌کرد، پس با دلخوری سرش را تکان داد:
    ـ"نه این جوری نه، بگو من تو رو دوست دارم! ایلی ربی نگو!"
    ـ"من.... تو رو.... دوس...."
    ربیعه تأکید کرد:
    ـ"دوست دارم! دوست دارم! ایلیا من تو رو دوست دارم!"
    ـ"ربی من.... تو..... دوس..... دوس دارم!"
    ربیعه با خوش‌حالی خندید و دست هایش را به هم زد:
    ـ"ای ولا! آفرین ایلیا جونم!"
    و دست انداخت دور گردنش و محکم صورتش را بوسید. نمی‌دانستم باید چگونه شادی‌ام را ابراز کنم ولی فقط می‌دانستم که دخالت من الان کار ربیعه را خراب می‌کند، من باید اجازه می‌دادم آن‌ها درخلوت خود دست دردست هم جلو بروند، حضور من می‌توانست پرده‌ای از شرم میانشان بکشد و باعث شود تلاششان را رها کنند. مطمئنا ربیعه قصد نداشت به صورت آکادمیک به او تعلیم دهد بلکه او با حس‌های کودکانه‌اش این نیازرا دریافته بودکه ایلیا باید کامل‌تر از این حرف بزند وضمیرها را بشناسد، اوهنوز سعی داشت موفقیتش را با مثال‌های بیش‌تری محکم کند:
    ـ"تو قشنگی، خوشگلی، تو ایلیا!"
    ایلیا دست روی سینه‌ی خودش گذاشت:
    ـ"من عخب مونه.... تو... اشنگی...."
    انگار تیری بر قلبم نشست! از کجا و از چه زمانی به چنین نتیجه‌ای رسیده که من غافل بوده‌ام؟ خاک برسرم....
    ربیعه چهره درهم کشید:
    ـ"کی گفته تو عقب مونده‌ای؟ خیلی هم باهوشی، تازه از من هم قشنگ‌تری."
    ایلیا به شیوه‌ی خودش اصرار کرد:
    ـ"نه، تو اشنگی، ایلی.... من عخب مونه...."
    ربیعه دستی روی گونه ی ایلیا کشید:
    ـ"هرکی گفته غلط کرده! تو خوبی، باهوشی، مهربونی، تازه از من هم قشنگ‌تری."
    ـ"تو.... اشنگتری!"
    ـ"ولی تو سفیدی، من سیاه سوخته‌م. انگار از تو کیسه ذغال دراومدم!"
    و به حرف خودش خندید. دیگر طاقت نیاوردم و از لای‌ صندلی ‌دستم را جلو بردم و لپش را کشیدم:
    ـ"قربون تو دختر ناز و بانمکم که از همه‌ی‌ دخترای ‌روی‌ زمین خوشگل‌تری ‌عزیز دلم."
    اوکه فکر نمی‌کرد من حواسم به صحبت‌هایشان باشد جاخورد ولی‌ بعد خندید:
    ـ"مرسی خاله! ولی همه بهم می‌گن خاله سوسک سیاه!"
    ـ"هرکی ‌می‌گه غلط می‌کنه. حتما بهت حسودیشون می‌شه که این‌قدر خوشگلی."
    با خوش‌حالی نگاهش را به من دوخت و لبخند زد:
    ـ"قربون مرامت خاله!"
    ادبیات چاله میدانی‌اش باعث خنده‌ام شد و دوباره لپش را کشیدم. خوش‌حال بودم که کنار ایلیای من است و به او محبت می‌کند، ولی.... نگران هم شدم! تا کی کنار ایلیایم خواهدماند؟
    ******
    


    وقتی رسیدیم به محض دیدن گنبد و بارگاه طلا انگارتمام حوائجم را از یاد بردم، پاهایم سست شد و روی زمین زانو زدم، نگران خاکی شدن چادرم نبودم، حتی نگران این‌که همه نگاهم کنند و پیش خود بگویند لابد دیوانه شده! فقط اشک‌هایم را رهسپار زمین کردم و هیچ نگفتم، هیچ....
    توی‌ حرم خیلی‌ شلوغ بود، سیل جمعیت گرداگرد ضریح موج می‌زد وهرکسی‌ سعی ‌می‌کرد دستش را به سرچشمه‌ی ‌نور برساند، اشتیاق شدیدی داشتم که جامه دریده و من نیز از میان سیل جمعیت خود را به ضریح برسانم، اما ازرفتن بازایستادم... نمی‌خواستم بروم میانشان تا خدای ‌نکرده ‌یک وقتی ‌مزاحمتی‌ برای‌ یکی ‌از این زوار بزرگوار که ممکن است کمی‌ هم ضعیف‌تر از بقیه باشد ایجاد کنم، پس همان‌جا کنار یکی ‌از ستون‌ها ایستادم وآرام و بی‌صدا اشک ریختم، با این‌حال نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم حاجت و آرزویی‌ بر زبان آورم حال آن‌که سراپا نیاز‌ بودم وصدها آرزو دردل داشتم، آن‌قدر محبتش روح مشتاقم را دگرگون ساخته بود که تنها به خودش فکر می‌کردم، فقط یک عاشق می‌تواند بفهمد وقتی غرق خیال معشوق می‌شوی زمان و مکان از دستت می‌رود، تنها یاد اوست که بر لوح ذهنت نقش می‌بندد، اما این بار عشقم زمینی نبود، نه از جنس آن اشتیاق آتشین برای وصـال امان، بلکه حسی بود ناشناخته که از ماوراء هستی به درونم سرازیر می‌گشت....
    وقتی کمی آرام گرفتم، مشغول دعا و نماز و زیارت شدم، یکی ‌دو ساعت که گذشت، سلمی‌ و دخترانش دیگر خسته شده می‌خواستند برگردند به مسافرخانه‌ای ‌که پروین خانم از قبل برایمان تدارک دیده بود، از آن‌ها خواستم ایلیا ر ابا خود ببرند واجازه دهند تا من یک دل سیر زیارت کنم، آن‌ها هم بی‌چون و چرا پذیرفتند ولی‌ ایلیا قبول نمی‌کرد و با زبان خودش به ‌من فهماند که دلش می‌خواهد مثل آن‌هایی‌که پشت پنجره فولاد نشسته‌اند، دست وپایش را ببندم به میله‌های سوراخ سوراخ! خیلی ‌تعجب کردم، نمی‌توانستم بفهمم چرا چنین چیزی‌ ازمن می‌خواهد واساسا چه درسرش می‌گذرد؟ ربیعه که دید خیلی ‌بهت‌زده شده‌ام یواشکی ‌به من گفت:
    ـ"خاله، ازم پرسید اینا کی هستن، من هم گفتم می‌خوان از امام رضا شفا بگیرن، شفا روهم براش توضیح دادم، گفتم یعنی آدم مریضی داره که هیچ دکتری نمی‌تونه درمونش کنه ولی خدا بدون دوا و دکتر خوبش می‌کنه. حالا فکرکنم واسه ‌همین می‌خواد ببندین‌اش اونجا."
    خیلی درد داشت دانستن این‌که ایلیا به مشکل خود تا این‌حد واقف است و ازاین مسئله عذاب می‌کشد، دیدم چاره‌ای‌ نیست جز این‌که به خواسته‌اش تن دهم، اوهم باید یک جوری ‌به خود دلگرمی ‌و امید می‌داد.
    با سلمی‌ ودخترانش خداحافظی‌ کردم و به همراه ایلیا رفتیم پشت پنجره فولاد، آن‌طورکه خودش درخواست کرد یکی از پاهایش را بستم به میله‌ها و خودم هم کنارش نشستم ومشغول خواندن نماز و دعا و زیارت شدم.
    شب از نیمه گذشته بود که دیدم ایلیا حسابی ‌خوابش برده وصدای ‌خرخرش هم بلندشده، ب*و*س*ه‌ای‌ بر گونه‌اش زدم و رویش را کشیدم، از آنجائی‌که قبلا به او گفته بودم ممکن است وقتی ‌خوابید بروم داخل حرم و زیارت کنم و اوهم پذیرفته بود، سفارشش را به خانمی که کنار فرزند معلولش نشسته و دعا می خواند کردم و با خیال راحت داخل حرم شدم، دور و بر ضریح خلوت شده بود و کاملا آماده بود که بروم نزدیک و به آن چنگ بزنم وغصه‌هایم را ازدل جدا سازم ولی‌ انگار اشک‌هایم تمامی نداشت....
    از بس گریستم خسته و بی‌رمق گشته و چشمانم دیگر باز نمی‌شد، ولی به طرز معجزه‌آسایی حس می‌کردم خستگی یک مسافرت طولانی هنوز نتوانسته از پا بیندازدم.
    گوشه‌ای ‌ایستادم، پیشانی‌ام را به ضریح چسباندم و زیرلب با شاه غریب از غم غربت گفتم....
    وقتی ‌اذان صبح درفضای ‌هرم پیچید، نمازم راخواندم و برگشتم پیش ایلیا، آنگاه میان تسبیحات حضرت زهرا(س) نشسته چرتم برد، میان خواب و بیداری لحظات بسیار عجیبی‌ را گذراندم....
    دختر بچه‌ی ‌کوچکی‌که چهره‌ای ‌بی‌نهایت آشنا داشت لیوان آبی ‌دردست پیش آمد و رو به من گفت:
    ـ"اون قبلا حاجت گرفته...."
    بعدهم لیوان آب را دست ایلیا داد و رفت....
    ناگهان چشمم را بازکردم وانگشتم را دیدم که روی اولین محراب تسبیح قفل شده، سرم را بلند کردم، نفهمیدم چه شد؟ یعنی‌چه که حاجتش را قبلا گرفته؟ پس چرا هنوز درمرداب اوتیسم دست وپا می‌زند؟
    به فکر فرو رفتم و سعی‌کردم به خاطر بیاورم که این چهره‌ی ‌آشنا و زیبا را کجا دیده‌ام؟ به ناگاه‌ یادم آمد؛ او «زهره» همان دختری‌ بود که روز هفدهم شهریور سال پنجاه وهفت درحیاطشان را به روی ‌من و سوده باز کرده بود....
    دلم بی‌صبرانه می‌تپید و دوست نداشتم این حال خوش ازمن گرفته شود، زیرلب نامش را زمزمه کردم و چشمانم را سخت به هم فشردم، در تمام این سال‌ها جایی ‌در ذهنم باقی ‌نمانده بود که برای‌ مدتی ‌هرچند کوتاه به آن دختر بیندیشم ولی‌ انگار همان روز هم او نه‌ یک دختر واقعی بلکه فرشته‌ای ‌از سوی ‌خدا بود! شاید هم درآن ایام او مظلومانه شهید شده وحالا روحش مثل فرشتگان به سوی‌ زمینی‌ها سفر می‌کند؟!... افکار عجیبی‌ بود؛ شاید کمی‌ هم باورنکردنی! ولی ‌به هرحال درآن لحظات خاص نمی‌توانستم چیزی ‌جز این را بپذیرم....
    وقتی ‌کمی ‌به خود آمدم بی‌معطلی ‌مشغول باز کردن دست و پای ‌ایلیا شدم، از خواب برخاست و به من نگریست و لبخندی ‌ملایم به رویم زد، من نیز لبخندی ‌زدم:
    ـ"سلام کوچولوی ‌من! دیگه باید بریم."
    خمیازه‌ای ‌کشید و سلام کرد. بـوسه‌ای بر گونه‌اش نشاندم:
    ـ"بیا بریم یه چیزی بخوریم."
    دستش را همزمان با سرش بالا انداخت:
    ـ"نه، ایلی آب.... من آب خورد.... خوردم!"
    باحیرت نگاهش کردم، ازیک‌سو به‌خاطر جمله‌سازی درستش و از سوی دیگر.... آب خورده؟!
    ـ"کی آب خوردی ایلیا؟"
    جوابی نداد و به راه افتاد، من نیز به دنبالش.....
    یعنی ممکن است که او نیز مشابه آنچه را که من دیده‌ام دیده باشد؟
    تمام تنم از احساسی عجیب به لرزه افتاده بود، شاید به واقع تجربه‌ای ماورائی درآن لحظات داشته‌ام و این به طرز غیرقابل توضیحی بر ایمان و یقینم می‌افزود. دستش را در دست فشردم و زیرلب گفتم:
    ـ"خدا خیلی دوستت داره ایلیا، خیلی!"
    اصلا تعجب نکرد، فقط لبخند قشنگش را باردیگر به رویم زد و مطیع و رام پا به پایم آمد.
    نیازی نبود اسرار عشق را با نقاره به گوش نامحرمان کنند، کسی که ناگفته‌ها نزد او عیان است نیازهای ما را گاهی با سلسله مراتب و از طریق اسباب و علل طبیعی برآورده می‌سازد و گاهی نیز به دست توانای خویش قدح بندگانش را پر می‌کند. چه فرقی دارد که ایلیا از کدام طریق حاجتش را گرفته باشد؟ خدا خودش بهتر می‌داند چه چیزی را گرفته و به جایش چه داده.
    ******
    بازگشت از این سفر روحانی برایم بسیار سخت بود، مخصوصا وقتی فکر می‌کردم به محض این‌که پایم به تهران برسد دوباره غرق در مشکلات شخصی‌ام خواهم شد، با این‌حال تغییرات شگرفی که در ایلیا به لطف همنشینی این چند روزه‌اش با ربیعه ایجاد شده بود رضایت و آرامش را برایم به همراه داشت. گاهی لازم نیست فرشتگان الهی بال داشته باشند، ربیعه هم از همان فرشته‌های بدون بال بود.
    بااین‌حال حس می‌کردم نباید اجازه دهم به ربیعه این‌قدر وابسته شود، روزی که این دختر به قدر کافی بزرگ شود وتصمیم بگیرد دست در دست مرد زندگی‌اش ازمقابل ایلیایم بگذرد، پسرک ‌بی‌چاره‌ی ‌من خواهد فهمید یک عمر چشمش به‌دنبال ستاره‌ای ‌بوده که با همه‌ی‌ درخشندگی‌اش از او خیلی ‌دور است، خیلی ‌دور!.....
    اما قادرنبودم به‌خاطر اتفاقی‌که شاید درآینده بیفتد، چشمان مشتاق ایلیا را از تماشای ‌رؤیایی‌ترین ستاره‌ی ‌آسمان زندگی‌اش منع کنم. کسی‌چه می‌داند؟ شایدباخیال همین ستاره‌ی ‌دور به خواب رود و هرگز نفهمدکه این‌ها همه‌اش رؤیایی زودگذر و دست نیافتنی ‌بوده، شاید هم من اساسا اشتباه می‌کنم که همواره نقد حال را رها کرده و به نسیه‌ی آینده می‌اندیشم.
    ******
    


    «حق الناس»
    تهران در آن سال‌ها میزبان حملات هوایی سنگین عراقی بود. هرگز فراموش نمی‌کنم صدای آژیرهای خطر و پدافندهای ضدهوایی و بمب‌هایی که گاهی دور و گاهی نزدیک منفجر می‌شدند و شیشه‌هایی که می لرزید یا می‌شکست، خرابی‌هایی که هنوز هم آثارشان دربعضی ساختمان‌ها باقی مانده و مردم فقط خاطره‌وار از کنارشان می‌گذرند، کسی نمی‌داند که آن سال‌ها مردم چه لحظات سختی را از سر گذرانده بودند، مردی نمانده بود که برای دفاع از این آب و خاک جامه‌ی رزم بر تن نکرده باشد و هرکه مانده بود یا از مردانگی بویی نبرده و یا تنها نان آور اهل و عیالی بود که بی‌حضورش امکان داشت به فلاکت و بی‌چارگی بیفتند. عده‌ای هم سنشان کم یا خیلی زیاد بود و یا جهادشان طبق فتوای امام خمینی تحصیل و درس بود تا ذخیره‌ی آینده‌ی بدون جنگ در این مملکت باشند و بسازند هرآنچه را که در آن سال‌های خونین خراب شده.
    کم‌کم حملات ناجوانمردانه به غیرنظامیان - که تخطی آشکار از کنوانسیون بین‌المللی حقوق بشر بود- به اوج خود رسید و دیگر از هواپیما و بمب افکن خبری نبود، بلکه با موشک‌های زمین به زمین که برایشان فرقی نمی‌کرد کجا و بر سر کدام بی‌گناهی فرود آیند از خاک عراق به تهران حمله می‌شد. البته بعدها درجوابش نیز گروهی شعار «موشک جواب موشک» سر دادند که از هر طرف نگاهش می‌کنم در ذهنم توجیهی ندارد، حق با امان بود که می‌گفت گاهی نمی‌شود حق و باطل را تشخیص داد، اکنون من موشک‌هایی را می‌دیدم که بر سر غیرنظامیان بی‌گـناه می‌ریخت، چه فرقی می‌کرد که ایرانی باشند یا عراقی؟ البته به ما گفتند که موشک‌های ایران فقط نقاط استراتژیکی و نظامی بغداد را هدف قرار می‌دهد ولی من درکی ازاین موضوع نداشتم، نمی‌فهمیدم چه طور می‌توانند دقیقا موشک را جایی بزنند که حتی یک انسان بی‌گـناه هم درآن حوالی نباشد و آسیب نبیند؟! چه می‌دانم! به هرحال جنگ بود و این میانه کسی حلوا خیرات نمی‌کند.
    اگرچه روحیه ومقاومت مردم تهران ستودنی بود وحتی در پناهگاه‌ها عده‌ای جشن عروسی نیز برگزار می‌کردند تا دهن کجی آشکاری به سیاستمداران بی‌رحم دنیا باشد، ولی به هرحال اواخر سال شصت و شش بود که مدارس درست وسط امتحانات ثلث دوم به تعطیلی کشیده شد و مردم برای حفظ جانشان از تهران دسته دسته مهاجرت کردند تاجائی‌که تهران خلوت و غم‌انگیز شده و فقط کسانی باقی مانده بودند که یا جایی را در شهرستان‌ها نداشتند یا مجبور بودند برای گذران زندگی وشغلشان درتهران بمانند، به این ترتیب گاهی ازیک خانواده فقط مردانشان باقی می‌ماندند و بقیه درغربت با نگرانی برای جان عزیزانشان چشم انتظار ختم این قائله‌ی غیرانسانی بودند...
    من نیز لازم دانستم از سوده و سلمی بخواهم تا بیایند به خانه‌ام که نسبت به تهران امن‌تر بود. البته سلمی ‌که می‌گفت نمی‌تواند کارخانه را رها کند و تنها شانس شغلی ‌خود را ازدست بدهد ولی نعیمه و ربیعه و قاسم را فرستاد پیشم. سوده هم حاضر نبود آقارضا وپدرش را که‌ شاغل بودند و نمی‌توانستند کار خود را ترک کنند در تهران جاگذاشته و خودش درجایی ‌امن و راحت هرلحظه منتظر شنیدن خبری ‌از آن‌ها باشد، ولی آقارضا به هرحال زن وبچه‌اش را علی‌رغم لجاجت‌شان برای ‌ماندن درتهران به اوشون آورد و به امانت نزد من گذاشت، سمانه و سپهر هم همراه مادرشان آمدند تا برای‌ مدتی ‌نامعلوم مهمان من باشند، وجود آن‌ها اگرچه برای‌ من وایلیا می‌توانست بسیار شورآفرین و لذت‌بخش باشد ولی ‌این خوش‌حالی ‌توأم با نوعی ‌نگرانی‌ و دلشوره‌ی ‌دائمی ‌بود. ویلا به اندازه‌ی کافی جا برای همه داشت و از این بابت مشکلی نبود، اما چند روزی بیش تر نگذشته بود که نعیمه و ربیعه از بس نگران و بی‌قرار بودند ترجیح دادند به همراه قاسم برگردند پیش مادرشان.
    سوده نیز به هیچ‌وجه آرام وقرار نداشت وحتی‌ لحظه‌ای ‌نمی‌توانست از فکرآقارضا خارج شود، حتی گاهی ‌دور از چشم من ودیگران به جای ‌دنجی ‌می‌رفت ومی‌گریست، این‌جور مواقع معمولا سعی‌ می‌کردم مزاحم خلوت غم‌انگیزش نشوم ولی‌ گاهی هم ‌بهتر می‌دیدم برای‌ دلداری ‌هم که شده به نزدش بروم و از او بخواهم به جای‌ این‌که این لحظات را برخودش ودیگران تلخ کند برای ‌سلامتی ‌همه‌ی ‌همشهری‌های ‌مظلوم‌مان دعا کند، اوهم می‌پذیرفت و با توسل و دعا اندکی‌ آرام می‌گرفت.
    یکی‌ دو هفته ازآمدن‌شان گذشته بود که‌ یک روز به همراه سوده رفتیم مخابرات تا خبری‌ از آقارضا بگیریم، او حالش خوب بود ولی ‌ظاهرا خیالاتی ‌درسرداشت چون گفت که قصد دارد سری‌ به ما بزند، آنگاه از سوده خواست گوشی را به دست من بدهد و بعد از سلام و علیکی گرم و مختصر پرسید:
    ـ"اجازه دارم امان رو هم باخودم بیارم؟"
    شنیدن نام امان بعد از این همه وقت که سعی کرده بودم حضورش را در این دنیا نادیده بگیرم بسیار تلخ و گزنده بود، با این‌حال سعی کردم رسم ادب را به جا آورم:
    ـ" اینجا متعلق به خودتونه، هرکیو که دوست دارید می‌تونید بیارید حتی امان....."
    مکثی که آن سوی خط شد به من فهماند که آقارضا متوجه یک چیزهایی در درونم شده است:
    ـ"نمی‌دونم چی باعث شده که ازش کناره می‌گیری، هربار هم ازم درباره‌ی تو پرسیده فقط گفتم اطلاعی ندارم.... ولی رؤیا فقط می‌خوام بگم دنیا ارزش اینو نداره که از هم کینه به دل بگیریم، معلوم نیست موشک بعدی روی سر کدوممون بیفته، موشک نبود چیز دیگه.... به هم فرصت بدیم واسه بخشیدن و بخشیده شدن."
    حق داشت، دست کم همه‌ی ما در این مدت مرگ را هرلحظه درمقابل خود حس کرده بودیم، حتی وقتی درخیابان قدم می‌زدم تا سفارش‌های تولیدی را تحویل دهم باخود می‌گفتم شاید همین حالا قبل از این که آژیرقرمز فرصت نواختن پیدا کند موشکی درست درهمین خیابان بیفتد و من حتی فرصت حلالیت خواستن از کسی را نداشته باشم....
    ـ"متوجهم آقارضا. امان هم کاری نکرده که بخوام ببخشمش فقط...."
    کمی مکث کردم، شاید درست نباشد بگویم ولی آقارضا اصرار کرد:
    ـ"فقط چی؟"
    ـ".... نمی‌خوام ببینمش!"
    ـ"می‌تونم بپرسم چرا؟"
    ـ"نه...."
    آهی کشید و از استنطاقم دست برداشت.
    به هرحال این تماس تلفنی باعث شد من وسوده تاحد زیادی‌ نگران شویم چون ازطرزصحبت آقارضا می‌شد فهمید فقط برای ‌دیدار عزیزانش نیست که می‌خواهد بیاید و از این دیدار قصد دیگری‌ هم دارد، این‌که به همراه امان هم می‌خواهد بیاید خودش بر این نگرانی ‌دامن می‌زد، من نخواستم چیزی ‌بگویم مبادا سوده را نگران‌تر سازم ولی ‌سوده خودش گفت:
    ـ" غلط نکنم باز به سرش زده که بره..."
    نگاه استفهام آمیزی‌ به اوانداختم:
    ـ"چه‌طور مگه؟"
    ـ" این اواخر چندبار گفته بود که همین روزا با امان می‌رن ولی‌من خیلی ‌جدی‌ نمی‌گرفتم..."
    منظورش رفتن به جبهه بود.... قلبم به طرز دردناکی در سینه فشرده شد:
    ـ"حالا شاید داری ‌اشتباه می‌کنی. امان اصلا با مبارزه میونه‌ای نداره، نهایتا... درحد امدادرسانی...."
    ـ"نه... مطمئنم... نمی‌دونم چی شده، ولی یه بار به آقارضا گفته بود قصه‌ی دزدیه که به خونه‌مون زده و شوخی بردار نیست."
    حس عجیبی یافتم، یعنی او درسکوت وخلوت خویش به حرف‌های من فکر کرده؟ حرف‌هایی که با سکوت دربرابرشان این حس را به من ‌داده که حوصله‌شان را ندارد! اوکه در امنیت کامل می‌تواند آمریکا یاهرجای دیگری باشد، اوکه قاعدتا باید الان به فکر معامله‌اش با زری و تصاحب میراث از دست رفته‌اش باشد، حالا اینجا چه می‌کند؟ چرا می‌خواهد جانش را کف دستش بگیرد و به تمام چیزهایی که به دست آورده پشت کند و برود جلوی توپ و تانک دشمن؟
    آه خدایا من کی این امان را خواهم شناخت، کی؟!
    عصر همان‌روز هردوی‌ آن‌ها طبق وعده‌ای‌که داده بودند آمدند، اکنون بیش از یک سال و نیم بود که امان را ندیده بودم و سعی داشتم فراموش کنم که زنده است، همیشه فکر می‌کردم اگر دوباره مجبور به دیدنش شوم آن‌قدر نسبت به او بی‌اعتنایی می‌کنم که تلافی تمام سنگدلی‌هایش را درآورده باشم ولی حالا گذشته از احساس بیدار شده‌ای که بر تک‌ تک یاخته هایم چنگ می‌انداخت، به هرحال او مهمانم بود و من درمنگنه‌ی شرمی قرار داشتم که مربوط به آقارضا می‌شد، پس به رسم مهمان نوازی‌ با امان همان‌گونه برخورد کردم که باآقارضا، او نیزفکری غیر از این نکرد که فقط شرط ادب را به جا آورده‌ام وگرنه به هیچ وجه مشتاق دیدارش نبوده‌ام، پس او نیز بامن رفتاری‌ کاملا موقرانه وطبیعی ‌داشت، انگار هردوی ما آدم‌های دیگری بودیم، دوتا غریبه که هرگز در گذشته آشنایی یاملاقاتی نداشته‌ایم.
    

    وقتی‌ آقارضا با همسردلتنگ ونگرانش خلوت کرد وبقیه هم پراکنده شدند، امان که هنوز روی‌ ایوان ایستاده بود محجوبانه نگاهش را بر زمین دوخت وگفت:
    ـ"ببخش که باعث زحمتت شدم."
    من هم پاسخی ‌مؤدبانه دادم:
    ـ"خواهش می‌کنم، کدوم زحمت؟"
    ـ"می‌دونم مایل به دیدنم نبودی ولی‌ من خیلی ‌دوست داشتم قبل ازرفتنم ببینمت، هم تورو هم زن وبچه‌ی‌ رضارو."
    بی‌آن‌که قصد اصلاح ذهنیتش را داشته باشم فقط روی «رفتن»ی که می‌گفت زوم شدم و وانمود کردم که حتی حدسی در این‌باره ندارم:
    ـ" قبل از رفتن؟! مگه قراره کجا بری؟"
    ـ"جایی که آدم حسابی‌ها می‌رن. شاید این‌جوری تو هم بهم افتخار کنی!"
    دلم تکانی خورد، او تک‌تک حرف‌های مرا به خاطر دارد، حتی وقتی گفته بودم به او و ابی افتخار نمی‌کنم!
    ـ"چرا من؟"
    نگاه محجوبش را از زمین گرفت و به من بخشید، حال آن‌که ته رنگی از شیدایی در عمق سیاهش موج می‌خورد:
    ـ"چون تو دار و ندارم توی این دنیایی...."
    احساسم را با گزیدن لبم پنهان کردم، نمی‌توانستم درکش کنم، او هربار چهره‌ای باورنکردنی از خودش نشان می‌داد و مرا بازهم سرگشته‌تر می‌کرد. ای‌کاش تصمیم نمی‌گرفت نقاب سنگی‌اش را کنار بزند تا راحت تر بتوانم نبودنش را تحمل کنم....
    ترجیح دادم جهت بحث را عوض کنم:
    ـ"هوا سرده امان، بیا بریم بالا."
    ـ"نه، باید زودتر بریم، همین‌جا منتظر رضا می‌مونم، ولی‌ تو اگه می‌خوای‌ بری ‌پیش مهمونات برو؛ نمی‌خواد ملاحظه‌مو کنی."
    سری تکان دادم:
    ـ"باشه پس می‌رم برات چایی ‌بیارم."
    مخالفتی‌ نکرد، من هم دیگر چیزی‌ نگفتم و رفتم داخل، سوده به دیوارتکیه داده ودیدگان اشکبارش را برزمین دوخته بود، آقارضا هم سمیه را درآغوش گرفته و با صدایی‌که به سختی‌ شنیده می‌شد با همسرش سخن می‌گفت، بی‌آن‌که چیزی ‌بگویم آن دومرغ عشق را به حال خود گذاشتم و به آشپزخانه رفتم، آنجا هم سمانه روی یکی از صندلی‌های میزناهارخوری چهارنفره نشسته و روی یک کاغذ چیزهایی می‌نوشت. متوجه شدم که چشمانش خیس است و بینی‌اش کمی سرخ شده و پف کرده:
    ـ"سمانه جون، چی شده خوشگلم؟"
    جوابی نداد و بینی‌اش را با صدایی خفیف بالا کشید. بالای سرش ایستادم و بـوسه‌ای روی پیشانی‌اش زدم:
    ـ"غصه نخور برمی‌گردن ایشالا، صحیح و سلامت!"
    سمانه با صدایی که به سختی شنیده می‌شد فقط گفت:
    ـ"سمیه...."
    و سرش را روی ورقش گذاشت و شانه‌هایش از هق‌هق تکان خورد. بغض سختی راه گلویم را بست و باتمام وجود دعا کردم آقارضا، امان و تمام مردان این سرزمین صحیح و سلامت برگردند به آغوش خانواده هایشان. راستی آیا امان هم آغوشی داشت که منتظرش باشد یا چشمی که به راهش؟ بی چاره امان!... تو حتی از من هم تنهاتری، من اگر ایلیا را دارم که جانش به جانم بسته است تو چه کسی را داری؟
    به تعداد افرادی ‌که توی ‌خانه حضور داشتند چای ‌ریختم وتوی ‌یک سینی‌ به همراه قند و مقداری شیرینی خانگی که همین امروز صبح پخته بودم به اطاق آوردم و روی‌ شومینه گذاشتم و با صدای ‌بلند از همه خواستم که برای‌ خوردنش توی‌ هال جمع شوند، بعد هم سهم امان را توی ‌سینی ‌دیگری ‌گذاشتم و به ایوان بردم، روی اولین پله نشسته و داشت بندکفشش را می‌بست، تشکری‌ کرد وسینی‌ را از دستم گرفت.
    ـ"نمی‌خوام معذبت کنم امان، ولی بهتره حتی‌ اگه چند دقیقه ‌کوتاه می‌خواین بشینین بیای ‌تو پیش بقیه، این‌جوری ‌بده."
    ـ"نه من راحتم."
    ـ"چرا امان؟ مگه با من قهری؟!"
    تا این را گفتم سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد و لبخندی‌ زد که تمام وجودم ذوب شد و فرو ریخت. با دستپاچگی گوشه‌ی لبم را گزیدم. تغییرحالم را فهمید و به نرمی‌ دیده از من برگرفت:
    ـ" نمی‌خوام اذیتت کنم، فقط همین..."
    با اندکی‌ فاصله کنارش روی اولین پله نشستم و با اشاره‌ای به ظرف شیرینی‌ها‌ گفتم:
    ـ" از این‌ها بخور، ببین خوش‌ات میاد؟"
    تشکر کرد و یکی از شیرینی‌های کوچک را برداشت و به دهان گذاشت...


    ـ"مممم! مزه‌ش عالیه، انگار با دفعه قبلی فرق داره؟!"
    مثل دختربچه‌ای که اولین کاردستی‌اش را نشان پدرش می‌دهد با شوقی کودکانه گفتم:
    ـ"آره؛ دستور پختش رو از همکارم گرفتم، واقعا به نظرت این دفعه بهتره؟"
    ـ"خیلی خوبه، فقط یه ایراد بزرگ داره."
    با دلسردی آماده‌ی شنیدن نقدش شدم درحالی‌که اصلا آدم انتقادپذیری نبودم، لبخندش عمیق‌تر شد:
    ـ"تموم می‌شه!"
    من که کاملا غافلگیر شده بودم با صدای بلند خندیدم، آن‌گاه با سرخوشی گفتم:
    ـ" من براتون یه ظرف این‌قدری کنار گذاشتم، (ودست‌هایم را به اندازه‌ی عرض شانه باز کردم) فکر کنم تا یه هفته هم بخورین تموم نشه."
    با تعجب به من چشم دوخت:
    ـ"یعنی اینقدر به فکرم بودی؟"
    کمی دستپاچه شدم و سعی کردم ذهنیتش را اصلاح کنم:
    ـ"به فکر هردوتون، تو و آقارضا!"
    اشتیاقش فروخفت و باعث شد دلم برایش بسوزد، بااین‌حال فکر کردم در ازای تمام ضربه‌های عاطفی‌اش به من این فقط یک تلنگر کوچک است! لحنش اندکی تلخ شد:
    ـ"لطف کردی، ولی فکر نکنم بتونیم ببریمش چون فردا داریم می‌ریم."
    دلم هری پایین ریخت و لبخندم رنگ باخت:
    ـ"اشکالی نداره، ببرید با بقیه‌ی همرزماتون نوش جان کنید...."
    بازهم تشکر کرد و دیگر چیزی نگفت. چشمم به سپهر افتاد که همراه ایلیا کنار اطاق سرایداری ایستاده و با جوجه‌های تازه از تخم درآمده‌شان بازی می‌کردند. سپهر برگشت و نگاهی به من و امان انداخت، آنگاه هردو لبخندی به روی هم زدیم که از چشم امان مخفی نماند ولی مثل همیشه وانمود کرد که بی تفاوت است...
    ـ"دو ساله که منتظر یه تماس از طرفتم...."
    سعی کردم نگاهم را از مغناطیس چشمانش دور نگه دارم، نمی‌خواستم حتی حالا که جامه‌ی رزم بر تن کرده به او اعتماد کنم، من از این آدم همه جورش را دیده‌ام و هنوز نتوانسته‌ام بشناسمش. طنین ملایم صدایش دلم را بی اختیار لرزاند:
    ـ"رؤیا....."
    بی‌آن‌که جوابی به خطابش دهم فقط نگاهم را محتاطانه به چشمانش دوختم....
    ـ"بعد از این همه انتظار جوری برخورد می‌کنی که انگار هیچ اتفاقی بین ما نیفتاده، ترجیح می‌دم رفتارت نفرت‌آلود باشه تا بی‌تفاوت."
    از این‌که نقطه ضعفش را مثل هلوی پوست کنده کف دستم می‌گذارد غرق شعف وخرسندی شدم:
    ـ"چرا باید با نفرت برخوردکنم؟ جایگاه تو برای من با سمانه و سپهر یکیه! حال اونا رو هم چندماه چندماه نمی‌پرسم ولی شکایتی هم ندارن."
    آثار خشم در چشمان دلربا و بی‌نظیرش به خوبی عیان شد:
    ـ"ولی من و تو یه قراری داشتیم، چه‌طور می‌تونی این جوری حرف بزنی؟!"
    ـ"کدوم قرار؟"
    خیلی سعی کرد بر خشمش مسلط باشد هرچند از نگاهش آتش می‌بارید:
    ـ"خوبه، فراموشکار هم شدی."
    وانمود کردم کاملا آرامم:
    ـ"اگه منظورت قول و قرار وکالته که خب، قضیه مربوط بود به یه معامله بین تو و زری که به من هیچ ربطی نداره!"
    ـ"یه سر این معامله تو بودی."
    چشمانم را تنگ کردم و لحنی پر از نفرت به خود گرفتم:
    ـ"از هرچی معامله‌ست متنفرم امان!"
    ـ"یعنی برات مهم نیست اون سهم‌الارث افسانه‌ای؟"
    ـ"نه!....."
    با نگاه گله‌مندش منتظر توضیحی از جانب من بود، من نیز هرچه لازم بود گفتم:
    ـ"من ده ساله که مال و ثروتم رو فدای آرمان‌هام کردم، درکش زیاد سخت نیست امان."
    ـ"پس هنوز هم آرمانگرایی!"
    ـ"نه دیگه، ولی مطمئنا برای برداشتن چیزی که دور انداختم عقبگرد نمی‌کنم."
    اصلا خوشش نیامد و از خشم دندان قروچه‌ای ‌کرد:
    ـ"پس واسه چی بهم وکالت دادی؟"
    نگاهم را تا عمق تاریک چشمانش فرستادم:
    ـ"همون موقع هم برات توضیح دادم که چی برام مهمه، دیگه دلیلی ندارم حرفایی رو تکرار کنم که گوش‌های تو واسه شنیدنش بسته‌ست!"
    نگاهش را از من گرفت و سری تکان داد:
    ـ"چرا اتفاقا، خیلی خوب شنیدم.... تو از من خواستی مراقب اعتمادت باشم، فقط نمی‌دونم چه خطایی ازم سر زده که دوسال باهام قطع رابطه کردی و حالا هم توبیخم می‌کنی."
    کمی سرم را جلوتر بردم تا مجبور شود نگاهم کند:
    ـ"خودت توی این دوسال کجا بودی؟ یه بار اومدی بپرسی دردم چیه؟"
    همچنان نگاهش به روبه رو بود:
    ـ"بهت فرصت دادم تا با خودت کنار بیای و بتونی یه تصمیم درست بگیری....."
    ـ"من به فرصت نیاز نداشتم امان، به توضیحات تو نیاز داشتم!"
    این‌بار نگاهم کرد، توفنده و خشمگین:
    ـ"تو قبلا توضیحاتت رو از ایرج گرفتی! چی می‌خواستی ازمن بشنوی؟"
    برای لحظه‌ای ذهنم قفل کرد و ندانستم باید چه جوابی دهم، خودش مرا از عذاب جواب دادن رهانید:
    ـ"مینا خدمتکار باوفای منه رویا!"
    پوزخندی زدم:
    ـ"خوبه، پس همه چیو می‌دونی!"
    یک تای ابرویش را بالا انداخت:
    ـ"نه همه‌ش رو، ولی می‌تونم حدس بزنم چه چیزهایی شنیدی."
    صدایم را کمی بالا بردم:
    ـ"پس این سوال و جواب‌ها واسه چیه وقتی خودت می‌دونی که خبر از تموم ریگ‌های توی کفشت دارم!؟"
    چهره درهم کشید:
    ـ"کدوم ریگ؟"
    ـ"گفتم باور نمی‌کنم دلت برای بابات سوخته باشه، نگفتم؟! این معامله‌ت با مادرم چی بود پس؟"
    ـ"وقتی واضح و روشن گفتم که با زری وارد معامله شدم از نظر تو چه فرقی داره که معامله‌ی من و زری سر چی باشه؟ میراث از دست رفته‌ی آبا و اجدادیم یامثلا به خاطر پدرم! هردوشون به هرحال یک طرف معامله‌ن و طرف دیگه تو بودی و سهم‌الارثت. این چیزی نبود که با توضیحات پدرم بخواد نظرت راجع به من عوض شه، درهرحال من به یک اندازه موقعیت و امکان اینو داشتم که از وکالتم سوءاستفاده کنم یا نه."
    عجیب است، نمی‌دانم واقعا حق با او بود یا آن‌قدر سیاستمدارانه حرف می‌زد که نمی‌شود تسلیم نشد؟
    ـ"ولی اگه حقیقت رو می‌گفتی ممکن بود بهت وکالت ندم!"
    ـ"می‌دادی، چون خودت گفتی حاضرم تمام سهم‌الارثم رو به جای حق‌الزحمه بهت بدم به شرط این‌که به اعتمادم لطمه نزنی."
    لبخندی تلخ بر لبم نشست:
    ـ"نزدی امان؟"
    سکوت کرد....
    ـ"امان من باید این حرفا رو از زبون پدرت می‌شنیدم؟ بهتر نبود حقیقت رو خودت بهم بگی وقتی می‌دونستی درهرحال بهت وکالت می‌دم چون اون مال برام ارزشی نداره؟"
    باز هم سکوت.... این بار نگاه شرمسارش را نیز از من برداشت.
    ـ"تو همه‌ی اینا رو می‌دونستی و بازهم اصل ماجرا رو ازم پنهون کردی! تو عمدا به اعتمادم لطمه زدی چون می‌دونستی هیچی تو این دنیا به اندازه‌ی این اعتماد برام مهم نیست...."
    بالاخره سکوتش را شکست:
    ـ"تو حق داری که مثل همیشه ازم دلخور و ناامید باشی، ولی تنها خطای من این بوده که قسمتی از حقیقت رو نگفتم چون درهرحال اون جنبه از معامله ربطی به تو نداشت. من کارهای مربوط به سهم‌الارثت رو تا حد قابل قبولی پیش بردم و بقیه‌ش بستگی به اراده‌ی خودت داره، تا اینجا هیچ خطایی ازم سر نزده، من «امان اصلانی» وکیل تو «رؤیا تاجبخش» سهم‌الارثت رو تمام و کمال بهت برمی‌گردونم و مبلغ این وکالت هرچی که باشه یا هرکسی که پرداختش کنه مهم نیست! این وسط چی باعث ناراحتی تو شده رؤیا؟"
    حقیقت را بگویم؟ این‌که فهمیده‌ام تو عاشقم نیستی! این‌که پدرت ازنفرت عمیقی که سرتاپایت را گرفته حرف زد، این‌که اگر رشته‌ای این میان من و تو را به هم متصل می‌کند عشق نیست، یک معامله‌ی ساده‌ی تجاری میان تو و کسی است که باعث تمام این نفرت‌هاست....
    چگونه می‌توانستم تمام این‌ها را به زبان بیاورم؟ بس بود هرچه تحقیر شدم و رنج کشیدم! ناگهان جوابی به ذهنم رسید که انگار یکی از غیب در گوشم می‌گفت:
    


    ـ"مگه نمی‌گی تمام کارهای معامله بین من و تو و زری تا الان درست پیش رفته؟ وکالت تام هم برای همین بود که نیازی به حضور من نباشه، خب دیگه مشکلت با من چیه امان؟"
    و لبخندی صددرصد دروغین و ساختگی به رویش زدم:
    ـ"می‌بینی؟ پس دلیلی وجود نداره که بخوام باهات رفتار نفرت‌آمیز داشته باشم، به هرحال هیچی بین ما نیست، نه نفرت نه عشق!"
    با دهانی نیمه‌باز حرف‌هایم را نوش جان کرد، خوب است؛ آچمزش کرده‌ام و دیگر راه گریزی ندارد! نگاهش از چشمانم بر روی لب‌هایم و بعد روی دست چپم لغزید، بی‌مهابا دست پیش آورد و حلقه‌ی بی‌نگین طلایی‌ام را لمس کرد:
    ـ"نه انگار موضوع جدی‌تر از این حرفاست...."
    منظورش را فهمیدم ولی عمدا گذاشتم کمی به خودش بپیچد و حالش جا بیاید:
    ـ"قبول کردی؟ اون مرتیکه؛ امیر رو؟"
    لبخندی کنج لبم جا خوش کرد، چقدر لذت می‌برم از حسادت‌های مردانه‌ات!
    ـ"نه، این فقط یه رینگ ساده‌ست واسه این که کسی مزاحمم نشه."
    خیالش راحت شد و دستش را عقب کشید....
    ـ"من هم مزاحمم؟"
    لابد توقع دارد بگویم: «خواهش می‌کنم، اتفاقا خیلی هم مراحمی!»
    ـ"اوف چه جورم!"
    لبخندش را پنهان کرد و نگاهش را به نرمی از من گرفت:
    ـ"شاید تو نسبت به من بی‌تفاوت باشی وبه قول خودت در همون حد و اندازه‌ی سپهر و سمانه باشم برات، ولی من.... عاشقتم رؤیا....."
    باورکنم؟ واقعا توقع داشت باور کنم؟!
    ـ"ولی تمام وجود تو پر از نفرته، نفرت از مادرم از...."
    حرفم را قطع کرد:
    ـ"یادمه می‌گفتی نباید روی شنیده‌هام قضاوت کنم، چی به سرت اومده رؤیا؟"
    آه خدایا واقعا این‌بار هم حق با او بود! سری تکان دادم:
    ـ"درسته، من هم این بار روی شنیده‌هام قضاوت کردم چون هیچی برای دیدن وجود نداشت!"
    نمی‌توانستم بیش از این شرح دهم، مثلا بگویم منتظر ابرازعلاقه‌ات بوده ام؟ نه خدایا من تا همین حد هم زیاده روی کرده‌ام! به هرحال خودش تاحدی فهمید منظورم چیست:
    ـ"دعا کن شهید شم، چون اگه زنده برگردم مجبوری خیلی دیدنی‌ها رو هم تحمل کنی!"
    جواب این خواستگاری غیرمستقیم را با پوزخندی تحویلش دادم:
    ـ"کسی که حق‌الناس گردنشه افتخار شهادت نصیبش نمی‌شه، پس به دلت کف صابون نمال!"
    کاملا جا خورد و نگاه متحیر و خرسندش را به من دوخت:
    ـ"الان این یه پارادوکسه؟"
    با بی‌قیدی شانه‌ای بالا انداختم:
    ـ"سوادم به این چیزها قد نمی‌ده!"
    لبخند مرموزی روی لبش نقش بسته و نگاهش نیز آن رنگ شیدایی رابازیافته بود:
    ـ"پس یعنی حلالم نمی‌کنی؟"
    برخاستم و با خشم از او دور شدم:
    ـ"نه! هرگز حلالت نمی‌کنم....!"
    با صدای ملایمی‌ خندید و سری تکان داد که خیلی این واکنشش مرا یاد ایرج‌خان انداخت. راستی چرا ما نمی‌توانیم مثل آدم به هم ابراز علاقه کنیم؟!
    دوباره دلم پر از هیجان شده و می‌ترسیدم نتوانم این‌همه دلبستگی را مهار کنم. او حق داشت و شاید توقعات عاشقانه‌ی من زیادی بزرگ بود. به هرحال اوهم به شیوه‌ی خودش همواره محبتش را ابراز کرده هرچند که من هرگز به این حد قانع نبوده‌ام! شاید هم خط قرمزهای مشترکمان این فرصت را از ما گرفته وگرنه همان عاشقانه‌های زودگذرش نیز برای تسکین دل شیدایم کافی است دیگر؛ نه؟!
    مشغول جمع کردن میز پذیرایی بودم که ایلیا وارد اطاق شد و با خشم به من چشم دوخت، متوجه شدم که این طرز نگاهش یعنی اصلا خوشش نیامده من و امان این همه وقت با هم حرف می‌زدیم! خود را از تک وتا نینداختم و فورا گفتم:
    ـ"ایلیا جون، چرا نیومدی عمو.... ببخشید امان ببیندت؟ بیا بریم یه کمی واسه‌ش حرف بزن ببینه چقدر بزرگ شدی!"
    ودستش را گرفتم که بلافاصله کشید:
    ـ"برو! من امان..... نی‌خوام! این امان بابا نیس، باشه؟"
    آهی کشیدم و سری تکان دادم:
    ـ"نیست ایلیا! قرار هم نیست باشه.... به چه زبونی بهت بگم آخه؟"
    ـ"دوخ نی‌گی؟!"
    آه؛ معلوم است که دروغ می‌گویم، آخر این چه سؤالی است؟!!....
    ـ"نه عزیزم، قول می‌دم بهت.... اصلا فکرشم نمی‌کنم. این امان فقط دوستمونه، الان هم داره با عمورضا می‌ره جبهه، گ*ن*ا*ه داره هیشکی نیست باهاش خداحافظی کنه، تو هم برو براش آرزوی سلامتی کن و بگو دوستش داری."
    لجاجت که شاخ و دم نداشت؟
    ـ"دوخ.... نی‌گم.... به این.... امان!"
    از وقتی که یاد گرفته بود با ضمائر صحیح جمله سازی کند عین یک ربات حرف می‌زد، بریده بریده و پر از لکنت، اما پیشرفتش آن‌قدر خوب بود که حتی جملات تلخش نیز برایم لذتبخش بود:
    ـ"من فدای این صداقتت بشم آخه عسل مامان!"
    و خندیدم و درآغوش کشیدمش تا فکر نکند حتما به خاطر امان به او اخم می‌کنم یا دلخور می‌شوم. او نیز با رضایت لبخند زد و بعد دست‌های کوچکش را دوطرف صورتم گذاشت و خیره شد به چشمانم:
    ـ"امان فقط..... دوس.... بابایی ..... نه! باشه؟"
    آهی کشیدم و چشمانم را برهم زدم:
    ـ"صدباردیگه هم که بگی من می‌گم باشه، باشه! اصلا تو مشکلت بااین امان مادرمرده چیه آخه؟"
    ـ"تو امان دوس داری..... من امان دوس ندارم! من بابایی عمو امی دوس دارم.... تو بابایی عمو امی دوس نداری!"
    آفرین! دیکته وجمله‌سازی ومنطق و روانشناسی‌ات همگی بیست! ماشاالله یک پا متخصص فک و دهان ودندان هم هستی به سلامتی! آخر کدام احمقی فکر کرده تو عقب‌مانده‌ای؟ همین حالا ده تا مثل مرا درس می‌دهی. بروم به بدبختی‌هایم برسم که کلاهم بدجور پس معرکه است...
    پیشدست‌ها و لیوان‌های مصرف شده را از گوشه و کنار هال و پذیرایی جمع کردم و بردم آشپزخانه، همان‌طور که داشتم همه را توی سینک می‌گذاشتم و آماده‌ی شستنشان می‌شدم کسی وارد آشپزخانه شد. بی‌توجه به کارم ادامه دادم ولی آمد کنارم قرار گرفت و لیوان‌هایی را که کف مالی کرده بودم برداشت وآب کشید. دزدانه نگاهی به ساعد عریانش انداختم که موهایی نه چندان پرپشت سطحش را پوشانده و پوستش کمی آفتابسوخته شده بود. نگاهم را که شکار کرد لبخندی زدم و آرام نگاهم را برگرفتم و سرشوخی را بازکردم:
    ـ"اومدی گولم بزنی؟"
    با گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و او نیز لبخند زد:
    ـ"آره، ولی بلد نیستم چه جوری.... تقلب می‌رسونی؟"
    می‌دانستم درست نیست که لحظات خوبمان را دوباره با حرف‌های ناراحت کننده خراب کنم، ولی چاره‌ای نداشتم:
    ـ"نقطه ضعف من فقط صداقته، همین!"
    ـ"هرچی که باید می‌شنیدی گفتم، دیگه چیزی هم مونده؟"
    مکثی کردم:
    ـ"بله.... مادرم!"
    چهره‌اش درهم شد و من ازاین بابت نگران بودم، می‌ترسیدم همه چیز خراب شود، ولی او برخلاف ناراحتی آشکارش لحنی پر از محبت به خود گرفت:
    ـ"چی باید بگم عزیزم؟"
    ـ"تو درباره‌ی مادرم جوری حرف زدی که انگار دست باباتو گذاشته تو پوست گردو و رفته پی عیاشی! این تهمت بود امان، نبود؟"
    سکوت کرد....
    ـ"امان هرکی ندونه تو خوب می‌دونی که چی به سر مادرم اومده، اون مریضه و پدرت می‌گفت همه چیو درباره‌ش می‌دونی، دلم نمی‌خواست با آوردن اسم مادرم اوقاتت رو تلخ کنم ولی فکر می‌کنم لازم باشه بابت تهمتی که به مادرم زدی استغفار کنی! سفری که داری می‌ری مثل سفر حجه، باید بارت سبک باشه."
    قدری مکث کرد:
    ـ"پس به همون دلیلی که گفتی لطفا بارم رو سنگین‌تر از اینی که هست نکن."
    تعجب کردم:
    ـ"چرا؟ مگه مریضی مادرم چی داره که بخواد بار گـناه تو رو سنگین‌تر کنه؟"
    ـ"همین قدری که می‌دونی کافیه رؤیا، لطفا اصرار بیش‌تر نکن."
    ـ"ولی این حقمه که بدونم!"
    چاره‌ای جز جواب دادن ندید، حال آن‌که به نظر می‌رسید با پای عریان بر روی هیزم افروخته ایستاده:
    



    نقد و نظرات شما درباره ی گل حسرت. کلیک کنید

    ـ"این مریضی ثابت می‌کنه که من هرگز درمورد مادرت اشتباه نکردم...."
    لیوانی را که در دست داشت آب کشید و سرجایش گذاشت، بعد هم شیر آب را بست و به سینک تکیه داد و به من چشم دوخت:
    ـ"با همه‌ی کینه‌ای که از مادرت داشتم همیشه فکر می‌کردم اون واقعا عاشق ایرج بوده که حاضر شده از مرد باشخصیت و بی‌نظیری مثل فرامرزخان بگذره، هربار هم که از هرزگیش می‌گفتم به خاطر کینه و نفرتم بود نه این که باورش داشته باشم.... ولی متأسفانه بیماری مادرت ثابت می‌کنه که اون روابط آزاد و بی‌حساب و کتاب داشته، چیزی که باورش حتی برای من هم سخته!"
    با تحیّر و ناباوری نگاهش کردم و کلامم راه خود را در نیمه راه دهانم گم کرد....
    ـ"رؤیا؛ مادرت به پدرمن هم خ*ی*ا*ن*ت کرده!"
    نمی‌توانستم باور کنم فرزند چنین زن ناپاک و خبیثی هستم، تمام وجودم پر شده بود از نفرت و شرمساری، همان‌طور خیره در نگاه عمیق امان چشمانم را برهم فشردم و نفسم را درسینه حبس کردم. سعی کرد دلجویی‌ام کند:
    ـ"معذرت می‌خوام عزیزم، نمی‌خواستم احساساتت جریحه‌دار شه ولی خودت اصرار کردی."
    حالی که داشتم با هیچی قابل توصیف نبود، از درون تهی شده بودم و از بیرون فرو می‌ریختم، دست‌های کفی‌ام راآب کشیدم و روسری وچادرم راکه عقب رفته وباعث شده بود موهایم تاحدی پیدا شود جلو کشیدم و روی صندلی نشستم. او نیز صندلی دیگری جلو کشید و مقابلم نشست:
    ـ"می‌دونستم تو که حتی دوست نداری یه ذره از موهاتم نامحرم ببینه برات غیرقابل تحمله شنیدن این حرفا درباره‌ی مادرت، واسه همینه که می‌گم اصرار نکن."
    جوابی ندادم و فقط خیره نگاهش کردم، حس می‌کردم چهقدر باید برایش سخت باشد دیدن این‌همه شباهت که از نظر چهره وظاهر من و مادرم است، حتی توقع زیادی است که بخواهم دوستم داشته باشد....
    کمی‌خودش را جلو کشید و آرنج‌هایش را روی زانوانش گذاشت و نگاه عمیقش را به چشمانم دوخت:
    ـ"رؤیا همیشه دونستن همه چی خوب نیست، بهتره یه وقتایی آدم بعضی چیزا رو اصلا ندونه، این‌جوری راحت‌تره."
    خبر نداشت که روح لجاجت در من هرگز نمی‌میرد، من باید از یک چیزهایی مطمئن می‌شدم:
    ـ"می‌خوام مادرمو ببینم، قبل از این‌که بمیره."
    ابروانش درهم فرو رفت و چشمانش کمی ترسناک شد:
    ـ"لازم نیست، دیدن اون فقط دردی به دردات اضافه می‌کنه."
    باید تهدیدش می‌کردم؟!
    ـ"می‌خوام «تو» واسطه‌ی این دیدار باشی امان؛ نه پدرت یا کس دیگه‌ای."
    به وضوح خشم را دیدم که درون چشمانش جوشید:
    ـ"فقط یه بار دیگه دیدن ایرج بری نه من نه تو!"
    باور نمی‌کردم ناگهان چنین رفتاری از او سر بزند:
    ـ"چرا؟ هنوز چیزی مونده که از برملا شدنش می‌ترسی؟ بگو امان! هرچی هست بهتره از تو بشنوم فقط تو!!"
    «فقط تو» خیلی معنی داشت؛ نه؟! چشمانش را برهم فشرد و دست‌هایش را مقابل دهانش به هم قلاب کرد، به او فرصت دادم تا با خودش کنار بیاید، لحظاتی بعد دوباره به من نگریست:
    ـ"نمی‌خوام ایرج فکر کنه چیزی بین من وتو هست چون یه عمر بابت مادرت باهاش جنگیدم.... امیدوارم احساساتم رو بتونی درک کنی."
    خیلی به من برخورد و سعی کردم پاتک بزنم:
    ـ"مگه واقعا چیزی بین من و تو هست امان؟"
    هنوز جوابی نداده بود که ناگهان ایلیا وارد خلوت غیرقانونی ما شد و این بار رحم نکرد، مستقیم آمد دست امان را گرفت و کشید:
    ـ"این مامان.... منه! تو برو! دوست ندارم!"
    امان که از این رفتار ایلیا به اندازه‌ی من جا خورده بود سعی کرد بر احساساتش غلبه کند و با لبخندی مهربان دست ایلیا را گرفت و به سوی خود کشید:
    ـ"تو چه قدر قشنگ حرف می‌زنی ایلیا! کی اینقدر پیشرفت کردی؟"
    ایلیا سعی کرد مقاومت کند درعین‌حال خودش را ملزم به پاسخگویی می‌دانست:
    ـ"من بُزُگ شدم! من عخب مونه نیسم. ربی گف.... من.... من.... با اوشم!"
    امان خندید و او را در آغوش کشید:
    ـ"آفرین به ربیعه، بله معلومه که باهوشی، تازه الان باید برام ارگ بزنی ببینم چقدر یادگرفتی؟"
    و برخاست تا به همراهش از آشپزخانه خارج شود، ایلیا همان‌طور اخم کرده و غر می‌زد:
    ـ" اُگ نی زنم، برو!"
    ـ"نه دیگه، باید حسابی تمرین کنی که وقتی ربیعه اومد براش بزنی کیف کنه."
    هرچند که دست گذاشته بود روی نقطه ضعف ایلیا ولی او هنوز داشت آخرین تقلاهایش را می‌کرد:
    ـ" نی خوام، برو! من تو دوس ندارم. این مامان یورای.... منه! مامان یورای.... تو.... نیس!"
    ـ"البته که مامان یورای توئه، اصلا کی گفته مامان منه؟...."
    بالاخره ایلیا را درحالی‌که یکسره دری وری می‌گفت باخود بیرون برد حال آن‌که سعی داشت هرجور هست با او کنار بیاید، با این‌حال وقتی صدای ارگ بلند شد فهمیدم که موفق شده او را تاحدی تسلیم کند.
    از این‌که در چنین موقعیت حساسی حرف مادرم را پیش کشیده‌ام ناراحت و شرمسار بودم، امان حق داشت، گاهی ندانستن بهتر از دانستن هرچیزی است. با این‌حال مطمئن بودم هنوز چیزی هست که او پنهان می‌کند و خوب می‌فهمیدم هر چالشی که به زبان می‌آورم نفس راحتی می‌کشد! اما آنچه که بیش از همه عذابم می‌داد همان علاقه‌ای بود که امان دوست نداشت پدرش بفهمد بین من و اوست...
    همان‌طور که امان با ایلیا سرگرم بود، ساراخانم و سوده هم درفرصت باقی‌مانده حسابی داشتند خون به جگر آقارضای طفل معصوم می‌ریختند. سمانه هم روی مبلی گوشه‌ی پذیرایی نشسته و با اخمی غلیظ بر چهره‌اش به بقیه می‌نگریست. می‌دانستم افکار روشنفکری و نظرات سیاسی خاص خودش را دارد که برای هرکسی قابل درک نیست به جز افرادی مثل امان که به نظر می‌رسید همسو و همفکرش باشد و این برایم کمی آزاردهنده بود، این‌که حس کنم بین امان و دختری غیر از من تفاهم عمیق‌تری وجود دارد!
    لحظاتی بعد سمانه برخاست و به طرف امان و ایلیا رفت که تمام حواسشان را به ارگ داده بودند، من نیز به طور نامحسوس آن‌ها را زیرنظر گرفتم چراکه حسادت های زنانه‌ام قوی‌تر از همیشه عمل می‌کرد! کنار صندلی امان ایستاد و به دیوار تکیه زد:
    ـ"من نمی‌فهمم ارتش کشکه؟ این‌همه پسرهای جوون بدبخت رو می‌برن سربازی و اجباری واسه همین روزا نیست احیانا؟ واسه چی غیرنظامی‌ها باید برن بجنگن؟"
    امان بدون این‌که سرش را بلند کند یا نگاهی به او بیندازد انگشتش را روی یکی از دکمه‌های ارگ گذاشت تا نت صحیح را به ایلیا نشان دهد، سمانه ادامه داد:
    ـ"اگه آقارضا زبونم لال طوریش بشه کی می‌خواد زن و بچه شو جمع کنه؟"
    امان بالاخره سکوتش را شکست:
    ـ"می‌خوای من به جای هردومون برم اون بمونه پیش زن و بچه‌ش؟"
    سمانه همچنان ناراحت بود:
    ـ"نرین.... هیچ کدوم‌تون! این مملکت فقط شهید لازم نداره، به‌خدا یکی باید باشه که اینجا رو بسازه. خدایا چرا دیگه هیچی سرجاش نیست تو این مملکت؟ بمونین بذارین ارتشی‌ها و سپاهی‌ها بجنگن.... تو رو خدا نرین!"
    و دستش را جلوی صورتش گرفت و گریست. امان کمی با اکراه پاسخ داد:
    ـ"هرکسی هرجای این دنیاکه باشه یه وظیفه‌ای داره، من به وظیفه‌م عمل می‌کنم، بقیه هم خواستن عمل کنن، نخواستن به من چه؟!"
    سمانه هنوز چپش پر بود انگار:
    ـ"ازکجا می‌فهمی که وظیفه‌ت چیه؟! یه درصد احتمال بده وظیفه‌ت همون چیزیه که الان داری خلافش عمل می‌کنی!"
    حرف تکان دهنده‌ای بود وحتی دل مرا هم لرزاند، امان جوابی نداد و بی‌آن‌که حتی نگاهی به سمانه بیندازد ایلیا و ارگش را به‌حال خود رها کرد و برخاست و رفت. سمانه نیز روی همان صندلی خالی نشست و بازهم گریست. ایلیا که از گریه‌ی سمانه ناراحت شده بود دست از سازش کشید و موهای سمانه را که از روسری‌اش بیرون ریخته بود نوازش کرد:
    ـ"خاله سَمی! من ناحت می‌شم."
    سمانه بلافاصله سرش را بلند کرد و مثل مادری که برای آخرین بار کودکش را می‌بیند ایلیا را درآغوش فشرد و بازهم گریست....
    وقتی‌ آقارضا درمقابل دیدگان اشکبار همسر و فرزند وخانواده‌ی ‌همسرش عزم رفتن کرد، من نیز با یک سینی‌ که در آن قرآن وکاسه‌ی ‌آبی‌ بود برای‌ بدرقه حاضر شدم، درحالی‌که سعی ‌داشتم بغض خود رافروخورم ودیگران را نیز از گریه بازدارم ولی به راستی هیچ کس‌ قادرنبود جلوی ‌ریزش اشک‌هایش‌ را بگیرد، شاید من پوست کلفت‌تر ازهمه بودم چون قبلا به اندازه‌ی ‌کافی‌ رنج کشیده و آبدیده شده بودم که می‌توانستم این گونه صبور باشم، شاید هم خیالم راحت بود که حق‌الناس گردن امان است و او دوباره برمی‌گردد.
    آقارضا را از زیرقرآن رد کردیم، اوهم مقابل درباغ کنار سوده ایستاد و سرش را به سینه فشرد و سعی‌ کرد او را آرام کند، در این فاصله من هم امان را از زیر قرآن رد کردم، وقتی‌آن را بوسید وخواست برود صدایش زدم.... ایستاد و با حسرت به من چشم دوخت، اگرچه برایم حرف زدن خیلی ‌سخت بود اما ظرف شیرینی را به دستش دادم:
    ـ"مراقب خودت باش امان!"
    ظرف شیرینی را از دستم گرفت:
    ـ"تو همه کسمی رؤیا!... اگه کشته شدم صاحب عزام باش!"
    دیگر نتوانستم احساساتم را پنهان کنم واشکم بی‌اجازه فروچکید:
    ـ"نمی‌تونم.... مطمئن باش این‌بار حتی دروغش هم می‌کُشَدم...."
    کاملا منقلب شد و به سویم برگشت و بـوسه‌ای از روی چادر بر سرم نشاند و زیرلب گفت:
    ـ"نیتم خالص نیست، به عشق تو می‌رم، به عشق تو هم برمی‌گردم عزیزم.... گریه نکن!"
    ولی حتی همین هم به آتش دلم دامن می‌زد، کاش به او محرم بودم و می‌توانستم سر برسینه‌اش بگذارم و عقده‌ی دل بردارم.... وقتی به سختی دل کند و رفت من نیز پشت سرش روانه شدم، سرم را بر نرده‌ها نهادم و آهسته گریستم....
    «مهم نیست که یک عمر آزارم داده‌ای، مهم نیست که حسی به نام عشق دردلت باشد یا نفرت، مهم نیست امان، مهم نیست.... فقط برگرد و سر هر کلاسی که می‌خواهی باش؛ دیگر تحمل ندارم در مدرسه‌ای باشم که تو در آن غایبی.....»
    وقتی‌که ماشین درپیچ جاده از دیدگانم مخفی ‌می‌شد، به ناگاه دستی‌ برشانه‌ام حس کردم، سر از نرده‌ها برداشتم و برگشتم وچشمان بارانی‌ام را به صورت ماتم‌زده‌ی ‌سوده دوختم؛ آنگاه هردو یکدیگر را سخت درآغوش کشیدیم و تا مدت مدیدی‌ برشانه‌های ‌یکدیگرگریستیم...
    ******

    
    «فتنه»
    بارفتن آقارضا وامان، سوده هم پیش من ماندنی‌تر شد، دیگر واقعا نمی‌شد پیش بینی‌ کرد که این وضع تا کی‌ ادامه پیدا خواهد کرد؟ اگرچه من آن‌ها را روی ‌چشم خود نگاه داشته و از جان و دل پذیرائی‌شان می‌کردم ولی‌ آن‌ها هم بسیار ملاحظه‌ی ‌وضع مالی‌ مرا کرده وتقریبا بیش‌تر مخارج خود را غیرمستقیم می‌پرداختند، من هم کم یا زیاد هرچه که داشتم درطبق اخلاص گذاشته بودم و بدون هیچ تکلفی ‌با مهمانان عزیزم تقسیم می‌کردم.
    سوده سعی ‌داشت غم خود را پنهان کند و زیاد باعث آزردگی ‌خاطر من نشود، ولی ‌من به اقتضای‌ هرموقعیتی ‌سعی‌ می‌کردم باری‌ از دوشش بردارم و ازهمان چیزهایی‌ با او صحبت کنم که دلش می‌طلبد، دراین فاصله برنامه‌ی‌ اول هرماه وزیارت شاه‌عبدالعظیم هم هم‌چنان سرجایش بود و حتی سوده هم با من می‌آمد. سپهر هم جهت رانندگی و رساندن ما با ماشین آقارضا معمولا با ما همراه می‌شد که حس کردم این‌جوری خیلی بدعادت می‌شوم و دیگر رفت و آمد با وسایل نقلیه‌ی عمومی برایم سخت‌تر خواهد شد. او اگرچه دائما کنار ما نبود ولی هفته‌ای یک بار می‌آمد پیش‌مان و کم و کسری‌ها را رفع و رجوع می‌کرد.
    سوده وخانواده‌اش اصلا نزد من احساس ناراحتی ‌نمی‌کردند و با هم هیچ تعارف و تکلفی‌ نداشتیم ولی‌ ساراخانم بیش ازیک ماه پیشمان نماند و گفت که باید به هوای ‌شوهر و پسرش برگردد، بااین‌حال ‌سمانه از ما دل نمی‌برید و البته از موشک باران هم به شدت وحشت داشت، او برخلاف بعضی‌ها که معتقد بودند اگر قرار است کسی ‌کشته شود، بهتراست همه باهم باشند، صراحتا می‌گفت که فعلا از هرچیزی ‌مهم‌تر جان خودش است و بقیه هم خودشان مراقب جان خود باشند! البته این حرف باآن گریه‌ی دیوانه‌وارش روز رفتن آقارضا وامان اصلا جور درنمی‌آمد ولی به هرحال دلیلی نداشت بابت فهمیدن علت رفتارهایش زیاد به خودم زحمت بدهم.
    صداوسیما پر شده بود از تصاویر جنگی و مارش‌های نظامی، صدای فریاد مرگ بر این و آن و تحلیل‌های یکسویه و بسته.....
    دیگر هیچ‌کسی شاد نبود، همه از طولانی شدن این جنگ خسته شده و ناامیدانه در پی شمارشی معکوس بودیم، عده‌ای جنگ می‌خواستند تا پیروزی قطعی و عده‌ای دیگر به صلح هم راضی بودند، صدای موشک و آژیرخطر جزء لاینفک زندگی مردم در آن زمان بود، چه جنین‌ها که از وحشت سقط نشد و چه شیرها که از هول و تکان پس نرفت، مدارس پایتخت هنوز معلق بود و دانش‌آموزان در غربت اشک می‌ریختند و دور از خانه و مدرسه‌ی خود در شهرهای میزبان درس می‌خواندند. در هیچ مقطعی از تاریخ ندیدم که تهرانی‌ها این‌قدر به شهرشان دلبسته باشند و در وصف آن شعر و ترانه بخوانند....
    شاید کسی حتی فکرش را هم نمی‌کرد که آن دوران جزو بهترین روزهای ایران بعد از انقلاب باشد، نه به خاطر خسارت‌های جانی و مالی‌اش، نه به خاطر وحشت بی‌انتها و صدای بمب و موشک‌هایش، نه به خاطر دربه دری مردم از شهرهایشان، بلکه فقط و فقط به این‌خاطر که هنوز دعوا بر سر غنائم جنگی آغاز نشده و همه به یکدلی نیاز داشتند در برابر متجاوزی که دشمن بود. نمی‌دانم؛ شاید اختلافی آن بالاها بوده باشد ولی حتی شراره‌ای از آن به دامن مردم نمی‌نشست و همین به ما آرامش می‌داد، این‌که فکر کنیم مدیران این مملکت باهم متحد و همسویند و حافظ و نگهبان کودکی هستند که زاده‌ی ایثار امثال من است.... ما آن روزها آرامش داشتیم چراکه به انقلاب خویش ایمان داشتیم وهنوز کسی اعتماد ما را به کسانی که انتخاب کرده بودیم متزلزل نکرده بود، هنوز کودک ما زیر تیغ خودخواهی غنیمت خواهان سلاخی نشده و ما زیر سقفی بودیم که ستون‌هایش استوار بود یا دست کم خیال می‌کردیم که استوار است!
    هنوز بیش‌تر از چهارماه از رفتن امان وآقارضا نگذشته بود که جنگ هشت ساله‌ی ‌ایران وعراق با پذیرش همان قطعنامه‌ی ‌معروف پانصدونودوهشت به پایان رسید و زنجیره‌ای که دست در دست هم دیواری نفوذناپذیر در برابر بیگانه ساخته بود ناگاه گسست و هر حلقه مدعی سهم خود در این زنجیر شد!
    بسیاری از رزمندگان از جمله آقارضا و امان دو سه ماه دیرتر از پایان جنگ بازگشتند، چرا که عراق همچنان با کارشکنی‌هایش مرزها را ناامن می‌کرد. آقارضا همان شب بازگشتش یکراست آمد ویلا تا جشن خداحافظی را به همراه زن و بچه‌اش درکنار من برگزار کنند.
    وقتی دیدم آقارضا تنها آمده به ویلا و امان همراهش نیست بسیار ناراحت شدم و سراغش را گرفتم، او که ریش‌هایش حسابی بلند و قیافه‌اش آشفته و خنده‌دار شده بود چشمکی زد وگفت:
    ـ"یه درصد احتمال بده امان با یه همچین سرو وضع هپلی هپولی بذاره تو ببینیش!"
    ولی من قانع نشدم، دلم می‌خواست بعد از این‌همه چشم به ‌راهی او هم در این مهمانی شرکت کند:
    ـ"خیلی بدجنسه! باشه یکی طلبش!"
    و جوابم فقط یک خنده‌ی شیطانی از نوع منحصر به فرد آقارضایی بود! خدایا با چه زبانی سپاست گویم که عزیزانم را صحیح و سلامت بازگردانده‌ای؟...
    از سوده شماره‌ی دفتر وکالت امان را گرفتم تا به او خیرمقدم بگویم و با صدایش کمی آرام گیرم. پنج شش روز بعد از مهمانی بود که فرصتی پیش آمد، ایلیا را گذاشتم پیش پشون گل و رفتم مخابرات. پسری که از صدایش می‌شد حدس زد خیلی جوان است گوشی را برداشت و مؤدبانه جواب داد، خودم را معرفی کردم و او اجازه خواست تا وصل کند به امان. به طرز خیلی ضایعی خوش‌حال بودم از این‌که منشی‌اش مرد است! حق هم دارد؛ بااین همه جذابیت وحشتناک هر دختری را استخدام کند بعدا باید پاسخگوی احساسات به یغما رفته‌اش باشد!
    ـ"سلام عزیزدلم."
    دلم لرزید وپس لرزه‌هایش به صدایم افتاد:
    ـ"سلام امان جون! حالت خوبه؟"
    اشتیاقش از آن سوی خط برجانم فروریخت:
    ـ"ممنون! چه عجب کردی!"
    نفسی تازه کردم:
    ـ"خوش‌حالم صحیح و سلامت برگشتی. کاش می اومدی مهمونی شام آخرمون! خیلی دلخور شدم."
    به نرمی‌خندید:
    ـ"ترسیدم منو با اون ریخت و قیافه ببینی حلالم کنی!"
    منظورش کاملا روشن بود، هرچند که ایهام قشنگی داشت!
    ـ"به همین خیال باش امان خان! حالا چند تا تانک و هلی کوپتر منفجر کردی پهلوون؟"
    لحن مظلومانه ای به خود گرفت:
    ـ"اگه بگم حتی یه تیر هم شلیک نکردم بازهم بهم افتخار نمی‌کنی؟"
    حیرت کردم:
    ـ"یعنی چی؟ پس چیکار می‌کردی اونجا؟ نکنه فقط کنسرو می‌خوردین؟"
    ـ"اون که آره، ولی خب؛ حدس زدنش زیاد هم سخت نیست."
    ـ"خب آخه نمی‌تونم بگم بازهم امدادگر بودی، تو که پزشک و پرستار نیستی؟"
    ـ"به صورت آکادمیک نه، ولی دوره‌ش رو دیدم."
    نفسم را پرصدا بیرون فرستادم:
    ـ"یعنی سرو تهت رو بزنن بازم حاضر نیستی تفنگ دستت بگیری ترسو!"
    لفظ ترسو را برای سربه سر گذاشتنش به کار بردم وگرنه افتخار می‌کردم به طرزفکرش که حالا افکار مرا نیز تحت تأثیر قرار داده و چشمانم را به دنیایی جدید گشوده بود...
    ـ"آره می‌ترسم، از این‌که مرگ رو واسه کسی بخوام می‌ترسم."
    چه خوب نامی برایت گذاشته‌اند امان؛ با تو دنیا امن و امان است....
    ـ"اگه همه طرزفکر تو رو داشتن دیگه هیچ کسی کشته نمی‌شد، دیگه جنگ معنایی نداشت...."
    سکوت کرد، می‌دانستم منقلبش کرده‌ام، سکوتش را دوست داشتم.... وقتی برخودش مسلط شد آهسته زمزمه کرد:
    ـ"همین که تو باورم کنی کافیه، دیگه هیچ آرزویی ندارم!"
    لبخندی بر لبم نشست:
    ـ"من تا ده روز دیگه میام تهران، امیدوارم بتونم ببینمت."
    آه سردی کشید:
    ـ"آخ.... نمی‌تونی زودتر بیای؟"
    نگران شدم:
    ـ"چه‌طور مگه؟"
    ـ"آخه چهارشنبه پرواز دارم، یه کار خیلی ضروری پیش اومده مجبورم برم.."
    تمام اشتیاقم فروخفت:
    ـ"چه بد.... من تا سه روز دیگه امکانش رو ندارم بیام تهران. نمی‌شه پروازت رو عقب بندازی؟"
    ـ"نه، متأسفانه دیگه کوپنم پرشده، هم واسه مرخصی تحصیلی هم واسه عقب انداختن پرونده‌هام، باهام تماس گرفتن که باید زودتر برم و تکلیف پرونده‌های قبلی رو روشن کنم، ولی اگه اجازه بدی خودم میام دیدنت."
    نگران شدم، همان یک‌بار که تنها آمده بود بعدش کلی حرف و حدیث پشت سرم بود:
    ـ"نمی‌شه با آقارضا بیای؟"
    ـ"نه اون بنده خدا گرفتاره..... هیچی پس ولش کن، وقتی برگشتم همدیگه رو می‌بینیم."
    از این‌که به اندازه‌ی من مشتاق این دیدار نیست خیلی دلخور شدم، بااین‌حال سعی ‌کردم گرفتاری‌ها و محذوریت‌هایش را درک کنم، او شاغل بود، همزمان داشت ارشد می‌خواند و همین حالا کلی کار عقب افتاده داشت.
    ـ"باشه، امیدوارم سفر خوب و بی‌خطری داشته باشی."
    تشکر کرد و با یک خداحافظی گرم قطع کردیم. این تماس تلفنی نیازهای دلم را پاسخ نگفته بود، من هنوز آنچه را که مایل به شنیدنش بودم مستقیما از زبانش نشنیده‌ام، با حساب این‌که عقایدم به شدت سنتی و مذهبی بود فکر می‌کردم دارم در ابراز محبت به او زیاده روی می‌کنم درحالی که طبق چارچوبهای فکری ام امان باید در ابراز علاقه سبقت می‌گرفت و نیازش را به من اعلام می‌کرد.
    


    اواسط آبان بود که در زیارت شاه عبدالعظیم طبق معمول سلمی را به همراه دخترانش دیدم درحالی‌که کلی خبر تازه برایم داشت:
    ـ"برای نعیمه خواستگار اومده، کامیون داره، چه پسر ماهی! چه قد و بالایی! خداروشکر، فکرشم نمی‌کردم واسه این سیاه سوخته اصلا خواستگار پیدا بشه!"
    نعیمه طفل معصوم سرخ شد و با حجب و حیای آمیخته با اندکی دلخوری سرش را پایین انداخت، حسابی از دست سلمی عصبانی شدم:
    ـ"خجالت بکش، دختر به این خوبی، خوشگلی، اصلا مگه چندسالشه این طفل معصوم؟ یه مادر مثل تو عوض یه لشکر دشمن کار می‌کنه واسه آدم."
    آنقدر سرخوش بود که حتی گلایه‌هایم را گذاشت به حساب شوخی:
    ـ"بسه دیگه، چهارده سالش شد! من سیزده ساله بودم شوهرم دادن، یه فامیل شوهرو...."
    حرفش را بریدم چون می‌دانستم اگر سکوت کنم تا آخر شب با صحبت از زحماتی که برای خانواده‌ی شوهرش کشیده و جوابی جز نمک به حرامی ندیده و هزارتا حرف چرند دیگر وقتم را می‌گیرد:
    ـ"خیلی خب حالا، چند سالشه این شاه داماد؟"
    زیاد هم از تعویض جهت بحث بدش نیامد:
    ـ"بیست و شش سالشه."
    ـ"یعنی دوازده سال اختلاف؟ سلمی کوتاه بیا!"
    با هردو دستش مشغول بشکن زدن شد؛ ولش می‌کردی کل هم می‌کشید:
    ـ"عروس ما بچه ساله سرشب خوابش میاد، بادا بادا مبارک بادا....."
    دندان قروچه‌ای کردم و دستش را آوردم پایین:
    ـ"زشته جلو مردم، سلمی یه چی بهت می‌گما؟"
    نعیمه اعتراض خفیفی کرد:
    ـ"نمی‌خوام الان عروسی کنم، دوستش ندارم."
    سلمی به او چشم غره رفت:
    ـ"دخترو چه به این غلطا؟ مثل این که هـوس کردی سعدان خدمتت برسه؟"
    ـ"سعدان بره دوست دختراشو جمع کنه!"
    سلمی یکدفعه عصبانی شد و دستش را بلند کرد که بکوبد توی دهان نعیمه ولی من فورا دستش را توی هوا قاپیدم:
    ـ"چیکار می‌کنی سلمی، دیوونه شدی؟"
    شروع کرد به سرکوب کردن تمام احساسات نعیمه:
    ـ"سعدان هر غلطی می‌کنه پسره، تو فکر کردی با این وضع خونه و زندگی‌مون کی میاد سراغت؟ چه قدر دیگه باید صبر کنم یکی که سرش به تنش بیرزه بیاد در خونه مونو بزنه؟ می‌خوای بمونی بترشی؟"
    از نگاه جنسیتی‌اش هیچ خوشم نیامد، نعیمه نیز بغض کرد:
    ـ"آره اصلا، بترشم بهتره تا زن اون یغور شم."
    فهمیدم کار بیخ دارتر از این حرف‌هاست:
    ـ"سلمی‌ این دختر جواهره، این‌قدر عجول نباش! هنوز غنچه‌ست، بذار بشکفه ببین چه جوری از در و دیوار براش خواستگار بباره."
    نگاهش را تیز کرد توی چشمانم:
    ـ"فکر کردی همه مثل توئن شازده خانم؟ خوشگل، پولدار، اشرافزاده...."
    حرفش را بریدم:
    ـ"چرند نگو سلمی، فعلا که هیچ کدوم اینایی که گفتی جز زحمت و دردسر برام نداشته، بذار این بچه با دل خوش تصمیم بگیره، زورش نکن."
    مرغش یک پا داشت:
    ـ"تو مگه خبر از بدبختی‌های من نداری؟ رفتم یخچال قیمت کردم براش از همین آزمایش‌ها، ده فوتی‌ها، دیدم باید حقوق یه ماهم رو بدم بخرمش! فکر کردی پول دارم جهازش کنم؟ اونا پولدارن، اصلا این چیزا براشون مهم نیست. گفتن جهاز هم نمی‌خواهیم. حالا البته من که بدون جهاز نمی فرستمش ولی دیگه مجبور هم نیستم حرص ریز و درشتش رو بخورم."
    حرف‌هایش مثل خنجر بود در سینه‌ی نعیمه وهمچنین من.... دیدم اگر بیش‌تر حرف بزنم دهان این طفل معصوم را پرچین می‌کند، پس ترجیح دادم ساکت شوم. او هم به خیال خودش قانعمان کرده بود که شروع کرد از محسنات شاه داماد گفتن. من که نه حوصله‌ی خودش را داشتم نه دری وری‌هایش را ذهنم را از او آزاد کردم و سپردم به ایلیا و ربیعه که داشتند با هم قرآن می‌خواندند، آنگاه متوجه شدم ربیعه دارد سوره‌ی کوثر را یادش می‌دهد. لبخندی برلبم نشست و سلمی که فهمید توجهی به حرف‌هایش ندارم جهت ربودن حواسم بحث را عوض کرد:
    ـ"راستی، این ماه اصلا ماه پربرکتی بود، امیرآقا هم نامزد کرد!"
    نمی‌دانم چرا این‌قدر خوش‌حال شدم؟ انگار بارسنگینی از روی دوشم برداشته شده بود:
    ـ"راست می‌گی؟ وای چه عالی! خوشبخت شن ایشالا."
    چهره‌اش کمی درهم شد:
    ـ"چه فایده؟ طفلک محبوبه.... همسایه‌مونه، چندساله می‌شناسیمشون، رفت و آمد داریم باهم. سفره‌مون یادته؟ همون دختره سبزه رو بود، لاغر....."
    هرچه فکر کردم یادم نیامد، آن روز یک لشکر دختر دم بخت سر سفره بودند، از کجا باید تک تکشان را به خاطر می‌سپردم؟
    ـ"یادم نمیاد."
    ـ"چی بگم، دختر نجیب، سربه زیر، یه پارچه خانم! ولی امیرآقا دوستش نداره، نه که دختره عیب و ایراد دار باشه‌ها؟ به من یواشی می‌گفت آبجی سلمی‌ این دل صابمرده‌م فقط رویا رو می‌خواد!"
    از ناراحتی نزدیک بود بالا بیاورم:
    ـ"پس بیجا کرده دختر مردمو سرکار گذاشته!"
    پشت چشمی برایم نازک کرد:
    ـ"مگه دست خودشه؟ اگه بدونی این شوکت خانم چقدر جزولا زد که امیرو راضی کنه؟ می‌گفت من دارم می‌میرم معلوم نیست قلبم تا کی جواب بده، حالا بی‌خودی می‌گه‌ها؟ فیل افکنم از پا نمی‌اندازدش! صدبار تاحالا دکترا گفتن ته تهش تا آخر این ماه زنده می‌مونه، ولی داره از نوح هم بیش‌تر عمر می‌کنه لامصب!!"
    حرفش را قطع کردم:
    ـ"آدم زیادی که حرف بزنه مجبوره گاهی جفنگ بگه دیگه! آخه تو چیکار به مرگ و زندگی مردم داری؟ خوبه خدا نشدی."
    اصلا انگارگوشش حرف‌هایم را …… می‌کرد که اگر فحشش هم می‌دادم انگار نه انگار:
    ـ"خلاصه اونقدر زیر گوش این امیر بدبخت مادرمرده خوند تا مجبورش کرد با دختره شیرینی بخوره. بهش می‌گم لااقل یه دختر موبور چش روشن براش می‌گرفتی فکر رویا از سرش بیفته، می‌گه اونی که اون قدر برو رو داشته باشه که بتونه رویا رو از خاطر امیر ببره، به ما بدبخت بی‌چاره‌ها رکاب نمی‌ده، راستم می‌گه خب...."
    سعی کردم به مابقی حرف‌هایش گوش ندهم چون واقعا داشت اعصابم را به هم می‌ریخت، فکر می‌کنم حدودا چهل و پنج دقیقه پشت سر شوکت خانم و امیر و محبوبه صفحه گذاشت تا این‌که بالاخره خسته شد و یادش آمد که زیارتنامه هم باید بخواند، اما هنوز دوخط نخوانده بود که دوباره سرش را بلند کرد و گفت:
    ـ" تا شروع نکردی اینم بگم؛...."
    یا فاطمه‌ی زهرا!.... به خدا اگر به شوق ربیعه نبود این قرار هرماه را کنسل می‌کردم!
    ـ".... صابخونه‌مون به رحمت خدا رفت ورثه‌ش می‌خوان خونه رو بفروشن، یه جا پیدا کردم همون دور و برا، تلفن هم داره، بهت آدرس و شماره می‌دم دیگه هروقت کار داشتی همون خونه زنگ بزن نمی‌خواد بزنی کارخونه."
    ـ"به سلامتی، کی اثاث می‌بری؟"
    ـ"دو هفته دیگه، جمعه. راضی به زحمتت نیستم اصلا."
    این‌جور که گفت فهمیدم اتفاقا خیلی هم راضی است! به هرحال چاره‌ای از تعارف نبود:
    ـ"نه خواهش می‌کنم، وظیفه ست به هرحال."
    ربیعه وسط تمام جفنگیات مادرش یک حرف حساب زد:
    ـ"خاله؛ ایلیا سوره‌ی کوثرش رو حفظ کرد!"
    با حیرت نگاهش کردم، چرا‌ این‌قدر عقبم از این دخترک کم سن وسال و زیادی باشعور؟
    ـ"الهی من فدای تو بشم که معجزه می‌کنی!"
    و اورا سخت درآغوش کشیدم، خندید و سرخوشانه سرش را درمیان سینه‌ام فرو برد. خستگی گوش سپردن به حرف‌های سلمی را از تنم درآورده بود، دلم می‌خواست زندگی‌ام را به پایش بریزم، گاهی با خودم می‌گفتم باید کمی از ربیعه یاد بگیرم این‌همه توجه و ممارست را که در حق ایلیا خرج می‌کند.
    وقتی به اوشون برمی‌گشتیم ایلیا توی مینی‌ب*و*س بیش‌تر از بیست بار سوره‌ی کوثر را برایم خواند، حالا نوبت من بود که زحمت ربیعه را تکمیل کنم و سوره‌های بیش‌تری را یادش دهم، حفظیات ایلیا به طرز غیرقابل باوری خوب بود، شاید درک درستی از یک عبارت نداشت ولی خیلی خوب و راحت حفظش می‌کرد. به همین خاطر پیشرفتش در موسیقی هم خوب و فراتر از انتظار بود چون نت‌ها را دقیقا همان‌طور که امان می‌گفت مثل ضبط صوت به خاطر می‌سپرد، اما دراین‌باره هیچ خلاقیتی نداشت و نمی‌توانست مثلا با تغییر نت‌ها آهنگ جدیدی از خودش بسازد یا یک ملودی را با گام‌های پایین‌تر یا بالاتر از آنچه که آموخته بود اجرا کند.
    در روزهای آینده توانستم حمد، سوره و حتی نماز را یادش دهم. از این‌که در آموختن این‌ها دست کم گرفته بودمش خودم را مدام سرزنش می‌کردم. حالا ایلیای من تشنه‌ی آموختن بیش‌تر بود، حتی سعی کردم کلماتی را که در جمله‌بندی‌هایش به کار می‌برد اصلاح کنم چرا که فکر می‌کردم این بار خودم باید قابلیت‌هایش را دریابم پیش از آن‌که ربیعه ودیگران نشانم دهند. او هم خیلی جالب گاهی یک کلمه را آن قدر تکرار می‌کرد تا بالاخره درست شود.
    



    سلام به همه ی شما دوستای نازنینم.
    یه سلام مخصوص هم دارم خدمت شما خوانندگان مهمان. قدم روی چشمم می ذارید. کاش ثبت نام کنید تا هم انجمنمون پربارتر و پررونق تر بشه هم اسمهای قشنگتون رو پای پست هام ببینم و انگیزه بگیرم. به هرحال مرسی که هستید، من هم فعلا قصد پنهون کردن پستها رو ندارم ولی دوست دارم ببینمتون


    روز اسباب کشی سلمی هرچه اصرارش کردم که پیش پشون گل بماند یا برود پیش خاله سوده به خرجش نرفت که نرفت، خب حق هم داشت، او خوب می‌دانست دو هفته پیش چه قراری با سلمی ‌گذاشته‌ام و حالا نمی‌خواست دیدار ربیعه را به هیچ قیمتی از دست بدهد، تازه کلی هم ذوق داشت که آموخته‌های جدیدش را به معلم سختگیرش ارائه داده و از طرفش مورد تشویق قرار بگیرد!
    وقتی رسیدیم همه چیز وسط حیاط بود، یک خانه‌ی کوچک شمالی در انتهای بن بستی باریک که با خانه‌ی قبلی‌اش فقط یک کوچه فاصله داشت. تاظهر فقط شستیم و روفتیم و جارو کردیم و یک سری‌ وسایل کوچک را هم چیدیم ولی‌ هنوز هیچ‌کدام‌مان قادر نبودیم کمدها ویخچال و این‌جور وسایل را جابجا کنیم، مخصوصا این‌که کمدهای ‌سلمی ازآن کمدهای ‌قدیمی‌ بود که انگار سه تا تابوت ایستاده را به هم میخ کرده‌اند! سلمی اطمینان داد که تا عصر سعدان و قاسم از سرکار برمی‌گردند و ترتیبشان را می‌دهند. یکدفعه وسط کار زنگ خانه به‌صدا درآمد وربیعه ازدم در بلند گفت:
    ـ"مامان! محبوبه خانمه."
    همان‌طورکه داشتم کابینت‌ها را دستمال می‌کشیدم باشنیدن نام محبوبه سرکی کشیدم تا ببینمش، سلمی ‌رفت توی‌ حیاط و با کلی ‌تعارف و تکلف اورا به داخل دعوت کرد وتأکید هم کرد که راضی ‌به زحمت‌اش نیست و از همین تعارفات بی‌سر و ته، زن سبزه رو و میانه‌‌ اندامی ‌که چهره‌ای ‌ملیح وخواستنی ‌داشت با چادررنگی تیره و یک قابلمه توی‌ دستش وسط حیاط ایستاده و با سلمی ‌خوش وبش می‌کرد، به نظر می‌رسید که برایمان ناهارآورده باشد، سلمی‌ که قابلمه را از او گرفته و به آشپزخانه می‌برد باصدای ‌بلند گفت:
    ـ"محبوب جان بیا تو عزیزم! هرچند که اینجا الان قابل تعارف نیست."
    پشت سرش هم محبوبه وارد شد و ضمن سلام وعلیک مؤدبانه‌ای ‌که با من کرد دنبال سلمی ‌راه افتاد وگفت:
    ـ"آبجی ‌سلمی‌ توروخدا هرچی‌ لازم داری‌ بگو اصن تعارف نکن. همسایگی مال همین روزاس دیگه."
    برایم جالب بود که مثل امیر سلمی را صدا می‌زند! به محض این‌که فرصتی پیش آمد سلمی در همان حالی‌که داشت ظروفش را داخل تنها کابینت آشپزخانه‌اش می‌چید برگشت وچشمکی ‌زد و با حرکت لب‌هایش فهماند که زن امیراست! من‌هم با بستن چشم‌هایم فهماندم که خودم فهمیده‌ام.
    محبوبه که ظاهرا قصد رفتن نداشت، برخلاف اصرار سلمی همان‌جا ماند و تا جائی‌که ازدستش برمی‌آمد کمک‌مان کرد، او فوق‌العاده زبل و دقیق بود و هرکاری را که دست می‌گرفت درنهایت ظرافت به پایان می‌رساند. وسط کار یکدفعه شنیدم که یک مشت تعارف بین سلمی ‌و محبوبه رد و بدل شد و بعدهم محبوبه چادرش را سر کرد و رفت بیرون، پشت سرش هم سلمی‌ با صدای ‌بلند گفت:
    ـ"به خدا راضی‌ نیستم محبوبه! حالاخودمون یه کاریش می‌کنیم. ببین؛ نمی‌خواد بری محبوب..."
    ولی ‌محبوبه توجهی‌ نکرد و رفت، سلمی ‌هم آمد طرف من و زد روی دستش:
    ـ"می‌بینی ‌توروخدا؟ گیرداده که بره نامزد و داداشش رو بیاره که کمدها روجابجا کنن."
    قلبم ازجا کنده شد، من نباید آنجا می‌ماندم، اگرچه سر و وضعم بدتر از آن بود که بتوانم بلافاصله آماده شوم و بروم بیرون ولی ‌شتابان وعصبی ‌به سمت ایلیا دویدم:
    ـ"سریع بیا بریم!"
    ایلیا که درک نمی‌کرد چرا یکدفعه دارم او را از وسط بازی با ربیعه می‌کشم بیرون لجوجانه ایستاد و به شیوه‌ی خودش فهماند که کورخوانده‌ام!
    سلمی هم سعی کرد یک جوری کمک فکری بدهد:
    ـ"فایده نداره، فاصله کوتاهه حتما توی‌ کوچه می‌بیندتون، همین‌جا یه جوری ‌قایم شین."
    هراسان گفتم:
    ـ"ایلیا.... وای خدا اگه ببیندش بدبخت شدم! من هیچی، محبوبه رو بگو...."
    به حساب خودش دلداری‌ام داد:
    ـ"بعده این‌همه سال کجا یادش مونده آخه؟ بچه‌های سالمش این‌قدر حافظه ندارن!!"
    آن‌قدر از اهانتش بدم آمد که دوست داشتم رشته‌ی دوستی‌مان را همان‌جا پاره کنم ولی فرصتم بسیار کم بود، به راحتی صدای کلفت امیر و یک مرد دیگر را می‌شنیدم که از سر کوچه می‌آمد و عنقریب بود که برسند، دست ایلیا را کشیدم و بردمش توی دستشویی، جیغ زد:
    ـ"جیش ندارم، خو.... خو..... خودم می‌گم!"
    فورا ربیعه مثل فرشته‌ی نجات به دادم رسید:
    ـ"بسپرش به من خاله."
    چاره‌ای جز این نداشتم:
    ـ"فدات شم، با هر روشی که خودت بلدی دست به سرش کن...."
    و همان‌طور که من دنبال جایی برای پنهان شدن می‌گشتم صدای ربیعه را شنیدم:
    ـ"ایلیا بدو بریم پشت بوم یه لونه مورچه‌ی باحال پیدا کردم!"
    و دستش را گرفت وبه سرعت از پله‌های وحشتناکی که کنج حیاط بودبه سوی پشت بام رفتند. خواستم من هم دنبالشان بروم که صدای‌ یااله گفتن‌های ‌دو مرد از دم درحیاط بلند شد، وحشت‌زده ودستپاچه دویدم توی ‌اطاق:
    ـ" سلمی‌ بدبخت شدم! یه کاری ‌کن!"
    سعی ‌کرد یک جوری آرامم کند:
    ـ"اصلا هول نشو! هیچی‌ نشده، من کمدها روتوی ‌این یکی‌ اطاق می‌چینم، تو برو تو اون یکی‌ اطاق وپشت کن وشیشه پنجره‌ها روپاک کن، اصلا نمی‌فهمه که تویی."
    بلافاصله حرفش را گوش دادم و همان کاری ‌را کردم که اوگفت، سلمی‌ هم چادرش را به‌صورت ضربدری ‌جلوی ‌سینه‌اش پیچید و دوسرش را پشت گردنش بهم گره زد و رفت توی ‌حیاط تا راهنمایی‌شان کند.
    ازگوشه ی پنجره دزدانه نگاهی انداختم، اول محبوبه به همراه مرد جوانی که قدبلندی ‌داشت و قدری‌ از موهای ‌مقابل پیشانی‌اش ریخته بود داخل شدند و بعد هم امیر... بی‌چاره حتی از دفعه‌ی قبل هم شکسته‌تر به نظر می‌رسید هرچند که از موهای فرفری و نامرتب و سبیل کلفت و پشم و پیلی‌هایش هیچی کم نشده بود!
    بلافاصله یک سرکمد را گرفت وسردیگرش را آن جوان وهردو یاعلی‌ گویان بلندش کردند و آوردند توی ‌اطاقی ‌که سلمی ‌نشان‌شان می‌داد، بعد از این‌که کمدها را سرجایش قراردادند خیالم راحت شد که الان می‌روند ومتوجه من هم اصلا نمی‌شوند و بی‌خودی ‌دلم شور می‌زده ولی ‌از شانس بدم یکدفعه محبوبه گفت:
    ـ"داداش شیر حموم چیکه می‌کنه بی زحمت درستش کن، امیرآقا لامپ این اطاقه هم سوخته، تا اینجایی ‌عوضش کن بی‌زحمت." (واویلا!)
    امیرآقا هم بی‌چون وچرا پذیرفت وخطاب به سلمی‌گفت:
    ـ" آبجی‌ سلمی! چارپایه رو لطف کن!"
    سلمی ‌هم اولش نه و نویی‌ کرد و وقتی ‌دید تعارف بی‌فایده است امرش را اطاعت کرد و چارپایه را برایش آورد، من که حسابی‌ گیر افتاده بودم چادرم را جلوتر کشیدم و رو به پنجره ایستادم ومشغول شیشه پنجره پاک کردن شدم، امیرآقا وارد اطاق شد درحالی‌که به همان شیوه‌ی لوطیانه‌ی خاص خودش سعی داشت مؤدبانه رفتار کند:
    ـ"‌یااله! با اجازه.... سام علیکم آبجی! خداقوت."
    باصدایی خفیف و نجواگونه جواب دادم:
    ـ"سلام..."
    ناگهان مثل این‌که صدایم را شناخته باشد چارپایه را روی ‌زمین رها کرد وساکت و بی‌صدا ایستاد، حس کردم به ‌من دارد نگاه می‌کند، سکوتش وحشت‌زده‌ام ساخت ولی ‌بی‌هیچ عکس‌العملی هم‌چنان به کار خودم ادامه دادم، همان موقع صدای ایلیا از بالای سرم آمد که داشت با ربیعه بگو مگو می‌کرد:
    ـ"می‌تَسَم! نی می‌خوام این‌جا! بیم پایین!"
    مطمئن بودم آنچه را که من می‌شنوم حتما امیر هم شنیده، ناگهان باصدای‌ بلند عربده کشید:
    ـ" محبوب! پس چی‌شد این لامپ؟"
    بلافاصله صدای ایلیا قطع شد و به جایش صدای پایی که به سوی پله‌ها می‌دوید به گوشم رسید، ربیعه نیز حالا با استیصال ایلیا را صدا می‌زد و سعی داشت چیزی را یواش به او بگوید....
    در این فاصله محبوبه هم لامپ را آورده و داشت تحویل امیرآقا می‌داد که دستور جدید را هم دریافت کرد:
    ـ" جَلدی ‌می‌پری ‌خونه یه پارچ شربت می‌زنی، سه سوت اومدیا؟!"
    محبوبه اطاعت کرد ورفت، پس از رفتنش امیرآقا چندقدمی ‌به سویم برداشت:
    ـ"رؤیا!..."
    مو به تنم سیخ شد، لال شدم انگار، دستانم نیز دیگر حرکت نمی‌کردند، جلوتر آمد وپشت سرم ایستاد اما چیزی ‌نگفت، همه‌ی ‌تنم به لرزه افتاده و سرم داغ شده بود و قلبم مثل گنجشکی‌که به دام افتاده باشد تندوتند می‌زد، نمی‌دانم.... نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم حتی نگاهش کنم، دستش را پیش آورد وچادرم را توی ‌انگشتانش گرفت وکنار زد، با این کارخود توانست نیم‌رخ برافروخته‌ام را ببیند، یکدفعه گفت:
    ـ" آخ خ خ... رؤیا!..."
    و دستش راعقب کشید وچادرم را رها کرد.... بی‌آن که حتی‌ نگاهی ‌به او بیندازم از او روی‌ گرداندم:
    ـ"خواهش می‌کنم امیرآقا.... محبوبه گ*ن*ا*ه داره!"
    با نفس‌هایی‌ غیرعادی قدمی ‌پیش آمد، نمی‌دانستم چه کار می‌خواهد بکند، از خودم نیز قدرت حرکت سلب شده بود، آب دهانش را به زحمت فرو داد و با لحنی ‌بی‌اندازه غمگین گفت:
    ـ"لعنت به من! لعنت به جد وآباد من! لعنت به تیر و ترکه‌ی ‌من!.... بیچاره‌تم رؤیا.... بیچاره‌تم..."
    و با مشت محکم کوبید توی پیشانی خودش. بغضی تلخ گلویم را گرفته و می‌خواستم از ناراحتی فریاد بکشم، نمی‌توانستم این همه درد و رنجش را تحمل کنم، فقط نمی‌دانم چرا به خودش لعن ونفرین می‌کرد؟ مگر چه خطایی از او سر زده جز دل بستن؟! شاید هم به خاطر محبوبه عذاب وجدان داشت....
    صدای پایین آمدن بچه‌ها را از پله های پشت بام می‌شنیدم و حس می‌کردم پایان کار من و محبوبه و امیر است!
    برگشتم و با درماندگی به چشمان بی قرار و جنون زده ی امیر نگریستم:
    ـ"اشتباه کردی امیرآقا! نباید محبوبه‌خانم رو اون‌جوری صدا می‌زدی که ایلیا صداتو بشنوه. نباید!"
    امیرآقا دیوانه شده بود انگار که حرف حساب حالی‌اش نبود:
    ـ"می‌خوامت رویا به مولا می‌خوامت! تو بگو چیکار کنم با این دل صابمرده که حرف حساب حالیش نی!؟"
    و چنان محکم کوبید روی سینه اش که گفتم قفسه ی سینه اش شکست.
    در این فاصله محبوبه خانم با پارچ شربت وارد شده و حالا ایلیا و ربیعه نیز پا به حیاط گذاشته بودند، یکی هیجان زده و دیگری نگران..... کاش ربیعه جلویش را نگرفته بود و می‌گذاشت قبل از آمدن محبوبه یکدیگر را ببینند، کاش کاش..... حالا بدترین زمان ممکن بود برای آمدن ایلیا!

    

    امیرآقا علیرغم اوضاع و احوال به هم ریخته اش با دیدن محبوبه رفت روی چارپایه و مشغول تعویض لامپ سوخته شد، محبوبه یک لیوان شربت خاکشیر ریخت وبه دستش داد ولی ‌امیرآن را پس زد:
    ـ"ما که هنو عرق نکردیم زن؟ بده دست این بندگان خدا که ازصبح گشنه وتشنه‌ن."
    محبوبه لیوان شربت را برای‌ من آورد و مؤدبانه تعارف کرد ولی‌ من حتی فرصت نکردم تعارفی کنم چرا که ایلیا حالا وارد اطاقی شده بود که ما در آن بودیم....
    ....با دیدن امیرآقا درمقابل چشمان متحیّر محبوبه و وحشت و نگرانی بی‌حد و حصر من خودش را توی بغل امیرآقا انداخت و تقریبا فریاد زد:
    ـ"بابایی!"
    امیر که نمی‌توانست بعد از این‌همه مدت نسبت به او بی‌تفاوت باشد او را درآغوش فشرد و زمزمه کرد:
    ـ"جونم ایلیا، جونم...."
    محبوبه با دهان باز و چشمان گرد شده به این صحنه نگاه می‌کرد، برادرش که کار تعمیر شیر را به پایان رسانده و حالا آمده بود تا اگر کار دیگری هست انجام دهد، ناگهان با دیدن این صحنه او نیز خشکش زد و با تغیّر به محبوبه نگریست، ایلیا که نمی‌خواست به هیچ قیمتی این آغوش تازه به کف آمده را از دست بدهد همچنان خودش را به او چسبانده و بابا خطابش می‌کرد!
    محبوبه با نفرت به من نگریست، سری تکان دادم به نشانه نفی آنچه که در ذهن اوست، ولی حرفی نداشتم که بزنم، بدبخت‌تر از من در این دنیای وامانده هست خدایا؟!.....
    باشنیدن صدای برادر محبوبه حس کردم فاتحه‌ی امیر خوانده است:
    ـ"این چی می‌گه محبوبه؟ مگه امیر زن و بچه داشته؟"
    محبوبه زبانش بند آمده و حتی نمی‌توانست یک جمله‌ی ساده را به پایان ببرد:
    ـ"وای نه.... باور نمی‌کنم.... یعنی تا این حد دروغ...."
    امیر سرش را بلند کرد، آثاری از نگرانی برای خودش و بخت و آینده‌اش درنگاهش حس نمی‌شد ولی دلش به حال محبوبه سوخته بود شاید:
    ـ"من ازدواج نکردم، اینم بچه‌م نیست، یتیمه؛ محبتش کردم هوا برش داشت که باباشم."
    ایلیا با دقت به امیر نگاه کرد و شاید پیش خودش مشغول آنالیز این حرف بود، برادر محبوبه که تا این لحظه نگاهی به من نینداخته بود برگشت و با چشمانی تیز و موشکاف تمام چهره‌ام را اسکن کرد و بی‌آن‌که نگاه از من بردارد امیر را مخاطب قرار داد:
    ـ"می‌خوای باور کنم مادر این بچه یه همچین تیکه‌ایه و تورت نکرده؟"
    صلاح دیدم از خودم دفاع کنم:
    ـ"چشم کثیفتو از ناموس مردم بگیر بی‌غیرت!"
    او که فکر نمی‌کرد چنین زبان تند و تیزی داشته باشم بُراق شد به سویم:
    ـ"عه عه عجب زبونی هم داره سلیطه! تو اگه سرو صاحب داشتی که واسه جا...شی مثل این بچه صیغه‌ای پس نمی‌انداختی بدبخت؟"
    تا خواستم جوابی درخور حالش بدهم امیر رگ غیرتش ورم کرد و ایلیا را کنار زد و به طرفش خیز برداشت:
    ـ"چه گوهی خوردی تو؟!"
    و خواست یقه کشی راه بیندازد که سلمی فورا پادرمیانی کرد:
    ـ"تو روخدا اینجا نه، هرخرده حسابی دارید بیرون، اینجا چاله میدون نیست. محمودخان این زن پاکدامنه، نجیبه، شریفه، حق نداری بهش تهمت بزنی."
    محمود که به خاطر سلمی مجبور شده بود عقب نشینی کند برای امیر خط ونشان کشید:
    ـ"اگه مردونگیت به همین سیبیله، محمود نیستم اگه قیچیش نکنم!"
    محبوبه که حالا بغضش ترکیده و از هرگوشه‌ی چشمش اشکی روان بود دست برادرش را گرفت و کشید:
    ـ"تو چرا خون خودتو کثیف می‌کنی داداش؟ واگذارشون می‌کنم به دست بریده‌ی ابرفض."
    امیر سعی کرد ذهنیت به شدت آسیب دیده‌ی این زن را ترمیم کند:
    ـ"محبوب خانم داری اشتباه می‌کنی، حکایت آش نخورده و دهن سوخته‌س."
    انگار آتش انداختند به تنبان محبوبه:
    ـ"نه انگاری بدجور دهنت آب افتاده از این آشی که بو و برنگش داره همه جا رو برمی‌داره!"
    و اشاره‌ی تحقیرآمیزی به جانب من کرد تا اگر شک و شبهه‌ای درمنظورش دارم کاملا برطرف شود. امیر به سیم آخر زد:
    ـ"آره اتفاقا چه جورم، ولی اگه راه بهم داده بود الان داداش دیلاقت واس من نکیرمنکر نمی‌شد."
    محمود دوباره خیز برداشت:
    ـ"تو بیجا کردی با آبروی ما الک دولک زدی بی‌غیرت!"
    ایلیا که ترسیده بود دوباره خودش را به امیر رساند و محتاطانه گفت:
    ـ"با.... عمو امی؟ چی شد... شده؟"
    عمو امیر؟! یعنی فهمیده که دیگر نباید او را بابا صدا بزند؟ دیر است ایلیا، خیلی دیر!....
    امیر او را به ‌خود چسباند و بی‌آن‌که نگاهی به محبوبه بیندازد دستش را به سمت در خروجی گرفت:
    ـ"هنوز که چیزی نشده؟ یه شیرینی خوردیم که اونم انگار کن زهر هلائل بود، نه خانی اومده و نه خانی رفته، به سلامت!"
    خواهر و برادر آتش گرفتند و محمود آخرین تقلایش را برای تلافی به کار گرفت:
    ـ"من خودت واین زن صیغه‌ای و بچه تو یکجا آتیش می‌زنم!"
    به امیرآقا فرصت جواب ندادم و صدایم را بالا بردم:
    ـ"من با این آقا هیچ نسبتی ندارم، خودم شوهر دارم که یه گوشه‌ی چشمش به سرتاپای خودت و ایشون و هرچی مرد رو زمینه می‌ارزه!"
    امیر حسابی منقلب شد و رنگش به سرخی زد، ایلیا نیز درجا تمام رشته‌هایم را پنباند:
    ـ"نه، دوخ می‌گه! دو...اوخ می‌گه!.... اون امان بابایی نیس، فقط.... دوس! سپه دوس، گاسم دوس!" (منظورش سپهر و قاسم بود)
    محمود پوزخندی زد و نیشش را تا اعماق سینه‌ام فرو برد:
    ـ"اوه اوه عجب کاسبی توپی راه انداخته، لابد این بچه هم از اوناشه که می‌خواستن سقط شه ولی ناقصش کردن، مظنه‌ت چنده خوشگله؟"
    سرم گیج رفت از فشار این همه اهانت باورنکردنی.... حتی نمی‌توانستم بگویم خفه شو! ولی امیر دیگر مهلت نداد و چنان مشتی به دهانش کوبید که خون از بینی و دهانش راه گرفت، هنوز نفهمیده بود از کجا خورده که مشت دوم را نیز توی گیجگاهش نشاند و تا به خودش بیاید و بخواهد واکنش نشان دهد خودش و جد و آبادش را به هرچه فحش مثبت هجده بود کشاند تا دیگر هـوس نکند نجابت زنی مثل مرا زیرسؤال ببرد. محمود آن قدر خورده بود که اگر می‌زد هم دردی از او دوا نمی‌شد، در عین‌حال سعی داشت با فحش‌هایی به مراتب بدتر تلافی کند.
    سلمی و محبوبه سعی داشتند قائله را یک جوری خاتمه دهند ولی زورشان نرسید، ربیعه هم اشک ریزان به آغوش نعیمه پناه برده و با وحشت به این صحنه‌ها نگاه می‌کرد، طفلک نعیمه که به خاطر خواهرش ناگهان بیست سال بزرگتر شده بود....
    از این‌که ایلیا تمام این حرف‌ها را می‌شنود حالم بد شده و نمی‌دانستم باید به کدام سو بگریزم، به سلمی نگاهی انداختم و در برابر شرمساری آشکارش به طرف چادرمشکی‌ام رفتم. ایلیا که این فتنه را ناخواسته به پا کرده و حالا با وحشت به زد و خورد این دو گردنکلفت نگاه می‌کرد آرام آرام به طرفم آمد و صدایش لرزید:
    ـ"مامانی! می‌تسم!"
    خواستم چهارتا گنده بارش کنم ولی از نگاه نگران و وحشتزده‌اش دلم لرزید:
    ـ"نترس مامانی، الان می‌ریم.... آماده شو."
    حرفم را گوش کرد و منتظر ماند تا حاضر شوم، امیر که نسخه‌ی خواهروبرادر را پیچیده و حالا با گفتن «هرّی» بدرقه‌شان می‌کرد تا دید چادرم را عوض کرده‌ام به طرفم آمد و راهم را بست:
    ـ"کجا می‌ری رویا؟ واس خاطر تو آتیش زدم به زندگیم، حالا راحت می‌ذاری و می‌ری؟"
    سعی کردم منتش را از سرم باز کنم؛ با لحنی که دیگر درآن احترامی نبود:
    ـ"مگه من گفتم آتیش بازی راه بندازی؟ چرا عربده کشیدی وقتی فهمیدی ایلیا اینجاست؟ عمدی بود، نه؟"
    ـ"نمی‌دونم، شاید نفهمی بود! دلم رفت که یه بار دیگه روی ماهشو ببینم."
    دلم از درد به هم پیچید:
    ـ"روی ماهشو ببینی یا بابا گفتنش رو بشنوی وخون به جیگرم بریزی تا جیگر خودت حال بیاد؟"
    بی‌آن‌که نگاه شرمزده‌اش را به من بیفکند زیرلب عذرخواست:
    ـ"روم سیاه، شرمنده‌م...."
    نگاهم را بین جمعی که به تماشا ایستاده بودند چرخاندم، فورا همه رفتند دنبال کارشان، ماندیم امیر و ایلیا و من:
    ـ"خراب کردین؛ هردوتون! نمی‌دونم این چه تخم لقیه که کاشتی تو دهن این بچه که هیچ رقم از سرش نمی‌افته. کاش مرده بودم و این‌قدر فلاکت نمی‌کشیدم...."
    انگار صدایم را نمی‌شنید:
    ـ"شوهر کردی واقعا؟ یا اون جوری گفتی که شرّ محمود کم شه؟"
    پوزخندی زدم:
    ـ"شوهر که چه عرض کنم؟! فکر کن ایلیا بذاره آب خوش ازگلوی من و اون بدبخت پایین بره!"
    ایلیا که تمام مدت به حرف‌های ما گوش می‌داد دستم را گرفت و تکان تکان داد:
    ـ"نه نی‌ذارم! نی...می...ذارم! اون بخ بخ.... امان دوست ندارم!!"
    امیر نگاه شیدایش را به چشمانم دوخت و آهی پر حسرت کشید:
    ـ"امانه اسمش؟"
    نگاهم را که حتی درحسرت نامش له‌له می‌زد از او آهسته برگرفتم، باسکوت آمیخته به مستی‌ام جوابش را گرفت و ناامیدانه به تنها برگ برنده‌ی خود چشم دوخت:
    ـ"ایلیا بابا، بذار مامانت با امان ازدواج کنه، امان بشه بابات، گور بابای امیر...."
    فهمیدم که عمدا لفظ «بابا» را به کار گرفته تا آخرین تیر در ترکشش را رها کند.... ظاهرا صاف زده بود وسط هدف، ایلیا بغض کرد و با عصبانیت به من چشم دوخت:
    ـ"دوخگو! دو اوخ گو! تو.... تو قول.... قول دادی امان فقط دوس..... دوس هس، بابا نه."
    نگاه گله‌مندم را از ایلیا به امیر دوختم:
    ـ"نمی‌دونم چیکار کردی که اگه بابای واقعیشم بود نمی‌تونست تا این‌حد روش نفوذ داشته باشه، ولی این رسمش نیست امیرآقا، من بامرام‌تر از این حرف‌ها می‌دیدمت که با ایلیا آچمزم کنی."
    سر به زیر افکند:
    ـ"لعنت به این دل وامونده‌م که واسه خواستنت دیگه خدارو هم بنده نیس. حالا دیگه خودمم آچمزم، از فردا محبوبه و داآشش دهن به دهن می‌چرخونن که امیر زن صیغه کرده و بچه پس انداخته! حالا بیا جمعش کن!"
    ـ"این نتیجه‌ی اصرار بی‌موردته واسه خواستن کسی که نمی‌خوادت. به حساب خودت سوسن رو نخواستی و رفتی سراغ کسی که ندونه دلت پیش من گیره، حالا چی شد؟ هم دل سوسن و محبوبه شکست، هم آبروی خودت و من رفت!"
    منطق از سبیل‌هایش چکّه می‌کرد:
    ـ"آبروی یه زن فقط زیر سایه‌ی یه مرد معنی داره. زنم شو تا با چنگ ودندون آبروتو حفظ کنم."
    خشم تمام وجودم را پر کرد:
    ـ"چیکار کنم که شما مردا چنگ و دندونتون رو از آبروم بردارین؟"
    هنوز صدایش از تن معمولی بالاتر بود:
    ـ"بردارم حلّه؟ حرف و حدیث مردم پشت سرت نیس؟ اصن من به آبروت کاری داشتم وقتی بچه‌ت اسم رفیقاتو جلوی اون اجنبی یکی یکی جار می‌زد؟"
    باورم نشد او که داشت به خاطر من دل و روده‌ی محمود را بیرون می‌ریخت حالا چنین چیزی بگوید:
    ـ"خوبه شنیدی تهش اسم قاسم رو آورد، قاسم هم نمی‌شناسی که این حرفارو بهم می‌چسبونی؟"
    ـ"دِ من که سینه مو سپر بلات کردم لامصب؟ من که ازت دفاع کردم؟ ولی باورکنی یا نه ریز و درشتت زیر نگاه مردمه، خیال کردی آبروتو گرفتی تو مشتت، ولی داره چیکه چیکه از لای انگشتات می‌ریزه. بهتره جا این حرفا ببینی چیزکت رو کجا نپاییدی که حالا داره چیزها ازش می‌زنه بیرون."
    ته مانده‌ی احترامم را نسبت به او از دست دادم:
    ـ"شرم کن امیرخان، همین حالا یه بار تهمت رو به گ*ن*ا*ه نکرده گذاشتن روی دوش خودت! دیدی چه حالی داشت؟! یه عمره وضع من همینه....."
    مکثی کرد و به آنچه که گفته بودم اندیشید، آنگاه سر به زیر افکند و فقط یک کلمه گفت:
    ـ"روم سیاه.... حرف مفت زدم.... حلال کن!"
    و بی‌آن‌که منتظر جوابی از سویم بماند از در بیرون رفت.
    ایلیا مظلومانه نالید:
    ـ"با.... عمو امی!...."
    شاید اولین بار بود که طاقت از کف داده و با او بدرفتاری می‌کردم:
    ـ"خفه شو!... به قدر کافی خراب کردی امروز."
    بلافاصله دستش را روی دهانش گذاشت و نگاه نگرانش را به چشمان خشمگینم دوخت. دلم سوخت برایش ولی گاهی لازم است اجازه دهیم عزیزانمان در خودشان رنج بکشند به خاطر خطاهایشان وگرنه هرگز بزرگ نمی‌شوند.
    معرکه‌ای که امیر و محمود و ایلیا راه انداخته بودند چنان رمقم را گرفته بود که دیگر نمی‌توانستم کاری کنم، گوشه‌ای روی زمین تی کشیده نشستم و زانوهایم را توی بغلم گرفتم. نعیمه آمد و یک لیوان شربت مقابلم گرفت:
    ـ"بخور خاله رویا جون. فدات بشم که این‌قدر به خاطر ما اذیت شدی."
    برای این‌که خیالش را راحت کنم لبخندی به رویش زدم و لیوان را گرفتم:
    ـ"این چه حرفیه؟ شما چه تقصیری دارید؟"
    کمی از شربت نوشیدم، سلمی نیز به ما ملحق شد و پشت سرش ربیعه....
    ـ"دیگه اصلا راضی نیستم بمونی با این حالت زحمت بکشی. برو رویا جان، برو به زندگیت برس خواهری."
    سری تکان دادم به نشانه‌ی تأیید این‌که خودم هم چنین قصدی دارم. آمد کنارم نشست و او نیز روی زمین ولو شد. ربیعه دست ایلیا را گرفت و با خود بیرون برد، پشت سرش نگاهی به موهای فر و زیبایش انداختم که روی کمر و شانه‌هایش ریخته و میل نوازش را در آدم برمی‌انگیخت.
    کم‌کم حالم بهتر شد حال‌آن‌که اهانت‌های محمود و خودخواهی امیر از خاطرم نمی‌رفت. سلمی که بغض را در چهره‌ام دید کمی قربان صدقه‌ام رفت و بعد گفت:
    ـ"خراب بشه این مملکت که تا یه زن بی‌پناه می‌بینن از هر طرف لگد می‌زنن. اگه بدونی چقدر توی این سال‌ها مردهای ایکبیری و غولتشن بهم پیشنهاد صیغه دادن؟ رویا جان به پیر و جوون آدم کار ندارن فقط بدونن بیوه‌ای کلات پس معرکه‌س. هی‌هی.... اگه بدونی من چی کشیدم؟ تازه من که بر و روی تو رو هم نداشتم. بمیرم الهی برات که هر قدر خوشگل‌تری بدبخت‌ترم هستی!"
    واقعا دلم می‌خواست به خاطر این همدردی عجیب و غریبش بزنم لهش کنم، ولی به هرحال او به شیوه‌ی خودش داشت دلجویی می‌کرد و جایی برای دلخوری نمی‌گذاشت. خداراشکر می‌کردم که اهل گلایه از اوضاع زندگی‌ام نبودم وگرنه امثال سلمی با یک کامیون بدبختی‌های بزرگ‌تر دهانم را پرچین می‌کردند احیانا!
    وقتی دید هنوز ساکتم و چیزی نمی‌گویم با ابروهای نازکش به نعیمه اشاره‌ای کرد که برود بیرون، نعیمه هم بلافاصله برخاست و رفت. فهمیدم که حرف جدی دارد وگرنه جانب احتیاط را نمی‌گرفت، کمی سرش را جلو آورد ومثلا آهسته صحبت کرد:
    ـ"تا یه مرد سراغت رو می‌گیره قطار قطار حرفه که پشتت درمیاد خواهر!"
    چهره درهم کشیدم، بوی خوبی از این نوع صحبت کردنش به مشام نمی‌رسید؛ دست کم نه در این لحظاتی که دیگر ظرفیتم برای هر فشار روحی پر بود:
    ـ"چه طور مگه؟"
    بازهم نگاهی به اطرافش کرد، انگار می‌ترسید هنوز کسی صدایمان را بشنود، آنگاه سرش را آورد جلو و نجوا کرد:
    ـ"مهرداد سرهنگ زاده می‌شناسی؟"
    آن‌قدر این حرف غیرمنتظره بود که احساس کردم قلبم برای لحظه‌ای ایستاد، با استفهام نگاهش کردم:
    ـ"آ...آره.... تو از کجا می‌شناسیش؟"
    همان طور صدایش را پایین نگه داشته بود:
    ـ"چند روز پیش، بعده اون زیارتی که باهم بودیم، یکی اومد توی کارخونه، در به در دنبالت می‌گشت.... همکارا که می‌دونستن من باهات ارتباط دارم فرستادنش سراغ من. اوه اوه اگه بدونی چه پشت چشما که برات نازک نشد! همه می‌گفتن این رویا با چندنفر..... ببخشید، منظوری ندارما؟ فقط نقل حکایت کردم!"
    اعصابم از حرف‌هایش به هم ریخته بود و دیگر داشتم تحملم را از کف می‌دادم:
    ـ"برو سر اصل مطلب سلمی، چرت و پرت نگو!"
    سری به نشانه‌ی تسلیم تکان داد:
    ـ"هیچی دیگه، خلاصه اومد پیشم، پرسیدم با رویا چیکار داری؟ گفت که خیلی وقته دنبالت می‌گرده ولی تونسته ردت رو تا کارخونه بزنه، می‌گفت یه کار واجب باهات داره. راستش از ریخت و قیافه‌ش خوشم نیومد، فکر کردم شاید می‌خواد برات مزاحمت ایجاد کنه. دست به سرش کردم و گفتم فعلا خبری ندارم ازش ولی اگه خبری گرفتم بهت می‌گم. گفت دوباره میاد سر می‌زنه. دو سه بارم تماس گرفت کارخونه، انگار که خیلی هم عجله داره. ولی من گفتم هنوز هیچی.... حالا چیکار کنم؟ آدرست رو بدم بهش؟ یا شماره‌ای چیزی؟"
    مهرداد کسی نبود که برای آبرویم نقشه بریزد، حالا این‌که سلمی از ریخت و قیافه‌ی او خوشش نیامده خودش جای هزاران سؤال داشت. وای که چقدر دلم برایش تنگ شده بود! اگرچه دلم نمی‌خواست بار دیگر دیوار جدایی میان من و امان باشد ولی به هرحال نتوانستم بر وسوسه‌ی دلم غالب شوم:
    ـ"اون همکلاسیم بود، آدم درست و قابل اعتمادیه ولی تعجب می‌کنم که چرا بعد از این همه سال دنبالمه.... کار واجبش چیه یعنی؟"
    لب و لوچه‌ای برچید:
    ـ"چه می‌دونم والا؟! به من که نگفت، حالا چیکار کنم من؟"
    فکر کردم امن‌ترین راه را انتخاب کنم:
    ـ"ببین، آدرس که نه؛ ولی بهش بگو اگه می‌خواد منو ببینه پنج‌شنبه‌ اول هرماه میام شاه‌عبدالعظیم، خاک مادر که می‌دونی کجاست؟ بهش نشونه بده بگو بین ساعت چهار وپنج اونجام."
    سری تکان داد و بلند شد که برود. تمام ذهنم پر شد از سؤال، شاید کمی هیجان موذی نیز زیر پوستم دویده بود که اصلا دوستش نداشتم، بااین‌حال مطمئن بودم که این صرفا یک دلتنگی ناشی از محبت دوستانه است نه چیزی شبیه اشتیاق عاشقانه، هرچند که نگرانی بابت آنچه که مهرداد به خاطرش می‌خواست مرا ببیند نگرانم کرده و حلاوت این دیدار را از بین می‌برد. نمی‌دانم، شاید هم گفته کار واجب دارد تا سلمی به من پیامش را برساند وگرنه چیزی جز میل به تجدید دیدار در میان نباشد.
    دیگر به خودم نمی‌دیدم که بتوانم بایستم و کاری انجام دهم، از سلمی عذرخواستم و چادرمشکی‌ام را سر کردم که بروم، دیدم که ربیعه با ایلیا آهسته صحبت می‌کند درحالی‌که چهره‌اش درهم و ناراضی است، نفهمیدم چه به هم می‌گویند ولی ایلیا حالت عجیبی داشت، انگار که تحت فشار باشد. صدایش زدم و دستش را گرفتم، آنگاه از همه خداحافظی‌ کردم و خسته و کوفته به سوی ‌خانه به راه افتادیم.
    همان‌طور که داشتیم به سمت خیابان اصلی ‌‌می‌رفتیم چشم‌مان افتادبه امیرآقا که کنار مغازه‌ی اصغرآقا ایستاده وداشت سیگار می‌کشید، اصغرآقا هم روی ‌پله جلوی ‌درمغازه‌اش نشسته وتسبیح می‌زد، ایلیا او را دید ولی هیچی نگفت؛ هیچی!... نه به سویش دوید و نه حتی حرفی از او زد، شاید این‌بارهم ربیعه معجزه کرده باشد، نمی‌دانم....
    اشتیاق را به وضوح دیدم که در نگاه امیر مصلوب شد و ناامیدانه نگاهش را از ایلیا به من دوخت، آهسته از او دیده برگرفتم و به راه خود رفتم، غم دنیا بود که از نگاه خاموش وسردش بر زمین می‌بارید، دیگر برنگشتم تا نگاه دیگری ‌به او بیندازم ولی ‌سرکوچه که می‌خواستم وارد خیابان اصلی ‌شوم، بار دیگرچشمم به اوافتاد، سرش را توی‌ سینه‌اش خم کرده و به سنگفرش کوچه چشم دوخته بود و خاکستر سیگارش آرام و رقصان بر زمین فرو می‌ریخت.....
    ******
    

    «رنگ روزگارمن»
    درفاصله‌ای که تا عید مانده بود خبری از مهرداد نشد و با توجه به این‌که قرار بوده با سلمی تماس بگیرد احتمال دادم که حتما مشکلی پیش آمده که نتوانسته زودتر تماس بگیرد، یا این‌که مثلا آمده ولی پیدایم نکرده و یا شاید اصلا فرصت نکرده بیاید. هرچند وقتی ظرف ده روز سه چهار بار تماس گرفته بود حالا کمی عجیب به نظر می‌رسید که چرا ناگهان این‌قدر فاصله افتاده بین تماس‌هایش؟ اواسط بهمن بود که سلمی ‌گفت مهرداد دوباره تماس گرفته و او نیز پیام مرا رسانده است. بااین وجود آن ماه نیز موفق به دیدن مهرداد نشدم و با خود گفتم شاید درسال جدید بتواند بیاید. به هرحال تا عید زیاد هم باقی نبود و من بیش از آن‌که منتظر دیدن مهرداد و فهمیدن کار ضروری و واجبش باشم از غیبت طولانی امان ناراحت و عصبانی بودم و فکر می‌کردم اگر این دوری بیش از این طول بکشد دیگر جواب سلامش راهم نخواهم داد.
    عید سال هزاروسيصدوشصت وهشت شاید یکی از زیباترین عیدهای ایران بعد از انقلاب بود، چراکه دیگر از آتش و خون خبری نبود و رزمندگان و حتی بسیاری از آزادگان به آغوش خانواده‌های خود بازگشته و همه جا پر بود از شادی و نشاط و جشن.
    درهمان حال و هوا سوده وسمانه شوخی‌‌شوخی ‌سرزبان‌ها انداختند که قرار است تعطیلات عید را توی ‌ویلایم در نوشهر بگذرانند، من هم که تا آن موقع هنوز فرصت نکرده یا نخواسته بودم سری به آنجا بزنم، همه را باکمال میل دعوت کردم. سوده خانواده‌ی ‌خودش را هم فراخواند ولی ‌آقارضا علی‌رغم اصرار زیاد من وسوده قبول نکرد که پدرومادرش را به این مسافرت دعوت کند.
    روز مسافرت کلی به سرو وضع خودم و خانه‌ام رسیده و منتظر آمدن مهمان‌ها بودم. صورتم بعد از مدت‌ها بی‌انگیزگی بالاخره رنگ یک اصلاح دخترانه را گرفته و فکر می‌کنم خیلی خوب شده بودم! هرچند که وقتی فکر می‌کردم امان نیست که زیبایی‌هایم را ببیند اشتیاق و انگیزه‌ام را دوباره از دست می‌دادم.
    نزدیک هشت بود که مهمان‌ها رسیدند و من کنار چمدان و وسایل پیک نیکی که توی حیاط چیده بودم ایستادم. ابتدا ماشین پدر سوده وارد حیاط شد و پشت سرش ماشین آقارضا، هنوز مشغول دیده بوسی با ساراخانم و سمانه بودم که یکدفعه چشمم افتاد به امان که از ماشین آقارضا پیاده می‌شد. قلبم درجا از هیجان منفجر شد و حس کردم خون داغی به صورتم دوید. دلم می‌خواست تحویلش نگیرم تا حالش جا بیاید ولی نتوانستم.... آه خدایا....
    دیدنش با آن صورت سه تیغه شده و تیپ اسپرت حالم را دگرگون کرد، شلوار لی و تی‌شرت لیمویی عجیب به پوست سفید و موهای سیاهش می‌آمد. حس کردم همان پسرک شیطان دوره‌ی دبیرستان است با این تفاوت که از ومپایرهایش روی تی‌شرتش اثری نیست! چنان بی‌اختیار محو تماشایش شده بودم که اصلا حواسم نبود یک نظرِحلالم دارد تا قیامت طول می‌کشد، امان که متوجه حال غیرعادی‌ام شده بود با شیطنت چشمکی به رویم زد، فورا به خودم آمدم و سعی کردم اخم‌هایم را درهم بکشم:
    ـ"یه باره‌کی می‌ذاشتی صدسال دیگه، حالا چه عجله‌ای؟"
    و بغضی کودکانه بی‌اختیار چانه‌ام را درگیر کرد، خندید و نزدیکم ایستاد:
    ـ"باشه حالا سلام، بداخلاق!"
    و مشتش را به نرمی میان سینه‌ام کوبید، خودم را عقب کشیدم و لبم را گزیدم:
    ـ"علیک سلام، بی‌تربیت!"
    چینی به بینی قلمی و بی‌نقصش داد:
    ـ"دلخوریتم قشنگه!"
    به حالت قهر از او روی گرداندم:
    ـ"لازم نکرده منت کشی کنی!"
    خندید که ای کاش هرگز نمی‌خندید لعنتی.... دلم خدایا، دلم مثل مرغ سرکنده پرپر می‌زند؛ به دادم برس!
    سوده پشت سر امان ایستاد و قبل از این که امان فرصت جواب دادن داشته باشد اعتراض کرد:
    ـ"باز این رویا چشمش افتاد به امان یادش رفت بقیه هم آدمن!"
    از دست سوده حرصم گرفت و قبل از این‌که با او روبوسی کنم محکم با مشت به بازویش کوبیدم:
    ـ"بی‌شعور!"
    و بعد یکدیگر را در آغوش کشیدیم و رسیدن عید را پیشاپیش تبریک گفتیم.
    امان گفت:
    ـ"به من نمی‌گی عیدت مبارک؟"
    فرصت خوبی یافتم برای نیش زدن:
    ـ"شما عیدت کریسمسه، اون موقع اگه تشریف داشته باشی ایران بهت تبریک می‌گم."
    بازهم خندید، بعد هم مثلا خواست از دلم درآورد:
    ـ"غر نزن دیگه! عوضش الان دیگه وکیل پایه یک هستم."
    و شستش را به نشانه‌ی موفقیت بالا گرفت، انگار آب یخ ریخت روی سرم:
    ـ"یعنی تو تصمیم داری آمریکا زندگی کنی که اینقدر جاپاتو محکم کردی؟"
    شانه‌ای بالا انداخت:
    ـ"چاره ای نداشتم. قبل از این که تصمیم بگیرم برگردم ایران اونجا کارآموز بودم، نمی‌تونستم به تمام فرصت‌های شغلی و تحصیلیم پشت کنم. الان هم به هرحال یه تعهداتی دارم که مجبورم بهشون عمل کنم وگرنه حقوقم ازم سلب می‌شه."
    آهی کشیدم:
    ـ"پس تصمیم نداری اینجا بمونی...."
    لذت می‌برد که از نبودنش رنج می‌کشم، یک ابرویش را شیطنت وار بالا انداخت:
    ـ"می‌خوای بمونم؟!"
    فکر کردم سؤالش جدی است:
    ـ"آره، بمون!"
    آهی نمایشی کشید:
    ـ"شرمنده‌م نمی‌شه! باید بسوزی و بسازی."
    کفرم درآمد:
    ـ"اصلا هرجا دلت می‌خواد برو، به جهنم!!"
    آقارضا که با فاصله‌ی کمی از ما ایستاده و به طرز ضایعی وانمود می‌کرد که اصلا حواسش به ما نیست، بلافاصله جلو آمد و دستی به شانه‌ی امان گذاشت:
    ـ"امان بیا بریم فردا بیایم، رویا الان عصبانیه!"
    و هردو موذیانه خندیدند که بی‌ربط به لطیفه‌ای* در این‌باره نبود. خجولانه به آقارضا سلام و خوشامد گفتم و او نیز بعد از یک جواب گرم و صمیمانه به همراه امان از من فاصله گرفتند و رفتند پیش پدر و مادر سوده. درهمین موقع سمانه به من نزدیک شد و آهسته ‌گفت:
    ـ"آخ خدا‌ امان چه ماه شده! وایییی جیگرشو برم!"
    و با کف دست چندبار روی صورتش کوبید که یعنی خیلی بی‌قرار است! حسابی غیرتی شدم:
    ـ"پناه برخدا! دختر حیا کن!"
    و فورا به نیت امان تعویذ و چارقل خواندم. سمانه تمام مدت با دهان باز به دهانم زل زده و بعد از این که کارم تمام شد گفت:
    ـ"الان پناه بردی به خدا دیگه؟ چشم بدم ازش دور کردی! باشه، راحت باش...."
    و از من فاصله گرفت و رفت.
    درطول مسیر من وسمانه وسوده توی ‌ماشین آقارضا بودیم وامان هم جلو نشسته بود، سمیه و ایلیا هم بامیل وخواست خودشان رفته بودند توی‌ ماشین پدر سوده که البته با رانندگی‌ افتضاح سپهر یکسره نگران بودم که خدای ‌نکرده بلائی ‌سرشان بیاید.
    سفر به‌یادماندنی وخوبی بود، مخصوصا وقتی‌ توی‌ جاده‌ی ‌زیبا وسرسبز جای مناسبی ‌برای‌ نشستن می‌یافتیم و بساط خوردنی‌ها را پهن می‌کردیم وپس ازاستراحتی‌ کوتاه دوباره راه می‌افتادیم.
    ______________________________________________________
    *شخصی نزد دکتر می‌رود، دکتر برایش آنتی هموروئید تجویز می‌کند. او که نمی‌دانسته چطور باید مصرف کند یکسره سؤال می‌پرسیده ودکتر جواب می‌داده که نه، طریقه‌ی مصرفش جور دیگری است. خلاصه آخرسر دکتر مجبور می‌شود طرزاستفاده‌اش را واضح و مستقیم شرح دهد که طرف فورا بلند می‌شود و می‌گوید: اوه اوه دکتر عصبانی شده، برم فردا بیام!
    

    بیش‌تر راه آقارضا و امان گرم صحبت درباره‌ی ‌مسائل مربوط به کاروبارشان بودند ومن نیز علیرغم میل سوده به این که حرف خودمان را بزنیم بیشتر سعی می‌کردم به مکالمات آقایان گوش کنم چون وضعیت شغلی و تحصیلی امان برایم اهمیت حیاتی داشت، با این‌حال به نظر می‌رسید قسمت‌های مهمی از صحبت‌هایشان را از دست داده‌ام:
    ـ"این که خیلی سخته، به هرحال باید قید یه طرف رو بزنی دیگه، الان اون طرف وکیل پایه یکی، اینجا هنوز کارآموزیتم تموم نشده."
    ـ"بله! دلیلشونم اینه که من حضورم توی ایران خیلی کمه، بیش‌تر وقتم رو آمریکا هستم. تازه اگه سوابق رزمندگیم نبود که همین قدرهم باهام راه نمی‌اومدن."
    ـ"خب چرا اینجا نمی‌مونی؟"
    ـ"وقتی حقوق مدنی و اجتماعی وکلا توی آمریکا اون‌قدر بالاست که جزو بالاترین رده‌های اجتماعی حساب می‌شن و از هرلحاظ مصونیت قضایی دارن، دیوانه‌م که اینجا بمونم؟ اونجا به‌قدری امنیت شغلی دارم که اگه به فرض بخوام از پرونده‌ی یه تروریست دفاع کنم هیچ کسی حق تعرض بهم نداره. این‌ور اون‌قدر خط قرمزها پررنگه که آدم ترجیح می‌ده بره جلوی دادگستری عریضه تایپ کنه!"
    آقارضا و به تبعش بقیه هم خندیدند، بعد هم امان ادامه داد:
    ـ"تازه وکیل سرپرستم خیلی آدم لارژی بود و تو دوره‌ی کارآموزیم باهام واقعا راه اومد وگرنه امکان نداشت بتونم هم پی‌گیر کارهام توی ایران باشم و همزمان بتونم پروانه‌ی وکالتم رو توی آمریکا بگیرم."
    بغض گلویم را گرفته بود، اگر تصمیم ندارد ایران بماند نمی‌توانم به چیزی شبیه ازدواج با او فکر کنم مگر این که من نیز قید زندگی در ایران را بزنم، که برایم ممکن نیست.
    ـ"پس یعنی اگه اینجا زن بگیری می‌بریش باخودت؟"
    ـ"اگه بیاد بله."
    آقارضا کمی موذی بازی درآورد:
    ـ"اگه نیاد چی؟"
    ـ"بعید می‌دونم، دیگه اونقدرها هم آرمانگرا نیست!!"
    الان غیرمستقیم با من بود دیگر؟ نگاه پراستفهامم را به امان که حالا پشت گردنش را مقابل چشمانم داشتم دوختم، سوده که کاملا مرا زیر نظر داشت با شیطنت گفت:
    ـ"دیگه فقط می‌مونه لباس عروسی که خانم خیاط خودش حیّ و حاضر اینجا نشسته!"
    ناگهان آقارضا باصدایی شبیه نعره گفت:
    ـ"خیاط تو کوزه افتاد، خیاط تو کوزه افتاد!!"
    و دربرابر چشمان متحیّرم شروع کرد به شیوه‌ی کاروان عروس پشت سرهم بوق زدن! با توجه به این که دقیقا در همان لحظه وارد تونل شده بودیم، سپهر هم به تبعیت از آقارضا شروع کرد به بوق زدن و به همین هم کفایت نکرد و سرش را از توی شیشه بیرون آورد و درنهایت بی‌فرهنگی شروع کرد به عربده کشیدن، حالا موقعیت مناسبی برای ایلیا و سمیه هم جورشده و آن‌ها هم دلی از عزا درآوردند، طفلک ساراخانم که از بی‌نزاکتی همسفرانش حیرت کرده و دستش را گاز می‌گرفت و می‌زد روی شانه‌ی سپهر که یعنی «زشته مادرجون!!» ولی مگر گوش شنوایی وجود داشت؟! تازه بنده خدا خبرنداشت که سمانه هم این طرف آویزان سوده و آقارضا شده که اجازه دهند اوهم یک چشمه هنرنمایی کند!
    وقتی ‌آقای دربندی از توی‌ ماشین خودشان بااشاره از آقارضا پرسیدکه چه خبرشده؟ آقارضا هم شیشه راپایین کشید و با شیطنت خاصی‌گفت:
    ـ"عروس ودوماد توی ‌ماشین داریم، مگه نمی‌دونین؟!"
    هنوز فرصت نکرده بودم سرخ شوم که ناگهان ‌سمانه با پرروبازی ‌مخصوص خودش افه شتری آمد:
    ـ" اوا من که گفتم می‌خوام درس بخونم!؟"
    سوده که برخلاف من اصلا از این رفتار جلف تعجب نکرده بود درکمال خونسردی ‌گفت:
    ـ" هول نشو مادرجون! می‌گم برن دوساعت دیگه بیان!"
    ولی ‌سمانه حاضرجواب‌تر از او بود:
    ـ" آخ نه حالا چرا این‌قدر دیر؟!"
    کفر سوده درآمد ومحکم زد پس کله‌ی ‌خواهر دریده‌اش:
    ـ" همون، توبرو سرتو از شیشه بیرون کن عین سپهر هواربکش بی‌شخصیت!"
    ـ"نه خب نگرانم حوصله‌شون سر بره خدای نکرده!"
    اگر طرف حساب سمانه عشق من نبود مطمئنا خیلی از این شوخی‌ها لذت می‌بردم، ولی من تحمل نداشتم دختر جذّاب و بانمکی مثل سمانه بخواهد این‌طوری جلب توجه امان را بکند و احیانا دلش را بلرزاند. ناگهان سوده کیسه‌ی پوست تخمه‌ها را بی‌هوا توی صورتم کوبید و گفت:
    ـ"اه خب زنش شو دیگه، نمی‌بینی سمانه داره می‌خوردش؟!"
    با حیرت نگاهی به سوده کردم تا بپرسم واقعا خجالت نمی‌کشی؟ ولی سمانه فرصت نداد:
    ـ"سمانه رفته گل بچینه!"
    حالا دیگر امان هم داشت به همراه آقارضا و سوده می‌خندید ولی من واقعا کفرم درآمده بود. این دخترک بامزه بدفرم رفته روی‌ غیرت عاشقانه‌ام!
    آقارضا که هنوز از خنده سیر نشده بود رو به امان گفت:
    ـ"خلاصه چیکار کنیم؟ پاچه‌هامونو بزنیم بالا یا نه؟"
    امان با بی‌قیدی‌ شانه‌ای بالا انداخت:
    ـ" اگه قصد داری‌ گِل لگد کنی بسم الله!"
    ـ"د آخه چرا؟"
    ـ"چون از حالا مشخصه جوابش چیه."
    بازهم سمانه‌ی ذلیل مرده:
    ـ"با اجازه‌ی بزرگ‌ترها بله!!"
    امان هم این‌بار دیگر بی‌جوابش نگذاشت:
    ـ"تو مگه درس و مشق نداری؟"
    ـ"نه دیگه، این دو صفحه رو هم بخونم تمومه."
    امان که حتی قصد نداشت فاتح این کل‌کل شیطنت وار باشد درجوابش فقط خندید و سوده هم یک نیشگون محکم از نمی‌دانم کجای سمانه گرفت که ناگهان جیغ زد:
    ـ"آی!! مگه مرض داری؟ خب فهمیدم باید دختر سنگین و متین وموقّری باشم تا شرایط تحصیل در آمریکا برام فراهم بشه، خنگ که نیستم؟"
    برای لحظه‌ای تمام ماشین را سکوتی سنگین فرا گرفت، بعد امان رو به آقارضا گفت:
    ـ"رضا من می‌زنم اینو لهش می‌کنما؟"
    سمانه فکر کنم در زندگی زیادی تحت فشار بود که حالا این‌قدر احساس رهایی می‌کرد:
    ـ"تو چرا زحمت بکشی؟ ما خرد خاکشیرتیم داداش! آبلیمو با شکرم بزنم تنگش؟"
    و امان هم فکر کنم کلا کم آورد:
    ـ"نه دیگه، همون نمکت کافیه."
    رو به سوده گفتم:
    ـ"نمی‌خواین تربیتش کنین؟"
    سوده ناامیدانه آهی کشید:
    ـ"کارش از این حرفا گذشته، با زنجیر هم بستیمش به ضریح، ولی پاره‌ش کرده."
    سمانه ریز ریز خندید که باعث شد امان و آقارضا هم بخندند و سری تکان دهند. نفسم را پرصدا بیرون دادم:
    ـ"نه واقعا مشخصه زنجیر پاره کرده."
    سوده سرش را نزدیک سرم آورد تا صدایش را کسی نشنود:
    ـ"خیالش راحته که قراره شما دوتا ازدواج کنین وگرنه اینقدرم خل و چل نیست."
    با چشمانی گرد شده نگاهش کردم:
    ـ"خب اشتباه کرده، ازکجا معلوم؟ نه من شرایطش رو دارم نه امان."
    ـ"چرا که نه؟ هردوتون همدیگه رو می‌خواین، این یعنی جمیع شرایط لازم و کافی."
    و لبخندی دندان نما به رویم زد! باورم نشد که این‌قدر بی‌منطق است:
    ـ"یعنی تو اصلا این ایلیا رو نمی‌بینی که چیکار می‌کنه باهام؟"
    به نظر می‌رسید کاملا قانع شده ولی همین جور بی‌خودی گفت:
    ـ"برو بابا زیادی ‌گنده‌ش کردی..."
    یکدفعه سمانه مثل اجل معلق سرش را فروکرد بین ما ودرحالی‌که چشمانش را کاملا گرد کرده بود باصدای ‌مخصوصی‌ که همیشه موقع مسخره بازی ‌از خود درمی‌آورد و بی‌شباهت به صدای‌ دوبلر پسرشجاع نبود گفت:
    ـ" بده ببینم چه‌قدرگنده‌ش کردی‌؟!"
    من وسوده هم با خشمی ساختگی نفری یکی‌ زدیم توی ‌سرش ویک فحش آبدار تحویلش دادیم که به خنده‌ی ‌هرسه‌ی ‌ما ختم شد. از آن ماجرای ساده تنها اثری که از دلم پاک نشد خنده‌های امان دربرابر شیطنت سمانه بود که حس می‌کردم دارد خطرناک می‌شود. امان خودش هم شیطان و پرانرژی است، چرا نباید از سمانه خوشش بیاید؟! تفاهم از این بیش‌تر؟!
    وقتی ‌به ویلا رسیدیم حسـابی ‌خسته شده بودیم، ویلای ‌باشکوه وبزرگی‌ که از در و دیوارش خاطرات کودکی‌ام می‌بارید... نمی‌دانم از میان تمام خاطراتی‌که برایم وجود داشت چرا ناگهان لحظه‌ای ‌ازپیش چشمم گذشت که مادرم توی ‌باغ دنبالم می‌دوید و سعی ‌داشت مرا بگیرد ومن با خنده‌های ‌شادمانه ازاو می‌گریختم، باد گیسوان زرفامش را درهوا به بازی‌ گرفته و شکوفه‌های خشکیده و ‌از شاخه رها شده را به دامنش می‌ریخت....
    با صدای ‌امان ناگهان به خود آمدم:
    ـ"به به، عجب بهشتیه! خدا رحمت کنه پدرت رو."
    لبخند تلخی زدم و تشکر کردم:
    ـ"مرسی، اگه لطف تو نبود هیچ وقت بهش نمی‌رسیدم."
    ـ"وظیفه‌م بود عزیزم."
    کاش می‌توانستم یک بار دیگر مادرم را ببینم، فقط یک بار.....
    باوجودی‌که خانواده‌ی ‌سوده یک ویلای‌ خصوصی‌ کوچک در بابلسر داشتند، ولی ‌ازدیدن این ویلای‌ بزرگ حسابی ‌به وجدآمده وسمانه و سپهر و بچه‌ها بی‌آن که ازخستگی‌ سفر چیزی ‌یادشان مانده باشد توی ‌باغ شروع کردند به توپ بازی‌ و بدمینتون و قایم موشک.... امان هم بدون این‌که حرفی ‌باکسی ‌بزند تک وتنها کنار ساحل رفت و روی‌ تخته سنگ بزرگی‌ به تماشای‌ امواج خروشان دریا مشغول شد، من و سوده و سارا خانم هم مشغول روبه راه کردن وسایل ناهارشدیم و آقارضا هم به همراه پدرخانم‌اش رفتند خرید. از پشت پنجره متوجه شدم که سمانه خودش را به خلوت امان الصاق کرده و حالا دارند با هم حرف می‌زنند و می‌خندند. حالم خیلی بد شد، دوست داشتم کارهایم را رها کنم و بروم یک جوری مزاحمشان شوم ولی فعلا چاره‌ای جز تحمل این وضعیت نداشتم.
    ویلا چیزی ‌کم نداشت، سرایدار قدیمی‌ این خانه مدام آن را نظافت وگردگیری‌ می‌کرد، با این‌حال ما که مثل اکثر خانم‌های ‌ایرانی ‌دچار نوعی‌ وسواس پنهانی ‌بودیم تا کلیه‌ی ‌ظرف و ظروف را نشستیم دست و دلمان به کار نرفت! قرار شد ناهار با آقایان باشد و ما فقط استراحت و تفریح کنیم، آن‌ها نیز به موقعش آتش بزرگی‌ کنار ساحل برپا کرده وجوجه‌ها رابه سیخ کشیدند و سه‌تایی ‌مشغول کباب کردن شدند، این‌که می‌گویم سه تایی چون سپهر حساب خودش را ازآقایان جدا کرد و رسما اعلام داشت که پسربچه‌ای ‌بیش نیست و فقط می‌خواهد بازی ‌کند!
    حیاط برای ‌بازی به اندازه‌ی‌کافی جا‌داشت و با باغ حدود دوهزارمتر می‌شد که درگوشه‌ای ‌از آن وسایل بازی ‌مثل تاب وسرسره قرارگرفته بود، حتی ‌یک زمین بسکتبال خط کشی ‌شده با حلقه‌های‌ آموزشی‌ ویک میزپینگ‌پونگ در سایه‌سار درختان قرار داشت که به نظر می‌رسید کاملا نو باشند، انگار پدرم می‌دانست به چه ورزش‌هایی‌ علاقمندم و حتم دارم همان موقع که اینجا را به نامم می‌کرد این‌ها را نیز سفارش داده بود، فقط هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم او چه وقتی مرا زیر نظر گرفته و تا این‌حد از ورزش‌های موردعلاقه‌ام باخبر شده بود؟! شاید وقتی اشتیاق مرا برای خریدن توپ بسکتبال یا تجهیزات پینگ پونگ وبدمینتون دیده این را فهمیده. آخ بابای قشنگ و دوست داشتنی‌ام! کاش فرصت بیش‌تری داشتم که از وجودت لبریز شوم....
    درختان همه تزئین شده وزیبا بودند، چراغ‌های ‌رنگی ‌پایه‌دار کوتاه دورتادور باغچه‌ها کاشته شده وجلوه‌ی ‌خاصی ‌به آن می‌دادند که شب ویلا را رؤیایی و دل‌انگیز می‌کرد، منظره و صدای ‌امواج دریا نیز شکوهی‌ وصف ناپذیر به ویلا بخشیده بود که به هیچ وصفی نمی‌گنجد.
    هوا نیمه ابری ‌بود؛ گاهی ‌باران می‌بارید وگاهی‌ آفتاب ازپشت ابرها بیرون آمده و از قطرات ریز و معلق آب هنرمندانه رنگین کمان می‌ساخت، صدای‌ خنده‌های دوست‌داشتنی‌ترین ‌مردان دنیا با صدای ‌باد وامواج درهم آمیخته بود، از روی ‌ایوان تماشایشان کردم، سوده و مادرش کنارشان ایستاده وصدای شوخی‌هایشان می‌آمد، راستی‌که چه‌قدر دلشان شاد بود! آقارضا بلندبلند آواز خواند ولی ‌صدایش خیلی‌ فالش بود و تاحدی‌ طنزگونه نه جدی، او سرود انقلابی «هوادلپذیرشد» را با یک سری افزودنی‌های غیرمجاز می‌خواند که باعث شد حتی من هم خنده‌ام بگیرد، البته او خیلی زود با تشرآمیخته به خنده‌ی سوده صدایش را جمع وجورکرد، بعدهم پدرسوده منت سرشان گذاشت و به خاطر درخواست مکررشان با صدایی‌که زیباتر از آواز بلبلان باغ بود ترانه‌ای ‌قدیمی‌ خواند:
    دل من سرگشته ی‌توست
    نفسم آغشته‌ی ‌توست
    به باغ رؤیاها چوگل‌ات بویم
    درآب وآئینه چومهت پویم
    تو ای‌ پری ‌کجایی؟...
    امان از کنار آتش بلندی‌ که چون شراره‌های ‌غم درونم زبانه می‌کشید، برگشت و به ایوان (همان جایی‌که من ایستاده بودم) نگاه کرد، سرم داغ شد... حالم زیاد خوب نبود، باید می‌رفتم داخل وکمی ‌استراحت می‌کردم، شاید خیلی ‌خسته شده بودم.....
    وقتی‌ وارد هال شدم احساس کردم زیادی ‌کوچک شده‌ام، این‌جا کمی‌ کوچک‌تر ازعمارت خانه‌ی‌ پدری‌ام در تهران بود و چون مثل آنجا دوبلکس ساخته شده بود سقفش بسیار بلند به نظر می‌آمد، قندیل عظیمی ‌که ازمیان سقف آویزان بود مرا به یاد کابوس‌هایی‌ می‌انداخت که درحال تب وبیماری ‌می‌دیدم ودرآن همه‌ی‌ اشیا بسیار دورتر از آن‌چه که واقعا بودند به نظر می‌رسیدند، روی ‌کاناپه نشستم وکف دست‌هایم را روی‌ گیجگاهم گذاشتم و فشار دادم، خانه دورسرم داشت می‌چرخید، کجایید روزهای‌ بی‌دغدغه‌ی ‌خردسالی ‌من؟ کجایی ‌بابا؟ کجایی ‌مامان؟ کجایی عمه خانم نازنینم؟!....
    پس از ناهار همگی‌ برای‌ استراحت داخل رفتند و اطاق‌خواب‌ها هرکدام به یک خانواده تعلق گرفت، اطاق‌خواب که چه عرض کنم؟ سوئیت‌های مجزایی که شامل یک هال بیست متری به علاوه‌ حمام ودستشویی ‌وهمچنین یک مبلمان ساده وشیک ویخچال وتلویزیونی ‌کوچک می‌شد.
    من که چرت کوتاهی ‌قبل از ظهر زده بودم اصلا احساس خستگی‌ نمی‌کردم، برای ‌همین هم پس از این‌که ایلیا سرجایش خوابید برخاستم ودفتر اشعارم را برداشتم و به حیاط رفتم.
    نسیم خنکی‌ می‌وزید و‌ قطرات کوچک باران را به سر و رویم می‌زد، کنار آتشی‌که برای‌ کباب برپا کرده بودند ایستادم، هنوز از خاکستر و هیزم‌های ‌نیم‌سوخته دود و حرارت دلچسبی‌ برمی‌خاست، روی‌ تخته‌سنگ کوچکی‌که کنار آتش بود نشستم، دفترخاطرات امان را بازکردم و روی زانوام گذاشتم، صدای امان در ذهنم پیچید: «بقیه شو تو بنویس!.....»
    لبخند تلخی زدم و نوشتم:
    «وقتی‌ به دریا نگاه می‌کنم آبی ‌است، اما وقتی‌ مشتی ‌از آن برمی‌گیرم بی‌رنگ است، وقتی ‌به آسمان نگاه می‌کنم، آبی‌ است، اما هرچه دردل آن پیش می‌روم جز بی‌رنگی ‌در آن نمی‌بینم، حتی ‌شب هم با همه‌ی ‌سیاهی‌اش نمی‌تواند بر بی‌رنگی‌آسمان و دریا رنگی‌ زند مگر از دور... نمی‌دانم روزگار چه رنگی ‌است؟ شاید آن هم بی‌رنگ باشد؛ ولی ‌بی‌تردید روزگار مرا رنگ چشمان تو سیاه کرده است...»
    ناگهان متوجه صدای ‌پایی‌ شدم که از پشت سرم به من نزدیک می‌شد ولی‌ ترجیح دادم برنگردم چون هرکه بود به هرحال با کلامی ‌حضور خود را اعلام می‌کرد، اتفاقا انتظارم خیلی‌ طول نکشید، صدای ‌آشنای ‌امان بود که مثل همیشه طنینی ‌زیبا و دل‌انگیز داشت:
    ـ"یه پری دریایی محجّبه پیدا کردم! الان کبابش می‌کنم می‌خورم!"
    برگشتم و به شوخی‌اش لبخندی‌ زدم و دلم پر شد از هیجان حضورش.
    روی‌ تخته سنگی‌که آن سوی ‌آتش بود نشست و سعی‌کرد با مقوایی‌که روی‌ زمین افتاده هیزم‌ها را باد بزند وآتش را بی‌دلیل شعله‌ور سازد، دزدانه نگاهش کردم، اونیز به دفترش که توی دستم بود نگاهی انداخت و فورا آن را شناخت، بعد هم چشمان شیطانش را به من دوخت:
    ـ"پس شروع کردی!"
    لبخندی زدم:
    ـ"خیلی وقته!"
    منظورم را گرفت:
    ـ"می‌تونم بخونم؟"
    سری تکان دادم:
    ـ"فعلا نه!"
    لبخندش آرام آرام محو شد حال آن‌که جایش راحسی دیگر می‌گرفت، حسی شبیه نیاز، حسرت، شاید حتی ناامیدی....
    ـ"ضرب الاجلت کی تموم می‌شه؟"
    نگاهم را از او برگرفتم و به امواج دریا سپردم، نفهمیدم کی، ولی ناگهان دستش را بر روی دستم حس کردم و شتابزده آن را عقب کشیدم:
    ـ"چیکار می‌کنی؟"
    دستش را عقب کشید ولی اصلا پشیمان و شرمسار به‌نظر نمی‌رسید:
    ـ"چی شد مگه؟ خوردمت؟!"
    چشمانم را تنگ کردم و متلک انداختم:
    ـ"اصلا قابلتو ندارم!"
    پرروتر از این حرف‌ها بود:
    ـ"خواهش می‌کنه صاحابت!"
    سری به تأسف برایش تکان دادم:
    ـ"جبهه هم نتونسته آدمت کنه؟"
    ـ"مگه چمه؟"
    ـ"هیچی، فقط نسبت به احکام دینی یه کمی زیادی بی‌توجهی! تراشیدن ریش، لمس نامحرم..."
    ـ"حساب جبهه از اون چیزی که توی کله‌ی توئه جداست. شاید دلم بخواد کراوات هم بزنم، نمی‌تونی به ظاهرم طبق سلیقه‌ی خودت نمره بدی."
    فکر می‌کنم حق داشت، با این حال این چیزی از قبح جسارتش نسبت به من کم نمی‌کرد:
    ـ"باشه، سعی می‌کنم طرز فکرت رو درک کنم؛ البته تا جائی که به خودت مربوط می‌شه، ولی توی روابطتت با من لطفا به چارچوبهام احترام بذار."
    ـ"وقتی تصمیم هردومون قطعیه از هر محرمی محرم‌تریم."
    نه، نمی‌توانستم درکش کنم....
    ـ"اسمشو هرچی می‌خوای بذاری بذار، من خشکه مقدسم و از حرفاتم سردرنمیارم."
    زیاد خوشش نیامد:
    ـ"باشه خانم خشکه مقدس، پس لطفا اجازه بده طبق چارچوبهای شما مجاز شم به لمست."
    ـ"وقتی نمی‌خوای ایران زندگی کنی نمی‌تونم همراهت شم. ضمنا ایلیا هم راضی نمی‌شه."
    ـ"با این حساب بهتر نیست یه فکر دیگه کنیم؟"
    ـ"مثلا چی؟"
    ـ"عقد کنیم، اما دور باشیم از هم، هروقت ایلیا راضی شد زندگیمونو کنار هم ادامه بدیم."
    ـ"یعنی تو آمریکا باشی و من ایران، بعد سالی چند بار کلا امکانش رو داریم که همو ببینیم؟"
    ـ"بهتر از اینه که جفتمون به گ*ن*ا*ه بیفتیم!؟ این جوری حداقل می‌تونیم تا وقتی‌که کنار هم هستیم از وجود هم لذت ببریم، همدیگه رو لمس کنیم، ببوسیم....."
    اخم‌هایم را درهم کشیدم و توپیدم:
    ـ"بسه دیگه...."
    چگونه می‌توانستم اجازه دهم از من سیراب شود و زندگی‌اش را با خیال راحت بدون من بسازد؟ وقتی فرسنگها دور است از من چرا باید تنها برگ برنده‌ام را به باد دهم؟ نه.... من آن قدر عشق او را افلاطونی نمی‌دیدم که مطمئن باشم بدون من از تمام زن‌ها پرهیز کند، نه این‌که به پاکی‌اش شک داشته باشم بلکه می‌دانستم که هم از لحاظ شرعی و هم عرفی حق این را دارد که همسری غیر از من نیز داشته باشد، آن هم دور از من و در دیاری دیگر که اصل و بنای زندگی‌اش را در آن جا ریخته. درواقع مردان مذهبی از این لحاظ خیلی هم قوی‌تر عمل می‌کنند، چرا که از روابط آزاد کاملا پرهیز دارند.
    ـ"رؤیا بیا تمومش کنیم.... من دیگه نمی‌تونم بدون تو به زندگیم ادامه بدم."
    ـ"حرفم همونه، اصرار نکن امان. اگه تصمیم گرفتی ایران بمونی و اگه ایلیا راضی شد...."
    ـ"نمی‌تونم! من تو سخت‌ترین روزهای زندگیم تونستم به موفقیت نسبی برسم، نمی‌تونم به همه‌ش پشت کنم و بیام ایران به یه امید واهی، به این خیال که شاید ایلیا راضی بشه، شاید!"
    ـ"من هم نمی‌تونم بیام آمریکا."
    ـ"چرا؟ تو چه پایبندی به اینجا داری که نمی‌خوای بیای اونجا؟ هم برای ایلیا بهتره هم برای خودت. اینجا کیو داری که به خاطرش پشت می‌کنی به تمام موقعیت‌های زندگیت؟"
    حق با او بود ولی من هم دلایل خودم را داشتم، من هم نمی‌توانستم زندگی‌ام را که با خون دل سرهم کرده‌ام رها کنم بروم به کشوری که هیچ کس وهیچ چیزی ندارم وفقط باید به آدم مرموزی مثل امان تکیه کنم که معلوم نیست پشت این ظاهر فریبنده‌اش چه حقه‌ای سوار کرده برایم:
    ـ"اگه قرار باشه جایی خارج از ایران زندگی کنم می‌رم نروژ که هم زادگاهمه، هم اموالم معطل حضورمه و هم به زبونشون مسلطم. چرا باید سر آمریکا اومدن باهات چونه بزنم؟"
    ـ"خب دلیلش کاملا معلومه، چون آدم هرجایی‌که عشقش باشه احساس خوش‌بختی می‌کنه. نشنیدی ‌که شاعرمی‌گه: هرکجا یوسف رخی باشد چوماه، جنت است آن گرچه باشد قعر چاه*؟"
    می‌دانستم قصد شوخی دارد، من نیز پشت چشمی نازک کردم و لبخندی زدم:
    ___________________________________________________
    *حافظ

    ـ"آه.... بس کن نارسیس!...."
    طرح لبخندش پررنگ‌تر شد و آتش به جانم زد، آنگاه دوباره با جدیت مشغول باد زدن خاکسترهایی شد که نمی‌دانستند باید تن به آتش دهند یا بارانی که نم نم می‌بارید؟
    بالاخره آتش پیروز شد و رطوبت هوا را بلعید، تنم گر گرفته بود از عطر موهای نیمه مرطوبش که هربار بی‌هوا سرش را خم می‌کرد به دماغم می‌خورد.... چشم دوختم به طره‌های بازیگوش کنار پیشانی‌اش که با پیچ وتابی دل‌انگیز شقیقه‌هایش را آذین بسته بود. هوای شمال عجیب می‌ساخت به این موهای نیمه مجعد و خوش حالت که به تنهایی برای دیوانه کردنم کافی بود.
    بادبزن را کنار گذاشت و دست‌هایش را رو به آتش گرفت، من نیز دستم را پیش بردم تا کمی ‌از گرمای‌ آن را ببلعم، دست‌هایمان خیلی‌ به هم نزدیک شده و وسوسه‌اش از همیشه قوی‌تر بود!
    نمی‌دانم متوجه نگاه پر اشتیاقم شدیا نه؟! فقط لحظه‌ای به خود آمدم که‌ لبخندی با چشمک تحویلم داد:
    ـ" خوشت اومد که چه جوری ‌زیر بارون برات آتیش به پا کردم؟!"
    من هم لبخندی‌ زدم وجواب دوپهلویی ‌به او دادم:
    ـ" تو کارِت آتیش به پا کردنه!"
    خیلی‌ خوشش آمد و با صدای ‌بلند خندید، کاش نمی‌خندید تا شیارهای کشیده‌ی کنار چشمانش عمیق‌تر نمی‌شد.... غرق شده‌ام، به یغما رفته‌ام، ای وای از این شوخ چشمی‌ات....
    دیگر نمی‌توانستم حتی‌ لبخندی ‌بزنم، حالم دگرگون شده و دیگر تحملش را نداشتم، برای پنهان کردن احساسم بی‌دلیل مشغول بازی باگوشه‌ی ‌جلد دفترش شدم، با صدایش نگاهم دوباره به چشمانی دوخته شد که تا به اعماق جهنم نمی‌کشاندم رهایم نمی‌کرد:
    ـ"من تا یه حدی می‌تونم مواظب چارچوبهات باشم، خوب بهش فکر کن خانم خشکه مقدس!"
    آه لعنتی! درست چه موقعی یادم می‌آوری دربرابر چارچوبهایم چه قدر آسیب پذیرم....
    پس از این حرف انگشت اشاره‌اش را به سوی لبم آورد که فورا سرم را عقب کشیدم و نگذاشتم نیت شومش را عملی کند، دوباره خندید و بی‌آن‌که منتظر اتفاق دیگری باشد برخاست و به طرف ساختمان ویلا به راه افتاد.
    من ماندم و صدای امواج و هُرم آتشی که امان زیر باران برپا کرده بود. برگشتم تا دور شدنش را تماشا کنم، بی‌هیچ عجله‌ای قدم برمی‌داشت و سرراهش با شاخ و برگ درختان بازی می‌کرد، آنگاه از روی ایوان توپ مولتن نمره ششی را که متعلق به سمانه بود برداشت و به سوی زمین بستکبال رفت، بازهم شباهتی دیگر به گذشته‌های ‌دورش؛ عشق به بسکتبال!
    دلم پر کشید به سال‌های دور، زنگ‌های ورزش یا تفریح، مسابقات بین مدارس....
    تمام این سال‌ها که نبود حتی رنگ این توپ دلم را به درد می‌آورد و میلی به تماشای هیچ کدام از مسابقات بسکتبال نداشتم. حالا او اینجاست، درست مقابل چشمان بی‌قرارم!
    برخاستم و قدم زنان جلو رفتم و کنار درخت نخل تنومندی ‌که درحاشیه‌ی ‌زمین بود ایستادم وغرق تماشایش شدم....
    اگرچه توپ سایز دخترانه بود و برای‌ اوکوچک محسوب می‌شد، ولی ‌برای ‌یک تفریح کوتاه بدک نبود، وقتی‌ مرا دید لبخندی ‌زد وبی‌هیچ کلامی تنها با اشاره‌ی ‌چشمانش دعوتم کرد که به او ملحق شوم، پیشنهاد وسوسه‌انگیزی ‌بود! جلورفتم وچادرم را دور کمرم بستم ولی او اعتراض کرد:
    ـ"چادرت رو بردار، لباست به اندازه‌ی کافی پوشیده هست. احکام خدا اون قدرهام سخت نیست اگه خودت سخت نگیری."
    شاید وابستگی ام به چادر بیش از حد شرعی بود و کنارگذاشتنش اگرچه به طورموقت نفسم را می‌گرفت ولی به هرحال او حق داشت و من با چادر امکان دویدن و بازی کردن نداشتم، کجای دین آمده که حجاب فقط چادر است؟ هرچند که کامل‌ترین است ولی سختگیری بی‌مورد گاهی می‌تواند بدتر آدم را بیزار کند از دین و احکامش، پس با اندکی تردید چادرم را از سر برداشتم و با دفتر امان گذاشتم گوشه‌ی ایوان، تونیکم تا بالای زانو بود و شلوارلی پایم، نه؛ فکر نمی‌کنم مرتکب گناهی شده باشم! جلو رفتم و به او ملحق شدم و منتظر پاسش ماندم:
    ـ"من اصلا تمرین ندارما؟ بهم نخندی‌ها؟! هرچی‌هم بلد بودم یادم رفته، گفته باشم!؟"
    درجوابم فقط خندید و بی‌آن‌که چیزی‌ بگوید توپ را به من پاس داد؛ برایش مهم نبود که بازی‌ام خوب باشد یا بد؛ فقط او نیز مثل من می‌خواست با هم باشیم و لحظات شادی‌ را در کنار یکدیگر بگذرانیم درست مثل آن روزهای‌ بس کوتاه و زودگذری‌ که خیال‌انگیزترین خاطرات نوجوانی‌ام در آن رقم زده شد....
    بازی‌اش مثل همیشه به شدت گیج کننده بود، او هنوز هم به خوبی ‌گذشته‌ها وحتی شاید بهتر بازی می‌کرد، تاوقتی‌که مشغول شوت وپاسکاری‌ و دویدن وخندیدن بودیم ومثل بچه مدرسه‌ای‌ها با یکدیگر بازی‌ می‌کردیم گذشت زمان را نمی‌فهمیدم، دوست نداشتم این لحظات پرشور ونشاط پایان یابد، حس می‌کردم ده سال جوان‌تر شده‌ام وتنها همّ و غمم این است که شوتم توی ‌سبد بیفتد و جلوی‌ همکلاس دوست داشتنی‌ام خودی ‌نشان دهم.
    از سروصدای ‌ما سمانه وسپهرهم مثل زلزله زده‌ها بیرون دویدند و با صدای‌ بلنداعتراض کردند:
    ـ"آهای، بی‌معرفتا تنها تنها؟..."
    و سمانه فرصت را برای منت گذاشتن غنیمت شمرد:
    ـ"اونم با مولی جون من؟!"
    امان هم شوخی اش گرفت:
    ـ"برو با اون توپ پینگ پونگت!"
    بااین حال سمانه اصلا ناراحت نشد و کلی‌ هم خندید و برای ‌یک جدال دوستانه آماده شد، به این ترتیب بازی‌ ما تبدیل شد به یک مسابقه با دو تیم دونفره؛ سمانه و سپهر به طور اتوماتیک در یک تیم مقابل من و امان. سمانه فورا نظر داد:
    ـ"نیمه* بازی کنیم، تعدادمون کمه."
    و بازهم شیرین زبانی امان:
    ـ"تو برو با ولیت بیا!"
    و این یعنی بچه بازی ممنوع!
    بازی ‌سمانه از سپهر بهتر بود ولی‌خب ده تاسمانه و سپهر دیگرهم که در مقابل امان قرار بگیرند باز هم حریفش نمی‌شوند، من هم ازاین‌که یار و همراه او دربازی ‌باشم لبریز از لذت و غرور بودم خصوصا این‌که امان به من با همه‌ی‌ ناشی‌گری‌هایم فرصت کافی‌ می‌داد که امتیازی ‌برای ‌تیم کوچک‌مان کسب کنم، البته سپهر وسط بازی ‌چیزی‌ گفت که باورم شد چندان هم ناشی ‌نیستم:
    ـ"ای‌ولا رؤیا جون! فکرش هم نمی‌کردم این‌قدر زبل باشی! پس توهم بسکتبالیست بودی ‌و ما خبر نداشتیم!"
    فورا رگ غیرت امان ورم کرد:
    ـ"البته که بسکتبالیسته، چی ‌فکر کردی؟ ضمنا دفعه آخرت هم باشه که بهش می‌گی‌ رؤیا«جون»!"
    البته ناگفته پیداست که سپهر بدجور جا خورد ولی گذاشت به حساب یک شوخی دوستانه، سمانه را نمی‌دانم، ولی یک جور خیلی بدی به من و امان نگاه کرد!
    این تورنمنت خیلی ‌زود تماشاچی‌ خودش را هم پیدا کرد و حتی ‌بساط تخمه و چای‌ هم به اطراف زمین منتقل شد و این تماشاچیان محترم که جمیعاً کس وکار تیم مقابل بودند برایشان فرقی‌ نمی‌کرد که چه کسی‌گل بزند، فقط به محض این که توپ داخل سبد می‌افتاد صدای‌ کف و سوتشان به‌هوا بلند می‌شد، آخرسرهم سوده وآقارضا طاقت نیاوردند و باآن هیکل‌های‌ غیرورزشی‌ ضایعشان اواسط بازی ‌به ما ملحق شدند که چون تیم ما امان را داشت سوده‌ی ‌تنبل و بی‌عرضه را برداشتیم و به سمانه وسپهر اجازه دادیم از قدرت بدنی‌ نسبتاً خوب آقارضا (که ساده‌ترین قواعد بازی‌ را هم بلد نبود) سود برند.
    ناگفته پیداست که این دومهره‌ی ‌ناکارآمد خیلی ‌زود عضلاتشان گرفت و نفس‌نفس زنان کنار پدر و مادر گرامی‌شان نشستند و ترجیح دادند بازهم تماشاچی ‌باشند حال آن‌که به شوخی ‌می‌گفتند طی‌این بازی ‌چند کیلو وزن کم کرده‌اند ونیاز به امداد غذایی ‌فوری ‌از قبیل چیپس وپفک ومشتقات چربی‌ وکربوهیدرات وغیره دارند! ساراخانم هم نمی‌دانم وسط بازی‌ ازکجا خطای‌ دَبِل* را یاد گرفته بودکه هر اتفاقی ‌می‌افتاد زودی‌ داد می‌زد: «دَبِله!!» که همه‌ی ‌ما بی‌اختیار خنده‌مان می‌گرفت وتعادلمان به‌هم می‌خورد، یک بارهم امان درجوابش عاشقانه گفت: «جوووونم دبل!» که ساراخانم هم کلی غنج زد! این موضوع محور یک‌سری شوخی‌های دنباله‌دار نیز قرار گرفت که حتی روزهای بعد هم جریان داشت و خودش داستانی شد!
    به جرأت می‌توانم بگویم که برای ‌نخستین بار در تمام این سال‌ها احساس سرزندگی‌ و نشاط می‌کردم وهرقدر هم خستگی‌ به عضلات وا رفته‌ام فشار می‌آورد حاضر نبودم کنار بکشم، می‌خواستم حتی ‌اگر تاشب ادامه پیدا کرد اینجا «کنارامان» باشم وتا آنجا که می‌شود با هم بازی‌ کنیم، گفتنی ‌است که از بس این بازی‌ به مذاق همه خوش آمد، تصمیم گرفتیم تاوقتی‌که اینجاییم مسابقه را با همین ترکیب جزو برنامه قرار دهیم، پیشنهاد تغییر یارکشی که از طرف سپهرو سمانه مطرح شد هم بلافاصله از سوی امان با جدیت رد شد، چرا که امان معتقد بود سپهر مگر به خواب ببیند با من هم تیم شده!
    هم تیم بودن باامان تجربه‌ی ‌جالبی ‌برایم بود ومن حتی‌ بعد از بازی ‌هم مدام خاطره‌اش را مرور می‌کردم همان طور که خاطرات روزهای‌ مدرسه را، آن موقع همواره او در تیمی‌که مقابل من قرار می‌گرفت بازی ‌می‌کرد، اوایل دلیلش را نمی‌دانستم وگاهی‌ حتی ‌ناراحت هم می‌شدم، اما یک روز این مسئله برایم حل شد چون امان وقتی‌ وارد بازی ‌ما شد وطبق معمول درتیم مقابل من قرار گرفت، فورا هم تیمی‌هایم اعتراض کردند که: «این جوری‌ معلوم است می‌بازیم» و از این حرف‌ها، ولی‌ امان گفت:
    ـ"نمی‌بینین رؤیا همه رو لوله کرده؟ اگه من هم بیام با شما که خیلی ‌به این بیچاره‌ها ستمه!!"....
    باورم نمی‌شود که یک‌بار دیگر دارم باکسی‌ خاطره‌سازی‌ می‌کنم که سال‌های سال درحسرتش فقط خاطره‌بازی‌ کرده بودم.....
    ******

    ______________________________________________________
    *نیمه: وقتی تعداد اعضای دو تیم در بازی بسکتبال کمتر از چهارنفر باشد، فقط در یک نیمه‌ی زمین بازی می‌کنند، به این ترتیب که هروقت توپ در محدوده‌ی ذوزنقه به دست کسی بیفتد، باید فورا از ذوزنقه خارج شود و از بیرون نیم دایره شروع به پاسکاری با اعضای تیم کند و تیم مقابل به عنوان مدافع داخل ذوزنقه بمانند، البته اگر شوت تبدیل به امتیاز شد باید فورا توپ را به حریف واگذار کنند و به عنوان مدافع داخل نیم دایره بمانند.
    *دبل: خطایی در بسکتبال که بعد از دریبل، توپ را در دست نگه داشته و به جای پاس دادن یا شوت کردن دوباره دریبل کنند.

    «دروغ سیزده»
    وقتی سیاهی شب بر همه‌جا سایه گسترد همه‌ی ما خسته از یک روز پرنشاط و لذت بخش به اطاق‌هایمان رفتیم، کنار ایلیا دراز کشیدم و دستش را دردستم گرفتم و آرام آرام نوازشش کردم....
    همان‌طور که چشمانش را مستانه برهم می‌زد تاخواب آرام ‌آرام او را دربربگیرد زیرلب آهسته گفت:
    ـ"پسر خو..... خوبی.... ام؟"
    از سؤالش تعجب کردم ولی به هرحال باید تمام حس‌های خوب را به او می‌بخشیدم:
    ـ"معلومه که پسر خوبی هستی، همیشه خوبی."
    ـ"پس.... پس به..... ربی می‌گی؟"
    خدای من! این بچه تمام ذهنش درگیر ربیعه است!
    ـ"باشه می‌گم."
    و با خود اندیشیدم او چه قدر بهتر از قبل حرف می‌زند، حتی کلمات را کم‌کم دارد درست ادا می‌کند هرچند با لکنت.
    ـ"به.... هش بگو، ایلیا دیگه..... نی می.... نمی‌گه بابا امی.... امیر..... باشه؟"
    انگار روح تازه‌ای در جانم دمید، با این‌حال از این‌که پای ربیعه درقطع شدن بهانه‌های این بچه در میان باشد کمی نگران شدم:
    ـ"مگه باهم قراری گذاشتین؟"
    سرش را به نشانه‌ی جواب مثبت تکان داد:
    ـ"گف.... گفت.... اگه.... بگم بابا..... دیگه باهام..... حف.... حرف..... نی می‌زنه..... گف.... گف اگه مامان یورا.... رورا.... رو..... (تمام فرصت‌هایش در این مورد بی‌فایده بود!) یورا!!! ازت.... ازت ناحت باشه.... نا.... راحت باشه.....من.... دیگه....دوس..... دوستت ندارم!"
    فهمیدم چرا آن روز جوری به ربیعه نگاه می‌کرد که انگار حکم اعدامش را دارد تنفیذ می‌کند! به هرحال من هم می‌توانسته‌ام به زور او را وادار کنم که دراین‌باره ساکت شود ولی همواره نگران این بوده‌ام که توی دلش نریزد و عقده‌اش نشود:
    ـ"تو اگه عمو امیر رو دوست داری می‌تونی با من درباره‌ش حرف بزنی، حتی می‌تونی هنوز دوستش داشته باشی، فقط دیگه بهش بابا نگو.... دیدی که؟ زنش قهر کرد و رفت چون تو به عمو امیر گفتی بابا."
    ـ"می‌دونم.... ربی گف اینا رو. من.... من.... من الان ببخشیدم! (=پشیمونم) دیگه.... ام.... نی خوام.... نی‌می‌خوام درباش حف بزنم! (=درباره‌اش).... به ربی بگو... با ایلی... بامن.... قهر نباشه."
    آهی کشیدم و اعتراض خفیفی کردم:
    ـ"بعد ببینم تو پسر قشنگم، تو که اینقدر خوب همه چیو می‌فهمی، پس چرا وقتی مامان ناراحت می‌شه اصلا برات مهم نیست؟ حتما باید ربیعه بگه تا گوش کنی؟"
    «کجای دنیاتم پسرم؟»
    کمی نگاهم کرد و بعد چشمانش را بست:
    ـ"ایلی هیچی .... نی فهه..... حف نزن.... ایلی بخوابه!"
    ماتم برد که تا همین چند دقیقه پیش داشت با ظرافت تمام کلماتش را اصلاح و ترمیم می‌کرد، حالا یکدفعه رفته توی پوسته‌ی همان ایلیا کوچولوی شش هفت ساله! خنده‌ام را فروخوردم:
    ـ"حالا چرا ضمیراتو دوباره خوردی؟ باشه حرف نمی‌زنم."
    و دستش را بـوسیدم و به پشت دراز کشیدم. موهایم را توی مشتش گرفت، سعی کردم جوری که ناراحت نشود برایش توضیح دهم؛ حال آن‌که قدری هم دلخور بودم و می‌خواستم رفتارش را تلافی کنم:
    ـ"دیگه بزرگ شدی، زشته موقع خواب با موهام بازی کنی."
    اصلا اهمیتی نداد و چشمانش را بست....
    نگران بودم، از این‌همه دلبستگی‌اش به ربیعه می‌ترسیدم، هرچه دلبستگی شدیدتر باشد جدایی سخت‌تر خواهد شد. او مرا با تمام فداکاری‌هایم نادیده می‌گرفت ولی برای ربیعه جان می‌داد! نمی‌دانم کجا اشتباه کرده‌ام که حتی پاره‌ی تنم نادیده‌ام می‌گیرد مگر مواقعی که بخواهد خواسته‌هایش را بر من تحمیل کند.
    برخاستم و با همان لباس خواب و بی‌روسری چادرم را سر کردم و از اطاق بیرون رفتم. فضای خانه پر بود از سکوتی دل‌انگیز. فقط یک دیوارکوب کوچک روشن بود که سایه روشنی چون فانوس به در و دیوار می‌پاشید. ایوان با مهتاب نیمه‌ی شعبان روشن شده و عطر دل‌انگیز شب‌بوها همه جا پیچیده بود، روی اولین پله نشستم و به آسمان چشم دوختم، تک تک لحظات عمرم از مقابل چشمانم گذشت....
    «نگاه کن مرا! دل بسته‌ام به تمام کسانی که در اولویت‌شان هرگز مرا لحاظ نکرده‌اند! انگار نخواسته‌ای دلبستگی‌هایم مرا پایبند غیرخودت کند، مصداق حقیقی بی‌کسی‌ام حتی با وجود فرزندم.... می‌دانم می‌خواهی فقط تو را صدا کنم، ولی من تو را به صفاتت شناخته‌ام که در ذره ذره‌ی این هستی منعکس کرده‌ای، می‌گویند نام اعظم تو دل بریدن است از غیرتو؛ ولی چه کنم با حقارت چشمانی که نور تو را در غیر تو می‌بیند؟»
    نمی‌دانم چه قدر گذشت که صدای بازشدن در ایوان به گوشم خورد، چادرم را اندکی جلوتر کشیدم درحالی که فکرش را هم نمی‌کردم کسی این وقت شب بخواهد همنشین تنهایی‌ام شود. حدس زدنش اصلا سخت نبود، وقتی کنارم نشست عطرخنک و شیرینش به نرمی از کنار بینی‌ام گذشت، لابد او نیز مثل من بی‌خوابی زده به سرش، این یک حس دوطرفه است، مگرنه؟!
    تا دقایقی طولانی هردو ساکت بودیم و حرکت ماه را در آسمان دنبال می‌کردیم. گاهی ابرهای تاریک و روشن از کنارش و یا از مقابلش عبور می‌کردند. هوا خنک و دلپذیر بود و حضور امان دلچسب و خواستنی! بی اختیار شروع به صحبت کردم، حال آن که معمولا آغازگر صحبت نبودم:
    ـ"ایراد از چشمای ماست، نه؟!...."
    برگشت و نگاهم کرد و در سکوت منتظر توضیحم ماند....
    ـ"چرا می‌تونیم به ماه با لذت نگاه کنیم، ولی نمی‌شه به خورشید نگاه کرد؟ مگه نور این ماه از خورشید نیست؟"
    بعد از مکثی چند ثانیه‌ای لبخندی بر لبش نشست که بی‌نگاه حسش کردم:
    ـ"چشمای ما ایرادی نداره، نورخورشید برای این چشما زیادی بزرگه."
    ـ"یه بار سعی کردم به خورشید نگاه کنم، ولی تا چند دقیقه هیچ جا رو نمی‌دیدم...."
    برگشتم و به چشمانش خیره شدم:
    ـ"اونی که جرأت نگاه کردن به خورشید رو داشته باشه، دیگه هیچی رو نمی‌بینه، هیچی رو!"
    وقتی در سکوت و تفکر خویش نتوانست جوابی بگیرد به کلمات متوسل شد:
    ـ"این خورشید و ماه رو تمثیل از چی گرفتی عزیزم؟"
    لبخندی کمرنگ بر لبم نشست:
    ـ"عشق!"
    و نگاهم به زیر افتاد. همچنان خیره به نیمرخ و پلک‌های فرو افتاده‌ام بود:
    ـ"قشنگه... اونی‌که عشق حقیقی رو تجربه کنه دیگه چشماش عشق مجازی رو نمی‌بینه، هوم؟"
    دوباره نگاهش کردم:
    ـ"ولی سخته، نمی‌شه.... انگار خودش ما رو جوری آفریده که فقط بتونیم ماه رو نگاه کنیم."
    ـ"فرق آدم‌ها توی همینه، یکی فقط از زیبایی ماه لذت می‌بره، یکی هم مثل تو از ماه می‌رسه به خورشید."
    و مکثی کرد و ادامه داد:
    ـ"متأسفم که دختر باهوشی مثل تو درس رو رها کرده."
    نگاهش کردم:
    ـ"مگه علم فقط گرفتن مدرک تحصیلیه؟ همین‌که تو اوقات فراغتم مطالعه می‌کنم کافی نیست؟"
    ـ"طرزفکرت درسته، ولی قبول کن توجامعه‌ای زندگی می‌کنیم که اگه افلاطون هم باشی فقط موقعی بهت بها می‌دن که مدرک تحصیلی بالایی داشته باشی."
    حرفش نیش داشت ولی من عادت داشتم به نوشیدن تمام نیش‌های این زندگی... او درحد فهم خویش درست می‌گفت ولی من اعتقادی به افکار سطحی‌اش در این خصوص نداشتم:
    ـ"مهم نیست که دیگران چه فکری می‌کنن، من دارم زندگیمو می‌کنم و از مطالعه‌ی آزادم لذت می‌برم. نیازی به مدرک تحصیلی ندارم، نه به خاطر پولی که از این راه بخوام به دست بیارم، نه پرستیژ اجتماعیش."
    ـ"می‌دونم چی می‌گی و حرفاتم قبول دارم، ولی نمی‌تونم درکت کنم. تو حیفی رؤیا، خواهش می‌کنم سرت رو کمی پایین‌تر بگیر تا بتونی بین آدم‌هایی که هم قدت نیستن زندگی کنی."
    این حرف مثل یک شوک بزرگ بود برایم:
    ـ"امان من خودم رو بالاتر از هیشکی نمی‌دونم، تو اشتباه فهمیدی."
    ـ"تو خودت رو بالاتر نمی‌بینی ولی وقتی به حقیقت فکر می‌کنی یعنی از ما که غرق مجازیم یه سر و گردن بالاتری."
    سعی کردم از هرلحاظ به حرف‌هایش بیندیشم ولی نتوانستم به نتیجه‌ی درستی برسم:
    ـ"تو از من چی می‌خوای؟"
    ـ"می‌خوام به درس و تحصیلت ادامه بدی، دیپلمت رو بگیری وحتی اگه لازم شد دانشگاه بری."
    ـ"که بعدش؟...."
    ـ"هیچی، به خاطر خودت گفتم... قرار نیست نفعی از این موضوع به من برسه. گاهی شکرگزاری کردن از نعمت‌های خدا همینه که زمینه‌ی رشدشون رو ایجاد کنیم، تو درمقابل هوش و تواناییت مسئولی."
    شبم را خراب کرده‌ای که این‌ها را بگویی؟ درست مثل ابرهای پاره‌ای که حتی روی مجاز را هم می‌پوشانند. دیگر میلی نداشتم کنارم بنشیند وعواطفم را خط خطی کند، ولی این را می‌دانستم که اگر روزی تصمیم به ادامه تحصیل بگیرم به خاطر اوست، وگرنه سال‌ها پیش سوسن نیز مشابه این حرف‌ها را زده بود و هرگز به آن فکر نکرده بودم.
    ـ"رؤیا...."
    دلخور بودم، پس دلیلی نداشت نگاهش کنم یا جوابی دهم، همچنان خیره به ماه منتظرماندم....
    ـ"وقتی حرف از عشق می‌زنی قند تو دلم آب می‌شه، می‌دونم عشقت کیه ولی دلم می‌خواد خودت بگی."
    وحریصانه به انتظار ماند، حالا نوبت من بود که بزنم توی برجکش:
    ـ"آره؛ من عاشقم، عاشق ایلیا، سوده، سمیه، مامان سارا، سلمی و دختراش، تو...."
    اصلا خوش‌حال نشد که در کنار یک لشکر نامش را آورده‌ام، لبخند از لبش رفت و نگاهش رنگی از خشم گرفت اما لحنش همچنان آرام بود:
    ـ"پس منظورت از عشق اینه، مزخرف؟!"
    نگاهم را به نگاهش دوختم که وقت عصبانیت جذّاب‌تر از همیشه بود، بی‌اختیار لبخندی زدم:
    ـ"تا تو باشی دیگه وسط موسیقی عاشقانه تک مضراب نزنی!"
    او نیز خنده‌اش گرفت و بازویش را جوری به بازویم کوبید که نزدیک بود نقش زمین شوم، آنگاه هردو با صدایی نه چندان بلند خندیدیم....
    ـ"قول می‌دم پسر خوبی بشم مامان یورا، حالا بگو عشقت کیه؟!"
    ـ"مگه نگفتی خودت می‌دونی؟"
    ـ"آره، ولی می‌خوام خودت بگی."
    لبخندم را فروخوردم، آخ که چقدر لذتبخش بود زجر دادنش:
    ـ"خرج داره!"
    چشمانش را مستانه برهم زد:
    ـ"حاضرم دار و ندارم رو بدم و تو فقط یه بار بگی که عاشقمی."
    مکثی کردم و سری تکان دادم:
    ـ"باشه، تا سیزده بدر صبرکن! فقط یادت نره که سر دار و ندارت شرط بستی!"
    ناباورانه خیره‌ام شد و بعد لبخندی زد:
    ـ"داروندارم چه قابلی داره؟ جونمو واسه دروغ سیزدهت می‌دم. من حتی به دروغتم دلخوشم عزیزم!"
    و برشانه‌ام بـوسه‌ای نشاند و خیره‌ی چشمانم شد که همچنان به مهتاب دوخته بودم تا شعله‌های نیازم را پنهان کنم....
    ******

    روز بعد ‌تصمیم گرفتیم بساط ناهار را به جنگل منتقل کنیم و از صفای‌ رودخانه و طبیعت باشکوه جنگل نیز بهره‌ای‌ بجوییم، شلوار لی و مانتویی شکیل و پوشیده تنم کردم که اگر خواستم فعالیت و جست و خیزی داشته باشم بتوانم چادرم را بردارم.
    یک جای بسیار زیبا درمیان جنگل پیدا کردیم و بساطمان را چیدیم. صدای شرشر رودخانه موسیقی دل‌انگیز طبیعت بود و درختان بلند و کهنسال جلوه‌ی جمال هستی.
    روی زیرانداز نشسته بودیم تا آقارضا و آقای دربندی اجاق هیزمی برای قابلمه‌ی آبگوشتمان فراهم کنند، سپهر و ایلیا هم سیب‌زمینی و پیازهای کوچک را گوشه و کنار هیزم‌ها جا می‌زدند تا کبابی شود. سوده هم داشت دست سمیه را توی آب سرد رودخانه فرو می‌کرد تا جیغ‌های هیجان‌زده‌اش جگرش را حال بیاورد!
    من و سمانه نیز روی زیرانداز ساکت و آرام نشسته و به دور و برمان نگاه می‌کردیم و هرکدام یکی را زیر نظر داشتیم، از یک‌سو به حرف‌های دیشبم با امان می‌اندیشیدم و از سوی دیگر نگران ایلیا و دلبستگی‌اش به ربیعه بودم. همان موقع امان آمد و درست کنارم و خلاف جهتم نشست جوری‌که پشتش به سمانه بود و رویش به من، درعین‌حال پاهای بلند و کشیده‌اش را بیرون از زیرانداز گذاشته و زانوانش را اندکی خم کرده بود. آنگاه لبخندی به رویم زد:
    ـ"تا غذا آماده می‌شه بیا بریم قدم بزنیم."
    نگاهم به ایلیا افتاد که از کنارآتش نگاه تند و خشمگینش را به ما دوخته و آماده‌ی حمله بود. زیرلب فاتحه‌ام را خواندم:
    ـ"الان حال ندارم، باشه بعدا."
    ـ"چرا؟ نبینم بی‌حال باشی نفسم!"
    و لبخندی به رویم پاشید و عمدا کمی بازویش را به بازویم مالید، خودم را کمی عقب کشیدم:
    ـ"نکن!"
    سماجت بیش‌تری به خرج داد و بااین‌که می‌دانست دارد به خط قرمزهایم ور می‌رود همچنان اذیتم می‌کرد....
    ـ"برو امان، وگرنه ایلیا کل این پیک نیک رو به جفتمون زهرمار می‌کنه."
    اصلا به نگرانی‌ام بهایی نمی‌داد:
    ـ"این هفته‌ای که باهم توی جمع هستیم بهترین فرصته واسه این‌که کمی توجّهت رو از روش برداری وگرنه خودخواهیش بیش‌تر رشد می‌کنه و تو رو فقط یه خدمتکار برای برآوردن خواسته‌های خودش می‌بینه نه یه انسان مستقلی که نیازهایی داره."
    با گوشه‌ی چشم نگاهش کردم و به زحمت لبخندم را فرو خوردم:
    ـ"کدوم نیازها؟"
    سرش را جلو آورد و دقیقا زیرگوشم نجوا کرد:
    ـ"تو دیوونه‌می؛ مگه نه؟"
    و با این‌که سرم را عقب کشیده بودم ولی لب‌هایش را عمدا به روسری‌ام مالید، جوری که فرق زیادی با بوسیدن نداشت، اگر سمانه ناگهان توپ والیبال را نمی‌کوبید توی کمر امان فکر کنم کارمان به جاهای باریک کشیده می‌شد و خط قرمزهایم رنگ و فرم قاطی می‌کرد، امان که از این درد ناگهانی چهره‌اش درهم رفته بود برگشت و نگاهش کرد:
    ـ"مگه مرض داری؟"
    سمانه شانه‌ای بالا انداخت:
    ـ"یه جور دعوته!"
    و دستش را به سوی امان گرفت که توپش را برگرداند، امان نگاهی به من انداخت:
    ـ"میای تو؟"
    سری تکان دادم به نشانه‌ی جواب منفی. بی‌آن‌که چیز دیگری بگوید توپ را به سمانه برگرداند و برخاست، سمانه که انگار فتح الفتوح کرده بود جست و خیز کنان به دنبال امان راه افتاد، سپهر و سوده هم بلافاصله به آن‌ها اضافه شدند و سمیه که ازچنگ مادرش خلاص شده بود دوان دوان رفت به سوی آتش و فریاد اخطار سه چهارنفر در مراقبت از او همزمان برخاست.
    من که دوست نداشتم به بازی آن‌ها ملحق شوم از توی کیفم کتابچه دعایی درآوردم و مشغول خواندن زیارت عاشورا شدم تا این‌که ناهار آماده شد و بساطش را چیدیم و هرکس مشغول هرکاری که بود برای این امر مهم به ما ملحق شد.
    بعد از ناهار آن‌قدر سنگین شده بودیم که ترجیح می‌دادیم تفریحاتمان را نشستنی انجام دهیم. سمانه که در این هیر و ویری قهوه هم آورده و با یک گاز پیک‌نیک مینی آن را دم کرده بود، برای همه‌ی ما قهوه ریخت و پشت بندش هم یک دور فال گرفت. سر طرح‌هایی که توی فنجان‌هایمان درست شده بود کلی مسخره بازی درآوردیم، مثلا سپهر فنجانش را درحالی برگرداند که هیچی تهش نبود و وقتی سمانه اعتراض کرد مظلومانه گفت:
    ـ"سرنوشت خودم بود دلم خواست بخورمش!"
    امان هم فنجانش را روی فنجان من سروته کرد و وقتی سمانه با چشمان گرد شده نگاهش کرد شانه‌ای بالا انداخت:
    ـ"سرنوشت ما دونفرو روهم حساب کن!"
    آقارضا که اصلا از این بساط خوشش نمی‌آمد پیشنهاد داد به جای فالگیری با قهوه دیوان حافظ را باز کنیم، البته چون کسی دیوان حافظ همراه نداشت کتاب «حسنی نگو یه دسته گل»* و «حسنی ما یه بره داشت»* سمیه را از روی زمین برداشت و روی هم چسباند و به شیوه‌ی فال گرفتن انگشتش را روی قطر برگه‌ها گذاشت:
    ـ"نیت کن داش امان!"
    و همان‌طور که سمانه هم به زحمت خنده‌اش را کنترل می‌کرد و با دقت به فنجان سوده می‌نگریست تا شکل خاصی را در آن بیابد، امان رو به آسمان چیزی زیرلب گفت و سرش را برای آقارضا تکان داد، او هم مثلا فال زد:
    ـ"بسم ال... به‌به! عجب فال نیکویی اومده برات! شیخ می‌فرماید: باباش می‌گفت: ننه حسنی ماشالا؛ میای باهم بریم حموم؟!"*
    که درواقع قسمت هایی از هردوکتاب را با هم ادغام کرده بود!
    امان هم با لبخندی تا بناگوش بازباصدای بلند اظهار تحیّر کرد:
    ـ"ماشالا! ایشالا! ایشالا!"
    سوده که دیگر از دست شیطنت‌های آقارضا نمی‌دانست به کجا فرار کند کفگیر را از توی ظرف‌های نشسته برداشت و محکم زد روی کپلش، او هم برخاست و رو به امان گفت:
    ـ"اوه اوه اینا عصبانین، بریم فردا بیایم، بریم."
    ______________________________________________________
    *این دو کتاب پرفروش‌ترین و محبوب‌ترین کتاب‌های کودکان در دهه‌ی شصت بودند و به جرأت می‌توان گفت دراغلب خانه‌ها یک نسخه از این دو کتاب موجود بود. دو شعر ادغام شده به ترتیب: «باباش می‌گفت: حسنی میای بریم حموم؟» و «ننه‌ش می‌گفت: ننه حسنی ماشالا، چش نخوری ایشالا»


    شرمنده م که مجبورم پست هام رو بعد از این پنهان کنم. لطفا عضو بشید تا بتونید پست های پنهان شده رو بخونید. خوشحال می شم اسمهای قشنگتون رو توی لایک هام ببینم


        و امان هم بلند شد و به همراهش رفت. البته آقاجان – پدرسوده- هم هضم شدن غذایش را بهانه کرد و رفت تا کمی دور و اطراف قدم بزند. ایلیا که بعد از رفتن امان خیالش راحت شده بود بلند شد رفت کنار آتش و حالا تربچه‌هایی را که ازناهار باقی مانده بود کنار آتش می‌چید تا مثل سیب‌زمینی کباب شوند! سمیه هم مثل جوجه اردک دنبالش راه افتاد و هرکاری که او می‌کرد انجام می‌داد و بعد هم جوری به رویش می‌خندید که دندان‌های کوچولویش می‌درخشید و چشمانش کمی بسته می‌شد! آدم دلش می‌خواست این دخترک زیبا را با آن موهای ل*خ*ت و مشکی‌اش درسته قورت بدهد.
        سپهر که نمی‌دانم تخمه از کجا آورده بود چرق چرق کنان لم داد و مشغول تماشای ما شد، البته او بیش‌تر روی من زوم می‌شد که معمولا سعی می‌کردم توجهی نکنم، دوسه بار هم اصرار کرد که تخمه بخورم ولی من نپذیرفتم.
        سمانه همان‌طور که فنجان سپهر را نگاه می‌کرد گفت:
        ـ"یه طرح مبهم گرد می‌بینم که یه چیزی مثل چرخ وسطشه...."
        سپهر زد روی پیشانی‌اش:
        ـ"اوه اوه هواکش اطاق سرایداریه!!"
        همه با تعجب نگاهش کردیم، خندید:
        ـ"دلم پیش دختر سرایدارتون گیر کرده! قربونت رؤیاجون، تا اینجاییم یه آستینی برامون بزن بالا."
        همه هینی از حیرت کشیدند، ساراخانم هم اخم‌هایش را درهم کشیدو به شوخی کوبید توی سر سپهر:
        ـ"خجالت بکش پسره‌ی بی‌حیا!"
        سپهر خیلی حق به جانب بود:
        ـ"عاشق شدن گناهه مادرم؟"
        ـ"نه خب ولی...."
        ـ"ولی چی؟ اون دختر رو قابل نمی‌دونید؟ سوده، رؤیا، این بود آرمان‌های انقلابی شما؟ این که هنوز قشر فرودست جامعه رو حتی قابل عاشق شدن نمی‌دونید؟"
        من به سوده نگاه کردم، نمی‌دانستم الان جدی است یاشوخی؟ به‌هرحال با چشم غرّه‌ی مادرش ساکت شد و من هم نفس راحتی کشیدم که دل این سپهر یک جایی گیر کرده وگرنه نمی‌دانستم نگاه های خیره و ناخوشایندش را به چه تعبیر کنم؟
        سمانه فنجان سپهر را روی زمین گذاشت و زیرلب غر زد:
        ـ"فالش هم مثل خودش اجق وجقه!"
        و فنجان مرا برداشت و کمی چرخاند و زیرو رویش کرد:
        ـ"یه آقای قدبلند می‌بینم، چه چشمایی هم داره بی‌شرف!! یه آقای قدبلند دیگه هم این طرفه..... اوه اوه یه آقای خپل نه چندان قد بلند هم این وره، یه طرح سبیل هم افتاده وسطش!... یه آقای بالدار هم اون بالاست، فکر کنم به رحمت خدا رفته.... عه؟ فال سپهرم اون گوشه طرح انداخته، عجب!.... یه پسرهم این وسطه که از چند جا تیکه شده.... یه خانم چادری هم این وره! فکر کنم پسره جلوی همه‌ی اینا وایساده ولی سپهر از این ور داره نقب می‌زنه!... رؤیا چه خبرته؟ کار و زندگی نداری این همه آدم علاف و عنتر خودت کردی؟"
        با دلخوری نگاهش کردم، کارش از شوخی داشت می‌گذشت دیگر....
        سوده به جای من به خواهرش تشر زد:
        ـ"می‌شه لطفا دست از میمونک بازیت برداری؟"
        نمی‌دانستم منظور سوده چیست ولی سمانه گرفت و خیلی هم خوشش آمد:
        ـ"نمی‌شه دیگه، میمون اهل شوخیه و کسی هم نمی‌تونه مانعش بشه. خودت چی می‌گی گربه خانم؟ هی خودتو لوس می‌کنی واسه رضاجون؟"
        سوده آهی کشید:
        ـ"شانس که ندارم؟ از دو طرف خوردم به تور میمونها! آخه آقارضا هم میمونه."
        هنوز نمی‌فهمیدم منظورشان چیست:
        ـ"سوده خل شدی؟"
        سمانه رو به سوده کرد:
        ـ"رؤیا باید گاو باشه، نه؟"
        تا خواستم حقش را بگذارم کف دستش سوده گفت:
        ـ"آره دیگه، سال چهل دنیا اومده."
        تازه دوزاری‌ام افتاد و فهمیدم درباره‌ی طالع‌بینی برج‌ها و سال‌ها حرف می‌زنند، یک چیزهایی درباره‌شان شنیده بودم ولی هرگز به صرافتش نبوده‌ام. حرف سوده را اصلاح کردم:
        ـ"نه، چهل و یک."
        سمانه چشمانش درخشید:
        ـ"مردادماهی هم که هستی، نه؟"
        ـ"بله با اجازه‌تون!"
        سمانه رو به سوده کرد و خندید:
        ـ"اوه اوه، هم ببره هم اسد!"
        و دوباره رو به من کرد:
        ـ"می‌دونستی ببر یه مبارز وسخن‌گوی ‌قهاره! همیشه رهبری‌ گروه رو به عهده داره و از مرگ هراسی‌ نداره، اکثرا هم توی ‌حوادث ناشی ‌از شورش کشته می‌شه وکمتر پیش میاد که به مرگ طبیعی‌ بمیره، تاوقتی‌که پا روی ‌دمش نذاری مهربون ومنطقیه ولی ‌وای‌ به روزی‌که صبرش لبریز شه! اون وقت دیگه آخر کاره؛ چون یه ببرخشمگین هرکاری‌ می‌تونه بکنه! باتوجه به این‌که تو متولد مردادماهی برج تولدت هم اسد یعنی ‌شیره؛ بااین حساب همه چی ‌در مورد تو درحدکماله چون اساسا مردم دو دسته هستن: یک دسته متولدین برج اسد و دسته‌ی ‌دیگه کسانی‌که آرزو دارن متولد برج اسد باشن! تو تاج پادشاهی ‌رو روی‌ سرت داری ‌وخودت بی‌خبری!"
        کم کم داشت از خودم خوشم می‌آمد که سپهر هم ابراز احساسات کرد:
        ـ"ای جونم ببرکم! جیگر اون چنگ و دندونتو! رویا شیییییییره!!"
        سارا خانم زیرلب لااله الااللهی گفت و دوباره به سپهر توپید، ولی فایده‌ای نداشت و او کار خودش را می‌کرد و حتی از نگاه چپ چپ من هم اصلا حساب نبرد. به شدت احساس نیاز به حضور امان می‌کردم که با غیرت عاشقانه‌اش حال این بچه پررو را بگیرد.
        به هرحال این طالع بینی حسابی داشت مرا به خودش معتقد می‌کرد و امیدوار بودم که حقیقت داشته باشد چون خبر از بقیه‌اش نداشتم!
        سمانه که خیلی دور برداشته بود از خصوصیات اسب و گربه هم کمی‌گفت که من زیاد دقت نکردم چون هنوز غرق در خصوصیات خودم بودم، به من چه که سوده و سپهر چه طالعی دارند؟
        ناگهان حواسم جمع سؤال جدید سمانه شد:
        ـ"امان چه سالیه؟"
        سوده نگاهم کرد، در‌این‌باره ذهنیت کاملی نداشت ولی مطمئن بودمن درباره‌اش بیش‌تر می‌دانم، من هم برای درآوردن چشم و چال سمانه ترجیح دادم معلوماتم را در این‌باره ارائه دهم:
        ـ"پنجم اسفند سی‌ونه دنیا اومده."
        سمانه با حیرت نگاهم کرد، فکر کردم به خاطر اطلاعات دقیقم از تولد امان است ولی او ظاهرا از چیز دیگری تعجب کرده بود:
        ـ"پس امان گاوه!"
        می‌خواستم توی دهنش بزنم ولی یادم آمد که قصد فحش دادن ندارد، حالا چرا این‌قدر خوش‌حال بود نمی‌دانستم!
        سوده سعی کرد اصلاح کند:
        ـ"سال سی و نه مگه موش نیست؟"
        مو لای درز اطلاعات سمانه نمی‌رفت:
        ـ"از نیمه‌ی بهمن هرسال می‌افته توی طالع بعدی، امان هم این‌جور که رویا می‌گه متولد اسفنده، پس می‌افته تو سال گاو، اونم چه گاوی!! چون گاوهای تابستون خیلی ستم می‌کشن ولی گاوهای زمستون همه چی به کامشونه!"
        خواستم غرق در خصوصیات امان شوم که سمانه ادامه داد:
        ـ"فکرشو بکن توی‌ طالع‌شناسی‌گفتن که ببر و گاو باهم دشمنی‌ دائمی‌ دارن و اون‌قدر ‌به نبردشون ادامه می‌دن تا یکی ‌از اون‌ها کاملا نابود بشه.... "
        حیرت‌زده نگاهش کردم وناگهان اعتقاد نسبی‌ام به طالع‌بینی‌ تغییرفرم داد به مطلق و یک ‌جورهایی ‌ترس‌ برم‌ داشت....
        ـ"جالب‌تر اینجاست که عشق واسه گاو فقط یه سرگرمیه، شاید مهربون و باوفا باشه ولی عاشق نمی‌شه، چیزی که واسه گاو بیش‌تر اهمیت داره مسائل اقتصادیه!"
        اصلا حس خوبی نداشتم، انگار داشت عمدا این ها را می‌گفت، حرف‌های ایرج‌خان مثل برق و باد از ذهنم گذشت و مطمئن شدم که حق با سمانه است متأسفانه!
        سوده با بی‌تکلفی دستی در هوا تکان داد:
        ـ"برو بابا، اینا همه‌ش خرافاته، واسه سرگرمی‌ خوبه ولی نه واسه باورکردن."
        کاش حق با سوده باشد! سمانه پشت چشمی برایش نازک کرد و به طرفم برگشت:
        ـ"اینو ولش کن، زیادی رئالیسته. ببین؛ ببر و گاو امکان نداره بتونن با هم کنار بیان، غیر از ببر تمام حیوون‌ها می‌تونن عاشق گاو باشن ولی گاو فقط مسخ میمون می‌شه!"
        یعنی الان امیدوار بود که امان مسخ او شده باشد؟ مسخره است! داشتم نگران می‌شدم... سپهر که تک‌تک حالاتم را با نگاه خیره‌اش زیرنظر داشت به محض این‌که بی‌اختیار نگاهش کردم چشمکی زد و بلند شد نشست:
        ـ"قرصاش دیر شده، زیاد جدی نگیرید. پاشو جمعش کن بینیم با!"
        و بلند شد و زیرانداز را ترک کرد. سارا خانم هم رو به سمانه گفت:
        ـ"حیا کن، بسه."
        و برخاست و او هم به دنبال سپهر زیرانداز را ترک کرد. سوده پشت سرمادرش داد کشید:
        ـ"کجا مامانی؟ باز تاحالا ملاحظه‌ت رو می‌کرد، الان بری این دبل می‌کنه ها؟"
        سارا خانم خنده کنان از ما فاصله گرفت و سپهر هم مثل عشّاق دستش را انداخت دور بازوی مادرش و مشغول قربان صدقه رفتنش شد.
        سوده به طرف سمانه برگشت تا خیال همه را راحت کند:
        ـ"حتی اگه تمام این‌هایی که می‌گی درست باشه، درمورد امان هیچی صدق نمی‌کنه چون اون تمام قوانین خلقت رو تا همین لحظه زیرپا گذاشته!"
        در این مورد خاص همه با او موافق بودیم ولی این چیزی از دل چرکینی‌ام کم نمی‌کرد. دلم می‌خواست تمام این فنجان‌های قهوه را روی سر سمانه خرد کنم، سمانه آهی کشید و تأیید کرد:
        ـ"بله! ظاهرا ایشون تنها گاویه که با ببر میونه‌ش بهتره تا میمون! کاری‌ هم نداره که این خانم ببره مترصد فرصتیه که حالشو بکنه توقوطی!"
        چشمانم گرد شد و باتحیر به او خیره شدم:
        ـ"چی می‌گی تو؟!"
        چشمانش را تنگ کرد و برایم خط و نشانی به شوخی کشید:
        ـ"ولی میمون نیستم اگه مسخش نکنم!"
        سوده اعتراض کرد:
        ـ"نگفتم مامان بره این دبل می‌کنه؟"
        در جوابش فقط خندیدم، به سمانه توپید:
        ـ" تمام طالع بینیت مفت نمی‌ارزه، ببر و گاو مورد نظرتم اتفاقا خیلی دوستن."
        نمی‌خواستم سمانه بیش از این رویم حساس شود:
        ـ"ولی درمورد دشمنی و جدالمون کاملا داره درست می‌گه."
        ـ"کی گفته؟ حتی اون دشمنی‌هاتونم از سر لجبازی بوده وگرنه هر آدم کوری هم می‌فهمه که امان عاشقته."
        و موقع گفتن کلمه‌ی «کور» بی‌رحمانه به سمانه اشاره کرد! نیشخندی زدم:
        ـ"سوده جون، امان فقط عاشق خودشه! هنوز این نارسیس رو نشناختی؟"
        یکدفعه سمانه طاقت از دست داد و صدایش شبیه جیغ شد:
        ـ" خب حقم داره!"
        و وقتی‌ فهمید گند زده، پلک‌هایش را برهم فشرد ودستش را میان سینه‌اش گذاشت و زیرلب گفت: «وای!»
        حتی‌ نسیم خنک و روحبخش عصر هم نمی‌توانست حرارتی ‌را که حالا از درون صورت برافروخته و ملتهبش می‌طراوید التیام بخشد، نتوانست نگاه سنگین ما راتاب بیاورد و برخاست و او هم به سویی رفت. سوده چنگ انداخت و کیسه‌ی تخمه های سپهر را برداشت و مشغول شکستن شد، من هم غرق این فکر که اساسا گاو غلط می‌کند عاشق میمون شود! به زودی با پنجه‌های ببری‌ام خدمت جفت‌شان می‌رسم!
        نزدیک عصر بود و هرکس مشغول کاری، من نیز چای را روی پیک نیکی دم کرده و داشتم زیرش را تنظیم می‌کردم که خاموش شد. به دنبال فندکی چیزی که روشنش کنم شروع کردم به گشتن، امان که تا همین لحظاتی پیش مشغول قدم زدن به همراه آقارضا و سوده بود به زیرانداز نزدیک شد و پرسید:
        ـ"دنبال چی می‌گردی؟"
        همان طور که مشغول کار خودم بودم جوابی دست و پا شکسته دادم:
        ـ"هیچی، زیر کتری خاموش شده...."
        ـ"بیا با این روشن کن!"
        برگشتم و ناگهان با دیدن قوطی کبریتش بی‌اختیار جیغ کشیدم وبه عقب خزیدم، باصدای‌ بلند زد زیرخنده:
        ـ" نگاش کن توروخدا! ازقوطی‌ کبریت می‌ترسه! بیا بابا؛ سربازم رفته مرخصی، پادگان خالیه!"
        ازحرکت احمقانه‌ی خودم عصبی شدم ولی این باعث نمی‌شد که دلخوری‌ام را از امان بپوشانم، با اخم نگاهش کردم، قوطی کبریتش را عقب کشید و نچی کرد:
        ـ"چه بد شدا؟ کاش استراتژیم رو لونداده بودم!"
        حرصم گرفت:
        ـ"خب بعد مثلا چی ‌می‌شد؟!"
        به جای‌ جواب دادن به این سؤال خنده‌ای ‌موذیانه تحویلم داد، از او با دلخوری ‌روی ‌گرداندم و دوباره مشغول کار خودم شدم، احساس می‌کردم شاید من هم می‌بایست در مقابل شیطنت‌هایش کمی ‌انعطاف نشان بدهم تا دوباره نرود سراغ سمانه! این حقیقت دارد که امان ذاتا موجود شیطان و شروری‌ست و چنانچه این خصلت از او گرفته شود محال است بتواند مدت زیادی‌ عمر کند، پس باید وظیفه‌ی خطیر پاسخگویی به شرارتش را خودم برعهده می‌گرفتم و عرصه را برای رقیب باز نمی‌گذاشتم.
        تازه از روشن کردن پیک نیکی فارغ شده بودم که امان کنارم نشست و گفت:
        ـ"رؤیا دویست تومن پول خرد داری؟"
        به کل دلخوری‌ام را فراموش کردم و سخاوت در وجودم جوشید:
        ـ"پنجاه تومنی ‌بهتره یا بیست تومنی؟"
        ـ"بیست تومنی‌ یا ده تومنی باشه بهتره، راستش پول خرد همرام نیست، نوبت بنزین هم با منه." (آن موقع بنزین لیتری چهار تومان؛ یعنی چهل ریال بود.)
        بی‌هیچ حرف وصحبت دیگری کیف دستی‌ام را برروی ‌زانوانم گذاشتم ومشغول گشتن به دنبال کیف پولم شدم، او هم خود را کاملا به نزدیکم کشاند و به فاصله‌ی ‌یک کف دست کنارم نشست و یکی‌ از دست‌هایش را پشت کمرم جوری برروی‌ زمین گذاشت که قدری ‌لباس‌هایمان با هم مماس شد، اخمی ‌کردم و زیرچشمی‌ نگاهش کردم؛ «کم مونده بغلم کنه بی‌شعور!» بعدهم بی‌هیچ ‌دلیلی روسری‌ام را مرتب کردم که اگر احیانا موهایم بیرون ریخته بپوشانم‌شان، امان هم درحالی‌که با نگاهش کیفم را زیر و رو می‌کرد زیرلب غرغری‌ کرد:
        ـ"بی‌سلیقه، حتی ‌یه رژلب ساده هم توی ‌کیفش نیست، انگار نه انگار که زنه!"
        اصلا خوشم نیامد:
        ـ"به توچه اصلا؟!"
        بعدهم بلافاصله از این حرف پشیمان شدم و به چشمانش نگریستم، او اصلا دلخور ‌نشده و تبسم ملایمی ‌برلبانش بود که لبخند بی‌اختیاری برلبم نشاند، دیده از او گرفتم وتا خواستم از توی ‌کیف پولم اسکناس‌های بیست تومنی‌ را بیرون بیاورم ناگهان فشاری ‌روی ‌شقیقه‌ام احساس کردم؛ بی‌آن‌که حرکتی ‌کنم زیرچشمی ‌نگاهی ‌به او انداختم، دستش را به شکل یک تفنگ درآورده و روی‌ شقیقه‌ام گذاشته بود؛ آنگاه با لحنی‌شبیه تهدید گفت:
        ـ"بی‌حرکت! این یه سرقت مسلحانه‌ست!"
        خنده‌ام گرفت و گلایه وار نالیدم:
        ـ"اذیت نکن امان!"
        ولی‌ او درحالی‌‌که وانمود می‌کرد خنده‌اش را فرومی‌خورد هم‌چنان به بازی کودکانه‌اش ادامه می‌داد:
        ـ"اذیت کدومه؟ یالا کیف پولت رو رد کن بیاد!"
        حالا آقارضا و سوده از یکسو، سمانه و سپهر هم از کمی دورتر شاهد این نمایش مسخره بودند که باعث می‌شد روح و روانم به هم بریزد:
        ـ"امان شیطونی‌ نکنی‌ می‌میری؟!"
        ـ"تو این‌جور فکرکن!"
        وقتی ‌حس کردم دستش فقط به این ترتیب از روی‌ شقیقه‌ام برداشته خواهد شد، کیف پول را بی‌چون و چرا به دستش دادم:
        ـ"بیا؛ بی‌نمک!.... مثلا الان چه احساسی ‌داری؟ فکر می‌کنی ‌وسط یه فیلم فول اکشنی؟!"
        بی آن‌که اهمیتی به حرفم دهد به محض گرفتن کیف پولم حرکت غیرمنتظره‌ای ‌انجام داد که پاک عصبانی‌ام کرد، یعنی ‌به جای ‌این‌که بیست تومانی‌ بردارد از توی ‌قسمت آلبوم مانندش عکس پرسنلی شش درچهاری را که به تازگی ‌گرفته بودم وخیلی‌هم قشنگ شده بود برداشت و به گرمی ‌بوسید و بلافاصله آن را توی ‌جیب پیرهنش گذاشت و کیف پول را درون کیف دستی‌ام رها کرد:
        ـ"پولاتم مال خودت!"
        لعنتی‌ قبلا آمارم را گرفته و می‌دانسته که عکسم توی ‌کیف پولم است؟!... با دلخوری‌ نگاهش کردم، چشمک مرموزی ‌به رویم زد وخندید، باعصبانیت براو توپیدم:
        ـ"به چه اجازه‌ای ‌برش داشتی؟"
        ولی‌ او اصلا عصبانی‌ نبود:
        ـ"عزیزم من که گفتم این یه سرقت مسلحانه‌ست؟ تاحالا شنیده بودی ‌که توسرقت مسلحانه کسی ‌اجازه بگیره؟!"
        و با نگاهش از آقارضا تأیید گرفت، آقارضا هم شانه‌ای بالا انداخت:
        ـ"نه والا، ما که نشنیدیم!"
        واقعا از آقارضا دیگر انتظار نداشتم در شرارت‌های امان شراکت کند! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم برخودم مسلط باشم:
        ـ"امان بس کن شوخی‌ هم حدی‌ داره، یالا پس‌اش بده!"
        ـ"چی ‌رو پس بدم؟!"
        ـ"همون عکسی‌ رو که برداشتی‌ بی‌مزه‌ی ‌لوس!"
        ـ"عکس؟! کدوم عکس؟ من فقط از توی ‌بانکت یه شمش طلا دزدیدم خسیس!"
        دستم را با عصبانیت به سمت سینه‌اش دراز کردم که عکس را از توی ‌جیبش بردارم، به سرعت از کنار سینه‌اش دستم را قاپید و محکم آن را فشرد و با لحنی‌تکان دهنده و جدی‌ گفت:
        ـ"بهت یاد ندادن که آتیش جیزه؟!"
        آقارضا زیرلب به سوده گفت:
        ـ"اوه اوه دیگه بدآموزی داره، جمع کن بریم."
        سمانه هم رویش را با ناراحتی از ما گرداند. اصلا حال خوشی ‌نداشتم، خواستم دستم را با عصبانیت از دستش بیرون بکشم که آن را محکم‌تر گرفت و به هیچ عنوان قصد رها کردنش را نداشت، صدایم را بالا بردم:
        ـ"عوضی؛ تو چه حقی ‌داری ‌که به من دست بزنی؟!"
        ـ"توهم حواست باشه زیر همین سینه‌ای‌ که می‌خوای ‌بهش دستبرد بزنی یه بمب ساعتی‌ داره می‌تپه، این فقط یه اخطاره نه چیز بیش‌تری!"
        آن‌قدر به خاطر این رفتار متجاوزانه عصبانی بودم که سعی ‌کردم با تمام جدیت وخشونتم با او حرف بزنم:
        ـ"ولم کن، آبرومو بردی جلوی همه، دیوونه!"
        آرام رهایم کرد ولی هنوز خیره به چشمانم بود، دستم را مقابلش گرفتم:
        ـ"عکسمو بده! یالا!"
        از توی جیبش عکسم را بیرون آورد، آنگاه کیف پولش را هم از توی جیب شلوارش بیرون کشید و عکس را درونش گذاشت، با عصبانیت کیف را از دستش قاپیدم که مستلزم قدری تماس نیز بود، با این‌حال دیگر آب از سرم گذشته و تا عکسم را پس نمی‌گرفتم رهایش نمی‌کردم. آن‌قدر کیفش را محکم کشیدم که از ترس پاره شدن مجبور شد کمی دستش را شل کند، حال آن‌که زیرلب مرا به رگبار بسته بود:
        ـ"هو! وحشی روانی!"
        و دوباره به سمتم حمله کرد تا پسش بگیرد ولی من درهمین فرصت کوتاه کیف را باز کرده بودم و حالا به جای این که دنبال عکسم بگردم ناگهان حواسم به عکس دیگری پرت شده بود که نگاه کردن به آن باعث شد فرصت را از دست بدهم و امان کیف را از من بقاپد....
        نگاهش کردم و دستم را صلح جویانه به سمتش گرفتم:
        ـ"می‌ذاری یه بار دیگه ببینمش؟"
        عکسم را از توی کیفش بیرون کشید و کیف را دوباره به دستم داد، توی قسمت آلبوم مانندش سه عکس جا می‌گرفت که حالا فقط دوتا درآن بود، یکی کپی کوچک‌تر عکسی که در دوره‌ی دبیرستان به او داده بودم و موهایم دورم پریشان بود و دیگری همان عکسی که حواسم را از هدفم پرت کرد، زنی با چشمان عسلی و موهای سیاه که تبسمی زیبا بر چهره‌اش داشت و برگ‌های درخت انار بک گراندش را آذین بسته بود، این درخت‌ها را در خانه‌ی ایرج‌خان دیده بودم....
        ـ"این کیه امان؟"
        جوابش شوکه‌ام کرد:
        ـ"مادرمه!"
        ـ"خدایا.... چقدر زیباست....."
        حالا دیگر سوده هم با عجله خودش را به ما رسانده بود تا آنچه را که به دعوای میان‌مان خاتمه داده بود ببیند، سمانه هم از سوی دیگر خودش را رساند:
        ـ"ببینمش؟!"
        امان دست‌هایش را تکیه‌گاه تنش کرد و به اشتیاق ما خیره شد، سوده صدایش را نازک کرد:
        ـ"چقدر نازه، خدا رحمتشون کنه، حیف شد واقعا!"
        من نیز زیرلب تکرار کردم:
        ـ"حیف این صورت زیبا....."
        که در آتش حسرت و رنج سوخته....
        سرم را بلند کردم و به امان نگریستم، علی‌رغم لبخندی که برلب داشت اصلا شاد به‌نظر نمی‌رسید. بی‌چاره امان من! چه بارسنگینی بر دوش خسته‌ات کشیده‌ای و هنوز وانمود می‌کنی مثل کوه پابرجایی....
        ـ"امان هیچ وقت نگفتی اسم مادرت چیه!؟"
        ـ"رامونا."
        هرسه با حیرت به هم نگاه کردیم، سمانه پرسید:
        ـ"خارجی بودن؟"
        امان سری تکان داد:
        ـ"نه، از اقلیت‌های مذهبی بودن. ولی خب، به خاطر ازدواج با پدرم مجبور شد ظاهرا تغییر دین بده."
        سوده گفت:
        ـ"ظاهرا؟ یعنی همچنان مسیحی بود وبه شیوه‌ی خودش عبادت می‌کرد؟"
        امان پوزخندی زد:
        ـ"عبادت؟!... شوخی می‌کنی! نه پدرم مقید به دین شناسنامه‌ایش بود و نه مادرم؛ که اگه واقعا به دینش پایبند بود به خاطر عشق به پدرم تغییرش نمی‌داد! پدرومادرم باعث شدن تا سال‌های سال دین رو یه امر اعتباری ببینم که هیچ اصالتی نداره، واسه همین هم من تا اواخر دبیرستان به هیچی اعتقاد نداشتم."
        تأیید کردم:
        ـ"من هم پدرم بااین‌که اخلاق گرا بود ولی تفکر مذهبی نداشت، با این حساب هردوی ما دینمون رو انتخاب کردیم، یعنی عقیدهمون تحمیلی نیست."
        آقارضا سری تکان داد:
        ـ"همین درسته، هیچ‌کسی مسلمون نیست مگه این‌که با علم واختیار خودش انتخاب کرده باشه."
        امان هم تأیید کرد:
        ـ"بله دقیقا."
        سمانه رو به امان متلک انداخت:
        ـ"یعنی الان شما مسلمونی دیگه؟! ایشونم که اصلا نامحرم نیست خدای نکرده؟"
        و ناگهان دستم را در هوا قاپید و فشرد، امان منظورش را فهمید و لبخندی بر لبش نشست:
        ـ"اولین اصل مسلمونی می‌دونی چیه؟ این‌که سرت به کار خودت باشه و تو کار کسی فضولی نکنی! خودت رو اصلاح کن و به فکر اصلاح دیگران نباش، اوکی؟!"
        خیلی به سمانه برخورد:
        ـ"پس امر به معروف و نهی از منکر چی می‌شه؟"
        امان اشاره‌ای به موهای ل*خ*ت و خرمایی رنگ سمانه انداخت که از زیر شالش بیرون ریخته و صورتش را قاب گرفته بود:
        ـ"شما عجالتا حجابت رو رعایت کن خواهرم!!"
        سمانه منظور امان را گرفت، با این حال لجاجت کرد:
        ـ"حجاب یه امر شخصیه."
        ـ"من هم دارم به امورات شخصیم می‌رسم."
        نمی‌دانم چرا سمانه دست بردار نبود:
        ـ"یعنی کار شما اصلا تجاوز به حریم دیگران نبود که؟"
        امان ابرویی بالا انداخت:
        ـ"خودش زبون داره، تو مگه وکیل وصی شی؟"
        سوده لبش راگاز گرفت و سیخونکی به سمانه زد که بس کند، سمانه که هرگز از سیخونک‌های خواهرش حساب نمی‌برد نیم نگاهی به من انداخت و وقتی دید قصد ندارم وارد بگومگویشان شوم سکوت کرد. درست است که من از رفتار امان بدم آمده بود ولی دلیلی نداشت به سمانه اجازه‌ی ورود به مسائل شخصی‌ام را بدهم، پس بی‌توجه به آن دو رو کردم به آقارضا:
        ـ"اگه قراره هرکسی بعد از انتخاب آگاهانه‌ش مسلمون حساب شه، پس آدم‌هایی مثل سلمان رشدی نباید مرتد حساب شن، غیر از اینه؟"
        آقارضا که در جواب سؤالم درمانده بود نگاه معنی داری با امان ردو بدل کرد و بعد هم دستی به ریشش کشید:
        ـ"نمی‌دونم والا، چی بگم؟ خب.... وقتی یه نفر مسلمون زاده باشه احکام شرعی بهش تعلق می‌گیره، مثلا نجس حساب نمی‌شه یا اگه توی خردسالی بمیره باید احکام دفن و کفن اسلامی براش رعایت شه، هرچندکه تاقبل از بلوغ و اعتقاد قلبی خودش نشه بهش مسلمون واقعی گفت."
        امان پوزخندی زد:
        ـ"شنیدم مادر وپدرشم مقید نبودن!"
        آقارضا در سکوت نگاهش کرد تا حرفش را حلاجی کند، امان ادامه داد:
        ـ"احکام شرعی که گفتی برای صیانت از حقوق بچه هاست که هنوز به سن تکلیف نرسیدن، طبیعیه که هرملتی طبق قواعد خودش با اطفال برخورد می کنه ولی کجای دنیا دیدی که مثلا یه بچه ی سه ساله رو حد بزنن چون روزه خوری کرده؟ حدود شرعی مخصوص افراد بالغه، چون هرکسی بعد از بلوغش می تونه تصمیم بگیره که چی باشه، مسلمون یا مسیحی یا بی دین!؟"
        سوده هم حرف مارا تأیید کرد:
        ـ"راست می‌گه خب، سلمان رشدی یا کسانی مثل اون که اصلا هیچ وقت ادعای مسلمون بودن نکردن که حالا مرتد حساب شن؟! اونا به محض بلوغشون شمشیرشون رو با اسلام از رو بستن، پس باید حکم کافر حربی باهاشون بشه نه مرتد."
        امان اصلاح کرد:
        ـ"کافرحربی هم موقعی حساب می‌شن که تحت کفالت حاکمیت اسلامی باشن، نه توی کشوری که حاکمیت غیرمسلمون داره."
        آقارضا که جوابی به ذهنش نمی‌رسید روی زیرانداز نشست و اشاره‌ای به چای کرد:
        ـ"بریزید بخوریم بابا، گور بابای سلمان رشدی و هرکی مثلشه."
        من هم ترجیح دادم این بحث مشمئز کننده همین جا تمام شود، پس همان طور که نشسته بودم کمی‌خودم را به سوی امان جلو کشاندم و نزدیکش شدم تا کیفش را به او برگردانم، در عین حال آهسته گفتم:
        ـ"روحشون شاد..... واقعا حیف از چنین دسته گلی که ایرج‌خان قدرشون رو ندونست."
        نگاهش ته رنگی از خشم و نفرت داشت و من به خوبی حسش کردم:
        ـ"ممنون...."
        از آرامش ایجاد شده بهره برداری کردم:
        ـ"می‌شه عکسامو پس بدی؟"
        ابروانش بالا پرید:
        ـ"عکساتو؟ پیشروی کردی!"
        به نشانه‌ی جواب مثبت سری تکان دادم و مظلومانه نگاهش کردم، خندید و سری به چپ و راست تکان داد:
        ـ"امکان نداره، فراموششون کن."
        و کیف را از دستم گرفت. لب و لوچه‌ام مثل دختربچه‌ها آویزان شد:
        ـ"خیلی بدی."
        و دربرابر نگاه سرخوشش دوباره از او فاصله گرفتم.



        بعد از چای عصرانه همه خسته و کوفته ولو شدند روی زیرانداز. هیچ کس دلش نمی‌آمد برگردد خانه. من هم دیدم اگر بنشینم مجبورم دراز بکشم و چون اصلا چنین وضعیتی را مقابل چشم آقایان نمی‌پسندیدم برخاستم ورفتم کنار رودخانه و مشغول ساختن کلبه‌ای‌ کوچک با سنگ وچوب شدم، ولی ‌هنوز کلبه‌ام را کامل نکرده بودم که امان نزدیکم شدو کنارم نشست. نگاهی ‌به او انداختم و دوباره مشغول کارخود شدم حال آن که حضورش درکنارم نهایت آرزویم بود.
        ـ" عمله نمی‌خوای ‌اوستا؟"
        به لبخندی سخاوتمندانه اکتفا کردم، مقابلم نشست و او هم شروع کرد به تکمیل کلبه‌ام، سمانه هم البته کسی نبود که وقتی می‌بیند خلوت کرده‌ایم راحت‌مان بگذارد:
        ـ"به‌به! می‌بینم که کارگران مشغول کارند!"
        من و امان بدون توجه به او همچنان با جدیت مشغول ساخت و ساز خودمان بودیم، عجیب است که این دختر هرقدرهم از امان جواب‌های دندان شکن دریافت می‌کند بازهم با پررویی دنبالش راه می‌افتد!
        وقتی دید هیچ کدام‌مان حضورش را جدی‌ نگرفته‌ایم با اجازه‌ی‌خودش نشست ومشغول کمک کردن به ما شد، حتی ‌یکی ‌دو بار هم نمی‌دانم اتفاقی ‌بود یا عمدی‌ که دستش خورد به دست امان و بعدهم موذیانه عذرخواست! لحظاتی ‌بعد شروع به سخنرانی ‌کرد حال آن‌که رگههایی ‌ازشوخی‌ درکلام نسبتا جدی ‌و معنی‌دارش مشاهده می‌شد:
        ـ"به لحاظ روانشناسی‌ تربیتی ‌وقتی‌که یک کودک مشغول ساختن کلبه‌ای ‌کوچولو می‌شه یعنی ‌این‌که داره نیازخودش رو به کانون گرم خانوادگی‌ اعلام می‌کنه، البته من نمی‌دونم که نوباوگانی ‌به سن وسال شما چه مدل کانونی ‌رو می‌طلبن؛ اما نتیجه‌ی ‌آخرین تحقیقات جامعه‌شناسی ‌ثابت کرده که بهترین راه تشکیل خانواده ازدواجه!"
        من و امان هم زمان به چهره‌ی ‌شیطانش نگاه کردیم که باعث شد بی‌چاره کپ کند، بعدهم امان با لحنی‌ کاملا غیردوستانه پرسید:
        ـ"چته تو؟!"
        سمانه دستپاچه شد:
        ـ"هیچی ‌به خدا!؟"
        ولی ‌امان دست بردار نبود:
        ـ" نه؛ تویه چیزیت هست، راحت باش بگو!"
        سمانه که نمی‌دانم چه در آن کله ی پرشر و شورش می‌گذشت رودربایستی راکنار گذاشت:
        ـ"می‌گم استاد، شما عادت داری با غذات بازی کنی، نه؟"
        این‌بار امان هم مثل من متوجه منظورش نشد و ابروانش درهم فرو رفت:
        ـ"منظور؟"
        سمانه نگاه معنی داری به من انداخت و سری تکان داد:
        ـ"هیچی، همین جوری!... غذات داره از دهن می‌افته فقط، گفتم در جریان باشی."
        گرفتم چه می‌خواهد بگوید و اصلا ازحرفش خوشم نیامد، درعین حال امان هم برای چندلحظه خیره نگاهش کرد و بالاخره زهرش را ریخت:
        ـ"عادت دارم قبلش دسر نوش جان کنم!"
        سمانه که جوابش را تمام و کمال گرفته بود برخاست و دستش را توی آب رودخانه شست و بی آن‌که چیزی بگوید رفت سراغ کارش درحالی که نگاه امان نیز همچنان به دنبالش می‌رفت. آن‌قدر از این بگومگو بدم آمده بود که من نیز ترجیح دادم بی سروصدا بروم دست‌هایم را بشورم و از این پسرک شرور بی‌ملاحظه فاصله بگیرم، او نیز فورا برخاست و درست کنارم نشست و دستش را درون آب رودخانه فرو برد، نفهمیدم ناگهان چه‌طوری از زیر آب پنجه انداخت و دستم را محکم گرفت، عصبانی شدم و سعی کردم دستم را بیرون بکشم ولی او نیز با سماجت آن را گرفته و رها نمی‌کرد...
        ـ"ولم کن بی شعور! تو چه حقی داری...."
        حرفم را برید:
        ـ"پیشم بمون رؤیا، خواهش می‌کنم تنهام نذار."
        حالم اصلا خوب نبود:
        ـ"برو دسرت رو نوش جان کن، من لقمه‌ی دندون گیری نیستم برات!"
        و دوباره دستم را محکم کشیدم تا رهایم کند ولی او سرسخت‌تر ازهمیشه بود وحالا نفس‌نفس می‌زد، انگار کیلومترها دویده باشد:
        ـ"خواستم دهنش رو ببنده و بیش‌تر از این چرند نگه، فقط همین!"
        قطرات آب از میان دست‌های به هم قفل شده‌ی ما می‌چکید، دست از تقلا برداشتم و قطره‌ی اشکی بر گونه‌ام سر خورد:
        ـ"ولم کن..... خواهش می‌کنم!"
        آرام رهایم کرد درحالی که کاملا آشفته بود:
        ـ"رؤیا.... بهت نیاز دارم!"
        پشت دستم را مقابل دهانم گرفتم تا بغضم را پنهان کنم، هرچند چشمانم یاری نمی‌کرد و هنوز چکه می‌کرد، حتی اگر دیوانه‌اش باشم نمی‌توانم خوی تجاوزگری‌اش را برتابم:
        ـ"چه‌طور به خودت اجازه می‌دی؟ چه‌طور؟....."
        این‌بار بازوانم را گرفت، دیگر در خودم نمی‌دیدم که برای رها شدن از چنگش دست‌وپایی بزنم، حتی اگر تصمیم می‌گرفت درآغوشم کشد من چه غلطی می‌توانستم بکنم؟ با درماندگی چشمانم را بستم و برهم فشردم تا باقیمانده‌ی اشک‌هایم بی مهابا فرو ریزند....
        ـ"دیگه بدون تو نمی‌تونم رؤیا، نمی‌تونم...."
        و کمی مرا به سوی خود کشید تا بتواند بر پیشانی‌ام ب*و*س*ه بنشاند:
        ـ"باشه؟ تمومه؟ مال منی؟"
        سرم را تکان دادم:
        ـ"تمومه، نمی‌خوام حتی یه لحظه دیگه ببینمت! نه تا وقتی که آخرین اولویتت هستم و زندگی و شغلت برات مهم‌تر از منه و باز وانمود می‌کنی که عاشقمی، نه تا وقتی‌که به خودت اجازه‌ی دست درازی به حریمم رو می‌دی و عشق برات خلاصه شده تو همین ارضا شدن‌ها، نه تا وقتی‌که تمام چراغ قرمزهامو باوقاحت رد می‌کنی.... تمومه امان، دور شو ازم!"
        چند قدم عقب رفت و دست‌هایش را بالا نگه داشت:
        ـ"معذرت می‌خوام..... خواهش می‌کنم بذار به حساب ترمز بریدنم! رؤیا نمی‌تونم بیش‌تر از این تحمل کنم وقتی واسه رسیدن بهت تمام چراغ‌ها قرمزه."
        صدایم را بالا بردم، اگرچه هنوز در همهمه‌ی رود خفه می‌شد:
        ـ"تجاوزگری هیچ توجیهی نداره، فرقی هم نمی‌کنه که تاچه حد پیش بری! یادته توی مدرسه‌مون چی یادمون دادن؟ گفتن آقایون توی مصافحه حق پیشقدم شدن ندارن، باید صبرکنن تا خانم دستش رو بیاره جلو! می‌دونی چرا؟ چون از همون اول می‌خواستن یادمون بدن تجاوزهای بزرگ از همین تجاوزهای کوچولو شروع می‌شه! تو آداب معاشرت رو خوب به جا می‌آوردی ولی حالا واسه دست درازی کردن به من توجیهات مسخره میاری! امان تو فقط یه راه واسه رسیدن به من داری و اگه بخوای بیراهه بری یا شبیخون بزنی برای همیشه از دستم می‌دی."
        هنوز شرمساری در لحن آرامش پدیدار بود:
        ـ"خیلی وقته که از دستت دادم؛ چون تنها راه رسیدن بهت یه زمانی از سد پدرت می‌گذشت و حالا هم ایلیا! به خاطرت حاضرم دنیامو خراب کنم، پا بذارم رو هرچی که دارم وندارم...."
        و لبخند تلخی زد:
        ـ"حالا تو بگو من چندمین اولویتت هستم؟"
        همان‌جا روی تخته سنگی پر از خزه نشستم و صورتم را میان دست‌هایم گرفتم..... چند قدم به عقب برداشت و ایستاد:
        ـ"دور و بر من پر از سمانه‌ست، یکیشون رو تو می‌بینی و ده تاشونو نمی‌بینی! ولی من چشممو به روی همه‌شون بستم چون فقط تو رو می‌خوام رؤیا! توئی که هیچ وقت منو به هیچی ترجیح ندادی، نه به پدرت، نه مهرداد، نه ابی، نه ایلیا....."
        ای وای! من تمام این سال‌ها چه فکری می‌کردم و او چه برداشت بی‌رحمانه‌ای از احساسات و افکارم داشته! ناباورانه نگاهش کردم:
        ـ"چی می‌گی امان؟ من اصلا می‌تونستم تو رو ترجیح بدم؟ مگه یه دختر چهارده ساله چهقدر قدرت تصمیم گیری داره که بتونه روی خواست پدرش حرف بزنه؟ ابی هم دستپخت تو بود، وقتی آبرومو به گند کشوندی مجبور شدم به طناب پوسیده‌ش آویزون بشم که پرت نشم ته دره! ایلیا هم حاصل همین شاهکار تو و ابی و پدرمه! می‌تونم و انجامش نمی‌دم که این‌قدر راحت قضاوتم می‌کنی؟"
        از میان تمام چیزهایی که گفتم ذهنش فقط منتظر شنیدن یک چیز بود:
        ـ"پس مهرداد چی؟ چرا از اون حرفی نمی‌زنی در حالی‌که دستپختی که می‌گی نتیجه‌ی همون ترجیح دادنت بوده!"
        سری به تأسف تکان دادم:
        ـ"بعد از این‌همه سال بالا و پایین شدن هنوز داری به مهرداد فکر می‌کنی؟"
        باورم نمی‌شد دوباره به پوسته‌ی همان پسرک دبیرستانی فرو رفته باشد:
        ـ"عشق تو به مهرداد بزرگترین لکه‌ی سیاهیه که روی قلبم باقی مونده، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم حتی اگه صدسال دیگه هم بگذره!"
        برخاستم و مقابلش ایستادم:
        ـ"کدوم عشق؛ امان؟! تمامش فقط یه توهم شیطانی بود که تو دچارش شده بودی!"
        سرش را به چپ و راست تکان داد:
        ـ"توهّم نبود، تو واقعا عاشقش بودی، خوب یادمه که فقط کنار اون لبات به خنده باز می‌شد و وقتی منو می‌دیدی اخم می‌کردی.... باهاش برضدمن دست به یکی می‌کردی، نمی‌ذاشتی من بهت نزدیک شم ولی مهرداد اجازه داشت حتی موهات رو ببافه، اون اواخر هم کسی نبود که ندونه مادر مهرداد به خاطر تو می‌اومد مدرسه و توهم تصمیمت رو درباره ش گرفته بودی.... هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم رؤیا، هیچ‌وقت!"
        باورم نمی‌شد که تا این‌حد ذهنش درگیر چنین موضوعی بوده باشد... وای اگر خبر داشته باشد که حالا هم با او قرار ملاقات گذاشته‌ام؟!
        ـ"امان یه درصد احتمال بده که رابطه‌ی من و مهرداد شبیه رابطه‌ی تو وپریسا بوده باشه."
        ـ"نه، امکان نداره.... پریسا سنگ صبور من بود، من پیش اون دختر بی‌رحمانه از عشق تو می‌گفتم و اون به خاطر من گریه می‌کرد! همیشه دلم براش می‌سوخت ولی جز زخم زدن بهش کاری نکردم...."
        ـ"من هم می‌تونم هزارتا سناریو از تو و پریسا به هم ببافم، می‌تونم بگم که شما جلوی چشم من بارها وبارها سر تورسازی با نخ شرط می‌بستین، باهم کوه می‌رفتین، توی مهمونی‌های هم شرکت می‌کردین.... حتی حالا هم نمی‌دونم که وقتی اون به گفته‌ی عباس توی آمریکاست و تو هم زندگیت رو همون جا ساختی..... ممکنه که هنوز باهم در ارتباط باشین یا نه؟!"
        او نیز حالا ناباورانه نگاهم می‌کرد وبرای این که بتواند جوابی جور کند کمی دستپاچه شد:
        ـ"ولی من اونو نمی‌بینم، درسته توی یه کشور زندگی می‌کنیم ولی من آخرین باری که دیدمش ایران بود، قبل از این‌که برم کردستان."
        و شاید حس کرد خراب کرده که در برابر پوزخندم سعی در رفع و رجوعش کرد:
        ـ"اون اومده بود خداحافظی کنه، ازم خواست باهاش برم آمریکا ولی من قبول نکردم. خانواده‌ش وقتی دیدن که به عنوان یه امدادگر دارم تلاش می‌کنم ازم ناامید شدن. همین رؤیا، همین!"
        سری تکان دادم و لبخند تلخی زدم:
        ـ"لازم نیست تلاش کنی چیزی رو بهم ثابت کنی، فقط خواستم بدونی که مهرداد هم برای من یه دوست معمولی بود نه بیش‌تر! درست مثل پریسا برای تو."
        لحظاتی سکوت کرد و نگاه عمیقش در چشمانم خیره ماند:
        ـ"پس.... می‌خوای بگی عاشق مهرداد نبودی؟"
        ـ"نه، نبودم! هیچ وقت...."
        نفس راحتی کشید:
        ـ"همیشه منتظر شنیدن این حرف بودم، تا از زبون خودت نمی‌شنیدم دلم آروم نمی‌گرفت. پس دلیل اون رفتارهات چی بود؟ چرا توی مدرسه تا اون حد با مهرداد زجرم می‌دادی؟"
        ـ"دلیلش رو خودت گفتی، چون می‌خواستم زجرت بدم!"
        تعجب کرد ولی آثاری از شادی نیز در عمق نگاهش پدیدار شد:
        ـ"چرا؟ به خاطر عشق یا تنفر؟"
        چه باید می‌گفتم؟ عشقم را جار بزنم تا او با این خوی تجاوزگری‌اش به خود اجازه‌ی دست درازی‌های بیش‌تر دهد؟ بگویم عاشقتم تا از من بخواهد عشقی را که به شیوه‌ی خودش تفسیر می‌کرد التیام بخشیم؟ او از من جوابی روشن برای خاموش کردن آتش احساسات وغرایز مردانه‌اش می‌خواست و من او را برای همیشه درکنارم می‌خواستم. این خصلت تمام مردهاست، من تا همین لحظه ده ها عاشق سینه چاک دیده‌ام ولی هیچ‌کدامشان به شأن انسانی یک زن بهایی نمی‌دهند، یکی مرا مثل یک وسیله‌ی نقلیه برای خودش می‌خواهد، دیگری منت سایه سار بودنش را سرم می‌گذارد، یکی فقط به چشم و ابرویم می‌اندیشد و دیگری به نام فرصت شغلی می‌خواهد بهره‌کشی جنـسی کند.....
        امان هم حالا دیگر با بقیه هیچ فرقی ندارد، او هم دنبال چیزی جز محرم شدن نیست، چرا که تنها از همین طریق می‌تواند مالک تام‌الاختیار تمام جلوه‌های زنانه‌ام باشد! راه مبارزه‌ام با رقیبی مثل سمانه این نیست که خودم را در اختیار این مرد تمامیت خواه بگذارم، پرهیز من بیش‌تر به تشنگی‌اش دامن می‌زند....
        ـ"چرا جواب نمی‌دی؟ این‌قدر سخته؟"
        چشمانم را قدری تنگ کردم:
        ـ"خودت چی فکر می‌کنی؟"
        لحظاتی نه چندان کوتاه به هم خیره شدیم، آنگاه لبخند تلخی زد و اجازه داد تا از کنارش بگذرم و بروم....
        ******

    

        تک‌تک روزهای باقی‌مانده تا بازگشتمان به تهران برایم لبریز از بهترین خاطرات زندگی‌ام است، من داشتم دختر بدی می‌شدم، به جایی رسیده‌ بودم که حتی با یادآوری لحظاتی که امان به خودش اجازه‌ی دست درازی می‌داد مست و بی‌قرار می‌شدم و این بر دلواپسی‌ام دامن می‌زد، می‌ترسیدم از عصیانگری، می‌ترسیدم از این لذت بی‌اختیار، می‌ترسیدم.....
        روزی که توی آشپزخانه مشغول کتلت درست کردن بودم و او بی یاالله گفتن کنار در ایستاد و تا متوجهش شوم یک دل سیر مرا با آن بلوز و شلوار تنگ و چسبان و موهایی که پشت سرم بوکله کرده بودم تماشا کرد، آن لحظه خشم تمام وجودم را گرفت و حتی اخطار دادم که اگر تکرارش کند تمام روابطم را با او قطع خواهم کرد ولی او حساب نبرد، او انگار نگران هیچی نبود، می‌دانست بازهم کنارش خواهم نشست و با او گپ می‌زنم و می‌خندم و اجازه می‌دهم تا هردوی ما را با رفتارهای افسارگسیخته اش به گرداب معصیت پرتاب کند.... آنگاه نهایتا یک تذکر نه چندان دوستانه و دیگر هیچ! حس می‌کردم شبیه ببری هستم که ابهت گربه را هم ندارد!
        من حتی از او خواستم تاوقتی که اینجا هستیم کمی رانندگی یادم دهد و چه لحظات نابی که از این تعلیم لذّتبخش نصیبم نشد. هرروز و هر لحظه بیش‌تر و بیش‌تر به او وابسته می‌شدم، دیگر زندگی بدون او برایم محال بود، فکر این‌که بعد از این مسافرت دوباره باید از او دور شوم تا سرحد مرگ آشفته‌ام می‌کرد. آن قدر بی‌قرارش بودم که شب تا صبح خواب به چشمانم نمی‌آمد و در اشتیاق سپیده که سر بزند و بازهم کنارش باشم دلم از هیجان می‌تپید. ریشه‌های جنون گرداگرد تمام یاخته‌هایم پیچیده و داشت از زندگی ساقطم می‌کرد ولی همچنان زنده بودم و تشنه‌ی آب حیاتی که از جام چشمان سیاهش بر کام دلم بریزد....
        ******
        سمانه طی ‌این مدت برایم یک تابلوی ‌رنگ و روغن زیبا کشید که تصویری ‌بود از دختری‌ روستایی، او از دختر سرایدارمان ـ نرگس ـ الهام گرفته بودکه همیشه روسری ‌نخی‌ نارنجی رنگی ‌سر می‌کرد و پشت گردنش گره می‌زد وگیس بلند و سیاهش نیز از زیرآن بیرون می‌افتاد که در انتهایش کشی‌ با نسترن‌های ‌صورتی ‌رنگ می‌بست، دامنش همیشه تا زانوانش بود وشلواری‌ هم به پایش، لباس‌هایش معمولا یک شکل بود وتقریبا مندرس وکهنه، ولی‌ تمیز ومرتب، چهره‌اش گندمگون بود وچشمانش سبز، سمانه اورا با همین توصیفات کشیده بود درحالی‌که داشت به گوساله‌ای ‌طلائی ‌با خال‌های‌ درشت وقهوه‌ای ‌غذا می‌داد، خیلی ‌خوشم آمد و آن را روی ‌دیوار هال نصب کردم تا هرکه از در وارد می‌شود آن را ببیند و لذت ببرد.
        البته امان وقتی اولین بار تابلو را دید حرفی زد که سمانه از عصبانیت سرخ شد:
        ـ"بی‌سلیقه! بلد نبودی از «خانم» خونه طرح بزنی؟"
        و موقعی عصبانیتش بیش‌تر شد که سپهر و سوده هم امان را تأیید کردند!
        سمانه نرگس را درجریان این الگو‌برداری ‌نگذاشه بود ولی‌ یک روز که آقایان رفته بودند برای سرویس ماشین، دستش را گرفت و او را با خود به داخل آورد و اوهم درحالی‌که ازخجالت سرخ و سفید می‌شد به تابلوی‌ هنری ‌خودش نگاه کرد و زیرلب با لهجه‌ی ‌شیرین شمالی ‌گفت:
        ـ"خیلی ‌ممنون! قشنگه..."
        او آن روز با ما چای ‌و شیرینی ‌خورد، ولی ‌آن قدر کم‌حرف وخجالتی‌ بود که پاک حوصله‌ی‌ آدم را سر می‌برد، وقتی ‌می‌رفت سمانه از او پرسید:
        ـ"تو قصد نداری‌ ازدواج کنی؟"
        و او بی‌آن که جوابی ‌دهد از اطاق خارج شد. سمانه که از زبان دخترک نتوانسته بود جوابی‌ دریافت کند، سراغ مادربزرگش رفت و همین‌‌ جوری‌ با اوسرصحبت را بازکرد وبعدهم پرسید:
        ـ" ننه، دخترت رو شوهر نمی‌دی؟"
        اوهم با سادگی‌خاص خودش پاسخ داد:
        ـ"نومزد کرده دوماه دیگه هم عروسی‌شونه!"
        و به این ترتیب ماست خواهر و برادر روی ‌زمین ریخت و دل سوده هم خنک شد! به هرحال نرگس و سپهر از هیچ نظر باهم سنخیتی ‌نداشتند و از دو طبقه‌ی ‌کاملا متفاوت اجتماعی ‌بودند، درنتیجه می‌شد فهمید که این یک هـوس زودگذر خیالپردازانه است و دیگر هیچ! نمی‌دانم، حتما خیر و صلاحی‌ دراین وصلت ناهمگون نبوده که این‌جوری‌ ختم به خیرشده. امیدوار بودم که سپهر هم همین نظر را داشته باشد و خدای نکرده احساس شکست عشقی نکند.
        بالاخره روز سیزدهم نوروز از راه رسید که درواقع آخرین روز اقامتمان در ویلا حساب می‌شد. آن روز امان بی‌حوصله و ناراحت بود و من می‌توانستم بفهمم که از حالا دلتنگ روزهای باهم بودنمان است. تمام روز در طبیعت زیبای شمال به سر بردیم و من هرچه منتظر ماندم تا امان مثل همیشه شیطنت کند و سربه‌سرم بگذارد اوهمچنان آرام و خاموش بود و من کم‌کم داشتم نگرانش می‌شدم.
        بعد ازشام وقتی همه شب بخیر گفته و به اطاق‌هایشان رفتند، امان همان‌جا توی هال جلوی‌ تلویزیون روی‌ کاناپه‌ی دراز کشید و مشغول گوش دادن به اخبار ورزشی ‌شد. تاوقتی که ایلیا خوابید من نیز توی اطاقمان بودم ولی کم‌کم نگران شدم که امان خوابش ببرد و بدون روانداز سرما بخورد. برخاستم و با یک پتوی بهاره رفتم بالای سرش و با احتیاط نگاهی‌ به او انداختم، کاناپه نمی‌توانست جای ‌راحتی ‌برای ‌مردی ‌به قد و قواره‌ی ‌او باشد، دست به سینه و به پشت خوابیده؛ زانوانش را خم و پاهایش راروی‌ هم انداخته بود، یک تی‌شرت سرمه‌ای ‌آستین‌ کوتاه تنش بود که تناسب قشنگی‌ بارنگ روشن شلوار جینش داشت و روی ‌هم رفته باعث تابش رنگ روشن پوستش می‌شد، صورت شادابش را تازه اصلاح کرده بود و قسمتی‌ از موهای ‌جلوی ‌سرش با نیم جعدی‌ زیبا از روی ‌پیشانی‌اش به عقب رفته بود که آدم دلش می‌خواست همین‌جور بی‌خودی‌ آن را بین انگشتانش لمس کند!
        تماشای او به اندازه‌ی‌ ‌یک تابلوی ‌شاهکار نقاشی ‌خوشایند و دلپذیر بود، از تماشایش سیر نمی‌شدم، با این‌حال وقتی ‌حس کردم این یک وسوسه‌ی ‌شیطانی ‌است، با مشقتی ‌جانکاه دیده از او برگرفتم و زیرلب بعد از این‌که چهارقل و تعویذ و لاحول ولا خواندم، استغفار نمودم!
        سینی‌ چای ‌روی ‌میز بود وتلویزیون برنامه‌های ‌تکراری‌ و بی‌محتوایش را یکی‌یکی‌ به خورد مردم می‌داد، با خود اندیشیدم بهتراست اول سینی ‌چای ‌را بردارم و بعد هم تلویزیون را خاموش کنم ولی ‌هنوز روی‌ میزخم نشده بودم که با صدای‌ ملایمش غافلگیر و دستپاچه‌ شدم:
        ـ" رؤیا...."
        ایستادم ونگاهش کردم، هنوز چشمانش بسته بود، فکر کردم حتما به رسم عاشقان ناکام توی‌ خواب اسمم را گفته، پس جوابی ‌ندادم و دوباره خواستم روی‌ میزخم شوم که این‌بار چشمانش را باز کرد وبه من نگریست، انگار نه انگار که خواب بوده!
        آهسته پرسیدم:
        ـ" فکرکردم خوابی؟"
        ـ"خواب که نه؛ ولی ‌خیلی ‌خسته‌م."
        زرد کردم و با خود گفتم که حتما فهمیده چه جوری ‌نگاهش می‌کردم و حتی‌ برایش تعویذ هم خوانده‌ام! بااین‌حال سعی‌کردم خود را نبازم وخیلی‌ عادی رفتارکنم:
        ـ"سمانه برات چایی‌آورده بود."
        ـ"آره، خودم فهمیدم."
        با تردید نگاهی زیرچشمی به او انداختم:
        ـ"دیگه چی فهمیدی؟"
        آنچه که کنج لبش را تکان داد شباهت چندانی به لبخند نداشت:
        ـ"هرچی که باید می‌فهمیدم!"
        رنگم پرید و گوشه‌ی لبم را گزیدم و نگاهم را از او برداشتم. برخاست وسرجایش نشست و به من هم امر کرد که بنشینم، بی‌چون وچرا ‌نشستم روی ‌یکی ‌از مبل‌ها، دستش را توی ‌موهای ‌خوش‌حالتش فرو برد وکمی‌ مرتب‌شان کرد. چشمان خسته‌اش بی‌هدف به تلویزیون دوخته شده بود، شاید از بی‌خوابی ‌یا خستگی‌ مفرط بود که قسمتی ‌از سپیدی ‌چشمانش به سرخی ‌گراییده و ملتهب به نظرمی‌رسید، پس از لحظاتی مکث نگاهی ‌به من انداخت و گفت:
        ـ"من تا ده روز دیگه تهرانم، بعدش باید برگردم آمریکا."
        دلم نمی‌خواست دوباره حرفش را بزند، غم در تمام وجودم نشست.....
        ـ"هروقت حس کردی ایلیا آمادگیش رو داره بهم بگو که برگردم."
        به خودم جرأتی دادم که کمی دری وری تحویلش دهم:
        ـ"نمی‌خوام باعث عقب افتادنت از همه‌ی چیزهایی بشم که با زحمت زیاد ساختی. به زندگیت برس امان، سعی کن فراموشم کنی."
        نگاه ناراضی اش را به من دوخت:
        ـ"اگه می‌شد خیلی سال قبل‌تر از این‌ها فراموشت می‌کردم."
        ـ"فایده ش چیه به کسی دل ببندی که رسیدن بهش محاله؟"
        نگاه ناراضی اش را به من دوخت:
        ـ"این حرفت مثل اینه که بگی نفس نکش چون قراره بمیری!...."
        و آهی کشید و ادامه داد:
        ـ"شاید هم تو راست می‌گی، ایلیا که زیربار نمی‌ره، تو هم که عاشق نیستی تا بخوای تقلایی کنی. منم که ول معطلم و دارم بی‌خودی دست وپا می‌زنم.... تمام این سال‌ها دلم و زندگیم رو گذاشتم پای یه قمار باخته...."
        با نگرانی خیره‌اش شدم و آب دهانم را به سختی فرو دادم، بوهای خوبی به مشام نمی‌رسید، ترجیحا جهت بحث را عوض کردم:
        ـ" اینجا نخواب سرما می‌خوری، لطفا برو توی اطاقت."
        لبخندی‌ زدوتشکرکرد:
        ـ"ببین اگه سمانه بیداره بهش بگو بیاد کارش دارم."
        از این درخواستش جا خوردم ولی نمی‌خواستم خودم را از تک و تا بیندازم:
        ـ"فکر می‌کنم خوابیده باشه، حالا یه نگاهی می‌اندازم...."
        ـ"مهم نیست، اگه خواب هم بود بیدارش کن، چون باید همین حالا سنگامو باهاش وابکنم."
        نگران شدم:
        ـ"کدوم سنگا رو؟ موضوع چیه؟"
        ـ"هرچند این موضوع ارتباطی به تو نداره، ولی شاید بد نباشه بدونی.... قرار بود توی این سفر با سمانه بیش‌تر آشنا شم و اگه با هم به توافق رسیدیم ازدواج کنیم."
        تا مرز سکته پیش رفتم و با تحیّر و ناباوری به او خیره شدم:
        ـ"امان.....؟ جدی می‌گی؟ تو واقعا تصمیم داشتی با سمانه ازدواج کنی؟"
        ـ"تصمیم نداشتم، ولی حالا تصمیمم رو گرفتم چون ازش خوشم اومده واز توهم قطع امید کردم. همین امروز با رضا حرف زدم، همه‌شون موافقن؛ موافق که چه عرض کنم؛ درحد ذوقمرگ! سمانه چیزی در این‌باره ‌بهت نگفته؟"
        بهت‌زده سری به نشانه‌ی جواب منفی تکان دادم حال آنکه برق نگاهم پریده و نزدیک بود بی‌هوش شوم، سری تکان داد و لبخند ملایمی زد:
        ـ"پدرسوخته عجب رازدار خوبیه!"
        اعصابم چنان به هم ریخت که دلم می‌خواست بزنم توی‌ دهنش! عرق سردی ‌از میان پیشانی‌ام قل خورد و از کنار لب‌های رنگ پریده‌ام گذشت، هرآدم عاقل یا غیرعاقلی‌ هم که جای‌ امان باشد می‌توانست به خوبی‌ بفهمد که با مرز سکته فاصله‌ای ‌ندارم! لبخند فاتحانه‌ای ‌روی ‌صورتش شکفت و با نگاه شیطانش قلبم را تکه پاره کرد، به تلخی‌ گفتم:
        ـ"آره؛ خیلی ‌راز داره! مبارک‌تون باشه، ایشااله به ‌پای ‌هم...."
        نتوانستم مانع بغضم شوم و نه تنها لب‌هایم لرزید بلکه اشک در کاسه‌ی چشمانم جمع شد و دیگر نفهمیدم چه می‌گویم، کسی که دنیایش خراب شده به فکر آخرتش نیست:
        ـ"لعنتی! می‌خواستی ‌‌غافلگیرم کنی؟"
        ناگهان غافلگیری ‌را به نهایتش رساند:
        ـ"آره خب رسمش همینه دیگه؟ حالا نوبت توئه! زودباش رؤیا؛ زود باش! الوعده وفا! خودت گفتی‌ تا سیزدهم صبرکنم، صبر طاقتفرسایی ‌بود، حالا برای ‌شنیدنش دیگه طاقت ندارم! مخصوصا حالا که قیافه‌ت خیلی دیدنیه!"
        و دست‌هایش را مثل کسی که آماده ی خوردن یک پرس غذای لذیذ است به هم مالید و یک صدای مسخره و خنده‌دار از گلویش درآورد که یعنی خیلی ذوق‌زده است! تازه دوزاری‌ام افتاد و لجوجانه پای ‌برزمین کوفتم و داد زدم:
        ـ" لوس بی‌مزه! تو بُردی؛ من دیگه چی ‌بگم؟"
        با قهقه خنده‌ای ‌که سرداد بیش‌تر عصبانی‌ام کرد جوری‌که بین خنده و گریه دیگر فاصله‌ای ‌حس نمی‌کردم:
        ـ"خیلی ‌بدجنسی ‌امان! بس کن دیگه دیوونه، نخند حرصم درمیاد!"
        و دستم را برای ‌لحظه‌ای ‌مقابل چشمانم گرفتم که اشک فروچکیده‌ام را پنهان کنم؛ آن‌گاه بی‌هیچ تفکر و تأملی ‌کوسن را از روی ‌مبل برداشتم و مثل یک دختربچه‌ی ‌شیطان توی‌ صورت همبازی‌ام کوبیدم، او نیز آن را دو دستی ‌گرفت و بلافاصله به خودم برگرداند، از سر و صدای‌ ما سمانه هم لای در اطاقشان را باز کرده و یواشکی ‌داشت سرک می‌کشید که ببیند چه غلطی‌ داریم می‌کنیم؟! من‌که متوجه او شده بودم بی‌آن‌که به‌روی ‌خودم بیاورم به صورت خسته‌ی ‌امان که هنوز حوصله‌ی‌ کافی ‌برای ‌شیطانی ‌کردن داشت نگریستم وسرم را قدری‌ جلوتر بردم وآهسته گفتم:
        ـ"نمایش‌مون تماشاچی‌ خودش رو هم پیدا کرد! یواش؛ برنگردی‌ها؟! خب دیگه بهتره جمع و جورش کنیم!"
        پرروتر از این حرف‌ها بود:
        ـ"باشه؛ اما بعد از این‌که دروغ سیزدهت رو شنیدم."
        و هم‌زمان با این حرف چادرم راجوری به طرف خودش ‌کشید که نزدیک بود روسری‌ام را نیز غلفتی ‌از سرم بکند، به این ترتیب قسمت‌ زیادی ‌از موهایم بیرون ریخت که انگار سرب داغ روی‌ ملاجم ریخته باشند ولی او دقیقا همین را می‌خواست و حالا با لذت تماشایم می‌کرد، فورا‌ گفتم:
        ـ"بسه دیگه امان! شوخی‌مون داره ازحد می‌گذره، الان جفت‌مون وسط جهنمیم و خودمون خبر نداریم!"
        و سعی ‌کردم خودم را از دستش خلاص کنم وموهایم را زیرروسری‌ام برگردانم که چندان موفق نبودم چون او دست بردار نبود وحالا با سماجتی باورنکردنی سعی داشت تسلیمم کند:
        ـ"جهنم من فراق توئه، یالا دیگه! به قولی‌که دادی ‌عمل کن، تا نگی‌ نمی‌ذارم بری."
        و این‌بار هردو دستم را از روی آستین محکم گرفت وبه‌سوی ‌خود کشید و فرصت جمع وجور کردن چادرم را به کلی از من گرفت، کمی‌ مکث کردم، آنگاه با نگاهی ‌استفهام آمیز پرسیدم:
        ـ"واقعا واسه شنیدن یه دروغ این‌همه هیجان زده‌ای؟"
        یکی ‌از ابروانش را بالا انداخت:
        ـ"واقعا دروغه؟!"
        تماشای‌ چشم و ابرویش داشت ازخود بیخودم می‌کرد، حتی ‌قادر نبودم دیده از او برگیرم؛ نفس‌هایم کوتاه‌تر از حال عادی‌ شده و قلبم سریع و دردناک می‌طپید.... بی‌آن‌که بدانم چه می‌کنم، اندکی ‌بررویش خم شدم و وقتی‌که فاصله‌ی‌ میان صورت‌هایمان کم شد ومستی درجام چشمانش فروریخت، آهسته گفتم:
        ـ"امان!.... تو هیچ وقت، هیچ وقت نمی‌تونی‌ «عاشقتم» رو از زبون من بشنوی، هیچ وقت!"
        بی‌هیچ لبخندی خیره به چشمانم نگریست حال آن‌که به خاطر این فاصله‌ی‌ کم کاملا هوش از سرم پریده و رخوتی بی‌سابقه‌ برتمام وجودم چیره شده بود.... نمی‌دانم چند ثانیه طول کشید و حتی حواسم به موهایم نبود که حالا داشت به یک طرف صورتم می‌ریخت، درحالی‌که تمام هیجانش فروکش نموده ولی سعی ‌می‌کرد طبیعی‌ به‌نظر برسد دستم را رهاکرد و ازجا برخاست که برود، نمی‌دانستم چرا ناراحت شد؟ ولی‌ به هرحال تحملش را نداشتم:
        ـ"حالا کدوممون بردیم؟"
        فهمید منظورم چیست، طبیعتا باید خیلی‌خوش‌حال می‌شد، با این‌حال اصلا ردّی ‌از خرسندی‌ در نگاهش نبود:
        ـ"مطمئنا هیچ وقت برنده «من» نیستم!"
        دیگرصلاح ندیدم چیزی ‌بگویم، به هرحال شوخی ‌هم حدی‌ دارد که ما تمام حد وحدودش را زیرپا گذاشته بودیم، آرام دیده‌ی ‌شرمسارم را بر زمین افکندم و او نیز از مقابلم گذشت و به طرف اطاقش رفت. سمانه هم آرام دراطاقش را بست که ما نفهمیم داشته زاغ سیاهمان را می‌چوبیده، وقتی ‌در اطاق امان بسته شد حس کردم با تمام وجود مایلم همچنان کنارش باشم....
        دلم بدجور شور می‌زد و دوست داشتم بدانم الان به چه چیزی‌ فکرمی‌کند؟ حتی‌ دیدنش هم می‌توانست اندکی‌ آرامم کند، پیش ازآن‌که برای‌خواب آماده شوم به اطاقش رفتم تا اگرکم وکسری‌ دارد برایش جورکنم اگرچه این فقط بهانه‌ای ‌بود برای ‌بررسی اوضاع روحی‌اش! در را بازکردم:
        ـ"چیزی ‌کم و کسر نداری ‌امان؟ هوا امشب سرده، پتو اضافه بیارم برات؟"
        روی ‌تخت‌خواب به پشت دراز کشیده ودستش را بالای ‌سرش به هم قلاب کرده بود، با صدایم چشمانش را از هم گشود:
        ـ"نه، فقط اگه می‌شه چادرت رو بده به من."
        خیلی ‌تعجب کردم، هوا هنوز خنک بود و نمی‌شد از پتو صرف‌نظر کرد:
        ـ"چادرم رو؟ خب شمد که به اندازه کافی ‌هست؟ الان یه شمد برات میارم."
        ـ"نه شمد نمی‌خوام، چادرت رو می‌خوام."
        اگرچه قادر نبودم دلیل این خواسته‌اش را بفهمم، ولی ‌به ناچار پذیرفتم:
        ـ"باشه؛ صبرکن الان برات میارم..."
        و بلافاصله به اطاق خودم رفتم و از توی ‌کمد چادرنماز تمیز تا شده‌ای ‌برداشتم وبه اطاق امان بازگشتم، خواستم آن راروی‌ تختخوابش بگذارم که گوشه‌ی‌ چادرم را گرفت:
        ـ"همین چادری‌ که سرته می‌خوام رؤیا!"
        ـ"ولی ‌آخه زیاد تمیز نیست! یه هفته‌ تمام سرم بوده، باید بشورمش."
        ـ"من فقط همین رو می‌خوام!"
        فکرکردم چیز زیادی‌ نخواسته، چون لباسم به اندازه‌ی ‌کافی ‌پوشیده بود چادرم را برداشتم و به دستش دادم، بلافاصله آن را رویش کشید و بـوسه‌ای ‌برگوشه‌اش نشاند!.... بهتر دیدم بدون هیچ پرسشی‌ او را با همان حال غم‌انگیزش تنها بگذارم، به سوی در رفتم که دوباره صدایم زد:
        ـ"رؤیا!"
        از کناردر نگاهش کردم...
        ـ"بیا اینجا!"
        دوباره برگشتم و کنار تختش ایستادم، همان طور که دراز کشیده بود در سکوت تماشایم کرد، آنگاه خیلی آرام و شمرده گفت:
        ـ"اگه دروغت لباس حقیقت بپوشه، به دروغم لباس حقیقت می‌پوشونم!"
        نگاهم روی لب‌هایش ثابت ماند و تمام تنم یخ کرد، برای لحظاتی بی‌هیچ حرف و صحبتی خیره به هم نگاه کردیم، از این امان می‌ترسیدم، او داشت تهدیدم می‌کرد! از این‌که تحت فشار بخواهم به او ابراز علاقه کنم بیزار بودم، چه فرقی دارد که توی کلاس با تیغ موکت بری مقابلم ایستاده و فرمان دهد بگویم دوستش دارم یا این‌که حالا مثل فرشته‌ها روی تختش خوابیده و با این نگاه فریبنده و سحرانگیزش آرام و با طمأنینه بگوید؟
        ـ"تو حق نداری تهدیدم کنی امان! هروقت که صلاح بدونم هرچی که دوست داشته باشم می‌گم، از تو و تهدیدات هم نمی‌ترسم."
        خوشش نیامد:
        ـ"البته این تهدید نیست، وقتی عاشقم نباشی دلیلی نداره نگران از دست دادنم باشی!"
        و اشاره‌ای کرد به در اطاق که یعنی می‌توانم بروم. چند قدم به عقب برداشتم، دلم نمی‌خواست این‌طوری ترکش کنم، فردا همگی به تهران برمی‌گشتیم و او به زودی از ایران می‌رفت، معلوم نبود دوباره کی ببینمش. کاش می‌شد بدون هیچ کدورتی از هم جدا شویم.
        ـ"چی از جونم می‌خوای؟"
        ـ"هیچی! شب بخیر."
        ـ"می‌شه دلخور نباشی؟"
        ـ"نیستم، برو."
        ـ"باشه، عاشقتم!"
        ـ"ممنون، لطف داری."
        و به پهلو غلتید و چادرم را روی سرش کشید....
        تا صبح خوابم نبرد، نمی‌دانستم این چه احساس غریبی‌ست که حتی‌خواب وآرام را از آدم می‌گیرد؟ بی‌جهت به یاد دورترین روزهای‌ عمرم افتادم و خاطرات مدرسه را در ذهن خویش مرور کردم، ولی ‌آنچه که بیش‌تر به یادم‌ آمد مربوط می‌شد به ایامی‌که از دستم دلخور بود و با بی‌محلی‌اش مرا به طرز فجیعی‌ به خود حریص ومشتاق می‌کرد....
        کاش همسرش بودم واکنون عطرنفس‌هایش را برگونه‌هایم داشتم، کاش از اوکودکی‌ داشتم که نامش را «علی» ‌بگذارم وهربار نگاهش می‌کنم دریابم که چه‌قدر شبیه پدرش است! چشمان سیاهش، موهای‌ نیمه مجعدش، لبخند مغرور و باشکوهش.... کاش هرروز صبح با بوسـه‌ای‌ به هم سلام می‌کردیم و وقتی ‌سرکار می‌رفت تمام روز به انتظارش خانه را آب وجارو می‌کردم وغذای‌ دلخواهش را می‌پختم وشب که برمی‌گشت با کودکم سر بـوسیدن و درآغـوش کشیدنش رقابت می‌کردم.... ای وای... کاش مال من بود! کاش مال من بود.... کاش مال من بود.....

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 510
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,723
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,604
  • بازدید ماه : 44,051
  • بازدید سال : 317,487
  • بازدید کلی : 11,814,627