close
مجتمع فنی تهران
رمان گل حسرت جلد دوم قسمت چهارم
loading...

رمان فا

    «معاوضه»        از وقتی که نعیمه خانه نشین شده و سر در لاک افسردگی فرو برده بود، سلمی مدام از من می‌خواست به دیدنشان بروم و با حضورم کمی باعث ترمیم روحیه‌ی نعیمه و بقیه شوم. من هم که سعی داشتم هرکاری از دستم برمی‌آید برای این دختر مظلوم انجام…

رمان گل حسرت جلد دوم قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 298 سه شنبه 02 آذر 1395 : 12:35 نظرات ()

    «معاوضه»
        از وقتی که نعیمه خانه نشین شده و سر در لاک افسردگی فرو برده بود، سلمی مدام از من می‌خواست به دیدنشان بروم و با حضورم کمی باعث ترمیم روحیه‌ی نعیمه و بقیه شوم. من هم که سعی داشتم هرکاری از دستم برمی‌آید برای این دختر مظلوم انجام دهم هروقت فرصتی دست می‌داد به دیدنشان می‌رفتم که اگرچه تأثیر چندانی بر نعیمه نداشت ولی موجبات خرسندی و رضایت ایلیا و ربیعه را فراهم می‌کرد!
        این دو نفر به شدت به هم وابسته شده و درکنار هم راضی و خشنود بودند. ایلیا درحضور ربیعه قدرت یادگیری‌اش فزونی می‌یافت و ربیعه نیز از آن پژمردگی که بعد از مشکلات نعیمه دچارش شده بود دور می‌شد. حتی‌ بارها از او شنیدم که می‌گفت:
        ـ"اگه ایلیا نبود من ازغصه دق می‌کردم! ولی‌اون به قدری‌ مهربونه که نمی‌ذاره آب تو دلم تکون بخوره."
        ایلیا مهربان است؟! پس چرا این مهربانی‌اش به من تعلق نمی‌گیرد؟ چرا دربرابر من این‌قدر خودخواه و یک‌دنده است؟..........................

   
        یک بار هم ربیعه را دیدم که روی ‌پله‌ی مقابل در حیاطشان نشسته و دارد دفتر نقاشی ایلیا را ورق می‌زند، نقاشی‌های یک شکلی که همواره ازبچگی کشیده بود، دایناسور! جلو رفتم وپرسیدم:
        ـ"ربیعه جون! چرا تنهایی ‌مامان؟ پس ایلیا کو؟"
        لبخند قشنگی‌ زد:
        ـ" رفته برام چیپس بخره."
        تعجب کردم؛ اصلا سابقه نداشت او برای خرید از خانه بیرون برود! او بدون من قدم به هیچ کجا نمی‌گذاشت؛ حالا چه‌طور رفته تک و تنها خرید؟!‌ هنوز چیزی‌ نپرسیده بودم که دوباره گفت:
        ـ"داشتیم نقاشی می‌کشیدیم، یهو یه صحبتی‌ پیش اومد و من یه کلمه ازدهنم پرید که خیلی چیپس دوست دارم، اونم دیگه اصلا وانستاد که بقیه حرفمونو بزنیم ورفت ازخونه بیرون."
        اگر سالم برگردد این یک پیروزی بزرگ است! اگرچه نگران بازگشتش بودم ولی سعی کردم به روی خودم نیاورم این نگرانی را، لبخندی زدم و دستی به موهای زیبایش کشیدم که هرگز لزومی نمی‌دید از ایلیا پنهانشان کند:
        ـ"ایلیا خیلی ‌دوستت داره، اون حاضره به خاطر تو حتی ‌جونشم فدا کنه، باورت می‌شه؟"
        برچهره‌ی ‌نازنینش غباری ‌از اندوه نشست و لبخندش رفته رفته رنگ ‌باخت:
        ـ"چرا باور نکنم؟ من توی‌ همه‌ی دنیا فقط مهربونی‌ ایلیا رو باور می‌کنم، باقی‌ مردم همه‌شون یه جورایی دروغن!"
        و پس ازاین کلام تلخ یا شیرین لب‌های ‌قشنگش لرزید وقطرات زلال اشک ازلای ‌مژگانش برروی‌ دفتر ایلیا چکید، کنارش نشستم وسرش را به سینه گرفتم ونوازش کنان گفتم:
        ـ" غصه نخور دخترم! حالا خیلی ‌زوده که تو از این حرفا بزنی."
        کمی ‌مکث کرد و بعد درحالی‌که سعی ‌می‌کرد نگذارد بغض راه صدایش راببندد همان حرف همیشه‌اش را باز گفت:
        ـ"اگه ایلیا نبود من از غصه دق می‌کردم....."
        ـ"چرا عزیزدلم؟ مگه چه غصه‌ای ‌تو ‌اون دل کوچولوته؟"
        ـ"خاله توبگو! واقعا همه‌ی ‌مردها این‌قدر بد هستن یافقط شانس ما این جوریه؟"
        ـ"نه دخترم، با این‌که من هم از این جور مردا زیاد توی ‌زندگیم داشتم، ولی‌ همه‌ی ‌مردها نامرد نیستن، همین قاسم طفل معصوم رو ببین! چقدر زحمت می‌کشه ومهربونه، این طور نیست؟"
        جوابی‌ نداد، شاید نمی‌توانست درباره‌ی او نظری‌ داشته باشد چرا که قاسم همیشه ساکت و غمگین بود، او همواره یا سرگرم کارخودش بود و یا این‌که گوشه‌ای ‌دراز می‌کشید و پاهایش را توی‌ سینه‌اش جمع می‌کرد و اگرکسی‌ رویش را نمی‌کشید از شدت خستگی‌ حتی‌ بیدار نمی‌شد تا بفهمد توی ‌خواب چقدر سردش شده بود....
        آن روز ایلیا چیپس را با موفقیت خرید و تحویل ربیعه داد، او حاضر بود جان بدهد ولی ربیعه اشک نریزد، با توجه به این که او خیلی سخت با دیگران ارتباط برقرار می‌کرد، وابستگی‌اش به یک فرد خاص نیز به طرز بیمارگونه‌ای شدید بود، مثلا به من یا ربیعه، یا امیر....
        تازگی ها به آرمان نیز داشت وابسته می‌شد اما نه آن قدر شدید که نتوان کنترلش کرد. آرمان خیلی خوب او را شناخته بود، فاصله‌ی ایمنی‌اش را با من رعایت می‌کرد و هروقت کنار ما بود تمام وقتش را می‌گذاشت برای ایلیا تا او را بیش‌تر و بیش‌تر به خود وابسته کند. این موضوع کم‌کم باعث نگرانی‌ام شد و حس کردم او اگرچه بسیار صادقانه رفتار کرده ولی در وابسته کردن ایلیا به خودش عزمی جدی وراسخ دارد. نمی‌دانم؛ آیا پیوندهای خانوادگی‌اش در عشق و علاقه‌ی ایلیا مؤثر بود یا واقعا نقشه‌ای زیرسر داشت که این‌طور با قدرت پیش می‌آمد؟
        راستی اگر نقشه‌ای داشت آن‌طور صادقانه درباره‌ی نیت کتی برای نزدیک شدن پسرش به من می‌گفت؟ اگر این هم نقشه‌ای برای جلب اعتمادم و درعین حال یک جور هشدار باشد چه طور؟ مثلا بعدها بگوید که من از اول چیزی را پنهان نکردم و خودت بودی که به من تااین حد اجازه‌ی پیش‌روی دادی!
        یک بار وقتی کلاسم تعطیل شده و برای برگرداندن ایلیا به آموزشگاه رفته بودم، ایلیا را دیدم که پشت به آرمان هردو درمقابل یک آینه‌ی قدی ایستاده‌اند و آرمان دستش را به حالتی خاص روی صورت، سینه و دست‌های ایلیا می‌کشد و با او حرف می‌زند، برای لحظه‌ای از این کارشان وحشت کردم و ترسیدم که آرمان اذیتش کند، ولی متوجه شدم که دارد یک جور ارتباط چشمی و عاطفی با ایلیا درون آینه برقرار می‌کند.... ایلیا فقط به کسانی نگاه می‌کرد که دوستشان داشت و معمولا از نگاه کردن به دیگران می‌گریخت، ولی حالا به طرز عجیبی مسحور این بازی شده و من تقریبا می‌فهمیدم که آرمان آگاهانه چنین کاری می‌کند.
        با ورود من هردو برگشتند و آرمان لبخندی زد و خوشامد گفت. روی یکی از صندلی‌های مهمان نشستم و از ایلیا خواستم برود وسایلش را جمع کند تا برویم. آرمان فهمید که کارش دارم، بنابراین ایستاد و منتظر ماند....
        ـ"آرمان من از این‌که تو این‌قدر به ایلیا محبت می‌کنی ممنونم، ولی ازت خواهش می‌کنم اونو به خودت وابسته نکن."
        لبخندی زد و شانه ای بالا انداخت:
        ـ"چرا؟! می‌ترسی به عموش علاقمند شه؟ این حق رو نداره که از خانواده و فامیلش کسی رو داشته باشه؟"
        ـ"منظورم این نیست، فقط نمی‌خوام بعدا باعث دردسر بشه، می‌فهمی؟"
        ـ"نه نمی‌فهمم..... فقط حس می‌کنم یه کمی ‌خودخواهی، برای همین هم تا الان ایلیا رو فقط و فقط واسه خودت نگه داشتی یا نهایتا مایلی الصاقش کنی به مردی که هیچ حس دوطرفه‌ای جز تنفر بینشون نیست؛ صرفا چون اون مرد معشوق توئه!"
        آن قدر این حقیقت تلخ بود که به خود پیچیدم...
        ـ"آرمان خیلی بی‌ملاحظه‌ای!"
        ـ"نه به اندازه‌ی تو؛ رؤیا!"
        حس می‌کردم پرده های حرمت میان من و آرمان دارد از هم می‌گسلد، نباید می‌گذاشتم چنین اتفاقی بیفتد، به هرحال خوب یا بد من به حضور آرمان در زندگی‌ام نیاز داشتم و درعین‌حال نمی‌خواستم چیزی فراتر از همین رابطه‌ی برادرانه میان‌مان باشد.
        همان موقع ایلیا با کوله‌اش آمد و من تنها با گفتن یک خداحافظی ساده از پله‌های آموزشگاه سرازیر شدم. او نیز با چند قدم آرام پشت سرمان آمد تا رفتنمان را تماشا کند. نمی‌دانم از کی؛ شاید از همان وقتی که عشقم را نسبت به امان فاش کرده ام، دیگر این آرمان نگاه و رفتارش محجوبانه نبود، دیگر چیزی شبیه احترام مطلق نسبت به من نداشت بلکه کم‌کم سعی می‌کرد به لایه‌های درونی‌ام نفوذ کند و احیانا چیزی را از من به سرقت ببرد...

    

    اواسط بهمن بود که امان برگشت تا به گفته‌ی خودش ماه رمضان را در ایران بگذراند، با این حساب چیزی نزدیک دوماه شانس دیدارش را داشتم البته اگر ایلیا زهرم نمی‌کرد.
    اولین بار که با من تماس گرفت بعد از سلام و علیک و ابراز محبت و دلتنگی پرسید:
    ـ"همسایه‌ها که دیگه اذیتت نمی‌کنن؟"
    اگر می‌گفتم نه دروغ بود:
    ـ"کم نه، ولی می‌سازم باهاشون. دیگه مجبورم، چیکار کنم؟"
    ـ"امروز عصر میام دنبال‌تون، آماده باشید."
    ـ"نه امان، ایلیا ببیندت شر به پا می‌کنه."
    صدایش را بالا برد:
    ـ"به هرحال من میام، چه ایلیا بخواد، چه نخواد. من زندگیمو معطل یه بچه‌ی نفهم و مادر زیادی دلسوزش نمی‌کنم، حقمو از جفتتون می‌گیرم!"
    و خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.
    شوق دیدارش تمام وجودم را پر کرد اگرچه گاهی با رفتارهایش اذیت می‌شدم، درحال حاضر دوست داشتم هرچه در چنته دارد رو کند، او نباید مرا رها می‌کرد و می‌گذاشت طبق مصلحت‌اندیشی‌هایم زندگی کنم، این چهارماه دوری به من ثابت کرده بود که اعتیاد بیمارگونه‌ای به حضورش دارم و بیش از این قادر نیستم ادامه دهم.
    بی‌آن‌که به ایلیا حرفی بزنم از او خواستم حاضر شود، لباسی را که دوست داشت و همیشه موقع دیدن ربیعه می‌پوشید مقابلش گرفتم، به خیالش که شاید می‌خواهیم به دیدن ربیعه برویم با خوش‌حالی حاضر شد و من هم رفتم و آرایشی ملایم برچهره نشاندم و بهترین لباس‌هایم را پوشیدم، کت و دامنی زرشکی و چادری نو و اطو شده و یک روسری حریر لیمویی با گل‌هایی همرنگ لباسم.
    ایلیا هنوز درگیر بستن کمربندش بود که زنگ به صدا درآمد، فورا دستش را کشیدم:
    ـ"بریم دیر شد، عمو اومد."
    فکر کرد عمو آرمان را می‌گویم، به طرز غیرقابل باوری پذیرفته بود که او عمویش است، شاید به خاطر عکس‌های عروسی من و پدرش و حضور آرمان در آن عکس‌ها....
    توی راه‌پله‌ها موفق شد کمربندش را ببندد و قبل از این‌که از در ساختمان خارج شویم چشمم افتاد به گالانت نوک مدادی سوپرسالونی که کنار خیابان ایستاده و عزیزترین مرد زندگی‌ام پشت فرمانش نشسته بود....
    ایلیا بدون این که به راننده نگاه کند سوار ماشین شد و من هم جلو نشستم و به امان نگاهی سراسر عشق و نیاز انداختم:
    ـ"سلام...."
    لبخندی زد و او نیز با ولع سرتاپایم را برانداز کرد:
    ـ"سلام نازنین! حالت چه طوره؟"
    تازه ایلیا فهمید که موضوع چیست! با دیدن امان دوباره لکنتش برگشت:
    ـ"ای... این.... این عزیزمت..... این امان نی‌می‌خوام!"
    امان لپش را کشید و نطقش را برید:
    ـ"چه طوری نامبر چاردهه مون یایت؟!"
    ایلیا بی توجه به ابراز محبت طنزآمیز امان چادرم را کشید واستارت لجبازی‌اش را زد:
    ـ"مگه مگه.... مگه نی‌می ریم ربیعه؟ تو... تو گفتی.... نه نه نگفتی..... ولی.... ولی...."
    امان دستم را فشرد و با ابروانی در هم گره شده به چشمانم خیره شد:
    ـ"همون کاریو درباره‌ی ربیعه بکن که اون با من می‌کنه، فهمیدی؟"
    گرفتم.....
    بلافاصله برگشتم رو به عقب و چشم گرد کرده ام را در چشمش دوختم و با عصبانیتی ساختگی صدایم را بالا بردم:
    ـ"ربیعه نه، من ربیعه نمی‌خوام! تو ایلیای منی فهمیدی؟ من ربیعه دوست ندارم، ربیعه بره پیش مامانش!!"
    تا چند ثانیه محو ترفند عجیب و غریبم شده و با دهان باز فقط خیره نگاهم می‌کرد، به محض این که برگشتم شروع کرد به داد و هوار کردن با تکرار آزاردهنده‌ی یک جمله:
    ـ"این امان بره، ربیعه می‌خوام!"
    امان دستم را بـوسید و زیرلب تشکر کرد، هرچند که ترفندمان فایده‌ای نداشت ولی به هرحال بی‌تأثیر هم نبود و قطعا در آینده کم‌کم خودش را نشان می‌داد. وقتی سرو صدای ایلیا از حد گذشت ناگهان امان یک حرکت انتحاری وحشتناک زد، وانمود کرد که داریم تصادف می‌کنیم و صدای جیغ لاستیک را با ترمزی شدید درآورد! ایلیا که شوکه شده بود درجا ساکت شد، امان برگشت و نگاهش کرد:
    ـ"دیدی؟ نزدیک بود تصادف کنیم. بعد من و تو می‌موندیم مامان یورا می مرد! به همین سادگی بی مامان یورا می‌شدی."
    از رگه های شیطنتی که در شوخی اش خودنمایی می‌کرد خنده ام گرفت، ایلیا ولی باور کرده و دیگر هیچ نمی‌گفت، نگران از وضعیتی که برایش پیش آمده برگشتم و نگاهش کردم، می‌ترسیدم این رفتار امان تأثیر بدی رویش بگذارد، ایلیا وقتی که ساکت می‌شد به مراتب نگران کننده‌تر از موقعی بود که داد و هوار می‌کرد.... خدایا چه کنم با این امان بی‌ملاحظه و خودخواه که فقط راحتی خودش را مدنظر دارد؟
    انتظار نداشتم به سمت پارک جمشیدیه برویم، حس می‌کردم تصمیم دارد یک شب رؤیایی برایمان بسازد در پارکی که حتی تابستان‌ها هم خنک بود تا چه رسد به این شب سرد زمستانی. با این‌حال نمی‌دانستم باید چگونه به او بفهمانم که لباس‌ها و کفشم اصلا مناسب پیاده روی در پارک سنگی نیست.
    ایلیا که هنوز بابت آن تصادف ساختگی زبانش بند آمده و مرا لحظه به لحظه نگران‌تر می‌کرد، به صندلی چسبیده و با دهان بسته به جلو خیره بود. به جای این‌که به سمت پارک برویم پیچیدیم توی یک فرعی و روبه‌روی خانه‌ای بزرگ و زیبا توقف کردیم. با تعجب به امان نگریستم، بوقی زد و کسی در بزرگ خانه را باز کرد و کنار ایستاد و مؤدبانه به نشانه‌ی سلام سرخم کرد که امان نیز جوابی متناسب به او داد. از گوشه‌ی حیاط تا شیبی که به پارکینگ می‌رسید پیش رفتیم و بعد از این‌که ماشین را در جایگاهش که پارکینگی زیرساختمان بود پارک کردیم، پیاده شدیم.
    امان در را برای ایلیا باز کرد و مثل یک خدمتکار برایش خم شد:
    ـ"بفرمایید اعلیحضرت! خوش اومدین."
    ایلیا با احتیاط پیاده شد و به دنبال من راه افتاد. تق تق پاشنه‌هایم در این سکوت دل‌انگیز کمی ‌روی اعصاب بود و من پشیمان شدم از پوشیدن یک چنین کفش مزخرفی که صرفا جهت خوش‌تیپی و هماهنگی با لباس‌هایم بود!
    عجب حیاط و باغچه‌ی زیبایی! اگرچه به بزرگی خانه‌ی پدری‌ام نبود ولی شکوه خاصی داشت که در هیچ خانه‌ی اشرافی دیگری ندیده بودم. ایلیا نیز بدتر از من محو خانه شده و با حیرت به مجسمه‌های سنگی فرشتگان نیمه عریان که به جای هر ستون کار شده بود می‌نگریست. من اما همچون همیشه نگاهم پی حلقه‌ی بسکتبال کاملا نویی رفت که جزء لاینفک زندگی امان بود....
    امان کمی به طرف ایلیا خم شد و با لبخند گفت:
    ـ"خوشت میاد؟"
    ایلیا سری تکان داد و به طرف یکی از مجسمه‌ها رفت و ران‌هایش را لمس کرد....
    امان چشمکی به من زد:
    ـ"فکر نکنی حالیش نیستا؟! باید کم‌کم به فکر زن گرفتن براش باشی!"
    لبم را گاز گرفتم و نگاه سرزنشگری به او انداختم، رحم نکرد و تا ایلیا سرش به مجسمه گرم بود مرا تنگ در آغوش کشید و بـوسه بارانم کرد. نمی‌دانم با تمام نبوغش چرا این‌قدر درمورد ایلیا خنگ بازی در می‌آورد؟ گویا عمدی در کارش بود و من درک نمی‌کردم. خود را از آغوشش بیرون کشیدم و محکم بامشت وسط سینه‌اش کوبیدم:
    ـ"خجالت بکش، الان برمی‌گرده دخلمونو میاره."
    ابرویی بالا انداخت و لحن مظلومی به خودش گرفت:
    ـ"فقط می‌خوام یادش بدم که کارهای دیگه‌ای هم می‌تونه انجام بده!"
    با عصبانیت از او فاصله گرفتم و از پله‌های مرمرین بالا رفتم و ایلیا را صدا زدم:
    ـ"بیا بریم ایلیا، بسه دیگه."
    ولی او به من فهماند که قصد ندارد به این زودی مجسمه را رها کند!
    امان دستم را در دست فشرد و با حرفش میخکوبم کرد:
    ـ"امیدوارم خونه‌ی جدیدت رو دوست داشته باشی!"
    با تحیّر نگاهش کردم:
    ـ"چی داری می‌گی امان؟"
    ـ"تا الان دست و بالم خالی بوده، باید منو ببخشی که زودتر نتونستم مهیّاش کنم برات. یه هفته‌ست که سپردم کارهای لازم رو انجام بدن و آماده‌ش کنن برای حضور شما. اینجا متعلق به شما دونفره تا هرموقع که دوست داشته باشید. اگه بخوای سندشم به نامت می‌زنم. دیگه لازم نیست برگردی به اون آپارتمان مزخرفی که فرهنگ آپارتمان نشینی توش بیداد می‌کنه!"
    دستم را از دستش بیرون کشیدم، من کسی نبودم که دست نیاز به سوی کسی دراز کنم؛ حتی اگر همسرم باشد! سری تکان دادم و قدمی به عقب برداشتم:
    ـ"لازم نیست امان! من ویلای شمال روگذاشتم واسه فروش، به محض این‌که بفروشمش یه خونه توی تهران می‌خرم."
    ـ"ولی من نمی‌ذارم اونجا رو بفروشی، دوستش دارم."
    کاش می‌توانستم دو دستی تقدیمش کنم دار و ندار ناقابلم را!
    ـ"چاره‌ای ندارم، من هم دوستش دارم و حتی فکر می‌کنم به خاطر همین دلبستگیمه که تا الان فروش نرفته و گره به کارش افتاده، اماا مجبورم بفروشمش، چون نمی‌خوام زیر منت کسی باشم."
    ـ"حتی من؟"
    ـ"تو که از بقیه هم بیش‌تر!!"
    خوشش نیامد از حرف رک و بی‌پرده‌ام که حتی ذره‌ای شوخی نبود!
    ـ"باشه.... پس ویلات رو در ازای این‌جا به من بفروش."
    آن‌قدر پیشنهادش غیرمنتظره بود که نتوانستم دیگر جوابی دهم و به فکر فرو رفتم، به هرحال این پیشنهاد فرقی با این نداشت که چنین خانه‌ای را به من هدیه کند....
    ـ"تو ویلای شمال رو به اسم من بزن، من هم اینجا رو به نامت می‌کنم. قبوله؟"
    بازهم داشت به من لطف می‌کرد، آن هم چه لطفی! حتی بزرگ‌تر از بخشیدن یک خانه به من؛ چراکه این‌بار علی‌الظاهر معامله‌ای انجام داده و منتی سرم نداشت:
    ـ"ولی اون ویلا هم قیمت با اینجا نیست امان، من که احمق نیستم.... تمام اون ویلا یک سوم اینجا هم قیمت نداره."
    ـ"مهم نیست، من دوستش دارم و می‌خوام که مال من باشه."
    داخل ساختمان شدم و نگاهی به وسایل شیک و تزئینات گرانقیمتش انداختم، آیا سلیقه‌ی امان این‌قدر زنانه است یا واقعا روح یک زن در این خانه جریان دارد؟!....
    نمی‌دانستم سؤالم را باید چگونه بپرسم، به هرحال ساده‌ترین کلمات به ذهنم هجوم آورد:
    ـ"الان خودت داری ازش استفاده می‌کنی؟"
    ـ"این یکی از همون املاکیه که بعد از معامله‌م با زری بهم برگردونده شده."
    و نگاهش را دور اطاق چرخاند و تحیّری ساختگی به خود گرفت:
    ـ"اومممم! سلیقه شم خیلی عالیه!"
    به شدت جا خوردم:
    ـ"یعنی می‌خوای بگی زری اینجا زندگی کرده؟"
    ابرویی بالا انداخت:
    ـ"بله، چرا که نه؟!"
    نمی‌توانستم آنچه را که می‌شنوم باور کنم:
    ـ"یعنی اون ایران هم بوده ولی من فکر می‌کردم تمام مدت خارج از کشوره؟"
    ـ"نه خب، اون الان چندساله که دیگه ایران نیومده، ولی قبلا اینجا بوده، توی اون سال‌هایی که فکر می‌کرد من کشته شدم."
    ـ"مگه با پدرت زندگی نمی‌کرد؟"
    ـ"اون اساسا عادت نداشت با کسی زندگی کنه، تنهایی رو ترجیح می‌داد چون این‌جوری کسی نمی‌تونست مانع خوشگذرونی‌هاش بشه! ایرج احمق اینجا رو به نامش کرد غافل از این‌که موجبات بی‌وفایی و خیانتش رو فراهم می‌کنه."
    قدمی به عقب برداشتم، ناگهان تمام این خانه برایم چندش‌آور و زننده شد:
    ـ"من اینجا زندگی نمی‌کنم.... اینجا بوی نجاست می‌ده."
    مرا میان بازوانش گرفت:
    ـ"حالا دیگه مال منه، خیالت راحت باشه!"
    و چادر و روسری‌ام را برداشت و کش موهایم را باز کرد تا دورم بریزد.
    ـ"می‌خوام برم، چادرم رو بده."
    ـ"احمق نباش رؤیا! اون سوراخ موش رو ترجیح می‌دی به این قصر؟"
    نمی‌دانم چه مرگم شده بود....
    ـ"فضای اینجا برام سنگین شده، نمی‌تونم..... نمی‌تونم اینجا زندگی کنم وقتی مادرم یه روزی بدترین گنـاه‌ها رو اینجا مرتکب می‌شده! نمی‌تونم امان نمی‌تونم....."
    و اشک از دیدگانم فرو چکید. سعی کرد آرامم کند، با نوازش یا هرکار دیگری که معمولا یک زن در این شرایط نیاز دارد، ولی من آرام نمی‌شدم، قلبم از سینه جدا شده و تحمل این شرایط برایم غیرممکن بود. امان سعی کرد مجابم کند، با هرتعبیری که سراغ داشت:
    ـ"پس چه‌طور توی این دنیا زندگی می‌کنی؟ می‌دونی چه آدم‌های پست و پلیدی اومدن و رفتن؟ اگه دقت کنی دنیا هم داره بوی نجاست می‌ده ولی همه‌ی ما دوستش داریم و بهش دو دستی چسبیدیم چون سعی کردیم فراموش کنیم که کی اومده و کی رفته و کی چیکار کرده! ما راه خودمون رو می‌ریم و بقیه هم راه خودشون رو."
    هنوز اشک می‌ریختم:
    ـ"ولی اگه این دنیا قابل تحمله به خاطر حضور آدم‌های خوبش بوده، فرعون بود، پیامبر هم بود، هند جگرخوار بود حضرت زهرا هم بود....."
    لبخندی زد:
    ـ"باشه، پس تو هم خوب این خونه باش! اگه یه روزی مادرت اینجا رو به گند کشونده، تو پاکش کن، تو قشنگش کن، با حضورت فرشته‌ی من!"
    و اشک‌هایم را با دست‌های مهربانش زدود....
    حرف‌هایش آرامم کرد اگرچه هنوز فضای خانه برایم غیرقابل تحمل بود. به طرف ایوان برگشتم تا ببینم ایلیا چه می‌کند؟ مقابل فرشته روی زمین نشسته بود و غرق تماشایش بود. نمی‌توانستم کاری برایش انجام دهم وقتی ساعت‌ها غرق کاری تکراری می‌شد و تکان نمی‌خورد. امان دستم را گرفت تا به داخل برم گرداند:
    ـ"بیا، بذار به حال خودش باشه، همین که تونسته با اینجا سازگار بشه خیلی خوبه."
    باتردید نگاهم را آن بیرون چرخاندم:
    ـ"مردها که اینجا نمیان؟"
    ـ"نه خیالت راحت، سرایدار هم فقط اگه زنگش رو بزنی میاد. می‌تونی همه جای این خونه آزادانه بچرخی، بدون حجاب."
    کفش‌هایم را درآوردم و با روفرشی‌هایی که توی یک جاکفشی آینه دار چیده شده بود به طرف مبل ها رفتم. امان نیز مقابلم نشست و در مبل فرو رفت و پایش را روی هم انداخت.
    ـ"پس زری به قولش عمل کرد و همه ی اموالت رو برگردوند، درسته؟"
    لب و لوچه‌ای برچید:
    ـ"خب تا جائی که فکر می‌کرده حقمه بهم داده، اما یه چیزهایی رو هم حق خودش می‌دونه و ما به ازای مهریه‌ش ورداشته و حاضر نیست برش گردونه!"
    نمی‌دانستم باید طرف کدامشان را بگیرم:
    ـ"حالا.... به نظرت راست می‌گه؟"
    ـ"نمی‌دونم، برام مهم نیست. به هرحال اون چه به قولش عمل می‌کرد یا نه، من حق تو رو از حلقوم الهه بیرون می‌کشیدم و از این بابت کاملا راضی‌ام. این شاید یه فرصتی بود واسه زری که آخر عمری دست از طمع و خودخواهیش برداره."
    متأسف بودم برای خودم که چنین مادری دارم!
    ـ"من... می‌خوام ببینمش."
    نمی‌دانم چرا یکدفعه عصبانی شد:
    ـ"دیدنش چیزی جز عذابت اضافه نمی‌کنه، تو همین حالا از دیدن خونه‌ای که اون توش یه زمانی زندگی کرده آشفته شدی، چه‌طور حالا می‌خوای ببینیش؟"
    ـ"باید ازش بپرسم چه طور تونسته با من، تو، پدرم و مادرت..... چنین کاری کنه؟"
    ـ"لازم نیست.... من چنین اجازه‌ای بهت نمی‌دم."
    پس آرمان حق داشت که می‌گفت فعلا به عقدش در نیا وگرنه مادرت را نمی‌بینی! چه خوب شد که به حرفش گوش دادم و عقدمان را ثبت نکردم. با این‌حال فکر کردم لزومی ندارد به او بفهمانم که چه نیتی دارم:
    ـ"چرا؟ چون شوهرمی؟"
    لبخندی زد:
    ـ"نه، چون عاشقتم!"
    من نیز لبخندی زدم:
    ـ"باشه، هرچی تو بگی."
    و برخاستم و به طرفش رفتم، خیره نگاهم می‌کرد و نمی‌دانست چه نیتی دارم، نوبت من بود که به او بفهمانم چقدر دلتنگ و بی‌تابش بوده‌ام، با هر ترفند زنانه‌ای که سراغ داشتم.....
    ******




        «مرداب بی سنجاقک»
        قرار شد هروقت معاوضهی اسناد را انجام دادیم بیایم و در این خانه مستقر شوم، البته حرفی در مورد حضور یا عدم حضور امان هم نزدیم چون واقعا بی‌انصافی بود اگر به او می‌گفتم نمی‌خواهم پیش ما باشی. آن روز وقتی به خانه برگشتیم ایلیا توی دفتر نقاشی‌اش سعی کرد مجسمه‌ها را بکشد، فهمیدم که ذهنش تماما درگیر آن ها شده و شاید این یک اتفاق خجسته باشد برای من و امان.
        من نیز از فرصت استفاده کردم و کنارش نشستم و مدادرنگی دیگری در دست گرفتم:
        ـ"باغچه‌شونم دیدی؟ خیلی قشنگ بود... این فواره شه، این درخت انجیرش... اینم شمشادها...."
        و باخود اندیشیدم ایلیا هیچ وقت در یک خانه‌ی بزرگ و ویلایی بی‌قراری نکرده.....
        آنگاه زنی کشیدم و موهایش را زرد کردم، بعد هم پسربچه‌ای که موهایش قهوه ای و سرخ بود، مردی باموهای سیاه آن طرف پسرک کشیدم که ناگهان ایلیا مدادش را برداشت و او را خط خطی کرد.... این بار خودش شکل یک دختر را کشید که دست پسرک را گرفته بود و موهایش مثل فنر پیچ پیچی بود، من هم مدادم را رویش گذاشتم تا خط خطی‌اش کنم، داد زد:
        ـ"نه! این ربی.... مال منه!"
        من هم معصومانه نگاهش کردم:
        ـ"پس چرا تو امان منو خط خطی کردی؟ دل من هم شکست دیگه...."
        چند ثانیه خیره نگاهم کرد، آنگاه پاک کن برداشت و امان را با خط خطی‌هایش پاک کرد....
        ـ"خط خطی نکردم.... امان نیست! رفت آمیکا."
        خوب است دیگر، شکرخدا آن قدر درخودماندگی ندارد که خلاقیتش را درچشم و چالم فرو نکند! بینی‌اش را میان دو انگشتم گرفتم و فشردم:
        ـ"می‌دونستی خیلی می‌فهمی؟"
        نگاهش را از من دزدید و به نقاشی‌اش مشغول شد:
        ـ"نه، ایلی هیچی نی‌فهه."
        ـ"آره ارواح عمه رزیتات!"
        و شروع کردم به قلقلک دادنش، او که همیشه از این کار لذت می‌برد دور خود چرخید و من نیز همچنان به جانش افتاده بودم و هردو می‌خندیدیم.
        مایل بودم هرچه زودتر کار نقل و انتقالم به خانه‌ی جدید انجام گیرد بنابراین از امان خواستم که زودتر معاوضه‌ی سند را انجام دهیم ولی نمی‌دانم چرا این‌قدر این دست و آن دست می‌کرد و مدام می‌گفت که حالا عجله‌ای نیست و از این حرف‌ها. شاید امیدوار بود که از معاوضه صرفنظر کنم و در آن خانه مستقر شوم، ولی من حاضر نبودم پایم را توی خانه‌ای بگذارم که متعلق به اوست و به ازایش هیچ مبلغی نپرداخته‌ام.
        از سوی دیگر واقعا دیگر نمی‌توانستم حتی لحظه‌ای در آن آپارتمان وحشتناک و همسایه‌های بدجنسم بمانم، مخصوصا این‌که مردک پیژامه‌پوش اهانت را از حد گذرانده و تازگی‌ها با آن نگاه هیزش حرف‌های دیگری هم می‌زد. وای به آن وقتی که تنها مرا توی راه‌پله‌ها گیر می‌آورد....
        من که از ترس آبرویم حتی نمی‌توانستم صدایم را بلند کنم و فریاد بزنم تنها راه چاره‌ام فرار بود ولی مطمئنا این فرارها هم دردی از من دوا نمی‌کرد، من حتی نمی‌توانستم زنش را در جریان رفتارهای غیراخلاقی این مردک بگذارم چون انگشت اتهام قبل از هرچیزی به سوی خودم گرفته می‌شد.
        درواقع من فقط یک راه داشتم برای اثبات حرف هایم، این‌که یک واکمن* تهیه کنم و زیر چادرم آماده نگه دارم و هروقت دیدمش دکمه‌ی ضبطش را فشار دهم! ولی خب؛ قیمتش گران بود و من هم فعلا دست و بالم خالی.... شاهزاده‌ای با ثروتی افسانه‌ای که یک گروه آدم سر ثروتش به جان هم افتاده‌اند و تمام عمرشان را به نقشه کشیدن برایش تلف کرده‌اند، ولی این شاهزاده‌ی مفلوک حتی نمی‌توانست یک واکمن بخرد! مسخره است؛ نه؟!
        من جرأت نداشتم درباره‌ی این مرد حتی به امان حرفی بزنم چون در این صورت مجبورم می‌کرد به خانه‌اش بروم و احتمالا با باد کردن رگ غیرتش یک کاری دست خودش و بقیه می‌داد، پس باید صبر می‌کردم تا زمانش فرا برسد و طبق قرار قبلی‌مان بعد از معاوضه‌ی ویلا و عمارت به آنجا نقل مکان کرده و از شرّ تمام دردسرهایم راحت شوم.
        با حساب این‌که ایام امتحاناتم بود، فقط توانستم یک بار در دفتر ثبت اسناد آقارضا قراری با امان برای معاوضه‌ی سندهایمان بگذارم و بعد از این‌که ترتیب انتقالشان را دادیم آقارضا گفت که یک سری کارهایی مثل گرفتن پایان کار و شهرداری و عوارض نوسازی و دارائی و اینها باید انجام شود که چون ویلای من درنوشهر بود باید خودم شخصا پی‌گیر این‌جور کارها در همان شهر مربوطه می‌شدم که گرفتاری‌اش زیاد بود و من هم وسط امتحانات پایان ترمم، امان پیشنهاد داد که وکالتی دراین‌باره به او بدهم، من نیز درحضور آقارضا سند وکالتنامه‌ای تنظیم کردم که کارهای مربوط به هر دو سند و همچنین بانک و غیره را بتواند بدون حضور من انجام دهد. آقارضا که با یک جور لذت خاص به کارهای من و امان رسیدگی می‌کرد، آخر سر با لبخندی صمیمانه به خاطر اعتمادی که به یکدیگر داریم تبریک گفت که خیلی چسبید!
        حالا دیگر با خیال راحت کارهایم را به امان سپرده وذهنم را از هرچه غیر درس‌هایم بود خالی کردم، حتی دیدارهایم نیز محدود شده و تلفن‌ها را نیز خیلی کوتاه جواب می‌دادم تا این‌که نهایتا با بالاترین معدل توانستم ترم را به پایان برسانم و برای ترم جدید آماده شوم.
        عجیب است که هم‌کلاسی‌هایم فکر می‌کردند من همسن و سالشان هستم و تازه از دبیرستان فارغ‌التحصیل شده‌ام! یعنی این‌قدر پوست کلفت شده‌ام که گذر ایام و پشت سر گذاشتن این‌همه سختی و فشار روحی هنوز بر چهره‌ام تأثیری نداشته؟! به هرحال این موضوع هرقدر که برای یک زن سی‌ساله لذت‌بخش است برای من آزاردهنده بود، چون متأسفانه همیشه زیبایی‌ام باعث دردسرم بوده و من دوست نداشتم کسی از میان همکلاسی‌هایم دلباخته‌ام شود و از سوی دیگر نیز اهل فاش کردن اسرار زندگی‌ام نبودم وحتی نمی‌خواستم کسی بداند پسر سیزده ساله‌ای دارم.
        امان نیز دغدغه‌ی مشابهی داشت و وقتی درباره‌ی کارنامه‌ی درخشانم با او صحبت کردم ابراز نگرانی کرد از این‌که کسی به من چشم طعمی بدوزد! پس در اولین فرصت با یک حلقه‌ی شیک ولی ساده سراغم آمد و آن را به دستم انداخت و سفارش کرد که درش نیاورم تا همه بدانند که صاحب دارم!
        آرمان وقتی اولین بار حلقه را در دستم دید با با نگاهی سرزنش‌آمیز گلایه کرد:
        ـ"تموم شد؟ زنش شدی؟"
        سوئیچ را به دست ایلیا دادم واز او خواستم توی ماشین منتظرم بماند....
        ـ"هنوز نه، ولی فرقی نمی‌کنه چون به زودی ازدواج می‌کنیم."
        کمی جلوتر آمد تا تأثیرکلامش را بیش‌تر کند:
        ـ"رؤیا نکن این کارو! امان نمی‌تونه خوش‌بختت ‌کنه، تودختری نیستی که بتونی با یه همچین آدمی بسازی!"
        نمی‌دانستم راجع به چه چیزی حرف می‌زند:
        ـ"تو که قبلا می‌گفتی می‌تونم بهش اعتماد کنم، حالا چرا سعی داری بدبینم کنی؟"
        سری تکان داد و نفسش را پرصدا بیرون فرستاد:
        ـ"رؤیا خودت روبه اون راه نزن، تو باهوش‌تر از اونی که نفهمیده باشی اون موقع منظورم در رابطه با پرونده‌ی سهم‌الارثت بود، نه یه عمر زندگی زناشویی با مردی که...."
        و حرفش را خورد و دندان‌هایش را برهم فشرد و دوباره سری تکان داد....
        نگران شدم:
        ـ"مردی که چی؟ اگه چیزی می‌دونی بگو."
        کلافه و عصبی دستی به موهایش کشید، بعد هم دو سه قدم این طرف و آن طرف رفت، اصلا درک نمی‌کردم چرا این‌قدر ازدواج من و امان برایش سنگین تمام می‌شود؟
        ـ"گوش کن، الان فرصت زیادی نداریم، صلاح نیست که ایلیا زیاد توماشین تنها بمونه ولی اگه بخوای بعدا برات مفصل همه چیو می‌گم."
        به صلاحدیدش احترام گذاشتم و خداحافظی کردم و رفتم پایین. نمی‌دانستم قرار است چه چیزهایی درباره‌ی امان بشنوم ولی مطمئن بودم هیچ چیزی در این دنیا وجود ندارد که مرا از عشق دیوانه وار امان رهایی بخشد؛ حتی اگر به او بدبین شوم، حتی اگر تصمیم بگیرم دامنم را از زندگی‌اش برچینم، درهرحال من فقط آسیبی جبران ناپذیر متحمّل خواهم شد بدون این‌که نیازم به این مرد حتی اندکی کم‌تر شود. پس این موضوع بیش از آن‌که مرا مشتاق شنیدن حقایقی درباره‌اش کند، نگران و وحشت‌زده‌ام می‌کرد.
        آن روز عصر وقتی ایلیا برای رفع خستگی استراحت می‌کرد، من خسته و خواب‌آلود مشغول بریدن الگوی لباسی شدم که به تازگی سفارش گرفته بودم، هنوز قیچی را به پارچه نینداخته بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد، بی حوصله و خسته گوشی را برداشتم، شنیدن صدای آرمان خواب از سرم پراند:
        ـ"الو؟ رؤیا می‌تونم بیام دیدنت؟"
        به پارچه‌هایی که روی زمین ریخته بود نگاه کردم و بعد هم یاد همسایه‌ی پیژامه پوشم افتادم:
        ـ"نه، اگه چیزی هست پشت تلفن بگو."
        ـ"پس من فردا میام دنبالت بریم بیرون."
        چهره درهم کشیدم، کافی بود امان می‌فهمید که با این پسر خوش‌تیپ رفته‌ام گردش و تفریح!
        ـ"نمی‌تونم، فردا جایی کار دارم."
        ـ"می‌شه این‌قدرمنو نپیچونی؟ من که می‌دونم دردت چیه؟"
        پوزخندی زدم:
        ـ"جدی؟ چیه حالا؟"
        ـ"امان."
        صلاح دیدم احساساتم را عریان و بی‌پرده کف دستش بگذارم:
        ـ"لطفا وقتی اسمش رو میاری ملاحظه‌ی قلبمو بکن!"
        از لحن صدایش فهمیدم که اصلا خوشش نیامده:
        ـ"که این‌طور! ظاهرا خیلی خوب تونسته خر مرادش رو سوار شه، بی‌خود نبود که مادرت این‌قدر از این پسر وحشت داشت."
        کمی بی‌ملاحظه شده بودم و حالا تصویر جذّاب ایرج خان نیز مقابل چشمانم بود:
        ـ"چرا که نه؟! از خودش بپرس چی شد که به پدرنازنینم پشت کرد؟"
        صدایش را بالا برد:
        ـ"پس تو چرا یه راه نافرجام رو داری دوباره می‌ری؟ نتیجه‌ای که مادرت از خ*ی*ا*ن*ت گرفت کافی نبود؟ البته اگه خیانتی بوده باشه."
        بلافاصله درصدد جوابی مناسب برآمدم:
        ـ"واسه همینه که من هم قصد خ*ی*ا*ن*ت ندارم، چون عشق اول و آخرم امانه...."
        و ناگهان متوجه جمله‌ی آخرش شدم و تبصره‌ای به جمله‌ام افزودم:
        ـ"ببینم؛ تو چی گفتی؟ اگه خیانتی بوده باشه؟ منظورت چیه؟"
        مکثی کرد....
        ـ"بهتر نیست از خودش بپرسی؟ ظاهرا همه به خودشون اجازه دادن درباره‌ش خیلی حرفا بزنن و تنها کسی که اجازه‌ی دفاع از خودش نداشته مادر بیچاره‌ته! البته زیاد هم عجیب نیست، طرف حساب هردوی شما یه اصلانیه!"
        چشمانم را برهم فشردم و سعی کردم برخودم مسلط باشم:
        ـ"آرمان یه دنیا کار سرم ریخته، بعد تو داری قصه‌ی امیرارسلان نامدار برام تعریف می‌کنی؟ زودتر برو سر اصل مطلب؛ البته اگه مطلب مهمی هست!"
        ـ"خلاصه‌ی کلام اینه: رؤیا خودت رو ننداز تو چاه امان! اول به دیدن مادرت برو، بعد هر تصمیمی که خواستی بگیر. اینو به عنوان یه دوست، یه برادر، یه خیرخواه یا هرچیز دیگه‌ای که خودت دوست داری ازم بپذیر."
        نگرانی داشت کم‌کم تمام وجودم را پر می‌کرد، اگرچه هنوز سرسخت بودم:
        ـ"هرچیزی که قراره مادرم بگه و تو می‌دونی، بهتره خودت بهم بگی."
        ـ"نمی‌تونم! تو باید یه چیزهایی رو از نزدیک ببینی، من نمی‌تونم رو هوا حرف بزنم و تأثیرش رو از بین ببرم."
        کمی مکث کردم تا بتوانم جواب مناسبی پیدا کنم....
        ـ"الان امکان دیدن مادرم رو چه جوری پیدا کنم؟ عید که سرتاسرش ماه رمضونه نمی‌تونم جایی برم، بعدشم که دوباره کلاس‌هام شروع می‌شه، توفرصتی می‌بینی برای این‌که بتونم یه سفر خارج از کشور داشته باشم؟ حالا هزینه‌های چنین سفری بماند!"
        حالا نوبت او بود که کمی فکر کند:
        ـ"خب حداقل ازدواجت رو عقب بنداز تا ببینم چه کار می‌شه کرد."
        ـ"تا کی عقب بندازم؟"
        ـ"تا دو سه ماه."
        خب؛ من که فعلا قصد نداشتم عقدمان را ثبت کنم؟ حالا دو سه ماه هم منتش را سر آرمان می‌گذارم!
        ـ"باشه، تا دو سه ماه هم به خاطر تو. البته امیدوارم امان بتونه رنج این فراق رو طاقت بیاره، همون طور که برای من واقعا غیرممکنه."
        پوزخندی نثارم کرد:
        ـ"عاشق بودن امان هم از اون حرفاست! تازه معشوقه شم هیشکی نه و دختر زری؟! نه نه.... رؤیا تو ساده‌تر از اونی هستی که فکر می‌کردم. هنوز خیلی مونده تا این پسر سرتاپا کینه رو بشناسی. عشق هم واسه امان یه دسته چکه، تا وقتی که بتونه از برگه‌هاش استفاده می‌کنه و تموم که شد می‌ره سراغ یه دسته چک دیگه."
        این حرف قابل تحمل نبود برایم:
        ـ"پس برام توضیح بده که این آقای سرتاپا کینه و اهل معامله رو چه حسابی یه خونه‌ی گرونقیمت رو به من بخشیده؟"
        ـ"منظورت چیه؟"
        ـ"من ویلای نوشهرم رو بهش فروختم و معوضش یه خونه توی تهران گرفتم، چون پول نقد تو دست و بال هیچ کدوم‌مون نبود."
        سکوتش این‌بار موجی از تحیّر و ناباوری داشت:
        ـ"کدوم خونه؟ تجریش یا جمشیدیه؟"
        ـ"جمشیدیه."
        فکر کنم کاملا گیج شده بود، چون دیگر نمی‌دانست باید چه بگوید، حال آن‌که افکارش را بلندبلند به زبان می‌راند:
        ـ"یعنی چی....؟ اون خونه حداقل سه برابر ویلای شمال ارزش داره، مگه می‌شه همچین کاری کرده باشه؟ چی تو کله‌ی این آدمه؟"
        لبخندی کنج لبم نشست که قطعا رو به سوی آرمان نداشت:
        ـ"تو عشق رو نمی‌شناسی آرمان، اگه می‌دونستی که امان چه‌قدر عاشقمه هیچ‌وقت تعجب نمی‌کردی. خونه که هیچی، اون حاضره جونش رو برای من بده، پس بهتره سعی نکنی منو نسبت بهش بدبین کنی!"
        هرچند حرف حسابم جواب نداشت ولی آرمان زیربار نمی‌رفت:
        ـ"خب این می‌تونه یه جور سرمایه گذاری بلند مدت باشه! فعلا به نظر می‌رسه که حجم بزرگی از نقدینگیش رو معطل گذاشته، ولی وقتی قرار باشه بازدهیش به چندین برابر برسه دیگه ضرر حساب نمی‌شه."
        پوزخندی عصبی زدم:
        ـ"هع... خیلی مسخره ست! فکر کن چنین ملکی رو به من ببخشه درحالی‌که قرار نیست من باهاش کاسبی راه بندازم و تازه اگه سودی هم ببرم قصد ندارم بهش برگردونم!"
        ـ"خب البته منظور من صددرصد این نبود، مطمئنا امان دلایل قوی‌تری پشت این کارش داره و الزاما منظور از سود بردن یه سود اقتصادی نیست هرچند که اون هم می‌تونه باشه.... مثلا چی بالاتر از اعتماد؟ همین حسی که تو الان نسبت بهش داری و دیگه بمب هم تکونش نمی‌ده!"
        ـ"حالا مثلا این اعتماد به چه کارش میاد؟"
        ـ"خب.... مثلا برای پیشبرد نقشه‌هاش!"
        نفس عمیقی کشیدم تا بر افکارم مسلط شوم:
        ـ"ببین آرمان، اگه می‌خوای راجع به چیزی شبیه انتقام حرف بزنی باید بگم هیچ اعتقادی بهش ندارم، فکر نمی‌کنم امان اون‌قدر احمق و پست باشه که موفقیت‌هاش رو فدای انتقام‌گیری شخصی کنه، اون هم نه از سارق اصلی خوش‌بختیش، بلکه از دختری که هیچ ربطی به این ماجرا نداره جز این که دختر زریه.... آرمان کلا سعی کن زیاد فیلم هندی نبینی!"
        از لحن تمسخرآمیزم هیچ خوشش نیامد:
        ـ"باشه، هرجورکه راحتی تصمیم بگیر."
        می‌خواستم هرچه زودتر تمامش کنم، دیگر حوصله‌ی خودش‌ و مصلحت‌اندیشی‌هایش را نداشتم:
        ـ"اگه کاری نداری من برم به کارهام برسم."
        ـ"برو به سلامت! ایلیا رو عوض من ببوس."
        ـ"باشه. خداحافظ."
        وقتی گوشی را سرجایش گذاشتم موجی از افکار منفی به درون سرم ریخت، هرچند که جواب‌های نسبتا دندان‌شکنی به آرمان داده بودم ولی چیزی نمی‌توانست نگرانی‌ام را برطرف کند. به هرحال اکنون من صاحب یک خانه در جمشیدیه بودم که ارزشی سه برابر ویلایم در شمال داشت، کار به انجام رسیده و من قبل از شروع ترم جدید ترتیب نقل و انتقالم را به آنجا می‌دادم، پس هیچ چیز غیرعادی و مشکوکی وجود ندارد!
        _______________________________________________________
        *واکمن: یک برند متعلق به سونی که برای دستگاه‌های پرتابل پخش کننده‌ی صوتی و تصویری اطلاق می‌شود. آن سال‌ها در ایران فقط دستگاه ضبط و پخشی که به اندازه‌ی یک نوارکاست بود از این برند وجود داشت که داشتنش آرزوی خیلی از جوانان بود ولی امروز به یک شوخی شبیه‌تر است!


    ظرف دو سه روز کارهای عقب مانده‌ام را انجام دادم و از آنجایی که ایلیا تحمل اسباب‌کشی نداشت فرستادمش پیش آرمان و خودم دست تنها تمام اسباب و اثاثیه‌ی ضروری‌ام را درون جعبه‌های موزی چیدم و مابقی را نیز بار یک خاور کردم تا بفرستم برای سرایدارهایم در ویلای اوشون. امان با این‌که خودش در تهران حضور نداشت ولی چهار کارگر قابل اعتماد برایم فرستاده بود که خودم نخواهم اسباب و اثاثیه‌ی سنگین را جابه‌جا کنم، همان‌ها هم وسایل ضروری‌ام را داخل وانت گذاشتند و بعد هم سوار خاور شدند و رفتند ویلای اوشون. قبل از این‌که سوار وانت شوم خانه را کاملا تمیز کردم و برق انداختم تا وقتی که تحویل صاحبخانه و مستأجر بعدی می‌دهم یک خدابیامرزی برای پدرومادرم بگویند.
    به محض این که در را قفل کردم و برگشتم که بیایم پایین، همسایه ی پیژامه پوشم را دیدم که بی‌هیچ پوزخندی ایستاده و با نگرانی تماشایم می‌کرد، ابرو درهم کشیدم و بی‌سلام و خداحافظ خواستم بروم که با ناباوری گفت:
    ـ"داری می‌ری؟"
    جوابی ندادم و فقط در دلم حسرت همان واکمنی را خوردم که اگر داشتمش الان خدمت رابطه‌اش با زن فرهنگ‌زده‌ی مفلوکش می‌رسیدم! هنوز دو سه پله پایین‌تر نرفته بودم که او نیز با عجله خودش را به من رساند و دهان کثیفش را باز کرد:
    ـ"ببین، از اینجا می‌خوای کجا بری که همین بساطت نباشه؟ بیا صیغه‌م شو خودم برات خونه می‌گیرم و نمی‌ذارم کسی چپ نیگات کنه!"
    چهقدر کلمه‌ی صیغه گاهی نفرت‌انگیز است؛ همان‌طور که می‌تواند خوب و کارگشا باشد. بی‌خود نیست که زنان این‌قدر از این حقیقت تلخ بیزار و فراری‌اند، وقتی حساب و کتابی درکار نباشد، وقتی تعهد جایش را به هوسبازی و سوءاستفاده می‌دهد جای خوب و بد نیز عوض می‌شود. به هرحال خوشحالم که درباره‌ی امان تن به صیغه نداده‌ام، دست کم به نظر نمی‌رسد که یک مرد دارد از من بهره‌کشی می‌کند اگرچه امان تا به حال حتی یک بار هم درخلوتم نبوده.
    نگاهی به طبقه‌ی پایین انداختم، احتمالا زنش باید تا الان از سر کار برگشته باشد! بدبخت مادرمرده از بس توی مدرسه با بچه‌های تخس سروکله زده قیافه‌اش مثل زن‌های پنجاه ساله شده بود درحالی‌که بیش‌تر از سی سال نداشت.... حقش نبود با این مرد کثیف زیر یک سقف زندگی کند، مردی که روزها درخانه می‌ماند که مراقب بچه‌شان باشد و بعد از ظهر سرکار می‌رفت، ولی تمام مدت کشیک مرا می‌کشید که کی می‌روم و کی می‌آیم. حالا اگر من نباشم قطعا زن دیگری چشم او را دنبال خود خواهد کشید چون اساسا این‌جور مردها بیمار جنسی‌اند و برای همین لفظ صیغه را مثل نقل و نبات بر زبان می‌رانند....
    همان‌طور که مثل همیشه بی‌هیچ کلمه‌ای از کنارش می‌گذشتم و به سوی درخروجی ساختمان می‌رفتم او نیز بی‌اراده کمی بلندتر از حد معمول صدایم کرد:
    ـ"کجا می‌ری؟ واستا! لالی؟ زبون نداری حرف بزنی؟"
    و من مردک چاق نفرت‌انگیز را با همان زیرپوش رکابی سفید و پیژامه‌ی آبی راه راه پشت سرم جا گذاشتم و سوار وانت شدم و حرکت کردیم.
    خیلی بی‌چاره‌ام که هرکس و ناکسی به خودش اجازه می‌دهد درباره‌ام خیال‌پردازی کند، صرفا چون یک بیوه زن جوانم! تف به فرهنگ و بینشی که به پیشینه‌ی هزاران ساله‌اش پشت کرده و به شیوه‌ی تازیان زن را مایملک مرد می‌داند و یک زن تنها را بی‌صاحب فرض می‌کند و اجازه‌ی اسائه‌ی ادب را درموردش صادر می‌کند! کجا هستند خسروانی که وقتی یارشیرین را درون برکه‌ی زلال آزادی، لُـخت و عور می‌بینند چشم از او می‌گیرند تا کیان زن را بر بلندای قصر عشق به جلوه بنشانند؟ چه شدکه مردان ما مجنون صفتانی شدندکه احساسات خود را بی‌پرده جار می‌زنند و لیلی بی‌گـناه خویش را در پس پستوهای تحجّرِ مردانه، دار می‌زنند؟!....
    ******
    کوچ ما این‌بار نیز مثل همان موقعی که به اوشون رفتیم بی‌دردسر انجام شد، ایلیا به عشق آن فرشتگان سپید سنگی ساکت و تسلیم به این تغییر شگرف تن داد و من این‌بار نگران دلبستگی عجیبش به اشیاء بی‌جان این خانه بودم، انگار مسخ شده و روحش در این خانه به تسخیر صاحبان این مجسمه‌های سنگی درآمده بود. او دربرابر دعوت من به کارهای دیگر واکنشی نشان نمی‌داد و اگر هم از مرداب راکد خویش بیرون می‌آمد فقط مقاومت می‌کرد و از من غیرمستقیم می‌خواست که راحتش بگذارم.
    بااین‌حال فضای خانه و دکوراسیون هال و پذیرایی بیش از حد شیک و مدرن به نظر می‌رسید، تا جائی‌که حتی من هم با آن پیشینه‌ی اشرافی‌ام احساس می‌کردم یک‌جورهایی معذبم. این شرایط برای ایلیا کمی هم سخت‌تر بود و برای لمس یا استفاده از این وسایل به طرزی غیرعادی احتیاط و حتی پرهیز می‌کرد. می‌دانستم اگر این وضعیت ادامه پیدا کند ممکن است دوباره بنای ناسازگاری را بگذارد و اگر الان آرام است شاید به این خاطر است که هنوز هم حس می‌کند اینجا مهمانیم و قرار نیست زندگی کنیم.
    پیانوی بزرگ و باشکوه گوشه‌ی پذیرایی بعد از مجسمه‌ها تنها چیزی بود که او را ساعت‌ها به خود مشغول کرد، با این‌حال حدس من درست بود و وقتی او را به اطاق خوابش بردم و به او گفتم که بعد از این اینجا باید بخوابد تازه فهمید موضوع چیست و دوباره بنای ناسازگاری و جیغ و فریاد را گذاشت.
    چند ساعتی به همین منوال گذشت تا این‌که کم‌کم دست از لجاجت برداشت و در لاک آرامش موقتی‌اش فرو رفت، این‌بار حتی از آرام شدنش هم می‌ترسیدم، رفتار او عجیب شده و من حس می‌کردم فضای این خانه او را بیش‌تر و بیش‌تر در مرداب درخودماندگی‌اش فرو برده. او بعد از آن هم ارتباطش با دیگران تا حد غیرقابل قبولی کاهش یافته و حتی تمایلی به نواختن پیانو نیز از خود نشان نمی‌داد. کار به جایی رسید که مجبور شدم تمرکزمان را در این خانه توی یکی از اطاق خواب‌ها بگذارم که تختی دونفره، یک دست مبل راحتی نیم‌ست و میزتحریر و قفسه‌ی کتاب در آن بود با سرویس بهداشتی و آشپزخانه‌ای کوچک. یک دستگاه کامپیوتر نیز گوشه‌ی میز تحریر قرار داشت که من طرزکارش را بلد نبودم و مطلقا حس خوبی نسبت به آن نداشتم، هرچند که بعدها فهمیدم می‌توانم خاطراتم را درآن تایپ کرده و به سادگی ویرایش کنم و همین باعث شد حسم نسبت به آن وسیله‌ی عجیب و غریب بهتر شود.
    به هرحال اقامت ما در این اطاق کمی حال ایلیا را بهتر کرد ولی هنوز هم نتوانسته بود با این شرایط کنار بیاید.
    می‌خواستم خدمتکارانم را که دو خانم و یک آقا بودند مرخص کنم، چراکه من توان پرداختن حقوقشان را نداشتم ولی امان اجازه نداد و گفت که حقوق آن سه نفر به عهده‌ی خودش است. انصافا بدون خدمتکار نمی‌شد در آن خانه زندگی کرد وگرنه ظرف مدتی کوتاه همه جا پر از غبار و بی‌نظمی می‌شد. من به کارهای شخصی خودم هم به زحمت می‌رسیدم وای به وقتی که قرار باشد عمارت و باغچه‌ی به این بزرگی را هم به تنهایی اداره کنم.
    بااین‌همه من در این خانه حس خوبی نداشتم، حتی نمی‌توانستم دوستانم را دعوت کنم که بیایند به خانه‌ام چون دوست داشتم سوده و سلمی را باهم دعوت کنم ولی اگر سلمی و دخترانش این خانه و زندگی را می‌دیدند ممکن بود خیلی پژمرده شوند. گاهی باید ظرفیت آدم‌ها را در نظر گرفت و چیزی بیش از حد توانشان بر آن‌ها تحمیل نکرد، پس اگر لازم می‌شد مهمانی بگیرم همه را به ویلای اوشون دعوت می‌کردم، فقط سوده و خانواده‌اش گاه‌گاهی سرزده می‌آمدند پیشم که خب؛ آن‌ها زیاد هم با این مدل زندگی بیگانه نبودند.
    به امان نگفتم که مایل نیستم در این خانه با ما زندگی کند ولی او خودش تمام وسایل ضروری‌اش را از اینجا برده و فعلا هم به خاطر پی‌گیری کارهای ویلا، در نوشهر به سر می‌برد.
    حالا برای زندگی در این خانه دو مطلب ناهمگون وجود داشت که مجبور به اصلاحشان بودم، یکی اتومبیلی که از آن استفاده می‌کردم ودیگری شغلی که تنها راه امرار معاشم بود. امان موضوع اتومبیل را حل کرده و یک شورلت نووای کرم رنگ زیبا توی پارکینگ گذاشته و به من گفت که بعد از این از همان باید استفاده کنم، درمورد شغلم نیز از من خواست فعلا سرکار نروم تا حساب بانکی‌ام را خودش شارژ کند و به موقع با یک شغل متناسب تحصیلاتم مشغول شوم. پیشنهادش عالی بود و می‌توانست برایم پر باشد از راحتی و آرامش، با این‌حال یک‌بار تلفنی از او پرسیدم:
    ـ"رو چه حسابی باید پول توجیبی‌هامو از تو بگیرم؟"
    جواب او نیز ساده و دم دستش بود:
    ـ"چون همسرمی. این هم پول توجیبی نیست، نفقه ته."
    ـ"ولی این تعهد مال وقتیه که قانونا همسرت باشم، ما حتی زیر یه سقف هم زندگی نمی‌کنیم."
    ـ"واسه من فرقی نمی‌کنه، تعهد من به تو توی قلبم ثبت شده، نیاز به دفتر و دستک نیست."
    چگونه می‌توانستم حرف‌های آرمان را درباره‌ی این مرد باور کنم؟ امان بیش از آن خوب بود که بشود درباره‌اش تردیدی به دل راه داد. با این‌حال شاید لازم بود واقعا به دیدن مادرم بروم، آیا امان اجازه‌اش را به من می‌داد؟
    مادرم....
    راستی مادرم چه جور آدمی است؟ چرا این خانه با تمام بزرگی و شکوهش مثل یک آبنبات چوبی دست به دست شده فقط به خاطر من؟! مادرم آن را به امان واگذار کرده در ازای سهم‌الارثی که امان برایم از چنگال الهه بیرون کشیده، حالا هم امان آن را به من می‌بخشد در ازای یک سوم مبلغ؛ صرفا چون دوستم دارد و تعهدش نسبت به من در قلبش ثبت شده. دو نفر برای من درحد غیرقابل باوری فداکاری می‌کنند درحالی که هردوی این‌ها یک زمانی باعث و بانی تمام بدبختی‌هایم بوده‌اند و هنوز هم ازیکدیگر متنفرند و در پی فرصتی که ریشه‌ی هم را بزنند.
    شاید تلاش آرمان هم به همین خاطر بوده که من این‌قدر ساده‌اندیش نباشم و خودخواهی آدم‌های دور و برم را باور کنم. با این‌حال چه توضیحی درمورد خودش وجود دارد؟ او روی چه حسابی نامه‌ی برادر مرحومش را برایم آورده و این‌همه تقلا کرده تا دو دشمن دیرینه را با هم متّحد کند صرفا به خاطر من؟!
    


        یک روز که طبق معمول رفته بودم آموزشگاه تا ایلیا را به خانه برگردانم آرمان از من اجازه خواست تا عصر بیاید پیش‌مان. با اکراه پذیرفتم و حدود ساعت چهار بود که آمد. فراموش نمی‌کنم که ایلیا با دیدنش بی‌هیچ حرف و صحبتی از فرشتگان سنگی فاصله گرفت و در آغوشش فرو رفت، مثل این‌که آرامش بگیرد از وجود او. آرمان با تمام عشق و محبت خالصانه‌اش او را نوازش کرد، بوسید و به سینه فشرد. دقایقی طولانی به همین وضع بودند تا این‌که چیزی در گوش ایلیا گفت و او مثل یک ربات به اطاق خواب‌مان رفت.
        دعوتش کردم بیاید داخل، روی مبل‌های راحتی نشستیم، لحظاتی بعد آرمان خیره‌ی نگاهم شد و لب به سخن گشود:
        ـ"متوجه شدی که با ایلیا چیکار کردی؟"
        بدم می‌آمد یک نفر بخواهد کوتاهی‌هایم در حق ایلیا را به رخم بکشد، بلافاصله چهره درهم کشیدم:
        ـ"ایلیا مشکلی نداره، خودم حواسم بهش هست."
        خوشش نیامد:
        ـ"نه نیست! تو تمام حواست پی خوشگذرونیت با امانه!"
        رگه‌هایی از حسادت در کلام نیش‌دارش به خوبی عیان بود:
        ـ"این بی‌انصافیه آرمان! من و امان حتی یک‌بار هم جلوی چشم این بچه با هم نبودیم، اون الان این خونه رو رها کرده و رفته پیش پدرش با وجودی که از اون مرد متنفره، صرفا چون می‌دونه ایلیا تحمل حضورش رو اینجا نداره."
        آهی کشید و قدری مکث کرد تا تلخی دفاعم از امان را فراموش کند....
        ـ"ایلیا داشت درمان می‌شد، دیگه فرق زیادی با یه بچه‌ی سالم نداشت، اون از همه‌ی شاگردهام بااستعدادتر بود و شرایط رو خیلی خوب درک می‌کرد. از بیماریش فقط درصد کمی باقی مونده بود که اون رو هم می‌شد با درمان‌های مخصوص کم‌رنگش کرد ولی تو.... تو یه کاری کردی که دوباره حالت‌هاش شدید شده، دیگه علاقه‌ای به موسیقی نشون نمی‌ده..... رؤیا؛ ایلیا داره سنگ می‌شه می‌فهمی؟"
        حرفش دلم را لرزاند و نتوانستم در پی توجیه برآیم:
        ـ"به خاطر اون مجسمه‌هاست، از وقتی‌که اومدیم اینجا ساعت‌ها روبه‌روشون می‌شینه و بهشون خیره می‌شه."
        پوزخندی زد:
        ـ"خوبه که اینو فهمیدی و بازهم کوتاهی کردی! اصلا به نظر من از اولشم درست نبود که بیای توی این خونه، چون یه همچین جای بزرگ و پر از تندیسی باعث وحشت این بچه می‌شه."
        این قضاوت زیادی غیرمنصفانه بود:
        ـ"باید چیکار می‌کردم؟ توی اون سوراخ موش می‌موندم و از همسایه‌های دهن‌گشادم حرف می‌خوردم؟ چیکار کنم که سرمو هرطرف می‌چرخونم پیشینه‌ی اشرافیم روی پیشونیم حک شده و هیچ راه فراری ازش ندارم؟ فکر می‌کنی خودم دوست نداشتم یه خونه‌ای نهایتا مثل ویلای اوشون توی همین تهرون داشته باشم و با خیال راحت توش زندگی کنم؟ اینجا واسه من هم زیادی بزرگ و مدرنه ولی چاره‌ای جز قبولش نداشتم."
        کمی فکر کرد....
        ـ"الان تو درگیر سه تا مسئله شدی که به قول خودت راه فراری ازشون نداری، یکی خونه‌ای که بهت هدیه شده، یکی درس‌هات که به مرور سنگین‌تر هم می‌شه.... و از همه مهم‌تر دلبستگیت به امان که تمام زندگیت رو تحت‌الشعاع قرار داده، با این اوضاع توقع این‌که حواست به ایلیا باشه یه کمی دور از انصافه!"
        دور از انصاف طرز حرف زدن او بود:
        ـ"تو که اینقدر دلسوزشی بهتر نیست به جای نیش زدن راهکارت رو بگی؟"
        آرنج‌هایش را روی زانوانش گذاشت و کمی‌خودش را جلو کشید، با وجودی که ماه رمضان بود او هنوز آدامسش را دردهان می‌چرخاند و خبر از حال یک روزه‌دار نداشت. دهانم خشک شده ودلپیچه‌ام برگشته بود، انگار هربارکه فشار عصبی داشتم این درد لعنتی بی‌اجازه بازمی‌گشت.
        ـ"اوایل وقتی فهمیدم که ایلیا اوتیسته با خودم فکر کردم شاید یه جابه‌جایی کوچولو تأثیری روش نداشته باشه، زری پیشنهاد داد که بهش نزدیک‌تر شم و اجازه بدم علاقه‌های خونی و ژنتیکی ما رو مثل آهنربا جذب هم کنه، اتفاقا پیش‌بینی زری درست بود و ایلیا خیلی راحت به من دل بست درحالی‌که می‌دونستم به این راحتی جذب کسی نمی‌شه. وقتی فهمیدم از امان بدش میاد ولی عزم تو برای ازدواج با اون مرد کاملا جدّیه تصمیم گرفتم ازت بخوام حضانت ایلیا رو به من واگذار کنی و بری به زندگیت برسی، اتفاقا امان هم از این موضوع خیلی خوب استقبال کرد که حالا فکر می‌کنم هیچ ربطی به انسانیتش نداشته، می‌خواسته مزاحم رو از سر راه نقشه‌هاش برداره!"
        قلبم از سینه جدا شده و ناباورانه به دهانش چشم دوخته بودم و حتی قدرت گفتن کلامی را نداشتم....
        ـ"....بگذریم.... من الان تقریبا با تمام زوایای روحی ایلیا آشنام، می‌دونم که نسبت به تو وابستگی وحشتناکی داره و از طرف دیگه بی‌توجهی‌های تو داره اونو توی مریضیش بیش‌تر فرو می‌بره، درست مثل آدمی که داره توباتلاق فرو می‌ره و دستش به طرفت درازه ولی تو حواست نیست..."
        ترجیح دادم همچنان سکوت کنم تارشته‌ی کلامش ازهم نگسلد وببینم حرف حسابش چیست؟
        ـ"حالا می‌دونم که گرفتن حضانت ایلیا دردی از این بچه دوا نمی‌کنه بلکه به مشکلاتش دامن می‌زنه، اما اگه تو.... دست از خیال‌پردازی‌هات درباره‌ی امان برداری و یه قدم به خاطر ایلیا عقب‌نشینی کنی...."
        دهانم خشک شده وسرم گیج می‌رفت و دلم.... دلم از درد می‌خواست منفجر شود....
        ـ"....می‌تونیم کنار هم آینده‌ی ایلیا رو بسازیم."
        درسکوت منتظر جوابی از سوی من بود، دستم را بالا نگه داشتم و حلقه‌ام را نشانش دادم:
        ـ"از ده سالگیم همسر امانم، درست همون موقع‌ها که با سوسکش عذابم می‌داد... درست از وقتی‌که غرق چشمای سیاهش شدم.... حتی حالاکه سعی می‌کنی بهم غیرمستقیم بفهمونی که امان عاشقم نیست وفقط داره نقشه‌هاشو برام اجرا می‌کنه! اسمشو هرچی می‌خوای بذار؛ جادو، اسارت، عشق.... به هرحال زندگی بدون امان برای من معنایی نداره، پس هرگز منتظر جواب مثبت از طرف من نباش."
        جوابم برایش گران تمام شد، با این‌حال او به چیزی غیر از خودش یا من می‌اندیشید:
        ـ"برای من هم سخته درکنارزنی زندگی کنم که قلبش برای یک مرد دیگه می‌تپه، ولی درخواستم فقط به خاطر ایلیا بود."
        پوزخندی زدم:
        ـ"تو هم ایلیا رو بهونه کن، دیگه عادت کردم!"
        منظورم را گرفت:
        ـ"ایلیا بهونه نیست بلکه تنها دلیلمه برای درخواست از زنی که جز به خودش به کس دیگه‌ای فکر نمی‌کنه."
        ابرویی بالا انداختم:
        ـ"می‌شه بگی چرا دلیلت رو ربط می‌دی به ایلیا؟"
        ـ"چون مطمئنم که اون بچه فقط درکنار ما دونفر خوش‌بخت می‌شه."
        با این حساب من با امیری دیگر رو به رو بودم، منتها فرقشان این بود که امیر ایلیا را واسطه‌ی رسیدن به من می‌کرد حال آن که آرمان به کسی جز ایلیا نمی‌اندیشید و شاید حتی مرا فقط به خاطر ایلیا تحمل می‌کرد:
        ـ"شک دارم اون به هیچ مردی اجازه‌ی حضور در کنارم رو بده، ولی حتی اگه اینی که تو می‌گی هم باشه من حاضر نیستم به امان خ*ی*ا*ن*ت کنم."
        نیشخندی کنج لبش نشست و سری به تأسف تکان داد:
        ـ"بیش‌تر از اونی که فکر می‌کردم خودخواهی!"
        سری به تأیید حرفش تکان دادم:
        ـ"گاهی بهتره آدم یه کمی‌خودخواه باشه تا طرف مقابلش با سر نره تو شیشه‌ای که زیادی شفافه!"
        چشمانش را تنگ کرد:
        ـ"منطقت هم خودخواهانه ست!"
        و بلند شد که برود. مانعش نشدم، نگاهی به بالا انداخت، جایی‌که در اطاق خواب‌ها از پشت نرده‌های تزئینی پیدا بود، ایلیا آنجا ایستاده ونگاه‌مان می‌کرد. نمی‌دانم آیا از آن فاصله صحبت‌مان را شنیده بود یا نه؛ ولی هیچ واکنشی نداشت، آرمان لحظاتی به همان‌حال نگاهش کرد تا این‌که بالاخره دل از او کند و به سمت در خروجی به راه افتاد.
        می‌دانم حرف‌هایم زیادی خودخواهانه بود ولی اگر خوب نگاه کنیم هرکسی در این ماجرا به نحوی درگیر خودخواهی خویش است، حالا آرمان هم برای من بحران درست می‌کرد چون برادرزاده‌اش را حق مسلم خویش می‌دانست! مهم نیست که در این راه یکی مثل من مجبور باشد زنانه‌هایش را فدای مادرانه‌هایش کند، مهم عشق یک عمو به تنها یادگار برادر مرحومش است!
        به هرحال اگر بخواهم منصفانه به این موضوع نگاه کنم شاید باید حق را به آرمان بدهم که می‌گفت ایلیا درحال فرو رفتن در باتلاق است و دستش به سوی من دراز شده درحالی که من حواسم به او نیست. شاید آرمان تنها کسی بود در این دنیا که به‌کسی جز ایلیا نمی‌اندیشید و برای همین هم کم و کاستی‌ها یا پیشرفت‌هایش را با ظرافت رصد می‌کرد. ایلیا اکنون بیش از همیشه نیازمند کسی بود که او را به این دنیا برگرداند، پس من باید دست به کار می‌شدم....
        تا به‌حال پیش نیامده بود که فاصله‌ی دیدار بین من وخانواده‌ی سلمی به یک ماه یا بیش‌تر برسد، مخصوصا این‌که تازگی‌ها سلمی ‌دیگر تمایلی به زیارت پنج شنبه‌های اول هرماه نشان نمی‌داد. هرچند که این‌جا هم رفتارم خودخواهانه بود ولی من به حضور ربیعه نیاز داشتم تا ایلیا دل از مجسمه‌های سنگی بکند. یک روز جمعه بود که ناهار ایلیا را دادم و با هم به سوی خانه‌ی سلمی به راه افتادیم.

    
    متأسفانه وقتی وارد خانه‌شان شدم اصلا حس و حال خوبی حاکم نبود. قاسم روی تخت چوبی کنار حیاط نشسته وسیگار می‌کشید. دیدن این پسر جوان در چنین وضعیتی واقعا برایم دردناک بود. چرا؟! مگر او چند سال دارد که باید رو به سیگار بیاورد؟ نهایتا بیست سال.... چرا این‌قدر بچه‌های سلمی بی‌چاره‌اند؟ این همه سال زحمت و خون جگر چه حاصلی داشته؟
    نعیمه کنج اطاق کز کرده وهنوز خیره به نقطه ای نامعلوم، پتوی نوزاد از دست رفته‌اش را دور شانه داشت و عروسک پلاستیکی‌ ارزان قیمتش را در آغوش. فقط سلمی و ربیعه به استقبال‌مان آمدند که آن‌ها هم چشمانشان قرمز شده و معلوم بود که تازه از گریستن فارغ گشته‌اند.
    ایلیا که سکوتش در این چند روز آتش به جانم انداخته بود با دیدن ربیعه نگاهش از آن حالت کرختی درآمد و مقابل او ایستاد، پسرم قد کشیده بود... حالا ربیعه با این‌که همسن ایلیا بود ولی یک وجب از او کوتاه‌تر به نظرمی‌رسید، لبخندی تلخ وشیرین برلب ربیعه نشست ولب‌های قلوه‌ای و کبودش به سلامی باز شد، ایلیا خیره در چشمان درشت و آهویی‌اش لحظه‌ای ساکت ماند، آنگاه کاری راکه هرگز نکرده بود انجام داد، دست به گونه‌های ربیعه کشید، لب‌هایش را لمس کرد، به موهای فر و زیبایش پنجه‌ای انداخت و بعد ناگهان او را در آغوش کشید....
    زبان من وسلمی از دیدن این صحنه بند آمده وحتی ربیعه نیزکاملا غافلگیر شده بود، او بی‌آن‌که تلاشی کند برای بیرون آمدن از آغوش ایلیا فقط چشمانش را برهم فشرد و قطرات اشک را نثار شانه‌ی ایلیا کرد. نمی‌دانستم آیا رفتارهای امان او را این‌طور خراب کرده یا تعبیرش از آغوش چیز دیگری است؟
    اعتراض من و سلمی تقریبا همزمان شد، ربیعه که فهمیده بود ما از این وضعیت ناراحتیم خود را عقب کشید و سعی کرد از ایلیا دور شود، ایلیا بعد از مدت‌ها سکوتش را شکست:
    ـ"تو.... تو.... گرم.... گرمی!"
    و با دست به سینه‌ی خودش اشاره کرد. فهمیدم که اورا با فرشته‌های سنگی مقایسه کرده....
    ربیعه که به‌نظر می‌رسید بغض قبلی‌اش تلنگری خورده به دیوار تکیه دادو دست‌هایش را مقابل صورتش گرفت و شانه‌هایش لرزید. ایلیا چیز دیگری نگفت، فقط رفت و بی‌صدا و خاموش کنار قاسم نشست و به دودی که از ریه‌های این پیرمرد نوجوان بیرون می‌آمد نگریست.
    حس خوبی به این فضای غم گرفته نداشتم، این بار همه چیز قدری با همیشه فرق داشت:
    ـ"چی شده سلمی؟ چرا همه‌تون ماتم گرفتین؟"
    سلمی سکوت کرد، به جایش ربیعه جواب داد:
    ـ"بگو دیگه! چرا ساکتی؟ چرا نمی‌گی چه دسته گلی به آب دادی؟!"
    سلمی که حسابی تحت فشار واقع شده بود باکف دست روی پیشانیش‌ کوبید، بانگاهم از ربیعه خواستم کمی ملاحظه‌ی مادرش را بکند، ولی او به‌هرحال کم‌ سن ‌و سال بود و پرشر و شور:
    ـ"بگو که اگه لازم بشه سر دختراتم به پای اون سعدان عوضی می‌بری! بگو! چرا خجالت می‌کشی؟"
    هرچند که از این حرف‌ها بوی خوبی به مشام نمی‌رسید و مشخص بود که سلمی طبق معمول گند زده، ولی به هرحال من دلم برای این زنک بینوای نفهم بی‌شعور می‌سوخت:
    ـ"ربیعه جان آروم باش مامان! درست تعریف کنید ببینم چه خاکی به سرمون شده باز؟"
    ربیعه همان‌طور بغض کرده سرش را چرخاند. حتی نگاه کردن به قاسم با آن نگاه فرو افتاده‌اش بر زمین هم پاسخ‌گوی هیچ سؤالی نبود. سلمی اشک ریخت و تعریف کرد:
    ـ"حماقت کردم خواهر! پولی که بابت دیه از اون داماد عوضیم گرفته بودیم قرار بود خونه برای نعیمه بخریم ولی من دیدم سعدان کنج زندون داره تلف می‌شه، رفتم چک و سفته‌ش رو گرفتم و پول رو دادم که بیاد بیرون. اونم فقط بیست و دو سالشه، به خدا نفهمه، اگه راه و رسم زندگی بلد بود که به خاک سیاه نمی‌نشست؟"
    هرچند که شخصا ترجیح می‌دادم که آدمی مثل سعدان تا آخرعمرش کنج زندان آب خنک بخورد تا این‌که دختری مثل نعیمه داروندارش را به پای حماقت چنین کسی ببازد، ولی به هرحال حس یک مادر را کسی جز یک مادر نمی‌فهمد.
    ـ"خب حالا کاریه که شده، به خاطر برادرش بوده نه غریبه، خرج الواطی که نکردین؟! کار خیر بوده، چرا ماتم گرفتین؟ فدای سرتون. خونه هم به موقعش می‌خرید."
    ربیعه هنوز هم می‌گریست، او بیش از حد نگران خواهرش بود:
    ـ"آره، خونه نخواستیم، ولی اگه با اون پول می‌شد نعیمه رو جراحی کنیم چی؟"
    پاسخم تردیدآمیز بود، یک جورهایی به آن اعتقاد هم نداشتم و صرفا برای توضیح خواستن بیش‌تر بود:
    ـ"حالا که خبری نیست، مگه می‌شه با جراحی خوبش کرد؟"
    سلمی بازهم با کف دست زد روی پیشانی‌اش:
    ـ"آره آره، یه خانم دکتری معاینه‌ش کرده گفته با عمل جراحی می‌شه درستش کرد. ‌گفته رحم بچه جابه‌جا شده، ولی باجراحی می‌شه برش گردوند. فقط هزینه می‌خواد که من خاک برسر تمام پول این بچه رو دادم پای اون پسره‌ی لات سربه هوا."
    و شروع کرد به فحش دادن به خودش و زدن به سروکله‌اش. کنارش نشستم ودستش را گرفتم:
    ـ"بس کن دیگه سلمی، دیوونه شدی؟ چقدره هزینه‌ش؟"
    سرش را مثل داغدیده‌ها به چپ و راست تاب داد:
    ـ"نصف اون دیه بود، من الان از کجا بیارم؟ خاک بر سرم.... اگه تمام زندگیمو بفروشم هم چیزی دستمو نمی‌گیره."
    به فکر فرو رفتم، شاید می‌توانستم کاری برایش کنم، چه فایده دارد که صاحب میراثی افسانه‌ای باشم ولی جائی که لازمش دارم به کارم نیاید؟
    برخاستم و به درون اطاق رفتم، نعیمه سرش را به دیوار چسبانده و نگاهش خالی از هر حسی بود. کنارش نشستم و ب*و*س*ه‌ای بر پیشانی‌اش نشاندم:
    ـ"درست می‌شه، غصه نخوریا؟ شده باشه جونمو می‌دم تا تودوباره سلامتیت رو به دست بیاری."
    حتی تکان هم نخورد، نمی‌توانستم توقع دیگری از او داشته باشم. ایلیا برخاست و آمد مقابل نعیمه نشست و به او خیره شد، شاید اکنون نعیمه از او درخودمانده‌تر بود، لحظاتی به همین حال درسکوت تماشایش می‌کرد، بعد دست پیش آورد و صورت و دست و پای عروسکی را که در آغوش نعیمه بود لمس کرد، آنگاه دستش را روی دست نعیمه گذاشت، صورتش را لمس کرد، نگاه خالی نعیمه از نقطه‌ی نامعلوم به چشمان ایلیا دوخته شد، ایلیا سرش را روی سینه‌ی نعیمه گذاشت و بعد از چند لحظه دوباره سر برداشت و نگاهش کرد، آنگاه سنجاقک‌های مردابش پرگرفتند و به سوی فرشته‌ی سنگی مقابلش پرواز کردند:
    ـ"تو.... تو..... گرمی....."
    اشک درچشمان نعیمه جوشید ولی صورتش هیچ تغییری نکرد، نه لب‌هایش، نه بینی‌اش... فقط دو قطره‌ی زلال اشک از چشمانش فروچکید بی آن‌که حتی نگاه خیره‌اش را از ایلیا برگیرد. ایلیای من گرما را به وجود یک فرشته‌ی سنگی بازگردانده بود.
    ******
    تصمیم گرفتم پیکانم را بفروشم، امان را درجریان نگذاشتم چون مطمئن بودم مانعم می‌شود و حتی ممکن است دوبرابر پول پیکان را دراختیارم بگذارد تا نخواهم برای سنار سی شاهی وسیله‌ام را حراج کنم. به هرحال با وجود آن شورلتی که امان به نامم کرده بود دلیلی برای نگه داشتن این پیکان نداشتم. خیلی زود فروش رفت و من پولش را به سلمی ‌دادم و تأکید کردم که این فقط قرض است و نباید به هیچ عنوان درباره‌اش با نعیمه یا بقیه‌ی بچه‌هایش حرف بزند، بلکه فقط باید بگوید از کارخانه وام گرفته.
    کلی قربان صدقه‌ام رفت و پذیرفت، مطمئن بودم فقط به خاطر وضعیت خاص نعیمه است وگرنه مناعت طبعش بیش از این‌ها بود که کمکی از کسی بپذیرد. من او را حفظ بودم، دربدترین شرایط هم با سیلی صورت خود را سرخ نگه می‌داشت اما این بار سیلی روزگار دردناک‌تر از آن بود که بخواهد سیلی دیگری با دست خود بر سرش سوار کند.
    وقت دکتر برای نعیمه گرفتند و قرار شد عملش کنند. با تمام وجود امیدوار بودم زندگی به این دختر برگردد. روزی که برای عملش بستری شد به دیدنش رفتیم، کنار تختش ایستادم تا کمی دلداری‌اش دهم، نگاه زیبایش را به من دوخت، با این‌که چیزی نمی‌گفت ولی دیگر نگاهش تهی و خاموش نبود و می‌شد ته رنگ هستی را در آن دید...
    ـ"امیدوارم هرچه زودتر سلامتیت رو به دست بیاری، ازدواج کنی و یه بچه‌ی ناز و خوشگل به دنیا بیاری."
    هیچ نگفت وفقط خیره نگاهم کرد. آنگاه نگاهش به سوی ایلیا برگشت، لبخندی روی لب‌هایش شکل گرفت و دستش را به سوی ایلیا دراز کرد. ایلیا نیز دست او را گرفت و حرفی زد که منجمد شدم:
    ـ"سپه دوستت داره! خوب شو، باشه؟!"
    نگاه نعیمه نیز پر شد از حسی غریب، لب‌هایش نیمه باز ماند و زیرلب نام ایلیا را صدا زد....
    ایلیا سرش را روی سینه‌ی نعیمه گذاشت و تپش قلبش را شنید، آنگاه سربرداشت و چشمانش را کمی تنگ کرد و لبخند زد. نعیمه لب پایینش را گاز گرفت و چشمانش را برهم فشرد و خندید، باورم نمی‌شد، صدای خنده‌ی نعیمه را حتی وقتی که هنوز ازدواج نکرده بود نشنیده بودم، حالا او داشت بلند می‌خندید....
    سلمی و ربیعه از شدت ناباوری اشک می‌ریختند، حالا دیگر مطمئن بودم که این دختر تمام تلاشش را خواهد کرد تا خوب شود. ایلیا را در آغوش کشیدم و بر موهایش بـوسه زدم، من از او ممنون بودم که این‌قدر خوب است. ربیعه و سلمی نیز نوبتی او را درآغوش کشیدند و بـوسیدند، ایلیا رو به ربیعه کرد و انگشتش را به سویش گرفت:
    ـ"ایلی دوستت داره! باشه؟"
    ربیعه با اشتیاق خندید:
    ـ"ربی هم دوستت داره عشق من!"
    و دوباره او را درآغوش کشید....
    نمی‌دانم اگر ایلیا به لحاظ ذهنی کاملا سالم بود هم ربیعه او را در آغوش می‌گرفت؟ یا اصلا سلمی اجازه‌ی چنین کاری را به دخترانش می‌داد؟ مهم نیست، او فعلا ستاره‌اش را از آسمان خیال چیده، کاری که هیچ کدام از هم‌سن و سال هایش به این راحتی نمی‌توانند انجام دهند!
    *****



    «محکوم بی گ*ن*ا*ه»
    هرچه حال نعیمه رو به بهبود می‌رفت رفتار سلمی و ربیعه با ایلیا صمیمانه‌تر می‌شد تا جائی‌که حس می‌کردم یک جور دلبستگی مفرط نسبت به او پیدا کرده‌اند. سلمی معتقد بود که اگر ایلیا نعیمه را به خود نیاورده بود شاید اصلا او تن به جراحی نمی‌داد یا اگر هم جراحی می‌شد تلاشی برای بهبود نمی‌کرد. از آن عجیب‌تر این‌که شنیده بودم ربیعه خواستگارانش را رد می‌کند و در جواب مادرش می‌گوید:
    ـ"صبر می‌کنم ایلیا جونم بزرگ بشه!"
    البته سلمی از این یک مورد اصلا رضایت خاطر نداشت و چند باری هم با ربیعه سر این موضوع جر و بحث کرده بود ولی به هرحال فشار خاصی به دخترش وارد نمی‌کرد. من که از این موضوع ته دلم بسیار خرسند بودم به ظاهر دربرابر ربیعه سعی داشتم رفتاری منطقی و بزرگوارانه از خود نشان دهم و مثلا او را ترغیب کنم به ازدواجی مناسب با مردی که هم شأنش باشد و دلش را به ایلیای نصفه و نیمه‌ی من خوش نکند، ولی ربیعه زیربار نمی‌رفت و حتی از من دلخور هم می‌شد. به هرحال من سعی نداشتم وقتم را صرف این موضوع کنم که در آینده چه اتفاقی برای ربیعه یا ایلیا خواهد افتاد، چراکه حالا به من ثابت شده بود نقد حال را دریابم بهتر از آن است که به نسیه‌ی آینده بیندیشم، آجرهای حال است که عمارت آینده را می‌سازد، هرچه آجر مرغوب‌تر و بیش‌تر، عمارت باشکوه‌تر و محکم‌تر!
    زندگی‌ام روالی عادی گرفته و دردسرهایم داشت به پایان می‌رسید، حالا دیگر فقط تنها دغدغه‌ام دیدار مادرم بود و بعد از آن با امان عقد می‌کردم. به نظر می‌رسید ایلیا هم دارد با این موضوع کنار می‌آید، شاید از همان وقتی که فهمید حق ندارد امان مرا خط خطی کند، او عشق را خیلی زودتر از موعد اصلی‌اش درک کرده و حالا شاید داشت امان را با ربیعه مقایسه می‌کرد، کاری که تا پیش از این از انجامش عاجز بود، او اساسا قدرت هم‌ذات‌پنداری نداشت ولی این بار هم طبق همان ادراک استقرائی‌اش معانی را کنار هم می‌چید و رشد می‌کرد.
    امان تاوقتی که ایران بود می‌آمد پیش ما، سر می‌زد و بعدش می‌رفت خانه‌ی پدرش. دلم می‌خواست هرچه زودتر با هم زندگی کنیم ولی رابطه‌ی ما بسیار سطحی و مختصر بود و هیچ خلوتی با یکدیگر نداشتیم. حالا که من تحملم تمام شده بود متعجب بودم از این‌که امان چگونه می‌تواند تاب بیاورد و هیچ گلایه‌ای نکند؟ البته این قانونی بود که خودم گذاشته بودم و می‌دانستم که امان دارد طبق خواست من عمل می‌کند ولی به هرحال نگران بودم که او نیازهایش را از طریقی دیگر برآورده کند، شاید هم آرمان سعی داشته چنین چیزی را به من بفهماند و من برای فهمیدنش مقاومت می‌کردم!
    اواسط اردیبهشت بود که امان برای برگشتن به آمریکا آماده شد، روز قبل از پروازش به دیدنم آمد و من که این لحظه را مدام در کابوس خواب و بیداری‌ام می‌دیدم با تاپ ودامنی تا بالای زانو و آرایشی لطیف بر صورت و موهایم در برابرش ایستادم تا اگر خدا یاری کند بتوانم با ظاهرم گولش بزنم و بیش‌تر نگهش دارم، با این‌حال او فقط از دیدن من آزرده‌تر ‌شده و حتی زبان به گلایه گشود:
    ـ"من که از تو جز حسرت نصیبی ندارم، چرا دم رفتن اذیتم می‌کنی؟"
    چه کار کنم که تنها سلاحم همین جلوه‌های زنانه است و بس؟ چه کار کنم که تو بمانی و تنهایم نگذاری؟ چه کار کنم؟....
    ـ"چرا می‌خوای بری؟ من تا کی باید همه‌ش هول و تکون رفتنت رو داشته باشم؟ چرا این‌قدر سهمیه‌م از دیدارت کمه؟"
    ـ"این خواست خودته، خودت می‌خوای که ما نسیه مال هم باشیم. این حرفا دیگه فایده‌ای نداره چون تهش یه مشت تکرار بیهوده ست."
    ـ"کاش منو به آمریکا ترجیح می‌دادی."
    ـ"کاش تو هم منو به ایلیا، ایران، آرمان‌هات ترجیح می‌دادی!"
    حق با او بود، من بیش‌تر بدهکارش بودم....
    نمی‌دانم فشار روحی و روانی فراقش بود یا دلشوره‌هایی که همراه دائمی‌ام بودند ولی دلدردهایم توأم با ضعف و خونریزی شدید شده و دیگر دارو نیز برمن اثر نمی‌کرد، حالا من در آغوشش دوباره این دردهای وحشتناک را تجربه می‌کردم ولی سعی داشتم به روی خود نیاورم. با این حال وقتی ب*و*س*ه‌ی آخر را بر پیشانی‌ام نشاند و رفت ناگهان پاهایم ضعف رفت و نتوانستم بیش از یک قدم برای بدرقه‌اش بردارم، متوجه نشد که چه اتفاقی پشت سرش افتاده و تا دم در خروجی رفت و چرخید تا برای آخرین بار نگاهم کند ولی با دیدن حالم برق از سرش پرید و بلافاصله راه رفته را بازگشت و دستش را زیر بازوانم انداخت:
    ـ"رؤیا، چته؟ بازی درنیار دیگه! شگرد جدیدته واسه نگه داشتنم؟"
    حتی قدرت جواب دادن نداشتم، نفسم را حبس کرده و می‌ترسیدم بازدمم بر وخامت حالم بیفزاید. از ترس نجس شدن زمین پاهایم را به هم فشردم و روی زمین زانو زدم، فهمید که بازی درنمی‌آورم و حالم وخیم‌تر از آن است که به وصف درآید. مرامثل کودکی درآغوش گرفت و روی نزدیک‌ترین کاناپه گذاشت و رفت تا به اورژانس زنگ بزند و یک سری وسایل مورد نیازم را به صورت موقت تهیه کند.
    ناله‌ای خفیف به زحمت از گلویم خارج شد:
    ـ"امان تو برو.... خوب می‌شم! عادیه این چیزا...."
    او وضعیتم را برخلاف میلم وارسی کرد و فهمید که چرند می‌گویم، بی آن‌که توضیحی دهد فقط سعی داشت قانعم کند که نیاز به مراقبت‌های خاص دارم و نباید مقاومت کنم.
    من چه می‌خواستم یا نه به هرحال داشتم ازهوش می‌رفتم، شاید هرگز تا این‌حد فشار را یکجا تحمل نکرده بودم، اگر امان نبود قطعا در همان دقایق اول به کام خلسه‌ای مرگبار فرو می‌رفتم و معلوم نبود خدمتکارهایم کی جسد بی‌جانم را بیابند.
    


        امان لباس‌های مناسب به من پوشاند و پیش از رسیدن اورژانس با آرمان تماس گرفت و از او خواست هرچه سریع‌تر خودش را برساند و مراقب ایلیا باشد. آنگاه خودش با آمبولانس تا بیمارستان همراهی‌ام کرد.
        حتی مراقبت‌های اولیه نیز برایم کارساز نبود و من مثل کسی که درحال بچه سقط کردن است آن‌قدر دچار ضعف وکاهش هشیاری شدم که پیش از رسیدن به بیمارستان از هوش رفتم درحالی که دستم تمام مدت در دست امان فشرده می‌شد تا امیدم را به زندگی از دست ندهم.
        دیگر چیز زیادی به خاطر ندارم اما بعدها امان برایم تعریف کرد که به اورژانس منتقلم کردند و اقدامات اولیه برای احیاءم انجام دادند و بایک آرام‌بخش قوی حالتی شبیه بی‌هوشی سبک درمن ایجاد کردند که همین باعث شد نفهمم چه‌قدر زمان برمن گذشته است از این رو تمام مدتی که تقریبا بی‌هوش بودم مثل یک فاصله‌ی زمانی گم‌شده برایم گنگ و نامفهوم بود، شاید ساعت‌ها بوده یا شاید کم‌تر، ولی برایم فقط به اندازه‌ی یک پلک زدن گذشته بود و این حس بدی به من می‌داد، این‌که لحظه‌ای درآغوش امان باشم ولحظه‌ی دیگرروی تخت زیر سِرُم و اکسیژن با هزاران صدای نامفهوم توی گوشم که ازمن بخواهند بیدار شوم بسیار وحشتناک و غیرقابل هضم... شاید بی‌اراده بود که امان را صدازدم و پرستاران فهمیدند که به هوش آمده‌ام.
        وقتی ‌مرابه بخش آوردند و روی ‌تخت گذاشتند توانستم برای ‌یک لحظه چشمانم را بگشایم و چهره‌ی‌ مبهم و تاری‌ از امان ببینم، به محض این‌که احساس کرد به هوش آمده‌ام اندکی ‌رویم خم شد وسلام کرد درحالی‌که دستم را در دست می‌فشرد.....
        ـ"امان جونم..."
        ـ"جانم عزیزم؟ حالت خوبه؟"
        ـ"چی‌به سرم اومده؟ من... من هیچی نفهمیدم!"
        نگاهش مهربان و لحنش آرام بود:
        ـ"چیزی نیست نگران نباش، همه چی مرتبه عشق من."
        گرچه خواب مستانه‌ای ‌بی‌معطلی ‌داشت پلک‌هایم را می‌ربود، بااین‌حال نتوانستم درباره‌ی ‌ایلیا سؤالی ‌نکنم:
        ـ"امان! ایلیا؟!"
        پتویم را روی‌ سینه‌ام کشید:
        ـ"اون حالش خوبه، آرمان مراقبشه. به هیچی ‌فکر نکن نازنینم!"
        این را گفت ودستی‌ برگونه‌ام کشید، من نیز دیگربه چیزی ‌فکرنکردم ودوباره به خواب رفتم...
        نمی‌دانم چهقدر خوابیدم، با آنتی‌بیوتیک دردناکی‌که از راه سرم به دستم می‌زدند از خواب پریدم و ناله‌ی ضعیفی‌ سردادم، پرستار با مهربانی‌ به رویم خندید وگفت:
        ـ"معلومه خیلی ‌لوس‌ات کردنا؟"
        ـ"آره، حتما!"
        ـ"شوهرت بیرونه، می‌خوای بگم بیاد تو؟"
        سعی کردم با تمام وجود لذت ناشی از شنیدن نسبتی را که به امان می‌دادند بنوشم:
        ـ"بله، اگه می‌شه لطفا."
        سری تکان داد، سپس وسایلش راجمع کرد و از اطاق بیرون رفت.
        نگاهم را به اطراف چرخاندم تا موقعیتم را بازیابی کنم، اطاق خصوصی‌ نسبتا تمیزی ‌که به جز من کس دیگری‌ در آن نبود اما یک تخت خالی‌ دیگر گوشه‌ی ‌اطاق به چشم می‌خورد، لحظاتی‌ بعد امان وارد شد، لبخند پرمهری‌ به رویم زد وکنارم ایستاد و سعی‌کرد پتویم را مرتب کند:
        ـ" چه‌طوری‌ عزیزم؟"
        خیره درچشمان سیاهش فقط لبخندی‌ زدم که خیلی زود رنگ باخت:
        ـ"امان من تا کی باید اینجا باشم؟"
        ـ"فردا باید بری اطاق عمل."
        وحشت کردم:
        ـ"اطاق عمل واسه چی؟"
        ـ"واسه دی اَند سی.*"
        با این واژه تقریبا آشنا بودم، قبلا دکترم با من درباره‌اش صحبت کرده بود تا برای چنین شرایطی آماده‌ام کند.
        ـ"پس دو سه روزی گیرم!"
        ـ" تقریبا چهارشبانه روز، دوروز بعد از کورتاژ واسه تزریق خون و مراقبت‌های مخصوص باید اینجا باشی، جواب پاتولوژی‌ت هم دوهفته دیگه آماده‌ست که خودم میام می‌گیرمش."
        مهم نبود که بحث از پاتولوژی و احتمال وجود سرطان است، تنها چیزی که خوشحالم کرد مژده ی پنهان شده در این حرف بود:
        ـ"وای خداجون! یعنی نمی‌ری آمریکا؟"
        ابرو درهم کشید و مثلا اخم کرد:
        ـ"نه، با این آرتیست‌بازی‌هات مجبور شدم بلیطم رو کنسل کنم، واسه سه هفته دیگه گرفتم."
        با لبخندی از او تشکر کردم و چشمانم را بستم.
        ساعت ازنیمه شب گذشته و امان خیلی‌ خسته به نظر می‌رسید، آرام گفتم:
        ـ"تو برو به کار و زندگیت برس امان! من می‌تونم مراقب خودم باشم، اگه هم مشکلی ‌بود به پرستارای‌ اینجا می‌گم."
        ـ"نه، خودشون گفتن که باید یه همراه داشته باشی، هرچند که اجازه نمی‌دادن یه مرد همراهت باشه ولی‌ یه جوری‌ راضی‌شون کردم و به خاطرهمین‌ هم اطاق خصوصی‌ برات گرفتم که امشب خودم پیش‌ات بمونم اما فردا یکی از مستخدم‌ها رو میارم که دیگه زیاد اینجا پاپیچ‌مون نشن. اورژانس فقط بیمارستان‌های طرف قرارداد بیمه رو میاره وگرنه امکان نداشت یه همچین جایی بستریت کنم."
        فکر این‌که تاصبح کنارم باشد و ازخواب و استراحتش بیفتد نگرانم می‌کرد...
        ـ"ولی من نیازی‌ ندارم کسی‌ پیشم بمونه، بروامان جونم خواهش می‌کنم."
        ـ"‌واقعا چرا این‌قدر با من معذبی؟"
        ـ"معذب نیستم، کی از تو نزدیک‌تره بهم؟ فقط نمی‌خوام اذیت شی. تو به اندازه‌ی کافی امروز خسته شدی."
        ـ"من کنار تو خوبم، پس بذار راحت باشم."
        چاره‌ای جز قبولش نداشتم، به هرحال فعلا جز او کسی را نداشتم، سوده و سلمی هم برای خودشان کارو زندگی داشتند حتما.
        نمی‌دانم این همراه دیگرچه صیغه‌ای‌ست؟ بعضی ‌ازاین بیمارستان‌ها هم که چه‌قدرجدیدا راحت طلب شده‌اند! پرستارها زورشان می‌آید به مریض رسیدگی‌ کنند، می‌گویند که باید همراه داشته باشد! بی‌چاره آن کسی‌که هیچ کسی را ندارد تا بخواهد پرستاری‌اش راکند.
        _______________________________________________________
        *D&C: کورتاژ تشخیصی، تخلیه‌ی سلول های ریزشی دیواره‌ی رحم همراه با پی‌گیری پاتولوژی برای تشخیص خوش خیم یا بدخیم بودن بافت



        آن شب خیلی‌ به‌ من سخت گذشت، شاید به امان هم همین‌طور، باوجودی‌که یک تخت خالی‌ درون اطاق بود ولی‌ می‌دانم که برایش سخت بود در چنین جایی ‌و با آن‌همه دلشوره و نگرانی ‌از بابت احوال من بخوابد، از او ممنون بودم که شرایط را به بهترین نحو ممکن برایم ایجاد کرده و این اطاق خصوصی را در چنین بیمارستانی برایم گرفته، به هرحال من سعی‌ داشتم زیاد برای ‌او مزاحمت ایجاد نکنم وتا جائی‌که می‌شود روی‌ پای‌ خودم بایستم تا او هم کمی استراحت کند، ولی‌ یک‌بار وقتی‌ می‌خواستم از تخت بیایم پایین که به دستشویی ‌بروم، نتوانستم تعادلم را حفظ کنم وهمین باعث شد کمی‌سروصدا راه بیندازم، بلافاصله امان ازخواب پرید وپرسید:
        ـ" کجا می‌خوای‌ بری؟ بذارکمکت کنم!"
        و به طرفم آمد، نخواستم سرسختی‌ کنم، نه من درشرایطی ‌بودم که بتوانم دست یاری‌اش را پس بزنم ونه او در حال حاضر می‌توانست نسبت به رنجی ‌که می‌کشیدم بی‌تفاوت باشد، وقتی‌ با کمک او توانستم چند قدمی ‌جلو بروم، ایستادم وچند نفس عمیق کشیدم:
        ـ"هیچ‌وقت یادم نمیاد تااین‌حد ناتوان شده باشم، حتی‌ اون وقتی‌که تیرخورده بودم این‌جور زجر نکشیدم، امان! چی ‌به سرم اومده؟"
        سعی ‌کرد با کلماتی‌ امیدبخش نگرانی‌ را از من دورکند:
        ـ"تو الان خون زیادی‌ از دست دادی، سرگیجه‌هات هم برای‌ همینه، داروی ‌بی‌هوشی ‌هم خودش به این سرگیجه‌ها اضافه می‌کنه، اگه امشب بتونی ‌تحمل کنی فردا حالت حتما بهتر می‌شه، دیگه نمی‌خواد نگران چیزی ‌باشی فقط سعی ‌کن همه‌ی ‌توانت رو به کار بگیری تا خوب شی."
        آن‌گاه بازوهایم را در دست گرفت تا کمک کند باز هم جلوتر بروم، بعد از این‌که دوباره به تختم بازگشتم از او خواستم برود و با خیال راحت استراحت کند، کمی ‌بی‌هدف نگاهم کرد و بعد بی‌آن‌که چیزی ‌بگوید کمکم کرد تا روی‌ تخت بنشینم، بعدهم سرمی‌ را که به دستم وصل بود سرجایش گذاشت و پتو را روی‌ سینه‌ام کشید وخودش هم روی ‌صندلی کنارتختم نشست و مشغول بازی با موهایم شد، نفهمیدم چه وقتی خوابم برد اما وقتی ‌نزدیک صبح بیدارشدم، دیدم که امان همان طورکه روی‌ صندلی ‌نشسته، سرش را کنار دستم برروی‌ پتو گذاشته وبه خواب رفته و پنجه‌اش را درون گیسوانم فرو برده. تکانی‌ خوردم تا اندکی‌ بلند شوم، ازبس که خسته بود بیدار نشد، وسوسه‌ی بوسیدنش مرا واداشت تا خم شوم وبه صورت دلکش و زیبایش نگاهی‌ بیندازم، چشمانش خیس اشک بود و گوشه‌ی پتویم کاملا نمناک.....
        ******
        روزهای آینده نیازی به آمدن مستخدمین نبود، چراکه سوده و سلمی و سمانه نوبتی می‌آمدند پیشم می‌ماندند و هرکدام به سهم خود سعی داشتند باحرف‌هایشان تیرگی غم را از من دور کنند و به من امیدواری دهند که هیچ چیز مهمی وجود ندارد. سوده با حرف‌های دوستانه و یادآوری خاطرات مدرسه، سمانه با شوخی‌های مثبت هجده و عاشقانه‌های شیطنت‌واری که راجع به پسرهای دور و برمان از جمله امان و آرمان و قاسم می‌گفت که البته حس کردم نسبت به آرمان یک جور ویژه‌تری حرف می‌زند و همین باعث می‌شد قند توی دلم آب شود و دعاکنم که آرمان هم گوشه‌ای از ذهنش را به سمانه اختصاص دهد! سلمی هم در زمینه‌ی تخصصی خودش انصافا حرفی ناگفته باقی نمی‌گذاشت! از آشنا و دوست گرفته تا در و همسایه و خلاصه هرکسی که سوراخی از زندگی‌اش به روی او دهن باز کرده باشد.
        به این ترتیب فهمیدم امیرآقا هم به سلامتی با سوسن ازدواج کرده چون با شرایطی که محبوبه برایش ایجاد کرده بود دیگر کسی باور نمی‌کرد که او یک مرد صفرکیلومتر باشد! فقط سوسن در جریان تمام آن مسائل بوده که خیلی خوب و متمدنانه با آن کنار آمده و خودش همان روزها که میانه‌ی امیر با محبوبه شکرآب شده، اعلام آمادگی برای ازدواج با او کرده است. به هرحال من فکر می‌کنم امیرآقا هم مزد مردانگی‌اش را دریافت کرده چرا که هیچ خوبی در این دنیا نیست که به آدم برنگردد.
        از ته دل برای هردوی آن‌ها آرزوی خوش‌بختی کردم، مخصوصا وقتی فهمیدم خدا دختری هم به آن‌ها داده که نامش را لیدا گذاشته‌اند لبخندی از ته دل بر لبم نشست.
        چند ساعتی هم مامان سارا آمد پیشم که از بس مدام چک می‌کرد چیزی کم وکسر نداشته باشم می‌ترسیدم خودش مریض شود و از پا بیفتد. مادر است دیگر! حتی اگر دختری که روی تخت بیمارستان خوابیده از بطن خودش نباشد....
        ایلیا هرروز به همراه آرمان می‌آمد به من سر می‌زد، او اولین بار که مرا روی تخت بیمارستان دید حسابی برآشفت ولی فکر کرد شاید مثل نعیمه قرار است خوب شوم. من او را به آغوش کشیدم و نوازش کردم و از او قول گرفتم که عمو آرمان را اذیت نکند. با این‌حال آرمان کاملا از او راضی بود و می‌گفت این چند روز حسابی باهم پیانو کار کرده‌اند و حتی دارد با گیتار هم آشنا می‌شود. یک جورهایی حس می‌کردم ایلیا بدون من خیلی خوب با عمویش کنار آمده و این قدری نگرانم می‌کرد! امیر راست می‌گفت که من می‌خواهم تنها آدم دنیای ایلیا باشم و این نهایت خودخواهی است، نمی‌دانم؛ شاید لازم باشد که از زاویه‌ی دیگری به این موضوع نگاه کنم، اگر تقدیر من عمری کوتاه باشد باید بپذیرم که خداوند آرمان را از دل سرنوشت برای ایلیا فرستاده تا بی من درنماند و طعمه‌ی این دنیای بی‌رحم نشود.
        یک بار هم امان با این‌که فرصتش کم و محدود بود ولی او را از آرمان دو سه ساعتی قرض گرفته و توانسته بود با او کمی بسکتبال بازی کند. ظاهرا ایلیا هم خیلی خوشش آمده و قرار شده هروقت امان فرصت داشت این بازی را باهم تکرار کنند. خدا را شکر کردم که به هرحال ایلیا با همه‌ی یکدنگی‌اش گاهی خیلی خوب به سرگرمی‌ها واکنش نشان می‌دهد و حالا ظاهرا امان را نیز به عنوان عضوی از دوستان نزدیک‌مان پذیرفته. شاید هم چیزهای مهم‌تری هست که من سردرنمی‌آورم وگذشت زمان برمن معلوم خواهد کرد.
        این چهار روز می‌توانست خیلی سخت باشد ولی با وجود دوستان مهربانم چیزی از سختی‌اش نفهمیدم. بالاخره با دریافت ده‌ها توصیه‌ی ایمنی برای خوراک واستراحت و اعصاب و.... مرخص شدم.
        حس می‌کردم دوباره به دوره‌ی اشرافیت گذشته‌ام بازگشته‌ام، خدمتکارها به امورات خانه رسیدگی می‌کردند، امان حساب بانکی‌ام را پر می‌کرد و تمام هزینه‌های خانه‌ام را می‌پرداخت، ایلیا سرگرم کارها و تفریحات مورد علاقه‌اش بود و حالا بیش‌تر ازهمیشه مایل به این‌که کنار عمویش باشد. حالا فقط من باید به فکر سلامتی‌ام بوده و تمام همتم را سر درس‌هایم می‌گذاشتم. روی تخت خواب مخملینم زیر باد خنک کولر دراز می‌کشیدم و درس می‌خواندم، گاه‌گاهی با فواصل زمانی مشخص خدمتکارم داروها و یا غذا و نوشیدنی برایم می‌آورد وهروقت خسته می‌شدم برمی‌خاستم و توی حیاط باشکوه خانه قدم می‌زدم و با عطر گل‌ها جان دوباره می‌گرفتم، اگر هم حالم بهتر بود کمی با توپ بسکتبال و حلقه‌ی گوشه‌ی حیاط بازی می‌کردم. من همه‌ی این‌ها را مدیون امان بودم، کسی که اگرچه مسئول تمام مشکلات گذشته‌ام بوده ولی حالا صادقانه داشت به من خدمت می‌کرد و توقعی جز این نداشت که خوش بگذرانم و‌حالم خوب باشد. شک نداشتم که همواره تمام دردهایم به خاطر او بوده و تنها درمانم نیز به دست اوست حتی همین بیماری عجیبی که معلوم نبود ریشه درکجای وجودم دارد. تا وقتی‌که با او خوش بودم دردم کم می‌شد و وقتی می‌رفت یا فشاری عصبی را به خاطرش متحمل می‌شدم دوباره درد و خونریزی‌ام باز می‌گشت. به جایی رسیده بودم که دیگر دلیلی مثل دیدار با مادرم برای این‌که اعلام ازدواجم با او را عقب بیندازم برایم بیش‌تر شبیه یک شوخی تلخ بود، حتی درباره‌ی ایلیا هم نگرانی چندانی نداشتم، به این باور رسیده بودم که اگر یک روز از عمرم باقی است باید این زمان باقی‌مانده را برای خودم زندگی کنم و ایلیا هم بداند ایثار و از خودگذشتگی وظیفه‌ام نیست.

    
    تقریبا بیست روز بعد از مرخصی‌ام از بیمارستان درحالی‌که دلتنگ و بی‌قرارش بودم تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم. از پشت پنجره‌ی پذیرایی به حیاط نگاه کردم، ایلیا داشت باجوجه اردک‌های ‌زرد وخوشگلی‌ که پشون گل به تازگی تقدیمش کرده بود بازی ‌می‌کرد، به سراغ گوشی ‌تلفن رفتم، با حساب این‌که نزدیک غروب بود حدس زدم الان خانه‌ باشد، شماره‌ی خانه‌ی پدری‌‌اش را گرفتم، صدای‌ زمخت مینا از آن سوی ‌خط آمد:
    ـ"الو؟!"
    خوشم نیامد از لحن حرف زدنش:
    ـ"سلام... با آقای‌ اصلانی‌ کارداشتم، می‌تونم باهاشون صحبت کنم؟"
    ـ"نخیر نمی‌شه!"
    سعی‌ کردم سماجت به خرج دهم:
    ـ" شما مطمئنی‌که نمی‌شه؟"
    ـ"خانم عزیز! آقای ‌اصلانی‌ حالشون زیاد خوب نیست ومشغول استراحت هستن، به من هم سپردن که هرکی ‌زنگ زد بگم بعدا تماس بگیرین، ببخشید؛ بگم کی ‌زنگ زد؟"
    ـ" من رؤیا هستم."
    ـ"رؤیا؟ بله بهشون می‌گم..."
    تا خواستم خداحافظی‌کنم با دستپاچگی‌گفت:
    ـ"ببخشید رؤیا خانم، یه لحظه گوشی!"
    وبه فاصله‌ی ‌چند ثانیه صدای‌ خسته امان ازآن سوی‌ خط آمد:
    ـ"رؤیا! تویی ‌عزیزدلم؟!"
    ـ"سلام امان!"
    ـ"سلام به روی ‌ماهت!"
    ـ"مادر فولادزره ست این؟!"
    ـ"واقعا شرمنده‌م، ببخشید اگه معطل شدی، خیلی‌که بد حرف نزد؟ ها؟"
    ـ"نه بابا، فقط بهش آب بده نجهه به گلوش، خیلی تند و باعجله قورتم داد!"
    دوباره خندید... هرچند که حتی‌خنده‌هایش نیزخسته وغمگین می‌نمود:
    ـ"دیگه چه کنیم؟ امکاناتمون همین حده!"
    ـ"چرا مرخصش نمی‌کنی یه باحوصله‌ترش رو بیاری؟"
    ـ"آخی نگو دوستش دارم."
    ـ" کلا با هرچی آدم یبس وعنقه سازگاری!"
    فقط خندید؛ شاید رویش نشد بگوید یکی‌شم خودت!....
    ـ"امان... مینا می‌گفت که حالت خوب نیست، نگرانت شدم، چی‌شده؟"
    ـ"نگران نباش عزیزم؛ یه سرماخوردگی‌ ساده‌ست، تو چه‌طوری؟ دیگه دل‌درد نداری؟"
    ـ"کم نه، ولی ‌باهاش می‌سازم."
    هنوز احساس می‌کردم قضیه‌ی کسالتش از یک سرماخوردگی ‌ساده خیلی ‌جدی‌تر است:
    ـ"دکتر رفتی؟"
    ـ"گفتم که؟ چیز مهمی ‌نیست."
    ـ"ولی ‌صدات اینو نمی‌گه، خیلی ‌گرفته و بی‌حالی."
    ـ"شاید به خاطر اینه که حالم از جای‌ دیگه‌ای ‌گرفته ست."
    حدس می‌زدم....
    ـ"تو روخدا بگو چی‌شده امان جونم؟ آخه من که دق کردم!"
    ـ"هیچی ‌عزیزم... امروز یه دادگاه سرنوشت ساز داشتم اما متأسفانه نتونستم موفق بشم، این تلخ‌ترین شکست من تودادگاه بود، یعنی چه جوری‌ بگم؟ برای ‌خودم ناراحت نیستم، واسه اون کسی ‌که بی‌گـناه محکوم شد ناراحتم، حقش نبود...."
    نمی‌دانم آیااین قصه‌ای ‌که گفت واقعی‌ بود؟ باور نمی‌کردم شکست خوردن دردادگاه یا محکوم شدن یک انسان بی‌گ*ن*ا*ه تا این‌حد روی ‌امان تأثیر داشته باشد... نمی‌دانستم باید چه بگویم؟ فقط سعی‌ کردم یک جوری‌ دلداری‌اش دهم:
    ـ"عیبی ‌نداره، خدا یار بی‌کسونه، سر بی‌گـناه تا پای‌ دار می‌ره اما بالای ‌دار نمی‌ره، غصه نخور امان جونم! اگه خدا بخواد عاقبتش به خیر می‌شه."
    کمی‌ مکث کرد، تا براحساساتش مسلط شود:
    ـ"من امشب ساعت سه پرواز دارم، باید قبل از رفتنم ببینمت."
    ناراحت شدم از این‌که چرا امشب باید برود ولی به جای این‌که بیاید پیش من گرفته خوابیده؟!!
    نمی‌توانستم بر دلخوری‌ام غلبه کنم ولی به هرحال پنهانش کردم:
    ـ"قدمت رو چشم، منتظرتم."
    وقتی ‌گوشی ‌را سرجاش گذاشتم دردلم طوفانی ‌از نگرانی‌ برپا شد، ولی بهتر دیدم به جای ‌فکر و خیال‌های ‌ناامید کننده کمی‌ به سر و وضعم برسم و برای‌ دیدار محبوبم آماده شوم، پیرهنی آستین رکابی با گل‌های صورتی درشت و دامنی تا بالای زانو پوشیدم و آرایشی لطیف بر صورت و موهایم نشاندم.
    یکی‌ دو ساعت بعد زنگ خانه به صدا در آمد، تا پیشخدمتم در را برایش باز کند با سبکبالی به استقبالش رفتم. ایلیا هنوز داشت با جوجه‌هایش بازی ‌می‌کرد ولی وقتی‌ او را دید آن‌ها را توی ‌سبد گذاشت و درش را بست و داخل اطاق شد، نمی‌دانم چرا خواست ما را تنها بگذارد، شاید بیش از تصورم شرایط را می‌فهمید، شاید سعی داشت خطاهایش را در حق مادر بیمار و رقت‌انگیزش جبران کند....
    برخوردی گرم میان‌مان شکل گرفت، آنگاه بی آن‌که قصد داشته باشد بیاید داخل همان‌جا لب مرمرین باغچه نشست ومشغول بازی ‌با برگ‌های ‌بلند وکشیده‌ی محبوبه‌ها شد.
    هیچ نمی‌گفت، حتی ‌نگاهش را نیز از من مخفی ‌می‌کرد، من هم چیزی ‌نگفتم و منتظر ماندم ببینم تا کی‌ می‌خواهد با خودش کلنجار برود؟ حالا که به راحتی در دسترسش بودم انگار قصد نداشت حتی ‌نیم نگاهی ‌به من بیندازد حال‌آن‌که همواره برای ‌تماشا و لمس ‌من بی‌تاب و بی‌قرار بود ولی‌ این پرهیز دلیلی ‌نداشت جز پنهان نمودن آن غمی‌که آشکارا در نگاهش موج می‌زد...
    بالاخره از برگ‌های ‌محبوبه چشم برداشت وبه چشمان من خیره شد اشتباه نمی‌کردم، آنچه که در چشمان همیشه شوخش می‌دیدم این‌بار قطره‌ی‌ اشکی ‌بود که سعی‌ داشت بچکد، دیگر اثری ‌از آن شیطنت همیشگی‌ در آن چشمان مکار و زیبا نبود، سعی ‌کرد لبخندی ‌به رویم بزند، من نیز سعی ‌کردم اما هردوی‌ ما ناموفق بودیم، عاقبت قفل سکوت را با این جمله شکست:
    ـ"چهقدر زیبایی عشق من! حتی زیباتر از اون روزهایی که توی حیاط مدرسه می‌دیدمت و دلم می‌رفت واسه موهات که تو دست نسیم بازیچه می‌شد...."
    و دسته‌ای از گیسوانم را میان انگشتانش گرفت....
    لبخندی‌ بی‌اختیار گوشه‌ی لب‌هایم را قلقلک داد، دستش را در جیب کتش فرو برد تا چیزی از آن بردارد، آنگاه مشتش را تا مقابل سینه‌ام بالا آورد و گشود، یک جعبه‌ی کوچک با روکش مخملین.... با تردید نگاهی ‌به دستش و بعد به صورتش که سعی‌ داشت با لبخندی‌ غم آشکارش را پنهان کند انداختم، مطمئنا این یک هدیه‌ی معمولی نبود، بی‌هیچ تشکری جعبه را برداشتم و بازش کردم، یک حلقه‌ی طلایی ‌با نگین نسبتا درشتی ‌از الماس درونش بود، شاید این گرانقیمت‌ترین هدیه‌ای ‌بود که تا به حال به من تقدیم داشته و قطعا باارزش‌ترین‌شان، می‌توانست هرچشمی را از شوق لبریز کند و به هرزنی احساس ملکه بودن بدهد، درست مثل سرزمین پریان، مثل تمام قصه‌های باورنکردنی که نویسنده تمام آرزوهایش را یک به یک به تصویر می‌کشد، یک زیبایی بی حدوحصر، مرد رؤیاهای یک زن درنهایت وقار و جذابیت، یک دنیا پول و ثروت.... و حالا این حلقه‌ی طلایی با نگینی از الماس....
    اما تمام این‌ها برای من جز بغض و اندوه به همراه نداشت، من در انتهایی‌ترین جاده‌ی حسرت به تماشای تمام آرزوهای ازدست رفته‌ام ایستاده‌ام و دیگرهیچ اشتیاقی برای این وصال ندارم، درد ورنج این بیماری تمام امیدم را نابود کرده و نمی‌دانم تاکجا می‌توانم با معشوقم پیش بروم؟!....
    ـ"نیازی به این نیست، من هنوز حلقه‌ی قبلی رو دارم."
    و دستم را نشانش دادم تا بداند هرگز از تملکش نگریخته‌ام....
    ـ"نه دیگه، من نمی‌خوام نسیه داشته باشم‌ات."
    ـ" امان من دیگه هیچی به عنوان یک زن واسه تو ندارم، نمی‌تونم که داشته باشم. بذار اسمم توی شناسنامه‌ت نباشه تا با خیال راحت بتونی زندگیت رو بدون من بسازی."
    آنچه که برای من اهمیت داشت برای او پشیزی نمی‌ارزید:
    ـ"مهم نیست که تو چی داری یا نداری، من فقط می‌خوام همسر قانونی و رسمی و شرعیم باشی، بدون تو زنده نیستم تا بخوام زندگیمو بسازم، اونم با کسی غیر از تو...."
    و با نوک انگشتانش گردنبندی را که میان سینه‌ام افتاده بود لمس کرد، اوکاملا دررام کردن قلب چموشم موفق گشته بود، خون داغی‌ به تمام رگ‌های ‌صورتم می‌دوید، لبخندی‌که تلخ و شیرین را به هم درآمیخته بود برلب‌های‌ پژمرده‌اش نشست....
    ـ"به یکی‌ از دوستانم که محضرداره گفتم که تا یک ساعت دیگه برای ثبت عقدمون بیاد اینجا. برو آماده شو."
    با جرأت بیش‌تری ‌به چشمانش دقیق شدم، چشمانی‌که برخلاف همیشه خالی ‌از آن شرارت و مکر پنهانی‌ بود، به جای‌ این‌که جوابش را بدهم دستم را روی گونه‌اش کشیدم:
    ـ" امان! پرده‌ی ‌کدری ‌روی ‌شادی‌هات می‌بینم، چی ‌تودلته؟ نمی‌خوای ‌حقیقت رو بگی؟ حالا که قراره همه چی تموم بشه چرا مثل همیشه شیطون و مکار نیستی؟! امان؛... من تو رو وقتی ‌که شروری ‌خیلی ‌بیش‌تر دوست دارم...!"
    بی هیچ حرفی درآغوشم کشید ولب‌هایش را برموهایم فشرد و اشک از لای مژگانش بر موهایم چکید. سرم را از سینه اش برگرفتم و انگشتم را گوشه‌ی چشمش گذاشتم:
    ـ"می‌دونی چشمات همه‌ی دنیای منه؟ پس لطفا آسمون دنیامو بارونی نکن."
    و بـوسه‌ای بر چشمانش نشاندم:
    ـ"فقط بگو چی شده امانِ من؟"
    صورتم را میان دست‌هایش قاب گرفت:
    ـ"نمی‌دونم،... شاید برای ‌دریای ‌وصالت ظرف خیلی‌کوچیکی‌ هستم!"
    حالا دیگرمطمئن بودم که نه سرماخورده ونه دادگاهی‌ داشته، همه‌ی ‌این‌ها بهانه‌ست، او از چیز دیگری‌ داشت عذاب می‌کشید ولی‌ قصد نداشت راز دل خود را برملا سازد.
    هرچه رو به شب می‌رفتیم هوا خنک‌تر می‌شد به داخل اطاق دعوتش کردم، با هم توافق کردیم که فعلا کسی را درجریان نگذاریم و وقتی از آمریکا برگشت با یک جشن باشکوه به همه اعلام کنیم.
    وقتی سردفتر و منشی اش طبق قراری که با امان داشتند رسیدند، ایلیا را با خدمتکارم فرستادم توی اطاق خوابمان تا مانعی برای حیاتی‌ترین لحظات عمرم نباشد. امان دست نوشته‌ای را که آقارضا مهر و امضا کرده بود در اختیار سردفتر گذاشت و عقدمان در دفتر ثبت شد، آنگاه حلقه‌ی نقد به جای نسیه‌ی قبلی برانگشت تعهدم نشست ومن همسر رسمی و شرعی و قانونی امان شدم.
    پس از این‌که نام‌مان در شناسنامه‌ی یکدیگر ثبت شد و دفاتر مربوطه را با ده‌ها امضای خسته کننده آراستیم، او بی‌هیچ درخواستی برای یک خلوت عاشقانه کمی ‌کنارم ماند وبعدهم خداحافظی کرد و رفت تا به پروازش برسد.
    رفتنش توأم بود با فشاری بی امان به روح و جسمم، حتی آن شب دوباره حالم بدشد ولی نه آن قدر بد که با داروهایم تسکین نیابم. با این‌حال دیگر شک نداشتم که اگر امان کنارم نباشد و فراقمان بیش از این ادامه یابد قطعا این بیماری مرا از پا خواهد انداخت.
    ******
    

    «متهم ردیف اول»
    هربار که با امان تلفنی صحبت می‌کردم از او می‌خواستم زودتر کارهایش را بکند و برگردد ایران یا این که مرا هم با خودش ببرد. او هم قول می‌داد که در اسرع وقت شرایط مناسبی برای اقامت من و ایلیا در آمریکا فراهم کند. برایم غیرقابل هضم بود که خودم اینجا بی قرار و آشفته اش باشم ولی او فقط به دادن وعده هایی دلم را خوش کند.
    از وقتی که از بیمارستان مرخص شده بودم آرمان شخصا می‌آمد دنبال ایلیا و خودش او را می‌برد آموزشگاه و برمی‌گرداند. گاهی هم اجازه می‌گرفت تا یک روز کامل او را نزد خود نگه دارد. از حسن روابطی که میان این دو نفر بود راضی بودم و خوش‌حال از این که بالاخره ایلیا هم بی من درنمی‌ماند. شاید هم به لحاظ روحی نیاز داشتم گاهی تنها باشم و غرق در کتاب‌ها و نوشته‌هایم. البته دفاتر خاطراتم مدت‌ها بود که خاک می‌خورد و من حتی تمایلی به بازکردنشان هم نداشتم، چون حس می‌کردم خواندن مطالب قدیمی می‌تواند باعث خراشیده شدن احساساتم شود، حتی شاید ته ذهنم یک نفر از من می‌پرسید با این‌همه بلایی که امان سرت آورده چه طور توانستی او را ببخشی و به زندگی‌ات راهش دهی؟!
    می‌خواستم تمام خاطرات گذشته فراموش شوند و رؤیای جدید با امان جدید بی‌هیچ دردسری به زندگی‌اش ادامه دهد ولی من کورخوانده بودم.....
    تقریبا دو هفته از عقد من و امان گذشته بود که یک روز خدمتکارم آمد به اطاقم و خبرداد که کسی پشت درخانه با من کار دارد. کتابم را بستم و به طرف آیفون رفتم و گوشی را برداشتم:
    ـ"بفرمایید."
    ـ"عصرتون بخیر، خانم رؤیا تاجبخش؟!"
    ـ"بله خودم هستم، امرتونو بفرمائید."
    ـ"من ازطرف خانم «زرّین شادان» خدمتتون رسیدم، ایشون می‌خوان هرچه سریع‌تر شما رو ببینن."
    باتعجب به اسمی فکر کردم ‌که تاکنون به گوشم نخورده بود...
    ـ"ببخشید آقا، ولی ‌من چنین کسی‌ رو نمی‌شناسم."
    ـ"بنده مأمورم ومعذور، ایشون به من امر کردن من‌ هم خدمت رسیدم که پیام فوری ‌ایشونو به عرض‌تون برسونم، آدرسی‌ هم هست که اگه اجازه بدین می‌دم خدمتتون."
    ـ"خواهش می‌کنم، ممنون. صبر کنید تا خدمتکارم رو بفرستم."
    و گوشی را سرجایش گذاشتم و خدمتکارم را فرستادم دم در تا آدرس را بگیرد و بیاورد.
    به اسم و آدرسی که روی کاغذ نوشته شده بود نگاه کردم، شاید بهتر بود امان را در جریان می‌گذاشتم، به سمت تلفن رفتم ولی هرچه می‌گرفتم اشغال بود و خط راه نمی‌داد.
    ساعتی بعد که آرمان برای بازگرداندن ایلیا آمده بود، به رسم ادب سری هم به من زد و جویای احوالم شد، حس کردم شاید او چیزی در این‌باره بداند:
    ـ"آرمان، تو کسی رو به اسم زرّین شادان می‌شناسی؟"
    نگاه معنی داری به من کرد و بعد از کمی مکث جواب داد:
    ـ"ایشون مادرت هستن."
    با تحیّر نگاهش کردم:
    ـ"ولی.... ولی اسمی که توشناسنامه‌ی من ثبت شده این نیست.... «زهرا شهابی» این اسم مادرمه!"
    بازهم مکثی کشنده:
    ـ"اسمش رو تغییر داده. دلیلش رو می‌تونی ازخودش بپرسی چون به خاطر دیدن تو اومده ایران."
    من ماتم برده و منتظر توضیح بیش‌تری ماندم، ولی او بی آن‌که چیز دیگری بگوید مرا با فکر و خیال‌هایم تنها گذاشت و رفت. او چه گفت!؟ زری الان ایران است؟ مادرم؟....
    ناگهان حس کردم خیلی بیش‌تر از آنچه که تا به حال می‌اندیشیده‌ام در حق او کوتاهی کرده‌ام. شاید سزاوار بود که یک بار برای دیدنش اقدامی جدی می‌کردم ولی همواره اولویت‌های مهم‌تری داشته‌ام. او هرقدر هم مادر بد و بدنامی باشد دست‌کم درمورد سهم‌الارثم حق مطلب را به جا آورده و چشمش را به روی خیلی چیزها بسته. مادرم آدم بدی است؟ آیا سزاوار این‌همه بدنامی است؟ آیا از شرافت خودش دفاع خواهد کرد؟ اگر تا به حال این کار را نکرده به خاطر چیست؟ اتهاماتش را پذیرفته یا فرصتی نیافته برای رفع آن از خویش؟.... حالا او اینجاست، فقط و فقط به خاطر دیدن من! او دراوج بیماری رنج سفر را به خود تحمیل کرده تا مرا ببیند، کاری که من حتی در اوج سلامتی هم انجامش نداده‌ام....
    اگر به امان می‌گفتم که قصد دیدار مادرم را کرده‌ام آیا به من اجازه می‌داد؟ مسلما نه، ممکن بود عصبانی شود و مرا نبخشد، پس دیگر نیازی ندیدم با او تماس بگیرم.
    روز بعد وقتی آرمان آمد دنبال ایلیا و او را با خود برد من هم آماده شدم و چون حالم مساعد رانندگی نبود از پیشکارم خواستم تا مرا به آدرسی که داشتم برساند.
    تمام مدت قلبم داشت از سینه بیرون می‌افتاد، نمی‌دانستم آیا از دیدار مادری‌ که هرگز ندیده‌ام شاد وخرسندم یا نگران و وحشت‌زده؟
    هیجان عجیبی ‌داشتم وحس‌وحال غریبی، وقتی‌ جلوی‌ ساختمان مربوطه رسیدم تمام تنم آشکارا داشت می‌لرزید، چرا باید برای‌ دیدن چنین زن بدنامی‌ این‌طور عجله می‌کردم؟ آیا او برای ‌من فقط یک مادر دوست داشتنی ‌است یا زنی ‌که زندگی‌ خیلی‌ها را تباه ساخته؟
    زنگ خانه را به صدا درآوردم، همان مردی‌که آدرس وپیغام اورا برایم آورده بود جواب داد و وقتی ‌خودم را معرفی ‌کردم دررا برایم بازکرد، به همراه پیشکارم وارد حیاطی با شکوه و زیبا شدم که به شیوه‌ی منحصربه فردی آراسته شده بود، از هر گوشه‌ی دیوار بوته‌ی نیلوفری ‌عروج کرده و به میله‌های‌ آهنی‌حفاظ پیچیده بود، مثل این‌که صاحب این خانه دل‌بستگی‌ عجیبی ‌به نیلوفر داشته باشد، کف حیاط یکسره پوشیده از سنگفرشی طوسی رنگ بود و باغچه‌ای باشکوه درست وسط حیاط با یک نخل زینتی کهنسال که سربر آسمان نهاده بود خودنمایی می‌کرد.
    تزیینات این حیاط و ساختمان شباهت زیادی به خانه‌ی من داشت و با توجه به این که او صاحب قبلی عمارت جمشیدیه هم بوده، طبیعی است که چنین باشد.
    بااین‌حال همه‌ی ‌این زیبائی‌ها درچشمان بی‌تاب من مشتی ‌نقش گنگ و مبهم جلوه می‌کرد، مثل طرحی‌که کودکی ‌شیطان بر بخار شیشه‌ی ‌ماشین‌ کشیده باشد...
    داخل ساختمان که شدم دیگر دل توی‌دلم نبود، نفسم به سختی ‌راه سینه‌ام را می‌یافت، یعنی ‌او چه شکلی‌ است؟ آن بت زیبائی ‌و دلبری اکنون چگونه است؟ مادرم...! مادرم چگونه است؟!...
    هنوز غرق هیجان واضطراب بودم که با صدایی ‌مردانه به خود آمدم، آقای ‌میانه اندام و خوش‌لباس مسنّی ‌که فکر می‌کنم همان شخص پیغام رسان بود با فاصله‌ی ‌نه چندان زیادی‌ از من ایستاده و با خوشرویی ‌به من سلام و خوشامد می‌گفت، آنگاه مرا به داخل راهنمایی کرد و اطاقی ‌را که مادرم درآن بود نشانم داد، خودش هم بی‌هیچ حرف وصحبت دیگری ‌ازمن فاصله گرفت و سراغ کارش رفت. پیشکارم نیز همان بیرون در، جایی که راهنمایی شده بود ایستاد و منتظر ماند.
    


        دراطاق را به صدا درآوردم، صدایی‌گرفته و بیمار که همچنان ملاحت خود را حفظ کرده بود اجازه‌ی ورود داد، وقتی ‌در را بازکردم آنچه را که دیدم باورم نشد، او صدها بار از تصور من باشکوه تر بود.....
        پریزادی ‌بود برتخت آرمیده، گیسوان بلند و موّاجش مقداری‌ بربالش مخملین تخت ومقداری ‌مقابل سینه‌اش پریشان بود، زر و سیم به هم درآمیخته.... وچشمانش.... چشمان درشت و خمارش رنگی ‌چون آسمان نیمه روشن غروب داشت؛ رنگی ‌نیلی، بی‌نظیر و بی‌مثال!
        چه کسی‌ گفته که من شبیه اویم؟ شباهت من به او مثل شباهت یک ستاره به ماه است، من در برابر او هیچ زیبایی ‌خاصی‌ ندارم، حتی‌ رنگ موهاوچشمانم را نیز بی‌رحمانه به او تشبیه کرده‌اند.
        نتوانستم سلامی‌ کنم، او نیز مثل من دچار حالی ‌غیرقابل توصیف شده و با دهانی نیمه‌باز به من چشم دوخته بود، مثل عابری ‌بودم که درون مه قدم برمی‌دارد، آهسته به تختش نزدیک شدم و برای‌ این‌که زیبائی ‌و لطافتش را باور کنم چندبار چشمانم را برهم نهاده و دوباره ازهم گشودم اما او همان بود که بود، بی‌نظیر و باورنکردنی! خدایا این مادرمن ‌است؟! متهم ردیف اول پرونده‌ی زندگی‌ام!؟ کسی‌که سال‌های ‌سال در ذهن و اندیشه‌ام علامت سؤالی ‌بیش نبود، سؤالی‌ که هرگز گمان نمی‌کردم پاسخی ‌برایش بیابم، اماحالا اواینجاست؛ درست مقابل دیدگان بهت‌زده ومشتاقم...
        ناگهان باصدای‌ گرفته‌اش به خود آمدم، صدایی‌که چون زمزمه‌ی ‌رود و نسیم بر پرده‌های ‌احساس زخمه می‌زد...
        ـ"دختر زیبا! تو واقعا رؤیای ‌منی؟! بیا جلو فرشته کوچولوی‌ من! بذار دستای ‌نازکتو توی ‌دستام بگیرم..."
        او با من جوری‌ حرف می‌زد که انگار هنوز هم همان دخترک شش ساله‌ی وحشت‌زده وگریانم! آرام آرام به او نزدیک شدم، دست‌هایم را دردست خود فشرد، حتی‌ یک چین و چروک کوچک هم برروی‌ پوست لطیف و یاس مانندش ننشسته بود، اگرچه می‌بایست الان حداقل چیزی ‌حدود پنجاه سال داشته باشد ولی‌ از زیبایی‌هایش چیزی‌ کم نشده بود، مثل این‌که او از آن دسته زنانی ‌بود که گذشت زمان تأثیری ‌بر چهره‌ی‌ زیبایشان ندارد و هرگز نخواهی ‌توانست سن وسال واقعی‌شان را تخمین بزنی، انگار اصلا از طایفه‌ی آدمیزاد نیستند، او اکنون نهایتا سی تا سی‌وپنج ساله به نظر می‌رسید حال آن که بی‌چاره پدرم قبل از چهل سالگی ‌کاملا شکسته شده بود.....
        واکنش‌های من به سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام همیشه عجیب و غیرعادی بود، مثلا همین حالا به جای این‌که بغض کنم و اشک بریزم یا فریاد بزنم و خود را در آغوشش بیفکنم بی‌اختیار لبخندی برلبانم می‌نشست، لبخندی کوچک و نرم....
        دست‌هایم را بوسید:
        ـ"چرا ساکتی؟ یه چیزی‌ بگو نازنین!"
        باید چیزی ‌می‌گفتم؟ چگونه می‌توانستم دربرابرش بگویم که من هم هستم، حال آن‌که به کلی‌ تمام گلایه‌ها را از یاد برده واحساس می‌کردم سال‌های ‌سال در شعله‌های‌ محبتش سوخته‌ام...
        سکوتم برایش سنگین تمام شد، چشمان ملیحش را آهسته برهم زد ودستم را دردست بی‌رمقش گرفت و به نرمی ‌برگونه‌اش کشید:
        ـ"تو داری ‌با این سکوتت زجرم می‌دی ‌عزیزترینم! سال‌های ‌سال توی خواب و بیداری این لحظه رو دیدم، بی‌حرف و بی‌اشک.... نذار خواب‌های ‌پریشونم تعبیر بشه، یا نکنه هنوزهم توی ‌عالم رؤیام؟ رؤیای ‌من.!.. رؤیای ‌همیشگی ‌من... آه! رؤیای ‌من....."
        این را گفت و به یکباره بغض غم‌انگیزش سرگشود، اشک‌هایش دلم را به درد آورد. نفهمیدم چه شد اما به ناگاه مثل برگ خشکی‌ که بر خاک بنشیند پیشانی‌ام آهسته پائین آمد تا برپیشانی ‌بلندش بنشیند، کف دست‌هایش را برگونه‌هایم نهاد و زیرلب نامم را تکرار کرد و باز تکرار کرد، درست مثل یک دعا؛ یک تعویذ.....
        هنوز قادر نبودم کلامی ‌بر زبان بیاورم که برلب‌هایم ب*و*س*ه‌ای ‌زد:
        ـ"بگو نازنین! فحشم بده، نفرینم کن، لعنتم کن، یه چیزی‌ بگو عزیزدلم، سکوتت بیچارم می‌کنه..."
        دستی به گونه‌هایش کشیدم، سرد بود و عرق کرده:
        ـ"چی شده مامان؟ چی به سرت اومده؟"
        مامان.... باور نمی‌کردم بار دیگر این کلمه را برزبان برانم، مامان.... مامان..... چه گواراست نامت! پس چرا سیرابم نمی‌کند؟!...
        سرم را به سینه‌اش فشرد:
        ـ"مامان بی‌چاره‌ی این صدای قشنگته..... صدایی که برای شنیدنش حتی مرگ رو پس زدم...."
        سر از سینه‌اش برداشتم و دوباره خیره‌ی چشمان بی‌اندازه زیبایش شدم، نگاهش رنگی از نیاز داشت:
        ـ"می‌خوام کامل ببینمت، سرتاپای قشنگت رو!"
        و دست پیش آورد و چادر و روسری‌ام را برداشت و دستی به موهای بسته‌ام کشید....
        ـ"مثل فرشته‌هایی! زیبا و خیال‌انگیز.... ممنونم از پدر نازنینت که چنین اسم بامسمایی برات انتخاب کرد؛ رؤیا!"
        چرا درباره‌ی پدرم جوری حرف می‌زند که انگار تا آخرین لحظه لیلی ومجنون بوده‌اند؟ لبخند تلخی لب‌هایم را آزرد، «پدر نازنینی که تو تنهایش گذاشتی؟»
        دستی بر گونه‌ام کشید:
        ـ"آرمان می‌گفت بیمارستان بستری شدی، چرا دختر قشنگم؟"
        آهی کشیدم و چشمانم را با خستگی برهم زدم:
        ـ"بیماریه دیگه، وقتی میاد نمی‌پرسه منو لازم داری یا نه؟..."
        و مثل کودکی‌هایم، وقتی که کابوسی می‌دیدم یا از سایه‌های درون اطاقم می‌ترسیدم، پتویش را کنار زدم و کنارش دراز کشیدم، می‌دانم از رفتار عجیبم متحیّر شده بود ولی ترجیح داد او نیز مثل من خونسرد و آرام رفتار کند، انگار که هرگز اتفاق تلخی میان‌مان نیفتاده و زمان بیست‌وچهارسال به عقب بازگشته....
        آرام غلتی به پهلوی راستش زد و درآغوشم کشید، من نیز دستم را ابراز احساسات کردم و هردو چشم درچشم هم خیره شدیم به خاطرات گذشته، به وقتی که برایم قصه می‌گفت، شعر می‌خواند، دماغم را لای انگشتانش می‌فشرد و هردو ریزریز می‌خندیدیم.... نمی‌دانم الان هم این کارها را کردیم یا فقط خیالی از تمام این‌ها را گذراندیم؟ به لب‌های گوشتی‌اش که تاجی با شکن‌های زیبا و عمیق داشت نگریستم و لبخندی برلبم نشست، او نیز لبخند زد و مرا بیش‌تر به سینه‌اش فشرد. صدای قلبش بی‌نظیر بود، همین خیلی چیزها را حل می‌کرد حتی قبل از این‌که گفته شوند....
        ـ"تو زیادی خوبی رؤیا، می‌دونستی؟"
        با همان لبخندی که بر لب داشتم سری به نشانه‌ی جواب مثبت تکان دادم، چشمکی زد:
        ـ"خودشیفته هم که هستی!"
        ـ"اوف چه جورم!"
        ـ"کمال همنشین که نیست؟"
        و دوباره چشمکی زد.... یک ابرویم را بالا انداختم، به شیوه‌ی امان:
        ـ"شاید! کسی چه می‌دونه؟"
        لبخند از لبش رفت:
        ـ"باور نمی‌کنم، توی خواب و بیداری‌هام همیشه بغض کردی، ازم رو گردوندی، دست‌هامو از دامنت کوتاه کردی.... نکنه دارم خواب می‌بینم و تو رؤیای من.... یه رؤیای زودگذری؟"
        چشمانم را آهسته برهم زدم:
        ـ"هم رؤیام، هم زودگذر.... اما خواب نیستم، بیداری‌ام و بیدار... پس باورم کن!"
        کمی سکوت کرد و نگاهش آکنده شد از تحسین و تعجب:
        ـ"ایرج حق داشت که می‌گفت باید تمام واحدهای زندگیم رو پیش تو پاس کنم! تو هم راه دل بردن رو خوب بلدی، هم راه هوش از سر پروندن رو."
        جوابی ندادم، خودم این جرأت را به او داده‌ام که درحضورم از رقیب پدرم حرف بزند، بگویم به چه حقی؟ خودم به چه حقی همسر امان شده‌ام؟ کسی که او درباره‌ی پدرش این چنین با اشتیاق حرف می‌زند! تازه داشتم عمق فاجعه‌ای را که امان در آن غرق بود می‌فهمیدم، علت این که تمام این سال‌ها برای پنهان کردن لایه‌های خصوصی رابطه و عشقمان از ایرج و زری به آب و آتش زده..... اگر مادر او یک بار آتش گرفت و خاکستر شد، پدر من سال‌های سال سوخت ولی خاکستر شدنش را کسی نفهمید! ولی چرا با این‌همه از او متنفر نیستم؟ چرا این‌قدر زیباست؟ چه طور ممکن است این زن لطیف و مهربان که مثل مهتاب ‌می‌درخشد فاسد وپلید و بدسیرت باشد؟
        کمی موها و گونه‌هایم را نوازش کرد و با ولع تک تک اجزای صورتم را از نظر گذراند، من نیز از تماشایش سیر نمی‌شدم و همچنین از آغوشش....
        ـ"حتما می‌دونی که یه بیماری خطرناک واگیردار تمام جسمم رو درگیر کرده، الان نمی‌ترسی که این‌قدر بهم نزدیک شدی؟"
        سری تکان دادم:
        ـ"نه، نمی‌ترسم.... تو هم نترس، چون اگه اراده کنی می‌تونی حتی مرگ رو شکست بدی، همون‌طور که تا همین حالا اونو پس روندی تا منو ببینی!"
        و بـوسه‌ای بر گونه‌ی لطیفش نشاندم. آنگاه برخاستم و دستش را کشیدم:
        ـ"پاشو، ادای مریضا رو درنیار!"
        به شوخی‌ام لبخندی زد و نیم خیز شد و سعی کرد به زحمت بنشیند:
        ـ"اولین باره که بعد از مریضیم یکی بهم زور می‌گه!"
        ـ"آره دیگه، لوست کردن تو هم فکر کردی چه خبره!"
        وسط درد و رنجش خندید و از کمکی که به او می‌دادم غرق لذت شد، لرزان و رنگ پریده روی پاهایش ایستاد و دامن بلندش تا مچ‌ها فرو افتاد. هر دو با هم به سوی مبل‌های راحتی بنفش رنگی که گوشه‌ی اطاق بود رفتیم و نشستیم. اطاق زیبایی بود، ساده و رویایی. جالب است که تا همین لحظه توجهی به آن نداشتم! چه قدر این پیرهن آبی گلدار با آستین‌های حریرش به او می‌آمد، مثل پریان راه گم کرده‌ی افسانه‌ها که فقط پر نداشت....



        تعارفم کرد تا از میوه‌ها و شیرینی‌هایی که روی میز چیده شده بود بخورم یا از قوری‌های بلند چینی چای و قهوه برای خودم بریزم. دعوتش را برای خوردن موقتا رد کردم:
        ـ"می‌خواستی منو ببینی، چرا این‌قدر دیر؟ فکر نمی‌کنی اگه زودتر اقدام می‌کردی همه چی امروز خیلی قشنگ‌تر و بهتر به نظر می‌رسید؟"
        نگاه شرمسارش را از من گرفت:
        ـ"کوتاهی کردم می‌دونم، ولی من هم مشکلات خودم رو داشتم."
        و دوباره نگاهش را به من دوخت:
        ـ"می‌دونم حرف‌های وحشتناکی درباره‌م شنیدی، حرف‌هایی که وقتی دستم از دفاع کوتاه بود تمام آبرووحیثیتم رو زیرسؤال برد، حتی زن بودنم، مادر بودنم... ولی رؤیا زندگی خیلی بی‌رحم‌تر از اونه که حتی فکرشو بشه کرد، متهمت می‌کنن، حکم برات می‌برن ولی اجازه‌ی دفاع بهت نمی‌دن، اگه هم بدن موقعیه که دیگه کار ازکار گذشته، فایده‌ای نداره! مثل همین حالا.... چی بگم که تو باور کنی تنها گـناه بزرگ و نابخشودنیم این بوده که شرم داشتم از حضور دربرابر تو؟!"
        باورم نمی‌شد، یعنی او بعد از این همه بلا که دست به دست ایرج سر من و امان آورده تنها گـناه خود را شرم حضور می‌داند؟!
        ـ"یعنی این‌قدر بی‌گـناهی؟"
        لبخندی تلخ کنج لبش نشست:
        ـ"یه نگاه به زندگی خودت بنداز عزیزم! چندبار مورد بی‌مهری وتهمت واقع شدی؟ چندبار برای دفاع از آبروت مجبور شدی به آب وآتیش بزنی ولی بازهم صدات جایی نرسید؟ چند بار؟...."
        حالا باور کردم! حق با او بود، همه‌ی ما همین طوریم، می‌بریم و می‌دوزیم و قضاوت می‌کنیم بدون این‌که زحمت شنیدن دفاعیه‌ی متهم را به خود دهیم....
        ـ"من همیشه دوستت داشتم مامان، نتونستم ازت متنفر باشم، نتونستم به کسی اجازه بدم که بهت بی‌احترامی‌ کنه، حتی وقتی که حرفای بدی درباره‌ت می‌شنیدم چون تمام این سال‌ها از خودم می‌پرسیدم چرا همه درباره‌ت حرف می‌زنن، ولی خودت نیستی که حقیقت رو بگی؟ حالا بگو.... بگو چرا تنهام گذاشتی؟"
        چهره‌اش رنگی ‌از دل‌آزردگی‌ به خود گرفت:
        ـ"این من نبودم که تنهات گذاشتم، منو از خونه و زندگیم بیرون کردن درست مثل یه دستمال کاغذی ‌مصرف شده.... تمام این سال‌ها بزرگ‌ترین حسرتم بوسیدن و در آغوش کشیدن دوباره‌ت بود ولی اجازه‌ی این کارو بهم نمی‌دادن."
        ـ"مگه این‌ها به خاطر خیانتت به بابا نبود؟"
        ـ"اینا همه‌ش چرنده! کدوم خ*ی*ا*ن*ت؟ من به همسر و زندگیم وفادار بودم، حماقت ‌پدرت ‌بود که همه‌مون رو نابود کرد! به جای این‌که بایسته و از حریم عشقش دفاع کنه اجازه داد که رقیبش توی زندگیمون یکه تازی کنه و منو ازش بگیره! حتی یه درصد احتمال نداد که شاید این‌ها نقشه باشه.... فقط خدا می‌دونه که من چه‌جوری ‌با بی‌رحمی ‌پدرت می‌ساختم وقتی‌ که جلوی ‌چشمای‌ بی‌گ*ن*ا*ه و گریون تو منو به باد کتک می‌گرفت و من نه از درد، بلکه از رنج تو شکنجه می‌کشیدم و بازهم حاضر بودم بسوزم و بسازم ولی ‌نمی‌خواستم اون طوری‌ از زندگیش بیرونم کنه.... تمام این سال‌ها کابوس خواب و بیداری ‌من چشمای‌ وحشت‌زده وگریون تو بوده و روزی صدبار مثل دیوونه‌ها از خودم بلندبلند سؤال کردم که یه آدم چه‌قدر می‌تونه بی‌رحم باشه که اجازه بده یه دختربچه‌ی نازپروده شاهد اون‌همه خشونت بی‌حدوحساب باشه؟...."
        این حرف‌ها به شدت دلم را به درد آورد، هنوزهم تأثیر آن همه خشونت از ذهنم پاک نشده....
        ـ"... با این‌حال واقعا متأسفم که اون پدرنازنینت مرد! حیف که هرگز نفهمید چه‌قدر دوستش داشتم، شاید هم فهمید ولی دیگه خیلی دیر بود...."
        ابروانم را درهم کشیدم:
        ـ"چرا فکر می‌کنی این همه آدم درباره‌ت اشتباه می‌کنن؟"
        ـ"اگه بخوام برات تعریف کنم که چه ‌جوری ایرج وادارم می‌کرد توی ‌مسیری ‌قدم بردارم که اون می‌خواست یه کتاب قصه‌ی هزار صفحه‌ای ‌می‌شه، شایدهم اصلا باور نکنی، اما بدون که حتی ‌جدا شدن من از پدر نازنینت هم یه نقشه بود که ایرج به نحو دلخواهش اونو اجرا کرد."
        چندان هم باورنکردنی ‌نبود، به هرحال فرزند ایرج نیز در هر مسیری‌ که دلش خواسته مرا هول داده و برای ‌زندگی‌ من یک کتاب قصه‌ی ‌هزار صفحه‌ای ‌ساخته! اما من هنوز هم خوشبین بودم:
        ـ"شاید باورش برام سخت باشه، اما ترجیح می‌دم چند خطی‌ از این کتاب قصه‌ت رو بخونم."
        ـ"خب البته من یه چیزهایی نوشتم، می‌دونی؟ من عاشق نوشتنم!".....
        خدای من! چه شباهت وحشتناکی بین من ومادرم بوده ومن خبرنداشتم! یعنی من نوشتن را از او به ارث برده‌ام؟!
        ـ"....شاید اگه اونچه رو که من نوشتم بخونی احساس کنی زاییده‌ی تخیلمه ولی حقیقت محضه! بااین‌حال تو اولین و آخرین خواننده‌ی داستان زندگی منی اگه خودت مایل باشی، برای من فقط تو و قضاوت تو مهمه نه هیچ کس دیگه‌ای توی این زندگی بوگندوی کثافت!..."
        سری تکان دادم:
        ـ"خودم یه کتاب پراکنده از زندگیم دارم که جمع‌وجور کردن صفحاتش یه عمر طولانی می‌خواد، پس بهتره یه خلاصه‌ای از کتابت بگی چون بعید می‌دونم عمرم قد بده که بار دوتا زندگی عجیب و غیرعادی رو به دوش بکشم. زندگی عجیبی که پشت هر اتفاق ساده‌ش یه ماجرای پیچیده بود.... دیگه حتی به افتادن برگ از درخت‌ها هم شک دارم!"
        سری به تأییدم تکان داد، درکم می‌کرد، دست کم حالا که هردوی ما درحال دست و پنجه نرم کردن با یک بیماری مرگبار بودیم می‌توانست بفهمد که زمان چهقدر برایم اهمیت دارد.
        دست به سینه خیره‌اش شدم:
        ـ"اول از همه بگو، چرا زرّین شادان؟!"
        سر به زیر افکند:
        ـ"پدرم طردم کرد، پس لازم بود که من هم عوض شم.... دیگه نمی‌خواستم هیچ نام و نشونی از دختر بابام توی این دنیا باقی بمونه. زهرا شد زرّین چون پدرم گفت شرمنده‌ی اون بانوی بزرگواره که اسمش رو روم گذاشته. شادان رو هم برای این انتخاب کردم که می‌خواستم بعد از این شاد زندگی کنم، هرچند که این فامیلی یه خودفریبی بزرگ بود...."
        شروع تلخی بود، ادامه‌اش قطعا تلخ‌تر است....
        ـ"پس خودت هم قبول داری که پاتو کج گذاشتی، وگرنه شرمنده‌ی حضرت زهرا نمی‌شدی."
        آهی کشید:
        ـ"نمی‌گم خیلی آدم علیه‌السلامی بودم؛ ولی اون قدرهم که تو درباره‌م شنیدی بد و وحشتناک نیستم. من خطاهای زیادی داشتم ولی هیچ کدومش اونی نیست که تو فکر می‌کنی. فقط چهارده سالم بود که ایرج، تک پسر تورج اصلانی دل به عشق من باخت، اون نه سال از من بزرگتر بود و دانشجوی سال آخر حقوق، ولی من خام و بی‌تجربه بودم و به خاطر چهره‌ی خاصم به شدت مورد توجه پسران اطرافم، برای همین هم ایرج وحشتزده از این‌که من طعمه‌ی یکی زرنگ‌تر از خودش بشم کمر همت بست که تصاحبم کنه، با دوستی، مراقبت، انحصارطلبی یا هرچیز دیگه‌ای که یه دختر تازه بالغ ازش لذت می‌بره.
        پدرومادرم خیلی مذهبی ومقید بودن ولی من مثل اون‌ها فکرنمی‌کردم و از یک سری رفتارهای افراط‌آمیزشون بیزار و فراری بودم، برای همین هم سبک زندگی ایرج رو تاحد زیادی می‌پسندیدم و ازش خوشم می‌اومد، اما نه در حد عشق، چون با وجودی که واقعا جذاب بود اما رفتارهای جاه‌طلبانه‌ش به شدت آزارم می‌داد و اینو هم می‌دونستم که قبلا با دخترای دیگه‌ای رابطه داشته. خودش هم صراحتا می‌گفت که عشق من باعث شده تا روابط آزادش رو کنار بذاره."
        تا اینجا جاه طلبی‌اش شبیه امان است، اما درباره‌ی روابط آزادش نظری نداشتم....
        ـ"به‌هرحال وقتی فهمید من کسی نیستم که به‌این راحتی بهش رکاب بدم رسما برای خواستگاری اومدن به خونه‌مون. پدرش توی سفارت آمریکا کار می‌کرد و مدتی بود که خودش هم به عنوان دستیار درکنارش بود و کارهای حقوقی انجام می‌داد، پدر من هم کارمند بخشی بود که تورج‌خان ریاست اون‌جا رو به عهده داشت و همین باعث شده بود که کمی دچار رودروایسی شه و نتونه صراحتا ردش کنه. فهمیدیم که لازم شده ایرج مدتی رو برای کارآموزی بره آمریکا و این بهترین فرصت برای من بود که یه جوری از شرش خلاص شم.
        به هرحال اگرچه نه مادرم از ایرج خوشش می‌اومد و نه پدرم، ولی جواب سربسته و معلقی دادیم که فکر کنن قبول کردیم و قرارمون بر این شد که هروقت دوره‌ی کارآموزی ایرج تموم شد و برگشت ایران، مراسم بلی‌برون رو طبق چارچوب‌های عرفی برگزار کنیم و قرار عروسی رو هم همون موقع بذاریم و این اولین و بزرگ‌ترین خطای من توی زندگیم بود که به پشتوانه‌ی پدرومادرم انجامش دادم، دادن وعده‌ی سرخرمن به مردی جاه طلب و عاشق!
        ایرج به امید وعده‌ای که بهش داده بودم رفت آمریکا و از اونجا دو سه باری نامه‌ی عاشقانه ‌برام فرستاد که من هم جواب‌هایی درخور حالش ‌دادم تا توی غربت خیلی اذیت نشه و بتونه به کاراش برسه، دروغ چرا؟ گاهی حس می‌کردم علاقه‌ای هست که سعی دارم نادیده بگیرمش.
        کم‌کم فاصله‌ی نامه‌هاش بیش‌تر شد و فکر کردم سرش دوباره به دخترهای لوند دور و برش گرم شده چون اون آدمی نبود که به خودش بد بگذرونه. نمی‌تونم بگم خیلی دلم شکسته یا مثلا نگران این بودم که از دستش داده باشم، نه.... فقط واسه خودم متأسف بودم که باید منتظر یه همچین آدم مزخرفی باشم! درعین‌حال یه مقدار دلتنگی براش داشتم که به خاطر عادت بود، ایرج یه خاصیتی داشت که حتی اگه عاشقش هم نمی‌شدی ولی بهش اعتیاد پیدا می‌کردی! اگه هم حس می‌کردی که مثلا اون چشمای سیاه و بی‌نظیرش داره روی زیبایی‌های یکی غیر از خودت می‌لغزه یه جور حس حسادت غیرقابل تحمل قلقلکت می‌داد که ازش گریزی نداشتی و همین می‌تونست به ایجاد تنفر دامن بزنه، نه این‌که مثلا حس عاشقانه‌ای رو تحریک کنه."
        حس کردم کمی دروغ پشت حرف‌هایش خوابیده، مگر می‌شود از چشمان سیاه و بی‌نظیری گفت و حسی شبیه حسادت را تجربه کرد ولی تمام این‌ها بدون عشق باشد؟
        ـ".....توهمون ایام بود که فرامرزتاجبخش یه اشرافزاده‌ی اصیل وسرشناس‌ تصمیم گرفت حسابش رو از خانواده‌ش جدا کنه و روی پای خودش بایسته، بنابراین اومد به محل ما و زیباترین عمارت اونجا رو خرید و مستقر شد.
        نه تنها من بلکه خیلی ‌از دخترای ‌دیگه به اون دل بستیم و کسی نبود که مجذوب وقار و زیبایی و شکوه اون مرد نشده باشه، بااین که سن زیادی نداشت اما حتی مردهای مسن هم بی‌اراده بهش احترام می‌ذاشتن و در برابرش کرنش می‌کردن، اون مغرور و دست نیافتنی بود و برای دخترهای دور و برش تره هم خرد نمی‌کرد. زیباترین دخترها هم در مقابلش احساس می‌کردن یه نقاشی مسخره روی دیوارن بس که نگاهش پر از مناعت و بزرگی بود. عشق چنین مردی منو به سرحد جنون کشوند تا جائی‌که وقتی ‌اسمش رو می‌شنیدم یا حتی ‌حرف اول اسمش رو جایی ‌می‌دیدم بی‌اون که بفهمم ناخنم زیر گوشتم افتاده و خون ازهمه جای‌ دستم سرازیر شده بود...."
        به ناگاه لب‌هایش لرزید وقطرات اشک پرده‌ی‌ شفافی ‌بر روی‌ چشمان نیلگونش کشید، قصه‌ی ‌تلخش بی‌اندازه واقعی‌ می‌نمود و حتی یادآوری آن لحظات به شدت براو تأثیرگذاشته بود...
        ـ"... عشق من به فرامرز ضرب‌المثل شده بود و هیچ کسی‌ باور نمی‌کرد که چنین عشقی‌ بیرون از کتاب‌های‌ قصه و شعر هم وجود داشته باشه، بی‌اون که عشقش رو درمقابل کسی به زبون بیارم به عنوان مجنون‌ترین عاشق دنیا شناخته شدم وحتی بی‌ارزش‌ترین آدم‌ها برای من دل می‌سوزوندن، فقط یه نظامی گنجوی کم داشتم که قصه‌ی جنون آمیزم رو به تصویر بکشه.... شب تا صبح از حسرتش چنان می‌سوختم که دم صبح با چشمای‌ ورم کرده و بالش خیس بیدارم می‌کردن و حتی ‌مادر خدا بیامرزم هم گاهی ‌می‌نشست و پا به پای ‌من گریه می‌کرد. کافی ‌بود یه بار توی ‌کوچه سلامش کنم و اون یه لبخند به روم بزنه..... لبخندی که هرگز ندیدم جز به روی من زده باشه.... خلاصه که یه هفته ‌آزگار تب به جونم می‌افتاد و شب تا صبح براش گریه و زاری می‌کردم...
        اینا رو می‌گم که بدونی عشق فرامرز باتمام جزئیاتش همیشه همراهم بوده و امکان نداره که فراموشش کرده باشم، می‌خوام بدونی من چنین عشقی رو تجربه کردم و هدف اون ‌همه تیر تهمت قرار گرفتم! اگه من خیانتی هم مرتکب شده باشم در حق ایرج بوده نه فرامرز، چرا که دیگه زیر فشار اون همه نیاز به فرامرز، ایرجی برام وجود نداشت و تمام خاطراتش هم با خودش محو شده بود.
        به هرحال حس من به نگاه و لبخند خاصش درست از آب در اومد و بین تمام دخترهایی ‌که آرزویی جز ازدواج با اون نداشتن من ازطرفش انتخاب شدم، باور نمی‌کردم درتمام مدتی که عاشق ودیوونه‌ش بودم اون ‌هم عشق مشابهی رو درباره‌ی من تجربه کرده، وقتی ‌مادروپدرم متوجه شدن که این مرد بی‌نظیر دخترشون رو برای ‌زندگی ‌انتخاب کرده کاملا دست و پاشون رو گم کردن وحاضر بودن هرکاری ‌بکنن تا این وصلت سر بگیره. پدرم هم حس می‌کرد این بهترین راه فرار از وصلت ناهمگون ما و خانواده‌ی بی‌قیدوبند اصلانیه، از طرف دیگه ایرج هم توی این شش هفت ماه دیگه ازش خبری نشده بود و حتی نامه‌ای ازش دریافت نکرده بودم که البته بعدها فهمیدم دو تا نامه‌ی آخرش رو پدرم ازم پنهون کرده بود تا فراموشش کنم و هوایی نشم، غافل از این که عشق فرامرز اصلا به من فرصتی نمی‌ده که به ایرج فکر کنم و فقط این کارش کمکم کرده بود تا دربرابر ایرج و وعده‌ای که بهش دادم، عذاب وجدان نداشته باشم.
        به هرحال من با رضایت کامل پدرومادرم و اشتیاق وصف نشدنی خودم با فرامرز رسما ازدواج کردم و عروسی‌ باشکوهی ‌گرفتیم و برای ماه عسل رفتیم نروژ پیش عمه خانم که بی‌تردید یکی از بی‌نظیرترین آدم‌هایی بودن که می‌شناختم. اون قدر دلبسته‌ی ایشون شدم که فرامرز ترجیح داد چند سالی اونجا بمونیم مخصوصا این‌که عمه خانم هم با حضور ما حالشون هرروز بهتر می‌شد و انگار عمر دوباره می‌گرفتن. من که توی اولین سال دبیرستان مجبور شده بودم مدرسه رو رها کنم تا ازدواج دلخواهم رو داشته باشم، با کمک پدرت و عمه خانم توی نروژ ادامه تحصیل دادم و بعدها دیپلمم رو هم گرفتم.
        چندباری با مادرم تماس گرفتم و درباره‌ی خانواده‌ی ایرج پرسیدم ولی مادرم جوری صحبت کرد که حس کردم پدرومادر ایرج کاملا نسبت به این موضوع بی‌تفاوت هستن، این شد که من هم حس کردم تمام مدت برای ایرج هم حکم یکی از همون دوست دخترهاش رو داشتم که چند صباحی باهام خوش بگذرونه و بعد بره سراغ یکی دیگه، غافل از این‌که ایرج وقتی برگشته بود ایران و فهمید که عجب رودستی‌ خورده تمام وجودش پر شد از کینه.
        اون با رامونا ازدواج کرد، دختر یکی از همکاران پدرش که اتفاقا همکلاس دانشکده‌ش هم بود و ازدواج این دو نفر می‌تونست باعث پیشرفت تورج‌خان بشه و بعدها فهمیدم که پدرش هم برای همین خوش‌حال بود که من با فرامرز ازدواج کردم. رامونا دختری بود زیبا ومغرور‌ که بین تمام همکلاسی‌هاش مثل یه جواهر می‌درخشید، با چشمای عسلی و موهای سیاه پرکلاغی! توی‌ درس و تحصیل همیشه ممتاز و نمونه بود و می‌تونست بغرنج‌ترین گره‌های ‌درسی ‌رو باز کنه. اون‌ها تمام مدت توی آمریکا کنار هم دوره‌ی کارآموزی‌شون رو می‌گذروندن که باعث شده بود علاقه‌ای بین‌شون ایجاد شه در دو مسیر متفاوت، ایرج طبق معمول گرفتار ه*و*س شده بود و رامونا شیدا و عاشق! ولی اون زنی نبود که پاکدامنیش رو فدای عشقش کنه و برای همین هم ایرج باهاش ازدواج کرد تا با یه تیر دو نشون بزنه، از یه طرف تلافی خ*ی*ا*ن*ت من رو دربیاره و از طرف دیگه هوسش رو نسبت به رامونا تسکین بده.
        با وجودی‌که ایرج حالا دیگه یه همسر بی‌نظیر داشت، اما نمی‌دونم چرا نتونست عاشقش باشه، شاید به این خاطر که اون زن صدها بار مغرورتر از ایرج بود! واسه همین‌ هم ایرج هرگز نتونست منو فراموش کنه و طبیعتا هرگز از فکر انتقام گرفتن ازمن بیرون نیومد، اونا زودتر از ما بچه‌دار شدن وخدا هدیه‌ای به این زوج مفلوک داد که نظیرش رو به هیچ کس دیگه‌ای نداده...."
        این حرف درمیان تمام حرف‌هایش بر ذره ذره‌ی جانم نشست و لبخند بی‌اختیارم را گزیدم که البته از نگاه تیزبین مادرم دور نماند.....
        ـ"یکی ‌دو سال بعدش‌ هم تو توی‌ نروژ به دنیا اومدی و عمه خانم حسابی شیفته و دلبسته‌ی تو شدن. با این‌حال چهارسالت بود که فرا تصمیم گرفت برگردیم ایران که ای‌کاش هرگز چنین تصمیمی نمی‌گرفت و خوش‌بختی ما درکنار عمه خانم ادامه پیدا می‌کرد.....
        به محض این‌که پامون رسید به ایران ایرج هم دست به‌کار شد و با سیاست بازی‌ وموذیگری‌ خاصی‌ که توی ‌این خانواده ارثیه آبروی ‌منو پیش پدرت ودیگران پایمال کرد بدون این‌که حتی ردپایی ‌از خودش به جا بذاره، دستاویزش هم جواب نامه‌هایی بود که براش نوشته بودم و یک سری مدارک دیگه که واقعا فکر نمی‌کردم تا این‌حد اهمیت داشته باشه. فرامرز که به طرز خودخواهانه‌ای عاشق من بود نتونست تحمل کنه که من زمانی حتی ذره‌ای به مرد دیگه‌ای فکر کرده باشم، اون تا سرحد جنون عصبانی شده بود و حتی‌ اعتمادشو نسبت به من از دست داد، هرگز فراموش نمی‌کنم که یک شب سایه‌ای رو درحال فرار از طبقه‌ی بالا به سمت پشت بوم دیده بود و بدون این‌که حتی احتمال بده شاید دزدی چیزی بوده به جون من افتاد که باید حتما بگم با کی بودم و چه‌طور تونستم بهش خ*ی*ا*ن*ت کنم؟! اون‌قدر فوبیای خ*ی*ا*ن*ت من رو در سر پروروند که نهایتا دست به خشونت‌های غیرقابل باوری زد و کارمون به جدایی کشید بدون این که من حتی ذره‌ای راضی به این جدایی باشم، می‌خواستم پیش تو بمونم و برات مادری کنم ولی فرامرز اجازه نداد و منو از زندگیش بیرون کرد، اون توی دادگاه با استناد به یه حکم شرعی صیغه‌ی لعان* رو برمن جاری کرد، یعنی قسم خورد که من زن ناپاکی هستم و اون با چشم خودش رابطه‌ی من رو با مرد دیگه ای دیده و من رو به خاطر خ*ی*ا*ن*ت لعنت کرد، اما خب؛ من شانس آوردم که قانون مدنی ما لعان رو نافذ نمی‌دونه و این موضوع در حکم قاضی هیچ تأثیری نداره اگرچه وجهه‌ی شرعی موضوع به قوت خودش باقی بود و پدرت با این کار در حضور جمعی از قضات و حقوقدان‌ها و آشنایان و دوستان، من رو تا ابد بر خودش حرام کرد.
        ______________________________________________________
        *لعان: حکمی شرعی که موجب فسخ عقد ازدواج می‌شود، به این شکل که شوهر چهاربار قسم می‌خورد که همسرش را درحال خ*ی*ا*ن*ت دیده و بار پنجم می‌گوید: «لعنت خدا برمن اگر دروغگو باشم.» زن نیز چهاربار اتهام را رد می‌کند و بارپنجم می‌گوید: «لعنت خدا برمن اگراو راست گفته باشد.» به این ترتیب حکم تازیانه و سنگسار از هردو طرف ساقط می‌گردد ولی زن و شوهر تا ابد برهم حرام می‌شوند و این حکم برگشت ناپذیر است. البته در قانون اساسی کشور ما لعان نافذ نیست یعنی تبعات قانونی ندارد ولی آثار شرعی برآن مترتب می‌شود و حتی اگر زن و شوهر دوباره ازدواج کنند و ازدواجشان به لحاظ قانونی صحیح باشد، شرعا بر یکدیگر حرامند.



        شاید بابت همین موضوع تا آخرین لحظه‌ی عمرش رنج کشید ولی پشیمونی دیگه نفعی به حالش نداشت. من هم البته به خاطر همین موضوع سعی کردم برای همیشه ازش دل بکنم چون لعان تمام راه‌ها رو می‌بنده و دیگه هیچ راه بازگشتی وجود نداره. درسته که من و فرامرز هیچ کدوم تفکر مذهبی سفت و سختی نداشتیم ولی هردوی ما به اصول دینمون پایبند بودیم و حلال و حرامش رو قبول داشتیم....."
        چه قدر دردناک! پدرم واقعا بی‌فکر عمل کرده. حالا می‌فهمم چرا با تمام عشق و حسرتی که نسبت به مادرم داشت هرگز تلاشی نکرد تا او را بازگرداند....
        ـ"تو فهمیدی که ایرج خان باعث این جدایی بوده؟"
        ـ"نه.... من تا سال‌ها نمی‌دونستم، برای همین هم به ایرج راه دادم.... ولی بعدها کم‌کم از شواهدی که به دستم اومد فهمیدم.... با این‌حال دیگه دیر شده بود و من و ایرج جزئی از زندگی هم شده بودیم."
        سؤالی که ذهنم را درگیر کرده بود به زبان راندم:
        ـ"عجیبه که تا وقتی ازدواج نکرده بودی عاشقش نبودی ولی بعد از اون تجربه‌ی پرسوز و گداز عاشقیت با فرامرز به سادگی تونستی با ایرج کنار بیای و عاشقش باشی؟!"
        کمی فکر کرد تا با تلخی حرفی که می‌خواهد بزند یک جوری کنار بیاید، درک می‌کردم که گفتنش چندان راحت نیست، مخصوصا برای یک زن ایرانی که این چیزها را همواره به عنوان تابو شناخته است:
        ـ"گفتنش شاید درست نباشه اما حقیقت این بود که من باتمام علاقه وعشقی ‌که به فرامرز داشتم همیشه از یک موضوعی‌ دررنج وعذاب بودم، چیزی‌که درواقع نقطه ضعف اساسی ‌من بود و ایرج ‌خیلی ‌خوب شناخته بودش......پدرت به شدت سرد مزاج بود و اصلا خلوت خوشایندی‌ نداشت، متأسفانه اون هرقدر که دلربایی ‌ظاهری ‌داشت اما در زناشویی ‌ضعیف‌تر از اون بود که فکر می‌کردم، شاید اون بیش‌تر از اون که به فکر نیازهای طبیعی یک زن باشه ترجیح می‌داد با یه عشق افلاطونی زندگی کنه و خیلی هم از این بابت احساس غرور می‌کرد! من حتی پیشنهاد دارو و درمان دادم ولی اون نسبت به من مشکوک شد و متأسفانه به جای این‌که منطقی با این موضوع برخورد کنه به من تهمت زد که لابد قبلا تجربه‌های شیرین‌تری داشتم که حالا نمی‌تونم باهاش کنار بیام! مخصوصا این‌که درخواست من همزمان شده بود با آتیش سوزوندن‌های ایرج بدون این‌که من اطلاعی ازش داشته باشم و بدبختانه فرامرز به خوبی می‌دونست که ایرج چه قدر برای پارتنرهاش جذابه.
        درواقع ایرج کاملا برعکس پدرت بود، اون ‌قدرت فوق‌العاده‌ای ‌توی ‌معاشـقه داشت طوری‌ که با همون تجربه‌ی اولمون فهمیدم که تموم این سال‌ها داشتم با خیالی ‌از فرامرز خودمو فریب می‌دادم، اونچه که من ناامیدانه از فرامرز می‌خواستم ایرج توی‌ چنته‌ش تمام و کمال داشت حتی‌ یه چیزی‌ هم بیش‌تر از حد تصورمن!
        مطمئنا اگه خلوت افتضاح پدرتو تجربه نکرده بودم هرگزبه این نقطه قوت ایرج نمی‌رسیدم، با تمام اون حرف‌ها و کارهایی که از فرامرز توقع داشتم ولی ایرج تمام کمبودهامو جبران کرد. با این‌حال فراموش نکن که من تا قبل از طلاق هرگز حتی ذره‌ای فکر خ*ی*ا*ن*ت به سرم راه پیدا نکرد و نجیبانه با پدرت سر کردم و با تمام ضعف‌هاش همچنان عاشقانه می‌پرستیدمش. حتی بعد از طلاق هم این رفتارهای بی‌رحمانه‌ی اطرافیانم بود که منو وادار کرد قید همه چی رو بزنم و به گذشته‌م پشت کنم و تحت اختیار ایرج باشم، وقتی که مادروپدرم برای فرار از بی‌آبرویی خونه و زندگیشون رو فروختن و رفتن یه جای نامعلوم.... اون‌ها طردم کردن و گفتن هرگز منو بابت خیانتی که به فرامرز کردم نمی‌بخشند، ولی من خطایی نکرده بودم که مستحق بخشش یا توبیخ باشم. پدرم که همیشه از شکسته شدن اسمم بدش می‌اومد و کسی جرأت نداشت درمقابلش «زری» صدام بزنه، علنا گفت که این «زری» دیگه دختر من نیست! حتی از ارث محرومم کرد و من هم دست خالی و بی‌چاره و انگشت نما آواره‌ی خونه‌ی فامیل شدم ولی همه‌شون درها رو به روم بستن و حتی جواب سلامم رو ندادن. هرگز فراموش نمی‌کنم که من مجبور شدم یک شب رو توخونه‌ی دوستم بگذرونم و روز بعد مادرش از من خواست که دیگه هرگز پامو اونجا نذارم.
        نهایتا در اوج بدبختی واستیصال ایرج اومدسراغم، من که نمی‌دونستم تمام این بی‌آبرویی‌ها زیر سرخودشه و فکر می‌کردم افراد دیگه‌ای باعث شدن فرامرز قصه‌ی نامزدی کذائی ما رو بفهمه، فریب رفتارهای عاشقانه‌ش رو خوردم، اون به من گفت که من دلش رو شکستم و بهش خ*ی*ا*ن*ت کردم و من شرمسار بودم. ازم خواست کوتاهیمو درحقش جبران کنم و من پرسیدم: «مگه زن و بچه نداری؟» ولی اون گفت که هیچ علاقه‌ای بهشون نداره و زندگیش بی من هیچ معنایی نداره. گفت من چه باهاش رابطه داشته باشم چه نه، اون هرگز عاشق همسرش نبوده و نخواهد بود و درخواست طلاقش رو هم به دادگاه داده.
        به هرحال در ازای این که باهاش رابطه‌ی کامل داشته باشم حاضر شد برام خونه‌ای تهیه کنه که اگرچه زیاد بزرگ نبود ولی از بی‌سرپناهی و آوارگی نجاتم می‌داد. همون اول کار ازش خواستم رابطه‌مون رو شرعی کنیم ولی اون حسابی به ریشم خندید و با حرف‌هایی که اون روزها عجیب قانعم می‌کرد بهم فهموند که این دکون بازارها رو همون آدم‌هایی درست کردن که در ازای تمام حرف شنوی‌ها و توسری خوردن‌هام پرتم کردن تو سطل آشغال بدون این که حتی یه بار به من اجازه‌ی دفاع از حیثیت و آبرو و عفتم رو بدن! با این‌حال من هنوز یه مقدار وحشت از جهنمی که مادرم همیشه می‌گفت داشتم و ایرج هم نهایتا به میلم رفتار کرد و درحضور پیشنماز یکی از مساجد، صیغه‌م کرد، صیغه‌ای که هیچ کجا ثبت نشد و فقط منو برده‌ی شرعی اون می‌کرد. بعد از اون من کاملا تحت اختیار و اراده‌ی ایرج دراومدم و شاید بشه گفت قبل از اون که عاشقش بشم، معتادش شدم......"
        عجیب است! یعنی مادرم قبل از آن که با ایرج رسما ازدواج کند صیغه بوده؟ پس دلیل این همه بدنامی‌چیست واقعا؟ یعنی شرعی شدن یک رابطه از دیدگاه این مردم هیچ فرقی با رابطه ی نامشروع ندارد؟ پس من حق داشتم که نخواستم صیغه ی امان شوم. راستی که چه مردمی داریم! جوری درباره ی صیغه رفتار می‌کنند که انگار العیاذبالله فحشاء پنهانی از آن آبرومنداته تر است!
        ـ"رامونا فکر می‌کرد وجود من باعث شده تا ایرج نسبت به اون سرد بشه، برای همینم تهدیدم کرد که با کمک حامیانش ته مونده‌ی آبرو و حیثیتم رو به لجن می‌کشونه. من مقصر نبودم که بخوام کنار بکشم، به هرحال من هم نیاز داشتم به یه سرپناه امن، نه تحصیلات عالیه داشتم که شغل مناسبی داشته باشم و نه خانواده‌ای که زیر سایه‌شون زندگی کنم. اگه رابطه‌م رو با ایرج قطع می‌کردم مجبور بودم برم تن‌فروشی یا کاری که چندان تفاوتی هم با تن فروشی نداشت، اون هم توی مملکتی که تازه طعم آزادی رو داشت می‌چشید و حضور زنی مثل من توی اداره‌جات مثل حضور یک غزال بین گله‌ی شیرها بود.
        درسته که رابطه‌م با ایرج چندان درست و انسانی نبود و در حق زن و بچه‌ش ستم حساب می‌شد ولی من هم واقعا چاره‌ای نداشتم و به رامونا هم گفتم که اگه من برم ایرج با یکی دیگه خلأ این عشق رو پر می‌کنه و درهرحال هرگز به این زن بینوا وفادار نخواهد بود. رامونا حاضر بود تمام دخترهای دنیا پارتنر ایرج باشن ولی من برم گورم رو گم کنم، پرسیدم آخه چرا این‌قدر با من دشمنی؟ طفلک بی‌چاره زار زارگریه کرد و گفت: «چون ایرج فقط عاشق توئه!» خب اون درواقع جواب خودش روداده بود، گیرم که من برم اون سر دنیا، گیرم که دست ایرج هرگز به من نرسه، عشق رو می‌شد دفن کرد؟ می‌شد کشت و نابود کرد؟ رامونا با حسی که ایرج نسبت به من داشت چه‌کار می‌خواست بکنه؟ حسی که فقط با مرگ از بین می‌رفت، ولی اون زن بی‌چاره چنان عشق جنون‌آمیزی نسبت به ایرج داشت که حتی نمی‌تونست مردنش رو ببینه، پس دست به خودسوزی زد....
        همیشه فکر می‌کنم اون چه طور تونست چنین کاری کنه؟ چرا با قرص، یا تیغ و وان حموم این کارو نکرد؟ چرا باید جلوی چشم اون پسربچه‌ی بی‌چاره چنین صحنه‌ی وحشتناکی خلق می‌کرد؟ رؤیا..... من در حق امان ظلم نکردم، این رامونا بود که امان رو نابود کرد ولی امان هدف نفرتش رو اشتباهی تشخیص داد، اون به جای مادر بی‌رحمی که بدترین خشونت‌ها رو به چشمان بی‌گناهش تحمیل کرده بود، کینه‌ی زن بی‌پناه و بی‌چاره‌ای رو به دل گرفت که اگه تا کره‌ی ماه هم می‌رفت پدرش هرگز دست از تماشای اون برنمی‌داشت."
        کاملا حق را به او می‌دادم، چه کسی می‌تواند عشق را در دل کسی گردن بزند؟ رامونا دنبال قلبی بود که هرگز برای او نمی‌تپید، مادرم مقصر نیست اگر ایرج دیوانه‌ی او شده، با این‌حال تأییدش هم نمی‌کردم، شاید درست نبود ماندن و ادامه دادنش با ایرج....
        ـ"به هرحال همون طور که می‌دونی این موضوع برای امان خیلی گرون تموم شد، یک سال جنون واکنش طبیعی اون بچه بود به رفتار بی‌رحمانه‌ی مادرش.... با این‌حال همه فکر می‌کنن که امان درمان شد درحالی که اون یه ظاهر سالم داره و یه باطن بیمار و وحشت زده. من درکش می‌کردم و حاضر بودم به خاطرش هرکاری بکنم ولی اون از من متنفر بود و تنها درمانش رو انتقام از من می‌دونست.... اون با کینه و تنفر از من همه جا پر کرد که من یک زن فاسد و بدکاره هستم و البته عجیبه که همه این رو می‌پذیرفتن وکسی به دلش شک راه نمی‌داد، مخصوصا این که پیشنماز اون مسجد به رحمت خدا رفت و من تنها شاهد محرمیتم با ایرج رو از دست دادم...."
        دلم از جا درآمد، آیا امان می‌دانست مادرم صیغه‌ی پدرش شده و چنین کاری کرده یا او هم مثل بقیه روی ظاهر موضوع قضاوت کرده؟
        ـ"به هرحال امان شاید حق داشت که از من متنفر باشه، اون مادرش رو به خاطر عشق پدرش نسبت به من از دست داد، اون هم به شکلی که برای هیچ کسی قابل تحمل نیست. اون برای این که انتقام خاکستر مادرش رو از من بگیره هر آتیشی که بگی توی زندگیم سوزوند و وقتی دید که هنوز خونسردم و دیگه این حرفا اثری روم نداره یه تصمیم وحشتناک گرفت.... این که دخترم رو نابود کنه! آبروش رو به گند بکشونه و از طریق تو منو تحت فشار بذاره...."
        دلم پر شد از درد و رنج، تا این‌جا را می‌دانستم، امان به خودم هم گفته بود که قصد دارد انتقام مادرم را ازمن بگیرد، ولی همان موقع هم اذعان کرد که علاقه‌اش به من تمام حساب وکتاب‌هایش را به هم ریخته و دیگر قادر به عملی کردن نقشه‌اش نیست....
        ـ"بارها خواسته بودم به دیدنت بیام ولی پدرت این اجازه رو به من نمی‌داد. اون حتی خط تلفن خونه رو هم عوض کرد تا نتونم با تو تماس بگیرم و برای محافظت از تو کسانی رو گذاشته بود که سایه‌م رو از ده فرسخی با سنگ می‌زدن که فکر می‌کنم همه‌شون تحت فرمان خواهرزاده‌ی الهه بودن، کسی که عاشقت شد و بعدها باهات ازدواج کرد.
        امان هم بارها به من گفت که تو چه قدر از داشتن مادری مثل من شرمساری و فکر می‌کرد هیچ تنبیهی برای یک مادر بالاتر از این نیست که دخترش ازش متنفر باشه. بزرگ‌ترین اشتباه من شرم حضور دربرابر تو بود فرشته‌ی من! هرگز بابت این اشتباه بزرگ خودم رو نمی‌بخشم. این که فقط از دور نگاهت می‌کردم که مدرسه می‌ری و بین تمام همکلاسی‌ها و دوستانت مثل یه ستاره می‌درخشی ولی من حتی جرأت نداشتم نزدیکت بشم و از همون فاصله‌ی دور هم اشک‌ها اجازه‌ی بهتر دیدنت رو بهم نمی‌دادن. شاید باید عزم بیش‌تری برای دیدنت جزم می‌کردم ولی نمی‌تونستم...."
        چقدر تلخ است که بدانی تمام این سال ها مادری که برایت یک خواب وخیال زودگذر بوده تو را از دور تماشا می‌کرده وخودت خبرنداشتی! چه‌طور بابت چنین چیزی می‌توانستم ببخشمش؟!
        ـ"حق داری مامان! بزرگ‌ترین گناهت همین بود که محرومم کردی از دیدار خودت. من بهت نیاز داشتم، بهتر بود یک بار از خودت می‌پرسیدی دیدن من کجای کارت رو خراب‌تر می‌کنه جز این که احتمال داره نظرم نسبت بهت عوض شه؟"
        سری به تأیید تکان داد:
        ـ"درسته، من عقلم به این حرف‌ها نرسید چون ترسم غالب بود. می‌دونستم که تو بارها و بارها به خاطر من توهین شنیدی، تحقیر شدی، تنها جرم زندگیت این بود که دختر زری بودی.... گاهی فکر می‌کردم اگه بفهمی حرفای من با شنیده‌های تو صددرصد متناقضه چه فکری می‌کنی؟ مطمئنا نمی‌گی همه دارن دروغ می‌گن جز مادرم، بلکه شاید یه گ*ن*ا*ه به گناهای من توی ذهنت اضافه کنی، گ*ن*ا*ه دروغگویی! و این می‌تونست من رو از اینی که هستم منفورتر کنه. من می‌ترسیدم با تو روبه‌رو بشم، می‌ترسیدم...."
        ـ"فقط همین بود؟ دلیل ترسیدنت قضاوت من بود؟"
        ـ"نه.... مهم‌تر از اون هم وجود داشت...."
        قدری سکوت کرد، خیره به چشمانم نگریست و بعد حرفی زد که منجمد شدم:
        ـ"نمی‌تونستم درباره‌ی امان سکوت کنم درحالی‌که تو عاشقش بودی.... این می‌تونست برای هردوی ما گرون تموم بشه. تو نسبت به من بدبین می‌شدی چون درباره‌ی معشوقت حرفایی زده بودم که تو مایل به شنیدنش نبودی، من هم تنها کورسوی امیدم برای به چنگ آوردن قلب تو رو از دست می‌دادم. درضمن، ممکن بود امان هم واکنش بدی به این موضوع نشون بده."
        لبخندی عصبی عضلات صورتم را بی‌جهت درگیر کرد:
        ـ"مگه چه چیزی درباره‌ی امان وجود داره که من ندونسته باشم؟ من سال‌هاست که باامان زندگی کردم، چه اون وقت‌ها که ازش متنفر بودم و چه وقتی که فهمیدم احساسی جزعشق نسبت بهش ندارم. امان تمام این سال‌ها زیر و روی زندگیش رو بهم نشون داده و اگه خطایی هم کرده بابتش عذرخواسته، هیچ چیز وحشتناکی درباره‌ی امان وجود نداره که بخوای از گفتنش بترسی."
        ـ"درسته حق باتوئه.... به هرحال حالا دیگه نمی‌شه کار زیادی کرد، چون گذشته هرچی که بوده فعلا تو پای انتخابت ایستادی، البته حق هم داری، جذابیت امان غیرقابل انکاره، هرکس دیگه‌ای هم جای تو باشه ترجیح می‌ده فکر کنه امان هیچ ککی به پاچه نداره تا این‌که بخواد یه عمر حسرت از دست دادنش رو بخوره."
        درواقع او داشت خیلی چیزها می‌گفت و ادعا می‌کرد که مهم نیست و قصد ندارد حرفی در این باره بزند!
        ـ"بله، ترجیح می‌دم فکرکنم درباره‌ش هیچ اشتباهی نکردم، نه به خاطر جذّابیّت غیرقابل انکارش، بلکه چون خوبی‌هایی درحقم کرده که باید کور باشم تا نبینم."
        نگاهی رنگی از تحیّر گرفت:
        ـ"یعنی.... هیچ اذیت و آزاری نداشته؟"
        سری به چپ و راست تکان دادم:
        ـ"چیزی یادم نمیاد!"
        دوباره سکوت کرد، این‌بار سکوتش از همیشه معنی‌دارتر بود. فرصتی دست داد تا سؤالات بی‌جوابم را بپرسم:
        ـ"امان توی بچگیش بالغ شد، چون شاهد صحنه‌هایی بوده که تو و ایرج براش خلق کردین، در نهایت بی‌اخلاقی! وقتی درموردش برام حرف می‌زد تمام سلول‌های وجودش درد می‌گرفت و می‌لرزید... تو که این‌قدر بی‌گناهی و فقط بارتهمت کشیدی، چه توضیحی در این‌باره داری؟"
        چشمانش را برهم فشرد و سعی کرد شرمساری‌اش را به نحوی نشان دهد:
        ـ"توی بدترین روزهای عمرم ایرج منو با نوشیدنی غیر مجاز آشنا کرد. چیزی که هرگز حتی بطریش رو توی خونه‌ی پدریم ندیده بودم و فرامرز هم هرگز باهاش میونه‌ای نداشت. بهم گفت این باعث آرامشم می‌شه، بهم کمک می‌کنه تا دردهام رو فراموش کنم. راست می‌گفت، اما من نمی‌فهمیدم که وقتی توی حالت مستی عقل از سرم می‌پره، نه تنها مشکلات و دردهام رو بلکه حتی انسانیت و اخلاق رو هم از یاد می‌برم و اتفاقی توی بدنم می‌افته که باهیچ منطقی سازگاری نداره. لحظاتی که تو می‌گی متأسفانه حتی نمی‌فهمیدم دور و اطرافم چی می‌گذره، کجام، چیکار می‌کنم... فقط به لذتی مشغول می‌شدم که حاصل اون لحظات زودگذر مستی بود."
        ـ"چی می‌شد اگه اون لذّت رو توی خونه‌ای می‌بردین که امان توش حضور نداشت؟ مگه نمی‌گی ایرج برات خونه خریده بود؟ اصلا تو به چه حقی این‌قدر توی خونه‌ای می‌رفتی که جزو حریم امان و رامونا بود؟"
        ـ"بله، این اشتباهی بود که من و ایرج در حق امان کردیم و انکارش نمی‌کنم، البته برای بودن توی اون خونه دلایل خاص خودمون رو داشتیم که شاید موجّه نباشه، مهم‌ترینش این بود که ایرج می‌خواست هم من کنارش باشم و هم امان. به هرحال کار یک شب و دوشب که نبود؟ ما تمام روزهای هفته با هم بودیم و اگه قرار بود همیشه توی خونه‌ی من باشیم پس امان چی می‌شد؟ ایرج یه پدر بود و اگرچه امان اون رو به رسمیت نمی‌شناخت و ترجیح می‌داد رها باشه تا تحت مراقبت چنین مردی، ولی به هرحال ایرج نگران پسرش بود. البته حضور ما با شرایطی که گفتم مربوط به بعد از نیمه شب بود و من فکرشم نمی‌کردم که امان مارو زیرنظر داشته باشه. به هرحال اون هم بچه بود و کنجکاو، ما باید یه قدری بیش‌تر احتیاط می‌کردیم."
        توجیه نشدم، بااین‌حال به نظرمی‌رسید که هرکسی به سهم خودش در این ماجراها مقصر است و نمی‌شود همه‌ی تقصیرها را گردن یک نفر انداخت و یاکسی رااین میان از کل خطاها تبرئه کرد.
        ـ"حالا چی شد که از ایرج جدا شدی؟ اصلا کی باهاش رسما ازدواج کردی و قصه‌ی این بیماریت که حرفای امان رو درموردت تأیید می‌کنه چیه؟"
        ـ"وقتی انقلاب شد من دیگه هیچ میلی به این‌که ایران بمونم نداشتم، ولی ایرج به خاطر یه مشکلی که مربوط به شغلش در زمان شاه بود، ممنوع‌الخروج شد، هرچند که بعدها مشکلش حل شد ولی توی اون مقطع زمانی خاص نتونست همراهیم کنه. با این‌حال از طریق دوستی که در فرانسه داشت ساپورتم کرد و من تونستم موقتا اونجا ساکن بشم. اون یکی از کله گنده‌های سفارت بود و حرفش خیلی برو داشت و حتی کمک کرد تا بتونم کاری پیدا کنم.
        تقریبا یک سال بود که از ایرج دور شده بودم و البته امکان مسافرت به ایران رو هم نداشتم، مخصوصا این‌که مرزها ناامن شده بود ومن نمی‌خواستم ریسک کنم. مدت زمان صیغه‌مون هم به اتمام رسیده و خودبه‌خود فسخ شده بود چون ما هربار صیغه‌مون رو یک ساله تمدید می‌کردیم. وقتی خبر کشته شدن امان به ایرج رسید، به قدری آشفته شد که کارش به افسردگی شدید کشید. دیگه هیچ تلاشی برای این‌که پیش من باشه نکرد، حتی حس می‌کردم تمایلی به دیدنم نداره و شاید حالا عذاب وجدان هم پیدا کرده بود و حضور من می‌تونست درد و رنج پسرش رو به خاطرش بیاره. درواقع مرگ کذائی امان شروع یک شکاف عمیق بین من و ایرج بود.
        اون دوست ایرج؛ دانیل که متأسفانه عاشق من شده بود ازم درخواست ازدواج کرد، یه ازدواج مصلحتی که بعدش با توافق جدا شیم ولی حاصلش این باشه که من اقامت دائم بگیرم و همچنین شغل مناسبی پیدا کنم و حتی خونه بخرم، اون هم توی این مدت از لذت‌های حلالی که من بهش می‌بخشیدم بهره‌مند بشه. من هم این درخواست رو به عنوان یک معامله‌ی پرسود پذیرفتم درحالی که نمی‌تونستم حتی به عنوان یک دوست اجتماعی دوستش داشته باشم. من تقریبا یک سال به صورت قانونی وشرعی باهاش زندگی کردم ولی خونه و زندگیمون جدا بود و فقط گاهی همدیگه رو می‌دیدیم و باهم می‌گذروندیم، بعدهم طبق قرار قبلی جدا شدیم.
        ایرج وقتی فهمید که چیکار کردم حسابی از دستم ناراحت شد و فهمید که اگه بامن ازدواج نکنه ممکنه برای همیشه از دستم بده، این شد که برای دیدنم به فرانسه اومد و ازم خواست که همسر رسمیش باشم و براش فرزندی بیارم که جای خالی امان رو پر کنه و وارث اصلانی‌ها باشه. از اون جایی که حس می‌کردم ایرج ثبات شخصیت نداره و حتی ممکنه بعدها همون بلایی رو سر بچه‌م بیاره که سر امان آورد، شرط کردم که نیمی از اموالش رو به نامم کنه تا بچه بیارم، مهریه‌م رو هم هزار سکه‌ی طلا گذاشتم تا هـوس طلاق دادنم به سرش نزنه.
        برخلاف انتظارم خیلی راحت پذیرفت و ما ازدواج کردیم، تجربه‌ی ازدواج با دنی بهم فهمونده بود که ایرج واقعا بین تمام مردهایی که می‌شناسم بی‌نظیره و همین باعث شد بدی‌هایی رو که درحقم کرده فراموش کنم و علاقه‌م بهش بیش‌تر بشه. ازش بچه‌دار شدم اما بچه‌م سقط شد. توی بیمارستان بستری شدم و چند واحد خونی دریافت کردم، آزمایشاتم جواب وحشتناکی داشت، من مبتلا به یک ویروس ناشناخته شده بودم که از طریق پارتنرها و همچنین فراورده‌های خونی منتقل می‌شد. اولش فکر کردیم حتما اون واحدهای خون آلوده بودند و حتی شکایتی هم تنظیم کردیم بر ضد تیم معالجم، ولی از بیمارستان و تیم پزشکی رفع اتهام شد چون هیچ دلیلی که نشون بده خون‌ها آلوده بودند پیدا نشد و بعدها فهمیدم که دنی قبلا همجنس گرا بود و مبتلا به همون بیماری؛ یعنی ایدز....
        وقتی امان فهمید که من چه مشکلی دارم به پدرش گفت: «از اول هم بهت گفتم که اون به تو هم خ*ی*ا*ن*ت می‌کنه همون طور که به فرامرز تاجبخش خ*ی*ا*ن*ت کرد.» نمی‌دونم ایرج ته دلش اینو پذیرفته یا نه، ولی وقتی من تصمیم گرفتم ازش جدا شم تا بیماریم رو بهش منتقل نکنم، اون هم بدون این که چیزی بگه یا مخالفتی کنه خیلی راحت ترکم کرد. با این حال من فکر می‌کنم کار از کار گذشته و ایرج هم الان مبتلا شده، چون ازدواج ما بعد از جداشدنم از دنی و ابتلام به ایدز بوده و الان هم شنیدم حالش چندان مساعد نیست...."
        لبخند تلخی زدم:
        ـ"اگه خودم اون همه بلا نکشیده بودم الان باور نمی‌کردم که راست بگی.... چه‌طور ممکنه همه چی این قدر جفت و جور دربیاد؟ هرچند که نمی‌تونم بپذیرم توئی که عاشق ایرج بودی چه طور حاضر شدی با مردی غیر از اون برای مدتی هرچند کوتاه بگذرونی؟!"
        از نحوه ی حرف زدنم خوشش نیامد:
        ـ"یه جوری می‌گی بگذرونی که انگار خلاف شرع کردم! من با دنی ازدواج کردم، یه ازدواج رسمی و شرعی. ایرج هم کسی نبود که شایستگی وفاداری داشته باشه. از روزی که بهم ثابت شد باعث جدایی من و فرامرز بوده هرگز نتونستم کینه‌ش رو از دلم پاک کنم چون متأسفانه باهمه‌ی تلاشی که برای از یاد بردن فرامرز به کار بردم ولی روز ختم عمه خانم به محض دیدنش فهمیدم اون مرد یگانه عشق زندگیم بوده و با تمام بدی‌هاش هرگز از دلم بیرون نرفته و نخواهد رفت. درضمن ایرج توی اون روزها برخورد درستی با من نداشت، وقتی فکر می‌کرد امان کشته شده، جوری نسبت به من بی‌اعتنا شد که انگار من مقصر تمام اون بلاهایی بودم که سرش اومده، انگار نه انگار که خودم قربونی عشق احمقانه‌ش بودم. حالا تو بگو، مردی که تا این‌حد در حقم ظلم کرده لیاقت وفا داره؟"
        ـ"به نظر می‌رسه برخلاف چیزهایی که شنیدم تو اصلا عاشق ایرج نبودی!"
        ـ"اگه بخوای حقیقت رو بدونی درست فکر می‌کنی، من هرگز عاشق ایرج نبودم. هرچند که نسبت بهش اعتیاد و وابستگی پیدا کردم ولی همیشه توی تنهایی‌هام با یادآوری کارهایی که با من کرده بود اشک می‌ریختم و نفرینش می‌کردم، اون منو از تو و فرامرز جدا کرد و باعث بدنامی و بی‌آبروییم شد، خانواده‌م رو ازم گرفت، مادروپدرم قبل از این‌که بهم فرصتی برای توضیح بدن از ننگ بی‌آبرویی دق کردن، برادر وخواهرم معلوم نیست کجای این دنیان که دیگه هیچ رد و نشونی ازشون ندارم.... ازهمه‌ی این‌ها بدتر؛ ایرج طعم گناهی مثل خوردن نوشیدنی غیر مجاز یا رقصیدن توی مهمونی‌های دوستانه رو بهم چشوند، منو از اصالتم، اعتقاداتم و تمام چیزهای باارزشی که داشتم دور کرد.... شدم یه گناهکار کثیف که دیگه حتی شرم توبه کردن داره.... با چه رویی برم سراغ خدایی که این همه سال فراموشش کردم و احکامش رو زیرپا گذاشتم؟ این ایدز هم تقاص تمام گناهامه، وقتی اجازه دادم نگاه هر کس و ناکسی روی زیبایی‌هام بلغزه نتیجه‌ش شد این که یکی از همون ناکس‌ها دامش رو برام پهن کنه و به این روز سیاه بندازدم...."
        سکوتش به من فهماند که نوبت من است:
        ـ"کسی رو می‌شناسم که پسر بی‌قید و بند و خرابکاری داره، همیشه باعث دردسر خانواده شه، اما مادرش اون‌قدر دوستش داره که تنها امکانات زندگیشون رو فداش کرد. مطمئنم اگه یه روزی اون پسر تصمیم بگیره کارهای بدش رو کنار بذاره، مادرش با کمال میل اونو در آغوش می‌گیره."
        و سکوت کردم، نگاهش را به من دوخت:
        ـ"می‌خوای بگی خدا هم منتظره که برگردم؟"
        ـ"فکر می‌کنم برگشتی!"
        لبخندی زد و درون مبل فرو رفت....
        ـ"آره، فکر کنم تو هم لبخند خدایی به روی من!"
        جوابی نداشتم که بدهم. نمی‌دانم بعد از رفتنم چه تصمیمی‌خواهد گرفت ولی به هرحال امید را در نگاهش می‌دیدم و همین کافی بود.
        همان‌طور که حریصانه تماشایم می‌کرد از من خواست که کمی از زندگی‌ام بگویم، من نیز کوتاه ومختصر گفتم، از تمام ماجراهایی که پشت سر گذاشته‌ام و دوستانی که حتی لحظه‌ای تنها رهایم نکردند. وقتی درباره‌ی مادر می‌گفتم حسرت در نگاهش جوشید:
        ـ"کاش اون فرشته رو می‌دیدم و ازش تشکر می‌کردم. توی سال‌هایی که من باید برات مادری می‌کردم اون تو رو زیر پروبالش گرفت.... چه‌طور این‌قدر خوب با شرایط کنار اومدی برگ گلم؟!"
        لبخندی زدم و دستم را زیرچانه‌ام گذاشتم:
        ـ"نه دیگه، برگ گلت تبدیل شده به کاکتوس! پوست کلفت شدم مامانی! کرگدن جلوم لنگ پهن می‌کنه."
        خندید و بازوانش را باز کرد تا مرا به آغوشش دعوت کند. برخاستم و کنارش نشستم و سر بر سینه‌اش نهادم. مهم نیست که در گذشته چه اتفاقاتی افتاده، همین که حالا کنارم است کافی است. زری اسرارآمیز من از‌پشت پستوهای زمان سربرآورده و اکنون اینجاست، فقط خدا می‌داند که چه‌قدر خوش‌حالم....
        ******

   

    وقتی برای سوده از دیدار با مادرم می‌گفتم تمام مدت با لذت گوش می‌داد و جوری ذوق می‌کرد که انگار عزیزش از سفر برگشته. او نیز مثل من فکر می‌کرد در حق مادرم واقعا بی‌انصافی شده و او با این که اشتباهات زیادی داشته ولی حقش نبود این‌طور آبرویش به فنا برود. دست کم تمام روابطش در چارچوب‌های شرعی بوده، هرچند که احکام دیگری را زیرپا گذاشته باشد؛ مثل حجاب یا نوشیدن مسکرات. فقط سوده هم مثل من فکر می‌کرد اشتباهاتش درمورد امان مطلقا توجیه نشده و امان واقعا مورد ظلم واقع شده، با این حال آنچه که مرا بیش از هرچیزی ناراحت می‌کرد بخشی بود که امان سعی داشت از من پنهان کند:
    ـ"من از دست امان دلخورم، اون تمام این سال‌ها جوری درباره‌ی مادرم حرف می‌زد که انگار نعوذبالله رابطه‌ی نامشروع باپدرش داشته، خب وقتی صیغه‌ی محرمیت خوندن هزاری‌ام که پدرش آدم بی‌قید و بندی بوده باشه کجای کار مادرم ایراد داشته؟"
    سوده لب و لوچه‌ای برچید:
    ـ"نمی‌دونم، لابد اونم مثل خیلی های دیگه فرقی بین صیغه و فحشا نمی‌بینه."
    تقریبا جیغ زدم:
    ـ"سوده اون به من تو خونه‌ی مامانت اینا پیشنهاد صیغه داد ولی من زیربار نرفتم! می‌خوای بگی درباره‌ی من هم همچین نظری داره؟"
    سری تکان داد:
    ـ"قصدم توهین یا قضاوت نبود، بهتره از خودش بپرسی چرا واقعا چنین ظلمی درحق مادرت کرده یا این که نظرش..... درمورد تو چیه واقعا!؟"
    آهی کشیدم و به فکر فرو رفتم ولی افکارم بلند بلند بر زبانم جاری شد:
    ـ"هروقت صحبت از حق‌الناس بود می‌گفت من درحق هیچ کسی ستم نکردم جز تو، گاهی هم به اکراه قبول می‌کرد که درحق مهرداد هم ظلم کرده، ولی.... چه‌طور حتی یه بار بابت این‌همه نامردی که درحق مادرم کرده شرمنده نبود؟!"
    و نگاهم را از روی زمین برداشتم و به چشمانش دوختم:
    ـ"چرا سوده؟! چرا امان این‌همه به من و مادرم ظلم کرده؟ گـناه مادرم چیه که ایرج تا این حد عاشقش بوده و حتی باعث از هم پاشیدن زندگیش با پدرم شده؟ گـناه من چی بوده که یه عمر باید فکر می‌کردم مادرم زبونم لال یه زن فاسد بدکاره‌ی گنـاهکاره؟"
    سوده با تأثر نگاهم ‌کرد، جوابی نداشت که بدهد، فقط یک چیزی به ذهنش رسید:
    ـ"ازنظر من امان قابل بخشش نیست، فقط نمی‌دونم.... چه‌طور با این‌همه ظلمی که می‌گی، باز هم حاضر شدی بهش تا این‌حد نزدیک شی؟ واقعا رؤیا چی تو کله‌ته که این‌جوری دل بهش باختی؟ یه ذره به خودت بیا.... قبل از این که عقدتون رو ثبت کنید از آقارضا بخواه طلاقت رو بگیره مگه این‌که اعتراف کنه به این‌همه جنایتی که در حق شما دونفر کرده. الان موانع قانونی ندارید و فقط می‌مونه مانع شرعی که من مطمئنم رضا می‌تونه با توجه به فریبکاری امان عقدتونو فسخ کنه، اون برگه رو هم مثل آب خوردن می‌شه پاره کرد و ریخت دور."
    او داشت سرزنشم می‌کرد؟ الان اگر به او بگویم که اسممان در شناسنامه‌ی هم ثبت شده چه خواهد گفت؟ لعنت به من که بدون صلاح ومشورت با آقارضا سرخود تن به خواسته‌ی امان داده‌ام....
    ـ"دلم می‌خواد فکر کنم قابل بخششه، می‌خوام لابه‌لای تمام روابطمون دنبال یه جمله، یا یه کلمه بگردم که نشون بده امان از کاری که درحق من و مادرم کرده شرمساره ولی..... ولی هرچی فکر می‌کنم می‌بینم اون تا آخرین لحظه ای که حرف مادرم بوده ازش به بدی و نفرت یاد کرده، حتی بیماریش رو به فساد و بی بندوباری مادرم نسبت داده، اون هم قبل از رفتن به جای مقدسی مثل جبهه!.... تازه این اواخر خیلی هم سفت‌وسخت‌تر درباره‌ش حرف می‌زد، وقتی عمارت جمشیدیه رو به من بخشید... اون.... لعنتی می‌گفت اینجا محلی بوده که مادرم کارهای کثیفش رو دور از نظارت ایرج انجام می‌داده! چه طور می‌تونم ببخشمش سوده؟ چه طور؟"
    اشک در چشمانش جمع شد و من هم دیگر نتوانستم جلوی شکستن بغضم را بگیرم:
    ـ"واسه همین بود که نمی‌خواست من مامانمو ببینم، آره؟!"
    سوده سری تکان داد و اشک‌هایش فروچکید:
    ـ"الهی سوده تیکه تیکه شه واسه‌ت خواهری! به خدا حقت نیست این‌قدر عذاب بکشی قربون اون چشمات بشم.... دریای آبی من؛ اشک نریز این جور..."
    وبرخاست وکنارم نشست و در آغوشم کشید... آغوشش آرامم نمی‌کرد، من امان را می‌خواستم، امانی که نه حالا، بلکه از بیست سال پیش پشیمان شده و از من طلب بخشش کرده باشد...
    زیرگوشم زمزمه کرد:
    ـ"گفتی مامانت یه چیزهایی می‌خواست درباره‌ی امان بگه و نگفت، بهتر نیست ازش بپرسی موضوع چیه؟"
    سری تکان دادم به نشانه‌ی نفی:
    ـ"نمی‌خوام بیش‌تر از این ازش بیزار بشم، هنوز با همین مقدار کنار نیومدم."
    ـ"اگه چیزی باشه که مادرت پنهونش می‌کنه، باید بهش آفرین بگیم.... چون به علاقه‌ت خیلی احترام گذاشته، کاری که امان بی‌شعور نکرد!"
    تند نگاهش کردم:
    ـ"سوده خواهش می‌کنم به امان من توهین نکن، من عاشقشم حتی اگه بدترین بلاها رو سرم آورده باشه."
    دوباره سرم را به سینه فشرد:
    ـ"باشه عزیزم، ببخشید.... (خیلی خری)!"

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 509
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,696
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,577
  • بازدید ماه : 44,024
  • بازدید سال : 317,460
  • بازدید کلی : 11,814,600