close
مجتمع فنی تهران
رمان لرد سوداگران قسمت اول
loading...

رمان فا

نام رمان:لرد سوداگران    معنی نام رمان: ارباب تجار    ژانر:مافیایی.جنایی    نویسنده:tromprat    مقدمه: آفرینش ما هدفی…

رمان لرد سوداگران قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 215 سه شنبه 02 آذر 1395 : 12:51 نظرات ()

نام رمان:لرد سوداگران
    معنی نام رمان: ارباب تجار
    ژانر:مافیایی.جنایی
    نویسنده:tromprat

    مقدمه: آفرینش ما هدفی داشته
    هدفی که بخاطرش آموزش میبینیم
    اون آموزش ممکنه
    قتل باشه
 

    خلاصه:
    _بهتر از هرکسی میدونی برا نفوذ بهشون انسانیتم و کشتم، مرد ،من تموم شدم نبش قبر نکن
    به سمت بیرون حرکت کردم ولی دستش رو شونم قرار گرفت
    _فرمانده چشم عقاب هنوزم سرخود میکشی؟
    _بله
    _هنوزم به قوانین پایبندی؟
    _بله
    _خدا به همراهت
    بدون برگشتن از اتاق خارج شدم این قول من بود که تا وقتی زندم روی خوش نبینن ادمایی که خون مردم بی گ*ن*ا*ه رو تو شیشه میکنن و اینو هیچکس بهتر از هم رزمم نمیدونست.............................

 




    از پله ها به آرومی رفتم بالا، وارد پشت بوم خونه 6 طبقه شدم.
    کیف اچ.اس پنجاه و روی زمین گذاشتم با دوربین پنجره مورد نظرم و پیدا کردم ،سوژه درحال عوض کردن لباسش بود.
    کالیبر 12.7 تمام قطعاتش و نصب کردم ،به آرومی سر چکشیشو چرخوندم فقط یه گلوله نیاز داشت
    از دوربینش به سوژه نگاه کردم. روبه رو تلویزیون نشسته بود نه لبخندش برام معنایی داشت نه اینکه میخام حس زندگی یه انسان و بگیرم. با اصابت تک گلوله به پیشونیش لبخندش پاک شد.
    به همون آرومی که اومدم به همون صورت هم از طبقات رفتم پایین سوار پرادو مشکی رنگم شدم و به سمت خونه حرکت کردم به گوشی درحال زنگم نیم نگاهی انداختم اسم بنیتا روش میوفتاد این دختر دست از سر من برنمیداشت
    _بله
    _پسر چیشد چرا زنگ نمیزنی تو اخه، کارش تموم شد؟
    _بله
    _خب الان میری پولو بگیری
    _ریخته به حساب
    _خیله خب بیا به هتلی که میگم یکی دیگم امروز هستش
    _بهت گفته بودم روزی یکی
    _این یکی فرق داره تو بیا ضرر نمیکنیم
    _تنها کار میکنم، واسطه
    _اینو نمیتونی از اون کله گنده هاست
    _قوانین منو میدونی نه سیاسی نه نظامی
    _هیچکدومش نیست
    _کدوم هتل
    _هتل ایران
    _خیلی فاصله داره دیرتر میرسم
    _باشه منتظریم
    شیشه های دودی ماشین و دادم بالا، وسط تابستون بودیم کولر ماشین و روشن کردم .پشت چراغ قرمز و این ثانیه شمار لعنتی همیشه اعصابم و بهم میریخت پسر بچه ای به شیشه ماشین میزد به رو به رو خیره مونده بودم. ابلهانس کمک کردن به این آدمای دورو.
    تصاویر خیلی دور از جلو چشمم رد شدن اتاق تاریک و نمور صدای داد آدمای سلول کناری چشمای ترسیده دختر بچه کنارم زخمای باز و درحال خونریزی
    سرمو به شدت تکون دادم چیزی بدست نمیارم الان زندگی من اینه نه چیزیکه تو گذشته ،گذشته
    بعد گذروندن ترافیک و شلوغی به هتل رسیدم بنیتا رو کنار در دیدم
    _چرا انقدر دیر کردی؟
    _میدونی که کجا باید میرفتم و چقدر تا اینجا راه بوده
    _خیله خب باید زودتر بریم خیلی خوش شناسی که ازت تعریف شنیده و قبولت کرده وگرنه انقدر منتظر نمیموندن
    _مهم نیست الانم اگر میخان منت بذارن بدون قبول نمیکنم
    _انقدر خودخواه نباش بجم
    دستکشامو درست کردم ،دکمه کتم بستم وارد سالن غذاخوری شدیم هیچکس جز یه مرد و محافظینش نبود بهش که نزدیک شدم فقط سرشو تکون داد و به صندلی اشاره کرد روبه روش نشستم آدم دقیقی به نظر میرسید
    _از آشناییتون خوشبختم تعریفتون و خیلی شنیدم هرچند تعریف زیرکی و تمییز کارکردنتون، زیاد حاشیه نمیرم تو پاکت جلوتون عکس و مشخصات کسی که میخام برام بی صداش کنید هست و نصفی از پول بقیشم بعد از رسیدن خبر اتمام کارتون به حساب ریخته میشه
    دستمو دراز کردم و پاکت برداشتم از جام بلند شدم داشت .کیکشو میخورد
    بدون حرفی از هتل زدم بیرون عجله ای برای کارم نداشتم تو ماشین نشستم هیچوقت اهل سوال کردن نبودم به آدرس نگاه کردم نزدیک بود عکس یه پیرمرد چاق بود برام مهم نبود که کی هستن اونقدرا به پول هم اهمیت نمیدادم بنیتا خودش رنجم و میدونست و همونارو برام انتخاب میکرد
    _خوب پولی به جیب میزنیا
    _توم میتونی پادو خورده ها نباشی
    _بهرحال من مثل تو اونقدرا حرفه ای نیستم
    _من و تو یه جا تعلیم دیدیم
    _فکرنکنم اون چیزایی که یادمون دادن به اموزش میخورده
    _خب تو این یارو رو میشناسی
    _اوه اره تمام خاندانش و دراوردم یه شرکت داره اینیم که میخاد تو داغونش کنی شریکشه ولی خب انگار براش دم دراورده میخاد ساکتش کنه خیلیم عجله داره میدونم که امشب خونه این خپله یه مهمونیه میتونه وارد شی !برات دعوت نامه هم گذاشته میخاد خیلی تمییز انجام بدی تا کسی متوجه نشه
    _چه سخت اصولا اینطوری آدم نمیکشم
    _مرداس خوب گوش بده خیلی باید مراقب باشی کله گندن کلیم محافظ داره
    _برا من حل شدس کشش نده الانم میخام برم خونه اگر کار نداری دیگه
    _خیلی نامردی میرسوندیم دیگه
    _ماشینت پشتم پارکه باهمون برو
    در ماشینو به ضرب بست به سمت غرب حرکت کردم نزدیکای خونه ریموت رو زدم از جاهای خلوت خیلی خوشم میومد برا همین خونم و تو یه کوچه دنج انتخاب کرده بودم ماشین پارک کردم پرهام دم در وایساده بود دوست نداشتم به حریمم هیچ زنی وارد بشه
    _سلام آقا خوش اومدین
    _ممنون پرهام، بگو میشنوم
    _همونطور که خاسته بودین اومدن خونه همونطوریه که خاسته بودید
    _حالا که اومدیم تهران زندگی کنیم میخام موندگار شم هرچند بازم ممکنه برم بیرون از شهر
    _هرطور شما بخایین
    _خوب وارسی شده؟نمیخام هیچ لک یا تارمویی باشه
    _بله آقا
    نمیدونم این حساسیت من تو چه زمانی به اوجش رسید که حتی نمیخاستم خدمتکارم مو داشته باشه، وارد خونه شدم آدم تجملاتی نبودم ولی دوست داشتن کمال زیبایی تو فطرتم بود با وسواس خاصی به تمام وسایل نگاه کردم هیچوقت از گل و تابلوهای منظره خوشم نمیومده. به سمت اتاق خوابم حرکت کردم، بزرگترین که ویو خوبی داشت رو انتخاب کرده بودم، ست کرم شکلاتی زده بودن، بدم نیومد خوب بود، خواسته بودم دوتا اتاق کنار کتابخونه رو مخفی کنن در نداشته باشه.
    بنیتا برام آدم قابل اعتمادی اورده بود. دوتا اتاق رو ادغام کرده بودن، پشت در دیوار چیدن که نشه با صدا هم فهمید پشتش خالیه
    


    دیوار کمد اتاق خوابم، راه داشت بهش دوتا حسگر بود ،برنامش فعال شد. هنوز کسی بهش رمز نداده بود کف دستمو گذاشتم روش بعد ازم خاست تو دوربین نگاه کنم، تایید که کرد درباز شد، بیشتر شبیه درای گاوصندوق بود. بعد درآهنی، دوتا در دیگه هم باز شدن که یکیشون لیزر بود، به اتاق خالی و نقره ای نگاه کردم که فقط یه میز وسطش بود، در و بستم و به سمت کتابخونه رفتم، اونطور که بهم ادرس داده بود کتابی با جلد مخمل قرمز رو باید بکشم، تا باز میشد، کتابخونه از وسط باز شد و دری شبیه همونی که تو اتاقم بود ،مشخص شد وارد اتاق که شدم، بازم یه میز خالی بود به همه جا نگاه کردم بیشتر شبیه اتاق اعتراف گرفتن بود
    برگه رو میز و برداشتم.
    دوتا حسگر تو اتاق هستن که با صدات کار میکنن باید ازش بخای کدوم بخش رو بیاره اونوقت قفسه ها مشخص میشن.
    بنظر احمقانه میرسید،چنین وسایل مجهزی.ولی خب امتحان کردم.
    _چاقو جیبی
    دیوار سمت راستم چرخید و قفسه های چاقوها مشخص شد. همونطور بقیه رو گفتم وقتی دورتادور اتاق و نگاه کردم، واقعا خوشم اومد از کارش، همون چیزی که میخاستم همه چیز مجزا از هم باشه و مرتب،
    به قفسه روبه روم نگاه کردم بهترینا رو اینجا گذاشته بود. تک تیر انداز دست سازی چشمم و گرفت، یکی از مشتریام اینو برام ساخت، چوبش و خودش تراش داده بود .هیچوقت از این استفاده نمیکردم رنگ فلزش مسی بود
    عاشق موادشیمیایی بودم .بدم نمیومد تو مهمونی امشب یکم بریز و بپاش راه بندازم، که بشه تو اون شلوغی حواسشون و پرت کرد
    به مانیتورا نگاه کردم ،کل خونه رو زیر نظر داشتن ،حتی اتاق خواب خودم و پرهام دیدم که داشت میز و میچید برم صرف غذا
    رفتم تو اتاق سریع دوش گرفتم، زیاد از آب خوشم نمیومد.
    _ بفرمایید
    _ممنونم
    _امشب قراره 4تانگهبان براتون بفرستن
    _کی گفت
    _خانم
    _باشه مشکلی نیست تو میتونی بری
    _چشم
    اهل پرخوری نبودم میدونست، پرهام از وقتی که یادم میاد همراه منه خوشم میومد ازش، همیشه سرش توکارای خودش بود ،هیچوقت دخالت بیجا نمیکرد ،حرف اضافه هم نمیزد
    از سر میز بلند شدم، ظرفا رو تو ظرف شویی گذاشتم وارد اتاق شدم ،رگال تو کمد و بیرون کشیدم همش ست کت شلوار مشکی بود به کشوهای کنارش نگاه کردم. اولی کروات بود، تو رنگای مختلف دومی ساعت ،دستکش و دکمه سر آستین.
    سومی انواع جوراب بود نمیدونم اینم بهش گفته بودم، که انقدر چیده بود. برام چهارمی از همه پهن تر و بزرگتر بود ...کفشای براق
    فکرکنم کسی که برام خونه رو طراحی کرده شبیه خودم بوده. شماره بنیتا رو گرفتم
    _هان چیه یاد من افتادی
    _کی پاچتو گرفته وحشی
    _خیلی بیشعوری مرداس، بنال
    _درست حرف بزن.میخاستم بپرسم کی خونه رو چیده خصوصا اتاقم!
    _یکی هست لنگه خودت وسواسی در حد مرگ
    _باشه ازش تشکر ویژه کن خیلی خوشم اومد
    _باشه
    اماده شدم، ترجیح دادم اسلحه نبرم ،دوتا چاقو جیبی برداشتم و یه برگ قرص
    دعوت نامه رو گذاشتم زیر دستکشام سوار، ماشین دیگه ای شدم.
    مهمونی تو یکی از بهترین منطقه های بالاشهر بود ماشین و بیرون پارک کردم. جلو در دوتا نگهبان وایساده بودن، دعوت نامه رو دادم بهشون یکیشون خیلی بهم خیره شده بود.
    _ببخشید اقا کیف همراهتونه؟
    _بله
    _میتونم ببینم
    کیف پولم و دراوردم تا ببینه توشو. چاقو تو ساق پام با یه کمری جاسازی شده بود ،کتمم گشتن، بعد اجازه دادن برم داخل. ریشی که گذاشته بودم رو صورتم ،اذیت میکرد، همینطور لنزای قهوه ای ولی باید تحمل میکردم. به کل باغ نگاه کردم، قسمتی رو برا آتیش بازی درنظر گرفته بودن، اینجا میتونستم کارم و شروع کنم، تو سالن همه درحال رقصیدن بودن ،چشم چرخوندم تا سوژم و پیدا کنم، زنی با لباس سرخابی اومد کنارم، حوصله هیچکس رو نداشتم
    _افتخار آشنایی با چه کسیو دارم
    _اگر افتخار دادم میتونید آشنا بشید
    مغرورانه تو چشمام زل زد
    _پدرم نگفته بود که همچین مهمونایی داره
    _خیلی ناراحتیت میتونید به پدرتون امرونهی کنید کیو دعوت کنن ،اگر در جایگاهش هستین
    صورتش میرفت که همرنگ لباسش شه ،یه لیوان برداشتم و رفتم طرف دیگه مجلس، یه مرد خیکی رو سکو بود داشت، با خانم های جوون میگفت و میخندید. هه سوژم آدم جالبیه باید صبر میکردم موقعیتش جور بشه، ساعتها همون جا نشستم و خودم و سرگرم گوشیم نشون دادم،همگی باصدای همون سوژه بلند شدن و رفتن تو باغ ،لیوانی رو برداشتم جوری نشون دادم که میخام زیتون رو از توش دربیارم ولی نمیشه، دوتا قرص انداختم توش، سریع حل شد .سوژه کنار دوتا دختر بود وقتی آتیش بازی شروع شد ،دخترارو کنار زد و رفت جلوتر، رفتم کنارش
    _بنظرم خیلی مهمون خوبی شده، اقا فرهمند
    تو حال خودش نبود ،معلوم بود زیاده روی کرده لیوان و نزدیکتر گرفتم و اوردم جلو دهن خودم، که لیوان و از دستم قاپید.
    _فکرکنم دارید زیاده روی میکنید
    _عالی، امشب عالیه تا حالا انقدر شاد نبودم به زودی میتونم پولدار بشم
    لیوانو که سر کشید ازش گرفتم، رفتم تو دستشویی لیوان و رو زمین انداختم ،با پاشنه کفشم ،خوردش کردم با آب ریختمش تو دستشویی، لباسم و مرتب کردم و زدم بیرون. امشب به امید پولداریت جشن بگیر این سم تا صبح اثر میکنه، وقت داری .
    نگهبانا سرشون گرم آتیش بازی بود ،زدم بیرون از خونه.
    رفتم تو کوچه بالایی که سوار ماشین شم ولی صدایی جذبم کرد، دختری کمک میخاست به سمت انتها کوچه حرکت کردم، دوتا دختر بودن یکیشون رو ویلچر یکیشونم داشت دادوبیداد میکرد ،3تا مرد بزور کیفش و میکشیدن
    _بجم دیگه احمق زورت به دوتا دختر که یکیشونم فلجه نمیرسه
    ریشم اذیت میکرد ،کندمش گذاشتمش تو جیبم، اروم بهشون نزدیک شدم با صدای پام پسرا برگشتن عقب تو سایه وایساده بودم فقط پاهامو میدیدن
    _بچها برید حالشو جا بیارید ،تا من حالی این دخترا بکنم
    

    دوتا شون چاقوهاشونو دراوردن و دوییدن سمتم خب این بدترین نوع حملس که این احمقا انتخابش کردن
    اولی که بهم رسید دستی رو که توش چاقو بود، گرفتم. بردم سمت گلو دوستش .گردن خودشم با یه چرخش شکوندم
    اون یکی پسره ترسیده بود، کیف دختره رو ول کرد ،دختراهم ترسیده بودن، پسر خاست فرار کنه، که بند چرمی از تو جورابم دراوردم. آهنربایی بود، به سمتش پرت کردم. پاش پیچ خورد ،سرش به جدول اصابت کرد و از هوش رفت ،صدای آژیر اومد به دست دختر فلج نگاه کردم به پلیس زنگ زده بود.
    آروم پشتم و کردم و به راهم ادامه دادم، برام مهم نبود، هیچ پلیسی نمیتونست به گرد پام برسه از راه مینبر رفتم تو اتوبان، خاطرات دور دوباره از جلو چشمم رد شدن
    _بنیتا بیا اینجا
    بغلش کردم مسئول سلولمون اومد تو
    _امروز براش اماده اید کوچولوهای بخش؟
    پشتمو به مسئول کردم بنیتا رو سفت گرفته بودم، پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود و گریه میکرد، آب سردی رومون ریختن ،تنم از هربار خوردن اون جسم تیز میلرزید ولی میدونستم اگر صدام دربیاد بیشتر میشه دستم و رو دهن بنیتا گذاشتم ،بزور از بینیش نفس میکشید هربار که میزدن به دیوار روبه روم خیره میشدم و میشمردم. هر ماه که میگذشت یه دونه اضافه میکردن
    _میدونی که هربار اون دختر بچه رو بغل میکنی باید مال اونم بخوری نه؟هرچند که سنتون خیلی کمه ولی ما اینجا رحمی نداریم
    تکون نخوردم چیزی برا از دست دادن نداشتم برعکس، خونسردی چیزی بود که تو این روزا بهتر از هرچیزی تونسته بودم یاد بگیرم کارشون که تموم شد رفتن بیرون بنیتا بیهوش شده بود تازه دوماه بود که اونجا بودم هر روز از خودم میپرسیدم چرا باید منو بیارن؟مگه من چیکار کرده بودم؟
    ولی خب الان به جای سوال کردن کاری و میکنم که بخاطرش تربیت شدم و این زندگی رو به انتها میرسوندم
    خونه تو تاریکی مطلق بود ،پرهام خوابیده بود. نمیتونستم تحمل کنم هر لباسی و دوبار بپوشم، بدون اینکه شسته بشه.
    لباسارو گذاشتم تو سبد جلو اتاقم، وارد اتاق مخفی شدم برگه قرص رو سرجاش گذاشتم چاقوهام و بااینکه استفاده نکرده بودم ضدعفونی کردم و برگشتم تو اتاق ،بعد دوش گرفتن نشستم رو تخت بالشتارو روی هم چیدم تا بره بالا و پشتی بسازه پتو رو تا زیر سینم کشیدم و چشمام و بستم ،از زمانی که یادم میاد نشسته خوابیده بودم و اونم وقتی زیر دست راستم کلت بوده. هیچوقت به خواب عمیق نمیرفتم.
    نور آفتاب که زد چشمام خود به خود باز شد یه نگاه به دور اتاق انداختم تقه ای به در خورد
    _بله
    _صبحتون بخیر ، تلفن باشما کار داره
    _بیا تو
    گوشی رو که بهم داد، رفت بیرون از اتاق، بدون اینکه بگه کیه!
    _بله؟
    _سلام کد 120077
    _خیلی وقته کار نظامی قبول نمیکنم
    _ممنون بابت دیشب تمییز بود
    _لزومی نداشت تماس بگیرید من به خودم ایمان دارم
    _بله همینطوره
    سریع قطع کردم تا ببینم، کی پشت خطیه
    _مرداس وای باورم نمیشه چطوری اینکارو کردی؟!
    _بنیتا اگر حرفی میخای بزنی بهترهبیرون قرار بذاریم، من پشت تلفن صحبتی ندارم
    _کافه همیشگی تا چندساعت دیگه که باز کنه.
    _باشه
    تمام وقتمو صرف تمییز کردن اسلحه ها کردم تا ساعت 10بشه و برم کافه.
    بنیتا رو جای همیشگی دیدم روبه روش که نشستم تازه متوجه من شد
    _هیچی نگو من میخام همش حرف بزنم
    _بگو خب
    _اولا که بهم زنگ زدن گفتن شمارت و میخان با کلی اصرار از زیر زبونشون کشیدم که کاری کردی یارو سکته کنه، مرگش و طبیعی گفتن هیچ ردی هم نبوده وای بعد که اومدم روزنامه رو دیدم همون حوالی دوتا دخترو از دست دزدا نجات دادی، بیا بخون درموردش، اسمت و گذاشتن سایه، این چندمین باره که داری تو شب چندنفرو نجات میدی بجا، قاتل داری میشی قهرمان.
    به صفحه روزنامه جلوم نگاه کردم، عکس دوتا دختر بود که صورتاشون و محو کردن انتها مطلب نوشته بود، که دونفرشون توسط سایه کشته شدن ولی یکیشون زنده مونده براساس گفته های اون شاهد و دوتا دختر، سایه با دوتا حرکت اونارو کشته ،تنها مدرکی که ازش داریم یه بند چرمی که هیچ اثر انگشتی روش نیست حتی نتونستن اون دخترا هم عکس واضحیازش بگیرن
    _بنیتا من نمیخاستم معروف شم فقط اگر بدونم، اون آدمی که جلومه چه سفارشی چه غیر سفارش پست باشه میکشمش، فرقی نمیکنه. میتونستم اون دخترا رو هم بکشم ولی نخاستم
    _چرا سومی و زنده گذاشتی
    _چون میخاستم بگه که من کشتم اونارو فکرنکنن، دخترا قاتلن
    _اخه چطوری یه دختر فلج و یه اسکلت میتونه سه تا مرد و بکشه!
    _بهر حال مدرک نداشتن ثابت کنن، مهم نیست برا کارام جواب پس نمیدم. حالا که گذشته
    _باشه، برات سفارش جدید دارم
    _خب چی هست
    _اونطرف نشسته، بذار بهش اشاره کنم بیاد
    به زنی که دورتر از ما نشسته بود اشاره کرد، با ترس زیادی نشست روبه روم معلوم بود دو به شکه با نگرانی زیاد سلام کرد. بهش زل زدم که دست پاچه شد دونه های درشت عرق رو پوستش نمایان شدن
    _میخام دختر همسرم و بکشید
    _چرا؟
    _پولشو میدم فقط میخام بمیره
    _قبول نمیکنم
    رنگ صورت زن، بیشتر پرید
    _مریضه داره میمیره من میخام زودتر تموم شه از شرش راحت شم، نمیخام دیگه تحملش کنم
    _مشکل من نیست
    _خواهش میکنم دوبرابر پولش و میدم، اینم عکسشه
    رو به بنیتا شدم، باعصبانیت کمی صدام و بالا بردم
    _بهت گفته بودم مشتریای درست حسابی ،نه خورده
    _این خانم قبل شوهرش مشتری خودت بوده، طلاق گرفته الان زن کسی دیگه شده، که یه دختر بیمار داره
    _من خون بی گ*ن*ا*ه نمیریزم
    


    _مگه قاتلا هم رحم دارن و اعتقاد به این اراجیف؟
    تو چشمای زنه خیره شدم، دقیقا میخاست چیو نشون بده با این حرفای بی معنیش
    _برعکس من رحم ندارم ولی بعضی وقتا بجا ریختن خون سوژه، طرفی رو میکشم که سفارش داده .چون اونه که لایق مرگه الانم گفتم قبول نمیکنم، یعنی نمیکنم میتونی بری
    _نمیتونی پسم بزنی من لوت میدم
    یه تا ابروم و انداختم بالا دستکشام و دراوردم، چشمش به دستام خیره موند چاقو جیبی کوچیکی رو به ضرب باز کردم و جلو چشمش گرفتم
    _میتونی تلاشتو بکنی
    به وضوح نفسش بند رفت، نگاه حقارت باری بهش کردم. اخمامم برا بنیتا کشیدم توهم. از کافه زدم بیرون کسی که منو تهدید میکنه حق زندگی نداره کت چرمم و پوشیدم و سوار موتور شدم.
    منتظر ایستادم تا زن بزنه از کافه بیرون، یه ماشین شاسی بلند اومد دنبالش، تعقیبش کردم.
    خونش فاصله زیادی تا خونم نداشت، برگشتم خونه کیف ای.اس پنجاه رو برداشتم دوربینش از همه قوی تر بود، از فاصله زیاد هم برد داشت. دیوار پشتی باغچه خونم به خونه بغلی راه داشت، پریدم تو حیاطشون میدونستم الان مسافرتن، خونشون از من طبقاتش بیشتر بود، رفتم رو پشت بومشون دوتا خونه اونورتر بود خونه اون زنیکه، از کیف درش اوردم و نصبش کردم منتظر شدم با پرتابل ساکورا خونه رو از دور دید زدم، کنار دختری که رو تختش دراز کشیده بود ایستاد. دستش چاقو بود هه فکر میکرد به این آسونیه کشتن آدم،ا اسلحه رو آماده کردم ،سرش رو نشونه رفتم، دستشو برد بالا که چاقو رو پایین بیاره، که ماشه رو چکوندم. با دوربین نگاش کردم ،مخش ترکیدو روی تخت افتاد، دختر بلند شد و شروع کرد به جیغ زدن
    کسی که مرداس و تهدید میکنه باید بمیره، سر فرصت اسلحه رو باز کردم و برگشتم تو خونه
    پرهام تو حیاط بود، از در پشتی رفتم بالا، مرتب که شدم برگشتم پایین
    _براتون بسته ای اومده، چکش کردیم دوتا اسلحه دوقلو، نوشته ای هم براتون فرستادن .بعدم خانم براتون نگهبانارو فرستادن چندتام سگ اوردیم اگر از نظرتون مشکلی نداره
    _نه نداره ولی تو خونه نیان همینطور نگهبانا
    _اقا خیالتون تخت همشون همونطورین که شما میخایید
    _خوبه
    کیف چرم اسلحه رو باز کردم ،مدل جدید تک تیر انداز کوچیک بود دوقلو بودن ،بدون پایه مشکی با طرحای دستی طلایی رنگ تو قسمتاییشون سر لولشون حرارتی بود، قلاب وصلی داشتن خیلی خوشگل بودن
    کاغذی که روش بود رو برداشتم
    هدیه ای از طرف من بخاطر کار فوق العاده دیشبتون، امیدوارم بیشتر از این بتونیم باهم کار کنیم
    انگار خیلی خوشش اومده که همچین دست دلبازی برام انجام داده، این دوقلوها خیلی گرونن، بردمش تو اتاقم گذاشتم و برگشتم تو حیاط، دونفر کنار در بودن بقیه هم دور میچرخیدن. پرهام کنارشون بود، سریع بهشون اشاره کرد
    رفتم جلوشون همشون از من گنده تر بودن، خودم اینطور خواستم 4 تا سگ هم کنارشون بود
    _اقا اجازه بدید بوتون کنن تا غریبه نباشید
    کنار سگا نشستم، دستمو لیس زدن و بو کشیدن. پرهام پارچه ای رو داد دستم، دستم و پاک کردم، پارچه رو انداختم تو سطل آشغال
    _واکسناشون و بزنید که مریضی نگیرن، بعدم خیلی باید حواستون باشه. تو پارکینگ و کنار در اتاقکایی هست، میتونید اونجا بمونید .جاهاتون و عوض کنید که خوابتون نبره ،من از بی نظمی متنفرم. امیدوارم بنیتا بهتون توضیح داده باش، من از سوال زیادی بدم میاد، میتونید هرکاری داشتید با پرهام درمیون بذارید، اسماتونم بگید.
    به خط وایسادن 6نفر بودن، دونفر کچل، دوتا مو کوتاه، دونفرم موهای کمند، نمیدونم ارایشگاه بود اینجا، یا میخاستن نگهبانی بدن
    _اقا اینا کد دارن که رو دستبنداشون نوشته شده، اسم ندارن
    _بهتر به کاراتون برسید من باید برم
    صدای یکیشون اومد که سوالی داشت ،بدم میومد سوال کنن ولی این انگار مهم بود که به خودش جرات داده بود. برگشتم نگاهش کردم موهای بلند طلایی داشت
    _ببخشید آقا ما باید از کجا اسلحه داشته باشیم! چون میدونید از جایی که میاییم نمیتونیم مهمات بیاریم
    _درسته ،پرهام راهنماییشون کن به انباری پشت اتاقک تو پارکینگ، اونجا تمامی وسایلی که میخان و گذاشتم. رو میز اتاقکشونم پاکت پول جداست ،هرچند که همینجا غذا میخورید، اگر خاستید از خونه خارج شید، فقط با اجازه منه. فقطم با صدا خفه کن کار میکنید و تا حد امکان بدون خونریزی، ممکنه به خونم حمله کنن اماده باشید، توی اون انبار اتاقک یکیتون باید باشه، اونجا میتونید دوربینای مدار بسته رو هم چک کنید ،خودتون کارا رو بین خودتون تقسیم کنید و در صورت لزوم بیایید تو خونه، فقط درصورت لزوم
    منتظر نگاهشون کردم،که همشون سراشون و تکون دادن .برگشتم تو خونه ،پشت سرم پرهام اومد
    _براتون شیر داغ کردم با کیک تو کتابخونه گذاشتم میل کنید تا من کاراشون و میگم بهشون
    _باشه
    دوقلوها رو کنار بهترینام گذاشتم. به قفسه سلاحای سردم نگاه کردم ؛خاطراتی از جلو چشمم رد شدن، باشگاه هنرهای رزمی منو اون یه مربی خصوصی داشتیم هیچوقت از سلاح های گرم خوشش نمیومد، برعکس من از هرچیز خطرناکی خوشم میومد، بارها شده بود ازش شکست خورده بودم، اونم مثل من خانواده ای نداشت .من هیچوقت نتونستم باهاش ارتباط دوستانه ای برقرار کنم ،اون همیشه منو بالاتر میدید هیچوقت اهل رفیق بازی نبودم، حتی نمیدونستم حس داشتن یه دوست چیه!
    از اول که یادم میومد خانواده نداشت،م قاتل تربیت شدم و حسام پشت کدای معرفیم خشک شده بود، همیشه اولینش سخته ولی پرهام بامن همراه نشد گفت دوست دارم درخدمت کسی باشم که نجاتم داد، ازم کوچیکتر بود ولی من به انتخابای هرکسی احترام میذاشتم و خوشحال بودم ادم مورد اطمینانی و کنارم دارم،یه روز تو یه مهمونی بودیم همه جا تاریک شد ،منو پرهام کنار استادمون بودیم چندنفر اومدن همراه یه زن که چکمه های بلندی داشت، استاد بهشون اخطار داد ولی گوش ندادن، برعکس تصورمون زن خیلی قوی بود، اون روز منو پرهام زخمی شدیم استاد دم مرگ بود مارو فراری داد ،تنها چیزی که ازش به یادگار برام موند گردنبند یین یانگش بود. فرداش مراسم خاکسپاریش متوجه شدیم هیچ چیزی از جسدش نمونده تیکه تیکش کرده بودن، متاسفانه هیچوقت نتونستم بفهمم کی بودن تا بتونم انتقامش و بگیرم، از اون به بعد پرهام فقط به عنوان ورزش، رزمی کاری میکرد، استادم همیشه میگفت منو پرهام مثل علامت کنگ فو هستیم ولی هیچوقت نشد که بهم نزدیک شیم.
    به لیوان شیر دست زدم سرد شده بود سریع خوردمش سینی و برداشتم رفتم پایین پرهام و دیدم که درحال مطالعست
    _کیا وقت میکنی انقدر خونه رو برق بندازی
    _ من خیلی سریع به امور رسیدگی میکنم همونطور که میخایید
    _پرهام خیلی معذب میشم میگی اقا بذارش کنار، من انقدرام سخت نیستم
    _چشم
    _چی میخونی؟
    _شعرای احمد شاملو
    _از شعر خوشم نمیاد
    _میدونم
    _خوبه
    


    برگشتم تو اتاقم، مکالمه منو پرهام در همین حد بود، نشستم رو تخت تا بتونم کمی بخوابم سریع خوابم برد، تو خواب حس کردم در باز میشه ،کلتم و سفت نگه داشتم نزدیکتر که شد، از رو نفساش و بوش فهمیدم که زنه پاش خورد به گوشه تخت چرخیدم با پاهام پاهاش و قفل کردم، نشستم رو شکمش کلتو رو چشمش نگه داشتم
    _مرداس منم تروخدا منم
    _بنیتا حقته بکشمت تا بفهمی بدون اجازه حق نداری، به حریم من وارد بشی
    _بابا بزور اون پرهام و پیچوندم بیام بالا حالا تو میخای بکشیم
    _گمشو برو بیرون نمیخام ریختتو ببینم تا دوروز
    _بابا میخاستم یکم اذیتت کنم
    _به قیمت جونت تموم میشد
    برگشتم سمتش ببینم چرا نمیره، که دیدم زل زده بهم به خودم نگاه کردم بجز شلوار هیچی تنم نبود
    _کی اینطوری بدن و عضله کردی،ناقلا
    _برو بیرون
    _ چرا تو خونت زنا رو راه نمیدی
    _کاری نکن پشیمون شم که چرا از اول جونت و نجات دادم
    پشتم و کردم بهش درو نشون دادم
    _میدونم بخاطر منه که کمرت این شکلیه لزومی نداره هی بگی من دارم از چیزی دیگه ای حرف میزنم که برای تو................
    _خفه شو
    پاهاش و به زمین کوبید و از اتاق رفت بیرون، رفتم تو حموم کثافت اومد تو خونم، اومد تو اتاقم حریممو به گند کشید
    _پرهام
    سریع وارد اتاق شد تقصیر اون نبود نمیخاستم اعصابشو خراب کنم، هرکسی باید تقاص کار خودشو پس بده
    _حریممو کثیف کرده همه چیو عوض کن همه چی تا میرم حموم
    _بله آقا
    لباسامو دراوردم انداختم بیرون، اول دوش گرفتم. خودم و با شامپوی زیادی شستم و بعدم تو وان دراز کشیدم بوی عود شکلاتی حالم و بهتر میکرد
    _اقا همه چیز عوض شده
    بالاخره تمومش کرده بود، رفتم بیرون همه چیز بوی خوب میداد بوی عطرم ،ملافه رو تختمم عوض شده بود، تونستم نفس بکشم. پرهام کنار در بود
    _خانم پاکتی رو دادن که گذاشتم پایین، اومدین شام بخورید ببینید
    _الان میام
    لباسم و تنم کردم و رفتم پایین پاکتو برام باز کرده محتواشو روی روزنامه ریخته بود ،عکس یه پیرمرد سن دار بود و ادرس خونه یه یادداشت هم بود
    زنش دختر جوونی که میخاد از دستش خلاص شه، یکی از کله گندهاست پدر دختره ولی این پیرمرد تهدیدش کرده که دخترتو بده ایناهم عقد کردن میخان زودتر بمیره به چیزی برسن
    گوشیمو دراوردم برای بنیتا پیامی فرستادم
    _بگو بهشون در ازاش یه بوگاتی میخام
    بعد چند دقیقه پیام داد، گفتن حله
    به آدرس نگاه کردم، تقریبا بیرون از شهر بود اگر برا امشب میخاستن باید زودتر حرکت میکردم، نوشته بود که برا تفریح رفتن 3نفر بیشتر نبودن، هیچ محافظیم ندارن . یه ساک برداشتم لباس خاکی رنگ سربازی رو برداشتم همراه کلا و عینک دوجفت دستکش گذاشتم ساک برداشتم رفتم تو اتاق مخفی به قفسه تک تیر اندازا نگاه کردم، بهترینش ال 115 ای3 بود قطعاتش و باز کردم و گذاشتم تو ساک کوچیکتر دوتا رمینگتون ار51 هم گذاشتم، چشمم به اف2000جدیدم خورد، که یکی از بهترین مسلسلا بود ولی اینجا نمیتونستم ببرمش هرچند خاسته بودن در صورت لزوم هرکسی مزاحم بود هم بکشم
    کت چرمم و تنم کردم و زدم بیرون، عادت نداشتم یه ماشین و بیشتر از یه ماه نگه دارم، کلا آدم تنوع طلبی هستم، البته شاید عادت خوبی نباشه ولی برای من که خیلی خوشاینده سوار کمری نوک مدادی شدم
    تقریبا طرفای سحر بود، هیچوقت اونقدر احساس خستگی و خواب نمیکردم که زمین گیرم کنه، به باغ مورد نظر رسیدم، خیلی خلوت بنظر میرسید هیچکس اطراف نبود با دوربین اطراف و نگاهی انداختم دوتا نگهبان بودن دم خونه و یه زن کنارشون باید جایی پارک میکردم که دید نداشتن
    ماشین و خیلی جلوتر پارک کردم لباس سربازی رو لباسام تنم کردم، ساک اسلحه رو برداشتم سریع رو تپه ای مستقر شدم ،پایش و رو تخته سنگی گذاشتم و با دوربین محل و دید میزدم ،باید تو موقعیت مناسب دخلشو میوردم ،بعدم نگهباناش وگرنه دنبالم میومدن
    چندساعت نشستم ولی کسی بیرون نیومد، بجاش متوجه شدم 4تا نگهبانن که شیفتی جاشونو عوض میکنن، پس همینطوری الکی بدون هیچی نیومده بودن ،با دوتا کلت کوچیک و یه تک تی انداز نمیتونستم دخل همشونو بیارم باید صبر میکردم شب بشه دید نداشته باشن تا بتونم سریع فرار کنم
    ساعتها نشستم و منتظر، اومدن بیرون دوتا از نگهبانا خانمی وبردن زمان خوبی بود، خودش جلوی یه تپه وایساده بود و به منظره نگاه میکرد ،کسی اطرافش نبود اول مغزشو نشونه رفتم ولی لزومی نداشت خیلی به پرتگاه نزدیک بود، تیری نزدیک پاش زدم از ترس بالا پرید ولی سر خورد و با صدای فریادی پرت شد پایین، سریع اسلحه رو برداشتم و به سمت ماشین دوییدم، بیشتر رو تخته سنگا میپریدم تا دوییدن، که حرکت سنگ ریزه ها توجهشونو جلب نکنه
    سریع لباسام و دراوردم و انداختم تو ساک، تا حالا با این سرعت کاری و انجام نداده بودم ولی با کمال آرامش ماشین و روشن کردم ،از اونجا دور شدم هیچوقت منتظر نمیشدم، ببینم سوژه مرده یا نه ولی دیگه پرت شده بود زنده باشه از خوش شانسیشه من دوبار یه کارو انجام نمیدم، احساس خستگی زیادی میکردم، تقریبا ساعت طولانی یه جا مونده بودم، البته از لحاظ بدنی تفاوتی برام نمیکرد چون با اموزشایی که دیده بودم خیلی بدنمون تغییر کرده بود.
    اولین بار که 3روز تو آب نگهمون داشته بودن خیلیا از سرما مرده بودن ولی بعد اون مدت 3 روز تو آب داغ نگهمون داشتن اینکارشون باعث میشد، بدنمون در مقابل گرما و سرما تو جنگ ازمایشی دووم بیاره
    درو که باز کردم نگهبانا اومدن بیرون منو که دیدن برگشتن تو آروم وارد خونه شدم پرهام این ساعت میخوابید
    _آقا برگشتید؟
    _پرهام بهت گفتم نگو اقا بعدم ،بله اومدم چرا نخوابیدی
    _نگرانتون شدم هیچوقت کارتون انقدر طول نمیکشید
    _این یکی اولا بهم امار اشتباه دادن، بعدم خیلی نگهبان داشت، همسرشم بود شانس باهام یار بود که یه جا خفتش کردم، وسیله هم زیاد نبرده بودم
    


    _مراقب باشید ، بیام لباساتونو ببرم
    _اره ممنون
    وارد اتاقم شدم بیرون وایساده بود، سریع وارد حموم شدم لباسا رو بیرون گذاشتم، تو سبد به آرنجم نگاه کردم، پوستم خراشیده شده بود و به کبودی میزد در و باز کردم
    _پرهام این چیه بنظرت ؟
    _فکرکنم دستتون به شاخه ای چیزی گیر کرده
    _باشه
    وقتی از اون چاه دراومدیم به زخمام وسواس نشون میدادم، احساس میکنم خیلی بدنم ضعیفه که اینطوری میشم
    هرچی پماد نزدیکم بود، ریختم رو دستم تنمو با وسواس زیاد شستم دستام و دوطرف دستشویی گذاشتم به آیینه نگاه کردم، مردی به سختی فولاد تو آیینه بهم زل زده بود چشمای سرد و یخ زدش تو بخار حموم برق میزد ته ریشش دراومده بود، سنشو بالاتر میبرد موهای یه دست مشکیش که خیس شده بود برق میزد
    _به من بگو کی هستی
    لبش به پوزخند کش اومد
    _میدونی این هیولا کیه پس نپرس
    _نمیدونم کی هستی و چی از جونم میخای
    _ به دستات نگاه کن هرچقدرم وسواس نشون بدی بشوری بسابی این خونا پاک نمیشن نگاه کن به دستات
    چشماش رفت به سمت پایین دستام آغشته به خونای رنگین بود
    _نه این امکان نداره من قاتل نیستم
    سرمو به شدت اوردم بالا صورت مادرم بود با چشمای سبز آشناش ناراحت بود و غمگین اشکاش صورتش و خیس کردن چشمام و بستم، وقتی دوباره بازشون کردم نبود دیگه رفته بود، به تک یادگارش تو صورتم نگاه کردم مال اون سبز درخشان بود همیشه لبخند داشت صورتش خوشحال بود ولی من فقط یه مرد وحشی بودم با چشمای دریده صورتی استخونی موهای مشکی پوستی گندمی که همش از اون مرده نفرت انگیز بود کسی که مادرم و ازم گرفت
    مشتم و محکم کوبیدم، به آیینه تصویر مرد خشن هزار تیکه شد ولی هنوزم پوزخندش جلو چشممه اون مرد چشماش سبز نبود ولی همین ترکیب صورت و داشت
    با تقه ای به در حموم سریع رفتم بیرون حوله رو به کمرم بستم ،خون از دستم میرفت، خونی که رنگش به رنگ خون همون کسایی بود که فرستاده بودمشون بدرک
    _اقا چیشده!
    هرچقدر پرهام صدام میکرد، بیشتر متوجه میشدم منم به همون سرنوشت دچارم یه تیر خلاص تو مخم از طرف کسی که ازم بالاتره
    _مرداس باتوم چیشده بشین دستت خیلی داره ازش خون میره باید ببندمش
    _نه بذار خون بیاد رنگش جذابه
    دستمو جلوم گرفتم انگشتام گز گز میکرد ،خاطرات به ذهنم هجوم اوردن تابوت شیشه ای پر از خورده سنگ دست و پامون و میبستن ،که سنگ و خاک اون تابوت و بزنیم کنار و بیاییم بیرون هه از اون که بدتر نیست وضعم
    فقط من ،بنیتا و یه پسره از گروه زنده موندیم به عنوان برترین کدا
    _مرداس خواهش میکنم، بذار ببندم دستتو
    نشستم و دستمو جلوش گرفتم
    _میدونی هرکسی ازمون تو هر دوره میمرد مینداختنش جلو سگا و مارو مجبور میکردن نگاه کنیم سگایی که گشنه و تشنه خونن
    پرهام دستاش محکم شد، دور مچم این اولینبار بود که بعد از 35سال زبون باز کرده بودم و از گذشته میگفتم بارها ازم پرسیده بود، جای چیه رو کمرم ولی نمیتونستم که از دردم بگم یعنی همیشه دهنمون بسته بود درد میکشیدیم هم باید ساکت میبودیم وگرنه دوبرابرش در انتظارمون بود چطور دووم اوردم خودمم نمیدونستم
    _خواهش میکنم چند روز استراحت کن من هرکسی تماس گرفت میگم نیستی ،بعدم آخر هفته مهمونی دعوتی که کارتش پایین یادم رفت بدم
    _چه مهمونی ؟
    _راستش این آقایی که براتون دوتا کلت کمری اورده دعوت نامه داده، گفته تولد دخترشه و جشن بین شرکاشون
    _من اصلا به این مهمونیا علاقه ندارم، میتونی دعوت نامه رو براشون پس بفرستی
    _فکرنکنم بشه چون جزوه مهمونای رده اول هستین
    _عجب گیری افتادم خودمم نخوام ریخت کسی و ببینم، خودشون میان جلو
    _دلت نمیخاد یه رنگ جدید کت بپوشی
    _خوبه که حس دوستیت برگشته و جمع نمیبنیدم
    _ببخشید اقا
    _میزنمت دفعه بعدی
    _حالا نظرم اینه از مشکی دست بکشی
    _قوانین منو خوب میدونی ولی خب من برای مهمونی هیچوقت رنگ لباس کارم و انتخاب نمیکنم
    _خب تو که نداری کت برا مهمونی اصلا مهمونی نمیری
    _چرا دارم
    _حالا بذار من میخام کسیو بیارم از بین بهتریناش برات انتخاب کنه چند دست نو داشته باشی
    _باشه پس توم باهام میای بریم
    _نمیشه که خدمتکار بیاد باهاتون
    _پرهام تو اینجا خدمتکار نیستی
    _ پس چیم بنظرت
    _برو بیرون دیگه حوصلتو ندارم
    باخنده بلندشد رفت بعضی وقتا روحیمو عوض میکرد، حرف زدن با پرهام حس میکردم روح مردم یکم نفس میکشید لباسم و تنم کردم وسایلمو سرجاش گذاشتم تلفنم و خاموش کردم نمیخواستم، بنیتا آرامشم و از بین ببره پرهام بعد چندساعت اومد تو اتاق
    _مرداس برات قرص اوردم امشب بخواب خوب، نشین دراز بکش اینطوری از بین میری بذار یکم آرامش داشته باشی
    _نمیتونم پرهام
    _یه بار امتحان کن من نمیدونم چرا تو انقدر لجبازی اصلا به حرف کسی توجه نمیکنی
    


    قرصا رو بزور خورد،م فقط موقع لزوم قرص میخوردم، خوشم نمیومد خودم و ضعیف و محتاج نشون بدم اونم به یه قرص ،دراز کشیدم کمرم درد میگرفت وقتی دراز میکشیدم سالها تمرین داده شده بودم که نشسته بخوابم فقطم در حد لزوم
    قرص خیلی زود اثر کرد و چشمام کم کم بسته شد فقط صدای زمزمه پرهام میومد
    _کلتتو کنارت گذاشتم راحت بخواب من بیرون اتاقتم
    تو باغچه کوچیکی نشسته بودم با دستم گلبرگای گل رز رو نوازش میکردم صدای زنی از پشت سرم اومد صدای مادرم بود
    _مرداس پسرم نشین تو گل لباست کثیف میشه
    _ولی مامان من عاشق خاکم
    کنارم نشست انگشتای باریک و کشیدش و تو موهام و کشید
    _قربون علایق پسر کوچولوم
    _مامان من دیگه بزرگ شدم
    _بله میدونم اقا پسرم مردی شده برا خودش ،حالا دستتو میدی بهم
    _باشه
    دستمو گرفت و گذاشت رو شکم برآمدش احساس کردم موجود کوچیکی توش تکون میخوره
    _مامان این چیه تکون میخوره !چندشم شد
    _عزیزم این نه، ملینا خواهرته یه چند روز دیگه به دنیا میاد میتونی ببینیش حتما شبیه تو میشه و خوشگل
    _ولی مامان شما خیلی خوشگلترین من نمیخام خواهرم مثل من باشه
    _چرا عزیزم
    _چون من شبیه بابام نمیخام، خواهرمم اذیت بشه اگر شبیه شما باشه باباهم همونقدر که شمارو دوست داره اونم دوست داره
    _مرداس پسرم ،بابات اذیتت کرده؟
    _نه مامان
    چشمام باز شد ،نمیتونستم بیشتر از این بخوابم حیف مادر عزیزم که باور کرده بودی با بهترین مرد ازدواج کردی، حیف تو و خواهر کوچولوم که قربانی خودخواهیای این مرد شدین، مردی که هیچوقت نه براش خانواده مهم بود، نه عشق مادرم، نه حس پدرانش نسبت به بچهاش ،بازنشسته ارتش با درجه بالا. منو ،پسرشو قربانی چی کرد ؟برای چی؟
    دراز کشیدم فکرکردن به هیچکدومشون فایده ای نداشت، اگر قراره زندگی من این باشه برام مهم نیست منم دارم ادامش میدم
    نمیدونم چند ساعت خوابیدم با صدای شلیک گلوله از خواب بیدار شدم ،صوت ممتدی تو خونه پیچید این اعلام خطرو خودم گذاشته بودم از رو تخت خودم و انداختم رو زمین، به شیشه ضد گلوله اتاق نگاه کردم که دوتا جای گلوله داشت هنوزم لیزر قرمز رنگش از شیشه مشخص بود صدای پرهام اومد
    _مرداس خوبی!
    _پرهام نیا تو بچها رو بیار تو خونه دارن از بالا تیر اندازی میکنن، بجم
    قلت خوردم و رفتم تو کمد، پنجره نمیذاشت گلوله ها وارد شن، وارد اتاق مخفیم شدم، تو شیراز هم برام این اتفاقا افتاده بود هزار بار به بنیتا گفته بودم که مشتری رو درست انتخاب کن ولی خب رقیب همیشگی دوست داره یه سری همیشه بهم بزنه
    دوتا کلت کمری صدا خفه کن هكلركوخ برداشتم، جلیقه ضد گلوله تنم کردم از کتابخونه رفتم بیرون، دستم و به پهلوم کشیدم، تیغهای کوچیک همیشه همراهم بود عاشق پرتاب کردن این تیغا بودم، پرهام و نگهبانا تو آشپزخونه نشسته بودن
    _فهمیدین چند نفرن؟
    _آقا فقط یه نفره ولی داره از پشت بوم همسایه تیر اندازی میکنه فقطم به اتاق شما شلیک کرده
    _پس هم رزم قدیمی خودمه بمونید تو خونه نیایید بیرون
    در خونه رو باز کردم عینک دید در شبمو زدم رو پشت بوم دیدمش ،تک تیر اندازش و کنار گذاشت
    _حالت چطوره مرداس تیر بهت که نخورد ؟
    _نه هنوز زندم
    _اینطور که من میبینم همیشه امنیت خونت بالاست، حتی از والا مقاما هم بیشتر از خودت محافظت میکنی نمیری اینقدر خودت و تحویل میگیری
    _بیا حاشیه نریم یزدان
    اسلحشو برداشت پرید از خونه پایین و اومد تو حیاط خونم، دستش و به سمتم دراز کرد آرنجش و گرفتم، کشیدتم جلو و بغلم کرد، تکون حرکت مچ دست چپش و حس کردم، یکی از تیغهام و کشیدم بیرون همزمان باهم تیغهارو گردن هم گذاشتیم. باهم تکرار کردیم
    _نزدیکترین دوستت بالاترین دشمنته رفیق
    رو به رو هم وایسادیم تو چشماش خیره شدم منو یزدان تنها پسرای گروه بودیم که زنده موندیم به زور منم، بنیتا بدرد نخور
    _مرداس میدونی که جایی بند نمیشم ولی خب خسته شدم میخام درکنارت باشم پسر، هرچند ما برای تک پر بودن اموزش دیدیم ولی فکرشو بکن گروه بسازیم ،میدونی چی میشه؟
    _فعلا دست از کار کشیدم ولی فکر بدیم نیست ،حالا بیا بریم تو که حسابی بچها رو ترسوندی
    _دیدمشون دوتا مو بلندات رزمی کارن و دید قوی دارن ولی کچلات فقط زور بازو دارن، اون دوتا مو کوتاها جزوه بهترینای ارتشن ،از کجا اوردیشون اگر به کداشونم نگاه کنی فقط دورقم اخراشون متفاوته تو یه رده بندین ولی اموزشاشون کافی نیست باید دوره خودت بذاری براشون
    _ته زندگی نگهبانای منو دراوردی؟
    _بالاخره میخام کنارت زندگی کنم میخام بدونم چه سگایی محافظتن ولی خب هیچی به اندازه اون یانگ اسلحه سردت با ارزش نیست
    _پرهام؟
    _اره دوست دارم یه بار نبرد تن به تن باهاش و امتحان کنم
    _توصیه میکنم نکنی اینکارو منم نمیتونم شکستش بدم
    _هرکدوممون تو یه چیزی تخصص داره ،چشم عقاب
    _این اسم و دیگه کسی صدا نمیکنه تو روزنامه اسمم و گذاشتن شبح
    _مهم نیست برای ما همونی فرمانده
    _یزدان ما الان تو ماموریت نیستیم
    _بیا بریم تو فعلا
    وارد خونه که شدیم برق شمشیر سامورایی چشمم و زد یزدان سریع جاخالی داد ،پرهام به سمتش حمله کرد ولی با دیدن صورت یزدان شمشیر و غلاف کرد
    


    یزدان:الان به مرداس میگفتم میخام یه مبارزه باهات داشته باشم ولی نه انقدر زود
    _فکر میکردم متجاوزین آقا
    _مرداس از سر این ننداختی، بهمون نگه اقا خانم
    _نمیوفته از سرش ،پرهام بچه ها میتونن برگردن بیرون، اتاق مهمان رو هم به یزدان اماده کن
    به سمت اتاقم حرکت کردم که یزدان دنبالم اومد
    _میخام ببینمشون
    _باخودت اوردی چیزی
    _اره ماشین جلو خونت پارکه به کد موبلندت گفتم بره بیارتش تو خونه
    _اتاقی که پرهام میبرتت قفسه ای پنهان ،پشت تابلو داره ولی اتاق اصلی جای دیگست
    _مشکلی نداره ببینمش؟
    _نه سالهاست باهم کار میکنیم مشکلی نیست
    همونطور که به سمت کتابخونه میرفتیم شروع کرد تعریف کردن
    _تو شیراز که بودم بعد رفتن تو بهم یه ترور پیشنهاد شد ولی خیلی سخت بود نمیتونستم کاری بکنم، میدونمم سیاسی قبول نمیکنی ولی مرداس این یارو خیلی بابتش پیشنهاد داده گفتم با تو درمیون بذارم، بعدم بازنشستس دیگه کاره ای نیست ولی چون هنوز نفوذ داره کله گنده به حساب میاد، هیچکس مثل تو نمیتونه از برد دور با دقت بالا بزنه برای همین باهاشون یه جلسه گذاشتم، شنبه هفته ای که میاد باور کن اینطوری خیلی وضعمون توپ میشه
    _یزدان ،یزدان آروم برو. اولا که من قوانینم و زیر پا نمیذارم، بعدم هیچوقت زیاده روی نمیکنم شاید از نظرت من خودخواه باشم ولی زیاده رو نیستم به جایگاهمون نگاه کن، ما اخراج شده ایم ما کدای سوخته ایم، که تقلا میکنن زنده بمونن خوب یادته که لو رفت، آزمایشات مارو میخواستن قتل عام کنن، به سختی فرار کردیم هنوزم سازمان دنبالمونه، یادته که کافیه یه قدم اشتباه برداری، تیر خلاص تو پیشونیته من نمیخام ریسک کنم، زندگی برای من ارزش مند نیست ولی هنوز قلبم با خون انتقام میتپه کسی که منو وارد این بازی کرد دنبالمه منو بکشه، منم دنبالشم ولی الان میخام که لذت ببرم از خون ریختن کشتن یه ادم قدرت مند یعنی، مرگ خیلی زود میتونن ردمونو بزنن الانم میتونن ولی چون اینایی که میفرستیم بدرک ادم مهم نیستن زیاد پیشو نمیگیرن
    _همش برام فلسفه میبافی مرداس شده یه بار گوش بدی چی میخام ازت، اصلا موضوع چیه نه سریع برا خودت میبری میدوزی نمیذاری من حرف بزنم،این یارو پسرش تو سیاست حرف اول و میزنه ولی چون پدرش خیلی تو دست و بالشه و اذیت میکنه میخاد از دستش خلاص شه، بعدم میخاد یه قرار داد کتبی بده که ما جونمون در امانه و درمقابلش میتونیم زندگی آزادانه ای داشته باشیم میفهمی، یکی از اون بالا دستا میخاد جونمون و تضمین کنه حتی اگر پلیسم بخاد نمیتونه دنبالمون بگرده مرد ،حرف من اینه یه گلوله تو مساوی با میلیاردها پول و تضمین زندگیمون
    در اتاق رو باز کردم وارد شد، قفسه ها باز بودن همونطور که داشت نگاه میکرد به پیشنهادش فکر کردم اخرین تروری که انجام دادیم شکست خوردیم، اون موقع که زیاد تر بودیم الان فقط منو یزدانیم، باگروهی که اصلا نمیشناسمشون
    _مرداس این دوقلوهای کمری خیلی خوشگلن، بابا چیکار کردی فکرکنم کسی لنگه تو نباشه با این همه اسلحه
    _بیخیال نمیخاد، تعارف کنی اومدی 3صبح بکشیم بعد تعریفم میکنی باید فردا شب برم یه مهمونی دوشبه فقط خوابیدم حس میکنم خسته نیستم
    _اوه اگه منصور بود میکشتت میفهمید دوروز خوابیدی
    _حالا که مرده
    بلند زد زیر خنده چشمای عسلیش و ریز کرد
    _نمرده ،کشتیش
    _هه اینم رو بقیه
    از اتاق خارج شد، از پشت بهش نگاه کردم لباس کرم رنگش تقریبا به تنش چسبیده بود برآمدگی رو پهلوی سمت چپش منو برد ،به زمان قدیم زمانی که تو جنگ آزمایشی باید خودمون و نشون میدادیم ولی یه خطای من باعث شد دیده بشیم، یزدان برای اینکه من تیر نخورم هلم داد ولی خودش برعکس رفت تو یه لوله پهلوش یه سوراخ عمیق شده بود، بهمون رسیدگی نمیکردن بارها شده بود دزدکی رفته بودم بهداری و تونسته بودم براش دارو بیارم دووم اورد ولی گوشت اضافه ای که اورد، زخمش همیشه برآمده بود، شایدم برای منی که تو اون حال دیدمش بنظر میرسه که مشخصه
    _بیا بریم دیگه چرا وایسادی
    بهش مدیون بودم
    _باهات میام جلسشون
    چشماش برق میزد
    _باورم نمیشه قبول کردی
    _نکردم میام ببینم چی میشه
    _همونشم خیلیه که توقبول کردی بیای، راستی منو پرهام هم مهمونی میاییم
    پرهام کنار در وایساده بود که شوکه از حرف یزدان بهش خیره شد
    _هان، چیه بابا! بیخیال پرهام میخاییم بریم یکم خوش بگذرونیم، دختر فکر کنم زیاد داشته باشه، شایدم از این مجردی در اومدم رفتم گدا شدم تا بتونم پول پوشک بچهام و بدم اخه از راه قتل که نمیشه
    خودشم از حرفش زد زیر خنده پرهام لبخند ملیحی زد ولی برای من مسخره بود ما آدم زنده نبودیم که بخواییم، خانواده تشکیل بدیم
    پرهام:اون سفارشاتی که خاسته بودید اومده
    _هر دوتاتون تقریبا هم سایزید یکی انتخاب کنید که ببرمتون حالا که مهمون درجه اولم میخام همراه ببرم
    یزدان:واقعا که کی اخه همراه مرد میبره باخودش مرد خنگ
    _من
    _خب مشخص شد چقدر خنگی خداروشکر
    رفتیم پایین پرهام بجا چندتا سفارش دادن یه رگال خاسته بود یزدان سریع همه رو نگاه کرد یه کت شکلاتی دراورد تنش کرد اندازش بود قشنگ
    _ببین چه تو دلبریی شدم
    _مگر اینکه خودت برا خودت نوشابه باز کنی
    پرهام هم یه دست کت شلوار سفید برداشت تنش کرد ،بهش میومد. بین رگالا یه کت مشکی مات دیدم با یقه راه راه مشکی سفید جلیقشم همین طرح و داشت به نظرم خوب میومد، تنم کردم موهامم دادم بالا
    یزدان:اوه پرهام ببین چیکار میکنه، مشکی با چشم عقاب ما
    _من براشون سبز در نظر گرفته بودم، البته سبز پررنگ نزدیک به مشکی ولی انگار خوب این بیشتر بهشون میاد
    _همینو میپوشم
    


    تو آیینه به خودم نگاه کردم، دستمال گردن مشکی رو با یه گیره تک نگین مشکی بزرگ بستم بردم زیر جلیقه یزدان صدام میکرد با آرامش تموم رفتم پایین، آماده بودن یاد قدیما افتادم
    یزدان:شدیم 3تفنگدار
    پرهام:شمشیر بهتره
    _یه بار دوست دارم ببینم چطور گلوله ها رو با شمشیرت میگیری
    _بجا تیکه پروندن بهم بهتره بریم دیر شده
    عقب نشستیم کد 009 پشت فرمون نشست، نیم ساعت تو راه بودیم که کلش به حرف زدن یزدان و پرهام گذشت
    نگهبانا اول میخاستن بگردنمون ولی با دیدن کارت و اسم من تو لیست کنار رفتن انگار از قبل هماهنگ شده بود، دستی تو موهام کشیدم و کتم و مرتب کردم ،هیچوقت تو زندگیم اونقدر استرس نداشتم که خودمو ببازم
    وارد سالن شدیم همه مشغول بودن، اقای وکیلی با دیدنم به سمتم اومد قدمای بلندش توجه بقیه رو جلب کرد، همه به ما نگاه میکردن با خوشحالی زیاد بغلم کرد
    _خیلی خوش اومدی مرداس
    بعد بلند رو به جمع شروع کرد صحبت کردن
    _دوستان میدونید که شرکتا ما دوباره نوپا شده و این فقط بخاطر حمایت همه جانبه دوستم اقای کریمی هست
    متوجه تشویقشون نمیشدم من یه نفر ساکت کردم، پولش و گرفتم لابد منفعت زیادی براش داشته که اینطوری میخاسته تشکر کنه، مردی هم سن اقای وکیلی بهمون نزدیک شد
    _مرداس این اقا برادرمه کیوان الان میگم دخترامون بیان باهاشون آشنا بشی راستی همراهات و معرفی نمیکنی
    _بله دوستانم پرهام و یزدان هستن
    دوتا دختر به همراه یه نفر که رو ویلچر بود بهمون نزدیک شدن، حس کردم صورت اونیکه رو ویلچر نشسته برام اشنا بود ،کیان شروع کرد صحبت کردن و به دختری که لباس بنفش تنش بود اشاره کرد
    _دخترم نیوشا هستش
    کیوان هم به دو تا دختر دیگه اشاره کرد، اول اون دختری که لباس نارنجی داشت اشاره کرد
    _دخترم وندا
    سرمو براش تکون دادم و دراخر دستشو به سمت دختر رو ویلچر دراز کرد
    _اینم گل سرسبدم ویدا
    یزدان زودتر از هممون شروع کرد به صحبت با خانما خصوصا نیوشا و وندا برعکس این دوتا ویدا خیلی ساکت و خجالتی بود چیزی که این روزا تو دخترا نمیشد دید ،پرهام نزدیکتر شد بهم سرم و کمی خم کردم
    _مرداس من کمی میرم اونطرفتر
    _باشه
    رو صندلی نشستم یزدان مخ وندا رو به کار گرفته بود آهنگی پخش شد و همه رفتن وسط نمیخاستم زیاد با خانواده یا دوستی درارتباط باشم که دستوپامو ببنده حیف میخاستم تهران موندگار شم ولی اینطور که بوش میاد هرجا بنیتا باشه دردسرم هست
    اهل سیگار نبودم از دودشم خوشم نمیومد ،هوای سالن خیلی خفه بود چندبار یزدان بهم اشاره کرده بود که برم پیشش ولی نمیخاستم تا خرخره بخورم هرچقدر فکر میکردم که ویدا و وندا رو کجا دیدم یادم نمیومد.
    با صدای رگبار گلوله کل سالن رفت رو هوا همه جیغ میزدن ،اصلا متوجه نشدم یهو چیشد
    سریع سرم و به سمت صدا برگردوندم که تیری از بازوم رد شد کلتم و از زیر جلیقم کشیدم بیرون، یه زن دیوانه وار داشت به همه شلیک میکرد، به زور هم اسلحش و نگه داشت به پاهاش شلیک کردم که مسلسل از دستش افتاد
    یزدان:مرداس حالت خوبه؟
    پرهام سریع به سمتمون دویید، دوتا از نگهبانا زنو گرفتن خیلیا زخمی شده بودن به سمت زنه حرکت کردم چونشو فشار دادم
    _بنال از کدوم قبرستونی میای
    صدای کیوان از پشت سرم اومد
    _اینکه رزاست، خواهر زنم که چند روز پیش فوت شده بود
    زن با صدای جیغ بلندی شروع کرد به حرف زدن
    _میکشمت کیوان تو اون دخترای هرزتو از بین میبرم، تو باعث شدی خواهرم کشته بشه
    کیوان:خواهرتو میخاست دختر منو بکشه، نمیدونم کی تونست از بین ببرتش ولی همین کافی که ازتون شکایت نکردم ،حالاهم زنگ زدم پلیس بیاد ببینم میخای چه غلطی بکنی
    زن هیستریک میخندید
    _همتون میمیرید بمبی که گذاشتم خونه رو سریع میفرسته رو هوا درای سالن هم قفلن نمیتونید کاری بکنید
    کل جمع از ترس به خودشون میپیچیدن، چه اوضاعی شده بود خیر سرمون اومده بودیم مهمونی، زن و هل دادم، از درد به خودش میپیچید، پاشه کفشم و رو زخمش فشار دادم، دادش رفت هوا همه ساکت شده بودن به خودش میپیچید
    _بنال بمب کجاست
    _عمرا منم میخوام بمیرم چه فرقی میکنه بگم یا نه
    پامو بیشتر فشار دادم
    _تا اون موقع از درد شکنجه میشی جای مردن پس بهتره حرف بزنی
    خیلی مصر بود که نگه،فکش و بهم قفل کرده بود تا داد نزنه ولی دوتا تیر دیگه تو همون محل زدم که جیغ بلندی کشید، تحملش تموم شده بود
    _کنار ستون زیر میز غذاها
    سریع به اون سمت حرکت کردم، میزو چپه کردم به ارومی ،بمب زمان دو دقیقه رو نشون میداد صدای گریه و جیغ زنای تو سالن رو مخم بود اسلحه رو به سقف گرفتم و شلیک کردم همه یه لحظه ساکت شدن
    _اگر میخایین نمیرین ساکت باشید
    یزدان کنارم نشست چاقو کارتی ریزی رو دراوردم از جیبم
    _ما دوره کوتاهی درمورد خنثی کردن گرفتیمة، مطمئنی میدونی چیکار میخای بکنی؟
    _یزدان این بمب زیاد پیچیده نیست برا ترور که نیست! یه بمب دستی کوچیکه برا گول زدن، سیما رو رنگ زدن وگرنه دوتا رنگ اصلی بیشتر نیست ببین تراشیدمشون فقط آبی و نارنجی داره که برا رد گم کنی آبی رو قرمز کردن
    

    تا یزدان دهن باز کنه حرف بزنه سیم نارنجی رو بریدم اعداد بمب ثابت موندن بهش نگاه کردم نفس راحتی کشید
    _وای فکر کردم الان که بمیریم و کلی پول و از دست بدیم
    _توم که همش به فکر پولی
    بلند شدم وایسادم همه بهم نگاه میکردن بمب برداشتم و رو به جمعیت کردم
    _تمومه، میتونید برید
    کیان و کیوان اومدن نزدیکم،نگران و ترسیده بودن ولی تو چشماشون برق تحسین هم موج میزد
    کیان:بخاطر مشکلات خصوصی نخواستیم که پلیس و باخبر کنیم ولی خب الان که مهمونا میرن باید درس حسابی به این زن بدیم
    کیوان:جشن به کلی از بین رفت خواهش میکنم شام رو درکنارمون بمونید ،نمیدونم چطور ازتتون تشکر کنم اگر شما نبودین نمیدونستیم باید چیکار کنم
    یزدان:ممنونم از.........
    پرهام:مرداس تیر خوردی؟
    _چیزی نیست، اونقدر مهم نیستش
    همه با نگرانی نگام میکردن حتی سنگینی نگاه دختراشونم حس میکردم
    کیان:فقط دونفر زخمی شدن که بین دعوتیا، دکتر هم بود دارن معاینشون میکنن بیا بریم دست تورو هم ببینن
    _تیر از دستم رد شده بیشتر خراش داده ،کمکای اولیه رو بدین خودم ترتیبش و میدم.
    کتمو دراوردم به همراه جلیقم ،به بازوم نگاه کردم آستین دست چپم کاملا خونی شده بود
    وندا:وای خدای من ،خیلی خون از دست دادن
    رو صندلی نشستم آستین پیرهن و پاره کردم خراش عمیق وبزرگی بود
    پرهام:بخیه میخاد مرداس
    کیان:واقعا متاسفم ،چطور متوجه نشدیم که این ادم وارد شده!
    سرمو برگردوندم سمت پرهام که چشمم قفل نگاه ویدا شد، دستاش و بهم فشار میداد و خیره به بازوی من بود، تا حالا یعنی خون ندیده که انقدر رنگش پریده!
    با سوزش دستم به زخم نگاهی انداختم، پرهام داشت با پنبه و بتادین تمییزش میکرد ،هنوزم خون ریزی داشت،با جیغ کوتاهی دوباره برگشتم سمت خانوما وندا خواهرش و تو بغلش گرفته بود
    وندا:بابا ویدا حالش بد شده، خواهش میکنم بهتره برگردیم خونه
    کیوان:بهش آب قند بده باید ببینم حال مرداس خوب میشه بعدش میریم بیچاره بخاطر ما زخمی شده
    کیان:نمیشه اینطوری برید باید شام بمونید
    یزدان:با اون زن چیکار میکنید؟
    کیان نیم نگاهی به دخترا کرد بعدم به سمتی اشاره کرد دوتا خانم اومدن، جزوه خدمتکارا بودن دخترا همراهشون رفتن فقط ما 5نفر بودیم
    کیان:مرداس ما از خیلی وقت پیش میخاستیم که باهات در ارتباط باشیم شنیده بودیم که کسی به اسم چشم عقاب بهترین تک تیر اندازه خب میدونی، زندگی ما آدمای با نفوذ پر از نخالست، بعد اون کار تمییزی که انجام دادی میخاستم ازت بخوام که زن کیوان رو هم از بین ببری چون خیلی وقت بود که میخاست با کشتن دوتا دخترای برادرم و خود کیوان به ثروتش برسه ،چون بچه دار نمیشد ولی انگار اون با وجود واسطه ای با تو آشنا شده بود میخاست که تو براش اون کارو انجام بدی ولی بعدش متوجه نشدیم که چرا تو اون کارو براش انجام ندادی
    منتظر بهم نگاه کردن، خلاصه ای از ماجرا رو براشون توضیح دادم، یزدان و پرهام قوانینم و میدونستن ولی این دوتا برادر با تعجب بیش از اندازه بهم خیره شده بودن
    کیان:مگه برا قاتلا مهمه که بی گ*ن*ا*ه باشه طرف یا نه؟
    _خودتون میگید قاتلا من حس نمیکنم قاتل باشم، بیشتر شبیه عزرائیلم که جون آدمای مفت خور و حیون صفت و میگیرم، البته حیفه که صفت حیون برا اینا بکار برد من قوانین خودم و دارم آقایون ، ممنون بابت مهمونی بهتر ما بریم زودتر
    کیوان:میخاستیم ازتون درخواستی کنیم
    _چه درخواستی؟
    _اگر بشه از خانواده ما محافظت کنین
    لبم به پوزخند کش اومد، چی فکر میکردن درمورد ما! که نگهبانشون باشیم هه اومدم حرف بزنم که یزدان شروع کرد صحبت کردن
    _آقایون فکر کنم اشتباه گرفتید ما نگهبان نیستیم
    بلند شدیم که بریم بیرون ولی صدای کیان باعث شد مکث کنیم
    _ما میدونیم شما کی هستین مرداس طاهریان پسر سرلشگر هوافضا رضا طاهریان اونطور که ما میدونیم مادرت یه دورگه ایرانی ایتالیایی بوده، خودت فرماندهی نیروهای اموزش دیده تکاورارو دادن به اسم چشم عقاب ،یزدان هم همراه و هم رزمته ولی اینکه چیشده و چطور دیگه تو ارتش نیستی اطلاعاتی ازش نیست گفتن بعد رفتنت بایگانی سوخته شده و هیچی ازت نیست
    نفس عمیقی کشیدم اونا هیچی ازمن نمیدونستن فقط یه سری گفته های اولیه بود که تکرارش میکردن
    _خب گیریم که درست میفرمایید من وظیفه ندارم که محافظ شخصیتون باشم
    _ماهم اینو نخاستیم مرداس، میخاییم همونطوری که از خودت حفاظت میکنی به ما هم یاد بدی چیکار کنیم و خونه رو میخاییم نزدیک تو بگیریم
    همینم مونده بود برا خودم دردسر درست کنم این چه بساط جدیدی بود برای من راه انداخته بودن
    _ادرس خونه رو براتون میفرستم شمارتونو دارم وقتی تونستید خونه رو بخرید خبرم کنین
    تشکر کردن و همراه پسرا رفتیم بیرون سوار ماشین که شدیم یزدان شروع کرد به سخنرانی کردن
    _نمیشه که بیان ور دل تو بشینن ،اگر اتفاقی برای اینا بیوفته تو هم تو تهدید میوفتی اخه چرا قبول میکنی مرداس
    _یزدان من اگر قبول نمیکردم برام دردسر درست میکردن میگم بنیتا از گروه 010چندتا محافظ براشون بفرسته دیگه بقیشم به عهده خودشونه، قرار نیست کاری بکنم بعدم میتونیم از قبالشون خوب دربیاریم، دیگه میخام کم کم سفارشو بذارم کنار
    پرهام:عالیه این فکرتون
    یزدان:دیونه شده تو میگی عالیه
    _دیگه نمیخام بدو بدو بکنم برا پول جلو یه مشت مشنگی که هیچی از خطر حالیشون نیست فعلا تو به فکر اون جلسه باش
    دیگه صحبتی نکردن وقتی رسیدیم یزدان سریع شب بخیر گفت و رفت پرهام کنارم وایساده بود
    _بهتره بذاری دستتو یه بار دیگه ببینم بعد برو بخواب
    _خوابم نمیاد یکم قهوه برام درست کن
    


    بزور نشوند منو و دستمو نگاه کرد دوباره ضد عفونیش کرد و بستش ،قهوه ساز و روشن کرد
    _برو بخواب تو
    _مگه قهوه نخواستی
    _چرا خودم میتونم درست کنم فلج نشدم هنوز تو برو
    سرشو به ارومی تکون داد و رفت هیچوقت از بحث خوشش نمیومد اهل تعارف بازی هم نبود لنگه خودم، همینش جذبم میکرد
    برا خودم یه لیوان پرقهوه ریختم و برگشتم تو اتاقم، لباسم دیگه به درد نمیخورد انداختمش دور کنار پنجره وایسادم، بچها عوضش کرده بودن دوشیشه ضدگلوله بودن که با فاصله از هم گذاشته بودم، اینطوری هر گلوله ای از اولی هم رد میشد نمیتونست از دومی رد بشه
    قاب عکسی از تو کشو کنار تختم دراوردم، عکسی از مادرم بود زمانی که ملینا رو باردار بود، روی زمین نشسته بود منم کنارش رو دامنش وایساده بودم ،شکمش خیلی بزرگتر از همیشه به نظر میرسید همیشه فقط ما بودیم، اون همیشه ماموریت بود برای ما وقت نداشت صدای مادرم تو گوشم میپیچید وقتی باهم دعوا میکردن
    _حق نداری پسرمم مثل خودت کنی رضا متوجه میشی
    _تو انگار متوجه نمیشی پسرمون باید راه منو ادامه بده باید وارد ارتش بشه
    _که چی بعدها زندگی تشکیل داد یکی بشه مثل تو که هیچوقت وقت برای بچهات نداری،هروقت من مردم حق داری همچین کاری بکنی
    _مطمئن باش میبرمش
    اونجا برای اولین بار صدای شکستن مادرم رو شنیدم به گریه التماسش میکرد دیدم، که به پای مردی از جنس سنگ افتاده تا از بچش حفاظت کنه دیدن صورت مادرم که خیس بود باعث شد حالم خراب بشه با بی رحمی تموم ،به پهلوی مادرم لگد زد تا بره کنار اون صحنه هیچوقت یادم نمیره مادرم از درد به خودش میپیچید صدای اون مرد که میگفت دختر نمیخام و از خونه زد ،بیرون تلفن بردم برای مادرم باهر سختی بود زنگ زد اورژانس تا وقتی بیان کنارش بودم کنار مادر عزیزم که از درد صورت زیباش مچاله شده بود
    _مرداس به من گوش بده عزیزم قول بده هیچوقت مثل بابات نشی قول بده انقدر بی رحم نشی که انسانیت و فراموش کنی ،قول بده عزیزم همیشه مراقب خودت و خواهرت میمونی خواهش میکنم مرداس مثل بابات نشو بذار تو آرامش برم
    خون زیادی از مادرم میرفت ،من فقط بهت زده نگاهش میکردم، دستای ظریف و کشیدش مثل همیشه رو صورتم نوازشگرانه میچرخید
    با صدای زنگ سریع کنده شدم، بردنش تو ماشین منم سوار شدم کوچیک بودم کسی رو هم نداشتیم خانواده مادرم بخاطر ازدواجش با یه ارتشی ایرانی طردش کرده بودن ،خانم همسایه هم همراهمون اومد رسیدیم به بیمارستان هنوزم وقتی مادرم و میبردن تو اتاق عمل یادم میاد رو صندلی وایساده بودم که ببینمش، بهم لبخند میزد زیباتر و نورانی تر از همیشه بود.
    سیب تو گلوم حجیم تر از همیشه به نظرم میومد ،نفس عمیقی کشیدم و قهوم و سر کشیدم، عکس و گذاشتم تو کشو و دراز کشیدم تنها صدایی که میومد تو اتاقم تیک تاک ساعت بود ،میشمردمشون و به عددی خاص که یادم نمیومد میرسیدم دوباره از اول میشمردم
    با روشن شدن هوا از جام بلند شد،م از اتاق که زدم بیرون، یزدان و دیدم که به سمت اتاقم میدویید
    _یزدان من بیرون اتاقم
    _اا اینجایی ،خب بدو زودتر اماده شو بریم دیگه
    _کجا بسلامتی میخایی ببریم
    _وای مرداس چرا خنگ بازی درمیاری باید بریم سریعتر به جلسه برسیم
    _کسی میخاد با من کار کنه باید منتظرم وایسه
    بدون توجه به غر زدنای یزدان، رفتم تو آشپزخونه با ارامش کامل صبحونم خوردم و برگشتم تو اتاقم یزدان همش راه میرفت و عربده میکشید، برای من هیچوقت هیچکس جز خودم مهم نبوده، بودن با نبودن این ادما هم ضرری بهم نرسونده، اونان که نیاز به من دارن ،آماده برگشتم پایین یزدان سریع دستم و کشید و با تمام سرعت به سمت قرار حرکت کرد
    _مرداس نمیفهمی اصلا الان دوساعته که از زمان قرار گذشته مطمئنم که رفتن حتی منتظرمونم واینسادن چقدر احمقی آخه تو
    ترجیح دادم سکوت کنم اعصاب بحث باهاش رو نداشتم. خیلی سریع به محل قرار رسیدیم یه خونه لوکس و بزرگی بود، برامون درب پارکینگ خونه رو باز کردن ماشین و تو حیاط بزرگ پارک کرد، جلوتر از یزدان پیاده شدم و به سمت داخل حرکت کردم خونش به نظرم جالب بود یه در سرتاسری بود از جنس شیشه میدیدم، که مرد مسنی نشسته و منتظره به حالت عصبی پاشو تکون میده، باخونسردی ذاتیم به سمت در حرکت کردم نگهبانا جلوم و گرفتن دستام و بردم بالا ،وقتی چیزی پیدا نکردن گذاشتن که داخل بشم مرد با عصبانیت زیاد بلند شد و به سمتم اومد
    _یزدان فکر میکردم قرارمون رو یادت رفته،بعدم یعنی چی این رفتارت خیلی بعیده ازت که ندونی چقدر من رو وقت حساسم
    برنگشتم سمت یزدان ولی صدای ارومش اومد که فقط عذرخواهی کرد نگاه مرد به سمت من برگشت با غضب زل زده بود بهم ولی برام فرقی نمیکرد، که چقدر حقیر شده
    _ببخشید اقای قاتل برای شما زمان مهم هست؟
    میخاست تحریکم کنه هه کور خوندی
    _برای یه قاتل زمان مهم نیست مهم اینه که کارو تموم کنه
    نیشخند تمسخر امیزی زد انگشتش و اورد بالا چند نفر از پشت ستون اومدن بیرون صدای قفل شدن درا اومد
    یزدان:این جزوه قرارمون نبود
    _معطلی منم جز قرار نبود
    بعدم رو به نوچه هاش گفت شروع کنید
    خب اگر دلشون بازی خونی میخاد منم هستم احمقانس اگر فکر کردن که دست خالی اومدیم دکمه کتم و باز کردم یزدان نزدیک من وایساده بود آستین پرهنمو با ارامش زدم بالا اون احمقاهم وایساده بودن نگاهمون میکردن
    _خب نمیخایید شروع کنید هنوز؟
    به سمتمون یورش اوردن، تا حد امکان نمیخاستم کسی زخمی بشه اوناهم سلاح نداشتن آهن مارپیچی لابه لای انگشتام پیچید،م هرکسی که جلو میومد با همون میزدم تو صورتش ،به نظرمن تنها جایی که باعث میشد طرفت به ادامه مبارزه تن نده زخمی شدن صورته، وقتی همشون یه گوشه ای افتادن با دستمالم خون روی استینم و پاک کردم صدای دست زدن که شنیدم سرمو بلند کردم
    _براوو این بهترین نمایشی بود که تا به حال دیدم میمونه یه مرحله دیگه
    بعدم بلندشد رو به راهروی کنارش داد بلندی زد
    یه مرد دوبرابر خودم با قد بیش از دومتر اومد بیرون هر بازوش 4تای من بود، یزدان خشکش زده بود مرد دوتا چاقوی بلند رو از ته بهم متصل کرد رو به من گرفت داشت اعلام مبارزه میکرد به اطرافم نگاه کردم ولی چیزی برا جنگیدن باهاش رو نداشتم صدای خش دار و بمش اومد
    _هرچیزی که بخای میارن
    _مبارزه عادلانه بگو یه سلاح سرد بیارن
    یکی از شمشیرایی که به پشتش وصل بود و برام پرت کرد، یزدان رفت کنار نشست
    دونه های درشت عرق رو صورتم میریخت، تنها چیزی که تو مبارزه سلاح سرد منو میترسوند واکنش سریع طرف متقابله، که من گیر داشتم به سمتم که حمله کرد به خودم اومدم مثل گاو وحشی که رنگ قرمز دیده حمله ور میشد، بیشتر جا خالی میدادم ولی خسته نمیشد و ضرباتش سهمگین تر میشد، یه جا اومدم جاخالی بدم ولی اون سریعتر از من بود با شمشیرش کمرمو خراش داد ،حس میکردم که لباسم پاره شده، یکم نفس تازه کردم اومدم بهش حمله کنم که دیدم نوک شمشیرو به سمت پایین گرفته و تعظیم میکنه صدای صاحبش اومد
    _احمق چیکار میکنی ؟چرا دیگه نمیجنگی؟
    _نمیتونم دیگه
    _برای چی چرا نتونی سام ؟
    _ایشون یکی از شاگردان ارشد استادمن
    برای اولین بار حس کردم بهت زده شدم مگه اون استاد سرخ رو میشناخت رفتم نزدیکش
    _استاد سرخ رو میشناسی؟
    _بله
    _ سام تو چطور مرداس و شناختی اخه
    سام به سمت پشتم رفت لباسم در یه لحظه فاصله گرفتن این خالکوبی فقط برای شاگردای استاد بود که هرکسی نمیتونست ببینتش و تشخیصش بده
    _این خالکوبی که خیلی محوه
    سام:رئیس این خالکوبی خیلی خاصه منم درست اولش متوجه نشدم ولی وقتی مرداس مکث کرد درست دیدمش،مرداس ممکنه اون یکی رو هم ببینم
    _منظورت چیه؟
    _هم رزمت استاد سپید برای ما تعریف کرده که وقتی استاد سرخ به قتل رسیدن کسی دیگه هم بوده که تونسته تا حدودی متوجه بشه قاتل استاد کیه ما سالهاست که دنبال شما میگردیم و اونطور که استاد من میگفت شاگرد سفید بدون سیاه هیچ جا نمیره تو اژدها سیاه رو داری
    یزدان:نکنه پرهام رو میگه پس بگو چرا انقدر شمشیر زنیش حرفه ای که حتی توم حریفش نمیشی مرداس
    کمی فکر کردم چه تصادف جالبی ولی نباید جون پرهام و به خطر بندازم
    


    _برای دیدن اژدها سفید باید استاد سپید رو ببینم
    سام:الان تماس میگیرم که ببینم استاد اجازه میدن بریم پیششون
    شنیده بودم که استاد خواهری دارن که درخفا تدریس میکنن بخاطر نمایان شدن دشمنشون استاد ،بخاطر خواهرش خودشو به کام مرگ کشوند ولی از اون به بعد استاد سپید برا همیشه پنهان موند به مکالمات سام گوش دادم
    _سلام استاد امروز به طور اتفاقی تونستم اژدهای سیاه رو ببینم ،شاگرد ارشد استاد سرخ میخاد که شما رو ببینه
    _................
    _بله بهشون گفتم که هردو باید بیان ولی میخاد که مطمئن بشه بعد اژدها سفید رو بیاره
    _................
    _بله چشم الان بهشون میگم
    تلفن رو قطع کرد برگشت سمتم
    _استادم فرمودن بهتون بگم برادرشون تعلیم جدا به شما نداده که من تکی قبولتون کنم تا وقتی باور ندارین نیایین
    به یزدان نگاه کردم که سردرگم بود رئیس سام هم عصبانی به ما زل زده بود
    _بهتره اول جلسه امروزو تموم کنیم بعد به این فکر میکنم که بریم پیش استاد یا نه
    یزدان:بفرمایید اقای کمالی
    سام:رئیس یکی از ارشدای استاد سپید هستن فکر کنم درک میکنن
    اینبار به اقای کمالی زل زدم بهش نمیخورد که شاگرد یه زن باشه هرچند که استاد سپید از استاد سرخ سنش بیشتر بوده
    _برام خیلی جالبه این تصادف، من میخام ارشد برادر استادم برام پدرمو بکشه ،همه چیز خیلی عجیبو پیچیده شده ، بهتر زنگ بزنی اژدهای سفید بیاد چون نمیخام استادم معطل شه
    شماره خونه رو گرفتم پرهام برداشت
    _سلام اقا چیزی جا گذاشتین
    _پرهام به این ادرسی که میگم سریع بیا موضوع درمورد استادمونه
    بدون حرفی قطع کرد ،میدونستم خیلی استاد براش مهمه سام برام پیرهنی رو اورد تنم کردم ،بعد حدود بیست دقیقه پرهام اومد سام و اقای کمالی سریع بلند شدن و خیره شدن بهش ،پرهام شوکه بهشون نگاه میکرد
    دستشو کشیدم و بردم گوشه ای ،براش خلاصه ای از ماجرا رو گفتم خیلی خوشحال بود از پیدا کردن خواهر استاد ولی من بیشتر نگران بودم پیش سام برگشتیم که داشت با اقای کمالی حرف میزد مارو که دید سریع برگشت سمت ما
    _من اونطور که شنیده بودم اژدهای سفید موهای بلندی داره رنگ چشماش........... بعدم مثل باد شمشیر زنی میکنه ولی..........
    به پرهام نگاه کردم سرش و به معنای خونسرد باش تکون داد، دو قدم رفت جلو تر دکمه لباسش و باز کرد و پیرهنش و دراورد از زیر شکمش ماسک چسبیده به تنش و کشید ،چیزی که براش مثل لباس درست کرده بودن این برای مخفی نگه داشتنش بود چون اونو زودتر از من تشخیص میدادن وقتی سرش و دراورد از تو ماسک ،لباسی موهای لختش تو هوا پخش شد جعبه کوچیکی از تو جیبش دراورد لنزاش و گذاشت، اون تو به سام خیره شد همشون ،دهناشون باز مونده بود پرهام موهاشو یه طرف جمع کرد پشتشو کرد بهشون کلید برق و زدم چراغا که خاموش شد خالکوبی شب رنگ سفیدش مشخص شد بعد چند ثانیه کلید برق و زد ولی در کنار سام و اقای کمالی یه زنو دیدم که شمشیر بلندی تو دستش بود
    _خوشحالم از اینکه شاگردای برادرمو میبینم ممنونم که اومدین ولی ممنون میشم اگر تو هم چیزی رو پنهان کردی نشون بدی که مطمئن بشیم اژدهای سیاهی
    _متاسفم من برای حفظ جونمون خیلی چیزا رو حذف کردم ولی خب میتونید چکمون کنید از رو خیلی چیزا
    _میدونم که پرهام فقط درکنار تو میمونه براهمین باور میکنم همین که خالکوبی رو هم داری ولی خیلیا اومدن که ادعا کردن شماهستن ولی چون هیچکس نمیدونست که اژدها سفید رنگ چشماش باهم متفاوته برای همین میفهمیدیم که اونا نیستن،
    دستم و رو شونه پرهام گذاشتم ،برگشت سمتم درسته هیچکس به جز ما نمیدونست که پرهام رنگ چشماش متفاوته و این امر به خاطر این بود که پرهام پسر واقعی استاد سرخ بود اونم هیچوقت نذاشته بود که کسی بفهمه یه رنگ چشمش زرده
    استاد سپید بهمون اشاره کرد که دنبالش بریم بعد گذشتن از راهرو یه دالان مخفی تو دیوار بود که با شناختن استاد باز شد همراهشون رفتیم پایین نمیدونم ولی نمیتونستم بهشون اعتماد کنم ولی پرهام خیلی خونسرد بود ،به سالن بزرگی رسیدیم که چند نفر مشغول مبارزه باهم بودن با دیدن استاد همشون دست از مبارزه کشیدن استاد به همراه سام و اقای کمالی رفتن رو سکو استاد که نشست همه برگشتن سمت من،یزدان و پرهام
    استاد:امروز، روز خیلی خوبی برای ماست تونستیم دوشاگر ارشد استاد سرخ رو پیدا کنیم
    همه شوکه به ما زل زدن پچ پچای زیادی شروع شد
    موهای ل*خ*ت پرهام که تو هوا موج میخورد مثل نسیمی منو برد به دوران قدیم وقتی که از سازمان فرار کرده بودم تو جنگل گم شده بودم و از خونریزی زیاد امید نداشتم زنده بمونم مردی سیاه پوش بالای درختی که کنارم بود نشست، وقتی کلاهش و زد کنار موهای ل*خ*ت سرخ رنگش اولین چیزی بود که چشمم و گرفت وقتی که بغلم کرد عضله های سفتش بهم فهموند که مرده ،وقتی چشمام و باز کردم پرهامو دیدم که هم سن خودم تقریبا میزد و از دیدن من شگفت زده بود و من از رنگ آبی و زرد چشماش متعجب، وقتی مرد برگشت از دیدن اونم شوکه شدم همون رنگ چشمارو داشت ولی با موهای ل*خ*ت، سرخ رنگ تا حالا مردی با این رنگ مو ندیده بودم ،بعدها متوجه شدم که استاد همسر ایرانی داشته ولی خودش از ژاپن اومده بود همراه خواهرش
    پرهام دستش و جلو صورتم تکون داد از گذشته جدا شدم استاد بهمون اشاره میکرد بریم نزدیکتر وقتی رفتیم جلوتر یهو بهمون حمله کرد پرهام سریع جاخالی داد ولی خراش عمیقی رو بازوم افتاد
    _خیلی کندی سیاه، میدونستم
    خونم به جوش اومد خیلی اعصاب من دارم، شوخیشونم گرفته به پرهام اشاره کردم منو پوشش داد سریع به سمت خنجرای کوچیک رفتم پرهام هی جاخالی میداد ولی جلوشو گرفته بود که به من حمله نکنه به بدنم کش و قوس دادم بعد سریع خنجرا رو به سمت استاد پرتاب کردم پرهام به سمت دیگه ای رفته بود استاد با سرعت خیلی زیادی جلوشون و میگرفت نزدیکم که شد ،جاخالی دادم پرهام خاست بهش حمله کنه که دستور ایست داد
    _جنگیدن پرهام منو بشدت یاد برادرم میندازه ولی تو مرداس خیلی کندی حداقل جلو ما خیلی کندی هرچند که سرعت بالایی داری تو پرتاب کردن و هدف گیریت دقت بالایی داره ولی اینا کمکی نمیکنه که تو جنگ تن به تن بتونی پیروز بشی
    چیزی نگفتم نمیتونستم که بگم، ترجیح دادم برم بیرون با اقای کمالی درمورد کار حرف بزنم تا کنار استاد وپرهام بمونم اقای کمالی منو به یه اتاق دیگه ای برد که سرتاسرش دیوارای صداگیر کار شده بود نشست پشت میزش بهم اشاره کرد بشینم
    _مرداس اختلاف سنی منوتو شاید 8یا9 سال باشه بهتر به اسم همو صدا کنیم من محمدجواد کمالیم، توروهم خوب میشناسم چشم عقاب میدونی که کار گروه سپید با سرخ کاملا متفاوته اونجا شما خیلی تمییز کار میکردین ولی وقتی نفوذی بینمون زیاد شد گروه ما لو رفت و تمام افراد قویمون کشته شدن، بچهای گروه تو هم که از طرف استادسرخ اومده بودن کشته شدن، وارد جزییات کار نمیشم ولی موانعی داریم چه داخل کشور چه خارج میخاستم که فقط برام عوامل داخلی رو از بین ببری ولی الان که ارشد استادمونی بهتره که باهم کار کنیم
    


    _نمیدونم تا چه حد درجریان کار استاد سرخ بودین ولی ما نه باند بودیم نه قاچاقی انجام میدادیم برعکس استاد سپید که قاچاق ادم میکنه ما به اصول خودمون پایبندیم ،هیچوقتم استاد به ما اجازه نداد که تو کار استاد سپید دخالت کنیم و الانم من دخالتی نمیکنم، منم نخام پرهام هم نمیاد من اصلا پرهام رو تو کارای بیرون دخالت نمیدم پرهام یادگاری از استادمه اینجام که به قولتون عمل کنید ضمانت جون درمقابل قتل همین
    خیلی سخت بهم زل زده بود کش و میزش و کشید و قراردادی و جلوم گذاشت ،خوندمش یزدان هم اومد تو اتاق امضاش کردمف اونم امضا زد برگشتیم سمت در که دیدم پرهام وایساده کنار استاد و دختر جوونی هم کنارشونه که شباهت عجیبی به استادسرخ داشت، بهش زل زده بودم استاد شروع کرد به حرف زدن رو به محمدجواد
    _تونستی راضیش کنی؟
    _متاسفم استاد قبول نمیکنه
    استاد به چشمام خیره شد بعدم نیم نگاهی پرهام انداخت
    _پسر برادرم، پرهامه ولی جسارت و نفرتی که تو چشمات هست تو چشمای اونم میدیدم، میدونم که دلت نمیخاد با ما کار کنی همونطور که برادرم نخاست ولی شاید بهتر باشه گروه سرخ جدید به وجود بیارین، حتی میتونم دخترم و بفرستم بهتون کمک کنه
    پس این دختر جوون دختر استاده به قیافش نگاه کردم خیلی جدی و بد به پرهام زل زده بود و دستاش مشت بود
    _ممنون استاد ولی ترجیح میدیم یه زندگی ساده رو داشته باشیم، بعدم پرهام مدتیه که مریضه نیاز به استراحت داره نه زدن یه گروه جدید
    همونطور که حرف میزدم به دخترش خیره بودم تا عکس العملش و ببینم دیدم با حرفای من از حالت تهاجمیش دراومد
    _کار خوبی میکنید به نظر منم باید گذاشت کنار گروه سرخ و ،مادر بهشون اصرار نکنید
    بدون هیچ حرفی به پرهام اشاره کردم که بریم یزدان هم پشت سرمون میومد
    یزدان:خدایی من که نفهمیدم شماها چیکاره ای؟د اینا چیکارن؟ فقط مهم اینه که پول خوبی گیرمون میاد
    سریع سوار ماشین شدیم خودم پشت فرمون نشستم، تمام حواسم به پشتم بود وقتی از خونه دور شدیم دوتا موتوری شبیه به هم دنبالمون افتادن ماشین که تو اتوبان خلوت افتاد، برق کلتی که از جیبشون دراوردن چشمم و زد همیشه چشمم کوچیکترین حرکتی رو میدید
    _اماده باشین میخان آبکشمون کنن
    تا بخودشون بیان به سمت ماشین تیر اندازی شد سعی کردم، بین ماشینا مانور بدم تا به باک نزن که بریم روهوا ،یزدان بهشون شلیک میکرد ولی خیلی فرز بودن نمیشد اینطوری
    پرهام:مرداس فقط خودت میتونی بزنیشون خیلی فرزن
    _یزدان بیا جای من بشین بدو پرهام بشین کف ماشین نمیخام بزننت
    از زیر صندلی تپانچه ایجل رو دراوردم ،سریع بهم وصلش کردم همیشه اسلحه ای رو تو ماشینام میذارم برا احتیاط نمیدونم استاد واقعا دوسته یا دشمن یا اینکه اینا از طرف کین شیشه ماشین دودی بود، نمیدیدن که میخام بهشون شلیک کنم سر اسلحه رو نزدیک شکستگی شیشه گذاشتم کلاه سرشون جلوی گلوله رو میگرفت، ضد گلوله هم تنشون بود ولی نمیدونستن که چشمای تیز من گردنشون و میبینه گردن دوتا راننده رو هدف گرفتم و زدم موتوراشون با سرعت بالا چپه شدن
    صدای ضعیف یزدان اومد
    _دمت گرم بابا هیچکس نمیتونه انقدر راحت کسیو بزنه
    به سمتش رفتم پهلوش خونی بود
    _تیر خوردی؟
    _اونقدرا بهم فشار نمیاره
    _باید سریع بریم خونه تا بدم این ماشین رو هم سر به نیست کنن
    پشت فرمون نشستم با سرعت زیادی به سمت خونه روندم تا دیگه کسی نتونه تعقیبمون کنه
    تاپارک کردم روبه یکی از نگهبانا سریع دستوراتو دادم
    _کد 004 سریع این ماشینو ببر انبار بیرون از شهر بعدم آبش کنن بدون اینکه کسی ببینتت برو زود فقط
    پرهام،یزدان رو برده بود تا بتونه زخمشو ببنده
    3روز دیگه سخنرانی عمومی داشت پدر محمدجواد، باید اونجا کار و یه سره میکردم ، زنگ خوردن تلفن باعث شد از فکر بیام بیرون
    _بله؟
    _سلام مرداس جان خوبی ،کیان هستم
    _سلام بفرمایید
    _اون خونه کناریتون و منو برادرم تهیه کردیم میشه بیای یه نگاه بندازی
    _چقدر زود،بله تا نیم ساعت دیگه میام
    _ممنون
    تلفن و قطع کردم دلم نمیخاست با این ریخت برم اونجا یه دوش سریع گرفتم و رفتم تو اتاق یزدان
    _پرهام حالش چطوره
    _خوبه انگار شماهارو آب دیده ساختن مسکن دادم بهش بخوابه
    _ممنون من میرم این خانواده وکیلی خونه رو خریدن
    _باشه فقط مراقب خودت باش
    به سمت ساختمون بغلی حرکت کردم کیان دم در منتظرم بود باهاش دست دادم و وارد خونه شدیم، صدای دختراشون میومد که داشتن دستور میدادن
    _آرومتر اونا شکستنین ،وای میشه درست اونارو نصب کنید یا متوجه نمیشید ،حتما باید زور بالاسرتون باشه درست کارو انجام بدین
    به نیوشا که همینطوری دستور میداد نگاه کردم
    کیان:مرداس جان شما بشین تا من برم برات چیزی بیارم بخوری
    _نه ممنون بذارین یه نگاهی به دور اطراف بندازم چیزی نمیخورم
    رفتم تو حیاط این خونه نسبت به خونه خودم بزرگتر بود دورتادورشو نگاه کاملی انداختم، از دوطرف که دیوارای بلندی داشت ورودی هم دقیقا روبه رو یه پارک کوچیک بود ،تلفنم و دراورد و شماره دوست بنیتا رو گرفتم طول کشید تا جواب بده از انتظار خوشم نمیاد هرچند که خیلی بقیه رو منتظر میذارم
    _ببین کی به من زنگ زده مرداس خان
    _حاشیه نریم امین وسایلتو وردار بیار باید یه خونه بزرگو بسازی
    _چه زود نقل مکان کردی مرداس
    _اهل پاسخگویی به سوال نیستم به بنیتا هم نگو حوصله جیغاشو ندارم
    _اخ گفتی تازگیا خیلی رفته رو مخ
    _سریع خودتو برسون
    _ادرس بفرست سریع میام کد نمیخای بفرستم برات؟
    _نه
    تلفن و قطع کردم، برگشتم که برم داخل ویدا رو دیدم کنار باغچه بود و به خاک زل زده بود ،بنظرم زیاد از حد دختره عادی بود به موهای حالت دار خرماییش که رنگهای طلایی داشت ،نگاه کردم نور خورشید رنگ طلاییش و بیشتر کرده بود این تلولو رنگ منو به قدیم میبرد ،زمانی که با دستای کوچیکم موهای روشن مادرم و نوازش میکردم
    _مامان چجوری حوصله داری این موهارو بلند کنی؟
    _میخام برا پسرم خوشگل باشم بده عشق مامان؟
    تره ای از موهای مادرم و گرفتم و بو کردم چشمام خود به خود بسته شدن این بو همیشه تو مشامم میپیچید بوی طراوت و پاکی ،موهاشو قسمت کردم و آروم بافتمشون انقدر کند اینکارو میکردم که صداش همیشه درمیومد ولی من عاشق این بودم که این موهای نرم و لطیف رو نوازش کنم
    به خودم که اومدم دیدم ویدا هم زل زده بهم و من تو موهای اون دنبال وجود مادرم بودم نفسم و بیرون دادم ، به سمت خونه حرکت کردم ولی سنگینی نگاه میشی رنگش و حس میکردم ،دستم و به سمت گردنم بردم لمس زنجیر یادگارش، خنجری بود به باوری که فکر میکردم هنوزم دارمش یه جایی ولی این فقط یه وهم بود
    کیوان دم در بود امین و هم دیدم برام سرشو تکون داد کیوان رفت کنار تا بیان داخل
    کیوان:میشناسیش مرداس؟
    _بله من گفتم بیان برای امنیت خونه
    امین:خب چیکارم رئیس؟
    _امنیت بالا
    همین کلمات براش کافی بود، برای کیوان سری تکون دادم و برگشتم سمت خونه،
    به کاغذ تو دستم نگاه کردم فردا کار مهمی داشتم باید خودم و اماده میکردم سوار موتور شدم و به محل مورد نظر رفتم نگاهی دورتادور انداختم به محله، نزدیکیش هیچ ساختمون بلندی نبود که بشه دور بردترین اسلحم و استفاده کنم، نمیتونستم تو عموم بهش شلیک کنم ریسک خیلی بالایی داشت ،تلفنم و دراوردم و شماره محمد جواد و گرفتم
    _سلام مرداس، چطوری؟
    _ممنون،یه سوال داشتم دقیقا میشه بهم بگی چرا پدرت داره تو محلی سخنرانی میذاره که هیچ ساختمونی نداره اگرم باشه مغازن که نمیتونم استفاده کنم


    _مرداس اینکه مشکل من نیست تو باید یه راه حل گیر بیاری
    انقدر برام حرفش سنگین بود که اعصابم بهم ریخت روش قطع کردم موتور و روشن کردم یه گشتی اون اطراف زدم دوتا مغازه بودن که با فاصله کمی نسبت بهم ساخته شده بودن میتونستم اون بین پنهان بشم ولی اگر از رو برد گلوله سریع میفهمیدن مکانم و، نمیتونستم سریع فرار کنم
    موتورو بردم پیشت ساختمون قفل زدم با مترو برگشتم خونه مدتها بود سوار مترو نشده بودم به ادما نگاه کردم هرکدوم یه چهره یه گویش داشتن و همینطور تنای متفاوت بوی عرق ،مرد دست فروشی از کنارم رد شد حرکتش تو چشمم کند شد دستش به سمت زیر کتم رفت میخاستم فکرکنه که خیلی زرنگه وقتی چیزی پیدا نکرد سریع خاست رد بشه یقه بلیزشو گرفتم با چشمای گشاد نگاهم کرد
    _میخاستی چیزی بزنی ولی انگار کیف پول خودت زده شد
    به دستم نگاه کرد که کیف پولشو برداشته بودم دوباره که مسیر نگاهش به چشمام برگشت رنگ التماس گرفت کیفو بهش پس دادم و گذاشتم بره سنگینی نگاهی رو حس کردم نزدیک قسمت زنونه بودم وندا داشت بهم نگاه میکرد این اینجا چی میخاست دیگه از رو مقنعش میشد حدس زد دانشگاه بوده احتمالا
    باهم پیاده شدیم که همراه دوستاش اومد نزدیکم
    _سلام اقا مرداس خوبین؟شما کجا و مترو
    دوستاش باهم پچ پچ میکردن و میخندیدن کلا دخترا رو درک نمیکردم
    _ممنون شما چطورین البته از شماهم بعیده با اون وضع با مترو برید بیایین
    دوستاش زدن زیر خنده بهم چشم غره رفت ولی برای من اهمیتی نداشت به راهم ادامه دادم که یکی از دوستانش پرید جلوم
    _عیبی نداره مرداس خان امروز برا یه دورهمی چیزی مهمونمون کنین دل 3تا دختر و شاد میکنین
    _من همچین قصدی ندارم کسیو مهمون کنم اگر میخایین میتونم به عنوان مهمون افتخاری بیام
    زدن زیر خنده وندا اشاره کرد دنبالش بریم کمری سفیدی نزدیک به ورودی مترو پارک شده بود
    وندا:اقا مرداس نشد درست معرفی کنم این دوتا خل و چل دوستای صمیمی منن نیلوفر و آرزو
    _خوشبختم
    جفتشون باهم گفتن ما بیشتر باورم نمیشه همینطوری دوتا دیوانه رو تو خیابون ول کردن اینا دیگه کین ،ارزو که دختری با قد کوتاه و صورتی خروار ارایش بود پشت فرمون نشست نمیدونم هدفشون از لنز گذاشتن چیه وقتی به ایرانیا نمیاد و شبیه زامبی میشن
    نیلوفر:شما چی خوندین اقا مرداس؟
    _هیچی
    _هیچی که نمیشه ما هممون دانشجو ارشد روان شناسی هستیم
    _من ارتش درس خوندم
    _اوه پس حتما سرهنگی سرتیپی از این چیزا هستین
    _هرچی بودم برای گذشته بود الان چیزی نیستم
    انگار از طرز جواب دادنم خوششون نیومد که دیگه بحثی نکردن ،وقتی رسیدیم دوتا پسر دیگه هم دم ورودی کافه منتظر وایساده بودن که ارزو و نیلوفر براشون دست تکون دادن ،وندا بهم نزدیک شد
    _زیاد ازشون دلخور نشو همینطوری مشنگن دوست پسراشونم لنگه خودشونن
    رفتیم نزدیکتر دوتا پسرا تازه منو دیدن جفتشونو سرتاپانگاه کردم نگاه اونا برعکس من دوستانه بود اونیکه بور بود با پوست سبزه تند و چشمای مشکی دستشو به طرفم دراز کرد
    _سلام من امیررضا هستم
    دستشو فشردم اون یکی بیشتر دماغ عمل شدش تو چشمم بود اومد جلو دستشو گذاشت روشونم
    _این خوشگله رو کدومتون تور زده اتیش پاره ها ،سلام چشم یشمی من آرمینم
    _خوشبختم ، مرداس
    _اوه چه اسمی یاد این پادشاهای دوران قدیم افتادم که جذبه اسمشون از پهنا میرفت تو حلق و باعث خفگی میشد
    گوشه لبم به پوزخند رفت بالا نمیدونم چقدر آب نمکی که توش خوابیده قوی بوده که حس میکنه خوش مزست
    رفتیم داخل جای دنجی رو انتخاب کردن انگار که قبلا هم میومدن اینجا خودشون سفارش دادن کلا نه تو بحثشون شرکت میکردم نه خوشم میومد حرفی بزنم بجاش اونا انگار که تازه همو دیده باشن شروع کرده بودن حرف زدن
    صدای در تو گوشم پیچید یهو فشار هوای زیادی به سمت خودم رو حس کردم وندا بلند گفت نه ، دستم و بردم بالا و سریع چرخیدم پرتقال بزرگی رو کنار سرم گرفتم محکم، همه تو کافه برگشته بودن و نگاهمون میکردن سکوت سنگینیی تو سالن حکم فرما بود بلند شدم پرتقالو انقدر محکم فشار دادم که ترکید تو دستم به سمت مردی که خشمگین دم در ورودی وایساده بود رفتم چند قدم مونده بود بهش برسم وندا بینمون ایستاد
    _به چه جراتی کنار دوست دختر من نشستی بعدم کنار دوستای من
    _سعید احمق تمومش کن مرداس دوست خانوادگی منه بعدم رابطه منوتو تموم شده نمیخام دیکه ببینمت
    _تو غلط کردی
    به سمتم حمله کرد مشتی رو اورد بالا که بزن تو صورتم جا خالی دادم برگشتم سمتش گردنشو گرفتم با پا به پشت زانوش زدم نشست رو زمین تقلا میکرد به سمتش خم شدم
    _باهم قواره خودت درگیر شو بچه
    ولش کردم به سمت درخروجی رفتم که بازم هجوم هوا رو حس کردم مشتش میلیمتری از کنار صورتم رد شد سریع چرخیدم و مشت محکمی تو شکمش زدم ،دهنش پراز خون شد دونفر دستمو گرفتن که خودمو کشیدم عقب صدای آژیر ماشین پلیس اومد، خوبه که حداقل چیزی همراهم نیست دخترا ترسیده بودن سعید همونطوری خون بالا میورد برام مهم نبود بعد اون اتفاقات دیگه هیچکس حق نداشت دستشو رو من بلند کنه
    دوتا سرباز اومدن کنارم از نظر جثه خیلی ازم کوچیکتر بودن خاستن دستم و بگیرن که خودم رفتم سمت ماشین و نشستم سعید رو هم با امبولانس بردن
    وندا:میرم به بابا میگه بیان دنبالت مرداس
    _لزومی نداره خودم حلش میکنم
    ماشین حرکت کرد هر از گاهی سربازا یه نگاهی بهم مینداختن وقتی رسیدیم بردنم تو بازداشتگاه دوتا مرد دیگه بودن یکیشون به اونیکه حواسش نبود اشاره زد بهم نگاه کردن
    _اوخی خوشگله تو دیگه کی هستی که اومدی این تو
    دستشون و به سمتم دراز کردن که صدای دیگه ای از تو سایه گوشه اتاقک اومد
    _دستتون بهش بخوره باید قبر بخرین
    مرد ریز نقشی با قد خیلی کوتاه و بدن استخونی اومد بیرون ریش و موهای سفید بلندش نمیذاشت صورتش و ببینم ولی وقتی استینشو زد بالا خالکوبیشو دیدم
    _روباه سفید
    _خوشحالم بالاخره تونستم ببینمت اژدهای سیاه
    


    دوتا مردی که به سمتم میومدن برگشتن سرجاشون و زل زدن بهم ولی اینبار با ترس زیاد به سمت پیرمرد رفتم کتمو گرفت
    _کمکم کن وفادارترین افرادت میشم
    _خودت بودی به روباه کمک میکردی؟دسته شما به چاپلوسی معروفه
    _تو فرماندهشون بودی میتونی منو از اینجا بیرون بیاری
    _بودم ولی دیگه نیستم
    سربازی صدام کرد رفتم بیرون اینبار محترمانه تر باهام برخورد کردن سرباز در زد و وارد اتاق شدم کیوان ،سعید و یه مرد دیگه تو اتاق بودن
    سرهنگ:بشینید
    رو صندلی رو به رو سرگرد نشستم به بقیه نگاه نکردم ولی مرد کنار سعید شروع به صحبت کردن کرد
    _اقای محترم میشه توضیح بدید که چرا پسر منو زدید وقتی داشته از نامزدش دفاع میکرده
    کیوان:فکرنکنم وندای من نامزد پسرتون بوده باشه
    _بهرحال من توضیح میخام
    _پسرتون که کنارتونه توضیح نمیخایین ازش؟
    _نمیگه چیزی گفتم شما شاید بتونید بگید
    خلاصه ای از ماجرا رو براشون گفتم به پسرش نگاه کرد سعید میخاست شروع کنه داد و بیداد که پدرش سرش داد زد انگار شکایت کرده بودن پس گرفتن و رفتن بیرون خوبه حداقل پدرش ادم منطقی بود هرچند که از طرز نگاه کیوان میشد فهمید که حساب ازش میبرن
    کیوان:ممنونم سرهنگ که گذاشتین بدون هیچ مشکلی این قضیه حل بشه
    _بخاطر نفوذ شما نبود اقای وکیلی چند لحظه میخاستم با ایشون صحبت کنم
    کیوان رفت بیرون برگشتم سمت محمود چشماش رنگ دلتنگی گرفت بلند شد میخاست احترام بذاره که سرمو تکون دادم
    _نکن محمود باید برم
    _فقط بهم بگو چرا مرداس
    _خودت بهتر از هرکسی میدونی پدرم باهام چیکار کرد
    _نباید میرفتی بهت نیاز داشتیم عملیات لو رفت بچها پرپر شدن مردن، باند سپید تونست هرکاری میخاد بکنه
    _بهتر از هرکسی میدونی برا نفوذ بهشون انسانیتم و کشتم، مرد ،من تموم شدم نبش قبر نکن
    به سمت بیرون حرکت کردم ولی دستش رو شونم قرار گرفت
    _فرمانده چشم عقاب هنوزم سرخود میکشی؟
    _بله
    _هنوزم به قوانین پایبندی ؟
    _بله
    _خدا به همراهت
    بدون برگشتن از اتاق خارج شدم این قول من بود که تا وقتی زندم میکشم ادمایی رو که خون مردم بی گ*ن*ا*ه رو تو شیشه میکنن و اینو هیچکس بهتر از هم رزمم محمود نمیدونست
    تونسته بودیم باند وابسته به سپید رو شناسایی کنیم تو بندرعباس ولی چون من نفوذی بودم نمیتونستم به اونا کمک کنم بچها هم نمیتونستن به من شلیک کنن برای نجات استاد سرخ مجبور شده بودم خودیای خودمون رو از بین ببرم بچهایی که بخاطر کشورشون جونشونو دادن بخاطرشون استعفا دادم من کشتمشون بعد مرگ استاد سرخ هم همه چیز از بین رفت
    تو ماشین که نشستیم وندا بهم زل زده بود
    _من واقعا شرمندم مرداس متاسفم نمیخاستم اینطوری بشه اصلا
    _مهم نیست بهش فکر نکن من برام مشکلی پیش نیومده بهشم نمیخاد فکر کنی
    تا رسیدن سکوت حکم فرما بود با اصرار زیاد کیوان برای شام موندم خونشون تو پذیرایی نشسته بودم خیلی سریع تونسته بودن خونه رو بچینن نگاه کلی که کردم متوجه شدم امین خیلی خوب تونسته بود کارشو بکنه
    کیان:ممنونم ازت این گروهی که فرستادی خیلی خوب تونستن کارشونو بکنن راستی پرهام هم با چندتا مرد اومد
    _پرهام؟کدوم مردا؟
    _نمیدونم گفت برا محافظتن
    _اهان بله درسته
    سرمیز نشستم ولی دخترا نیومدن منتظر شدیم تا بیان نیوشا که سریع اومد ولی وندا و خواهرش خیلی لفتش دادن وقتی کیوان صداشون کرد صدای چرخ ویلچر اومدش به ویدا نگاه کردم که با زحمت خودشو خواهرش میومدن پایین و هیچکسم کمکشون نمیکرد خیلی از رفتار کیوان بدم اومد درسته ادم بی احساسی هستم و برام مهم نیست ولی نه انقدر که به یه کسی که کمک میخاد کمک نکنم بلند شدم و پایین ویلچر رو گرفتم و بلند کردم ویدا خودشو جمع کرد از رنگ گونش مشخص بود چقدر خجالت کشیده وقتی سر میز نشستیم کیوان یهو شروع کرد به حرف زدن
    _مرداس فکر نکن من پدر بی وجدانم نه برعکس ولی نمیخام با ویدا حرف بزنم این دختر نمیخاد به حرف من گوش بده
    بی طرف فقط بهشون گوش دادم
    وندا:پدر این خاست خود ویداست نمیخاد عمل کنه
    _ولی تو نمیدونی چقدر برای یه پدر سخته که دخترشو تو این وضع ببینه ،میدونم ریسک این عمل خیلی بالاست ولی ما مجبوریم باید اینو قبول کنیم
    ویدا:پدر من شمارو درک میکنم
    _نه تو حتی نمیخای به من گوش بدی اگر برات مهم هستم این عمل و قبول کن
    وندا:پدر اگر به مرگ خواهرم ختم بشه چی؟ من نمیذارم
    به ارومی چنگال تو بشقاب قرار دادم
    _میتونم بخام اگر جسارت و فضولی نیست موضوع چیه؟
    کیوان سکوت کرد و ویدا سرشو انداخت پایین ولی وندا با بغضی که سعی میکرد مخفیش کنه برام شروع کرد به توضیح دادن
    _مادرم بخاطر سرطان مغز استخوان چندسال پیش مارو ترک کرد دوساله که متوجه شدیم ویداهم مشکل داره ولی سرطان نیست ولی پاهاش و فلج کرده حالا دکتری که از خارج اومده بخاطر پدر میخاد عملش کنه گفته میتونه ولی ریسک عمل بالاست ممکنه ویدا رو از دست بدیم منو ویدا به این عمل راضی نیستیم ولی پدر......


    کیوان:من میخام دوباره ویدا رو شاد و رو پا مثل مادرتون ببینم نمیتونم تصور کنم دختر عزیزم که یادگار مادرشه و شبیهشه هم از بین بره
    سکوتی سنگین فضا رو گرفته بود ولی با صدای ویدا همه شوکه برگشتن سمتش
    _من عمل رو قبول میکنم پدر هرچی که شما بخوایین
    کیوان خیلی خوشحال بود از حرفای وندا متوجه شدم که خیلی نگرانه چون با قبول کردن این عمل باید تا دو روز اینده برن
    بعد از شام برگشتم خونه پرهام خیلی زود خوابیده بود ار ای 8 رو از اتاق مخفی اوردم بیرون هم کوچیک بود هم سبک برد بالایی هم داشت تو کیف دستی کوچیکی جا گذاریش کردم نمیخاستم زیاد با ظاهرم جلب توجه بکنم
    صبح زود از خواب بیدار شدم همچنان پرهام خواب بود نمیدونم چرا فکر میکنم زیاد خوابیده با اینکه 5صبحه به سمت اتاقش حرکت کردم تقه ای به در زدم صدایی نیومد دوباره تکرار کردم ولی جوابی نداد ،وارد اتاق شدم رو تخت دراز کشیده بود سخت نفس میکشید جلوتر که رفتم متوجه شدم تمام تنش عرق کرده دستم و رو صورتش گذاشتم تبش بالا بود ،هرچقدر صداش کردم بلند نشد پتو رو زدم کنار لباسش و عوض کردم وبلندش کردم رفتم بیرون بچها دم در بود با دیدن من سریع اومدن و پرهام گرفتن سوار ماشین شدیم نمیدونستم به کدوم برسم ولی تا ساعت 8وقت داشتم ،به بیمارستان که رسیدیم سریع تو اورژانس بستریش کردن تا ساعت هفت کنارش بودم ولی خواب بود حداقل خوبه دیگه تب نداشت بچها رو گذاشتم پیشش خودمم به سمت محل راه افتادم تقریبا نزدیک بیمارستان بود
    زمانیکه رسیدم سخنرانی تازه شروع شده بود جمعیت زیادی اومده بودن پشت موتور دراز کشیدم پشتم کوچه باریکی بود که تا اونجایی که من دیدم بخاطر چاله بزرگ وسطش کسی نمیومد اینطرفت باارامش تمام ار ای بهم وصل کردم چند دقیقه ای منتظر موندم وقتی به سمت پایین خاست حرکت کنه ماشه رو چکوندم
    صدای جیغ و هیاه و همه جا رو پرکرد سریع قطعاتش و از هم باز کردم و تو کیف گذاشتم موتور و هل دادم و از کنار مغازه ها رد شدم وقتی دورتر شدم روشنش کردم گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن بدون نکاه کردن که کیه برداشتم
    _سلام اقا ما پرهام و اوردیم خونه حالش خوبه
    _باشه دارم برمیگردم
    به صفحه گوشی که نگاه کردم پشت خطیم محمد جواد بود
    _بله
    _تمییز بود حرفه ای
    _لزومی نداره بعد کار تشکر کنین
    _بقیش تو حسابته
    موتور تو پارکینگ گذاشتم و به سمت اتاق پرهام حرکت کردم دم در منتظر وایسادم بدم میومد این شکلی باشم اینطور آلوده به خون برگشتم سمت اتاقم لباسام و عوض کردم اسلحه رو سرجاش گذاشتم و در زدم و وارد اتاقش شدم رو تخت دراز کشیده بود
    _سلام مرداس
    _چطوری
    _ممنونم که صبح بردیم بیمارستان
    _من نمیدونم تو بهتر از هر کسی میدونی که تو این خونه صاحب اختیاری بعد مریض میشی به کسی نمیگی؟
    _متاسفم واقعا نمیدونم چرا هیچی نگفتم اصلا تو حال و هوای خودم نبودم
    _الان بهتری؟دکتر چی گفت؟
    _هیچی سرماخوردگیه
    _پیش استاد سپید چیزی نخوردی؟
    _مرداس این حس شکاک بودنت و بذار کنار اون عممه بعدم خواهر استاد سرخ
    _من این چیزا حالیم نیست اگر نظر منو بخای اونکه برادرش و کشته
    _مرداس خواهش میکنم ازت تمومش کن ،امروز چیکار کردی؟
    حس میکردم برای اولینبار بد سالها اون خوی وحشی جنون امیزم داره برمیگرده تا حالا انقدر عصبانی نشده بودم دلم میخاست داد بزنم نعره بکشم بخاطر سالهایی که از دست دادم بخاطر مادر عزیزم بخاطر خواهر کوچیک یه روزم ،قلبم به شدت تو سینم بی قراری میکرد دستام و انقدر بهم فشار دادم که نزدیک بود استخونام خورد بشه
    _مرداس چت شده
    همین کافی بود برای انبار کاه من که گر بگیره ،عربده کشیدم
    _کشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتمش کاری که هرروز میکنم میکشم تا جنون خون دوست من سیراب بشه
    سریع از اتاقش زدم بیرون با دو خودم و به موتور رسوندم اعصابم واقعا بهم ریخته بود نمیدونستم چرا ولی نیاز داشتم که سریع تر برم یه جایی که بهم ارامش بده فقط جلوم و میدیدم اصلا متوجه نبودم دارم کجا میرم
    شماره قطعه خیلی برام آشنا بود جک موتور و زدم و بی اراده حرکت کردم چشمم به سنگ سفیدی خیره موند کلمه طلایی رنگ مادر ،زانوهام شل شدن صحنهایی گنگ و دور، از ذهنم عبور کردن.
    روی صندلی وایساده بودم و به پنجره روی در اتاق عمل خیره شده بودم ساعتها گذشت زمان خیلی طولانی که اصلا متوجه نشدم چطور گذشت همش تو استرس بودم فقط وقتی از رو صندلی پایین پریدم که پرستاری اومد بیرون از اتاق همراهش هم دکتر جراح سبز پوشی بود منو که دیدن جا خوردن ،پرستار دیگه ای بهشون نزدیک شد
    _هرچقدر زنگ میزنم خونشون کسی برنمیداره این پسر انگار تنها فامیلی که دارن چیزیم نمیگه از اون موقع به در خیره شده
    دکتر با خوشرویی به سمتم نگاهی انداخت منو بغلش کرد و نشوند رو پاهاش
    _پسرم چند سالته؟
    _مادرم کجاست
    _تو جواب منو بدی منم قول میدم بهت بگم مامانت و خواهر خوشگلت کجاست
    _9سالمه
    _اسمت چیه ؟
    _مرداس
    _نمیدونی پدرت کجاست؟
    تنم از سوالش لرزید اگر حقیقتی که دیده بودم و میگفتم حتما بلایی سرم میورد دوباره به سمت اتاقی که مادرم و برده بودن نگاهی انداختم
    _نه نمیدونم،مادرم کجاست؟
    دکتر نگاهی به پرستارا انداخت منو بلند کرد و دستم و کشید خلاف اون اتاق حرکت کرد ولی مخالفتی نکردم نمیتونستم که بکنم انگار که قرار بود اتفاق بدی بیوفته. وقتی به یه اتاق دیگه رسیدیم یه جعبه شیشه ای جلوم بود بهش اشاره کرد یه نوزاد کوچولو توش گذاشته بودن دستمو رو شیشه گذاشتم
    

    _این خواهر کوچولوته اقا مرداس یکم حالش بده ولی به زودی خوب میشه میتونی ببریش
    _مادرم کجاست؟
    _اونم به زودی میتونی ببینی فعلا بهتره شماره ای چیزی از پدرت بدی که ما بهش خبر بدیم بیاد تو که نمیتونی کارای بیمارستان و بکنی
    شماره سرکار اون مرد رو دادم خودمم منتظر پشت همون در نشستم بعد چند ساعت اومدش بهش نگاهی از سر نفرت انداختم منو دید ولی به روی خودش نیورد پرستار منو بهش نشون داد اومد سمتم هیچوقت نمیتونست خوب فیلم بازی کنه
    _پسرم مرداس چیشده ؟مادرت کجاست؟
    روم و ازش گرفتم حتی ریختشم که میدیدم اعصابم بهم میریخت دکتر اومد کنارش وایساد مثلا اروم صحبت میکردن
    _خوشبختانه دخترتون سالمه ولی ......متاسفم خانمتون براثر خون ریزی شدید نتونستن تحمل کنن
    چشمام به در اتاق افتاد برانکاردی بیرون اومد بلند شدم رو صندلی وایسادم پرستار ایستاد به ملافه سفیدی که کشیده بودن نگاه کردم،دستام به وضوح میلرزیدن اون لحظه از خدا میخاستم مادرم نباشه دلم میخاست صداش و باز بشنوم ،با ترس پارچه سفید و کنار زدم صورت رنگ پریدش مشخص شد نمیتونستم درک کنم تو چه موقعیتی هستم حس میکردم هم قلبم به سرعت میزنه هم نمیزنه ، اروم با صدایی که خودمم بزور شنیدم صداش زدم چندبار صداش زدم ولی چشماش و باز نمیکرد .صورتم و رو صورتش گذاشتم سرد بود خیلی سرد قطره اشکی از گوشه چشمم رو صورتش سر خورد .دستی رو شونم نشست برگشتم با دیدن صورتش حالم بشدت منقلب شد میخاستم سرش داد بزنم که سریع پشتش و کرد و رفت
    برگشتم سمت دوتا پرستاری که نزدیک وایساده بودن صدام و کمی صاف کردم
    _شونه و قیچی دارین؟
    گنگ بهم خیره شدن ولی چیزی نپرسیدن یکیشون سریع برام اورد نمیدونستم تو چه حالیم ولی دست خودم نبود نمیتونستم از مادرم اینطوری خداحافظی کنم
    حتی وقتی موهاشو شونه میزدم بازم باورم نمیشد انگار همین دیروز بود که برام شعر میخوند وقتی براش موهاشو شونه میکردم،انگار دست خودم نبوده وقتی موهاش تموم شد زمزمه اهنگی که برام میخوند و تکرار میکردم ،قیچی و گذاشتم ته موهاش
    _میدونم مادر عزیزم بدت میومد موهات و کوتاه کنی منو ببخش
    قیچی که بهم خورد انگار بند دل منم پاره شد رو دو زانو نشستم زمین تخت از جلو چشمای تارم محو شد ولی من هنوزم اونجا بودم
    زانوهام از بس که رو سنگ سفید مونده بود بی حس شده بودن بارون شدیدی میومد انگشتم و رو کلمه مادر میکشیدم
    _میدونی من کیم؟میدونم نمیشناسیم ،یعنی سالهاست که ندیدیم میدونم خیلی بد کردم میدونم ادم خطاکاری شدم اون اوایل به خوابم میومدی ولی الان حتی عکستم که نگاه میکنم نمیذاری یادت تو خاطرم بمونه اسمشو چی میذارن ؟دل؟قلب؟ اره دلم برات تنگ شده بود هم برا تو هم برای اون دختر کوچولویی که بیشتر از یه روز تو بغلم دووم نیورد ،ببخش منو مراقبش نبودم ...........شرمندم حرف زیادی ندارم
    کمی دیگه تو سکوت نشستم ولی هنوزم حس سنگینی داشتم خاستم بلند شم ولی انگار بارون بند اومده بود بالا سرم برگشتم دیدم کسی چتر رو سرم گرفته چشمام تار میدید آبی که رو صورتم بود رو با استینم خشک کردم
    _سلام اقا مرداس
    به ویدا نگاهی انداختم این اینجا چیکار میکرد
    _انگار همساین مادرامون
    به اشاره دستش نگاه کردم برگشتم سمتش که چشماش پر اشک شد
    _میدونم خیلی سخته دردتون و حس میکنم از دست دادن مادر خیلی سخته، خیلی
    صداش میلرزید بدون هیچ ترسی زد زیر گریه و اروم به خودش لرزید اون لحظه فقط میخاستم یه حس دلداری بهش بدم ولی بجز مادرم هیچوقت محبتی دریافت نکرده بودم ،کامل به سمتش چرخیدم دستم و روی دست ظریفش گذاشتم و فشار دادم سرش و بلند کرد و خیره نگام کرد
    _خوبه که خواهر و پدرت و داری علاوه بر اینا عموت و دخترش
    با چشمای میشی رنگ و درشتش بهم خیره موند آه عمیقی کشیدم احساس سنگینی تو قلبم هنوزم کم نشده بود
    _تنها اومدین؟
    _نه وندا هم هست الان میاد دیگه، همین اطراف بود
    بلند شدم و چتر و نگه داشتم سرش و اورد بالا نگاه مظلومی داشت اینو بعد سالها تربیت میتونستم تو چشمای هرکسی ببینم
    _ااا مرداس توهم اومدی اینجا؟اومدی پیش کی؟
    به ویدا نگاهی انداختم مدل چشماش مثل مادرم بود واقعا ادما تکرار میشن!چشماش و اروم بست و سرشو تکون داد
    _دلم گرفته بود اومده بودم اینجا
    سرش و کج کرد که یعنی من خنگم ،بهش اشاره کردم که راه بیوفته به سمت ماشینشون رفتیم به ویدا کمک کردم بشینه تو ماشین برگشتم که برم سمت موتور صدام کردن
    _بله
    _مرداس امشب یه سر بیا خونمون بابا باهات کار داره
    _من ندارم
    _مسخره نشو خواهشا مهمه ما داریم میریم جایی
    _خوش بگذره
    وندا از دست حرفام کلافه شده بود ولی ویدا اروم میخندید
    به خونه که رسیدم حس امنیت و ارامش بهم سرازیر شد هیچ جا واقعا خونه خود ادم نمیشه ،بعد دوش سریعی رو تخت دراز کشیدم چشمامو بستم گذاشتم ذهنم کمی به ارامش برسه
    با صدای ویبره تلفن از خواب بلند شدم هوا تقریبا تاریک شده بود بدون دیدن اینکه کیه جواب دادم
    _بله
    _سلام بر مرداس عزیزم
    _سلام اقا کیوان
    _میتونی بیای اینجا چند دقیقه
    _امرتون چیه؟
    _عرضه بیشتر حالا با پرهام بیا متوجه میشی
    بلند شدم سریع به سمت اتاق پرهام رفتم خالی بود ، صداش از تو پذیرایی اومد
    _مرداس اینجام، وندا خانم اومدن
    _مرداس میشه با اقا پرهام بیایین بریم وقتتونو زیاد نمیگیریم
    سرمو تکون دادم و پشتشون حرکت کردم این مسخره بازیا چیه خب یهو بگین چیکار دارین دیگه، من نمیفهمم انگار دارن کی و ملکه میکنن انقدر لفتش میدن برا گفتن یه چیزی
    وارد خونه که شدیم همه تو پذیرایی نشسته بودن
    

    کیان:خیلی خوش اومدی مرداس و پرهام عزیز لطفا بشینید
    بعد تعارف چایی و شیرینی بالاخره کیوان شروع کرد بگه برا چی کشوندتمون اینجا
    بی حوصله به صورتش خیره شدم
    _راستش نمیخام زیاد برات مقدمه چینی کنم مرداس ولی خب میدونم در جریان هستی که دخترم میخاد عمل کنه دکترشم از خارج میاد و متاسفانه تهران نیست میخاستیم ازتون بخاییم همراه ما بیایید
    پرهام زودتر از من ابراز همراهی کرد
    _کجا ؟چه عملی هست ؟
    کیوان توضیح کوتاهی بهش داد ولی همچنان دلش میخاست بره فکر کنم پرهام هم از خونه و زندگی کسل اور خسته شده بود
    _باشه حالا کجا هست این دکتر عزیز
    _میریم اصفهان بعدشم میخام دخترم که بهتر شد بریم یکم بگردیم
    همچین بدم نبود بعد سالها میخاستم برم مسافرت اونم با خانواده ای که براشون آدم کشتم هه
    _کی میخایید حرکت کنید؟
    _همین فردا چطوره؟
    _برای من فرقی نمیکنه فقط تو خونه پول و جواهرات نذارید چون تازه خریدین تازه هم دارید میرید مسافرت
    ازشون خدافظی کردیم به سمت خونه راه افتادیم که شروع کرد حرف زدن
    _میدونم میخاستی مخالفت کنی ولی بد نیست ماهم بریم مسافرت یکم حالمون عوض بشه پوسیدیم تو این خونه بعدم سالهاست که به خودت زمان نمیدی بهتر بشی و لذت ببری
    فقط تونستم سرمو تکون بدم از نظرم همه چیز خسته کننده میومد ولی بخاطر پرهام که شده باید قبول میکردم که یکم تنوع تو زندگیم میدادم
    _باشه حرفی نیست فقط خودت سریعتر وسایلا رو جمع کن
    سرشو تکون داد زودتر از من رفت برام فرقی نمیکرد که کجا بریم و چیکار کنیم فقط دیگه کشش بحث کردن و امر و نهی نداشتم ،توپذیرایی نشسته بودم ومنتظر که پرهام وسیله ها رو جمع کنه
    _مرداس ...مرداس بلندشو
    چشمام و باز کردم اولش متوجه نشدم ولی وقتی چهره پرهام و تشخیص دادم سریع تو جام نشستم
    _چیشده پرهام
    _هیچی من رفتم وسیله ها رو جمع کنم فکرکنم خوابت برده بود
    با سرگیجه شدید بلندشدم برای چی باید رو مبل خوابم برده باشه منیکه برام مهم بود کجاباید بخوابم
    _صبر کن مرداس الان میخوری زمین یه لحظه بشین بهتر بشی ،بعدم وسیله ها رو جمع کردم بهتره یه چک کلی بکنی بعدم اماده باشیم چون 4ساعت دیگه حرکته اقا کیوان بهم زنگ زد گفت
    _چرا انقدر عجله دارن
    _نمیدونم شاید میخان سریعتر به بیمارستان برسن برا عمل دخترشون
    _برام فرقی نمیکنه اینم فقط برا تو قبول کردم چون اعصاب بحث کردن ندارم
    _پس خواهشا زهرشم نکن من سپردم خیلی خوب مراقب دوتا خونه باشن
    _مطمئن باش بریم برگردیم حتما یه ناخونکی میزنن
    پشتم و بهش کردم به سمت اتاق مخفی رفتم اونجا از کل خونه مهمتر بود نمیتونستم ریسک کنم اگر خونه رو اتیش میزدن همه چیزایی که مهم بودن از بین میرفت ولی خب همیشه باید یه راهی برا فرار میذاشتم و این فقط بین منو پرهام بود تمام اسلحه ها رو جدا کردم و تو ساک مخصوص جای گذاری کردم از خونه زدم بیرون انتهای پارکینگ یه دالان میخورد به زیر زمین اسلحه ها رو تویه جعبه فلزی زیر زمین مدفون کردم
    پرهام دم در کنار ماشین وایساده بود بچها هم کنارش بودن به سمتشون حرکت کردم پشت فرمون که نشستم اومدن نزدیکتر
    _به خونه که حمله شد وضعیت و بسنجید اگر نشد که مقاوت کنید فرار کنید لزومی نداره خودتون و به خطر بندازید هر روز بهم خبر بدین که چه خبره این اطراف کسیو داخل راه ندین خصوصا بنیتا، سفارشی ندارم خودتون بهتر اموزش دید فقط موقع فرار که میدونید اخرین راهه، همه چیزو پاک کنید
    سرشونو تکون دادن هیچی برام راحت تر از کار کردن با نظامیا نبود ماشین و حرکت دادم، ماشین کیان رو دیدم که تو کوچه بود تک بوقی زد و راه افتاد پشتشون بافاصله میروندم
    ساعتها بدون توقف تو مسیر بودیم پرهام دوساعتی بود که خوابش برده بود، همیشه همینطور تو ماشین میشد، خرس قطبی
    راهنما ماشین کیان توجهم و جلب کرد کنارش وایسادم
    _چیشده
    _مثل اینکه هوای تو ماشین دخترا رو گرفته یکم که بهتر شدن حرکت میکنیم توم یکم استراحت کن یا بذار پرهام بشینه
    _مشکلی نیست
    پارک کردیم ماشینا رو کنار جاده به وندا نگاه کردم که صورتش به زردی میزد، هه واقعا فیلمش بود یا حالش بد شده بود ،رو کاپوت ماشین نشستم و به آدما نگاه کردم که با چه خوشی مضاعفی باهم صحبت میکردن و میزدن زیر خنده .یعنی چیزی تو این زندگی وجود داره که بخاطرش عضلات لبم کش بیاد! از نظر من هیچی وجود نداره به جز تباهی و تلخی، تو این زندگی که به اجبار توش قرار گرفتیم
    صدای خش خشی از کنارم گوشام و تیز کرد نیم نگاهی انداختم
    _تو اینجا چیکار میکنی؟
    _مرداس من باید میومدم ،میخام از این به بعد کنارت باشم بعدم منو تو رفیق قدیمیم
    _ولی این مسافرت نیست من خودمم بزور اومدم ،یزدان
    _یزدان تو اینجا چیکار میکنی؟
    _مثل اینکه علاوه بر مرداس توهم ناراحتی پرهام از دیدن من
    با نشستن دست پرهام رو شونه یزدان چشم ازشون گرفتم ،فکر میکنن من واقعا بهشون نیاز دارم من حتی اگر زیر تیغم باشم برام فرقی نمیکنه بمیرم هیچوقت زبونم به التماس باز نشده
    تصویر متحرک تندی از جلو چشمم رد شد
    _مرداس لعنتی بجم احمق وگرنه انقدر میزنمت که جونت در بیاد
    سنگینی بند چرمی که رو کمرم نشست ،بار سنگین سنگا از دستم ول شد و رو زمین پخش شد سرم رو به پایین بود و به زانوهای متورم نگاه میکردم
    _مگه کری احمق؟الان نشونت میدم که میتونم چه بلایی سرت بیارم
    پنجش که رو سرم نشست به این فکر کردم یعنی میشه بکشه و خلاص شم ،بی هیچ حسی بهش زل زدم تا ببینم میخاد چیکار کنه .تمام بچه ها با بهت بهم زل زده بودن که رو زمین کشیده میشم ولی دست و پا نمیزنم ،روی صندلی با سیم دستوپام و بست دست سنگینش که رو صورتم خوابید تازه فهمیدم که دست یه مرد سن دار میتونه چقدر سنگین باشه ،خون و تو دهنم نگه داشتم هربار که میزد ضربات دستش از نظرم سنگین تر و درد آور تر بود ولی برای من مهم نبود حتی نتونم سرم و رو تنم تحمل کنم ،وقتی تموم شد کارش به نفس نفس افتاده بود سرشو اورد نزدیکم برام با انگشتش خط و نشون میکشید ولی تنها چیزی که برای من مهم نبود این بود که این لجن چی میگه ،خون جمع شده تو دهنم و تو صورتش تف کردم که عصبانی تر اومد به سمتم از پشت سرم موهام و تو مشتش نگه داشت و کشید ،حس میکردم پوست سرم داره ور میاد ولی هیچ تلاشی برای رهایی از دستای گندش نمیکردم
    چاقوی جیبی کوچیکی که همیشه همراهم بود و در اوردم، دستم و از قبل باز کرده بودم از سیما با اینکه عمیقی زخم و حس میکردم رو دستم ،تو یه لحظه وقتی خواست سرش بکوبه تو صورتم چاقوی جیبی رو عمودی از زیر چونش فرو کردم تو فکش ،باقدرت زیادتری با پام تو سینش کوبیدم .فکش از وسط دو نیم شد ولی هنوزم چشماش از تعجب زیاد گشاد مونده بود
    هه
    


    _مرداس داری به چی فکر میکنی؟
    _هیچی به کیان بگو اگر حالشون خوبه به مسیر ادامه میدیم
    یزدان تو چشمام خیره شد و با مکث برگشت سمت بقیه ولی پرهام کنارم وایساده بود و به کفشام زل زده بود
    _سر قولت هنوزم هستی مرداس؟
    به صورتش خیره شدم تا ببینم حرف از کدوم قولم میزنه سرش و اورد بالا و نگاهی بهم انداخت نگاهش مثل استاد نبود با تکون سرم پرسیدم منظورش چیه؟
    _خون پدرم
    شونش و محکم فشار دادم که بفهمه سر حرفم هستم همیشه.اینبار یزدان پشت فرمون نشست چشمام و بستم تا بتونم استراحتی بهشون بدم هوا خیلی گرم بود .بعد زمان زیادی که از نظرمن مثل یه قرن گذشته بود ماشین نگه داشت ،چشمام و باز کردم
    یزدان:اوف داشته باش مرداس ویلا رو
    پرهام:همچین میگی اوف انگار ما از دهات اومدیم و وضعمون افتضاح بوده
    _تو با وجود مرداس خب معلومه فقیر بودن رو نچشیدی بعدم مرداس هیچوقت گیر نیوفتاده ولی من بدبخت همیشه ردم و میزنن و لو میرم باید همیشه درحال فرار کردن باشم
    انگشتم و جلوی دهن یزدان گرفتم تا ساکت شه به ویلا نگاه کردم اینجا نسبت به خونه تهرانشون خیلی مجهز بود با اخم زیاد از ماشین پیاده شدم هرجا که چشم میچرخوندم دوربین بود کم کم داشتم احساس خطر میکردم دستم و به سمت کمربندم بردم ،کیان بهم زل زده بود ولی تو نگاهش نمیتونستم چیزی رو بخونم ،نیوشا و وندا با سر و صدای زیادی به سمت در ویلا رفتن و کسی رو صدا میکردن ،دست چپم و رو شونه پرهام گذاشتم نگام کرد درک نمیکرد نگرانیم و ولی انگار یه چیزی لنگ میزد .کیان به سمتم اومد عقبتر رفتم ،از ضامن که خارجش کردم وایساد
    _مرداس اینجا کسیه که باید ببینیش
    _پس همش نقشه بود میخاستید من و بکشید اینجا که چی بشه؟
    با حرف من پرهام و یزدان هم حالت دفاعی گرفتن ولی با شنیدن صدای مرد پشت سر کیان خشکم زد
    _مرداس تویی پسرم؟
    با بهت زیادی به روبه روم خیره شدم این امکان نداشت
    امکان نداشت که زنده باشه
    _خودم دیدم که تو عملیات تیر خوردین
    _من نجاتشون دادم مرداس
    به محمود نگاه کردم که کنار کیوان وایساده بود و دستش رو شونه ویدا بود با چشمای گشاد شده نگاهشون میکردم
    _اینجا چه خبره؟
    سرتیپ صالحی دستش و رو شونم گذاشت و هلم داد
    _بیا بریم داخل برات همه چیز و میگم مرد من باید بدونم داره به تو چی میگذره ،کیان و کیوان هم ویدا رو میبرن که بستری بشه هرچه زودتر
    نمیتونستم کاری کنم محمود و سرتیپ جزوه کسایی بودن که از چشمم بهشون بیشتر اعتماد داشتم ،وارد خونه شدم همسر سرتیپ نشسته بود رو مبل با دیدن من بلند شد و اومد نزدیکم
    _وای مرداس پسرم باورم نمیشه حالت خوبه چرا چند وقت بود نمیومدی پیشمون
    اشک تو چشماش حلقه زد
    _خدا تو رو زنده نگه داشت پسرم بعد رفتن مادر فرشتت، بابات شماها رو ول کرد حیف که اون دوتا فرشته رو از دست دادی
    بهش خیره بودم الان دوست داشت من چی از خودم نشون بدم که ناراحتم از اینکه مادرم مرده، از اینکه نتونستم از خواهر کوچیکم تو خیابونا مراقبت کنم و کک بابام نگزید
    _تاسف برای من درمون نمیشه ممنون از اینکه این همه لطف دارین به من ولی دیگه مردن
    به وضوح دیدم که جا خوردن ،خسته کننده بود فکر درمورد گذشته ای که دیگه هیچوقت برنمیگرده ،به پرهام نگاه کردم که چمدونا رو داخل میورد سرم و به مبل تکیه دادم
    _مرداس ،پسرم چرا اخه استعفا دادی؟میدونی چقدر بهت نیاز داشتیم
    خاستم شروع کنم به حرف زدن که محمود وسط حرفم افتاد
    _پدر خواهش میکنم اذیتش نکنید این تصمیمه که گرفته
    سرتیپ نگاهی بهم انداخت. این نگاه برام پر از حرف بود ،درد،رنج ولی چیزی که من میدونستم فراتر از این بود که اونها متوجهش بشن.چقدر برام اون دوران شیرین بود که بعد از اون شکنجه گاه ،مردی به اسم پدر منو برد پیش سرتیپ تا بتونم به فرماندهی برسم
    _مرداس نمیخای بدونی ارتباط ما و کیوان چیه؟
    سکوت کردم تا خودش ادامه بده میدونست عادتم اینه که سوال اضافه نپرسم
    _هنوزم عادت قدیمت و داری پسرم. کیوان دامادم بود تو هیچوقت دختر بزرگم و ندیدی فکر کنم ولی خدا خیلی زود از پیشم بردتش ،از کیوان شنیدم که جون ویدا رو نجات دادی ،این دختر عجیب شبیه مادرشه و برای من ارزش زیادی داره
    _بله من دخترتون رو ندیدم
    هنوزم متوجه نگاهای سرتیپ نمیشدم بلند شدم که برم کمی استراحت کنم ولی حرفش تیر خلاصی بود که با سرعت هرچه تمامتر وارد بدنم شد
    _مرداس من حق پدری به گردنت دارم پسرم ،میخام که ازدواج کنی
    برگشتم نگاهش کردم که بدونم واقعا هدف این آدم از این حرف چیه .تو چشماش خیره شدم اونم صاف بلند شد و تو چشمام خیره شد همون صلابتی رو داشت که همیشه تو عملیات ازش میدیدم، این مرد برای من هر کاری کرده بود واقعا جای پدرم بود چی باید میگفتم بهش یعنی واقعا نمیدید که من یه ماشین کشتار بی احساسم که نمیخام هیچوقت زنی وارد زندگیم بشه
    _سرتیپ.........اقای صالحی.........فرمانده.......استاد من.........کسی جای پدر من بودی و هستی .نگاهی به دستای من بنداز ،خوب نگاه کن از هر انسانی که فکر کنی کشتم ،قاچاق کردم ،این دستا به هر خونی که فکرشو کنی الوده شده من حتی زن دوم دامادتون و کشتم ،من اون کسیم که اجازه داد عملیات لو بره من کسیم که احساسم و کشتم تا بتونم بشم این.......الان از من چی میخایید؟میخایید ازدواج کنم که چی بشه؟که شاید یه روزی دستم به خون زنم.........
    برق سیلی که از صورتم گذشت نفسم و بند برد دستم و به ستون زدم تا نیوفتم انقدر ضربه شدید بود که حس کردم گرمی خون از بینی و دهانم جاری شده برنگشتم نگاه کنم برنگشتم ببینم تا چه حد خورد شدم حتی صدای نفسهای استاد تمام زندگیمم، نمیتونست کاری کنه که شرمنده باشم از اینکه چی هستم و تا الان چیکار کردم
    


    _قسم خوردم ،وقتی که چشمای مادر خدابیامرزت و دیدم که التماسم کرد مراقب پسرش باشم ،که هیچوقت نذارم گیر بیوفتی .برام مهم نیست که دامادم و داداشش چیکارن چون بزودی خیلی چیزا مشخص میشه ولی تمام دارایی من دوتا نوهامن و تو ،وقتی محمود گفت پیدات کرده سریع ترتیب این مسافرت و دادم .تنها کسی که میتونه نجاتj بده داشتن یه زن با تمام احساسات و لطافته وقلب پاکی مثل مادرت
    _چرا متوجه نیستین اگر قرار بر اینا بود مادرم میتونست پدرم و درست کنه نه اینکه موجب مرگش بشه
    انقدر این جمله اخر و بلند و محکم گفته بودم که چشمای همه متعجب شده بود،این اولینبار بود که من داشتم از گذشته پرده برمیداشتم و میگم کی باعث مرگ عزیزترینم شد
    _من نمیتونم سرتیپ امیدوارم درکم کنید اگر مزاحمیم امشب برمیگردم همراه ،پرهام و یزدان
    به سمت در خروجی میرفتم که حجم فشار هوای سریعی از کنار گردنم حس کردم سریع مایل به خلافش شدم که دیدم چاقویی به دیوار خورد برگشتم سمت سرتیپی که هدفگیریش حرف نداشت
    _تو هیچ جا نمیری و وقتی من میگم باید ازدواج کنی بایدیه ،میتونید تو اتاقا استراحت کنید همین و دیگه حرفی نشنوم
    نگاهی به پرهام و یزدان انداختم که مثل موش شده بودن چشمم به محمود و همسر سرتیپ افتاد که تاحالا ندیده بودن خشم این مرد و من زندگیم و هر چیزی که داشتم و بهش مدیون بودم اگر میخاست نوه هاش بدبخت بشن برای من فرقی نمیکرد من حاضر به تغییر نبودم چه اسم زنی تو شناسنامم باشه چه نباشه من خودم و خسته نمیکنم با این افکار
    به سمت اتاقا حرکت کردم پرهام و یزدان هم دنبالم راه افتادن، صلابت یه مرد با 3قاتل چیکار کرد که حتی نمیتونستیم حرفی بزنیم
    یزدان:دست خوش بابا عجب مردیه تا حالا ندیده بودم کسی بتونه به مرداس زور بگه ،چه شود قراره شیرینی عروسی اینو بخوریم پرهام اصلا باورم نمیشه
    داشت شکلک از خودش در میورد و پرهام حرص میخورد تا بتونه ساکتش کنه یعنی واقعا چی باخودش فکر میکرد این یزدان، به صورتش خیره شدم تا سنگینی نگاهم و حس کنه ،برگشت سمتم و سوالی بهم اشاره کرد چیشده
    _براتون متاسفم که هنوز منو نشناختین حتی اگر زنی هم وارد زندگی من بشه خودش بدبخت میشه ضرری به من نخواهد رسید ،هه
    پرهام:مرداس خواهش میکنم اگر میخای زندگی و بهشون زهر کنی جلوی ازدواج رو بگیر
    _من بدهکارم به سرتیپ نمیتونم رو حرفش حرف بزنم یعنی هیچکس نمیتونه حرف بزنه میخام ببینم میخاد چه بازی راه بندازه ،حقیقتش برام جالبه که چرا میخاد اینکارو بکنه ولی زیاد عواقبش و خوب حس نمیکنم برای دختری که برام در نظر گرفته
    یزدان:میدونی مرداس اینبار بدجوری تو تله افتادی اوه اوه زن و زندگی چه شود برای یه قاتل
    پرهام:یزدان تمومش کن تو که داری بدترش میکنی
    جر و بحثشون داشت بالا میگرفت که دستم و رو میز کوبیدم با وحشت برگشتن سمتم به تکه های خورد شده گلدون خیره شدم
    _اعصابم به اندازه کافی بهم ریختس برید بیرون نمیخام ببینمتون
    یزدان خاست شروع کنه که با اعصاب بهم ریخته بهش خیره شدم کشش این و نداشتم که تحملشون کنم پرهام سریع بلند شد و یزدان و دنبال خودش کشید ،به تخت نگاهی انداختم ممکن نبود رو این دراز بکشم سرم تیر میکشید و این سردرد برام عجیب بود چون من ذاتا خونسرد بودم ،چمدونم و با یه لگد محکم پرت کردم سمت دیوار ،نفسام نامرتب و تند بود و این بیشتر عذابم میداد ،سگک کمربندم و باز کردم دور مچم یه بار پیچیدم چشمام و بستم ،بی هدف رو هوا چرخوندمش و زدمش به دیوار ،صدای عجیبی داد ،صدای جیغ یه زن
    با بهت به دیوار نگاه کردم بار دیگه امتحانش کردم اینبار لرزش جیغ زن باعث شد زانوهام شل بشه .سرم و کوبیدم به دیوار نه الان نه ،این خاطرات الان نباید یادم بیاد نه ،من اون مرد نیستم نه نیستم رو به دیوار بلند داد زدم
    _من باباممممممممممم نیستم
    انقدر بلند بود صدام که تو گوش خودمم اکو شد
    در با صدای بلندی باز شد و متقابلش صدای نگران سرتیپ بود که میومد
    _مرداس پسرم چیشده؟
    _تنهام بذارید
    رفتنش باعث شد به ارامش خاطر برسم که تنهام حسی که همیشه تنها همدم من بود و هست
    تا شب همونجا کنار دیوار نشسته بودم و به کلت خوش دستم نگاه میکردم که خودم با ابزار خراشش داده بودم، هدیه ای بود از طرف پدر مادرم که اوایل خوشحال شده بود که دخترش پسری داره ولی خیلی زود مامانم و رها کردن تا به دست مردی که شوهرشه به قتل برسه ،با حرکت انگشتام نرم قلش میدادم و به برقی که ازش ساطع میشد نگاه میکردم ،صدای تقه در توجهم و جلب کرد
    _بله
    در کمی باز شد چهره ی محمود و تونستم تشخیص بدم تو تاریکی
    _مرداس چرا چراغ و روشن نکردی گفتم شاید خوابیدی
    _چیزی میخوای
    نفس عمیق و طولانی کشید کنار در وایساده بود و تکون نمیخورد کلافه انگشتام و بین موهام کشیدم و به کلتم دوباره خیره شدم
    _بیا بریم شام حاضره بابا منتظرته بعدم کیان و کیوان برگشتن
    _هیچکدوم از اینایی که گفتی برام مهم نیست اگر گرسنم شد میام
    _مرداس احمق دنبال شری بلند شو بریم دیگه، بشین ولی چیزی نخور میدونی که اخلاق بابارو کسی دور میز نباشه شروع نمیکنه
    بلند شدم همون شکلی با سر وضع نامناسب رفتم تو پذیرایی همه چشما به سمت من برگشته بود صندلی و به ضرب کشیدم بیرون و نشستم. سرتیپ زیر چشمی نگاهم میکرد و چشم غره حسابی بهم رفت بخاطر رفتارم
    سرتیپ:خب کیوان چیشدن دخترام منتظر مرداس بودم که بیاد و بگی بهمون
    _هیچی ویدا رو بستری کردن فردا صبح زود عملشه، وندا هم نتونست دووم بیاره کنارش موند
    _پس، فردا همه میریم ببینم دخترم بازم میتونه رو پاش وایسه یا نه
    بدون هیچ حرفی دیگه از جانب کسی همه به امر خوردن پرداختن ،به پرهام نگاه کردم که پشیمون به من خیره شده بود،میدونست که اگر کوچیکترین اطلاعی داشتم که سرتیپ اینجاست نمیومدم. بهش اشاره کردم که غذاش و بخوره
    یزدان اروم کنار گوشم شروع کرد حرف زدن
    _مرداس بنظرم باید هرچه زودتر برگردیم ما، اینا میخان دخترشون و بندازن بهت بابا دیگه نمیتونیم به کارامون برسیم که ،زن و زندگی جلو دست و پا رو میگیره،گوشت به من هست؟
    اون چیزی که ذهن منو به خودش سخت مشغول کرده بود این بودش که سرتیپ بیگدار به اب نمیزد،یعنی هدفی از اینکارش داره؟میخاست من چیکار کنم براش که داره اینطوری پافشاری میکنه
    نمیدونم چقدر بهش خیره موندم که صدام زد
    _مرداس دنبالم بیا باید باهم صحبت کنیم
    بدون هیچ مکثی دنبالش راه افتادم ، به اتاق که رسیدیم با دست هلم داد تو کلید برق رو زد تونستم اتاق رو ببینم بجز کتابخونه و یه میز دوتا صندلی هیچ چیزی نبود،ولی برعکس تصورم سرتیپ به سمت صندلیا نرفت رفت پشت قفسه های کتابخونه
    



    _مرداس تو بشین من الان میام
    چندثانیه کارش طول کشید جلوم البوم بزرگی گذاشت و خودشم نشست رو صندلی ،البوم و دونه دونه سر فرصت ورقش میزد ولی من هیچ چیزی از کاراش درک نمیکردم که میخاست به چی برسه ،به صفحه مورد نظرش که رسید صبر کرد
    _نگاه کن مرداس ،این پدرته
    تنم از کلمه ای که گفت به لرزش افتاد
    _نمیخام درموردش چیزی بدونم
    _ولی مجبوری که بشنوی
    سکوت کردم و خیره موندم به صورت جوونش که انگار خودم بودم با تفاوت رنگ چشمامون
    _وقتی پدرت به درجه ای رسید که بتونه باهامون بیاد تو عملیاتا ما متوجه شدیم که پدرت یه نفوذیه ،دقیقا همون اشتباهی که تو کردی ولی تو خودی بودی، لو رفتیم و خیلیا کشته شدن ما متوجه شدیم که تو گروهمون خورده شیشه خیلیه ،میدونم بهت خیلی سخت گذشته میدونم کجا بردتت میدونم که زجر کشیدی مرداس ،به اینا نگاه کن اینا تموم کسایین که تو اون عملیات کشته شدن بخاطر پدرت،فقط تو قربانیش نبودی
    همینطور میزد جلوتر بچها رو که دیدم حس بدی به وجودم سرازیر شد دستم و رو عکسشون گذاشتم
    _میبینی همشون رفتن مرداس همشون برای هیچی ،وقتی تو استعفا دادی همه چی به حال خودش رها شد خیلیایی که رو کار اومدن ادمای همونان تونستن خیلی مقاما رو بدست بیارن ،ماهاست که تهدید برام میاد که اگر منم استعفا ندم مجبور میشن خانوادم و از بین ببرن ،میدونی زن دوم کیوان کی بوده؟ میدونم که زرنگ تر از این حرفایی که باور کنی من فقط برای این بهت بگم ازدواج کن که دیگه قاتل نباشی ،نه خوب میدونی که نمیتونی و منم اینو بهتر از هر کسی میدونم تو اون ازمایشگاه احساساتت و کشتن،نگرانم پسرم نگرانم نه نگران کیوان و برادرش که نمیدونستم چیکارن نگران خودمم نیستم به اندازه کافی عمر کردم محمود هم وضعیتش بهتره ولی نمیخام جون ویدا و وندا بخطر بیوفته،تنها کسایی که به ذهنم اومدن تو و پرهامید
    پس همونطور که فکرشو میکردم سرتیپ هدفش حفاظت از نوهاشه ولی من بهش حق میدادم شاید یکی از خودشون فقط میتونه که از این ادما حفاظت کنه
    _من میتونم از اونا حفاظت کنم بدون اینکه
    _نه مرداس تو متوجه نیستی ،باید قبول کنی پسر میفهمی بایدیه
    نمیخاستم که خواهش این مرد رو بشنوم، انقدری در حقم محبت کرده بود که نتونم قبول نکنم، برام مهم نبود فقط حکم حفاظت رو ازشون داشتم نه اینکه بخام حکم شوهر رو داشته باشم ،دستم و روی دستش گذاشتم و فشار دادم ،لبخندی از سر رضایت زد و بلند شد
    وقتی برگشتم تو اتاقی که بهم داده بودن دیدم پرهام نشسته رو تخت ،یزدان هم سرگردون داره اتاق و متر میکنه
    _چتونه
    پرهام:مرداس چیشد؟سرتیپ چیکارت داشت؟
    یزدان:حس در خطر بودن میکنم بدجوری مرداس تو گل گیر کردیم مرد ،اینا ازمون چی میخان؟
    _چیز خاصی نمیخاد مدتی اینجا میمونیم ویدا که حالش خوب شد، عقدش میکنم برمیگردیم تهران
    با چشمای از حدقه زده بیرون نگاهم میکردن میدونستم انتظار از من نداشتن که به این راحتی قبول کنم ولی اونا خبر نداشتن که این مرد برای من چه کارهایی که نکرده بود حتی جونمم مدیون این ادم بودم ،هرچند زنده بودن برام مهم نبود ولی تا وقتی انتقام مادرم و نگیرم اروم نمیشینم
    یزدان:احمق شدی مرداس؟میفهمی داری چی زر میزنی ؟میخای استاد سپید بفهمه؟میدونی ما نباید ازدواج کنیم!یا خودت و زدی به احمق بودن بیشعور اگر کسی بخاد نابودمون کنه همین ویدا میشه نقطه ضعفت ،وای خودم و میکشم،من میرم تو میخای بمون و زنت و زندگی که تشکیل میدی، من دیگه نیستم
    داشت به سمت در اتاق میرفت که دستم و محکم رو شونش کوبیدم با صورت برزخی برگشت سمتم و نگاهم کرد
    _چته ؟چی میخای؟
    _نیوشا رو هم تو میگیری
    چشماش انقدر درشت شده بود که حس میکردم داره از حدقه میزنه بیرون برگشتم سمت پرهام
    _وندا
    یزدان یقم و گرفت و کوبیدتم به دیوار صورتش مماس صورتم قرار گرفت انقدر خشمگین بود که نبض رگای گردنش و میدیدم
    _اگر تو بدهی به این خانواده داری یا میخای از دختراشون محافظت کنی به خودت مربوطه و پرهام، منو قاطی بازیت نکن مرداس من ازادم من و تو از اون ازمایشگاه کوفتی اومدیم بیرون قسم خوردیم تا ابد شبح بمونیم قسم خوردیم بکشیم تا کشته نشیم میفهمی یا نه
    نفساش تو صورتم میخورد سرش لرزش کمی داشت ولی میتونستم ترس و درد و تو تمام بند بند وجودش لمس کنم چشمام و بستم و دستم رو پهلوی زخم شدش گذاشتم، لرزشی از بدنش رد شد .من مرداس، مردی نبودم که تو خشونت سکوت کنم یا اینکه کسی بتونه منو بکوبه به دیوار ولی این رفیق جونم و نجات داده بود
    _یزدان،تو تنها هم رزم من تو اون جهنم بودی به همین زخم قسم که اگر نبود من الان زیر خاک بودم نمیخام ازارت بدم این مرد برای من پدری کرده اگر من هستم بخاطر اونه و این دخترا براش خیلی عزیزن منم نگفتم نقش شوهر رو ایفا کن فقط میخام که خیالش راحت باشه و بتونن بیان تو خونم، تا بتونم ازشون حفاظت کنم بعدش جفتتون ازادید که برید ازادید که هرکار میخایید بکنید،به من نگاه کن یزدان ،من مردیم که بخاد زندگی تشکیل بده، مرد ؟این فقط یه معامله فرمالیتس برای ما پس اروم باش قرار نیست من از کارامون کناره گیری کنم اوناهم باید تو خونه باشن با محافظتی که ازخونه من میشه کسی نمیاد پس اروم باش
    چشمام و باز کردم رنگ صورتش برگشته بود و اروم نفس میکشید تو چشمام خیره بود ولی مشخص بود ذهنش درگیر حرفامه این دوتا رفیق تنها کسایی بودن که داشتم بدون اونا نمیتونستم از پس این قضیه بربیام باید یه جوری دخیلشون میکردم
    پرهام:من قبول میکنم مرداس
    یزدان سریع به صداش عکس العمل نشون داد و برگشت سمتش
    یزدان:واقعا نمیدونم چیکار میخایید بکنید که انقدر داوطلبانه دارید قبولش میکنید ولی امیدوارم که تو دردسر نیوفتیم
    تا نزدیکای صبح کنارم نشستن و حرف زدن پرهام با ارامش ذاتیش برای یزدان دلیل میورد که قبول کنه ولی یزدان ردش میکرد و از این حرف میزد ،که باعث تو دردسر افتادنمون میشه وجود دخترا
    پرهام با کلافگی زیاد به سمت در حرکت کرد وهمونطوری غر میزد
    _یزدان دهنم و سرویس کردی ببند دیگه
    در و که باز کرد کیوان اومد داخل ،یعنی گوش وایساده بود! منتظر نگاهش کردم که سریع به حرف اومد
    _ببخشید خاستم در بزنم که پرهام در و باز کرد ،ما داریم میریم بیمارستان اقای صالحی گفتن بیام صداتون کنم شماهم بیایید
    همراه پسرا رفتم پایین ته بندی کردیم و سریع سوار شدیم سرتیپ خیلی نگران بود این و از روی رنگ پریدشون میفهمیدم ولی نمیدونستم از نگرانی برای ویداست یا اتفاقی افتاده کلا .وقتی رسیدیم متوجه شدم کلینیک خصوصیه نه بیمارستان ،دنبال بقیه با ارامش به سمت داخل میرفتیم که ون مشکی اونور خیابون نظرم و جلب کرد شیشهاش دودی بود این باعث بیشتر شدن شکم میشد نزدیک یزدان شدم
    _یزدان خوب گوش بده رفتیم داخل راه خروجی پیدا کن، که از این دری که میریم تو نباشه یه جوری بیا محوطه رو چک کن حس میکنم داره اتفاقایی میوفته چون میدونم سرتیپ رو تهدید کردن پس، خیلی عادی وقتی رفتیم داخل از ما جدا شو
    سرش و اروم تکون داد و کمی ازم فاصله گرفت از در که وارد شدیم نسبت به بقیه عقبتر بودیم یزدان سریع تغییر مسیر داد و به سمت پله های اضطراری رفت. پرهام بهم اشاره کرد فقط سرم و براش تکون دادم ،بقیه به ما توجه نمیکردن
    پشت در اتاق عمل نشستیم تا ببینیم چه اتفاقی میوفته، مردی روبه رومون نشسته بود صورت خیلی خشکی داشت و با ارامش پاهاش و تکون میداد ندیده بودم کسی پشت در اتاق عمل اینطوری باشه بهش دقت کردم سرش کچل بود تیشرت زرد رنگی تنش بود که به عضلهاش چسبیده بود با صدای پرستار برگشت سمتش که خالکوبی بارکدش و رو گردنش دیدم ، پس حدسم درست بود قراره اتفاقی بیوفته
    _پرهام حالت خوبه؟چرا انقدر بهم ریختی بلند شو بریم دستشویی
    پرهام سریع دستشو رو شکمش گذاشت و به کمکم بلند شد
    کیان:بچها چیشده؟
    _هیچی ما چند لحظه میریم، پرهام آبی به دستو صورتش بزنه فکر کنم غذا دیشب بهش نساخته
    اون مرد کچل روبه رومون زیر چشمی نگاهمون میکرد و با دقت گوش میداد از اینکه دیگه پاش و تکون نمیداد متوجه شدم حواسش درگیره
    به سمت پرستاری رفتم که با همون مرد کچل حرف میزد
    _ببخشید خانم دستشویی کجاست؟
    زن با نگاه تیزی من و از نظر گذروند و به پشتم نگاه کرد چند لحظه مکثش بهم فهموند که این پرستار هم جزوه گروهشونه
    _از اون طرفه فقط داریم تعمیرات میکنیم زیاد لفتش ندید
    طرز حرف زدنش هم به یه پرستار تحصیل کرده نمیخورد، نیشم شل شد مثل اینکه قرار خبرای خوبی بشه ،به سمت دستشویی رفتیم در و قفل کردم
    _مرداس چیشده؟
    _هیس
    شماره یزدان رو گرفتم با اولین بوق برداشت
    _مرداس اوضاع خیلی خرابه تو بد تله ای افتادیم ،تمام کلینیک رو گرفتن فکر کنم قضیه گروگانی گیری باشه اخه با یه گله ادم اومدن که بارکد دارن 4تا ون سیاهن،دارن از طبقه پایین میان بالا من تو ساختمون اداری روبه رویی مستقر شدم.
    بدون مکثی سریع تلفن رو قطع کرد
    

    به سمت پرهام برگشتم که نگران بود
    _پرهام تو درسر افتادیم
    _چیشده؟
    _سرتیپ رو میخان و خانوادش
    صدای تقه های محکمی که به در خورد نذاشت بهش جواب بدم در با صدای بدی از لولا جدا شد دوتا مرد غول که صورتشون و پوشونده بودن با اسلحه اومدن تو
    _دستاتون و ببرید بالا ،گمشید بیرون لعنتیا
    با ارامش اومدیم بیرون پشت یقه لباسم و گرفت و هلم داد ،در که باز شد همه رو دیدم که یه گوشه نشسته بودن سرتیپ با حالت عصبی دستاشو بهم فشار میداد ،کنارشون نشستیم
    _به به همه که جمعشون جمعه چقدر خوشحالم که تونستم سرتیپ و فرمانده چشم عقاب رو باهم ببینم
    سرمو اوردم بالا باورم نمیشد همه اینا زیر سر این ادم باشه به سمت سرتیپ برگشتم که با خشم زیاد مثل یه ببر به فرزاد خیره شده بود ،فرزاد به سمتش حرکت کرد و خیلی غیر منتظره مشتی رو به صورت سرتیپ کوبید ،بلند شدم که فرزاد رو بگیرم افرادش به سمتم حمله کردن فرزاد با بهت بهم نگاه کرد بلند شدم دوزانوم و دور گردن یکیشون حلقه کردم دستامم دور گردن اون یکی با یه چرخش گردن جفتشونو خورد کردم ،فرزاد سریع رفت عقب تا بتونن بهم تیر اندازی کنن جلوی سرتیپ وایسادم
    _میدونم که عین سگ میترسی پس بهتره تو جایگاهت بمونی میدونی که ترسی از مرگ ندارم و به راحتی آب خوردن میتونم بکشمت پس بنال چی میخای
    بلند زد زیر خنده پرده گوشم از قهقهه مزخرفش درد گرفت چینی به پیشونیم دادم و منتظر شدم
    _واقعا فکر میکنی من از تو میترسم مرداس؟من اینجام که انتقامم و بگیرم از سرتیپ ،بهتره خودت و قاطی نکنی وگرنه توم باهاشون میری زیر خاک
    _هه احمق نشو فرزاد، مرده از مردن دوباره نمیترسه
    نیشخند احمقانه ای زد و از اتاق رفت بیرون ،برگشتم سمت سرتیپ که دیدم وندا و نیوشا با بهت بهم خیره شدن
    _سرتیپ حالتون خوبه؟
    فقط دستشو رو کتفم زد،کنارش نشستم و به دیوار خیره شدم ،نمیدونم چند ساعت گذشت که در باز شد و 3تا پرستار با کلی وسیله و تختی وارد شدن ،کیوان و سرتیپ بلند شدن و کنار تخت رفتن به صورت رنگ پریده ویدا نگاه کردم که سفیدتر از حدمعمول بود جراح کنار تختش نشست پرستارا سریع دستگاها رو وصل کردن اتاق به نسبت بزرگی بود
    کیوان:دکتر دخترم چطوره ؟راجع به عمل بگید
    _من واقعا نمیدونم چی بگم یا اینکه اینجا چه خبره .ولی دخترتون عملش خیلی خوب بود باید صبر کنیم بهوش بیان و بقیه علائم رو چک کنیم
    همون لحظه در باز شد و فرزاد اومد داخل ،به گوشی دستش نگاه کردم روشن بود و تماسی رو نشون میداد رو به ما نگهش داشت و شروع کرد حرف زدن با طرف پشت خط
    _سرهنگ عباس کریمی حالتون چطوره؟من الان کلینیک خصوصی هستم که سرتیپ صالحی هستن اومدم ارادتم و بهشون نشون بدم مجبور شدم به گروگانی بگیرمشون تا بتونم با شما به راحتی صحبت کنم
    _فرزاد اینکارا چیه؟ چرا احمق بازی از خودت در میاری؟ فقط داری پروندت و سنگینتر میکنی میدونی سرتیپ کیه؟تو خودت یه زمانی بین ما بودی میخای چیکار کنی؟
    _هیس اروم باش سرهنگ تو با افرادت بیا اینجا رو محصاره کن بقیش و بهت به موقعش میگم
    تلفن رو قطع کرد و از اتاق زد بیرون ،پرستارا بدجور ترسیده بودن ،هرکسی رو که از نظر میگذروندم متوجه میشدم که با تمام وجودشون نگرانن و میترسن، فقط تنها کسی که همیشه کنارم بود و ترسی از مرگ نداشت پرهام بود ،کنارم حسش کردم به دستش نگاه کردم برقی تیغ شمشیرش که همیشه تو لباسش جاسازیش میکرد چشمم و گرفت ،سرم و به طرفین تکون دادم و فقط گفتم نه. الان وقتش نبود که کاری بکنیم باید صبر میکردم تو زمانش، خودم با دستای خودم فرزاد و به خاک سیاه میشوندم هه فکر کرده الکیه که یه قاتل رو به گروگانی بگیره
    ساعتها همونجا نشستیم دونفر تو اتاق بودن که حرکات مارو زیر نظر داشته باشن ،خیلی زودهمرو گشته بودن، که گوشی یا وسیله ای همراهمون نباشه
    وندا:بابا بیا اینجا ویدا داره بهوش میاد
    تمام حواسا به سمت تخت برگشت تاحالا با این دقت بهش نگاه نکرده بودم ،از نزدیک صورتش مهتابی تر از همیشه بنظر میرسید
    

    ممنونم از حمایت تمام دوستان و کسانی که بهم قوت قلب میدن
    امیدوارم که با نوشتن این رمان بتونم دینم و به این حمایت همه جانبه پرداخت کنم

    یه لحظه حس کردم چشمم خطا کرده برگشتم سمت پنجره به نور آبی لیزر تک تیرانداز خیره شدم
    کسی نمیتونست بجز یزدان باشه که بالای پشت بوم ساختمون روبه رویی مستقر شده،صدای آژیر ماشین پلیس تو خیابون پیچید،برگشتم سمت سرتیپ ولی اون خیره به در بود. فرزاد با نیشخند مسخره ای بهمون خیره شده بود
    به ارومی وارد اتاق شد نمیدونم چرا انقدر شاد بود و میخندید همه متعجب بودیم از رفتار مسخرش ،به سمت تخت حرکت کرد و کنار ویدا ایستاد،وندا سریع دست خواهرش و گرفت و خودشو مایل بهش کرد
    فرزاد پوزخند مسخره ای زد و برگشت سمت سرتیپ
    _برای دوستانی که اینجا هستن گفتی که من قرار انتقام چیو ازت بگیرم؟خب احتمال میدم که نگفته باشی،خب بذار خودم براشون میگم. دقت کردی چقدر ویدا شبیه دخترته سرتیپ! اخی شنیدم همون مشکل رو داشت ولی چرا به نوهات راستش رو نگفتی که دخترت بخاطر چی مرد ؟
    داد زد جوری که حس کردم درد این مرد فراتر از اون چیزی که من حسش میکردم
    _من جای محمود برات بودم سرتیپ،نبودم؟ بودم و تو بهم پشت کردی ؟ من چیم از کیوان کمتر بود من چیم از مرداس لعنتی کمتر بود که منو قبول نکردی بجاش این قاتلا رو تو زندگیت راه دادی...........چرا سرتیپ ؟به من بگو سالهاست از خودم میپرسم چرا؟
    سرم و چرخوندم سمت مردی که فکر میکردم مظهر پاکیه ولی اون سرش و پایین انداخته بود،فرزاد رنگ صورتش به کبودی میرفت ،رو به پرستارا داد زد
    _تخت رو ببرید بیرون ،وندا توهم گمشو بیرون
    نتونستیم کاری کنیم سریع تخت و تمام پرستارا و دکتر رفتن بیرون،برای اولین بار رنگ خون رو تو چشمای فرزاد دیدم رفت عقب کنار در وایساد تک تیر اندازاش سریع ریختن تو اتاق
    تو چشمای فرزاد خیره شدم نگاهش تو چشمام گره خورد عصبانیت و خشم موج میزد، ولی بدتر از همه اون برق کینه و انتقام بود که باعث شد حس کنم قرار اتفاق بدی بیوفته
    دستشو جلوی تک تیر اندازا گرفت سریع به سمت میز بزرگ کنار دیوار چرخیدم با پنچه پا کوبیدم به زیرش بلند شد و چرخید پرتش کردم جلوی ادمایی که میدونستم باید ازشون محافظت کنم ،فرزاد به تلاش من میخندید دستش و اورد پایین
    با تمام وجودم داد زدم
    _بخوابید زمین
    صدای رگبار گلوله ها که به سرعت به دیوار و میز میخورد اومد. شیشه پنجره به سرعت فرود اومد ،رد شدن دردی رو از دو طرف کتفم حس کردم به سختی کوبیده شدم به دیوار ،برق شمشیر درازی چشممو گرفت
    پرهام به سرعت به سمتم دویید جلوم وایساد و به سرعت تیغه شمشیر رو تو هوا میچرخوند به سینم نگاه کردم دو تا گلوله به کتفم خورده بود ولی باعث نمیشد که نتونم پا به پای هم رزمم نجنگم. صدای فریاد کیان توجهم و جلب کرد برگشتم سمتشون
    کیوان تو خون خودش غرق شده بود صورتش سفیدتر از حد معمول نشون میداد
    فشار هوای زیادی از پشت گردنم حس کردم سریع پرهام و گرفتم و خوابیدم زمین گلوله ها به سرعت به سمت کله های تیر اندازای فرزاد شلیک شد ، و این تنها از یزدان برمیومد که بتونه با این سرعت عمل از فاصله دور این تعداد آدم رو بکشه
    صحنه جالبی بود دیوارا و موزاییکا خونی بود ،نیوشا تو دستای فرزاد بود و داشت به سمت پنجره قدی میکشیدش ،کیان با هر سختی بود دنبالشون میرفت پاهاش تیر خورده بود خودش و رو زمین میکشید ولی نمیتونست بهشون برسه
    کتفم تیر کشید خون با شدت زیادی لباسم و خیس کرد نمیتونستم حتی از جام بلند شم ،پرهام سریع منو به سمت خودش کشید لباس سفیدش و تو یه حرکت پاره کرد و دور کتفم محکم پیچید
    نباید از خودم این همه ضعف نشون میدادم ،سرمو اوردم بالا که دیدم فرزاد دم پنجره خورد شده وایساده و میخاد نیوشا رو پرت کنه پایین ،نیوشا به سختی دست و پا میزد و کمک میخاست از پدرش
    پرهام خاست از جاش بلند شه و بره کمکشون ولی نگهش داشتم،تیغه کوچیکی رو بین انگشتام نگه داشتم ،میخاستم به سمت فرزاد پرت کنم که ساختمون شروع کرد به لرزیدن.چیزی که تو اون لحظه بهش فکرهم نمیکردم زلزله بود
    صدای آژیر از نزدیک میومد و صحبتهای مردی که با بلندگو داشت به فرزاد اخطار میداد خودشو تسلیم کنه
    _فرزاد بهتره تمومش کنی تموم افرادت یا کشته شدن یا فرار کردن از تو ساختمون و دستگیر شدن،بهتره تو هم تسلیم بشی
    فرزاد از موقعیت استفاده کرد و به سمت بیرون فرار کرد به هر جون کندنی بود بلند شدم اگر دستگیر نمیشد حتما تا اخر عمر باید تهدیداتش و به جون میخریدم . توی راهرو با سرعت هر چه تمامتر میدویید ولی بخاطر لرزش ساختمون نمیتونست تعادلشو حفظ کنه
    وایسادم تو راهرو صداش کردم
    _فرزاد
    برگشت سمتم تیغ رو بین انگشتام چرخوندم به صورتش خیره شدم که با بهت بهم نگاه میکرد ،خورده سیمانای سقف رو شونم میریخت ولی این زمین لرزه باعث نمیشد من از خیر شکار این شغال بگذرم
    کمرم و خم کردم و رو پاشنه پا چرخیدم دستم و نیم دایره ای چرخوندم و تیغ ول کردم،داشت صحبت میکرد ولی من چیزی به جز چشمای گشاد شده و فرق شکافتش ندیدم
    پرهام :مرداس بیا اینجا،سرتیپ
    لباس سفید پرهام که دور کتفم بود کاملا قرمز شده بود برگشتم تو اتاق تازه انگار چشمم میدید که چیشده به سمت سرتیپ دوییدم که تو بغل محمود داشت خون بالا میورد
    _سرتیپ دووم بیارید الان کمک میاد
    انگشتش و به معنای سکوت جلوی دهنم گرفت ،به سمتش خم شدم گردنم و گرفت سرم و برد نزدیک خودش انگار میخاست چیزی بهم بگه
    _قسم .......بخور........مرداس...........دخترام
    کمی رفتم عقبتر سیب گلوش تند تند حرکت میکرد تا بیشتر از این خون رو به دهانش هدایت نکنه گلوله ها سینش و شکافته بودن چشمای ملتمسش منتظر به دهن من خیره بود
    _به خاک مادرم قسم میخورم سرتیپ
    لبخندی میون خونی که بالا میورد زد و آهسته چشماش و بست ،سرمو انداختم پایین این اولین باری بود که از مرگ کسی ناراحت میشد محمود خیلی آروم شونهاش تکون میخورد و سرش و رو سر باباش گذاشته بود
    تو کسری از ثانیه اتاق پر شد از مامورای پلیس و پرستارای اورژانس،ولی من نگاهم هنوز به چشمای بسته سرتیپ بود
    


    صداهای اطرافم برام نامفهوم بود دوتا دست زیر کتفم نشست و بلندم کردن ،حتی دردی که از تنم با هر تکون رد میشد باعث نمیشد که چشم بگیرم از خونایی که رو زمین ریخته بود و این اتفاق برام یاداور خاطره ای قدیمی بود. خاطره ای که باعث میشد تنم بلرزه از اون اتفاق
    یزدان کنارم وایساده بود و به مکانی که شکنجه و تعلیم داده میشدیم برای کشتن خیره شدیم که تو آتیش میسوخت،تمام کسایی که میشناختم سوخته بودن و کشته شده بودن ،به ساختمونی که داشت فرو میریخت زل زدم. سنم اونقدری نبود که متوجه بشم چطور این اتفاق افتاده بود. فقط میدونم اگر به هوای هوا خوری بیرون نیومده بودیم تو این ساعت شب، حتما ماهم در حال سوختن بودیم
    برق سیلی محکمی صورتم و چرخوند، از گذشته جدا شدم و به مردی که رو به روم نشسته بود نگاهی انداختم با دیدن من که حواسم بهش جلب شده بود با پرستار کنارش شروع کرد حرف زدن
    _خانم کریمی بگید باید تعداد بیشتری بیان برای کمک مصدوم خیلی داریم
    بعدم سریع از کنار من بلند شدن و به سمت بقیه رفتن
    رو تختی نشسته بودم. هیچکس تو اون خرابه نبود به جز جنازه های افراد فرزاد و خانواده وکیلی، یاد سرتیپ افتادم و قسمم
    از جام بلند شدم کسی هواسش به من نبود هنوزم از کتفم خون میومد حس میکردم که قدرتم داره تحلیل میره ولی نمیتونستم بشینم و منتظر باشم ببینم چی پیش میاد
    بیرون از اتاق با دیدن صحنه رو به روم شگفت زده شدم دیوارای کلینیک ریخته بود و قسمتی از ساختمون خراب شده بود ،به همه اتاقا سرک کشیدم ولی خالی بود حتی نمیدونستم باید کجا رو بگردم .از پله ها به ارومی پایین رفتم تا طبقات پایین رو بگردم
    موج دردی از بدنم رد شد کمی به سمت جلو خم شدم باریکه خونی از بازوم اومد پایین. دستم و به دیوار تکیه دادم تا سقوط نکنم ،حرکت ریزی رو از سمت چپ ساختمون که تقریبا خراب شده بود دیدم .به اون سمت حرکت کردم آروم میرفتم جلو، دست یه آدم دیدم ،کنارش نشستم و مصالح رو کنار زدم دست و هیکل یه مرد نمایان شد
    _لعنتی پس این دخترا کجان، اینا که فقط افراد فرزادن
    کمی جسد رو تکون دادم دست ظریف دیگه ای رو دیدم ،دولا شدم رو جسد مرد،کمی بلندش کردم لباس پرهام که دور کتفم بود پاره شد و خون دوباره سرازیر شد
    جسد رو کمی اونطرفتر گذاشتم میله بزرگی از تو شکمش رد شده بود ، به دختری که پشت بهم بود نگاه کردم لباس بیمارستان تنش بود
    ذهنم شروع کرد به فعالیت فقط ویدا بود که بین ما این لباس تنش بود ،کنارش زانو زدم .قلبم تیر کشید این بود قسمی که خوردم
    دستم و دور کتفش حلق کردم و به ارومی به سمت خودم چرخوندمش ،چندجای صورتش زخمی شده بود ،نبضش و گرفتم میزد . بعد اون عمل سنگین حالا باید این اتفاق بیوفته براش اونم دقیقا مثل من بدشانس بود حتی تو اقبال
    موهای قهوه ای رنگش و از رو صورتش کنار زدم کمی پلکش لرزید ،پاهاش و از زیر آوار کشیدم بیرون و بلندش کردم به هر سختی که بود
    حس میکردم دستام میلرزه یادم افتاد وندا رو پیدا نکردم به دیوار تکیه دادم به عقب برگشتم و نگاه دیگه ای به آوارا انداختم
    _نمیشه ولشون کنم نمیشه
    دولا شدم و ویدا رو روی زمین گذاشتم کمی پلکاش میلرزیدن
    سرم و بلند کردم ولی با چیزی که دیدم حس کردم خیالاتی شدم ،مادرم پشت به در یه اتاق وایساده بود و بهم لبخند میزد، به ویدا اشاره کرد و لبخندش عمیقتر شد ،سرم و به شدت تکون دادم ،خون از دست دادم، دارم کم کم هوشیاریم و از دست میدم حتما خیالاتی شدم به سمت همون اتاق رفتم
    در گیر کرده بود کمی هلش دادم ولی باز نشد ،رفتم عقب پام و محکم کوبیدم بهش کمی تکون خورد و سقف ترک خورد ،معلومه ساختمون مقاومی نیست ،صدای ناله ای از پشت در توجهم و جلب کرد رفتم جلو گوشم و چسبوندم به در
    _وندا اونجایی؟
    دوباره صدا اومد ،اینبار محکمتر پامو کوبیدم به در که باعث شد تعادل خودم بهم بخوره و بیوفتم رو زمین ،باورم نمیشد هیچکس نیومده بود قسمت همکف
    با هر سختی بود بلند شدم، وندا رو دیدم که یه گوشه با دست و دهن بسته افتاده و میز بزرگی رو پاهاشه
    بهش نزدیک شدم ولی هی سرش و تکون میداد سعی میکرد چیزی و بهم بفهمونه ،کنارش نشستم پارچه رو از رو دهنش برداشتم
    _مرداس برو بیرون ......برو ...میکشنت .....
    برگشتم که ببینم داره در مورد کی حرف میزنه که یه جسم سخت و سنگین رو کمرم فرود اومد ،زانوهام سخت کوبیده شدن رو موزاییک
    برگشتم ببینم کی زنده مونده و میخاد منو بکشه
    _چیه؟فکر میکنی فقط فرزاد خودی بود و میخاست ازتون انتقام بگیره مرداس عوضی
    باورم نمیشد فرزاد تمام کسایی که از من بدشون میومد رو جمع کرده بود برای انتقام گرفتن
    به صورت محسن نگاه کردم که زخمای شدیدی برده بود یکی از پاهاشم لنگ میزد و به سختی وایساده بود و میله بزرگی رو روی زمین میکشید ، نزدیکم شد میله رو بلند کرد که بزنه تو سرم ،هرچی توان داشتم و خرج کردم که بتونم جاخالی بدم ،رو زمین قلت خوردم که کتفم به جسم سختی برخورد کرد آه از نهادم بلند شد دقیقا خورده بود به جای گلوله
    _کدوم گورستونی در میری ،هیچ راه فراری نیست مرداس من بمیرم توم باید با من به درک واصل شی
    لنگون به سمتم اومد دستم و گذاشتم رو سنگا تا بتونم بلند شم ولی دستم لیز خورد،دادم رفت هوا خراش عمیق و بزرگی رو دستم افتاده بود
    به وندا نگاه کردم که تقلا میکرد،برام مهم نیست که قراره بمیرم یا نه ولی نمیخاستم چیزی و به این ادما ببازم
    دستم و به سمت کمربندم بردم ولی چیزی پیدا نکردم ،سرم رو به پایین بود با هر نفس کشیدنم دونه های عرق از رو موهام سر میخورد، به خودت بیا مرداس قراره اینطوری ببازی دووم بیار مرد تو اینطور تعلیم دیدی که با یه ضربه زمین گیر بشی.
    دیدم که میله رو سریع به سمت بالا برد ، به سمت زانوهاش شیرجه رفتم ،تعادلش و از دست داد و افتاد ولی من تقلایی حس نکردم
    آرنجم و رو زمین گذاشتم و سرم و بلند کردم
    ویدا نشسته بود و چاقویی دستش بود که رفته بود تو گردن محسن ،سرم به دوران افتاد ویدا و وندا رو دوتا میدیدم، تحملم دیگه تموم شده بود
    در حال سقوط فقط صدای جیغ ویدا رو شنیدم و سیاهی مطلق
    
    صدای صحبتای ریزی باعث شد به هر سختی که میشه چشمام و باز کنم ،نور شدید و سفیدی چشمم و زد دوباره چشمام و بستم
    _داره بهوش میاد، یزدان پرستار و صدا کن.مرداس خوبی؟
    چندباری پلک زدم تا دیدم واضح بشه ،پرهام کنارم نشسته بود ، دستم و فشار داد
    _مرد تا مرز سکته رفتیم خداروشکر که بهوش اومدی ،درد داری؟
    مگه چیشده که ترسیده به چشماش نگاه کردم که نگرانی توش موج میزد لبخند واقعیش همیشه برام خوشایند بود
    آب دهنم و قورت دادم تا بتونم حرفی بزنم ولی حس میکردم خیلی تشنمه وگلوم خشکه به سختی لبهام و از هم باز کردم و گفتم آب
    بلند شد و دستمال رو مرطوب کرد روی لبهام کشید حس میکردم وجود گر گرفتم کمی خنک شده ،کمی گردنم و چرخوندم کلی دم و دستگاه بهم وصل شده بود ،نگاهی به خودم انداختم تمام کتفم رو باند گرفته بود ،خاستم کمی خودم و تکون بدم که درد بدی از کل بدنم رد شد،صورتم از درد مچاله شد
    _تکون نخور مرداس زخمات باز میشن ،باید استراحت کنی عمل سختی بوده
    _چیشده
    _چیز خاصی نیست پسر آروم باش
    _بگو
    _وای گیر بدی گیر دادیا.هیچی فکر میکردیم دوتا تیر خوردی ولی 4تا بوده، اون مدتی که تو سرپا بودی و کتک کاریت با اون مرده حسابی خون از دست داده بودی تا برسونیمت دوبار نزدیک بود ایست قلبی کنی ،یعنی مردم وقتی وندا و ویدا رو دیدم که دارن تو رو با اون وضع میارن بیرون از ساختمون
    منو باش میخاستم اون دوتا رو نجات بدم اونا منو بردن بیرون
    _چند وقته
    _الان دو هفته ست که اینجایی، امروز علائم هوشیاری ازت دیدن و اوردنت بخش وگرنه تحت مراقبت ویژه بودی
    درد امونم و برید سعی میکردم خودم و تکون بدم ولی از درد زیاد نفسم بند میرفت ،اولینبارم نبود که تیر میخوردم ولی اولین بار بود هم به تعداد زیاد تیر میخوردم هم با یکی درگیر میشم
    پرستار سریع وارد اتاق شد یزدان کنار پرهام وایساده بود و با نگرانی نگام میکرد ،پرستار رو کرد بهم و با خوشرویی شروع کرد حرف زدن
    _مرد خیلی قوی هستی، تمام کسانی که از اون ساختمون اوردن که زخمی بودن مردن ،حتما خدا خیلی دوست داره که تونستی دووم بیاری،برات مسکن زدم بخوابی زیاد تکون نخور از جات کمرتم به شدت آسیب دیده
    فقط براش سرم و تکون دادم مسکنی که زده بود خیلی زود اثر کرد و چشمهام بسته شد

    ویدا
    با احساس دستی رو شونم برگشتم عقب خواهرم نگران بهم نگاه میکرد ولی من بیشتر از اینکه نگران باشم میترسیدم از اینکه بریم ببینیمش و چشماش بسته باشه
    دایی محمود رو دیدم که به سمتمون میومد صورتش میخندید از جام بلند شدم و بهش خیره شدم تا بهم برسه
    _ویدا دخترم مژده بده پرهام زنگ زد گفت مرداس بهوش اومده ،بپوشید میریم عیادتش
    خوشحال بودم از اینکه ناجی منو خواهرم زندست، خودم و بهش مدیون میدونستم .دستم و به سمت شال مشکیم دراز کردم که بازم یادم اومد بزرگ خانوادم و ازدست دادم اشک به سرعت تو چشمام حلقه زد ،رو مبل نشستم و زانوهام و تو شکمم جمع کردم
    بعد مرگ مادر فقط پدربزرگ برام مونده بود که با دیدنش یاد مادرم میوفتادم ،صورت مردونه و مهربونش جلو چشمام شکل گرفت ،میخندید و من با لبخندش زندگی میکردم ولی این لبخند زیر خاک داره......
    صدای هق هقم بالا رفت که حس کردم دایی کنارم نشسته خودم و تو بغلش جا کردم لباسش و چنگ زدم بوی پدربزرگ عزیزم رو میداد ،کمی که گذشت با نوازشش حالم بهتر شد از تو بغلش بیرون اومدم و سرم و پایین انداختم
    _معذرت میخوام دایی جان
    _عیبی نداره دخترم ،به پرهام زنگ میزنم که نمیاییم بهتره استراحت کنی .تازه تونستی سرپا بشی
    _نه دایی بریم میخام ازشون تشکر کنم اقا مرداس برای نجات منو وندا اینطوری شدن
    _باشه تو ماشین منتظرم زود بیایین
    برگشتم سمت وندا دیدم رو مبل نشسته و زل زده به تلویزیون خاموش
    _آبجی جونم چیشده؟
    _همیشه فکر میکردم مامان و بابا عاشق همدیگن نمیدونستم یه معامله بوده
    _بهش فکر نکن وندا نابود میشی
    به حالت تهاجمی از جاش بلند شد و روبه روم قرار گرفت صورتش برافروخته شده بود. میترسیدم بلایی سرش بیاد وندا تنها کسی بود که داشتم
    

    _میفهمی چی میگی ویدا مامان بخاطر حفظ جون پدرش،زن بابای ما شده بدتر از همه اینکه فرزاد قاتل پدربزرگمون ،عاشق مادرمون بوده.......وای خدای من اصلا نمیدونستم قراره زندگیمون همچین شکلی به خودش بگیره
    ذهن منم الان دوهفته بود که درگیر این مسئله شده بود. دایی برامون همه چیز و گفت و مادربزرگ تکمیل کرد من حتی فکرش و نمیکردم که بابا تو همچین کارهایی باشه
    شالم و سرم کردم و دست وندا رو کشیدم حداقل باید یه تشکر از ناجیمون میکردیم بابت این همه فداکاری
    دایی ما رو جلوی در بیمارستان پیاده کرد ،میدونستم کدوم بخش بردنش .با اسانسور رفتیم طبقه پنجم استرس خاصی داشتم ،نزدیک در اتاق وایسادیم با شالم بازی میکردم تا کمی از التهاب درونیم کم بشه، هنوزم اون لحظه ای که داشت بیهوش میشد جلوی چشمم بود ،صورت رنگ پریده و چشمایی که حلقه ی سیاهی دورش و گرفته بود
    وندا جلوتر از من رفت و در زد ،وارد که شدیم میخاستم اولین کسی که ببینم اون باشه، که واقعا بهوش اومده یا نه که دیدم چشماش بستس انگار سطل آب یخی روم خالی کردن با نگرانی برگشتم سمت اقا پرهام
    _اقا پرهام پس چرا...
    پرهام: آروم ویدا خانم تازه خوابیده، الان میان بیرونمون میکنن
    ولی میخاستم برای بار آخر ببینمش که خوبه. ازش تشکر کنم بعد برم ،رو به روی تختش وایسادم و به چهره ی رنگ پریدش نگاه کردم چند جای زخم کمرنگ رو صورتش بود
    وندا صدام کرد برگشتم سمتش که چشمم به لبخند اقا پرهام افتاد سرم و انداختم پایین، رو صندلی نزدیک پنجره نشستم .دایی و اقا پرهام رفته بودن بیرون صحبت کنن.تو اتاق تنها بودم ولی حس ترسی نداشتم
    صدای سرفه ای نظرم و جلب کرد از رو صندلی بلند شدم ،مرداس به سختی سرفه میکرد رفتم نزدیکش نمیدونستم چیکار کنم، میتونستم بهش آب بدم یا نه .زنگ رو زدم سریع دو تا پرستار اومدن داخل منم با اضطراب بهشون نگاه میکردم
    ماسکی رو دهنش گذاشتن و سرمش چک کردن ولی من کنج اتاق نگاهش میکردم میترسیدم برم جلو، با چشم توی اتاق رو جستجو میکرد ،نگاه سبز رنگش بهم افتاد مثل همیشه سرد و خونسرد بود
    درست مثل دفعه اول که دیدمش ، بی حوصله سرش و برگردوند دستش و به سمت ماسکش برد
    _مرده ندیدی که خشکت زده
    تکون نامحسوسی خوردم از حرفش به سمت صندلی کنارش رفتم و نشستم
    سنگینی نگاهش و حس میکردم، سرم و بلند کردم که نگاهش قفلم کرد ،سریع سرم و انداختم پایین .دستام خیس عرق شده بود بهم فشارشون میدادم که متوجه نشه چقدر استرس دارم
    _تعجب کردم که میتونی راه بری
    خیلی آروم در حدیکه خودمم بزور میشنیدم گفتم آره
    _خوبه
    همین، مکالمات من و این مرد یخی همین بود و هیچوقت سوالی بیشتر نمیکرد کمی نشستم و منتظر شدم بقیه بیان
    وندا، اقا پرهام و دکتر وارد اتاق شدن سریع از جام بلند شدم
    دکتر:مریض خوش شانس ما چطوره؟
    نگاهم چرخید سمت مرداس که کمی خودش و بالا کشید چشمم که به باندا افتاد حس کردم گونهام سرخ شدن
    _کی مرخصم میکنید
    _اوه چقدر هولی پسرم دو هفته مهمونمون بودی باید یکم دیگه هم باشید، فکر کنم تا دو روز دیگه بتونی سرپا شی و بری
    _من الانم سرپام ،مرخصم کنید
    دکتر کمی جدی شد و تو چشمای مرداس خیره شد ولی این مرد اصلا از حرفش کوتاه نمیومد
    _من دکترم تشخیصم اینه شما باید تا دوروز دیگه حداقل اینجا باشید
    بعدم از اتاق رفت بیرون
    پرهام:مرداس چرا لج میکنی بهتر استراحت کنی
    مرداس:باید زودتر برگردیم تهران
    یزدان:چی میدن تهران ،باید به فکر خودت باشی
    با صدای داد مرداس همه پریدن ، قلبم تو دهنم میزد تا حالا انقدر عصبی ندیده بودمش
    _من تصمیم میگیرم نه شما ،برید بیرون
    خشکم زده بود واقعا این همه جذبه مال این مرد بود، دستم رو قلبم مشت شد
    دستم کشیده شد .برگشتم وندا میکشدتم بیرون، باید درکش میکردم که حالش خوب نیست ،باید اجازه میدادیم استراحت کنه .ولی دیگه وقت نمیشد ببینمش ،دستم و از دست وندا کشیدم بیرون
    برگشتم سمتش که دیدم چشماشو بسته
    _اقا مرداس ببخشید مزاحم استراحتتون میشم میخاستم الان که اخرینباره میبنیمتون ازتون تشکر کنیم .بخاطر نجات جونمون ،منو خواهرم بهتون مدیونیم .امیدوارم که هرچه زودتر بهتر بشید خدانگهدارتون
    برگشتم که همراه وندا خارج شم که حرفش مثل پتکی بود تو سرم
    _تو و خواهرت هیچ جا قرار نیست برید، سرتیپ شما رو به من امانت داده با من برمیگردین تهران
    وندا شاکی برگشت سمتش ولی من خشکم زده بود و داشتم حرفاش و برای خودم معنی میکردم
    _مرداس با خودت چی فکر کردی؟ما دایی رو داریم و اون ما رو از خونش بیرون نمیکنه
    همون لحظه دایی هم اومد داخل اتاق ،مرداس به دایی خیره شد
    _محمود بهشون بگو
    _نه مرداس خودت بهتره باهاشون صحبت کنی ،قبول هم نکنن نور چشمی خونه منن بچهای خواهرم
    _پس ولش کن ببرشون با خودت
    دایی خیلی آهسته گفت:پس قسمت چی مرد.من اونقدر قدرت ندارم
    مرداس خیلی آشفته شد انگار روی قسم دادن خیلی جدی بود
    مرداس:همتون برید بیرون بجز وندا و ویدا
    


    سریع همه از اتاق خارج شدن چرا نمیتونستم درک کنم داره چی پیش میاد ،مرداس خیلی کلافه بود این رو میشد از تموم حرکاتش متوجه شد ،نفس عمیقی کشید و به سقف خیره شد
    _من نمیخام دلیل براتون بتراشم پدربزرگتون قبل مرگش از من قول گرفت که مراقبتون باشم. دلتون میخاد داییتونم مثل بقیه خانوادتون از دست بدین؟ من نمیدونم، فرزاد که الان مرده ولی امکانش هست بازم بیان سراغتون بخاطر وضع مالی خوب پدرتون و کارش حتما دنبالتونن متاسفانه کیان هم مرده و مشکلات دوبرابر میشه، نیوشا هم با ما میاد .بهتون وقت میدم تا موقع مرخص شدنم وسایلتون و جم کنید
    وندا خاست حرف بزنه و اعتراض کنه که سریع دستش و بالا اورد و خشک نگاهمون کرد، تحمل نگاه مستقیمش و نداشتم سرم و پایین انداختم و اومدیم بیرون
    در و که بستم وندا شروع کرد به غر زدن ،دایی با شونه خمیده به سمتمون اومد
    _دیدی ویدا! پسره پرو انگار صاحب ماست که اینطوری حرف میزنه تا حالا تو زندگیم هیچکس برام اینطوری تعیین تکلیف نکرده بود. دایی واقعا چرا اجازه دادین که اینطوری با ما صحبت کنه؟ چرا ما اخه نمیتونیم کنار شما بمونیم؟
    دایی فقط بهمون نگاه میکرد نمیتونستم درک کنم تو این نگاه چه درد و ترسی هست .دودستی،دست بزرگش و گرفتم و بهش خیره شدم .نگاهش به سمتم برگشت حلقه اشک رو که تو چشماش دیدم ترسیدم
    پرهام: بهتره هرچه زودتر برگردین خونه
    ولی صدایی متوقفمون کرد و برگشتم عقب
    _محمود
    خیره شدم به اون همه پلیسی که اومده بودن تو بیمارستان ،مگه قبلا باهامون صحبت نکرده بودن الان دیگه چی میخان
    دایی: چیشده عباس؟
    _اروم باش محمود بهتره بریم تو اتاقی که مرداس بستری حرف بزنیم بچها بیرون مراقبن
    ترسم دوبرابر شد نمیدونستم سرهنگ چرا اومده بود و قرار بود چی بشه!
    وارد شدیم ،چشمای مرداس خمار شده بود معلوم بود مسکنا تاثیر زیادی روش داشتن ولی جلوی خودش و میگرفت ،نگاهش به سرهنگ که افتاد چشماش کامل باز شد
    مرداس: عباس اینجا چیکار میکنی؟
    سرهنگ: اروم باشید براتون میگم چیشده فعلا خونسردیتون و حفظ کنید
    نفسا تو سینه حبس شد واقعا نمیدونستم سرهنگ میخاد درمورد چی حرف بزنه ولی هر چی بوده مهمه که تا اینجا اومدن با این همه افراد.
    سرهنگ: نمیدونم متوجه شدین یا نه ولی زلزله ای در کار نبودش، فرزاد عملا میخاست خودکشی کنه و همه شمارو با خودش بکشه ،بمبایی تو پارکینگ کار گذاشته بود ما فقط موفق شدیم تعدادیش و خنثی کنیم یکیش که نزدیک به طبقه همکف بود ترکید.طی تحقیقات زیاد و اعتراف گرفتن از افرادی که زنده موندن فهمیدیم فرزاد برای باندی کار میکرد که سالها پیش مرداس بهشون نفوذ کرده بود. میخاستن از این طریق هم مرداس رو از بین ببرن هم فرزاد انتقامش و از سرتیپ بگیره .متاسفانه تو این راه خیلیا بهشون کمک کردن که قبلا خودی بودن ،خونه باغ سرتیپ هم دیشب تو یه آتیش سوزی غیر منتظره سوخت ولی خوشبختانه کسی آسیب ندیده . ما حدس میزنیم که جونتون تو خطر باشه، محمود باید سریعتر تغییر مکان بدی
    به مرداس نگاهی انداختم که متفکر داشت به سرهنگ گوش میداد
    چه اتفاقی داشت میوفتاد چرا من سر در نمیوردم! چطوری این همه مشکل برای خانواده ما پیش اومد
    مرداس: پرهام برو دنبال ترخیص من باید سریعتر برگردیم تهران،محمود سریع دخترا رو ببر وسایلشونو جمع کنن احتمال داره به خونه منم حمله کنن باید برگردیم، هر چه زود
    باورم نمیشد سریع ملافه رو کنار زد و بلند شد،چطور میتونست با اون همه زخم و حال وخیمش بلند شه
    دایی: ویدا زود باش چرا خشکت زده
    به خودم اومدم سریع بلند شدم دنبال دایی کشیده میشدیم و کلی سرباز کنارمون راه میومدن از در بیمارستان که زدیم بیرون نور فلاش دوربین کورم کرد ،سرهنگ رفت وسط خبرنگارا ،سوالای زیادی میپرسیدن ولی من فقط هاج واج بهشون نگاه میکردم دایی و سرهنگ سعی داشتن جمعیت و کنار بزنن ولی سوالاشون برام تعجب اور بود گوش دادم ببینم چی میگن
    _سرهنگ کریمی بنظرتون ممکنه افراد بیشتر از خانواده وکیلی کشته بشن؟
    _سرهنگ این دو نفر دخترای مقتول کیوان وکیلی هستن؟
    _سرگرد شما که تو اون گروگان گیری بودین برامون بگید چطور نجات پیدا کردین؟
    _سرگرد چرا نمیگید چطور سرتیپ کشته شد تو عملیات؟
    _سرهنگ این درسته که فرمانده عملیات لو رفته گروه سرخ بین گروگان گیرا بوده و به شما کمک کرده؟
    اشکام تند تند پشت سرهم میریخت خدایا کمکم کن چطوری این همه حجم اطلاعات رو هضم کنم چطور بفهمم مرداس کی بوده که قراره ما رو به اون بسپارن ،یه اطلاعاتی؟ فرمانده عملیات گروه سرخی که میگن؟ همکار بابام؟ همراه داییم؟شاگرد پدربزرگم؟
    سرم گیج رفت وندا دستم و گرفت و نگران صدام کرد .دایی سریع ما رو به سمت ماشین برد ،حالت تهوع داشتم و نمیدونستم با این همه سوال چیکار کنم ولی وقت و زمان بهم اجازه نمیداد جوابی براشون بدست بیارم
    
    مرداس

    به کمک پرهام لباسم و تنم کردم دکتر با عصبانیت زیاد بهم زل زده بود
    _من نمیدونم چرا شما پلیسا انقدر هلید و نمیذارید حالتون بهتر بشه بعد پاشید دوباره برید تو شکم خطر
    دستم بی حرکت موند یاد علی افتادم که همیشه حرص میخورد سر اینکه من هیچوقت مراقب خودم نیستم و آدمیم که زندگیم رو پایه ی ریسک میچرخه
    با اون عملیات همه رو به فنا دادم ......صورت خونینش ......دستای بسته من............خنده های استاد سرخ
    سرم و بشدت تکون دادم به پنجره نگاه کردم که هوا داشت کم کم تاریک میشد درست مثل زندگی سرتاسر لجن من
    انتقام پرپر شدن اونا رو ازم میگیری؟ بگیر بیشتر از اینا حقمه من قاتل همشونم
    با قدمهای بلند شروع کردم راه رفتن پرهام و یزدان دنبالم میدوییدن ،نرسیده به در بیمارستان تجمع جمعیت رو دیدم دوتا دستم و اوردم بالا و لباسشون و گرفتم
    _خبرنگاران ،از در پشتی میریم هرچند ممکنه اونجاهم باشن ،یزدان برو ماشین رو بیار
    یزدان ازمون جدا شد ،پرهام کنارم راه میومد حس میکردم میخاد چیزی بگه ،کنار در وایسادم و نگاهش کردم وقتی به صورتم نگاه کرد شروع کرد حرف زدن
    _مرداس داره چی پیش میاد ؟میخای دخترا رو هم بیاری واقعا؟
    _پرهام من الان گیج تر از همتونم فقط بیا بریم باید زود برگردیم تهران
    _اخه چرا اونجا
    _چون تنها کسی که میتونه برای من اطلاعات در بیاره اونجاست
    _کیو میگی بنیتا؟
    _اون احمق که خودشم مهره سوختس ،نه هستی رو میگم
    _اون کیه؟
    _بعدا متوجه میشی بدو سریعتر بریم
    به سمت خونه محمود میروند ذهنم درگیر بود باید میفهمیدم کی میخاد منو بکشه و از سر راه برداره
    محمود رو تو چارچوب در دیدم ، کمی از در فاصله گرفت که بریم تو سرم بشدت درد میکرد و این بخاطر بی خوابی و درد زیادم بود ولی کسی نبودم که بروی خودم بیارم .رو اولین مبل نشستم
    _محمود ، عباس ترتیب پرواز رو داده؟
    _اره ،مرداس واقعا میخای دخترام و ببری؟
    انگشتام و از رو چشمم برداشتم و نگاهش کردم نگرانی تو صورتش موج میزد
    _محمود تو و خانوادت هم میرید زیر نظر اونوقت انتظار داری دخترا کجا باشن من همین امشب میرم که امنیت خونم و بالا ببرم ،تا متوجه بشیم اینا کین و از طرف کدوم گروهن
    سرش و پایین انداخت خیلی اروم و زمزمه وار گفت
    _کاش به استاد سرخ کمک نمیکردی
    _محمود هزار بار حرفش رو زدیم اگر بهش کمک نمیکردم پرهام رو میکشتن و هزاران اگر دیگه مهمترش اطلاعاتی بود که رفت دست استاد سپید
    انقدر با حرص اینارو گفتم که حس کردم الان کتفم خورد میشه دستم و رو شونم گذاشتم و چشمام و بستم
    یزدان: مرداس باید بستری میموندی اخه چرا انقدر لجبازی
    انقدر بلند داد زدم و خاستم خفه شن که حتی صدای نفس کشیدنشونم نمیومد، کمی رو مبل دراز کشیدم تا دردم کمتر بشه چند دقیقه همونطوری بودم ولی مگه میذاشتن تو حال خودم باشم
    محمود: مرداس بلند شو یه چیزی بخوریم ببریم فرودگاه
    واقعا به ما مسافرت نیومده ،سر میز که نشستم چشمم به همسر سرتیپ خورد که بهم خیره شده بود
    _متاسفم
    اشک تو چشماش حلقه زد ،آه عمیقی کشیدم هنوز کسی سر میز نیومده بود که محمود دوباره خطابم کرد
    _مرداس میدونی که برای ما مهمه خواهش میکنم لفتش نده
    _خودت باهاشون حرف زدی
    _نه میدونی که قبول نمیکنن
    _بهتره بکنن چون برا خودشون سخت میشه که بخان تو خونه 3تا مرد غریبه باشن
    _ماهم امشب باهاتون برمیگردیم
    _چه بهتر
    با اومدن دخترا محمود سکوت کرد هر کسی به یه نحوی با غذاش بازی میکرد .بجز کشتن زمان، کار دیگه ای نمیکردیم کلافه بلند شدم از جام ،پرهام دنبالم اومد
    _مرداس دراز بکش باید مسکنت و بزنم خیلی سرپا وایسادی دیگه
    رو زمین دراز کشیدم امپول و برام زدو کنارم همونجا نشست
    _یعنی چی میشه مرداس
    _چیزی نمیشه مرد نگران نباش
    _فکر میکنی دخترا قبول کنن
    _مجبورن تا زمانی که بخان پیش ما باشین بعدش میتونن برن
    _مگه الکی مرداس قراره زنت بشه میتونه بره چیه اخه ! من نمیفهمم چرا نمیتونن همینطوری باشن
    _نمیدونم سرتیپ و محمود خیلی براشون مهمه
    _خب دخترا به خودشون مربوطه چطور میخان زندگی کنن
    _موقته نه دائم اینم فقط بخاطر محمود و قولم به سرتیپه
    _اگر میگفتن الهه لجبازی کیه میگفتم صد درصد مرداسه
    پوف کلافه ای کشیدم از کنارم بلند شد. نمیتونستم بخوابم ولی خیلی خسته بودم ، کم کم همه وسایلشون و جمع کردن و و تو هال نشسته بودن
    _تمام وسایل مورد نیاز و برداشتین؟
    همه تایید کردن ،رفتیم بیرون سوار دوتا ماشین شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردیم ،تو راه همش سرم میوفتاد، نمیتونستم وزنش و تحمل کنم این چه مسکنی بود که بهم پرهام زده بود
    ویدا:حالتون خوبه ؟
    بهش نگاهی انداختم نگران به بلیزم خیره شده بود برام جالب بود که این دختر انقدر خجالتیه، بعد وندا فکر میکنه میتونن از پس خودشون بربیان که اونطوری جلوی من گارد میگیره و دم از حق خودش و خواهرش میزنه. یکم دلم براشون سوخت بعد مرگ عزیزاشون حق دارن انقدر تهاجمی عمل کنن
    _اره
    نیم نگاهی بهم کرد و سرش و دوباره انداخت پایین و باشالش شروع کرد بازی کردن ،منم سرم و به پنجره تکیه دادم تا بتونم وزن سرم و تحمل کنم

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 407
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,247
  • بازدید ماه : 14,205
  • بازدید سال : 141,308
  • بازدید کلی : 11,638,448