close
مجتمع فنی تهران
رمان لرد سوداگران قسمت دوم
loading...

رمان فا

تا رسیدن به فرودگاه خوابیده بودم ولی هر از گاهی نیم نگاهی به اطراف مینداختم برای مطمئن شدن از اوضاع    یزدان: مرداس رسیدیم بلندشو خوابالو   …

رمان لرد سوداگران قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 160 سه شنبه 02 آذر 1395 : 12:53 نظرات ()

تا رسیدن به فرودگاه خوابیده بودم ولی هر از گاهی نیم نگاهی به اطراف مینداختم برای مطمئن شدن از اوضاع
    یزدان: مرداس رسیدیم بلندشو خوابالو
    _ببند
    کلا سرخوش بود این پسر بلند زد زیر خنده ،محمود جلوتر میرفت و راهنماییمون میکرد منم اروم کنار پرهام میرفتم که متوجه شدم نیوشا نیست رو به وندا که نزدیکتر بود بهم پرسیدم
    _وندا ، نیوشا کجاست
    _رفت پیش خالش، المان
    _بهتر
    وندا چشم غره ای بهم رفت و روش و برگردوند
    یزدان:اخیش راحت شدم
    _عیبی نداره همین وندا مال خودته
    _چه مالیم بذر و بخشش میکنی برس به زن خودت فعلا
    _بمیر بابا زن کیلو چنده، مدتی فقط خونه من میمونن
    ولی خودمم به این حرف اعتقادی نداشتم وقتی قسم میخورم باید تا اخرین قطره جونم ازشون محافظت کنم حالا به هر قیمتی که شده حتی اگر بزنم زیر تمام مقرراتم
    سریع کارا رو انجام دادن، اتفاقی هم نیوفتاده بود گوشیم و روشن کردم چندتا پیام برام اومده بود
    بنیتا: کدوم مرگستونی هستی مرداس؟چرا خاموشی اخه؟مردی حتما
    دختره نچسب چرا واقعا نجاتش داده بودم...................



  
    پیام بعدی از طرف بچها بود
    _اقا اتفاقی نیوفتاده خیالتون راحت
    شمارش و گرفتم بعد از چند بوق برداشت
    _چه خبر گزارش بده
    _اقا هیچ خبری نیست ،چندبار بنیتاخانم اومد که وقتی راهشون ندادیم خیلی کفری شدن. ولی امروز یه ماشین مشکوک تمام مدت تو کوچه بود غریبه بود بچها تعقیبش کردن ولی چیزی دستگیرشون نشد
    _برو تو خونه دفتر تلفن رو بردار شماره زنی به اسم هستی رو بگیر بگو از طرف چشم عقاب تماس گرفتم . برید دنبالش امشب باید بیاد خونه منم دارم برمیگردم احتمالا تعدادتون امشب زیاد میشه اگر کسی اومد حمله نکنید
    _چشم اقا
    تلفن رو قطع کردم پرهام هنوز نگران بود همیشه محافظ کار بود و اصلا نمیپسندیدم این رفتارشو
    رو صندلی هواپیما که نشستم خوابم برد
    _مرداس بلند شو
    کمی پلکم و از هم باز کردم مکان برام ناآشنا بود کمی فکر کردم و به اطراف دقیق نگاه کردم رو تخت خودم و تو اتاق خودم بودم ،به پرهام نگاه کردم کمی خودم و حرکت دادم که کتفم تیر کشید
    _پرهام
    _مرداس هیچی نگو دوروزه خوابیدی حالت اصلا خوب نبود، هی بهت گفتیم نباید مرخص میشدی نمیدونم چرا انقدر سرتقی
    _چطوری
    _بعدن برات میگم بذار فعلا سرم رو از دستت جدا کنم همرو سکته دادی
    چشمام و بستم چرا انقدر خسته بودم یهو ذهنم شروع کرد به فعالیت سریع از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ،پرهام همینطوری بهم فحش میداد و دنبالم میدویید . به پذیرایی که رسیدم دیدم وندا،ویدا و هستی نشستن دارن حرف میزنن
    هستی:به به نگاه کن زیبای خفته از خواب بیدار شده
    _کی اومدی؟
    _دوروزه اینجا زندانیم عشقم
    به ویدا و وندا نگاه کردم که خیره بهم زل زدن به خودم نگاه کردم که یه شلوار فقط پام بود ،الان میخاستن بگن تا حالا مرد ل*خ*ت ندیدن اینطوری زل زدن
    _خوب کردی موندی
    _من فرار نمیکنم استراحت کن جون سخت
    _توم دست به تیکه انداختنت خوبه، هستی
    _اخه الان هر کی بود با چهارتا تیر مرده بود
    _نه من
    _درسته عزیزم
    اومد جلوم وایساد دستش و به سمت باندام دراز کرد، به چشماش زل زدم واخم کردم
    _دستت بهم نخوره هستی میدونی که بدم میاد
    _وای مرداس هنوز این وسواست و کنار نذاشتی
    روم و ازش برگردوندم و برگشتم تو اتاق باندا رو باز کردم به خودم تو آیینه نگاه کردم، زخمای بزرگی بود گلوله های 7میل فقط میتونن همچین زخمی ایجاد کنن
    رفتم تو حموم و زیر اب سرد وایسادم تو ذهنم سوالای زیادی بود ولی نمیدونستم کی پشت این قضیس خیلی موردا وجود داره ولی نمیتونستم حدس بزنم کی میتونه این همه حسابگر تو همه اعواملی که به من مربوطه دخالت کنه
    زخمام و ضدعفونی کردم از حموم خارج شدم به لباسام رو تخت نگاه کردم، پوشیدم و رفتم بیرون هنوز تو پذیرایی بودن کنار هستی نشستم که پاهاش و جمع کرد
    _مرداس چی میخای ازم
    _اطلاعات
    _من مجانی کار نمیکنم عشقم میدونی که
    تو چشماش با اخم خیره شدم وقتی دید جدیم لب تابش و وسیلهاش و دراورد و رو میز چید
    _کیا رو میخای زیرورو کنی
    عکس کیان و کیوان رو روی میز گذاشتم ،ویدا و وندا شوکه بهم خیره شدن
    هستی سریع عکسا رو روی اسکنر گذاشت و اسماشونو وارد کرد خاستم بلند شم که پرهام با سینی اومد و لیوان خودم و دستم داد با تشکر زیاد نگاهش کردم واقعا میدونست چقدر به قهوه نیاز دارم
    _مرداس این دوتا قاچاقچی اسلحن
    لیوان از دست ویدا افتاد بهش نگاه کردم که دستاش میلرزید تمام لباسش کثیف شد
    _ادامه بده
    _ 4 سال پیش، بار خیلی بزرگی رو وارد میکنن ولی گیر میوفتن انگار با پارتی بازی یه سرتیپ آزاد میشن، چیز خاصی ازشون نیست ولی یکی از زیر مجموعه های گروه سرخن، اخه همسر کیان از دخترای رئیسشون بوده انگار، جداشدن و خودشون به تنهایی به قاچاق ادامه دادن بعد از طلاقشون. برات اطلاعات ریز رو پرینت میگیرم بخون
    به قهوه م نگاه کردم استاد سرخ که مرده چطور ممکنه اینا برای گروه سرخ متلاشی شده کار کرده باشن، مگر اینکه کسی رو برای جایگزین انتخاب کرده باشن
    _مشخصات ساختمونی که ما توش گروگان بودیم و دربیار، دوربیناشم هک کن
    دست به کار شد ولی من خیره بودم به لیوانم این وسط یه چیزی لنگ میزد و من نمیتونستم بفهمم چیه. باید با استاد سپید حرف میزدم ،از جام بلند شدم و به سمت اتاق یزدان رفتم
    



    پشت در اتاق وایسادم و در زدم ولی صدایی نیومد خواستم دوباره در بزنم که صدای پشت سرم مانع شد
    _خونه نیستن
    برگشتم و به ویدا نگاهی انداختم برای چی باید دنبال من راه بیوفته، قرار نیست که تو خونه منن، تو مسائلی که بهشون مربوط نیست دخالت کنن
    تو چشماش خیره شدم ترسیده و نگران بود هر از گاهی از نگاه مستقیم فرار میکرد انقدر بهش خیره موندم که سرش انداخت پایین و برگشت تو پذیرایی ،پشت سرش منم رفتم رو مبل نشستم
    _پرهام ،هستی رو میتونی به اتاقش ببری من با خانمها کار دارم
    فضا سنگین شده بود وندا کمی بانفرت و ویدا با ترس نگاهم میکردن ،بعد از خارج شدنشون وقت خوبی بود که قراره چه اتفاقی بیوفته رو باهاشون درمیون بذارم
    _من اهل حرافی نیستم حوصله چندانی هم ندارم برای مقدمه چینی و از در و دیوار حرف زدن تا به در برسم ،پس یه بار جملاتم و تکرار میکنم و اصلا هم خوشم نمیاد کسی وسط حرفم بیوفته یا رو حرفم حرفی بزنه پس سکوت بهترین روشی که میتونید جلوی من داشته باشید
    وندا: کسیم نخواد گوش بده باید بشینه؟
    _اره
    جدی بهش خیره شدم اونم انگار تاب نگاه کردنم و نداشت سرش و مثل خواهرش انداخت پایین
    _پدربزرگتون از من قول گرفت. من به خاک مادرم قسم خوردم که از دختراش محافظت کنم، اینارو برای این بهتون میگم که بدونید، سرتیپ برای من جای پدرم بود وقتی من سن کمی داشتم به سرپرستی قبول کرد و برام از هرچیزی که فکرکنید مایه گذاشت الان وقت این رسیده که من جبرانشون کنم ولی با وجود تعصبی که داشتن و میدونید خوششون نمیاد دختراشون تو خونه مرد نامحرم باشه من زنگ میزنم کسی بیاد تا ویدا به من و وندا به پرهام محرم بشه
    راستش قبول دارم خیلی بد مطرحش کردم،که اینطور شوک زده و با تعجب بهم خیره بودن
    بلند شدم و رفتم تو اتاقم ولی قیافه مسخرشون باعث نشد نیشخندی نزنم ،چشماشون اندازه نلبکی بزرگ شده بود و نمیتونستن حتی حرف بزنن خشکشون زده بود
    تلفن رو برداشتم و شماره محمود و گرفتم
    _سلام مرداس همه چی مرتبه؟دخترا خوبن؟چیزی شده؟
    _سوالات تموم شد
    _ببخشید نگران شدم، اخه خودتم حالت خوب نبود وقتی بردنت خونه
    _من خوبم نترس هنوز زمان مرگم نرسیده
    _این چه حرفیه مرد ایشالا که ...
    _محمود
    _باشه ببخشید
    _با هرکسی که میخای هماهنگ کن شب بیایین اینجا باهاشون حرف زدم قبول کردن بیا که بخونن خلاص شم از این بار
    _اولشه ها
    _برای من فقط یه مهمونن
    _طرفای 7شب میبینمت مرد
    خواستم از اتاق برم بیرون که در با صدای وحشتناکی باز شد، چشمام و بستم مرداس اروم باش مرد اروم .برنگشتم سمت کسی که به خودش این جرات رو داده بود
    وندا :تو غلط کردی و هرکسی که بخواد برای ما تصمیم بگیره، پدربزرگم مرده همون موقع هم نتونست برای ما کاری بکنه نتونست از دخترش مراقبت کنه ،مادرم دق کرد نتونست هیچکاری بکنه الان هم نمیتونه چون رفته و ما برای زندگیمون خودمون تصمیم میگیریم ،همین الان هم میریم بدون اینکه تو بتونی جلومون و بگیری میفهمی مرداس؟گوشات کره؟احمق نفهم باخودت چی فکر کردی؟ که منو ویدا هم مثل مادرمون تن به این خفت میدیم که در کنار مردایی مثل تو که عین بابامین بمونیم ،نه احمق کور خوندی من نمیذارم خواهرم زن همچین حیونی بشه هیچوقت نمیذارم ، حتما مادرتم بخاطر سرافکندگی از داشتن همچین پسری مرده و .......
    نفهمیدم کی برگشتم و دستم و بردم، بالا کوبیدم توصورتش. وقتی به خودم اومدم که دیدم به میز خورده بود و از درد به خودش میپیچید ،ویدا که کنار در وایساده بود به سمت خواهرش دویید . وندا زد زیر گریه و بلند بلند به من فحش میداد ویدا هم هم پاش هق هق میکرد و این اولینبار برای من بود که دست رو زنی بلند کرده بودم و حتی راهشون داده بودم تو اتاقم
    زیاده روی کرده بودم. کمی اروم شده بودن، وندا خاست بلند شه و ویدا سعی میکرد کمکش کنه ولی با داد بلندی دوباره نشست به پهلوش نگاه کردم که سفت نگهش داشته بود ،حتما وقتی پرت شده خورده به میز
    قسم خورده بودم. نباید خودم بهشون اسیب میزدم ،کنارش نشستم ویدا کمی عقب رفت دستم و انداختم زیر بدن لاغرش و بلندش کردم خواست اعتراض کنه و غر بزنه که دلخور نگاهش کردم
    وارد اتاقشون شدم و گذاشتمش رو تخت
    _تا شب بهش فکر کنید، چه بخوایین چه نخوایین اینجا میمونید چه با اون حروف چه بدونشون من اجازه خروج نمیدم، وندا با من لج نکن من تا کسی به کارم کار نداشته باشه هیچکاری نمیکنم که باعث ازار بشه
    از اتاق زدم بیرون، وقتم و داشتن میگرفتن و من اصلا حوصله ناز کشیدن نداشتم چه برسه اینکه فکر کنن به پاشون میوفتم که بمونن.
    کتفم تیر کشید دستم و به دیوار زدم تا نیوفتم چرا انقدر این درد برای من ازار دهنده بود
    _چیشده مرداس ،هی میگم بلند نشو اصلا گوش به حرفم نمیدی
    پرهام کمکم کرد برم تو اتاق و دراز کشیدم ،انگار واقعا باید کمی به خودم استراحت میدادم تا بتونم رو پا شم و کارام و انجام بدم
    _یه بار فقط یه بار مرداس به حرفم گوش بده خب؟
    _بگو
    _تا شب از جات بلند نشو بذار کمی بهتر بشی،خواهش میکنم
    _باشه
    _من میرم، بیام ببینم بلند شدی دو شقت میکنم
    رد کمرنگ لبخندی رو صورتم نقش بست با دیدن صورتم گل از گلش شکفت
    

    _ای جان نمردیم و لبخند ملیحتم دیدیم، مرد سرت تیر خورده یا قفسه سینت؟
    _پاشو گمشو تا نکشتمت
    _باشه چشم
    باخنده بلند شد و از اتاق رفت بیرون رو تخت نشستم و به دیوار رو به روم خیره شدم
    زمان زیادی گذشت و من هنوزم به دیوار خیره بودم، ذهنم به هر دری میزد و فکر میکرد ولی من تمرکزی رو هیچکدوم نداشتم که متوجه بشم دقیقا داره به چی فکر میکنه ،بیشتر از همه میخاستم فقط وقت کشی کنم تا این زمان لعنتی تموم شه
    به سمت کشو میزم رفتم و قاب عکس و بیرون اوردم
    _امشب ارزوت به صورت قراردادی براورده میشه
    صدای زنگ در باعث شد نگاهی به بیرون پنجره بندازم ،پرده رو کشیدم محمود و خانوادش داشتن میومدن و هوا گرگ و میش بود
    لباس سبز پررنگی رو دراوردم و با شلوار مشکی تنم کردم طبق معمول آسینام و تا ارنجم تا کردم ،از اتاق که زدم بیرون ویدا و وندا رو راه پله دیدم که لباساشون و عوض کرده بودن
    با دیدن من همه بلند شدن باهاشون سلام احوال پرسی کردیم و نشستیم رو مبل
    محمود :حاج اقا رستمی یکی از بستگان هستن مرداس گفتم آشنا باشن خیلی بهتره
    _ممنون
    بشدت همه شوکه بودن از رفتار سرد من ولی پرهام سریع اوضاع رو ماست مالی کرد
    پرهام :میبخشید دوستان مرداس بخاطر عملی که انجام دادن هنوز یکم بی حاله
    همسر سرتیپ نامه ای رو بهم داد شبیه وصیت بود شناسنامه خودم و پرهام دادم به اقای رستمی
    همه منتظر به وندا خیره بودن ویدا دستاش و بهم دیگه فشار میداد
    وندا:منو خواهرم شرطایی داریم
    پوزخند تلخی گوشه لبم نشست ،قانون هه هیچ قانونی نمیتونه منو محدود کنه
    وندا:میخام که درج بشن این شروط و خودمم مینویسمشون اقایون هم مایل بودن امضا میکنن
    اقای رستمی دفترش و جلوی وندا و ویدا گذاشت .جفتشون شرایطشون و نوشتن ،دفتر و جلوی من گذاشتن که بخونم
    هه شروط انقدر اراجیف بود که زحمت خوندنشم به خودم ندادم و امضا کردم ،وندا پوزخند تمسخر امیزی زد هه با لبخند بهش نگاه کردم واقعا یه آدمکش رو از قانون میترسونی دختر بچه هه
    پرهام هم امضا کرد و منتظر شدیم اقای رستمی به ادامه کاراش برسه
    حواسم نبود که چی میگفت ولی کلمه بله رو که از دهن ویدا شنیدم کمی خودم رو جمع کردم. کلماتش پشت هم ردیف میشد ولی من فقط عرق سردی رو بدنم مینشست و نمیتونستم خوب گوش بدم
    با حرکت دست پرهام رو دستم حواسم جمع شد که همه به من خیرن
    _بله
    بعد کلی تبریک و دادن شیرینی به دوستان، اقای رستمی تشریف بردن و بقیه برای صرف شام موندن پرهام تصمیم گرفت از بیرون غذا بگیره
    محمود: مرداس خونه رو عوض میکنی؟
    _نه چطور؟
    _برا امنیت
    _خونه من از هرجا فکر کنی مطمئن تره
    _خیلی مراقب دخترا باش خواهش میکنم تنها یادگاریای خواهرمن
    _باشه
    وندا: میخام خونه رو بفروشم
    داشت غیر مستقیم با من حرف میزد ولی بروی خودم نیوردم ،با عصبانیت لیوان رو میز کوبید. هه عمرا بتونی اعصابم و متشنج کنی
    تا بعد صرف شام کسی با من صحبت نکرد منم حوصله بحث با کسی و نداشتم برای همین تو حرفاشون شرکت نکردم بیشتر خانمها در حال صحبت بودن هر از گاهی سنگینی نگاهی رو از طرفشون حس میکردم ولی بروی خودم نیوردم
    چشمام داشت گرم میشد که محمود بلند شد که عزم رفتن بگیره، دستم همونطور رو چشمام بود که گفتم
    _میموندین حالا
    محمود:نه دیگه توم خیلی خسته ای، مشخصه حال خوبی نداری
    سرم و بلند کردم که دیدم خانمها درحال گریه کردن و ویدا تو بغل مادربزرگش گم شده ،از نظرم خیلی مسخره بود این رفتار حالا خوبه عروسی نیست وگرنه کلا میذاشتم میرفتم
    _مراقب خودت و اطراف باش، محمود
    _تو که به پا واسه منم گذاشتی
    _احتیاط خوبه
    _نه برا یه مرد ریسک پذیر
    تا دم در بدرقشون کردم و بعد خدافظ سرسری به سمت اتاقم رفتم ،تنها چیزی که نیاز داشتم استراحت بود
    



    این پست رو تقدیم میکنم به تمامی دوستانی که منو همه جوره مورد حمایتشون قرار میدن و نمیذارن من از نوشتن دلسرد بشم


    به در اتاق که رسیدم هستی رو دیدم با چشمای متعجب داره نگام میکنه ،به سمتش رفتم
    _مرداس واقعا ازدواج کردی؟
    _نه
    _پس اون پایین چه خبر بود
    _ولش کن هستی برام اطلاعات رو دراوردی؟
    _اره بیا بریم تو بهت نشون بدم
    داشتم همراهش میرفتم تو اتاقش که چشمم به ویدا افتاد که خیره بهم بود ،کمی نگاهش کردم ولی هیچی از طرز نگاهش نفهمیدم .همراه هستی رفتم داخل و رو مبل نشستم
    _بگو میشنوم
    _مرداس من باید بهت هشدار بدم، ادمای کله گنده ای دنبال این دختران تو از ارثشون و پولی که باباهاشون بالا کشیدن خبر نداری ،این دونفر بار قاچاق دست راست استاد سپید رو بالا کشیدن و فروختن که در به در دنبالشونن. تو الان به دارنده این پولا پناه دادی؟
    _من خودم حلش میکنم تو بقیش رو بگو
    _سرتیپ طی یه اتفاقی انگار مجبور میشه بخاطر جون پسرش و تهدید جون دخترش وارد اون معامله بشه و کیوان دامادشون شده تا بتونه در مقابل استاد سپید از خانوادش محافظت کنه .هر چند همش نقشه بود تا بتونن سرتیپ رو تو خطر بندازن و بکشنش ولی نشده برای همین از فرزاد استفاده کردن چون سرتیپ خیلی از بارهارو مصادره کرده و ضرر بهشون زده
    _من نمیدونم اینا رو چطور بدست میاری هستی
    _دیگه ما اینیم دیگه
    _باید مدتی اینجا باشی
    _اره افرادت گفتن دست پر اومدم
    خیله خب هر چی شد بازم بهم خبر بده من باید برم
    سری برام تکون داد از جام بلند شدم سرم بشدت گیج میرفت به زور خودم و به اتاق رسوندم دنبال شر نبودم نمیخاستمم که با استاد سپید وارد جنگ بشم
    تلفن رو برداشتم و شماره استاد سپید رو گرفتم چند بار بوق خورد ولی کسی برنداشت ،دوباره گرفتم بعد چند بوق کسی گوشی رو جواب داد
    _به استاد بگین اژدهای سیاه زنگ زده
    _مرداس تویی؟
    کمی فکر کردم ولی صدای زن رو نشناختم داشت اشک مصنوعی میریخت
    _ببخشید شما؟
    _مرداس من ژاله ام دختر استاد سپید
    اون دختر نچسب اون روزی رو به یاد اوردم
    _چیزی شده؟
    _اره ........مادرم کشته شده
    شوکه به خودم تو آیینه خیره شدم این امکان نداشت
    _چطوری، چیشده؟
    _دیشب تو یه مهمونی تو ژاپن مسموم شده با سم
    کتفم تیر کشید با درد زیادی رو زمین نشستم سرم و تو دستام گرفتم باورم نمیشد سد اصلی بین قاچاقچیا شکسته باشه این بدترین خبری بود که شنیده بودم
    _کی رو وصیت کردن به جاش
    حس کردم گریه مصنوعیش قطع شد و داره بهم نیشخند میزنه
    _من
    ترجیح میدادم با ژاله در میون نذارم میدونستم اگر بفهمه که من میدونم چقدر پول در میونه ،حتما میاد که ترورم کنه
    _ممنون که خبر دادی
    تلفن رو قطع کرد و سرم به دیوار تکیه دادم ،اگر دست دست میکردم حتما میخاستن دخترا رو نابود کنن
    دوتا کمری سی زد 100 رو برداشتم از در پشتی باغ زدم بیرون ،از دیوار خونه کیان بالا رفتم و پریدم تو حیاط .پنجره ها شکسته بود میدونستم جنازه افراد رو سر به نیست کردن
    آهسته وارد خونه شدم همه جا بهم ریخته بود تمام فرشا و تابلو ها رو یه جا جمع کرده بودن ،رد خون رو زمین بود ،دولا شدم و انگشتم و رو زمین کشیدم خون خشک شده بود پس مال الان نبود
    حواسم بود که پام روی چیزی نذارم که صدایی جلب توجه کنه .اطراف خونه رو خوب گشتم ولی هیچکس نبود به سمت اتاق ویدا حرکت کردم
    در رو اروم باز کردم ادرس اینجا رو امین بهم داده بود که صندوقی اینجا زیر تخت ویدا، زیر زمین و موزاییکاست
    در کمد رو باز کردم بشدت به هم ریخته بود، دستم و بردم پشت کمد دیواری گیره ای رو کشیدم موزاییکا تقی تکون خوردن و کنار رفتن ،دراز کشیدم و صندوق کوچیکی رو برداشتم ، خاستم برم بیرون از خونه که دوربین کوچیکی چشمم رو گرفت، مدل کوچیک ضبطی داشت. برشش داشتم به سمت خونه برگشتم
    چراغ روشن تو آشپزخونه نظرم و جلب کرد به اون سمت راهم و کج کردم
    ویدا نشسته بود رو صندلی و سرش رو میز بود موهای موج دارش روی میز ریخته بود صدای فین فین دماغش میومد
    _اینجایی چرا؟
    بسرعت بلند شد و نگاهم کرد صورتش عین گچ شده بود چشماش خون بود ،کمی اخم کرد و موهاش و پشت گوشش زد
    _تشنم بود اومدم پایین ،ببخشید اجازه نگرفتم
    از لحنش تمسخر پیدا نکردم انگار حتی بلد نبود طعنه بزنه
    _باشه
    به سمت راه پله حرکت کردم که سنگینی نگاهش رو حس کردم به صندوق دستم که خیره شدم ،مسیر رفته رو برگشتم
    _ویدا
    خیره بهم شد انگار بهش شوک وصل کردن دستم و جلوی صورتش تکون دادم ،صندوق رو جلوش رو میز گذاشتم
    _ویدا خوب گوش بده به من، من نمیتونم با وندا حرف بزنم .نمیدونمم این تو چیا هستش ولی میدونم پدرتون و عموتون اموال زیادی رو بالا کشیدن و ممکنه بیان سراغ شما بهتره زودتر اسنا رو به دلار تبدیل کنیم و بفرستیم ،با وندا حرف بزن الان، که من تا فردا کارا رو انجام بدم. یه ساعتم باعث میشه همه چیز از دست بره
    هنوزم شوکه بهم خیره بود پوف عصبی کشیدم و به سمت اتاق هستی حرکت کردم ،چند تقه ای به در زدم و منتظر شدم
    _هوم کیه
    _مگه در خونست که میگی کیه؟
    در و که باز کرد با یه موجود عجیب مواجهه شدم ،موهای ژولیده و چشمای پف کرده و دهن باز ،حتی سرپاهم چرت میزد
    _هستی
    با دادم سه متر پرید هوا و چشمهاش باز شد
    _این دوربین رو بگیر سر و تهش و در بیار بفهمم چیه
    دوربین رو گرفت و سریع رفت تو اتاق ،واقعا برام جای تعجبه که چطور به این سرعت خوابید با رفتن و اومدن نیم ساعته من
    

    صدایی نظرم و جلب کرد به سمت چپ راهرو رفتم انگار ویدا و وندا داشتن دعوا میکردن
    ویدا: آروم تر صدات میره بیرون وندا
    وندا:بدرک بذار بشنوه احمق فکر کرده کیه که پاشو میذاره تو خونه ما و برای پولمون تصمیم میگیره
    _اون میخاد فقط بهمون کمک کنه چرا یکم فکر نمیکنی
    _میخام صد سال سیاه کمک نکنه، کفن شدش و بیارن
    _ساکت باش وندا هی هیچی بهت نمیگم
    _اوه چیشده زنش شدی پشتش در میای
    _بحث این حرفا نیست چشمات و بستی دهنت و باز کردی هرچی که میخای میگی، کوری انقدر داره که مال منوتو رو نخواد پس بفهم چی میگی. دلیل نمیشه که بزور ازدواج کردی یا خانوادمون رو از دست دادیم، الان زندگی رو بخودمون زهر کنیم. واقع بین باش عزیز من
    از در فاصله میگیرم ولی چشمام خیرست به در. بجای صدای این دو خواهر صدای دو آدم دیگه تو گوشم میپیچه
    _رضا خواهش میکنم ازت واقع بین باش الان زندگی منوتو اینه باید باهاش بسازیم چرا انقدر طمع داری ،نگاه کن منو داری پسرت و دختری که تو راه داریم
    _تو هیچی نمیفهمی همش خوشبینی و فکر میکنی زندگی به همین چیزاشه
    _پس چی باید باشه
    _خب معلومه پول و مقام
    _خواهش میکنم رضا نکن مثل بابام نکن مارو تو آتیش طمعت میسوزونی
    _بابات یه احمق بوده که نفهمیده من چرا تورو میخاستم و سر چی معامله کردم
    _ساکت شو من تو رو انتخاب کردم چطور میتونی اینو بگی ازت انتظار.....
    چشمام و با درد بستم وقتی صدای کمربند تاب خورده رو شنیدم ،آروم عقب گرد کردم و به سمت حیاط قدمهای آرومی برداشتم
    سرم و رو به آسمون سیاه گرفتم. گرفته و ابری بود ،دستم و اوردم بالا و گذاشتم رو قلبم
    سرد و خشک، به کندی میزد ،خیلی آروم .دلم میخواد یه شب رو بدون این درد زندگی کنم که قلبی ندارم اینکه احساسی ندارم و حتی نتونستم برای مادرم سوگواری کنم.درونمم یخ زده بود، چه انتظاری داشتم واقعا
    نفس عمیقی میکشم ،وقتی حرفی نتیجه ای نداره چرا به خودم زحمت بدم.صدای گوشیم در اومد بازش کردم پیامکی با محتوای رمزی بود
    برگشتم تو اتاقم و لباسم و عوض کردم و تغییر چهره کمی دادم ،کمربند سلاحای سردم و بستم.
    سوار موتور شدم، چراغی زدم در پارکینگ باز شد و زدم بیرون. بی هدف تو اتوبان حرکت میکردم خلوت بود درست مثل ذهن و قلب من
    با رد شدن از انتهای اتوبان و دیدن یه باغ بزرگ که صدای موزیک بلندی ازش میومد نگه داشتم . تلفنم و در اوردم و شماره امیر رو گرفتم
    صدای موسیقی اکو شد پس درست حدس زده بودم
    _به به مرداس خان راه گم کردی ، چرا دم دری بیا تو .صدا که همونه
    _تموم شد؟
    بلند قهقهه زد ولی من تلفن رو دورتر گرفتم
    _اره الان میام استقبالت
    _بجم
    مدت زمان کمی منتظر شدم در باغ باز شد موتور رو هل دادم داخل ،امیر و وسط دوتا بادیگاردش تشخیص دادم .به سمتم پا تند کرد و اومد جلو و بغلم کرد
    _امیر بدم میاد نچسب
    _اه بمیری با این وسواس مسخرت
    _چیکاره ای
    _فعلا که بارا بسته اس
    چشمکی بهم زد و دوباره قهقهه زد
    _چندتان
    _اوه خیلی بیا بریم، خوشت اومد میگم یکیشون امشب حالت و بسازه
    اخمی رو حواله چهره مسخرش کردم و رفتم داخل ،آدمای زیادی رو تو ویلا جا داده بود همه جا رو دود گرفته بود. دستش که رو کمرم بود هدایتم کرد به جلو و تو سالن
    میدونستم میشه اینجا پیداش کرد نیم نگاهی هم به بقیه ننداختم تا ببینم دارن چه غلطی میکنن
    رو صندلی که گوشه ترین جای ممکن بود قرار گرفتم، چشمم و به سمت بالای پله ها سر دادم نشسته بود و غرق لذت به وسط ویلا نگاه میکرد و من این مرد مریض و بهتر از هر کسی میشناختم
    سینی جلوم قرار گرفت گیلاسی برداشتم ،خیره به مایع زرد رنگ بودم که سایه ای رو بالا سرم حس کردم ،سرم و کج کردم
    _از این طرفا اژدها
    بلند شدم قدش به زحمت به سینم میرسید کمی عقب رفت و سرش و اورد بالا
    نگاه تمسخر آمیزی به هیکلش کردم
    _بهت ساخته یوسف
    جوری میخنده که حالم بهم میخوره از دیدن دندونای سیاهش
    _چی میخوری؟ یا بگم بسازنت
    گیلاس رو برعکس رو شونش میذارم که شبیه طاقچه شده از بس چاقه
    _یکی از صد سالهات و بیار نه این اشغالا
    رفت و من برگشتم دوباره به سمت بالای پله ها نگاه کردم ولی اینبار بهم خیره بود با چشمای درشت ترسیده، پوزخند تمسخر آمیزی زدم
    دستش و برد بالا بهم اشاره کرد ولی نتونست لرزشش رو نشون نده ،به آهستگی پله ها رو بالا رفتم ،بهش که رسیدم ویلچرش و به سمتم برگردوند و خیره نگاهم کرد
    _مرداس
    _عمو جان ........هه
    لرزش کم تنش رو میبینم ولی بروی خودش نمیاره ،همچنان خیرم بهش ولی اون نگاهش دو دو میزنه
    _اینجا .......چی میخای؟
    


    _عیبی داره اومدم به عموم سر بزنم؟
    به سختی آب دهنش رو قورت میده و نگاهم میکنه، لعنت به این صورت که بین خانواده این مردا تکرار میشه و من متنفر بودم از صورتم
    _نترس نیومدم کاری کنم
    سرم و به سمتش خم میکنم که چشماش گشاد میشه
    _مگر اینکه کار بدی کرده باشی عمو جان
    نیشخند زهر داری میزنم بهش، که صدای هن هن یوسف میاد. برگشتم عقب ،دستش یه سینی بود بطری رو برداشتم و گیلاسم و تا لبه پر کردم، به دماغم نزدیک کردم بوی خاصش تا ته ریم رو سوزوند
    _هنوزم بهترینا رو داری
    دوباره خندید از اون نوعش که من متنفر بودم وقتی مرد به اصطلاح پدر میزد، انگشت اشارم و روی سرش میکشم
    _بار امشبت چیه انقدر بریز و بپاش کردی
    حرکت عرق روی پوستش حس کردم ،امیر به سمتمون اومد
    _مرداس ، بیخیال مرد. بابام گ*ن*ا*ه داره ممکنه پس بیوفته ها
    بعدم شروع کرد خندیدن ، با پریدن پلکم اخمام تو هم رفت و چشمم و بستم ،گیلاس رو یه نفس سر کشیدم و فشارش دادم ، ترک خورد
    _کشش نده عمو جان من اعصابم ضعیفه
    چشمام و که باز کردم یوسف و امیر رفته بودن، عمو ترسیده به من خیره بود
    _مرداس باور کن چیزی نیست که برات..........
    تیکه شیشه ای که تو دستم مونده بود و روی زانوش فشار دادم، آه از نهادش بلند شد ولی صدای موسیقی اجازه نمیداد که کسی صداش رو بشنوه
    دستم و محکم گرفته بود که نتونم بیشتر فشار بدم ولی زورش به من نمیچربید، بیشتر تو پای نحیفش فرو بردم که شروع کرد به حرف زدن
    _ژاله .......دختر استاد سپید .........اون ازمون خاسته باهاش همکاری کنیم برای قاچاق دخترا .پول خوبی پیشنهاد داده ........ولی ازمون میخاد ..........دوتا دختری.........که .......مشخصاتشون رو کمدمه .........رو براش ببریم
    شیشه رو از تو پاش دراوردم .گوشیم و دراوردم و شماره امین رو گرفتم
    _جون دلم داداش
    _محافظای خونم و دوبرابر کن سریع، همین الان، میفهمی؟
    _چشم
    تلفن و قطع کردم و برگشتم سمت عمو که از درد به خودش مینالید
    _دیگه چی گفت
    _مرداس......لعنتی........تو .....کی ...........چطوری میفهمی .....انقدر زود
    یقه لباسش و گرفتم و کمی از رو صندلی بلندش کردم
    _بنال
    _ژاله فقط به ما وعده پول داد باور کن چیز دیگه ای نیست که نخوام بهت بگم
    پرتش کردم رو صندلی ،بطری رو از زمین برداشتم و پله ها رو پایین رفتم، تو مسیر برق کریستالی چشمم رو زد
    برگشتم به اون سمت، زنی رو دیدم که صورتش زیر خروار آرایش گم شده بود ،رفتم نزدیکش بلند شد
    _افتخار ر*ق*ص میدین
    دستم و آروم رو کمرش گذاشتم و کشیدمش وسط ،نرم سرش و نزدیک صورتم کرد
    _اژدهای سیاه ، توخطری دوتا بمب رو تو خونت نگهداری میکنی که هر لحظه امکان داره سرت و زیر آب بکنن
    _اطلاعاتی؟
    عقب رفت و یه دور چرخید نزدیکم شد
    _ژاله اون دوتا دختر رو سالم میخاد
    دستش و ول کردم برگشتم که برم بیرون ولی یهو چراغا خاموش شد ، تو حال خودشون نبودن که از خاموش شدن چراغا داشتن لذت میبردن
    احمقانه ترین استراژدی این بود ، عینکم و از تو جیبم دراوردم
    8تا مرد سیاه پوش اومدن تو سالن تو دستشون گاز بیهوشی بود .به امیر که پشت شیشه وایساده بود و میخندید نگاه کردم ،برگشتم که ببینم اطلاعاتیم چیکار میکنه ولی غیبش زده بود
    بطری رو از رو میز برداشتم و سر کشیدم برگشتم عقب،نگاهم به سمت بالای پله ها کشیده شد. پوزخند خسته ای زدم
    جای گلوله کوچیکی رو پیشونی عموم بود ، حیف مهره سوخته
    بین جمعیت قرار گرفتم و منتظر شدم وقتی گاز رو رها کردن ، کتم و در اوردم و دور صورتم پیچیدم سریع پله ها رو بالا رفتم کلید رو از تو گردنبند عموم بیرون کشیدم
    به سمت اتاقش رفتم، چشم چرخوندم چیز خاصی ندیدم .داشتم میومدم بیرون که چشمم به کیف مشکی افتاد که از زیر تخت بود. برش داشتم
    برقا اومد وقت خیلی کمی داشتم ،پنجره رو باز کردم و پریدم تو حیاط ،به موتورم رسیدم
    کمی اطراف رو نگاه کردم خب چطور قراره از اینجا خلاص بشی مرداس، به این فکر نکرده بودی، پسر عموت چقدر شیاده
    اطراف رو خیلی خوب بررسی کردم تنها راهی که میموند این بوده که از تپه کنار ویلا پایین میرفتم
    سوار موتور شدم و بدنش و افقی نگه داشتم که تو شیب لیز بخوره
    تو اتوبان به هر چیزی فکر میکردم، به جز اینکه چطور اون اطلاعاتی به سرعت منو خبر کرد! بعدم چطور به اون سرعت عمو کشته شد
    با ترمز گرفتنم صدای جیغ لاستیکا بلند شد، سریع کیف رو باز کردم فقط یه کاغذ بود
    __عزیزم هنوز اونقدر حرفه ای نشدی که متوجه بشی
    به رژ لبی که ردش رو کاغذ مونده بود خیره شدم، همرنگ رژ لب زن اطلاعاتی بود که باهاش رقصیدم
    نگاه خستم و بلند کردم و به انتهای اتوبان خیره موندم ،کاغذ و مچاله کردم .با آخرین سرعت به سمت خونه میرفتم
    


    در خونه رو باز کردم رفتم تو، همگی تو سالن جمع شده بودن
    امین: مرداس کجایی چیشده؟
    سرم بشدت درد میکرد و برا خودش ضرب گرفته بود ، خودم و رو مبل ول کردم و سرم تکیه دادم بهش
    پرهام :مرداس حرف بزن چیشده؟
    _خفه شید
    نفسای نامرتبم و با یه نفس عمیق منظم کردم ،کسی حق نداشت منو سرکار بذاره،ولی این ژاله احمق داشت منو به بازی میگرفت
    سرم و بلند کردم و به امین زل زدم
    _کامی کجاست؟
    _یعنی چی؟
    _امشب از خط اون برامن پیامی اومد، بخاطر اینکه اطلاعاتی و آشناست پاشدم رفتم تو دل خطر ولی همه چی تله بود
    بلندتر کردم تن صدام و داد زدم
    _هستی بیا پایین
    صدای دوییدنش اومد که با شتاب از پله ها میومد پایین
    _چیشده مرداس ؟خونه رو گذاشتی رو سرت
    _بتمرگ
    شوکه بهم نگاه کرد من هیچوقت کلماتی بکار نمیبردم که اصولم و زیر پام بذاره، ولی امشب فرای تصورم داشت بهم فشار میومد
    _کامی کدوم قبرستونیه، هستی؟
    _من نمیدونم . چرا انقدر عصبانی مرداس؟
    با اعصاب متشنج بلند میشم و به سمت اتاقم میرم .گوشی موبایل قدیمی رو از تو جیب کتم در میارم و تک شماره مخاطبینم و میگیرم ،با دومین بوق گوشی رو جواب دادن صدای زن بود که سعی میکرد خشن بنظر بیاد
    _بنال
    _بدن پولکی مار
    _صبر کن
    چندبار بوق خورد گوشی تا مردی که میخاستم گوشی و برداشت
    _بله
    _باید ببینمت
    _بیا جای همیشگی اژدها،حتی مهمونامم منتظرتن
    سرسری یه دوش گرفتم رو تخت نشستم سرم خیلی درد میکرد و حالت تهوع بهش اضافه شده بود،مسکنی از تو کشو دراوردم و بدون آب خوردم ،در اتاقم زده شد.سرم و بلند کردم و به در بسته خیره موندم
    _بله
    صدای ظریفی اومد ،یعنی پرهام بهشون نگفته من نمیخوام تو اتاقم زنی وارد بشه .با بی حوصلگی زیاد بلند شدم و در باز کردم
    دست ویدا تو هوا خشک شد به سختی سینی رو تو یه دستش نگه داشته بود ،یه ابروم و تاب دادم و بهش نگاه کردم
    _ببخشید مزاحم استراحتتون شدم .........اقا پرهام گفتن اینارو براتون بیارم،دستشون بند بود
    سرش و انداخته بود پایین. به لرزش زیاد سینی خیره شدم، خجالت این دختر و درک نمیکردم، برگشتم تو اتاق
    _بیا تو
    جلو آیینه وایسادم به حرکاتش زیر چشمی نگاه میکردم ،که به تمام اتاق نگاه میکرد سینی رو تخت گذاشت ،متنفرم از اینکار باید میگفتم رو تختی رو عوض کنه پرهام .خودشم نشست رو تخت و به کمدم که باز بود نگاه کرد
    چشمام و با درد بستم من رو اون تخت حتی نمیشینم چه برسه بخوابم چیزی کوفت کنم
    _این لباس کرمتون که خیلی خوش رنگ تره، چرا اون و نمیپوشید؟
    خیلی دوست داشتم یکم بترسونمش ،کرکره تو کمد رو کنار زدم کاور حلوایی رنگی رو دراوردم ،سنگینی نگاه کنجکاوش رو حس میکردم
    زیپ کاور رو کشیدم جلیقه ضد گلوله مشخص شد ،هینی که کشید باعث شد لبم کش بیاد
    لباسم و دراوردم جلیقه رو روی رکابیم تنم کردم ،پیرهن قهوه ای روش پوشیدم، جلو آیینه وایسادم
    چشمش خیره بهم بود ،برگشتم سمتش و خیره شدم تو چشماش ولی انگار ذهنش درگیر بود ،بشکنی زدم که سریع به خودش اومد و بلند شد و رفت بیرون
    با پوزخند به بیرون رفتنش نگاه کردم احتمالا با دیدن زخما شوکه شده، هرکسی برای بار اول میدید همین حس رو داشت
    وارد اتاق مخفیم شدم ،دستم رو میز شیشه ای گذاشتم، با صدای تقی از وسط دو نیم شد و صندوقچه ای اومد بیرون درش و باز کردم ،سکه های طلا که فقط مخصوص افراد گروهای قاچاقچی بود ، بهم چشمک میزدن .ده تاش و برداشتم و گذاشتم تو کیسه ای
    مگنوم375 و دو تا کمری کوچیکم برداشتم با چندتا خشاب اضافه و مسلسل2000 ،کت کرم رنگم و تنم کردم و زدم بیرون
    هنوز امین و پرهام تو پذیرایی بودن با دیدن من بلند شدن،امین خیره به مسلسل بود
    پرهام : مرداس کجا میری؟
    امین: مرداس کار خطرناک نکن ،بذار بفهمیم چه خبره بعد برو یه بلایی سر خودت بیار
    _شما اینجایید که بفهمید منم میخام برم تا اخبار مهمی رو بگیرم
    سوار ماشین شدم و به سمت بالاترین قسمت شهر تهران حرکت کردم ،ترافیک خیلی شدید بود و من نمیخاستم به شب بخوره اتفاقاتی که قراره براشون رقم بزنم
    یه کوچه بالاتر ماشین رو پارک کردم و به سمت خونه ویلایی بزرگ رفتم که هر طرفتش محافظای زیادی وایساده بودن ، چشمم به یه آشنا خورد به سمت در عقبی ویلا رفتم
    با بی حواسی تمام داشت سیگار میکشید و قدم رو میزد ،نزدیکش شدم و به آرومی کلت رو گردنش گذاشتم ،کمی لرزید
    _هیس،شرح بده
    _اژدها.....
    _بنال
    _میدونی که افعی اینجا بزینس خاصی داره، همه هستن
    _برو، امشب قرار نیست اتفاقات خوبی بیوفته
    سیگارش و خاموش کرد بدون اینکه برگرده سمتم به طرف انتها کوچه دویید ،به آرومی وارد خونه شدم ،اتاقک کوچیکی تو مسیر بود ،رو سر کلت صدا خفه کن نصب کردم، به آروم در رو باز کردم دو نفر مشغول حرف زدن بودن و رو میز 4تا مانیتور بود ،تا یکیشون سرش و به سمت مانیتورا برگردوند تیری به سر مرد کناریش زدم و با مکث ثانیه ای، تیری به سر همونی که رو به مانیتور بود
    وارد اتاقک شدم و رو به مانیتورا نشستم .قسمت دیسک و همه درحال ر*ق*ص بودن ولی بخاطر دیوارای صدا خفه کن، هیچ چیزی شنیده نمیشد ،به مانیتور بعدی نگاه کردم تو قسمت بار مردای زیادی بودن، و زنی وسط سالن در حال خوندن
    کامی رو دیدم که در کنار دوتا زن نشسته بود و میخندید ،بیشتر از همه با دیدن ژاله تعجب کردم که تو بغل مردی نشسته بود که صورتش معلوم نبود. پس این لعنتی هم اینجا بود ،برام جای تعجب بود که چطور تو این همه جا میتونست در کسری از ثانیه باشه و به همه کاراش برسه
    از جام بلند شدم میدونستم میتونم کجا افعی رو پیدا کنم ،پله هایی که به سمت زیر زمین میرفت رو پایین رفتم، میدونستم افعی هیچوقت از اتاقکش بیرون نمیاد حتی برای مهموناش ، به در بزرگ و مخمل رنگی رسیدم ،دوتا تقه با فاصله به در زدم و سکه طلایی رو از پایین در انداختم اونطرف
    در باز شد به زنی که بیش از اندازه خپل بود و پشت در پناه گرفته بود، نگاهی انداختم
    _افعی منتظرتونه
    به سمت پیرمردی رفتم که پشت به من رو صندلی شاهانش نشسته بود ،کیسه طلا رو روی میزش گذاشتم ،سرش برگشت سمت جایی که کیسه رو انداخته بودم،به صدا حساسیت خاصی داشت
    نگاهش کردم چشمای خالیش بیشتر از هر چیزی آزار دهنده بود، نفس عمیقی کشید
    _مرداس ،بوی خونت و خوب میتونم تشخیص بدم
    _اومدم که بهم بگی داره چی میشه
    نیشخند زهرداری زد و کامل به سمتم برگشت
    



    _بشین
    به حرفش عمل کردم و رو صندلی نشستم و منتظر بهش چشم دوختم
    از جاش بلند شد ،ولی نه دستش رو تو هوا تکون میداد نه از عصایی استفاده میکرد به سمتم اومد ،بلند شدم قدش خیلی ازم بلندتر بود. به سر بدون مو نگاه کردم که خالکوبی سر افعی داشت و ریش سفیدش که تا شکمش میرسید
    دستش و رو سینم گذاشت انگار برق بهم وصل کردن، جای گلوله ها تیر کشید .این آدم همیشه خاص رفتار میکرد
    _دست چپ استاد سرخ اینجاست، میشناسیش مرداس،رقیبت بود وقتی که استاد تو رو جایگزینش دید ،خواست که ازت انتقام بگیره برای همین شاگردان زیادی رو تعلیم داد.کیان و کیوان از شاگرداشن که رو دستش بلند شدن ،بعد مرگ استادا همه چیز بهم ریختهو همه دنبال اینن که سر هم و زیر آب کنن تا بتونن جای اونا رو بگیرن ،این وسط دختر استاد سپید داره موافقین رو جمع میکنه و مخالفین رو با پول میخره اگر هم نخوان باهاش باشن. سرشون زیر آبه ، اون دو تا دختر رو میخاد چون پای چندین تن شیشه وسطه که کیان مخفیشون کرده و ژاله دنبال اوناست
    ازم فاصله گرفت و دوباره رو صندلیش نشست
    ذهنم درگیر بود الان بیشتر گیج شده بودم، حتی نمیدونستم باید چیکار کنم
    _رفتی بالا با دیدن دوستان هر چقدر خواستی ........گرد و خاک راه بنداز
    ابروهام بهم گره خورد منظورش از دیدن دوستان چی بود، ولی قهقهه مسخرش اجازه فکر کردن بهم نداد. همون راه رو برگشتم و وارد بار شدم
    در بزرگ رو که باز کردم همه چشما به سمتم برگشت با اخم زیاد و سر بالا نگاهشون میکردم ،چشم چرخوندم همه رو یه دور نگاه کردم
    حتی شاگردای استاد سپید هم بودن. هر کسی قسمتی رو به خودش اختصاص داده بود ولی بادیگارداشون دور صندلیای حلقه ای وایساده بودن. زنی که وسط سالن داشت آهنگ میخوند خیره بهم شد، لباس سرخش مثل تیری تو قلبم بود که منو تشنه به خون کنه.سرم بشدت ضرب میزد ،برق گیلاسای شیشه ای مثل خوار تو چشمم بودن و نمیذاشتن اعصاب و فکرم و جمع کنم ،با بلند شدن ژاله چشمم به مردی افتاد که تا الان پشت ژاله بود
    اخمام بیشتر گره خورد و خیره شدم به مردی که قاتل احساسم ،مادرم و زندگیم بود
    صلابت همیشگیش و نداشت ولی هنوزم همونطور نفرت انگیز بود ،دکمه کتم و باز کردم ، ژاله از حرکتم وایساد ،صدای مردی به اصطلاح پدر رو شنیدم
    _نکن مرداس
    دیر بود برای منی که قلبمم و سوزونده بود آتیش انتقامش ،مسلسل 2000 رو دراوردم ،زنها شروع کردن به جیغ زدن با مسلسل به سر محافظای تو سالن شکلیک میکردم ، وقتی شلیکا به سمتم شروع شد پشت ستون قایم شدم ،انداختمش رو دوشم و مگنوم رو دراوردم ،گلوله های گندش باعث میشد سریع طرف از پا در بیاد
    نشستم رو زمین و کامی رو هدف گرفتم بین بادیگارداش مثلا قایم شده بود ،لعنتی آدم فروش ،مغزش و هدف گرفتم
    برگشتم سمت شاگرد ارشد استاد سپید همراه با شاگردای دیگه داشتن به سمت در میدوییدن ،حتی نمیخاستم یه گلوله از مگنوم رو هدر بدم به سراشون شلیک کردم
    صدای شلیکا نزدیک بهم شده بود، دوباره مسلسل رو برداشتم ،به پشت برگشتم و بهشون شلیک کردم،تیرا بدنشون و سوراخ سوراخ میکرد و من قطرات خونی رو میدیدم که تو هوا پخش میشد
    یکیشون از دستم در رفت و بهم نزدیک شد، اسلحه رو انداختم و تیغ تیز میله ای شکلم و دراوردم ،فرو کردم تو سینش ،با زانو کوبیدم به پاش وقتی افتاد زمین یه گلوله تو سرش زدم .دوباره مسلسل رو برداشتم و به سمتشون شلیک کردم.کل موزاییکا رو خون گرفته بود
    برگشتم عقب ژاله داشت فرار میکرد به اون سمت شلیک کردم که تعداد زیادی ادم دورش بودن و فقط اونا کشته شدن ،انقدر افراد زیاد دورش بودن و ریز نقش بود که نمیتونستم هدفش بگیرم
    با گلوله هایی که تو سینم خورد به عقب پرت شدم ،برگشتم اون سمت ،حسام تنها رفیق بابام که همه جا باهاش بود به سمتم میدویید
    به زحمت خودم رو کشیدم پشت ستون ژاله رفته بود و من شانسم و از دست داده بودم ،بابام تو تیرسم بود ،به مگنوم خیره شدم ، فقط یه گلوله داشت و گوش دادم. صدای پاهای حسام رو که بهم نزدیکتر میشد
    اگر قرار به مرگ بود باید اونم میمرد ،به سمتش نشونه رفتم ولی بخاطر فشار زیادی که گلوله ها بهم اورده بود دستم خطا رفت ولی دیدم که افتاد زمین و از سرش خون میرفت
    پاهای حسام رو که دیدم به پشت ستون چرخیدم و زدم پشت زانوش ،افتاد زمین ،کرواتش سریع کشیدم به گردنش پیچیدم ولی با آرنجش کوبید تو سینم ولش کردم ،سریعتر از من چرخید و بلند شد ،با پاش لگد محکمی به شکمم زد ،عقبتر رفتم و سعی کردم بلند شم
    بهم نزدیکتر شد، مشتی رو حواله صورتش کردم ولی دستم و گرفت و برم گردوند ،سرم و کوبید رو میز شیشه که حس کردم خورده هاش رفتن تو صورتم ،بطری رو برداشتم کوبیدمش تو صورتش ،بدنه تیزش و کردم تو شکمش که دادش بلند شد
    کمی عقب رفتم ،کلتم و دراوردم و رو سرش نشونه رفتم
    _بهت گفته بودم برای بابام کار نکن
    _کثافت ....احمق
    تیری رو تو چشمش زدم ،بی حس رو زمین افتاد
    سریع به سمت جایی که بهش شلیک کرده بودم رفتم ولی جاش خالی بود ،باورم نمیشد زنده مونده باشه
    به اطراف نگاهی انداختم همه از جمله زن و مرد کشته شده بودن به لباسم نگاه کردم که از خون رنگین شده بود
    صدای دست زدن اومد،برگشتم عقب .افعی با اون زن چاق وایساده بودن زن متعجب و متحیر بود ولی افعی هنوز دست میزد و میخندید
    _ممنونم مرداس تا حالا به این شدت بوی خون رو حس نکرده بودم
    خون جمع شده تو دهنم و تف کردم ،شماره مکس رو گرفتم
    _جونم اژدها
    _افرادت و بیار خونه افعی ،تمییز کاری نیاز داره
    تلفن و قطع کردم به سمت در حرکت کردم
    _اینطوری نرو مرد ،بیا باهم یه گیلاس بخوریم بعدش برو
    همونطور که رو به در بودم چشمام و با درد بستم
    _فرار کردن
    _سالهاست که داره ازت فرار میکنه، فکر میکرد میتونه تو رو با نقطه ضعف بار بیاره ولی تو از اونم مُرده تری بهت تبریک میگم مرداس.
    پاهاش و دیدم که نزدیکم قرار گرفت ،پاکتی رو دیدم تو دستاش، که جلوم قرار گرفت
    _این چیه؟
    _وقتش رسیده که بری ایتالیا،تو آماده ای
    _چی میگی افعی
    اینبار خندش تلخ بود ،فقط تو چند ثانیه همه چی اتفاق افتاد .کتفش و گرفتم و خیره شدم به سرش که درست مثل عمو پیشونیش سوراخ شده بود
    پاکت رو سفت گرفتم ،برگشتم دیدم زن هم مرده ،خیره شدم به پنجره رو به رو که هنوز لیزر تک تیر انداز ازش مشخص بود
    دوربین کوچیک شکاریم و در اوردم که نگاهی کنم ولی تیری به دستم خورد ،سفت دستم و نگه داشتم ،صورتم از درد مچاله شد
    سرم و بلند کردم به پنجره خیره شدم ،این لعنتی کی بود که نمیخاست من بمیرم ولی نمیخاست من بفهمم کیه
    به گلوله درشت،تیز مسی رنگی نگاه کردم که نقش حکاکی روش شده بود ،تا به حال همچین تیری ندیده بودم
    


    در اصلی باز شد،افراد افعی ریختن تو خونه ،سردی اسلحه رو روی سرم حس کردم
    کمرم و صاف کردم و بلند شدم ،اسلحه ها رو پایین اوردن
    _اقا چیشده؟اینجا چه اتفاقی افتاده؟
    به مکس نگاه کردم که منتظرم بود ،بهش اشاره کردم که کارش و شروع کرد
    _افعی رو زدن ،بقیه رو خودم خلاص کردم .تمییز کاری کنید افرادی هم که موندین برید پیش امین
    به زحمت راه میرفتم ،انگار کوچه کش میومد و من به ماشین نمیرسیدم، خوبیش این بود که هیچکس تو این ساعت نبودش
    ماشین و تو پارکینگ گذاشتم ولی نمیتونستم ازش بیام بیرون، کتم و دراوردم .دکمه های پیرهنم و باز کردم، سه تا گلوله به جلیقه خورده بود ولی بازوم درد خیلی بدی داشت دستم و رو اون ناحیه گذاشتم که با خونریزی زیاد بازوم مواجهه شدم . با هر زوری بود از در مخفی پارکینگ وارد خونه شدم .صدای هیچکس نمیومد احتمالا همه رفته بودن ،صدای موزیک ملایمی از طبقه بالا میومد
    سرم بشدت سنگین شده بود ، رو پله ها نشستم نمیتونستم برم بالا، خونریزی از زخمای قبلی و درد گلوله جدید داشت عذابم میداد انقدر ضعیف نبودم
    سرم و به نرده ها تکیه دادم و اروم نفس کشیدم باید تمام قوام رو جمع میکردم که بتونم رو پاشم ولی ذهنم احمقانه تصاویر رو برام ورق میزد و من بی رمقتر میشدم
    هرچقدر بیشتر به بابام و ژاله فکر میکردم بیشتر برام این مسئله گنگ میشد، نمیتونستم درک کنم چی بین این دوتا دشمن هست که الان باعث شده انقدر نزدیک باشن
    با شنیدن صدای پا برگشتم عقب ،ویدا شوکه داشت بهم نگاه میکرد
    نفس عمیقی کشیدم و خاستم بلندشم که سرم گیج رفت ،داشتم سقوط میکردم . که سفت بازوم و گرفت و نشستم رو پله دوباره
    صدای نفسهای نامنظمش کنار گوشم بود ،بازوم و سفت گرفته بود و میتونستم تپش شدید قلبش و حس کنم
    برگشتم سمتش و نگاهش کردم ،خیره به دستای خونیش بود که دور بازوی من حلقه شده بود
    _ویدا
    انگار که بهش برق وصل کرده باشن شوکه پرید و دستش و برداشت هنوزم با چشمای گرد شدنش به دستم خیره بود
    _مرداس با خودت چیکار کردی؟
    من فکر میکردم این دختر فقط افعال جمع رو بلده
    _برو جعبه کمکای اولیه رو بیار ،میبینی که تیر خوردم
    اخماش تو هم رفت و جدی نگاهم کرد یه ابروم بردم بالا تا ببینم چرا با این قیافه طلبکار بهم زل زده
    _هیچ معلوم هست باخودت چیکار میکنی؟ تو تازه بلند شدی چرا مراقب خودت نیستی
    پوف کلافه ای کشیدم،متنفر بودم از نگرانیای الکی ،تمام قوام رو جمع کردم و بلند شدم ،به سمت آشپرخونه قدمهای ارومی برمیداشتم
    _بذار کمکت کنم الان میوفتی
    _خودم میتونم
    _چقدر غد و لجبازی ،شده تو زندگیت از کسی حرف شنوی داشته باشی؟
    تیز نگاهش کردم که سریع چشمشو به یقم دوخت و با پروگی که ازش سراغ نداشتم ادامه داد به چرت گفتن
    _پرهام با وندا رفتن بیرون خرید هیچکسم نیست، از پرهام شنیدم که خیلی جوجه دوست داری برات درست کردم بیا باهم بخوریم
    نفسم و با حرص دادم بیرون الان وقت غذا بود با این تیری که تو بدن منه،رو صندلی نشستم .سریع به سمت کابینتا رفت و دونه دونه بازشون کرد ،بلیزش کمی بالا رفت و جای زخمی رو روی کمرش دیدم احتمال میدادم بخاطر عملش باشه ،پس چطور تونسته به این سرعت رو پا بشه و کار کنه
    _لباست و باید در بیاری که ببینمش
    به بازوم خیره شده بود ،لباس و پاره کردم چسبای جلیقه رو باز کردم ولی حس میکردم عضلاتم کش میاد با هر حرکتم ،صورتم مچاله شده بود از درد و همینطوری خون از جای گلوله میرفت
    دستای سردی به بدنم خورد ،چشمام رو باز کردم ویدا با رنگ پریده سعی میکرد جلیقه رو از تنم در بیاره ،یکم خودم و جلو کشیدم
    به تنم نگاه کردم جای فشار گلوله ها رو سینم کبود شده بود ،حسام هیچوقت اشتباه نمیکرد اگر نپوشیده بودم درست تو قلبم میزد
    _مرداس،گلوله رد شده از بازوت
    سرم سنگین شده بود ،سرفه های خشک امونم و بریده بودن ،این کم خونی از بچگی باعث دردسرم شده بود ،لیوان آبی رو جلوی صورتم گرفت خاستم ازش بگیرم که دستم و پس زد، ولی دستای خودش میلرزید نمیتونست لیوان رو نگه داره
    _تمام هیکلم و خیس کردی بجا اینکه بریزی تو دهنم
    خجالت زده سرش و انداخت پایین،میدونم دیدن این صحنه هر کسی و ناراحت میکنه وباعث میشه نتونه با تمرکز کاری و انجام بده
    گاز و برداشتم و روش بتادین ریختم ،گذاشتم رو زخمم ،نفسم تو سینم حبس شد ،دلم میخواست میتونستم بخوابم
    _مرداس.......نخواب
    با صدای تقریبا بلندش چرتم پرید، بهش نگاه کردم ولی تار بود دوباره خواستم بخوابم که تکونم داد
    _میگم نخواب چرا نمیفهمی
    _ساکت باش
    چیزی دور بازوم بسته شد ،سرم و رو صندلی گذاشته بودم ولی نیمه هوشیار بودم،صداش میومد که با کسی حرف میزد
    _اقا پرهام ،خواهش میکنم زود برگردین ،مرداس تیر خورده
    تو همین حین یکی بهم نزدیک شد ،سرم افتاد رو شونش و بلندم کرد ،تقریبا به زور داشت منو میکشید سمت کاناپه
    _خیلی احمقی مرداس ،ژاله به خونت تشنه اس، همه فکر میکنن تو افعی رو کشتی .شاگردای استاد سپید با اینکارت مطمئنن کینه ای میشن و حمله میکنن. قصدت از این همه حماقت چی بود
    برگشتم و تو چشمای نگران یزدان زل زدم
    _تو افعی رو کشتی؟
    شوکه نگاهم کرد ،بعد بلند زد زیر خنده،انقدر قهقهه زد که به سرفه افتاد
    _آخه احمق من چطوری میتونم افعی رو بکشم، بعدم پنجره خونه افعی از مال توم بهتره
    دستم و کردم تو جیبم و گلوله رو دراوردم انداختم رو پاش
    _گلوله رو نگاه کن،مثل موشک میمونه ،حکاکیش و برام در بیار، یه نوع خالکوبی خاصیه
    

    _چقدر خوشگله
    با صدای ویدا برگشتم سمتش ،بالا سرم ایستاده بود و به یزدان اخم کرده بود
    _لطف میکنید بلند شید،غذا بدم بخوره بجای گلوله
    یزدان دستش و رو لبش کشید تا نخنده این دختر حتی بلد نبود تیکه بندازه ،گلوله رو تو جیبش گذاشت و به سمت در حرکت کرد
    _مراقب خودت باش مرداس مدتی تو خونه بمون،امین برات محافظ فرستاده
    _نخاله ها رو جدا کن بفرست برن
    _اخه احمق امین برای تو کد اشتباه میفرسته!
    خودم و یکم عقب کشیدم و نشستم رو کاناپه ،به سینی رو پا ویدا نگاه کردم،قرار بود با دستاش به من غذا بده
    _دستاتو شستی؟
    زمزمه وار با خودش حرف میزد ولی میشنیدم چی میگه
    _پرهام درست میگفت وسواس داری
    _اره درست میگفت
    سریع سرش و بلند کرد و زل زد تو چشمام
    _اره دستام و شستم
    _خوبه
    حرص خوردنش بنظرم جالب بود، رو دماغ کوچیکش چین میوفتاد وگوشه لبش کج میشد
    _تا فردا قراره بهم زل بزنی؟
    پرو رو خیلی اروم گفت انگار میترسید من حرفاش و بشنوم ،بروی خودم نیوردم .ولی انگار قرار نبود کاری بکنه
    نفسم با حرص دادم بیرون و بلند شدم که برم تو اتاقم
    _کجا میری برات غذا کشیدم
    _اره کشیدی رو هوا هم نگهش داشتی،که حتما من لب نزنم
    لبش و به دندون گرفت ،از رفتار خودم حالم بهم خورد انقدر بدبختم که برای یه غذا به این ادم بپرم ،به سمت اتاقم راه میرفتم که دنبالم میومد
    _برا چی دنبالم میای جوجه
    چشماش گرد شد با تعجب نگاهم کرد
    _من جوجم؟
    _ویدا حوصله ندارم بیا برو رد کارت
    _باشه بیا اینو بخور بعد من میرم
    _نمیخوام هیچ کوفتی بخورم ول کن
    پله ها رو بالا میرفتم که بازم صدای پاش میومد ،نزدیک اتاقم بودم که با عصبانیت برگشتم سمتش و زدم زیر سینی .جیغ بلندی کشید و عقب رفت
    _بهت گفتم دنبالم نیا نمیخام ببینمت ،هیچ کوفتیم نمیخوام بخورم
    چشماش و بسته بود ولی اشکاش پشت هم میریخت ،زانوهاش خم شد و نشست .هق هقش و نفسای بلندم تنها صدایی بود که به گوش میرسید
    وارد اتاق شدم و در و محکم بستم به در تکیه دادم ،زیاده روی کرده بودم یا نه رو نمیدونستم ولی نمیخاستم کسی بهم گیر بده و رو اعصابم بره اگر میخاست کاری و انجام بده باید تو زمانش انجام میداد نه اینکه انقدر لفتش بده
    لباسم و عوض کردم و رو تخت نشستم ذهنم درگیر مرگ افعی ،رابطه بابام و ژاله بود ولی نمیتونستم بفهمم چی این بین داره با سرعت پیش میره و من نمیفهمم.چطور میتونم اونیکه بهم شلیک کرده بود رو پیدا کنم وقتی هیچکس نمیشناستش.
    یاد حکاکی روی گلوله افتادم، کتفم تیر کشید. به سختی بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ،زمین تمییز شده بود
    در یخچال و بستم به در بستش تکیه دادم ،انگار ساعتها تو یه مسابقه دو دوییده بودم.حتی دوتا مسکنی هم که خورده بودم انگار تاثیر نداشتن
    _گشنته؟
    اخمام رفت تو هم این دختر چیزی به اسم غرور داشت؟ سرم و بیشتر به در یخچال فشار دادم ولی درد کتفم کمتر که نمیشد هیچ به زخمهای دیگمم سرایت کرده بود
    _بیا بشین، رفتم برات جیگر خریدم خیلی خون ازت رفته
    جلوی خودم و میگرفتم که باز چیزی بهش نگم، رو صندلی نشستم و سرم و رو میز گذاشتم ،صدای فین فین دماغش رو اعصابم بود
    _بلندشو مرداس
    بهش خیره شدم چشماش پف کرده بود و رنگش پریده بود ،بدتر از همه بشقابی بود که جلوم گذاشته بود .بوی غذا معدم و منقلب کرد کنارش زدم و بلند شدم
    سریع به سمتم اومد،جلوی دهنم و گرفته بودم که بالا نیارم از بوی بد غذا
    _چیشدی مرداس؟از جیگر بدت میاد؟
    چرا انقدر امروز بهم گیر داده چرا ولم نمیکنه به حال خودم بمیرم،رو زمین میشینم وبازوم چنگ میزنم
    صدای در میاد و متقابلش حرف زدنای پرهام
    _اهل خونه ،کسی نیست؟
    ویدا:اقا پرهام ترو خدا بیایید کمک
    صدای دوییدنش اومد و بعدش منو به سمت خودش کشید
    _چیکار کردی مرداس، ضدگلوله شدی دیگه رفیق.هرچقدر میخوری سفت تر میشه که این عضله ها
    _ببند
    _چشم
    کمکم کرد رو صندلی نشستم که دوباره چشمم به جیگرا خورد
    _اوه اوه ویدا برا این گوشت خریدی؟
    ویدا با تعجب زیاد به من خیره شده بود وسوالی از پرهام کرد
    _مگه چیشده
    _این آقا به گوشت لب نمیزنه
    وندا وارد اشپزخونه شد
    _اووووم چه بوی خوبی میاد،ویدا چیکار کردی
    ولی ویدا هنوز به من خیره بود انگار موجودی به عجیبی من ندیده،حسی تو چشماش میدیدم که برام نااشنا بود،این نگاه رو نمیتونستم معنی کنم، به آرومی کنارم نشست ولی هنوزم نگاه غیر مستقیمش بهم بود
    


    به پاکتی که افعی بهم داده بود خیره شدم حس عجیبی بهش داشتم ،نمیخواستم بازش کنم ولی کشش عجیبی باعث میشد که نتونم ازش بگذرم
    محتواش رو تختم ریختم،عکسای زیادی بود همراه یه نامه، چشمم خیره به نامه بود ولی نمیتونستم.....شایدم نمیخواستم که بدونم بعد این همه سال
    فراموشش کرده بودم ،مادرم .تمام زندگیم که رفت زیر خاک رو از یاد برده بودم ولی الان همه چیز جلومه و من نمیتونم دست ببرم وببینمشون. چشمم فقط اسم مادرم و میدید که روی پاکت نوشته شده بود
    خاطراتی که فکر میکنم خوش بودن از جلو چشمم رد شدن
    انگار که ذهنم فقط تصاویر و ورق میزد و من فقط به صورت شاداب و لب خندونش نگاه میکردم
    تنم لرزید از اخرین تصویری که از مادرم تو ذهنم داشتم ،بلند شدم و صندوقچه ای رو از تو کمدم بیرون اوردم
    نزدیک بینیم کردم، بوی عطر خاصش و میداد درش و باز کردم و به گیس بافته شده ،نگاه کردم
    دوباره رو تخت نشستم و به عکسها نگاه کردم ،مادرم دست دور گردن دو تا پسر جوونتر انداخته بود و میخندید
    هیچوقت انقدر لبخندش و واضح و از صمیم قلب ندیده بودم، شاید هیچوقت من نتونستم اونطور که باید براش پسر خوبی باشم.
    صدای جیغ وداد از بیرون میومد، محتوا پاکت رو ریختم تو کشو و از اتاق زدم بیرون ،بالای راه پله وایسادم و به بنیتا نگاه کردم .داد میزد و از پرهام میخاست بگه من کجام
    _چه مرگته بنیتا خونم و گذاشتی رو سرت با این صدات
    سرش به سمت من چرخید ،اروم پله ها رو رفتم پایین با اخم غلیظی به صورتش خیره شده بودم ،دوپله مونده بود بهش برسم وایسادم و از بالا بهش خیره شدم،از زور عصبانیت سرخ شده بود و دستاش و فشار میداد بهم
    _هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی مرداس؟به ژاله شلیک کردی؟دختر استاد؟شاگردای ارشدش و کشتی؟احمق برا کشتنت دارن جلسه میذارن ..........میفهمی یعنی چی؟
    _خفه شو ،صدات و ببر تا زبونت و از دهنت نکشیدم بیرون
    باصدای دادم ساکت شد و متعجب خیره شد بهم ،هیچوقت تا این حد عصبانی نبودم ،به پذیرایی نگاه کردم ولی باز برگشتم سمت بنیتا
    _کی بهت گفت بیایین؟
    امین: مرداس تو خطری،باید یه راهی پیدا کنی ما پشتتیم مرد ،ولی باید افراد جمع کنیم و بریم تو کاخ اصلی
    _من پام اونجا نمیذارم
    هستی:مرداس اونجا خونه استادمونه و پسرش باید بیاد رو کار، چرا داری پرهام رو قایم میکنی؟
    _دلایلم به خودم مربوطه
    ناصر:مرداس بهتره فکرات و بکنی ،مریدای استاد سرخ منتظر اعلام امادگی تو و پرهام هستن که تا الان ساکت موندین،همه میدونن که پرهام زندس و میخوان بدونن چرا داری به این مخفی کاریات ادامه میدی
    برگشتم سمت پرهام که نگران بهم زل زده بود ،ذهنم ورق خورد زمانی که استاد سرخ منو کنارش خوند ،نگران بود ولی همیشه صلابتش و حفظ میکرد
    _مرداس خوب گوش بده ،تو رو آموزش دادم که حتی داشتی جون میدادی هم از پرهام محافظت کنی، اون نمیتونه از پس جمع کردن کارای من بربیاد.
    به 20تا شاگرد اصلی استاد سرخ نگاه کردم که بین اون 100نفر فقط ما مونده بودیم ،کتفم تیر میکشید ولی بدتر از این دوراهی نبود که توش گیر کرده بودم.من قسم خورده بودم که پرهام و وارد این بازی نکنم، اگر هم میخواستم خودم همه کاره بشم. بیشتر بین این 20نفر هرج و مرج به وجود میومد
    دستم و با کلافگی زیاد رو پیشونیم کشیدم ،کمی قدم زدم ولی بازم هیچ فکری به ذهنم نمیرسید
    پرهام: مرداس کمی بهم زمان بده فکر کنم
    صداش از ته چاه میومد،بهش نگاهی کردم ولی اون خیره به زمین بود ،جو متشنجی بود باید جمع میکردیم میرفتیم کاخ اونجا بهتر بود تا خونه من که تقریبا در مقابلش هیچ امکاناتی نداشت
    یه دفعه با صدای وحشتناک در همه به اون سمت چرخیدیم ،یزدان با آشفتگی خیلی زیادی به سمتمون میومد
    _امروز همه یه چیزیشون هست ،بمیری این چه وضع اومدن تو خونست اخه
    رنگش پریده بود ودستاش میلرزید به سمتش رفتم ،چشماش دو دو میزد نفساش نامرتب بود انگار که از چیزی فرار کرده باشه .با صدای خیلی ضعیفی صدام کرد
    _مرداس
    _یزدان جون بکن چیشده؟
    دستش و برد تو کتش و پوشه ای رو دراورد ،گرفتمش ولی اون نگاهش به یه جای نا معلوم بود.روی پاکت نوشته های نامفهومی داشت
    صدای تلفن یکی از بچها حواسم و پرت کرد
    امین:پرهام بیا این تلویزیون رو روشن کن
    به شبکه اخبار نگاه کردم ،مجری همینجور داشت حرف میزد ولی چشم من به عکس محمود خیره مونده بود
    _طبق اماری که هم اکنون به دستمون رسیده تمام خانواده سرگرد کشته شدن تو آتیش سوزی ولی خودشون ناپدید شدن و هنوز اخباری مبنی بر اینکه چطور این آتیش سوزی پیش اومده نداریم
    برگشتم سمت یزدان ،رفتم سمتش دستم و بالا بردم و زدم تو صورتش
    _مرداس بدبخت شدیم
    _زر بزن ببینم داره چی پیش میاد
    _اون حکاکی مرداس ،اون تیر مخصوص ....اون ........اون فقط تیرای دست سازی که پدر استاد سرخ میساختشون
    باورم نمیشد همه چیز داشت پیچیده میشد،ولی اخه چه ربطی به مرگ خانواده محمود داشت چرا همه چیز انقدر داشت بی ربط پیش میرفت. فقط تنها کسی که احتمالا این تیرا رو داره ژالست ولی اونکه اون لحظه پیش من بود ،یعنی به دروغ گفتن استاد سپید مرده
    _یزدان برو تحقیق کن ،احتمال میدم استاد سپید هنوز زنده باشه
    رو به امین برگشتم که استرس زیادی داشت
    _ما تو شرایط بدتر از اینم بودیم ،کاخ رو اماده کنید ،بهتون میگم که کی اعلام کنید پرهام میاد رو کار
    برگشتم تو اتاقم ،تلفنم زنگ خورد . به شماره ناشناس خیره شدم
    _بله
    صدای تقلید شده ای اومد که نمیشد کلمات رو درست تشخیص داد
    _از این به بعد منتظر اخبارای بدتری باش
    _اوناییکه کشتی برای من ارزشی نداشتن
    صدای قهقهه عصبیش با بوق ممتد یکی شد
    گوشی رو آهسته پایین اوردم و به پنجره خیره شدم که رد لیزر روش افتاده بود،همون تیر انداز با گلوله های حکاکی شده
    


    حس کردم شاید خطای دید باشه ،جلوتر که رفتم هیچ چیزی نبود حتی با دوربین هم نگاهی به اطراف انداختم ولی انگار خیالاتی شده بودم.
    پاکت رو از تو کشو دراوردم،باید میفهمیدم برای مادرم چه اتفاقاتی افتاده
    _پسر عزیزم مرداس جان، متاسفم که در کنارت نیستم و تنهات گذاشتم،من این نامه رو نوشتم که تو از حقایقی با اطلاع بشی، نمیدونم که بدست کسی کشته میشم یا اتفاقی میوفته.فقط این رو مینویسم که به وقتش بهت داده بشه
    میدونم که هیچوقت اونطور که باید مادر خوبی برات نبودم و نتونستم از محبت بی نیازت کنم عزیزم و بیشتر از همه از این متاسفم که تو رو درکنار یه مرد بیمار رها کردم.
    میدونی که من اصلیتم ایتالیاییه و تو شهر متروپلیس بدنیا اومدم ولی پدرم یه دورگه بوده هیچوقت درمورد قومیتش حرف نمیزد ،کوچیک که بودم مادرم کشته شد به دست برادرش و هیچوقت پدرم برای من حقیقت رو فاش نکرد خواهرم که کمی بزرگتر بود فرار کرد .زندگی عادی داشتم تا وقتی که سنم بالاتر رفت .محدودیتام بیشتر شد حتی وقتی بیرون میرفتم باید با محافظ میبودم
    سرنوشت روی دیگه ای سکه رو بهم نشون داد، یه شب وقتی تو اتاقم داشتم کتاب میخوندم بابام سریع اومد تو اتاقم و بهم فرصت نداد چیزی و حلاجی کنم سریع سوار هواپیما شدیم ورفتیم ژاپن، اونجا متوجه شدم بابام تو کار خلافه ولی بازم اجازه نمیداد بیش از اندازه تو کاراش سرک بکشم. با دوتا از پسر عموهام آشنا شدم
    خیلی مراقبم بودن حتی وقتی بابام ماها ول میکرد میرفت اونا حواسشون بهم بود ،زندگی من به هر نحوی بود میگذشت تا اینکه یه روز اتفاقی افتاد،بابام با یه مرد جوان برگشت ،گفت که قراره بریم ایران اونجا ،میخواد به کاراش ادامه بده
    باهاش مخالفت شدیدی کردم حتی راضی شد که منو بذاره بره منم خیلی خوشحال بودم از این بابت،حتی پسر عموم ساوادا ازم خواستگاری کرده بود و ما نامزد کردیم ولی بابام بشدت مخالف بود میگفت نمیخواد من زن یه خلافکار باشم هرچند که میدونستم داره دروغ میگه و میخواد منو برای نفعی ببره ،ولی برای من فرقی نمیکرد شایدم زیادی خام بودم که متوجه نمیشدم همه اینا نقشس
    اون مردی که همراه بابام اومده بود رضا پدرت بود ،رو ذهنیتم کار کردن چندباری ساوادا رو تو حالتای غیر قابل تحمل دیدم و انتخاب کردم که با بابام برم ولی همیشه نگران بودم چون ساوادا تهدیدم کرد، همیشه نگران بودم که نکنه تو آینده بیاد سراغم.
    بابات مرد زبون بازی بود خیلی زود منو به خودش علاقه مند کرد اوایل فکر میکردم جاسوسه تو گروه بابام ولی فهمیدم برای بابام کار میکنه ولی سرهنگ هم هست و این بیشتر ازارم میداد که زن چه آدمی شدم ،بعد ازدواجم،دیگه هیچوقت بابام رو ندیدم و این بیشترین عذابی بود که میتونستم تحمل کنم چون گفت من زن یه جاسوس شدم و منو طرد کرد ولی وقتی تو رو بدست اوردم زندگیم زیر رو شد، دیگه تحمل اخلاق رضا سخت نبود ،ولی وقتی سنت بیشتر شد و رضا بهم گفت بابام چیکاره بوده، ساوادا رئیس چه گروهی بوده و بابام چه سازمانی اداره میکنه دردم بیشتر شد ،میخواستن توروهم ازم جداکنن.
    تنم خیس عرق شده بود و دستام میلرزید نمیفهمیدم اصلا چی نوشته و داره از چی حرف میزنه ،کمی با انگشتام چشمام رو ماساژ دادم و به نامه نگاه کردم
    _تمام تلاشم و میکردم که رضا نتونه تورو ببره به اون سازمان میدونستم اینجور سازمانارو بابام فرماندهی میکرد تا بتونن آدما رو به ماشین کشتار بدون احساس تبدیل کنن، نمیدونم الان چه اتفاقی برات افتاده پسرم ولی ازت خواهش میکنم، بخاطر من ادامه نده به کارای پدرت و پدربزرگت
    از داییم خاستم بهت یه سری اطلاعات رو بده اگر یه روزی بین این ادما قرار گرفتی،لقبش افعی، مراقب خودت باش عزیزم .منو بخاطر اینکه ترکت کردم ببخش
    نامه از دستم افتاد،به پرونده ها نگاهی کردم .چیزاییکه هیچوقت نمیدونستم افعی دایی مادرمه،پدرم هیچوقت پلیس نبوده
    و پدربزرگی که هیچوقت نمیدونستم کی بوده و کی هستش، پروندش و باز کردم .به زبون دیگه ای مشخصاتش و نوشته بود باید میدادم هستی برام ترجه کنه
    برگه هارو بلند کردم که یه عکس به پشت افتاد رو زمین،برشش داشتم
    _تقدیم به گل همیشه خندانم.از طرف ساوادا
    عکس رو برگردوندم ،مادرم و یه پسر ژاپنی کنار هم بودن .مرد یه رکابی تنش بود بدنش پر از خالکوبی .به دستاش خیره شدم دوتا انگشت کوچیک نداشت
    به دیوار خیره شدم ،این امکان نداشت باورم نمیشد ،مادر عزیزم میخاسته زن یه یاکوزا بشه
    سرم به دوران افتاد رو تخت نشستم،داشتم بین کیا دست و پا میزدم! اصلیتم از خانواده ی همچین ادمایی !افعی یاکوزا بوده!بابام مافیایی
    خودم ماشین کشتار دست آموز سازمان پیشرفته
    عکسا و نامه مادرم و ریختم تو سطل فلزی، به عکس دونفرشون خیره شدم ،مادرم عاشقانه بهش به مرد نگاه میکرد، مرد با شیطنت زیاد روش و ازش برگردونده بود ،خط عمیق شکستگی رو ابرو سمت چپش داشت، بهش نمیخورد سن زیادی داشته باشه ولی خالکوبی رو سرش و دوتا انگشت کوچیکاش که دو بند نداشت نشونه مقام بالایی بود تو گروهای یاکوزا
    فندک رو زیر عکس گرفتم ،صورت مادرم از بین رفت .انداختمش وسط سطل و به سوختن کاغذا خیره شدم .پرونده رو تو دستم لوله کردم
    شعله های آتیش رو تو درونم حس میکردم ،چشمام و با درد بستم ،دستم و رو سطل آشغال گذاشتم
    حس میکردم پوستم داره ور میاد ولی از التهاب درونم کم نمیکرد،بطری تو قفسه رو دراوردم و سر کشیدم ،ولی بازم از التهابم کم نمیشد، یادم نمیرفت، زنی تو خاطراتم با صدای بلندی میخندید ولی وقتی صدای شلاقی که تو هوا تاب میخورد میومد این اشکاش بودن که صورتش و خیس میکرد
    بطری خالی رو انداختم زمین خورد شد ،یکی دیگه برداشتم چشمام دو دو میزد ، نمیتونستم وزن سرم و تحمل کنم ،به پرونده تو دستم خیره شدم، عکسی از پدربزرگم نبود ،مردی که باعث بدبختی مادرم شد
    شعله های آتیش خاموش شده بودن ،بطری ازدستم لیز خورد و رو پام خورد شد ،التهاب درونم انقدر زیاد بود که حس میکردم دارم تو کوره پخته میشم ،دست انداختم به یقه بلیزم و پارش کردم .وسط اتاق بی هدف وایساده بودم و به پام نگاه میکردم که خون از زخمهای کوچیک، بیرون میزد
    پاهای یکی جلوم قرار گرفت ،سرم و بلند کردم صورت یه دختر بود ولی من نمیتونستم تشخیصش بدم ،بلند بلند حرف میزد و دستش و تاب میداد تو هوا ولی من فقط صدای ضجه میشنیدم
    دستاش که با صورتم برخورد کرد از سردیش خودم و عقب کشیدم وهلش دادم ولی مصرانه دوباره به سمتم اومد ،دستم و میکشید ولی نمیفهمیدم چی میخواد صداش نمیومد ،صدای خودمم نمیشنیدم ولی حس میکردم لبهام دارن حرکت میکنن
    سیلی محکمی تو صورتم خورد ،سریع به سمتش چرخیدم تصویرش تارتر میشد
    دستم با شتاب به سمتش بردم و لباسش و چنگ زدم ،خم شد به جلو ،موهاش رو تنش پخش شدن ،مثل افساری گرفتمشون و کشیدم صدای جیغش برام آشنا بود خیلی آشنا ولی مغزم انگار فعالیت نمیکرد ........نمیدونستم این صدا مال کیه
    


    هلش دادم به سمت دیوار، دستش و به سینم فشار میداد که نزدیکش نشم ،گلوش و فشار دادم و کمی بلندش کردم ،ناخنهاش تو گوشت دستم فرو رفتن ولی درد حس نمیکردم، برگشتم و پرتش کردم رو تخت، بهش نزدیک شدم ،ولی تکون نمیخورد ،زانوم رو شکمش گذاشتم که صدای ناله ضعیفی شنیدم ، صورتم و بردم نزدیکش موهاش و سفت کشیدم ،بوی عطر خاصی داشت، به بینیم نزدیک کردم
    با پاش زد تو شکمم ،مایع تلخی از معدم تا دهنم برگشت ،دو دستش و با یه دستم نگه داشتم و رو شکمش نشستم ،سیلی محکمی تو صورتش زدم ،تقلاش کمتر شد
    از گردن گرفتمش و بلندش کردم ولی سرش بیحال افتاده بود ،صدای خر خر گلوم مثل یه حیون زخمی بود
    صورتش و از این فاصله میتونستم تقریبا ببینم ولی یه حسی مثل جنون ازم میخاست همونقدر که خودم ازار دیدم اینو هم شکنجه کنم
    حتی اشکای حلقه شده تو چشماشم نمیتونست آتیش جنون درونم و خاموش کنه.
    نور شدید افتاب تو چشمم میخورد،خواستم بچرخم ولی درد بدی تو بدنم پیچید و تهوع بهم غلبه کرد سریع دولا شدم و بالا اوردم کنار تخت ،سرم بشدت درد میکرد و هر چقدر بالا میوردم تموم نمیشد این درد لعنتی
    پارچ آب کنار تختم و برداشتم و رو سرم خالی کردم ،چشمام میسوخت به سختی بازشون کردم به دور و اطراف تختم نگاهی کردم همه چیز بهم ریخته بود خورده شیشه لکه های بزرگ خون رو زمین پرونده های پخش شده رو میز ،صدای ناله مانندی حواسم و پرت کرد
    برگشتم به سمت دیگه تخت که دیدم دختری رو تخت خوابیده و خودش و مچاله کرد ،از زنجیر گردنش متوجه شدم ویداست.این اینجا چه غلطی میکرد .رو تخت من با این وضع
    سریع به بطری ها نگاه کردم ،به خودم نگاه کردم ،به سختی گردنم و چرخوندم سمتش که آروم گریه میکرد
    چیکار کرده بودم ،کمرش کبود شده بود و دور گردنش جای کبودی دست بود، من هیچوقت انقدر وحشی نبودم، چیکار کرده بودم! چطوری این اتفاق افتاده بود!
    پام و رو زمین گذاشتم که درد امونم و برید، به کف پام نگاه کردم خورده شیشه ها تو پام رفته بود
    آهسته به سمت سرویس میرفتم که پام رو شیشه ها نره ، به در حموم تکیه دادم و بخودم تو آیینه قدی نگاه کردم ،چشمام و بادرد بستم
    این حیونی که بهم زل زده تو آیینه خودم بودم ،با این بدن زخمی.
    شیر آب سرد و باز کردم و زیرش وایسادم نفسم بند رفت
    دوتا دستم و مشت کردم و کوبیدم به دیوار حموم ،صدای کوبیده شدن در اتاق تو حموم اکو شد ،سرم و زیر انداختم و به آبی که با خون مخلوط شده بود و از بدنم شسته میشد نگاه کردم
    ته انصافم و به یه بی گ*ن*ا*ه نشون دادم مامان. ته بی احساسی که برام به ارث گذاشتی و بهش نشون دادم بابا
    چشمام و با درد بستم ........امیدوارم باعث افتخارتون شده باشم
    نمیدونم چقدر زیر آب موندم ولی بدنم کرخت شده بود ،از حموم که زدم بیرون به اتاقم نگاه نکردم
    تلفن رو چنگ زدم و شماره پرهام روگرفتم
    _سلام بر مرد خسته
    _کجایی
    _صدات چرا اینطوری شده
    _جواب منو بده
    _اومدم با بچها کاخ
    _تنها برگرد بی وندا سر راهت شهلا رو هم بیار
    _چیزی شده؟
    _پرهام قبلا انقدر سوال نمیکردی
    بادلخوری زیاد فقط چشم گفت تلفن رو قطع کردم لباس سر همی تنم کردم و رفتم بیرون
    صدای هق هق ارومش تو راهرو میپیچید به در بسته اتاقش نگاهی کردم و رفتم پایین،تو سالن منتظر نشستم تا بیان
    کاخ خیلی دورتر از اینجا بود تقریبا بیرون از شهر بود ،پام و تکون میدادم ولی هنوزم نمیتونستم به اعصابم مسلط بشم،بلند شدم و رفتم بالا
    به در اتاقش نگاه کردم ،هیچ صدایی نمیومد ،دیگه نمیخواستم یه ضربه دیگه بهش بزنم، چند تقه به در زدم ولی جوابی دریافت نکردم ،چند قدم عقب رفتم سایه ای پایین در افتاده بود دوباره در زدم ولی حرکتی ندیدم
    رفتم تو کتابخونه پشت قفسه اهرمی و کشیدم مانیتورا دوربین مخفی و روشن کردم و به اتاق ویدا رو نگاهی انداختم،پشت در افتاده بود
    سریع از جام بلند شدم. در اتاقش و به ارومی باز کردم بخاطر نشستنش پشت در نمیتونستم کامل بازش کنم،با هر بدبختی بود وارد اتاق شدم
    ملحفه خونی شده بود،کنارش زدم. به صورتش نگاه کردم رنگش پریده بود بلندش کردم ،تنش بشدت میلرزید ،گذاشتمش رو تخت و سریع رفتم براش لباس اوردم ،دندوناش بهم میخوردن و هذیون میگفت پتو رو کامل روش کشیدم و کنارش نشستم .هدفم از این کار چی بوده اخه ،دستم و بین موهام کشیدم ولی عصبانیتم کم نمیشد، دوباره به صورتش نگاه کردم جای دستم رو صورتش مشهود بود ،گوشه لبش پاره شده بود و خون خشک شده بود ،سخت میتونست اب دهنش و قورت بده .
    به آرومی موهاش و کنار زدم ،جای انگشتای بزرگم دور گردنش مثل یه حلقه ی سیاه بود
    چقدر این تصاویر برام آشنا و نزدیک بود وقتی مادرم از درد زیاد و گریه از حال میرفت، بالا سرش وایمیسادم و کبودیای رو تنش و میشمردم
    صدای در خونه باعث شد سریع از اتاق بزنم بیرون،داشتن پله هارو بالا میومدن
    شهلا: به به سلام اقا مرداس خوبی؟فکر کردم حالت بده خاستی دکتر بیاد؟
    سرم و فقط براش تکون دادم و رو به پرهام گفتم
    _اتاقم نیاز به بازرسی داره
    مشکوک بهم نگاهی انداخت و رفت. به شهلا اشاره کردم وارد اتاق ویدا شدیم که رو تخت مچاله شده بود
    _این دختر خانم کیه مرداس؟
    _زنمه
    


    چشماش اندازه گردو شد و با تعجب زیاد بهم خیره شده بود ،کلافه چشمام و چرخوندم
    _داری شوخی میکنی؟تو؟اخه تو و زن گرفتن؟
    _شهلا حوصله ندارم برو معاینش کن
    _چرا چش شده؟
    _تو دکتری نه من
    سرش و با ناز چرخوند و به سمت ویدا رفت، کمی باهاش حرف زد دیدم که چشماش و باز کرد و با پریشونی به شهلا زل زد
    _نترس عزیزم من دکترم اومدم معاینت کنم
    نگاهش متوجه من شد ،اولش متعجب بود ولی بعد نگاهش شد پر از ناامیدی و نفرت شد
    از اتاق زدم بیرون و همونجا کنار در وایسادم ،صداشون آهسته میومد، پچ پچ میکردن ولی من نمیخاستم که بشنوم ،کم کم صدای گریه ویدا بالا گرفت.
    به گوشه دیوار نگاه کردم و ذهنم تصویری و مجسم کرد
    مادرم که کنار اتاق نشسته بود و گریه میکرد لباس پاره شدش تو تنش بیشتر آزارم میداد و کبودیای بزرگی که رو بدنش نمایان میشد و الان من شدم آیینه بابام کسی که ازش متنفر بودم.
    با درد سرم و چرخوندم که پرهام و دیدم با عصبانیت بهم خیره بود ،به سمتم حمله کرد،خاستم جاخالی بدم ولی سریع چرخید و زانوش و تو شکمم کوبید رو زمین افتادم
    روم خم شد و یقم و گرفت ،بلند داد زد
    _مگه قسم نخوردی عوضی ،چیکار کردی وحشی؟این بود غیرتت که دست رو بی گ*ن*ا*ه بلند نمیکنی؟اتاقت پر از خونه عوضی،چیکار کردی؟تو چیت کمتر از اون بابای نامردته که مادرت و کشت؟د بنال، توهم همون حیونی
    خاستم بزنمش کنار ولی بلند نمیشد یقم و گرفت و محکم کوبیدتم به زمین، پشت سرم تیر کشید .تو چشماش زل زدم نفسای عصبیش تو صورتم پخش میشدن
    _پرهام بلندشو
    _تو دیگه چه حیونی هستی مرداس
    از صدای دادش شهلا اومد بیرون از اتاق، جیغ آرومی کشید
    _پرهام داری چیکار میکنی؟
    از روم بلند شد و رفت تو اتاق ویدا ،بلند شدم و به شهلا خیره شدم
    دستم و کشید تا انتها راهرو
    _مرداس....راستش من نمیدونم چیشده...قضاوت هم نمیکنم ............حال روحی همسرت خوب نیست،خونریزی شدیدی هم داره نباید بار سنگین بلند کنه بهتره استراحت کنه، براش دارو مینویسم و یه سرم، برو بخر براش بزنم،باید خیلی بهش برسی بدن ضعیفی داره،فشارشم پایین بود
    نسخه رو جلوم گرفت که پرهام گرفت و رفت، بهش خیره شدم میدونستم چقدر ازم متنفره و فقط تحملم میکنه. داخل اتاق و نگاه کردم رو تخت نشسته بود و شونهاش میلرزید
    سوئیچ موتور و برداشتم از خونه زدم بیرون

    ویدا
    صدای قدمهاش که دور میشد اومد به خودم جرات دادم سرم و بلند کنم،ازش میترسیدم دیگه اون حس امنیت و کنارش نداشتم
    به آرومی از تخت اومدم پایین
    شهلا: وای دختر چیکار داری میکنی
    _میخوام برم حموم
    _الان ضعف داری نمیتونی ،صبر کن سرمت و پرهام بخره بهت بزنم تموم که شد بعد برو
    هرچقدر اصرار کرد نتونست مانعم بشه ،لیف رو با شدت زیادی رو تنم و جاهای که کبود شده بود میکشیدم ،ولی نمیتونستم خاطرات رو از ذهنم بشورم
    بی لیاقت تر از اونی بود که فکرش و میکردم، برای چی اصلا رفتم کمکش؟ چرا صدای شکستن شیشه که اومد بدون فکر رفتم تو اتاقش؟ چرا وقتی دیدم منگه بیرون نزدم؟ چرا وقتی چشمای به خون نشستش ترسوندتم بازم وایسادم؟آخ کاش دستم میشکست نمیزدم تو صورتش که وحشی بشه
    رو موزاییک نشستم و با صدای بلند گریه کردم و خودم و تاب دادم ،کاش میشد بمیرم این ننگ تموم بشه
    سرم گیج میرفت حس میکردم پوستم داره مور مور میشه به دیوار حموم تکیه دادم ،صدای دوش آب دورتر به نظر میرسید
    چشمام و بستم ،انگار با سرعت هرچه تمامتر تو یه چاه سیاه فرو میرفتم ،تصاویری دور از واقعیت از جلو چشمم رد میشدن و هی سنگین تر میشدم
    ضربه شدیدی بهم خورد و یهو از تو چاه دراومدم،یکی بلند صدام میکرد ،به سختی چشمام و باز کردم قطرات آب تو صورتم فرو میومدن ،کمی پلک زدم تا تصاویر جلوم واضح بشه سایه هایی میدیدم ،صدای مردی میومد آروم و نجواگونه
    _دووم بیار
    مثل پرنده ای آزاد و رها بلند شدم یا بلندم کرد، نمیدونم ولی میدونم سرم تو یه مکان گرم قرار گرفت ،ولی کوبش دیوانه وار قلبش برام تعجب برانگیز بود ،چشمام و بستم با آرامش خوابیدم شاید این آخرش باشه دلم میخواد حالا که حس خوبی دارم بمیرم نه چند دقیقه پیش که در حال جون کندن بودم.
    مادرم با لباس سفیدی کنار رود زیبایی نشسته بود ،با شادی زیاد به سمتش دوییدم ،از صدای خش خش برگها سرش و برگردوند
    با دیدنم، لبخند زیبایی زد و دستهاش و برام باز کرد ،تو آغوشش حل شدم و با حسرت زیاد پیراهنش و چنگ زدم
    _آروم باش عسلکم
    _مامان دلم براتون تنگ شده بود ،میخوام کنارتون بمونم
    _الان کنارمی عزیزجونم
    اشکهام پشت سر هم میریخت ،مادرم به آرومی موهام رو نوازش میکرد و من از حس کردنش بعد مدتها خوشحال بودم
    کم کم اشکهام بند اومدن و سرم رو پاش گذاشتم ،طبق معمول پیشونیم و نرم بوسید ،رد لبخند محوی روصورتم نشست.آرامشم کنار مادرم بود
    _عزیزم باید بری
    به سرعت بلند شدم و نگاهش کردم، سرم و به علامت منفی تکون دادم
    _نه مامان میخوام کنارتون بمونم،خواهش میکنم
    _عزیزم یکی اونجا هست که بهت نیاز داره
    _ولی من نمیتونم ،یعنی نمیخوام
    بهش خیره شدم که دورتر میشد و پاهای من میخ زمین شده بود ،دستم و دراز کردم که بگیرمش ولی اون داشت با سرعت هرچه تمامتر میرفت که دور بشه، وقتی تبدیل به یه نقطه شد جیغ بلندی کشیدم، زیر پام خالی شد و سقوط کردم
    


    تنم درد میکرد انگار از یه ساختمون افتاده بودم ،چشمام و به سختی باز کردم اتاق کاملا تاریک بود کمی خودم و بالا کشیدم ولی زیر دلم تیر کشید ،اطراف و نگاهی کردم کسی تو تاریکی نشسته بود ولی چشمام خوب نمیدیدش
    _از جات تکون نخور
    از شنیدن صداش تنم رعشه گرفت ،پتو رو چنگ زدم، همش چشمای خون گرفتش جلوم بود ،به گلوم دست کشیدم انگار دستای پهن و مردونش دور گردنم بود ،به سختی نفسم بالا میومد
    بلند شد با هر قدمی که بهم نزدیک میشد بیشتر تو خودم مچاله میشدم ،تو نور که قرار گرفت تونستم صورتش و ببینم
    باورم نمیشد انقدر خورد به نظر برسه پای چشماش سیاه بود ،گونهاش زده بود بیرون موهای پریشونش رو صورتش پخش شده بود انگار رنگ شفاف سبز چشماش ،تیره شده بود سیاه سیاه
    کمی دیگه نزدیک شد و با بی حوصلگی تموم رو صندلی نشست ،دوتا دستاش رو صورتش قرار ،با آهی که از تمام وجودش کشید، بیحال شدم سرم و رو بالشت گذاشتم و بهش خیره شدم
    کمرش و خم کرد آرنجش و رو زانوش گذاشت ،سرش خم بود فقط باد ملایمی که از پنجره میومد موهاش و پریشونتر میکرد
    خیره به حرکتشون بودم که صدای بم و خش دارش اومد
    _5 روزه بیهوشی
    چشمام گرد شد ،نمیتونستم دهنم و تکون بدم و ازش بپرسم برای چی مگه چیشده بود؟ ولی منتظرم نموند خودش ادامه داد
    _دوتا از دنده هات شکسته بودن ،فکت در رفته بود خونریزی داخلی داشتی ،یه بارم داشتی میرفتی
    برام مهم نبود باهام چیکار کرده بود بیشتر از همه متعجب از این بودم که چرا انقدر نفس عمیق میکشه؟ چرا سیب گلوش انقدر بالا و پایین میره؟ و این مرد با این کلافگی چرا انقدر چشماش رو فشار میده!
    _مادرم بخاطر ..........بخاطر ضربه پای پدرم کیسه آبش ترکید و از خونریزی مرد
    با سرعت بالایی از اتاق زد بیرون ،از کوبیده شدن در تنم لرزید
    با تعجب زیادی به در خیره مونده بودم،چرا گفت مادرش چطوری مرده بود، چه ربطی به حال الان من داشت،میخاست کار باباش و توجیح کنه یا بگه مثل اون مرده؟
    سرم درد میکرد دوباره دراز کشیدم و خیلی زود به خواب رفتم.
    از پنجره به بیرون خیره شدم ،بهار نزدیک بود و هوا خیلی دلچسب بود ،از اون اتفاق دوهفته گذشته بود ،از اون به بعد مرداس تا یه متریم هم رد نمیشد و از این بابت خیلی خوشحال بودم که باهاش حرف نمیزنم
    برام یه مستخدم اورده بودن ،تازه تو خونه جدید مستقر شده بودیم خوشحال بودم که وندا دقت خاصی بهم نمیکرد و براش خیلی خوشحال بودم که با پرهام کنار اومده بود مرد خیلی خوبی بودش و میتونست هر زنی رو خوشبخت کنه
    تقه ای به در خورد
    _بله
    در اتاقم باز شد و آنا رو دیدم
    _سلام خانم،خوبید؟براتون قرص و ویتامیناتون و اوردم
    _خواهش میکنم آنا بهت گفتم که نمیخورم
    با التماس زیاد بهم خیره شد
    _تروخدا خانم ،میدونید که اقا چکم میکنه از اتاق میرم بیرون،بفهمن نخوردین منو میکشه
    دلم براش سوخت ،مرداس بعد مرخص شدنم از بیمارستان خیلی بد اخلاق شده بود از کاراشون که سر درنمیوردم ولی میدیدم که با پرهام خیلی درگیره ولی نمیدونستم سر چی.
    به میوه های رنگارنگ تو سینی خیره شدم ،یعنی براش مهم بودم که اینطور بهم میرسید؟ولی چرا خودش نمیومد باهام حرف بزنه
    مثل یه پرنده تو قفس برام آب و دونه میوردن، حق نداشتم از خونه خارج بشم
    محتوا سینی رو بخاطر آنا خوردم که باخیال راحت بره،برق خوشحالی رو میشد تو چشماش دید ،از اتاق که زد بیرون اشک از چشمام سرازیر شد
    دلم گرفته بود از تمام دنیا حتی از خواهرم که براش مهم نبودم و بهم سر نمیزد ولی از طرفی خوشحال بودم نمیخواستم بخاطر من اذیت بشه، دلم نمیخواست اصلا از این اتاق خارج بشم ،نمیخواستم چشمم به مرداس بیوفته ازش دلخور بودم ، نه بخاطر بلایی که سر جسمم اورد چون انقدر عقل و شعور دارم که بدونم اشتباه از خودم بود، نزدیک یه ادم مست شدم ولی بدترش این بود که نمیومد از دلم در بیاره یا یه معذرت خواهی بکنه
    هه به خودم پوزخند زدم،واقعا خیال کردی ویدا مردی به سرسختی مرداس میاد از تو عذرخواهی کنه!همینقدر که مهمه زنده بمونی خودش کلیه
    سرم و تکون دادم و به آهستگی بلند شدم ،تو بالکن وایسادم ،این اتاق رو مخصوصا بهم داد چون تو بالکنش یاس رشد کرده بود و من از بوش به وجد میومدم.به نسبت اتاقای دیگه بزرگتر بود و نورگیر،فضای دلچسب و گرمی داشت ولی زیادی خالی بود انگار قبلا آدمای زیادی اینجا زندگی نمیکردن
    چشمم به حیاط افتاد ،کمی چشمام رو ریز کردم تا بتونم تشخیص بدم کیا بودن ،مرداس و پرهام جلو یه ماشین شاسی بلند وایساده بودن دوتا مرد به همراه هستی پیاده شدن
    از هستی خیلی بیزار بودم تمام مدتی که ما اینجا بودیم همیشه ور دل مرداس بود ،دستام مشت شدن
    بهش نزدیک شد و دستشو دور بازوی مرداس حلقه کرد
    سرم و برگردوندم تا نبینم،حس جدیدی درونم داشت شکل میگرفت که نمیدونستم باید اسمش و حسادت بذارم یا مالکیت
    شالمو دور کتفم سفتتر کردم و برگشتم تو اتاق،هنوزم اون اتفاق جلوی چشمم بود لرزش بدنم باعث شد تعادلم و از دست بدم ،با ضعف زیادی روز زمین زانو زدم
    انگار معدم هم میخورد و تا گلوم میومد ،سر معدم و فشار دادم تا کمی از دردش کم بشه .همونجا دراز کشیدم، نفسم به سختی میرفت و میومد چشمام و بستم دوباره وارد عالم سیاهی شدم


    باصداهای اطرافم بیدار شدم انقدر داد و بیداد میکردن که نمیتونستم دوباره بخوابم
    _آنا هزار بار بهت گفتم حواست باشه
    _آقا من نبودم تو اتاق
    _استخدامت کردم که فقط تو اتاق باشی
    _چشم آقا
    به مرداس نگاه کردم که توبیخ گرانه به آنا خیره شده بود دختر بیچاره سرش پایین بود و میلرزید ،قدرتم و جمع کردم
    _من خاستم تنهام بذاره، به تو هم هیچ ربطی نداره
    برنگشت نگاهم کنه ولی میدیدم فکش قفل شده و شقیقهاش نبض میزنه ،دیگه نمیتونست بهم بیشتر از اون موقع آسیبی بزنه میخاستم تا میتونم آزارش بدم
    نفسش و فوت کرد بیرون و به سمت در اتاق رفت
    _آنا تنهاش بذاری کار خودت و خانوادت تمومه
    از حرص زیاد ناخنهام و تو دستم فرو کردم جوری رفتار میکرد انگار من وجود ندارم ،سرم و برگردوندم به سمت پنجره که گلدون سیاه رنگی چشمم و گرفت نیمخیز شدم
    _وای چقدر خوشگله، این اینجا نبود
    آنا با ذوق به سمتم حرکت کرد و رو تخت نشست
    _خانم اومدم بهتون سر بزنم که دیدم غش کردین به آقا که گفتم بیان این گلدون رو براتون اورده بودن ،خوشگله نه؟
    دوباره به سمت گلدون برگشتم رنگ مشکی براقی داشت و هم خونی خاصی با رزای توش برقرار کرده بود ،دستم و دراز کردم یه شاخش و برداشتم و بو کردم
    خندم گرفت یعنی میخواست اینطوری جبران کنه اون کارش
    _خانم چرا میخندین؟
    لبخندم عمیق تر شد و کم کم تبدیل به قهقهه شد، سرم و رو بالشت گذاشتم اشکهام بالشت رو خیس کردن. هیچوقت برام پیش نیومده بود با خنده، گریه کنم،لعنت به بخت و اقبال سیاهم
    مادر عزیز تر از جونم رفت، حالا هم گیر یه مرد مرموز افتادم ،چشمام و بستم نمیخاستم اون تصاویر رو دوباره ببینم.
    تا شب کسی تو اتاقم نیومد منم فقط خیره به گلدون مشکی بودم
    تصاویر از جلوچشمم رد شد وقتی بهش التماس کردم، وقتی جیغ زدم ولی اون اصلا براش مهم نبود ،مثل یه افعی دورم حلقه زد و خفم کرد
    موهام و تو دستم گرفتم وکشیدم از ته دلم جیغ زدم ،بلند شدم گلدون رو برداشتم و کوبیدم تو آیینه .همه چیز در کثری از ثانیه انجام شد نفهمیدم دارم چیکار میکنم
    صدای خورد شدن شیشه تو اتاق اکو شد ،گلهای رز پرپر شده بودن ،از عصبانیت زیاد نفس نفس میزدم
    در اتاق با صدای بلندی باز شد برگشتم سمتش خیره بود به زمین
    _چه غلطی میکنی
    خونم به جوش اومد به سمتش حمله کردم
    _کثافت آشغال غلط و تو میکنی ،دلم میخواد بزنم اسباب اتاق رو بشکونم به تو چه ربطی داره
    مشت به سینش میزدم ولی انگار حس نمیکرد ؛چشماش خون بود رفتم عقب
    _چته، چه مرگته حیون وحشی میخوای بهم حمله کنی ،میخوای بکشیم؟دیگه چی دارم که میخوای بگیریش؟بیا این جون لعنتیمم بگیر بمیرم
    با مشت میکوبیدم تو سر خودم، به سمتم دویید و دستام و گرفت ،تقلا کردم که ولم کنه از تماس دستش بهم حالم بهم میخورد
    معدم بهم خورد اینبار با درد بیشتری، انگار یکی رو معدم نشسته، هرچی خورده بودم و بالا اوردم،تمام تنم میلرزید حتی صدای بهم خوردن دندونامم میشنیدم
    صدای دادش به گوشم میرسید
    _آنااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    تمام مدتی که کنارم نشسته بود بهش خیره بودم ،داشت با کسی حرف میزد ولی من خیره بودم به خالکوبیش که از گردنش مشخص بود دم یه مار یا اژدها بود
    چقدر بهش میومد هه همونقدر فلج کننده و افعی ،نفرتم و ریختم تو چشمام و بهش خیره شدم .از سنگینی نگاهم برگشت سمتم
    با اخم بهم خیره بود انگار براش این نفرت کوچیکترین اهمیتی نداشت ،پتو روی سرم کشیدم
    _آنا هر یه ربع یه بار میای تو اتاق بهش سر میزنی،مفهومه؟
    _بله آقا
    _من یه هفته نیستم حواست باشه
    _چشم آقا
    اینارو میگفت که من بشنوم که یه هفته خونه نیست و میتونم آزادانه نفس بکشم.
    تو هفته تمام مدت تو اتاقم بودم تنها کسی که میرفت و میومد آنا بود، فکر میکردم اگه نباشه خیلی بهتره با خیال راحت میتونم آزاد باشم ولی انگار یه چیزی سرجاش نبودف حتی همون توجه ریزشم خوب بود. به گلدون سیاه نگاه کردم وقتی رفت با چسب تیکه هاش و بهم چسبوندم ،خودمم نمیدونم چطور دلم اومد شکوندمش
    به دفتر صورتی چرکی که جلوم بود خیره شدم ،ورق زدم
    دفتر خاطرات نفیس
    اولین قطره اشکم چکید رو اسم مادر عزیزم
    تو گاوصندوق بابا این دفتر رو پیدا کرده بودم ،صفحات اولش انگار پاره شده بودن، از بخشی شروع میشد که فرزاد اومد خواستگاری مادرم
    خیلی خوشحالم که بعد از یه مدت دوندگی فرزاد بالاخره بابا اجازه داد ،حتی مامان هم راضی بود به این ازدواج.
    دقت نکرده بودم انگار بابا این دفتر رو بارها خونده بود که انقدر دقیق کلمه به کلمه،خط خوردگی داشت
    زدم صفحات بعد بازم نصفه نصفه همه چی پاره شده بود ،با بی حوصلگی زیاد بلند شدم و دفتر پرت کردم رو زمین ،این روزا کلافه بودم و دست خودم نبود میخواستم به همه بپرم
    _خانم
    با صدای آنا از جا پریدم، دستم و رو قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم
    _وای آنا سکته کردم
    _ببخشید خانم
    _چیشده حالا
    _آقا زنگ زدن ،یه خانمی هم اومدن برای اماده کردن لباستون
    _برای چی؟
    _مثل اینکه مهمونی خاصی تو این هفته اینجا برگذار میشه
    


    _مگه منم قراره شرکت کنم؟
    _خانم من خبر ندارم از کارای آقا
    منتظر شدم زنی که آنا گفته بود بیاد داخل ،دختر جوونی بود دستش چندتا کاتالوگ بود
    نشست جلوم، پاهاش و روهم انداخت و با ژست مسخره ای بهم خیره شد
    _هرکدوم و مورد پسندته انتخاب کن
    از طرز نگاه کردنش ناراحت شدم نمیدونم چرا با حقارت بهم زل زده بود
    _نمیتونی انتخاب کنی؟یا چشمات بدون کنترل تو صورت کسی خیره میمونه؟هرچند بهتم نمیخوره تاحالا تو این مهمونیا شرکت کرده باشی؟مرداس از چی تو خوشش اومده گرفتت.
    پس داشت از این میسوخت که من زن مرداس شدم،چقدر جالبه که همه عاشق این بی احساس سنگن، اگر میدونستن با زنش چیکار کرده بازم حاضر بودن تحملش کنن
    به کاتالوگ خیره شدم ،لباسا خیلی بنظرم بازبودن ،همینطور با دقت داشتم به کاتالوگ نگاه میکردم که صدای جیغی از جا پروندم
    _ویدا
    هین بلندی کشیدم و کاتالوگ از دستم افتاد
    _وای چیه وندا چرا اینطوری میکنی؟
    دور خودش چرخید و من تازه نگاهم به لباس سفید تنش افتاد
    _نظرت چیه ویدا؟خوشگله نه؟
    همون موقع پرهام هم وارد اتاق شد با حرکت سر بهم سلام کرد منم جوابش و درحد زمزمه دادم
    _اره عزیزم خیلی خوشگله
    ولی در نظرم اصلا هم زیبا نبود به هر چیزی میخورد الا یه لباس زیبا. کنار پرهام قرار گرفت و عاشقانه بهم نگاهی انداختن ،شایدم یه نگاه عادی بود ولی برای من.......حلقه شدن اشک تو چشمام حس کردم سرم و پایین انداختم،خودم و مشغول دیدن کاتالوگ نشون دادم .وقتی میخاستن شانس رو تقسیم کنن من کجا بودم
    چشمم یه لباس شکلاتی رو گرفت که خیلی ساده دوخته شده بود،دکلته با یه آستین سمت راستش، پایین دامن ضبدر از زیر هم رد شده بود
    به زن روبه روم نگاه کردم که با تمسخر بهم خیره بود ،بهش اشاره کردم بلند شد و اومد جلوم
    با دیدن لباس پوزخند تمسخر امیزی رو لبش نشست همراه وندا از اتاق رفتن بیرون. ولی پرهام همچنان به من خیره بود
    پرهام: ویدا حالت بهتره؟
    بهش نگاه کردم از وقتی اومده بودیم اینجا متوجه شدم که تمام مدت پرهام چهره واقعیش و مخفی کرده بود،یکم ترسناک بود ولی نه به ترسناکی درون اون آدم
    _نه خوب نیستم
    _ویدا دوست داری باهم حرف بزنیم؟
    _نه پرهام خواهش میکنم تنهام بذار
    _تا کی میخوای تو این اتاق خودت و حبس کنی؟
    تو چشماش خیره شدم میخواستم ببینه تصمیم قطعیم و
    _تا وقتی که برم از پیش اون حیون
    سرشو به طرفین تکون داد، کمی نشست رو تخت و به گلدون خیره شد انگار که چیزی یادش افتاده باشه سریع برگشت سمتم
    _راستی بهت گفتن که! قراره یه مهمونی بزرگ ترتیب بدیم مناسبتش و ول کن ولی به عنوان همسر مرداس باید بهترین باشی ، به اینا یه نگاه بنداز ،میخواییم سفارش میدیم
    به حلقه ها نگاه کردم خندم گرفت چه مهمونی قراره بشه
    هرچیزی که از نظرم گرونتر بود و براق تر انتخاب کردم ،پرهام چشماش گرد شده بود ولی برای من مهم نبود میخواستم با هر چیزی که میتونم آزارش بدم
    _همه رو به مرداس بگم؟
    _اره مگه خودش نگفته انتخاب کنم؟
    _چرا ولی
    _ولی نداره ،دیگه کاری ندارم
    خواست بازم ازم سوال کنه ولی صدای وندا مانعش شد،به من خیره بود ولی طرف صحبتش پرهام بود
    وندا: پرهام عزیزم میشه منو خواهرم و تنها بذاری
    پرهام بلندشد و رفت به وندا نگاه کردم دلخور بود ازم ،حوصلشونو نداشتم حالا همشون اومدن پیش من
    _ویدا چت شده؟چرا همش تو اتاقی؟
    _وندا من اصلا حوصله بحث کردن ندارم
    _یعنی چی این رفتارت ویدا ؟مگه مرداس و پرهام باهات چیکار کردن؟
    _من با شوهر تو کاری ندارم
    _خب حالا مرداس بیچاره چی؟
    خونم به جوش اومد،لباسم و چنگ زدم که تهوع امونم و نبره
    _به تو هیچ ربطی نداره وندا من چیکار با مرداس میکنم، اینو خوب تو گوشات فرو کن من ازش متنفرم،متنفر
    اخمهاش تو هم رفت و جدی به صورتم نگاه کرد
    _هیچ معلوم هست چت شده چرا اینطوری با من حرف میزنی؟
    انگشتاش دور مچم حلقه شد ،خاستم دستم و بکشم ولی زورم نرسید و اون بیشتر منو به سمت خودش کشید .زانوم به تخت خورد و تعادلم و از دست دادم ،معدم تیر کشید حس کردم اسید معدم تا حلقم بالا اومد
    _بهت گفتم تنهام بذارید،توم میخوای مثل اون حیون وحشی بهم آسیب .......
    جلوی دهنم و گرفتم که ادامه ندم،کنارم زانو زد. سرم و زیر انداختم تا نتونه اشکام و ببینه
    _ویدا منو نگاه کن، ببینم چی داری میگی؟مرداس اذیتت کرده؟
    هیچی نگفتم و سکوت کردم موهام و آروم نوازش میکرد ،خوبه که حداقل خواهرم رو داشتم
    _ویدا شروط تو عقد رو یادته؟میتونیم شکایت کنیم و طلاقت و بگیری،حتی اگر تو بخوای من پرهام رو هم کنار میذارم
    ناباور به صورتش خیره شدم ،کلمه طلاق تو ذهنم اکو شد و حسی که از اون شب، نفرت منو بهش بیشتر میکرد، زبونه کشید
    به وندا نگاه کردم تا مطمئن بشم حرفاش جدی یانه
    صورت مصممش بهم قوت قلب داد که پشتیبانی دارم برای نجات از دست اون مردو این شرایط کشنده
    _باشه موافقم
    

    مرداس

    کلافه به جمعشون نگاهی انداختم ،هیچی از توضیحاتشون نمیفهمیدم
    امین: بنظرم باید دو دسته بشیم و تعداد نفراتی که تو خونه هستن و میخوان حواس پلیسا رو پرت کنن بیشتر باشه میتونیم بندازیمشون تو تله بعد خونه رو بفرستیم هوا
    هه دوباره همون منوال و در پیش گرفتن کشتن پلیسایی که براشون اطلاعات اشتباه فرستادن
    _اینبار شکست میخورید
    جمع ساکت شد سرا به سمتم چرخیدن،به دستم خیره شدم و با خونسردی تمام ادامه دادم
    _از یه سوراخ دوبار نیش نمیخورن
    ناصر:پیشنهادت چیه؟
    سرم و بلند کردم و به سعید خیره شدم ،پلک چشم تو خالیش میپرید
    _بهتره دو دسته بشیم،فکر کنن دوتا محموله قراره رد شه،باید یه سری و قربانی کنی
    سعید: مرداس تو ضمانت میکنی؟
    _من کاری به محموله تو ندارم اینو که یادته
    _پس دنبال چی که اومدی اینجا
    _خودت بهتر از هر کسی میدونی دنبال چیم
    _مگه یه جعبه چیه که تو بخاطرش میخوای بیای وسط اون درگیری؟
    _ به تو ربطی هم داره؟
    صورتش از عصبانیت سرخ شده بود ،از پشت میز بلند شدم ،برام مهم نبود محمولشون چی میشه برای من فقط باری که هستی سفارش داده بود مهم بود
    امین: مرداس نمیشنوی صدات میکنم؟
    _نه
    _برو خونه امروز خیلی بهم ریخته بنظر میرسی شب میام حرف میزنیم
    _کشش نده باید سعید از دور خارج شه
    سرش و تکون داد و دورشد، سعید احمقتر از این حرفا بود که شک کنه همه اینا تلست برای خودش و قرار نیست پای پلیسی به ماجرا کشیده بشه
    ماشین جلوی خونه ترمز کرد ،چشمم به موتوری افتاد که کنار خونه دنبال زنگ میگشت
    _بفرمایید
    با صدای من برگشت سمتم اولش با ترس به من دوتا نگهبان خیره شده بود ،دفتر از دستش افتاد، برشش داشت و بهم دوباره خیره شد
    _ببخشید احضاریه اومده برای آقای کیانی
    اخمهام توهم رفت برگه رو ازش گرفتم و دفتر امضا کردم ،موتوری دورتر میشد ولی کلمه طلاق به من دهن کجی میکرد
    درخونه رو به ضرب باز کردم عصبانیتم به اوج خودش رسیده بود ،صدای خنده هاشون از تو آشپزخونه میومد لگد محکمی به صندلی جلو پام زدم ،از صدای برخوردش با کابینت، خدمه جیغ کشیدن
    _گمشید بیرون
    ویدا پشت وندا وایساد و سرش زیر انداخت
    _وندا برو بیرون
    _که بزنی خواهرم و بکشی؟
    آستینام و بالا زدم، برگه احضاریه روی میز پرت کردم
    _اگر بخوام میتونم جفتتونو ببرم سینه قبرستون، پس گمشو بیرون تا دندونات و تو دهنت خورد نکردم
    از صدای دادم جفتشون میلرزیدن، به سختی میتونستم نفس بکشم
    _فکر کردین اینجا خبریه؟هر وقت هر کاری که میخواستید بکنید؟من بخاطر سرتیپ دارم ریختتونو تحمل میکنم
    رفتم نزدیکشون با هر قدمم یه قدم عقب میرفتن ،به دیوار رسیدن وندا سعی میکرد که نذاره من به ویدا نزدیک بشم، به سمتش خم شدم
    _طلاق میخوای؟
    ناباور از صدای آرومم تو چشمام خیره شد ،مردمک چشماش میلرزیدن آروم سرش و تکون داد
    اخمهام باز شد رد پوزخند تمسخر آمیزی روی صورتم نشست ،عقب گرد کردم و کتم و برداشتم
    _وسایلتونو جمع کنید برید هر قبرستونی میخایید تا روز دادگاه، وندا ازدواج توهم تموم شدست، دیگه نمیخوام ریختتون و تو خونم ببینم .قولمم به سرتیپ بدرک. هرری
    رنگ از صورت جفتشون پرید، هه فکر کردن میتونن منو بازی بدن.
    


    در اتاقم و باز کردم از وقتی شاگرد استاد بودم این اتاق مال من بود
    به برگه تو دستم خیره شدم ،انقدر احمق نیستن که امنیت اینجارو ول کنن برن ،مچالش کردم و انداختم تو سطل
    ذهنم خیلی درگیر مهمونی و عملیات سعید بود ،باید تمام جوانب و برای فرداشب در نظر میگرفتم ممکن بود زد و خوردی به وجود بیاد ،نمیخاستم ژاله وارد بشه ولی امکان تغییر چهرش بود. اگر بدل پرهام اتفاقی براش بیوفته حتم دارم که تمام این خوشامد گویی برای کشتن پسر استاد سرخه
    شماره امین رو گرفتم
    _جونم فرمانده
    _مزه نریز امین
    _مرداس چرا انقدر عنقی
    _مثل اینکه متوجه نیستی دارم فرداشب پرهام رو میفرستم به قتلگاه
    _به یکی بگو ندونه،پرهام که توکیو
    _مهم نیست برام ولی اگر همون بدل هم کشته بشه کارمون تمومه،نمیتونیم گروه رو از سر بگیریم
    _تو نگران نباش من هر کار تونستم کردم
    _تو دعوت نامه قید کردی که مهمونی بدون اسلحست؟
    _اره ولی کی گوش میده؟
    _نگهبانارو دوبرابر کن خصوصا اطراف باغ،دستگاه بذار جلوی در بجز اسلحه هرچی بود باید تحویل بدن
    _مرداس، صداشون درمیاد
    _میتونن نیان تو مهمونی
    _باشه، میگم راستی یادت باشه پیش خودتم نگهبان بذاری اول تورو از پا درمیارن بعد پرهام
    _مرده شور خودت و این پیشنهاد مهمونی معارفت
    _مهمه مرد خیلی مهمه منوچهر باید نظرش جلب بشه اگر بشه یه پشتیبان توپ داریم
    _مثل یزدان کلت باد داره، ژاله میتونه هر کسیو بکشه
    _پس چیزی راجع به این منوچهر نمیدونی
    _چی
    _میام خونه میگم برات
    تلفن وقطع کردم ،برگشتم از اتاق برم بیرون که ویدا رو دیدم، انگار اماده حمله بهم بود
    _حق نداری پرهام و وندا رو از هم جدا کنی
    کمی بهش نزدیک شدم ،تلاش میکرد تکون نخوره ولی به خودش میلرزید ،هه بازی دوست داری ویدا خانم،من بازیگر بهتریم
    دستم و به سمت در دراز کردم ولی نمیدونم چرا ویدا به خودش لرزید
    _بیا بشین باید حرف بزنیم
    _من.....من حرفی ندارم
    برگشتم نگاهش کردم ولی اون سریع سرش و انداخت پایین
    رو تخت نشستم و چشمام و ماساژ دادم با آرومترین لحنی که از خودم سراغ داشتم باهاش حرف زدم
    _بین هر زن و مردی درگیری به وجود میاد، من تو حال خودم نبودم، حتی نمیدونم چرا اومدی تو اتاق، من کاری بهت ندارم ،طلاق چیه؟میخوای خودتو و خواهرت و به کشتن بدی؟
    بهش نگاه کردم داشت گریه میکرد ،زانوهاش خم شدن و کنار دیوار مچاله شد
    _من نمیدونم چرا........چرا اومدم تو اتاقت.......نگران شدم.....تیر خورده بودی.....حالت بد بود.......من نمیخواستم اینطوری بشه.....وندا گفت تو شروط بوده.......میتونم اذیتت کنم
    بهش خیره شدم شونهاش میلرزیدن ،حس کردم چیزی تو درونم مجبورم میکنه برم کنارش ،این من بودم که همه چیزو ازش گرفته بودم، حقش بود که بخواد با این درخواست کمی از دلخوریش و نشونم بده
    کنارش نشستم ،دستهاش و از رو صورتش برداشتم، با بهت بهم خیره شد رنگ میشی چشماش انگار براق تر شده بودن
    _ویدا من متاسفم بخاطر رفتارم، من واقعا درگیر بودم از رو غرور نبود که نیومدم و ازت عذر بخوام چون ربطی نداره، درسته من یه قاتلم اموزش دیدم که ادم بکشم.........ولی نه احساس
    دستش و نرم کشیدم و بغلش کردم هنوزم بهت زده بود
    _الان من مردم مرداس؟
    خندم گرفت ، بخاطر حرکت شونهام سرش و بلند کرد
    _چرا میخندی بهم، میگم من مردم ؟
    _انقدر اخلاقم بده؟
    اخم ساختگی کرد و برام خط و نشون کشید
    _واقعا که، فکر میکنی لابد خیلی خوش اخلاقی
    _پس خودت و این مدت ندیدی
    سرش و انداخت پایین با انگشتاش بازی کرد،زندگی انقدر روی خشنش و بهم نشون داده بود که نمیتونستم درک کنم وجود ویدا چرا یه حس متفاوته
    چرا نمیخوام ناراحت بمونه
    چرا وقتی فهمیدم چنین اشتباهی کردم از خودم بدم اومد
    برای اولین بار حس کردم کار اشتباهی کردم
    خواستم که جبران کنم ولی پسم میزد تا حالا تو چنین شرایطی نبودم
    سرم و به طرفین تکون دادم یادم افتاد براش چیزای که میخاست گرفتم ولی بهش ندادم
    جعبه حلقه رو باز کردم، درخشش تک الماس بزرگش چشمم و گرفت
    همونطور که پشتم بود صداش کردم
    _ویدا بیا



    با کنجکاوی زیاد اومد رو تخت نشست،جعبه بزرگی رو از تو کمدم بیرون اوردم و جلوش گذاشتم، از وقتی پرهام باهام حرف زده بود قانع شده بودم که باید رفتارم و عوض کنم ،شاید همه چیز فرمالیته باشه ولی نمیخواستم زندگی و بهشون زهر کنم
    برق چشماش خیره کننده بود ،به ذوق بچگانش نگاه کردم. نمیدونستم حسه یا چیز دیگه ای ولی عجیب بود لمسش برای منی که تمام زندگیم تو کشتن ختم شده بود
    _وای مرداس این لباس از اونیکه انتخاب کرده بودم خوشگلتر بود
    _برات کسی و فرستادم که کمکت کنه بهترین و انتخاب کنی نه اینکه مسخرت کنه
    سوالی بهم نگاه کرد
    _تو از کجا فهمیدی؟
    _مهم نیست ،مهم اینه تقاصش و پس داد
    جعبه رو جلوش گذاشتم تا ذهنش از اینکه با اون زن چیکار کردم منحرف بشه ،حواسش درگیر جعبه شد
    _این چیه؟
    _میتونی خودت ببینی چیه
    با دیدن انگشتر چشماش گرد شد ،دستش تو هوا موند بهش خیره شدم ولی انگار خیلی شوکه شده بود که من براش حلقه خریدم، هرچند حق داشت از من بعید بود
    _چیه چرا خشکت زده ویدا!
    _این خیلی خوشگله مرداس، خیلی
    _خوبه خوشت اومد مبارکت باشه
    لبخند قشنگی زد ،نگاهم و ازش گرفتم به گلوله رو میز نگاه کردم ،هنوزم حکاکیش برام آشنا بود با صدای دستگیره برگشتم سمتش داشت میرفت بیرون
    _ویدا من 4 روز نیستم
    برنگشت سمتم نفس عمیقی کشید و جعبه ها رو سفت تر نگه داشت
    _مراقب خودت باش
    تلفنم و که داشت خودش و میکشت جواب دادم، همونطور به در بسته خیره موندم و جای خالی ویدا
    _مرداس وسایلت و جمع کردی؟
    _قرا بود بیای حرف بزنیم شب بریم
    _بهم خبر رسوندن سعید میخواد زودتر بار و خالی کنه ،فکر کنم بو برده میخاییم سرش و زیر آب کنیم
    _هه فکر کرده خیلی لابد زرنگه
    _من جلو خونم، چیز زیادی نیار کارمون خیلی طول نمیکشه
    _صبر کن میام الان
    پارکت زیر تخت و کنار زدم ،اسلحه هارو توی یه جعبه فلزی جاساز شده بودن، دونوع کلت کمری برداشتم همراه روزر کت نقره ای که تازه برام اورده بودنش ،ضریب خطاش دو میلیمتر بود
    یه دوش سرسری گرفتم و رفتم پایین،ویدا جلوی تلویزیون خاموش نشسته بود و با ولع زیاد لواشک میخورد
    _چی میخوری ؟
    به سمتم برگشت، دستم و رو لبم کشیدم که نخندم انقدر بامزه خورده بود که هیچ جای صورتش بی نصیب نمونده بود از لواشک
    دندوناش و بهم نشون داد قرمز شده بودن ،پشتم و بهش کردم و خندیدم واقعا بچه بود و بچگانه رفتار میکرد
    _چرا حالا پشتت و کردی خب دلم خیلی لواشک میخواد آنا رفته برام یه کوه خریده
    _نخور غش میکنی میمونی رو دستم
    همونطور که لواشک و با سروصدای زیادی میخورد برام ادا اصول دراورد با دستاش
    _آخه این چه وضع خوردنه ،منم که از ترشی بدم میاد دلم خواست
    با بدجنسی تموم یه تیکه خیلی کوچیک جلوم گرفت ،دولا شدم طرفش دستش و گاز گرفتم و لواشک و خوردم ،به سمت در برگشتم ولی اون هنوز خشکش زده بود با دهن باز به دستش نگاه میکرد
    سوار کمری سفید امین شدم ، باسرعت زیادی حرکت میکرد، باید جای مافیا میرفت تو رالی مسابقه میداد
    _کجاست؟
    _خارج از شهره
    _امین ریگی به کفشت باشه اول خودت و میکشم
    با چشمای درشت، گردنش و به سمتم چرخوند. خودم و کنترل کردم که نخندم ولی انگار فایده نداشت چون سریع فهمید اذیتش کردم
    _خیلی خری مرداس قالب تهی کردم
    

    _عیبی نداره میریم سر راه خونه، شلوارتو عوض کن
    زیر چشمی دیدم لبش و گاز گرفت که جوابم و نده ولی رنگ صورتش رو به کبودی میرفت ، سفت فرمون و فشار میداد رنگ دستش رو به سفیدی میرفت،میدونستم نمیتونه جواب و بده
    _بترک خفه نشی مرد
    _خیلی.............ته هر چی نفهمی
    _خواهش میکنم
    از شهر خارج شده بودیم بیشتر مسیر رو چشمام و بسته بودم چند شب بود نتونسته بودم بخوابم. به اطرافم نگاهی کردم هیچکس نبود جز ماشین ما ،امین از یه فرعی رفت پشت تپه .ماشین که وایساد سوالی برگشتم سمتش
    _آروم پیاده شو
    دنبالش رفتم پایین تپه، سه تا کامیون بودن با 3 نفر راننده که کنار کامیونا وایساده بودن برام جالب بود که با این تعداد کم اومده بودن با سعید معامله کنن، چندتا پژو با سرعت زیادی به سمتشون میومدن
    سعید که پیاده شد فهمیدم میخواد بارو بدون هماهنگی خالی کنه ، 5 تا تک تیر انداز کنارمون خوابیدن با تعجب به امین نگاه کردم
    _همشونو خلاص میکنیم
    _بعد دقیقا میخوای بار و چیکار کنی؟
    _خودمون میبریم میفروشیم
    _میفهمن مال سعید بوده
    _خب پس میگی چیکار کنیم
    _مهما رو جدا میکنیم بقیه رو بسوزون
    _عتیقن مرداس ،مواد که نیست
    با صدای شلیک به سمت پایین تپه برگشتیم ،سعید یکی از راننده های کامیون و کشته بود، با دوربین بهشون نگاه کردم برگه تو دستش و تکون میداد و اسلحه و روی سر یکی دیگه فشار میداد
    _امین یه جای کار میلنگه
    _چیشده
    _سعید حسابی کفریه انگار یه چیز کمه
    _اره کمه
    با اخمای درهم بهش نگاه کردم، چرا انقدر این امین خنگه و همه چیز و برای من نمیگه
    _هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی که من بی خبرم
    _دنبال جعبه ارسالی که برای تو بود،ما اونو زودتر جدا کردیم
    _پس چرا نیوردی بهم بدی
    _تو صندوق عقبه بریم خونه ببرش
    _مرده شورت و ببرن احمق، الان باید بگی؟
    _خب الان یادم افتاد
    _ببند فکت و ببینم چطوری قتل عامشون کنم
    تک تیر انداز یکی از بچه ها رو گرفتم و سر سعید و نشونه رفتم
    _اول سعید و خلاص میکنم هر کدومتون یکی و نشونه بره ،تعدادتون به نفرات میرسه؟
    _مرداس یه سریا تو ماشینن
    _میان پایین فرار کنن بزنید
    فکرکرده میتونه منو دور بزنه ،اونم کی سعید لاشخور که نمیتونه از دست پلیسا حتی خلاص بشه ،سرش و نشونه رفتم و شلیک کردم ولی دستم کشیده شد توسط کسی برگشتم دیدم بچه ها دارن میدون به سمت ماشینا و امین منو میکشه
    _چه غلطی میکنی امین؟چرا شلیک نکردین؟
    _زود باش مرداس پلیسا ریختن
    _احمق از یه مشت بچه پلیس میترسی؟
    امین با ترس زیادی تو صورتم خیره شد
    _بیا بریم بعدن درمورد این سرهنگ جدید بهت میگم ،خواهش میکنم بدو، سعید که مرده بقیش به درک
    برگشتم سمت تپه با دوربین نگاهی انداختم، مردی هم سن خودم داشت به سمت ما اشاره میکرد و سر سعید و بررسی میکرد ،بلند شدم وایسادم و بهش خیره شدم توجهش به من جلب شد
    سریع اسلحش و در اورد و با بلندگ و تهدیدم کرد که خودم و تسلیم کنم ،روزر کت و در اوردم و کتفش و هدف گرفتم،تا خواست شلیک کنه زدمش .افتاد رو زمین پلیسا دورش جمع شدن بهش خیره موندم ولی برام نااشنا بود حتما جدیده
    به آرومی سوار کمری امین شدم جیغ لاستیکاش دراومد با سرعت میروند ولی ذهن من درگیر این پلیس جدید شده بود
    _هم بازی گیر اوردم امین
    _میگم هستی برات تهش و در بیاره ولی اونطوری که من شنیدم خیلی قدره
    _میخوام از بازی لذت ببرم ،ساکتش نکنید
    

    توی راه سکوت سنگینی حکم فرما بود ،امین به سمت خونه میرفت ولی نمیخواستم جلو دخترا صندوق و باز کنم
    _امین برو خونه هستی
    _چرا؟
    _امین امروز خیلی سوال میکنی منم اصلا حوصله ندارم
    نگاهم نکرد ولی با حرص زیادی پاشو رو پدال گاز فشار داد، بعد چند ساعت ترافیک و تحمل کردن به اپارتمان نقلی هستی رسیدیم
    زنگ سوم رو زدم ،صدای یه مرد تو آیفون پیچید
    _کیه
    _هستی هست
    _شما؟
    _قراره پشت در برا تو توضیح بدم که کیم
    _اره من همه کارشم توضیح بده
    مشتم و محکم کوبیدم به آیفون، دوربینش خورد شد. برگشتم سمت امین، تا قیافم و دید سریع دست کلیدش و دراورد
    جلوی در واحد وایسادم،چندبار با پام محکم به در خونش کوبیدم، صدای یه مرد میومد که داشت فحش بارم میکرد دستام و مشت کردم هزار بار به هستی گفته بودم غریبه نیاره تو خونه
    مرد که تو چار چوب مشخص شد مشتم و تو صورتش خوابوندم، صدای دادش تو کل واحد پیچید ،هستی سریع به سمتم دویید دستم و میکشید و التماسم میکرد ولی من تا میخورد میخواستم بزنمش، صورتش که پر خون شد دست کشیدم
    از روش بلند شدم همینطور داشت خون بالا میورد
    هستی: چیکار کردی مرداس؟
    _خفه شو هستی وگرنه دندونات و تو دهنت خورد میکنم، بهت گفتم کثافت کاریات و نیار تو واحد
    ضجه میزد کنار پام ،از در خونه خارج شدم که امین نگهم داشت
    هستی: مرداس تروخدا صبر کن بخدا باور کن اونیکه تو ذهنت میچرخه نیست علی از بچهای خودمونه نشناختته
    نفس عمیقی کشیدم و برگشتم تو خونه رو مبل نشستم و بهشون خیره شدم
    _امین این لاشه رو جمع کن، هستی بیا بگو این صندوق چیه؟و چطوری باز میشه؟
    باهم کمک کردن و علی بردن تو اتاق، برام مهم نبود حتی اگر میمرد باید یاد میگرفت که احترام نگه داره، هستی با ترس زیادی کنار پام جلوی صندوق نشست
    _بازش کن
    چشمای اشکیش و بهم دوخت ذره ای برام مهم نبود که ترسیده، ولی نمیدونم چرا تو ذهنم داشتم چشماشو با نگاه ویدا مقایسه میکردم و اون میشی براق برام جذاب تر بود
    جعبه کهنه رو با یه انبر ساده باز کرد،پارجه مشکی روی جعبه بود برش داشت ،چقدر برام این صندوق مسی آشنا بود
    _این یه نوع سیستم امنیت قوی داره که با چشم قفلش باز میشه
    _یه جوری بازش کن
    _نمیشه مرداس این مدل صندوق اینطوری باز نمیشه ،به سختی تونستیم از کاخ استاد سرخ بیاریمش
    _هیچ راهی نداره بازش کنی؟
    _نه
    _پوف من چطور رنگ چشم استاد سرخ رو بدست بیارم حالا ،برم جسدشو پیدا کنم اخه!
    هستی دستش و نرم روی جعبه کشید
    کلافه از جام بلند شدم نمیخواستم پرهام بفهمه من برا بدست اوردن این جعبه خونه پدرش و زیر رو کردم
    _جنس فولادش و نمیشه منجمد کرد و باز کرد؟
    _مرداس میفهمی چی میگی این خیلی کوچیکه محتواشم منفجر میشه و از بین میره
    _خب بگو من چیکار کنم وقتی نمیخام پرهام بفهمه
    _مرداس، توش چیه؟
    تو چشماش خیره شدم این مهره های سوخته به هیچ دردی نمیخوردن فقط الکی هوا رو الوده میکردن با نفس کشیدنشون احمقا
    _اطلاعاتی در مورد گروه سرخ ،برو اون سرهنگی که امین بهت مشخصاتش و میده برام در بیار، زودتر از این آشغال دونیت میخوام برم
    



    سریع بلند شد و رفت تو اتاق ،ذهنم درگیره محتوای گاوصندوق شد ،تمام مدارک گروه سرخ باید این تو باشه اگر نباشه به کاهدون زدم هرچند بعید میدونم چیزی سالم مونده باشه تو اون آتیش سوزی که استاد جسدش توش سوخت
    امین که کنارم نشست حواسم برگشت سمتش،خیلی تو فکر بود وگرفته
    _خیلی بد زدیش مرداس،دستات از فولاده؟
    _استخوناش از خمیر بود من فقط ورزش دادم
    _هستی بهت شک داره مرداس،میدونی که سهم میخوان وقتی اینطوری بو میبرن
    _یه تیکه جلوش بنداز از هاری در بیاد
    _راستش شک بهش دارم پیش علی که بودم داشت هذیون میگفت ،احتمال میدم با امیر پسرعموت باشن
    فکم از فشاری که بهش وارد میکردم داشت خورد میشد، روزرکت و دراوردم، نیم نگاهی به امین کردم، نگاهش از اسلحه به چشمام برگشت با تعجب زیاد بهم خیره شد
    _مرداس،اون هستی.......خودیه
    از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم ،در زدم و وارد شدم هستی پشت لب تاب بود ،سرش و بالا نیورد
    _مرداس دارم برات در میارم یکم صبر کن
    بالشت رو برداشتم و رو صورت علی گذاشتم ، به هستی خیره شدم ،تیر خلاص و تو صورت علی خالی کردم، به ضرب هستی پرید و خیره بهم شد
    سر اسلحه رو به سمتش نشونه رفتم، قفسه سینش به سرعت حرکت میکرد ،مردمک چشماش بین صورتم و اسلحه مدام حرکت میکرد
    _مرداس........منم........هستی........خواهش میکنم.......منونکش
    _نزدیکش شدم که لب تاب با صدای بدی رو زمین افتاد، خودش و گوشه صندلی مچاله کرد ولی هنوزم با ترس زیادی بهم خیره مونده بود
    _بگو
    _چ......چی..........چی بگم
    _برا کی کار میکنی و منو فروختی
    _من......بخدا...........هیچ...
    _هستی؟
    _ب....له
    _نمیخوام بکشمت بهت دارم فرصت میدم پس بگو
    آب دهنش و به سختی قورت داد دستش و به گردنش میکشید ،با چشم به جسد علی اشاره کردم که ترسش با دیدن خون، پاچیده شده به دیوار بیشتر شد
    _امیر بهمون گفت تو داری یه محموله بزرگ و جابه جا میکنی ،سعید میخواست دورت بزنه و خودش بالا بکشه توسط علی فهمیدم و بار و زودتر خالی کردیم حتی عتیقه هاروهم خودمون برداشتیم ،هیچی تو کامیونا نیست تو از هیچی خبر نداری مرداس ،امیر گفت اگر بتونیم براش صندوق و ببریم بهمون پول خوبی میده...............براهمین با اصلش عوضش کردیم
    موهاش و گرفتم و دنبال خودم کشیدم میخواست جیغ بزنه که سرش و جلو صورتم گرفتم ، از بین فک قفل شدم غریدم
    _لال باش
    رو زمین کشیدمش و پرتش کردم کنار امین، چندتا گلوله پشت هم بهش زدم و فلزش باز شد. عصبانی به هستی نگاه کردم میلرزید و به پای امین چسبیده بود
    _کجاست؟
    _هنوز ندادیمش به امیر بخدا مرداس ....هنوز دستش بهش نرسید
    با دادای که زدم امین هم تو خودش مچاله شد
    _فقط بگو کجاست
    _زیر تخته که علی ..........
    به سرعت برگشتم تو اتاق و جعبه سیاه رنگی و از زیر تخت کشیدم بیرون پارچه رو زدم کنار، چشمم خیره به اژدهای سرخ رو گاوصندوق موند
    تصاویر با سرعت هر چه تمامتر از جلو چشمم رد شدن
    خالکوبی استاد
    مهر استاد سرخ
    خالکوبی گردن افعی
    لباسم و دراوردم و به خودم نگاه کردم همون خالکوبی با رنگ مشکی و اخر از همه
    حکاکی رو گلوله
    زانوهام خم شدن و سقوط کردم
    


    ویدا

    این دوهفته مونده به مهمونی به سرعت گذشت، رابطم هرچقدر که با مرداس صمیمی تر شده بود از وندا بجاش دورتر میشدم از نظرم خیلی غیر منطقی پافشاری میکرد که جدا بشم از مرداس
    ولی نمیدونم چرا چند روزه دیگه ندیدمش حتی یزدان هم ازش خبری نداشت
    به آرایشگر نگاه کردم که با دقت زیادی داشت صورتم و آرایش میکرد از صبح یه روند زیر دستشون بودم ، چقدر بهم اصرار کردن که موهام و رنگ کنم ولی یه حسی بهم اجازه نمیداد اینکار و بکنم
    به انگشترم نگاه کردم وقتی بهم دادش یه جور تعلق خاصی پیدا کردم که تا الان بهش نداشتم
    با صدای آرایشگر بلند شدم
    _عزیزم میتونی بلند شی و لباستو بپوشی
    _ساعت چنده؟
    _7
    _وای چقدر طول کشید الاناست که بیان
    کمکم کرد لباسم و پوشیدم و رفت بیرون کمی به خودم تو آیینه خیره شدم رنگ بنفش بادمجونی بهم خیلی میومد پوست سفیدم و بیشتر نشون میداد ،موهامو مش فانتزی فندقی کرده بود .کمی فر موهام و باز کردم که بیشتر دورم باشه ،لباس ماکسی ساده ای بود ولی پشتش کاملا باز بود .
    تقه ای به در خورد منتظر شدم ببینم کیه ،با دیدنش لپام گل انداخت ،خودم و مشغول کفشام نشون دادم
    _حاضری؟
    صداش همیشه انقدر خشک بود یا من حس میکردم؟بهش خیره شدم ،گرفته و خسته بود با چشمایی که نای باز شدن نداشتن
    _ویدا بیا بریم مهمونا دارن میان
    آروم پشت سرش حرکت کردم ،عوض شده بود یا بازم باید کولاکی رو تجربه میکردم
    بالای پله ها وایساد دستم وخیلی سرد گرفت،همراه هم رفتیم پایین، نزدیک در ورودی ایستادیم
    پرهام نبود ولی وندا و یزدان تو حیاط بودن ، به مرداس نزدیکتر شدم حواسش متوجه من شد
    _مرداس چیزی شده؟
    _نه
    انقدر سرد و خشک این کلمه رو گفت که تمام بدنم یخ بست ازش فاصله گرفتم و رو صندلی نشستم، حال خودم و نمیفهمیدم نمیدونستم چرا برام انقدر مهم شده که با کوچیکترین تغییرش حالم دگرگون میشه
    نفهمیدم چقدر گذشت و تو اون حال موندم که صدای موسیقی مجبورم کرد چشم از پایه میز بگیرم،کل خونه رو نگاه کردم همه جا آدمای جدید به چشم میخورد
    وندا کنارم نشست و گیلاسی و سر کشید ،تاحالا ندیده بودم نوشیدنی بخوره
    _وندا
    با اخم زیادی به سمتم برگشت ،آشفته بود و چشماش دو دو میزد
    _چته چی میخوای؟
    از رفتارش شوکه شدم انگار تمام آدمای تو این خونه زامبی شدن یا من خوابم و نمیتونم از این کابوس بلند شم
    به سمت خلوت ترین مکان ممکن تو مهمونی رفتم ،اصلا شبیه مهمونی نبود بیشتر شبیه یه جلسه بود تا مهمونی ، زن میانسالی با آرایش غلیظ نزدیک مرداس وایساده بود و دوتا همراه کنارش همش به اینورو اونور نگاه میکردن
    اکثریت یه گوشه نشسته بودن همراه بادیگارداشون ،در خونه که باز شد همه سکوت کردن پرهام و یزدان داخل شدن
    انگار همه منتظر پرهام بودن که دورش جمع شدن و بدون بادیگارد دور میز اصلی نشستن ،برگشتم سمت مرداس که داشت بالای خونه رو نگاه میکرد ،رد نگاهش و گرفتم دور تادور طبقه سوم که خالی بود رو تک تیر اندازا گرفته بود ،بیشتر به دیوار چسبیدم
    باورم نمیشد میخواست این همه مهمون رو بکشه اونم تو خونه پرهام
    تا آخر شب بیشتر تو خودم بودم و یه گوشه نشسته بودم
    _چرا همش تو خودتی؟
    برگشتم و به یزدان نگاه کردم که …… دوم رو خاموش میکرد
    _کسل کنندست
    _جلساتشون این شکلیه تحمل کن
    _کی تموم میشه
    برگشت و عمیق تو چشمام نگاه کرد
    _هیچوقت
    دوباره لرز بهم نشست چرا مردای این خونه این شکلین حتی امشب از پرهام هم ترسیده بودم چشماش خشک و بی روح شده بود،انگار تمام آدمای تو سالن مجسمه متحرک بودن
    _خواهرت انگار زیاده روی کرده
    چشم چرخوندم و وندا رو تو بغل مرداس دیدم،شوکه از جام بلند شدم که میز برگشت ،اطرافیانم همه به سمتم برگشتن.یزدان سریع میز و برداشت
    ولی چشمای من فقط اون دوتارو میدید ،وندا تو بدترین حالت ممکن بود، به سختی به پرهام نگاه کردم که براش مهم نبود زنش تو چه وضعیه
    وقتی برگشتم نبودن هجوم اسید معدم و تا گلوم حس کردم ولی با هر جون کندنی بود رفتم طبقه بالا ، صدای مرداس میومد
    _احمق خوک اندازه ظرفیتت کوفت میکردی
    _مرداس ...تو ......نمیفهمی......من ...از .....اول تورو..........دوست داشتم......نه اون پرهام احمق ........لیاقتت بیشتر از......ویدا بی خاصیته.....من از اولم..ازش خوشم ....نمیومد..........تازه فهمیدم.......اون خواهر ...........من نیست.......بیا ...مال هم باشیم
    _چی داری میگی احمق، به خواهرتم نمیتونی خ*ی*ا*ن*ت نکنی
    _اون خواهر من نیست تو خاطرات بابام خوندم . من دوست دارم مرداس
    با هر قدمی که برمیداشتم حس میکردم دارم از درون فرومیپاشم به در اتاق که رسیدم از دیدن صحنه جلوم، زانوهام خم شد و نشستم سرم و به دیوار تکیه دادم اشکام بدون اجازم ریختن ،نمیخواستم هق بزنم این مرد ارزش دوست داشتن نداشت، وندا خواهرم نبود نمیخواستم دیگه جدالشون و ببینم و بشنوم
    


    این زنده بودن ارزش نداشت وقتی ذره ای مهم نبودم حتی برای خودم ،این زندگی که برام ساخته بود ارزش زندگی کردن نداشت
    با دیدن پرهام که به سمت اتاقشون میومد از جام بلند شدم و با سرعت به سمت اتاقم دوییدم ،چند بار نزدیک بود بخورم زمین ولی خودم به اتاق رسوندم ،در و قفل کردم
    عقب عقب رفتم ولی هنوزم خیره به در بودم ولی صحنه چند لحظه پیش جلو چشمم بود
    لباسم و عوض کردم و سرتا پا مشکی پوشیدم ،جلو آیینه ایستادم
    صورت آرایش شدم بهم دهن کجی میکرد مثل وحشیا پاکش کردم که بیشتر شبیه دلقک شدم ،کل وسایلای روی میز و ریختم رو زمین
    دستم و به شکمم گرفتم و به سمت حموم دوییدم ،هیچی نخورده بودم که بخوام چیزیو بالا بیارم ،روی سکو که وان روش قرار داشت نشستم
    با انگشتم موهام و لوله میکردم و به آبی که از شیر خراب میرفت خیره شدم ،بی حس بلند شدم و جلوی آیینه قدی وایسادم قیچی و برداشتم بدون فکر موهام و از بیخ بریدم
    به تارای موهام نگاه کردم ،عاشق این بودم که مامان موهام رو شونه کنه از وقتی یادمه فقط میذاشت سرش و کوتاه کنم .سرم و بلند کردم اینبار به آدم جدید تو آیینه خیره شدم
    پوستم بی رنگ تر از همیشه به نظر میرسید تمام آرایش چشمم ریخته بود و پای چشمم و سیاه نشون میداد ،خسته شده بودم از زندگیم از تمام اتفاقاتی که برام افتاده بود و داشت میوفتاد دیگه نمیخواستم تحمل کنم، دیگه حتی توان تحملشم ندارم
    تموم شدم مامان
    منو ببخش دیگه نمیتونم تحملش کنم نه اونو که ذره ای براش مهم نیستم ولی تظاهر میکنه تا بیشتر دل ببندم نه خودم و که هیچکاری ازم برنمیاد
    آب داغ رو باز کردم تا وان پر بشه، توش دراز کشیدم
    برقی تیغ منو یاد نگاه وندا انداخت وقتی جلو در خورد شدم و فروریختم دید و بروی خودش نیورد ،هیچوقت فکر نمیکردم خواهرم همچین آدمی باشه تصورشم حالم و بهم میزد که خواهرم اینجوری باشه
    خون که تو آب پخش شد چشمام و بستم
    حس معلق بودن خوبی داشتم، حس میکردم داره تموم میشه ، آزادی از این اسارت خوشایند بود
    تقریبا دیگه انگشتامم حس نمیکردم ،بدنم رو آب اومد ،چشمام و بستم، چرخ خوردم تو آب حس خفگی زیر آب بهم چیره شد ولی حتی نا نداشتم گردنم و از زیر آب بکشم بیرون
    صدای کوبیده شدن چیزی به در اومد بارها تکرار شد ولی من صدای ضعیفی میشنیدم، به سرعت از تو آب کشیده شدم بیرون .ولی حتی نمیتونستم پلکام و باز کنم ببینم کی نجاتم داده
    صداش و که شنیدم چشمام و به سختی باز کردم که برای بار آخر ببینمش بعد برم. پیش خودم که میتونستم اعتراف کنم هنوزم دوسش داشتم حتی بیشتر از خودم
    حتی با اینکه صورتش تار بود تونستم برق اشک رو تو چشمای سبزش ببینم ،چقدر شفاف و خوشرنگ شده بودن
    خیلی زود از کاری که کرده بودم پشیمون شدم، پشت هم پلک میزدم تا اشکام کنار برن بتونم ببینمش، دیدن این نگاه رو نمیخواستم از دست بدم
    _آروم باش ویدا الان میریم بیمارستان ،تحمل کن
    با دستای بزرگش که یه روزی ازشون متنفر بودم بخاطر اون روز کذایی، اشکام و نرم پاک کرد. فقط تونستم خیلی آروم جوری که فکر نمیکنم شنیده باشه اسمش بگم وچشمام بسته شد
    
    مرداس

    ماشین و با سرعت تمام به سمت نزدیکترین بیمارستان میروندم ، ذهنم فقط یه صحنه رو جلو چشمم میورد ،مادرم که زیر پارچه سفید خوابیده بود ،خیلی سرد
    ناخوداگاه برگشتم سمتش ،همونطور صورتش بیرنگ بود ، دستش و گرفتم همونطور سرد بود
    پام و رو پدال گاز بیشتر فشار دادم گوشیم زنگ میخورد برش داشتم و از پنجره انداختمش بیرون ، دستم و رو بوق نگه داشتم. درای بیمارستان باز شد .با صدای جیغ لاستیکا، چندتا پرستار ریختن بیرون
    سریع پیاده شدم و در باز کردم وقتی ویدا رو دیدن ، به سمتم دوییدن بلندش کردم سبکتر از پر بود، دستشو با پیرهنم تو خونه بسته بودم ولی چیزی از رنگ سفیدش نمونده بود. حس میکردم تمام تنم تو کوره داره پخته میشه.میترسیدم، اولین بار تو زندگیم ترسیدم که نکنه بره
    رو تخت گذاشتنش و به سمت اتاقی میبردنش زمان به سرعت طی میشد ،پشت درا که مخفی شد خواستم برم داخل پرستاری جلومو گرفت
    _آقا باید بیرون بمونید
    رو صندلی نشستم ،همه چیز تقصیر اون وندای آشغال بود اگه نبود تو مهمونی بهتر میشد .احمق بیشتر از حدش رد کرده به من میچسبه
    اون همه مرد احمق تو اون سالن بودن چرا این لعنتی باید بیاد جلوی خواهرش به من بچسبه
    دستم و توموهام کشیدم تا بتونم یکم به اعصابم مسلط شم ،ولی نمیشد. انگشتام و رو چشمام فشار دادم
    چطور اجازه دادم همچین اتفاقی بیوفته، تو مانیتور که دیدم توی وان تو خون خودش قلت میزنه، نفهمیدم چطور تا اتاقش خودم و رسوندم
    بلند شدم و طول و عرض سالن رو طی کردم ،زمان این بیرون برای من به کندی میگذشت . سرم و به دیوار تکیه دادم حتی خنکی موزاییکا هم نمیتونست از تبم کم کنه
    با صدای در برگشتم عقب، زنی خارج شد به سمتش رفتم که جلوم ایستاد
    _همسر شمان؟
    _بله
    _خدا خیلی بهتون رحم کرده اقا اگر دیرتر میوردینش حتما بخاطر خون ریزی زیاد تا الان تموم کرده بودن
    _الان چطوره؟
    _خوبه بهش خون زدیم میتونید پیشش بمونید
    سرم و تکون دادم و به سمت اتاقی که نشون داد، حرکت کردم که حرفش متوقفم کرد
    _یادم رفت بگم خدا خیلی دوستون داره که بچتونم زندس
    دستم رو دستگیره خشک شد سرم و بلند کردم و از پنجره به جسم نحیف ویدا خیره شدم ،حس خاصی تو درونم روشن شده بود مثل یه روزنه نور کوچیک تو عمق تاریکی درونم.میخواستم این حس رو انکار کنم و همون روزنه رو تاریک ولی حتی نگاهش هم که میکردم یه جور حس خاصی داشتم.
    مادرم تو ذهنم تجسم میشد با اون شکم برآمدش ،حرکات ریز خواهرم ولی الان تفاوتش این بود که من الان جایگاه برادر رو نداشتم،بی اختیار به شکم ویدا نگاه کردم ولی مثل مادرم نبود
    کنار تختش نشستم ،پای چشماش کبود شده بود انگشتم و بین موهای کوتاه شدش کشیدم. حسی از درونم بارها سوالی رو ازم میپرسید
    تو زندگیت چندبار اشتباه کردی مرداس؟
    _کوتاهی کردم در مقابل این آدم ، چندبار مگه میشه آدم وقت داشته باشه که پشیمون شه و فرصت داشته باشه . ویدا من متاسفم.
    پلکش لرزید ،دستم و عقب کشیدم و بهش زل زدم ،چندبار پلک زد و اطراف رو نگاه کرد رو صورتم کمی مکث کرد اخمهاش که توهم رفت نفس عمیق کشیدم
    _چرا دست از سرم برنمیداری، میخوام بمیرمم نمیذاری؟ نمیخوام ببینمت ،باید به کی بگم میخوام بمیرم
    از صدای دادش پرستارا اومدن تو اتاق بهش مسکن زدن ،بلندشدم و از اتاق رفتم بیرون که حضورم آزارش نده
    میرفتم به کی میگفتم بیاد باهاش حرف بزنه و پیشش بمونه! هه دوتا بی مادر و بی خانواده گیر هم افتادن .گوشی زاپاسم و روشن کردم شماره امین رو گرفتم و منتظر موندم
    _جونم مرداس
    _امین
    کلاف حجیم شده تو گلوم اجازه صحبت کردن بهم نمیداد چندبار به گلوم دست کشیدم و آب دهنم و قورت دادم ولی صاف نمیشد این گرفتگی
    _مرداس چیشده؟ چرا صدات گرفته
    _امین گفتی زنت متخصص زنانه؟
    _چیشده اخه حرف بزن ؟ برا چی ؟اره هست
    _بیارش خونه استاد سرخ تا 3ساعت دیگه
    تلفن و قطع کردم ،به تماسا نگاه کردم یزدان 12بار زنگ زده بود شمارش و گرفتم
    _کجایی مردتیکه ؟چیشد کجا رفتی یهو؟
    _ویدا رو اوردم بیمارستان
    _مرداس بدبخت شدیم
    کمرم تیر کشید رو صندلی سقوط کردم و گوش دادم به صدای نگران یزدان
    _چیه
    _بدل پرهام وکشتن
    _خب
    _نمیفهمی مرداس؟بعد اینکه رفتی مهمونی و زود جمعش کردیم،منوچهر قرار بعدی و برای آخر هفته گذاشت، پرهام رفت تو اتاقشون من اندازه نیم ساعت غافل شدم رفتم تو اتاق دیدم کشته شده و چشماش تو خالیه،وندا هم فرار کرده.یه یادداشت هم گذاشته ، مخاطبش تویی نوشته ؛از وقتی که بابام کشته شد من با ژاله بودم و میخواستم بهت نزدیک بشیم الان برای باز کردن اون گاوصندوق به چشما نیاز داری.
    گوشی از دستم افتاد ،پس وندا جاسوس خونم بود، ژاله نیومد چون اونو داشت. حتما امیر تا حالا درمورد گاوصندوق بهش گفته که دنبال چشمای پرهام بودن و همچین کاری کردن
    


    کفش زنونه ای جلوم قرار گرفت سرم و بالا اوردم ،دکتر بهم خیره شده بود
    _آقا بهتره خودتونم استراحت کنید،همسرتون باید با یه روان شناس صحبت کنه وگرنه اینطوری دوباره اغدام به خودکشی میکنه ،حالش که بهتر شد میتونید ببریدش،بچه قوی دارید که تا الان زنده مونده
    _ممنون
    از لحن سردم متوجه شد حوصله زیاد حرف زدنش و ندارم
    بلند شدم و رفتم تو اتاقش، خوابیده بود سرم و کنار دستش گذاشتم،چشمام و بستم ،چند روز بود نخوابیده بودم فکرم و نمیتونستم سازمان دهی کنم از هر طرف یه اتفاق جدید میوفتاد.نمیدونستم به ژاله فکرکنم ،پرهام،صندوق و محتواش،منوچهر الانم که ویدا و بچه.
    ساعتها بود که بیدار بودم و تکون نمیخوردم ،نرم انگشتاش و بین موهام میکشید نمیخواستم بدونه بیدارم و حالش بدتر بشه ،در اتاق باز شد از صدای کفش فهمیدم خانمی وارد شده
    _عزیزم بیدار شدی؟
    _بله خانم دکتر ممنون
    _عزیزم شوهرت بهت گفت؟
    _چیو باید بگه
    _خیلی شانس اوردی که زود اوردت وگرنه هم خودت هم بچت از بین میرفتی
    خیلی آروم درحد یه زمزمه گفت بچه ،در اتاق که بسته شد کمرم و کمی تکون دادم دستش و سریع برداشت، خشک شده بودم تو این حالت ،صدای خورد شدن گردنم بلند شد
    بهش نگاه کردم مثل ماده ببری میخواست بهم حمله کنه ،دهنش و باز کرد که داد بزنه ولی سریع حرفم و زدم
    _دیدی چیزی که تهمت میزنی؟
    روشو ازم برگردوند و به پهلو خوابید ، به گوشی نگاه کردم امین بهم پیام داده بود که تو راهیم
    _ویدا فکر میکنم خوب شدی دیگه بهتره بریم خونه
    _من نمیام
    _باید بریم دکتر چکت کنه
    برگشت سریع به سمتم
    _که چی؟ بچت سالم باشه؟
    خسته دستم و رو چشمم کشیدم
    _ویدا میشه ازت خواهش کنم اذیت نکنی ،بریم خونه هر چی خواستی بارم کن . این منم که باید توبیخت کنم بخاطر رفتارت ،وقتی همه چیو با ذهن خودت برداشت کردی و حکم دادی. من، خواهرت و فقط بردم تو اتاقش، تو اون حال اونو دیدی سر و وضع اون بد بود نه من، پرهام هم که اومد جمعش کرد من زدم بیرون .الان چی دیدی اینطوری با خودت و من کردی؟واقعا تو فکر هم میکنی؟
    با پشت دستش اشکاش و پاک کرد و خیره شد بهم ،موی کوتاه صورتش و بچه تر نشون میداد ولی اصلا بهش نمیومد. کمکش کردم لباسش و بپوشه چطوری با این سر و وضع اورده بودمش بیمارستان و حواسم نبود
    _مرداس من چطوری بیام؟ منو اینطوری اوردی؟
    _وایسا برم تو ماشین پالتوم هست
    از صندوق عقب ماشین پاتوم و دراوردم که دیدم دم در وایساده و همه نگاهش میکنن،اخم کردم و رفتم کنارش
    _نمیتونستی وایسی خودم بیام؟
    پالتو رو تنش کردم و تو ماشین نشست ،شیشه ها رو دادم بالا. از صدای دندوناش برگشتم سمتش، به خودش میلرزید بخاری رو تا اخرین درجه زیاد کردم ولی میدونستم از سرما نیست که میلرزه ،گوشی و دراوردم و شماره خونه رو گرفتم. آنا جواب داد
    _بله
    _آنا دفتر تلفن رو بردار نوشتم آقای میرعمادی ،سفارش بده برامون گوشت وجیگر بیارن همین امروز، تاکیید کن من این و گفتم
    _آقا چیزی شده؟
    _در حدی هستی که سوال کنی!
    _ببخشید
    تلفن و قطع کردم و به رو به رو خیره شدم ،همیشه از گرما بیزار بودم با پشت دستم عرق رو پیشونیم و پاک کردم
    _خاموشش کن
    نیم نگاهی به خودم تو آیینه کردم درست مثل لبو شده بودم ،کمی پنجره رو پایین دادم تا هوا بخورم
    _مرداس من یه سوال دارم
    _بپرس
    _چیزه من ....نمیدونم ....یعنی تو این بچه رو میخوای؟
    پنجره رو کامل پایین دادم و کمی سرم و بیرون بردم باد خنکی که به صورتم خورد حالم بهتر شد
    _مهم خواستن من نیست این بچه توی وجود تو اگر میبینی نمیخواییش بهم بگو
    زیر چشمی دیدم شوکه بهم خیره شده ،نمیخواستم اون از حس درونیم خبر دار بشه،هنوز خودمم به اون درجه از واقعیت نرسیدم که ببینم میخوام خانواده تشکیل بدم ،هرچند همین الانم خانواده داشتم ولی اگر مثل پدرم همون کارا رو بکنم چی؟وقتی همون روزم با ویدا همون کار کردم وقتی درست مثل بابام دارم رفتار میکنم ،چطور میخوام زندگی رو بچرخونم
    تصاویر اون روز به سرعت از جلو چشمم رد شد ،نوزادی که تو بغلم مرد از گشنگی ،مادرم که با صورت یخ شده بهم خیره شده بود و ازم میخواست مراقب خواهرم باشم
    گوشه خیابون نگه داشتم و سرم و رو فرمون گذاشتم ،بسه . قرار کی تموم بشه همه این عذابا نمیخوام بهشون فکر کنم
    اونا رفتن احمق باور کن ،ذهن لعنتی تمومش کن دیگه نمیخوام بهشون فکر کنم میخوام زندگی الانم و ادامه بدم نه تو گذشته غرق بشم ،نمیخوام مثل بابام باشم
    کمی تو اون حالت موندم و فقط به صورت خندون مادرم نگاه کردم که جلو چشمام بود ،سرم و کج کردم و به ویدا خیره شدم ،نگران تو چشماش موج میزد، دنبال چی بودم فراتر از این که علاقش تو چشماش موج میزد
    _زندگیت و جهنم کردم ویدا
    


    _چی میگی مرداس،چیشد اخه یه دفعه،من معذرت میخوام سوال بدی پرسیدم.من خب یکم سردرگمم
    _چرا موندی؟
    _کجا موندم؟
    _پیش من
    چشماش گرد شد ولی سریع سرش و پایین انداخت و با دکمه پالتوم بازی کرد. به بیرون خیره شدم میخواستم بدونم ،از خودم که مطمئن نبودم حداقل میخواستم از ویدا مطمئن شم تا بتونم یکم خودم و مجاب کنم
    _خب نمیدونم ،چیزه. میترسیدم اره خودت گفتی جونم درخطره
    _جونت برات مهم نیست که دیشب دست به همچین کاری زدی
    برگشتم تا ببینم چرا سکوت کرده،صورتش سرخ شده بود و سرش و بیشتر تو یقه پالتو فرو برد
    ماشین و روشن کردم .نزدیکای خونه ماشین امین و دیدم ،با زدن بوق کوتاهی زودتر وارد پارکینگ شد
    ماشین و بردم نزدیک ورودی خونه تا زودتر ویدا بره بالا
    _برو بالا زن امین دکتره گفتم بیاد ببینتت
    بدون حرفی سریع پیاده شد و رفت تو خونه ،سوییج و به یکی از بچها دادم و رفتم تو.پرهام رو کاناپه نشسته بود با دیدنم سریع بلند شد و به سمتم اومد ،حتما زیر سر یزدان بود که خبرش کرده که با این نگرانی منتظر بود
    _مرداس شنیدی چیشده؟
    _اره یزدان گفت
    _چیکار باید بکنیم حالا ،وقتی انقدر نزدیک شده؟بعد چرا چشمای بدل رو دراوردن؟وندا اخه چرا باید جاسوس باشه؟وای مخم ترکید از این همه سوال
    نزدیک 5روز بود نتونسته بودم حتی یه استراحت کوچیک بکنم ،سرم بشدت نبض میزد رو صندلی نشستم و چشمام و فشار دادم
    _گوشت با من هست مرداس
    _پرهام ،نبودی نمیدونی چه فشاری رومه الانم ویدا رو برگردوندم دیشب داشت خودش و میکشت
    دستم و کشید تا نگاهش کنم.برعکس چند دقیقه پیش الان تو چشماش خشونت و عصبانیت موج میزد مشخص بود فکر کرده دوباره مثل اونروز من بلای سرش اوردم
    _چرا مگه چه غلطی کردی بار
    _لابد من همه جا مقصرم ؟
    _اره تو باعث آزار روحی روانی این دختری ،بابا احمق زنته بسه دیگه قسمت به درک این دختر در حقت مگه چیکار کرده
    تو چشماش زل زدم این مرد برعکس من تمام ذاتش محبت و مهربونی بود
    _حاملست
    شوکه دوقدم عقب رفت هم خوشحال بود هم ناراحت میدونستم چرا من مرد زندگی نبودم ولی میدونستم که فکر میکنه این بچه رنگ زندگیم و عوض خواهد کرد ،همون لحظه امین و همسرش وارد خونه شدن .پرهام با یه سلام احوال پرسی خشک خستگی مسافرت و بهونه کرد و رفت. میخواستم سریعتر کارشونو بکنن و برن
    _امین ،بشین همینجا من با خانمت میرم بالا ویدا رو ببینه میاییم
    با دست راه پله رو نشون دادم که همسرش همراهم اومد.تقه ای به در زدم
    _بفرمایید
    در و باز کردم که زن امین جلوم و گرفت
    _اقا مرداس بیرون منتظر بمونید
    رفتم تو اتاقم با کلافگی به رو تختی کرم نگاه کردم با این لباسای کثیف نمیتونستم بخوابم روش .لعنت به این وسواس فکری که فقط باعث عذابه
    نزدیک دوساعت بود که دراز کشیده بودم ولی خوابم نمیبرد هنوز هم کارشون تموم نشده بود ،کلافه بلند شدم و از اتاق زدم بیرون که همون لحظه زن امین هم از اتاق ویدا اومد بیرون. بهم اشاره کرد که برگردم تو اتاقم
    وقتی اومد تو اتاقم متوجه شدم میخواد حرف بزنه ،رو صندلی نشست و عینکش و برداشت
    _اول از همه چیز، میخوام ازتون بپرسم به همسرتون بها میدین؟
    _منظورتون چیه؟
    _قبل از بحث بارداریشون ایشون افسرده شدن. نمیدونم مشکل باهم دارید یا نه! ولی خانمهای باردار دوبرابر نیاز به توجه و حمایت همسرشون دارن ،هیچکدومتون نمیدونستید که ویدا وارد ماه دوم بارداریش شده ،با اتفاقی که خودش گفت براش پیش اومده من چندتا ازمایش مینویسم باید انجام بده تا از سلامت بچه مطمئن شیم .وظیفتونه که بیشتر به همسرتون بها بدین وگرنه جفتشون از بین میرن، هم از نظر تغذیه هم عاطفی .البته من شنیدم که ازدواجتون از رو میل دو طرفه نبوده. ولی الان که خواستین بچه باشه باید بیشتر بهشون برسید .دارو و رژیم غذایی نوشتم براش، به خودش دادم .نذارید بار سنگین بلند کنه فعلا استراحت مطلقه .برا سونوگرافی هم بیاریدش مطب خودم آزمایشاتم زودتر انجام بدین
    _کی؟
    _من اورژانسی نوشتم آزمایشا رو فردا صبح ببریدش انجام بده که سریع جوابش و بدن
    _باشه، ممنون
    از خشکی و سردیم فقط تونست سرش و تکون بده و رفت بیرون و من موندم زندگی رو هوایی که نمیدونستم کدوم سرش و بگیرم
    

    پشت در اتاقش ایستادم و به صدای گریه اش گوش دادم ،مشخص بود خیلی داره بهش فشار میاد
    دستی رو شونم نشست برگشتم عقب دیدم پرهام نگران بهم نگاه میکنه
    _چیشد ،چی گفت؟
    _خیلی ضعیفه تو خطرن
    _چیکار باید بکنیم
    _برات مهم نیست وندا خ*ی*ا*ن*ت کرده؟
    _بیا خودمون و گول نزنیم مرداس، ویدا از اولم به تو علاقه داشت پایه استحکام یه زندگی زنه نه مرد، این ازدواج زورکی باعث شد وندا از من متنفر باشه میخواست انتقام بگیره منتظر فرصت بودش بعدم حس میکردم به ویدا حسودی میکنه
    _برم ببینم چی بهش گفته باید انجام بده
    _باشه
    تقه ای به در زدم و منتظر شدم، صدای آرومش اومد
    _بله
    وارد اتاقش شدم گوشه تخت جمع شده بود و گریه میکرد سرش و بلند کرد و نگاهم کرد چشماش ابری بود ،موهای کوتاهش تو ذوقم میزد انگار پسربچه جلوم نشسته
    _نگام نکن
    نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم که بیشتر تو خودش جمع شد
    _دکتر چی بهت داد
    با چشمش به میز اشاره کرد کاغذا رو برداشتم و خواستم برم بیرون که صدام کرد
    _مرداس
    بدون برگشتن به سمتش منتظر شدم ببینم چی میخواد
    _منو ببخش
    سرم و برگردوندم که با چشمای لبریز از اشک بهم خیره شده بود ،چیزی تو درونم پر و خالی میشد تا زبونم میومد ولی انگار قفل زده بودن بهش . در و باز کردم ،پرهام به دیوار تکیه داده بود و منتظرم بود
    _توم منو ببخش،ویدا
    در وبستم و ازپله ها رفتم پایین ،کاغذا و روی اپن پرت کردم
    _اروم باش مرد
    _بخون ببین چی میخواد
    آنا جلوم لیوان آبی گذاشت ،یه نفس سرکشیدم سرم و روی اپن گذاشتم تا کمی از تبم کم بشه .دستی رو صورتم نشست به پرهام نگاه کردم
    _مرداس شبیه لبو شدی چرا انقدر داغی ؟نکنه سرماخوردی؟
    _از خستگیه
    _خودتو به کشتن میدی
    _بهتر
    _بهتره ساکت باشی فعلا باید بریم بیرون یه خرید حسابی
    بلند شدم و نگاهش کردم، برگه رو تو هوا تکون داد
    _یه عالمه مواد خوراکی نوشته باید بریزی تو حلق عمویی ،ای جونم مرداس بابا میشی
    پوف کلافه ای کشیدم و بلند شدم
    _توم وقت گیر اوردی برا مسخره بازی ببین اصلا زنده میمونه
    خودم از حرف خودم بدم اومد و ایستادم. این چی بود گفتم واقعا دلم نمیخاست اون بچه باشه!
    _خیلی بیشعوری کدوم مرد احمقی میگه ببینم زنده میمونه بچم یا نه
    تو ذهنم کلمه بچه رژه میرفت، عذاب حرفی که درموردش زدم
    _نباید ازدواج میکردم پرهام تو کار ما خانواده وجود نداره
    خیلی ریلکس از در خارج شد ولی من تو بهت حرفش موندم
    _میتونی دیگه ادامه ندی و معمولی زندگی کنی.
    تو پارکینگ ماشین و پارک کردم ،این یه قلمم انجام نداده بودم که دارم انجام میدم
    _وای مرداس من یه ذوق خیلی خاصی دارم تا حالا شهروند نیومده بودم
    _مرگ، منم نیومده بودم
    برگشت سمتم و عینکش و پایین داد، برام چشم و ابرو اومد. لبم کش اومد ولی جلو خندم و گرفتم ،زدم به بازوش که آخ و اوخش بلند شد
    _مردتیکه خودت و جمع کن برا نشون دادن ابروهات به من عینکتو درمیاری؟
    _اره به کوری چشمای سبزت
    باهم عین عقب مونده ها وارد شهروند شدیم ،پرهام با ذوق خاصی سبد چرخدار و میورد
    _میگم نکنه اینارو که میخریم تو خونه داشته باشیم پرهام؟
    _داشته باشیم حالا، دوبرابر داشته باشیم خانمت و عمویی قوی میشن
    _مرگ
    _تو جونت ،بدو بریم که دوست دارم ببینم اینجا چی میفروشن
    



    سرم و به علامت تاسف تکون دادم ، بین قفسه ها چرخ میزدیم ،پرهام مثل خنگا به همه مواد غذاییا نگاه میکرد و سوال میپرسید .چندتا کمپوت برداشتم و برگشتم که دیدم نیست ،صداش خیلی دور نبود صدای نکرش همیشه بلندگو بود . پشت قفسه کیکا دیدمش داشت مخ یه خانم رو میخورد و براش اندرز نسخه میکرد
    _پرهام
    _ای وای ببخشید خانم ایشون چیزه ،یه کی هست باهم اومدیم خرید اینجا. عه خوشبخت شدیم ببخشید
    دختره از کنترل خندش، کبود شده بود. بعد میگیم ما ادمای اجتماعی نیستیم کسی نمیفهمه ،میریم میکشیم میاییم تو خونه آدم نمیبینیم معاشرت بلد باشیم
    _احمق چه غلطی میکردی
    چشماش و مظلوم کرد، سرشو کج
    _مرداسی اینا که میگن تور میکنن، چجوریه؟
    _خاک برسرت دودستی هم کمه همراه دوتا دست خودت احمق
    _باشه بابا، دیگه چی بخریم دوتا سبد پر شد مرد
    به سبدا خیره شدم یعنی میخواست همه اینارو بخوره ،نمیترکن
    _بهش دقت نکن تازه داشتیم میومدیم من یخچال و دیدم ،هیچی میوه نداشتیم
    با تعجب زیاد برگشتم سمتش که داشت با تمرکز زیاد دوتا سبد و حرکت میداد ،شماره ویدا رو گرفتم و منتظر موندم
    _سلام
    کلا دلیل سلام دادن رو نمیفهمم وقتی میشه سریع جواب طرف رو بدی و بری به کارات برسی
    _خوبی؟
    _اره ممنون،کجایی؟
    _اومدم خرید ، ویدا اینجا نوشته ویارا طبق مواد نوشته شده ، خریداری بشه .چی میخوای ؟
    پشت گوشی هم میدونستم خجالت کشیده با این مکث طولانی
    _هیچی زحمت نکش
    _با منم تعارف داری ،بگو
    _دلم میخواد لواشک خیلی ترش بخورم و آبلیمو ،دلم خیلی آلبالو میخواد
    _باشه
    _ممنونم مرداس
    تلفن و قطع کردم و رفتم پیش پرهام
    _چندتا چیز سفارش دادن
    _خب برو بردار
    برگشتم بین قفسه ها که یه لحظه حس کردم بنیتا رو دیدم، سریع پشت یه مرد رفتم و بهش خیره شدم عینکش و دراورد و با چشم دنبال کسی میگشت ،دور تر ازش شدم و شماره پرهام و گرفتم
    _جونم پیدا نکردی؟
    _پرهام سریعتر حساب کن بریم
    _چیشده
    _بنیتا اینجاست
    _خب باشه
    _میتونی فقط گوش بدی به حرفم یا باید وراجی کنی حتما
    _باشه بابا
    بهش خیره شدم ،داشت با تلفن صحبت میکرد دستش و نرم تکون داد دوتا مرد معمولی همزمان باهم رفتن بیرون خوبه پرهام با گیریم اومده بود وگرنه گیر میوفتادیم . از خارج شدنشون که مطمئن شدم چیزایی که ویدا میخواست رو سریع برداشتم وحساب کردم.
    کنار ماشینا همون دوتا مرد داشتن رژه میرفتن و چکشون میکردن
    _مرداس چه خبره
    _حس میکنم بنیتا هم جاسوسه
    _چرا
    _چون منو تعقیب کرده
    _این دلیله؟
    _گوش بده پرهام،برو سوار ماشین شو خیلی عادی، من از در روبه روی شیرینی فروشیه میام بیرون
    _باشه
    تا وقتی که پرهام سوار ماشین میشد همه جا رو زیر نظر داشتم خبری نبود سریع به سمت شیرینی فروشی رفتم ،از در ورودی که خارج شدم جسم سردی به تیره کمرم برخورد کرد
    _اروم برو جلو مرداس
    صدای اروم بنیتا بود و با اسلحه هلم میداد
    _چه غلطی میکنی بنیتا
    _همیشه احمق و دل رحم بودی ،ازت چیزی بهم نمیماسید .کی بهتر از ژاله ،وندا احمق هم فهمید باید از پیش تو بیاد سمت ادمای بانفوذتر
    _لابد تو باهوشی که این همه اطلاعات دادی
    _بعدش قرار نیست زنده بمونی لااقل بدونی چرا مردی
    _دنبال چین من چیزی ندارم
    _احمق نفهم تو گاو صندوق و داری چشمای پرهام ما باید بتونیم بدستشون بیاریم
    لبخندی رو لبم نشست پس ژاله حسابی شکاره ازم چه احمقیم انتخاب کرده برای گرفتن من،همه چیو لو داد
    نزدیک ون مشکی شدم، که صدای بوق ممتد وبلندی اومد به سمت چپ برگشتم که نور زیاد چراغای ماشین کورم کرد ،بنیتا جیغ زد وبلیزم و به سمت عقب کشید ماشین با اخرین سرعتش کوبید به ون صدای داد و جیغ مردم بلند شد.پرهام در ماشین و بازکرد و با نگرانی بهم نگاه گذرایی کرد
    _سوار شو مرداس
    صدای جیغ بنیتا پشتم میومد که میگفت بگیرنش ،سوار شدم ولی چیزی مثل تیغ برنده از رو شکمم رد شد ،شلاق بنیتا دور شکمم و بریده بود ولی جون لای در گیر کرده بود نمیتونست بکشتش. پرهام با نگرانی زیاد هر لحظه یه بار بهم نگاه میکرد
    _مرداس خوبی؟
    _اره خوبم فقط برو
    _این شلاق ریزتیغه داره؟
    _اره داره
    _وای من، وای
    با اخرین سرعتی که ازش انتظار داشتم میروند ،هر نفسی که میکشیدم خون رو لباسام میریخت سعی میکردم کمتر نفس بکشم وسریع نفسمو بیرون بدم ،هربار تیغای تیز تا عمق شکمم میرفتن. دندونام و محکم بهم فشار میدادم تا داد نزنم
    _مرداس رسیدیم ،چیکار کنم
    به سختی چشمام و باز کردم سعی کردم حرف بزنم ولی نمیتونستم
    _یزدان
    _زنگ زدم داره میاد
    میدونستم تیغا سمین، اونا میخواستن منو بکشن ژاله نمیخواست من زنده بمونم براش یه تهدید محسوب میشدم .چشمام تار میدید صدای داد پرهام و یزدان نزدیک بود ولی نمیتونستم هیچی و درک کنم، انگار داشتم تو یه دالان معلق حرکت میکردم

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 831
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,507
  • بازدید ماه : 16,465
  • بازدید سال : 143,568
  • بازدید کلی : 11,640,708