close
مجتمع فنی تهران
رمان لرد سوداگران قسمت سوم
loading...

رمان فا

   چشمام و بسته بودم و منتظر بودم تا یزدان برسه نباید کوچکترین حرکتی میکردم ،صدای جیغ لاستیک باعث شد از پنجره بیرون و نگاه کنم یزدان همراه امین به سمتم میدوییدن    امین:چیشده پرهام    پرهام:بجا سوال کردن اول به داد این بدبخت برسین    یزدان کنارم وایساد…

رمان لرد سوداگران قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 264 سه شنبه 02 آذر 1395 : 12:59 نظرات ()

   چشمام و بسته بودم و منتظر بودم تا یزدان برسه نباید کوچکترین حرکتی میکردم ،صدای جیغ لاستیک باعث شد از پنجره بیرون و نگاه کنم یزدان همراه امین به سمتم میدوییدن
    امین:چیشده پرهام
    پرهام:بجا سوال کردن اول به داد این بدبخت برسین
    یزدان کنارم وایساد انتهای شلاق رو تو دستش گرفت و خیلی موشکافانه بهش خیره شد
    _مرداس بلدی چجوری باهاش کار کنی؟
    _خاک ...بر سرت
    _بابا من بلد نیستم با این سلاحا کار کنم
    نفسام نامنظم شده بود بیشتر از این نباید صبر میکردم ،دستم دراز کردم انتهای شلاق از دست یزدان گرفتم ،دکمه رو دیدم دوباره بهش برگردوندم....................

 
    _عقب .....وایسا......دکمه رو بزن......شلاق رو تو هوا تاب بده ......وگرنه تیغا تو شکمم خورد میشن
    همشون ترسیده بودن، این روش فقط مخصوص بنیتا بود اگر خودم میتونستم خوب بود ولی الان گیر یه مشت ابله افتادم که نمیدونن چیکار کنن، پرهام شلاق رو از دست یزدان گرفت و رفت عقب
    آروم از رو صندلی بلند شدم و وایسادم ، تو کسری از ثانیه شلاق رو تاب داد و از دور شکمم آزاد شد با زانو رو زمین نشستم
    _بمیرید خوبه همتون قاتلید نمیتونید یه شلاق رو جدا کنید احمقا، امین ببرش پیش هستی دل و رودش و در بیاره
    امین گیج بهم خیره شد ،دستم و محکم به شکمم فشار دادم و بلند شدم
    _خیلی خنگید
    انتهای شلاق رو با چاقو باز کردم ،ردیاب چشمک زنی توش بود ،سرش و رو بهشون گرفتم. به سمت خونه راه افتادم ولی اروم جوری که بشنون زمزمه کردم
    _حقه های قدیمیشه
    وارد خونه که شدم آنا و ویدا جلوی تلویزیون بودن با دیدن من بلند شد و خیره بهم موند،کنترل از دستش افتاد و هین بلندی کشید .منم بودم سکته میکردم لباس پاره شده و تن خونی بیشتر شبیه جسد بودم تا آدم زنده
    _آنا خریدا صندوق عقبه با بچها برو بیارشون
    امین سریع از کنارم رد شد و جعبه کمکای اولیه رو اورد رو کاناپه نشستم و لباسم و دراوردم ، سریع آمپول رو برام زد و زخم شکمم و ضد عفونی کرد، بعضی تیغا هنوزم تو شکمم مونده بودن به ارومی با موچین درشون اورد
    پرهام: مرداس نمیخوای بگی چیشده؟ چرا بنیتا بهت خ*ی*ا*ن*ت کرده!
    _اون از اولم جاسوس بود
    با چشمای گرد بهم خیره شد خواست ادامه بده که یزدان شروع کرد داد و بیداد کردن، صورتش از شدت عصبانیت به کبودی میرفت
    _احمق میدونستی جاسوسه ولی گذاشتی زنده بمونه که چی بشه؟ خاک بر سرت کنن
    _یزدان ببند
    _نبندم میخوای چه غلطی کنی ،ببین با خودت و ما چیکار کردی باید میذاشتی تو سازمان بمیره زیر شکنجه ها، بدرک که دختر عموت بود مگه داداشش امیر چه گلی به سرت زد که حالا خودش بزنه
    _فقط یه دختر بچه بود
    _مگه ما مرد سن دار بودیم؟ مگه اصلا این چیزا برامون مهم بودش؟
    امین به آرومی بلند شد و از خونه زد بیرون، به پرهام نگاه کردم که از خستگی زیاد نا نداشت رو پا وایسه
    _براتون بعدن تعریف میکنم
    یزدان: الان باید بگی
    به هر سختی که بود بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم دنبالم راه افتادن ،در اتاق رو قفل کردم .به سمت در اتاق مخفی کتابخونه پشت تختم رفتم و بازش کردم ،برگشتم سمتشون تا برن تو اتاق
    صندوق رو میز بود پشت میز نشستن و منتظر نگاهم کردن
    خلاصه ای از ماجرای این چند روز رو براشون گفتم از محموله سعید ،مهمونی و کلک زدن هستی و در آخر حرفای بنیتا
    با چشمای گشاد شده از تعجب بهم خیره شده بودن ،بیشتر از اینکه درد برام مهم باشه خستگی داشت امونمو میبرید و کلافگی حل نشدن این معماها
    پرهام: این صندوق رو از کجا اوردی؟
    _خونه استاد سرخ
    _مرداس قرارمون چی بود تو میخواستی انتقام مرگ بابام رو بگیری نه اینکه به حریمش تجاوز کنی
    _مجبور شدم
    یزدان: چی مجبورت کرد
    _محتواش
    صندوق رو به سمت پرهام هل دادم و با سر بهش اشاره کردم تا پارچه رو کنار بزنه، کمی تامل کرد بعد دستش و دراز کرد سمت صندوق
    _رمزش و بزن تا منم ببینم محتواش چیه که ژاله داره خودش و براش میکشه
    نمیدونستم فایده ای داره یا نه فقط رنگ چشماشون شبیه بود ولی ممکن بود انقدر پیشرفته باشه که تشخیص بده استاد نیست
    وقتی صدای تیک باز شدن رو شنیدم از جام بلند شدم
    درش و باز کردم و به محتواش نگاهی کردم یه سری کاغذ و پرونده رو دراوردم پارچه مشکی چشمم رو گرفت، درش اوردم شبیه کیسه ای بود نخ دورش و باز کردم و محتواش رو میز ریختم
    چشمام از برقشون خشک شده بود حتی نمیتونستم نفس بکشم
    یزدان: پس بگو چرا دنبالشن
    پرهام: بابام هیچوقت در مورد اینا حرفی نزده بود
    یکیشون و برداشتم و تو نور گرفتم انعکاس نور، زیباییش و دوچندان میکرد .پرونده رو میز رو برداشتم وسطش یه سری عکس بود از یه معدن ،عکسای بعدی از استاد و همکاراش بود کنار معدن و سنگهای درشتی که تو دستشون داشتن
    همینطور که ورق میزدم، عکس ریزش معدن چشمم و گرفت حوادث زیرش و خوندم ، براثر بی احتیاطی ریزش کرده بود و تمام سنگایی که استخراج کرده بودن مدفون شده بود
    پس اینا چیه اگر همش دود شده ، به دوتا همکار استاد خیره شدم آشنا بودن. انگار که بارها دیده بودمشون ولی دقیق یادم نمیومد کجا و کی اینارو دیده بودم.
    _پس همه اینا بخاطر الماسایی که استاد ازشون نگهداری میکرده و مخفیشون کرده
    


    پرهام: میخوای با اینا چیکار کنی؟
    یزدان: بنظرم بفروش خلاص شی، پولش و میزنیم به کار
    _چرا چرت میگی یزدان؟مرداس بنظرم باید اینارو مخفی نگه داری
    با بی حوصلگی بلند شدم حوصله چرندیاتشون ونداشتم. رفتم تو حموم ،برام مهم نبود زخم جدید ممکن بود عفونت کنه. آب سرد رو باز کردم و زیرش وایسادم به رد کبودی رو شکمم خیره شدم ،سرم و کج کردم به آیینه قدی نگاه کردم ،رد گلوله و چاقو رو خالکوبیم نشسته بود
    اژدهای سیاهی که بجای قدرت ،الان فقط ازش یه رد مشکی مونده بود
    شیر آب و بستم و اومدم بیرون دیگه حتی برام مهم نبود که وسواس دارم، بدون خشک کردن تنم با حوله رو تخت نشستم
    ذهنم خسته بود و درگیر،خیلی کارا مونده بود که بهشون رسیدگی نکرده بودم و مهمترینش قرارم با منوچهر بود که برای رو پا کردن موضع قدرت پرهام بهش احتیاج داشتیم
    لباسام و عوض کردم و به زحمت رفتم پایین،سرم خیلی درد میکرد و حتی نمیتونستم تعادلم و حفظ کنم
    _آنا برات یه برنامه غذایی میزنم به یخچال ساعتاش منظمه سر ساعت هرچی نوشته میبری میدی ویدا بخوره
    صدای ویدا از ته سالن اومد، همونطور که به سمت آشپزخونه میومد برام خط و نشون میکشید
    _من هیچی نمیخورم
    _با تو حرف نزدم
    _خیلی بی ادبی مرداس
    _آنا فهمیدی چی گفتم؟
    _بله آقا چشم
    ویدا: وقتی من نخوردم ننداز تقصیر آنا
    _باشه اخراجش میکنم
    آنا با چشمای مظلوم به ویدا که کنارم داشت میشست نگاه کرد ،نفس کلافه ای کشید و خودش و رو صندلی رها کرد
    _باشه میخورم زورگو
    _آنا یه مسکن بده من بخورم
    آب که سر کشیدم معدم آتیش گرفت ،خم شدم رو میز و دوباره سرجام نشستم .دست ویدا رو شونم نشست،صداش از همیشه نگران تر به نظر میرسید
    _مرداس چیشدی؟شکم خالی مگه آب و قرص میخورن؟چرا حواست به خودت نیست؟
    به سختی دوباره بلند شدم پشتم و به ویدا کردم ولی نگاه سنگینش روم حس میکردم،تلفنم که داشت خودش و میکشت جواب دادم
    _بله
    _سلام مرداس جان حالت چطوره؟
    _شما
    _نگو اینطوری بهم برمیخوره پسرم، منوچهرم دیگه
    _بله، خوب هستین؟
    _ممنونم پسرم ، زنگ زدم یاد آوری کنم 5شنبه منتظرتم میدونی که نمیتونم زیاد بمونم باید برگردم
    _بله یادمه حتما خدمت میرسم
    _خوبه میبینمت
    گوشی و روی اپن کوبیدم متنفر بودم بهم میگفت پسرم ولی عادتش شده بود از وقتی شاگرد استاد بودم
    به تقویم نگاه کردم ولی حتی ذهنم یاری نمیکرد که بفهمم چند شنبس، چشمام اعداد رو تار میدید
    _ویدا ،امروز چند شنبس؟
    _سه شنبه چطور مگه
    _هیچی
    فقط دلم میخواست چند ساعت با آرامش چشمام و میبستم چیزی بیشتر از این نمیخواستم ، سرم ده تن شده بود .رو تخت دراز کشیدم انگار از زیر یه کامیون رد شده بودم حتی نمیخواستم به الماسا فکر کنم ،به یه نقطه خیره موندم تا مغز لعنتی فرمان خواب بده
    ولی بی فایده بود به پهلو چرخیدم ،کف دستم رو چشمام فشار دادم سرم داشت میترکید، نمیتونستم بخوابم
    ازجام بلند شدم در اتاق رو قفل کردم نمیخواستم باز کسی بیاد تو اتاق و بهش صدمه بزنم.
    از تو کمد قوی ترین بطری رو دراوردم ،سیگار برگ اهدایی یزدان رو دیدم اونم برداشتم و پشت میز نشستم
    تمام ذهنم دور محور الماسا و اون دوتا همکار توعکس کنار استاد، میچرخید تنها کسی که میتونست بهم کمک کنه فقط منوچهر بود ولی حتما تا حالا فهمیده من الماسارو پیدا کردم زرنگتر از این حرفا بود که چیزی از زیر دستش در بره
    خاطرات قدیمی ورق میخوردن تو ذهنم با هر یه قلپی که از مایع تلخ میزدم. تو آیینه به خودم خیره شدم ،کی انقدر بیحال و کرخت شدم و ندیدم
    کنار پرهام تو سالن تمرین نشسته بودیم و داشتیم به سلاح ها نگاه میکردیم ،همیشه عاشق سلاحای گرم بودم .اونروز هم یه اسلحه قدیمی روسی چشمم و به خودش گرفت ،خشاب مدور استوانه ای داشت تا به حال چیزی شبیه به اون ندیده بودم .دل و رودش و ریخته بودم بیرون و با دقت به همه اعضاش نگاه میکردم، تا اینکه استاد سرخ و منوچهر بالا سرم پیداشون شد
    _مرداس چیکار کردی؟
    ترس برای من حس غیر قابل لمسی بود ،بهش نگاه کردم همیشه جدی بودی .چیزی نگفتم و بلند شدم ،بجاش منوچهر با خوشحالی زیاد به اعضای اسلحه نگاه کرد
    _چه شاگردی داری، این با این مهارت حیفه فقط شاگرد باشه بنظرت بهتر نیست ببریمش تو گروهمون
    _منوچهر به تو ربطی نداره من کیو شاگردم میکنم
    _بابا این چه رسم مسخره ای داری خب پسرت بی یار باشه چی میشه؟
    _ایناش به تو نیومده
    صداشون و آهسته کردن ولی نه اونقدر که نتونم نشنوم
    _پرهام اونقدر شجاعت و استقامت نداره که راه تورو ادامه بده چرا نمیاریش تو کار خودمون
    _معدن و قاچاق جای بچه بازی نیست، بعدم برای همین من مرداس رو کنارش گذاشتم تا بتونه از پسرم محافظت کنه
    _معدن که کارش تمومه اون دوتارو هم باهاش میفرستیم زیرخاک، سنگام مال خودمونه ،ولی برای ادامه راهت نیاز به این بچه هست
    _فعلا زوده باید آموزش ببینه تا حرفه ای بشه
    اون زمان برای من هیچ اهمیتی نداشت چی میشه و چی میگن، فقط میخواستم انتقام از بابام بگیرم اونم راهی نداشت جز به قدرت رسیدن و تمرین زیاد برای حرفه ای شدن ولی الان میبینم اون معدن انگار خیلی اهمیت داشته براشون اونم فقط بخاطر یه مشت الماس
    یکم به ذهنم فشار اوردم ولی هیچوقت نمیذاشت منو پرهام به اتاق جلسشون نزدیک بشم که بخوام سر دربیارم چه خبره
    به بطری خالی نگاه کردم ،دود کل اتاق رو گرفته بود ،سرم و بلند کردم دوباره به خودم تو آیینه نگاه کردم . صورت مادرم و دیدم صورتش از اشک خیس بود
    دوبار پلک زدم به خودم خیره شدم ،خودتی مرداس یه مرده متحرک ،یه قاتل بی حس
    چرا پس این بی حسی نمیکشه ،چرا زندگی لعنتی تموم نمیشه تا کی باید به این وضع ادامه بدم تا کی دنبال اون روانی برم ولی نتونم بکشمش ،چرا هر ضربه ای میخورم نمیمیرم .چرا از پا درنمیام
    چرا این چراهای لعنتی تمومی ندارن
    با کرختی زیاد از جام بلند شدم کلت کمری نقره ای رو از تو کشو دراوردم ،به آیینه قدی نگاه کردم
    اونی که قاتل و سزوار مرگ تویی مرداس نه اونایی که بی صدا میکشی، کلت رو به سمت تصویر مردی که تو آیینه بهم خیره شده بود، گرفتم
    _حرف بزن ،تو تنها مقتولی هستی که بهت اجازه میدم آخرین حرفت و بزنی
    بهش خیره شدم مردمک چشمش میلرزید نه از ترس ،نه از بی حسی. چشمام درست نمیتونست ببینتش ثابت نبود
    _منو ببخش
    تو چشمای تو خالیش خیره شدم و به آیینه شلیک کردم ،تمام خشاب رو خالی کردم ،با صدای هر گلوله یه تیکه از آیینه خورد میشد تصویر مرد شکسته، حس میکردم دارم فرو میپاشم دستم و اهرم میز کردم تا بتونم سرپا بمونم، نفس عمیقی کشیدم که دود بیشتری تو ریه هام رفت از تو کشو خشاب جدید برداشتم، بازم به خودم تو آیینه نگاه کردم صورت مرد تیکه تیکه شده بود درست مثل درونم، امروز چرا آیینه ها تصمیم گرفتن من واقعی رو نشونم بدن ،نفس عمیقی کشیدم و نرم دستم و رو کلت کشیدم
    بدون فکر سر اسلحه رو شقیقم گذاشتم، ته راه کجا بود
    منی که یه ماشین کشتار حرفه ای بودم و با ضرب گلوله نمیمردم .چرا خودم امتحان نکنم این مرگ رو ،وقتی به همه هدیش میکنم
    



    رد لبخند رو لبم پر رنگتر شد کلت و رو میز رها کردم ،سرم و به عقب بردم و از ته دل قهقهه زدم.
    تعادلم و از دست دادم رو زمین افتادم ،هنوزم ته مایه های خنده و رو صورتم حس میکردم حتی سرفه های عمیق و خشک باعث نمیشد نخندم به وضع موجود .کمی بهتر شده بودم سرم دیگه تو آتیش نمیسوخت برعکس حس میکردم خالیه و معلقم
    صدای داد پرهام از پشت در میومد که ازم میخواست در و باز کنم ،حتما صدای گلوله ها بیرون رفته و نگران شده
    _مرداس چرا در و باز نمیکنی؟
    با مشت به در میکوبید،چند باریم تنه زد ،که با صدای بلندی در باز شد
    کنارم نشست سرم و بالا گرفت به چشماش خیره شدم ،تا حالا اشک این مرد رو ندیده بودم واقعا از مرگ من ناراحت میشد از درد من عذاب میکشید؟ چرا انقدر نگران بود، مگه برای زخمای یه مرده هم گریه میکنن!
    _چیکار کردی با خودت مرداس،چیکار میکنی با خودت مرد؟
    گلوم میسوخت ولی به هر زحمتی بود میخواستم باهاش حرف بزنم، نمیخواستم حداقل باعث درد این مرد باشم
    _پرهام، خستم
    گردنم و چنگ زد و کتفم و از زمین جدا کرد ،بغلم کرد .صدای آروم گریش مثل مته رو مغزم بود نمیخواستم گریه کنه نمیخواستم انقدر بنظرش ضعیف بیام، نمیخواستم دردم و ببینه و باعث دردش بشم ،خواستم خودم و عقب بکشم که بیشتر بخودش فشارم داد و لباسم و تو مشتش گرفت.
    _منوچهر و که زمین زدیم میریم مرد،میریم یه جای دور،میدونستم کم میاریم.
    خشکم زد. تک تک کلماتی که گفت تو ذهنم حرکت میکردن، رفتن ،دست کشیدن از این زندگی برای همیشه .دیگه نمیخواستم به این زندگی ادامه بدم برام کافی بود. خودمم کلافه بودم ،بریده بودم
    _باشه
    نفس عمیق کشید و بلندم کرد ،کمک کرد رو تخت دراز بکشم ،چشمم به ویدا خورد که کنار در وایساده بود و گریه میکرد ،سرم و چرخوندم به پرهام نگاه کردم ،داشت سرنگی رو پر میکرد موهای کنار شقیقش سفید شده بود .کیا رو دارم فدای چی میکنم!
    _چیکار میکنی؟
    _مرفینه، بتونی یکم بخوابی، حالت اصلا خوب نیست.
    سرم و تکون دادم و چشمام و بستم ، تخت تکون خورد به ویدا نگاه کردم که نگران بود، دستم و از زیر دستش رد کردم، لبخند مهربونی زد و دودستی دستم و گرفت.
    _خوب میشم
    سرش و تند تند تکون داد و اشکاش و پاک کرد ،کم کم همه چیز تیره شد و چشمام و بستم.
    صدای ریزی باعث شد کمی حواسم و جمع کنم ،کمی لای پلکم و باز کردم همه جا تاریک بود ،گردنم و چرخوندم و به اطراف نگاهی کردم ،سنگینی چیزی و روی بازوم حس کردم برگشتم دیدم ویدا کنارم خوابیده، یه حس عجیبی داشتم که تا حالا تجربش نکرده بودم ،نمیدونستم با چه کلمه ای حتی توصیفش کنم ولی حس میکردم سرده تکون نمیخورد
    کمرم خشک شده بود بسمت پنجره برگشتم که دیدم پرهام کنارش وایساده و به بیرون خیرست ،خیلی آروم صداش کردم .برگشت سمتم ولی صورتی که میدیدم صورت پرهام نبود. بهش خیره شدم ،چند قدم بهم نزدیک شد نور مهتاب رو صورتش افتاد.....مات به صورتش نگاه کردم
    این جای زخم رو چشم راست، مال پرهام نبود مال ......استاد سرخ بود
    با تعجب بهش خیره بودم ولی اون فقط نیشخند میزد و بهم نزدیک میشد
    _استاد .......شما مردین
    _مرداس بیچاره
    شمشیر بزرگش رو در اورد خواستم بلند شم و دفاع کنم از خودمون ولی پاهام تکون نمیخوردن هیچ حسی تو کمرم نداشتم ،برق شمشیر چشمم و خیره نگه داشت .سرم و برگردوندم سمت ویدا ،سرش مثل تیری از کمان از بدنش جدا شد و خون تو صورتم پاچید.
    چشمام و باز کردم و به سقف خیره شدم ،تمام تنم خیس از عرق بود ،هوارو تو ریم میکشیدم برای ذره ای از اکسیژن ولی نمیتونستم نفس بکشم هوا کم بود تو اتاق ، ویدا رو کشت جلوی چشمم. استادی که مرده بود.
    به سختی بلند شدم دست و پام خشک شده بود ،دوبار نزدیک بود بخورم زمین ولی به سختی تعادلم و حفظ کردم ،پنجره رو به ضرب باز کردم ولی بازم نمیتونستم درست نفس بکشم ،بیحال به دیوار تکیه دادم و رو زمین نشستم،نمیفهمیدم خوابم یا بیدار ،حال خودم و نمیفهمیدم کاش همه چیز تموم میشد این کابوسا ، کاش دردایی که زندگیم و فلج کرده بود، دود میشدن
    در اتاق باز شد، به ویدا خیره شدم که با خوشحالی اومد تو اتاق، نگاهش به تخت بود ،جای خالیم و که دید لبخندش از رو صورتش محو شد .همش خواب بود و اون زنده دیدنش الان بهتر از هر اتفاق دیگه ای بود، هجوم گرمایی رو تو سینم حس کردم که باعث میشد قلبم با شدت تمام بزنه، تا بجال حسی به کسی نداشتم ولی نمیدونم چرا انقدری برام مهم شده بود که از دیدن اون کابوس انقدر بهم ریخته بودم در صورتیکه مرگ هیچکس برام مهم نبود
    ویدا جلوم زانو زد ،اشک تو چشماش حلقه زده بود مردمکش گشاد شده بود ،لبش و به دندون گرفته بود تا اشکاش نریزه ،دستم و گرفت
    _مرداس چیشده ؟کی بیدار شدی؟چرا انقدر کبودی؟
    دستش و کشیدم ، محکم بغلش کردم. شوکه از کارم خشک شده بود ،خودمم نفهمیدم چرا اینکارو کردم ولی خوشحال بودم زندست،خوشحال بودم که الان اینجاست و این ضربان کوبنده قلب حس میکنم ،نفساش نا مرتب شده بود و بازومو چنگ زد کمی از فشار بازوهام کم کردم ، عقب رفت و بهم خیره شد ،به گوشوارش خیره شدم
    _بهت میاد
    سرفه ای کرد و عقبتر رفت، موهای کوتاهش و پشت گوشش داد و دوزانو نشست ،خودش و سرگرم بازی با دامنش نشون میداد ،سرم و به دیوار تکیه دادم
    _ویدا، امروز چند شنبه ست
    _امروز باید بری به همون جلسه مهمتون، بین روزا بلند شدی آب خوردی ولی بازم خوابیدی
    _یادم نمیاد
    _خیلی خسته بودی حالتم خوب نبود،بهتر نیست یکم دیگه استراحت کنی؟
    محکم زدم رو پیشونیم وای چقدر احمق بودم یادم رفته بود باید میبردمش آزمایش چقدر بی حواس شدم منی که همیشه زندگیم رو اصول برنامه ریزی بود.
    

    _ویدا آزمایشت
    لبخند آرامش بخشی زد، خوشحال به صورتم زل زد .از حرکاتش خندم گرفت ،اروم به دماغش زدم
    _چیه چرا عین خل و چلا لبخند تحویل میدی
    _با پرهام رفتیم آزمایش انجام دادیم، مبینا همسر امین اومد اینجا دید، همه چیزم چک کرد رفت
    _خب چیشد
    _هیچی همه چی خوبه
    به لپای سرخش نگاه کردم و حال خوبش خوشحال بودم که بهتره ،حالم یکم بهتر شده بود به کمکش از جام بلند شدم و رو تخت نشستم
    _پرهام و صدا کنم؟
    _مگه کجاست
    _خب معلومه خوابیده
    با تعجب به ساعت نگاه کردم ساعت 7رو نشون میداد ولی هوا تاریک نبود
    _مگه نگفتی حاضر شم برم جلسه !
    _من کی گفتم مرداس چرا گیج میزنی ،صبح زود بلند شدی حالت هنوز خوب نیست بخواب جلستون شبه
    دراز کشیدم تا حالا اینطوری نبودم تو زندگیم، نمیدونم چرا نمیخواستم به هیچی ادامه بدم. دلم رهایی از تموم این بندا رو میخواست، به ویدا خیره شدم که تو کمدم دنبال لباس میگشت. اولین باره بعد این همه سال زنی به لباسام دست میزنه چندشم نمیشه
    موهاش از اون نامرتبی که کوتاه کرده بود ،دراومده بود
    _موهات عوض شده
    دستش رو هوا موند ولی سریع به خودش اومد و به کارش ادامه داد ولی همزمان با منم حرف میزد
    _آره با آنا رفتیم آرایشگاه درستشون کرد ،بهم میاد
    برگشت سمتم و خیره شد تو چشمام ،بهش میومد ولی نه اونقدر که موهای بلندش جذاب بود
    _اره خیلی خوشگل شدی این مدل هم بهت میاد
    لبخند دندون نمایی زد و موهاش و صاف کرد ،دوباره برگشت سمت کمدم
    _امشب چی میپوشی
    _اون کت که لبه دودی داره دربیار لباس همرنگشم تو کاورشه
    _چشم
    تقه ای به در خورد منتظر شدم که یزدان تو چارچوب مشخص شد
    _میبینم که هنوز جون به فرشته مرگ الهی ندادی،جلاد
    _نه هنوز به کوری چشمت
    _خب میبینم که دوباره همون مرداسی وگرنه شک میکردم کسی مخت و شست وشو داده باشه
    با چشم و ابرو به ویدا اشاره میکرد ،خندم گرفت ویدا دست به کمر وایساده بود و نگاه میکرد به شاخ و شونه کشیدن یزدان
    ویدا: چی گفتین؟
    یزدان: من ؟من هیچی نگفتم باور کنید ،به جون همین مرداس خر جون
    _خر جون خودتونید، نبینم به مرداس توهین کنید
    _اوه اوه ماده شیرت بدجور قاطی کرده مرداس، زنا هم غیرت دارن؟
    جیغ ویدا دراومد دمپاییشو به سمت یزدان پرت کرد ولی جا خالی داد ،یزدان یه نگاه به دماپایی که رو گلدون فرود اومده بود کرد بعد با چشمای درشت برگشت سمت ویدا، با انگشت به ویدا اول اشاره کرد بعد به خودش. چندبار اینکارو با دهن باز انجام داد که یعنی میخواست منو بزنه!
    _الان این منو با دمپایی زد مری؟
    _مرگ
    _نه جون من،منو ول کن بزنم این ماده ببر و بکشم خلاص بشیم
    _جرات داری دست روش بلند کن
    با دهن باز از ویدا چشم گرفت و به من خیره شد ، محکم زد رو پیشونیش
    _بمیری مردک منو ،منیکه رفیق چندسالتم به زنت فروختی نامرد؟
    _اره
    _آجر پاره ،بشکنه دستت که نمک نداره. احمق، بیشعور
    از اتاق رفت بیرون ولی صدای قهقهه زدنش فکر کنم پرهام بیچاره رو از خواب بلند کرده باشه. برگشتم سمت ویدا که دیدم داره یه جور خاصی بهم نگاه میکنه، چشماش یه مدل خاصی برق میزد. تا حالا انقدر دقت نکرده بودم صورتش ظریفه حتی از نظر چثه هم کوچیکتر به نظر میرسید
    از جام بلندشدم که ترسید و پرید، چند قدم بهش نزدیک شدم تندتند نفس میکشید وبا چشمای درشت بهم خیره شده بود مجبور میشد برا نگاه کردن به چشمام سرش و بالا بگیره
    _پیدا کردی؟
    نفسی از سر آسودگی کشید، لبخندی از رفتارش زدم و کاور کت و ازش گرفتم
    _ممنون
    خواهش میکنم ریزی گفت و سریع از اتاق زد بیرون ،ولی من هنوز به جای خالیش رو به روی کمدم خیره بودم
    


    خونه منوچهر تو بهترین منطقه شهر بود ،حتی به نسبت خونه استاد هم بزرگتر بنظر میرسید ،خواسته بود تنها ببینتم.
    از ماشین پیاده شدم کنار پنجره راننده وایسادم و کتم صاف کردم،شیشه رو پایین داد و نگاهم کرد
    _بله آقا
    _تو کوچه پارک کن منتظر باش شاید طول بکشه
    _چشم
    نزدیک در که شدم دوتا نگهبان سریع برام در و باز کردن ،نمیدونم من اینطور حس میکردم یا اینا زیادی از نظر هیکل گوریل بودن. نگهم داشتن ،سوالی نگاهشون کردم
    _آقا چیزی همراهتون هست؟
    _نه ،میتونی بگردی
    _نه آقا چنین جسارتی نمیکنیم ،خواهش میکنم از این طرف
    میدونستم منوچهر بهم نیاز داره و فعلا نمیتونه حذفم کنه، برا همین با خودم چیزی نیورده بودم .
    همراه نگهبان وارد خونه شدم واقعا خیره کننده بود ،راس ورودی خونه دو تا راه پله ضبدری وجود داشت که پذیرایی رو به دو قسمت تقسیم میکرد ،کنار راه پله ها دو تا مجسمه بزرگ فیل نقره ای بود . نگهبان به سمت راه پله ها رفت نتونستم نگاه دقیقی به پذیرایی بکنم ولی همه جا پر از عتیقه های گرون قیمت بود همونطور که بالا میرفتم، دوتا لوستر بزرگ و قدی که وسط دوتا هال بود و دیدم خیلی شیک و درخشان بود منیکه هیچوقت این چیزا جذبم نمیکرد این لوسترا با کریستالای توپیش چشمم و قفل کرد .
    به طبقه بالا که رسیدیم تازه فهمیدم چه خونه بزرگیه ،سرتاسر راهرو نگهبان وایساده بود ،این سمتی که ما بالا اومده بودیم فقط یه اتاق داشت با درای خیلی بزرگ .یه لحظه احساس کردم اشتباه کردم بدون هیچ وسیله دفاعی وارد این خونه شدم.
    مردی که همراه من بود وارد اتاق شد ،بیرون منتظر موندم تا اجازه ورود بده ،نگاهی به افرادش انداختم که همشون بهم زل زده بودن .پوزخند صداداری زدم و به تک تکشون نگاه کردم ،مسخره تر از این جلسه تا حالا تو زندگیم شرکت نکرده بودم انگار من زیر دستشم انقدر داره معطل میکنه. برگشتم سمت راه پله که صداش اومد
    _کجا میری پسرم؟
    بدون اینکه برگردم ،رو پله اول توقف کردم دستام خود به خود مشت شدن
    _منوچهر خان انتظار داشتم مهمون نواز باشید تااینکه با من شبیه زیر دست برخورد کنید
    دستش رو شونم نشست ،برگشتم و خیره شدم به چشماش.
    _پسر اینطوری حرف نزن تلفن داشتم وگرنه میدونی که جای پسر نداشتم بودی همیشه
    _لطفتون سرشار
    چشمای قهوه ایش هر وقت برق میزد یعنی از چیزی خوشحاله ولی اینبار صورتشم خندون بود باید فاتحم و میخوندم با این خوشحالی منوچهر . دستم و کشید وارد اتاقش شدیم فکرکنم کل طبقه بالا این یه اتاق بود ،یه خونه مجزا با تجهیزات کامل بود.
    پشت میزش نشست و بهم اشاره کرد بشینم ،عشق ریاست رو همیشه میشد تو رفتارش دید از وقتیم که استاد سرخ مرده بود بیشتر جولان میداد.
    _خب خب مرداس جان اول بگو چی میخوری بگم برات بیارن
    _فرقی نمیکنه
    به خدمتکار که سفارش داد دوباره خیره شد بهم، دلیل اینطور رفتار کردنش برام جای سوال داشت، هیچوقت با من اینطور صمیمانه برخورد نمیکرد.
    _منوچهر خان میتونم بپرسم چی باعث شده انقدر خوشحال باشید
    _خب خبرای خوبی برات دارم و این خبرای خوب ،برای خودمم خیلی خوبن و سود آور
    به پشتی صندلی تکیه دادم و خیره شدم بهش،دستاش و بهم قفل کرد و نفس عمیقی کشید
    _نمیخوام احمق فرضت کنم مرداس پس بهتره باهم رو راست باشیم، نظر تو چیه؟
    سری به نشونه موافقت تکون دادم ،نگاهی به دستاش کرد و پوشه ای رو از تو کشوش دراورد رو میز پرت کرد ، یهو بلند داد زد
    _بیاریدش
    به در دیگه اتاق که داشت باز میشد نگاه کردم .نگهبانی؛ هستی رو با دست و دهن بسته اورد تو اتاق. جلوی میز منوچهر ، متوقفش کرد و زد به پشت پاش تا زانو بزنه .برام جای تعجب نداشت جاسوس بودنش.
    بهش خیره شدم که دیدم چشمای ملتمسش به من دوخته شده بود ،خب معلومه سزای خ*ی*ا*ن*ت کار چیه.
    _میشناسیش، نه؟
    _بله
    _سعید که میدونی یکی از زیر دستای من بوده ،خب برام جای سواله که چرا بدون هماهنگی من دستور خالی کردن بار رو داده، و چرا کامیونا خالی بوده! کی به پلیس خبر داده !اونم سرهنگی که بدجور گیر داده به پرونده قاچاق عتیقه که اگر دستش به خیلی چیزا میرسید پای منم گیر میوفتاد !ولی خب کلاغا خبرای خوبی برام اوردن. هستی، جاسوس مرداس بهش خ*ی*ا*ن*ت کرده و با دشمن اصلیش که ژاله ست، دست به یکی کرده . ای بابا مرداس جان چرا انقدر خرده شیشه دورت جمع میکنی پسر اون از پسرعمو و دخترعموت که بهت خ*ی*ا*ن*ت کردن و میخواستن بکشنت ،اینم هستی دختری که از هیچ به اینجا رسوندیش.
    به هستی نگاه کردم چشماش پر از اشک بود و التماسم میکرد باور نکنم ،خودمم شنیده بودم که داره خ*ی*ا*ن*ت میکنه ولی نمیدونستم چرا، این مهره سوخته رو حذفش نمیکردم .
    



    منوچهر بلند شد و جلوم گوشی و گذاشت، با کنجکاوی به گوشی بعدم به منوچهر نگاه کردم
    _چیکارش کنم؟
    _فیلماش و نگاه کن
    صدای هستی بلند شد ،نیم نگاهی بهش کردم که تقلا میکرد حرفی بزنه ولی پارچه دور دهنش اجازه نمیداد.
    _هستی آروم باش اجازه میدم حرف بزنی ،فعلا صبر کن دخترم
    به فیلما نگاهی انداختم ،همشون فیلما و اتفاقات تو خونه بود. آخریش مال زمانی بود که منو پرهام از خونه زدیم بیرون .بازم باید ممنون پرهام باشم که اگر تو ماشین گریم نمیکرد، الان هم من هم اون مرده بودیم.
    به هستی نگاه کردم سرش پایین بود و گریه میکرد ،سرم و بلند کردم به منوچهر نیم نگاه انداختم. ادای ناراحت بودن رو درمیورد ولی هیچوقت بازیگر خوبی نبود، دستش رو شونم گذاشت.
    _عیبی نداره پسرم ممکنه تو گروهت به نخاله بخوری، تنها راهش حذفشونه.هوم؟
    گوشی و رو میز کوبیدم صفحش ترک خورد، چطور وقتی داشت گوشه خیابون میمرد دلم براش سوخت و بهش جا دادم ولی اون الان تونسته با من اینکار و بکنه. میخواستم بشنوم چرا اینکار و با من کرده بود.
    _منوچهر خان میشه دهنش و باز کنید
    اشاره ای به نگهبان کرد اونم پارچه دور دهن هستی رو باز کرد،تا خواست خودش و تبرعه کنه دستم و بالا گرفتم
    _ساکت باش ،فقط بگو به چقدر فروختیم. من در به در دنبال ژاله ام اون وقت تو داری به کمک اون به من خنجر میزنی؟
    _مرداس باور کن مجبور شدم خواهش میکنم ،تروخدا جون هر کسی که دوسش داری کمکم کن.
    نفس عمیقی کشیدم و رو میز خم شدم حتی نمیشد به افراد خودم اطمینان کنم ، دلم برای اون همه بهایی که بهش دادم میسوخت ، به کلتی که منوچهر رو میز گذاشته بود، خیره شدم. برش داشتم تو چشمای هستی خیره شدم، زبونش بند رفته بود با ترس بهم خیره شده بود و گلوله های اشک از چشمای بازش میریخت، حتی ترحمی نداشتم که براش خرج کنم.
    تو زندگیم وقتی میخواستم کسی و بکشم هیچوقت مکث نمیکردم ولی الان قلبم با شدت زیادی میزد انقدری که حتی نمیتونستم کلت رو محکم تو دستم بگیرم، این احساسات از کجا اومده بودن که با شدت زیاد حتی اجازه نمیداد مثل قبل بتونم آدمی بکشم، من یه ماشین کشتار بدون احساس بودم ولی الان همه چیز فرق کرده ولی چرا از این تفاوت ناراحت نیستم.
    سرم و بلند کردم دوباره به هستی خیره شدم اینبار به جای هستی،چشمای خیره و اشکی ویدا جلو چشمام بود ، کلت و رو میز ول کردم
    _منوچهر خان من واقعا امروز حالم خوب نیست
    _عیبی نداره پسرم خودم ادبش میکنم
    تنگی نفس بهم غلبه کرده بود بلند شدم کتم و دراوردم ،خیس عرق شده بودم
    _چیشده مرداس عوض شدی پسرم!
    _چند روزه حالم خوب نیست
    _میخواستم ازت تشکر کنم که سعید رو کشتی چون اینطوری رد منو نتونست بزنه
    _کیو میگید؟
    _همون سرهنگه ،نمیشناسیش؟
    _یه چیزای جزیی فقط ازش میدونم
    _پس درست هیچی و نمیدونی
    کنار پنجره ایستاد و مشتش و ریتم وار، رو سر مجسمه کنار دیوار میکوبید.
    _خونم و تو شیشه کرده ،لعنتی یکی از اونایی که نمیشه با پول خرید. خیلی از محموله های منو توقیف کرده و کلی ضرر زده به همه چی
    _چه کاری از من ساختس !
    _میدونم قوانین خاص خودت و داری و نظامی نمیکشی ،ولی نمیدونم یه طوری این مرد و ساکت کن خیلی داره با دمم بازی میکنه .عواقبش و نمیدونه ،در ازاش خب برات از اون معدن میگم ،نظرت چیه؟
    تو چشماش خیره شدم برعکس چند دقیقه پیش شرارت ازش میبارید، این معدن انقدر مهم بود که بخاطرش زیر قوانینم بزنم؟ واقعا نمیدونستم حتی چی از زندگی میخوام یا حتی الان چه تصمیمی درسته!
    _بهش فکر میکنم
    _بهتره فکر کنی، چون اون الماسای طوسی از نوع خاصین و همه دنبالشن ،و اکثرا مثل ژاله میدونن دست توئه همش و قابل توجهت باشه که شریکای استاد سرخ هم دارن از توکیو میان برای دیدنت ،پسرم
    _پرهام....
    _هان راست میگی، پسر استاد سرخ هنوز زندست، خب پس بهتره مراقبش باشی تا نمیره.
    بلند بلند قهقهه زد ،از صدای خندش مور مورم شد، میخواستم حرفی بزنم که یه دستش و بالا اورد برا ساکت کردن من و با دست دیگش به ارومی اشک گوشه چشمش رو پاک کرد.
    _نکنه واقعا فکر کردی استاد سرخ ،پرهام رو به جای خودش تربیت کرده که میخوای الان ترتیب جانشینیش و بدی؟نگو که مرداس انقدر احمقی پسرم
    _متوجه حرفاتون نمیشم
    _هیچی ،برام این سرهنگ مظفری رو خفه کن بعدا میفهمی چی میگم
    از جام بلند شدم که سریع اومد پیشم و نگهم داشت
    _کجا با این عجله هنوز کارامون تموم نشده
    _چه کاری؟
    _صبر داشته باش مرد تا آخر شب خیلی مونده هنوز کلی کار داریم ،از خودت پذیرایی کن تا من بگم مهمونا بیان
    با تعجب بهش خیره شدم که تک خنده ای کرد و از اتاق بیرون رفت ،گیلاسم و پر کردم و کمی مایع سرخ رنگ و حرکت دادم،سرکشیدمش طعم مطبوعی میداد.
    کمی گذشت ولی خبری ازش نشد ،به پرونده جلوم نگاهی انداختم عکس همون سرهنگ بود ،رایان مظفری برام جالب بود دقیقا هم سن خودم بود شاید بهتر بود با عباس صحبتی میکردم تا باعث آشناییمون بشه
    در اتاق که باز شد چشم از پرونده گرفتم ،منوچهر کلا عادت داشت منو غافلگیر کنه. پشتش نگهباناش با سه تا زن که سرشون پوشیده شده بود، وارد شدن.
    _خب خب مرداس بگو این کوچولوها رو کجا پیدا کردم.
    _امروز منوچهر خان کمر همت بستین که تمام جاسوسای تو گروه منو اینجا بیارید؟
    _اوه آره پسرم
    _حالا اینا کی هستن
    _صبر داشته باش عزیز من ،صبر امر مفیدیه
    پارچه رو صورت 3 زن رو برداشتن به چهره هاشون خیره موندم، باورم نمیشد. منوچهر چطور تونسته بود اینارو به چنگ بیاره ،به ضرب بلند شدم.
    چشمای گشاد شده بنیتا،وندا و شهلا بهم خیره بود .چطوری تونسته بود گیرشون بندازه؟شهلا اینجا چیکاره بود؟ چطوری تونسته بود به گروه ژاله نفوذ کنه؟
    


    _منوچهر خان
    _اره اره میدونم سوالاتتو بذار هستی رو هم بیارن بعد یهو باهم جوابشون و میدم
    نگهبان دیگه ای همراه هستی وارد اتاق شد، بستنشون به صندلی و خارج شدن ،دهنشون بسته بود و نمیتونستن حرف بزنن ولی تقلا هم نمیکردن.
    _خب خب هستی رو که میدونی. این سه تا نخاله که تو گروهت بودن نفوذی ژاله بودن. از اولش ،یعنی از خیلی وقت پیش .بذار برات یکم روشنتر بکنم موضوع رو عزیز دلم. کیوان و کیان زیر دستای من بودن ،سرتیپ اون موقع مثل این سرهنگ عزیز خیلی به ما نزدیک شده بود ،ازشون شدید محافظت میشد و نمیتونستیم بهشون نزدیک بشیم تا بتونیم یه جور آتو بگیریم، ولی یه روز فرزاد ،دخترش ویدا رو اورده بود پارک بهترین فرصت برای ما بود. اونجا تونستیم ویدا رو بدزدیم و فرزاد زخمی شد . پیشنهادم به سرتیپ این بود اگر نوش و سالم میخواد باید دست از سر ما برداره و پرونده مختومه اعلام کنه ولی قبول نکرد. مدتی ویدا رو اینجا نگه داشتیم ،فرزاد برا نجات جون دخترش از دختر سرتیپ طلاق گرفت ماهم کیوان رو پیشنهاد دادیم برا بهتر شدن روابطمون ،ولی خب دقیق نمیدونم چرا وندا دوست داشت ازت انتقام بگیره . خب خب میخوای از خودشون بپرسی؟
    سرم و تو دستام گرفتم ،واقعا نمیفهمیدم این همه مکافات باید یهو به سرم نازل میشد ،سرم و بلند کردم تو چشمای بنیتا خیره شدم ،تمام زندگیش و مدیون من بود ولی با پرویی تموم بهم خیره شده بود .پارچه رو دهنش و چنگ زدم.عصبانیتم به اوج خودش رسیده بود.
    _چطور تونستی؟
    _خودت گفتی ما فقط ماشینیم ،اوناهم پیشنهاد بهتری بهم دادن چرا نباید قبول میکردم این قانون ما بود یادت که نرفته؟
    _برای خودم متاسفم
    _متاسف باش چون خیلی احمقی و دل رحم....
    پشتش وایسادم و با خونسردی تمام وقتی داشت هنوز حرف میزد ،گردنش و شکستم ،سرش یه وری افتاد ،قلبم دوباره یخ زده بود هیچی نمیدیدم و حس نمیکردم. دوباره همون جنون به حدش رسیده بود ،صندلی شهلا رو به سمت خودم برگردوندم که با ترس بهم زل زده، پلکش به حالت عصبی میپرید و تند نفس میکشید.
    _چرا؟
    _بخدا من بی تقصیرم مرداس ،ژاله تهدید به مرگم کرد ،ازم میخواست ویدا رو مسموم کنم ولی نشد موقعیتش پیش نیومد .اون شب مهمونی من باید ویدا رو میکشتم ،ولی نشد بخدا باور کن من وتهدید کرد باید کاری که میخواست و میکردم و گرنه منو میکشت.
    بلند شدم و کنارش وایسادم ، با التماس بهم خیره شده بود، حسی داری مرداس؟ نه
    این خودتی مرد؟ نه
    یا همون ماشین کشتاری؟ اره
    گردنش و مثل بنیتا خورد کردم ،صدای التماس مانندش تو گلوش خفه شد.
    به وندا نگاه کردم ،چشماش خالی شده بود انگار داره به فرشته مرگش نگاه میکنه ،حتی نای التماس نداشت .تره ای از موهاش و از رو چشمش کنار زدم و رو صورتش دولا شدم. سردتر از یخبندان بودم خودمم از این حس سرمام ،لرز کرده بودم تا بحال به این درجه از جنون نرسیده بودم.
    _چرا؟
    _ویدا رو دوست داشتی ،ویدا همیشه بهتر از من بود. از وقتی اولین بار دیدمت دلم میخواست ،بهم علاقه مند بشی. مثل بابام بودی ،دوست داشتم ولی تو ویدا رو انتخاب کردی من تو رو مقصر مرگ پدرم نمیدونستم ولی وقتی فهمیدم فرزاد و کشتی حس میکردم انتقامم گرفته شده .ولی نذاشتی کاری کنم ویدا طلاق بگیره، نذاشتی باهم باشیم،منو نخواستی . برای همین میخواستم نابود بشی هم تو هم ویدا ولی میدونی چیه ما تو رو به ژاله فروختیم بهترین کاری که بنظرم میرسید،ولی اونم به قیمت بالا ما رو فروخت، جالبه نه انگار زمین خیلی گرده برای تلافی هر کاری! خصوصا کسی که ما رو خرید......
    صورتش بی حس شد و افتاد به منوچهر خیره شدم که به سر وندا شلیک کرده بود ،بلند شدم و خیره شدم تو چشماش، نه برق میزد نه خوشحال بود برعکس کمی ترس با ته مایه عصبانیت قاطی بود ،فکم قفل کرد یه جای کار میلنگید که منوچهر نمیخواست من حقیقت رو بدونم . با اخمهای گره خورده به کلتش نگاه کردم که با حرکتم روم قفل شده بود.
    _هر چیزی رو نباید فضولی کنی تا بفهمی، پسرم
    _ماه پشت ابر نمیمونه منوچهر خان
    _تا من بخوام همه چیز پشت ابر میمونه چه برسه ماه
    _براشون پول دادی که من بکشمشون که بعدا بگم وای تنها سرنخام و خودم کشتم؟
    _استاد سرخ میگفت باهوشی ولی الان نمیبینم از این هوش استفاده کنی!
    به چشماش خیره موندم نفسام سنگینتر شده بود منو تو تله انداخته بود، تله ای که طعمه هاش دشمنام بودن ولی اشتباه کرده بودم .حتی الان باور نداشتم که حرفاش حقیقت بوده یا نه!
    _متاسفم مرداس جان ،نمیخواستم از بین بری نیازت داشتم ولی همیشه نمیشه طبق نقشه پیش رفت.
    اول ماشه رو تو صورت هستی خالی کرد، بعد خیره شد بهم ،کلت و به سمتم گرفت تا خواستم از جام تکون بخورم گلوله ای به سینم خورد ، خودم و زمین انداختم و رفتم زیر میز، تا بخواد به سمت من بیاد وقت داشتم اتاق رو یه نظر بگذرونم ،پنجره باز وبدون حصار چشمم و گرفت.
    _مرداس راهی نداری میدونم جلیقه تنته ،ولی احمقی که خودت و فدای اعتمادت کردی، اسلحه نیوردی، به هر کسی از جمله من اعتماد کردی. استاد سرخم مثل تو بود احمق بود........ میدونی کی کشتش! نه هیچوقت شاید نفهمی ولی اونا دنبال تون تا بکشنت ........چون تو جانشین استادی.........ولی همون نقاط ضعف رو داری که میشه به راحتی کله پات کرد.
    ذهنم درگیر حرفاش شد ولی الان فرصت نبود که وقت رو هدر بدم و زمان بدم بهش تا بتونه با اراجیفش زمان رو بکشه،احمق تویی که فکر میکنی من دست خالی میام.
    از اونطرف میز سریع بیرون اومدم ،کلتش و تا بالا بیاره سمت من دوتا تیغ و به سمت صورتش پرتاب کردم.
    صدای دادش با شکستن پنجره توسط من قاطی شد مطمئن بودم که کور شده من هیچوقت نشده تیرم خطا بره.
    بدون هیچ فکرکردنی پریدم ،تو هوا خودم و جمع کردم به پهلو و گردنم و سف گرفتم ،ارتفاع زیاد بود ولی از رو شانسم تو باغچه افتادم کتف چپم در رفت صدای خورد شدن استخونم تو گوشم پیچید ،مچ دستم و تو دهنم گذاشتم تا داد نزنم ،دو تا از نگهبانا که داشتن وارد خونه میشدن منو دیدن ،با تمام قدرتی که برام مونده بود از جام بلند شدم و به سمت در میدوییدم ،گلوله هاشون قشنگ کنار پام میخورد و باعث میشد خاک تو هوا پخش بشه ،به حالت دورانی دو دور چرخیدم اول جاشون و چشمم تایید کرد، دفعه بعد دوتا تیغ به سمت گلوشون پرتاب کردم تیر اندازی قطع شد تا بقیه بریزن بیرون وقت داشتم فرار کنم.
    در خونه رو باز کردم به سمت ماشین دوییدم نصفه شب بود و پرنده پر نمیزد سوار که شدم داد زدم رو به راننده که با تمام سرعت حرکت کنه. سرم و به صندلی تکیه دادم ماشین با سرعت سرسام آوری تو اتوبان حرکت میکرد، منوچهر حتما انتقام سختی میگیره.
    


    تو ماشین جلیقه رو دراوردم ،سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم ،چیکار کرده بودم .چطور تونستم بذارم زنده بمونه وقتی میتونست بدترین دشمنم بشه و بدترین اتفاقات رو برا من و خانوادم رقم بزنه .نگران خودم نبودم یعنی دیگه بود و نبودم برای خودم مهم نبود ولی اینبار نقطه ضعف داشتم
    شیشه ماشین رو پایین دادم و دستم و بیرون بردم آسمون درست مثل قلبم نعره میزد از درد ،و ابرهای سیاهش گریه میکردن .دستای خیس از بارون و روی چشمام کشیدم .خنک بود خیلی خنک، برای گرمای دردی که تو کل بدنم میپیچید خوب بود.
    _نگه دار
    _ولی آقا.....
    _گفتم نگه دار
    کنار خیابون زد رو ترمز پیاده شدم ،هیچکس تو خیابون نبود حتی ماشینای کمی تردد میکردن .چراغ چشمک زن تنها نور تو خیابون خلوت بود که خودنمایی میکرد
    بارون مثل شلاق رو تنم میخورد ولی درد نداشت ،نه دردی مثل بی مادری و بی محبتی
    نه دردی مثل نداشتن کوهی به اسم پدر
    نه دردی مثل خ*ی*ا*ن*ت افرادی که بهشون بال و پر دادم
    نه دردی مثل زخم زدن به تنها کسایی که داشتم
    آه عمیقی از سینم بیرون زد، درد داره همه اینا حتی بیشتر از درد بودن تو اون سازمان برای تبدیل شدن به این هیولا که حالا نمیدونم کدوم سوراخی قایم شده.
    رو جدول نشستم و به قطرات بارونی که به کف دستم میخوردن خیره شدم ،حس جدید و عجیبی رو تو درونم حس میکردم که تا حالا نبود یا اگرم بود هیچوقت درکش نکردم
    تو حال و هوای خودم بودم که صدای در خونه ای از پشت سرم اومد .برگشتم، مردی سراسیمه خودش و به خیابون رسوند و به اطراف نگاهی انداخت ،با عصبانیت فحش میداد و به کسی زنگ میزد ،بلند شدم و به ماشین تکیه دادم متوجه من شد و سریع به سمتم دویید ،ترسیده بود رنگ پریده تر از حد معمول بود و نگران، میشد تمام این حالات رو تو صورتش دید.
    _اقا تروخدا کمکم کنید
    _بله
    _اقا من ماشینم خراب شده هر چیم تماس میگیرم آژانسی نیست ما رو برسونه بیمارستان
    کمی نگاهش کردم ،الان از من میخواست چیکار کنم ترحم خرجش کنم یا ماشینم و دراختیارش بذارم .با صدای ناله ضعیفی مرد به سمت خونه دوباره دویید ،به همسرش نگاه کردم که بزور خودش و تو چارچوب نگه داشته بود شکمش از توپ بسکتبالم بزرگتر بود ،پس موقع زایمانش بود
    دوباره مرد با التماس بهم خیره شد ،بدون هیچ فکری سرم و تکون دادم ،میتونستم تشخیص بدم از من سنش کمتر بود ،بزور سوار ماشین شدن .جلو نشستم تا جا داشته باشن زن از درد به خودش میپیچید از ایینه بغل متوجه حال بدش میشدم .راننده هر از گاهی به اونا نگاهی مینداخت بعدم به من.
    _سرت به کارت باشه
    _چشم اقا
    صدای مرد از عقب اومد کمی سرم و به سمت عقب برگردوندم
    _اقا نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم لطف بزرگی در حقم کردین ،نبودین نمیدونستم چیکار کنم
    _خواهش
    این تنها کلمه ای بود که میدونستم باید بگم، بیشتر از این بهم یاد نداده بودن ،من تعلیم دیده بودم که بشنوم تا هر صدایی رو خفه کنم نه که وراج باشم تا شکار شم.
    تو محوطه بیمارستان پارک کردیم مرد سریع پرستارا رو اورد و زنشو با تخت بردن ،به ارومی پله ها رو بالا رفتم ،مرد رو صندلی نشسته بود و نگران با پاش رو زمین ضرب گرفته بود. یه جور حس کنجکاوی رو تو خودم حس میکردم، دوست داشتم بدونم چی به سرشون میاد .ادم صبوری بودم ولی خیلی طولانی به نظر میرسید پشت این در موندن.
    با پرش مرد از رو صندلی سرم و بالا اوردم ،پرستاری چرخ شیشه ای رو جلوی مرد نگه داشت به موجود کوچیکی تو شیشه بود خیره شدم . یه لحظه حس کردم ضربان قلبم به کندی میزنه بجاش لذتی شیرین تو درونم موج میزد که باعث شوکه شدنم میشد .من تا حالا چنین حسی نداشتم ! ناخوداگاه بلند شدم و به سمتشون رفتم مرد متوجهم شد و اومد نزدیکم.
    _اقا خیلی ممنونم ،ایشالا هر چی از خدا میخوایید بهتون بده همسرم و پسرم و نجات دادین ،به پاس تشکر ازتون هرکاری بخوایید میکنم
    _چیزی نمیخوام
    _حداقل اسمتون رو بگید بدونم به کی مدیون میمونم
    _مدیون نیستی
    دستم و محکم گرفت چشمام خیره چشماش شد ،مثل پرهام بود محبت تو چشماش موج میزد
    _خواهش میکنم
    _مرداس
    از گوشه چشمش اشکی به پایین لغزید خیره بهش موندم ،انقدر یعنی براش مهم بود ،حس پدر بودن انقدر قوی بود؟ حس حمایتگرانه از همسر انقدر قویه؟ که تونسته سد اشکی یه مرد رو بشکنه تا غرورش و جلوی یه مرد خاک مال کنه!
    خواستم دستم و از تو دستش بکشم بیرون که نذاشت
    _مرداس، ازت خواهش کنم یکم دیگه اینجا میمونید؟
    _بله
    همسرش و بستری کردن بیرون نشسته بودم رو صندلی ،که مرد با یه پتو کوچیک تو بغلش اومد بیرون، سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم بچه رو گرفت جلو صورتم،بهش نگاه کردم ،یکم زشت بود ولی نه اونقدر که زیبایی درونیش رو از بین ببره
    _بغلش کن
    به چشمای مرد خیره شدم که از خوشحالی زیاد برق میزد ،دستم و دراز کردم و بچه رو گرفتم ،چیزی دور قلبم ترک عمیقی خورد ناخوداگاه کمی خم شدم ، متعجب از حالم خیره به نوزاد موندم
    دستش و بالا اورد، انگشت کوچیک و با هر 5تا انگشتش محکم گرفت، ترک اون محافظ دور قلبم عمیقتر شد، آخ ارومی گفتم و بازم به بچه خیره موندم و خم شدم از دردش
    دستش و بوسیدم لباش و از هم باز کرد و خمیازه کشید ، بوش کردم بوی خاصی میداد، قلبم با شدت بیشتری میکوبید به دیوارای دورش ترکا پشت هم بیشتر و بیشتر میشد
    _میخوام اسمش و بذارم مرداس، برای تشکر ازت که مارو نجات دادی و باعث شدی سالم بدنیا بیاد،نمیدونم این موقعه اونجا چیکار میکردی ولی برای بچه من یه فرشته نجات بودی، ازت از صمیم قلبم ممنونم مرداس
    قلبم حجیم و حجیم تر شد و با شدت زیادی خودش و به دیوار کوبید، دیگه نه از ترک خبری بود نه باز شدن شیاری ،قلبم ازادانه میکوبید و خون و پمپاژ میکرد ،دستام سر شده بود .من فرشته نجات یه فرشته بودم ولی فرشته عذاب و مرگ اطرافیان خودم هه
    پیشونی مرد کوچیک هم نامم و بوسیدم و گذاشتمش تو بغل باباش، سرم و برای مرد تکون دادم و به سمت در خروجی رفتم، حتی نمیتونستم کلامی بگم، نمیدونستم در مقابل این همه محبت چی باید بگم
    از در بیمارستان که زدم بیرون هوا روشن شده بود،خنک و دل پذیر ،اسمون بدون ابر بود ،لباسم و چنگ زدم. یه شب سیاه ابری با صدای عربده رعد و برق الان با بدنیا اومدن این فرشته کوچیک و هم نامم به این صبح تبدیل شده بود
    نباید این دیواری که سالها براش تلاش کرده بودم میریخت ،یعنی ویدا هم داره چنین فرشته ای رو حمل میکنه؟
    با تپش محکمتر قلبم دست از فکر کردن کشیدم ، دیگه این همه اتفاق رو باهم نمیتونستم هضم کنم حتی پدر شدنم رو
    کنار ماشین ایستادم و به راننده اشاره کردم بره عقب با تعجب اول بهم خیره شد ولی وقتی اخمای درهمم و دید سریع جاش و عوض کرد
    سرسام آور میروندم تا به خونه برسم دلم میخواست ویدا رو ببینم ،ازش سوالای تو ذهنم و بپرسم ،اینبار برعکس همیشه که حس میکردم تنهام و فقط برای کشتن افریده شدم و میلی برای به خونه رسیدن نداشتم، دلم میخواست کنار اون و تو خونه باشم.
    

    جلوی در خونه متوجه ماشین جدیدی شدم ،کلا تو این محدوده امار همه رو برام در میوردن تا اگر مورد مشکوکی بود سریع یا جا به جا بشیم یا محافظا رو بیشتر کنم. ولی این پژو
    از کنارش رد شدم کسی تو ماشین نبود ،در پارکینگ و که باز کردن کنار نگهبان نگه داشتم.
    _ماشین جدید کیه !
    _ماهم نمیشناسیم جدیده، براتون مهمون اومده اقا پرهام گفتن خودی براهمین داخل راه دادیم
    _باشه
    وارد خونه شدم که دیدم مردی پشت به من جلوی یزدان و پرهام نشسته ،پرهام با دیدن من بلند شد با خوشرویی اومد استقبالم .
    _سلام مرداس بیا ببین کی اومده امروز دیدنت
    مرد بلند شد و برگشت سمتم ،عباس بود ولی چیشده بود که اومده تا اینجا.
    به سمتم اومد و تو یه لحظه محکم بغلم کرد. بوی آشنایی میداد انقدر آشنا که لباسش و چنگ زدم، کاش میشد منم یه پلیس میموندم و کاش های دیگه ای که فکر نکنم بهشون برسم. چقدر الان حس میکنم آرزو داشتم ولی به هیچکدومشون نرسیدم
    _چطوری بی معرفت نامرد
    به صورتش خیره شدم ،از خنده مهربون رو صورتش گوشه چشمش چروک خورده بود ،بیشتر موهاش سفید شده بود
    _زندم با معرفت
    چشماش و اروم باز و بسته کرد و دستم کشید ،کنارش نشستم ،داشتم به انگشتراش نگاه میکردم که سینی جلومون قرار گرفت . سرم و بلند کردم ویدا داشت چایی تعارف میکرد جلوی من که ایستاد ازش تشکر کردم. تا حالا این لحظات رو ندیده بودم انگار که اینجا خونه من بود همکارم اومده بود و زنم داره پذیرایی میکنه ،مثل یه روزنه نور تو عمق تاریکی بود ولی نه اونقدر پررنگ که باورم بشه من یه خانواده دارم.
    _خب خب فرمانده ازدواج میکنی و نمیگی دیگه؟تازه تو راهی هم که داری
    برگشتم و به ویدا نگاه کردم که سرش تا جایی که میشد خم کرده بود و صورتش تا بناگوش سرخ ،لبخند کوچیکی زدم و برگشتم سمت عباس که با تعجب بهم خیره بود .
    _وای خدای من نمردم و خنده این مرد یخ زده رو دیدم؟
    _کوفته
    _نه جان خودم ،باورم نمیشه مرداس .پرهام بیا بزن تو گوشم ببینم خوابم یانه؟
    پرهام: باشه اومدم
    _کوفت حالا من یه چیزی گفتم
    پرهام با خنده دوباره سرجاش نشست و بهمون خیره شد ،نگاه های اونم به من متفاوت بود
    _خب عباس چیشده یاد رفیق قدیمیت کردی مرد؟
    عباس نیم نگاهی به من انداخت بعدم به ویدا
    _چیز خاصی نیست مرد فقط خواستم دعوتت کنم بیای خونمون
    _مناسبتش چیه؟
    _خب میدونی راستش
    _بگو مرد خجالت نداره ،چرا سرت و پایین انداختی
    _هیچی نیست ولی خب میترسم قبول نکنی تو که استادی تو ضدحال زدن، تازه یه هفتس از مسافرت برگشتم به همه یه سور دادیم دلم میخواد بین همکارا توم باشی ،دلمون برات یه ذره شده
    _عباس .......
    _جان من خواهش میکنم مرداس رد نکن
    _کیا هستن حالا
    _خودیان دیگه
    _نمیدونم راستش ،خودم میخواستم بیام باهات حرف بزنم، کارت داشتم
    _خب چی از این موقعیت بهتر، بیا که خیلی خوش میگذره
    به پرهام و یزدان نگاهی انداختم ،یزدان که کلا تو باغ نبود و سرش تو گوشی، ولی پرهام با لبخند بهم نگاه میکرد سرش و تکون داد که قبول کنم
    _شانس اوردی این روزا حتی حال ندارم با کسی بحث کنم
    مشتش و محکم به کتفم کوبید و از ته دل خندید.
    _پس، فردا شب با خانم بیا منزلمون. خانمم خیلی دوست داره ببینتت انقدر ازت تعریف کردم
    _تو کلا دوست داری همه چیو بزرگ کنی
    چشماش درشت شد و بهم خیره موند انقدر جدی گفته بودم که داشت کور میشد
    _پلک بزن خشک شد اون چشم
    یزدان که تا حالا داشت خندش و کنترل میکرد یهو مثل بمب ترکید از خنده
    _یعنی الان منو مچل کردی؟
    _اره خب میتونی اینطوری فکر کنی
    چاییش که سرد شده بود و یهو ریخت روم به لباس خیس شدم نگاه کردم ،برگشتم دیدم ویدا هم داره بهم میخنده ، اخمام و مصنوعی بهم گره زدم و به عباس خیره شدم. کمی خودش و عقب کشید و ادای ترسیده ها رو در اورد
    _جون تو سبز خوش رنگ چشمات چایی خورده خوشگل تر شده
    _مرگ مردتیکه
    بلند شدم با زانو نشستم رو پهلوش که آخش بلند شد دستشو پیچوندم و پشتش نگه داشتم ،با اون یکی دستم سرش و به مبل فشار میدادم
    _آخ آخ مرداس خر، دردم گرفت مردک هنوزم خر زوری! آخه چرا پیر نمیشی؟
    بزور کمی خودش و به سمت بقیه کشید که ببینتشون و رو به ویدا ادامه داد
    _ویدا خانم بهش نمیرسید که بسازه مثل ما متاهلا ایربک دربیاره ، آخ ،مرداس احمق کلیم از تو حلقم در اومد با اون زانوی غولت ، پاشو
    از روش بلند شدم که پهلوش و گرفت و نیمخیز شد
    _ای الهی به زمین گرم نخوری، الهی تموم خاک مملکت نخوره تو سرت ، ای نمیری، ای تریلی از روت رد نشه
    _باشه ببند دیگه، عین پیرزنا داره نفرین برعکس میکنه
    

    _که به خودم برنگرده
    _خاک بر سر خرافاتیت کنن
    _الان بهت برمیگرده
    دوباره خاستم به سمتش یورش ببرم که بلند شد و دویید سمت در خونه ،انقدر از نظرم دوییدنش خنده دار بود با اون شکمش که بلند زدم زیر خنده ، بعد از اینکه حسابی فکم کش اومد چشمام و باز کردم که دیدم همه بهم یه جور خاص خیره شدن
    _باشه حالا ،فهمیدم تا الان فقط یه جسد مرده بودم
    سری تکون دادم و ازجام بلند شدم ،با عباس دست دادم و بعد خارج شدنش رفتم تو اتاقم ،حتی اونقدرا هم مثل قبل وسواس نداشتم انگار مغزم به کل تغییر رویه داده بود.
    لباس آبی رنگی تنم کردم ،برام مهم نبود که منوچهر میخواد چطوری انتقام بگیره ولی باید اماده میبودم .به خودم تو آیینه نگاه کردم خسته تر از این بودم که به این مهمونی برم ولی بایدی بود
    تقه ای به در خورد برگشتم به اون سمت ، ویدا تو چارچوب ایستاده بود
    _آماده ای؟
    _تقریبا
    به سمتم اومد دکمه هام و از اول شروع کرد بستن
    _حواست هست داریم میریم مهمونی دوستات، اونوقت تو با اون وسواست دکمه هاتو جابه جا بستی!
    نفس عمیقی کشیدم، دستش و گرفتم و کنار خودم رو تخت نشوندمش ، منتظر بهم خیره شده بود ولی من نمیدونستم واقعا میخوام حرف بزنم یا نه فقط میخواستم اینجا باشه
    _مرداس چیشده!
    _تو منو بخشیدی؟
    با چشمای گشاد شده از ترس و نگرانی بهم خیره شد
    _هیچ معلوم هست چت شده ؟چی میگی؟
    _یه سوال ازت کردم
    _خب میگم سر چی؟
    _یعنی انقدر بدی در حقت کردم؟
    دستم و محکم با دستاش گرفت ،کمی به سمتم چرخید ولی من نگاهم و از حلقه تو دستش نگرفتم
    _همه ما تو گذشته خطایی میکنیم وقتی به هم فرصت جبران میدیم یعنی همدیگه رو بخشیدیم ،بعدم من میدونم خودمم مقصر بودم، همیشه که نباید یه طرفه قضاوت کرد
    _اون شبی که از خونه منوچهر میومدم زن و مردی و بردم بیمارستان که ماشین گیرشون نمیومد ،اسم پسرش و برا تشکر از من مرداس گذاشت، منیکه برای همه مرگ و رقم میزنم برای این بچه فرشته نجات بودم!
    با چشمایی که از خوشحالی برق میزدن بهم خیره شده بود ،جلوی پام نشست با هیجان نگاه کرد
    _خب
    _هیچی
    _منم خیلی خوشحالم مرداس، تو واقعا اونیکه تو درونت هست نیستی
    سرم و بلند کردم و عمیقتر نگاهش کردم ، یه حس تازه داشتم اینکه نکنه از من بیزاره! یا داره ترحم میکنه، نکنه اصلا این بچه رو نمیخواد !زندگی با منو از رو اجبار انتخاب کرده!
    _ویدا ،وندا کشته شد
    دستاش از رو دستم لیز خورد و خیره شد تو چشمام ،چطور میتونست انقدر راحت اشک بریزه اونم با چشمای باز .قطره های اشکش و پاک کردم .تا تو شوک مونده بود میخواستم همه چیز رو بدونه ،حرفای وندا رو بهش گفتم به جز قسمتی که خواهرش نیست و از یه پدر دیگه ست.
    صورتش از خشم به کبودی میرفت ولی هنوزم چشماش شوکه زده بود و اشک میریخت ،چه شبیه امشب.
    میخواستم از اون بچه بگم از حس جدیدی که درونم هست ولی اونقدر جنون درونم بزرگ بود که با یه تپش قلب ساده تغییر نمیکرد .بلند شدم و پشت پنجره ایستادم هنوز وقت بود برای رفتن ولی من علاقه ای نداشتم زمان بگذره تا به موعدش برسم
    _اگر بدونی من خواهرت و کشتم چیکار میکنی
    نیم رخ ایستادم و بهش خیره شدم ،به وضوح دیدم نفسش بند رفت و دستش و به تخت تکیه داد ،یه کشش درونی بهم اجازه نمیداد تمومش کنم .داشتم بد میکردم چیزی درونم نهیب میزد تمومش کن ولی من نمیتونستم جلوی این رفتارم و بگیرم.
    _اگر بدونی کیوان پدرت نبوده، ولی فرزادی که اونروز باعث مرگ سرتیپ شد پدرته ،چیکار میکنی؟و بدونی من فرزاد و کشتم.
    سرش دورانی حرکت کرد ،انگار که تعادل نداشت رو تختی تو مشتش بود و به خودش میلرزید ،اینبار دوتا حس داشتم خوی جنون آمیزم که میخندید و لذت میبرد از این درد و حسی توی سینم که تیر میکشید و من تا حالا تجربش نکرده بودم.
    صدای ضجه و هق زدنش تو اتاق میپیچید ولی من حتی قدمی از قدم برنمیداشتم ،چیکار کرده بودم! این همه حقیقت و تو دوتا جمله بهش گفتم!بهش گفتم خواهرش و کشتم !پدرش رو!
    به سمتش رفتم که سرش و بلند کرد، ترسیده بهم خیره شد ،این چشما آیینه بودن ،این لرزش تکرار بود ولی کجا و کی اینها تکرار شده بودن!
    صدای جیغ و داد هزاران نفر تو ذهنم اکو شد ،مردمک لرزون تموم کسایی که با بی رحمی کشتم و همراهشون انسانیتم و سر بریدم.
    این ترس تو چشمای ویدا تکرار تمام صورت قربانیام بود ،کتم و چنگ زدم و از خونه زدم بیرون .خواستم سوار ماشین شم که یزدان جلوم و گرفت.
    _کجا میری با این عجله
    _یزدان الان بدترین موقعست برای حرف زدن
    _باشه باشه ،فقط یه خبر دارم برات
    منتظر به دهنش خیره شدم که از تو جیبش یه پاکت بزرگ دراورد،ازش گرفتم و محتواش و رو کاپوت ریختم ،عکس اتیش سوزی خونه ای بود
    _کجاست؟
    _خونه منوچهر
    سرم و بلند کردم و خیره شدم به صورت یزدان،داشت شوخی میکرد!
    _چیشده؟
    _خونه اش و تمام افرادش تو اتیش سوزی کشته شدن ،جسد 4تا زن هم بوده
    _خب
    _منوچهر با گلوله کشته شده
    _یعنی چی؟
    

    _منم امروز صبح فهمیدم ولی بر اساس گزارشی که بهم دادن بچه ها، همون شب که تو از خونش فرار میکنی این اتفاق میوفته
    _من درست متوجه نمیشم یزدان، چطور اخه امکان داره؟
    دست کرد تو جیبش و گلوله ای رو در اورد، با دوتا انگشت جلوی چشمام نگهش داشت
    _مرداس من نمیدونم چه خبره ولی این سومین گلولست که تونستیم بدست بیاریم
    اخمام بهم گره خورد این گلوله حکاکی کم کم داشت به مسئله بزرگ تبدیل میشد و ما نمیدونستیم کی یا کیا پشت این ماجران !یعنی هیچکس نمیدونست.
    _یه چیز دیگه که نمیدونم مهمه یا نه!
    _چی؟
    _یادته خونه محمود اتیش گرفت و غیب شد؟
    _اره ،چطور؟
    _خونه منوچهر هم همونطوری آتیش گرفته. نشتی گاز آشپزخونه و شلیک...
    سرم و رو در ماشین گذاشتم ،دستم به هیچ جا بند نبود نمیدونستم باید چیکار کنم همه چیز به طرز عجیبی داشت گره میخورد
    _مرداس؟
    _چیه!
    _اکثرا که استاد سرخ رو میشناسن فهمیدن که الماسا پیش توه......راستش ...چیزه
    سرم و بلند کردم و بهش خیره شدم تا ادامه حرفش و بزنه ولی اون پشتش و بهم کرد ،دستم و رو شونش گذاشتم و برش گردوندم . نگرانی تو صورتش موج میزد این باعث تشدید نگرانی من میشد.
    _چیشده یزدان؟
    همون لحظه پرهام هم بهمون نزدیک شد، نگاه یزدان بین منو پرهام در حرکت بود
    _برای کشتن مرداس جایزه گذاشتن ،حتی بچهایی که برامون اطلاعات میوردن و کد میفرستادن گرفتن. امین فقط تونسته فرار کنه .به خرده فروشا گفتن به ما سلاح بفروشن دیگه ساپورتشون نمیکنن، مرداس ما رو دارن تو تنگنا میذارن.
    _کی انقدر قدرت داره که منو بزنه زمین ،یزدان؟
    _مرداس همه چیز خیلی قاطی شده ،میگن ژاله با یکی از سرای یاکوزا ازدواج کرده ،دوتا شریکای استاد سرخ هم گروه رو تشکیل دادن و تمام کسایی که طرفدار پرهام بودن سر به نیست کردن ، همه چیز به ضررمونه . همین الانم 4تا از کدا فرار کردن از تو خونه.
    به حیاط خلوت نگاهی انداختم ،یعنی این الماسا انقدر مهم بودن که همه سران دارن دست به یکی میکنن برای کشتن من ،هه باورم نمیشه الان من شدم طعمه .یزدان و پرهام خیره بهم بودن اونام مثل من سردرگم و آشفته به نظر میرسیدن.
    با یه فکر ناگهانی وارد خونه شدم ،آنا رو صدا زدم
    _آنا ،بیا اینجا
    _بله اقا
    به صورت ترسیدش خیره شدم ،ویدا هم از صدای بلندم سریع از اتاق خارج شده بود ضربان قلبم بالا بود
    _به خانم کمک کن هر چی وسیله داره جمع کنه سریع
    آنا سریع به سمت پله ها رفت. برگشتم سمت یزدان و پرهام، نفسام نا منظم شده بود ،جون همشون در خطر بود من مهم نبودم ولی این 3نفر.....
    _وقت کمه هر چیزی که فکر میکنید تو خونه مهمه رو بردارید باید همین امشب از اینجا بریم ،استاد تو خونه عتیقه نگه میداره ، با کدا حساب کنید برن
    جفتشون ترسیده، سریع به سمت اتاقشون رفتن ،دستام میلرزید ،دیر شده خیلی دیره، تا همین الانم ریسک کردم تو این خونه موندم ،یه حس دردناکی تو قلبم بود ،از خونه رفتم بیرون به فرهاد اشاره کردم تا بیاد کنارم
    _فرهاد
    _بله اقا
    _تموم ماشینا رو تو پارکینگ پارک کن ، برو ون مشکی رو بیار بالا
    _چشم اقا
    به کل خونه نگاهی اجمالی انداختم ،تمام دیواراش، تابلوها، گلدونا، حتی مبلمان هم برام خاطره دوران کودکی بود ،وقتی استاد سرخ به من اجازه جولان میداد و با پرهام اینجا به مبارزه و کشتی مشغول میشدیم .زندگی خوبی بود ولی همه چیز مثل برق و باد وقتی رفتیم توکیو تموم شد، اون شب مهمونی برق شمشیری سینه استادمون رو شکافت و تو یه چشم بهم زدن کل خونه به آتیش کشیده شد و هیچوقت نفهمیدیم اون زن قرمز پوش با اون باد بزنای تیغ دارش چیشد.
    خیلی زود همه اماده شدن و عتیقه ها رو تو جعبه گذاشتن، من تمام مدتم رو صرف جمع کردن اسلحه هام کردم و ویدا لباسام و جمع میکرد، با بچه ها و آنا حساب کردم و فرستادمشون برن.
    همه سوار ون که شدن رو به فرهاد کردم
    _هیچ جا متوقف نشو تا زمانی که به محل قرار برسی ،سر قرار راننده باهات تعویض میشه مشخصاتشو بهت دادم. فرهاد حواست باشه، جون همه این ادما برام مهمه
    _چشم اقا خیالتون راحت ، اکبر و مصطفی هم هستن
    دو تا از بهترین تک تیر اندازا رو هم باهاشون فرستاده بودم ،پرهام نگاه نگرانی بهم انداخت.
    _مرداس مگه تو نمیایی؟
    _چرا به زودی بهتون ملحق میشم،پرهام مراقب ویدا باش
    _این اولینباره که داری جدا میشی ،مرداس
    سفت بغلم کرد که چشمم به ویدا افتاد نگران بود و ترسیده ،پرهام که ازم جدا شد به سمتم اومد ،دستش و گرفتم و خواستم باهاش حرف بزنم که سریع اومد تو بغلم، مثل جوجه ای میلرزید. این ترس انگار تو قلب منم داشت بزرگتر میشد
    _مرداس خواهش میکنم مراقب خودت باش ،من نمیدونم داره چی میشه ولی مواظب باش
    آروم دستم و رو سرش کشیدم ،محکم به خودم فشارش دادم.
    _نگران نباش بعد حرف زدن با عباس سریع میام پیشتون.
    وقتی ون سیاه از تو حیاط خارج شد به سکوت تو ویلا گوش دادم ،زیادی سنگین بود. کسی انتظار نداره که ما سریع خونه رو خالی کنیم .سوار موتورم شدم و به دور شدن ون خیره شدم تا شیراز خیلی راه بود ولی فرهاد از پسش برمیومد ، بهش اطمینان داشتم. تا یه جایی پشتشون بودم ،بعد تغییر مسیر دادم به سمت خونه سرهنگ
    خیلی چیزا بود که باید برام روشن میشد و تنها کسی که رایان رو میشناخت، حتما عباس بود.
    


    زنگ خونه رو فشار دادم و منتظر شدم، صدای خوشحال عباس تو آیفون پیچید
    _به به جناب فرمانده ارشد بالاخره تشریف اوردی
    _میخوای تا صبح این پشت حال احوال کن
    موقع حرف زدنمون همه جا ساکت بود ولی بعد حرف من یهو کل خونه از خنده منفجر شد، در خونه با صدای تیکی باز شد و وارد شدم
    خونه قدیمی با حیاط دل بازی بود ،عباس عاشق این مدل خونه ها بود
    دم در ورودی چشمم به جمعیت زیادی از بچه ها خورد ، هرکدومشون به یه نحوی ابراز دل تنگی میکردن و من احساس خوشحالی از دیدن همکارای قدیمیم، حتی با غریبه ها هم دست دادم برام مهم نبود فقط خوشحال بودم از دیدنشون و این اولین بار بود که حس میکردم تنها نیستم
    کنار عباس نشستم و به بقیه نگاه کردم ،عباس نزدیکم شد
    _زنت کو
    _کوه
    _مرگ
    _حالش خوب نبود نیومد
    _خوب کردی نیوردیش زن منم فرار کرد از این تعداد مرد،قراره تا صبح بترکونیم
    زدم رو شکمش که حسابی بزرگ شده بود
    _اونو که خوب ترکوندی
    مردی یهو از اتاق اومد بیرون بهش خیره شدم ،شوکه چند بار پلک زدم تا باور کنم
    اینکه همون سرهنگه .با ارنجم به پهلو عباس کوبیدم که به طرفم خم شد
    _آخ الهی دستت فلج نشه ،چته؟
    _چقدر شبیه پیرزنا شدی عباس،این جدیده؟
    _چرا خنگ شدی بابا این رایان خودمونه ، تو عملیات کنارت بودا یادت نیست؟
    به مغزم فشار اوردم ولی نمیتونستم به یاد بیارم کجا دیدمش ،اون روز کنار کامیونای سعید هم حس کردم چهره اش خیلی اشنا ولی نمیتونستم دقیق به یاد بیارم ،انقدر فراموش کار نبودم .
    با قرار گرفتن دستش جلو صورتم از جام بلند شدم
    _فرمانده، باورم نمیشه بعد این همه سال میبینمتون
    باهاش دست دادم و کنارم نشست ، هر کسی از هر دری حرف میزد ولی من ذهنم درگیر رفتن ویدا و پسرا بود که نکنه اتفاقی براشون بیوفته هر نیم ساعت یه بار مصطفی بهم پیام میداد که اتفاقی نیوفتاده و دارن به حرکت ادامه میدن ولی من هنوزم نگران بودم ،دارنده این گلوله حکاکی هنوز شناسایی نشده بود ،میترسیدم اونارو هم هدف بگیره
    عباس سقلمه ای بهم زد و سرم و اوردم بالا
    _چیشده
    _آقا جان من، اومدی مهمونی چرا انقدر پس تو فکری !
    به بچه ها نگاه کردم که با هر چیز کوچیکی سر خودشون و گرم میکردن ، به نوبت ایستاده بودن و دارت بازی میکردن ولی هیچکدوم نمیتونستن به هدف بزنن
    رایان: بابا با این نشونه گیریتون مثلا پلیسین
    عباس: عه اگر راست میگی خودت بلند شو بزن ببین میتونی
    رایان با اعتماد به نفس خیلی زیادی بلند شد، نشونه گیری کرد و پرت کرد نزدیک به هدف خورد ، فخر فروشانه به بقیه نگاه کرد که آه از نهاد همه بلند شد .لبخندی زدم و بهشون خیره شدم برا هم کری میخوندن ولی هیچکدوم به هدف نمیزدن
    عباس: خاک برسرتون نکنن چلمنا ،فرماندمون اینجاست اونوقت ما داریم خودمون و میکشیم که به هدف بزنیم
    _من بازی نمیکنم
    یهو همه با چشمای ملتمس بهم خیره شدن، خندم گرفت یه مشت مرد بالای 30سال این چه قیافه ای
    سامان: مرداس پاشو دیگه باید کل این جوجه تازه وارد و بخوابونیم
    همه تایید کردن ،نگاهی به رایان کردم به خودش مطمئن بود ،چشمام و ریز کردم و بهش خیره شدم هنوزم دست چپش درد میکرد و این از مکثای طولانیش مشخص بود،فکر نمیکردم چپ دست باشه، برای همین نمیتونست درست هدف گیری کنه .کنارش ایستادم ابرویی برام تاب داد که یعنی عمرن بتونی
    4 تا تیر رو بین انگشتام گذاشتم ،نگاهی به رایان انداختم
    _اوه فرمانده میخوایین همرو باهم به هدف بزنید؟
    با لبخند تمسخر آمیزی بهم خیره شد ،آره خوشگله من همینطوری هر روز آدم میکشم .دستم و کنار گوش مخالف دستم بردم به صفحه دارت نگاهی انداختم و تیرا رو رها کردم .هر چهار تا تو دایره وسط خوردن .برگشتم سمت رایان که با چشمای درشت خیره بود، تو یه لحظه کل خونه رو سکوت گرفت.
    یهو سامان،عباس و بچها ریختن سرم ،اون وسط بچهای خل و چل داشتن قر میدادن .رایان تلفنش و دراورد و رفت تو اتاق .به عباس اشاره کردم که چیشده !
    _دمت گرم مرداس منو از غذا خریدن معاف کردی ،قرار شد رایان رو شکست بدی اون برای هممون پیتزا بخره. آخه نمیدونی هیچکس حریف نشونه گیریش نیست ،با اینکه تو یه عملیات یه خدا بیخبر زخمیش کرد نشونه گیریش هنوزم عالیه ،ولی بازم به پای تو نمیرسه که چشم عقاب.
    بچه ها تا غذا رو بیارن یه گوشه ولو بودن ،رفتم تو آشپزخونه پیش عباس که تنها بود
    

    _عباس باید حرف بزنیم
    سرش و بلند کرد و بهم عمیق خیره شد، استکانی که داشت میشست رو تو سینک گذاشت و کامل برگشت سمتم .
    _چیشده!
    _میدونم تو حیطه کاری تو نیست ولی راستش شاید بهتره تو جریان باشی
    پشت میز نشست و متفکر بهم خیره شد ،منم کنارش نشستم
    _بگو
    _نمیدونم خبر داری یا نه ! خونه محمود تو آتیش سوزی سوخت .3 شب پیشم خونه منوچهر ،میشناسیش دیگه؟
    _اره میدونم خبر دارم و متاسفانه محمود مفقود شده و ما هیچ اثری ازش نداریم . از اتیش سوزی خونه منوچهر هم خبر دارم ولی تا پلیسا برسن همه چی پاک سازی شده .تو که تو گروهاشونی بهتر میدونی ،برای ما اثری باقی نمیذارن ، فقط تونستیم جسد 4تا زن رو پیدا کنیم که قبل اتیش سوزی کشته شده بودن
    گلوله حکاکی شده رو از تو جیبم دراوردم و رو میز گذاشتم ،عینکش و زد و بهش خیره شد
    _اینکه حکاکی مهر استادته
    _اره خودم میدونم ولی استادم مرده ،حتما کسی داره به اسم استادم از این گلوله ها استفاده میکنه ،ولی من حتی نمیدونم سازنده اینا کیه!
    _بخوای برات میگردم ببینم اطلاعاتی درموردش هست یا نه
    _ممنونم
    خواستم بلند شم که دیدم رایان دستش و رو شونم گذاشت
    _بشینید کارتون دارم
    به صورتش خیره شدم بنظر خونسرد میومد ولی کمی هم عصبی بود
    _مرداس ،من تازه فهمیدم کجا دیدمت ، با اون فاصله کار سختی بود هدف گیری ،نه؟
    بهش خیره موندم میدونستم فهمیده پلیس تیزی بود، به عباس خیره بود ولی روی صحبتش با من بود
    _فکر نمیکردم یه افسر عالی رتبه پلیس که فرمانده بوده، اینطوری با قاچاقچیا تو یه گروه باشه
    عباس آشفته دستاش و رو میز کوبید و بلند شد
    _رایان حق نداری قضاوت کنی
    _براتون متاسفم سرهنگ شما یه قاچاقچی رو تو خونتون راه دادین و الان دارین ازش حمایت میکنی، این آدم به من شلیک کرده. من همین الانم میتونم بندازمش زندان
    به اپن تکیه دادم و خیره شدم به عباس که داشت خون خونش و میخورد
    _این چه طرز حرف زدنه رایان، هیچ میفهمی مرداس چه کارایی برای ما کرده و میکنه؟تو خودت میدونی اطلاعات همین نفوذیای مرداس نبود دستت به افراد سعید نمیرسید
    _برام مهم نیست تموم اون بارا خالی شده بود و سعید هم کشته بودن هه ،به چه درد من میخورد .همین مرداس باعث شد ،من میدونم تو زدیش
    بلند شد و رو به روم ایستاد برعکس چند دقیقه پیش اصلا به اعصابش مسلط نبود ،این مرد شبیه به خودم بود تا حدودی
    _تو زدیش،هیچکس از اون فاصله هدف متحرکی رو نمیتونست بزنه
    به چشمهاش خیره شدم مثل اینکه خیلی بهش فشار اومده بود ولی من از وجودش خبر نداشتم که کمکش کنم در صورتیکه خودمون به بچها خبر بارای قاچاق و میدادیم. داشت اشتباه میکرد درموردم ولی من کلا ادمی نبودم که چیزیو توضیح بدم
    _نه
    شوکه از نه مصمم چشماش به خون نشست ،دستاش و اورد بالا، میخواست یقم و بگیره که تو یه حرکت دورش زدم و دستشو به پشت برگردوندم و سرش و رو اپن کوبیدم
    عباس: مرداس تو رو خدا الان بچه ها میفهمن بذارید وقتی رفتن ادامه حرفا رو میزنیم، بابا اینکارا چیه!
    رایان: نه بذار بدونن که، کیو راه دادی بین خودیا....آخ
    دستم و برداشتم ،بلند شد جلوم ایستاد خواست حرفی بزنه ولی پشیمون شد و سریع رفت بیرون ،سرد درد رو بهونه کردم و تو اتاق پسر عباس دراز کشیدم، حتی دلم نمیخواست چیزی بخورم .دیگه نگرانشونم نبودم راه زیادی تا شیراز نمونده بود
    کم کم از صدای تو پذیرایی کم شد، حس کردم همشون یهو رفتن . تقه ای به در خورد و عباس وارد شد
    _مرداس بیا همه رفتن
    بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتیم ،رایان طول و عرض اتاق رو راه میرفت و به ساعتش نگاه میکرد ،با ورودمون عمیق به چشمام خیره شد
    عباس: خب همه رفتن، راحت همو بکشید
    _این که هنوز هست
    _مرداس خواهش میکنم دعوا نکنین
    رو مبل نشستم و به قدم زدنش نگاه کردم مشخص بود از چیزی رنج میبره
    رایان: اصلا نمیپرسه چرا بچه ها یهو رفتن؟ نه نمیخواد بپرسی من بهت میگم . خونه یکی دیگتونم آتیش گرفته، فرمانده قاچاقچیا
    با تعجب سرم و از رو دستم برداشتم و به عباس نگاه کردم
    عباس: مرداس خونه استاد هم آتیش گرفته کم کم داره همه چیز بالا میگیره و از دست ما کاری بر نمیاد برای مخفی کردنت.
    با تعجب بهشون خیره شدم، یعنی اگر میموندیم خونه الان رو هوا بودیم ،باورم نمیشد باید هرچه زودتر میرفتم
    _عباس من امشب اومده بودم تا درمورد رایان بهم بگی چون منوچهر میخواست براش سرش و زیر آب کنم ، ولی باهاش درگیر شدم من اون شب که خونش اتیش گرفت اونجا بودم به سختی تونستم فرار کنم .بعدشم قضیه ای پیش اومده که همه سران گروه سرخ میخوان منو کله پا کنن برای همین مجبور به فرار شدیم، امشبم اومدم به شما خبر بدم و برم .بهتره رایان مدتی خودش و کنار بکشه چون مهره اصلی قاچاق عتیقه رو سوزوندن تا صداش درنیاد
    جفتشون بدون پلک زدن بهم خیره موندن، خب انگار خیلی یهویی براشون همه چیز رو باز کرده بودم ولی زمان نداشتم برای توضیح اضافه.
    


    عباس:مرداس چجوری میخوای از دید اینا اخه مخفی بمونی !
    _عباس من نمیتونم از کشور خارج بشم زنم بارداره، بعدم پرهام قابل شناسایی ،قاچاقیم برم که گیرم میندازن. مجبورم مدتی تو سایه باشم
    _اخه شیرازم ردت و میزنن
    رایان: قایم کردنت با من
    بهش نگاهی انداختم ،تا الان میخواست منو لو بده، الان یهو میخواد منو نجات بده! سوالم و از تو چشمام خوند که خودش ادامه داد
    _میخواستم که بهم اطلاعات بدی تهدیدت کردم ولی یادم نرفته این نشونه گیری رو مدیون توم. حتی دوبارم جونم و نجات داد، اگر اونجا هم بهم شلیک نمیکردی حتما بچه ها به جای جمع کردن من، به سمت شما میومدن و شماها مجبور میشدین همه رو بکشید. من ازت دلخور نیستم تازه عذرخواهیم بدهکارم
    کمی بهش نگاه کردم ،نمیدونستم نیازی هست بهش اعتماد کنم یا نه! شاید خودم به تنهایی از پسش برمیومدم
    عباس: مرداس میدونی که رایان از شیراز به تهران انتقالی گرفته میتونم ترتیبش و بدم اونجا بیاد مراقبتون باشه
    پوزخند سختی رو لبم نشست
    _سرتیپ نتونست عباس
    رایان: مرداس من قرار نیست ازتون محافظت کنم ولی تو اطراف شهر مادرم، تنها تو خونه 3طبقه ای زندگی میکنه. میتونیم اونجا پنهانتون بدیم.
    شقیقه هام تیر میکشیدن نمیدونستم باید اعتماد کنم یانه ،تا حالا تو چنین بحرانی نبودم اونم با چنین شرایطی، داشتن زن و بچه.
    _باشه
    عباس سریع بلند شد و به سمت تلفن رفت
    _رایان ترتیب انتقالیت و میدم، تو و مرداس امشب با هواپیما برگردین تا جای خانوادش لو نرفته
    _بلیط الان که گیر نمیاد
    _اونشم من درست میکنم
    عباس به سمت اتاقش رفت ولی رایان هنوز جلوی من نشسته بود و تو فکر
    _موندم مرداس ،همیشه از خودم میپرسیدم چیشد که از اوج به زمین رسیدی؟ چطور ما رو فروختی به اون مرد!
    _بهتره بری وسایلتو بیاری
    از جاش بلند شد و بدون نیم نگاهی بهم به سمت در خونه رفت
    واقعا چیشد که من، فرمانده چشم عقاب به این ادم تبدیل شدم ،الان منم حکم یه مهره سوخته رو داشتم که حتما برام بهترین کدای اموزش دیده رو میفرستن تا ساکتم کنن.
    چطور تونستم به دوستانم خ*ی*ا*ن*ت کنم و تو عملیات آخر، استاد سرخ رو نجات بدم ! مگه احساس دینی داشتم !وقتی میدونی داشتی، چرا میپرسی؟ همین استاد سرخ بود که بعد سازمان به تو پناه داد اموزشت داد . ولی چرا ازم خواست وارد دانشکده افسری بشم قبول کردم! حتی اونموقع هم فکرم به این نمیرسید که شاید ازم بخواد جاسوس خودش بشم بین بهترین افراد پلیس تا بتونه باراش و به راحتی وارد کنه.
    چقدر آدمای مظلوم بخاطر حماقت من کشته شدن ،چطور به اعتمادشون پشت پا زدم ! میخواستم حتی رایان رو هم بکشم .
    عباس اومد کنارم ،پاش میرسید یعنی عباسم میکشتم؟
    لیوان آبی رو جلوم گرفت و نگران بهم خیره شد
    _چیشده؟
    _بیا این مسکن رو بخور بهتر میشی، رنگت پریده .نبض شقیقتم از این فاصله معلومه هیچیم که نخوردی
    _عباس من خیلی نگرانم
    _مرداس ،اولینباره این جوری میبینمت حتما چیزی فرای اونیکه میگی شده که میخوای پنهان بشی ،چی تونسته کوهی مثل تو رو بلرزونه!
    فکم بهم قفل شد پس حال خرابم از چهرم مشخص بود که عباس هم فهمیده بود
    _تا الان فقط یه مرد یخ زده بودم ولی وقتی درونت حس کنی که چیزای با ارزشتری نسبت به خودت هست، تمام ظاهر سختی که برای خودم ساخته بودم خورد شد و هر کاری میکنم که جون اونا حفظ بشه
    محکم گردنم و گرفت و تو چشمام خیره شد ،لبخند دلگرم کننده ای به لب داشت
    _تبریک میگم زنده شدنت و مرد
    زنگ در خونه زده شد ،عباس نیم نگاهی بهم انداخت و بلند شد ،رایان دم در منتظر بهم خیره شد
    _چه سریع برگشتی
    _خونم نزدیکه
    کنار عباس ایستادم ،محکم بغلم کرد .شاید خوب بود که بهش بگم از حسام
    _ممنونم بابت همه چیز عباس ،رازم و نگه داشتی مرد ،ازم محافظت کردی ،امشب بهترین شبی بود که میتونستم داشته باشم بعد مدتها دیدن بچه ها خیلی خوب بود .مراقب خودت باش
    _تو بیشتر فرمانده
    ازش جداشدم و همراه رایان به سمت فرودگاه رفتیم ،قرار شد یکی از بچه ها برامون بلیط رو بگیره و بیاره فرودگاه تا ما سریع به سمت شیراز بریم .شماره مصطفی رو گرفتم
    _بله اقا
    _کجایید
    _نزدیکیم به محل
    _تو خونه بمونید خطا رو بشکون ،اماده باشید تا بهتون ملحق بشم دوباره باید راه بیوفتیم
    _چشم
    تمام مسیر چه با هواپیما چه آژانس رو تو فکر بودم اصلا نمیتونستم ذهنم و متمرکز کنم ،کلی سوال داشتم که حل نشده بود و باید اول از همه دنبال سازنده اون گلوله باشم هرچند نمیدونم تاثیری هم داره یا نه!
    رایان: مرداس رسیدیدم
    سرم و بلند کردم و کوچه تقریبا خالی نگاهی انداختم ماشین تعویضی فرهاد رو دیدم ،پیاده شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم .یه حس جدید داشتم مثل به آرامش رسیدن دلم میخواست اول از همه ویدا رو میدیدم، اولین بار بود که حس دلتنگی رو داشتم.
    مصطفی در خونه رو باز کرد و با دیدن من عقب رفت
    _بفرمایید اقا
    وارد خونه که شدیم ،ویدا رو دیدم که لب حوض نشسته بود و دستش و تو آب حرکت میداد .
    با صدای قدمام سرش و بلند کرد .چند لحظه بی حرکت موند و با چشمای ثابت بهم خیره موند ،با چند ساعت انقدر دلش تنگ شده بود که باور نمیکرد من خودم باشم .
    بلند شد و سریع به سمتم اومد و خودش و تو بغلم پرت کرد ،برعکس همیشه که هر کسی رو پس میزدم بخاطر این رفتارش الان خیلی خوشحالم بخاطر این استقبال، یه جور حس مهم بودن بهم دست میداد در صورتیکه هیچوقت کسی منتظرم نبود
    محکم بغلش کردم که صدای هق هقش بلند شد
    _میدونی چقدر ترسیدم ،میدونی چقدر نگران شدم بخاطر این فرار یهویی و نیومدنت
    _قرار نیست اتفاقی بیوفته که نگرانی ما فقط میخواییم محل سکونتمون و عوض کنیم
    سرش و بلند کرد و اشکاش و پاک کرد وتند تند سرش و تکون داد چقدر زود میتونست ناراحتیش و کنار بزنه
    مصطفی سریع پرهام و یزدان و صدا کرد وراه افتادیم سمت خونه مادر رایان
    و این شروع جدیدی برای من و خانوادم بود، الان که کنار ویدا بودم حس بهتری داشتم حتما میشد. زندگی رو بدون کشتن و تو قاچاق بودن ادامه داد، دلم میخواست این نوع زندگی رو شروع کنم بدون هیچگونه ترسی حتی اگر آبا از آسیابم بیوفته، دیگه نمیخواستم برگردم به دل خطر......... دیگه همه چیز برام تموم شد. میخواستم حس جدیدی رو در کنار خانوادم تجربه کنم .....حس پدر بودن....همسر بودن.......نه یه قاتل
    با باز شدن در خونه حس عجیبی صورتم و نوازش کرد، مثل یه خوشامد گویی به زندگی جدید که دلم میخواست با آغوش باز به سمتش برم.




    6 سال بعد

    پشت سر بچه ها راه میرفتم و به شلیکاشون نگاه میکردم ،تازه کارا باید با استفاده از میز تیر اندازی شلیک میکردن،اکثرشون هیچ استعدادی نداشتن ولی دوتا از پسرا واقعا عالی بودن .به سمت رختکن رفتم و گوشی صدا گیر از رو گوشم برداشتم .
    دوتا سالن مجاور هم خریده بودم که این سمت پرهام به آموزش هنر های رزمی بپردازه ،موقع استراحتشون بود و همه رو زمین دراز کش بودن . پرهام کنارم وایساد،با خنده تمسخر آمیزی به شاگرداش نگاهی انداخت ومحکم با مشتش به کتفم کوبید
    _آخ مردتیکه دردم گرفت
    _هیکلت شل شده ها
    _توکه راست میگی
    _بابایی
    با صدای دخترم برگشتم عقب ،با سرعت به سمتم میومد . بلندش کردم
    _جون بابایی
    موهای بلند و مواجش وکه شبیه ویدا بود عقب زد و دستای کوچیکش تاب داد با ناز شروع کرد به غر زدن
    _بابایی،عمو خیلی بهمون سخت میگیره .من خیلی خسته میشم
    _باشه حتما دعواش میکنم تا دیگه اذیتت نکنه بابایی
    بوسم کرد و سریع از بغلم پرید پایین، برگشتم سمت پرهام که داشت شربت میخورد
    _کوفت بخوری
    _ای بابا از دست توم نمیتونم چیزی بخورم؟
    _صفا بده بخودت دیگه داری پیر میشی
    _بله شما درست میفرمایید استاد، در شرف صفا دادنم
    به سمت بخش تیر اندازی برگشتم ،زندگی روی جدیدش و بهمون نشون داده بود با وجود دخترم و ویدا احساس بهتری داشتم، تا اون دوره از زندگیم که حتی از یاد آوریشم شرم میکردم. مجبور بودیم با گیریم سختی هر روز بیاییم باشگاه ولی میارزید به اینکه اینطوری زندگیمونو بگذرونیم ،با ارامش تمام و به دور از تنش عصبی.
    لباسام و عوض کردم و در باشگاه و قفل کردم روزای گرمتر زودتر تعطیل میکردم ،سوار ماشین شدم .به سمت خونه میروندم که پرهام به مغازه اشاره کرد
    _نگه دار
    _چیشده پرهام
    _ هیچی یادم رفته بود خانم جون لیست خرید داده بودن
    _باشه
    ماشین و پارک کردم و پیاده شدیم ،هنوزم بعد این همه مدت عادت نکرده بودم ،ناخوداگاه همه جا رو میپاییدم و منتظر خطر بودم .وارد مغازه که شدیم دختر کوچولوم با شوق زیادی به بستنی ها خیره شده بود، کنارش ایستادم و دستش و گرفتم
    _بابایی کدومشو میخوای
    _اونو
    به برق چشماش خیره شدم و انگشت اشارش که به طرف بستنی شکلاتی گرفته بود، بوسیدم .پرهام مشغول برداشتن وسیله هایی بود که مادر رایان خواسته بود ،با وجود خانم جون حتی خلایی که با نبودن مادرم داشتم، پر شده بود. هیچوقت فکرش و نمیکردم اگر به حرف رایان اعتماد کنم به این زندگی مطلوب میرسم
    _بابایی برام پاستیلم میخری؟
    فکرشم نمیکردم یه روزی به یه فرشته نیم وجبی حتی نتونم بگم نه. خریدارو صندوق عقب گذاشتم و بستنیا رو دادم دست پرهام
    _بازش کن بچم بخوره
    با چشمای گشاد بهمخیره شد
    _خاک بر سرت جلو بچه با من اینطوری میحرفی
    _حواسش نیست نترس
    نیم نگاهی به دختر کوچولوم انداختم که با اشتیاق زیاد بستنی میخورد، تو این هوای گرم وسط مرداد واقعا حق داشت هلاک شه
    ماشین و بیرون تو کوچه پارک کردم ،خونه خانم جون یکی از بزرگترین خونه ها تو این قسمت محله بود، حوض بزرگی سمت چپ خونه بود با حیاط دلباز بزرگی ،تو سبک معماری قدیمی که سرتاسر حیات خونس با پنجره های بلند رنگی و ستونایی کوتاه و گلدونای شمعدونی اویزون. از پله ها رفتم بالا و در زدم
    صدای سرحال خانم جون اومد
    _صبر کن پسرم
    بیرون منتظر موندم ولی دخترکوچولوم سریع رفت تو خونه، برام شکلک خنده داری دراورد ،خندم گرفت فسقلی مثلا میخواست منو حرص بده.
    ویدا اومد جلو در، من اعتقادی به چیزی از اول زندگیم نداشتم. متاسفانه خانم جون هم نتونست منو عوض کنه بجاش ویدا خیلی زودتر نرم شده و تاثیر گرفت .به روسری سفیدش نگاه کردم
    _هنوز اجازه نیست بیام تو؟
    لبخند قشنگی زد و از در فاصله گرفت وارد خونه شدم که دیدم خانم جون مشغول سبزی پاک کردنه
    _به به بانوان گرامی دارید چیکار میکنید؟
    ویدا: خانم جون میخواد آش درست کنه ، بده من وسایل و میبرم مرداس
    نذاشتم خریدای سنگین و بگیره خودم تا آشپزخونه بردمشون همونطورم به خانم جون نگاه میکردم
    _خب خب خانم بزرگ جان بگو ببینم چیشده میخوای از آشای سالی یه بارت بدی
    _وا مادر این حرفا چیه جلو دخترا میزنی!
    خنده بلندی کردم و وسایلا رو میز گذاشتم ویدا کنارم ایستاد و دونه دونه همه رو از پلاستیک در اورد
    _خب مناسبتش چیه! اخه یه کوه خریدین
    _مادر، رایانم از عملیات داره برمیگرده بعد چندماه
    _آهان پس بگو شازده داره برمیگرده که همه دست بکارن
    صورت آزاده همسر رایان گل انداخت و سرش انداخت پایین ،رونیکا خواهر رایان حاضر جوابتر بود،شروع کرد خط و نشون کشیدن برام
    _مرداس تو چیکار این داداش بدبخت من داری
    _من کلا به همه کار دارم کجاشو دیدی! تازه میخوام سر شوهرتم زیر آب کنم
    _عه یعنی چی چیکار پرهام داری
    خانم جون محکم رو پاش زد و پشت دستشو گاز گرفت
    _دختر ساکت باش زشته ،چقدر بچه های الان بی حیا شدن
    لبخند آرومی زدم و رفتم کنار ویدا که سخت مشغول شستن میوه ها بود، بهش یه نگاه قدی انداختم که توپول تر شده بود
    _ویدا نمیخواد بشوری بیا برو بشین، خسته میکنی الکی خودت
    _مرداس جان من خوبم ،چرا انقدر سخت میگیری عزیز من
    رونیکا با صدای بلندی از تو پذیرایی جوابم و داد
    _راست میگه دیگه مرد هم مردای قدیم ،خوبه والا زن ذلیل هم دیدیم
    برگشتم سمتش که داشت همراه آزاده میخندید
    _حالا به وقتش منم میدونم چطوری از خجالت تو و پرهام در بیام روغن خانم
    جیغ بنفشی کشید که بچه ها از تو اتاق اومدن بیرون ،نگین دختر رایان اختلاف زیادی با دختر کوچولوم نداشت .با تعجب زیاد به رونیکا خیره شدن


    _روغن سوخته بچه ها ترسیدن
    ویدا دستم و کشید که بیشتر از این اذیتش نکنم
    _مرداس چرا انقدر این دختر بیچاره رو اذیت میکنی
    _ولش کن، امروز دکتر اومد؟
    _هیس زشته
    _چقدر خجالتی شدی ویدا از خودمون هستن
    به پشت سرم نگاهی انداخت دوباره خودش و سرگرم میوه ها نشون داد
    _تو برو یه دوش بگیر میام بالا حرف میزنیم
    سرم و تکون دادم و رفتم بالا تو اتاقی که بهمون داده بودن ،نمیدونم چرا انقدر گرم شده بود .دوش آب سردی گرفتم و دراز کشیدم رو تخت ،کولر هوای اتاق رو خنک کرده بود. ذهنم به سمت اتفاقات اخیر رفت،تونسته بودم تو این 6سال به آرامشی برسم که تو سی سال نداشتم ،قید همه ی اون اموزشا و قاچاق رو زده بودم و بهترین تصمیمم بود
    سرم و بشدت تکون دادم هیچکس نمیتونست دیگه ردمون رو بزنه همه چیز تموم شده بود .تقه ای به در خورد و ویدا وارد شد چادر سفید گلدار دور کمرش و باز کرد، رو تخت نشست به شکم بزرگ شدش نگاهی انداختم ،لطف بزرگی که شامل حال منو خانوادم شده بود قدم این تازه فسقل تو راهی بود
    _خب خانم خانمها بفرمایید من میشنوم
    _مرداس خیلی ذوق دارم ،دکتر گفت پسره
    _بدبخت شدیم رسما
    _نگو ،چرا اخه؟
    _شوخی میکنم هر گلی یه بویی داره ،حالا نمیشد همون پایین بگی
    _ببخشید

    عیبی نداره ،کی قرار شده عقد پرهام و اون روغن رو بگیرن
    _آخر همین ماه تا خریداشون و بکنن
    _این خانواده لطف زیادی به ما داشتن
    سرش و تکون داد ،دستم و روشکمش گذاشتم، پسرم تکون ریزی خورد که خندم گرفت
    _چندشم میشه
    _عه اینطوری نگو ،کسی ذوق میکنه که نمیگه چندشم شد
    _خب یه جوریه
    تقه ای به در خورد ،دختر کوچولوم اومد تو اتاق ،خودش و رو تخت پرت کرد و رو پام نشست. دستام و دو طرف سرش گذاشتم و موهای بلندش و جمع کردم ،درست مثل ابریشم نرم و لطیف بود .براش دم اسبی بالا بستم تا بیشتر از این عرق نکنه
    _مامانی، خاله میگه دارید برام داداش میارید ،اره؟
    _اره خوشگل مامان ،خوشحالی؟
    _نه
    از صدای پربغضش شوکه شدم، نشوندمش رو تخت و بهش نگاهی انداختم،چونش و نرم گرفتم تا بهم خیره بشه. ویدا هم بنظر ناراحت میومد
    _بابایی تو خودت خواستی که خدا بهت یه خواهر یا داداش بده
    اشکاش تند تند رو صورتش میریخت چشماش درست مثل ویدا وقتی شسته میشد برق میوفتاد
    _بابایی من گفتم دلم یه خواهر میخواد مثل نگین
    اشکاشو پاک کردم و بغلش کردم سرش و رو شونم گذاشت و فین فین کرد
    _نبینم عشق بابایی اینطوری گریه کنه ،دست ما که نیست بابایی
    صورتش و به سمتم برگردوند ، با مشت کوچیکش اشکاش و پاک کرد
    _پس دست کیه بابایی؟
    ویدا: دست خداست عزیزکم ،حالا بیا بریم به بقیه کمک کنیم تا زودتر آش درست بشه
    از جام بلند شدم و دختر عزیزم و رو تخت گذاشتم، به سمت در رفتم
    _ویدا دراز بکش، بچه هم خستس از صبح ورزش کرده تو این گرما ،من خودم میرم کمکشون
    از پله ها پایین میرفتم که دیدم پرهام وایساده و با رونیکا حرف میزنه
    _مخشو نخور روغن سوخته
    میخواست به سمتم هجوم بیاره که پرهام گرفتش ،باخنده به سمت خانم جون رفتم و کنارشون نشستم
    _وا مادر جون چرا اومدی اینجا
    _اومدم کمک
    _نمیخواد
    _من حالیم نیست ،میخوام کمک کنم تا علف بدیم بخورد مردم به پای شازدتون
    خانم جون لبخند غمگینی زد و اشک گوشه چشمش و پاک کرد،شاید اگر رایان نبود الان خیلی اتفاقا میوفتاد ،هیچوقت از اعتماد کردن نتیجه خوبی ندیده بودم ولی رایان و عباس تو این سالها خیلی بهمون کمک کردن، برام جالب بود که قید الماسا رو زدن و حتی دنبالم نمیان هرچند هنوزم یزدان برام خبر میورد که دنبالمن ولی به نتیجه ای نمیرسیدن
    _مریم جون علفارو نریز بابا
    _نترس روغن سوخته
    پاهاش و با عصبانیت رو زمین میکوبید، بدش میومد اسمش و مسخره میکردم ولی نمیتونست لج منو در بیاره .پرهام دستش و گرفت و کنارش ایستاد. مثلا معترضانه خواست از زنش دفاع کنه
    _مرداس انقدر اذیتش نکن
    حرفی نزدم ولی با آه عمیقی برگشتم سمت خانم جون که با عشق به دخترش نگاه میکرد
    _خب خانم خانما کی میخوای اینارو بفرستی خونه بخت
    _نگو مادر همینکه رایان ازم جدا افتاده دارم دق میکنم ،همین خونه کنار حوض رو میدم بهشون بیان اینجا همش پیش خودم ،آخر عمری بچهام کنار خودم باشن
    _امیدوارم 12ممنونم خانم جون که مارو هم تو خونتون پذیرفتین
    _توم مثل پسر خودمی عزیزم نگو اینطوری
    زنگ در خونه که زده شد. نگین سریع به سمت در پرواز کرد ،دختر بیچاره حق داشت باباش و 8ماه ندیده بود، بلند شدم وکنار پرهام ایستادم و به رایان نگاهی انداختم که ریش، صورتش و جا افتاده تر نشون میداد، نگین روی زمین گذاشت رو به همه سلام بلند بالایی کرد
    خانم جون: فدای صدای ماهت بشم من، پسر عزیزم
    رایان مادرش و بغل کرد ،میدونستم خیلی دل تنگه ،از پله ها بالا رفتم. پرهام هم به سمت حیاط رفت .اینطوری راحتتر میتونست ابراز دلتنگی کنه وقتی دو تا مرد غریبه نیستن
    رو پله ها ،خوشگل بابا نشسته بود و با عروسکش حرف میزد کنارش نشستم و سرم کج رو زانوهام گذاشتم. نگاهش متوجهم شد
    _بابایی ،سارا هم ناراحته دارم داداش دار میشم
    _چرا سارا ناراحته
    عروسکش و رو بهم گرفت و از جانبش شروع کرد حرف زدن
    _آخه نگین خیلی خوبه
    _دوست داشتی نگین خواهرت باشه ، بابایی؟
    چشمای قشنگ و میشیش و گرد کرد و خیره بهم شد ،تند سرش و تکون داد. انگشتم و نوازشگرانه رو گونه کوچیکش کشیدم که سرش خم کرد و خندید
    _خب پس از خدا بخواه بعد داداشی بهت یه خواهر خوشگل بده
    _بعدش از اینجا میریم؟
    _مگه اینجا رو دوست نداری؟
    سرش و از زیر بازوم رد کرد و جلوی صورتم رو زانوم گذاشت ،دماغم و به دماغش مالیدم که خندش گرفت و کمی خودش و عقب کشید
    _عه بابایی نکن
    _نبینم دختر بابا ناراحت باشه
    یه دفعه بلند شد و رو پله ها بالا پایین پرید ،دستم و حصارش کردم که پاش لیز نخور و بیوفته
    _عه سها رو پله آخه، الان میوفتی
    _بابایی بیا بریم بهت نشون بدم چی امروز یاد گرفتم از عمو
    


    بلند شدم و همراهش وارد اتاقش شدم که گارد رزمی گرفت، درست مثل زمانی که منو پرهام جلوی استاد گارد میگرفتیم و میخواستیم تمرین کنیم، چه روزای خوبی بود و چقدر زود گذشت ، حرکاتش و که زد بغلش کردم و کلی بوسش کردم
    _فدای دختر خوشگلم بشم که انقدر حرفه ای همه چیز و یاد گرفته
    صدای خنده های بلندش تو اتاق پیچید،کلی ذوق کرد و برام دوتا پشتک زد
    _بابایی حالا که انقدر خوشگل همه چیز و یاد گرفتی بیا بریم میخوام ببرمت خرید
    آخجونمی که گفت تو کل خونه پیچید ،ویدا سریع وارد اتاق شد و با نگرانی به جفتمون نگاهی کرد
    _وای سها چرا جیغ میزنی سکته کردم
    سها با ذوق کودکانش به سمت ویدا رفت و دامنش و تو مشتای کوچولوش گرفت
    _مامان ،بابایی میخواد منو ببره خرید
    ویدا برگشت سوالی نگاهم کرد
    _برا چی برید خرید؟
    _دخترم فنون جدید یاد گرفته
    ویدا کمی نزدیکم شد و از حواس پرتی سها استفاده کرد، که داشت تو کمد دنبال لباس میگشت تا آماده بشه
    _مرداس خیلی داری لوسش میکنیا
    _ویدا اینطوری نگو پس فردا تولدشه، میخوام هرچی دوست داره بپسنده توم آماده شو بریم
    سری از تاسف برام تکون داد، از اتاق خارج شدم تا اماده شن. بعضی وقتا نمیتونستم درک کنم چرا ویدا از توجه من به سها ناراحت میشد
    پایین کنار رایان نشستم که داشت چمدونش و باز میکرد. بهم نیم نگاهی انداخت و دوباره به کارش ادامه داد
    _چه خبرا خوش میگذره؟
    _به لطف تو، قطر چطور بود ؟
    _نابودم پسر
    _کاملا مشخصه از قیافت
    به نگین نیم نگاهی انداختم که پای چمدون نشست و به باباش خیره شد ،رایان با خنده بلندش کرد و نشوندش رو پاش . ویدا و سها کنار در ایستاده بودن وصدام کردن ، رایان متوجهشون شد و با تعجب بهم نگاه کرد. اروم کنار گوشش گفتم تولد سها ست ،میخواییم بریم خرید
    نگین به سها نگاه کرد بیچاره بچه دو به شک بود، کنار باباش بمونه یا با سها بیاد انگار دوست داشت بیاد.از خواهرای تنی بهم بیشتر وابسته بودن
    _عمو دوست داری توم بیای؟
    نگین نگاهی به رایان انداخت و منتظر شد تا پدرش تایید کنه با ما بیاد یا نه!
    _برو نگین جان ،من اینجا هستم نمیرم دیگه ماموریت
    نگین سریع بلند شد و رفت تو اتاقش تا اماده بشه
    _مرداس مراقب دخترم باشیا
    _حالا انگار قراره چی بشه نترس
    به سمت در رفتیم ولی سها منتظر نگین وایساد ،سوار ماشین شدیم و به سمت بهترین شیرینی فروشی رفتم ،دلم میخواست هرچی دختر گلم دوست داشت سفارش بده ، شانسی جا پارک گیرمون اومد و سریع وارد شیرینی فروشی شدیم . از مرد کاتالوگ کیکا رو گرفتم و جلوی سها و نگین گذاشتم
    _بابایی هر کدوم خوشت میاد انتخاب کن
    با چشمای براق و خوشرنگش بهم خیره شد
    _خیلی دوست دارم بابایی
    دولا شدم و چشمای میشی خوشگلش و بوسیدم ،نگین و بلند کردم و رو پام نشوندم لپای خوردنی اونم بوسیدم تا ناراحت نشه از نبود پدرش .سرشون گرم کیکا بود که دیدم ویدا جلوی شیرینیای دیگه ایستاده، به سمتش رفتم
    _چیشده ویدا
    _مرداس میگم میشه یکم از این باقلواها بخری
    _ای جانم فکر میکردم ویارت تموم شده به شیرینی!
    پشتش و کرد و برگشت سمت دخترا میدونستم خجالت کشیده ،یه جعبه باقلوا برداشتم و رو میز گذاشتم، سفارش سها رو هم دادم و حساب کردم،قرار شد فردا صبح بیام تحویل بگیرم،جعبه شیرینی و دست ویدا دادم.
    برق نوری از بیرون چشمم و زد ،یهو موجی از حس بد از تمام بدنم رد شد. سرم و برگردوندم ولی هیچ چیزی ندیدم. امکان نداشت چشم من خطا کنه برق تیغه رو میتونستم از هر جایی که باشه حس کنم
    یهو داد مردم بلند شد و صدای جیغ لاستیک ماشینی به گوش رسید و همه جا در کثری از ثانیه شلوغ شد ،مردایی با چهره های پوشیده به سمت بانک ،کنار شیرینی فروشی رفتن .مرد جوانی کنار در ایستاد و با تلفنش شروع کرد حرف زدن، یکی از مردایی که صورتش پوشیده بود متوجهش شد و اومد تو شیرینی فروشی ،تیغهایی که تو دستش بود چشمم و زد، پس برق اینا بود، این نوع رزمی کاری خاص گروهی بود دستش و تو هوا چرخوند و خواست تیغا رو پرت کنه، لحظه ای زمان برام کند گذشت برگشتم و به دخترم نگاه کردم که با چشمای لرزون به مرد خیره بود ویدا جفتشونو تو بغلش گرفته بود و ترسیده به گوشه ای رفته بود تا در امان باشن.اگر اتفاقی براشون میوفتاد نمیتونستم خودم رو ببخشم ،سریع چاقو کوچیکی رو از تو جورابم دراوردم و به سمت مرد دوییدم
    چندتا از تیغه هاش و به سمتم پرت کرد ،هنوزم نقطه ضعفم تو جاخالی دادن بود، دو تا از تیغه ها از رو بازوم رد شدن ،بهش که رسیدم سریع دورش چرخیدم دستش و از آرنج خم کردم و محکم با مشت به گردنش زدم ،بیهوش که شد. آروم رو زمین گذاشتمش که پارچه رو صورتش کمی کنار رفته بود، خالکوبی روی گردنش برام آشنا بود عکسی ازش گرفتم و بلند شدم
    آژیر پلیس که شنیده شد همه نفس راحت کشیدن ،تمام مدت پشتم به ویدا بود تا ترس رو تو چشمام نبینه،اگر بلایی سرش میومد یا سها اتفاقی براش میوفتاد چی! دیگه نباید از خونه میومدیم بیرون که همچین اتفاقی بیوفته. وقتی همه جا تقریبا آرامش حکم فرما میشه، برگشتم سمت ویدا ودخترا رو بغل کردم .تا سریعتر خارج بشیم
    _ویدا، بلندشو بریم
    شیرینی فروشی در عرض چند دقیقه خالی شد ،اکثرا ترسیده بودن. سریع سوار ماشین شدیم و با سرعت به سمت خونه رفتم. سکوت سنگینی تو ماشین حکم فرما بود ، از تو آیینه به دخترم نگاه کردم که دست نگین رو گرفته بود و دلداریش میداد ولی رنگ صورت خودشم پریده بود. این همه حجم ترس و نگرانی برای ویدا مضر بود، دستش و محکم گرفتم که نگاهش متوجهم شد
    _آروم باش
    ویدا و بچه هارو پیاده کردم ،وقتی نگران باشم دلم نمیخواد کسی متوجه بهم ریختگیم بشه ،به سمت پارک نزدیک خونه رفتم و رو صندلی نشستم .شماره یزدان رو گرفتم، سریع جواب داد
    _به به ببین کی بعد مدتها راه گم کرده
    _چطوری؟
    _خوبم به خوبیت
    _چه خبر؟
    _اتفاقا در راه رسیدن به منزل رایان هستم
    _اتفاقی افتاده؟
    _نگران نباش
    و این یعنی اتفاقی داره میوفته که یزدان داره از تهران میاد
    


    تو حیاط لب حوض نشستم و دستام و بردم تو آب ،قطره ها خون تو آب میچکید. دستم و به دماغم کشیدم ،سر انگشتام خونی شد از گرمای شدید این شکلی شدم ،سرم و بالا گرفتم و به درخت کنار حوض تکیه دادم سایه اش حس خوشایندی میداد.
    چشمام و بستم و اجازه دادم نسیم گرم پوست صورتم و نوازش بده
    صدای زنگ در خونه منو از خلسه بیرون اورد ،بلند شدم و در باز کردم ،یزدان از ماشین بزرگی پیاده شد ،دوتا ماشین سیاه دیگه هم پشتش بود. اون حس بدی که از صبح داشتم به اوج خودش رسیده بود
    با تعجب زیاد به یزدان نگاه کردم ولی اون اخم کرده و جدی بهم زل زده بود ،از در فاصله گرفتم که دو مرد وارد خونه شدن و در پارکینگ رو باز کردن ،صدای متعجب پرهام و رایان به گوش میرسید که اوناهم نمیدونستن چه خبره
    سه تا ماشین وارد خونه شدن و از هر ماشین تعداد زیادی مرد مسلح پیاده شدن و دور تا دور خونه رو گرفتن ،نفسم بند رفت چند قدم به سمت عقب برداشتم که خوردم به کسی برگشتم دیدم سها ،بادستای لرزون شلوارم و سفت گرفته .
    یزدان: بریم داخل براتون میگم چیشده
    پشت سر یزدان ،امین هم وارد خونه شد ،برگشتم همه به همدیگه نگاه میکردن و نگرانی تو صورتشون موج میزد. وارد خونه شدیم خانم جون تو آشپزخونه مشغول کار بود و متوجه چیزی نشد ،رونیکا بچه ها رو برد تو اتاق ،ویدا و آزاده هم رفتن پیش خانم جون
    مردا تو پذیرایی نشستن و منتظر به یزدان خیره شدیم، از تو کیفش چندتا پرونده در اورد و جلوم گذاشت ،بازش کردم و به عکسا نیم نگاهی انداختم ،عکسا مربوط به محلایی بود که نزدیک خونه و باشگاه بود
    سری بعدی عکسا، همون محله ها بود که مردی داره عکاسی میکنه ،سرم و بلند کردم و به یزدان سوالی نگاه کردم
    _چیشده، اینا چین؟
    یزدان: اینجا آدم گذاشته بودم اگر مورد مشکوکی دیدن گزارش بدن ،متوجه شدیم که پسر جونی این اطراف و محل کارت زیر نظرتون داره ، بعدشم.......
    نگاهی عجیبی به امین انداخت و اونم با سر اشاره کرد که ادامه بده
    _متوجه شدیم که ژاله پیدات کرده،مرداس
    لیوان از دستم افتاد و رو پام شکست، رایان با عصبانیت بلند شد و شروع کرد راه رفتن
    از ذهنم، فکری گذشت و بدون فکر به زبون آوردم
    _الماسارو بهش بدیم
    پرهام به سمت خودش برم گردوند و عمیق به چشمام خیره شد
    _میفهمی چی میگی هممون رو میکشه اگر بدستشون بیاره
    _همین الانم میتونه
    ناباور دستاش از رو شونم سر خورد ،ولی سریع صورتم و با دستاش گرفت
    _مرداس تو قوی ،میتونی جلوشو بگیری
    ولی درون من قلبی بود که با هر هراسی چنان میتپید که میترسیدم سها و ویدا از توش به بیرون پرت شن ،من یه بار از دست دادن رو تجربه کردم ،نمیخواستم اینبار زن و بچم تو خطر بیوفتن ،به هر قیمتی که بود
    یزدان: نگران نباش مرداس ما اومدیم که از شما مراقبت کنیم تا زمانی که بتونید جا به جا بشید
    با حس دردی عجیب از جام بلند شدم به طرف اتاق حرکت کردم ،لباسام و دراوردم و زیر دوش آب سرد ایستادم ،تو ذهنم فقط تصاویر گذشته میگذشت، اگر ژاله یا امیر پیدام کنن مطمئنم نمیذاشتن خانوادم جون سالم بدر ببرن
    تو حیاط خانم جون همراه زنهای همسایه مشغول پختن آش بودن ،از پنجره به خیابون زل زده بودم و برام مهم نبود که زمان بسرعت طی میشد .برای مدتی باشگاه رو هم تعطیل کرده بودیم ،به کلت کمری نقره ای رنگم نگاه کردم، شش سالی میشد که فقط تو کشو بود و دست بهش نمیزدم فکر نمیکردم مجبور باشم ولی انگار سرنوشت من به این سلاحای گرم گره خورده بود
    متوجه صدای ویدا شدم که اسمم و میگفت،از اتاق خارج شدم پایین راه پله ایستاده بود
    _بله
    _صدای موبایلت و نمیشنوی مرداس! از شیرینی فروشی زنگ زدن
    _الان میرم
    _مرداس فراموشش کن بعدا براش تولد میگیریم حالا
    _نه
    هنوزم نتونسته بودم یه کلمه ای حرف زدنم و عوض کنم ،کم شده بود ولی بازم باعث دلخوری ویدا میشد .از حیاط رد میشدم که پرهام متوجهم شد و دنبالم اومد
    _کجا میری؟
    _برم سفارش کیک تولد سها رو بگیرم میام
    نگرانی تو چشماش موج میزد ،دستم و محکم گرفت
    _نباید از خونه بریم بیرون
    از این همه ضعف تنم لرزید من یه زمانی برای خودم کسی بودم ،ترس برای من حس بازیچه ای بود که درکش نمیکردم ،چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم
    _پرهام ،محکم باش منو تو شاگردای ارشد، استاد سرخیم
    از خونه خارج شدم ولی سردی کلت که به کمرم خورد بهم یاد آوری کرد که من اگر شاگرد برترم باشم احتیاط شرط عقله.
    جعبه کیک رو صندلی گذاشتم و پشت فرمون نشستم ،داشتم از پارک در میومدم که نگاهم به زنی افتاد که از خیابون داشت رد میشد ،پانچوی قرمز بلندی تنش بود، با کفشای پاشنه بلند مشکی، شال مشکی باریکی سرش بود و موهای شرابیش از زیر بیرون ریخته بود
    موهاش و نوع پارچه مانتوش عجیب آشنا بود ،به این طرف خیابون که من بودم رسید عینکش و در آورد و درست خیره شد تو چشمام ،باورم نمیشد احساس کردم دارم اشتباه میبینم از ماشین پیاده شدم .زن به سمتم حرکت کرد و بهم رسید
    _جا افتاده تر شدی مرداس
    چشمام از شدت تعجب گشاد شده بود امکان نداشت ،ممکن نبود که این زن اینجا باشه
    _چرا هیچ حرفی نمیزنی ،من این همه راه رو نیومدم که ساکت باشی ،مرداس عزیزم
    بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد و منتظرم شد ،از زمانی که استاد سرخ مرده بود ندیده بودمش ولی الان چطور تونسته پیدام کنه و بیاد تا اینجا. سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم
    _چطور پیدام کردی؟
    _کاری نداره عزیزم
    به چشماش نیم نگاهی انداختم مثل همیشه سرحال بود ،ماشین و که وارد پارکینگ کردم همه بهمون خیره شدن
    پیاده که شد پرهام اولین نفر بود که شناختش و متعجب قدمی به جلو گذاشت ،ویدا کلافه کنارم ایستادو سوالی نگاهم کرد. خودمم شوکه بودم از دیدنش اونم اینجا، ایران.
    

    _بعدا برات میگم
    کیک رو از دستم گرفت و وارد خونه شد ،پرهام مهمون جدید و داخل برد. یزدان و رایان متعجب بودن منم بودم از ورود یه زن ژاپنی به خونه انقدر شوکه میشدم ،اونم نه هر کسی دختر برادر استاد سرخ.
    آزاده با خوشرویی تموم ازش پذیرایی کرد ،کلافه کنار پنجره ایستادم چندبار آتورا صدام کرد ولی به روی خودم نیوردم
    پرهام: مرداس بیا بشین
    _جام خوبه
    یزدان ،امین و رایان هم به جمع اضافه شدن ،شقیقه هام نبض میزدن بعد این همه مدت آرامش انتظار چنین ورودی رو نداشتم
    آتورا: مرداس من اومدم تورو ببینم و باهات حرف بزنم
    رو به روش نشستم و خیره شدم به چشمای کشیده و مشکیش
    پاش و رو پاش انداخت وشالش و درآورد . رایان سرش و پایین انداخت ولی میدونستم برای آتورا مهم نیست
    _اومدم اینجا چون تو تمام راه های ارتباطیت رو قطع کردی،جانشین استاد سرخ که پرهام هست رو مخفی کردی ،تو نمیتونی کنار بکشی من خوب میدونم برا مخفی موندن تو خونه یه پلیس موندی ولی این راهش نیست ،ژاله و خیلیا دیگه دنبال اون چیزین که پیشته
    ابرومو تاب دادم و به پشتی صندلی تکیه دادم با انگشت اشارم کمی شقیقم و ماساژ دادم
    _پس بوی گوشت بلند شده که همتون اومدین
    لبخند دل فریبی زد و از تو کیفش گوشیش و درآورد و داد دستم ،به برادر استاد سرخ نگاه کردم که خیلی شبیه بودن، فقط زخم صورت استاد سرخ رو یوتاکا نداشت ،پلی رو زدم و به حرفاش گوش دادم. با زبون خودش حرف میزد ولی صدای دوبلر هم روش بود
    _خوشحالم از اینکه دخترم تونسته تو رو پیدا کنه مرداس، اون الماسای طوسی که پیشته، امانته برای استاد سرخ و شرکاش، بهتره تا بدست دشمنان نیوفتاده اونارو تحویل بدی
    به آتورا نگاه کردم و گوشی رو بهش پس دادم
    _ارزش این الماسا چقدره آتورا!
    چشماش بقدری درخشیدن که شکم به حقیقت پیوست ،گوشیش تو کیفش انداخت و کاغذی و جلوم گذاشت
    _این سنگ به قدری ارزشمنده که نمیتونی تصور کنی مرداس و فقط یه معدن ازش وجود داشت که استاد سرخ نابودش کرد ، هیچکس دیگه نتونست رو پاش کنه
    _و اگر من نخوام تحویلش بدم
    سیگاری روشن کرد و با آرامش بهم نیم نگاهی انداخت بعدم به پشت سرم ،برگشتم سها به آرومی اومد کنارم ایستاد
    _هر کسی نقطه ضعفی داره مرداس
    _درسته آتورا
    عمیق بهش نگاه کردم ،به آرومی بلند شد و بدون حرفی از خونه خارج شد .قلبم با شدت زیادی میکوبید .برگشتم سمت رایان
    _باید از کشور خارج شیم
    _نمیشه که مرداس اینجا تمام زندگی منه
    _پای توم الان گیره رایان من نمیذارم اینجا بمونی ،زنگ بزن عباس باهاش درمیون بذار ما باید بریم
    صدای نگران و لرزون ویدا از پشت سرم اومد
    _تا کی فرار کنیم مرداس؟
    برگشتم سمتش ،تازه با دیدنش یادم افتاد نمیتونیم فرار کنیم به سها نگاه کردم که ترسیده بود .چیکار باید میکردم وقتی اون سنگا هم ضمانت زنده بودنمون بود هم مرگمون.
    تا شب تو اتاق نشسته بودم و فکر میکردم ،همونطورم رو شمشیر سامورایی که از قبل داشتم حکاکی اژدهایی رو میکشیدم ،که بین بوته گل سرخی بود.
    این روش کشیدن رو استاد سرخ بهم یاد داده بود دلم میخواست این شمشیر رو دخترم داشته باشه .شمشیر رو زیر آب گرفتم یه دور چرخوندمش و مستقیم نگهش داشتم ،این روزا همه چیز عجیب مثل تیغه این شمشیر سرد شده بود
    لباس جدیدی پوشیدم و با هدیه که اماده کرده بودم رفتم پایین، همه جمع شده بودن تا سها شمعها رو فوت کنه ،نگاهش که به من خورد صدام کرد ،کنارش نشستم و کادوش رو میز گذاشتم
    _بابایی میشه باهم فوت کنیم
    _اره عزیزدل بابا ،آرزو یادت نره بعد فوت کن
    رو پام نشست و بعدم فوت کرد همه تشویقش کردن برگشت سمتم و بوسیدمش ،کنار گوشم آروم زمزمه کرد
    _بابایی آرزو کردم ،خوشحال باشیم
    عمیق به چشمای خوشرنگ و پاکش نگاه کردم ،همه تک تک بهش تبریک گفتن و کادوهاشونو بهش دادن، ویدا مشغول بریدن کیک بود که صدای زنگ درخونه اومد .از جام بلند شدم و از پنجره به افراد یزدان نگاه کردم که درخونه رو باز کردن
    رفتم تو حیاط ،پیک بود بسته ای رو بهم داد و امضا کردم ،روی جعبه نوشته بود تولدت مبارک سهای عزیزم
    وارد خونه شدم ویدا اومد کنارم
    _چیشده مرداس؟
    _یکی بسته ای برای سها فرستاده
    سها سریع جعبه رو از دستم گرفت و بازش کرد ،یه جعبه مستطیل کوچیک بود که توش پارچه مخمل قرمز داشت ،خنجر کوچیکی رو در آورد با دیدن تصویر روش ،تعادلم و از دست دادم دستم و به دیوار گرفتم تا نیوفتم ویدا هین بلندی کشید پرهام به طرفم اومد
    _چیشده مرداس؟
    _پرهام ...............این ........خنجر
    پرهام برگشت سمت سها و خنجر رو از دستش گرفت و اورد بالا
    _مرداس، اینکه خنجر بابامه!
    یزدان متفکر بهمون نگاهی انداخت،ویدا ترسیده بود و سها رو بغلش گرفته بود
    یزدان: تقریبا چند ماه پیش ژاله تمام خونه هایی که متعلق به استاد سرخ بود رو غارت کرد ،احتمالا میخواد نزدیک بشه
    _چکش کن
    یزدان خنجر و همراه خودش برد، این خنجر رو سفارشی استاد سرخ برای من ساخته بود حتی کنده کاری روی غلافشم با خالکوبی کمرم یکی بود . ولی الان کی خواسته اینطوری بازیمون بده که هدیه استاد سرخ به من رو، به دخترم تو روز تولدش داده!
    


    زمان به سرعت میگذشت، تمام مدت حواسم فقط به حرفای یزدان و آتورا بود، حتی درست و حسابی متوجه مراسم عقد خودمونی و کوچیک پرهام و رونیکا هم نشدم
    یزدان:مرداس کافیه چقدر تو فکری ،چند روز دیگه جابه جا میشیم مرد آروم باش
    _نمیتونم تا زمانی که از اینجا دور نشیم نمیتونم آروم باشم
    _رایان و خانوادش که میرن تحت نظر عباس دیگه نگرانشون نباش
    چقدر دخترم ناراحت بود که داره از نگین جدا میشه و دیگه نمیبینتش ولی مجبور بودیم به این جا به جایی. رایان کنارم ایستاد حاضر بودن تا با یه پرواز و اسکورت پلیس برگردن تهران پیش عباس .خانم جون، ویدا رو سفت تو آغوشش نگه داشته بود کاش میتونستم اونارو هم با بفرستم برن .تو یه تصمیم ناگهانی یزدان رو صدا کردم
    _یزدان
    _بله
    _حالا که با این همه محافظت قراره خانواده رایان رو ببرن ،بهتره خانواده منم بیان
    _یه دفعه میخوای خونه رو خالی کنی؟
    _اینجا وسایلی هست که باید بیارمشون ولی الان میخوام به سرعت ویدا و سها هم دور بشن
    _اینطوری که نمیشه مرداس یکم منطقی فکر کن
    _من نمیفهمم یزدان باید ببریشون
    _ولی ویدا تو ماهای اخره نباید هواپیما سوار بشه
    همه توجهاتشون به ما جلب شده بود ،چشمای ویدا نگران بود، نمیتونستم ریسک کنم و بذارم اینجا کنار بمب ساعتی مثل من بمونه
    _رونیکا و سها همراه رایان برن. پرهام ،یزدان و ویدا با ماشین برید
    همه به من زل زده بودن ،سها سریع به سمتم دویید و پاهام و سفت گرفت
    _بابایی من بدون شما هیچ جا نمیرم
    بلندش کردم که محکم لباسم گرفت، دلشوره ای خاص و عجیب داشتم فقط میخواستم دخترم و ویدا از اینجا دور بشن حتی اگر نمیدیدمشون.
    _بابایی منم بعد حرکتتون میام
    _پس منم با تو میام
    _نمیشه آخه عزیز دلم اینجا خطرناکه کنار عمو یزدان جات امن تره
    _من نمیرم میخوام بمونم با تو بیام
    با درموندگی به ویدا نگاه کردم تا بلکه بتونه راضیش کنه همراهشون بره ،ویدا دست سها رو کشید ولی دخترم محکمتر لباسم و گرفت
    ویدا: سها الان وقت اینکارا نیست مگه نمیبینی بابا میگه کار داره ،وسایلش رو که برداشت همراهمون میاد
    سها :من نمیام
    یزدان: مرداس چرا اینطوری میکنی بیا بریم مگه اونا چه اهمیتی دارن
    _یزدان دیدی که آتورا چی گفت بعدم من جایی مخفیش کردم که زمان طولانی میبره برای درآوردنش ،نمیخوام شما معطل من بمونید .سها بابایی برو باهاشون
    _من نمیرم
    ویدا عصبانی سر سها داد کشید که بیشتر تو بغلم حل شد
    ویدا: سها همین الان بیا بریم
    _ویدا داری چیکار میکنی؟ این چه طرز حرف زدنه با بچه، به اعصابت مسلط باش عزیزمن
    با چشمایی که لبالب از اشک شده بود برگشت سمت خانم جون، تحمل نگاه کردنمم نداشت بهش حق میدادم
    یزدان: مرداس بهترین افرادم و میذارم که همراهت بیان با یه ماشین ،نگران ویدا هم نباش منو پرهام مراقبشیم
    قدرشناسانه بهش نگاه کردم، پرهام با نگرانی زیاد هنوز بهم نگاه میکرد ،خودم حس خوبی نداشتم میخواستم تا جایی که ممکنه دورشون کنم ولی سها بدجور بی قراری میکرد .
    رایان دستش و روی شونم گذاشت
    _مرداس من مراقبشونم تا تو بیای
    _ممنونم ازت بابت محبتات و اینکه بازم حمایتت و دریغ نمیکنی
    دست دادیم و سریع سوار ماشین شدن ،حیاط خلوت شد ،سها کنارم ایستاد و به دور و بر نگاهی انداخت
    _بابایی چه خلوت شده اینجا، تا حالا اینطوری ندیده بودمش
    _بدو سریع بریم وسایل رو پیدا کنیم تا بتونیم برسیم بهشون
    6 تا از افراد یزدان تو خونه بودن، رفتم کنارشون ایستادم. همونطورم مراقب سها بودم که داشت به سمت خونه میرفت
    _هرجا دخترم رفت تنهاش نمیذارید
    کلنگ کنار باغچه رو برداشتم و به سمت پشت خونه رفتم ،ته باغ پشتی کنار تاب سفید ،درخت بزرگ بید مجنون بود ،یه لحظه شک کردم که الماسا رو هم همین جا گذاشته بودم یا نه .برگشتم تو خونه به شومینه نگاهی انداختم
    سرامیکای جلوش و برداشتم و به جعبه کوچیک خیره شدم ،خواستم درش و باز کنم که سردی تیغه شمشیری به گردنم نزدیک شد
    با تعجب زیاد به میله های جلوی شومینه خیره شدم که تصویر یه زن رو نشون میداد ،کمی بیشتر به تصویر خیره شدم تا ببینم کیه.................چشمام دیگه بیشتر از این گشاد نمیشد، ژاله
    _سلام مرداس
    

    به سمت چپم چرخیدم ، همزمان ژاله هم با من چرخید و تیغه رو به سمت بالا فشار داد، مجبور شدم از جام بلند شم.رو به روش ایستادم
    _چرا انقدر احمقی مرداس؟
    _چطور تونستی مادر خودت و بکشی؟چرا وندا رو بازی دادی! اگر فکر کردی دستت به الماسا میرسه سخت در اشتباهی ژاله
    خنده بلندی کرد و رو صندلی نشست و اسلحه کوچیکی رو به سمتم نشونه رفت
    _وای که چقدر خوشحالم از اینکه خنگی،البته بازم زرنگتر از باباتی اونکه پخمه ست ولی شیرینه
    اخم کردم و خیره به چشماش شدم ،چقدر راحت نشسته و میخنده انگار نمیدونه نمیتونه ،شکستم بده
    _اوه مرداس فکر کنم از هیچی خبر نداری نه؟ بابات از طریق خنگ بازیای یزدان تونست پیدات کنه و به من خبر داد، بیچاره تو رو به یه بار فقط فروخت........بار کوچولو
    با انگشتاش سایز کوچیکی رو نشون داد، بعد دوباره زد زیر خنده ،احساس میکردم کمی مسته . یهو جدی شد و عصبانی تو چشمام زل زد.
    _پرهام همیشه برای من رقیب سرسختی بود،میخواستم بمیره . مامان همیشه پشت استاد سرخ مخفی میشد و نمیتونست خودی نشون بده . عزیزم منو مادر نقشه ریختیم که بتونیم استاد سرخ رو گیر بندازیم و تو آتیش سوزی کارش تموم شه، آخی انقدر تعجب نکن ولی خب بعدش دیدم مادر خودمم نمیتونه زیاد بدرد بخور باشه ، اونم به راحتی مسموم کردم! دیدی به همین راحتی بود.
    باورم نمیشد الان اینارو ژاله داشت میگفت! استاد سرخ رو این کشته؟ دستم و به طاقچه بالای شومینه گرفتم ،سرم از درد تیر میکشید
    _چرند نگو ژاله، تو نمیتونی با استاد سرخ بجنگی
    _ام........ خب نکته خوبیه، اره نمیتونم ولی خب وقتی بتونم با یکی که هم تراز استاد سرخه هم پیمان بشم، بگی نگی میشه همچین کاری کرد. نظر تو چیه؟
    متوجه منظورش نشدم یعنی کی اندازه استاد سرخ میتونست حرفه ای باشه و دشمنش که با ژاله همکاری کنه!
    _چرا انقدر به خودت فشار میاری مرداس خب از من بپرس بهت میگم، آتورا
    سر گیجه داشت امونم و میبرید این امکان نداشت ،اصلا چرا داشت اینارو به من میگفت، میخواست با اعصاب من بازی کنه تا نتونم شکستش بدم.
    _چرا داری به من اینارو میگی
    _ام...... خب نمیدونم گفتم شاید خوشحال شی حقایق رو بدونی بعد بمیری. راستی اون جعبه خوشگله رو برام میاری؟
    _چرا به منوچهر کمک کردی ، چی بدست اوردی که وندا رو اجیر کردی؟
    _اوه انگار سوالات زیاد شدن، خب باشه برات میگم عزیزم آخه قراره الماسای عزیز رو بهم بدی ،خب هستی رو که میشناسی مخ زدنش کار بسیار راحتی بود عزیزم ،علی رو جلو فرستادم و سریعتر از شما بار سعید رو خالی کردن ولی نمیدونم چرا نتونستن سرتو شیره بمالن، خب عیبی نداره مهم نیست منوچهر هم در ازای بارش خیلی راحت تو رو بازی داد ، قوانین بازی رو که میدونی مهره سوخته سوختس. منم دیگه به اون 4 تا احتیاج نداشتم پس فرستادمشون تا کشته بشن و تو خنگ باور کنی. ولی حیف خیلی زود از قفس پریدی عزیزم ولی راستش نمیدونم چرا آتیش سوزی شد
    هنوزم گیج بودم بازی دادن هستی و منوچهر فقط مشخص شده بود ولی نمیتونستم بفهمم این وسط وندا رو چرا بازی داد
    _وندا چی!
    _اون خودش اومد پیش من و خواست از خواهرش انتقام بگیره ولی خب خنگ بود ،دختره بیچاره. خونه امن تو رو فروخت به من
    انگار مرگ این آدما مهم نبود در صورتیکه افرادش بودن ،با تمسخر زیاد درموردشون حرف میزد و ادا در میورد
    _پدرم
    _آهان اونو یادم رفت ،خب میدونی تو همیشه باعث سر افکندگیش بودی و مادرت دست و پا گیر ،مجبور بود از سر راه برتون داره
    _خفه شو ،حق نداری درمورد مادرم اینطوری حرف بزنی
    به سمتش دوییدم که شمشیر و برداشت و با یه چرخش پهلوم و خراش داد ،تلوتلوخوران رو زمین افتادم ،خنده بلندش عصبیم میکرد
    _میدونی چرا استاد سرخ تو رو تعلیم نداد که سرعتت بالا بره؟ سوال خوبیه چون تو از اونم قوی تر بودی و یه استاد شاگردش و جوری تعلیم نمیده که از خودش بالاتر بره.
    بهش نگاه کردم اون دختر استاد سپید بود با مهارتای بیشتر از من کاش پرهام هم اینجا بود، تیغهای کمریم رو ازاد کردم و به سمتش پرت کردم .گارد گرفت و عقب رفت سریع جاخالی میداد و نزدیکم میشد
    کلت کمری نقره ایم رو دراوردم شاید کند باشم تو سرعت عمل ولی هیچکس نمیتونه از هدف گیریم در بره ،دستی که شمشیر گرفته بود رو نشونه گرفتم همزمان به سمت صورتشم تیغه ای رو رها کردم ،با شمشیر تیغه رو مهار کرد ولی گلوله به دستش خورد و داد بلندی زد ،از موقعیت استفاده کردم و سریع بلند شدم خواستم بهش شلیک کنم که فشار هوایی کنار گوشم حس کردم
    برگشتم و سریع دوتا گلوله شلیک کردم یه خنجر کوچیک تو شونم رفت و کلت از دستم افتاد، به مرد نگاه کردم که تو سایه ایستاده بود ،ژاله جیغ میزد و ازش کمک میخواست، بیشتر دقت کردم تا شاید بتونم ببینمش
    وقتی از سایه بیرون اومد چهره آشنا و منفورش و شناختم ،خواستم کلت رو بردارم که بازم به سمتم شلیک کرد
    _آشغال یه روز از عمرم مونده میکشمت عوضی
    _مرداس هیچوقت نخواستی با من باشی مجبور شدم که درکنار دشمنات باشم، چون داشتی پیشرفت میکردی و برای اهداف من خطری
    _تو مادرم و کشتی لعنتی
    _یه اتفاق بود
    _خفه شو پست فطرت
    کریستال رو میز رو به سمتش پرت کردم و سریع کلت رو برداشتم و به سمتش تیر اندازی کردم 4تا تیر به سینش برخورد کرد و افتاد زمین ،ژاله با دیدن بابام که افتاده بود رو زمین با تعجب به سمتم برگشت ،چشماش به اندازه گردو شده بود
    _کشتیش.........لعنتی .......کشتیش
    با صدای جیغ بلندش سریع بلند شدم ،دوتیغه شمشیرش و بیرون کشید وبهم نصبشون کرد ،به سمتم دویید
    _تو عشق منو کشتی لعنتی
    شوکه از حرفش مات ایستادم وقتی سوزش درد رو تو شکمم احساس کردم به خودم اومدم ،خودم و عقب کشیدم و با کلت تو چشمش کوبیدم که عقب رفت و داد بلندی زد ، چرخیدم و زانومو به سرش کوبیدم که گیج زد و افتاد زمین ،دوبار به بازوهاش شلیک کردم که جیغ بلندی زد.
    برگشتم که ببینم بابام مرده یا نه که دیدم جاش خالی رد خونش تا در خونه میرسید ،چشمم به سها افتاد که کنار در ایستاده بود و با چشماش گشاد شده به من خیره بود تو دستش شمشیری بود که بهش کادو داده بودم. پدرش و داشت تو قالب یه هیولا میدید قلبم با هر تپشش درد عظیمی رو تو خونم به جریان مینداخت، تن کوچولوش با صدام لرزید انگار خشک شده بود
    _سها برو بیرون
    
    ژاله با سرعت بلند شد و زد زیر پام تعادلم و از دست دادم پشت سرم به میز خورد ،دیدم تار شد ولی به سختی نیمخیز شدم ،سها رو بزور گرفته بود و به سمت جعبه دلارا رفت که کنار شومینه بود ،با دیدن محتواش زدش زمین
    _کجاست الماسا کثافت ،کجاست بگو وگرنه دخترتو میکشم
    بلند شدم که سریع عقب رفت ،تو یه لحظه سها به عقب پشتک زد و با زانوهاش سر ژاله رو گرفت و خنجری که کادو گرفته بود و روی صورت ژاله کشید ،ژاله که تا حالا با تعجب بهش خیره شده بود از زخم عمیقش جیغ زد و با سر افتاد زمین
    _سها بیا اینجا، بدو بابایی
    سها برگشت سمتم و دویید ،زمان به کندی گذشت ،برق تیغه چرخون، دنده چشمم و زد ،باریکه کوچیکی از خون دور گردن دخترم ظاهر شد . چشماش گرد شد و خیره به من، زانوهای کوچیکش خم شد
    زانوهام و رو زمین کوبیدم تا بلند شم ،چشمام از اشک پر شده بود ، زمان ایستاد. کنارش سرخوردم، سرش دورانی داشت میوفتاد زمین، بغلش کردم و سرش محکم نگه داشتم از بریدگی خون فواره میزد
    آب دهنم و بزور قورت میدادم ،دستام میلرزید نمیتونستم درست صورت دخترم و ببینم، باور نمیکردم. با آستین دستم خون رو پاک میکردم شاید تموم شه
    _بابایی طاقت بیار زخم کوچیکیه ،تحمل کن دخترم
    لبای کوچیکش از خون تو دهنش رنگی شده بود و بزور نفس میکشیدو خون بالا میورد ،با دستای کوچیکش انگشتام و که دور صورتش بود گرفت و فشار میداد
    صدای خنده هیستریک ژاله تو خونه پیچید ،خنجر سها رو برداشتم و سریع به سمتش چرخیدم و با زانو کوبیدم به کمرش، خندش تو گلوی بریده شدش خفه شد ،بدون هیچ حسی گردنش و بریدم . کلش قل خورد و به گوشه ای افتاد.
    چشمای دخترم و متوجه سر ژاله دیدم ،بلند شدم و از تو آشپزخونه نی برداشتم و چاقو میوه خوری
    کنار سها نشستم و از بریدگی رو کمی سوراخ کردم و نی رو رد کردم، اشکاش تند تند میریخت و دستم و محکم گرفته بود ،میتونست نفس بکشه ولی به خودش میلرزید
    _عشق بابا دووم بیار خوب میشی
    دستم و رو موهاش میکشیدم، چشمای قشنگش پر از اشک بود ،قطره های اشکم رو پوست مثل برفش میوفتاد ،دستاش و بالا اوردم و تک تک انگشتاشو بوسیدم
    _خوب میشی عشق بابا، سهای خوشگلم
    خون سرعتش کم شده بود و صورت دخترم سردتر میشد، تو چشمای خوشرنگش نوری داشت غروب میکرد ، دستاش و بالا اورد و رو چشمام گذاشت .چشمم و بستم و اشکام بیشتر سرازیر شد . زمان به کندی طی میشد،دستای سردش لیز خوردن و فقط کلمه ای از گلوی خراش خوردش خارج شد
    _بابایی
    چشمام و باز نکردم ،سرم و رو قلبش گذاشتم سرد بود و نمیزد ،با هر تپش قلبم که حس میکردم ، سرد بودن قلب دخترم رو، دیواری از بتن برمیداشتم و دور احساس و قلبم میکشیدم ، رفت بدون من ،رفت و ندید خورد شدن باباش و، مادرم رفت و ندید خورد شدنم رو ، خواهرم تو بغلم کنار خیابون یخ زد
    چشمام و بستم همونطور که سرم رو سینه خاموش دخترم بود دستم و از زیر سرش رد کردم ،امشب رو میتونی بباری برای سوگواری دخترت ،امشب میتونی آخرین دیوار بتنی رو نذاری ،امشب میتونی قبل قصاص احساست کنارش بمونی.....فقط امشب
    زمان از دستم در رفته بود، هر چند لحظه یه بار بلند میشدم و به دخترم نگاه میکردم ولی تکون نخورده بود ،دوباره سرم و میذاشتم رو قلبش شاید بزنه ،نمیخواستم بلند شم، اینطور رفتنش رو باور نمیکردم، نمیتونست که اینطور ساکت بره
    زمان به سرعت طی میشد حتی نمیدونستم دقیق چقدر گذشته یا اصلا چند روز گذشته، مهم هم نبود
    جلو چشمای مه گرفتم دختر کوچولوم تازه چشماشو باز کرده بود ، وقتی تازه زبون باز کرده بود و شیرین زبونی برام میکرد ، دلم ضعف میرفت برای بابایی گفتنش . همه چیز مثل تصاویر کوتاه از جلو چشمم رد میشدن، تمام این 6سال با بودن دخترم.
    دستای توپولش و بالا میورد تا بغلش کنم ،خسته از سر کار میومدم رو سینم میخوابید و انگشتام و سفت میگرفت
    چقدر ترسیدم روزی که پاش سر خورد و تو حوض افتاد ترسیدم که اتفاقی براش بیوفته ولی الان مطمئنم جاش امن تر از اینجاست. دختر من زمینی نبود که بیشتر رو این کره بمونه، باید اوج میگرفت و پرواز میکرد.
    بلند شدم و آروم دوتا دستم و زیر بدن نحیفش بردم ،به خودم چسبوندمش. قلبم یخ زده بود حسش نمیکردم
    باید دخترم و آزاد میکردم تا به پروازش برسه نباید میذاشتم این فرشته رو خاک بمونه
    وان رو پر آب کردم ،گلوم خشک شده بود و آب دهن مثل تیغی گلوم رو خراشش میداد ، رو زمین گذاشتمش و لباساش و دراوردم
    _بابایی آب بازی خیلی دوست دارم ولی مامان میگه زشته با شما بیام حموم
    سریع سرم و بلند کردم و به دهنش خیره شدم ،ولی لبای کوچیک و کبودش بی حرکت بود ،توهم زده بودم. به در حموم نگاه کردم هاله ای مه بود، دخترم با شلوارک کوتاه و موهای بافته شده ایستاده بود
    _بابایی منم مثل شما عاشق آب سردم میشه سردترش کنید؟
    دستم و بردم تو وان، ولرم بود .برگشتم سمتش ولی هاله محو شده بود، به پایین نگاه کردم صورت دخترم بیشتر از همیشه سفید شده بود و پای چشماش کبود بود .بلندش کردم و رو آب گذاشتمش، چقدر خوب رو آب خوابیده بود انگار وزنی نداشت.
    _بابایی ،عمو میگه شنا کردنتون خیلی خوبه .کاش منم میتونستم همراهتون بیام بهم یاد بدین.
    قلبم بلند به سینم میکوبید،زانوهام به موزاییک کوبیده شد، پیشونیم و محکم به لب وان کوبیدم ،صداش اکو شد
    تو چشمام آتیش روشن کرده بودن ،نفس کشیدن سخت شده بود ولی حتی نمیتونستم لب باز کنم و از این همه درد آخ بگم
    با دردی عظیمتر از یاد آوری ،بلند شدم تو وان نشستم و دخترم و به خودم تکیه دادم ،موهاش رو شستم و شونه کردم
    _آخ بابایی آرومتر شونه کن، تمام موهام کنده شد ،مامان بهتر از شما شونه میکنه
    لیف رو آروم رو پوست ظریفش کشیدم ،آب سرد رو باز کردم رو تن خودم و دختر کوچیکم ریخت ولی سردتر از قلبم نبود که آزارم بده
    بلندش کردم و آروم رو تختم گذاشتم ،با ملحفه تمییز تنش و خشک کردم
    رفتم تو اتاقش چمدونش رو باز کردم، بوی عطرش پخش شد نشستم کنار چمدونش ،صورت ناراحت سارا، عروسکش بهم دهن کجی میکرد. انگار اونم میدونست دیگه دستای ظریف دختر کوچولوم بغلش نمیکنه
    _بابایی تروخدا این لباس صورتی رو برام بخر
    
    _عشق بابایی قسم هم نخوری من برات کل عالم و میخرم
    قطره اشکی سمج بالاخره چکید ،سرم و بالا آوردم و به لباس صورتی نگاه کردم ،تو اتاق پرو درست مثل فرشته ها شده بود
    _بابایی ببینید بهم میاد؟خوشگل شدم؟
    _اره عزیز بابا، خوشگلتر از تو وجود نداره، فرشته کوچول من
    لباس رو از وسط چمدون چنگ زدم و به سینم فشار دادم ،آخ قلبم ، عزیز دلم رفت
    با کمر خم شده برگشتم تو اتاق ،سها رو کنار پنجره دیدم با دیدنم قدمی سمتم برداشت و با ذوق بهم خیره شد
    _بابایی عمرا بتونید منو بگیرید لباس بپوشم
    به سمت تخت دویید و محو شد، چشمم به جسم بی جونش افتاد ،لباس رو تنش کردم و سارا رو تو بغلش گذاشتم ،موهاش و از دو طرف اوردم رو شونه هاش
    _بابایی چرا نمیذارید موهام و کوتاه کنم ،خیلی گرمه .تازشم این مدلی که نگین زده خیلی خوشگله
    دولا شدم و موهاش و بو کردم ،بوی عطر خاصشو میداد ،آروم روشون برس کشیدم ،گلسرای کوچولو رو به پایین موهاش بستم
    سرش و آروم رو شونم گذاشتم و از پله ها پایین رفتم ،سر بریده ژاله جلوی در بود ،با پام کنارش زدم و از خونه خارج شدم .هر 6 تا مرد با گلوله تو سرشون کشته شده بودن . بیل رو برداشتم و به سمت باغ پشتی رفتم
    به تاب سفید خیره شدم ،بادی آروم شاخه های، بید مجنون و روش میکشید
    _بابایی منو نگین رو هل میدید، تاب بازی کنیم؟
    به سمت تاب حرکت کردم ،دخترم و آروم روش گذاشتم و هلش دادم
    _محکمتر بابایی، محکم
    کنار تاب سر خوردم و نشستم ،مشتم ومحکم به صورتم کوبیدم ،دردم نمیومد نه دردناکتر از درد قلبم. بار ها مشتم و تو صورتم کوبیدم
    خون جمع شده تو دهنم و تف کردم ،همه جای بدنم کوفته شده بود ،بلند شدم دردی عمیقی از تو شکمم رد شد .لباسم و بالا زدم جای شمشیر بود ،چشمم به فرشته کوچولوم افتاد و لباسم از دستم ول شد
    کلنگ رو با قدرت زیادی رو کاشیا کوبیدم ،صداش تو سرم و گوشم میپیچید . بارها رو کاشی های شکسته کوبیدمش ،بوی خاک بلند شده بود .بادی عجیب و تند میوزیدو خاک وتو صورتم میکوبید بیل رو برداشتم و خاک وکنار زدم
    بعد از چند ساعت کندن ،رنگ نقره ای جعبه اسلحه هام پیدا شد ،کشیدمش بیرون .
    قسم خوردی مرداس ،قسم به جون دخترت ،فرشته ای که زندگیت و عوض کرد و به احساست رنگ داد که هیچوقت به این جعبه دست نزنی.
    ولی الان من فقط سیاهم،سیاه هیچوقت رنگی نمیشه، دیگه فرشته ای هم ندارم ،اونجا خوابیده .خواب عمیقی که هیچوقت بیدار نمیشه ازش.
    بیل از دستم افتاد جعبه رو باز کردم و به طبقه های اسلحه ها نگاه کردم ،تعدادیشون و فروخته بودم ولی مهم ترینا بودن، کیسه مشکی رنگ رو باز کردم الماسای براق بهم دهن کجی میکردن
    کیسه رو پرت کردم، الماسا رو زمین پخش شدن . باد حرکتشون میداد از بس سبک بودن قبلا پول و هر چیزی که به کارم ربط داشت ،مهم بود .پس چرا الان هیچی مهم نیست .بدون نگاه کردن، یکی از کلتام و برداشتم و نشونه رفتم
    _بابایی من خیلی دوستون دارم میدونید
    قطره اشکی از کنار چشمم افتاد،شلیک کردم به یکی از الماسا .کنار ویدا نشسته بودم و دختر کوچولوم تازه یاد گرفته بود راه بره ،حواسم ازش پرت شد ،پیشونیش به میز شیشه ای خورد. نفسش بند رفت تا گریه کنه و چقدر تو بغلم گریه کرد و جیغ زد، حتی قربون صدقه های منم فایده نداشت
    قطره اشک دیگه ای چکید ،به الماس بعدی شلیک کردم
    با پرهام پارک رفته بودیم، تازه 4سالش شده بود. نمیتونستم اجازه بدم تنهایی از وسیله بازیا استفاده کنه ،روی سرسره گذاشتمش
    _بابایی بالاتر
    بالاتر بردمش که زیر بغل لباسم پاره شد ،با صدای بلندی میخندید و برای من مهم نبود که آبروم رفته ،مهم صدای خنده های دختر کوچولوم بود که بهم زندگی میداد ،لبخند بزرگش ،قلب پاکش.........ولی الان همش پاک شده
    قطره اشکی سر خورد و پوست صورتم و سوزوند، دوتا الماس پشت هم رو باهم زدم
    کنار پرهام نشسته بودم و تلویزیون میدیدم ،که صدای جیغ بلند ویدا اومد ،بلند شدم و به سمت اتاقمون دوییدم که رونیکا جلوم و گرفت
    _نباید بیایی بالا مرداس
    نفهمیدم چقدر راه رفتم و منتظر شدم ولی وقتی صدای گریه نوزاد رو شنیدم با سرعت پله ها رو بالا رفتم که خانم جون از اتاق خارج شد و نوزاد کوچیکی رو جلوم گرفت ،اون لحظه یاد اون زن افتادم که نجاتش دادم و پسر کوچولویی که اسمش رو هم نام من انتخاب کردن، ولی دختر کوچولوم زیباترین فرشته بود
    _پسرم خدا بهت یه دختر سالم داده، میگن خدا نعمت دختر رو به هرکسی نمیده قدرش و بدون
    چشمام و بستم اشکام پشت هم میریخت سرم و محکم به درخت کوبیدم ،این نعمت و امانت رو فقط 6 سال داشتم .نفسم با سکسکه بیرون میومد قلبم دیونه وار خودش و به سینه و کمرم میکوبید ،فکم و قفل کردم تا از درد داد نزنم
    بابایی رفتی من چیکار کنم بدون تو
    دیگه چطوری بدون شنیدن آوای صدات تحمل کنم این زندگی رو
    دیگه کی بهم بگه بابایی
    چطوری گذشتم از تو که زندگیمی
    چطوری چشمای میشیت و بروی من بستی ،بابایی
    
    بدن نحیف و سبکش و بلند کردم ،تو چاله زانو زدم، آروم مثل شی قیمتی رو خاک گذاشتمش
    بهش خیره شدم ولی تحملم برید و سریع بغلش کردم ، حریصانه بوش کردم .چشمام و بستم و عطر تنش و به حافظم سپردم . حلقه دستام باز نمیشد که رهاش کنم بین خاک سرد، نمیتونستم از من بر نمیومد پاره تنم و رها کنم
    _بابایی ولم کن انقدر سفت گرفتیم دارم خفه میشما
    با ترس دستام و شل کردم ،دخترم آروم دراز کشید رو تخت ابدیش
    _بابایی میدونی چقدر عاشق گل بازیم
    به صورت گلی و خاکیش نگاه کردم و دست گلیم و به دماغش مالیدم ،مشت مشت گل رو به طرف پرت کرد
    _دیدی دوست دارم
    مشتی از خاک برداشتم و رو صورتش ریختم ، همونطور خاک اطراف رو روی بدنش میریختم ،زانوهامم که دو طرف بدنش بود دفن شد
    دیگه از این به بعد موهای کی رو نوازش کنم بابایی ،کجا بدون من رفتی بابایی........ این همه کوه درد رو چجوری رو شونه هام تحمل کنم
    دوباره خاک رو کنار زدم تا صورتش معلوم بشه ،بابایی یادم رفت صورت نازت و ببوسم قبل رفتن
    سرم و رو پیشونیش گذاشتم ،تمام اجزای صورتش و بارها بوسیدم
    صدای ویدا تو گوشم پیچید
    _مرداس داری خیلی لوسش میکنی
    چطور میتونست به دخترمون حسودی کنه، الان کجاست ببینه دخترم تنها داره تو خاک میخوابه .دوباره به صورتش نگاه کردم، بابایی میدونم هیچوقت از تاریکی نترسیدی ولی من امشب میخوام کنارت باشم، فکر نکنی تو رو ضعیف میدونم
    از رو خاک بلند شدم ،قلبم و حس نمیکردم خوبه که مرده، با بیل بقیه خاک رو ریختم .لحظه ای بیل از دستم افتاد
    _بابایی من میترسم
    مثل دیونه ها خاک رو کنار زدم تا صورت دخترم نمایان شد ،با دو دستم صورتش و نگه داشتم ،بابایی من اینجام نترس
    خاموش و سرد بود، تو تاریکی شب صورتش درست مثل مهتاب سفید و درخشان بود
    چطور از عشقم دل بکنم!
    چطور سینم و بشکافم و قلبم و در بیارم!
    سرم و به سمت آسمون سیاه گرفتم و از ته دلم داد زدم ،بارها عربده کشیدم و حنجرم و خراش دادم ولی از دردم کم نشد
    صورت نازش و نوازش میکردم تا بخوابه ،بابایی باید پتوت و امشب رو صورتتم بکشم......... منو ببخش بخواب
    چند ساعت سرم و کنار صورتش گذاشتم و موهاش و نوازش کردم ،زیادی همه جا ساکت بود
    عشق بابا خوابش برده بود ،آروم بلند شدم و کنارش نشستم موهاش و از زیر خاک دراوردم ،شمشیری که بهش کادو داده بودم و کنار دستم گذاشتم ،به آرومی انگشتام و شونه وار توشون کشیدم و صافشون کردم ،سه قسمت کردم و نرم شروع کردم به بافتن موهای دختر گلم ،تموم که شد بهشون نگاه کردم
    با صدای خش دار و گرفته فقط تونستم یه جمله رو ادا کنم
    _منو ببخش بابایی
    بسرعت شمشیر رو زیر موهاش کشیدم ،خاک رو آروم مثل پتو رو صورت دخترم کشیدم ،بلند شدم و با بیل خاک رو روی تن نحیف دخترم ریختم .همه چیز تموم شد فقط یه کوپه خاک کوچولو مونده بود
    سرم و رو خاک گذاشتم و چشمام و بستم ،زیر پلکام آتیش فوران میکرد .میخواستم منم بمیرم، تنم خسته بود و گر گرفته
    به ستاره ها نگاه کردم و تک تک شروع کردم شمردنشون ،میدونم بابایی اون بالایی و داری نگاهم میکنی مراقب خودت باش ،زود زود میام پیشت هرچند شاید دیدارمون کوتاه باشه ولی بدون تو همیشه تو قلب بابایی نفس میکشی و زنده ای
    نمیدونم دقیق چند روزی میشد که سرم و رو خاک گذاشته بودم و تکون نمیخوردم
    از دور دیدم که در خونه باز شد و دو تا مرد وارد حیاط شدن ،چشمام تار میدیدشون. مهم هم نبود حتی اگر میومدن و کارم و تموم میکردن
    صداشون ضعیف و کوتاه بود انگار هیچی نمیشنیدم ،نزدیکم رسیدن چهرهاشون تو هاله ای از مه بود نمیتونستم تشخیص بدم کی هستن . دستشون زیر شونم قرار گرفت و بلندم کردن حتی نای تقلا کردن نداشتم، خوب میشد اگر منم میفرستادن پیش دختر کوچولوم
    همونطور که میبردنم تو خونه برگشتم و به تپه خاک نگاه کردم که چقدر کوچیک بود درست هم قد دختر کوچولوم، بابایی خوب بخوابی
    رو زمین گذاشتنم هوای تو خونه خفه و سرد بود ،رو شکمم برگشتم و خودم و رو فرش کشیدم میخواستم برم بیرون، شکمم تیر میکشید .مردی به سمتم دویید و نگهم داشت تقلا کردنم فایده نداشت میخواستم برگردم پیش دخترم
    صدای مرد آروم بود مثل یه نجوا ولی من نمیشنیدم حتی نمیتونستم ببینمش ،متوجه مرد دیگه ای شدم که سر ژاله رو برداشت
    با هر زوری بود بلند شدم و به سمتش رفتم تلو تلو میخوردم ،مرد رو به دیوار کوبیدم و خم شدم تو صورتش .تصویر صورتش واضح شد ......میشناسمش ،یزدان بود
    دستم افتاد کنارم و خیره بهش شدم ،صورتش خیس اشک بود و چشماش خون .با احساس دستی برگشتم ،پرهام کنارم ایستاده بود و گریه میکرد
    بدون هیچ حرفی به آرومی به سمت آشپزخونه رفتم ،از تو فریزر یخ دراوردم و ریختم تو 5تا کیسه ،سر ژاله رو هم انداختم توش و گذاشتم توی یخچال . شیر آب سرد رو باز کردم و سرم و زیرش گرفتم ،حتی خنکی آب هم نمیتونست تبم و کم کنه
    _بابایی ببین چه ماهیای سرخی خریدیم با مامانی
    سرم و از زیر شیر دراوردم و به هاله دختر کوچولوم نگاه کردم که تو دستش دوتا کیسه پر از ماهیای سرخ بود و رو اپن نشسته بود
    _بابایی میای بریم با هم بریزیمشون تو حوض
    پشتش آروم قدم برداشتم و از خونه خارج شدم و کنار حوض نشستیم ،همه رو تخته های دور حوض نشسته بودن و هفت سین رو کنار حوض گذاشته بودیم، پلاستیک رو پاره کردیم و ماهیا رو تو آب ریختیم
    _وای بابایی میبینید چقدر سریع شنا میکنن، کاش منم یه ماهی بودم
    به حوض نگاه کردم،خالی بود. بدون آب، بدون هیچ ماهی .تخته ها هم خالی بودن و حتی دخترمم نبود
    
    بلند شدم که تعادلم بهم خورد و با سر خوردم زمین ،تنم به شدت میلرزید چشمام بسته شد، دیگه توان نداشتم به هیچ چیز فکر کنم.
    با تکون تخت کمی لای پلکم و باز کردم ،دود سیگار کل اتاق رو گرفته بود به بالای سرم نگاه کردم دوتا سرم بهم وصل شده بود
    _یزدان بیا بهوش اومد
    یزدان از کنار پنجره کنار رفت و …… و خاموش کرد ،جفتشون نگران بهم خیره شده بودن ،پرهام هنوز گریه میکرد ،کمی جا به جا شدم که سرم و شکمم تیر کشید ،خودم و رو بالشت پرت کردم و فکم قفل، تا داد نزنم
    پرهام :فکرکنم دردش شروع شده بذار رضا رو صدا کنم بیاد براش مسکن بزنه
    چشمام باز شد و به سقف زل زدم اسم رضا مثل پتک تو سرم خورد،اگر اون عوضی نبود کار ژاله رو ساخته بودم و الان دخترم زنده بود
    پرهام از اتاق بیرون رفت ،یزدان سیگار جدیدی روشن کرد،یقش و بی هوا گرفتم و کشیدمش جلوی صورتم ،سیگارش و تو مشتم خاموش کردم ترسیده تو چشمام خیره شد
    _پیداش کن
    چشماش گشاد تر شد و دستام و با ترس گرفت ،کمی خودش رو عقب کشید که مشتم و محکمتر کردم
    _کیو برات پیدا کنم؟
    _بابام
    یقشو ول کردم که ناباور عقب رفت، سریع از اتاق خارج شد .به آیینه قدی کنار تختم نگاه کردم
    این منه، این شش سال نبود
    این چشمای به خون نشسته مال مرداس قدیم بود
    به تنم نگاه کردم همه جام باند پیچی شده بود
    بلند قهقهه زدم ،تو همونی همون جسد تیکه پاره
    بلند شدم و سرم و از دستم بیرون کشیدم ،به سرتاپام نگاه کردم ،خوب شد مرده .مشتم و محکم به سینم کوبیدم ،درد داشت دیوارش ضخیمتر شده. خوبه که دیگه احساسی رو حس نمیکنم
    اینبار دیگه نمیتونی از دستم فرار کنی ،اینبار میکشمت
    یزدان کنارم نشست سینی غذا رو جلوم گذاشت. با ترس نگاهی بهم کرد ، پسش زدم و از رو تخت بلند شدم
    _چرا بلند شدی ؟تو هنوز خیلی ضعیفی
    به آسمون خیره شدم که رو به تاریکی میرفت روزها و شبهایی زیادی رو داشتم از دست میدادم و اینم فقط بخاطر ضعف بدنیم بود که اجازه نمیدادن کاری انجام بدم
    _پیداش کردی؟
    _باید صبر کنی نمیشه همینطوری موش رو از سوراخش بیرون بکش
    _زودتر
    نفس عمیقی کشید و کنارم ایستاد
    _نمیخوای بیای بریم پیش ویدا
    _نه
    نمیدونستم چرا نمیخوام ویدا رو ببینم شاید بهتر بود فعلا نفهمه چه بلایی سرمون اومده
    به عکس سه نفرمون نگاه کردم چقدر از لباسای حاملگی بدش میومد وقتی سها بزرگتر شد بیشتر سر من غر میزد که چرا صاحب دختر شدیم و انقدر ازش دور شدم
    ولی این مدت که فهمیده بود پسر دار شدیم خوشحال بود من دلیل رفتاراش و درک نمیکردم
    قاب عکس و پرت کردم زمین صدای شکستن تو سرم اکو میشد حس عجیبی داشتم انگار خالی بودم بی هیچ حسی، تمام قاب عکسای روی میز رو برداشتم و پرت کردم تو دیوار حس خوشایندی مثل پودر شدن احساسم میداد و این برای من قدیمیم خیلی خوب بود
    تلفن یزدان زنگ خورد به اسم ویدا نگاه کردم نمیدونم چقدر گذشت که تماس قطع شد رو پیغامگیر رفت.
    _یزدان خواهش میکنم گوشی بده به مرداس و سها خیلی نگرانشونم خواهش میکنم ازت
    صداش بغض کرده و نگران بود ولی برای من اهمیتی نداشت اصلا انگار حسی بهش نداشتم، نمیدونم شایدم داشتم خودم رو گول میزدم
    از اتاق رفتم بیرون حتی نمیتونستم درست راه برم. برگشتم سمت باغ پشتی الماسا رو زمین پخش شده بود، نشستم و تک تک جمعشون کردم
    جعبه اسلحه هام رو بلند کردم که شکمم تیر کشید رو زمین کشیدمش سمت ماشینم، توی صندوق عقب جاش دادم، الماسرو هم تو جیبم گذاشتم
    کنار یزدان رو زمین نشستم و بهش خیره شدم، مشغول خوندن پیامکی بود
    _مرداس پیداش کردیم
    سرم و بلند کردم و خیره شدم به عکس دخترم، مثل همیشه لبخند رو لبش بود
    _کجاست
    _اونطور ک ژاله به تو گفته یه بار بهش دادن ولی نه کوچیک، یه بار خیلی بزرگ با تمام افراد استاد سرخ
    _چند وقته گذشته؟
    
    _یعنی حتی یادت نمیاد زمان چقدر گذشته!
    عمیق بهش خیره شدم که سرش و تکون داد و بیخیال ادامه داد
    _دوماه
    دوماهه که عشقه کوچولوم رفته و من گذر زمان رو حس نکردم
    _آدرس دقیق رو بنویس
    _نمیتونی تنهایی بری مرداس هنوز حالتم خوب نشده متوجه شدی رضا چی گفته !اعضا داخلی شکمت پاره شده ترمیمش طول میکشه با اون خوردن زمین هم سرت ضرب بدی خورده، بهتره استراحت کنی
    بدون کوچکترین حرفی بلند شدم و رفتم تو اتاق نمیتونست منو درک کنه حتی اگر میخواست، وقتی ادم قلبش و از دست میده دیگه زنده نیست دیگه هیچ چیزی برای از دست دادن نداشتم فقط میخواستم انتقام بگیرم تا دخترم کامل نخوابیده ببینه که باباش نمیذاره خونش پایمال بشه
    باندای دور شکمم و باز کردم و رفتم زیر دوش هیچی اهمیتی نداشت دیگه
    ساعتها زیر آب سرد ایستادم، تنمم مثل قلبم یخ زده بود ،ریشم رو هم زدم
    بیرون که اومدم جفتشون منتظر بودن ،جلیقه ضد گلوله ولباس مشکیم و پوشیدم و جلوی آیینه کرواتم و محکم کردم
    _پیش ویدا میمونید ،حرفی نشنوم. یزدان یه بلیط برام بگیر اخر هفته به مقصد میلان
    چشماشون از تعجب و نگرانی لبریز بود
    ساعت مشکیم رو بستم، کتم و برداشتم از اتاق بیرون رفتم
    سر یخ زده ژاله رو برداشتم که برام تو یه جعبه با یخ خشک گذاشته بودن
    دم در آدرس بار رو گرفتم و خارج شدم
    جفتشون بدون هیچ حرف و اعتراضی سوار ماشین شدن و رفتن. برگشتم سمت باغ پشتی خونه ابدی دختر کوچولوم
    بابایی عاشق این خونه بودی، گریه کردی که داریم میریم ،حالا ببین این خونه تا ابد برای توئه
    درختچه کوچیک آلبالوی که یزدان خریده بود رو سر خاکش کاشته بودیم
    بابایی قسم میخورم که انتقامت و بگیرم، بدون تو همیشه کنارمی تو قلبمی این خاک نمیتونه ارتباط قلبی منو تو رو از بین ببره ،بخواب و آروم باش.
    سوار ماشین شدم و با سرعت تمام به سمت تهران حرکت کردم، گذر زمان تنها چیز بی ارزش برام تو زندگی شده بود
    بعد ساعتها رانندگی بدون وقفه حس میکردم سرم داره منفجر میشه. کنار داروخونه نگه داشتم و دو برگ ژلوفن خریدم 4تا رو همزمان خوردم.کوچه خلوت و تاریک بود پیاده شدم و جعبه اسلحه هارو باز کردم کلت کمری بلند دوقلوم و برداشتم
    کمربند خنجرام و دور کمرم بستم، دوتا کلت کوچیک رو هم پشت لباسم گذاشتم
    چاقوی سوزنی تیز رو توی غلاف کنار مچ پام گذاشتم
    ریموت کنترل بمب بهم دهن کجی کرد اونم برش داشتم
    رو به روی بار ایستادم تلفنم زنگ خورد یزدان بود. برداشتم
    _دوربینا رو هک کردیم رو مانیتور ماشین میفرستیم ببین، بابات تو جکوزیه
    تلفن رو قطع کردم و برگشتم تو ماشین به مانیتور خیره شدم. ساختمون 4طبقه بود. طبقه اول که جکوزی بود ،طبقه دوم بار، طبقه سوم دیسکو، طبقه چهارم هم یه جور میزه جلسه بود. میشد اکثر افراد سرخ رو دید که اونجا جمع شدن.
    برگشتم طبقه اول بابا تو استخر دراز کشیده بود و زنای زیادی با گیلاس دورش کرده بودن
    تلفن رو جواب دادم
    _یه ورودی داره برای انبار مشروبات ،انتهای کوچه سمت چپ بپیچ پشت ساختمونا مشخصه ولی یه ساختمون هست که در سبزی داره اونجا باید وارد شی
    از ماشین پیاده شدم و تلفن رو سایلنت گذاشتم، مسیری که یزدان گفته بود رو رفتم ودر سبز رو باز کردم. صدای موسیقی بلندی میومد پله ها رو بالا رفتم چاقوی سوزنی رو دراوردم و پشت ستون پنهان شدم
    یه مامور رد شد. دستم رو دهنش گذاشتم و گلوش و بریدم تا وقتی که بمیره دستم و سفت رو دهنش نگه داشتم.
    پشت قفسه های حوله ایستادم و به بابام خیره شدم، مامورای کمتری نسبت به 3تا طبقه ی بالا این قسمت بودن
    دکمه کتم و باز کردم و دوتا کلت کمری رو در آورم رو قفسها تنظیمشون کردم و به زنای اطرافش خیره شدم.
    متاسفم برات اگر میذاشتی به حال خودم باشم شاید الان میبخشیدمت، هه ولی الان باید تقاص پس بدی، اونم تا اخرین قطره خونتون
    سرشون و نشونه رفتم به آرومی پلک زدم زمان به کندی حرکت میکرد
    تو کسری از ثانیه آب، آبی استخر از خون زنای اطرافش رنگین شد
    با پام به قفسه ها کوبیدم که چوبش خورد شد، بابام با سرعت زیادی از پشت دیوار شیشه ای میدویید. پاهاش و نشونه رفتم بهش نمیخورد یکی از کلتا رو رها کردم و دو دستی یکی و نگه داشتم. وقتی داشت از پله ها بالا میرفت تا فرار کنه، پاهاش و زدم
    صدای شلیک از پشت سرم حواسم و جمع کرد، برگشتم دو نفر پشتم بودن به سراشون شلیک کردم و برگشتم سمت بابام
    از پله ها به سختی و با کمک نرده ها بالا میرفت
    کنارش نشستم و دستش و که سفت نرده رو گرفته بود زدم .دادش بلند شد سریع به سمتم چرخید
    _مرداس خواهش میکنم همش تقصیر ژاله بود من قید اون الماسارو زده بودم اون دنبالت بود
    _جام و از کجا گیر اوردی
    _من.......من جاتو لو ندادم خودش گیر اورد
    
    لوله کلت رو تو چشمش کوبیدم که تنش به رعشه افتاد و سریع خودش و جمع کرد. میدونست حرف نزنه قاطی میکنم
    _یزدان رو اتفاقی تو قمار دیدم و دنباش کردم
    _چرا باهاش همکاری میکردی
    _استاد سرخ مرده بود، منم وابسته به اون بودم ولی نمیخواستم زیر دست تو و پرهام باشم. برای همین رفتم سمت استاد سپید
    _چرا مادرم و کشتی
    _مرداس پسرم باور کن اتفاقی بود
    _خفه شو عوضی تو دیدی که داشت جون میداد ولی رفتی
    خودش و به سختی عقب میکشید برام مهم نبود اصلا مهم نبود که بفهمم چی و کی پشت چه قضیه بودن و چه نقشه هایی داشتن
    _دخترم و کشتین لعنتیا .........میفهمی عوضی .
    _مرداس پسرم ......تقصیر من نبود خواهش میکنم. من اصلا داخل نیومدم
    بلند شدم و ازش فاصله گرفتم دستش رو هوا کنار نرده مونده بود
    به چشماش خیره شدم دوتا کلت رو بالا اوردم
    _متاسفم هم خون ولی دلی ندارم که برات بسوزه و نکشمت تو مادرم ،خواهر یه روزم و دخترم و کشتی .الان زمان اون رسیده که، تقاص پس بدی
    انگشتام و رو ماشه فشار دادم گلوله ها با سرعت تموم به تنش میخوردن التماس نشنیدش تو گلوش خفه شد، وقتی گلوله هام تموم شد نیم نگاهی بهش انداختم تنش و صورتش از بین رفته بود و قابل شناسایی نبود تمام پله ها ،دیوارا و نرده از خونش رنگین شده بود. صدای داد و دوییدن چندین نفر میومد که از پله ها داشتن پایین میومدن
    از همون در سبز رنگ سریع بیرون رفتم سوار ماشین شدم و به ساختمون نگاه کردم
    ریموت رو دراوردم، سزای هرکسی که به جانشین استاد سرخ خ*ی*ا*ن*ت کنه مرگه
    دکمه آبی رو فشار دادم صدای مهیبی پیچید و ساختمون تو یه چشم بهم زدن منفجر شد، شیشه ها ترکیدن و آتیش زبونه کشید
    ساعتها به آتیش خیره بودم حتی برام مهم نبود تو این ساختمون کیا بودن و کشته شدن
    شماره امین رو گرفتم ،خیره شدم به شمارش
    _سلام مرداس ،باورم نمیشه تو زنگ زده باشی
    _خونه قدیمم در چه حدیه
    _امنه میتونی بری ،یزدان گفت ممکنه برگردی
    _چند نفر پیدا کن ،دارم آخر هفته میرم میلان
    _میتونم بپرسم چرا اونجا
    _نه نمیتونی
    _باشه باهات تماس میگیرم
    قطع کردم و به ساختمون خیره شدم که توسط آتش نشانان احاطه شده بود ،خب اگرم میتونستن آتیش رو خاموش کنن نمیتونستن کسی رو زنده از اونجا خارج کنن.
    ماشین و روشن کردم به سمت خونه قدیمیم حرکت کردم ،شیشه رو پایین دادم هوا خنک بود دستم و بیرون بردم باد از بین انگشتام حرکت میکرد و حس خوبی میداد ،صدای رعد و برق آسمون رو خراش میداد و ابرهای سیاه رو مشخص میکرد ،صدای ویدا کنار گوشم بود .برگشتم سمت شاگرد انگار کنارم نشسته بود
    _مرداس ،میدونی همه زوجا اگر هم عاشق هم نباشن یه بار باهم بیرون میرن .منو کشتی انقدر به دخترت فکر کردی
    _دوست داری کجا بریم
    _نمیدونم فقط یه جایی بریم
    ماشین و روی تپه نگه داشتم و پیاده شدم به تهران نگاه کردم ،بنظر تیره تر و سیاهتر میومد
    _دوست داری بریم برج میلاد !
    _فرقی نمیکنه فقط دوست دارم یه جا دو نفره بریم
    خوشحال باش ویدای عزیز من دخترت رفته و دیگه هیچوقت نمیبینیش، حتی منم نمیبینی، اون آدم مرده. برای همین یه جای امن فرستادمت.
    بارون تند و سیل آسایی میومد همینطورم رعد و برقای بلندی که آسمون خاموش شهر و روشن میکرد ،رو کاپوت ماشین نشستم آب از سر و صورتم میچکید ،به کف دستام نگاه کردم
    صورتای خاموش با چشمایی که تو خالی شدن بهم خیره بودن ،دخترم با گلوی بریده بین چشمای تو خالیشون میدویید
    سرم و بلند کردم رو به آسمون سیاه خیره شدم ،که درست همرنگ قلبم بود .بلند داد میزدم
    هیچوقت بهت اعتقادی نداشتم، میدونی!
    هیچوقت تو زندگیم حست نکردم، میدونی!
    هیچوقت نخواستم که باشی ،میفهمی؟
    هیچوقت منو ندیدی یا شایدم نمیتونی ببینی !
    خوشبختی و خوشی تو این دنیای بدرد نخورت، برای کیه؟
    به من بگو تقاص چی رو پس دادم که مادرم و جلو چشمم کشتن!
    گ*ن*ا*ه من چی بود که خواهرم، نتونست زنده بمونه؟
    خودم بدرک میفهمی خودم بدرک که زندگیم سرتاسر جهنم بود اینکه همه تعلیم میبینن مهندس بشن، دکتر، هنرمند و هر کوفتی که زندگیشون عادی بشه، من چیکار کرده بودم که باید میشدم یه ماشین کشتار!
    منکه رفتم کنار منکه دست کشیدم ،چرا تقاصش و دخترم پس داد؟
    زانو زدم رو زمین ،مشتام و به زمین میکوبیدم ،بارون شدتش بیشتر شده بود .
    اشکی نبود، آهی نبود ،قلبی نبود برای حس کردن .اگر من برای این اومدم که بکشم و دستم به هر خونی رنگی بشه، باشه مشکلی نیست. تا زمانی که زندم قتل عام میکنم.
    سرم و بلند کردم ،تهش این که میخوای پسرم و ویدا رو هم بگیری؟ هه بگیر.
    دستم و به کاپوت گرفتم و بلند شدم ،شاید وقتی سهارو بهم دادی کمی حست کردم ولی برعکس مردم شهرت که میپرستنت و قبولت دارن، برای من مردی.
    

    در خونه رو باز کردم و ماشین و داخل بردم ،شبیه خونه ارواح بود بیشتر، تا خونه آدم دوپا.
    برق رو زدم ولی قطع بود ،هه چه فرقی میکنه یه شبح نیاز به نور نداره .عمیق بو کشیدم و چشمام و بستم ،بوی خون میومد، به سمت مبلا حرکت کردم چشمم به تاریکی خیلی زود عادت میکرد.
    جسدای زیادی انتهای پذیرایی بود ،وقتی از خونه میرفتیم اینطوری نبود .شماره امین رو میخواستم بگیرم که صدای یکی از بین جسدا به گوش رسید، جسدای جلویی رو کنار زدم صدای ناله یه مرد بود.
    مگنوم 375 رو درآوردم و نورش و انداختم رو اجساد آدما. بنظرم آشنا میومدن ،نور و روی کسی انداختم که ناله میکرد ، باورم نمیشد دستاش و بریده بودن رو صورتش نور انداختم ،چند قدم از تعجب عقب رفتم.
    ناباور کنارش نشستم و سرش و بالا آوردم ، بزور تلاش میکرد که بهمحرفی رو بزنه
    _مر.......داس........ژا....له...است......اد......سرخ..........رو ........نکش.....ته
    خون تو دهنشه و پاک کردم دووم نمیورد، نمیتونستم کاری کنم
    _کی این بلا رو سرت آورده؟
    _با..........بات
    _چرا
    _اوم......دیم........دنبال.........الما.....سا......ولی......خالی......بود.....خون...ت
    _امیر بد کردی که رفتی طرف بابام
    خودش رو تکون داد و سرفه عمیقی کرد ،کمی جا به جاش کردم
    _مر.........داس...........خالت.......زندست
    مگه من خاله دارم! به امیر نگاه کردم که لرزش بدنش بیشتر شده بود
    _امیر ،خالم کیه؟ چی میگی؟
    _پیداش..........کن ..........حقیقتو.........میدو.....نه
    _کجاست؟چجوری پیداش کنم؟
    _خونه...............بابات
    نفسش قطع شد ،خیره شدم به خون روی صورتش، یعنی بابام فکر میکرد من الماسارو اینجا گذاشتم و رفتم .مطمئنم دنبال چیز دیگه ای بودن. امیر دشمن من بود شاید این قضیه خاله هم یه کلک بوده باشه
    کل خونه رو چک کردم ولی چیز خاصی کم نشده بود ،لباس زاپاس تو خونه داشتم، برداشتم و زدم بیرون ،خونه امن رو هم دیدم .جلوی ماشین ایستادم ولی نمیخواستم خونم اینطوری باشه.
    شماره مکس رو گرفتم.
    _بله مرداس
    _خونه قدیمم
    _حتما
    چمدون رو باز کردم و سکه های طلا رو برداشتم ،یه ربع گذشت و زنگ در خونه خورد
    بیرون ایستادم و بهشون خیره شدم ،اجساد رو با نوار چسب بزرگ میبستن و خونه رو از شیشه خورده وخون پاک میکردن
    مکس کنار در ایستاد وماشین رو از تو پارکینگ خارج کردن ،سکه ها رو بهش دادم و با بوقی کوتاه رفت.
    در خونه رو قفل کردم و به سمت هتل ایران رفتم ،جایی که اولین بار با کیان ملاقات کردم و این ملاقات باعث شد زندگیم عوض بشه.
    اتاقی رو گرفتم و رفتم بالا ،فردا صبح باید میرفتم خونه اونیکه، امشب کشتمش.
    تا صبح به دیوار کوب تو اتاق خیره بودم بدون هیچ فکری آزاد و معلق حتی حسی هم نداشتم ،ساعت 7صبح بلند شدم و دوشی گرفتم ،اسلحه کمری آناکندا رو برداشتم و پشتم گذاشتم.
    سوار ماشین شدم و با سرعت به سمت اون خونه ای که میشناختم رفتم ،فقط حدص میزدم که همونجا باشه .تو خیابون فرعی ماشین رو پارک کردم و به سمت خونه قدیمی جلو رفتم، اینجا خونه مادرش بود. مادربزرگی که هیچوقت نه من دیدمش نه مادرم.
    در خانه رو زدم که زنی جوون در باز کرد چادر گل داری سرش بود که با دیدنم درستش کرد.
    _کاری دارید؟
    _خونه کریمی؟
    _با کی کار دارید؟
    _علیرضا
    _اینجا نمیان
    _مادرشون چی؟
    _شما کی هستین؟
    _پسر........ علیرضا
    دختر دستش از رو در سر خورد و باباش و صدا کرد ،مردی چاق با عرق گیر روغنی اومد بیرون و به دخترش خیره شد
    _چته مریم ،چرا جیغ میزنی!
    چشمش به من افتاد و دخترش و کنار زد ،فکر میکرد مزاحمم.
    _چیه چی میگی مردتیکه؟ مزاحم ناموس مردم میشی!
    انبرش و بالا برد که سریع اسلحه کمری لوله بلندم و کشیدم و رو مخش گذاشتم ،نفسشون بند رفت ،هوا روشن بود .مرد رو هل دادم داخل و در و بستم اسلحه رو سرجاش گذاشتم.
    _مادر علیرضا کجاست؟
    مرد خیره شد بهم و نزدیکتر اومد انگار که صورت نحسم براش آشنا بود
    

    _چقدر شبیه علیرضایی!
    _مادرش کجاست؟
    _اون مریضه ،نمیتونه حرف بزنه
    _باید بزنه، به پلیس زنگ بزنید قبل بردنم ،خلاصتون میکنم
    به سمت داخل رفتم که گوشی از دست دختری که اسمش مریم بود افتاد، خونه خرابه ای بود پیرزنی رو تخت دراز کشیده بود و زنی میان سال بهش غذا میداد .مرد چاق پشتم وارد اتاق شد و به زن میان سال اشاره کرد ،اتاق خالی شد. به پیرزن خیره شدم ،هیچ حسی بهش نداشتم ولی چشمای اون نگران و دل تنگ بود
    _علیرضا
    _من پسرت نیستم
    به سختی بلند شد و به پشتی تکیه داد دستش و به سمتم دراز کرد ولی از جام تکون نخوردم
    _کی هستی؟
    _پسر همون پست فطرتت
    اشک تو چشماش حلقه بست ، به دستای پینه بستش خیره شد
    _چیزایی تو این خونه گذاشته تا کسی ازش باخبر نشه اونارو میخوام
    _اگر میخواست دست کسی بیوفته نمیداد به من
    _الان دیگه بدردش نمیخوره
    _منظورت چیه!
    _رفته به درک
    ناباور به چشمام خیره شد ،دست چپش و به سمت زیر تشکش برد از چشمم دور نموند ولی سریع لباسش و چنگ زد و شروع کرد به کولی بازی در اوردن
    به آیینه رو طاقچه نگاه کردم، مرد چاق یه قمه بلند دستش بود ،نمیخواستم خون بریزم ولی انگار خودشون علاقه به درگیری دارن.
    اسلحه رو دراوردم و سریع برگشتم بازو مرد رو نشونه رفتم ،زنا شروع کردن به جیغ زدن ،مشتم و محکم کوبیدم تو دهن زن ، پیرزن رو بلند کردم و رو زمین ولش کردم.
    تشک رو برگردوندم یه کیف قهوه ای بود ،برش داشتم و سریع از خونه زدم بیرون .کنار پارکی،کنار زدم و کیف باز کردم. احمقای کولی از چنین مرد خنگی مشخص بود چنین خانواده ای.
    عکس مادرم کنار زنی بود با مرد سن داری.
    به عکسای دیگه نگاه کردم زنی میانسال که شبیه مادرم بود و نامه ای تو پاکت که همه به یه زبون دیگه نوشته شده بود احتمال میدادم ایتالیایی، به نفع من شد اینبار داشتم یه جا میرفتم که با یه تیر دو نشون بزنم اگر خالم و بتونم پیدا کنم. حتما میتونم انتقام مادرمم از پدر نامردش بگیرم و اینکه چرا منو فرستادن به اون سازمان لعنتی.
    با عباس هماهنگ کرده بودم که وقتی میخوام عبور کنم از فرودگاه،باشه. تا به اسلحه ها گیر ندن ،هرچقدر ویدا تماس گرفت نتونستم جوابش و بدم نمیخواستم ببینتم، پرهام هم همراهم اومده بود.
    _مرداس تا زمان پرواز برسه باید چیزی رو بدونی
    به صندلی جلوییم خیره بودم ولی سرم و تکون دادم که حرف بزنه.
    _میدونم که میخوای تنها باشی ولی بهتر نیست کسی همراهت باشه؟
    _نه
    _مرداس ،ویدا الان بهت نیاز داره، چرا داری ازش فاصله میگیری؟
    _از من هر چقدر دورتر باشه به نفعشه .........به نفع همتون
    دستش ناباور از رو شونم افتاد
    _چقدر عوض شدی، حتی نمیدونم کی هستی
    سرم و کج کردم و بهش خیره شدم
    _همونیکه استاد سرخ گفت...... اژدهای سیاه
    _خواهش میکنم مرداس ما قید همه چیز رو زده بودیم ،میدونی وقتی به ویدا گفتن سها رفته چه حالی داشت ولی پسرت که هست، ویدا رو که داری هنوز.
    _هه
    _باورم نمیشه، به خودت یه نگاه بکن مرداس
    _دارم خودم و میبینم پسر استاد سرخ
    _من نمیخوام اونی باشم که میگی
    با عصبانیت بلند شدم و داد زدم
    _مگه من میخواستم این بمونم ؟مگه من میخواستم دخترم نابود بشه به پای من !مگه من کاری کردم که این بشه؟ که الان از من طلبکاری که چرا اینطوری شدم؟مگه تربیتم نکردن؟مگه من انتخاب کردم همه اینارو؟
    قفسه سینم با درد حرکت میکرد، همه بهمون خیره شده بودن ، برگشتم و بلند داد زدم
    _چتونه احمقا دعوا ندید که چشمای کورتون خشک شده؟
    پرهام دستم و گرفت کشید به یه سمت دیگه ،دسته چمدون رو با قدرت زیاد فشار میدادم، اعصابم رو دیگه نمیتونستم کنترل کنم
    قبلا فقط یه ماشین کشتار اروم بودم ولی الان علاوه بر اون فرمول ،نداشتن اعصاب روهم باید بهش اضافه میکردم
    بطری آبی رو جلوم گرفت ،چندتا مسکن رو باهم خوردم
    _همزمان نخور این همه رو باهم
    _مراقبش باش پرهام
    عمیق تو چشمام خیره شد و سرش و تکون داد ،دست دادیم و برگشتم که برم صدایی مانع ادامه دادن به راهم شد، فکرشم نمیکردم ویدا بیاد
    _مرداس
    

    برنگشتم ولی صدای قدمای تندش رو میشنیدم ، صدای نفسای کشیدش .دستش دور بازوم حلقه شد. برگشتم سمتش،عوض شده بود شکمش بزرگتر از حد معمول بود. چشماش خیس از اشک بود و موهاش سفید شده بود ،یعنی منم انقدر خورد شده بودم!
    _مرداس بهم بگو همش دروغه ،بگو دخترم کجاست !
    _خونه خانم جون شیراز
    چشماش برق امید زد ولی من نمیتونستم چیزی و حس کنم
    _چرا بچم و تنها گذاشتی؟
    _نیازی به وجود منو تو نداشت
    _یعنی چی؟ چی میگی مرداس! دختر بچه رو تنها گذاشتی!
    _فرشته ای که بال درمیاره به تنهایی هم میتونه پرواز کنه
    دستاش شل شد ،به چشماش خیره شدم دقیقا وقتی دخترمم داشت میرفت چشماش همینطور خالی شده بود .صورتش از اشک خیس شد .رونیکا و آزاده هم اومده بودن ،نیم نگاهی بهشون انداختم و دوباره چمدونم و برداشتم و راه افتادم. ویدا تو بغلشون ضجه میزد ولی چرا نمیتونستم آرومش کنم.
    به ارومی دور میشدم ولی صداشون میومد
    رونیکا: پرهام چرا انقدر شبیه مرده ها شده!
    پرهام: چون مرده
    از فرودگاه میلان که خارج شدم با چشم دنبال دختری بودم که امین مشخصاتش و داده بود.
    زنی از ماشین مشکی پیاده شد و به سمتم اومد ،پیرهن بلند سفیدی تنش بود. موهای سبز آبیش تو ذوق میزد ،به عکس نگاه کردم و دوباره به زن ،کنارم ایستاد و دستش و دراز کرد باهاش دست دادم.
    _سلام مرداس
    _خوبه فارسی میفهمی
    _بیا سوار شو زودتر بریم، که بتونی استراحت کنی
    سوار ماشین شدم و خیره به خیابونا خوب بود که لیزا زیاد صحبت نمیکرد، اصلا ذهنم کشش حرف زدن نداشت ،بعد حدودا نیم ساعت ماشین تو پارکینگی توقف کرد ،پیاده شدم و همراهش رفتم بالا
    خونه کوچیکی بود ،پذیرایی و آشپزخونه جمع و جور .اتاقی رو بهم نشون داد که واردش شدم .تمییز بود بجز تخت ،کمد دیواری، میز و یه آیینه هیچی نداشت .رو تخت نشستم که شروع کرد به سخنرانی کردن.
    _خب میخوای از کجا شروع کنی؟
    پاکتی از عکسا و نامه تو کیف بابام رو جلوش گرفتم
    _ترجمشون و میخوام
    _باشه تاشب بهت میدم
    بدون تعویض لباسام دراز کشیدم ،سرم هر چند دقیقه یه بار تیر میکشید و نمیتونستم دردش و تحمل کنم ،بلند شدم و از اتاق خارج شدم که با وضع ناجور لیزا روبه رو شدم
    _تو اتاقت نمیتونی اینکارارو بکنی
    _اوه مرداس ببخشید
    نیم نگاهی بهش انداختم و وارد آشپزخونه شدم که لیزا سریع همراهم اومد
    _اونیکه پست کرده بودم رسید؟
    _اون سر رو میگی؟
    _اره
    _بله اومدش
    _مسکن بده
    به قرص نگاه کردم و با پارچ اب برگشتم تو اتاق ،در و قفل کردم تمام قرصای تو برگ رو خوردم .سره سنگین و دردناکم و رو بالشت گذاشتم به تیک تاک ساعت خیره شدم ،عکس صورت دخترم تو قاب دایره ای ساعت بود.
    انقدر به ساعت خیره شدم که کم کم چشمام بعد مدتها گرم شد و خوابم برد
    صدای ریز تیکی اومد ،فکر میکردن خوابم سبکه حتما که اینطوری میخواستن سرکیسه کنن، لیزا کنار مردی بلند قامت ایستاده بود و باهم فارسی حرف میزدن
    _لیزی چی تو ساکش داره؟
    _من نمیدونم ،بیا بریم رامین ،امین گفت قاتل حرفه ای
    _منم دزد حرفه ایم
    روم که خم شد تا ساک رو از زیر تخت در بیاره ،کلتم و رو پیشونیش گذاشتم.
    _چیزی میخوای؟
    هین بلندی کشیدن و چشمای جفتشون اندازه گردو شد ،خیره بهم بودن ،رو تخت نشستم و بهشون نیم نگاهی انداختم
    لیزا: مرداس ....ما .....چیزه
    _خفه
    جفتشون ساکت شدن ،بلند شدم و چراغ رو زدم ،هر دو به کمد دیواری تکیه داده بودن و نگاهم میکردن ،بلیزم و دراوردم و پشت بهشون ایستادم ،چند ثانیه بعد برگشتم و بهشون نگاه کردم
    _دفعه بعدی خواستین دزدی کنید دقت کنید از کیه،هوم؟
    سریع از اتاق خارج شدن ،به ساعت نگاه کردم همش 3ساعت تونسته بودم بخوابم ،نفس عمیقی کشیدم و رو تخت نشستم.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 508
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,686
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,567
  • بازدید ماه : 44,014
  • بازدید سال : 317,450
  • بازدید کلی : 11,814,590