close
مجتمع فنی تهران
رمان لرد سوداگران قسمت چهارم (آخر)
loading...

رمان فا

  به نامه ترجمه شده نگاه کردم ،بیشتر ابراز دلتنگی برای مادرم بود و اینکه دوست داشتن منو ببینن ولی پشت عکس ادرسی بود.    _لیزا   …

رمان لرد سوداگران قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 159 سه شنبه 02 آذر 1395 : 13:5 نظرات ()

  به نامه ترجمه شده نگاه کردم ،بیشتر ابراز دلتنگی برای مادرم بود و اینکه دوست داشتن منو ببینن ولی پشت عکس ادرسی بود.
    _لیزا
    _بله
    _منو ببر به این آدرس
    _اتفاقا خیلی هم نزدیکه
    چیز خاصی نیورده بودم با خودم اسلحه هامم باخودم میبردم که اگر چمدون رو گشتن چیزی گیرشون نیاد .جلوی خونه ای قدیمی ای ماشین نگه داشت شبیه عکسایی بود که مادرم با نامش بهم داده بود.
    زنگ در رو زدم و منتظر شدم، کوچه خلوت و تقریبا خرابه ای بود با کلی معتاد که جلوی خونه ها نشسته بودن ،لیزا سریع گازش و گرفت و رفت . با این قیافه اتو کشیده من، مشخصه که خرپول فرضم میکنن، که اینطوری خیره شدن .دوباره خواستم زنگ در رو فشار بدم که در باز شد.
    زن میان سالی با موهای شرابی و لباس آبی بلند در خونه رو کمی باز کرد ،بهش نگاه کردم حتی زبونش رو بلد نبودم که بخوام چیزی بگم، فقط بهش خیره بودم اونم به من خیره شده بود ،صورتش کپی مادرم بود بجز رنگ چشماش...........................



 
    به زبون خودش چیزی رو تکرار میکرد ،فقط یه عکس رو جلوش گرفتم ،شاید با دیدن مادرم و من که تو بغلش بودم بتونه بشناستم ،که یهو فارسی صحبت کرد
    _مرداس!
    تا خواستم حرفی بزنم، سریع منو به سمت خودش کشید و بغلم کرد ،بوی مادرم و نمیداد کمی خودم و عقب کشیدم که سریع خودش و ازم جدا کرد ، اشکاشو پاک کرد
    _منو ببخش احساساتی شدم
    _مشکلی نیست
    _بیا تو چرا دم در ایستادی!
    بهش نگاه کردم سرش و برگردوند و وارد خونه شد ،در و بستم و پشتش حرکت کردم، این زیادی مهمون نوازیش امیدوار بودم کار دستم نده نمیخواستم دیگه خالم و بکشم
    برعکس ظاهر بیرونی خونه ،حیاط بزرگ و دل بازی داشت ،چندتا صندلی کنار یه میز تو حیاط بود
    کنارش نشستم و شربتی رو جلوم گذاشت و خیره شد تو چشمام
    _چشمات دقیقا همرنگشه ،دلم براش یه ذره شده وقتی بابام جدامون کرد دیگه نتونستم ببینمش
    اشکاش بدون هیچ نگرانی میریخت ،کاش منم میتونستم با گریه کردن خودم و اروم کنم ،یهو بدون مقدمه سوالی کرد
    _خواهرت چطوره !
    _مرده
    دهانش باز مونده بود و متعجب بهم خیره شد ،شاید انتظار نداشت من یهو اینطوری بگم
    _چیشده عزیزم؟ برام تعریف کن
    _پس از خیلی چیزا خبر ندارین؟
    چشماش دو دو میزد و بهمخیره شده بود ،دستاش و با استرس بهم فشار میداد
    _شاید بهتر باشه من اینو بهت بگم
    ابروم و تاب دادم و دستم و به اسلحم نزدیک کردم که ابروهاش بهم گره خورد
    _مرداس من دشمنت نیستم. اینجاهم جات امنه ،من بچه خواهرم و نابود نمیکنم حتی اگر بکشیم ،شاید بعد اینکه از اینجا رفتی وقت من تموم بشه
    _نمیدونم چرا تا اینجا اومدم ،اصلا سوالی دارم یا نه !ولی دلم میخواد از مادرم بدونم ،از پدرش ،آشناییش با پدرم و خیلی چیزای دیگه
    نفس عمیقی کشید و دستی به موهاش زد ،عمیق به گوشه ای از حیاط خیره شد، انگار که خاطراتش و اونجا دفن کرده بود.
    _منو لوچیا تو همین خونه به دنیا اومدیم ،پدر من پسرششم خانواده بود و یه دورگه ژاپنی ایتالیایی، مادرمم یه ایرانی مقیم اینجا بود ،مادرم خیلی زود فوت کرد سرطان داشت ،منو لوچیا کنار پسرعموهام بزرگ شدیم .6تا عموهام همه جزوی از گروه یاکوزای محلی بودن و پسراشونم تو همون گروه ها ،البته الان دیگه کسی برای خودشون شدن .
    نفس عمیقی کشید و اشکش و پاک کرد .انگار یاداوری قدیم خیلی ناراحتش میکرد و دردناک بود
    _لوچیا عاشق اینجا بود، عاشق اینکه دوتایی باهمدیگه تو حیاط بدوییم و بازی کنیم ولی هیچوقت بابامون از سر و صدامون خوشش نمیومد،همیشه ناراحت بود که چرا پسر نداشت همیشه اینو تو سر منو لوچیا میزد ولی وقتی علیرضا وارد زندگیمون شد، همه چیز تغییر کرد .بابام مثل پسر خودش میدیدش ولی از نظر من فقط یه بیکار بود. میگفت مادرش ساپورتش کرده بیاد اینجا درس بخونه ولی ....هه
    سرش و به طرفین تکون داد و به شربتا نگاه کرد و بهم تعارفی کرد ،یکم ازش خوردم ولی نمیتونستم زیاد چیزی بخورم معدم درد وحشتناکی میکرد.
    _بابام استاد شمشیر زنی بود از پدرش آموزش دیده بود و باشگاه زیر زمینی داشت ،اونجا علیرضا رو آموزش میداد برا اینکه برگرد ه ایران
    _چرا ایران؟
    _خبر نداری چرا ؟
    _خیلی کم
    _پدر من با یکی از برادراش سازمانی رو درست کرده بودن که بچه های خیابونی و کوچیک میبردن و آموزش میدادن برا اینکه تبدیلشون کنن به ماشین کشتار
    _که چی بشه؟
    _پدر من با 6تا برادرش مشکل داشت اونا تونسته بودن تمام گروه یاکوزای منطقه رو بگیرن ولی پدر من بدون قدرت بود ،برای همین نیاز به آدمای جدید داشت برای اینکه همراهیش کنن
    


    چشمام درشت شد یعنی پدره مادرم منو پرورش داده بود برای گروهش ، خاله بلند شد و به سمت داخل رفت که نیم خیز شدم
    _بیا بریم داخل بهت عکساش و نشون بدم
    همراهش رفتم داخل خونه که عکس مادرم و دیدم که لباس عروس تنش بود ،لبش میخندید ولی من این سبزی کدر رو میشناختم وقتی خیلی غمگین میشد انقدر تیره بود
    کنارم خالم نشستم و به عکسای تو دستش خیره شدم
    _بیا این پدرمه که سالهاست ازش خبر ندارم از وقتی که با لوچیا و رضا اومد ایران
    _یعنی چندسال؟
    _فکر میکنم نزدیک 40سالی شده
    _یعنی قبل تولد من
    _آره ،بیا اینارو هم ببین
    به صورت پیرمرد خیره شدم زیادی آشنا بود
    _لوچیا نمیخواست با علیرضا ازدواج کنه ولی مجبور شد ،پدرم دنبال این بود که جانشینی داشته باشه ولی اونم مثل ما متوجه شده بود علیرضا خیلی بی لیاقته . من از دور اخبار رو میگرفتم وقتی تو بدنیا اومدی پدرم خیلی خوشحال بود و تو رو هرجوری بود میخواست ببره تو باندش ولی لوچیا خیلی مقاومت میکرد، نمیخواست تو از بین بری ولی وقتی از دنیا رفت.....
    اشکاش با سرعت بیشتری ریخت و صورتش و خیس کرد
    _منو ببخش عزیزم، یاد مرگ مادرت که میوفتم تنم میلرزه. اومدم ایران در به در دنبالتون بودم ولی انگار آب شده بودی ،پدر نامردتم خبری بهم نداد .تا زمانی که برام خبر اوردن تو هم توی اون سازمانی و تعلیم دیدی .دیگه نتونستم کاری کنم
    _مقصر شما نیستین
    _پدر من مرد خودخواهی بود که همه چیز رو برای خودش میخواست ،سر برادر خودشم کلاه گذاشت بعد فرار کرد ایران
    _منظورتون چه کلاه برداریه
    _خب راستش من اطلاعات دقیقی ندارم ولی پدرم صاحب یه معدن خاص تو ژاپن بود که الماسای طوسی ازش استخراج میشد.
    لیوان از دستم افتاد و شکست ،چشمام به دیوار خیره موند .ذهنم دنبال حل معما بود، نمیتونستم درک کنم ،هیچ جوره نمیتونستم ربط بدم استاد سرخ ناجی و محافظم ،استادم رو با پدر بزرگی که مادرم رو به کشتن داده .خیره به خالم شدم که از تو چشمام متوجه شد حال بدم رو.
    _میدونم عزیزم سوالاتتو میدونم ،آماده بودم که بیای ازم بپرسی .پدر من همون استاد سرخه عزیزم. وقتی پدرم اومد ایران پسر نوجونی رو به فرزندی قبول کرد به اسم افعی ،اونو محافظ مادرت گذاشت وقتی فوت کرد کاری از دستش برنمیومد ولی ما متوجه شدیم افعی کارش بردن تو به سازمان بوده دقیق تو جریان مرگش نیستم . سازمان آموزشش رو خیلی سخت کرده بود، خیلی از بچه ها دووم نمیوردن ،یعنی از بین 50 تا ورودی فقط دو نفر زنده میموندن که این نتیجه مطلوبی نبود. پدرم تصمیم گرفت سازمان رو بسوزونه تا اثری باقی نمونه ولی شما 3نفر نجات پیدا کردین، پدرم تصمیم گرفت با ظاهری متفاوت تو رو آموزش بده
    _پر..........پرهام
    _پدرم با زن ایرانی که تو شمال خدمتکارش بود، ازدواج کرده و صاحب پسری شده ولی خب شنیدم که همسرش رو کشته
    _این همه اطلاعات رو از کجا داری
    _آتورا
    _چطور؟
    _منو اون خیلی باهم خوبیم
    _استاد سپید کیه؟
    _اون فقط یه عروسک بود تو دستای بابام اسمشم دهن پر کن بود وگرنه شرکای بابام ،پدر و مادر آتورا هستن
    _باورم نمیشه ،ذهنم داره منفجر میشه
    _بابام میخواست با لقب جدید خودش رو جوری نشون بده که تو مطیعش باشی و از پرهام محافظت کنی ولی انگار پرهام هم نتونسته بود ،اونقدرا راضیش کنه بجاش تو همونی بودی که میخواست و تا الان تمام کسایی که میخواست نابودشون کنی رو سر راهت قرار داد و تو هم به بهترین شکل ممکن انجام دادی
    _چه کسایی؟
    _ژاله مهمترینشونه
    با شنیدن اسمش موجی از حس درد واز دست دادن از بدنم رد شد ،سرم و پایین انداختم تا درد عمیق قلبم و نبینه ،گلوله رو از تو جیبم دراوردم و رو میز گذاشتم
    _این چیه؟
    _چرا انقدر بهم ریختی عزیزم ،نمیخوای بدونی ژاله کیه؟
    _بگو
    _ژاله دختر استاد سپید دنبال انتقام از استاد سرخ بود ولی تو مانع بزرگی بودی ،من نمیدونم اون شب تو آتیش سوزی چیشد ولی همه منو آتورا رو مقصر میدونستن ولی حقیقت این بود که علیرضا ،ژاله و یکی از پسرعموهام به نام کارلو اون آتیش سوزی رو ترتیب داده بودن.
    _کارلو کیه؟
    _پسر عموهام همه دنبال انتقام از پدرمن چون بابام هر 6تا برادرش و تو یه مهمونی سوزوند
    _چه جنگ تن به تنی
    _این گلوله رو از کجا اوردی؟
    _اکثر افرادی که اطرافم بودن با این گلوله کشته شدن از جمله افعی و منوچهر
    


    _این گلوله ها رو پدرم خودش میسازه ،حکاکیشم دستیه
    _استاد سرخ که مرده ،چطور ممکنه که این گلوله ها شلیک بشن!
    _ممکنه زنده باشه ،هیچکس جسدش و پیدا نکرده
    زیادی از همه چیز خبر داشت ولی بیشتر از این تعجب میکردم که میگه استاد سرخ زندست
    _من سر ژاله رو برای کارلو اوردم
    _چرا؟اون حتما میکشتت
    _اگر استاد سرخ زنده باشه، میخوام انتقام مادرم و دخترم و ازش بگیرم ،میخوام الماسارو به کارلو نشون بدم
    _چرا داری حماقت میکنی پسرم،وایسا ببینم مگه تو دختر داری؟
    _دیگه ندارم
    چشماش غمگین شد و دستام و گرفت. همدردی به کار من نمیومد
    _میدونم عزیزم منم غم از دست دادن فرزند و همسر رو تجربه کردم ،درکت میکنم ولی این روشش نیست
    _میخوام کارلو و پسرعموهاتون رو راضی کنم که با من همکاری کنن ،ده تا از الماسا رو هم بهشون میدم بابت این همکاری ؛اونا دقیق نمیدونن چقدر از اون الماسا مونده
    کمی بهم خیره شد وبلندشد ازجاش
    _باهاشون تماس میگیرم از بین 12 نفر فقط پنچ تاشون موندن ،فکر میکنم بتونی با همونا هم به انتقامت برسی
    _هدف من فقط انتقام از استاد سرخ نیست
    _تماس میگیرم باهاشون تا بیان ،توم بهتره خونه من بمونی و اینجا بیان ببیننت
    _تصمیمم این بود که خودم وارد گروهشون بشم
    _این حماقت ازت بعیده مرداس، خوب کردی اومدی اینجا
    تماس که گرفت بلند شدم و رفتم تو حیاط شماره لیزا رو گرفتم
    _کارت تموم شد مرداس؟
    _برو خونه چمدونم و بیار، من دیگه اینجا میمونم به امین هم خبر میدم
    _باشه
    فاصله خونه ها نزدیک بود چمدون رو از لیزا گرفتم و بازش کردم ،به چیزی دست نزده بودن براش سری تکون دادم و وارد خونه شدم ،برعکس همیشه که هیچوقت احساس امنیت نمیکردم اینجا حسی متفاوت داشتم انگار که مادرمم اینجا بود
    کنار خالم سرمیز نشستم برام قهوه ریخت و با تیکه کیکی جلوم گذاشت
    _برام بازم بگید
    _از کی عزیزم
    _مادرم
    _تو نمیخوای عکسی از دخترت نشونم بدی
    از تو جیب پیرهنم عکسی تا شده از سها و ویدا رو در اوردم و رو میز گذاشتم، با کنجکاوی زیادی بهشون خیره بود
    _خیلی شبیه همن ،همسرت خیلی زیباست
    _ممنون
    عکس مادرم و کنار دخترم گذاشت و بهشون خیره شد
    _ ته مایه صورت ذهترت، شبیه مادرته
    _سرنوشتشم مثل مادرم بود
    سرش و به آرومی بلند کرد و خیره شد بهم ،درد مثل آتشی از تو رگام به قلبم میرسید و میسوزوندش .خالم بلند شد و اومد کنارم قد کوتاهی داشت ،بغلم کرد و آروم شروع به گریه کرد موهام رو به آرومی نوازش میکرد ولی من هیچی رو حس نمیکردم برام مهم نبود ............دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم
    بعد صرف شام منو به سمت اتاق مادرم راهنمایی کرد
    _عزیزم اینجا رو مادرت خیلی دوست داشت امیدوارم راحت باشی تا فردا صبح که پسرا بیان
    _ممنونم
    _میتونی لیزا صدام کنی
    سرم و تکون دادم و رو تخت نشستم ،بوی عطر خاص مادرم میومد ،دلم براش خیلی تنگ شده بود. سالها بود که ندیده بودمش شایدم شرمش میومد بیاد تو خوابم و ببینمش. بدون هیچ حسی دراز کشیدم
    خوابم نمیبرد فقط خیره به تابلوهای رو دیوار بودم که میدونستم مادرم خودش میکشیده.
    کنار خالم نشسته بودم و به پنج تا مرد رو به روم خیره شدم ،جلوشون قهوه گذاشت و کنار من نشست .خوبیش این بود حداقل به انگلیسی صحبت میکردن تا بفهمم ،خالم بهشون اشاره کرد از سمت راست
    _ کارلو،پیترو،فرانچسکو،برونو وآلدو ........و این هم پسر لوچیا ،مرداس هستش
    کارلو :میشناسیمش
    برونو که انگار از همه بزرگتر میزد با عصبانیت بهم خیره شد و کمی به سمت جلو خم شد
    برونو:خوب حواست و جمع کن جوجه سیاه تو نمیتونی گروه ما رو زمین بزنی
    میخواستم خوب به حرفاشون گوش کنم بعد شروع کنم به حرف زدن
    آلدو: بهتره درست صحبت کنین، اگر قصدش از بین بردن ما بود از طریق لیزا تماس نمیگرفت
    دو نفر دیگه همچنان ساکت بودن ،کارلو تقریبا رو به کبودی میزد
    بلند شدم از جام که دو نفرشون اسلحه کشیدن، پوزخند تمسخر آمیزی بهشون زدم و به سمت آشپزخونه رفتم، اگر من جوجه سیاهم پس ترسیدنتون چیه، هه.
    

    برگشتم توپذیرایی و جعبه رو میز جلوشون گذاشتم ،تعجبشون دیدنی بود همشون ازم سن بالاتر بودن بجز آلدو . پیترو در جعبه رو باز کرد ولی سریع عقب کشید و روشو برگردوند. بقیه کنجکاوتر شدن و به داخل نگاه کردن .کالرو خشمگین بلند شد و اسلحش و به سمتم گرفت
    کارلو:لعنتی پستف چطور ژاله رو کشتی؟
    عکسایی که یزدان رسونده بود، نشون میداد ژاله با بابام بوده رو جلوش ریختم ،نیم نگاهی بهشون کرد و اسلحشو پایین اورد ولی هنوزم از شدت عصبانیت میلرزید
    _دخترم و کشت، پس باید تقاص پس میداد
    همه خیره بهم نگاه کردن، کارلو سرجاش نشست ،منم کنار خاله جای گرفتم و به سر خیره شدم
    _مشکلی با شخص شماها نداشتم و ندارم ،ولی امروز با تعاریف لیزا متوجه شدم که دشمن مشترکی داریم،هرچند برای من اسطوره بود ولی الان که این بت شکسته میخوام شکستش بدم،البته اگر پیداش کنم
    نفس عمیقی کشیدم و به تک تکشون خیره شدم ،کمی از عصبانیت و تعجب تو چشماشون قاطی شده بود
    فرانچسکو: چرا باید به تو کمک کنیم وقتی خودمون میتونیم
    _حتما نتونستین که 40ساله بیکار موندین
    کارلو: اگر تو ژاله رو نمیکشتی
    _اون به شما خ*ی*ا*ن*ت کرده بود برای اهداف خودش اومده بود سراغ من، دنبال استاد سرخ نبود
    آلدو: چرا باید باورت کنیم
    کیسه حاوی 10تا الماس و روی میز پرت کردم ،آلدو برش داشت و محتواش رو روی میز ریخت
    _دنبال اینا بود
    پیترو: آدمی مثل تو الکی همچین چیزی رو معامله نمیکنه
    به خالم نیم نگاهی انداختم که سرش و تکون داد
    _اگر موافق باشید میتونیم برای هم همکارای خوبی باشیم و الکی وقتمونو برای گرفتن استاد سرخ حروم نکنیم،نقشه ای دارم که اون خودش به سمت ما بیاد
    همشون تو فکر بودن و خیره به الماسا، بهشون نگاهی انداختم تمام تنشون خالکوبی بود. پیترو و کارلو دوتا انگشت نداشتن،نشونه سرگروه بودنشون بود
    فرانچسکو: نقشت و برامون بگو باید شورا تشکیل بدیم و فکر کنیم
    _میل خودتونه من مدت دو هفته اینجام زودتر بهم خبر بدین
    سرشو تکون داد، بقیه هم سکوت کردن تا ادامه بدم
    _ میدونم که دو تا از برادرای استاد سرخ توکیو زندگی میکردن و جزوه گروه یاکوزای ژاپنن .اومدم اینجا اول شما رو مطمئن کنم بعد شما با پسرعموهاتون متحد بشید تا بتونیم معدن الماس و روی پا کنیم، اینطوری استاد سرخ از تو سوراخش بیرون میاد. میدونم کار سختیه ولی اگر به استخراج برسه حتما میاد تا الماساش و بدست بیاره
    فکرشون انگار خیلی درگیر بود که نمیتونستن حتی ازم چشم بردارن، میدونستم که کمتر کسی از معدن خبر داره ،اهمیتی برای من نداشت شاید اونا علاوه بر انتقام چشمشون به الماسا افتاده باشه، طمع تحریکشون کنه. این کار منو ،برای مطیع کردنشون راحت میکرد ، میخواستم فقط اونو پیدا کنم بقیش مهم نبود که سر معدن چجوری سر همو زیر آب میکنن.
    بعد صرف شام که از بس بدمزه بود نتونستم بخورم، رفتن و گفتن خبرش و تا آخر هفته میدن، البته من نمیدونستم چجور میخواستن با اون یکیا برخورد کنن تا راضی بشن ولی مهم این بود که برق رضایت رو میتونستم تو چشماشون ببینم.
    تو اتاق مادرم نشسته بودم و به دیوارا زل زده بودم ،خاطرات مثل تصاویر متحرک رو دور تند حرکت میکردن .
    یاد گذشته هم آتیش به جیگرت میزنه هم میتونه زخم رو التیام بده
    همراه ویدا رفته بودیم لباس بچه بخریم که با ذوق خیلی زیاد به لباسای صورتی خیره بود ولی من دلم میخواست لباس دخترم متفاوت باشه، همونطوری که وجودش خاص بود.
    هر زمان کنار ویدا مینشستم، دوست داشتم صورتم و به شکمش بچسبونم با دخترم حرف بزنم ،لحظات ناب و دوست داشتنی بود، همیشه هر کلمه محبت آمیزی میگفتم تکون میخورد و دستش و به شکم ویدا فشار میداد ،کل دستش اندازه یه بند انگشتم بود .
    پرهام مسخرم میکرد برای داشتن بزرگترین دستا ،چقدر دلم میخواست برگردم به عقب و دوباره انگشتم و با دستاش بگیره و حس کنم، این موجود کوچولو فرشته مانند رو سینم
    ولی الان همه چیز گذشته و دیگه فرشته کوچولو من حتی رو خاک نیست که بتونم با تک تک سلولام حسش کنم .
    چطور تونستم حتی ویدا رو از خودم برونم وقتی میدونستم بهم نیاز داره الان که دخترمون نیست، الان که داغ فرزند داریم، اونو با یه بچه دیگه تنها ول کرده بودم ،عشق تو نگاهش رو نادیده گرفتم و به فکر انتقامم.....هه
    شمارش رو گرفتم به مرز زنگ خوردن که میرسید قطع میکردم.نمیتونستم باهاش حرف بزنم، حتی نمیدونستم چی باید بهش بگم ولی دوباره شمارش رو گرفتم اینبار تا اومدم قطع کنم بوق خورد ،منتظر شدم ،چقدر انتظار سخته
    با صدای خش دار و خستش جواب داد ولی من حتی نمیتونستم باهاش حرف بزنم و جوابش و بدم
    _الو
    _....
    _بفرمایید
    _......
    _الو الو
    _....
    _آخه چرا مردم مریضن
    خواست تلفن رو قطع کنه که صداش کردم
    


    _ویدا
    نفساش تند شد و با عجله شروع کرد حرف زدن
    _مرداس؟ عزیزم تویی؟وای ممنونم خدایا که حالش خوبه! مرداس خوبی؟خواهش میکنم حرف بزن؟
    _خوبم
    صدای گریش به اوج خودش رسید ،حالش و بد میکردم با وجود نحسم
    _چرا رفتی لعنتی من بهت نیاز داشتم ،چرا یکم به من فکر نمیکنی مرداس؟تروخدا برگرد بیا پیشم ،ولش کن بیا باهم فرار کنیم ،خدا خودش جوابشونو میده
    _خدا مرده برای من ویدا ،اخر هفته دیگه میام ومیبرمت ولی انتقامم و میگیرم
    _مرگ من مرداس،ازت خواهش میکنم برگرد من دیگه تحمل از دست دادن تو رو ندارم .خودمو میکشم بخدا
    _آروم باش ویدا برمیگردم خیلی زود
    گریش اوج گرفت ،کاش میتونستم کنارش باشم تا آرومش کنم ولی من تصمیم خودخواهانه ای گرفته بودم و اومده بودم فرسنگها دورتر ازش
    _مرداس خواهش میکنم بیا چقدر تحمل کنم آخه ،سها عزیز دلم رفت توم رفتی، دق میکنم بخدا بدون تو این زندگی و بچه رو هم نمیخوام
    _صبر داشته باش همه چیز بالاخره تموم میشه میام پیشت خیلی زود
    گوشی رو یکی دیگه گرفت و صدای گریه های ویدا که قلبم خراش میداد دور تر شد،صدای رایان تو گوشم پیچید
    _چطوری نامرد
    _زندم بامعرفت
    _خیلی نامردی مرداس،زنت و ول کردی این بیچاره پرپر شد، مگه ادم تحمل چندتا درد و باهم داره ،دختر کوچیکتون رفته توهم با مرده یکی. بس کن چرا تمومش نمیکنی
    _اومدم که تمومش کنم تا بتونم بیام
    _هر چی بیشتر تو این لجن زار دست و پا میزنی بیشتر غرق میشی ،بس کن مرداس بیا پیش زنوبچت ،رها کن گذشته رو
    _نمیتونم رایان تو که خودت خوب میدونی ،نمیتونم. من نمیذارم خون دخترم پایمال شه
    _چند نفر باید تقاص پس بدن؟چند نفر بی گ*ن*ا*ه کشته بشن؟ اگر ویدا رو هم از دست بدی چیکار میکنی
    خیره به ساعت ،ساکت شدم ولی رایان بی رحمانه به حرفاش ادامه میداد
    _تمام کسایی که دوست داری رو از دست بدی خیالت راحت میشه؟ اصلا خبر داری هر روز زنت و میبریم بیمارستان تا بتونه زنده بمونه و بچه رو نگه داره !نه برای تو هیچی بجز تصمیمات خودخواهانت مهم نیست ،هستی ببینی پرهام از درد تو داره نابود میشه ،نه! نه هیچوقت برات هیچی مهم نبوده الان این انتقام کوفتی رو بگیری چیزیم عوض میشه؟سها برمیگرده؟ ویدا خوب میشه؟پرهام هم شده مثل تو یه مرده متحرک ،تمومش کن مرداس
    تلفن از دستم افتاد و باتریش دراومد ،صدای نفسای بلندم توی اتاق میپیچید ،چیکار کردم
    تن خستم و بلند کردم و رو به روی عکس مادرم ایستادم
    زندگیم تباه شده مامان
    اشکی ندارم بریزم
    دخترم و توی خاک سرد رها کردم
    زن حاملم و گذاشتم ،اومدم تو شهر غریبه پیش خانوادت
    حقایق رو فهمیدم ولی دردی رو ازم کم نمیکنه
    شوهرت رو کشتم ولی هیچ حسی ندارم
    ژاله رو کشتم ولی بازم حسی ندارم
    خون رو هر ثانیه با خون شستم ولی هیچ چیزی پاک نشده
    بهم نگاه کن شدم یه ماشین کشتار بدون احساس ،حتی از حیون هم پست تر
    من باعث مرگ دخترم شدم
    چرا اونروز رفتم خونه هستی ،کاش سرم شیره میمالیدن و دست از سرم برمیداشتن
    اصلا نمیدونم برای چی اومدم اینجا ،نمیدونم بعدش چی رو از دست میدم
    چرا تموم این دردا به انتها نمیرسه؟
    حق من از زنده بودن ،زندگی گرفتن بود!
    چرا من نمیتونم به آرامش برسم مثل خیلیا
    چرا این کوه آتشفشان درونم فوران نمیکنه تموم بشه
    خستم از این همه درد ،مگه چیکار کرده بودم که بابات منو برای قاتل شدن انتخاب کرده بود
    مایع تلخی از معدم تا حلقم اومد ،سریع به سمت دستشویی دوییدم ،خون از تو دماغ و دهنم فواره میزد،حالم خیلی بد بود به در تکیه دادم و سرم آروم و ریتمیک به دیوار میکوبیدم ،زنده بودن من هیچ فایده ای نداشت برعکس باعث مرگ خیلیا شده بود که شاید حقشون نبود
    زمان لعنتی به سختی میگذشت و من نمیتونستم حتی ذهنم و جمع کنم برای هدفم.
    تا آخر هفته منتظر شدم ولی خبری نشد، بیشتر اواقاتم و تو اتاق مادرم با دیدن عکسای بچگیش گذروندم که درست شبیه سها بود با اختلاف رنگ چشمشون ،چمدونم و بسته بودم که برگردم ایران .روی مبل نشسته بودم و به خاله نگاه میکردم که با تلفن صحبت میکرد،بعد از اتمام صحبتش برگشت سمتم.
    


    _آلدو بود مرداس،میگه میخوان شب ببیننت
    _مشکلی نیست میریم
    چشماش نگران بود ،برای من فرقی نمیکرد حتی اگر میخواستن بکشنم، خیلی خوشحال هم میشدم
    بعد یه دوش سرسری آماده شدم تا با خاله بریم محل کارشون
    ماشین مخصوصی رو فرستاده بودن،سوارشدیم .شیشه ها دودی بودن، بیرون هیچ چیزیش بنظرم زیبا نبود که بخوام با کنجکاوی نگاه کنم منیکه نزدیک چهل سالم بود دیگه چیزی برام زیبایی بصری نداشت. خسته تر از اون بودم که به این چیزا بها بدم ،شاید اگر با ویدا و دخترم اینجا میومدیم حال و هوای دیگه ای داشتم ولی الان دیگه هیچی اهمیت نداشت
    جلوی یه ساختمون خیلی بلند ماشین نگه داشت ،پیدا شدم . آلدو شخصا اومده بود خوش امد گویی، برای همین نگهبانا نزدیک نشدن برای گشتن
    ساختمون بزرگی بود با تجهیزات بالا ،سوار آسانسور شدیم.
    به کفشام خیره شدم آلدو با لیزا از هر دری حرف میزدن ولی من تاحالا به گوشه کفشم نگاه نکرده بودم که پاره شده .پوزخند مسخره ای به خودم زدم از کی تا حالا اون مرداس وسواسی دیگه حتی براش مهم نیست چی میپوشه
    تازه وقتی آسانسور نگه داشت یه نگاه به اتاقای در بسته کردم ،یکیشون که تقریبا باز بود توجهم و جلب کرد، شبیه بسته بندی مواد بود .چشم گرفتم و همراه آلدو وارد اتاقی بزرگ شدیم که میز بزرگی وسطش بود و دور تا دورش مردا وزنای سن دار نشسته بودن وجه تشابهشون خالکوبیای زیادشون بود ولی هیچکس اندازه پیترو نبود. اون حتی رو سرشم که کچل بود، خالکوبی داشت.
    کنار آلدو ایستادم که پیترو معرفیم کرد
    _ممنونم که دعوتمون رو قبول کردی مرداس .من با تمامی سران اعضا صحبت کردم همه موافقن که سرمایه گذاری بشه روی پیشنهادت فقط باید تو قرارداد ذکر کنیم که سهم هرگروهی چقدره
    _من سهمی نمیخوام
    همه با تعجب بهم خیره شدن، مهم نبود که از اون معدن یکیه ،مهم نبود که این طمع کارا چی میخوان و چه زمانی هم دیگه رو تیکه پاره میکنن.
    _تنها چیزی که میخوام اینکه با سرمایه گذاری شما استاد سرخ بیرون بیاد و بتونم پیداش کنم، بقیش هر چی مونده بین خودتون تقسیم کنید
    پیترو و کارلو با اخم خیره بهم بودن ،حق داشتن فکر میکنن همچین پیشنهاد وسوسه کننده ای از طرف من شاید بدون منفعتی نباشه
    _هدف من بدست اوردن الماسا نیست ،انتقام مرگ مادرمه و زندگی تباه شده خودم
    بدون هیچ حرفی به سمت در برگشتم که لیزا نگهم داشت،همه درحال صحبت کردن بودن، باید انگار منتظر میموندیم ،منم از انتظار متنفر بودم.
    رو صندلی کنار لیزا و آلدو نشستم تا ببینم نتیجه چی میشه
    مشکل سر تقسیم الماسا بود جالبه هنوز سرپا نکرده بودن معدن رو داشتن سر تقسیم کردن سنگا دعوا میکردن و هر کسی دلیل خاص خودشو داشت
    در اخر پیترو نظر قطعی رو داد و جلسه رو تموم کردن ،کل اتاق سریع خالی شد و چهار نفر اعضا موندن
    پیترو: مرداس هدفت فقط انتقامه ؟
    کارلو: منکه فکر نمیکنم ،چطور از این همه الماس میگذری تو که زیر دست اژدهای سرخ بزرگ شدی
    _من تمام زندگیم رو سوزوندم بخاطر همین شاگردش بودن، فقط میخوام انتقامم و بگیرم و از این کار کناره بگیرم
    فرانچسکو: کسی که کناره میگیره کشته میشه
    _بهتره به اهداف هم اعتماد کنیم و احترام بذاریم
    پیترو:ادرس این معدن کجاست؟
    عکسی رو براش رو میز هل دادم ،برش داشت و خیره شد به پشت عکس
    _تونستین با پسر عموهاتون هماهنگ کنید؟
    فرانچسکو: اره برونو رو فرستادیم باهاشون هماهنگ کرده
    _خوبه ،من فردا برمیگردم ایران، منتظرم برام ادرسی از استاد سرخ گیر بیارید
    پیترو : اونجا جاسوسای زیادی داریم بهت خبر میدیم که با کیا در ارتباط باشی
    _باشه
    همراهم دوتا زن و 4تا مرد اومدن فرودگاه ولی جدا از هم شدیم ،لیزا هم قرار بود بره توکیو پیش برونو. امیدوار بودم که بتونیم ردی از استاد سرخ بگیریم
    به کسی خبر ندادم که دارم برمیگردم ،دلم نمیخواست ویدا با اون وضعیتش بیاد تا فرودگاه ،تمام سفر رو چشمام و بسته بودم تا حالت تهوع امونم و نبره
    از فرودگاه که خارج شدم زن و مرد ازم جداشدن،شماره یزدان رو بهشون داده بودم .سوار آژانس شدم و آدرس خونه رایان رو بهش دادم
    هوای کثیف تهران قهوه ای حال آدم رو بهم میزد ،ولی بازم بهتر از محله های کثیف میلان بود
    جلوی درخونه ایستادم ولی حتی نمیتونستم زنگ در خونه رو بزنم
    در باز شد سریع عقب رفتم و به رونیکا خیره بودم که پشتش به در بود و داشت بلند بلند داد میزد
    _داداش من دارم میریم ،پرهام من رفتم خداحافظ
    برگشت و بهم خورد نگهش داشتم و بهش خیره بودم، دلم برای این دختر زبون دراز هم تنگ شده بود
    جیغ بلندی کشید که همه به سمت در دوییدن و نفهمیدم چطور تو بغلشون گم شدم،اصلا چرا رفته بودم که چی بشه
    ویدا به سختی از جاش بلند شد که چمدون رو ول کردم و به سمتش پا تند کردم
    شکمش از حد تصورم بزرگتر شده بود، حتی از زمان بارداری سها بزرگتر،بغلش کردم که محکم لباسم رو چنگ زد ،عمیق بوش کردم که حس آرامشی رو بهم تزریق کرد. چرا فکر میکردم دیگه نمیتونم آرامش داشته باشم
    چطور این منبع رو از خودم دور کرده بودم
    

    پرهام: میشه مارو هم اینطوری بغل کنی
    _نه
    رایان: عجب نامردیه
    _عمته
    رونیکا: اوه اوه این زبونش هیچ تغییری نکرده
    _بتوچه روغن سوخته
    یه بار دیگه جیغ بنفش کشید که همه گوشاشونو گرفتن
    آزاده :مگه قرار نبود تو بری سرکار جیغ جیفو
    کمک کردم ویدا رو مبل بشینه ،کنارش نشستم و لیوان شربتش و سر کشیدم
    _آخیش چقدر خنک بود
    ویدا: نوش جونت
    رایان همراه رونیکا از خونه خارج شدن،پرهام کنارم نشست و دستش و رو شونم انداخت ،باورم نمیشد پرهام داییمه ولی مهم نبود، مهم این بود که منو اون تا اخر عمر رفیقیم
    _یزدان کجاست!
    _پی الواتی
    برگشتم سمت ویدا که داشت خیره بهم نگاه میکرد
    _ویدا خیلی چاقتر از قبل شدی
    پرهام پقی زد زیر خنده ، که محکم پس گردنی نوش جونش کردم
    _مرگ چرا میخندی؟
    _آقا خبر نداری چه خبره
    _چه خبره
    _اول از همه اینکه منم دارم بابا میشم به سلامتیت
    با چشمای گرد بهش خیره شدم که شروع کرد سوت زدن ،چونش و گرفتم و برش گردوندم سمت خودم
    _اره؟عجب فعالی هستی
    _اره
    زد زیر خنده که برگشتم به ویدا خیره شدم
    _خب خبر بعدی
    ویدا سرخ شد و دستم و محکم گرفت
    ویدا: انگار دکتر متوجه نشده بود ،آخه نمیتونستم برم بیمارستان یادته که ......دوقلون
    چشمام چهارتا شد و خیره شدم به ویدا .صدای خانم جون از بالای پله ها اومد بهش نگاه کردم پیرتر از قبل بنظر میرسید
    _مرداس پسرم برگشتی؟
    _سلام خانم جون، بله اومدم که دیگه بمونم
    بلند شدم و کمکش کردم بشینه ،بهم خیره شد و اشکاش و پاک کرد
    _خدا فرشتت و برد دوتا کاکول زری بهت داده ،نبینم غصه بخوری پسرم
    فقط سرم و تکون دادم نمیتونستم کلاف تو گلوم و باز کنم،هیچکس جای کسی رو نمیگرفت دخترم تا ابد فرشته قلبمه
    لیوانی رو آب کردم و با چندتا مسکن خوردم ،برگشتم تو پذیرایی که پرهام با دیدنم زد زیر خنده
    _مرگ چته
    _چقدر خوابت میاد که این ریختی شدی؟
    _خیلی
    ویدا بلند شد و به ارومی به طرف اتاقی حرکت کرد که درش زیر پله بود
    _بیا مرداس
    وارد اتاق شدیم ،اتاق به نسبت خوبی بود با کمترین وسایلی ،رو تخت نشست منم دراز کشیدم و آرنجم رو پیشونیم گذاشتم .نفسای کشدار ویدا توجهم و جلب کرد .بلند شدم و کمرمش و گرفتم تا بتونه به تاج تخت تکیه بده ،روسریش رو دراورد و دلخور بهم نگاه کرد
    _خوش گذشت؟
    _برای تفریح نرفته بودم
    صدای آروم گریه کردنش اومد برگشتم و نگاهش کردم
    _چجوری دلخوریم و نشونت بدم که ناراحت نشی مرداس!
    _من ناراحت نمیشم راحت باش
    مشتی به بازوم زد و بهم خیره شد،دور چشماش کبود شده بود .حتی موهاشم کم پشت تر به نظر میرسید ،هیکلش آب شده بود ولی شکمش بزرگ بود
    _چرا انقدر لاغر شدی؟گونه هات بیرون زده
    نزدیکم شد و دستش و نرم بین موهام کشید
    

    _موهات سفید نداشت، مرداس
    _پیر شدم
    _غلط کردی
    _باشه
    آروم خودش و پایین کشید و سرش رو بازوم گذاشت ،نفسش تنگ شده بود کمی خودم و خودش و بالا کشیدم، تا با این شکم بزرگ بتونه نفس بکشه. چشماش ناراحت بود و پر از اشک و دلخوری
    _نمیدونی چقدر سخته
    _اره درست میگی نمیدونم
    _تازه ندیدی چقدر ترک خورده شکمم
    _ببینم
    لباسش و زد بالا و با لب برچیده بهم خیره شد ،صورتم و به شکمش چسبوندم که خندش گرفت، سرم و هلم داد
    _ته ریشت ،قلقلکم میده
    چال گونشو که هر وقت میخندید و پدیدار میشد، بوسیدم
    _اسمشون چیه؟
    _خب تو که نبودی باهم انتخاب کنیم؟
    _هر چی که تو دوست داشته باشی .قرارمون بود پسر باشه تو بذاری
    محکم زد به نوک دماغم،نگاهش کردم که علاوه بر لبش چشماشم میخندید
    _دو یک من بردم
    _عیبی نداره بعدا باهات حساب میکنم
    _اوهو کور خوندی، من دیگه بچه نمیارم
    بلند خندیدم که خیره بهم نگاه کرد، وقتی اینطوری میخندیدم بیشتر بهم خیره میشد. سها رفته ولی نمیخواستم ویدا رو هم از دست بدم
    _از اون خنده سالی یه بارات بودا
    _شیطونک، بگو چی اسم مد نظرته؟
    _داتیس تو نظرم بود ولی اون یکی بی موقع اومد نمیدونم چی بذارم
    _دو قلون هر چی که دوست داری
    _بین داریوش، ایستاتیس موندم
    _اوه چه اسم سختیه دومی
    _نه خیرم آهنگش به اسم داتیس میاد
    _تسلیم، هرچی خودت بخوای
    یهو حالت صورتش عوض شد و اشکاش جاری شد ،صورتش و پاک کردم
    _چیشده ویدا؟
    _مرداس من میترسم
    _از چی
    _نکنه باز یه اتفاق بد دیگه ای بیوفته
    _نترس عزیز من همه چیز تموم شده
    ولی تو دلم میدونستم که هنوز هیچی تموم نشده بود .تا شب کسی تو اتاق نیومد ،ویدا هم آروم خوابیده بود .مراقب بودم نچرخه و نفسش سخت نشه ولی بازم نتونسته بودم بخوابم، یاد بارداریش سر سها افتادم، میخواستم ذهنم و منحرف کنم ولی نمیشد. تمام فکرم پیش دخترم بود، صدای خنده هاش تو گوشم بود همینطوری صورت قشنگ و خوشحالش.
    بالشت رو زیر سرش میزون کردم و از اتاق رفتم بیرون ،همه تو پذیرایی بودن ،سرم سنگین شده بود کنار خانم جون نشستم که همه نگاها برگشت سمتم .سرم و بالا اوردم و به رونیکا خیره شدم
    _کی دکتر گفته وقتشه
    رایان به رونیکا نگاه کرد و سرش و تکون داد
    _اونطوری که گفتن تا چند روزه آینده
    _میخوام فردا ببرمش دکتر
    بلند شد و بهم اشاره کرد دنبالش برم ،تو آشپزخونه به اپن تکیه داد و بهم خیره شد، صورتش نگران بود
    _چرا بدنش انقدر کبوده رونیکا
    _میخواست هم خودشو هم بچه ها رو بکشه
    چشمام و با درد بستم ،معدم سوزش وحشتناکی کرد
    _میخواست بمیره مرداس، میفهمی؟خودشو از پله ها پرت کرد ،پرهام نبود معلوم نبود چی میشد، هر چند دکتر میگه یکی از بچه ها پاش آسیب دیده .وقتی فهمید انقدر خودشو زد .داشت دیونه میشد
    به انگشتای پام خیره موندم ،چیکار کرده بودم با خودم و ویدا
    _گفتن اگر بهش فشار بیاد مجبورن زودتر بچه ها رو بدنیا بیارن ولی شاید بتونه طبیعی هم بدنیا بیاره
    _بچه ها رو نمیخواد
    به سمتم اومد و یقم و گرفت، سرم و بالا اوردم و به صورت سرخ شده از عصبانیتش نگاه کردم
    _تو رو میخواست لعنتی که تنهاش گذاشتی
    تو چشماش خیره شدم ،تو خالی بودم بدون هیچ حسی ،مردمک چشماش بین دو چشمم تو حرکت بود ،دستاش ناباور افتاد و پشتش و بهم کرد
    _هنوزم همون مرده ی متحرکی ،چشمات دروغ نمیگن
    

    کمک ویدا کردم که لباساش و تنش کنه ،حداقل نمیخواستم به روی اون بیارم که قلبی برا تپش ندارم .میخواستم دکتر ببینتش اگر موقعش بود بستریش کنن نمیخواستم تو خونه بهش سخت بگذره. روی تخت نشست و به زانوهاش دست کشید ،تمام بدنش پر بود از کبودی و خون مردگی،جعبه ای رو از تو چمدونم دراوردم و جلوش نشستم
    _این چیه؟
    _یه یادگاری که مادرم برام کنار گذاشته بود ولی به من نداده بودنش
    درش و باز کرد و به گردنبند خیره شد ،دلم نمیخواست آزارش بدم یا ازم دلخور باشه ولی هیچوقت بلد نبودم درست و حسابی از دلش در بیارم
    _مرداس این خیلی خوشگله،برام میبندیش؟
    بلندشدم و گردنبند رو براش بستم ،دوباره نشستم جلوش و بهش نگاه کردم که داشت به آویزش نگاه میکرد .صدای اعتراض پرهام که اومد سریع بلند شدیم و به سمت در رفتیم
    _بدو الان میکشتمون
    کمکش کردم سوار ماشین شد ،توانایی رانندگی نداشتم پرهام همراهمون میومد ،دست ویدا رو گرفتم که با استرس نگاهم کرد
    _نگران چی؟
    _نمیدونم یه حس دلشوره دارم
    _نگران نباش عزیز من
    _اگر یکیشون طوریش شده باشه خودم ونمیبخشم
    _چیزی نشده نگران نباش ،استرس برات بدتره
    وارد مطب دکتر شدیم ،خلوت بود زود بهمون نوبت داد و داخل شدیم .دکتر با دیدن ویدا شناختش و بلند شد بعد سلام احوال پرسی
    ویدا رو برد تو اتاق دیگه تا سونوگرافی کنه ،به دستگاه خیره شدم و دستای ویدا رو نگه داشتم .اولین بارم نبود همچین چیزی میدیدم ولی اینبار دوتا نوزاد کنار هم بودن
    _خب عزیزم دوتا پسرات حالشون خوبه ،اون مشکلیم که فکر میکردم الان دیده نمیشه ،خداروشکر کن سالمن ،فکر کنم تا چند روز دیگه وقتش باشه
    _خانم دکتر نیاز هست خانمم بستری بشه اینجا !
    _چرا؟ آهان نه مشکلی نیست میتونه خونه بمونه فکر میکنم میتونه طبیعی بدنیا بیاره
    سری تکون دادم، نسخه ای نوشت و آخرین توصیه ها رو به ویدا کرد ،یه دستم و دور کمرش انداختم و با دست دیگه نگهش داشتم ،هرچند قدم که برمیداشت خسته میشد و کنار دیوار توقف میکردیم.
    پرهام کنار جدول ایستاده بود ،بهش رسیدیم
    _پرهام کمکش کن سوار شه من داروهاش و بگیرم
    رفتم تو داروخونه و به سمت پذیرش نسخه حرکت کردم که صدای جیغ لاستیک ماشینی باعث شد قلبم تو سینم بی قراری کنه
    سرم و سریع برگردوندم سمت در که دیدم ون مشکی ایستاده و دو نفر دستمالی رو صورت ویدا و پرهام گرفتن و سریع با سرعت وارد ونشون کردن و غیب شدن.
    کاغذ از دستم سر خورد زانوهام محکم به زمین خورد و سرم به موزاییک برخورد کرد ،قلبم از حرکت ایستاد و سیاهی مطلق.
    سرم سنگین شده بود،چشمای تارم و نیمه باز کردم ،اتاق تقریبا تاریک بود سرم و به طرفین تکون دادم.
    چراغ روشن شد کسی بالا سرم اومد و تو چشم نور انداخت ،به دکتر خیره شدم
    _چیشده؟
    _خداروشکر حالتون بهتره ،زود اوردنتون بیمارستان .خانوادتون بیرونن الان میفرستنتون بخش، میتونن بیان دیدنتون.
    وقتی کلمه خانواده رو گفت تنم لرزید ،نفسام به شماره افتاد، صدای جیغ دستگاها بلند شد
    _آقا لطفا آروم باشید چیکار میکنید
    _ویدا
    _صبر کنید برید اتاق میگم بیان پیشتون، چرا استرس بخودتون وارد میکنید براتو سمه
    پرستار مسکنی بهم زد ولی ذهن من فقط تصویر اون ون سیاه رو جلو چشمم میورد
    بردنم تو یه اتاق دیگه،همه وارد اتاق شدن الا ویدا و پرهام ،چشمم به در مونده بود جواب سوال هیچکدوم رو نمیتونستم بدم
    به یزدان خیره شدم ،خسته بودم از این همه مشکل
    _بگو چه خاکی بر سرم شده یزدان
    آه از نهاد همه بلند شد وزنا گریه میکردن ،رایان با درد عمیقی کاغذی رو نزدیکم آورد
    _این نامه رو اورده بودن دم خونه
    _از کی اینجام
    _یه روزه
    نامه رو گرفتم ولی از دستم لیز میخورد ،چشمام پر از اشک شده بود. تقه ای به در خورد و عباس وارد شد، قیافه اونم پکر و ناراحت بود
    نقاشی اژدهای روی پاکت نامه تنم و لرزوند
    نامه رو باز کردم فقط یه جمله نوشته بود
    من زندم اژدهای سیاه ،آخرین دیدار ما همون مکان و زمانیست که اولین دیدارمون رقم خورد . همسر و داییت پیش منن
    

    نامه از دستم افتاد ،کوبش قلبم سرسام آور بود ،پرستارای زیادی تو اتاق ریختن و همه رو بیرون کردن ،مسکنی بهم زدن و دوباره همه چیز تو سیاهی فرو رفت.
    به قطرات سرم خیره شده بودم ،زمان به سرعت میرفت و من انقدر ناتوان شده بودم که نمیتونستم از جام بلند بشم
    تقه ای به در اتاق خورد،به رایان، عباس و یزدان نگاه کردم که با نگرانی شدید وارد اتاق شدن
    یزدان: مرداس ،ما رد ردیابی رو که تو دندون پرهام هست زدیم ولی اون محل تو نقشه یه کارخونه منفجر شدست که هیچ اثری از موجود زنده نیست ما همه جا رو گشتیم ولی هیچی نبود
    عباس: باید خودت بیای محل رو دقیق بررسی کنی
    رایان: امکانش هست که حرکت هم داشته باشن ولی محلش جای خیلی بدیه راهش سر راست نیست ماشین بتونه بره. هرچند احتمال رد گم کنی میدیم
    کمی خودم و بالا کشیدم ،باید خودم میرفتم و چک میکردم ولی نمیتونستم خودم و جمع و جور کنم ،مرگ سها حالا هم پرهام و ویدا .صورتم و با دستام پنهان کردم و نفس عمیق کشیدم
    مگه من چه بدی در حق استاد سرخ کرده بودم که از تولدم تا الان داره منو بازی میده
    _کارای ترخیصم و انجام بدین
    عباس: ولی هنوز حالت خوب نشده
    رایان: استراحت کن تا ما بتونیم دقیق پیداشون کنیم
    از جام بلند شدم و سرم و از دستم کشیدم
    _همین الانم داره دیر میشه
    بارون سیل آسایی میومد ،اولین دیدار من با استاد سرخ کنار کنده درختی بود نزدیک سازمان که آتیش گرفت و سوخت. میدونستم برای رد گم کنی میخواست وقت مارو حروم کنه.
    یزدان کنارم نشسته بود، به چمدون نقره ایم نگاه کردم .جلیقه مخصوص حمل اسلحه رو تنم کردم که جای بیشتری داشت برای نگه داشتن کلت .مسلسل و روی تخت گذاشتم .تیغه های بزرگ چرخ دار که بین انگشتا قلاب میشد رو هم برداشتم .نگاه دیگه ای به چمدون کردم
    یزدان: انگار داری میری، جنگ تن به تن با این همه مهمات
    _دارم میرم
    _من اینجا کشک نیستم مرداس
    _همینم مونده تو رو به کشتن بدم
    _حتی اگر بمیرمم خوشحال میشم آخرین کارم کمک به تو باشه
    _ولی من نمیخوام تو رو هم از دست بدم
    _مرداس تمومش کن من میتونم پوششت بدم
    _تو ضعیفی تو هدف درحال حرکت
    _ممنونم واقعا
    _دور بردتم خوب نیست باید نزدیک رو هدف بگیری
    بلند شد و شروع کرد قدم زدن
    _من نمیذارم تنهایی بری تو شکمشون
    _مجبورم یزدان
    _نه مجبور نیستی من تورو پوشش میدم از عقب
    _ولی جات لو بره نمیتونی از پسشون بر بیای
    تقه ای به در اتاق خورد و رونیکا وارد شد،چشماش خیس از اشک بود
    _مرداس چند نفر اومدن دم در تو رو کار دارن ،خارجین انگار
    کتم و پوشیدم و جلوی آیینه به خودم نگاه کردم ،تا این اندازه هیچوقت خودم و ضعیف و شکننده ندیده بودم، اگر اتفاقی برای ویدا میوفتاد دیگه نمیتونستم زنده بمونم .
    تا حالا اینقدر چشمام و سیاه ندیده بودم تنها یادگار مادرمم کدر کرده بودم با وجود سیاهم
    از اتاق که بیرون زدم خانوم جون رو مبل نشسته بود و موهای نگین رو نوازش میکرد.منو که دید بلند شد و اومد نزدیکم
    _پسرم به خدا توکل کن پیداشون کن ،مطمئنم سالم برشون میگردونی
    پوزخند تلخی رو لبم نشست و به چادرش خیره شدم
    _خدایی برای من وجود نداره، تو قلب من مرده، بذارید تو زندگی کسایی باشه که خونشون رنگین تر از منه
    

    _خدا مرگم بده پسر این چه حرفایی میزنی
    _ممنونم که این مدت زحمت منو خانوادم رو کشیدید خانم جون ولی من حتی نمیدونم زنده برمیگردم یا نه
    محکم صورتش و چنگ زد و خیره بهم رو مبل نشست ،از کنارش رد شدم و رفتم دم در، همون افرادی بودن که همراهم از میلان اومده بودن ،یکی از مردا جلو اومد و تلفن رو جلوم گرفت
    _بله
    _مرداس، پیترو هستم
    _شناختم
    _ما محل استاد سرخ رو پیدا کردیم
    _خب
    _افرادم میبرنت اونجا ،اونطور که ما متوجه شدیم افراد کمی داره ولی خب منطقه ای هست که بهش مشرفه و نمیتونی به راحتی نفوذ کنی
    _کسی نمیتونه جلو ورود منو بگیره
    _همراهتن تا مرگ
    _خوبه
    گوشی رو به سمتشون گرفتم،دستی رو شونم قرار گرفت.برگشتم یزدان با کیف بزرگی کنارم ایستاده بود
    _من همراهت میام مرداس
    سرم و تکون دادم و همراه افراد پیترو سوار ماشین شدیم .محل دقیقی رو که افرادشون تونسته بودن بدست بیارن رو برای رایان فرستادم ولی چون تو جاده چالوس بود و محلی سنگلاخی، دیرتر به ما میرسیدن
    به درختای سرسبز خیره شدم ،هوای پاک و خنکی بود ولی نمیدونم چرا نفس من بالا نمیومد، انگار سرم و تو پلاستیکی نگه داشتن تا خفه شم ،شیشه رو پایین دادم، نگران بودم ،قلبم دیوانه وار به سینم میکوبید
    دستی جلوم قرار گرفت ،قرصا رو از یزدان گرفتم و با آب خوردم
    _یزدان نمیفهمم چرا اینطوری شدم
    _روزی که با پرهام تصمیم گرفتیم برگردیم شیراز تا پیدات کنیم .........باورم نمیشد تو اون حال دیدمت هیچوقت اینطوری نبودی مرداس. رضا میگفت داشتی میمردی چطور گشنه و تشنه دووم آوردی اونم با فشار بالای هیجده .نمیخواستم بدونی ولی همون موقع هم ایست قلبی باعث شد بیوفتی زمین و جمجمت ضربه بخوره .داری خودتو میکشی
    اسلحه کوچ یو ام پی رو در اوردم و چکش کردم ،برای بردای تقریبا نزدیک خوب بود
    _مهم نیست که چقدر دووم میارم مهم اینه که ویدا و پرهام رو نجات بدیم
    _میتونیم مطمئن باش
    ماشین راه سنگلاخی و سختی رو طی کرد و نزدیک جنگ نگه داشت یکی از افراد پیترو برگشت سمتم
    _باید بقیه مسیر رو پیاده بریم وگرنه هم صدای ماشین رو تشخیص میدن هم نمیتونیم سریع عکس العمل نشون بدیم
    سری تکون دادم و پیاده شدیم ،ماشین رو جایی که تو دید نبود خاموش کرد و همگی پیاده شدیم، برگشتی در کار نبود که بخواییم راننده رو بذاریم حسش میکردم که ممکنه هممون کشته بشیم کسی رو ندیده بودم بتونه هم تراز استاد سرخ بجنگه
    مردا جلو حرکت میکردن و زنا اطرافمون ،به همون کنده درخت آشنا رسیدیم، هنوزم میتونستم تشخیصش بدم بخاطر تنه خاصی که داشت ، پارچه ای بهش بسته شده بود نزدیک شدم ،شال ویدا بود.
    موجی از حس درد هر لحظه بیشتر وارد بدنم میشد .دستای لرزونم و مشت کردم و به راهمون ادامه دادیم .وقتش نبود باید خودم و محکم نگه میداشتم وگرنه زندگیشون به خطر میوفتاد
    نزدیک سازمان شدیم تمام ساختمون سوخته بود ولی قسمتیش رو انگار ترمیم کرده بودن .یزدان و دو زن ازمون جدا شدن و تو جنگل پناه گرفتن ،پشت خرابه های ساختمون ایستادیم که صدای استاد سرخ تو بلندگو پیچید
    _سلام پسرم
    عرق سردی از گوشه شقیقم پایین چکید ،میدونستم مارو میبینه انتظار نداشتم غافلگیر بشه
    _اژدهایی که من تعلیم دادم چقدر ضعیف شده. برای خانواده داشتن زود بود پسرم ،حماقتت به اندازه مادر و پدرت نبود
    نفس عمیقی کشیدم و وارد ساختمون شدیم ،هرکدوم به یه سمتی رفتن و راهمون جداشد
    

    _تو زنو بچهات رو با الماسای من تضمین کردی و پنهان شدی ولی اونا جرات مخالفت با منو نداشتن
    پشت ستونی ایستادم و به دوتا مرد خیره شدم که کنار در ایستاده بودن،حواسشون پرت حرف زدن بود
    _برای همین تو رو راهنمایی کردم تا به اون چیزی که من میخواستم برسی ولی نمیدونم چطور یه زن رو وارد قلب سختت کردی.هیچوقت فکر نمیکردم با ورود کیان به زندگیت ،ویدا همسرت بشه
    آروم برگشتم عقب و پشت ستونای خوابیده نشستم ،صدا خفه کن روی کلت وصل کردم و سرشونو نشونه رفتم. جفتشون و با فاصله زمانی کمی زدم
    بلند شدم و در رو بازکردم ،صدای در رفتن ضامنی رو شنیدم ،سریع عقب گرد کردم و دوییدم ،بمب کوچیکی بود
    _از یه اتاق خالی با یه بمب نترس پسرم
    کتم و دراوردم ،نفسم سخت شده بود و خیس عرق شده بودم ،بلند شدم و پله ها رو پایین رفتم
    _خیلی زیرکانه تونستی الماسارو بدست بیاری ولی اگر من نبودم تو مهمونی افعی و خونه منوچهر حتما کشته میشدی
    هه زیادی خودت و دست بالا گرفتی استاد سرخ
    _ولی نمیدونم کجا اشتباه کردم که شاگردم رفت با دشمنم هم دست شد ولی بجاش عالی پیش رفتی کاری کردی که استاد سپید کشته بشه ،عموت ومنوچهر رو از دور خارج کردی و مهمتر از همه ژاله
    در چوبی که از زیرش نور میزد رو هدف گرفتم ،خم شدم و یکی از تیغه هامو تا نصفه از زیر در، رد کردم
    پرهام از دستاش وسط اتاق آویزون شده بود و دوتا نگهبان کنار دیوار ایستاده بودن،روش مسخره ای بود من کسی نیستم که بی هوا به در شلیک کنم .عقب ایستادم و کلتم و سرجاش گذاشتم ،دوتا تیغه بزرگ بین انگشتام گذاشتم و درو با لگد باز کردم ،دو تا تیغه رو ضبدری توی اتاق رها کردم
    وسریع به طناب پرهام شلیک کردم،آروم وارد اتاق شدم و چکش کردم، کسی داخل نبود .کنار پرهام نشستم و سرش بلند کردم
    _پرهام خوبی؟
    کمی منگ بود ولی با دیدن من سریع به خودش اومد
    _مرداس برای چی اومدی ،میکشتت
    _بدرک باهم میمیریم
    دوتا از بزرگترین شمشیراش و اورده بودم .بلندش کردم و دادم دستش
    _خوشحالم که تونستی پرهام رو پیدا کنی اینطوری راحت تر میتونم باهاتون حرف بزنم
    پرهام با اشارش بهم فهموند به حرفاش توجهی نکنم
    صدای انفجار بزرگی از سمت دیگه ساختمون شنیدیم ،به سمت پنجره رفتم قسمتی از جنگل آتیش گرفته بود. نگران یزدان بودم ولی نمیشد ایستاد. به راهمون ادامه دادیم و به سمت بالا رفتیم که اتاقای مسئولین بود
    راه پله باریک و نموری بود، بوی نا و خون باهم قاطی شده بود و تاریکی فضای وهم الودی رو بهش میداد .به آرومی از پله ها بالا میرفتیم که صدای رگبار گلوله ها رو شنیدم سریع خودم و پرهام رو عقب کشیدم وپناه گرفتیم ،صدای قهقهه بلند زنی شنیده میشد
    _کجایید کوچولوها
    به پرهام اشاره کردم که از سمت دیگه بالا بره ،یکی از تیغها رو دایره وار به سمت بیرون راهرو پرتاب کردم ،این قسمت رو یادم بود یه راهرو نیم دایره داشت و به یه اتاق ختم میشد ،زمان کند شد به تصویر زن ژولیده نگاه کردم که احمقانه به تیغه خیره شد بود و مسلسلش رو رها کرده بود ، سریع کلت رو بیرون اوردم و از اشتباهش استفاده کردم و سرش و نشونه رفتم
    _براوو مرداس ،تو واقعا شاگرد منی به داشتنت افتخار میکنم، این ترفندای عالیت تو هر موقعیت برام جالبه
    انتهای سالن در بزرگ سیاهی بود ورود ما به این اتاق محال ممکن بود .قدمی به جلو برداشتم که پرهام خواست عقب بکشتم ولی دیر بود جفتمون باهم به پایین کشیده شدیم اون قسمت از سیمانا خراب شده بود و مارو چندین طبقه پایین برد. اونچنان ضربه خاصی ندیده بودیم ،سریع از جام بلند شدم و موقعیت رو چک کردم
    _حیف شد نزدیک شده بودی ،راستی مرداس به پرهام گفتی که خواهرزادشی
    پرهام بهم خیره شد ،دستش و کشیدم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم
    _زنده موندیم برات توضیح میدم ،فقط بدون میخواد با روانمون بازی کنه ،دقیقا مثل کاری که سر تمرین باهامون میکرد
    

    از جامون بلندشدیم ،این قسمت،اتاق شکنجه ها خیلی تاریک بود ،صدای تیز تیغه ای از نزدیک شنیده شد تا خواستم برگردم پرهام با شمشیرش جلوش رو گرفت ، نشستیم رو زمین و پناه گرفتیم
    _بهتون معرفی میکنم دوتا از بهترین شاگردام لالا و لورا امیدوارم که جنگ لذت بخشی باشه اونم با دو شاگرد قدیمیم یین و یانگ
    دوتا از بهترین کلتام و دراوردم و پرهام غلاف دوشمشیرش و بهم متصل کرد و پشتش نگه داشت
    منتظر بودیم که حمله کنن ولی انگار اونام مثل ما منتظر بودن
    پرهام به آروم بلند شد و از روی کابینتا نگاهی به اطراف انداخت .بهم اشاره کرد بلند شدم و خیره شدم به قسمتی از سالن که یه دختر به فاصله زیاد داره به آرومی نزدیک میشه .پرهام به آرومی همون مسیر رو ادامه داد تا بهش برسه
    اسپرینگفیلد ایکس دی رو دراوردم و عینک نورشب رو زدم تا هر حرکتی از جانب فردی که شبیه من تعلیم دیده رو دیدم، بتونم بزنمش
    سعی کردم حواسم و از جنگ بین پرهام و یکی از اون دخترا پرت کنم تا بتونم اونیکه، پشت مصالح ریخته شده پناه گرفته بزنمش .تا بلند شد که پرهام رو بزنه ،به سمتش شلیک کردم که خیلی سریع متوجهم شد و سریعتر از من واکنش نشون داد و به سمتم شلیک کرد.
    _خب میتونم حدس بزنم که مرداس داری فکر میکنی اینارو مثل شما اموزش دادم ولی سخت در اشتباهی اون مشکلی رو که تو داری هیچکدوم از این دونفر ندارن تو عکس العمل سریع
    دختری که با پرهام میجنگید، حواس پرهام و پرت کرد و از من دورش کرد اون یکی سریع به سمتم میدویید سرعتش بالا بود تا اومدم بهش شلیک کنم، بهم رسید .کلتاش و تو صورتم گرفت و خواست شلیک کنه که زمان برام کند شد، سریع عکس العمل نشون دادم و به عقب پشتک زدم و خنجرای گرد رو تو صورتش پرتاب کردم
    به عقب پرت شد و جیغ زد از واکنش خودم تعجب کردم،چطور تونسته بودم انقدر سریع برگردم عقب، دختر دیگه ای که با پرهام میجنگید برگشت تا بهش کمک کنه ،کلتم و دراوردم که سریع به سمتش شلیک کنم ولی بلند شد و دویید .باهمدیگه راهشون و یکی کردن ، عقبتر ایستادن پرهام جلوتر از من و روبه روشون ایستاد
    دست پرهام و گرفتم و عقب کشیدمش و به پشت ستونا دوییدیم، گاز اشک اورد پرت کردم سمتشون وماسکی به صورت پرهام زدم .عقب ایستادیم صدای سرفه های خشکشون که اومد،از پشت ستون بیرون رفتم و دقیق به صداهاشون گوش دادم تیغه های بزرگ دایره ای رو به سمتشون پرت کردم، که صدای دادشون بلند شد
    کمی منتظر شدیم تا از دود کم بشه ،جسداشونو که دیدیم به راهمون ادامه دادیم
    _از خودم ناامید شدم بابت تلاشی که بخاطر اون دو نفر کردم
    کسایی که 28سال اموزش داده رو با اینا مقایسه میکنه .
    تو طبقات رو گشتیم ولی همه جاش خرابه بود برگشتیم دوباره تو همون طبقه و به در مشکی نزدیک شدیم .نزدیک که شدیم دوتا نگهبان در رو باز کردن
    چشمام از حیرت گشاد شده بود،این اتاق این همه اشرافی نبود با این همه تزیینات،به سمت راست نگاه کردم که 6 تا زن کنار تختی ایستاده بودن و ویدارو بسته بودن
    صندلی پشت به ما، وسط اتاق بود و دورش نگهبانای زیادی ایستاده بودن
    اسلحم از دستم افتاد و قدمی به جلو برداشتم هیچکس جلومونو نمیگرفت ،صندلی به سمتمون چرخید و نگاهی به پیرمرد جلوم کردم کمی دقت کردم .....اینکه
    

    _تو...........
    _درسته من مسئول تربیتت، توی سازمان بودم
    بلند شد و نزدیکم شد، این همون مرد سختگیری بود که نمیتونستم حریفش شم ،گریم رو صورتش و برداشتم که مات صورتش شدم
    سرهنگ تاجی که منو به یه تک تیر انداز حرفه ای تو دانشکده افسری تبدیل کرده بود .دو قدم عقب برداشتم. دستام بیحال کنار بدنم افتاده بود
    _این امکان نداره
    _چرا امکان داره. کافیه کسیو بکشی و جاش و پر کنی ،راحته عزیز من
    گیرمش و برداشت و به پدره مادرم خیره شدم. حالت تهوع داشت امونم میبرید باورم نمیشد
    _مادرت فقط یه طعمه بود برای من
    حتی نمیتونستم عصبانی بشم و بهش حمله کنم حالم به شدت بد بود،حقیقت مثل سیلی تو صورتم میخورد
    گریم بعدیش و که برداشت تا مرز سکته رفتم و کمرم به دیوار خورد ، نه نه این امکان نداشت
    _محمود
    _درسته تو احمقی که فکر میکنی هر کسی قابل اعتماده ،محمود خیلی وقت پیش مرده بود ولی خب جسدش و مفقود کردم که بتونم به تو نزدیک بشم، خب راستش زیادی داشت قضیه کیوان و کیان جدی میشد میخواستم از سر راه برشون دارم برای همین به فرزاد کمک کردم
    زانوهام خم شد و خوردم زمین ،ماسک بعدیشو برداشت و من به صورت بی رنگ بابام خیره شدم
    _اونیکه جلوی تورو گرفت تا ژاله رو نکشی بابات نبود، پسره احمق. شاید فقط چند دقیقه گول خوردی و کسیو کشتی که اطلاعات مفیدی از من داشت
    چشمام دو دو میزد به سرعت بلند شدم و شمشیر پرهام و کشیدم. هیچکس، با سرعتی که من به سمت استاد سرخ حمله کردم نتونست جلومو بگیره ،خون فواره زد و سرش جدا شد
    نفس نفس میزدم ولی صدایی از پشت سرم اومد
    برگشتم تمام نگهبانا ماسکی از رو صورتشون برداشتن و شبیه استاد سرخ شدن
    گیج و مبهوت به تک تکشون خیره شدم حتی زنای اطراف ویدا هم شبیه استاد سرخ شده بودن، نگاهم بینشون در حرکت بود ،انگار اتاق دور سرم میچرخید و میخواست روسرم خراب بشه
    سرم و با دستام محکم گرفتم و رو زمین نشستم ،تو چشمای جسد رو به روم خیره شدم .داد زدم
    _تمومش کن لعنتی
    صدایی به غیر از افرادی که تو اتاق بودن، اومد
    _واقعا فکر کردی میتونی منو بازی بدی ،پسر کوچولو و به همین راحتی بکشیم؟ اونم کی من! استاد سرخ
    قلبم تیر میکشید خسته شده بودم عرق از صورتم میچکید ،لرزش دستام به وضوح قابل دیدن بودن
    صدای جیغ ویدا با صدای استادم قاطی شد .برگشتم سمتش که دیدم، مثل مار به خودش میپیچید. پرهام زیربغلم و گرفت و بلند شدم ،خواستم برم سمتش که نگهبانا دورمون کردن
    در اتاقی باز شد و استاد سرخ با موهای بلند وارد شد و جلوی ویدا ایستاد، اسلحه ای رو به سمت شکمش نشونه رفت ،صدای دادم تو اتاق اکو شد
    _نه
    برگشت سمتم و با چشماش بی رحمش بهم خیره شد ،اسلحه رو بالا اورد
    _اسلحه هات رو بده
    تمام کلتام و ریختم رو زمین و بهش خیره شدم،با سر اسلحه به سر ویدا اشاره کرد و دوباره رو صندلیش نشست
    _اشتباه کردی که خانواده تشکیل دادی
    _من هر کاری که خواستی تو تمام زندگیت برات انجام دادم ولی برده تو نیستم که تا ابد برای تو کار کنم
    اشاره ای به یکی از نگهبانا کرد ،سریع خارج شد. تنم از فشار این همه درد حقیقت میلرزید ،نگران بودم نه برای خودم برای ویدا که داشت جون میکند
    _تقاص کسایی که برای من کار نمیکنن و ازاد میپلکن همینه
    به در اشاره کرد برگشتم و به جسد بی جون یزدان نگاه کردم که خون از سر وروش میریخت .حالم دیدنی بود نمیدونستم به کدوم حالم بخندم یا گریه کنم .خواستم به سمتش برم و با رفیقم وداع کنم که صدای داد پرهام بلند شد
    برگشتم دیدم خم شده و صورتش و با دستاش پوشونده ،خم شدم طرفش و سرش و به سمت بالا گرفتم تا ببینم چه بلایی سرش اومده
    _چیشد پرهام......پرهام
    

    سرش و که بلند کرد نفسم بند رفت ،داد میزد و به خودش میپیچید .دوتا تیغه کوچیک تو چشماش فرو رفته بودن. برگشتم سمت استادسرخ و داد زدم
    _لعنتی کثافت این پسرته هم خونته
    _من به برادرام رحم نکردم،این پسری هم که میگی از ضعیف هم ضعیفتره، مهره سوخته باید بسوزه
    صدای داد ویدا بین ناله پرهام و خنده استاد اکو میشد ،سرم درحال انفجار بود حس میکردم گوشام دارن کر میشن ،استاد سرخ شمشیر مخصوصش و کشید و خیره شد بهم .لباس قرمزش اعصابم و بهم میریخت .دستام خیس عرق شده بودن نمیتونستم بفهمم چه تصمیمی درسته، یا باید الان چیکار کنم
    زمان به کندی میگذشت خیره به استاد سرخ بودم و از گوشه چشم میدیدم که ویدا به خودش میپیچید .تو یه لحظه تصمیم گرفتم و شمشیر پرهام رو برداشتم و به سمت استاد سرخ حمله کردم ،قهقهه میزد و جاخالی میداد
    _تا به حال هیچکدوم از شاگردام جرات نکرده بودن با من بجنگن، احمق
    سرعتش خیلی بالا بود و فقط دفاع میکرد و میخندید، انگار از تقلای من خوشش میومد
    _تمام چیزی که بهت یاد دادم این بود، مرداس کوچولو؟
    داد زدم و به سمتش حمله کردم ،جاخالی داد و پهلوی شمشیر رو تو کمرم زد، که رو زمین افتادم .چشمم به نگاه نگران ویدا افتاد ،رنگش سفید شده بود و میلرزید .منو ببخش ویدا من خیلی ضعیفتر از اون چیزیم که فکر میکردم
    فشار هوای کنار بدنم و حس کردم ، به سمت مخالف چرخیدم و سریع بلند شدم ،شمشیر رو به سمت سر استاد سرخ بردم ولی سریع به عقب خم شد و تیغه از روی شکمش رد شد و بندای لباسش و برید
    جفتمون سریع عقب کشیدیم، لباسش باز شد و از تنش دراومد به بدن سرتاسر خالکوبی و عضله ایش خیره شدم ،نفس نفس میزدم ، عرق از رو موهام قطره قطره میچکید .با تعجب به خودش نگاه کرد بعدم به من خیره شد، ابروهاش سفت بهم گره خورد و شمشیر رو دو دستی گرفت ،نور تیغه تیزش چشمم و میزد
    _متاسفم که باید مهره سوخته مثل تو رو بکشم ،تو برای من همون جانشینی بودی که همیشه میخواستم
    سریع به سرعت باد به سمتم حرکت کرد حتی نتونستم تکون بخورم، چشمام گشاد شد، مثل نور از کنار گوشم رد شد ولی دردی رو حس نکردم، بجاش صدای دادی از پشت سرم باعث شد برگردم عقب
    شمشیر استاد تو کتف پرهام فرو رفته بود ،به سمتش دوییدم که استاد سرخ شمشیرش و رها کرد و سریع عقب رفت ،سر پرهام و گرفتم، تو بغلم به چشمای تو خالیش خیره شدم، اشکام بی اختیار میریخت برای مردی که همیشه برادر و محافظ من بود
    _مرداس.........داره میاد .....بلندشو
    سریع رهاش کردم و کف دستم و رو زمین زدم،به پشت سرش سرخوردم تو هوا ،تیغه های کمریم و آزاد کردم و تو هوا چرخ زدم و پرتشون کردم سمتش
    جاخالی داد ولی چون سریع عمل کرده بودم چندتاش تو سینش فرو رفت
    خیره به خون ،روی قفسه سینش شد و کم کم سرش و بلند کرد. نگاه عمیقی بهم انداخت
    میدونستم به جنگ دو نفره اعتقاد داره و نمیذاره کسی مداخله کنه
    _تعلیمت ندادم. چطور انقدر سریع شدی؟
    صدای زنی سکوت بینمون رو شکست ،برگشتم سمت ویدا که تقریبا بیحال شده بود و خونریزی داشت
    _استاد دوتا پسراش بدنیا اومدن، خودشم تا چند دقیقه دیگه از خونریزی میمیره
    دستم بی حس کنارم افتادو شمشیر رو رها کردم، به سمت ویدا دوییدم ،غافل از اینکه استاد سرخ از این موقعیت استفاده کرد و شمشیر سیاهش و بیرون کشید،از کنارم رد شد ولی تیغه پهن شمشیر و تو صورتم کوبید،با فشار زیادی که از سمت شمشیر بهم وارد شده بود، رو تخت فرود اومدم که با صدای بلندی شکست
    نصف صورتم و حس نمیکردم ،منگ چشمام و باز کردم و به استاد سرخ خیره شدم که بهم نزدیک میشد ، دستام بی حس شده بودن سرم و عقب بردم به ویدا خیره شدم داشت .به پهنای صورت درخشانش گریه و التماس میکرد ،که کاری باهام نداشته باشه ولی صداش به گوشای منم نمیرسید
    _متاسفم مرداس......نمیخواستم روزی برسه که اینو بگم .......سوختی


    فشار هوایی رو از بلند کردن شمشیر حس کردم ولی نمیتونستم بلند شم و حرکت کنم، یعنی خیلی دیر بود برا اینکه واکنشی نشون بدم از خودم
    زمان به کندی سپری میشد صدای جیغ ویدا و داد پرهام تو گوشم میپیچید .به دوتا زنی خیره شدم که پسرام و تو بغلشون داشتن
    سرنوشت با من بازی غیر منصفانه ای رو شروع کرده بود
    مادرم رو وقتی نه سالم بود از دست دادم ،اونم جلوی چشمام
    گوشه خیابون تو سرمای زمستون روی جدول نشسته بودم،لباسم و دراورده بودم، تا بتونم خواهر کوچیک یه روزم و گرم کنم ولی بی فایده بود اون مرده بود
    هر یه شکنجه ای که میشدم تو سازمان زخمم و عمیقتر میکرد ،خودمم با یاداوری اینکه یتیم و بی مادر، نمک روش میپاشیدم که باور کنم من یه جسدم و برای انتقام باید اموزش ببینم
    سرم و برگردوندم و به یزدان خیره شدم که چشماش و برای همیشه بسته بود
    رفیق رفتی و تنهام گذاشتی ،گفتم نیا امروز .گفتم بیای از دستت میدم. اشکی از سر درد گوشه چشمم جمع شد ،باور نمیکردم رفته.
    پرهام سینه خیز خودش و رو زمین میکشید و دنبال چیزی میگشت .متاسفم پرهام منو ببخش نتونستم ازت اونطوری که باید مراقبت کنم.
    من همه چیز رو باخته بودم ،همه چیز رو بخاطر اشتباهی که از اول بی گ*ن*ا*ه توش قدم برداشتم و دلیلش و هیچوقت نفهمیدم.
    زندگی که من انتخابش نکرده بودم الان مثل طوفانی رو به اتمام بود.
    توی این طوفان تمام کسایی که دوسشون داشتم و قربانی کردم نه اوناییکه حقشون بود، سزای عملشون رو ببینن.
    سها رو گوشه اتاق دیدم که گریه میکرد ،دستم و به سمتش دراز کردم تا بتونم اشکاش و پاک کنم،هرچند دیدم تار بود و نمیتونستم خوب ببینمش.
    بابایی نگران نباش یه مرده دوبار نمیمیره ،اینجا فقط جسمم از بین میره.
    صورتش و با دستاش پنهان کرد و پشتش به من رو به دیوار نشست .
    دستم افتاد رو زمین و قطره اشکی سمج از گوشه چشمم سر خورد
    سرم و به بالا گرفتم، اگر منو برای این خلق کردی که این بشه ،باشه مهم نیست بنده هم مثل خالق باید بمیره تا باورش کنه. من باور دارم که وجود نداری.
    تو چشمای دو رنگ استاد سرخ خیره شدم و زمان سرعت گرفت ،تیغه سیاه شمشیرش درست وسط شکمم فرود اومد ،حتی جلیقه تنمم نتونست جلوش رو بگیره و شمشیر از تو کمرم خارج شد ،خون با سرعت زیادی از تو دهنم و گوشم خارج شد .رعشه ای که به تنم نشست دست خودم نبود،حس میکردم چشمام از فشار زیاد درد ،داره بیرون میزنه.
    ویدا جیغ میکشید ولی برای من مهم نبود، اگر اینجوری قرار بود بمیرم، پذیرفته بودمش.
    استاد سرخ شمشیر رو چرخوند خون بیشتر فواره زد،فکم و قفل کرده بودم تا داد نزنم.......... من مرد ناله نبودم.
    کنارم نشست و پودری قرمز رنگ از تو کیسه ای دراورد و رو گردنم ریخت، میدونستم رسم داشت کسی رو میکشه علامتی از خودش روش میذاشت خصوصا اگر اون فرد مهم بود. دستش و به صورتش کشید و خون ناشی از ضربه به من رو پاک کرد.
    _اونیکه جانشین من بود توبودی ولی خودت نخواستی
    بلند شد و عقب گرد کرد
    گلوم خشک شده بود ولی به هر سختی بود خون رو تف کردم تا بتونم حرفامو بهش بزنم
    _اونیکه........براش...متاسفم....تویی.....تو .....همه......چیز......رو ....باختی
    _ولی من جایگزین تو و پرهام رو دارم که تعلیمشون بدم
    به طرف پسرام برگشت و به جفتشون خیره شد، ترس بیشتر تو درونم به جریان افتاد، یه بار دیگه؟ نه نباید پسرام مثل من بشن.
    _خب این یکی خیلی شبیه توه اینو باخودم میبرم، تا اینبار فقط یکی رو اژدها بکنم ،دوتا مثل الان شماها شکست میخورن و باعث سرافکندگین.
    یکی از بچه ها رو که بی قراری میکرد رو میز رها کرد و به سمت در رفت
    ویدا به کنارم خزید ،سرشو روی شونم گذاشت و خیره شد بهم،صورتش بی رنگ شده بود نمیخواستم مثل سها جلوی چشمام جون بده
    _مرداس عزیزم تروخدا دووم بیار نجات پیدا میکنیم
    تحمل گریه هاش رو نداشتم نمیخواستم از دستش بدم به هر قیمتی که بود .نمیتونستم تکون بخورم دست ویدا رو سفت گرفتم خون رو چندباری قورت دادم ،تابتونم استاد سرخ رو صدا کردم
    _استاد
    ایستاد ولی برنگشت سمتم .قلبم تیر میکشید ولی اگر بهش کمکش نمیکردن از خونریزی میمرد
    _خواهش میکنم
    کمی به سمتم چرخید، براش خوشایند بود التماس منیکه برای درد خودم خواهش نمیکردم.
    _نشنیدم چی گفتی مرداس
    _خواهش ...میکنم...ویدا
    _بکشمش راحت شی؟
    اشک تو چشمام رو کنار زدم، به گریه های ویدا توجهی نکردم و خودم و بالاتر کشیدم ،پارگی شکمم بیشتر شد و خون با سرعت بیشتری بیرون زد
    _خواهش......میکنم....نجاتش بده
    کامل به سمتم برگشت و خیره شد تو چشمام، از این فاصله با این ضعف از دست دادن خون نمیتونستم درست پوزخندش و ببینم،ولی تلخیش رو حس میکردم
    _داری التماسم میکنی که زنت رو نجات بدم!
    نفسام به شماره افتاده بود حس میکنم توانم داره ته میکشه
    به سختی دستم و توی جیبم کردم و کیسه الماسارو دراوردم و خالیش کردم رو زمین ،حرکت دستش و دیدم ولی سریع به خودش اومد و دوباره منتظر نگاهم کرد
    _نجاتش بده .....بتونه پسرش و بزرگ کنه
    ابروشو تاب داد و به نوزاد خیره شد .میدونستم آدم طمع کاریه و برای راحتی خودش آسونترین راه رو انتخاب میکنه ، تنهایی حتی با پرستار هم بزرگ کردن،یه نوزاد سخت بود .


    به دوتا نگهبان اشاره کرد ،یکیشون الماسارو برداشت ،اون یکی هم خم شد و ویدا رو از رو زمین بلند کرد، روی دستای من دست و پا میزد ولی جون زیادی نداشت
    داد میزد و التماس میکرد بذارن کنار من بمونه، حتی به منم فحش میداد که چرا اینکارو کردم ولی من به صورتش خیره بودم به اینکه میتونه زنده باشه به اینکه حداقل پسرم مثل من بدون مادر بزرگ نشه، میدونستم اونم ماشین کشتار میشه ولی حداقل مادرش رو داره.
    اشکاش میریخت و التماسم میکرد که جلوشونو بگیرم ولی از من کاری برنمیومد، چونم میلرزید، نمیخواستم اشکام بریزه و ببینه خورد شدن مردی رو که ازش سمبل قدرت ساخته بود.
    وقتی نگهبانا از دید خارج شدن به استاد سرخ نگاه کردم که کلت منو به یکی از نگهباناش داد.
    _اول از همه پرهام رو بکش بعد نوزاد رو ،بعدم مرداس. اخرم خونه رو منفجر کن وقتی ما دور شدیم
    _بله اقا
    قلبم با فشار زیادی به سینم میکوبید دوباره انگار قدرت به تنم برگشته بود ،به نوزادی که رو میز دست وپا میزد خیره شدم .استاد سرخ عمیق بهم نگاه کرد و از اتاق زد بیرون .بعد چند دقیقه صدای دورشدن ماشین اومد، نگهبان به پرهام نگاهی تحقیر آمیزی انداخت
    اخرین تیغه کوچیکی رو تو کمربندم حس کردم ،سر کلت که رو سر پرهام قرار گرفت، نیمخیز شدم ،اینبار محال ممکن بود اجازه بدم رفیقم و بکشن.
    نگهبان حرکتم و دید و خواست به طرفم شلیک کنه ولی من سریعتر از اون خودم و بلند کردم و تیغه رو به سمت گردنش رها کردم
    از وسط گلوش رد شد ،هنوز چشماش به من خیره بود، چند باری سرفه کرد و خون بالا اورد ،با ناخناش گردنش و خراش میداد ولی بعد چند دقیقه جسمش بی حرکت شد.
    به شمشیر سیاه نگاه کردم ،دستم و دو طرف تیغش انداختم ،من حق مردن ندارم نه تا وقتی بدونم ویدا زندست و بهم نیاز داره، به سمت بالا کشیدمش ،خون با سرعت بیشتری از تو شکمم زد بیرون.
    _مرداس صبر کن تا کمک برسه
    _پرهام
    _میدونم....صبرکن
    اونم از درد به خودش میپیچید ولی باید صبر میکردیم میدونستم رایان بالاخره میرسه، منیکه تمام عمرم رو با آموزشای سخت گذرونده بودم با یه شمشیر نمیتونستم که بمیرم .حقش رو نداشتم تا وقتی که خانوادم بهم نیاز دارن .
    صدای آژیر پلیس تو ساختمون پیچید و بعد از چند دقیقه همه تو اتاق ریختن، یه افسر زن پسرم و بلند کرد و بیرون برد .
    رایان بالای سرم نشست و صورتم و با دستاش گرفت ،چشمم به پرهام افتاد که مردای سفید پوش میبردنش، تمام اتاق و آدمای اطرافم تو هاله ای ار مه فرو رفته بودن .شاید وقتش بود که کمی به آرامش برسم و بخوابم.
    _مرداس ، زنده بمون
    این تنها جمله ای بود که برای بار آخر شنیدم.
    چشمام و به سختی باز کردم ،تو اتاق آبی بودم لباسی، سرتاسر سفیدی تنم بود .سها تو لباس صورتیش داشت با عروسکش، سارا بازی میکرد
    چشمش به من خورد و بلند شد و به سمتم دویید، دستام و باز کردم و منتظر شدم بیاد تو بغلم
    _بابایی بالاخره اومدم پیشت
    بغلش کردم، صورتم و بوسید ،گونش و به گونم چسبوند
    _بابایی......... ولی شما که هنوز پیش من نیومدین
    _چرا دیگه پس الان کجام!
    _بابایی شما باید برگردین ،مامان و دو تا داداشام بهتون نیاز دارن
    _ولی من دیگه نمیتونم همون ادم سابق باشم
    _اتفاقا شما میتونید قوی تر از همیشه باشید و هستید
    دخترم رو زمین گذاشتم که یهو شبیه مادرم شد ، سارا هم به سها تبدیل شد ،خیره بهش شدم که دخترم و تو بغلش نگه داشته بود
    _پسرم برگرد ،زنت رو پیدا کن
    خواستم حرف بزنم که سریع با سرعت تموم به عقب کشیده شدم تو چاله ای فرو رفتم، بعد سالها مادرم و دیده بودم و تونسته بودم باهاش صحبت کنم.
    چشمام رو باز کردم اینبار تو بیمارستان بودم، سمت راستم رایان نشسته بود و به دستم نگاه میکرد ،انگار منتظر حرکی از جانب من بود،سرفه کردم گلوم خشک خشک شده بود ،رایان سرش و بلند کرد،نگران بود
    _مرداس، وای خدایا ممنونم ازت
    دستم توسط کسی گرفته شد برگشتم سمت چپم، پرهام نشسته بود ،باورم نمیشد زندست. خوشحال بودم از اینکه این رفیق رو کنارم میدیدم
    _پرهام
    _خداروشکر بهوش اومدی
    _مگه
    با صدای ناراحت رایان برگشتم سمتش
    رایان: 6 ماه تو کمایی
    باورم نمیشد این همه مدت گذشته و من بیهوش بودم ،با به یاد آوردن همه چیز ،درد به تک تک سلولام برگشت .ویدای عزیزم ،پسرم.
    _خبری نیست؟
    جفتشون از ناراحتی سکوت کردن ،به دیوار خیره شدم ،تقه ای به در اتاق خورد و آزاده همراه خانم جون، وارد اتاق شدن.
    به پسرم که بغل آزاده بود، خیره شدم. یه یادگاری از ویدا داشتم که باید مراقبش میبودم تا برش گردونم.
    رایان: مرداس نگاهش کن دقیقا شبیه خودته
    پرهام دستم و سفت گرفت ،برگشتم سمتش و به نگاه تو خالیش خیره شدم
    _مرداس
    فکم و قفل کردم و دندونام و بهم فشار دادم ،دستش و محکم نگه داشتم. میدونستم میخواست از چی مطمئن بشه
    وقتی خونشون سوخت،قسم خوردیم درکنار هم بجنگیم تا بتونیم انتقام مرگ استاد سرخ رو بگیریم ولی الان همه چیز فرق کرده بود. اونیکه باید تقاص پس میداد خود استاد سرخ بود
    _انتقاممون رو ازش میگیرم



    ادامه دارد.......

    پایان

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 123
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 446
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,286
  • بازدید ماه : 14,244
  • بازدید سال : 141,347
  • بازدید کلی : 11,638,487