close
مجتمع فنی تهران
رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) قسمت اول
loading...

رمان فا

خلاصه داستان:مطمئنا هر دختری توی بچگی قصه های پرنسس هایی مثل سیندرلا و سفید برفی و ... رو شنیده و ممکنه حتی شاهزاده سوار بر اسب سفید خودشم تصور…

رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 264 سه شنبه 02 آذر 1395 : 13:9 نظرات ()

خلاصه داستان:مطمئنا هر دختری توی بچگی قصه های پرنسس هایی مثل سیندرلا و سفید برفی و ... رو شنیده و ممکنه حتی شاهزاده سوار بر اسب سفید خودشم تصور کرده باشه"حالا اگه یه روز این شاهزاده رویاها واقعی بشه و بیاد جلوی در خونشون چیکار باید بکنه؟!
    این رمان در مورد دختری با چهره ای بانمک به نام نگین که مثل دخترای دیگه جذابیتای خاص خودشو داره"نگین زندگی فوق العاده معمولی داره در کنار پدربزرگش روز های خوشیو سپری میکنه. اما این زندگی معمولی اونقدراهم طولانی نیست!!!
    همه چیز چند ماه بعد از تولد 18 سالگی نگین شروع میشه! توی یه روز عادی و آفتابی مثل تمام روزهای دیگه وقتی که داره از دانشگاه بر میگرده نزدیک خونه پسر بچه ی خوشگل و نازی رو میبینه که تک و تنها تو کوچه ایستاده ..آشنایی با این پسر بچه زندگیه دختر داستان مارو از این رو به اون رو میکنه و باعث تغییراتی تو زندگیش میشه که هیچ وقت حتی فکرشم نمیکرده...
   
    مقدمه:

    با امیدی گرم و شادی بخش
    با نگاهی مست و رویایی
    دخترک افسانه می خواند
    نیمه شب در کنج تنهایی
    بیگمان روزی ز راهی دور
    می رسد شهزاده ای مغرور
    می خورد بر سنگفرش
    کوچه های شهر
    ضربه سم ستور باد پیمایش
    می درخشد شعله خورشید
    بر فراز تاج زیبایش
    تار و پود جامه اش از زر
    سینه اش پنهان بزیر رشته هایی از در و گوهر
    می کشاند هر زمان همراه خود سویی
    باد ... پرهای کلاهش را
    یا بر آن پیشانی روشن
    حلقه موی سیاهش را
    مردمان
    در گوش هم آهسته می گویند
    آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو
    در جهان یکتاست
    بیگمان شهزاده ای والاست
    دختران سر می شکند از پشت روزنها
    گونه ها شان آتشین از شرم این دیدار
    سینه ها لرزان و پر غوغا
    در تپش از شوق پندار
    شاید او خواهان من باشد
    لیک گویی دیده
    شهزاده زیبا
    دیده مشتاق آنان را نمی بیند
    او از این گلزار عطر آگین
    برگ سبزی هم نمیچیند
    همچنان آرام و بی تشویش
    می رود شادان براه خویش
    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه سم ستور باد پیمایش
    مقصد او ... خانه دلدار زیبایش
    مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
    کیست پس این دختر خوشبخت ؟
    ناگهان در خانه می پیچد صدای در
    سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
    اوست ... آری ... اوست
    آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
    نیمه شبها خواب میدیدم که می آیی
    زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
    با نگاهی گرم و شوق آلود
    بر نگاهم راه می بندد
    ای
    دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
    ای نگاهت باده ای در جام مینایی
    آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
    ره بسی دور است
    لیک در پایان این ره ...قصر پر نور است
    می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
    می خزم در سایه آن سینه و آغوش
    می شوم مدهوش
    بازهم آرام و بی
    تشویش
    می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
    ضربه سم ستور باد پیمایش
    می درخشد شعله خورشید
    بر فراز تاج زیبایش
    می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
    مردمان با دیده حیران
    زیر لب آهسته میگویند
    دختر خوشبخت ...!....................


  

    بسم الله الرحمن الرحيم
    هست كليد در گنج حكيم
    ​
    وای خداجون چقدر خسته شدمو خوابم میاد"دیشب تا نزدیکای صبح بیدار بودم و درس میخوندم.
    خدارو شکر که حداقل امتحانمو خراب نکردم وگرنه این همه زحمت بی نتیجه میموند!
    دست روی دلم گذاشتم" دیگه کم کم داشتم از گشنگی میمردم.
    صبح خواب موندمو حتی صبحونه هم نخوردم .یعنی بابا بزرگ برای ناهار چی درست کرده؟امروز نوبت بابا بزرگه که غذا بپزه.زودتر برم خونه تا روده بزرگه روده کوچیکرو نخورده.
    وارد کوچمون شدم"خوبیه دانشگام این بود که خیلی به خونمون نزدیک بود.
    توی کوچه رو نگاه کردم" هیچ کسی نبود و حتی پرنده هم پر نمیزد!از سوت و کوریش تعجب کردم.
    چرا امروز انقدر کوچه خلوته؟!با بیخیالی شونه هامو بالا انداختمو به طرف در خونمون حرکت کردمو وقتی بهش رسیدم دستمو روی زنگ گذاشتمو فشار دادم.
    چند دقیقه گذشت ولی کسی درو باز نکرد.
    چرا پس کسی درو باز نمیکنه؟!شایدخوابه یا شایدم رفته بیرون چیزی بخره.کلید و از کیفم در آوردمو انداختم به درو باهاش داشتم درو باز میکردم که یه دفع از پشت سرم صدای افتادن چیزی اونم با شدت زیاد بلند شد!
    برگشتم تا ببینم که صدای چی بوده و از کجا افتاده؟ ولی هر چی اطرافمو نگاه کردم به نتیجه ای نرسیدم!یعنی چی بود؟نکنه توهم زدم؟
    همون لحظه چشمم خورد به پسر بچه ای 7 یا 8 ساله ای که وسط کوچه ایستاده بود و با تعجب این ورو اونور نگاه میکرد!
    عه این کی اومد توی کوچه که من متوجه نشدم!؟چقدرم نازه"چه چشمایی داره"عاشق بچه ها بودم.
    تا به حال توی این محله ندیده ندیدمش"یعنی بچه کیه؟
    تو همین فکرا بودم که بازم صدای قارو قور شکمم بلند شد" هر وقت گشنم میشد اینجوری رسوام میکرد.اصلا به من چه این خوشگل پسر بچه ی کیه"زودتر برم خونه تا از گشنگی تلف نشدم.
    سریع برگشتم سمت درو دیگه به پشت سرم نگاه نکردم"و بعد باز کردن در بدو بدو رفتم داخل خونه.
    مقنعه امو از سرم در آوردمو پرت کردم روی کاناپه"عادتم بود ولی بابا بزرگ هر وقت میدید که این کارو میکنم حسابی گوشمو میپیچوند و میگفت یه دوشیزه خانم به سن شما نگین خانم نباید این حرکاتو انجام بده.
    با این فکر دوباره یاد بابا بزرگ افتادمو بلند بلند صدا زدم:بابا بزرگ ...بابا جونی...
    اول از همه به سمت آشپزخونه رفتمو داخلشو نگاه کردم اما اونجا هم نبود.
    رفتم سمت اتاق خواب"نه اینجا هم نیست.شاید واقعا رفته بیرون.
    دوباره برگشتم سمت آشپزخونه تا ببینم بابا بزرگ غذا چی درست کرده.تعجب کردم.روی گازم هیچی نبود!در یخچالو باز کردم"
    وا این تو هم که غذایی نیست!
    بازم توی فکر رفتم"یعنی امروز هیچی درست نکرده؟!اصلا چرا بهم نگفت که قراره بره بیرون!؟از بابا بزرگ بعیده.
    باز صدای آه و ناله شکمم بلند شد"باید یه چیزی بریزم توی این خندق بلا وگرنه...
    ببینم تخم مرغی چیزی داریم که سه سوته آماده بشه.
    دوباره یخچالو باز کردم کلمو کردم توش.ای وای تخم مرغمونم تموم شده .یعنی باید برم بخرم؟
    لب و لوچه ام آویزون شد"چاره ی دیگه ای نداشتم..خالی خالی بود.
    مقنعه امو از روی کاناپه بر داشتمو سر کردم و بعد پوشیدن کفشم راه افتادم سمت در حیاط.
    درو باز کردم و دوباره چشمم به اون بچه افتاد"دقیقا همون جای قبلیش ایستاده بود و ذره ای از جاش تکون نخورده بود!
    عه این بچه که هنوز اینجاست؟!یعنی با کسی کار داره یا گم شده؟!شایدم اشتباه فکر میکنمو همین جوری اینجا وایستاده.
    به سمت سوپری سر کوچه رفتمو بعد از خریدن چند تا تخم مرغ دوباره راهی خونه شدم و موقعه ی برگشتنم دوباره دیدمش.هنوزم همون جا ایستاده بود!
    با اینکه تا به حال ندیده بودمش ولی نمیدونم چرا نسبت بهش حس خاصی داشتم"یه نوع کشش" انگار که از قبل میشناختمش!دیگه دلم طاقت نیاوردمو سریع به سمتش رفتم و با مهربونی گفتم:سلام آقا کوچولو"دنبال کسی میگردی؟
    یکم با خیرگی نگاهم کرد و بعد اخم کردو گفت:من کوچولو نیستم درست حرف بزن ای نادان.
    چشمام از گستاخیش گرد شدن"عجب پسر بچه ی تخس و پروییه!
    -خندیدمو گفتم خیلی خب آقای بزرگ دنبال کسی میگردی یا گم شدی؟
    
    بیشتر اخم کرد و گفت:با من اینجوری حرف نزن گفتم که من بچه نیستم فقط ظاهرم برای یه مدتی این شکلی شده"من دنبال آقای معروف میگردم ولی نمیدونم دقیقا کجا زندگی میکنه و منم جایی رو نمیشناسم!
    چه بچه ی عجیبیه!این حرفا چیه که میزنه؟شاید فیلم زیاد دیده و روش تاثیر گذاشته"مقصر اصلی فقط این پدر مادرای بی مسئولیت امروزیه ان.
    یعنی با بابا بزرگ من چیکار داره؟!
    -آقای معروف پدر بزرگه منه"باهاش چیکار داری؟!
    بچه:منو ببر پیشش"خودش میدونه!
    الان که بابا بزرگ خونه نیست"یعنی راست میگه؟این فقط یه بچه ست آخه برای چی باید دروغ بگه"ولی رفتاراش خیلی عجیبه اصلا به بچه ها نمیخوره!بهتره ببرمش خونه تا بابا بزرگ بیاد و از خودش ماجرارو بپرسم.
    پس با لبخند گفتم:فعلا پدربزرگم خونه نیست"بیا بریم خونه و همونجا منتظرش بمون تا بیاد"باشه؟راستی اسمت چیه؟
    باهمون اخمش که از اول صحبتمون روی صورتش بود گفت:باشه بریم.اسمم نیاکه.
    چه اسمیم داره تا به حال نشنیده بودم!
    دستشو گرفتمو گفتم:خیلی خب نیاک جان بیا بریم.
    فوری دستشو پس کشیدو گفت:خودم میام. و بعد دنبالم راه افتاد.
    چه غده ولی خیلی نازه"من چهره ی نازشو خیلی دوست دارم.پوست برنزی داشت و چشمایی به رنگ توسی و موها و ابروهای مشکی"تخسم که بود و من هم کلا عاشق بچه های تخس بودم و با هر بار حرف زدنش انگار قند توی دلم آب میکردن.
    داخل خونه شدیم"کاناپه رو بهش نشون دادمو گفتم:فعلا اینجا بشین تا من برم لباسامو عوض کنمو بیام.
    بچه:خیلی خب میتونی بری.
    چشمام چهارتا شد چه بچه ی گستاخیه!بیخیالش.
    رفتم توی اتاقمو لباسامو با یه تاپ و شلوارک عروسکی به رنگ صورتی عوض کردم و بعد جلوی آیینه ایستادمو موهامو شونه کردمو دم اسبی بستم.موهامو خیلی دوست داشتم بلند تا روی کمرم و موج دار به رنگ قهوه ای.
    دوباره توی آیینه نگاه کردم خوب شده بودم"خیلی خوشگل نبودم بیشتر بانمک و بامزه بودم تا خوشگل"با پوستی سفید و چشمای قهوه ای درشت و کشیده که با مژه های پر زینت داده شده بود و بینی و دهن کوچیک و متناسب با صورتم.
    از نگاه کردن به خودم دست کشیدمو به طرف در اتاق رفتم.
    زودتر برم یه املت خوشمزه برای خودمو اون بچه بپزم به احتمال زیاد اونم گرسنه ست.
    از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخونه"وسط راه سنگینی نگاهی رو روی خودم احساس کردم و برگشتم سمت نگاه و با دیدن طرز نگاهش شوکه شدم.
    این چرا اینجوری نگام میکنه؟!اصلا مثل بچه ها نیست!انگار به جای یه بچه یه پسر جوون داره نگاهم میکنه!
    نه بابا مثل اینکه باز توهم زدم"اصلا امروز حالم خوب نیستا.حتما به خاطر کم خوابی و گرسنگی زیادمه.آره همینه.
    


    وارد آشپز خونه شدمو اول چند تا گوجه از یخچال درآوردمو شستم و بعد نشستن روی صندلی میز ناهار خوریمون شروع کردم به رنده کردن گوجه ها.
    همون لحظه نیاکم اومد داخل آشپزخونه و نشست رو یکی از صندلی ها
    و با اون لحن مغرورو تخسش گفت:هی تو داری چیکار میکنی؟
    ای بابا عجب بچه ی بی ادب و پرروییه.
    اخمامو کمی توی هم کشیدمو گفتم:اولا بنده اسم دارم و اونم نگینه نه تو"دوما دارم یه املت خوش مزه درست میکنم تا باهم بخوریم آقا خوشگله.
    و بعد این حرف سریع لپشو کشیدم.
    اخماش حسابی تو هم رفتو سریع صورتشو عقب کشید و با عصبانیت گفت:به من دست نزن دختره ی خنگ!بهت میگم من بچه نیستم چرا نمیفهمی؟!
    دیگه واقعا کفرم در اومد و بلند داد زدم:آخه این چه طرز صحبت کردن با بزرگترته؟پدر و مادرت بهت ادب یاد ندادن؟
    یه دفعه بچه چشماش گرد شد و کپ کرد"همیشه همین جورم موقعه ای که عصبی میشم دیگه نگاه نمیکنم کی جلومه و زود اعمالم از کنترل خارج میشنن ولی بعدش زود پشیمون میشم.
    این فقط یه پسر بچه ست نباید این جوری عصبانی میشدمو سرش داد میزدم.
    برای اینکه از دلش در بیارم با قیافه ای پشیمون و ناراحت گفتم:ببخشید نیاک جان"نباید سرت داد میزدم.
    طبق معمول اونم با یه قیافه ی فوق العاده مغرور جوابمو داد:خیلی خب اشکال نداره کارتو بکن!
    یه لحظه از حرفش دهنم باز موند(این بچه پررو رو گذاشته جیب بغلش) دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو زدم زیر خنده"اونم همین جور مات زده داشت منو نگاه میکرد"انقدر که خندیدم دلم درد گرفت.
    (واقعا من شیفته ی این بچه شدم"خیلی بامزست)
    یکم که گذشت خندم قطع شد و دوباره مشغول رنده کردن گوجه ها شدم"
    نیاکم وقتی که دید دیگه نمیخندم و ساکت شدم سرشو برام به حالت تاسف تکون داد!(یعنی این بچه الان برای من سرشو تکون داد و احساس تاسف کرد؟!)
    فکرم حسابی مشغول شده بود.تا به حال همچین بچه ای ندیده بودم!جدا از پرروییش خیلی بزرگونه حرف میزنه و رفتار میکنه"خیلی هم مغروره این بزرگ بشه چی میشه.یعنی واقعا این یه بچه ست؟!!
    
    غذا رو خوردیم"منم بعدش ظرفارو جمع کردمو شروع کردم به شستن.
    اون بچه هم ساکت سرجاش نشسته بودو خیره خیره منو نگاه میکرد!
    یاد غذا خوردنش افتادم و"چه پر غرورو با کلاس همراه با یه سبک خاص غذا میخورد!تا به حال بچه ای رو ندیده بودم که به این شکل غذا بخوره"حتی منی که یه آدم بزرگترم تا به حال انقدر با کلاس غذامو نخورده بودم!
    انگار این بچه یه جور غرور شاهانه داره!به احتمال زیاد از یه خانواده ی خیلی ثروتمند باشه"بعید نیست بهش میخوره"ولی تا موقعه ای که بابا بزرگ برمیگرده خونه باید صبر کنم تا جریانو از خودش بپرسمو این کنجکاوی که دامن گیرم شده کاملا رفع بشه.
    خیلی خب تموم شد"آخرین ظرفم گذاشتم روی آبچکون .
    باید حتما برم یه دوش بگیرمو بعدش به اتاقم برمو با خیال راحت کمی استراحت کنم تا خستگیم در بیاد"اما نمیدونم با این بچه باید چیکار کنم؟
    -نیاک جان من میخوام برم حموم"میخوای برات تلوزیونو روشن کنم و بزنم کانال پویا تا برنامه کودک ببینی و هم حوصلت سر نره؟
    از قیافش معلوم بود که خیلی داره حرص میخوره"با حرص زیاد و اخم گفت(این بچه اگه یه بار اخم نکنه فکرنکنم روزش شب بشه):نه لازم نکرده! وبعد ملایم تر جملشو ادامه داد:منم حتما باید هر روز به حمام برم وگرنه احساس بدی نسبت به خودم بهم دست میده!
    یعنی اینم الان میخواد بره حموم؟الحق که یه بچه فوق العاده پرروعه"مثل اینکه نمیشه کاریش کرد"پس بهتره اول این آقا رو بفرستم حمومو بعد از اون خودم برم!

    -باشه پس اول تو برو حموم "بعد از تو من میرم.
    سرش رو تکون دادو دیگه چیزی نگفت.بعد از این که حمومو بهش نشون دادم رفتم سمت اتاقم تا براش حوله و لباس بیارم"یکی از کشوهای کمدمو باز کردمو ازش یه حوله نو درآوردم تازه خریده بودمشو تا حالا ازش استفاده نکرده بودم.
    خب من که لباس مناسبی برای یه پسر بچه ندارم!یه کشوی دیگه رو باز کردمو کمی گشتم.
    تصمیم گرفتم یکی از کوچیک ترینو تنگ ترین تاپ و شلوارکامو براش ببرم.تاپ و شلوارک مورد نظرمو برداشتم و بلند شدم.
    این تقریبا اندازشه شاید فقط یه خورده گشاد باشه" رفتم سمت حموم و در زدم.
    درو باز کرد هنوز لباساشو در نیاورده بود" سرشو تکون داد به معنی این که چی میگی یا چیکار داری؟!(در عجبم یعنی واقعا
    برای این بچه
    تکون دادن یه کله ی یکیلویی سخت تر از تکون دادن یه زبون یه گرمیه؟!)
    اول حوله رو گرفتم طرفشو گفتم:بیا عزیزم اینم یه حوله ی تمیز.حوله رو ازم گرفت.
    ادامه دادم:درضمن من لباس مناسبی برات نداشتم"به خاطر همین یکی از کوچیک ترین لباسای خودمو برات آوردم تا بپوشی!
    یه دفعه چهره اش برفروخته شدو داد زد:چی گفتی؟لازم نکرده نادون!همین لباسا رو دوباره میپوشم.و محکم درو بهم کوبید!
    خشکم زده بود و دهنم اندازه ی دهنه ی غار علیصدر باز شده بود!
    با همون دهن باز برگشتمو روی یکی از مبلا نشستم.
    تا حالا ندیده بودم!!!نشنیده بودم!!!واقعا چه بچه ایه!!!یعنی چه خانواده ای داره این بچه!!؟
    همین جور داشتم با خودم فکر میکردم که این چیزی که الان دیدم واقعی بود یا زاده ی تخیلاتم که صدام کرد!
    -نگین ...نگین...یه لحظه بیا...
    یعنی چیکارم داره که این جوری صدام میزنه!؟
    مثل اینکه خیلی بهش رو دادم"با اخم بلند شدمو رفتم طرفش"بلوزو شلورشو در آورده بودو فقط یه شورت تقریبا بلند پاش بود.مثل خودش با سر اشاره کردم که چی میخوای؟
    
    از قیافش معلوم بود که یکم از کارش شرمنده ست ولی هنوزم حالت مغرورشو حفظ کرده بود.
    داشتم عین طلب کارا بهش نگاه میکردمو منتظر بودم تا حرفشو بزنه.
    یکم نگاهم کرد " انگار دو دل بود نسبت به حرفی که میخواست بزنه.
    بلاخره بعد چند دقیقه گفت:ببخشید!!!
    این الان با من بود؟از من معذرت خواست؟!
    قیافه ی اخموشو از نظر گذروندم!الهی بچم پشیمونه.چه اخمیم کرده حتما خجالت کشیده!چه نازه.
    طبق معمول زود کار چند لحظه پیششو فراموش کردم.اخلاقم همین جوری بود همون جور که زود عصبانی میشدم همون جورم زود از یادم میرفت و فوری طرفو میبخشیدم.
    نیشم خود به خود باز شد و با خوش حالی گفتم:اشکالی نداره"اصلا به دل نگرفته بودم(آره جان خودم)
    اخمو صورتشو برگردوندو با حالت غدی گفت:البته اگه به دلم میگرفتی زیاد مهم نبود!بیشتر به خاطر این صدات کردم تا بیایو پشتمو بشوری!چون تا به حال خودم این کارو انجام ندادمو همیشه کسای دیگه برام این کارو میکردن!!
    مات و مبهوت مونده بودم"جانم!این الان چی گفت ؟! اولش از پروییش کپ کردم بعدشم از این که گفت پشتمو کسای دیگه میشورن کاملا هنگیدم!چقدر عجیبه! یعنی انقدر پولدارن؟!
    بعد چند ثانیه به خودم اومدم و دوباره بهش اخم کردم"حالا هرچی عمرا قبول کنم"فقط همینم مونده که دلاک و کیسه کش این بچه ی مغرور شم.مگه من نوکرشم!؟
    با یه حالت حرصی گفتم:دیگه چی؟شرمندتم من این کارو برات انجام نمیدم"خودت باید یه جوری پشتتو بشوری اگرم نمیتونی خب نشور.دیگه خودت میدونی.
    با این حرفم قیافش به کل عوض شد و با یه حالت خیلی مظلومی نگام کرد و بعدش سرشو تکون داد.
    اولش نزدیک بود از تعجب شاخام در بیان!ولی بعدش دلم براش کباب شد"من چقدر ظالمم خب اینم فقط یه بچه ست حالا یکم رفتارش با بقیه ی همسن وسالاش فرق میکنه.من نباید این جوری باهاش حرف میزدم"حالا یه درخواستی ازم کرد طرز برخوردم اصلا درست نبود"نمیمیرم که یکمم پشت این بچه رو بشورم.
    -باشه برو داخل" اینکارو برات انجام میدم.
    اما خیلی زود فهمیدم که قبول این کار یه اشتباه بزرگ بود!اون بچه خیلی سریع نقطه ضعفمو فهمیده بود و ازش استفاده کرده بود!
    و نقطه ضعفه من این بود که خیلی زود برای همه دل میسوزوندم...



    اینجوری شد که ما شدیم کیسه کش شازده!
    نیاک:قشنگ بشور..اونجا نه یکم اون ور تر...آره دقیقا همون جا...سریع باش...!
    با قیافه ای زار هر فرمایشی که آقا داشتن گوش میدادم.
    حقته نگین خانم.از بس که خنگی و زود گول میخوری"حالا قشنگ بکش.
    بلاخره کارم تموم شد اما یه دستت درد نکنه هم بهم نگفت بچه پررو!انگار که واقعا وظیفم بوده.البته هر چی که بکشم تقصیر خودمه از بس که خنگم..
    از حموم خارج شدمو به خاطر برداشتن حوله و لباس برای خودم دوباره به اتاق رفتم تا بعد از بیرون اومدن شازده منم اگه خدا بخواد به حمام برم.
    در کمدمو باز کردمو توشو نگاه کردم و پیراهن سفیدمو در آوردم"یه پیراهن سفید بندی یکم بالاتر از زانو و که تا کمر تنگ و قسمت پایینش کمی گشاد بود و روی کل پیراهن به شکل قلب های کوچولو نگین کاری شده بود.خیلی خوشگل بود و منم واقعا دوسش داشتم.
    همیشه عادتم بود وقتی توی خونه تنها بودم لباسای راحتو باز میپوشیدم و موقع هایی که بابا بزرگ تو خونه بود یه کمی مراعات میکردم.
    و خب اینم که جدا از رفتاراش فقط یه پسر بچه کوچیک بود و مشکلی نداشت اگه این لباسو جلوش میپوشیدم.
    بلاخره آقا نیاک اومدن بیرونو ماهم رفتیم حموم" بعد از گرفتن یه دوش کوتاه لباسمو پوشیدم" موهامو هم توی همون رختکن حمام سشوار کشیدمو ریختم دورم و بیرون اومدم.
    نیاک با دیدنم اول ماتش برد اما خیلی زود به خودش اومد و سرخ شد و روشو ازم برگردوند و گفت:این چه لباسیه که پوشیدی؟!چقدر زشته!اصلانم بهت نمیاد.
    وا این بچه چشه؟چرا اینجوری کرد؟! چرا گفت بهت نمیاد؟آخه این چی میفهمه لباسم کجاش زشته ؟!بد سلیقه..
    شونه هامو بالا انداختم و خیلی ریلکس گفتم:زشته که زشته پررو خان"من دوسش دارم.
    و با بیخیالی از کنارش رد شدم"به سمت اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم و
    با خودم گفتم دیگه بهم هیچ ربطی نداره که این بچه پررو میخواد چیکار کنه" اصلا حوصلشم سر بره حقشه"دیگه برام اهمیتی نداره!
    روی تختم دراز کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد...




    با حس دستای کوچیکی روی صورتم چشمامو باز کردم.
    نیاک کنارم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد.

    با حالتی خواب آلود گفتم:چیه چیزی شده؟
    اونم طبق معمول با قیافه ی تخس و با حالت خیلی بامزه ای گفت:خودت اینجا داری خیلی خوب استراحت میکنیو گرفتی خوابیدی"پس من چی ؟!خب منم خستم"من باید کجا بخوابم؟
    الهی چه گلگیم میکنه" اینجوری چه بامزه میشه.خب راست میگه بیچاره منم خیلی بچگونه رفتار کردم.
    بهش لبخند زدمو گفتم:خب یه تشک از توی کمد دیواری بیار پهن کنو توی اتاق بخواب.
    با یه قیافه ی مظلوم (مثل همون قیافه ای که اون سری گولشو خوردم)گفت:نمیشه منم روی تخت بخوابم؟!
    چقدر ناز"یعنی بذارم؟خب بچه ست دیگه اشکالش چیه؟اما نه من نباید از یه سوراخ دو بار نیش بخورم دیگه گول چهره ی مظلومشو نمیخورم!
    -نه شما بزرگ شدی و باید تنهایی روی تشک بخوابی.
    نیاک:آخه من روی زمین راحت نیستمو اصلا نمیتونم بخوابم!
    -خب اشکالی نداره میتونی بری توی اتاق بابا بزرگمو روی تختش بخوابی.
    نیاک:نه من اونجارو دوست ندارم از همین تخت خوشم اومده!
    عجب پررو یه دنده ایه ها!مثل اینکه چاره ای نیست"خب بچه ست دیگه شایدم میترسه توی یه اتاق دیگه تنها بخوابه و خجالت میکشه به من بگه.
    -باشه عیبی نداره فقط همین یه بارو میتونی اینجا بخوابی"تختم بزرگه هر دومون جا میشیم.
    با همون چهره ی همیشه مغرورش به شکل بانمکی سرشو تکون دادو سریع اومد روی تختو با فاصله ی کمی ازم دراز کشید.
    خندم گرفته بود ولی به زدن لبخندی اتکا کردمو دوباره چشمامو بستم"یعنی بابا بزرگ شب بر میگرده؟اصلا کجا رفته؟
    و همین جور که داشتم فکر میکردم خیلی زود باز به خواب رفتمو خودمو به دنیای بی خبری سپردم...














    اوم...اوم...اصلا حالش نیست که چشمامو باز کنمو از جام بلند شم.
    خواستم به عادت هر روز قبل از بلند شدن از جام دستامو بلند کنمو و کمی بکشم"اما نتونستم!یعنی هر کاری کردم نشد که نشد!
    چرا انقدر جام تنگه؟!نمیتونم نفس بکشم!انگاری که یکی منو سفت گرفته!صبر کن ببینم..!
    با تعجب چشمام رو باز کردم و با دیدن صحنه ی رو به روم درجا سکته زدم..!
    -چی...؟چی...؟این قول بیابونی دیگه کیه؟!
    بلند داد زدم:تو دیگه کی هستی؟اینجا چیکار میکنی؟ولم کن..ولم کن عوضی...
    باشنیدن صدای دادم سریع چشماشو باز کرد و دستاشو هم از دورم برداشتو گوشاشو گرفت
    و با اخم گفت:چه خبرته؟آروم تر بابا کر شدم!
    تا دستاشو باز کرد از فرصت استفاده کردمو فوری ازش فاصله گرفتم و از تخت پریدم پایین.
    اما در آخرین لحظه پام گیر کرد به لبه ی تختو و...
    فکر میکردم قراره با مخ بخورم زمین و متلاشی شم ولی بر خلاف تصورم همون دقیقه کسی که داشتم ازش فرار میکردم با دستای قدرتمندش کمرمو از پشت گرفتو مانع از افتادنم شد و در گوشم به آرومی گفت:مواظب باش!
    از زمزمه ای که در گوشم کرد یه حس خاصی بهم دست داد اما خیلی سریع موقعیتمو درک کردمو برای فرار از دستش یکم سرمو چرخوندمو بازوشو گاز گرفتم!
    اونم بعد این کارم زود کمرمو ول کرد و بازوشو چسبید و با قیافه ی برزخی گفت:آی...چته تو دختره ی وحشی؟!
    با وحشت کمی عقب عقب رفتمو بعدش شروع کردم به دویدن...
    اونم تا دید که دارم فرار میکنم دویدو به دنبالم افتاد و داد زد:صبر کن..بهت میگم صبر کن دختره ی نادون...
    اما من بدون توجه به حرفاش میدویدم و نمیدونستم کجا برم .
    پشتمو نگاه کردم چیزی نمونده بود که بهم برسه.همون لحظه در باز اتاق بابا بزرگ به چشمم خورد.
    سریع واردش شدمو قبل از این که بهم برسه درو بستمو قفل کردم.
    کمی با مشتو لگد به در کوبید و بعد بیخیال شد و با حرص و عصبانیت گفت:تا آخر عمرت که نمیتونی اون تو بمونی...بلاخره که میای بیرون...
    و صدای قدم های محکمش که از در اتاق فاصله میگرفت.
    همون جور پشت در خشکم زده بود..وای حالا باید چیکار کنم؟! این قول چه جوری اومده اینجا!؟اصلال همچین چیزی ممکن نیست.
    یکم با خودم فکر کردمو به این نتیجه رسیدم که شاید هنوزم خوابمو همه ی این اتفاقا یه خواب ترسناکه!آره حتما همین طوره!
    و بعد از این فکر با خوش حالی زیاد یه سیلی خیلی محکم روانه ی صورت نازنینم کردم!ولی...



    همون جا روی زمین نشستمو با نا امیدی سرمو توی دستام گرفتم.
    حالا باید چیکار کنم؟این یارو چه جوری اومده تو خونه؟
    یکم فکر کردمو...
    صبر کن ببینم پس نیاک کجاست؟!اون که دیشب پیش من خوابید.یعنی این قول بیابونی با اون بچه کاری کرده؟نه خدا نکنه"پس چرا تو خونه نیست؟!یعنی واقعا...
    راستی بابا بزرگ چی؟چرا هنوز خونه نیومده؟!با این که صبح شده ولی هنوز خبری ازش نیست!نکنه...نکنه...سر بابا بزرگم بلایی آورده؟
    سریع سرمو تکون دادم"نه نه این غیر ممکنه...نباید از این جور فکرا کنم"نباید نفوذ بد بزنم"حتما دیشب خونه ی یکی از دوستاش مونده و به خاطر همینه که هنوز نیومده!ولی...
    باید حتما یه کاری کنم.دورو ورمو نگاه کردم.
    ای خدا چه جاییم اومدمو پناه گرفتم"این اتاق هیچ پنجره و تلفنی نداره.گوشیمم که تو اتاق خودمه"نمیتونم ریسک کنمو به اتاقم برم و گوشیمو بردارم ممکنه که گیر بیوفتم.
    اگه بشه و بتونم توی یه فرصت مناسب یه جوری از دستش در برمو از خونه خارج بشم خیلی خوب میشه "اون جوری خیلی راحت میتونم به پلیسم خبر بدم .
    سرو وضعمو از نظر گذروندم"با این لباس که نمیتونم برم بیرون این جوری دیگه آبرو و حیثیت برام نمیمونه.
    توی این اتاقم که لباسی ندارم"دوباره اتاقو بررسی کردم تا که چشمم به چوب لباسی گوشه ی اتاق خورد.
    آره خودشه...
    چادر گلدارمو همیشه وقتی که میرفتم توی حیاط سرم میکردم و بعد طبق معمول پرتش میکردم روی مبلی جایی"احتمالا این بارم بابا بزرگ برش داشته بودو اینجا آویزونش کرده بود.
    با خوش حالی سمت چوب لباسی رفتمو چادرو برداشتمو سرم کردم.
    و فقط منتظر یه فرصت مناسب بودم که سریع به سمت خروجی برمو خودمو نجات بدم.
    نیم ساعتی منتظر موندم و بعد به طرف در رفتمو خیلی آروم کلید رو توی در چرخوندم و بدون کوچکترین صدایی کمی بازش کردم و به بیرون سرک کشیدم.
    سالنو اطرافشو با دقت تمام نگاه کردم اما خبری ازش نبود
    حتما توی یکی از اتاقاست یا ...
    وقتی از امن بودن سالن مطمئن شدم در اتاق رو بیشتر باز کردمو بیرون رفتم.
    هم زمان با قدم های آهسته ای که بر میداشتم اطرافم رو هم میپاییدم.
    بلاخره به در خروجی رسیدمو نفس حبس شدمو با شدت به بیرون فوت کردم و بعد دستگیره ی در رو کشیدم"چشمام از ترس و تعجب گرد شدن.
    چی؟این ممکن نیست!دوباره دستگیره رو بالا و پایین کردم.
    این چرا...این چرا قفله!؟
    همون لحظه دستی دور کمرم پیچید و منو به خودش چسبوند"خشک شدم.
    قبل از این که به خودم بیامو کار قبلمو تکرار کنم زود دستمو خوندو با دست دیگش سریع جلوی دهنمو گرفت و لبهاشو به گوشم نزدیک کرد اونقدر نزدیک که نفسهاش گوشمو میسوزوند و با هر بار زمزمه کردنش" هری دلم پایین می ریخت .
    زمزمه کرد:جایی تشریف میبردین خاله ریزه؟
    

    چادر از سرم افتاده بود و چشمام هم تا آخرین حد باز شده بودن و از ترس بدنم میلرزید.
    از همه ی اینا بدتر احساس خاصی بود که از این نزدیکی و از بودن توی آغوش این مرد غریبه بهم دست داده بود!اصلا این احساسو دوست نداشتم و تا به حال همچین حس رو تجربه نکرده بودم.
    شاید به خاطر این بود که تا این لحظه به هیچ مردی به این اندازه نزدیک نبودم.
    احساساتم باهم قاطی شده بودن"یه طرف حس ترسی بود که نسبت به این فرد و بلایی که قراره به سرم بیاره داشتمو طرف دیگه این حس جدید...!
    دوباره در گوشم با اون صدای بم و مردونش زمزمه کرد:نترس!اگه دختر خوبی باشیو صدات در نیاد و دوباره رفتار بدی ازت سر نزنه یا وحشی نشی ولت میکنم"باشه خاله ریزه؟
    تند تند سرمو تکون دادم تا بفهمه که حرفشو قبول کردم.
    اما قبل از این که ولم کنه دوباره گفت:اینو یادت باشه اگه به حرفام گوش ندیو بخوای کاری کنی یا جیغ بزنی و فکر فرار به سرت بزنه "منم بدم نمیاد که تا آخر عمرت اینجا اسیرت کنم.اما به نظر میاد تو زیاد از این کار خوشت نیاد.نه؟
    و بعد از این حرف ازم فاصله گرفت!!




    انگار بهم برق 220 ولتی وصل کرده بودن" همون طور سیخ سرجام ایستاده بودم.
    چرا این کارهارو انجام می ده!؟اصلا منظورش چیه؟از من چی میخواد؟چه آدم عوضی و پررویه...!
    اینا حرفا و سوالاتی بودن که مدام توی سرم میچرخیدن.
    ولی طولی نکشید که باز به خودم اومدمو دوباره اون روی چموشم برگشت"و با حرص سرش داد زدم:اصلا بگو ببینم تو کی هستی؟چه طوری اومدی به این خونه؟چی میخوای از جون من بدبخت؟
    یکم اخماش توهم رفت و بعد با حالت ترسناکی گفت:من بهت چی گفتم؟؟مثل این که اشتباه فکر کردمو تو هم بدت نمیاد که....
    بازم طبق معمول خیلی زود فهمیدم که چه گندی زدم" و قبل از اینکه جملشو تموم کنه دوباره خشک شدم و با چشمای گرد و با وحشت زیاد نگاهش کردم .
    اون قول بی شاخ دمم تا چشمش به قیافه ی وحشت زده ی من خورد یه دفعه ساکت شد و چند ثانیه با تعجب بهم نگاه کرد.
    و بعد اون چند ثانیه قیافش از حالت ترسناک در اومدو انگاری...
    یعنی به نظرم اومد که چشماش خندیدنو برای لحظه ای یه لبخند خیلی خیلی محو روی لبهاش شکل گرفت(شایدم اشتباه دیده بودم!)
    ادامه داد:خب این سری میبخشمت"اما باید از این به بعد به حرفام خوب گوش بدی وگرنه اتفاق خوبی نمیوفته!خودت متوجه ای که چی میگم؟!!
    ترسم بیشتر شدو همون جور بی حرکت بهش زل زدم"دقیقا مثل یه مجسمه.

    دوباره بهم نگاهی انداختو گفت:حالا نمیخواد بترسی گفتم اگه به حرفم گوش ندی"ولی تو که دختر حرف گوش کنی هستی این طور نیست؟!
    و بعد از این حرفش یه ابروشو داد بالا و کمی به طرفم خم شد و به صورتم زل زد.
    اما من بازهم چیزی نگفتمو فقط نگاهش کردم.
    وقتی دید هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم دوباره عصبانی شد و سرم داد زد:نشنیدی چی گفتم نادون؟؟
    با لکنت جواب دادم:ب..ب..بله
    واقعا ترسیده بودم"فکر تنها بودنم و فکر اسیر بودنم تو دستای یه مرد بی اعصاب با هیکلی درشت اذیتم میکرد و منو به شدت میترسوند"اون میتونست بدون اینکه کسی بفهمه هر بلایی به سرم بیاره!
    با جوابم آروم شد و گفت:خوبه.بذار دوباره خودمو معرفی کنم"اسم من نیاک!(چی؟چی؟نیاک؟یعنی این اسم عجیب و غریب انقدر زیاد شده؟!پس چرا من تا به حال نشنیده بودم؟!)
    نذاشت بیشتر از این فکر کنمو ادامه داد:همون بچه ای که دیروز آوردی توی خونت!!!
    با جمله ی آخرش دیگه رسما دو تا شاخ روی سرم ظاهر شد!این قول بیابونی چی گفت؟مگه الان موقعه ی شوخی کردنه؟یعنی داره منو مسخره میکنه؟!
    به قیافش نمیخوره که اهل شوخی باشه یا بامن شوخی داشته باشه ولی...
    فکرشو کن این همون بچه ی تخس و پررو باشه.
    باز طبق معمول موقعیتمو فراموش کردمو بلند بلند زدم زیر خنده و بین خنده هام گفتم:شوخی میکنی نه؟منو چی فرض کردی؟اگه به یه بچه ی دو ساله هم این حرفو بزنی میفهمه داری خالی میبندی!یعنی تو...تو...همون بچه ی گستاخو پررو...
    دیگه نتونستم ادامه بدمو بلندتر از قبل خندیدم.
    یه دفعه دستی گردن باریکمو خیلی محکم در بر گرفتو منو کوبید به در پشت سرم"داشتم خفه میشدم.
    نگاهم از دستاش بالاتر کشیده شدو صورتشو نظاره کردم و با صحنه ی وحشتناکی رو به رو شدم!صورتش کاملا قرمز شده بودو رگ پیشونیش بیرون زده بود ابروهاش از اخم غلیظی که کرده بود به چشماش رسیده بود و در آخر دندونایی که از شدت خشم روی هم میسایید!
    انگاری داشت از عصبانیت منفجر میشد.(این جا بود که تازه فهمیدم باز گند زدم اونم چه گندی)
    گردنمو بیشتر فشار داد و از بین قفل دندون هاش با حرص فریاد زد:من خالی میبندم؟من گستاخو پرروام" آره؟؟چی با خودت فکر کردی دختره ی احمق؟مگه من با توی ابله شوخی دارم؟
    

    دیگه واقعا داشتم خفه میشدم"از درد و تنگی نفس اشکاهام از گوشه های چشمام سرازیر شدن.و قطره ی اول روی دستش نشست"انگار با خیس شدن دستش کمی به خودش اومدو تازه متوجه ی اشکامو حال بدم شد.
    نگاهش رنگ تعجب گرفت و سریع دستاشو از روی گردنم برداشت و کمی عقب رفت.
    بعد از این که ولم کرد خم شدمو شروع کردم به سرفه کردن"نمیتونستم راحت نفس بکشم گلوم بد جوری میسوخت.سعی کردم نفس های عمیق بکشم تا هوا وارد ریه هام بشه"بلاخره تونستم اما از درد گلومو یاد لحظات سختی که چند دقیقه ی ی پیش گذرونده بودم مدام اشک میریختم.
    از اون نوع دخترایی نبودم که جلوی هر کسی بی خود و بی جهت الکی گریه میکردن ولی واقعا حس بدی داشتم و نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم"همش یاد اون لحظه ای میوفتادم که فکر میکردم زندگیم داره تموم میشه و به زودی میمیرم و دیگه هیچ راه نجات و امیدی نیست.
    بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد و تونستم خودمو کمی جمع و جور کنم و به خودم مسلط بشم.
    صاف ایستادمو با چشمای اشکالودم نگاهش کردم.
    قیافش بد جوری پشیمون میزد ولی بازم با لحن مغروری بهم گفت:نمیخواستم این جوری بشه"میدونی که خودت باعثش شدی!بد رفتی روی اعصابم!
    حالا که فکرشو میکنم واقعا رفتاراش خیلی شبیه اون پسر کوچولوی غد!
    هیچی نگفتمو سرمو انداختم پایین و ساکت موندم تا ادامه ی حرفاشو بزنه(خیلی ازش میترسیدم).
    اما چند ثانیه ای گذشتو باز هیچی نگفت(چی شد یعنی حرفاش تموم شدن؟!).سرمو بالا آوردمو نگاهش کردم و دیدم که اصلا حواسش اینجا نیست!
    یه ابروش داده بود بالا و داشت با لذت خاصی سرتا پامو نظاره میکرد"مثل وقتایی که آدم از یه چیزی خیلی زیاد خوشش میاد!
    بعد از این که سر تا پامو یه بار کامل اسکن کرد نگاهش برگشتو روی قسمت بالا تنم و شونه هام ثابت موند!
    چی شده؟!این چرا اینجوری نگاه میکنه؟!فوری لباسمو نگاه کردم که ببینم مشکل از کجاست!
    وای خداجون...خاک همه ی عالم بر فرق سر من خنگ...!
    اصلا حواسم نبود که چادرم افتاده و از اون بدتر لباسم بود که بنداش از سرشونه هام سرخورده بودنو اومده بودن پایین تر و تمام بند و بساط من بد بخت نمایان شده بود!!
    بی آبرو شدم...بی حیثیت شدم...حالا چیکار کنم...
    سریع بندای لباسمو درست کردمو داد زدم:چشاتو درویش کن... ای هیز عوضی مگه خودت ناموس نداری؟؟

    باحالت زاری خم شدمو چادرمو از روی زمین برداشتمو سرم کردم و گوشه هاشو با دستام سفت چسبیدم تا هیچ جایی از بدنم معلوم نباشه.(در حین انجام عملیات همش خودمو آه و نفرین میکردم)
    با دیدن کارام نیشخندی زدو گفت:حالا نمیخواد خودتو این جوری بپوشونی!من که دیگه همه جاتو دیدم راحت باش!درضمن دفعه ی آخریه که به من توهین میکنی" حالا این دفعه رو به خاطر این که تو شرایط خوبی نبودی میبخشمت!!
    و با چشمای خندون و نیشخندی بزرگ تر از قبل به صورت قرمزو شکل لبو شده ی من نگاه کرد.(یه روزی با دستای خودم میکشمت عوضی)

    ​

    نیاک:خوب گوش کن و ببین چی میگم...من باهات هیچ شوخی ندارم"از همون اولم بهت گفته بودم که من بچه نیستمو فقط ظاهرم برای مدتی این شکلی شده اما خودت باور نکردی!
    جانم...؟این چی داره میگه؟یعنی راست میگه؟!امکان نداره..اصلا تو مغزم نمیگنجه...
    هر چقدرم بگه دروغ نمیگم بازم نمیتونم باور کنم!شاید برادر اون بچه ستو وقتی من خواب بودم اومده تو یا...خدای من دیگه مخم به جایی قد نمیده.
    میخواست دوباره حرفی بزنه که همون موقع صدای مهیبی از وسط سالن بلند شد!
    هر دومون به نقطه ای که صدا ایجاد شد نگاه کردیم!
    این نور دیگه چیه؟!انگاری بینشم یه چیزیه!چشمامو ریز تر کردم تا شاید بتونم اون وسطو ببینم.اما نور خیلی زیاد بود و اصلا نمیشد دید!
    نیاک:بلاخره اومدی قوقنوس؟!منتظرت بودم!!
    چی قوقنوس؟!یعنی قوقنوس واقعی؟!مگه وجود داره؟مگه هست؟اصلا مگه داریم؟!از کجا اومده تو خونه؟
    نکنه هنوز دارم خواب میبینم؟ولی من که به خودم سیلی هم زدم؟شاید دیوونه شدمو همه ی اینا ناشی از توهممه؟!و شاید هم...وای مامانی...
    متعجب و با چشمایی که بیش از حد گرد شده بودن به رو به رو نگاه کردم.
    میخواستم ببینم این موجود افسانه ای چه شکلیه!
    نور کلا محو شد و اون چیزی که وسطش قرار داشت نمایان شد.
    شوک زده بهش نگاه کردم!
    این که... این که...یه آدمه!!یعنی این همون قوقنوسه؟!چرا همچین اسمی رو روی این بدبخت گذاشتن؟یعنی اسم کم آوردن که اسم یه پرنده رو روش گذاشتن(اونم یه پرنده ی افسانه ای)؟!
    فکر میکردم اسم نیاک خیلی عجیب و غریبه این که صد برابر از اون بدتره...
    وایسا ببینم اصلا چطوری اومد تو؟!
    قوقنوس تعظیم کرد و گفت:سلام سرورم"ببخشید که دیر به خدمت رسیدم!اوضاع کاخ کمی نابه سامان بود!
    چرا این جوری حرف میزنه؟سرورم...!!کاخ...!!
    نه به احتمال زیاد این دوتا دیوونن و از دیوونه خونه فرار کردن و اومدن اینجا!
    وای خدا بیچاره شدم"نکنه میخوان 2 تایی بریزن روی سر من فلک زده؟



    به صورت فرد جدید یعنی قوقنوس دقیق شدم.
    تا اگه خدا خواست و زنده موندم و از پیش این دیوونه ها سالم بیرون اومدم بعد از رفتن به اداره ی پلیس برای چهره نگاری خیلی به دردم میخوره.
    خیره ی صورت قوقنوس شده بودم" چهره ی خیلی زیبایی داشت بیشتر بهش میخورد دختر باشه تا یه پسر!صورت سفید مثل برف "بینی و دهان خیلی کوچیک و با چشمان فوق العاده زیبا..
    چه چشمایی داشت "رنگشون مشخص نبود!انگار یه جورایی هفت رنگ بودن"نگاهش آدمو طلسم میکرد!
    نگاه قوقنوس متوجه ی من شدو این دفعه به طرف من تعظیم کرد و گفت:سلام بر شما پرنسس جوان!خوش حالم که بعد از مدت ها دوباره چهره ی زیبای شمارو زیارت میکنم!
    جان؟؟!این پرنسس دیگه کیه؟؟!
    پشتمو اطرافمو نگاه کردم تا شاید پرنسسی که میگه رو ببینم"با خودم گفتم حتما باز یه دیوونه ی دیگه وارد این خونه شده و من ازش بی خبرم!اما هر چقدر این ورو اون ورمو نگاه کردم نتونستم همچین شخصی رو پیدا کنم.هیچ کس دیگه ای به جز ما 3 نفر اینجا نبود!!
    با تعجب و دهن باز به خودم اشاره کردمو فکرمو بلند گفتم:نکنه این دیوونه با منه؟؟!
    قوقنوس:چیزی فرمودید بانوی من؟
    خندیدمو سریع گفتم:نه...نه...من که چیزی نگفتم...!(چه سوتی بزرگی"نزدیک بودا)


    نیاک:چیه تعجب کردی؟!معلومه که از هیچ چیزی خبر نداری!آره این درسته که تو یک رعیتیو به شکل یک رعیت بزرگ شدی"اما در واقعیت تو از نوادگان اصیل زاده ها هستیو خاندانت یکی از بزرگترین خانواده های سلطنتی بودن و تو یک پرنسسی!
    و بعد از تموم شدن حرفش بهم با تحقیر نگاه کرد و پوزخند زد!(عوضی)
    دیگه کم مونده بود غش کنم و از حال برم...واقعا گنجایش و تحمل این همه اتفاقو اونم توی یه روز نداشتم...باورش واقعا سخت بود...
    از شدت شک وارده دوباره رفتم توی حالت مجسمه ای و زل زدم به صورتای اون دوتا دیوونه...
    وقتی قوقنوس حال خرابمو دید با نگرانی به سمتم اومد و گفت:چیزی شده بانو؟!حالتون خوب نیست؟!بهتره که کمی استراحت کنید تا حالتون بهتر بشه.
    بهم نزدیک ترشدو خواست دستمو بگیره و منو به طرف کاناپه ببره!
    اما من خیلی سریع دستشو پس زدمو با چشم غره و اخم بهش نگاه کردم.
    چه پرروان اینا"اون یکی که تا تقی به توقی میخوره همش بغلم میکنه "این یکیم که الکی الکی میخواد دستمو بگیره!
    اون قول بیابونی هم بعد از دیدن عکس العملم دوباره بهم پوزخند زد!(انقدر پوزخند بزن تا واقعا قیافت شبیه سکته ای ها بشه)
    اما چهره ی قوقنوس خیلی ناراحت میزد"
    بعد از چند ثانیه با حالت پشیمونی رو بهم گفت:گستاخی منو ببخشید بانو"باور کنید اصلا قصد اذیت و آزار شمارو نداشتم!
    یکم دلم به حالش سوخت"ولی به روی خودم نیاوردم!بهتره که بهشون رو ندم وگرنه...




    میخوام بدونم اینجا چه خبره و اینا از چی حرف میزنن؟!حتی اگه این یه کابوس بیشتر نباشه..
    با لحن آرومی گفتم:من می خوام همه چی رو بدونم؟!میخوام بدونم که شما برای چی اینجایید و جریان چیه؟؟
    بعد از پایان حرفم هر دوشون بهم نگاه کردن.
    قوقنوس دوباره به نیاک تعظیم کرد و گفت:لطفا اجازه بدید که من براشون کامل توضیح بدم.
    نیاک سرشو تکون دادو اجازه رو صادر کرد و دوباره به سمت من برگشتو با نیشخند حرص دراری به صورتم زل زد.
    دیگه بهش توجه ای نکردم و کل تمرکزمو جمع کردم روی حرفایی که قوقنوس قرار بود بزنه.
    قوقنوس:همون طور که عالیجناب گفتن شما از یه خاندان سلطنتی مهم و بزرگید!
    ببینم شما خبر دارید که پدر و مادرتون چطوری فوت کردن؟!
    -آره"پدر بزرگ بهم گفته.وقتی که کوچیک بودم هر دوشون توی یه تصادف مردن.
    قوقنوس:نه" این اصلا درست نیست!!
    مشاور این حرف رو به به این خاطر بهتون گفتن چون قرار بر این بوده که شما تا وقتی که به سن قانونی یعنی 18 سالگی برسید از چیزی مطلع نشید!این واقعا به صلاحتون بوده!
    این جوری میتونستید با خیال راحت و در امن و امان توی این مدت معین داخل این دنیا به صورت یک دختر عادی زندگی کنید!


    مشاور ؟!منظورش از مشاور کیه؟!یعنی پدربزگو میگه؟!
    زمانی که شما فقط یه بچه ی 2 ساله بودید به یک باره دشمنان قوی ظاهر شدن که به دنبال قدرت و ثروت بی حد و مرزی میگشتن"تعدادشون کم بود و افراد خیلی زیادی نداشتن اما هر کدوم از اون ها دارای قدرت شیطانی و خاصی بود!
    چون خانواده ی شما یکی از قدرتمند ترین و ثروتمند ترین خاندان های اشرافی بود خیلی زود مورد هدف قرار گرفت!
    شبونه به کاختون حمله میکننو...
    پادشاه و اطرافیانشم زمانی از این اتفاق با خبر میشن که دیگه دیر شده بود و اون شیاطین همه رو قتل عام کرده بودن!
    توی قلبم احساس درد کردمو قطره اشکی از چشمام سرازیر شد"قیافه ی قوقنوسم هر بار که تعریف میکرد غمگین تر از قبل میشد.
    ادامه داد:بعد از چند روز متوجه شدیم که پرنسس توسط مشاور معتمد خانواده نجات پیدا کردن!!
    پدر و مادرتون قبل از مرگشون شما رو به جناب مشاور همون کسی که شما پدر بزرگ صداش میکنید میسپرن و از راه مخفی کاخ فراریتون میدن!
    اشکام شدت پیدا کرده بودنو دیگه نمیتونستم جلوشونو بگیرم.زانوهام دیگه توانی برا ایستادن نداشتن و همون جا روی زمین نشستم.
    یعنی داره راست میگه؟!پدر و مادرم به این بدی کشته شدن؟!پدر بزرگ چی؟!یعنی واقعا بابا بزرگ واقعیم نیست؟!!
    حتی دیگه نیاکم با دیدن حال زارم ناراحت و نگران شده بود!
    و دیدم که به قوقنوس اشاره کرد تا دیگه بیشتر از این ادامه نده!
    اما من باید میدونستم...باید میفهمیدم که چی به سر خانوادم اومده ...و اینکه من واقعا کیم....؟
    به خاطر همین خیلی سریع گفتم:خواهش میکنم ادامه بده"میخوام همه چی رو بدونم.
    بعد از زدن این حرف از جانب من .قوقنوس به نیاک نگاه کرد و وقتی اونم بهش اجازه داد"باز شروع کرد به تعریف کردن:
    اون شیطان های وحشی میدونستن که شما زنده اید و همه جارو برای پیدا کردنتون زیرو رو میکردن!
    انگار اون ها از همون اولم بیشتر از هر چیزی به دنبال به دست آوردن قدرت جادویی شما بودن که از مادربزرگ پدریتون بهتون ارث رسیده بود و تا پیداتون نمیکردن بیخیال نمیشدن!پادشاه و اطرافیانش یعنی همون وزرا و خانواده های اشرافی میترسیدن که شمارو از دست بدن "شما نامزد شاهزاده بودید و ملکه ی آینده و غیر از اینها آخرین بازمانده از نسلتون که دارای قدرته" کشور بهتون احتیاج داشت.اون زمان ها واقعا زمان های سختی بودن!
    چی شد؟!چی گفت؟!نامزد شاهزاده!!ملکه ی آینده!؟این شاهزاده دیگه کیه؟!اصلا مگه یه بچه ی 2 ساله نامزد میکنه؟!!
    دیگه نذاشت بیشتر از این فکر کنمو به مخم فشار بیارم و ادامه داد:به همین خاطر تصمیم بر این شد که شمارو بدون اطلاع دادن به کسی همراه مشاور به این دنیا بفرستن تا زمان مناسب برای برگشت فرا برسه!
    و به همه ی مردم اعلام کردن که پرنسس گم شده!
    

    دیگه اشکام بند اومده بودن.
    تمام این مدتی که از گذشتم میگفت سرم پایین بودو فقط به حرفاش گوش میدادمو در موردشون فکر میکردم"سرمو بالا آوردمو به صورت قوقنوس نگاه کردم"میخواستم از صورتش دروغ یا راست حرفاشو تشخیص بدم!
    چهره اش خیلی غمگین بود اما تا متوجه ی نگاهم به خودش شد"تغییر حالت داد و بهم لبخند زد.
    هنوزم باورم نمیشه"اما انگار از درونم یه صدایی مدام فریاد میزنه باور کن!این آدم داره حقیقتو میگه!
    و هنوز که هنوزه با این که حرفاش تموم شده اما باز هم قلبم سوزش داره و درد میکنه!
    ولی اگه واقعا این زندگی و سرگذشتی که گفت راست باشه!پس اون شاهزاده که بین داستانش ازش حرف زد کیه؟!آدمی که هرگز ندیدمشو از قضا نامزدمم هست؟!!
    سوالمو ازش پرسیدم:
    -میشه بگی این شاهزاده یا همون نامزد بنده که من تا الان ازش بی خبر بودم چه کسیه ؟!!
    قوقنوس با همون لبخندی که از چند لحظه ی پیش روی لباش مونده بود به بغل دستش اشاره کرد و جواب داد:البته بانو"شاهزاده نیاک نامزدتون هستند!!!
    چی!!!!!!!!!!؟؟؟
    به سمتی که با دست نشون داد نگاه کردم"پوزخندش از همیشه پررنگ تر شده بود و با چشمای خوش حالش که توشون چلچراغ روشن کرده بودن بهم زل زده بود.
    خدای من!این محاله!!یعنی از این اتفاق بدترم وجود داره!؟
    یعنی نامزد من....! کسی که توی 2 سالگی باهاش نامزد کردم.....!همون ملکه ی عذابمه!!؟
    همون لحظه انگاری یه سطل آب یخ روم خالی کردنو بعدشم بهم شوک الکتریکی وارد کردن!!!
    بدنم به لرزه افتاده بودو با وحشت و شوک به اون قول بیابونی چشم دوخته بودم!
    بابابزرگ کجایی ؟تو رو خدا بیاو منو از دست این دیوونه ها نجات بده...
    تو همون حالت آروم زمزمه کردم:بابابزرگ...باباجونم
    قوقنوس بهم نزدیکتر از قبل شدو وحشت زده پرسید:چی شد بانو؟حالتون بازم بد شد؟ و بعد سرشو کمی خم کرد..
    بهش نگاه کردمو به سختی تکرار کردم:بابابزرگ...بابابزرگم؟؟؟!
    تا اینو شنید دوباره چهره اش غمگین شد و سرشو انداخت پایین و گفت:متاسفانه از دیروز صبح تا الان خبری ازشون نداریم"همه جارو دنبالشون گشتیم ولی انگار آب شدن و رفتن توی زمین!!
    چشمام گشاد شدنو حالم از قبل بدتر"
    بابابزرگم...باباجونم..تنها کسم پیدا نمیشه؟!یعنی چه بلایی سرش اومده؟!شاید اینا...
    نه دیگه طاقت این یکی رو ندارم"اتفاق پشت اتفاق...همه رو تا این لحظه تونستم تحمل کنم اما این یکی دیگه خارج از تحمل منه!من جونم به آقاجونم بستست...
    کم کم بدنم بی حس شدو داشتم از حال میرفتم.
    چشمام بسته شدن اما قبل از افتادنم دستای قوی بزرگی رو روی شونه هام حس کردم و بلافاصله حس مطبوع و خوشایندی که صبح تجربه اش کرده بودم به سراغم اومد...
    و صدای نگرانی که مدام کنار گوشم پشت هم تکرار میکرد:نگین...نگین
    دوست داشتم بیشتر احساسو تجربه کنمو این صدای دلنشینو بیشتر از این ها بشنوم ولی طولی نکشید که از حال رفتمو به عالم بی هوشی سفر کردم...
    

    توی یه راهروی خیلی بزرگ قدم میزنم"راهرویی که نمیدونم انتهاش به کجا میرسه!
    همه جا رو سکوت فرا گرفته.اصلا نمیدونم کجام"ته راهرو دری میبینم با عجله به سمتش میرمو درو باز میکنم از اون راهرو خوفناک خارج میشم ولی به جایی بدتر از اون راهرو میرسم!
    چرا اینجا انقدر تاریکه؟؟خیلی ترسیده بودم.
    همون لحظه مشعل های روی دیوار روشن شدن!
    اطرافمو نگاه میکنم مثل یه تونل بود و هیچ چیزیم درونش نبود...دوباره به جلو حرکت کردم.
    من کجام؟؟!چطوری به اینجا اومدم؟؟!اشکام از چشمام پایین میریزن...
    فردی کنارم میادو دستمو توی دست بزرگش میگیره!میخوام از ته دل جیغ بزنم اما قبل از جیغ زدن صدای اون فرد به گوشم میرسه که با مهربونی بهم میگه:نترس عزیز دل" منم...اینو باید بدونی که من همیشه پیشتم و هیچ وقت تنهات نمیذارم؟!
    من این صدارو میشناسم..این صدای مهربون مطعلق به تنها کسمه...
    با خوش حالی بر میگردمو بهش نگاه میکنم و باهاش حرف میزنم:بابابزرگ!؟باباجونم بلاخره اومدی؟؟
    خیلی شاد بودم که بابابزرگ کنارمه این جوری دیگه از چیزی نمیترسم.
    دستای همو سفت گرفتیمو راه افتادیم"انتهای تونل به یه جنگل ختم میشد!
    از تونل بیرون اومدیمو بهم لبخند زدیم ولی....!
    ناگهان تمام جنگل رو مه گرفتو دستم از دست بابابزرگ جدا شد!دیگه کنارم حسش نمیکردم!
    بلند فریاد زدم:بابابزرگ...بابابزرگ کجا رفتی؟!
    هیچ جارو نمیتونستم ببینم"دوباره وحشت به سراغم اومد و نمیتوستم حتی قدم از قدم بردارم!
    باز صدای کسی رو شنیدم اما اینبار بابابزرگ نبود!!
    یه صدای بی نهایت ترسناک که با قهقه های شیطانی مدام تکرار میکرد:بیا پیش من پرنسس کوچولو...بیا پیش من...مگه نفهمیدی که چقدر دنبالت گشتم؟!بیا پیش من...
    نشستم روی زمینو گوش هامو با دستام گرفتم تا دیگه اون صدای گوش خراشو نشنوم"حس میکردم که هر لحظه داره بهم نزدیک و نزدیکتر میشه.
    دیگه چیزی نمونده بود بهم برسه که من از اعماق وجودم جیغ کشیدم و...
    *************************************
    پرنسس..پرنسس نگینه...!!چشماتونو باز کنید...
    چشمامو باز کردمو دوروبرمو نگاهی انداختم.اینجا که اتاق خودمه!
    نفس آسوده ای کشیدم.بازم کابوس دیدم"پس این کابوسا کی تموم میشن؟!خیلی وقته که میترسم بخوابم اما ناچارم...
    همون طور که به اطراف اتاق نگاه میکردم چشمم به قوقنوس خورد که دقیقا کنار تختم ایستاده بود.
    قوقنوس:بلاخره بیدار شدید بانو؟خیلی نگرانتون شده بودیم!
    از ترسم سریع نشستمو کمی به عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم دیگه نمیتونستم بیشتر از اون عقب برم چون از تخت پرت میشدم پایین.
    چشمام پر از اشک شدنو با نا امیدی به فردی که رو به روم بود زل زدم.
    پس یعنی این یکی کابوس نبود؟!چه خوش خیال بودم من..
    قوقنوس لبخندی زد و گفت:نترسید بانو منم(چه خوشه این همون از تو میترسم دیگه)داشتید کابوس میدیدید؟چرا همش توی خواب جیغ میکشیدید؟؟
    خودمو کمی جمع و جور کردمو جواب دادم:آره" بیشتر اوقاتی که خوابم کابوس میبینم.
    با قیافه ی مشکوکی پرسید: کابوس هاتون از کی شروع شدن بانو!؟


    -از خیلی وقته که این جوریمو دقیقا هم یادم نمیاد از کی این کابوس هارو میبینم"شاید از بچگیهام.
    خوش حال شد و گفت:خوبه!
    کابوس دیدن من خوش حال کنندستو خوبه!چه آدمیه این دیگه...!فکر میکردم آدم خوبی باشه..
    با اخم بهش نگاه کردم تا شاید یکمی خجالت بکشه و روش کم بشه.
    تا اخمامو دید سریع و با ترس گفت:نه...نه...اشتباه فکر نکنید"اصلا قصد توهین به شما رو نداشتم.
    خب اینم یه نمونه ایی از قدرتتونه!اما چون فعلا قدرتتون مهرموم شده و شما از وجودش با خبر نبودید
    تا این لحظه خودشو به شکل کابوس نشون داده!
    با تعجب بهش نگاه کردم.
    ای خدا این دیوونه داره چی میگه؟!قدرت دیگه چیه؟!آخه من قدرتم کجا بود؟!
    چرا زندگی عادی من یهویی به این شکل در اومدو بهم ریخت...؟؟
    قوقنوس:تعجب نکنید پرنسس من"این نشونه ها همه به خاطر اینه که شما قدرت و توانایی دیدن آینده رو دارید!قدرتی که فقط مختص خانواده شما بود اونم نه برای تمام اعضای خاندانتون بلکه فقط برای عده ی خاصی.
    این قدرت خیلی مهمیه و خیلیا به دنبالنشن و اگر به دست افراد اهریمنی بیوفته میتونن توسط این قدرت همه چیزو یا حتی کل دنیاهارو تصرف کننو زیر سلطه ی خودشون بگیرن.
    حرفاش خیلی ترسناکن ولی...
    شاید حرفای این دیوونه واقعا راست باشن!
    یعنی واقعا این کابوس هایی که بیشتر موقعه ها توی خوابم میبینم دلیلشون اینه؟!منو بگو که چقدر پیش روان پزشک رفتمو...
    هر راهی رو امتحان کردم اما نشد که نشد.پدربزرگ همیشه بهم میگفت:چیزی نیست نگین"نگران نباش بلاخره یه روز همه چی درست میشه ولی من دیگه به درمان شدنم امیدی نداشتم و همیشه فکر میکردم باباجون فقط برای دل خوش کردنم اون حرفارو میزنه.
    با این فکر دوباره یاد بابابزرگ افتادم"شاید برگشته باشه خونه.
    سراسیمه و با ذوق و شوق از قوقنوس پرسیدم:بابا بزرگم برگشته نه؟؟
    چهره ی قوقنوس توی هم رفتو با ناراحتی بهم نگاه کردو فقط سرشو تکون داد.
    چشمام پر از اشک شدنو سرمو پایین انداختم.
    میدونم که بر میگرده و هیچ اتفاقی هم براش نیوفتاده...آره من باید در این رابطه مثبت اندیش باشم...میدونم که چیزی نشده...
    تو همین فکرا بودم که یه دفع متوجه ی لباسام شدم!!
    اینا چیه؟!من کی این بلوز و شلوارو پوشیدم که خودم یادم نیست؟!یادمه که...صبر کن ببینم....!!
    فوری سرمو بلند کردمو با چشمایی درشت شده از فرط تعجب و ترس به قوقنوس نگاه کردم و گفتم:لباسام...لباسم این نبود...من قبل از این که غش کنم اینارو نپوشیده بودم....؟!!
    

    طبق معمول لبخند زد و بعد جواب داد:بله"وقتی که بیهوش بودید به خاطر این که کمی عرق کرده بودیدو همچنین به خاطر بازی لباستون ممکن بود سرما بخورید به همین دلیل شاهزاده خودشون شخصا لباستونو عوض کردن!
    داد زدم:چییییییییییی؟!چیییییییکار کردن؟!
    همون لحظه نیاک داخل اتاق شد وگفت:باز چی شده؟؟چرا انقدر جیغ جیغ میکنی خاله ریزه؟!
    و با اخم بهم نگاه کرد.
    چه آدم پرروییه "به جای اینکه من ازش طلبکار باشم این از من طلب کاره!
    خونم به جوش اومدو بلندتر داد زدم:میکشمت کثافت"به چه حقی لباسای منو عوض کردی؟مردتیکه ی هیز چش دریده!
    اخماشو بیشتر توی هم بردو به قوقنوس اشاره کرد که از اتاق بره بیرون.
    قوقنوس تا قیافه ی برزخیشو دید با ترس و لرز روبهش گفت:اما عالیجناب...
    اصلا نذاشت بیچاره جمله اشو کامل کنه و سریع فریاد زد:بیرون.
    با فریادش انگاری درو دیوارا به لرزه افتادن چه برسه به منو اون بیچاره.
    قوقنوس سریع جیم شد و فقط من بخت برگشته موندمو این قول بیابونی که الان دود از کلش بلند شده.
    کپ کرده بودمو از کرده ی خودم واقعا پشیمون شده بودم اما افسوس که دیگه کار از کار گذشته بود.سریع اومد جلو یقمو چسبیدو گفت:یه بار دیگه بگو که چی گفتی؟؟درست نشنیدم!
    با لنکنت گفتم:هی....چی...به...خدا..
    یهو تغییر حالت دادو اخماشو از هم باز کردو نیشخند زد:باید واقعا ممنون و خوش حال باشی که من برات این کارو کردم.دلم برات سوخت! به هر حال من نامزدتمو محرمت"خوب میشد اگه به قوقنوس میگفتم این کارو انجام بده؟فقط به خاطر خودت لباساتو عوض کردم"همچینم اندام قشنگی نداری.من اصلا رغبت نمیکنم به رعیتی مثل تو دست بزنم!حالم واقعا بد شده بود و بعدش کلی دستامو شستم!
    یقمو ول کرد و دستاشو برد بالا و جلوی صورتش نگه داشت و بهشون نگاه کرد و ادامه داد:با این حال
    هنوزم فکر میکنم کثیفن!برم یه بار دیگه بشورمشون!
    و بعد از زدن این حرف با نگاه تحقیر آمیزی سر تاپامو نظاره کردو باز نیشخندی زد.
    و پشتشو بهم کردو از اتاق بیرون رفت!
    هنوز توی شوک حرفاش بودم"بعد از چند ثانیه تازه به خودم اومدمو با تمام حرصی که داشتم محکم روی بالشتم کوبیدم.
    چی گفت؟؟این بیشعور چرا همش منو با تحقیر نگاه میکنه؟؟ازت متنفرم عوضی..متنفرم...متنفر...
    دوست دارم تمام موهاتو دونه دونه با همین دستام بکنم پسره ی از خودراضیه پرروووووو


    چند دقیقه ای میشد که پتو رو کامل روی خودم کشیده بودمو سرمو روی بالشتم فشار میدادم و به بدبختیام فکر میکردم"و مدام حرص میخوردم.
    تو حال و هوای خودم بودم که در اتاقمو زدن.
    اصلا به روی خودم نیاوردم"بذار فکر کنن دوباره خوابیدم.حوصله ی هیچ کسی رو ندارم.
    اما انگار طرف سمج تر از این حرفا بود"دوباره در زدو این بار گفت:بانوی من میدونم بیدارید!اجازه ی داخل شدن به این بنده ی حقیرو میدید؟
    ای بابا این قوقنوسم عجب سمجیه ها"اصلا از کجا فهمید که من بیدارم؟!
    علم غیب داره؟؟وووییی خیلی ازشون میترسم...این دوتا به هیچ عنوان عادی نیستن....
    قوقنوس:بانوی من؟؟
    نه مثل اینکه ول کن نیست باید حتما بیاد تو"به زور روی تختم نشستمو جواب دادم:بیا تو...
    در باز شدو قوقنوس با همون چهره ی همیشه خندانش وارد اتاق شد.
    اومد جلو وسط اتاق و یه دستشو روی سینش گذاشتو کمی خم شد و دوباره راست ایستاد.
    با بی حوصلگی و حرص تمام حرکاتشو نگاه میکردم.
    قوقنوس تا متوجه ی صورت پر از حرص و بی حوصلم شد با ناراحتی گفت:چی شده بانو؟چرا ناراحتید؟ارباب اذیتتون کردن؟؟
    آخه من به این آدم چی بگم؟اصلا شاید از اون یکی هم بدتر باشه و فقط ظاهرشو خوب نشون میده "من که نمیشناسمش.هر دوشون برام غریبن.
    سرمو برگردوندمو بازم سکوت کردم"میخواستم انقدر بهش بی توجهی کنم تا خودش خسته بشه و بره.وقتی دید حرف نمیزنم با لحن مظلومی گفت:حرف نمیزنید پرنسس؟از دست منم ناراحتید؟؟
    برگشتمو نگاهش کردم چه قیافش مظلوم شده"یکمی دلم براش سوخت اما بازم چیزی نگفتم"عمرا بذارم اینم نقطه ضعفمو بفهمه!
    دوباره گفت:منو ببخشید بانو که سریع بیرون رفتم و نموندم"من نمیتونم روی حرف عالیجناب حرف بزنم و بعد از این حرف سرشو پایین انداخت.
    دیگه طاقت نیاوردم دلم براش کباب شد"آخه این بنده خدا چه گناهی کرده که حرص کارای اون قول بیابونی رو سرش خالی میکنم!(و این گونه بود که دوباره از نقطه ضعفم استفاده شد)
    طبق معمول فوری ناراحتیمو فراموش کردمو بهش لبخند زدمو گفتم:نه اشکالی نداره درکت میکنم"تو که مقصر نبودی"نباید باهات اون جوری برخورد میکردم.
    با خوش حالی سرشو بلند کردو گفت:خیلی ممنون بانو"شما خیلی بخشنده اید و قلب مهربونی دارید.
    

    یه دفع چهرش جدی شد(چقدر زود به زود تغییر حالت میده این بشر) و گفت:بانوی من لطفا از دست شاهزاده نیاک ناراحت نباشید"خواهش میکنم ایشون رو هم درک کنید!ایشون دوست داشتن همسرشونو خودشون انتخاب کنن و این موضوع نامزدی رو به کل فراموش کرده بودن و به یاد نداشتن که در سن 9 سالگی توسط کاهن اعظم اسم دختری روی قلبشون حک شده!
    شاهزاده همیشه دوست داشتن و دارن که برای زندگیشون خودشون تصمیم بگیرن و کلا مخالف دخالت بزرگان یا حتی شاه در مسائل شخصیشونن ولی بعضی مواقع همه چی اون جور که میخوان پیش نمیره"به هر حال شاهزاده ان و وارث تاج و تخت و باید در بعضی ازمسائل به خاطر صلاح مملکت کوتاه بیان.
    کمی مکث کردو سرشو تکون داد:وقتی که این موضوع رو فهمیدن خیلی عصبانی شدن اما دیگه نمیشد کاری کرد"باید این سرنوشتو قبول میکردن.به خاطر همینم هست که باهاتون اصلا خوب نیستن و انقدر بدرفتاری میکنن البته یه سری دلایل دیگه هم دارن!
    اولش یکمی دلم برای اون قول بیابونی سوخت و بهش حق دادم ولی با جمله ی آخر قوقنوس باز حرصم گرفتو گفتم:درسته که واقعا این تصمیم اشتباه بوده"اونا نباید برای زندگی ما اینجوری تصمیم میگرفتن ولی اون نباید حرصشو سر من خالی کنه من که توی این ماجرا مقصر نیستم.
    منم واقعا ناراحتم و همیشه دوست داشتم همسرمو خودم انتخاب کنم و اصلا هم تحمل همچین آدم سادیسمیی رو ندارم!اصلا این که کاری نداره بعدا خیلی راحت میتونیم از هم جدا شیم...
    به اینجای حرفم که رسیدم اخماش توی هم رفتنو بعد سرشو انداخت پایین.
    با تعجب بهش نگاه کردمو پرسیدم:چی شد یه دفع؟!چرا ناراحت شدی؟!حرف بدی زدم؟!
    همون جور که سرش پایین بود گفت:متاسفانه نمیتونید از هم جداشید!
    تعجبم بیشتر شدو سریع گفتم:چرا؟؟مگه چی میشه؟!این که یه امر عادیه!؟
    قوقنوس:توی سرزمین ما کسایی که اینجوری به عقد هم در میانو توسط کاهن اعظم اسم همسرشون روی قلبشون حک میشه هر گز نمیتونن از هم جدا شن!این یه تعهد و عشق دائمیه و اگر روزی بخوان از هم جدا شن سال های باقی مونده ی زندگیشونو از دست میدنو همون لحظه میمیرن!
    با شنیدن حرفاش سکته رو زدم..
    سرمو با دستام گرفتم"وای خدای من چی دارم میشنوم؟!زندگیم نابود شد! تا آخر عمرم باید این قول بیابونی سادیسمی رو تحمل کنم وگرنه میمیرم!!!!!




 

    نزدیک بود که اشکم دربیاد"سرم به شدت درد میکرد.آخه آدمم انقدر بدبخت؟!
    قوقنوس: حالتون خوبه پرنسس؟
    سرمو بلند کردمو با نا امیدی و ناراحتی و بیچارگی و...خلاصه هر حس بدی که اون لحظه داشتم بهش نگاه کردم.
    وقتی که صورتمو طرز نگاهمو دید با ناراحتی گفت:بانوی من...
    دیگه علاقه ای به شنیدن حرفاش نداشتم"بیشتر دوست داشتم تنها باشمو به درد خودم بمیرم!
    برای همین با صدای آرومی گفتم:لطفا از اینجا برو فعلا میخوام تنها باشم.
    نگاش میکردمو منتظر بودم که بره"ولی اون بر خلاف انتظارم یه دفع خم شد و سریع پایین تختم زانو زد!
    با تعجب بهش نگاه کردم"این چرا یه دفع اینجوری کرد؟!
    با چشمای مظلوم و پر از خواهشش بهم نگاه کرد وگفت:میدونم بانو...میدونم که براتون خیلی سخته
    ولی ازتون خواهش میکنم کمی در برابرشون کوتاه بیاید و هر کاری کردن زیاد باهاشون بحث نکنید!
    تعجبم بیشتر شدو چشمام گردتر"منظورش چه کسیه؟؟داره درمورد کی حرف میزنه؟؟
    با التماس ادامه داد:شاهزاده اونقدرا هم که به نظر میادو شما فکر میکنید بد نیستن"اتفاقا مثل خودتون قلب مهربونو پاکی دارن ولی در حال حاضر لج کردن...مطمعنا اگه شما باهاشون خوب رفتار کنید"دیگه اذیتتون نمیکنن و دیگه باهاتون کاری ندارن! این لطف بزرگو در حق من بکنید!
    بعد از اتمام حرفاش سرشو به زمین چسبوندو سجده کردو گفت:خواهش میکنم بانو!
    پس منظورش اون قول بیابونی بود"آخه من چیکار دارم باهاش"اون از من بدش میاد و همیش الکی تحقیرم میکنه و اذیتم میکنه.تا الان که در برابرش مقاومت کردم این جوری پیش رفته اگه دیگه بهش چیزی نگم چی میشه و چه کاراو بلاهایی که به سرم نمیاره...عمرا اگه کوتاه بیام.
    سریع از جام بلند شدمو کنارش ایستادمو با ناراحتی گفتم:این چه کاریه؟!واقعا که "لطفا بلند شو.
    درضمن من نمیتونم حرفتو قبول کنم و جلوی رئیس بازی ها و تحقیر های اون کوتاه بیام"شرمنده.حالا هم زود باش پاشو.
    بازم بلند نشد عجب آدم لجبازیه" این دیگه کیه؟این که از اون یکیم بدتره.جفتشون حرف فقط حرف خودشونه.
    مثل اینکه این جوری بلند نمیشه حتما باید قبول کنم!خب بذار فعلا به حرفش عمل کنم ضرر که نمیکنم"شاید واقعا اوضام از اینی که هست بهتر شد.
    خم شدم طرفشو گفتم:خیلی خب باشه سعی خودمو میکنم ولی باهاش خوب رفتار نمیکنما فقط دیگه باهاش کاری ندارم و اهمیت به کاراشو حرفاش نمیدم"فقط خدا کنه اونم خوب بشه.
    راضی شدی؟؟پس حالا دیگه بلند شو.


    با خوش حالی سرشو بلند کرد و گفت:خیلی ممنون...خیلی ممنون بانو و دستشو آورد جلو تا دستمو بگیره!و گفت:لطفا اجازه بدید دستتونو ببوسم بانو!
    چشمام گرد شدنو فوری دستمو پشتم قایم کردم.چه آدم سوء استفاده کنیه ها!
    با حرص خندیدمو گفتم:نه نمیخواد"اصلا نیازی به این کار نیست...
    این دفع خودشو کشید سمتمو دوباره گفت:خواهپرش میکنم این اجازه رو به من بدید پرنسس!!
    عجب گیریه ها!یکی از یکی پروتر!
    دیگه آتیشی شدمو سرش داد زدم:گفتم که نیازی نیست"چرا نمیفهمی؟؟
    اولش یکم تعجب کرد ولی بعد با قیافه ای ناراحت و پشیمون بهم زل زد و گفت:ببخشید بانو"بازم ناراحتتون کردم.قصد جسارت نداشتم"چشم هر چی شما امر بفرمایید.
    بازم دلم به حالش سوخت اما نباید بهش چیزی میگفتم"دیگه واقعا داشت از حد خودش فراتر میرفت.
    داشتم فکر میکردم که در جواب قوقنوس چی بگم که همون لحظه صدای بچگونه و تخسی از سمت حال به گوشم رسید"داشت داد میزد:قوقنوس...قوقنوس...کجایی؟؟زود باش بیا این جا کارت دارم.
    تعجب کردم!یعنی گوشام اشتباهی شنیدن؟!
    قوقنوس از جاش بلند شدو جواب داد:چشم عالیجناب!اومدم و رو به من گفت:عذرخواهی منو بپذیرید بانو"اجازه ی مرخص شدن میدین؟؟
    تو همون حالت بهت سرمو تکون دادمو گفتم: اشکالی نداره میتونی بری..
    تعظیم کردو گفت:ممنون از لطفتون بانو...شما هم بیاید بیرون"وقتی که خواب بودید کمی غذا درست کردم"لطفا بیایید و میل کنید.


   

    بعد از زدن این حرف به سمت در رفتو از اتاق خارج شد.
    برگشتمو پنجره ی اتاقمو نگاه کردم"هوا دیگه تاریک شده بود.میگم چرا انقدر دلم درد میکنه و گشنمه.بهتره برم یه چیزی بخورم وگرنه دوباره صدای شکمم در میادو همین یه ذره آبرومم میبره.همین مونده که اون آقا قوله به خاطر صدای شکمم مسخرم کنه.
    آروم آروم به سمت در اتاق رفتمو سرکی به بیرون کشیدم"هم کنجکاو شده بودم و میخواستم ببینم اون صدا از کی بوده و هم واقعا گشنم بود.فقط خدا کنه اون پررو بی ریخت توی پذیرایی نباشه که اصلا حوصلشو ندارم.
    چشمامو ریز کردمو بادقت به بیرون نگاه کردم" قوقنوس وسط سالن ایستاده بود و داشت با کسی حرف میزد"طرف مقابل صداش میومد ولی خودش معلوم نبود.همون صدا بود"همون صدای بچگونه ای که چند لحظه پیش شنیدم!
    کنجکاویم بیشتر شدو جلوتر رفتم.اصلا حواسشون به اطراف نبود"چشمم به ستونی که نزدیکشون بود خورد و سریع به طرفش رفتمو پشتش مخفی شدم.بلاخره دیدمش....
    عه این که همون نیاک کوچولویی که دیروز آوردمش توی خونه!!دوروبرمو نگاه کردم"پس اون قول بیابونی کجاست؟!یعنی کجا رفته؟؟شاید رفته حموم یا دستشویی یا...
    درسته که خالی بست این بچه خودش بوده ولی من باور نکردم.این دیگه واقعا غیر ممکنه شاید حرفای دیگشونو باور کرده باشم اما این یکیو عمرا..فکر کرده من بچم"احتمالا یا برادشه یا فامیلش یا یه کسه دیگه ای که انقدر بهم شباهت دارن.
    حواسمو جمع کردمو گوشامو تیز"میخواستم ببینم که بهم چی میگن و در مورد چی حرف میزنن.
    نیاک کوچولو نفسشو با شدت بیرون فرستاد انگار که خیلی کلافه بود و گفت:فراموش کرده بودم"اصلا یادم نبود که فعلا نباید از جادو استفاده کنم.روی مبل نشسته بودمو طبق معمول برای روشن کردن لامپ از جادو استفاده کردم و با عصبانیت ادامه داد:و دوباره این شکلی شدم"بلاخره اون روز میرسه که من اون لوسیفر (پادشاه شیاطینو) با دستای خودم میکشم!
    قوقنوس:عیبی نداره عالیجناب انقدر ناراحت نباشید چون هنوز براتون تازگی داره و بهش عادت نکردید همش یادتون میره"فقط 12 ساعت طول میکشه بعدش دوباره بر میگردید به حالت عادیتون.در مورد لوسیفرم عجله نکنید بلاخره زمانش میرسه...
    چقدر عجیب غریبن!دارن در مورد چی حرف میزنن؟!اصلا مگه یه بچه ی 7 یا 8ساله میتونه این جوری حرف بزنه و رفتار کنه؟!من که یه کلمه هم از حرفاشون نفهمیدم!!​
    

    نیاک کوچولو:بیا بیرون!
    با کیه؟!دوروبرمو نگاه کردم ولی هیچ کس دیگه ای رو ندیدم.یعنی با من بود؟!هه...هه...عمرا اگه با من باشه!من خیلی خوب خودمو مخفی کردم و مطمئنم اصلا متوجه ام نشده.
    از جام تکون نخوردم"این بار با همون صدای بچگونه و تخسش داد زد و گفت:مگه با تو نیستم؟گفتم بیا بیرون"اگه بازم نیای بیرون خودم میامو از پشت ستون کشون کشون میارمت اینجا!
    یعنی با منه؟!آره دیگه"من چقدر خنگم مگه کی دیگه غیر من اینجاست!
    سر به زیر مثل این بچه هایی که کار بد کردن از پشت ستون اومدم بیرون و مقابلشون ایستادم.
    اصلا چطوری فهمید من اونجام؟!!نکه آدم فضایی چیزیه؟!
    قوقنوس:عه بانو کی از اتاقتون اومدید بیرون؟ببخشید اصلا متوجه حضورتون نشدم"چند لحظه صبر کنید خیلی زود براتون میزو میچینم.
    سرمو بالا آوردمو گفتم:باشه"ممنون و به نیاک نگاه کردم که داشت بهم چشم غره میرفت.
    ببین حالا چه چشم غره ای هم میره یه الف بچه"مگه چیکار کردم؟قتل که انجام ندادم فقط یه کوچولو گوش وایسادم"همین.
    چند ثانیه ای بود که به نیاک زل زده بودمو فکر میکردم"که یه دفع قوقنوس گفت:تعجب نکنید بانو"عالیجناب فراموش کرده بودن که نباید از جادو استفاده کنن و به خاطر استفاده از جادو دوباره به این شکل در اومدن!
    و بعد این حرفش تعظیم کردو گفت:با اجازه پرنسس و به سمت آشپزخونه رفت.
    چیییییییییی؟؟یعنی....؟من که باورم نمیشه.با چشمای گرد شده و دهان باز به رفتن قوقنوس نگاه کردم.
    وقتی از دیدم خارج شد دوباره برگشتمو چشمامو ریز کردمو به حالت مشکوکی به نیاک نگاه کردم"اصلا توی مغذم نمیگنجه که این کوچولوی ناز همون قول بیابونی باشه"درسته که اخلاقشون شبیه همه ولی...
    نیاک تا متوجه ی نگاه مشکوکم شد"پوزخندی زد و گفت:نکنه هنوز باور نکردی اون یکی شکل اصلیمه و من یه مرد 27 ساله ام"خاله ریزه!
    نه دیگه مطمئن شدم خود خود اون قول بیابونی سادیسمیه"مردتیکه ی عوضی خاله ریزه عمته.
    البته جرات نداشتم اینارو بلند بگم"شاید الان نتونه کاری کنه اما اون جوری که من چند دقیقه ی پیش شنیدم 12 ساعت بعد به شکل اصلیش بر میگرده و اون موقعست که پوستمو میکنه.
    چیزی نگفتم"در واقع اصلا بهش محل ندادمو راه افتادم به سمت آشپزخونه...دیگه تحمل ندارم "الاناست که از گشنگی بمیرم.
    ولی نیاک هنوز همون جا ایستاده بود"احتمالا از کار من تعجب کرده انتظار نداشته همچین عکس العملی نشون بدم"فکر نمیکرده بهش جوابی ندم یا از حرفش حرصی نشم.
    

    وارد آشپزخونه شدم و نگاهم به میز غذاخوری افتاد و دهنم باز موند!این همه غذا؟!
    جوجه"کباب برگ و مرغ بریان و یه سری غذاهای دیگه که تا به حال نه دیده بوده بودمو نه حتی اسمشونو شنیده بودم.اصلا کی وقت کرده اینارو درست کنه؟!چطوری تدارکاتشونو تو این وقت کم دیده؟!
    چه رنگ و لعابیم دارن...آب از لب و لوچم آویزون شده بود...همیشه شکمو بودم و عاشق غذا خوردن و هیچ وقتم تحمل گشنگیو رو نداشتم و حالا با دیدن این همه غذا یک جا به هیجان افتاده بودمو حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم!
    همین جور با دهان بازسرجام ایستاده بودم و نگام به غذاها بود و تو رویاهای شیرینم سیر میکردم" که همون لحظه یه نفر بهم تنه زد و در حینی که داشت از کنارم رد میشد گفت:هه"دهنتو ببند ندید بدید"مگس توش رفت!
    وبعد از این حرفش به طرف میز رفتو روی صندلی که قوقنوس براش بیرون کشیده بود نشست و با پوزخند بهم چشم دوخت.
    تازه به خودم اومدم"چیزی بهش نگفتمو فقط چشمامو بستمو دستامو با حرص مشت کردم تا کمی به خودم مسلط.
    بعد از چند ثانیه چشمامو باز کردمو به طرف میز قدم برداشتم.
    قوقنوس برای منم صندلی عقب کشیدو با لبخند گفت:بفرمایید بانوی من.
    از لبخند و قیافه ی راضیش معلوم بود از این که جوابی به نیاک ندادمو بی تفاوت رفتار کردم خوش حاله.
    خیلی باوقار رو خانم وارانه روی صندلی نشستم و به نیاک نگاه کردم.
    هنوز اون پوزخند لعنتیش روی لبهاش بود"از درون داشتم آتیش میگرفتم ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم...اما مثل این که این قول بیابونی کوتاه بیا نبود.
    دوبار گفت:درسته واقعا به شکل یه رعیت بزرگ شدی و ندید بدیدی ولی حداقل برای این که بقیه نفهمن یکم حفظ ظاهر کن خاله ریزه!
    چشماش از لذتی که میبرد برق میزد...نه به این قیافه ی ناز و بچگونش و نه به این اخلاق هیولاییش.
    الهی رو تخت مرده شورخونه بشورنت رذل عوضی...
    بازم خودمو کنترل کردمو چیزی نگفتم و خودمو مشغول غذا خوردن نشون دادم اما زیرزیرکی میپاییدمش"دوباره داشت با تعجب نگاهم میکرد.
    شروع کردم به غذا خوردن و از هر غذایی یه مقدار برمیداشتم"موقعه ی غذا خوردن دیگه حواسم به هیچ چیزی نبود و به این فکر نمیکردم که چه کسایی کنارم نشستن و...
    دیگه داشتم میترکیدم"انقدر غذا خورده بودم که نزدیک بود بالا بیارم.
    تا سرمو بلند کردم چشمم به اون دو نفر افتاد که داشتن با چشمای گرد شده منو نگاه میکردن.
    به نظر میومد غذا خوردنشون خیلی وقت بود که تموم شد ه بود و تمام این مدت در حال مشاهده ی منه تانک بودن که هر چی میخوردم سیر نمیشدم!خب حق دارن بیچاره ها تا به حال همچین چیزی ندیده بودن.
    برای درست کردن اوضاع نیشمو باز کردمو خیلی ریلکس بهشون نگاه کردم"انگار که اتفاقی نیوفتاده و بعد کمی تامل دستمو دراز کردمو پارچ آبو از جلوی نیاک برداشتمو لیوانمو پر کردم...بچم هنوز تو هنگ کارای من بود و نه تکون میخورد و نه چیزی میگفت.
    ریلکس تر از قبل و به آرومی داشتم آبمو میخوردم که ناگهان قوقنوس زبون باز کردو گفت:عالیجناب من دیگه باید برم ولی شما طبق برنامه به خاطر مشکلی که جدیدا پیدا کردید بهتره که فعلا پیش پرنسس بمونید"این جوری کسی از راز کوچیک شدنتون و همچنین مشکل استفاده از جادوتون با خبر نمیشه!
    با شنیدن این حرف از جانب قوقنوس آبی که هنوز قورت نداده بودم از دهانم به بیرون پاشید.
    چی؟!نکنه منظورش از پرنسس منم؟!!یعنی این سادیسمی قراره پیش من بمونه؟!
    قوقنوس با نگرانی از صندلیش بلند شدو به سمت من اومد و گفت:چی شد بانو؟؟
    ولی من انگار که دیگه توی این دنیا نبودم و هیچ چیز دیگه ای نمیشنیدمو فقط نگاهم روی اون نیشخندو چشمایی که با حالت مرموز و ترسناکی بهم زل زده بود" ثابت مونده بود.
    خدا به دادم برسه!!!
    *********************************************
    روی مبل پذیرایی نشسته بودمو زانو هامو بغل کرده بودمو با غم فراوان و قیافه ایی شکست خورده به دیوار رو به روم زل زده بودم.
    اون قول بیابونیم یکم اون ور تر روی مبل دیگه ای نشسته بودو تلوزیون نگاه میکرد و قوقنوسم هنوز توی آشپزخونه بودو داشت میزو جمع میکرد.
    بعد از چند دقیقه قوقنوس از آشپزخونه اومد بیرونو روبه روی نیاک ایستادو تعظیم کرد و بعد گفت:شاهزاده من دارم میرم"پادشاه احضارم کردم ولی باز هم بهتون سر میزنم.امر دیگه ای با من ندارید سرورم؟
    نیاکم با غرور خاصی بهش نگاه کردو گفت:نه میتونی بری.
    داشتم نگاهشون میکردمو به اون از خودراضی مغرور توی دلم فحش میدادم که قوقنوس به طرفم اومد و به من هم تعظیم کردو گفت:بانوی من شما دیگه با من کاری ندارید؟؟
    با غصه نگاش کردم میخواستم بگم نرو منو با این قول بیابونی تنها نذار.من میترسم ولی با لحن مظلومی گفتم:نه"برو ولی زود برگرد باشه؟
    بهم لبخند زدو گفت:چشم حتما و به آرومی زمزمه کرد:نگران نباشید بانو چیزی نمیشه و برای تسکین دادن من چشماشو یک بار به آرومی بست و باز کرد.
    با این حرفش یکم حالم بهتر شد ولی فقط یکم..
    صحبت هاش که با ماتموم شد به طرف وسط پذیرایی رفتو همون جا ایستاد و کلمه هایی رو زیر لب زمزمه کرد که من اصلا متوجه نشدم...چند دقیقه گذشتو مثل سری قبل نوری ظاهر شد و بعد قوقنوس دستاشو به دو طرف باز کرد و از دستاش شروع به تغییر کرد!!
    و کم کم تبدیل به یه پرنده ی زیبا شد که من نظیرشو تا به حال هیچ جایی ندیده بودم.
    بعد از تبدیل شدن کاملش ناگهان همراه با نور ظاهر شده غیب شد!!!
    این دفع دیگه واقعا چشمام از کاسه زد بیرون و نزدیک بود دوباره غش کنم!جلل خالق..این دیگه چی بود؟!!یعنی..یعنی...کسی که تا همین چند لحظه پیش داشتم باهاش حرف میزدم واقعا یه قوقنوس افسانه ای بوده؟!!؟





    یه ساعتی میشه که تو اتاقمم.از تنها موندن با اون قول بیابونی میترسیدمو نمیتونستم حتی یه لحظه هم پیشش بشینم برای همین تا از شوک غیب شدن قوقنوس در اومدم سریع به اتاقم پناه آوردم.
    درسته که فعلا شکل قولیش نیست و فقط یه بچست ولی بازم برای من فرقی نمیکنه بلاخره هر دو یه نفرن و هر کدوم به یه شکلی ترسناکن.
    یه دستمو بالا آوردمو روی سرم گذاشتم"به خاطر جریانات اخیر خیلی درد گرفته.باید حتما یه قرص سردرد یا استامینوفنی چیزی بخورم ولی با اون هیولایی که توی پذیرایی اسکان کرده عمرا جرات کنم پامو از در این اتاق بیرون بذارم پس مجبورم دردشو تحمل کنم.
    خدایا آخه من چطوری اون سادیسمیو یه مدت اینجا تحمل کنم؟!اینا به کنار اصلا قضیه ی عشق ابدی و مرگو میرو این حرفا چی بود یعنی داشت راستشو میگفت؟؟!بدبختی دیگه بیشتر از این؟
    با این فکرا درد سرم بیشتر شد.
    روی تخت دراز کشیدم با فکر به اینکه شاید یکم از دردش کمتر بشه ولی نشد که نشد" با اخم به سقف اتاقم خیره شدم"افکارم بهم ریخته بودو ذهنم مشوش و سرم هر لحظه در حال انفجار بود.فکر ها همین جور توی سرم میچرخیدن.
    چرا من...؟آخه چرا یه دفع زندگیم از این رو به اون رو شد؟اصلا چی شد که زندگی معمولیم تبدیل به یه داستان تخیلی شد؟چی شد که خونه ی شادو پر از روح منو بابابزرگ در عرض یه روز تبدیل به خونه ی وحشت شد؟کاش مثل همیشه همه ی اینا فقط یه کابوس بود.
    یاد بابابزرگ افتادمو تصویرش با همون نگاه مهربون و چین چروک های سطحیش و اون موهای جو گندمی که همیشه عاشقشون بودم جلوی چشمام نقش گرفت و پررنگ شد.
    چشمام پر از اشک شدن و صورتمو با دستام پوشوندم"یعنی الان کجاست؟خدایا خودت مواظب و محافظش باش.
    تو حال خودم بودم که همون لحظه صدای بالا و پایین شدن دستگیره ی درو شنیدم"
    تا به خودم اومدمو خواستم دستامو از صورتم بردارم در اتاق باز شد.


  

    تند و سریع دستامو برداشتمو با تعجب بهش نگاه کردم.یعنی چیکارم داره که اومده اینجا؟!
    قدم قدم به سمتم میومد و صورتشم هیچ حالتیو نشون نمیداد.چه پررو همین جوری بدون اجازه وارد اتاق مردم میشه و هیچیم نمیگه" فکرکنم یه ذره هم بهش ادب یاد ندادن" یا شایدم بهش تعلیم دادن ولی این کند ذهن بوده و نتونسته یاد بگیره!
    با این فکر ناخوداگاه نیشم باز شد ولی با دیدن اخمای توهمش سریع بستمش"دیگه از هاپو شدنش واهمه دارم.
    کنارم ایستادو گفت:چی شده؟نکنه دیوونه شدی؟اول با خودت دالی بازی میکنی و بعدشم که الکی مخندی!؟
    و بعد یکم مکث به طرفم خم شدو با نگاه شیطونی توی صورتم نگاه کردو ادامه داد:یا نکنه از دیدن من انقدر خوش حال شدی که نمیدونی چیکار کنی خاله ریزه؟!
    چه از خودراضی.خیلی حرصم گرفت"دیگ به دیگ میگه روت سیاه خودت که الان با این جثه ریزتر از منی و درضمن دیوونه هم خودتیو...البته جرات نداشتم اینارو بلند بگم و همشونو توی دلم گفتم!
    یادم افتاد که نباید جوش بیارمو حرص خوردنمو توی صورتم نشون بدم و وسیله ای برای خوش گذرونیش بشم"به خاطر همین چند بار زیر لب تکرار کردم:تو میتونی نگین..تو میتونی...
    با انرژی مثبتی که به خودم تزریق کردم یکم آروم شدم و همون لحظه به روش لبخند ملیحی زدمو گفتم:وای ممنون که نگرانمی خیلی خوش حالم کردی!و لبخندمو بیشتر کردمو باز گفتم:راستی معلومه که کار خیلی مهمی باهام داشتی که اینطور ناگهانی و بی اجازه وارد اتاقم شدی!اینطور نیست؟و در آخر لبخند بزرگ تری بهش زدمو ردیف دندونامو نشونش دادم.
    اول با تعجب نگام کرد"بیچاره تقصیری نداره به نظر میاد رفتارای جدیدم براش عادی نیستن.ولی سریع دوهزاریش افتادو اینبار با خشم و حرص بهم نگاه کرد انگار تازه متوجه تیکه هایی که بهش انداخته بودم شده بود از قیافش معلوم بود خیلی دوست داره همین الان سرمو از تنم جدا کنه.
    اولش یکم ترسیدم اما با یه نگاه به جثه ی کوچولوش دلم قرص شد"توی دلم ذوق مرگ شدم .بله آقا نیاک حالا تو یکم حرص بخور فعلا دور دوره منه.
    ولی واقعا برام خیلی جالبه که همچین حالاتیو توی یه بچه میبینم"توی یه چهره ی معصوم.باورش خیلی سخته البته این که واقعا یه بچه نیست اما بازم جالبه.
    منتظر بودم پوستمو بکنه یا داد بزنه سرم یا بلاخره یه عکس العمل خشن از خودش نشون بده ولی برخلاف انتظارم یهو تغییر حالت دادو اخماش از هم باز شدن! نیشخند زدو با قیافه ی فوق العاده خبیثی بهم چشم دوخت.جا خوردمو رنگم پرید اصلا فکرشو نمیکردم انقدر زود رنگ عوض کنه....نکنه آفتاب پرستی چیزیه؟!!

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط رها در تاریخ 1395/9/12 و 21:43 دقیقه ارسال شده است

وای محشره.عالیه.مرسی


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 428
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,268
  • بازدید ماه : 14,226
  • بازدید سال : 141,329
  • بازدید کلی : 11,638,469