close
مجتمع فنی تهران
رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) قسمت دوم
loading...

رمان فا

  نگاه شیطونشو از صورتم برداشتو اینبار به تختم چشم دوختو بعد با دستش بهش اشاره کردو گفت:میخوام اینجا بخوابم!    جانم؟!!چه بچه پررویه…

رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 243 سه شنبه 02 آذر 1395 : 13:37 نظرات ()

  نگاه شیطونشو از صورتم برداشتو اینبار به تختم چشم دوختو بعد با دستش بهش اشاره کردو گفت:میخوام اینجا بخوابم!
    جانم؟!!چه بچه پررویه ها!دیگه چی؟!مثل این که اونبار خیلی بهش خوش گذشته...منه خنگو بگو که فکر میکردم فقط یه بچست.
    سریع اخمامو توی هم کردمو گفتم:خیلی ببخشیدا این تخت منه"لطفا شما برو توی اون اتاقو روی اون یکی تخت بخواب.
    باز با نگاه موزی و لحن تخسی گفت:قبلا هم بهت گفته بودم که من فقط این تختو دوست دارم"درضمن مشکلش چیه منو تو که بهم محرمیم میتونیم خیلی راحت کنار هم بخوابیم"غیر از اینه؟لبخند دندون نمایی زد: نگران منم نباش من اونقدرا هم باهاش مشکلی ندارم به هر حال یه جوری تحملت میکنم دیگه!
    عوضی...عوضی...عوضی...داره از روش خودم بر علیه خودم استفاده میکنه و این جوری حرفامو تلافی میکنه.
    این دفع واقعا نتونستم خودمو کنترل کنمو با تمام حرصی که داشتم دندونامو روی هم ساییدم و با چشمام براش خطو نشون کشیدم...بلاخره نوبت منم میرسه.........................



 
    بالشتمو زدم زیر بغلمو با حرص از تخت پایین پریدم و بعد به طرفش برگشتمو گفتم:عالیجناب لطفا شما اینجا راحت بخوابید من میرم اون اتاق چون این منم که واقعا نمیتونم تحملت کنم فهمیدی؟
    و براش پشت چشمی نازک کردمو دوباره برگشتم و به طرف در حرکت کردم.
    نیاک:کجا وایسا یه لحظه!
    سر جام ایستادمو بعد با تعجب برگشتمو بهش نگاه کردم!چه قیافش خوش حال میزنه!
    نیاک:لطفا اونو بذار سرجاشو بعد برو!
    داشت با دستش به طرف بالشتم اشاره میکرد.
    نیشخند زدو گفت:راستی اینو یادم رفت بهت بگم!من این تختو با تمام بالشتاش دوست دارم!
    تازه فهمیدم قصدش چی بوده..لبمو جوییدمو با حرص بیشتری بالشتمو پرت کردم روی تختو اینبار پای کوبان به سمت در اتاق رفتمو بعد از این که ازش خارج شدم خیلی محکم بهم کوبیدمش.با این کارم یه مقدار از گچ دیوار روی زمین ریخت.خودم یه لحظه سر جام خشکم زد فکر نمیکردم انقدر محکم بستشه!
    دیگه بیشتر از این اونجا نموندم و سریع پا به فرار گذاشتم"ممکن بود بیاد بیرونو....

    وارد اتاق بابابزرگ شدمو درو از پشت قفل کردم و بعد به طرف تخت رفتمو خودم پرت کردم روشو سرمو به متکاش فشردم.
    خدا ذلیلت کنه حداقل بالشتمو بهم میدادی"آخه من که بدون بالشت عزیزم خوابم نمیبره.
    همین جور در حال فشردن سرم به متکا بودم که یه دفع یادم افتاد که فردا یه کلاس مهم دارمو باید حتما برم دانشگاه"سری بلند شدمو سیخ سرجام نشستم.
    وای حالا چیکار کنم؟با اون نره قولی که توی اتاق خوابیده آخه من چطوری میتونم لباسامو بردارم؟
    موهامو توی دستمام گرفتمو یکم کشیدم"وای خدا من چقدر بدبختم.
    صبر کن ببینم... اگه خیلی آروم برم توی اتاقو سریع و بدون کوچکترین صدایی لباسای دانشگامو بردارمو بعدش فوری بیرون بیام"این جوری مطمئن بیدار نمیشه.
    با این فکر لبخند روی لبهام اومد.آره من میتونم"این که کاری نداره.
    ولی واقعا درسته که تو خونه تنهاش بذارم؟!سریع شونه هامو بالا انداختم"به من چه.میخواست اینجا نمونه"به هر حال منم کارو زندگی دارم نمیتونم که به خاطر این هیولا بیخیالشون بشم.
    دستمو دراز کردمو ساعت کوچیکه روی میز کنسول کنار تختو برداشتمو برای 6 صبح کوکش کردم و بعدش دراز کشیدمو چشمامو بستم و طولی نکشید که خوابم برد.
    زینگ...زینگ...اه..لال شو دیگه...سرمو کردم زیر بالشت تا صدای ساعتو نشنوم.
    دیشب از جمله شبایی بود که کابوس ندیده بودم و به خاطر همین دوست داشتم بیشتر بخوابم.سم
    اما خیلی زود یاد کلاسم افتادمو سریع بالشتو پرت کردم اون ورو ازتخت اومدم پایین و بدو بدو سمت دستشویی رفتم.
    اگه اینبارم غیبت کنم حتما استاد از درسش منو حذف میکنه"تا الان سر کلاسش 2 بار غیبت کردمو این استاده هم حضورو غیاب براش خیلی مهمه و تا حالاشم بزرگواری کرده که بهم چیزی نگفته و حذفم نکرده.
    بعد از شستو شوی صورتمو خوردن صبحونه به طرف اتاقم قدم برداشتم.وقتی به جلوی درش رسیدم اول یه صلوات فرستادمو به در فوت کردم و بعد دست به کار شدمو دستگیره رو به آرومی کشیدم.
    با همه ی تلاشی که کردم بازم یه صدای کوچیک دادو بعد باز شد.
    سرجام خشک شدم" نکنه بیدار شده باشه؟وای خدا نکنه"حتما تا الان به شکل قولیش برگشته .
    هنوز قدرت رویارویی و تنها بودن باهاشو ندارم.


    چند ثانیه پشت در ایستادم و خبری نشد"آب دهنمو با استرس قورت دادمو برای سرکشی اوضاع اول سرمو از در داخل بردم.
    با دیدنش نفس آسوده ای کشیدم.نه مثل اینکه هنوز خوابه.نگاهم از صورتش پایین تر اومدو روی بالاتنش ثابت موند"عجب استیلیم داره ناکس.بلیزشو کامل در آورده بودو ملافه ای رو هم که روی خودش کشیده بود کنار رفته بودو بدن براقش کاملا مشخص بود"منم که ندید بدید نمیتونستم ازش چشم بردارم.
    چشماتو درویش کن دختر تو برای کار دیگه ای اینجایی!باز این وجدان همیشه بیدارم به سراغم اومد حالا یه بار خواستیم چشم چرونی کنیما اگه گذاشت"بیخیال هیزبازی شدمو آروم آروم به سمت کمدم قدم برداشتم.
    نزدیکای کمد بودم و از خوش حالی توی پوست خودم نمیگنجیدم که یک دفع پام رفت روی شونه ای که توی اتاق بودو جیغم هوا رفت.
    سریع با دستم جلوی دهنمو گرفتمو با ترس و درد به طرف نیاک قول تشن برگشتم"خداروشکر هنوز خوابه..به خیر گذشت بهش نمیخورد خواب سنگین باشه"پامو بلند کرمو کفشو نگاه کردم جای دندانه های شونه روش مونده بود...و خیلی درد میکرد.
    بیا اینم آخرو عاقبت اینور و اونور پرت کردن وسایل"تقصیر خودمه که هیچیو سرجای خودش نمیذارم ولی خدایی این یکیو دیگه حواسم نبود که اینجا افتاده وگرنه از زمین برش میداشتم.
    پام درد میکرد ولی بازم خوش حال بودم که بیدار نشده.لنگان لنگان اما با دلی شاد به طرف کمد رفتمو درشو باز کردمو لباسایی رو که میخواستم بپوشم برداشتم.
    عملیات موفقیت آمیز بود"برگشتمو با خیال راحت و خیلی ریلکس به طرف در اتاق قدم برداشتم ولی در عرض یه ثانیه دستم توسط یه قول بیابونی از پشت گرفته و کشیده شد به خاطر اینکه خیلی ناگهانی بود تعادلمو از دست دادمو پرت شدم توی بغلش.



    تنش چه بوی خوبی داره"هر چی بیشتر میگذشت حالم دگرگون تر میشد .یعنی دیشب به خودش عطر زده و بعد خوابیده؟!
    دوباره اون حس خاص به سراغم اومده بود ولی یه دفع با کاری که کرد از اون حال و هوا بیرون اومدم و احساس کردم برای ثانیه ای قلبم ایستاده و نمیزنه!این داره چیکار میکنه؟!
    سرشو توی موهام کرده بود و داشت خیلی نامحسوس بوشون میکرد احتمالا فکر میکرد متوجه کارش نشدم!
    شروع کردم به تقلا کردن"میخواستم هر جور شده از دستش و اون موقعیت فرار کنم ولی از شانس خیلی خوبم سریع فهمید گفت:کجا در میری خاله ریزه؟نمیتونی بری چون فعلا باهات کار دارم!فهمیدی؟
    حدقه ی چشمام از این حرفش گشاد شدن و اینبار ضربان قلبم بیش از حد بالا رفت...چرا من اینجوری شدم آخه؟!تا به حال سابقه نداشته!
    با این که حالم خراب بود اما بازم تقلا کردم"به امید اینکه شاید بتونم از دستش خلاص بشم ولی نشد که نشد.
    نیاک:انقدر تکون نخور"اینو بدون که تا وقتی که خودم نخوام نمیتونی از اینجا خلاص شی.
    اما من بازم دست از تقلا برنداشتم.
    -ولم کن"چیکارم داری؟بذار برم.
    با لحن شیطونی گفت:نه دیگه همین جوری که نمیشه!اول بگو ببینم برای چی اومده بودی توی اتاق من؟
    بچه پررو رو ببینا" چه زودم اتاقمو صاحب شد قول تشن.دهنمو باز کردم تا جوابشو بدم که زودتر گفت:نه صبر کن و بعد چونمو به آرومی گرفتو سرمو کمی به سمت خودش برگردوند.
    واقعا تعجب کردم!چی شد یه دفع؟!از گوشه ی چشمم نگاش کردم"چشماش هنوز میخندیدن.این حالتشو دیگه خوب میشناختم حتما بازم میخواد اذیتم کنه.

    نگاهشو یک دور توی صورتم چرخوند و بعد مستقیم توی چشمام زل زد و با لحن مشکوکی پرسید:نکنه نظرت عوض شده و اومدی اینجا تا پیش من بخوابی؟!
    لال شده بودم و تعجبم هر لحظه بیشتر میشد"این داره چی میگه؟!یکم مکث کردو بعد با نگاه مشکوک تری گفت:یا شایدم اومدی توی خواب دیدم بزنی؟!بازهم چلچراغ چشماش روشن شد و نیشخندی زد و با حالت تحقیر آمیزی ادامه داد:وای خدای من سوپرایز شدم"بهت نمیخورد همچین دختری باشی!چه نامزدی گیرم اومده!
    بعد تموم شدن حرفاش به معنای واقعی آتیش گرفتمو سوختم"دوباره تقلا کردم اما اون سفت گرفته بودمو ولم نمیکرد.
    -ولم کن...ولم کن...تو...تو واقعا یه آدم عوضی هستی...بذار برم...من فقط اومده بودم لباسامو بردارم فقط همین" اما توی...
    بین حرفام پرید و خیلی خشن گفت:صبح به این زودی کجا میخوای بری؟
    میخواستم لج کنمو جوابشو ندم ولی مگه میشد؟مجبور بودم به خاطر خلاصی از دستشم شده بگم.
    پس با لحن بغز دارو قیافه ی زار جوابشو دادم:میخوام برم دانشگاه امروز صبح کلاس دارمو داره دیرم میشه.
    تا اینو شنید نمیدونم یه دفع چی شد که دستاشو از دورم باز کرد و منم دیگه به عکس العمل عجیبش فکر نکردم و از فرصت استفاده کردمو سریع ازش جداشدمو فاصله گرفتم.
    نیاک:که این طور"پس میتونی بری!
    حرصم گرفت اما چیزی نگفتم.به سمت در رفتمو دیگه داشتم از اتاق خارج میشدم که دوباره گفت:با اینکه بهونه ی زیاد قابل قبولی نبود برای سرپوش گذاشتن روی کارت و حرفتو باور نکردم ولی هر جایی داری میری زودتر برگرد!
    خیلی............
    برگشتمو با چشمای خشمگین بهش نگاه کردمو و بلند گفتم:چشششششم و بعدش با قدم های خیلی محکم از اتاق بیرون رفتم.

    سرمو پایین انداخته بودمو آروم آروم قدم برمیداشتمو به سمت کلاسم میرفتم.فکرم حسابی مشغول بود که یه دفع یکی از پشت پرید رومو محکم بغلم کرد و گفت:چطور مطوری خوشگله؟!
    نزدیک بود همون جا سکته رو بزنم"برگشتمو با چشمای گشاد و دهن باز نگاش کردم.
    تا صورتمو دید یه دفع منفجر شد از خنده.تازه فهمیدم چه خبره"بازم این ناهید خلس.
    ناهید دوست صمیمیمه که از دوران دبیرستان باهمیم.
    دیگه کم مونده بود از خنده کف سالن پخش بشه"همین جور بلند بلند میخندید.
    دروبرمو نگاه کردم همه داشتن با تعجب نگامون میکردن.دیگه آبرو برامون نذاشته این دختره.
    آروم یکی زدم روی سرشو گفتم:کوفت"مگه مرض داری دختر؟
    خندش قطع شدو سرشو یکم با دستش مالیدو گفت:دیدم زیادی دمغی و تو خودتی گفتم یکم حالو هواتو عوض کنم.
    باز زد زیر خنده و گفت:ولی خدایی فکر نمیکردم قیافت اون شکلی بشه خیلی بامزه شده بودی.
    -خیلی خب بسته"آبرومونو بردی و بهش اخم کردمو رومو برگردوندم.
    اما واقعا راست میگه زیادی توی فکر بودم و به خاطر همین انقدر وحشت کردم.
    ساکت شدو اومد جلو و راهمو سد کرد و تو صورتم دقیق شد و به حالت جدی گفت:نگین راستشو بگو یه چیزی شده نه؟چرا انقدر ناراحتی؟!
    جا خوردمو با تعجب نگاش کردم"همیشه دختر تیزی بود ولی فکرشو نمیکردم انقدر زود متوجه حالم بشه.
    آخه چی بگم بهش؟اگه راستشو بگم که فکر میکنه دیوونه شدم یا دارم سربه سرش میذارم"هنوز خودمم باورم نشده چه برسه به ناهید.
    پس زود تغییر حالت دادمو آروم خندیدم و گفتم:چی میگی بابا؟مثلا میخواستی چی شده باشه؟همین جوری توی فکر بودم و دیشبم که دیر خوابیدم به خاطر همین یکم خسته ام فقط همین.
    یکم مشکوک نگام کردو بعد گفت:شایدم من اشتباه فکر کردم ولی بازم به نظرم امروز یه چیزیت هست.
    دوباره خندیدمو گفتم:حرفا میزنیا و دستشو گرفتم:بدو بریم که داره کلاسمون دیر میشه.
    دیگه چیزی نگفت"داخل کلاس شدیمو روی صندلی کنار هم نشستیم"خدارو شکر هنوز استاد نیومده بود.
    نگاهمو توی کلاس چرخوندم و دربرمو نگاه کردم که همون لحظه سعیدو دیدم"اون سمت کلاس سمت دیوار نشسته بود"سرشو تکون دادو بهم لبخند زد.منم براش سرمو تکون دادمو زود رومو برگردوندم و به سمت تخته نگاه کردم.یکم خجالت کشیدم.
    سعید یه پسر چشم و ابرو مشکی با چهره ای معمولیه ولی مهربونی و شخصیتش باعث میشه که تو دل هر آدمی جا شه.از بچگی میشناسمش قبلا همسایه بودیو هم بازی اما بعد چند سال رفتن چند کوچه بالاترو اونجا خونه خریدن"الانم که هم رشته ای و هم کلاسی هستیم.
    بلاخره استاد وارد کلاس شدو طبق معمولم از همون ابتدا شروع کرد به درس دادن.
    نگاهم به استاد بود اما فکرم جای دیگه"وسطای درس بود که یه دفع ناهید با آرنجش محکم زد به پهلوم!
    منم که تو هپروت بدون اینکه یادم باشه کجام دستمو گذاشتم جایی که ضربه زده بودو سرمو برگردوندم طرفشو با صدای نسبتا بلندی گفتم:آیییییییی"چته روانی؟!
    استاد:چیزی شده خانم معروف!
    تازه فهمیدم کجامو چیکار کردم"کل کلاس ساکت شده بودنو داشتن منو نگاه میکردن.


    اوضاع رو خیلی خراب دیدم به خاطر همین تصمیم گرفتم که اصلا به روی خودم نیارم"صورتمو طرف استاد کردمو لبخند بزرگ و دندون نمایی زدمو گفتم:نه استاد چیزی نشده که!
    استادم وقتی دید به روی خودم نمیارم اخماشو توی هم کردو وگفت:جای این کارا توی کلاس نیست خانم.
    قشنگ ضایعم کرد"همه در حال پچ پچ کردن بودنو منو نشون میدادن.سرمو اند اختم پایینو گفتم:چشم"ببخشید استاد.
    بازهم پچ پچ و خنده...
    با دیدن چهره ی پشیمونم"برگشت سمت تخته و دیگه چیزی نگفت و دوباره درسو از سر گرفت.
    خدارو شکر اونقدرا استاد بدی نیست وگرنه ممکن بود که از کلاس بیرونم کنه"یه استاد مسن و مهربون و در عین حال سخت گیر.
    بقیه ی بچه ها هم وقتی دیدن استاد شروع کرده به درس دادن"ساکت شدنو به درس گوش دادن.
    یه پوستی من از این ناهید بکنم که دیگه از این کارا نکنه"فقط بذار این کلاس تموم بشه.درسته که تقصیر خودمم بود ولی اونم نباید این کارو میکرد.
    تا کلاس تموم شدو استاد بیرون رفت فوری سرمو چرخوندمو با حرص و چشم غره ناهیدو نگاه کردم.
    اونم تا نگاهمو دید"دستشو گذاشت روی قلبشو به حالت مسخره ای گفت:وای تو رو خدا اون جوری نگام نکن چشم خوشگله"من قلبم ضعیفه ها و بعد شروع کرد به خندیدن.
    حرصم بیشتر شد"اون قول بیابونی که تو خونه برام اعصاب نذاشته و این دختره هم اینجا"آبرومم که قشنگ برده.
    کیفمو برداشتمو با اخمای توهم راه افتادم سمت در خروجی.
    ناهیدم دوید دنبالمو وقتی بهم رسید دستشو گذاشت روی شونم و گفت:وایسا دختر کجا داری میری؟امروز اصلا اعصاب نداریا!
    بازم محلش نکردم"دوباره گفت:ببخشید بابا حالا قهر نکن"چرا این جوری شدی تو؟!فقط میخواستم یه چیزیو نشونت بدم.
    راست میگه دیگه خیلی دارم شورش میکنم و تلافی اتفاقایی که این چند روز افتاده رو سر این بدبخت در میارم.
    یکم کوتاه اومدم ولی بازم از دستش ناراحت بودم"برگشتم طرفشو گفتم:مثلا سر کلاس چیو میخواستی نشونم بدی؟نمیتونستی بعدا بگی؟
    دوباره خندیدو گفت:نه دیگه کیفش به همون موقع بود و لباشو آورد جلو با لحن لوسی گفت:ببخشید دیگه...نگین جووونی...
    دیگه بیخیال شدم"این دختر آدم بشو نبود. به روش لبخند زدمو گفتم:خیلی خب تو هم"این ادا اصولا دیگه چیه؟ دیگه بزرگ شدی خیر سرت.حالا بگو چی میخواستی بگی؟
    یه دفع هیجان زده شدو گفت:خوب شد گفتی داشت یادم میرفتا"امروز غلامیو دیدی؟
    با تعجب گفتم:آره دیدم که چی؟!
    منظورش از غلامی همون سعید بود.صورتشو آورد نزدیک گوشمو ادامه داد:خیلی خنگیا!تو که اصلا تو باغ نبودی ولی من حسابی حواسم بهش بود"سر کلاس موقعه ی درس به جای تخته همش به تو نگاه میکرد.
    -برو بابا توهم میزنیا"اون بدبخت از اون جور پسرا نیست و درضمن ما خیلی وقته که همو میشناسیم میدونی که؟شاید یه دفع نگاش اینوری افتاده.لطفا برای پسر مردم الکی حرف در نیار.
    ناهید:نخیر خانم"اشتباه فکر میکنی چند وقته که بهش مشکوک شده بودم آخه همیشه خیلی تو کوکت بود و امروزم که دیگه مطمئن مطمئن شدم"پسره رو پاک دیوونه و دلباخته ی خودت کردی"بیا حلال زاده خودش پیداش شد.
    میخواستم جوابشو بدم و بگم که اشتباه میکنه ولی همون موقع سعید مقابلمون قرار گرفت و سر به زیر گفت:سلام خانوما.
    هر دو جواب سلامشو دادیم.
    -چیزی شده آقا سعید؟!کاری داشتین؟
    سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد:بله"نگین خانم میخواستم ازتون بپرسم که اون چند تا مقاله رو آوردید؟آخه باید زودتر تایپش کنیم.
    با شنیدن حرفش صورتم یه دفع جمع شد.
    وای انقدر عصبی بودمو فکرم درگیر بود که پاک فراموش کرده بودم که مقاله هارو بیارم.منو سعید باهم باید یه پروژه رو تحویل بدیم و این هفته هم آخرین مهلتشه و باید زودتر تایپ بشه و قرار بر این بود که سعید کار تایپشو انجام بده.
    حالا چیکار کنم؟؟
    تا قیافه ی توهم و داغونمو دید لبخند زدو گفت:مثل اینکه یادتون رفته بیارید نه؟اشکالی نداره باهم میریم دم خونتونو اونجا ازتون میگیرم.
    استرس گرفتم"نمیتونستم بهش نه بگم چون با پدربزرگم آشنا بود و تا حالاهم یه چند باری این جوری شده بود به خاطر همین اومده بود جلوی درخونمون.فقط نمیدونم با اون قول بیابونی که تو خونس چیکار کنم؟نکنه سعید ببینتش؟
    نه بابا توی خونه نمیاد که اونو ببینه"بیرون وایمیسته دیگه..فقط نمیدونم چرا انقدر دلشوره دارم!
    به ناچار لبخند زدمو گفتم:باشه همین کارو میکنیم.




    توی راه هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد اما من استرس داشتمو مدام توی دلم آیت الکرسی میخوندم که اتفاقی نیوفته همه چی خطم به خیر بشه و آبروی نداشته ی منم حفظ بشه.
    رسیدیم جلوی در خونه"کلیدو از توی کیفم بیرون آوردمو رو به سعید گفتم:لطفا همین جا منتظر باشید تا من بیام" و اصلا هم تعارفش نکردم بیاد داخل"یعنی با این وضعیتی که من داشتم تعارف کردن واقعا فقط یه ریسک بود.
    سرشو تکون دادو با لبخند گفت:پدر بزرگتون خونه نیستن؟میخواستم اگه بشه باهاشون یه احوال پرسی کوچیک بکنم؟
    تا اسم بابابزرگ اومد چهره ام توی هم رفت و دوباره اون ناراحتی و نگرانی که هر وقتی بهش فکر میکنم از نبودش بهم دست میده به سراغم اومد.
    سریع متوجه ی تغییر حالت صورتم شدو گفت:چیزی شده نگین خانم؟!
    زود به خودم اومدم و یکم خندیدمو گفتم:نه بابا چیزی نشده.فقط یه لحظه رفتم توی فکر و حواسم پرت شد"آره بابا بزرگ نیست"امروز صبح رفت خونه ی یکی از دوستاش!
    نمیخواستم کسی چیزی بفهمه به خاطر همین هر چی که به ذهنم رسید سریع به زبون آوردم وگرنه کی صبح به اون زودی خونه ی کسی میره که بابابزرگ من دومیش باشه!؟
    با تموم شدن حرفم به نظرم اومد که یه دفع ناراحت شد!
    نکنه من چیز بدی گفتم؟!یا نکنه فهمید من دروغ میگم؟!نه بابا آخه از کجا میخواد بفهمه!؟اینم مشکوک میزنه ها!
    بیخیال این مسئله ی پیچیده شدمو کلیدو انداختم توی درو بازش کردم.
    -یه لحظه صبر کنید"همین الان مقاله هارو براتون میارم.
    درسته که ما قبلا هم بازی بودیم اما از وقتی که بزرگ شدیم من باهاش رسمی صحبت میکنم"یعنی یه جورایی خجالت میکشم و همین طور به نظرم یکم زشته که باهاش مثل قبل باشم.
    سرشو تکون دادو با همون قیافه ی ناراحت گفت:باشه ممنون.
    وارد حیاط شدم" بازهم دلشوره تمام وجودمو فرا گرفت"رسیدم به در ورودیو بعد از گفتن کلمه ی بسم الله خیلی آروم درو باز کردمو داخل رفتم.


    توی پذیرایی رو نگاه کردم..کسی نبود"جلوتر رفتمو کامل اطرافو نگاه کردم.
    خداروشکر توی پذیرایی نیست"شاید توی اتاق باشه یا شایدم کلا از اینجا رفته!
    حتی فکرشم خوش حالم میکنه"البته ما که از این شانسا نداریم.
    راهمو ادامه دادمو به سمت اتاقم رفتم"خدا کنه اینجا هم نباشه اصلا حوصلشو ندارم.
    اول در زدمو وقتی و وقتی دیدم صدایی نیومد درو باز کردمو وارد اتاق شدم.
    با دیدن اتاق خالی نیشم ناخوداگاه باز شدو از هیجان و خوش حالی زیاد بالا پریدم.مثل اینکه فعلا شانس بهم رو کرده باید از این فرصت استفاده کنم.
    با سرعت به طرف کتابخونه ام رفتمو مقاله هارو برداشتمو بعدش کل راه برگشتو دویدم.
    در نیمه باز حیاطو کامل باز کردمو مقاله هارو طرف سعید گرفتمو بهش لبخند زدم.
    اما اون مقاله هارو نگرفت و فقط متعجب به منی که دیگه به نفس نفس افتاده بودم نگاه میکرد.
    مقاله هارو بالاتر بردمو گفتم:بفرمایید.
    همه اشو ازم گرفتو بعد باهمون نگاه متعجبش گفت:چیزی شده نگین خانم؟!
    نمیدونم این چندمین باره که این بیچاره این جمله رو به من گفته(به نظرم خیلی زیاد)!امروز از بس عجیب و غریب رفتار کردم بنده خدا همش از کارام تعجب میکنه.
    آروم خندیدمو گفتم:نه"ببخشید مثل اینکه تعجب کردید؟نمیخواستم زیاد معطلتون کنم به خاطر همین یکم عجله کردمو یه کوچولو هم دویدم و بعد این حرفم دستمو بالا آوردمو با انگشت اشاره و شصتم یه فاصله ی خیلی کوچیکو رو نشون دادم.
    زود باور کردو لبخند محجوبی تحویلم دادو گفت:ممنونم"اصلا لازم نبود انقدر عجله کنید.
    -خواهش میکنم.
    سنگینی نگاهیو از پشت سر روی خودم احساس کردمو برگشتم ببینم کیه!نگاهم کشیده شد به پنجره ی رو به حیاطمون.اول سایه یه نفرو دیدم و ولی خیلی سریع سایه کنار رفتو پرده کمی تکون خورد!
    سعید:نگین خانم"کسی داخل خونست؟!
    هول شدمو زود برگشتم طرفش و گفتم:نه بابا"گربه ی همسایمون بود همین الان از توی حیاط ما رد شد"چند روزه که شمسی خانم دنبالش میگرده.باید بعدا بهشون خبر بدم!
    عجب دروغی گفتما"سرشو تکون دادو باز حرفمو باور کرد.چه پسر ساده و مظلومیه.واقعا دیگه یه پا چوپان دروغگو شدم برای خودم.
    یکم بینمون سکوت برقرار شد"من که داشتم به دروغایی که این مدت گفتم و بعدا باید بگم فکر میکرم اما اونو نمیدونم.
    بعد از چند ثانیه دوباره به زبون اومدو با من من گفت:نگین خانم...راستش چند وقت بود که میخواستم بهتون یه چیزی بگم!و به نظرم الان فرصت مناسبیه!راستش...راستش...
    با تعجب بهش نگاه میکردمو منتظر بودم حرف بزنه"این چرا اینجوری شده؟!درسته از اول خجالتی بود ولی نه انقدر"یعنی چی میخواد بگه؟!
    تو همین فکرا بودمو که یه لحظه سرمو پایین آوردم و یه دفع چشمم به کیف سعید خورد!
    چشمام چهارتا شدن!دوتا موجود کوچولو روی کیفش بودنو داشتن به زور در کیفشو باز میکردن.
    دوتا موجود ریز قد بند انگشت و تقریبا شکل بچه آدمیزاد!ولی عمرا اگه این دوتا آدم باشن.
    اینا دیگه چین؟!یهو از کجا پیداشون شد؟!
    درسته که قیافه های ترسناکی نداشتن ولی با دیدن همچین صحنه ای هر کس دیگه ای هم بود کپ میکرد"با انگشتم به طرفشون اشاره کردمو گفتم:آقا سعید روی کیفتون!
    سعید:چی شده؟!کیفشو یکم آورد بالا و دست کشید روشو گفت:آهان این کثیفی رو میگید؟فکر کنم امروز موقعه ی صبحونه یکم روش مربا ریخته"الان پاکش میکنم!و دوباره دستش روی کیفش حرکت کرد.و منم زل زده بودم به اون دوتا موجود ریز که با خوش حالی از روی دستش میپریدنو بازی میکردن.
    یعنی واقعا اونارو نمیبینه؟!



    یکم که روی کیفش دست کشید سرشو بلند کردو رو به من با لبخند گفت:حالا اثر مربا رفت؟!
    منم الکی خندیدمو گفتم:آ..آره رفت!
    چیزی نمیتونستم بگم" آخه چی میگفتم؟! وقتی میدونستم اگه بگمم حرفمو باور نمیکنه.
    سرشو پایین انداختو دوباره گفت:راستی نگین خانم میخواستم بهتون بگم که...
    هنوز نگاهم به اون دو بود و اصلا نمیفهمیدم که سعید داره چی میگه"دیگه نتونستم طاقت بیارم و بین حرفش پریدمو هول گفتم:ببخشید آقا سعید من باید برم داخل!یه دفع یادم افتاد که یه کار خیلی مهم دارم!ببخشیدا!
    سعید با ناراحتی گفت:که این طور"باشه اشکالی نداره.
    دیگه هیچی برام مهم نبود نه ناراحتی سعیدو نه حتی آبروم" فقط میخواستم هر چه زودتر درو ببندمو برم توی خونه"پس همون لحظه درو گرفتمو گفتم:فعلا"خداحافظ!
    قبل بستن در نگاهم به صورت متعجب و دهان باز سعید افتاد"حتی لحظه ای صبر نکردمو فوری درو بستم.دیگه آبرویی که رفته بر نمیگرده.
    پشت در خم شدمو نفسمو به بیرون فوت کردم"خدا کنه رفته باشن...
    اما از شانس خوبم همین که فکرشونو کردم یهو از بالای در سرو کلشون پیدا شد.
    دستمو روی دهنم گذاشتمو جیغ خفه ای کشیدم.خدای من!


    با ترس بالای سرمو نگاه میکردمو سرجام میخکوب شده بودم.
    حواسشون به من نبودو بازم داشتن بازیگوشی میکردنو به حفاظ های بالای در دست میزدن و میخندیدن!اما یه دفع یکیشون متوجه ی من شدو به طرفم پرواز کرد و این تلنگری شد برای من تا از اون حالت میخکوب بیرون بیامو فرار کنم.
    در حال دویدن بودم که کنارم قرار گرفتنو باهم گفتن:تو مارو میبینی آره؟!تو پرنسس هستی نه؟آره"تو پرنسسی؟!
    از ترسم اصلا بهشون نگاه نکردم و فقط این کارشون باعث شد که جیغ بکشمو سرعت دویدنمو بیشتر کنم..وای خدا اینا دیگه از جون من چی میخوان؟!نکنه همون شیاطینین که قوقنوس میگفت؟!
    به در ورودی رسیدم و زود رفتم تو و تا اونا خواستن پشت سرم داخل خونه بشن سریع درو بستمو پرده رو کشیدم.
    هنوز نگاهم به پرده بود"میترسیدم که یهو بیان داخل.اومدم دوباره بدومو به سمت اتاقم برم که یه دفع خوردم به یه چیز خیلی سفت و باز جیغ کشیدمو با ترسو لرز بهش نگاه کردم.
    با عصبانیت بهم نگاه کردو گفت:چی شده؟چرا همش جیغ جیغ میکنی تو؟!
    درسته که ازش بدم میومد و همیشه باعث میشد حرصم دربیاد و...ولی توی اون لحظه هیچ کس دیگه ای نبود تا من بهش تکیه کنم پس مجبور بودم.
    بلوز شو سفت بین پنجه هام گرفتمو فشردم و بعد با نگاه ملتمس و اشک آلودم نگاش کردم.
    نگاش رنگ تعجب گرفت اما لحنش آروم شد:چی شده؟!
    -اون...اونجا...و دیگه نتونستم چیزی بگمو فقط با دستم به در اشاره کردم.
    سریع کنارم زدو رفت سمت درو پرده رو کشید و داخل حیاطو نگاه کرد.
    دوباره عصبانی شدو داد زد:این جا که چیزی نیست!منو مسخره کردی آره؟؟
    با تعجب و ترس نگاش کردمو گفتم:نه به خدا اونجا...
    بین حرفم پریدو باز داد زد:جلوی در که خوب با اون جوجه فکلی میگفتیو میخندیدی چی شد پس؟!تا اومدی خونه رنگ عوض کردی؟داری منو مسخره میکنی نه؟چقدرم خوب نقش بازی میکنی!
    دیگه ترسمو فراموش کرده بودمو هر لحظه و با هر حرفی که میزد عصبانیتو خشمم بیشتر میشد"منو بگو که فکر میکردم میتونه برام تکیه گاه و حامی خوبی باشه!چه خیال خامی.
    نیاک:چه جالب"یعنی پدر میدونست که تو همچین دختری هستی و باز منو اینجا فرستاد؟! نه چطور میدونسته که نامزد من دختریه که همش با پسرا حرف زدن زیاد میزنه؟؟نه احتمالا نمیدونسته"هه..حقا که مشاور خوب بزرگت کرده"دقیقا مثل خودش یه آدم خوش گذرونو...
    دیگه بیشتر از این طاقت نیاوردمو به طرفش رفتم و دستمو بلند کردمو سیلی محکمی روانه ی صورتش کردم.
    دستشو بالا آوردو گذاشت روی جای سیلی..چشماش از تعجب گرد شده بودنو ناباور نگام میکرد"انگاری که باورش نمیشد من همچین کاری بکنم.
    سد اشکایی که توی چشمم خونه کرده بودن شکستو قطره ی اول روی صورتم جاری شد.
    با صدای بغض دارم گفتم:در مورد من هر جور دوست داری فکر کن و هر چی دوست داری و میخوای بگو" ولی حق نداری پشت سر بابابزرگم اینطور حرفا رو بزنی"فهمیدی؟
    و بعد این حرفم به طرف اتاقم دویدم"هم واقعا از حرفاش ناراحت بودم و هم میدونستم اگه بیشتر از این اونجا بمونم"زود به خودش میادو دخلمو میاره.


    اشکای روی صورتمو با پشت دستم پاک کردم"روبه روی پنجره ایستادمو آسمونو نگاه کردم.
    یعنی واقعا در مورد من اینجوری فکر میکنه؟؟مگه چی از من دیده که اینطور قضاوتم میکنه؟؟
    درگیر افکارم بودم که یه دفع اون دوتا موجود کوچولو پشت شیشه و درست مقابلم ظاهر شدن و با خنده برام دست تکون دادن!
    با چشمایی گرد شده به عقب حرکت کردم"همین جور عقب عقب میرفتمو اون دوتا رو نگاه میکردم.نگاهمو پایین تر آوردمو به قفل پنجره خیره شدم"با دیدن بسته بودن پنجره خیالم راحت شد.
    خداروشکر پنجره رو باز نکردما..عجب شانسی...
    فضولیم گل کردو یکم رفتم جلوتر تا بهتر ببینمشون"اولین بارم بود که همچین چیزیو میدیدم به خاطر همین کنجکاوی مثل خوره به جونم افتاده بود.
    با دقت بهشون نگاه کردم"پاهاشون- دستاشون-هیکلشون و حتی چهرشون مثل یه بچه ی عادی بود البته با اندازه ای متفاوت.قیافه ی خیلی بامزه ای داشتن و اصلا هم ترسناک نبودن"یعنی من از این نیم وجبیا ترسیده بودم؟!
    لباسای یه جور به رنگ قرمز"شکل عروسکا بودن"یه نوع عروسک زنده که حرکت میکرد.
    همین جور در حال آنالیز کردنشون بودم که یه دفع از جلوی چشمام ناپدید شدن!
    چشمامو برای یه ثانیه بستم و سریع باز کردم و دوباره پنجره رو نگاه کردم"ولی بازم هیچ خبری ازشون نبود!یعنی کجا رفتن؟!
    با قدم هایی آهسته به سمت پنجره رفتم و دورتا دورشو قشنگ نگاه کردم"اول بالا رو بعد روبه رو و بعد پایین پنجره رو نگاه کردم.
    دیگه داشتم از پیدا کردنشون ناامید میشدم که همون لحظه گوشه ای از دیوار پشت سنگی یه تیکه پارچه ی قرمز دیدم که مدام در حال تکون خوردن بود!
    یعنی خودشونن؟!اونجا چیکار میکنن؟!
    با کنجکاوی به اون نقطه خیره شده بودم که ناگهان سنگ از روی زمین بلند شد!
    دیگه کم مونده بود از هیجان و ترس غش کنم"مات و مبهوت بهش نگاه میکردم.سنگی که پرواز میکنه؟!فقط همینو کم داشتم.
    سنگ بالا اومدو روبه روی پنجره قرار گرفت!نگاهم به کناره هاش افتاد و تازه متوجه ی اون دوتا کوچولو شدم"گوشه هاشو گرفته بودنو با شیطنت منو نگاه میکردن!
    سنگ تقریبا بزرگی بود"اصلا نمیفهمیدم که چطوری با اون جثه ی فوق العاده ریز و کوچولوشون بلندش کردن و از اون مهم تر نمیدونستم قراره باهاش چیکار کنن!

    یکم رفتن عقبو بعد از خوندن وردی سنگ رو پرت کردن.سنگ به شیشه ی پنجره اصابت کردو شیشه بدون کوچکترین صدایی شکست!
    بعد شکستن پنجره جفتشون خیلی سریع جلو اومدنو از شیشه ی شکسته وارد اتاق شدن.
    به خودم اومدمو دویدم به سمت در"قصد داشتم خودمو نجات بدم.عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود و مدام این سوالو از خودم میپرسیدم:مگه میشه شیشه بدون هیچ صدایی بشکنه؟!
    رسیدم به در و دستگیره رو توی دستم گرفتم اما همون لحظه یکیشون بهم رسید و پشت سرم قرار گرفت و گفت:شاهزاده خانم"خواهش میکنم صبر کنید..نترسید کارتون نداریم.
    به حرفش گوش ندادم"نمیدونم چرا توی اون لحظه و تو اوج ترس فقط و فقط به یه شخص فکر میکردم!شخصی که اون لحظه تمام ذهنمو پر کرده بود(نیاک) بود"میخواستم هر چه زودتر برم پیشش..دلم میخواست ازم محافظت کنه ...و دوست داشتم پشتش پناه بگیرم...!
    دستگیره رو کشیدم پایینو درو باز کردم ولی قبل از برداشتن قدم اولو بیرون رفتن از اتاق یاد چند لحظه ی پیش و حرفای جگر سوزش افتادم و همون موقع بود که اسمش از ذهن و فکرم پاک شد و به کل پشیمون شدم و دوباره حرصم گرفت...اگه حتی در حال مرگم باشم دیگه از اون قول بیابونی کمک نمیگیرم.
    واقعا خودمم نمیدونم یه دفع چطوری این همه اعتماد به نفس پیدا کردم "شایدم با خودم لج کردم که دوباره درو بستمو بعد برگشتمو بهش تکیه کردم و مستقیم به اون دوتا زل زدم.
    درسته که تصمیم گرفته بودم بمونم اما هنوز وحشتم از بین نرفته بود و همچنان با ترس به اون دوتا موجود کوچولو که درست مقابلم قرار داشتن نگاه میکردم"آب دهانمو به سختی قورت دادمو منتظر موندم تا ببینم چیکار میکنن.
    سمت چپی جلوتر اومدو گفت:پرنسس...
    ولی نتونست جملشو کامل کنه چون همون لحظه کناریش (سمت راستی)هلش داد و گفت:برو اون ور بذار من بگم.
    و این تازه شروع ماجرا بود"همش همو هل میدادن و میگفتن:نه من میگم..نه بذار من بگم...
    با دیدن کارهاشون دیگه ترسم به کلی از بین رفت و جای خودشو به تعجب داد!و کم کم همون تعجب هم از بین رفتو لبخندی روی لب هام نقش گرفت.
    یعنی واقعا من از این دوتا بچه میترسیدم؟!چقدر خنگم...
    

    چند دقیقه ای گذشته بود اما هنوز هم در حال هل دادن همدیگه بودم.باید یه جوری از هم جداشون کنم.اگه من چیزی نگم فکر کنم نکنم حالا حالاها دست از کارشون بر دارن.
    دیگه نتونستم طاقت بیارم"به حرف اومدمو فکری که همون لحظه به ذهنم رسیده بود رو بهشون گفتم.
    -خب سنگ کاغذ قیچی کنید و هرکی برنده شد جریانو بگه!
    یه دفع از حرکت ایستادنو با تعجب به منی که این حرفو زدم نگاه کردن!
    خب بایدم تعجب میکردن"یه دفع از حالت وحشت زده در اومده بودمو تازه یه جمله هم برای میانجیگری بینشون گفته بودم.
    چند ثانیه با تعجب نگام کردن ولی خیلی زود به خودشون اومدنو هردو هم زمان و با هیجان گفتن:آره همین کارو میکنیم.
    فکر نمیکردم انقدر استقبال کنن!چه شور و اشتیاقی!اینا از منم بدترن چه زود همه چیو فراموش میکنن!
    به روشون لبخند زدمو گفتم:پس 3 دوره بازی کنید و هر کی برد اول اون بگه"باشه؟
    تند تند سر کوچولوشونو تکون دادن و بازی رو شروع کردن.
    حین بازی به خودشونو شلوغ بازیاشون نگاه میکردم"چقدر شبیه همن!هم کاراشون و هم همزمان حرف زدنشون"اصلا نمیشه از هم تشخیصشون داد.کاش حداقل لباساشون یه رنگ نبود.
    بلاخره بازیشون تموم شد و سمت راستی برنده شد و همون لحظه برای کناریش زبونشو در آورد و ابروهاشو بالا انداخت! با این حرکتش سمت چپی دست به سینه شد و اخماشو توی هم کرد.
    وای چه نازن این دوتا"یعنی من از همینا اینا میترسیدم؟!واقعا چه فکری با خودم میکردم؟!
    سمت راستی اینبار صورتشو طرف من کرد و بعد از تک سرفه ای با لحن جدی گفت:پرنسس بذارید اول خودمونو بهتون معرفی "اسم من الشن از خانواده ی وروجک ها!
    جانم وروجک ها!این دیگه چه خانواده ایه؟!
    و با دست به کناریش اشاره کرد و ادامه داد:و اینم داداشمه و اسمش الوین!ما حامل پیغامی از طرف مشاور پادشاه جناب قوقنوس برای شما و شاهزاده هستیم ...و بعد این حرفش هر دو بهم تعظیم کردن.
    چرا اینا یه دفع انقدر جدی شدن؟!


    -چه پیغامی؟!
    الشن:به نظر میاد که لوسیفر فهمیده شما توی این دنیا مخفی شدید و ممکنه دیر یا زود به سراغتون بیاد"باید خواستونو جمع کنیدو آماده باشید!مارو فرستادن اینجا تا این خبر مهم و همچنین یه سری اطلاعات در مورد وضعیت اونجا"بهتون برسونیم.
    با شنیدن اسم لوسیفر ناخودآگاه تنم به لرزه افتاد"لوسیفر دیگه کیه؟!فکر کنم قبلا هم یه بار این اسمو شنیده بودم!
    با وحشت بهشون نگاه کردمو گفتم:لوسفر کیه؟!
    هر دو از این حرفم جا خوردن"الوین زودتر به خودش اومدو گفت:پرنسس واقعا لوسیفرو نمیشناسید؟یعنی بهتون نگفتن؟!
    چیو باید بهم میگفتن؟یه دفع یاد حرفای قوقنوس افتادمو با ترس بیشتری گفتم:نکنه یکی از همون شیاطینیه که دنبال منن؟!
    الشن:درسته"البته لوسیفر سردستشونه"چشماش رنگ ترس گرفتن و ادامه داد:حتی نمیتونید فکرشو کنید که چقدر ترسناکه.
    با این حرفش بدجوری توی هم رفتم"یعنی قیافش خیلی ترسناکه!؟
    خدایا آخه من چه گناهی کردم که یه دفع این همه مصیبت به سرم نازل شد؟
    الشن:شاهزاده نیاک نیستن؟یه سری حرف هست که باید به خودشون بزنم.
    با شنیدن اسمش بازم یاد حرفاش افتادمو سریع از اون حال و هوای داغون بیرون اومدم و با حرص گفتم:نمیدونم"شاید باشه...شایدم نباشه...اصلا خودت برو ببین!
    با تعجب بهم نگاه کردن"مثل اینکه فکرشو نمیکردن اینجوری حرف بزنم.خب چیکار کنم؟آخه چرا موقعیت او قول بیابونی رو از من میپرسن؟من چه میدونم کجاست.
    هنوز داشتن با تعجب نگام میکردن"به ناچار لبخند زدمو گفتم:خب فکر کنم خونه باشه.
    جلوی در اتاقش (همون اتاق قبلی خودم) ایستاده بودیم"اصلا دوست نداشتم در بزنم یا دوباره ریختشو ببینم ولی مجبور بودم.الان قضیه ی اون یارو لوسیفر برام از هر چیزی مهم تره حتی از غرورم.
    وقتی قضیه مرگ و زندگی باشه دیگه غرورو میخوام چیکار؟
    چند بار در زدم تا بلاخره شازده با صدای خشک و جدی جواب داد:مزاحم نشو!
    جانم؟!چه پررو!چه کلاسیم میذاره!ای خدا..ای خدا...
    ولی از صداش معلومه که زیاد عصبانی نیست"همینم غنیمته...حداقل پوستمو نمیکنه.
    دوباره در زدم و با صدایی فوق العاده مهربون گفتم:میشه بیام تو یه کار خیلی مهم باهتون دارم؟
    جوابمو نداد"
    مطمئناً داشت تلافی سیلی و حرفایی که بهش زده بودمو سرم در میاورد.​
    میترسیدم که بدون اجازه درو باز کنم"همینجوریشم دل خوشی ازم نداشت اگه این کارم میکردم دیگه واقعا باید فاتحه خودمو میخوندم.پس تصمیم گرفتم مثل یه دختر خوب و خانم منتظر بمونم تا اجازه ورود صادر بشه.
    چند دقیقه ای گذشت ولی باز هم جوابی ازش نشنیدم.دیگه به جلز و ولز افتاده بودمو از حرص در حال منفجر شدن بودم که همون لحظه گفت:بیا تو!


    چه عجب بلاخره اجازه رو صادر کرد..دستمو برای کنترل اعصابم مشت کردمو یه لبخند زورکی روی لبهام نشوندم و بعد سرمو برگردوندم طرف اون دوتاو گفتم:پشت سر من بیاید تو" باشه؟
    سرشونو تکون دادنو چیزی نگفتن..با دیدن چهره اشون و عکس العمل عادیشون واقعا تعجب کردم.
    قیافه و رفتارشون نه متعجب بود و نه عصبانی"انگار نه انگار که دو ساعت پشت در معطل شده بودن!
    نکنه این کار همیشگیشه؟!از این شازده با اون غرور کاذبش هر چی بگی بر میاد"با این فکر سرمو آروم به چپ و راست تکون دادمو بعد درو باز کردم و وارد اتاق شدم.
    لبه ی تخت نشسته بودو پای راستشو روی پای چپش انداخته بود.
    با ورودم اخمی پررنگ بین دو ابروش شکل گرفت ولی طولی نکشید که با دیدن اون دوتا کوچولو که پشت سرم داخل اتاق شدن به یک باره اخمش از بین رفت و اینبار از فرط تعجب ابروهاش بالا پریدن.
    نیاک:شماها اینجا چیکار میکنید؟؟
    سریع لبخندی زدمو در جواب سوالش گفتم:کار مهمم همین بود دیگه!
    با اخم وحشتناکی بهم نگاه کرد و جدی و خشک گفت:من از تو سوال پرسیدم؟؟و بعد حرفش سرشو برگردوند و دوباره به اون دوتا نگاه کرد.
    از حرص لبمو گاز گرفتم"حی میخوام باهاش خوب باشم خودش نمیذاره"مردیکه ی عوضی.
    وروجکا هر دو بهش تعظیم کردن و به صورت خیلی خیلی رسمی ماجرا رو براش تعریف کردن.
    بعد از شنیدن حرفاشون اخماشو بیشتر از قبل توی هم کشید"بد جوری توی فکر رفته بود.
    سکوت کل اتاقو فرا گرفته بود و از هیچکس هیچ صدایی در نمیومد.اون دوتا وروجکم حتی از جاشون تکون نمیخوردن چه برسه به حرف زدن"معلوم بود که خیلی ازش حساب میبرن وگرنه با اون شخصیتی که من ازشون دیدم فکر نکنم بتونن حتی یه لحظه هم یه جا بند شن.
    منم که دیگه واقعا اوضام خیط بود و مجبور بودم که ساکت باشم"با کاری که یکی دو ساعت پیش باهاش کرده بودم مطمئنا فقط منتظر بود از جام جم بخورم یا جیکم دربیاد و اون وقت سرمو از تنم جدا کنه.
    بعد از چند دقیقه سکوت"رو به من کردو با همون اخمای توهم و لحنی دستوری گفت:از فردا دیگه حق نداری بیرون بری"حتی برای دانشگاه رفتن!شیرفهم شد؟؟
    از حرفش چشمام گردو شدن و کلا هنگ کردم.چی شد؟؟این قول بیابونی الان چه دستوری داد؟!بیرون نرم؟!دانشگاه نرم!به چه حقی بهم همچین حرفی زد؟مگه چیکارمه؟؟
    دیگه عصبانیتم به اوج خودش رسیده بودو باید حتما خودمو خالی میکردم وگرنه واقعا از خشم و حرص انباشته شده توی وجودم" میترکیدم.


    بلاخره کنترلمو از دست دادمو سرش داد زدم:یعنی چی که نه بیرون برم و نه دانشگاه؟مگه من زندانی توام؟اصلا تو چیکارمی که برام تعیین و تکلیف مشخص میکنی؟
    بعد تموم شدن حرفام تازه متوجه ی قرمزی صورتش شدم و بند دلم پاره شد.
    تا به خودم اومدمو خواستم از مخمصه در برم"از شانس خیلی خوبم همون لحظه آتشفشانش فوران کرد و از روی تخت بلند شد و به طرفم خیز برداشت.
    از ترس چشمام درشت شده بود"مونده بودم که میخواد باهم چیکار کنه.
    اومد جلو و با خشم دو طرف کمرمو گرفت و مثل پر کاه بلندم کرد و منو روی دوشش انداخت و بعد دندوناشو روی هم فشردو زیر لب و جوری که فقط من بشنوم گفت:حالیت میکنم که چیکارتم!
    نمیدونستم باید چیکار کنم تا از دستش خلاص بشم.
    آخرین شانسمو امتحان کردم"دستامو مشت کردمو با تمام توانم به کمرش زدم.پشت هم و تند تند مشت میزدم و تکون میخوردم تا ولم کنه ولی هیچ تاثیری روش نداشت"انگار که اصلا ضرباتمو روی بدنش حس نمیکرد.
    اینبار با لحنی موزی گفت:به نعفته که زیاد تقلا نکنی چون فقط خودتی که خسته میشی!
    اما من بازم دست از تقلا کردن برنداشتم و هنوزم به رهایی از دستش امید داشتم.
    بی توجه به تقلا کردن و مشتای من سرشو برگردوندو رو به اون دوتا با جدیت تمام گفت:همین جا منتظر بمونید تا من بیام"فقط کافیه ببینم از جاتون تکون خوردید"میدونید که چی میشه؟
    آب دهنشونو قورت دادنو بعد با ترس سرشونو تکون دادن و هیچی نگفتن.
    نیاک راه افتادو به طرف در رفت.دیگه بیخیال تقلا کردن شده بودم"دستم بی حس شده بود و دیگه قدرت مشت زدن نداشتم.
    دیگه داشتیم از در خارج میشدیم که با التماس و اضطراب به وروجکا نگاه کردم"انتظار داشتم که یه کاری کنن و منو نجات بدن اما بر خلاف خیال خامم از ترسشون حتی نتونستن از جاشون تکون بخورن و فقط با نگاه نگرانشون بدرقم کردن.

   

    خیلی ریلکس به طرف اتاق بغلی میرفت...دست ها و پاهام از ترس یخ کرده بودن.
    چقدر ریلکسه!!این بشر واقعا یه سادیسمیه به تمام معناست"یعنی میخواد باهم چیکار کنه؟ نکنه میخواد...؟؟ نه بابا هیچ غلطی نمیتونه بکنه.مطمئنم فقط میخواد منو بترسونه"نباید بذارم به این هدفش برسه.
    با این فکر مصمم سرمو تکون دادمو منتظر موندم تا ببینم قراره چیکار کنه.
    رسید به اتاقو درو با پاش باز کرد و بعد جلوتر رفتو مقابل تخت ایستادو منو پرت کرد روشو سریع و قبل از این که فرار کنم روم* خیمه* زد و با چشمای شیطونش به چشمام زل زدو گفت:چرا دیگه تقلا نمیکنی خاله ریزه؟؟نکنه از اولم از خدات بود که بهت نشون بدم چیکارتم"آره اینجوریه؟!خب اینو زودتر میگفتی. و با تموم شدن حرفاش پوزخند زد.
    با حرص توی چشماش نگاه کردمو گفتم:نخیر"خیال خام برت نداره جناب من عمرا اگه از آدمی مثل تو خوشم بیاد"درضمن اینم بدون که دیگه ازت نمیترسم!
    بلوف زده بودم حسابی ولی میخواسم حتی به دروغم شده بهش ثابت کنم که دیگه از این کاراش نمیترسم.
    فکر میکردم الان که عصبی بشه و سرم فریاد بکشه اما بر خلاف انتظارم در جواب حرفام نیشخندی بزرگ زد و به آرومی و با همون نگاه شیطونش گفت:که این طور پس هرگز از آدمی مثل من خوشت نمیاد و دیگه هم ازم نمیترسی"باشه الان معلوم میشه!
    و بعد این حرفش صورتشو به صورتم نزدیک کردو....
    انگار که یه دفع برق سه فاز بهم وصل کردن"خشکم زده بود و حدقه ی چشمام تا آخرین حد گشاد شده بودن اما اون چشماشو بسته بود
    دوباره اون حس خاص به سراغم اومده بود و گرمایی که به وجودم تزریق میشد بیش از اندازه برام لذت بخش بود"نمیتونستم کنارش بزنم یا در برابرش مقاومت کنم.بدنم ناخودآگاه بی حس شده بود و دست و پاهام هم شل شده بودن.
    بلاخره بعد از چند دقیقه چشماشو باز کرد و به آرومی ازم فاصله گرفت و یکم به صورت شوک زده و سرخ شده ی من نگاه کرد و بعد صورتشو برگردوندو گفت:بعدا راجب دانشگاه نرفتنت حرف میزنیم!
    و با تموم شدن جملش سریع از روی تخت بلند شدو از اتاق بیرون رفت!
    دستمو اول روی قلبم که دیوانه وار خودشو به دیواره ی سینم میکوبید و بعد روی هنوزم توی شوک بودمو اصلا دلیل این کارشو نمیفهمیدم.
    چرا؟!چرا این کارو باهم کرد؟!
    
    بلند شدمو به سمت آیینه ی اتاق رفتمو جلوش ایستادم"صورتم همرنگ لبو شده بود"سریع با دستام صورتمو پوشوندم.هر کاری میکردم یاد و خاطر چند لحظه پیش از ذهنم پاک نمیشد و مدام اون صحنه و اتفاق برام تداعی میشد.
    حتی یه لحظه هم فکرشو نمیکردم که همچین کاری بکنه.یعنی این کارا انقدر براش عادین که فقط برای تفریح و آزار من انجامش داد؟!چرا منو بوسید...چرا؟به چه حقی با چه فکری؟
    دستمو با حرص مشت کردم...انگار تازه به خودم اومده بودم و مغزم به کار افتاده بود"
    یاد عکس العملم در برابرش افتادمو حرصم بیشتر شد و با همون دست مشت شدم یکی زدم توی سرم.
    خاک تو سرت دختر"آخه چرا هیچی بهش نگفتی؟چرا مثل ماست وایستادیو گذاشتی کارشو بکنه؟!واقعا چرا هر بار اون احساس بهم دست میده و اندامم شل میشه؟!نکنه که...
    فوری سرمو تکون دادم"نه امکان نداره.. هر کس دیگه ای هم جای من بود همین جوری میشد.
    وای اگه با اون رفتارم فکر کنه که واقعا ازش خوشم اومده چی؟!بد بخت شدم اون همین جوریشم نزده میرقصه..
    توی همین فکرا بودم که همون لحظه صدای قارو قور شکمم بلند شد و باعث شد برای ثانیه ای صحنه ی چند لحظه پیشو فراموش کنم و به یاد خالی بودنش بیوفتم.
    با کلافگی روی صندلی جلوی آیینه نشستم.طاقت هر چیزی داشتم غیر از گرسنگی.
    از صبح بود که چیزی نخورده بودم و موقعه ی برگشت از دانشگاه هم یادم رفته بود چیزی برای خوردن بخرم و مطمئنم بودم که یخچال خالی خالیه" همیشه خریدا پای بابابزرگ بودن و حالا که نبود...
    با یادش ناراحتیم دو چندان شد"سعی کردم غصه ی الکی نخورم و به خودم امید بدم که زود پیداش میشه ولی چندان موفق نشدم.
    دوباره شکمم قارو قور کرد"با قیافه ای پکر از جام بلند شدم "فعلا باید یه جوری شکممو سیر میکردم.به طرف در رفتم و همزمان توی این فکر بودم که چطوری و با چه رویی با اون قول بیابونی مواجه بشم.
    درو باز کردمو سر به زیر راهی آشپزخونه شدم ولی زیر زیرکی دورو بر سالنو هم نگاه کردم "خبری ازش نبود"احتمالا هنوز حرفاشون تموم نشده بود.
    رسیدم به آشپزخونه و دونه دونه در کابینتا رو باز کردم تا شاید نودلی چیزی برای خوردن پیدا کنم ولی برخلاف انتظارم کابینتا هم مثل یخچال خالی بود و هیچ غذای آماده ای توشون نبود.
    یعنی اگه برم تا سرکوچه و زود برگردم"میفهمه؟!
    دستمو روی دلم گذاشتم"چاره ی دیگه ای نداشتم باید میرفتم و ریسکشو به جون میخریدم.
    لباسام هم که همون لباسای صبح بود و تا الان فرصت نکرده بودم عوضشون کنم.
    فرصتو غنیمت شمردمو سریع به طرف در خروجی رفتم"باید قبل از این که اون قول بیابونی از اتاق بیرون میومدو متوجه ی بیرون رفتنم میشد برمیگشتم.


    وارد مارکت شدمو سریع یه مقدار سوسیس -کالباس -قارچ -پنیر پیتزا و خمیر پیتزا و یه سری مخلفات دیگه برای درست کردن پیتزا برداشتم"حسابی ه*و*س پیتزای خونگی کرده بودم.
    برای جلوگیری از سرو صدای شکمم دوتا بسته کیک دوقولو برداشتم تا فعلا ساکت بشه.
    خوبه من استعداد چاقی ندارم وگرنه تا الان تانکی میشدم برای خودم.
    تا اجناسو حساب کردم و از مارکت بیرون اومدم یکی از بسته های کیکو باز کردمو یه دونه از کیکارو دو لپی کردم توی دهنم و بعد با عجله به طرف خونه رفتم.
    بین راه بودم که حس کردم کسی تعقیبم میکنه!سریع برگشتمو پشت سرمو نگاه کردم ولی هیچ کسی توی کوچه نبود!
    شاید اشتباه فکر کردم"شونه هامو بالا دادم و با بیخیالی راهمو ادامه دادم ولی بعد از چند ثانیه دوباره احساس کردم که کسی از پشت سر زیر نظرم داره!سعی کردم به روی خودم نیارم"برنگشتم و فقط به راهم ادامه دادم تا این که صدای خش خش شنیدم!
    اینبار با ترس برگشتمو پشتمو نگاه کردم اما بازهم کسی نبود!احساس خیلی بدی بهم دست داده بود با این که هیچ کس پشت سرم نبود.
    دویدم سمت در خونمونو فوری کلید انداختمو درو باز کردم و وارد خونه شدم"یکم خیالم راحت شدو تازه داشتم به آرامش میرسیدم که همون لحظه توی یه طوفان سهمگین گیر افتادم!
    تا در خونه رو باز کردم اون قول بیابونی روی سرم آوار شد.
    شونه هامو فشار داد و توی صورتم داد زد:کدوم گوری بودی هان؟مگه بهت نگفته بودم بیرون نری؟با توام دختره ی نفهم؟خیلی دوست داری بمیری نه؟خب زودتر میگفتی خودم میکشتمت"لعنتی.
    سعی کردم اینبار لال مونی نگیرمو جوابشو بدم ولی با تمام زوری که زدم فقط تونستم بگم:گشنم شده بودو رفته بودم خرید!
    تا اینو گفتم با شدت ولم کردو این باعث شد که به پشت بخورم زمین و تمام تنم درد بگیره.
    با درد یه چشممو بستمو به رفتنش نگاه کردم.
    به سمت در ورودی رفتو داد زد:الوین آب مقدسو بیار!
    

    تا اینو گفت همون لحظه وروجکا از اتاق بیرون اومدن"نگاهی با نگرانی به من انداختن و گفتن:واقعا متاسفیم"باور کنید اجازه نداشتیم از اتاق بیرون بیایم و کمکت کنیم وگرنه...
    سرمو تکون دادمو بعد لبخندی زورکی زدمو گفتم:اشکالی نداره"میدونم.ازتون انتظاری نداشتم.
    سرشونو با خجالت زیر انداختن.نیاک از توی حیاط داد زد:کجایید پس"عجله کنید.
    فوری سرشونو بالا آوردن و با ترس توی چشمام نگاه کردن و گفتن:با اجازه پرنسس" و بعد به سمت آشپزخونه رفتن.
    چرا رفتن توی آشپزخونه؟!
    فضولیم گل کرده بود حسابی"دستمو پایین کمرم گذاشتم و به سختی از روی زمین بلند شدم.هنوز پشتم درد میکرد"آروم آروم به سمت در آشپزخونه رفتم و یواشکی داخلو نگاه کردم.
    کاسه ای بزرگ رو پر از آب کرده بودن!یکیشون از توی جیب کتش کتاب خیلی کوچیک و سبز رنگی در آوردو توی آب گذاشت و بعد چیزی زیر لب زمزمه کرد!
    اینا دارن چیکار میکنن"چرا کتابو توی آب گذاشتن؟!اصلا اون چه کتابیه؟!بار دیگه به رنگ سبز کتاب و شکل و شمایلش نگاه کردم"یعنی ممکنه که...؟!
    چشمامو ریز کردم تا اسم روی کتابو بخونم و از فکری که کرده بودم مطمئن بشم ولی بازم نتونستم"فاصله زیاد بود و خوندن اون نوشته ی فوق العاده کوچیک ممکن نبود.
    این جوری نمیشه باید از خودشون بپرسم.
    کارشون که تموم شد دوباره کتابو توی جیبش گذاشت.به صورتاشون نگاه کردم"هر دو جدی جدی بودن..واقعا موقعه ی کارشون عوض میشدن و دیگه از اون شرو شیطونی خبری نبود.
    هردو به سمت در اومدن و با دیدن من جلوی در متعجب شدن و پرسیدن:چیزی شده پرنسس؟!
    رو به اون که کتابو توی جیبش گذاشته بود گفتم:نه"فقط کنجکاو شدم که بدونم اون کتابی که چند لحظه ی پیش توی جیبت گذاشتی چی بوده؟!
    کاسه ی آب رو به کناریش داد و بعد کتابو دوباره از جیبش در آوردو گفت:آهان اینو میگید؟قرآن دیگه!باهاش آب مقدس درست میکنیم و ازش برای دور کردن شیطان ها استفاده میکنیم!ببخشید ما دیگه باید بریم الان شاهزاده عصبانی میشن. و بعد این حرف هر دو به حیاط رفتن.
    حاج و واج سرجام مونده بودم"همون طور که فکرشو میکردم اون کتاب قرآن بود..این جا چه خبره؟!یعنی میخوان با اون آب چیکار کنن؟!
    تکونی به خودم دادم و به طرف در ورودی قدم برداشتم"تصمیم گرفته بودم که سر از کارشون در بیارم.
    گوشه ای ایستادم و یکم پرده رو کنار زدم و بیرونو نگاه کردم"جلوی در حیاط بودن.
    نیاک مقداری از آب رو جلوی در ریخت و بعد جلوتر اومد و جلوی در ورودی هم مقداری از آب کاسه پاشید!
    داره چیکار میکنه؟!
    دستگیره در بالا و پایین شد"پشت پرده رفتم و مخفی شدم.به خاطر این که دوست نداشتم اون قول بیابونی منو ببینه و بفهمه که داشتم کارشونو نگاه میکردم و یا فکر کنه که فضولی میکردم.
    دوباره کمی از پرده رو کنار زدم و طوری که از بیرون معلوم نباشه زیر نظرشون گرفتم.
    نیاک و بعد اون دوتا وروجک وارد خونه شدن و به طرف پنجره های پذیرایی و بعد پنجره های اتاقا رفتن و جلوی تک تکشون آب ریختن! و بعد از اتمام کارشون دوباره به پذیرایی برگشتن.
    نیاک روی یکی از مبل ها نشست و یه پاشو روی پای دیگش انداخت و بعد یکم خم شدو دستاشو گره کرد و زیر چونش گذاشت و با نیشخندی که روی لبهاش شکل گرفته بود گفت:دیگه بیا بیرون خاله ریزه که باهات حرف دارم!
    لعنتی "یعنی از همون اول هم میدونسته که من اینجام و به روی خودش نیاورده؟؟

    آروم آروم از پشت پرده بیرون اومدم.. سعی کردم که اصلا به روی خودم نیارم که همین الان داشتم فضولی میکردم.
    نیاک با همون نیشخند روی لباش گفت:بیا بشین و بعد با دست به مبل روبه روش اشاره کرد.
    نیشخند روی لبش حسابی روی مخم بود ولی بازم سعی کردم که خونسردیمو حفظ کنم.
    بعد از نشستنم روی مبل"با رضایت نگاهم کرد و بعد سرشو برگردوندو روبه وروجکا گفت:دیگه باهاتون کاری ندارم"میتونید برید توی اتاق!
    عجب آدمیه ها میگه میتونید برید و بعد آخرش حبسشون میکنه توی اتاق"فقط بلده به اینو اون دستور بده عوضی.
    وروجکا بعد از تعظیم بدون هیچ حرفی به سمت اتاق رفتن!
    مثل اینکه فقط منم که بادستور دادنش مشکل دارم و برام عادی نیست!
    جوری بهش نگاه میکردم که انگار دارم نقشه ی قتلشو طرح ریزی میکنم"دستامو مشت کرده بودمو منتظر بودم تا حرفشو بزنه.
    سرشو برگردوند و تا چشمش به قیافه ی من افتاد گوشه های لبش بالا رفت و باعث شد که طرح لبخندی روی صورتش ایجاد بشه!اما این اتفاق نادر اونقدرا دوام نداشت چون همون لحظه دستشو بالا آوردو دورلبش کشید و دوباره حالت جدی به خودش گرفت!
    چشمام از تعجب گرد شده بودن"یعنی اینم لبخند زدن بلده؟!چه چیزا!
    گلوشو با سرفه ای صاف کردو گفت:دیگه نباید از خونه بری بیرون چون شیاطین دنبالمونن و ردمونو تا اینجا زدن"تو که دوست نداری گیرشون بیوفتی؟دوست داری؟
    تازه به خودم اومدم و با حرص گفتم:درسته اشتباه کردم که بیرون رفتم ولی من که نمیدونستم موضوع انقدر جدیه"تو حق نداشتی باهام اون رفتارو بکنی.
    یکم اخماش توی هم رفت و برای چند ثانیه توی چشمام نگاه کرد.دوباره قلبم ضربان گرفت...ای خدا آخه این چه مرضیه که جدیدا به جونم افتاده؟؟
    بعد از مکث کوتاهی دوباره گفت:اگه از این به بعد به حرفام گوش بدی"منم سعی میکنم که دیگه اون جوری و با خشونت باهات رفتار نکنم.درضمن خیالت از بابت دانشگاه هم راحت باشه"یه نفر رو فرستادم تا باهاشون صحبت کنه و بگه که مریضیو برات یک ترم مرخصی بگیره.
    با تعجب گفتم:مگه به همین راحتیه؟!الکی الکی که نمیشه یک ترم مرخصی گرفت.
    از جاش بلند شدو گفت:تو به این کارا کاری نداشته باش"اون کسی که من فرستادم کارشو خوب بلده و مطمئن باش که همه چیو درست میکنه.
    قدمی به جلو برداشت و باز گفت:درضمن برای رفتار بدم متاسفم! و بعد تند و سریع از مقابلم گذشت.
    دهنم باز موند"چی گفت؟!متاسفه؟؟یعنی درست شنیدم؟!باورم نمیشه یعنی این قول بیابونیم بلده معذرت خواهی کنه؟!نکنه سرش به جایی خورده بود؟؟



    مخلفاتی که برای درست کردن پیتزا از مارکت خریده بودم رو از نایلکس بیرون کشیدم و مشغول شدم.
    در حال خورد کردن سوسیس ها بودم که احساس کردم کسی زیر نظرم داره!
    سرمو برگردوندمو در آشپزخونه رو نگاه کردم و وروجکا رو دیدم"چسبیده بودن به در آشپزخونه و یواشکی منو نگاه میکردن!تا نگاهم به خودشون دیدن سریع پشت در پنهان شدن.
    از کارشون لبخندی روی لبهام شکل گرفت و گفتم:چرا پشت در وایستادید؟اگه دوست دارید بیاید توی آشپزخونه خب بیاید.
    تا حرفم تموم شد هر دوشون سر به زیر و مثل بچه های خطاکار وارد آشپزخونه شدن.
    هنوز هم لبخند روی لبهام بود"دوباره گفتم:چی شده حالا؟چرا سراتونو پایین انداختید ؟!
    یکیشون در جوابم گفت:ببخشید که رفتیم توی اتاقو...
    بین حرفش پریدمو گفتم:قبلا هم بهتون گفته بودم که اشکالی نداره و من از شما انتظاری ندارم"نگفته بودم؟حالا زود باشید سرتونو بلند کنید.دوست دارید که کمکم کنید؟
    فوری خجالتشونو فراموش کردن و سرشونو با ذوق تکون دادن و هم زمانگفتن:آره..آره...دارید چی درست میکنید؟
    آروم خندیدمو گفتم:دارم پیتزا درست میکنم" دوست دارید؟
    با تعجب گفتن:تا به حال نخوردیم!چی هست اصلا؟!
    حالا نوبت من بود که تعجب کنم "یعنی واقعا نخوردن؟!مگه میشه؟!
    سعی کردم که تعجبممو نشون ندمو به روی خودم نیارم"باز هم لبخندی زدمو گفتم:یه غذای خوشمزه"حالا کی میخواد کمکم کنه؟
    جفتشون دستاشونو بالا بردنو گفتن:من..من..
    و بعد با حرص همو نگاه کردنو دوباره مثل سری قبل هول دادنو شروع کردن و مدام میگفتن:من کمک میکنم...نه من کمک میکنم...!
    با کلافگی گفتم:چطوره که هر دو نفرتون کمکم کنید"برای هر دوتون کار هست اصلا نگران نباشید.
    با خوش حالی بهم نگاه کردنو گفتن:آخ جون.
    بلاخره کارای پیتزا با کلی دردسر و جنجال تموم شد"هر چهار تا پیتزارو توی فر گذاشتمیو منتظر موندیم.
    نمیخواستم برای اون قول بیابونی هم پیتزا درست کنم ولی هر کاری کردم بازم دلم نیومدو آخرم براش یکی درست کردم.
    بعد 20 دقیقه سمت فر رفتم"در فر رو باز کردم و بعد دوتا دستمال برداشتمو داشتم سینیشو بیرون میکشیدم که یه دفع مچ دستم به لبه ی سینی خورد و جیغم در اومد"سینی رو روی میز گذاشتمو به دستم نگاه کردم..جاش کاملا روی دستم مونده بود.
    وروجکا با نگرانی و چهره هایی ناراحت به سمتم اومدنو گفتن:چی شد؟چی شد پرنسس؟
    الکی لبخندی زدمو گفتم:نترسید بابا"چیزی نشده.فقط یه کوچولو دستم سوخته همین..
    از جام بلند شدم و خواستم به سمت شیر آب برم که همون لحظه نیاک سراسیمه داخل آشپزخونه شدو گفت:چی شده؟بهم نگاه کردو ادامه داد:چی شده نگین؟چرا جیغ کشیدی؟!
    چی گفت؟!نگین؟؟درست شنیدم؟؟
    کلا درد دستمو فراموش کرده بودمو خشک زده سر جام ایستاده بودمو با تعجب نگاهش میکردم.
    یکی از وروجکا جوابشو دادو با بغض توی صداش گفت:دستش خورده به سینیو سوخته.
    با شنیدن حرفش سریع و با چشمایی پر از نگرانی به طرفم اومدو گفت:چی شده؟ببینم . و بعد مچ دستمو گرفت.
    دوباره جیغ کشیدم"دقیقا دستشو روی همون جایی گذاشته بود که سوخته بود.
    فوری دستم ول کرد و به همون نقطه نگاه کرد و یه دفع رنگ صورتش عوض شد"درست عین یه لبو! و بعد چشمای نگرانش پر از خشم شدو فریاد زد:ببین با خودت چیکار کردی دختره ی خنگ و دست و پا چلفتی.
    نمیدونم چرا یه دفع با دادی که سرم کشید قلبم درد گرفت!دستمم که از قبل درد میکرد و این دو کنار هم باعث شد که اشک توی چشمام بشینه.
    بعد فریادش نگاهشو از جای سوختگی گرفت و به چشمام دوخت و با دیدنشون جا خورد!
    آروم زمزمه کرد:ببخشید!
    شوک بعدی به وارد شد"قلبم دیگه آروم و قرار نداشت و انگار میخواست قفسه ی سینمو بشکافه و بیرون بیاد.
    سرشو پایین آوردو دوباره به جای سوختگی نگاه کردو برای اولین بار با لحنی مهربون گفت:خیلی درد داری نه؟؟الان خوبش میکنم!




    دیگه توی ابرا بودم...اینبار از بالای سوختگی گرفت و دستمو کمی بالا آورد و بعد دست دیگشو آروم روی جایی که سوخته بود گذاشت!
    دوباره درد بدی توی وجودم پیچید و باعث شد که یه دفع از ابرا سقوت کنم! و جیغ بلندی بکشم.
    نکنه از اولم همین قصدو داشته و میخواسته اذیتم کنه؟؟
    با درد گفتم:داری چیکار...
    که همون لحظه نگاهم به لبهاش افتاد و ناخوداگاه ساکت شدم " فهمیدم که داره چیزیو زیر لب زمزمه میکنه!
    منتظر بودم که ببینم میخواد چیکار کنه.
    هنوز 2 دقیقه هم نگذشته بود که دیگه هیچ دردیو از دستم حس نکردم!
    سریع دستمو از توی دستش بیرون کشیدمو با تعجب بهش نگاه کردم"جای سوختگی کاملا محو شده بود و حتی ردیم ازش باقی نمونده بود!
    دوباره سرمو بلند کردمو با دیدنش بیشتر از قبل شوکه شدم"این چرا دوباره کوچیک شد؟!
    سرشو بلند کردو بعد به صورتم نگاه کردی و گفت:حالا دیگه خوب شدی!
    با چشمایی گردو شده و لکنت زبون گفتم:تو...تو...چرا...
    سریع بین حرفم پریدو گفت:بذار ببینم کاملا خوب شده یا نه. و بعد دوباره دستمو گرفت.
    تا دستمو گرفت یه دفع شوک بزرگی بهم وارد شد!یه جور برق بود که هم زمان با گرفتن دستم از بدنم گذشت!بدنم به لرزه افتاده بودو چشمام سیاهی میرفت.
    داشتم از حال میرفتم و کم کم پخش زمین میشدم که همون لحظه نیاک متوجه شدو کمی خودشو جلو کشیدو بعد منو توی آغوشش گرفت و با نگرانی و ترس گفت:چی شده نگین؟!
    نتونستم هیچ جوابی بهش بدم"توی بغلش از حال رفتمو چشمهام بسته شد.
    یه دقیقه هم نکشید که دوباره بهوش اومدمو چشمامو باز کردم ولی دیگه اون جای قبلی نبودم!
    با ترس دوروبرمو نگاه کردم"همه جا پر از درخت و بوته های گل رز بود.انگار که وسط یه باغ بزرگ و سرسبز بودم.
    اینجا دیگه کجاست؟!مگه من الان توی آشپز خونه نبودم؟!شاید هنوز بیهوشمو اینم مثل همیشه فقط یه کابوس و شایدم...


    تو همین فکرا بودم که یه دفع چشمم خورد به مرد بلند قامت و شیک پوشی که کمی دور تر از من کنار پسر بچه ای ایستاده بود و باهاش حرف میزد.لبخند دندون نمایی زدمو سریع به طرفشون دویدم.
    از این که توی این مکان عجیب یه نفرو پیدا کرده بودم که میتونستم ازش سوال کنم و راجب اینجا بپرسم واقعا خوش حال شده بودم و توی پوست خودم نمیگنجیدم.انگار که یکی از آرزوهای بزرگم برآورده شده بود.
    بلاخره بهشون رسیدمو بلند گفتم:ببخشید...
    ولی مرد جوابی نداد و حتی نیم نگاهی هم بهم ننداخت!
    دوباره و بلندتر گفتم:ببخشید آقا...
    اما باز هم هیچ جوابی از طرفش نشنیدم"اصلا متوجه ی من نبود و فقط با پسر بچه ای که کنارش بود حرف میزد!
    وا یعنی داره بهم بی محلی میکنه؟؟!آخه برای چی؟!!
    اینبار با اخمای توهم بهش نزدیک شدمو دقیقا مقابلش ایستادم و دوباره گفتم:آقا من فقط میخوام ازتون یه سوال بکنم "قصد مزاحمت که ندارم!
    بازم جوابی نداد و در کمال تعجب حتی یه عکس العمل کوچیکم در برابر حرفم نشون نداد.جوری رفتار میکرد که انگار من اصلا اونجا وجود ندارم!
    وا چرا این جوری میکنه؟!!نکنه واقعا منو نمیبینه و صدامو نمیشنوه؟!!
    دستمو آروم بلند کردم"میخواستم آستین کتشو بگیرم و این جوری متوجه ی خودم بکنمش ولی هر کاری کردم نتونستم آستینشو بگیرم!دستم از آستینو کتش رد میشد!
    هر لحظه ترس توی وجودم بزرگ تر و بیشتر میشد.
    ناچارا اینبار دستمو به سمت بدنش بردم تا لمسش کنم اما بازهم دستم ازش رد شد!
    دستمو جلوی دهنم گرفتمو قدمی به عقب برداشتم.دیگه کم کم داشت اشکم درمیومد"خدایا اینجا چه خبره؟!نکنه من مردمو الان تبدیل به یه روح شدم!خدا کنه که همش فقط یه کابوس باشه.
    همون لحظه نگاهم به بچه ای که کنار مرد ایستاده بود افتاد و چشمام از تعجب گرد شدن!این...این چقدر شبیه..نکنه خودشه..این بچه دقیقا شبیه اون وقتایی که اون قول بیابونی کوچیک میشه!یعنی واقعا این خود نیاک یا...!

    یه قدم دیگه هم به عقب برداشتم"از ترس قلبم نا آروم شده بود و چشمام دو دو میزد.دوباره بهش نگاه کردم"قیافش ناراحت بود و انگار از چیزی به شدت ناراضی بود!
    تمام توجهمو به حرفاشون دادم..با خودم فکر کردم که شاید این جوری و با گوش دادن به حرفاشون بفهمم قضیه چیه و اینجا چه خبره.
    پسر بچه با اعتراض رو به مرد گفت:اما من از دخترا خوشم نمیاد"همشون لوسن و ناز نازی!
    مرد:چاره ی دیگه ای نیست باباتون دستور دادن باید ببینیدشون.منو ببخشید عالیجناب"دیگه باید برم و تنهاتون بذارم!
    پسر با همون اخمای توهم و چهره ی ناراحتش گفت:اما..... مکث کوتاهی کردو دوباره ادامه داد:باشه میتونی بری!
    از صداشو حتی نحوه ی رفتارش حاضر بودم شرط ببندم که خود خود نیاک ولی نمیفهمیدمو نمیدونستم که اینجا و توی این باغ چیکار میکنه یا اصلا من اینجا چیکار میکنم!؟مغزم کاملا قفل شده بود و به خاطر همین هیچ فکری به ذهنم نمیرسید.


    یه دفع حرف هاشون قطع شد و هر دوشون به روبه رو خیره شدن!
    اول فکر کردم که دارن به من نگاه میکنن و بلاخره متوجه ی من شدن اما وقتی که با دقت بهشون نگاه کردم و رد نگاهشونو گرفتم"فهمیدم که دارن به پشت سرم نگاه میکنن!
    لبخندی روی لبهای مرد نشست و بعد کلاهشو به رسم ادب در آورد و کمی خم شدو تعظیم کرد.
    با تعجب سرمو برگردوندم تا پشت سرمو ببینم که همون لحظه و یه دفعه ای چیزی از بدنم رد شد!
    سرجام میخکوب شده بودمو با دهانی باز به زن زیبا و دختر بچه ی بامزه ای که همین الان از بدنم رد شده بودن نگاه میکردم!اصلا باورم نمیشد"واقعا کابوس وحشتناکی بود.
    زن لبخند ملیحی زد و با صدایی که واقعا گوش نواز و دلنشین بود"گفت:خوش اومدین آقای مسعودی.
    با شنیدن صداش درد بدی توی سینم حس کردم"یه سوزش یه دفعه ای..دستمو روی قلبم گذاشتم"صدای زن و چهره ی فوق العاده و زیباش خیلی برام آشنا بودن ولی هر چقدر فکر میکردم اصلا یادم نمیومد که کجا دیدمش یا کجا و کی صداشو شنیدم!
    مرد یه بار دیگه تعظیم کرد و در جوابش گفت:ممنون بانوی من. و بعد مکث کوتاهی دوباره گفت:با اجازتون بانو"من دیگه باید برم .عالیجناب دستور دادن که بعد از انجام ماموریتم و آوردن شاهزاده پیش شما سریع برگردم.
    زن باهمون لبخند زیبا که از ابتدا روی لبهاش بود جواب داد:ممنونم"واقعا لطف کردی.باشه پس بهتره زودتر برگردی.
    مرد:این حرفا چیه بانو من فقط به وظیفم عمل کردم"با اجازتون پرنسس فریحا!
    و بازهم تعظیم کوتاهی کرد و بعد برگشت و با قدم هایی آروم ازشون دور شد.
    با شنیدن اسم زن بیشتر از قبل شوکه شدم"یعنی ممکنه...؟!یعنی ممکنه که این زن..؟!!
    بعد رفتن مرد فریحا با مهربونی به پسر بچه نگاه کرد و گفت:خوش اومدین شاهزاده.
    اما پسر بچه هیچ جوابی ندادو فقط با قیافه ای تخس و اخمایی توهم بهش نگاه کرد.
    فریحا لبخندش پر رنگ ترشد و بعد سرشو برگردوندو رو به دختر بچه ی ناز و بامزه ای که کنارش ایستاده بود گفت:نگینه"دخترم به شاهزاده سلام نمیکنی؟!
    تعجبم بیشتر شد"نگینه!!یعنی...!نه امکان نداره که این دختر بچه من باشم!حتما همش فقط یه تشابه اسمیه معمولیه"تازه آخر اسمش یه حرف اضافی (ه) هم داره!اما فریحا...
    نه امکان نداره"عجب خواب عجیبیه!


    نگینه سرشو به شکل بامزه ای تکون داد و بعد رو به پسر بچه تخس با لحنی بچگونه خیلی آروم با خجالت گفت:سلام.
    اما بازم پسر بچه جوابی ندادو فقط نگاهش کرد.
    فریحا دستی به سر نگینه کشید و بامهربونی گفت:دختر خوشگلم مامان باید بره به کاراش برسه"ولی تو توی باغ بمونو با شاهزاده نیاک بازی کن باشه؟
    پس اشتباه نکرده بودم واقعا خود نیاکه!
    نگینه پشت فریحا قایم شد و با همون لحن بچگونه اش گفت:مامانی منم باهات میام.
    فریحا دوباره لبخند زدو گفت:عزیزم اینجوری که شاهزاده تنها میمونه"تو پیشش بمونو باهاش بازی کن تا تنها نباشه" باشه قشنگم؟
    نگینه با این حرف فریحا کمی به نیاک نگاه کرد و انگار دلش براش سوخت که دوباره سرشو برگردوند و رو به فریحا گفت:باشه مامانی"باهاش بازی میکنم.
    فریحا روی گونه ی نگینه ب*و*س*ه ای زد و گفت:مرسی دخترم و بعد موقعه ی رفتن رو به نیاک کرد و گفت:با اجازه شاهزاده.
    نیاک بازم چیزی نگفت و در جوابش فقط سرشو تکون داد.
    فریحا برگشت و به سمت من قدم برداشت"قلبم به شدت میزد و بی قراری میکرد.
    به صورتش دقیق شدم.چه چهره ی زیبایی:چشمانی درشت به رنگ مشکی با ابروهایی کمونی و بلند و لبهایی سرخ درست مثل قنچه ی گل و صورتی به رنگ برف.توی پیراهن سفید و بلندی که پوشیده بود دقیقا عین یه فرشته شده بود و فقط یه جفت بال کم داشت.
    نزدیکم شدو وقتی داشت از کنارم میگذشت چشمم به موهای بلند و مشکیش خورد که از زیر حریر سفیدی که روی موهاش انداخته بود به شدت خودنمایی میکرد.
    برگشته بودمو رفتن و دور شدنشو نگاه میکردم"ناخودآگاه قطره اشکی روی صورتم چکید.
    خدایا این زن کیه!؟این چه احساسیه که من دارم ؟؟!یعنی واقعا...
    دستی روی صورتم کشیدم"دیگه او زن زیبا از تیر راس نگاهم خارج شده بود و نمیتونستم ببینمش.
    دوباره برگشتمو به اون دوتا بچه نگاه کردم.
    نگینه با صورتی ناراحتو لحنی غمگین و بچگونه گفت:پس چرا باهام حرف نمیزنی؟دوست نداری باهام بازی کنی؟
    نیاک اخماشو بیشتر از قبل توی هم کرد و داد زد:اه بسه دیگه"نه دوست ندارم باهات بازی کنم"من از دخترا بدم میاد.همتون لوسید.
    چشمای درشت و قهوه ای نگینه پر از اشک شدو با قیافه ای فوق العاده مظلوم نگاهش کرد.قیافه ای که حتی دل سنگم با دیدنش آب میشد و همین قیافه و چشما باعث شد که نیاک جا بخوره و با تعجب نگاش کنه.
    عجب آدمیه ها"از همون بچگی هم عوضی و تخس بوده.ببین چطوری با بچه ای که چند سال از خودش کوچیک تره حرف میزنه.واقعا هیچ تغییری نکرده.
    تو همین فکرا بودم که با کاری که کرد حسابی جا خوردم و چشمام چهارتا شد!
    دستشو بالا آورد و روی سر نگینه گذاشت!یکم بهش نگاه کرد و بعد آروم با مهربونی گفت:باشه حالا اون جوری نگام نکن"باهات بازی میکنم!
    نگینه با خوش حالی لبخند دندون نمایی زد و با ذوق زیاد و صدایی بلند گفت:آخ جون..
    با تعجب نگاشون میکردم که یه دفع فضای دورو برم شروع کرد به تغییر کردن!و خیلی سریع تصویر اون 2 تا از مقابلم و جلوی چشمام رد شد!
    و طولی نکشید که جلوی چشمام به جای اون دوتا و اون باغ سرسبزی که توش بودم یه قصر بزرگ و باشکوه با نمایی سفید و درخشان پدیدار شد!
    ترسیده به رو به روم نگاه میکردم.اینجا چه خبره؟!!
:

    تو اوج ترس بودم که همون لحظه از پشت سر صدای دختر بچه ای به گوشم رسید:شاهزاده برام نقاشی بکش!
    صدای همون دختر بچه بود" نگینه"سریع برگشتمو به پشت سرم نگاه کردم.
    تا برگشتم چشمم خورد به میز سفید و گردی که چند تا صندلی دورش چیده شده بود و نیاک کوچولویی که روی یکی از همون صندلی ها نشسته بود و با اون اخمای همیشه درهمش توی برگه ای که زیر دستش بود نوشته ای رو یادداشت میکرد و نگینه هم دفتر به دست کنار صندلیش ایستاده بود و با قیافه ای ناراحت و بغض کرده نگاهش میکرد اما نیاک هیچ توجه ای بهش نداشت و حتی نگاهشم نمیکرد.
    نگینه دوباره و با بغض گفت:تو رو خدا ...تو رو خدا... بکش دیگه.
    نیاک یه دفع سرشو بلند کرد و با اخم وحشتناکی بهش نگاه کرد و بعد دفترشو گرفت و پرت کرد روی زمین و داد زد:اه ولم کن دیگه نگینه"برو پی کارت حوصلتو ندارم.مگه نمیبینی دارم تکالیفمو انجام میدم؟
    به خاطر دادی که زده بود نگینه شوک زده و با ترس نگاهش میکرد.
    هنوز ثانیه ای از پایان جمله ی نیاک نگذشته بود که بلند بلند زد زیر گریه.
    نیاک با دیدن گریه نگینه هول شد و گفت:خیلی خب..خیلی خب گریه نکن برات میکشم"خوبه؟
    انگار که تازه فهمیده بود زیاده روی کرده"واقعا که.آخه کی سر بچه ای به این کوچیکی این جوری داد میزنه؟!
    اما نگینه اصلا به حرفش توجه ای نکرد و باز هم به گریه کردن ادامه داد.
    نیاک از جاش بلند شد و به طرف دفتری که روی زمین انداخته بود رفت و برش داشتو دوباره گفت:ببین میخوام برات نقاشی بکشم"گریه نکن دیگه!
    ولی بازم گریه ی نگینه ادامه داشت.
    نیاک اینبار به سمت بوته های رز قرمزی که نزدیکشون بود رفت و گلی از شاخه چید و دوباره به طرف نگینه برگشت و آروم و با مهربونی گفت:ببخشید دیگه"اینو دوست داری؟ و بعد با چشماش به گلی که توی دستاش بود اشاره کرد و ادامه داد:اینو به عنوان معذرت خواهی قبول میکنی؟!
    تعجبم هر لحظه بیشتر میشد"یعنی واقعا این خود نیاکه؟!چه مهربون!!
    دیگه گریه ی نگینه قطع شده بود و نگاهش روی شاخه ی گل ثابت مونده بود.
    نیاک دستشو جلوتر برد و گلو به طرفش گرفت و گفت:بگیر"این مال تو.حالا بخشیدی؟
    حرفش هنوز تموم نشده بود که نگینه دوباره زد زیر گریه!
    نیاک کلافه گفت:دیگه برای چی گریه میکنی؟!
    نگینه با چشمای اشک آلودش و هق هق بین گریه هاش گفت:آخه دستت..دستت داره خون میاد!
    نیاک به انگشتی که خار توش رفته بود نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد و بعد نگینه رو محکم توی آغوشش گرفت!
    با دیدن این صحنه برای یه لحظه توی سینم احساس ناراحتی کردم.با دیدن لبخند ی که من توی این چند روز هیچ وقت روی لبهاش ندیده بودم و آغوش گرمی که برای نگینه باز کرد"نمیدونم چرا یه دفع حسودیم شد!
    دوباره فضای دوروبرم شروع به تغییر کرد"اینبار دیگه کمتر از سری قبل ترسیدم ولی با این حال هنوزم به خاطر اینکه نمیدونستم قراره کجا برم و اطرفم چه خبره ترس توی دلم بود.

    اطرافمو نگاه کردم همه جا سر سبز بود و پر از دارو درخت "حصارهای فلزی از بالای درخت های تنومند مشخص بودن.بازم توی یه باغ بودم"شاید قسمت دیگه ای از همون باغ قبلی و یا شایدم کلا توی یه باغ دیگه بودم..
    چشم چرخوندمو دوباره نگینه رو دیدم که اینبار روی تاپی وسط باغ نشسته بودو یکی از پشت آروم هولش میداد و اونم با ذوق و با صدای بلند شعر یه توپ دارم قلقلیه رو می خوند.
    رفتم جلوتر تا پشت سرش و کسی که تاپ رو هول میده ببینم.
    بهشون رسیدم و بلاخره فردی که پشت سرش بودو دیدم"بازم نیاک!
    با چهره ای بی حالت نگینه رو هول میداد ولی چشماش ستاره بارون بود!انگار که واقعا از این کار لذت میبرد!
    یه دفع شعر خوندن نگینه قطع شد و باذوق زیاد خندید و با دستش به پروانه ی آبی رنگی که از کنارش گذشت " اشاره کرد و با خوش حالی و هیجان گفت:وای نگاه کن نیاک"پروانه.
    نیاک تاپو نگه داشت و با تعجب گفت:چی؟!
    ولی نگینه بدون اینکه جوابشو بده از تاپ پایین پرید و شروع کرد به دویدن و دنبال پروانه کردن!
    و مدام با شوق میگفت:پروانه...پروانه جونم... و دستاشو بالا میگرفت تا بگیرتش.
    نیاک هم پشتش میدوید و با نگرانی میگفت:ندو نگینه..ندو الا میوفتیا...
    فقط یه قدم مونده بود که نیاک بهش برسه که همون لحظه نگینه دستاشو بیشتر به طرف بالا کشیدو روی پنجه ی پاش ایستاد تا پروانه رو بگیره و همین عمل باعث شد که نتونه تعادلشو حفظ کنه و پخش زمین بشه.
    نیاک با وحشت اون یه قدم فاصله رو پر کرد و کنارش زانو زدو گفت:چیزیت شد نگینه؟؟چقدر بهت گفتم ندو میوفتی.
    نگینه سرشو بلند کرد با لحنی بچگونه و چشمای گرد شده گفت:نیاک پروانه که چیزیش نشد؟؟
    و این جمله باعث شد که دوباره همون لبخند خاص روی لبهای نیاک شکل بگیره.
    و من از دور میخ لبخندش شده بودم. چقدر خوشگل میشه وقتی که لبخند میزنه!
    باز هم تصویرشون از جلوی چشمام گذشت و فضا تغییر کرد.
    توی یه اتاق فوق العاده زیبا بودم که تمام وسایلش به رنگ آبی کاربنی بود"تخت و میز کنسول و پرده ی اتاقو و قالیچه ای که توی اتاق پهن شده بود و همه همه به رنگ آبی کاربنی بودن.
    اتاقی که توش بودم یه اتاق شاهانه بود که با وسایلی گرون قیمت زینت داده شده بود.
    چشمم به کمدی خورد که پر از اسباب بازی های پسرونه بود"اسباب بازی هایی که توی عمرم لنگشونو ندیده بودم حتی توی تلوزیون و اینترنت و...
    محو وسایل بودم"عجب اتاقیه"باورنکردنیه این همه دم و تشکیلات فقط برای یه بچه؟!
    سرمو تکون دادمو به زور چشم از وسایل اتاق برداشتمو به نیاکی که لبخند به لب گوشه ای از اتاق نشسته بود و به عروسک بزرگ و زیبایی که توی دستش گرفته بود نگاه میکرد"عروسکی با لباس پرنسسی و موهای طلایی و چشمانی آبی.
    چرا یه عروسک دخترونه دستشه؟!؟
    زیپ کولشو کشیدو درشو باز کرد و میخواست عروسکو توی کیفش بذاره که همون لحظه در اتاق زده شد و صدای مردی آشنا از پشت در به گوش رسید!

    مرد با استرس و تند تند از پشت در می گفت:عالیجناب..عالیجناب..میشه چند لحظه بیام پیشتون؟!
    نیاک عروسک رو سریع توی کیفش گذاشت و زیپشو کامل کشید و بعد با اخم و جدی گفت:بیاتو قوقنوس!
    در باز شدو قوقنوس با قیافه ای مضطرب و ناراحت وارد اتاق شد و تعظیم کوتاهی کرد و بعد راست ایستاد.
    به صورتش نگاه کردم دقیقا همون شکلی بود که چند وقت پیش دیده بودمش و هیچ تغییری نکرده بود!
    نیاک:چیزی شده قوقنوس؟؟
    قوقنوس باهمون چهره ی مضطربش من من کنان گفت:عالیجناب...میدونید..پرنسس نگینه...!
    نیاک بین حرفش پرید و با چهره ای بی حالت و لحنی پر غرور گفت:میدونم مثل همیشه باید برم پیشش"مشکلی نیست!
    قوقنوس سرشو پایین انداخت و گفت:اما شاهزاده و بعد مکث کوتاهی ادامه داد:تمام خانواده ی صباحی توسط شیاطین قتل عام شدن!
    نیاک با وحشت از جاش بلند شدو گفت:چی؟چی گفتی؟نگینه چی ؟نگینه هم...
    وبا وحشت بیشتری به قوقنوس نگاه کرد.
    قوقنوس سرشو بلند کرد و با غم بهش نگاه کرد و گفت:در حال حاضر هیچ خبری ازشون نداریم"حتی جنازشونم بین بقیه ی جنازه ها پیدا نکردیم!
    نیاک با اخمای توهمو لحن تخسش گفت:حتما زندس.من باید برم دنبالش! و بعد ان حرف به طرف در اتاق قدم برداشت.
    قوقنوس با اضطراب بیشتری گفت:نه شما نباید برید.
    اما نیاک اصلا به حرفش توجه ای نکردو بازهم به طرف در رفت.
    به در نزدیک شد و میخواست از اتاق خارج بشه که همون لحظه قوقنوس پا تند کرد و سریع جلوی در ایستاد و مانع از خارج شدنش شد.
    نیاک با عصبانیت داد زد:چیکار میکنی قوقنوس؟برو اون ور ببینم.
    قوقنوس با همون چهره ی پر غمش گفت:نه پادشاه دستور دادن که نذارم از این اتاق خارج بشید و تا معلوم شدن این ماجرا و رفتن شیاطین باید توی همین اتاق بمونید و حبس خانگی بشید!
    نیاک بلندتر داد زد:چی میگی تو"بذار برم . و بعد قوقنوس رو هول داد ولی قوقنوس یه ذره هم از جاش تکون نخورد.
    قوقنوس زیر لب و آروم گفت:متاسفم سرورم . و بعد وردی خوند و اون ورد باعث شد که نیاک سرجاش خشک بشه و دیگه تکون نخوره!
    برای بار آخر نگاهی با غم به نیاک کرد و بعد درو بست و از پشت قفل کرد.
    

    سر نیاک پایین بودو هیچ حرکتی نمیکرد"نگاهم به سمت شونه هاش کشیده شد و یه دفع جا خوردم.خدای من یعنی ممکنه؟!
    شونه هاش در حال لرزیدن بودن!قدمی به جلو برداشتم"انگار یه نفر منو به طرفش هدایت میکرد و به سمتش میکشید.
    بلاخره بهش رسیدم"هنوزم به فکری که توی ذهنم بود شک داشتم.خم شدمو کمی سرمو پایین آوردم و از پایین به صورتش نگاه کردم.با دیدن صورتش نفسم بند اومد!باورم نمیشد.
    یعنی انقدر براش مهمه که اینجوری به خاطرش اشک میریزه؟!
    مات صورتش شده بودمو ازش چشم برنمیداشتم"چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که با شنیدن نام نگینه از بین لبهاش قلبم به شدت سوخت.یه شخص خود خواه و حسود از درونم میگفت که چرا من نباید جای نگینه باشم!
    خدایا ببن به کجا رسیدم که دیگه به یه بچه هم حسودی میکنم.اصلا چرا من این طوری شدم؟!از کی؟!من که ازش متنفر بودم؟!!
    تو همین فکرا بودم که یه دفع نفس کشیدن برام سخت شد"انگار یه نفر راه گلومو سد کرده بود.
    سرم گیج میرفت و دنیا دور سرم میچرخید.پرت شدم روی زمین ولی هیچ دردی حس نکردم!
    کم کم چشمام سنگین شدن و پلکهام روی هم رفتن و دیگه هیچی نفهمیدم.
    **********************************************
    چشمامو باز کردمو گیج و منگ به سقف سفید اتاق زل زدم!
    ذهنم خالی خالی بود.سرمو برگردوندمو به سمت راست نگاه کردم"پنجره ی اتاقم بود!یکم فکر کردم..
    به یه دقیقه هم نکشید که یه دفع بلندشدمو توی جام نشستم و به تخت و پتوی دوست داشتنیم که روی پام بود نگاه کردم"شدید ذوق کرده بودمو از شادی و خوشی زیاد در مرز سکته بودم.کم کم نیشم داشت باز میشد که همون لحظه...
    نیاک:پس بلاخره بیدار شدی؟؟
    فوری نیش شل شدمو جمع کردم و به طرف صدا برگشتم و با تعجب نگاهش کردم.
    مقابل تختم و روی صندلی میز آرایشم نشسته بود و بدون کوچیک ترین احساسی توی صورتش نگاهم میکرد.دوباره بزرگ شده بود و شده بود همون قول بیابونی اخمالو وحشتناک همیشگی!
    یعنی واقعا این همونیه که تو خواب دیدم؟!
    نیاک اخماشو بیشتر توی هم کشید و گفت:چیه چرا اون جوری نگام میکنی؟؟
    اه اه نمیشه با یه من عسلم خوردش..
    چشمم به ابروهای توهم گره خوردش خوردو گرخیدم و با لکنت گفتم:هیییچی...همین جوری"راستی من چند ساعته که خوابم؟!
    نیاک:4 روز!
    از تعجب چشمام گرد شدن و بلند گفتم:چییییی..؟؟! 4 روز !؟؟

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 411
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,251
  • بازدید ماه : 14,209
  • بازدید سال : 141,312
  • بازدید کلی : 11,638,452