close
مجتمع فنی تهران
رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) قسمت سوم
loading...

رمان فا

  اخماشو بیشتر تو هم کشید و گفت: اه داد نزن گوشم کر شد"آره 4 روز تا همین چند دقیقه ی پیشم سروم بهت وصل بود!با سروم زنده نگهت داشتیم!    زیر لب با بهت گفتم:پس چرا انقدر زود گذشت؟!    همون لحظه نیاک گفت:چی زود گذشت؟؟    عجب گوشایی داره این بشر!چقدر تیزه.   …

رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 384 سه شنبه 02 آذر 1395 : 13:42 نظرات ()

  اخماشو بیشتر تو هم کشید و گفت: اه داد نزن گوشم کر شد"آره 4 روز تا همین چند دقیقه ی پیشم سروم بهت وصل بود!با سروم زنده نگهت داشتیم!
    زیر لب با بهت گفتم:پس چرا انقدر زود گذشت؟!
    همون لحظه نیاک گفت:چی زود گذشت؟؟
    عجب گوشایی داره این بشر!چقدر تیزه.
    در جوابش گفتم:خوابمو میگم...البته همیشه همین جوریه"توی خواب زود میگذره دیگه. وبعد این حرف الکی خندیدم.
    ولی اون رنگ نگاهش عوض شدو پرسید:چه خوابی؟!
    نمیدونم چرا و به چه دلیل ولی احساس کردم کمی نگران شده و توی صداش نگرانی موج میزنه"شایدم اشتباه حس کردم!.................................



 
    دوست نداشتم براش تعریف کنم برای همین لبخند فرمالیته ای زدمو گفتم:چیز مهمی نبود"یه خواب مثل تمام خوابای دیگه.
    اما اون با این حرفم کوتاه نیومدو با همون اخمای همیشه توهمش با لحنی جدی و خشک گفت:برام به صورت کامل تعریف کن"بگو در مورد چی بوده!
    ای بابا ول کن نیستا"حالا چی بگم بهش.مجبوری گفتم:زیاد یادم نیست ولی توی خوابم چند نفر بودن"یه دختر بچه به نام نگینه بود و زن زیبایی که اسمش فریحا بودو...
    هنوز جملمو کامل نکرده بودم که آروم گفت:پس شروع شده!
    با تعجب و کنجکاوی بهش نگاه کردمو گفتم:چی شروع شده؟!
    جوابی بهم نداد"حسابی توی فکر رفته بود. نگاهش میخ صورتم بود ولی کاملا مشخص بود که فکرش جای دیگس.
    داشتم میمردم از کنجکاوی و میخواستم هر چه سریع تر بفهمم منظورش چی بوده" پس بلندتر جمله امو تکرار کردم:چی شروع شده؟!
    به خودش اومدو توی چشمام زل زد و گفت:چند ماه از تولد 18 سالگیت گذشته؟؟
    با تعجب بیشتری گفتم:5 ماه چطور؟!
    نیاک:باید زودتر خودشو نشون میداد ولی الانم دیر نیست!
    -منظورتو نمیفهمم!!
    گیج شده بودم حسابی.
    نیاک:منظورم قدرت هاته"تو قدرت کنترل زمانو داری و قرار بوده قدرتت درست روز تولد 18 سالگیت بیدار بشه و خودشو نشون بده و حالا 5 ماه دیرتر این اتفاق افتاده!الان دیگه باید بیشتر از قبل مراقب باشی!
    با این حرفش صورتم مچاله شد"وای خدایا چی داره میگه؟!یعنی یه مصیبت دیگه هم به مصیبتای قبلیم اضافه شد؟!میخوام بدونم از من بدبخت ترم وجود داره؟؟
    یهو چشماش با دیدن صورت مچاله شدم برق زدن!
    ای بابا اینم که فقط منتظره حال من گرفته بشه و کیف کنه"سادیسمیه بدبخت.
    یکم با همون چشمای نورانیش بهم نگاه کرد و بعد حرفاشو ادامه داد:فعلا چون اولشه و تازه قدرتت بیدار شده نمیتونی کنترلش کنی و ممکنه با گرفتن دست یه نفر یا لمس کردنش خاطراتشو یا آیندشو ببینی!حتی ممکنه همین جوری و یه دفع با دیدن یک شخص یا وقتی که خوابی توی زمان سفر کنی!ولی نگران نباش کم کم میتونی کنترلش کنی و هر وقتی که خواستی ازش استفاده کنی.
    یکم مکث کرد و برای لحظه ای حالت صورتش غمگین شد اما خیلی زود به حالت قبلش برگشت(همون حالت بی احساس) و گفت:اما استفاده از قدرتت ممکنه یه موقعه هایی یا شاید بیشتر مواقع به خودت یا اشخاصی که آینده و گذشتشونو میبینی آسیب بزنه و تاوان سنگینی داشته باشه"پس مواظب باش!
    و بعد این حرف از روی صندلی بلند شد و به طرف در اتاق رفت و بدون اینکه برگرده یا بهم نگاه کنه گفت:به وروجکا میگم برات یکم غذا بیارن حتما گشنته.
    و بعد درو باز کردو از اتاق بیرون رفت.
    زانوهامو خم کردمو توی خودم مچاله شدم و به چیزا و کسایی که توی خوابم دیده بودم فکر کردم.
    یعنی همه ی اونا واقعی بودن؟!قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین چکید و روی صورتم سرازیر شد.
    کاش هنوزم یه دختر معمولی بودم و این اتفاقات هیچ وقت برام پیش نمیومد.پس این فیلم ترسناک قراره کی تموم بشه؟؟


    طرف راست بلوز کوچک و آبی رنگ رو دوختمو در آخر نخشو گره زدم و اضافه ی نخو با دندون کندم و بعد بلوزو بالا آوردم مقابل صورتم گرفتم و با شوق بهش نگاه کردم"لبخندی زدمو آرومو زیر لب گفتم:خب بلاخره این یکی هم تموم شد.
    چیز خوبی از آب در اومده بود.خیاطیم بد نبود و میتونستم لباسای راحت و ساده رو به راحتی بدوزم.
    نگاهم همچنان روی بلوز بود ولی ذهنو فکرم پیش...
    نگاهم سر خود به طرفش کشیده شد"یکم اون ورتر روی مبلی نشسته بودو با اخمای توهمش مشغول نگاه کردن یه برنامه ی تلوزیونی بود.
    خیره ی نیم رخ بینقصش شدم"توی دلم احساس ناراحتی میکردم یه نوع درد که خودمم نمیدونستم از کجا سرچشمه میگیره.
    الان یه هفته ای میشه که از اون ماجرا میگذره و نیاک رفتارش تغییر کرده!دیگه باهام کاری نداره و حتی اذیتمم نمیکنه.توی این مدت حرف آنچنانی هم بینمون رد و بدل نشده"انگار که داره ازم دوری میکنه!
    اما چرا و به چه دلیلشو نمیدونم"اون آدمی که اون همه عذابم میداد و سربه سرم میذاشت حالا....!
    نیاک:چیزی روی صورتمه؟؟
    سرش ذره ای تکون نخوره بودو صورتش هنوزم طرف تلوزیون بود!
    با چشمایی گرد شده بهش نگاه کردمو گفتم:هان؟!!
    نیاک:گفتم چیزی روی صورتمه که 2 ساعته بر و بر نگاهش میکنی؟؟
    اصلا بهم نگاه نمیکرد و هنوزم سرش طرف تلوزیون بود!
    یا خدا از کجا فهمیده که دارم بهش نگاه میکنم؟!نکنه یه چشم مخفی هم این طرف صورتش داره؟!از این قول بیابونی هیچ چیزی بعید نیست!
    خودمو جمع و جور کردمو الکی خندیدمو گفتم:من که به تو نگاه نمیکردم!داشتم به این لباس خوشگلی که توی دستمه نگاه میکردم!
    و برای اینکه دیگه بیخیال شه و سوالی نپرسه یا ضایعم نکنه سریع لباسو روی میز عسلی و کنار بقیه لباسای دوخته شده گذاشتمو بعد بلند صدا زدم:الوین.. اشلن بیاید لباساتون آماده شده...
    همون طور که انتظار داشتم نیاک دیگه چیزی نگفت و توی سکوت ادامه ی برنامه رو نگاه کرد.

    همون لحظه وروجکا از اتاق بابابزرگ یعنی همون اتاق جدید من بیرون اومدن و با ذوق به طرفم پرواز کردنو وقتی بهم رسیدن هر کدوم یه طرف صورتمو ماچ کردن و وقتی که نگاهشون که به لباسا افتاد طبق معمول هم زمان و با شوق گفتن:آخ جون"مرسی پرنسس.
    یکی از وروجکا نگاهشو از لباسا برداشت و به دستم خیره شدو گفت:این لباسارو با همین دستای ظریف و زیبا درست کردید"درسته؟!
    و بعد این حرف به طرف دست راستم پرواز کرد و روش ب*و*س*ه ای زد!
    با این کارش لبخندی روی لبهام شکل گرفت"این دوتا بچه چقدر با محبتن.
    یه دفع نیاک با خشم از جاش بلند شد و داد زد:وروجکا انقدر خودتونو به پرنسس نچسبونید و بهش نزدیک نشید!
    به صورتش نگاه کردم"از عصبانیت سرخ شده بود!
    با دادی که کشید وروجکا سریع ازم فاصله گرفتن و با ترس و وحشت زیاد جواب دادن:چشم عالیجناب.
    دیگه نتونستم طاقت بیارم"آروم ولی جدی گفتم:چیکار داری به این بچه ها؟؟چرا الکی سرشون داد میزنی؟؟
    در جواب حرفم پوزخندی زد و با حرص بهم نگاه کرد و گفت:هه جالبه"بچه ها....!
    و بعد زدن این حرف مرموز و گنگ با گام های بلند به طرف اتاقش رفت.
    به خاطر حرفی که زد و طرز نگاهش یه لحظه خشکم زد و جا خوردم.
    یعنی منظورش از اون حرف چی بود؟!چرا اون جوری نگاهم کرد؟؟
    به خودم اومدمو بعد به اون دوتا که هنوزم با فاصله از منو صورت هایی وحشت زده ایستاده بودن و از ترسشون هیچ تکونی نمیخوردن نگاه کردم.
    برای اینکه از اون حال و هوا بیرون بیارمشون دوباره لبخندی زدمو گفتم:خب..خب..کی میخواد لباس جدیدشو بپوشه؟؟
    هنوز حرفم تموم نشده بود که باز ذوق زده شدنو سریع به طرف لباسا پرواز کردن و بعد بهشون خیره شدن.
    -با انگشت به بلوز و شلوار آبی اشاره کردمو گفتم:این برای الوین و بعد به بلوز و شلوار قرمز اشاره کردم و ادامه دادم:اینم برای الشن.
    و بعد خنده آرومی کردمو دوباره بهشون نگاه کردمو گفتم:این جوری دیگه قاطیتون نمیکنم و میفهمم کدومتون الوینه کدومتون الشن!
    با شوق لباسشونو برداشتن و توی دستشون گرفتنو بعد گفتن:ممنونیم پرنسس.
    با مهربونی نگاهشون کردمو گفتم:خواهش میکنم"حالا برید توی اتاق منو لباساتونو عوض کنید.
    تند تند سرشونو تکون دادنو بعد به طرف اتاق پرواز کردن.
    نزدیکای اتاق بودن که دوباره یاد حرف آخر نیاک افتادمو با شک پرسیدم:راستی شما دوتا چند سالتونه؟!
    همون طور که وارد اتاق میشدن سرشونو برگردوندنو و باهم و با صدای بلند گفتن:35 سال!!!!
    و بعد از دیدم خارج شدن.
    مثل سکته ای ها شده بودم"بدنم خشک شده بودو دهنم باز مونده بود و همین جور به جای خالیشون زل زده بودم.اصلا توی باورم نمیگنجید!
    35 سال!!!!!یعنی درست شنیدم؟!شاید گفتن 5 سال یا شایدم گفتن 3 سال!آره حتما اشتباه شنیدم"همچین چیزی امکان نداره!

    کف دست راستمو روی پیشونیم گذاشته بودم و به سرامیکای سفید پذیرایی چشم دوخته بودم و به این فکر میکردم که چرا هنوزم که هنوزه با این که این همه اتفاقای عجیب و دور از باور برام افتاده بازم بهشون عادت نکردم و هر بار با دیدن و شندینشون شوکه میشمو میترسم؟
    خودمم دیگه از کارام کلافه شده بودم"همون لحظه و تو همون حال یه تصمیمی گرفتم و با خودم عهد بستم که دیگه این زندگی پر از ترس و هیجانو بپذیرم و خودمو قوی کنم" از همه لحاظ...
    پرنسس..پرنسس...
    به خودم اومدمو نگاهمو به وروجکا دوختم که با ذوق زیاد صدام میکردن و به طرفم می اومدن.
    نگاهمو پایین تر کشیدمو به لباس هایی که به تن کرده بودن نگاه کردم"دقیقا اندازشون بود و به هر دوشون می اومد.
    لبخندی روی لب هام نشوندمو گفتم:اندازتون بود؟
    آلوین که بلوز و شلوار آبی به تن کرده بود" با صدای پر ذوق و لحن شیطونش گفت:خیلی قشنگن"شما خیلی ماهریدا پرنسس.. و بعد از این حرف با چشمای ستاره بارونش بهم نگاه کرد.
    آروم خندیدمو گفتم:خواهش میکنم"قابل تو رو نداشت آلوین جان.
    با این که گفته بودن 35 سالشونه ولی هنوزم سعی میکردم که بهشون به چشم همون بچه های کوچیک نگاه کنم و رفتارم دقیقا مثل گذشته و قبل از دونستن این موضوع باشه.
    نگاهم به آلوین بود که یه دفع از کنار گوشم صدای الشن رو شنیدم:ممنونم پرنسس!
    با این کارش یکم جا خوردم"سریع سرمو برگردوندمو با تعجب بهش نگاه کردم!بیش از اندازه به صورتم نزدیک شده بود و نگاهش فوق العاده شیطون بود!
    نمیدونم چرا" اما با دیدنش از اون فاصله ی نزدیک ناخوداگاه یاد سنش افتادمو خودمو کمی عقب کشیدم.
    حالم دگرگون شده بود" در جوابش با زور و با صدای آرومی گفتم:خواهش میکنم.
    و بعد سرمو پایین انداختمو با لکنت ادامه دادم:خب..خب..من..دیگه باید برم..یه کاری دارمو باید انجامش بدم. و بعد از جام بلند شدمو با سرعت به طرف در اتاقم حرکت کردم.
    احتمالا اوناهم از این کارم تعجب کرده بودن"اما واقعا حرکاتم غیر ارادی بود و اصلا دست خودم نبود!
    حالا میفهمم که سنشون اونقدرها هم توی رفتارم بی تاثیر نیست و فکر نکنم دوباره بتونم مثل سابق باهاشون رفتار کنم و به شکل بچه ببینمشون.
    تا در اتاقو بستم همون لحظه گوشیم زنگ خورد و آهنگ Love Story توی اتاق تنین انداز شد.
    با چشم دنبالش گشتم و طولی نکشید که روی میز کنسول پیداش کردم.
    قدم اولو برداشتم که یه دفع سرم گیج رفت!به طرف دیوار رفتمو دستمو روش گذاشتمو بهش تکیه کردم و به خاطر بهتر شدن حالم برای ثانیه ای چشم هامو بستم.
    با بسته شدن چشمام تصویری توی ذهنم و پشت پلک هام نقش گرفت!
    تصویر یه گربه!یه گربه ی سیاه که توی دامی گیر افتاده بود و تقلا میکرد!تصویر اونقدرا هم واضح نبود.
    قدرت باز کردن چشمامو نداشتم.چند ثانیه ای گذشتو بلاخره تصویر محو شد و دیگه فقط سیاهی مطلق بود و بس.
    سریع چشمامو باز کردم"سر گیجم کاملا خوب شده بود!سعی کردم به روی خودم نیارمو دیگه به اون تصویر فکر نکنم.
    صدای گوشیم قطع شده بود و دیگه زنگ نمیخورد"دوباره به طرف میز کنسول حرکت کردم. بهش رسیدمو بعد گوشیمو برداشتم و صفحه اشو لمس کردم.
    نگاهم روی اسم کسی که زنگ زده بود و تعداد میسکال های به جا مونده ازش ثابت و خیره مونده بود.
    ناهید!!!به کل فراموش کرده بودم و بعد بهوش اومدنمم اصلا گوشیمو چک نکرده بودم.
    حالا چیکار کنم؟!باید بهش چی بگم؟!چطوری بهش بگم که دیگه نمیتونم دانشگاه بیام؟!
    
    با بلند شدن دوباره ی صدای زنگ گوشیم"از فکر و خیال بیرون اومدم و عرق سردی روی پیشونیم نشست.
    بازهم خیره ی صفحه ی گوشیم بودم اما نباید بیشتر از این معطل میکردم چون در اون صورت ممکن بود که این تماس رو هم از دست بدم.
    با استرس و دستی لرزان صفحه ی گوشی رو لمس کردم و جواب دادم:الو...
    هنوز این کلمه کامل از بین لبهام خارج نشده بود که ناهید دیگه فرصت حرف زدن بهم نداد و تند تند پشت هم گفت:الو..نگین"خودتی؟هیچ معلوم هست کجایی؟؟چرا جواب نمیدادی؟؟
    نمیدونستم چی در جوابش بگم"یکم مکث کردم و بعد با صدای آرومی گفتم:سلام عزیزم خوبی؟!خب من...
    باز هم بین حرفم پرید و اینبار با هیجان گفت:آ..آ..راستشو بگیا!تو خونتون چه خبره کلک!؟اون که اون روز گوشیو برداشت کی بود"هان؟!
    و بعد این حرف زد زیر خنده!
    با تعجب و بهت گفتم:چی؟!کیو میگی؟!
    با صدایی که هنوز رگه های خنده توش پیدا بود جواب داد:تقریبا دو هفته پیش بود"وقتی دیدم نیومدی دانشگاه چند بار به گوشیت زنگ زدم ولی جواب ندادی"یکم نگرانت شده بودم به خاطر همین سریع زنگ زدم خونتون که یه شخص خوش صدا و بی نهایت جدی" و بعد با لحن حرص داری ادامه داد:و البته فوق العاده بی تربیت جواب تلفونو داد!ازش در مورد تو پرسیدم اونم با جدیت تمام گفت رفتی جایی و تا یکی دو هفته ی دیگه بر میگردی و بعد سریع و بدون اینکه حرف منو بشنوه تلفونو قطع کرد!
    با حرص بیشتری ادامه داد:تازه میخواستم ازش بپرسم که کجا رفتیو چرا جواب گوشیتو نمیدی و...ولی عجب آدمی بودا"حالا بگو ببینم کی بود این آقای جلتلمن؟!اصلا تو خونه ی شما چیکار میکنه؟نکنه خبرییه؟!
    هم از ضایع شدنشو طرز برخورد نیاک خندم گرفته بود و هم توی شوک بودمو نمیدونستم باید بهش چی بگم.
    به زور جلوی خندمو گرفتم ولی هنوزم حرفی برای گفتن نداشتم.
    وقتی دید حرفی نمیزنم دوباره گفت:الو نگین...؟هستی هنوز؟؟
    به سختی و با من و من گفتم:خب...خب...اون...میدونی...
    وقتی برای فکر کردن نبود پس چیزی که همون لحظه به ذهنم رسیدو سریع به زبون آوردم:اون داییمه!!
    نمیدونم از کجا این نسبت به ذهنم رسید اما ممکن بود با گفتن این نسبت نسبی بیشتر از این کنجکاو نشه ولی برخلاف انتظارم...
    
    با تعجب زیاد و صدای نسبتا بلندی گفت:چی؟!داییت؟!مگه تو دایی داشتی؟!
    زورکی خندیدمو گفتم:آره بابا"تا الان آمریکا بوده! و برای این که زودتر جمعش کنم و کاری کنم که بیخیال بشه ادامه دادم:اصلا تو مگه فامیلای منو میشناسی که انقدر تعجب کردی و همچین سوالی میپرسی؟؟
    یکم هول شدو گفت:خب نه نمیشناسم ولی فکر نمیکردم... و بعد مکثی کردو با شرمندگی گفت:راستی ببخشید که در مورد داییت اون جوری حرف زدم.
    هم خندم گرفته بود و هم به خاطر دروغی که بهش گفته بودم عذاب وجدان داشتم.
    به زور خندمو قورت دادمو گفتم:نه بابا این حرفا چیه"خواهش میکنم عزیزم.خب راست گفتی دیگه داییم اخلاقش یه جوریه خودمم میدونم.
    با این حرفم خندیدو گفت:خب پس واجب شد امروز بیام خونتونو این دایی خوش اخلاقتو زیارت کنم!
    با این حرفش انگاری قلبم ایستاد و به خاطر شوکی که بهم وارد شده بود یه دفع کنترلمو از دست دادمو با صدای خیلی بلندی گفتم:نهههه!!!
    از بلندی صدامو کشیدگی نه ای که گفته بودم خودمم تعجب کرده بودم چه برسه به ناهید بدبخت..
    ناهید با لحن مشکوک و مضطربی گفت:چرا داد میزنی نگین؟!اصلا چرا نباید بیام؟!تو که همیشه از خدات بود من بیام خونتون"چیزی شده نه؟؟
    اصلا دروغ گفتم از اولم تصمیم داشتم بیام خودتو ببینم"نگرانت بودم!
    سرمو کمی خم کردمو پیشونیمو با کف دست راستم پوشوندم و به این فکر کردم که حالا باید چی بگم؟چطوری دختر زرنگی مثل ناهیدو راضی کنم؟؟
    ناهید:با توام نگین"چرا حرف نمیزنی؟جواب منو بده؟چرا تازگی ها رفتارت عوض شده؟چرا هیچ چی دیگه بهم نمیگی؟اصلا چرا این چند روز گوشیتو جواب نمیدادی؟مگه کجا بودی نگین؟
    چه جوری باید جواب تمام این چراها رو میدادم؟؟
    بازم الکی خندیدمو گفتم:چیزی نشده که"آخه دختر خوب چرا الکی نگران میشی ؟فقط حواسم جای دیگه ای بودو...
    بین حرفم پریدو با عصبانیت گفت:بسه نگین...بسه..دیگه باور نمیکنم و خودمو نمیزنم به اون راه"باید راستشو بهم بگی وگرنه همین الان قطع میکنم و دیگه نه من نه تو..
    سرم به شدت درد میکرد و نزدیک بود اشکم در بیاد.
    آخه اگه راستشم میگفتم که باور نمیکرد"اصلا شاید فکر میکرد که من دیوونه شدم یا دارم سربه سرش میذارم.
    دیگه وقتی برای برای فکر کردن نداشتم"شاید اگه الان چوپان دروغگو هم با اون همه سابقه جای من بود کم میاورد"اما..
    شایدهم من از چوپان دروغگو خبره تر شده بودم!که با لحن ناراحتی گفتم:خب..میدونی ناهید...بابا بزرگم حالش بد شده بود!
    مکث کردمو بغضمو قورت دادم دوباره گفتم:و این چند روزم توی بیمارستان بودم!اما دکترای اینجا جوابش کردن و به خاطر همین دیروز با یکی از آشناهامون رفت آمریکا تا اونجا عملش کنن.
    اولین قطره ی اشک روی صورتم چکید ولی باز با صدای بغض داری ادامه دادم:داییمم به خاطر این اومده ایران تا مرخصی یه ترممو از دانشگاه بگیره و بعد منم باخودش ببره پیش بابابزرگ!
    شوری اشکو روی لبهام حس میکردم.دوست داشتم با صدای بلند گریه کنم و هق بزنم.خدایا منو بکش به خاطر این دروغم"بابابزرگ خواهش میکنم منو ببخش...
    میگن وقتی که شروع میکنی به دروغ گفتن پشت بندش باید دروغ های بزرگتری هم بگی و این دروغ خیلی خیلی بزرگ بود.
    قلبم داشت منفجر میشد.روی زمین زانو زدم"اصلا توان ایستادن نداشتم.
    این روزها همش با خودم فکر میکنم که اگه مثل پینوکیو بودم چی میشد؟!تا الان دماغم به چه اندازه ای شده بود؟؟
    بعضی وقتاهم فکر میکنم که چقدر استعداد بازیگری دارم و بعد تمام این جریان ها باید حتما تستشو بدم!
    وقتی که صدای گریه ناهیدو از پشت گوشی شنیدم قلبم بیشتر از قبل آتیش گرفت و دیگه نتونستم جلوی بلندشدن صدای گریمو بگیرم.
    کاش میمردم و این دروغو نمیگفتم...
    

    بعد از چند ثانیه"ناهید با گریه و صدای ضعیفی گفت:همین الان میام خونتون!
    و بعد این حرفش صدای بوق اشغال بود که توی گوشم پیچید.
    با شنیدن حرفش به یک باره دست ها و پاهام یخ بستن و صدای هق هقم قطع شد"شوک بزرگی بود.
    گوشی رو پایین آوردمو وحشت زده به صفحه اش نگاه کردم"اصلا اجازه نداده بود که من چیزی بگم و یا بهونه ای بیارم و سریع تماسو قطع کرده بود.
    وقتی برای تلف کردن نداشتم"حالا که دروغ به این بزرگی گفته بودم باید تا آخرش میرفتم"سریع اشکامو با پشت دست پاک کردمو بعد تمام عزم و توانی که برام باقی مونده بودو استفاده کردم و از روی زمین بلند شدم و به طرف در دویدم و از اتاق خارج شدم.
    همون جور که میدویدم جای جای خونه رو میگشتم تا وروجکا رو پیدا کنم اما هرچی بیشتر میگشتم نا امیدتر از قبل میشدم "هیچ اثری ازشون نبود انگار آب شده بودنو رفته بودن توی زمین.باید پیداشون میکردمو بهشون میگفتم برن توی اتاق منو تا زمانی که ناهید توی خونه اس بیرون نیان"درسته که ناهید نمیدیدشون ولی بازم خیالم راحت نبود.
    داد زدم:آلوین..الشن..کجایید؟؟
    اما هیچ کس جوابمو نداد.
    وقت زیادی برام نمونده بود"از خونه ی ناهید اینا تا خونه ی ما فقط 20 دقیقه راه بود و تا الا 7 یا 8 دقیقه اش گذشته بود.دیگه بیخیال گشتن شدمو مستقیم به طرف اتاق نیاک رفتم و تند تند با دستم چند تقه به در زدمو بعد سریع و بدون اینکه جوابی بشنوم درو باز کردم و وارد اتاق شدم.و تا دهنمو باز کردمو خواستم چیزی بگم همون لحظه چشمم خورد به سینه ی ستبرش که دقیقا توی راستای دیدم بود و کاملا لال شدم.
    بدون پیرهن روی تخت نشسته بود و عکسی توی دستاش بود!به نظر میرسید که قبل از این که من بیام مشغول نگاه کردن به اون عکس بوده.
    دهنم همون جور باز مونده بود و دیگه هیچی نمیتونستم بگم.سرمو کمی بالا آوردمو به زور چشممو از بالا تنه ی برهنش گرفتم و بعد به صورتش نگاه کردم و تازه متوجه ی چشمای خشمگین و به رنگ خونش شدم.خیلی وقت بود که این شکلی ندیده بودمش"سریع رنگم پرید و از ترس حدقه ی چشمام گشاد شد..
    تا متوجه ی نگاه ترسیده ی من به خودش شد یه دفع فوران کرد و فریاد زد:چه غلطی کردی الان؟؟ به چه جراتی عین گاو سرتو انداختی پایینو اومدی تو"هان؟!
    
    فعلا زمان جرو بحث و درگیری نبود"باید کوتاه میومدم.
    سرمو با شرمی ساختگی پایین انداختمو گفتم:ببخشید ولی یه کار خیلی مهم داشتم!
    با این حرفم دیگه چیزی نگفت و ساکت شد.دوست داشتم سرمو بالا بیارمو چهره اشو ببینم به فهمم الان حالت صورتش چطوریه ولی نمیشد باید به این شرم ساختگی ادامه میدادم و سرمو پایین نگه میداشتم تا فکرکنه که واقعا پشیمونم.
    بعد از چند ثانیه سکوت خیلی جدی گفت:خب بگو میشنوم؟؟
    آثاری از خشونت توی صداش نبود و فقط مثل همیشه لحنش جدی بود"پس شرم ساختگیم جواب داده بود.
    نیاک:نشنیدی چی گفتم؟
    شنیده بودم ولی نمیدونستم باید چی بگم و از کجا حرفمو شروع کنم.
    مجبوری جواب دادم:خب من...یعنی من...
    خب اینو که فهمیدم (تو)"بقیشو بگو؟!
    بلافاصله سرمو بالا آوردمو با تعجب زیاد بهش نگاه کردم.بازم چشماش داشتن میخندیدن"معلوم نیست کی شوخی میکنه و کی جدیه.
    توی چشمام زل زده بودو منتظر بود"استرسم بیشتر شد و تند گفتم:دوستم داره میاد اینجا و الاناست که پیداش بشه!
    یکی از ابروهاشو کمی بالا انداختو گفت:خب؟؟
    دیگه نتونستم نگاهشو طاقت بیارم"دوباره سرمو کمی پایین انداختمو بعد گفتم:خب من بهش گفتم که بابابزرگ مریض شده و برای مداوا رفته آمریکا و به خاطر همین منم میخوام یه ترم مرخصی بگیرمو برم پیشش!
    دیگه نتونستم بهش بگم که تورم به جای دایی خودم جا زدم.
    نیاک:چرا بهش دروغ گفتی؟
    همون جور سر به زیر جواب دادم:خب نمیتونستم واقعیتو بهش بگم چون باور نمیکرد و چیز دیگه ای هم بهتر از این دروغ به فکرم نرسید تا بهش بگم.
    نیاک:خب حالا این چیزارو چرا به من میگی"من باید چیکار کنم؟؟
    سرمو بالا آوردمو با التماس بهش نگاه کردم و گفتم:لازم نیست چیزی بگی یا کاری بکنی فقط ازت خواهش میکنم لوم ندیو هر چی گفتم تایید کنی.
    عکسی که توی دستش بود رو پشت به رو روی تخت گذاشت"با این کارش خیلی کنجکاو شدم و مدام با خودم میگفتم که یعنی اون عکس چیه؟ عکس چه کسیه که من نباید ببینم؟!
    نگاهم خیره عکس روی تخت بود که با انداختن پای راستش روی پای چپش دوباره به خودم اومدمو نگاهم به سمتش کشیده شد.
    داشت باهمون چشمای خندونش که حالا شرارت ازش میبارید بهم نگاه میکرد.
    یکم به همون صورت بهم نگاه کرد و بعد گفت:باشه قبول!!
    اولش تعجب کردم چون باورم نمیشد که به این سرعت قبول کنه ولی بعد با خودم گفتم که شاید اشتباه میکردم و ممکنه که این قول بیابونیم یکم انسانیت سرش بشه.
    تازه داشت نیشم باز میشد که با حرفش از عرش به فرش افتادم و نیشم کلا بسته شد و دوباره به خطی صاف تبدیل شد.
    با تعجب گفتم:چه شرطی؟!
    نیشخندی زد و با لحن موزی گفت:شرطمو بعدا میگم!
    با این حرفش و لحن بیانش ته دلم خالی شد.
    میخواستم اعتراض کنم که همون لحظه صدای زنگ در کوچه بلند شد و دوباره ترس و استرس به سراغم اومد.
    نیاک با نیشخند پررنگ تری گفت:خب مثل اینکه دوستتم اومد"موافقی یا...؟
    عوضی داشت تحدیدم میکرد"اخمام توی هم رفت.چاره ی دیگه ای نداشتم باید قبول میکردم وگرنه آبروم می رفت.
    بتوی چشماش نگاه کردم و بدون ترس گفتم:باشه قبوله.
    پوزخندی زد و گفت:خوبه"حالا میتونی بری درو باز کنی!
    
    با دست لرزونم به آرومی چفت درو کشیدم و بازش کردم.
    هنوز در کاملا باز نشده بود که با سرعت وارد حیاط شدو دستاشو دورم حلقه کردو منو توی آغوشش فشرد و زد زیر گریه.
    چشمام پر از اشک شدن.چطور تونسته بودم به تنها دوستم..به آبجی خودم دروغ بگم"اونم چنین دروغ ظالمانه ای...
    بلاخره بعد از چند دقیقه گریه اش قطع شد و ازم فاصله گرفت و با صدای بغض داری گفت:خیلی حالش بده؟؟چرا زودتر بهم نگفتی نامرد؟خیلی ناراحتم کردی.
    صورتم از اشک خیس شده بود"سرمو با شرمندگی پایین انداختم و گفتم:ببخشید.
    و این ببخشید برای خیلی چیزا بود و کلی معنی داشت.
    دستشو بلند کردو چند بار با کف دستش روی شونه ام زد و با مهربونی گفت:حالا چرا سرتو پایین انداختی این کارا از تو بعیده نگین"سرتو بلند کن ببینم.اشکالی نداره نباید ازت گله میکردم"درکت میکنم عزیزم.
    بازم تیر دیگه ای بود که صاف و درست وسط قلبم نشست.
    بدون این که به صورتش نگاه کنم در حیاطو بستمو گفتم:دیگه بریم داخل ناهید جان"میخوام به داییم معرفیت کنم!
    اصلا به صورتش نگاه نمیکردم و فقط نگاهم روی اولین دکمه ی مانتوش بود"چون توان نگاه کردن به چشماشو نداشتم"واقعا شرمنده بودم.
    ***********************************
    ناهید روی مبل دو نفره نشسته بود و نیاکم روی یکی از مبل های یه نفره که درست روبه روی ناهید قرار داشت نشسته بود و من هم داخل آشپزخونه بودمو داشتم با استرس تمام به دستور اون قول بیابونی (نیاک) میوه هایی که معلوم نیست یهو چطوری و از کجا توی آشپزخونه ظاهر شده بودن رو توی دیس میوه میچیدم اما حواسم اصلا به کاری که میکردم نبود و از این که اون دوتا تنها بودن احساس خوبی نداشتم.
    درسته که نیاک قبول کرده بود که حرفی نزنه ولی وقتی ناهید باهاش حرف میزد مجبور میشد جوابشو بده و من باید قبل از اینکه همچین اتفاقی میوفتاد به پذیرایی بر میگشتم.
    پیش دستیو چاقوهارو چند دقیقه پیش برده بودم و حالا فقط مونده بود خود میوه ها.
    از ترسم سریع و بدون هیچ تزئینی میوه هارو توی توی دیس گذاشتمو بعد برداشتمشو با قدم های شتاب زده و تند وارد پذیرایی شدم.
    
    با عجله وارد پذیرایی شدم و به اون دوتا نگاه کردم"اونقدر برای رفتن پیششون عجله کرده بودمو سرعتم زیاد بود که چندبار نزدیک بود بیوفتم.
    ولی برخلاف انتظارم هردو ساکت روبه روی هم نشسته بودن!اولش تعجب کردم اما وقتی که دقیق تر بهشون نگاه کردم دلیلشو فهمیدم.
    نیاک با اخم زل زده بود به ناهید و مشکوک نگاهش میکرد دقیقا شبیه یه بازپرس که میخواد از مجرم مورد نظرش اعتراف بگیره.
    ناهید هم از ترس و خجالت سرشو پایین انداخته بودو با انگشتاش بازی میکرد.
    نفس آسوده ای کشیدمو بعد خندمو قورت دادمو به طرفشون حرکت کردم.
    دیس میوه رو اول جلوی ناهید گرفتم تا میوه برداره.
    -بفرمایید ناهید جان.
    با تموم شدن جمله ام بلافاصله ناهید سرشو بلند کرد .با دیدن صورتش جا خوردم!رنگش به شدت پریده بود!
    با چشمای مظلومش بهم نگاه کرد و بعد دستشو دراز کردو یدونه سیب از دیس برداشت و با صدایی فوق العاده آرومی گفت:مرسی!
    با تعجب گفتم:خواهش میکنم.
    از تعجب نزدیک بود که شاخام دربیان"برای اولین بار بود که ناهید زلزله رو این شکلی میدیدم! واقعا ترسیده بود!خدا میدونه که توی این چند دقیقه ای که من نبودم اون سادیسمی چه بلایی به سر این دختر آورده.
    به سمت نیاک حرکت کردمو وقتی رسیدم خم شدمو دیس میوه رو جلوش گرفتم تا برداره که گفت:نمیخورم!
    از شدت حرص در مرز ترکیدن بودم"با حرص لب پایینمو به دندون گرفتم و دوباره راست ایستادم.
    کاملا مشخص بود که از قصد زودتر نگفته بود تا من جلوش خم بشمو اون وقت ضایعم کنه.
    از درون حرص میخوردم ولی توی چهره ام بروز نمیدادم چون هم نمیخواستم ناهید بویی ببره و شک کنه و هم نمی خواستم که اون قول بیابونی از حرص خوردن من لذت ببره.
    دیس میوه رو روی میز عسلی گذاشتمو بعد رفتمو کنار ناهید نشستم.
    به پیشدستی توی دستش اشاره کردمو گفتم: بخور ناهید.
    اما اون در جوابم با صدای آروم و با لحنی ناراحت گفت:حالش خیلی بده نگین ؟
    چشمام پر از اشک شدن.ناهیدم بابا بزرگو خیلی دوست داشتو بابابزرگم همیشه اونو مثل من نوه ی خودش میدید و بهش علاقه داشت. به خاطر همینم بود که ناهید با شنیدن حال بابابزرگ این همه بهم ریخته بود.
    بدون این که به حرفی که میخواستم بزنم فکر کنم گفتم:کاش میدونستم!
    با تعجب بهم نگاه کردو گفت:یعنی چی؟!
    تازه به خودم اومدمو فهمیدم چه گندی زدم.
    با من و من گفتم:خب..خب...منظورم این بود که دکترا هنوز جواب قطعی راجب حالش بهمون ندادن.
    سرشو به آرومی تکون دادو دیگه چیزی نگفت و فقط با چشمای غمگینش بهم نگاه کرد.
    حالم خیلی بد بود"برای لحظه ای سرمو برگردوندمو نگاهم روی پوزخند بزرگی که روی لب های اون قول بیابونی شکل گرفته بود ثابت موند و دیدن این صحنه باعث شد که حالم بدتر بشه.
    تا متوجه ی نگاه من به خودش شد باهمون پوزخند روی لبهاش گفت:خب نگین خانم نمیخوای منو به دوستت معرفی کنی؟؟
    با این حرفش یه دفع رنگم پرید و چشمام پر از ترس شد.
    ولی اون همچنان همون پوزخند روی اعصابشو داشت و با لذت به من و سرگرمی جدیدش نگاه میکرد و منتظر بود که ببینه من چی میگم و چه عکس العملی نشون میدم.
    
    با استرس خندیدمو گفتم:اوه ببخشید اصلا حواسم نبود.
    بعد رو به ناهید کردمو با لبخندی کج و کوله گفتم:ناهید جان همون طور که پشت تلفن بهت گفته بودم ایشون
    نگاهی با اضطراب به نیاک که با پوزخندی روی لب منتظر ادامه ی حرفم بود انداختم و آب دهانمو قورت دادمو دوباره سرمو برگردوندم به طرف ناهیدو ادامه دادم:دایی نیاکم هستن برای مدتی ایران اومدن تا بعد راست و ریس کردن کارا منم ببرن پیش بابابزرگ!
    تمام مدت سعی کرده بودم لرزشی رو که توی صدام بود رو مخفی کنم.با تموم شدن جمله ام دوباره سرمو برگردوندمو با التماس توی چشمام بهش نگاه کردم"هر دو ابروش بالا پریده بودنو با تعجب بهم نگاه میکرد.
    به نظر میومد که واقعا از دروغ شاخ داری که گفته بودم تعجب کرده "خب باید چیکار میکردم؟نمیتونستم که واقعیتو بگم"چطوری باید میگفتم که نیاک شوهرمه؟!چیزی که هنوز خودمم بهش باور ندارم.
    ناهید لبخندی زد و گفت:خوشبختم آقا نیاک.
    چشم از روی صورت نیاک بر نمیداشتم" مترسیدم که بزنه زیر قولشو راستشو بگه.
    نیاک برای چند ثانیه توی چشمام نگاه کرد و نمیدونم حالا دلش برام سوخت یا چیز دیگه که بعد اون چند ثانیه رو به ناهید کردو سرشو تکون داد!
    یه دفع قلبم آروم گرفت و ناخوداگاه بهش لبخند زدم و با نگاهم ازش تشکر کردم چون واقعا بهش مدیون بودم.
    با دیدن لبخند و نگاه مهربونم برای لحظه ای متعجب بهم نگاه کرد اما این حالت زیاد طول نکشید و دوباره به همون حالت سردو خشک همیشگیش برگشت.
    چشمم به صورت ناهید که بدجوری ضایع شده بود خورد".با چشمایی گرد شده به نیاک نگاه میکرد" بعد چند ثانیه که انگار تازه به خودش اومده بود با قیافه ای داغون زیر لب زمزمه کرد:عجب آدمیه این.
    با دیدن قیافه ی ناهید و حرف آخر و زیرلبیش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و سرمو پایین انداختمو ریز ریز خندیدم.
    بیچاره ناهید"بایدم تعجب میکرد.فکر نکنم تا الان کسی باهاش همچین رفتاری کرده باشه.
    تو همین فکرا بودم و همین طور ریز ریز میخندیدم که یه دفع چشمم خورد به کوه آتشفشان نزدیک به فورانی که کنارم نشسته بودو خندم کاملا قطع شد.
    صورتش قرمز شده بود و از چشماش خون میبارید"با دیدن نگاه من به خودش آروم گفت:خیلی بیشرفی نگین"پوستتو میکنم.
    


        چشمامو مظلوم کردمو بهش نگاه کردم تا بلکه بیخیال بشه و بعدا پوستمو نکنه ولی اینکار هم تاثیری نداشت.
        روشو برگردوندو با صدای حرصی گفت:خب بهتره که دیگه من برم.
        و بعد این حرف از جاش بلند شد.
        نیاک بدون هیچ حسی توی صداش گفت:خوش اومدین!
        ناهید با شنیدن این حرف اخماشو توی هم کردو دستاشو مشت.
        برای بهتر کردن اوضاع سریع بلند شدمو گفتم:کجا میری ناهید؟تازه اومدی و حتی میوه اتم نخوردی که"چرا انقدر زود میخوای بری؟
        با تموم شدن حرفم اول یه چشم غره ی اساسی بهم رفتو با چشماش برام خط و نشون کشید و بعد زورکی لبخند نصفه و نیمه ای زد وگفت:نه دیگه به مامانمم نگفتم قراره بیام اینجا ممکنه که نگران بشه و همین الانم یادم افتاد که باید برای فردا یه مقاله ی خیلی مهم رو آماده کنم"بهتره که زودتر برم.اما اگه خبری شد حتما بهم بگو"باشه؟
        در جوابش سرمو تکون دادمو گفتم:باشه هر جور راحتی عزیزم.
        میدونستم داره بهونه ی الکی میاره ولی برای منم بهتر بود که زودتر بره تا اوضاع از این بدتر نشده و سروکله وروجکا پیدا نشده "واقعا شانس باهام یار بوده که تا الان سرو کله اشون پیدا نشده بود وگرنه...یعنی کجا رفتن؟!
        ناهید:خیلی خب خداحافظ و بعد رو کرد به نیاک و ادامه داد:آقا نیاک از دیدن شماهم خوش حال شدم.
        بازم نیاک در جوابش مغرورانه سرشو تکون دادو چیزی نگفت!
        از چهره اش معلوم بود که بدجوری داره حرص میخوره"دیگه حرفی نزدو با همون دستای مشت شده و قدم های محکم به سمت در ورودی حرکت کرد و منم پشت سرش راه افتادم تا بدرقه اش کنم.
        ************************************************************
        ناهید:چرا تا دم در دنبالم اومدی"هان؟برو که دیگه اصلا نمیخوام ریختتو ببینم.​
        -ببخشید ناهید جان"به خدا نمیخواستم مسخره ات کنه فقط وقتی قیافه اتو اون شکلی دیدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.باور کن داییم باهمه همین طوری رفتار میکنه حتی با من.
        با مشت زد به شونمو حرص دار گفت:خیلی بیشعوری نگین.دفعه ی آخرت باشه منو مسخره میکنیا"درضمن اون داییت چرا این جوریه مگه پسر شاه پریون آخه؟چه کلاسیم میذاره برای من... صداشو کلفت کرد و ادای نیاکو در آورد:خوش اومدین و بعد با حرص بیشتری ادامه داد:ناراحت نشیا ولی دوست دارم همین الان برمو داییتو آتیش بزنم.
        خندیدمو گفتم:اگه این کارو میکردی که ممنونت میشدم.
        با تعجب گفت:هان؟چی گفتی؟؟
        دستاشو بالا آوردمو توی دستام گرفتمو با لبخند گفتم:هیچی بابا"حالا شما به بزرگی خودت ببخش گفتم که اون با همه همین جوری رفتار میکنه.
        درست حدس زدی ناهید"اگه میدونستی که واقعا پسر شاه پریونه جیکار میکردی؟
        دوست داشتم حقیقتو بهش بگم "دوست داشتم راستشو بگمو خودمو راحت کنم و حتی تا نوک زبونمم اومد ولی بیخیال گفتنش شدم.
        ناهید:اشکالی نداره ولی تا به حال و توی تمام عمرم همچین آدمی ندیده بودم خیلی مغروره و همین طور خیلی ترسناک"اول که اومده بودم انقدر بد نگاهم میکرد که نزدیک بود جامو خیس کنم.
        یه دفع چشماش برق زدن و لبخند کمرنگی روی لبهاش شکل گرفت و گفت:ولی از حق نگذریم قیافه ی خیلی خوشگلی داره.جیگریه برای خودش"اگه اخلاقشم خوب بود که دیگه ایده آل ایده آل میشد.
        آروم گفتم:آره چهره ی قشنگی داره.
        نمیدونم چرا یه دفع با شنیدن این حرف از طرف ناهید قلبم تیر کشید.
        لبخندش پررنگ تر شد و گفت:راستی اون مجنون دل خسته همش سراغتو میگیره"چند روز پیش گفت هر وقت اومدم خونتون به اونم خبر بدم بیاد ولی من یادم رفت.
        با چشمای گردشده گفتم:مجنون دل خسته دیگه کیه؟!
        خندید و گفت:بابا غلامی رو میگم دیگه.
        با ترس گفتم:نه تورو خدا بهش نگی من خونه اما"نمیخوام هیچ کدوم از بچه های دانشگاه در مورد بابابزرگ بفهمن"بهشون بگو رفته مسافرت.حوصله ی دیدن ترحم بقیه رو ندارم.
        فقط همینم مونده بود که سعید بیاد اینجا"مطمئن بودم که دیگه نیاک راضی نمیشه دروغ بگه.
        دستمو فشرد و گفت:نمیدونم چرا اینجوری فکر میکنی ولی باشه نگران نباش به کسی چیزی نمیگم.خب دیگه من برم کلی کار دارم توی خونه"اگه چیزی شد حتما بهم خبر بده"از این به بعدم دیگه هیچ چیزیو ازم مخفی نکن"باشه؟
        کاش میتونستم ناهید...کاش میتونستم بهت همه چیزو بگم.
        بازهم الکی و به دروغ گفتم:باشه حتما بهت میگم.
        بعد از خداحافظی با ناهید درو بستم و داخل حیاط شدم که همون لحظه نگاهم افتاد به پرده ی کنار رفته و به نیاکی که پشت در ورودی ایستاده بود.تا متوجه ی نگاه من به خودش شد سریع پرده رو انداخت!


        دستگیره درو توی دستم گرفتم"هنوز هم توی فکر چند لحظه ی پیش و نگاه یواشکی نیاک بودم.
        توی این فکر بودم که چرا بعضی وقتا انقدر مشکوک میشه و این که چرا زمانی که گفته بودم داییمه هیچی نگفته بودو و ساکت مونده بود و از همه مهم تر توی فکر شرطی بودم که قرار بود انجام بدم.
        درو باز کردمو وارد خونه شدم و دوباره برگشتم تا درو ببندم که با شنیدن صدای نیاک از کنار گوشم و از فاصله خیلی نزدیک قالب تهی کردم.
        نیاک:نمیدونستم که انقدر خوب بلدی دروغ بگی خاله ریزه"یه حسن دیگه هم به رفتارای خیلی خوبت اضافه شد!
        با تموم شدن حرفش "دستمو روی قلبم گذاشتم و سریع برگشتمو ازش کمی فاصله گرفتم و گفتم:وای ترسیدم.
        گردنشو که به خاطر حرف زدن کنار گوش من خم کرده بود دوباره صاف کرد و بعد دستاشو روی سینش قفل کردو بازهم پوزخند لعنتیشو نشونم داد.
        نیاک:دروغت خیلی خیلی جالب بود"دایی؟اصلا چطوری همچین چیزی به فکرت رسید؟ و با چشمای براقش ادامه داد:چرا راستشو نگفتی و نگفتی که من شوهر یا نامزدتم؟!
        سرمو پایین انداختم و گفتم:خب نمیتونستم بگم" اصلا چطوری میگفتم بهش؟چی باید میگفتم که باور کنه وقتی که هنوز خودمم به عقدمون باور ندارم؟میدونم که توهم دوست نداری من نامزدت باشم و فقط چون مجبوری به زور داری تحمل میکنی"من...
        بین حرفم پرید و با لحن خاصی گفت:کی گفته این حرفو؟!
        سرمو بلند کردمو با تعجب بهش نگاه کردمو عین این خنگا گفتم:هان؟؟
        آخه دیگه به گوشای خودمم اعتماد نداشتم.
        از چشماش معلوم بود که بازم میخواد اذیتم کنه.
        چند قدمی جلو اومدو دوباره بهم نزدیک شد و پشت دستشو نرم روی صورتم کشیدو گفت:کی گفته که من بدم میاد؟!درضمن گفتی که باور نداری نه؟میخوای یه کاری کنم که دیگه قشنگ باورت بشه و هیچ وقت یادت نره؟!
        از ترس چشمام گرد شدن"قدمی به عقب برداشتم و با لکنت گفتم:ن..نه..نه که باور نداشته باشم...م..منظورمو اشتباه فهمیدی...
        گوشه ی چشمش کمی چین افتاد ولی طبق معمول هیچ اثری از لبخند روی لبهاش نبود.
        نیاک:که این طور"خب منظورت دقیقا چی بوده؟
        -منظورم...منظورم اینه که...
        توی اون لحظه هر چقدرم فکر میکردم بازم هیچی به ذهنم نمیرسید که بهش بگم چون کاملا هنگ کرده بودم.
        دوباره اون یه قدم فاصله رو پر کردو خم شدو توی صورتم زل زد و گفت:نترس کاریت ندارم کوچولو"بچه که زدن نداره.اینم فقط یه تنبیه کوچیک بود برای اون نسبت دروغینی که بهم چسبوندی"اما دفعه ی بعد خوب مواظب حرفایی که میزنی باش وگرنه...
        باز به صورتم خیره شدو دیگه چیزی نگفت.
        منم که کاملا خشک شده بودمو نمیتونستم حتی تکون بخورم و فقط با ترس بهش نگاه میکردم.همیشه و هر وقت که این جوری اذیتم میکرد بدنم ناخوداگاه از کار میوفتادو دیگه فرمان مغزمو گوش نمیکرد.
        بعد چند ثانیه چشماشو روی هم گذاشت و بعد روشو ازم برگردوند و به طرف اتاقش حرکت کرد.
        هنوزم همون جور سرجام خشک بودمو دیگه نزدیک بود قلبم از سینه ام بیرون بزنه.
        نزدیک اتاق بود که ایستادو بدون اینکه برگرده و بهم نگاه کنه گفت:وروجکا قراره برات یه چیز مخصوص بیارن"هر وقت اومدن ازشون بگیر و اینو هم یادت باشه که از این به بعد باید اونو همیشه همراهت داشته باشی!در مورد شرطی هم که بهت گفته بودم بعدا باهات صحبت میکنم.
        وبعد گفتن این حرفا داخل اتاقش شد.
        تازه قلبم کمی آروم گرفته بود که با شنیدن این حرفا بازم ناآروم شد.
        کنجکاوری مثل خوره به جونم افتاده بود و از طرفی هم بابت شرط ناگفته ای که باید انجام میدادم دل شوره داشتم.

  

        ***********************************************
        آب گرمو باز کردمو بعد زیر دوش ایستادم.
        حدودا 5 ساعتی میشد که از رفتن ناهید و حرفای نیاک میگذشت اما هنوزم خبری از وروجکا نبود.
        توی این چند ساعت سعی کرده بودم که با چیزهای مختلفی خودمو سرگرم کنم"آهنگ گوش داده بودمو به کانالای تلگرام نگاهی انداخته بودم و یکمم رمان خونده بودم ولی بازهم حوصله ام سر رفته بود"نبود وروجکا واقعا حس میشد وقتی که بودن اصلا تنهایی رو حس نمیکردم و همیشه با کاراشون منو سرگرم میکردن ولی توی این چند ساعتی که نبودن کاملا افسرده شده بودم.
        اگه حداقل میتونستم برم بیرونو کمی خرید کنم و یا یکم قدم بزنم شاید حالم و احوالم انقدر داغون نمیشد ولی بیرون رفتن هم برام قدغن.دقیقا مثل یک اسیر.
        اون نیاکم که بودو نبودش فرقی نمیکرد و همیشه توی اتاقش بود.
        یه دفع یاد عکسی افتادم که قبل از رسیدن ناهید توی دستای نیاک دیده بودم و قلبم مچاله شد.یعنی اون چه عکسی بود که اون جوری نگاهش میکرد؟نکنه عکس یه دختر بود؟یعنی عاشق کسیه؟
        با این فکر قلبم تیر کشید و قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد!خودمم از این اشک یه دفعه ای و دردی که به خاطر فکر کردن به این موضوع توی سینه ام حس میکردم واقعا تعجب کرده بودم.
        چرا من این جوری شدم؟اصلا چرا من باید به اون قول بیابونی فکر کنم؟به کسی که فقط بلده آزارم بده.من برای اون هیچی نیستم.
        واقعا سردرگم بودم و احساسات ضد و نقیضمو درک نمیکردم.
        شیر آبو بستم و به سمت رختکن رفتم.حوله ی بزرگمو از چوب لباسیی که روی دیوار نصب شده بود برداشتمو دورم بدنم پیچیدم و بعد حوله ی کوچکترو برداشتمو روی موهام انداختم تا خشکشون کنم.اصلا حوصله ی سشوار کشیدن موهامو نداشتم.
        مشغول خشک کردن موهام با همون حوله ی کوچیک بودم که یه دفع حس کردم که از پشت سر دستی روی شونه ی راستم قرار گرفت!سریع برگشتمو با وحشت پشت سرمو نگاه کردم ولی هیچ کس نبود!
        اول فکر کردم که خیالاتی شدم ولی همون لحظه با رد شدن سایه ی سیاهی از مقابل چشمام به این باور رسیدم که خیال نبوده و واقعا چیزی یا کسی توی حمومه!

        بدنم به لرزه افتاده بود خواستم با تمام توانم جیغ بکشم که همون لحظه صدام توی گلوم حبس شد!
        انگار یه نیرویی راه گلومو بسته بود و مانع از جیغ کشیدنم شده بود"سایه هنوزم در حرکت بود و مدام از یه سمت حمام به سمت دیگه میرفت و باز دوباره جابه جا میشد.
        به خودم اومدم و سریع به طرف در حموم حمله ور شدم تا قفلشو باز کنم و از اون محل وحشتناک فرار کنم اما تا به در رسیدم سر جام خشک شدم و دیگه حتی نتونستم انگشتامو تکون بدم!
        اشک هام پشت هم از گوشه های چشمام روی صورتم سرازیر میشدن"داشتم زهره ترک میشدم.توی تمام عمرم انقدر نترسیده بودم.
        ترس زیادی از سایه نداشتم بیشتر از حس ناخوشایندی که بند بند وجودمو دربرگرفته بود ترسیده بودم"یه حس بینهایت بد و تاریک و بدتر از همه این بود که نه میتونستم از کسی کمک بخوام و نه هیچ حرکتی بکنم.
        نیرویی منو چرخوندو دوباره به سمت سایه برگردوند"دوست داشتم چشمامو ببندمو چیزی نبینم ولی دیگه کنترل هیچ کدوم از اعضای بدنم دست خودم نبود حتی چشم هام.
        سایه برای لحظه ای از حرکت ایستاد"تازه تونستم به طور واضح ببینمش.کاملا سیاه بود و شکل یه انسان ولی نه صورتی داشت و نه شکل خاصی"دقیقا شبیه همون سایه ای که وقتی دم ظهر توی کوچه راه میرفتم و روی دیوار پدیدار میشد اما خیلی ترسناک تر از اون سایه ی دم ظهری.سایه ای که خودش به تنهایی حرکت میکرد و از جادو استفاده میکرد.
        سایه باز هم به حرکت در اومدو این طرف و اون طرف رفت و بعد چند ثانیه رو به روی منو کاملا نزدیک به من ظاهر شد!خیلی حس بدی بود نه میتونستم عقب برمو نه میتونستم کاری کنم و تنها اشکام بودن که روی صورتم میریختن.
        دستشو به طرف صورتم دراز کرد"ترسم بیشتر شده بود تمام حس های بد دنیا به سراغم اومده بودن.دستش هر لحظه به صورتم نزدیک تر میشد.تنها کسی که توی اون لحظه توی ذهنو قلبم اومد نیاک بود.
        دوست داشتم که کنارم باشه و ازم محافظت کنه پس از اعماق وجودم با تمام نیرو قدرتی که داشتم بهش فکر کردمو توی دلم اسمشو صدا زدم.
        ولی دیگه خیلی دیر شده بود"همون لحظه دست سیاه سایه روی صورتم قرار گرفت و روحمو به زمانی دیگه منتقل کرد!
        دورو اطرافم کاملا تاریک بود"هر چیزی که دوروبرم بود و حتی خود سایه که روبه روم ایستاده بود به کلی محو شده بودن و فقط تاریکی مطلق دوروبرمو احاطه کرده بود.
        با اینکه همه چیز محوشده بود ولی هنوزم اون حس ناخوشایند و تاریک حضور داشت حتی بیشتر از قبل.
        فقط خوبیش این بود که دیگه اون سایه رو نمیدیدم و دیگه کسی نبود که بدنمو کنترل کنه.
        نمیتونستم جاییو ببینم همه جا تاریک بود"قدمی به جلو برداشتم..داشتم قدم بعدی رو برمیذاشتم که یه دفع کمی جلوتر از جایی که بودم نور کمرنگی ایجاد شد!دقیقا مثل نور یه مشعل یا یه چراغ نفتی توی تاریکی بود.
        با دیدنش نور امیدی توی دلم روشن شد"با این فکر که شاید آدمی یا راه خروجی اونجا باشه قدم هامو تند کردم.
        *************************************************************
        رسیدم به اون نور ولی با دیدن چیزی که جلوی روم قرار داشت خشکم زد.
        تعداد زیادی از همون سایه ای که چند لحظه پیش توی حموم دیده بودم کمی بالاتر از سطح زمین دور چیزی میپرخیدن!مشعل چوبی هم کنارشون افتاده بودو اون قسمتو روشن کرده بود.
        ناخودآگاه دوباره اشکام از چشمام سرازیر شدن!خودمم از اشک های بدون دلیلم تعجب کرده بودم.
        به طرف همون قسمت حرکت کردم" دوست نداشتم به طرفشون برم ولی نیرویی منو به سمتشون میکشوند و صدایی از درونم میگفت که باید ببنی که بالای سر چی میچرخن.
        بهشون نزدیک شدم و شوک زده به آدم یا شاید جنازه ای که بینشون روی زمین دراز به دراز افتاده بود نگاه کردم.
        از شوک ثانیه ای که دچارش شده بودم بیرون اومدم و با دیدن خنجر توی سینه اش و فواره ی خونی که بیرون میزد سیل اشکام شدت گرفت و تمام اندام های بدنم و حتی دندون هام شروع کردن به لرزیدن.


        حس خیلی بدی داشتم،دقیقا همون حسی که وقتی یکی از نزدیکانتو از دست میدی به بهت دست میده.
        هنوزم بدنم میلرزید و حتی توان ایستادن نداشتم ولی نمیدونم که یه دفع این شجاعت و شهامت از کجا اومد که بازهم قدمی به جلو برداشتم،باید میفهمیدم اون شخصی که بینشون روی زمین افتاده کیه.
        هر چی بهشون نزدیک تر میشدم نفس کشیدن برام سخت تر میشد و قلبم بیشتر از قبل فشرده میشد.
        ***************************************
        دیگه چیزی نمونده بود که بهشون برسمو صورت اون جناره رو ببینم که صدایی شنیدم!
        یکی داشت از پشت سر بلند بلند اسممو صدا میزد و التماسم میکرد که برگردم:
        نگین...نگین...بیدارشو دختر....تو رو خدا به خودت بیا....نگین...نگین...
        با شنیدن صداش نفس کشیدن برام راحت تر و و قلبم آروم تر شد.
        دیگه اون جنازه و اون سایه ها برام بی اهمیت شده بودنو فقط از ته دلم دوست داشتم که به طرف صاحب اون صدا پرواز کنم.
        تازه میخواستم به طرف صدا برگردم که همون لحظه کسی یا چیزی شونه هامو از پشت گرفت و منو به سمت عقب کشید و از اون مکان دورم کرد.


        طولی نکشید که تاریکی کنار رفتو دوباره تونستم روشنایی رو ببینم.
        چشمام تار میدیدن و سرم به دوران افتاده بود اما هنوزم همون صدارو میشنیدم:نگین...نگین... برگرد نگین...اسیر تاریکی نشو...
        کم کم سرم و قدرت دیدم خوب شد و تونستم چهره ی وحشت کرده ی نیاکو که با عجز صدام میزدو ببینم.جلوم زانو زده بود و مدام تکونم میداد.
        تا متوجه نگاهم به خودش شد از شادی چشماش برق زدن،سریع پیشونیمو بوسیدو بعد دوباره بهم نگاه کردو خوش حالی گفت:بلاخره برگشتی؟یه چیزی بگو؟
        تو حالی نبودم که بخوام از رفتارش تعجب کنم تنها چیزی که اون لحظه میخواستم این بود که یکو داشته باشم تا بهش پناه ببرم.
        برای ثانیه ای بهش خیره شدمو بعد زدم زیر گریه.
        اولش جا خورد ولی بعدش سرمو توی آغوشش گرفت با صدای آرومی گفت:هیش..چیزی نیست،من اینجام...من پیشتم...من ازت محافظت میکنم نگین...
        با این حرفش گریه ام بیشتر شد،تا به حال انقدر مهربون ندیده بودمش دوست داشتم بیشتر از اینا دلداریم بده.
        چند دقیقه گذشتو بلاخره آروم گرفتم.
        شونه هامو به آرومی گرفت و سرمو بلند کردو گفت:نگین بهم بگو چه اتفاقی برات افتاد؟وقتی که درو شکوندمو اومدم تو هیچ کسی اینجا نبود ولی چشمای تو کامل سفید شده بودن.
        با شنیدن حرفاش دوباره لرز به تنم افتاد و با وحشت توی چشماش نگاه کردم.
        سریع متوجه حالتم شد و اونم توی چشمام زل زدو برای آروم کردنم با صدای آرمش بخش و آرومی گفت:دیگه از چیزی نترس چون من کنارتم و دیگه نمیذارم دست هیچ چیز یا هیچ کسی بهت برسه،فهمیدی؟حالا همه چیزو بهم بگو باشه؟
        انگار با حرفاش و چشماش هیپنوتیزم کرد که همون لحظه کاملا ترسم از بین رفت.
        به زحمت لب باز کردمو با لکنت و صدای خشداری گفتم:یه...یه...سایه بود...
        بین حرفم پرید و با صدای بلندی گفت:چی"درست شنیدم گفتی یه سایه بود!؟؟

   

        صورتش دوباره جدی شده بود،با تعجب بهش نگاه کردمو در جواب حرفش آروم سرمو تکون دادم.
        سریع سرشو به راست و چپ چرخوند و به اطراف حموم نگاه کرد و گفت:اینجا پنجره ای چیزی نداره؟!
        با این حرفش تعجبم بیشتر شد.
        هنوزم سختم بود حرف بزنم، بی حال جواب دادم:نه!
        بازم سرشو به اطراف چرخوند و وقتی چیزی که میخواستو پیدا نکرد اینبار به سقف حمام نگاه کرد و برای لحظه ای به قسمتی از سقف خیره شد و گفت:باید خودش باشه،به خشکی شانس اینو ندیده بودم که مهرومومش کنم.
        به همون قسمت نگاه کردم،داشت به هواکش حمام نگاه میکرد که گوشه ای از سقف کار گذاشته شده بود.
        دوباره بهم نگاه کردو گفت:بابد زودتر از اینجا بریم،میتونی بلند شی؟
        جا خوردم و با حالتی ترسیده گفتم:کجا؟!کجا باید بریم؟؟
        برای ثانیه ای به صورتم و بعد به اندامم نگاه کرد و خیلی سریع روشو برگردوند به طرف دیگه و گفت:بعدا میفهمی،الانم بهتره که زودتر بلند شی!
        با دیدن عکس العملش و حرفی که زد چشمام گرد شد و سریع به بدنم نگاه کردم و....
        دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه،از خجالت داشتم میمردم و به شدت داغ کرده بودم.
        تمام این مدت این شکلی جلوش بودم و حتی...چطور یادم رفته بود؟!
        خواستم از روی زمین بلند شمو هر چه زودتر از اون وضعیت داغون فرار کنم ولی تا از جام بلند شدم از شانس فوق العاده خوبم دوباره سرم گیج رفت و زانوهام خم شدن.
        نزدیک بود بیوفتم که همون لحظه نیاک یه دستشو جلو آوردو از پشت شونه هامو گرفت و بعد دست دیگشو زیر پاهام انداخت و بلندم کرد.
        نگاهشو کاملا به رو به رو دوخته بود و به طرف در میرفت.
        احساس گرمای شدیدی میکردم و میدونستم که لپامم گل انداختن.
        از حموم که بیرون اومدیم،با خجالت گفتم:خودم میتونستم بیام.
        ولی اون باز هم بدون این که بهم نگاه کنه خیلی جدی گفت:حرف نباشه.

   

        درو با پاش باز کردو به سمت تخت رفتو منو روی تخت گذاشت و بعد به طرف کمد رفت و بازش کرد.
        کمی لباسای آویزون شده ی داخل کمد رو این طرف و اون طرف کردو بعد خیلی سریع یه مانتوی مشکی و یه شلوار سفید از داخل کمد بیرون آورد و روی تخت انداخت.
        با تعجب به کارهاش نگاه میکردم!
        اینبار خم شدو کشوی پایین کمد رو باز کرد و خیلی ریلکس یه بلوز آستین کوتاه سفید با خط های مشکی و لباسای.....رو بیرون کشید و دوباره اونارو هم روی تخت انداخت.
        با دیدن لباسا سرخ سرخ شدمو سرمو به زیر انداختم،آخه چقدر این بشر پرروعه.
        نیاک:زود باش اینارو بپوش،جامونو پیدا کردن باید تا نیومدن از اینجا بریم!
        خجالتمو به کل یادم رفت، با ترسو تعجب بهش نگاه کردمو گفتم:کیا؟!کیا جامونو پیدا کردن؟!
        دست راستشو توی جیبش برد و خیلی جدی گفت:شیاطین،منم فعلا با این قدرت محدود شدم نمیتونم جلوشون وایسم.
        با شنیدن حرفاش بازم یاد اون سایه و خشک شدن بدنم افتادم و دوباره تنم لرزید و بیشتر از قبل ترسیدم.
        انگار متوجه حال بدم شد،یکم با اخم توی چشمام نگاه کرد و بعد نیشخندی زد و گفت:حاضر شو دیگه نکنه دوست داری کمکت کنم؟
        و بعد این حرف قدمی به سمتم برداشت!
        چشمام گرد شده بودن.
        داشت همین جور به طرفم میومد که سریع برای اینکه جلوشو بگیرم با پت پت گفتم:نه..نه..خودم..میتونم. و بعد لبخند عصبی زدم و خم شدمو لباسارو از روی تخت برداشتم.
        به صورتش و بعد به چشماش نگاه کردم و تازه متوجه ی برق چشماش شدم بازم داشتن مثل الماس میدرخشیدن! طبق معمول داشت سربه سرم میذاشت.
        دوباره حال بدمو فراموش کردمو خجالتمو گذاشتم کنارو با حرص گفتم:میشه از اتاق بری بیرون میخوام لباس بپوشم.
        دوباره نیشخند زد و خودشو متعجب نشون داد وگفت:مگه باید برم؟!
        چشمای عصبیمو که دید برگشت به طرف در اتاقو گفت:نمیتونم تنهات بذارم چون ممکنه سر برسن ولی مطمئن باش نگات نمیکنم فقط زود آماده شو و زیر لب ولی طوری که من هم بشنوم ادامه داد:چقدم سخت میگیره،حالا خوبه همچین مالیم نیست که نگاش کنم!
        دیگه از حرص داشتم میترکیدم به ظاهر دوست داشتم خفش کنم ولی از طرفی هم اون ته ته های دلم آروم و خوش حال بودم که تو اوج این بی کسی و تنهایی حداقل این بچه پرروی بداخلاقو دارم،هر چند زیاد اذیتم میکرد ولی خوب میتونست توی یه لحظه حال و هوامو عوض کنه.
        سریع و تو هول و ولا لباسامو پوشیدم،میترسیدم که یه وقت برگرده یا اون شیاطینی که میگفت بیان سراغم.در کل خیلی حس بدی بود.


        انصافا سلیقه ی خوبیم داشت درسته مانتو شلوارم ساده بودن ولی از اون دسته لباسایی بودن که توی تن خوب مینشستن و کلی بابتشون پول داده بودم و خیلی سریعم که رنگای مناسب و هماهنگی رو انتخاب کرده بود و این نشون میداد که هم سلیقه اش خوبه و هم جنسای خوبو میشناسه.
        تمام لباسایی که برام روی تخت گذاشته بود رو پوشیدمو بعد در حالی که به طرف چوب لباسی میرفتم گفتم:من حاضرم.
        روسری ساتن سفیدمو از روی چوب لباسی برداشتم
        و روی سرم انداختم و بعد از گره زدنش به سمتش برگشتمو خیلی عادی بهش نگاه کردم.
        یکم به روسریم خیره شد و بعد آروم و با تایید سرشو تکون دادو گفت:بیا اینجا!
        با سر به کنار خودش اشاره میکرد.
        یکم متعجب شدم ولی به روی خودم نیاوردمو به طرفش رفتم و کنارش ایستادم و با استرس گفتم:مگه نگفتی زود بریم،بریم دیگه.
        دستشو کمی بالا آوردو کف دستشو بهم نشون داد!اصلا منظورشو متوجه نشدم،نمیفهمیدم که توی این شرایط ازم چی میخواد!
        با تعجب اول به دستشو بعد به صورتش نگاه کردم و مثل خنگا سرمو تکون دادم.
        با دیدن این حرکتم،اخماشو کرد توی همو با جدیت گفت:دستتو بده!
        یاد صحنه ی چند دقیقه ی پیش افتادمو بازم چشمام گرد شدن.
        به خاطر شوکی که بهم وارد شده بود کمی به عقب رفتمو ازش فاصله گرفتم و بعد لبخند ساختگی زدمو گفتم:مرسی،دیگه حالم خوب شده خودم میتونم بیام، کمک نمیخوام.
        با این حرفم انگار کفری ترش کردم،خیلی سریع قدمی به سمتم برداشتو دستمو با خشونت گرفت و با حرص گفت:نترس نمیخوام بخورمت،برای انتقال باید ارتباط مستقیم داشته باشیم!

    

        دیگه بهم نگاه نکردو شروع کرد به زمزمه کردن چیزی.
        هنورم با همون چشمای گردو شده به نیم رخ صورتش خیره شده بودم.
        هر بار کاری میکرد که بیشتر از قبل متعجب و وحشت زده بشم،اینم یکی از همون مواقع بود که اصلا متوجه ی حرفاش نمیشدم و از رفتارهای عجیبش سر در نمیاوردم ولی حس آرامش و امنیتی که از دست هاش به بدنم تزریق میشد باعث شده بود که دیگه حرفی نزنم و اعتراضی نکنم.
        نیاک:چیزیم پیدا کردی؟
        با این حرفش از هپروت بیرون اومدمو گفتم:چی؟؟
        گوشه ی لبش کمی بالا رفتو گفت:هیچی چشماتو ببند الان منتقل میشیم!
        با استرس گفتم:باشه.
        ولی نمیدونم دلیلش چی بود که به حرفش گوش ندادمو چشمامو کامل نبستم،شاید به خاطر این بود که بازم کنجکاویم گل کرده بود.
        به ظاهر چشمامو بسته بودم ولی در اصل نیمه باز بودنو از لاشون نگاه میکردم.
        چند ثانیه ای هیچی نشد ولی یه دفع نور خیلی زیادی دورمونو احاطه کرد،نوری که کمتر از روشنایی خورشید نبود!
        از درد و سوزش شدید یک دفعه ای جیغ بلندی کشیدمو سریع کامل چشمامو بستم ولی دیگه خیلی دیر شده بود.
        همون لحظه شونه هامو با دستاش گرفت اما مشخص بود که دوباره دستاش کوچیکترو ظریف تر شدن.با صدای بچه گونه ای داد زد:چی شد؟مگه بهت نگفتم چشماتو ببندی دختره ی خنگ؟حالا من با این ظاهرم باید چیکار کنم؟آخه چرا هر بار به خودت آسیب میزنی؟
        مدام آه و ناله میکردم و جوابی نداشتم که بهش بدم. چشمام کاملا بسته بودن ولی با این حال حس میکردم محیط دورو برم تغییر کرده!هوای اطرافم پاک تر شده بود، بوی سرسبزی به مشامم میخوردو صدای پرنده ها رو از اطرافم میشندم،به نظر میومد که که توی یه جنگل یا همچین جایی باشیم.
        دستشو از دورم باز کردو کمرمو به چیزی چسبوند.
        نیاک:همین جا بمون و به این درخت تکیه بده تا من بیام.
        با این حرفش ترس هم به سوزش چشمام اضافه شد.
        به سختی و با ترس گفتم:کجا کجا میخوای بری؟تو رو خدا منو تنها نذار.
        موهامو نوازش کردو گفت:نگران نباش جایی نمیرم فقط میرم از کلبه برات مرهم بیارم.
        آروم تر شدم ولی بازم گفتم:نمیشه منم ببری؟
        نیاک:با این وضعیتت که نمیتونی خودت بیای و منم که به خاطر اینکه جثه ام کوچیک شده نمیتونم تا اونجا حملت کنم.دیگه چیزی نگو،منتظرم بمون زود بر میگردم.
        با این که سخت بود ولی دیگه چیزی نگفتمو گذاشتم که بره.


        *****************************
        حدودا 3 یا 4 دقیقه ای میشد که از رفتن نیاک میگذشت،با اینکه مدت زیادی از رفتنش نمیگذشت و سوزش چشمامم کمتر شده بود ولی باز هم حال خوشی نداشتم، اصلا دوست نداشتم تنها بمونم اونم بعد از اون همه اتفاقای بدی که امروز برام افتاده بود و بدتر از اون نمیتونستم چشمامو باز کنم.
        سعی کردم برای از بین بردن ترس و فراموش کردن حال بدو تنهاییم به یه چیز خیلی خوب که بهم آرامش بده فکر کنم.
        ولی هر چی ذهنم فشار آوردم هیچ چیز خوبی پیدا نکردم بتونم که بهش فکر کنم،آخه تنها کس و تنها چیزی که توی کل زندگیم داشتم بابابزرگم بود که اونم معلوم نبود کجاست و کی دوباره میبینمش،با شکل گرفتن تصویر بابا بزرگ پشت پلکهام بازم صورتم از اشک خیس شد.
        اما کم کم تصویر پدربزرگ کم رنگ و کمرنگ تر شد و جای خودشو به تصویر غریبه ی آشنایی که به تازگی توی زندگیم خیلی پررنگ شده بود داد و ضربان قلبمو تند کرد.
        همون موقع باد خیلی شدیدی بلند شد و سکوت اطرافمو فرا گرفت ، حتی صدای پرنده هاهم قطع شده بود و فقط صدای سو سوی باد و جا به جایی برگ ها بود که به گوشم میرسید.
        به یک باره صدای کلفت و بلندی رو شنیدم که گفت:چرا اینجا اومدی پرننسس فراری؟!
        صداش از یه نقطه یا یه قسمت نبود و انگار تمام محیط دوروبرم داشتن صحبت میکردن البته با یه صدا!
        سرمو تند تند به این طرف و اون طرف چرخوندم هنوزم باد میومد،با ترس و صدای لرزون گفتم:چی هستی؟کی هستی؟از من چی میخوای؟
        به دلم افتاده بود که این صدا صدای یه انسان نیست.سردم شده بود با دستام خودمو در آغوش گرفتم تا بلکه کمی گرم بشم.
        دوباره همون صدا بلند شد و این بار حتی از قبل هم خشن تر و زمخت تر بود:چرا اینجا اومدی؟میخوای با بوت اون هارو به اینجا بکشونیو این جنگل رو هم نابود کنی؟زود باش از اینجا برو!
        وبعد از این حرفش باد شدیدتر از قبل شد طوری که داشت منو از زمین بلند میکرد.
        داد زدم:چرا باید از اینجا برم؟مگه من چیکار کردم؟اصلا اونایی که میگی کی هستن؟
        اما دیگه جوابی نداد و فقط همون باد شدید بود که ادامه داشت.
        کم کم احساس میکردم که دارم از زمین جدا میشم.
        بازم وحشت کل وجودمو در بر گرفته بود، اصلا انگار از 18 سالگی به بعد زندگیمو با ترس و وحشت گره زده بودن و من نباید یه روز خوش میدیدم.
        نمیفهمیدم که داره چی میگه و چرا باهام اینطوری حرف میزنه!مگه من چیکارش کرده بودم که میخواست از اینجا برم؟فقط دعا دعا میکردم که زودتر نیاک برگرده.


        _خواهش میکنم دست از سر من بردار. من که کاری نکردم،تو میخوای من از اینجا برم درسته؟ولی من منتظر کسیم و الان نمیتونم تنهایی از اینجا برم،اگه اون بیاد حتما از اینجا میرم.خوبه؟
        سعی میکردم با حرف راضیش کنم تا برای خودم تا برگشتن نیاک زمان بخرم ولی اون اصلا به حرفام گوش نمیداد و مدام پشت هم و با صدای خشمگینش میگفت:از اینجا برو..از اینجا برو پرنسس..از اینجا برو...
        و باد رو شدید تر میکرد.
        تصمیم گرفتم کار دیگه ای بکنم چون ممکن بود تا قبل از اینکه نیاک برگرده باد منو از اونجا ببره.دیگه نباید اونقدرها هم به نیاک متکی میشدم و بهتر بود کمی هم روی پاهای خودم میایستادم.
        سوزش کم چشمام رو فراموش کردمو به زحمت توی اون باد و با همون چشمای بسته خودمو برگردونومو تنه ی درختی که بهش تکیه داده بودمو محکم با دو دستم گرفتم.
        دیگه کاملا از زمین جدا شده بودم و فقط اون تنه ی درخت بود که منو سرجام نگه داشته بود.
        خیلی سفت و با تمام زور و قدرتی که داشتم تنه ی درختو گرفته بودم و اصلا قصد نداشتم ولش کنم، جوری که انگار زندگیم به او تنه ی درخت وابسته بود.
        باد هر لحظه بیشتر میشد و میخواست منو با خودش ببره ولی من هم کوتاه نمیودمو تمام قدرتمو جمع میکردم تا نتونه منو از تنه جدا کنه دقیقا مثل سیریش به درخت چسبیده بودم.حتی خودمم از اون همه قدرتی که پیدا کرده بودم متعجب بودم.
        کم کم دستام داشتن از تنه جدا میشدن و تسلیم باد میشدم، توی دلم شروع کردم به خوندن آیت الکرسی که یه دفع باد به کلی قطع شد!
        و به دنبالش صدای خنده ی بلند همون موجود توی فضا پیچید!
        با اینکه از تغییر یه یهویی وضعیت آب و هوا و خنده ی بلند اون موجود واقعا تعجب کرده بودم اما باز هم از ترس تنه ی درختو سفت چسبیده بودم و ول نمیکردم.
        هنوزم داشت میخندید که یه دفع بین خنده های بلندش گفت:ها... ها...شکی نیست که تو از نسل همون خانواده ای پرنسس،شجاعو سرسخت و قدرتمند.

   

        کلمه ی خانواده مدام توی سرم میپیچید و تکرار میشد ،تمام بدنم با شنیدن این کلمه سست شده بود.یعنی این موجود خانوادمو میشناخته؟!
        هنوز داشت بلند بلند میخندید،دیگه بیشتر از این فکر نکردم، سریع لب باز کردمو با لحنی متعجب گفتم:در مورد کدوم خانواده حرف میزنی؟تو خانواده ی منو میشناختی؟
        با تموم شدن حرف هام خنده اش به کلی قطع شد،بعد از چند ثانیه سکوت گفت:مگه میشه نشناسم،هر کسی توی این دنیا اون خانواده رو میشناخت.اول میخواستم از اینجا بیرونت کنم و جنگلمو نجات بدم ولی با دیدن استقامتت تصمیم گرفتم بهت یه فرصت دیگه بدم.
        با اینکه نمیدیدمش و نمیشناختمش و حتی نمیدونستم داره راست میگه یا نه ولی بازم میخواستم از زبونش راجب خانواده ام بشنوم حتی اگه حرفاش فقط یه مشت دروغ میبودن.
        چشمام از درد و هم از یاداوری دوباره خانواده ای که هرگز ندیده بودم کاملا خیس شده بودن،دوباره لب باز کردمو با صدای بغض داری گفتم:راجب خانوادم...
        هنوز جملمو کامل نکرده بودم که صدای فریاد مانند نیاک از پشت سر به گوشم رسید:اینجا چه خبره؟!
        و بعد از این حرف صدای دویدنش و خرد شدن شاخه ها و برگ های روی زمین بود که فضا رو پر کرد.
        با دست های کوچیکش دو طرف صورتمو قاب گرفت و با نگرانی گفت:چرا انقدر رنگت پریده؟چیزیت شده؟ببینم چرا گریه کردی؟
        اصلا امون نمیداد و همین جور پشت هم سوال میکردو نمیذاشت که من حرفی بزنم.
        خواستم بهش جواب بدم که یه دفع داد زد:اگه فقط بفهمم کاری باهاش کردی یا اذیتش کردی دونه دونه درختاتو به آتیش میکشم.
        واقعا عصبانی بود با اینکه صداش بچگونه بود ولی مثل یه مرد بزرگ نعره میکشید و به نظر میومد که اگه چیزی نگم واقعا جنگل رو به آتیش میکشه به خاطر همین سریع و با لحنی ملتمس گفتم:اذیتم نکرده نیاک.
        همون لحظه اون موجود هم جواب داد:کاری باهاش نداشتم،فقط میخواستم کاری کنم که از اینجا بره.نباید به این مکان میاوردینش شاهزاده.
        نیاک با خشم زیاد گفت:ساکت شو،روح جنگل تو به چه حقی و از کی تا حالا به خودت اجازه میدی که به من،به منی که به همه امرو نهی میکنم بگی که چه کاری رو باید انجام بدم و چه کاریو نباید انجام بدم؟
        از چی میترسیدی؟خودتم میدونی که اینجا کاملا محافظت شدس و حصار نامرئی داره،هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه وارد این مکان بشه.
        روح جنگل:عذر خواهی منو بپذیرید عالیجناب ولی بازم ممکنه که بتونن وارد اینجا بشن و بوی خون این دختر راه اینجارو بهشون نشون میده!نمیتونستم ریسک کنم فقط همین یه جنگل که خارج از شهر باقی مونده!
        نیاک باز فریاد زد:با من در مورد ممکن ها و شایدها حرف نزن.این کار تو نابخشودنیه حالا هر دلیلی هم که میخواد داشته باشه،منتظر مجازات این کارت باش.
        روح جنگل به آرومی گفت:چشم عالیجناب، امر امر شماست.
        دیگه حرفی بینشون ردو بدل نشد و هر دو ساکت شدن.
        تمام مدت گفتوگوشون کاملا لال شده بودم و حتی میترسیدم کلمه ای حرف بزنم.
        ولی اصلا باورم نمیشد که روح جنگلم وجود داشته باشه و غیر باورتر از اون بتونه حرفم بزنه ولی نسبت به دفعات اولی که چیزای عجیب غریب میدیدم و میشنیدم برام قابل هضم تر شده بود. زیاد متوجه ی حرفاشون نشده بودم ولی آخرش که حرف از مجازات شد یکم دلم برای اون موجود یعنی همون روح جنگل سوخت.
        بازم سکوت،تو فکر این بودم که داره چیکار میکنه که انقدر ساکت شده که یه دفع و بدون اطلاع قبلی روی چشمام شی تقریبا سردی قرار گرفت.
        سریع و با ترس گفتم:این دیگه چی بود؟
        به آرومی جواب داد:برگ درخت جادو!خاصیت شفا بخشی داره.مردم عادیمون برای درمان از این برگ ها استفاده میکنن و توی کلبه هم از قبل یه تعدادی از اینها مونده بود.هنوزم سوزش داری نه؟نگران نباش بعد از چند ثانیه کاملا درمان میشی!
        کم مونده بود دیگه شاخ دربیارم،درخت جادو دیگه چه درختی بود؟!یعنی مردمش هیچ وقت پیش دکتر نمیرفتن؟!اینا سوالاتی بود که همون لحظه توی ذهنم شکل گرفتن ولی هیچ کدومو به زبون نیاوردم.
        سوزش چشم هام هر لحظه کمتر و کمتر میشد،به این نتیجه رسیدم که راست گفته و دوباره سربه سرم نذاشته.
        دوباره یاد روح جنگلو مجازاتش افتادم،نمیدونم چرا ولی دوست داشتم کمکش کنم از حرفاش معلوم بود که موجود بدی نیست، پس برای منصرف کردن نیاک به دروغ گفتم:روح جنگل اصلا اذیتم نکرد،نمیشه...
        همون لحظه بین حرفم پریدو مثل همیشه با لحنی جدی و خشک گفت:حرف نباشه.دیگه نمیخوام درمورد این موضوع چیزی بشنوم!
        با این حرفش رسما خفه شدم،منظورش این بود که این چیزا به تو ربطی نداره و نباید دخالت کنی.فکر میکردم عوض شده ولی انگار این بشر عوض بشو نبود..



        **********************************
        سوزش چشمام کاملا خوب شده بود ولی هنوزم میترسیدم چشمامو باز کنم.
        نیاک برگهارو از رو چشمام برداشتو گفت:خیلی خب درمان شد،حالا میتونی چشماتو باز کنی.
        به حرفش گوش دادمو آروم آروم لای پلکامو باز کردم.
        اولش نور چشمامو زد و مجبور شدم که دوباره پلکامو روی هم بذارم،یه بار دیگه سعی کردم که بازشون کنم و اینبار با اینکه گوشه ی چشمام به خاطر نور چین خورده بود موفق شدم و اما همون لحظه با دیدن مکانی که توش بودم از حیرت دهنم باز موند.
        بعد چند ثانیه آروم با خودم زمزمه کردم:اینجا بهشته!؟
        محو زیبایی محیط اطرافم شده بودم و زمان و مکانو فراموش کرده بودم.دورو برم تا جایی که چشم کار میکرد پر از درخت های رنگ و بارنگ بود!درخت هایی که به جای برگ های سبز برگ های نارنجی_صورتی_قرمز و بنفش و ....داشتن.
        و زمین سبز جنگلو با برگ های رنگیشون تزئین کرده بودن،گوشامو تیز کردم انگار غیر از صدای پرنده ها صدای دیگه ای هم بود،صدای آب بود،صدای آبی که کمی دورتر از جایی که ما ایستاده بودیم در جریان بود.چرا قبلا متوجه اش نشده بودم؟!شاید به خاطر درد چشمام یا ترس بوده.
        آره ترس،ترس از اون موجود،ترس از روح جنگل...
        با این فکر سریع سرمو به این ورو اون ور چرخوندمو حواسمو جمع کردم تا شاید اون موجودو پیدا کنم ولی هیچ اثری ازش نبود انگار آب شده بود و رفته بود توی زمین!
        تصمیم گرفتم راجبش از نیاک بپرسم سرمو برگردونم به طرفش ولی با دیدن طرز نگاه کردنش جا خوردم!
        خیلی ساکت و دست به سینه با اون قد کوچولوش کنارم ایستاده بود و بهم خیره شده بود و با حالت خاصی نگاهم میکرد،یه جور حسرت یه جور دلتنگی توی چشماش میدیدم!
        تا متوجه ی نگاه من به خودش شد سرشو برگردوندو به رو به رو نگاه کرد و بعد از صاف کردن گلوش خیلی جدی گفت:از اینجا خوشت اومده نه؟
        نمیفهمیدم که چرا رفتاراش اینجوریه و دلیل اون نگاه های دزدکیش چیه و چرا همش سعی میکنه خودشو خشک و بد اخلاق نشون بده ولی دیگه از این مطمئن شده بودم که درونش اون چیزی نیست که نشون میده،چون خیلی وقتا مهربونیشو با چشم خودم دیده بودم.
        جوابی ندادم و فقط چشمامو ریز کردمو مشکوک نگاهش کردم.
        وقتی دید چیزی نمیگم دوباره سرشو برگردوند و به صورتم نگاه کردو گفت:نگفتی؟
        دوست نداشتم الان چیزی راجب رفتاراش بگم پس خودمو زدم به بیخیالی و با ذوق به دورو برم نگاه کردمو گفتم:اینجا عالیه،مثل بهشت میمونه،تا به حال همچین جای خوشگلی رو ندیده بودم،دقیقا مثل یه رویاست،راستی...
        میخواستم ازش راجب روح جنگل بپرسم که یه دفع وسط حرفم پرید و با تمسخر گفت:خب معلومه دختر خنگ و رعیتی مثل تو توی تمام عمرشم نمیتونه این جور جاها رو ببینه،اینجا پر شده از درخت های کمیاب و زیبای سرتاسر دنیا، باید از من ممنون باشی که میتونی ببینیشون.
        با تموم شدن حرفش یه دفع از درون آتیش گرفتم.حرفمو پس میگیرم کجای این آدم سادیسمی مهربونه؟
        دستامو مشت کردمو با حرص و دندون های بهم قفل شده گفتم:مثل اینکه یادت رفته آقای شاهزاده که منم یه پرنسسمو از تو چیزی کم ندارم.
        پوزخند حرص دراری زدو گفت:آره پرنسس قلابی که مثل یه رعیت بزرگ شده و از خنگی هیچی کم نداره!خب حالا به جای حرف زدن بهتر که راه بیوفتی!
        و بعد از ریختن زهرش به سمت جلو قدم برداشت.
        میترسیدم دوباره چیزی بگمو عصبانیش کنم به خاطر همین به سختی سکوت کردم و با حرص پشت سرش راه افتادم،آخه توی این موقعیت بهش احتیاج داشتمو تنها کسی بود که توی این جای ناشناخته میشناختم و صلاحم این بود که فعلا چیزی نگم و عصبانیش نکنم.


        نیاک جلو جلو راه میرفت و منم آروم پشت سرش راه میرفتم و با دقت به دورو برم نگاه میکردم هنوزم دنبال اون موجود میگشتم ولی هیچ خبری ازش نبود،غیر ما دوتا و پرنده ها هیچ موجود زنده ی دیگه ای توی جنگل نبود!
        چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دوباره بی طاقت شدمو گفتم:چرا خبری از اون موجود نیست؟!کجا رفت؟!
        بدون اینکه به طرفم برگرده خیلی ریلکس گفت:کدوم موجود؟؟
        _همون دیگه..همون روح جنگل؟
        نیاک:روح جنگل که که یه موجود نیست!نه صورتی داره و نه جسمی هیچ کس نمیتونه ببینتش!یه جور محافظ جنگله و توی مواقع ضروری از زبان تمام درخت های جنگل صحبت میکنه!
        با تعجب زیاد گفتم:چی؟!همچین چیزی چطور ممکنه؟! اصلا بگو ببینم تو چطوری میخوای چیزی رو که نه جسمی داره و نه میتونی ببینیش رو تنببه کنی؟!
        دیگه به روی خودش نیاورد و بهم جوابی نداد،اصلا انگار نه انگار که ازش سوالی کرده باشم!
        دهنم از این کارش باز موند با حرص لبمو گاز گرفتمو دوباره توی سکوت پشت سرش راه افتادم.
        داشتم توی دلم بهش بدو بیراه میگفتم که یه دفع سوزشی رو از کف پای راستم احساس کردم.پامو بلند کردمو به کفش نگاه کردم و با دیدن زخم و خون کمی که ازش بیرون میزد صورتم مچاله شد.پام رو دقیقا روی شاخه ی درختی که روی زمین افتاده بود گذاشته بودم.
        خدایا یعنی بد شانس تر و بد بخت تر از منم هست؟هیچ وقت فکرشم نمیکردم که یه روز بدون کفش برم بیرون اونم چی،دقیقا وسط یه جنگل.
        سعی کردم به سوزش پام اهمیت ندم و به راهم ادامه بدم ولی هر چه جلوتر میرفتم وضعیت پام بدتر میشد و دردش بیشتر.
        به پاهای نیاک نگاه کردم، کفش پاش بود.بیشتر مواقع توی خونه هم کفش میپوشید حالا میفهمیدم چرا.
        چرا به من نگفته بود که بپوشم؟؟
        درد پام خیلی زیاد شده بود و ازش خون چکه میکرد،از روی ناچار کمی ایستادم و دوباره پامو بالا آوردم تا شاید دردش کمتر بشه و بازم بتونم راه برم.
        نیاک چند قدم جلوتر رفتو وقتی دید حرکتی نمیکنم به طرفم برگشتو عصبی گفت:زود باش دیگه چرا راه...
        ولی با دیدن صورت از درد مچاله شده ی من یه دفع ساکت شد.

   
        با تعجب به صورتم و بعد به کف پایی که بلند کرده بودم نگاه کرد و با دیدن خون با بهت گفت:چی شده؟ و بعد با عجله به طرفم اومد.
        خم شدو مچ پامو توی دستش گرفتو به کف پام نگاه کرد و دوباره گفت:آخه من از دست تو چیکار کنم،ببین با خودت چیکار کردی.
        وبعد سرشو بلند کردو با چشمای خشمگینش با تندی ادامه داد:تو واقعا احمقی یا ادای احمقارو در میاری!چرا کفش نپوشیدی؟
        دیگه واقعا حرصم در اومده بود و صبرم لبریز شده بود، از اون ور درد پام و از این ور توهینا و حرف های ناراحت کننده ی این آقا،چطور میتونست با منی که آسیب دیده بودم و بی تقصیر بودم اینطوری حرف بزنه.
        نتونستم خودمو کنترل کنمو با خشم هر چی توی دلم بودو بهش گفتم:
        _چرا با من اینطوری رفتار میکنی؟تقصیر من چیه،هان؟چرا قبل از اینکه بیایم بهم نگفتی باید کفش بپوشم؟من از کجا باید میدونستم که قراره از راه به قول خودت انتقال بیایم بیرون؟یا من از کجا باید میدونستم که اگه چشمامو نبندم آسیب میبینم؟نکنه فکر میکنی علم غیب دارم؟چرا هر بار خشمتو سر من خالی میکنی،من تا به حال همچین چیزایی ندیده بودم.مگه من چه گناهی کردم؟ و با بغض ادامه دادم:گ*ن*ا*ه من فقط ندونستنه،ندونستن.
        بعد از تموم شدن حرفام اشکام گوله گوله روی صورتم جاری شدن،دلم خالی شده بود و سبکتر شده بودم ولی اشکام بند نمیومدن.تموم این مدتی که حرف میزدم نیاک با چشمایی درشت شده بهم خیره شده بود.
        یکم با خیرگی به صورتم نگاه کردو بعد اخماشو توهم کشید و دستشو به طرف صورتم دراز کرد.
        دلم هری پایین ریخت،فکر کردم که با حرفام عصبی شده و میخواد بزنه توی صورتم ولی برخلاف انتظارم با دست کوچیک و لطیفش صورتمو لمس کردو به نرمی اشکای روی صورتمو پاک کرد و آروم گفت:گریه نکن،درست میگی همش تقصیره منه،منو ببخش!
        چشمام اندازه ی گردو شده بودن و دیگه ازشون اشکی پایین نمیریخت و ضربان قلبم بالا رفته بود،اولین بار بود که به طور واضح همچین حرفایی ازش میشنیدم،اصلا باورم نمیشد، یعنی کسی که اون حرفارو میزد خود نیاک بود؟
        دستشو از صورتم برداشت و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهن سفیدش!
        با همون چشمای گرد شده و تعجب زیاد توی صدام گفتم:تو...داری...داری چیکار میکنی؟
        ولی اون بدون اینکه بهم نگاه کنه به باز کردن دکمه های پیراهنش ادامه داد!

    پیراهنو از تنش در آورد وبعد توی یه لحظه پاره اش کردو از وسط به دو نیم تقسیمش کرد!
    چشمام گردتر از قبل شده بودن،از زور زیادش تعجب کرده بودم و تو این فکر بودم که چطوری تونسته با اون جثه ی کوچیکش به راحتی توی یه لحظه پیرهنو پاره کنه.اونم پیراهنی با پارچه ی کلفت و کتی،زورش از یه بچه خیلی خیلی بیشتر بود!
    نیمه ی پیراهنو 3 بار تا زدو بعد دوباره خم شدو گفت:پاتو بالا بگیر.
    سریع به حرفش گوش دادمو پامو بالا گرفتم،پارچه رو دور پام و قسمتی که زخم شده بود پیچیدو بعد سفت گره زد.
    نیاک:دیگه تو کلبه هم برگی نیست،این فعلا جلوی خون ریزی رو میگیره.
    هیچی نگفتمو فقط به کارهاش نگاه کردم.
    تیکه ی دیگه ی پارچه رو همون طور باز روی زمین گذاشت و بعد گفت:پاتو بذار روش!
    با این که تعجب کرده بودم ولی بازم چیزی نگفتم و همون کاری که گفته بودو انجام دادم.
    وقتی که پامو گذاشتم چهار طرف پارچه رو بالا آوردو دوباره بهم گره زد!
    وبعد راست ایستادو گفت:اینم یه کفش موقت!سعی کن پاتو بالا بگیری و با این پات زیاد راه نری و روی زمین نذاریش اما اگرم یه وقت زمین گذاشتید این پارچه کلفته و از دوباره زخم شدنش جلوگیری میکنه.
    و بعد این حرف جلو اومدو به آرومی دستمو گرفتو و گذاشت روی شونه اشو سریع روشو برگردوندو با غدی ولی آروم گفت:اگه میتونستم کولت میکردمو میبردمت!
    و بلندتر ادامه داد:دستو بذار روی شونم تا بهتر بتونی راه بری،دیگه چیزی نمونده به کلبه برسیم و بعد آروم راه افتاد .
    دوباره قلبم گرم شده بودو لبخند از روی لبهام پاک نمیشد.من این آدمو درست نمیشناسم ولی دیگه به این یقین پیدا کردم که با یه حرف کوچیک یا حرکت خوب از طرفش حال بدم به خوش حالی تبدیل میشه.
    **********************************
    نیاک جلوی یه کلبه ی چوبی خیلی بزرگ و زیبا ایستاد و گفت:خب دیگه رسیدیم.
    کلبه ی دو طبقه و بزرگی با سقف های شیب دار که بین درخت های رنگارنگ جنگل و با فاصله ی کمی از زمین روی چندتا چوب قرار داشت و با راه پله ای چوبی و پیچ دار به زمین متصل شده بود و جلوی این راه پله دوتا فانوس پایه دار قرار داشت که کاملا پله ها رو روشن کرده بودن.
    با دیدن کلبه چشمام برق زدنو یه دفع بالا پریدمو با هیجان گفتم:وووواوووو چقدر خوشگل...
    اما همون لحظه درد ناگهانی پام باعث شد ذوقم کورو قیافم مچاله بشه.پاک زخم پامو فراموش کرده بودم.
    نیاک با پوزخند نگام کردو گفت:دیدی گفتم ندید...
    ولی با دیدن اخمای تو هم من یه دفع ساکت شد و بعد یکم مکث گفت: بهتر بریم داخل.
    هم از عوض کردن حرفش تعجب کرده بودم و هم خندم گرفته بود.
    بیخیال درد پام شدمو دوباره دستمو روی شونه اش گذاشتمو باهمون لبخند پررنگم که در اثر کنترل خندم روی لبهام جا خوش کرده بود در کنارش آروم آروم از پله های کلبه بالا رفتم.
    

        ****************************
        بعد از باز کردن در هر دو وارد کلبه شدیم و من بازم بادیدن نمای داخل کلبه هیجان زده شدم و نیاکو درد پامو فراموش کردم وبا ذوق زیاد به جلو حرکت کردم.
        جلو میرفتمو عین این ندید بدیدها به همه چیز و همه جای کلبه خیره میشدم.
        بهش میخورد قصر باشه تا کلبه،خیلی بزرگ بود و پر از وسایل و مجسمه های مسی گرون.
        تمام سطح کلبه از پارکت چوبی پوشیده شده بود و وسط حال به صورت یک دایره ی نسبتا بزرگ و گود خالی شده بود که هر دو طرف این دایره رو به پایین پله میخورد و داخلش یه دست مبل کرم رنگ به صورت نیم دایره و یک میز گرد قرار داشت.
        کمی جلوتر رفتمو یه دفع با دیدن چیزی که روبه روم قرار داشت ماتم برد!
        فوق العاده زیبا بود و سحرانگیز.یه مجسمه ی بزرگ به رنگ نقره ای براق از اسب تک شاخی که دوتا پاشو بالا گرفته بود و موهای بلندش یه طرف اندامش ریخته بود و انگار داشت شیهه میکشید.
        حس خیلی عجیبی داشتم،احساس میکردم که قبلا این مجسمه زیبا رو دیدم.
        دستم ناخوداگاه بلند شد،میخواستم لمسش کنم که همون موقع نیاک کنار گوشم گفت:قشنگه نه؟این اسب تک شاخ نماد سرزمین و شهرمونه.
        و منو با گفتن این حرف از اون حال و هوا بیرون کشید!خودمم از اون حسی که اون لحظه بهم دست داده بود تعجب کرده بودم،میخواستم بیشتر راجب اون مجسمه بدونم به خاطر همین بهش نگاه کردمو با تعجبی که توی صدام بود گفتم:نماد شهرو سرزمینتون؟
        نیاک:آره در افسانه ها اومده که بنیانگذارهامون با کمک یه اسب تک شاخ نقره ای و خاص شهر جادو رو پایه گذاری کردن و میگفتن که اسب تک شاخ همیشه از این شهر و مردمش محافظت میکنه ولی الان هزاران ساله که کسی این اسبو ندیده، اما هنوز نماد شهرمونه.
        دیگه چیزی نگفتم ولی تعجبم بیشتر شده بود، اخه چطور ممکن بود یه اسب بتونه یه شهرو پایه گذاری کنه؟!
        نیاک:بریم طبقه ی بالا،میتونی یکی از اتاقای طبقه ی بالارو انتخاب کنیو فعلا توش بمونی.
        سرمو تکون دادم ولی هنوزم توی فکر اون اسب تک شاخ بودم.
        کمی جلو تر رفتیم و روبه روی دوتا راه پله با نرده های چوبی قهوه ای که مقابل هم در هر دو سمت کلبه قرار گرفته بودن و به طبقه ی دوم ختم میشدن،ایستادیم.
        بدون هیچ حرفی لنگ لنگان به طرف راه پله سمت چپی رفتمو با دستم نرده اشو گرفتمو خیلی آروم از پله ی اول بالا رفتم که همون لحظه صدای نیاک بلند شد،از ته دل خوش حال شدمو دوباره روی لبهام لبخند نشست"فکر میکردم که میخواد بگه صبر کن تا کمکت کنم ولی بر خلاف انتظارم گفت:میتونی هر اتاقی که دوست داشتی انتخاب کنی البته به جز اتاق آخری که رنگ درش با بقیه ی درها فرق میکنه!رفتن به اون اتاق ممنوعه،حق نداری توی اون اتاق بری!
        متعجب گفتم:چرا؟!مگه اونجا چیه؟!
        ولی اون بدون اینکه بهم جوابی بده یا نگاهی بکنه سریع از راه پله ی سمت راستی بالا رفت و از تیرراس نگاهم خارج شد.
        زیرلب غر زدم:فقط هر وقت که خودش دوست داره حرف میزنه.
        و با دیدن اون همه پله ای که روبه روم قرار داشت آهی کشیدم و بلندتر گفتم:نامرد حداقل بهم کمک میکردی که از این پله ها بالا برم و بعد با قیافه ای توهم آروم آروم از پله ها بالا رفتم.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 509
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,716
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,597
  • بازدید ماه : 44,044
  • بازدید سال : 317,480
  • بازدید کلی : 11,814,620