close
مجتمع فنی تهران
رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) قسمت چهارم (آخر)
loading...

رمان فا

   به دیوار تکیه داده بود و با اخم نگاهم میکرد.    با دیدن اخمش آب دهنمو قورت دادمو هول با دست اولین درو نشون دادمو گفتم:فکر کنم همین اتاق خوب باشه،همینو بر میدارم.    هیچی نگفت و فقط سرشو تکون داد و بعد کمی جلو اومد و در اتاقی که دقیقا کنار اتاق انتخابیم قرار داشت…

رمان راز شاهزاده شهر جادو (جلد اول) قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 389 سه شنبه 02 آذر 1395 : 13:44 نظرات ()

   به دیوار تکیه داده بود و با اخم نگاهم میکرد.
    با دیدن اخمش آب دهنمو قورت دادمو هول با دست اولین درو نشون دادمو گفتم:فکر کنم همین اتاق خوب باشه،همینو بر میدارم.
    هیچی نگفت و فقط سرشو تکون داد و بعد کمی جلو اومد و در اتاقی که دقیقا کنار اتاق انتخابیم قرار داشت رو باز کرد و قبل از وارد شدن بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: من اتاق کناریتم،هر وقت چیزی خواستی یا اتفاقی افتاد خبرم کن.
    بازم لبخند زدم،پس به خاطر کمک به من اتاق کناریو انتخاب کرد.
    نگاه دیگه ای به در آبی رنگ انداختم،خیلی دوست داشتم بفهمم اون تو چیه.
    برای اینکه جلوی وسوسه شدنمو بگیرم،سرمو تند تند تکون دادمو با خودم گفتم:نه..نه.تو نباید بری،حتما بازم به صلاحته الکی نگفته که وارد اون اتاق نشی.
    وبعد بدون فکر دیگه ای سریع در اتاقمو باز کردمو داخل شدم....................................



 
    *******************************
    اتاقی رو که انتخاب کرده بودم شیک و جمع و جورو ساده بود با ترکیب رنگ کرم قهوه ای
    ،دیوار های اتاق کرم رنگ بودن و پنجره ای که توی اتاق بود پرده ای به رنگ کرم روشن و وانالی به رنگ قهوه ای تیره داشت،وسط اتاق تخت دو نفره ای با رو کشی کرم رنگ قرار داشت و میز کنسول وآینه ی کنار تخت هم قهوه ای رنگ بودن.
    بدون اینکه به چیز دیگه ای نگاه کنم خودمو روی تخت انداختم،واقعا خسته بودم،هم ذهنم خسته بود و هم بدنم.
    تخت خیلی نرمی بود،نفس راحتی کشیدمو چشمامو روی هم گذاشتم و ذهنمو از همه چیز خالی کردم.
    داشت کم کم خوابم میبرد که یه دفع صدایی توی گوشم پیچید،صدای آشنایی که پشت هم و با مهربونی اسممو صدا میزد:نگین...نگینه...پرنسس کوچولوی من..
    چشمام خیس شدن،خودش بود،صدا صدای ناجی زندگیم بود.تنها فامیلم و تنها خانواده ای که دارمو داشتم...صدا صدای مهربون بابابزرگ بود!
    

    بلافاصله چشمامو باز کردمو روی تخت نشستمو با چشمای اشکی و حیرت زده دورو بر اتاقو نگاه کردم.
    اما هیچ کس توی اتاق نبود!
    مطمئن بودم که خیالاتی نشدمو صدای خودش بوده که شنیدم، سریع از روی تخت بلند شدم.
    به گریه افتاده بودم و میون هق هق هام آروم بابابزرگو صدا میزدمو عین دیوونه ها این طرف اون طرف اتاق میرفتم.
    دیگه تصمیم داشتم که از اتاق برم بیرون و کل خونه رو بگردم که همون لحظه نگاهم روی پنجره اتاق ثابت موند .
    با سرعت به سمت پنجره هجوم بردم و پایینو نگاه کردم.پنجره رو به جنگل بود و تا چشم کار میکرد درختای رنگارنگ بودو چمنو پرنده هاو...
    هیچ کسی توی جنگل نبود،هیچ خبری از بابابزرگ نبود.
    اشکام شدت گرفتن و دیدمو تار کردن،تو همون حین چیزی پایین پنجره و وسط چمنزار ظاهر شد!
    اولش ترس وجودمو فرا گرفت و قدمی به عقب رفتم ولی وقتی که با آستینای لباسم چشمامو پاک کردمو دقیق تر به پایین نگاه کردم،با دیدن صورت مهربون بابابزرگ قلبم آروم شدو لبخند روی لبهام نشست.
    با شوق داد زدم:باباجون.
    لبخند روی لبهای چین دارو صورت چروک خوردش نشست.
    بازم به هیجان اومدمو با خوش حالی گفتم:این همه مدت کجا...
    اما قبل از کامل کردن جمله ام یه دفع غیب شد.
    زبونم بند اومده بودو فقط اشک میریختم و خشک شده به جای خالیش نگاه میکردم.
    چند ثانیه هم نگذشته بود که دوباره صداشو شنیدم که با لحن دلنشینی گفت:نگین!
    و اینبار کمی جلوتر از جای قبلی ظاهر شد!
    مدام اسممو صدا میزد ولی اصلا لبهاش تکون نمیخوردن!
    با صدایی که به خاطر گریه زیاد خشدار شده بود جیغ زدم:تو رو خدا نرو بابابزرگ...تنهام نذار،دارم میام پیشت.
    و بعد این حرف به طرف در اتاق دویدم.
    دیگه نه دردی میفهمیدم و نه عقلم درست و حسابی کار میکرد.
    نزدیک در بودم که یه دفع باز شدو هیکل کوچولوی نیاک با چهره ای اخمو خواب آلو بین در پدیدار شد.
    نیاک:اینجا چه خبره...
    اما من بدون اینکه چیزی بگم سریع کنارش زدمو مثل برق از بغلش رد شدم.
    
    همون لحظه نیاک پشت سرم دوید و داد زد:چی شده؟کجا داری میری؟صبر کن نگین ..
    اما من بازهم بدون هیچ جوابی با دو از پله ها پایین رفتم.بین راه سوزش بدی از کف پای زخمیم احساس کردم ولی اهمیتی ندادمو به دویدنم ادامه دادم.اصلا انگار توی این دنیا نبودم،دیگه هیچی برام مهم نبود.فقط اشک میریختمو به طرف در کلبه میدویدم.
    نزدیکای در خروجی بودم که یه دفعه دستم از پشت کشیده شد و فریادی که گوشمو کر کرد:چیکار میکنی احمق؟چرا هیچی نمیگی؟زده به سرت؟؟
    دستمو کشیدم کمی از جاش تکون خورد اما نتونستم دستمو از بین پنجه هاش بیرون بکشم!قدرتش خیلی زیاد بود،چطور ممکن بود،جثه ی به اون کوچیکی!چطور؟!
    اون یکی دستشو هم جلو آورد و اینبار با هر دو دستش محکم دستمو گرفت و گفت:تا نگی کجا میخوای بری نمیذارم بری؟
    دوباره و چندباره سعی کردم دستمو آزاد کنم ولی اون با تمام توان و قدرتش منو نگه داشته بود و نمیذاشت برم، وقتی دیدم نمیتونم از دستش خلاص بشم، با جیغ و التماس گفتم:تو رو خدا بزار برم،الان میره..میره و دوباره منو تنها میذاره.
    و بعد این حرف شروع کردم با صدای بلند گریه کردن.
    اخماشو توی هم کشیدو گفت:کی؟کی تونسته بیاد اینجا؟
    باز میون هق هق هام جیغ زدم:بابابزرگم داره میره لعنتی،بذار برم.
    ابروهاش بالاپریدن و با تعجب زیاد گفت:بابابزرگت؟!اون که....!کمی مکث کرد و دستمو سفت تر گرفت و بااخم و صدای خشمگین گفت:اون بابابزرگت نیست!حتما تا الان فهمیدن کجایی و اینجوری خواستن یه کاری کنن که با پای خودت از این جنگل بیرون بری!
    نمیفهمیدم چی میگه،اصلا تو حال خودم نبودم و فردی که کنارم بود رو نمیشناختم! برام غریبه ی غریبه بود، توی اون لحظه هیچ کسیو جز بابابزرگ نمیدم.
    دوباره تقلا کردم و جیغ زدم:ولم کن روانی،بذار برم،چه اراجیفی داری برای خودت میگی؟حالم ازت بهم میخوره!
    همزمان با پایان حرفم درد شدیدی رو از یه طرف صورتم حس کردم.
    صدای سیلی مدام توی گوشم اکو میشد،خشک زده دستم رو روی جای سیلی گذاشته بودمو و مات و مبهوت نگاهش میکردم..
    مچ دستمو فشار داد و داد زد:به خودت بیا احمق،نذار تسخیرت کنن!
    
    از شوک سیلی محکمی که بهم زده بودو حرف های آخرش یه دفع به خودم اومدم ولی هنوزم نیرویی منو به طرف در میکشوند و فکرمو مشوش میکرد.
    چشمامو بستمو با تمرکز کامل سعی کردم باهاش مقابله کنم و تسلیمش نشم.
    اما هر کاری میکردم دوباره تصویر بابابزرگ توی ذهنم شکل میگرفت و پررنگ میشد.
    شونه هام سنگین شده بودنو انگار باری روشون قرار داشت!
    نیاک دیگه حرفی نمیزد.
    و من هم کم کم داشتم دوباره ارادمو از دست میدادم که احساس کردم پنجه هایی که سفت دستامو گرفته بودن یواش یواش دارن سردو شل میشن!سریع چشمامو باز کردمو همون لحظه نگاهم میخ صورت رنگ پریده و لب های کبود نیاک شد!
    با دیدن چهره ی مثل میتش کاملا به خودم اومدم و شونه هام سبک و ذهنم از هر چیزی جز نیاک خالی شد،
    وحشت زده و با چشم هایی پر از اشک گفتم:چی شده؟تو چرا اینجوری شدی؟
    با چهره ای مهربون و با صدایی که رفته رفته آرومتر میشد گفت:پس بلاخره به خودت اومدی.نگران من نباش زیاد از نیروم استفاده...
    و دیگه نتونست حرفی بزنه و دستامو کامل رها کرد!
    داشت روی زمین می افتاد که جیغ کشیدم و سریع عکس العمل نشون دادمو اینبار من دستشو گرفتم و مانع از افتادنش شدم.

    صورتم از شدت گریه خیس خیس شده بود،جسمش همون طور بیجون توی آغوشم افتاده بود.
    از ترس مردمک چشم هام دو دو میزدنو حتی جرات اینو نداشتم که تکون بخورم،داشتم سکته میکردم.
    با گذشتن فکری از ذهنم،بدنم لرزید.
    شهامتمو جمع کردمو با ترس و لرز دستمو به طرف مچ دستش بردمو نبضشو گرفتم،با حس کردن نبض دستش کمی خیالم راحت شد و بلند خدارو شکر گفتم.
    ولی بازم به خاطر حال وخیمش دلم خون بود .
    درسته که نبضش میزد اما بدنش سرد سرد بود در حد یک جنازه.
    استرس خیلی زیادی داشتم و اصلا نمیدونستم که باید توی این شرایط چیکار کنم.
    بدون فکر و با زور بلندش کردمو به طرف قسمت دایره شکل پذیرایی رفتمو بعد پایین رفتن از چند پله روی مبل گذاشتمشو بعد کوسن مبلو زیر سرش قرار دادم.
    دوباره به صورت رنگ پریدش نگاه کردم و
    با دیدنش انگار توی قلبم خنجر فرو کردن.کاش حداقل منم مثل خودش نیروی شفابخشی داشتم.
    سرمو تکون دادم،نه اینجوری نمیشه.درسته که نه نیرویی دارم و نه معلوماتی برای درمانش ولی بازم باید هر کاری که از دستم برمیاد براش انجام بدم،نمیتونم همین جا وایسمو فقط اشک بریزم و دست رو دست بذارم.
    با این فکر به خودم اومدم و به طرف پله ها دویدم.میخواستم به طبقه بالا برمو چندتا پتو براش بیارم.
    اول به اتاق خودم رفتمو بعد برداشتن پتوم به طرف اتاق نیاک رفتم،اتاق نیاکم دقیقا شبیه اتاق من بود فقط به جای رنگ کرم قهوه ای از رنگ مشکی قهوه ای توی دکراسیونش استفاده کرده بودن و همین یکم ترسناک و دلگیرش کرده بود،سریع پتوی نیاک رو هم از روی تختش برداشتم و با عجله بیرون اومدم.
    هردو پتو به اندازه ی کافی کلفت و گرم بودنو به نظرم میتونستن بدن کوچیکشو گرم کنن.
    انقدر حالم خراب بود و تو فکر نیاک بودم که منی که انقدر کنجکاو بودم حتی کوچکترین نگاهی هم به اتاقی که ته راهرو بود ننداختم و فقط سریع از پله ها پایین رفتم و خودمو به نیاک رسوندم.
    پتوهارو روش انداختم و بعد جلوی مبلش زانو زدمو دست سردشو توی دستم گرفتم و چشمامو بستمو خدارو صدا زدم و ازش کمک خواستم و به بزرگیش قسمش دادم که حالشو خوب کنه.
    تازه و با دیدن این حالو روزش فهمیده بودم که چقدر این شاهزاده خودخواه و مغرور برام مهمه و بهش علاقه دارم و اگه نباشه دیگه نمیتونم زندگی کنم"تازه میفهمیدم که اون حس خاصی که از همون اول نسبت بهش داشتم چی بوده و چرا برام با بقیه فرق میکرد.
    ************************
    نیم ساعتی بود دستشو گرفته بودمو دعا میکردم که احساس کردم دستش هر لحظه گرم تر میشه!
    نور امیدی توی دلم روشن شدو فکر کردم حالش داره خوب میشه، سریع چشمامو باز کردمو با خوش حالی بهش نگاه کردم ولی با دیدن صورتش جا خوردم.
    قطره های عرق روی پیشونیش نشسته بودن و صورتش مچاله شده بود و اخماش توی هم رفته بودن، انگار داشت درد شدیدیو تحمل میکرد!
    دستش هر لحظه گرم تر و گرم تر میشد،دیگه شده بود عین یه کوره!
    دستشو ول کردمو اینبار دستمو روی پیشونیش گذاشتم ،خیلی داغ بود.داشت از درون میسوخت، سراسیمه پتوهارو کنار زدم.بازم ترس از دادنش وجودمو فرا گرفت.
    نمیدونم توی اون شرایط یه دفع چطوری یاد کار بابابزرگ افتادم،یاد کاری افتادم که وقتی تب شدیدی کرده بودم انجام داده بود،پاشویه..
    خواستم از جام بلند بشم که یه دفعه سرم گیج رفت.
    نزدیک بود بیوفتم که سریع با دستم دسته ی مبلو گرفتم و سرمو پایین آوردمو همون لحظه چشمام با دیدن پارچه ی خون آلودی که دور پام پیچیده بود و پارکت خونی زیر پام گرد شدن.
    زخمم کاملا باز شده بود و به شدت خون ریزی میکرد و من تا اون لحظه حتی متوجه ی خیسی پارچه ی دورپام نشده بودم.
    
    باید اول به زخمم میرسیدم وگرنه قبل از اینکه بتونم کمکی بهش بکنم خودم از شدت خون ریزی میمردم.
    خم شدم تا پارچه ی دور پامو باز کنم،نمیدونم نیاک خیلی محکم گره زده بود یا من به خاطر خونی که از دست داده بودم دیگه جون و توانی برای باز کردن گره نداشتم.
    بلاخره بعد چند دقیقه پارچه ی رویی و زیری که دور پامو زخمم بسته شده بود رو باز کردم،اولش با دیدن زخم و پای خون آلودم دلم ریش و صورتم مچاله شد اما همون لحظه به خودم اومدمو روسریمو که خیلی وقت بود از سرم لیز خورده بود و روی شونه هام افتاده بود رو درآوردمو زخممو محکم باهاش بستم و جلوی خونریزی رو گرفتم.
    لنگ لنگان و آهسته به طرف قسمتی از پذیرایی که ظرف شویی داشت و کابینت کاری شده بود و به نظر میومد که آشپزخونه باشه رفتم!به هرچیزی میخورد جز آشپزخونه،بزرگ بود ولی نه دری داشت و نه اپنی که از پذیرایی جداش کنه یکم که جلوتر رفتم و از نزدیک دیدمش جا خوردم به غیر از یه یخچال کوچیک کنار کابینت ها وسیله ی دیگه ای به چشم نمیخورد!
    با دیدن یخچال یه دفعه یاد آسپرین و قرص های تب بر افتادمو به طرفش رفتم و درشو باز کردم اما بادیدن یخچال خالی بیشتر از قبل شکه شدم،هیچی توش نبود خالی و تمیز و نو،به نظر میومد که هیچ وقت ازش استفاده نکردن.
    یه لحظه ترس برم داشت وتوی فکرم گذشت که نکنه توی این آشپزخونه هیچ ظرفو ظروفی نباشه!
    و با این فکر سریع به طرف کابینت ها رفتم و دونه دونه توشونو گشتم،هیچی توشون نبود!فقط یه کابینت مونده بود با ناامیدی درشو باز کردم که با دیدن قابلمه ی مسی تقریبا متوسطی چشمام برق زدن.
    قابلمه رو بیرون آوردمو گذاشتمش زیرشیر آب توشو با آب تقریبا ولرمی پر کردم.
    فقط میموند یه دستمال،قابلمه رو همون جا گذاشتمو این بار به سراغ کشوهای کابینت رفتم و با باز کردن کشوی اول چشمم به چندتا دستمال خورد، سریع دوتا دستمال از کشو برداشتم و توی جیب کناری منتوم گذاشتم و بعد به طرف سینک رفتمو قابلمه رو بلند کردم.
    *********************************
    یکی از دستمال رو با آب خیس کردمو بعد از فشردنش روی پیشونیش گذاشتم.
    بدنش داغ داغ بود و چهره اش همچنان توی هم.
    سعی میکردم خون سردیمو حفظ کنم ولی توی دلم آشوب به پا بود.
    آروم روی مبل جابه جاش کردمو پاهاشو پایین مبل گذاشتمو بعد یکی از پاهاشو توی آب قرار دادم شروع کردم به شستن و پاشویه کردنش.
    بعد چند دقیقه اون یکی پاشو توی آب گذاشتم،هر دوپاش توی قابلمه جا نمیشد و به خاطر همین باید پاشویه رو نوبتی انجام میدادم.
    بازم چشمام پر از اشک شده بودن ،چند ساعتی بود که داشتم پاهاشو میشستم و دستمال سرشو خیس میکردم ولی تبش اصلا پایین نیومده بود.
    بدنش خیس عرق شده بود،نمیدونستم چیکار کنم،حس خیلی بدی داشتم.
    اون یکی دستمال روهم خیس کردمو روی گردن و بالاتنه ی برهنش کشیدم.
    یه دفع حس کردم که بدنش داره میلرزه،وحشت زده و با چشمایی گرد شده به بدن بیجونش نگاه کردم.
    شنیده بودم کسایی که تب شدید میکنن ممکنه که تشنجم بکنن.
    حدسم درست بود لرزش بدنش هر لحظه بیشتر میشد.چهره اش بیشتر از قبل توی هم رفته بود و انگار دردش خیلی بیشتر شده بود.
    با دستام بدنشو گرفتمو میخواستم مانع از لرزشش بشم که همون لحظه صدای برخورد دندوناش بهم رو شنیدم،حتی دندوناشم میلرزیدن.
    تا به حال از نزدیک کسی که تشنج میکنه رو ندیده بودم و فقط درموردشون شنیده بودم.
    ممکن بود که زبونشو گاز بگیره،با ترس دوروبرمو نگاه کردم،هیچی غیر از اون دستمالی که روی بدنش کشیده بودم به چشمم نخورد،همونو برداشتم و با زحمت دهنشو باز کردمو دستمالو بین دندوناش جای دادم و صورتشو توی دستام گرفتمو داد زدم:تو رو خدا دیگه نلرز.قول میدم دیگه رو حرفت حرف نزنم،حق نداری منو تنها بذاری،هر کاری بگی میکنم فقط بمون.باشه؟
    وقتی دیدم حرفام اثری روش نداره،دوباره بدنشو محکم گرفتمو زیر لب و آروم حرف دلمو گفتم:دوستت دارم!
    وبعد با شدت بیشتری گریه کردم،دیگه هیچکاری از دستم برنمیود.
    داشتم توی دلم برای خوب شدنش نذر و نیاز میکردم که یه دفع لرزشش بیشتر از قبل شد!
    

    دیگه نمیتونستم با دستام بدنشو نگه دارم،بلند بلند گریه میکردم،فکر میکردم داره میمیره.
    داشتم دیوونه میشدم،بدنشو ول کردمو جیغ زدم:چرا من نمیتونم خوبش کنم؟چرا من هیچ نیرویی نداری؟میخوام زنده بمونه،هر کاری میکنم که زنده بمونه...
    همون لحظه صدایی با لحنی ترسناک گفت:باشه کاری میکنم زنده بمونه!
    صدا خیلی خیلی آشنا بود!انگار جایی شنیده بودمش.دوروبرمو نگاه کردم،هیچ کس توی کلبه نبود،فکر کردم خیالاتی شدم اما دوباره گفت:گفتی هر کاری برای زنده بودنش میکنی درسته؟باید به این گفتت عمل کنی. و بعد این حرفش بلند بلند خندید.
    با ترس و با صدایی که از شدت گریه خشدار شده بود پرسیدم:تو..تو کی هستی؟
    جواب داد:یه بنده خدا که قصد کار خیر داره!
    و باز قهقه ی وحشتناکی سر داد،دقیقا مثل فیلم های ترسناک و شایدم شبیه جادوگرای توی قصه ها.
    تازه یادم اومد همون صدای وحشتناکیه که چند وقت پیش توی خوابم شنیده بودم،بیشتر از قبل ترسیدم،یعنی یکی از اون شیاطینیه که نیاک میگفت؟
    اصلا حس خوبی نداشتم،میدونستم اگه قبول کنم عاقبت خوشی در انتظارم نیست ولی مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم؟هیچ چیز توی اون لحظه برام بدتر از مرگ نیاک نبود.
    با فکر این که شاید بعد از خوب شدنش بتونم زیر حرفم بزنم میخواستم قبول کنم که همون لحظه گفت:آی آی پرنسس کوچولو فکر نکن میتونی زیر قولت بزنی،من همه ی فکر های توی ذهنتو میخونم و میدونم میخوای چیکار کنی اما نگران نباش برای اینم راهی دارم،اگه زیر حرفت بزنی جونی که بهش میدمو دوباره ازش میگیرم.
    و دوباره بلندتر و وحشتناک تر از قبل خندید.
    با حرفی که زد بدنم لرزید.
    ترس و شک و دودلی توی بند بند وجودم رسوخ کرده بود.وقتی دید جوابی نمیدم.با لحن مرموزی گفت:چی شد ؟ دیگه وقتی براش نمونده.نگاه کن بهش،داره کم کم جون میده و نفس های آخرشو میکشه!
    با حرفش سریع به طرف نیاک برگشتم و با دیدنش خون تو رگ هام یخ بست و اشکام باشدت بیشتری پایین ریختن.
    وضعیت خیلی بدی داشت،هنوزم با همون شدت میلرزید و دهنش کف کرده بودو...
    با دیدن وضعیتش بدون فکر گفتم:باشه هر چی باشه قبوله.
    با لحنی مخوف گفت:خوبه،پس قرار داد بسته شد.
    و بعد از این کلمه از طرفش در کسری از ثانیه بدن نیاک آروم گرفت!
    چهار زانو خودمو جلوی مبل نیاک روی زمین انداختمو با خوش حالی به بدن آروم گرفته ی نیاک نگاه کردم.تازه داشتم آروم میشدم که دوباره همون صدای ترسناک بلند شد:فقط یادت باشه از من به کسی چیزی نگی وگرنه خودت میدونی چی میشه و بازم قهقه زد.
    دستامو مشت کردم، حالا باید چیکار کنم؟
    نگاهم به نیاک افتاد،داشت تغییر شکل میداد!تمام اندام هاش شروع به رشد کرده بودن و داشتن به اندام های یک بزرگسال تغییر شکل میدادن.
    به شلوارش نگاه کردم،همراه بزرگ شدن جثه اش بزرگ شده بود.
    لبخندی زدم،پس خودشو لباس هاش اینطوری تغییر میکردن.
    همین که زنده بود واقعا برام یه دنیا آرامش خیال بود.
    خورشید طلوع کرده بودو دوباره با نورش به کلبه روشنایی بخشیده بود،توی یه لحظه صورتمو جلو بردمو لپشو بوسیدم،دیگه میدونستم که چقدر برام عزیزه.
    سرمو روی مبل گذاشتم و با همون آرامشی که به وجودم تزریق شده بود چشمامو بستم،دیگه توان و انرژی برای بیدار موندن و باز نگه داشتن چشمام نداشتم.تا همینجاشم به زور خودمو نگه داشته بودم،از یه طرف انرژی که مصرف کرده بودمو از یه طرف خون زیادی که از دست داده بودم.
    تو خواب و بیداری احساس کردم که کسی موهامو نوازش میکنه ولی هر کاری کردم نتونستم چشمامو باز کنم،برای یه لحظه احساس کردم توی بازوان آشنایی جا گرفتم و بعد مدت کوتاهی روی جایی گرم و نرم قرار گرفتم.همه ی این هارو میفهمیدم ولی توان باز کردن چشمامو نداشتم و باز طولی نکشید که به عالم بی خبری سفر کردم.
    
    جلوی یه دره بودم و خم شده بودمو داشتم پایینو نگاه میکردم!چند ثانیه ای به پایین نگاه کردم که یه دفع یه کسی از پشت هولم داد،میخواستم جیغ بکشم ولی صدام در نمیومد،خیلی سعی کردم ولی انگار صدام توی حنجره خفه شده بود.
    خیلی ترسیده بودم،دیگه داشتم به زمین برخورد میکردم که یه دفع دقیقا مقابل صورتم دوتا چشم بزرگ به رنگ خون ظاهر شد و همون لحظه چشمام باز شدن و خودمو توی یه اتاق نیمه تاریک دیدم!بازم کابوس...
    نفس نفس میزدم.نشستم روی تختو با وحشت به دورو اطرافم نگاه کردم،اولش به نظرم نا آشنا اومد ولی یکم که گذشت تازه قضیه ی انتقال و اتفاقاتی که برام افتاده بود تو یادم زنده شدن.
    برگشتم به سمت پنجره و نگاهی به آسمون انداختم ،خبری از خورشید نبود و دیگه چیزی نمونده بود که هوا کاملا تاریک بشه،دوست داشتم هر چی زودتر ببینمش،دلم باز نا آروم شده بود و تا نمیدیدمش آروم نمیگرفت.
    از تخت پایین اومدم و به طرف در حرکت کردم،هنوزم ضعف داشتمو راه رفتن کمی برام مشکل بود به خاطر همین آروم و آهسته قدم هامو برمیداشتم.
    از اتاق بیرون اومدم،راهرو خیلی تاریک بود و نمیتونستم هیچ جایی رو ببینم.دستمو به دیوار کشیدم تا شاید کلید برقی چیزی پیدا کنم ولی دورو اطراف اتاقم هیچ کلید برقی نبود،میترسیدم توی این تاریکی از پله ها بیوفتم پایینو قبل دیدنش جوون مرگ بشم.
    بیخیال ترسم شدمو نا امید از پیدا کردن کلید برق دوباره قدمی به جلو برداشتم که همون لحظه تمام برقای راهرو و سالن روشن شدن و از پشت سر دست کسی روی شونه ام قرار گرفت.
    از ترس سرجام خشک شده بودم که باشنیدن صداش به یکباره تمام ترسم ریخت و تموم وجودم آرامش گرفت.
    نیاک:پس بلاخره بیدار شدی خاله ریزه.
    برگشتمو با چشمایی پر از اشک نگاهش کردمو گفتم:واقعا خوب شدی؟
    با دیدن صورتم و حالت نگاهم، چهره اش رنگ تعجب گرفت.
    پر از بغض گفتم:خیلی ترسیده بودم،فکرمیکردم داری میمیری.
    لبخند کمرنگی روی لبهاش شکل گرفت،خم شد تو صورتمو جدی نگاهم کرد و آروم گفت:با خودت چی فکر کردی خاله ریزه؟من کلی کار برای انجام دادن دارم،حالا حالاها هم قصد مردن ندارم.اینو تو گوشت فرو کن.
    و بعد برم گردوندو از پشت سر به جلو هولم داد و گفت:رنگ به رو نداری و خیلی هم ضعیف شدی،بریم پایین تا یه چیزی بخوری،مطمئنم که خیلی گشنته.
    راست میگفت خیلی گشنم بود،اما نمیدونم چرا تا اون لحظه نه متوجه اش شده بودم و نه احساسش کرده بودم.از منه شکمو واقعا بعید بود،انگار که با اومدنش نه تنها زندگیمو بلکه رفتارهاو عادت هامو هم تغییر داده بود.
    قدم روی پله ی اول گذاشتم و یه دفع یاد اون آشپزخونه خالی افتادم سریع ایستادم و گفتم:آشپزخونه و یخچال که خالی بودن،پس چطوری غذا درست کردی؟
    باز آروم به جلو هولم دادو با صدای ملایمی گفت:هیس.انقدر عجول نباش، برو پایین خودت میفهمی!


    متعجب جلوی کابینت ایستادم و به ماهی کباب شده روی سینی که با انواع میوه ها تزئین شده بود نگاه کردم.
    _این ماهی از کجا اومده؟!
    درجوابم جدی گفت:همین نزدیکیا یه رودخونه اس از اونجا گرفتمش،میتونستم با جادو چیزای خیلی بهتری تدارک ببینم ولی در حال حاضر با این مشکلی که دارم نمیتونم.
    همون جور که با لذت به ماهی نگاه میکردم ذوق زده گفتم:این از عالیم عالی تره،من عاشق ماهیم اونم کبابی.
    و بعد آب دهنمو قورت دادمو با خوش حالی بهش نگاه کردم و گفتم:مرسی!
    هیچی نگفت و فقط با یه حالت خاصی نگاهم کرد،با دیدن طرز نگاهش دلم یه جوری شد ولی به روی خودم نیاوردمو سریع سرمو برگردوندمو دستمو به طرف ماهی دراز کردمو گفتم:میتونم بخورم دیگه؟
    سرشو تکون دادو باز فقط نگاهم کرد.یه تیکه از ماهی برداشتمو توی دهنم گذاشتمو گفتم:تو نمیخوری؟
    نیاک:نه من قبلا یه چیزی خوردم.اینارو فقط برای تو تدارک دیدم تا جون بگیری!
    به خاطر حرفش با تعجب بهش نگاه کردم،اما اون دوباره با همون حالت خاص بهم نگاه کرد و گفت:وقتی ظاهرم عوض میشه و به یه بچه تبدیل میشم،نباید زیاد از قدرت و زورم استفاده کنم چون بدنم دچار اختلال میشه و ممکنه که بمیرم!اتفاق دیروزم به خاطر همین موضوع بود،بدنم خیلی ضعیف شده بودو نمیتونست به حالت اولیه اش برگرده.
    چشمام پر از اشک شدن،پس به خاطر من به اون روز افتاده بود؟
    با لحن مهربونی ادامه داد:نمیدونم چطوری زنده موندم ولی ازت به خاطر کمکت و تمام تلاش هایی که برای زنده نگه داشتنم کردی ممنونم!
    وبعد این حرف سرشو پایین انداختو به طرف پله ها حرکت کرد.
    از تعجب زیاد خشکم زده بودو فقط به رفتنش نگاه میکردمو حتی نمیتونستم یه کلمه ی کوچیک بگم.
    یکم جلو رفت و بعد بدون اینکه برگرده گفت:قولی که داده بودیو که فراموش نکردی؟!
    سریع به خودم اومدمو با ترس گفتم:چ...چه قولی؟!
    این از کجا فهمیده؟!یعنی واقعا فهمیده که در ازای زندگیش چیکار کردم؟!
    با لحنی مرموز که شرارت ازش میبارید گفت:چه فراموشکار،همون قولی که در ازای همکاری و سهمیم شدن توی دروغت بهم دادی!همون شرطه،حالا یادت اومد؟
    چشمام دوباره گرد شدن.عجب آدمیه،من زندگیشو نجات دادمو اونوقت این....
    _آره،ولی من زندگیتو...
    بین حرفم پریدو گفت:ولی و اما و اگر نداره، درسته منم ازت به خاطرش ممنونم اما بحث این دوتا موضوع از هم جداس!فردا ازت یه کاری میخوام باید برام انجامش بدی!
    وبعد با سرعت از پله ها بالا رفت.
    با حرص چشمامو بستم،خدا به دادم برسه یعنی ازم چی میخواد؟؟
    
    دست وپام یخ کرده بودن.با استرس اول یه نگاه به جایی که توش بودیم کردمو بعد به نیاک که حوله ی تن پوش سفیدی به تن داشت چشم دوختم،یعنی میخواد چیکار کنه؟!
    فکرمو به زبون آوردمو گفتم:این..اینجا اومدیم برای چی؟!ازم میخوای برات چیکار کنم؟
    بازم چشماش برق میزدن،جوابی بهم ندادو فقط بند حولشو باز کرد.با دیدن این کارش چشمام گرد شدنو سریع صورتمو برگردوندم و بلند گفتم:داری چیکار میکنی؟
    مچ دست راستمو گرفت و دستمو بالا آورد میخواستم دستمو بازور عقب بکشم که همون لحظه لیف آبی رنگیو از کنار وان برداشتو توی دستم گذاشت!
    سرمو برگردوندمو با تعجب بهش نگاه کردم.
    در مقابل صورت متعجبم یه ابرشو بالا دادو بعد نیشخندی زدو گفت:خیلی وقته درستو حسابی حموم نکردم،همون جور که قبلا بهت گفته بودم همیشه بدنمو کسای دیگه لیف میکشن و میشورن!حالا از توهم کار سختی نمیخوام،فقط میخوام پشتمو برام بشوری،همین!
    دهنم از حرفش کاملا باز مونده بود،حولشو کامل از تنش در آوردو آویزون جای لباسی جلوی در حمام کرد،مثل سری قبل فقط یه شلوارک پوشیده بود،حالا شانس آورده بودم که همینم تنش بود.
    فورا سرمو پایین انداختم و اصلا بهش نگاه نکردم،خیلی خجالت میکشیدم،اینبار با دفعه ی قبل خیلی فرق میکرد.
    وارد وان پر از آب شدو گفت:بیا دیگه منتظر چی هستی؟
    _چرا من باید اینکارو انجام بدم؟اخه چرا مدام دوست داری اذیتم کنی؟نمیشه حالا یه بار پشتتو خودت بشوری؟
    نیاک:نه نمیشه،تازه غیر از این امروز باید کلی کار دیگه هم برام انجام بدی!شرطمو که یادت نرفته؟یه کار خیلی آسون برات ترتیب دیدم،تو باید تا وقتی که برمیگردم قصر خدمتکار من باشی و هر چی میگم گوش بدی!
    _خدمتکار؟!
    نیاک:آره خدمتکار،زود باش بیا.دیگه داری حوصلمو سر میبری.
    _من اینکارو نمیکنم و خدمتکارتم نمیشم،بلاخره منم برای خودم شخصیتی دارم.
    با آرامش گفت:میخوای بزنی زیر قولت؟کاری نکن بلند شم و خودم به اینکار وادارت کنم،میدونی که با کسی شوخی ندارم.
    چشمام پر از اشک شدن،سرمو پایین انداختم و آروم آروم به سمتش رفتم.چرا همیشه انقدر اذیتم میکنه و بهم زور میگه؟مگه من چیکارش کردم؟منی که حتی حاضر بودم از جونمم بگذرم ولی نجاتش بدم.چقدر یه آدم میتونه بی احساس باشه،هر بار درست تو همون لحظاتی که حس میکنم اونم نسبت بهم علاقه داره تمام باورهامو تغییر میده اما من بازم سریع با کوچکترین محبتش همه ی بدی هاشو فراموش میکنم.پس عشق یه طرفه اینه؟فکر نمیکردم انقدر دردناک باشه.
    به زمین چشم دوخته بودم و توی سکوت لیفو به شونه هاش میکشیدم.
    نیاک:کارت اونقدرا بد نیست اما بازم انگشت کوچیه ی خدمه های توی قصرمم نمیشی.
    قلبم به درد اومد،حتی نمیتونستم به این فکر کنم که چه کسانی هر دفعه پشتشو میشورن،من نسبت بهش هیچ حقی نداشتم و نمیتونستم چیزی بگم،کاش حداقل شاهزاده نبود و فقط یه فرد معمولی بود.
    کارم که تموم شد.سریع از روی صندلی حموم بلند شدمو همون طور که سرم پایین بود گفتم:من چطوری میتونم با دوستم تماس بگیرم؟
    با تعجب گفت:تماس؟!
    _آره آخه موقعه ی اومدن به اینجا یادم رفت گوشیمو بردارم،دوست ندارم دوباره نگرانش کنم.
    خیلی جدی گفت:اینجا تکنولوژی هیچ فایده ای نداره و وسیله ارتباطی هم پیدا نمیشه!حتی اگه گوشیتم میاوردی فایده ای نداشت چون آنتن نمیداد.مردم اینجا از طریق ذهن و قلبشون باهم دیگه ارتباط برقرار میکنن!همون جوری که اون بار خودت وقتی که توی حموم بودی صدام کردی اما این نوع ارتباط روی آدمای معمولی کاربرد نداره.
    یاد اون لحظه ای افتادم که از ترس سایه با تمام وجودم صداش کردم،باورنکردنی بود ولی انگار راست میگفت.
    _خ...خب...حالا باید چطوری باهاش تماس بگیرم؟!نمیشه یه جوری برگردمو حداقل ازش خداحافظی کنم؟
    به حالت تمسخر آمیزی گفت:اگه جونتو دوست نداری و میخوای خودتو به کشتن بدی و اسیر شیاطین بشی برگرد.
    با ناراحتی گفتم:یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟
    با جدیت تمام گفت:نه نیست،تو حتی نباید پاتو از این کلبه بیرون بذاری چه برسه به برگشتن به اون دنیا.
    با صدای خیلی آرومی گفتم باشه و سریع از اونجا خارج شدم.
    پس بازم زندانیم.پوزخند تلخی زدم، البته این دفعه یکم فرق میکنه یه شغل جدیدم پیدا کردم.
    از پله ها که بالا رفتم دوباره نگاهم روی اون اتاق مرموز ثابت موند،خواستم بدون توجه بهش وارد اتاقم بشم که همون لحظه از پشت سرم صدایی شنیدم،صدایی شبیه باز شدن یه در،برگشتمو با تعجب به همون در مرموز نگاه کردم. دری که به نظر میومد قفله حالا کاملا باز شده بود!


    به سختی جلوی کنجکاویمو گرفتمو دوباره سرمو برگردوندم و در اتاقمو باز کردم،داشتم سعی می کردم که سر حرفم بمونمو به اون اتاق توجهی نکنم و باز خودمو توی دردسر نندازم.
    وارد اتاقم شدم و مستقیم رفتم به سمت میز کنسول،قصد داشتم خودمو کمی سرگرم کنم تا فکر رفتن به اون اتاق از سرم بیوفته.روی میزو نگاه کردم. روش هیچ وسیله ای غیر از شونه نبود.توی آینه به خودم نگاه کردمو به موهام دست کشیدم، خیلی ژولیده شده بود،از بعد حموم اون روز شونه اش نکرده بودم.چطور تونسته بودم با این وضع راست راست جلوی چشم کسی که دوستش داشتم بچرخم؟بهش حق میدم که حتی نخواد به همچین دختر شلخته ای نگاه کنه چه برسه به دوست داشتنش.شونه رو از جلوی آینه برداشتم و مشغول شونه کردن موهام شدم.
    شونه بعضی وقتا توی موهام گیر میکرد، چون تارهای موهام بهم پیچیده بودن و باعث ایجاد یه سری گره کور شده بودن، با هر بار کشیدن شونه روی موهام سرم درد میگرفت.
    شونه رو دوباره روی میز گذاشتمو بادست به جون گره ها افتادم باید دونه دونه بازشون میکردم.
    با اینکه انقدر خودمو سرگرم موهام کرده بودم ولی بازهم مدام صحنه ی باز شدن اون در توی ذهنم تداعی میشد و به این فکر میکردم که چطوری خود به خود باز شده؟دیگه داشتم از فکرو خیال دیوونه میشدم.
    بیخیال موهام شدم و توی یه لحظه از جام بلند شدم،فقط یه نگاه کوچیک بهش مینداختمو قبل از اینکه نیاک بفهمه زود به اتاقم برمیگشتم،هر طور شده باید میفهمیدم که توی اون اتاق چیه.
    درو باز کردمو وارد راهرو شدم و اول یه نگاه به راه پله انداختم و وقتی خیالم راحت شد به اتاق مرموز نگاه کردم که با دیدنش جا خوردم.
    چی میدیدم؟درش بسته بود؟!یعنی خیال کردم که باز شده؟!نه این امکان نداره.
    به طرفش حرکت کردم،یکم دلهوره داشتم ولی دیگه تصمیمو گرفته بودم باید میفهمیدم توی این اتاق چه خبره.
    جلوی در آبی رنگ ایستادم دستمو جلو بردم تا دستگیره رو بگیرم که دوباره در خود به خود باز شد!
    دستم لرزید و شوکه قدیمی به عقب برداشتم،میخواستم بیخیال بشم که با یاد آوری حرف نیاک دوباره مصمم شدم:رفتن به اون اتاق ممنوعه،حق نداری به اون اتاق بری.
    باید حداقل یه نگاه بهش مینداختم.یه قدم بلند برداشتمو وارد اتاق شدم و با دیدنش خیلی تعجب کردم.چی شد؟این که فقط یه اتاق معمولیه؟درسته که از اتاقای دیگه ی این کلبه قشنگ تر و بزرگتره ولی بازم به اتاق معمولیه!پس چرا...؟!
    جلوتر رفتم،همه جا و همه چیز رنگ آسمون بود،واقعا خیلی آرامش بخش بود،هیچ چیز عجیبی توی اتاق نبود و تنها فرق اساسی که با اتاقای دیگه داشت کمد دیواریی بزرگی بود که یه طرف اتاقو گرفته بود.
    به طرف کمد دیواری رفتمو درشو باز کردم و باز هم شوکه شدم.
    یه کمد قد یه اتاق پر از پیراهن های بلند پوشیده و وسایل زنانه!از لباسای مجلسی و کلاه گرفته تا لاک و سنجاق سینه،انگار که وارد یه فروشگاه بزرگ زنانه شده بودم.پس اینجا اتاق یه زن بوده؟با این فکر اخمام توی هم رفتن.
    کمی جلو رفتم و با تعجب و به کلاه های رنگ و وارنگ و متنوعی نگاه کردم که توی یه قفسه ی بزرگ چیده شده بودن.بیشترشون شبیه کلاهایی بودن که توی فیلم های قدیمی خارجی زنای پولدار و اشراف زاده روی سرشون میذاشتن.به نظر میرسید صاحب این اتاق عاشق کلاه بوده!
    از کلاه ها دل کندمو قدم دیگه ای برداشتم و به پیراهن های مجلسی چشم دوختم،خیلی خوشگل بودن و دقیقا شبیه به لباس های پرنسس های توی داستان هاو کارتون ها.
    نگاهم روی یکی از پیراهن ها ثابت موند،نمیتونستم ازش چشم بردارم،خیلی خوشگل بود،یه لباس بلند با دامنی پف دار به رنگ آبی کاربنی که پارچه اش به شدت برق میزد،بالاتنه اش تنگ و ساده بود اما دامنش با گل های رز آبی پر شده بود،گل های رزی که از هر گل طبیعی طبیعی تر بودن.با حسرت دستمو به طرف دامنش دراز کردم و یکی از اون گل هارو لمس کردم که یه دفع دیدم تار شد.چشمامو برای ثانیه ای بستم تا شاید قدرت دیدم برگرده ولی با ظاهر شدن چهره ی زنی ناآشنا پشت پلکام، سریع بازشون کردم و با وحشت به دورو برم نگاه کردم.
    با دیدن اطرافم خیالم راحت شد و نفس آسوده ای کشیدم،هنوزم توی همون کمد بودم و کس دیگه ای هم جز خودم توش نبود.
    با خیال آسوده به طرف در کمد حرکت کردم و دیگه میخواستم برگردم که یه دفع همون زن جلوی در کمد ظاهر شد،جیغ خفه ای کشیدمو روی زمین افتادم.
    زنی با پوستی بیش از اندازه سفید و موهایی به رنگ طلا و چشمان درشت طوسی،خوشگل بود ولی به خاطر لباس سفیدی که به تن داشت و از همه بدتر لبهای بی رنگش خیلی ترسناک شده بود، دقیقا شبیه به یه روح.
    به دستش نگاه کردم داشت با انگشت اشاره اش پشت سرمو نشون میداد!عرق سردی روی کمرم نشسته بود.
    با ترس برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم که دوباره خودشو دیدم ولی اینبار پشتش به من بود،با دیدنش پشت سرم دیگه داشتم سنکوپ میکردم.
    به طرف آینه ی قدی که ته کمد قرار داشت حرکت کرد و وقتی بهش رسید بلافاصله ازش رد شد!
    با چشمایی که از ترس درشت شده بودن همون جور نشسته خودمو عقب کشیدم و یه دفع مغزم بهم فرمان داد که فرار کنم.
    سریع از جام بلند شدمو به طرف در دویدم که دوباره جلوی در ظاهر شد،سر جام خشک شدم و با ترس بهش چشم دوختم.باز داشت به پشت سرم اشاره میکرد،یعنی منظورش این بود که پیش آینه برم؟!چاره ی دیگه ای جز گوش کردن حرفش نداشتم حتی نمیتونستم نیاکو صدا کنم،نباید بیشتر از این از چشمش میوفتادم.
    بااین فکر با ترس و لرز به عقب برگشتمو به طرف آینه رفتم.
    جلوی آینه قدی ایستادمو بعد سرمو برگردوندم و به طرف جایی که زن ایستاده بود نگاه کردم ولی دیگه هیچ اثری ازش نبود،غیب شده بود!انگار که از اولم کسی اونجا نبوده.
    دوباره رومو برگردوندمو دستمو به طرف آینه دراز کردمو انگشتمو روش گذاشتم همون لحظه شکل آینه تغییر کردو انگشتم ازش رد شد!
    سریع انگشتمو بیرون کشیدم وبا ترس به آینه نگاه کردم، این دیگه چی بود؟!
    

    نسبت به اینکه دوباره دستمو جلو ببرم یا نه دودل بودم.
    اینبار زن روح مانند دقیقا کنارم ظاهر شد،خیلی بهم نزدیک بود.هول شدمو از ترس دستمو تا مچ داخل آینه کردم.با اینکارم بلافاصله زن غیب شد،احساس ناخوشایندی داشتم،آینه دور دستم میچرخید و مثل یه گرداب منو به داخل خودش میکشید.
    داشتم سعی میکردم که با تمام توانم دستمو بیرون بکشم که همون لحظه کسی از پشت هولم داد و من به داخل آینه پرت شدم.چشمامو بستمو جیغ کشیدم،انگار روی هوا معلق بودم،جرات نداشتم چشمامو باز کنم.
    ناگهان به پشت روی زمینی سفت افتادم.
    از اطراف هیج صدایی نمیومد،با دست زمینو لمس کردم،پنجه هام توی خاک فرو رفت،سطح زمین پوشیده شده بود از خاکی که به شدت داغ شده بود!
    سریع چشمامو باز کردمو به دروبرم نگاه کردم،همون طور که حدس زده بودم دقیقا وسط یه بیابون بودم،یه بیابون بی آب و علف خیلی بزرگ.
    با بیچارگی سرمو توی دستام گرفتم،یعنی این آخر داستان زندگی منه؟کاش قلم پام میشکستو توی اون اتاق مرموز نمیرفتم.باید به حرف نیاک گوش میکردم.چی فکر میکردمو چی شد.
    همون لحظه از بالای سرم صدای بال زدن چندتا پرنده اومد،فورا سرمو بلند کردمو با دیدن 3 لاشخوری که بالای سرم پرواز میکردنو منتظر یه فرصت مناسب برای حمله بودن ،تنم لرزید.به نظر میرسید که واقعا گشنه ان .
    با وحشت از جام بلند شدمو با سرعت به جلو دویدم.
    نفس نفس میزدم،پشت سرمو نگاه کردم خبری ازشون نبود.خم شدم و زانوهامو گرفتم نفسمو به بیرون فوت کردم که همون لحظه صدای گربه شنیدم.
    با تعجب سرمو بلند کردم،یعنی درست شنیدم یه گربه اونم وسط یه بیابون؟!
    دوباره صدای گربه بلند شد،ناله وار میو میو میکرد،انگار که داشت درد میکشید،به دنبال صدا رفتم.
    واقعا یه گربه بود،یه گربه ی سیاه،دقیقا شکل همون گربه ای که توی خیالم دیده بودم!پاش توی یه تله گیر کرده بود و هر کاری میکرد نمیتونست خودشو آزاد کنه.
    واقعا اینجا یه بیابون بود؟این تله و این گربه که خلافشو ثابت میکردن.
    دوباره ناله ی گربه بلند شد،دلم ریش شد.
    جلوتررفتم تا کمکش کنم،داشت تقلا میکرد اما با دیدن من یهو آروم شد و با چشمای قرمز و براقش به صورتم زل زد.با دیدن چشماش یاد اون چشمایی که توی کابوسم دیده بودم افتادم و نفس توی سینه ام حبس شد.داشتم از این که میخواستم نجاتش بدم پشیمون میشدم که با دیدن پای زخمیش توی تله باز دلم براش سوخت.
    دوروبرمو نگاه کردم و چند تا سنگ به اندازه ی متوسط و کنار هم به چشمم خورد،قبلا توی یه فیلم دیده بودم که میتونی با گذاشتن جایگزین توی تله حیوونو نجات بدی.یکی از سنگ هارو برداشتمو به طرف تله حرکت کردم.
    گربه همچنان توی سکوت بهم زل زده بودو انگار داشت با اون چشمای فوق براقش آنالیزم میکرد.
    میخواستم با سنگ تله رو کمی باز تر کنم ولی هر کاری میکردم نمیشد،بلند با خودم گفتم:پس یعنی تمام اون کارایی که توی فیلم میکردن خالی بندی بود یا من بلد نیستم؟
    برای لحظه ای احساس کردم گربه داره با چشماش بهم میخنده!توی چشماش دقیق شدم که یه دفع تصویری غیر خودم توشون دیدم،تصویر یه دست بود که بعد ثانیه ای روی تله قرار گرفت.
    با دیدن اون تصویر،ناخوداگاه دستمو جلو بردم و روی تله گذاشتم. همون لحظه تله باز شد!
    نور تاریکی دور گربه رو فرا گرفت و توی یه لحظه گربه تبدیل به یه آدم شد!
    سرجام خشک شده بودم و خیره خیره به مرد چشم قرمزی که روبه روم ایستاده بود نگاه میکردم.
    مرد چشم قرمز لبخند زدو این باعث شد که دندونای نیش ترسناکش نمایان بشن.
    صدای چند مرد از پشت سر با فاصله به گوشم رسید:
    _اونجاست؟
    _آره تاریکی از همین سمت بود.
    _یادمه یه تله اونجا بود،پس چطوری گیر نیوفتاده؟!
    _بهتر که زودتر بریم تا فرار نکرده.
    مرد چشم قرمز با شنیدن صداها لبخندش محو شد و سریع خم شد و دستمو توی دستش گرفت و پشت دستمو بوسید و همون طور که سرش پایین بود گفت:ممنون که نجاتم دادید بانوی جوان،ولی واقعا شرمنده ام که زودتر باید برم چون ضعیف شدمو نمیتونم اینجا بمونم.
    سرشو بلند کردو با چشمای ترسناکش توی چشمام زل زدو گفت:ولی نگران نباشید به زودی دوباره همدیگرو میبینیم،بدرود بانوی من.
    وبعد این حرف تو یه چشم بهم زدن غیب شد.
    با غیب شدنش پاهام لرزیدنو روی زمین افتادم.شوک خیلی بزرگی بود.
    احساس نا خوشایندی داشتم" دست چپمو چندبار پشت دست راستم و دقیقا جایی که مرد چشم قرمز بوسیده بود کشیدم"میخواستم هر طور شده اثر ب*و*س*ه ی اون مردو پاک کنم.
    دوباره صداهای اون چند مرد به گوشم رسید البته اینبار از فاصله ی خیلی نزدیک:
    _اوناهاش بگیریدش.
    _یعنی همونه؟
    _آره خودشه.
    _من دورشو حصار میکشم و قدرتهاشو مهار میکنم.
    باترس بهشون نگاه کردم" 4 تا مرد بودن که لباساشون بیشتر شبیه زره های شوالیه های فیلم های قدیمی بود!
    یکیشون بهم نزدیک شد و گفت:باید بیهوشش کنیم تا راحت تر ببریمش.
    دستمو گرفت و زیر لب چیزیو زمزمه کرد،به زور میخواستم دستمو از دستش بیرون بکشم ولی هر چقدر تقلا میکردم نمیتونستم" قدرتش خیلی زیاد بود.
    به صورتش نگاه کردم.قیافه ی معمولی داشت و اصلا ترسناک نبود،با دیدن قیافش کمی جرات پیدا کردمو رو بهش با سختی و لکنت گفتم:و..ولم کن..این..جا کجاست؟شما..شماها کی هستید،با من...چیکار دارید؟
    حرفام تموم نشده بود که کم کم چشمام بسته شدن.
    هنوز کامل بیهوش نشده بودم اما دیگه هیچ قدرت و توانی برای مقابله و تقلا نداشتم و فقط میتونستم صداهاشونو بشنوم:
    _آتیلا مطمئنی این دختر بچه یکی از همون هاست؟
    _مطمئنم،شاید چهره اش مظلوم باشه،ولی نگاه کن چی پوشیده آخه کدوم دختری اینجا همچین لباسایی میپوشه،شک ندارم یه شیطانه قویه که فقط تغییر شکل داده.
    با تموم شدن حرف مرد،دیگه چیزی نشنیدم و کامل بیهوش شدم.
    *******************************************
    یعنی این مکان جدید کجاست؟اون مرد چشم قرمز چه کسی میتونه باشه؟!
    چه کسانی نگینو گرفتن و قرار چه بلایی سرش بیارن؟!
    و آیا نگین دوباره نیاکو میبینه؟؟
    یا ممکنه که با پدر بزرگش توی این دنیای جدید رو به روشه؟؟
    نگین بابت قراردادی که با شیطان بسته چه کاری باید انجام بده؟
    آیا پشت پرده ی وابستگی و علاقه شدید نگین در دوره ای کوتاه و همین طور بدرفتاری های نیاک دلیل خاصی وجود داره؟
    و خیلی موارد گنگ و سوالاتو مسائل حل نشده ی دیگه در این جلد....؟
    برای فهمیدن این مطالب و پاسخ به این سوالات با من همراه باشید در جلد دوم رمان راز شاهزاده شهر جادو....

    پایان جلد اول

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط رها در تاریخ 1395/9/12 و 21:34 دقیقه ارسال شده است

عالی بود ادامه اشو کی میذارید؟
پاسخ : با عرض سلام جلد دوم این رمان در حال تایپ میباشد که بلافاصله بعد از تکمیل شدن ، در سایت قرار میگیرد


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 518
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,771
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 397
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,652
  • بازدید ماه : 44,099
  • بازدید سال : 317,535
  • بازدید کلی : 11,814,675