close
مجتمع فنی تهران
رمان خانم سنگی قسمت اول
loading...

رمان فا

    نام رمان : خانم سنگینام نویسنده:    Maedeh.z    ژانر:عاشقانه،طنز    پنج سال از آن نامزدی اجباری میگذردپنج سال است قلب دختری شوخ و بازیگوش تبدیل به تکه سنگی سخت شده است پنج سال است که لقب او از زلزله به خانم سنگی تغییر کرده    حال خانم سنگی قصه میخواهد…

رمان خانم سنگی قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 480 پنجشنبه 04 آذر 1395 : 13:52 نظرات ()

    نام رمان : خانم سنگی
نام نویسنده:
    Maedeh.z
    ژانر:عاشقانه،طنز

    پنج سال از آن نامزدی اجباری میگذردپنج سال است قلب دختری شوخ و بازیگوش تبدیل به تکه سنگی سخت شده است پنج سال است که لقب او از زلزله به خانم سنگی تغییر کرده
    حال خانم سنگی قصه میخواهد فراموش کند میخواهد بزرگ شود میخواهد زندگی کند اما افرادی وارد زندگی او میشود که ............
    


    مقدمه :
    لذّت دنیا،
    داشتنِ کسى ست
    که دوست داشتن را بلد است؛
    به همین سادگى ..! "
    این روزها
    گفتن دوستت دارم ؛ آنقدر ساده است ،
    که میشود آنرا از هر رهگذری شنید!
    اما فهمش ؛
    یکی از سخت ترین کارهای دنیاست
    سخت است اما زیبا!
    زیباست
    برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی
    تا بفهمی و بفهمانی...
    هر دوره گردی "لیلی" نیست ،
    هررهگذری"مجنون"...
    و تو شریک زندگی هر کس نخواهی شد!
    تا بفهمی و بفهمانی...
    اگر کسی آمد و هم نشینت شد
    در چشمانش باید
    رد آسمان، رد خدا باشد
    و باید برایش
    از"من" گذشت
    تا به
    "ما" رسید....................


    -----------------------------------------------------------
    صدای جیغ و داد بلند شد . ای بابا سرم کم درد میکرد اینم بهش اضافه شد ، دستمو از زیر پتو کندمو باچشمای بسته تلاش کردم گوشیم و پیدا کنم
    صدای جیغ و داد بلندتر میشد و من عصبانیتم بیشتر.. اااااای باااابااا......
    روی تخت غلتیدم و حواسم به این نبود که لبه ی تختم و این شد که غلتیدن من همانا و پهن شدنم کف زمین همانا
    نگاهی به سر تا پام کردم ، موهای بلندم که تا زانو هام میرسید و پدرم و برای بلند شدن دراورده بودن ژولیده پولیده شده بود و به همدیگه گره خورده بود
    یکی از پاهام پایین بود و اون یکی همون جوری رو هوا مونده بود ، تصور کردم یکی بیاد من و تو این وضع ببینه هه.. میگن خانوم سنگی دیوونه شده ...
    انقد تو افکارم غرق شده بودم که حواسم به این صدای مزخرف نبود.
    بازم صدای جیغ پی در پی میود ، حالا گوشیم کجاس؟ خدا میدونه:|
    صدا از زیر تخت میومد ، زرشک !!!!!!!
    اخه گوشی من زیر تخت چیکار میکنه؟؟ سریع گوشی و دراوردم و اون صدای مسخره رو خفه کردم.
    بلند شدم و روی تخت نشستم من کی این صدا رو روی آلارم گوشیم تنطیم کرده بودم
    به به فهمیدم ! کار هانیه و فاطمس . پس بگو چرا داشتن با گوشیم ور میرفتن.
    آی آی آی بعدا به حساب اون دو تا اجوزه میرسم حالا ساعت چنده؟؟؟
    نگاهی به ساعت گوشی انداختم
    وااای واای وای !!!
    اخه من به این دو تا احمق چی بگم خو ساعت و میزاشتید هشت ،نه ، ده نه ساعت پنج !!
    ای وای ، لنگ لنگون خودمو به دستشویی رسوندم
    دست و صورتمو شستمو اومدم بیرون.
    ی نگاه به موهام انداختم ، انگار از جنگل فرار کرده بودم .
    بازم لنگ لنگون رفت جلوی ایینه ، برس و برداشتم و به آیینه نگاه کردم.
    عع این یادداشت دیگه چیه !؟؟
    برگه و کندم و شروع کردم به خوندن:
    سلام مائده جونم ، حال شما ؟ احوال شما؟
    آخی عسیسم با صدای جیغ و داد بلند شدی اوخخی عزیزم حقته ، فدای یک تار موی گندیده ی دختر عموی عزیزت که من باشم
    خوشگلم یوقت الان حرص نخوریا بزرگ میشی یادت میره
    حقته تا تو باشی من و هانی رو از اتاقت بیرون نکنی
    از طرف رفیق شفیقت هانی و دختر عموی گلت فاطی.
    اووووووووووووف برگه رو مچاله کردم پرت کردم سمت ایینه....
    نمیدونم کی میخوان دست از سر این مسخره بازیا دربیارن
    دیشب و باهاشون شوخی کردم و خندیدم.
    هه اونا هم فکر کردن شدم ادم پنج سال پیش
    کسی که همه دوستا واشنا ها بهش میگفتن زلزله
    کسی که لبخند از روی لباش محو نمیشد
    کسی که عاطفه حالیش بود احساس حالیش بود
    ولی ن کاملا اشتباه فکر کردن من هنوز همین ادمم
    همین کسی تو این پنج سال به جای اینکه بهش بگن زلزله میگن آدم سنگی
    همین کسی که قلب کوچیکش تبدیل به ی تیکه سنگ سفت وسرد شده
    همین کسی که تموم خنده هاشو نذر کرده تا ی قطره اشک از چشاش در نیاد
    تقصیر هانی و فاطی که نیست اون بیچاره ها تموم تلاششون و میکنن که من و بخندونن و خوشحال کنن پس منم باید کمی تلاش کنم
    باید عوض بشم
    باید در ظاهر خوب باشم ، بخندمو شاد باشم
    چون دیگه طاقت گریه های یواشکی مامان و ندارم
    چون واقعا دیگه طاقت دیدن غصه خوردن هانی و فاطی و ندارم
    آره باید عوض بشم
    من مطمئنم میتونم عوض بشم
    معلومه که میتونم فقط باید کمی بخندم کمی مهربان باشم کمی به دیگران توجه کنم
    آره خانوم سنگی باید عوض بشه
    خانوم سنگی میتونه عوض بشه فقط باید کمی تلاش کنه آره اون میتونه.... .
    
    بعد از مرتب کردن سو وضع مسخرم از اتاق اومدم بیرون
    رفتم تو اشپزخونه ساعت نزدیکای شیش بود
    - به به صبحونه رو کی آماده کرده
    با اشتیاق نشستم سر میز
    یدونه لقمه خوشگل و خوشمزه واسه خودم گرفتم تا اومدم بخورمش دستی مانعم شد و اون لقمه خوشگله و از دستم قاپید
    برگشتم دیدم مهرشاد لقمه ی عزیزو نانازم و کرد تو حلقش
    اون داشت با ملچ و ملوچ لقمه رو میخورد و من هم عین بز نگاش میکردم
    وقتی سنگینی نگاهم و حس کرد سرشو بلند کرد و گفت عع!! خواهر گل ما چه عجب سحر خیز شدی ؟؟؟
    لبخند پرنگی زدم و گفتم :
    _ از برکات وجود هانی و فاطمس
    مهرشاد یک نگاه به لبخند من انداخت و ابرهاش و ده متر پروند بالا ؛
    خوب معلومه حق داره بدبخت
    همیشه صبحا عین برج زهرمار میشستم و صبحونه میخوردم
    اونم چه صبحونه ای؟؟ دو تا قلوپ چایی تلخ
    اصلا کل برنامه زندگی من این بود که :
    بیدار شدن _ صبحونه خوردن _اتاقو فضای مجازی _ناهار _اتاقو فضای مجازی _شام _اتاق و فضای مجازی_خواب
    ولی دیگه از این به بعد این برنامه تغییر میکنه چون من میخوام عوض بشم
    بعللللله ، اینجوریاس
    _هوووووی با تو ام مائده ؟؟ خداروشکر کر هم که شدی
    با صدای مهرشاد به خودم اومدم و گفتم :
    _ هان چته؟؟
    _ چرا امروز انقد شنگولی
    _همینجوری امروز حالم خوبه
    _فقط اینقد مهربون و پرانرژی با مامان حرف نزن میترسم از ذوق سکته کنه ..
    _وا مهرشادی زبونتو گاز بگیر
    بازم ابرو هاش و انداخت بالا و گفت دیشب چیزی خوردی؟؟؟
    _ نگا نگا من میخوام خوب برخورد کنم تو نمیزاری
    _تسلیم بابا فعلا بای باید برم شرکت .
    _ اوکی بای .
    مهرشاد رفت و من موندم و تنهایی .....
    دوست داشتم بلند بزنم زیر خنده !!!
    تو این چند سال اولین باره که عین ادم عادی برخورد کرده بودم .
    البته این خودم نبودم که لبخند میزدم
    این خودم نبودم که با مهرشاد بحث میکردم
    این یک نقاب جدید برای خانم سنگیه نقابی که قصد دارم باهاش قلب سنگیم و ناراحتیم و غصه هامو پشتش قایم کنم
    ..........
    ی ساعت بود داشتم با یکی از دوستای مجازیم چت میکردم
    اونم تعجب کرده بود که چرا من انقد با خوبی و انرژی و شوخ طبی باهاش چت میکردم
    بالاخره بعد از کلی چرت و پرت گفتن خداحافظی کردیم
    ای بابا ساعتم که عین لاک پشت حرکت میکنه !!
    وای تازه ساعت هفت و نیم بود
    خودمو انداختم رو تختم و سعی کردم بخوابم ولی اصلا خوابم نمیبرد
    دیگه داشتم قاطی میکردم که صدای در اومد
    با بفرمایید من در باز شد و چهره ی زیبا و مهربون مامان معلوم شد .
    رو تخت نشستم و گفتم سلام مامان جونم صبح بخیر .
    همونجور که حدس زده بودم مامان هم مثل مهرشاد تعجب کرد و با شک گفت:
    _سلام گلم ، خوبی مادر؟
    لبخند زدم و گفتم _اره مامان شک داری ؟
    مامان با دیدن لبخند من لبخندی زدو گفت _ آفتاب از کدوم طرف دراومده که مائده خانوم مهربون شده،صبحونه خوردی؟؟؟
    _اوهوم
    _کی؟؟
    _ساعت 6بود فکر کنم بامهرشاد خوردم
    _نوش جونت حاضر شو بریم خونه باباجون
    بازم اسم این مرد و آوردن ، مردی که به ظاهر پدربزرگم بود ولی من ازش متنفر بودم .
    _از کی تاحالا ساعت هشت صبح میریم خونه باباجون؟؟
    _وا ساعت هشت کجا بوده ساعت یازدهه
    با تعجب گفتم :
    _واقعععععااا
    _آره عزیزم ، بلند شو مثل ی دختر خوب لباساتو بپوش بیا
    _چشم :|
    _سیاهم نپوش
    _چششم :|
    _سریع هم بیا
    _چششششششم :|
    بالاخره ده تا دستور دیگه هم داد و رفت
    یعنی من بگم خدا این هانی و فاطی و چیکار نکنه که ساعت گوشی بی در و پیکر من و عقب بردن که من حرص بخورم
    دارم براشون ...
    ..........
    یک بلیز سرمه ای پوشیدم و شلوار مشکی
    با اون که اصلا اعصاب دیدن باباجون و نداشتم ولی مجبور بودم که برم .
    موهام که طبق معمول دم اسبی بستم .
    تمام تلاشمو کردم که از رنگای شاد استفاده کنم ولی نشد
    گوشیم و از روی تخت برداشتم و بعد از تنظیم کردن ساعتش از اتاق زدم بیرون .
    وارد حیاط شدم و نگاه کلی به ساختمونا انداختم
    بنده چهارتا عمو دارم .
    یکیشون که وقتی من بچه بودم رفتن خارج ،
    که به قول خودش برای آینده ی بچه هاش رفته .
    ما و سه تا عموی دیگم و باباجون توی همون سه تا ساختمون زندگی میکنیم
    سه تا ساختمون بی نهایت بزرگ که هر کدوم دو طبقه ای اند
    دو تا عموی بزرگم توی ساختمون سمت چپی زندگی میکنن
    عمو احمد و محمد
    عمو محمد که بزرگترین پسره یدونه پسر خل و دیوونه داره که اسمش فرشاده
    عمو احمد هم دوتا بچه داره یکیش همین فاطمه یا فاطی دیوونه ی خودمون و اون یکیش هم فرشیده که پچم شونزده سالشه
    تو ساختمون وسطیه هم بابا جون و عموی کوچیکم زندگی میکنن
    عموی کوچیکم یا همون عمو مهدی یدونه دختر پونزده ساله داره که اسمش شیواس
    مامان جونمم که عمرشو داده به شما
    و برسیم به قسمت اصلی ماجرا بابا جون
    که تمام مشکلات بدبختی رنج هام بیکاریم زیر سر این باباجونه
    تو ساختمون سمت راستی هم ما زندگی میکنیم
    بابای منم سه تا بچه دارد از جمله من و مهرشاد و مینا
    مهرشاد که نامزد داره ترنم خانم که دخترخاله بنده هم میشن
    مینا هم مزدوج شده و ی نی نی جیگر داره اسمشم نگینه
    طبقه ی بالا هم که خالیه .....
    
    نگامو از ساختمونا گرفتم و به حیاط چشم دوختم .
    خداوکیلی دست مش رحمت درد نکنه
    چه کرده با این حیاط ...
    واقعا دمش گرم آدم وقتی میاد تو حیاط ، حیاط که چه عرض کنم باغ آرامش میگیره
    راه سنگ فرش و از پیش گرفتم و به ساختمون وسط رسیدم .
    درسته که تصمیم گرفتم عوض بشم ولی باید برای این مرد به فرض بابا بزرگ خانم سنگی بمونم .
    آره باید برای کسی که من و مجبور به سنگ کردن کرد سنگی بمونم
    نباید مهربون باشم .
    نباید شوخی کنم.
    باید فعلا برای باباجون خانم سنگی باشم تا حساب کار دستش بیاد
    در و باز کردم و پله های بزرگ و به حالت دو رفتم بالا
    به به !!
    جمعشون جمعه گلشون کم بود که بنده تشریف آوردم
    ی نگاه به چپ ی نگاه به راست ...
    آخ جون باباجون نیست .
    بلند داد زدم سلام بر اهل خانه
    اولین نفر که جوابمو داد زن عمو پروانه (زن عمو محمد) بود که گفت سلام به روی ماهت عزیزم.
    زن عمو افسانه (زن عمو احمد) گف سلام خوشگلم
    زن عمو شیدا (زن عمو مهدی) گفت به به مائده خانم
    سلام علیکم
    بعد از حال و احوال رفتم تو آشپز خونه .
    آخ جووون چه بوی غذایی میاد ..
    نازنین مشغول آشپزی بود و نسرین خانم هم داشت سالاد تزئین میکرد
    نسرین خانم همسر مش رحمت بود و نازنین هم دخترشون
    به اونا هم سلام کردم و نشستم سر میز ناهار خوری
    _ چه عجب خانم خوش اخلاق شدی
    با صدای نسرین خانوم برگشتم سمتش
    _واا نسرین خانوم من که خوش اخلاق بودم
    _ بله خانوم بر منکرش لعنت
    کمی به غداها ناخنک زدم که با غرغر نازنین روبه رو شدم ...
    باز راهمو کشیدم و رفتم توی حال و لم دادم رو مبل سه نفره
    صدای بسته شدن در با صدای نکره ی فاطمه قاطی شد _ سللللام به همگی .
    همه جوابشو دادن به جز من
    فاطی اومد کنارم نشست و زل (ضل،ذل،ظل) زد بهم
    همیشه از بچگی هر وقت میخواست منت بکشه به آدم زل میزد .
    برگشتم و تو چشماش نگاه کردم
    اوووخی گوگولی مثل خر شرک نگام میکرد
    اومدم حرف بزنم که گفت آقا به خدا من مقصر نیستم تقصیر این هانیه ی دربه در شدس
    گفت بیا یکم حالشو بگیریم بهش بخندیم
    گفتم اهان پس تقصیر هانیه بود
    _ عع مائد یکم جنبه داشته باش
    گفتم اولا اون ه آخر اسم منو همیشه بگو دوما به حساب جفتتون بعدا میرسم
    فاطی بغلم کرد و گفت تو گو* میخوری به حساب ما برسی گوریل انگوری من
    عع عع شیطونه میگه بزنم لهش کنما ...
    _خفه شو اجوزه
    _حیف الان نمیشه وگرنه اون موهای زشتتو از بیخ قیچی میکردم
    _اخه کوچولو جرعتش و نداری
    _اره بابا اگه قیچی کنم باید اشهدمو بخونم
    خندیدم و گفتم هانیه دیشب رف خونشون ؟؟
    فاطی گفت نچ موند خونه ما صبح زود رفت
    _آهان
    بالاخره... جونم واستون بگه که همه سر و کلشون پیدا شد و بابا جون هم اومده بود و منم که بازم سنگ شده بودم ...
    زن عمو شیدا از سالن غذا خوری اومد و گفت بفرمایید شام آمادس .
    همه رفتیم نشستیم سر میز
    فاطی و شیوا بغلم بودن و مهرشاد و فرشاد و فرشید روبرومون بودن
    ماشالله جمعیت....
    با 'بسم الله بفرمایید' گفتن آقاجون همه به سمت غذا ها حمله کردن .
    آب ریختم برا خودم و فاطی هم داشت برا خودش دوغ میریخت
    یهو نمیدونم چرا فاطی دستشو اورد طرف من و لیوانامون بهم دیگه خوردن
    ودوغ کلا خالی شد روی بشغابم
    ای خخخدا مرغ نازززنییینم
    فاطی سریع گفت اوا ببخشید مائده جون
    از صورت سرخ شده از خندش فهمیدم نقشه بوده
    بدون معطلی لیوان اب و پاشیدم روش ..
    صدامو نازک کردم و گفتم اوا ببخشید فاطمه جون
    همه داشتن ریز ریز میخندیدن
    بلند شدم تا برم دستمو که دوغی شده بود بشورم
    دیدم فرشاد داره قیمه میکشه و بلند میخنده
    خواستم چیزی بهش بگم که مهرشاد پیش قدم شد و کلش و گرفت و تو قیمه فرو کرد .
    یهویی صدای خنده همه رفت بالا
    فرشاد داشت زیر لب فحش میداد که
    صدای مهرشاد بلند شد ...
    دیدم فرشید ماستش رو خالی کرده بود تو یقه ی مهرشاد
    خوشم میاد همه پایه اند :)
    صدای خنده ی همه رو مخم بود
    تنها کسی که تو این ماجرا لبخندم نزده بود من بودم
    از نسرین و نازنین تشکر کردم و رفتم تو حال نشستم.
    کم کم همه اومدن و بگو بخند شروع شد .
    ما جوون موون ها هم پیش هم تو یک قسمت دیگه سالن که مبل راحتی داشت نشسته بودیم.
    دکور خونه به گونه ای بود که سالن به دوبخش تقسیم شده بود و قسمتی کلا سلطنتی و قسمتی که مبل های راحتی و تی وی و ... قرار داشت .
    طبق معمول سرم تو گوشی بود و داشتم پی ام هامو چک میکردم .
    یهویی یادم اومد که ترنم نبود .
    رو کردم به مهرشاد و گفتم پس خانومتون چرا تشریف نیاوردن؟
    _خونه ی ترانه اینا بودن
    گفتم اهان .
    ترانه دختر خالم خواهر ترنم بود که اونم مزدوج شده بود خاک تو سر !!
    صدای باباجون توجهم و جلب کرد:
    _بچه ها میدونید که مرتضی قراره امشب بیاد با بچه هاش
    فاطی از این طرف سالن داد زد : بللللله باباجون هزار دفعه گفتید
    زن عمو افسانه یدونه چشم غره مشتی به فاطی رفت
    ای جونم دمت گرم
    باباجون ادامه داد : من میخواستم مهمونی ترتیب بدم که مرتضی مخالفت کرد گفتم که در جریان باشید .
    بعد رو کرد به بابام و گفت محسن جان طبقه ی بالای شما که آمادس ؟
    بابا درحال که چایی میخورد گفت آره باباجان آماده ی آمادس .
    منم از این طرف داد زدم مگه قراره بمونن ؟؟
    بابا جون با شوق اینکه بالاخره مستقیم دارم باهاش حرف میزنم و تو بحث شرکت میکنم ، لبخندی زد و با ذوق گفت :
    _ آره عزیز دلم قرار شده که بمونن .
    اوههههووووع!!!!!! عزیز دلم!!!!!!
    وای قلبم فششششارم اومد پایییین..
    بابا جون و محبت مگه داریم ؟ مگه میشه؟
    

    خلاصه جونم واستون بگه تاساعت دو اونجا بودیم و برگشتیم خونه .
    فاطی هم اومد خونه ما..
    هر دو تامون روی تخت دراز کشیده بودیم و سرمون تو گوشی بود
    پرسیدم راستی این عمو مرتضی که میگن چند تا بچه داره ؟؟
    فاطی با تعجب گفت مگه نمیدونی ؟؟
    _نه
    _ تا اونجایی که من خبر دارم سه تا پسر داره و یدونه دختر .
    _ عه من فکر میکردم خونواده ما از همه بیشترن نگو این عمو جدیده زده بالا از ما !!
    فاطی خندید .
    ادامه دادم اسمشون چیه؟ چند سالشونه؟
    فاطی از رو تخت بلند شد و چهازانو نشت و شروع کرد به حرف زدن :
    اولی اسمش سامیاره 30 سالشه
    بعد از اونم آرتان و آرمان اند که دو قلو اند و 28 سالشونه
    بعدشم دخترشون آرزو همسن ماست 24 سالشه .
    گفتم : اون اولیه زن داره؟
    _ نچ
    _پس باید براش آستین بالا بزنیم
    خندید و گفت :
    _ بعله بعله همین مونده ما برا اون زن پیدا کنیم و دستی دستی پسر مردم و با انتخابمون به کشتن بدیم..
    منم خندیدم و باز با گوشیم سرگرم شدم
    صدای در اومد
    گفتم بفرمایید یهویی هانی با جیغ پرید تو اتاق و گفت : سللللللاااام عشقولی های من
    هر دو جوابشودادیم .
    من و فاطمه و هانیه هم سن هم ایم
    درست از پنجم ابتدایی با همدیگه دوست شدیم و همیشه تو مدرسه باهم بودیم
    معلما هم بهمون میگفتن سه تفنگدار
    هانی یدونه ابجی داره که اسمش رهاس و باباش هم توی تصادف فوت کرد .
    خونشونم یدونه خیابون با ما فاصله داره
    همه ی فامیلای ما هم هانی و میشناسن
    منم بیشتر از مینا آبجیم ، این دو تا دیوونه رو دوست می دارم ..
    _ مائده من میتونم اینجا بمونم دو شب ، مامانم اینا رفتن شمال ، من بدبختم از تنهایی وحشت دارم .
    گفتم :
    _روانی اینجا خونه ی خودته اجازه میخوای واسه موندن .
    فاطی گفت :
    _ از تنهایی هم وحشت نداشتی ما نمیزاشتیم بمونی خونتون ....
    گفتم حالا چرا رفتن شمال؟ رها هم رفته؟
    _شوهر عمه مامانم فوت کرده رها هم برای اینکه از دست کلاس زبان در بره با مامانم رفت
    _آهان
    .........
    ساعت هشت بود و همه حاضر و آماده تو خونه باباجون نشسته بودیم
    همه عمو ها و بابابزرگ و زنمو ها رفته بودن فرودگاه
    هانیه هم از بس گفت غلط کردم اومدم، بزارید برم خونه ، خجالت میکشم ، مزاحم شدم و از این چرت و پرت ها اعصاب من و فاطی رو خورد کرده بود .
    دیگه داشتم جوش میاوردم که با ( بچه ها اومدن) گفتن نسرین خانوم همه به طرف در حمله کردین .
    ماسه تا هم بلند شدیم و رفتیم تو باغ ایستادیم
    
    همه از ماشین پیاده شدن
    یک زن قد کوتاه و نسبتا تپل و دوست داشتی به ما نزدیک شد.
    پس ایشون زنموی ماس ... به به
    باهمه سلام علیک کرد و به من رسید.
    شروع کردم به آنالیز کردنش :
    صورتی تپل ، لب های قلوه ای و چشماش .....
    وای وای !! چرا انقد چشماش خوشگله؟؟؟
    چشماش طوسی بود و درشت درشت
    صورتم و بوسید و گفت تو باید مائده باشی درسته؟
    با لبخند گفتم بله زن عمو جون خوش اومدی.
    _ ممنونم عزیز دلم
    از بغل زن عمو دراومدم .
    دختر جوونی رو به روم وایساید ، پس اینم باید آرزو باشه
    با ذوق همدیگه رو بغل کردیم که آرزو گفت وای عزیزم تو مائده ای؟؟
    منم گفتم آره آرزو جوون ، خوش اومدی
    بعد از چرت و پرت گفتن از بغل همدیگه اومدیم بیرون .
    داشتم به عموهام نگاه میکردم که چقد خوشحال بودن
    که یهو یدونه هلو اومد جلوم
    بسم الله این دیگه کیه ؟؟؟؟؟
    یا خدا این فرشتس یا آدم
    چشمای طوسی خوشگل که دورش مشکی بود ، قد بلند و هیکل ورزشکاری، موهای مشکی ، ای ماااااادر
    این چرا انقد ناز وجیگره ...
    استغفرلله پسر مردم و خوردم
    هلو دستشو دراز کرد و با لبخند شیطنت آمیزی گفت سلام دخترعمو
    منم دستشو و گرفتم سلام پسرعمو خوش اومدین
    با ممنون گفتن و کمی چرت و پرت گفتن رفت سمت پسرا .
    سرمو انداختم پایین و هنوز تو فاز اون هلو بودم ،
    که یک جفت کفش خوشگل اومد جلوی چشام .
    سرمو گرفتم بالا که بازم هلو و دیدم ....
    هلو لبخند زد و گفت:
    _ سلام مائده خانوم
    باتعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
    _وا تو که سلام کردی
    هلو اون چشای خوشگلشو گرد کرد و گفت:
    _ من که تازه اومدم
    گفتم : چرا چاخان میگی تو الان رفتی سمت پسرا ...
    به پسرا نگاه کردم
    بسم الله الرحمن الرحیم !!!!
    وای چرا هلو دوتا شد؟؟؟
    یک نگاه به هلو رو به خودم انداختم و یک نگاه به اون یکی
    دو بار این حرکتو تکرار کردم
    داشتم از تعجب شاخ در می آوردم که هلویی که روبه روی من بود چونمو گرفت و دوبار آروم زد در گوشم و گفت :
    بابا جان ما دو قلو ایم من آرتان ام اونم آرمانه
    مائده خوبی؟
    چند بار پلک زدم و گفتم چرا انقد شبیه به همید؟؟
    آرتان گفت همسان ایم دیگه
    هنوز تو شوک بودم و گفتم آهان
    عجببببا !!!! خدایا دمت گرم تاحالا دو تا آدم که انقد به هم شبیه باشن ندیده بودم .
    همه در حال سلام علیک بودن ، منم دیدم خیلی ضایعس مثل چوب خشک ایستادم و به سمت عمو رفتم
    عمو بغلم کرد و سرمو بوسید و منم بهش خوش آمد گفتم
    ..........
    
    همه یکی یکی رفتن بالا فقط من و فاطی و هانی مونده بودیم تو باغ
    تا همه رفتن هانی گفت باور نمیکنم انقد شباهت و
    فاطی گفت : عجیبه
    من گفتم واقعا عجیبه
    با داد شیوا که میگفت چرا نمیاید سریع هممون از پله ها به حالت دو رفتیم بالا و به سالن غذا خوری رفتیم .
    ............
    ساعت نزدیکای دوازده بود
    آرتان و آرمان کنار هم نشسته بودن .
    من و هانی و فاطی و بقیه هم عین بز بهشون نگاه میکردیم .
    همه تو سکوت بودیم که آرمان زد زیر خنده،
    آرزو گفت بابا انقد این بدبختا رو مثل مجرم ها نگاه نکنید انگار آدم کشتن ...
    همه با این حرفش خندیدند .
    جمع گرم شد و همه از هر دری صحبت میکردن
    فرشاد گفت حالا این آقا سامیار چرا تشریف نیاوردن؟
    اوا !!!
    راست میگه ها
    حواسم به غیبت سامیار نبود
    آرتان گفت : تو شرکت مشکل پیش اومده بود مجبور شد بمونه .
    اوه مای گاد ! مامانت فدای صدای جذابت بشه برادر.
    بابا از اونطرف سالن گفت:
    بچه ها دیگه بهتره بریم مرتضی اینا هم خسته اند باید استراحت کنند .
    با این حرف بابا همه شروع تعارف کردند.
    بالاخره نخود نخود هر که رود خانه خود
    با خانواده عمو مرتضی اینا وارد ساختمون شدیم
    به همدیگه شب بخیر گفتیم و اونا رفتن بالا .
    مامان و بابا هم رفتن بالا تا ساختمون و نشونشون بدن .
    مهرشاد و ترنم داشتن میرفتن تو اتاقشون که گفتم :
    _ آی آی آی
    دو تاشون وایسادن ،ترنم برگشت گفت چته؟
    درحالی که داشتیم با هانی به سمت اتاق من میرفتیم گفتم :
    شیطونی نکنیدا حواسمون بهتون هست
    ترنم از خجالت سرخ شد و خواست دمپاییش و به طرفم پرت کنه که هانی درو سریع بست .
    به هانی نگا کردم و دوتامون زدیم زیر خنده ...
    لباسامون و عوض کردیم
    خب خداروشکر تخت هم که دو نفرس لازم نیست روی زمین بخوابم ، با خیال راحت سرمو رو بالش گذاشتم و سه سوت خوابم برد .
    ...........
    
    تقریبا یک هفته از اومدن عمو اینا میگذشت ...
    تو این هفته خیلی با آرزو صمیمی شدیم؛
    آرمان چون مهندس عمران خونده بود به شرکت مهرشاد و فرشاد رفت و اونجا مشغول کار شد .
    این آرتان پدرسوخته هم دکتر بود و ما نمیدونستیم
    اونم چه دکتری
    دکتر مغز واعصاب
    در آخر هم آقای خرشانش پیشنهاد یکی از بزرگ ترین و معروف ترین بیمارستان ها رو قبول کرد
    برام سوال بود که آرتان با 28 سال سن چجوری تخصص گرفته بود که آرزو گفت تمام مقاطع تحصیلیش و جهشی خونده و حتی یک ثانیه از عمرش و هدر نداده.
    منم که شاخ درآوردم ، ما دنبال راهی بودیم که از درس فرار کنیم اما این آرتان....
    امشبم ما به مهمونی آقای صدر دعوت شده بودیم .
    ولی خودمونیما مردم چه الکی خوش اند
    این آقای صدر که هر ماه مهمونی میگیره
    ملت از شدت بیکاری نمیدونن چیکار کنن .
    اولش تصمیم داشتم نرم ولی دوست داشتم تو این مهمونی به بهترین نهو شرکت کنم .
    الکی نبود که ، بعد از پنج سال میخواستم برم جشن ....
    از صبح صد بار لباس عوض کردم و جلو آیینه رفتم و از مامان نظر خواستم .
    این فاطی و آرزو هم که رفته بودن لباس بخرن.
    ولی من از شدت تنبلی تو خونه موندم
    باز سرم و تو کمد فرو کرد وبلند گفتم: ای به خشکی شانش
    یهو چشمم به لباسی خورد.
    ای جون پیدا کردم ؛ یدونه لباس مجلسی خوشگل وشیک مشکی.
    چون مجلس قاطی بود لباس جیگرم و پوشیدم و یدونه کت نیم تنه شیک پوشیدم روش
    ووووواای خیلی ناز شد
    از ذوق عین این بچه های دو ساله دو دور چرخیدم و واسه خودم ب*و*س فرستادم .
    به به چه جیگری !!!
    سریع رفتم اتاق مامان اینا
    مامانم از لباس کلی تعریف کرد.
    برگشتم تو اتاقم ، سریع لباس و درآوردم.
    و با اصرار مامان حاضر شدم که برم آرایشگاه
    سریع مانتوی بلند سرخابی با شال و شلوار تنگ مشکی پوشیدم .
    کیفم و برداشتم و عینک و گذاشتم بالای سرم
    با اطلاع دادن به مامان سریع به پارکینگ رفتم و سوار جنسیس قرمز رنگ خوشگلم شدم .
    و سه سوت به آرایشگاه رسیدم
    با ورودم خانم عظیمی ؛ دوست مامان ، شروع کرد به غر زدن که چرا انقد دیر اومدی و اینا
    منم در جوابش فقط لبخند میزدم .
    .........
    _اوخخخخخخی چه ناز شدی
    با صدای خانم عظیمی از حالت هپروت در اومدم
    بدون اینکه به خودم نگاه بکنم پول و حساب کردم و از آرایشگاه زدم بیرون .
    به خونه رسیدم و سریع به اتاقم رفتم
    لباسام و دراوردم و تازه یادم اومد به ایینه نگاه کنم
    اووووووفففف دمت جیییز عظیمی
    چه کردی
    مائده رو دیوونه کردی
    موهای بلند و لختم و که تا زانوم بود و فر درشت کرده بود .
    عظیمی هی میگفت بزار موهاتو رنگ کنم ولی من عاشق رنگ موهام بودم
    موهام خرمای بود با رگه های طلایی
    می شد بگی یجور مش خدادادی ....
    از چهرم راضی بودم
    چشمای عسلیم که انگار ی حلقه ی قهوه ای دورشون بود و بیشتر به چشم میومد ، لبای معمولی و برجسته
    و بینی عملی
    حالا فکر نکنید بینیم و عمل کردم مثل خوک شدم
    نه ...
    مجبور شدم عمل کنم چون بینیم شکسته بود و هیچ کاریش نمیشد کرد .
    البته بینی الان با قبل فرق زیادی نداشت .
    چهره ی من و فاطی شبیه به همه اما با این تفاوت که اون موهاش قهوه ای روشنه .
    آرزو هم که کلا چشم و ابرو و موهاش مشکی بود.
    ......
    صدای آهنگ کر کننده بود ...
    بعضیا چنان از ورود من تعجب کرده بودن که نزدیک بود چشماشون از حدقه در بیاد
    پچ پچ های دخترای فیس و افاده ای که درباره من صحبت میکردن آزارم میداد ، حسودای بدبخت
    ولی منم که پررو توجهی نداشتم.
    یعنی آدم از من ریلکس تر وجود داره مگه؟
    همه داشتن قر میدادن
    منم بیخیال از همه چیز و همه کس نشسته بودم و پرتقال میخوردم
    نگاهمو تو سالن چرخوندم که یهو چشم تو چشم آرتان شدم .
    با التماس داشت نگام میکرد و به دختری که روبروش نشته بود و پشتش به من بود اشاره میکرد
    با تعجب دستمو تکون دادم که چی میگی؟
    اونم لب زد که بیا
    ای بابا '' اگه گذاشتن پرتقالمو بخورم .
    از جام بلند شدم و به زور از بین جمعیت و گذاشتم و به میز اونا رسیدم .
    وایساده بودم پشت دختره که ببینم موضوع چیه...
    صدای با ناز دختره رو شنیدم که داشت میگفت :
    آرتانی میدونی من خیلی از پسرایی که هم تیپ تو خوشم میاد
    وااای این آهنگه چی میگه این وسط
    فقط اون قسمت از حرفای دختره رو شنیدم
    بیخیال خواستم برم سر جام که یاد قیافه آرتان افتادم
    خندم گرفت، بدبخت
    رفتم پیش دختره و با هزار زور و التماس حالیش کردم که با آرتان کار دارم .
    دختره هم لباشو که از نوک دماغش تا چونش بود و غنچه کرد و با ناراحتی از آرتان خداحافظی کرد .
    رفتم رو میز خودم نشستم و آرتان هم پیشم نشست
    بازم بیخیال شدم و شروع کردم پرتقال خوردن.
    و داشتم به رقصنده ها نگا میکردم
    آرتان بهم نزدیک شد و گفت پایه ای مردم آزاری کنیم
    بهش نگا کردم و گفتم آره از بیکار نشستن بهتره
    گفت : خوب چه کنییییم؟؟
    دیدم ی دختره با پاشنه های 90 سانتی داره از بغل میز رد میشه ..
    خیلی زیبا و شیک پوست موزی رو که خورده بودم انداختم رو زمین
    اون بدبختم که اصلا تو باغ نبود !
    اومدنش سمت میز ما همانا و پخش شدنش کف زمین همانا :)
    آرتان که داشت از شدت خنده میز و گاز میزد
    دختره ی بدبخت سریع بلند شد که خودشو جمع و جور کنه که یک بار دیگه پاش رفت رو موز و باز شپلق خورد زمین ...
    وای وای دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم ،سرمو رو میز گذاشتم و قهقه میزدم . آرتان هم که نصف میز و خورد .
    دلم برا دختره سوخت سرمو بلند کردم که مثلا کمکش کنم ،که دیدم داره به طرف در خروجی یورتمه میره .
    بازم زدم زیر خنده..
    
    سیرمون و که خندیدیم به آرتان که داشت اشکاشو پاک میکرد گفتم : نوبت توئه ...
    آرتان درحال که میخندید گفت: نه بسه به اندازه کافی با این کار تو خندیدم .
    _عع غلط کردی تو هم باید یکاری بکنی
    گفت : سوزن داری؟؟
    با تعجب گفتم سوزن؟؟؟؟؟
    گفت: آره
    گفتم: نه والله من سوزن برای چیمه !!!
    لبخند دندون نمایی زد و گفت ولی من دادم
    چشمامو گرد کردم که گفت:
    _ بالاخره برای مردم آزاری به سوزن نیاز داری دیگه
    لبخند زدم و گفتم : برو ببینم چیکار میکنی
    هیچکس حواسش به ما نبود
    آرتان با اون هیکل و قد دراز داشت روی صندلی میز بغلی سوزن میذاشت
    روی دو تا از صندلی ها گذاشت و اومد رو میز نشست
    گفت گوشیت و دربیار یواشکی فیلم بگیر
    خندیدم و گوشیم و نامحسوس درآوردم و فیلمبرداری و زدم
    آرتان با هیجان گفت : اونجا رو بنگر
    چهار تا دختر جوون امدن به طرف میز دوتاشون روبه روی صندلی هایی که ما سوزن گذاسته بودیم نشستن
    اون دوتا هم با عشوه و ناز صندلی هارو کشیدن عقب
    آماده خندیدن بودم :)
    اون دوتا دختره نشستن روی صندلی و یهویی پریدن جلو و به میز خوردن
    وای وای میز هم افتاد روی اون دو نفر و همشون افتادن روی زمین
    همه رفتن به اونا کمک کنن بلند بشن ..
    من و آرتان و بگو ، من که انقد خندیدم به زیر میز سقوط کردم
    آرتان هم داشت از شدت خنده پرتغال و گاز میزد
    وای خدا
    انقد خندیدم دل درد گرفتم
    بعد از اینکه کلی خندیدیم زدم پس کله ی آرتان و گفتم : خاک تو سر مردم آزارت کنم ، آخه دکتر انقد شیطون
    مگه داریم؟ مگه میشه؟
    .....................
    _ممنون آقای صدر خیلی خوش گذشت .
    _خواهش میکنم خانم متشکر از این که تشریف آوردید .
    لبخند زدم و با گفتن شب خوبی داشته باشید به سمت بابااینا رفتم و سوار ماشین شدم .
    همه توی سکوت بودیم که بابا گفت: دیدید اون بنده های خدا چجوری افتادن زمین ؟؟؟
    مامان گفت : اره بیچاره ها
    من که فهمیدم دارن درباره مردم آزاری ما میگن بلند زدم زیر خنده
    بابا و مامان از خنده ی من ذوق کردن و دوتایی باهم خندیدند .
    تارسیدن به خونه چیزی نگفتیم .
    وقتی رسیدیم با شب بخیر سریع رفتم تو اتاقم و لباسام و عوض کردم و ولو شدم روی تخت
    طبق معمول پی ام هامو چک کردم و سه سوت خوابم برد .
    

    ازخواب ناز باصدای نکره ی فاطی بلند شدم
    بلند شدم و یدونه محکم زدم پس کلش اون نامردی نکرد و با اون دست سنگینش زد رو پیشونیم
    همینجوری درحال جنگیدن و بزن بزن بودیم، که آخر فاطی تسلیم شد
    درحالی که نفس نفس میزد گفت خاک تو سر وحشیت کنن ...
    _تو که از من وحشی تری
    _نفرمایید استاد
    با غیض گفتم حالا فرمایشت چی بود؟؟؟
    بلند شدو موهاش و باز کرد
    درحال مرتب کردن موهاش بود و گفت : همه خونه باباجون اند گفتم بیام توئه خر و از خواب بیدار کنم باهم بریم
    ای بابا ، بازم باید این پیرمرد رو ببینم .
    بلند شدم درحالی که به طرف سرویس میرفتم گفتم : بریم
    سریع لباسام و عوض کردم و موهام و شونه کردم ..
    بدون صبحانه از خونه زدم بیرون و باهم رفتیم خونه آقا جون
    بعد از سلام علیک همه رفتن طرف سالن غذاخوری
    فکر کنم منتظر ما بودن ، مرسی احترام ..
    من و فاطی ام داشتیم میرفتیم که صدای در اومد ،
    برگشتم دیدم که آرتان اومد، حتما تازه از بیمارستان اومده بود ....
    اوهوع !!!!!!!
    کت و شلوارت تو حلقم آقای دکتر
    نازنین کتش و ازش گرفت و آرتان به سمت ما اومد
    به فاطی سلام کرد من گفتم :
    _سلام آقای مردم آزار
    تک خنده مردونه ای کرد و گفت : سلام زلزله
    آرتان به طرف سالن رفت ولی من خشک شده بودم ،
    اون از کجا لقب مسخره منو میدونست
    فاطی دستم و کشید و درحالی که به طرف سالن میرفت گفت موضوع چیه؟؟؟؟
    گفتم بعدا بهت میگم.
    .........
    بعد از خوردن غذا همه تو سالن نشسته بودیم
    به فاطی قضیه ی مردم آزاری دیشب و گفتم و فیلم و هم نشونش دادم
    فاطی انقد خندید که اشک از چشماش اومد
    همینجوری در حال چرت و پرت گفتن با فاطی و آرزو و شیوا و ترنم بودیم که عمو مرتضی گفت جریان این خانم سنگی چیه؟
    همه سکوت کردند
    من که رسما لال شده بودم
    بابا گفت چطور؟
    عمو گفت آخه دیشب چند نفری درباره یکی به اسم خانوم سنگی حرف میزدند
    آرمان ادامه داد
    آره چند تا پسر هم شنیدم که میگفتن چه عجب خانوم سنگی اومده و از اینجور حرفا
    تند تند نفس میکشیدم ، اخمام و تو هم کرده بودم و دوست داشتم از اونجا فرار کنم
    بابا جون ادامه داد چیز مهمی نیست به مائده میگن خانوم سنگی
    پوزخند زدم
    چقدر راحت میگه چیز مهمی نیست ، هه
    آرتان با تعجب گفت چرا خانوم سنگی ؟
    بابا اومد داستان و توضیح بده که با اخم گفتم باااباا؟
    باباجون که دید من مخالفم برای توضیح جریان گفت
    دخترم عموت اینا که غریبه نیست باید بدونن .
    دوست داشتم خودمو بزنم
    اصلا مهم نبودن عمو اینا بدونن مهم این بود که نمیخواستم خاطرات اون عوضی برام زنده بشه
    باباجون شروع کرد:
    تقریبا پنج سال پیش بود
    مائده کنکور داده بود و تو رشته ی تجربی رتبه دو رقمی آورده بود
    مائده میتونست بهترین دانشگاه و بره و تحصیل کنه
    اما لج کرده بود که میخواد وارد نظام بشه
    همه ما مخالف بودیم
    بهش میگفتیم آخه دختر خوب نظام به دردت نمیخوره
    ولی مگه تو گوشش میرفت
    من دیگه عصبانی شدم ، میدونستم زلزله حرفش حرفه
    دوست نداشتم وارد نظام بشه
    نظام و پلیس بودن برای خانم خطرناکه
    برای همین با محسن تصمیم گرفتیم که مائده ازدواج کنه
    بهترین پسر و براش در نظر گرفتیم
    سپهر ریاحی
    مائده مخالف بود
    اما بالاخره با تهدید و هزار جور زحمت با هم نامزد شدن
    دیگه کم کم اون دو تا به همدیگه علاقه مند شدن
    تا اینکه تقریبا شیش هفت ماه بعد از نامزدی سپهر برای گرفتن مدرک به آمریکا رفت
    یک سال اونجا بود که ...
    بابا جون ساکت شدو ادامه نداد
    همه تو سکوت بودن و به من نگاه میکردن تا واکنشم و ببینن
    اگه فاطی دستم و نگرفته بود الان به خاطر اون ازدواج اجباری یدونه در گوش باباجون میزدم
    خوشحال بودم از اینکه حرفش و قطع کرد
    اما باز ادامه داد
    مائده زنگ میزنه به سپهر که ی دختر تلفن و جواب میده
    نگو آقا سپهر اونجا ازدواج کرده بود
    بعد از اینکه مائده فهمید جنگ و دعوا شروع شد
    یکروز هم وکیل سپهر درخواست طلاق سپهر و میاره و این دوتا هم از هم جدا میشن
    از این حادثه مائده ضربه بدی خورد و دیگه نتونست مثل قبل باشه
    هیچکس از این ماجرا خبر نداشت و نداره
    به همین خاطر دوستان وقتی تغییر رفتارش و دیدن بهش میگن خانم سنگی.
    سکوت کرد
    با پوزخند بهش خیره شدم
    سعی کردم عصبانیتم و فروکش کنم
    با تحقیر گفتم همین؟؟
    باباجون سرشو انداخت پایین
    صدامو کمی بالاتر بردم
    داستان خانوم سنگی همین بود؟؟؟
    بلند شدم و گفتم
    چرا بقیش و نمیگی ؟ من منتظرم
    وقتی دیدم چیزی نمیگه نزدیک بود منفجر بشم
    بلند داد زدم
    بگو... بگو که به نوه ات تهمت ه*ر*ز*گ*ی زدی
    بگو که مثل ی تیکه آشغال باهام رفتار میکردی
    بگو که اگه اون سپهر نامرد زنگ نزده بود و بهت توضیح نداده بود که زنش از قصد اون نامه رو نوشته میخواستی من و از خونه بیرون کنی ..
    تو چشمام بعد از پنج سال اشک جمع شد
    نه من نباید گریه کنم
    مگه سنگ گریه میکنه؟؟، به هیچ عنوان نباید گریه کنم
    بغضم و قورت دادم و گفتم
    بگو یک ماه تو اتاقم زندانیم کردی
    بلند تر داد زدم بگوووو دیگه چرا حرف نمیزنی
    فرشاد دستم و کشید و آروم گفت بسه دیگه بیشتر از این آبروش و نبر
    من که دیگه زده بودم به سیم آخر
    بلند خندیدم عین این دیوونه ها قهقه میزدم
    میون خندیدنم گفتم آبرررو
    هه جالبه این مرد اگه آبرو سرش میشد با من این کارا رو نمیکرد ، من و بدبخت نمیکرد
    برگشتم روبه آقاجون گفتم
    راستی یادته بهم گفتی تو باید از اینجا بری ، من چقد دیوونه بودم که به حرفت گوش نکردم
    ولی میدونی بعد از پنج سال میخوام به حرفت گوش بدم
    آره من واقعا خر بودم که اون موقع نرفتم..
    این و گفتم و با دو از خونه خارج شدم
    صدای پا میومد
    حتما بازم فاطی و ترنم و مهرشاد بودن
    به اتاقم رفتم و درو سریع قفل کردم و مشغول جمع شدن وسایلم شدم
    ..........................
    
    فاطی با گریه گفت_مائده ، آبجی الهی فدات شم درو باز کنم
    مهرشاد داد زد : د لعنتی باز کن این بی صاحابو
    صدای بقیه هم میومد ولی توجهی نکردم
    سریع زیپ چمدون و بستم و گیتارم و که هیچوقت از خودم جداش نمیکردم از کنار تخت برداشتم
    درو باز کردم و اول با مهرشاد روبه رو شدم
    _ باید از روی جنازه من رد بشی که بزارم بری
    با اخم گفتم مهرشاد بچه بازی در نیار وقتی گفتم میرم یعنی میرم
    میدونی که وقتی تصمیم میگیرم باید به اون عمل کنم
    مهرشاد چند ثانیه تو چشمام خیره شده یک قدم رفت کنار
    وقتی رفت تازه بقیه رو دیدم
    جلوم فرشاد و آرمان و آرتان و فرشید و دخترا وایساده بودن
    اونا هم دیدن که مهرشاد عقب کشید رفتن کنار
    داشتم میرفتم که یهو مامان بغل کردو گفت
    _ دخترم ، عروسکم کجا میخوای بری فدات بشم؟ به فکر خودت نیستی به فکر ما باش
    لبخند زدم و در گوشش گفتم نگران نباش مامانی
    میخوای چند روز برم خودم و بسازم
    چند روز دیگه مثل قبل ، مثل زلزله سابق برمیگردم
    مامان با گریه گفت
    بر میگردی دیگه؟؟
    با بغض گفتم آره قول میدم
    مامان ازم جدا شد و با دو به طرف ماشین رفتم
    سوار شدم و سریع از خونه زدم بیرون
    همینجوری تو خیابونا میگشتم
    یهو ی چراغ توی ذهنم روشن شد !! باید برم ویلی لواسون که باباجون برای تولدم بهم داد
    آفرین خانوم سنگی... یک بار از اون مخت به خوبی کار کشیدی
    
    سریع دور زدم و به سمت ویلا حرکت کردم
    توی چراغ قرمز گیر کرده بودم
    ااااه اینم شانس من دارم
    همین جوری به چراغ خیره شده بودم که صدای زدن به شیشه اومد
    نگاه کردم دیدم ی دختر 6 ،7 ساله با دسته گل رز داشت شیشه رو میزد
    سریع شیشه رو دادم پایین که گفت
    خاله تروخدا شیشه رو نده بالا ! خاله خواهش میکنم ازم گل بخر ،خاله یدونه بخر
    لبخند زدم و گفتم من برای کی گل بخرم آخه
    دختر گفت خاله برا عشقت بخر خواهش میکنم
    با این حرفش بغض کردم
    ده تومن بهش دادم و گفتم یدونه گل بده
    گل و داد و گفت خاله این پول زیاده سریع گفتم بقیش مال خودت
    اونم تشکر کرد و رفت
    سرم و روی فرمون گذاشتم
    زمزمه کردم عشق ... عشق ... عشق
    از بوق های پی در پی ماشین ها فهمیدم چراغ سبز شده
    سریع گازش و گرفتم و به ویلا رسیدم
    ویلا دو طبقه بود
    طبقه بالا کلا اتاق بود و با پذیرایی کوچیک
    طبقه پایین هم پذارایی و آشپزخونه بود و یدونه اتاق بزرگ کنار پله بود
    وسایلام و تو همون اتاق پایین گذاشتم
    از لباسایی که تو ویلا داشتم ی سویشرت و شلوار طوسی پوشیدم و رفتم تو حیاط
    روی تاب نشستم و به استخر کوچیک بدون آب نگاه کردم
    آروم آروم تاب و با پاهام تکون میدادم که آرامش بگیرم
    ولی نه هوای خوب نه تاب نه تنهایی
    هیچکدوم حالمو خوب نکرد
    گوشیم و درآوردم و نت و روشن کردم
    سه سال پیش رفتم تو ی گروه تو تلگرام که فقط باید تکست و دل نوشته های خودت و بنویسی
    هر وقت دلم پر بود و تنها بودم
    حرفام و مینوشتم و میفرستادم تو گروه شاید یکم خودم و خالی کنم
    یاد اون لحظه افتادم که بعد از گفتن باباجون بغض کردم ، اشک تو چشام جمع شدو حس بدی داشتم
    تایپ کردم
    ( بعضـــــیـ وقتـــــا
    بعـــــدهـ شنیدڹ یهـ حـــــرفـ
    یهــــــــــو بغض میڪنے
    یهـــــو نفســـــټ میگیرهـــــــ
    یهـو چشاتـ پرهـ اشڪ میشہ
    خیلیــــــــ حسـِ بدیهـ اوڹ لحظهـ
    خیلیــــــــــ )
    و فرستادم
    بازم بغض و کردم، اما گریه.. نه هرگز
    ..................
    
    سه روز بود که اومده بودم ویلا
    بالاخره به فاطی آدرس و دادم که با بچه ها بیان اینجا

    تو این سه روز فقط به استخر خالی ذل میزدم و فکر میکردم
    آخرم هیچی به هیچی
    صدای اف اف اومد سریع در پارکینگ و زدم و خودم رفتم پایین
    فاطی و هانی و آرزو و شیوا و ترنم اومده بودن
    همشون از ماشین پیاده شدن و به هم دیگه سلام کردیم
    اون چهارتا رفتن تو خونه
    میخواستم برم که هانی روبه روم وایساد و گفت این چه کار مسخره ای بود؟
    بعدش یدونه محکم خوابوند در گوشم
    صداشو بلند کرد و گفت دیوونه نمیدونی چقد نگرانت بودیم ...
    ااای یادش بخیر اولین کسی در گوشم زد این هانیه ی خر بود
    از بچگی هر وقت کار اشتباهی میکردم، شترق میخوابوند در گوشم،منم دیگه عادت کرده بودم
    دوم راهنمایی بودیم که من یکی از برگه های امتحان و کش رفتم
    هانی هم وقتی فهمید تیریپ بچه مثبت برداشت و زد در گوشم
    خندیدم و گفتم : بدبخت شوهرت
    بیچاره هر کاری میکنه تو میخوابونی زیر گوشش
    هانی با اونکه چشماش پر اشک شده بود خندید
    بغلم کرد و گفت :
    نگران شوهر من نباش ، من تا آخر بیخ ریشتم خواهر
    دوتامون خندیدیم و رفتیم تو
    اون سه تا دیوونه لباساشون و عوض کرده بودن و مثل دخترای خوب نشسته بودن
    گفتم لباساتون و کجا گذاشتید
    شیوا گفت طبقه ی بالا
    خندیدم و گفتم به خدا یوقت تعارف نکنیدا
    فاطی از آشپزخونه داد زد و گفت: نه عسیسم نگران نباش


    بعد ازشام بیکار نشسته بودیم تو سالن
    شیوا گفت: بچه ها پایه اید فیلم ترسناک ببینیم
    آرزو گفت نه تروخدا من قلبم ضعیفه هااا
    من گفتم اینا زر میزنن بیخیال اینا ، فیلم و از کجا بیاریم
    شیوا لبخند پهنی زد و گفت الان میام و رفت طبقه بالا
    ترنم باترس گفت
    بابا بیخیال شید ، من شب خوابم نمیبره
    فاطی یدونه زد پس کلش که ترنم خفه شد
    به هانی و فاطی نگا کردم
    فاطی یخورده میترسید ولی من و هانی اصلا عین خیالمون نبود
    شیوا فیلم و آورد
    همه رفتیم جلوی تی وی نشستیم و شیوا فیلم و گذاشت
    اولای فیلم اصلا ترسناک نبود
    من و شیوا و هانی بیخیال داشتیم تخمه می شکستیم
    ولی اون سه تا فکر کنم جاشون و خیس کرده بودن
    قسمتای مثلا ترسناک فیلم رسیده بود
    دختره رفت توی قبرستون و روبروی ی مرد وحشتناک وایساد
    مرده که کلا نصف صورتش سوخته بود
    دختره و پسره با هم دعواشون شد
    یهو پسره دهنش و ده متر باز کرد و گردن دختره رو پاره کرد
    با جیغ آرزو تازه داشتم از دیدن فیلم کیف میکردم
    پسره دختره رو کشت و میخواست گوشتش و بخوره که ترنم جیغ زد و گفت تررررروووخدا خامووشش کن
    فاطی هم میخواست که تظاهر کنه نمیترسه چیزی نگفت
    تو فاز فیلم بودم که برق رفت
    من و شیوا و هانی همزمان باهم گفتیم اااااه
    ترنم نفس حبس شدشو فوت کرد و گفت آخیش کم مونده بود خودمو خیس کنم
    آرزو هم خودشو رو مبل ولو کرد و گفت وااای وااای قلبم آخه اینم فیلم بود
    هانی خندید و به شیوا اشاره کرد و گفت خاک تو سرتون از این بچه خجالت بکشید ، مثلا پونزده سالشه
    همه خندیدیم که فاطی با وحشت بلند شد
    وا این چش شد؟؟؟؟
    هانی با خنده گفت چت شد فاطی خوبی؟ جن زده شدی؟
    فاطی با وحشت گفت صدای چی میاد؟
    همه باهم سکوت کردیم که بشنویم چه صدایی میاد
    باصدای کوبیده شدن پنجره همه ده متر از جا پریدیم بالا
    
    از همه ی پنچره ها صدای کوبیده شدن میومد
    قاطی کرده بودم
    صدای جیغ آرزو و ترنم و گریه ی شیوا قاطی شده بود
    اه اه لوس های ترسو
    صدای پنجره ها قطع شد
    فاطی و شیوا و ترنم و آرزو روی مبل مچاله شده بودن
    من و هانی بلاتکلیف وسط سالن وایسادیم
    روبه اون چهار تا ترسو گفتم دو دیقه جیغ نزنید برم ببینم بیرون چه خبره
    شیوا با وحشت گفت نه نه نرررررو اون مرد ترسناکه گلوت و میبره
    تو اون وضعیت خندم گرفته بود
    چراغ قوه گوشیم و روشن کردم
    داشتم به سمت در میرفتم
    اومدم که درو باز کنم ناگهان در باز و بسته شد
    سریع عین این دیوونه ها پریدم عقب
    به معنای واقعی ترسیده بودم
    اون چهار تا جیغ و داد میکردن
    هانی هی با کلافگی دست تو موهاش میکرد
    صدای کوبیده شدن در و پنجره و تاریکی اعصابم و داغون کرده بود
    دیگه زدم به سیم آخر و داد زدم خفففففه شید دیگع
    همه ساکت شدن
    حتی دیگه صدای کوبیده شدن در هم نمیومد
    داد زدم
    خاک تو سرتون ، یعنی شما نفهمیدید یکی اینجا داره این شوخی مسخره رو میکنه
    در همین حال در سالن باز شد و با صدای وحشتناکی به هم کوبیده شد
    هانی داد زد دیگه دارن شورشو در میارن
    تا حرف هانی تموم شد برق اومد
    در باز شد
    باعصبانیت برگشتم ببینم کی من و اینهمه حرس داده
    با دیدن پنج تا کله پوک به مرض انفجار رسیدم
    مهرشاد و فرشاد و فرشید و آرتان و آرمان روی زمین افتاده بودن و داشتن زمین و از شدت خنده گاز میزدن
    
    شیوا تا پسرا رو دید جیغ بلندی کشید
    جیییغ نه ها جیییییییییییغ
    من که گوشام و گرفته بودم
    بعد از اینکه خودشو خالی کرد رو کرد به فرشاد و گفت میکشمت
    فاطی گفت منم کمکت میکنم
    فرشاد قیاشو جمع کرد و گفت وای مامانم اینا
    شیوا و فاطی با این حرف فرشاد دویدن دنبالش
    اونا در حال موش و گربه بازی بودن
    مهرشاد وقتی قیافه ی ترنم و دید با خنده رفت سمتش
    آرتان هم رفت سمت آرزو که داشت اشکاشو پاک میکرد
    اه اه اه بدم میاد
    من و هانی و فرشید و آرمان مثل بز وسط سالن وایساده بودیم و اونا رو نگا میکنیم
    آرزو دستاشو باز کرد و آرتان و بغل کرد
    آرتان هم هی در گوشش چرت و پرت میگفت
    البته ما نمیشنیدیم که میگم چرت و پرت میگفت
    الکی خودمو به گریه زدم و گفتم
    آرررررممممان من خعععیلی ترسیدم
    آرمان هم قیاشو ناراحت کرد و گفت اشکال نداره عسیسم بدو بیا بقل عمو
    دستامو باز کردم و صحنه آهسته مثل این فیلم هندی ها داشتم میرفتم تو بغل آرمان
    اومد بغلم کنه که از زیر دستش سریع در رفتم
    خلاصه..
    بعد از کلی جنگ و دعوا و جروبحث همه نشستیم
    هانی پرسید شما از کجا فهمیدید که ما میخوایم بیایم اینجا ؟؟؟؟
    فرشید گفت ترنم گف...
    با پس گردنی که مهرشاد زد بهش بقیه حرفش و نزد
    به ترنم نگاه کردم
    اوووخی فکر کرده من الان اعدامش میکنم
    چنان قیاشو مظلوم کرده بود که نگو
    ترنم وقتی دید من هیچی نمیگم گفت به خدا مهرشاد از زیر زبونم کشید وگرنه من نمیخواستم بهش بگم
    هانی گفت باشه بابا
    مائد که چیزی نگفت
    باغیض به هانی گفتم : اون ه آخر اسم منو همیشه بگو نفهم
    هانی لبخند دندون نمایی زد و گفت چشم مائده خااانوم
    با خمیازه ی بی موقع آرمان همه زدیم زیر خنده
    آرمان با چشمای نیمه باز گفت خوب چیع؟ به فرشاد و مهرشاد اشاره کرد و گفت
    این بیشعورا برده گیر آوردن ، همه ی کارا رو تو شرکت میسپارن دست من
    آرتان زد پشت آرمان و گفت برو کار کن نگو که کار چیست
    فاطی با خنده گفت ر.ی.د.ی تو ضرب المثل برادر
    همه خندیدیم
    گفتم بچه ها بالا پنج تا اتاق هست اگه خوابتون میاد برید بخوابید
    فرشید گفت پنج تا!!!! ما که جامون نمیشه
    گفتم هرکی زود تر بره میتونه رو تخت بخوابه انتخاب با خودتونه
    همه به هم ی نگا کردن و با سرعت بلند شدن و دویدن طبقه ی بالا
    صداشون میومد خخخ حتما سر اتاقا دعواشون شده بود
    پنج مین گذشت سرو صدا خوابید
    بلند شدم که برم بخوابم
    دیدم که آرتان با قیافه ناامید اومد پایین
    با تعجب پرسیدم چت شد؟؟
    تک خنده مردونه ای کرد و گفت رام نمیدن تو اتاق
    خندیدم و بهش اتاقی که پایین بود و نشون دادم
    تشکر کرد و رفت بخوابه
    منم روی کاناپه دراز کشیدم
  
    ....
    ای بابا
    چرا من خوابم نمیبره
    لعنت به این شانس ، لعنت بهت سپهر ، لعنت بهت
    تا چشامو روی هم میزاشتم که خوابم ببره تصویر سپهر جلوی چشام میومد
    بلند شدم روی مبل نشستم
    آروم زمزمه کردم: نامرد پست،ازت متنفرم
    زانوم و بغل کردم و چشمامو بستم
    واقعا من ازش متنفرم ؟؟؟؟
    نه
    معلومه که نه
    مگه من میتونم از اون دو جفت چشم مشکی و مهربون متنفر باشم
    باز تو چشمام اشک جمع شد
    اون دختره گفت من باردارم
    ووووای یعنی الان سپهر من بچه داره
    یعنی الان سپهر خوشبخته
    اااه لعنت به منی که نمیتونم فراموشش کنم
    لعنت به من
    بلند شدم و رفتم توی حیاط
    هوا خنک بود و به آدم آرامش میداد
    با تعجب به آرتان نگاه کردم که روی تاب نشسته بود و سرشو بین دستاش گذاشته بود
    وا این دیگه چرا نخوابیده؟
    رفتم سمتش
    آروم صداش زدم سرشو بلند کرد و تازه قیافشو دیدم
    اوه اوه چرا انقد چشماش قرمزه
    کنارش روی تاب نشستم
    پرسیدم : چرا نخوابیدی
    دستشو کرد توی جیبش
    یک بسته ی سیگار و فندک درآورد ، با تعجب بهش نگاه میکردم
    سیگار و روشن کرد و گوشه ی لبش گذاشت و گفت همینجوری، خوابم نبرد
    باتعجب گفتم تو سیگاری ای؟
    چشماشو بست و دود سیگار و بیرون فرستاد
    گفت نه
    گفتم پس چرا داری سیگار میکشی
    پوزخند زد و هیچی نگفت
    این مردی که کنارم بود همون آرتان شوخ و شیطون بود؟؟
    نه
    این مردی که کنارم بود یک آرتان دیگه ای بود با کوله باری از غم و غصه
    یعنی چه اتفاقی افتاده که آق دکتر مارو انقد ناراحت کرده؟
    تو افکار خودم غرق شده بودم
    که آرتان پرسید توچرا نخوابیدی؟
    میخواستم مثل خودش جواب بدم ولی چرا دروغ بگم
    گفتم فکر و خیالش نمیزاره بخوابم
    گفت منم همینطور
    با تعجب گفتم تو هم؟؟؟
    سرشو تکون داد و گفت
    زندگیمون چقدر شبیه همه
    _چطور؟
    سیگار و زیر پاش له کرد و شروع کرد به تعریف کردن
    توی دانشگاه با دختری آشنا شدم
    ایرانی بود و برای تحصیل اومده بود آمریکا
    کم کم به همدیگه علاقه پیدا کردیم
    به طوری که اگه ی روز نازی و نمیدیدم دق میکردم
    درست پنج سال پیش بود که ما قرار ازدواج گذاشتیم
    اما دوستاش بهم رسوندن که نامزد کرده
    باورم نمیشد
    رفتم پیشش
    گفت که ازم متنفره گفت که فقط به خاطر پول جلو اومده
    گفت که پسرعموش از ایران اومده و با اون ازدواج کرده
    از اون روز داغون شدم
    داغون شدم ولی نزاشتم کسی داغون شدنم و ببینه
    سنگ شدم ولی نزاشتم کسی سنگ بودنم و ببینه
    میدونی
    کار هرشب من شده این که سیگار روشن کنم و بهش فکر کنم
    نمیدونم چرا از ذهنم نمیره
    واقعااا نمیدونم
    رو کرد بهم و گفت
    هیچوقت نرار کسی شکستت و ببینه
    از این به بعد همون زلزله شو
    بگو گور بابای سپهر
    نزار کسی زخمات و ببینه نزارکسی دردات و بفهمه
    نزار دیگه بگن بهت خانوم سنگی
    سعی کن فراموشش کنی دختر عمو
    سعی کن
    این و گفت و رفت
    بابهت به جای خالیش خیره شدم
    من اصلا باورم نمیشه که این پسر اینقد رنج کشیده
    واقعا دلم براش سوخت
    هعععععی چقد زندگیمون شبیه هم بود
    چهار تا فحش قشنگ و مشتی به نازی دادم و برگشتم تو سالن
    روی مبل دراز کشیدم و سه سوت خوابم برد
    
    _ گوشیم و بده ببینم
    با صدای نکره ی هانی بلند شدم
    هانی و آرمان و دیدم که روی راه پله ایستاده بودن و جر و بحث میکردن
    آرمان گوشی هانی و گرفته بود و بالا نگه داشته بود تا هانی نتونه گوشیش و بگیره
    مرسی قد
    هانی با کلافگی گفت : آرمان گوشی رو بده دیگه
    آرمان باخنده گفت اول بگو داشتی به چی نگاه میکردی و میخندیدی بعد من گوشیت و میدم
    هانی با حرص پاشو کوبید زمین
    برگشت و وقتی دید من بیدارم گفت مائده ، عشقم، به این پسرعموی نفهمت بگو گوشی من و بده
    من خععیلی ریلکس شونه هامو بالا انداختم و گفتم مشکل خودته
    هانی برگشت و با عصبانینت چند بار بالا پایین پرید که گوشی رو بگیره
    اما نخیر
    مگه میشد گوشی رو از دست این نردبون گرفت
    آرمان با آرامش به هانی نگاه میکرد و به نرده تکیه داده بود
    بلند شدم برم کمک
    هانی تیشرت آرمان و کشید و گفت گوریل انگوی گوووشیم و بده
    صدای جر خوردن تیشرت آرمان اومد
    با تعجب سر جام وایسادم
    هانی جلوی آرمان بود و نمیتونستم چیزی ببینم
    هانی با اضطراف گفت ببخشید و برگشت سمت من
    اوه اوه اوه
    این چرا انقد قرمز شده
    هانی سریع از کنارم رد شد و رفت توی آشپزخونه
    برگشتم و به آرمان نگاه کردم
    اااااااااااوووووه مممای گاد
    هیکلت تو حلقم برادر
    پس بگو چرا این هانی سرخ و سفید شد
    ارمان وسط پله ها وایساده بود و با تعجب به تیشرت جر خوردش نگاه میگرد
    اووووف بابا
    الهی آرزو فدای سیکس پکت بشه
    رفتم نزدیک تر
    با خنده گفتم این تیشرت و از کجا خریدی؟؟
    آرمان سرشو بلند کرد و گفت
    عجیبه!!!! خدا تومن پول این و دادم
    بعد ی حالت متفکر گرفت و گفت یعنی هانیه انقد زورش زیاده
    زدم زیر خنده
    آرمان گفت بدبخت شوهرش و رفت بالا که لباسش و عوض کنه
    ولی لامصب چه هیکلی داشت
    اهع استغفرلله .... چشماتو درویش کن مائده
    چشم چشم وجدان جان
    
    رفتم طبقه ی بالا
    هیچ سرو صدایی نمیومد پس حتما همشون خواب بودن
    رفتم تو اتاق اول
    ترنم و آرزو روی تخت خوابیده بودن و شیوا بچم روی مبل خوابیده بود
    آآآآآآآخی دلم براش کباب شد
    رفتم تو اتاق دوم
    مهرشاد و فرشاد خوابیده بودن روی تخت
    نچ نچ کردم و در اتاق و بستم
    تو اتاق بعدی فاطی خوابیده بود و تو اتاق بعدیش فرشید بود حتما آرمان هم اینجا خوابیده بود
    آرتان هم که پایین بود
    راستی مگه اینا کار و زندگی ندارن ، چرا شرکت و ول کردن و گرفتن خوابیدن
    رفتم تو اتاق فرشاد و مهرشاد
    چند بار تکونشون دادم و صداشون کردم اما انگار نه انگار
    اهع
    همچنان در تلاش بودم و بلند بلند فرشاد و مهرشاد و صدا میکردم که در باز شد و آرمان اومد تو
    گفتم مگه شما نمیخواید برید شرکت
    آرمان سرشو به معنی نه تکون داد
    باز گفتم چرا نمیرید؟؟؟
    شونه هاشو انداخت بالا وقیافشو کج کرد به معنی همینجوری
    با کلافگی گفتم اه مگه زبون نداری
    ارمان لبخند زد و گفت آقایون مهندسا تا دو روز شرکت و تعطیل کردن
    ابرو هامو انداختم بالا و اومدم بیرون
    رفتم طبقه ی پایین
    یک راست رفتم تو اتاقی که آرتان خوابیده بود
    نچ نچ نچ
    این آق دکتر هم که مثل خرس قطبی خوابیده بود
    صداش زدم آرتااان؟؟؟؟
    گفت بله
    به به خوشمااان آمد ، بالاخره من یکی و از خواب بیدار کردم و به فحش نکشیدم و مثل آدم جوابم و داد
    گفتم تو مگه نمیخوای بری بیمارستان؟
    بدون اینکه چشماش و باز کنه گفت نه فقط سه شنبه و چهارشنبه باید برم
    _واقعا؟
    بازم با چشمای بسته گفت اوهوم
    دیگه حرفی نزدم و از کمدم سویشرت شلوارم و برداشتم و رفتم اتاقی که فاطی خوابیده بود
    لباسم و عوض کردم و موهام و شونه کردم
    آخه مگه میشه این بی صاحابا رو شونه کرد
    سر تا وایساده بودم و هی کمرم و خم میکردم و موهام و شونه میکردم
    آخخخخخخیییییش بالاخره تموم شد
    بدون اینکه موهام و ببندم رفتم پایین آرمان و هانی داشتن صبحانه میخوردن
    با یادآوری اتفاق صبح و پاره شدن تیشرت آرمان خندم گرفت
    نشستم روی صندلی پیش هانی
    سرمو بلند کردم که دیدم آرمان با تعجب به من نگاه میکنه
    درحال که خامه شکلاتی و روی نون تست میمالیدم گفتم
    چیه؟؟؟؟جن دیدی؟
    آرمان با چشمای گرد شده گفت موهای خودته
    گفتم پ ن پ موهای عمه ی نداشتمه
    گفت آخه تو مهمونی اون شب تا کمرت بود
    گفتم خب نخبه چون موهام و فر کرده بودم اونجوری شده بود
    گفت آهان
    بعد از صبحونه با هانی رفتیم تو حیاط
    هدفون توی گوشم بود و با هانی داشتیم دور حیاط قدم میزدیم
    موهام داشت آذیتم میکرد
    حال و حوصله نداشتم ببندمشون
    آخه بگو تو برای چیته موهات تا زانوت باشه
    هانی فهمید و موهام و دم اسبی بست
    آخیش راحت شدم
    شیطونه میگع برم موهام و کوتاه کنما
    اما شیطونه غلط کرده مگه از جونم سیر شدم
    مهرشاد اگه ی سانت از موهام کم بشه میکشم
    البته به اون ربطی نداره ها خودم دلم نمیخواد کوتاشون کنم
    آخه..
    آخه..... سپهرم موهام و دوست داشت
    بغض به گلوم چنگ زد
    سرم و تکون دادم و فکرم و از یاد سپهر آزاد کردم
    بعد از این که کمی ورزش کردیم رفتیم تو سالن نشستیم
    ساعت یازده بود همه ی بچه ها یکی یکی اومدن پایین
    اما فرشاد و مهرشاد نیومدن
    شیوا گفت من حوصلم سر رفته
    فرشید گفت منم همینطور
    بلند شدم از جام
    هانی گفت کجا
    گفتم برم اون دوتا غول و بیدار کنم بریم بیرون
    هانی و فاطی و ترنم و آرزو و شیوا دنبالم اومدن
    رفتیم تو اتاقشون
    شیش تامون دور تخت وایساده بودیم
    فاطی گفت خوب خانوما وقتشه که گروه کر تشکیل بدیم
    ارزو با تعجب گفت یعنی چیکار کنیم
    هانی لبخند زد و گفت هیچی عزیزم فقط خودتو خالی کن
    شیوا با هیجان گفت شمارش معکوس
    سه
    دو
    یک
    
    با شمارش شیوا شروع کردیم به جیغ زدن
    آرزو با گیجی نگامون کرد اما وقتی فهمید موضوع چیه اونم شروع کرد به داد و بیداد کردن
    مهرشاد از ی طرف پرت شد روی زمین
    و فرشادم با اون هیکل گندش گرومپ افتاد روی زمین
    دست از جیغ زدن برداشتیم و زدیم زیر خنده
    فرشاد چند تا فحش آبدار بهمون داد و ما از اتاق زدیم بیرون
    خلاصه..
    ناهار و همگی باهم دست به دست هم درست کردیم
    اونم چه ناهاری
    املتی که نصفش سوخته بود
    ولی خوب کیف داد
    اما میدونید یخورده شور بود
    یخورده هم که نه ، جوری شود بود که خود سرآشپز هم حالش به هم خورد
    اگه گفتید سرآشپز کی بود؟؟؟ بعله بعله تشویق نکنید
    سرآشپز بنده بودم
    آرتان و آرمان و شیوا و فرشید و آرزو که اصلا به غذا لب نزدن
    من و فاطی و هانی و ترنم هم برای اینکه وانمود کنیم غذامون خعیییلی خوشمزس داشتیم به زور میخوردیم
    ما از رو نرفتیم تا آخر فرشاد پیتزا سفارش داد ..
    ساعت پنج بعدازظهر بود
    حوصلم بدجور سر رفته بود
    پسرا داشتن فیلم میدیدن و ما هم بلاتکلیف توی سالن بالا نشسته بودیم
    بالاخره تصمیم گرفتیم بریم بیرون
    

    یعنی خوشم میادااااا
    خوشم میاد هیچوقت نمیدونم چی بپوشم
    بعداز پنج دیقه شال و شلوار و مانتوی مشکی پوشیدم
    خوبه حالا میدونم آخرش مشکی میپوشم ولی بازم عین این منگلا جلوی کمد وایمیسم
    نگاهی به قیافم کردم
    بد نبود اما با یکم آرایش بهتر میشد
    اومدم که دست به کار بشم که در اتاق باز شد و هانی اومد تو
    بادیدن لباس من گفت به قرآن اگه بزارم پاتو از این در اونور تر بزاری
    گفتم چرا؟؟؟؟
    گفت من هانیه نیستم اگه اون مانتو مشکی و بزارم بپوشی
    باکلافگی گفتم خو چی بپوشم
    هانی لبخند پیروز مندانه ای زدو به سمت کمد رفت
    یدونه مانتوی آبی آورد ، آبی نه ها تو مایه های سرمه ای بود
    شلوار تنگ سفید و شالی به رنگ مانتوم که سر و تهش سفید کار شده بود
    همه رو داد دستم و منم سریع برای اینکه غر غر نکنه پوشیدمشون
    هانی خودش تیپ قرمز مشکی زد و با کمی آرایش رفت بیرون
    رفتم جلوی میز آرایش
    موهام و بستم و برای اینکه حال و حوصله جمع کردنش و نداشتم بافتمش و آزاد به جلو انداختم
    ی کش سفید هم بستم بهش
    ووووواااای خعععیلی نازززز شد
    به زور و هزار زحمت خط چشم نازکی کشیدم
    کمی ریمل و ی رژ کبود زدم
    رژ تیره بیش از حد بهم میومد
    نگاهی دیگه به لباسام کردم
    نه
    خوشمان نیامد
    سریع شلوار و شال مشکی پوشیدم و مانتوی بلند و جلو باز مشکی که دم آستینش راه راه سفید مشکی بود و پشتش نویسه سفید داست و پوشیدم
    کمی عطر زدم
    سریع کیف و کفش سفید و برداشتم و از اتاق اومدم بیرون
    همه به جز آرتان و آرمان اومده بودن
    هانی تا من و دید یدونه چشم غره مشتی بهم رفت
    بالاخره آقایون تشریف آوردن
    آرمان و باش !!!! اوهوع
    به به تیپ آرتان وو نگا
    کثافتا دوتاشون تیشرت پوشیده بودن و هیکلشون و به نمایش گذاشته بودن
    یعنی جون میده بازوشون و بگیری و بری خرید تا دخترا ببینن و از حسودی دق کنن (البته با عرض پوزش)
    
    همه سوار ماشین شدیم
    من سوار ماشین خودم شدم
    هانی جلو نشست و آرزو و شیوا و فاطی عقب نشستن
    ترنم رفت با مهرشاد و فرشید
    آرتان و فرشاد و آرمان هم با ماشین فرشاد اومدن
    رسیدیم به ی کافه خوشگل و شیک
    همه ریختیم پایین
    پسرا روی میز چهارنفره ای نشستن
    مهرشاد و ترنم و شیوا و آرزو هم روی میز دیگه ای نشستن
    من و هانی و فاطی هم روی میز دیگه ای نشستیم
    من بستنی سفارش دادم هانی نسکافه و فاطی هم بستنی
    سفارشارو آوردن
    اکیپ پسرا روبروی میز ما بودن
    یکی از پسرا روی اعصابم بود
    هنوز دوتا قاشق از بستنی و نخورده بودم که همون پسره اومد سر میزمون
    ما سه تا هم عین خیالمون نبود
    ی نگا به بچه ها کردم
    مهرشاد داشت با لبخند به میز ما نگاه میکرد
    میدونست الان ی بلایی سر پسره میارم که نیومد جلو
    پسره گفت خانومی؟؟؟
    اه اه اه بدم میاد از این بچه بازیا، خانومی دیگه چه سیقه ایه
    سرم و گرفتم بالا
    یاخود خدا این چرا موهاش و اینجوری کرده
    فکر کنم موهاش ی وجب بود و اون ی وجب و صاف کرده بود به بالا
    انگار برق گرفته بود بنده خدا رو
    گفتم بله؟؟
    تا قیافم و از نزدیک دید گفت جوون چشاشو
    فاطی فکر کنم به غیرتش بر خورد گفت هووی گلابی درست صحبت کن
    پسره توجهی نکرد
    سرشو آورد سمت گوشم و گفت
    من ی ویلا دارم نزدیکی اینجاس پول خوبی بهت میدم بیا بریم خوش میگذره و یکم......
    چشمک زد و رفت رو میز خودشون نشست
    چشمای هر ستامون گرد شد
    اون بی شعور فکر کرده من کیم
    با ظرف بستنیم رفتم سر میزشون هانی و فاطی هم با چیز میزهایی که سفارش دادن اومدن
    گفتم هی مستر (آقا به انگلیسی)؟؟
    سرشو بلند کرد و گفت جونم هلو؟؟میای دیگه؟؟
    هانی با عصبانیت گفت همه ی کارایی که مامان جونت و ابجی تو انجام میدن و که بقیه انجام نمیدن مو قشنگ
    فاطی گفت پس کارایی که مخصوص خانواده شماس وبه بقیه پیشنهاد نکن خوشگل
    اومدم بزنم تو سرش دیدم بستنی تو دستمه
    بستنی و شوت کردم تو صورتش
    فاطی هم چون نزدیک پسره بود و پسره دکمه های بالاش باز بود ، بستنی آب شدش و ریخت تو یقش
    پسره که کلا خفه شده بود
    هانی هم این وسط جوگیر شد و نسکافه رو پاشید روش
    همه ی کسایی که تو اونجا بودن میخندیدن حتی دوستاش
    گوشیم و از جیبم درآوردم و ی عکس ازش گرفتم و گفتم خعییلی جیگر شدی عسیسم
    این و گفتم و باهانی و فاطی به سمت در خروجی کافی شاپ رفتیم
    به محض اینکه پامون و از در گذاشتیم بیرون سه تایی زدیم زیر خنده
    

    ..
    یک هفته از اون ماجرا ها میگذره
    به زور بچه ها اومدیم باغ
    باباجون بالاخره غرورش و کنار گداشت و گفت که متاسفم و من و ببخش
    منمم به ظاهر گفتم که بخشیدمش دیگه حالم داره از زندگی بهم میخوره
    واقعا روزام تکراری شدن
    نمیدونم چیکار کنم
    تو باغ نشسته بودم و فکر میکردم
    اونم به چی؟؟ به روزای تکراریم
    وای خدایا
    چی میشد آقاجون لج نمیکرد و من وارد نظام میشدم
    ای خدا ...
    چشمامو بستم و تو فاز خودم بودم
    ناگهان چیزی پرید روم
    با جیغ چشمامو باز کردم و نگین و دیدم
    از دیدنش دوباره جیغ کشیدم و بغلش کردم
    نگین گفت : سلام داله جووونم دلم برات تنگ شده بود
    محکم چند بار بوسش کرد و گفتم الهی خاله فدات شه منم دلم برات تنگ شده بود
    نگین از بعلم جدا شد و من تازه مادرفولادزره نه نه ببخشید مینا رو دیدم
    رفتم پریدم بعلش که گفت خاک تو سرت نکنم
    به تو هم میگن خواهر
    گفتم چررررا خواهر گلم؟
    گفت ما دو هفتس رفتیم شیراز شد تو یک بار زنگ زدی حالمون و بپرسی
    باگیجی سرمو خاروندم و گفتم مگه رفته بودی شیراز
    مینا دستاشو به معنی خاک تو سرت ، بالا پایین کرد نگین با خوش رویی گفت آره داله برات سوداتی آوردم
    بغلش کردم و گفتم چقد برا خاله سوغاتی آوردی؟؟
    دستای خوشگل و کوچولوشو ازهم باز کرد و گفت انقد
    باز بوسش کردم و با مینا رفتیم تو خونه
    
    سعید ، همسر مینا تو حال پیش مامان نشسته بود
    گفتم سلام آقاسعید رسیدن بخیر
    سعید به احترام من بلند شدو گفت سلام مائده خانوم
    ممنون
    رفتم روی مبل نشستم و نگین همچنان تو بغلم بود
    گفتم خوش گذشت ؟
    گفت جای شما خالی بود
    مینا اومد کنارم نشست
    آروم گفت ولی خدایی چه عمویی داشتیم و خبر نداشتیم
    با گیجی گفتم چی؟؟ کی؟؟؟
    مینا گفت عمو خارجکیه رو میگم
    بازن با گیجی گفتم ها!؟؟؟
    نگین پرید وسط و گفت
    عع داله چلا انقد خنگ شدی؟ عمو موتضی(مرتصی) رو میگه دیگه
    خندیدم و گفتم الهی فدای مرتضی گفتنت بشم نخودچی من
    رو کردم به مینا و گفتم دیدیشون؟
    گفت آره ولی خودمونیم ما پسراش به چشم برادری خعیلی جیگر بودن
    به سعید که گرم صحبت با مامان بود اشاره کردم و گفتم خااک بر سرت مثلا شوهر داریا
    نگین خندید و گفت داله مامانم که گفت به دشم(چشم)
    برادلی
    خندیدم و گفتم اهان بعله بعله .
    این نخودچی هم بیشتر از سنش میفهمه ها
    ای روزگاااار
    مینا اینا شام و موندن خونه ی ما
    بعداز شام هم رفتن پیش باباجون و بعد رفتن خونشون
    هعععی بازم خوب شد نگین اومد
    وگرنه من از تنهایی دق میکردم
    
    صبح زود بلند شدم و طبق معمول کمی تو باغ نرمش کردم
    صبحونه رو خوردم و بیکار جلوی تی وی نشسته بودم
    اه اه اه
    این جعبه جادویی هم دیگه سرگرمم نمیکنه
    چشمام و بستم
    بازم تصویر سپهر اومد جلوی چشمم
    ای خدا ... چرا من نمیتونم فراموشش کنم آخه
    خوب معلومه
    چون.... چون هنوزم دوستش دارم
    چون هنوزم دلم پیش چشمای گیر کرده
    رفتم تو اتاقم
    سرم و چرخوندم که ببینم با چی میتونم خودم وسرگرم کنم که اون آشغال از یادم بره
    به به
    گیتار عزیزم
    خدامیدونه چند وقته بهش دست نزدم
    گیتار و برداشتم و دویدم و رفتم تو باغ
    دویدم و رفتم پشت ساختمونا تا هیچ کس نبینم
    گیتارو گرفتم تو دستم
    بدون هیچ فکری شروع کردم به گیتار زدن
    نمیدونم چرا این شعر به ذهنم رسید
    در واقع واقعیت بود
    شروع کردم به خوندن
    ((دستشو بگیر بی خیال من
    خوش به حال اون بد به حال من
    دوری از چشات واسه ی دو روز
    زندگیم و سوخت آی دلم بسوز))
    آره سپهر .. دست نازیلا رو بگیر ..
    مگه اینجا مائده ای هم وجود داره؟
    ((آی دلم بسوز آخ دلم بسوز
    دوسش دارم و میخوامش هنوز
    من هنوز دلم پیش چشماشه
    نمیخوام دیگه با کسی باشه))
    بغض به گلوم چنگ زد
    آره دل بدبخت من بسوز...
    آره بایدم بسوزی .. سزای عشق سوختنه
    ((آی دلم بسوز آخ دلم بسوز
    اون عزیزمه میخوامش هنوز
    من هنوز دلم پیش چشماشه
    نمیخوام دیگه با کسی باشه))
    معلومه ...
    معلومه که اون هنوز عزیزمه
    معلومه که هنوزم دلم پیش اون دوجفت تیله ی مشکیه
    با بغض ادامه دادم
    ((هر دفعه هی دا میکنم
    حرفتو از کسی نشنوم
    اما باز هی تو تکرار میشی
    باز میبینم که دیوونتم
    سردمو از خوشی خالیم
    توی بد حال و احوالیم
    دستت و از تو دستاش بگیر
    اون نگاتو ازش پس بگیر
    اون نگا تو ازش پس بگیر))
    ای خدددددا..
    سپهر من الان دستش تو دست اونه
    من میخوامش
    من هنوزم دوسش دارم
    خدا اینه عدالتت
    اینه..
    تیکه ی آخر و با عصبانیت خوندم
    (( آی دلم بسوز آخ دلم بسوز
    دوسش دارم و میخوامش هنوز
    من هنوز دلم پیش چشماشه
    نمیخوام دیگه با کسی باشه))
    
    با حرص گیتاروپرت کردم کنار
    نفس نفس میزدم
    دلم میخواست گریه کنم
    دلم میخواست اما نمیشد
    لعنت به عشق لعنت به عشق
    چشمامو بستم و سرمو رو به آسمون گرفتم
    نمیدونم چند دقیقه تو اون حالت بودم که صدای زنمو شیدا رو شنیدم که با تعجب گفت مائده؟
    سرمو بلند کردم و با بغض بهش نگاه کردم
    زنمو فهمید چمه
    اومد نزدیک و محکم بغلم کرد
    گفت الهی فدات بشم
    چرا گریه نمیکنی؟ گریه کن تا خالی شی
    آخه چرا انقد خودتو رنج میدی
    از بغلش در اومدم و لبخند زدم
    میدونستم زنمو شیدا راز دار خوبیه
    باصدای خش دار گفتم
    دلم براش تنگ شده
    زنمو باز بغلم کرد و گفت مائده ، گلم، تو دیگه باید فراموشش کنی
    اون داره زندگیشو میکنه توهم باید بیخیالش بشی و زندگیتو بکنی
    طبق معمول پوزخند زدم
    چرا هیچکس نمیفهمید که نمیتونم فراموشش کنم
    بدون هیچ حرفی گیتار و برداشتم و رفتم تو اتاقم
    روی تخت دراز کشیدم و به چهره ی زیبای سپهر فکر کردم
    
    تو حال و هوای سپهر بودم که صدای فاطمه و ارزو اومد
    جواب سلامشون و تو اون حالت دادم
    فاطی با تعجب گفت خوبی؟
    پوزخند زدم و گفتم آره
    آرزو گفت مائده چیزی شده؟
    بازم پوزخند زدم و گفتم نه
    یکم چرت و پرت گفتن و وقتی دیدن جوابم فقط نه و آره است رفتن
    رفتم در اتاق و بستم
    چراغ و خاموش کردم و نشستم گوشه ی اتاق.
    ........
    یک هفته بعد
    صدای پچ پچ مامان و مهرشاد و شنیدم
    مامان گفت :
    مهرشاد نمیدونم چرا باز اینجوری شده
    مثل پنج سال گذشته نه لب به غذا زد نه چیزی گفته
    میگما تو برو ی چیزی بهش بگو شاید به حرفت گوش کنه
    صدای در زدن اتاق میومد
    حتی یک میلی متر هم از گوشه ی اتاق جابه جا نشدم
    مهرشاد اومد تو و نشست روبروم
    به یک نقطه خیره شده بودم
    گفت
    زلزله نمیخوای شام بخوری
    تنها واکنش من سکوت بود
    ادامه داد
    نگین اومده ها ، منتظره تا با خاله ی خوشگلش شام بخوره
    و بازهم سکوت
    مهرشاد عصبانی شد:
    د لامصب چت شده ؟ اون زبون شیش متریت و مگه بریدن ، خو حداقل ی چیزی بگو بفهمم رنده ای یا مردی
    هانیه اومد حرف نزدی
    فاطمه اومد حرف نزدی
    نگین اومد حرف نزدی
    من چی کار کنم دیگه آخه ؟ خوب حداقل بگو مشکلت چیه
    حرفشو قطع کردم و آروم زمزمه کردم
    .سپهر.
    با تعجب بهم نگاه کرد
    دستشو تو موهاش فرو کرد و گفت بعد پنج سال هنوزم نمیخوای فراموشش کنی
    بابا بسه دیگه ... کلافم کردی
    این و گفت و رفت بیرون و در و کوبید به هم
    و باز تنها واکنش من سکوت بود
    نمیدونم چند ساعت گذشت
    ولی همه جا ساکت شده بود و من هنوز تو تاریکی به اون نقطه ی نا معلوم زل زده بودم
    گوشیم و از کنارم برداشتم
    نت و روشن کردم و رفتم توی گروه
    چند نفر دل نوشته گذاشته بودن ولی حال نداشتم بخونم
    تایپ کردم
    (✍...دلتنگی...
    واژه ای ست که،،
    با هیچ لغت نامه ای...
    نمی توان تفسیرش کرد،،
    فقط باید دلتنگ باشی...
    تا بفهمی دلتنگی چیست...)
    هعععی خدا
    بلند شدم چراغ و روشن کردم
    مگه قرار نبود زلزله بشم
    مگه به خودم قول نداده بودم دیگه بهش فکر نکنم
    لعنت به من که انقد بد قولم
    مانتو و شالم و پوشیدم
    دلم میخواست برم بیرون قدم بزنم
    نگاهی به ساعت کردم ، ساعت یک بود
    بی توجه به زمان و مکان و... از خونه زدم بیرون
    شدیدا احساس گرسنگی میکردم
    داشتم به طرف در باغ میرفتم که سرم گیج خورد
    قدم بعدی و که برداشتم دنیا به دور سرم چرخید
    و دیگه هیچی نفهمیدم
    
    آروم نالیدم _ آی سررررررم
    صدای شاد عمو مهدی و شنیدم که گفت بهوش اومد برو به بچه ها خبر بده
    و صدای خوش حال فاطی و که گفت چشم عمو چشم
    چشمام و آروم باز کردم
    عمو مهدی و بابا و مهرشاد و مامان بالا سرم بودن
    مامان درحال که اشک میریخت گفت الهی فدات بشم مادر من و که جون به لب کردی
    قدرت حرف زدن نداشتم
    با هزار زور و زحمت لبخند زدم
    در باز شد و آرتان با لباس پزشکی و ی پرستار اومدن تو
    آرتان تا چشمای باز شده ی من و دید گفت
    به به دخترعمو ، چه عجب شما افتخار دادی چشماتو باز کنی
    نمیدونم چرا وقتی آرتان و تو اون لباس دیدم خندم گرفت
    درحالی که با پرستاره داشتن وضعیت من و چک میکردن خندید و گفت خدایی تو ساعت یک نصفه شب تو باغ چیکار میکردی؟
    با تعجب به هزار زور و زحمت گفتم من تو باغ بودم ، اصلا من چرا اومدم بیمارستان
    بابا خندید و گفت : به خانوم و نگا بعد از دو هفته به هوش اومده تازه میگه من چرا اومدم بیمارستان
    با صدای تقریبا بلند گفتم دوووو هفته ، آخه چرا
    مهرشاد گفت نمیدونم شما شال و کلاه کرده بودی که کجا بری، تو باغ گویا سرت گیج میخوره و از هوش میری
    گفتم اینو که میدونم ، آخه چرا دو هفته
    عمو مهدی گفت وقتی از هوش میری می افتی و سرت میخوره به لبه ی باغچه
    آرتان ادامه داد
    اخه باغ به اون بزرگی ، نمیدونم تو چرا باید لب باغچه راه بری
    همه خندیدن
    بابا گفت پسرم کی مرخص میشه؟
    آرتان گفت وضعیتش که خوبه، حالشم که از من بهتره ، همین امروز یا فردا مرخص میشه
    بعد با ی با اجازه از اتاق رفت بیرون
    ...
    طبق گفته ی آقا دکتر همون روز مرخص شدم
    رابطه ام با همه بهتر شده بود
    خودمم نمیدونم فازم چیه ، ی روز خوبم و ی روز دپرس
    تقریبا یک ماهه که از اون ماجرا میگذره
    فردا شب قراره مراسم ازدواج مهرشاد و ترنم برگزار بشه
    فکر کنم من بیشتر از همه ذوق و شوق دارم
    دیروزم با دخترا رفتیم خرید
    یدونه لباس خوشگل مشکی انتخاب کرده بودم که بچه ها نزاشتن بخرمش
    دیگه منم بیخیال شدم و لباس مجلسی قرمز و بلندی خریدم
    وای واقعا قشنگ بود و دل تو دلم نبود که شب عروسی بشه و من بپوشمش
    عین این بچه ها تو خونه راه میرفتم و قر میدادم
    کلا حالم از این رو به اون رو شده بود
    فکر کنم وقتی سرم به سنگ باغچه خورد ، سیم هام به حالت اولیه برگشتند

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 522
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,812
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,693
  • بازدید ماه : 44,140
  • بازدید سال : 317,576
  • بازدید کلی : 11,814,716