close
مجتمع فنی تهران
رمان خانم سنگی قسمت دوم
loading...

رمان فا

  تازه یادم افتاد که کفش نخریدم    وای خاک به سرم    به هانی اس دادم که گفت شرمنده با مامانم و رها تازه از خرید اومدیم حال و…

رمان خانم سنگی قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 283 پنجشنبه 04 آذر 1395 : 13:59 نظرات ()

  تازه یادم افتاد که کفش نخریدم
    وای خاک به سرم
    به هانی اس دادم که گفت شرمنده با مامانم و رها تازه از خرید اومدیم حال و حوصله ندارم
    به فاطی اس دادم که کلا پیچوند و از زیرش در رفت
    تنها آرزو مونده بود
    رفتم طبقه ی بالا
    آرتان و آرزو و زنمو تو سالن نشسته بودن و داشتن فیلم میدیدن
    امروز جمعس آهان پس بگو چرا آرتان خان تو خونه اند
    به جمعشون پیوستم
    سلام علیک کردیم.....................



 
    بعداز چند دقیقه گفتم آرزوووو جووونم؟؟؟
    آرزو درحالی که به تی وی زل زده بود گفت چی میخوای؟
    با التماس گفتم میای بریم خرید به خد.....
    نزاشت حرفم تموم شه و گفت آی مائده حرفشم نزن
    به خدا اصلا حال و حوصله ندارم
    با حرص گفتم لوس نشو دیگه ، تنهایی نمیتونم برم
    گفت آرتان میخواد بره لباس بخره توهم باهاش برو
    با ذوق به آرتان نگاه کردم
    با التماس گفتم آررررتتتتان؟؟
    نذاشت ادامه بدم و گفت نچ
    زنمو گفت عع آرتان لوس نشو دیگه مگه الان به آرزو التماس نمیکردی باهات بیاد ، مائده میاد دیگه چه فرقی داره
    لبخند دندون نمایی زدم
    معلوم بود آرتان میخواد حرص من و در بیاره چون گفت آخه این سلیقش خوبه؟؟؟؟
    گفتم ایش خیلی هم دلت بخواد ، اصلا با یکی دیگه میرم
    بلند شدم برم که آرتان گفت شوخی کردم بابا برو حاضر شو تا بریم
    با ذوق گفتم راست میگی؟
    بلند شد و درحالی که به اتاقش میرفت گفت آره فقط زود حاضر شو که حالو حوصله ندارم
    سریع رفتم تو اتاقم
    مانتوی سرمه ای با شال و شلوار مشکی پوشیدم
    سریع کمی رژ زدم
    مژه هام که به اندازه ی کافی بلند هست
    موهام و سریع بافتم و از پشت انداختم توی مانتوم تا دیده نشن
    به مامان اطلاع دادم و رفتم تو باغ
    آرتان دم فراری خوشگلش ایستاده بود
    نگاهی به تیپش کردم
    تیشرت سرمه ای و شلوار مشکی
    به به ست هم که کردیم
    ولی شیطونه میگه بزنم لهش کنما
    بیشعور با اون تیشرتش هیکلشو به نمایش گذاشته بود
    همینجوری محو نگا کردنش بودم که گفت سوار نمیشی
    پختم بابا
    بدون هیچ حرفی سوار شدم
    توی راه جز پرسیدن آدرس پاساژ حرفی نزدیم
    وارد پاساژ شدیم و اول رفتیم قسمت مردونه
    شونه به شونه ی همدیگه راه میرفتیم
    البته شونه به شونه هم که نه
    من با قد 170 پیشش جوجه بودم ، فکر کنم قدش 190 اینا باشه
    نردبون دراز !!
    پشت ویترین کت و شلوار مشکی و شیکی و دیدم
    اصلا حواسم نبود صداش کردم نردبون؟
    خودم خندم گرفته بود
    آرتان متعجب گفت جاااانم؟؟
    گفتم هیچی اون کت و شلوار و بنگر
    به ویترین نگاه کرد و گفت هعییی بد نیست
    ای بیشعور ، به انتخاب من میگه بد نیست
    خواستم برم که گفت کجا
    گفتم تو که خوشت نیومد
    گفت شوخی کردم بابا
    این و گفت و وارد مغازه شد
    میگم این بیشعوره شما باور میکنم
    اصلا انگار نه انگار که من وجود دارم
    مثل گاو سرشو انداخت پایین و رفت تو
    نرررررددددبووون :(
    رفتم داخل مغازه
    پسره کت و آورد و آرتان رفت پرو کنه
    دم اتاق پرو وایساده بودم و تو این فکر بودم که با اون قد درازش چجوری میخواد لباسشو تو این اتاق کوچیک عوض کنه که صدای پیس پیس اومد
    برگشتم و دیدم صاحب مغازه با لبخند داره به من نگاه میکنه
    با چشماش به برگه ای اشاره کرد
    حتما شمارش و توش نوشته بود
    اخمامو کشیدم تو هم و گفتم نیشتو ببند مرتیکه ی الاغ
    مرده تعجب کرد و خودشو جمع و جور کرد و نیشش و بست
    خدایی دمم گرم ... جذبه رو داشتید
    ماشالله ماشالله برم اسفند برای خودم دود کنم
    در حال چرت و پرت گفتن با خودم بودم که آرتان اومد بیرون
    آخه من میگم سلیقم حرف نداره ها
    ولی لامصب این آرتان پدرسوخته چقدر جذاب شده با کت و شلوار
    لبخند ژگوند زد و گفت چطوره
    نگاهی به سرتاپاش کردم و گفتم عالیه
    تو آیینه به خودش کرد و از مسخره گفت چه جذاب شدم
    خندیدم و گفتم اعتماد به سقفت تو حلقم
    

    خندیدو رفت لباس و دربیاره
    برعکس قبل سریع اومد
    رفتیم پیش فروشنده و با گفتن قیمت شاخ درآوردم
    اه اه اه
    حیف یک و پونصد که بدی به کت و شلوار
    آرتان پول و حساب کرد و رفتیم که برای من صندل بگیریم
    دخترا جوری به من و آرتان نگاه میکردن که نگو
    دو سه تا دختر داشتن به آرتان نخ میدادن
    آرتان هم که عین خیالش نبود
    وای خدایا عجب دور و زمونه ای شده
    یکی از اون دخترای جلف اومد سمت ما
    منم که جوگیر... به غیرتم بر خورد
    دستش و گرفتم
    آرتان با تعجب به دستامون نگاه کرد و هیچی نگفت
    با غرور از پیش اون سه تا رد شدم
    وای مادر جان !! جوری نگام کردن که ی لحظه ترسیدم
    ووااااخدا شفاشون بده
    تا از پیش اونا رد شدیم دستشو ول کردم
    سریع ی صندل قرمز انتخاب کردم و خریدم
    از پاساژ خارج شدیم و سوار ماشین شدیم
    _ ساعت چنده؟؟
    آرتان گفت6
    _ وا یعنی دوساعته که خرید کردیم
    خندید
    _ فکر کنم رکورد زدی
    _دقیقا
    تا رسیدن به خونه بازم هیچی نگفتیم
    از ماشین پیاده شدم و تشکر کردم و وارد خونه شدم
    
    عروسی با خوبی و خوشی تموم شد
    خیلی خیلی خوش گذشت
    حس بدی داشتم که مهرشاد داره میره اما وقتی میدیدم ترنم میتونه داداشم و خوشبخت کنه این حس بدم از بین رفت
    سامیار پسر عمو مرتضی از آمریکا خودشو رسوند و همه رو سوپرایز کرد
    برعکس آرتان و آرمان که چشماشون طوسی بود ، آرزو و سامیار چشماشون مشکی بود.
    دم خونه مهرشاد و ترنم وایساده بودیم
    ترنم داشت بغل خاله گریه میکرد
    اه اه
    انگار میخواد بره سفر قنده هار
    همه با لبخند به این صحنه نگاه میکردن
    بلاخره بعد از کلی عر عر کردن ، نه بخشید گریه کردن
    از هم جدا شدن
    ترانه (آبجی ترنم )جوری که خودمون بشنویم خوند
    امشب چه شبیست شب....
    سریع یدونه زدم پس کلش که باعث شد شوهرش رضا بلند بزنه زیر خنده
    بالاخره بعد از کلی ماچ و ب*و*س*ه اونا رو شوت کردیم تو خونه و رفتیم خونه هامون
    *****
    یک ماه از عروسی میگذره
    داشتم چمدونم و میبستم
    چون آرزو خانوم و فاطی خره ه*و*س شمال کردند
    قرار شد که من و فاطی و هانی و آرزو و ترنم با سامیار و فرشاد و آرمان و آرتان و مهرشاد بریم
    هانی رو که به هزار زور و زحمت راضی کردیم که بیاد
    عمو های عزیز بنده اجازه صادر نکردن که فرشید و شیوا بیان
    نمیدونم چرا !!!!!
    همه حاضر و آماده تو حیاط ایستاده بودن
    رفتم و به جمع سلام کردم
    همه به سمت پارکینگ رفتیم
    سریع گفتم من که میخوام ماشینم و بیارم
    فرشادم بعد من گفت منم همینطور
    مهرشاد هم گفت منم میارم
    _پس حله
    همه ی دخترا به جز ترنم سوار ماشین من شدن
    ترنم و مهرشاد هم باهم اومدن
    بقیه ی پسرا هم سوار ماشین فری قشنگ شدن (منظورم فرشاده)
    ولی میگما
    ضایع نیست ی جنسیس پیش فراری و لامبورگینی؟؟
    نه بابا چیش ضایعس
    دلشونم بخواد
    ماشین به این خوشگلی
    شیطونه میگه ماشین بابا رو کش برم ولی شیطونه غلط کرده :)
    داشتم ماشین و میبردم بیرون که بابا جون و مریم جون (مامان هانی )وزنمو ها و مامانم و دیدم که منتظر ما بودن
    اوووف حالا انگار کجا میخوایم بریم
    شیشه و دادم پایین
    باباجون با لبخند گفت دخترای گلم مواظب خودتون باشید
    رابطه ام با باباجون خیلی خوب شده بود
    همه باهم گفتیم چششششم
    بالاخره بعد از کلی سفارش راه افتادیم
    داشتم با خیال راحت رانندگی میکردم که فاطی گفت
    ااای بابا ی آهنگی ، کوفتی ، زهرماری بزار بابا دلمون گرفت
    _ باشه بابا چرا میزنی
    ضبط و روشن کردم
    آهنگ (از خدامه) از یاسین پخش شد
    
    تو دلت باهامه من از خدامه
    که با من باشی عزیزم
    وقتی باشی باهام هیشکیو نمیخوام
    دنیامو به پات میریزم
    تو شدی جونم میدونم خوبیاتو
    به تو مدیونم میمونم همیشه با تو
    کیو میشناسی قد من عاشقت شه
    نگیری از من خنده هاتو
    ((هممون شروع کردیم خوندن))
    کی هوادار تو میمونه من دیوونه با توام تنها
    کی به جز من تو رو میفهمه تو شدی سهم دلم از دنیا
    کی هوادار تو میمونه من دیوونه با توام تنها
    کی به جز من تو رو میفهمه تو شدی سهم دلم از دنیا
    .
    داشتنت چقد خوبه هر چی پیش اومد خوبه
    خوشبختیم به تو وابسته اس
    بیخیال غم میشم دوباره خودم میشم
    از این عشق مگه بهتر هست
    همرامی همراتم محو تماشاتم
    که انقدر زیبایی
    هر چی میگذره بازم بیشتر میشه احساسم
    مرسی که اینجایی
    (( دیگه دست از خوندن برداشتیم ، کلا عربده میکشیدیم))
    کی هوادار تو میمونه من دیوونه با توام تنها
    کی به جز من تو رو میفهمه تو شدی سهم دلم از دنیا
    کی هوادار تو میمونه من دیوونه با توام تنها
    کی به جز من تو رو میفهمه تو شدی سهم دلم از دنیا
    اهنگ تموم شد..
    سرم و چرخوندم
    وا بسم الله
    سامیار و آرتان و آرمان و فرشاد داشتن با دهن باز و چشمای گرد شده نگاهمون میکردن
    اینا چرا اینجوری شدن
    یاد آهنگ خوندنمون افتادم و بلند زدم زیر خنده
    خو معلومه بایدم تعجب کنن
    فاطی و آرزو که داشتن اون عقب بندری میرقصیدن
    هانی هم عین این آمازونی ها دستش و به جهات مختلف تکون میدادن
    منم که ی دستم رو فرمون بود و با دست دیگم بشکن میزدم
    ****
    با صدای موج دریا انگاری آرامش به وجودم تزریق میشد
    همه لب دریا نشسته بودیم و سکوت کرده بودیم
    انگار همه نیاز به آرامش داشتن
    انگار همه محتاج دریا بودن
    تو فاز دریا بودم که آرزو اعتراض کرد
    _ای بابا مردیم از گرسنگی
    گفتم _ میخوای باز از اون املت های خوشمزم برات درست کنم
    _ وای ن ن دستت درد نکنه از گرسنگی بمیرم بهتره تا املت سوخته ی شور تو رو بخورم
    _واقعا ممنونم که به املت من انقد ارادت داری
    همه زدن زیر خنده
    بلند شدیم رفتیم توی ویلا
    ویلایی که اومدم ویلای ما بود
    ویلا کاملا روبروی دریا قرار داشت که کلا سه طبقه ی هشتصد متری بود
    طبقه ی پایین یعنی زیر همکف سالن کوچیکی با باشگاه جمع و جور و استخر قرار داشت
    من نمیدونم استخر برای چیشون بود :|
    طبقه ی اول هم کلا سالن بود و طبقه ی دوم هم ده تا اتاق بود
    همه تو اتاقا مستغر شدیم
    (چنان گفتم مستغر شدیم که انگار دارم به فرمانده ی عملیات گزارش میدم)
    خلاصه بعد از کلی دعوا بر سر اتاقا و بزن بزن رفتیم بیرون ناهار و خوردیم و باز برگشتیم ویلا
    از شدت خستگی همه خوابیده بودند
    ولی من و فاطی و هانی و ارزو عین جغد بیدار بودیم
    ترنم خانومم که بغل آقاشون داشتن لالا میکردن
    هانی_ مائده گیتارت و آوردی
    _ آره مگه میشه من گیتارم و جا بزارم
    _پس بیاید بریم لب ساحل
    آرزو با ذوق گفت آخ جووون بریم
    
    دم ساحل نشسته بودیم
    _ی دهن برامون میخونی بانو
    با صدای فاطی به سمتش برگشتم
    _نخیر افتخار نمیدم
    _چرا
    _بعدا الان حسش نیست
    _اوکی ما رفتیم تو ویلا نمیای؟
    _وااا تازه اومدی که
    ادای من و درآورد : بعدا میایم الان حسش نی
    _ به درک برو گمشو
    هانی و آرزو بدون هیچ حرفی پشت فاطی راه افتادن
    توی حس و حال خودم بودم که حس کردم یکی کنادم نشست
    وا
    بسم الله این دیگه کیه؟؟
    یک پسر فوقولعاده چندش با پیرهن صورتی
    من که دخترم روم نمیشه صورتی بپوشم ولی این یارو..
    عع کی هوا تاریک شد؟؟
    خواستم بلند بشم که پسره دستمو گرفت
    چیشد؟؟؟؟
    چه غلطی کررررد؟؟؟؟
    با عصبانیت گفتم دستم و ول کن
    _ کجا خوشگله وایسا درخدمت باشیم
    _خفه شو دستمو ول کن وگرنه بد میبینی
    _ اگه ول نکنم چی میشه
    خواستم با پام بکوبم تو فرق سرش
    (مثلا ما کاراته کار بودیما البته بگم والیبالیست و فوتبالیست هم بودم
    ماشالله از هر انگشتم ی ورزش میباره ) که پشت من نمیدونم کی بود که به مشتی به دهن اون یارو زد و گفت این میشه
    به به از صداش فهمیدم سامیاره
    خدایی چه پسر عمویی دارم دلتون بسوزه :)
    با مشتی که سامیار زد اون پسره فرار کرد
    _ دمت جیییز برادر
    _ چاکریم
    _ البته اگه نیومدی بودی الان لهش میکردم
    _ بله بله
    _ تو چرا اومدی اینجا
    _ کمکم میکنی مائده
    با تعجب گفتم چی شده؟
    با من و من گفت راستش..راستش
    _ بگو دیگه
    باز با من و من گفت ببین من... من... دوستش دارم
    با ذوق گفتم کیو ؟؟؟
    باز من و من کرد و تا خواست بگه این فاطی الاغ اومد
    ای به خشکی شانش
    _ بچه ها بیاید بریم ی دست والیبال بزنیم
    خواستم بگم تو برو تا از زیر زبون سامیار حرف بکشم
    که دیدم سامیار موافقت کرد و به سمت ویلا حرکت کرد
    اوهوع چه سر به زیر شده بچمون
    منم بلند شدم و با فاطی وارد ویلا شدیم
    
    به به همه که جمعشون جمعه
    رفتم سمت بچه ها که دیدم دارن برای هم کرکری میخونن
    فرشاد و آرمان و ترنم و سامیار یک طرف وایساده بودن
    مهرشاد و آرتان و آرزو و هانی هم طرف دیگه وایساده بودن
    مهرشاد تا من و دید کشیدم سمت خودشوگفت : فاطی واس شما خواهر گلمم واسه ما
    فرشاد سریع اعتراض کرد نه بابا یوقت زیادیت نشه
    _ نگران نباش
    وقتی چرت و پرت گفتن دوتا شازده تموم شد من و فاطی رفتیم لباسامون و عوض کنیم
    سویشرت شلوار ورزشی طوسی رنگی پوشیدم و زیرشم ی تیشرت ورزشی صورتی چرک
    خواستم تاپ بپوشم که گفتم شاید خواستم سویشرت و درارم
    پس بیخیالش شدم
    موهام و به هزار زور و زحمت دم اسبی بستم و رفتم پایین
    همه آماده بودن
    ترنم و آرزو به بهونه ی اینکه حال و حوصله ندارن بازی نکردن
    ترنم سکه انداخت و قرا شد ما سرویس بزنیم
    هانی به عنوان پاسور وایساد
    مهرشادم شد دریافت کننده
    من رفتم که سرویس بزنم
    توپ و پرتاب کردم و ی سرویس پرشی توپ زدم و این شد که بازی شروع شد
    خلاصه ست اول و که ما 25 _20 بردیم
    ست دوم و متاسفانه اونا25_22 بردن
    ست سوم و باز ما بردیم
    ست چهارمم هردو 25_25 شدیم
    ترنم داد زد بازی به 27 شروع کنید
    سامیار اون طرف سرویس و زد که مهرشاد جمعش کرد
    هانی پاس داد بع آرتان و اون خوابوندش تو زمین
    _آخخخخخخ جووون
    فرشاد داد زد زیاد خوشحال نشو عمو جون
    براش زبون درازی کردم
    ای خدا من مائده نیستم اگه این ست و نبرم
    به هانی چشمک زدم و اماده ی اجرای نقشم شدم
    آرتان سرویس زد
    به زور جمعش کردن و فاطی توپ و فرستاد تو زمین ما
    به به حالا وقتشه
    مهرشاد توپ و دریافت کرد و به سمت من فرستاد
    پریدم که مثلا توپ و پاس بدم به آرتان
    فرشاد و سامیار و آرتان سه تایی رفتن که دفاع کنن
    به به زمین که خالیه
    سریع بدون هیچ دردسری مسیر دستم و تغییرر دادم
    و یووووو هووووو
    توپ خوابید تو زمینشون
    همه ی بچه ها داشتن جیغ و داد میکردن
    منم عین این کلی ها میپریدم بالا و برای فرشاد زبون درازی میکردم
    بعد از کلی جروبحث رفتیم شام و کوفت کردیم و به خاطر خستگی زیاد سریع خوابیدیم

    نقد رمان - معرفی و نقد رمان خانم سنگی fatemeh.z کاربر انجمن نگاه دانلود
    
    تقریبا خورشید داشت غروب میکرد و ما بعد از اینکه خرید کردیم و کل شهر و گشتیم ، لب دریا اومدیم
    مشغول بحث و گفت و گو بودیم که هانی با عجله گفت بلند شو
    _ چی میگی؟؟؟
    با استرس فراوان گفت تورو قرآن پاشو بیا بریم داخل ویلا
    وا بسم الله
    این چرا اینجوری میکنه
    به بقیه ی بچه ها نگاه کردم
    همه با چشمای گرد شده و مهرشاد و فرشاد با خشم به پشت سرم نگاه میکردن
    کنجکاو شدم که پشتم و ببینم
    خواستم برگردم که فاطی صورتم و گرفت و گفت بیا بریم
    با خشم گفتم اه ولم کن ببینم
    سریع دستشو کشیدم و برگشتم ....
    نقد رمان - معرفی و نقد رمان خانم سنگی fatemeh.z کاربر انجمن نگاه دانلود
    
    وای خدای من ...
    نه!! نه!!
    این حقیقت نداره .....
    این مردی ایستاده و به دریا خیره شده سپهره؟؟
    خدایا باورم نمیشه
    نامرد آخه چرا بعد از پنج سال پیدات شده
    آخه چرا بعد از اینکه من زلزله شده بودم اومدی؟؟
    .....
    تند تند نفس میکشیدم
    عرق سردی روی پیشونیم بود و داشتم به مردی که من و شکست و رفت نگاه میکردم
    دوست داشتم برم جلو
    ولی نه
    بغض به گلوم چنگ زد ، نمیدونستم چیکار میکنم ، نمیدونستم که چی میگم
    فقط خاطرات پنج سال پیش توی ذهنم مرور میشد
    حالم بد بود
    فاطی دستای سردم و توی دستاش گرفت
    دستم و کشیدم و با چشمای بسته راه ویلا رو در پیش گرفتم
    که ناگهان به چیزی برخورد کردم
    با بغض چشمام و باز کردم که بچه ای رو روبه روی خودم و دیدم
    بچه گفت عه خاله خو قصرم و خراب کردی
    با معذرت خواهی کوتاه خواستم برم که صدایی شنیدم
    _مائده؟؟
    سر جام خشکم زد
    حتی پلکم نمیزدم
    بازم اون صدا
    _ مائده؟؟
    برگشتم به سمتش
    با تعجب به من نگاه میکرد
    مهرشاد اومد دستمو کشید تا من و ببره اما من یک میلی متر هم آونطرف طرف نرفته بودم
    باز گفت مائده ؟؟؟
    اشک تو چشمام جمع شد
    همینجوری محو تماشا کردنش بودم که دختری به سمتش اومد و گفت سپهری ، ستاره کجا رفت؟؟؟
    این دختر.... این دختر.... همون نازیلا بود
    همونی که سپهر من و به خاطر اون ول کرد
    دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم
    سد اشکام شکست و سیل اشک روی چشمام جاری شد
    نازیلا با تعجب من و نگاه میکرد
    صدای آرتان و از کنارم شنیدم که گفت نازی؟؟؟؟
    با نگاهی اشک آلود به آرتان نگاه کردم
    داشت با تعجب به نازیلا نگاه می ردم
    واای
    یعنی زن سپهر، نازیلا ، همون نامزد آرتان بود
    خدایا اینجا چه خبره
    اون بچه دوید بغل سپهر و گفت بابا ، بابا
    دیگه طاقت نیاوردم
    نمیفهمدیم که دور و برم چی میگذره
    خیلی بد شکستم خیلی
    با دو رفتم به داخل ویلا و خودم و به اتاق رسوندم
    آروم آروم به سمت آیینه حرکت کردم
    اشکای نامرد
    سپهر نامرد
    دنیای نامرد
    همتون نامردید همتون آشغالید
    برس و به سمت آیینه پرت کردم تا دیگه تصویر خود بدبختم و نبینم
    آیینه تکه تکه شد
    یک تیکه از شیشه رو برداشتم
    با هق هق اون و روی رگم گذاشتم
    انگار کسی درونم گفت بچه بازی درنیار
    با خشم شیشه رو پرت کردم و روی تخت نشستم
    اشکای مزاحم طاقتم و بریده بودن
    در اتاق باز شد و هانی و فاطی و بقیه ریختن داخل
    دیگه برام مهم نبود که کسی اشکام و ببینه
    مهرشاد اومد بغلم کرد
    _ آبجی ، تروخدا آروم باش
    _ دیدی مهرشاد اون .. اووون بچه بهش گفت بابا
    حرفی نزد
    آرتان اومد روبروی تخت نشست و سرشو و گذاشت روی زانو هاش
    باورش برام سخت بود
    باورم نمیشد نازیلا همون نازی ای باشه که آرتان دوستش داشت
    چقدر دنیا کوچیکه
    همه سکوت کرده بودن و سکوت اتاق و هق هق من میشکست
    سرم و روی شیشه ماشین گذاشته بودم
    این دفعه هانیه رانندگی میکرد ومنم جلو نشسته بودم
    با تک بوقی که زد مش رحمت در و باز زد و شروع کرد به احوال پرسی
    از این که حتی نگاهشم نکردم و فقط زیر لب سلام گفتم تعجب کرد
    ماشین و برد توی پارکینگ.
    بدون هیچ حرفی چمدونم و برداشتم و به اتاقم رفتم و در و قفل کردم
    صدای مامان و مهرشاد و بابا میومد
    گوشمو گرفتم و سرمو روی میز گزاشتم
    از تموم صدا ها متنفرم
    از صدای مائده گفتن اون آشغال متنفرم
    از صدای بابا گفتن اون بچه متنفرم
    از همشون متنفرم
    سپهر ازت متنفرم....
    از اون روزی ازت متنفر شدم که بهت زنگ زدم و نازیلا جواب داد
    هعی خدا .. من چرا انقد باید تحقیر بشم چرا انقد باید بشکنم
    (( _ الوو سپهر؟
    _ سلام
    _شما
    _شما تماس گرفتید بعد ازمن میپرسید شما
    _ این شماره مگه مطلق به آقای ریاحی نیست؟
    _ اوه بله من همسرشون هستم ، سپهر نیست اگه پیغامی دارید بهش برسونم
    _ یعنی چی خانم ، نامزد من از کی تاحالا شده همسر شما
    _ لطفا مزاحم نشید فکر کنم اشتباه گرفتید
    _یعنی چی اشتباه گرفتم
    و صدای سپهر که گفت نازیلا ، خانومم حاضر نشدی؟؟؟
    و صدای بوق بوق که پیغام قطع شدن مکالمه رو میداد ))
    اون موقع بود که صدای شکسته شدن قلبم و شنیدم
    اون موقع بود که تحمل زندگی واسم سخت شد و از سپهرم متنفر شدم
    از نازیلا هم متنفرم
    اون با دادن یک نامه باعث بی اعتمادی خانواده به من شد
    آروم آروم اشکا روی گونم میرختن
    اون آشغال باعث شد که من یک ماه توی اتاقم حبس بشم
    لعنت بهت نازیلا
    ((وقتی نامه ای از طرف سپهر اومد همه تعجب کرده بودیم
    فقط فهمیدم که توی اون نامه حرف از رابطه ی دروغین من و سپهر بود
    از همون موقع بود که به من به عنوان یک دختر خراب نگاه میکردن
    فقط فاطی و هانی و مهرشاد و فرشاد به من تهمت نزدن
    فقط اونا بودن که از من حمایت میکردن
    حتی مامان هم از ترس بابا و باباجون سکوت کرده بود
    اما وقتی که سپهر خودش با باباجون تماس گرفت و گفتش که اون نامه دروغ بوده
    همه خوب شدن و انگار نه انگار به من تهمت زدن
    ولی من از اون روز تبدیل به یک تیکه سنگ شدم...))



    یک هفته از اون ماجرا میگذشت
    تونستم خودم و بسازم ، نه مثل قبل ، ولی باز...
    دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست
    فقط تنها چیزی که میخوام مرگه
    خودمم نمیدوم چرا؟
    نمیدونم چرا انقد نا امید و بی خیال شدم
    سپهر دیگه برای من تموم شده بود
    انگار کسیه که مرده بود
    به همین راحتی
    آرتان هم که بعد از دیدن نازیلا و سپهر و فهمیدن اینکه اونا باهم ازدواج کردن از نازیلا متنفر شد
    _مائده؟؟؟؟
    انقد توی افکارم غرق شده بودم که حواسم به هانی نبود
    _بله؟
    _بیااااا دیگه
    _آخه من براچی باید تولد دوست تو بیام
    _لوس نشو ، خودش گفت به تو بگم
    _نه
    _کدوم لباستو میپوشی
    _گفتم که نه
    _خواهش میکنم
    جوری نگام کرد که مثلا خرم کنه منم که میدونستم تا دوساعت مخ من و میخوره گفتم باشه
    سریع بوسیدم و پرید جلوی کمدم و سرشو و فرو کرد توش
    با بیحالی گفتم دنبال چیزی میگردی
    _آره ، مگه قرار نیست که لباس بپوشی
    هیچی نگفتم و روی تختم دراز کشیدم .
    بعداز پنج دقیقه گفت _ میگما این چطوره؟؟
    برگشتم و نگاش کردم
    لباس کوتاه و پرنسسی مشکی برداشته بود که توی بخشی از لباس طلایی کار رفته بود و کفش طلایی
    _برای تولد کسی که نمیشناسمش انقد باید تیپ بزنم
    _ زر مفت نزن
    جدی نگاش کردم که یک لبخند دندون نما زد
    خلاصه
    این رفیق دیوونه به زور موهام و اتو کرد و منم مجبور کرد موهاش و فر کنم
    بعد از سه ساعت آرایش کردن برگشت ببینه که من چیکار کردم که بیچاره کلا پنچر شد
    محکم کوبید رو سرم و وسایل آرایشش و آورد
    منم که هیچی نمیگفتم
    وقتی آرایش کردنش تموم شد لباسو پوشیدم و رفتم جلوی آیینه
    فرقمو باز کرد بود و دوطرفش و پیچ داده بود و با یک گیره ی طلایی در پشت موهام بسته بود
    آرایشمم ترکیبی از طلایی و مشکی بود
    هعععی خوب بود البته مهم نبود برام
    خواستم لباس و دربیارم و مانتوم و بپوشم که اعتراض کرد
    _ها؟؟؟
    _بیا بریم خونه باباجونت ، مامان اینا اونجان
    _بریم که چی بشه
    درحالی که منو به سمت در میکشوند گفت _ بیا دیگه
    اااای بااااباااا
    

    در خونه رو باز کردم که شوکه شدم
    همه با صدای بلند گفتن
    _تولدت مبارررک
    بعد شروع کردن دست زدن
    خب باید چیکار کنم ؟؟
    الان چه انتظاری از من داشتن؟؟
    فکر میکردن مثل سابق میپریدم وسط و شروع میکردم جیغ زدن و رقصیدن
    لبخندی مصنوعی زدم که شباهتی به پوزخند نداشت
    همه تبریک گفتن و من فقط با همون لبخند مسخره سر تکون دادم
    هه ... چه خوش خیال اند اینا
    فرشاد ضبط و روشن کرد و بچه ها رفتن وسط و شروع کردن به رقصیدن
    با عصبانیت برگشتم روبه هانی که بغلم نشسته بود و گفتم
    _ از صبح من و به خاطر این مسخره ی خودت کردی؟
    جا خورد
    _خو میخواستیم سورپرایزت کنیم
    _این جشن مسخره چه چیز جالبی داشت که باید سورپرایز میشدم
    با لحن نگران گفت
    _ مائده تو چرا اینجوری شدی
    منتظر جواب نموند و رفت
    مامان و زنمو شیدا بغلم نشسته بودن
    حوصلم سر رفته بود
    داشتم به مسخره بازی های مهرشاد و آرمان و شیوا نگاه میکردم که چشمم به آرتان خورد
    هه خوش به حالش چه خوشه...
    چشم چرخوندم و بقیه رو دید زدم
    فکر کنم بین این فاطی و سامیار خبراییه
    همینجوری وقت گذشت و گذشت که بالاخره به اسرار نگین کیک و آوردن
    شمع25 سالگیم و روش گذاشتن
    تا خواستم فوت کنم و به این جشن مسخره خاتمه بدم زن عمو پروانه داد زد
    _اوا وایسا
    _ چی شد زن عمو؟؟؟
    _ نمیخوای آرزو کنی
    با کلافگی چشمامو بستم و از ته دلم آرزو کردم
    و شمع و فوت کردم
    صدای دست بلند شد بعدشم با نگین سر خودمو بریدم
    (سوء تفاهم نشه ، عکس روی کیک عکس خودم بود)
    دنبال بهونه بودم که از اینجا فرار کنم و برم بخوابم که سامیار گفت
    _ حالا چه آرزویی کردی ؟؟؟؟
    مهرشاد گفت _ زود باش اعتراف کن
    نگینم پرید وسط بحث و گفت _ بگووو بگووو بگووو
    با چهره ای بی تفاوت گفتم _ چیز مهمی نیست
    رها (خواهر هانی ) _ خب بگو دیگه آبجی
    بلند شدم
    همه سکوت کردند و کنجکاو نگاهم میکردن
    خب اگه میخوان بدونن چرا نگم؟؟
    با پوزخند گفتم :
    آرزو کردم شمع سال بعد تولدم و روی سنگ قبرم فوت کنید ....
    
    صدا از هیچکس در نمیومد
    مامان خواست چیزی بگه که سریع گفتم
    _ممنون از زحمتی کشیدید ، شب همگی خوش
    و بی توجه به صورت های تعجب کردشون از خونه زدم بیرون و وارد اتاقم شدم
    لباسم و عوض کردم و موهای مزاحمم و بافتم
    حتما باید به آرایشگاه برم ، آروم زمزمه کردم
    (خانم سنگی و چه به موی بلند)
    نمیدونم چرا یک اشک مزاحم از چشمام پایین اومد .
    سریع پسش زدم و رفتم توی بالکن نشستم.
    زندگی پوچ و بیهوده
    بدون تصمیم
    بدون هدف
    زندگی من تموم شده است
    نه هیچ کسی که دوستش داشته باشی
    نه هیچ کسی که دوستت داشته باشه
    واقعا مزخرفه
    تو همین فکرها بودم که صدای در و شنیدم .
    با بفرمایید من در باز شد و بابا اومد داخل
    تعجب کردم
    بلند شدم و رفتم جلوش و گفتم
    _ جانم بابا ، کاری داشتی؟؟؟
    بدون هیچ حرفی روی کاناپه ی تک نفره ای که توی اتاق بود نشست
    منم به تبعیت از اون ، کنارش روی اون یکی مبل تک نفره نشستم
    همینجوری توی سکوت به زمین نگاه میکردم که با سوالی که بابا گفت شکه شدم
    _ هنوزم دوستش داری
    با پوزخند سرمو بلند کردم و گفتم
    _ معلومه که نه
    _پس چرا آرزوی مرگ داری (باصدایی که بغض داشت ادامه داد)
    دختر محسن تهرانی باید آرزوی مرگ کنه؟؟
    نمیدونم چرا اینجوری شدی
    مائده ، دخترم ، من درکت میکنم ولی دیگه این ماجرا رو تمومش کن
    به خاطر خودت ، به خاطر گریه های مادرت ، به خاطر تموم ما...
    پریدم وسط حرفش و گفتم
    _ واقعا نمیدونید چرا اینجوری شدم؟؟؟
    بابا سکوت کرد
    منم سکوت کردم
    چند ثانیه بعد بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون
    یک پوزخند مسخره روی لبم جا خوش کرد
    همیشه بحث من و بابا بدون نتیجه بود
    بازم رفتم توی بالکن و بدون هدف به درخت های استوار و پابرجا خیره شدم
    
    صدای خش خش برگ میومد
    با تعجب خودم و از بالکن آویزون کردم اما چیزی دست گیرم نشد
    اولش خواستم بیخیال شم و برم بخوابم،
    اما با خودم گفتم نکنه دزد باشه
    با این خیال سریع پایین رفتم .
    هیچ برقی روشن نبود
    اهع اینا هم که خوابیدن
    آروم آروم به سمت صدا حرکت کردم
    خودم و بین درخت ها پنهان کرده بودم
    سرمو آروم از پشت درخت آوردم بیرون که دوتا دختر و دیدم
    خواستم برم جلو و مثل بروسلی شروع کنم کتک کاری و که فهمیدم این دوتا میمون ، هانی و آرزو اند
    رفتم پیششون
    با صدای پای من سریع برگشتن
    نمیدونم چرا انقد هول کردن .
    آرزو آروم گفت بشین
    با تعجب نشستم و گفتم
    _ اینجا چه خبره؟؟؟
    با این حرفم هانی دستش و گذاشت روی دهنم
    اینم دیوونستا
    آروم زمزمه کرد
    _ مائده دو دیقه خفه شو خواهر ، فقط جلو رو بنگر
    یک اخم وحشتناک کردم و به روبه رو نگاه کردم.
    فاطی و سامیار داشتن با هم صحبت میکردن
    خب که چی؟
    دارن صحبت میکنن دیگه
    خواستم برم که هانی دستم و گرفت و گفت: فعلا نمیخواد بری ، صدای پاهات و میشنون
    با اون اخم غلیظ ادامه دادم
    _ بشینم اینجا چیکار کنم ...
    آرزو پرید وسط حرفمون و گفت :
    _ اونجا رو بنگرید
    سریع به سمت فاطی اینا برگشتم
    فاطی خواست بره که سامیار دستش و گرفت
    سامی ، فاطی و برگردوند طرف خودشو دستش و ابراز احساسات کرد
    چشمای من که داشتن از حدقه در میومد
    دهن و هانی و آرزو هم عین چی باز مونده بود
    فیس تو فیس بودن و کم کم داشت ماجرا مثبت 18 میشد که ناگهان آرزو داد زد
    _ وای هانی ببین این سوییچ من اونجا نیست
    با این حرف آرزو ، فاطی با شتاب از سامیار جدا شد
    برگشتم و یدونه کوبیدم رو سر آرزو و از جام بلند شدم
    بلند گفتم _ آرزو اینجا هم نیست
    و برگشتیم سمت اون دوتا
    هانی با تعجب گفتم : عع شما اینجا چیکار میکنید؟
    کنجکاو ، به سمت اون دوتا رفتیم
    سامیار گفت: شما این موقع شب ، اینجا چیکار میکنید
    آرزو معترض گفت : این سوال و ما باید از شما دوتا بپرسم
    فاطی معلوم بود که هول شده ، با من و من گفت
    _ ام...چیزه ... خب
    هانی با خنده گفت :
    _لازم نیست چیزی بگی ، همه چیزو خودمون دیدیم ، دیگه بریم بخوابیم ، شب خوش
    فاطی که سرخ سرخ شده بود
    سامیارم که ریلکس ایستاده بود
    آرزو با لحن شوخی گفت _ راستی مبارک باشه
    فاطی سرشو انداخت زمین
    نمیدونم چرا کرم درونم فوران کرد و گفتم
    _ ما میریم ، شما هم راحت باشید
    داشتیم میرفتیم که برگشتیم و دیدیم همون جوری مثل چوب خشک ایستادن
    آرزو داد زدم : ادامه بدید بابا ، ما که رفتیم
    فاطی بازم سرخ شد و بقیه به خجالت کشیدنش غش غش خندیدن .
    هانی و به زور بردم به اتاق خودم و بدون هیچ حرفی گرفتیم خوابیدیم
    

    ***
    _وای خداااا وای پدرم دراومد
    آرتان برگشت و یه نگاهی بهم انداخت ،
    درحالی که به راحش ادامه میداد گفت:
    _راه بیا دیگه دختر، چقد تو تنبلی
    با غیض گفتم :
    _ تو خوب ، تو قوی ، تو ورزشکار ، ولی جون ننت دودیقه وایسا
    آرتان با کلافگی ایستاد .
    وقتی برگشت و وقتی قیافه ی پریشون و نفس نفس زدنم و دید زد زیر خنده و گفت:
    _ آخه تو مگه مجبور بودی بیای کوه ؟
    _ خوب حوصلم سر رفته بود..
    آرتان باز خندید و نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت:
    _ باشه بیا بریم رو اون سنگه بشینیم
    _ بریم
    با آرتان رفتیم روی اون سنگ نشستیم تا خستگیمون رفع بشه ...
    تقریبا سه هفته از ابراز علاقه ی سامیار به فاطی گذشته بود .
    امروزم جمعه بود و منم که حوصلم سر رفته بود .
    دیدم آرتان داره میاد کوه ، منم جوگیر بلند شدم اومدم .
    کاملا واضحه که تعجب کردین که چرا رفتارم تغییر کرده ، خب جونم براتون بگه که از اون روز آرتان و آرزو خیلی باهام صحبت میکردند و سعی در خوب کردن من داشتن ...
    که در کمال تعجب ، حرفاشون روی من اثر گذاشت و حالم از این رو به اون رو شد .
    _ اهم اهم
    با صدای آرتان برگشتم سمتش که با چشماش به دستش اشاره کرد
    آخی بچم چه دلسوزه ، بطری آب و از دستش کشیدم و یه نفس میل کردم
    وقتی تموم شد با مشت یدونه کوبیدم روی پای آرتان و گفتم
    _ دمت جیز پسر عمو
    _ چاکریم
    خلاصه بعد از کوه نوردی و کرم ریختن آرتان و حرص خوردن من به خونه برگشتیم .
    تو راه برگشت بودیم که آرتان شروع کرد صحبت کردن
    _ نمیخوای با باباجون بهتر بشی
    با بیحالی برگشتم سمتش و گفتم
    _ میشه بیخیال شی
    نفسش و با حرص فوت کرد و گفت
    _ نمیدونم چرا به همه ی حرفام و جز این گوش میکنی
    _ صدبار به تو و آرزو گفتم که نفرت من از اون مرد هیچوقت تموم نمیشه
    _ هعیییی خیلی لجبازی
    لبخند دندون نمایی زدم و گفتم میدونم .
    
    وقتی به خونه رسیدیم بدون تشکر از ماشین پیاده شدم .
    آرتان وقتی از پارکینگ اومد با خنده گفت :
    _ میدونم روز خوبی بود، خواهش میکنم این چه حرفیه
    خندیدم و گفتم :
    _ پدرم و دراوردی حالا انتظار تشکرم داری؟
    آرتان دستاشو آورد بالا و گفت
    _ تسلیم تسلیم ،
    بعد لبخند بدجنسی زد و ادامه داد: راستی میخواستم برای ناهار ببرمت یه رستوران توپ ولی خوب تو زود خسته شدی
    _ عع خیلی بدجنسی
    خندید و وارد ساختمون آقاجون شدیم .
    آرتان اول وارد خونه شد و همونجا دم در وایستاد .
    وا !!!! اینم کم داره ها
    چند بار کوبیدم پستش و گفتم :
    _ نردبون بیا اینطرف ببینم
    مثل چغندر وایساده بودم پشتش که آقا رضایت داد و رفت کنار
    تا وارد خونه شدم کپ کردم ....
    فرشاد ، مهرشاد و که دستش بالا بود و انگار میخواست کسی و بزنه و گرفته بود و سپهر روبه روی اونها وایساده بود .
    سپهر اینجا چی میخواد ؟
    با حالت مسخره ای به سپهر نگاه میکردم ، همه وقتی صدای درو شنیدن به طرف ما برگشتن.
    همینجوری مثل یک تیکه سنگ بی احساس بهش نگاه میکردم ، دیگه هیچ حسی بهش نداشتم ...
    نه حس دوست داشتن و نه تنفر
    اونم دیگه برام مثل بقیه ی آدماست....
    هیچکس حرفی نمیزد .
    آرتان با عصبانیت خواست بره که دستم و جلوش نگه داشتم و اون سر جاش موند.
    همه با نگرانی نگاهم میکردند.
    با قدم های محکم گام برداشتم و یک قدمی سپهر وایسادم ، سرمو بلند کردم و زل زدم به چشماش
    چشمایی که قبلا من و دیوونه کرده بود
    با لحنی سرد گفتم :
    _ امرتون ؟؟؟
    کاملا معلوم بود که از سرد صحبت کردن من جا خورد .
    عع نه بابا ، پسره ی پررو نکنه انتظار داره بپرم بغلشو و مراسم ماچ و .. راه بندازم.
    شروع کرد با من و من جواب دادن :
    _ من ... ام ... خب
    با همون لحن قبلیم گفتم :
    _ آقای ریاحی اگه حرفی ندارید بفرمایید بیرون .
    پوزخندی زد که جیگرم و سوزوند .
    _ حالا شدم آقای ریاحی ؟؟؟
    نفسم و با کلافگی بیرون دادم و روم و ازش برگردوندم ، خواستم برم که گفت :
    _ مائده صبر کن ... میگم میگم ، من خواستم بیام اینجا و توضیحی بدم ..
    بدون اینکه برگردم گفتم :
    _ درباره ی چه مسئله ای؟؟؟؟
    دیدم باز خفه خون گرفت ، به سمتش بدگشتم که به باباجون اینا اشاره کرد .
    با گفته ی من ، همه رفتن بیرون ، مهرشاد نمیخواست بره که آرتان دستش و کشید و بردش بیرون .
    وقتی همه رفتن بی مقدمه گفت دوستت دارم .
    درکی از این کلمه نداشتم ، شنیدن این کلمه از این مرد خنده دار بود ، بلند زدم زیر خنده ، مثل دیوونه ها قاه قاه میخندیدن
    اما سریع خنده ام جای خودشو با اخم عوض کرد ، با عصبانیت و صدایی با تن بالا گفتم :
    _ تو خجالت نمیکشی
    تو زن داری ، بچه داری ، بعد میای به من میگی دوستت دارم
    آخه مگه من بازیچه دست تو ام
    اومد جلو و خواست دستمو بگیره که با غیض گفتم
    _ دست نجست و به من نزن ، واقعا تو خجالت نمیکشی ، بعد از پنج سال با زن و بچه اومدی و به من میگی دوستت دارم ، خیلی پستی سپهر خیییلی ...
    اشکام دونه دونه روی گونه هام فرو می اومدن و من اختیاری روشون نداشتم
    سپهر با کلافگی گفت :
    _ تروخدا بزار بهت توضیح بدم ، خواهش میکنم
    درحالی که از شدت عصبانیت ، نفس نفس میزدم گفتم
    _ دیگه چی میخوای بگی ، حرفی مونده که بزنی ؟
    _ خب دیگه چیکار کنم ؟؟؟ لعنتی من دوستت دارم
    با داد گفتم :
    ترو خدا حرمت این کلمه رو نگهدار ، تو من و دوس داری ؟؟؟ ، هه جالبه
    خواست حرفی بزنه که ادامه دادم :
    _ یادت رفته که دلم و شکستی ، یادت رفته من و خورد کردی و رفتی ؟ یادت رفته زن و بچه داری؟؟؟ یادت رفته لعنتی؟؟؟
    درد باز شد بقیه با نگرانی وارد خونه شدند.
    با داد به مهرشاد و فرشاد که جلو میومدن گفتم:
    _ فقط یه لحظه چیزی نگید ، فقط یه لحظه بزارید خودم حرفم و بزنم ...
    بعد روبه سپهر چرخیدم
    تا نگاه من و دید گفت :
    _ کاشکی میزاشتی توضیح بدم ، من ... من ... واقعا دوستت دارم ، ازدواجمم ....
    دستم و اوردم بالا که خفه شد
    پوزخند زدم و درحالی که اشک چشمام میریخت با لحن آروم گفتم :
    _ زندگیم و بهم پس بده
    آبروم و بهم پس بده
    آخه لعنتی میدونی چقد به من تهمت زدن
    آخه نامرد چرا وقتی یکی دیگه رو میخواستی چرا اومدی سراغ من؟
    آخه چرا
    _ ببین من....
    باز دستم و اوردم بالا که خفه شد
    _ از اینجا برو آقای ریاحی ، من دیگه هیچ حسی به شما ندارم
    _ من میخوام جبران کنم ، باید بهت توضیح بدم
    باز عصبانی شدم
    داد زدم و گفتم : خب توضیح بده
    شروع کرد به گفتن :
    نازیلا دختر عموی منه که اون ور زندگی میکرد ، من برای اقامت اونطرفم به حمایت های عموم نیاز داشتم ، نازی به من از رابطه ی سردش با نامزدش و جدا شدنشون گفت و به من ابراز علاقه کرد اما من شدیدا پسش زدم
    اما .... اما ی روز من و به مهمونی دعوت کرد و من ابله .. من دیوونه ، نوشیدنی که نمیدونستم چی بود و خوردم و مست کردم ، نازی هم با حیله و فریب من و به خونم برد و من وقتی فهمیدم چی شده که کار از کار گذشته بود
    ......


    به خدا قسم اون مجبورم کرد که باهاش ازدواج کنم ، اون تهدیدم کرد که اگه ازدواج نکنم به عموم میگه که بهش ت.ج.ا.و.ز کردم و من تمام موقعیت های شغلی و تحصیلیم و از دست میدادم ....
    با بهت به سپهر خیره شدم .
    آرتان از اونطرف داد زد : دروغگوی پست و خواست به سمت سپهر بیاد که مهرشاد و باباجون و فرشاد جلوش و گرفتند .
    مطمئن بودم که سپهر داره راست میگه
    باورم نمیشد نازی انقد پست بوده باشه ، اما واسه من دیگه هیچ چیز مهم نبود .
    ادامه داد :
    _منو ببخش
    _ سکوت...
    _میخوام جبران کنم
    ناخواسته پوزخند زدم
    _ من میخوام بدستت بیارم
    لبخند حرس دراوری زدم و گفتم : بهت گفته بودم که از دستم نده
    ناگهان داد زد :
    _ د آخه لعنتی دوستت دارم
    بازم بغض به گلوم چنگ زدم ولی مثل اون داد زدم:
    _منم گفتم که دوستت ندارم
    همینجوری خیره به من بود که آرتان یورش اورد سمتش و شروع کرد به کتک کاری
    اهع این و کم داشتم ..
    با التماس و جیغ و داد آرتان از سپهر جدا شد ، درحالی که باباجون و آرمان ، آرتان و به یکی از اتاقا میبردن همونجوری داد میزد
    _ دروغ میگی ... نازیلا اینجور ادمی نبود .... دروغ میگی نامرد
    نگام و از آرتان گرفتم و به سپهر که دماغش خونی بود نگاه کردم و گفتم :
    _ به سلامت آقای ریاحی
    از زمین بلند شد و گفت : من ...
    پریدم وسط حرفش و گفتم
    _بزار روشنتون کنم آقای محترم، من دیگه آدمی و به اسم سپهر نمیشناسم ، من از اون آدم متنفرم و دیگه حسی بهش ندارم
    شماهم بهتره برید و به خانومتون و بچتون برسید ..
    به در اشاره کردم و گفتم : در خروجی هم از این طرفه ....
    حتی یک قدمم برنداشت
    صورتم و بالا اوردم و برای آخرین بار بهش نگاه کردم ....
    صورتی فوقوالعاده جذاب
    چشم و ابروی مشکی و هیکلی ورزشکاری
    میتونست آرزوی هر دختری باشه
    اما دیگه آرزوی من نبود....
    چشمام به چشمای غمگینش گره خورد ..
    اشکی بی ملاحضه از چشمم پایین اومد که سریع پسش زدم .
    سپهر آروم آروم به سمت در خروجی رفت
    مامان و زنمو ها که اون سمت بودن ،کنار رفتند .
    چشمام و بستم و وقتی صدای بسته شدن در اومد
    رو زمین افتادم ....

    .........
    _ آااااااااایی
    _ دختر خوب دودیقه بصبر... آهان .... بیا تموم شد
    خواستم برم جلو آیینه که هانی داد زد
    _ ووووواااایی چقددد جیگرر شدی
    بعد عین آنگولایی های عزیز پرید بغلم
    خندیدم و با ذوق بغلش کردم ...
    بعد از تف مالی کردن هم رفتم جلوی آیینه ، وواای چه خوشگل چه خوشگل شدم امشب ..
    موهام و که با هزار زور و زحمت فر کرد و آبشاری درستشون کرد
    بدبخت نمیدونست با موهای بلندم چیکار کنه ..
    با دقت به خودم خیره شدم
    رژی صورتی چرک که با رنگ طوسی لباسم همخونی جالبی داشت ، سایه یی از ترکیب طوسی و مشکی ، و کمی رژ گونه و ریمل
    همین .....
    وای برم اسفند دود کنم
    ماشالله ماشالله
    به هانی نگاه کردم
    اونم آرایشش کپی من بود ولی موهاش و شینیون کرده بود .
    ناسلامتی ساقدوش فاطی خره ایمااا بایدم مثل هم باشیم ...
    خب خب میدونم تعجب کردید !
    تا از فضولی دق نکردید جونم براتون بگه که 3 ماه از ماجرای سپهر میگذره و امشب عروسیه
    عروسی کی ؟؟ فاطی خره و سامیار گاوه
    ( لقباشون تو حلقتون )
    من و هانی و آرمان و آرتان هم ساقدوشیم ..
    ما دوتا لباسامون شبیه همه با این تفاوت که برای من بلنده و برای هانی بالای زانوشه ..
    ( عکسش تو همون کانال هست)
    با دستی که رو شونه هام نشست برگشتم و یه فرشته رو دیدم که تو لباس سفیدش میدرخشید .
    با بهت به فاطی نگاه کردم ...
    چشمام پر اشک شد ، زمزمه کردم : خواهری چقد خوشگل شدی ..
    فاطی پرید بغلم و با جیغ جیغ گفت
    _ اه اه گریه مریه نکنیا ، بدم میاد از این لوس بازیا
    بعد من و از بغلش جدا کرد و گفت
    _ ای بیشعور چقد جیگر شدی ..
    اومدم حرف بزنم که لحنشو مثل این دزدا کرد و گفت : ببینم میتونی یکی و امشب خر کنی
    هانی با این حرفش زد زیر خنده و پرید بغل فاطی....
    خلاصه بعد از تف مالی و قربون صدقه آرایشگر گفت که آقا دوماد تشریف آوردن .
    وای فاطی و میگی مثل خر ذوق کرده بود
    آروم در گوشش گفتم خاک تو سر شوهر ندیدت کنم و سریع از آرایشگاه زدم بیرون تا نزنه لهم کنه ...
    دم در سامیار و دیدیم و بهش تبریک گفتیم .
    داشتیم از پله ها پایین میرفتیم که تو پله ی آخر هانی پاش گیر کرد و نزدیک بود بیفته زمین ، اما کت آرمان و گرفت و بخیر گذشت
    آخ من و میگی ، نشسته بودم زمین قهقه میزدم ....
    هانی هم داشت حرص میخورد
    باصدای آرتان خندم و خوردم
    _ بلند شو دختر آبرومون و بردی
    بعد دستش و انداخت دور کمرم و بلندم کرد
    جااانم ؟؟؟ چه غلطی کرد ؟؟؟؟
    حیف که موهام خراب میشه وگرنه میزدم لهش میکردم
    آره جون خودم ، مگه من میتونم این اورانگاتون نردبون و بزنم ؟؟
    به آرتان و آرمان نگاه کردم
    آخی گوگولیا
    دوتاشون کت و شلوار مشکی پوشیده بودن با پیرهن سفید.
    ماشالله هیکلم که هیکل نیست
    با کمی جروبحث و وقت تلف کردن ، فاطی و سامیار هم اومدن و به سمت ماشینا رفتیم...
    
    ....
    سامی و فاطی تو ماشین خوشگلشون که با گل های رز تزئین شده بود نشستند.
    من و هانی و آرتان و ارمان هم رفتیم و سوار فراری خوشگل آرمان شدیم .
    وقتی به آتلیه رسیدیم همه یورش بردیم و خودمون پرت کردیم داخل
    منظورم از همه فقط خودم و این هانی ندید پدید بود .
    خلاصه بعد از یک ساعت معطلی ، سامی و فاطی عکساشون و گرفتند ..
    یه عکس همگی با هم گرفتیم و از اتلیه زدیم بیرون و به باغ رسیدیم
    اوه اوه اینجارررو ، چقد شلوغ
    بعد از ماچ و ب*و*س*ه و .... اون دوتا رفتن تو جایگاهشون نشستن....
    چند ساعتی گذشته بود و منم بیکاررر، کنار میزی وایساده بودم و به هانی آرمان نگاه میکردم که با عشق به هم نگاه میکردن و حرف میزدن
    پس خبریه :)
    این فرشاد و آرزو هم خیلی زیادی دوروبر هم میرفتن .
    نگا نگا
    همه اینا عاشق شدن و منم اینجا بیکار نشستم.
    دلم میخواست یکم کرم بریزم اما خب غرورم چی میشه؟؟؟
    بععععله ..مثلا یه روز ما لقبمون خانم سنگی بوده ها ....
    همینجوری خیره به اطراف بودم که پسری نزدیکم شد
    شروع کردم به آنالیز کردنش ، بهتر از بیکار نشستن بود ..
    چشما و موهای قهوی ای و لبای قلوه ای ، هیکلشم که اصلا خوب نبود ، بدبخت مثل چوب کبریت بود ..
    با لبخند ژگوند اومد سمتم و گفت :
    _ تعجب آوره که پرنسسی مثل شما تنها ایستاده باشه ..
    اه اه ، بدم میاد از این لوس بازیا
    خب بهترین کار اینه که ضایعش کنم :
    _ و تعجب آوره که چوب خشکی مثل شما انقد فضول باشه .
    منتظربودم که چشماش از تعجب اندازه توپ تنیس بشه و بره
    اما انگار این یارو پررو تر از این حرفا بود
    لبخندش پرنگ تر شد و اومد کنارم ایستاد ..
    زرشک ....
    _میتونم اسمتون و بدونم پرنسس زیبا ؟؟؟؟
    اوووق ، هه هه پرنسس
    با حالت عادی گفتم
    _ نه نمیتونی
    _ اسم من چنگیزه
    با این حرفش بلند زدم زیر خنده ، وای وای چنگیزززز
    همه رو برق میگیره مارو چراغ نفتی
    همینجوری قهقه میزدم که یهویی با شنیدن صدای آرتان که عصبی بود کپ کردم
    _ چنگیز خان خوش میگذره ؟؟؟؟
    چنگیز جونم برگشت سمتش و تا خواست چیزی بگه آرتان گفت
    _ خفه ، دیگه دورو بر ایشون نبینمت.
    اوهوووع ، ایشون گفتنت از پهنا تو لوزولمعده این چنگیز ...
    این یارو چگی هم وقتی خشم نردبون عزیز و دید سریع در رفت .
    آرتان اومد جای چنگیز ایستادو گفت :
    _ میگما
    _ چی میگیا
    _ اه اه اه این دختره ی سیرسش باز اومد
    با تعجب گفتم
    _ کدوم دختره ؟؟؟
    سوال پرسیدن من همانا و شنیدن صدایی مثل زنبور همنا
    _ واااا هااانی کجااا غیبت زد یهویی
    برگشتم ببینم که دختره چه شکلیه که ای کاش برنمیگشتم
    این دخی هم وقتی سنگینی نگاهم و حس کرد برگشت سمت
    یا خودخدا ، این دیگه از کدوم سیاره اومده ،
    دماغش و که قربون جراحش برم ی تیکه ی کوشولو بود ، این چجوری دستش و میکنه تو دماغش ؟؟؟؟ (چندشم خودتونید )، چشمای وزغی آبی رنگ که جا داره از لنز های رنگ و بارنگ تشکر کنم
    لبای واقعا مسخره و باد دار که از نوک دماغش بود تا چونش
    خدایی اینا هدفشون از زندگی چی میتونه باشه؟؟؟
    تو دلم گفتم :
    : نگاهت با نگاهم کرد برخورد
    خدا مرگت دهد حالم به هم خورد...
    اما با صدای قاه قاه خندیدن آرتان و سرخ شدن دختره ، فهمیدم که بلند گفتم
    آخیش دلم خنک شد ....
    دختره پررو پررو لبخند ژگوندی زد و برگشت به سمت آرتان که سعی میکرد نخنده ...
    دختره با ناز گفت :
    _ نگا داره ؟؟؟؟؟؟
    آرتانم گفت آره عزیزم
    دختره گل از گلش شگفت اما با حرف بعدی آرتان دمش و گذاشت رو کولش و رفت
    _ دیدن خر صفا داره
    با این حرفش بلند زدم زیر خنده ...
    
    وقتی خندیدنم تموم شد سرمو بلند کردم که با آرتان چشم تو چشم شدم .
    یه جور خاصی نگام میکرد
    یه جوری که اصلا نمیشه گفت تو اون نگاه چه حسیه ، اوا خاک عالللم
    سرمو انداختم پایین ..
    موزیک خوبی مناسب ر*ق*ص تانگو پخش شده بود.
    آرتان سرشو اورد کنار گوشم و گفت افتخار یه دور ر*ق*ص و میدی پرنسس ؟؟؟
    تو دلم گفتم تو جون بخواه جیگر اما لبخندی زدم گفتم :
    : بعله چرا که نه
    دستمو گرفت و رفتیم وسط
    دستمو روی شونه هاش گذاشتم و اونم دستش و ابراز احساسات کرد
    طولی نکشید که پیست ر*ق*ص پر از زوج های جوون شده بود
    آرتان به چشمام نگاه میکرد اما نمیدونم چرا خجالت میکشیدم ..
    سرش و اورد کنار گوشم و زمزمه کرد
    _مدتی چیزی تو دلمه که میخوام بهت بگم اما خودمم از گفتنش مطمئن نیستم .
    دلم لرزید
    نکنه آرتان من و دوست داره
    نکنه .. نکنه اون حسی که من نسبت بهش دارم ، عشق باشه
    با لحنی که ارتان صحبت کرد و رفتاراش توی چند وقت اخیر فهمیدم اون نسبت به من حسی داره ..
    برگشتم تو چشماش نگاه کردم .
    محو چشماش بودم
    آره ... من ، مائده تهرانی ، توی پیست ر*ق*ص ، اعتراف میکنم که حسی تازه توی دلم به این مرد دارم.
    شاید خیلی زود دارم باز دل میبندم
    نمیدونم ...
    یه حس خیلی شیرینی به ارتان دارم که به جرعت میتونم بگم به سپهر نداشتم
    ی حسی که تازه جوونه زده
    حسی که تاحالا به کسی نداشتم
    و مطمئن بودم که اون حس ....
    حسی نیست جز عشق


    تو افکارم غرق بودم که آرتان آروم زمزمه کرد
    _نمیپرسی اون حرفم چیه؟؟
    اب دهنم و قورت دادم
    نمیتوستم حرفی بزنم و از طرفی به آرتان نگاه نمیکردم تا رسوا نشم
    تو دلم گفتم
    _ من چرا انقد زود عاشق شدم
    نکنه اگه بهش بگم دوسش دارم ارتانم مثل سپهر من و تنها بزاره...
    گیج گیج بودم
    چقد سریع بریدم و دوختم
    اصلا شاید اون حرفی که تو دلشه چیز دیگه ای باشه
    سوالش و بی جواب گذاشتم و غرق تو افکار پیچ و بیهودم بودم که آهنگ تموم شد ....
    منم سریع از آرتان جدا شدم و با یه ببخشید از کنارش گذشتم و به سمت فاطی و سامیار رفتم .
    تنها کسایی که میتونم باهاشون حرف بزنم و درد و دل کنم و حرف دلم و بهشون بگم فاطی و هانی اند ،
    هانی خیر ندیده که پیش آرمان بود و فقط این عروس خانم مونده بود ، تا رسیدم کنارشون سامیار با شیطنت گفت :
    _ خوش گذشت؟؟
    حوصله بحث و کل کل نداشتم ، با اعصابی داغون گفتم :
    _ سامیار میشه ما رو تنها بزاری؟
    سامیار هم که دید اوضاع خرابه رفت و ما رو تنها گذاشت ،
    جای سامیار نشستم و به فاطی که مشتاق بهم نگاه میکرد خیره شدم ...
    مونده بودم که بگگگم یا نگگگم
    یه لحظه پشیمون شدم از گفتنش و دیگه بیخیال شدم و موضوع و پیچوندم .
    با فاطی مشغول خندیدن بودیم و از لباسا و مدل موهای این و اون ایراد میگرفتیم که هانی غرغر کنان اومد بالا
    با خنده گفتم :
    _ تو دیگه چت شده ؟؟
    هانی وقتی خنده ما رو دید اخماشو تو هم کشید و گفت:
    _هیچی بابا این پسرعموی شما هی کرم میریزه و من و حرس میده ، یکی نیس بگه آخه به تو چه که من لباسم کوتاهه
    فاطی_ به تو که بد نمیگزره ؟؟؟
    با این حرفش چشمای هانی برق زد و گفت:
    _ وای فاطی وای وای نمیدونی چقدد خوبه ، نمیدونم جدیدا چرا اینجوری شدم وای وای انقد ازش خوشم میاد ...
    خیلی ریلکس پام و روی اون یکی گذاشتم و گفتم
    _ عاشق شددی بدبخت عاشققق
    باصدای دلارام ( دخترخاله فاطی) که گفت کی عاشق شده ؟ بحثمون و تموم کردیم و نخود نخود هرکه رود سر جای خود ..
    خواستم برم سرجای قبلیم بشینم که گفتم یهو آرتان پیداش میشه ...
    نمیدونم چرا داشتم از دست آرتان فرار میکردم.
    به سمت میز مامان اینا رفتم.
    ماشالا مامی ما چه جیگری شده بود ..
    مامان و بابا و عمو مرتضی و زنموم، آنا ( مامان و بابای آرتان اینا ) و مینا و شوهرش نشسته بودن.
    سلام و احوال پرسیم و کردم و نگین و از دست مینا قاپیدم .
    اینا هم که از خداشون بود نگین و سپردن دست من و خودشوت رفتن ..
    خوب دیگه ، دقیقا فهمیدید که کجا رفتن لازم به توضیح نیست ..
    نشستم و مشغول بازی کردن با نگین شدم
    نگین با لحن بچگونش گفت
    _ آله بیا سلفی بگیلیم
    خندیدم و گوشیم و دراوردم و دوربین و تنظیم کردم.
    خواستم عکسو بگیرم که نگین لباشو غنچه کرد و چشمک زد
    یا خودخدا ، این بزرگ بشه چی میشه !
    سرمو برگردوندم و خواستم چهار تا فش مشتی بهش بدم که آرتان مثل نخود نشسته پرید وسط و بعد از سلام علیک با اهالی نشست بغل من .
    نگین و بوسید و گفت خب خب سلفیو بگیر دیگه
    خندیدمو سه تایی یه عکس خوجل گرفتیم.
    .......
    ....
    درحالی که فاطی و بغل میکردم گفتم :
    _ خو انتر گریه نکن حالم و به هم زدی
    سامیار زد زیر خنده و فاطی با حرص گفت :
    _خاک تو سرت با این بدرقه کردنت
    چشمکی بهش زدم و روبه سامیار گفتم :
    _ حواست به این آبجی ما باشه ، اگه بشنوم اذیتش کردی میام و دونه دونه موهاتو با انبردست میکنم .
    آرمان درحالی که مردونه داداشش و بغل میکرد با خنده گفت :
    _ حالا چرا انبردست؟؟
    من _ اونش به خودم مربوطه
    خلاااصه ...
    بعد از کلی اشک ریختن و ماچ و ب*و*س*ه فاطی و سامیار و تنها گذاشتیم تا برن به لحظات +18 شون برسن .(بی حیا هم خودتونید )
    درحالی که داشتم از خستگی میمردم رفتم تو ماشین نشستم و به ثانیه نکشید خوابم برد ...
    با حس اینکه تو یه جای گرم و نرم بیدار شدم
    عایا دارم خواب میبینم؟؟؟
    چشمم و باز کردم و دیدم مردی من و بغل کرده و به سمت خونه میبره
    پس خواب نیست ... الهی فدای بابای مهربونم بشم که بیدارم نکرد و خودش داره من و میبره ..
    وای بابا عاشقتم
    حال و حوصله نداشتم تشکر کنم بازم خوابیدم
    

    صبح با صدای خنده و کل کل آرمان و آرزو و شیوا و فرشید بلند شدم ..
    این فاطی روانی رفت ، به جاش این فرشید دیوونه ، برادر گرامیش جاش و پر کرد ..
    به ساعت نگاه کردم که نشون دهنده 7 صبح بود .
    با حرس زیر لب چند تا فحش بهشون دادم و به سمت دستشویی رفتم .
    بعد از عملیات مربوط به دستشویی و مسواک ، اومدم بیرون و سریع حوله و لباسام و برداشتم و پریدم تو حموم ..
    یک ساعتی تو حموم بودم که آرزو اومد و گفت بیا بیرون حوصلم سر رفته ...
    منم که دل رحم
    سریع خودم و شستم و بعد از لباس پوشیدن ، با هزار مکافات موهام و خشک و شونه کردم.
    رفتم تو حال و داد زدم
    _ مامان آرزو کجا رفت ؟؟؟
    مامانم از آشپزخونه داد زد :
    _ رفت بالا
    با گفتن باشه رفتم تو اتاق خودم و شلوارکم و با شلوار مشکی جذب و تیشرت سفید عوض کردم و رفتم طبقه ی بالا ...
    به زنمو سرسری سلام دادم و رفتم تو اتاق آرزو .
    خدایی نمیدونم فاز این دختر چیه که گرفته رنگ دیوار و مشکی کرده :|
    رفتم پیشش و بعد از کلی چرت و پرت و خنده و شوخی یهو داد زدم :
    _ اخه جیگرررت دراد صبح چرا شما داد و بیداد میکردید
    آرزو شروع کرد به خندیدن و توضیح دادن
    _ وای نمیدونی که ، صبح من تو باغ پرسه میزدم که دیدم فرشید و شیوا بیدارن ، با این دوتا خل اومدیم تو اتاق که آرمان اومد و پیرهنش و داد که براش اتو کنم ...
    منم با کمال میل گرفتمش و با فرشید و شیوا پیرهن و سوزوندیم
    ها ها ها بعدشم که خودت میدونی ...
    درحالی که میخندیدم گفتم :
    _ ای شیطون
    _ چاکر شما
    چند لحظه تو خندیدن گذشت که یهو با صدای داد آرزو پریدم هوا
    _ عع چته روانی ؟؟؟
    _ میگما
    _ چی میگیااا ؟؟؟
    _ وای مائده خیلی بی حیایی
    با تعجب و گیجی گفتم ها؟؟
    آرزو با دیدن گیجی من زد زیر خنده
    انقد خندید که آخر صبرم لبریز شد و داد زدم :
    _ آرزو بنال ببینم چی شده ؟؟
    آرزو درحالی که سعی میکرد نخنده گفت :
    _ بابا جان دیشب وقتی از ماشین پیاده شدیم فهمیدیم شما خوابی
    بعد عمو محسنم ( بابام ) به فرشاد گفت که بیا پسرم مائده رو ببر بزار بالا من کمرم درد میکنه ..
    با تعجب به آرزو نگاه کردم
    که باز زد زیر خنده
    _ اه انقد نخند ، بنال بقیشو بگو
    _ جونم برات بگه که این آرتان ما جنتلمن بازی دراورد گفت عمو من خودم میارمش ..
    فرشادم که از خداش بود ، آرتان تو رو بغل کرد که یهو دیدیم تو گلوش و ب*و*س کردی ...
    وای مائده نمیدونی ، من و فرشاد و فرشید و شیوا که داشتیم زمین و گاز میزدیم .
    تر تر تر (خندید) باباتم با خنده گفت استغفرلله و سری تکون داد و تر تر تر ( بازم خندید )واااای آرتان و بگوووو
    بنده خدا رو ویبره بود ، درحالی که تو بغلش بودی نشسته بود زمین و هر هر میخندید...
    وای خدااااا ، از خجالت سرخ شدم و هیچی نگفتم
    البته چیزی نداشتم بگم
    آرزو زد به کمرم و گفت :
    _ عع خجالت نداره زن داداششش
    _ آرزو خفه شو که میزنم لهت میکنم
    _ چشششم
    _ وای آرزو آبروم رفت به خدا من فکر کردم بابامه که بوسش کردم وگرنه ..
    _ باشه بابا حالا چرا حرس میخوری ؟؟ راستی صبحونه خوردی
    با اعصابی خش خشی گفتم : نع
    _ پس پاشو بریم دوتا لقمه بزنیم تو رگ
    _ باشه بریم
    
    .....
    تقریبا یک هفته بود که دیگه به حسم مطمئن شدم
    هانی هم از علاقش به آرمان میگفت و از اینکه هرروز صمیمی تر میشن ولی هیچکدومشون هنوز اعتراف نکردن ...
    منم که تا هروقت آرتان و میبینم راهم و کج میکنم و کلا محو میشم از خجالت
    دلیل این خجالتم و هم هنوز کشف نکرده بودم
    الانم من و هانی ومامانش اینا و بقیه خانواده تو خونه ی باباجون نشستیم که خبری و بهمون بده
    دلم شور میزنه
    انگار میخواد اتفاقی بیفته که من بیخبرم..
    بابا جون با اهم اهم کردن همه رو وادار به سکوت کرد
    در گوش هانی گفتم
    _نمیدونم چرا انقد استرس دارم
    _ وای من که قلبم داره میاد تو دهنم
    باباجون :
    _ بچه ها یه لحظه گوش کنید ، قراره فرداشب یکی از دوستان من واسه ی امر خیر به این خونه بیاد .
    آرزو با ذوق ساختگی گفت
    _ باباجون آخه من آمادگیشو ندارم
    آرتان چشم غره ای به آرزو رفت که کلا خفه شد
    باباجون : قراره دوتا داداش به خواستگاری مائده و هانیه جان بیان ، من میدونستم اگه به خودشونه که میگن نیان اما با محسن و مریم خانم مشورت کردم که اونام موفقیت کردن ، من برای فرداشب قرار گذاشتم و امیدددوارم مخالفتی برای اومدنشون نباشه ...
    امیدوارم و با لحنی قاطعانه گفت که راه اعتراض برام نزاشت .
    دستای هانی و که میلرزید و تو دستم گرفتم و خواستم مثل خواستگاری های قبلی دادوبیداد راه بندازم تا کنسل شه که عمو مرتضی با تعجب گفت
    _عع پدر گفتید فرداشب میان؟؟
    _ آره پسرم
    _ اوه چه بد !
    _ چرا چیزی شده ؟؟؟
    _ من امروز قرار بود به شما بگم اما فراموش کردم ، بعد با خوشحالی ادامه داد
    _ برای این دوتا شازده قراره بریم خواستگاری .....
    با بهت به عمو نگاه کردم .
    یعنی چی که میخوان برن خواستگاری ؟؟؟
    قراره ... قراره برا آترتان بره خواستگاری؟
    ینی عشق من پر ؟؟؟ ینی مائده ی بدبخت به درک ؟؟
    خدایا من چه گناهی کردم که هی باید مجازات پس بدم .
    سپهر و ازم گرفتی حالا آرتانم میخوای بگیری ..
    طاغت تبریک ها و لبخند های آرتان و ذوق افراد خانواده رو نداشتم
    جو خونه واسم سنگین بود .
    دست هانی و گرفتم و بلند شدم و با ببخشیدی در مقابل چشم های متعجبشون از ساختمون رفتیم بیرون ....
    سریع وارد ساختمون خودمون شدیم و به اتاقم رفتیم ..
    تا در اتاق و بستم هانی بغضش ترکید و زد زیر گریه
    منم حاله بهتری از اون نداشتم ..
    هانی : _ بخدا دوسش دارم ، بخدا نمیتونم دوریشو تحمل کنم ، آخه چرا انقد نامرده ،اخه چرا به من محبت میکرد، آخه چرا برام غیرتی میشد ، اخه دلیلش جز عشق چی میتونه باشه ؟؟
    مگه مائده تو نگاهاش و رو من نمیدیدی مگه محبتاش و نمیدیدی؟؟ ....
    سرشو روسینم گذاشتم و گفتم
    _ اشکال نداره آبجی خودتو رنج نده
    بعد از کلی درلداری دادن هانی بلند شدم و دفترچم و آوردم ...
    _ چیکار میخوای بکنی ؟؟
    بی توجه به هانی صفحه ی تازه ای از دفترچه تعهدم و باز کردم و نوشتم
    من ، مائده تهرانی ، تعهد میدم که با مردی که قراره بیاد خواستگاریم ازدواج کنم ....
    خواستم زیرش و امضا کنم که هانی با عصبانیت خودکار و کشید و گفت
    _ مائده بچه بازی درنیار ، آخه داری با کی لج میکنی؟؟؟
    منتظر یه تلنگر بودم برای باز شدت سد اشکام
    درحالی که اشک میریختم با صدای بلند گفتم
    _ دارم با دل بی جنبه ام لج میکنم
    دارم با اون آرتان نامرد لج میکنم
    دارم با اون باباجون زورگو لج میکنم
    دارم با تقدیری که برام بد نوشته لج میکنم
    دارم با خدایی که من و نمیبینه لج میکنم
    سرمو بالا گرفتم و گفتم :
    خدایا من و میبینی؟؟؟ خدایا میبینی بنده هات دارن با کاراشون زجرم میدن ؟؟؟ میبینی چه راحت دل میشکنن
    هق هقم مانع ادامه ی حرفم شد و تو بغل هانی فرود اومدم ....
    ولی تصمیم و گرفتم
    بعد از خواستگاری از این خونه میرم
    آره میرم تا دیگه نگام به مردی نیفته که دوسش دارم
    .......
    کت و شلوار شیک به رنگ صورتی چرک تو بدنم خود نمایی میکرد .
    هانی هم کت و شلوار قهوه ای پوشیده بود .
    همه منتظر خواستگار خر ما بودیم .
    به ظاهر خوب بودم اما درونم داغون بود
    داغون از اینکه الان آرتان داره به دختر دیگه ای نگاه میکنه.
    ولی نمیدونم چرا هروقت به کسی از افراد خونه نگاه میکنم لبخند دندون نمایی تحویلم میده و از دستم در میره ....
    مامان که کلا از دستم فرار میکرد .
    با صدای زنگ همه خیلی ریلکس از قبل لم دادن و باباجون به فرشید گفت که برو درو باز کن ...
    وا
    از کی تاحالا بچه برای استقبال میرفت؟؟
    با بلند شدن بابا و اشاره به ما دوتا بلند شدیم
    درحالی که برای خوش آمدگویی به دم در میرفتیم بابا گفت
    _ دخترم من این و ازتون مخفی کردم چون مطمئن بودم لج میکنید یا از روی غرور هم که شده اجازه نمیدید
    هانی با تعجب گفت
    _ عمو شما چیو پنهون کردید ؟؟؟
    بابا اومد جواب بده که در خونه باز شد ...
    و کسانی وارد شدند که حتی یک درصد هم احتمال نمیدادم اون قرار باشه بیان ....
    

    باورم نمیشد آرتان الان روبه روم ایستاده و گل و به سمتم گرفته ...
    دوست داشتم بزنم تو دهنش پسره ی احمق که من و سر کار گذاشته
    ولی خب دلم نمیومد( زورم نمیرسید)
    گل و با حرص ازش گرفتم که لبخند دندون نمایی زد .
    برگشتم و با دیدن هانی و آرمان خندم گرفت ...
    هانی که داشت خرکیف میشد آرمانم وضع بهتری نداشت .
    با اهم اهم کردن مریم جون اون دوتا از حس بیرون اومدن و ماهم رفتیم نشستیم.
    انقد کفری بودم که نگو...
    خیلی دوس داشتم کله ی مبارکم و بکوبم به دیوار ..
    انقد خنده و شوخی کردند که انگار فراموش کرده بودند اومدن خواستگاری ..
    بعد از اینکه کلی حرف زدن آرتان به من نگاه کرد و درحالی که سعی میکرد به حرص خوردن من نخنده گفت:
    _ امم..عروس خانم نمیخوان چایی بیارن؟؟
    چشامو ریز کردم و دستم و گذاشتم روی پای هانی تا بلند نشه بعدش داد زدم
    _ نسررررین خانوووم؟؟؟؟
    نسرین خانم سرشو از اشپزخونه کرد بیرون و گفت :
    _ جانم خانم ؟
    _اگه زحمتی نمیشه چایی برا ما بیار
    _نه خانم چه زحمتی ، الان میارم ..
    با لبخند پیروز مندانه به آرتان نگاه کردم که داشت خون خودش و میخورد.
    همه با لبخند به من و آرتان نگاه میکردن
    وا اینا دیگه چشونه...
    بعد از چایی آوردن نسرین خانم، عمو مری(مرتضی) گفت :
    _ اگه اجازه میدید این بچه ها برن صحبتاشون و بکنن
    مریم جون : اختیار دارید
    بابا با دیدن ما که خیلی راحت لم داده بودیم و عین خیالمونم نبود که به ما بودند ، گفت : بچه ها برید حرفاتون و بزنید دیگه ....
    باز مثل بز همدیگه رو نگاه کردیم
    خو من که فقط باید شرطم و به آرتان بگم وگرنه حرف دیگه ای ندارم ...
    با بلند شدن آرمان و آرتان ما هم بلند شدیم و پشت سرشون به حیاط رفتیم
    آرمان گفت : ما میریم تو آلاچیق
    آرتان باشه ای گفت و اون دوتا رفتند
    ماهم روی تاب نشستیم .
    
    .....
    با خجالت ادامه دادم :
    _ من تنها شرطم اینه وگرنه هیچ مشکلی با ازدواج با تو ندارم
    ( _از خداتم باشه
    _ خفه وجدان )
    از نگاه خیره آرتان معذب شدم و سرم و انداختم پایین ، بعد از چند دقیقه گفت:
    _ باشه قبوله
    با تعجب گفتم مطمئنی ؟؟
    لبخندی زد که دل بی جنبم قیلی ویلی رفت و گفت :
    _ خب درخواستت منطقیه ، تو خواستی تا از احساست به من مطمئن نشدی با هم رابطه ای نداشته باشیم ، خب اینم حق توئه که این درخواست و داشته باشی .
    از اینکه انقد راحت ماجرا رو گفت سرخ شدم که آرتان زد زیر خنده
    _ درد رو آب بخندی
    خندشو جمع کرد و گفت :
    _ خب شرط دیگه ای نیست لیدی ؟؟؟
    _ نچ
    _ اینجاست که شاعر میفرماید بادابادامبارک بادا ایشالا مبارک بادا
    زدم زیر خنده اما دقیقه ای نکشید که لبخندم و خوردم و گفتم
    _ آی آی آی چرا ما رو سرکار گذاشته بودید؟؟
    لبخند دندون نمایی زد و گفت
    _ تقصیر این آرمانه ، گفت اگه هانی بفهمه عمرا قبول کنه
    تو دلم گفتم ای آرمان کجای کاری؟؟ هانی عاشقتم شده .....
    بعد از وقت تلف کردن رفتیم داخل و وقتی زن عمو با ذوق ازم نتیجه رو پرسید گفتم باید فکر کنم ...
    این خونواده ماهم جوگیر ، شروع کردن دست زدن و فرشید و فرشاد اومدن وسط شروع کردن رقصیدن ... ر*ق*ص که چه عرض کنم دلقک بازی ...
    خوبه حالا جواب مثبت نداده بودم ..
    بعد اینکه فرشاد و فرشید دیوونه نشستن هانی و آرمان اومدن .
    این هانیه هم که از همه جوگیر تر سریع گفت من که مشکلی ندارم هرچی مامانم صلاح بدونه .
    و بازم این خونواده ی جوگیر ما شروع کردن دست زدن و بازم فرشاد و فرشید پریدن وسط ..
    جالب اینجا بود که آرمانم رفت وسط و شروع کرد قر دادن ....
    آخه فک و فامیله ما داریم؟؟؟
    مردم تو جلسه ی خواستگاری خودشون و خوب نشون میدن و با احترام رفتار میکنن و داماد شر شر از خجالت عرق میریزه ، بعد این آرمان ما پریده وسط و داره نشیمنگاه مبارکش و تکون میده ...
    بعد از اینکه کلی رست زدن و هانی و ترنم و آرزو جیغ جیغ کردن ، باباجون ابراز خوشحالی کرد و همه متلاشی شدن
    خواستگاریمون هم مثل آدمیزار نبود ....
    طبق معمول نخود نخود هر که رود خانه ی خود ...
    با شب بخیر گفتن به مامان اینا وارد اتاقم شدم
    روی تخت نشستم و بهش فکر کردم ..
    به کسی که تو این روزا تمام فکر و ذکرم سمت اون بود ..
    به کسی که من و دیوونه ی خودش کرده بود
    به کسی که قلب سنگیم و از نو ساخته بود
    آرتان
    چقد اسمش و دوست دارم
    چقد چشمای طوسیش و .... قلب مهربونش و.... پاکی نگاهش و دوست دارم ...
    سراغ گوشیم رفتم و نت و روشن کردم
    رفتم توی گروه تایپ کردم :

    ( با برق چشمانت سنگ دلم را شکستي ...
    خنديدم...
    سنگش پر از تاریکی و نفرت بود
    نورت را نمي ديدم
    ازت ممنونم
    اکنون پر از روشنايي ام )

    جمله رو فرستادم و گوشیم و روی تخت پرت کردم. رو تخت دراز کشیدم و با فکر و خیال به مرد آرزوهام چشمام و روی هم گذاشتم و طولی نکشید که خوابم برد ....
    
    سه ماه بعد
    همه چی خیلی زود گذشت..
    جواب مثبت دادن من ، تعیین روز عروسی ، محرمیت و خرید عروسی و .....
    و الان من و هانی بعد از گذشت سه ماه تو آرایشگاه منتظر آرتان و آرمان بودیم .
    اصلا باورم نمیشد اینی که جلوی آیینه ایستاده من باشم ، اونم با لباس عروس .....
    هردومون مثل فرشته ها شده بودیم
    لباس و آرایشمون شبیه هم بود تنها تفاوتمون مدل موهامون بود ..
    آرزو و فاطی و رها و مینا در حال قربون صدقه ی ما بودن و کشتارگاه راه انداخته بودن که آرایشگاه داد زد
    _ آقایون داماد تشریف آوردن ..
    با این حرفش خرکیف شدم ، از اون طرف هانی داشت ذوق مرگ میشد..
    بعد از کلی دنگ و فنگ از پله ها پایین رفتیم ...
    با دیدن آرتان با اون ژست قشنگش و لبخندش هول شدم و نزدیک بود رو پله ها بالانس بزنم ، که خدابیامرزه پدر کاشف نرده رو که من و نجات داد.
    خب حقمه..
    یکی نیست بگه اخه دختره ی گاگول، مجبوری شنل و بدی تا دماغ مبارکت که این آرتان گاو قیافت و نبینه .
    وقتی جلوری آرتان وایسادم انتظار داشتم الان محو تماشام بشه و بگه چقد خوشگل شدی که این نفهم بیشعور زد زیر خنده
    با تعجب نگاش کردم که باخنده بریده بریده گفت :
    _وای مائده اگه میافتادی چه سوژه ای میشدیااا
    با این حرفش همه کسایی که اونجا بودن زدن زیر خنده
    با خشم نگاش کردم
    تروخدا نگاه کن ، مردم روز عروسیشون لاو میترکونن بعد این بیشعور داره هار هار به من میخنده ..
    خیلی عصبانی از آرایشگاه زدم بیرون و به غر غر های فیلمبردار و به شوخی کردم گفتنای آرتان توحهی نکردم .
    سوار ماشین آرتان که با گلای رز قرمز تزئین شده بود شدم و درو جوری به هم کوبیدم که نزدیک بود خودمو خیس کنم ...
    به در آرایشگاه چشم دوختم .
    اول مینا و فاطی و آرزو و هانی اومدن و سوار ماشین سعید شدن .
    ( ضمن یادآوری مینا خواهر مائده بود و رها خواهر هانی و سعیدم همسر مینا )
    بعدش هانی و آرمان اومدن و سوار ماشین خودشون شدن .
    بعدشم آرتان بیشعور نفهم بی فرهنگ اومد و خیلی ریلکس سوار ماشین شد.
    بدون هیچ حرفی راه افتادیم ....
    _مائده؟؟؟
    جوابش و ندادم اما با خودم گفتم : درد و مائده ، مرض و مائده
    _ خانومم؟؟
    اووووق ، انقد بدم میاد از این خانمم و آقامون گفتن..
    _ قهری ؟
    پ ن پ انتظاری داری بعد از اینکه ضایعم کردی برات بندری برقصم و ازت تشکر کنم؟؟ ...
    همینجوری تو دلم داشتم بهش فحش میدادم که یهو زد کنار وبا غیض نگام کرد وگفت :
    _ اهع خوب یکم جنبه داشته باش دیگه ، برگرد ببینمت
    دستشو گذاشت رو چونم و وادارم کرد به برگشتن
    و ادامه داد
    _ نگام نمیکنی ؟؟ ای بابا ، خب من معذرت میخوام ،ببخشید ،حله؟؟
    دلم براش سوخت ، البته اگه بخدام راستش و بگم خودم نمیتونم باهاش قهر باشم.
    شنلم و از رو صورتم کنار زدم و لبخندی زدم و گفتم
    _حله
    همینجوری خیره شد بهم
    کلافه گفتم : هوووووو تموم شدم
    لبخندی زد و از هپروت دراومد و گفت چقد خوشگل شدی ..
    ای جیگرت دراد
    میمردی زودتر میگفتی ؟؟
    صورتشو اورد جلو و خیلی طولانی پیشونیم و بوسید ....
    چشمام و با لذت بستم ....
    آروم گفت :
    _ حیف که اون شرط و گذاشتی وگرنه همین الان کارو تموم میکردم ...
    چشمام و باز کردم و محکم کوبیدم پس کلش
    _ خاک تو سر بیشعورت کنم
    _ جوووون تو فقط فحش بده
    _ آرتان میزنم لهت میکنمااا
    _ آخه جوجه ، زورت به من نمیرسه
    _ آی آی آی جوجه عمته
    _ ضمن اطلاع بگم عمه تو هم هست
    ....
    خلاصه بعد از کلی کل کل ، به سمت آتلیه رفتیم
    من میگم این بشر بیشعوره شما میگید نه
    انقدر موقع عکس گرفتن ( از اون عکسای خاک بر سری) دلقک بازس دراورد که آریشگر نشسته بود زمین و قهقه میزد .
    بعد از کلی دنگ و فنگ سر اون عکسا ، باهانی و آرمان هم عکسای خوشگلی گرفتیم و به باغ رفتیم
    
    ....
    بعد از ماچ و موچ و تف و ... همه رفتیم تو جایگاهمون نشستیم .
    همه چی خیلی خیلی خوب بود
    بعد از ر*ق*ص و شام خوردن جوونا گیر داده بودن دامادا باید مارو ببوسن ، منم که مثل همیشه جوگیر ....
    بازم هول شدم و وقتی خواستم یه قدم برم جلو پام پیچ خورد و نزدیک بود بخورم زمین که آرتان کمرم و گرفت و رمانتیک بازی دراورد ...
    بعد از تموم شدن آتیش بازی و دوردور با ماشین ، دم خونمون توقف کردیم .
    ( بچه ها اگه قرار بود کل عروسی توضیح بدم خیلی طولانی و خسته کننده میشد ، معذرت)
    مامان اومد بغلم و شروع کرد به گریه زاری
    منم که دل نازک
    چنان کوبیدم تو کمرش تا آروم بشه که مامان بیچارم سرسری خدافظی کردو زیر لب وحشی ای گفت و رفت :|
    بعد از اون بابا و باباجون و عموها اومدن و آرزوی خوشبختی کردن ...
    داشتم با مهرشاد و فرشاد حرف میزدم که آرزو و فاطی اومدن و خراب شدن تو سرم ، فاطی بیشعور هم همش آروم به من میگفت:
    : امشب چه شبیست شب... (اهل دلاش بقیشو میدونن خخ)
    خلاصه همه رفتن و ماهم رفتیم تو خونه هامون ..
    خونه ی ما خونه ی دوطبقه ای شیک بود که طبقه ی بالا 5 تا اتاق داشت و پذیرایی کوچیکی و نقلی داشت .
    طبقه ی اولشم سالن بزرگی داشت و آشپزخونه ای دنج و تقریبا بزرگ و در اونجا قرار داشت.
    طبقه ی پایینش یا همون زیرزمین ، باشگاهی مجهز و استخر قرار داشت ...
    و قسمت دلپذیر ، حیاط خونه بود که خیلی خوشگل و سرسبر بود و پربود از گل های یاس و استخر تابی کوچیک تو حیاط قرار داشت ...
    خیلی شیک و راحت قدم زنون به خونه رفتیم ...
    من و آرتانم که انگار قهر بودیم .
    آرتان با گفتن وای چقد تشنمه به سمت آشپزخونه رفت و منم رفتم طبقه ی بالا.
    ینی عاشق این پذیرایی کوچیک بودما
    چون دکوراسیونش ترکیبی از رنگ یاسی و شیری و صورتی چرک بود.
    دکور پذیرایی طبقه ی پایین کاملا سلطنتی بود.
    بیخیال آنالیز کردن خونه شدم و وارد اتاق خواب مشترکمون شدم و با دیدن گلای رز پرپر شده پوفی از سر کلافگی کشیدم ...
    این مامی ماهم چه خوشه ، برداشته اینجارو با گل و عطر و... تزئین کرده ....
    ولی دمش گرما یک بوی خوبی میداد که نگو ...
    تما گلا رو با اون لباس اعصاب خورد کن جمع کردم و گوشه ای انداختم.
    یدونه زدم تو سرم که چرا از اون اول لباسم و عوض نکرده بودم .
    به سمت کشوم رفتم و تیشرت و شلواری دراوردم ..
    حالا این لباس بی شعور لج کرده بود و باز نمیشد .
    با حرص خودم و پرت کردم رو زمین و شروع کردم جیغ کشیدن
    جیییییغ ججججججججییییییغغغغ ججججیغ
    که آرتان سریع اومد تو و با تعجب گفت :
    _چت شد یهو؟؟
    با حرص گفتم :
    _ زیپ این لباس مزخرف باز نمیشهههه
    آرتان لبخندی زد و گفت
    : اخی عزیزم خوب میمردی از اون اول بگی و انقد جیغ جیغ نکنی؟
    ینی ابراز احساساتش از پهنا تو پانکراسم:|
    
    اومد جلوم ایستاد ...
    با تعجب نگاهش کردم که از زمین بلندم کرد و زیپ لباس و بازکرد .
    بعدشم خیلی ریلکس از اتاق رفت بیرون ...
    بیشعور کثافت
    حتی کمکمم نکرد موهام و بازکنم ...
    با هزار زور و زحمت موهام و باز کردم و رفتم دوش گرفتم ..
    لباسم و پوشیدم و بعد از خشک کردن موهام ، خودم و پرت کردم روی تخت و خزیدم زیر پتو .
    در حالی که مشغول شمردن گوسفندای تپل مپل بودم صدای باز و بسته شدن در اتاق اومد.
    با صداهایی که میومد فهمیدم داده لباسش و عوض میکنه چون پشتم بهش بود نمیتونستم ببینمش .
    _بیداری؟؟
    آروم گفتم
    _آره
    روی تخت خوابید و دستش و ابراز احساسات کرد .
    یهو نمیدونم چم شد که خودم و جمع کردم و دستشو پس زدم که صدای آرتان دراومد:
    _مائده؟؟
    وقتی دید جوابی نمیدم من و به طرف خودش برگردوند اما با دیدن چیزی که روبه روم بود هی بلندی کشیدم و با بالش افتادم به جون آرتان
    _ آررررتان خیلی بیشوووری تو خجالتتت نمیکشی بلیز تنت نمیکنی بی حیییییااااا
    در حالی ک سعی میکرد بالش و از من بگیره با خنده گفت:
    _ من که راحتتتتم توم اگه ناراحتی میتوووونی بلیزت و دراری.
    باز هی بلندی کشیدم و در حالی که بالش و میکوبیدم رو سرش گفتم
    _بیشووور بی حیااااا خجاللللت بکش
    خندید و ادامه داد
    _من از کی خجالت بکشم توووو زنمی دیگگگه
    با شنیدن زنمی از زبون آرتان حس شیرینی بهم تزریق شد و متکا رو پرت کردم کنار تخت .
    با دیدن لبخند پهنی که زد حرصی شدم و خودم و خم کردم و خواستم برنم پس کله ی مبارکش که یهوو دستم و گرفت و کشید منم افتادم بغلش ..
    دستاشو محکم گذاشت پشتم انقدر محکم بغلم کرده بود که نمیتونستم تکون بخورم..
    حتی نفس کشیدنم برام سخت بود..

    قلبم مثل گنجشک بی اختیار خودشو به سینم میکوبید فقط گنگ بودم و تکون نمیخوردم..
    جرئت نمیکردم سرمو بگیرم بالا و نگاهش کنم، چون واقعا ازش خجالت میکشیدم ..
    سرمو محکم به سینش تکیه داده بودم، با تمام وجود عطر قشنگ تنشو مهمون ریه هام کردم..

    صدای قلبش رو خیلی واضح میشنیدم.. تند تند میزد، اما چیزی نمیگفت..
    چرا ساکت بود..؟؟
    کاش نگام میکرد..
    کاش چشمای قشنگشو به چشمام میدوخت..
    تو دل آرزو میکردم که نخوابه و چیزی بگه اما صدای نفسهاش بهم گفت که خوابه...

    (( کاش میشد،من.. گاهی..
    فقط گاهی.. به اندازه نیاز بمیرم..
    بعد بلند شوم، آهسته آهسته خاک هایم را بتکانم..
    اگر دلم خواست، برگردم به زندگی
    دلم نخواست بخوابم تا ابد در آغوشت.. .. ))

    انگار نه انگار دودقیقه ی پیش افتاده بودم به جونش....
    خودمو محکمتر بهش فشردم و چشمامو بستم، دوست نداشتم بخوابم و این لحظه تموم بشه..
    نیم ساعتی بود که خوابیده بود. داغ عشقش..
    که با ب*و*س*ه ای که روی پیشونیم نشست
    چشمام و بستم و با لذت به این آغوش گرم فکر کردم و به دقیقه نرسید که خوابم برد .
    
    _ مائدههههه الهی بمیرررری بلند شو ببینم ...
    ای بابا ..
    ینی میشه من یروز با صدای نکره ی این فاطی خل از خواب بیدار نشم ..

    چی؟؟؟ فاطی ؟ مگه من دیشب بغل آرتان نخوابیددددم؟
    واییی یعنی همش خواب بوده؟؟؟
    ینی من با آرتان ازدواج نکردم ؟ وااای ..
    فاطی باز داد زد
    _ دهععع آخه عروس هم انقدددد تنبل ...
    آرتان؟؟؟ آهای آرتان؟؟ بیاخودت این نفهم و بیدار کن ...
    با عروس گفتن فاطی فهمیدم که خواب ندیدم ..
    خب خداروشکر
    لبخند دندون نمایی زدم و چشمام و محکم تر بهم فشردم تا بخوابم که صدای آرتان مانع شد
    _ مائده؟؟ خانومم؟؟خوشگلم؟
    تعجب کردم ... این چی چی گفت؟؟؟
    خوووشگلم؟؟
    خواستم از ذوق بپرم و شالاپ شالاپ ماچش کنم که با گفتن من رفتم پایین فاطی فهمیدم آقا داشت جلو فاطی فیلم بازی میکرد
    چشمام باز کردم و با غیض گفتم
    _ زهرمار و خوشگلم .. فاطی اینجا چی میخواد؟؟
    آرتان لبخندی زد و گفت
    _ به به چه عجب ، سلام علیکم، صبح شما هم بخیر
    _اه آرتان جدی حرف بزن ، فاطی اینجا چیکار میکنه
    _ برای خانم خانما صبحونه آوردن
    از روی تخت بلند شدم و درحالی که به سمت سرویس میرفتم آهانی گفتم .
    بعد از انجام کارای مربوطه و مسواک زدن ، یه لباس درست و حسابی پوشیدم رفتم پایین..
    به به اینارو جمعشون جمعه
    فاطی و آرزو و ترنم و آرتان تو آشپزخونه بودن و داشت گپ میزدن ...
    سلام بلندی دادم که همشون با لبخند دندون نما جوابمو دادن ....
    خندیدم و گفتم
    _ نگا نگا روز اول ازدواجمم از دست شما آسایش ندارم
    فاطی _ خوبه خوبه تو باید الان شکر گذارمون باشی که اومدیم برات صبحونه آوردیم
    من _ من حاضر بودم نون خشک بخورم ولی قیافه ی نحس شما رو نبینم
    ترنم _ نچ نچ نچ مارو باش ساعت شیش صبح بلند شدیم اومدیم اینجا برا تو
    چشمامو ریز کردم و گفتم _ من که میدونم شما براچی اومدید ..
    آرزو _ خخخ تو از اولشم باهوش بودی
    هعععی خدا .. من میدونم تو ذهن های منحرف اینا چی میگذره ..
    به میز نگاه کردم که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشد .
    با کنجکاوی گفتم _ پس هانی چی؟؟
    آرزو _ ننم و ننت و ننش برای اون بردن تو نگران نباش
    _ شماهم از خدا خواسته خراب شدید سر من
    فاطی خندید و گفت _ دقیقا ...
    هممون پشت میز نشستیم و من و آرتان مثل گاو ( البته دور از جونمون ) شروع کردیم به خوردن .
    آرتان وقتی صبحونش و خورد تشکر کرد و گفت من میرم تا شما راحت باشید..
    دوس داشتم بگم تروخدا نرو اینا الان شروع میکنن چرت و پرت گفتن ، که گفتم الان ضایعم میکنه ..
    خلاصه ..
    بعد از کلی حرف های بیشعورانه ی فاطی و ترنم و سرخ شدن من و خندیدنای آرزو ، بلندشدن رفتن و من موندم و آرتان...
    
    بعد از جمع کردن میز و شستن ظرف ها به پذیرایی رفتم و جلوی تی وی نشستم .
    سرگرم دیدن فیلم شدم که آرتان با تیپ رسمی اومد پایین .
    با تعجب گفتم جایی میخوای بری ؟؟؟
    _ آره ، میرم شرکت مهرشاد اینا
    _میگما تو اون موقع ها ک میومدم خونتون و نبودی ، میرفتی شرکت ؟؟؟
    در حال که به سمتم میومد گفت آره
    بیخیال برگشنتم به سمت تی وی و خواستم کنترل و بردارم که با گرم شدن گونه ام سرجام خشکم زد ..
    _ مواظب خودت باش
    درحالی که از خجالت سرخ شده بودم آروم گفتم
    _ خدافظ
    با صدای بسته شدن در که اطلاع از رفتن آرتان میداد با ذوق فراوان ، دستم و گذاشتم روی گونم و با لذت چشمام و بستم ...
    با ذوق چشمام و باز کردم و نگاه گذرایی به خونه انداختم ...
    خوب خوب خوب
    اینجا که همه چیز باب میلمه ... خب الان چیکار کنم ؟؟؟
    تا خواستم به مغز مبارکم فشار بیارم تلفن زنگ خورد .
    پیش خودم گفتم یا فاطمه ی دیوونس ، یا هانیه ی بیکاره .
    با دیدن شماره ی ناشناس جا خوردم و خواستم جواب ندم اما خودتون میدونید دیگه فضولیه و هزار تا دردسر ...
    تا خواستم دکمه ی برقراری تماس و فشار بدم تلفن رفت رو پیغام گیر :
    ( سلام ...خوبی؟؟
    قصد مزاحمت ندارم ، فقط زنگ زدم بهت بگم ایشالله خوشبخت بشی ..
    امیدوارم آرتان لیاقتت و داشته باشه ..
    خواستم بدونی که من هنوزم دو ... نه نه هیچی
    آرزو میکنم موفق باشی .. سپهر )
    با خودم گفتم که کاشکی تلفن و برمیداشتم و به این مردغریبه میگفتم که تازه دارم معنی عشق واقعی و درک میکنم .
    کاشکی برمیداشتم و میگفتم که احساس من به تو فقط یه حس بچگانه بود .
    سرمو برای خلاص شدن از فکر ای کاش ها تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم و شروع کردم به پختن یه ناهار خوشمزه
    
    خیلی باسلیقه میزو چیدم و منتظر آرتان بودم ..
    انگار نه انگار که اون یارو هم زنگ زده بود ...
    بوی خوشمزه ی لازانیا توی فضای خونه آدم و وسوسه میکرد .
    انقدرم خرکیف بودم ازاینکه دارم تو خونه خودم آشپزی میکنم که نگووو..
    با شنیدم صدای زنگ سریع رفتم درو باز کردم و آرتان وارد شد و باخوشرویی گفت
    _ به به چه بووویی میاد .. بابا کدبانو ، بابا با سلیقه ، بابا هنرمند باور کن راضی به زحمت نبودیم .
    تک خنده ای کردم و گفتم
    _ نه بابا نفرمایید کاری نکردم
    عین یه حیوان نجیب و وفادار بو کشید و گفت
    _ بوش که خوبه ولی میگما به نظرت زنگ بزنم از قبل یه آمبولانسی ، چیزی بیاد؟
    با تمام قدرت زدم مشتی به بازوش زدم که دست خودم بیشتر درد گرفت و گفتم
    _ ا ا اینجوریاس ، آی دستم ... لامصب بازو نیست که تیرآهنه
    خندید و ابراز احساسات
    _ من برم لباسم و عوض کنم.. بعد میام خودتو و اون غدای خوشمزتو یه لغمه ی چپ میکنم ...
    _ برو برو حرف زیادی نزن
    با خنده رفت طبقه ی بالا ...
    منم که جوگیر و خدای عقده ای بازی درآوردن ، هی قر میدادم و میخوندم تا اینکه وارد آشپزخونه شدم ..
    ظرفی برداشتم تا لازانیا رو بذارم توش
    درحالی که لازانیا ی خوشملم و آماده میکردم میخوندم :
    دست دست دست
    آه بیاااا دستا شله
    خانوما آقایون همکاری کنید
    حالا یارم بیا
    آرتانم بیا
    حالا یاروم بیا ...
    خواستم یه قر ریز بیام اما با صدای قهقه ی آرتان همونجوری سرجام وایسادم ...
    اون بیشعور هم تا دلش خواست به من خندید و منم سرخ و سفید شدم ...
    تو سکوت داشتیم ناهار میخوردیم ..
    من یه تیکه بیشتر نخوردم اما این بشر مگه سیر میشد ...
    داشتم بهش نگاه میکردم که گفت
    _ اوووم خیلی خوشمزس .. ی دوسه تا تیکه دیگه برام بزار
    با خنده بازم براش لازانیا گذاشتم و اون مشغول خوردن شد و منم با لذت بهش نگاه میکردم ..
    تو دلم گفتم :
    خدایا شکرت برای خلقت این بنده ی شکموی دوست داشتنیت .
    وای من چقد دوسش دارم ..
    ( _نچ نچ نچ دوروز هم نشده عقب کشیدی
    _ نع خودم جان ، عقب نکشیدم
    _ پس چی زر زر میکنی
    _ خفه شو نفله ، بی تربیت )
    با تشکر کردن آرتان دست از حرف زدن با خودم برداشتم و نوش جانی گفتم ...
    میزو با کمک آرتان جمع کردم و مشغول شستن ظرف ها شدم
    

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 388
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,228
  • بازدید ماه : 14,186
  • بازدید سال : 141,289
  • بازدید کلی : 11,638,429