close
مجتمع فنی تهران
رمان خانم سنگی قسمت سوم (آخر)
loading...

رمان فا

تقریبا یک هفته از موضوع ازدواج میگذره ...    با آرتان بیشتر از قبل صمیمی شدم و دارم برای اینکه بهش اعتراف کنم قانع تر میشم .    امشب هم قراره بریم خونه ی باباجون و فردا هم بریم مشهد .    البته قرار نبود بریم مشهد اما با اصرارهای من هانی و آرتان و آرمان قبول کردن…

رمان خانم سنگی قسمت سوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 403 پنجشنبه 04 آذر 1395 : 14:1 نظرات ()

تقریبا یک هفته از موضوع ازدواج میگذره ...
    با آرتان بیشتر از قبل صمیمی شدم و دارم برای اینکه بهش اعتراف کنم قانع تر میشم .
    امشب هم قراره بریم خونه ی باباجون و فردا هم بریم مشهد .
    البته قرار نبود بریم مشهد اما با اصرارهای من هانی و آرتان و آرمان قبول کردن ...
    و قسمتی که آرتان و آرمان ازش فراری بودن این بود که بنده پیشنهاد دادم که با ماشین بریم و از اونجایی که من زورگو تشریف دارم ، مجبورشون کردم که قبول کنن...............



  
    _ مائده حاضری ؟؟
    باصدای آرتان از فکر و خیال دراومدم و کیفم و برداشتم و به پایین رفتم ..
    آرتان با دیدنم سوت کشید و شروع کرد با ریتم خوندن
    _ چه خوشگل چه خوشگل
    چه خوشگل شدی امشب
    خندیدیم و به پارکینگ رفتیم ...
    منم پررو انتظار داشتم که آرتان خیلی جنتلمنانه بیاد درو واسم باز کنه که دیدم نه ...
    آقا سرش و مثل گراز انداخت پایین و سوار ماشین شد .
    با حرص مشغول نگاه کردنش بودم که با بوقی که زد ، ده متر پریدم بالا و سوار ماشین شدم ..
    آرتان بعد از رد کردن چندتا آهنک به آهنگ مورد نظر رسید .
    خیلی بی دلیل چشمام و نازک کردم اما با آهنگی که پخش شد نیشم تا بناگوش باز شد
    آهنگ تورودوست دارم از بابک جهانبخش:
    میلرزه دلم تا صدام میزنی
    تو عشق منی تو جون منی
    کنارت غروب دیدنی تر میشه
    به عشقت همه وقت من سر میشه
    کنارت همه وقت من سر میشه
    از این زندگی راضیم پیش تو
    من از عشق میگم آخرش میشه تو
    به هم نه نمیگیم تو هیچ مسئله
    تو این عاشقی هردو گفتیم بله
    من هر چی که گفتم تو گفتی بله
    همیشه دلم بی قراره توئه
    همه دلخوشی هام کنار توئه
    تو رو دوست دارم
    چقد قلبای ما به هم نزدیکه
    چقد خوبه که تو پیشم هستی که
    تورو دوست دارم ، تو رو دوست دارم
    ......
    نزاشتی با این تنهایی سر کنم
    تونستم باهات عشق و باور کنم
    تو راه درست و نشونم دادی
    چه حسی به قلب دیوونم دادی
    هماهنگ شدی با دل عاشقم
    میخوام حرفامو توی چشمات بگم
    بزار دستاتو روی قلبم ببین
    داره میزنه واسه تو بهترین
    همیشه دلم بی قراره توئه
    تورو دوست دارم
    تورو دوست دارم
    چقد قلبای ما به هم نزدیکه چقد خوبه که پیش من هستی که
    تورو دوست دارم
    تورو دوست دارم
    .....
    با تموم شدن آهنگ به خونه ی بابا اینا رسیدیم ..
    مش رحمت با ذوق باهامون سلام علیک کرد و ماهم با خوشرویی جوابش و دادیم .
    آرتان ماشین و گوشه ی حیاط پارک کرد و وقتی خواستم پیاده شم آرتان گفت
    _ عع مائده
    برگشتم طرفش که چشماش گرد شد .
    با تعجب گفتم: چیه آرتان؟؟ چیشد؟
    _ اون چیه رو صورتت
    _ هااااا
    _ من چه میدونم .. یه چیز سیاه روی صورتته
    این و گفت و رفت بیرون .
    با ترس آیینه ی بالای ماشین و پایین آوردم .
    با افتاد چیزی خواستم جیغی بکشم که با دیدن گل رز تمام وجودم پر از لذت شد .
    با ذوق گل و برداشتم و بوش کردم
    آروم زمزمه کردم : از دست تو آرتان
    گل و تو ماشین گذاشتم و پیاده شدم ، آرتان داشت با مهرشاد و آرمان حرف میزد .
    به سمتشون رفتم و بعد از بوسیدن مهرشاد گفتم
    _ خانوماتون کجان؟؟
    آرمان لبخندی رد و گفت
    _ بالا اند زن داداش
    گفتم _ پس ماهم بریم
    آرمان و مهرشاد زود تر رفتن و منم از موقعیت استفاده کردم و برگشتم رو به آرتان
    لبخندی زدم و خیلی سریع گونش و بوسیدم و رفتم تو خونه ..
    آرتانم خیلی شیک ، بالبخندی کش دار وارد خونه شد ..
    بعد از سلام علیک مفصل خوردن نوشیدنی خنک به سالن غذاخوری رفتیم ..
    به به ، ببین چه کردن ،،جوجه و قرمه سبزی و دلمه
    آخ جووون
    بعد از بسم لله گفتن باباجون شروع کردم به خوردن و انقد با عجله و تندتند خوردم که زود تر از همه شام و تموم کردم .
    سمت راستم آرتان نشسته بود و سمت چپم فرشاد ..
    بازم یدونه دلمه برداشتم و مشغول شدم .
    با خودم گفتم :
    آرمان و هانی ، مهرشاد و ترنم ، مینا و سعید ، من و آرتان
    خدایا شکرت
    فقط باید برای فرشادم آستین بالابزنم ...
    داشتم با خودم برای فرشاد نقشه میکشیدم و قلوپ قلوپ نوشابه میخودم که بابام گفت
    _ وای چقد دلم نوه میخواد
    با این حرف بابا ، هرچی نوشابه بود از دهنم ریخت بیرون و شروع کردم سرفه کردن .
    این فرشاد بیشعور هم با اون دست های سنگینش به پشتم میزد اما لامصب انگار داشت به کیسه بکس ضربه میزد ..
    چشم غره ای به هانی و فاطی رفتم که داشتن ریز ریز میخندیدن
    در اون اوضاع وخیم خفه شدن ، آرتان آب و داد دستم و آروم گفت
    _ عزیز من چرا هول میشی
    بابات که نگفت الان دست به کار شید
    منظورش این بود که یه شب .. تنها .. وقتی کسی نبود
    نذاشتم بقیه حرفش و بزنه ..
    آب و از دستش گرفتم و خوردم که حالم بهتر شد
    باباجون گفت _ خوبی دخترم؟؟
    سرم و تکون دادم که آرمان و آرتان و هانی و فاطی بیشعور زدن زیر خنده ...
    آروم ، طوری که آرتان بشنوه گفتن
    _ زهر مار ، آبروم رفت
    آرتان خواست چیزی بگه که خاله مریم (مامان هانی ) ادامه داد
    _ اوا آقا محسن ، شما که نگین و دارید ، این حرف و من باید بزنم .
    به هانی نگاه کردم .... اوه اوه اوه بیچاره مثل لبو سرخ شده بود .
    من و آرتان و فرشاد زدیم زیر خنده که مامانم و خاله مریم و آرمان و عمو مرتضی (بابای آرتان) همزمان چشم غره ی وحشتناکی رفتند
    ماهم مثل بچه ی آدم سرمون و پایین انداختیم و دوباره مشغول خوردن شدیم
    

    ......
    بعد از برگشتن به خونه ، سریع به طبقه ی بالا رفتم ، لباسامو عوض کردم و خودم و پرت کردم روی تخت .
    بعد از چند دقیقه هم آرتان اومد و بعد از عوض کردن لباسش اومد روی تخت و پشت به من خوابید .
    شیطونه میگم پرتش کنم از تخت پایینا ...
    من غلط کردم شرط گذاشتم ، نه بغلی نه اهمی نه اوهومی
    سر جام غلت (اینجوریه عایا ؟؟) زدم
    ازشدت خستگی خوابم نمیبرد .. از شدت خستگی چرت و پرت هم میگفتم..
    تو حال خودم بودم که یهو آرتان برگشت
    سوالی بهش نگاه کردم که یهو منو بغل کرد .
    با تعجب از این حرکتش ، بهش نگاه کردم که با صدای خواب آلو گفت :
    _ چیه ؟؟ مگه من حق ندارم خانومم و بغل کنم ؟
    لبخند پهنی زدم و تو دلم گفتم : من که از خدامه
    با ذوق بغلش کردم و سرمو روی سینش گذاشتم ...
    و دو دقیقه نگذشته بود که توی اون آغوش گرم بودم که خوابم برد

    ***************

    _ مائددددددده مائددددده بدو دیگه
    با حرص گفتم
    _تو بیا این چمدونا رو ببر الان میام
    _ همه ی چمدوناروووو بردم
    جیغ کشیدم
    _ خووووووب الان میاااااام
    با حرص در اتاق و کوبیدم به هم و با دو از پله ها رفتم پایین
    پام و هنوز روی آخرین پله نزاشته بودم که یهو آرتان مثل دیو جلوم ظاهر شد ..
    منم که خدای ضایع بازی ، پام پیچ خورد و شپلغ خوردم زمین و این آرتان گاو ، قاه قاه داشت به من میخندید .
    ای خددددا
    پس چرا تو این فیلم خارجکی ها وقتی دختره میخواد بخوره زمین پسره فرشته ی نجات میشه و بغلش میکنه
    بعد مال ما رو نگا
    وقتی دید دارم میفتم روش یه قدم به سمت راست رفت که راه افتادنم و باز کنه و یکم بخنده و روحش شاد بشه ...
    دست آرتان که روبه روم قرار داشت و مثلا میخواست کمکم کنه رو پس زدم و به سمت در راه افتادم و رفتم بیرون .
    آرتان هم اومد و مشغول قفل کردن در بود که تلفن زنگ خورد
    با بیحالی گفتم : بیخیال بیا بریم
    _شاید یکی کار واجب داشته باشه
    با بیحالی رفتیم تو و آرتان تا خواست تلفن و برداره رفت روی پیغام گیر
    (( سلام مائده
    چه خبرا ؟؟خوبی؟ خبری از ما نمیگیری؟
    باید ببینمت
    خبر خیلی مهمی برات دارم
    دوستت دارم خانومی ، سپهر))
    بابهت به تلفن نگاه کردم
    خدای من
    این مرد چرا دست از سرم برنمیداره ، چرا نمیزاره زندگیم و بکنم ؟
    با صدای پرخشم اما آروم آرتان با ترس به سمتش برگشتم
    _ سپهر با تو چیکار داره ؟؟
    چشمای سرخش ، رگ گردن متورم شدش ، صدای خشمگینش و دستای مشت شدش ، یعنی اوج عصبانیت ...
    با ترس به چشمای سرخش چشم دوختم
    خواستم چیزی بگم که با صدای دادش ده متر پریدم بالا
    _ مگه باتو نیستم ؟؟ این عوضی با زن من چیکار داره ؟ چرا باید با زن من انقد صمیمی حرف بزنه ؟
    چراااا؟؟


    با ترس به آرتان نگاه کردم .
    منی تاحالا از گل نازک تر بهم نگفتن، حالا به خاطر یه ابله دارم محکوم میشم
    باحرص به سمت گوشی رفت و شماره ها رو چک کرد
    برگشت و با پوزخند گفت میبینم که قبلا هم بهت زنگ زده
    وقتی جوابی از جانب من نشنید داد زد
    _ د لعنتی حرف بزن تا سگ تر نشدم
    با دادی که سرم زد اشکام روی گونم جاری شد
    _ آرتان .. به خدا ... جوری که .. تو میگی .....نیست
    _ پس چه جوریه؟ ها؟؟؟
    آروم با بغض گفتم
    داری اشتباه فکر میکنی به خدا
    آرتان کلافه روی مبل نشست
    منم رفتم و پیغام گیر و چک کردم و پیام قبلی سپهر و گذاشتم
    وقتی پیام تموم شد نگاه رنجونم و توی نگاه پشیمون آرتان انداختم و با بغض چمدونم و برداشتم و رفتم توی ماشین نشستم
    چند دقیقه ی بعد هانی و آرمانم اومدن و بعد از سلام علیک همه تو ماشین نشستیم و حرکت کردیم ...
    با اخمایی درهم به بیرون نگاه میکردم که هانی آروم دم گوشم گفت
    _ اه اه شما دوتا چتون شده ؟؟
    بدون اینکه برگردم گفتم
    _ بعدا بهت میگم
    ....................................
    خیلی شیک و مجلسی مسافرت زهر مارم شد .
    تو طول راه هدفون توی گوشم بود و چشمام و بسته بودم تا با آرتان هم کلام نشم
    البته منم باید بهش میگفتم که سپهر دفعه ی قبل زنگ زده اما اون حق نداشت سر من داد بزنه .
    ساعت نزدیکای دو بود
    _ بچه ها بریم تو این هتل استراحت کنیم تافردا راه بیفتیم ، من که دیگه نمیتوتم
    با صدای آرمان از هپروت دراومدم و گفتم
    _ وای آره بدنامون خشک شد
    هانی باحرص گفت
    _ من دیگه غلط بکنم با ماشین بیام مسافرت
    همه پیاده شدیم و به سمت هتل راه افتادیم .
    آرتان و آرمان رفتند که اتاق و کرایه کنند و ماهم غش کردیم روی مبل
    بعد از چند دقیقه برگشتن و آرتان با خستگی گفت
    _ بلند شید ، شانس آوردیم دوتا اتاق داره
    با کلافگی بلند شدیم و به سمت آسانسور رفتیم و مردی با ما اومد که راهنماییمون کنه.
    با چشمای بسته از آسانسور بیرون اودم و منگ همونجا ایستاده بودم که هانی دستم و کشید و من و دنبالشون کشوند.
    اون مرده در دوتا از اتاقا رو با کارت باز کردم و کارت هارو به سمت پسرا گرفت و گفت اینم از اتاقاتون ، بفرمایید
    با تعجب به اون مرده نگاه کردم ...
    وقتی سنگینی نگاهم و حس کرد به طرفم برگشت و گفت
    _ مشکلی پیش اومده خانم ؟
    با اخم گفتم
    _ بله اگه میشه یه اتاق جدا به من بدید
    هانی پوفی کشید و گفت
    _ ای بمیری الانم موقع قهر کردن و ناز کشیدنه ؟
    همون آقاهه گفت
    _ خدمت آقایون هم گفتم که اتاقا همه رزو شدند و فقط دوتا اتاق داریم ، با اجازه
    این و گفت و رفت
    بیشعور بی فرهنگ ، خاک برسر بی شخصیتت کنم .
    با لبخند ژگوند برگشتم سمت هانی و گفتم
    _ خب من و هانی میریم تو یه اتاق و شماهام برید تو یه اتاق
    هانی در حالی که به اون یکی اتاق میرفت گفت
    _ قربونت عزیزم ، تو برو با آقاتون، شبت بخیر
    آرمان هم تو اتاق رفت و دستش و تکون داد و با لبخند دندون نما درو بست .
    آرتان دست به سینه ایستاد با لبخند من و نگاه میکرد
    دوست داشتم کلش و بکوبم به دیوار
    _ الان مشکلت چیه دقیقا؟؟
    _ مشکلم اینه که نمیخوام با تو یه جا بخوابم
    _ اشکال نداره که ، مثل خواهر برادر میخوابیم گلم
    با حرص به سمتش برگشتم
    وقتی قیافه ی برزخی من و دید لبخندی زد و رفت داخل و چمدون هارو هم برد
    دودقیقه همونجوری وایستاده بودم که آرتان وقتی دید قصد ندارم بیام تو گفت
    _ بچه بازی درنیار ، بیا تو دیگه
    منم چون خسته بودم ، از خداخواسته رفتم تو در و محکم بستم .
    لباسام و تو حموم عوض کردم و به اتاق برگشتم و دیدم که آقا ، خیلی راحت روی تخت خوابیده و داره با گوشیش ور میره .
    با خودم گفتم من عمرا پیش این بخوابم ...
    با حرص به سمت مبلا رفتم و به سختی سعی کردم بخوابم
    آرتان بیشعور هم با لبخند مرموزی نگاهم میکرد.....
    نیم ساعت گذشت اما پلکام روی هم نرفت
    یعنی خاک بر سر بی جنبم کنم که یه هفته بغل آرتان خوابیدم الان بدون اون خوابم نمیبره ...
    بازم چشمام و بستم و تلاش کردم برای اینکه خوابم ببره اما انگار نه انگار
    با حرص از روی مبل بلند شدم و به سمت تخت رفتم ...
    من فکر میکردم که آرتان خوابه اما این که بیداره !!
    در حالی که روی تخت میرفتم با پام کوبیدم به پاش و گفتم
    _ چندش
    دلیلش و خودمم نمیدونم !
    روم و به سمت آرتان که پشتش بهم بود کردم
    بازم چند دقیقه گذشت
    غرورم و کنار زدم ، با انگشتم آروم به بازوی ورزیدش زدم که برگشت و نگاهم کرد.
    بدون هیچ حرفی من و تو آغوشش گرفت و منم اون و سفت بغل کردم ..
    آروم در گوشم زمزمه کرد
    _ به خاطر امروز معذرت میخوام من اصلا..
    پریدم وسط حرفش و با لبخند گفتم
    _ مهم نیست
    لبخندی زد و پیشونیم و بوسیدم ...
    محکم تر بغلش کردم و بعد از چند دقیقه به خواب عمیق فرو رفتم
    

    2هفته بعد
    .......
    روز ها میگذشتند و من هرروز حسم به آرتان قوی تر میشد ...
    تصمیم گرفته بودم به عشقی که نسبت بهش دارم اعتراف کنم چون دیگه این دوری نمیخواستم
    دیگه دوست نداشتم باهاش سرد باشم .
    با لبخند دندون نما از روی کاناپه بلند شدم
    بله بله
    همین امشب اعتراف میکنم
    باذوق به طبقه ی بالا رفتم ، وارد اتاقمون شدم و درب کمد و باز کردم
    _ خوب خوب بزار ببینم چی داریم اینجا
    سرمو تا ته داخل کمد فرو بردم
    بعد از انتخاب کردن لباس و درست کردن کیک توت فرنگی ، به حموم رفتم و سریع دوش گرفتم .
    موهام و به سختی خشک کردم و بستم و آشپزخونه رفتم
    _ اووووم چه بوی خوبی
    باذوق به سمت فر رفتم و کیک و دراوردم
    به ساعت نگاه کردم
    30 : 8
    پس خوووبه.. شیفت آرتان ساعت 9 تموم میشد و یعنی نیم ساعت دیگه میرسه
    خلاصه
    تموم کارام و انجام دادم و منتظر آرتان نشسته بودم
    ساعت نه و نیم بود و هنوز نیومده بود
    کم کم داشت حرصم درمیومد که با صدای زنگ تلفن به سمتش شیرجه زدم
    با تصور اینکه آرتان پشت خط باشه گفتم
    _ جانم ؟؟
    اما با شنیدن صدای قهقه ی زنانه خفه شدم
    اون صدا خیلی آشنا بود
    صدای .. صدای نازیلا
    با نفرت و حرص گفتم
    _ امرتون ؟
    با صدای ناز دار گفت
    _ اوووو چه خشن
    _حرفتو میزنی یا قطع کنم
    نازیلا _اوه بیبی یه لحظه وایسا ، خواستم بگم که منتظر آقاتون نباش چون امشب پیش منه
    و بازهم خندید
    دستم و مشت کردم و با حرص گفتم
    _ خفه شو تو از زندگی من چی میخوای
    نازیلا _ گفتم که عصبانی نشو گلم اگه باور نمیکنی خودت بیاببین
    بدنم لرزید ... چشمام پر اشک شد
    نه .. آرتان من خ*ی*ا*ن*ت نمیکنه
    بغضم و قورت دادم و گفتم
    _ آدرس
    آدرس و داد و سریع گوشی و قطع کرد

    ....

    دل تو دلم نبود
    سریع مانتم و پوشیدم و از خونه زدم بیرون
    از قبل به آژانس زنگ زده بود
    دعا میکردم که نازی دروغ گفته باشه
    از خ*ی*ا*ن*ت بیزار بودم
    بعداز چندقیقه رسیدم اونجا
    سریع کرایه رو حساب کردم و وارد کوچه شدم
    اما با دیدن ماشینی سرجام خشک شدم
    وای خدای من ...
    این ماشین آرتانه ..
    ناخداگاه چشمام پر اشک شد
    کم کم داشتم حرفای نازیلا و باور میکردم
    با چشمای اشکی به قامت آرتان که از ماشین پیاده شد خیره شدم
    و در خونه روبرویی باز شد و نازیلا با لبخند بیرون اومد
    دنیا روی سرم چرخید
    سر خوردم و افتادم زمین
    آرتان چرا باید نازیلا و ببینه چرررا؟؟
    سرم و بالا گرفتم که با صحنه ای مواجه شدم
    صحنه ای که هیچوقت فکرشو نمیکردم
    صحنه ای که تمام رویاهام و نابود کرد
    صحنه ای که منو شکست ..
    آرتان ، شوهر من ، عشق من ، نازی رو بغل کرده بود
    باورش سخت بود
    خیلی سخت
    با دل شکسته بلند شدم
    حتی نیم نگاهی بهشون ننداختم
    ینی درست دیدم؟
    ینی درست روزی که میخواستم به عشقم اعتراف کنم عشقم به من خ*ی*ا*ن*ت کرد؟؟؟
    
    هزاران بار اون لحظه از جلو چشمم گذشت..
    بغل کردنش
    مگه من و دوست نداشت
    مگه از نازیلا متنفر نبود؟؟
    دیگه نتونستم تحمل کنم و فقط دویدم... نمیدونم کجا.. ولی دویدم..
    میخواستم از اون کوچه ی کذایی فرار کنم..

    بدنم یخ زده بود..
    نفسام به شماره افتاده بود..
    ب زور گام برمیداشتم.. اما نمیتونستم وایسم..
    کاش حداقل ابراز عشق نمیکردی..
    کاش منو به این عشق امیدوار نمیکردی ..
    ولی هیچکدوم به این اندازه کثیف نیست که
    یکنفر بعد از ابراز عشق در حال خ*ی*ا*ن*ت, تظاهر به دوست داشتن کنه!!

    چی دیده بودم..
    بدبخت شدم...
    قلبم شکست اشک میریختم و میدویدم..

    خ*ی*ا*ن*ت،
    مثلِ سوختگیِ پشتِ دسته؛خوب میشه. ...
    پوستِ تازه در میاد..
    رنگ و شمایلش، امّا هیچ‌وقت مثلِ قبل نمیشه..
    تو همین چند ثانیه اون لحظه همش جلوی چشممه...
    از این به بعد هر وقت نگاهم بهت بیفته، آرام دست را پشت‌ورو می‌کنم یا زیر شالم قائم میکنم.
    اگر هم ازم بپرسند،مجبورم لبخند بزنم و بگم چسبیده به لبه‌ی داغِ فِر یا آب‌جوش روی آن ریخته.

    من عاشقت بودم نامرد..
    من توی لعنتی رو میپرستیدم..
    مثلا میخواستم اعتراف کنم
    من و باش با چه ذوقی کیک درست کردم
    حتی طاقت دیدن ی لحظه ناراحتی و دردت رو نداشتم..
    اما تو منو سوزوندی..
    به چه حقی..؟؟
    چقدر احمقی مائده...
    اون از اولشم نازی و دوست داشت.

    وسط گریه، خندیدم..
    بلند..
    خیلی بلند..
    مثل دیوونه ها..
    اره..
    من دیوونه بودم..
    دیوونه ی چشماش، نگاهش، لبخندش، عطر تنش..
    دیوونه ی مائده گفتنش

    اشک جلوی دیدمو تار کرده بود..
    از خیابون ، بدون توجه به ماشینها رد شدم ..
    صدای جیغ ترمز ی ماشین اومد ...
    چشمامو بستم.. محکم..
    پرت شدم روی زمین..
    خواستم بلندشم نتونستم..
    خواستم چشمامو باز کنم نتونستم..
    حضور چندنفر رو دورم حس کردم..
    صدام میکردن ولی نمیتونستم جواب بدم..
    میخواستم داد بزنم، ولم کنییییییید...
    من باید بمیرم..
    نتونستم...
    سرم گیج میرفت..
    چشمام سنگین شد..
    بوی خون بینیمو پر کرده بود..
    حالت تهوع داشتم..
    میخواستم چیزی بگم اما نتونستم..
    خلا کامل ....
    سفیدیه مطلق..
    
    چشام سنگین بود
    انگار وزنه ای بهش وصل کرده بودن
    سرم واقعا درد میکرد ..
    صدای هق هق زنونه ای ، سردردم و بیشتر میکرد
    آروم آروم پلک زدم و به زور چشمام و باز کردم ..
    نور اذیتم میکرد...
    _ چشماش و باز کرد
    پرستار ؟؟ آقای دکتر ؟؟؟
    اصلا نمیتونستم تکون بخورم
    به بدنم نگاه کردم
    چیزیم نشد بود اما انگار بدنم کوبیده شده بود به جایی
    اصلا من چرا بیمارستان بودم؟
    حجوم افکار به ذهنم، بازم سردردم و بیشتر کرد
    فکر میکردم اما چیزی یادم نمیومد

    پرستاری بالبخند اومد بالا سرم
    آروم نالیدم سرم ..
    پرستار _ نگران نباش گلم طبیعیه .. خداروشکر که به هوش اومدی
    دستمو به زور بلند کردم و روی سرم گذاشتم
    _من چرا اومدم اینجا
    پرستار _ تصادف کردی گلم
    تصادف؟؟
    پس چرا من هیچی یادم نمیومد ؟
    با رفتن پرستار چند دقیقه ی بعد دوتا زن ، اشک ریزان وارد اتاق شدن
    یکیشون قیافه نازی داشت و چشماش عسلی و بود و اونیکی خیلی تپلو بود و چشم های طوسی رنگی داشت ..
    دوتاشون با هق هق بغلم کردن
    چشم عسلیه _ الهی مامانت فدات شه الهی پیش مرگت بشم اخه نمیدونی تو این یکهفته چی کشیدم
    آروم با تعجب نالیدم _ مامان من؟؟
    با این حرف من چشم طوسیه بازم زد زیر گریه
    با تعجب روبه اون خانوم گفتم
    _ شما چرا گریه میکنی؟
    _ مائده ؟؟ فدات بشم ؟ عروس گلم؟ منوهم یادت نمیاد؟؟
    جانم؟؟؟
    اسمم مائدس ؟؟ عروس گلم؟ مگه من شوهر دارم؟
    خدایا چرا هیچ چیزی نمیاد
    پرستار وارد و اتاق شد و با اخم گفت
    _ کی به شما اجازه داد وارد اتاق بشید؟ لطفا بیرون باشید بیمار نیاز به استراحت داره
    اون دوتا خانم و بیرون کرد و خودشم سرم و بهم وصل کرد و با گفتن دکتر الان میاد گذاشت و رفت.

    بعد از رفتن پرستار ، دکتر با مردی وارد اتاق شد
    یه مرد چشم طوسی و ابرو و موهای مشکی
    نمیدونم چرا با دیدنش دلم لرزید
    نمیدونم چرا قلبم خودشو بی محبا به سینم میکوبید.
    با خودم گفتم شاید پرستاره
    نزدیکم شد
    بوی عطرش نفسامو به شمارش انداخت
    با صدای مهربون ، لرزون و عمیق مردونه زمزمه کرد
    _ مائده؟
    با من بود؟؟ یعنی منو داشت با این همه درد صدامیزد؟
    سرمو گرفتم بالا و نگاهش کردم
    قلبم وایساد .. دنیا وایساد
    یه پسر چهارشونه و خوش هیکل
    با نگاهی آشنا
    انگار سالها بود با نگاهش زندگی کردم
    این مرد کیه؟؟
    از سوال های بی جواب خودم خسته شدم
    دکتر اون مرد و کنار زد و گفت
    _ ای بابا !! آرتان جان بزار به مریضم برسم برادر من
    آرتان ؟؟
    با شنیدن اسم مرده لبخند عمیقی زدم
    آروم زمزمه کردم آرتان
    ولی انگار نشنید و کلافه کنار پنجره رفت
    دکتر صندلی و کشید کنار تخت و گفت
    _ مریض ما چطوره ؟؟
    با دلخوری و بغض گفتم
    _ هیچی یادم نمیاد
    دکتر _ اومدم راجب همین باهات صحبت کنم ، من به شوهرتم توضیح دادم که ضربه شدیدی ناشی از تصادف به سرت خورده و باعث فراموشی شده
    اما اصلا نگران نباش
    این فراموشی زود گذره ... ممکنه فردا همه چیزو به یاد بیاری یا هفته ی دیگه یا ماه دیگه
    یا شادم همین الان
    البته فراموشی که تو گرفت عامل اصلیش ضربه نبوده ، فکر میکنم یک اتفاقی قبل از تصادف افتاده که دچار این حس شدی
    یعنی داری واقعیت هارو پس میزنی

    _امامن چیزی یادم نمیاد
    دکتر لبخند عمیقی زد و گفت
    _ میدونم دختر خوب ... این شوهرت پدر منو دراورد ، خبر مرگش خودش متخصص مغزو اعصابه اینجاس اما چند روزه هنگ کرده بنده خدا
    باتعجب گفتم شوهرم ؟؟
    دستشو به سمت پنجره دراز کرد
    به سمتی که اشاره میکرد برگشتم که با دوتا تیله ی طوسی مواجه شدم
    آتیش گرفتم
    ذوب شدم
    با اشاره ی آرتان یا همون شوهرم دکتر رفت ..
    اومد و جای دکتر نشست
    دستای سردم و توی دستای گرمش گرفت
    با دلخوری گفت
    _آخه میدونی من تو این دوهفته چی کشیدم ؟؟ آخه تو ساعت ده شب تو خیابون چیکارمیکردی؟
    از اینکه نگرانم شده بود لبخند عمیقی زدم
    یعنی انقدر دوستم داشت؟؟
    خداروشکر که با همچین مردی ازدواج کردم
    _ الان که میبینی حالم خوبه
    ناگهان بغلم کرد
    منم با ذوق دستمو ابراز احساسات کردم
    با صدای در ازم جدا شد و دیگه هیچی نگفت ...
    
    سه روز توی عمارتی بودم که مطلق به بابابزرگم بود و امروز قرار بود که با آرتان بریم خونه ی خودمون البته اگه اون خانومی که مادرم هست اجازه بده ..
    با هزار زور و زحمت آرتان اون خانم و راضی کرد و راهی خونه شدیم ..

    خونه برام خیلی آشنا بود
    با ذوق به دکور خونه نگاه کردم ، کاملا سلطنتی و شیک
    ایول به سلیقه ی خودم
    آرتان درو بست و روبه من گفت
    _من میرم بالا الان برمیگردم
    _ باشه
    بدون عوض کردن لباسام یه چرخی دور خونه زدم
    خیلی خیلی گرسنم بود
    با کنجکاوی به آشپزخونه رفتم ...
    با دیدن کیک توت فرنگی که روی میز غذاخوری بود با شوق به سمتش رفتم
    کیک وا رفته بود
    با تعجب کیک و تو دستم گرفتم و بوش کردم
    کاملا معلوم بود پنج یا شیش روز هست که همینجا مونده
    به کیک نگاه کردم
    این آشنا بود ... خیلی
    ناگهان سرم تیر کشید و صحنه هایی از جلوم رد شد
    تصمیم به اعتراف
    درست کردن کیک
    زنگ خوردن تلفن
    رفتن به اون کوچه کذایی
    آرتان
    نازیلا
    بغل کردنشون
    دویدنم و صدای جیغ لاستیک
    تصادف
    بوی خون
    کیک از دستم افتاد و اشک هام جاری شد
    هضم این اتفاقا برام سخت بود
    خ*ی*ا*ن*ت
    کلمه ای که توی ذهنم صدبار اکو شد
    _ کجایی مائده ؟؟
    با شنیدن صدای آرتان روی زمین افتادم
    چطور تونسته بود به من خ*ی*ا*ن*ت کنه
    چطووور؟
    بلند شدم و ایستادم که باز سرم تیر کشید
    شروع کردم به دویدن و از خونه خارج شدم
    حتی به مائده مائده گفتنای آرتان توجه نکردم
    

    توی تاکسی نشسته بودم و درحال رفتن به ویلای لواسون بودم
    _خانم رسیدیم
    با صدای راننده اشکام و پاک کردم و کرایه رو حساب کردم
    وارد ویلا شدم و مستقیم به سمت تاب رفتم و روش نشستم
    باز اشکام روی گونه ام جاری شد
    برای بار دوم شکست خوردم
    چراا؟
    آخه چرا؟؟
    مگه من چیکار کرده بودم ..
    مگه من چی از اون نازیلای آشغال کم داشتم ..؟
    من که دوستت داشتم لعنتی ..
    از روی تاب بلند شدم و به سمت ویلا حرکت کردم و از شانش خوبم یادم اومد که کلید نداشتم
    میخواستم به هانی زنگ بزنم و بگم که کلید یدک و از اتاقم توی خونه ی بابااینا کش بده
    ام هانی به آرمان میگفت .. اگه به فاطی هم میگفتم به سامیار میگفت
    باز سر خوردم رو زمین
    بازم اشکام روی گونه هام جاری شد
    گلدون کوچیکی که کنار در بود و برداشتم و محکم کوبیدمش به زمین
    خرد شد
    تیکه تیکه شد
    مثل عشق و اعتماد من
    با نفرت سرمو برگردوندم که برق چیزی از چشمم رد شد
    کلید یدک اینجا چی میکرد؟؟
    یادم اومد قبل ازدواجم مش رحمت و فرستاده بودم که گل ها و درختای اینجارو آب بده
    بهش گفتم که کلیدو بزاره زیر گلدون چون من فراموش میکنم کلیدو ببرم ..

    سریع در ویلارو باز کردم و یک راست به سمت اتاقم رفتم.
    روی تختم دراز کشیدم
    سردرد بدی داشتم ، فکر و خیال یک لحظه هم راحتم نمیزاشت .
    داشتم به همه ی روزایی که باهاش گذرونم فکر میکردم و اشک صورتم و بالش و خیس کرده بود...
    تورو تو دلم میکشم آرتان
    دیگه فراموشت میکنم
    میشم همون خانم سنگی سابق
    بادرد گریه میکردم و اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم
    مگه من میتونم تو رو از دلم بیرون کنم؟؟
    آخه نامرد
    من عاشقتم ...
    صدای هق هق ضعیفم سکوت ویلارو میشکست ..
    صدای زنگ گوشیم باعث شد اشکام و پاک کنم
    به سمت گوشیم رفتم
    فکر کردم بازم آرتانه ، خواستم قطع کنم
    که با دیدن اسم مهرشاد گوشی و جواب دادم
    مهرشاد_ الو خواهری؟
    _ جا...اا..نم
    مهرشاد _ مائده ؟ چرا گریه میکنی ؟ چی شده ؟
    سکوت کردم
    باصدای دادش که میگفت حرف بزن گفتم
    _ چیزی .. نش..شده
    باز داد زد
    _ کجایی ؟ آرتان چیزی بهت گفته ؟؟ دعواتون شده
    با کلافگی گفتم
    _ نه نه بیا ویل..ای لواسون
    و گوشی و قطع کردم

    .......

    مهرشاد به جلو خیره شد
    _ مطمئنی درست دیدی؟
    اشکام و پاک کردم و گفتم
    _ آره باچشمای خودم دیدم
    یهو از جاش بلندشد و به سمت در حرکت کرد
    دویدم و مانع رفتنش شدم
    _ کجا میخوای بری ؟؟
    داد زد
    _ از سر راهم برو کنار
    به زور نگهش داشتم و گفتم
    _ خواهش میکنم مهرشاد
    _ اگه توضیحی برا این کارش داشت که هیچی ولی اگه نداشت ...
    دستام شل شد
    مهرشاد از کنارم رد شد و در و محکم کوبید به هم
    مگه توضیحی هم مونده که بده ؟
    مگه دلیلی هم هست که برای این کار داشته باشه؟؟
    
    ***********************
    _ نمیخوام چیزی بشنوم ..
    از پشت در داد زد :
    _ د لامصب چرا انقد زود قضاوت میکنی
    بیا ببرمت پیش اون عوضی تا مطمئن شی ..
    به ولله علی
    به جان خودت که عزیز ترین کسمی
    اون منو بغل کرد
    چند ثانیه بعدش جوری به عقب پرتش کردم که خورد زمین و سرش به جدول خورد
    مائده ؟؟
    بیا این درو باز کن
    به خدا اونا میخوان مارو ازهم جدا کنن
    اینا همش جزو نقشش بوده که من و بغل کنه و توهم ببینی

    صداش آروم شد
    _ میدونستم باورم نمیکنی
    و صدای قدم زدنش که نشونه ی دور شدنش بود اومد
    سر خوردم رو زمین نشستم
    من چقد ابله ام
    من جقد احمق ام
    خدایا من و ببخش .. چقد به آرتان تهمت زدم
    اشکام و از روی گونه هام پس زدم .
    باید درستش کنم ..
    من نمیخوام آرتان و از دست بدم
    در و باز کردم و به بیرون رفتم ...
    روی تاب نشسته بود و به آسمون نگاه میکرد ..
    آروم آروم قدم زدم و به سمت تاب رفتم
    با صدای قدمام سرشو بالا اورد
    با نگاه طوسی غمگین و آشفتش نگاهم کرد

    روی تاب نشستم
    نمیدونستم چیکار کنم
    نمیدونشتم از کجا شروع کنم ...
    برگشتم و دستش و گرفتم :
    با صدایی که از فشار بغض ، لرزون و گرفته شده بود گفتم
    _ نمیدونم چی بگم .. فقط میتونم بگم که منو ببخش
    تو چشمام ذل زد ، تو نگاهش غرق شدم ..
    دستاشو از توی دستم کشید که قطره ای اشک از چشمام پایین اومد
    میدونستم من و نمیبخشه ..
    با حلقه شدن ابراز احساسات نفسم بند اومد
    محکم بغلم کردم
    خیلی محکم
    _ مگه میتونه ادم کسیو که زندگیشه نبخشه
    زمان ایستاد
    دنیا ایستاد
    انگار فقط من بودم و چشمای منتظر آرتان
    _ آرتان خیلی دوستت دارم
    بلند خندید
    بلند خندیدم
    _ منم دوستت دارم زندگیم


    (( لذّت دنیا، داشتنِ کسى ست
    که دوست داشتن را بلد است؛
    به همین سادگى ..! "
    این روزها
    گفتن دوستت دارم ؛ آنقدر ساده است ،
    که میشود آنرا از هر رهگذری شنید!
    اما فهمش ؛
    یکی از سخت ترین کارهای دنیاست
    سخت است اما زیبا!
    زیباست
    برای اطمینان خاطر یک عمر زندگی
    تا بفهمی و بفهمانی...
    هر دوره گردی "لیلی" نیست ،
    هررهگذری"مجنون"...
    و تو شریک زندگی هر کس نخواهی شد!
    تا بفهمی و بفهمانی...
    اگر کسی آمد و هم نشینت شد
    در چشمانش باید
    رد آسمان، رد خدا باشد
    و باید برایش
    از"من" گذشت
    تا به
    "ما" رسید...))

    پایان
    3 شهریور 1395

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 519
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,791
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 402
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,672
  • بازدید ماه : 44,119
  • بازدید سال : 317,555
  • بازدید کلی : 11,814,695