close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق فیزیکی قسمت اول
loading...

رمان فا

  به نام خالق بخشایشگر...​    نام رمان:عشق فیزیکی    نام نویسنده:فاطمه سادات:)    ژانر:و فیزیکی و البته عاشقانه!...   …

رمان عشق فیزیکی قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 611 پنجشنبه 04 آذر 1395 : 14:12 نظرات ()

  به نام خالق بخشایشگر...​

    نام رمان:عشق فیزیکی
    نام نویسنده:فاطمه سادات:)

    ژانر:و فیزیکی و البته عاشقانه!

...

    دوستان بخش هایی که با * مشخص شدن...جزو متن اصلی نیستن...یا خوابن یا یه همچین چیزی:)

    مقدمه:نمیدانم از کجا باید آغاز کنم....
    از زمانی که چگالی عشقت بر روی قلبم سنگینی میکرد...؟!
    یا از وقتی که وزن عشق تورا با شتاب جاذبه چشمانت اندازه گرفتم؟!
    من و تو جذب شدیم...مانند دو قطب آهنربا...من زن بودم و تو مرد....اما شتاب جاذبه عشقمان مانع جداییمان شد...
    و حالا نیروی عشقمان باعث میشود که تو کار کنی و من اندازه بگیرم....با خط کشی که اعداد آن از جنس فیزیک است...!!!
    آری یافتم....فیزیک ابتدای کار ما بود.............................



 
    

    با استرس نشسته بودم و داشتم فکر میکردم که چقدر خرم!آخه بی عقل الاغ با قلدر مدرسه میوفتی که چی؟!دودیقه جلوی عشقتو به مادرت بگیر تا نه عینکتو بشکنی و نه دماغ طرفتو بشکنی!وای عینکم!خیلی قشنگ و سبک بود!با صدای خانوم اکبری از فکر دراومدم.
    اکبری-شماره ولی؟
    -خانوم شما که شغل پدر منو میدونین بیشتر وقتا نیستن اینجا الآنم رفتن ترکیه.
    اکبری-خوب الآن من به کی زنگ بزنم بگم بیاد دسته گلشو جمع کنه؟؟
    -نمیشه این دفعه رو ببخشید؟!
    اکبری-نه خیر نمیشه!
    به درک!خوب ترانه که جلسه ترلان(دخترش)نمیتونه بیاد ...آرمین هم که عروسیه...فرزادم که زشته بیاد دنبال خواهرزنش...!میمونه آرمان با اون اخلاق گندش!!!ولی انگار چاره ای نیست!
    -خانوم این شماره برادرمه.....09
    نیاد آبرو ریزی کنه؟نه بابا خیر سرش درس خونده داداشو فقط سر من میزنه!با صدای در به خودم اومدم...
    مش باقر بود-خانوم یکی اومدس میگد با شوما کار دارد.( اینجارو با لحجه اصفهانی بخونید)
    اکبری-بگین بیاد داخل مش باقر
    مش باقر-چشم خانوم
    وای خدای من!الآنه که سرمو بزاره رو سینم.البته دارم زیاده روی میکنم انقدم بداخلاق نیست!آرمان اومد تو و با ابروهای در همش واسم خط و نشون میکشید!ترجیح دادم با انگشتام بازی کنم!اکبری بیرونم کرد تا باهاش صحبت کنه.نشستم روی صندلی های بیرون دفترو برای صدمین بار شروع کردم به دوره زندگیم!ترنم هستم فرزندچهارم و آخر خانواده دو تا برادر دارم یه خواهر که اسماش....
    فرناز پرید وسط افکارم-عمه شنیدم دعوا کردی!
    برای صدمین بار زدم تو سرش-به من نگو عمه!!!بله اتفاقا هنوز گرمم اگه تنت ه*و*س مشت و مال کرده در خدمتم!
    فرناز ریز خندید-فکر نکنم بدون عینک جابی رو ببینی!کی رو احظار کرده حالا اکبری؟
    -آرمانو !برو وسایلتو بجمع که میام دنبالت بریم باهم!
    فرناز-وای عمه زنگ آخر ادبیات فارسی داشتیم عاشقتم دمت گرم!
    -زهر مار و عم...
    اکبری-ترنم بیا داخل.فرناز!مگه تو کلاس نداری؟!
    فرناز-چرا خانوم!
    و چشمکی زد رفت بالا.رفتم داخل با دیدن گره های ابروی آرمان گور خودمو کندم!
    اکبری-حسینی دفعه آخرت باشه ها بیا این تعهد نامه رو امضا کن و وسایلتو جمع کن امروز زودتر برو!
    میدونستم اینو میگه-چشم
    آرمان-فقط خانوم اکبری برادرزادم...
    وسط حرفش پرید-بله بله آقای حسینی ترنم برو فرنازو صداش کن!
    -چشم
    دوان دوان رفتم طبقه بالا دم در چهارم ریاضی 2 وایسادمو در زدم و رفتم داخل
    -خانوم گفتن فرناز حسینی بیاد پایین اومدن دنبالش!
    اومد بیرون-با کی دارین؟
    -شیمی داریم!حالا میرم وسایلمو میارم تو برو پایین.
    رفتم وسایلمو جمع کردم.وقتی رفتم پایین دیدم آرمان با اخم به راه پله نگاه میکنه و فرنازم دپرس کنارش وایساده و داره با بند کیفش بازی میکنه!
    آرمان-بریم
    وقتی داشتیم میرفتیم از فرناز پرسیدم چی شده و اونم بهم گفته که آرمان زده تو پرش!سوار ماشین شدیم!الآن شروع میشه...3...2...1

    آرمان-خوب قضیه این دعوا چی بود ترنم؟
    خخخ نگفتم!
    فرناز-بی خیال عمو!همه دعوا میکنن!
    آرمان-کسی از شما نظر خواهی نکرد!شما ساکت!
    -اع خوب...خوب...یه چیزی به مامان گفت منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم!ببخشید
    خوشم میاد این فرناز از رو نمیره-اصن فرید کو؟!
    ارمانم دیگه ادامه نداد-دانشگاهه تا ما نهار بگیریم اونم میرسه.
    به ادامه ورق زدن دفتر خاطرات ذهنم پرداختم...آرمین برادر بزرگترمه و فرید و فرناز بچه هاشن.دومین فرزند خانواده ترانه س که یه دختر داره به اسم ترلان.سومیم ارمانه که هنوز مجرده آخرین منم!مادرم یک سال پیش فوت کرد و به خاطر همینم خیلی روش حساسم!خیلی!پدرمم در همین حد میدونم که تا جره و اخلاقاش ماشالله کپی آرمانه یا بهتر بگم آرمان کپی پدره!و در آخر رشته م که عاشقشم...ریاضی فیزیک که فقط و فقط به خاطر فیزیکشه!!!من عاشق فیزیکم عاشق!
    آرمان-پیاده شید
    اوووو چه تو فکر بودم!اینا نهارم خریدن و من نفهمیدم!رفتین داخلو رو کاناپه های راحتی ولو شدیم .آرمان پشتش به در ورودی و روش به ما بود.سرشو تکیه داده بود به پشتی کاناپه و چشما و بسته بود.یهویی فرید از در ورودی کاملا بی سر و صدا وارد شد و به ما اشاره کرد که ساکت باشیم.با دیدن پلاستیک توی دستش نقششو خوندیم و باهاش لب زدیم:1...2...3
    و اون پلاستیکو بالای سر آرمان ترکوند!آرمان از غافلگیر شدن متنفره متنفر!یه بار که برای تولدمون غافلگیرش کردیم انقدر سرمون داد زد که خدا میدونه!تا چند ثانیه نفهمیده بود چی شده اما با صدای خنده من و فرناز و فرید به خودش اومد و شروع کرد دنبال فرید دویدن تا یه پس گردنی مهمونش کنه!من و فرنازم وسط سالن ایستاده بودیم و غش کرده بودیم از خنده که یهو آرمان یه نگاه به من کرد-به من میخندی؟!
    و پرید رومو شروع کرد به قلقلک دادن من.که یهو صدای خنده فرید و فرناز قطع شد آرمانم متوجه شد چون همزمان ایستادیم و شکل علامت سوال به فرید و فرناز که با ترس به پشت سرمون نگاه میکردن زل زدیم.ناگهان به خودمون اومدیم و برگشتیم و پدرو با یه اخم وحشتناک پشت سرمون دیدیم!وای بدبخت شدیم رفت!بیچاره آرمان خوبه برای اولین بار در ایران این کارو میکردا!
    پدر-اینجا چه خبره ؟!آرمان ترنم سریع اتاق من!
    من پشت سر آرمان رفتم بالا البته با ترس و لرز!!!رفتیم تو اتاق من سرمو انداختم پایین.
    پدر-دست مریزاد واقعا!من ماهی یه هفته نیستم این بچه بازیا رو میکنید؟آقا آرمان شما هم بچه ای؟
    -سلام پدر ببخشید.مگه شما نرفتین ترکیه؟
    پدر-علیک.چرا رفتم.من با شما صحبت نکرده بودم ترنم خانوم قبلا؟
    -چرا پدر ولی ما اینجا تنها...
    پدر-بسه دیگه...تنها...تنها...تنها...این اصلا بهونه خوبی واسه بچه بازی نیست!
    بغض کرده بودم.با این که ادم حاظر جوابی بودم اما تربیت خانوادگیم اجازه بحث با پدرو نمی داد.
    پدر-خیلی خوب کافیه.برید پایین منم یه چیزی جا گذاشته بودم برش میدارم و میرم.آقا آرمان از شما انتظار نداشتم
    آرمان-معذرت میخوام پدر بعدم دست منو سفت گرفت کشید بیرون و بعد پایین.
    -آی دستم.خودم راهو بلدم.
    آرمان-حرف نزن بعدم سفت تر دستمو کشید جوری که داشتم از پله ها سقوط می کردم!
    وقتی که پدر رفت آرمان گفت:همش به خاطر بچه بازی شما سه تاست.همین یه نفرم که پیش پدر اعتبار داشت رو ضایع کردین.
    -اصلا هم تقصیر ما نبود.افراد خودشیرینی مثل تو و ترانه حقشونه!منو که میبینی پدر هرروز داره نصیحتم میکنه!کو گوش شنوا؟
    ارمان-من خودشیرینم؟صبر کن ترانه بیاد
    -نه پس من خودشیرینم!اون دوتایی که همیشه مثل پدر اخمو ان تویی و خواهر جونت!
    ارمان-کاری نکن جریان دعواتو به پدر بگما!
    

    "از من آتو گرفته!"
    -برو هر کاری دلت خواست بکن!اصلا مهم نیست!
    بعدشم سریع از پله ها بالا رفتمو در اتاقمو قفل کردم.رفتم زیر پتو و شروع کردم به گریه کردن...دلم خیلی گرفته بود...از پدر برای رفتار خشک و جدیش...از ارمان برای اخلاق بدش...از مامان برای تنها گذاشتن من...آخ مامان...مامان...مامان...اگه تو بودی مگه ارمان جرئت داشت با من اینجوری حرف بزنه؟!انقدر فکر کردم که خوابم برد...
    بلند که شدم دیدم فرناز پایین تختم خوابش برده البته پای تکالیف جبر!سری به نشونه تاسف تکون دادمو بلند شدم که برم...صبر کن ببینم مگه من درو قفل نکرده بودم؟آهان پدر یه دسته کلید زاپاس از همه کلیدای خونه داره...لابد رفتن تو اتاق پدرو در و باز کردن.
    تا رفتم دست و صورتمو شستم و برگشتم فرناز بیدار شده بود.
    -خانوم خر بدبختو زدی؟
    فرناز-زهر مار ترنم امتحان داریم فردا!امتحان جبر و احتمال!
    بی تفاوت گفتم-خوب جبر که آسونه!
    فرناز- ای کاش منم یه دل خجسته ای مث تو داشتم!
    -دیگه دیگه!خدا خرو شناخت که بهش شاخ نداد!
    فرناز-خر عمته!ام...چیزه...ترنم...چند وقتیه میخوام یه رازی بهت بگم...
    پریدم رو تخت-آخ جون راز !بگو!
    با تردید شروع کرد به تعریف کردنو با هر کلمه ای که می گفت من تعجبم بیشتر می شد!فرناز...دوست پسر...؟!اصن خنده داره!
    قضیه ازین قراره که جلوی موسسه زبان یه پسره ای بهش پیله میکنه!اولش جوابشو نمیداده!ولی بعدش میگه بزار تجربه کنم و ازین چرت و پرتا!الانم که میخواد کات(cut (کنه اون ول نمیکنه!ای خدا!مگه همه چیزو تو باید تجربه کنی آخه...؟!
    در باز شد و یه جوجه...ای خاک بر سرم یاد داستان حسنی افتادم!در باز شد و ارمان اومد تو!یا امام غریب!یعنی حرفای فرنازو شنیده؟!
    ارمان-فرناز تو الان چی گفتی به این؟!
    فرناز-من...مـ...هیچی عمو...
    -این به درخت میگن!بعدشم تو به اجازه کی به حرفای ما گوش دادی و پریدی تو؟
    ارمان-به اندازه کافی از قضیه ظهر از دستت عصبانی هستم!دیگه بیشتر رو اعصابم نرو!
    -من کار اشتباهی نکردم که تو از دستم عصبانی باشی!
    ارمان-باشه تو راست میگی!فرناز چی داشتی میگفتی؟!
    فرناز سرشو انداخت پایین.ارمان هم دیگه تقریبا جلوی ما وایساده بود...
    ارمان-بگو فرناز!سریع!
    سرشو اورد بالا-خوب اون بهم پیله کرده بود...منم گفتم دست از سرم برمیداره...چند باری باهم قرار گذاشتیم...
    دست ارمان رفت بالا که فرود بیاد رو صورتش که زنگ درو زدن.اارمان کلافه رفت تا درو باز کنه.فرناز با گریه خودشو پرت کرد تو بغل من.یه ذره دلداریش دادم.یه خورده که اروم تر شد رفتیم تو دستشویی طبقه بالا تا دست و صورتشو بشوره.فرنازو بردم تو اتاق و خودم بی توجه به لباسام رفتم پایین!و البته بدون این که یه خورده فکر کنم که کی اومده خونه!
    با خیال راحت از پله ها رفتم پایین که دیدم فرزاد و ترانه و ترلان نشستن رو مبل البته ارمانم اونورشون نشسته بود.با پایین اومدن من همه نگاها به طرفم برگشت.یه لحظه به خودم اومدم....یه تونیک تنم بود و روسری هم سرم نبود!اارمان با اخم برام خط و نشون می کشید.ببخشیدی زیر لب گفتم و دویدم بالا.فرناز توی فکر بود.
    ارمان اومد تو:نیمتونی یه سوال بکنی ببینی کیه و بعد بیای پایین؟
    این دفعه واقعا حق با اون بود-ببخشید.تقصیر خودم بود
    ارمان-تو هم زانوی غم بغل نگیر فرناز خانوم بعدا تکلیفمو با تو و بابات روشن میکنم.
    بعدم رفت پایین. بچه مردمو ترسوندی.
    -نترس فرناز.اون که نمیگه!یه چیزی رو هوا می پرونه!
    بعدم لباسامونو پوشیدیم و رفتیم پایین.فرناز سلام کرد و رفت تو آشپز خونه.
    -ســــــــــــلـــــــام.
    فرزاد-سلام بر ترنم حواس پرت!
    -اع فرزاد خوب حواسم نبود دیگه!
    فرزاد خندید.
    ترانه-دست شما درد نکنه دیگه ترنم خانوم.حالا من شدم خودشیرین؟
    با چشای گرد شده به ارمان نگاه کردم.یعنی انقدر دهن لق بود؟بی تفاوت یه نیشخند تحویلم داد.دروغ نمیگم ترانه خشک و جدیه اما خیلی مهربونه منم دوسش دارم.البته ارمانو هم دوست دارما!ولی میترسم بهش بگم درجه اعتماد به نفسش بره بالا تر!زنگ درو زدن.حتما ارمین و اینا بودن دیگه!فرناز از آشپز خونه اومد بیرون و با التماس به ارمان نگاه کرد.ارمان بلند شد و درو باز کردو بعد از سلام و احوال پرسی رفت تو اتاقش.
    
    - به به رسیدن بخیر!عروسی بی ما خوش گذشت؟
    ارمین-آره!انقدر خدارو شکر کردم که شماها نبودین!با خیال راحت رفتیم عروسی و برگشتم!
    مامان مهری-شوخی میکنه عزیزم.ارمان برا چی رفت بالا؟بزار برم صداش کنم.
    -نه نمیخواد.شما خسته راهین.من میرم میارمش.
    ای خدا به زمین گرمت بزنه فرناز که به خاطر تو من باید ناز اینو بخرم!درسته اخلاقش خیلی مزخرفه!ولی خوب منم دخترم دیگه!بلدم چیکار کنم!رفتم بالا و در اتاقشو زدم.
    ارمان-بله؟
    -منم.اجازه هست؟
    ارمان-بیا تو
    نشسته بود روی صندلی کامپیوترش.منم نشستم رو تختش.
    -ارمـــــــــــــــــــــــــــان؟
    خندید-باز چی میخوای که اینجوری صدام میکنی؟
    -خیلی لوسی!ذوق آدمو کور میکنه!اومدم ازت خواهـش کنم که قضیه فرناز بین خودمون بمونه!
    با شنیدن ترکیب"قضیه فرناز"اخماش رفت توهم.حالا وقتشه!رفتم جلوی صندلیش و اخماش با دوتا انگشت شصتم باز کردم:
    -اخم نکن دیگه!زشت میشی!بعد من دوست نمیدارم!به ارمین چیزی نمیگی دیگه!
    ارمان-ترنم...
    -میدونم چی میخوای بگی...تو مردی...برات سخته که باورش کنی...میدونم...همه اینارو میدونم.ولی بیا پسره رو ردش کنیم بره.هوم؟تو هم اصلا کار خوبی نکردی که میخواستی بزنیش!
    ارمان-مورد آخر اصلا به تو مربوط نبود!
    -چشم هرچی تو بگی!خوبه؟نمیگی دیگه؟
    ارمان-خیلی خوب!نمیگم!ولی دفعه آخره ها!
    اگه بحث فرناز نبود یکی میزدمش که بفهمه همه چی به من ربط داره!ولی خوب اون موقع کار خراب میشد!تازه یه چیزیم میزاشت روشو به ارمین میگفت والا!اصلا بهش اعتمادی نیست!رفتیم پایین.همچین عین این عروس و دومادا میومدیم پایین که شد سوژه خنده!
    ارمین-به به عروس و دوماد تشریف اوردن.
    بعدم با فرزاد زدن زیر خنده! ای خدا اینام برا خنده یه چیزی جور میکنن!نشستم بین ارمین و ارمان و به فرناز یه چشمک زدم که یعنی حله! ترلان از توی آشپز خونه اومد بیرون.
    ترلان-عروس!عروس!عروس!هوووو!
    بعدم با طرز خیلی ضایعی کل کشید!ای خدا خو بگو بلد نیستی نکش!بعدم شروع کرد اون قدر گشتن که دامنش باز بشه.دیگه همه داشتیم میخندیدیم!
    ترانه-بچه ها دقت کردین کارای ترلان چقدر شبیه بچگی های ترنم؟؟؟
    ارمین-آره !همیشه دوست داشت لباساش دامن داشته باشه!وای خدا!یادتونه یه بار مارو کل اصفهان گردوند تا یه لباس دامن دار پیدا کنه؟یعنی در اون لحظه میخواستم سرشو ببرم!
    -تو قصدشو داشتی!ارمان عملیش کرد!
    ارمان-خوب کاری کردم!والا!تو بچه بودی.فرنازم بچه بود!نه مشکل این بود که بچه آخر بودی و لوس!
    -خودت لوسی!
    ارمین-خیلی خوب بابا!اصلا من لوسم!این شازده ما کجاست؟
    ارمان-شازدتون با دوستاش رفتن مهمونی!
    ارمین کلافه بلند شد و یی هیچ حرفی رفت بیرون و شروع کرد به قدم زدن.آخرای فروردین بود و هوا خوب بود برای قدم زدن.ولی مطمئنا ارمین یهویی بلند نشد بره برای قدم زدن !بلند شدم برم ببینم چی شده که ارمان دستمو گرفت.با حالت پرسشی نگاهش کردم که گفت:
    تو باید تو همه چیز فوضولی کنی؟
    -خوب باشه فوضولی نمیکنم!
    چند دیقه بعد صدای در اومد و بلافاصله صدای جر و بحث ارمین و فرید.خونه ما یه حیاط بزرگ داره که ما بهش میگیم باغ از بس بزرگه!خیلی دوسش دارم.همه رفتیم بیرون و اول حیاط که نزدیک به ساختمان بود وایساده بودیم و ارمین و فرید آخر باغ و نزدیکای در ورودی داشتن بحث میکردن.ارمان و فرزاد رفتن تا اون دوتا رو اروم کنن وقتی یه خورده اروم تر شدن رفتیم تو .من نمیدونم چرا همیشه وقتی یه همچین اتفاقی میفته من و فرناز باید با طرفین صحبت کنیم!ای بابا!حالا باز فرناز خوبه میفرستنش پیش عاقله!من و همیشه میفرستن پیش یه کسی که تکلیفش با خودشم مشخص نیست!مثل الان فرنازو فرستادن پیش ارمین منو فرستادن پیش فرید!فرید تو اتاق امیر حسین بود در زدم و رفتم تو.فرید که میدونست اومدم از زیر زبونش حرف بکشم وقتی بهش سلام کردم گفت:
    فرید-اصلا اولشو خوب شروع نکردی!
    -به من چه!تقصیر خودشونه!صاف و پوست کنده بهت بگم!بگو چی شده؟!
    فرید-ببین توروخدا!فرد بهتری نبود؟
    -همینه که هست!بگو!
    فرید-خیلی خوب!مشکل اصلی اینجاست که من میخوام با دوستام برم بیرون. اینور...اونور...چه میدونم!ولی بابا از دوستای من خوشش نمیاد!
    -خوب باهاشون نرو بیرون!
    فرید-میام میزنمت ها!اینم حرف بقیه رو میزنه!
    -جرئت داری منو بزن!حالا بیا به عنوان مثال امشبو در نظر بگیریم.امشب کجا بودی؟
    فرید-خونه یکی از بچه ها مهمونی...خوب مهمونی که نه...
    -راستشو بگو فرید!پارتی بود؟مختلط؟
    فرید-ببین ترنم...تو عاقل تر از فرنازی همین که اون عین دبستانیا میشینه خرخونی میکنه در حالی که مطمئنه که یه جای خوب قبول میشه و تو به اندازه میخونی یه فرقتونه!حالا من از تو می پرسم!چه اشکالی داره یه مهمونی دختر و پسر مختلط؟
    -فرید!...ارمین اگه بفهمه...
    فرید-اون نمیفهمه چون تو دهنت چاک و بست داره!درسته؟!
    -ببین فرید...من آدم خشک مقدسی نیستم که بگم نباید به صورت نامحرم نگاه کنی!ولی خوب اینجور مجالس...ممکنه...خودت بهتر میدونی چی میگم!
    فرید-درسته.همه این چیزایی که گفتی درسته!ولی من همشونو میشناسم همشون از بچه های دانشگاهن!منم حواسم به خودم هست!
    -صبر کن!پیاده شو باهم بریم!تو راضی میشی اگه من یا فرناز به یکی از این مهمونیا بریم؟حتی با بچه های دانشگاهمون!
    فرید-معلومه که نه!ولی اون دخترا فرهنگشون فرق داره!
    -تو چرا فکر میکنی خطر فقط در کمین دختراس؟خطرایی که من و امثال منو تهدید میکنه برای تو یا حتی ارمان هم وجود داره!
    بعد از کلی بحث رفتم بیرون.همه منتظر به دهن من خیره بودن...
    -بی نتیجه! بعدم شونه ای بالا انداختم و رفتم کنار مامان مهری نشستم.
    ارمان-پس چه کار داری میکنی سه ساعته اون تو؟فرناز 5 دقیقه طولش داد با نتایج خوب!من زمان گرفتم دقیقا الان45 دقیقس اون تویی و اومدی بیرون میگی بی نتیجه!
    -بلد بودی خودت میرفتی!
    ارمان-بله راست میگی از اولشم خودم باید میرفتم.
    ترانه-بسه دیگه!خجالت بکشید.ترنم تو احترام بزرگترتو نگه دار!ارمان تو هم بچه نیستی که!
    فرزاد-یک کلمه از خواهر عروس!
    ترانه-بسه فرزاد خواهش میکنم!
    فرزاد-چشم!
    بعد نیم ساعت همه بلند شدن که برن و فرید هم خونه ما موند.شبایی که پدر نیست من تو اتاق ارمان میخوابم.نمیدونم چرا ولی میترسم!امشب هم که جام پره!به به!
    
    -ارمــــــــــــــان؟؟
    جوابی نداد.
    -داداشــــــــــــــــــــــــــی؟
    جواب نداد!
    رفتم دستشو گرفتم:داداشی؟
    ارمان-هوم چی میخوای؟
    -میشه امشب سه تاییمون تو سالن بخوابیم؟
    ارمان-نه خیر
    -چرا؟
    ارمان- چون سالن جای خواب نیست!زود باش مسواکتو بزن و بخواب.تو مثلا امسال کنکوری هستی؟چرا هیچی نمیخونی؟
    -اهــه!من در این مورد قبلا یه بار بحث کردم!
    امیر-ترنم...قبول نمیشیا!میدونی که پدر اجازه نمیده بری یه شهر دیگه!باید همین اصفهان خودمون قبول شی!
    -من قول دادم همین جا قبول شم و می شم!دیگه بحث اینو پیش من نکن لطفا!فرید کو؟
    ارمان-خوابیده توهم زود باش برو بخواب!
    -گشنمه!
    یه نگاه تند بهم کرد
    -خوب من داشتم با فرید سر و کله میزدم شماها شام خوردین!زود میخورم و می خوابم!
    ارمان-زود باش داشت میرفت که یه صدایی اومد از پشت بازوشو بغل کردم: نرو من می ترسم!
    ارمان-ای خدا!باشه من اینجا وایسادم زود باش فقط خواهشا خوابم میاد!
    سریع یه ساندویچ نون و پنیر درست کردم و خوردم.اوووم چه خوشمزه بود!خوشمان امد!رفتیم بالا و من مسواک زدم.
    ارمان-اگه شب ترسیدی بیا اتاق من.
    -باشه.شب بخیر رفتم تو اتاقمو و دراز کشیدم.اتاق ارمان یه تخت دو طبقه داره و فرید هم میره رو طبقه دوم میخوابه.منم نمیتونم پایین تخت بخوابم.کم کم خوابم برد...
    وای خدای من...این چه خوابی بود خدایا...چرا هیچی یادم نمیاد....اه لعنتی خیلی ازین حالت که سعی میکنی یه چیزی یادت بیاد ولی نمیاد بدم میاد!فقط یادمه خیلی ترسناک بود...داشت گریم میگرفت رفتم تو اتاق ارمان....چون خوابش خیلی سبکه با صدای پا هم بیدار میشه...
    ارمان-چی شده؟چرا بیدار شدی؟
    اشکم دیگه در اومده بود:گفتم میترسم...
    ارمان-باشه خیلی خوب گریه نکن بیا ...بیا آب بخور...
    آبو خوردم و ارمان رفت پایین تخت خوابید و منم رو تخت اون...
    صبح بلند شدمو بعد از شستن دست و صورتم رفتم پایین.نشستم پشت میز و به فرید و ارمان که داشتن صبحانه میخوردن نگاه کردم.واقعا چجوری میتونن صبح نون و پنیر بخورن؟
    ارمان-بخور
    -ایـــــــــــــــــــــی دوست ندارم.
    ارمان-اع؟چجوری وقتی پدر هست می شینی میخوری؟
    -چون از پدر می ترسم!
    خندید.اوه اوه اوه الان ارمین میاد...رفتم سریع فرم مدرسمو که سورمه ای بودو عاشقش بودمو پوشیدم.بعدم دویدم و کفشامو پوشیدم.تا من رفتم دم در ارمین هم رسید.خوب شد دیر نیومدم ها!سوار شدم و سلام کردم.
    فرناز-عمه جبر خوندی؟
    -اهههههه!ارمین به این ته طغاریت بگو به من نگه عمه!
    ارمین-فرناز جان اذیتش نکن بابا.
    فرناز-چشـــــــــــم!خانوم ترنم خانوم جبر خوندی؟
    شونه ای بالا انداختم-نوچ!
    فرناز-نه؟!وای ترنم از فصل یک و دو و سه امتحان داریم!
    -خوب داشته باشیم!جبر آسونه!تو واقعا میشینی جبر میخونی؟!
    -وای!چقدر بی خیالی تو !اگر پدر بزرگ اجازه داد بری یه شهر دیگه دانشگاه!
    -خوب نزاره!من همین جا قبول میشم!
    فرناز به من چه ای گفت و به بیرون خیره شد.اینم خوشگله ها!البته ایشون و فرید و ترانه خوشگلن!من و ارمان خاصیم!میگم خاص چون واقعا خوشگل نیستیم!خاصیم!فرناز به بینی کوچیک و قلمی و لبای کوچیک و چشای مثل کلاغ سیاه!من با چشمای عسلی خیلی روشن و بینی متوسط و لبای نسبتا درشت!ابروهای فرناز زیاد پر نیست اما از من پر!خیلیم پره!با توقف ماشین جلوی مدرسه از فکر بیرون اومدم. رفتیم پایین و و از ارمین خداحافظی کردیم رفتیم بالا و هرکی تو کلاس خودش.من نمیدونم چرا من و فرنازو توی یک کلاس نزاشتن؟!همه بچه ها داشتن برا تقلب برنامه ریزی می کردن!من عاشقشونم!مثلا بهترین دبیرستان اصفهانه!منم چون فرد خیلی خبیثی هستم به هیچ کس تقلب نمیدم!خانوم بلادیون –دبیر جبر و احتمال-اومد و دیگه ساکت شدن .امتحان شروع شد.همشو نوشته بودم البته دوسه تاشو شک داشتم ولی خوب!کاچی به از هیچی!یه سوال بود که همه توش گیر کرده بودن .از دبیر پرسیدم چند نمره داره که حداقل ننویسمش!
    بلادیون-2 نمره!بنویسید!
    همه بچه ها شروع کردن به شلوغ کردن!خوب خیلی زیاد بود!یه دو سه بار دیگه روش نگاه کردم و تمام قوانین و مرور کردم...آهان! خوب بقیشم که دستگاهه.حل شد!رفتم و گفتم:
    -میشه بدیم خانوم؟
    بلادیون-بله چرا نمیشه.
    برگمو گذاشتم و نشستم.من اولین نفری بودم که دادم برای همین قشنگ برگمو داشت کنکاش می کرد!صاف رفت سر همون سواله.یه نگاه بهم انداخت و لب زد:آفرین. بفرما!حالا میریم ببینیم فرناز خیلی خون چه دسته گلی به آب داده!زنگ خورد و رفتم توی کلاس فرناز .یه نفر داشت گریه می کرد همه هم دورش جمع شده بودن.رفتم از بین جمعیت گذشتم و دیدم فرناز داره گریه می کنه!ای خدا چرا انقدر اشکش دم مشکشه!
    -بچه ها ولش کنید.فرناز بلند شو بریم پایین.
    فرناز-به خدا اگه خوب داده باشی می کشمت!
    -خوب دادم!البته نسبتا!
    افتاد دنبالم منم که تشنه دویدن!از پله ها رفتم پایین و توی طبقه پایین جلوی دفتر مدیریت با یکی برخورد کردم...
    
    اومدم عقب و گفتم:ببخشید.معذرت میخوام.
    مرده که انگار مارو زیر نظر داشت گفت:اشکالی نداره ولی ازین به بعد توی مدرسه گرگی بازی نکنین!
    -چشم.ببخشید بازم.
    رفتم پیش فرناز.یه مشت زد به کتفم:به هم میاین!
    زدم تو سرش-احمق!
    فرناز-راستی تو میدونی امروز چجوری باید بریم خونه؟!
    -آره فرید میلاد دنبالمون.ما دیگه انقدر به شکلای متفاوت رفتیم خونه حسابش از دستم در رفته!
    فرناز-ولی خوب شدا!اصلا حس پیاده روی نبود!همچین شکلای مختلفم نیستا!یه بار پیاده رفتیم...یه بار بابا اومد دنبالمون...یه بار...
    -بسه فرناز خواهشا!حالا میخواد پیشامد هارو حساب کنه!صبح داشت به ارمان می گفت که من با دوستام بر می گردم و درست نیست و ازین حرفایی که خودشم قبول نداره!ولی ارمان قبول نکرد.فکر کنم با ماشین دوستش میاد.
    فرناز- خوبه!
    زنگ خورد و رفتم سر کلاس .خوب چی داریم.اهان!فیزیک!درسی که عاشقشم وای!خدای من!اصلا جون من برای این درس در میره!واسه دبیرشم همین طور!خیلی ماهه!سال اول دبیرستان ما ازدواج کرد و الانم اولین بچشو بارداره.آخرای بارداریشم هست.نشسته بودم و داشتم به علاقه هام فکر می کردم که خانوم سرلکی-دبیر فیزیک-و همون مرده که من باهاش تصادف داشتم اومدن تو.من تا مرده رو دیدم لبمو گزیدم.اونم با دیدن من خندید.لابد کارآموزه...نه...سنش بیشتره...نمیدونم...حالا معلوم میشه.
    سرلکی-خانوما ایشون آقای پیوندی هستن من از فردا نمیام مدرسه دلیلشم خودتون خوب میدونید و چون سال آخرتونه و کنکور دارین نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم.از مدرسه خواهش کردم تا خودم یه دبیر جایگزین برای خودم بیارم و مدرسه قبول کرد.شما چهار سال شاگردای من بودید می خوام سرافرازم کنیدا!نیازی هم به توضیح نداره که بهترین دانش آموزاتون کیان.ترنم,الناز بیاین.
    بلند شدیم و رفتیم کنار خانم سرلکی ایستادیم.
    سرلکی-آقای پیوندی این دو نفر بهترین دانش آموزای من هستن.هر مشکلی با کلاس داشتین باهاشون در میون بزارید.خیلی خوب.امروز آقای پیوندی میشن دبیر منم می شم دانش آموز.بچه ها ایشون بهترین دبیر فیزیک پایه متوسطه دوم هستن.سرگروه کل فیزیک پایه متوسطه اصفهان.
    ما نشستیم و خانم سرلکی هم کنار من که خالی بود(مینا امروز نیومده بود)
    جناب دبیر جدید شروع کرد به گفتن قوانین کلاس:حرف بزنید بیرونتون می کنم!درس نخونده نیاید سر کلاس!کتابایی که میگم رو نیوردید نیاید سر کلاس!امتحانایی که از 20 می گیرم زیر 17 از کلاس میرین بیرون و دیگم بر نمیگردید!امتحانایی هم که از 15 هست زیر 12 اخراجید از کلاس و اونایی که از 10 هستش زیر 7!نمره فیزیک آخر ترمتون هم 0 رد میشه!بسیار خوب درستون رو بهم گفتن تا آخر فصل 4 خوب خانوم....نیازی تشریف بیارید حلش کنید سوال آخر فصلو.
    المیرا رفت پای تابلو.نصفه رفت.اما یه فرمول رو یادش نبود.
    پیوندی-بشینید خانوم...
    همین جوری نصف کلاسو صدا زد.ای خدا آبروی منو بردن اینا!آخه تقلبم نمیتونن بگیرن!دیگه آخرش منو صدا زد.منم رفتم پای تابلو .
    پیوندی-کتاب کار تونو میخوندید راحت حل می شد!خوب بفرمایید.
    گوشه سرمو خاروندم.(هروقت میخوام فکر کنم همین کارو می کنم.)روی سوال نگاه کردم.
    پیوندی-اگه بلد نیستین بشینید خانوم.
    -نه خیر آقای پیوندی اجازه بدین.
    بعدم تخته رو کامل پاک کردم و تمام توضیحات لازم و غیر لازمو نوشتم.با خودم گفتم اگه قراره بعدا برای این بچه های خنگ کلاس ما همه رو بنویسه خوب خودم می نویسم!همشو نوشتم و بعدم توضیح کاملشو دادم.
    پیوندی-عالی بود.کتاب کارتونو حفظید نه؟
    با بی تفاوتی گفتم:نه!
    بچه ها زدن زیر خنده.
    پیوندی-اما فرمول این مسئله توی کتاب درسیتون نبود!
    -من به فیزیک خیلی علاقه داشتم!فرمول این مسئله رو توی کلاس اول راهنمایی از یکی از کتابای برادرم خوندم!
    پیوندی-چه کتابی؟
    -فیزیک ....
    پیوندی-یعنی الآن اگه یه مسئله از اون کتاب بدم حلش می کنید؟
    -اگه بتونم حتما.
    پیوندی-بسیار خوب
    اومد و کل تخته رو پاک کرد و یکی از سوالای آخر کتابو نوشت که من بعد5 سال نتونستم حلش کنم.ولی من همین جلسه اولی روشو کم می کنم.
    پیوندی-شروع کنید!
    با نا امیدی به خانم سرلکی نگاه کردم.
    پیوندی-سرتون روی تابلو باشه!یه ربع زمان دارید از الان شروع شد!
    -چشــــــــم!
    نگاهی به سوال کردم.ارمان نامرد...چقدر بهش اصرار کردم برام حلش کنه!اولش که می گفت هنوز برات زوده!تا کلاس سوم راهنمایی اینو می گفت!بعدشم تا همین امسال بهم می گفت:یه قانون ساده ریاضی رو جا انداختی!شروع کردم تا جایی که بلد بودم و نوشتم.رسیدم به همون گره همیشگی.این جا قفل میشه!سعی کردم تمرکز کنم.تمام قوانین ریاضی از اول راهنمایی تا حالا رو دوره کردم چون مطمینا جمع و تفریق رو جا ننداخته بودم!از یه ربعم دو سه دقیقه مونده بود .دیگه نا امید شده بودم.ولی همون دقایق آخر یه جرقه ای به ذهنم خورد.روی تخته پیادش کردم.خودشه!فاکتور گیری!یعنی 5 سال تمام من روی یک فاکتور گیری گیر داشتم!وقتی حل شد یه پرش سه کیلومتر کردم و با خوشحالی جیغ زدم:حل شد! بعدم پریدم بغل خانم سرلکی:
    -وای خانوم بعد 5 سال حل شد!هورا!من حلش کردم.
    سرلکی-آفرین !میدونستم میتونی!
    پیوندی-عالی!!بسیار خوب دفتراتونو باز کنید نمونه سوالای فصل 4 رو بنویسید.
    اینم ازین زنگ!آخیش زنگ خورد.خوب زنگ آخر چی داریم؟شیمی!وای خدای من!کاش می شد یه جوری جیم شد!خودمو زدم به دل درد و بچه هام کمال همکاری رو باهام داشتن!امیری اومد سر کلاس و بادین وضعیت من و حرفای بچه ها گفت:
    -من نمیدونم تو چرا فقط سر کلاس من دل درد می گیری!یکشنبه جلسه با دبیران!من تکلیفمو با پدرت مشخص می کنم!
    منم دیدم فایده ای نداره بی خیال نقشم شدم!شروع کردم به طراحی قیافش.نقاشیم خوب نیست ولی چهره هاروخوب طراحی می کنم.یهو دیدم امیری حرف نمیزنه.سرمو بلند کردم که گفت
    امیری-داری می نویسی دیگه؟
    با کمال پررویی گفتم-نه خانوم داشتم قیافه شما رو می کشیدم!
    اونم خیلی شیک برگه رو ازم گرفت و بیرونم کرد.ایــــــــــــــش!خودشیفته!زنگ خورد و بچه ها ریختن بیرون منم وسایلمو جمع کردم و رفتم پایین .فرناز و فرید منتظر من وایساده بودن.رفتیم و سوار ماشین دوست فرید شدیم.خودش و دوستش جلو بودن و من و فرناز عقب.سلام کردم و نشستم.
    فرید-امتحانتون خوب بود؟
    -عالــــــــــــــــــــــــی!
    فرناز-دروغ میگه!من که گند زدم!
    فرید-کار همیشگی ته خواهر گلم.
    فرناز یکی زد تو سرش و منم انقدر خسته بودم که خوابم برد...
    فرناز-ترنم...عمـــه...عمــــــــــــــه!
    -کوفت و عمه...زهر مار و عمه...
    
    یه دفعه یادم افتاد تو ماشین دوست فریدیم.تاحالا کی به این خوشگلی ضایع شده؟خداحافظی کردیم و رفتیم تو.ارمان سرشو تکیه داده بود به مبل و چشماشو بسته بود.عادتشه!هر وقت منتظر یکی هست این کارو میکنه.واقعا قصد اذیت کردن نداشتم.رفتم دستمو جلوی صورتش تکون دادم تا ببینم بیداره یا نه که یهو مچ دستمو سفت گرفت .
    -آی
    ارمان-هان؟نقشتون بر آب شد؟
    فرید-کدوم نقشه؟!خیالاتی شدی؟ولش کن مچش شکست!
    اشک تو چشمام در اومده بود خیلی سفت دستمو فشار می داد.
    -ارمان ول کن دستمو.آی.به خدا می خواستم ببینم خوابی یا بیدار.آی.
    دستمو ول کرد بهش نگاه کردم.بدجوری قرمز شده بود و درد می کرد.
    ارمان-ببینم.
    -نمی خوام.
    بعدم رفتم تو اتاقم .ناهارمون رو یا مامان مهری درست میکنه و میاره یا ترانه.روزایی هم که پدر نیست خودشون هم اینجا نهار میخورن.پشت در نشستم تا نتونن بیان تو.
    فرناز-ترنم بلند شو بیا لجبازی نکن.پاشو بیا نهار.
    -نمیخوام.گرسنم نیست.
    فرناز-من که میدونم الان داری از گرسنگی می میری!پاشو بیا بیرون.با عمو قهری با غذا که قهر نیسـ...
    ارمان اومده بود بالا-لوس نشو ترنم!بلند شو بیا بیرون. بعدم دسته درو سریع بالا و پایین کرد
    -بلند شو از پشت در!
    -نمی خوام!
    ارمان-بلند شو!ببخشید من اشتباه فکر کردم.پاشو بیا بیرون ببینم دستت چی شده.
    -هیچی چیزی نشده فقط یه خورده کبود شده!بیشتر ازین نمیتونستی فشار بدی؟زورت همین قدر بود؟
    ارمان-ببخشید.پاشو بیا زشته جلو ارمین و زنش!
    -اصلا هم زشت نیست!بزار بفهمن چقدر منو اذیت می کنی!
    ارمان-رو اعصاب من راه نرو ها ترنم!بلند میشی یا در باز کنم بمونی بین در و دیوار؟!
    ایشون وقتی یه حرفی میزنن عملیش می کنن برا همین بلند شدم و سریع لباسامو با یک تونیک آبی فیروزه ای با شلوار و ستش پوشیدم و رفتم بیرون کردم و رفتم بیرون.دستم فقط قرمز شده بود دروغ گفتم یه خورده ناز بکشه!قبلا هم گفتم چه آدم خبیثی هستم!تا مامان مهری رو دیدم پریدم بغلش.
    مامان مهری-جانم عزیزم.خوبی؟برا چی قهر کرده بودی؟
    -خوبم.شما خودتو ناراحت نکن چیزی نبود.
    بعدم یه چشم غره اساسی به ارمان رفتم.
    ارمین-اسفناج هستم یک گیاه سبز!
    -اع!خدا نکنه!
    ارمین-نه بابا!جان ارمین ازین کارام بلدی؟
    ارمان-بسه دیگه!بشینید نهار!ازین لوس بازیاتون انقدره بدم میاد!
    -ایــــش!دلتم بخواد!به به!چه کردی مامان مهری جونم!
    مامان مهری-دستپخت داداشته عزیزم!بخور ببین چطوره!
    -ارمین؟چرا؟!
    ارمین-چون مهری خیلی ادعا داشت!منم گفتم امروز من نهار درست کنم!تعارف نکنید!بخورید بخورید!
    
    با تردید شروع کردم به خوردن.اولین قاشق رو که خوردم آتیش گرفتم!
    -اوف!ارمین سوختم!فلفل دیگه نداشتین توش بکنی؟
    ارمین-خوبه که!یه کوچولو تند شده فقط!
    ارمان-ارمین!تو تاحالا قورمه سبزی تند خوردی؟
    ارمین-انصافا نه!
    ارمان-پس لطفا هیچی نگو!پاشید نیمرو درست کنیم بزنیم تو رگ!
    -من نیمرو دوست ندارم!
    ارمان-پس همینو بخور!
    -اع ارمان!
    ارمان-کیا نیمرو دوست ندارن؟
    دستمو بلند کردم!ای خدا!فقط من بودم!
    ارمان-بفرما!فقط تویی!پس یا باید بخوری!یا هیچی نخوری!
    -هیچی نمیخورم!
    ارمان-نخور!حالا فکر کرده من التماسش می کنم!ولی بدون تا موقع شام حق خوردن هیچی رو نداری!
    انقدر که این با تحکم حرف میزنه ارمین هم هیچی رو حرفش نمیاره!نهارو خوردن و ظرفاشم شستن حالا در تمام این مدت من رو کاناپه نشسته بودم.فرناز اومد کنار من نشست:میگم ترنم این دبیر فیزیک جدیده رو دیدی؟
    -اوهوم
    فرناز-من که هیچی گوش ندادم!ولی انگار بدجوری گل کاشتی!
    -تو از کجا فهمیدی؟
    فرناز-انقدره تعریفتو کرد!هی میگفت خانوم حسینی خیلی خوب بود!فلان بود!بیسار بود!
    -آفرین لایک داره!
    همون موقع ارمان روبرومون نشست-کی لایک داره؟
    -به تو هیچ ربطی نداره!
    بعدم رومو ازش برگردوندم.بلند شد و اومد چونمو محکم به سمت خودش برگردوند و سفت و جدی گفت:
    بار آخرته بی ادبی می کنی فهمیدی؟
    با ترس بهش نگاه کردم.زبونم خشک و دهنم قفل شده بود:من...مـ...
    ارمان داد زد:فهمیدی یا نه؟!
    با صدای دادش مامان مهری و ارمین از اتاق اومدن بیرون
    ارمین-چه خبرته ارمان؟ولش کن!
    ارمان با دست به ارمین اشاره کرد که دخالت نکنه :بار آخرته بی ادبی می کنی و جواب سربالا میدی!فهمیدی؟
    سرمو به نشونه تایید بالا و پایین کردم.چونمو ول کرد و رفت تو اتاقش.منم با این که بقض کرده بودم چیزی نگفتم.
    فرناز سعی کرد جوو عوض کنه-راستی ترنم تا فهمید فامیلی منم حسینی نسبتمونو پرسید بچه هام به من امون ندادن!همه باهم گفتن:بله برادرزادشه!
    -خاک بر سرم!بزارید برسه بعد پته کل زندگیمو بریزید رو آب!
    شونه ای به نشونه بی تفاوتی بالا انداخت و با سر به اتاق ارمان اشاره کرد:ناراحت شد؟
    -نمیدونم!نمی خوامم بدونم!
    فرناز-خیلی بی خیالی!من برم شیمی بخونم.فردا می پرسه!
    -واقعا که!برا پرسشم درس میخونه!
    ارمین-توهم باید بخونی!
    فرناز-نیازی نیست!ایشون نمیدونم چرا هیچ وقت هیچی نمیخونه!همیشم نمراتش خوبه!
    ارمین-در هر حال از ما گفتن بود!بلند شو برو از ارمان عذر خواهی کن!
    -اع اع اع!اون داشت چونه منو میشکوند من برم عذر خواهی کنم؟
    ارمین-بلندشو بهت میگم!
    -چشـــــــــــــــــم!
    به اجبار رفتم پیش ارمان.در زدم:اجازه هست؟
    ارمان-بیا
    رفتم تو-اجازه هست بشینم؟
    ارمان-تو که آخرش می شینی!
    -باشه.راستی اون سواله بود که برام حل نمیکردی.
    ارمان-خوب
    حلش کردم!
    ارمان-خوب به سلامتی!
    -همین؟
    ارمان-پس چی؟برات جشن بگیرم که تونستی اون سوال به اون آسونی و مزخرفی رو حل کنی؟
    -باشه تو بگو آسون بود.ارمین گفت که...بیام ازت عذر خواهی کنم!
    ارمان-آهان باید حدس می زدم!پس اجبار بالا سر خانوم بوده!
    -در هر صورت ببخشید.
    اجازه صحبت کردن بهش ندادم و رفتم تو اتاقم.یه کتاب در اوردم و شروع کردم به خوندن.یکی دو ساعت خوندم و با صدای شکمم دست از کتاب کشیدم.خیلی گرسنم بود.رفتم پایین .هیچ کس نبود.خیلی تعجب کردم.روی یخچال یه کاغذ بود:
    "سلام عمو یا عمه!صبر کن اگه ترنمی بعدا فحشاتو بده!مامان گفت که مزاحم درس خوندنت نشم.نه که تو هر چند سال یک بار درس میخونی گفتیم خرابش نکنیم!بزاریم بخونی!ما رفتیم خونه خودمون.دعوا هم نکنید.ب*و*س ب*و*س.
    عشقتون:فرناز"
    دختره دیوونه.خوب اینا که رفتن.من الان چی بخورم.رفتم طبقه بالا .در اتاق ارمانو باز کردم.خوابیده بود رو تختش و دستشو گذاشته بود رو چشاش.اومدم برم بیرون که گفت
    ارمان-بیدارم.چی میخوای؟
    -من گرسنمه.
    ارمان-بهت گفتم تا موقع شام حق نداری چیزی بخوری!
    -خوب نیمرو دوست ندارم!
    ارمان-ترنم به خدا سرم درد می کنه.
    -باشه.
    درو بستم و رفتم پایین توی فریزر یه سری فلافل بود که معلوم نبود مال کیه!اما خوب کاچی به از هیچی!گرمشون کردم و خوردمشون.بعد ازینکه خوردم بدون توجه به ساعت روی کاناپه دراز کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد...
    
    از سرمای زیاد از خواب بلند شدم.یه پتو مسافرتی روم افتاده بود.حتما کار ترانه س چون بوی غذا هم میاد.رفتم تو آشپز خونه و پشت سر ترانه داد زدم:
    -ســــــــــــــــــــــــــلام!
    ترانه سریع برگشت-وای ترنم ترسیدم!این چه کاریه دختر؟!
    -بماند حالا!شام چی داریم؟
    ترانه-خجالتم خوب چیزیه!من و مهری باید بیایم غذا بپزیم؟سوپ!
    -چرا ؟
    ترانه-چون ارمان مریضه!
    -مریضه؟!
    -آره من که اومدم داشت میرفت دانشگاه کلاس داشت .بهم گفت سرما خورده.
    -پتو رو تو انداختی روی من؟ارمین اینا نمیان؟
    ترانه-نه...من ننداختم...حتما ارمان انداخته...نه منم الان میرم..راستی پدر زنگ زد گفت نصفه شب میرسه.در خونه رو قفل نکنید.راستی غذای پدر توی یخچاله.سوپ دوست نداره.
    -خوب من تنهایی چیکار کنم اینجا؟
    ترانه-ارمان یک ساعت پیش رفت.حالا ها دیگه پیداش میشه.وای دیرم شد .ترلان وقت دکتر داره.خدافظ.
    -خدافظ.
    ترانه سریع رفت.احتمالا وقت دندون پزشکی داره ترلان...لثش کوچیکه و جا برای دندونای دائمی نداره.تلویزیون رو روشن کردم.حدود نیم ساعت شبکه هارو جا به جا کردم.تا ارمان اومد.
    ارمان-سلام
    -سلام.بهتری؟
    ارمان-آره بد نیستم...تو نمیخوای یه خورده درس بخونی نه؟
    -نمیدونم...به نظرت بخونم؟
    ارمان-نمک نریز!پاشو بیا بالا!
    -چیکارم داری؟حوصله ندارم...
    ارمان-کی میخوای یاد بگیری بگی چشم تو؟
    -ای بابا!چشم بابا چشم!بفرما!
    رفتیم با هم بالا.بهم گفت که برم تو کتابخونه و خودش رفت تا لباساشو عوض کنه و بیاد.یه خورده به کتابخونه نگاه کردم.اندازش تقریبا مساحت اتاق من و ارمان باهمه.دکورشم با سلیقه من چیدیم و روزنامه دیواری زدیم.یه یاسی خیلی ملایم با یه بادمجونی خیلی تند.ترکیب رنگ جالبیه.
    ارمان اومد تو-اون کتابه رو ببین.مال من بوده.درسته مال خیلی وقت پیشه ولی خوب سطحش خوبه .10 تا تست اولشو توی 15 دقیقه حل کن.
    -بعله!چشــــــــــــــــــــــم.
    کتابو باز کردم.ازین کتابای قطور بود.ازین کتابا خیلی خوشم میاد.شروع کردم به حل کردن.یه آمادگی هم به آدم نمیده!همین جوری کتاب میزاره جلوت میگه حل کن!
    یه مدت که گذشت ارمان گفت:وقتت تمومه!بده ببینم.
    من اون موقع فقط یه سوالو حل کرده بودم!خیلی سخت بود!
    ناله کردم-نه...هنوز تموم نشده.
    ارمان-چقدرش مونده؟
    جرئت نکردم تو چشماش نگاه کنم-ام...9 تاش!
    ارمان-درس نمیخونی همینه!
    -خوب سخته!
    ارمان-اینارو برات حل می کنم ولی 20 تای بعدی رو 15 دقیقه وقت داریا!خوب ببین اینو...
    حدود یه ربع 20 دقیقه اونارو توضیح داد.بعدم بعدیا رو بهم داد تا حلشون کنم.
    -تموم شد!
    ارمان-خوبه!9 دقیقه و 30 ثانیه!بده ببینم.
    کتابو گرفت و شروع کرد به کنکاش!
    ارمان-نه بهت امیدوار شدم!میتونیم احتمال بدیم که فیزیکتو 40 درصد بزنی!
    -بی تربیت!
    ارمان-شوخی کردم!
    -انقدر جدی هستی فرق شوخی و جدیتو کسی نمیفهمه!
    چشامو مثل گربه شرک کردمو زل زدم تو چشماش-بسه دیگه؟
    ارمان-خوب بلدی چجوری آدمو خر کنی!
    -خر بودی شما!
    شروع کردم به فرار .رفتم تو آشپز خونه طبقه بالا و یه گوشه گیر کردم.
    ارمان-بگو ببخشید!
    -نمیگم!
    به سمتم خیز برداشت که جیغ زدم.اونم خیلی سریع جلوی دهانمو گرفت و بلند کرد و توی اتاقم تقریبا پرتم کرد روی تخت!
    -دیوونه کمرم شکست!
    ارمان-حقته!الان اگه پدر میومد چیکار می کردی؟ عطسه
    -خـــــــــــــــــــــــــخ.راست میگیا!راستی رفتی دکتر؟
    ارمان-اصنم خنده نداشت!آره رفتم.پاشو بریم پایین...
    حرفشو قطع کردم-مث دوتا بچه خوب بشینیم منتظر پدرمون!
    دیگه حرفی نزدیم و رفتیم پایین و نشستیم رو مبل .
    -ارمان تو نمیخوای شام بخوری؟
    ارمان-تو میخوای برو بخور.من با پدر میخورم.
    -نه منم صبر می کنم.
    حدودای ساعت 11 شب بود که پدر کلید انداخت و اومد تو.منم که خود شیــــــــــــــــــــرین!رفتم کیف و پلاستیکایی رو که دستش بود ازش گرفتم.
    پدر-چای شیرین سنگینه!نمیتونی!
    -چرا میتونم.
    پدر-ارمان بیا کمکش
    -نه خودم میتونم.
    بعدم راه افتادم به سمت آشپز خونه...که پام به پله وسط سالن گیر کرد و ...داشتم اشهد سرمو میخوندم که یهو دیدم رو هوام!
    -اارمـــــــــــــان!
    ارمان-حقته همین جوری نگهت دارم !
    پدر خندید-بزارش پایین.
    منم تا پاهام به زمین رسید رفتم تو آشپزخونه و غذای خودمو گرم کردم.
    -شام نمیخورین؟
    پدر-چرا.الان میایم.
    اومدن تو و پدر گفت:به تو یاد ندادن بزرگترا اول باید شروع کنن؟!
    شونه ای بالا انداختم!
    پدر نشست-راستی یکشنبه جلسه مدرستونه دیگه؟
    اوه اوه اوه!امیری!
    -امــــــــــــــم!نمیدونم!
    پدر-یه کاری کردی آره؟
    -نه پدر چه کاری؟!اصن بیاین براتون شام بکشم!
    بعدم غذاشونو گرم کردم.
    پدر-این شیره مالیدن روی سر منو از کی یاد گرفتی؟!
    -ارمان!
    ارمان یه چشم غره بهم رفت!بعد از خوردن شام و مسواک(چه قدر ازین کار متنفرم!)رفتم دراز کشیدم.فردا شب جمعه بود و روزی که ما میریم باغ رضوان...یه دردل حسابی باید بکنم با مامان!تو همین فکرا بودم که خوابم برد...
    صبح با صدای ارمان که هی صدام می زد و پتو رو از روم می کشید بلند شدم.
    -اه!درد بگیری ارمان!
    ارمان-بله؟نشنیدم!
    -هیچی با خودم بودم.
    ارمان-خوبه.بلند شو مگه تو امروز کلاس نداری؟
    
    -چرا...یه پنجشنبه تعطیله ها...تو منو میرسونی؟
    ارمان-اگه تا 5 دقیقه دیگه آماده بودی!
    سریع کارامو کردم و یه چایی سریع خوردمو رفتم تو ماشینش!ماشین نیست که!عروسکه !!!!یک آزرا ی مشکی!(بچه ها اگه اشتباه نوشتم بگید لطفا!)راه افتاد.
    -ارمــــــــــان؟
    ارمان-هوم؟
    -تو میتونی پدرو راضی کنی که یکشنبه تو جاش بیای جلسه؟
    ارمان-چرا؟
    -خوب...من از ادبیات فارسی و شیمی بدم میاد!یعنی متنفرم!بعد...سرکلاس چهره هاشونو کشیدم جای جزوه نوشتن!اونام فهمیدن!
    ارمان-چرا انقدر تو بچه ای؟!
    -ولش کن اینارو...راضیش میکنی یا نه؟
    ارمان-میدونم و میدونی که به حرفم گوش نمیکنه!پس چرا خودمو به زحمت بندازم؟!
    -خوب من چیکار کنم؟!همون جا وسط مدرسه دارم میزنه!
    ارمان-نترس هرکاری بخواد بکنه تو خونه میکنه!
    -لوس!
    رسیدیم و پیاده شدم.
    ارمان-بیام دنبالت یا میای؟
    -الان نه که بگم بیا کلاستو ول میکنی و میای دنبالم!خودم میام!خدافظ!
    گازشو گرفت و رفت.رفتم تو کلاس.یه جای خالی پیدا کردم و نشستم.کلا پنجشنبه ها شیر تو شیره!هرکی هرجا بخواد میشینه!اول کلاس چند تا مسئله حل کردیم و بعدم یه استراحت کوچیک داد بهمون.معلم بداخلاق عنق!کلا هم با من مشکل داره!هرچی سوال حل میکنم منو صدا نمیزنه!منم از یه جلسه ای به بعد دیگه دست نگرفتم!
    کلاس تموم شد و من به سمت خونه به راه افتادم.مدرسمون دو تا خیابون با خونه فاصله داشت.کلید انداختم و رفتم تو.کیفم انداختم رو مبل و خودمم رو کاناپه دو نفره ولو شدم:آخیـــــش!هیج جا خونه خود آدم نمیشه!
    -البته خونه تو خونه شوهرته!
    -اع؟تو اینجا چیکار داری!
    بهراد-بی تربیت!مگه به تو یاد ندادن به بزرگترت نگی تو؟بزنم؟
    -بیا بزن!
    بعدم شروع کردم به دویدن و رفتم طبقه بالا تو اتاقم و درو قفل کردم!کور خوندی بهراد خان!
    بهراد-تو که میای بیرون!دستم بهت برسه!
    -نمیرسه عموجونی!
    بهراد-باشه!
    عمو بهراد ته طغاری خونواده پدریم بود. چون دوسال از ارمان بزرگتره اون بهش میگه بهراد ولی من که بهش میگم بهراد میگه نگو!خونه ما به کاروانسرا مشهوره!همه کلیدشو دارن!همه تشکیل شده از بهراد ارمین-ترانه-فرید!یه ده دقیقه ای که گذشت دیدم هیچ صدایی نمیاد.در اتاقم رو باز کردم و رفتم بیرون!که بهراد برام زیر پایی گرفت و ...بنده پخش زمین شدم!روی مچ دست چپم اومدم رو زمین!
    -آخ دستم!
    بهراد-چی شدی تو؟حواست کجاست؟
    -حواس من کجاست؟علم غیب دارم تو برای من زیر پایی میگیری؟
    اومد جواب بده که صدای در خونه اومد.یکی اومده بود تو.بهراد رفت پایین و منم به دیوار اتاقم تکیه دادم.یکمی که گذشت بهراد با فرید اومد بالا.
    فرید-شماها سرتون برای دردسر درد میکنه نه؟
    عینکمو روی بینیم جاب جا کردم:سلام عرض شد فرید خان!تو کار و زندگی نداری همش اینجایی؟
    فرید-حرف نزن!بلند شو بلند شو برو رو تخت بخواب!
    -با کی اومدی؟
    فرید-من تنها اومدم ولی ارمانم با من رسید رفت ماشینشو پارک کنه.
    تا ما رفتیم تو اتاق ارمانم اومده بود بالا-کله شق!دنبال دردسر میگرده!
    -به من چه بهراد..."با چشم غره ای که بهراد بهم رفت گفتم این الان میزنه اون دستمم ناکار میکنه!"...امـــم یعنی عمو بهراد برام زیر پایی گرفت!
    بهراد-راست میگه...فقط این دفعه تقصیر من بود!
    فرید-وای!بسه!بشین اینجا.
    نشستم روی تختم.
    فرید-مبارکه!در رفته!
    ارمان-جاش بنداز خوب!
    فرید-اقای ارمان خان!من دانشجوی سال دوم رشته دارو سازی هستم!میشه بگی از کجا باید بلد باشم؟درضمن من جاش بندازم باید بریم بیمارستان گچش بگیرن!چه کاریه!
    -خیلی خوب!بلند شید برید بیرون لباسامو عوض کنم بیام بریم دکتر!
    رفتند بیرون و منم لباسمو که نگاه کردم دیدم بد نیست!فرم مدرسه هست دیگه!رفتم بیرون.
    بهراد-الان مثلا لباس عوض کردی؟!
    -خوب دیدم بد نیست!عوضش نکردم!
    ارمان-بریم!
    پشت سرش راه افتادیم کلا مثل رهبرا میمونه!همش دستور میده!همیشه همه پشت سرش راه میرن!فرید و بهراد موندن خونه ما هم رفتیم سریع بیمارستانو برگشتیم!اما به همین راحتی نبود!وقتی دستمو جا انداخت یک جیغ بنفش زدم که تا نیم ساعت بعدش صدای خش داشت!توی خونه این سه کله پوک داشتن درباره کار و سیاست بحث میکردن!منم که حالم ازین بحثا بهم میخورد رفتم تو اتاقم.بعد از عوض کردن لباسام نشستم پشت میزم و به محتویات روش نگاه کردم.که چشمم خورد به تقویم فانتزیم!خیلی خوشگل و ماهه!ترانه عید که رفته بودن سفر برام اوردش.بهش نگاه کردم...بسیار عالی!هفته دیگه جمعه تولدمه!تولد من و ارمان باهم البته!به ساعت نگاه کردم 10 بود .رفتم روی تختم دراز کشیدم.به دکوراسیون اتاقم نگاه کردم ترکیب لیمویی و سبز.بهم آرامش میده.فکرم کشیده شد به سمت دکوراسیون خونه.یه خونه ویلایی دو طبقه که طبقه دومش تشکیل شده از هرچی اتاق توی خونه هست!یعنی اتاق من...ارمان...اتاق پدر...کتابخونه...و اتاق مهمان.اتاق ارمان دکورش سورمه ای و اتاق پدر سفید!اتاق مهمان هم قرمز و زرشکیه.یه آشپز خونه بدون کاربردم داره!نه یه کاربرد داره اونم اینه که نصفه شبا برای آب خوردن یا حالا هرکار دیگه ای مجبور نیستی این پله های مارپیچو بالا پایین کنی!تو همین فکرا بودم که خوابم برد...
    بهراد-ترنم...ترنم...پاشو بیا ناهار.
    -باشه میام الان.
    رفتم دست و صورتمو شستم.احتمالا بهراد از غذای بیرون خسته شده که اومده خونه ما!رفتم پایین...فرید رفته بود و جاشو به پدر داده بود.یعنی من همیشه برا همه صبر میکنم!هیچ کس برای من صبر نمیکنه!همه شروع کرده بودن!ماکارونی دستپخت ترانه رو شروع کردم.فکر کنم به پدر قضیه دستمو گفتن...چون ازم چیزی نپرسید.
    پدر-ساعت 4 آماده باشید.برای باغ.
    پدر به باغ رضوان میگه باغ!اکثر اصفهانی ها جمعه ها میرن اما خوب چون جمعه ها شلوغه ما پنجشنبه ها میریم!غذا رو خوردیم و منم ظرفاشو شستم.رفتم تو اتاقم.چون خوابیده بودم خوابم نمیومد برای همین تستایی که باید برای شنبه میزدیم رو در اوردم و شروع کردم.تو یکیش گیر کردم که بعد ازین که بقیش تموم شد رفتم پشت در اتاق ارمان.در زدم...
    
    ارمان-بفرمایید.
    خخخخخخخ حتما فکر کرده پدره!
    رفتم تو.بهراد روی تخت ارمان خوابیده بود.ارمان هم پشت میزش نشسته بود و داشت به یه سری ورقه ور میرفت.
    ارمان-بله؟
    -سوال دارم!
    ارمان-کاش همه مثل تو بدون مقدمه حرف میزدن!ولی کلا خیلی پررویی!فرض کن من نبودم!
    -فعلا که هستی!
    ارمان-یه سواله دیگه؟!10 تا که نیست؟
    -نه خیر!یکیه!
    ارمان-خیلی خوب بیا تا حلش کنم.چی شده تو درس میخونی؟!
    -میخوای نخونم!
    ارمان-نه!نه!به همین منوال ادامه بده!
    -هه هه باشه.
    سوالو که توضیح داد شروع کردم به فوضولی!
    -داری چیکار میکنی؟
    ارمان-برگه تصحیح میکردم.
    -بده برگه هارو!
    ارمان- برا چی میخوای؟
    -تو بده!
    برگه هارو بهم داد منم شروع کردم به کنکاش نمره های پایانیشون.همشون تکن تا اینجا!
    -نوچ نوچ نوچ!ارمان میگم نکنه تو بد درس میدی اینا انقدر ضعیفن؟
    ارمان- هه هه هه خندیدم.تو فعلا یکشنبه رو دریاب!
    -نمیخوام بهش فکر کنم.ادامه بده منم میشینم نگات میکنم!
    ارمان مشکوک پرسید:میخوای چیکار کنی؟
    -بمـــاند!
    نشستم رو کاناپه پلاستیکی اتاقش.اون به کارش ادامه داد و منم از روی چهرش طراحیمو شروع کردم.بعد ازینکه کارش تموم شد یه چهره خنده دار کشیدم و گفتم این تویی!
    ارمان-منم هان؟لوس بی مزه!
    طراحی واقعیم رو نشونش دادم که گفت:خوشگلما!
    -بی تربیت!خوشگلی خودشو میبینه!
    ارمان- خوب خودتو که نکشیدی که بگم تو خوشگلی!
    -تو واقعا خنگی یا خودتو به خنگی میزنی؟!میگم طراحیم خوبه یا نه؟
    ارمان-هان!اره...قشنگ میکشی!
    بهراد-اه!!!!!!!!!!!!!!!اگه من تونستم از دست وراجی های شما دو دیقه بخوابم!
    -بلند شو دیگه الان باید بریم!
    بعدم رفتم تو اتاقم.مانتوی مشکی-بنفشمو با روسری ساتن بنفشم پوشیدم و کیف جیر مشی و کفشای ستشو که نو بودو پوشیدم و رفتم پایین.توی ماشین داشتم به این فکر میکردم که با چه کسایی روبرو میشم.به غیر از خانواده خودمون.عمه بهار و عمو بهمن!وای خدای من بنیامین و باران!این دو قلوهای عمو بهمن که همسن فریدن عذاب من هستن!اصلا چرا عقد دختر عمو و پسر عمورو تو آسمونا بستن؟مامانش تا منو میبینه میگه عروس گلم!خوشبختانه تو این مورد ارمان با من موافقه!وقتایی که بنیامین هست حواسش بیشتر بهم هست!وقتی پیاده شدیم و زن عمو منو دید پرید بغلم کرد:
    -وای عروس گلم!چقدر دلم برات تنگ شده بود!
    -سلام زن عمو دل منم براتون تنگ شده بود!
    فرناز و فرید کنار هم وایساده بودن و داشتن به من میخندیدن!منم براشون لب زدم:مرگ!
    
    باران-برای مامانم تنگ شده بود یا داداشم؟!
    -بماند باران جان!
    رفتم با عمو هم دست دادم.عمه بهار نبود...احتمالا سر خاک پدر بزرگ و مادر بزرگ بود.
    ارمان-ترنم ما داریم میریم سر خاک پدربزرگ میای یا نه؟
    -نه شما برین من میرم سر خاک مامان و زود میام.
    فرناز اومد کنارم:-منم با عمه میرم!
    زدم تو سرش:تو آدم نمیشی نه؟نمی فهمی میگم نگو به من عمه؟!
    ارمان-خیلی خوب!بسه!یکی کنارتون باشه بهتره!میرم به فرید یا بهراد میگم بیان پیشتون.
    -باشه
    تا ارمان رفت سر و کله بنیامین پیدا شد.دستشو به طرفم دراز کرد که یعنی دست بده!:
    بنیامین-سلام عروسک من!
    باهاش دست ندادم.یعنی کلا عادت نداشتم با نامحرم دست بدم.
    -سلام آقا بنیامین!!!
    عادت دیگمم این بود که اصولا به آشناها لقب آقا نمیدادم!ولی این دفعه حالت دارشم کردم که بهش بفهمونم از ترکیب"عروسک من"اصلا خوشم نیومده!
    بنیامین-خانومی!چه خوشگل شدی عزیزم!
    داره اون روی منو بالا میاره کم کم!:میشه حرف نزنی؟اومدم اینجا با مادرم دردل کنم نیومدم اراجیف تورو گوش کنم!
    بنیامین-چه خانوم خشنی دارم من!چشم!صحبت نمیکنم!
    نشستم کنار قبر مامانو همه چیزایی که تو این هفته اتفاق افتاده بود رو براش تعریف کردم.البته تو دلم!وجود یک مزاحم به اسم بنیامین نمیذاشت راحت حرفمو بزنم!
    بنیامین-وای!دستت چی شده؟!
    فرناز-راست میگه!
    چشم غره ای به فرناز رفتم که حرف اونو تایید کرده!
    -چیزی نیست.خوردم زمین.
    راه افتادیم به سمت خاک پدر بزرگ و مادربزرگ(بابا و مامان پدر)همه اونجا بودن.عمه بهار رو هم اونجا دیدم.باهم روبوسی کردیم.عمه بهار سه تا دختر داره.آیناز و ایل ناز و الناز.آیناز ازدواج کرده و یه دختر دو ساله هم داره.ولی بقیشون مجردن.چشم گردوندم.پدر نبود...احتمالا رفته با مامان دردل کنه...درست یادمه که چقدر همو دوست داشتن...من و فرناز رفتیم کنار ارمان و فرید و بهراد.ارمان که کلا به من محل نمیگذاشت!نشستم و یه فاتحه خوندم.بعدم دسته جمعی رفتن سر خاک مامانم ولی من و فرناز رفتیم سوار ماشین پدر شدیم.بعد از مدتی بهرادم اومد و به زور خودش رو عقب جا داد.از خنده داشتم منفجر میشدم!پسره گنده !خوب برو تو ماشین ارمین! طبق عادت هر هفته ایمون قرار بود خونه یکی برای شام جمع بشیم.امشب هم نوبت ما بود.برای همین ترانه و مامان مهری خونه موندن.اصلا حوصله مهمون و مهمون بازی نداشتم برا همین رفتم تو اتاقم.یهویی فرناز اومد تو
    -گاو خوشگل!
    فرناز-بی شعور!گاو خودتی!
    -والا به ما یاد دادن گاوا همینجوری سرشونو میندازن پایین و میرن تو!
    فرناز-خیلی خوب حالا!پاشو بریم اتاق عمو.
    -باشه بریم
    من و فرناز و فرید و بهراد و ارمان به قول یاری گفتنی یه گروهیم.بنیامین و بارانم برا همین میسوختن!رفتیم تو اتاق ارمان
    بهراد-به به...عروس خانوم!از آقا داماد دل کندین؟
    ابروهام پرید بالاو عینکم رو روی بینیم جابه جا کردم-بهراد چرا حرف اضافی میزنی؟داماد کیه؟
    
    بهراد-من به تو نگفتم به من بگو عمو بهراد؟دوماد دیگه!آقا بنیامین!
    ارمان-بهراد تمومش کن لطفا!
    فرناز-میشه یکی به ما بگه چه خبره؟
    فرید-سر مزار.ارمان منو فرستاد بیام پیشتون.منم تا اومدم دیدم بنیامین با یه نیش شل داره باهاتون گپ میزنه!اومدم به ارمان گفتم اونم گفت بزار خوش باشن!
    فرناز-واقعا که!اسم سه تاتون مرده مثلا!خاک بر سر بی غیرتتون!شماها که میدونین ترنم اصلا ازین که زن عمو بهمن بهش میگه عروس گلم و اینا خوشش نمیاد و به خون بنیامین تشنس!اونوقت نشستین گفتین داره بهشون خوش میگذره؟اصلا ازش خوشم نمیاد پسره هیز!
    ارمان-شما دوتا که چهل گز زبون دارید یه الف بچه رو نمیتونستین ردش کنین بره؟!
    -نه خیر!وایساده بود هی میگفت خانومی...عروسک من و ازین حرفا!منم هرچی گفتام نرفت!
    ارمان بلند شد و همون طور که میومد به سمتم گفت:اون چی به تو گفت؟!
    -مـ...من چیزی نگفتم!
    ارمان-نگفتم تو!گفتم اون بهت چی گفت!
    -خوب اون ازین چرت و پرتا زیاد میگه!
    ارمان-ارمان نیستم اگه به غلط کردم نندازمش!
    داشت میرفت سمت در که فرید و بهراد گرفتنش
    بهراد-آروم باش ارمان!چرا تو بری!اونو میگیم بیاد بالا!
    نه خیر جلوشو نگرفتن میخوان خودشونم در کشتنش شریک باشن انگار!
    فرناز-راست میگه!من و ترنم میریم بهش میگیم بیاد بالا.
    ارمان-لازم نکرده شما دوتا جایی برید!به خواهر هیز تر از خودش بگید بهش بگه!
    باشه ای گفتم و از اتاق اومدم بیرون.بارانو دیدم که داشت از پله ها میومد بالا.
    -بله باران جان کاری داشتی؟
    با حالت چندشی گفت-بله.ترانه باهات کار داره!
    -باشه حالا میرم.تو هم برو به داداش جونت بگو بیاد بالا!
    باران-داداشمو چیز خورش کردین به خدا!من نمیدونم تو چی داری که دوست داره!
    -من هنوز انقدر بی ارزش نشدم که بخوام با داداش تو ازدواج کنم! ارمان باهاش کار داره!
    باران-ایـــــش!خیلیم دلت بخواد!دخترا براش سر و دست میشکونن!
    -ارزونی همون دخترا!
    بعدم راه افتادم به سمت آشپز خونه که دم پله های سالن نیلوفر-دخترآیناز-رو دیدم.ای جان!بغلش کردم و رفتم تو سالن تا تحویلش بدم.
    آیناز و سروش –شوهرش-با دیدنم بلند شدن.-سلام آیناز جان.سلام سروش!
    آیناز-سلام عزیز.
    سروش-سلام.کم پیدایی!حال شما؟
    -دیگه گرفتاریه!خیلی ممنون!
    سروش-اگه منظورت از گرفتاری درسه که من که میدونم تو نمیخونی!
    -ای بابا!ای بابا!من برم.ترانه کارم داره.بفرمایید.
    نیلوفرو گذاشتم توی بغل مامانشو رفتم تو آشپز خونه.
    -با من کاری داشتی ترانه؟
    ترانه-بعله.زشته ها!مثلا ما صاحب خونه ایم!پدر و ارمین تنها اونجا نشستن!برو با ارمان و فرید بیاین پایین!
    -ول کن دیگه ترانه!
    بعدم بدون این که منتظر جوابش باشم راه افتادم به طرف بالا.که دیدم بنیامین هم داره با من میاد بالا.
    بنیامین-خوشگل خانوم.داداشت چیکارمون داره؟نکنه میخواد گوشمونو بکشه؟


    بعدم خندید.ترجیح دادم حرفی نزنم که بعدا برام دردسر بشه.رفتم تو اتاق ارمانو کنار فرناز که باحالت چندشی بنیامینو نگاه می کرد ایستادم.
    ارمان بی مقدمه یقشو گرفت:دهنتو می بندی و فقط گوش میدی.مادرت حتی پدر خودم هرچی میگن برای خودشون می گن!خواهر من اگه خودشم بخواد که نمی خواد!من نمیذارم با تو بره زیر یه سقف!فکر کردی از کارات خبر ندارم؟!که چه آدم ه*ر*ز*ه آشغالی هستی؟اگه حرفی نزدم تا حالا فقط به خاطر موی سفید پدر و مادرت بوده!حالام برو پایین و حواست باشه دیگه حرف نامربوطی از دهنت در نیاد!
    بنیامین که بدجوری سه شده بود رفت پایین و منم سعی کردم مثلا جوو عوض کنم!
    -من و فرناز شنبه می خوایم بریم خرید!دیر میایم!
    ارمان-کجا میخواید برید؟
    -یه سری خرت و پرت میخوایم!تا 4 برمی گردیم.
    بهراد-من میام دنبالتون با هم میریم.
    اومدم مخالفت کنم که گفت:میام!
    منم قبول کردم!یعنی چاره دیگه ای نداشتم!
    ****
    امروز یکشنبه هست و من توی حیاط مدرسه نشستم و خدا خدا میکنم!با اومدن پدر دعامو نصفه گزاشتم و رفتم به سمتش بعد از سلام کردن رفتیم داخل.اول از همه رفتیم سراغ ریاضی و فیزیک!خوب اونا که خودشون و دبیراشون عشق منن!البته دبیر فیزیک به چشم برادری!اوه اوه اوه!امیری همچین نگام میکنه!یعنی یک آشی برات پختم نیم وجب روغنه روشه!بعد از احوال پرسیای الکی شروع کرد:
    امیری-آقای حسینی من همیشه گفتم دخترتون نمرات کلاسی و امتحاناش خوبه اما امان ازین شیطنتاش!یا همیشه خودشو سر کلاس من به مریضی و دل درد میزنه یا اگرم سر کلاسه داره نقاشی میکنه!دوسه بارم بیرونش کردم اما فایده ای نداشته!
    یعنی خداییش مبالغه نکرد!ولی میتونست یه جوری بگه که حد اقل بازم همو ببینیم!بعدش رفتیم سراغ خانوم عبدی(دبیر ادبیات فارسی)به قول خودش الان گله تا چند دقیقه دیگه به سبزه نیز آراسته میشه!اونم شروع کرد همونارو گفتن!اما به امید این که من آدم شم پیاز داغشو خیلی کم کرد!اما کور خونده!آخه شاعر مگه خود درگیری داشته به جای یک کلمه یه چیز دیگه رو بیاره بعد این بشه آرایه؟!خوب چرا یه درصد فکر نمیکنید که یادش نمیومده اسم کلمه رو!از کلاسمون اومدیم بیرون و راه افتادیم به سمت ماشین داخل ماشین پدر خیلی بی مقدمه شروع کرد:
    پدر-تو واقعا سر کلاس شیمی و ادبیات میشینی نقاشی میکشی؟
    سرمو انداختم پایین-بله.
    پدر-اع اع اع!تو آبرو گزاشتی واسه من؟!
    -پدر مهم نمرس دیگه!
    پدر-مگه همه چیز نمرس؟!میدئونی وقتی یکی از کلاس بیرونت میکنه یعنی چی؟یعنی وجودت براش غیر قابل تحمله!
    -خوب دوست ندارم درسشونو!
    پدر-مشکل اینجاست که حاظر نیستین قبول کنین اشتباهتونو!این چه استدلالیه که هم تو داشتی هم داداشت داشت؟!
    -داداشم؟؟؟کدوم داداشم؟
    پدر-مهم نیست.
    -پدر خواهش میکنم!
    پدر-کی میتونه باشه؟!کی مثل تو غد و یک دندس؟؟
    -امـــــــم...شما!
    با تعجب به سمتم برگشت
    -نه!یعنی نمیدونم!
    پدر-ارمان!سر این قضیه نزدیک بود دو سه بار اخراج بشه!
    -جان من؟!بابا عجب آب زیر کاهه ایه این!
    پدر-چه طرز صحبته؟
    -ببخشید.حواسم نبود!
    پدر-در هر صورت.هر درسی رو هم که دوست نداری باید به دبیرش احترام بزاری!
    -بله چشم.
    یکم که گذشت و دیگه نزدیکای خونه بودیم پرسیدم:-پدر؟من بعد 17 سال هنوز نفهمیدم شما شغلتون چیه!یعنی میدونم تاجرین ها!ولی از جزئیات چیزی نمیدونم.
    به طور کاملا مشخصی دستپاچه شد-تاجرم دیگه!جزئیات نداره!
    چیزی نگفتم و به بیرون خیره شدم...
    

    ************
    امروز تولدمه و من بعد از بیدار شدنم فهمیدم که پدر رفته!کجا؟سفر کاری!یه نامه هم برام گزاشته!روز تولدم هم نیست!همون موقع درو زدن آیفون خراب بود برای همین رفتم دم در تا بازش کنم.
    فرناز پرید بغلم:-تولدت مبارک!
    -ممنون
    فرناز-چرا دپی؟
    -امروز مثلا تولدمه!پدربزرگ گرامتون روز تولد دختر و پسرش ول کرده رفته سفر کاری!
    فرناز-طوری نیست!خودمونو عشق است!
    رفتیم تو و بعد ازینکه با ارمان هم سلام و احوال پرسی به شیوه کتک کاری کردن!نشستیم!
    -خوب از هرچه بگذریم سخن کادو خوش تر است!بیاین بالا کادو هارو!
    فرید-کادوی چی؟!قرار شد امسال هیچ کس برای هیچ کس کادو نخره!
    -اع؟تو و خواهرت کادو هاتونو گرفتین نوبت به ما که میرسه وا میرسه؟
    ارمان-راست میگن!منم نخریدم!
    -باشه!منم نخریدم!
    یه دفعه برق کاغذ کادو رو توی کیف فرناز دیدم و در یک حرکت ناگهانی ازش کش رفتم.درشو باز کردمو بلند روشو خوندم:
    "تولدت مبارک عموی عزیزم!

    از طرف فرید و فرناز

    -چه لوس!خوب این که مال ارمانه!
    بعدم پرتش کردم به طرف ارمان.کادوی بعدی رو دراوردم.یه باکس یاسی خیلی خوشگل بود.درشو باز کردم و کارت توشو خوندم:
    "تولدت مبارک"

    از طرف فرناز
    یک ساعت مچی با صفحه بزرگ صورتی بود.کادوی فرید هم یه روبیک 6*6 بود..وای!خدا میدونه که چقدر دنبالش گشتم!فرید و فرناز باهم یک ساعت مچی مردونه و شیک خریده بودن
    ارمان-خوب کادوی تو کو؟
    -گفتم که نخریدم!
    داشتم عین چی دروغ میگفتم!همین شنبه با فرناز و بهراد رفتیم براش چیز خریدم!
    ارمان-پشت گوشام مخملی!برو بیار!
    -اول تو!
    فرید-باهم بدید!
    قبول کردیم و بالا.برای ارمان یک ادکلن بسیار خوش بو خریده بودم و صد البته که خیلی خوشگل کادوش کرده بودم!رفتم بیرون.ارمان بیرون ایستاده بود و دستاشو پشتش قایم کرده بود.
    -1...2...3
    هر دوتامون باهم کادوهامونو از هم گرفتیم و رفتیم پایین!واقعا بعضی وقتا فکر میکنم چرا انقدر مابچه بازی در میاریم!نشستیم کنارفرید و فرناز و کادوهامونو باز کردیم.ارمان برام یه رمان از مجموعه عاشقانه های کلاسیک خریده بود که کارتونشو دیده بودم!"زنان کوچک"
    -دست همتون درد نکنه!
    ارمان-از طرف منم گفت!
    بعد از ظهر قرار شد همه باهم بریم ناژوان!زنگ زدم به بهراد و هماهنگ کردم که میریم دنبالش.بعدم سوییشرت و شلوار صورتی کمرنگ با مقنعه مشکی پوشیدم و موهامو هم دادم تو!اصلا حوصله غرغرای ارمانو ندارم!رفتم پایین.ارمانم مثل من اسپرت پوشیده بود!
    سوتی زدم:بابا خوشتیپ!دخترا نمیرن یه وقت!
    ارمان-کم حرف بزن!
    -به پدر گفتی؟
    ارمان-بله!
    رفتمو کفشای اسپرت همرنگ لباسامو پوشیدم و پریدم صندلی عقب ماشین ارمان!ماشین نه!عروسک ارمان!الهی کوفتش بشه!انقدر این آزرا خوشگله!
    -آهنگ فرید!
    فرید-ناف تو رو با آهنگ بریدن!
    یه آهنگ آمریکایی گزاشت و منم حال ترجمه نداشتم!فقط گوش دادم!کنار خونه بهراد که رسیدیم فرید پیاده شد و اومد عقب نشست.
    بهراد-سلام.آخ الهی خدا ازتون نگذره که نمیذارید ادم بخوابه!
    -راست میگه منم خوابم میاد!
    ارمان-من بودم روز تولدم میخواستم برم بیرون؟
    -نوچ من بودم!
    
    دیگه توی راه حرفی نزدیم.خیلی ناژوانو دوست دارم.خیلی سرسبز و قشنگه مخصوصا الان!همیشه با کل خانواده پدر میایم!اما هیچ وقت به دلیل وجود بنیامین و باران خوش نمیگذره!به جاش معدود وقتایی که خودمون پنج تایی میایم انقدر خوش میگذره که شب عین مرده ها میخوابیم!ارمان ماشینو پارک کرد و هرکی یه چیزیو برادشت و راه افتادیم به سمت پاتوقمون!پاتوقمون یه جای دنجه که یه بار چند سال پیش پیداش کردم و وقتایی که میخوایم برگردیم جلوشو با برگ و چوب خشک میپوشونیم تا دست نخورده بمونه و میمونه!هیچ کس حتی نزدیکشم نمیشه!بساطمونو پهن کردیمو شروع کردیم منچ بازی کردن!انقدر کودک درونمون زندست ما!البته بلاک آس(blok us)هم بازی میکنیم! اما هیچی منچ خودمون نمیشه!من که همیشه سبزم و بقیم بقیه رنگارو بینشون تقسیم میکنن.البته فرناز همیشه خدا کتاب میخوند اما خدا رو شکر این دفعه کتابش درسی نبود
    فرید-ترنم جر زد!
    -از همه عقب تره!بعد به من میگه جرزن!
    ارمان-ترنم الکی نگو!منم دیدم!
    -بیا اینم ازین یکی!تو نظری نداری بهراد جان؟هوم؟
    بهراد-جرزنی که کارته!ولی یه سوالی که خیلی ذهنمو مشغول کرده اینه که تو چرا نمیخوای یاد بگیری که من عمو بهرادم؟!
    چشامو به معنای کلافگی توی حدقه چرخوندم بعدم قیافمو عین گربه شرک کردم!
    -من جر زنم؟!
    بهراد-در مقایسه با پاچه خواریت نه!اصلا!
    -اصلا بی خیال نظرای تو!منچ که بدون جرزنی مزه نداره داره؟!
    ارمان-حالا چرا همش تو باید بزنی؟!یه بارم ما بزنیم!
    -نه دیگه کیفش به اینه که من بزنم!
    فرناز-وای!بسه دیگه!کسی توپ نیورده؟
    -از دفعه قبل پیش بهراد بود!آقا یادش رفته بیاره!
    بهراد-حالا چون حوصلتون سر رفته !"بلند شد و از توی کولش توپو اورد بیرون!"اینه ها!
    -سه ساعته مارو دست انداختی!مزخرف!
    والیبال تکی رو شروع کردیم*فرناز رو انداختیم وسط.همیشه همین کارو میکنیم!انقدر بلند پرتاب میکردیم که نمیتونست بگیره!توپ که به من رسید پرتابش کردم اما طبق معمول منحرف شد! هیچ وقت نتونستم توپو خوب پرتاب کنم!چند لحظه بعد یه پسر با توپمون اومد.ارمان که کنارم بود مقنعمو کشید جلو.منم مخالفتی نکردم!چون به کلیپسم آویزون شده بود!
    پسره-توپتون خورد تو سر یکی از دوستای من!
    -به سلامتی!نمردن که؟!میخواین دیه بدیم؟
    ارمان یکی زد به پهلوم-ببخشید خواهر من یه خورده شوخ طبع هستند!چیزیشون که نشد دوستتون؟!
    پسره-نه خیر!ولی مواظب باشید!
    بعدم توپو انداخت و رفت!
    -پسره ژیگول!
    ارمان-نمیتونی دو دیقه حرف نزنی نه؟!!
    -حقش بود پسره پررو!
    
    بهراد-بسه بابا!ساعت 6 دیگه!بریم من لابراتوار کار دارم!
    -تو هم که!همش 2 ساعته اومدیم ها!نمیشه حالا جمعه نری سر کار؟!
    ارمان-غرغرو!جمع کن تا بریم!
    وسایلو جمع کردیم و طبق معمول فرناز رو انداختیم وسط!من و فرید دوطرفش نشستیم!آی حرص میخوره!
    ارمان-بهراد من لابراتوار جدیدتو بلد نیستم
    بهراد-برو بزرگمهر تا بهت بگم.
    -بریم تو ببینیم؟
    ارمان-میخوای بری چیکار کنی؟
    فرناز-میخواد اگه خوب بود رشتشو عوض کنه!
    این میدونه من رو رشتم حساسم!هی دست میزاره رو نقطه ضعف من!یکی زدم تو سرش!
    -نه خیر میخوام برم ببینم سلیقه بهراد خوبه یانه!
    بهراد دندان سازه.یعنی کسایی که دندون ندارن به دندون پزشک سفارش میدن.بعد دندون پزشک به یه کسایی مثل بهراد سفارش میده!ولی کلا من از بچگی از هرچی دندون و دندون ساز و دندون پزشکه بدم میومد!الانم فقط اومدم فوضولی کنم همین!کلش 80 متر بود ولی نقشش خیلی خوب بود.دوتا اتاق کنار هم که یکی اتاق گچ و رنگ بود و اون یکی قالب سازی.دکوراسیونشم زرد و مشکی بود.خیلی ناز بود!تو هر اتاقی سه تا میز بود و رو هر میزی هم پر دندون!اه!حالم بد شد!
    فرناز-خیلی خوب!اگه فوضولیت تموم شد بریم دیگه!
    -فوضولیای من که ادامه داره!ولی بریم!حالم داره بد میشه!
    بهراد خندید و ماهم راه افتادیم به سمت ماشین.
    -میگم ارمان چقدر ما امروز سوار ماشینت شدیم!
    ارمان-بعله دیگه!کنگر خوردین و لنگر انداختین!
    فرناز خندید-الان این چه ربطی داشت عمو؟!
    ارمان-چه میدونم!منم از ادبیات بدم میومد.
    با یاداوری حرفای پدر لبخندی روی لبم نشست.
    ***********
    امروز روز سرنوشت ساز زندگی منه.بعد از گذروندن سه ماه و خورده ای استرس امروز بالاخره مشخص میشه که باید قید درسمو بزنم یا نه!استرسم نمیزاشت که خودم نتایجو ببینم برای همین به ارمان گفتم که بیاد و بهم بگه.در باز شد و ارمان اومد تو قیافش گرفته بود و طبق معمول اخماش توهم!
    ایستادم-صد دفعه گفتم درس بخون!درس بخون!درس بخون!برا الان گفتم!
    پخش شدم روی تخت...وای نه...همه چیز تموم شد...همه آرزوهام به باد رفت...!درس خوندن توی رشته مورد علاقم به باد رفت...!
    

    یهویی صدای خنده ارمان بلند شد-اگه میخوندی حداقلش این بود که به خودت مطمئن بودی!وای قیافشو!وای خدا!
    انتظار این شوخی بی مزه رو از هرکسی داشتم به جز ارمان!
    -نخند!براچی می خندی؟!آره خنده داره!خنده داره حال و روز من که به تو اعتماد کردم!
    ارمان خندشو جمع کرد-خیلی خوب بابا!چرا گریه میکنی؟خوشحال باش میتونی بری همین اصفهان خودمون!
    -وای اشک شوقه!وای ارمان قبول شدم!قبول شدم!
    ارمان-بیا پایین پدر کارت داره!نه به دودیقه پیشت نه به الانت!والا من که از کارای تو سردر نمیارم!
    با خوشحالی رفتم پایین-پدر دیدین گفتم همین جا قبول میشم؟!
    پدر-خوشحالم که همین جا قبول شدی!چون اصلا در رابطه با اجازه ندادن شوخی نداشتم...
    زنگ رو زدن و ارمان رفت درو باز کنه.پدر هم بقیه حرفاشو گذاشت برای بعد.چند دقیقه بعد ارمین همراه با خانواده اومدن تو!فرنازم بدون هیچ کاری رفت نشست رو مبل و سرشو بین دستاش گرفت.
    -این چشه؟!
    فرید-ناراحت رتبشه.این نیم وجبی رتبش از من بهتر شده!
    -اوووووووووو!من .... شدم!
    فرناز-بیا این که هیچی نخونده یه خورده با من فاصله داره!
    رفتم کنارش نشستم-بی خیال.تازه باهمیم تو دانشگاه!خوش میگذره!
    ارمان-تو چرا حالت گرفتس فرید؟
    فرید-موندم تو کار این دوتا!حالا میگیم فرناز خونده بود!ترنم که هیچی نخونده بودکه!
    -اولا که تو تجربی بودی آقای دارو ساز!بعدشم مربوط به اینجاست
    به سرم اشاره کردم.یه چشم غره بهم رفت و به پدر اشاره کرد که یعنی اگر پدربزرگ نبود همین جا به هم میبافتمت!بعد از پرس و جو فهمیدیم که المیرا-یکی از بچه های مدرسه-میاد دانشگاه اصفهان!بنابراین سه تایی باهم هستیم!ترم اولو هم که خود دانشگاه انتخاب واحد میکنه!
    
    طبق قولی که پدر بهم داده بود برای حمل و نقل اسون تر یک 206 مشکی خرید برام.لباسامو پوشیدمو رفتم جلوی در خونه ارمین.با بوق اول فرناز پرید توی ماشین و به سمت دانشگاه حرکت کردیم.

    -کلاس اول ساعت چنده؟

    فرناز-جان عزیزت تند برو!8 اصلا دلم نمیخواد روز اول دیر برسم!

    تا برسیم و جای پارک و کلاسو پیدا کنیم 8:15 شده بود.ورودمون با خوندن اسممون هم زمان شد!

    استاد-خانوم حسیــ...به به!روز اول!دیر!چرا؟

    -چون جای پارک پیدا نشد!

    استاد-بسیار خوب چون اسمتون رو نخونده بودم میبخشم.بفرمایید تو.

    المیرا برامون آخر کلاس جا گرفته بود.

    استاد-خوب خانوم ها و آقایون.باید یه سری از چیزارو بگم.اینجا دانشگاهـ...

    یکی از پسرا که در راستای من و فرناز نشسته بود پرید وسط حرفش-بعله استاد میدونیم!اینجا دانشگاهه!مدرسه نیست!

    استاد-آقای آریان فر شما میدونید!دوستان ترم اولی نمیدونن!همه که مثل شما یه سالو نیفتادن!

    پسره ضایع شد و تا آخر کلاس جیکش درنیومد!خوشم اومد!به این میگن یک عدد استاد پیر اخموی باحال!کلاس تموم شد و سه تایی از کلاس زدیم بیرون.

    المیرا-بچه ها پسره رو دیدین؟

    -آره خیلی پررو بود!

    المیرا-سر کلاس ته و توشو از خواهرم دراوردم.این یه سال پشت کنکور مونده و یه ترمم اینجا افتاده!البته گفته شده که هوشش خوبه!لای کتابو باز نمیکنه!

    -عجب خریه!بگذریم!کلاس بعدی کیه؟

    فرناز-المیرا فکر کنم ما قراره بشیم منشی خانوم!خوب برو از تو سایت ببین دیگه!

    -بعله چراکه نه!خیلیم دلتون بخواد!

    فرناز-ترنم فرض کن یکی از درسامون با ارمان باشه!

    وای اصلا به اینجاش فکرم نکرده بودم!

    -اونوقت من کله تو و داداشتو باهم میزارم رو سینتون!

    فرناز-وا!به من و فرید چه؟

    -چه میدونم!زورم به ارمان نمیرسه!به تو و فرید که میرسه!

    المیرا-ول کنین این حرفارو!بیاین بریم سلف یه چیزی بخوریم من صبحانه نخوردم!کلاس بعدی هم سه ربع دیگس!

    قبول کردیم و هرسه تامون شیر و کیک گرفتیم و نشستیم توی یک نقطه ای که اصلا تو دید نبود.همونجور که میخوردیم صدای میز بغلی –که اون پسر پررو و سه تا از دوستاش بودن-رو شنیدیم.

    -آریا فکر کنم کلاس بعدیت با حسینی باشه!من که پاس کردم!یعنی ما پاس کردیم!به تو و نیما گفتم بشینین بخونین این نمره نمیده!گوش نکردین!

    با شنیدن"حسینی"گوشام تیز شد
    

    آریا(همون پسر پررو)-بهروز تو نفوس بد نزن!اون موقع زنده نمیمونه!این دوتا دخترا که امروز اومدن باهاش نسبتی دارن؟!
    نیما(از لیست حظور و غیاب کلاس قبلی فهمیدم)-نمیدونم...هر سه تاشون حسینی!نمیدونم!
    آریا-حالا ته و توشو در میارم!
    اروم به فرناز و المیرا گفتم:بچه ها اینا نفهمن ما با ارمان نسبتی داریما!
    المیرا.فرناز-باشه
    یه خورده وقت بعد کلاس بعدیرو پیدا کردیم و ته کلاس نشستیم.آریا و نیما هم در راستای ما نشستن!سرم تو گوشیم بود و داشتم یه مرحله سخت رو رد می کردم و اصلا هم حواسم به دور و ور نبود که یهو فرناز زد به پهلوم:
    فرناز-ترنم...ترنم گاومون دو قلو زایـ...
    -خانوم حسینی بهتر نیست سر کلاس گوشیتونو خاموش کنین؟
    با تعجب آمیخته به ترس سرمو اوردم بالا و ارمانو با یک اخم(طبق معمول)وسط کلاس دیدم!
    -تـ...تو....شما استادین؟!
    ارمان-بعله با اجازتون!
    -ببخشید الان جمعش میکنم!
    اه!لعنت!لعنت به این شانس من!
    آریا-بعله بهتره جمعش کنید!چون استاد حسینی هیچ شوخی با هیچ کس نداره!هیچ کس!البته شما باید بهتر بدونید!
    چون که حرفاشو توی سلف شنیده بودم فهمیدم می خواد یه دستی بزنه!
    -هرچی فکر میکنم نمی فهمم از کجا باید بدونم!ولی با این حال این توصیه تونو به عنوان یک دانشجوی ترم اولی که باید ترم سوم باشه گوش میکنم!
    ارمان-بسه خانوم!کاری نکنید همین جلسه اولی مجبورتون کنم درسو حذف کنید!
    

    -ببخشید!
    ادامه داد-آقای آریان فر شما هم اگر بخواید مثل ترمای قبلی فقط سر کلاس نمکدون باشید و درس نخونید بهتره درسایی که با من دارین و حذف کنید!
    آخ الهی من دورت بگردم!داداش خوشگلم!حقا که داداش خودمی!فقط نسخه اخموش!جناب استاد شروع به درس دادن کردن و من فقط گوش دادم و نوشتم!چون متاسفانه یا خوشبختانه عاشق رشتم بودم و نمیتونستم کلاسو بریزم گل هم!وقتی که داشتیم از دهانه در خارج می شدیم آریا جوری که ما بشنویم گفت:حال این جوجه دانشجو رو هم میگیرم!
    منم جوری که اونا بشنون گفتم:بچه ها شنیدین شتر در خواب بیند پنبه دانه؟گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه؟
    بعدم قدمامو تند کردم و توی حیاط خودمو روی نیمکت پرت کردم.
    -اینجا دبیرستان نیست که همه دختر باشنا!جمع کن خودتو!
    برگشتم و دیدم جناب جن فرید بوده!همیشه خدا مثل جنا ظاهر میشه!
    -حال جواب دادن ندارم جان تو فرید!
    فرید-خیلی خوب خانوم خسته!فرناز کو؟
    -شکار آهو!چه میدونم!من تند اومدم بیرون!اون با المیرا بود!
    اومد و کنارم نشست.همون موقع آریا و دوستاش –که فهمیده بودم اسماشون بهروز میلاد و نیما هست-از جلومون رد شدن.
    بهروز-بچه ها بعضی ها هنوز نذاشتن یه روز بگذره بعد طرح دوستیشونو بریزن!
    اومدم جوابشو بدم که فرید با فشار دادن دستم بهم فهموند چیزی نگم.
    فرید-ازین آدمای بیکار زیاد پیدا میشن.باهاشون دهن به دهن نشو!
    فرناز همون موقع رسید-ولی شده و تو خبر نداری!ارمانم نا خواسته باهاش همکاری کرد!پسره رو همچین کوبوندنش به دیوار فکر کنم هنوز منگه!
    فرید-در هر صورت از من گفتن بود.از شمام باید اطاعت کردن باشه!
    -فرید با عرض معذرت دهنتو ببند!فرناز المیرا کو؟
    فرناز-دید جمع خانوادگیه رفت!بیا برات آب پرتقال گرفتم!دیگه کلاس نداریم.بیا فرید المیرا سهمشو نگرفت بگیر بخور.
    -راستی فرناز از خانوم سرلکی خبر داری؟
    فرناز-نه...از روزی که نتایج کنکور اومده بود و بهش زنگ زدیم دیگه ازش خبری ندارم.
    -بزنگ بهش بگو داریم میریم خونشون خیلی دلم میخواد بچشو ببینم!
    فرناز زنگ زد و به خانوم سرلکی خبر داد.
    فرناز-چی شد تو یاد خانوم سرلکی افتادی؟
    -نمیدونم همین جوری!یهویی به دلم افتاد.
    از فرید خداحافظی کردیم و توی ماشین نشستیم و به راه افتادیم.سر راه یه بسته شیرینی هم گرفتمو و جلوی در خونشون ترمز زدم.بعد از باز کردن در رفتیم بالا .
    -سلام خانم!
    سرلکی-سلام عزیزم.خوبی؟
    -ممنون.شما خوبین؟نی نی خوبه؟ببخشید ما مزاحم شدیم!
    سرلکی نه بابا چه مزاحمتی شما مراحمین!بفرمایید تو.بیاین تعریف کنید ببینم روز اول دانشگاه چطور بود!
    با فرنازم سلام و احوال پرسی کرد و نشستیم روی کاناپه.اویل مهر بودو هوا هنوز کمی گرم بود برای همین رفت تا برامون شربت بیاره.منم رفتم تا عکسایی که روی طاقچه بود رو ببینم.که یهو با دیدن عکسی بلند فرنازو صدا کردم.
    فرناز اومد کنارم-چته بابا؟
    -این چهره ها برات آشنا نیست؟
    فرناز-چرا این خانوم سرلکی اینم آقای پیوندی اینم بچشون!
    
    -تو میدونستی اینا باهم زن و شوهرن؟!
    فرناز-آره مگه تو نمیدونستی؟
    رشته کلاممون با اومدن خانم سرلکی پاره شد.تو اوج حرف زدن و شربت خوردن بودیم که صدای گریه بچه اومد.
    -من میرم!
    سرلکی-مگه تو بلدی بچه بغل کنی؟
    -بعله خانم چی فکر کردین؟این فرناز و داداششو من بزرگ کردم!
    فرناز یکی زد تو سرم و من رفتم بچه رو بغل کردم.اروم که شد رفتم کنارشون نشستم.یادش بخیر ترلان که کوچیک بود خیلی تپل مپل بود.الان آب رفته بچمون!تا دور و ور 12 اونجا موندیم و با اومدن جناب پیوندی زحمتو کم کردیم.خیلی با احتیاط رانندگی می کردم .با دقت کامل جلوی در خونه در حال پارک کردن ماشین بودم که شیشه ماشینو زدن.بهش نگاه کردم
    فرید-بیا پایین ببینم یه ماشین میخواد پارک کنه.
    انقدر خسته بودم که حال و حوصله جواب دادنو نداشتم کیفمو انداختم رو دستمو با فرناز رفتیم داخل خونه.تا ما به در ورودی ساحتمون رسیدیم فریدم به ما رسیداین اوج خستگیمونو نشون میداد!با دیدن قیافه ارمان یاد بدجنسیش افتادم که بهمون نگفت ما تو کلاسشیم!
    فرید-خوب.ناهار میخوام!
    ارمان-سلام هم خوب چیزیه بعضیا یاد بگیرن!
    -خیلی مزخرفه اخلاقت به خدا!میگفتی کلاسمون با تو نمیومدم سر کلاس!
    ارمان-تا آخر ترم؟!
    -حالا...
    فرید جملمو قطع کرد-با شماها بودم ها!ناهار!
    -مردا کارشون همینه!فقط بلدن دستور بدن!شکمو بزار پدر بیاد باشه!
    فرید-پدربزرگ رفته ترکیه!
    -اوووووف تازگیا خبر هم نمیده!فرناز بیا بریم درست کنیم.
    با فرناز رفتیم توی آشپزخونه و با کلنجار رفتن زیاد به این نتیجه رسیدیم که قورمه سبزی درست کنیم!کارمون دوساعتی طول کشید
    -نــــــــــــــــاهــــــــــــــار!
    فرید و ارمان اومدن تو-آخ آخ دهنم آب افتاد!
    ارمان-آشپز که دوتا شد آش یا شور میشه یا بی نمک!
    
    -ولی این دفعه نه شوره و نه بی نمک!خیلیم خوشمزس!
    این جمله رو در حالی گفتم که حتی امتحانشم نکرده بودیم!انقدر اعتماد به نفسم بلاس!
    فرناز-نه واقعا خوشمزه شده!
    -آقای ارمان خان شوره یا بی نمک؟
    ارمان-مطمئنی خودت درست کردی؟!جنی پری چیزی؟
    فرناز-چرا یه فرشته ای مثل من!
    -فرناز با اعتماد به سقف جنابعالی الان سقف میریزه و من خیلی زیاد به جوونیم علاقه دارم!
    بعد از نهارظرفارو گردن دو کله پوک انداختیم و خودمون وسط سالن ولو شدیم.
    *****
    الان دوهفته از شروع ترم میگذره همه چیز خوب بوده.حتی با وجود ارمان هم تا حدودی کنار اومدم ولی بازم خیلی بهم خورده میگیره!آریا دوسه تا تیکه انداخت که جوابشو گرفت!کلا ادم حظر جوابی نیست و فقط حرفشو میزنه وقتی جوابشو میدی دیگه نمیتونه کاری بکنه!توی سلف نشسته بودیم و منتظر کلاس بعدیمون بودیم که یهو نگار نشست روی صندلی خالی میز ما.هفته اول باهاش آشنا شدیم.ترم دومی بود ولی خب اصلا مثل ترم دومیا خودشو نمیگرفت برای ما!یکی از کسایی بود که دور چهار کله پوک-همون آریا خودمون و دوستاش که به این نام مشهور شدن!-میپلکید و جالبیش به این بود که وقتی اونا فهمیده بودن که دوست ما شده برای سربه سر گذاشتن ما ازش خواسته بودن که نقطه ضعف از ما بگیره!اما اون درخواستشونو رد کرده بود و بیشتر به ما آتو میداد!باصداش و دستش که جلوی چشمام تکون میداد حواسم جمع شد
    نگار-ترنم...کجایی دختر؟من وقت ندارم.ببـ...
    یکی از دوستاش داد زد-نگــــــــــــار بدو دیر شد!
    نگار-بـــاشه..."و رو به ما ادامه داد"ببین مواظب ماشینت باش!ممکنه امروز مجبور شی پیاده بری خونه!
    صدای دوستش اجازه توضیحات بیشتر و ندادو...مارو تو خماری گذاشت و رفت!یعنی چی؟برا چی پیاده برم خونه؟!
    فرناز-ترنم...کجایی؟تو چرا هی میری تو فکر؟بدو ارمان رامون نمیده ها!ترنــــــــــم!جو داد نگار پاشو!
    -هان؟باشه...باشه!
    داخل کلاس هم درگیر حرف ها...یا بهتره بگم حرف نگار بودم چون یه کلمه بیشتر نبود!با صدای ارمان به خودم اومدم.
    ارمان-میشه لطف کنید خلاصه مطالب اول کلاس تا حالا رو بگید خانوم حسینی؟
    -ام...ببخشید استاد...فکرم یه خورده درگیره!
    ارمان-ازین به بعد هر کس فکرش درگیر بود سر کلاس من نیاد!خسته نباشید.
    وقتی میگم خورده میگیره یعنی این!لوس پررو!
    فرناز-ترنم مامان و بابا میان دنبال من و فرید قراره بریم خونه خاله مهسا به حرفای نگارم فکر نکن!فکر کنم خواست جو بده!خدافظ
    -باشه...خدافظ!
    تنها راه افتادم به سمت ماشینم برای اطمینان از حرفای نگار یه دور زدم.نه...مشکلی نداشت!هه!نگار در خواب بیند پنبه دانه!سوار شدم و استارت زدم.روشن نشد!دوباره...سه باره...روشن نشد!نه انگار زیادم بیراه نگفته!پیاده شدم و نا امید کاپوت رو بالا زدم.رسما هیچی ازش سر در نیوردم!
    -مشکلی پیش اومده جوجه درس خون؟
    سرمو اوردم بالا و با چهار کله پوک مواجه شدم!
    -نه خیر مشکلی نیست ترم اولی های خنگ!
    نیما میخواست بیاد طرفم که آریا جلوشو گرفت-نه...نه نیما...نظرتون چیه ما برسونیمتون؟
    از پررویی این بشر در تعجب فرو رفته بودم و اصلا حواسم نبود که سکوت علامت رضاس!
    یهو یه صدایی پشت سرم گفت:فکر نمیکنم اصلا نظر خوبی در این مورد داشته باشید خانوم حسینی!
    

    سرم و برگردوندمو با کمال تعجب ارمان و دیدم.
    -ارمـ...نه...نظرم اصلا خوب نیست!
    ارمان-بهتر نیست زحمتو کم کنید آقایون؟
    میلاد-بله بله...بریم بچه ها...ببخشید استاد.
    اونا رفتن و منم با اشاره ارمان رفتم سوار ماشینش شدم.یه خورده بعد اونم سوار شد.
    -چی شد؟درست شد؟
    ارمان- نه بابا.معلوم نیست چش شده!هان راستی سروش زنگ زد برای تولد نیلوفر باغشون دعوتمون کرد.
    -اووووووووو ما که خیلی دوریم!نیلوفر میشه نوه عممون!اع!من که لباس ندارم!
    ارمان شونه ای بالا انداخت-تو هم که هیچ وقت لباس نداری!
    -میای باهم بریم لباس بخریم؟
    ارمان-نه!مگه من عاشق دلخسته تو ام؟
    -بیشتر ازین انتظار نمیره!باشه منو یه جا پیاده کن!
    ارمان-باشه ولی زود بیای ها!6 خونه باش!ترنم دارم میگم 6!نیومدی میرم خودم!
    -حکومت نظامیه دیگه!باشه!همین جا خوبه وایسا!
    پیاده شدم و از پنجره گفتم:کرایمون چقدر میشه آقای راننده؟
    ارمان-بــــــــرو!

    اون گازشو گرفت و منم وارد پاساژ شدم. داشتم تمام مغازه ها رو نگاه میکردم که یه پسر و دختری توجهمو جلب کردن.پشتشون به من بود.یهو پسره برگشت و چشام تو یه جفت چشم که به خاطر ژن یکسانمون کپی برابر اصل هم بود گره خورد و عینکمو دادم بالا.ببین کی اینجاست!همسر آینده!از نگاهش ترس میبارید اگه تا حالا مدرک نداشتم ازین به بعد دیگه دارم!حالا این شد یه بهونه که از دست خودشو خواهر پر افادش و مادر پرتوقعش خلاص شم!پوزخندی گوشه لبم قرار دادم و با نگاه تحقیر آمیز با چاشنی خباثت از کاری که میخواستم انجام بدم بهشون نزدیک شدم.
    -خانوم خوشگله؟
    دختره به سمتم برگشت.صورت تپل و چشمای درشت و مشکی که داشت دقیقا مقابل چهره کشیده و استخوانی بنیامین با چشمای عسلی بود!
    دختره-جانم؟
    بنیامین-تو چرا تنها اینجایی هان؟!
    خیلی جالبه که دست پیشو میگیره که پس نیفته!
    با دهن کجی گفتم-نخود آش!به تو مربوط نیست!"رو به دختره ادامه دادم"خانوم خوشگله این آقای که مطمئنا قول ازدواج و خیلی چیزای دیگه رو بهت داده...پسرعموی منه!بهت پیشنهاد میکنم که هرچه سریع تر هرگونه رابطه ای رو باهاش قطع کنی!چون اون هم منو میخواد و هم تورو و هم خیلی دخترای دیگه رو!همین الان تو 100 امین نفری هستی که باهاش دوسته!
    بنیامین سعی کرد جلوی خشمشو بگیره-سولماز عزیزم داره چرت و پرت میگه!
    سولماز با تعجب نگاهش بین من و بنیامین در حال نوسان بود:بنیامین؟پدرام؟تو که گفتی من اولین کسیم که بهش دلبستی!
    واقعا خجالت آوره حتی اسمشو هم به دختره نگفته!به نگام کمی تحقیر هم اضافه کردم و رفتم تا کارای خصوصیشونو انجام بدن!من کارمو کردم تموم شد!یه مانتوی خردلی رنگ با مدل خوشگل چشممو گرفت.خوب مهمونی امشب زیاد رسمی نیست که بخوام مجلسی بپوشم!یه مانتوی شیک هم کفایت میکنه!پایین مانتو و سر آستیناش تور خردلی رنگ کار شده بود.با خودم گفتم که بقیه مغازه هارو هم ببینم برمیگردم.قدم اولو که برداشتم کیفم با خشونت کشیده شد برگشتم و بنیامین با چهره ای خشمناک دیدم.
    پوزخندی روی لبم نشست-داشت بهت خوش میگذشت نه؟خرابش کردم؟این تازه اولشه!آخ که وقتی عمو و زن عمو بفهمن تمام شایعه درباره پسرشون راست بوده...
    حرفمو قطع کرد-امروز تکلیفمو با تو مشخص میکنم!راه بیفت!
    -ببخشید!تو چه کاره منی که بهم دستور میدی؟!
    بنیامین-تا یه ربع دیگه شوهرت!
    

    سعی کردم ذهنمو از چیزی که از حرفش برداشت کردم منحرف کنم-وای خدای من!تو چقدر پررویی بشر!یعنی همه سنگ پاهای قزوین جلوت لنگ میندازن!تاقبل ازینکه از حدسام مطمئن بشم راضی به این ازدواج نبودم اونوقت حالا که همه چیز روشن شده با کمال پررویی اومدی میگی شوهر آینده؟!ولم کن!کار دارم.
    کیفمو از دستش بیرون کشیدم و از خیر بقیه مغازه ها گذشتم.داخل همون مغازه شدم و گفتم مانتو رو برام بیارن.زیر چشمی بهش نگاه کردم.دم در وایساده بود و منو زیر نظر داشت.بی توجه به اون مانتو رو گرفتم و داخل اتاق پرو درو قفل کردم.هوف!سریع مانتو رو پوشیدمو و تاییدش کردم.لباسای قبلیمو پوشیدمو بعد از حساب کردنش نامحسوس قدمامو تند کردم.دربست گرفتمو سر فرایبورک پیاده شدم.دنبالم نیومده بود!رفتم داخل روسری فروشی و خداروشکر شال مناسبمو پیدا کردم!یه شال کلوش به رنگ مانتوم!کیف و کفش هم که پدر در آخرین سفرش اورده بود...دیگه چیزی نمیمونه!داخل خونه هم آرمان آماده نشسته بود رو کاناپه.وای!قرار بود 6 اینجا باشم!خوب حالا 6:15 !
    آرمان ساعتشو نشون داد گفت-6 دیگه؟!
    -باشه...باشه...تو وقت شناس!خوبه؟حدس بزن کیو دیدم الان!
    ارمان-حوصله حدس زدن ندارم!بگو!
    جریانو براش تعریف کردم و بالاخره از شر بنیامین خلاص شدم!لباسامو پوشیدمو سوار ماشین ارمان شدم.
    -ارمان میگم ماشینمو بردی تعمیر گاه؟
    ارمان- اره...میگم تو دانشگاه کسی که با تو مشکل نداره؟
    اره داشت...چهار کله پوک داشتن!-نه...چطور؟

    ارمان-مطمئنی پس اون پسرا...
    -مطمئنم...اونام بیکارن!چطور مگه؟
    ارمان مشکوک نگام کرد-آخه جای روغن موتورتو با آب لیمو پر کرده بودن!
    -چـــــــــی؟آب لیــــــــمو؟!
    ارمان-آره.تو مطمئنی دیگه؟!
    -اوم...که اینطور...اره مطمئنم!راستی ارمان آهنگ یه فیلمی بود.خواننده صداش کلفت بود...
    حرفمو قطع کرد-اره...اره...فهمیدم کدومو میگی تفسیرش نکن!تو فلشه آهنگ 256!
    آهنگو اوردم و باهاش زمزمه کردم...
    دل تنها و غریبم...

    من و این حال عجیبم...

    حال بارون زده از چشمای ابری..

    .دل دل،دل دل تنگم من و این حال قشنگم...

    حال ابری شده از درد و بی صبری...

    انگار دل منه...که داره میشکنه...

    صبور و بی صدا ...هر لحظه با منه...

    گویا ازین همه...حس که تو عالمه...

    سهم من و دلم...احوال تلخمه...

    وقتی هیشکی نیست که حتی از نگاش آروم بشی...

    دل تنهات رام نمیشه...این تویی که رامشی...

    وای ازین حال که دلت رو پای اعدام میکشی...

    بال پرواز دلت با باد که عقلت میپره...

    دل بی دل بی صدا تو مقتلش جون میکنه...

    روزی چند بار قتل حسم کار هر روزه منه...

    این یه حس تازه نیست...این کار هرروز منه...

    دل تنها و غریبم...

    من و این حال عجیبم...

    حال بارون زده از چشمای ابری...

    دل دل،دل دل تنگم من و این حال قشنگم...

    حال ابری شده از درد و بی صبری...

    انگار دل منه...که داره میشکنه...

    صبور و بی صدا ...هر لحظه با منه...

    گویا ازین همه...حس که تو عالمه...

    سهم من و دلم...احوال تلخمه...


    "انقلاب زیبا-محمد رضا علیمردانی"
    آخی...آرامش میگیرم...
    و ارمان آرامشمو به هم میزنه!-میگم ارمین هم هست؟
    
    و ارمان آرامشمو به هم میزنه!-میگم ارمین هم هست؟
    -نمیدونم...برای تو مگه فرقی هم داره؟پایه اصلی تو بهراده که هست!
    ارمان-چه خبرته تو؟!برادرم که هست!راستی کتابت کو؟
    -کتاب؟چه کتابی؟
    ارمان-پس فردا براتون امتحان گزاشتم مثلا!از دو فصل اول!
    -تو؟کی؟
    ارمان-همون موقع که تو فکرت درگیر بود!
    با یه نیش شل گفتم-تو که سوالا رو به من میگی!
    ارمان-آهان!این الآن از فرمایشات متین خودت بود؟کی گفته قراره من به تو سوال بگم؟
    -اصن نده!میشینم فردا میخونم!
    ارمان-آفرین بچه خو..
    زنگ گوشیش حرفشو قطع کرد-بله؟ -سلام.آره آره تو راهیم -نه گم نکردیم -باشه باشه میایم -خدافظ
    -کی بود؟
    ارمان-سروش.بیشتر معطل میکردی! الان 6:30 و ما هنوز اینجاییم!
    نیم ساعت بقیه راهو حرفی نزدیم و من فکرم رفت سمت تلافی از چهار کله پوک!حالا ماشین منو توش آب لیمو میکنین آره؟!...آهان!اینه خودشه!یک آشی برات بپزم!یک وجب روغن روش باشه جناب آریا خان!
    ارمان-پیاده شو
    پشت سرش به راه افتادم.تیپ قهوه ای زده بود و پیرهن چهارخونه ریزش رو تا آرنجش تا کرده بود.میشه امیدوار بود یکی زنش بشه!
    فرناز-خوردی عمومو چشاتو درویش کن!
    -سلام.تو اینجا چیکار میکنی؟مگه نرفتین خونه خالت؟
    فرناز-سلام.چرا رفتیم ولی برای سر زدن!نرفتیم کنگر بخوریم و لنگر بندازیم که!
    -اه فرناز هر دفعه اینو میگی یاد علوی میفتم.بی نزاکت سر کلاس حسابان هی میگفت مگه خونه خالس کنگر خوردین و لنگر انداختین؟بلند شید جمع کنید برید خونتون!راستی بیا بریم یه جای دنج که برات کلی حرف دارم!نقشه دارم توپ برای چهار کله پوک!
    فرناز که از لحن شبیهم به علوی خندش گرفته بود گفت-هان آره راستی نگار چی میگفت؟
    -اونم ماجرا داره!بیا
    رفتیم ته باغ و همه چیزو براش تعریف کردم.از بنیامین تا آب لیمو!میخواستم نقشمو بگم که حس کردم سایه ای داره بهمون نزدیک میشه...وای نه...اگه بنیامین باشه و بخواد حرف بعد از ظهرشو عملی کـ...نه نه اون نیست!اصن شاید توهم زدم!ولی با دیدن چهره رنگ پریده فرناز مطمئن شدم یکی هست!جرئت برگشتن نداشتم!
    -کجایین سه ساعته؟بیاین میخوان کیکو ببرن!
    فرناز-وای فرید تویی!آخ که چقدر ترسیدم!
    فرید-ترسو ها!
    
    رفتیم و پشت میزمون مستقر شدیم.نقشمو با پیامک به نگار و المیرا هم فرستادم....چه روزی بشه فردا...
    ***
    با اختلاف نیم ساعت از هرروز به سمت دانشگاه در حال حرکت بودم البته با تاکسی!چون ماشینم هنوز تعمیر گاه بود.بقیه رو که پیدا کردم سریع رفتیم توی اولین کلاسی که با چهار کله پوک داشتیم.نگار رو گزاشتیم کشیک بده و منم رفتم بالای صندلی و با هزار زحمت دریچه کولرو برداشتم.سطل آب و یخی که به المیرا گفته بودم بیاره رو طوری که مد نظرم بود توی کانال کولر جاساز کردم.بعدم همه چیو به حالت عادی برگردوندیم و خیلی ریلکس رفتیم نشستیم.کم کم همه بچه ها پیداشون شد.به بچه ها علامت دادم و رفتم کنار میز آریا.برای دل خنکی انتقام از یک نفرشونم کافی بود...
    -آقای آریان فر؟
    به سمتم برگشت-بله؟
    -راستشو بخواید هوا کم کم داره رو به سردی میره و منم یه خورده سرمایی هستم"ارواح عمه بهار!گرمایی تر از من پیدا نمیشه!"قد شمام نسبتا بلنده میشه لطف کنید و زحمت بکشید دریچه رو ببندید.
    آریا یه خورده فکر کرد و گفت:باشه.
    ولی دوستاش بدجوری بهم نگاه میکردن.خصوصا نیما!پشت چشمی براشون نازک کردمو رفتم نشستم پشت میزم.حالا فقط باید منتظر باشیم...آریا رفت بالای صندلی...دستشو برد بالا...پیچو چرخوند...در نتیجه سطل کشیده شد و...آریا خیس آب شد!عین مجسمه ها!قیافش خیلی دیدنیه!قیافه دوستاش دیدنی تر!اصلا فکر نمیکردن من انقدر خبیث باشم!قرار نبود که اونا بفهمن نگار میدونسته برای همین نگار خودشو متعجب نشون داد و من و فرناز و المیرا زدیم قدش!استاد اومد و دیگه وقت نکردیم بخندیم.استاد علیمی استاد فیزیک هسته ایمون هست و خلی مهربونه.یه پیرمرد مهربون شوخ!
    با خنده به آریا گفت:آقای آریان فر از حمام برگشتین؟سرما میخورید ها!
    با این حرفش کل کلاس-فاکتور از چهار کله پوک-از خنده ترکیدن!
    آریا-نه خیر استاد!دست گله سه تا دانشجوی خرخونتونه!
    -بعله بایدم این حرفو بزنید آقا!کسایی که دوسال از همه ما بزرگترن ولی با ما تو یه ترمن بایدم به دخترای گل و خانومی مثل ما بگن خرخون!
    استاد با چهره خنده دار-به خاطر بالا پریدن یکی از ابروهاش!-گفت-هندونه لازم دارید بدم خدمتتون!در نوشابه باز میکنن هی برا خودشون!خانوم فرناز حسینی میتونین کنفرانس جلسه قبلی رو ارائه بدید؟
    فرناز-بله استاد.
    ایـــــش!کی گفت من ازین خوشم میاد؟ضایعم کرد رفت!بی فرهنگ!کلاس تموم شد و ما طبق معمول رفتیم سلف و قهوه سفارش دادیم.
    نگار-عالی بود!خیلی خوب بود!
    -بعله!ما اینیم دیگه حالا باید منتظر واکنش شیمیایی باشیم!راستی امتحان فردا رو خوندی؟
    نگار-من که ترم قبل پاس کردم پارسال ترم اولی بود که استاد حسینی تدریس میکرد امتحاناشو آسون گرفت اونایی که ترم اول پارسال باهاش نگرفتن خیلی پشیمون شدن!شما ها که-دیگه معلوم نیست امتحانتون در چه سطحی باشه!!!
    -ای که کوفتت شه!
    نگار-راستی بچه ها نیما میگفت که آریا داره خیلی میخونه این ترم.
    المیرا-وا برا چی؟
    نگار با کمی تردیدگفت-به خاطر این که نمیخواد از....ترنم کم بیاره!
    قهوم پرید تو گلوم-وا اون به من چی کار داره!ولی حالا که اینطور شد دارم براش!
    
    اگه تا حالا هدفم برای درس خوندن رسیدن به یه جایی تو رشته مورد علاقم بود حالا ضایع کردن این کله پوکم اضافه شد!
    ******
    به ساعتم نگاه کردم 3:30 بعد از نصفه شب بود!!!یعنی دور چهارمم تموم شدا!نه بلید بیشتر بخونم.
    یهو در اتاق باز شد و آرمان اومد تو
    آرمان-بلند شو بگیر بخواب!اندرم که تو فکر کردی سخت نیست پاشو!
    -نه من نباید ازون کم بیارم!
    باشک گفت-از کی؟
    سریع گفتم-ام...از فرناز دیگه!
    دوباره با شک گفت-آهان!در هرصورت بلند شو بگیر بخواب
    بعد از صبحانه هر کدوم با ماشین خودمون راه افتادیم .یعنی عاشق خاودمونم!!!مقصدمون یه جاس ولی با دو تا ماشین میریم! فرنازو سوار کردموبا هم رفتیم دانشگاه سر جامون مستقر شدیم و امتحان شروع شد.همه رو نوشتم برگمو گذاشتم روی میز و زدم از کلاس بیرون.المیرا و بعدشم آریا اومدن بیرون .بدون توجه به من به دیوار تکیه داد.خوب اصن برا چی باید توجه کنه؟خودمم مشکل دارم با خودما!فرنازم اومد و به سمتحیاط دانشگاه به راه افتادیم...

    **********

    دو روز بعد از امتحان جوابارو ارمان اورد و من بالاترین نمره و آریا با اختلاف نیم نمره از من نفر دوم کلاس شده بود.از خوشحالی داشتم بال در میوردم!!!همون روز ترتیب یک اردو رو دادن.ماهم با سر رفتیم ثبت نام کردیم!امروز روز حرکت بود و ما با تاخیر راه افتادیم.آرمان بیشعورم منو بیدار نکرد!خودش جدا راه افتاد!و یک عالمم از سوی من و فرناز فحش خورد!!! خودمونو به صباحی(مسئول اردو)رسوندیم
    صباحی-کجا بودید خانما؟جانیست که دیگه!گفتم نمیاین!!!
    -ببخشید دیر شر
    صباحی-پس باید برید تو اتوبوس آقایون
    -باشه!
    فرناز-چی چیو میریم!هیچ راهی نداره آقای صباحی؟
    صباحی-چه راهی خانوم حسینی؟میگم پره!
    -بیا بریم ببینم
    دست فرنازو کشیدمو بقیم پشتمون راه افتادن.تازه یادم اومد که به خاطر وجود مبارک آرمان نمیتونیم بزنیم تو سر و کله هم!ای الهی به زمین گرم بخوری آرمان!صندلی جلوییمون آروین و نیما بودن و صندلی کنارمون آرمان و یه استاد دیگه!یعنی در محاصره کاملیم! فرناز خرس که همون اول خوابش برد!المیرا و نگارم که گرم صحبت بودن.منم مکعب 4*4 رو دراوردم و شروع کردم به ور رفتن باهاش.حول و حوش ظهر رسیدیم به مشهد.همه رفتن حرم برا نماز ولی من خوابم میومد و باهاشون نرفتم.تا ظهر صبر کردم و بعد از نهار روی تختم غش کردم.با صدای فرناز بیدار شدم
    فرناز-باشه خرس گنده چقدر میخوابی؟!ساعت 6 شبه!
    بلند شدمو آبی به دست و صورتم زدم.به سمت حرم راه افتادیم و بعد از زیارت به خوابگاه برگشتیم!حول و حوش 9 بود که به حرم رسیدیم.و بعضی ها از سر خستگی بدون شام رفتن تا بخوابن.اما من که خوابیده بودم سرحال!با خیال راحت شامو خوردمو اومدم تو اتاق همه کله پا شده بودن!منم دو سه ساعتی پای گوشی و مکعبم نشستم و دیدم درست نمیشه!ساعت حدود 1 بود و من خوابم نمیومد.کوژ پشت نوتردام (به قلم شکسپیر بزرگ)رو برداشتم و تو محوطه و ادامشو خوندم.دیگه فایده نداره بهتره برم بیرون یه دوری بزنم.با خودم گفتم تا ساعت3 که قراره والیبال بازی کنن برمیگردم.یه یادداشتم برای فرناز گذاشتم و یه سری وسایلم ریختم تو کولمو راه افتادم.نمیدونم چقدر گذشته بود که تصمیم گرفتم برگردم که احساس کردم یکی داره تعقیبم میکنه.تو زندگیم هیچ وقت حسم بهم دروغ نگفته بود برا همین بدون اینکه به پشت سر نگاه کنم شروع کردم به دویدن.نفهمیدم به کجا و چه مدت زمانی دویدم که دیدم دیگه کسی پشت سرم نیست.نشستم یه گوشه و سعی کردم نفس عمیق بکشم.کولمو بغل کردم.خیلی ترسیده بودم...خیلی....
    -دخترم؟دخترجان؟
    با ترس سرمو اوردم بالا...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 356
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,196
  • بازدید ماه : 14,154
  • بازدید سال : 141,257
  • بازدید کلی : 11,638,397