close
تبلیغات در اینترنت
رمان عشق فیزیکی قسمت دوم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

    خانم-حالت خوبه؟چرا اینجا نشستی؟    بی توجه به سوالش پرسیدم-ساعت چنده؟    خانم-نزدیک اذانه .حدود4:15    وای خدای من...ساعت3...بچه ها...نا خدا آگاه اشک تو چشام جمع شد    خانم-گریه نکن دختر جون...بلند شو...بلند شو با من بیا...    نمیدونم چرا اما…

رمان عشق فیزیکی قسمت دوم

    خانم-حالت خوبه؟چرا اینجا نشستی؟
    بی توجه به سوالش پرسیدم-ساعت چنده؟
    خانم-نزدیک اذانه .حدود4:15
    وای خدای من...ساعت3...بچه ها...نا خدا آگاه اشک تو چشام جمع شد
    خانم-گریه نکن دختر جون...بلند شو...بلند شو با من بیا...
    نمیدونم چرا اما یه حسی بهم میگفت که رفتن دنبال اون خانوم خطری برام نداره...منو برد داخل خونش و برام آب قند درست کرد................




    -ببخشید تورو خدا...مزاحم شمام شدم...ببخشید فوضولیه شما تنها زندگی میکنین؟
    خانم-قسم نده دختر جون!چه مزاحمتی.مهمون حبیب خداست!دخترم دانش آموزه و پسرم دانشجو با اونا زندگی میکنم.صبحیه به دلم افتاد برا نماز برم حرم که تورو دیدم.تو اونجا چیکار میکردی؟
    تمام ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم بهم قول داد فردا باهام بیاد تا خوابگاهو پیدا کنیم!حتی آدرسشم بلد نبودم!گوشیمو هم دست آخری جا گذاشتم رو تختم.از خستگی زیاد خوابم برد همونجا روی کاناپه.
    *-مادر جان پسرم...نصفه شبی اومدی خونه ...
    -ولم کن مادر من!
    تقققق
    -مامان خوابم میاد...خواهش میکنم!!!!*
    صبح با صدای کتری از خواب بیدار شدم.ساعت هشت بود و دیگه باید میرفتم.یهو یه در باز شد و یه پسر جوون که صورتشو با حوله پوشونده بود اومد بیرون.خودمو آماده کردم که چی باید بهش بگم که با پایین اومدن حوله ناخداگاه از دهنم پرید:
    -تو اینجا چیکار میکنی؟!
    آریا-با اجازتون خونمه.تو اینجا چیکار میکنی؟اصن صبر کن ببینم کل اون کسایی که اومدن اینجا دارن دنبال تو میگردن!
    همون خانمه که حالا فهمیدم مادرش بوده اومد از اشپزخونه بیرون و گفت:مادرجون صدات تا دو تا کوچه اونور تر رفت آروم تر!
    آریا-ببخشید مادر من ببخشید!
    بعدم راه افتاد به سمت یه در دیگه.پس اون صداهای مبهمی که تو ذهنمه خواب نبود.صدای شازده بوده!شازده؟!وای آرمان!با یک حرکت از مادرش خداحافظی کردم و بدون انتظار برای جوابش به سمت در راه افتادم.کفشای اسپرتمو پوشیدم و تا سر کوچه رو دویدم.یهو یکی با قدرت کولمو کشید برگشتم که دیدم آریا با اخم آرمان نما(قربون داداش خودم برم اخماش نظیر نداره!!!)پشت سرم وایساده
    آریا-بیا من میرسونمت.
    -نمیخوام خودم پا دارم میرم.
    زور گوی احمق!بدن نظر خواهی از بازوم گرفت و برد سوار ماشینش کرد.غیر از فحشایی که تو دلم بهش دادم چیزی بهش نگفتم!چون به اندازه کافی دیر شده بود!وقتی رسیدیم.اومد در سمت منو باز کرد و مچمو کشید که یهو مچمو از دستش کشیدم بیرون
    -ازین جا به بعدو خودم بلدم!همینم مونده تو دانشگاه با تو برام حرف درست کنن!!!
    بعدم رامو کشیدم و رفتم داخل.خودمو با هرگونه رفتاری آماده کردم.داخل راهرو المیرا داشت فرنازو آروم میکرد آقای صباحی هم داشت با آرمان که با اخم(کار همیشگیشه!)به دیوار تکیه داده بود پچ پچ میکرد.اول از همه المیرا منو دید.
    المیرا-ترنم!
    همه نگاها به سمتم برگشت .فرناز پرید و سفت بغلم کرد.
    فرناز-وای کجا بودی تو؟!میدونی چقد دنبالت تو پزشک قانونی و بیمارستان گشتیم؟؟؟
    -خیلی خوب اگه دیشب تا حالا بلایی سرم نیومده بود که تو الان داری منو میکشی!
    از بغلش اومدم بیرون و با شرمندگی به آرمان نگاه کردم.اونم نامردی نکرد!آریا خان هم که کل دانشگاهو ریخته بود وسط راهرو!چقدر من مهمم واقعا!
    آرمان-همین الآن وسایلتو جمع میکنی برمیگردیم اصفهان!
    -اع!
    آرمان-حرف نزن!زود باش!
    
    همه دخترا شروع کردن به اعتراض که بدون ترنم خوش نمیگذره و نه و فلان و بیسار!پسرا هم مخصوص کشف حقیقت درباره رابطه من و آرمان بودن!تو خماریش بمونید عزیزان دلم!آخرشم با پا درمیونی فرناز و صباحی و کلی آدم دیگه آرمان رضایت داد که برنگردیم.قرار شد برای نهار بریم بیرون از مشهد اطراف شاندیز.تو راه اتوبوس خودمو به آرمان رسوندم.
    -آرمان؟
    جواب نداد!
    -آرمان خیر سرت مردی!فقط بلدی اخم کنی؟من نباید نازتو بکشما!
    ارمان-آره دیگه مرد نیستم.اگه مرد بودم یک ذره احترام قائل بودی میومدی خبر میدادی کجا داری میری!
    -ببخشید دیگه!نصفه شبی که نمیتونستم بیدارت کنم.
    آرمان-خیلی خوب برو.همین جوریم شایعه پشت سرمون هست!
    رامو کج کردم به سمت بچه ها...آریا و دوستاش پشت سرمون بودن...
    نیما-می بینم که بعضی ها با استادا ریختن رو هم...
    از شدت خنده دار بودن حرفش نتونستم جوابشو بدم...من...؟آرمان...؟!وای خدای من!!!دوباره مارو انداختن تو اتوبوس پسرا!ای خدا...تا نشستن صدای اس گوشیم در اومد.از طرف نگار بود...برگشتم چیزی بگم که به اطراف اشاره کرد...بازش کردم:(قضیه تو و استاد حسینی جدی شده!دخترا به خون تو تشنن...پسرا به خون استاد)راست میگفت گویا دیشب وقتی فهمیده بود من نیستم خیلی نگرانیشو بروز داده بود!!!امروز صبحم که اینجوری!فامیلامونم که یکیه!فکر کنم تا بچه هامونم پیش رفتن!!!یه پیام به آرمان دادم که یه جوری قضیه رو حل کنه...اولش که هیج جوره راضی نمیشد...اما وقتی دید بدجور پشت سرمون حرف دراوردن راضی شد...توی رستوران دورترین نقطه ممکن رو از آریا در نظر گرفتم!خیلی چشم انداز قشنگی داشت ...آریا رو نمیگما!!!رستورانه!انگار وسط یه جنگل بودی...درختای سبز بلند.. یه فواره صدای پرنده ها هم که کامل کرده بود همه چیزو...اون نقطه رو کامل بچه های ما احاطه کرده بودن...آقای صباحی یه میکروفون اورده بود...که پسرا هی میرفتن پشتش و مسخره بازی در میوردن....الآنم بهروز رفته بود پشت میکروفون و داشت آواز میخوند...از خنده دلمو گرفته بودم...پسره خل!!!آرمان بلند شد و رفت به سمتش بهروز دیدش گفت:بچه ها حسینی 2afm اومدن دی جی بهروز ترک میکنه صحنه رو...!
    بچه ها خندیدن اما آرمان به یک لبخند کفایت کرد...همینم نعمته والا!!!
    آرمان-خوب...مسلمه که من نمیخوام آواز بخونم...میخوام درمورد موضوعی صحبت کنم که خیلی هاتون متوجهش شدین...اولش قصد نداشتم بگم اما...دیدم قضیه خیلی داره جدی میشه و پشت سر خانوم حسینی حرف زیاد در اومده.....خوب واقعیتش اینه که خانوم حسینی خواهر من هستن...و کسایی که با من کلاس دارن مدیونن اگه فکر کنن من به احدی نمره دادم...
    همه نگاها متعب و مات روی من بود...ازین حالت متنفرم...که یهو نیما بدادم رسید...
    نیما-به افتخار استاد و خواهرش.....
    ولی به ضربه ای که توسط آریا خورد خفه شد!!!اصن برا چی باید دست بزنت؟!این پسرم دیوونس!!!همون لقب چهار کله پوک براشون مناسبه!!!
    

    آریام انگار جون تازه ای گرفته باشه رفت پشت تریبون و شروع کرد به خوندن...
    ******
    -فرناز برداشتی همه چیزو...توپ والیبالو؟
    فرناز-آقا به پیر به پیغمبر برداشتمش
    المیرا-زود باشید...فقط ما موندیم ها....نگار ول کن اون آینه رو خوشگلی به قرآن!!!
    نگار-اع....همش به من گیر میدین...
    -ما دو تا حاظریم...
    بالاخره از اتاق اومدیم بیرون و به سمت اتوبوسا رفتیم...اگه یه بار مارو فرستادن اتوبوس دخترا من اسممو میزارم حسن کچل!ولی حالا که اینطوریه همین جا هرکاری بخوام میکنم!!!بین صندلی های عقب و جلو یه محوطه بود که خیلی جای خوبی برای جرئت حقیقت بود!!!آخرین باری که بازی کردیم.....تو خونه عمو بعمن بود...بارانو مجبور کردیم یه سطل آب و یخ رو سر عمو بهمن خالی کنه....وای که چقدر خندیدیم منم استاد کارای خباثت بار و سوالای شخصی!!!!بلند شدم و جوری که همه بشنون داد زدم:
    -آقایون کیا میان جرئت حقیقت؟
    پسرام انگار دنبال تلنگر بودن...ریختن وسط....یکی از استادام که تقریبا هم سن و سال آرمان بود میخواست بیار که آرمان تو گوشش یه چیزی پچ پچ کرد و به من اشاره کرد...اونم چشاش گرد شد و نشست سر جاش...
    فرناز-معلوم نیس چی بهش گفت!!!ولی کار خوبی کرد که نیومد اگه میومد آبروشو بین دانشجوهاش میبردی...
    یه لبخند خبیث زدم و بطری آبمو برداشتم رفت به سمت جمعیت....بالای سرشون وایسادم....
    جارو باز کردن و ما چهارتا بینشون نشستیم....
    آریا-صبر کنین آقا....الان چهارتا دخترید ما پونزده تا پسر...دخترا باید پخش شن بین ما....
    خودش جاهارو مشخص کرد و خودش روبروی من نشست و منم چیزی نگفتم...بطری رو چرخوندم...به المیرا و یکی از پسرا افتاد...
    المیرا-جرئت یا حقیقت؟
    پسر-حقیقت
    المیرا-پایین ترین نمره ای که گرفتی...
    پسرم با یه نیشخند گفت-9
    آخه اینم سواله میپرسه؟؟؟دوباره چرخوندیم و افتاد به دو تا از پسرا....اونام مسخره بازی دراوردن دور بعدی افتاد به نیما و فرناز...
    فرناز-جرئت یا حقیقت؟
    نیما-جرئت
    فرناز بهم نگاه کرد که گفتم-بنیامین خونه بهار اینا....
    عمدا نگفتم عمه بهار...آرمان که پشت من نشسته بود با بهت نگام کرد و تا یادش اومد چه بلایی سر بنیامین اوردیم زد زیر خنده...
    آریا-قبول نیس....شما فامیلا دارین جرزنی میکنید....رمزی حرف میزنین....بنیامین و بهار کین...؟!
    -درست صحبت کن....بهار خانوم نه بهار....ایش خوشگلم هس بدردت نمیخوره....
    آرمان طوری که فقط من بشنوم گفت-اگه پدر بفهمه....
    -نمیفهمه کلاغ معرکه....
    با زانوش زد به کمرم که باعث شد با آرنجم بزنم به ساق پاش!!!اونم ادامه نداد...آریا هم از خیر ماجرا گذشت و فرناز جرئت رو برای نیما گفت....
    نیما-من عمرا این کارو بکنم!!!!
    -جنبه ندارین دیگه....
    برای اولین بار آریا در برابر دوستاش از من دفاع کرد....
    آریا-نیما خواهشا جنبه داشته باش!!!
    نیما-خیلی خوب کجا؟
    -کوه...
    نیما-باشه...
    

    بطری رو چرخوندیم...سرش به طرف آریا و ....مسلما تهش به طرف من!!!نفسم تو سینه حبس شده بود و آریا بدجور خبیث نگام میکرد....همون موقع اتوبوس وایساد و اعلام شد که رسیدیم....یعنی تو عمرم انقدر راحت نفس نکشیده بودم.....داشتیم به سمت بالا میرفتیم که فرناز گفت:ترنم...وایسا دیگه نمیتونم....
    -بشین....بیا یخورده آب بخور....
    یکمی که گذشت راه افتادیم....داشتن چایی میدادن....چشم چرخوندم تا آرمانو پیدا کردم.....به یه درخت تکیه داده بود....ابروهام پرید بالا و به دنبالش عینکمو به بالا هدایت کردم....دو تا لیوان آب جوش گرفتم و رفتم طرفش....
    -بگیر اینارو....
    گرفتشون....دو تا هات چاکلت از کیفم دراوردم و توشون خالی کردم....
    -اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...
    پرید وسط حرفم-بدان ترنم خل شده....شادی کرده....
    -نه دیگه....بدان عاشق ش....نه خیر غلط کرده عاشق شده....
    آرمان-طوریه؟؟؟
    با چشمای گرد و ابروهای بالا پریده نگاهش کردم....
    -آرمان؟؟؟مشکوک میزنی ها....خدایی عاشق شدی؟؟؟
    آرمان-تو فکر کن آره...
    -دروغ میگی....بگو به روح مامان...
    با اخم نگام کرد-من قسم نمیدم....بگیر بخور....سرد شد....
    خیلی قشنگ بحثو عوض کرد....ولی من آخرش که ته و تویشو در میارم ....بعد از چایی قرار شد وسطی بازی کنیم....دو نفر سرگروه شدنو و یار گیری کردن....بی شعورا....من و از خانوادم جدا کردن....آخ چقدرم که من خانواده دوستم....!!!!من و المیرا افتادیم تو گروه آریا اینا و آرمان و فرناز و نگار تو گروه مقابل....بازی شروع شد....بعد از چند دیقه فقط من و آریا و یه پسر دیگه مونده بودیم....آرمانم زوم کرده بود رو من....زد....جاخالی دادم....اونطرف سریع برگردوندنو و اون پسره هم حذف شد....اونام گفتن چون دو نفریم....تا ده میشمرن....همه با هم میشمردن...هشت...نه....ده.... گروهمون اومدن وسط اما من دیگه بازی نکردم.....رفتم نشستم که دیدم گوشی آرمان داره چشمک میزنه....روشنش کردم(تولدش یادت نره...)ابروهام رفت بالا...تولد کی؟؟؟اصن مگه امروز چندمه؟؟؟؟
    آرمان-خیلی فوضولی....!!!
    -وای....ترسیدم....تولد کیه ناقلا...؟!
    آرمان-خل شدی؟؟؟؟تولد فرید دیگه.....
    -فرید....؟!وای آره....گوشیم کو؟؟؟
    آرمان تو کولته!!!
    -هان آره راس میگی.....
    گوشی اپلمو در اوردمو شروع کردم شماره گرفتن....همون موقع بقیم از بازی خسته شدن و تصمیم برگشتن....تصمیم گرفتم یه خورده آرمان و اذیت کنم....
    فرید-بله؟؟؟
    -سلام عشقم
    فرید-هان؟؟؟ترنم خل شدی؟؟؟
    -نه عزیزم تو هستی کافیه....مامان اینا خوبن؟؟؟
    فرید-آره خوبن....
    -منم خوبم عزیزم...تولدت مبارک....
    فرید-زهر مار....کی اونجاست که داری اینجوری حرف میزنی؟؟؟
    -من داداشم با فرهنگه....متمدنه!!!!کاریمون نداره....خودشم دور و ورش پر دوست دختره!
    فرید-خرنشو ترنم....خدافظ
    -قربانت میبوسمت...بای...
    آرمان و فرناز ابروهاشون رفته بود بالا....یعنی انقدر عصبانی شده بود که یادش رفته بود تولد فرید و من به اون زنگ زدم...اخه تو عمرم با کسی اینطوری حرف نزده بودم...خیلی جلوی خودمو گرفته بودم که خندم نیاد!!!!فرناز اومد کنارم و یه تنه بهم زد-هوی ناقلا کی بود؟؟؟
    آرمان-ترنم کی بود؟؟؟
    -عشقمو دیگه....میشناسینش که....
    آرمان بلند شد و به سمتم اومد...اوه اوه اوضاع خیطه....فاتحه مع الصلوات....یه نگاه به آریا کردم با اخمای تو هم به کفشش خیره بود و لباشو میجوید....
    -مگه متمدن نیستی؟؟؟
    آرمان با حالت نیمه داد گفت-کی بود؟؟؟
    
    -عشقم دیگه....فرید!!!!
    آرمان با خنده لب زد:خیلی خری! و نشست....خیلی حال داد....
    فرناز-بهتره فرار کنی....چون....داداش من عشقته دیگه؟؟؟؟
    شروع کردم به دویدن اونم دنبالم میومد
    فرناز-وایسا بابا کاریت ندارم....
    ایستادم....یکی زد تو سرم:خر!!!!آرمان در حد لالیگا تعجب کرده بود...قیافش جون تو خیلی باحال بود...
    زیر لب گفتم-قیافه آریا باحال تر بود....
    راه افتادیم سمت بقیه همه داشتن باهم حرف میزدند....ارمان نامحسوس داشت به یه چیزی نگاه میکرد...نگاهشو دنبال کردم که رسیدم به....شهیدی....استاد آنالیز...ابروهام پرید بالا....به به....معشوقه داداشمونم پیدا شد....رفتم کنارش نشستم بطزی شو برداشتم و دهن گرفتم....بعله!اشتباه نکردم....این همون کسیه که دل اینو برده....و گرنه الان دارم زده بود که چرا بطریشو دهن گرفتم!!!!
    -آرمان؟آب میخوری؟؟؟
    آرمان-هان؟؟؟آهان....آره....
    بعدم گرفت و شروع کرد به خوردن....نه این دیگه واقعا عقلشو از دست داده...یه نگاه به فرناز کردم....صبر کن...فرناز...نیما...جرئت...وای!!!چرا یادم رفته بود؟؟؟رفتم و با فرناز نیمارو پیدا کردیم....کنار سه کله پوکش بود!!!!آریا اخماش بدجور تو هم بود و با دیدن من بدتر شد...وا؟!
    نیما-فرمایش؟
    -تشریف بیارید جرئتتونو انجام بدید...گلشم خودم براتون چیدم!!!!
    نیما-کسی یادش نیست....منم انجام نمیدم...
    -یاد همه اوردم....
    به ناچار اومد و گلو بهش دادم....نزدیک استاد جمشیدی -استاد هندسه تحلیلی-شد....
    نیما-خانوم جمشیدی؟؟؟
    به سمتش برگشت و صداشو صاف کرد-بله؟؟؟
    گلو از پشتش اورد بیرون و برد به طرف جمشیدی:
    -با من ازدواج میکنید؟؟؟
    وای کل جمعیت ترکید!!!منم سرمو تو شونه فرناز قایم کردم و خندیدم...خندم با یادآوری چهره بنیامین وقتی مجبورش کردیم بره به آیناز جلوی شوهرش این حرفو بزنه شدت میگرفت...البته بماند که پدر بعد که فهمید طرح ماجرا کار من بوده چقدر دعوام کرد....اون موقع دوم راهنمایی بودم....صدای زنگ گوشیم دستمو به سمت جیب سوییشرتم کشوند...فرید پیام داده بود
    "هعی...من اینجا تنها مانده ام....شماها رفتین مسافرت....بهراد اومده اینجا داره مسخره بازی درمیاره..."
    پیام بعدیش سریع اومد"همین الآن یکی زد تو سرم که چرا گفتم بهراد!!!"
    دادم:دیوونه ها
    فرید-گفت دیوونه خودتی:/
    دادم-گیر دو تا خل افتادم تو این نت گند ...
    فرید -خخخخ جوک بهرادو ببین:
    "مناجات یک اصفهانی با خدا:خدایا شدس یه بار بوگوی یا ایها الذین آمنو پولی چیزی میخین نیمیخین...همش تهدید...همش استرس...همش قیری داغ....همش آتیشی جهنم....برو بیبین شیطونا چه پیشنهادای میده...بیبین کارادا ....!!!!"
    دادم:خاک بر سر بی تعصبتون....
    فرید-بهراد میگه تو تعصب داری کافیه....
    دادم-حوصلتونو ندارم...خدا سعدی..
    

    داد-خدافظ...
    گوشیمو گذاشتم تو جیب سوییشرتم.نگاه آرمان دیگه محسوس شده بود...بهش تنه زدم...
    آروم گفتم-من که سهله...همه فهمیدن معشوقت کیه!
    بدون حرف نگاهشو روی پاهاش انداخت و اخماشو کشید تو هم...ماشا...یه بار نشد این بشر بخنده!
    -حالا قهر نکن قول میدم خودم برات برم خواستگاری!
    یه نگاهیی بهم کرد که تصمیم گرفتم کلا باهاش حرف نزنم...!رفتم کنار فرناز...اونام داشتن چرت میگفتن برا همین بی هدف شروع کردم به قدم زدن...گوشیم زنگ خورد...بهراد بود
    -حرفتو که زدی!
    بهراد-بابا تعصب...بابا غیرت...!
    -بعله...بهراد خان چی فکر کردی؟!یه مشت بی تعصب مثل..
    بهراد-بعد میگه من از ادبیات متنفرم...!تو باید عارف میشدی..!
    -دندونات چطورن؟!
    بهراد-سلام میرسونن!اتفاقا یکی دارم برات درست میکنم...میخوام صورتیش کنم!!!
    -بهراد زنگ زدی چرت و پرت بگی؟!
    بهراد-ای کاش پیشم بودی...اونوقت یکی میزدم تو سرت...من نمیدونم این بهرادو کی تو دهنتون انداخت؟!
    -آرمان!
    بهراد-بسیار خوب!یکی بزن تو سرش!
    -با کمال میل!...وای اینجا کجاست؟!
    بهراد-خونه آقا شجاست!
    -بهراد نمک نریز...من گم شدم...الو...الو...بهراد!
    
    اه لعنتی قطع شد!آنتن هم رفت...وای خدایا...دم غروبی من میترسم!پنچ شش دیقه نشستم همونجا که یهو یه جفت...نه نه چهار جفت کفش مردونه جلوم سبز شد...!یا ضامن آهو!سرمو اوردم بالا و با آریا و دوستاش...یا همون چهار کله پوک مواجه شدم...هوف!
    -خوب...بریم!
    نیما-خیلی پررویی تو بخدا...!
    نیشم شل شد-میدونم!
    یهو گوشیم زنگ خورد...اینجا آنتن نداشت که!!!میمردی زودتر وصل شی؟!
    بهراد-خر!
    -خودتی ...حیف که اینجا چهارتا کله پوک وایسادن...و براشون بدآموزی داره...و گرنه بهت میگفتم بهراد خان!!!
    بهراد-زهر مار و بهراد...درد و بهراد ...
    -اصن حالا که اینطور شد بهراد بهراد بهراد...تا چشات درآد!
    آریا اومد و گوشیو کش رفت-الو!آقای رابط!اینجا آنتن نداره...الآن قطع میشه...به استاد حسینی بگو ما داریم میاریمش!!!
    بعدم گوشیمو قطع کرد...
    -خیلی خری!
    یکی از ابروهاشو داد بالا-بله؟!
    -هیچی...الان فکر میکنه کی هستی!!!
    آریا-آهان...دوست پسرتون نا راحت میشن ازین که بفهمن با یه پسر صحبت میکنید ...؟!غیرتم خوب چیزیه والا...!برادره اخبار خواهرشو ازون میگیره...!
    دهنمو باز کردم که چیزی بگم که نیما گفت:نمیخواد بهانه بیاری...راه بیوفت...!
    میلاد-چه خبرتونه بچه ها؟!اسیر گیر اوردین؟!بفرمایید خانوم حسینی...
    -بازم به شما...گوشیمو لطف میکنین آقای آریان فر؟!
    گوشیمو انداخت توی بغلم...ایش....پسره عقده ای!!!راه افتادیم به سمت جمع تا رسیدیمصباحی با لحن با مزه ای که معلوم بود داره حرص میخوره گفت:خانوم حسینی...به جان مادرم....بار دیگه گم بشین...جاتون میزارم...!!!
    -بعله چشم...
    راه افتادیم به سمت اتوبوس وسط راه آرمان پالتومو به سمتم گرفت البته بعد ازینکه خودشو بهم رسوند...!
    آرمان-بگیر بپوش سرما میخوری...!
    -زیر سوییشرتم بافت پوشیدم نمیخوام...
    آرمان-بپوش!نمیمیری!!!
    -تو ازین لحن دستوری چی نصیبت شده؟!
    با شیطنت ادامه دادم:
    -شهیدی زنت نمیشه ها...!!!
    یه چشم غره بهم رفت و من یادم اومد که نباید باهاش حرف میزدم ...! سوار ماشین شدیم...
    -فرناز...پیس...فرناز...
    فرناز-چته چرا آروم حرف میزنی؟!
    -کس دیگه ای نبود که این چهارکله پوک و فرستادین دنبال من؟!
    فرناز-نترس به پاشون نیوفتادیم...!!!وقتی بهراد به آرمان خبر داد...اونا به بهانه ولگردی رفتن و با تو برگشتن...!میای کی،کی،کجا،با کی؟؟؟
    -نه!
    فرناز-نیا...با پسرا بیشتر خوش میگذره!
    -فرناز...این بازییا مال دوره راهنماییمونه!!!خجالت بکش...حیا داشته باش!ما تو فامیل با پسرا این بازیو میکنیم؟!
    فرناز-اوووووو....همچین میگه فامیل...!تو کل فامیل تنها پسر غریبه بنیامینه...!بقیه همین سه کله پوک خودمونن!!!
    با شنیدن ترکیب”سه کله پوک”زدم زیر خنده که باعث شد آرمان از خواب بپره...!و با خشم به من نگاه کنه...!
    -تقصیره فرنازه...به تو و فرید و بهراد گفت سه کله پوک...!”زدم تو سر فرناز”بی تربیت!آدم به بزرگترش توهین میکنه؟!این کلمه فقط مخصوص به منه!
    فرناز-مادربزرگ!نه که تو از همه بزرگتری!
    با یه نیش شل گفتم-هرچی باشه من حق عمه گری به گردنتون دارم...مگه نه آرمان...؟!
    به طرفش برگشتم...که دیدم با همون اخمش خوابش برده!!!
    -مارو باش...!رو دیوار کی یادگاری مینویسیم...!
    فرناز-مامان بزرگ میای بازی یا نه...؟!
    -بیشتر از 6 نفر اومدن منم میام!
    فرناز-قبوله!
    رفت وسط اتوبوس و اعلام کرد...پسرام گفتن این بازی با دخترا خیلی حال میده...!چه با تجربه واقعا!!!با وسط اومدن 10 نفر منم رفتم...
    فرناز-عم...ام...هه...فاطی دفترتو بده!
    
    میلاد-مگه دفتر اوردی؟!
    -فرناز-این از من خرخون تره...اسم من بد در رفته!
    -اولا که اشتباه نکن...تو خرخونی...من خیلی خون...!دوما من دفترمو خراب نمیکنم.
    کس دیگه ای هم دفتر نداشت برای همین بهشون گفتم صبر کنن تا از کیف آرمان بردارم...قبلا هم گفته بودم که خوابش سبکه...برای همین خیلی بادقت کیفشو کش رفتم...کلاسور توشو دراوردم...و چندتا ورقه کندم...که خوردم به یک صفحه که با خط خوشی چیزی نوشته شده بود...به علت کمبود وقت گذاشتمش توی کیفم تا بعدا بخونمش...فرناز اسما رو نوشت به من که رسید گفتم:
    -من ...با...اوم....با....با شاگرد عموم...تو پارک....اوم....شماره رد و بدل کردیم!!!
    فرناز چشماش گرد شد:دروغ!
    -به جان تو!
    منظورم از شاگرد عمو...شاگرد بهراد بود که با کمال پررویی از من خواستگاری کرده بود...بعد از اونم بهراد اخراجش کرد!
    آرمان-که اینطور!
    با تعجب برگشتم
    -الکیه...!ساختگیه...!فیلمی...!
    با این حرفم همه یاد دیالوگ بهار توی دردسرهای عظیم افتادن و زدن زیر خنده...بعد ازینکه فرناز از بقیه هم پرسید...موقعی که بقیه جمله هاشونو میگفتن من گوش نمیدادم اما حالا خوب گوش میدادم...فرناز شروع کرد به خوندن:
    فرناز-میلاد:من با خواهرم تو خونه تنها بودیم...
    -چقدر بد!
    فریبرز:من با مامانم توی پارک بوووووووق!
    -نوچ نوچ نوچ!
    نیما:من با ترنم حسینی توی دانشگاه شماره رد و بدل کردیم!
    -تو خیلی غلط کردی...آقا قبول نیست...کی اسم من و اورده بود؟!
    آریا-من!بی جنبه نباش لطفا!
    -بله!
    فرناز-خودم:من با شاگرد عموم تو خیابون سوت زدیم!
    -مسخره بود...بعدی!
    آریا:من با دختر عموم تو دبیرستان کتک کاری کردیم...!
    -دختر بیچاره...زنده موند؟!
    یهو یه چیز سفت و گرد فرو رفت پشت قفسه سینم...بر گشتم که دیدم آرمان با زانوش بوده...من چرا هرجا میشینم ابن پشت سر من؟!بعد از بازی قرار شد صندلی داغ بزاریم که هممون نگارو انتخاب کردیم...البته پیشنهادشو من دادم که بقیه هم استقبال کردن...شروع کردن به سوال پرسیدن و وسطاش به خوابگاه رسیدیم...هممون یک راست رفتیم غذا خوری...بعد از شام رفتیم بالا که یاد کلاسور آرمان افتادم کلاسورو دراوردم و صفحه مورد نظرو اوردم:

    به دور دست ها خیره شده ام تا بیایی که این راه با تو به پایان میرسد...
    آرمان حسینی 11/30​

    ابروهام پرید بالا...نه واقعا انگار قضیه جدیه...!باید یه فکری براش بکنیم!از دست رفت بچمون!گوشیم لرزید...درش اوردم آرمان پیام داده بود”کلاسور من دست تو؟!”
    نیشم شل شد!دادم:آره!
    “بی جا کردی تو...کی گفت بری سر کیف من؟!”
    -به دور دست ها خیره شده ام تا بیایی...اه چه عاشقانه!
    “همین الآن میای اون کلاسورو به من تحویل میدی و به هیچ کسم هیچی نمیگی!”
    -نمیدونم چرا هر وقت میخوام مثل یه دختر خوب به حرف برادر بزرگترم گوش کنم یه چیزی مانع میشه!آه!آرمان عزیزم!با عرض تاسف !ترانه الان همه چیو میدونه!
    یه چند دیقه خبری ازش نشد تا اینکه زنگ زد...خوب اماده...1...2...3..!
    -جانم؟
    آرمان-دختره احمق...تو چیکار کردی؟!به ترانه چی گفتی؟!
    -گفتم داداشمون عاشق شده...باید آستینامونو براش بزنیم بالا...البته تا وسطا چون خودش طرفو انتخاب کرده...!
    آرمان-فقط دعا کن اینا رو نگفته باشی...چون...چون...
    -دیدی؟دیدی هیچ کاری نمیتونی بکنی؟حالا هم نترس به کسی چیزی نگفتم ولی باید کامل برام تعریف کنی!!! اصن آرمان میخوای شجره نامه دختره رو در بیارم؟!
    آرمان-اگه میخوای بدونی فقط از اول کلاسور بخون...همین...خدافظ!
    
    بعدم قطع کرد...با کنجکاوی شروع کردم به خوندن...ساعت دوازده شب بود و من هنوز داشتم میخوندم...تموم شد...یک بار توی ذهنم مرور کردم خوب ترم اولی که آرمان توی دانشگاه تدریس میکرده یه خانوم بهش برخورده میکنه و وسایلاشون میوفته رو هم...به خاطر عجله سریع وسایلشونو جمع میکنن اما خیلی اتفاقی چند تا از برگه های اون خانومه میره قاطی وسایل آرمان...اونم میخونه و عاشق میشه...با یک نگاه و خوندن شعرهایی که شاعرش اون خانومه...جالبه...استاد آنالیزی که طبع شعر دارد...!میشه ازش فیلم ساخت!!!ازون دسته آدمایی نیستم که بگم عشق چیز مزخرفیه ...عشق مال فیلماست...نه نیست...ازون دسته آدما نیستم چون عشق رو با چشای خودم دیدم...حسش نکردم...تجربش نکردم...عاشق نشدم!ولی عشق پدر و مادرمو لمس کردم!نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنمو منحرف کنم به سمت آرمان...خوب تنها کاری که میشه کرد اینه که به حرفش گوش داد...تجربه نشون داده اون عاقل تر از منه!خوب...اگه آرمان بره که من تنها میشم...کلا برنامه این سفر شب زنده داریه!هرشب یک و دو نصفه شب بلند میشیم و میریم پایین!توی حیاط خوابگاه آرمانو که دیدم رفتم پیشش...
    -آرمان؟!
    آرمان-بله؟!
    -اگه تو بری...من با کی دعوا کنم؟!
    خنده کوتاهی کرد...بابا این عشق چه معجزه ها که نمیکنه...
    -کمکت میکنم اما به یه شرط...
    جدی شد-چه شرطی؟!
    -این که نه با من...نه با زنت...نه با هیچ بنی بشر دیگه ای بداخلاق نباش باشه؟!
    آرمان-حالا ببینم چی میشه...
    -اع!
    آرمان-قبوله!
    -ببین عشق با آدما چیکار که نمیکنه...!والا!
    آرمان-ترنم ساکت...
    برگشتم دیدم یه سری از بچه ها پشت سرمونن...
    فرناز-خوب شد گفتین خواهر برادرین من که میشناسمتون شک کردم!
    -فرناز درد...مرض...برو گمشو!
    فرناز-فهمیدیم فحش بلدی!
    جمشیدی -خانوم حسینی!
    من و فرناز باهم گفتیم بله؟
    جمشیدی-میشه بپرسم کدومتون خواهر آقای حسینی میشه؟!
    -بله...من هستم!
    بعدم با غرور به فرناز نگاه کردم...منم دیوونما!
    جمشیدی-ببین تو جای خواهر من...میخوام بدون مقدمه برم سر اصل مطلب!
    این با دانشجوهاشم همینطوریه؟!خوش به حالشون!
    -اتفاقا منم میخواستم باهاتون حرف بزنم...
    جمشیدی-کار من مهم تره...ببین عشق که چیز بدی نیست هست؟!
    با ابروهای بالا رفته گفتم-نه..
    جمشیدی-میدونی...من با خانوم شهیدی خیلی جیک تو جیکم...
    تا آخر خطو رفتم!
    -برادر منم گیر کرده تو دام عشق دوست شما...
    جمشیدی-مطمئنی رشتت فیزیکه؟!چرا انقدر ادبی حرف میزنی؟!
    -اینو تو یه فیلم شنیده بودم...
    جمشیدی-پری هم برادرتو دوست داره!
    با خوشحالی همو بغل کردیم و باهم گفتیم پس مبارکه!!!
    
    به طرف آرمان رفتم و مشتی به بازوش زدم...
    -دیدی دومادت کردم...
    ارمان-جان من راست میگی؟!
    -نه دارم دروغ میگم دماغمو نگاه داره بزرگ میشه!قول دادی دیگه بداخلاق نباشی دیگه؟!
    آرمان-با جون و دل من غلط بکنم با تو بد باشم!من عاشق سرعتتم ترنم!
    یهو چیزی یادم اومد و بادم خالی شد...
    -ارمان...پدرو چیکار کنیم؟!
    ارمان-کار خودته!
    -کار من؟!فقط یه درصد فکرشو کن!
    ارمان-همیشه دخترا با پدرا حرف میزنن دیگه...بعدشم تو نمیخوای این کارو واسه داداش گلت انجام بدی؟!
    -خیلی خوب!کاملا خر شدم!
    نگاهش رفت سمت شهیدی...اه...چه فامیلی مزخرفی!اسمش چی بود؟!پریسا!اونم نگاش کرد...بعله...منم که خونه خراب کن!رفتم جلوی ارمان و چون قدم به صورتش نمیرسید دستامو جلوی صورت و چشماش عمود کردم!اخماش رفت تو هم و تا خواست چیزی بگه گفتم.
    -هی اقاهه همین دو دیقه پیش قول دادیا...!
    کلافه رفت روی نیمکت گوشه حیاط نشست منم رفتم و پیشش نشستم....
    -آرمان...تو بری...من تنها میشم اره؟!
    ارمان-نمیدونم...
    -تو یا نمیگی نمیدونم...یا اگه میگی با طرفت رودروایسی داری که بگی نه...خوب طوری نیس...پدر که هس...
    خودمم خوب میدونستم که چرت محضه...پدر تو یه ماه 15 روزشو خونه باشه من باید کلامو بندازم هوا...!
    -اسم بچتو چی میزاری؟
    ارمان-اوووو...ما هنوز خواستگاری نرفتیم...تو به چیا فکر نکردی!
    -میخوام عمه شم...
    فرناز-عمه!
    -زهر مار...خدایا همه برادرزاده هاشون ازشون کوچیکترن اونوقت من...
    ارمان خندید و صدای گوشیش بلند شد...لرزش گوشیمو حس کردم...برش داشتم...بهراد بود...با یه شماره دیگه...!یعنی خط دومش که فقط برای کار ازش استفاده میکرد!
    “من با این فکر نخوابیدم...ارمان و زدی؟!”
    دادم-نه یادم رفت...
    داد”خوب بزن”
    -باشه...
    ارمان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت باشه خدافظ...
    تا اومد گوشیشو بیاره پایین زدم تو سرش!اونم بلافاصله همین کارو کرد...
    -چرا زدی؟!
    ارمان-بهراد گفت!
    -مارو باش!اون اونجا نشسته داره به ریش ما میخنده!
    فرناز-عمه...ترنم!
    -چیه هی عمه...ترنم...عمه...ترنم!
    فرناز-استاد شهیدی کارت داره...
    
    رفتم پیش پریسا و دستمو دراز کردم...زن برادرمه دیگه...نیست؟!
    -سلام!
    با خوشرویی جوابمو داد و دستمو فشرد...
    -من از الآن بهتون بگما...من بهتون میگم پری!
    پری-بگو!فکر کردم حالا میگی..داداش...
    خندیدم-چرا میخورین حرفتونو!قول میدم هفته دیگه بیام خواستگاری!البته اگه به پدر منه...منو نمیاره!
    پری-مگه میشه؟!تو خواهر دومادیا!
    -نترس!خواهرم هست...منو نمیارن اگه بیارن مجلستونو بهم میریزم!راستی...اسم بچتونو چی میزارین؟!
    سرخ شد...الهی!چه عروس با حیایی!
    -خوب بابا!حالا چی میخواستی بگی؟!
    پری -میخواستم شخصیت برادرتو از رو تو بخونم!
    اومدم بدجنسی کنم و نگم که من با ارمان180 درجه فرق دارم...اما دلم نیومد!
    -بدجور اشتباه کردی!
    پری-چرا؟!
    -چون ارمان اخلاقیاتش اصلا به من نرفته!
    پری-منظورت اینه که تو به اون نرفتی دیگه؟!
    -آره...یه همچین چی...
    با صدای گوشیم حرفمو خوردم...بازم بهراد بود!
    -چند دفعه زنگ میزنی بهراد؟!پول گوشیتو کی میخواد بده آخه احمق؟!
    بهراد-احمق عمته...نه نه...یعنی خالته...اه!بمیری که عمت خواهرمه و خاله هم نداری!!!
    -طوری نیس که...بگو عموته!!!
    بهراد-هوی به برادر ....منظورت از عمو من بودم یا بهمن؟!
    -عمو بهمن نه...تو!
    بهراد-بعله دیگه...منم بودم از پدرشوهرم دفاع میکردم...آخ!یادم نبود...بنیامین ترکت کرده!
    -بهراد برا چی زنگ زدی؟!
    بهراد-اوووم...نمیدونم...فکر کنم قصدم مزاحمت بوده!
    -پس خدافظ!
    بهراد-نه فرید گفت ارمان میخواد زن بگیره!چه خبره؟بهرام میدونه؟!
    -اولا که من خبرگزاری تو نیستم بهراد!دوما بابای من سن پدرتو داره!خجالت بکش!سوما خدافظ!
    ****
    امشب شب عروسی ارمانه...و خودش منو مجبور کرده که بیام دانشگاه!نمیفهمه من هزارتا کار دارم!
    -خانوم حسینی حواستون کجاست؟!
    -همین جاست جان شما!
    
    بچه ها خندیدن و اونم منو بیرون کرد...عجبا...من که چیزی نگفتم!!!منم از فرصت استفاده کردم و رفتم به سمت آرایشگاه...ساعت دوازد ظهر بود و من به سمت آرایشگاهی که پری اونجا بود در حال حرکت بودم...تو این دوماه خیلی باهم صمیمی شدیم...انقدر حول بودن که پدر فهمید و زودتر قرار عقدشون و گذاشت...امشبم که عروسیشونه...فرناز خانوم زودتر با فرید جیم شد...نامرد منم صدا نکرد!!!رفتم داخل و سراغ پری رو گرفتم...و رفتم پیشش...
    -سلام...
    پری-کجا بودی تو؟!
    -از شوهرت بپرس!بمیره ایشا...داغت به دلش بمونه!
    پری-گاز بگیر زبونتو...بگیر بشین تا درستت کنن!
    -من چمه؟
    پری-بشین بهت میگم نا سلامتی تو همراه عروسیا!
    -تو خودت خواهر داریا!
    پری-زنگ زد گفت دیر میرسه!بشین.
    نشستم و اونام کارشونو شروع کردن...خیلی حس بدی بود که یکی صورتموودرست میکرد و یکی موهامو!!
    -پری میگم چقدر ارمانو دوست داری؟!
    پری-خیلی...
    -کاملا مشخصه!عروسی آرمین که من بدنیا نیومده بودم!ولی سر عروسی ترانه پدر انقدر سخت گیری کرد!
    پری-حسود!
    آرایشگر-عروس خانوم آقا داماد براتون نهار اوردن...گفتنم ترجیحا خودتون برید بگیرید...
    -بیخود گفته!
    قبل ازینکه کسی جلومو بگیره شالی روی سرم انداختم و فتم دم در...درو که باز کردم ارمان اومد چیزی بگه که با دیدن من اخماش رفت توهم...
    -آره تو قول دادی...و بهش عملم کردی!بده من ناهارو!
    ارمان-خوب فکر کردم پریسا...بگیر...
    -خدافظ...درضمن دیگه هم مزاحم نشو!
    درو بستم و بهش تکیه دادم...امروز میخوام باهمه دعوا کنم و خودم خیلی خوب دلیلشو میدونم...دلیلش رفتن ارمان و این که از فردا هیچ کس نیست که باهاش دعوا کنم...ارمان درسته نقش پررنگی نداشت توی خونه...اما هرچی نبود یه دلگرمی بود...نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو...وقتی کارمون تموم شد لباس دامن دار بادمجونیمو با یک ساپورت پوشیدم و مانتو و شلوارم روش...بعد از گرفتن عکساشون به سمت تالار رفتیم تا رسیدیم مثل این بچه ها دست و جیغ و کل کشیدن!!!آخ قیافه باران چقدر حرصیه...با خشم به پریسا نگاه میکرد...آرمان با چشماش پیدام کرد...به بنیامین اشاره کرد...منم برای حرص دادنش شونه ای بالا انداختم...یکی از پشت سر صدام زد...
    -خانوم؟!
    برگشتم به سمتش :جانم؟!
    دختره-من..من خواهر عروسم!
    -خوب منم خواهر دومادم...هان...نه یعنی بفرما تو پروانه جون...
    یعنی خاک برسرم که هرجا میرم گند میزنم!
    -چه خبر از دانشگاه؟
    پروانه-هیچی!استادای عقده ای!
    -دقت کردی برادر من و خواهر خودت استاد دانشگاهن؟!
    پروانه-بله دقیقا!
    دیگه چیزی نگفتم و بردمش تو اتاق پرو...لباسامونو عوض کردیم و رفتیم بیرون...ارمان رفته بود دم در و منم نشستم کنار پری...
    پری-اع جای عش...
    -نه جون من بگو!من نمیدونم تو عاشق چی این شدی؟!
    پری-عاشقشم...خیلیم دوسش دارم..تا چشات دراد!!!
    -ببین من ازون خواهر شوهرام ها...
    پری-وای خدای من...نگو که بدجور ترسیدم!تو فعلا بنیامین و دریاب...
    امشب مهمونی مختلط بود...مختلط اما بیشتریا پوشیده بودن...مثلا خود من ساقم که پامو کاملا پوشونده بود و دستمال سرم هم گردن و بیشتر موهامو پوشونده بود...منتها فقط عروس باز بود دیگه!یعنی من عاشق اینام با این طرز عروسی گرفتنشون!اقا یا رومی روم یا زنگی زنگ!این چه طرزشه آخه؟!با گردوندن و سرم بنبامین و دیدم و یه دهن کجی براش کردم...بعد از لو دادنش زن عمو و عمو زیاد باور نکردن!بلند شدم و رفتم پیش نگار و المیرا...پررویی کرده و دعوتشون کرده بودم!با فرناز کنار هم ایستاده بودن...
    فرناز-اوه!ترنم اومدی؟!
    با استرس پشت سرمو نگاه میکرد...خواستم برگردم...که نگار نذاشت...
    نگار-ام...ببین ترنم...خوب...من...
    صدایی از پشت سرم گفت-اشکالی داره؟!من به عنوان همراه اومدم!
    
    صدای نیما بود؟!صدای نیما بود!!!
    به سمتش برگشتم اما دهانم باز موند...چهار کله پوک بودن!
    -تو به عنوان همراه اومدی!این سه تا چیکارن؟!
    آریا سرشو جلو اورد-تو اینجا چیکاره ای؟!
    نگار-اع!بچه ها ایشون صاحب مجلسن!
    ابروهای چهارتاشون پرید بالا!
    بهزاد-یعنی عروسه؟!
    -نه خیر خواهر دومادم!
    نیما-نگار میشه بگی اینجا چه خبره؟!
    -آقایون بی دعوت اومدن عروسی استادشون!ازین واضح تر نیست!!!
    بعدم یه پوزخندنشست روی لبم...!آخیش!دلم حال اومد!قشنگ وا رفتن...وای!آرمان داره میاد سمت ما!
    آرمان-خیلی خوش اومدین آقایون!
    و تا برگشتن آرمان اخماش رفت تو هم...و بدجوری بهم نگاه کرد...منم مظلوم بهش نگاه کردم...
    آرمان-ترنم میای یه لحظه؟!
    -نه!آرمان با حرص گفت-چرا؟!
    -چون از جونم سیر نشدم!
    چهار کله پوک خیلی خودشونو کنترل کردن...که نزنن زیر خنده!آرمانم از ساعدم گرفت و کشوندم تو اتاقک.
    -چیه؟!
    آرمان-با اجازه کی این چهارتا رو دعوت کردی؟!
    حرصم در اومد و ناراحتیمو توی صدام خالی کردم:من برای کارام به اجازه تو نیاز ندارم!اونارم من دعوت نکردم...خودشون اومدن!
    رفتم بیرون این چهار کله پوکو پیدا کردم...
    -بیرون!
    نیما-چی؟!
    -باید براتون هجی کنم؟!بی...رون!با هر چهارتاتونم!
    بعدم رفتم و سر میز ترانه و مامان مهری نشستم...
    ترانه-کی بودن؟!
    -چهار تا کله پوک!لطفا دربارشون دیگه حرف نزن...”تاکید کردم”لطفا!
    ترلان-خاله؟!
    -جانم خاله؟وای خدا!دندوناشو!ارتودنسیاشو!
    ترلان-مامان!دیدی گفتم مسخرم میکنه؟!در ضمن ارتودنسی نیست!پلاکه!
    -چه فرقی میکنه؟مهم اینه که خدادادی نیست هان ترانه؟
    وقتی ترانه نگاهش مثل آرمان میشه...معمولا بنده ترجیح میدم چیزی نگم!اخماش تو همه و یعنی اگه همین الان حرفتو ماس مالی نکنی خودتو تبدیل به ارتودنسی میکنم!
    -نه..یعنی خیلیم خوشگله...اصن کی گفته زشت شدی؟!
    ترلان-شما
    -اع بچه چرا حرف میزاری تو دهن من؟!
    بهراد از پشت سرم گفت-خلش کردی بچه رو!
    -بود!
    ترانه-ترنم!
    -خیلی خوب نبود خوبه؟!
    ترانه-کادوتو بده دارن جمع میکنن...
    -کادو؟!مگه کادوی من دست تو نیست؟من کادو با خودم نیوردم!
    ترانه-یعنی چی؟!
    بلند شدم و فرنازو پیدا کردم...اونم کادومو نیورده بود!ای خدا!حالا چی کار کنم؟!
    به وضعیتم نگاه نکردم و فقط مانتومو بدون بستن دکمه هاش پوشیدم...فرناز با ماشین من اومده بود و سوییچو بهم داده بود از در پشتی تالار بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم ولی هرچی استارت زدم روشن نشد...یعنی قسم میخورم اگه کار اون چهارتا باشه میکشمشون!سرمو بالا اوردم و با چهارتا صورت که بهم نیشخند میزدن مواجه شدم...قفل فرمون ماشین رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم...به سمتشون رفتم...
    -کار کدومتون بود که این بلا رو سر ماشین من اوردین؟!
    آریا-من...
    قفل فرمون رو به بازوش گیر دادم و به سمت جلو هلش دادم.
    آریا-چیکار میکنی روانی؟!
    -روانی عمته...راه بیوفت سوار ماشینتون شو و منو ببر به خونمون.
    آریا-زورگوی بی خاصیت...بزار سوییچو بگیرم
    سوییچ رو از نیما گرفت و سوار ماشین شد...آدرسو پرسید و مثل مورچه رانندگی کرد.اعصابم خورد شد و یهویی ترمز دستی رو کشیدم...
    آریا-نه خیر!تو یا واقعا امشب روانی شدی!یا میخوای مارو به کشتن بدی!
    -آره روانی شدم!چون الان باید با کادوم تو عروسی برادرم باشم اما به خاطر شیرین کاریتون الان با تو توی این ماشینم!پیاده شو!
    انقدر لحنم جدی بود که سریع پیاده شد و منم بلافاصله از روی صندلی کمکی پریدم رو صندلی راننده و گازشو گرفتم!که یهو یادم اومد این کله پوک سوار نشده!پوفی کشیدم و ترمز کردم.سوار شد و گفت
    اریا-حقته بزنم...لا الله الی لله!
    
    جوابشو ندادم و دوباره گاز دادنو از سر گرفتم جلوی خونه ترمز زدم و رفتم توی خونه و کادومو که یه زنجیر و پلاک خیلی شیک بود رو برداشتم...و دوباره پریدم تو ماشین...برای اولین بار از حیاطمون بدم اومد که چرا انقدر طولانیه!
    اریا-یه وقت تعارف نزنی بیام تو ها!
    نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم اخه وسط عروسی برادرم وقتشه که تو رو بیارم خونمون؟!عجبا!یکم که گذشت گفتم:
    -دوستت آهنگ نداره؟
    زد زیر خنده!
    بهش نگاه کردم-چرا میخندی؟!
    اریا-از عصبانیت داری میترکی اهنگ میخوای چیکار؟
    -داره یا نداره؟!
    دوباره زد زیر خنده و بین خنده هاش بریده بریده گفت:جی...گر...جی...گر...
    -جیگر؟!خجالت نکشیا بگو...
    اریا-چه خودشم دست بالا میگیره...جیگر کلاه قرمزیو گفتم!
    با تعجب بهش نگاه کردم که دوباره زد زیر خنده..
    -تو کلاه قرمزی میبینی با این سنت؟!
    اریاخندشو جمع کرد-هان...؟!مگه چیه...؟!اصن به تو چه؟!
    شونه ای بالا انداختم و ظبطو روشن کردم...ازین اقا بخاری بلند نمیشه!اهنگ ملایمی توی ماشین پیچید و اریا دوباره زد زیر خنده!
    -وای...چه خوش خندم هست...دیگه براچی میخندی؟!
    اریا-هیچی این یکیو ندونی بهتره...اصن بدون...نیما عاشق این اهنگه...چون نگار عاشق این اهنگه و نیما عاشق نگاره...
    خیلی جدی گفتم-عاشق شدن خنده داره؟!
    اریا-بهت نمیخوره عاشق باشی...
    -نیستم...ولی عشق رو هم چیز مسخره ای نمیدونم...
    اریا-شایدم فرید و بهراد عاشقتن هان؟!
    -برا این که حرصت دراد...اره دوتاییشون عاشق منن!
    اریا-برای چی با این کار باید حرص من دربیاد؟!
    ضایع شدن بدتر ازین ؟!!!وقتی رسیدیم بدون نگاه کردن بهش گفتم:کار امشبتو تلافی میکنم...سوییچو روی ماشین گذاشتم و به سمت تالار دویدم...رفتم داخل و مانتو رو دراوردم...تا جایی که میشد طولش داده بودن تا من برسم...موقع اعلام کادوی خودم رفتم و گردنبندو به گردن پری انداختم...به گردن ظریفش میومد...بقیه مراسم عادی گذشت و موقع خداحافظی شد...وای که این پری چقدر تو بغل مامان باباش گریه کرد!قندهار که نداری بری!!!ارمانم دست پدر مادر پریو پدر خودمونو بوسید و پری رو از پدرش تحویل گرفت!بعد از عروس کشون جلوی خونشون نتونستم جلوی خودمو بگیرم...من واقعا داشتم تنها میشدم؟!بی مقدمه ارمانو بغل کردم و اروم و بی صدا اشک ریختم...ارمانم بی هیچ حرفی منو توی اغوشش فشرد...بعد از مدتی از خودش جدام کرد و به دوتا شخصتش اشکامو پاک کرد
    ارمان-داری گریه میکنی ترنم؟!بابا بادمجون بم افت نداره من هرجا برم بازم همش خونه شمام...
    -دیر به دیر سر نزنیا باشه؟!
    ارمان لبخندی زد-باشه...
    پری-بسه ترنم ارمان شوهر منه ها...
    اداشو در اوردم-شوهر منه ها...برو بابا!
    پدر با همون مهمون همیشگی ابروهاش صدام زد-ترنم بیا بریم...خوابت نمیاد تو؟!
    ازشون خداحافظی کردیم و به سمت خونه براه افتادیم...
    ****
    روز بعد دم غروب نشسته بودمو داشتم اهنگای لب تاپمو زیر و رو میکردم...با رسیدن به اهنگ اشوان دست از کار کشیدم...
    
    رفتو تنها شدم تو شبا با خودم
    دلهره دارمو از خودم بیخودم
    اونکه دیر اومدو زود به قلبم نشست
    رفتو با رفتنش قلبه من رو شکست
    انگاری قسمته فاصله از همو هر جا میری برو ول نکن دستمو
    نذار باور کنم رفتنت حقمه نذار دور شم از خدا از خودم از همه
    دستمو ول نکن که زمین میخورم
    تو بری از همه آدما میبرم
    تو خودت خوب میدونی که آرامشی
    باید با من بمونی با هر خواهشی
    انگاری قسمته فاصله از همو
    هر جا میری برو ول نکن دستمو
    نذار باور کنم رفتنت حقمه
    نذار دور شم از خدا از خودم از همه
    تو که دل بردیو رفتی من که افسرده و خستم
    من که واسه کنارت بودن رو همه چشمایه خیسمو بستم
    رفتو تنها شدم تو شبا با خودم دلهره دارمو از خودم بیخودم
    اونکه دیر اومدو زود به قلبم نشست رفتو با رفتنش قلبه من رو شکست
    تورو دیدم انگار دلم لرزیدو واسه اولین بار از ته دل خندیدو
    با خودم گفتم دیگه تنهاییا تمومه با خودم گفتم آره خدایه من همونه
    همون دیوونه که حالمو عوض کرد همون که واسه من وجود اون تولده
    نمیدونم چرا از وقتی فهمید دوسش دارم عوض شده
    دیگه حتی امروز اسم منم یادت نیست
    واست مهم نیست میشن چشام به یادت خیس
    دیگه انگار واقعا به حالو روز من حواست نیست , حواست نیست...
    داشتم با صدای بلند میخوندم که یهو یکی از پشت چشمامو گرفت...جیغ بنفشی کشیدم و از جام پریدم...
    ارمان-پس تنها شدی...
    بعد باپری زدن زیر خنده...
    -شماها اینجا چیکار میکنین...تازه از دست این ارمان راحت شده بودم...
    ارمان-پس عمه من بود داشت اهنگ تنها شدم میخوند...
    -مسخره ها... وقتی میاین یه اهنی...اوهونی...مثل بلا نسبت گاو سرتونو انداختین پایین و اومدین تو!!!
    پری-اخه اگه میگفتیم که نمیفهمیدیم تو تنها شدی!
    -گمشو ببینم!
    ارمان-ترنم!با عشق من درست صحبت کن!
    -او مای گاد...!!!عشق من...!
    پری-خیلی حسودی!
    -اره نمیدونی که!!!دارم از حسودی میمیریم!!!
    ارمان-خواهیم دید ترنم خانوم!!!
    بعدم کلی باهم خندیدیم و خوش گذروندیم...به جان خودم ارمان کلا 180 درجه برگشته...!
    -ارمان کاش زودتر شوهرت داده بودیم ها...
    پری زد زیر خنده...وا چرا داره میخنده...؟!
    ارمان-به زودی باید برای ترنم بریم خواستگاری!


    تافهمیدم چی گفتم زدم زیر خنده...الان اگه قبل از ازدواجش اینو گفته بودم سرمو با گیوتن زده بود...!
    ****
    امروز قراره تلافیه شب عروسی رو در بیارم...! اریا امروز داشت به دوستش id تلگرامشو میداد و منم فکری به ذهنم رسید!ای دیشو حفظ کردمو به یکی از اشناهامون که کامپیوتر و نرم افزار خونده بود دادم تا هکش کنه!به سختی و به هزار دردسر...شماره یکی از دوست دخترای بنیامینو گیر اوردمو با ای دی اریا باهاش حرف زدم...بهش پیشنهاد ازدواجم دادم...بعدم توی سلف دانشگاه باهاش قرار گذاشتم فردا...
    ****
    با هیجان کامل خودمو به دانشگاه رسوندم....ارمان دو هفته مرخصی گرفته بود...برای ماه عسل رفته بودن کیش...بعد از کلاس اول بچه هایی که تقریبا همه کلاسامون باهم بود و به بهانه ای دعوت کردم سلف دانشگاه...اریا اومد داخل تقریبا همه هم اومده بودن...دختره که زودتر از همه ما به سلف اومده بود دوید به سمت اریا و گفت
    -عشقم!این همه جا... چرا اینجا قرار گذاشتی؟!
    همه بچه ها با تعجب بهش خیره شدن...اریا اصلا اهل این چیزا نبود...من و فرناز که داشتیم خفه میشدیم از خنده!من با تاسف گفتم
    -وای!ببین جامعه به چه روز افتاده...واقعا خجالت اوره...اقای اریان فر!حد اقل تو دانشگاه قرار نمیذاشتین!
    فرناز اخر نتونست خودشو کنترل کنه و به سمت دستشویی دوید!
    اریا-خانم!من شمارونمیشناسم...!
    دختره-عشقم تو دیروز توی تل حتی به من پیشنهاد ازدواج دادی!
    اریا-ای بابا...ولم کن سیریش!
    دختره-وا!اریا جان!گوشیش رو برداشت و مکالمات دیروزمون رو به همه نشون داد...
    بچه ها میخندیدن و لابه لای خنده هاشون میگفتن:اریا خان!شما هم اره؟!
    -همین ها هستن که جامعه رو به این روز کشوندن!
    اریا داغ کرده بود...و هر لحظه امکان انفجارش وجود داشت!
    فرناز که تازه از دسشویی برگشته بود و حسابی اونجا خندیده بود گفت-دوستان بریم دیگه...کلاس شروع میشه الان!
    -همه که نریم...کاریمون نداره...بشینید.
    رو به دختره گفتم-بشین فرزانه جان...
    اریا-صبر کن ببینم...تو از کجا اسمشو میدونی؟!

    -هان؟!ام...خوب...چیزه...
    اریا-که اینطور...
    فرناز زیر گوشم زمزمه کرد-بد شد!
    -فرناز خفه!
    فرناز-هان؟!
    با بازوم سفت زدم تو پهلوش که خفه شه و شد!!!
    -توی یکی از مهمونای دخترداییم دیدمش...دوست دختر داییمه!
    فرناز زیر گوشم زمزمه کرد-جون خاله نداشتت!تو دایی داری که دختر دایی داشته باشی؟!
    یه بار دیگه با بازوم زدم تو پهلوش و به بقیه تعارف کردم که بشینند...یه ربع بعد رفتیم سر کلاس...
    استاد-صبر میکردین اخر کلاس میومدین...زوده هنوز!!!
    اریا-استاد خانوم حسینی مارو دعوت کردن سلف!و گرنه ما میخواستیم بیایم!
    -بله استاد من گفتم مسئولیت همه هم با من!
    استاد-بسیارخوب...بشینید...خانوم حسینی شماهم بمونید...کارتون دارم بعد کلاس...
    باشه!تو بشین تا من بعد کلاس بمونم!حوصله درس مزخرف انالیزو نداشتم...یه چیزیه مث ادبیات...حالم بهم میخوره!!!خوبه چهرشو بکشم...تصمیم گرفتم کاریکاتورشو بکشم... دماغشو بزرگتر از حد معمول کشیدم...چشماشو ریز...و روسریشو هم جوری کشیدم که عین پیرزنا شد...پایینشم امضای مخصوص خودمو که فقط خودم میفهمیدم رو کشیدم!به اریا نگاه کردم...چطوره اونو بکشم...؟!از نیم رخ چشمای مشکی...بینی متوسطش....لباس متوسط...و ابروهای خفن!!!
    فرناز-عشقته...؟!
    -اره حرفیه؟!
    یعنی فقط با این حرف میتونستم جلوشو بگیرما....!!!
    کلاس بعدی با ارمان بود که بدلیل نبودش رو هوا بود!بعد از چند دقیقه که داشتیم حرف میزدیم در کلاس باز شد و یه پسر حدودا همسن ارمان وارد شد...ابروهام پرید بالا و طبق معمول بعدش عینکمو روی بینیم جابه جا کردم!این کی بود؟!
    
    پسره-سااااااکت...بسیارخوب...”کیفشو روی میز گذاشت و کتشو از تنش. در اورد...”سلام...من فرید هستم...کامران فرید...اقای حسینی تا یک ماه نمیتونن بیان و از من خواستن به جاشون بیام...”
    ارمان نامرد...یک ماه خوشگذرونی....؟!کوفتت شه!!! اسمشو...کامران فرید...الانه که پهن زمین شم...اینم فامیلیه؟!
    فرید-خوب سوالی نیست...؟!بسیار خوب...خانوم حسینی اماده اید کنفرانس درسای 1 و 2 رو؟!طبق برنامه امروز نوبت شماست...و بعدتون خانوم افروز....
    بدبخت شدم رفت...اخه من گفتم ارمان نمیاد کلاسش رو هواست دیگه...به فرناز تنه زدم که بره...همون موقع دستمو خوند...
    کامران فرید-خانوم ترنم حسینی!
    همه نگاها به سمت من برگشت و قیافه درموندم همه رو به خنده انداخت...اخه این درس سختو من چیزی هم یادم نمیاد...
    -استاد بنده...یعنی یه دوره دیگه لازم دارم میشه...
    کامران فرید-بسیار خوب!بعد از خانوم افروز اماده باشید!
    -چشم
    سریع گوشیمو دراوردمو به ارمان پیام دادم:”نمیتونستی بگی یکیو جای خودت میفرستی که من بشینم بخونم و ضایع نشم؟!همین الان بهش پیام میدی و میگی که کنسل کنه کنفرانسمو و گرنه جریان عشق و عاشقیو غیره رو تو دانشگاه پخش میکنم!!!”
    یه شکلک خبیث برام فرستاد و نوشت ”حالا اینم شیرینی عروسیم!!!”
    و بلافاصله گوشی استاد زنگ خورد...زیر لب گفت"مگه من خاموشت نکرده بودم لعنتی"و تماسو رد کرد...
    -استاد جواب بدین
    فرید-بنده وقت دانشجوهارو برای موضوع شخصی نمیزارم خانوم!
    -استاد یه وقت کار واجبی دارن باهاتون...تازه بچه ها مشکلی ندارن...بچه ها مشکلی دارین؟!
    با پاسخ نه همه کمی نرم شد و با نگاه مشکوکش به من تماس دوم ارمانو جواب داد...نفس راحتی کشیدم...هوف!با کمی پچ پچ تماسو قطع کرد...وقتی کنفرانس افروز تموم شد خواستم بلند شم که گفت:
    فرید-وقت نداریم...از شما بمونه واسه جلسه بعد!
    -چشم!ولی من الانم امادما....
    یه جوری به من و گوشیش نگاه کرد که فهمیدم دقیقا خر خودمم!!!به فرناز نگاه کردم با دهن باز و چشمای گشاد به من خیره شده بود...وقتی دید دارم نگاش میکنم گفت
    فرناز-چه شانس خرکی داری تو!!!
    -شانس کیلو چنده؟!به ارمان گفتم بهش بگه...!
    فرناز-اهاااان!میگم تو ازین شانسا نداشتی!
    کلاس که تموم شد استاد گفت که بمونم...ایستاده بودم و داشتم بهش نگاه میکردم...کوچکترین توجهی بهم نداشت!با خونسردی تمام داشت وسایلشو جمع میکرد....
    -استاد بنده کار دارما!
    با نیشخندی اورد بالا-این تنبیهتون که دیگه واسه من پارتی بازی نکنید...کنفرانس جلسه بعد یادتون نره خانوم ترنم حسینی خواهر کوچیکتره اقای ارمان حسینی!
    
    کارد میزدی خونم در نمیومد!جلوی چشمای پر از حرصم از کلاس بیرون رفت...پسره...مگه من وقتمو از سر راه اوردم؟!برای خالی کردن حرصم با کفشام محکم به زمین کوبیدمو رفتم پیش فرناز و فرید...
    فرناز-چیکارت داشت؟!
    -میخواست کنفرانس جلسه بعدو یاداوری کنه...
    فرناز-خوب درس میدادا...
    خواستم جوابشو بدم که چهارکله پوک از جلوم رد شدن و اریا با لبخند خبیثی بهم نگاه کرد!!!نقشه کشیده دیگه!شکی توش نیست!
    وارد کلاس بعدی که شدیم همه شروع کردن به تبریک گفتن!
    -ببخشید اینجا چه خبره؟!
    اریا-ازدواجتونو تبریک میگیم دیگه...!اقا فرید و اینا...البته اگه ازدواج باشه!!!بیشتر شبیه دوستی میمونه!
    نقشت اینه؟!بچه کوچولوی من!دستامو که زیر پالتوم بود بهم نزدیک کردم انگشتری که خیلی شبیه حلقه بود رو از دست راستم به دست چپم منتقل کردم...دستمو اوردم بیرون و طوری که معلوم باشه روی هوا تکون دادمش...
    -بعله دیگه...چه میشه کرد...قسمت هر کسیه دیگه...!!!اتفاقا فرید جان توی دانشکده پزشکی همینجا درس میخونه...
    اریا سعی داشت تعجبشو پنهون کنه-اع؟!چه عالی!خوب بهشون بگید بیان ماهم زیارتشون کنیم...!
    -چشم حتما!
    از قضا استاد ما نیومده بود و فرید هم کلاس نداشت!خودمو به دانشکده پزشکی رسوندم و فریدو پیدا کردم...جریانو براش تعریف کردم و وقتی شرطشو شنیدم داشتم شاخ در میوردم!
    -باشه قبوله....فقط زود باش...نه نه وایسا حلقه رو چکار کنیم؟!
    از یکی از دوستاش قرض گرفت و به سمت دانشکده ما براه افتادیم...دستامونو تو هم قفل کردیم و وارد شدیم....
    -معرفی میکنم فرید جان...همسر عزیز من!
    اریا از تعجب چشاش گرد شده بود و رنگ نگاهش بوی مبهمی میداد!رفتم کنارش و زیر گوشش زمزمه کردم
    -میخواستی تلافی کنی چون فکر میکردی انکار میکنم؟!نه اقا!ما یک ماهی هست که عقد کردیم و چند روز دیگم عروسیمونه!”دست چپمو اوردم بالا و با شصتم انگشترو جابه جا کردم"میبینی؟!
    لب گزید و به کفشاش خیره شد...اخی...دلم سوخت...بدجوری بین خودم و خودش ضایع شد!
    فرید-من برم دیگه...ترنم جان ما یه قراری داشتیم درسته؟!
    -اهان بله بله!ببخشید دوستان...
    تو راه دانشکده پزشکی بودیم که بهش گفتم
    -فرید؟!اگه الان بزنم زیرش و نیام...
    سریع به سمتم برگشت-چی گفتی؟!
    
    -هیچی هیچی!بریم!دیر نشه!
    حقا که از خون پدر و ارمانه والا!به چند تا دختر جوون اشاره کرد و گفت که ایناز خانومشون اون وسطیس!از کنارشون رد شدیم قشنگ...باهم دل و قلوه رد و بدل کردیم...میتونستم نگاه سنگین اون دخترو روی خودم حس کنم!
    *****
    بعد از تعطیلات عید حس که نه...مطمئن شدم که یه جور وابستگی خاص نسبت به دانشگاه پیدا کردم...شایدم یه چیزی توی دانشگاه...نه! فقط دانسته های اضافه اس که جذابیت دانشگاهو بیشتر کرده!همین!و حالا که اوایل اردیبهشته من متوجه یه سری تغییراتی توی رفتارای فرناز احساس میکنم...و شروعش از زمانی بود که ارمان به کلاسا برگشت!شونه ای بالا انذاختم و سعی کردم بفهمم چرا این سه تا دوستام گفتن که میخوان باهم برن سر کلاس!و تعجب میکنم وقتی صدایی ازتوی کلاس نمیاد!نکنه...نکنه استاد اومده؟!درو باز کردم و رفتم داخل...یهویی همه یه بادکنکی رو ترکوندن...اروم اروم رفتم داخل و نوشته دست خط فرنازو روی تابلو خوندم" HAPPY BIRTHDAY TO YOU
    -birthday? تولد؟!وای امروز هفتمه!
    فرناز اومد و بغلم کرد-توادت مبارک عزیز!
    -فرنازمن برای ارمان چیزی نخریدم!
    فرناز-ولمون کن بابا...اون نره غول که کادو نمیخواد!
    زدم توی سرش-اگه پری بفهمه!
    فرناز-اوه اوه!ولی نگران نباش من به جات گرفتم!
    بغلش کردم-وای فرناز عاشقتم!
    المیرا-بسه بابا!ابروی هرچی دانشجوئه بردین شما دوتا!
    دهنمو کج کردم-تو خوبی!
    بهروز-میشه دعواهای خونوادگیتونو بزارید واسه بعد؟!استاد اومدن و دارن شمارو نگاه میکنن!
    برگشتم و....با دیدن کسی که پشت سرم بود نزدیک بود جیغم در بیاد!الان ارمان باید اینجا باشه خدای من!
    کامران فرید-میخوایید بشینید....؟!قصد دارم درسو شروع کنم!
    *****
    -ارمان لوس نشو بگو دیگه!
    


        ارمان-کچلم کردی نمیگم!
        -پری؟!
        ارمان-صد دفعه گفتم نگو پری!
        -توبگو!کی به حرفای تو گوش میکنه؟!
        پری از اشپزخونه بیرون اومد-دعوای شما دوتا تمومی نداره نه؟!
        -نوچ
        پری-هوووف!چیکارم داشتی؟!
        -دو تا مورد!اول اینکه دیگه نمیخوام وقتایی که پدر نیست شما بیاین اینجا و پیش من بمونین...احساس پیرزنای بیوه بهم دست میده که بچه هاش میان کنارش که تنها نباشه!دومم اینکه به این اقا بالا سرت بگو به من بگه که چرا ازین به بعد قراره کامران فرید جاش بیاد سر کلاس ما....!
        پری-ببین ترنم...اینجا خونه بزرگیه...اگه نمیخوای ما بیایم پیشت خوب تو بیا خونه ما...
        -ببین پری...من اینجا نمیترسم!نمیخوامم سربار کسی باشم!نیازیم به گفتن نداره که بودن یا نبودن پدر اینجا هیچ فرقی نمیکنه!
        ارمان-غیبت نکن!
        -هووووف!پری؟!مورد دوم چی؟!
        پری-ام...خوب میخواد بیاد سر کلاس شما...چون... چون...
        ارمان-چون به یکی از دخترای اونجا علاقه مند شده!
        -پسره پررو...اصلا ازش خوشم نمیاد...تو هم همینجوری قبول کردی؟!
        ارمان-نه خیر فکر کردی اونی که توی عید منو کچل کرده بود کی بود؟!
        -خوب اینو که فهمیدم...در مورد اولیم با عرض معذرت اگه دیگه اومدین اینجا درو روتون باز نمیکنم!
        ارمان کلیدی رو از جیبش در اورد و خبیث گفت-باز نکن!خودمون میایم تو!
        چشمامو تو حدقه چرخوندم...
        ****
        امروز روز اخر دانشگاهه البته برای این ترم...اخرین امتحانمونو دادیم و حالا داریم شیر کاکائو میخوریم!!!
        -بچه ها چه برنامه ای دارین؟!
        فرناز-کامران...
        -اوهوع!خانوم فرناز خانوم!کاری نکن برم زودتر ازش خواستگاری کنما...!!!
        فرناز با خشم به طرفم برگشت-تو غلط میکنی چشم سغید!
        نگار-بابا این یه رگه تو همه حسینی ها!رو نمیکنن!و گرنه همشون ترسناکن!ولی ترنم تو چرا نیستی؟!
        -لابد من حسینی نیسم!عجبا!
        المیرا-بچه ها برا من خواستگار اومده!
        -تمام!فاتحه!نگار ترشیدیم رفت!حالا کی هست این مرد بدبخت؟!
        المیرا-پسر خالم...وای انگار دارم خواب میبینم...
        -خوب به خواب دیدنت ادامه بده!
        نگار-اونورو!
        به طرفی که گفته بود برگشتم و چشام تو دوتا چشم مشکی قفل شد...هرکس دیگه ای بود الان اخم میکردم اما...نمیتونستم حتی پلک بزنم...!یه لحظه یادم اومد که روز اخره...اما من هنوز ترم دو بودم!هنوز مونده بود....


    ********
    با شتاب وسایلمو برداشتم و تو ایینه ماشین مقنعمو درست کردم...هوووف!دوباره دیر رسیدم!کیفم به ساعد دستم اویزون بود و کتابام رو هم بغل گرفته بودم...همین جور که سعی در درست کردن سر و وضعم داشتم...فکر کردم دبیر جدید کی میتونه باشه؟!از در داخل رفتم و خودمو انداختم رو میز...
    -خانم شجاعی معذرت میخوام ببخشید...ترافیک بود...بزارید برم قول میدم...
    حرفمو قطع کرد-برو!
    با شتاب به سمت کلاس راه افتادم درو باز کردم...
    -خجالت بکشید....من یه ربع دیر کنم وضع کلاس باید این باشه؟!خیلی خوب...پس حتما سوالاتونو حل کردین...سامانتا سوال اول...
    اومد پای تابلو خلاصه رو نوشت اما بلد نبود حل کنه
    -سامانتا ؟!تو چرا؟نخوندی؟!
    سامانتا-چرا....خوندم ولی خیلی سخت بود!
    -حیف!امروز قرار بود صندلی داغ داشته باشیم...ولی دیگه نداریم...
    به اعتراضاتشون توجهی نکردم-یه بار بیشتر توضیح نمیدم...
    سوالو توضیح دادم-حالا چرا لامپ کم نوره؟!
    همه با هم-چون جای امپر سنجو ولت سنج عوض شده.
    -خوبه...بقیه سوالارو اخر زنگ حل میکنیم...جزوتونو باز کنین...بنویسید:نکات پایانی فصل...
    جزوشون که تموم شد بسیار مظلوم نگاهم میکردن...
    -نه...امکان نداره که امروز انجامش بدیم!سریع سوالاتونو حل کنین...جلسه بعدی صندلی داغ.
    از کلاس اخر بیرون رفتم و کیفمو از دفتر برداشتم...
    شجاعی-ترنم جان دبیر جدید فردا میاد...فرنازم امروز کلاس نداشت...بهش بگو...
    -باشه پس سه شنبه میبینیمشون...
    *******
    سوار ماشین شدم و به سمت مدرسه راه افتادم...ذوق زیادی برای دیدن دبیر جدید داشتم!دبیری که قرار بود مثل من و فرناز از هر پایه ای دو کلاس داشته باشه!خانوم امینی بدلیل شغل شوهرش انتقالی گرفته بود و حالا در اواسط اذر ماه جایگزینش به مدرسه میومد...در دفترو باز کردم و با صدای بلندی سلام گفتم...کم سن ترین دبیرا من و فرناز بودیم و من همیشه اینجوری سلام میکردم!ولی ایندفعه همشون با نگرانی به من و جایی که چوب لباسی بود نگاه میکردن!
    -بعله چشـــــــم...سوییشرتمو هم اویزون میکنم!”همونجور که به سمت چوب لباسی برمیگشتم ادامه دادم"راستی دبیر جد...
    با دیدن کسی که کنار چوب لباسی نشسته بود تمام وسایلام پخش زمین شد!این واقعا همون کسی بود که من 6 سال پیش تو دانشگاه اخرین بار نگاهش کردم؟!همون کسی که بعد از منتقل شدنم به دانشگاه صنعتی فهمیدم دوسش دارم؟!همون کسی که به خاطرش تظاهر به خوبی میکردم؟!این...واقعا اریا بود؟!چهرش پخته تر شده بود و وقتی ایستاد فهمیدم کمی قدش هم بلند تر شده...اومد و شروه به جمع کردن کتابام کرد...به خودم اومدم...نشستم...
    -نه...خیلی ممنون...جمعشون میکنم...
    کتاب توی دستشو به دستم داد و بلند شد...اما من دوباره ماتم برده بود!دوباره روی دوزانوش نشست و همه کتابارو به دستم داد...سسوییشرتمو ازم گرفت و اویزون چوب لباسی کرد...
    شجاعی-اقای اریان فر ایشون سرگروه فیزیک مدرسه هستم خانوم حسی...
    اریا-بله میشناسمشون!افتخار اشنایی با ایشونو توی دانشگاه داشتم!
    شجاعی-بسیار خوب...ترنم برو اقای اریان فرو به کلاس اولشون معرفی کن...
    -هان؟!اهان باشه...
    گفتم دنبال من بیاد و به سمت کلاس هشتم پنج براه افتادم.. خدایا کمکم کن قول نمیدم که صبور باشم!با یاد اوری چیزی به سمتش برگشتم..
    -مگه...شما...مشهد زندگی نمیکردین؟!
    اریا یکی از ابروهاشو داد بالا-باید جواب بدم؟!
    -خوب...نه معذرت میخوام که فوضولی کردم...همین جا وایسا تا من بهشون چیزی رو بگم...
    رفتم داخل کلاس...کلاس؟!اصن مگه میشه به اینجا گفت کلاس؟!
    -ساااااااکت!
    بچه ها تا منو دیدن شروع کردن دست زدن که من معلمشونم...
    -بچه ها ساکت...ساکت...وای!
    ناگهان دیدم که ساکت شدن و گنگ به در نگاه کردن....برگشتم و اریا رو با یه اخم توی دهانه در دیدم...
    -هووووف!خیلی ممنون اقای اریان فر!بچه ها...دبیرتون من نیستم...دبیرتون اقای اریان فر هستن...
    
    چهره هاشون مچاله شد...
    -خوب موفق باشین...با اجازه اقای اریان فر...
    از در کلاس بیرون رفتمو خودمو به کلاس اولم رسوندم...
    -خوب...ان شا...که تستای امروزتونو حل کردین...
    همه باهم-بله
    -خوب...تا یه ربع به زنگ سوالارو حل میکنیم بعد صندلی داغ...
    همه شروع کردن به خوشحالی که درو زدن...یکی از دانش اموزای 8/5 بود.
    -بله؟!
    -خانوم ببخشید اما اقای اریان فر گفتن اینجا شهربازی نیست دانش اموزاتونو اروم کنین!
    لب گزیدم-باشه.برو
    وقتی رفت چشم غره ای به بچه ها رفتم و فکر کردم که قراره دوباره شروع شه...یه ربع اخر رسیده بود و ما نیمکتا رو به هم چسبونده بودیم و به صورت گرد نشسته بودیم...
    ساره-امروز خانوم حسینی روی صندلی میشینه!
    همه باهاش موافقت کردنو مخالفت های منم اثری نکرد...خوب انگار چاره ای نیست!
    ساره-خوب اول خودم!خانوم تاحالا عاشق شدین؟!
    -اع اع اع!خجالتم خوب چیزیه ها...
    ساره-اه خانوم بگین دیگه!!!
    شده بودم...؟!اره 6 سال پیش دل سپردم به پسری که الان تو کلاس بغلیم بود!ولی با این حال گفتم
    -نه!
    همه شروه کردن دست زدن خوندن:دروغه...دروغه...!
    -نه بچه ها دروغ نیست...ای بابا...بچه ها!!!الان اریا...یعنی اقای اریان فر میادا...بسه!
    اوا-بهترین خاطره دوران تحصیلتون؟!
    -بعد 5 سال یه سوالو تو سال پیش دانشگاهی حل کردم!اونم جلوی یه دبیر جدید!خوبه؟!
    اوا-بعله خیلی خوبه!!!
    سامانتا-خانوم چند تا خواستگار داشتین؟!
    -بچه ها خیلی دارین پررو میشینا...
    سامانتا-خانوم!
    -نمیدونم...بنیامین و....
    سامانتا-بنیامین کیه؟!
    -هر کسی حق داره یه سوال بپرسه!
    فرنوش-بنیامین کیه؟!شوهرتون؟!
    یهو در باز شد و... قامت اریا توی در ظاهر شد...
    اریا-میشه بپرسم اینجا کلاسه یا...؟!
    -ببخشیدا معمولا تق تق در میزنن!!!
    اریا-درسته من باید در میزدم اگه اینجا کلاس بود!!!
    -بعله...کلاسه...وقت استراحت کلاسه شما حرفی دارین؟!
    اریا-واقعا که!
    و درو محکم بست...خوب به من چه...میخواست طلبکار حرف نزنه تا منم حق به جانب جوابشو ندم! زنگ خورد و من رفتم داخل دفتر...فرناز تازه اومده بود چون ساعت اول کلاس نداشت...نشستم...
    -سلام خوبی؟!چه خبرا؟!
    فرناز-سلام...ممنون...خبراینکه بنیامین و پرت کردن بیرون!
    زدم زیر خنده...بین خنده هام بریده بریده میگفتم
    -بن...یا...مین...پرت...خونه...وای!
    اریا بدجور نگام میکرد...بدجور!فکر کنم پشت در کلاس شنیده که بچه ها گفتن بنیامین شوهرتونه!با این فکر خندم شدت گرفت!
    فرناز-ترنم جان عزیزت انقدر نخند!ناسلامتی توی دفتر مدرسه ایم ها!
    -باشه باشه...حالا کی انداختنش؟!
    فرناز-فکر کردی عمو بهمن و زن عمو بهمن حرفای ارمانو باور کردن 6 سال پیش؟!نه خواهر من!همین چند وقته عمو بهمن بنیامین و با یه دختر دیدنو...فرت!
    -همون 6 سال پیش باید این کارو میکردن!اون باران از خود راضیم حقشه همچین بلایی سرش بیاد!
    تو حین بحث بودیم که مستخدم اومد و گفت-خانوم حسینی یه اقایی اومدن میگن نامزدتونن...
    -من؟!وا!اسمشو نگفت؟!
    مستخدم-چرا...گفت بگم بنیامین خودتون متوجه میشین!
    

    فرناز زیر گوشم گفت-مبارکه!اخرین گزینه هم تویی!
    بلند شدم و تی رو ازش گرفتم-چه نامزدی بشم من!چه بنیامینی بشه اون!
    فرناز-ترنم نگو که میخوای...
    -چرامیخوام بزنمش!کجاست؟!
    شجاعی با چشای گرد شده گفت-میخوای بزنیش؟!
    -نه...فامیلمونه...یه خورده ادب نشده!
    داخل حیاط شدم... زنگ خورده بود و تقریبا همه تو کلاساشون بودن...از پرده رد شدم و تو دهانه در وایساده بودم...
    -اقای نامزد...؟!
    بنیامین به طرفم برگشت و کنارم اومد...با چهره ی درموندش بهم خیره شد...
    بنیامین-خواهش میکنم کمکم کن...!
    -عمو اینا پرتت کردن بیرون...از من کمک میخوای؟!عجبا...!
    بنیامین-ده اخه لعنتی اگه تو و اون داداش بی خاصیتت 6 سال پیش لوم نداده بودین که بابا شروع نمیکرد به تعقیب کردن من و اخرش ببینتم!لعنتی...یه بار نتونستم گیجش کنما...!ولی از تو یکی انتقام میگیرم!حالا ببین...!
    انتقام میگیرم!بشین ببینم!!!دسته تی رو به سمتش گرفتم به حالت تهدید...دسته تی رو گرفت و به سمت خودش کشیدش...داشتم پخش زمین میشدم که به جام بنیامین پخش زمین شد...به بغلم نگاه کردم و دیدم که اریا دسته تی رو به طرف بنیامین هل داده!
    اریا-حیف...حیف که اینجا مدرسس...گمشو!
    بنیامین بلند شد و رفت...برگشتم و دیدم که فرناز و شجاعی و دوسه تا معلم دیگم دم درن...
    -خودم از پسش بر میومدم ها!
    اریا زیر لب گفت-اره اگه من نبودم باید اشهدشو میخوندیم!
    شجاعی چشم غره ای بهمون رفت و گفت-بفرمایید تو نتایج مسابقه علمی اومده!
    تو این دوره از مسابقه علمی فیزیک نبود به خاطر همین من و فرناز و اریا بیکار نشسته بودیم...ناگهان دیدم اریا اومد و کنار من نشست...
    -بله ؟
    اریا-سطح دانش اموزاتون چطوره؟!
    -وقتی که معلمشون من باشم که عالی!
    اریا-اهان...صحیح...اونوقت شما اصلا سر کلاس درسم میدین؟!
    -بله میدم!در ضمن سطح دانش اموزارو معمولا با امتحان میفهمن!
    
    اریا-برای امتحان میگم!سخت یا اسون؟!
    یکی از کتابای تستمو بهش دادم...
    -ماهممون برای همه پایه ها ازین استفاده میکنیم...این کتابو تو کلاس کار میکنیم و...از مطالب اضافی همین کتاب امتحان میگیریم!
    بعد از زدن این حرف وسایلمو برداشتم و به سمت کلاس براه افتادم...وسایلمو روی میز گذاشتم...به میز تکیه دادم...
    -سلام.امروز قرار بود چکار کنیم؟!
    شادی-کتاب تستو بیاریم!
    همه پریدن بهش-اه!بمیری شادی!
    یکی از بچه ها که خیلی بی مزه بود گفت-شادی بعد کلاس وایسا بیرون کارت دارم!
    -کافیه!تست 549 !5 دقیقه زود باشین!هرکیم کتاب نیورده یه منفی میگیره تا ازین به بعد یادش نره!
    شروع کردم بین نیمکتا راه رفتن و منفی گذاشتن!
    -بسه بچه ها...نگار بیا حلش کن...
    اومد پای تابلو و با روشی که فقط خودش و من میفهمیدیم حلش کرد!خواهرش براش حل میکنه!هوف!نگار...امان از دست ترلان بخش دوستان توی مخاطبینمو پاک کرد!همون سال اول که از دانشگاه اومدم بیرون!سری تکون دادم...
    -خوب بچه ها فهمیدین؟!
    با جواب منفیشون از جا بلند شدم و شروع کردم توضیح دادن...
    -بچه ها...خواهشا کتاب تستتونو حل کنید!امسال ورودی دارین!سال سرنوشت سازتونه ها...خوب...کتاباتونو باز کنین...فصل جدیدو شروع میکنیم...
    وسطای فصل بودیم که یکی از بچه ها گفت-چرا زنگ نمیخوره؟!
    سارا-چرا درس تموم نمیشه؟!
    -سارا جان درس هر وقت اراده کنی تمومه!
    سارا-واقعا؟!خوب من اراده کردم!
    -همین حالا برو پایین...بگو من میخوام ترک تحصیل کنم!
    بچه ها خندیدن...
    سارا-اع خانوم!
    -بنو...
    همون موقع زنگ خورد...بچه ها هم خوشحال رفتن بیرون.داشتم وسایلمو جمع میکردم که یه سایه بزرگ افتاد رو میزم...سرمو اوردم بالا...رها و دوستاش بودن...یعنی کلاس8/5!!!
    -بچه ها...چی شده؟!
    رها-خانوم میخواستیم زنگ قبلی بیایم پیشتون اما زود رفتین تو دفتر و بعدشم خانوم شجاعی نذاشت بیایم داخل...خانوم...اقای اریان فر...خیلی...خیلی عنقه!
    سعی کردم جلوی خندمو بگیرم و جذبمو حفظ کنم...اخمامو تو هم کشیدم
    -اع رها!یعنی چی که عنقه!چه طرز صحبته؟!
    رها-خوب راست میگم!عین خط کش اومد...نشست...درس داد...از چند نفر پرسید...چند نفرو ضایع کرد...نزدیک بود منو بندازه بیرون از کل...
    -صبرکن خانوم!پیاده شو باهم بریم!برا چی نزدیک بود بیرونت کنه؟!
    رها-بلد نبودم یه فرمولو!خوب خانوم مال پارسال بود!فرمول انرژی پتانسیل!
    همونmgh مشهور!
    -خوب الان میگین من چیکار کنم؟!
    رها-خانوم باهاشون حرف بزنین!
    -ببینید بچه ها...اون الان دبیر شماست...مثل سرپرستتون...مثل باباهاتون!مثل اینه که من برم به یکی از باباهاتون بگم چرا بچتو اینجوری بار میاری؟!اون نمیگه به تو چه؟!خوب لابد شیوه تدریس اقای اریان فر اینجوریه!
    بچه ها ناله کردن-خانوم...
    بچه شدم-بچه ها !من دخالتی نمیکنم!ولی میتونیم یه خورده اذیتش کنیم هوم؟!
    بعدم نقشمو براشون تعریف کردم... رفتمداخل دفترو وسایلامو برداشتم...چون دیگه کلاس نداشتم به سمت خونه براه افتادم...از ماشین پیاده شدم و درشو قفل کردم...جلوی در یه جفت کفش زنونه بود...نکنه پدر تجدید فراش کرده؟!با این فکر لبخندی روی لبم اومد و داخل شدم...پری بود!روی کاناپه خوابش برده بود!شونه ای بالا انداختم ورفتم داخل اشپزخونه...تا من چایی گذاشتم و لباسامو عوض کردم پری هم بیدار شده بود...
    -سلام عروس!
    پری-ترنم من 6 ساله ازدواج کردم...چرا به من میگی عروس؟!
    -چون دوست دارم!فینگیل عمه کو؟!
    پری-خونه مامانمه...راستش اومدم تا درباره دوتا موضوع باهات حرف بزنم...یکیشو پدر گفته و اون یکیشم...خودم!
    -خوب اونی که پدر گفته رو بگو اون یکیش مهم نی!
    پری-ترنم تو الان 24 سالته ها!میترشی!
    بی تفاوت گفتم-بعدی!
    
    پری-تو که گفتی مهم نیس!
    -اه بگو دیگه ضدحال!
    پری-من...شک کردم...امروز جواب ازمایشمو گرفتم...من...ترنم ارمان بچه نمیخواد!
    -بیجا کرده نمیخواد...غلط کرده نمیخواد...اصن مگه دست خودشه که نخواد...
    تو اغوشم کشیدمش...
    -اه پری ابغوره نگیر جان خودت!
    صدای ماشین ارمان که اومد دوید توی دستشویی...
    ارمان-سلام
    -سلام بیا کارت دارم!
    دستشوکشیدم و بردمش تو اتاقم...
    ارمان-چته تو؟!پریسا کو؟!
    بی توجه به سوالش گفتم-مژدگونی بده!
    ارمان-برای چی؟!
    -تو بده!
    یه 50 تومنی درب و داغون از تو جیبش دراورد و داد بهم...
    -اصن نسل اینا منقرض شده...تو چطور ازینا داری؟!خبرم خیلی خوبه ها...بیشتر ازینا میرزه!
    ارمان-من پول مفت ندارم به کسی بدم!
    -من دارم عمه میشم!
    ارمان چند لحظه با بهت نگام کرد و بعد با خنده گفت
    ارمان-بابا ارمین ایول!سر پیری و معرکه گیری؟!
    دیگه عصبیم کرده بود!خنگ خدا!سرشو بین دستام گرفتم...
    -من دو تا برادر دارم!تو داری پدر میشی نه ارمین!
    ارمان-شوخی بی مزه ای بود!
    پری -شوخی نمیکنه...
    به طرفش برگشتم کی اومده بود تو؟!چونش اروم لرزید...وای خدای من!ارمان دستامو از صورتش جپا و کرد و به طرفش رفت...پری اروم تو بغلش فرود اومد و صدای گریش اتاقو پر کرد...
    

    -بابا مجرد وایساده!
    ارمان-ترنم!
    -بعله چشم...چشم!
    نه خیر انگار تمومی نداره!
    -راه رو باز کنین برم روژانو بیارم مامان باباشو ببینه...
    ارمان چشم غره ای بهم رفت...مانتو و مقتعمو برداشتم و از پله ها پایین رفتم....سریع پوشیدمشونو به سمت خونه مامان پری براه افتادم...حالا خوبه دو تا خیابون باهامون فاصله دارن...وگرنه من تنبل...زنگشونو زدم و دودقیقه بعد روژان اومد پایین...در خونه رو به هم کوبید و سوار ماشینم شد و در اونم بهم کوبید!بعله...همه اینا نشونه قهره!سوارماشین شدم...
    -خوشگل عمه قهره؟!
    روژان -بله!
    نگاهی به موهای بافته شدش که از زیر کلاه اومده بود بیرون انداختم
    -چرا؟!
    روژان-چون دیشب بابام نذاشت پیشت بخوابم...
    -خوب اون نذاشت به من چه؟!
    روژان-گفت میای میبریم پارک
    عجبا...ارمان چاخان میکنه...من باید تاوان پس بدم!
    -عمه جون بهم نگفت که...تازه تو این هوای سرد؟!پارک؟!به جاش برات عروسک میخرم خوبه؟!
    روژان-همین الان؟!
    -همین الان!
    روژان-وای عمه عاشقتم!!!
    هی به این ارمان میگم جلو بچه بهم مزخرف نگید!!!جلوی اسباب بازی فروشی پیاده شدیم...سرانجام به یک عدد خرس بزرگ و چندتا عروسک کوچک رضایت دادند...!
    -روژان الان بابات و پدر بزرگ کلمونو میکنن!
    همون موقع گوشیم زنگ خورد!
    روژان میزارم رو اسپیکر تو حرف بزن باشه؟!
    سرشو به معنای تایید تکون داد...زدم رو اسپیکر...
    ارمان-کجاییتو؟!رفتی بچه بیاری یا بسازی؟!لا الله الی لل...
    روژان-بابایی؟
    ارمان-جان بابایی؟!کجایی؟!
    روژان-یه اقایی اینجاست عمه رو گرفته و دهنشو بسته!
    اع اع اع!داره چرت و پرت تحویل میده!

    ارمان-کجا؟!
    روژان-نمیدونم!
    بعدم قطع کرد و زد زیر خنده!
    -روژان گوشیو بده حالا نگرانشون میکنی!
    روژان-نمیدم!
    -روژان بده!چرا دروغ گفتی؟!
    روژان- نمیدم!
    قرص"نمیدم”خورده!راه افتادم به شمت خونه درست وقتی که ترمز زدم ارمان داشت از خونه میومد بیرون...
    از ماشین پیاده شدمشدم--ارمان!
    به سمتم برگشت و به طرفم اومد...دستامو به نشونه صبر جلوش گرفتم
    -قبل از این که چیزی بگی...من هیچی به دخترت نگفتم!خودش از خودش سرهم کرد!
    ارمان-بچه 6 ساله اینجوری دروغ میگه؟!
    -به جان خودم من چیزی نگفتم!!!
    ارمان-روژان بیا پایین!
    روژان اومد پایین و کنار من ایستاد...
    ارمان جلوش زانو زد-کی بهت گفت اون حرفارو به من بزنی؟!
    روژان-ام...خو..نه...عمه!
    -اع!بچه چرادروغ میگی؟!من بهت گفتم؟!
    ارمان-برین تو!من باید تکلیف شمادوتارو معلوم کنم.
    روژان ناله کرد-عروسکام...!
    
    ارمان-روژان! برو تو!
    رفتیم تو و روژان پرید بغل نیلو...
    ارمان-زود بگین نقشه مال کی بود...؟!روژان دروغ نگو ها...!
    -بخدامن نگفتم ای بابا...اصن حالا مگه چی شده؟!
    ارمان-هر کدومتون دروغ گفتین باید ادب بشه!
    -ادب بشه...برو بابا...روژان بچته...من الان باید خودم یه. بچه اندازه روژان داشته باشم...تو میخوای منو ادب کنی؟!
    ارمان چشم غره ای بهم رفت-گفتم کار کی بود روژان؟!؟!؟!
    روژان-خودم گفتم یه ذره بخندیم...
    -بفرما...حالا بیا ادبش کن...!
    ارمان بی هیچ حرفی یه نگاه ترسناک به روژان کرد و به بهونه اب خوردن رفت داخل اشپزخونه...
    پری-کار خوبی نکردی...ببین بابات ناراحت شد!شوخی هایی که بزرگترا میکنن شما که نباید بکنی!بابات عصبانیه رو من حساب نکن!
    روژان با عجز بهم خیره شد...
    -نه خیر...!من خودم از دستت عصبانی هستم حالا برم پادرمیونی کنم؟!
    ناچارا به طرف اشپزخونه رفت...منم نامحسوس رفتم کنار در وایسادم تا بفهمم چی میگن...
    روژان-بابایی ببخشید...
    ارمان-دختر من دروغگو نبود...!
    روژان-بابا!
    وقتی دید فایده نداره با گریه راه افتاد به طرف در حیاط...همون موقع پدر اومد داخل و با دیدن اشکای روژانبغلش کرد...وقتی روژان با سیاست کامل همه چیزو به نفع خودش برای پدر تعریف کرد...پدر رفت داخل اشپزخونه و به ارمان گفت"تو هم بچه ای که قهر میکنی؟!در نتیجه روژان پرید بغل ارمان و منم که کلا اینجا قاقم!داشت سرم به باد میرفت ها!
    روژان-عمه من عروسکامو میخوام!
    -به بابات بگو بره بیاره!من که با هردوتون قهرم!
    پری زد زیر خنده-چه خانواده ای ه ستین شما!همتون همیشه اماده قهرید!بیا بریم مامان جان خودم میارم برات!
    -نمیخواد بشین...الان اون بچه تو شکمت یه چیزیش میشه!صدتا سر پرست پیدا میکنه!!!
    
    ارمان-روژان! برو تو!
    رفتیم تو و روژان پرید بغل نیلو...
    ارمان-زود بگین نقشه مال کی بود...؟!روژان دروغ نگو ها...!
    -بخدامن نگفتم ای بابا...اصن حالا مگه چی شده؟!
    ارمان-هر کدومتون دروغ گفتین باید ادب بشه!
    -ادب بشه...برو بابا...روژان بچته...من الان باید خودم یه. بچه اندازه روژان داشته باشم...تو میخوای منو ادب کنی؟!
    ارمان چشم غره ای بهم رفت-گفتم کار کی بود روژان؟!؟!؟!
    روژان-خودم گفتم یه ذره بخندیم...
    -بفرما...حالا بیا ادبش کن...!
    ارمان بی هیچ حرفی یه نگاه ترسناک به روژان کرد و به بهونه اب خوردن رفت داخل اشپزخونه...
    پری-کار خوبی نکردی...ببین بابات ناراحت شد!شوخی هایی که بزرگترا میکنن شما که نباید بکنی!بابات عصبانیه رو من حساب نکن!
    روژان با عجز بهم خیره شد...
    -نه خیر...!من خودم از دستت عصبانی هستم حالا برم پادرمیونی کنم؟!
    ناچارا به طرف اشپزخونه رفت...منم نامحسوس رفتم کنار در وایسادم تا بفهمم چی میگن...
    روژان-بابایی ببخشید...
    ارمان-دختر من دروغگو نبود...!
    روژان-بابا!
    وقتی دید فایده نداره با گریه راه افتاد به طرف در حیاط...همون موقع پدر اومد داخل و با دیدن اشکای روژانبغلش کرد...وقتی روژان با سیاست کامل همه چیزو به نفع خودش برای پدر تعریف کرد...پدر رفت داخل اشپزخونه و به ارمان گفت"تو هم بچه ای که قهر میکنی؟!در نتیجه روژان پرید بغل ارمان و منم که کلا اینجا قاقم!داشت سرم به باد میرفت ها!
    روژان-عمه من عروسکامو میخوام!
    -به بابات بگو بره بیاره!من که با هردوتون قهرم!
    پری زد زیر خنده-چه خانواده ای ه ستین شما!همتون همیشه اماده قهرید!بیا بریم مامان جان خودم میارم برات!
    -نمیخواد بشین...الان اون بچه تو شکمت یه چیزیش میشه!صدتا سر پرست پیدا میکنه!!!
    
    -فکر کردی پدر نظر خواهی میکنه؟!رفتن؟!
    ارمان-رفتن که دیگه بر نگردن...!مهارتت کم شده ها....فهمیدن عمدی بود!وای چهره پدر خیلی با مزه شده بود!
    روژان-بابا!پدربزرگ دقیقا پشت سرته!
    پدر-واقعا باید به خودم تبریک بگم!بچه هام یکی از یکی بهتر!
    روژان-پدر بزرگ...شما که همیشه میگین خیلی بدن!
    -ارمان جان!فکر میکنم پدر میخواد با من تنها حرف بزنه...بچتو وردار ببر بیرون...!
    وقتی که تنها شدیم گفتم-پدر!تقصیر من نیست...من بهتون گفتم نمیخوام ازدواج کنم....!
    پدر-شیش ساله داری اینو میگی!درستم که تموم شد...!نکنه منتظر شاهزاده سوار بر اسب سفیدی؟!
    اره منتظرشم...!امروز دیدمش!!!ذهنمو منحرف کردم و حرفمو زدم...
    -فکر نکنم وقتی که از مامان خواستگاری کردین وضعیتتون شباهتی به الان داشته بود!شما هم شاهزاده سوار بر اسب سفید نبودین....!تنها ویژگیتون این بود که مامان دوستون داشت....!غیر ازینه؟!
    از کنار نگاه متعجبش گذشتم و به بالا رفتم....درو قفل کردم و پشتش نشستم...به این فکر کردم که چجوری بعد از 6 سال باید دوباره با کسی که عاشقانه دوسش داشتم یه جا کار میکردمو جلوی عشقمو میگرفتم؟!یاد نقشه ای که به 8/5 داده بودم افتادم و خندم گرفت و خودم شروع کردم!دوباره یاد محل سکونتش اقتادم...اون چرا باید اصفهان مونده باشه... ؟!بعد از دوسال میتونست راحت انتقالی بگیره و بره مشهد...حالا درسشم همین جا خوند اما برای کار....؟!درست کمی قبل ازینکه دیوونه شم از اتاق بیرون رفتم و داخل دستشویی ابی به سر و صورتم زدم....به دختری که 6 ساله داره با یه عکس که اونم بزور کش رفته زندگی میکنه نگاه کردم....واقعا شباهتی به 6 سال پیش نداشتم...!
    *****
    -خوب
    بچه ها...درست شد...فهمیدید؟!
    همه-بله...
    -خوبه...کلاس ازاده فقط صداتون نره بالا!
    اریا داد زد-من از همتون 5 نمره کم میکنم...!
    -بچه ها ساکت باشید من برم بیرون و بیام...
    رفتم داخل8/5
    -اقای اریان فر...صداتون تا اون سر خیابون رفت...چه خبرتونه؟!
    

    اریا-یعنی میخواید بگید شما نمیدونید اینجا چه خبره!
    وای پونزا...!بدبخت شدیم...!
    نگاهموازش دزدیدم-نه نمیدونم...!
    اریا-بسیار خوب تشریف بیارید بیرون تا معلوم بشه!
    رفتیم بیرون و من به دیوار تکیه دادم...اونم یکی از دستاشو کنار گوشم روی دیوار گذاشت...
    اریا-که نمیدونی اره؟!
    -اقای اریان فر یکی میبینتمون.... نه نمیدونم!
    اریا-همیشه چشمات لوت میدن...اون شب عروسی برادرتم که گفتی فرید و بهراد دوست پسراتن باور نکردم...!واقعا برات متاسفم که با چندتا دختر13,14 ساله همدست شدی تا سربه سر من بذارن...!
    خرد شدم...تحقیر شدم..وای...!غرورم...شکست...!
    کلافه دستی توی موهاش کشید و رفت داخل کلاسش...زنگ خورد و منم بدون این که وسایلمو جمع کنم رفتم داخل دفتر...فرناز از همون اول شروع کرد به گلایه از مادرشوهرش و این که با کامران دعوا کرده...گوشیم زنگ خورد
    کامران بود-سلام.فرناز اونجاست؟!
    -اره اینجاست فقط زیاد حوصله حرف زدن نداره ظهر بیا خونه ما باهاش حرف بزن...خدافظ...!
    قطع کردم-عاشق دلخسته زن ذلیلت بود!
    ****
    -زینگ...
    وسایلامو برداشتمو به سمت ماشینم براه افتادم...استارت زدم...همون موقع کسی به پنجرم میکوبه...سرمو بالا اوردم...اریا بود...!‌شیشه رو دادم پایین...
    -بله؟!
    اریا-پنچری!
    -خوب
    یدکدارم الان عوض....
    میپره وسط حرفم-4 تاش پنچره...!
    با ناباوری پیاده شدم و چرخی دور ماشین زدم...وای نه!فرنازم که با عاشق دلخستش رفت...!
    اریا-میخوای من برسونمت؟!
    میخواستم مخالفت کنم اما...دیدم این موقع تاکسی هم پیدا نمیشه...!قبول کردم و سوار ماشینش شدم...یکمی که از مدرسه دور شدیم پرسید
    اریا-من...واقعا نمیخواستم اونطوری...عصبنای شدم بودم...معذ...
    -نیازیبه عذر خواهی نیست!من باید معذرت خواهی کنم...ببخشید...!
    اریا-گرچه اگه بتونم تلافی میکنم...اما عذرخواهیتو میپذیرم...!!!
    با حرص رومو به سمت پنجره گردوندم...روش خیلی زیاد بود...خیلی!به خونه که رسیدیم روژان در حیاط رو باز کرد و اومد توی کوچه...!اخه بگو بچه تو این سرما مریض میشی!درو باز کردم که برم پایین...روژان مشکوک به من و اریا نگاه میکرد و به سمتمون میومد...
    روژان-خانوم حسینی...اقای شریفی زنگ زده جواب میخواد!
    -خانوم شریفی کوچیک جواب چیو...؟!نه...!
    روژان-جواب خواستگاریو دیگه...!پدربزرگم بهش گفت که فکر میکنه جواب تو مثبته...!
    دادزدم-چی؟!؟!؟!
    اریا-مبارکه!
    -چی چیو مبارکه...!
    روژان-اع عمه اونجارو نگا...فرناز و عمو کامی...!
    اریا-این...این استاد فرید نیست...؟!
    -چرا...چرا خودشه...ممنون که منو رسوندی...خدافظ...!
    از ماشین پیاده شدم و داخل خونه رفتم...توی راه حیاط روژان پرسید
    روژان-عمه...اون اقاهه کی بود...؟!
    -به تو ربطی نداره...به هیچکسم هیچی نمیگی فهمیدی؟!
    با بغض سر تکون داد...اما الان هیچی جز اون جواب لعنتی برام مهم نبود...!وارد سالن شدم...ترانه تازه از سفر برگشته بود...روژان توی بغل پری فرو رفت...
    پری-بهشگفتی؟!
    روژان با بغض سر تکون داد...
    -پدر کجاست...

درباره : ع , رمان عشق فیزیکی ,
بازدید : 424 تاریخ : پنجشنبه 04 آذر 1395 زمان : 14:16 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,672
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 748
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,672
  • بازدید ماه : 2,672
  • بازدید سال : 2,672
  • بازدید کلی : 11,709,244
  • مطالب