close
مجتمع فنی تهران
رمان عشق فیزیکی قسمت سوم (آخر)
loading...

رمان فا

ترانه اومد و دستامو گرفت-توی اتاقشه داره با شریفی...    دستامو از دستش کشیدم بیرون و رفتم تو اتاق پدر انتظار ورود بی اجازمو نداشت واسه همین شوکه شد...گوشیو از دستش در اوردم...    -الو...دکترشریفی...    شریفی-سلام دخترم...    -سلام.من دخترشمانیستم...دختر مادرم…

رمان عشق فیزیکی قسمت سوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 626 پنجشنبه 04 آذر 1395 : 14:18 نظرات ()

ترانه اومد و دستامو گرفت-توی اتاقشه داره با شریفی...
    دستامو از دستش کشیدم بیرون و رفتم تو اتاق پدر انتظار ورود بی اجازمو نداشت واسه همین شوکه شد...گوشیو از دستش در اوردم...
    -الو...دکترشریفی...
    شریفی-سلام دخترم...
    -سلام.من دخترشمانیستم...دختر مادرم و پدری هستم که الان داشت با شما حرف میزد...!اقای شریفی من...قصد...ازدواج...ن...دا...رم!امیدوارم فارسیو متوجه بشید...
    شریفی-اما پدرت...
    -پدرم با شما رودروایسی داره...من الان قصد ازدواج ندارم...امیدوارم پسرتون خوشبخت بشه...روز خوش...و گوشید قطع کردم و گذاشتمش روی میز.....................



  
    -این کارو کردم که دیگه هیچ وقت...هیچ وقت جای من حرف نزنید پدر...!
    برگشتم...همه دم در وایساده بودن...کنارشون زدم و رفتم تو اتاقم و درشو قفل کردم...اخ مامان...کاش بودی...کاش...روی تختم دراز کشیدم و به تموم این 6 سالی که فهمیدم اریا رو دوست دارم فکر کردم...به این که وقتی بعد ازون ترم به دانشگاه صنعتی منتقل شدم چقدر دپرس شدم...!
    *****
    اه پس چرا حل نمیشه...بابا من که شکلو برای ده بار کشیدم...وای خدا....مطمئنم فردا همین سوالو ازم میپرسن و من بلد نیستم...!بهتره برم خونه ارمان!
    -پدر؟
    پدر-بله؟
    -من دارم میرم خونه ارمان ...یه مسئله هست میخوام برام حلش کنه...
    پدر که از قضیه شریفی هنوز بعد یک هفته دلخور بود گفت-برو ولی زود برگرد!
    -چشم.
    به سمت خونه ارمان براه افتادم سر کوچه یه وانتی داشت یه سری خرت و پرتو میبرد داخل...لابد برای ساختمون روبروییه!شونه ای بالا انداختم و سرعتمو بیشتر کردم...ماشین و نزدیک خونه ارمان پارک کردم و رفتم داخل...در بالا باز بود...کفشام و دراوردم و داخل شدم...هیچ صدایی نمیومد!یه دفعه یه ادم با یه قیافه وحشتناک جلوم ظاهر شد...جیغی کشیدم و دستمو به دیوار تکیه دادم...
    پری-خاک بر سرم...ارمان واقعا که بچه شدی!حالا این بچه یه چیزی گفت تو باید عملیش کنی؟!خوبی ترنم؟!
    -اره خوبم...
    نگاهی به ارمان انداختم و چشم غره رفتم...
    روژان-عمه!چی میخوای به من بگی؟
    -والا...هیچی!
    روژان-اع مامان دروغ گفتی؟
    پری-نه مامان جان...برو عروسکتو بیار...عمه ببینه...بعد بهت میگه
    -چقدرم که شما عروسک میخرین!ارمان بیا اینجا ببینم...
    پری-ترنم ببین ما میخوایم تو به روژان بگی که من باردارم...
    -وا!خو خودتون بگین!
    پری-حالا تو بگو....زبون بچه هارو بهتر میفهمی!
    ارمان-نه که خودت تو 5 سالگیت موندی!واسه همینه!
    پری-اهارمان!باشه ترنم؟
    -روش فکر میکنم!ارمان تو چیزی از ایینه ها یادت هست؟
    ارمان-اینه؟!اینهچیه؟!
    با درموندگی گفتم-اینه شیشه ایست یه یک طرف انرا جیوه زده اند!
    ارمان-اره اره یادم اومد!
    -افرسن...بیا تصویر جسمی رو که بین کانون و مرکز اینه مقعره رو بکش...
    ارمان مشغول شد و در همون حین روژان سر رسید...
    روژان-عمه ببین عروسکمو چقدر خوشگله!الان بابام میگه پولای منو به باد میدن...
    ارمان با تعجب سرشو اورد بالا
    روژان-وقتی داشتی پول میدادی به اون اقاهه شنیدم!
    ارمان-خدایا ما بچه بودیم....با هزار زحمت یه ماشین برامون میخریدن هزار تومن قیمتش بود!دفعه بعدی که میخریدن چهارسال بعد بود!ببین کارمون به کجا کشیده!
    -راس میگه!
    ارمان-بله راس میگم اما درباره خودم و ارمین و ترانه!
    -پس من چی؟
    

    ارمان-تو ته طغاری بودی و هرچی میخواستی زود فراهم بود!
    -اع اع اع!
    پری-بس کنید!ترنم یه چیزی میخواستی بگی ها!
    -روژان عروسکاتو چقدر دوس داری؟!
    این ترفند بچگیام بود!
    روژان-خیلی!
    -بیشتر از مامان و بابات؟!
    روژان-مطمئنا!
    خندموکنترل کردم و سر ارمانو که از تعجب بالا اومده بود و به سمت برگه هل دادم...
    -دوست داشتی پسر داییت داداشت بود؟
    روژان-اون که تازه بدنیا اومده؟!
    -اره!
    روژان با بی تفاوتی گفت-نه!
    حالا میفهمم چرا اینکارو به عهده من گذاشتن!چون دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردن!
    -اع چرا عمه جان؟
    روژان-نمیزاره شبا بخوابم!
    پری-خیلی خوب برودیگه!
    -اولاز بچتون مجوز های لازم رو بگیرید بعد...
    ارمان-بسه خجالت بکش!توی چی این مشکل داری؟!
    -ببین ما میدونیم که اگر جسم مثلا اینجا باشه...تصویرش یه ویژگی هایی داره...اما وقتی میکشم در نمیاد!
    ارمان-خوب بخاطر اینه که مرکز و کانون ایینه دقیق نیست!
    -هوم...فهمیدم!
    *******
    کنار یه سنگ قبر ایستاده بودم و پدر هم اون طرف نشسته بود...پارچه روی قبر رو کنار زدم...”ارمین حسینی"بعدی...”ترانه حسینی"بعدی....”ارمان حسینی"وای نه...خانوادم!با ناباوری به پدر نگاه کردم...با ناراحتی به من خیره شده بود...!صدایی از پشت سرم گفت:تصادف بوده...
    برگشتم...مامان بود...
    -مامان...
    

    با جیغ از خواب پریدم...صدای مامان تو گوشم اکو میشد...تصادف بوده...تصادف بوده...دستگیره در با شتاب بالا و پایین میشد...
    ارمان-ترنم باز کن...ترنم!
    صدای پری از کنارش اومد-ارمان تورو خدا یه کاری کن درو بشکن...وای خدا...ترنم...
    ارمان-خیلی خوب تو اروم باش...ترنم...
    نمیخواستم جواب بدم...نیاز به تنهایی داشتم...میخواستم بگم برید که صدای معصوم روژان میخکوبم کرد...
    روژان-عمه...عمه درو باز کن...
    صداش بقض داشت...بی اختیار درو باز کردم...پرید توی بغلم-عمه
    -جان عمه...عزیز عمه...
    خواستم درو ببندم که پای ارمان مانع شد...بهش نگاه کردم دهنش که برای زدن حرفی باز شده بود با دیدن چشمام همونجور موند...
    ارمان-ترنم...
    -من خوبم...خیلی خوبم...فقط خواب دیدم همین...
    ارمان-خیلی خوب بیا بیرون...
    -نمیخوام با پدر روبرو شم...
    ارمان -پدر نیست...رفت دبی...برای عقد یک قرارداد...فقط منو....
    حرفشوقطع کردم-مگه بهت نگفتم دیگه نمیخوام وقتایی که پدر نیست اینجا بمونید؟!
    پری-تر...
    -بسه...بسه پریسا...چرا نمیفهمین؟!من حالم خوبه...تنهایی اذیتم نمیکنه...نذارین بیرونتون کنم...خودتون با زبون خوش برید...
    روژان-عمه...منم برم؟!
    -فردا صبح باید برم کلاس تنها میمونی...و گرنه میذاشتم باشی....
    روژان-باشه...
    اونام چیزی نگفتن و...رفتن...
    *****
    *-مامانم...ارمان وای...مامانم...
    ارمانکه دیگه اون ارمان سابق نبود گفت-اروم باش...بشین...
    بهش نگاه کردم-نه ارمان سابق نبود!لباس مشکی...شونه های افتاده...موهای اشفته...چشای گود افتاده...صدای گرفتش...بقض تو گلوش...!همه اینا اون خبر لعنتیو که چند دیقه پیش خانم صابری بهم داد رو تایید میکنه...!
    


    با جیغ از خواب پریدم...صدای مامان تو گوشم اکو میشد...تصادف بوده...تصادف بوده...دستگیره در با شتاب بالا و پایین میشد...
    ارمان-ترنم باز کن...ترنم!
    صدای پری از کنارش اومد-ارمان تورو خدا یه کاری کن درو بشکن...وای خدا...ترنم...
    ارمان-خیلی خوب تو اروم باش...ترنم...
    نمیخواستم جواب بدم...نیاز به تنهایی داشتم...میخواستم بگم برید که صدای معصوم روژان میخکوبم کرد...
    روژان-عمه...عمه درو باز کن...
    صداش بقض داشت...بی اختیار درو باز کردم...پرید توی بغلم-عمه
    -جان عمه...عزیز عمه...
    خواستم درو ببندم که پای ارمان مانع شد...بهش نگاه کردم دهنش که برای زدن حرفی باز شده بود با دیدن چشمام همونجور موند...
    ارمان-ترنم...
    -من خوبم...خیلی خوبم...فقط خواب دیدم همین...
    ارمان-خیلی خوب بیا بیرون...
    -نمیخوام با پدر روبرو شم...
    ارمان -پدر نیست...رفت دبی...برای عقد یک قرارداد...فقط منو....
    حرفشوقطع کردم-مگه بهت نگفتم دیگه نمیخوام وقتایی که پدر نیست اینجا بمونید؟!
    پری-تر...
    -بسه...بسه پریسا...چرا نمیفهمین؟!من حالم خوبه...تنهایی اذیتم نمیکنه...نذارین بیرونتون کنم...خودتون با زبون خوش برید...
    روژان-عمه...منم برم؟!
    -فردا صبح باید برم کلاس تنها میمونی...و گرنه میذاشتم باشی....
    روژان-باشه...
    اونام چیزی نگفتن و...رفتن...
    *****
    *-مامانم...ارمان وای...مامانم...
    ارمانکه دیگه اون ارمان سابق نبود گفت-اروم باش...بشین...
    بهش نگاه کردم-نه ارمان سابق نبود!لباس مشکی...شونه های افتاده...موهای اشفته...چشای گود افتاده...صدای گرفتش...بقض تو گلوش...!همه اینا اون خبر لعنتیو که چند دیقه پیش خانم صابری بهم داد رو تایید میکنه...!
    

    شجاعی-پدرتتو راه برگشت به اصفهان تصادف کرده...
    دیگه چیزی نشنیدم...لیوان اب از دستم افتاد و هزار تیکه شد....با صدای شکستنش ارمان اومد تو...این بود...همین بود...تعبیر خواب دیشب و حس بد امروزم همین بود...به سمت ترمینال براه افتادیم...تا خبر بگیریم از اتوبوسشون...داخل ترمینال چهره اریا رو دیدم...کنار یه دختر جوون.... اما فعلا حال پدرم مهمتر از دلیل وجود اریا اونجا بود!!!ارمین به سمتمون اومد...
    ارمین-ارمان...ارمان میگن نیست...میگن مطمئنا زنده نیستن اما...اما جنازه ای ازشون نمونده...
    ماتم برد...با چشمای گرد شده به دهنش خیره بودم...یه لحظه پاهام شل شد و صدای یا علی شنیدم...
    چشامو باز کردم...روی صندلی نشسته بودم و نور چراغ اذیتم میکرد...سعی کردم به یاد بیارم....خواب...دلشوره...دفتر خاطرات...بیمارستان...تصادف...پدر...پدر!
    -پدر...
    پری-ترنم خوبی؟!
    -پدر...
    پری-اروم باش...اروم...
    توی اغوشش غرق شدم...خودمو خالی کردم و ببی صدا اشک ریختم...عادتم بود...هیچوقت جلوی کس دیگه ای اشک نریختم....
    پری-ارومباش ترنم...عزیزم....بلند شو بریم خونه پاشو...
    رفتیم خونه...رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم...پشتش نشستم...من باید بعد از پدر چیکار کنم...؟!
    پری-ترنم...خواهش میکنم درو باز کن....خودتو حبس کردی که چی...؟!با این کارات پدرت بر میگرده...؟!
    -میخوام تنها باشم پری....خواهش میکنم....
    پری-نمیزارم تنها بمونی...باز کن...
    به ناچار درو باز کردم...
    پری-حالت خوبه...؟!
    -خوبم...بخدا خوبم پریسا...فقط حوصله ندارم و سرم درد میکنه...همین!
    پری-مهمونا الان میرسن...
    -پریسا...خواهش میکنم...از بقیه بپرسی بهت میگن که نمیام....حالام یا برو بیرون...یا حرف نزن و بزار برگه هامو صحیح کنم!
    با تعجب گفت-تو که نمیخوای توی مراسم پدرت بشینی و برگه صحیح کنی؟!
    -چرا دقیقا میخوام همین کارو بکنم...!
    دسته ورقه هامو برداشتم و شروع کردم...بی خیال نیستم...داغم...داغ!پدر درسته که بیشتر اوقات نبود...اما پدرم بود...با خیس شدن برگه روبروم به خودم اومدم...اخه چرا باید این همه بلا سر من بیاد...اون از وضع عاشق شدنم...اینم...
    پری-یه بار که درباره مادرت از ارمان پرسیدم و به مراسم مادرت رسید گفت”:تنها چیزی که برام عجیب بود رفتار ترنم بود...”اون موقع نفهمیدم منظورشو...ولی الان میفهمم...نمیگم خودتو بکش...ولی تو خودتم نریز....اینجوری از غم و غصه میترکی...!
    -من نمیتونم...نمیتونم پر....”با شنیدن صدای عمه بهار مسیر حرفمو عوض کردم"پری برو پایین...یه وقت نگی من بیدارم ها...بگو سرش درد میکرد و خوابید!
    بی حرف رفت پایین...به تصحیح ورقه هام ادامه دادم...یه دسته رو صحیح کرده بودم که دیگه واقعا سردرد امانمو برید و روی تخت دراز کشیدم...
    *****
    -برو کنار ارمان...دیر شد...
    ارمان-میخوای بری که چی بشه؟!هان؟ترنم حالت خوب نیست...ده بفهم لعنتی....!
    -داد کشیدم-اره اره حالم خوب نیست...چون پدرم رفته....چون تنها شدم...برو کنار!
    کنارش زدم و به سمت ماشین براه افتادم....
    صداش از پشت سرم اومد-صبر کن...حداقل بزار برسونمت...!
    باحرص سوار ماشین شدم...تا اونجا هیچ حرفی نزدیم و وقتی هم که رسیدیم بی حرف به سمت دفتر براه افتادم...همه با تعجب نگام میکردن....زیر لب سلامی کردم...رفتم تا نمراتمو تحویل بدم....
    شجاعی-تو...تو اینجا چیکار میکنی...؟!
    -سلام...اینا نمراتمه...یکی از هفتما مونده اونم تا فردا تصحیحشون میکنم و میارم...
    رفتم سر کلاسو بی حوصله دو صفحه درس دادم...و به دفتر برگشتم...شجاعی صدام زد رفتم پیشش
    -بله؟
    

    شجاعی-یه چیزی میگم...رو حرفم حرف نیار...چه حالت خوب باشه و چه بد...دو هفته مرخصی اجباری برات رد کردم...
    -خا...
    شجاعی-گفتم حرف نیار!برگه هاتم بده به فرناز برات صحیح کنه...امروزم دیگه کلاس نداری...بچه ها دارن میرن اردو...
    -میشه منم بیام...؟
    با تعجب گفت-اره...حتما...
    دلم خوش نبود...میخواستم ازون خونه و خاطره هاش فرار کنم...توی این دو هفته باید چیکار کنم...چجوری توی اون خونه دووم بیارم...؟!توی اتوبوس نشستم و به این فکر کردم که چی میتونه ارومم کنه...گریه...؟فریاد...؟!اره...دلم فریاد میخواد....یه فریاد بلند....که به گوش فلک برسه...
    -ترنم خوبی...؟
    -اوهوم...تو خوبی؟!
    فرناز-ترنم چرا هی میری تو فکر...؟!چرا گریه نمیکنی...باور کن تو اون خونه همه نگران تو ان...”نا خوداگاه دستاش روی دهنش قرار گرفت...”نباید میگفتم...
    -نگران من؟من حالم خوبه. ..باور کنین خوبم...!میخوای ثابت کنم؟!
    بلند شدم و رو به بچه ها گفتم-کیا میان اهنگ بخونیم؟!
    همه با تعجب نگام کردن...همه!
    -خوب...انگار کسی نیست...اسم فامیل...؟جرئت...؟نبود...؟!
    تعجبشون بیشتر شد و یهو یکی گفت-اهنگ!
    تایید شد و اونا شروع کردن به خوندن...و من سر جام نشستم...-فهمیدی که حالم خوبه؟!
    فرناز-تو یه چیزیت میشه وا.قعا...!چرا داری از حقیقت فرار میکنی؟!باور کن پدربزرگ...
    -باور کردم...از هیچیم فرار نمیکنم...حتما باید مثل افسانه خودمو بکشم؟!اگر قرار بود از پا در بیام تاحالا اومده بودم!اینارو به اون کسی که هردفعه یکی رو مامور میکنه هم بگو...!
    فرناز-کسی مامو....
    -تفره نرو خواهشا...من که میدونم همه اینا زیر سر ارمین و ارمانه!
    فرناز-اونا نگرانتن...باور کن!
    -دستشون درد نکنه...ولی بگو من دیگه دختر بچه 13 ساله نیستم که بخوان نگرانم باشن....حالا هم اگه دلت میخواد پیاده شو...!
    *****
    روز اول فرار کردم...ازون خونه...ازون خونه که در و دیوارش بوی پدر و مادرمو میده...و دلم هنوز اون فریادو میخواست...برای همین با سرعت مرگباری تا شمال اومدم...و الان نشستم پشت پنجره...گوشیم زنگ خورد...
    -بله؟!
    ارمین-من چی به تو بگم بچه؟!هااان؟!کجایی؟!
    -ویلای شمالم...مزاحم هم نیاز ندارم...خواهش میکنم باز شروع نکن...!اومدم اینجا مزاحم نداشته باشم...!یه هفته هم هستم....گوشیمم خاموشه!
    ارمین-ااگه گوشیتو خاموش کنی میام و به زور برت میگردونم....
    -چرا؟!
    ارمین-چون من میگم...
    -خیلی خوب باشه...
    با حرص گوشیمو قطع کردم و کوبوندمش به دیوار...به ساعت نگاه کردم...2 شب بود... رفتم کنار دریا...روی تخته سنگ نشستم و از خلوت بودن دورم مطمئن شدم...دستمو اطراف دهانم گذاشتم و فریاد زدم...
    -پــــــدر....مامان....خدااااا...خدا...خدا....اخه چرا چرا هرچی دارم و ازم داری میگیری؟!چرا؟!
    یه فکر به ذهنم هجوم اورد... ترسناک بود...اما گزینه خوبی بود...!همه چیز حاظره....دریا...شب...یه حال خراب...فقط چندتا قدم نیازه...!تو دلم از خانوادم معذرت خواهی کردم...کاش...نه...چی مینوشتم...خودم یه پا نامم!!!قدماموبه سمت اب برداشتم...تاسرم زیر اب بودم....چشام بسته شد....
    چشمامو باز کردم و با چندتا سرفه تونستم طبیعی نفس بکشم....بالای سرم یه نفر نشسته بود و هنوز صدای اب به گوش میرسید...چشمام که به تاریکی عادت کرد تونستم چهره نگران اریا رو تشخیص بدم....
    پسش زدم-برو کنار...کی بهت گفت منو نجات بدی؟!
    من تصمیممو گرفته بودم...خودمو متقاعد کرده بودم...نیازی به ناجی نبود...!
    با یه حرکت از جام بلند شدم....
    

    ****دانای کل****
    با حرکت از جایش بلند شد...اریا زیر لب یا ابولفضلی گفت و دستش را بالا اورد...با یک حرکت شتابزده روی گردن ترنم پیاده کرد...ترنم را به ویلای برادرش برد و پتویی روی او انداخت....ساعت 5 صبح بود...و هنوز بیهوش بود!گوشیش را برداشت و به اریانا زنگ زد.
    اریانا-بله؟!
    صدای خواب الود اریانا نشان از خروس بی محل بودنش داشت!
    -اریانا...ببین من زدم تو گردن یکی...الان تقریبا سه ساعته که بیهوشه...
    اریانا که خواب از سرش پریده بود گفت-چیکار کردی؟!زندس؟!کیه؟!وای اریا تو چرا انقدر...
    اریا حرفش را قطع کرد-الان وقت این حرفا نیست...زندس...نبضشو دارم...!
    اریانا-اریا....وای اریا....تا صبح صبر کن...اگه نمرده باشه خودش بهوش میاد...
    اریا بدون پاسخ تماس را قطع کرد...حالا باید جواب خانواده این دختررا چه میداد؟!اما اون جانش را نجات داده بود...جانش را...!شروع به قدم زدن کرد...همیشه این کار از اضطرابش میکاهید...زمانی که پدرش انهارا ترک کرد...نه!الان نباید به این چیزها فکر میکرد...اولش تصمیم این کار را نداشت اما بعد فکر کرد که شاید اگر خانواده اش بدانند بهتر باشد...!شماره ارمان را از زمان دانشجویی داشت....هزار بار با خودش کلنجار رفت اما اخرش نگرانی برای ان دختر غلبه کرد و شماره را لمس کرد...ساعت 6 بود و مسلما ارمان بیدار بود...اری بود!
    ارمان-بله؟!
    -من...من نمیخواستم بزنم...اما...اون داشت خودشو میکشت!
    ارمان-بله؟!چی میگی اقا؟!اشتباه کردی!
    -نه خواهرت داشت غرق میشد...من نجاتش دادم...از اصفهان تا اینجا دنبالش اومدم...وقتی بهوش اومد دوباره میخواست بره تو اب....من...زدم تو گردنش...
    ارمان-ترنم...تو...تو کی هستی؟!
    -اریا اریا ن فر...من فقط...
    ارمان قطع کرد...!فعلا حال خواهرش مهم تر از توجیهات مردی بود که خواهرش را نجات داده بود!بی توجه به نگرانی های پریسا با اولین پرواز که ساعت شش و نیم بود به سمت خواهرش پرواز کرد....
    اریا سرش را میان دستانش گرفته و روی کاناپه کنار ترنم نشسته بود...حالا دو ساعت از زمانی که به ارمان خبر داده بود میگذشت...تغییر خفیفی را احساس کرد...سر چراخند و فهمید تکان از دستان دختری بود که از چند سال پیش به او علاقه پیدا کرده بود...!
    

    ترنم چشمانش را باز کرد و سعی کرد به یاد بیاورد که انجا کجاست...اما چیزی یادش نیامد...چند دقیقه پیش ارمان ادرس ویلای ارین را از اریا گرفته بود...اریا برخواست و کنار کاناپه ای که ترنم روی ان دراز کشیده بود زانو زد
    -خوبی؟نترس...اینجا ویلای برادر منه...داشتی میرفتی تو اب من به گردنت ضربه زدم...الان خوبی؟!
    ترنم-کی گفت هان؟!
    خواست بلند شود که صدای در میخکوبش کرد...اریا رفت در را باز کرد...ارمان بود...خواست توضیحی بدهد که ارمان اریا را پس زد و با سرعتی که به خاطر نداشت در کودکی هم ندیده باشد خودش را به در پذیرایی رساند...وقتی خیالش از ترنم که روی کاناپه نشسته بود و با تعجب به او نگاه میکرد راحت شد به حیاط رفت و با چنگ انداختن به یقه اریا اورا به دیوار چسباند
    ارمان-اگه بهوش نمیومد...تو جوابگو بودی؟!
    اریا-هرچی بگی حق داری...اما داشت خودشو میکشت...اگه غرق میشد تو جوابگو بودی...؟!
    به معنای واقعی کلمه ارمان کم اورد...این وسط تنها مقصر را خواهرش میدانست که حالا در چهارچوب در به انها خیره شده بود...ارمان اریا را رها کرد و ترنم را به سمت ویلایشان برد...
    ترنم-ولم کن...اسیر گیر اوردی؟!
    ارمان-کی به تو خودکشی یاد داد؟هان؟!مامان؟!یا پدر؟!
    -هیچ کس...نه مامان...نه پدر...اما دیگه نمیتونم زندگی کنم....یکبار اون نجاتم داد...بار دوم تو نجاتم میدی...اخرش که کار خودمو میـ...
    سیلی که روی صورتش نشست علاوه بر اینکه حرفش را نیمه تمام گذاشت قلب شکسته شده اش را باز هم بر زمین کوبید...با دلخوری به ارمان نگاه کرد و بی توجه به فریاد هایش سوییچ ماشینش را برداشت و پایش را روی گاز فشار داد...ارمان ماشین نداشت و به او نرسید...حالا باید کجا میرفت؟به ویلا برمیگشت و مواخذه های ارمان را تحمل میکرد...؟!کنار دریا میرفت و کار نیمه تمام دیشبش را تمام میکرد؟!به اصفهان بر میگشت و.... چه میگفت؟!ناگهان خودرا مقابل ویلای برادر اریا دید...در مسیر رفت مسیر را بخاطر سپرده بود...از ماشین پیاده شد و زنگ را فشرد...تا پشیمان شد و خواست برگردد قامت مرد ناجی در چهارچوب در پدیدار شد...
    -سلام...میتونم بیام...تو؟!
    اریا کنار رفت و ترنم وارد شد...روی تاب حیاط نشست و شروع کرد
    -من...اینجام چون...یه تشکر بهت بدهکارم...دیشب اون فکر به سرم زده بود چون واقعا بریده بودم...ولی الان که بهش فکر میکنم به نظرم کار احمقانه ای میاد....یه ذره فکر نکردم که بعد ازینکه من این کارو بکنم چی میشه...راستش...فکر نمیکردم انقدر واسه کسی مهم باشم....انقدر مهم که ارمان کاریو که هیچ کس تو طول زندگیم انجام نداده بود و بکنه....!و اگه الان من این حسو دارم بخاطر اینه که تو منو نجات دادی و ازت ممنونم...
    

    اریا کنارش روی تاب نشست-داغ عزیز خیلی سخته خیلی... اون قدر سخته که حال دیشبتو درک میکنم اما من مثل تو جرئت نداشتم...وقتی پدرم تصادف کرد...دوم راهنمایی بودم...اون شب یه جشن کوچولو تو خونمون برای خواهرم گرفته بودیم...جشن تکلیفش بود خب!پدرم اگه خیلی دیر میومد دیگه 10 خونه بود اما اونشب که قرار بود هشت خونه باشه نیومده بود...اریانا-خواهرمو میگم-ساعت 11 به اصرار مادرم با دلخوری خوابید...و من و ارین که اول دبیرستان بود مادرمو دلداری میدادیم اما خودمونم نگران بودیم...!سابقه نداشت پدرم اونقدر دیر برگرده...گوشیشم در دسترس نبود...اخرش یه ارامش بخش به مادرم دادیم و اون خوابید...ارین رفت بیرون تا به پلیس خبر بده و حدودای 2 شب تلفن خونه زنگ خورد و خبر دادن پدرم با حال وخیم توی بیمارستان بستریه...مجبور شدم به مادرم بگم و بعدم به ارین گفتم...اونا رفتن بیمارستان و من تو خونه موندم که اگه اریانا بیدار شد نترسه...تا صبح نخوابیدم و صبح بعد از رسوندن اریانا به مدرسه رفتم بیمارستان...پدرم زیر عمل دووم نیورد و....”برای فرو دادن بقضش دستی به صورتش کشید...”اینارو گفتم که بدونی تو نیستی فقط که داغ عزیز دیدی....من هستم خیلیای دیگم هستن....من دوبار این حسو تجربه کردم...یکی سر پدرم و بار دوم...بعد از جدایی از تو...ترنم من دوریتو تحمل کردم... توی این دو ماهه چیزی نگفتم چون از واکنشت میترسیدم...اما حالا...هرچه بادا باد!من دوستت دارم ترنم...با همه وجودم...دیشب...من مردم و زنده شدم ترنم!من ...عاشقتم!
    ترنم چشمهایش رابسته بود و بقض داشت....چقدر منتظر شنیدن این حرف از زبانش بود و حالا...نمیدانست خوشحال باشد یا از رفتن پدرش ناراحت...!
    ترنم-من...من...من الان....تو....منم دوست دارم!
    اریا شوکه شد!هرچه او مقدمه چینی کرد...ترنم مانند ریختن یک سطل اب یخ به عشقش اعتراف کرد!
    ***ترنم****
    از خونه برادر اریا بیرون اومدم و نفس عمیقی کشیدم...در ویلا رو باز کردم و داخل شدم...ارمان با ساعدی روی چشماش روی تخت دراز کشیده بود...اروم میخواستم از کنارش رد شم که...دستمو گرفت....نفس عمیقی کشیدم و...بیدار بود!
    ارمان-کجا بودی؟!
    باید میگفتم کجا بودم؟!-تو شهر دور زدم...
    بلند شد و جلوم ایستاد...با یاد اوری کاری که دیشب میخواستم بکنم سرمو پایین انداختم....
    ارمان-صبح عصبانی شدم...ببخشید....
    -دیشب....
    دستشوگذاشت روی لبهام-دیگه دربارش حرف نمیزنیم باشه؟!
    لبهام کش اومد ازینکه دلخور نبود!سرمو تکون دادم....
    ارمان-شنبه مراسم پدره...من باید برم ولی تو اگه میخوای بمونی بمون...ولی به جان جفت بچه هام فکر نامربوطی به ذهنت بیاد کاری میکنم هیچ وقت یادت نره فهمیدی؟!
    -بله اقای خشن...
    کفشاشوپوشید و سوییچ ماشینو ازم گرفت...بچه پررو...
    ارمان-پری کلافم کرده از بس زنگ زده....خدافظ...حرفام یادت نره...
    بدون ناهار روی تخت دراز کشیدم...وقتی بیدار شدم دم غروب بود...هوف....ییادمه یه دبیر دینی داشتیم میگفت"هیچ وقت جوری نخوابید که وقتی بیدار میشین خورشید در حال غروب باشه...دیوانه میشین!”پوزخندی زدم...من دیوانه بودم...دیوانه مردی که صبح به عشقش اعتراف کرد!لبخندی روی لبم نشست و با احساس گشنگی چهرم درهم شد...ارمان خدا بگم چیکارت نکنه...ماشین منو بردی!پیاده شروع کردم قدم زدن و به اولین فست فودی که رسیدم داخل شدم...با کمال تعجب عکس اریا و میلادو دیدم که پشت پیشخوان داشتن با هم حرف میزدن...
    -اهم...اهم....
    میلاد از همون پشت گفت-خوش امدین خانم الان خدمتتون میرسم...
    ازپشت پیشخوان اومدن بیرون و با تعجب نگام کردن...درست عین پت و مت!
    -من یک عدد پیتزا مخصوص میخوام...
    میلاد-بله بفرمایید بشینید براتون میارم...
    نشستم پشت یکی از میزها و زیر چشمی اریا رو نگاه کردم که داشت منو نگاه میکرد...
    -هی اقاهه با نگاه نمیشه حرف زدا...
    اریا-شام نمیخوای؟!
    -چرا دیشب تا حالا چیزی نخوردم...
    اریا-میلاد بجنب...یکیم برا من بزن
    میلاد داد زد-باشه...
    میلاد که غذاهارو اورد اریا اومد روی صندلی روبروی من نشست...سعی کردم بهش نگاه نکنم و غذامو بخورم...اما بهم زل زده بود...معذب بودم...با نگام غفلگیرش کردم...اما کم نیورد و بهم لبخند زد...به ادامه غذا خوردنم مشغول شدم...اخرم طاقت نیوردم و پیتزا رو پرت کردم تو جعبه...با تعجب نگام کرد...
    -چیه...؟!بابا خوب زل زدی بهم نمیتونم غذامو بخورم...!
    خنده ریزی کرد و به اطراف نگاه کرد...اما بازم زیر چشمی منو میپایید....عجبا...انگار میخوام فرار کنم...غذام که تموم شد بهش نگاه کردم...
    -خوب؟!
    اریا-به جمالت...من هرچی لازم بود و بهت گفتم....
    -نه دلم میخواد از اولش بگی...اول اول اولش...!
    

    اریا-باشه....حتما اولین روز و یادت هست توی دانشگاه...تو و فرناز دیر اومدین...وقتی نشستین من شروع کردم به مزه پرونی...من و دوستام زیاد تعجب کردیم!تو و فرناز فامیلیتون با جدی ترین استاد دانشگاه یکی بود...اوایل زیاد توجه نکردم....اما دیدم کم کم داری ازم جلو میزنی توی درس و دلم میخواست روتو کم کنم....برای همین بعد از چندسال شروع کردم درس خوندن....خودمم تعجب کردم چه برسه به دوستام...!همون موقع ها بود که نگارو نزدیکتون کردیم....چون خیلی حرصمون میدادین!!!خلاصه این شد که جای روغن موتورت اب لیمو ریختیم...و مجبورت کنیم. سوار ماشین ما شی....البته واقعا قصد بدی نداشتیم...و فقط میخواستیم غرورتو بشکنیم...که یهو استاد بداخلاق دانشگاه عین اجل معلق پیداش شد...
    با یاداوری اونروز خنده ای روی لبم اومد...
    ادامه داد-تقریباهمه نقشه هامون بر اب شده بود...اما حداقل ماشینتو که خراب کرده بودیم!اونروز خورد تو ذوقم...اون موقع فکر میکردم به خاطر این بوده که نتونستم حالتو درست بگیرم اما...بعدافهمیدم به خاطر اینه که استاد حسینی تورو زیر نظر داره...شایدخودتم نفهمیده باشی اما تو دانشگاه همیشه مواظبت بود...تقریبا هر جا تو بودی می شد وجود اونم حس کرد!بعدم که...تو یه سطل اب رو من خالی کردی و تا تونستی بهم خندیدی!
    -وای اخه نمیدونی چقدر قیافت با مزه شده بود...کاش ازت فیلم گرفت...
    با چشم غرش ساکت شدم و سینمو صاف کردم...
    اریا-بعدم قضیه امتحان که تو با اختلاف نیم نمره از من بیشتر شدی و بعدم...اون سفر...با این که به زادگاه خودم رفته بودم ولی حتی فکرشم نمیکردم انقدر برام پر هیجان باشه!اولین اتفاقم دیر رسیدنتون و اومدنتون تو اتوبوس پسرا بود...نارضایتی کاملا تو چهره استاد حسینی مشهود بود...دیگه واقعا مطمئن شده بودم یه رابطه ای بینتون هست...و هرچی فکر میکردم به یه نتیجه میرسیدم...یه دختر عمو و پسر عمو که قراره باهم ازدواج کنن... حتی فکرمم به سمت خواهر برادریتون نمیرفت...!
    بابا عجب خیال پردازیه این....چه رابطه ها که نچیده...!
    اریا-شب اول که برای والیبال بیدار شدیم...دوستات اومدن و با ترس به استاد حسینی گفتن که تو نیسی...گوشیتو جا گذاشتی و از ساعتی که باید برمیگشتی خیلی گذشته...استاد خیلی کلافه شد...انگار یه امانتی مهمیو گم کرده باشه هی اینور و اونور میرفت و نمیدونست چیکار کنه....هی راه میرفت و تو خیالش برات خط و نشون میکشید...منم حالم بهتر ازون نبود....از یه طرف ناخوداگاه نگرانت شده و بودم و از یه طرف نگرانی استاد برام قابل هضم نبود...!شاید برا سوال پیش اومده باشه که من که خونه و خانوادم تو مشهدن چرا تو خوابگاهموندم....
    بهم نگاه کرد...با اشتیاق سر تکون دادم...
    -معمولا به خونه نمیرفتم چون جوش برام کسل کننده بود...یا مادرم داشت بهم غر ازدواجو میزد...یا خواهرم...اون که دیگه خدای غر بود...!نه این که دوسشون نداشته باشما...نه!خیلیم دوسشون دارم...اما...پیش دوستام بیشتر حال میکردم دیگه...اون شب بی حوصله به خونه رفتم...جواب سر بالا به مادرم دادم و تا صبح خوابم نبرد...همش تو فکر تو بودم....غافل ازینکه تو فقط چند متر اون طرفتر خوابیده بودی....صبح که برت گردوندم خوابگاه بازم به شکام درباره تو و ارمان اضافه شد...خدا میدونه وقتی فهمیدم برادرته میخواستم سراتونو بهم بکوبونم!!!از بس که حرصم دادین...اما روز بعدش حرف دو نفر دیگه پیش اومد...فرید و بهراد!!!بعد ازون سفر فهمیدم که یه حسایی بهت دارم...و میخواستم یه جوری شب عروسی برادرت بهت بگم و البته که یه تصمیم ناگهانی بود....چون ما نمیدونستیم داریم جایی میریم که توهم هستی!اما بازم حرف فرید و بهراد پیش اومد و دهن من بسته شد!دوستت داشتما اما سر اون دختر سیریش بدجوری عصبیم کردی و بعدم حرفاتو درباره ازدواج و فرید باور کردم...توی عید هی با خودم کلنجار میرفتم که تورو فراموش کنم...چون...بالاخره تو شوهر داشتی!
    -خوب گولت زدما....
    اریا چشم غره ای بهم رفت-سال بعدم که تو و داداشت یهویی باهم از دانشگاه اصفهان رفتین...چقدر خودمو لعنت کردم که شب عروسی چرا ادرس خونتونو حفظ نکردم....نگار که حال و روزمو دید کل ماجرای تو و فرید و خانوادتونو برام تعریف کرد و گفت که گوشیش فلش شده و هیچ شماره ای نه از تو و نه از فرناز نداره...
    -پس اونروز توی مدرسه بلوف زدی که شب عروسی خودت فهمیدی؟!
    با خنده گفت-اره باور کردی؟!از این 6 سالم که هیچی نپرس...شده بودم یه ربات...که فقط درس میخوند....بعد از تموم کردن درسم حالم بدتر شده بود و تویه خونه مجردیای اینجا زندگی میکردم...ارین چندبار اومد تا برم گردونه مشهد اما من قسم خورده بودم اینجا بمونم....تا اینکه از طریق یه اشنا متوجه شدم یه مدرسه دخترونه دبیر فیزیک نیاز داره....گفتم لااقل بهتر از هیچیه...اومدم. و....تو اونجا بودی....انگار دنیارو بهم دادن....
    کیلو کیلو قند تو دلم اب میشد....
    اریا-برای اینکه یه خورده اروم شی....از مرگ پدرت بگو...
    -یه اتوبوس...که از مشهد به اصفهان برمیگشته تصادف میکنه و همه میمیرن...حتی جنازه هاشونم نیست...اصلا پدر من اهل مسافرت با اتوبوس نبود...اصلا اون موقع باید توی دبی میبود نه مشهد!
    اریا-کی؟
    
    -همون روزی که تو ترمینال منو دیدی...حدودای هشت صبح...
    تعجب کرده بود...گوشیشو دراورد و به شماره ای زنگ زد...
    اریا-سلام اریانا...خوبم...تو هم که همیشه خوشی...ببین الان زنده ای دیگه؟!...با چه اتوبوسی اومدی اصفهان؟!...خدافظ...
    رو به من گفت-پدرت با چه اتوبوسی اومده اصفهان؟!
    -.....
    اریا-پس روح خواهرم بود که داشت با من حرف میزد الان؟!خواهر من دقیقا باهمون اتوبوس به اصفهان اومده و... این یعنی....
    با بهت وسط حرفش پریدم-اون اتوبوس اصلا تصادف نکرده....من همین الان باید برم اصفهان...اصلا پدر من الان کجاست....چه بلایی سرش اومده...؟!
    ******
    با بهت به مرد روبرم خیره بودم...این واقعا پدر من بود؟!حرفای صادقی -دوست پدر-توی گوشم اکو میشد....
    -چطور تونستین پدر؟!این همه سال به همه ما دروغ بگین...؟!به نزدیکترین کسانتون؟!به بچه هاتون...؟!من داشتم خودمو میکشتم پدر!
    پدر-این شغل من بود...محرمانه بود شغل من!
    -قابل هضم نیست برام...نیست...!
    کیفمو برداشتم و به سمت در خروجی براه افتادم...ارمان کیفمو کشید...خشک بهش نگاه کردم...
    پدر-ولش کن ارمان...بزار بره...
    کیفم شل شد...به راهم ادامه دادم...توی خیابونا قدم میزدم و فکر میکردم...یعنی مادرم میدونست؟!اریا پیام داد"کجایی؟!نیم ساعت دیگه کنار زاینده رود"بدون جواب دادن به سمت زاینده رود براه افتادم...نگاهم به خشکی افتاد و اه از نهادم بلند شد....کنارش نشستم...
    -سلام...
    با خشم به طرفم برگشت....
    اریا-معلوم هست کجایی تو؟!از دیشب تاحالا همه تماسامو ریجکت کردی....جواب پیامامم نمیدی...”لحنش ملایم شد"ترنم...حالت خوبه؟!
    گریم شروع شد-نه خوب نیستم...نمیدونم باید چه حسی داشته باشم...خوشحال باشم ازینکه پدرم زندس یا ناراحت ازینکه یه عمره بهم دروغ گفته....این که تاجر نیست....
    اریا-گریه نکن ترنم...گریه نکن...اروم باش...با ارامش تعریف کن که چی شده...
    -از وقتی که از شمال برگشتیم...با ارمان و ارمین افتادیم دنبال کارهاش...صادقی دوهفته معطلمون کرد....اما دیشب گفت که بیاین به این ادرس...ماهم رفتیم همه باهم...اونم واقعیتو گفت...گفت که پدر در اصل یه پلیس امنیت ملیه... البته اون همیشه نظارت میکرده خطری براش نداشته...تا این که سر یه عملیات مجبور میشن از خودش استفاده کنن...وانمود کردن مرده تا بتونن بهتر کارشونو انجام بدن...اونا به ما دروغ گفتن که...که امنیت کشور برقرار باشه...من...
    صدای محکمی حرفمو قطع کرد...
    -تواینجا چکار میکنی؟!
    با تعجب برگشتمو چهره ارمان و تو تاریکی تشخیص دادم...
    -من...
    ارمان-بروتو ماشین من...
    بی حرف به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم...اونم بلافاصله بعد از من سوار شد...
    ارمان-دوسش داری؟
    -هان؟...نه... یعنی...
    ارمان-دوسش داری!!!اونم تورو دوست داره؟!
    سرمو پایین انداختم....
    ارمان-باید با پدر حرف بزنی....
    سکوت کردم...درسته...باید باهاش حرف بزنم...هم با پدر هم با...اریا!
    ****
    به خودم توی ایینه نگاه کردم...لبخندی زدم...کاش مامانم اینجا بود...
    پری-تری بدو....اقاتون دم دره ها...
    لبخندی زدم...اقامون...!با این حال گفتم-تری عمته!
    شنلمو روی سرم انداختم و با کمک پری از پله های ارایشگاه پایین اومدم...چشمام بسته بود...هنوز ندیده بودمش...نفس عمیقی کشیدم و چشمامو باز کردم...!



    پایان نگارش:95/4/27. ساعت 3:18 دقیقه صبح
    پایان تایپ:95/61. ساعت:1:43 دقیقه صبح

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,828
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,709
  • بازدید ماه : 44,156
  • بازدید سال : 317,592
  • بازدید کلی : 11,814,732