close
مجتمع فنی تهران
رمان فراز نیاز قسمت اول
loading...

رمان فا

نام رمان:فراز نیاز    نام نویسنده:meli00    ژانر:غمگین..احساسی..عاشقانه..شاد    خلاصه:    داستان در مورد زندگی دختری…

رمان فراز نیاز قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 263 جمعه 05 آذر 1395 : 9:49 نظرات ()

نام رمان:فراز نیاز

    نام نویسنده:meli00

    ژانر:غمگین..احساسی..عاشقانه..شاد

    خلاصه:
    داستان در مورد زندگی دختری به اسم آوا هستش..آوا در یک خانواده ی ثروتمند به دنیا اومده و دو برادر به اسم آوش و آیین داره..تک دختر خانواده هست و البته بچه ی آخر..آوا وابستگی شدیدی به خانواده اش دارد..در اثر یک اتفاق که برای پدر و مادر آوا پیش می آید آوا تا مدتی افسرده میشود..بعد از مدتی با آوش بر سر مسئله ای اختلاف پیدا می کند و خانه را ترک می کند و این شروعی تلخ و در حین حال دل نشین برای آواست..
 
    تنها که باشی!
    شطرنج در تمام زندگی ات رسوخ می کند!
    تا یادت بماند..!
    هرگز..!
    پایت را از بی کسی هایت درازتر نکنی!
    شطرنج یعنی؛
    طوری محاصره می شوی..!
    که با هر قدم..!
    خودت را یک بار از دست می دهی..!
    باورم کن..!
    من همان دختریم که با هربار شکست باز سر پای خود ایستاده..!
    همان دختری که زندگیش را به دست باد سپرد..!
    دختری از جنس شیشه..!
    دختری از جنس غرور..!
    دختری ظریف..!
    قوی..!
    دختری که او را گناهکار می خوانند..!
    آری..!
    من همان دخترم..!
    من..!
    آوا هستم ..!
    ..............................



  
    ______________________________
    ساعت 8:15 بود و دوتامون مطمعن بودیم به دلیل تاخیرمون به دست شریفی معاخذه میشیم..بالاخره رسیدیم به در کلاس و چند ثانیه صبر کردیم تا نفسمون بالا بیاد..تمنا در زد و اول رفت تو.منم دستی به مغنعم کشیدم و با اعتماد به نفس کامل وارد شدم.نگاهم افتاد به استاد شریفی..یا باب الحوایج..این چرا اینقدر ترسناک شده..چنان اخمی کرده بود که نگو..تمنا بیچاره با مِن و مِن گفت:
    _س..سلام استاد
    اما من با کمال پررویی گفتم:
    _به به سلام بر استاد شریفی بزرگ..خوبین؟خوشین؟بدون ما خوش میگذره؟
    با این حرفم کلاس رفت رو هوا.شریفی خندش گرفت اما سریع روشو کرد اونطرف و خودشو جمع و جور کرد و دوباره با اخم برگشت طرف بچه ها و گفت:
    _ساکت
    همه ساکت شدن و خودشونو جمع و جور کردن..اما من با یه لبخند پررنگ بهش زل زده بودم..صورتشو کرد طرف من و گفت:
    _علیک سلام خانم تهرانی نسب..این بار چندمتونه که دیر می کنید؟؟
    شروع کردم به شمردن انگشتام .. بچه ها تک و توک ریز ریز میخندیدن..در آخر برگشتم طرف شریفی و با پررویی گفتم:
    _۸ بار استاد..دقیقا ۸ بار حالا چطور؟ چیزی شده؟
    با اخم گفت:
    _تا حالا دختری به زبون درازی و گستاخی تو ندیدم..
    _چاکریم اوستا
    با تعجب زل زد به من. جو کلاس رو به طور کلی عوض کرده بودم..بیخیال رفتم نشستم سر صندلی و شروع کردم به ضرب گرفتن روی میز..تمنا وسط کلاس ایستاده بود و مثل شریفی زل زده بود به من..دیدم نخیر باید خودم دست به کار بشم..رفتم سمت تمنا دستشو کشیدم و بردمش سمت دو تا صندلی خالی کنار هم.تک سرفه ای کردم تا شریفی به خودش بیاد.خودشو جمع و جور کرد.اخم کرد و همونطور که نیرفت سمت تخته گفت:
    _به هر حال بار آخرت باشه..۸بار کم نیست خیلی هم زیاده حواستو جمع کن..
    شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    _اوکی اوستا
    اینبار خودشم خندش گرفت و زیر لب یه چیزی مثل لا اله الل لا گفت و درس رو شروع کرد.شیطون و تخس بودم اما خرخون.شاگرد اولی بودم واسه خودم.تمام مدت حواسم به درس بود و یادداشت برداری میکردم..آرزوم این بود مثل دوتا برادرم آیین و آوش شخص مهمی بشم.آوش 34 سالش بود و تو شرکت پدرم به عنوان مدیر عامل کار میکرد.آیین برادر دوم من 29 سالش بود و دندانپزشک بود.رشته ی من هم معماری بود...21 سالم بود و تو یکی از بهترین دانشگاه های تهران درس میخوندم.
    

    کلاس که تموم شد داشتم میمردم..واقعا خسته شده بودم..دست تمنا رو گرفتمو با خودم کشیدم تا از کلاس بریم بیرون..اما طبق معمول صدای خرمگس همیشگی مانع شد..
    _به به...ببین کی اینجاست..سرکار خانم تهرانی نسب...حال شما¿..احوال شما¿
    برگشتم طرف صدا..بلههه..خودش بود..نگاهی به تیپش انداختم..کفش کالجی مشکی..شلوار کتون مشکی..پیرهن سرمه ای که آستیناشو بالا زده بود ... ته ریشش و چشمای سبزش هم جذابیتش رو بیشتر کرده بودند..خدا وکیلی اینم خوب چیزیه ها..خوش تیپه خیلی..°°به تو چه آخه..خوشگله که هست..تو رو سَنَنَه¿ خوشگله که خوشگله مبارک صاحبش باشه°°حالا نمیشه مال من باشه¿یعنی صاحبش من باشم¿°°ججججججااااننننن¿¿¿°°آغا هیچی هیچی شوخی کردم بیخیال...
    اخمی روی پیشونیم نشوندم و گفتم:
    _علیک سلام آقای آبتین بازرگان..امرتون¿¡
    آبتین_آوا خانوم میدونستین با اخم خیلی خوشگل میشین¿¿
    ججججددددی¿¿خوشگل میشم¿¿قر قر قر قر...من خوشگلمممم از همه سرمممم..°°باز این ذوق کرد°°اوپس ببخشید خب یدفعه هیجان زده شدم...
    اخممو غلیظ تر کردمو گفتم:
    _حد خودتو بدون آقا آبتین لطفا..
    فاصله ی بینمونو پر کرد و با یه لبخند موزیانه گفت:
    _اگه ندونم چی میشه آوایی¿¿
    کوفت و آوایی درد و آوایی..حناق بگیری الهی..فقط خاله هامو دایی هامو بچه هاشونو دوستامو مامی و ددی و آوش و آیین و ...صبر کن ببینم این که شد همه!!!°°خاکککک°°..آوای درونم خفهههه.
    _تو به چه حقی به من میگی آوایی؟؟
    آبتین_آوایی آوایی آوایی..
    لا اله الل لا...آی دلم میخواد این ناخنای خوشگلمو بکنم تو اون چشای زشتش..ای خدا این آخر منو دق میده...وقتی دید تونسته حرصمو در بیاره لبخندشو پررنگ تر کرد و گفت:
    _آوایییییی
    


    نگاش کن تورو خدا عین بچه ها وایساده با من بحث میکنه...از هیکل و سن و قدشم خجالت نمیکشه...
    _ببین آقا پسر حد خودتو بدون و پاتو از گلیمت درازتر نکن وگرنه برات بد میشه..
    هنوز هم با پررویی میخندید..
    آبتین_آوایی جون جون
    میدونستم اگه بیشتر بدونم حتما چشاشو از دست میده واسه همین دست تمنا رو کشیدم و اومدیم از کلاس بیرون..تمنا ریز ریز میخندید..منم که اعصابم خورررد..دیگه هیچی..برگشتم طرفش و گفتم:
    _تمنا میدونی وقتی عصبانیم به بَنی بشری رحم نمیکنم..
    تمنا_اوکی اوکی ..آروم باش..ریلکس ریلکس..آفرین آروم..آرومتر
    حمله کردم سمتش که پا به فرار گذاشت..بعد از اینکه گرفتمشو بهش زدم رفتیم کافه..وارد که شدیم با نگاهمون کل کافه رو کنجکاوانه نگاه کردیم..اکیپ خودمونو پیدا کردیم و رفتیم سمتشون..بیتا و ساینا و تمنا و من یه اکیپ بودیم..بیتا نسکافه..ساینا قهوه..منو تمنا هم قهوه..مشغول شوخی و خنده بودیم که گروه خرمگسان وارد شدند..آرمین سلیمی..رادین ممتاز..امید ماندگار و آخرین عضو گروه که دلم میخواد چشاشو از کاسه در بیارم،جناب آقای به ظاهر محترم،آبتین بازرگان..با دیدن ما لبخندی زدند و به سمتمون اومدن..سریع صاف نشستمو اخم کردم..آبتین با اعتماد به نفس کامل اومد جلو وگفت:
    _هِلو مادمازلا
    بعد از اون هم پسرا سلام کردن..بچه ها جواب سلام همشونو با خوش رویی دادن اما من به زوووورر یه سلام خشک و خالی کردم..اونم فقط به خاطر اینکه جواب سلام واجبه..رادین که دید تحویلشون نمیگیرم،گفت:
    _آوا خانوم تحویل نمیگیرن؟
    ای رررووو رو برم..به سنگ پا قزوین گفته مخلصتم داداش برو من جات هستم..اخممو غلیظ تر کردمو با لحنی کاملا سرد و خشک گفتم:
    _دلیل برای تحویل گرفتن شما نمیبینم آقای ممتاز..
    آبتین_رادین جان عزیزم،آوا خانوم راست میگن!!شما که مثل بعضیا نیستی که تحویلت بگیرن..
    به دنبال این حرف چهارتاشون زدن زیر خنده..معنی حرفشو نفهمیدم اما برای اینکه کم نیارم گفتم:
    _شما با اون بعضیا مشکلی دارین آبتین خان؟
    آبتین_نه چه مشکلی..
    پوزخند زدمو جواب دادم:
    _خوبه..آخه باید با هر کی هر جور لایقشه بر خورد کرد..از بچگی همینجوری بودم..عادت نداشتم کم بیارم یا بزارم کسی مسخرم کنه..میخواستم همیشه من پیروز میدون باشم..عادت کرده بودم..به اینکه مغرور باشم..به اینکه همه رو پایین تر از خودم بدونم..این عادتی بوده که تمایلی به ترکش نداشتم ..نگاهم افتاد به آترین..قفسه ی سینش به تندی بالا و پایین میرفت..چشاش قرمز شده بود. یعنی حرفم این قدر سوزوندش؟؟به خودم امیدوار شدم..آخیش حرصشو در آوردم..هنوز دلم خنک نشده بود واسه همین گفتم:
    _حرص نخور عزیزم شیرت خشک میشه!!
    


    بچه ها زدن زیر خنده.آبتین بیشتر عصبانی شد و خم شد رو صورتم.نفس های داغش پوستمو داغ کرده بود...بچه ها داشتن با ترس به منو آبتین نگاه میکردن..اما من ریلکس ریلکس بودم..البته سعی میکردم ریلکس نشون بدم چون داشتم سکته میکردم..چشاش خیلی ترسناک شده بود..
    آبتین_ببین خانم کوچولو مواظب حرف زدنت باش وگرنه...
    با کنجکاوی گفتم:
    _وگرنه چی؟
    لبشو برد نزدیک گوشمو زمزمه وار گفت:
    _وگرنه بعدشو تضمین نمیکنم عزیزم..
    بعد لبخند موزیانه ای زد و به همراه دوستاش از اونجا رفتن....آخیش..یکم دیگه تو اون حالت بودیم سکته میکردم...پسره ی چلغوز یابو..اونروز تا ساعت 3 کلاس داشتم..بعد از رسوندن تمنا رفتم سمت خونه..در حیاط رو با ریموت باز کردم و ماشینو بردم تو.برای مَش حسن و باغبون که مشغول آب دادن به باغچه ها بودن بوقی زدم و ماشین رو بردم تو پارکینگ..با دیدن ماشین آوش سریع ماشینو پارک کردم..کولمو برداشتمو دوییدم سمت خونه..از دم در شروع کردم به اعلام حضور کردن..
    _من اومدممممم...خوشش اومدمممم..صفا آوردم...محفلتون رو نورانی کردم..به به
    مامان با خنده رو به آوش و لاله،همسر آوش گفت:
    _زلزله ی خونه ی ما هم اومد.
    آوش بلند شد و به استقبالم اومد..دستاشو باز کرد و منو به آغوشش دعوت کرد.. دوییدم سمتش و پریدم تو بغلش.گونمو ب*و*س کرد و دورم داد.بعد از آوش لاله با حالت گله گفت:
    _داداششو که میبینه همه رو یادش میره..
    خندیدمو بغلش کردم..بعد از بوسیدن مامان نشستم روی کاناپه ی کنار آوش.
    _خب خب پاریس چطور بود؟
    لاله_عالی.جای همتون مخصوصاً تو وروجک خیلی خالی بود..
    _اون که احتیاج به گفتن نداره همه جا جای خالی من حس میشه..
    آوش و مامان و لاله زدن زیر خنده..
    _خان داداش خوشگلا رو دید زدی؟؟مو بورا..چشم آبیا رو!!
    آوش بلند زد زیر خنده.لاله بهش چشم غره رفت واسه همین ساکت شد..منو کشید تو بغلش و گفت:
    _وروجک دلم برات یذره شده بود..خواهر کوچیکه ی منی که تو..
    _پس من چیم بی معرفت؟؟
    

    با شنیدن این جمله توجه همه به اون جمع شد..
    _به به سلا برمامان نازنینم..زن داداش گلم و خان داداش بی معرفت خودم..چطورین؟؟
    عجب آدمیه!!!..مگه من آدم نیستم؟چرا به من سلام نکرد؟عجبا..
    آوش بلند شد و رفت سمتش..آیینو کشید تو بغلش و گفت:
    _چطوری پسر؟
    آیین_بهتر از شما که نیستیم..بگو ببینم خوشگل دید زدی؟
    این دفعه همه زدن زیر خنده..خوشم میاد منو داداشم تو این مسئله افکارمون یکیه..
    همه مشغول گپ و گفت شدن..آیین و آوش..مامان و لاله..حوصلم سر رفته بود به خاطر همین تصمیم گرفتم برم تو اتاقم..رو به آوش کردم و گفتم:
    _داداش من برم تو اتاقم خیلی خستم..یکم بخوابم بعد میام..
    آیین_آره پاشو برو بخواب که قیافت خیلی ضایع شده..البته دست خودتم نیست کلا قیافت ضایس..
    بالشت کاناپه رو پرت کردم طرفش..تو هوا گرفتشو زبون در آورد..
    آوش که داشت میخندید،گفت:
    _برو عزیزم..برو خوب بخوابی..
    گونه ی آوشو ب*و*س کردم..از لاله و مامان عذرخواهی کردم.واسه ی آیین زبون در آوردم و رفتم بالا تو اتاق..لباسامو در آوردمو شیرجه زدم رو تخت...
    _آوا..آوا..اااا پاشو دیگه..با تواما...آوا پاشو دیگه..
    سرمو کردم زیر بالشت..بالشتو از رو سرم برداشت..
    _اه آوا پاشو دیگه..خودتو لوس نکن..خوابالووو..آوا مردی؟..ای خدایا چه غلطی کنم؟آوا توروخدا پاشو من بی تو میمیرم..
    _تمنا؟؟
    تمنا_ها؟؟
    _تو واقعا آدمی؟؟
    تمنا_وا خب آره دیگه
    _آخه تو بیشتر شبیه فرشته ی عذاب منی..خب چیکار من بدبخت داری تازه خوابم برده بود..ای الهی بمیری از شرت خلاص شم..
    تمنا_وا..شوهرت بمیره..
    _چیکار اون شاهزاده ی خوش قیافه و خوش تیپ داری آخه..اووووم شاهزاده ی من تکه...
    تمنا_هووووق آوا احساسیش نکن که اصلا بهت نمیاد...

    بالشتو برداشتم و حمله کردم بهش..تمنا بهترین دوستم بود..از مهد کودک تا الان که 21 سالمونه با همیم..تا آخر هم با هم میمونیم.. سر شام چندین بار نزدیک بود پاشم آیینو خفه کنم اما آوش نذاشت..اونشب هم هر جوری که بود گذشت و خاطرات خوبی رو برای هممون به ارمغان آورد
    

    روز بعد با ماشین تمنا رفتیم دانشگاه.ماشین رو پارک کرد.پیاده شدیم تو محوطه ی دانشگاه که یه ماشین با سرعت جلوی پای من ترمز کردم..دیوانه ی ابله..کدوم آدم نادونی به تو گواهینامه داده؟خواستم برم سمت در سمت راننده که تمنا دستمو گرفت.
    _ولم کن میخوام برم ازش بپرسم کی بهش گواهینامه داده؟
    در سمت راننده باز و راننده پیاده شد..عینکشو در آورد و .. پوووووف این که همون آبتین خر مگسه..دیوانه ی سه نقطه..در اون سمت راننده هم باز شد و آرمین پیاده شد..آبتین اومد جلو و گفت:
    _سلام خانوما..واقعا متاسفم به خاطر اتفاقی که چند لحظه ی پیش افتاد..
    اوه اوه این آبتینه؟؟چه با ادب شده..چه لفظ قلم میحرفه.بابا جنتلمن..پرستیژت تو حلق دوس دخترات..
    آرمین_سلام بچه ها
    تمنا_سلام آقای سلیمی..سلام آقای بازرگان..
    تمنا کم تحویلشون بگیر..اینا همونایین که تو خلوت پشت سرشون حرف میزنیا...چنان آقا آقا میکنه انگار چه تحفه این..ایششش
    خشک گفتم:
    _سلام
    آرمین به سردی من عادت نداشت.واسه همین یکم جا خورد.اما آبتین که به این بی توجهی ها عادت داشت بهم نزدیک شد.لبخندشو پررنگ تر کرد و طوری که فقط خودم بشنوم،گفت:
    _عزیز دل من چطوره؟
    چشمام هر کدوم شد اندازه ی سکه 100 تومنی!!جان؟عزیز دل من؟یا خود خدا!!این با من بود؟من عزیز دلشم؟آخی نازییی!!قربونم بری!!الهی آبتین خرمگس ...°°آوا باز تو ذوق کردی؟دیوونه داره مسخرت میکنه !! °°
    با تعجب زل زدم بگتو چشمای سبز براقش و گفتم:
    _یبار دیگه جملتو تکرار کن..
    خنده ی ریزی کرد و گفت:
    _بار اولم بود به یه دختر ابراز علاقه میکردم..چطور بود؟؟
    آره میدونم..دلفینا هم پرواز میکنن..جغدا هم شبا میخوابن..تو هم بار اولته به یه دختر ابراز علاقه میکنی..منم که هر روز قربون صدقه ی دوست دخترام میرم..جمع کن بابا..دیگ به دیگ میگه تهدیگ..مرتیکه ی ... استغفرالله!!
    _آره بد نبود..اما غیر منتظره بود عزیزم.
    آبتین_اشکال نداره خوشگل آبتین..بار اول همینجوریه بعدش دوتایی عادت میکنیم.
    زهی خیال باطل..باز من به این رو دادم پررو شد.خواستم دهنمو باز کنم یه چیزی بگم که:
    _ا بچه ها چی پچ پچ میکنین؟بلند بگین منو خانم صمدی هم بشنویم دیگه.
    تمنا ذوق کرد.خاک تو سر توجه ندیدت..خاکککک..با نیش باز گفت:
    _آره بچه ها،آقای سلیمی راست میگن.ما هم کنجکاو شدیم بدونیم شما چی پچ پچ میکنین؟
    تو غلط می کنی.تو شکر می خوری با اون آقای سلیمی جونت..لا اله الل لا....آرمین لبخند ملیحی به تمنا زد.تمنا هم جوابشو با لبخند داد و سرشو انداخت پایین.ای جانم!!مثلا این الان خجالت کشید..البته بلانسبت.حالا این وسط قیافه ی منو آبتین جالب شده بود.دهن دوتامون تا خشتک باز مونده بود و نگاهمون بین آرمین و تمنا رد و بدل می شد.آخر سر همزمان یه نگاه به همدیگه انداختیم و سرامونو انداختیم پایین.ریز ریز شروع کردیم به خندیدن..هر کس جای ما بود خندش می گرفت خب. تمنا و آرمین هی نگاه عشقولانه رد و بدل می کردن.اه بابا فیلم هندیش کردین.تک سرفه ای کردم که به خودشون اومدن.دست تمنا رو کشیدم و با یه خداحافظی سرسری ازشون دور شدیم.وقتی کامل از دیدشون محو شدیم،تمنا رو نشوندم روی یه نیمکت.مات بهم نگاه میکرد که با پس گردنی من به خودش اومد..
    تمنا_باز چته؟؟باز دوباره سگ شدی؟؟
    _ببند بابا سیرابی.من موندم تو کار تو!آخه الاغ چرا اینجوری به پسر مردم نگاه میکنی؟تو که قورتش دادی با اون چشای هیزت...
    سرشو انداخت پایین و لپ هاش گل انداخت.
    _یعنی الان خجالت کشیدی دیگه..آره؟
    تمنا_پ ن پ...
    _آها..آخه نه که بار اولت بود،نفهمیدم.
    به دنبال این حرف سریع بلند شدم و شروع کردم به دویدن..اونم افتاد دنبال من..توی محوطه ی دانشگاه میدوییدیم..برگشتم پشت سرمو نگاه کنم که پام گیر کرد به یه سنگ.نزدیک بود با مخ برم تو زمین که دست یکی دور بازوم محکم حلقه شد..آخیش..بر اون پدرت صلوات..دستت طلا..داشتم با مخ می رفتم توزمینا..خب بزار ببینم این کیه که شده فرشته ی نجات من؟لابد تمناس دیگه کی میتونه به غیر از اون باشه..ای جان الان تمنا فرشته ی نجاتمو ب*و*س میکنم و ازش تشکر میکنم بعد در میرم چون میدونم الان حتما عصبانیه..برگشتم طرف تمنا..اما...
  

    اما همین کہ برگشتم پشت سرم مقدار زیادے آب ریخته شد تو صورتم..منو بگو که میخواستم بوسش کنم و ازش تشکر کنم..تمنای بیشعور...نامرد..بی معرفت...با عصبانیت بهش نگاه کردم..خنده ے ریزے کرد و گفت:
    _حالا بے حساب شدیم..
    حوصله نداشتم بیفتم دنبالش واسه همین بیخیال شدم..تمنا از تو کیفش دستمال در آورد و بهم داد تا صورتمو خشک کنم..
    _چیشده آوا؟
    نگاهی به سمت چپم کردم..آبتین با تعجب به من نگاه میکرد..اوه اوه نگاه کے هم باهاشه..چندش ترین دخترے که تا حالا دیدم..بارانه صادقے..یه دختر جلف و گنده..فقط میتونم بگم به خرس گفته زکے..باورم نمیشد که آبتین با بارانه بگرده..اصن با چه انگیزه ای رفته سمت بارانه..آخه پسر خوب پسر خوشگل پسر خوشتیپ..حیف تو نیست؟بارانه یه مانتو کوتاه مشکی که تا زیر باسنش بود به همراه شلوار لی تنگ سورمه ای و کفش پاشنه 12 سانتی و مقنعه ی کوتاه مشکی پوشیده بود..چنان سایه و رژی زده بود که یه لحظه تو ذهنم دلقک سیرک رو با بارانه مقایسه کردم..اینو با این تیپ چجوری راه دادن تو دانشگاه؟وااا..پس حراست دانشگاه کوووو؟؟...حالا اگه ریزه میزه بود یه چیزی میگفتم از دست حراست در میره ولی اینیکی دیگه با این وَجَناتش کاملا تو دیدهههه..سر لج بارانه لبخند مهربونے نثار آبتین کردم و گفتم:
    _هیچی آبتین جان با تمنا یذره آب بازی کردیم..
    آبتین بیچاره از لحن حرف زدنم جا خورد..اما سریع فهمید چرا اینجوری حرف زدم و گفت:
    _از دست تو و تمنا..
    و یه چشمک زد.با دیدن چشمکش لبخندمو پررنگ تر کردم.بارانه با عصبانیت بازوی آبتین رو محکم کشید و گفت:
    _آبتین،عشقم بریم.
    پشت چشمے برای من نازک کرد و چشم غرہ ای رفت...دختره ی گامبو..چشم غره رو واسه عمت برو...
    آبتین_باشه بارانه..میبینمت آوایی..
    ابروهاشو بالا انداخت و چشمک زد..به زور لبخند زدم و چشمکی نثارش کردم. بارانه و آبتین از ما فاصله گرفتن و دور شدن.تا اونا دور شدن تمنا گفت:
    _آبتین،عشقم بریم..
    دوتامون زدیم زیر خنده و بارانه رو مسخره کردیم.
    اونروز هم یه روز خسته کننده ی دیگه بود که گذشت.وقتی رفتم خونه دنبال مامانم گشتم اما نبود.خیلی خسته بودم،به خاطر همین بیخیال پیدا کردن مامانم شدم.رفتم طبقه ی بالا که توی راه پله با آیین و نامزد ایکبیریش پریسا برخورد کردم.پریسا دستشو دور بازوی آیینانداخته بود و سرش روی شونه ی آیین بود.از پریسا اصلا خوشم نمیومد..با اینکه نامزد برادرم بود اما هیچ دل خوشی ازش نداشتم.نمیدونم واقعا،آیین از چی پریسا خوشش میاد.اصلا در شان خانواده ی ما نیست.پریسا از خانواده ی متوسط رو به پایین بود..آیین براش کیف چرم کفش مارک دار مانتو و پالتو گرون قیمت و گوشی و ... خریده بود و این واقعا جای تاسف داشت.پریسا تا قبل از آشنایی با آیین به معنای واقعی کلمه هیچی نداشت..هیچی!!
    

    از بس آیین لوسش کرده بود و هی فرت و فرت واسش خرج میکرد آن چنان مغرور شده بود که حتی من که دختر هوشنگ تهرانی نسب هستم اینقدر مغرور نیستم.همیشه خودشو پیش مامان و بابا و بقیه مظلوم و مهربون نشون میداد،اما به من که میرسید بی تفاوت و سرد.اینم از آیین یاد گرفته.اما من میدونم آیین واقعا منو دوست داره و کاراش فقط جنبه ی شوخی داره..
    با بی تفاوتی از جفتشون رد شدم که دستای آیین دور مچ دستم حلقه شد.
    آیین_تو سلام کردن بلد نیستی،نه؟میبینیش پریسا!!میبینی چقدر بی ادب شده؟!
    دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و به سرعت رفتم سمت اتاقم..
    درو محکم کوبوندم و قفل کردم.بغص گلومو گرفته بود.همیشه همین جور بودم.از بچگی تا کسی یه حرف کوچیکی بهم میزد یا اخم میکرد من سریع بغضم میگرفت.اینم شده بود نقطه ضعف من..نشستم روی تختم و شروع کردم به اشک ریختن..خدایا چرا اینقدر آیین بد شده؟!چرا منو همیشه جلوی بقیه و به خصوص پریسا سنگ رو یخ میکنه؟داشتم به همینا فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد.با بی حوصلگی گوشیمو از کوله پشتیم در آوردم.از پشت هاله ای از اشک به اسم مخاطب نگاه کردم...آوش!!..آخ که چقدر دلم برای کلمات مهربون و دلنشین آوش تنگ شده.واسه ب*و*س*ه های برادرانش،واسه وقتی که منو در آغوش میکشید.با اینکه دیشب پیش همدیگه بودیم.اما وقتی که از آیین بی محبتی میدیدم،دلم هوای داداش آوشم رو میکرد.سعی کردم صدامو صاف کنم تا نگران نشه:
    _الو؟
    آوش_سلام خواهر کوچولوی خودم
    _سلام آوش
    با لحن نگران گفت:
    _آوا خوبی؟صدات گرفته!!سرما خوردی یا گریه کردی؟؟
    قربون داداشم برم که همه ی حالت های صدام رو میشناسه و سریع میفهمه چمه..
    _نه آوش چیزیم نیست
    آوش_آوا من اگه خواهرمو بعد از 21 سال نشناسم به درد جرز لای دیوارم نمیخورم.کی ناراحتت کرده عزیزم؟بگو تا از روی زمین محوش کنم!!
    با حمایت و غیرت آوش دلم گرفت و بغض گلوم بیشتر شد.
    با صدای کم جونی گفتم:
    _آیین
    کلافه گفت:
    _ای خدا!!از دست این پسره ی...پوووف آوا زودباش تعریف کن ببینم چی شده؟!
    جریان رو براش کامل تعریف کردم.از اینکه همیشه جلوی پریسا آبرومو میبره.از بی محبتیاش.از کم توجهی هاش.از اینکه اینقدر به پریسا بال و پر داده که الان جلوی من قد علم کرده.دختره ی هیچی ندار.میگفتم و اشک میریختم ..وقتی حرفام تموم شد،سکوت کردم آوش چند لحظه مکث کرد و گفت:
    _این پسر دیگه شورشو در آورده.یعنی چی که اینکارا رو میکنه؟!باید حتما باهاش حرف بزنم.الان خونس آوا؟
    _آره.
    آوش_باشه تا 20 دقیقه ی دیگه اونجام.خودتو ناراحت نکن من باهاش حرف میزنم.باشه؟؟
    _باشه.آوش ازت ممنونم
    آوش_چرا خانومی؟
    _چون همیشه حامی منی و برادر نمونه ای هستی.چون هر وقت بهت احتیاج دارم هستی.چون مراقبمی و نمیزاری کسی اذیتم کنی.
    آوش_برو وروجک.برو زلزله.اینقدر لوسم نکن که من پرروام.
    خندیدم و گوشی رو قطع کردم.هدفونمو گذاشتم تو گوشم و دراز کشیدم و چشامو بستم.نمیدونم چقدر طول کشید که چشمام گرم شد و خوابم برد..
    

    با نوازش دستی بر روی صورتم آروم آروم چشمامو باز کردم.اتاق کم نور بود و صورت کسی که نوازشگرانه دستش رو بر روی صورتم میکشید،واضح نبود..کمی بعد چشمام به نور چراغ خواب عادت کرد و صورت آوش نمایان شد..
    آوش_سلام خانوم خوابالو..
    _سلام داداشی چیشد؟
    آوش_منم خوبم مرسی از احوال پرسیت!!
    _ببخشید.حواسم نبود..حالا چیشد؟
    آوش_هیچی باهاش حرف زدم.میگه دلیل خاصی برای کم محلیاش و کم توجهی هاش نداره.مثل همیشه..آیینه دیگه کاریش نمیشه کرد.اما حضرت آقا گفتن سعی میکنن یکم اخلاقشونو تغییر بدن.
    زیر لب گفتم:
    _میخوام صد سال تغییر نده..
    سعی کردم بحث رو عوض کنم.
    _آیین و بیخیال.لاله چطوره؟خوبه؟
    آوش_آره.اونم خوبه.پایین پیش پریسا نشسته..
    _اه اه.ون دختره ی نکبت هنوز هم اینجاس؟
    آوش_اگه منتظورت زن برادرته،باید بگم بله.بلند شو بریم پایین.زود باش تنبل!!
    با اکراه بلند شدم از جام و رفتم دستشویی.آبی به صورتم زدم تا خواب از چشام بپره.با آوش رفتیم طبقه ی پایین.همه اونجا نشسته بودن مامان و بابا،آیین و پریسا و لاله.با خوشرویی رفتم سمت لاله و روبوسی کردم،اما به پریسا فقط سلام کردم.به آیین هم کوچیکترین توجهی نکردم.رفتم کنار مامان نشستم.آیین هم اومد جفت من نشست.تو پررویی نمونه نداره این بشر.رومو کردم طرف مامان و گفتم:
    _مامان،بعد از ظهر کجا بودی؟!
    مامان_رفته بودم پیش خالت.
    _آها..خاله اینا خوب بودن؟خاله بهتر شده؟
    مامان_آره دخترم.همه خوب بودن خدا رو شکر.خاله هم دردش کمتر شده.
    خاله نسرین تنها خاله ای بود که داشتم.خاله نسرین یک هفته پیش عصب دست راستش رو عمل کرده بود..بحث عوض شد و بقیه مشغول حرف زدن بودن.منم داشتم سیب میخوردم که:
    آیین_آوا؟
    بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
    _بله؟
    آیین_بیا تو اتاق من میخوام باهات حرف بزنم.
    _من با تو حرفی ندارم.نمیام.
    آیین_میای.زود باش.من باهات حرف دارم.
    پوزخندی زدم و با گفتم:
    _ااا؟بالاخره به چشم شما ما هم آدم اومدیم که با ما حرف دارین؟
    آیین_کم چرت و پرت بگو.پاشو.
    با صدای تقریبا بلندی گفتم:
    _میگم نمیام!!
    حواس همه به ما جمع شد و همه ساکت شدن. بابا با اخم کمرنگی رو به ما دوتا گفت:
    _بچه ها.چی شده؟
    آیین کلافه از جاش بلند شد و ایستاد رو به روی بابا.
    آیین_هیچی بابا.ببین چقدر تک دخترتولوسش کردی که سر بزرگترش داد میزنه.احترام بزرگتر و کوچکتر یادش رفته.اینقدر لی لی به لالاش گذاشتین که اینطوری بار اومده دیگه.یه دختر بی تربیت،بی مسئولیت که تنها کاری که بلده پول خرج کردن و تفریح کردنه.
    تمام مدت دندونامو روی هم فشار میدادم و ناخنای بلندمو تو دستام فرو کردم تا گریه نکنم.
    بابا با عصبانیت گفت:
    _بسه دیگه آیین..در مورد خواهرت درست صحبت کن.
    آیین_مگه دروغ میگم بابا؟؟تنها کاری که توی 21 ساله زندگیش یاد گرفته پول خرج کردن و تفریح کردن و خوشگذرونی بوده..
    دیگه صبرم تموم شد.از جام بلند شدم و وایسادم جلوی آیین و باصدایی که سعی میکردم کنترل شده باشه گفتم:
    _آره من بی مسئولیتم.آره من بیکارم.بی تربیت و خوشگذرونم.آره تمام پولایی که بابا بهم میده رو صرف مشغولیات خودم میکنم.اما آقا آیین من از خیلیا سرترم.از خیلیا!!من پولامو صرف یه عوضی که ادعای دوست داشتنم رو داره،نمیکنم.کسی که اگه من دستشو نگیرم سقوط میکنه.بی همه چیز میشه و ...
    هنوز حرفم تموم نشده بود که سیلی محکم آیین به صورتم خورد و منو به سکوت دعوت کرد.مزه ی ترش خون رو توی دهنم احساس کردم و این نشون میداد که گوشه ی لبم پاره شده....نه نه نه..امکان نداره..با نفرت به آیین نگاه کردم.خودش هم از حرکتش تعجب کرده بود،دیگه چه برسه به مامان بابا و بقیه.اشکام بی صدا روی گونه هام جاری شد.با صدای آرومی گفتم:
    _دستت درد نکنه آیین..واقعا ممنونم ازت..
    آیین_آوا..من..من
    با داد گفتم:
    _خفه شو آیین..خفه شو..حالم ازت بهم میخوره..از تو و اون آشغالی که دوسش داری حالم بهم میخوره..هوقم میگیره..ازت متنفرم آیین. متنفرم..تو یه عوضیہ آشغالی..تو برادر من نیستی..تو هیچکس من نیستی..دیگه برام با گرد و خاک روی دیوار فرقی نداری..آیین تو اینجوری نبودی..اصلا اینجوری نبودی..برو گمشو آیین..گمشو فقط..
    تمام حرفامو با داد و خشم گفتم.با تمام سرعتم دوییدم سمت اتاقم و به ((آوا..آوا))گفتن های بقیه توجهی نکردم..

    در اتاق رو با صدای رعب بر انگیزی بهم کوبیدم.یه دستمال برداشتم و گوشه ی لبمو پاک کردم.به سمت کمدرفتم و لباسامو در آوردم.هر چه قدر که کوله پشتیم ظرفیت داشت توش لباس و مانتو جا دادم..یه بافت مشکی جلو باز و یه شال زمستونی پوشیدم و آروم از اتاق زدم بیرون..خونه ی ما طوری بود که پله هاش هر کدوم به مکان های مختلفی ختم می شد.پله ی سمت راست به حال و پذیرایی..قسمت سمت چپ هم به در حیاط پشتی ختم می شد که دید کمی هم نسبت به حال و پذیرایی داشت.آروم آروم از پله ی سمت چپ پایین اومدم و پشت دیوار قایم شدم..صدای بحث آیین و آوش میومد..
    

    آوش_آیین این چه غلطی بود که کردی؟آخه پسر مگه تو آوا رو نمیشناسی؟مگه نمیدونی اخلاقش چجوریه؟مگه نمیدونی...
    آیین_آوش بسه..بس کن دیگه..خودم باهاش حرف میزنم..
    آوش خنده ی عصبی کرد و گفت:
    _آره آره..اونم حتما بهت گوش میده..حتما حتما..
    منم با این حرف آوش پوزخند زدم..به پریسا نگاه کردم.خیلی راحت و ریلکس رو مبل نشسته بود و پوزخند میزد..دختره ی عوضی آشغال..آیین رفت به سمت پله ها منم وقتی دیدم هیشکی حواسش نیست از خونه زدم بیرون..سریع رفتم سمت ماشینمو از حیاط زدم بیرون..هنوز سر کوچه نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد.بیخیال گوشی رو خاموش کردم و پرتش کردم روی صندلی..میخواستم برم خونه ای که با تمنا از چند سال پیش پولامونو جمع کردیم و بالاخره امسال تونستیم بخریمش.از۱۸ سالگی شروع کردم پولامونو جمع کردن و گاهی اوقات یواشکی از باباهامون کش رفتن..هیچکس به غیر از ما دوتا از وجود اون خونه خبر نداشت..رامو به سمت سعادت آباد کج کردم..خیابون ها تقریبا شلوغ بود.با سرعت رانندگی میکردم و از ماشینا سبقت میگرفتم تا اینکه بالاخره بعد از بیست دقیقه رسیدم.
    در مشکی ویلا رو با ریموت باز کردم و ماشین رو بردم داخل.گوشی و کوله پشتیمو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.ویلا،حیاط بزرگی داشت که همش باغچه و چمن بود و یه باغبون هفته ای سه بار میومد اینجا و به گلا و درختا آب میداد.در بین چمنا سه تا راه سنگی بود.یکی به آلاچیق ختم میشد،یکی به استخر و اون یکی هم به در اصلی ویلا.در ویلا رو باز کردم و رفتم داخل.چراغا رو روشن کردم.وسایلامو روی اپن پرت کردم.رفتم سمت یخچال.بطری آب معدنی رو در آوردم و یه نفس سر کشیدم.تقریبا یک چهارم آب رو خوردم.هفته ی پیش با تمنا اومده بودیم اینجا.هم واسش خرید کرده بودیم هم خونه رو تمیز کردیم.خودمو پرت کردم روی کاناپه و چند دقیقه بی هدف به سقف زل زدم.گوشیمو از تو جیبم در آوردم و روشنش کردم.روشن کردن همانا و سیل میس کال ها و مسیج ها همانا..درگیر خوندن مسیج ها بودم که تمنا زنگ زد...
    _فرمایش؟!
    تمنا_کوفت.درد.مرض.بوزینه من که میدونم کجایی!!همونجا که هستی بتمرگ که اومدم سراغت.
    بدون حرف گوشی رو قطع کردم.کنترل ویدیو سی دی رو برداشتم.سی دی مورد علاقمو گذاشتم.ده دقیقه گذشته بود که صدای حیاط اومد و دو دقیقه بعد خود تمنا اومد داخل و از همون دم در شروع کرد:
    تمنا_ای بمیری تو دختر.الهی ذلیل شی.روانی میدونی مامانت با چه حالی به من زنگ زد؟؟نه واقعا میدونی؟؟آخه دیوونه از خونه بیرون زدنت چی بود دیگه؟باید صدای مامانت رو میشنیدی.از پشت تلفن صدای آوش و پدرت هم میومد که داشتن با آیین بحث میکردن..جریان چیه؟آوش هی به آیین میگفت تقصیر توئه!! زود باش بگو ببینم..
    تمام اون مدتی که تمنا حرف میزد سرمو با دستم گرفته بودم و موهام تو صورتم بود.بعد از تموم شدن غرغراش سرمو آوردم بالا.با دیدن لبم تعجب کرد و با وحشت پرسید:
    _آوا لبت چیشده؟؟نکنه!!
    با بی حوصلگی جریان رو براش تعریف کردم.قیافش واقعا دیدنی شده بود.بعد از تمام شدن حرفام هر دو تامون ساکت شدیم.تا حدود پنج دقیقه سکوت تلخی بینمون حکم فرما بود تا اینکه تمنا گفت:
    _باورم نمیشه آوا!!اصلا باورم نمیشه!!آیین به تو اون حرفا رو زد؟!از همه بدتر به تو سیلی زد؟؟نه این امکان نداره..
    زهر خندی زدم و گفتم:
    _چرا امکان داره.جناب آقای آیین تهرانی نسب تمام اینکارا رو انجام دادن!!ببینم تو که به کسی چیزی نگفتی؟!
    با سر جواب منفی داد و گفت:
    _نه فقط چون مامانت خیلی نگرانت بود،گفتم به من زنگ زده و حالش خوبه..
    پوفی کردم و توی سکوت به تمنا زل زدم.
    _تمنا پاشو برو خونتون ساعت یازده شبه..
    تمنا از جا بلند شد و در حالی که میرفت به سمت آشپزخانه،گفت:
    _عمرا فکر کن یه درصد من تورو تنها بذارم.
    _مامان بابات؟؟
    تمنا_بهشون گفتم میام پیش تو
    _دیوانه اگه به مامان و بابای من بگن چی؟
    تمنا_نفهم جان..فقط گفتم میرم پیش آوا هر چی گفتن آوا کجاست گفتم نمیتونم بگم.
    آخیش آرومی گفتم.روی کاناپه دراز کشیدم و فیل رو از حالت پاز در آوردم.بعد از چند دقیقه تمنا هم اومد روی کاناپه ی دیگری دراز کشید و مشغول دیدن فیلم شد.نمیدونم چقدر طول کشید که چشمام گرم شد و خوابم برد..
    

    صبح با صدای آلارم گوشی تمنا بیدار شدم.اصلا حوصله ی دانشگاه رو نداشتم.با این حال،آماده شدم و به همراه تمنا با ماشین اون رفتیم.توی تمام راه من ساکت بودم و تمنا هم به تبعیت از من حرف نمیزد.وقتی رسیدیم من پیاده شدم تا تمنا بره ماشین رو پارک کنه.سرمو انداخته بودم پایین.دستام تو جیب پالتوم بود و آروم آروم قدم میزدم.توی افکار خودم غرق بودم و به اطرافم توجهی نمیکردم.حتی حضور تمنا رو هم حس نکردم.تا اینکه:
    آبتین_به به!!خانوم صمدی و خانوم تهرانی نسب.سلام عرض شد!!
    تمنا با گروهشون که روی چمنا نشسته بودن سلام کرد اما من فقط به تکون دادم سرم اکتفا کردم.سرمو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم.یه نیمکت خالی پیدا کردم و روش نشستم.صدای زنگ گوشیم رشته ی افکارمو پاره کرد.
    _الو؟
    مامان_الو آوا جان..دخترم؟
    _سلام مامانی
    مامان_سلام قربونت برم.خوبی مامان؟کجایی عزیز دلم؟
    _خوبم مامان.الان دانشگاهم.دیشب هم خونه ی یکی از دوستام موندم نگران نباش.
    مامان_چجوری نگران نباشم آخه..
    _مامان لطفا..من کلاس دارم..
    مامان_میخوایم با پدرت بریم رومانی.
    _ااا بالاخره راضی شدی که بری با بابا؟؟
    مامان_آره دیشب میخواستیم اینو بگیم که نشد..بعد از ظهر ساعت شیش پروازمونه..میای فرودگاه؟؟
    تو دو راهی موندم..برم؟؟نرم؟؟..نه اگه نرم زشته..اگه برم که بهم گیر میدن..
    _تا ببینم چی میشه مامان.اگه درس نداشتم شاید اومدم..
    مامان_به هر حال ما منتظرتیم..
    _باشه قربونت برم کاری نداری؟
    مامان_نه دخترم..برو سر کلاست..خداحافظ
    _خدافظ.
    تازه متوجه تمنا شدم که پیشم نشسته بود.
    تمنا_مامانت بالاخره راضی شد؟؟
    با تکون دادن سر جواب مثبت دادم.
    تمنا_خرمگسا نگرانت بودن..مخصوصا سر گروهشون..
    بی توجه به حرف تمنا،از جام بلند شدم و گفتم:
    _پاشو،پاشو بریم سر کلاس..
    دوتایی با هم رفتیم سر کلاس.هنوز استاد نیومده بود و تعداد بچه ها کم بود.نشستیم سر نیمکت.تمنا مشغول حرف زدن با بغل دستیش شد.من هم دستمو گذاشته بودم زیر سرم و به یه نقطه ی نامعلوم نگاه میکردم.در کلاس باز شد و خرمگسان با خنده وارد شدن.با تعجب فراوان تنها کسی که نمیخندید آبتین بود.برای چند لحظه نگاهمون با هم برخورد کرد.آبتین لبخندی زد که باعث شد لبخند کم جونی روی لبای من ظاهر بشه.بعدش هم دوتامون سرمون رو انداختیم پایین.آبتین و دوستاش درست پشت سر ما نشستن.بعد از پنج دقیقه استاد اومد و درس رو شروع کرد.حوصله ی یادداشت کردن نداشتم.وسطای کلاس بود که از پشت سر یه برگه افتاد رو دفترم.با تعجب بازش کردم..
    _چیزی شده؟امروز اون آوای همیشگی نیستی!!دمپری!تو خودتی!!
    بی دلیل لبخند زدم.براش نوشتم:
    _نه خوبم.یکم حال ندارم فقط همین.
    کاغذ رو یواش گرفتم پشت سرم که سریع از دستم قاپید.بعد از چند لحظه دوباره برگه انداخت:
    _آها.باشه.امیدوارم مشکلت یا به قول خودت حالت زود خوب بشه.
    _مرسی
    کاغذ رو گرفتم پشت سرم.وقتی خواست کاغذ رو بگیره دستش با دستم برخورد کرد.معذب شدم و سریع دستمو کشیدم عقب.بعد از حدود سی ثانیه دوباره برگه داد..
    آبتین_خواهش میکنم..نه که امروز اون آوایی زبون دراز و پررو شنگول من نبودی!!واسه همین پرسیدم..
    یه علامت خنده براش کشیدم و دادم بهش..خوابم میومد بدجوووووور!!اما فکرم درگیر آبتین بود!!این صمیمیتش یکدفعه از کجا اومد؟آوایی زبون دراز من؟؟؟؟؟!!!این از یک طرف...آیین و پریسا و سفر مامان بابا و حرفایی که آوش قراره تو فرودگاه باهام بزنه هم از یه طرف!!آه خدا!!سرمو گذاشتم روی میز.آبتین صندلیشو جوری گذاشته بود که بتونه صورت منو ببینه یا شاید هم من اینطور فکر میکردم...
    ********************************************
    _پاشو آوا..کلاس تمام..
    با شنیدن صدای تمنا چشمامو باز کردم.استاد از کلاس خارج شده بود و بچه ها هم داشتن وسایلشونو جمع میکردن.بدون اختیار چشمم دنبال یک نفر میگشت..
    _ساعت خواب مادمازل
    رومو برگردوندم و با دیدن لبخند پررنگش لبخند محوی زدم.حوصله ی شوخی و دیوونه بازی نداشتم.واسه همین آروم سرمو انداختم پایین و راهمو به سمت در کلاس کج کردم.توی محوطه ی دانشگاه قدم میزدم که حضور ناگهانی و سینه به سینه ی یک نفر مانع ادامه پیدا کردن راه رفتنم شد.آروم آروم سرمو آوردم بالا و شروع کردم به آنالیز کردن.کفش ورنی مشکی.شلوار کتون مشکی.پیرهن دودی و کت اسپرت مشکی.ته ریش.لب های متوسط و خوش فرم.بینی خوش فرم و در آخر چیزی که باعث میخکوب شدن من شد...یه جفت چشم سبز!!
    

    نه نه!!اصلا باورم نمیشه!!این خودشه؟!آره خودشه!!آه خدا دوباره نه!!دوباره تحمل زجر کشیدن رو ندارم!!
    با صدای مردونه و جذابش رشته ی افکارمو پاره شد:
    _سلام آوا.
    صداش بعد از اینهمه سال هنوز همون جور با تحکم و در عین حال آرامش بخش بود.چهره ش جذابتر از همیشه به نظر میرسید.مانی برگشته بود.بعد از چهار سال دوباره برگشته بود.دوباره با حضورش زبونم بند اومده بود.درست مثل اولین روز آشناییمون که جلو اومد و سلام کرد.منم مثل دخترای بی دست و پا محوش شده بودم..وقتی سکوت طولانی منو دید،خودش دوباره پیش قدم برای شروع مکالممون شد:
    مانی_درست مثل قبل.زیبا..خوش تیپ..و برعکس اون چشای مظلوم و مغرور،آوایی تخس و شیطون و مهربون..آوا!!هیچ تغیری نکردی!!
    بالاخره زبون باز کردم و با تحکم گفتم:
    _انتظار تغییر داشتی؟؟
    با لبخند سری به علامت منفی تکون داد و گفت:
    _نه انتظارم از تو همین آوا بود.
    نمیدونستم چی بگم!وایییییییی خدا جون!!چه مکالمه ی احمقانه ای!!برای بار دیگر اون پیش قدم شد و گفت:
    _بریم یه جا با هم حرف بزنیم؟
    نگاهی به ساعت کردم تا کلاس بعدی وقت داشتم.بدم نمیومد بعد از چهار سال دوباره هم صحبتش بشم.کنجکاو شدم ببینم چی میخواد بگه!سری به علامت موافقت تکون دادم.لبخندش پررنگ تر شد.از جلوی راهم کنار رفت .سرمو انداختم پایین و شونه به شونه باهاش همراه شدم.از دانشگاه بیرون اومدیم و به سمت ماشینش رفتیم.درست مثل جنتلمنا در رو برام باز کرد.نشستم خودش هم سوار شد.خوشی از چشماش میبارید..
    مانی_خب آوایی بریم پاتوق؟؟
    آوایی؟وووواییییی خدا یه زمانی با شنیدن این کلمه رو ابرا بودم اما حالا...
    _برام فرقی نمیکنه.
    ماشین رو روشن کرد و رفت به سمت پاتوق.پاتوق نزدیک بود تقریبا دو خیابون بعد از دانشگاهه.جایی که آشناییمون و همه ی قرارهامون اونجا بود.نمیدونستم منظورش از انتخاب اونجا چی بود؟ولی هر چی بود برام فرقی نمیکرد.شاید میخواست یاد گذشته ها کنه.گذشته های خیلی دور!! عجیب برعکس همیشه،سرعتش پایین بود.دستشو برد سمت ضبط و آهنگ رو پلی کرد:
    کاش اینجا بودی و من

    نصفه و نیمه نبودم
    نفست میپیچید تو گوشم

    اینقدر صدات نمیزد این قلب

    برف و بارون نمیتونن

    منو از تو دور کنن
    صدسال تو یه راه موندن

    یه لحظه س وقتی با توام

    دنیا رو بهم بدن میگم نمیخوام

    اگه یه وقت تو نباشی توش
    مواظبشم اینکه بین منو و توئه

    نمیزارم یه خراشی روش بیفته
    دیدی ادما از هم دیگه چقد زود خسته میشن

    میخوام نشه نه،میخوام نشه نه،میخوام نشه نه
    میخوام همیشه بمونم

    هرویین منی تو
    داری الان یکو یه وقت نری تو

    ندی بهم اون حس غریبو
    چون برمیگردی ولی میگم که دیره

    میرم و میرم دیگه برنمیگردم
    ((زد بازی..برف و بارون))
    تا همینجای آهنگ بود که رسیدیم.لبخند زد و گفت:
    _بزن بریم هات چاکلت..
    با این حرف یاد گذشته ها افتادم.همیشه وقتی میومدیم اینجا،همینو میگفت.بدون هیچ حرفی پیاده شدم.مانی هم زود پیاده شد و اومد طرف من.وقتی وارد کافه شدیم ،با وردو ما سر همه ی گارسونا چرخید سمت در.اون کافی شاپ برای دوست مانی،پارسا بود.گارسون ها هم بعد از چهار سال ما رو اونجا دیده بودن و قاعدتا تعجب کردن.بیخیال رفتم سمت یک میز.مانی هم پشت سرم اومد.هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که سر و کله ی پارسا پیدا شد.
    پارسا_به به به!!ببین کیا اومدن اینجا؟!!!بابا افتخار دادین به ما!!منت گذاشتین!!محفل ما رو روشن..
    مانی_بسه بابا!!چقدر فک میزنی!!باز تو رفتی رو منبر؟!
    پارسا_باز تو زدی تو ذوق من؟میبینیش آوا!هنوز هم خره!!
    _تعجبی نداره،همنشینش تو بودی!!
    مانی زد زیر خنده.پارسا هم خندش گرفته بود.من بیخیال دستمو زده بودم زیر چونم و به پارسا نگاه میکردم.
    پارسا_داشتیم؟!
    با بیخیالی شونه ای بالا انداختم و دست به سینه نشستم.
    پارسا_خب خب!!امروز میخوام خودم ازتون سفارش بگیرم.چی میل دارین؟!
    _هیچی
    متنی با لبخند گفت:
    _دوتا هات چاکلت.
    زهر مار..پررو رو حرف من حرف زد!!
    پارسا_کیک شکلاتی؟!
    _نه!!
    مانی_آره!!
    کوفت..زهر مار..لا الله الل لا
    پارسا_میبینی آوا؟!هنوز هم حرف،حرف خودشه.
    چیزی نگفتم و رومو کردم طرف آکواریوم.نگاه معنادار مانی روی من بود.سنگینی نگاش بدجور عذابم میداد.پارسا رفت و دوباره سکوت بسراغمون اومد.مانی به من زل زده لود و من به میز.بعد از چند دقیقه مانی گفت:
    _چرا ساکتی؟!
    _چی بگم؟
    مانی_خب بگو!!
    _چی بگم؟!تو گفتی حرف بزنیم.منم منتظر توام.فقط نمیدونم چه حرفی ما دوتا باهم داریم!!
    مانی_یعنی تو هیچ حرفی نداری؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    _نه..هیچ حرفی!!
    

    مانی چیزی نگفت و دوباره به من زل زد.اینبار منم زل زدم بهش.به مردی که یه زمانی تمام زندگیم بود.عشقم بود.تمام دلخوشیم بود.اما...اما،یه روز با بی رحمی گفت که میخواد بره.میگفت از ایران خوشش نمیاد..چقدر التماسش کردم.گریه کردم.غرورمو بخاطرش نادیده گرفتم.ولی اون رفت.بدون اینکه به من فکر کنه.حالا بعد از چهار سال برگشته.اما من دیگه اون آوای چهار سال پیش نیستم.نمیخوامش دیگه.نمیخوام دیگه غرورمو له کنه.دیگه با بقیه ی پسرا برام فرقی نمیکنه.یه پسر معمولی که یه روزی تنها عشق زندگیم بود..
    .خندم گرفته بود از دستش.
    مانی_چرا میخندی؟!
    _چرا عین دیوونه ها زل زدی به من؟!
    مانی_از نظر تو عاشقا دیوونه ان

    با این حرفش خنده از رو لبم پر کشید.قیافش مظلوم شده بود.غمی تو چشماش بود که برام مبهم بود.صداش بغض داشت.اولین باری بود که مانی رو اینجوری میدیدم.
    _مانی خوبی؟!
    مانی_نه خوب نیستم آوا.داغونم.داغون.از چی بگم؟از دلتنگی هام بگم؟از پشیمونیم بگم؟از شبایی که یه شیشه نوشیدنی غیر مجاز تو دستم و عکست رو لبام بود بگم؟اینا رو بگم آوا؟از اینکه مامانم خودکشی کرده؟یا از اینکه بابام خلافکار شده؟از خ*ی*ا*ن*ت بابام به مامانم؟از اینکه همه ی این اتفاقات افتاد و کسی نبود پیشم که دلداریم بده؟که مثل تو بخوابم روی پاهاش،با موهام بازی کنه و با حرفاش آرومم کنه؟آوا به نظرت با وجود اینها حالم میتونه خوب باشه؟
    با هر کلمه ای که میگفت بیشتر تو بهت فرو میرفتم.خدایا مامان مانی،راضیه جون مرده؟باباش خلافکار شده؟باباش به مامانش خ*ی*ا*ن*ت کرده؟وایییییی خدا!!
    _مانی!بابات که عاشق مامانت بود!پس چرا؟چرا مانی؟!
    لبخند تلخی زد و گفت:
    _عزیز دلم!تو دنیات کوچیکه و فکر میکنی این اتفاقات ممکن نیست.بابای من عاشق نبود.یه عوضی آشغال پست فطرت بود.حتی شرمم میاد که بهش بگم ((پدر)).تا چشمش به یکی دیگه افتاد که از مامانم لوندتر بود،خودشو باخت.
    رسما هنگ کرده بودم.دلم واسه مانی سوخت.چقدر زجر کشیده.مامانش بخاطر خ*ی*ا*ن*ت باباش خودکشی کرده؟؟وای خدا من اگه مامانم یروز نباشه که صدام نکنه و نگه آوا دختر گلم،میمیرم.وایسا ببینم..شاید مانی داره دروغ میگه..شاید میخواد من دلم واسش بسوزه..یه نگاه به چشمای مانی کردم...این چشما دروغ نمیگن.صداقت حرفش از چشماش معلوم بود..
    مانی_وقتی ازت دور شدم تازه فهمیدم چقدر دوست دارم!!چقدر بهت وابستم و عاشقتم!!چقدر در حقت بد کردم آوا!!آوا من برنگشتم که دوباره باهات باشم!!هیچکس نمیتونه دیگه با من باشه.من حتی نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم...چون جونش در خطره.آوا من باختم.من دیگه ته راهم..نمیدونی چقدر دلم میخواد الان بهت بگم آوا با من بمون!تنهام نذار!تو مثل بقیه بد نباش!!اما آوای من.این یه تصمیم غیر منطقیه.آوا تو اگه با من باشی جونت در خطره عزیزم.زندگی من تمام شدس.من دیگه هبچ انگیزه ای واسه این زندگی ندارم.قبلا دلخوشیم تو و خانوادم بودین.اما مامانم دیگه نیست.از مازیار دورم.بابامو که..تو رو هم دیگه نمیتونم داشته باشم.سخته آوا سخته..نابود شدم آوا..
    مانی میگفت و اشک میریخت.تمام مدت سرش پایین بود تا اشکاشو من نبینم.اما از بغض صداش همه چی معلوم بود..خدایا سر مانی چی آوردی؟مگه چیکار کرده بود؟چه گناهی مرتکب شده بود؟
    _مانی!؟
    سرشو آروم آورد بالا و من تازه تونستم چشمای خیسشو ببینم.اشکای من هم که دیگه رودخونه ای راه انداخته بودن.
    مانی_عشق من اینا رو نگفتم که اون چشمای خوشگلتو بارونی کنی.گریه نکن آوای من.اشکای مادرم به اندازه ی کافی نابودم کرد،تو دیگه با اشکات نفسمو نگیر.


    اشکامو با دستمال پاک کردم و بی هیچ حرفی خیره شدم به میز.مانی هم سرش پایین بود و چیزی نمیگفت.یکم که گذشت بالاخره به حرف اومدم و گفتم:
    _مانی حتی دو تا دوست معمولی که به درد و دلای همدیگه گوش میدن هم نمیتونیم باشیم؟؟
    مانی سرشو آورد بالا.چشمکی زد و گفت:
    _فقط دوست معمولی یا...؟؟
    خندم گرفته بود از دستش.دیوانه ی به تمام معنا بود.
    _نخیرم فقط دوست معمولی..
    مانی خنده ای کرد و گفت:
    _یادت باشه ها!!اینبار تو پیشنهاد دوستی دادی.
    _ای کوفت...درد..مرض...مانی بخدا اگه تنها بودیم همین میز رو میکردم تو حلقت.به قول تمنا پسره ی بی حیا.
    مانی همونطور که میخندید کیکش رو هم میخورد..
    مانی_آها راستی گفتی تمنا!!هنوز هم با پسرا مشکل داره؟!
    _نه بابا عاشق شده.
    مانی با تعجب به من نگاه کرد.
    مانی_چیییی؟؟؟دروغ میگی!!ببینم دوربین مخفیه؟اصن عاشق شدن تمنا جزو عجایب هشت گانس..
    _اون هفت گانس دیوونه
    مانی_حالا هر چی!هفت هشت شیش چمیدونم اصن ده!!مهم اینه که خیلی عجیبه!!
    _مانی باید قیافشو ببینی که چجوری سرخ میشه وقتی پسره باهاش حرف میزنه!!
    مانی_بگو جان مانی!!؟
    _نمیگم
    مانی_بگو بچه
    _نوچ نمیگم تا اموراتت بسوزه
    مانی_خودش سوخته باید برم شمعکاشو عوض کنم..
    با خنگی پرسیدم:
    _شمعکای کجاتو؟؟
    مانی ریز خندید و گفت:
    _زشته دختر حیا کن!!
    تازه دوزاریم افتاد!!وای خاک بر سرم چی گفتم آخه!!چه سوتی دادم...شرفم بر باد رفت!!سرمو انداختم پایین و خجالت کشیدم.
    مانی خندید و گفت:
    _آوایی من و خجالت؟اون زبون درازت کوش پس؟
    زبونمو براش در آوردم و گفتم:
    _ایناهاش نگاه کن!!آ....آ!!
    مانی بدون خنده گفت:
    _هنوز آوای منی دیگه؟!هنوز مال کسی نیستی آره؟!آوا!!
    لبخند مهربونی زدم.دستشو گرفتم تو دستم و گفتم:
    _هنوز هم آوای خودتم مانی..
    مانی_کاش همیشه مال من بودی آوا!!کاش میتونستم بهترین زندگی رو بهت بدم...
    دستمو فشار داد و ادامه داد..
    مانی_خوشبختی ای که تو لایقشی رو بهت بدم آوای من..چرا اینجوری شد آوا؟!اگه از پیشت نمیرفتم این اتفاقات نمی افتاد!!شاید نمی افتاد!!شاید تو الان مال من بودی!!من همه چی رو خراب کردم آوا!!همش تقصیر منه!!من!!خودم آرزوهامو به دست باد سپردم..خودم!!
    دستشو محکم تر فشار دادم و گفتم:
    _مانی!سرنوشت و تقدیر ما که دست خودمون نیست.شاید اگه تو ایران میموندی یجور دیگه برات بد میشد.تقصیر تو نیست عزیزم!!نباید خودتو مقصر بدونی!!
    مانی_چه سرنوشت مسخره ای نه؟!از مسخره هم بدتر!!از بد هم بدتر!!!
    دیگه واقعا حرف کم آورده بودم.نمیدونستم چی بگم که برای مانی دلگرم کننده باشه.دوتامون ساکت بودیم و چیزی نمیگفتیم.سکوت بینمون رو دوست نداشتم.خیلی تلخ بود.خدا رو شکر با اومدن پارسا سکوتمون شکست.
    پارسا_نگاشون کن توروخدا!!مرغای عاشق دل خسته!!اه بابا هندیش نکنین دیگه!آخه من روحم حساسه!!
    صداشو نازک کرد و رو به مانی ادامه داد:
    _واه واه!!نگاه چجوری زل زده به من!!چش سفید چشاتو درویش کن!!قورتم دادی با اون چشای هیزت!من خودم شوهر دارما!آقامون اگه بفهمه بهم نگاه کردی،چشاتو در میاره یالغوز!!
    مانی_خداییش این پارسا هم دلقک خوبیه ها!!نه آوا؟!
    همونطور که میخندیدم سرمو به نشونه ی تاکید تکون دادم.
    پارسا_ایشششش!!پاشین برین بیرون دوتاتون!!
    مانی با خنده روشو کرد طرف من و گفت:
    _بریم عزیزم؟!
    پارسا_اه چه عزیزم عزیزمی راه انداخته!!پیف پیف پیف!!ایش!!قربون آقامون برم که از هر چی پسر سوسوله مردتره!!اه اه اه!!
    با خنده گفتم:
    _بریم.
    پارسا_هوی کجا؟!پولشو بدین!!
    مانی_دوتا هات چاکلت دادی به ما مزه ی آب میدن.تازه پول هم میخوای؟!
    پارسا..بایا روتو برم.خدای رویی تو!!
    مانی_قربونت داداش با اجازه!!
    باهم از کافه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.
    مانی_خب آهنگ چی بزاریم؟!
    _هر چی دوست داری بذار..
    مانی چند تا ترک رو عوض کرد تا بالاخره:
    حس خوبیه...
    بببنی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده..
    واسه ی رسوندن خودش به تو..
    همه ی راهو نفس نفس زده..
    حس خوبیه..
    حس خوبیه...
    ببینی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه..
    دستتو بگیره و بهت بگه..
    موندش کنار تو مسلمه..
    حس خوبیه...
    تو همین..
    لحظه که دلگیرم ازت..
    از همیشه به تو وابسته ترم..
    اگه حس خوب تو به من نبود..
    فکر عاشقی نمیزد به سرم..
    به سرم..
    به من...
    انگیزه ی زندگی بده تا دوباره حس کنم کنارمی..
    به دروغ هم شده دستامو بگیر..
    الکی بگو که بی قرارمی...
    الکی..
    حس خوبیه...
    ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده..
    واسه ی رسوندن خودش به تو..
    همه ی راهو نفس نفس زده..
    حس خوبیه..
    حس خوبیه...
    بدونی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه..
    دستتو بگیره و بهت بگه..
    موندنش کنار تو مسلمه..
    حس خوبیه..
    اون تو بودی..
    که همیشه با نگاش لحظه های منو عاشقونه کرد..
    این منم که تو تموم لحظه ها..
    واسه عاشقی..
    تو رو بهونه کرد..
    هرگز..
    اون نگاه مهربون تو بی تفاوتی رو یاد من نداد..
    من پر از نیاز با تو بودنم..
    مگه میشه...
    قلب من تورو نخواد..
    حس خوبیه...
    ((حس خوبیه-شادمهر عقیلی))
    مانی_بر میگردی دانشگاه دیگه¿¡
    _نه حسش نیست.منو میروسونی خونه¿¡
    مانی_نخیر تازه میخوایم بریم دور دور خانوم.
    شیطون شدم و گفتم:
    _اما تو هنوز ازم درخواست نکردی مستر¡¡
    مانی_اوووهوووو¡¡آوا خانوم کلاسشون بالا رفته
    _آره پس چی!!باهات حال نمیکنم!!در حد من نیستی آقا پسر!!
    مانی_آوا!!منم ها!!من!!مانی!!
    _خب که چی؟؟نمیشناسم!!
    مانی_دستت درد نکنه دیگه آوا خانوم!!
    _خواهش میکنم.قابلی نداشت!!
    مانی_حالا افتخار بدین در رکابتون باشیم
    _نه نه اصلا..منو برسون خونه راننده شخصیه من..
    مانی_بچه پررو
    _عمه ی گرامته.
    مانی_من که پیش زبون تو کم میارم..پیش به سوی الهیه..
    سریع گفتم:
    _نه نه .. خونه ی خودم..
    مانی با تعجب گفت:خونه ی خودت؟!
    ماجرا رو براش تعریف کردم.قیافش درهم شده بود.وقتی گفتم آیین به من سیلی زد،دستشو دور فرمون مشت کرد.وقتی تمام شد،با قیافه ی مظلوم گفتم:
    _مانی؟!
    مانی_جانم؟!
    _اخم نکن میترسم!!
    خندید و دستمو برد سمت لبش..بعد از زدن ب*و*س*ه ی آرومی رو پشت دستم گفت:
    _ببخشید عزیزم دست خودم نبود.
    _دیگه تکرار نشه.
    مانی خندید و قلقلکم داد.اینقدر التماس کردم تا ولم کرد.آدرس خونه رو بهش دادم.حالت صورتش تغییر کرد و تعجب تو صورتش پدیدار شد،اما چیزی نگفت.هر چقدر که نزدیکتر میشدیم تعجب مانی بیشتر میشد.وقتی رسیدیم دم خونه،مانی به ویلا نگاهی کرد و گفت:
    _اینجاست؟!
    _آره.چطور؟
    مانی با بهت گفت:
    _آوا من تو اون ویلا روبه رویی زندگی میکنم..
    رسما رد دادم..ها؟!بله؟!جججاننننن؟!وووا!!
    _دروغ نگو مانی.وقتی میخواستیم اینجا رو بخریم بنگاهیه گفت خونه روبه رویی برای یه خانوادس که خارج زندگی میکنن..
    مانی_خب.منظورش...چیز ما بوده..یعنی..
    نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
    _منظورش خانواده ی ما بوده..
    _دروغ؟!!؟پس چرا من تا حالا تورو این دور و ورا ندیدم؟!؟
    مانی_من فقط یه هفتس اومدم ایران..
    چشمکی زد و گفت:
    _چه همسایه ای گیرم اومد!!جوووونم همسایه!!
    خندیدم و با کیف زدم تو سرش:
    _زهرمار...ای خدا آدم قحط بود این شد همسایه ی من؟!
    اخمی مصنوعی کرد و گفت:
    _مگه من چمه؟!
    _چیزیت نیستا..فقط یه نموره خنگی.
    حمله کرد سمتم.سریع در ماشینو باز کردم و پا به فرار گذاستم.حالا کی بدو کی ندو!!داشتم میدوییدم که با یه صحنه خیلی عجیب رو به رو شدم!!!!
    

    تمنا از خجالت داشت آب میشد و مدام لبشو گاز میگرفت.از یک طرف هم از دیدن منو مانی کنار هم تعجب کرده بود.تمنا و آرمین با همدیگه تو ماشین آرمین بودن.آرمین هم با تعجب به ما زل زده بود.مانی آروم گفت:
    _ایشون هستن؟!
    _آره
    مانی_بعله...بعله...چقدر بهم نمیان..
    خندم گرفت از دست مانی..بزور جلوی خودمو گرفتم که نخندم.تمنا آروم پیاده شد.آرمین هم به دنبال تمنا از ماشین پیاده شد.تمنا با تعجب به مانی زل زده بود.آرمین هم اخماش رفته بود تو هم.هر دو آروم به سمت ما میومدن..
    مانی_آوا تمنا رو بگیر.منو قورت داد.بابا جلو پسره زشته.
    _کوفت...زهر مار..
    مانی_تو هم هی فحش بده ها.خب؟!
    تمنا_سلام
    مانی_به به سلام تمنا خانم.
    آرمین اخمشو غلیظ تر کرد و یکم به تمنا نزدیک شد.رو به مانی و من با لحنی مغرور و خشک گفت:
    _سلام
    _سلام آقای سلیمی
    مانی_سلام
    آرمین رو به تمنا گفت:
    _معرفی نمیکنی؟!
    تمنا رنگش پرید..چته تو دختر..حالا انگار میخواد بگه دوست پسرمه.
    مانی که دستپاچگی تمنا رو دید،سریع گفت:
    _مانی هستم.از آشنایان خانم تهرانی نسب.خوشبختم.
    تمنا با قدردانی به مانی نگاه کرد.
    آرمین که اخماش رو باز کرده بود،با لبخند کمرنگی گفت:
    _منم آرمین هستم.از هم کلاسی های خانم صمدی و تهرانی نسب.خوشبختم.
    آرمین و مانی با هم دست دادند.هر چهارنفرمون ساکت شدیم.مانی برای عوض کردن جو حاضر،گفت:
    _خب ببخشید من دیگه باید برم..
    و رو به من ادامه داد:
    _آوا شمارت عوض شده؟
    سرمو به نشونه ی نه تکون دادم.
    مانی_اوکی.
    رو به تمنا و آرمین کرد و گفت:
    _خب دیگه با اجازه.خوشحال شدم از آشناییت.خدانگهدار.
    آرمین و تمنا هم به گرمی جوابشو دادن.
    مانی_آوا بهت زنگ میزنم.فعلا
    _باشه خدافظ
    بعد هم سوار ماشینش شد و رفت بعد از رفتن مانی،آرمین هم خداحافظی کرد و رفت.با تمنا رفتیم تو خونه.تمنا جریان خودشو آرمین رو تعریف کرد.که ماشینشو داده بوده به آیدا و وقتی منو ندیده،خواسته تاکسی بگیره.اما آرمین درست مثل جنتلمنا ازش دعوت کرده که برسونش.اونم که از خدا خواسته سریع قبول کرده منم جریان مانی رو براش تعریف کردم.تمنا هم مثل من کلی ناراحت شد و دلش به حال مانی سوخت.نگاه به ساعت کردم.ساعت 3 بود.به تمنا گفتم میرم دوش بگیرم تا بعدش با هم بریم فرودگاه.بهش سفارش هم کردم که هر کاری داره زود انجام بده.

    ********************************************
    ساعت ۵ بعدازظهر با تمنا رفتیم فرودگاه.تو فرودگاه با استقبال گرم مامان،بابا و لاله مواجه شدم.در کمال تعجب آوش از دستم ناراحت بود.آخه یکی نیست بهش بگه چرا از دست من ناراحتی آخه؟!
    آیین و پریسا هم اونجا بودن.آیین سعی میکرد خودشو به من نزدیک کنه،اما هر بار با ازش فاصله میگرفتم و رومو ازش میگرفتم.
    بالاخره وقت رفتن مامان و بابا شد.مامان به سمتم اومد و بغلم کرد..
    مامان_آوایی،دختر گلم،برگرد خونه ی خودت عزیزم.همه ی ما از جونمون هم بیشتر دوست داریم.تو تنها دلیل زندگی منو پدرتی.خواهر یکی یدونه ی برادراتی.همه ما عاشقتیم.گاهی وقتا تو زندگی مشکلات و سختی ها هایی هست که آدمو ناتوان میکنه.اما دختر من،آوایی من،قوی تر از این حرفاست.هر وقت احساس ناتوانی کردی،به خودت بگو اسم من آواست.کسی که با غرورش و قدرتش میتونه هر کاری رو بکنه و هر چیزی رو که میخواد به دست بیاره.تا وقتی منو پدرت برمیگردیم،کدورت های بین خودت و برادرت رو حل کن دخترم.باشه عزیز دلم؟!
    بر خلاف میلم سرمو آروم تکون دادم.مامانم صورتمو بوسید و باهام خداحافظی کرد.نوبت بابا شد که اونم اومد سمتم و منو تو آغوشش جا داد.
    بابا_وروجک بابا نمیخواد برگرده پیشمون؟!دلمون واسش تنگ شده ها!!برگرد دخترم.تو دختر منی.دختر هوشنگ.هیچوقت تسلیم بازی سرنوشت نشو دخترم.بدون که تو هر کاری بخوای میتونی انجام بدی.حتی بدون کمک گرفتن از منو مادرت و برادرات.دختر من درست تربیت شده.میدونه چجوری گلیم خودشو از آب بیرون بکشه.دخترم خوب نیست اینقدر با برادرت دشمنی کنیا...
    _ولی بابا اون...
    بابا_هیشششش!!خودش هم از کارش پشیمونه عزیزم.به خاطر منو مادرت ببخشش و سعی کن به انتخابش احترام بذاری عزیزم.
    _دوست دارم بابایی!!تو،مامان،آوش و آیین تمام دارایی و زندگی منین.اگه یکی از شماها نباشه زمین میخورم بابا!میشکنم!!
    بابا_مطمئن باش میتونی پاشی.باید پاشی..هر وقت زمین خوردی،هر وقت ناامید شدی،از همه چیز و همه کس بریدی، حرفای من و مادرت و نصیحت هامون رو به یادت بیار دخترم.بهت اطمینان دارم!!ناامیدم نکن آوا!!
    بالاخره خداحافظی کردیم و مامان و بابا رفتن...
   

    تمنا_اههههه...این تلویزیون هم که یه برنامه ی درست حسابی نداره..آوا به نظرت بزنم اخبار؟!
    از تو آشپزخونه در حال آب خوردن گفتم:
    _اینقدر بیکار شدی بشینی اخبار دنبال کنی؟!
    تمنا_خب چیکار کنم.چیزی نداره که تلویزیون..
    _باشه بابا..میل خودته..
    کانال رو عوض کرد و زد شبکه ی اخبار..تا چند دقیقه ی اول فقط اخبار ورزشی بود اما بعدش اخبار روز بود.
    گوینده ی اخبار(مجری)_شنوندگان عزیز،توجه شما را به خبر تاسف برانگیزی که در حدود یک ساعت پیش صورت گرفت،جلب میکنم!
    بعد از ظهر امروز هواپیمای**از مقصد تهران به ترکیه در ساعت 7:15 به دلیل مشکل در بال سمت چپ سقوط کرده و حدود 21 تن از هموطنانمان جان خود را از دست داده اند و بقیه مجروح شده اند و ...
    تمنا_آوا آوا بدو بیا..
    از آشپزخونه اومدم بیرون.
    _بله؟!
    تمنا_خبر رو شنیدی؟!
    _آره.بابا اینا چیه گوش میدی!!دل آدم میگیره..
    تمنا_خیلی وحشتناکه..بدبخت فک و فامیلای سرنشیناش..مخصوصا اونایی که مردن..
    _آره.
    از جام بلند شدم و به سمت پله ها رفتم.
    _من میرم بخوابم تمی شب بخیر.
    تمنا_شب بخیر .. خوب بخوابی!!
    _ تو هم همینطور...

    با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.نگاهی به ساعت کردم.ساعت11 صبح بود.یعنی کی میتونه باشه؟!
    _الو!!
    آوش_آوا!!
    صداش پر از بغض و پریشونی بود.تا حالا صدای آوش رو اینجوری نشنیده بودم.
    _الو آوش چی شده؟!
    آوش_بیا خونه آوا.فقط بیا..خودت میفهمی..زود بیا آوا!!
    قطع کرد.سریع از تخت پریدم پایین و دوییدم یمت دستشویی.تمنا از تو آشپزخونه با دیدن حال و اوضاع من گفت:
    _چته آوا؟!چرا عین مرغ سر کنده اینور و اونور میری دختر؟!چیشده؟!
    _نمیدونم تمی.الآن آوش زنگ زد.داشت گریه میکرد.بهم گفت زود بیا خونه.
    تمنا با نگرانی گفت:
    _باشه برو سریع دست و صورتتو بشور منم باهات میام.برم آماده شم.
    سریع دوتایی آماده شدیم و از خونه زدیم بیرون.

    از اول کوچه تجمع جلوی ویلا معلوم بود.با عجله ماشین رو پارک کردم و سریع دوییدم سمت خونه.تا جایی که میدیدم همه رنگ سیاه پوشیده بودن.مش حسن رو بین جمعیت پیدا کردم.دستشو روی صورتش گذاشته بود و شونه های مردونه و افتادش از زور هق هق می لرزید.سریع به سمتش رفتم صداش زدم.با دیدن من گریش شدیدتر شد.خدایا اینجا چه خبره؟!؟!
    مش حسن_خانم بدبخت شدیم..بیچاره شدیم..بی سر پناه شدیم!!
    _مش حسن درست حرف بزن ببینم چی میگی!؟آوش و آیین کجان؟!
    آوش_آوا!
    برگشتم طرفش.صورت جذاب و مردونش الآن پر از غم و ناراحتی بود.چشماش قرمز و اون هم مثل بقیه مشکی پوشیده بود.
    _آوش اینجا په خبره؟!این رنگای مشکی واسه چیه؟!چرا همتون گریه میکنین؟!مش حسن چی میگه آوش؟!
    آوش منو محکم در آغوشش گرفت.بغضی که از اول تماس آوش داشت خفم میکرد،تو آغوش خودش ترکید.
    آوش_آروم باش عزیزم.آروم باش برات میگم.فقط اول آروم باش..
    همون موقع چشمم افتاد به دوتا اعلامیه ی روی دیوار.واااای خدا..خوابم مگه نه!!نه خدایا نه...
    لاله_آوا جان.عزیزم.بهوش اومدی؟!آوا؟!
    آروم آروم چشمامو باز کردم.سرم بدجور سنگین شده بود.تو بیمارستان بودم.سرم به دستم وصل بود.وقتی چشمام تونست به نور اتاق عادت کنه،چشمامو بازتر کردم و تونستم اطرافمو واضح تر ببینم.لاله و تمنا رو بالای سرم دیدم که با چشمای گریون و قیافه ی نگران به من خیره شده بودن.من تو بیمارستان چیکار میکنم؟!چرا اینا گریه میکنن؟!چرا...
    نه نه نه!!تازه اتفاقات داشت یادم میومد.تماس آوش.پیرهن های مشکی.حرفای مش حسن.اعلامیه ی روی دیوار.همشون مثل یک فیلم درام تلخ از جلو چشمام رد شدند.مامان و بابام!!خدایا!!
    لاله_عزیزم خوبی؟!
    _لاله مامان..مامان و بابا..
    نتونستم جملمو کامل کنم.سرمو چند بار به عقب کوبیدم.هق هق سنگینم راه تنفیمو بسته بود.خدا چرا؟!چرا من؟!خدایا جواب بده چرا؟!
    _لاله توروخدا بگو دروغه.بگو همش یه خواب بود.بگو لاله.
    گریه لاله شدید تر شد و سریع ازم دور شد و رفت گوشه ی اتاق.رومو کردم طرف تمنا و با التماس گفتم:
    _تمنا توروخدا تو حداقل بگو.تو بگو لعنتی.
    تمنا همراه با گریه و در حالی که سعی میکرد منو آروم کنه،گفت:
    _آروم باش عزیزم.آروم باش آوا.
    گریه میکردم و زار میزدم..
    ((همه میگن که تو رفتی..همه میگن که تو نیستی..همه میگن که دوباره..دل تنگمو شکستی...دروغه..چجوری دلت میومد..منو اینجوری ببینی..با ستاره ها چه نزدیک...منو تو دوری ببینی..همه گفتن که تو رفتی...ولی گفتم که..دروغه..همه میگن که عجیبه..اگه منتظر بمونم..همه حرفاشون دروغه..تا ابد اینجا میمونم..بی تو و اسمت عزیزم..اینجا خیلی سوت و کوره..ولی خب عیبی نداره..دل من خیلی صبوره..صبوره..همه میگن که تو نیستی..همه میگن که تو..مردی..همه میگن که تنت رو..یه فرشته ها سپردی...دروغه..))
    ((مازیار فلاحی-دروغه))
    ______________________________مامان و بابا مردن..یتیم شدم..دیگه کسی نیست که به دیوونه بازیام بخنده..دیگه کسی نیست بهم بگه،آوایی وروجک بابا.دیگه کسی نیست بهم بگه زلزله ی خونه ی ما.دیگه کسی نیست نصیحتم کنه.همه چی تموم شد.همه چی.خنده هام.شیطنتام.دیوونه بازیام.زبون درازی هام.همه چی.دیگه تو اون خونه ی بزرگ صدای خنده ی هیچکس طنین نمیندازه.دیگه نسیم بهرامی و هوشنگ تهرانی نسب نیستند که نازمو بکشن.که به امید اونا برم خونه.خدایا چی شد؟!چرا اینجوری شد؟چرا یتیم شدم؟چرا پدر و مادرمو ازم گرفتی؟!چرا خوشی های خانوادمون رو نابود کردی؟...چرا؟!
    آوش وارد اتاق شد.از همیشه سرشکسته تر.ناامید و غمگین.پس اون چهره ی جذاب داداشم با اون لبخندش چیشد؟!کوش؟!چرا نیست؟چرا نمیبینمش؟
    آوش اومد روی تخت کنارم نشست.دستمو گرفت تو دستش و برد سمت لباش.ب*و*س*ه ی آرومی پشت دستم زد.
    آوش_خوبی آوا؟!
    _چطور خوب باشم آوش؟!ها؟چطور؟
    آوش_آروم باش عزیزم..
    _آوش مامانو بابا..چجوری؟!
    آوش_هواپیماشون سقوط کرد.
    _نکنه هواپیمایی که دیشب اخبار گفت...!!
    آوش آروم زیر لب گفت:
    _آره همونی که دیشب اخبار نشون داد.
    دستپاچه گفتم:
    _اما آوش اون تهران به ترکیه بود.مامان و بابا میخواستن برن رمانی.
    آوش دستشو نوازشگرانه روی صورتم کشید و گفت:
    _تهران پرواز مستقیم به رمانی نداره.باید اول رفت ترکیه بعد از اونجا با هواپیمای ترکیه رفت رمانی.
    هر دوتامون سکوت کردیم.بعد از چند ثانیه:
    _آوش چرا اینجوری شد آخه؟چرا؟
    آوش سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت.میخواستم یه سوال از آوش بپرسم.سوالی که روزی حتی با فکر کردن بهش تمام بدنم به رعشه میفتاد.اما حالا...
    _آوش..کی مامان و بابا..
    آوش نذاشت جملمو کامل کنم و گفت:
    _فردا صبح عزیزم.
    وااای خدایا!به این زودی تن و بدن مادر و پدرم رو به خاک میسپارن؟؟خدایا یعنی دیگه نمیتونم ببینمشون..یعنی از حالا به بعد به جای خودشون دوتا سنگ قبرو بغل کنم؟صداشونو چی؟؟اونم نمیتونم بشنوم؟؟
    خدایا کمکم کن..من دست تو امانتم.امانت مامان و بابا...
    

    با توقف ماشین جلوی در ویلا و بوق آوش برای مش حسن که در رو باز کنه،سرمو آوردم بالا.به محض باز شدن در جمعیت زیادی رو دیدم که منتظر،به ماشین خیره شدند.آوش ماشین رو پارک کرد.چون هنوز سرم گیج میرفت و درد میکرد تمنا و لاله کمکم کردند تا پیاده شم.اولین چیزی که دیدم،ماشین بابا بود که کنار باغچه ای کوچک که حاصل دست رنج مشترک خودش و مامان بود،پارک شده بود.به هیچکس حتی من و آیین و آوش اجازه نمیدادن که نزدیک اون باغچه بشیم.دلیلشو هم هیچوقت به هیچکس نمیگفتن.مادر و پدر من یجورایی عشقشونو تو اون باغچه میکاشتن تا با بزرگ شدن هر کدوم از اون گلا و درختا،عشقشون بیشتر و پایدارتر بشه.خاله رو از دور دیدم که با شتاب به سمتم میومد.به طرفش رفتم و خودمو تو آغوشش جا دادم.خاله،بوی مادرمو میداد.بغض بدی گلومو فشار میداد،اما به خودم قول داده بودم که جلوی کسی گریه نکنم.خاله گریه میکرد و قربون صدقم میرفت.
    خاله_الهی خاله قربونت بره.الهی خاله فدات شه عزیز دلم.تو این سن کمت یتیم شدی.یادگار خواهرمی تو آوایی خاله.
    از تو بغل خاله،شهاب پسرشو دیدم که اونم چشماش قرمز بود و به دیوار تکیه داده بود.شهاب پسر کوچیک خاله بود که دو سال از من بزرگتر بود.از بچگی همبازی من و یجورایی شاید محرم راز های من بود.خیلی با شهاب احساس صمیمیت میکردم،اما حالا همه در نظرم غریبه بودن.حتی شهاب.دلیلشو هم نمیدونستم.یه نگاه ساده و گذرا به اطرافم انداختم.نگاه ترحم آمیز همه روی من بود.از این نگاها متنفرم.از ترحم دیگران،نسبت به خودم متنفرم.آیین از ویلا اومد بیرون و پشت سرش هم پریسا اومد.آیین به سمتم اومد و آغوششو برام باز کرد.با اینکه از دستش دلخور بودم،اما هوای آغوش برادرمو کرده بودم.از بغل خاله اومدم بیرون.خودمو به آیین رسوندم.بغضم تو آغوش آیین ترکید.سرمو میان سینه ی عضله ای و دستاش پنهون کردم و گریه کردم.هق هقم راه تنفسمو بسته بود.درسته به خودم قول داده بودم،اما دیگه طاقت نداشتم.آیین سرشو گذاشته بود روی سر من و پا به پای من گریه میکرد.آوش هم گوشه ای دست به سینه ایستاده بود.آروم اشک میریخت و به ما زل زده بود.

    آیین همونجور که منو در آغوش کشیده بود،به سمت در اصلی ویلا حرکت کرد.آروم میون هق هقم گفتم:
    _نه آیین.از در پشتی بریم میخوام استراحت کنم
    با کمک آیین رفتم طبقه ی بالا.اولین اتاق،اتاق مامان و بابا بود که درش باز بود.قاب عکس خانوادگیمون که روی میز بهداشتی توی اتاق بود،از اون فاصله معلوم بود.آروم از بغل آیین اومدم بیرون و به سمت قاب عکس رفتم.بقیه همونجا موندن و فقط نظاره گر بودن.قاب عکس رو برداشتم و از پشت هاله ای از اشکام به عکس نگاه کردم.عکسی که بیانگر خوشی های زندگیمون بود.عکسی که هر پنج نفرنون کنار هم،توی تولد پارسال بابا،با لبخند به دوربین نگاه میکردیم.چه شبی بود.شبی پر از خنده و شادی.شبی که بابامو سوپرایز کردیم.یعنی دیگه اون شب تکرار نمیشه؟!
    قاب عکس رو گرفتم سمت لبام و ب*و*س*ه ای بر روش زدم.گذاشتمش روی سینم و چشمامو بستم.به اتفاقات اون شب فکر کردم.به شوخی هایی که بابا با مامان میکرد.به شبی که برای اولین بار منو آیین کنار هم بودیم،ولی دعوامون نشد.یه شبی که دیگه هیچوقت تکرار نمیشه.هیچوقت...

    آوش بقیه رو از جلوی در کنار زد و در رو بست.ازش ممنون بودم.روی تخت دراز کشیدم و گریه کردم.تمام خاطرات زندیگیمو به یاد آوردم.توی همش یا خودشون بودن یا اسمشون.نمیدونم چقدر گذشت که چشمام گرم شد و خوابم برد...
    


    _مامان.مامانم خودتی؟!
    باورم نمیشد.مامانم با اون لبخند مهربونش جلوم وایساده بود و نگام میکرد.چقدر دلم واسه نگاه مهربونش تنگ شده بود.واسه صورت نازنین مامان با اون لبخند قشنگش.دوییدم سمتش و پریدم تو بغلش و از خوشحالی تو بغلش زدم زیر گریه.نشست روی زمین و سرمو گذاشت رو پاش.درست مثل وقتایی که دلم میگرفت و سرمو میزاشتم رو پاش و گریه میکردم.موهامو نوازش میکرد.دست گرم مامانم،دوای همه ی غم هاو دردهام بود.اینقدر خوب بود که میترسیدم خواب باشه..نه نباشه!!لطفا!!
    _مامان!
    مامان_جان مامان؟
    _مامان بگو خواب نیستو تو و بابا زنده این مگه نه¿¡
    مامان سرمو از رو پاش بلند کرد.با دستاش صورتمو قاب گرفت و گفت:
    _عزیز دل مامان.این فقط یه خوابه.تو هم الآن خوابی.این حقیقت نیست عزیزم.
    با ناباوری سرمو چند بار به طرفین چرخوندم و گریه کردم.گریه میکردم و التماس میکردم.
    _مامان توروخدا نه!!اصلا چرا رفتین؟چرا به فکر من نبودین؟مامان من تنهام.خیلی تنهام.تورو خدا برگردین مامان.مامان نمیتونم تحمل ندارم . منم خودمو میکشم ... به اینجای حرفم که رسیدم مامان انگشت اشارشو گذاشت رو لبمو منو به سکوت دعوت کرد.
    مامان_هی هی..نبینم از این حرفا بزنیا.دختر من!آوای من اینقدر ضعیف نیست.تو آوای منی عزیزم.تو دختر منی.تو قوی تر از این حرفایی.یادته بهت چی گفتم؟حرفای آخرمو یادته؟
    آروم سرمو تکون دادم.

    مامان_دختر نازم مواظب برادرات باش.براشون بهترین خواهر باش.سعی کن همیشه تکیه گاهشون باشی.اونا دلسوزترین فرد هستند که تو الان داری.مهربونترینن آوا.پدرت خیلی دوست داشت بیاد ببینت.اما نشد بیاد.گفت از طرف اون بغلت کنم و ببوسمت و بگم که چقدر دوست داره و همیشه بهت افتخار میکرده و میکنه.سعی کن همیشه وقار و غرور خودتو حفظ کنی.باشه؟!
    آروم طوری که فقط خودم میشنیدم گفتم:
    _باشه
    مامان_خب دیگه وقت خداحافظیه دخترم.
    با دستپاچگی گفتم:
    _نه نه نه.نه مامان.تورو خدا نه..لطفا نه..
    مامان فقط بهم لبخند زد.کم کم احساس کردم مامان داره ازم دور میشه.سعی کردم دستشو بگیرم،اما نمیشد.دستم از بدن مامانم رد میشد.داشت میرفت.هر لحظه دورتر میشد.سعی کردم داد بزنم.اما صدا از گلوم بیرون نمیومد.پاهام تکون نمی خورد.مامان هنوز لبخند می زد و هر لحظه دورتر میشد..دور و دورتر...
    یهو از خواب پریدم.دستی به صورتم کشیدم.خیس عرق بودم.چند نفس عمیق کشیدم و خوابم رو یادآوری کردم.با یادآوری مامان،چشمامو بستم.چند بار زیر لب گفتم:
    _دوست دارم مامان..دوست دارم..دوست دارم...

    پاهامو توی بغلم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن.کار هر دقیقم شده بود این بغض و گریه ی لعنتی...

    wroman_farazniazبا تق تق در به خودم اومدم.سریع خودمو جمع و جور کردم و اشکامو پاک کردم..
    _بیا تو!!
    اندام شهاب توی چارچوب در ظاهر شد.سرمو انداختم پایین و ساکت موندم.شهاب اومد کنارم روی تخت نشست.دستمو گرفت تو دستش و فشار داد.
    شهاب_بهتری آوا؟
    آروم سرمو تکون دادم.میخواستم خوابمو واسه یکی تعریف کنم و باهاش درد و دل کنم.کی بهتر از شهاب؟!
    _شهاب!!
    شهاب_جانم عزیزم؟
    خوابمو براش تعریف کردم.دیگه اشکام نمیرزختن.نمیدونم چرا؟شاید اونا هم از سرسره بازی خسته شده باشن.خدایا کدوم یکی از اشکامو دیدی؟شمردیشون؟میدونی با هر قطرش چقدر عذاب کشیدم؟نمیدونی خدا..نمیدونی!!حتی تو هم درکم نکردی و نمیکنی!!
    شهاب با دقت به حرفام گوش کرد.بعد از تمام شدن حرفام،سرمو انداختم پایین و ساکت شدم.شهاب بعد از یه سکوت تلخ،گفت:
    _نمیدونم واقعا چی بگم آوا!وقتی هنوز خود من تو شوک این ماجرا هستم.نمیتونم حرفی بزنم که مرهم غم هات باشه..نگرانتم آوا..
    لبخندی بهش زدم و کفتم:
    _مرسی شهاب.. ولی من تا آخر عمرم تو شوک این ماجرا میمونیم.اینو مطمئن باش.
    شهاب خواست چیزی بگه که خاله وارد اتاق شد.
    خاله_خاله قربونت بره عزیزم بیدار شدی یا شهاب بیدارت کرد؟
    _خودم بیدار شدم خاله
    خاله_عزیز دلم نمیخوای بیای توی جمع افراد پایین؟
    چشامو بستم و بغضمو قورت دادم.تحمل نگاه های دلسوزشون رو نداشتم.اون ترحم های توی نگاهشون دیوونم میکنه..خوردم میکنه..
    بدون توجه به خاله و شهاب،از جام بلند شدم و رفتم توی دستشویی تا صورتمو بشورم.یعد از خشک کردن صورتم،به آینه ی مقابلم نگاه کردم...
    من کیم؟؟اسمم چیه؟؟خودمو گم کرده بودم.نمیتونستم خودمو پیدا کنم.تنها چیزی که میدونم از خودم،اینه که یه دختر تنها و بی کسم!!هیچ کسو ندارم...هیچ کس..
    


    خواستم از دستشویی بیرون بیام که صدای خاله و شهاب رو که مشغول گفت و گو بودن شنیدم و با کنجکاوی پشت در قایم شدم.
    خاله_الهی قربونش برم.توی اوج جوونیش بدبخت شد.خدایا این بچه تو این سن کم یتیم شد..آخه این درسته؟!خدایا این هنوز خیلی جوونه..نمیتونه از پسش بر بیاد.
    شهاب با کلافگی گفت:
    _مامان بسه دیگه.آوا با اینکه جوونه اما خیلی باهوشه و میتونه سر پای خودش وایسه.تو میدونی آوا از این دلسوزی ها متنفره.اون یه دختر جوون و مغروره..غرورشو خدشه دار نکن.بذار خودشو پیدا کنه.
    خاله_باشه بابا.دیگه حرف نمیزنم.
    بغضمو خفه کردم و درو باز کردم.خاله که روی تخت نشسته بود با دیدن من بلند شد و به سمتم اومد.
    _خاله،شهاب شما برین پایین من لباسمو عوض میکنم و بعد میام.
    خاله_آخه عزیزم...
    _خاله لطفا!!
    خاله و شهاب از اتاق رفتن بیرون.باید میرفتم تو اتاق خودم تا لباسمو عوض کنم.از اتاق اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم.هنوز همونجور بود.بهم ریخته و شلخته.یه تونیک آستین بلند مشکی با یه جین مشکی پوشیدم.چون مرد و زن پایین قاطی بود،موهامو بستم و یه شال حریر انداختم روی موهام.موهای چتری جلوم اذیتم میکرد.با یه گیره زدمشون بالا.توی آینه قدی به خودم نگاه کردم.بازم اون دختر گمنام و مجهول.خواستم برم سمت در که در باز شد و آیین و آوش اومدن تو.آوش کت و شلوار رسمی مشکی پوشیده بود و موهاشو ساده و کج زده بود.آیین هم یه ژاکت آستین بلند که آستیناشو زده بود بالا با جین مشکی و کفش کالجی مشکی.موهاشو هم مثل همیشه زده بود.
    آوش به سمتم اومد و گفت:
    _آماده ای؟
    سری تکون دادم و گفتم:
    _آمادم.
    آوش منو در آغوش کشید.آیین هم جلو اومد و منو بغل کرد.هر سه نف توی بغل همدیگه بودیم.دوتا برادر قوی خواهر کوچولو ضعیفشونو بغل کردن.سه فرزند مغرور و خودپسند،مهندس بزرگ،هوشنگ تهرانی نسب و نسیم بهرامی که الآن تنها بودن.اما مثل همیشه مغرور و قوی.غرور ما هیچوقت نباید شکسته بشه.اینو هر سه تامون از بچگی یاد گرفتیم...

    بالاخره از آغوش همدیگه اومدیم بیرون.دوتاشون دستشونو گذاشتن پشت سرم و منو به سمت در هدایت کردن.به راه پله رسیدیم.صدای مردم از اون فاصله واضح بود.مکثی کردم.خودمو جمع و جور کردم.یاد حرفای مامان افتادم.((آوای من،دختر من،همیشه باید کمرش صاف باشه و مثل خانمای با وقار راه بره)).به حرف مامان گوش کردم و به سمت پله ها حرکت کردم.آیین و آوش هم پشت سرم میومدن بالاخره پله ها تموم شد و حالا این من بودم و نگاه های دیگران.با اعتماد به نفس کامل شروع کردم به قدم زدن توی پذیرایی بزرگمون.نگاه سنگین همه روی من بود.بغضمو به زور تو گلوم خفه کردم.حالم خیلی بد بود.اما باید تحمل کنم..باید!!مامان و بابا بهم سفارش کرده بودن.باید!!همه تک به تک جلو می اومدن و تسلیت میگفتن.درسته که اونا تسلیت میگفتن،اما نمیدونم چرا حس میکردم که دارن یتیم شدنمو بهم تبریک میگن.خاله،تمنا و لاله کنارم بودن و هوامو داشتن.دایی نادرو از دور دیدم که به سمتم میومد.به سمتش رفتم و تو آغوشش پنهون شدم.دایی گریه میکرد.اما من نمیخوام گریه کنم.نمیخوام!!بزور خودمو نگه داشتم.خیلی سخته!!اما باید بشه!!برای من غیر ممکن وجود نداره..
    از آغوش دایی اومدم بیرون.با دستاش صورتمو قاب گرفت و گفت:
    _تسلیت میگم عزیزم.غم آخرت باشه.تو هنوز خیلی جوونی دایی جون خیلی جوون!!
    میخواستم داد بزنم و به همه بگم:
    _شاید من تنها21 سالمه و خیلی جوونم.اما من آوام.آوا تهرانی نسب.یه بچه ی یتیم بی کس که از همه قوی تر و مغرورتره..تنهای تنهام اما قوی ام..
    اما حرفامو تو دلم نگه داشتم..میخواستم برم یه گوشه بشینم که با دیدن زن مسنی اونم تو بالاترین نقطه ی جمع جایی که همیشه جای بابا بود،توجهم جلب شد.با تعجب به آیین و آوش نگاه کردم اما اونا هی چشم و ابرو میمدن که نگاه نکن.اما من کنجکاو شده بودم که اون کیه و من چرا تا به حال ندیدمش.خواستم برم طرفش که لاله آروم دستمو کشید..
    لاله_نه آوا جان سمت اون زن نرو خواهشا!!
    _آخه چرا؟!اون کیه لاله؟؟
    لاله_بهتره ندونی عزیزم!!
    با تعجب به اون زن نگاه کردم.یه زن که از سر و وضعش معلوم بود از خانواده ی ثروتمندیه با اخم به من نگاه میکرد.چند زن دیگه هم دور و ورش بودن و نگاهشون بین من و اون زن رد و بدل میشد.زن مسن عصای بزرگشو جلوی خودش نگه داشته بود و هر دو دستشو روی اون گذاشته بود.
    واقعا دیگه کنجکاو شده بودم که این زن کیه؟چرا من نباید بشناسمش؟!
    بدون توجه به بقیه جلو رفتم و روبه روش ایستادم.
    

    آوش سریع اومد سمتم.دستمو کشید و آروم بهم گفت:
    _آوا لطفا به اون زن نزدیک نشو!!
    _خب آخه چرا!!اون کیه آوش؟؟
    نذاشتم آوش حرف بزنه و سریع دوباره برگشتم سر جایی که بودم.درست رو به روی اون زن.قبل تز اینکه بخوام دهن باز کنم،اون رن گفت:
    _تو کی هستی؟
    با تعجب بهش نگاه کردم.من میخواستم این سوالو ازش بکنم.حالا اون به من میگه؟دیگه واقعا گیج شدم.
    _من آوا هستم.و شما کی هستین؟
    زن مسن_من فرخ لقا تهرانی نسب هستم.
    سر جام خشکم زد.اصلا باورم نمیشد.فرخ لقا تهرانی نسب؟؟یعنی..یعنی اون؟؟
    با تعجب به آوش و آیین نگاه کردم.دوتاشون سرشون پایین بود.پس یعنی حدسم درسته..
    فرخ لقا تهرانی نسب...
    بزار بهش بفهمونم که من،واقعا کی هستم!
    _من خودمو کامل معرفی نکردم.عذر می خوام.من آوا تهرانی نسب تک دختر خاندان بزرگ تهرانی نسب.دختر هوشنگ تهرانی نسب و نسیم بهرامی هستم.
    هنوز هم اخم تو صورتش بود ولی تعجب توی چشماش معلوم بود.اون مادر بزرگ من بود.مادر بزرگی که تا حالا هیچوقت ندیده بودمش و فقط آوازه ی غرورشو از دور شنیده بودم.پدرم از خانوادش طرد شده بود.اونم فقط بخاطر من.توی خانواده ی پدری،داشتن فرزند دختر باعث شرم خانوادس.مادربزرگ هر وقت بچه ی دختری به دنیا می آورده،سریع میگفته که اونو بدن به یه خانواده ی دیگه..حتی حاضر نمیشده به بچش نگاه کنه.توی عصر جدید،که تکنولوژی بوده و میتونستن جنسیت بچه رو تشخیص بدن،مادربزرگ تا میفهمیده که یکی از عروساش فرزندش دختره.دستور میداده که بچشو سقط کنه وگرنه از خانواده طرد میشه.مادر من منو نگه داشته و به حرفش گوش نکرده.مادرم شجاعترین فرد بوده که حاظر شده از حرف مادربزرگ سرپیچی کنه.از اون به بعد پدرم از خانوادش طرد شده بوده.اون زن بیرحم که حتی حاظر نیستم اسمشو به زبون بیارم،باعث شده که تمام این سالها پدرم از خانوادش دور بمونه و عذاب بکشه.و حالا این زن جلوی من نشسته.توی خونه ی پدری من.روی صندلی مخصوص پدر من و تو ختم پدر و مادر من.
    فرخ لقا_پس تو تنها نوه ی دختر توی خاندان ما هستی!!
    اینو گفت و سرتا پامو نگاه کرد.از طرز نگاه کردنش چندان خوشم نیومد.
    _بله.من تنها نوه ی خاندان بزرگ تهرانی هستم.من همون دختری ام که پدرم به خاطر وجود من از خانوادش دور شد.
    فرخ لقا_اگه تو نبودی هیچکدوم از این اتفاقات نمی افتاد.همه ی این اتفاقات ناگوار به خاطر وجود نحس توهه..
    یه نگاه گذرا به آوش و آیین کردم.آیین دستاشو محکم مشت کرده بود و دندوناشو محکم رو هم فشار میداد.آوش هم به تندی نفس عمیق میکشید و انگشت اشارشو محکم رو لبش میکشید.
    رومو کردم طرف فرخ لقا و با عصبانیتی کنترل شده گفتم:
    _درسته.من وجودم نحسه.چون من یه دخترم.مونثم.مونث ها هم نحسن.درسته؟!
    آروم سرشو تکون داد.
    پوزخندی زدم و ادامه دادم:
    _پس فرخ لقا!!اینو بدون که وجود تو هم نحسه.تو هم مونثی.تو هم نحسی.البته اینا باورهای اشتباه ذهن پوچ و خالی توهه.اومدی اینجا چیکار؟اومدی تو ختم پسری که طردش کردی؟یا عروسی که ازش متنفری؟واسه چی اومدی؟چرا روی صندلی پدر من نشستی؟چرا الان تو خونه ی پدری منی؟کی به تو گفته که بیای اینجا!؟به چه حقی پاتو تو خونه ی ما گذاشتی؟
    از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد.با داد گفت:
    _به چه حقی با من اینجوری حرف میزنی تو؟دختره ی گستاخ!!
    دستشو بالا آورد تا بخوابونه تو گوشم.اما...
    قبل از اینکه دستش بتونه نزدیک صورتم بشه،آوش دستشو تو هوا گرفت و با خشونت گفت:
    _حتی فکرشم نکن.
    آیین سمت راستم و آوش سمت چپم ایستاده بود.فرخ لقا با خشونت دستشو از تو دست آوش بیرون آورد. با نفرت به هر سه تامون نگاه کرد.
    فرخ لقا_واقعا براتون متاسفم.تربیتتون اصلا خوب نبوده.معلومه دیگه نسیم تربیتتون کرده..
    آیین میخواست بره سمتش اما جلوشو گرفتم.
    _سرکار خانم فرخ لقا.لطفا ،همین الآن از خونه ی ما برین بیرون.
    آخرین نگاه رو به ما کرد و سریع از خونه رفت بیرون.

    هوای اونجا برام سنگین و غیرتحمل بود.در مقابل نگاه هایی که روی من میخکوب بود،به سمت در حیاط پشتی رفتم.روی صندلی کنار استخر نشستم.بغضی که داشت خفم میکرد رو بیرون دادم.اشکام میریخت اما حسشون نمیکردم.یاد خاطراتمون افتادم.کنار استخر منقل بابا همیشه به راه بود.چقدر منو آیین اینجا دعوا و کل کل کردیم.چقدر خندیدیم.صدای خنده هاشون هنوز تو گوشمه...
    صدای بابا که میگفت:
    _ا آیین دخترمو اذیت نکن.
    آیین_بابا ناسلامتی منم پسرتما.
    بابا_میدونم پسرم.تو گل پسر بابایی.
    آیین چشم و ابرویی واسه من اومد و لبخند خبیثانه ای زد.
    آوش_بابا پس من چی؟
    آیین_ای حسود بدبخت.
    آوش_کوفت.خیر سرم برادر بزرگتم.
    آیین آروم گفت:
    _بلانسبت.
    آوش_چی گفتی؟؟
    آیین_هیچی خان داداش حسود.
    آوش_نگفتی بابا؟
    بابا_تو شاخ شمشاد بابایی.پسر ارشد این خانواده ای!!
    بابا من.من چی؟
    آیین_زهرمارو من.من!!دختره ی لوس !!
    بابا بهش تشر زد:
    بابا_آیین!!
    آیین_خب بابا مگه دروغ میگم.
    بابا چشم غره ای واسش رفت که ساکت شد.
    بابا_تو گل دختر خودمی.وروجک بابایی!!
    

    آیین_بابا لوسش نکن.آخه این بیریخت کجاش خوشگله؟شبیه تارزان جنگله.موهاش هم شبیه موهای درویش هاست.
    بایا_آیین باز شروع کردی؟؟
    مامان_فرخ من چیم؟؟
    بابا با عشق به مامان خیره شد و گفت:
    _شما تاج سرمی.عشق منی.خانوممی...
    آیین_هی هی بابا!!اینجا جلو ماها زشته.بزار بعدا تو خلوت ادامش رو واسه مامان بگو.اینجا جاش نیست.آوا یادم بنداز برم پیش بابا کلاس آموزش مخ زنی.بابا تو هم خوب مخ میزنیا کلک.
    بابا افتاد دنبال آیین.ما میخندیم و اونا دور تا دور استخر میدوییدن.
    بابا_پدر سوخته وایسا ببینم.
    آیین_عمرا!!وایسم تکه تکم کنی.گوشتمو بزنی به سیخ و رو اون منقل خوشگلت کبابم کنی؟؟
    بابا_اگه مردی وایسا.
    آیین_اشتباه نکن بابا جنسیت من مونثه.یه غلطی کردم دیگه بیخیال.
    یهو پاش لیز خورد و افتاد تو استخر.همه از خنده روده بر شده بودیم.
    آیین_ببین بابا کبابم نکردی.به جاش خیس آبم کردی.کبابم میکردی که بهتر بود.
    _هر چی سرت بیاد حقته!!
    آیین_باز تو حرف زدی جغله؟؟
    _جغله عمته.
    آیین_عمه که ندارم ولی اگه داشتم حتما بود.اونوقت ما میگفتیم حلال زاده به عمش میره.وااای آوا تصور کن یه عمه داشتیم،اندام منبع آب.اخلاق سگی دارای جنون هاری.قیافه،بهتر درباره قیافش دیگه صحبت نکنم چون اونوقت بی احترامی به مامان بزرگ و بابا بزرگ میشه.
    بابا دوباره افتاد دنبالش که فرار کرد و رفت تو ویلا.
    بابا،با خنده برگشت طرف ما و گفت:
    _از دست این پسر.چقدر بامزست.
    یهو صدای آیین اومد که گفا:
    _بابا فکر کنم دیگه وقت شوهر کردنمه.جهیزیم کو؟فردا اصغر آقا میخواد بیاد جهیزیم رو ببره خونش.آوا چشت کور.نمیدونی چه ماشینی داره که!!یه وانت داره آلبالویی.روی کاپوت جلوش نوشته((عشق من فقط آیینمه.همینو بس)) تازه خونش هم تو زعفرانیست.یه سیبیل و ریش کلفت داره که از موهای توهم پرپشت تره..والا بخدا...
    تمنا_آوا با صدای تمنا به خودم اومدم.توی خاطراتم گم شده بودم و اصلا حواسم به اطرافم نبود.تمنا کنارم نشسته بود و با نگرانی به من نگاه میکرد.
    تمنا_آوا میدونم الان داغونی...میدونم دلت پره.از هر کی پنهون کنی،از من نمیتونی آوا..پس درد و دل کن..بگو عزیزم،هر چی تو دلته بگو به من..خودتو سبک کن آوا!!
    نمیخواستم راجب احساساتم حرف بزنم.این غرور لعنتی برام عذاب آور بود.نمیتونسم با تمنا راجب احساساتم حرف بزنم.
    _نمیتونم تمنا.نمیتونم.درکم کن لطفا!!
    تمنا_اما آوا...
    _تمنا...لطفا!!
    تمنا با سرشکستگی گفت:
    _باشه عزیزم.هر جور میلته!!
    چند دقیقه همینجور در سکوت سپری شد.میخواستم تنها باشم و با خودم خلوت کنم.
    تحمل اینکه یه گوشه کنار استخر بشینم و مامانم دیگه نباشه که صدام کنه و بگه:
    مامان_آوا دخترم بیا تو
    _تا بابا نیاد نمیام تو
    مامان_آوا سرما میخوری.میگم بیا تو
    منم با لجبازی بگم:
    _نه مامان.زیاد سرد نیست.نگران نباش!!
    کاش بود.کاش بازنگرانم میشد.کاش دوباره بود و بهم میگفت((آوا،دخترم)).کاش دوباره اون صدای پر از محبت و آرامشش به گوشم میخورد.ای کاش میتونستم باز خنده هاشو ببینم.با بودنش کنارم به آرامش برسم.گرمی دستاشو روی موهام حس کنم و با تمام وجود بهش بگم:
    _مامانی خیلی خیلی دوست دارم.عاشقتممممم!!
    یادم رفت بهش بگم هیچوقت تنهام نزار!!
    یادم رفت بگم اگه بری بی پناه میشم!!
    یادم رفت بگم بدون اون میمیرم!!
    خدایا تو این خلا تنهاییم چیکار کنم؟چجوری روزامو بدون شنیدن صداشون شب کنم؟چجوری روزی صد بار گوشیمو چک نکنم که شاید تپاس از دست رفته از مامان یا بابا داشته باشم؟
    یعنی میتونم به سکوت این خونه عادت کنم؟یعنی میتونم به نبود خانوادم عادت کنم؟
    آوش توی خونه ی جدا با همسرش زندگی میکنه و زندگی خودشو داره.آیین هم تا چند وقت دیگه همینطور میشه.مامان و بابا هم دیگه نیستن.من میمونم تنها!با این خونه ی پر از خاطره و بزرگ!با این همه خدمتکار!
    خدایا فقط خودت میدونی سرنوشتم چی میشه...فقط خودت میدونی خدا!!! از جام بلند شدم و بدون توجه به تمنا و بی مقدمه رفتم توی سالن.بدون اینکه کسی منو ببینه رفتم طبقه ی بالا.راه اتاق مامان و بابا رو پیش گرفتم.در رو آروم باز کردم.صدای زمزمه ی همراه با بغض یه نفر به گوشم خورد.توی اون تاریکی اتاق،نور چراغ خواب بود که روشنایی کم جونی رو به اتاق داده بود.یه مرد پشت به من روی تخت نشسته بود.
    

    وقتی کمی دقت کردم فهمیدم این آیینه که داره به قاب عکس خانوادگیمون نگاه میکنه و باهاش حرف میزنه:
    آیین_مامان،بابا شما راحت شدین.از این دنیا رفتین و ما سه تا رو بی پشتیبان و تنها ول کردین.چرا آخه؟شاید هر سن هر سه تامون زیاد باشه،اما بخدا ما هنوز همون سه تا بچه ی بازیگوشیم.دیگه کی سرپرستمونه؟کی مواظبمونه؟خدا؟خدا هست ولی ما شما رو میخوایم؟هممون داغونیم.مخصوصا آوش و آوا که زیر ذربین دید همه مردم ن.من بچه ی وسطی ام و کسی زیاد به من توجه نداره!اما آوش پسر ارشد خانوادس و آوا هم آخرین بچه و تک دختر.این بغض لعنتی داره هر سه تامونو خفه میکنه اما نمیتونیم گریه کنیم.چرا؟.چون از بچگی به ما یاد دادین قوی باشیم.که غرورمونو به هیچ وجه نشکونیم.که جلوی هیچکس ضعف نشون ندیم.دلم واسه آوا میسوزه مامان.از همه ی ما تنهاتر میشه.از همه ی ما بیشتر اون زجر میکشه.همیشه مورد توجه ی همه و به خصوص شما بوده.اما حالا دیگه کسی نیست که لی لی به لالاش بذاره.مامان آوا نابود میشه.خیلی نگرانشم.من حداقل میتونم پیش آوش درد و دل کنم و غرورمو بشکونم،اما آوا چی؟خانوادمون از هم پاشید.خنده هامون و خاطراتمون تو همین خونه برای همیشه دفن شد.دیگه تو این خونه صدای خنده و شادیامون یا حتی دعوا و عصبانیت هامون نمیپیچه.دیگه هیچوقت اون روزا تکرار نمیشه..هیچوقت..
    تمام مدتی که آیین داشت حرف میزد تو تاریکی وایساده بودم و گریه میکردم.خدایا ببین به چه روزی افتادم!!میبینی خدا؟میتونی درکم کنی؟همه نگران منن.تو نگرانم هستی؟اونموقع که مامان و بابامو ازم گرفتی،نگرانم بودی؟دلت برام سوخت؟نه برات مهم نبود!هنوز هم نیست!هیچوقت هم نبوده!چرا خوشی ها ابدی نیست؟چرا تموم میشه؟چرا؟چرا!! آیین گریش شدت گرفته بود.آروم نزدیکش شدم.دستمو گذاشتم رو شونش.با ترس از جاش پرید و برگشت سمت من.چشمای دوتامون قرمز و خیس بود.آغوش برادرمو میخواستم.هواشو کرده بودم.هوای آغوشی که از جنس خودم بود.از تار و پود خودم بود.بدون گفتن کلمه ای خودمو انداختم تو بغل آیین و ابراز احساسات.دستاشو دورم گرفت و منو محکم تو بغلش نگه داشت.نشست روی تخت و به بالای تخت تکیه داد.دستمو گرفت تو دستش و فشار داد.سرمو روی سینش گذاشته بودم و گریه میکردم.
    آیین_قربونت برم خواهر خوشگلم.بازم اون چشات گریون شد؟آوا نمیخوای با کسی درد و دل کنی؟باشه!ولی حداقل به من بگو!با برادرت حرف بزن!
    دلو زدم به دریا!!
    _آیین میترسم!!
    آیین_از چی عزیزم؟!
    _از تنهایی آیین!از بی کسی.از سکوت این خونه.از اینکه دیگه پشتیبان و پناهی ندارم.از اینا میترسم.
    آیین_تو تنها نیستی خواهر کوچیکه.منو آوش هستیم.پشتیبان و پناهیتیم عزیزم.
    _آیین تو و آوش زندگی خودتونو دارین.مشغله های خودتونو دارین.اما من چی؟حالا من موندم و این خونه و کلی خاطره ی دفن شده.
    آیین_اما منو آوش هستیم.اینو بهت قول میدم!!
    چیزی نگفتم و آروم گریه کردم.

    از ماشین که پیاده شدم،با جمعیت انبوه روبه روم مواجه شدم.جمعیت زیادی توی بهشت زهرا جمع شده بودن.تک به تک با همه سلام و احوالپرسی مختصری کردم.نزدیک دوتا قبر خالی ایستادیم.به اون دوتا قبر خیره شده بودم.قراره مامان و بابای منو اونجا بخوابونن؟اون همه خاک بریزن روشون که خفه میشن!!
    آوای احمق حواست کجاست؟اونا مردن!میفهمی؟؟مردن!!دیگه نمیتونن نفس بکشن!نگات کنن!صدات کنن!قربون صدقت برن و ناز و نوازشت کنن!!دیگه نمیشه..دیگه نمیتونن.. اونا مردن آوا!مردن!مردن!!

    2 ماه بعد:
    2ماه گذشت.2 ماه پر از بغض.پر از اشک و آه،پر از حسرت،پر از تنهایی.هر روزش برام مثل یک سال بود.تو این 2 ماه با هیچکس حرف نزدم.دریغ از یک کلمه.اما به جاش تو دلم با مامان و بابام حرف می زدم.با خدا قهر کرده بودم.نمیخواستم دیگه دوسش داشته باشم.
    قرار بود امروز آقای فاضلی وکیل شخصی بابا بیاد و وصیت نامه ی بابا رو بخونه.هیچ حس کنجکاوی و یا اشتیاقی در وجودم نداشتم.
    مثل بقیه ی دوزا تو اتاقم،رو تختم نشسته بودم و به قاب عکس خانوادگیمون نگاه میکردم.
    ((تق تق تق))
    _بیا تو
    راحله یکی از خدمتکارا اومد داخل اتاق و گفت:
    _خانم آقای فاضلی اومدن.همه پایین منتظر شما هستن.
    با بی میلی از تخت بلند شدم.رو به روی آینه ایستادم و موهامو مرتب کردم.بعد از پوشیدن یه شال تیره رفتم طبقه ی پایین.همه روی میز بزرگ وسط پذیرایی نشسته بودن.با آقای فاضلی سلام و احوالپرسی مختصری کردم و نشستم روی دورترین صندلی.آیین و پریسا سمت راست میز،آوش و لاله هم سمت چپ میز تشسته بودن و مشتاق به برگه ی روبروی آقای فاضلی چشم دوخته بودن.
    آقای فاضلی_اول از همه میخوام برای بار دوم بهتون تسلیت بگم.امیدوارم غم آخرتون باشه.غم از دست دادن والدین خیلی سخت و تلخه!!میدونم!ولی باید مثل پدر و مادرتون قوی باشید بچه ها!!
    کاغذ رو برداشت و گفت:
    _این وصیت نامه ی پدرتونه.تو این نامه علاوه بر حرفای دل پدرتون،اموالش هم تقسیم شده.
    

    و شروع کرد به خوندن:
    _بچه های عزیزم.پسر گلم آوش،آیین پسر عزیزم و در آخر آوایی من عزیز دلم!وقتی این نامه به دستتون میرسه که دیگه من و یا مادرتون زنده نیستیم که پیشتون باشیم و بهتون افتخار...
    پریسا پرید وسط حرف آقای فاضلی و گفت:
    _ا مثل اینکه پدر جون اسمی از منو لاله نیاورده.
    و به دنبال این حرف خنده ی مضحکی کرد و به لاله نگاه کرد.لاله هم از اونجایی که زیاد از پریس خوشش نمیومد اخمی تحویلش داد.پریسا از حرکت لاله جا خورد.به من نگاه کرد که با اخم غلیظ من برخورد کرد و کلا خنده از رو لبش محو شد.
    با عصبانیت گفت:
    _ببخشید ادامه بدید!!
    آقای فاضلی ادامه داد:
    _بهتون افتخار کنیم و دوباره کانون گرم خانوادمون رو داشته باشیم و خاطراتمون رو دوباره از سر بگیریم.اما دیگه نمیشه.حیف که نمیشه حالا از اینا بگذریم.نمیخوام ناراحت باشین.بچه های عزیزم!هیچوقت ازتون هیچ شکایت و یا دلخوری ای نداشتم.چون اونجور که باید تربیت شدین و رفتار و شخصیتتون بیانگر یک تهرانی نسب اصیله.همیشه و همه جا با افتخار شما رو به بقیه معرفی کردم.هیچوقت ناامیدم نکردین.همیشه بهترین بودین.همینجور هم بمونید.شخصیت و رفتار و از همه ی مهمتر غرورتون رو حفظ کنین تا هنه بدونن یه فرد اصیل بودن کار آسونی نیست.همیشه پشت همدیگه باشین.هیچوقت همدیگه رو تنها نذارین.نا امیدم نکنین بچه ها!!
    آقای فاضلی ادامه داد:
    _خب اینم از وصیت نامه!خوب که گوش کردین؟!
    همه با هم گفتن ((بله)).اما من چیزی نگفتم.همه برگشتن به من نگاه کردن.با اخمو بی حوصلگی گفتم:
    _بله.
    ذهنم مشغول حرفای بابا بود.چرا من همیشه فکر میکردم باعث سرافکندگی بابا ام؟چرا فکر می کردم چون دخترم،بابا آیین و آوش رو بیشتر از من دوست داره.شاید به خاطر قضیه ی فرخ لقاهه.به خاطر اون زن تمام عمر اشتباه فکر کردم.اه زن لعنتی.باز یادش افتادم..اوووف!!!
    آوش_آوا...آوا؟؟
    صدای آوش رشته ی افکارمو پاره کرد.
    _بله
    آوش_به چی فکر می کردی؟
    _هیچی
    آقای فاضلی_اجازه میدید برگه ی تقسیم اموال رو بخونم؟؟
    سرمو به آرومی تکون دادم.
    نگام افتاد به پریسا که به آرومی به آیین گفت:
    _واییی آیین پولدار شدیم.حتما بابات کلی ارث واسمون گذاشته.
    همه برگشتن با تعجب به پریسا نگاه کردن.آیین با عصبانیت گفت:
    _منظورت چیه پریسا؟
    پریسا با دستپاچگی گفت:
    _هیچی عزیزم.شوخی کردم.
    آیین با عصبانیت به پریسا نگاه کرد.پریسا هم سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت.
    آقای فاضلی بعد از مکث کوتاهی گفت:
    _خیلی خب.بچه ها اول از همه باید بهتون بگم که اموال پدرتون به صورت دقیق و حساب شده تقسیم شده و همینطور امکان داره اموالی که در اینجا ذکر شده،شما حتی از وجودش خبر نداشته باشین.
    همه ساکت بودن و چیزی نمیگفتن.
    آقای فاضلی_آوش:یک چهارم سهام شرکت.آپارتمان دوازده طبقه ی عظیمیه.ویلای شمال.
    آیین:یک چهارم سهام شرکت.مجتمع تجاری چهارطبقه ی تجریش.ویلای رامسر.
    آیین و آوش هیچ اعتراضی نکردن و با سکوت به حرفای آقای فاصلی گوش میکردن.پریسا از خوشحالی دستشو دور بازوی آیین حلقه کرد.آیین نیم نگاهی بهش انداخت و چیزی نگفت.
    آقای فاضلی_و البته آوا جان.دو چهارم سهام شرکت.ویلای لواسان.باشگاه اسب سواری کیش.
    همه با تعجب برگشتن به من نگاه کردن.چرا سهم من از بقیه بیشتره؟گیج شده بودم.نگاه بقیه بدجور عذابم میداد.آخر سر طاقت نیاوردم و گفتم:
    _ببخشید آقای فاضلی چرا سهم من از بقیه بیشتره؟
    آقای فاضلی_منتظر همین سوال بودم.دخترم الان همه ی ماجرا رو تعریف میکنم.ببین این وصیت نامه سه ماه پیش،به اصرار مادرت تنظیم شد.اول سهم همه از شرکت به صورت مساوی بود.اما مادرت سهم خودش رو به نام تو کرد و البته یه شرطی هم گذاشتن.
    _چه شرطی؟
    آقای فاضلی_تا قبل از ازدواج هیچ سهمی به تو تعلق نمیگیره و حق استفاده ازش رو نداری.
    به آیین نگاه کردم.با بیخیالی به میز نگاه میکرد.نگاهی به آوش کردم.با عصبانیت به من نگاه میکرد.چند ثانیه نگام کرد و بعد با تلخی روشو ازم گرفت.از رفتارش تعجب کردم.آوش چرا اینجوری نگام کرد؟با سردرگمی به میز خیره شدم.بعد از امضا کردن چند برگه آقای فاضلی رفت.می خواستم برگردم تو اتاقم.به سمت پله ها رفتم که...
    

    آیین دستمو گرفت.
    _آیین ولم کن.میخوام برم بالا.
    آیین_تا کی میخوای خودتو تو اتاق حبس کنی؟
    _تا وقتی که بمیرم.
    آیین_آوا خواهش میکنم اینکارو نکن.مامان و بابا مردن.ما که نمردیم.منو آوش که زنده ایم.
    چند لحظه به آیین نگاه کردن.حس غم و دلخوری رو تو چشماش دیدم.نتونستم دلشو بشکنم برای همین قبول کردم و همراهش به سالن پذیرایی رفتم.روی مبل روبروی آوش نشستم.آوش غضبناک نگام میکرد.اصلا از رفتارش سر در نمیاوردم.نگاهش اذیتم میکرد...نکنه بخاطر اینکه سهم من بیشتر بوده عصبانی شده؟نه واسه چی عصبانی بشه..داداش من پول پرست نیست من میدونم!نیست.اما اگه باشه چی؟خدایا دارم دیوونه میشم.چرا آوش عصبانیه؟چرا بد نگام میکنه؟
    آیین_آوا چای یا قهوه؟
    _قهوه
    آیین_راحله برای همه قهوه بیار.
    راحله چشمی گفت و رفت.همه سکوت کرده بودند و کسی چیزی نمیگفت.سکوت خیلی مسخره ای بود.از اون مسخره تر صدای پریسا بود که سکوت رو شکست.
    پریسا_آیین عشقم.نمیخوایم راجب تاریخ عروسی حرف بزنیم؟فکر کنم دو ماه دیگه خوب باشه.ها؟نظرت چیه؟
    باعصبانیت داد زدم:
    _چی گفتی؟
    پریسا_وا.آوا جان من فقط گفتم تاریخ عروسیمون رو مشخص کنیم.
    با کلافگی از جام بلند شدم و بلند تر از قبل داد زدم:
    _دختره ی نفهم.تو میفهمی چی میگی؟عوضی میفهمی؟امروز چندمه؟چند روز گذشته؟حداقل حرمت اونا رو نگه دار بی چشم و رو!!
    پریسا از جاش بلند شد.روبه روم ایستاد و با اخم گفت:
    _ببین آوا خانم از وقتی نامزد آیین شدم هر چی خواستی بهم گفتی دم نزدم.فحش دادی چیزی نگفتم.بدخلقی کردی به روم نیاوردم.بهم تهمت زدی بازم ساکت موندم.نه بخاطر اینکه خواهر آیینی.نه خانمی فقط بخاطر پدر و مادرت.حرمت اونا رو نگه داشتم.اما دیگه اون دوران تموم شد.اونا مردن و الان زیر خروارها خاک دارن میپوسن.الفاتحه!!از این به بعد جوابتو میدم.از من ایراد میگیری؟تا حالا تو آینه به خودت نگاه کردی؟یه دختر لوس سوسول که تو کل زندگیش به فکر خوشگذرونی و تفریح بوده.یه دختر بی خاصیت که اطرافیانش با دری وری های بیخود بادش کردن.تو از هر آدمی بی خاصیت تری آوا خانم تهرانی نسب.مادر و پدرتو مردن چه بخوای چه نخوای کفن شدن.اونا...
    محکم با پشت دست زدم تو دهنش که از پشت افتاد روی زمین.گوشه لبش پاره شد و ازش خون اومد.آیین سریع از جاش بلند شد و رفت سمت پریسا.آوش از جاش بلند شد و روبروم ایستاد.
    با اخم تو چشمام زل زده بود.منم از اون بدتر به چشماش خیره شده بودم.یکدفعه دستشو بلند کرد و سیلی محکمی بهم زد.
    آوش_اینو زدم تا یاد بگیری دیگه دوره ی پادشاهی کردنت تو این خونه تموم شد.دیگه کسی نیست که ازت طرفداری کنه.اینو خوب بدون آوا!دیگه اون دوران تموم شد!!
    با بهت و بغض فقط به لبای آوش چشم دوخته بودم و سعی میکردم حرفاشو درک کنم.اما هر چی سعی میکردم نمیشد.اینی که روبروی من ایستاده آوش نیست.خدایا این آوش نیست.این برادر مهربون من نیست.این آوش نیست.نیسن.نیست.
    لاله _آوش معلومه چی میگی؟اون خواهرته!!آوا خواهرت!!میفهمی چیکار میکنی؟
    آوش_لاله تو دخالت نکن
    لاله_اما...
    آوش_گفتم دخالت نکن
    لاله با دلخوری به آوش نگاه کرد و چیزی نگفت.
    همه به من و آوش زل زده بودند.توی وجودم نسبت به این آوش احساس تنفر میکردم.من اون آوشو میخوام.اون داداش مهربون.اونی که همیشه پشتیبانم بود..اونی که....آوش بود.
    بهش خیره شده بودم.مات و مبهوت فقط به اون نگاه میکردم.یاد حرفای مامان افتادم:
    ((برادرات بهترین پشتیبان و دوست برای تو هستن.بهشون اعتماد کن.هر وقت احساس تنهایی و پوچ بودن کردی،بدون اونا پشتتن))
    مامان کجایی؟کجایی ببینی حرفات دروغ محض بود!!کجایی مامان؟
    داشتم تو اون هوا خفه میشدم.بدون هیچ حرفی عقب عقب رفتم و بعد دوییدم سمت در.با سرعت از خونه زدم بیرون.نمیدونستم کجا دارم میرم فقط میدوییدم.وقتی کامل از خونه دور شدم سرعتمو کم کردم و آروم آروم راه می رفتم.به نفس نفس افتاده بودم.هوا سرد بود و من فقط یه سویی شرت بلند تنم بود.کلاه سویی شرتمو سرم کرده بودم و سرم پایین بود.خودمو سفت بغل کرده بودم.بی هدف تو کوچه ها راه می رفتم.به هیچ چیز فکر نمیکردم.آدمها خیلی معمولی و بی تفاوت از کنارم رد میشدن.نه پولی داشتم.نه گوشیم باهام بود نه ماشینم.از سرما به خودم میلرزیدم.از جفت مغازه ی یه پیرمرد رد می شدم که یه فکری به ذهنم رسید.
    رفتم داخل مغازه.
    _سلام آقا.
    با خوشرویی و لبخند گفت:
    _سلام دخترم بفرما
    _ببخشید میتونم از تلفن مغازتون استفاده کنم؟
    پیرمرد_حتما دخترم.
    سریع تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم.بعد از حدود 30 ثانیه میخواستم گوشی رو قطع کنم که صدای خواب آلودش تو تلفن پیچید:
    _بله.
    _سلام مانی.
    یهو صداش جدی شد و با تعجب گفت:
    _آوا تویی؟از کجا زنگ میزنی؟چیشده؟
    _مانی میتونی بیای دنبالم؟
    مانی_کجا؟آوا جریان چیه؟
    _مانی دارم یخ میزنم بحث نکن فقط بیا!
    مانی_باشه باشه.کجایی؟
    آدرس دقیق رو از پیرمرد پرسیدم و بهش گفتم.وقتی تلفن رو قطع کردم،پیرمرد با لبخند گفت:
    _بشین دخترم.بشین تا برات چایی بیارم.
    

    پیرمرد با لبخند گفت:
    _بشین دخترم.بیا بشین تا برات چایی بیارم.
    منم که از خدا خواسته قبول کردم.پیرمرد خوشرو و مهربونی بود.زندگیشو برام تعریف کرد.زن و دوتا بچشو توی زلزله ی بم از دست داده بود.میگفت و آروم اشک میریخت.دلم براش سوخت.زندگی و روزگار چه بلاهایی که سر آدم نمیاره.چه زجرهایی که انسان ها نمیکشند...
    مشغول گفت و گو بودیم که مانی از راه رسید.با پیرمرد دست داد و ازش تشکر کرد.منم ازش تشکر کردم و با مانی از مغازه اومدیم بیرون.وقتی سوار ماشین شدیم مانی شروع کرد:
    _آوا نمیخوای بگی چیشده؟تو،توی اون مغازه چیکار میکردی؟
    کلافه گفتم:
    _مانی بریم خونه همه چی رو واست تعریف میکنم.
    مانی حرکت کرد.هر دو ساکت بودیم اما مانی بالاخره سکوت رو شکست.
    مانی_تسلیت میگم آوا
    _تو از کجا فهمیدی؟
    مانی_چند روز بعد از اون اتفاق زنگ زدم به گوشیت.تمنا جواب داد.همه چی رو برام گفت.
    چیزی نگفتم و ساکت موندم.در طول راه دیگه نه من حرفی زدم نه مانی...
    وقتی رسیدیم خونه،همه چی رو برای مانی تعریف کردم.با هر جمله ای که میگفتم اشک میریختم و عذاب میکشیدم.مانی با ناراحتی و عصبانیت به حرفام گوش میکرد.
    _هیچکس نمیتونه منو درک کنه مانی.هیچکس
    مانی_من میتونم درکت کنم
    پریدم وسط حرفش از جام بلند شدم و داد زدم:
    _نه هیچکس نمیتونه درکم کنه.حتی تو..حتی تو هم نمیتونی حال و روز منو درک کنی.
    مانی هم از جاش بلند شد و بلندتر از من داد زد:
    _پس تو هم نمیتونی منو درک کنی.
    _ببخشید من چی تو رو نمیتونم درک کنم؟
    مانی_آوا مازیار مرده..میفهمی مرده.
    سر جام خشکم زد.دستمو جلوی دهنم گرفتم که جیغ نزنم.به هیچ وجه باورم نمیشد.
    مانی با حالت کلافگی و عصبی شروع کرد به بهم ریختن وسایل دور و ورش.
    مانی_آوا مازیار مرده.داداشم مرده.داداشمو کشتن.کشتنش آوا.
    روی دو زانوش افتاد رو زمین.گریه میکرد و داد میزد.نشستم روی زمین روبروش.مانی رو بغل کردم و سعی کردم با نوازش آرومش کنم.منو محکم تو بغلش گرفته بود.سرشو کرده بود لای موهام و گریه میکرد.
    یکم که آرومتر شد،شروع کرد به تعریف کردن جریان:
    _مازیار از کارای خلافی که بابا میکرده تازه با خبر شده بود.حدود دوماه پیش.اصرار داشت که بابا رو متقاعد کنیم که دیگه از اون کارا نکنه.اما موفق نبود.وقتی دید بابا به حرفش گوش نمیده،تصمیم گرفت بابا رو به پلیس معرفی کنه.اما ....
    اما اون عوضی آشغال فهمیدو ... نتونست جملشو کامل کنه و گریش شدت گرفت.آروم کمکش کردم از جاش بلند بشه.نشوندمش رو کاناپه.از آشپزخونه براش یه لیوان آب آوردم.بهش دادم و خورد.یکم که گذشت،گفتم:
    _بهتری؟
    آروم سرشو تکون داد.دراز کشید رو کاناپه و سرشو گذاشت روی پای من.شروع کردم با موهاش بازی کردن و نوازش کردن صورتش.یکم که گذشت خودش شروع کرد به حرف زدن.
    مانی_مازیار مرد.خلاص شد.از دست این دنیا و آدماش خلاص شد.رفت پیش مادرم.اما من چی؟من چیکار کنم آوا؟
    _مانی حال و روز من که از تو بدتره.مادرم مرد.پدرم مرد.برادرام!عزیزترین کسام بهم پشت کردن.آوش برای اولین بار سر ارث و میراث بابا زد تو گوشم.آیین به خاطر یه دختر زد تو گوم.همه با ترحم بهم نگاه کردن.حرفای در گوشیشیونو میشنیدم که میگفتن((آخی دختر بیچاره تو جوونی یتیم شد))..طمع،حرص و اون روی دیگه برادرامو دیدم.تنها و بی کس شدم.هیچی برام نموند.تنهاییمو دیدم!ذات واقعی آدما رو دیدم.همه ی اینا رو دیدم و هیچی نگفتم.گریه نکردم چون غرور داشتم.آه و ناله نکردم چون غرور داشتم.داد و فریاد نکردم چون غرور داشتم.اما دیگه حالم از این غرور داره بهم میخوره.آخه یه دختر اونم به سن و سال من چرا باید اینقدر مغرور باشه؟!!تو 2ماه همه چیز و همه کسمو از دست دادم و بازم ساکت موندم.
    مانی؟_من مرگ مادرمو با چشمای خودم دیدم.هر روز شکسته تر شدنشو،ضعیف شدنشو،و در آخر نابود شدنشو!!سرخوشی پدرمو دیدم.بی خیال بودنشو.میدونی بعضی وقتا به چی فکر میکنم؟
    _به چی؟
    مانی_به اینکه اگه از ایران نمی رفتم،هیچکدوم از این اتفاقات نمی افتاد.پدرم هنوز همون مرد مهربون،سنبل مردونگی و الگوی منو مازیار بود.مادرم هنوز زنده بود و خنده از روی لبش هیچوقت پر نمی کشید.مازیار کشته نمیشد و هنوز با همدیگه گلاویز میشدیمو میخندیدیم.و در آخر بهم دیگه میگفتیم((هی یارو دوست دارما))اگه از ایران نمی رفتم شاید تو الان همسرم بودی.حیف شد آوا.زندگیم حیف شد.
    آه سوزناکی از ته دل کشید و بعد ساکت شد.دستشو گذاشت روی چشماش و چشماشو بست.منم سرمو به کاناپه تکیه دادم و چشمامو بستم...


    با صدای زنگ در چشامو باز کردم.وای خدایا من کی خوابم برد؟برای اینکه مانی بیدار نشه،آروم سرشو بلند کردم و یه بالشت گذاشتم زیر سرش.حالا مگه کسی که پشت در بود دستسو از روی زنگ بر میداشت!!سریع رفتم تو حیاط و درو باز کردم.
    بسم الله ... خدایا فقط همینو کم داشتیم یعنی!!
    _تو اینجا چیکار میکنی!؟
    _ببخشیدا ولی من باید اینو بپرسم!!
    ای وای خاک بر سرم.حالا یادم اومد.این دختره ی پررو دختر خاله ی مانیه!!
    داشتم فکر میکردم چی جوابش بدم که خودش گفت:
    _لازم نکرده توصیح بدی.اینقدر هم به اون مغز نخودیت فشار نیار تا یه جواب پیدا کنی!بکش کنار حوصلتو ندارم!!
    خدایا من میزنم دهن مهن این بارانه رو سرویس میکنم ولی تو اون دنیا تلافیشو سرم در نیار.باشه؟
    از سر راهش کنار رفتم.وارد حیاط شد و به سمت در اصلی ویلا رفت.از عصبانیت درو محکم بستم که دادش رفت هوا.
    بارانه_هی یارو چه خبرته؟مگه در خونه عمته؟
    از سر لجش درو دوباره باز کردم و اینبار محکمتر بستم.
    بارانه_حقا که بی شخصیتی!معلومه که تربیت خانوادگیت درست نبوده!
    خواستم جوابشو بدم،که مانی با قیافه ی خواب آلود و موهای ژولیده پولیده اومد بیرون و گفت:
    _اینجا چه خبره؟
    بارانه با دیدن مانی دستمالشو گرفت جلو دماغشو الکی شروع کرد به گریه کردن.مانی با دیدن بارانه ترسید و دو قدم عقب رفت و پشت سکو ایستاد.
    بارانه_وای مانی جون!تسلیت میگم عزیزم.از وقتی شنیدم حالم خیلی بد شد و...
    تمام مدتی که بارانه زر بیخود میزد،من اداشو در می آوردم.حالا مانی بدبخت اون وسط مونده بود چیکار کنه؟از من بخنده؟با،بارانه همدردی کنه؟یه نگاه به من میکرد و یه نگاه به اون.بارانه همینطور داشت جمله هایی رو که صد در صد از قبل حفظ کرده بود رو برای مانی میگفت و یه بند فک می زد.
    بارانه_واقعا نمیدونم چی بگم یا چیکار کنم که بتونم تو غمت شریک بشم!!اومدم اینجا تا بهت بگم که چقدر واسه من!!یعنی ما عزیز ی و من!نه !ببخشید ما چقدر دوست داریم.اومدم پیشت تا تنها نباشی عزیزم.
    با شنیدن حرفای آخرش نتونستم خودمو کنترل کنم واسه همین زدم زیر خنده.بارانه برگشت سمت من و با عصبانیت گفت:
    _واسه چی میخندی؟
    _وای بارانه جان عالی بود.عزیزم تو باید یه کمدین بشی.واقعا دستت درد نکنه.بعد از دوماه خنده رو لبم آوردی.
    بعد خطاب به مانی گفتم:
    _خیلی براش!اوپس ببخشید براشون عزیزی و خیلی دوست دارن..
    با این حرفم مانی هم آروم شروع کرد به خندیدن.بارانه دیگه تحمل نکرد و گفت:
    _کوفت!زهرمار!دختره ی پررو.منو مسخره میکنی؟!
    وسط خنده هام گفتم:
    _بارانه جان با شنیدن اسمت یادم یه جوک میفتم!!
    اخم کرد و گفت:
    _چه جوکی؟
    _هیچی دیگه از یکی که اسمش بارانه بوده میپرسن اسمت چیه میگه بارانه میگن چرا اسمت بارانس میگه چون روز تولد من بارون بوده واسه همین اسمم بارانس.بهش میگن پس خوب شد اونروز آفتاب نبوده وگرنه اسمت میشده آفتابه..حالا شرح حال تو عزیزم.
    مانی بلند زد زیر خنده.با پوزخند نگاش کردم و گفتم:
    _بارانه خانم حالا فهمیدی چرا مسخرت کردم؟چون سر تا پات مسخرس.اصلا خدا تو رو آفریده به عنوان جوک.
    بارانه خواست جواب بده که مانی سریع اومد سمتمون و گفت:
    _ا...!بچه ها بسه دیگه!بریم تو هوا سرده!
    بارانه روشو از ما گرفت و رفت تو ویلا.منم شروع کردم پشت سرش زبون در آوردن.مانی دستشو گذاشت پشت کمرم و همینجور که باهم میرفتیم به سمت ویلا،گفت:
    _اینقدر اذیتش نکن.گ*ن*ا*ه داره!
    _این گ*ن*ا*ه داره؟نه جان من! این آفتابه هه گ*ن*ا*ه داره؟
    مانی_حالا یه چیز جالب!
    _چی؟
    مانی_روزی که بارانه بدنیا اومد هوا بارونی بود!
    ایستادم و چند ثانیه نگاش کردم.بعد از چند ثانیه بلند زدم زیر خنده.مانی هم پا به پای من میخندید که یدفعه صدای داد بارانه از داخل خونه اومد.
    بارانه_مانی نمیخوای بیای تو؟
    مانی_اومدیم بارانه.
    آروم به من گفت:
    _بیا بریم وگرنه میاد بیرون میخورمون.
    دوتایی آروم خندیدیم و با همدیگه وارد ویلا شدیم و رفتیم پیش بارانه.
    روی مبل دو نفره نشسته بود و الحق که کل مبل رو گرفته بود.نشستم روبروش.
    مانی_خب مادمازلا چی میل دارن؟
    بارانه گل از گلش شکفت.با یه لبخند ژکوند گفت:
    _من قهوه میخورم مانی جان.
    مانی روشو کرد طرف من و گفت:
    _شما چی آوا خانم؟
    _من از اون معجونا میخوام!
    مانی_کدوما؟
    _همونا که قبلا درست میکردی دیگه!
    مانی_آها!ای به چشم!
    بارانه_اا!خب منم از همونا میخوام!
    _نمیشه!
    بارانه_ولی من میخوام...اااا!!!
    _مانی واسش نیاری!!
    بارانه_مانی اگه نیاری خیلی خیلی بدیا!!
    مانی_اصن واسه دوتاتون نسکافه میارم.
    بارانه_شنیدم پدر و مادرت فوت کردن پس واسه همینه که خونه ی این و اون ول شدی!!
    _آفتابه جون تو چی؟تو که پدر و مادرت در قید حیات هستن.تو چرا خونه ی مردم ولویی!
    بارانه_به تو ربطی نداره.مانی پسر خالمه!
    _ولی بارانه جان عزیزم تو خودت خوب میدونی که پدرت دیدن مانی و خانوادشو از چند سال پیش برای تو و خانوادت ممنوع کرده.
    با عصبانیت روشو از من گرفت و چیزی نگفت.
    چند دقیقه بعد مانی اومد و نشست کنار من.بعد از خوردن نسکافه رفتم تو اتاق مانی تا با گوشیش به تمنا زنگ بزنم.تمنا گفت خودشو تا 10 دقیقه ی دیگه میرسونه.از اون بابت خیالم راحت شد.اما پولو چیکار میکردم.هیچ پولی نداشتم.اولش خواستم از مانی بگیرم ولی بعدش منصرف شدم.یکم که فکر کردم دیدم چاره ی دیگه ای ندارم.مانی رو صدا زدم.اومد تو اتاق و درو بست.
    آروم بهش گفتم:
    _مانی
    مانی_جون مانی؟
    زدم زیر خنده.
    مانی_واسه چی میخندی دیوونه؟
    _مانی فکر کن((جون مانی))رو به آفتابه بگی!!بخدا شب از خوشحالی خوابش نمیبره!
    مانی هم خندید و گفت:
    _از دست تو صدام زدی اینو بگی؟
    _نوچ..مانی
    مانی_جانم
    برام سخت بود که بگم اما باید میگفتم.یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
    _میتونی یکم پول به من قرض بدی؟
    مانی_قرض؟
    _آره دیگه!!باور کن زود بهت برمیگردونم!
    مانی_آوا میفهمی چی میگی؟
    _مگه چی گفتم؟
    مانی_کسی از عشقش پول میگیره؟من حاضرم هر چه دارمو بهت بدم عزیزم!
    خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین.مانی بدون حرف رفت سمت میز و کیف پولشو از روی میز برداشت و گرفت سمت من.
    مانی_هر چه قدر میخوای بردار!
    _من پررواما
    مانی_خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی؟
    _کوفت
    خندید و نشست روی تخت و زل زد به من.میخواستم پول بردارم اما معذب بودم.
    _مانی روتو کن اونور اصلا پاشو برو بیرون پیش اون آفتابه!
    یهو در باز شد و آفتاب اومد تو.سریع کیف پول رو پشتم قایم کردم که یه وقت آبروم نره.
    بارانه_آفتاب عمته.
    زبونمو براش درآوردم و گفتم:
    _ندارم.
    مانی با خنده گفت:
    _بچه ها لطفا باز شروع نکنین.
    با بی نوصلگی نشستم روی کاناپه و پامو انداختم روی پام.ای تمنا گندت بزنن آخه کدوم گوری موندی؟هر سه بدون حرف نشسته بوریم.بارانه به مانی،مانی به من و من به دیوار نگاه میکردم. :))... با شنیدن صدای زنگ سریع از جام پریدم و از اتاق رفتم بیرون.حیاط رو گذروندم و رفتم سمت در.باز شدن در همانا و سیل بد و بیراه های من به تمنا همانا.
    _دختره ی نفهم.کدوم جهنم دره ای بودی که اینقدر دیر کردی؟حوصلم پوکید پیش این آفتابه ی فسیل.حالا از اینا بگذریم!!چطوری خوبی؟؟
    تمنا بدبخت مات به من نگاه می کرد.حق هم داشت.الان انتططار یه آوای افسرده و آروم رو ببینه!!اما به جای اون آوای قبلی رو دید.دختری که تا 4-5 ساعت پیش با هیچکس حرف نمیزد،الان داره مثل بلبل حرف میزنه.
    


    با یه لبخند ژکوند زل زده بودم به تمنا.بارانه و مانی هم از ویلا اومدن بیرون و وایسادن کنار من.تمنا رو میگی؟بدبخت مخش هنگ کرده بود.نمیدونست که بارانه دختر خاله ی مانیه.چند بار جلوی چشمش بشکن زدم تا به خودش اومد و بالاخره شروع کرد به حرف زدن.
    تمنا_سلام
    مانی_علیک سلام
    بارانه یا اخم روشو از تمنا گرفت
    بارانه_سلام
    تمی با یه حالتی که انگار داره به یه چیز چندش آور نگاه میکنه،به بارانه نگاه کرد و بعد روشو کرد سمت من و گفت:
    _آوا حالت خوبه؟
    لبخند تلخی زدم و گفتم:
    _نترس دیوونه نشدم!!
    تمنا سریع گفت:
    _ نه منظورم این نبود من فقط میخواستم...
    دستشو گرفتم تو دستم.فشارش دادم و گفتم:
    _میدونم منظورت چیه!لازم نیست توضیح بدی
    رومو کردم طرف مانی و گفتم:
    _میشه لطفا سویی شرتمو بیاری؟
    مانی_حتما
    اینو گفت و سریع رفت تو خونه.حالا قیافه ی ما سه تا دیدنی بود!!تمنا با حرکت چشم و ابرو ازم پرسید بارانه اینجا چیکار میکنه؟
    _ا وای یادم رفت بهم معرفیتون کنم.تمنا جان عزیزم،ایشون آفتابه هستن دختر خاله ی مانی.آفتابه جان،دوست صمیمیم،تمنا.
    تمنا زد زیر خنده و بلند بلند خندید.
    تمنا_چی چی جان؟
    با خنده گفتم:
    _آفتابه جان!!
    بارانه با عصبانیت گفت:
    _زهرمار.نیشاتونو ببندین.بی مزه ها.
    تا وقتی مانی اومد کلی سر به سرش گذاشتیم و خندیدیم.ما میخندیدیم و اون حرص می خورد.
    مانی_خب اینم سویی شرت.
    سویی شرتمو ازش گرفتم و پوشیدم.هوا خیلی سرد بود.دستمو کردم تو جیبم که فهمیدم مانی پول گذاشته توش.بهش لبخند زدم که با یه لبخند مهربون جوابمو داد.رفتم نزدیکش و بغلش کردم.اونم سفت منو تو بغلش فشرد..
    از بغلش اومدم بیرون و گفتم:
    _بازم بهت تسلیت میگم مانی.یادت باشه هر وقت خواستی درد و دل کنی من هستم.دوست واسه همین وقتاس.
    مانی_منم بهت تسلیت میگم عزیزم.سعی کن به اون دوتا فکر نکنی!قوی باش.مثل آوای قبلی!!
    آروم سرمو تکون دادم.با بارانه هم خداحافظی کردم و با تمنا رفتیم سمت ویلای خودمون.
    وقتی وارد خونه شدم،همه ی بدبختیا و بی چاره گی هام یادم افتاد.اون روز!اون تماس!اون اشک تمساح!اون برادر دروغین!اون حس اشتباه!دوباره همه ی غم هام یادم افتاد!
    تو چارچوب در ایستاده بودم و به خونه نگاه می کردم.من اگه این خونه رو نداشتم الان باید چیکار میکردم؟!حواسم پرت بود و توی افکار خودم غرق شده بودم،که:
    تمنا_برو تو دیگه آوا!
    بدون هیچ حرفی رفتم داخل!دوباره ساکت شده بودم.دوباره نمیخواستم با کسی حرف بزنم.آروم و ساکت نشستم روی کاناپه و پاهامو بغل کردم.تمنا اومد نشست کنارم.
    تمنا_آوا عزیزم!نمیخوای بگی چیشده؟چرا دوباره ساکت شدی؟
    سرمو بلند کردم و تو چشمای تمنا زل زدم.به چشمای بهترین دوستم!خواهرم!حتی یکبار هم تا حالا دلمو نشکسته!چشمام پر از اشک شد.دست تمنا رو آروم بردم سمت لبام و بوسیدمش.
    تمنا با تعجب گفت:
    _آوا چیکار میکنی؟
    با بغض گفتم:
    _خیلی دوست دارم خواهری!بهترین دوستم!بهترین همدمم!نزدیکترین کسم!دوست دارم تمنا!خیلی زیاد!
    چشمای تمنا هم پر از اشک شد.بغلم کرد و سفت فشارم داد و گفت:
    _منم دوست دارم خواهر خوشگلم.
    دوتامون تو بغل همدیگه گریه میکردیم.من بی صدا و آروم،ولی تمنا با هق هق.تمنا فهمید که الان آمادگی توضیح دادن ماجرا رو ندارم،برای همین پیله نکرد.
    بعد از چند دقیقه تمنا رو ول کردم و پاشدم تا برم طبقه ی بالا،تو اتاقم.
    لباسامو در آوردم و رفتم تو حمام.شیر آب رو باز کردم و رفتم زیر دوش.تو این دوماه هربار رفتم زیر دوش،احساس خیلی خوبی بهم دست میداد.یه حس آرامش!یه حس خوب!یه حس پاکی!پاک شدن از همه چیز!!
    از حمام اومدم بیرون و یکی از لباسهایی رو که دفعه ی قبل با خودم آورده بودم رو پوشیدم و موهامو خشک کردم.روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم.نمی دونم چرا،اما یکدفعه دلم برای مانی تنگ شد.خیلی خسته بودم اما میخواستم صدای مانی رو قبل از خواب بشنوم.تلفن رو برداشتم و شمارشو گرفتم:
    مانی_الو!
    _سلام مانی
    مانی_سلام عزیزم چطوری؟
    _من خوبم تو چطوری؟
    مانی_خوبم.چه خبرا؟چیکار میکنی؟
    _هیچی میخواستم بخوابم اما یهویی دلم برات تنگ شد.
    خندید و گفت:
    _یهویی..یا؟!
    _نخیرم کاملا یهویی بود.
    خندید و بعد ساکت شد.دوتامون حرف نمی زدیم و فقط صدای نفس هامون سکوت رو میشکست.
    _ام چیزه..بارانه رفت؟
    خندید و گفت:
    _آره تا لحظه ی آخر هم داشت به تو بد و بیراه میگفت.
    _غلط کرد!آفتابه!
    صدامو نازک کردم و ادامه دادم:
    _آفتابه عمته!..مانی تو چجوری این دختره ی خز رو تحمل میکنی؟
    مانی_عادت کردم دیگه.بعد از اینهمه سال عادت شده.
    دوباره ساکت شدیم.
    _مانی
    مانی_جانم
    _فردا میخوام برم سر خاک مامان و بابا.باهام میای؟
    مانی_حتما میام عزیزم.
    _مرسی که هستی مانی.
    مانی_برو وروجک!برو زلزله!من با این حرفا خر نمیشم.
    خندیدم و گفتم:
    _مزاحمت نمیشم دیگه.
    مانی_مزاحم چیه بابا؟دیوونه.
    خنده ای کردم و گفتم:
    _پس تو دیگه مزاحمم نشو بچه پررو.فردا بهت زنگ میزنم.شب بخیر.
    مانی_باشه.پررو هم خودتی.شبت پر از گربه های سیاه با اون چشمای براق و اون چنگولای تیزشون.
    و قبل از اینکه من جوابشو بدم گوشی رو قطع کرد.تلفن رو گذاشتم سر جاش و سعی کردم بخوابم.مانی بیشعور میدونست من از گربه میترسما...خیلی سعی کردم به اون چیزایی که مانی گفت فکر نکنم و بالاخره موفق شدم و خوابم برد.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 417
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,257
  • بازدید ماه : 14,215
  • بازدید سال : 141,318
  • بازدید کلی : 11,638,458