close
مجتمع فنی تهران
رمان فراز نیاز قسمت دوم
loading...

رمان فا

    تمنا_آوا آوا..پاشو.پاشو آوا..ااا پاشو دیگه    چشمامو باز کردم و با تعجب به تمنا نگاه کردم.وقتی نگاه متعجب منو دید نشست لبه ی…

رمان فراز نیاز قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 249 جمعه 05 آذر 1395 : 9:54 نظرات ()



    تمنا_آوا آوا..پاشو.پاشو آوا..ااا پاشو دیگه
    چشمامو باز کردم و با تعجب به تمنا نگاه کردم.وقتی نگاه متعجب منو دید نشست لبه ی تخت و با لبخند زل زد به من.
    _چیزی شده تمنا؟
    تمنا_نه فقط دوست داشتم یادی از کرم ریزی های قدیم بکنم.
    اینو گفت و پاشد از اتاق رفت بیرون.از دست این دیوونه.پاشدم رفتم صورتمو شستم.به ساعت نگاه کردم.ساعت 8 بود.
    زنگ زدم به مانی.طبق معمول خواب بود که خدا رو شکر با صدای زنگ من از خواب پرید.فکر کنم تو دلش فحش بارونم کرده.گفت که دوش میگیره و بعد میاد.رفتم طبقه ی پایین.تمنا توی آشپزخونه روی میز نشسته بود و مشغول خوردن صبحانه بود............................


    _بزنم به تخته چه میزی هم چیدی!!
    تمنا_تا چشت درآد.دست به یه چیزی بزنی خونه رو،رو سرت خراب میکنم.
    _گدا مدا نیستم.گرسنه هم نیستم.بشین هر چی دلت میخواد کوفت کن.اصلا میز رو هم بخور.
    رامو کج کردم و رفتم تو هال.ولو شدم رو کاناپه.تمنا از تو آشپزخونه داد زد:
    _هی آوا پاشو بیا یه چیزی کوفت کن پوست و استخون شدی.قهر نکن حالا.دیروز ناهار که نخوردی.شام هم دیشب هیچی نخوردی.ضعف میکنی دختر...د بیا ویگه..آوا با توام.
    _اه..تمنا اینقدر داد نزن اومدم.
    پوفی کردم و دوباره رفتم تو آشپزخونه.نشستم کنارش زوی میز و برای خودم شیر کاکائو ریختم تو لیوان.رفتم تو فکر.من الان نه ماشین دارم.نه کارت بانکی و نه گوشی.حالا باید چیکار کنم هیچ پولی ندارم.تازه به مانی هم بدهکار شدم.
    تمنا_چته آوا؟تو فکری!!
    _تمی من باید چیکار کنم؟هیچ پولی ندارم.اصلا هم حاضر نیستم برگردم تو اون خونه..
    تمنا_هوووو حالا گفتم چی شده!!
    _یعنی چی؟
    تمنا_خب آخه الان همه چیز داری.خونه که داری.یخچال هم که پره.مانی هم که خدا رو شکر خرجیت رو میده.
    _تمنا میفهمی چی میگی؟یعنی چی مانی خرجیت رو میده؟مانی دوست من.یه دوست معمول.مثل تو که دوست صمیمی منی،اونم هست.تنها فرقش اینه که اون پسره.لطفا دیگه این چرندیاتو نگو!
    تمنا_باشه بابا شوخی کردم.آروم باش.
    چیزی نگفتم و شیر کاکائو رو تا آخر خوردم.یه نگاه به ساعت کردم.8:30 بود.از جام بلند شدم و رفتم طبقه ی بالا تا آماده بشم.وقتی داشتم کفشمو میپوشیدم صدای زنگ در و چند ثانیه بعد صدای مکالمه ی تمنا و مانی اومد.
    تمنا_مانی دلخور نشیا،اما دختر خالت خیلی حال بهم زنه.
    مانی خندید و گفت:
    _ای بابا.من نمیفهمم تو و آوا چه مشکلی با بارانه دارین؟!چرا اینقدر ازش بدتون میاد؟!
    تمنا_خب معلومه.عین جاکلیدی آویزون آدم میشه.تازه سرکار علیه با دخترا حال نمیکنن،همش به پسرا می چسبن.بچه ها اسمشو گذاشتن جا کلیدی مردونه.
    مانی_اون از آوا که بهش میگه آفتابه،اینم از تو که بهش میگی جاکلیدی مردونه.اصلا کسی پیدا میشه اسم خودشو بگه؟
    تمنا_به ندرت پیدا میشه.آخه بارانه هم شد اسم؟اون ((ه))آخرش واسه چی بود دیگه؟!اون ((ه))رو بر میداشتن میشد باران.والا باران به این قشنگی!!
    مانی_چی بگم والا.کارای خالمه!!
    با خنده رفتم طبقه ی پایین.تمنا با دیدنم لبخند خبیثانه ای زد و گفت:
    _اوه اوه.پدرسوخته نگاه چه تیپی زده.کجا میخواین برین دوتایی؟
    _قبرستون
    تمنا_زهرمار!مانی کجا میخواین برین؟
    مانی_قبرستون.
    تمنا_از جلو چشام دور شین دوتاتون اصلا.
    با یه لبخند تلخ گفتم:
    _تمنا میخوام برم سر خاک مامان و بابا.از مانی هم خواهش کردم باهام بیاد.
    تمنا خودشو جمع و جور کرد و گفت:
    _ا خب چیزه..برین بهتون خوش بگذره..نه یعنی چیز...ا خب..اصلا هیچی ولش کن..
    با لبخند یکی زدم رو شونش.با مانی از خونه اومدیم بیرون و سوار بی ام و مانی شدیم.
    مانی_چطوری آوا؟
    _همینجور که میبینی.
    مانی سری تکون داد و ماشین رو روشن کرد.در طول راه هر دو ساکت بودیم و چیزی نگفتیم.دریغ از یک کلمه..
    وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم.از دور سنگ قبرشون معلوم بود.سنگ قبر بابا،سیاه و سنگ قبر مامان،سفید.
    آروم آروم به سمتشون قدم بر داشتم.مانی هم شونه به شونه ی من می اومد.دستاشو کرده بود تو جیبش و مثل من به اون دوتا قبر خیره شده بود.
    فرخ تهرانی نسب.نسیم صدر.
    بغض بدی گلومو پر کرده بود.هر کاری هم میکردم از بین نمیرفت.
    میخواستم گریه کنم.زار بزنم.عذاداری کنم.نه وایه اونا.واسه خودم.واسه خود بدبختم که تنها و بی کس شدم.واسه دل خودم.
    به 2 ماه قبل فکر کردم.همه چیز خوب و عالی.همه شاد و خندون.اما حالا...یکی طمع کار..یکی تنها...یکی هم بیخیال..دو نفر هم آسوده و راحت در خواب..
    نمیدونم کی چشمام بارونی شد؟
    کی اشکام سرازیر شد؟
    نمیتونستم وایسم.وزنم روی پاهام سنگینی میکرد.برخلاف میلم زانو زدم.مانی هم کنارم نشست.بازوهامو گرفت تو دستاش و منو به خودش فشار داد..
    میخواستم تنها باشم..
    _مانی میشه تنهام بزاری؟
    باشه ای گفت و رفت.من موندم و مامان و بابا و یک دنیا حرف!یک دنیا درد و دل!یک دنیا بغض!یک دنیا حسرت!
    _سلام مامان.سلام باباخوبین؟اونجا دوتایی بهتون خوش میگذره؟نمیگم تو این مدت چی کشیدم،چون مطمعنم خودتون همشو میدونین!!مامان چرا سهامتو به من دادی؟بابا تو چرا قبول کردی؟چرا آوش رو با من دشمن کردین؟!آوش برادرمه.همون برادر مهربون!!مگه من از شما سهام خواستم؟ارث خواستم؟من هیچوقت ازتون هیچی نخواستم.فقط توجه و محبت خواستم.همیشه هم داشتم.همه چیز داشتم.اما ای کاش نداشتم.ماشین مدل بالا!هر ماه چند میلیون تو حساب بانکی!گوشی گرون قیمت!لباسای مارکدار!سفر های خارج!بابا عادت کردم به تو ناز و نعمت بودن!به پول خرج کردن! اما حالا که پول ندارم چیکارکنم؟بی پول و تنها!اگه اون خونه رو نداشتم!!اگه مانی و تمنا نبودن!!باید چیکار میکردم؟نمیخوام برگردم به اون خونه.میخوام بزرگ بشم.همه ی خاطرات رو همونجا جا بذارم و پا به دنیای واقعی بذارم.میخوام سر پای خودم وایسم.خیلی کارا میتونم انجام بدم.من آوا ام.آوا تهرانی نسب.اینو به همه ثابت میکنم!!
    


    پارسا_آوا من آب میخوام.
    با بی حوصلگی گفتم:
    _به تمنا بگو
    پارسا_تمنا من آب میخوام
    تمنا_به مانی بگو
    پارسا_مانی من آب میخوام
    مانی_خبر مرگت پاشو برو آب بخور
    پارسا با قیافه ای معصوم گفت:
    _من از اولش هم میدونستم بچه پرورشگاهیم.فقط اسم پرورشگاهمو یادم نیست.شما یادتونه؟
    منو مانی و تمنا ابروهامونو به نشونه ی نه بالا انداختیم.
    پارسا_شما زبون نداریم؟
    دوباره ابروهامو انداختیم بالا
    پارسا_لالین؟
    سرهامونو به نشونه ی تایید تکون دادیم.
    پارسا_منو دوست دارین؟
    شونه هامونو بالا انداختیم((چقدر هماهنگیم ما))
    پارسا_برم خونمون؟
    سرهامونو به نشونه ی تایید تکون دادیم.
    پارسا_اول آب بخورم؟
    فقط نگاش کردیم.
    پارسا_چطورین؟
    دوباره فقط نگاه.
    پارسا_برم بمیرم؟
    سه تامون زدیم زیر خنده.
    _پارسا مسخره بازی در نیار دیگه
    پارسا_بابا خیر سرم مهمونم تو این خونه یکی پیدا نمیشه به مهمون آب بده؟
    پوفی کردم و رفتم تو آشپزخونه.براش یه لیوان آب آوردم و دادم دستش.
    پارسا_دستت طلا دختر.تمنا یاد بگیر.مانی یاد بگیر.ببینین چه دختر خوب و گلیه.به به چه آبی!چقدر خنکه!به به چه لیوان قشنگی!چقدر شفاف و زلاله این آب!عین آب چشمه میمونه!به به!
    مانی_بسه دیگه پارسا کم چرت و پرت بگو.زودتر آبتو بخور
    پارسا_نزن بابا.باشه الان میخورم.نیگا...
    یه نفس کل آب لیوان رو خورد.
    پارسا_خب یکی بگه داشتیم راجب چی حرف میزدیم؟
    _راجب اینکه من پول ندارم.
    پارسا_آوا یه سوال بپرسم؟
    _بپرس
    پارسا_تو به چه امیدی زنده ای؟!
    _ها؟!
    پارسا_خب آخه بدون پول که نمیشه زندگی کرد.تو الان باید یا خودتو مینداختی جلو ماشین. یا قرص میخوردی یا...
    مانی نزاشت حرفشو تموم کنه و زد پس کلش.بیچاره پارسا با سر رفت تو میز و دماغش محکم خورد تو میز.دستشو گذاشت رو دماغش و محکم فشارش داد.
    پارسا_الهی دستت بشکنه مانی.الهی حلواتو بخورم.الهی خودم سنگ قبرتو بذارم.الهی خوم روت خاک بریزم.الهی مثل آوا بی پول بشی.الهی با همین دستای خودم کفنت کنم.الهی سر...
    مانی با خنده گفت:
    _بابا یه نفس بگیر.یه ریز داری فک میزنی.
    پارسا به مانی چپ چپ نگاه کرد و خنده ی مانی شدیدتر شد.
    پارسا رو به من گفت:
    _حالا میخوای چیکار کنی؟
    _نمیدونم.خیر سرم از شماها کمک خواستم.
    پارسا_خب اگه نظر منو بخوای،باید بگم تو دو راه بیشتر نداری.یا گدایی یا...
    مانی_یا و زهرمار.پارسا به جان خودم یکی میزنم از جات بلند نشیا.
    پارسا دستاشو آورد بالا و گفت:
    _تسلیم.
    _شاید بتونم یه رستورانی،کافی شاپی چیزی راه بندازم.
    پارسا_با کدوم سرمایه؟
    _مشکل منم همینجاست.
    همه ساکت بودیم و فکر میکردیم.خدایا سرمایه از کجا بیارم.باید قرض کنم!اما از کی؟یا شاید هم بتونم وام بگیرم.با کدوم ضامن معتبر؟اوووف.
    مانی_من!
    پارسا_تو چی؟
    مانی_من سرمایه میزارم.
    با صدایی که سعی میکردم شبیه داد نباشه،گفتم:
    _چیییییی؟!
    پارسا_ا آره منم میتونم کافی شاپ رو بفروشم.
    تمنا_منم ماشینو میفروشم.
    کلافه گفتم:
    _د آخه میفهمین چی میگین؟
    مانی_آره میفهمیم.یه رستوران راه میندازیم چهارتایی توش شریک میشیم.
    تمنا_توی ونک
    مانی_میز و صندلی شیک.موزیک لایت.
    پارسا_یه فضای شیک و مدرن با تمام امکانات.
    مانی_فقط میمونه اسم رستوران.
    همه رفتن تو فکر.هنوز تو بهت بودم.یه دفعه یه اسم به سرم زد.
    _رستوران خاطره ها
    پارسا_ایول آره.همینه.من که موافقم.
    مانی_پارسا راست میگه.منم پایم.
    تمنا_منم مثل بقیه
    _پس هستین؟
    دوتادستمو روی هم و روی میز گذاشتم.بچه ها هم با لبخند دستاشونو گذاشتن رو دست من و با هم گفتن:
    ((هستیمممم))

    تمنا_پیس پیس.آوا نگاه اون طرف.
    رومو برگردوندم سمتی که تمنا گفت.گروه خرمگسان طبق معمول توی محوطه دانشگاه روی چمنا نشسته بودن.صدای بلند خنده هاشون تو محوطه ی دانشگاه طنین می انداخت.برعکس همیشه،آبتین فقط یه لبخند رو لبش بود.میخندید،اما پشت اون چشمای رنگی براق،غم بود.بیخیال آبتین شدم.دست تمنا رو که محو آرمین شده بود،کشیدم و با خودم بردم.وارد کلاس که شدیم،دوباره نگاه های ترحم آمیز شروع شد.دوباره ترحم،دوباره دلسوزی،دوباره تاسف.خدایا کی این نگاها تموم میشه؟کی آخه؟
    بدون توجه به اطرافم و با غرور رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم.تمنا هم مثل یه جوجه اردک زشت دنبالم میومد.بچه ها تک تک میومدن و تسلیت میگفتن.منم فقط به تکون دادن سرم بسنده می کردم.
    بالاخره تموم شد و خیلی شیک و مجلسی رفتن و نشستن سر جاشون.
    خوابم میومد در حد لالیگا.تمنا گفته بود که رضایی گند اخلاق رفته و جاش یه استاد دیگه قراره بیاد.خب خب تا این استاد گند اخلاق جدید بیاد،من یه چرت بزنم.آقا ما تریپ خواب برداشتیم و رفتیمممم...
    با نیشگونهای تمنا از خواب پریدم.ای بر پدرت صلوات تمی.آخه بزغاله چیکارم داری؟!
    _هی یارو چه مرگته؟بدنم سوراخ سوراخ شد.
    با صدای تک سرفه ی یکی،سرمو به طرف صدا چرخوندم...
    یا مای گاد!اوپس!یا ضامن آهو!یا هر چی امام هشتمه!ماماااااااااان!خوابم دیگ.مگه نه؟خوابم یا بیدارم...
    "آووووواااااا"ای زهرمار و آوا!به به !وجدان زیبای خفته من باز استند آپ کردی که!! "کوفت"..ای بابا...
    استاد ما رو ببین.جوووووووونم استاد!پدر سوخته چه کت و شلوار بهش میاد!!چه جیگری شده.وااای خدا یعنی استاد ما اینه؟؟؟!!!
    حالا دست!حالا جیغ!حالا دست دست جون ننه اقدس!همه شاد و خوشحال با آوا تهرانی پروداکشن..
    استاد اخم کرده بود و تریپ جدی و مغرور برداشته بود.ای گندت بزنن!اینجوری اخم نکن میترسم!
    استاد_سرکار خانم وقت خواب!!
    منم که پررو،برگشتم گفتم:
    _قربان شما استاد.
    بچه ها زدن زیر خنده ولی وقتی نگاه خشمگینش رو دیدن ساکت شدن.
    استاد_وقتی شما خواب بودید،من خودمو معرفی کردم.من مانی رستمی هستم و از این به بعد به جای استاد رضایی تدریس می کنم.سر کلاس من،حرف زدن،دیر کردن،غایب شدن سر کلاس،باید دلیل موجه داشته باشه.غیر از این باشه برای پایان ترم قول کمک و ارفاق به هیچ وجه نمیدم.هر جلسه ازتون یک سوال از درس جلسه ی قبل میپرسم،وای به حال کسی که بلد نباشه.پس حواستون رو جمع کنین.باید هر جلسه آماده باشین.
    حالا شما خانم بی انظباط بلند شین و خودتون رو معرفی کنین.همه معرفی شدن به غیر از شما.
    بی انظباط عمته!بچه پررو!
    با اعتماد به نفس کامل و با صدایی رسا گفتم:
    _آوا تهرانی نسب هستم استاد.اصن من بی ادب و بی انظباط.ولی استاد شما که با ادب و با انظباط هستین کجای دنیا رو گرفتین؟
    مانی با اخم وحشتناکی نگام میکرد اما من پررو تر از این حرفا بودم.بچه ها ریز ریز میخندیدن و این بیشتر اعصاب مانی رو خورد میکرد.
    مانی_خانم تهرانی نسب،بیرون؛هر وقت انظباط و ادب یاد گرفتین میتونین بیاین سر کلاس من.
    آخخخخخخخخ جووووووووون.الان میرم تو ماشین میخوابم.سوییچ ماشین تمی هم که دست من بود.چون من رانندگی کردم.با پررویی کیفمو برداشتم و دوییدم به سمت در.همه با تعجب نگام میکردن.دم در کلاس رو کردم به مانی و گفتم:
    _خوشحال شدم استاد رستمی با انظباط و با ادب.باشد تا رستگار شوید.میبینمتون بعدا استاد.
    اینو گفتم و در مقابل اخم مانی و تعجب بچه ها از کلاس اومدم بیرون.
    یه راست رفتم به سمت پارکینگ.نشستم تو ماشین.صندلی رو دادم عقب و ....
    خررررررپووووووووفففففففففف
    _آوووووووواااااااا
    _یا مای گاد چی شده؟ای داد!ای بیداد!زلزله اومده؟داریم میمیریم؟چی تمی؟به من راستشو بگو!کی مرده باز؟؟!!
    تمنا زد زیر خنده.تمام مراحل یه خنده ی مسخره رو انجام داد.رکوع سجده استند آپ.منم با قیافه ی گیج و منگ نگاش میکردم.
    _تمی!!
    لای خنده هاش گفت:
    _ها؟!
    _خودتی!!
    تمی_چی؟!
    _خر!!
    


    تمنا جیغ و دادش رفت هوا.
    _بیشعور،نفهم،دختره ی احمق یکدفعه کدوم گوری رفتی؟مانی هم از دستت عصبانی بود،هم به زور جلوی خندش رو گرفته بود. در ضمن وقتی رفتی،برگشت طرف بچه ها و گفت:
    تمنا صداشو کلفت کرد و با اخم ادامه داد:
    _لطفا به خانم تهرانی نسب بگین که جلسه ی دیگه که فردا هستش،ازشون امتحان میگیرم.امتحانشون هم فوق العاده سخته.لطفا بهشون اطلاع بدین.
    بعد خود تمنا زد زیر خنده.صد در صد از قیافه ی من داشت میخندید.منو میگی؟دهنم تا خشتکم باز مونده بود...
    بعد از چند ثانیه به خودم اومدم.سریع گوشیمو از تو کوله پشتیم در آوردم و شماره ی مانی رو گرفتم.
    کثافط بیشعور جواب نمیداد.ای گندت بزنن مانے.
    تمنا_چیه؟جواب نمیده؟
    _نہ نہ نہ
    تمنا_میترسه جواب بده زیر فحشش کنی.
    _هر چقدر فرار کنه،آخر گیرش میارم و میکشمش.یه دقیقه به مرگم مونده باشه،من مانی رو خفه میکنم.بوزینه!یابو!پسره سه نقطه!
    تمنا نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
    _اوه اوه آوا بدو کلاس دیر شد
    _اه کلاس چیه دیگه؟
    تمنا_با شریفی داریم
    _اوپس
    تمنا_درد بدو بریم
    _نمیام
    تمنا_آوا مسخره بازی در نیار
    _نمیام
    تمنا_آوا عصبانی میشما
    _نمیام
    تمنا_نمیای دیگه نه؟
    _نمیام
    تمنا_باشه خودت خواستی
    تا خواست قلقلک بده،در ماشینو باز کردم و فرار کردم.
    اونروز هم هر جور بود،گذشت.
    شب تو خونه نشسته بودیم و داشتیم تی وی نگاه میکردیم.یه فیلم خفنی گذاشته بودم و با هم میدیدیم.
    تمنا_آوا
    _هوم
    تمنا_این دختره هست پیش اون پسر بوره وایساده
    _خب
    تمنا_زشته!نه؟
    _آره شبیه توئه
    تمنا_خیلی بیشعوری آوا
    _ا پس تازه دارم شبیه تو میشم.کمال همنشین در من هم اثر کرد.
    تمنا یه سیب از تو ظرف برداشت و پرت کرد سمت من.تو هوا گرفتمش و شروع کردم به خوردنش.
    تمنا_رو که نیست.سنگ پا قزوینه.
    _تازه به اونم گفتم زکی
    تمنا_ای بمیری که هیچوقت حریف زبونت نمیشم.
    _تو حریف من نمیشی.اونوقت من بمیرم؟خودت بمیری بچه پررو.
    تمنا مثل بچه یتیما زل زد بهم.منم بیخیال تلویزیون نگاه میکردم.
    بعد از چند دقیقه تمنا گفت:
    _نمیخواستی بری پیش مانی؟
    ای وای خاک بر سرم راست میگه.با یه حرکت از جام پریدم و رفتم طبقه ی بالا.بعد از آماده شدن،با تمنا رفتیم دم در ویلای مانی.هر چه زنگ میزدم کسی جواب نمیداد.ولی از خونه صدای موزیک و جیغ میومد.مانی بیشعور پارتی گرفته؟!بدون من؟چرا آخه؟
    تمنا_آوا بیا بریم.مهمونی گرفته صدای موزیک بلنده،نمیشنون.
    _غلط کردن.وایسا الان از دیوار میرم بالا.
    اینو گفتم و مثله مارمولک که خیلی راحت رو در و دیوار راه میره،از دیوار رفتم بالا و نشستم لبه ی دیوار.
    تعداد زیادی دختر و پسر تو حیاط ویلا مشغول ر*ق*ص بودن.با چشمم دنبال مانی گشتم،تا بالاخره پیداش کردم.اوه اوه چه تیپی زده بوزینه.پیرهن مشکی با جین سفید و کفش کالجی های مشکی.داشت با یه دختر چندش حرف می زد.دختره پوستش برنزه بود،البته به سیاه بیشتر می خورد.عین ذغال بود.یه دکلته کوتاه،به رنگ زرد پوشیده بود با کفش های زرد.یه لحظه یاد هاچ،زنبور عسل افتادم.قیافش هم...بیخیال خودت چطوری؟کفشمو از پام در آوردم و پرت کردم طرف مانی.از اونجایی من شانس دارم در حد بنز،همون موقع یه پسر مزاحم اومد از جلوی مانی رد بشه،که کفش من خورد تو سرش.پسره با تعجب نگاهی به اطرافش کرد.انقدر گشت،تا پیدام کرد.حالا چی؟من نشسته بودم لبه ی دیوار و پاهام رو تکون میدادم.با یه لبخند ژکوند زل زدم بهش.اونم با اخم فوق العاده ترسناکی منو نگاه میکرد.خب به من چه!!خودت اومدی تو صحنه.روشو برگردوند و به مانی چیزی گفت.مانی سریع برگشت و به من نگاه کرد.با دهن باز و ابروهای بالا پریده زل زد به من.منم که انگار نه انگار.شروع کردم به دید زدن بقیه.پارسا رو دیدم که اونم جفت یه دختر وایساده بود و بدتر از مانی به من نگاه می کرد.مانی اومد نزدیک دیوار و گفت:
    _اونجا چیکار میکنی آوا؟
    _آوا کیه؟من عزرائیلم.اومدم جونتو بگیرم.
    همه زدن زیر خنده.الان دیگه همه متوجه من شده بودن و به من نگاه میکردن.
    مانی_آوا بیا پایین.میفتی
    _نمیام
    مانی_آوا میگم بیا
    _نمیام خب
    مانی_آوا بیا دیگه
    _نمیام نمیام نمیام
    مانی_آوا جان بیا پایین
    _نوچ نمیام
    مانی_آوایی
    _بله
    مانی_آوا جوووونمممم
    _ها
    مانی_ها چیه؟بیتربیت.بگو بله!
    _مانی بیخیال
    یکدفعه پارسا گفت:
    _مانی ولش کن.میگن خدا خرو شناخت بهش شاخ نداد.
    _آها پس واسه همینه تو رو سرت شاخ نداری دیگه.
    همه زدن زیر خنده.پارسا با عصبانیت داد زد:
    _بیااااااااا پایین
    با یه لبخند حرص برانگیز گفتم:
    _نمیام
    پارسا_میام بالاها آوا
    _بیا خب
    پارسا که جوگیر،اومد سمت دیوار.دیوار صاف صاف بود و راهی نداشت برای بالا اومدن.
    _پارسا واقعا با این هیکلت نمیتونی از یه دیوار بیای بالا؟رفتی پولتو خرج کردی هیکل ساختی واسه چی؟
    پارسا_آوا.ببند
    _میبندم.ولی مال تورو
    همه زدن زیر خنده.ماشالا ماشالا اینا به همه چی میخندن.
    _بزنم به تخته چقدر بچه هاتون خوش خندن.
    قبل از اینکه پارسا بخواد حرف بزنه،صدای جیغ یکی کنارم پرده ی گوشم را پاره کرد.
    تمنا_بیشعور خیلی خری آوا.چرا هر چی صدات میکنم جواب...
    قبل از اینکه بخواد جملشو کامل کنه،حواسش به جمعیت جمع شد.گوشه ی مانتوی منو گرفت تو دستش و شروع کرد به مچاله کردن.با حیرت به منظره ی روبروش خیره شده بود.
    تمنا_ام چیزه..چیز..چیزه خب..چیز اممم..
    _دردو چیز.بی تربیت.
    تمنا_کوفت،آوا اینا کین؟
    _بروبچ از خودمونن
    تمنا با تعجب گفت:
    _از خودمونن؟
    _آره دیگه از خودمونن
    تمنا_یعنی چی اونوقت؟
    _یعنی به تو چه!!
    تمنا_آواااا
    _درد و آوا.زهر مار و آوا.در گوشم داد نزن.بچم گرخید.
    تمنا_چیت گرخید؟
    _بچم
    یکدفعه همه با هم گفتن:
    _بچت؟؟؟
    _بی تربیتا شما مگه کار و زندگی ندارین که وایسادین به حرفای ما گوش میدین.
    مانی_بچت چیه دیگه؟
    _بچم دیگه.
    مانی با لحن تندی گفت:
    _اونوقت بابای این بچه کیه؟
    با خنگی تماممممممم سرمو خاروندم و گفتم:
    _مگه بچه دار شدن حتما بابا میخواد؟
    باد خنک پاییزی میوزید.همه چیز آروم بود و هیچ صدایی از کسی خارج نمیشد... دروغ گفتم..بچه ها پوکیدننننن.تازه فهمیدم چه سوتی دادم.ای مای گااااااد.من چرا اینقدر خنگم؟اون یه ذره شرفی هم که داشتم به باد رفت.بعد از اینکه کلی خنده هاشونو کردن،دختری که جفت پارسا وایساده بود،گفت:
    _وای عزیزم این دختره خیلی بانمکه.اسمش چیه؟
    پارسا لبخند شیطون زد و گفت:
    _دلقک
    دوباره همه زدن زیر خنده.یه لنگ کفشم مونده بود اما دلم نیومد،به خاطر همین شیرجه رفتم به سمت کفشای تمنا.یه لنگشو پرت کردم سمت پارسا.جاخالی داد و بهش نخورد.اون یکی رو پرت کردم.ایندفعه خورد تو دماغش و قیافش در هم شد.
    مانی با اخم به من نگاه کرد و گفت:
    _آوا این چه کاریه یاد گرفتی؟
    شونه هامو بالا انداختم و چیزی نگفتم..
    با جیغ بلند پارسا،همه ی نگاها به سمت اون چرخید.
    پارسا_خووون
    دماغش خون اومده بود.آخی!!
    _پارسا خودتو جمع کن ابرهرکول.تو با این هیکلت جیغ میزنی؟
    پارسا_آخه تو که میدونی چقدر خرج دماغم کردم.اون از مانی که اوندفعه زد پس کلم،با دماغ رفتم تو میز.این هم از تو،که با لنگ کفش میزنی تو این دماغ.مگه این دماغ من چه هیزم تری به شما فروخته آخه!؟تا کی دماغ کشی آخه؟تا کی باید حق دماغ ها در این مملکت خورده بشه!؟ تا کی دماغ ها باید توان بدهند؟!تا کی باید دماغ ها قربانی ه*و*س های شیطانی بشوند؟آخه تا کی؟!تا کی!!
    _تا وقت گل نی!!یه جوری به دماغش شخصیت میده،آدم فکر میکنه دماغش جز آثار ملی کشوره!بابا یه دماغ عملی که این حرفا رو نداره.
    پارسا_کی گفته دماغ من عملیه؟
    _خودت الان گفتی
    پارسا_نگفتم
    _گفتی
    پارسا_نگفتم
    _گفتی
    پارسا_نگف...
    

    مانی_اه بسه دیگه باز دوباره شما دوتا افتادین به جون هم!؟
    دوتامون ساکت شدیم.چه جذبه ای داره مانی.
    ای گل به سرم.اصلا یادم رفته بود واسه چی اومدم اینجا.
    _مانی
    مانی_بله
    _سوالای امتحان فردا رو بده من برم.
    مانی_نه بابا؟اگه میخوای جوابا رو هم بهت بدم؟!ها!نظرت چیه؟
    _بدنیست.ولی من زیاد اصراری ندارم اگه دوست داری بده.
    مانی_رووووووووو
    _قربانت استاد
    مانی_پاشو برو درس بخون آوا
    _درس؟درس چیه؟
    مانی_تو نمیدونی درس چیه نه؟
    _نه.بچه ها شما میدونین درس چیه؟
    همه باهم گفتن:((نه))
    _بفرما،وقتی دیگران نمیدونند،چه انتظاری از من بی نوا داری؟
    مانی_آوا بدو برو درس بخون.
    _چقدر درس بخونم؟خسته شدم بابا.درس زندگی!درس خ*ی*ا*ن*ت!درس طمع و حرص!درس تنهایی!درس یتیمی!درس آوارگی!درس بی پولی!درس محتاج بودن!درس خفه کردن بغض!درس غرور!به نظرت بس نیست مانی؟!
    همه ساکت شده بودن.مانی و تمنا و پارسا سراشونو انداخته بودن پایین و از همه ناراحت تر بودند.
    زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
    _خب حالا شماها بگین.چه درس هایی خوندین؟
    تمنا_درس تحربه
    پارسا_درس ناراحتی و غم
    مانی_درس خ*ی*ا*ن*ت.سنگدلی و پشیمونی
    یکی از دخترا_درس عاشقی
    یکی از پسرا_درس ه*و*س
    به ترتیب همه گفتن و دوباره ساکت شدن.
    اون جو رو اصلا دوست نداشتم."یالا آوا!یکم دلقک شو"
    _ماشالا چه بچه های درس خونی داره این مملکت.فقط اگه یکم جای درس های زندگی،درس های کتاباتونو خونده بودین و مشقاتونو به موقع مینوشتین،الان ایران از ژاپن جلو زده بود.
    یکی از پسرا یکدفعه گفت:
    _درس های زندگی مهمتر از درس های تو کتابه.
    _اسم شما چیه؟
    پسره_امین
    _امین خان!درس زندگی یعنی درس انسانیت،یعنی درس فرهنگ و ادب،که همش تو درس های کتاب پیدا میشه.
    یکی از دخترا_ولی درس های تو کتابو نمیشه تجربه کرد.
    _اسم شما چیه؟
    دختره_آسمان
    _آسمان جان همیشه هم تجربه کردن خوب نیست.
    آسمان_چرا خوب نیست؟!
    _گاهی وقتا یه چیزایی رو میبینی و میشنوی که بعدا پشیمون میشی.گاهی وقتا باچیزایی روبرو میشی که داغونت میکنه.
    امین_ولی زندگی یعنی تجربه
    _مخالفم!زندگی یعنی شادی،یعنی خوشحالی،یعنی خنده.یعنی لذت بردن از لحظه ها.زندگی یعنی محبت کردن و محبت دیدن.یعنی عاشق شدن و عشق ورزیدن.یعنی قدر همدیگه رو دونستن.از وجود همدیگه لذت بردن.یعنی خ*ی*ا*ن*ت نکردن.دل کسی رو نشکستن.زندگی یعنی برای خودت زندگی کنی.یعنی حتی اگه پیر هم باشی،جوونی کنی.یعنی امید و اراده داشته باشی.از همه مهمتر!به اون بالایی توکل کنی.قدر خانوادت،دوستات،اطرافیانت رو بدونی.سعی کنی آدم ها رو بشناسی.از زندگی لذت ببری.اینا معانی زندگیه!اینا یعنی زندگی!اینا یعنی زندگی کردن!اگه تا به حال اینجوری نبودی؟!پس بدون عمرت تلف شده!چون اصلا زندگی نکردی!!
    تو حرفام گفته بودم به اون بالایی توکل کنی!!اما خودم باهاش قهرم!!ازش دلخورم!!ازش ناراحتم!!
    پارسا و مانی و تمنا با دهن های باز و ابروهای بالا پریده نگام میکردن.بقیه اما تو فکر بودن.
    پارسا_ژانر فیلسوفانه چی میگه؟
    _میگه ببند در جهنمو
    همه از فکر در اومدن و زدن زیر خنده.
    تمنا_تو دلم موند تو 2دقیقه بعد از حرفای روانشناسی و ادبی،جدی بمونی!!
    _آرزو بر جوانان عیب نیست.
    حوصلم سر رفته بود و خسته شده بودم از اون جمع..انقدر به مانی خواهش کردم تا رفت سوالا رو برام آورد.وقتی خم شدم تا سوالا رو بگیرم،خواست دستمو بکشه که سریع خودمو بالا کشیدم و براش زبون در آوردم.سری با تاسف تکون داد و لبخند محوی زد.وقتی به سوال اول نگاه کردم،رسما هنگ!!!!
    گوشه ی سرمو خاروندم و گفتم:
    _این سوالا من در آوردی دیگه!نه؟
    مانی_نه
    _ا خب پس چرا اینجورین؟
    مانی_چجورین؟
    _یجورین!
    مانی_خب چجوری؟
    _یجوری دیگه!!
    پارسا _بی ادب
    _باز شنقل ما حرف زد!
    همه زدن زیر خنده.خود پارسا هم خندش گرفته بود.
    پارسا_شنقل کیه دیگه؟
    _از فک و فامیله اسکوله.
    پارسا_به سلامتی
    _سلامت نباشی
    پارسا چپ چپ نگام کرد.آخ اینقدر دوست دارم این بشرو حرص بدمممم که نگو.اصلا انرژی میگیرم.
    _مانی بخدا این سوالا تو کتاب نیست
    مانی_مگه کتابو خوندی؟
    _نه!!
    مانینگاه عاقل اندر سیفانه ای بهم کرد و دوباره سرشو تکون داد.منم به تقلید از اون یرمو به طرفین تکون دادم.بچه ها زدن زیر خنده اینا اصولا به ترک دیوار هم میخندن.
    پاشدم از جام و روی دیوار ایستادم.
    _مانی لطفا کفشهای منو بده برم
    پارسا_بودی حالا
    _جایی که تو باشی حتی پامم نمیزارم.نمیبینی رو دیوار ایستادم و نمیام پایین
    پارسا_چرا اونوقت؟
    _باهات حال نمیکنم
    پارسا_اونوقت سرکار الیه با کیا حال میکنن؟
    _با کسایی که درست برعکس تو هستن.
    پارسا_پس چه آدمای مزخرفی هستن.
    _منم هی میگم مانی مزخرفه.
    بچه ها زدن زیر خنده.مانی با تعجب به من نگاه کرد.
    مانی_من مزخرفم؟
    _نمدونم از پارسا بپرس.
    پارسا_مانی بخدا دروغ میگه
    مانی_چیو؟
    پارسا_اینکه تو مزخرفی
    مانی_من مزخرفم؟
    پارسا_نه بخدا
    _آره
    مانی_آره؟
    پارسا_نه
    مانی_نه؟
    پارسا_آره
    _آره؟
    مانی_نه
    پارسا_آره
    سه تامون با گیجی بهمدیگه نگاه کردیم.هممون گیج شده بودیم.
    _بیخیال حالا.مانی یکار برام میکنی؟
    مانی_چی؟
    _جوابا رو برام بنویس و فردا بهم بده.
    _مانی_جااااااانم؟باشه حتما!!!
    _مانی جون من.جون پارسا.جون تمنا.جون اون زنبور عسلی که جفتت وایساده!!
    

    اینو که گفتم،اول از همه پارسا،تمنا،مانی و بعد بچه ها زدن زیر خنده.دختره چپ چپ بهم نگاه کرد و با غرور روشو ازم گرفت.به دختری که جفت پارسا بود،نگاه کردم.یه لباس طرح پلنگ تنگ و بدن نما با کفش های ست پوشیده بود.
    _پلنگ داریم،زنبور عسل هم داریم دیگه چی داریم؟
    پارسا و مانی دستی رو لباشون کشیدن تا خندشون معلوم نشه.
    پارسا_فعلا همینا رو داریم!
    _اشکال نداره.خواستن توانستن است.با کمک مسئولین و همت خودتون،یه باغ وحش میزنین.امیدتونو از دست ندین.
    دوباره بچه ها زدن زیر خنده.مانی کفشمو بهم داد منم مشغول پوشیدنش شدم.وقتی تموم شد گفتم:
    _خب بچه ها فعلا کاری ندارین؟به قول مامان بزرگا دست خدا سپردمتون.کتاب های درسیتون رو خوب بخونین!مشقاتونو به موقع بنویسین!معلماتونو اذیت نکنین!آها راستی!کفش های تمنا رو هم بهش ندین تا یاد بگیره کم جیغ بزنه!قربونم برین!میدونم مراحمم ولی خستم کردین دیگه ارادت با اجازه.خدافس.
    اینا رو گفتم و از رو دیوار آروم پریدم پایین و به فحش های تمنا اعتنا نکردم!
    اومدم تو خونه و رفتم طبقه ی بالا.دوباره نگاهی به سوالا کردم و بیشتر گیج شدم!!
    خدایی این سوالا رو از کجا آورده؟!اووومممم!!نه هیچکدومو بلد نیستم الحمدالله!! با صدای بسته شدن در،فهمیدم که تمنا اومده.سریع مانتو و شالمو در آوردم و پریدم تو رختخواب.
    صدای پای تمنا روی پله ها آگاهی از این میداد که داره میاد منو بکشه!!
    سریع چشمامو بستم و خودمو زدم به خواب. تمنا اومد تو اتاق و درو بست.چند ثانیه فقط صدای نفس هاش می اومد.5 دقیقه گذشت و صدایی از تمنا نیومد.وا چرا کاری نمیکنه؟نگرانش شدم.آروم لای چشامو باز کردم.با دیدن صحنه روبروم جیغ بلندی کشیدم و از جام پریدم.صدای جیغ من و خنده ی تمنا تو همدیگه آمیخته شد.
    ای تمنا بمیری..ایشالا بری زیر گل.ایشالا خودم کفنت کنم!!
    ای دررررررد...ای زهرمارررر..ای کووووفت...ای دل درررررد..ببند دیگهههههه..هی یارو با توام صداتو ببر.دلبندم خودت خفه شووووو تا پرتت نکردم طرف دیوار..یابو باتواما..نفهم گوش کن دیگه...عزیز دلم قربونم بررری فدام بشییی خودت صداتو ببر دیگه..نمی بری؟خودم حتما پاشم؟؟غلط کردی!!چیز خوردی!!چه انتظاراتی داره بوزینه!!
    ای خدا خنگ شدممم..دارم با ساعتم حرف میزنم..پووووفففف..با چشمای بسته،دستمو به سمت میز عسلی پیش بردم و دنبال ساعت گشتم.آخر سر دستم خورد بهش. افتاد رو زمین و صداش قطع شد.فکر کنم باطریش در اومد..تا چشمام باز دوباره خواست گرم بشه،صدای ناهنجار یک جیغ تمام موهامو سیخ کرد.
    تمنا_آووووووواااااا تو که هنوز کپیدی!!پاشو دیگه!!دیروز سر کلاس خوابیدی،حالا امروز هم میخوای دیر کنی؟؟بی نظم و انظباط!!پاشوووو دیگه..آوا باتواما!آوا؟
    با خواب آلودگی و صدای کم جونی گفتم:
    _فقط پنج مین...
    تمنا_آوا عصبانیم نکنا. پاشو ببینم
    _برو گمشو بیرون خودم پا میشم.
    تمنا_میرم دانشگاها
    _برو.من با مانی میام
    تمنا_یعنی برم؟
    _برو دیگه
    تمنا_یعنی تنها برم؟
    _نه بزار به باغبون زنگ بزنم،بگم باهات بیاد.
    تمنا_زهرمار آوا.میرما!!
    _خب الاغ منم میگم برو.عجبا!!
    تمنا_باشه با مانی جونت بیا!!
    _میام حالا گمشو
    تمنا_بی ادب شدی آوا
    _خانم با ادب بفرمایید بیرون
    تمنا_اوکی پس بای
    _خدافسسس فارسی را پارس بدار.بد نیست!!
    تمنا_اوهو معلم ادبیات
    یهو عصبانی شدم و داد زدم:
    _تمنا بروووو دیگه
    تمنا_باشه بابا رفتم.چته؟
    _بدو.شرتو کم کن
    تمنا_دیوونه
    _عاقل
    خندید و رفت بیرون.
    ای تمنا بر پدرت صلوات.مرض داشتی خوابمو پروندی؟؟؟؟؟!!!
    به زور از تخت خواب دل کندم و رفتم سمت دستشویی.آبی به صورتم زدم و بعد اومدم بیرون.گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به مانی....
    جواب نداد....
    دوباره گرفتم...
    بازم جواب نداد...
    اینقدر گرفتمممممم تا جواب داد....
    مانی_تو کدوم خری هستی که منو صبح زود از خواب بیدار کردی؟؟!!
    _به به استاد ما رو باش..از نظم و انظباط حرف میزنه اونوقت خودش هنوز کپیده...
    مانی_آوا
    _بله
    مانی_مرض داری یا کرم؟
    _هر دو
    مانی_میدونستم
    _آفرین المپیاد قبول میشی
    مانی_حالا چی میخوای؟
    _زود آماده شو بیا دنبالم بریم دانشگاه.
    مانی_با تمنا برو
    _نمیشه
    مانی_چرا؟
    _نمیشه اون رفت منم گفتم با مانی جونم میام.
    مانی_بمیره زودتر مانی جونت
    _آمین یا رب العالمین
    مانی_برو آماده شو 20 مین دیگه میام.
    _باشه استاد بداخلاق.میبینمت
    مانی_بای
    "من موندم آخه بای چیه؟؟خب مریضین لغات انگلیسی رو وارد زبان فارسی میکنین؟؟ایرانی هستین خب ایرانی بحرفین"
    "چی گفتممم؟؟!!! بابا بیخیال آوا"
    با خودمم درگیرم.خدایا هم من بیمار رو شفاء بده هم همه ی مریضا رو.آمین!!
    _به به مانی خان!
    سرشو گذاشته بود رو فرمون ماشین و چشماشو بسته بود.
    _مانی..یوهووو مانی
    جواب نداد
    _مانی..مانی
    بازم جواب نداد.
    _هی مانی باتوام
    مانی_آوا ساکت شو.میتونی ساکت بشینی و چیزی نگی؟
    ار لحنش هم تعجب کردم،و هم دلخور شدم.بهم خیلی برخورد.درسته که شوخی میکنم و با همه میخندم،ولی هیچکس حق نداره سر من داد بزنه و با من اینجوری حرف بزنه.من هنوز همون آوای قبلی ام!!
    رومو ازش گرفتم و به بیرون خیره شدم.بعد از تقریبا پنج دقیقه آقا سرشونو بلند کردن.
    مانی_سلام چطوری؟
    رومو ازش گرفتم و جواب ندادم
    مانی_آوا قهر کردی؟
    "سکوت"
    مانی_اااا آوا اذیت نکن دیگه
    "سکوت"
    مانی_آوا...باتواما...اه خیلی لوسی
    "سکوت"
    وقتی دید جوابشو نمیدم،بدون گفتن حرف دیگه ای ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.تا خود دانشگاه هر دومون ساکت بودیم.نزدیک دانشگاه که رسیدیم،گوشه پیاده رو نگه داشت تا پیاده بشم.خواستم در ماشین رو باز کنم،که یهو درو قفل کرد.
    بدون اینکه رومو برگردونم گفتم:
    _درو باز کن
    مانی_تا آشتی نکنی نمیزارم بری
    _مانی درو باز کن
    مانی_آوا من که چیزی نگفتم بیخیال دیگه
    _درو باز میکنی یا نه؟
    مانی_نه
    _مانی درو باز کن
    مانی_اول آشتی کن
    _نمیخوام
    مانی_آوا بیخیال دیگه..ببخشید غلط کردم بچگی کردم جوونی کردم ..میبخشی دیگه؟ها؟ببین بخاطر تو چقدر حرف بخودم زدم!!
    خندم گرفت.به صورتش نگاه کردم.قیافشو مظلوم کرده بود.پوفی کشیدم و گفتم:
    _باشه...حالا درو باز کن
    مانی_بفرمایین اینم از...در
    خواستم پیاده شم که گفت:
    مانی_جواب سوالا رو اگه نمیخوای بدمشون به بارانه!!
    سریع برگشتم.برگه جوابا رو ازش قاپیدم و در رفتم...
    اووووف چقدر سوالاش سخته!!حالا انگار من میخوام جوابارو از خودم بنویسم!!
    برگه ای رو که مانی بهم داده بود،یواشکی از جیبم در آوردم.خودکارمو برداشتم و آماده ی نوشتن شدم.اما همین که بازش کردم...
    سوال1:فکر کردی من واقعا جواب سوالا رو بهت میدم؟
    سوال2:ها ها ها!!رکب خوردی آوا خانوم!!
    سوال3:الان چه حسی داری؟؟
    سوال4:اوممم..خب بزار خودم بگم!!
    سوال5:عصبانیت
    سوال6:خشم
    سوال7:انتقام
    سوال8:ها ها ها!!آوا قیافه ی خودتو الان باید ببینی!!خیلی خنده دار شدی!!
    سوال9:خب دیگه با من کاری نداری؟؟
    سوال10:بای(اوپس ببخشید!!خدافس)
    ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااانی!!!من تورو از رو زمین محو میکنم!!من دیوونه یه نگاه هم به این برگه نکردم!! خدااااا حالا چیکار کنم!؟
    سرمو بلند کردم و به مانی نگاه کردم.به زور جلو خودشو گرعته بود تا نزنه زیر خنده!!نگاه خشمگینمو به سمتش پرتاب کردم و رومو ازش گرفتم!!
    به مخم فشار آوردم تا حداقل نصف جواب یه سوال یادم بیاد!!ولی تمام تلاشم بیهوده بود.ای خدا من یه زمانی تمام درسامو حفظ بودم!!حالا ببین به چه روزی افتادم!!
    من چیکارررررر کنم خب الآن؟؟؟
    آها......یافتممم!!!
    سریع خودکارمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن جوابا(الکی مثلا همه ی جوابارو حفظم)
    سوال1:من برای تو دارم!!
    سوال2:میدونی خیلی بیشعوری؟؟
    سوال3:میدونی ازت متنفرم؟؟
    سوال4:میدونی به خونت تشنم؟؟
    سوال5:بعد از امتحان یکاری میکنم که حض کنی!!
    سوال6:منو مسخره میکنی؟؟
    سوال7:برات گذاشتم کنار تمیززز!!
    سوال8:الاغ،نفهم!!
    سوال9:بوزینه،یابو!!
    سوال10:بای بای مانی جووون(اوپس ببخشید خدافس)
    از جام بلند شدم.کیفمو برداشتم و رفتم سمت مانی.برگه رو گرفتم سمتش و گفتم:
    _استاد رستمی امتحانتون خیلی ساده بود.اگه اینا بخواد سوالای سختتون باشه،سوالای آسونتون چجوریه؟به هر حال..مستدام باشید استاد!!به امید دیدار..
    اینا رو گفتم و مانی و بچه ها رو تنها گذاشتم تا همونجور تو بهت بمونن.
    


    توی محوطه ی دانشگاه،روی نیمکت نشستم.منتظر بودم تمنا از کلاس بیاد بیرون بعد با همدیگه بریم کافه. بالاخره بعد از 20 دقیقه سر و کلش پیدا شد.بعد از حرف زدن درمورد امتحان،دوتایی با همدیگه رفتیم کافه.تمنا رفت دوتا نسکافه بگیره.همون موقع گوشیم زنگ خورد.شمارش ناشناس بود،اما با این حال جواب دادم.
    _الو!
    _سلام آوا چطوری؟
    _سلام.ممنون.شما؟
    _نشناختی؟
    _نه ببخشید به جا نیاوردم
    _خره پارسام
    _خر پارسا؟مگه پارسا خر داره؟
    پارسا_آوا حالت خوبه؟
    _آقا اصن مگه خرا حرف میزنن؟
    پارسا_میگم پارساام
    _خودم از اول فهمیدم بابا.حالا کارت چیه؟
    پارسا_منم خوبم!!ممنون!!
    _خب حال تو به من چه؟
    پارسا_ماشالا چقدر مهربون!!امتحانتو چیکار کردی؟خراب کردی نه؟
    _نخیرم عالللللی دادم
    پارسا_جدی؟!!!
    _بعله پس چی؟؟
    پارسا_بعله بعله.آوا واسه یه کاری زنگ زدم.
    _خب بگو
    پارسا_منو مانی بدون اطلاع تو و تمنا رفتیم یه جایی رو که اجاره کردیم برای رستوران!!
    یهو داد زدم:
    _چی؟؟؟!!!
    هر کی اونجا بود،برگشت نگام کرد.لبخندی زورکی زدم.سرمو انداختم پایین و گفتم:
    _تو و مانی غلط کردین.چرا بدون مشورت میرین کار انجام میدین؟؟!!
    پارسا_خب شد دیگه.
    _پول از کجا آوردین؟؟
    پارسا_بماند
    _اوووف پارسا از دست تو و مانی
    پارسا_حالا اینا رو بیخیال.بعد از ظهر خودتو تمنا آماده باشین،با مانی میایم دنبالتون تا بریم اونجا رو ببینین
    _باشه
    پارسا_خب دیگه با من کاری نداری؟
    _پارسا
    پارسا_بله
    _ممنون
    پارسا_بابت چی؟
    _همه چی
    پارسا_برو بابا حوصلتو ندارم
    خندیدم و گفتم:
    _خیلی بیشعوری پارسا
    پارسا_کمال همنشین در من اثر کرد،وگرنه من همانم که هستم
    _اوهو پارسا خان شاعر
    پارسا_بعله دیگه پس چی فکر کردی؟
    _اوهوم.کاری نداری؟
    پارسا_نه برو دیگه بای.
    گوشی رو قطع کرد و نذاشت حرف دیگه ای بزنم.
    به تمنا که روبروم نشسته بود نگاه کردم.
    تمنا_چیشده؟
    _پارسا و مانی رفتن یه جایی رو اجاره کردن.
    تمنا_چیییییی؟؟؟؟؟؟
    _آروم بابا داد نزن
    تمنا_چرا به ما نگفتن؟
    _نمدونم.گفت بعد از ظهر میان دنبالمون بریم اونجا رو ببینیم.
    تمنا_آها.باشه
    دستمو گذاشتم زیر سرم.با انگشتام بازی میکردم و نسکافمو آروم میخوردم.یکم که گذشت سرمو بلند کردم و به تمنا نگاه کردم.با یه لبخند ملیح به پشت سرمن نگاه میکرد.خواستم پشت سرمو نگاه کنم،که صدای یکی اومد.
    _اوه اوه.آبتین بیا ببین کیا اینجا نشستن!!
    صدای آرمین بود.اول خود آرمین و بعد آبتین از پشت سرم نمیایان شدند.
    آرمین_سلام خانوما
    تمنا_سلام عزیزم
    آبتین_سلام
    آرمین_چطورین بچه ها؟
    تمنا_خوبیم گلم
    گلم؟؟؟؟؟عزیزم؟؟؟؟؟جاااااااان؟؟؟؟
    با تعجب به تمنا نگاه کردم.با یه لبخند ژکوند به من زل زد و رو به آرمین و آبتین گفت:
    _بشینین دیگه پسرا
    سریع گفتم:
    _اگه جنابعالی تکون بخوری و بیای این طرف پیش من بشینی،پسرا هم میشینن دیگه.
    تمنا با دلخوری و اخم از جاش بلند شد و کنار من نشست.اون دوتا هم روبروی ما نشستن.آبتین روبه روی من و آرمین روبروی تمنا.
    آرمین_ا آوا چیکار تمنا داری؟خب مینشست پیش من
    _پیش نامحرم؟
    آرمین زل زد تو چشمای تمنا و با یه حالت رمانتیک گفت:
    _مگه عاشقا محرم نیستن؟
    منم بلافاصله گفتم:
    _نه
    آبتین زد زیر خنده.آرمین بهش چشم غره رفت.آبتین زود خودشو جمع و جور کرد.
    آرمین_عزیز دل آرمین چطوره؟؟
    تمنا_خوبم عشقم.
    _گفت عزیز دل آرمین.نگفت تمنا،که تو سریع میگی خوبم عشقم.
    آبتین و آرمین دوتاشون زدن زیر خنده.تمنا از زیر میز پامو لگد کرد و روشو کرد طرف آرمین.
    تمنا_خب آرمینم چه خبر؟
    رومو کردم اون طرف.دستمو گذاشتم جلو دهنم و هوق زدم.آبتین سرشو انداخت پایین و ریز ریز خندید.
    آرمین_هیچی عزیزم.
    روشو کرد طرف من و گفت:
    _آوا راستی!مانی رو دیدم تو محوطه ی دانشگاه.جریان چیه؟
    تمنا به جای من جواب داد:
    _به جای استاد رضایی اومده عزیزم.
    آرمین_آها.از آشناهاتون بود دیگه نه؟!
    قبل از اینکه بتونم چیزی بگم،آبتین با پوزخند گفت:
    _از آشناها یا دوست پسر؟
    _نخیر از آشناها
    آبتین_مطمعنی؟
    _باید برای شما توضیح بدم؟
    آبتین_نخیر فقط محض کنجکاوی گفتم.
    _جالبه!شما تو زندگی همه کنجکاوی میکنید؟
    آبتین با پوزخند گفت:
    _بله.شما مشکلی دارین؟فکر نکن خیلی مهمی آوا خانم.
    اخم کردم و رومو ازش گرفتم.آرمین و تمنا با همدیگه حرف میزدن و قربون صدقه ی هم میرفتن.تو تمام اون مدت آبتین به من زل زده بود.این چش شده؟چرا اینجوری نگاه میکنه؟!سرمو بلند کردم و با اخم تو چشمای سبز براقش زل زدم.نگاهش بی تفاوت و عادی بود.همینجور به چشمای همدیگه نگاه میکردیم.بی هدف!بی منظور!
    این چند مدت آبتین 180درجه تغییر کرده بود.دیگه شیطنت نمی کرد.بلند بلند نمی خندید.از همه مهمتر و تعجب برانگیزتر،دیگه منو اذیت نمیکرد!!!!
    خدایا مگه میشه؟اصلا امکان نداره!!فکر کنم سرش به سنگ خورده!!
    منو آبتین هنوز داشتیم به همدیگه نگاه میکردیم.این نگاهای طولانی از دوحالت سرچشمه میگرفت:
    اینکه بخوایم با این نگاها چیزی رو به همدیگه بفهمونیم!!
    یا اینکه این نگاه ها بدون منظوره و فقط جنبه ی رو کم کنی داره!!
    من که خودم دومی رو ترجیح میدم.با شناختی که از آبتین دارم،میتونم حدس بزنم که اونم در این زمینه با من موافقه!!
    صدای آرمین باعث شد به خودمون بیایم و نگاهامونو از همدیگه پس بگیریم.
    آرمین_بچه ها اشکال نداره منو تمنا بریم با هم قدم بزنیم؟یه سری حرف باهاش دارم.
    به آبتین نگاه کردم.دست به سینه نشسته بود و اخم کرده بود.آروم سرشو به طرفین چرخوند و چیزی نگفت.ولی من یه تلافی از اون گفتم:
    _نه بابا چه اشکالی.تا الان اینجا قربون صدقه هم میرفتین،حالا برین اونجا ادامه بدین.پاشین پاشین برین که حالم بهم خورد از بس قربون صدقه هم رفتین.ندید پدیدای بدبخت!
    آرمین و تمنا خندیدن.از جاشون بلند شدن و عزم رفتن کردن.یه نگاه گذرا به دوتاشون کردم.تمنا لبخند رو لبش بود و خوشحال بود.اما آرمین...
    آرمین پریشون بود و لبخندی مصنوعی رو لبش بود.اااا!!آرمین دیگه چشه؟نکنه میخواد از تمنا خاستگاری کنه؟؟وایییی کاشکی خاستگاری کنه!!آخ جوون عروسی!!
    به آبتین نگاه کردم!!هنوز همون حالت رو داشت.اخمو بداخلاق.خواستم ازش راجب آرمین بپرسم.اما ترسیدم ضایم کنه.والا از این بعید نیست.اما تا تمنا برگرده من میمیرمممم از فضولی!!
    خیلی با خودم کلنجار رفتم..اما آخرش تصمیم گرفتم که از آبتین بپرسم.
    _آبتین؟
    سرشو بلند کرد ولی تغییری توی چهرش ایجاد نکرد و با همون اخم بهم نگاه کرد.
    آبتین_بله؟
    _میتونم یه سوال بپرسم؟
    یه تای ابروشو داد بالا و گفت:
    _چی؟
    _آرمین پرا پریشون بود؟
    چیزی نگفت و روشو کرد یه طرف دیگه.
    بله؟؟؟چیشد؟؟؟چرا اینجوری کرد؟؟بفرما آوا خانم!!اینم نتیجه فضولی بیش از حد!!منم مثل خودش اخم کردم.دستمو گذاشتم زیر چونم و با انگشتام رو میز ضرب گرفتم.بعد از سکوتی طولانی آبتین به حرف اومد.
    آبتین_آرمین میخواد از ایران بره.
    با تعجب بهش نگاه کردم.
    _چی؟...اما آخه چرا؟
    تو چشمام نگاه کرد و گفت:
    _چون خانوادش میخوان برن.
    _پس...پس تمنا چی؟
    آبتین_اون عاشق تمناس ولی خانوادش وقتی فهمیدن که آرمین با تمنا دوسته،این تصمیم رو گرفتن!
    از نظر اونا تمنا واسه آرمین مناسب نیست.
    _ببخشید مگه تمنا چشه؟خیلی هم دلشون بخواد دوست من عروسشون بشه.
    آبتین_من نمیدونم دیگه.اگه خیلی مشتاقی برو از خودشون بپرس چرا تمنا برای آرمین مناسب نیست.
    _اونوقت آرمین چیزی به خانوادش نگفت؟
    آبتین_اونا خانوادشن
    _اونم عشقشه
    آبتین_آرمین جرات حرف زدن رو حرف پدر و مادرشو نداره
    پوزخندی زدم و گفتم:
    _پس ادعای عاشقی نکنه
    آبتین_اما اون عاشق تمناس
    _تعریف اون از عشق چیه؟عشق یعنی برای به دست آوردن عشقت بجنگی.هر خفت و خواریو با جون و دل بپذیری تا عشقت در آرامش باشه.عشق یعنی به خاطر معشوقت جلو همه وایسی.آرمین عاشق نیست!!
    آبتین_اما آرمین...
    نذاشتم ادامه بده و گفتم:
    _آبتین تو خودت اگه تو همچین شرایطی قرار میگرفتی چیکار میکردی؟
    آبتین اول تعجب کرد.ولی بعد خودشو جمع و جور کرد و گفت:
    _چرا میپرسی؟برات مهمه؟
    حالا نوبت من بود که تعجب کنم.انتظار همچین سوالی رو نداشتم.با خودم فکر کردم.واقعا چرا این سوالو پرسیدم!!
    برام مهمه؟؟نه نیست!!نمیدونم!شاید هم باشه!نه نه نه!!نیست نیست نیست!!پس اگه نیست چرا پرسیدم؟؟!!
    آبتین_نگفتی آوا؟
    _سوال منو با سوال جواب نده آبتین.اول من پرسیدم.پس باید تو اول جواب بدی.
    بعد از موثی کوتاه تو چشمام زل زد و گفت:
    _بخاطرش جلوی دنیا وایمیسم.خانوادم که سهله،جونمو میدم تا فقط اون پیشم باشه!!
    بخاطرش میجنگم.لازم باشه به تمام دنیا پشت میکنم.من مثل آرمین ترسو نیستم.جرات دارم.اراده دارم.حالا فهمیدی؟
    

    دوتامون با اخم به چشمای همدیگه خیره شدیم.با شنیدن حرفای آبتین،حالم یجوری شد.شاید...شاید یه لحظه به عشق آبتین حسودیم شد.خودمو یه لحظه،فقط یه لحظه به جای عشق آبتین تصور کردم.واقعا آبتین میتونه کسی که عاشقشه رو خوشبخت کنه...
    موندن رو جایز ندونستم و از جام بلند شدم.خواستم برم که دستمو کرفت.برگشتم و بهش نگاه کردم.
    آبتین_جوابمو ندادی؟
    _بزار پای کنجکاوی
    آبتین_تو،تو زندگی همه کنجکاوی میکنی؟
    پوزخندی زدم و گفتم:
    _بله شما مشکلی دارین؟فکر نکن خیلی مهمی!!
    اینو گفتم و سریع از کافه اومدم بیرون.آخیششششش!!دلم خنک شد حرف خودشو،به خودش برگردوندم.
    نشستم روی نیمکت.مغزم درگیر بود.آخه آرمین یه ذره اراده هم نداره از خودش که جلو خانوادش وایسه؟بدبخت تمنا!یه بار تو عمرش عاشق شدا!!حالا چجوری آرومش کنم؟من که بلد نیستم دلداری بدم!!واقعا چرا بلد نیستم؟مگه چیه که بلد نباشم؟قضیه ی تمنا و آرمین درست مثل قضیه ی منو مانیه.خب احتمال چند سال دیگه آرمین برمیگرده!پشیمون و سرشکسته!باباش احتمالا قاچاقچی میشه.مامانش هم میمیره.داداشش هم میمیره.میاد التماس تمنا میکنه که ببخشش.تمنا هم که چون مثل من دل نازکه...
    _آوااااا
    یا مای گاد.چی شد یکدفعه؟صدا کی بود؟اااا تمناهه.با چشمای خیس کنار من نشسته بود.آخی چشماشو.چه ژیگول شده.مماعشو نگاه.په قرمز شده.چه بیبی فیسی شده.آخی کوچولو.اگو اگو...اه این چرت و پرتا چیه که میگم؟؟!!
    تمنا_آوا...آرمین..آرمین میخواد
    _هیس!!خودم همه چی رو میدونم.آبتین گفت.
    گریش شدت گرفت.از تو کیفم دستمال در آوردم و اشکاشو پاک کردم.گرفتم جلو دماغش و گفتم:
    _فین کن!
    با تعجب نگاه کرد به من.
    _فین کن دیگه!
    هنوز با تعجب به مک نگاه میکرد.پشت گردنشو گرفتم و دستمال رو چسبوندم به دماغش.ولی هنوز تمنا با تعجب به من نگاه میکرد.
    زدم پشت گردنش و گفتم:
    _میگم فین کن!!
    فین کرد.قیافمو مچاله کردم و گفتم:
    _ماشالا دماغ نیست که،سطل آشغال عمومیه!!
    تمنا زد زیر خنده.
    _نخند فینتو بکن
    تمنا_تموم شد دیگه
    _حالا دوتا فین دیگه بکن.خدا رو چی دیدی؟!یهو شاید اومد.
    خندید و دوتا فین دیگه کرد.گوشه ی دستمالو گرفتم و نگاش کرد.
    _تمنا فین کردی واقعا؟
    تمنا_خب آره دیگه
    _پس چرا این دستمال خیس آب شد؟
    تمنا_خب فینمه دیگه
    _من حرفمو پس میگیرم.این از سطل آشغال هم گذشته؛چاه فاضلابه.باید به جای دستمال از تخلیه چاه استفاده کنیم.
    تمنا_آوا!
    چیزی نگفتم و ساکت شدم.تمنا دوباره دپرس شد و رفت تو خودش.خودمونیما امروز عجب هوایی!آفتاب نیست!گنجشکا آواز می خونند!هوا ابریه!گل ها چقدر قشنگن امروز!اصن امروز...
    تمنا_آوا
    _هوم؟
    تمنا_به چی فکر میکنی؟
    _به طبیعت
    تمنا با عصبانیت گفت:
    _خیلی بیشعوری آوا
    از جاش بلند شد و رفت.چی شد یدفعه؟من چیز بدی گفتم؟چیزی نگفتم که!ای داد!ای بیداد!حالا کجا غیبش زد؟اصلا به من چه خب!چیکارش کنم!لوس.بی مزه.به قول معروف:
    راستگویی یا بیشعوری؟؟مسئله این است.اسیر شدیم بخدا.اووووف حداقل پاشم برم سر کلاس.
    اونروز تو یه کلاس دیگه آرمین و آبتین هم بودن.تمنا هم لابد رفته سر کلاس دیگه.پاشدم و رفتم سر کلاس.بعله!تمنا خانم اینجا تشریف دارن.دست به سینه نشسته بود و اخماش تو هم بود.یه لحظه سرشو آورد بالا و نگامون تو هم گره خورد.لبخند ژکوندی زدم.اما اون اخماشو غلیظ تر کرد و روشو ازم گرفت.اوووف بازم باید منت بکشیم.خواستم برم بشینم جفتش،اما زود بلند شد و رفت نشست پیش ترمه.یکی از دوستاش،که من زیاد ازش خوشم نمیومد.بچه پررو از قصد این کارو کرد.اصلا به درک!ناراحته که ناراحته.چیکارش کنم من!
    رفتم ردیف آخر دقیقا پشت سر تمنا نشستم.
    چند دقیقه بعد،آبتین و آرمین با قیافه های داغون و اخمو اومدن تو کلاس.
    آرمین چند ثانیه وایساد و تمنا رو نگاه کرد.
    آبتین در گوشش یه چیزی گفت،که باعث شد آرمین لبخند محوی بزنه و به من نگاه کنه.
    درد!واسه چی میخنده؟دیوونه!تیمارستانی!
    سرم پایین بود و با گوشی جدیدم ور میرفتم.با حس اینکه،یکی کنارم نشست سرمو آوردم بالا.یا خدا!آرمین و آبتین دو طرفم نشسته بودن.یه لبخند مزخرف ژکوند هم رو لباشون بود.مگه جا قطع بود؟؟
    یه نگاه به کل کلاس کردم و فهمیدم،نه واقعا جا قطع بوده!چنان جمع و جور نشستم که پرس شدم!تک سرفه ای کردم و سعی کردم به روی خودم نیاورم.یک دقیقه بعد استاد اومد و کلاس شروع شد.
    

    تمام طول کلاس آبتین سعی داشت اذیتم کنه.که از قضا موفق هم بود:|
    آرمین و تمنا در کماللللل تعجب نامه بازی میکردن.وااا!مگه اینا رابطشون تموم نشده بود؟چرا دارن نامه بازی میکنن؟به حق چیزای ندیده.تا کلاس تموم شد،سریع جینگ فنگ شدم و از کلاس اومدم بیرون.توی محوطه داشتم قدم میزدم که گوشیم زنگ خورد.
    _من با تو هیچ حرفی ندارم بوزینه
    بلند خندید و گفت:
    _عفو کن مارو
    _ببند نیشتو
    _خب حرفای خنده دار نزن دیگه
    _مانی بخدا یه دعایی میکنم و واسه اجدادت میفرستما
    مانی_باشه حالا آمپرنچسبون
    _میاما
    مانی_آغا غلط کردم دیگه
    _آفرین.آفرین.خوشم میاد خودت به غلط کردن میفتی
    مانی_زیر سایه ی شما بزرگترا
    _یابو من پنج سال ازت کوچیکترم.ولی خب حق داری فرزندم از نظر عقلی ازت خیلی بالاترم!
    مانی_بله از جوابای امتحانت کاملا معلوم بود
    _آها راستی.دلم شور میزد فکر کنم 0/5 نمره غلط دارم.مانی غلط نگیر لطفا
    مانی_آوا
    _هوم
    مانی_خیلی پررویی
    _حداقل مثل تو نامزد نیستم که رکب بزنم
    مانی_ا آوا
    _خب حالا واسه چی زنگ زدی؟
    مانی_با تمنا قهر کردی؟
    _تو از کجا میدونی؟
    مانی_هیچی از من پنهون نمیمونه
    _به سلامتی.اون با من قهر کرده نه من با اون اطلاعات غلط دادن.
    مانی_چه فرقی میکنه؟؟
    _خیلی فرق میکنه
    مانی_خب حالا دلیلش چی بوده؟
    _یادته گفتم عاشق یکی شده؟
    مانی_آره همون پسره آرمین
    _مادر و پدر آرمین فهمیدن و موافق این رابطه نیستن حالا میخوان برای اینکه آرمین از تمنا دور باشه،از ایران برن و ...
    یه خلاصه از تموم اتفاقات امروز با سانسور(قسمت حرف زدن من و آبتین)بهش گفتم.هم خندش گرفت هم ناراحت شد.خندش برای جریان تو حیاط بود،ناراحتیش برای تمنا.
    مانی_حالا تمنا چطوره؟
    _چمدونم
    مانی_یعنی چی؟خیر سرت دوست صمیمیشی
    _خب میگی چیکار کنم؟
    مانی_برو از دلش در بیار
    _یعنی منت کشی؟؟؟!!!!عمرااااا!!
    مانی_میری آوا
    _نمیرم.به من چه!اون لوس و ننره
    مانی_یادت رفته چقدر قبلا لوس بازی در میاوردی و تمنا گذشت میکرد؟یادت رفته چندبار تا حالا اومده منت کشی؟حالا تو نمیخوای یبار اینکارو بکنی؟من نمیگم منت کشی کن؛ازش عذرخواهی کن.اصلا همین الان بهش پیام بده بگو اگه ناراحت شدی ببخشید.همین!!اگه خواست میبخشه اگه نخواست هم که هیچی!!حداقل تو عذرخواهی کردی و وجدانت آرومه!!
    _مانی
    مانی_جونم
    _تو باید مشاور خانواده میشدی؛نه استاد دانشگاه.بابای نمونه ای میشی.
    مانی_بابا؟شوخیت گرفته؟
    دوتامون ساکت شدیم.
    کاش جمله ی آخرمو نمیگفتم.
    چرا همیشه گند میزنم من؟چرا نمیتونم جلو زبونمو بگیرم؟
    ای خدااا!!اووووففففف!!
    مانی_چه فرقی میکنه؟
    _مانی ناراحت شدی؟
    مانی_نه عزیزم.بیخیال.پارسا بهت زنگ زد؟
    _بله فهمیدم چیکار کردین!!
    خندید و چیزی نگفت.
    _خب دیگه من برم منت کشی.کاری نداری؟
    مانی_نه عزیزم.بعداز ظهر میبینمت خدافظ
    _چه عجب!!
    خندید و قطع کرد.خب حالا نوبت منت کشیه.
    رفتم تو قسمت پیامها و برای تمنا یه پیام عذرخواهی فرستادم...
    اونروز دوتا کلاس دیگه هم داشتیم.بزور کلاسا رو گذروندم...
    وقتی کلاسا تموم شد از دانشگاه زدم بیرون...
    تصمیم داشتم تا خونه پیاده روی کنم.خیلی طولانی بود راه،اما کیف میداد...
    هندزفریمو در آوردم و گذاشتم تو گوشم...
    یه آهنگ آروم گذاشتم و رفتم تو حسسسس...
    هربار که تموم میشد میزدم از اول.بدجور از آهنگه خوشم اومده بود...
    تقریبا نصف راهو رفته بودم که گوشیم زنگ خورد...
    با تعجب به شماره ی مخاطب نگاه کردم...
    ...آوش...
    شماره ی جدید منو از کجا آورده؟!...
    جواب بدم؟!...
    ندم؟!...
    اوووووف گیج شدم...
    آخر به زور جواب دادم:
    آوش_الو
    با شنیدن صدای آوش فقط یه چیز اومد تو ذهنم...
    این لحن سرد از کجا اومده؟
    چرا دیگه لحن حرف زدنش گرم و صمیمی نیست؟
    چرا آخه خدا؟
    چرا؟؟؟
    _الو
    آوش_سلام
    _سلام
    آوش_خوبی؟
    _ممنون.شماره ی منو از کجا آوردی؟
    آوش_کار زیاد سختی نبود.از تمنا گرفتم
    _آها.خب؟
    آوش_باید بیای شرکت
    _چرا؟!
    آوش_داریم یه قرارداد جدید میبندیم.امضای همه ی سهامدارا و صدالبته سهامدار بزرگ لازمه.
    اینو گفت و پوزخند صدا داری زد.
    _باشه.چه موقع باید بیام؟
    آوش_همین الان چطوره!؟
    _خوبه.تا نیم ساعت دیگه اونجام
    آوش_منتظرم
    _خدافظ
    سریع گوشیو قطع کردم و منتظر جوابی از جانب اون نشدم...
    سریع یه تاکسی گذاشتم و آدرس شرکت رو بهش داد...
    حالم از این اوضاع داشت بهم میخورد...
    من آوش قبلی رو میخوام...
    همونی که صداش دلنشین و مهربون بود...
    این وسط مقصر کیه؟...
    من؟...
    از نظر آوش من مقصرم...
    اما من که کاری نکردم...
    تقصیر مامان و بابا...
    تقصیر بابا..نه تقصیر مامان...
    اما آخه اونا از کجا میدونستن که آوش اینطوری میشه؟؟...
    بهتره بگم کی حدسشو میزد؟؟...
    آوش چرا اینجوری شد؟؟...یعنی اون همه مهربونی برای ارق و ثروت بابا بود؟؟...
    کی باورش میشه؟؟...
    کی؟؟...


    راننده_خانم رسیدیم
    پول راننده رو دادم و پیاده شدم.روبرو شرکت ایستادم.دلم واسه این شرکت تنگ شده بود.
    یاد روزی افتادم که نتایج کنکور اومده بود و من قبول شده بودم.
    اون روز با ذوق و هیجان اومدم شرکت.چجوری سراسیمه خودمو رسوندم به اتاق بابا و بدون اینکه دربزنم رفتم تو.
    بابا و آوش تو اتاق بودن و داشتن حرف میزدن.
    وقتی درو باز کردم،دوتاشون با تعجب برگشتن طرف در.
    همونجا دم در داد زدم:
    ((قبول شدمممممممم))
    بدون اینکه به کسی فرصت حرف زدن بدم،رفتم سمت بابا و خودمو تو آغوشش رها کردم.
    آوش در اتاقو بست و سعی میکرد کاری کنه که من کمتر جیغ جیغ کنم.
    اما من اینقدر خوشحال بودم،که توجهی نداشتم که اونجا یه شرکته و نباید سروصدا کرد...
    دست از فکر کردن به گذشته ها برداشتم.رفتم داخل شرکت.نگهبان با دیدن من از جاش پرید و گفت:
    _سلام آوا خانوم
    سری تکون دادم و به راهم ادامه دادم.داشتم میرفتم سمت آسانسور،که آقا محمد آبدارچی شرکت خودشو رسوند به من.
    با خوشرویی گفتم:
    _سلام آقا محمد.حالتون چطوره؟
    با ذوق زدگی گفت:
    _سلام آوا خانوم.خدا رو صد هزار مرتبه شکر ما حالمون خوبه.حال شما چطوره خانم؟
    _خوبم ممنون.ببخشید من برم بالا با اجازتون.
    از جلو راهم کنار رفت و گفت:
    _اجازه ی ما هم دست شماس.بفرمایین
    تشکر کردم و رفتم سمت آسانسور.تا اتاق رئیس با همه سلام و احوالپرسی کوتاهی کردم.
    خیلیا جدید بودن و منو نمیشناختن.
    اما قدیمیا منو خیلی خوب میشناختن.
    بالاخره رسیدم به اتاق رئیس.حتی منشی هم عوض شده بود...
    یه منشی پرفیس و افاده...
    _سلام
    با انگشت اشاره عینکشو داد بالا.سرتا پامو برانداز کرد و گفت:
    _سلام.بفرمایین؟
    _میخواستم آقای رئیس رو ببینم
    پوزخندی زد و گفت¿:
    _به همین راحتی نیست عزیزم.باید وقت قبلی داشته باشین.وقت قبلی داشتین؟
    _نخیر
    منشی_پس متاسفم.ایشون مهمون دارن.حتما باید وقت قبلی داشته باشین.
    کلافه گفتم:
    _برای دیدن برادرم باید وقت بگیرم؟
    خنده ی مسخره ای کرد وگفت:
    _عزیزم روزی هزار آدم میاد اینجا.به نظرت اگه همه خواهر یا برادر رئیس باشن،میشه؟
    همون موقع خانم افسری از اونجا رد می شد و حرفای منشی رو شنید.با تعجب رو به منشی کرد و گفت:
    _خانم اسدی معلوم هست چی میگین؟ایشون خانم آوا تهرانی نسب هستن.خواهر آقایون،آوش و آیین تهرانی نسب.
    منشی_خانم افسری راست میگین؟
    و به دنبال این حرف از جاش بلند شد.مانتوشو مرتب کرد و گفت:
    _من واقعا معذرت میخوام که نشناختمتون.آخه من تازه کارمو شروع کردم.بازم ببخشید.همین الان به آقای رئیس خبر میدم.
    تلفن رو برداشت و با آوش صحبت کرد.برای خانوم اسدی سری تکون دادم اونم با یه لبخند از من دور شد.
    منشی_آوا خانوم بفرمایین.آقای رئیس منتظر شما هستن.
    آروم سری تکون دادم و رفتم سمت در.پشت در نفس عمیقی کشیدم و دستگیره رو فشار دادم.
    درو باز کردم و رفتم تو.
    آوش و آیین با باز شدن در،سرشونو به سمت در چرخوندن.
    هر دوقیافه ی معنولی به خودشون گرفته بودن.
    نه اخم.نه لبخند.
    دروبستم و رفتم جلو.
    _سلام
    آوش_سلام بشین
    آیین_حالت چطوره آوا؟
    نشستم رو کاناپه و گفتم:
    _خوبم ممنون.
    آیین_تو این مدت کجا بودی؟
    خواستم حرف بزنم،که آوش گفت:
    _خونه ی خودش.
    آیین با تعجب گفت:
    _خونه ی خودش؟
    آوش_آره.خونه ی خودش تو تجریش.
    _تو از کجا میدونی؟
    آوش_تو این مدت ازت بیخبر نبودم.مانی از آلمان برگشته.ویلای روبروی تو زندگی میکنه.دوباره با هم خوب شدین.حتی استادت هم هست.
    _برام به پا گذاشتی؟
    آوش_بچه نشو آوا.باید مواظبت باشیم.باید بدونم کجا میری و چیکار میکنی.
    _ا واقعا؟جالبه!خیلی جالبه!
    آیین_بچه ها لطفا
    آوش زد زیر خنده.منو آیین با تعجب بهش نگاه کردیم.
    _واسه چی میخندی؟
    آوش_قبلا من این جمله رو میگفتم.اونم به شما دوتا.حالا آیین به من و تو میگه!!
    آیین لبخند زد.منم چیزی نگفتم و سکوت کردم.
    _سلام
    با انگشت اشاره عینکشو داد بالا.سرتا پامو برانداز کرد و گفت:
    _سلام.بفرمایین؟
    _میخواستم آقای رئیس رو ببینم
    پوزخندی زد و گفت¿:
    _به همین راحتی نیست عزیزم.باید وقت قبلی داشته باشین.وقت قبلی داشتین؟
    _نخیر
    منشی_پس متاسفم.ایشون مهمون دارن.حتما باید وقت قبلی داشته باشین.
    کلافه گفتم:
    _برای دیدن برادرم باید وقت بگیرم؟
    خنده ی مسخره ای کرد وگفت:
    _عزیزم روزی هزار آدم میاد اینجا.به نظرت اگه همه خواهر یا برادر رئیس باشن،میشه؟
    همون موقع خانم افسری از اونجا رد می شد و حرفای منشی رو شنید.با تعجب رو به منشی کرد و گفت:
    _خانم اسدی معلوم هست چی میگین؟ایشون خانم آوا تهرانی نسب هستن.خواهر آقایون،آوش و آیین تهرانی نسب.
    منشی_خانم افسری راست میگین؟
    و به دنبال این حرف از جاش بلند شد.مانتوشو مرتب کرد و گفت:
    _من واقعا معذرت میخوام که نشناختمتون.آخه من تازه کارمو شروع کردم.بازم ببخشید.همین الان به آقای رئیس خبر میدم.
    تلفن رو برداشت و با آوش صحبت کرد.برای خانوم اسدی سری تکون دادم اونم با یه لبخند از من دور شد.
    منشی_آوا خانوم بفرمایین.آقای رئیس منتظر شما هستن.
    آروم سری تکون دادم و رفتم سمت در.پشت در نفس عمیقی کشیدم و دستگیره رو فشار دادم.
    درو باز کردم و رفتم تو.
    آوش و آیین با باز شدن در،سرشونو به سمت در چرخوندن.
    هر دوقیافه ی معنولی به خودشون گرفته بودن.
    نه اخم.نه لبخند.
    دروبستم و رفتم جلو.
    _سلام
    آوش_سلام بشین
    آیین_حالت چطوره آوا؟
    نشستم رو کاناپه و گفتم:
    _خوبم ممنون.
    آیین_تو این مدت کجا بودی؟
    خواستم حرف بزنم،که آوش گفت:
    _خونه ی خودش.
    آیین با تعجب گفت:
    _خونه ی خودش؟
    آوش_آره.خونه ی خودش تو تجریش.
    _تو از کجا میدونی؟
    آوش_تو این مدت ازت بیخبر نبودم.مانی از آلمان برگشته.ویلای روبروی تو زندگی میکنه.دوباره با هم خوب شدین.جتی استادت هم هست.
    _برام به پا گذاشتی؟
    آوش_بچه نشو آوا.باید مواظبت باشیم.باید بدونم کجا میری و چیکار میکنی.
    _ا واقعا؟جالبه!خیلی جالبه!
    آیین_بچه ها لطفا
    آوش زد زیر خنده.منو آیین با تعجب بهش نگاه کردیم.
    _واسه چی میخندی؟
    آوش_قبلا من این جمله رو میگفتم.اونم به شما دوتا.حالا آیین به من و تو میگه!!
    آیین لبخند زد.منم چیزی نگفتم و سکوت کردم.
    آوش_چی میخوری آوا؟چای؟قهوه؟نسکافه؟
    _قهوه
    آوش تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت.
    آوش_خانم اسدی لطفا به آقا محمد بگین یه قوه بیاره اتاق من.
    بعد از قطع کردن تلفن گفت:
    _برگه های مربوط به قرارداد روی میزه.بردار مطالعش کن.
    برگه هایی که روی میز رو برداشتم.مشعفول مطالعه بودم که تقی به در خورد.
    آوش_بیا تو
    منشی با یه سینی وارد اتاق شد.فنجون قهوه،لیوان آب و دستمالو روبروی من روی میز گذاشت.
    آوش_چرا آقا محمد نیاورد؟
    منشی_آقا محمد کار داشتن من جای ایشون آوردم.
    آوش به من اشاره کرد و گفت:
    __با خواهرم آشنا شدید؟
    خواهرم؟خواهرش؟حالا من شدم خواهرش؟آی دلم میخواد جلو این منشی بگم اگه خواهرت بودم اونجوری باهام برخورد نمیکردی!کاش میتونستم بگم،هنوز جای سیلیش درد میکنه.دردش توی صورتم نیست.توی قلبمه!!
    منشی_بله.ولی ایشونو نمیشناختم.برای همین کمی معصل شدن.معذرت میخوام آوا خانوم.
    آوش رو به من گفت:
    _جریان چیه؟
    _هیچی چیز مهمی نبود.
    رو به منشی ادامه دادم:
    _لازم به عذرخواهی نیست.حق داشتید که منو نشناسین.هر چی بود تموم شد.
    منشی_به هر حال بازم عذر میخوام.با من کاری ندارین آقای رئیس؟
    آوش_نه بفرمایین به کارتون برسین.
    منشی از اتاق رفت بیرون و دوباره سکوت بینمون برقرار شد.
    _افراد شرکت عوض شدن؟
    آوش_آره شرکت یکم احتیاج به تغییر داشت.بابا یه مشت آدم پیر دور خودش جمع کرده بود.یکم تغییرات دادم.
    _اما با وجود همون نیروهای پیر این شرکت اینقدر پیشرفت کرد.از وقتی من یادمه اونا تو این شرکت بودن.نه کار خلافی کردن و نه کم کاری.چه احتیاجی به تغییر بود؟
    آوش_ما به نیروهای جدید احتیاج داشتیم.
    

    _چه احتیاجی بود؟
    آوش_من میتونم این شرکتو سر پا نگه دارم.نگران نباش.
    _امیدوارم!
    آوش کلافه گفت:
    _تو چیو میخوای به کی ثابت کنی آوا؟
    _من هیچ چیزیو نمیخوام ثابت کنم.اینجا هم واسه دعوا و جر و بحث نیومدم.فقط برای امضای قرار داد اومدم.
    آوش میخواست جواب بده که من زودتر گفتم:
    _کجا رو باید امضا کنم؟
    آوش کلافه و عصبانی از جاش بلند شد و پشت به من و آیین از پینجره به بیرون نگاه کرد.

    آیین نگاهی به آوش و بعد به من کرد.
    خم شد سمت میز.برگه ها رو گرفت و نشونم داد که باید کجا ها رو امضا کنم.
    وقتی تموم شد،از جام بلند شدم.خدافظی کردم و منتظر جواب نموندم.رفتم سمت در که...
    آوش_برگرد خونه آوا
    برگشتم و نگاش کردم.هنوز هم پشتش به من بود.
    _خونه؟کدوم خونه؟
    برگشت سمتم.اخم تو صورتش بود و حالت صورتش جدی بود.
    آوش_خونه ی خودت
    _من خونه ای ندارم.
    آوش_نداری؟
    _داشتم!!یه خونه خیلی خیلی خوشگل و بزرگ.خونه ای که زندگی کردن توش آرزوی هر کسی میتونست باشه.

    یه خانواده داشتم.یه خانواده ی عالی!مهربون!صمیمی! اما دیگه پایه و اساس اون خونه از بین رفته.دیگه توش محبت،صمیمیت و مهربونی نیست.
    من اون خونه و خاطراتشو همونجا دفن کردم.آدمای اضافی دورمو پاک کردم.
    آیین از جاش بلند شد و گفت:
    _ما تو زندگیت اضافی بودیم که پاکمون کردی؟
    من شما رو پاک نکردم.این شمایین که منو از زندگیتون حذف کردین.
    آوش_آوا چی میگی؟
    _آوش لطفا راجب این مسئله ها حرف نزنیم
    آوش_پس تکلیف خونه چی میشه؟
    _بفروشینش
    آوش_به همین راحتی؟خاطراتمونو بفروشیم؟حرفت واقعا عجیبه آوا!!
    _هیچ چیز عجیب تر از اون دوتا سیلی که از شما دوتا خوردم نیست.
    حالت صورت دوتاشون تغییر کرد.
    _وقتی یاد اون دوتا سیلی که هر کدومش یه طرف صورتم بود میفتم،دو طرف صورتم داغ میشه.جاش دوباره درد میگیره.
    عجیب تغییر رفتار آوش بعد از وصیت نامه ی بابا بود.
    عجیب حرفای آیین بود که جلو همه به من زد.
    عجیب این بود که من فکر میکردم برادرام دوسم دارن.
    عجیب حرفای مامان بود که تو خواب بهم زد.
    عجیب وضعیت الان منه.دختری که تو ناز و نعمت بزرگ شده،الان بی پول و آس و پاسه.
    عجیب حرفای الان منه.نه هیچ چیز دیگه!! اینا رو گفتم و از اتاق اومدم بیرون.
    منشی با دیدن من از جاش پرید.بهش اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم.از شرکت با حالت دو زدم بیرون.بعدش دیگه ندوییدم.آروم قدم میزدم.دوباره فکرم مشغول شد.اه خسته شدم دیگه!
    شدم یه دیوونه که تمام کارش شده فکر کردن و غصه خوردن!
    پس اون آوای شاد و شنگول که هیچ چیز نمی تونست خندشو تبدیل به اخم کنه کوش؟
    اون آوایی که غم و غصه براش یه چیز پوچ و بی معنی بود!
    تو دنیای خودش غرق بود و کاری به کسی نداشت!
    تنها فکرش،درساش بود!
    اون آوایی که تو سن 21 سالگی،هنوز با دیدن لاک،اسباب بازی یا هر چیز دخترونه ی دیگه،ذوق میکرد و مثل بچه ها میشد!
    همون که همه چیز براش فراهم بود.پول،ماشین،لباس،محبت،عشق!
    اون آوا کجا و این آوا کجا؟
    این آوا باید سر پا خودش وایسه!
    این آوا باید زندگی جدیدی رو شروع کنه!
    هر چی تو گذشته اتفاق افتاده،باید تو گذشته بمونه!
    اون آوای لوس مرد! آوای الان مهمه!
    نمیزارم این آوا بمیره!!نمیزارم!
    با صدای بوق ماشینی به خودم اومدم.فکر کردم مزاحمه و بهش توجهی نکردم.
    اما اون روش کم نشد و بیشتر بوق زد.اعصاب من خورد بود و اونم هی بوق میزد.
    آخر سر طاقت نیاوردم،برگشتم طرفش تا هر چی لیاقتشه بارش کنم که دیدم...
    راننده ی ماشین،آیین بود.
    با تعجب بهش نگاه کردم.خندید و گفت:
    _سوار شو
    _نه خودم تاکسی میگیرم.
    دلخور گفت:
    _آوا لطفا!
    چند ثانیه مکث کردم و بعد در ماشینو باز کردم و نشستم.یکم از راهو که رفتیم ،آیین گفت:
    _برم تجریش؟
    آروم سرمو تکون دادم.
    به داشبورد اشاره کرد و گفت:
    _همه ی مدارکت تو داشبورده.کارت ملی،کارت های بانکیت،برشون دار.
    داشبوردو باز کردم و کیف پولمو از توش برداشتم.بازش کردم و 4 تا کارت بانکیمو در آوردم.گذاشتمش رو داشبورد.
    آیین با تعجب گفت:
    _کارتای بانیکتو چرا ...
    نذاشتم حرفشو کامل کنه و گفتم:
    _چون بهشون احتیاجی ندارم.
    آیین_اما...
    _اما نداره
    آیین_آوا لج نکن
    _لج نمیکنم.بهشون احتیاجی ندارم.
    آیین_اون پول،پولایی که بابا بهت داده نه منو آوش.نمیخوای چیزی از منو آوش بگیری؟قبول!اما این پولا،پولای باباهه نه ما.لج نکن دیگه!
    خم شد که کارتا رو از تو داشبورد برداره.دستشو پس زدم و آروم هلش دادم عقب.
    _باشه تو حواست به رانندگیت باشه تصادف نکنیم.بلا ملا سرمون بیاد.خودم بر میدارم.
    خندید و چیزی نگفت.
    آدرس کامل خونه رو بهش دادم تا دیگه سوال نپرسه.
    آیین_تکلیف خونه چی میشه؟
    _چی چی میشه؟
    آیین_همینجوری بمونه؟
    

    _نه چرا همینجوری بمونه.تو و زنت میتونین اونجا زندگی کنین.
    آیین_زنم؟
    حتی نمیخواستم اسمشو به زبون بیارم.دختره ی بی همه چیز.
    آیین وقتی دید سکوت کردم،گفت:
    _یادت رفته قرار بود بعد از عروسی ما بریم آمریکا؟
    _یادم نبود ببخشید.خب نباید که حتما بهش دست بزنین.بزاریم مش حسینو زنش اونجا بمونن و یه جورایی از خونه نگهداری کنن.ماه به ماه،مثل بابا بهش یه پول بدین.
    آیین_فکر بدی نیست.

    چیزی نگفتم و ساکت موندم.
    آیین_مانی برگشته؟
    _آره
    آیین_بخشیدیش؟
    فقط سرمو تکون دادم.
    آیین_چطور تونستی ببخشیش آوا؟چطور دوباره بهش اعتماد کردی؟بعد از اون همه زجر که کشیدی؟چطور حتی حاضر شدی باهاش حرف بزنی؟
    با عصبانیت گفتم:
    _بسه دیگه آیین.لطفا بس کن.
    آیین_واسه چی بس کنم؟ها؟یادت رفت چقدر باعث شد گریه کنی؟
    _درسته اون اشک منو در آورد.اما بیشترین گریه و درد و غصه ی من تو زندگیم به خاطر تو و آوش بود.بخاطر کاراتون.حرفاتون.حرکاتتون.حتی رفتارتون.
    اخم کرد و چیزی نگفت.
    هنوز حرص دلم خالی نشده بود واسه همین ادامه دادم:
    _میگی چرا دوباره باهاش حرف زدی؟چرا بخشیدمش؟وقتی ضربه ای که از مانی خوردمو با ضربه ی شما دوتا مقایسه میکنم،میبینم این کجا و اون کجا؟

    کسی که یه روزی تنهام گذاشت،برگشت پیشم.ازم عذرخواهی کرد.
    خودشو به من ثابت کرد.میدونی تو این مدت چقدر بهم کمک کرد؟میدونی چقدر هوامو داشت؟
    به من میگی تو این مدت کجا بودم؟میتونستی بگردی دنبالم.گشتی؟
    سراغمو گرفتی؟گفتی خواهرم کجاست؟
    چیکار میکنه؟چی میخوره؟پیش کیه؟؟
    معلومه که نه!!
    تو این مدت خوب همه رو شناختم.مانی و پارسا دوست مانی و تمنا تو این مدت برام بهترین بودن!!
    آیین ادعات نشه.به هیچ چیز ادعات نشه!!
    رگ غیرتت برای من بالا نزنه.به فکر من هم نباش.
    اصلا به فکر من نباش!!اصلا!!
    بعد از گفتن اینا به نفس نفس افتادم.
    سعی کردم نفسامو کنترل کنم.
    چند دقیقه بعد جلو خونه بودیم.

    با یه خداحافظی سرسری و بدون گفتن چیز دیگه ای پیاده شدم.

    سریع در خونه رو باز کردم و رفتم تو.
    به در تکیه دادم.
    خدایا لطفا نه.دوباره نه.دوباره بغض راه گلومو گرفت.دوباره اشک!
    دوباره غصه!
    دوباره یاد آوریه اون خاطرات.
    نشستم رو زمین و شروع کردم به گریه کردن.
    کی از دستشوم راحت میشم آخه؟
    کی دوباره میتونم آرامشو حس کنم؟
    کی دوباره لبام میخنده؟
    کی دوباره مزه ی خوشبختی رو میچشم؟
    کی آخه؟
    کی؟
    پاهامو تو بغلم گرفته بودم.سرمو رو پاهام بود و گریه میکردم.توی افکار خودم غرق بودم و توجهی به اطرافم نداشتم.
    پاهامو تو بغلم گرفته بودم و گریه میکردم.با حس نوازش دستی،سرمو بالا آوردم.تمنا بود که جفتم نشسته بود و گونمو نوازش میکرد.چشماش گریون بود.
    بی توجه به غرور و هر چیز دیگه ای،خودمو تو آغوشش رها کردم و بلند زدم زیر گریه.اون هم پا به پای من گریخگه میکرد.
    دوتامون دلمون پر بود.دوتامون نیاز به گریه داشتیم.حال دوتامون بد بود.نیاز داشتیم که خودمونو خالی کنیم.نه با حرف!!
    فقط با گریه!!
    چند دقیقه گذشت و دوتامون پا به پای هم گریه میکردیم.تا اینکه گوشی من زنگ خورد.
    از بغل تمنا اومدم بیرون و گوشیمو از تو جیبم در آوردم.مانی بود که زنگ میزد.چندبار یرفه کردم تا صدام به حالت عادی برگرده.
    _الو
    مانی_سلا...آوا؟
    _بله
    مانی_صدات چرا؟چرا اینجوریه؟گریه کردی؟سرما خوردی؟صبح که صدات عادی بود.
    اوووووف فهمید!!
    _چیزی نشده.من تو این فصل حساسیتم بر میگرده.یکم حساسیت دارم به این فصل.
    مانی_تا اونجایی که من یادمه تو هیچوقت حساسیت نداشتی!
    _تازه پیدا کردم
    مانی_آوا ازت پرسیدم چی شده؟
    چیزی نگفتم.بعد از چند ثانیه گفت:
    _بازم آوش و آیین؟
    باز چیزی نگفتم.
    با عصبانیت داد زد:
    _لعنتی!بازم اون دوتا!!
    صدای پارسا از پشت گوشی اومد که میگفت:
    _چته مانی؟چرا داد میزنی؟
    مانی_هیچی هیچی.چیزی نشده
    بعد از یکم مکث گفت:
    _باز چیشده؟باز چیکار کردن؟
    _امروز آوش زنگ زد گفت باید بیای شرکت و چندتا برگه رو امضا کنی.
    مانی_تو هم رفتی آره؟
    _خب چیکار میکردم؟!!
    مانی_خب بعدش چیشد؟؟
    اونجا یکم بگو مگو شد بعد من زدم از شرکت بیرون.آیین با ماشین اومده بود دنبالم.اصرار کرد منم سوار شدم.
    مانی_خب؟
    _بعدشو دیگه نپرس
    مانی_یعنی چی؟
    _مانی نمیتونم بگم.نمیخوام بگم
    مانی_از دست تو من چیکار کنم آوا؟
    باز صدای پارسا اومد:
    _سرتو بزن تو دیوار
    با حرف پارسا خندم گرفت.
    مانی هم خندید و گفت:
    _باز خوبه این دلقکو داریم که ما رو بخندونه.
    پارسا_من نگفتم که بخندی.سوال پرسیدی راهکار بهت دادم.
    مانی_خیلی خب حالا
    _پارسا حالش چطوره؟
    مانی_مثل همیشه خوبه دیگه
    بعد از یه مکث کوتاه گفت:
    _دیگه نرو پیششون آوا.بهشون فکر نکن.فراموششون کن.
    _چطور فراموش کنم؟اونا برادرا منن.تو خودتو بزار جای من.حتی تگه مازیار اونکارا رو باهات میکرد،میتونستی فراموشش کنی؟میتونستی نادیدش بگیری؟
    ساکت شد و چیزی نگفت.
    _مانی راجبش دیگه حرف نزنیم.
    مانی_باشه باشه.خب چه موقع آماده میشین تا بریم جای رستورانو ببینیم؟
    _نمیدونم.یه لحظه صبر کن.
    رو به تمنا گفتم:
    _تمی ساعت چند بریم رستورانو ببینیم؟
    تمنا_نمیدونم.دو ساعت دیگه خوبه؟
    _اوممم...سه ساعت دیگه بهتره.
    تمنا_آره خوبه.
    خطاب به مانی گفتم:
    _سه ساعت دیگه چطوره؟
    مانی_خوبه
    _کجایی الان؟خونه ای؟
    مانی_آره.وقتی آماده شدین بیاین اینور پیش ما تا بعد بریم.
    _باشه
    مانی_خب دیگه مواظب خودت باش.دیگه ام بهش فکر نکن
    _چشم
    مانی_اوه اوه چی گفتی؟گفتی چشم؟
    _همون اوکی خودمون
    مانی_فارسی بحرف
    _باشہہہہه
    خندید و گفت:
    _خب حرصتم درآوردم دیگه برو خدافظ
    _خدافظ
    تمنا_خوب حرصتو در میاره ها!
    _فک کن 1 درصد
    تمنا_دارم میبینم 100 درصد
    از جام بلند شدم و افتادم دنبالش.
    دور تا دور استخر میدوییدیم.
    وقتی تونستم بهش نزدیکتر بشم،هلش دادم و افتاد تو استخر.
    لبه ی استخر نشستم و زدم زیر خنده.
    تمنا_کوفت نخند
    _تا تو باشی بلبل زبونی نکن
    تمنا_ا اینجوریه دیگه؟
    _آره
    تمنا_باشه
    لبخند خبیثانه ای زد و شروع کرد به خیس کردن من.سریع از استخر دور شدم.
    رفتم داخل خونه.
    طبقه ی بالا،اتاق،تخت،استراحت.
    سعی کردم به اتفاقات امروز فکر نکنم.
    با خودم که رودربایستی ندارم!!
    دلم واسه دوتاشون تنگ شده بود.
    برای صداشون...
    خندشون...
    حتی برای اخمشون...
    شاید هم برای وقتی که اسممو صدا کنن...
    نگام کنن...
    باهام حرف بزنن....
    چشمامو بستم.قصد خوابیدن نداشتم،فقط میخواستم یکم استراحت کنم.
    اما چشام گرم شد و...لالا
    

    تمنا_وایییے خدا اینجا چقدر قشنگه
    راست میگفت.روبه رومون یه سالن خیلی بزرگ بود.یه سالن جادار با معماری جالب.
    _مانی اینجا خیلی قشنگه
    لبخند زد و دستشو انداخت رو شونه ی من
    مانی_خوشت اومد؟
    _معلومه که خوشم اومد.خیلی قشنگه اینجا.فقط...فقط یه چیزی!!
    مانی_چی؟
    _اجاره ی اینجا باید خیلی زیاد باشه نه؟
    مردی که جفت مانی ایستاده بود و انگار بنگاهی بود،با تعجب گفت:
    _اجاره؟
    _بله دیگه اجاره
    بنگاهی_اما آقای رستمی اینجارو...
    یدفعه مانی گفت:
    _ا آوا راستی بیا اونطرفو نشونت بدم
    _نه یه لحظه وایسا آقا داشتن حرف میزدن.
    روبه مرده ادامه دادم:
    _میفرمودین..اینجا رو چی؟
    مرده نگاهش بین منو مانی رد و بدل میشد و تکه تکه حرف میزد.
    _اینجارو...اینجارو
    به مانی نگاه کردم.حواسش به من نبود و داشت واسه مرده چشم و ابرو میومد.
    _مانی
    به خودش اومد.لبخندی از روی اجبار زد و گفت:
    _جانم؟
    _تو اینجا رو چی؟
    مانی_هیچی باور کنم.من اینجا رو اجاره کردم دیگه.
    _پس چرا وقتی گفتم آره این آقا تعجب کرد؟
    مانی_نه تعجب نکرد که میخواست مبلغ اجاره رو بگه
    یهو صدای پارسا از پشت سرم اومد یهو صدای پارسا از پشت اومد:
    _اینجا رو خریده
    با دهن باز و ابروهای بالا رفته به مانی نگاه کردم.
    مانی_دروغ میگه
    پارسا_ای بابا حالا من شدم دروغگو؟خودشون که آخر باید میفهمیدن
    مانی_حالا تو دهن لق باید الان اینو بگی؟
    پارسا_من دروغ نمیتونم بگم
    با این حرف پارسا،نمیدونم چرا ولی خندم گرفت و زدم زیر خنده.تمنا هم مثل من خندش گرفت.
    پارسا_به چی میخندین؟
    تمنا_به اینکه چقدر انسان صادق و راستگویی هستی!!
    با شنیدن این حرف مانی هم زد زیر خنده.پارسا افتاد دنبال تمنا و اونم فرار کرد.
    نگاه تورو خدا حیا نمیکنن جلوی این مرده.فکر کنم مانی هم همین عقیده رو داشت چون رو به مرده گفت:
    _ببخشید توروخدا اینا هنوز فکر میکنن بچن
    مرده لبخندی زد و گفت:
    _جوونن دیگه باید جوونی کنن
    بعد کلیدی از تو جیبش درآورد و گفت:
    _بفرمایین آقای رستمی اینم کلید اینجا.مبارکتون باشه.
    مانی با مرده دست داد و تشکر کرد.مرده رفت و حالا من موندم و مانی و یه خورده حساب کوچولو.
    مانی_خب!!
    اخم کردم و گفتم:
    _میبینم دروغگو هم شدی
    مانی_ا آوا این چه حرفیه
    _اگه پارسا نمیگفت تو هم قصد گفتنشو نداشتی؟
    مانی_داشتم ولی الان نه
    _پس کی؟
    مانی_به موقش
    _موقش چه وقت بود؟
    مانی_روز افتتاحیه
    _تا اونموقع؟؟
    مانی_آره.حالا بحث نکنیم.مهم اینه که اینجا دیگه مال ماس
    _یعنی کلش ماس ماس
    مانی_دقیقا
    دوتایی خندیدیم.مانی دستمو گرفت تا با همدیگه بریم طبقه ی بالا رو ببینم.
    مانی یه پله از من عقب تر بود و من روم به طرف اون بود.پله ی آخر رو که رفتم بالا با صدای جیغی هول شدم.تعادلمو از دست دادم.نزدیک بود از پشت سر بخورم زمین،که دستای مانی دورم حلقه شد.آخیششش!!اگه مانی نبود الان از پشت سر افتاده بودم پایین.اونم از پله ها!!
    از بغل مانی اومدم بیرون و خودمو جمع و جور کردم.
    مانی با اخم رو به پارسل و تمنا گفت:
    _چتونه شما دوتا؟اینجارو گذاشتین رو سرتون!!
    تمنا و پارسا چیزی نگفتن و ساکت شدن.
    تمنا اومد سمتم و گفت:
    _حالت خوبه؟چیزیت که نشد؟
    _نه خوبم.چرا جیغ زدی؟
    تمنا به پارسا نگاه کرد و گفت:
    _پارسا میخواست کش موهامو باز کنه
    _خب این جیغ داشت؟
    پارسا_همینو بگو
    نگاهی به پارسا کردم و گفتم:
    _تو ساکت
    پارسا با تعجب به من نگاه کرد و مانی زد زیر خنده.توجهی به دوتاشون نکردم و رو به تمنا گفتم:
    _نگفتی.آخه این جیغ داشت؟
    تمنا_خب تازه موهامو خشک کرده بودم و بزور بستمش.اگه باز میشد بستنش کار حضرت فیل بود.
    _مو نیست که پشم گوسفنده
    اینو گفتم و قبل از اینکه تمنا واکنشی نشون بده سریع پشت مانی قایم شدم.
    سرمو گذاشتم رو شونش و روبه تمنا ادامه دادم:
    _حالا اگه میتونی بیا بزن.
    مانی شونه هاشو انداخت بالا و رو به تمنا لبخند زد. تمنا_بعدا که بهم میرسیم آوا خانوم.
    _حالا کو تا اونموقع
    بعد از یکم بگو مگو و شوخی رفتیم طبقه ی پایین توی آشپزخونه.
    به گفته ی مانی،گویا اونجا قبلا رستوران سنتی بوده.
    آشپزخونه هم خیلی بزرگ و جادار بود.
    در کل خیلی جای مناسب و خوبی بود.
    وقتی همه جارو کامل دیدیم،چهار نفری یه گوشه نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن راجب رستوران.
    پاریا_خب میزارو پراکنده یا روی نظم خاصی بچینیمشون؟
    تمنا_پراکنده
    _نخیر پراکنده خوب نیست.منظم بهتره
    پارسا_آوا راست میگه منظم بهتره
    مانی_اما پراکنده هم جالب میشه
    _نخیر اگر پراکنده بزاریم خیلی جا میگیره.اما روی نظم بزاریم،هم تو کارامون منظمیم،هم تو فضای بیشتری هم داریم
    پارسا_دقیقا با آوا موافقم
    تمنا_آره آوا راست میگه
    _مانی؟
    مانی_طابع جمع
    پارسا_چجوری بچینیمشون؟
    تمنا_آوا نظر بده
    مانی_راست میگه تو بگو
    _طبقه ی پایین چهارنفری و پنج نفری بچینیم.البته هر کدومشون یه طرف.
    چهار نفریا سمت چپ پنج نفریا سمت راست.اون آخر هم سه تا هشت نفری میچینیم.
    طبقه ی بالا هم بزاریم واسه میزای دو نفری یا سه نفری که یکم فضا آرومتر باشه.
    پایین بیشتر جنبه ی خانوادگی داشته باشه.خب چطوره؟
    پارسا_عجب مخی داری تو دختر
    تمنا_من که خیلی خوشم اومد
    مانی_آره خیلی خوبه
    پارسا_لباس کارکنا چه رنگی باشه؟
    تمنا_قرمز و مشکی دیگه
    مانی_سفید و سیاه بهتر نیست؟
    پارسا_سفید و مشکیو بیشتر تو رستورانای سنتی استفاده میکنن.قرمز و مشکی بهتره.
    من ساکت بودم و چیزی نمیگفتم.
    پارسا_آوا نظر تو چیه؟
    _رکابی و از این شلوار بزرگا که سه نفر توش جا میشه.
    همه زدن زیر خنده.خودمم خندم گرفت.آخه این ایده بود که من دادم؟
    _همون قرمر و مشکی خوبه
    پارسا_پس تصویب شد؟
    _آره
    

    پارسا_خب به نظرتون اینجا رو رنگ کنیم؟
    _نوچ کاغذ دیواری بهتره
    مانی_چه رنگی؟
    تمنا با ذوق گفت:
    _صورتی
    _جاااااااان؟مگه مهد کودکه؟
    تمنا_خب تو بگو چه رنگی؟
    _مشکی
    تمنا_جااااااان؟؟مگه عذاداریه؟
    _ا خوب میشه که
    مانی_نه دلگیر میشه
    _خب یکاری میکنیم پس
    پارسا_چه کاری؟
    _کاغذ دیواری قرمز میخریم برای دیوارا..سرامیک مشکی هم برای کف اونوقت ست میشن.
    تمنا_راست میگه این خیلی خوبه
    مانی_پس میز و صندلی ها هم باید ست باشه.
    پارسا_آره مثلا میزا قرمز و صندلی ها مشکی
    _برعکسش کن
    پارسا_میزا مشکی صندلی ها قرمز
    _حالا توی صندلی ها یکم تنوع ایجاد کن
    پارسا_یه صندلی مشکی یکی قرمز
    _باریکلللا حالا درست شد
    مانی نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
    _شما گشنتون نیست؟
    _به شدت
    پارسا_خیلیےےےےے
    تمنا_ من که رژیمم
    _خودش سر هم چهار تا استخون بیشتر نیست تازه میگه رژیمم
    تمنا آروم زد به شونم.
    اون دوتا هم زدن زیر خنده.
    مانی_پاشین بریم جشن بگیریم.
    پارسا_به حساب کی؟
    _نترس به حساب من
    پارسا_آخ خوب شد همین الان مشخص شد وگرنه من تا آخر خوردن عذاب میکشیدیم و غذام کوفتم میشد.
    تمنا و پارسا رفتن از سالن بیرون
    مانی اومد سمتم و آروم گفت:
    _نیازی نیست من حساب میکنم
    _پول دارم مانی
    مانی پرسشگرانه به من نگاه کرد.
    _امروز آیین کارتای بانیکیو کارت ملی و شناسنامنو بهم داد.
    مانی_ا خوبه که
    شونه هامو بالا انداختم و چیزی نگفتم.
    خندید و دستشو گذاشت پشت من.
    با هم از رستوران اومدیم بیرون.
    به محض پارک کردن ماشین،تمنا و پارسا از ماشین پیاده شدن.
    مانی با خنده گفت:
    _زود باش آوا مثل اینکه اینا خیلی گرسنه ان.
    لبخندی زدم و پیاده شدم.
    پارسا جلوی در رستوران ایستاده بود.
    از همونجا داد زد:
    _آوا چرا اینقدر لفتش میدی؟یه شام خواستی به ما بدیا!!
    رو به مانی گفتم:
    _دلم واسه پارسا میسوزه!!
    با تعجب گفت:
    _چطور؟؟
    _آخه اینطور که معلومه از آفریقا فرار کرده.خیلی گرسنس
    مانی زد زیر خنده.
    پارسا_شما دوتا چی میگین بهمدیگه؟
    _میگیم پارسا چقدر پسر خوب و گلیه
    پارسا چپ چپ نگاه کرد و به رستوران اشاره کرد.
    _باشه دیگه
    با مانی به سمت پارسا و تمنا رفتیم و چهارتایی وارد رستوران شدیم.پارسا بدون نظر خواستن از بقیه رفت و روی یک میز چهار نفره نشست.ما هم به طبعیت از اون روی همون میز نشستیم و اعتراضی نکردیم.دو منو روی میز گذاشته بود.پارسا یکی از اونا رو برداشت و گفت:
    _خب دیگه امشب،هم جشنه هم مهمون آوا هستیم.پس باید حسابی از خجالتشکممون در بیایم.
    اینو گفت و با دقت مشغول نگاه کردن به منو شد.مانی کنار پارسا نشسته بود و به منویی که دست پارسا بود نگاه میکرد.تمنا اونیکی منو رو برداشت و گرفت سمت من تا با هم نگاه کنیم.بعد از حدود یک دقیقه گفتم:
    _خب انتخاب کردین؟
    پارسا اولین نفر گفت:
    _آره.دوتا استیک گوشت،یه استیک مرغ و یه استیک ماهی با سس تار تار
    سه تامون با تعجب بهش نگاه کردیم.قیافه ی معمولی به خودش گرفته بود و کاملا عادی به ما نگاه میکرد.
    _پارسا اگه چیز دیگه ای هم میخوای تعارف نکنا راحت باش بگو
    یه نگاه سرسری به منو کرد و گفت:
    _حالا که اصرار میکنی پوره سیب زمینی هم میخوام
    _چیز دیگه ای نمیخوای؟
    پارسا_نه دیگه.اگه بیشتر بخورم،هم دلم درد میگیره،هم رژیم غذاییم بهم میخوره
    مانی و تمنا زدن زیر خنده.
    _من نگرانتم پارسا.میترسم بجای اینکه دلت درد بگیره دلت بپوکه
    پارسا_ا خدانکنه دور از جونم
    _والا با این غذاهایی که تو میخوای بخوری،خیلی هم دور از جونت نیس
    پارسا_ببین آوا یه شام خواستی به ما بدیا
    _شوخی کردم بابا.چه زود هم بهش برمیخوره
    مانی_به هیکلش نگاه نکن،دلش قد یه گونجیشکه!!
    سه تامون زدیم زیر خنده.پارسا سعی کرد نخنده،اما موفق نبود و خندید._خب پارسا که معلوم شد چی میخوره،شما دوتا چی؟
    مانی_استیک مرغ
    تمنا_منم استیک ماهی میخوام
    _شماها چرا گیر دادین به استیک؟یعنی تو اون منو کوفتی هیچ غذای دیگه ای پیدا نمیشه؟؟
    سه تاشون با هم گفتن:
    _یه شام خواستی به ما بدیا
    دستامو آوردم بالا و گفتم:
    _باشه.آغا من تسلیم!!
    گارسون اومد و سفارشامونو گرفت.خودم هم استیک گوشت سفارش دادم.بعد از 10 مین غذاها رو آوردن و ما مشغول شدیم.تا لقمه ی آخر غذا به پارسا و غذا خوردنش گیر دادیم و اذیتش کردیم.
    ***********************
    پارسا_د آخه دختر یه طی بلد نیستی درست بکشی؟
    طی رو گذاشتم کنار دیوار.
    دستمو زدم به کمرم و کلافه گفتم:
    _دوس دارم دلم میخواد اینجوری طی بکشم.تو حواست به کار خودت باشه
    پارسا_بدبخت پسری که تو زن خونش بشی
    مانی به جای من جواب داد:
    _مگه آوا چشه؟
    پارسا_هیچکاری بلد نیست.ببین چجوری طی میکشه!!
    مانی نگاهی به کف زمین کرد و گفت:
    _خوبه که.چرا الکی جو میدی؟
    پارسا با اخم گفت:
    _بیا برو بیا برو.تو خودت هم بلد نیستی کار کنی.
    صدای داد تمنا از تو آشپزخونه اومد:
    _خیلی هم خوب کار میکنه.آشپزخونه برق میزنه
    پارسا هم داد زد:
    _پس از پریز بکشش تا برق نگرفتت
    سه تامون زدیم زیر خنده.
    با بچه ها تصمیم گرفته بودیم که،الکی پول کارگر ندیم و خودمون رستورانو تمیز کنیم.
    کارای رستوران تموم و همونی شده بود که میخواستیم.
    سرامیک کف مشکی!
    دیوارا کاغذ دیواری قرمز!
    لوازم کاملی که برای آشپزخونه نیاز داشتیم!
    میزا و صندلی ها هم درست همونایی که بود که میخواستیم!
    اونایی که استخدام کرده بودیم،کارکنای کافی شاپ قبلی پارسا بودن و بقیه هم استخدامی.
    ماشالا همشون هم پسر.خوشگل و قد بلند!!به به!!
    دوتا تلویزیون ال سی دی،یکی طبقه ی پایین و یکی هم طبقه ی بالا.
    تابلو جلوی در هم زده شده بود و فردا روز افتتاحیه ی رستوران خاطره ها بود.
    هممون هیجان داشتیم.
    مسئولیت تمیز کردن آشپزخونه با تمنا و مانی و طبقه ی بالا و پایین هم با منو پارسا بود.
    همه جا رو خوب تمیز میکردیم،اما آقا پارسا همش نق میزد. فقط کار خودشو قبول داشت و ...
    

    پارسا_هی آوا کجایی؟
    با صدای پارسا دست از فکر کردن برداشتم و به خودم اومدم.
    _همینجا.چطور؟
    پارسا_اگه همینجایی پس چرا چندبار صدات زدم جواب ندادی؟
    _حواسم نبود
    پارسا_دیدی اینجا نبودی
    _حالا هر چی.چیشده؟
    پارسا_اولا که این قابایی که با تمنا رفتین خریدین خیلی خَزه..
    چپ چپ نگاش کردم.
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _دوما بیا کمک کن میخ بزنیم و بزنیمشون به دیوار
    لبخندی زدم و رفتم طرفش تا بهش کمک کنم.
    تا ساعت10 شب کار کردیم و همه جا رو تمیز کردیم.
    وقتی برگشتیم ویلا،اینقدر خسته بودیم که بدون هیچ حرفی هر کدوم روی کاناپه ولو شدیم.
    بعد 5 دقیقه بالاخره صدا از یکیمون بلند شد.
    پارسا_من گرسنمه
    _ای کارد بخوره تو شکمت.تمام پفکا و پاستیلا رو خوردی
    پارسا با لحن کشداری گفت:
    _نووووش جووونم
    تمنا_پارسا آوا راست میگه.همه چیپسا رو هم خوردی
    پارسا دوباره با همون لحن گفت:
    _نوووش جووونم
    مانی_دخترا ایندفعه منم با پارسا موافقم.منم گرسنمه
    تمنا من و من کنان گفت:
    _خب راستشو بخواین..امم..خب..منم گرسنمه
    به سه تاشون نگاه کردم.
    منتظر به من چشم دوخته بودن.
    بعد از چند ثانیه با بی حالی گفتم:
    _تمی پاشو زنگ بزن پیتزا
    تمنا با ذوق از جاش پرید و گفت:
    _زنده باد!!
    انگشت اشارمو آوردم بالا و با حالت تهدید گفتم:
    _اما!!
    سه تاشون با هم گفتن:
    _اما؟؟
    لبخند ژکوندی زدمو گفتم:
    _اما پارسا باید حساب کنه
    پارسا شاکی شد و گفت:
    _ا به من چه.من پول نمیدم صاحبخونه باید بده نه من
    _اما تو اولین نفر گفتی گرسنته
    پارسا_ولی من صاحبخونه نیستم
    _باید بدی
    پارسا_آغا نمیدم
    _ا پارسا...
    مانی نذاشت حرفمو کامل کنم و گفت:
    _اصن خودم میدم بحث نکنین
    تمنا_خب چی میخورین؟
    _من پیتزا تاکو
    پارسا_پیتزا پپرونی هات داگ چیز برگر با سه تا سیب زمینی دوتاش چیپس و پنیری باشه لطفا
    نگاهی به پارسا کردم و گفتم:
    _باز مثل اونشب دلت درد میگیره ها
    پارسا_کی گفته من اونشب دلم درد گرفت؟
    _مانی گفت
    مانی شونه ای بالا انداخت و گفت:
    _حقیقتو گفتم خب
    پارسا چپ چپ به مانی نگاه کرد و بعد روشو ازش گرفت.
    پارسا_خلاصه اینکه من همه اونایی که گفتمو میخوام
    تمنا_تو چی میخوری مانی؟
    مانی_چیز برگر
    تمنا دستاشو بهم زد و گفت:
    _خب دیگه من برم سفارش بدم
    اینو گفت و رفت سمت دفترچه تلفن.
    از جام بلند شدم تا برم طبقه ی بالا،که مانی گفت:
    _کجا میری؟
    _برم لباسمو عوض کنم.یه دوش هم بگیرم
    مانی_باشه پس زود بیا
    سری تکون دادم و رفتم بالا.
    بعد از خشک کردن موها و عوض کردن لباسا رفتم طبقه ی پایین.
    همه روی میز نشسته بودن و هنوز شروع نکرده بودن.
    تمنا_آوا بدو بیا که خیلی گرسنمه
    روی میز نشستم و منم مثل بقیه مشغول شدم.
    برای اولین بار پیتزامو تموم کردم.
    غذا خوردن پارسا آدمو سر اشتها میاورد و علاوه بر اون واقعا گرسنم بود.
    بعد از خوردن شام و جمع کردن وسایل روی میز،قهوه درست کردیم و رفتیم تو حیاط زیر آلاچیق نشستیم.
    هوا سرد بود و قهوه خیلی میچسبید.
    چیزی که بیشتر از همه دلچسب و لذت بخش تر بود،مهربونی و صمیمت چهارنفری بود که دور هم نشسته بودن و به روی همدیگه لبخند میزدن.
    مانی_وای فردا چه شود
    تمنا_من که خیلی هیجان دارم
    _دقیقا منم همینطور
    مانی_فردا یه شروع تازس
    _برای هممون
    مانی_به نظرتون اون رستوران جزوی از آیندمون میشه؟
    تمنا_میتونه باشه.نه آوا؟
    شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    _هیشکی از آینده خبر نداره
    مانی_و این چه خوبه
    _نه خوب نیست.
    تمنا_چرا خوب نیست؟شاید یه چیز بدی تو آینده اتفاق بیفته.بهتره که ما اونو ندونیم و نفهمیم.
    _ولی اگه بدونیم و بفهمیم شاید بشه جلوشو گرفت یا یجوری اثرشو کم کرد.
    تمنا_مثلا چجوری؟
    _مثلا اگه پدر و مادر من میدونستن که اون هواپیما سقوط میکنه،هیچوقت سوار نمیشدن و الان زنده بودن.
    مانی و تمنا ساکت شدن و ادامه ندادن.
    پارسا از اول صحبتمون ساکت بود و این واقعا باعث تعجب بود!!
    با تعجب گفتم:
    _پارسا چرا ساکتی؟
    پارسا_میترسم حرف بزنم
    مانی_چرا؟
    پارسا_آخه یه حرفی ته دلم مونده میخوام بزنم ولی نمیتونم.
    _خب بگو
    پارسا_قول میدین واکنشتون عادی باشه؟
    _آره
    پارسا_من هنوز احساس میکنم گرسنمه
    سه تامون زدیم زیر خنده.
    _پارسا تو نصف پیتزای تمنا رو هم خوردی
    پارسا_مگه بده؟خب اون رژیم بود گفتم غذا حیف نشه
    _هنوز جا داری آخه؟
    پارسا_آغا با من بحث نکنین من گرسنمه
    _خب قهوه بخور
    نگاه عاقل اندر سفیهانه ای کرد و گفت:
    _قهوه آدمو سیر میکنه؟
    _پارسا ساعت12.معمولا الآن یا شیر میخورن یا قهوه.
    پارسا_پوووف باشه بابا تا صبحونه صبر میکنم.
    شروع کردیم راجب فردا حرف زدن،که تمنا یهو گفت:
    _وای حالا چی بپوشم؟
    هممون زدیم زیر خنده.
    مانی_سوال همیشگی و پیچیده ی دخترا
    _و البته مهم
    مانی_اون که صد البته
    پارسا_خب دیگه بحث فردا رو بیخیال شین.آوا پاشو برو کاغذ و خودکار بیار یه بازی کنیم حداقل حوصلمون پوکید.
    با ذوق از جام پریدم و رفتم سمت ویلا.یه دفتر و چهارتا خودکار برداشتم و برگشتم تو حیاط.
    به هر کدوم یه برگه و یه خودکار دادم و بازیمون شروع شد.
    اونشب هم یه شب عالی و خاطره انگیز بود.صدای خنده هامون تو فضای ویلا طنین می انداخت و روزای قدیمو به یادمون میاورد.
    قبل از اینکه مانی از ایران بره،دورهمی های چهارنفره خودمونو داشتیم و الآن باز دوباره ما چهارتا کنار همیم و دورهمی های قدیم رو از سر میگیرم...


    با دقت خاصی روی انگشتام تمرکز کرده بودم تا یوقت لاکم خراب نشه و در همون حال به تمنا که داشت موهاشو صاف میکرد،غر میزدم:
    _آخه کیو دیدی که شب یجایی رو افتتاح کنه؟حالا پارسا یه تز بیخود اومد،تو و مانی چرا قبول کردین؟
    تمنا که داشت ریمل میزد،گفت:
    _نه که تو مخالفت کردی!!
    شاکی گفتم:
    _من نه مخالفت کردم و نه قبول کردم....وقتی دیدم شما دوتا موافقین و رای به اکثریت بود،منم دیگه حرفی نزدم
    تمنا_آوا دیگه چاخان نکن....تو خیلی راحت میتونستی با چند تا دلیل و کلمه های قلبمه سلبمه و یکم شوخی نظر بقیه رو عوض کنی.
    یکم فکر کردم و گفتم:
    _خب اینم حرفیه....ولی آخه ...
    کلافه شد و گفت:
    _وااااااای آوا روانیم کردی
    _ا خب داریم حرف میزنیم
    تمنا_والا تو بیشتر غر میزنی تا حرف.
    _آخه شب؟؟
    تمنا_آخه رستوران رو ظهر افتتاح میکنن؟صبح؟بعد از ظهر؟خب شبه دیگه
    _خب ظهر هم میشه که
    تمنا_شب بهتره
    _نخیرم
    تمنا_آوااااااااااا
    _باشه باشه آرام باش انسان باش
    چپ چپ نگاه کرد و روشو کرد اونطرف
    بعد از پنج دقیقه گفتم:
    _حوصلم سر رفت
    تمنا_مخ منو که خوردی حالا زنگ بزن مانی مخ اونو بخور
    از جاش بلند شد و رفت سمت کمد لباساش.
    دستمو زدم زیر چونم و بهش زل زدم.
    در های کمدشو باز کرده بود و با قیافه ی متفکر به لباساش نگاه میکرد.
    وقتی ناخنام خشک شد و بمب اتم خنثی شد،گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به مانی
    مانی_الو آوا
    _سلام مانی خوبی؟
    مانی_خوبم مرسی تو خوبی؟
    _اوهوم چیکار میکنین؟
    _نشسته بودیم با پارسا حرف میزدیم
    _چرا صدای دور و ورت انقدر زیاده؟
    مانی_چون تو آشپزخونه بودیم الآن اومدیم بیرون.صدا کم شد
    _اوهوم.راستی واسه امشب کیا دعوتن؟
    مانی_چند تا از دوستای منو پارسا و پارتنراشون.
    _آها
    مانی_شما دوتا چیکار میکنین؟
    _من که تازه لاکم خشک شده،تمنا هم داره لباس انتخاب میکنه
    مانی_اوووف که چقدر شما دخترا مشغله دارین
    _بعله پس چی!!
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _میخواین ساعت7 خودم بیام دنبالتون؟
    _نه خودمون میایم
    مانی_تعارف میکنی؟
    _به نظرت اهلشم؟
    مانی_عمرا
    _پس حرف بیخود نزن.زود هم قطع کن تا من برم لباس انتخاب کنم...هنوز هیچکاری نکردم
    خندید و گفت:
    _پس زود بیاین
    _چشممممم
    دوباره خندید و گفت:
    _خدافس
    گوشیو قطع کردم و رفتم تو اتاقم تا یکم بخودم برسم.تمنا_ببین آوا همش تقصیر توهه
    _عجبااا بوزینه من ربع ساعت زودتر از تو آماده شدم
    تمنا_خب چون تو آرایش نمیکنی
    _میتونمممم
    تمنا برای ماشین جلویی بوق زد تا بره کنار.
    تمنا_نگاه توروخدا معلوم نیست گواهینامشو از کدوم داهاتی گرفته
    _از همون داهاتی که تو ازش اومدی
    یه دستش به فرمون بود.با اونیکی دستش شالمو کشید و موهامو بهم ریخت.
    برای تلافی یکم قلقلکش دادم.وقتی دیدم خیلی جیغ جیغ میکنه و ورجه وورجه میکنه،و هر لحظه ممکنه تصادف کنیم،بیخیال انتقام شدم و آروپ نشستم.
    بعد از چند دقیقه نگاهی به صورتم کرد و گفت:
    _حداقل یه خط چشمی یا سایه ای میزدی که بشه نگات کرد
    _من خودم خدادادی خوشگلم
    تمنا_ژوووووون بخورمت خوشگله
    دوتامون زدیم زیر خنده.
    تقریبا نزدیک رستوران بودیم که گوشیم زنگ خورد و اون شخص کسی نبود جز:
    پارسا_ای ذلیل بشین تو و تمنا ای بمیرین جفتتون.....آخه کدوم گوری موندین؟
    _اولا که سلام
    پارسا_پووف سلام
    _دوما ایشالا خودت ذلیل بشی
    پارسا_خب
    _سوما ایشالا خودت بمیری
    پارسا_خب
    _چهارما سر قبر توییم یکم دیگه میرسیم..ترافیکه!!
    

    پارسا اول تک خنده ای کرد و بعد گفت:

    _آخه چرا زودتر حرکت نکردین؟

    _همش تقصیر تمناهه

    پارسا_آرایش؟

    _اوهوم

    پارسا_همونی که خودم گفتم...بمیرین جفتتون

    _یعنی بخاطر آرایش تمنا هم من بمیرم؟

    پارسا_آره دوستشی جورشو بکش

    تا خواستم جوابشو بدم رسیدیم و من ترجیح دادم فحشامو رو در رو بگم.

    _برو تو دیگه تمنا

    تمنا_من خجالت میکشم تو پررویی اول برو

    پوفی کردم و رفتم تو.

    به محض باز شدن در،همه ی نگاها چرخید سمت ما.

    چون از تیپ خودم مطمئن بودم،بدون هیچ ترسی و با لبخند کمرنگی جلو رفتم.

    از تیپای خانمانه و از این جور چیزا خوشم نمیومد.

    واسه همین تیپ اسپرت زده بودم.

    کفش صورتی اسپرت....جین تنگ سرمه ای...مانتو کوتاه جلو باز که زیرش یه تونیک بلند پوشیده بودم و شال صورتی کمرنگ.

    شیک و اسپرت.

    یه رژ کمرنگ صورتی و یکم ریمل.

    "آوا"

    بله

    "تیپتو ول کن اصل مطلبو بچسب"

    چشممممم !!

    مانی و پارسا ما رو به بقیه معرفی کردن.هر چند که من چند نفری رو از قبل میشناختم.

    دوتا میز هشت نفره به هم دیگه چسبونده بودند و همه روی اون دوتا میز نشسته بودن.

    تمنا آروم در گوشم گفت:

    _آوا بیا بریم دستامونو بشوریم.

    با یه عذرخواهی از جامون بلند شدیم و با هم به سمت دستشویی رفتیم.

    تمنا:وای آوا اون دختر مانتو قرمزه رو دیدی؟

    _آره چش بود؟

    تمنا:چش نبود!!جایی از بدنش نبود که عمل نباشه

    _بیخیال تمنا

    تمنا:آخه میخوام بدونم چه فکری با خودش کرده که رفته عمل کرده حالا آرایشش بماند دیگه

    _تمنا

    تمنا:بله؟

    _ببین عزیز من اون پول داشته و دلش خواسته که پولشو صرف عملهای زیباییش کنه.به منو تو ربطی نداره!!

    قیافشو مچاله کرد و گفت:

    _چقدر هم که قیافش زیبا شده بود.وای آرایششو بگو...

    غرغراش شروع شده بود و میدونستم که حالا حالاها تمومی نداره!!

    رفتم توی یکی از سرویس های رستشویی تا شاید ول کن بشه،اما...

    نخیررررر تمنا خانم قصد بیخیال شدن نداشت و همینطور ادامه میداد.

    پشت در دستشویی ایستاده بود و حرف میزد!!

    وقتی دید که من حتی جواب حرفاشو نمیدم و اظهار نظر نمیکنم،

    گفت:

    _آوا مردی؟چرا چیزی نمیگی؟

    از دستشوویی اومدم بیرون و گفتم:

    _تو فکت درد نگرفت؟

    دهنشو باز کرد تا ادامه بده،اما به موقع دستمو گذاشتم رو دهنش و با حالت التماس گفتم:

    _تمنا تو رو خدا بسه.لطفا!جون من!

    اخمی کرد و سرشو به نشونه ی باشه تکون داد.بعد از اینکه دستامونو شستیم،از دستشویی اومدیم بیرون.

    همون موقع یه پسر از دستشووی قسمت مردونه اومد بیرون.

    از لباساش معلوم بود گارسونه!

    ولی عجب چیزی بووووود!!

    قد بلند!هیکلی و چهارشونه!چشم و ابرو،و مو مشکی!

    به منو تمنا لبخند زد و چال لپش معلوم شد.و بعدش رفت!

    منو تمنا همزمان گفتیم:

    _عجب چیزی بوووود!!

    با تعجب به همدیگه نگاه کردیم و بعد زدیم زیر خنده.

    تمنا_آوا عجب گارسونی بود

    _اوووف خدا زیاد کنه از اینا

    یهو صدای پارسا اومد:

    _و همینطور خدا کنه شما دوتا دست از هیز بازی بردارین و بیاین..بابا ملت گرسنه ان بیاین دیگه.

    _باشه خب چته

    پارسا_بدویین

    اینو گفت و خودش جلو رفت.منو تمنا هم بدون هیچ حرفی پشت سرش رفتیم.

    با لبخند روی صندلی کنار مانی نشستم و تمنا هم کنار من نشست.

    مانی رو به منو تمنا گفت:

    _مشروب میخورین؟

    تمنا_من که اصلا

    _منم نمیخورم

    همون مانتو قرمزه که تمنا راجبش حرف میزد،گفت:

    _وا آوا جون من فکر میکردم تو و دوستت open mind باشین

    _تا معنی open mind رو چی در نظر بگیرین

    دختره_مشروب که خوبه.به آدم هیجان میده.آدم فکر میکنه تو اوجه

    تمنا آروم گفت:

    _بپا از اوج پرت نشی پایین البته اگه بیفته هم لباش چتر نجاتش میشن

    رو به دختره گفتم:

    _بازم تا بخوای معنی اوج رو چی معنی کنی

    اخم کرد و گفت:

    _چرا اینقدر پیچیدش میکنی؟

    برای در آوردن حرصش گفتم:

    _و باز هم اگه بخوای معنی پیچیده رو چی در نظر بگیری!

    همه زدن زیر خنده.

    دختره با خشم نگام کرد و بعد با ترش رویی نگاهشو ازم گرفت.

    پارسا برای عوض کردن جو حاضر،گفت:

    _خب دیگه لیواناتونو بیارین بالا.

    همه به حرفش گوش کردن.

    یکی از پسرا که فک کنم اسمش آرتا بود،گفت:

    _به سلامتی چی؟

    همه قیافه ی متفکر به خودشون گرفتن.

    آخه این فکر کردن داره؟

    نه واقعا نیازی به فکر کردن هست؟

    آروم رو به مانی گفتم:

    _به سلامتی رستوران خاطره ها دیگه

    لبخندی زد و بلند رو به بقیه گفت:

    _سلامتی رستوران خاطره ها

    لبای همشون خندون شد.

    با همدیگه و همزمان گفتن:

    ((سلامتی رستوران خاطره ها))
    

    2هفته بعد:
    _تمنا پاشو دانشگاه
    سرشو کرد زیر پتو و گفت:
    _نمیخوام
    _به جهنم که نمیخوای
    رفتم تو دستشویی.
    یه چشمی به قیافه ی خوشگلم تو آینه نگاه کردم.به به چقدر جذاب شدم.دختر شایسته ایران شدم الآن.
    سعی کردم با ناخنام یکم موهامو مرتب کنم اما زیاد موفق نبودم.
    شیر آبو باز کردم.
    آب یخ یخ بوووود.
    هر کاری میکردم هم گرم نمیشد.
    پوووف!!
    آغا مرگ یبار شیون هم یبار!!آبو باز کردم و یه مشت آب زدم به صورتم.
    تنها چیزی که میتونم بگم اینه که بزور جلو خودمو گرفتم تا جیغ نزنم.
    از دستشویی اومدم بیرون.تمنا هنوز هم خواب بود.
    اصلا به من چه.خودش دیرش میشه به من مربوط نیست.گوشیمو از روی تخت برداشتم و زنگ زدم به مانی.
    مانی_الو سلام چطوری؟
    _ا سلام بیدار بودی؟
    مانی_آره..دیشب سوالا رو تایپ کردم الان دارم چاپشون میکنم.
    _پووف چند برگس؟
    مانی_یه برگه
    _خب سوالا آسونه؟
    مانی_آره بخدا خیلی بهتون لطف کردم ایندفعه.
    _اگه الان لطف نکنی مجبوری آخر ترم لطف کنی فرقی یه حال تو نمیکنه
    خندید و گفت:
    _اینم حرفیه.شما دوتا چه خبر؟
    _ تمنا کپیده بیدار هم نمیشه منم که هیچی
    صدای تمنا از پشت سرم اومد:
    _دروغ نگو من پاشدم
    _خب به من چه
    مانی زد زیر خنده.
    _تو هم فقط بخندا.باشه؟
    مانی_باشه
    _ماااانی
    دوباره زد زیر خنده.
    _پارسا کجاس؟
    مانی_دیشب اینجا موند.الآن هم رفته دوش بگیره
    _باشه پس کاری نداری؟
    صدا پارسا از پشت گوشی اومد:
    _مانی امروز چندمه؟
    مانی_فک کنم 17 باشه
    پارسا_اوه اوه امروز چک داریما
    با تعجب گفتم:
    _17 بهمن؟
    مانی_آره.چطور؟
    _هی..هیچی کاری نداری دیگه؟
    مانی با شک پرسید:
    _چیشد آوا؟
    _چیزی نشد بیخبال خدافظ
    مانی_خدافظ
    گوشیو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت.
    امروز،روز 17 بهمن بود...
    روز تولد یه فرشته...
    فرشته ای جاش اون بالا بود...
    فرشته ای که تمام بچگیمو خلاصه میکنه تو یه چیزی...
    لالایی...
    صدای لالاییش هنوز هم تو گوشمه...
    لالا لالا لالا کن
    شب شده نازنینم...
    بذار که خواب نازو
    تو چشم تو ببینم...
    رو صورتت نشستہ
    حریر ناز مہتاب...
    لالا بکن با خنده
    اخم نکنی توے خواب...
    عروسکا یہ گوشہ
    چه بے صدا نشستن...
    چشماشونو نگاه کن
    انگار اونارو بستن...
    شاید که خواب میبینن
    تو سرزمین رویا...
    دست همو میگیرن
    میرن میون ابرا...
    تو تاریکے کوچہ
    یه جیرجیرک میخونہ...
    هر شب کارش همینہ
    تا صبح بیدار میمونہ...
    شاید اون هم میخونہ
    با جیرجیرش لالایے...
    میگہ بخواب کوچولو
    چقدر قشنگ و ماهے...
    کوچولوے مہربون
    بخواب مامان همینجاس...
    صورت تو توے خواب
    چقدر قشنگ و زیباس...))

    ست کامل مشکی..رفتم طبقه ی پایین..تمنا داشت شیر میخورد..با دیدن من گفت:
    _بیا شیر بخور
    _نمیخورم..بخور زود بریم.
    تمنا_باشه
    شیرو یه نفس خورد و لیوانو گذاشت تو ظرفشویی.
    کولشو از روی اپن برداشت و گفت:
    _بریم بدو
    بدون حرف دنبال تمنا از خونه خارج شدم.
    تمنا_من بشینم پشت ماشیم یا میشینی؟
    _بده من سوییچو
    سوار شدیم.با ریموت درو باز کردم و راه دانشگاهو در پیش گرفتم
    °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
    روی چمنا نشسته بودمو به یه درخت تکیه داده بودم.
    یه درخت خیلی بلند که تو یه فضای خلوت بود.
    نزدیک پارکینگ استادا بود اما دید کمی نسبت به اون قسمت داشت.
    پاهامو تو بغلم گرفته بودم و مثل صبح به یه نقطه نامعلوم خیره شده بودم.
    هوا سرد بود و لباسم کم بود.اما توجهی به سرما نداشتم :
    همه جا ساکت بود و تنها صدایی که سکوت فضا رو میشکست صدای زوزه ی باد بود.
    صدای یکی از پشت سرم توجهمو به خودش جلب کرد:
    _به به آوایی
    با شنیدن کلمه ی (آوایی)خندم گرفت.
    خوب بلد بود که حضور خودشو اعلام کنه.
    کنارم نشست و گفت:
    _اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...
    نذاشتم حرفشو کامل کنه و گفتم:
    _بدان تولد مادرش است و گریه کرده
    با ترحم و دلسوزی بهم نگاه کرد.
    _اینجوری نگام نکن که پا میشم نصفت میکنم.
    خنده ی بلندی کرد و گفت:
    _غمگین بودنت هم مثل آدمیزاد نیست
    _لطف داری به من شما
    آبتین_لطفم کم نشه ایشالا
    خندیدم و چیزی نگفتم.
    آبتین_یه سوال بپرسم؟
    _نه
    آبتین_چرا؟
    _چون حوصلتو ندارم
    برگشت نگام کرد اما من نگاش نکردم.
    آبتین_چرا با من مشکل داری تو؟
    _چرا من ازت بدم میاد؟
    آبتین_چرا منو تو اینقدر باهمدیگه مشکل داریم؟
    _چرا نمیتونیم مثل دو آدم عادی با همدیگه بحرفیم؟
    آبتین_چرا داریم الآن این چیزا رو میگیم؟
    _چرا تو اینقدر حرف میزنی؟
    دوتامون زدیم زیر خنده.کنار هم نشسته بودیمو هیچ حرفی نمیزدیم.باورم نمیشد که منو آبتین کنار همدیگه باشیم اما دعوا نکنیم.
    _آبتین
    آبتین_جانم؟
    با تعجب بهش نگاه کردم.خودشو جمع و جور کرد و گفت:
    _اممم..یعنی بله؟
    رومو ازش گرفتم و گفتم:
    _چطوری ما پیش هم نشستیم و بحثمون نشده؟
    آبتین_این سوالیه که خودمم درگیرشم.
    لبخندی زدم و چیزی نگفتم.گوشی آبتین زنگ خورد و جواب داد:
    _سلام مامان خانوم.خوبی شما؟....آره دانشگام....نه کلاس ندارم پیش یکی از هم کلاسیامم..
    خنده ای کرد و گفت:
    _آره قربونت برم پسره
    با این حرفش منم خندم گرفت.
    با مامانش حرف میزد.کاری که من خیلی وقته آرزوشو داشتم.مخصوصا امروز...
    آبتین_نه مامان جونم....چشم میام بهتون سر میزنم...مامان خانوم من بچه دو ساله نیستما...
    مامانش نگرانش بود...
    مواظبش بود...
    نصیحتش میکرد...
    بهش سفارش میکرد که مواظب خودش باشه...
    


    بغض گلومو پر کرده بود و راه تنفسمو گرفته بود.
    منم دلم مامانمو میخواست..صداشو...نصیحتاشو...نگرانیاشو....مواظب بودناشو....
    دلم وجود مامانمو میخواست...
    مامان نسیمو...
    اون مامان مهربون که صداش باعث آرامش وجودم میشد...
    مامانم اگه بود روزی صدبار بهم زنگ میزد و مواظبم بود...
    آوا کجایی...خوبی...چیکار میکنی...کی میای...کی میری...با کی هستی...مواظب باش...تند رانندگی نکن...فضولی و حاضر جوابی نکن...حواست به اخلاقت و کارات باشه...
    مامانم اگه بود تو اون خونه ازم استقبال میکرد و میگفت:
    _خوش اومدی دختر گل مامان
    مامانم اگه بود...
    چرا شداگه بود؟؟
    چرا نیست؟؟
    چرا رفت؟؟ چرا روز تولدش نیست تا بهش تولدشو تبریک بگم؟؟
    که بهش بگم مامانم خیلی دوست دارمو ایشالا صد ساله بشی...
    که براش بهترین تولدو بگیرم...
    کاری کنم که بفهمه تنها وجود اون مهمه...
    تنها وجود خودش...
    وجود مامان نسیم...
    بهترین مامان دنیا...مهربونترین مامان دنیا..
    تک فرشته ی روی زمین...
    آبتین هنوز داشت با مامانش حرف میزد و قربون صدقش میرفت.
    آبتین_چشم مامان خانوم....باشه دیگه امشب حتما میام پیشتون...مامانم گفتم باشه دیگه...چشم قربونت برم..خدافظ عزیزم...باشه دیگه...خدافظ
    گوشیو قطع کرد و ساکت شد.
    بعد از چند ثانیه پرسیدم:
    _مادرت بود؟
    آروم سری تکون داد و گفت:
    _آره:
    بغض گلومو قورت دادم و گفتم:
    _خوشبحالت آبتین
    چیزی نگفت و سکوت رو ترجیح داد.
    _برای اولین بار به یکی حسودیم شد.
    اون ساکت بود و من حرف میزدم.
    _آبتین قدر مادرتو بدون.پیشش باش..بهش بگو که دوسش داری..بگو برات مهمه..بگو بدون اون هیچی نیستی..بگو وجودش بهت آرامش میده..بگو تنها با صدای اون آروم میشی..بگو بهش آبتین..بگو..اشتباه منو نکن..بهش بگو..اشتباه منو تکرار نکن..بگو.
    نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
    نمیخواستم آبتین اشکمو ببینه برای همین از جام بلند شدم و دوییدم.
    آبتین دنبالم دویید و دستمو کشید.
    میون هق هقم گفتم:
    _ولم کن آبتین...ولم کن
    دستمو گرفت تو دستش و منو کشید تو بغلش.
    _آبتین میگم ولم کن..
    آبتین_آروم باش آوا..آروم باش
    _نمیخوام آروم باشم ولم کن..
    جلو دهنمو گرفت و زل زد تو چشام.گریه میکردم و تمام بدنم میلرزید.یکم که گذشت گفت:
    آبتین_آروم باش آوا...باشه؟...تو با گریه کردنت هیچ چیزو نمیتونی عوض کنی... اونا نه بر میگردن و نه دوباره زنده میشن...گریه کردن تو هم فایده ای نداره
    دستشو از روی دهنم برداشتم و گفتم:
    _تو جای من نیستی آبتین نمیتونی درکم کنی..نمیتونی بفهمی من چی میکشم..تو از هیچی زندگی من خبر نداری..تو فقط ظاهر یه دخترو دیدی که پدر و مادرش مردن و آرومتر از قبل شده..تو نفهمیدی من تو این 4-5 ماه چی کشیدم..نمیتونی حتی تصورشو بکنی..چون تو جای من نیستی..چرا گریه میکنم؟چون فقط با گریه آروم میشم..اونا دیگه زنده نمیشن؟دیگه صداشونو نمیشنوم؟دیگه وجودشونو حس نمیکنم؟همه ی اینا رو میدونم...اما نمیخوام باور کنم..نمیخوام..میدونی تا حالا چندبار به خودم قول دادم که گریه نکنم و قوی باشم؟نشد..نمیشه..من یه دخترم..نمیتونم جلو اشکمو بگیرم..نمیتونم مثل پسرا قوی باشم .. نمیتونم مثل اونا احساساتمو کنترل کنم...نمیتونم آبتین..نمیتونم..
    حرفامو که زدم گریم شدت گرفت.
    آبتین دوباره منو کشید تو بغلش..
    اعتراضی نکردم و برای چند دقیقه سرمو گذاشتم روی سینش و گریه کردم.آبتین آروم نوازشم میکرد و سعی میکرد با حرفاش آرومم کنه..حرفایی که من حتی نمیشنیدم..
    تنها چیزی که حس میکردم آغوش آبتین بود..
    یه آغوش گرم و صمیمی...
    آغوشی که محبت توش باشه...
    اما...
    اما من چرا باید تو آغوش آبتین بمونم تا شاید با وجود گرمای آغوش اون آروم بشم؟
    سریع خودمو کشیدم عقب و از آبتین جدا شدم.
    آبتین با تعجب نگام کرد و گفت:
    _چیشد؟
    مغنعمو درست کردم و گفتم:
    _اینجا دانشگاس ممکنه کسی ببینه
    چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
    _از اون گذشته..تو نه نسبتی با من داری و نه دوست منی..بیشتر به دشمنم شباهت داری..یعنی من این حسو بهت دارم
    با لحنی ناراحت و دلخور گفت:
    _چرا آوا؟چرا فکر میکنی من دشمنتم؟
    سرمو بالا آوردم و به چشماش نگاه کردم.
    آبتین ادامه داد:
    _چرا همیشه این حسو بهم داشتی؟چیکار کردم که حس کنی من دشمنتم؟به غیر از بگو مگو های سادمون،چه کار اشتباهی از من سرزده که تو همچین فکری رو بکنی؟
    با من و من گفتم:
    _نمیدونم..حتی خودمم نمیدونم
    آبتین_چرا هیچوقت فکر نکردی که شاید منم بتونم دوست خوبی برات باشم؟حتی اگه دوستت هم نباشم دشمنت نیستم آوا.من با تو هیچ دشمنی ندارم.اینو بفهم!!
    حرفاشو زد و با اخم روشو از من گرفت و رفت.


    از زبون مانی:
    بعد از جمع کردن سوالای امتحانی و خدافظی کردن با آقای اعتمادی،از اتاق اساتید اومدم بیرون.
    اونروز دیگه کلاس نداشتم.
    توی محوطه ی دانشگاه گوشیمو درآوردم و شماره ی آوا رو گرفتم.
    خودمو که نمیتونستم گول بزنم!
    دلم واسه صداش تنگ شده بود!
    من هنوز آوا رو دوست داشتم!
    هنوز با تمام وجود خواستارش بودم!
    هنوز هم به غیر از آوا چشمم هیچ دختر دیگه ای رو نمیدید!
    میدونستم آوا مال من نمیشه!
    اما همین برام بسه که بدونم آوا پیش خودمه!
    کنارمه!
    به هیچ پسر دیگه ای فکر نمیکنه و به من اعتماد داره!
    زنگ زدم ولی گوشیو جواب نداد.
    همینطور که میرفتم سمت پارکینگ،شماره ی آوا رو برای چندمین بار گرفتم.
    پوووف پس این دختر کجاس؟!
    چرا جواب نمیده؟!
    از صبح تا حالا نگرانشم!!
    سر امتحان که حالش خوب نبود و دپرس بود!صبح که با شنیدن اینکه امروز 17 بهمنه حالش بد شد!!الآن هم که گوشیشو جواب نمیده!!
    رفتم سمت ماشین.
    در عقبو باز کردم و کیفمو پرت کردم رو صندلی عقب.با عصبانیت درو بستم.
    دوباره شماره ی آوا رو گرفتم.
    بازم جواب نداد.
    لعنتی!!!
    آوا جواب بده دیگه!
    لگدی از روی عصبانیت به تایر ماشین زدم.
    خدایا این دختر چرا گوشیشو جواب نمیده؟؟
    شماره ی تمنا رو گرفتم.
    به احتمال زیاد پیش اونه.آره.لابد شارژش تموم شده.آره آره همینه.
    حتما پیش تمناهه.
    بعد از چندتا بوق کوتاه برداشت:
    تمنا_الو مانی
    _سلام تمنا خوبی؟
    تمنا_ممنون تو خوبی؟
    _منم خوبم.تمنا آوا پیش توهه؟
    تمنا_نه بعد از آخرین کلاس گفت میره تو حیاط قدم بزنه.منم گفتم بزارم تنها باشه.
    


    _چرا تنها باشه؟چرا تنهاش گذاشتی؟
    تمنا_آخه حالش خیلی بد بود
    _چرا حالش بد بود؟چرا از صبح تا حالا ناراحت بود؟سر امتحان هم حالش خوب نبود.
    تمنا با من و من گفت:
    _آخه امروز...تولد مامانشه
    وای خدایا!!پس بگو چرا اینقدر ناراحت بود!!
    بازم آوا ناراحت شده!
    بازم گریه کرده!
    بازم یاد گذشتش افتاده و عذاب کشیده!
    کلافه دستی لای موهام کشیدم و به اطرافم نگاه کردم که...
    نه خدا!این آوا نیست!این دختر آوای من نیست!آوا...
    آوای من تو بغل اون پسر چیکار میکنه؟
    تمنا_مانی...کجا رفتی؟مانی؟؟
    گوشیو قطع کردم.
    صحنه ی روبه رومو نمیتونستم باور کنم!!
    آوای من!!
    عشق من!!
    تو بغل یه پسر دیگه؟؟
    تو بغل اون داره گریه میکنه؟
    چرا؟
    چشمامو بستم و چندتا نفس عمیق کشیدم..
    وقتی که چشمامو باز کردم دوباره همون صحنه رو دیدم.
    خواب نبودم!!
    آوا تو بیداری،تو بغل یکی دیگه بود!
    یکی غیر از من!
    پسره داشت صورت آوای منو نوازش میکرد!
    آوای من تو بغلش بود!
    اما آوا که منو...
    مانی تو چقدر خری!!
    چرا فکر میکردی آوا هنوز تو رو دوست داره؟
    چرا خیال میکردی هنوز فقط تو،توی زندگیشی؟
    چون احمق بودم.
    چرا آوا باید پسری که باباش خلافکار و قاتله رو انتخاب کنه؟
    چرا باید پسری که یبار دلشو شکسته و تنهاش گذاشته رو دوباره انتخاب کنه؟
    آوا منو دوست نداره!!
    اون تو رو فراموش کرده بوده مانی!!
    تو براش یه دوست معمولی هستی!!
    پس چرا من فکر میکردم تمام این مدت آوا هم منو دوست داره؟
    چون خری مانی...خرررری!!

    تحمل دیدن اون صحنه رو نداشتم برای همین چشامو بستم.
    میدونستم اگه بیشتر اونجا بمونم،حتما میرفتم جلو و یه بلایی سر اون پسره میاوردم.
    بدون اینکه چشمامو باز کنم،رومو کردم اونطرف و سوار ماشین شدم.
    سریع از دانشگاه زدم بیرون.
    با سرعت سرسام آور رانندگی میکردم و از ماشینا سبقت میگرفتم.
    دیوونه شده بودم.
    سرعتم و حالم دست خودم نبود.
    انگشت اشارمو با فشار روی لبم میکشیدم.
    اون صحنه اصلا از جلو چشمم کنار نمیرفت.
    آوا...
    آوای من...
    تو بغل یه پسره دیگه...
    نمیتونم باور کنم...
    اصلا نمبتونم...
    آوا همچین دختری نیست...
    شاید...
    شاید یه دختر دیگه ای بود که شبیه آوا بوده...
    اما چشمای سبز آوا رو من از صد متری هم میتونم تشخیص بدم...
    صدای زنگ گوشی منو از فکر در آورد.
    نگاهی به مخاطب کردم...
    آوا بود...
    جواب دادم.اما نه با لحن عادی...
    با لحنی پر از دلخوری و عصبانیت..
    شاید هم...
    نفرت...

    آوا_الو مانی
    با لحنی سرد و خشک گفتم:
    _بله؟
    از لحنم جا خورد.
    بعد از مکث کوتاهی گفت:
    _خوبی؟
    _ممنون
    آوا_از تمنا سراغمو گرفته بودی!!باهام کاری داشتی؟!
    _کجا بودی؟
    یکم مکث کرد و بعد گفت:
    _تو حیاط بودم
    _پس چرا من ندیدمت؟
    آوا_نمیدونم
    _تو حیاط چیکار میکردی؟چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟
    _گوشیم رو سایلنت بود.تو کیفم بود،نفهمیدم.
    دروغگو!!دروغگو!!آوای دروغگو!!
    _باشه کاری نداری؟
    آوا_نه
    _پس خدافظ
    گوشیو قطع کردم و پرتش کردم رو صندلی.
    آوا دروغگو شده!خیلی راحت به من دروغ گفت!
    تو بغل اون پسر بود،ولی به من گفت تو حیاط بوده...
    اون آوای راستگو که حتی اگه مجبور هم میشد دروغ نمیگفت،حالا خیلی راحت داشت دروغ میگفت.
    آوا تغییر کرد...
    لابد اون پسره هم عشق جدیدشه...
    عشق جدیدش...
    آوا دیگه مال من نیست...
    تموم شد دیگه...
    همه چی تموم شد...
    عشق آو به من...
    امیدی که هنوز ته قلبم نگهش داشته بودم...
    تمام رویاهایی که تو سرم داشتم...
    انگیزم واسه زندگی کردن...
    همه چی...
    تموم شد...
    


    **آوا**

    مانی_خدافظ
    صدای بوق بوق تلفن حاکی از این بود که مانی گوشیو قطع کرده.
    چرا اینجوری حرف میزد؟
    من کار بدی کرده بودم؟؟
    چرا مانی اینجور رفتار کرد؟
    رو به تمنا گفتم:
    _تمنا چیزی شده؟مانی وقتی زنگ زد به تو چیزی گفت؟
    تمنا برای ماشین جلویی بوقی زد و گفت:
    _نه ولی خیلی نگرانت بود.مگه چیزی گفت بهت؟
    _کاش حداقل یه چیزی میگفت و حرف میزد!انگار بزور داشت جوابمو میداد!
    تمنا_لابد ناراحت شده که زنگ زده و جوابشو ندادی!
    _یعنی تو میگی بخاطر اینه؟
    تمنا_آره دیگه.غیر از این چی میتونه باشه؟
    _آخه...
    تمنا_آخه چی؟
    _یه احتمال دیگه هم وجود داره.
    با کنجکاوی نگام کرد و گفت:
    _چی؟
    همونطور که با انگشتام بازی میکردم،گفتم:
    _4سال پیش...روزای آخر...
    تمنا با ناباوری سرشو به طرفین تکون داد و گفت:
    _نه نه اصلا.حتی فکرشم نکن.اون زمان فرق میکرد.
    سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.
    تمنا ماشینو زد بغل.
    رو کرد به من.دستامو تو دستش گرفت و گفت:
    _عزیز دلم آوایی مانی دیگه نمیره.
    _اگه بخواد دوباره تنهام بذاره چی؟
    تمنا_نمیذاره
    _چطور اینقدر مطمئن حرف میزنی؟
    تمنا_من مطمئنم آوا ...مانی دیگه تورو تنها نمیذاره...
    بازم سکوت رو ترجیح دادم و سرمو انداختم پایین.
    تمنا انگشت اشارشو گرفت زیر چونم و چونمو به سمت بالا هدایت کرد.
    تو چشمام زل زد و گفت:
    _دوسش داری؟
    _خب معلومه مانی دوستمه.
    تمنا_آوا.منظور من یه دوست داشتن دیگس..دوسش داری؟
    بعد از یه مکث کوتاه گفتم:
    _خیلی
    تمنا لبخندی زد و گفت:
    _خواهر عاشق من.
    خندیدمو خودمو تو آغوشش رها کردم.
    بعد از چند ثانیه هلش دادم عقب و گفتم:
    _اه چقدر لوسی تو.گازشو بگیر بریم دیگه.
    تمنا_بی احساس
    _میتونم
    خندید و بدون حرف ماشینو روشن کرد.
    وقتی رسیدیم خونه،یه دوش گرفتم و از روی ناچاری به تخت خواب پناه بردم.
    باید بعد از ظهر میرفتم پیش مامان و بابا.
    دلم واسشون یذره شده بود.
    خاله مریم،مامان تمنا زنگ زده بود و هممونو دعوت کرده بود خونشون.
    حتی پارسا و مانیو!
    باباش گفته بوده که میخواد با دوتا پسری که اینقدر تمنا تعریفشونو میده رو،از نزدیک ببینه و یه گپ و گفتی باهاشون داشته باشه.
    به تمنا گفتم خودش به پارسا و مانی خبر بده چون من نمیتونستم با مانی حرف بزنم.
    هنوز هم درک نمیکردم که مانی چرا اون رفتارو کرد؟؟
    اووووف من یه روز راحت تو زندگیم ندارم.
    هر روز باید فکرم و حواسم درگیر یه مسئله ای باشه...
    چشمامو بستم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.تو این مورد موفق بودم و زود خوابم برد.
    ********************
    ماشینو پارک کردم و پیاده شدم.
    با خودم احد کرده بودم.
    گریه بی گریه..تولد مامانمه بالاخره ... عذاداری که نیست.
    چند شاخه گل رز قرمز و سفید هم خریده بودم.
    گلایی که مامانم عاشقش بود.
    برای اینکه کادویی هم به مامانم داده باشم،عطر مورد علاقشو خریده بودم.
    میدونستم که نمیتونه ازش استفاده کنه،اما من که میتونستم عطرشو بزنم رو قبرش تا قبرش خوشبو بشه.
    به گلاب و این چیزا اعتقادی نداشتم.
    رسیدم سر قبر مامان و بابا.
    نشستم سر زمین جفت قبر مامان.
    لبخندی زدم و آروم شروع کردم به شعر خوندن:
    _تولدت مبارک.تولدت مبارک تولدت مبارک مامان تولدت مبارک
    لبخندی زدم و گفتم:
    _سلام مامان جوووونم تولدت مبارک عزیز دلم.
    رو به قبر بابا گفتم:
    _اوپس سلام بابایی حواسم به شما نبود درگیر مامان بودم.بزار کادوی مامانو بدم،بعد میام شراغ شما.
    عطرو از کیفم در آوردم و پشت سرم قایمش کردم.
    _خب خب مامان خانم.اگه گفتی چی برات گرفتم؟؟
    _اوممم..دیدی نتونستی حدس بزنی!! عطرو از پشت سرم آوردم جلو و گفتم:
    _ببیننننن عطر مورد علاقت مامان جونم.
    _اومم اگه بودی الآن، میگفتی :یکم صدامو تغییر دادم ((وای آوا دخترم این چه کاری بود میکردی؟)) با ذوق گفتم:
    _منم میگفتم((خواهش میکنم مامان جونم قابلتو نداره که.
    خودم به افکارمو رفتارم خندیدم.
    دیوونه شده بودم بدجور!!
    جعبه ی عطرو باز کردم و عطرو در آوردم.
    اول با یه آب معدنی قبرو شستم و با دستمال خشک کردم.بغضی که تو گلوم بود داشت خفم میکرد ولی نمیخواستم بشکنه..چندتا نفس عمیق کشیدم تا بتونم خودمو کنترل کنم اما...اشکام آروم آروم شروع کردن به سرسره بازی!!!
    یکم از عطرو زدم روی قبر.
    بوی خوشش به مشامم رسید.بین گریه کردنم لبخند تلخی زدم.آروم روی قبر مامان دست کشیدم و توی دلم صورت خوشگلشو نوازش کردم.
    _مامان چه خوشبو شدی..ببین چقدر سلیقم خوبه!!من برم پیش بابا وگرنه دلخور میشه بعدش میام پیشت.
    اشکامو پاک کردم.از جام بلند شدم و رفتم اونطرف کنار قبر بابا نشستم.
    _خب سلام بابایی خوب خودم.چه خبر خوبی؟.....چیکارا میکنی؟... ناقلا تو واسه مامان چی گرفتی؟
    یهو با ناباوری گفتم:
    _نکنه یادت رفته باشه بابا؟؟...وای بابا مامان میکشت..میدونی که چقدر حساسه سر این مسائل
    گوشمو بردم نزدیک قبر و گفتم:
    _چی؟؟..ا آها پس یادت مونده...ای کلک...حالا چی خریدی؟؟..ا بابا بگو دیگه...لطفا لطفا لطفا...ا بابا بگو
    برای یه لحظه به خودم اومدم.
    من دارم چیکار میکنم؟
    این مزخرفات چیه که میگم؟
    اونا مردن..!!
    مگه مرده حرف میزنه؟مگه مرده احساس داره؟مگه مرده میتونه ببینه و درک کنه؟
    خدا چرا هر بار باید این مسئله بهم یادآوری بشه؟؟
    چرا هر وقت خوشحالم باید یه اتفاقی بیفته که منو ناراحت کنه؟؟
    من چه گناهی کردم آخه؟
    چرا نباید منم حس شادی رو تجربه کنم؟؟
    بدون اینکه بعدش ضدحال بخورم!!
    برای چند دقیقه فقط به قبرا خیره شدم.
    نه حرفی زدم و نه کاری کردم.
    فقط زل زدم به قبرشون.اشکام خیلی وقت بود که راهشونو پیدا کرده بودن و سرازیر شده بودن.وفقط خدا میدونست چقدر دلم واسه صداشون تنگ شده.فقط خدا میدونست چقدر دلم واسه لبخندشون،صورت ماهشون،اخماشون،دعواهاشون،برای وجودشون تنگ شده.فقط خودش میدونست زندگیم چقدر بدون اونا پوچ و بی معنیه!فقط خودش!!
    بعد از مدت کوتاهی از جام بلند شدم و گفتم:
    _من نه میتونم واقعیتو بپذیرم،نه میتونم واقعیتو قبول کنم!!....نمیدونم سرنوشت من چی میشه!!؟؟...حتی از فردام هم خبر ندارم...فقط میدونم که الآن اوضاع خوبه...حداقل الآن...شاید هم این آرامش الانم،آرامش قبل از طوفانه!!...نمیدونم چیه؟؟....ولی هر چی که هست،باعث شده که من دوباره سر پاهام وایسم ... باعث شده دوباره آوای قبلی بشم...برام دعا کنین....دعا کنین که بتونم موفق بشم...بتونم سر پای خودم بمونم!!...بتونم دوباره طعم خوشبختی رو بچشم..بتونم آوای سابق بمونم!!....مامانی بازم میگم تولدت مبارک..بابایی مواظبش باشیا..خوب از همدیگه مراقبت کنین..هوای همدیگه رو داشته باشین...دوستون دارما...خدافظ مامانی...خدافظ بابایی
    برای آخرین بار به اون دوتا سنگ قبر نگاه کردم.نسیم..هوشنگ..سرمو انداختم پایین و رفتم سمت ماشین.
    سوار شدم و سریع از اونجا دور شدم.توی تمام راه تو خاطراتم غرق بودم و بی هدف رانندگی می کردم.
    وقتی رسیدم خونه،تمنا با عجله اومد سمتم و گفت:
    _بدو آماده شو دیگه
    _باشه بابا بزار برسم آخه
    تمنا_برسم نداریم بدو عوض کن
    از روی اجبار رفتم طبقه ی بالا و آماده شدم.
    


    یه مانتو اسپرت سرمه ای و شلوار لی صورتی کمرنگ و یه شال بلند صورتی پوشیدم.آرایشو که بیخیال خودم خوشگلم.فقط یکم برق لب زدم به لبام.
    کفش صورتی هامو هم پوشیدم و بدون هیچ کیف و وسیله ی دیگه ای که باعث دردسرم بشه،از اتاق زدم بیرون.
    با دیدن قیافه ی عصبانی و هول تمنا گفتم:
    _خب بابا چته؟دیر که نیست هنوز.قرارمون ساعت 8 الآن ساعت 7:15 تازه.
    تمنا با حرص گفت:
    _د آخه من از این عصبانیم که پارسا و مانی دیر کردن.
    روی کاناپه نشستم و گفتم:
    _به مانی گفتی یا پارسا؟
    تمنا هم نشست کنارم و گفت:
    _به پارسا.مانی جوابمو نداد
    بدون حرف کنترل تلویزیونو روشن کردم و زدم پی ام سی.
    ای خدا بازم آهنگ سنتی!!
    چرا من از بچگیم نمیتونم با اینجور آهنگا کنار بیام آخه؟؟
    پووفی کردم و از روی بیکاری مشغول نگاه کردن به همون آهنگ شدم.
    5دقیقه بعد صدای زنگ در اومد.
    تمنا از جا پرید و گفت:
    _آوا بدو اومدن.
    برای در آوردن حرص بیشتر تمنا،تمام حرکاتمو آروم انجام دادم.
    با حالت صحنه آهسته کنترلو گرفتم دستم و تلویزیونو خاموش کردم.بعد دستمو بردم طرف کنترل ماهواره و اونو هم خیلی آروم خاموش کردم.
    صدای تمنا از تو حیاط اومد که میگفت:
    _آوا بجون مامان مریم اگه تا ده ثانیه دیگه اینجا نباشی میام اونجا زندت نمیزارم.
    صدای خنده ی پارسا و زر زرش هم اومد:
    _ایول تمنا منم میام کمکت
    از جام بلند شدم و از خونه رفتم بیرون.
    رومو کردم طرفشونو و دیت به سینه گفتم:
    _میبینم که نقشه قتل منو میکشین
    تمنا و پارسا خندیدن اما مانی دست به سینه یه گوشه وایساده بود و با اخم به زمین نگاه میکرد.
    ای خدا یه منت کشی بلد نبودیم،که به لطف دوستای گلم یاد گرفتیم.
    رو به تمنا با سر به مانی اشاره کردم.
    نگاهی به مانی کرد و گفت:
    _مانی چیزی شده؟چرا اخمات تو همه؟
    پارسا به شوخی گفت:
    _عاشق شده و شکست عشقی خورده.هعے دل غافل!!تمنا خندید اما من با تعجب به پارسا نگاه کردم.
    اگه حرف پارسا شوخی نباشه و مانی واقعا عاشق یکی دیگه شده باشه چی؟
    وای خدا!!
    اگه مانی عاشق یکی دیگه شده باشه من میمیرم.
    من هنوز هم مانیو با تمام وجود دوس دارم!!
    هنوز هم چشمم به غیر از مانی هیچکس دیگه ای رو نمیبینه!!
    به مانی نگاه کردم.سرش پایین بود و هنوز هم اخم تو صورتش بود.
    چرا وقتی پارسا اون حرفا رو زد نرفت طرف پارسا بهش بزنه یا بگه پارسا زر نزن.
    چرا عکس العملی نشون نداد؟
    چرا وقتی پارسا اونو گفت حتی لبخند هم نزد که ما بفهمیم واقعا حرف پارسا شوخیه؟
    با نگرانی به تمنا نگاه کردم.
    با حرکت چشماش و لباش بهم فهموند که آروم باشم.
    رو به پسرا گفت:
    _خب دیگه شما برین بیرون منو آوا هم درا رو قفل کنیم و بعد میایم.
    پارسا و مانی بدون حرف از در حیاط رفتن بیرون.
    سریع دوییدم سمت تمنا و با استرس گفتم:
    _تمنا شنیدی پارسا چی گفت؟
    تمنا_آوا آروم باش.مگه پارسا رو نمیشناسی که چقدر کرم ریزی میکنه و شوخی میکنه؟
    پامو کوبیدم تو زمین و گفتم:
    _ولی مانی حرف پارسا رو تکذیب نکرد.نرفت جلو بزنه تو سر پارسا.برنگشت به پارسا فحش بده.حتی لبخند هم نزد.
    تمنا_آروم باش عزیز دلم.آروم باش.
    _نمیتونم آروم باشم تمی.اگه واقعا عاشق یکی دیگه شده باشه چی؟تمنا من میمیرم.
    منو کشید تو بغلش و گفت:
    _به من اعتماد داری؟
    _آره
    تمنا_پس همه چیزو بسپار دست من.خودم جریانو میفهمم.باشه؟
    صدای پارسا از بیرون اومد:
    _تمنا اینقدر مارو هول کردی که زود بیایم حالا خودت وایسادی تو حیاط چیکار میکنی؟
    تمنا_پارسا ببند الآن میایم.
    با دستاش صورت منو قاب گرفت و گفت:
    _باشه؟
    آروم سرمو تکون دادم.
    لبخندی زد و گونمو بوسید.
    در خونه رو قفل کرد و اومد سمت من.
    دستمو گرفت و گفت:
    _بیا بریم تا پارسا بیشتر غر غر نکرده.
    بدون حرف پشت سرش رفتم.
    مانی و پارسا به ماشین تکیه داده بودن.
    پارسا با دیدن ما گفت:
    _میذاشتین نیم ساعت دیگه میومدین
    تمنا_غر نزن پارسا.اومدیم دیگه.
    به مانی نگاه کردم هنوز همون اخم تو صورتش بود.صدبار تا حالا بهش گفتم که اخم نکن میترسم ازت.اما به خرجش نمیره که نمیره.
    سرشو آورد بالا و نگامون بهم برخورد کرد.
    برای چند ثانیه،فقط برای چند ثانیه اخمش کنار رفت و میخواست لبخند بزنه،اما...
    اما سریع دوباره اخم کرد. روشو از من گرفت و سوار ماشین شد.
    با نا امیدی و دلی شکسته،سوار ماشین شدم.
    پارسا ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.
    توی راه همه ساکت بودن چیزی نمیگفتن.
    اینقدر پای تمنا رو نیشگون گرفتم،تا بالاخره گفت:
    _مانی راستی امتحانا رو تصحیح کردی؟
    مانی بدون اینکه برگرده و به ما نگاه کنه گفت:
    _آره
    خیلی کوتاه!!
    تمنا_خب منو آوا چند شدیم؟
    مانی_تو فک کنم 17 شدی اما،برگه ی اون،یعنی برگه ی آوا گم شده بود.
    برگه ی اون؟؟؟؟!!!!
    جوری خشک و سرد گفت برگه ی اون،که حتی پارسا هم برگشت و با تعجب به مانی نگاه کرد.
    من باید بفهمم چرا مانی اینجوری شده!!
    باید بفهمم!!
    با دیدن خاله مریم و لبخند مهربونش،غنچه ی لبخند رو لبم شکفته شد.
    رفتم سمتش و گفتم:
    _سلام خاله مریم جون جون جونم.
    دستاشو زد به پهلو و با اخم گفت:
    _ دختره پررو رو نگاه کن توروخدا.
    تک خنده ای کردم و گفتم:
    _ا چرا خاله؟
    خاله مریم_د آخه دختر تو نباید یه زنگ به ما بزنی یه حالی از ما بپرسی؟
    _ببخشید خاله جونم واقعا شرمندم
    قیافمو مظلوم کردم و بهش نگاه کردم.
    بعد از چند ثانیه خندید و آغوششو برام باز کرد.
    خاله مریم_بیا اینجا دختر کوچولو.بیا!!تو حتی بی معرفت هم بشی بازم من دوست دارم عزیزم.
    بغلش کردم و ابراز احساست زیاد.
    صدای عمو احمد توجهمو به خودش جلب کرد:
    _حالا مگه خانم من ول کن این آوا کوچولو میشه!!
    خندیدم و رفتم سمتش.
    بغلم کرد و پیشونیمو بوسید.
    عمو احمد_چطوری دخترم ؟
    _به خوبی شما.شما خوب هستین؟
    عمو احمد_خدا رو شکر خوبم دخترم.
    قیافه ی غیرتی به خودش گرفت و گفت:
    _حالا این دوتا پسر که ظاهرا آدمای خوبی هم هستن،کجا هستن؟
    صدای پارسا باعث شد هر دومون به طرف در برگردیم.
    پارسا_سلام عرض شد جناب صمدی.
    عمو احمد با لبخند گفت:
    _سلام پسرم خوش اومدی.
    پارسا_ممنون.من پارسا ظفرمند هستم.
    عمو احمد با خوشرویی گفت:
    _منم خوشبختم.احمد هستم.
    مانی جلو اومد و با لبخند گفت:
    _سلام منم مانی رستمی هستم.
    عمو احمد_خوش اومدین بفرمایین بشینین.
    تمنا مانتوشو در آورد. اومد کنار باباش نشست و گفت:
    _خب بابا جونم چطوره؟
    عمو احمد با لحن دلخوری گفت:
    _من از دست تو و آوا بدجور شاکیما.
    _ا عمو
    تمنا_ا بابا
    عمو احمد_عمو و بابا نداریم.همون که گفتم.
    منو تمنا قیافه هامونو مظلوم کردیم و به عمو احمد نگاه کردیم.
    تک خنده ای کرد و رو به مانی و پارسا گفت:
    _میبینینشون کار بد میکنن بعدش مثل بچه گربه ها خودشونو مظلوم جلوه میدن.مخصوصا این آوا زلزله
    منو تمنا با هم گفتیم:
    _ما خودمون مظلومیم.
    همه زدن زیر خنده.اما مانی...
    در حالی که به زمین نگاه میکرد،پوزخند معنا داری زد.
    تمنا رو به عمو احمد گفت:
    _مانی یکی از استادامون هم هست.
    عمو احمد با ذوق رو به مانی گفت:
    _جدی؟خب جناب رستمی درس تمنای ما چطوره؟
    مانی با خوشرویی گفت:
    _آقای صمدی لطفا منو مانی صدا کنین.
    عمو احمد_به شرطی که تو هم منو احمد صدا کنی.
    مانی با خنده گفت:
    _پس عمو احمد
    عمو احمد_حالا شد
    مانی_بله من استاد تمنا و ...
    برای گفتن اسم من مکث کرد و بعد ادامه داد.
    _تمنا و آوا هستم.تمنا هم درسش خوبه ولی امروز اماحانشو یکم خراب کرد.17 برد.
    تمنا سریع گفت:
    _خب بابایی امتحانش سخت بود
    عمو احمد رو به من گفت:
    _تو چیکار کردی عزیزم؟
    شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    _ظاهرا برگه ی من گم شده.
    عمو احمد خنده ی بلندی کرد و گفت:
    _چقدر خوش شانسی تو دختر.
    لبخندی زدم و چیزی نگفتم.
    عمو احمد رو به پسرا گفت:
    _از تمنا تعریفتونو زیاد شنیدم.
    پارسا_تعریف یا غیبت؟
    عمو احمد خنده ای کرد و گفت:
    _یه چیزی بین این دوتا
    پارسا هم خندید و گفت:
    _تمنا به ما لطف داره ما که کاری نکردیم.
    خاله مریم که تازه وارد سالن شده بود،گفت:
    _بدون اینکه از تمنا و آوا هیچ پولی بخواین؛رستورانو خریدین.
    پارسا_تمام زحمتا رو مانی کشید
    خاله مریم_بله ما که شرمنده مانی خان هستیم.
    مانی با خوشرویی رو به خاله مریم گفت:
    _اختیار دارین خجالتم ندین.
    دستی به شونه ی پارسا زد و گفت:
    _تو هم داری شکست نفسی میکنیا.نصف کارا با تو بود.
    تمنا با تعجب گفت رو به پدر و مادرش گفت:
    _اینا رو نبینین که الآن دارن تعارف تیکه پاره میکننا،اینا واسه خودشیرینیه.جفتشون دو مار هفت خطی هستن که نمونشو تو ایران پیدا نمیکنی!!
    همه زدن زیر خنده.حتی مانی!!
    اونطور که من فهمیدم؛مانی فقط به روی من اخم میکنه و با من سرده.
    اما آخه چرا؟
    اوووف وقتی حرف پارسا یادم میاد،دیوونه میشم!!
    ((عاشق شده و شکست عشقی خورده))
    این جمله ی پارسا رو هی برای خودم تکرار میکرد.
    با صدای عمو احمد به خودم اومدم.
    عمو_آوا زبون درازت کو دختر؟چرا اینقدر ساکت شدی؟
    لبخندی زدم و گفتم:
    _گوش میدم عمو
    عمو با تعجب گفت:
    _والا از تو بعیده
    همه زدن زیر خنده.حالا هی عمو احمد منو جلو اینا ضایع میکنه!
    اینم از لطف زیادش به منه!
    نیم ساعتی گذشت و همه مشغول حرف زدن شدن.
    عمو احمد شوخی میکرد و پارسا هم پا به پاش جلو میومد.
    بعد از نیم ساعت خاله مریم گفت:
    _خب دیگه بفرمایین شام
    همه از جاشون بلند شدن و به سمت میز بزرگ دوازده نفره رفتن.
    چند تا دختر خدمتکار آماده ایستاده بودند تا اگر خاله مریم کاری داشته باشه،براش انجام بدن.
    خاله مریم بهشون اشاره کرد و اونا رفتن.
    عمو احمد_بشینین دیگه جوونا
    پارسا_عمو احمد یجوری میگین جوونا،که خدای نکرده هر کی ندونه فکر میکنه شما پیرین.
    عمو احمد خنده ای کرد و گفت:
    _ما هم پیر شدیم دیگه پارسا جان
    مانی_اختیار دارین عمواحمد شما ماشالا اول جوونیتونه
   

    عمو احمد رو به تمنا کرد و گفت:
    _گهگاهی از این حرفای امیدوار کننده به پدرت بزنی
    تمنا دلخور گفت:
    _ا بابا جلو این دوتا نگین دیگه.پررو میشن فردا واسم دست میگیرن.
    همه زدن زیر خنده.اما من نتونستم لبخند بزنم.
    دلم هوای شوخی های بابامو کرد!!
    وقتایی که سر به سرم میذاشت جلو جمع،من میگفتم:
    ((بابا جلو این آیین پررو نگو فردا شروع میکنه دست انداختن من))
    مانی رو به روی من نشسته بود و به روی بقبه لبخند میزد،اما حتی یه نگاه هم به من نمیکرد.
    از این کم محلی های مانی بغضم گرفت.
    من همیشه عاشق غذاهایی بودم که خاله مریم درست میکرد،اما الآن هیچ اشتهایی نداشتم.
    وقتی تمنا رو میدیدم که کنار پدر و مادرش بود و اونا بهش توجه میکردن،حسرت میخوردم.
    وقتی میدیم مانی با بقیه میگفت و میخندید اما با من خشک بود،حسرت میخوردم.
    بغضم بدجوری عذابم میداد.
    با غذام بازی میکردم و چیزی نمیخوردم.
    خاله مریم با نگرانی پرسید:
    _آوا جان دخترم دوس نداری؟
    با حرف خاله مریم توجه همه به من جلب شد.
    سعی کردم لبخند بزنم اما زیاد موفق نبودم.
    _نه خاله مگه میشه دست پخت شما رو دوست نداشته باشم؟
    خاله با شک پرسید:
    _پس چرا نمیخوری عزیزم؟
    عمو احمد_از وقتی هم اومدی یه کلام درست حرف نزدیا آوا.چیزی شده؟؟
    تحمل نگاهاشونو نداشتم.نمیتونستم بغضمو قورت بدم.
    ببخشیدی گفتم و از جام بلند شدم.سریع خودمو رسوندم به دستشویی.
    درو قفل کردم و آروم گریه کردم.
    آوا گند زدی!! بازم گند زدی!!
    صدای نگران تمنا و خاله مریم از پشت در اومد.
    خاله مریم_آوا جان دخترم چی شد؟
    تمنا_آوا خوبی؟
    تک سرفه ای کردم و گفتم:
    _خوبم الآن میام.
    دست و رومو شستم و رفتم بیرون.
    خاله مریم بغلم کرد و گفت:
    _چیشد عزیزم؟
    سرمو انداختم پایین و گفتم:
    _مامان و بابا
    دوباره بغلم کرد و گفت:
    _عزیز دلم!!
    یعد از اینکه یکم تو بغلش بودم،ازش جدا شدم و با هم رفتیم تو سالن پذیرایی.
    رو به بقیه گفتم:
    _بازم ببخشید.حالم خیلی بد بود.
    عمو احمد گفت:
    _بیا اینجا پیش خودم بشین ببینم.
    رفتم پیش عمو نشستم.
    منو کشید تو بغلش و سرمو بوسید.
    دماغمو فشار داد و گفت:
    _ کی ناراحتت کرده؟فقط اسمشو بگو تا از رو زمین محوش کنم.
    خندیدم و گفتم:
    _هیشکی عمو.یاد مامان و بابا افتادم.
    هیچ کس چیزی نگفت.پارسا سریع بحثو عوض کرد و شروع کرد به شوخی کردن.
    آخر شب وقت خدافظی خاله مریم بغلم کرد و دم گوشم گفت:
    _تو هم مثل تمنای خودمی.دوتاتونو از بچگی تا حالا بزرگ کردم.میدونم هر کاری هم که بکنم،نمیتونم جای نسیمو بگیرم.اما میتونم کنارت باشم.بیشتر بیا پیشمون عزیزم.
    لبخندی به روش زدم و گفتم:
    _چشم
    با عمو احمد هم خدافظی کردیم و از خونه خارج شدیم.
    مانی پشت فرمون نشست.خیابونا خلوت بود.
    اما مانی آروم رانندگی میکرد.
    دستشو برد سمت ضبط و دکمه ی پلی رو زد:
    عمرمو پای تو باختم
    حیف رویایی که ساختم
    هرچی که بود و نیست رو تو اثر نداشت
    اونکه تو گریه ها جا موند
    قبل رفتن بی صدا موند
    خیلی کم بود ولی واسه تو کم نذاشت
    دیگه تمومه بسمه هرچی شکستم
    از خودم از همه خستم
    باید از یادم بری
    دیگه تمومه تورو سپردم به دریا
    من میرم تنهای تنها
    اینجوری آرومتری
    من چمدونم بسته شده از خیلی وقته
    اما بازم برام سخته
    به تو بگم خداحافظ
    دیوونگیمون خنده هامون زیر بارون
    اون همه آرزوهامون
    از یادم نمیره هرگز
    دیگه تمومه بسمه هرچی شکستم
    از خودم از همه خستم
    باید از یادم بری
    دیگه تمومه تورو سپردم به دریا
    من میرم تنهای تنها
    اینجوری آرومتری ((دیانا_دیگه تمومه))
    



    پوووف یک ماه گذشت و مانی هنوز هم رفتارش با من سرده.
    خشک و سرد!!
    دلیلشو هم اصلا نمیگه!!
    ای خدا آخه مگه من چیکار کردم؟
    هر چی بهش اصرار کردم که بگه چرا از دستم ناراحته،فقط گفت:
    ((چیزی نیست.رفتار من مثل همیشس تغییری نکرده.))
    آخه دروغ از این شاختر؟؟....مانی کی با من سر سنگین بوده که بخواد الان بار دومش باشه؟؟
    کی به من بی محلی کرده آخه؟؟
    از پارسا هم چندبار پرسیدم اما اونم گفت که به اون ربطی نداره و نمیدونه که مانی چشه!!
    قشنگ واضحه که میخوان منو دست به سر کنن.
    تو این دوماه،منو تمنا و پارسا چندین بار به خاله مریم و عمو احمد سر زدیم ولی مانی هر دفعه بهونه میاورد و یجوری بقیه رو دست به سر میکرد.
    هر جا که من میرفتم مانی نمیومد.اگه با همدیگه تو رستوران برخورد میکردیم،سریع به یه بهونه ای از رستوران میزد بیرون!!
    چرا آخه؟!
    مانی به چه حقی داره منو آزار میده؟!
    حرف اونروز پارسا اصلا یادم نمیره!!
    ((عاشق شده و شکست عشقی خورده!!))
    مطمئنا حرف پارسا شوخی بود.
    اما یه درصد هم احتمال بگیریم که مانی عاشق شده،خب چرا با من اینجوری رفتار میکنه؟
    مگه من دلشو شکستم؟
    من کار بدی کردم؟
    من هیچ کاری نکردم که بخواد مانیو آزار بده.
    اما آخه چرا مانی اینجوری شده؟
    چرا آخه؟
    تمنا بدون مقدمه وارد اتاق شد و نزاشت من بیشتر تو دریای افکارم غرق بشم.
    _هی عمو جون اینجا اتاقه ها طویله که نیست.
    با قیافه ای پکر خودشو ول کرد رو تخت و به سقف زل زد.
    _چته تو؟
    تمنا_آرمین امروز از ایران میره
    _خب...خب به سلامتی به من و تو چه؟
    به پهلو چرخید و گفت:
    _آوا به نظرت اون منو دوست داشت؟
    ابرویی بالا انداختم و گفتم:
    _نوچ
    تمنا_پس این همه دوست دارم،دوست دارمهایی که میگفت چی بود؟
    _باد هوا
    چپ چپ نگام کرد و گفت:
    _واقعا ممنونم که به من دلداری میدی!
    شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    _دلداری ندادم که واقعیتو گفتم.
    کلافه گفت:
    _اوووف آوا خانوم میشه اینقدر واقعیتو به آدم یادآوری نکنین!!
    _اگه یادآوری نکنم تو خیالات و رویاهای پوچت میمونی و آخر نابود میشی.
    تمنا_میخوام نابود شم اصلا. تو چیکار به من داری؟
    چیزی نگفتم.گوشیمو برداشتم و مشغول بازی کردن شدم.
    چند دقیقه بعد تمنا گفت:
    _من دوسش دارم آوا
    _نداری
    تمنا_دارم
    _مطمئن باش نداری
    تمنا_چرا ندارم؟
    _تو دوسش نداری بهش وابسته ای.یه وابستگی که بنیادش ه*و*س و تنوع طلبیه نه عشق و دوس داشتن...تو فقط به آرمین عادت کردی.همین
    تمنا_پس یعنی تو هم به مانی وابسته ای
    _نه
    تمنا_چرا؟
    _وابستگی چه زود چه دیر از بین میره.اما وابستگی من به مانی بعد از چهار سال هنوز همونجوریه.پس یعنی این بنیادش عشقه.
    تمنا نگاه محزونی بهم کرد و گفت:
    _فکر میکنی مانی هم همین حسو بهت داره؟
    از جواب دادن به این سوال عاجز موندن.
    سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.
    تمنا نفس عمیقی کشید و گفت:
    _آوا من باید یه چیزیو بهت بگم.
    با تعجب پرسیدم:
    _چی؟



    تمنا_یادته پارسا تو حیاط گفت مانی عاشق شده و شکست عشقی خورده؟
    دستپاچه گفتم:
    _خب آره ولی منظورت چیه؟
    تمنا_مانی عاشق تو شده آوا.
    از خوشحالی پریدم بغل تمنا.با شنیدن این جمله انگار رو ابرا بودم.حس میکردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم.چقدر حس خوبیه که بفهمی اونی که دوسش داری،دوست داره.خدایا شکرت.
    اما...
    اما چرا پارسا گفت شکست عشقی خورده؟
    از بغل تمنا اومدم بیرون و پرسیدم:
    _اما چرا شکست عشقی؟
    یکم نگام کرد و بعد گفت:
    _آوا آبتین تا حالا تورو بغل کرده؟
    موندم که چی بگم.سکوت رو ترجیح دادم و چیزی نگفتم.
    بعد از یه مکث کوتاه گفت:
    _مانی تو رو تو بغل آبتین دیده.
    با دهن باز به تمنا نگاه کردم.پس دلیل رفتار اخیر مانی این بوده!!اما چرا به خودم نگفت تا براش توضیح بدم!....تا بگم اونی که دید واقعی نیست!....وای خدا تازه من تو تلفن بهش گفتم تو حیاط بودم.
    لابد پیش خودش گفته آوا عاشق آبتین شده تازه علاوه بر اون دروغگو هم شده.
    ای لعنت به تو آبتین!!
    همیشه بی موقع کار انجام میدی.
    رو به تمنا گفتم:
    _تمی آبتین منو بغل کرد چون داشتم گریه میکردم.چون دلم واسه مامانم تنگ شده بود.چون...
    تمنا پرید وسط حرفم و گفت:
    _به من توضیح نده آوا.به مانی توضیح بده!!خیلی ناراحته آوا!!حق هم داره.سخته که عشقتو تو بغل یکی دیگه ببینی،تازه عشقت بهت دروغ هم بگه.من خیلی با مانی صحبت کردم.
    بهش گفتم که تو دوسش داریو اون صحنه ای که اون دیده اشتباه بوده یا شاید اصلا جریان یچیزه دیگه ای بوده!اما اصلا به حرف من گوش نکرد و گفت صحنه ای که دیده گویای همه چیز بوده و دروغی که بهش گفتی مهر تایید اون صحنه بوده...
    تحمل گوش کردن به حرفای تمنا رو نداشتن.
    سریع گوشیمو برداشتم و شماره ی مانیو گرفتم.بعد از چند بوق کوتاه صدای خواب آلود ولی جدیش تو گوشی پیچید
    مانی_الو
    _سلام خوبی؟
    مانی_ممنون
    _خونه ای الان؟
    مانی_آره.چطور؟
    _میخواستم بیام پیشت کارت دارم.
    یکم مکث کرد و گفت:
    _من کار دارم نمیشه
    _زیاد وقتتو نمیگیرم
    مانی_نمیشه
    _اما من میام
    پوفی کرد و گفت:
    _باشه.
    _فعلا
    مانی_خدافظ
    گوشیو قطع کردم و رفتم سمت کمد لباسام.
    تمنا_کجا میری؟
    _خونه ی مانی.باید براش همه چیزو توضیح بدم.
    تمنا سری به نشونه ی تاکید تکون داد و گفت:
    _آره باید بری
    سریع آماده شدم و از خونه زدم بیرون.
    

    مانی_بشین.
    مثل خودش رفتار کردم.خشک و جدی!!
    _نه راحتم
    با بی خیالی شونه ای بالا انداخت و گفت:
    _میل خودته.
    خودش نشست رو کاناپه ی روبه روی من.
    مانی_خب میشنوم.
    نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم و کنترل شده حرف بزنم.
    _مثل اینکه تو یه چیزایی دیدی
    پوزخندی زد و گفت:
    _آره.خیلی صحنه های عاشقانه و رمانتیکی بود.بازیگر خیلی خوبی هستی آوا بهت تبریک میگم.تو هر نقشی میتونی بازی کنی.مظلوم و بی گ*ن*ا*ه....ناراحت و غمگین....دلخور و قهر....شاد و خوشحال...شیطون و بازیگوش....همشونو میتونی به خوبی اجرا کنی....همچین استعدادی واقعا حروم میشه اگه ازش استفاده نکنن و ...
    عصبانی بودم و نمیخواستم بیشتر از این به چرندیاتش گوش کنم.نزاشتم حرفشو کامل کنه و گفتم:
    _من نیومدم اینجا تا این مزخرفاتو بشنوم.
    با حالت تهاجمی از جاش بلند شد و روبروم ایستاد.
    با صدایی نزدیک به داد گفت:
    _پس چرا اومدی اینجا؟..ها؟؟چرا اومدی؟اومدی که بازم دروغ بگی؟؟بازم یه نقش دیگه بازی کنی؟؟
    مثل خودش صدامو بردم بالا و گفتم:
    _تو راجب اون صحنه ای دیدی چه فکری کردی؟...که من هرزم؟..که من یه دختر هر جاییم؟؟..دختری که آویزون این و اونه...فکر کردی آبتین معشوقه منه؟ که من...
    مانی پرید وسط حرفم و گفت:
    _آره فکر کردم که ه*ر*ز*ه ای...فکر کردم که هر جایی هستی..فکر کردم اون پسره معشوقته..
    صداشو آورد پایین و با پوزخند گفت:
    _البته فکر نیست که...واقعیته!!
    تنها عکس العملی که تونستم نشون بدم،سیلی بود که تو صورت مانی زدم.
    دستشو گذاشته بود رو صورتش و با حالت گر گرفته به من نگاه میکرد.چندتا نفس عمیق کشیدم تا بتونم این بغض لعنتی و محار کنم ولی طبق معمول موفق نبودم.
    با نفرت بهش نگاه کردم و گفتم:
    _دختری که تو الآن قضاوتش کردی،همون دختریه که چند ماه پیش پشیمون اومدی پیشش و ازش خواستی که ببخشت..من همون دختریم که میگفتی پشیمونی از این که ترکش کردی..مانی من همون آوای قبلی ام....صحنه ای که دیدیو منکر نمیشم...آره من تو بغل آبتین بودم....من احتیاج به یه آغوشی داشتم که بهم آرامش بده...من حالم خوب نبود...تو حالت عادی نبودم....به یکی احتیاج داشتم..با این حال من با میل خودم تو بغل آبتین نبودم...اما تو...تو خیلی زود با دیدن یه صحنه منو قضاوت کردی...حتی دلیلشو ازم نپرسیدی...به من میگی دروغگو؟...انتظار داشتی راستشو میگفتم؟؟..میگفتم تو حیاط بودم و روز تولد مامانم به یه پسر که با مامانش صحبت میکرد،حسودیم شد و اون پسر برای اینکه گریم آروم بشه بغلم کرد؟؟...اینم حقیقت...اینم واقعیت..
    مانی چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین.
    تو اون هوا داشتم نفس کشیدن برام سخت بود.
    بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم از خونه زدم بیرون و رفتم سمت ویلای خودمون.
    با عصبانیت در حیاطو به همدیگه کوبیدم و پس از طی کردن طول حیاط،رفتم تو خونه.تمنا که مشغول تماشای تلویزیون بود، با دیدن رفتار عصبی من از جا پرید و گفت:
    _چیشده آوا؟
    خواستم برم سمت پله ها که تمنا دویید و دستمو کشید.
    با بی حوصلگی دستمو از تو دستش کشسدم بیرون و گفتم:
    _ولم کن تمنا
    هولم داد سمت کاناپه و گفت:
    _نخیرم بیا باید تعریف کنی!!
    


    رو کاناپه نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.تمنا نشست کنارمو گفت:
    _خب زود باش تعریف کن.
    چیزی نگفتم و ساکت موندم.
    هلم داد و گفت:
    _آوا با تواما...زود باش
    پوفی کردم.کلافه و عصبانی گفتم:
    _چیو میخوای بدونی ها؟برگشته به من میگه تو ه*ر*ز*ه ای میگه اون پسره معشوقته...میگه یه دختر هرجایی هستی....اینا رو بهم گفت
    تمنا با دهنی باز و ابروهای بالا پریده گفت:
    _مانی اینا رو به تو گفت؟
    _پ ن پ پسر همسایه گفت
    تمنا_اصلا باورم نمیشه
    چیزی نگفتم.به عبارتی چیزی نداشتم که بگم.بعد از مکث کوتاهی گفت:
    _خب تو چی گفتی؟
    _هیچی
    با تعجب پرسید:
    _هیچی؟؟
    _آره
    از جام بلند شدم و رفتم سمت در.سوییچو کیف پولمو از روی آینه کنسول جلوی در برداشتم.
    تمنا سریع گفت:
    _کجا؟
    _بیرون
    در رو باز کردم و خواستم برم بیرون که گفت:
    _بیرون کجاس؟
    برگشتم طرفش و عصبانی گفتم:
    _میرم جهنم میای توام؟
    دست به سینه ایستاد و نگام کرد.بدون اینکه حرف دیگه ای بزنم،از خونه زدم بیرون.
    بی هدف واسه خودم تو خیابونا میچرخیدم.عصبانی نبودم!بیشتر متعجب بودم!!
    واقعا چرا مانی همچین فکری کرد راجب من؟؟اون که منو خیلی خوب میشناخت....میدونست دختری نیستم که به پسرا پا بدم....پس چرا اینقدر زود قضاوتم کرد؟....چرا اینقدر زود گ*ن*ا*ه منو شست....لابد به پارسا هم گفته...وای آبروم جلوی پارسا هم رفت....ای الهی بمیری آبتین...آخه خرمگس واسه چی منو بغل کردی؟؟....اصلا واسه چی اونروز اومدی تو حیاط پیش من؟؟؟....اگه آبتین نمیومد،مامانش هم زنگ نمیزد...منم بغضم نمیگرفت و حسودیم نمیشد....آبتین منو بغل نمیکرد که آروم بشم....مانی اون صحنه رو نمیدید...هیچکدوم از این اتفاقات نمیفتاد....تقصیر آبتین هم نیست..تقصیر خودمه...نباید میذاشتم بغلم کنه...اما من که اون لحظه تو حال طبیعی خودم نبو...
    ای وای خدا...
    چیشد یدفعه؟؟؟....صدای چی بود؟؟؟
    سرمو از روی فرمون بلند کردم و از ماشین پیاده شدم.
    با دیدن اون صحنه یکی زدم تو پیشونی خودم....وای خدا نههههه!!
    ماشینو زده بودم به یه بنز مشکی....ای خدااااااااا!!!
    راننده بنز از ماشین پیاده شد و عصبی به طرف من اومد.....عینک آفتابی گرون قیمتشو برداشت و گفت:
    _خانم حواستو...
    عینکشو که برداشت،با دیدن چهرش چشمام چهارتا شد.اونم حرفشو نیمه تموم رها کرد و به من زل زد...
    بعد از مکث نه چندان کوتاهی گفت:
    _آوا؟؟....تو؟؟...اینجا؟؟...تو ایران؟؟
    یعنی چی تو ایران؟؟مگه قرار بود کجا باشم؟؟...
    خواستم جوابشو بدم،که بوق یه کامیون و بعد صدای بلند رانندش مانع شد.
    راننده کامیون_د آقا،خانم! ماشیناتونو بیاین بردارین اگه خسارت میخوای که وایسین مامور بیاد.چرا راه مردمو بستی؟
    اشاره ای به سمت چپش کرد و گفت بیا اون طرف.تو اون کوچه
    سری تکون دادم و یوار ماشین شدم.
    خودش هم سوار شد و هر دومون ماشینا رو بردیم تو همون کوچه.
    پشت سر اون پارک کردم و پیاده شدم.
    اونم پیاده شد و جلوم ایستاد.
    _خب نگفتی تو توی ایران چیکار میکنی؟
    با تعجب گفتم:
    _یعنی چی تو ایران چیکار میکنی؟مگه قرار بود کجا باشم؟؟
    با تعجب گفت:
    _مگه تو نرفته بودی پاریس؟
    تعجبم بیشتر شد!!من؟؟؟پاریس؟؟؟
    _کی این چرت و پرتا رو بهت گفته؟
    _آوش گفت
    آوش؟؟...چرا به شهاب گفته من رفتم پاریس؟؟...چرا منو پنهون کرده؟؟..
    رو به شهاب گفتم:
    _آوش خودش به تو گفت؟؟
    شهاب_آره دیگه
    با تعجب و سردرگمی نگاش کردم.
    

    شهاب_نکنه خبر نداشتی که آوش این حرفا رو به کل فامیل گفته؟
    سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم:
    _نه
    شهاب_آوا تو اصلا تو این مدت کجا بودی؟هیچ خبری ازت نبود!مامان چندبار شمارتو از آوش و آیین خواست اما اونا گفتن بزارین آوا تو حال خودش باشه.گفتن تو از ایران رفتی تا بتونی با غم مامان و بابات کنار بیای!فقط میگفتن آوا حالش خوبه و نمیخواد با هیچکس رابطه داشته باشه!
    یکم مکث کردم و گفتم:
    _این که نمیخواستم با هیچکدوم از اعضای خانواده رابطه داشته باشم،درسته!ولی من تمام این مدت ایران بودم.
    شهاب با تعجب گفت:
    _اگه ایران بودی پس کجا میموندی؟
    نگاهی به دور و ورم کردم و گفتم:
    _اینجا باید حرف بزنیم.
    شهاب که انگار تازه متوجه شده بود ما وسط پیاده رو وایسادیم و حرف میزنیم،گفت:
    _نه بابا بیا بریم اونطرف.وسطای این کوچه یه کافی شاپه میریم اونجا حرف میزنیم.
    _باشه.با ماشین بریم؟
    خنده ای کرد و گفت:
    _با اون بلایی که تو سر ماشینم آوردی،حتی روم نمیشه سوارش بشم.ماشین خودت هم که دیگه بدتر.
    مثل خودش خندیدم و گفتم:
    _ماشین من نیست.ماشین تمناس
    شهاب_آها حالا فهمیدم.
    نگاهی به سرتا پام کرد و گفت:
    _آوا فکر نمیکنی یکم چاق شدی؟
    با ناباوری به خودم نگاه کردم.چاق نشده بودم که..همون آوای قبل بودم.شهاب بیشعور میخواد کرم بریزه.
    برای تلافی،قیافه ی متفکرانه به خودم گرفتم و گفتم:
    _شهاب فکر نمیکنی هیکلت یکم بد شده؟بازوهات کو پس؟
    خندید و گفت:
    _از فراغ دوری تو به این حال افتادم دیگه.بازوهامم کسی نبود ازشون تعریف کنه،واسه همین تحلیل رفتن.
    دوتامون زدیم زیر خنده.
    شهاب_بریم ؟
    _نه وایسا سوییچ رو ماشینه هنوز
    رفتم سمت ماشین و سوییچو برداشتم.در ماشینو قفل کردم و رفتم سمت شهاب.
    _حالا بریم.
    لبخندی زد و دستشو گذاشت پشت کمرم.
    عجب جای باحالیه..اووووففف..
    شهاب دستمو کشید و برد سمت دنج ترین میز اونجا.
    با کنجکاوی دور ورمو نگاه میکردم.خیلی جای باحالی بود.حتی از رستوران ما هم خوشگلتر بود.
    شهاب با دیدن چشمای متعجب و کنجکاو من،خنده ای کرد و گفت:
    _چته تو دختر؟
    با هیجان گفتم:
    _اینجا خیلی باحاله شهاب.
    لبخند مهربونی زد و گفت:
    _خوشت اومده از اینجا؟
    _آره خیلی خوبه.
    همون موقع گارسون اومد.اول سلام کرد و بعد رو به شهاب گفت:
    _آقا شهاب امروز آقای احمدی اومده بودن اینجا باهاتون کار داشتن!!
    فکم چسبید کف زمین....جااااااان؟؟!!
    آقا شهاب؟؟!!
    با دهن باز به شهاب نگاه کردم.تک خنده ای کرد و رو به گارسون گفت:
    _باشه خودم بعدا باهاشون تماس میگیرم.
    رو به من گفت:
    _خب آوا چی میخوری؟
    منی که هنوز تو شوک بودم،فقط به شهاب نگاه کردم.
    شهاب خندش بلند تر شد.رو به پسره گفت:
    _آریا،این خانم دختر خالم آوا هستش.
    آریا به روی من لبخندی زد و گفت:
    _خوشبختم.
    بزور خودم جمع و جور کردمو گفتم:
    _همچنین
    شهاب_هات چاکلت با کیک شکلاتی؟
    با شنیدن اسم این دوتا چیز بسی خوشمزه،نیشم تا بنا گوشم باز شد و با ذوق سرمو تکون دادم.
    شهاب و آریا دوتاشون زدن زیر خنده.
    مرض!!ذوق کردن من کجاش خنده داره؟؟
    آریا رو به شهاب گفت:
    _آقا شهاب شما چی میخورین؟
    شهاب_مثل همیشه
    آریا_قهوه؟
    شهاب_آره
    آریا_خب دیگه با اجازه
    اینو گفت و رفت.
    بعد از رفتن آریا،با هیجان رو به شهاب گفتم:
    _اینجا مال توئه؟
    لبخندی زد و سرشو تکون داد.
    _کی اینجا رو باز کردی؟
    شهاب_دو سه ماهی میشه
    

    _اوووف اینجا از رستوران ما هم باحال تره
    با تعجب گفت:
    _رستوران شما؟
    _باید از اول ماجرای این چند وقت بدوتی تا بفهمی چیشده و جریان چیه!
    شهاب_میشنوم!!
    نفس عمیقی کشیدم و ماجرای این چند وقتو تعریف کردم.
    برگشتن مانی!
    پشیمون شدنش!
    اتفاقاتی که براش افتاده بود!
    شهاب همیشه از پسرای اطراف من بدش می اومد!
    نمیدونم چرا ولی خیلی غیرتی بود رو من!
    وقتی که فهمید مانی رفته و تنهام گذاشته،خیلی عصبانی شد!
    مطمئنا اگه مانی ایران بود زندش نمیزاشت!
    از جریان وصیت بابا گفتم!
    البته با کلی سانسور!
    نگفتم آوش عصبانی شد!
    نگفتم که به خاطر ارث و میراث بابا زد تو گوشم!
    بزار بقیه فک کنن آوش مثل همیشه مهربونه!
    بزار بقیه فک کنن آوش هنوز همون برادر نمونس!
    گفتم اون پریسای عوضی چی گفت!
    گفتم که زدم تو گوشش!جریان اون پیرمرد مغازه داره!کشته شدن مازیار!
    جریان رستوران!اینکه مانی اونجا رو خریده!
    حتی روز افتتاحیه!اون دختر مانتو قرمزه و حرفای تمنا!اون پسر گارسونه!
    جریان تولد مامان!جریان آبتین!مانی!سوءتفاهمی که پیش اومده!حرفای مانی!حرفای خودم!
    همه رو گفتم!همه چیزو!!
    تو تمام مدتی که من حرف میزدم پارسا دست به سینه نشسته بود و با جدیت کامل گوش میکرد.
    وقتی حرفام تموم شد،دستاشو آورد بالا و آروم شروع کرد به دست زدن و خندیدن!
    نگاه متعجبمو بهش دوختم.
    وقتی خنده هاش تموم شد گفت:
    _باز هم گول مانیو خوردی آوا!باز هم دلتو شکوند!باز هم بهت پشت کرد!
    پوزخندی زد و گفت:
    _لابد باز هم میخوای ببخشیش....ها؟....از تو بعید نیست!!
    چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین. پارسا جعبه ی سیگار و فندک طلا گرون قیمتیو در آورد و پرت کرد رو میز...پارسا و سیگار؟؟...پارسا که همیشه از سیگار متنفر بود!!..پس چطور الآن...؟؟
    وقتی نگاه خیره ی منو رو خودش حس کرد،گفت:
    _چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنی؟
    دست به سینه نشستم و اخم کردم.
    _چند وقته؟
    پارسا_چی چند وقته؟
    _چند وقته سیگاری شدی؟
    پارسا_سیگاری نشدم...واسه تنوع و سرگرمیه
    _سیگار کشیدن سرگرمیه؟
    پوک محکمی به سیگارش زد و گفت:
    _یجورایی
    _تا اونجایی که من یادمه قبلنا سرگرمیات چیز دیگه ای بود!!!
    پوفی کشید و گفت:
    _بیخیال آوا! گیر نده!
    دیگه چیزی نگفتم و بحثو کش ندادم!
    پارسا _طبق وصیت نامه چیا به تو رسید حالا؟
    شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    _دقت خاصی نکردم.فقط سهم خودم از شرکتو یادمه..هر چند که علاقه ای به دونستن بقیش هم ندارم!
    پارسا با تعجب گفت:
    _چرا؟...یعنی برات مهم نیست که چیا به تو رسیده؟؟
    مصمم و جدی گفتم:
    _نه
    سری تکون داد و گفت:
    _جالبه!
    _راستی چرا من دیگه تو دانشگاه تورو نمیبینم؟
    پارسا سیگارشو توی گلدون گل روی میز خاموش کرد و گفت:
    _چون دانشگاهو ترک کردم.
    با تعجب گفتم:
    _چررررا؟
    شونه ای بالا انداخت و گفت:
    _فقط وقتمو تلف میکرد.
    _ اینهمه درس خوندی،آزمون دادی،امتحان دادی،کنکور دادی!حالا وسط راه ول کردی؟؟
    پارسا_به زندگی برگشتم.
    _یعنی چی؟
    

    شهاب_دانشگاه و درس فقط عمر آدمو تلف میکنه..پیش بابا کار میکنم حقوقم که بیشتره،هیچ! تازه هر وقت دلم بخواد میام و میرم!
    _خیلی تغییر کردی شهاب!
    شهاب_چطور؟
    _تو عاشق درس و دانشگاه بودی..همیشه تو بودی که منو برای درس خوندن مشتاق میکردی!پس چیشد یدفعه؟
    شونه ای بالا انداخت و چیزی نگفت.دستش رفت سمت پاکت سیگار که سریع از جلو دستش کشیدم و گفتم:
    _اولا که من خوشم نمیاد از سیگار،دوما که جلو مردم زشته
    شهاب_اینجا مال خودمه دوس دارم هر کاری میخوام توش بکنم
    _خیلی بی منطق شدی
    دوباره شونه ای بالا انداخت و یه سیگار دیگه روشن کرد.
    پوفی کردم و با تاسف بهش نگاه کردم.
    این شهاب اون شهاب قبلی نبود!!
    خیلی تغییر کرده!
    رفتاراش!
    لحن حرف زدنش!
    کاراش!
    برخوردش!
    همه از دم تغییر کرده!
    اما آخه چرا؟؟
    چرا یهو همه تغییر کردن؟
    وقتی دومین سیگارشو خاموش کرد،نگاه عمیقی به من کرد و گفت:
    _تولدت مبارک خانم خانما
    با تعجب بهش نگاه کردم...تولد من؟؟
    _امروز چندمه مگه؟
    صندلیشو کشید جلو و گفت:
    _ 12 اسفند ماه
    ای وایییییییی!!
    ابرویی بالا انداخت و گفت:
    _نکنه من اولین نفریم که بهت تبریک گفته؟
    سری تکون دادم و گفتم:
    _متاسفانه اولین نفری
    شهاب_جدی؟تمنا چی؟اون هم بهت نگفت؟
    _نوچ
    شهاب_عجیبه...اون که هیچوقت یادش نمیرفت.
    _واسم مهم نیست.
    شهاب_خب کادو میخوای؟
    با ذوق نگاش کردم و گفتم:
    _اوهوممممم
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _پاشو بریم تا بهت بدم
    با تعجب گفتم:
    _کجا؟
    از جاش بلند شد و گفت:
    _کادوتو بهت بدم دیگه
    _جدی جدی؟
    از تعجب من خندش گرفت.بدون حرف دستمو کشید.از جام بلند شدم و دنبالش از کافی رفتیم بیرون.
    شهاب_نظرت چیه با تاکسی بریم؟
    خندیدم و گفتم:
    _بابا ماشینامون خیلی هم نابود نشده.آروم زدم که..
    شهاب_من که اینطوری اصلا سوارش نمیشم.
    _پوووف شهاب بیخیال بابا.
    شهاب_سوییچتو بده
    _چرا؟
    شهاب_بده تا بدم به آریا ببره تعمیرگاه
    _نمیخواد
    شهاب_بده ببینم
    سوییچو از جیبم در آوردم و دادام بهش.
    شهاب_وایسا الآن میام
    _باش
    رفت تو کافی و چند دقیقه بعد اومد.
    شهاب_خب بیا بریم.
    شهاب_با تاکسی بریم؟
    شهاب_نه سوویچ یکی از بچه ها رو گرفتم ازش.بیا
    اینو گفت و دست منو سمت کشید و به سمت یه 206 مشکی برد.
    سوار شدیم و راه افتاد.
    یکم از راهو که رفتیم،گفتم:
    _خب نمیخوای بگی کجا داریم میریم؟
    شهاب_خودمم هنوز نمیدونم.
    برگشتم و نگاش کردم.یکم نگاش کردم بعد دوتامون زدیم زیر خنده.
    _دیوونه ای بخدا
    شهاب یهو بشکنی زد و گفت:
    _آها...یافتم
    _چی؟
    شهاب_فهمیدم چی بهت بدم
    با ذوق گفتم:
    _چی خب؟

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 402
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,242
  • بازدید ماه : 14,200
  • بازدید سال : 141,303
  • بازدید کلی : 11,638,443